خاطره مائده جان

 

سلام اینم ی خاطره جرید از سرماخوردگی من  توی دوران نامزدی :  ی  دوهفته بود سرما خورده بودم و کیارشم چون رفته بود مسافرت از حالم خبر نداشت خداروشکر وگرنه اگ خبر داش بیچاره و ابکش بودم از دستش انقد منو میبرد دکتر😂ظهر ساعت 1کیارش اومد دنبالم ک بریم بیرون  با دیدن قیافه رنگو رو رفتم کلی دعوام کرد ولی خوب روزمونو خراب نکرد ☺️ب پیشنهاد من رفتیم پل طبیعت تا 5 اونجابودیم خیلی خوش گذشت😍

بعدشم رفتیم خونه مادر شوهر عزیزم ک عروسشو ینی منو دعوت کرده بود شام اولش کیارش حالمو دید گف ک نمیخواد بریم خونشون شامو بریم دکتر تا من حالم بهتر بشه ولی من قبول نکردمو گفتم ک دلم دستپخت مامانی رو میخواد اونم گف ب شرطی نمیریم دکتر ک رفتیم اونجا کیان معاینت کنه منم با تصور اینکه نمیزارمو نمیتونن قبول کردم ولی زهکی خیال باطل سر شام حالم بد شدو هر چی خورده بودم رفتم تو سرویسو بالا اوردم کیارشم درو شکوند انقد زد بهش😂وقتی درو باز کردم کیارش دستمو گرفتو نشوندم رو پله خونشون (دوبلکس)معدم درد گرفته بود انقد عق زده بودم (خیلی بد بالا میارم بخاطر همین کیارش گرفتتمو و نشوند رو پاشو معدمو ماساژ داد بعدم بلند شد بغلم کردو بردتم پایینو رو ب کیان گف ی دو دیقع بیا معاینش کن حالش خوب نیس بعد برو شامتو بخور کیان گف گشنمه خون ب مغزم نمیرسع ک بخوام دارو بنویسم اسمشونو یادم نیس بزا دو لقمه کوف کنم😂ک بابا جون گف بهترع کیارش؟کیارش:ن بابا بهتری کجا بود خانوم خانوما دوهفتست مریضه ب من نمیگه الانم ک دارع گریه میکنه (سرمو تو شونه کیارش قایم کرده بودم😌) بابا جون اومد پیش کیارشو منو از بغل کیارش گرفتو گذاشت رو مبلو گف ی معاینه کوچولو رو هسی گفتم اخه من ک حالم خوبه نیازی ب معاینه ندارم ک گفتن ی معاینه ک از ادم چیزی کم نمیکنه میکنه؟بعدشم من دکتر ک میبینمت اوضات خوب نیس بعد میگی خوبم😁؟

گفتم چیزه ن اینکه بترسما ن راستش چیزه 😭اره بابا جون میترسم اصن ببخشید قول میدم دیه حالم بد نشه کیارش رف وسایل باباشو اوردو داد ب بابا جون بابا جونم گف میخوای پاشو بریم اتاق کیارش گفتم باش بریم کیارش بغلم کرد و بردتم طبقه بالا اتاق خودش 😢🤦‍♀دراز کشیدم رو تخت تا بابا خواست گوشی رو بزاره رو قلبم پاشدمو از تخت اومد پایینو گفتم نمیخوام😭کیارش اومد نشست رو تختو منو کشید تو بغلشو باباجون تو بغل کیارش بودم منو معاینه

هر چقد معاینه میکرد بیشتر اخم میکردو بعد دفترچمو خواست از کیارش کیارشم داد و گف بابا چشع؟بابا گف انفولانزا گرفته کیارش چرا حواست بهش نبوده😠؟کیارش گف ب جون کیارش من مسافرت بودم 

باباجون:میمردی قبل سفرت بیاریش اییجا پیش ما بمونه (من تک فرزندم و مادرو پدرم بخاطر خرید  ب سوئد رفته بودن)کیارش معذرت خواهی کرد ولی بابا با صدای نسبتا بلندی گف معذرت خواهیتو باید از مائده بکنی ک الان بخاطر بی احتیاطی جنابالی باید کلی درد بکشه با  گریه گفتم باباجون تورو خدا دعواش نکنید تقشیر کیارش نبوده کیارش سرمو بوس کرد گف گریه نکن عب ندارع😘بابا گف باش عزیزم دعواش نمیکنم امپول میزنی عروس قشنگ بابا؟خیلی حالت بدع مائده خیلی ینی امپول نزنی مجبورم بستریت کنم دوست ندارم ببرمت بیمارستان پس امپول بزن ک زود تر خوب شی 

