کمتر کسی از ماها داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیکه رو برای بچه‌ها و نوه هایش تعریف می‌کنه .

متن زیر را بخوانید و به اشتراک بگذارید، تا نسل امروزمون هم
اینارو بشنون و یاد بگیرن❤

چله‌ی بزرگ ...
چله‌ی کوچک ...
چارچار ...
سده ...
اَهمن‌وبهمن ...
سیاه‌بهار ...
و سرماپیرزن ...

❄ زمستان به دو بخش تقسیم میشه :

♦چله بزرگ(چله کلان )
♦چله کوچک (چله خرد )

_ چله بزرگ از
( اول دی ماه تا دهم بهمن ماه)
وچهل روز کامل می‌باشد .

_ چله کوچک از
( یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه )
و 20روز کامله

👌🏼 وبه همین دلیل چون 20 روز کمتر است ؛چله کوچک نامیده شده است .

🌹 غروب آخرین روز چله بزرگ ( جشن سده) برگزار می شده
و مردم دور هم جمع می شدند واز این جشن لذت می بردند ودر نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سده را جشن
می گرفتند.

🔵 این دو برادر
( چله بزرگ وچله کوچک )
در هشت روزی که در کنار همدیگر هستند آن 8 روز را ( چار چار)
می نامند .
👌🏼به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک« چار چار» می گویند.

پس از چار چار نوبت به
« اهمن و بهمن» پسران پیرزن
(ننه سرما ) می رسد
که خودی نشان دهند.

♦ 10 روز اول اسفند را (اهمن )
♦10روز دوم اسفند را ( بهمن)
می گویند .

واین 20 روز ممکن است
آنقدر بارندگی باشد که این دوبرادر به دوچله طعنه بزنند .

👇با توجه به شعری که قدیمی های نازنین می خواندند::
(اهمن وبهمن ،
آرد كن صدمن ،
روغن بیار ده من ،
هیزم بکن خرمن،
عهده همه بامن )

تا اینجا 20روز از اسفند به نام اهمن وبهمن نامگذاری شده اند .

🔵 می ماند 10 روز آخر اسفند ماه که :
♦5 روز اول( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمی ها میخوانند :

سیاه بهار شب ببار و روز بکار
از این شعر هم مشخص می شود
در این ایام شبها بارندگی فراوان
بوده وروزها کشاورزان مشغول
کشت وزراعت بوده اند ،
♦5 روز آخر هم (سرماپیرزن) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی ،گاهی همراه با باد واکثر اوقات از آسمان تگرگ می بارد ؛
که قدیمی های دل پاک، براین باور بودند که گردنبند پیرزن پاره شده ومُهره‌های آن به زمین میريزد.

🤔حیف است بچه های ما اینها را نشنوند و این قصه ها از صفحه روزگار مردان و زنان ايران زمين محو شود!

 

یلداتان مبارک💓💓💖💖💖💖

خاطره رویا جون


💚به نام خدایم💚

آن سوی دلتنگی هاهمیشه خدایی هست که داشتن جبران همه ی نداشتنهاست
سلام به شما دوستان عزیزم دوستان پیشاپیش یلداهاتون مبارک فقط خواستم خواهش کنم از تمام عزیزان به خاطر این که خیلی از خانواده ها تو این اوضاع توانایی سفره یلدا را ندارن اولا ممنون میشم یه کاسه از تنقلاتتون را هدیه کنید به کسی که دستش تنگ است ولطف کنید از سفره های یلداتون استوری نذارید که مبادا دلی شکسته یا پدری شرمنده زن وبچش شه لطفا🙏
چند وقت پیش رفتم سراغ جعبه وسایل نقاشیم خواستم واسه اتاق بچه ها نقاشی بکشم گواشها رو در اوردم
دیدم یکیش خشکه یکیش تموم شده
وچند تا هم هنو پره وقلمو هامم بعضی ها بودند بغصی ها هم به کسی داده بودم 😁😁خلاصه رفتم آوا رو بیدار کردم بهش صبحونه دادم پالتوشو تنش کردم وکلاه سرش کردم هرذکار کردم نذاشت شال ببندم
منم لباسهامو تن کردم کیفمو برداشتم
چادرمو سر کردم ویه نگاهی به ایینه انداختم و رفتم زیر غذا را خاموش کردم راه افتادم پیاده رفتم تا وسایل مورد نیازمو بخرم هوا خیلی سرد بود 😊
اما عالی نفس کشیدن تو هوای آزاد وتمیز خیلی احساس خوبی داشت 😊😊رسیدم به لوازم تحریری چندتا قلمو ویه پالت کوچیک
پالت داشتم خیلی بزرگ بود وچندتا پوستر تصویر
انیمیشن که آوا انتخابش کرد وگواش مقوا خرید کردم. وحساب کردم از مغازه زدیم بیرون رفتم خرازی خیلی شلوغ بود نمدها رو یه نگاه انداختم کلی رنگهای متنوع دهشت چند رنگ قشنگ نمد انتخاب کردم واسه قاب نمدی به همرا ه چسپ حرارتی وحساب کردم وراه افتادیم به سوی خونه
آوا تو مسیر خونه شعر میخوند
تارسیدیم خونه نزدیکهای اذان بود لباسهای آوا رو عوض کردم و تلویزیونو واسش روشن کردم یه کلوچه به همراه یه لیوان شیر بهش دادم منم رفتم وضو گرفتم زیر غذامو روشن کردم رفتم نماز بخونم بعد نماز دیدم تلویزیون
روشن اما آوا نیس سجادمو جمع کردم رفتم دیدم تو اتاقشه

چشتون روز بعد نبینه آوا خیلی شیطون وکنجکاو بر عکس محیا همه رنگها رو قاطی کرده بود مقوامو رنگی رنگی کرده بود هرچی دلش خواسته بود کشیده بود گف مامان ببین چه نقاشی قشنگی کشیدم آبجی محیا از مدرسه بیاد نشونش میدم منم رفتم از تو کشو اشپزخونه رو فرشی رو در آوردم وآوردم تو اتاقش پهن کردم منم دلم خواست باهاش بچگی کنم منم یه قلمو برداشتم صورتشو رنگ کردم اونم صورت منو قیافه هامون خیلی عجیب وقریب شده بود شبیه همه چیز شده بودیم غیر از خودمون بعد صدای ایفون در اومد محیا بود وقتی وارد خونه شد سلام کردوقتی قیافه هامونو دید کلی جا خورد مامان منم میخوام رو صورتم نقاشی بکشی گفتم لباسهاتو عوض کن بهش کمک کردم لباسشو عوش کرد واونم به ما ملحق شد رو صورت اونم نقاشی کشیدم خیلی خوش گذشت چقدر خوب ما هم با بچه هامون بچگی کنیم من وقتی کوچیک بودم تا اونجایی که یادمه
اصلا بچگی نکردم ولی حالا تلافی گذشته ☺️☺️☺️☺️😁😁😁😁چقدر خوبه زمان برگرده عقب ومن بازی کنمو بازی کنم وبچگی ای کاش ......هرچند این آرزو جزء آرزوهای محال 😔😔
اما مهم العان بود که خوش بودم با دخترهای گلم همسرم 😍😍
خلاصه من رفتم دستو صورتمو شستم ومحیا وآوا

ویه مقوا را نصف کردم به هر کدومشون یه نصف دادم تا نقاشی بکشند منم داشتم نهارو آماده میکردم
سفره را انداختم صداشون زدم
گفتند ما غذا نمیخوریم رفتم تو اتاق
گفتم اگه بچه های خوبی باشین بهتون دوباره اجازه میدم رنگ بازی کنید اخ جونو گفتنو منو بوس کردن ورفتم دستو صورتشونو شستم رفتیم نهار محیا گف مامان دلم نمیاد غذا بخورم 😊😊هرچی بهش میگم نگو دلم نمیاد بگو اشتها ندارم ولی بازم تکرار میکنه رفتم دست زدم رو صورتش داغ بود بعلهههه خانم بازم ویروس با خودش از مدرسه آورده بود
هر کار کردم یه قاشق غذا بخوره نخورد براش یه چایی آویشن دم کردم اما به زور یه قلوپ خورد بعد یه قاشق شربت استمینوفون دادم وبردمش روتختش خوابوندم بعد نهار اسپند دود کردم که مبادا ماهم سرما بخوریم ساعت 3 بود که مهدی اومد از سر کار اومد نهارشو بهش دادم ورفتم سراغ محیا اصلا گفتم هنو تازه است ببرمش دکتر از درساش عقب نمونه به مهدی گفتم ومحیاذرو بیدار کردم مهدی بردش دکتر منم خونه موندم واسه محیا سوپ درس کردم آوا هم خواب بود بعد یه ساعت اومدن و داروهاش
یه شربت دیفن ویه آموکسی سیلین 200 ویه استمینوفون بود
لباساشو عوض کردم دستو صورتشو شستم وبهش با هزار وعده وعید دوسه قاشق سوپ مرغ دادم العانم حالش خوب خوب 😊😊 اگه بد بود عذر بهتر از این بلد نیستم بنویسم
میدونم قلم زیبایی ندارم ممنون همگی شما رویا
🍏پاییز آماده رفتن میشود تیک تیک رفتنش را میشنوم زمزمه هایی بر روی لبش
زمستان خوبی در راه است
اما اگر تو با اولین برفش بیایی ❤️
یاحق

خاطره هانا جون

سلام سلام آبجیا و داداشای گلم😍
هانا هستم تو خاطره قبل ازتون کمک خواسته بودم که راهکار بدید رابطه منو داداشم خوب بشه با هم ❤️مرسی از کمکای همتون البته من تک به تک جواب همرو دادم😂
خاطره:
من تصمیم گرفتم که چون تولد آراد نزدیک بود اول واسش تولد بگیرم با دوستاش سوپرایز بشه😍 بعدم بگم بیاد خاطره مو بخونه 🙈اینم بگم که چن مدتی بود همش عکس نوشته هایی که درمورد داداش بزرگتر بود و پیام و اینا رو همش یا توی پی وی واسش میفرستادم یا استوری میزاشتم یا پروفایل و.... (کلا ترکوندم فضای مجازیو😂) آرادم هی یا میگفت چیزی میخوای؟؟؟؟😂یا میگفت کاری کردی؟ وسایل منو برداشتی؟خرابکاری کردی میخوای جمش کنم؟امتحانتو خراب کردی؟!(انقد نظرات مثبتی درمورد من داره داداش عزیزممممم😐😂)
آراد یه دوست صمیمی داره که از راهنمایی با هم دوستن اسمش امیر علیه ولی صداش میکنن امیر اینا از بس باهم صمیمین یا آراد خونه اوناس یا امیر خونه ما هس رفت و آمد خانوادگی هم با هم داریم خلاصه شنبه که اومده بود خونمون آراد رفت دستشویی سریع رفتم بهش گفتم میخوام واسه آراد تولد بگیرم😍 چیزی بهش نگو ولی به کمکت نیاز دارم اونم شمارشو نوشت داد بهم منم سریعععع جیم شدم رفتم تو اتاقم شماره امیر رو سیو کردم با مامانمم هماهنگ کرده بودم که یهو سوتی نده اونم خودش با بابام هماهنگ کرد(چون توی تولد آراد بود کاریم نداشتن که بخوان نزارن برم ) بعد که امیر رفت بهش پیام دادم که به دوستای صمیمی اراد خبر بده و بعدم تعداد رو بهم بگه بعدم دیدم جمع خیلییییی پسرونس نمیشه اینجوری خودم برم🙈🙊 با دختر و پسرای عمه و عمو هامم هماهنگ کردم ینی تا شب گییر هماهنگ کردن ملت بودم😐

یکشنبه هم گوشیمو خاموش کردم درس خوندم
دوشنبه با دختر عمم که همسن خودمه هماهنگ کردم که بریم بیرون واسه اراد کادو بگیریم موقعی که داشتم میرفتم از در بیرون اراد گف کجا میری گفتم ساغر میخواد چی بخره گفت من همراش برم😁 گفت تو درس نداری؟!😐گفتم به خدا دیروز از صبح تا شب فقط داشتم میخوندم الانم میرم قول میدم زودی برگردم😊گفت میخوای بیام باهاتون؟گفتم نه میریم خودمون 😨گفت خب پس برگشتن بهم زنگ بزن خودم میام دنبالتون هوا تاریک میشه ،نیاین خودتوناااااااازنگ بزن میام 🤨گفتم چشممممم ❤️😂گفت بی بلا گفتم خب حالا اجازه مرخصی میفرماییید🙄 چپ چپ نگام کرد گفت مگه ساغر اومده؟گفتم یک ساعته پایین منتظره گفت خب برو خلاصه رفتم کلیی گشتم یه ساعت مارک براش خریدم ساغر هم از طرف خودشو خواهرش یه ادکلن گرفت زنگ زدم اراد وقتی رسید گفت مثلا میخواسین زود برگردین😒گفتم ببخشید خببب طول کشید چیکار کنم☹️

گفت از دست شما دخترا 😐😂دیگه اول ساغر رو رسوندیم خونه بعد خودمون رفتیم ساعت 9 شب رسیدیم خونه برای اینکه اراد گیر نده و اینکه چن روزه همش گیر بودم یک راست رفتم نشستم پای درس فرداشم کارنامه ماهیانه رو میدادن (آراد تعصب خاصیییی رو نمره ریاضی و فیزیک داره😂😑)آرادم منتظربود کارنامم بیاد ریاضی یا فیزیکمو کم گرفته باشم کلمووو بکنه وخب اون نمیدونست خودم که میدونستم فیزیکمو شدم 18ونیم🙊حالا شانسم همروووو خوب گرفته بودماااا ولی فیزیکمو خراب کرده بودم البته امتحانه نمرش از 10 بود من گرفته بودم 9 و بیست و پنج صدم ولی خب ضرب در 2 میشد(اخه چرااااا😭)خلاصه فرداش وقتی رفتم خونه که آراد نبود تا شب هم گوشیمو خاموش کردم نشستم خوندم آراد که اومد خونه از قیافش پیدا بود خیلییییی خستس سلام که کردم جوابمو داد رفت که بره تو اتاقش یهو یادش افتاد برگشت گفت 5 دقیقه دیگه با کارنامت بیا تو اتاقم و رفت داخل اتاق درم بست منم استرسسسس گرفته بودممم رفتم کارناممو برداشتم رفتم تو اتاقش دادم دستش یکم نگاش کرد گفت فیزیک چرا انقدر کم؟؟؟؟🤨گفتم خب داداش ببخشید دیگهههههه ☹️گفت واسه اینه الان چن وقته همش از مزایای داداش بزرگتر حرف میزنی؟؟؟گفتم نه به خداااا گفت چون ریاضیتو 20 گرفتی کاریت ندارم ولی وای به حالت که ترم رو هم بد بگیری اونموقع دارم براتتتت 😡گفتم نه میخونممممم😓 گفت خب برو حالا منم رفتم دوباره نشستم پای درس و وسطاشم یکم چت میکردم دیگه بخوام همرو بگم خیلی طول میکشه گذشت تا 4 شنبه (دیروز)تولد رو تو کافه گرفتیم از قبلش من به اراد گفتم میخوام در مورد یه مسعله ای باهات حرف بزنم و اینا عصر پنجشنبه هم گفتمش بریم حرف بزنیم؟گفت خب کجا بریم بیا بشین حرفتو بزن گفتم نههههه بریم بیرون😁

(تولد رو تو کافه گرفتیم که مال پسر عمو بزرگم بود به خاطر همین اون ساعتی که ما میخواستیم بریم کسی رو راه نمیدادن)آراد گفت خب برو بپوش زودی بریم و برگردیم (همه از صبحش بهش پیام تبریک داده بودن که شک نکنه البته توقعشو هم نداشت که بخوام تولد بگیرم براش)رفتیم تو ماشین گفت خب کجا بریم گفتم بیا بریم کافه ی آرش حرف بزنیم بیچاره هنگ کرده بود اخه نه تااون موقع خواسته بودم که باهم حرف بزنیم نه خواسته بودم بریم کافه 😂 دیگه ر

فتیم از قبل همه هماهنگ بودن رفته بودن داخل به امیر پیام دادم نزدیکیم وقتی رسیدیم آراد میخواست ماشینو پارک کنه من گفتم میرم داخل میشینم بیا گفت برو
سریع رفتم داخل یه سلام به همه کردم کیکو بر داشتم شمعای روشو روشن کردم رفتیم همه جلوی در تا درو باز کرد همه واسش تولدت مبارک خوندن و کلی خندیدیم آراد هنگ کرده بود بدجووووور کیکو دادم دست محیا(دختر عموم)خودم رفتم بغلش گفتم داداشیمممم تولدت مبارک😘❤️😍بقلم کرد تشکر کرد ولی هنوز تو شوک بود دیگه تا شب کلی گفتیم و خندیدیم چند روزم بود که از24 ساعت جمعا 3،4ساعت میخوابیدم بقیشو درس میخوندم واسه همین خیلی ضعیف شده بودم😔

همش چشمام سیاهی میرفت سرم گیج میرفت ولی صداشو در نمیاوو ردم 😁
بعد تولد من و ساغر و سارا رفتیم سوار ماشین آراد شدیم بهش گفتم ببرتمون شهر بازی از ثانیه های آخر قبل امتحان استفاده مفید بکنیم 😂رفتیم لونا پارک حالا من خودم حالم خراببببب بود سوار وسیله های اونجا هم شدم😐(شیرازی هایی مثل حدیث جون میفهمن من چی میگمممم)دیگه چشمام بااااز نمیشد به زور خودمو کنترل میکردم که پخش زمین نشم آراد دید حالم خوب نیست اومد گرفتم تو بغلش گفت هانا چی شدیییی؟؟؟😨گفتم هیچی خوبم گفت مشخصه مشخصه رفتیم تو ماشین من جلو نشستم سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی چشمامو هم بستم اصلا چشممو که باز میکردم یا سرمو که تکون میدادم حالت تهوع میگرفتم بچه هارو رسوندیم بعد آراد گفت هانا خوبی الان؟همونجوری با چشم بسته گفتم اوهوم گفت ینی چی تو خیلی ضعیف شدی لاغر شدی داری با خودت چیکار میکنی ؟سلامتیت مهم تر از همه چیه درس و نمره رو میشه جبران کرد ولی سلامتی رو همیشه نمیشه برگردوند
گفتم اگه ریاضی یا فیزیکمو کم بگیرم که اولین نفر خودت کلمو میکنیی گفت وقتی پای سلامتیت وسط باشه ریاضی یا فیزیک هیچ اهمیتی ندارن من نگفتم خودتو خفه کن نیازی نیست شبانه روز فقط درس بخونی ولی میتونی تفریحاتتو هم کمتر کنی درسات مهمن ولی نه به مهمی سلامتیت تو وقتی مریض باشی دیگه درس چه کمکی میتونه بهت کنه یا اصلا وقتی مریض باشی نمیتونی درس بخونی😔

حالم خوب نبود حتی توان جواب دادن هم نداشتم فقط گفتم آراد ترو خدا بیخیال شو حالم خوب نیست 😭
دیگه چیزی نگفت منم سعی کردم بخوابم جلو در خونه آراد فکر کرد خوابم بغلم کرد بردم پایین(منم اصلا به رو خودم نیاووردم که بیدارم😂😂والا جام راحت بود مگه مریض بودم بگم بیدارم😂😂 )(داداش عزیزم قراره این خاطره رو بخونه اگه یه مدت نبودم حتما بپرسید ببینین سالمم یا نه😂😂)گزاشتم رو تخت پتو کشید روم خودشم رفت بیرون و 10 مین بعد با دوتا💉یکی نوروبین یکی ب کمپلکس اومد داخل صدام زد چشامو باز کردم نگاش کردم گفت برگرد اینا رو بزنم گفتم داداش😢من خوبم به خداااا گفت به مامان میگم شنبه واست وقت دکتر بگیره خیلی ضعیف شدی ولی فعلا واسه الان برگرد اینا رو بزنم حداقل جون داشته باشی تکون بخوری بعدم بخواب گفتم آراد بیخیال دیگهههه اصلا من میخوام درس بخونم با اخم نگام کرد گفت بیخووود هر چی خوندی بسته فعلا باید استراحت کنی😡
بی حرف برگشتم پنبه کشید اول نوروبین رو زد اولش تحمل کردم کم کم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم آراااااد جون من بکشش بیرون خیلی میسوزهههههه گفت تموم تموم یکم بعد کشید بیرون یه نفس عمیق کشیدم 😤که خندش گرفت گفت بعدی کمتر درد داره یکم دیگه تحمل کنی تمومه گفتم باشه دوباره پنبه کشید و فرو کرد دردش کمتر بود ولی بازم درد داشت فقط چشمامو فشار میدادم که گریم نگیره تا تموم شد کشیدش بیرون رفت بیرون 2 دقیقه بعد اومد گفت راستییییییییی😃 گفتم چیههههه اومد جلو بغلم کرد بوسم کرد 😘گفت واقعا سوپرایز شدم خیلی خوب بود امروز مرسیییییی😘😍 گفتم یه دونه داداش که بیشتر ندارمممممم واسه اون نکنم واسه کی بکنم ؟دوباره بوسم کرد و گفتتتتتتتت❤️ بالاخره اونی که میخواستم بشنوم رو گفت (گفت دوستت دادم ابجی گلمممم)یعنی کارخونه قند و شکر سازی که خوبه تو دلم عروسی بوووود گفتم من خیلییییییییی دوست دارم انقد که خودتم باورت نمیشه 😭😘😍
بعدم بهش گفتم یه وب هست که توش خاطرات و اینارو مینویسن منم یه خاطره نوشتم که دوس دارم تو بخونیش🙈 حالا قراره بیاد بخونه خاطره قبلیمو
پ ن فکر کنم شنبه هم دوباره خاطره ساز بشم چون خودم میدونم که دکتر حرفای زیبایی قرار نیس بگه بهم😂
پ ن بازم ممنون از راهنمایی های همهههههه

برادر که داشته باشی انگار دنیا پشتته
برادر که داشته باشی باید حواست به کوچک ترین
کارت باشه چون اون حواسش بهت هست
برادر ینی شمردن تک تک اشکات
❤️داداشی از روزی که یادمه و فهمیدم تنها کسی که گریمو دید و آرومم کرد تو بودی
پس بدون ارزشت خیلیییییی بالا هست خیلییییی دوستت دارم❤️
.
.
.
.
قلب خواهر ها
به مهر برادرانشان میتپد
تولدت مبارک
بهانه تپش قلبم❤️❤️❤️

خاطره مهتا جون

سلام
من مهتا هستم ۲۰ ساله ساکن تهران.
بعد مدت ها یه نگاه به سایت و کانال انداختم دیدم اونایی ک من باهاشون علاقمند شدم به این وبلاگ نیستن😢چقدر دلم برای خاطراتشون تنگ شده اسم نمیبرم چون زیادن.
آقا میخواستم امرور رفتم دکتر ک ازامایش جدیدمو نشون بدم یاد اینجا افتادم میخواستم ادامه خاطره سنگ شکنمو بگم ک بعدش چیییییی کشیدم و روزی چندتا امپول خوردم ک دیدم واقعا الان امادگی مرورشو ندارم😂.
بریم سر خاطرم :
پارسال قبل عید بود چون چهلمه پدر بزرگم میوفتاد اخرین روزای سال ۹۶ و بنا ب اینکه اعصاب پصاب درست حسابی نداشتیم تصمیم گرفتیم با یکی از همکارای مادرم بریم مسافرت. یه خانوم و اقا با یه دختر(مینا) و یه پسر(ابی) که بجز پدر خانواده همه پزشک و دندون پزشک تشریف دارن. اقا ۲ ماشین شدیم نسل قدیم نسل جدید راه افتادیم رفتیم حسااابی خوش گذروندیم (جاتون خالی) برگشتنی ما ۳ نفر از چالوس اومدیم و مامان باباهامون از رشت. رسیدیم تهران زنگ ‌زدیم کجایین شما گفتن ما ب یاد دوران بدون بچه ای ک دوران خیلی خوشی بود😑میخوایم بریم سر راه طالقان شما با توافق خودتون برین خونه یکی باهم بمانید. دو به یک بودیم رفتیم خونه ی اونا خستهههه کوفته له و لورده خوابیدیم صبح بود ساعت ۶ اینا یهو پاشدم تو جام نشستم گلوم آی درد میکرررررد رفتم اشپز خونه یواشکی گشتن تو این ور و اونور چایی لیمو عسل خوردم برگشتم خوابیدم بیدار ک شدم خوبه خوب بودم اصلا انگار ن انگار از گلو درد پاشدخ بودم نشستیم فیلم دیدیم بیرون رفتیم گشتیم غروب بود حس کردم کلافم سرفه و یکمم ابریزش بینی بعد حس کردم دارم داغ میشم یه قرص از داروخانه ی همراه خودم برداشتم و خوابیدم خیلی سرماییم و اون نوقع لرز داشتم در اتاقو بستم و بخاریشونو زیاد کردم داشت خوابم میبرد حس کردم دارم مذاب میشم ترسیدم سریع پاشدم درو کامل باز کردم بخاریم کم و دراز کشیدم ولی خنک نمیشدم همچنان آتیش بزور خوابم برد صبح ک بیدار شدم از تمام علائم دیشب فقط بدنم گرم بود هیچی نمیخوردم بدنم بدجور درد میکرد حس معتادیو داشتم ک داره ترک میکنه ب مامانم مسیج دادم بسه دیگه برگردین خسته شدم مسیج داد این همه سال ما شمارو تحمل کردیم چند روز شما همو تحمل کنین😐خلاصه تو اتاق از بدن درد شروع کردم گریه مینا اومد خشکش زد گفت جی شده منم اصلا حتی حفظ ابروهم نکردم فقط گریه😂 اومد جلو دستمو گرفت خواست یه چی بگه یهو گفت تو چرا انقدر داغی مریضی؟  گفتم دارم میمیرم😐 گفت خب زودتر بگو خودازاری داری مگه خلاصه من همچنان گریه میکردم اون یکم معاینم کرد هرچی میپرسید من کمترین حالتشو میگفتم ک کار ب جاهای باریک نکشه ک یهو گفت چرت و پرت تحویلم نده اصلا حرف نزن خودم میبینم 😐 انصافا هم سر تا پامو چک کرد نامرد خلاصه گفت بیا یه جی بخور لباس بپوش بریم گفتم کجا گفت بیمارستان گفتم اخه جنگه مگه اصلا من مامان بابامو میخوام .... خلاصه غذا دقیقا ۲ تا قاشق خوردم(مورد علاقمم بود) ۳ تایی راهی شدیم رفتیم دکتر اونجا هم باز معاینم کرد و خیلی شیک و مجلسی من واسه اولین بار تو عمرم بستری شدم😐طولانیش نمیکنم از ازمایشش گرفته تا پنی سیلینا هر بار ک اون در لعنتی باز میشد امپول بود ک میومد تو.
به پرستاره گفتم من واقعا انقدر نیاز نمیبینم ک بخوابم اینجا باشم و اینارو بزنما میگفت شما برگرد مینا میخندید منم تو راه برگشتن ب مینا فوش میدادم تازه بهم میگفت دردت اومد دستمو فشار بده دستمو گرفت پرستاره بی ادبم ن گذاشت ن برداشت سرییییع یه پنبه کشید و شروع کرد یعنی انصافا دردناک ترین و وحشتناک ترین امپول عمرم بود چنان جیغی زدم ک شیشه هام لرزید تموم شد مینا گفت درد داشت؟ گفتم ن عزیزم الکی مرض داشتم برگشتم هی باهام صحبت میکرد ک زود بگذره خوابم برد داروهام هر ۶ ساعت بود ک بین این ۶ ساعتا من کاملا خواب بودم بیدار ک شدم تنها بودم گوشیمو برداشتم زنگ زدم ب بابام گفتم بیاین خوابیدم با صدای مامانم بیدار شدم گفتم منو نجات بده😐 گفت چقدر لاغر شدی تو ۳ روز بمیرم واست باز دیدم کنارم چندتا امپوله گفتم حداقل خودت بزن گفت کارتمو نیاوردم ۲ سوت تموم میشه باز من برگشتم ولی این خوب زد یعنی قابل تحمل بود.
فرداشم روانه ی خونه شدم ولی همچنان مریض کل عید مریض بودم و بیحال تا روز دوم سوم عید بود بابام صدام کرد رفتم گفت خیلی ضعیف شدی نظرت چیه تقویتت کنیم گفتم بستگی ب تقویتش داره از چ راهی باشه با دیدن صحنه ی رو ب روم مخالفت خودمو آغاز کردم ولی اصولا مادر پدرا زورشون زیاده با غر و استرس و بی حوصلگی خوابیدم اولیو زد آی درد داشت حتی جیغمم نمیومد روتختیو تو دستم مچاله کرده بودم تا تموم شد دومیو خواست بزنه گفتم وایستا یکم دیدم دیگه کار از کار گذشته خلاصه این ۲ تارم خوردیم.
پ.ن: امروز رفتم ازمایشمو نشون بدم دکتره با تعجب نگاهم کرد گفت تو تقریبا ۱ ماه از ۷ تا سنگ فقط ۲ تاش مونده فقط یکیشو شکوندی بقیشو جیکار کردی؟!؟! کلی خوشحال شدم بعد سنگ شکنم من

ی ک اصلا اهل امپول نیستم خودم داوطلب درخواست میکردم یعنی ب محض اینکه اثرش میرفت میگفتم تروخدا بدویین😂
پ.ن: دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود.
مرسی ک خوندین روز و شبتون خوش  ❤

خاطرهMobina.khجون

خاطرهMobina.khجون

سلاااااااام. خوبییید😍 من بازمم اومدم . خب اول یه نکته درباره ی خاطره قبلیم بگم که من ویتامین سی بدنم پایین نیست بلکه ویتامین دی بدنم پایین هس😂 اما خب من اشتباه فکر میکردم و اون امپولی هم که زدم امپول ویتامین دی بود. و ویتامین سی نبوده. در هر حال معذرت میخوام. 
خبب میخوام یه خاطره از تابستون تعریف کنم براتون. من ی صبح تابستونی دراز کشیده بودم رو تختم و در حال ور رفتن با گوشی بودم که زنگ خورد ج دادم: سلااام عللییکمم. ایدا(دوستم): علیک سلام و رحمت الله و برکااااته😂 . من: چطور پطوری؟ . ایدا: خوبم. مبیییناااا پاشوو بیااا خونمون حوصلم پوکیدههه خوااهش میکنم پاشوو بیااا توروخداا التماستت میکنم من خیلیی حوصلم سر رفته . عصرم میریم بیرون باهمم خوااهش میکنم بیا. (همرو یه نفس گفت😂) من: ایدااا اولا نفسسس بکشش خواهرمم الان خفه میشیاا. دوما من الان حتیحوصلم نمیشه از رو تختم بیام پایین چه برسه به این که پاشم بیام خونه شماا😑 . ایدا: اصلا تورو میسپارم به مامانم و گوشی رو داد به مامانش (ما و ایدا اینا دوست خانوادگی هستیم باباش هم مثل بابام پزشکه و از دوران مدرسشون باهم بودن مامان هامون هم که خییلی باهم صمیمی اند . داداش ایدا هم یک سال از مهراد بزرگتره و ۱۸ سالشه) خاله مهناز یاهمون مامان ایدا : سلاام دخترر خوشگل . من: سلاام خالهه خوبیی. خاله: مررسی عزیزم. انقدر دختر منو اذیت نکن دیگهه پاشو بیا خونمون عصر هم میبرمتون بیروون کیف کنید. من: اخه.. خاله: هییس هیچی نگوو فقط پاشو بیا. دیگه منم دیدم خیلی اصرار میکنن اماده شدم و به بابا گفتم منو برسونه خونشون . وقتی رسیدم خونه ایدا با ذووق اومد جلو: واای مبییین عششقم دلم برات تنگ شده بود کجاا بودیی توو😍⁦❤️⁩. من: ووووی دل منم برات تنگ شده بود بیشعوور😄⁦❤️⁩ بعد از کلی ماچ و بوس رفتیم داخل خونه. با مامان ایدا و باباش سلام واحوال پرسی کردیم . بعدم آراد ، داداش ایدا اومد پیشم و گفت سلااام ببین کی اومدهه . منم گفتم سلااام خوبیی . و تا اومد دستشو دراز کنه که باهام دست بده من فوری جیم شدم و دست ایدا رو گرفتم و دویدم تو اتاق ایدا😂 ایدا: رواااااانی این چه حرکتی بوود چرا یه هو دیوونه میشی و میدویییی😤 منم خندیدم و جوابش ندادم . شرووع کردیم به کلیپ درست کردن و دابسمش و عکس و... 😁 انقدر ازین کارا کردیم که خودمون خسته شدیم دیگه ولو شدیم رو تخت😂 تا خاله اومد صدامون زد برای ناهار و رفتیم ناهار خوردیم و خوابیدیم😁 عصر بیدار شدیم و اماده شدیم تا بریم باااغ😍 وقتی رسیدیم منو ایدا فوری پریدیم تو استخر و تا غروب همونطور تو استخر اب بازی کردیم. اب استخر هم تازه عوضش کرده بودن و تمیییز بود و حال میدااداا😂 بعدم از تو آب دراومدیم . من فوری سردردم شروع شد (تو خاطره های قبلی گفته بودم که سینوزیت دارم) چشمامو داشتم محکم روی هم فشار میدادم بلکه یکم سردردم کم شه که وقتی چشامو باز کردم دیدم ایدا و اراد دارن با تعجب بهم نگاه میکنن اراد گفت: چیزی شده مبینا؟؟ خوبه حالت؟ یه لبخند الکی زدم و گفتم خوبم چیزی نیس. ناگفته نماند که اون موقع اواسط شهریور بود و هوا رو به سرد شدن بود. بعد همینطور تحمل کردم و توی باغ شام همخوردیم و راهی شدیم سمت خونه ی ایدا اینا من میخواستم زنگ بزنم به بابام که بیاد دنبالم برم خونه ولی انقدررر ایدا و مامان و باباش اصراار کردننن که من شب هم بمونم ؛ حتی نزاشتن من سمت گوشیم برم. بعدم خودشون زنگ زدن به بابام و اجازه گرفتن که من بمونم خونشون . خلاصه من و ایدا رفتیم تو اتاقش و سردرد من همچنان ادامه داشت . دیگه طاقت نیاوردم و به آیدا گفتم: ایدا ؛ ایدا: جونم . من: میشه یه قرص کدئین برای من بیاری؟؟ . ایدا: مبینا بازم سرت درد گرفته؟ همون موقع که چشاتو رو هم فشار دادی حدس زدم. بزا برم به بابام بگم بیاد معاینت کنه. من: نهههههه ایدااا همچین کاری نکنیااا فقط برووو قرص بیاار . ایدا: اخه... من: اخه بی اخههه بدووو قرصص بیار. از اتاق رفت بیرون بعد از چند دقیقه اومد تو اتاق گفت مبینا هرچی گشتم جعبه دارو هارو پیدا نکردم نمیدونم مامانم کجا گذاشته. واای این حرفش برای من معنی مرگ رو میداد بعد گفت بزار برم به آراد بگم اون همیشه یه مشت قرص تو اتاقش داره گفتم باشه برو بگو فقط بهش بگو که به بابات نگه ایدا هم گف باشه و رفت بعد از چند دقیقه با آراد برگشت‌راد گفت چیی شدیی تو دختررر شانس اوردی یه دونه کدئین فقط داشتم . بیا بگیر بخور ولی اگه به بابام بگم بهتره هاا گفتم لاازم نکردهه مررسی. بعد اومد دست گذاشت رو پیشونیم گفت یکمم داغی خدا به خیر کنه😑 بعدم گفت من میرم تو اتاق کاری داشتین خبر بدین.و رفت.منم قرص رو خوردم و ایدا هم با مسخره بازیاش منو خندوند و بعدم خوابیدیم. وقتی بیدار شدم و نگاه ساعت گوشیم کردم دیدم ساعت پنج صبح هس و من یه احساس هایی ته گلوم دارم همون موقع فاتحه ی خودمو خوندم😭 بعد سعی کردم بخوابم و به زووور خواب رفتم و با تکون دادنای یکی از خواب بیدار شدم ایدا بود با چشای پر از اشک گفت مبیینا پاشوو خیلی تب داری و آراد هم کنارش نشسته بود و گفت من میرم به بابا بگم من اصلا توانایی مخالفت نداشتم. عمو با وسایلاش اومد پشت سرش هم خاله اومد و عمو گف: چی شدیی تو دختررر الااان با عجی مجی خوبت میکنم😁 یعنی تو اون وضعیت هم دست از شوخی برنمیداشت😑اومد منم به زور بلند شدم نشستم و معاینم کرد اما لبخند از روی لبش پاک نمیشد همش لبخند داشت . اخرم یه نسخه نوشت گف خبب تا من میرم داروهاتو میگیرم و میام یه چیزی بخور عمو جون منم گفتم عمو چیا نوشتی؟؟؟!! ی لبخند زد و رفت🤦 اون موقع هم آراد و آیدا سعی داشتن منو بخندونن ولی من اصلا ی لبخند هم نزدم بعدم برام ی کیک و شیر اوردن خوردم تا عمو برگشت و اومد تو اتاق، گف: گل دختر اماده شو چند تا امپول کووچووولوو بزنم بهت خوب شی. من: نهه عموو خوااهش میکنم. عمو: عهه مبیناا چونه نزن بخواب عزیزم. آراد: بخواب مبینا دردش هر چی باشه بهتر از این هس که داری درد میکشی خلاصه من خوابیدم و عمو با دوتا امپول اماده اومد بالا سرم، شلوارمو یکم کشید پایین ایدا هم دستمو گرفت تو دستش و عمو پنبه کشید وامپولو اروم فرو کرد، خیلی درد نداشت منم خجالت میکشیدم جیغ بزنم فقط لبمو دندون گرفتم . عمو امپولو دراورد و بعدیو زد اون دردش بیشتر از قبلی بود ولی بازم من تحمل کردم که عمو وسطاش گف مبینا زنده ایی؟ چرا صدات درنمیاد؟😁 منم گفتم زندم🤦😤 بعد امپولو دراورد و رفت طرف پلاستیکا یه امپول دیگه دراورد ، 🤦😭 گفتم عمو میشه این رو نزنم؟؟ گف عزیزم نترس اروم میزنم برات و امادش کرد و اومد بالا سرم شلوارمو بیشتر کشید پایین و پنبه کشید و خیلی اروم فرو فکر واای از همون لحظه اول دردش فوق العاده زیاد بود من اولاش فقط لبمو دندون میگرفتم تا طعم خون توی دهنم پیچید دیگه اخراش با گریه میگفتم عموو توروخداا خواهش میکنمم درش بیار الان میمیرمم عمو هم هی میگف ارووم الان تموومهه الانن. و تموم شد وقتی سرمو اوردم بالا آیدا گف: مبینا من دیدم اولاش صدات در نمیومد نگو داشتی لبتو دندون میگرفتی و یه دستمال بهم داد تا بزارم رو لبم عمو هم اومد بوسم کرد و ازم معذرت خواهی کرد و رفتبیرون واقعا بعد از اون امپولا خیلی سرحال تر. شدم عصر هم رفتم خونه و شبش هم یه امپول دیگه از طرف بابام نوش جان کردم و تمام.
پ.ن: ببخشید عزیزای دلم میدونم ای خاطرم خیلی بدرد نخور و بدون جزئیات بود و من فقط به خاطر اینکه خاطره قبلیمو اصلاح کنم که ویتامین سی بدنم کم نبوده و ویتامین دی کم بوده این خاطره رو نوشتم و اونجاش هم بابام بهم گفته بود ویتامین دی بدنت خیلی پایینه اما من نمیدونم چرا ویتامین سی شنیده بودم😂
پ.ن۲: قطعاا خاطره های بعدی با جزئیات کامل و قشنگتر مینویسم.
پ.ن۳: خیلی دوستون دارم . نظراتون رو واسم کامنت کنید ممنون میشم.
پ.ن۴: شاید به خاطر امتحانا یکم دیر اومدم ولی قول میدم تمام سعیمو کنم تا زود بیام.
پایان⁦❤️⁩

