سلام من غزلم غزله محمد
چندماه پیش اومدم دوباره غیب شدم تا الان
پس دوباره بیو میدم 22 سالمه دانشجو خونه دار و مامان یه دخمل کوچولو 20 ماهه... محمدم هم 27 سالشه و شغل آزاد
همونجور که تو خاطره قبل گفتم محمد اصلا از آمپول نميترسه و همیشه اولین انتخابشه. درست نقطه مقابل منه 😀
چند وقتی میشد همش احساس سرگیجه و ضعف داشتم تا بالاخره یه روز که به علتی خیییلی دیگه بی حال شدم 😰 و صبح بیدار شدم دیگه نایی واس سرپا شدن نداشتم هرچی به محمد زنگ میزدم جواب نمیداد نگران دخترم بودم که نکنه حالم بد بشه تنها بمونه همون دقیقه بابام زنگ زد که دلتنگتیم کجایی قرار بود برم خونشون گفتم نمیام کار پيش اومده نمیخواستم نگران بشن گفت صدات خوب بنظر نمیاد خوبی؟ اصرار کرد که چی شده میخوای بيام پیشت بالاخره از زیر زبونم کشید و چن دقه بعد رسیده بودن خونه ما دخترمم گشنه بود و بی قراری میکرد خلاصه مامانم به کارای جوجه خانوم رسید و هرچی از تو کابینتا پیدا کرد فرو کرد تو حلق مبارک بنده تا کم کم جون گرفتم
گفتم دیگه خوب شدم ميام خونتون😍 همه چی رو جمع کردیم رفتیم که تو راه بابام جلوی کیلینیکی که همیشه ميرفتيم نگه داشت
دوتایی برگشتن منو نگاه کردن😶 گفتم شما که میدونین من بدون محمد دکتر نمیرم بابام گفت باشه فقط بریم فشارت رو بگیر هرچی داد خودت تصمیم بگیر چیکار کنی(درک رو حال کردین؟)
از معاینه و استرسش و فشار پایین و دکتر نچسب دیگه نگم براتون حاصل جدال نا برابر من و دکتر شد یه سرم و بکمپلکس برای تزیین داخلش 😁 و سه تا نوروبیون که از فرداش باید یه روز درمیون میزدم 😭
حالا تا اسم این کوفتی رو آورد یاد اینجا افتادم و این که همه میگن میسووووووزه
بی هیچ حرفی بابا داروهارو خرید و رفتیم خونه
محمد تو درمانگاه که بودیم تماس گرفت و خیلی نگران شده بود با اینکه رفته بود شهرستان همه کاراش رو گذاشت و برگشت
حدودا دو ساعت بعد از ما رسید خونه مادرم اینا
اینقدر نگرانم بود همش چشمش رو من بود
رفت تو اتاق صدام زد رفتم پیشش وارد اتاق شدم دستشو انداخت دور کمرم منو چسبوند به خودش عطرش پیچید تو وجودم گفت دیوونه اینقد میگم مراقب خودت باش چرا حرف گوش نمیکنی نصفه جون شدم
همينطوري با موهام بازی میکرد
گفتم من که نمیدونستم اینقد حالم بد ميشه صب خودمم ترسیده بودم سرشو برگردوند با اشاره پلاستیک داروهارو که روی تخت بود نشونم داد پرسید چرا سرمت رو نزدی؟ گفتم بدون تو ترسیدم بیشتر منو به خودش چسبوند گفت الان باهم میریم عزیزم من دیگه باهات هستم نباید بترسیا
اون روز دخترم رو به مادر اینا سپردیم و با محمد رفتیم راستش از سرم زدن نمیترسم و واقعا هم ضعف و سرگیجه کلافم کرده بود حالا بماند که برخلاف همیشه دستم چهار بار سوراخ شد آخرشم با عصبانیت و یذره دعوای محمد خوده پزشک کیلینیک اومد رگم رو پیدا کرد
تعجب کرده بودم چرا محمد حرفی از آمپول ها نزد
بعدا متوجه شدم از مامانم اینا پرسیده و میدونه آمپول ها برای فرداس 😭
اون شب موقع خواب محمد دم گوشم گفت هیچ اجباری نیست فردا حتما آمپول بزنی به شرطی که حالت خوب باشه
اگر هنوز ضعف داشتی دیگه مقاومتی نکن برای تزریقش چون خودتم میدونی نیاز بدنته باشه خانومم؟
من فقط سکوت کردم ضربان قلبم از استرسش بالا رفته بود متوجه شد اینقدر سر به سرم گذاشت و باهام حرف زد تا خوب شدم
خلاصه فردا هم همونطور گذشت شب بعد از شام محمد بی مقدمه پرسید غزلم بریم بیرون آمپولت رو بزنی ؟یدفه خشکم زد
گفتم امکان نداره بیرون بزنم(من کلا تو عمرم 9 تا دونه آمپول یادمه زدم که همش مامانم زده و داروهای ساده ای مثل بتامتازون بودن)
گفت باشه عزیزم هرجور تو بخوای
چند دقیقه بعد دخترم و خوابوندم و رفتم پیش محمد نشستم کنارش دیدم دارو و سرنگ و پنبه الکلی بغلشه متوجه تغییر رنگم شد با یه حرکت بلندم کرد منو نشوند روی پاهاش همینجور که موهامو مرتب میکرد گفت میدونم چن ساله آمپول نزدی میدونم این آمپول دردناکیه اگر یادت باشه چند ماه پیش خودم زدم ولی امشب دختر حرف گوش کن من باش رو پاهام بخواب منم قول میدم خوب بزنم دردت نگیره هر وقت هم خودت گفتی نتونستی تحمل کنی درش میارم. باشه؟
چند دقیقه ای به شوخی و حرف گذروندم تا دراز کشیدم محمد آمادش کرد لباسم رو آورد پایین پنبه کشید همینجور صحبت میکرد دوباره خم شد صورتم رو بوسید گفت فقط باهام حرف بزن کلا 3 سی سی بیشتر نیس مطمئنم خیلی زود برات تموم میشه
گفتم تورو خدا آروم بزن آقایی گفت عزیزم مراقبتم تا اينو گفت سوزنو وارد کرد من نه سفت کردم نه تکون خوردم اصلا دردی نداشت گفت یه نفس عمیق بکشی من آروم تزریق میکنم تا شروع کرد انگار یه مایع داغ یا اسیدی وارد بدنم شد خیلی میسوخت صدام رفت بالا ولی کنترلش کردم محمد مدام میگفت آفرین غزل شجاعم شل شل باش دیگه داره تموم میشه از زیر دستش نگاه کردم نصفش مونده بود خیلی سخت بود تا کشید بیرون یه نفس راحت کشیدم یه جور شوک بود انگار
بعد از سالها آمپول نزدن انتظار همچين دردی نداشتم
محمد انگار من قله اورست رو فتح کردم خوشحال شده بود 😂 چون هميشه سعی میکنه من به این ترسم غلبه کنم
آمپول بعدی هم داستانی شد برا خودش که به زودی تعریف میکنم براتون
دوستون دارم همه رو تقریبا میشناسم و همه خاطراتتون رو میخونم تنها چیزی که دوس دارم تهش بگم اینه که انصافا اگر کسی از آمپول میترسه با اجبار و زور بدترش نکنید باهاش راه بياين درکش کنید تا کم کم جرات پیدا کنه
یا علی