منم ک حرف رو حرفشون نمیزنم گفتم باش باباجونم دفترچمو باز کردو دارو نوشت صفحه پر شدش ک امضاش کردو مهروشونو زدن منم تو بغل کیارش بودمو کیارشم دسمو گرفته بود با رفتن بابا جون از اتاق با گریه گفتم من امپول نمیزنم کیارش درد داره لعنتی بعدم با دسم پسش زدمو از بغلش اومدم بیرونو رفتم بیرون از اتاق اومد دنبالمو دستمو گرفتو گف عشقم بخاطر خودته وگرنه من ک نمیخوام درد بکشی گفتم نمیخوای ولی داری میکنی این کارو ی پوفیییییی کشیدو بعدم دستشو کرد تو موهاشو بعدم رفت پایین 

منم با گریه رفتم تو اتاقو رفتم زیر پتو حالت تهوع داشتم ک ی دفعه در واشدو کیانا اومد تو(خواهر شوهرمع22سالشه)گف مائده چیشد چرا گریه کردی؟تازه از بیرون اومده بود خبر نداشت مریضمو اینا قضیه رو گفتم براش گف میخوای من بزنم برات گفتم کیانا میترسم گف نترس بی حسی میزنم نترسی ک کیارش درو وا کردو اومد تو گف حساسیت دارع کیانا 

کیانا:وای چ شانسی هم میترسع هم حساسیت دارع🤦‍♀

کیارش گف باباجون اومدع بیا بریم بزنه گفتم ن 😭کیانا گف داداش برو امپولاشو بگیر من بزنم بروووو 

چند مین بعد کیارش با امپولا اومد

کیانا:😳کیارش چخبره 5تا مگ انفولانزا گرفته 😳😐

کیارش :اره اتفاقن انقولانزا گرفته 😔

کیانا گف خیله خب مائده رو بخوابون رو پات خودش میدونه میترسم 😂

کیارش اوند بغلم کرد دکمه و زیپ شلوارمو باز کردو شلوارمو ی مقدار کشید پایین بعد منو دمر کرد روی پای خودش کیانا اومد نشست روی تختو تا اماده کنه وای چقد این صدای امپول اماده کردن رو مخم بود صدای  شکستن امپول ک میومد من میگفتم نمیخوام بزنم کیارش میگم تموم میشع زود فقط شل کن دورت بگردم قول میدم تموم شع زود

کیانا گف کیارش اینطوری نمیشه ک موهاش نمیزاره امپول بزنم پاشو ببندش ( تاپایین باستنمه)کیارشم کشمو ور داشت بافتش و دوباره دمرم کرد امپول ک اماده شد کیانا گف مائده 3تاشون درد دارع شل کن دردش بیشتر نشه فقط گریه میکردم گفتم کیانا اروم بزن گف باش چشم واس زنداداشمون سفارشی میزنم 

پنبه کشید و نیدلو فرو کرد انگار شوک برقی  بهم وصل کردن ی تکون خیلی بدی خوردم ک کیارش محکم دسشو گذاشت رو کمرمو گف نترس فداتشم هیچی نیس درد بدی تو پام پیچید ک گریم شدت گرفتو جیغ زدم درد دارع ا ونام فقط قربون صدقم میرفتن ک اورد بیرون دومی رو زدو ک دردش فوق العاده وحشتناک بود التماسشون میکردم در بیارن نفسم گرفته بود انقد هق هق کردم سومی و چهارمیم درد نداشت ولی ب شدت سوزوند انگار اسید توی پام میریختن بعد چهارمی کیارش بلندم کرد گف قربونت بشم تمومه تموم شد بیا اب بخور لیکان ک ب لبم خورد صدایی توی اتاق نبود دیع ولی وقتی لیوانو از لبام دور کردن هق هقم دوباره پیچید تو اتاق😂اصن ی وضعی بودا