خاطره جانا جان

سلااااام به همگی دوستان قرار بود من یه مدت نیام اما خب یه خاطره دارم که گفتم این خاطره رو بنویسم 
چند روز بود که قرار بود بریم بازار کریسمس اما بهراد نمیتونست بیاد و هی کار براش پیش می امد بالاخره فک میکنم ۱۱ دسامبر بود  عصر بهش زنگ زدم گفتم یا همین الان میاایی میریییم یا خودم با رزا میرم(رزا یکی از دوستان و همکلاسی های من هست)بهراد هم گفت خیییییله خب داد نزن تو برو با رزا بعد من کارم تموم شد میام پیشت قبول کردم و زنگ زدم به مامانم هم گفتم و اماده شدم و رفتم خونه رزا اینا و رفتیم تو راه همش داشتیم درباره چیزایی که میخوایم بخریم میگفتیم خیییلی ذوق داشتیم داشتم از هیجان بال در می اوردم رفتیم و رسیدیم و کلی وسایل تزئینی بامزه خریدیم و گشنمون شد رفتیم کافه و بعد که اومدیم بیرون یهو یه جایی به چشمم اومد خیییلی چیز های قشنگی داشت دست رزا روکشیدم بردم بریم ببینیم که بهراد زنگ زد داشت میگفت اول بازارم کجایید داشتیم حرف میزدیم که صدای شلیک گلوله بلند شد خیییییلی ترسیده بودیم شلوغ هم بود جیغ میزدیم و هرکی یه جایی پناه میگرفت من و رزا هم داشتیم میدوییدیم که یکی خیلی محکم خورد بهم و من افتادم یه جایی شیشه خورد شد دستم رو بازومو برید خون میومد رزا هم ترسیده بود کشون کشون رفتیم پشت یه جایی دقیق یادم نیست میز بود یا دیوار پناه گرفتیم یاد بهراد افتادم که گفت اول بازارم جیغ میزدم و میگفتم بهرااااااااد و به رزا میگفتم تند تند شمارش رو بگیره اخه خودم هم دستم به شدت درد میکرد هم گوشیم پرت شد بین اون جمعیت زیر پا خورد شد خیییلی ترسیده بودیم تا چند دقیقه ادامه داشت بالاخره صدای تیر قطع شد منکه افتاده بودم به هق هق و رزا محکم دستم رو گرفته بود خیلی خون میومد و میسوخت بالاخره بهراد مارو پیدا کرد منو دید ترسید گفت جااااناچیییییشدیییییییی توروخدا چت شدههههه گفتم من خوبم فقط هولم دادند افتادم رو شیشه خورد شد بازومو برید همین تو خوبی گفت اره چیزی نیست چه خبر شد اینجا امن نیست بلند شید سریع بریم کمک کرد پاشدیم و رفتیم بیرون و بهراد خداروشکر ماشین رو اونجا جا نبوده این طرف پارک کرده سوار شدیم و بهراد گفت رزا جان برسونمت خونه میخوام جانا رو ببرم بیمارستان که رزا گفت نه منم میام باهاش من دستم خیییلی درد میکرد نزدیک ترین بیمارستان رفتیم چون خونریزی زیاد بود و دیگه حالم داشت بد میشد و بیحال شده بودم خیییییلی بیمارستان شلوغ بود اکثر زخمی هارو اورده بودند اونجا به شدت شلوغ بود بهراد گفت دوستش اینجا کار میکنه رفت پیداش کنه تا زودتر کارمون رو انجام بده که چند نفر رو اوردن یه پسر جوان هم بود پر خون شده بود و یک خانم و پسر و یک مرد میانسال هم بالا سرش بودند دکتر گفت فوت شده صحنه خیییییلی بدیود خانوادش خودشون رو میزدند و صداش میکردند حالم بد شد رفتم دسشویی اومدم بیرون رنگم پریده بود بهراد و دوستش هم اومد و دید زل زدم به اون خانواده و پسره از اونجا بردم داخل اتاقی و دوستش گفت باید بخیه بخوره و شست و شو بدیم پانسمان کنیم اومدند اول شیشه هارو از تو دستم در اوردند بعد فک کنم بتادین زد که جیغم رفت هوا التماسشون میکردم نزنن اتیش میگرفتم و هق هق میکردم رزا هم اومد سرم رو گرفت تو بغلش و دلداری میداد مردم و زنده شدم تا تموم شد و ولم کردند و بخیه زدند و فشارم افتاده بود یخ کرده بودم میلرزیدم برام سرم وصل کردند و بعد اینکه سرم تموم شد یه امپول هم زدند که اصلا درد نداشت و چیز خاصی حس نکردم و رفتیم رزا رو رسوندیم خونشون و رفتیم خونه خرید هامونم تو بازار زیر دست و پا له شد و فراموش کردیم کلی پولش رو دادیم حیف شد رفتیم خونه همه خبر هارو شنیده بودند تند تند تماس داشتیم از ایران اولین نفری که بهم زنگ زد دوستم (بهار ) بود دومین نفر کیارش بود بعد خاله روشنا و دایی رسول و مادر بزرگ پدر بزرگم و عمو ارین و عمه ارزو و عمو ارش و همه فامیل و دوست و اشنا ها و فرانسه هم همه دوستام زنگ زدن تا چند ساعت فقط داشتیم جواب تلفن میدادیم مامان بابام هم با عجله اومدند ترسیده بودن دستمو دیدن مامانم که حالش بد شد بهراد اب قند رسانی کرد و توضیح داد و گفتم حالم خوبه و تمام ببخشید اگر این دفعه بد شد و کم بود و زیاد امپول داخلش نبود 💚💛💜💙کامنت یکی از عزیزان درباره کیارش واقعا منو تحت تاثیر قرار داد خودشون میدونند کی بود ولی به خاطر اینکه سوء تفاهم نشه اسمشون رو نمیگم خییییلی ممنونم داداش عزییییز که خیلی برادرانه و صادقانه راه درست رو بهم گفتی و از همه کسانی که خاطره قبلیم راهنمایی کردند سپاااس 
💚

خاطره رها جون

خاطره رها جون
سلام عزیزای دلم خوبین؟ خوشین؟ مرسی از تبریک های زیباتون دوستون دارم اونایی ک گفتن ماهم دعوت کن میخواستم اونایی م قائمشهر هستن رو تو خاطره قبلی دعوت بنمایم ک یادم رفت🙈🙈 معذرت🙈🙈
خاطره: خیلی تو دلم مونده بود که با ماشین علی رانندگی کنم اروم از رو مبل بلند شدم رفتم تو اتاق علی خواب بود سویچ رو گرفتم بی سر صدا رفتم از خونه بیرون (انقدر ذوق کرده بودم ک 😂😍) واسه خودم اهنگ گزاشتم صدا تا اخر سرعتمم تا اخر داشتم کیف میکردم چراغ قرمز شد منم وایسادم تا سبز بشه بعد هی ماشین پشتی من بوق بوق میکرد رومو برگردوندم دیدم ۴ تا پسر داخلش نشستم میخندن منم اصلا بهشون توجه نکردم داشتم راه خودمو میرفتم ک با صدای بد ماشین مواجه شدم ک همونا جلوی ماشین خطی رفتن منم فرمون رو چپ کردم رومو اونور کردم چندتا فحش هم دادم ولی اونا قیافشون ترسیده بود رومو سمت چپ کردم ک با یک کامیون میگن تریلی میگن چیه نمیدونم روبرو شدم با تمام وجودم فقط جیغ کشیدم بعدم رفتم توش دیگ هیچی نفهمیدم که با درد فجیح سر و گردنم پریدم
چشمامو ک باز کردم کلی پرستار بودن بالا سرم
من : ااااییی سرممم من کجامممم اااییییی
پرستار : خانم اروم
من : ایییییی سرررررمم سسسسرممم ایییی واییییی
پرستار: خانم چخبرته بیمارستان رو گزاشتی رو سرت
من : اخخ علیییی واییی رهام
صدای اشنایی ب گوشم خورد ک علی بود
علی : بسه رها ساکت اینجا بیمارسته
من : علیی سرمممم
علی : میشه برین بیرون من با خانمم کار دارم
پرستارا همه رفتن بیرون
علی با عصبانیت خیلی زیادددییی اومد نشست رو صندلی
علی : من بهت چی بگممم ها بگو مننن چیکارت کنم
من : علی سـ......
علی : رها گفتم جواب منو بده من چی بگم بهت میدونی منو رهام مردیم زنده شدیم از ساعت ۱۱ صبح یکسره ب گوشیت زنگ زدم جواب نمیدادی رفتم خونه رهام خونه مامان انگار اب شده بودی ساعت ۵ ب گوشیم زنگـ زدن ک بیمارستانی با اخرین تماست ک با من بود زنگ زدن الانم ساعت ۱۰ ک هوش اومدی من چی بگم بهت
من: علی..
علی : من گفتم بهت سوار اون ماشین نشو نمیتونی رانندگی کنی فرمون از دستت در میره گوش نکردی میتونستی فرمون راست یا چپ کنی و ب اون ماشین نخوری ولی نتونستم بهتم گفتم نمیتونی چرا گوش نمیدی مگ من بد تورو میخوام
من : معذرت میخوام ببخشید غلط کردم فقط سرمممم ببین توروخدا سرممم
علی بلند شد اومد گردنم رو نگاه میکرد
علی : رها سرت شکست الان بستس نمیتونم کاریش کنم مسکن زدن بهت گردنت هم همش کبود شده دستت در رفته بود ک جا انداختم برات
من: علی سرم خیلی بد درد میکنه
علی: میدونم مسکن جواب نداد باید تحمل کنی یکم بخواب
من: رهام کجاست
علی : بهش گفتم خوبی بیرونیم چیزی نگو بهش چون دیشب رفت تهران
من : باشه
علی: حالا یکم بخواب تا من داروهاتو بیارم بزنم
من : بزنی؟
علی: ارع
من : ن علی من امپول نمیزنم
علی: رها من الان فقط جلوت خوبم خیلی عصبانیم از دستت دیگ واسع امپول بامن چونه نزن
رفت بیرون
منم سرم خیلی درد میکرد نمیتونستم بخوابم پرستارا هی میرفت هی میومدن رو اعصاب بودن تا اینکه علی با ی امپول اماده اومد
علی : یکی بیشتر نیست بقیه رو تو خونه میزنم برات برگرد
منم بی سر صدا برگشتم علی اومد لباسمو داد بالا پنبه کشید فرو کرد اول خوب بود خوشحال شدم ولی کم کم درد گرفت اونم چ دردی
من : اااااییییی
......
اااااااا بسه
..........
علییییی اااای
علی: هیس تحمل کن
من : ننن وای ایییییی
علی هم اروم در اورد جاشو ماساژ داد دستکشو در اورد منم اشکام دیگ در اومد
علی: جانم انقدر ناله و گریه نکن مردم رها بسه دارم جلو خودمو میگیرم
منم گریم بیشتر شد نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم مگ من ۲۵ ساله چقدر باید درد بکشم تحمل ندارم
علی اومد جلو منو نشوند خودش رو تخت خوابید منو رو خودش خوابوند موهامو نوازش میکرد😍 ( قشنگ ترین حس همینه واقعا🧡)
منم تا تونستم گریع کردم همونجا هم خوابم برد
پ.ن: برای امپول های دیگ چ کولی بازی در اوردم ک داستان داشت برای خودش😂😁
پ.ن: دوستون دارم

خاطره فاطمه عزیز

خاطره فاطمه عزیز

سلام به همه اعضای وب. این اولین خاطره من به حساب میاد ولی حدودا یک سالی هست که با اینجا آشنا شدم.میشه گفت تمام خاطرات را خوندم.وب خوب و با حالی دارید.از مسئول محترم وب کمال تشکر را دارم. خودم را معرفی میکنم. فاطمه،29ساله، اهل دیار نصف جهان(یکی از شهرستان های استان اصفهان ) و مدرس دانشگاه.اول واجب میدونم البته با تاخیر روز دانشجو را به همه دانشجویان عزیز تبریک بگم🌹🌹.از خاطرات قبلی که خواندم میدونم که چقدر نسبت به اساتید لطف دارید. ولی از همینجا اعلام میکنم.عزیزان دانشجو،کسی که به عنوان استاد در خدمت شما هست،روزی خودش دانشجو بوده و اگه با کاری سخت گیری میکنه صرفا به خاطر این که بتونه جو کلاس را آروم کنه تا شما عزیزان بتونید از درس بهره ببرید(نا گفته نماند که در هر صنف و حرفه ای اشخاصی هستند که رفتارشان توجیه پذیر نیست من واقعا برای چنین اشخاصی متاسفم😥😥) اه اه چقدر حرف زدم و اما خاطره...
این خاطره مال 6 یا7 سالگی بنده هست.یادم میاد که به شدت سرما خورده بودم طوری که رو به موت.حالا بماند که به چه شیوه ای تا مطب دکتر رفتم.دکتر محترم لطف فرمودند و بعد از کلیییی تهدید بنده شروع به نوشتن نسخه کردند. تو اون شرایط که من داشتم سکته میکردم مادر گرام اصرار داشتن که امپول فراموش نشه.(میتونم به جد بگم مادر محترمه بنده همیشه موقع بیماری در همین موضع هستن و حتی ذره ای کوتاه نمیان😦😦)خلاصه بعد از خروج از مطب من نگون بخت را به سمت خونه بردند که فکر کنم داروها تماما خوراکی بوده تا بتونن سر فرصت مناسب من را غافلگیر کنن. فردای اون روز داداش بزرگم امد نشست کنارم و گفت اجی کوچولو پاشو میخام با هم بریم باغ.( راستی یادم رفت که بگم،فصل بهار بود که من سرماخوردم و ما یه باغ داشتیم که برای رفتن به اونجا باید از خیابان اصلی که هم مسیر درمانگاه بود رد میشدیم و یک کیلو متری بعد از شهر قرار داشت) بالاخره بعد از اینکه من را با کلی وعده وعید راضی کرد سوار بر موتور(عاشق موتور سواری بودم به خصوص که جلو باشم و گاز موتور تو دست باشه و من گاز بدم .یکی از وعده هاش این بود😆😆) راهی باغ شدیم. ولی زهی خیال باطل. نزدیکای درمانگاه داداشم کم کم گاز را از دستم گرفت و موتور را تحت کنترل خودش دراورد. بعدشم که فک کنم حدس میزنید چی شد؟؟بله پیچید سمت ورودی درمانگاه. حالا خنده دار بود من خودم را از او موتور به سکای درمانگاه داداشم کم کم گاز را از دستم گرفت و موتور را تحت کنترل خودش دراورد. بعدشم که فک کنم حدس میزنید چی شد؟؟بله پیچید سمت ورودی درمانگاه. حالا خنده دار بود من خودم را از روی موتور به سمت مخالف میکشیدم فک میکردم میتونم موتور را به سمت باغ برگردونم که اگه برادرم کنترل نمیکرد با زمین احوال پرسی گرمی میکردیم. 😲😲خلاصه بعد از کش مکش های زیاد وارد تزریقات شدیم. دیدم مادر گرام اونجا حضور دارن. تازه فهمیدم نمایشنامه ای که من نگون بخت به زورنقش اولش بودم،دست پخت مادر عزیزم بوده. ولی با این حال از تلاش مذبوحانه خودم دست بر نداشتم 😉😉😆تا میتونستم تو بغل داداشم دست و پا میزدم ولی هیچ فایده ای نداشت(دادشم 14 سال از من بزرگتره)😐😐😐توی فکر فرار بودم که خانم پرستار با امپول آماده وارد شد😢😢😢دیگه اونجا بود که اساسی زدم زیر گریه .پرستار یه اخم اساسی کرد😤😤😤😬😬 و با یه داد بلند امد طرفم(بین خودمون باشه هنوز وقتی پرستاره را میبینم از هزار کیلومتریش رد میشم😂😂😂 بله پیچید سمت ورودی درمانگاه. حالا خنده دار بود من خودم را از روی موتور به سمت مخالف میکشیدم فک میکردم میتونم موتور را به سمت باغ برگردونم که اگه برادرم کنترل نمیکرد با زمین احوال پرسی گرمی میکردیم. 😲😲خلاصه بعد از کش مکش های زیاد وارد تزریقات شدیم. دیدم مادر گرام اونجا حضور دارن. تازه فهمیدم نمایشنامه ای که من نگون بخت به زورنقش اولش بودم،دست پخت مادر عزیزم بوده. ولی با این حال از تلاش مذبوحانه خودم دست بر نداشتم 😉😉😆تا میتونستم تو بغل داداشم دست و پا میزدم ولی هیچ فایده ای نداشت(دادشم 14 سال از من بزرگتره)😐😐😐توی فکر فرار بودم که خانم پرستار با امپول آماده وارد شد😢😢😢دیگه اونجا بود که اساسی زدم زیر گریه .پرستار یه اخم اساسی کرد😤😤😤😬😬 و با یه داد بلند امد طرفم(بین خودموناساسی زدم زیر گریه .پرستار یه اخم اساسی کرد😤😤😤😬😬 و با یه داد بلند امد طرفم(بین خودمون باشه هنوز وقتی پرستاره را میبینم از هزار کیلومتریش رد میشم😂😂😂 ) ولی منم بیدی نبود که با این بادا کوتاه بیام😊😊بازم به کار خودم ادامه دادم.به تنهایی کل تزریقات را رو سرم گذاشته بودم.😎😎دیگه مادر آمد کمک داداش و دوتایی من را رو تخت به زور نگه داشتن(البته نا گفته نماند که بنده برای فرار از روی تخت حتی به پرده اطراف تخت متوسل شدم ولی حاجت روا نشدم😆)میدونم که امپول مورد نظر انتی بیوتیک بود ولی دقیقا یادم نیست کدوم یکی ازاعضای محترم پنی بودن. از زمان ورود نیدل درد خیلی وحشتناکی تو پام پیچید انگار تموم اتاق دور سرم میچرخید نمیدوونم چرا تموم نمیشد بعد از اینکه نیدل نمیدوونم چرا تموم نمیشد بعد از اینکه نیدل را در آورد من هنوز گریه میکردم ولی همه میگفتن دیدی درد نداشت(نمیدونم منظورشون چی بود😞😞😞)خلاصه بعد از اینکه امپول خوشمزه را نوش جان کردم با کلی لگدی که نثار برادم شد برگشتیم خونه(نه باغ رفتیم و نه.......😟😟😳😳. ) از اون سال تا دیماه96 هر وقت سرما میخوردم تمام سعیم این بود که شب برم دکتر اون هم اورژانس.تو شهر ما یه نفر تو اورژانس به خاطر تزریق اشتباه فوت شده که بستگان متوفی خیلی شلوغ کردن به خاطر همین یا خیلی امپول تزریقی نمیدن اگه هم شب باشه زیر بار تست نمیرن.من هم از این قضیه نهایت استفاده را میکردم.از طرفی بابام بر خلاف مامانم خیلی رو مصرف دارو های شیمیایی اصرار نمیکنه اینطوری شب که میرفتماینطوری شب که میرفتم دکتر به بهانه اینکه خیلی وقته پنی نزدم نیاز به تست داشت بعد هم به بهانه بهتر شدن کلا میپیچوندم 😉😃😆😆(چون شهر ما زیاد بزرگ نیس اورژانس خیلی بزرگی نداره و پزشکایی هم که مشغول کارن همه عمومین .کلا شیش یا هفتا پزشک داره که برا هر نوبت شیفت در حد یه پزشک و یه پرستار حضور دارن.البته یه کلینیک و یه درمانگاه هم داره که فقط در طول روز فعالن.)ولی از پارسال تا حالا خیلی امپول زدم که حتی حسابش از دستم دررفته. البته توی اون چند سال هم بقیه تزریقا مثل دگزا را داشتم ولی من با اونا مشکل ندارم فقط از انتی بیوتیکها وحشت داشتم که حالا دیگه با اونا هم مشکلی ندارم .
پ.ن.ممنون که وقت گذاشتید و خوندید.ببخشید اگه بد بودخواهرای گلم بیاید برا خودمون ارزشخواهرای گلم بیاید برا خودمون ارزش خیلی زیادی قائل شیم.چرا باید اینقدر راحت در اختیار جنس مخالف قرار بگیریم؟چرا باید کار به جایی برسه که افراد تو طنزاشون از خواستگاری حرف بزنن؟ آیا واقعا نسل ما از نسلهای گذشته کم ارزش ترن که به این راحتی زیر سوال رفتن؟ چرا وقتی سر کلاس بحث در مورد تشکیل زندگی پیش میاد به راحتی برخی اقایان مسائلی را مطرح میکنن که زن را با خاک یکسان میکنه؟چرا این اجازه را صادر کردیم؟چرا به اسم مدرنیته اسایش زندگی خودمون و بقیه را از بین بردیم ؟ تا حالا توجه کردید وقتی به مغازه میوه فروشی میریم چقدر راحت میتونیم به میوه ها دست بزنیم و خودمون انتخاب کنیم ولی وقتی به جواهر فروشی میریم حتی اگه قصد خرید داشته باشیم اجازه نداریم خودمون از توی ویترین چیزی برداریم وحتما باید از صاحب مغازه بخواهیم تا اون جواهر را در اختیار ما قرار بده .گوهر وجود انسان چه بسا والاتر از جواهرات دست ساز هم هست. البته نا گفته نمونه که هر گردی گردو نیس برخی از اقایون هستن که واقعا مردن و غیرت دارن که البته چنین افرادی خودشون بیشتر رعایت حدود را میکنن. منظورم از این حرفا بی احترامی به هیچ کس نیست. خدا را شکر از صحبتا ونظرات معلومه که افراد این وب افرادی آگاه نسبت به مسائل جامعه هستن .از تک تک همه ی شما خواهش میکنم اگه چنین مسائلی در اطرافتون دیدید ساکت نمونید .ما میتونیم در کمال احترام این مسائل را گوشزد کنیم. البته کسایی هستن که متاسفانه خودشون را به خواب زدن و هرگز کسی را که خواب نیست نمیشه بیدار کرد.
ای که دستت میرسد کاری بکن 
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار


خاطره الهه آب عزیز

سلام👧 بر دوستان وخوانندگان عزیز حالتون خوبه ؟ انشالله سلامت وشاد باشید..
بنده ملقب به الهه اب هستم و اخرین خاطره ام شهریور ماه ۹۷ بود که فرستادم براتون ...
از اون زمان سرما خوردم اونم ۳ بار اما به امپول 💉💉نکشید خداروشکر ..و با دارو خوراکی💊 خوب شد ... فاطمه سادات عزیز روانشناس اینده قبولیت رو بهت تبریک میگم انشالله موفق وشاد باشی.. بقیه دوستان هم که امسال کنکور داشتن وموفق شدن به دانشگاه برن بهشون تبریک میگم انشالله تو امتحانات ترم موفق باشید .. بنده هم موفق شدم راهی دانشگاه بشم والان واقعا بسی خوشحال ومشعوف شدم ..انشالله امتحاناتمم عالی بدم بیشتر خوشحال میشم ..
دوستان تو کانال خاطراتتون رو دنبال میکنم ..ممنون از خاطرات زیباتون امروز دیدم خاطره تو کانال نیست منم انگیزه گرفتم گفتم وقتم کمی ازاده خاطره براتون بفرستم ...
یه صبح پاییزی با صدای گوش خراش ایفون بیدار شدم البته اول فکر کردم تو خواب دارم صدای ایفون میشنوم چون شبش خیلی دیر و سخت خوابیده بودم اخه وقتی شب بیداری بکشم سخت خوابم میبره اونم به خاطر میان ترم فیزیولوژی مجبور بودم بیدار باشم تا ۳ فصل رو تموم کنم ... البته من تو طول ترم خونده بودم ولی خوب بازم این کتاب برای من که ریاضی بودم کمی سخت بود و باید خوب میخوندم تا نمره کامل بگیرم البته ارزش سختی رو داشت ‌...وقتی نمره کامل گرفتم خیلی ذوق کردم ..
خلاصه بریم سر اصل مطلب با چشم نیمه باز بیدار شدم از تخت اومدم پایین وراه افتادم به سمت در اتاقم فکر کردم از شب در اتاق رو باز گذاشتم اما خیال بود وباعث شد سرم محکم خورد به در حالا دیگه خوابم کامل پرید ..البته ایفونم خودش رو به مرز غش رسونده بود..بالاخره ایفون رو جواب دادم و در رو باز کردم خواهرم بود و با دو اومد بالا منم دم در وایساده بودم چنان عجله داشت که من رو اصلا ندید با در بهم زد خوردم به جا کفشی حالا پهلو دردم به سر دردم اضافه شد ..بدو بدو رفت تو اتاق مادرم منم بعد اروم شدن دردم رفتم دنبالش که بهش بگم این چه کاری بود کردی یعنی من به این بزرگی رو ندیدی ؟؟
تا رفتم بهش بگم دیدم در حال صحبت با مامانم هست اونم اروم منم گفتم به مادرم بگم بهتر دعواش میکنه عین بچه کوچولو ها رفتم رو تخت مامانم گفتم مامان ببین خواهر جون پهلوم رو چیکار کرد در حال لوس کردن بودم که مامانم با عجله من رو از بقلش زد به بیرون گفت الان وقت این کارا نیست بذار ببینم خواهرت چی شده ..تازه رو کردم به صورت خواهرم دیدم وای یه سمت صورتش کلا اندازه نارگیل ورم کرده ...
نمیدونم چجوری ورمش رو پوشونده بود با شال ، بد جور ورم داشت تازه دردم داشت ‌..از همه بدتر شنوایی اش کم شده بود باید بلند بلند صحبت میکردی باهاش..و خودشم اروم حرف میزد منم از حالت بچگی به بزرگ سالی تبدیل شدم وسریع گفتم چرا این جوری شدی؟ گفت از ۵ صبح بیمارستانم میگن توده در اورده صورتم ..یکی از غده هام ورم کرده .. گفتم یعنی چی چرا الان میگی ؟؟ حالا ساعت ۷:۳۰ صبح بود ..ازمایش دادی؟؟ کدوم غده هست حالا که یکم درمورد غده ها خونده بودم ۴ تا اطلاعات پزشکیم رفته بود بالا خواستم دکتری کنم ..
گفتم من الان چجوری برم امتحان بدم؟ یعنی سرطان گرفتی ؟وارد خونتم شده ؟؟حالا من این جوری میگفتم خواهرم بلند بلند گریه میکرد؟؟ گریه میگفت نه وارد خونم نشده میگن توده خوش خیم هست میخوام برم پیش متخصص گفتم خوب پیش کدوم دکتر عمومی رفتی؟ اسم دکتری رو گفت من یه نفس راحت کشیدم گفتم این دکتر کلا عادت داره از کاه کوه میسازه نگران نباش ..احتمالا چیزی نیست انشالله چیز بدی نباشه مادرم خیلی ناراحت بود دوتایی داشتن گریه میکردن گفتم این چه کاری هست میکنید ..مگه خدای نکرده بیماری ناشناخته گرفتی تازه من فکر نمیکنم سرطان باشه تو تا دیروز ورم نداشتی امروز قد نارگیل صورتت ورم کرد ..گفتم تازه چرا خودتون رو میبازین هنوز چیزی معلوم نیست ..این حرف هارو زدم و از اتاق اومدم بیرون تا برم اماده شم برم دانشگاه ..نمیتونستم از ۵ نمره بگذرم ..البته برای خواهرم ناراحت شدم ولی ته دلم خیلی نگران نبودم ..خلاصه من رفتم دانشگاه ومامانم به همراه خواهرم رفتن دکتر .. دامادم دیگه باید میرفت سر کار خواهرم از محل کارش مرخصی گرفت و قرار های مراجعین رو کنسل کرد رفت دکتر ..منم بعد امتحانم به اون ها ملحق شدم ..خلاصه نتیجه دکتر رفتن این شد که تشخیص درست درمونی نتونستن بدن یکی میگفت توده خوش خیم هست اما باید نمونه برداری بشه که کار فقط فلان دکتر هست که تا شنبه باید صبر کرد، یکی میگفت اصلا این اوریون بزرگ سالی هست برین بخاطر ورمش بیمارستان بستریش کنید تا تحت نظر باشه ..اخه ورمش خیلی بالا بود .. ما هم از بی نتیجه ای خسته شدیم خواهرم زنگ زد به شوهرش گفت هر کی یه چیز میگه از قضا یکی از دکتر ها گفته بود این عفونت گوش میانی هست اصلا به گلو ربطی نداره ..به خواهرم جنتامایسین داد با هم رفتیم تزریقات مطب تا خواهرم

امپول رو بزنه قبلا از مادربزرگم شنیده بودم این امپول بی نهایت درد داره از طرفی خواهرم بدن درد وخستگی زیادی داشت واسه همین پیروکسیکام هم بهش داد خواهرم امپول رو داد به پرستار وخودش رفت اماده شد منم وظیفه نگهداری کیف و ژاکتش رو داشتم خیلی با ارامش دراز کشید وپرستارم امپول رو زد براش پیروکسیکام رو تحمل کرد صدایی ازش در نیومد اما سر جنتا کمی ای ای کرد که بالاخره تموم شد..
دکتر بهش شیاف داد تا اگر دردش زیاد شد استفاده کنه ..اون روز با هم اومدیم خونه ..خواهرم تا شب همون جوری حالش بود فقط با شیاف دردش رو کم میکرد ..کلی درباره اوریون وعلایمش تحقیق کردیم علائم خواهرم خیلی شبیه به اون بود ‌‌..واسه همین هر چی برای اوریون خوب بود رو براش محیا کردیم ..
فردا صبحش که پنج شنبه بود..از خواب با صدای گریه خواهرم بیدار شدم بدو رفتم تو پذیرایی که دیدم صورت خواهرم قد اناناس شده وهیچی از ورمش کم نشده بلکه بیشترم شده خیلی ترسیدم اینجا فکر کردم دیگه خواهرم رو از دست میدم ..همه به جز من با خواهرم رفتن بیمارستان ..من رو گذاشتن خونه تا براش سوپ درست کنم ..
کل ساعتی که بیمارستان بودن نگران بودم کلی قران ودعا خوندم سرطان یا هر چیز بدی نباشه ...خلاصه بعد ۲ ساعت که مثل ۲ سال بود‌‌..مامانم بهم زنگ زد گفت دکتر فوق تخصص گفته اوریون بزرگ سالی هست شاید بستری شه بیمارستان ، هنوز معلوم نیست .. بعد از ۴۵ دقیقه که سوپم جا افتاده بود .‌..خودم تماس گرفتم گفتم اژانس بگیرم براش سوپ بیارم مامانم گفت نه ما داریم میایم خونه با اجازه خودمون میاریمش خونه ..مامانم گفت برای خواهرت اب لیمو شیرین بگیر تا ۲۰ دقیقه دیگه خونه هستیم بخوره ..منم خداروشکر کردم و رفتم براش ابلیمو گرفتم ..
خداروشکر خواهرم بعد ۱۵ روز حالش خوب شد..
مواظب خودتون باشید انشالله سلامت وشاد وپیروز باشید ..
دوستان جدیدا به اهنگ کوه گوگوش و می خونه بی شرابه مهستی علاقه مند شدم دوست داشتید شما هم گوش کنید ..
چند تا کلمه از حیوانات به زبان مازندرانی :
شال : روباه
وِرگ : گرگ
بامِشی : گربه
وَگ : غورباقه
چین دکا: مرغ و جوجه
گُو : گاو
شوکا : اهو یا گوزن
یلداتون مبارک ..🍁🍁🍉🍉