دمرم کردن ک بلندشدمو گفتم نمیخوام دیه ولم کنید ک کیانا گف خیله خب تب بره بزنی نزنی فرقی ندارع ولی شیاف باید بزاری دیع😉

بت این ک فوق العاده از شیاف متنفرمو بدم میاد اما قبول کردم ک بزارم اونام قبول کردن کیانا اشغالای سرنگو و امپولای خالی رو برد با خودش بیرونو گف کمپرس بزا براش کیارش کیارشم کمپرس گذاشتو ماساژ داد جاشونو بعدم گف ک معذرت میخوام عشقم نمیخواسم درد بکشی گفتم عیبی ندارع🥺😭گف ناراحتی از دسم؟ گفتم ن ناراحت نیسم فقط خیلی جاشون درد میکنه گف ک ولش کن بهش فکر نکن بیا لواشک بخوریم  

من:😍😍😍😍😍😍کیارش مرسی واقعا خیلی هدیه ی ب موقع ایی بود😘

کیارش :فقط ی دونه اولش قبول نکردم ولی بعد قانه شدم بعد لواشک تو تخت دمرم کردو گف ک خب خب خب وقت شیاف ک بزارم برات تا خانومم دیه تب نداشته باشه گفتم ن😥

گف چرا مائده خانوم چرا بخواب بزارم برات خوابم میاد بخوابیم زود باش تکونی نخوردم ک گف جون کیارش من فردا باید برم مطب بخواب دیع خانومم🙂

خیلی خوب فقط دردم نگیرع گف باشع عزیز دلم

شلوارمو تا زانو کشید پایینو بعدم میخواست بزارع ک گفتم کیارش گف جانم گفتم میشع نزارم نمیخوام ولم کن گف هیس تموم شد عزیزم

 من:ایییییییییی اخ 

کیارش :تمومه حالا پاشو قیافتو ببینم کلوچه خانوم گفتم ولی من نمیخوام کلوچتو ببینی گف مگ کلوچه خانوم دسته خودشه ک نزارع اقاشون ببینتش🤨😗 گفتم بسع بسع 😌بحثو عوض نکن یادم نمیره چقد اذیتم کردی امشب هر کی تلافی نکنه خره 😂

گف خر کیارشته 

زدم تو سرش گفتم از کیارش من مایه نزارااااااا😲😒😂بعدم خوابیدیم 

فرداشم بابا جون 4تا امپول بهم زد کیارشم نصف شبش ک تب داشتمو هزیون میگفتم بدون اطلاع من شیاف گذاشته بوده کثافت مرضه دیع🤣🤣🤣🤣

مرسی ک خوندید خاطرمو دوستون دارم 🥰

ببخشید ک چشای خوشگلتون اذیت شد💛🧡 

یا حق❣❣❣❣❣

خاطره مهران جان

خاطره مهران جان
سلام رفقا حال و احوال چطوره؟امیدوارم همه خوب و سرحال باشین و اتفاقات بد از زندگیتون دور باشه,بدانید و آگاه باشید این جانب بسیار دلتنگ شما بودم ولی مشغله زیاد اصلا فرصت نمیده آب خوش از گلوم پایین بره...قبل از عید که خیلی خیلی روزای پر کاری داشتم,عیدم که بعد از سالگرد شیده حالم خیلی مساعد نبود و این شد که الان در خدمتتونم که از شجاعتام بگمبعد از سالگرد بود که وحید پیشنهاد داد چند روز بریم شهر پدری(سنندج)که هم اون خانوادش رو ببینه هم یکم حال و هوامون عوض شه,اولش مخالف بودم چون هم نمیخواستم مزاحم خانوادش بشم و هم اینکه یه عمه دارم که اونجا زندگی میکنه و به خاطر ازدواج من با شیده کلا باهام سر لجه منو ببینه با تیر میزنه تو زانوم ولی وحید انقدر اصرار کرد و مادرش تماس گرفت که حتما بیاید بلاخره راضی شدم به رفتن,قرار شد 9 فروردین بریم تا 13 هم,خلاصه راهی شدیم وقتی رسیدیم مامان وحید اومد جلوی در چنان منو بغل کرد و هی میگفت دلم برات تنگ شده بود که من فکر کردم با وحید اشتباه گرفتن وحیدم هی میگفت مامان من اینجام اون مهرانه مامانشم میگفت میدونم من با تو کار ندارم که بچم عقده ای شد با این حرف خلاصه که کلی ازمون پذیرایی شد و طبقه دوم خونشوم که اتاق وحیدم اونجا بود کلا گذاشتن در اختیارمون.یکی دو روز اول همه چی خوب بود کلی تفریح کردیم و کردی حرف زدیم به قول وحید روحمون تازه شد,حالا ماجرا از روزی شروع شد که وحید و خانوادش برای شام دعوت شدن خونه یکی از اقوامشون هرچی گفتن توام و بیا و ما تو نیای نمیریم راضی نشدم چون نه من اونارو میشناختم نه اونا منو بعدشم جمعشون خانوادگی بود و قطعا من مزاحم میشدم این شد که من موندم خونه,یکم که از رفتنشون گذشت حوصلم سر رفت پاشدم از خونه زدم بیرون یکم هوا سرد بود و یکمم بارون ملایم میومد حوص کردم پیاده روی کنم همینجوری که تو فکر بودم و قدم میزدم به خودم اومدم دیدم خیسه خیسم تازه اونموقع سرمارو حس کردم و تصمیم گرفتم برگردم باز همون راه رو پیاده برگشتم و رفتم خونه سریع رفتم دوش گرفتم و خوابیدم,نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با صدای وحید بیدار شدم دستش رو پیشونیم بود هی صدام میکرد حال نداشتم جوابشو بدم تا دید چشمام بازه گفت مهران چرا انقدر داغی,چی شده؟گفتم وحید فکر کنم سرماخوردم گفت تازه فکر کنی داری میسوزی پاشو بریم دکتر,گفتم نه قرص بهم بده خوب میشم,گفت قرص چیه پاشو ببینم با خواهش نگاش کردم گفت هوم اونجوری نگاه نکن باید تا پس فردا خوب بشی میخوام ببرمت زریوار آقا مگه میشه از زریوار گذشت با حال بدم که نمیشه بری اونجا دیگه قبول کردم و آماده شدم با هم رفتیم البته پدرشم خیلی اصرار کرد که بیاد ولی من پیشش آبرو داشتم نمیشد بیاد کولی بازی در بیارم آبروم به فنا میرفتاین شد که دوتایی رفتیم یه درمانگاه نزدیک خونشون چون حدود 12 شب بود تقریبا خلوت بود بعد از 2 نفر نوبتم شد و رفتیم داخل دکتر همینجوری که معاینم میکرد گفت چند روزه مریض شدی گفتم والا روز نمیشه چند ساعته گفت پس بدنت ضعیفه که انقدر زود به این حال افتادی و شروع کرد نسخه نوشتن منم هی سرک میکشیدم هی دلم برای خودم کباب میشداز اتاق اومدیم بیرون وحید گفت بشین برم داروهاتو بگیرم گفتم بریم تو راه میگیریم گفت خودتی بشین اومدم(آیا من حرف بدی زدم که گفت خودتی)بعد از 20 دقیقه حدودا وحید با دست پر اومد,پر بودا گفتم این همه چه خبره آخه گفت تجویز من که نیست چرا به من میگی به دکتر بگو,دوباره رفتیم پیش دکتر که داروهارو نشون بدیم گفتم انقدر تزریقی لازمه؟گفت اگر پزشک منم بله لازمه منم سکوت کردم,5 تا جدا کرد گفت اینارو الان بزن که شب راحت بخوابی فردا و پس فردا ام داری,توی اون لحظه داشتم فکر میکردم واقعا زریوار رفتن تا این حد میارزه که دیدم وسط اتاق تزریقاتموحید گفت بپر آماده شو گفتم وحید میرفتیم خونه خودت میزدی گفت برو چونه نزن با من اجبارا آماده شدم و پرستار وامد گفت یکم درد دارن اذیت شدی بگو دیگه قلبم داشت میومد تو دهنم که پنبه کشید و اولیش رو زد خیلی سعی میکردم آبرو داری کنم درد داشتن واقعا سر سومی بود که پای مخالفمو میکوبیدم به تخت وحید میگفت تمومه مهران تحمل کن,دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار که کشیدش بیرون و دوباره همون سمت خیس شد تا اومدم اعتراض کنم سوزنو فرو کرد دیگه دیدم آبرو داری جواب نمیده دادم در اومد وحیدم هی میگفت آروم باش مهران جان تموم شد,یعنی سر دوتای آخر من جون دادم و جون گرفتم تموم که شد تا 5 دقیقه پاهام حس نداشت فقط درد حس میکردم وحید کمکم کرد بلند شدم میگفت و رفتیم سمت خونه ولی خدایی شب راحت خوابیدم,آمپولای بعدیم وحید زد که آبرو داشتم به فنا رفت ولی جاتون خالی زریوار عالی بود...کردستان رو از دست ندید مخصوصا تو این فصل...تنتون سالم دلتون خوش رفقا