خاطره فاطمه زهرا جون

سلام دوستای گلم. من فاطمه زهرام 18 سالمه داشنجوی ترم 5 پزشکی. یه داداش دارم محمدحسین که دوقلوییم و اونم دانشجوی ترم 5 پزشکیه باهم تو یه دانشگاهیم😊. عید پارسال با یکی از هم دانشکده ای هام ازدواج کردم که الان درسش تموم شده و تو طرحه خداروشکر یکی از روستاهای اطراف شهر خودمونه. من خودم از بیمارستان و دکتر و آمپول بدم میاد ولی عموم گفت که ما تجربی بخونیم با مامان بابام صحبت کرد متقاعدشون کرد که اینا هنوز بچه ان و عقل ندارن نمیتونن تصمیم درست بگیرن راستم میگفت ما موقع انتخاب رشته ها 10 - 11سالمون بود اما من اصلاً در خودم نمیبینم که بتونم پزشک شم الکی دارم به خودم سختی میدم و این همه درس میخونم من خون میبینم حالم بد میشه نمیتونم محل زخمو ببینم از آمپول میترسم محیط بیمارستان برام عذاب آوره و نمیتونم تحملش کنم. من و محمدحسین تو هرکاری عجله داشتیم حتی سر به دنیا اومد ما 8 ماهه به دنیا اومدیم بجای مهر ، شهریور اومدیم و این شد که یه سال درس و کلاس و مدرسه جلو افتادیم یه چندسالی رو هم جهشی خوندیم خداروشکر تو همون اولین کنکور قبول شدیم. رتبه هامون هم با اختلاف 50 تا بود. زیادی حرف زدم حالا بریم سراغ خاطره: بهمن پارسال بود تو اوج امتحانات درسا سنگین مغزم در حال متلاشی شدن بود. مجتبی ترم آخرش بود و روزای آخر یه سره تو بیمارستان بود گاهیحتی دو سه روز نمیدیدمش اون موقع هایی هم که میومد خونه باهمون لباسا میرفت رو تخت میخوابید اصلاً بهم توجه نمیکرد. من غذاهایی رو که دوست داشت براش میپختم اما حتی سر میز نمی اومد منم گاهاً عصبانی میشدم و غذاها رو خالی می کردم تو سطل آشغال. تقریبا بیشتر وقتمو با محمدحسین بودم یا باهم دانشگاه بودیم یا میگفتم بیاد پیشم باهم درس بخونیم اما کی حوصله اش میگرفت درس بخونه فیلم میدیدیم البته فقط برای محکم کاری کتاب و جزوه ها و یه سری چک نویس های نوشته شده رو تو اتاق پذیرایی پخش میکردیم تا اگه احیاناً پدرم یا مادرم اومدن بهمون سر بزنن فکر کنن ما درس میخوندیم😁یه روز بعد از امتحان بچه ها گفتن بریم یه دوری بزنیم تا ذهنمون برای امتحان بعد باز شه. اون شب بعد از مدتها مجتبی زود میومد بخاطر همین گفتم من نمیام شما برین بهتون خوش بگذره. محمدحسین هم به تبعیت از من گفت نمیاد بچه ها ناراحت شدن هرکی یه غری میزد. با هزار زحمت محمدحسین رو راضی کردم باهاشون بره. خودمم رفتم پارکینگ دانشگاه ماشینمو برداشتم و رفتم( البته اون موقع گواهی نامه نداشتم چون سنم به سن گواهی نامه نمیخورد 17 سالم بود اما بابام بهمون قول داده بود که دانشگاه قبول شدیدم برامون ماشین میگیره و گرفت ماهم همون موقع رانندگی رو یاد گرفتیم😁😁) یه مقدار برای شام خرید کردم رفتم خونه، خونه نبود عین خرابه های کوفه بود🙄🙄باز خداروشکر مجتبی خونه نمی اومد یا اگرم میومد انقدر خسته بود که دقت نمیکرد به محیط خونه. خونه رو جمع و جور کردم شام پختم کیک پختم میوه شستم. ساعت 7 شد نیومد8 شد نیومد 9 شد نیومد 10 شد نیومد 😡😡😡😡حرصم گرفت حتی بهش زنگم نزدم تمام غذاها و کیک و میوه رو ریختم تو سطل آشغال و رفتم تو اتاق بخوابم ولی قلبم درد میکرد طوری که دست چپمو نمیتونستم تکون بدم گفتم میخوابم خوب میشم ولی چه خوابی اصلا نتونستم یه ثانیه پلک رو هم بزارم. نمی دونم ساعت چند بود که مجتبی اومد و باهمون لباسا خوابید بوی بیمارستان زیر دماغم بودحالت تهوع هم به دردم اضافه شد. 🤢🤢 دم دمای صبح که اذان رو گفتن مجتبی پاشد نماز بخونه ولی من از درد نمیتونستم تکون بخورم. مجتبی چندباری صدام کرد که پاشو نماز قضا میشه ولی اصلاً جوابشو نمیدادم. گفت: با من قهری با خدا هم قهری؟ پاشو نمازتو بخون میدونم دیشب بهت قول دادم زود میام ولی نشد به خدا تقصیر من نبود بیمارستان شلوغ بود نمیذاشتن بیایم تو که این همه تحمل کردی این روزای آخر رو هم تحمل کن بعداً 24 ساعته درخدمتتم. دیگه نتونستم دردو تحمل کنم با صدای بلند شروع کردم گریه کردن😭😭. گفت: چی شد؟ چرا گریه میکنی؟ گفتم: قلبم درد میکنه😭😭. گفت: شوخی بیمزه ای بود😒😒. گفتم: مجتبی به خدا شوخی نمیکنم از سرشب درد داشتم. هُل شد اومد سمتم لباس پوشید تنم گفتم: نماز بخونم بعد بریم. گفت: حالا یه بار اشکال نداره. گفتم: اول نماز. ( من یه جایی تو زندگیم با خدای خودم عهد کردم که هیچ وقت نمازمو از یاد نبرم و شده تو بدترین شرایط نمازمو بخونم. ) به هزار زحمت وضو گرفتمو نمازمو خوندم و با کمک مجتبی پله ها رو رفتم پایین میگفت: بزار بغلت کنم. گفتم: زشته من خجالت میکشم الان اگه یکی بیاد من روم نمیشه دیگه تو این ساختمون سربلند کنم. بالاخره رسیدیم بیمارستان قلب و دکتر اورژانس معاینم کرد و چون حالت تهوع داشتم احتمال میداد سکته کردم که خداروشکر احتمالش غلط بود.ست ورزش و نوار قلب و از این چیزا گرفتن که همه سالم بود دکتر گفت یه آنژیوگرافی هم بکنین ببینیم چی میشه. ( متاسفانه تو خونواده پدرم بیماری قلبی موروثیه و همه دارن البته تو سن بالاتر از 40 بروز میده ) گفتم: منو بکشین هم آنژیوگرافی نمیکنم اصلا من خوبه خوبم. اما مجتبی منو به زور تو بیمارستان بستری کرد.😔😔 زنگ زد به استاداش و با هزار خواهش و تمنا قبول کردن که اون روز بیمارستان نره. و اما من بیمارستانو رو سرم گذاشته بودم که من آنژوگرافی نمیکنم. انقدر گریه کردم که من درس دارم امتحان دارم این ترم مشروط میشم بدبخت میشم تا مجتبی راضی شد که منو ببره خونه. یه مسکن تو راه گرفت اومدیم خونه با یه لحن کاملاً جدی گفت: فاطمه کجا راحتتری؟ همونجا آماده شو گفتم مجتبی توروخدا دست از سره کچل من بردار. اصلاً پاشو برو بیمارستان چرا خونه ای؟ گفت امروز باید تحملم کنی مطمئن باش امتحانات تموم شد آنژیوگرافی رو حتماً انجام میدی. تا اون موقع انقدر جدی نشده بود اولین باری بود که داشتیم دعوا میکردیم.😂 گفتم: من یه استامینوفن میخورم میخوابم خوب میشم بمیرمم آنژیوگرافی نمیکنم. گفت: من میگم چیکار کنی الانم صداتو نشنوم برو تو اتاق و آماده شو 😡😡 گفتم: چی گفتی؟ نشنیدم؟ تو واسم تعیین تکلیف میکنی؟؟😂😂 با صدای بلند خندیدم. گفت: به من میخندی ها؟ دارم برات. یه نوروبین از کیفشدراورد. باخنده گفت: عجقم الانم میخندی؟ گفتم دیگه اسمتو نمیارم همین الان وسایلمو جمع میکنم میرم خونه بابام. گفت: غلط می کنی😡 دستمو گرفت منو بزور برد تو اتاق مجبورم کرد رو تخت دراز بکشم😔😔. آمپولا رو آماده کرد. گفت: زهرا به جان خودت میدونی چقدر برام عزیزی سفت کنی تکون بخوری صداتو بشنوم کلامون میره توهم😡😡. شلوارمو از دو طرف کشید پایین گفتم: لااقل نوروبینو نزن درد داره.😢 گفت: میزنم تا ادب شی رو حرف من حرف نزنی😡 گفتم: میدونی من میترسم پس نوروبینو نزن دردم میاد گفت:صداتو نشنوم😡 گفتم: جان هرکسی که دوست داری آروم بزن. پنبه کشید و نیدلو فرو کرد من فقط جلو دهنمو داشتم که صدام درنیاد میدونستم صدامو بشنوه عین این میمونه که گور خودمو با دست خودم کندم. تموم که شد پنبه گذاشت و دراورد طرف دیگه رو پنبه کشید و نیدلو فرو کرد فکر کنم نوروبین بود خیلی دردم اومد دیگه اشکام ریختن😢😢😭😭 فقط مواظب بودم صدامو نشنوه بی صدا گریه میکردم. تموم که شد سوزنو دراورد و لباسمو درست کرد و رفت بیرون منم با صدای بلند گریه میکردم😭😭😭 با یه لیوان آب اومد تو اتاق گفتم: برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت همین فردا صبح میرم طلاقمو ازت میگیرم هنوز مدرکتو نگرفتی داری اذیتم میکنی وای به حال روزی که مدرکتو بگیری. گفت: خیلی خب آروم باش الان قلبت دردشبیشتر میشه هااا. گفتم: به درک میمیرم راحت میشم از دستت برو نبینمت. گفت: باشه من میرم تو فقط آروم باش گریه نکن. آب و گذاشت کنارم و رفت پاشدم آبو بخورم دیدم آب از شیر گرفته. رفتم بیرون گفتم: بعد از این همه مدت نمیدونی من آب شیر نمیخورم آب من باید سرد باشه.😡 گفت: باشه بیا بشین برات آب یخچالی میارم. گفتم: زودتر.😡 رفتم نشستم جلو تلویزیون دیدم داره فوتبال میده. زدم برنامه کودک 😊 گفتم: اگه کانالو عوض کنی طلاقمو میگیرم.😡 گفت: باشه بالاخره باید عادت کنیم دو روز دیگه بچه دار شدیم باید این چیزا رو ببینیم دیگه. همونجا رو کاناپه خوابیدم. فردا سر جلسه امتحان اگه محمدحسین نبود من قطعاً اون درسو می افتادم. تعجب کرده بود که چرا درس نخونده اومدی؟ منم میپیچوندمش میگفتم: همیشه من بهت تقلب دادم یه بار تو چرا سیم جین میکنی آدمو حوصله ام نشد نخوندم. وسطای امتحان دردم داشت شروع میشد ولی خودمو به بیخیالی میزدم. دیگه دیدم نمیتونم تحمل کنم ورقمو دادم و اومدم بیرون محمدحسین پشت سرم اومد گفت: چرا زود دادی؟ گفتم: محمد سرم درد میکنه ببین میتونی یه مسکن پیدا کنی؟ گفت: بیا بریم بیمارستان پیش مجتبی یه مسکن میزنی خوب میشی. گفتم: با مجتبی قهرم. گفت: میریم یه بیمارستان دیگه. گفتم: محمد گمشو نبینمت نمیخوام بهم لطف کنی. پاشدم برم که قلبم تیر کشید قلبو گرفتم و نشستم رونیمکت. محمد گفت: قلبته؟ گفتم: نه. گفت: گفت الان معلوم میشه. زنگ زد به مجتبی.😡 اونم لوم داد و محمد منو برد بیمارستان قلب مجتبی هم گفت از همون طرف میاد. محمد عصبانی😡😡 همچین دنده عوض میکرد هر لحظه منتظر بودم دنده از جاش کنده شه.😂😂 بالاخره رسیدیم بیمارستان و چون پزشک عوض شده بود گفتن دوباره نوار قلب بگیرم. پزشک دید و گفت: سالمه بستریش کنین آنژیوگرافی شه.😔😔 منم گریه میکردم میگفتم: منو ببرین خونه. ولی کو گوش شنوا. دوباره بستریم کردن و این بار هم مثل دفعه ی قبل من خودمو کشتم تا بریم خونه. قول دادم که 2 تا نوروبین بزنم با یه مسکن جیکم هم درنیاد😢😢( مجبور بودم، میفهمین؟ مجبور‌. از آنژیوگرافی میترسیدم.)رفتیم خونه و طبق قرار قبلی من 3 تا آمپول نوش جان کردم و کپه مرگمو گذاشتم تا بلکه یه خورده این قلب لعنتی ولم کنه. محمدحسین موند پیشم مجتبی رفت بیمارستان. بالاخره با مسکن امتحانا رو گذروندیم و خداروشکر همه واحدا پاس شد و همین که امتحانا تموم شد پدربزرگم فوت شد به صورت کاملاً ناگهانی دراز کشید مرد. ماهم شکه اصلاً باورمون نمیشد. تو مراسم خاکسپاری دوباره این قلب لعنتی گرفت جوری که من کبود شده بودم. مجتبی که منو دید اومد سمتم گفت: قلبت؟😡 گفتم: نه😢 گفت:دروغ؟😡 گفتم: نه😢 گفت: پاشو بریم بیمارستان معلوم میشه. گفتم: من تک نوه دخترم کجا پاشم بیام. من اگه الان گریه نکنم کی گریه کنه؟😢😢😭😭 ( بقیه نوه ها پسرن فقط خالم یه فسقلی دو ساله داره😍😍 )گفت: خب بریم تو بیمارستان گریه کن. گفتم: مجتبی میدونی که فامیلای مامانم پشت سرم حرف میزنن میدونی که من تحمل زخم زبونای زندایی و خالمو ندارم میدونی که همه تا شب هفت اینجان صد پشت غریبه هم هست اون وقت من پاشم بیام بیمارستان بستری شم و آنژیوگرافی کنم؟😕😕 گفت: پس چی کار کنیم؟ درد داری. هر لحظه ممکنه درد بیاد سراغت اگه من نباشم کی برات مسکن میزنه؟( متاسفانه تو فامیلای مادرم هیچ کس حتی دیپلم هم نداره فقط پسرداییم دیپلم داره که اونم داییم با پول براش خریده همیشه منو محمدحسین رو سر درس خوندنکه این همه میخونین آخرشم هیچی نمیشین. ما که پزشکی قبول شدیم هیچ کی حتی یه تبریک خشک و خالی هم بهمون نگفتن حتی خاله ها و دایی هامون. فقط پسرعمه مامانم وقتی شنید خیلی خوشحال شد و برامون جایزه گرفت.) گفتم اشکال نداره الان میریم خونه مامان بزرگم به محمد یاد بده اگه دردم گرفت میگم محمد بزنه‌. معلوم بود کلافه شده ولی گفت خیلی خب دستمو گرفت بلندم کرد گفت میخوای بغلت کنم؟ گفتم جلو این همه آدم؟؟؟😡 من خجالت میکشم🙄🙄. به زحمت تا خونه رفتیم مسیر قبرستون یه جوری بود که نمی شد ماشین برد آخه روستا بود😕😕 رفتیم تو یه اتاق بچه ها داشتن بازی میکردن که با پس گردنی بیرونشون کردیم ما همسن اینا بودیم دنبال درس و مدرسه بودیم اونوقت اینا... 😒😒 (بدنشون دست من، من آدمشون میکنم ازشون دکتر و مهندس میسازم) من دراز کشیدم گفتم محمد دقت کن نزنی تو سیاتیکم فلجم کنی. گفت: نترس فلج بشی مجتبی طلاقت میده ما تازه از دستت راحت شدیم😁 مجتبی یکی گذاشت پس کله اش گفت: اصلاً برو گمشو نخواستیم همین الان میریم بیمارستان. گفتم: محمد ده دقیقه هم نمیشه حاج بابا رو تو قبر نذاشتن داری شوخی میکنی یه خوره آدم باش. دیگه جدی شدن و مجتبی یه نوروبین زد تا محمد یاد بگیره. گفتم من میترسم محمد به من نزنه. مجتبی گفت اگه من بزنم که محمد یاد نمیگیره.گفتم: محمد به یکی دیگه بزنه. گفت: برو اگه تونستی کسی رو پیدا کنی بیار. گفتم: من الان تو این موقعیت کی رو پیدا کنم بیارم؟ همه سر مزارن فقط بچه ها خونه ان. بعدم اگه خونه هم بودن نمی اومدن. گفتم مجتبی، عزیزم، تو که همیشه نوروبین داری همرات بده یکی محمد بهت بزنه اینجوری یادم میگیره. گفت: شاید محمد هنوز یاد نگرفته باشه من باید ببینم و بهش بگم که دقیقاً کجا بزنه و چی کار بکنه. گفتم: هیچ راهی نداره محمد نزنه؟ گفت: اگه میخوای محمد یاد بگیره تا اگه درد داشتی برات بزنه باید الان یاد بگیره. دیدم راس میگه چاره ای ندارم. مجتبی شلوارمو داد پایین و محمد پنبه کشید همین که نیدلو فرو کرد یه جیغ زدم که بچه ها اومدن تو اتاق مجتبی یه داد زد سرشون رفتن دیگه از تزریق کردنش نگم زیر دستش داشتم جون میدادم و داد میزدم مردم مجتبی بگیر از دستش کشتین منو آآآآآآآییییییییی. باهم گفتن تموم شد و محمد پنبه گذاشت و سوزنو دراورد جاشو برام ماساژ داد یه بالشت و پتو برام اورد اصلا نمیتونستم تکون بخورم همین جوری رو شکم خوابیده بودم که در باز شد و همه ریختن تو میپرسین چی شد؟؟ چرا آمپول زدین بهش؟ بچه ها چی میگن؟ بابام محمد رو دعوا کرد مگه تو بلدی که به این بچه دست زدی؟ به مجتبی گفت برای چی دادی دستش؟ ما سه تا هم ساکت هیچی نمیگفتیم. دونه دونه اومدن پرسیدن چی شد؟؟ چشه؟ حالا خوبه چشمندارن منو ببینن. زنداییم الکی میرفت می اومد یه چیزی رو بهونه میکرد بیاد تو اتاق. آخرش دیگه مجتبی عصبانی شد گفت خانم هرچی نیاز داری بردار ببر هر دقیقه نیا خانمم میخواد استراحت کنه. اونم گفت: وا خب استراحت کنه من چی کار خانمت دارم؟(خانمت رو با حرص گفت)گفتم: زندایی اگه من از این اتاق برم بیخیال میشی؟ بگو کجا کار نداری من برم اونجا کپه مرگمو بزارم بتونم دو دقیقه استراحت کنم. دیگه داشتیم دعوا میکردیم و سر و صدامون بلند میشد خالم اومد گفت چتونه شماها؟ خونه پر مهمونه نمیگن این دعواها برای چیه؟ گفتم خاله این زندایی رو ببر میخوام استراحت کنم. خالم گفت: خجالت بکش بجای اینکه پاشی بیای پیش مهمون بشینی داری میخوابی؟ ای خواب به خواب بریمجتبی جوش اورد گفت: خانم احترام خودتو نگه دار درست صحبت کن خجالتو شما باید بکشی که داری به خواهرزادت این حرفو میزنی. لابد نمیتونه پاشه حتماً مشکلی داره. لااقل از خودت بپرس چرا آمپول زد؟ چه آمپولی زد؟ بعد بیا اینجا صداتو بنداز تو سرتو واسه ما داد و بیداد کن. خالم گفت: مگه چشه؟ این از منم سالم تره دیده ناز کشداره داره ناز میکنه. محمد گفت: خاله بیا برو شر به پا نکن مهمون تو خونه نشسته. پسرعمه مامانم اومد گفت چی شده؟ چه خبرتونه؟ ( پسرعمه مامانم بزرگشونه مثل برادر بزرگترشونه همه بهش احترام میزارن کسی رو حرفش حرف نمیزنه) خاله و زنداییمو از اتاق بیرون کرد. تمام توانمو جمع کردم بتونم بشینم ولی همین که نشستم جای آمپول درد گرفت و اشک تو چشمام جمع شد. نتونستم بشینم گفتم شرمنده پسرعمه من نمیتونم بشینم دوباره دراز کشیدم. گفت: بگین ببینم چی شده؟ این سروصداها برای چی بود؟ فاطمه زهرا چرا اینجوریه؟ چشه؟ مجتبی براش توضیح داد گفت: قلبش درد میکنه باید آنژیوگرافی کنه ولی موقع امتحانش بود و الانم که اینطوری شده محمد براش مسکن زده مثل اینکه بد زد جاش درد میکنه. گفت: چرا محمد زد خودت اینجا بودی میزدی دیگه؟ مجتبی گفت: میخواستیم محمد یاد بگیره که تو این چند روز اگه یه وقت من نبودم محمد بتونه براش بزنه. پسرعمه کلی دعوام کرد که موندن من به صلاح نیست و باید برمبیمارستان و موندن من به صلاح نیست هرکی هرچی دلش میخواد بزار بگه مهم سلامتیمه ولی من قبول نمی کردم. پسرعمه گفت: واقعاً شما خواهرو برادر درک و فهمتون از کل این خانواده بیشتره پسرداییت دوبرابر تو سن داره هنوز نیومده اونوقت تو از درد داری به خودت میپیچی و باز میگی بیمارستان نمیرم کلید خونشونو داد گفت: برین خونه ی ما اونجا کسی نیست تو آرامش استراحت کن. گفتم: نه به خدا زحمت نمیدیم همینجا خوبه بعدم من اصلا نمیتونم تکون بخورم و راه برم. دیگه دیدن من راضی نمیشن بیخیال شدن. مجتبی گفت: کسی از مریضی فاطمه خبر نداره شماهم لطفاً نگین. گفت: باشه و رفت. تو اون هفت روز حواسم جمع بود که زیاد بهم فشار نیاد تا محمد دست به آمپول بشه. ولی دوبار قلبم گرفت که به محمد چیزی نگفتم یواشکی یه ژلوفن و استامینوفن خوردم و یه خورده استراحت کردم تا بهتر شدم پسرعمه هم خاله رو کشید کنار بهش گفت کاری به کار من نداشته باشه.😊😊 دیگه بعد از مراسم هفت مجتبی یه راست منو برد بیمارستان گفت: حرف بزنی من میدونم و تو. الان یه ماه هی مسکن هی مسکن. اون لحظه انقدر عصبانی بود من جرعت نفس کشیدن نداشتم چه برسه به مخالفت. رفتیم بیمارستان و بستری شدم و یه پرستار با یه آمپول اومد گفت لباستو بده بالا بزنم. نشستم گفتم نه من میترسم . مجتبی هم عصبانی منو به زور خوابوند رو تخت گفت و پیراهنموداد بالا و سرمو کج کرد که نبینممنم گریه میکردم میگفتم: من میترسم. مجتبی گفت: نگاه نکن چشماتو ببند زود تموم میشه پرستاره آمپوله رو به شکمم زد و رفت گفت: تایم بگیرین 45 دقیقه تکون نخوره. اون 45 دقیقه انگار 45 ساعت شد. صبح فردا حوالی ساعت 10 - 11 پرستار برام آنژیوکت وصل کرد و گفت پاشو بریم منم با چشمای گریون رفتم دو قدم میرفتم جلو یه قدم برمیگشتم عقب. مجتبی کلافه شد دستمو گرفت و منو دنبال خودش میکشید تا رسیدیم به اتاق مورد نظر یه دارویی رو ریختن تو آنژیوکت و دکتر خودش نیومد بالا سرم دستیارشو فرستاد هرچی اصرار کردم گریه کردم نذاشتن مجتبی بیاد مجتبی کارت دانشجوییشو نشون داد کارت منو نشون داد ولی نذاشتن.هیچ وقت به عمرم انقدر نترسیده بودم دست و پاهامو به تخت بستن که تکون نخورم این ترسمو بیشتر میکرد گریه میکردم میگفتم بیهوشم کنین من میترسم. دکتر گفت: فقط یه لحظه است یه ثانیه تیغو میزنم رو رگ دیگه متوجه نمیشی. اما من گریه میکردم میگفتم من میترسم. یه جایی دیگه اعصابش بهم ریخت گفت: تو مثلاً میخوای پزشک بشی؟ گفتم: مگه من چمه؟ گفت: دارم بهت میگم فقط یه لحظه است باز میگی بی هوشم کنین. دیگه به من توجه نکرد و کارشو شروع کرد همین که خواست تیغو بکشه رو رگ چشامو بستم راستم میگفت فقط یه لحظه بود که من یه آآآآآآآآآیییییییی گفتم و گفت: دیگه تموم شد بعد بهم گفت: چشاتو باز کن و ببین مانیتورو چشامو باز کردم کامل برام توضیح میداد انگار کلاس درس بود. کارش تموم شد و رفت یه خانمی اومد رو رگ و گرفت که خون بند بیاد ولی مگه می تونست خونو بند بیاره؟ یه آقایی اومد به اون خانمه گفت برو من خودم انجام میدم همچین دست گذاشت رو رگو فشار داد جیغم تا آسمون هفتم رفت. با گریه میگفت ولش کن مردم بعد تقریبا یه ربع بیست دقیقه بیخیال شد و دوتا وزنه که بیشتر شبیه کیسه شن بود گذاشتن رو پام. از اتاق بردنم بیرون مجتبی دم در نشسته بود گفت: صدای جیغ مال تو بود؟ انقدر دردت اومد؟ گفتم: با من حرف نزن که بدجور از دستت شاکیم. گوشیمو بده زنگ بزنم مامان بابام بیان پیشم گفت: اونا خبرندارن ناراحتشون نکن. گفتم: بگم محمدحسین بیاد. گفت: نمیدونه. گفتم: بهش میگم. گفت: ولش کن ناراحتش نکن. دیگه چیزی نگفتم تا دکتر اومد گفت: همکار شنیدم همکاری نکردی؟؟ گفتم: مونده تا همکار شیم. گفت: جواب آنژیوگرافیت سالمه. گفتم: کی این وزنه ها رو برمیدارین گفت هنوز 8 دقیقه نشد باید 8 ساعت بشه. گفتم: پام درد میکنه نمیتونم تحملش کنم. گفت: میتونی و رفت😕😕 انقدر جیغ جیغ کردم و گریه کردم تا بعد از 4 ساعت یکی رو برداشتن. با تلاشی دوباره در زمینه گریه کردن بعد از 7 ساعت کیسه ی دومو برداشتن. اون شب تو بیمارستان بودم صبح نزدیک به ظهر فردا مرخصم کردن رفتیم خونه نمیتونستم از پله ها برم بالا مجتبی بغلم کرد حالا همیشه راه پله خلوته اما اون روز از شانسه بده من کل اهالی ساختمون از بزرگ تا کوچیک تو راه پله بودن و دیدنمون منم سرخ و سفید میشدم. حالا همه هم میپرسیدن خدا بد نده چی شده؟؟ تا این پله ها رو بریم بالا فکر کنم یه ساعتی شد. دکتر یه چندتا قرص داد که خداروشکر بعد از دوماه رفتم چکاپ دکتر گفت اگه قلب اذیتت نمیکنه نخور.
پ.ن: چند روزیه فهمیدم مامان شدم یه حس خیلی خوبی ته قلبمه 😍😍 انقدر خوشحالم که اصلا رو پا بند نیستم. هنوز به مجتبی نگفتم داره بابا میشه. نمیدونم چه طور باید بهش بگم. موندم دانشگاهو چی کار کنم اصلاً دلم نمیخواد از محمد عقب بیفتم چون سر امتحانا خیلی به هم کمک میکنیم اگه از دانشگاه مرخصی بگیرم دو ترم عقب میفتم😕😕 دانشگاهو ول نمیکنم درسته خیلی برام سخت میشه ولی میرم تو خونه حوصله ام سر میره😊.

خاطره غزل جون

سلام من غزلم غزله محمد
چندماه پیش اومدم دوباره غیب شدم تا الان
پس دوباره بیو میدم 22 سالمه دانشجو خونه دار و مامان یه دخمل کوچولو 20 ماهه... محمدم هم 27 سالشه و شغل آزاد
همونجور که تو خاطره قبل گفتم محمد اصلا از آمپول نميترسه و همیشه اولین انتخابشه. درست نقطه مقابل منه 😀
چند وقتی میشد همش احساس سرگیجه و ضعف داشتم تا بالاخره یه روز که به علتی خیییلی دیگه بی حال شدم 😰 و صبح بیدار شدم دیگه نایی واس سرپا شدن نداشتم هرچی به محمد زنگ میزدم جواب نمیداد نگران دخترم بودم که نکنه حالم بد بشه تنها بمونه همون دقیقه بابام زنگ زد که دلتنگتیم کجایی قرار بود برم خونشون گفتم نمیام کار پيش اومده نمیخواستم نگران بشن گفت صدات خوب بنظر نمیاد خوبی؟ اصرار کرد که چی شده میخوای بيام پیشت بالاخره از زیر زبونم کشید و چن دقه بعد رسیده بودن خونه ما دخترمم گشنه بود و بی قراری میکرد خلاصه مامانم به کارای جوجه خانوم رسید و هرچی از تو کابینتا پیدا کرد فرو کرد تو حلق مبارک بنده تا کم کم جون گرفتم
گفتم دیگه خوب شدم ميام خونتون😍 همه چی رو جمع کردیم رفتیم که تو راه بابام جلوی کیلینیکی که همیشه ميرفتيم نگه داشت
دوتایی برگشتن منو نگاه کردن😶 گفتم شما که میدونین من بدون محمد دکتر نمیرم بابام گفت باشه فقط بریم فشارت رو بگیر هرچی داد خودت تصمیم بگیر چیکار کنی(درک رو حال کردین؟)
از معاینه و استرسش و فشار پایین و دکتر نچسب دیگه نگم براتون حاصل جدال نا برابر من و دکتر شد یه سرم و بکمپلکس برای تزیین داخلش 😁 و سه تا نوروبیون که از فرداش باید یه روز درمیون میزدم 😭
حالا تا اسم این کوفتی رو آورد یاد اینجا افتادم و این که همه میگن میسووووووزه
بی هیچ حرفی بابا داروهارو خرید و رفتیم خونه
محمد تو درمانگاه که بودیم تماس گرفت و خیلی نگران شده بود با اینکه رفته بود شهرستان همه کاراش رو گذاشت و برگشت
حدودا دو ساعت بعد از ما رسید خونه مادرم اینا
اینقدر نگرانم بود همش چشمش رو من بود
رفت تو اتاق صدام زد رفتم پیشش وارد اتاق شدم دستشو انداخت دور کمرم منو چسبوند به خودش عطرش پیچید تو وجودم گفت دیوونه اینقد میگم مراقب خودت باش چرا حرف گوش نمیکنی نصفه جون شدم
همينطوري با موهام بازی میکرد
گفتم من که نمیدونستم اینقد حالم بد ميشه صب خودمم ترسیده بودم سرشو برگردوند با اشاره پلاستیک داروهارو که روی تخت بود نشونم داد پرسید چرا سرمت رو نزدی؟ گفتم بدون تو ترسیدم بیشتر منو به خودش چسبوند گفت الان باهم میریم عزیزم من دیگه باهات هستم نباید بترسیا
اون روز دخترم رو به مادر اینا سپردیم و با محمد رفتیم راستش از سرم زدن نمیترسم و واقعا هم ضعف و سرگیجه کلافم کرده بود حالا بماند که برخلاف همیشه دستم چهار بار سوراخ شد آخرشم با عصبانیت و یذره دعوای محمد خوده پزشک کیلینیک اومد رگم رو پیدا کرد
تعجب کرده بودم چرا محمد حرفی از آمپول ها نزد
بعدا متوجه شدم از مامانم اینا پرسیده و میدونه آمپول ها برای فرداس 😭
اون شب موقع خواب محمد دم گوشم گفت هیچ اجباری نیست فردا حتما آمپول بزنی به شرطی که حالت خوب باشه
اگر هنوز ضعف داشتی دیگه مقاومتی نکن برای تزریقش چون خودتم میدونی نیاز بدنته باشه خانومم؟
من فقط سکوت کردم ضربان قلبم از استرسش بالا رفته بود متوجه شد اینقدر سر به سرم گذاشت و باهام حرف زد تا خوب شدم
خلاصه فردا هم همونطور گذشت شب بعد از شام محمد بی مقدمه پرسید غزلم بریم بیرون آمپولت رو بزنی ؟یدفه خشکم زد
گفتم امکان نداره بیرون بزنم(من کلا تو عمرم 9 تا دونه آمپول یادمه زدم که همش مامانم زده و داروهای ساده ای مثل بتامتازون بودن)
گفت باشه عزیزم هرجور تو بخوای
چند دقیقه بعد دخترم و خوابوندم و رفتم پیش محمد نشستم کنارش دیدم دارو و سرنگ و پنبه الکلی بغلشه متوجه تغییر رنگم شد با یه حرکت بلندم کرد منو نشوند روی پاهاش همینجور که موهامو مرتب میکرد گفت میدونم چن ساله آمپول نزدی میدونم این آمپول دردناکیه اگر یادت باشه چند ماه پیش خودم زدم ولی امشب دختر حرف گوش کن من باش رو پاهام بخواب منم قول میدم خوب بزنم دردت نگیره هر وقت هم خودت گفتی نتونستی تحمل کنی درش میارم. باشه؟
چند دقیقه ای به شوخی و حرف گذروندم تا دراز کشیدم محمد آمادش کرد لباسم رو آورد پایین پنبه کشید همینجور صحبت میکرد دوباره خم شد صورتم رو بوسید گفت فقط باهام حرف بزن کلا 3 سی سی بیشتر نیس مطمئنم خیلی زود برات تموم میشه
گفتم تورو خدا آروم بزن آقایی گفت عزیزم مراقبتم تا اينو گفت سوزنو وارد کرد من نه سفت کردم نه تکون خوردم اصلا دردی نداشت گفت یه نفس عمیق بکشی من آروم تزریق میکنم تا شروع کرد انگار یه مایع داغ یا اسیدی وارد بدنم شد خیلی میسوخت صدام رفت بالا ولی کنترلش کردم محمد مدام میگفت آفرین غزل شجاعم شل شل باش دیگه داره تموم میشه از زیر دستش نگاه کردم نصفش مونده بود خیلی سخت بود تا کشید بیرون یه نفس راحت کشیدم یه جور شوک بود انگار

بعد از سالها آمپول نزدن انتظار همچين دردی نداشتم
محمد انگار من قله اورست رو فتح کردم خوشحال شده بود 😂 چون هميشه سعی میکنه من به این ترسم غلبه کنم
آمپول بعدی هم داستانی شد برا خودش که به زودی تعریف میکنم براتون
دوستون دارم همه رو تقریبا میشناسم و همه خاطراتتون رو میخونم تنها چیزی که دوس دارم تهش بگم اینه که انصافا اگر کسی از آمپول میترسه با اجبار و زور بدترش نکنید باهاش راه بياين درکش کنید تا کم کم جرات پیدا کنه
یا علی

خاطره فاطمه السادات جون

فاطمه سادات:
سلام😊چطورین؟؟منو ببخشید ک بدقولی کردم و دیر اومدم   
من گوشیم دست حسامهههه😐😐و هنو نتونسته درستش کنه من دارم دیونه میشممم از دستش😠
ماجرا برمیگرده به روزی ک من تو خونه نشسته بودم و داشتم خاطره روزانمو مینوشتم تو دفترچه ام ک یه نگاه به تاریخ کردم دیدم بعلهههه😐امروز فرداس ک داداش خان سر برسههه😐😑گفتم حالا بخابم تا فردا😉

فردا ک از خاب بلند شدم تصمیم گرفتم یهویییی خراب شم سر مژگان خودمو لوس کنم و دلشو نرم کنم تا اونم رو مخ حسام کار کنه😀😁البته اگه مخی مونده باشهههه😂😂😂(سلام حسام جونم میدونم داری میخونی اروم باش دستت بهم نمیرسه😁😀😂)خلاصه خوشگل کردم و رفتم😊تو راه لواشک دیدمممم و در ابعاد زیاد خریدممم😀😊تو راه یه عالمه خوردمم هی احساس میکردم از ترشی اش سقف دهنم بی حس شده ولی باز از رو نمیرفتم از اونجایی ک صبحانه هم نخورده بودم دلم شدید درد گرف دقتی به خودم اومدم ک نصف لواشکا تموم شده بود و من با حالتی زار وسط مترو بودم😷یه لحظه چشمام سیاه شدد و افتادم زمین با پاشیده شدن اب رو صورتم بلند شدم😴یه خانومی دیدم ک داره تکونم میده ولی نمیتونستم کامل چشمامو وا کنم ک همون لحظه مژگان زنگ زد😨😱خانومه گوشیم جواب داد اما نمیفهمیدم چی میگه😴باز چشمامو بستم اینبار ک چشمامو وا کردم دیدم دستم سنگینه به دستم نگاه کردم دیدم سرم زدن بهم😢و مژگان دستمو تو دستش سفت گرفته و سرشم رو تخته ک دیدم صدای پا میاد منم سریع چشمامو بستم خودمو به خاب زدم😴😴بوی عطر حسام اومد و من سعی کردم ضایعه بازی درنیارم😁زیر چشمی دیدم ک دستشو گذاشت رو شونه مژگان گف عزیزم پاشو گردنت درد میگیره😘مژگانم چشماشو وا کرد گف چرا بهوش نمیاد خوب😣گف بیا بریم استراحت کن خانومی خودت ک میدونی چیزی نیس چرا هی حرص میخوری قربونت برم😍😘حیف ک من خودمو زده بودم به خاب وگرنه چن تا تیکه مشتی مینداختم به پسره زن زلیل😂مژگان همراه حسام رفت چشمامو وا کردم و داشتم به قطرات سرم مظلوم نگاه میکردم ک در یهو واشد اونقد یهو ک من از ترس سریع صاف نشستم😨😱حسام از واکنش من خندش گرفته بود ولی نمیتونست واکنش نشون بده😅😅سریع خودشو جمع و جور کرد اومد سمتم من اصلا نفهمیدم ک اینقدر یهو پاشدم خون داره از دستم میاد یه لحظه که نگاهم به دست حسام افتاد ک داشت جلو خونریزی میگرف حالت تهوع شدیدی بهم دست داد همیشه از خون بدم میومد ولی این سری خیلی بدتر شده بود حسام گف اونور نگاه کن😬😠منم اروم اشک میرختم بعد دیدم دستم سوخت گفتم اخخ😣گف هیسسس😑بعد بهم گف دراز بکش ببینم😠😬منم مظلوم تر از هر وقتی دراز کشیدم😢گف دستتو تکون نده تا تمومش بره😑گفتم چش😢چشمامو بستم باز خابم برد این سری ک پاشدم دیگ سرم تو دستم نبود اروم از جام بلند شدم و نامتعادل رفتم بیرون از اتاق ک دیدم مژگان تو اشپزخونه اس😀اروم اروم رفتم پشتش گفتم پخخخخخ😃ترسید برگشت گف خدا نکششتت دخترتو این حالتم ول کن نیستی😨😨گفتم نه حال میده😄😉منو نشوند رو صندلی سوپ گذاشت جلوم گف بخور عزیزم😘حسام بدجور از دستت شاکیه😞😓منم گفتم چراا😨گف چیکار میکنی با خودت ک....یهو صدای حسام اومد ک گف اینقد ضعیف شدی😠😬من قاشقم افتاد تو ظرف سوپم و فرار به قرار ترجیح دادم اروم از جام پاشدم گفتم سلام داداش😨گف علیک سلام😒منم گفتم مامانم نگرانه برم دیگ😨💃💃اومد جلوم وایساد گف کجاااا😌😏گفتم خونه دیگ😨گف کارت دارم عزیزم😌😎یهو مژگان گف حسام😔حسامم گف شما ساکت😠بعد گف بروتو اتاق ک الان بودی دراز بکش😠گفتم چرا😨گف نمیدونی نه؟گفتم نهههه😨رفت سمت کیفش ک رو جا کفشی بود اوردش گذاشت رو اپن از تو کیفش یه سرنگ در اورد با یه امپول ک از رنگش معلوم بود بکمپلکسه😨گف مژگان ؟مژگانم گف حسام اذیتش نکن دیگ😔گف پنبه الکی تو کیفت داری یا نه؟مژگانم گف اخه😔گف شما دکتری خانوممم برای خودشه برو بیار حالشو ندیدی؟مژگانم قانع شد کیفشو گذاشت کنار کیف حسام من مونده بودم و دو تا کیف😐و دوتا دکتر😐یهو به سرم زد اگه فرار کنم چی میشه؟😎یهو با تموم سرعتم ک فک میکردم زیاده دویدم ک انگاری خودم فک میکردم و بدنم ضعیف بود و حسام راحت از گوشه استینم منو نگه داشت😑😕گف فاطمههههه😠😬گفتم ولم کن😣😣مگه نمیگم برو دراز بکش هااا😠داداشییییییی ترو خدااا😣😭گفت هر چی بیشتر طول بدی من میخام برم بیمارستان میبرمت اونجا دیگ خود دانی😏منم اروم رفتم تو اتاق نشستم رو تخت ک دیدم مژگان اومد پیشم نشست اروم از شونه هام گرف و منو دراز کرد😢یهو داداش با چن تا سرنگ وارد شد😢گف اماده اش کن مژگان😠بعد خودت برو😑منم تا مژگان بهم نزدیکتر شد داد زدم نمیخاممم چرا اذیتم میکنیددد😭😭دیدم داداش نزدیکتر شد با یه سرنگ منم هی دست و پا میزدم و نمیزاشتم ک منو ثابت کنن😅نمیدونم اون همه انرژی از کجا اوردن😅😂یهو دیدم ک داداش به مژگان اشاره کرد پاهامو بگیره یه پامو

خم کرد گذاشت رو اون یکی و سفت نگه داشت😢داداشم اومد کنارم لباسمو کشید پایین یکم و با دستش سفت کمرمو گرف😢منم قشنگ قفل شدم به تخت😢ک حسام پنبه کشید میخاستم سفت کنم اما نمیتونستم😣بلند داد زدممم نمیخاممممم ک همون لحظه داداش امپولو زد😐😨منم شکه شدم چون حسامم اینقد یهو هیچ وقت تو بیداری بهم امپول نزده بود تو خاب چراا😂منم هیچی نگفتم تا شروع کرد به تزریق ک از سوزشش جیغ زدم😢ک حسام گف ساکتتتت ببینمممم😠😬منم هی جیغ و داد کردم تا در اورد😢گفتم اخ😢مژگان گف جونممم عزیزم تموم شد😘منم دیگ واقعا تحمل امپول دیگ نداشتم هی بیقراری کردم تا داداش رف بیرون مژگانم دنبالش رف😉😃منم اماده شدم رفتم تو پذیرایی دیدم ک مژگان رو مبل خابش برده حسامم مثل اینکه حموم بود😀منم پای لنگون حاضر شدم رفتم بیرون رو مژگان پتو کشیدم و اومدم خونمون😆😅جای امپولم درد میکرد😢گرفتم رو تختم خابیدم با صدای حسامم بیدار شدم ک میگف عمو من تازه از بیمارستان اومدم مژگانم تنهاس باید برم خونه😊لطفا به فاطمه بگید بیاد منم خودمو مظلوم کردم و بلند گفتم بابایییی بگو بره من نمیخام باهاش حرف بزنم جوری امپول زده بهم ک پام لنگ میزنه😢😭یهو دیدم صداش از پشت در اتاقم میاد کف عزیزم درو وا کن😔گفتم مگه نمیگم بروو😈😠گفت ببخشید عصبیم کردی یه لحظه درو وا کن دیگ داداشیتو نمیبخشی؟؟منم ک عاشق داداشمم درو وا کردم 😊اومد تو گف به به ابجی خانوممم😘😙چطوری هوم؟؟منم ردمو برگردونم نشستم رو تخت تا نشستم گفتم اخ😢گف بمیرم بخاب عزیزم جاشو ببینم😘😙برم بگم مامانت برات کمپرس بیاره😘منم خابیدم یکم شلوارمو داد پاایین اروم انگشتشو فشار داد گفتم ایییییی😭گفت جانم جانم ببخشید😘منم دمر بودم ک با کمپرس اومد لباسمو داد پایینو گذاشت دیدم در کیفشو وا کرد و یه سرنگ با امپول در اورد مظلوم نگاهش کردم گف ابجی جونم قویه این امپول تحمل کنه تموممم😊منم هیچی نگفتم😢خسته شدم از مقاومت ک کمپرس برداشت و اون سمت پنبه کشید گف نفس عمیق بکش عزیزممم😘😙منم اروم نفس میکشیدم ک توده درست کردو سوزنو وارد کرد منم کمرم یه تکون خورد ک دستشو گذاشت رو کمرم گف جااانممم اروممم عزیزدلم😘😙منم بالشتمو گاز میگرفتم اونم اروم تزریق میکرد یهو گف فاطمه هیچی نگفتم😢 گف ابجی جونم خوبی؟درد نداری؟اروم نفس میکشیدم و گریه هام بی صدا بود یهو خیلی دردم گرف گفتم اییییی😭گف جان جان الهی داداش فدات شه😘😍 پنبه گذاشت و کشید بیرون اروم پنبه رو نگه داشت و برداشت شلوارمو داد بالا گف دراز بکش عزیزم بلند نشو😘😚و ملافه انداخت روم منم ملافه کشیدم رو صورتم😢ملافه نازک بود دیده میشد😁دیدم ک وسایلاشو جمع کرد و گف خدافظ عزیزم ببخشید دردت اومد ولی برا خودت بود😟😟منم هیچی نگفتم ک لامپ اتاقمو خاموش کرد و رف منم باز خابیدم😢فرداش کلی باهام صحبت کرد و گف خانوم روانشناس به تازک نارنجی تو ندیدم😂منم گفتم کو تا روانشناس بشم😑گف میشی جوجو😊گفتم حسامممم😑😠گف ببهشید دیگ اشتی کن😆😊منم ک مهربون قبول کردم😊
پ.ن:دوستتون دارم و بازم ببخشید دیر شد مرسی از محبتاتون
پ.ن:نظراتتون با دل و جون میخونم