خاطره میلاد جان

بسم الله....سلام به همه رفقا🖐وسط امتحان 😖و بچه داری🙈چند خطی خاطره مینویسم که امیدوارم ارزش خواندن داشته باشه.به بهانه سر زدن به بابا سیمین مهیار و مهگل و عروس جدید هر روز میان😄 قسمت خنده دار ماجرا جایی هست که بابا سرکار میره و هنوز عیادتها تمامی نداره😐😂(از اینجا به بعدُ برای بار سوم تایپ میکنم چون دوبار دستم خورد و پاک‌ شد😤😫)بذارید از اول بگم😁 روزی که بابا حالش بد شد من سرماخورده روی تخت خیره به سقف  با تنفس درگیر بودم😄از صدای نگران مامان که مدام بابامُ صدا میزد دوییدم بیرون بابا روی مبل نشسته بود بیقراری میکرد رنگش هم پریده بود دست و پامُ گم کرده بودم اما زود به خودم امدم و رنگ زدم اورژانس دوییدم لیوان اب پر کردم تا برسم به بابا نصف شد🤩 (هنوز نمیدونم کار درستی کردم یا نه من فقط میدونم کسی که دچار برق گرفتگی شده نباید اب بخوره🙈) حال بابا تعریفی نداشت و بیقراریهای مامان بیشتر میخواست بره همسایه خبر کنه که نذاشتم😂 زنگ در زدن باز کردم و برای مامان چادر بردم بابا معاینه شد و انتقالش دادیم بیمارستان🏨.زنگ زدم به فرهان جواب نداد😐فرزاد هم خاموش بود😕 پزشک بیمارستان تشخیص سکته خفیف دادند و اینکه زود متوجه شدیم و خداروشکر خطر رفع شده بود اما باید  تحت مراقبت میبود. فرهان زنگ زد و گفتم کمی حال بابا بد بود اوردیمش بیمارستان🙄حرفی از سکته نزدم تا فرهان هم سکته نکنه🙈 گفت زود میام پشت بندش فرزاد زنگ زد که کجایید😐😐😐 برای فرزاد هم توضیح دادم هر دو به سرعت جت رسیدن😄مامان هنوز گریه میکرد و بیقرار بود که فرهان تونست آرومش کنه و گفت میلاد مامانُ ببر خونه ما .من و فرزاد هستیم اصرار کردم بمونم گفت با این لباس؟(چش بود داداش😕) برید خونه خیلی اذیت شدین مامان باید استراحت کنه. رفتیم خونه فرهان و مامان تا سیمینُ دید زد زیر گریه😐 برای سیمین گفتم چیشده و حالا دوتایی گریه میکردن😂بلد نیستم دلداری دادن🙈 اب اوردم خوردن و سیمین گفت زنگ بزنم فرهان باید بره دنبال مهیار😢 گفتم نزن من میرم با ماشین سیمین رفتم😎 مهیارُ برداشتم گفت میریم خونه شما😍 گفتم نه میریم خونه شما😂تا پیاده شدیم مامان نذاشت برم تو😢گفت برو لباس عوض کن برای منم بیار میخوام برم دیدن بابات طاقت نمیارم‌ اینجا.آژانس گرفتم مهیار هم‌دویید سوار شد😂رفتیم خونه لباس عوض کردم و چیزهایی که مامان گفت برداشتم و با ماشین خودم برگشتم تازه به فکر خودم افتادم و حال خرابی که داشتم. از داروخانه چرک‌خشک کن و مسکن گرفتم رفتم اتاق مهیار خوابیدم مامان گفت بلند شو منُ ببر😤 گفتم فرهان گفته نبرمت 😂 زد به بازوم گفت میبری یا خودم برم😤 سیمین و بچه ها هم امدن من نشستم تو ماشین مهگلم دادن بغلم دوتایی رفتن بالا😃 مشغول با مهگل بودم و مهیار میگفت بستنی میخوااااااااام...