خاطره اقا امین

سلام به تمام دوستان گلم
همه شما مثل خواهر برادر هام هستید.
خوبید؟خوشید؟احوالتون؟خدارو شکر؟
امیدم وارم هرگز هیچ غمی نداشته باشید.
این دومین خاطره ام که براتون می نویسم.
یه بیو کلی بدم بهتون امین هستم
16سالمه توی تهران زندگی میکنم
پدرم مهندس الکترونیک مادرمم
دبیر ریاضی فیزیک برادرم هم پزشک
و پیش ما زندگی نمیکنه و اقامت داره توی المان منم که دبیرستانم و رشتم الکترونیک .
زیاد حاشیه نمیرم و خاطره میگم براتون. خاطره بر میگرده به همین دو هفته پیش توی آذر ماه
یه سرمای شدیدی اومده بود و تمام شهر مریض کرده بود منم مریض شده بودم چون اهل دکتر رفتن نیستم و اصلا پدر مادرم خونه نیستن که بفهمن مریضم زیاد پی گیر نشدم بردارم هم قرار بود بیاد ایران گفتم به اون میگم اگه خوب نشدم خلاصه همین جوری موندم تا مریضیم بدتر شد بابام رفته بود ماموریت مامانمم سر کار بود اون روز اصلا جون نداشتم تا شب صبر کردم چون داداشم فردا میومد گفتم تا فردا تحمل کنم شب گوشم درد میکرد صبح داداشم زنگ زد گفت تاخیر داره دیر میاد خونه منم دیدم خیلی وضعیتم خرابه خواستم برم دکتر که زنگ در خورد داییم بود درو باز کردم تا منو دید فهمید حالم خرابه گفتم بهش مریضم گفت بشین تو ماشین بردم بیمارستان اونجا دکتر منو معاینه کرد خلاصه بهم چهار تا امپول داد اصلا جون نداشتم بحث کنم با داییم رفتیم تزریقاتی من کلا وقتی تزریقاتی میبینم حالت تهوع میگیرم تازه به خودم اومدم اونجا دو نفر از انترم ها بر حسب اتفاق با داییم آشنا بودن من خواستم کلا در برم داییم گرفتم با اون دوتا انترم منو به زور دراز کردن رو تخت اما مگه زورشون بهم می رسید تزریقاتی فهمید من از امپول میترسم گفت بگریتش سریع بزنم اولی به زد درد داشت دومی پنبه کشید باز درد داشت سومی هم زد دیگه فشارم افتاد اما فک میکردن دارم دروغ میگم چهارمی هم همینطور زد برام خلاصه من بی جون افتادم رو تخت اصلا فشار نداشتم داییم فک کرد دارم ناز میکنم گفت بلند شو بریم؟ به زور بردم تو ماشین رفتیم خونه داداشم اومده بود خونه حالم داشت بهم میخورد من با داداشم خیلی جورم سریع دویدم رفتم سمتش یه دفعه چشمام تار رفتن افتادم تو بغلش گفت چی شده(گفتم ایمان کجایی که داداش تو کشتن بعد چشام دوباره تار رفت جون نداشتم داییم همه چی به داداشم گفت اونم سریع به داییم یه نسخه داد بگیره گرفت با اون حال بی جونم گفتم داش چی تو کیسه گفت هیچی نی دیدم یه سرمه قند نمکی نمیدونم آورد بیرون از کیسه گفتم از کی تا حالا هیچی نی یه چیز به این بزرگی هیچی نی اونم خندید به زور برام سرم زد بعد یه ساعت اومدم سر حال تو فضا بودم که گفت ضعیف شدی برات شیش تا تقویتی نوشتم باید بزنی تا خودم خونم همه برات میزنم خلاصه اینو گفت منم گفتم نه نمیخواد این چه زحمتی اونم گفت زحمت چی حالا هر وقت حالت اومد سر جاش بگو تا برات بزنم خلاصه من تا شیش تا تقویتی نخوردم ولم نکرد.
دوستان واقعا شرمنده اگه بد نوشتم یا خنده دار ننوشتم چون واقعا خنده دار زیاد بلدم نیستم بنویسم
ببخشید اگه چشم هاتون خسته شد دوستان .
پ.ن. چند روز حالم خراب با رلم کات کردم یعنی اصلا افسردگی گرفتم نمیدونم چیکار کنم.
پ.ن.خاطرات شما دوستان گل باعث میشه یکم از دغه دغل زندگیم کم بشه
پ.ن.الان که این خاطره می نویسم حالم برای زندگیم خراب افسرده شدم
البته تو این سن شاید بعضیا بگن عادی نمیدونم

خاطره آرزو جان

سلام به دوستای گلم خوبین؟خوشین؟امیدوارم منو یادتون باشه( من همونیم ک مقاومت میکردم دکتر نرم)بعله منم آرزو😊بچها من از شمالم همتونم در جریانین ک شمال همش بارندگیه ک همین بارون کاردستم داد😕اگه یادتون باشه تو خاطره قبلی گفتم ک دکتر نمیرم ک ای کاش میرفتم😭
بریم سراغ خاطره افرینی من:با آرمین داشتیم تلویزون نگاه میکردیم ک دیدم تلفنش زنگ خورد پاشد رفت اتاقش جواب بده منم ک ماشالله کنجکاو(فضول ن ها کنجکاوووو😁)ک پشت خط کی بود که آرمین جلو من جواب ندادهیچی با اجازتون خیلی نامحسوس رفتم پشت در اتاقش گوش ایستادم🙈🙈ببینم با کی حرف میزنه ک فهمیدم صحبت در مورد منه ک میگفت باشه پدرام جان فردامیارمش مطبت😱 فهمیدم خطر بیخ گوشمه دوپا داشتم دوتا دیگه قرض گرفتم الفرار🏃‍♂️سریع ب دوستام زنگ زدم ک فردابریم استخر که همشون گفتن نه تایکی بچها پیشنهاد دادناهار بریم بیرون بعد بریم ساحل قدم بزنیم همه قبول کردیم (بارون=ساحل=حماقت محض)اونشب آرمین شیفت بود خیالم راحت بود ک صب بیاد یکسره میره لالامتوجه رفتن من نمیشه😉صب ب مادرم گفتم ک حسابی دعوام کرد😡 ک هوا بارونه سرده مریض میشی باکلی منت کشی که همشم از آرمین مایه گذاشتم😬بلاخره قبول کرد منم اصلا عادت ندارم لباس گرم بپوشم یعنی تو بدترین شرایط سرما زیرمانتو تاپ تنمه با یه مانتو نازک رفتم با بچها تصمیم گرفتیم ناهار بگیریم بریم همون ساحل بخوریم رفتیم ساحل یعنی بگم اونجا پرنده پر نمیزد باورتون نمیشه فقط ما خل و چلا بودیم واقعا هوا سرد بود تازه فهمیدم چه غلطی کردم لباس بهتر نپوشیدم بارون نم نم میباریدماهم شبیه دریا ندیدها شلوارامونو زدیم بالا تازانو رفتیم تو آب😥😰😰(یکی اگه مارو میدید ب سالم بود عقل ما واقعا شک میکرد😐)چندتا عکس همون مدل گرفتیم که آرمین زنگ زد هنوز الو نگفتم دادش اومد تو غلط کردی تواین هوا رفتی بیرون اونم کجا دریا بمون میام دنبالت باهم بریم خرید 😒منم ک میدونستم خرید بهونس سراز مطب دکی جون درمیاریم تودلم 😝اینجوری زبون دراوردم گفتم من میخوام با دوستام باشم خودت تنهابرودیدم عصبی شد گوشی دادم دوستم حرف زد راضیش کرد بعد دیدم پیام داد آبجی کوچیکه وای ب حالت اگه مریض بشی یعنی گورخودتو بادست خودت کندی😤منم بی توجه ب پیام گوشیمو خاموش کردم رفتیم ناهار بعد ناهار واقعا سردمون شد قرارشد والیبال بازی کنیم تا گرممون بشه توپم بچها آورده بودن کنار ساحل بازی میکردیم ک توپ افتاد تو آب رفتم بگیرم ک ی موج اومد قشنگ خیس آب کرد منو همون لحظه فهمیدم بدبخت میشم بیخیال باز به بازی ادامه دادم ولی فقط میلرزیدم گوشم درد گرفته بود تادیدیم بارون شدت گرفت دیگه عزم رفتن کردیم تا نصف راه قدم زنان رفتیم من دیگه رو ب موت بودم گفتم آژانس بگیریم رسیدم خونه حالم خوب نبود(جلومامانم کاملا سرحال خودمو نشون دادم 😥) قرص خوردم به مامانم گفتم بیدارم نکن شب با همون مو خیس خوابیدم(قبلش گوشیمو روشن کرده بودم 10تماس از آرمین😱 )نصف شب با گوش درد خیلی خیلی بدی پاشدم گلومم دیگه جای خود تب و لرز کردم با دوتا پتو سرم فقط گریه میکردم جراتم نداشتم مامانم بیدار کنم آرمینم شیفت بودنفهمیدم کی خوابم بردصب پاشدم یعنی گلو و گوشم بیچارم کرده بودن بیشتر گوشم چون آب رفته بود دیدم آرمین زنگ زد از ترس جواب ندادم مامانم اومددستش ی پرونده منو دید بیچاره غش نکرد خیلی بود گفت ک آرمین میگه اینو براش ببری لازم داره امروز ب جای همکارش شیفت موندزنگ زدم آژانس سریع برو همونجا معاینتم کنه😒رسیدم بیمارستان زنگ زدم بیا بگیر داخل نرفتم میترسیدم اومد پرونده رو دادم اومدم برم ک گفت خانم کوچولو کجادر میری؟ قیافتو به زور سرپایی گفتم خوبم که چپ چپ😒نگام کردگفت از لپای قرمزت مشخصه به زور بردم اتاقش هیچی نگفتم مثه دختر خوب رفتم چون میدونستم هر کلمه حرفم بدتر عصبیش میکنه توسکوت با اخم معاینه کرد ک یهو داد زداحمق از دیروز تا امروز چیکارکردی گوشت داغونه داغون گلوتم ک هیچی نگم بهتره ک هوس دریا میزنه سرت ی هوسی نشونت بدم رفت بیرون زدم زیر گریه بعد بادوستش علی اومد داخل تو پلاستیکم فقط سوزن خودنمایی میکردگریم بیشترشد ک علی اومد سمتم گفت نترس اروم باش همه شو قرار نیس الان بزنی گفتم توحرف نزن😐آرمین داد زد صدانشنوم دیدم ی سوزن کوچیک دستشه بعد دیدم پنی سیلینه من تاحالا اصلا پنی نزدم میدونستم درد داره بلند بلند گریه میکردم داداش آرمین توروخدا تو میدونی ک من تاحالا پنی نزدم داد زد هیس صداتونشنوم ک گوشیتو رومن خاموش میکنی گفتم علی تو بزن اون عصبانیه علی سرنگو ازش گرفت گفت بسه بدتر نترسونش حالشو نمیبینی با هزار کولی بازی علی تستو زدبعد نمیدونم چند مین آرمین دستمو دید گفت برو دراز بکش ک دوباره گریه شروع کردم با کمک علی خوابیدم دیدم با2تاامپول اومد لباسمو داد پایین داد زد سفت کنی تکون بخوری خودت میدونی چی در انتظارته علی پامو گرفت پنبه کشیدفرو کرد فک کنم تب بر بود فقط سوزش سوزنو حس کردم دومی هم اونور

پنبه کشید فرو کرد ک زیاد درد نداشت ی اخخ گفتم علی گفت تموووم شد ی خرده استراحت کن بعد 5مین آرمین با پنی اومدباگریه گفتم داداش توروخدا علی جون دوس دخترت نزار بزنه 😂که همونجور پامو محکم میگرفت زدزیر خنده دخترخوب دوس دخترم کجا بودآرمین پنبه کشید گفت حرفامو یادت نره نفس عمیق کشیدم فرو کرد یعنی جیغ میزدماآرمین توروخدا توروجون علیی درش بیار خیلی درد داشت😭😭 مخصوصابرامنی ک اولین بار بودگفتم خیلی بیشعوری اوران گوتان علی زد زیر خنده با داد گفتم توهم اوران گوتانی که دیگه نتونستم تحمل کنم سفت کردم ک داد زد اولین تقویتی باز شل نشدم دست خودم نبود علی پامو جابه جا کردشل کردم با کلی جیغ بلاخره کشید بیرون گفت استراحت کن آبجی کوچیکه اصل کاری پنادر مونده ک دیگه هق هق افتادم علی گفت بسه اتاقو سیل برد گفتم توحرف نزن اوران گوتان چشمم خورد آرمین ک داره آماده میکنه با نهایت گریه و التماس گفتم داداش غلط کردم پنادر ن توروخدا که علی هم عصبی شد داد زد بسه دیگع خجالت بکش گوشت و گلوت داغونه الان نزنی بعدباید بدترشو بزنی گفتم خودت خجالت بکش سرخواهردوستت داد میزنی😡😡 آرمین با آمپول اماده اومد داد علی بزنه (خودش طاقت نداشت بزنه )آرمین امادم کرد یعنی فقط ضجه میزدم علی پنبه کشیدگفت ارزو نفس عمیق اومدم بگم دوس ندارم ک فروکرد ک جیغ منم بیشتر شدازهمون اولش درد داشت داد میزدم آرمییین تورو جون هرکی دوس داری بگو دربیاره آرمینم گفت جانم ب خاطر من تحمل کن عزیزم گریم بیشترشد با هق هق گفتم نمیتونم گفتم علییی خیلی خری نمیبخشمت اوران گوتان(همشو باداد میگفتم خودم متعجب بودم بااون گلو چجوری داد میزدم) چون صب سریع اومدم چیزی هم نخورده بودم اخراش ضعف رفتم دیگه چیزی نفهمیدم بیدار شدم دیدم زیر سرمم آرمین کنارمه باهاش قهربودم گفت ببخشید نفس داداش به خاطر خودت بودگفتم ازت بدم میاد😡 علی هم اومد عذرخواهی کردرفت

پ.ن:پدرام دوست داداشه ک متخصص بود.

پ.ن:آرمین و علی برام شریکی ی ساعت خریدن😬😬

پ.ن:اون تقویتی هم به کمک علی پیچوندم

پ.ن:بقیه امپولا مونده ک دعاکنید قسمتم نشه☹️
ابر بارنده به دریا میگفت:من نبارم توکجادریایی؟دریا در دلش خنده کنان گفت:که ای ابر بارنده توخودت از مایی!!!

خاطره فاطی جون

خاطره فاطی جون❤️

سلااااام عشقاااا خوبین.خوشین من که عاشقتونم زیاددددد😘یعنی از درسم بگذرم ازشما نمیگذرم😁منم خوبم و خیلی ممنونم 
تصمیم گرفتم همه چیو و همه چیزو درباره گذشته ها فراموش کنم و برای یبارم که شده تصمیم های خودمو بزارم کنار☺️واقعا دست خودم نیست بعد اون همه مدت جداشیم بقشو تو پ.ن میگم براتون😊.
گفتم بیکارم و وقتم آزاده و حوصلم هم سرمیره براتون یه خاطره از بچگی هام براتون بگم.
البته الان فصل درس هاست و همه مشغول درس هستن منو کتاب هام مثل آهنرباهستیم از هم جدا نمیشیم😂البته وسطای درس خاطرات روزانه رو هم مینویسم و سختیها و ...خب بریم سراغ خاطره این خاطره که میخوام بگم براتون مربوط میشه به تغربیا 11 سالگی من.
و اما خاطره:یه روز تو مدرسه بودم حالم خوب بود همه چی هم خوب بود وسط درس یهو دوستم که مریض بود یه سرفه کرد سمت صورت من😤منم که خیلی حساسم یعنی الان باور کنین یکی سه چهار متر بامن فاصله داشته باشه و مریض باشه من میگیرم خلاصه رفتم بیرون دستمو شستم 7.8 بار صورتمو شستم که ای خدا این اثر نکنه من مریض شم😂
که شدم بعد از ظهر بود از مدرسه رفتم خونمون و بعد ناهار و .. خوابیدم😴 و با گلو درد و تب بیدار شدم قرمز شده بودم عرق کرده بودم اساسی.رفتم بیرون مامانم بااون حالم دید گفت چرا اینجوری شدی😮خواستم بگم سرما خوردم دیدم اصلا صدام درنمیاد کلا گلوم گرفته و درد میکنه رفتم یه لیوان اب داغ خوردم گلوم یکم باز شد گفتم مامان مریض شدم سرم .
سرم و بدنمم درد میکرد احساس میکردم تموم محتویات داخل سرم داره تکون میخوره😆مامانم گفت بریم دکتر؟گفتم اره بریم یعنی اول بارم بود که بدون زور میرفتم دکتر همچین مظلوم بودم من😑
با بابا و مامان گرامی رفتیم به مطب یکی از دوستای عموم که منو میشناخت و با بابام دست داد و حال احوال و ...بعد من نشستم رو صندلی نزدیک با میز دکتر مامانم یه چیزایی گفت و دکتر اول گلومو دید بعد ضربان قلب و .. و بعد با یه چیزی گوشمو دید گفت گلو و گوشش عفونت کرده😫این یعنی آژیر خطر دفترچمو برداشت و یه چیزایی نوشت و گفت دو تا پنی نوشتم حتما یکیشو امروز بزنه و یکیشو فرداو تقویتی هم دوتا و شربت و.. هم نوشت اومدیم بیرون و بابام رفت دارو رو گرفت اونجا مطبش بزرگ بود و چون واسه کودکان بود بیشتر بچه بودن و یه طرف هم تزریقات هم داشت بدبختی😔
حالا هی بابام گیر داده بود که بیا بریم اینجا بزن منم کولی بازی وسط مطب راه انداخته بودم که نگوووو😛
بابام خیلی منو دوست داره و گیر نداد گفت اشکال نداره بریم خونه مامانم گفت باشه بریم زورمون به نیم وجب بچه نمیرسه( اندازه خرس هم شده باشی بازم برای مامان بابات همون بچه کوچولویی😊)
رفتیم خونه و من فرداش رفتم مدرسه و ظهر برگشتم و درس خوندم و نوشتم و خوابیدم 😴و بیدار شدم رفتم یه راست اشپز خونه نشستم میوه خوردم یهو صدای عموم اومد قلبم ریخت مامانم اومد گفت عموت کارت داره بیا منم واسه اینکه کم نیارم اهمیت ندادم و به بقیه خوردن ادامه دادم ولی قلبم توی حلقم بود میترسیدم😫
عموم اومد گفتم سلام گفت سلام کجایی از اونوقته بیا بریم امپولتو بزنم زنگ زدن باید برم مطب شبم شیفتم گفتم بسلامت دید ناز میکنم اومد منو از پشت بلند کرد و تو بغلش منم چسبیده بودم به میز عموم میکشید من ول نمیکردم😂😂😂😂😂
اخرش اون موفق شدو منو برد تو اتاق نشست و منو خوابوند روی پاش گفت یکیشو میزنم تقویتی لازم نیست منم همش تکون میخوردم و میگفتم ولم کن شلوارمو تا زیر باسنم کشید بایین گفتم نننننن عمو نزن ولم کن میخوام پاشم😭گفت تکون نخور و پنبه کشید و توده عضلانی درست کردوفرو کرد گفتم آیی اخ آییییی درش بیار و زدم زیر گریه😭😭😭😭عمو میگفت تموم، تموم شد دیگه گریه نکن ولی لعنتی تموم نمیشد و همش میگفتم بسهههه آیییی و هق هق میکردم دلم برای خودم کباب شد😭😫😩 و پنبه رو گذاشت کنارش و کشید بیرون و یکم جاشو مالید و منو روپاش جابه جا کرد و خداخافظی کرد و رفت و منم قهر کردم😎 چون به زور زد و اخرش با کلی بدبختی اشتی کردم که نمیگم چون طولانی میشه و چشم های نازتون خسته میشه...

پ.ن:تصمیم گرفتم که فراموش کنم گذشته رو و زندگی رو از نو شروع کنم.
پ.ن:من بزرگتر که شدم خیلی مغرور شدم و با عموم سرسنگینم😎

پ.ن:داشتم به این فکر میکردم کسانی که دکتر تو خانوادشون ندارن چقدر خوشبختن عین من بدبخت نیستم😩

و شب بخیر همگی.همتونو دوست دارم خیلییی زیاد و به مخم فشار بیارم ببینم باز چیزی یادم میاد یا نه😁و اینم خاطره و تمام.
دوستدارتون فاطمه😍😘😘

خاطره مشترک اقا امیر علی و آنیسا جان

سلام دوستان. امیرعلی هستم داداش آنیس احتمالاً خواهر منو میشناسین. چند روزیه بنابه دلایلی گوشی و لپ تاپش رو گرفتم ازش. تمام خاطراتش رو تو لپ تاپش نوشته الان بیکار بودم گفتم بیام یکی از خاطره هاشو براتون بزارم. خاطره از زبون آنیسه.
خاطره شماره 5: شب عقدم حالم بد بود ضعف و سرگیجه شدید داشتم ( یه وقت فکر نکنین هُل شدم نه از این خبرا نبود من موندم تو آمپاس شدید و عقد کردم تو عمل انجام شده قرار گرفتم. )کارم به بیمارستان کشید ( تو خاطره ی شماره 4 ماجراشو گفتم) از اونجایی که لباسم نازک بود و هوا هم خیلی سرد سرماخوردم تمام سعی ام رو کردم پنهون بمونه ولی خب انقدر عقل داشتم که خوددرمانی نکنم چون ممکن بود در روند درمانم تداخل ایجاد کنه. دو سه روز خداروشکر پنهون موند تا اینکه برادر گرامی تشریف اوردن خلاصه بگم فهمید (هنوز بیمارستان نرفتن تازه برا ترم بعد قراره برن ولی انقدر ذوق داره همون ترم اول همه ی وسیله ها رو که اسم هیچ کدومشون رو بلد نیستم برا خودش خریده. داداشم شیرین میزنه.)گلو و گوشم رو دید گفت از نظر من عفونت داره حالا فردا که برا تزریق رفتیم به استاد میگیم. بهش گفتم اول برو نیم واحد تو بیمارستان پاس کن بعد بیا ادای دکترا رو دربیار من هیچیم نی خوبه خوبم. گفت معلومه حالا تا فردا مگه چند ساعت راهه؟؟ من خودم غم کل دنیا تو دلم بود این درد گلو و گوش به بقیه غم و غصه هام اضافه شد. حاضر بودم درد رو تحمل کنم ولی به سرنوشت شوم آمپول زدن دچار نشم من هیچ وقت برا سرماخوردگی دکتر نرفته بودم همیشه یکی دو تا قرص میخوردم نهایت دوروزه خوب میشدم. اون شب گذشت و ما صبح فردا به بهونه ی گردش و تفریح پدر و مادر را پیچاندیم. بابا و مامان عزیزم به خدا تقصیر من نیست خودتون میدونین من اصلا نمیتونم دروغ بگم خیلی زود لو میرم تقصیر امیرهاست. رفتیم بیمارستان (البته این دفعه امیررضا و امیرمحمد هم باهامون اومدن انشاالله عمرم به دنیا باشه برا تک تک شون جبران کنم انگار میخواستیم بریم مهمونی شبیه قاشق نشسته پریدن وسط اومدن باهامون دو روز دیگه جواب کنکور اومد لابد میخوان بندازن گردن من یکی نیست بهشون بگه بشینین درس بخونین که اگه امسال هم قبول نشین سربازیه. وای چقدر بخندم بهشون) بچه ها اول رفتن کله پاچه زدن که من اصلا از ماشین پیاده نشدم. بعد هم رفتیم بیمارستان و بخاطر حالت تهوعی که داشتم نمیتونستم چیزی بخورم اول یه سرم زدم که قندخونم تنظیم شه و ضعف نکنم بعد استاد دارو رو تو مطبش برام تزریق کرد و امیرعلی دهن لق گفت سرماخوردم. استاد خودش معاینم کرد و دفترچه مو گرفت ( من از هیچ کس خجالت نمیکشم و حرفم رو میزنم ولی بخاطر رفتارهای اون روزم که در خاطره شماره 2 ماجراشو گفتم واقعا از استادخجالت میکشم هنوز روم نمیشه تو چشماشون نگاه کنم و باهاشون حرف بزنم.) نگفتم که تزریقی ندین خجالت میکشیدم ازشون. استاد پرسید به پنی سیلین حساسیت داری؟؟ همچین سرم رو بلند کردم فقط شانس اوردم که گردنم نشکست. امیرعلی گفت تا حالا نزده استاد گفت اشکال نداره الان میزنه فقط تست یادتون نره. نسخه رو گرفتیم و امیرها جلو میرفتن منم پشت سرشون تمام فکرم پیش آمپول بود تو آسمونا سیر میکردم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. همه برگشته بودن نگام میکردن حالا من همیشه گوشیم رو سایلته که صداش درنیاد ولی انگار باز هم امیرعلی به گوشی من دست زده بود. یه امیرعلی خدا لعنتت کنه ای گفتم و جواب دادم علی بود( همون پرستاری که خیلی دوسش داشتم البته همون روز بلایی به سرم اورد که آدم سر دشمنش نمیاره چه برسه به من که جای خواهرش بودم.) پرسید کجاییم که بیاد پیشمون سیریش کنه اون روز اصلا شیفتش نبود بخاطر اینکه بیاد منو ببینه جاش رو با رفیقش عوض کرد. منم که اون موقع ذوق داشتم از شنیدن صداش رفتم پیشش امیرها هم رفتن دارو رو گرفتن اومدن پیشمون امیرعلی و امیرحسین انگار ازاین رو به اون رو شدن تو چند دقیقه کل رفتارشون عوض شد. امیرعلی اصلا هیچ توجهی به علی نکرد علی دستش رو اورد جلو امیرعلی فقط سرش رو تکون داد و کشید عقب اون موقع خیلی ناراحت شدم که چرا امیرعلی این کار رو کرد بعداً فهمیدم دلیلش رو به امیرعلی حق میدم به خاطر رفتاری که با علی داشته شاید اگه هر کدوم از ما جای امیرعلی بودیم خیلی بدتر رفتار میکردیم. امیرعلی به من گفت آنیسا لوس بازی رو بزار کنار حوصله ی ناز کشیدن ندارم بدو بیا بریم آمپولات رو بزن کلی کار دارم. از طرز برخوردش جاخوردم مهم تر از همه معلوم بود که از دستم عصبانیه که بهم گفت آنیسا هر وقت عصبانیه از دستم اسم رو کامل میگه من که اصلا حرفی نزده بودم این جوری گفت بغض کردم علی گفت بده من میزنم براش امیرعلی قبول نمی کرد میگفت مزاحمت نمیشیم بیمارستان تزریقات داره میریم اونجا آنیسا آمپولاش رو میزنه. از دست امیرعلی عصبانی بودم اصلا هم دلم نمیخواست کسی جز علی بهم آمپول بزنه ( اما به نیم ساعت نکشید که به دلم گفتم غلط کردی که خواستی علی برات بزنه مگه آدم قحطی بوده؟؟ ) چون روز های قبلشخیلی آمپول زده بودم خیلی هم بد برام زدن هر دوتا پام کبود بود. دیگه دیدم امیرعلی راضی نمیشه علی برام بزنه گفتم امیر بده آمپولام رو گفت نمیدم بیا بریم تزریقات گفتم امیر بهت میگم بده گفت بیا بریم حوصله ناز کشیدن ندارم گفتم امیر برا آخرین بار بهت میگم اگه ندی میرم از داروخونه میگیرم میدونی که کاری رو که گفتم میکنم پس به نفعته که بدی و زود بزنم بریم تا تو به کارت برسی (این تکه آخر رو با حرص گفتم) امیرعلی نداد منم راهم رو کج کردم طرف داروخونه یه هزارتومنی هم همرام پول نبود آخه یه خورده عقل نداشتم فکر کنم که بدون پول بهم دارو نمیدن. شانس اوردم امیرعلی صدام کرد گفت بیا لجباز بیا همیشه باید حرف خودت رو به کرسی بنشونی. علی آمپولا رو گرفت 6 تایی رفتیم تو یه اتاق که باز هم من آخرین نفر بودم اصلا دلم نمیخواست جلو 4 تا امیر آمپول بزنم از طرفی نمیتونستم هیچ اعتراضی بکنم چون میدونستم اونا بیرون برو نیستن. (انقدر دعا میکنم آمپول زدن اینا رو ببینم برا شفای خودم دعا نمیکنم یعنی میشه یه روز بیاد من آمپول زدن اینا رو ببینم اصلا برا تلافی این روزا هم که شده باید پزشکی قبول شم)خلاصه آخر از همه رفتم تو اتاق نشستم رو تخت دیدم 4 تا امیر دارن میان جلو گفتم به جون خودتون قسم که میخوام دنیا نباشه ولی شما باشین بیاین طرفم آمپولام رو نمیزنم فقط امیر بیاد امیرعلی گفت من؟؟ گفتم چشم ندارم ببینمت بعد بگم تو بیای؟؟ امیرحسین گفت من؟؟ گفتم هنوز یادم نرفته دفعه قبل باهام چی کار کردی بعدم باعث و بانی این آمپولا تویی اونوقت انتظار داری بگم بیای پیشم؟؟ امیرمحمد گفت من؟؟ گفتم نه ببخشید ولی به تو هم نمیتونم اعتماد کنم. امیررضا گفت من؟؟ گفتم آره داداشی فقط تو منو درک میکنی میشه بیای پیشم؟؟ اونم که از خداخواسته گفت حتما چرا که نه (امیررضا برا من منبع آرامشه وقتی کنارمه خیلی آرومم خوش به حال همسر آیندش) 3 تا امیر هم رفتن یه گوشه ایستادن. علی میخندید میگفت چرا اسکلشون کردی خوب از همون اول میگفتی امیررضا دیگه چرا مردم آزاری میکنی. علی 4 تا آمپول دراورد. با اینکه امیررضا کنارم بود ولی باز هم استرس داشتم. استرسی که اون لحظه من داشتم اگه از استرس فردی که زیر تیغ گیوتینه و هر لحظه تیغ داره بهش نزدیک میشه بیشتر نبود کمتر هم نبود اون لحظه بهفکر فرار بودم ولی هیچ راه دررویی وجود نداشت با وجود 5 تا مرد نمیشد حتی به فرار فکر کرد باز من خیلی امیدوار بودم که داشتم راجع به این موضوع فکر میکردم هرچی فکر کردم فقط به یه نتیجه میرسیدم که اگه مثل بچه آدم آمپولا رو نزنم با زور برام میزنن پس بهتره خودمو خسته نکنم. علی همینجوری که داشت نگاه آمپولا میکرد باهام درمورد دردشون هم حرف هم میزد گفت این دوتایی که اول میزنم درد نداره سومی یه خورده درد داره ولی آخری پنی سیلینه آخرین بار کی زدی؟؟ گفتم علی تا حالا نزدم. گفت چرا نمیگی پس؟؟ باید تست شه. تست کرد و من بدشانس تر از این حرفام حساسیت نداشتم سه از آمپولا رو جلو چشام آماده کرد بهم گفت دراز بکش بزنم زودِزود خوب شی. امیررضا کمکم کرد دراز بکشم (هیچ وقت یاد ندارم خودم موقع آمپول زدن شلوارم رو کشیده باشم پایین چون دوست ندارم خودم مسبب درد آمپول بشم) علی یه سمت شلوارم رو داد پایین دید پام کبوده گفت اینور کبوده دردت میگیره اون طرف میزنم گفتم اونور هم کبوده باورش نشد اون طرف شلوارم رو داد پایین دید کبوده امیرا رو دعوا کرد بهشون گفت که چی کارکردین با این بچه کی آمپول زد کجا زد که اینطور شده چرا دقت نکردین حواستون کجا بود اونام هیچی نگفتن علی از من‌ توضیح خواست که چرا بهش نگفتم آخه هر روز زنگ میزد برام حالم رو میپرسید منم میگفتم خوبم گفتم علی، جان آنیس بزن این لعنتی ها رو ولش کن دیگه اتفاقی بود که افتاده چی میگفتم بهت؟؟ نه تو بلکه هیچ کس خبر نداشت دروغ میگم از امیررضا و امیرمحمد بپرس اونا هم خبر ندارن. بالاخره بیخیال شد و اومد سه تای اولی رو زد که درد داشت ولی قابل تحمل بود امیررضا هم رو سرم دست میکشید و با موهام بازی میکرد تا حواسم رو پرت کنه. بالاخره این سه تا تموم شد و امیررضا کمکم کرد بشینم. یه لیوان آب بهم داد ولی نتونستم بخورم. علی جلو چشام پنی سیلین رو آماده کرد گفت آنیس این خیلی درد داره دردی که شاید تا عمر داری یادت باشه این قوی ترین دوز پنی سیلینه منم لیدوکائین ندارم اینجا امیرعلی گفت میرم از داروخونه بیرون میگیرم داروخونه ی بیمارستان نداشت علی بهش گفت تا بری بیای دیر میشه من میزنم پس بیخیال نمیخواد بری بعد به من گفت میترسم تکون بخوری بهتره بچه ها نگهت داشته باشن. به معنای واقعی کلمه بند دلم پاره شداحساس کردم قلبم افتاده تو شکمم علی با اینکه از ترس من خبر داشت ولی بازم کارایی میکرد و حرفایی میزد که ترسم ‌رو ده برابر کنه من نسبت به چیزهایی که ترس دارم خودمو تو اون موقعیت میزارم تا ترسم بریزه من از تاریکی و ارتفاع و آمپول و هر نوع حیوونی حتی شاپرک ها میترسیدم ترس از تاریکی و ارتفاع رو از سرم انداختم ولی دو چیز باهام مونده ترس از حیوانات و ترس از آمپول که فکر نکنم هیچ وقت ولم کنه. از طرفی منتظر یه تلنگر بودم که گریه کنم از طرفی اصلا دلم نمیخواست این 5 تا اشکم رو ببینن من همون آدمی بودم که وقتی جواب انتخاب رشته ها اومد با اینکه رتبم 1800 شد ولی جایی قبول نشدم حتی تو خلوت خودم گریه نکردم چون گریه کردن فایده ای نداشت دلم برا سختی هایی که کشیدم سوخت ولی خب کاری از دستم برنمی اومد پس دلم نمیخواست خودم رو بزارم تو بزرخ دوستام زنگ میزدن بهم دلداری بدن میدیدن من دارم میخندم اون وقت برا یه آمپول گیریم دردش خیلی زیاد جلو 5 نفر گریه کنم هرچی دردش زیاد باشه بیشتر از درد جواب انتخاب رشته ها که نبود. بگذریم من دراز کشیدم امیرعلی پاهام رو نگه داشتامیرمحمد کمر رو امیرحسین اومد بالا سرم و دستاش رو گذاشت تو دستم و گفت دردت گرفت دست منو گاز بگیر. آخه بچه که بودم زورم به کسی نمیرسید دستاش رو گاز میگرفتم با این کار حرصم خالی میشد امیرحسین هم فهمیده بود از دستش عصبانی ام و باعث و بانی سرماخوردگیم اونه و به خاطر اشتباه اون من باید درد آمپول رو تحمل کنم خودش مثل بچه آدم اومد که دستش رو گاز بگیرم. امیرعلی این قضیه گاز گرفتن رو برا امیرحسین تعریف کرده بود اون موقع هم کلی منو سر این قضیه سوژه کردن و خندیدن. خلاصه علی شلوارم رو کشید پایین و پنبه کشید که من سفت شدم علی گفت آنیس سفت کنی دردش بیشتره هااا آروم باش ریلکس با بغض گفتم نمیشه نزنم؟؟ من میترسم سه تا زدم باهمونا خوب میشم دیگه اینو نزنم امیرعلی گفت مدرکتو از کدوم دانشگاه گرفتی؟؟ مگه تو دکتری که میگی باهمونا خوب میشی؟؟ اگه لازم نبود دکتر نمیداد پس وقتی داده حتما لازم بوده اینو درک کن خیلی از این حرفش ناراحت شدم اصلا دوست ندارم کسی قبول نشدن منو بزنه تو سرم من خودم اصلا توقع این رتبه ای رو که اوردم نداشتم همش فکر میکردم دو رقمیمیارم بعدهم موقع انتخاب رشته فقط پزشکی های سراسری رو پر کردم که مردودیت علمی خوردم. با این حرفی که امیرعلی زد احساس کردم تو جمع خردم کرد داره خودشو به رخم میکشه بهش گفتم باشه تو دکتر ولی رتبه من سگش می ارزید به رتبه تو من خودم خوندم ولی تو حتی به عمومی هام رحم نکردی و کلاس گرفتی. اصلا تو شیرموز من آب حوض تو دکتر تو اصلا فوق تخصص جراحی مغز و اعصاب تو اصلا خوده پرفسور سمیعی. دیگه نتونستم ادامه بدم بغضی که سعی در خفه کردنش داشتم شکست دستای امیرحسین و ول کردم و دستام رو گذاشتم جلو صورتم بی صدا اشک ریختم. علی گفت آنیس شل باش بزنم الان رسوب میکنه. منم شل شدم. علی دوباره پنبه کشید نیدل رو فرو کرد من حتی وارد شدن سوزن رو حس کردم بچه ها محکم گرفته بودنم وگرنه تکون میخوردم. وقتی شروع به تزریق کرد دیگه نگم براتون از دردش احتمالاً تجربه کردین اگرم نکردین انشاالله هیچ وقت نکنین. هیچ وقت فکر نمیکردم یه آمپول میتونه این همه درد داشته باشه. دیگه وسطاش بود که تحملم تموم شد ولی اصلا دلم نمیخواست صدای گریم رو کسی بشنوه به اندازه ی کافی امیرعلی خردم کرد دیگهنمیخواستم به اوج حقارتم پی ببرن. علی باهام حرف میزد ببینه خوبم یا نه ولی اصلا جوابش رو نمیدادم یه جایی دیگه امیرحسین و امیرعلی ترسیدن آخه قبلا دوبار سر آمپول از حال رفتم. امیرعلی هُل شده بود مدام صدام میکرد میگفت آنیس؟؟ عزیزم؟؟ عشق داداش؟؟ یه چیزی بگو ببینیم خوبی؟؟ آنیس؟؟ امیرحسین گفت علی آنیس از حال رفت خودم میکشمت خودم قبرت رو میکنم بسه دیگه نمیخواد تزریق کنی دربیار. دیگه دیدم اگه حرف نزنم نمیشه اینا از ترس سکته میکنن گفتم هنوز نمردم از دستم راحت شین. متاسفانه با حرف زدنم فهمیدن گریه کردم. علی گفت تموم شد و پنبه گذاشت و سوزن رو دراورد و جاش رو محکم فشار داد دلم میخواست یه جیغ بلند بزنم ولی به خودم گفتم کافیه به اندازه کافی امروز تحقیر شدی چوب خطت پرشده دیگه جایی برا جیغ زدن وجود نداره. علی یه خورده جای آمپول رو ماساژ داد که واقعا از شدت درد قرمز شده بودم علی لباسم رو درست کرد و رفت من اصلا نمیتونستم تکون بخورم یه نیم ساعتی عین غش کرده ها دمر رو تخت افتاده بودم امیرحسین تمام سعی اش رو میکرد منو بخندونه ولی من اصلا نمیتونستم یه لبخند بزنم. بعد از نیم ساعت دیگه گفتم بلند شمهمین که بلند شدم پام تیر کشید از نوک انگشت پام تا کمرم درد میکرد یه خورده نشستم رو تخت که علی اومد تو اتاق گفت چه طوری ترسو؟؟ یه لحظه داغ کردم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم و حرفش رو نشنیده بگیرم. نمیدونم چرا ولی الان که دارم به رفتارای علی تو این مدت فکر میکنم احساس میکنم اون تو تمام این مدت داشته تلافی میکرده من اشتباه کرده بودم فکر کردم منو مثل خواهرش دوست داره من اونو مثل داداشام دوست داشتم. یکی از اشتباهاتی که من همیشه ازش ضربه میخورم تو انتخاب دوسته من تا یادمه از دوست ضربه خوردم نمیتونم فرق بین دوست و دشمن رو بفهمم هرکی یه خورده بهم محبت کنه مهرش به دلم میفته و از صمیم قلب دوسش دارم ولی تهش خیلی ها کارایی باهام میکنن که...
جوابش رو ندادم فقط سرم رو تکون دادم بعد گفت آنیس و امیرحسین بیاین خونه ما تا بقیه آمپولای آنیس رو خودم بزنم ( علی بعد از اینکه دانشگاه قبول شد خونوادش نتونستن دوریش رو تحمل کنن و سر یه سال اومدن پیشش تو اون یه سالی که خوابگاه بود با امیرعلی هم اتاقی بود و باهم رفیق شدن ) سه تا پنی سیلین دیگه داشتمکه باید هر 24 ساعت میزدم. امیرحسین قبول نمیکرد میگفت باید برم کار دارم اخراجم میکنن ( حالا خوبه 24 ساعته ور دل منه از کنارم جم نمیخوره بهونه اوردن رو خوب یاد گرفته اینا همه از همنشینی با امیرعلیه از اون یاد گرفته ) علی گفت پس آنیس بمونه آمپولاش که تموم شد خودم میارمش. یه نگاه کردم به امیرحسین دیدم الانه که علی رو بگیره زیر مشت و لگد یه نگاه کردم به امیرعلی عین انبار باروت بود هر آن ممکن بود منفجر شه(البته اون لحظه یه بوهایی بردم که این دوتا یه مشکلی با علی دارن ولی همش خدا خدا میکردم اون چیزی که تو ذهن منه نباشه ولی متاسفانه حدسم درست بود)گفتم نه مزاحم نمیشم میرم گفت نه مزاحمتی نیست میای خونه ما خواهرم هست باهم هستین گفتم نه لباس ندارم گفت اشکال نداره خواهرم داره گفتم من وسواس دارم نمیتونم لباس کسی رو بپوشم گفت لباس های نوش رو بهت میده گفتم مطمئنی اندازم میشه؟؟ گفت اصلا همین الان میریم هرچی لازم داشتی برات میگیرم میریم خونه. گفتم امیرحسین،من اگه یه روز امیرحسین رو نبینم دلتنگش میشم گفت ایمو هست با ایمو ببین گفتم نت ندارم آخراشه دیگه داره تموم میشه گفت ما وای فاداریم دیگه مونده بودم چی بگم گیر یه آدم سیریش و کنه افتاده بودم. گفتم علی راحت نیستم سختمه جلو بابا مامانت خجالت میکشم گفت خالی نبند تو و خجالت یه چیز بگو آدم باورش شه دیگه چیزی به ذهنم نرسید در افق های دوردست محو بودم. امیرعلی به دادم رسید گفت علی اصرار نکن آنیس اگه خودش هم بخواد من بهش اجازه نمیدم آنیس میره خونه خودش آمپولاش هم همون جا میزنه هیچ حرف دیگه ای هم نباشه. یه نفس راحت کشیدم آخیش خدا خیرت بده امیرعلی. علی هم چیزی نگفت منم کفشم رو پوشیدم علی تا دم در بیمارستان باهامون اومد اصلا رو که رو نیست به سنگ پا گفته تو برو استراحت کن من جات کشیک میدم. البته علی اون روز میخواست موهام رو کوتاه کنه درواقع میخواست کله مو تاس کنه. امیرعلی نذاشت گفت حالا بزار چند روز بگذره هنوز زیاد ریزش نداره ریزشش زیاد شد خودم یه فکری میکنم. قربون داداشم برم. خیلی خوش حال شده بودم.
دوتا از آمپولای باقی مونده رو زدم و خوب شدم. برای سومی از شب قبلش رو مغز امیرحسین اسکیت بازی کردم که بی خیالشه اونم میگفت باشه ولی باشه هاش معنادار بود. امیرعلی تهدیدش کرد که اگه یکی از این آمپولا بمونه امیرحسین خودش باید بزنه. اون نامرد ترسو هم سومین روز اول باز زبون خوش گفت دید من راضی نمیشم با داد منو برد. تا لحظه آخر وقتی رو تخت تزریقات دراز کشیده بودم و منتظر پرستار بودم بهش گفتم بیا امیرعلی رو دور بزنیم اون از کجا میخواد بفهمه نه من چیزی میگم نه تو بیا یه سلفی میگیریم نشونش میدیم نمیفهمه ولی از اتاق رفت بیرون و منو با آمپول و پرستار تنها گذاشت. همه شوهر کردن منم شوهر کردم آخه مرررررد از آمپول میترسه؟؟ خب چی میشد به جای من میزد؟؟من هیچی شما بگین توقع زیادی بود؟؟ چی میشد نمیزدم؟؟ جدیداً به این نتیجه رسیدم اصلا نمیشه بهش تکیه کرد. اصلا به حرفام گوش نمیده. همه اینا هم بخاطر حرفاییه که امیرعلی زیر گوشش میخونه باید بینشون دعوا بندازم باهم قهر کنن تا امیرحسین هم انقدر مثل امیرعلی سر آمپول زدن گیر نده بهم. داره میشه لنگه امیرعلی یکی کم بود دوتا شدن.
Today:15.Azar.1397 / 6.December.2018