مدیونید فکر کنید از حسادت دنبال بهانه بود حواس منُ از مهگل پرت کنه😀 گفتم بشین تو ماشین برم بگیرم چی میخوری؟ گفت خودمم باااااید بیام😤 یه بچه بغل و دست مهیار تو دستم رفتیم سوپرمارکت😂(ننه جون شده بودم🙈) مهیار دوتا بستنی برداشت و چیپس و پفک و هرآنچه که دم دستش بود 😐من هم دوتا بستنی برای خودم و مهگل😂 میدونم نباید بستنی بدم بهش اما هوا گرم بود‌ حال میکرد🙈 نشوندمش صندلی کنارم و با قاشق کوچولو کوچولو میذاشتم تو دهنش مهیار هم که مشغول خوراکیهاش بود گفتم‌ همشُ نخور دل پیچه میگیری😄 خودم هم بستنی میخوردم از دور سیمینُ دیدم سریع دور دهن مهگلُ پاک کردم و شیشه شیر گذاشتم دهنش😂عادی نشستم😶 مهیار خندید گفتم ساکت مهیار😁 فرزاد و مامان هم امدن مامان گفت فرزاد خسته کارِ تو تا شب بمون فرزاد شب میاد قبول کردم و رفتم کنار فرهان نشستم گفتم تو هم میرفتی خونه کاری نیست که اینجا. قبول نکرد. کمی حرف زدیم و من گلو درد داشتم احتمالا بخاطر بستنی☹️ رفتم از اب سرد کن اب پر کردم و قرص خوردم فرهان دید گفت قرص چی میخوری؟ گفتم یکم سرماخوردم ۱ مسکن هم خودش خورد و نشستیم گفت دکتر داده؟ گفتم اره منتها دکتر داروساز🤩 متاسف نگاهی کرد و گفت تا شب بهتر نشدی برو دکتر 😒گفتم باشه😃گفت دکتر داروساز نه😒 تا شب با گوشی و فال گوشی صحبتهای پرستاران سر کردم😬 فرزاد امد و من و فرهان رفتیم خونه شب تا صبح نتونستم بخوابم درد و تب نداشتم نمیدونم چه فعل و انفعالاتی داشت رخ میداد 🙁صدای اذان شنیدم و نماز خوندم دوباره دراز کشیدم مهیار اب خواست براش بردم و خودم هم با معده خالی دوتا قرص خوردم🤫 تا بیدار شدن بقیه سرحال باشم اما معده درد هم‌ اضافه شد😑فرهان‌ مهیارُ رسوند مدرسه و خودش هم مرخصی گرفت امد خونه . چند لقمه صبحانه خوردم و دیدم سیمین تند تند داره لقمه میگیره میخوره و مهگل حنجره پاره میکنه😂شیشه شیر مهگلُ برداشتم بردم براش گفتم‌ تو بخور من هستم😁 نشست و ادامه صبحانه همه امدن سالن برای خداحافظی که عمو‌هم متوجه حالم شد و مجبور شدم‌ اعتراف کنم🙈گفت بابا که خوابید برو پایین معاینه شو استراحت هم نداری حالت بد میشه. گفتم چشم حتما😶 رفتم اتاق بابا که رویا😷 و ازاد و عروس جدید و خانواده هم رسیدن ازاد سر به سر بابا گذاشت و حال و هوای اتاق عوض شد😄بعد از اینکه رفتن پرستار کوچولویی امد🙈😂 میخواست سرم عوض کنه دستش نمیرسید 🤦‍♂سرم کنار گذاشت تک پایه زیر تختُ کشید بیرون‌ و ایستاد روش و موفق شد به سرم برسه👏 عوض کرد و ۱ امپول خالی کرد‌و رفت😄 داشتم به این فکر میکردم که این خانم کِی رفته مدرسه کِی دانشگاه؟ با این سن و جثه کم😄که دیدم بابا خوابیده. چشهام میسوخت و اشکی بود😭😂 رفتم آبی به سر و صورتم زدم فرهان زنگ زد که رسیده و من برم پایین جمع کردم رفتم سلام کردم دست دادم فرهان  دستشُ گذاشت پیشانیم گفت برو بریم😒 گفتم کجا؟گفت چند روزه سرماخوردی کسی حواسش نیست فکر کردی تونستی بپیچونی؟ 