پ.ن: خوب شد لپ تاپش و گوشیش رو گرفتم از نیات شومش باخبر شدم. میخواد بخاطر یه آمپول بین دوتا دوست دعوا بندازه. این عدالته؟؟؟
پ.ن: فرض کنین آنیس این خاطره رو بخونه و بفهمه من خاطره اشو گذاشتم به نظرتون میزاره من به حیات ادامه بدم؟
پ.ن: آنیس تو همه ی خاطراتش منو مورد عنایت قرار داده و حسابی از خجالتم دراومده خواهرم بدحوری دلش ازم پره. باز تو این خاطره کمتر از من بد گفته.
پ.ن: آنیس یه عادت خیلی بدی که داره از کاه کوه میسازه بهش گفتم مگه تو دکتری دیدین چه طوری جوابم رو داد؟ خودم مونده بودم چی جوابش رو بدم به قول خودش در افق های دوردست محو شدم.
پ.ن: ببخشید که خاطره اش طولانی شد کوتاه ترین خاطره بود بقیه حداقل دو سه برابر این بود. پ.ن: من حقیرتر از چیزی هستم که بخوام نصیحت کنم من کوچیک همتون هستم ولی ازاونجایی که همه خانم های وب رو مثل آنیس میبینم دلم میخواد یه سری حرفا رو بهتون بگم من مخالف روابط اجتماعی نیستم از نظر من روابط باید تعریف شده و داخل چارچوب باشه به قول آنیس عهد پادشاه وزوزک که که نیست ما تو عصر ارتباطات هستیم خواه یا ناخواه با جنس مخالفمون درارتباط ایم نباید کاری کنیم که تو این سن دچار تنش بشیم. تو 90% این روابط دخترخانم هان که ضربه میبینن و آثار و تبعات این ضربه ها تا آخر عمر تو زندگیشون هست و حتی بعد از ازدواج ممکنه ازشون اخازی بشه خواهر خودم آنیس روابط عمومی بالایی داره و خیلی زود با طرف مقابلش ارتباط میگیره چند ماهه پیش تو فضای مجازی با یه آقایی آشنا شد زیر نظر من و امیرحسین با اون آقا چت میکرد اون آقا انقدر (خیلی ببخشید که اینو میگم) پست فترت بود روز اول به آنیس گفت من خواهر ندارم میخوام خواهرم باشی آنیس تا آخرین روز بهش گفت داداش ولی اون آقا چی کار کرد؟ تمام سعی اش رو کرد که عکس آنیس رو بگیره ولی ما این اجازه رو بهش نمیدادیم که عکس بده چون به اون آقا اعتماد نداشتیم آخرین روزی که با آنیس چت کرد بهش گفت میخواستم تیغت بزنم (ببخشید که از این لفظ استفاده کردم) دقیقا وقتی با آنیس کات کرد که آنیس تو بدترین شرایط روحی بود. با اینکه منو امیرحسین دورش بودیم احساس کردم ضربه ی بدی خورده فرض کنین یه شبه داداشت بشه اخازی گر وبخواد تیغت بزنه تازه بدتر ازون که ایشون وقتی فهمید آنیس لوسمی داره فقط یه جمله بهش گفت که خدا شفات بده و رفت تا مدت ها بهش pm نداد بعدم که اومد زد کارو خراب کرد ای کاش هیچ وقت دوباره نمی اومد آنیس فراموشش کرده بود که دوباره اومد. خیلی بده اینایی رو که میگم ولی حقیقته محضه حقیقتیه که خودم شاهد لحظه به لحظش بودم خدا شاهده که یک کلمه اش دروغ نیست. گفتم بهتون که حواس خودتون رو جمع کنین از این دسته آدما پرن تو جامعه البته من قصد جسارت و بی احترامی به هیچ کس رو ندارم. ازتون خواهش میکنم درواقع التماستون میکنم نرین، دنبال این کارا نرین تهش هیچی نیست. به ندرت پیدا میشن پسرایی که بخوان با دوست دختر و رلشون ازدواج کنن اونا فقط میخوان از شما سواستفاده کنن. احساسات و قلب پاک شما مثل یه گل لطیفه پس این گل رو پژمرده و پرپر نکنین اونی که شما رو بخواد برا بدست اوردن شما هر کاری میکنه. آنیس خیلی مطالعه میکنه و کتاب و رمان خیلی میخونه یکی از رمانایی رو که خوند به منم معرفی کرد و خوندم‌ رمان آدم و حوا پیشنهاد میکنم اگه نخوندین حتما برین بخونین از نظر من باید با آب طلا نوشت و قابش کرد. احساس کردم باید تجربه ی تلخ آنیس رو اینجا برا شما بگم که حواستون رو بیشتر جمع کنین وگرنه من مخلص همتون هستم.

پ.ن: قانون های زندگی: برو پایین تا بخونی
قانون اول: هرکس رو به اندازه ی لیاقتش دوست بدار. 
قانون دوم: توجه زیاد نکن. بی توجهی میاره. 
قانون سوم: خوشش بیاد خودش میاد،پس منت کشی ممنوع. 
قانون چهارم: با هرکس مث خودش رفتار کن،زیاد که احترام بزاری فکر میکنه وظیفته. 
قانون پنجم: درددلاتو به هیشکی نگو،چون یه روز همون عزیزترین کست دردودلاتو به پیشونیت میزنه و عذابت میده. 
دیگه آخرشه بعدی وجود نداره مث همه ی روزای سخت.

مخلص شما امیرعلی

خاطره اقا Amirali

AMIRALI:
سلام سلام سلام😊امیر علی ام همین چند روز پیش خاطره گذاشتم گفتم تا بیکارم یه خاطره دیگه هم بنویسم🙂خب من گفته بودم که آسم دارم😷از بچگی داشتم مادرزادی بوده چون عجله داشتم۸ماهه دنیا اومدم این طوری شدم😬😅یکی دو روز بود من سرما خورده بودم بابا مهدی به داداش که دکتره اطفال هستش زنگ زد یکی دوتا قرص بهم میداد😄بابا مهدی دمش گرم خیلی پایه ست😅داداششم خب زیاد آمپول نمیده یعنی چند باری که من رفتم پیشش اصلا آمپول نداده😁چند روز قبل رفته بودم پیش خانم دکتری که به خاطر آسم زیر نظرشم یه اسپری جدید بهم داده بود😕سه تا می زدم شدن چهارتا😞بابا مهدی قرار بود بره نیشابور خونه مامانش حاج خانم از پارسال تا حالا که حاج بابا فوت کرد نیشابور زندگی می کنه مامان هم که درگیر دانشگاه و باشگاه و...😅اما لحظه آخر نظرش برگشت گفت منم میام.من گفتم میمونم پیش مامان بزرگی بابا مهدی گفت خب باباجان تو هم بیا همه دوره هم جمعن.مامانم گفت معلوم نیست باز با امین و حسین(پسرخالم)چه نقشه ای دارن😒گفتم ما که کاره بدی نمی کنیم☺️بحث شد که من کجا برم گفتم اصلا نمیرم خونه مامان بزرگی میرم شیراز پیش بابام😊مامانم گفت آره برو پیش عمه هات😏بابا مهدی هم هیچی نمی گفت شب ازش پرسیدم ناراحت شدی؟ گفت نه عزیزم خیلی وقته بابات و ندیدی اونم دلتنگه.گفتم دفعه بعدی حتما میام نیشابور😊گفت انشاا 😁دو روز بعد مامان و بابا مهدی صبح زود رفتن سمت نیشابور منم وسیله هامو جمع کردم داییم اومد دنبالم.حالم خوب نبود اسپره هامو زدم و از خونه زدم بیرون😓می دونستم تا امشب فرداشب کوبیده میشم روی زمین😥دایی منو رسوند فردوگاه دیگه بهش گفتم نیاد داخل سالن معطل میشه.خودم رفتم کارامو انجام دادم نشستم.سرفه هامم داشت شروع میشد یعنی رسما داشتم می رفتم تو دهن شیر😬تو هواپیما هم چند بار اسپری زدم تا رسیدم شهر گل و بلبل😍شهره پدری مو خیلی دوست دارم اما سالی سه یا چهار دفعه بیشتر وقت نمی کنم برم😞دلم واسه بابامم همیشه تنگه😩تو فرودگاه عمو بهروزم اومده بود دنبالم اومد جلو دست دادیم و روبوسی گفت خوش اومدی گفتم خیلی ممنون☺️احساس غریبی می کردم.سواره ماشینش شدم اصرار کرد باهاش برم خونه عمه ام برای شام اما من قبول نکردم چون اونجا راحت نبودم.گفت پس زنعمو رو برداریم سره راهمونه بعدش تورو میرسونم.زنعمو و دخترشون ساناز و سوار کردیم.ساناز چهار سالشه خیلی تپل و با مزه ست☺️زنعمو انقدر اصرار کرد روم نشد بگم نمیام پس رفتیم خونه عمه خانم🤦‍♂به مامانم اس دادم رسیدم فقط خدا خدا می کردم زنگ نزنه یه وقت که بفهمه من کجام وگرنه با جت میومد با پس گردونی منو می برد😅😅خونواده دوتا عمم با عمو بهروز و عمو بهنامم بودن اون یکی عموم با عمه کوچیکم و پدربزرگ مادربزرگم نبودن من با اونام راحت نیستم اصلا😬دست خودم که نیست من 3ساله بودم از شیراز رفتیم ارتباطی نداشتیم با هم😁عمم شروع کرد سوال پرسیدن که چه می کنی مدرست چطوره درسات چطوره منم میگفتم خوبه بله ممنون مرسی😅بیش از اینا نمی تونم باهاش حرف بزنم🙈
شام خوردیم حوصلم داشت سر می رفت🤕بالاخره بابام رسید😃با همه سلام علیک کرد منم رفتم جلو گفتم سلام🙂گفت سلام عزیزم خوش اومدی دستمو گرفت باهام روبوسی کرد😘نشستم پیشش گفت چه خبر؟ گفتم خیلی خبرا هست😊گفت خب بگو.گفتم بریم خونه میگم.هر موقع بابام و می بینم یه خورده فیلم هندی داریم😀عمه برای بابا هم شام آورد بابام لباساش بو الکل میداد😷من شروع کردم سرفه کردن یه نگاه بهم گفت مریضی؟ گفتم نه😊گفت پیش دکتر میری ریه ات کنترل میشه؟ گفتم آره بخدا همین چند روز پیشش بودم.شامشو که خورد رفتیم خونه بابام.بابا یه خورده خونه رو تعمیرات کرده بود اما هنوز حال و هوای قبل و داشت اتاق بچگی من هنوز خیلی وسیله ها توش هست😂نشستیم یکم با هم حرف زدیم بعد دیدم اون خسته ست از بیمارستان اومده منم خستم شب بخیرگفتم رفتم خوابیدم.اما نمیشد که بخوابم🤧🤧
صبح بابا رفته بود حلیم خورده بود😋گفت من تا عصر بیمارستانم ولی زودتر میام بریم با هم یه خورده بگردیم.گفتم بابا تو حالا پرستاری یا دکتر🤣(تازه p.h.d شو گرفته بود)گفت منو مسخره می کنی بچه😠گفتم نه فقط سوال پرسیدم😅حلیم که خوردیم بابا رفت سر کار من موندم تو خونه.سرفه هام کمتر شده بودن راحت بودم.ساعت حدود۴بود بابا برگشت خونه یه ساعتی استراحت کرد بعدش با هم رفتیم بیرون شانس من هوا بدجور سرد شده بود😑باد همش میزد به سینم سرفه هام شروع شد😭بابام گفت اگه حالت خوب نیست برگردیم خونه.گفتم هنوز شام نخوردیم😢همه جا فکره شکمم🙈😂
گفت از دست تو باشه بریم شام بخوریم😄رفتیم پیتزا خوردم من بابامم مرغ سوخاری خورد😋برگشتیم خونه.از سرفه تو آینه یه نگاه به خودم انداختم قرمز شده بودم🤦‍♂سعی می کردم بابا صدای سرفه هامو نشنوه😬آخرش خودش صدام زد.رفتم پیشش گفت سرما خوردی؟.گفتم حتما خوردم😥گفت از همون دیشب مریض بودی آره😒؟گفتم نه دیشب خیلی مریض نبودم🙈نشستم پای ت

لویزیون به روی خودم نیاوردم😅بابا یه شربت آورد🙊گفتم من شربت نمیخورم🙂بازش کرد گفت بیا بخور ببینم😑خوردم خیلی بدمزه بود😬بعدش رفت اسپره هامو آورد گفتم چند دقیقه پیش زدم.گذاشتشون رو گل میز خودش نشست پیشم.بعدش گفت فردا صبح صدات میزنم.گفتم مرسی برا نماز خودم بیدار میشم😊یه نگاه بهم کرد گفت آفرین پسرم ولی منظورم موقع رفتنم بود صدات میزنم بریم با هم بیمارستان دکتره اورژانس ببینت☹️گفتم یعنی وضعیتم اورژانسیه🤣گفت مسخره بازی در نیار😠گفتم چشم😐
یه ساعت بعد رفتم خوابیدم.نصفه شب خیلی سرفه می کردم با احساس خفگی از خواب پریدم😥چراغا خاموش بود دست بردم سمت میز اسپره هامو پیدا کنم لیوان افتاد شکست😂اسپره هام نبودن😥منم نمیتونستم نفس بکشم😭با زور بلند شدم پاهام میلرزیدن🤦‍♂یهو چراغ روشن شد گفتم یا امام هشتم این کیه😬😦بعدش دیدم باباست😅هول بود اومد گفت اسپره هات کو؟.با اشاره بهش فهموندم پایینه🤦‍♂رفت آوردشون زدم نفس کشیدم🙂نشستم روی تخت یه خورده سینه هامو ماساژ دادم.بابا برام آورد گفت مراقب باش شیشه نره تو پات.گفتم باشه😢دید بغض کردم گفت چی شدی مگه باره اوله این جوری میشی؟ گفتم چرا اسپره هامو از اتاق برداشتی🤕گفت یه چیزم بدهکار شدیم😐😂خیلی سرفه می کردم چند دقیقه پیشم موند بعد رفت.فک کنم از صدای سرفه های من خوابش نبرد😄
صبح زود تازه خواب رفته بودم دیدم بابا صدام میزنه.گفتم چیه😩بذار بخوابم😩گفت پاشو بابا بریم دکتر.خیلی خوابم میومد گفتم بعدا میریم.گفت بعدا نداره من تا عصر اونجام بدتر میشی.گفتم خب خودم یه چند ساعت دیگه میام😊نگام کرد گفت میای فهمیدی؟ گفتم باشه بابا چرا تهدید میکنی😥خندید گفت یه چیزی بخور و بیا.چشامو بستم یعنی خواب رفتم😂
بیدار شدم ساعت۱۰بود چندین تماس بی پاسخ از دوستم مامانم و بابام داشتم🤦‍♂سرفه می کردم حوصله جواب دادن نداشتم.فقط به مامانم اس زدم بعدا زنگ میزنم.به بابا هم اس زدم دارم میام.رفتم آشپزخونه یه صبحونه خوب خوردم☺️میگن صبحونه خیلی مهمه😅اما خیلی مزه نداد بهم چون سرفه میکردم😩لباس پوشیدم یه تاکسی گرفتم.وقتی سواره تاکسی شدم تازه یادم افتاد آدرس و یادم رفته😅اسم بیمارستان و گفتم خودش فهمید.
رسیدم بیمارستان خیلی شلوغ بود😬زنگ زدم بابام جواب نداد.اس زدم بهش جواب نداد😑مونده بودم چیکار کنم خودش زنگ زد گفت سرم شلوغه برو دکتر اورژانس معاینه شو خودت.گفتم چشم🙂نمیخواستم برم اما تجربه نشون داده مقاومت فقط خودمو اذیت میکنه🤕نوبت گرفتم نشستم تا نوبتشم بشه سرفه خیلی می کردم ماسکم نیاورده بودم🤦‍♂دیدم یه پسره کم سنی داره نگام می کنه منم نگاش کردم اونم باز نگام کرد😅😅هرچی هم فکر کردم که ممکنه آشنا باشه دیدم نیست😂اومد گفت سلام.بلند شدم گفتم سلام🙂 گفت شما پسره استاد نیستی؟ جلل خالق😅گفتم از کجا فهمیدین😬گفت عکست و دیدم.اون روز فهمیدم بابام آلبوماشو به شاگرداش نشون میده😬😅🤦‍♂پرسید حالت خیلی بده؟ گفتم اره سرفه زیاد می کنم.گفت خیلی شلوغه بیا با من.یا خدا منو کجا می بره😥منو برد اتاق پزشک به دکتری که اونجا بود معرفی کرد.دیگه با پارتی بازی زودتر معاینه شدم😅دکتر گفت یه وقت پیش دکتر ریه هم بگیر.گفتم میرم پیش دکتره خودم🙂رفتم بیرون خبری از پسره نبود😄رفتم داروخونه تو صف ایستادم صف نبودا صــــــــــف بود😂😂😱داروهامو خریدم چهارتا آمپول داشتم🤦‍♂اورژانس هم که ماشاا همه از سرو کول هم بالا می رفتن حتی نمی شد به یه بنده خدایی بگم کاکووووو من آمپول دارم😂😂
بابام زنگ زد میون سرفه جوابشو دادم گفت کجایی چیکار کردی؟ گفتم هرکاری لازم بود😅گفت بیا بخش مردان ببینم.گفتم باشه الان میام.یه چیز بگم من تا چند سال قبل نمی دونستم بخش مردان وجود داره😂😂😂🙈رفتم از رو تابلو بخش و فهمیدم کدوم طبقه ست.با آسانسور رفتم اونجا.بابام و دیدم داره میاد چندتا بچه هم پشت سرش.میگم بچه منظورم همون پرستار یا دانشجوها بود😅مثل خودم ریزه میزه بودن سنشون هم کم میزد.
بابا اومد نه سلام نه علیک داروهامو ازم گرفت گفت اینا داروهاتن؟ پ ن پ اونا داروهامن😬😂اون دوتا هم اومدن سلام کردن منم سلام کردم😊بابا بهشون گفت امیرعلی پسرم و اون دو نفرو هم معرفی کرد بعدش اونا رفتن.بابا همین جوری که داشت داروهامو نگاه می کرد یه آقایی تقریبا همسن خودش اومد.لباساش با بابام فرق می کرد🤔با لبخند گفت چطوری آقا امیر؟!!!!!😐گفتم سلام ممنون😊فهمید نمیشناسمش گفت نمیشناسی؟ گفتم نه راستش😬با خنده گفت دستت درد نکنه سعید منو نشناسه کیو دیگه میخواد بشناسه😅من هنوز نمی دونستم ایشون کی هستن🤕😂بابا با خنده نگام کرد بعد گفت نمیدونی واقعا کیه بابا؟ نگاه کردم به لباسش اسم رو اتیکتش و نشناختم سرمو تکون دادم بابا گفت عمو نادره😄خدا هیچ بنده ای رو خجالت زده نکنه🤦‍♂عمو نادر‌و میشناختم اما اسم تو شناسنامه اش یه چی دیگه ست😂گفتم ببخشید عمو نشناختم بخدا😊گفت خواهش می کنم بابات هروقت تو میای نمیذاره ببینیمت که😅

بعدش گفت بد نباشه.بابا گفت سرما خورده.بعد دستم و گرفت گفت امیرعلی و راش بندازم میام.عمو گفت باشه عجله نکن😢حالا اگه برای آمپول زدن نبود نمیگفت عجله نکن😭دنبال بابا رفتم تو یه اتاقی پر از دارو و پرونده😄در و بست گفتم کسی نمیاد تو؟ گفت بیادم پرستارن محرمن😬قانع شدم خلاصه😅نشستم روی تخت بابا آمپولا رو در آورد پرسید پنی سیلین که زدی این مدت؟ گفتم آره.همیشه خدا من آمپول میزنم🤦‍♂یه پنی سیلین با یه آمپول دیگه حاضر کرد همین جور که حاضر می کرد گفت واقعا نادرو نشناختی؟ گفتم من آخرین دفعه تو عروسی پسرخواهرش که فامیلای شوهره مژگانه دیدمش.این عروسی سالها پیش بوده😂😂بابام با اخم گفت مژگان چیه؟😒عمه باید بگی.حالا فرض کنید آمپولم تو دستشه😥😂هیچی نگفتم پنبه برداشت گفت بخواب😥😢😢پالتوم و در آوردم ازم گرفتش گفت نذارش رو تخت آلوده ست.آویزونش کرد منم خوابیدم رو تخت شلوارم و حاضر کردم.اومد بالای سرم لباسم و کامل کشید پایین🤦‍♂😢شروع کرد تزریق گفت نفس بکش دردت نمیگیره عزیزم.دروغ رسمه کجاست آخه😭درد داشت به زور فقط دهنمو باز گذاشته بودم بی صدا😅تمام که شد برام ماساژش داد بعد فوری یکی بعدی و تزریق کرد اونم خیلی درد داشت گفت یکم شل کن.منم فقط یکم شل کردم😂اما درد داشت😞درش آورد گفتم آی😥با پنبه ماساژ داد گفت تموم شد دیگه😄شلوارمو کشید بالا گفت درد داری؟ گفتم آره.باز یه خورده دیگه ماساژ داد بعدش گفت بلند شو.آروم بلند شدم سرفه ام گرفت گفت اسپره هات کجان؟ گفتم خوبم لازم نیست.کمربندم و بستم پاشدم پالتوم و بهم داد خودشم همونجا دستاشو شست بعد دست انداخت دوره گردنم گفت میری خونه عمه منم خیالم راحت باشه؟ گفتم نه😊😂سرم و بوس کرد😘گفت خب تنها که نمیشه باشی بابا برو خونه عمو بهروز.گفتم عمو بهروز که الان سره کاره من برم پیش زنعمو😬😐تکون داد سرشو گفت بهانه داری آخر😅رفتیم بیرون بخش برام توضیح داد که داروهام و کی مصرف کنم.بعدش خداحافظی کردم و رفتم خونه.سرفه ها و نفس تنگی کم بود پامم داغون شده بود🤦‍♂زنگ زدم رستوران غذا سفارش دادم آخه بابام گفت داروها رو بعده نهار بخورم منم دو پرس خوردم😂🙈غذای بابا رو هم ریختم تو ظرف گذاشتم تو یخچال.کتابامو در اوردم درس بخونم اما سرفه می کردم نمیذاشت درس بخونم😞عصر بابا اومد دید حالم بده نمیذاشت برم اتاق بخوابم واسه همین رو مبل خوابیدم.
آخره شب سینه هام و شکمم درد گرفت از شدت سرفه😞داشتم ناله می کردم بابام صدام زد گفت چی شده بابا؟ دست گذاشتم پایین سینه ام گفتم درد میکنه☹️هیچی نگفت رفت یه کرم آورد خیلی بد بو بود😩تیشرتم و زد بالا اونو برام زد بعدش حوله گرم آورد گذاشت روش تیشرتم و کشید پایین.بعد رفتم داخل اتاقم اسپره هامو زدم بابام با یه لیوان آب و یه آمپول اومد داخل😥آب بهم داد با قرص گفت بخور اینا رو.خوردم بعدش آمپول و آماده کرد گفت بخواب بزنمش برات تا صبح خوب میشی.هیچی نگفتم برگشتم نشست کنارم رو تخت شلوارم و کشید پایین پنبه کشید سفت شدم.هیچی نگفت خودم نفس کشیدم شل بشم گفت بزنم؟ گفتم بزن😒زد خیلی درد داشت جای صبحی که زده بودم درد می کرد چند تا آخ گفتم که در آوردش گفت تمام شد😊از رو لباس زیرم یکم جاشو ماساژ داد پرسید بهتر نشدی از صبح؟ گفتم نه اصلا😢گفت پس فردا بریم پیش یه متخصص.گفتم من که فردا عصر برمیگردم.تعجب کرد گفت مگه نگفتی تا آخر هفته میمونی؟ گفتم نه بعدش بلیت و برای فردا گرفتم.معلوم بود ناراحت شده🤦‍♂گفت باشه هرجور راحتی.بعدش گفت کاری داشتی صدام بزن حواست باشه اسپره هاتم همینجاست.گفتم باشه ممنون.خواست بره گفتم بابا ناراحت شدی؟ خندید گفت نه عزیزم کنکور و بده بعدش با خیال راحت بیا یه ماه پیشم بمون.گفتم باشه🙂راستش وقتی بیشتر می مونم بعدش برگشتن برام سخت تر میشه😭خوابیدم ولی مگه میشد خوابید سینه هام درد می کرد پاهامم درد می کرد🤦‍♂نه این طرفی میشد بخوابم نه اون طرفی😅😅دیگه یه جوری خوابیدم.
صبح که بیدار شدم موبایلم داشت زنگ می خورد جواب دادم گفت موقع آمپولته😬گفتم درمونگاه که هست نزدیک.گفت آفرین بیمارستان تا بیای دیر میشه منم خیلی کار دارم پروازت ساعت چنده؟ گفتم6گفت من ظهر خودم و میرسونم پانشی خودت بری فرودگاه.گفتم من کی بدون خداحافظی رفتم😂معلوم بود سرش شلوغه قطع کرد😄منم بلند شدم اول صبحونه خوردم.بعدش زنگ زدم تاکسی اشتراک و نمیدونستم همیشه یادم میره😂خلاصه امد رفتم درمانگاه خیلی هم شلوغ نبود شاید پنج نفر تو پذیرشش بودن.هرچی چشمم نگاه کرد تزریقات نداشت از نگهبانش پرسیدم تزریقات کجاست؟ باهام اومد راهنماییم کرد تشکر کردم رفتم داخل هیچ کس نبود😬چند دقیقه بعد یه مریض دیگه هم اومد تازه بعدش یه آقایی اومد گفت بفرمایید😒آمپول و بهش دادم بعد رفتم قبض گرفتم.آخه من مریضم خودم باید همه اینکارا رو بکنم😭😂برگشتم تزریقات اون آقا به تخت اشاره کرد در کل فک کنم از حرف زدن خسته بود😅رفتم پرده رو کشیدم در نهایت مظلومیت خودم آماده شدم

AMIRALI:
خوابیدم.وقتی اومد شلوارم و آوردم پایین خیلی سریع پنبه کشید و تزریق کرد😬یواش ترم میتونستا😡درد داشت اما تحمل کردم😢خواست بره بیرون گفت بمون😐گفتم چی؟ گفت منظورم اینه اگه میخوای یکم بخواب بعد بلند شو😂😂خب چرا رمزی صحبت می کنی داداچ😅آروم بلند شدم رفتم بیرون مریض بعدی خوابیده پرده هم نکشیده بود بنده خدا شانس آورد کسی نیومد😅😅خیلی سرد بود داشتم می لرزیدم🤦‍♂فورا یه تاکسی گرفتم رفتم خونه.وسایلامو جمع کردم آماده تا ظهر که بابا اومد.نهارو سفارش داده بودم نشستیم با هم خوردیم.بعدش آماده شدم بابا هم لباساشو عوض کرد رفتیم فرودگاه.تو راه یکم با هم حرف زدیم.
از خیلی وقت پیش خونواده به بابا میگن ازدواج کنه منم واقعا مشکلی ندارم و خوشحالم میشم اما خب بابام ناز میکنه😅😅منم گفتم بهش به من فکر نکن به آینده خودت فکر کن.گفت خیلی ممنون اینا رو میگی احساس جوونی می کنم😂گفتم مگه پیری؟ گفت نه😊رسیدیم فرودگاه یه جور بدنم کوفته بود و سرفه می کردم که نگو😭موقع رفتن که بود بابا بغلم کرد گفت مراقب خودت باش درستم بخون دکتر که نشدی دیگه مهندس شو😁گفتم چرا خودت دکتر نشدی؟ گفت من کارم و دوست دارم.گفتم خیالت راحت مهندس میشم☺️سفارش کرد داروهامو به موقع بخورم دکترم حتما برم منم قول دادم که میرم کارای بدم نکنم که ریه هام داغون شن😅خلاصه که برگشتم مشهد.وحید شوهرخالم تو فرودگاه منتظرم بود.رفتیم خونه خودمون هرچی اصرار کردم نیومد بالا اهل تعارفه بچم😅مامان هم دمش گرم تا میتونست غر زد که چطور جرعت کردی مریض بشی😬بابا مهدی هم طرفداری منو گرفت😄اما صبح زود بیدارم کرد منو برد پیش خانم دکتر😭دیگه بهش گفتم آمپول چندتا زدم بیخیال شد آمپول نداد🙂با قرص و کپسول خوب شدم.فایده ای هم نداره چون به دو هفته نکشیده بازم مریضم😄

میبخشین اگه زیادی نوشتم سعی کردم طنز باشه اما خب من طنز نویس که نیستم😅
خوشحال میشم نظرتون و بدونم🙂یا علی

خاطره رویا جون

سلام رویا هستم داروسازی میخونم و 22 سالمه نامزدم اسمش محمده دانشجوی پزشکیه یک سال از خودم کوچیکتره
چن وقت پیش اومد در خونمون گفت بیا بریم بیرون من بهش گفتم هیچ کس خونه نیست بیاد تو محمد خجالتیه و حرمتا رو خیلی رعایت میکنه با هزار زور اومد تو وقتی اومد دیدم رنگش پریده صداشم گرفتس بهش گفتم عزیزم چته؟ گفت هیچی سرما خوردم بهش گفتم داروهم خوردی این بدبخت هم گفت اره خلاصه از اونجایی که حرمت نگه میداره بخصوص اون موقع ها نشستیم پبی استیشن بازی کردیم یهو دیدم بلند شد رفت تو دستشویی و هی هق میزد اومد بیرون گفنم محمد آمپول زدی؟ گفت نه ولی شب رضا(داداشش) برام میزنه منم باور نکردم زنگ به رضا زدم گفت من شیفتم امشب خلاصه فهمیدم خودم باید دست بکار شم بهش گفتم محمد بزار معاینت کنم یه دوتا آمپول هم بزن خوب شی پس فردا هم عروسی ساحله(دخترعموم) حالت خوب باشه که گفت نه به هیچ وجه راستش خجالت میکشید نه اینکه بترسه دیگه با هزار زور و قهر و آشتی راضی شد آمپول بزنه منم دوتا پنی سیلین برداشتم بردم تو پذیرایی که دیدم نیستش صداش کردم گفت تو اتاقم رفتم تو اتاق گفت خجالت کشیدم یه وقت یکی از خانوادتون بیاد گفتم باشه دراز بکش که یه نگاهی کرد گفت رویا گفتم بله میترسی؟ گفت نه بقران ولی ازت خجالت میکشم گفتم محمد آخرش که چی؟ زشت نیست پسر اینقدر خجالت بکشه؟ تمومش کن
یه خورده مکث کرد و رفت رو تختم خوابید ولی سرخ شده 
بود منم خواستم زود تموم شه تا بیشتر اذیت نشه رفتم کنارش نشستم شلوارشو دادم پایین قشنگ صدای قلبشو که میزد رو حس کردم شورتشو دادم پایین و پنبه کشیدم تزریق رو شروع کردم سرشو کرد تو بالش و هرازگاهی میاوردش بالا و یه دستی به چونش میکشید تموم که شد فهمیدم خیلی اذیته گفتم محمد من اون یکیو الان نمیزنم بگو یه وقت دیگه رضا برات بزنه انگار از خدا خواسته گفت باشه برگشت لباسشو درست کرد و سریع رفت نفهمیدم چطوری رفت اصلا تا فرداشم نه پیام داد نه زنگ زد
ولی الان راحتتره باهام اما هنوز هم خجالت میکشه ازم بنظرتون شوهر اینطوری در آینده عذاب نمیده آدمو؟؟

خاطره پرنیا جون

سلامی دوباره.😉.من پرنیا هستم و قبلا خاطره گذاشتم.این هم خاطره ی دوم😆:
چند ماه پیش، یه روز من به دلیل یه مسئله حالم خوب نبود.چیز مهمی نبود ها ولی نمیدونم چرا😕 گفتم حالو و هوام عوض شه رفتم حمام😊 توی حمام انگار گرم بودن آب اذیتم میکرد واسه همین، مثل یه بچه ی خوب، پنج دقیقه با آب یخ و پنج دقیقه با آب گرم حمام کردم😂😂 وقتی اومدم بیرون سرم درد میکرد ولی کی بود که اهمیت بده.دوباره این پوریا خان تشریف آورد ببینه کولر روشن کردم یا نه😆😡 و بعد لز این که کولر اتاقم رو خاموش کرد و کنترلش رو هم غیب کرد😁 رفت😊 منم لباس پوشیدم، شام هم نخوردم، مو هامو خشک نکردم، و خوابیدم😇 فردا صبحش حالم بد بود ولی بازم کیه که اهمیت بده؟😁 خلاصه پس فرداش که کاملا داغون بوبودم😳نرفتم مدرسه( بخت خوب رو حال کن چهارشنبه بود😀 )پدر گرام هم شک کرده بود ولی بروز نداد😄 ظهر که پوریا و پارسا و پویان از مدرسه برگشتن، دیگه همه عملا میدونستن که حالم خوب نی.😳 بابا هم اومد خونه و از اونجایی که مامان خونه نبود( ماموریت بود )یه غذای تو یخچالی خوردن.( دقت کنین خوردن نه خوردیم چون من هیچی لب نزدم😆 )بعد از ظهر که بیدار شدیم، من کلا روبه موت بودم:، لوم درد میکرد، صدام در نمی اومد، بدن درد داشتم، آبریزش بینی و تب و لرز هم جای خود😠 پارسا و پویان کلاس زبان داشتن رفتن کلاس.( من هزار بار شک کردم که آیا این دو تا دوقلو نیستن؟ همه چیزاشون عین همع😜 )بعد بابا هم دستشون درد نکنه این جمله را فرمودند:بیا معاینت کنم کا اصلا حالت خوب نیس ( راستی اینو نگفته بودم من بابام دکتره و مامانم هم کارمند بانکه ولی دوره حلال اهمر رو گذرونده )منم جون مخالفت نداشتم😔 بابام معاینه کرد و هر لحظه هی اخم😡 اخم😡 اخم😡 بعد هم از گوشه ی گوشه ی دفترچم نوشت تا اون گوشه اش.بعدم هم گفت:خودم میرم داروهاتو میگیرم.پوریا هم که نمیدونست چی به چیه اومد گفت بابا کجاس؟ گفتم نمیدونم.گفت میخواستم بهش بگم که بهم یاد بده تزریق کردن رو😲😲 یعنی من قیافم اینجوری بود چون میدونستم آمپول دارم.( حالا میفهمین اصلا از همه جا لی خبر نبوده از همه جا باخبر بوده. )😳 بابا هم یه ربعبعد اومد و منم جرئت نگاه کردن نداشتم.بعد از این که لباسشو عوض کرد،هلبب سلانه سلانهمیرفتم تو اتاقم که یه راه فرار خووووووب به ذهنم رسید.عرض چند ثانیه پرید تو حمام و در رو قفل کردم و آب دوش رو باز کردم😊 خودم هم نشستم رو توالت فرنگی راااااحت😀😀( یاد بگیرید بیشتر اوقات به درد میخوره😉 )بابا و پوریا خندشون گرفته بود.پوریا گفت:تبریک! شما اولین نفری هستی که با لباس میره حمام!😂😂 منم دیدم هوا گرم شده و دارم میپزم و همچنین لو رفتم، اوندم بیرون😧 بابا گفت بیا دیگه میخوام برم واسه عصرونه کیک بخرم تموم میکنه هاا.گفتم:من ترجیح میدم تموم کنه😊 خلاصه رفتیم تو اتاق.بابا پد الکلی رو باز کرد و وقتی بوی الکل پیچید تو اتاق، به پوریا داشت یاد میداد که چطور سرنگ رو هوا گیری کنه و این ها.منم همش استرس داشتم😡 بعد یهو دیدم که اصلا پوریا حواسش به بابا نیست😲 هی زیر چشمی منو نگاه میکرد هی بابا رو ( بد فکر نکنید پوریا مهربونه ولی سر یه قضیه ای میخواست تلافی کنه😡 خلاصه زنگ یاد گیری که تموم شد😵 اومدن سراغ من بدبخت بیچاری ه بخت برگشته😢 خلاصه دوباره بابا داشت یاد میداد که کجا بزنه و این ها.بعد یهو پنبه کشید که سفت شدم😔 بابا گقت:شل کن.گفتم:نمیتونم.نمیشه یکم صبر کرد که شل شدم و طی یه حرکت سریع سوزن رو وارد کرد.خیلی چیزی نفهمیدم.وقتی تزریق کرد درد داشت ولی نه زیاد.منم همیشه عادتمه هی شل میشدم هی سفت میشدن😢 دیگه بابا هم عصابش خورد شد و وقتی سفت بودم هم تزریق کرد😭انگار نه انگار که سفتم😭( بابام حوصلش نمیشه سر تزریق هی بگه شل کن شل کن )بعد که تموم شد دوباره پنبه کشید و گفت اصلا سفت نکن و تکونم نخور.😢 تزریق که کرد، خیلی درد داشتم.افتضاح بود.از همون اولش تکون خوردم.بابا درآورد و گقت این چه وضعشه؟ 😡 همون موقع پارسا رسید.( پویان باشگاه داشت)بابا به پارسا گفت پامو بگیره و پوریا کمرم رو گرفت😢 دوباره پنبه کشید و زد.تزریق که کرد، انگار از قبلش خیلی بیشتر درد داشت.خیلی بد بود.😭 همش گریه میکردم و آخرش هم تبدیل شد بهق هق 😭 😢بابا رفت ولی بازم صدای شکستن شیشه آمپول میادقسمت سوم:بعد بابا با دو تا آمپول آماده اومد و دوباره پارسا و پوریا منو گرفتن😧 اون آمپوله برعکس قبلی اصلا درد نداشت.تموم که شد بابا خیلی سریع پنبه کشید و زد.تزریق که کرد، انگار از قبلش خیلی بیشتر درد داشت.خیلی بد بود.😭واقعا این چه آمپولی بود؟ چی بود؟😭😭 از اولش بلند بلند گربه میکردم و وسطاش سفت کردم.بابا جای آمپول های قبلی رو فشار داد که جیغم دراومد.😭😭😭 بعدش سریع تر تزریق کرد که فقط جیغ میزدم😭😭😭😭😭😭😭 تا تموم شد.پارسا و پوریا هم دستشون بشکنه کمرم رو شکوندن ولم کردن و بابا هم لباسم رو درست کرد و معذرت خواهی کرد و رفت.منم تا یه هفته با سه تاشون قهر بودم و تو این یه هفته هزار بار منت کشی کردن😊

خاطره اقای سام


آقای سام😎
خوبین؟
من اصلاخوب نیستم
تویه وضعیت بدی گیر کردم که هرمشکلی که ممکنه داره برام پیش میاد😑😑😑که خیلی مهم نیست😑
اول یه چی دیگه داشتم مینوشتم ولی این موضوع پیش اومدگفتم اینو‌بگم،اصلا همینه که هست😒اعصاب ندارمابگو‌باشه😑
میرم سراصل مطلب چون اصلاحوصله ی زیادی حرف زدن ندارم😥
یه ماهی میشه ازوقتی که ازپیش دکتررفتم حالم خیلی بده ولی تواین چندروزه خیلی بدترشدم سرماخورده بودم شدیدینی تب داشتم وسردرد وبدن دردوگلومم عفونت کرده بوددرحدلالیگا🤧🤧🤒🤒🤒یکی دوروزاول خودمونگه داشتم که کسی نفهمه ولی یه روزصبح بیدارشدم دیدم یه دست روپیشونیمه یه دستمال خیسم رومچ پاهام🤔چشم باز کردم گفتم چی کارداریدمیکنید؟😤مامان گفت مامان جان داری میسوزی پاهات مثل کوره آتیشه😰گفتم نه مامان این خبرانیست خواب بودم اینجوری فکرمیکنی یه دوش بگیرم خوب میشم،باباگفت چی چیواین خبرانیست بگیربخواب باباتواین هوابه این سردی کی اینجوری عرق میکنه آخه😒😒😒😒باشه بابا😐😐چراکلنگی برخوردمیکنی😐😐
خلاصه که ازمامان بابااصراروازمن انکارکه نه من خوبم وچیزیم نیست و این حرفا😆ولی خب واقعاواقعنش حالم خیلی بدبودجون نداشتم دستموبیارم بالا😥😥😣مامان باباهم که قربونشون برم ازهرچی کوتاه بیان ازخرشیطون پایین نمیان🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂
جونم براتون بگه که🤔تاساعت۱،۲ بعدازظهرکژدارومریض طی کردیم و سورناهم به تقلیدازمامان میرفت دستشومیکردتوپارچ آب گلدون😐 میومدده دیقه یه باردستشوکه خیس بودمیزدبه من🤦‍♂منم بااون تب عین یه شوک بودواسم😶آخردعواش کردم گفتم نکن دیگه دلت کتک میخواد😤😒باباگفت بیخودکردی😒انقدرزدیش ترسوشده😒مامان گفت الان وقت این حرفانیست خیلی زورت بهش میرسه بردارلباس تنش کن ببریمش دکترداره میسوزه😑ای قربونت بدم مادرکه همیشه فقط به خوب بودن همه فکر میکنی😍😍منم بادادگفتم نمیاما😤من ازاینجاجم نمیخورم😤😤😤باباگفت تو غلط میکنی😒پاشوببینم بازبه روت خندیدم😒باباناموسااصلا خندیدی به من؟😐خلاصه داشتم میگفتم که بابا بااون حال مریض خودش وزخمی که داشت😢بازم زورش ازمن خیلی بیشتربود🤦‍♂منو بلندکردلباس تنم کردعین بابانوئل شده بودم بااون کلاهی که سرم کرده بود😑🎅🏻مامان اومدگفت حاضری؟دفترچت کجاس؟😰گفتم مامان من نمیامابیخودنگرد😑باباگفت انقدربحث نکن،بعدرفت بیرون،مامان داشت توکمدوکتابخونه رومیگشت همونجورمیگفت مامان جان چرالج میکنی داری عین بستنی قیفی آب میشی انقدرلرزداری دندونات داره میخوره به هم😑😑😑😑گفتم خواب بددیدم مامان،خوب میشم،یه کم بگذره بهترمیشم😣مامان گفت باشه پسرم بذاربریم دکترهمینودکتر بگه من خیالم راحت بشه😘گفتم اه مامان پیشونیموماچ نکن مگه نمیدونی بدم میاد😤😤گفت باشه حالاحرص نخوربگوببینم دفترچت کجاس؟گفتم دست باباس برده بودتمدیدش کنه😑گفت خب ازاول بگو دارم دوساعت میگردم😐خب مامی اولش میپرسیدی😑😂خلاصه که بابااومدبادفترچه وسورنا که ساندویچ شده بود🌯 توکاپشن گنده ی سرهمی وکلاه وشال گردنش که داشت غرمیزد،مامان گفت چرابغلش کردی بااون دست آخه بدش به من،مامان سورناروازبغل باباگرفت،بابا اومددست منوگرفت گفت پاشوبریم ببینم😒😤پاشدم ریز ریز ریزدنبال قدمای بلند ومحکم بابامیرفتم بهش گفتم باباآروم تر😣گفت حرف نزن بیاببینم،رفتیم دم درکفشاموپوشیدم حتی نمیتونستم خم بشم بندگفش ببندم😢ددی بندکفشاموبست به مامان گفت دروقفل کن بیابعدم دوباره دستموگرفت رفت سمت راه پله ی پارکینگ،گفتم بابا نمیتونم☹گفت چرا؟گفتم پام دردمیکنه کمرمم دردمیکنه نمیتونم پله بیام،بابامنوبغل کردبردپایین،تادستشوانداخت دورکمرم گفتم آی بابا کمرم دردمیکنه😭😭گفت خب حالاکولی😑رفتیم توپارکینگ دروبازکرد منو نشوند صندلی عقب کمربندم بست درو بست رفت نشستن پشت فرمون، تا ماشینو روشن کنه مامان اومد، سورنا داشت جیغ جیغ میکرد میخواست ترمز دستی رو بگیره😑آخه بچه بگیر بشین سرجات تو رو چه به این کارا آخه تو این سن😑😑😑😑با ترمز دستی پی کار داری آخه😑 انقدر سر و صدا کرد که آخر گفتم اه ببند دهنتو سرم داره میترکه😤😣مامان گفت این چه حرفیه میزنی مامان سورنا که نمیفهمه😕گفتم سرم درد میکنه مامان اینم همش داره جیغ میزنه، گفت من آرومش میکنم مامان جان تو داد نزن
من خیلی گشنم بود😰گفتم گشنمه،مامان گفت ای وای شهاب یه چیزی ندادیم بخوره بچه 🤦‍♂بابا گفت عیب نداره برگشتنه یه چی واسش میخرم،مامان گفت اگه بخواد آمپول بزنه که شکم خالی نمیشه😐پریدم وسط حرفش گفتم نمیزنما،مامان آمپول نمیزنم😯😰بابا گفت بگیر بشین ببینم دِهَه😤😤😤در گوش مامان گفتم مامان خواهش میکنم به بابا بگو آمپول نمیزنما از الان بگم😰😰بابا گفت پچ پچ نکن برو بشین سر جات برو دیگه😒 گفتم مامان لطفا،گفت باشه بشین فعلا، رفتیم رسیدیم کلینیک معروف نزدیک خونمون😑😑انقدر من اونجا رفتم دیگه همه منومیشناسن😂😂
خلاصه رفتیم تو هیچ کسم

نبود رفتیم تو اتاق دکتر👨🏼‍⚕️ مامان و سورنا تو همون محوطه نشستن که سورنا تلوزیون ببینه اذیت نکنه😥از بس که شره این بشر😑 بابا منو نشوند رو صندلی دستشم گذاشت رو شونم که تکون نخورم🤦‍♂🤦‍♂😭انقدر کمردرد داشتم که کم مونده بود گریه کنم😣دکتر تا دید گفت چی شده انقدر لباس پوشیدی چه عرقی هم کردی🤔گفتم خواب بد دیدم آخه😓🙁گفت با یه خواب اینجوری شدی؟گفتم آره، گفت خب تعریف کن ببینم چه خوابی دیدی؟ گفتم الان؟😰😳گفت اگر دوست داری اول لباساتو دربیار من که معاینت میکنم تو تعریف کن،گفتم سردم میشه آخه😰😰بابا گفت در بیار لباستو😒از اون نگاها بود😐ینی چیزی جز چشم میگفتم چهارتا استخون پشت دست بابا تو دهنم خورد شده بود😑😑😑خلاصه که بابا تا کاپشنمو درآورد لرز کردم😓😟دکتر گفت آروم آروم هیچی نیست، حالا تعریف کن ببینم چه خوابی دیدی؟ گفتم کابوسای همیشگیم، چیزای تکراری، خواب بد دیگه😰دکتر داشت معاینه میکرد تو گلومو دید سرشو تکون داد و گفت خب بگو چه خوابی دیدی دقیق بگو ببینم چی دیدی انقدر به هم ریختی پسر جان، گفتم خوابمرگ دیدم تشیع جنازه ی خودم بود،گفت مگه مردن ترس داره؟🤔🤔گفتم نمیدونم شاید، ولی من میترسم ازش، بابا گفت صاف بشین قوز نکن😒گفتم چشم، دکتر اومد وایساد بالا سرم دستشو از یقه ی لباسم کرد گوشیشو گذاشت پشتم، سرد بود کمرمم درد میکرد، خیلی آروم گفتم آخ😣دکتر گفت جاییت درد میکنه؟ها؟🤔با همون صدای آروم گفتم نه چیزیم نیست😔 بابا گفت آقای دکتر کمرش آسیب دیده درد میکنه، دکتر گفت جای دیگتم درد میکنه؟ گفتم آره 😰پام خیلی درد میکنه😰 گفت بدن دردم داری؟گفتم آره خیلی😰گوشیشو از پشتم برداشت اومد تو چشمامو نگاه کرد، گفت خیلی کمخونی پسر، چرا آخه؟😥گفتم خوبم خوبم😞 گوشیشو دوباره ازیقه ی لباسم بردش تو گذاشت رو سینم، خیلی گوشیش سرد بود 😰دستمو گذاشتم رو دستش گفتم آآی😞😞گفت چیه؟ چیزی میخوای بگی؟ گفتم میشه تمومش کنی؟لطفا زود تر😥 گفت باشه بذار معاینت کنم😐اجازه بده پسر خوب🙂بابا گفت دستتو بردار پسرم بذار دکتر معاینت کنه، با هر حرکت گوشی دکتر انگار تشنج میکردم 😣انقدر که سرماش میرفت تو جونم، بابا دستمو گرفته بود گفت صبر کن بابا، دکتر گفت چه ضربانی بچه جان این چه وضعشه الان باید بیای دکتر؟😕😕دیگه گفتم تمومش کن خواهش میکنم😣😣گفت باشه تموم شد بذار فقط تبتم چک کنم، رفت دوباره نشست سر جاش😥تب سنجو گذاشت تو دهنم و دفترچه رو از بابا گرفت شروع کرد به نوشتن🤦‍♂حرفم میزد،میگفت این معلومه که تب یه شبه نیست🤨 سه چهار روزی میشه که مریضه ولی تعجم از اینه که چرا انقدر دیر آوردینش دکتر☹🤔بابا گفت آقای دکتر این اصلا حرف نمیزنه 😑امروز داشت تو خواب 😪ناله میکرد😖 ما متوجه شدیم😒وگرنه خودش هیچی نمیگه از پا درمیاد ما میفهمیم مریضه🤧دکتر گفت داروی خاصی میخوره؟🤔 بابا بهش اسم قرصامو گفت، دکتر گفت خب اینم از این، تب سنجو درآورد از دهنم🤒بعد گفت اینم از تب😑عجیبه که هنوز زنده ای پسرجان😥گفتم نه خوبم خوبم😞گفت باشه خوبی، دستتو بیار جلو ببینم، دستمو بابا گرفته بود ول کرد بردم سمت دکتر👨🏼‍⚕️ آستینمو زد بالا فشارمو گرفت گفت فشارتم خیلی پایینه🤦‍♂ بعد دوباره شروع کرد به نوشتن بقیه نسخش🖊انگار نسخه واسه دکتره😂😂 منم که داشتم میمردم از سرما😥 زود کاپشنمو پوشیدم و کلاهمو سرم کردم، گفتم بریم😑 بابا گفت وایسا ببینم کجا میری، دکتر گفت عجله نکن😉بذار بگم بعد برو🙂 بابا گفت بفرمایید آقای دکتر، دکتر گفت براش یه سرم نوشتم حتما حتما حتما بزنه، دوتا نوروبیون 💉💉نوشتم، یکشو امروز بزنه یکیشم دو سه روز دیگه اگر همینجوری لاجون بود😑 بزنه حتما، چهار تا پنی سیلین ۸۰۰ نوشتم💉💉💉💉و یه ۶،۳،۳💉 حتما هر چهارتاشوبزنه ۶،۳،۳ و یه ۸۰۰ همین امروز بزنه براش قرصم نوشتم واسه کمر دردش و بدن دردش که گفته بود هر وقت بهتر شد دیگه نخوره😉 شیاف تب بر نوشتم واسش 🤦‍♂🤦‍♂امشب اگر تبش پایین نیومد بذاره، قرص چرک خشک کنم نوشتم تا آخر آخر بخوره حتما حتی اگر خوب شده بود، بعد ازم پرسید دلتم درد میکنه؟ 🤔گفتم آره زیر دلم خیلی درد میکنه😣 گفت خب پس...احتمالا یبوسته🙊 برات یه شربت نوشتم ۱۲ ساعت یه قاشق غذاخوری بخور اونم خوب میشه هر وقت دل دردت خوب شد دیگه نمیخواد بخوری، بعد گفت آبریزش بینی 🤧و سرفه 😷چی نداری؟ گفتم نه، بابا گفت آبریزش بینی داره🤧دکتر گفت یه ورق ستریزینم نوشتم اونم هر موقع بند اومد دیگه نخور، بعد مهر زد گفت بیشتر مواظب خودت باش پسرخوب حیفی تو بچه😉دکتر حیف پرفسور حسابی بود کا خدابیامرزتش😂😂😂 گفتم هستم من خوبم😞همینو بلد بودم بگم فقط😂بابا گفت با اجازه، از اتاق رفتیم بیرون مامان گفت چی شد؟😰 بابا گفت باید کل داروخانه رو بخرم بیارم😑گفتم بریم خونه زود، بابا گفت بگیر بشین بابا داره میمیره میگه بریم خونه😒😤🤨🤨مامان گفت نکن الان بدنش درد میکنه حتما دستت سنگینه برو

زود برگرد من مواظبشم برو، بابا رفت من و مامان و سورنا 🤦‍♂هم نشسته بودیم تو سالن کارتون میدیدیم 😂🤦‍♂سورنا چند دیقه یه بار دس دسی👏 میکرد میخندید😂شانس آوردیم بغل مامان نشسته بود وگرنه بازم همه جارو به هم میریخت🤦‍♂😂 بسی گودزیلاس این بچه😂شرررررررر😬
به مامان گفتم مامان مگه نگفتم باها حرف بزن برگردیم؟😤گفت حرف نزن ببینم جلو بابات طرفداریتو میکنم فکر نکن خبریه😒مثل بچه ی آدم میشینی صداتم در نمیاد،فهمیدی آقا سام؟😒گفتم بله😞گفت خوبه😒 سورنا داشت غر غر میکرد، مامان گذاشتش زمین، ولی نمیذاشت بدوئه بره اینور اونور، سورنا هم هی غرغر میکرد🤦‍♂همینو کم داشتیم، گریه کردن سورنا ینی غوز بالا غوز😑😑هی مامان میخواست حواس سورنا رو به کارتون پرت کنه، دو دیقه آروم‌بود هی دوباره غرغر میکرد😑😐آروم بگیر دیگه بچه شیطنت تا چه حد آخر😐 واسه همین باید هر روز کتک بخوره دیگه😑😑😑
خلاصه که مامان داشت با سورنا کلنجار میرفت که بابا اومد، یه عالمه دارو دستش بود، اومد نزدیک تر مامان گفت چه خبره این همه😳بابا گفت اگه این خنگ از اول حرف میزد با سه چهار تا قرص حل میشد، الان سوراخ میشی که دفعه آخرت باشه😤😒فهمیدی؟ 😒گفتم بله فهمیدم😰گفت خوبه راه بیوفت ببینم، بابا منو هول داد برد تو اتاق تزریقات😣😣 خلاصه که رفتیم طرف داشت مگس میپروند😂بابا منو برد رو یه تخت نشوند بعد خودش رفت به طرف پرستار بعد با پرستار اومدن سمت من😰 پرستار بهم گفت آخرین بار کی پنیسیلین زدی؟گفتم یادم نیست دو سه ماه پیش بود😣گفت پس تست لازم نداری، بابا گفت نه، نمیخواد فقط هیچی نخورده از صبح🤔🤔🤔پرستاره گفت اول سرمشو میزنم بعد از دکتر میپرسم اونو بعد به من گفت بگیر بخواب همینجا، با کاپشن دراز کشیدم، گفت در بیار لباستو،گفتم یخ میکنم😐گفت اینجوری که نمیشه،بابا دستمو از تو آستین درآورد گفت پاشو لباستو دربیار😤 بلند شدم کاپشنمو درآوردم یه هو عرق به تنم خشک شد لرز کردم گفتم بابا نکن سردم میشه😣گفت بگیر بخواب اون با من🤗دراز کشیدم رو تخت کفشامم بابا درآورد😍😘 پرستار کش انداخت دور بازوم، دوسه بار پنبه کشید رو دستم تا میخواست سوزنو فرو کنه میکشید عقب، من اصلا نگاه نمیکردم چون هی پنبه میکشید سرد میشد دستم لرزم میگرفت😭😭بابا بهش گفت چرا اینجوری میکنی؟😐گفت رگ پیدا نمیکنم، بابا گفت این رگ به این پررنگی😐گفت فرار میکنه😐فرار میکنه چیه😐😐یکی توضیح بده لطفا😑خلاصه که آخر روی ساق دستم یه رگ پیدا کرد و سرمو وصل کرد😥من که اصلا حال نداشتم چشمامو باز کنم، نور لامپ توی اتاقم بدجور تو چشمم میزد، چشمامو بسته بودم و با اونیکی دستم دست بابارو چسبیده بودم☺صدای مامانو شنیدم اومد بابا رو صدا زد سَرمو چرخوندم دیدم سورنا خوابیده تو بغل مامان😍ینی فقط وقتی خوابه آرامش داره😂😂😂مامان اومد بالا سرم پرستاره گفتش خانوم بفرمایید بیرون اینجا نباید بیایید، مامان گفت الان میرم یه لحظه فقط، من گفتم میشه یه دیقه یه چیزی بگم بعد بره؟🙏گفت باشه ولی زود باش دکتر بیاد ببینه از چشم من میبینه،گفتم چشم، مامان گفت قربونت برم مادر چه قدر مظلوم شدی تو😢بابا گفت حرفتو بزن دیگه چی میخواستی بگی؟ گفتم کاری نداشتم اینجوری گفتم که بذاره مامان بمونه😞مامان گفت من که نمیتونم بمونم میرم بیرون میشینم تا بیایید😉😘گفتم باشه، بعد مامان به بابا گفت سوییچو بده، بابا گفت سوییچ میخوای چی کار؟ 😐مامان گفت بچه خوابیده ببرمش تو ماشین اینجا نباشه بهتره،گفتم مامان گفتی نمیری😰گفت نمیرم پسرم جلوی دریم سورنا بیدار بشه برمیگردیم، گفتم نریا مامان😰بابا گفت مگه من میخوام بخورمت که اینجوری میگی؟😐😐😐چسبیدم به مامان گفت مامان تو رو خدا😭بابا اعصاب نداره همش‌میخواد بزنه😭😭 بابا گفت چرا اینجوری میکنی سام بده پسر من کی زدمت😐😐مامان گفت ببین چی کار میکنی فقط😒بعد به من گفت کسی کاریت نداره باباتم شمر نیست زشته اینجوری حرف نزن خیلی هم دوستت داره😒😒بابا سوییچ ماشینو داد دست مامان گفت بیا بگیر برو بپا سورنا به چیزی دست نزنه مانیتور ماشینو ترکونده بود اون دفعه😕😕مامان گفت حالا فکر مانیتوری اونو من درست منم اگر خراب شد😒بعد دوباره مامی اومد پیشونی منو ماچ کرد منم باز عصبانی شدم گفتم‌اه مامان برای بار هزارم انقدر پیشونی منو ماچ نکن😤😤😤گفت خیلی خب حرص نخور استراحت کن، داشت میرفت بابا بهش گفت بیا اینم ببر تو ماشین خواست بیاد زنگ میزنم بیاریش، کاپشنمو داد مامی برد😐😐ددی اگر لرز کردم میخوای چی کار کنی😐😐خلاصه که مامی رفت بابا هم خیلی داشت سعی میکرد به اعصابش مسلط باشه اما انگار خیلی رو مخش بودم😑😑😑 جونم براتون بگه که، من حال فکر کردن به این که الان سر حرفو باز کنم کدورت برطرف بشه رو نداشتم😐آخه بابا جدیدا یه جورایی شده😐از وقتس از خونه ی دکتر رفتم وقتی مریض میشم بداخلاق رفتار میکنه باهام😢فکرکنم میخواد زهره چشم بگیره که بفهمم نمیذاره دیگه این کارو انجام بدم

خب حق داره، ولی نه دیگه انقدر😑😑 دقیق نمیدونم چه قدر شد چون چشمامو بسته بودم ولی حدودا ده دیقه ای گذشته بود که دکتر اومد تو اتاق تزریقات، گفت ععععع اینجایی خوب شد هستی خیلی نگران بودم که رفته باشی، بابا گفت چیزی شده؟😰دکتر گفت حرفای پسرت ذهنمو درگیر کرد خواستم چندتا سوال بپرسم، من ادای خوابارو درآوردم ببینم چی میگن، دکتر پرسید پسرت گفت خواب بد دیده، واقعا خواب بد دیده یا الکی گفت؟ 🤔داشتم پس میوفتادم که نکنه فکر کنن خالی بستم 😰بابا گفت نمیدونم ولی بیشتر وقتا خوابای بد میبینه از خواب میپره، دکتر گفت هر شب؟ بابا گفت نمیدونم باید از خودش بپرسی، دکتر اومد یه دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت خیلی تبش زیاده🤦‍♂😰 به بابا گفت دستشو بده ببینم، بابا اونیکی دستمو که سرم نداشت داد دست دکتر منم چشمامو باز کردم،دکتر گفت ضربانشم خیلی بالاس آمپولاشو زد؟ پرستار گفت نه دکتر گفت چیزی نخورده گفتم اول سرمشو بزنم بعد بیام با شما مشورت کنم، دکتر گفت خب اشکال نداره😥بذار ببینم، ازم پرسید هر شب خواب بد میبینی؟ گفتم چی؟ گفت مگه نگفتی خواب بد میبینی؟😐گفتم بله،گفت هر شب خوابای بد میبینی؟ گفتم تقریبا هر شب😰گفت خب هر شب اینجوری میشی ینی تب میکنی و اینجوری حالت بد میشه؟ گفتم نه همیشه، بابا گفت ولی همیشه عرق میکنه، دکتر گفت پیش دکترم رفتی؟ گفتم بله، بابا گفت دکتر بردمش پیش روانپزشکم بردمش بازم خواب میبینه، دکتر گفت بهش دارو هم داده؟ بابا گفت بله داد خورد بازم خواب میبینه، دکتر گفت خیلی خب خیلی سخت نیست😥فقط زمان بره، باید صبر داشته باشی و اعصابتو انقدر خورد نکنی، بعد به بابا گفت دفترچش همراته؟ بابا گفت آره، گفت بده به من، بابا دفترچمو داد دست دکتر،دکتر به پرستاره گفت یه خودکار 🖊به من بده ببینم، پرستاره گفت چشم یه خودکار 🖊داد به دکتر اونم شروع کرد دوباره به نوشتن، بعد گفت براش یه قرص نوشتم یه ورق نوشتم فقط آخرین دوزشو بگیر حتما عوارض خاصی نداره ولی با دکتر خودش حتما مشورت کن، بابا گفت حتما، دکتر گفت ضربانشم خیلی بالاس خطرناکه یه آمپولم 💉براش نوشتم بگیر بیار همین الان بزنه زود میاره پایین ضربانشو بابا گفت باشه باشه حتما، دکتر دفترچه رو داد به پرستاره گفت ببر تو اتاقم مهر منو بزن روش برگرد،زود باش، پرستار گفت چشم آقای دکتر و رفت، بابا گفت خوبی؟😰گفتم آره خوبم خوبم😞دکتر گفت قبل از این که ببریش خونه بیارش پیش من ضربانشو دوباره چک کنم، بعدم که بردیش خونه تا دو سه ساعت دیگه اگر دیدی بازم همینجوریه حتما ببرش بیمارستان باید بستری بشه، گفتم نهههه😰😰😰😭😭نمیتونم،درس دارم، باید برم آزمون بدم، دکتر گفت ببین همین رفتارته که اینجوری مریضت میکنه، آزمونتم میری میدی الان حرص اونو نخور😐😐گفتم نمیتونم😰آزمونام مهمه خیلی مهم😭 دکتر گفت دست من که نیست،دست منه؟ تو باید به خودت کمک کنی سعی کن خوب بشی به کاراتم میرسی،آروم باش فعلا گفتم الان فکرشو نکن، یه نگاه نگران به بابا کردم گفتم ددی😰گفت چی کار کنم خب؟😐 گفتم بریم خونه😢😢گفت صبر کن میریم، بگیر بخواب فعلا،پرستار برگشت دفترچه رو داد دست دکتر گفت بفرمایید آقای دکتر مهرتونو زدم روش، دکتر دفترچمو گرفت ازش داد دست بابا گفت برو اینارو بگیر برگرد تا حالش بدتر نشده، بابا گفت بگیر بخواب من زود برمیگردم، گفتم سردمه، بابا کاپشنشو درآورد انداخت روم بعد رفت، دکتر هنوز وایساده بود دستشو بازم گذاشت رو پیشونیم گفت خیلی تبت بالاس، گفتم چی کار باید بکنم؟😰 گفت فعلا چشماتو بببند یه کم بخواب😥گفتم چشم
چند دیقه ای بیشتر نشد که بابا برگشت،آخه داروخانه نزدیک بود شاید دوسه تا کوچه فاصله داشت فقط، بابا که برگشت زود اومد بالاسرم وایساد،متوجه شدم دکتر رفته و من نفهمیدم😂😂😂بابا دستشو گذاشت رو صورتم گفت سام،بابا خوابی؟چشمامو باز کردم فهمیدم تازه سرمم درآوردن بازم نفهمیدم😂😂😂 به بابا نگاه کردم گفت چیه بابا؟ گفتم ددی بریم😢گفت بذار آمپولاتم بزن بعد بریم،گفتم نه ددی لطفا😢خوب میشم قول میدم😢گفت باشه صبر کن😘پرستار اومد گفت ععع بیدار شدی، نیم ساعتی منتظر بودم بیدارشی به دکتر بگم بیاد، بابا گفت برو بگو بیاد، به بابا گفتم ددی...، گفتم جانم،گفتم هیچی، گفت ببین قشنگم هیچی انقدر ارزش نداره که بخوای غصشو بخوری و استرسشو داشته باشی،گفتم ندارم ددی، بریم خونه فقط لطفا، دکتر اومد تو اتاق، بابا گفت هیچی نگو بابا رفتیم خونه حرف میزنیم، دکتر اومد گفت گرفتی؟ بابا گفت بله گرفتم، داد دستش، دکتر به بابا گفت بقیشم بده ببینم، بابا بقیشم داد دست دکتر،دکتر ازشون یه نوروبیون و دوتا پنیسیلین و یکی هم همون آمپولی که اسمشو نگفت جدا کرد و همشو آماده کرد به من گفت برگرد زود باش، یه نگاه نگرانی انداختم به ددی😰 گفتم ددی...😰بابا گفت میریم بابا جان برگرد، منم دیگه حرفی نزدم برگشتم به روی شکم خوابیدم😴توانایی هیچ کاری رو نداشتم، خلاصه که من خوابیده بودم بی جون بی جون

شلوارمم شلوار بیرون نبود که لازم باشه کمربند باز کنم اسلش راحتی بود😂😂😂من خیلی لرز داشتم کاپشن بابا هنوز روم بود ولی بازم لرز داشتم😰دکتر گفت ازت میخوام فقط آروم باشی خب؟ گفتم چشم😰 البته چشمام همچنان بسته بود، بابا شلوارمو داد پایین از هر دو طرف😑ددی آبرو حیثیت چی میشه پس😑😑حیا و مردونگی کجارفته😑😑والا😂😂😂 من خیلی سردم بود بدجور داشتم میلرزیدم به خصوص که دکتر وقتی پنبه کشید خیلی بیشتر لرز کردم😬 یه آهی کشیدم که خودم دلم واسه خودم سوخت😭😭بابا گفت آروم سام، دکتر گفت اسمت سامه؟🤔 گفتم بله😞 گفت آقا سام چه اسم خوشگلی داری، گفتم ممنون😰قشنگ معلوم بود داره هواسمو پرت میکنه😑 جوابشو که دادم سوزنو فرو کرد💉خیلی خیلی خیل آروم جوری که خودم به زور شنیدم گفتم آخ😣😣آخرش پام خیلی درد گرفت😣 دندونامو رو هم فشار دادم😖😬 و خودمو سفت کردم، دکتر گفت تموم شد آقا سام تموم شد، اینو گفتو سوزنو درآورد 😥یه کم جاشو نگه داشت و اونطرفو پنبه کشید🤦‍♂دستمو بردم شلوارمو بکشم بالا تر یه کم، بابا دستمو گرفت گفت صبر کن سام🙂😘الان تموم میشه میرسم خونه، گفتم سردمه ددی😢گفت باشه صبر کن، من و بابا تو کش و قوس بودیم که دکتر سوزنو فرو کرد💉پامو تکون دادم گفتم آخ😣بابا گفت نکن سام😐دکتر گفت به پنیسیلین که حساسیت نداری؟ گفتم نه نه ندارم😣😣گفت خب خوبه یه کم دیگه آروم باش الان تموم میشه، گفتم آخه اینیکی پام درد میکنه😭دکتر سوزنو درآورد گفتم آآآآیییی😭😭😭بابا گفت پات که درد میکنه ربطی نداره الان باباجان بریم خونه یه کم بخوابی خوب میشه😉گفتم خب الان بریم خونه😭نیم خیز شدم که پاشم هم بابا هم دکتر محکم منو گرفتن دکتر گفت کجا میخوای بری با این حال الان اینجا نمیخوام نگهت دارم دو دیقه صبر کن فقط،حولش دادم گفتم به من دست نزن😭 گفت باشه بخواب من بهت دست نمیزنم قول میدم،گفتم ددی بریم خونه😭😭😭خواهش میکنم😭😭😭
بابا گفت میریم بگیر بخواب الان میریم خونه، بابا منو خوابوند دستشم گذاشت پشتم که پا نشم😑 دکتر سمت اولو باز پنبه کشید ینی سمت چپ و سریع آمپولو زد💉😣گفتم آآآآآییییییی😭😭😭😭 دکتر خیلی حوصله داشت اگر دکتر خودم بود همون اول میگفت جیک نمیزنی فهمیدی یا نه🙄ولی این آقای دکتر👨🏼‍⚕️خیلی با حوصله بود😍بهم گفت آقا سام بی حوصله نباش پسر😉پسر بزرگی شدی دیگه طاقت داشته باش🙂 من همچنان منتظر یه تلنگر بودم که بترکم😑😑 گفتم آآآآییییی😭😭😭 بسه دیگه😭😭😭 بابا گفت میریم الان یکی دیگه مونده، دکتر سوزنو درآورد، گفتم نه بابا نمیخوام😭 دکتر گفت اصلش مونده هنوز پسر، اصلا اجازه نمیدم با این ضربان بری😤گفتم چه قدره؟ نشونم داد گفت انقدره، سرنگو پر کرده بود😰😳💉گفتم نهههههه نمیخوام، بابا گفت نصفش فقط سام، به خاطر بابا، گفتم قول بده، گفت قول میدم، دکتر سمت راستم پنبه کشید، من بیقراری خاصی داشتم😔 میگم حالا دلیلشو، پامو میکوبیدم رو تخت و بلند بلند داد میزدم میگفتم آآآآآییییییی باباااااااا😭😭😭😭😭😭گفتم نصف😭😭😭بابا گفت نصف بابا قول، من مطمئن بودم الکی گفته بود که منو‌راضی کنه، گفتم خیلی درد داره😭😭😭😭 دکتر گفت تموم شد آقا سام🤨 وقتی سوزنو درآورد دادی زدم که پرده گوش خودم پاره شد😑😑 دکتر بهم گفت هیس هیس ببینم چه خبره😒مگه خونه خالس داری اربده میکی😤ساکت ببینم😒 چند دیقه دیگه بیا پیش من ضربانتو بگیرم دوباره، گفتم نمیام پاشو برو😭😭😤😤 بابا گفت عععععع این چه طرز حرف زدنه، دکتر گفت بیارش پیشم ضربانش نیاد پایین حق نداره بره😒بابا گفت میارم، دکتر رفت سراغ پرستار یه چیزایی بهش گفت و رفت منم زود خواستم پاشم که بریم ولی کمرم خیلی درد میکرد از طرفی با چهارتا آمپول 💉💉💉💉 نمیتونستم بشینم که😐😑به بابا گفتم آی بابا کمرم خیلی درد میکنه😭😭😭گفت باشه پسرم پاشو شلوارتو بکش بالا انقدرم گریه نکن بذار ضربانت بیاد پایین بریم خونه، گفتم ولم کن منو ببرید خونه آقاجون میخوام برم خونشون😭😭😭😭گفت نمیشه سام نمیبرمت مامانتم نرفته حتی( بابابزرگه تازه فوت کرده منم از روزی که بابابزرگه فوت کرد اینجوری حالم بد بود)خلاصه که همه خونه ی بابابزرگه بودن فقط ما نبودیم😢😢بابا زنگ د به مامان گفت بیاد پیشم، مامان زود اومد بدون سورنا، بابا گفت بچه کو؟😓مامان گفت خوابه تو ماشینه، بابا گفت آرومش کن، گفت چی شده؟ بابا گفت میخواد بره خونه آقاجون، مامان گفت اونجا الان خیلی شلوغه مامان جان منم نمیتونم برم تا بعد از ظهر😐گفتم یا منو میبرید خونشون یا میریم خونه زنگ میزنید دایی بیاد پیشم😭😭مامان گفت آخه دایی مگه بیکاره سام باید اونجا باشه الان چرا لجبازی میکنی بچه؟گفتم میگید بیاد باید بگید بیاد😭😭 بابا گفت من زبون اینو‌نمیفهمم خودت باهاش خرف بزن، گفتم میاد باید بیاد باید بهش بگید بیاد😭😭 بابا گفت باشه قول میدم مردونه ی مردونه خوبه؟ گفتم بگو به جون سام😢گفت به جون تو که قول میدم رفتیم خونه زنگ میزنم دایی بیاد