اصرارها برای بیخیال شدنش‌ جواب نداد و رفتیم نوبت گرفت و نشستیم گفتم خب دیگه برو بالا بابا تنهاست خودم میرم گفت میلاد بفهمم در رفتی حالتُ میگیرما
گفتم نه دیگه نوبت گرفتی‌ میرم🤥 رفت و من نشستم چند نفری ویزیت شدند و بعد نوبت من بود رفتم دکتر معاینه کرد و چند تا سوال پرسید گفت دفترچه نداری؟ گفتم همراهم نیست . نسخه نوشت گفتم تزریقی ننویسید لطفا . سری تکان داد و برگه مهر زد داد دستم
رفتم داروخانه دیدم به به😕 آمپولُ پس دادم🙈با پلاستیک قرص و شربت رفتم خونه خودمون 😄قرص و شریت خوردم و پیروزمندانه خوابیدم😃 صبح با چه حالی بیدار شدم بماند😶فقط بگم که افتضاح...نرفتم خونه فرهان حتی بیمارستان هم نرفتم و گفتم شب میام خوابم میاد😶 شب زنگ زدم فرزاد کنار بابا بود گفتم تو برو من دارم میرسم 😅 وقتی رسیدم بابا تنها بود و تا منُ دید گفت تو با این حال چرا اینجایی چرا نرفتی دکتر؟ گوشی منُ بده😒 گفتم خوبم بابا رفتم دکتر باور نداری زنگ بزن به فرهان بپرس نسخه هم هستا😂 زنگ زد به فرهان گفت چرا گذاشتن من بیام و خودش بیاد من حالم خوب نیست😐 فرهان که رسید گفت بابا کاری داری بگو انجام بدیم بعد میلادُ ببرم پایین دکتر ببینه،(لحظه ای حس کردم ۳ سالمه😂) بابا گفت نه کاری داشتم زنگ میزنم برید زودتر... رفتیم از اتاق بیرون گفتم فرهان دیشب با خودت رفتیم دکتر حالم خوبه دارو میخورم گفت بریم ببینم چرا بدتر شدی😤انتظار نداشتم خوب بشی ولی بدتر هم نشی.رفتم از تو ماشین کیسه دارو و نسخه برداشتم رفتیم همان دکتر بودن بدشانسی☹️ تا دید شناخت گفت مشکلی پیش امده؟ فرهان شروع کرد به توضیح دادن نشستم دوباره معاینه کرد گفت کو داروهات؟ دادم نگاه کرد گفت آمپولا همشُ زدی؟ گفتم بله دیگه🙄گفت کی زد😮😲گفتم پرستار دیگه🙄گفتن دوتا ۲۴ ساعته بود اصلا چطور همزمان زدن؟ فرهان گفت میلاد چاخان بذار کنار راستشُ بگو😕 دکتر هم منتظر جوابم بود گفتم نگرفتم🤪 فرهان و دکتر نگاهی بهم کردن و دکتر گفت پس چرا گفتی زدم؟ داشتم شاخ در میاوردم😂 دوباره بنویسم میزنی یا خودمونُ خسته نکنینم؟ گفتم خسته نکنین مریضها بیرون منتظرن😄 خندید فرهان گفت دکتر هر چی لازمه بنویسین. دکتر گفت خب من مینویسم ولی حالا که با تزریق مشکل داری کمتر مینویسم اذیتت نمیکنم اما قرصهایی که دیروز نوشتم حتما سر ساعت بخور 
تشکر کردیم و فرهان رفت دارو گرفت از جایی که دیشب قرص و شربت تجویز شده بود فقط سرنگ و امپول به چشم میخورد☹️ رفتیم تزریقات از شرمندگی جلو فرهان حرفی نزدم 🙈رفت قبض گرفت و دراز کشیدم اما ضربان قلبم بالا بود پرستار خانم امد😣امپول اول خیلی درد داشت اما نتونستم حرفی بزنم چون خانم بود و نمیشد🙈 دومی هم بلافاصله کنار همون تزریق شد آخ گفتم که گفتن چیزی نیست که تماااام