گفتم خب حالا بریم خونه، مامان عصبانی شد گفت صبر داشته باش دیگه😤بچه جان آخه یه کم حرف گوش کن😤 بعدم گفت من میرم پیش سورنا، خلاصه که من موندم و‌ددی و بعد از چند دیقه دیدم چشمام داره سنگین میشه😴گفتم بابا بریم خونه من خوابم میاد😪گفت خب صبر کن بذار بگم دکتر بیا ببینتت، بابا رفت بیرون و من اصلا متوجه نشدم کی دکتر اومد کی رفت😑😑خواب خواب بودم😪فقط بابا بیدارم کرد منو برد سمت ماشین و نشوند صندلی عقب کاپشن خودشم تنم کرده بود،بعد بازم مسیرو یادم نیست تو پارکینگ بابا بیدارم کرد گفت پاشو بریم تو خونه، از ماشین پیاده شدم گفتم ددی کمر🤧گفت خیلی خب صبر کن در ماشینو ببندم، در ماشینو بست و اومد منو بغل کرد برد تو‌خونه🏠 منم میگفتم آی بابا کمر آی کمر😖😭گفت خب چی کارت کنم؟ مامان که دید گفت نکن خب تازه داری خوب میشی بغل نکن اینو، بابا گفت پر وزنه ۴۰ کیلو که سنگین نیست😐 خلاصه که مامان دستمو گرفت منم لنگون لنگون از پادرد و کمردرد رفتم تو اتاقم، بابا اومد گفت تو برو پیش سورنا الان بیدار میشه میادداینو اذیت میکنه، مامان رفت بابا هم کاپشنشو که تن من بود در آورد و‌ منو‌ خوابوند گفت الان که خوابت میاد وقتی بیدار شدی میام تبتو میگیرم😘گفتم ددی دایی، گفت زنگ میزنم قول مردونه،گفتم ددی کمر،گفت اونم چشم،بذار من مامانت و سونارو ببرم وقتی برگشتم آب میذارم جوش بیاد میذارم رو کمرت😑گفت تنهام نذار،گفت باشه زود میام،فکر کنم بابا فکر میکرد که من تو خواب وبیدار دارم حزیون میگم چون کلمه کلمه حرف میزدم،من انقدر سنگین بودم به محض این که حرف بابا رو شنیدم خوابم برد، بیدار که شدم دیدم دایی بالا سرم نشسته داره بلد بلد با بابا که بیرون بود حرف میزد ینی بیرون اتاق😓😓بیا و درستش کن😐دایی دکتر مملکتی بالاسر مریض اینجوری حرف میزنن؟🤔خلاصه که یه کم چشمام باز شد و به خودم اومدم گفتم دایی😭😭😭😭گفت جان دایی گریه ی چه وقت دایی؟😐بغلش کردم محکم گفتم دایی تورو خدا منو ببر خونه بابابزرگه😭😭بابا حراسون سر رسید گفت چی شده؟😰دایی گفت هیچی هیچی، گفتم چرا چرا من میخوام برم خونه ی بابابزرگه😭بابا گفت عععععع ترسیدم، لازم نکرده هیچ جا نمیری اونم با این حال، گفتم میرم میرم من میخوام برم😭😭دایی گفت چه تبی هم داری کجا میخوای بیای دایی میبینی که منم نرفتم اومدم پیش تو😘گفتم دایی خواهش میکنم🙏🙏🙏گفت بذار من اول ببینم تو چته بعد با هم میریم، گفتم قول بده😢گفت قول میدم خیالت راحت دایی قولش قوله😉 گفتم من چیزیم نیست همین الان بریم دیگه،گفت نمیشه عزیزم دایی جون اونجا الان خیلی شلوغه تو هم باید استراحت کنید اصلا جای خوابیدن نیست،گفتم نمیخوابم فقط میخوام بیام😭😭😭😭گفت باشه بگیر بخواب فعلا من الان برمیگردم، گفتم کجا میری؟ گفت بخواب دایی الان میام، من دراز کشیدم دایی رفت بیرون و برگشت گفت پاشو دایی برو دست و صورتتو بشور بریم خونه ی آقاجون، گفتم بیا دست منو بگیر بلندم کن پام درد میکنه، دایی گفت کجای پات درد میکنه دایی جون؟🤔گفتم همین پای راستم دیگه دایی😐گفتداز بس که از پله های خونه ی آقاجون بالا پایین میکنی😒گفتم شما میرفتی سورنا رو نگه داری؟ گفت خب نه بذار ببینم پاتو🤔 گفتم چیو میخوای ببینی؟😐گفت ادایدبا حیایی در نیار سام😑گفتم عععععععع دایی اذیت نکن😤😤😤گفت خیلی خب پاشو وایسا ببینم پاشدم سر پا وایسادم گفتم خب حالا بریم،گفت خیلی خب یه چی بپوش بریم
خلاصهذکه رفتم با دایی خونه ی بابابزرگه و شب که برگشتیم خونه من همچنان حالم بد بود، خونه ی بابابزرگه هم همش خواب بودم😪😪سورنا پیش من بود قرار بود من بخوابونمش، مامان اومد بهش سر بزنه منو دید گفت بگیرید بخوابید دیگه،گفتم باشه میخوابیم میخوام باهاش حرف بزنم زبونش باز بشه، نه این که خیلی هم وایمیسه گوش میده😂😂همش‌داره میدوئه😂همونجور که سورنا درحال پشتک زدن و‌جیغ کشیدن بود بابا اومد پیشم گفت بهتری؟ گفتم‌آره میشه پیشم بمونی؟لطفا🙏گفت صبر کن ببینم هنوز تب داری باباجان زودتر میگفتی بهم چندتا قرص میخوردی خوب میشدی،گفتم باباجوابمو بده😑صداشو آورد پایین گفت مامانت میخواد دوبار برگرده خونه ی بابابزرگت،داییتم جلو‌در منتظرشه،صبرکن وقتی رفت باهم میریم بیرون،گفتم سورنا؟ گفت سورنا رو میبره باخودش،گفتم ولی قراره من نگهش دارم که،گفت نه نمیمونه میره با مامانت، گفتم کجا میریم؟ گفت کاریت نباشه خودتو بزن به خواب تا مامانت بره،گفتم باشه،خودمو زدم‌به خواب😪😪بابا سورنا رو بغل کرد رفت بیرون سورنا هم درحال قلدری کردن بود😐😂 درو پیش کرد و شروع کرد به حرف زدن با مامان،مامان اومد تو اتاق گفت اگر حالش خیلی بده میبرمش با خودم مواظبش باشم، بابا گفت نمیخواد خودم حواسم بهش هست،مامان دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت وای بچم هنوز تب داره آتیش میگیره از تب😰 بابا گفت بیدار د داروهاشو بهش میدم تو برو خیالت راحت، مامان گفت بغلش نکنیا دیدی حالش خیلی بده بیارش باهم ببریمش بیمارستان

بچه داره هلاک میشه بابا گفت باشه دیگه حواسم بهش هست بیا برو داداشت پایین منتظره😐😑
مامان رفت بعدم بابا اومد گفت پاشو فقط کاپشنتو بپوش بریم نمیخواد لباس عوض کنی، گفتم بابا من نمیتونم راه برم،گفت چرا؟ گفتم‌ کمرم خیلی درد میکنه پامم تازه داره ورم میکنه😰 با حول اومد سمتم گفت چی کار کردی بچه😰گفتم هیچی به خدا بابا😢کاپشنمو برداشت آورد تنم کرد بعد کمکم کرد پاشدم گفت بیا بریم ببینم، پاشدیم دوتایی زدیم بیرون، من حال روحی خوبی هم نداشتم چون پدر بزرگم فوت کرده و شب سومش من حالم اینقدر بد بود عزا دار بابابزرگه ایم،خلاصه که نشسته بودم بغل دست بابا تو‌ماشین و پام از بس درد داشتم نمیتونستم درست بشینم😖صندلی ماشینویه کم خوابونده بودم😪 بی حال بودم داشتم ازحال میرفتم‌هم خسته بودم هم درد داشتم شدید، پام ورم کرده بود خیلی، بابا گفت خوبی؟گفتم میشه بریم یه جایی یه کاری بکنیم کمرم خیلی درد میکنه، گفت الهی قربونت برم بابا چرا اینجوزی شدی آخه تو؟😰گفتم میشه بریم پیش مامان؟گفت چرا؟گفتم میخوام برم پیش مامان، گفت نمیشه بابا آخه الان اونا دارن میخوابن میخوای بریم دکتر؟ گفتم نه بریم خونه فقط لطفا،گفت نمیشه که اینجوری آوردمت بیرون که حالت بیاد سرجاش دپرس شدی این چند وقت، گفتم من خیلی درد دارم یه کاری بکن فقط😪گفت بریم دکتر سام حالت خوب نیست،گفتم خوبم فقط بریم خونه یه قرصی چیزی بخورم، گفت خب صبر کن پس من برم داروخانه برات یه مسکن بگیرم حداقل، گفتم آمپول💉 نه😤میخوای بگیری یه قرص قوی بگیر،ژلوفن سبز بگیر، گفتدمعدت به هم میریزه همینجوریش یکی درمیون داری بالامیاری😒گفتم بگیری هم نمیزنم😑گفت حرف نزن بگیر بشین ببینم، بابا رفت تو‌داروخانه چند دیقه بعد برگشت بهم گفت کجای پات درد میکنه؟گفتم ینی چی؟گفت دکتر میخواد بدونه استخون درده یا عضلات پات درد میکنه، گفتم نمیفهمم منظورتو بابا، گفت میتونی بیای خودت؟ گفتم نه، گفت خب چی بگم بهش؟😐گفتم توضیح بده دیگه بگو پام شکسته کمرم شکسته میله و پیچ ومهره تو پامه بگواین چند روز تو مراسمای بابابزرگه همش پله های خونه قدیمی بالاپایین کردم بگو ورم کرده، گفت چه دل پری داری بچه😐اینو گفت و رفت و برگشت ورفتیم خونه بازم کمکم کرد رفتیم تو اتاقم بهم گفت کاپشنتو دربیار الان میام، نشسته بودم رو تخت کاپشنمو درآوردم پرت کردم یه گوشه‌دراز کشیدم و چشمامو بستم، بابا اومد بهم گفت پاشو ببینم پاشو هم قرصاتو‌بخور هم من اینارو بینم چی کار کنم، گفتم چیو؟ گفت تو‌پاشو اول😐نشستم قرص خوردم چشمم افتاد به شیاف و‌آمپولی که دست بابا بود😐😑گفتم یه درصد فکر کن اجازه بدم اینارو به من بزنی😒گفت بیخود کردی این که شیاف تب بره دکتر واست نوشته داری عین بستنی آب میشی😒😤اینیکی هم الان گرفتم مگه نگفتی کمرم درد میکنه؟ گفتم نه خیر من پام درد میکنه و کمرم پامم داره ورم میکنه، گفت ایرادا بنی اسرائیلی نگیر بگیر بخواب ببینم، خوابیدم و پشتمو کردم به بابا بهش گفتم حق نداری شب بخوابی باید بیدار بمونی با من حرف بزنی😑😑گفت خیلی خب نطق نکن فعلا، گفت درست بخواب سام، برگشتم کامل به روی کم خوابیدم، پشتم هنوز از آمپولای ظهر درد میکرد، بابا شلوارمو داد پایین، گفت چه قدر لاغر تر شدی سام🤔 بابا موقع آمپول زدن یاد این موضوع افتادی؟😐عاشقتم😂خلاصه که شلوارمو‌داد پایین و پنبه کشید و سوزنو فرو کرد💉گفتم آی بابا یواش😥گفت چیه؟ نزدم هنوز که، گفتم از ظهر درد میکنه😖گفت اشکال نداره بابا خوب میشی، فهمید داره تزریق میکنه آخه پام خیلی درد میکرد به خصوص‌که هم عضلاتم گرفته بود هم استخون درد داشتم هم ظهرش کلی آمپول زده بودم😭😭😭گفتم‌آخ آخ آخ آخ بابا بابا خواهش میکنم زود باش😖گفت باشه بابا تو تکون نخور فقط، دیگه خیلی درد داشتم خودمو سفت کردم گفتم آی بابا توروخدا😭😭گفت نکن سام عععع تموم شد دیگه، سوزنو درآورد روشم حتی نگه نداشت گفت برگردپشتتو بکن به من ببینم، گفتم ععععع نکن پام درد میکنه😤گفت خیلی خب اونوری برگرد خب من بهت دست نمیزنم، برگشتم به پهلو پشت به بابا خوابیدم، شلوارمو کامل داد پایین😑گفتم بابا بابا چرا اینجوری میکنی؟😑😑گفت اعصاب نداریا سام😐ددی با این کارات توقع داری اعصاب داشته باشم من؟😐 خلاصه که بهم گفت تکون بخوری من میدونم و تو، گفتم آخه چرا تهدید میکنی؟ گفت حرف نزن ببینم 😒گفتم من اصلا دیگه حرفی ندارم 😒گفت بهتر تکونم نخور، پامو خم کرد و شافو گذاشت واسم، گفتم آی آی 😖گفت تموم شد سام تموم شد، گفتم حق نداری بخوابیا حق نداری، گفت ولی تو باید بخوابی😤گفتم بیا پیش من بخواب😴گفت تو پاشو بیا ببرمت پیش خودم بزرگ شدی دیگه دوتایی رو این تخت جامون نمیشه، گفتم من نمیتونم،گفت بذار من برم دستامو بشورم بیام خودم میبرمت
خلاصه که اومد منو برد تو اتاق خودش تازنزدیک صبحم که بیدار بودم نذاشتم بخوابه😂
پ.ن:عزاداریم و بابابزرگه فوت کرده، منم هیچ تعادل روحی ندارم بدجوری آشفته حالم

پ.ن۲:خواهی که دارم اگرم از من خوشتون نمیاد فحش ندید میتونید نخونید اگر فکر میکنید لوس و بچه ننه و نچسبم
یاعلی🌹🌹

اقا سامیار

اقا سامیار

دوستان عزیزم سلام.امیدوارم حال دلتون خوب باشه😊احساس کردم بعنوان کسیکه همه شماهارومثله خواهروبرادرخودم دوست دارم واحساس مسئولیت میکنم یه سری نکات روبرحسب تجربه دراختیارتون بگذارم😊دوستان من ببینیددرسته که
یکی ازدلایل برقراری ارتباط باجنس مخالف رفع نیازهای جنسی و...هستش ولی شمابایدبدونیدکه این ارتباط برای هم دخترخانم هاوهم اقاپسرهامشکلات زیادی روبدنبال داره.آسیب های روحی که بیشتردخترهادرگیرمیشوندگاهی جبران ناپذیره.همین هفته که گذشت دخترنوجوانی(حدودا۱۶یا۱۷ساله)به دلیل مصرف قرص سیانیدپتاسیم فوت کرد.این که میگم چیزی بودکه خودم شاهدش بودم😳البته موضوع به همین سادگی که خدمتتون عرض کردم نبود.ولی چون کمی موضوعش باعث ناراحتی میشه ازنوشتنش صرف نظرکردم ولی میتونم بگم که اصلاقبل اینکه به بیمارستان برسونندمرده بودند ووقتی اومدندکه ازدنیارفته بودند.واقعاازخودم یک لحظه بدم اومدچون هیچ کاری نشدکه براش بکنیم.😟اگربودین وباچشم های خودتون بودین وپرپرزدن مادروپدرشون رومیدیدین متوجه صحبتای من میشدین.مرگ پدرومادرآدم روخم میکنه ولی مرگ بچه یه چیزه دیگست!آدم میشکنه حتی اگه ۱۰۰سالتون هم بشه بازهم بچه همون پدرومادرهستین فراموش نکنید......به اونافکرکنیدکه باچه احساس پاکی بزرگتون کردند.بعدشمابه خاطره یه دوستت دارم پامیگذاریدروی همه احساس اونا.مطمعن باشیدکسی توی زندگی خوشبخت میشه که دعایخیر پدرومادرش روداره.البته دچارسوءتفاهم نشید.پدرومادرهمیشه برای فرزندشون دعای خیرمیکننداگریه موقع هم باهاتون برخوردمیکنندوحرفی میزنندکه ناراحت میشیدبدونیدازروی دوست داشتن وقطعاصلاحتون رومیخواهند.ولی کاری کنیدکه پدرومادرتون ازته دل بگویندعاقبت بخیربشی وبگویندخدایااین بچه منوخیلی هواشوداشته باش.مثلااگرازتون میخواهندکاری براشون انجام بدین(مثلاکمک کنیدکه خریدهای خونه روجابجاکنید تاحتی یه لیوان آب یاچایی و....)بهشون نه نگید....بهشون نگیدمگه خودت پانداری دست نداری خودت برو.حتی اگرهیچیم بهتون نگویندتوی دلشون ازشماناراحت میشن.اونااینهمه سال بزرگ کردن شماهارووبراشون سخته شنیدن نه ازشما.مطمعنافهمیدن اینکه شماباجنس مخالف ارتباط داریدبرای اوناسخته.میدونیدیه پدرچه حالی میشه وقتی میفهمه دخترش رگ دستشوبه خاطره یه پسره غریبه زده؟!میدونیدیه مادرچه حالی میشه وقتی میفهمه دلیل پرخاش های پسری که تادیروزبراش لالایی میخونده وباکلی علاقه وعشق براش غذامیپخته،دختریه که معلوم نیست ازکجاوچجوری سرراه پسرش سبزشده؟....ویه چیزیکه هست اینه که مطمئن باشیدپسریادختری که ازکوه هایی مثله پدرومادرردمیشه وبهشون اهمیت نمیده ومیگه بیخیاااال😤شمابراش اندازه یه ریگ هم ارزش ندارید.جدای این موضوع شما(سنین کمتراز۱۸سال)الان توی سنی نیستین که این مسائل دغدغه زندگیتون باشه.الان موقع کاروتلاش ودرستون هست البته من نمیگم اونیکه ۲۰سالشه هرکاری دلش میخوادبکنه ...قطعاخط قرمزهایی هست که بایدهمه رعایت کنندولی برای شمااین خط قرمزهاشدیدتروجدی تره.به فکره درستون باشیدوسعی کنیدخودتون قهرمان زندگیه خودتون باشید😁وبدونیدخداوبعداون پدرومادربهترین رفیقای شماهستند.اگه مشکلی یاکمبودی داریدبه اونابگیدنتونستین به مشاورین مدرستون بگیدنشدبه یک بزرگترکه تجربه بیشتری داره وشماقبولش داریدوبهش اعتمادداریدبگید(هیچوقت دوست همسن شماگزینه مناسبی نیست چون اونم به اندازه شماذهنش رشدکرده وتجربه داره پس کمکتون نمیکنه فقط شماروگمراه میکنه ....خواسته یاناخواسته)اگرقراره عاشق بشین اول چشم هاتون روبازکنیدوآگاهانه کسی روانتخاب کنیدکه ازنظرروحی باشماجورباشه.کسی که اعتقادات وعلایقش باعلایق شماتداخل نداشته باشه وبعدازاون فرهنگ خانواده هاباهم جورباشه.ودرآخرهم تحصیلات وقیافه ظاهری افرادهست😊چه بساکسیکه مدرکش دیپلم هست ولی ازنظرشعوروشخصیت ازیه پزشک متخصص بیشترقدرت درک وحل مسئله داره.مدرک شعوروشخصیت نمیاره 😊وبدونیدپسرودختری که تاحالاباجنس مخالف درارتباط نبوده کسی روانتخاب میکنه که مثله خودشه...پاکی ونجابت خصوصابرای دخترهاحرف اول واخررومیزنه.این هاروفقط وفقط چون خیلی دوستتون دارم گفتم❤خدانگهدار

خاطره فاطمه جون

سلام خوبین؟
فاطمه هستم این سومین خاطرمه...
دوسه سال پیش بود
نصف شب یهو ازدرد بلند شدم
مامانمو بیدار کردم گفتم خیلییی پهلو راستم درد میکنههه(مادرم پزشکن)
من تااون موقع بیمارستان نرفته بودم
باسرمم هیچ آشنایی نداشتم😂
ولی انقدر دردم یهو شدید شد که التماس میکردم میگفتم بریم بیمارستان(مامانم معمولا انقدر مراقبمونه😍😍 سعی میکنه آخرین مرحله بیمارستان باشه یعنی وقتایی که کاری ازدسته خودش برنمیاد )
خلاصه انقدر گفتم که ساعت دوو نیم شب بود حدودا
رفتیم اورژانس
پزشک اومد یه معاینه سریع کرد گفت آپاندیسه
سریع آزمایش بگیرید و بستری بشه و....
رفتم آزمایش بدم یکی بود انقدرررر بد خون گرفت که تا حالا کسی رو انقدر ناشی ندیده بودم
بعدش رفتیم کارای بستریو انجام دادیم..
پرستاره اومد سرم وصل کنه اولین بارو اشتباه کرد
بعدازکلی معذرت خواهی گفت اگه اجازه بدین دوباره بزنم
دفعه دومم خراب کرد😐
دفعه سوم اومد زد نمیدونم به چی زد به کجا زد😂که خون همینجوری میومد تخت اونجا کلییی خونی شده بودددو...
دفعه چهارم ازدستش در رفت درست وصل کرد😂😐😐
پزشک شیفت که عوض شد
اومد دوباره معاینه کرد
گفت آپاندیس نیست😑
باید دوباره آزمایش بدی تا ببینیم چیه
دوباره رفتم آزمایشگاهو....
خلاصه مامانم دید اینجوریه پیشنهاد داد بریم یه دکتر دیگه خیلی معروف تره ببینیم اون چی میگه
رفتیم
دکتره گفت بخواب روتخت معاینت کنم
اومدم دراز بکشم که گفت نه نه ازدردت مشخصه آپاندیسه
سریع برین واسه عمل😑
ازاونجایی که مامانم دوست نداشت عمل بشم و شک داشت به حرفه اینا
یه دکتره دیگه رفتیم که استاده مامان بود و مامانم خیلی قبولش داشت
اون گفت التهاب معدس و با رانیتیدین خوب میشه😐
بعد از دو سه روز معطلی بین این دکترو اون دکتر با یه قرص رانیتیدین برگشتم خونه😐😂😂😂
تماام
مرسی که خوندین خاطرمو
هول هولکی نوشتم😂😂
فقط واسه اینکه تعداد خاطره کانال کلییی اومده پایین😂
گفتم تشویق شین بزارین
خاطره های شما مسلما جذاب تره😊
👋👋👋

خاطره مبینا جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه مبینا هستم 18ساله از شمال از دوستانی که دربارهی نوشته قبلیم نظر دادند خیلی ممنونم این روزا خیلی بهترم هنوزم غصه ها زیاده مخصوصا زمانی که شنیدم یکی از دوستام که درسش خیلی عالی بود دچار تومور شده بعد عمل نابینا شده و الان با کلی ارزو زیر خاک راستش معنای زندگی واسم عوض شده هیچی تو این دنیا ارزش غصه خوردن نداره ولی ادمه دیگه 😢!!!هوف بگذریم ما 10دوستیم خیلیم باهم صمیمی هستیم این خاطره واسه یکی دوسال پیش زمانی که تازه حس می کردیم خیلی بزرگیمو اینا 😁دیگه تصمیم گرفتیم بریم بیرون 5تامون به نسبت خوب بودیم ولی پنج تای دیگه کاملا رو اعصاب ...جاییکه می خواستیم بریمو مشخص نکردیم یکی از دوستام گفت بریم فلان کافه ماهم قبول کردیم رفتیم واردش شدیم خیلی جای شیکی بود ادماییکه که اونجا بودن معلوم بود خیلی پولدار و شیک هستن منم دوستام یجاییو انتخاب کردن نشستن بگذریم از تیکه ها که کوچولو هارو نگاه اینا دوتا از دوستام به نسبت کوتاه بودند و از سنشون کوچیک تر به نظر میومدند من اومدم بیرون گفتم من اینجا نمی مونم به گروه خونیم نمیخوره☹️!!پاشدم اومدم بیرون دوستای خنگم نشسته بو ندمدیونیدفک کنید دنبال ی کیس مناسب بودند 🤔منم البته بهشون گفتمکه کی به شمانگاه🤪

نگاه میکنه اخه خلاصه من رفتم بیرون منتظر بودم میخواستم به مادرم زنگ بزنم بیاد دنبالم که دیدم کلا دوستام اومدن بیرون اونموقع که هنوز گرون نبود ی لیوان چای 50تومن بود اینا هم باشنیدن این قیمتا اومدن بیرون از اون به بعد قدر سماورمونو بیشتر میدونم 😘اخه 30تا لیوان چای تو خودش نگه میداره بی منت کلی هم می ارزه تصمیم گرفتیم بریم ی جا دیگه یکی از دوستام اسمش هستیه از ما بزرگتر بود ولی از ماها دیوونه تر بود فکر کرده بود میخواد بره عروسی کفش پاشنه بلند 👠پوشیدن خانوم قرار شدی مسیرطولانی پیاده بریم خلوت بود مجبور شد کفش شو دراورد و ی مسیری بدون کفش اومد دیدیم نمیشه اینطوری اینجا منطقه باکلاسی بود ما هم که 9تا ایثارگر نوبت به نوبت کفشامونو باهاش عوض کردیم🤦‍♀️ خلاصه رسیدیم به کافه مورد نظر تولد هستی خانوم هم بود رسیدیم به ی کافه ی دنج واردش شدیم کافه هه خیلی تاریک بود ما که با اینجور فضا ها اشنا نبودیم نمی دوستیم چطوریه خو راستش اولش که رفتیم تو سیل عظیمی از پسرا نگاشون برگشت سمتمون 🙄یکی از دوستام گفت من نمیام کشون کشون بردیمش طبقه بالا یکم فضاش موجه تر بود ی پسری که معلوم بود شکست عشقی خورده بود سرشو به پنجره تکیه داد.🙍‍♂️یهو یکی از دوستام گفت پسر ندیدها کسی نمیخواد بره پیشش بعد شروع کرد (دوستای شمام اینقدر بی مزه اند )خندیدن 😓😤ماهم میگفتیم زشته ولی خوب ادم پرو پروعه دیگه پسره هم قاط زد یهو شروع کرد هرچی از دهنش دراومد به دوستم گفت ی توصیه حالتون خوب نیست ارامبخش بخورید بخوابید کافه رفتنتون چیه خو دوستمم حقش بود کیف کردم رفتیم نشستیم خلاصه دوستم ی اهنگ شاد ای گل سرخ زیبا تولد مبارک گذاشته بود اصلا معلوم بود اولین بار پاتوی کافه گذاشتیم😅😅 فضا خیلی رمانتیک و اهنگ غمگین پخش میشد نهایت بی کلاسی مارو می رسوند ی اقای برای گرفتن سفارش اومد دوستم گفت اقا اینجا خیلی تاریکه دوستمو نمی بینم بهش تبریک بگم تولدشو بچه پرو گفت ناراحتین برید جای دیگه کلا کافه بی اعصابا بود دوستم ی چراغ که بالای سرمون بودو چرخوند گفت ما ازاینا توخونه داریم میچرخه بزار بچرخونم یکم همو ببینیم یهو شکست 😱من عصبی شدم گفتم خونتون داشتین که دیگه روشو نداشتیم بمونیم شانس اوردیم طبقه بالا بود چراغو گذاشتیم رو میز تصمیم گرفتیم جیم شیم رفتیم پایین گفتیم ببخشید پدر یکی از دوستام تماس گرفته باید بریم سفارشمونو کنسل کنید یکم بهش برخورد ولی ما پرو تر از این بودیم اومدیم بیرون راستش یکی از دوتام یکی یدونس پدر مادرشم حساس یکی نیس بگه خوب انقدر نگرانید

مجبورید فقط به داشتن ی بچه فکر کنید بگذریم مجبور شدیم پدرشو بپیچونیم خود دوستم ذوق کرده بود بدبخت😉 رفتیم ی کافه دیگه خیلی خوب بود بگذریم که مردیم ازبس اشنا دیدیم هستی هم شروع کرد به صحبت کردن از این که مامانش رییس عفاف حجاب ولی خودش اینطوریه مدلش😳 اینه که به مادرش میگه میخوام موهامو پسرونه کوتاه کنم مادرش میگه نه فرداش پسرونه کوتاه میکنه میره خونه از اینکه بامادرش بحث دارن و مادرش میگه با من بیرون نیا اینا از این همه شاد بودنش ادم حرصش میگرفت پدرش روانشناس بود خانم میرفت دفتر پدرش بای پسره که برای درمان پیش پدرش می اومد دوست شده بود اخه یکی نیس بگه دیوونه به چه اعتمادی اخه حالا از نگرانیش میگفت که حسی نداره ومیخواد بکشه کنار که پسره گفت هم تورو میکشم هم خودمو😳 حالا هم میگفت مثل چی ازش میترسم مدیونید فک کنید باناراحتی تعریف میکرد نه بابا شاد شاد بود😆 سفارش دادیم اوردن برامون هرچی که خواستیم یهو اونطرفتر ی پسرو دختر عاشق اومده بودند 💑پسره مثل رمان ها حلقه💍 اورده بود زانو زد و فلان خلاصه فیلم هندی بود واسه ی خودش (ازاین کارا میکنید حواستون به ده تا سینگل بدبختم باشه )🙄😲🤓 نفهمیدیم چی خوردیم اصلا کلی از غذا ها مونده بود هستی هم ادم اقتصادی بود هرچی
هرچی از مال هرکی مونده بود خورد ی ترکیبی اساسی زده بود توجیحش این بود که پولشو داده 🤷‍♀️راستی اینو نگفتم تبلتو به بهانه ی عکس گرفتن گذاشتیم وسط داشتیم او دو تا مرغ عشقو تماشا میکردیم که حالا چهارتا شده بودن بگذریم که مچ پسر دایی عزیزم و پسرخاله یکی از دوستامو گرفتیم😊 عکسم گرفتم از خجالتشونم دراومدم کارم درست نبوده نفری پنجاه رشوه گرفتم به خاله ی اوا و زنداییم (بامن خوب نیست اصلا)نگم!! خواستیم بیایم بیرون که هستی گفت حالم بده 🤢گفتم هستی وقت شوخی نیست گفت بخدا شوخی نمی کنم که یهو جلو در کافه حالت تهوع گرفت 🤮ی درخت خوشگل جلوی کافه بود هرچی خورد بالا اورد تو باغچه اطراف درخت وای هم ماخندمون گرفته بود 😂هم هرکی رد میشد میخندید منکه دور ایستادم شناخته نشم حالا میگفتیم هستی تموم شد میگفت نههههه یهو دوید داخل کافه همه متوجه شدند کلی تو دستشویی کافه بالا اورد پسر داییم اومد گفت چی شده جریانو گفتم صاحب کافه هم نگران شده بود فک کرده بود واسه غذای کافست نمیدونست ی کار احمقانه کرده هستی پسر داییم دکتر البته برادر همینکه با ما تو کافه دیدمش
نو پسرداییم و چندتااز دوستام هستیو بردیم درمونگاه اونم بزور براش چندتا امپول نوشت💉 پسرداییم رفتم دارو براش گرفتم هستی گفت عمرا من بزنم امپولو بهش گفتم باید بزنی گفت نه گفت برو بگو بهش امپول نمیزنم (پسرداییم با من خوب نیست چون من بامادرش خوب نیستم) گفتم تو که خبر داری ماها باهم خوب نیستیم من چیزی نمیگم خلاصه اصرار کرد تورو خدا برو هستی فامیلمون هم هست برادرش وکالت میخونه و دوست پسرداییمه خلاصه بخاطر هستیم رفتم بهش بگم هستی امپول نمیزنه میخوایم بریم اونم طوری برخوردکرد که اصلا حرفامو نشنیده (معذرت میخوام اینو میگم ادمم اینقدر عقده ای میشه اخه)😞 روبه داداش گفت به هستی بگو دیگه خودشو بکشه امپولشو نمیزنم به هومن هم میگم (داداش هستی ) رفتم پیش هستی بهش گفتم گفت نمیزنم به هومن هم میگم هستی مثل روح رنگش پرید گفت تورو خداا هومن از شیراز میاد خونه رام نمیده گفتم بزن دیگه ی امپوله هستی اینبار به سامان نگاه کرد گفت اههه سامان ناسلامتی داداشته ی برش نداری چقدر توسری خوری تو سامانم گفت توکه اسم داداشتو شنیدی رنگت پرید تو که از منم بدتری گفتم هستی این مسخره بازیا چیه بزن دیگه
سامانم اون وسط سرمن غر میزد که امشب خونشون داستان دارن منم گفتم ببخشید منو سامان باهم خوبیم سعید هم پسر خوبیه ولی از من ناراحت سر ی قضیه ای گفتم هستی من میخوام برم خونه مادرم تنهاست دیدم هستی داره کلی بازی درمیاره پشیمون شدم گفت منو پسرداییم و چندتااز دوستام هستیو بردیم درمونگاه اونم بزور براش چندتا امپول نوشت پسرداییم رفتم دارو براش گرفتم هستی گفت عمرا من بزنم امپولو بهش گفتم باید بزم ی بار میخواد دردت بیاد نمیمیری ک.قبول کرد سامان رفت از سعید خواهش کردباکلی التماس سعیدم ی خانمیو فرستاد برای هستی بزنه خانمه اومد گفت بخواب روتخت هستی گفت باشه هی لفتش میداد خانومه گفت خانوم زود باش خلاصه رو تخت خوابید خانومه امپولو زد اینقدر کولی بازی دراورد و گریه کرد همه بیرون میخندیدن 19سالشه حقم داشتن!!خواستیم بریم تو سالن یهو رنگ هستی سفید شد کیفش از دستش افتاد خودشم پخش زمین شد من جیغ زدم سعیدو چند نفر اومدن مثل اینکه به امپول حساسیت داشت یا ی مشکل مغزی هم داشت احیانا نمیدونم ) بردنش تو ی اتاقی دوباره بهوش اومد ی سرم زدن با اب و قند اینا اونروز اینقدر استرس بهم وارد شد فقط میخواستم هستی سالم برسه خونه خلاصه کارش تموم شد که اماده شدیم بریم خونه

سعیدم با سامان حرفش شد و گفت مشکل هستیو مبینا به خودشون ربط داشت دیگه از این جنتلمن بازیا درنیارو این حرفا (از دستم ناراحته ی جورایی حق داره ی جورایی هم نه) باورش نمی شد اتفاقی همو دیدیم خانواده هامون ی مشکلاتی باهم دارن حال هستی هم بهتر بود بردیمش خونشون منم رسوند .امیدوارم خوشتون اومده باشه هرچند خوب نبود روزی که من باشم اما مادرم نه خدا را باتمام بزرگیش نخواهم بخشید....♥️ همیشه افراد ساکت را دوست داشته‌ام
هیچگاه نمی‌فهمی در حال رقصیدن در رویای خویشند یا سنگینی بار هستی را به دوش می‌کشند! 🌬میخواستمش تا زنده بمانم
او مرا میخواست تا تنها نماند.....

حوض بی ماهی
با ماهی بی حوض خیلییی فرق دارد!🍃🍂

خاطره مهلا جون

سلام خوب هستید همگی؟ ان شاالله که همه خوب باشن و سرو کارشون به دکتر نخوره.خب بریم سراغ خاطره حاشیه نرم دیگه.قرار بود خانواده ی ما و خانواده ی دوست بابام‌ باهم بریم‌ گردش ما جوون ترا گفتیم‌ باهم‌‌ میایم و شما جدا خلاصه با کلی اصرار و خواهش به راه افتادیم از همون اول راه که سوار شدیم پسرا صدا باندارو باز کردن و کلی چیپس و پفک ماهم‌‌ سه تا دختر بودیم دوتا پسر...من و خواهرم و اون سه تاهم خواهر و برادر.هیراد و بهراد‌‌ خواهرشونم بهار.منم مهلا و خواهرم‌ پریا خلاصه شروع کردیم‌هله هوله خوردن و اینارو من تو ماشین سرگیجه و اینا میگیرم‌ولی خب مجبور بودم نشون ندم تو راه کلی هیرادو که راننده بود اذیت کردیم‌ خلاصه بعد یکساعت حرکت تو راه نگه داشتیم چیزی بخوریم که من سریع رفتم دستشویی و گلاب به روتون🤢🤢سریع دست و صورتمو شستم و یکم ارایش که پیدا نباشه من اهل ارایش نیستم و فقط برای معلوم‌نشدن سفیدی صورتم‌این کارو کردم.خلاصه سعی کردم خیلی شاد خودمو نشون بدم رفتیم توی یه رستوران هرچی از کثیفیش بگم کم...منکه گفتم عمرا لب بزنم بچه ها گفتن بابا پاستوریزه بازی در نیار بخور چیزی نمیشه بازور اونا یکم‌خوردم ولی ای دل غافل...خلاصه زودتر از همه زدم بیرون بارون میبارید😍😍کلی عکس گرفتم‌ولی خیس خیس بودم دیگه‌وقتی حس کردم دارم میلرزم رفتم تو ماشین تا اونا بیان بعد نیم ساعت تشریف فرما شدن و حرکت کردیم‌ این حس تهوع هم که ول کن‌ نبود سردمم بود تصمیم‌گرفتم‌بخوابم سرمو گذاشتم‌ روی پای پریا و خوابیدم‌ولی داشتم میلرزیدم‌ هرچند بقیه از ارایشم‌شک کرده بودن یه چیزی هس...بهراد کتش و انداخت روم خوابیدم نمیدونم‌چقد گذشته بود از خواب پریدم‌ خواب بدی بود...صورتم خیس عرق بود دیدم‌بقیه هم‌خوابن بجز هیراد گفت چیزی شده خواب دیدی اشاره کردم‌نگه داره و سریع پریدم بیرون و کلی بالا اوردم بقیه هم‌بیدار شده بودن بهراد اب اورد دست و روم‌شست گفت چی شده گریه ام‌ گریه بود گفتم‌هیچی اجیم بغلم‌کرد و دیگه بغضم‌ترکید گفتم‌ببخشید از خواب بیدارشدید
گفتن نه و اشکال نداره دوباره سوار شدیم‌ رنگم‌با دیوار فرقی نداشت هیراد گفت بشینید سریع بریم‌بابا ببینتش...گفتم نه اگه به عمو بگید دیگه نه من‌نه شما‌ رضایت دادن هیچی نگن کم کم دل درد هم داشت اضافه میشد بچه ها دیدن‌بارون‌میاد پنجره رو باز کردن هوا عوض بشه که من کنار پنجره بودم و مستقیم میخورد تو صورتم تا اونجا چیزی نگفتم و رسیدیم سریع پریدم تو ویلا کسی نبود رفتم‌تختتتت گرفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم شب بود گلوم‌شدید درد داشت اصلا نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم...گوشمم‌ حساس کلی درد میکرد.صدامم‌خروسی...جرئت نداشتم برم بیرون به اجیم‌ گفتم‌بیاد تو اتاق وقتی منو دید گفت زنده ای گفتم اره گفت به به صدارو گفتم تورو خدا به عمو نگوـ.گف بهرادم مریض شده میخواد بپیچونه بریم بیرون پاشو اماده شو بریم‌ تا عمو نیس گفتم باشه سریع تا عمو بیاد با بچه ها جیم فنگ شدیم بهرادم حالش تعریفی نداشت دیگه به اصرار بهار رفتیم شهربازی کلی وسیله سوار شدیم هرچند شاهد نگاه چپ چپ اجی جان بودم ولی می ارزید از شهربازی نمیشه گذشت بعد بازی دستامو زدم بهم گفتم چی میچسبه الان درحالی که نگام رو بستنیا بود بقیه گفتن کوووفت.گفتم عه عه شما که بی ادب نبودید هرکاری کردم برام بستنی نخریدن خلاصه رفتیم کنار دنیا ساعت ۲ بود اتیش روشن کردیم و زدیم و رقصیدیم نزدیکای صب رفتیم خونه...ساعت ۲بعدازظهر چشمای نازمو باز کردم😂😂 دیدم صدا حرکت بینایی شنوایی خلاصه همه چیز صفر اشکم داشت در میومد که صدای داد و بیداد عمو میومد معلوم بود با بهراد میگفت سنت یکسال از خدا کمتره خجالت نمیکشی 🤣🤣🤣از یه امپول میترسی اونم میگفت بابا یکی نیس تو رحم و مروت نداری ۳تاس دیگه بعدش بازور هیراد خوابید اخه داشت به هیراد فش میداد از اینجا فهمیدم هیراد هیکلی یه تنه حریف.بعدشم صدای داد و بیدادش میومد که میگفت ننه جون پسرت جوون مرگ شد منو کشتن😀🤣کولی بازی درمیاورد
میگفت بزاریدمهلا رو قبل از مردن ببینم وصیت کنم😂😂خلاصه با مشقت فراوان امپولارو خورد البته با داد عمو که گفت ساکت نشی اضافه میخوری ساکت شد بهار مثل امازونیا پرید در باز کرد گفت اهههه چقد میهوابی پاشو دیگه یکمم از من بدش میاد🙈که دید بیدارم گفت پاشو دیگه خودتو لوس کردی منم نمیتونستم جوابشو بدم اونم تعجب کرده بود گفت خوبی?😮دیدم نزدیک دست گذاشت رو سرم دید داغم میدونست میترسم با یه لبخند شیطانی داد زد بابااااااااا...ددیییی بیا مهلا حالش بد

که منم هیچ کاری از دستم نمیومد نمیخواستمم جلوش گریه کنم هیراد اولین نفر پرید تو گفت چی شده بعدش بابام و مامی و بقیه انگار دم دمای اخرم بود همه اینجور هجوم اورده بودن😂😂عموم دید سرو صدا زیاده داد زد همه بیرون چه خبرتونه...همه رو بیرون کرد فقط بابام موند عمو با جدیت و اخم معاینم کرد شبیه این اژدها ها از دماغش اتیش میزد بیرون😂😂گفت حالا که بستری شدی میفهمی با اون خنگ منظورش هیراد بود مریضیتونو قایم نکنید اشکم در اومد با زمزمه گفتم همه تورو خدا بابامم گفت داداش بستری نشه خودت میدونی شهر غریب و...عمومم گفت حالش بده بیمارستان وریدی میگیره حداقل جمع کنید بریم دفترچشو بده فعلا داروهاش و بگیرم تا بریم بابام در و باز کرد دفترچمو بده بچه ها پشت در بودن افتادن تو 😂😂عمو عصبی شد گفت این چه وضعشه همتون که دوتا تقویتی خوردید میفهمید فالگوش وایسادن ینی چی.بابا دفترچمو اورد عمو‌ تاجا داشت پر کرد منم که میدونستم چه سرنوشتی تو انتظارمه بدتر...عمو رفت داروهامو‌گرفت دوتا پلاستیک پرررررر تا چشم کار میکرد امپول رنگم پریده بود تو عمرم اینقد امپول یه جا ندیده بودم عمو‌ گفت بیرون همه

بهراد گفت بابا میخوای بکشیش گفت‌تو‌یکی حرف نزن که یه سر قضیه از تو سرچشمه میگیره نوبت شماهم‌میرسه نترسید همش مال مهلا نیس بعدشم جمع کنید برمیگردیم بهار گفت عه بابا به ما چه اومدیم مسافرت یکی دیگه مریضه ما کوفتمون بشه هرکی مریضه میمونه استراحت میکنه هیراد گفت خفه بهار.جمع میکنیم... بهار خانومم قهر کرد رفت خلاصه عمو اومد تو اتاق گفت برگرد عینارو بزنم تا ببرمت ازمایش بدی.بابامم اومد تو با چشام التماس میکردم یه چیزی به عمو بگه ولی خب حالم خیلی بد بود به کمک بابا چرخیدم عمو لباس و شورتمو داد پایین گفت صدا که نداری ولی میخوای گریه کن فقط سفت و تکون نداشته باش حتی نمیدونستم چندتاس عمو پنبه کشید با بسم الله زد یه تکون خوردم بابام کمرمو گرفت گفت اروم باش دخترم عمو شروع به پمپاژ کرد خیییییییییییلی درد داشت هرچی بگم کم گفتم اومدم برگردم عمو سرم داد زد تکون نخور الان میشکنه دیگه فقط گریه میکردم لامصب تموم‌هم‌ نمیشد خلاصه نمیدونم چقد گذشت عمو در اورد بابا میخواست ماساژبده دستمو گذاشتم روش که ینی دست نزن عمو دوباره پنبه کشید سریع زد اینم خیلییییی درد داشت ولی نه به اندازه قبلی دیگه پامو میکوبیدم رو تخت که بابام گرفت از ته حلقم بازور جیغ میزدم بهراد اومد توگفت بابابسشه تلف شد...عمو گفت دکتری تو؟دخالت نکن اومد جلو دستمو گرفت دستشو فشار میدادم تا تموم شد عمو طرف دیگه رو داد پایین یکی دیگه زد که درد نداشت دوباره کنارش پنبه کشید دیگه فقط هق هق میکردم از دردشون که بعدی رو هم‌خوردم فقط میخواستم برگردم با یه صدا از ته حلقم گفتم عمو توروخدا بسه...خودشم دلش سوخته بود گفت اخریه که زد و اینم خیلی درد داشت

موم شد سریع لباسمو درست کردم سرمو فرو کردم تو بالش کلی گریه کردم بابا ووعمو رفتن بیرون بهراد پیشم موند میگفت همش تقصیر منه بردمت بیرون توروخدا اینجوری گریه نکن باسنم بی حس بود از درد نمیتونستم برگردم...همونجور خوابم برد تا شب هم کلی ماجرا داشتیم که بگیم داستان حضرت نوح میشه و خیلی بلند....ممنون که چشماتون و وقتتون رو گذاشتید.... از مصٖیبت‌ ها منال ای دل که در زیر سپهر
هر مصیبت بهر دانا امتحانی دیگر است ...


👤ملک الشعرای بهار

خاطره تینا جون

سلاممممممم خوبیدددد خوشمیگذرههههه امتحاناتم ک شروع شدهههه😱😱 امیدوارم به خوبی وخوشی تموم بشن تینام15ساله مدت زیادی نیست با وب اشنا شدم ولی تقریبا بیشتر شمارو بواسطه کیمیا میشناسم، چون کیمیا خیلی وقته ک خواننده وب هستش تابستونم داخل گروه بودش وخیلی از جو صمیمیتون تعریف میکرد .هفته پیش پنجشنبه بود ک داشتم با کیمیا چت میکردم ولی حیف خوابم برد بحثمون نصفه مون☺️☺️☺️☺️ صبح ک بیدار شدم دیدم یه عالمه پیام دارمرفتم پیامارو بخونم چشمام چهارتا شد?😳😳😳خیلییییییییییی زیاد بودفقط یکم خوندم نوشته بود تینااااااااا ایه توی وب پیام گذاشته من دیشب داخل گروه فهمیدم خیلی خوشحال شدم گفتم پاشم برم خونشون ببینم چخبرهههه
به داداشم گفتم منو برسونه خونشون خلاصه رفتم خونشون دیم بلهههههه کیمیا هنوز خوابههههه (ساعت یک ربع به نه بود کلا خانواده ما وکیمیا زود بلند مشن ولی کیمیا چون حالش خوب نبود دیر بلند شد نه دیره برای ما😂😂😂)من اومدم برم بیدارش کنم زهراخواهر کیمیا گفتخودش بیدار میشه بیابازی یکم با زهرا بازی کردیم دیدیم صدا میاد اومدم برم بالایه دفعه صدای خیلیییییییيی بدی اومددددددد دیدم کیمیااااا از پله ها افتاده وداره از سرش خون میاد چنان جیغی کشیدم که حنجره مون پاره شد ...خییییلی ترسیده بودیم 😱😰جیغ میزدیمو گریه میکردیم یدفعه دیدم مامانش از راه رسید (با باباش رفته بودن دور دورu 😍)مامانشم وقتی کیمیا رو تو اون وضیعت دید با ما همراه شد 😜اونم جیغ میکشید و گریه میکرد 😱😭😱😭😱😭 باباش مارو ک دید با اینکه اونم خیلی هول شده بود اما نشون نداد و با خونسردی کیمیا رو بغل کردو سمت ماشین دوید مامانشم کمکش کرد تا کیمیارو عقب بخوابونن ...
منو زهرا همچنان هاجو واج همونجا نشسته بودیمو گریه میکردیم من دیدم حال زهرا خیلی داره بد میشه خودمو یکم جمعو جور کردمو بلندشدم یکم بهش اب دادم و دسشو گرفتم و بردم اتاقش رو تختش خوابوندم داشتم زهرا رو اروم میکردم ک یهو چشمم به گوشی کیمیا افتاد ...پریدم سمتشو رمزشو زدم ☹️😢با صحنه ای که دیدم یه چیزی تو دلم ریختو اشکم رو گوشی سرازیر شد ،رو صفحه ایه بود (ایه دوست مجازی مون بود ولی من مدت کمی بود باهاش اشنا شده بودم بواسطه کیمیا ،ایه یه ماهی بود ک دیلیت اکانت زده بودو ما هیچ راه ارتباطی دیگه ای باهاش نداشتیم ولی خییییلی تو این مدت کم بهش وابسته شده بودمو با هر خاطره ای ازش بغضم میگرفت کیمیا رو ک دیگه نگم براتون ... واقعا با رفتنش داغون شدیم حس میکردم با رل نداشته م کات کردم)سریع اشکامو پاک کردمh و سعی کردم ذهنمو از ایه نامررررررررد 😑پرت کنم 😡خیلی دسش عصبانیم 😬😡 سریع رفتم تو گروه و از بچچه ها خواستم واسش دعا کنن ولی کسی نبود شایدمو بودنو ج نداد خب اصن مهم نی بگذریم.
زنگیدم مامانش حال کیمیارو جویا شم مامانش گفت بیهوشه فشارش پایینه واسش سرم وصل کردن سرشم بخیه زدن وای کیمیا خیلی از محیط پزشکی میترسع (نه ک من شجاعم 😜😜) گفت خداروشکر حالش بهتره ولی من بازم دوست داشتم برم ولی خب زهرا تنها بود ، به زهرا پیشنهاد دادم ک بریم یا ن ک اونم یهو پرت شد بالا و گفت بریم بریم زود لباساشو پوشید منم اسنپ گرفتنو پیش به سوی کیمیاااا...
وقتی رسیدیم اخرای سرمش بودو بهوش اومده بود ولی رنگش پریده بودو بی حال بود یکم با زهرا مزع پروندیمو خندیدیم تا حالو هواش عوض شه تو اوج خنده بودیم ک یهو پرستار داخل شد (دختر خالم بود) بغلش کردم رو بوسی کردیم خیلی وقت بود همو ندیده بودیم ،کیمیارو میشناخت اومده بود امپولاشو بزنه 😰😂 کیمیا بلند گفت یا خدااااا این از کجا پیداش شد یهو همه زدیم زیر خنده و میدونم کیمیا اون لحظه فوش بارونم کرده بود از استرس و هجالت دساش یخخخخ زده بود کیمیا ازش خواست ک نزنه اما من گفتم نه یعنی چی نزن و به دختر خالم گفتم دوتا بزن زودتر خوب شه 😜😜😜😂😂😂 وای کیمیا میخواست خفه م کنه ،قیافه ش دیدنی بود گفت تینا خانوم جبران میکنم 😢😰 ولی بهش زبون دراوردمو بع زهرا اشاره کردم ک بگیرش و به دختر خالم گفتمخب بیا دیگه شرع کن دختر خالم به رفتارلمون فقط میخندید گفت باشه واییییییی🙈 چشتون روز بد نبینه کیمبا خیلی جیغای بنفشی میکشه ... تمام مدت به من فوش میداد وای ابرومونو برد انقد دادو بیداد کرد ...
خلاصع خیلی روز جلبی بود ولی کیمیا تا چند روز باهام حرف نمیزد 😊
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🙂🌹
نظراتتون رو بهم بگید
پ ن : امتحانات شروع شده 😰😱واسمون دعا کنید
خداحااااااااافظ
Tina🥊🥊

خاطره فاطی جون

خاطره فاطی جون💔

سلام.خوبین.خوشین.
این سومین خاطره منه و فکر کنم منو بشناسین پس بیو نمیدم😊
من که نسبت به ده روز پیش یکم بهتر شدم ولی هنوزم فکرم مشغوله.بعضی موقع انلاین بودنشو مبینم اصلا اعصابم داغون میشه😞
همش فکر که ای خدا باکی چت میکنه.تروخدا شما دیگه عاشق نشین لطفا😔
کلاس فشرده ریاضی بودیم و پنج دقیقه به شروع کلاس مونده بود دوستم که دوست صمیمی منه عکس یه پسریو نشون داد گفت چطوریه؟ گفتم خوبه بهم برسین گفت خب برات جورش کنم؟( مدیونید فکر دیگه ای بکنیدا از پروفایل یه پسر برداشته بود نشون میداد که سربه سرم بزاره بخندم مثلا)یدونه زدم به پشت گردنش گفتم نخیرررررر😡

گفت بدبخت منو باش که به فکرتم میخوام از تنهایی دربیای😁
گفتم نه مرسی واسه خودت جورش کنم من تنها راحتم گفت اخه اون لعنتو ول کن بیا بااین رل شو گفتم برو بابا حوصله داریا گفت باشه بابا کی خواست داشتم شوخی میکردم😐

گفتم بیشعور داری شوخی میکنی اعصاب منو داغون میکنی اول صبحی منو یاد اون میندازی گفت اره دیگه پس چی😜
کلاس شروع شد رفتیم سرکلاس و همش حواسم به جای دیگه بود بعد یه ساعت کلاس تموم شد و برگشتیم خونه.
سرراه خونه دیدمش لباس و شلوار سیاه موهای نامرتب.از این تیپش تعجب کردم هیچوقت اینجوری نبود با دهن باز داشتم نگاهش میکردم سرش پایین بود فکر کنم منو ندید😔

از کنار هم رد شدیم و رفتیم اشک از چشمام جاری شد و سرمو انداختم پایین و رفتم تو خونه😭اشکامو پاک کردم و رفتم تو خونه.
شبش برنامه چیدیم با دخترعموم بریم بیرون مهمونی.پارتی بود اصلا حوصله داشتم رفتم یه دوش گرفتم و موهامو خشو نکردم تا خودش خشک بشه و فر بشه همونطور رفتم.
رفتیم حسابی به بقیه خوش گذشت ولی من یه گوشه نشته بودم و یه لیوان شربت دستم بود و زل زده بودم به یه گوشه تا اخر مهمونی😐
( اینجوری که من تعریف میکنم شاید فکر کنین که مهمونی از اونایی بود که ...... ولی اینطوری نبود 90 درصد دختر بودن ).اومدیم خونه و من سرما خوردم و دل درد و سردرد گرفتم شدیدددد نصف شب منو بابام و مامانم بردن دکتر از دل درد خم شده بودم نمیتونستم صاف وایسم😩

دکتر معاینه کرد و دوتا امپول داد و گفت الان بزنه.منم از درد هیچی نمیگفتم.
رفتیم نشستیم که بابام قبض بگیره برم امپول بزنم😢استرس داشتم شدید.گفتم مامان بریم خونه خودت بزن میخواستم بریم خونه و بپیچونم و نزنم که مامانم گفت ن من دلم نمیاد نیاوردمت که نشون دکتر بدمت همیجا میزنی منم چیزی نگفتم اصلا حوصله کل کل نداشتم .
چند مین بعد رفتیم من با استرس خوابیدم روی تخت😭

اصلا حوصله نداشتم و بغض گلومو گرفته بود.کافی بود بگن بالا چشمت ابروعه و من بزنم زیر گریه بیشتر بغضم بخاطر این بود که صبح منو ندید و از کنارم رد شد اونموقع داغون شدم💔
پنبه کشید و فرو کرد دستمو گرفتم جلو صورتم و چشمامو روی هم فشار میدادم که صدام درنیاد😩
درش اورد و دومی رو فرو کرد دردش از همون اول شروع شد نمیدونم چی بود اون لعنتی تموم هم نمیشد بغضم ترکید و بی صدا اشکام میومدن😭
گفتم آییییییییی بسه دیگه از صدام معلوم بود گریه کردم پرستاره گفت عه بخاطر یه امپول گریه میکنی زشته دیگه بزرگ شدی گفتم بسه دیگ نمیتونم تحمل کنم😫
گفت باشه تموم و پنبه رو گذاشت و کشید بیرون مامانم اومد کمکم کرد برگشتم و چشمامو پاک کردم و رفتیم بیرون و بعدش با بابای گرامی رفتیم خونه و رفتم بخوابم و زیر پتو هم کلی گریه کردم تا سبک شدم و خوابم برد😞
صبحش کمی خوب بودم و دلم و سرم درد نمیکرد بجاش کمی بدنم درد میکرد که دارو خوردمو خوب شدم.☺️

پ.ن: امتحانا شروع شدع دعا کنین به خوبی و خوشی تموم شه.
پ.ن: ببخشید اگه خاطره ام بی مزه شده و به بزرگی خودتون ببخشید😊
پ.ن : خاطره هاتونو میخونم و دوستتون دارم زیاد😘
پ.ن: یلداتون هم پیشاپیش مبارک❤️
Fatemeh💋

خاطره رها جون

خاطره رها جون
سلام زندگیاااا دلم خیلی تنگ شد واستون خوبین؟ چخبراا مارو ک یادتون رفته بی معرفتا ی خبر خبر پنجشنبه عروسیمه هو هاااااا این خاطره مربوط میشه به من بیچاره
خاطره: صبح با سر درد بدی بیدار شدم داشتم دیوونه میشدم بلند شدم ی قرص خوردم خونه هم کسی نبود کلافه شده بودم جوری ک سرمو میزدم ب دسته مبل خیلی بد بود همونجا رو مبل خوابیدم😂 با تکون های یکی بلند شدم من: میخوام بخوابم ولم کن
علی : رها عزیزم چرا اینجا خوابیدی پاشو
من: علی ول کن
علی: رها تو عادت نداری اینجوری بخوابیا حتما ی چیزی هست پاشو
من: برق رو خاموش کن اول بزار چشامو باز کنم ساعت چندع ک تو برق روشن کردی
علی: ساعت ۵
من: اووو من ۶ ساعت اینجا خوابیدم
علی: به به بیشتر میخوابیدیا
علی برقو خاموش کرد تونستم چشمامو باز کنم
علی: اها حالا شد خوبی
من: ارع صبح بلند شدم سرم خیلی درد میکرد اما الان خوبه
علی: باشه
بلند شدم رفتم لباسم رو عوض کردم نشستم تلویزیون میدیدم ک احساس گرمای شدیدی تو کل بدنم عذابم میداد بلند شدم رفتم ی دوش اب یخ گرفتم ( ینی یخ بودا یخ 😃) اومدم لرزم گرفته بود هم تب داشتم هم لرز رفتم زیر پتو فقط دماغم معلوم بود علی اومد تو اتاق
علی: بسم الله رها این حرکتا چیه
من: خب سردمه
علی: جوری سردته ک فقط دماغت معلومه
من بلند شدم نشستم .
من:‌ خوبه
علی ‌دستشو اورد جلو بزار رو پیشونیم ک سریع رفتم عقب
علی : عه چرا عقب میری
من : چرا خب
علی : چی چرا خب بیا میخوام ببینمت تب داری یا ن من دارم گرما رو حس میکنم
دستشو رفت بزاره رو پیشونیم ک گوشیش زنگ خورد جواب داد نمیدونم طرف بهش چی گفت ک خیلی عصبانی شده بود با داد از اتاق رفت بیرون ک صدای در اومد فهمیدم از خونه رفت منم با خیال راحت رفتم زیر پتو خوابیدم با سوزشی رو باسنم چشمامو باز کردم دستمو بردم عقب ک یکی گرفت
من: ای چیکار میکنین
رهام ‌: منم خواهری تو تب داری میسوزی
علی : رها خوبی
من: ای اونو دراررر
رهامم در اورد اومدم بلند بشم ک علی اومد رو کمرم با دستش کمرمو سفت گرفته بود اومد زیر گوشم
علی: هیس تحمل کن عشقم تموم میشه
من: ولم کن بسه
رهام: رها اصلا سفت نکن
ک فرو کرد ی لحظه شکه شدم ک با صدای بلند داد زدم خیلی وحشناک بود
علی:‌ جاااااااااانننننم
من: اااااااااااااااااا
رهام: شل کن بزار تموم بشه رها
من از بس جیغ کشیدم گریه کردم انگار گلوم خون اومده بود
من : جون من بسههه مردمممممم
رهام: باشه وایسا
من: علی رها مرد
علی : عهه میدونم دردش خیلی بده ولی اروم عزیزم
من : اااای خداا واییی
رهام : اخره تموم
در اورد
منم دستو پا میزدم هرچی دهنم بود بهشون گفتم (نمیدونم این فحشا از کجا یادگرفته بودم😂)
علی: عه بی ادب باشع دیگ
رهام: رها خواهری علی اینارو بهت یاد دادع
علی: ه بامزه
من: خیلی بدینن دیگ هیچکدومتون رو دوست ندارم اه برین بیرون
علی : رهام ب تو میگ بیرون
من: علی توام برو
رهام: بیا بریم تا نزد مارو
رفتم زیر پتو زار زار گریه میکردم خیلی دردش بعد بود
پ.ن: اسم امپول رو میپرسم میگم بهتون ایشالله هیچ وقت نزنین
پ.ن: خیلی دوستتون دارم😍
پ.ن: برام دعا کنین

خاطره فاطی جون

خاطره فاطی جون

سلااااام.خوبین.خوش میگذره.بمن که اصلا خوش نمیگذره و داغونم اصلا حوصله ندارم تو پ.ن هام براتون میگم دوهفته دیگه امتحانات ترم اول شروع میشه و منم گفتم تا شروع امتحان از وقت آزاد استفاده کنم و خاطره بگم براتون😊
این خاطرع دوم منه و یه بیو بدم واسه کسایی که منو نمیشناسن فاطمه جون هستم و 14 سالمه😁
و اما خاطره: زمستون پارسال بود من سرماخوردم اساسی تو مدرسمون دوستم مریض بود منم از اون گرفتم.خوشبختانه اون هفته عموم بخاطر بعضی مشکلات رفته بودم مسافرت و چند روزی نبود و این یعنی آزادی و کسی نیست گیر بده😜من تا دوروز هیچی نگفتم به مامانم اینا و خوددرمانی هم نکردم روز سوم خواستم پاشم برم مدرسه که یهو بلند شدم و دوییدم دستشویی 🤢🤮گلاب به روتون.

مامانم اومد گفت چیه چرا اینقدررنگت پریده پاشو لباس عوض کن بریم دکتر بابام خونه نبود.منو مامانم رفتیم درمانگاه دکتر معاینه کرد و گفت گلوت عفونت کرده و ... برات پنی نوشتم حتما بزن.رنگم پرید اصلا حس کردم حالم خیلی داغونه رفتیم داروگرفتیم و رفتیم خونه و منم امپولو نزدم.
بعدازظهربابامم خونه بود خوابیده بود احساس میکرم اگه بلند شم بالا میارم یهو بلند شدم و دوییدم دستشویی🤢.
مامانم اومد گفت پاشو بریم پیش متخصص پاشدیم و حاضر شدیم و رفتیم با بابام یه خانمی تغریبا 30/35 ساله بود نشستم باز گلومو دید فشارمو گرفت و ضربان قلبمو گوش داد و گفت باید بستری شی وضعت داغونه😭
گفتم نننننننن من باید برم مدرسه و درس دارم و نمیتونم گفت بستری شو چند روز انتی بیوتیک رو وریدی بگیری بری خونه همشو باید عضلانی بزنی هااااا منم گفتم اشکال نداره دفترچه رو از کرد فامیلی رو دید گفت با اقای ...چه نسبتی دارین گفتم عمومه.خلاصه شروع کرد به نوشتن😒
اومدیم بیرون بابام رفت گرفت داروهارو 8 تا امپول نوشته بود بدبخت عقده ای.بابام گفت بیا اینجا بزنیم 😱
من گفتم ننننن من خوبم حالم خیلی خوب شده دیگه نمیزنم.
دکتره اومد بیرون از اتاقش اومد طرفم گفت هنوز نزدی گفتم نع نمیزنم.گفت اینا تزیقاتش خیلی خوب میزنه اینجا بزن منم سرمو انداختم پایین.
دستمو گرفت رفتیم سمت تزریقات و امپولو داد به یه خانمی تغریبا27 ساله.دست و پاهام میلرزید گفت نترس عزیزم زود تمومه برو بخواب😩
با استرس فراوان رفتم خوابیدم پرستاره اومد شلوارمو و شرتمو کشیدپایین و پنبه کشید سفت شدم( این قسمت بدتر از خوده امپوله)گفت ععع شل کن من که هنوز کاری نکردم و شل کردم و فرو کرد.
درد نداشت و صدام درنیومد.☺
یعنی اول بارم بود که بدون سر وصدا امپول میزدم ولی دومی حسابی ابروخودمو بردم.بعد که تموم شد درش اورد و پیش همون قبلی باز پنبه کشید و فرو کرد به لحظه سوخت و دردش شروع شد گفتم آیییییییییی بسه دیگه نمیخوام😭😭و سفت کردم پرستاره گفت ععع داره تموم میشه شل شل کن افرین.
اما من انگار نه انگار سرمو محکم فشار داده بودم روی تخت و با صدای اروم میگفتم آخ اییییی درد داره درش بیارن😭😭 خواهشن.که صدام بیرون نره و گفت شل کن تا درش بیارم تموم شد و پنبه رو گذشت کنارش و درش اورد و کمی پنبه رو جاش نگه داشت و رفت.

پاشدم نشستم جاش تیرکشید( یعنی بگم خدا سازنده این امپولو چکار نکنه).😞
خانم دکتره هم رفته بود مطبش و بیمار داشت و بعدش رفتم بابام رفت دارو رو نشون دکتر داد که چه موقع هایی استفاده کنم و ...
اومدیم خونه و دوروز استراحت داشتم مدرسه نرفتم ولی کامل خوب نشده بودم روز سوم با مامانم رفتم مدرسه و مدریرمون و ناظم دید حالم زیاد خوش نیست و گفت نری سرکلاس بهتره و برو خونه استراحت کن و منم باز رفتم خونه استراحت کردم☺
بعد سه روز هم رفتم مدرسه و بقیه امپول هارو هم نزدم عموم هم چیزی نفهمید.
پ.ن: درسا سخته و تا دوسه ماهی شاید نتونم براتون خاطره بگم😉

پ.ن: بعد دوسال با رلم کات کردیم و بخاطر این حوصله ندارم و داغونم😔

پ.ن: برام دعا کنین بتونم فراموشش کنم که البته نمیتونم😔😭 و دعا کنین امتحانات به خوبی پیش بره.

ببخشید اگر این سری بی مزه بود😞و مرسی که خوندین❤

خاطره ضحی جون

نام خداوند بخشاینده مهربان.
سلام به روی ماهتون🌸
سیده ضحی هستم،22ساله.دومین خاطره.(1397.09.20)
پنجم دبستان بودم ،صبح خیلی دیرم شده بود،سر پا چند لقمه خوردم و رفتم مدرسه.همه بچه ها سرکلاس بودن.خیلی آروم داشتم میرفتم کلاس،که ناظممون صدام زدن:
ضحی...خودمو زدم به نشنیدن،دوباره صدام کردن،برگشتم سمتشون:
الان میان مدرسه؟
سلام.ببخشید خانوم.دیر بیدار شدم (همیشه دیر میرفتم 😛 )
برو سر کلاس.دیگه هم تکرار نشه
چشم.(فرداش بازم دیر رفتم)
زنگ اول به خوبی و خوشی سپری شد.زنگ دوم تو کلاس بودیم هنوز معلم نیومده بودن،داشتم میرفتم یه چیزی بندازم سطل آشغال که یکی از بچه ها پاشو آورد جلو،شاتاراخ خوردم زمین...زانوی شلوارم یکم پاره شد.
نمیدونم چه مشکلی با ما داشت.همه بچه هارو اذیت میکرد.پاشدم از زمین،با حرص نگاش کردم...گفتم تلافی میکنم . رفتم دستشویی شلوارمو درآوردمو برعکس پوشیدم که زانوی پاره شده بیفته پشت..ون روز قرار بود معلممون مشقامونو نگاه کنه 😂(متنفر بودم از مشق.همیشه پول میدادم دخترعموم الهه برام مینوشت 😂پول میگرفت ازم😂) زنگ تفریح بود همه بچه ها بیرون بودن.رفتم کیف همون هم کلاسیمو(لیلا)باز کردم،دفتر مشق شو درآوردم،همه مشقایی که قرار بود اون روز تحویل بدیم و کامل کندم ،مچاله کردم گزاشتم تو جیبم.دفترش از اونایی بود که از یه طرف برگه بکنی از اون یکی طرفم برگش درمیاد،خلاصه اون یکی هارو هم کندم که آثار جرم پاک شه.بدو رفتم بیرون و انداختم تو سطل آشغال دستشویی.
معلم یکی یکی صدامون میکرد که مشقارو چک کنه.رسید به لیلا،خیلی ریلکس دفترشو برداشت و رفت.همین که دفتر و باز کرد(ای دل غافل،مشقا ناپدید شدن 😂)چشماش گرد شد،هی ورق میزد بلکه پیداشون شه....ولی نشد که نشد...
معلم دفترشو گرفت و گفت پس کو تکلیفت؟
لیلا:خانوم بخدا نوشته بودم.نمیدونم چرا نیستن.
خلاصه خانوم معلم تنبیه ش کرد و قرار شد برای فرداش 2 بار بنویسه 😎 لیلا وقتی میرفت سر جاش با گوشه چشمش به من نگاه میکرد.
خلاصه زنگ خورد و رفتیم حیاط،تقریبا اواخر زنگ تفریح بود(کسی حیات نبود)من داشتم میرفتم آب بخورم ،صدای پا شنیدم،برگشتم دیدم لیلا با دو داره میاد طرفم...منم شروع کردم به دویدن،رسید بهم و محکم هولم داد،خوردم زمین،فرار کرد.
جایی که خوردم زمین پر از شیشه خورده بود که بعدا فهمیدیم سرایدار مدرسه ،شیشه از دستش افتاده بود و شکسته بود،بنده خدا رفته بود جارو بیاره جمع کنه که قبل از اومدنش من افتادم رو شیشه ها...😢 کف دست چپم خون میومد،کلی شیشه رفته بود توش.سریع پاشدم رفتم سرویس بهداشتی،آروم آروم گریه میکردم.
بازم نازوی شلوارم هر دوتاش پاره شد.دستمو گرفتم زیر آب،خون میومد ازش.(خیلی شجاع بودم ،البته الانم هستم😂از بچگی از هیچی نمیترسیدم، یادمه بدون استرس میرفتم برای معاینه دندونپزشکی یا خیلی چیزای دیگه،فقط وفقط چیزی که هیچ وقت باهاش کنار نیومدم امپول عضلانی بود 😂))خون و که یکم تمیز کردم،چند تا شیشه بزرگ و که رفته بود کف دستم خودم درآوردم،ولی شیشه خورده هم بود که همه شو نتونستم دربیارم.
یکی از جورابامو درآوردم و دستم و باهاش بستم که خون نیاد و موفق هم شدم.مامانم همیشه جوراب بلند برام میگرفت تا زانو میومد. دوباره شلوارمو درآوردم و بازم برعکسش پوشیدم 😂آخه از طرف یه زانوش پاره شده بود از طرف دیگه دو تاش.اون طرف که دوتاش پاره بود موند پشت.
صورتمو شستم و اومدم کلاس بدون اینکه به لیلا نگاه کنم نشستم سرجام کسی هم چیزی نفهمید ،دستم تو جیب مانتوم بود..بعد مدرسه،داشتم میرفتم خونه ولی دستم خیلی دردمیکرد.یه درمانگاه کوچیک نزدیک مدرسه بود ،اول رفتم اونجا. نمیدونستم کدوم طرف باید برم.یه آقایی تقریبا 35 ساله رو دیدم که روپوش سفید تنشون بود.رفتم جلو:
من:سلام آقا...پشتشون به من بود.نشنیدن. آقا...سلام
_سلام.
من:ببخشید،من خوردم زمین دستم شیشه رفته توش الان خیلی درد میکنه....آقا با تعجب نگاه میکردن
_کجا خوردی زمین؟کسی باهات نیومده؟
من:تو مدرسه ☹️نه خودم اومدم
_خیله خوب پشت سر من بیا
رفتیم تو یه اتاق.بهم گفتن بشینم رو صندلی و دستم و بزارم رو میز.رفتن بیرون و با یه نفر دیگه اومدن ولی جوون تر از خودشون بود،تقریبا 24یا5ساله.هر دوتاشون متعجب نگام میکردن.درد دستم کلافه م کرده بود ولی بیشتر از شلوارم خجالت میکشیدم 😂😂نشستن پیشم.آقای اولی گفت دستتو بده من ..این چیه بستی به دستت؟
جورابمو بستم...
هر دو با صدای بلند خندیدن 😂😂😂😂دستمو باز کردن،یکم بتادین و این جور چیزا ریختن روش و شست و شو دادن،دستم میسوخت ،مقنعه مو کشیده بودم رو صورتم که نفهمن دردم میاد.دستمو تمیز کردن و میخواستن بخیه بزنن.
اون یکی آقاهه مقنعه مو از صورتم زد کنار:
_حالت خوبه؟میخوام دستتو بخیه کنم ،خب؟
من:سرمو تکون دادم.
جلوی خندشونو نگه داشته بودن.فکر کنم اصلا بچه ای مثل من ندیده بودن.محل بخیه رو بی حس کردن و بخیه زدن،بعدشم دستمو بستن.
جورابمو ازشون گرفتم ،تو کیفم کیسه فریزر داشتم ،گزاشتم تو کیسه و انداختم تو کیفم.
_میخوای زنگ بزنیم خونتون؟
من:نهههههه خودم الان میرم خونه
_آخه از دستت خیلی خون رفته در ضمن هنوز تموم نشده که باید آمپولم بزنی.
خلاصه اونا مشغول بودن که من در رفتم 😜😜🤪 
دستم و از جیبم درنمیاوردم.رفتم خونه مادربزرگم(همیشه بعد مدرسه میرفتم اونجا)کلید انداختم و در و باز کردم دیدم عزیز تو حیاط نشسته و عمو رضا داره دلداریش میده.(اون موقع داداش طاها دانشجوی پزشکی بود و عمو رضا عمومی و تموم کرده بود و طرح بود)عمو اومد طرفم:
_ضحی تا الان کجا بودی؟؟من:تو مدرسه بودم عمو...عزیز چرا اینطوری شده؟(حواسم به ساعت نبود)
_میدونی ساعت چنده؟کجا بودی تا الان؟(عمو رضا خیلی مهربونه،اصلا صداشو بالا نمیبره )
من سرمو انداختم پایین و هیچی نمیگفتم.دیگه عمو هیچی نگفت و من رفتم سمت عزیز.میخواستم بغلش کنم و تمام حواسم اونجا بود که دستمو از جیبم درنیارم.
با یه دست بغلش کردم 😂😂 کوله پشتی مو که از یه شونه م آویزون کرده بودم،افتاد.حواسم پرت شد دستمو از جیبم درآوردم که کوله مو بگیرم ،عزیز دستمو دید 😑
_مادر دستت چی شده؟😱
من:سریع دستمو گزاشتم تو جیبم و گفتم هیچی هیچی(کامل خودمو لو دادم😆)میخواستم سریع برم داخل،کفشامو درآوردم که دیدم ای وااای یه جوراب دارم فقط ،که از دید عمو و عزیز دور نموند.
عمو رضا هیچی نمیگفت ،فقط نگام میکرد.سریع رفتم داخل.عزیز و عمو هم اومدن.
عمو_ضحی بیا اینجا ببینمت
یکم اوندم نزدیکش که عمو خودش اومد طرفم.چون عصبانی نمیشه زیاد نمیترسیدم.
عمو:دستت و دربیار از جیبت.
من :هیچی نیست عمو.چیزی نشده
عمو خودش دستمو درآورد.
_چی شده دستت؟اون یکی جورابت کو؟
من بغض کرده بودم نمیتونستم حرف بزنم.عمو رفت برام آب اورد.یکم خوردم.دوباره پرسید دستت چی شده؟
من:تو مدرسه خوردم زمین.شیشه رفت توش
_چرا زنگ نزدن از مدرسه؟
من:آ..آااا..آخخخه من بهشون نگفتم 😥
_ضحی کامل توضیح بده چی شده.
کلا تعریف کردم.دیگه نتونستم تحمل کنم،گریه کردم.عزیز بغلم کرد.
_ضحی اصلا کار خوبی نکردی دفتر دوستتو پاره کردی
من_اول اون شروع کرد.پاشو آورد جلو من خوردم زمین
_باشه..باید میرفتی به ناظمتون میگفتی
من:ناظممون اگه میفهمید ک نمیزاشت من تلافی کنم
عمو با صدای بلند خندید..😂😂
_الان یعنی تلافی کردی؟با این وضعتمن:عمو توروخدا به بابام نگو 😰😥
میدونستم بابام بخاطر دعوایی که تو مدرسه کردم حتما دعوام میکنه.خیلی رو نظم و انظباط حساسه.
_من نگم مگه خودش متوجه نمیشه؟
عمو دستمو باز کرد که اخماش رفت تو هم و گفت:اخه من تورو چیکارت کنم تنهایی پاشدی رفتی دستتو بخیه زدن،از حال میرفتی چی؟
من:ببخشید عمو 😥
عمو دستمو بستم.پاشدم برم دستشویی که عمو خندید.برگشتم نگاش کنم که فهمیدم بخاطر شلوارم داره میخنده...
خلاصه بابام فهمید و دعوام کرد ولی چون مقصر اصلی من نبودم ،زیاد تنبیه نشدم.اون شب بخاطر سرگیجه و بی حالی 2 تا امپول عمو رضا بهم زد که ماجرایی بود برای خودش...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
برای تک تکتون از خدا یه زندگی آروم و بی دردسر طلب میکنم.
دوستدار شما:سیده ضحی.

خاطره اقا عرشیا

خاطره اقاعرشیا

دوستان من اولین خاطره ام که براتون می نویسم امید وارم خوشتون بیاد
اول یه بیو کلی بدم .
من اسمم عرشیا چهارده سالمه و بچه تهرانم.پدرم مهندس عمران و مادرم پزشک و تک فرزند هستم.
من مثل اکثر دوستان وبلاگ از امپول میترسم و این یه چیز معموله اما من خیلی بیشتر میترسم یعنی اگه بگن یه ماه مریضی تحمل کن یا فقط با امپول یه روز خوب میشی یه ماه ترجیح میدم
داستان بر میگرده به مهر ماه من مثل هر روز داشتم میرفتم مدرسه صبح زود بود رفتم سر کلاس یهو آب یخ ریخت رو سرم نگو بچه اب گذاشته بودن روی در تا اون یکی دوستم بیاد آب بریزه روش و من به جاش خیس شدم خلاصه کلی خندیدم و منم انتقام این کار ازشون گرفتم زنگ دوم بود معلم جای یکی از بچه هارو با من عوض کرد من رفتم نشستم اون ور کلاس که یکی از بچه ها که بغل دستم بود سرما خورده بود هی سرفه میکرد دستمال نداشت روی من بدبخت عطسه کرد منم زود اومدم این ور البته از قصد نکرده بود من تا آخر اون روز با لباس سر خیس فقط یخ زدم اون دوستمم هی سرفه عطسه میکرد روم خلاصه مدرسه تموم شد رفتم خونه تو خونه هم چون پدر مادر یکم گرمشون بود کولر گازی روشن کردن من سردم شده بود ولی چیزی نگفتم شب حس کردم حالم بده چیزی نگفتم صبح هم خیلی وضعیتم خراب بود گفتم امروز دلم درد میکنه مدرسه نرفتم موندم خونه فهمیدم خیلی بد سرما خوردم توی آینه که حلقوم نگاه کردم چون می سوخت خیلی دیدم دوتا انگار گردو بودن واقعا هنوز اون صحنه یادم نمیره تو حلقم بودن ترسیدم چون نمیدونستم چی (بهم حق بدید منکه از این چیزا ندیده بودم)مامانم ظهر اومد بهش گفتم گلوم درد میکنه تا دست زد زیر گلوم گفت ای وای دهنت باز کن دید گفت تو کی مریض شدی گفتم دیروز(نمیدونست من وقتی مریض میشدم اصلا نمیگفتم)گفت لوزه هات خیلی باد کردن گفتم لوزه چی گفت ول کن بابا دست گذاشت روی پیشونیم گفت تب داری واقعا خیلی حالم خراب بود ها گفت برو رو تخت تا من برم بیام تا این گفت گفتم جون هرکی دوست امپول نیاری ها گفت تو دراز شو (ما تو خونمون همیشه دارو امپول زیاد داریم )رفت دیدم یه سه تا امپول آورد پنسلین بود با یه چیز دیگه نمیدونم گفتم بخواب منم جون نداشتم دراز شدم امپول هارو آماده کرد گفت شل کن گفتم نه گفت الان رسوب میکنه من نشستم به زور دراز کرد شلوار یکم آورد پایین پنبه زد سوزن فرو کرد واقعا آروم زد درد نداشت دومی هم پنبه زد سوزن فرو کرد وسطاش حالم بهم خورد بلاخره تموم شد افتادم هق هق گفتم بسه دیگه گفت این یکی آخری به زور برام زد وقتی زد نمیدونم چی بود خیلی درد داشت تکون خوردم تا به حدی که گفت الان سوزن میشکنه تو پات تموم شد نشستم با حالت تهوع بعد رفت برام آب بیار دیدم کلا چشمام تار رفتن هنوز نمیدونم علتش چی چشمام تار رفتن انگار کور شده بودم هیچ چیزی نمیدیم احساس خواب شدیدی داشتم اصلا این حالت نمیدونم چی بود دوستان اگه کسی میدونه بگه خلاصه برای اینکه مادرم نگران نشه چیزی نگفتم بهم گفت برو اون کیف برام بیار چون خودشم خسته بود کیفش اون ور خونه بود خونه هم بزرگ بود با اینکه چشمام دیدشون نود درصد رفته بود و خوابم میومد گفتم چشم رفتم آوردم حتی سه بار خوردم زمین یه بارم خوردم به دیوار اما چیزی نگفتم (آ یاد بگیرید از من مرد به من میگن)خلاصه مادرم فرداش گفت باید بری دکتر متخصص بزور با بابام بردم دکتر اونم تا دید گفت لوزه هات باید عمل شه حالا من با سه تا امپول از حال میرم باید چیکار کنم شما بگید تک فرزندم بودم گیر داده بودن باید عمل شی آزمایشم گفته بود باید عمل شی اما چون قبول نکردم اونا هم بیخیال شدن اما ولم هنوز نکردن حالا سوال من از دوستان به نظرتون عمل کنم یا نه
ممنون که خاطرم خوندید
بار اول خاطره نویسیم بود اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید.
مهر سال نود هفت