کشید بیرون و به فرهان گفت فشار بدین یکم . و رفت 
واقعا گیر کردن در آمپاس هم تجربه کردم😑بلند شدم لباسمُ درست کردم گفتم حالا میتونم برم؟ داروهامُ داد دستم گفت برو خونه ما
گفتم  بچه ها مریض میشن .خونه راحت ترم. تا نشستم پشت فرمون درد بدی حس کردم و بووووق🤭🙈 رفتم خونه دوباره دارو خوردم وشام خوردم خوابیدم 😴 صبح بیدار شدم واقعا میگم که خیلی بهتر شده بودم کاملا نه اما بهتر از دیروز و پریروز😄 رفتم خونه فرهان صبحانه خوردم و رفتیم بیمارستان بابا حالش خیلی بهتر بود و دکتر گفتن جواب ۱ سری ازمایش بیاد مرخص میکنن تا حدود ۳ و ۴ آزاد موند و بعد من رفتم که عمو عباس هم امدن دیدن بابا بعد گفت رفتی دکتر گل پسر؟ گفتم بله☺️ (جوری که انگار حرف شمارا زمین ننداختم😆) گپ و گفت ما طولانی شد که فرزاد زنگ زد داره میاد  اماده بشم برم پایین . خداحافظی کردم رفتم پایین از فرزاد سوییچ گرفتم و رفتم خونه فرهان دلم برای همه تنگ شده بود😄مهگل که تا منُ دید دست و پا زد و خوشحالیشُ ابراز کرد😍 مهیار هم با سوار شدن بر پشتم اوج عشقشُ ثابت کرد😂 سر شام فرهان گفت زدی؟ گفتم نه همه‌ پرسیدن چی😂 فرهان گفت آمپول💉بعد از شام گفت بلند شو بریم بزن برگردیم خیلی خستَم😒 گفتم بخوابیم فردا میزنم سیمین گفت فرهان اقا میثم(همسایه😃) که میتونه برو صدا بزن تا دیر وقت نشده نخوابیدن بیاد بزنه😄 گفتم نه نه اصلا بریم بیرون میزنم😂 تا لباس پوشیدم زنگ‌ زدن و رویا و ازاد امدن😐خیلی وقت نشناسن میدونم😅رویا گفت جایی میرفتین؟
 همه فهمیدن میلاد امپول داره😂و قرار شد باز هم آزاد زحمت بکشه با فرهان بلند شدن و فرهان گفت برو اتاق مهیار بخواب گفتم ناموسا ترسناک شدین 😰
آزاد گفت نترس کاری ندارم‌ که میدونی دستم سبکه😎 گفتم اره سبکی دستت ثابت شده علاوه بر سنگین وزن بودن سنگین دست هم هستی 😏
خندید گفت داری ادامه بده😂 با تلاش فرهان و اصرار بقیه رفتم‌ اتاق مهیار دراز بکشم مهیار پرید تو اتاق درُ قفل کرد😂😂😂😂 گفتم بیا بزن قدش😉✋  فرهان در زد گفت باز کنین میدونستم تلاش فایده نداره بلند شدم باز کنم مهیار دستمُ گرفت😶فرهان گفت مهیار تا ۵ میشمارم باز نکنی ۱ آمپولم تو میخوری😤یک.... به دو نرسیده باز کرد😂😂😂😂😂😂آدم فروش☹️بعد هم دویید رفت از دید خارج شد 😄فرهان گفت از این کارها یاد مهیار نده😤گفتم‌ اتفاقا این منم که دارم یاد میگیرم😄 دراز کشیدم آزاد اماده کرد گفتم آروم جون بچت😥 گفت اصلا هم درد نداره برگرد 
خوابیدم گفتم چپ نزنا 😣اول درد نداشت اما دو ثانیه نگذشت که مثل دیشب میسوزوند‌ تلافی دیشب بیشتر خودمُ تخلیه کردم🙈 تمام شد فرهان گفت چه خبرته خجالت بکش تحمل ۱ سوزن هم نداری تو؟ گفتم مردی بیا بزن همینُ😂 
گفت فکر نکن همه مثل خودتن خرس گنده چه دادی هم میزدی😆
من🙈🙈🙈
من.نوشت: تمام تلاشم‌برای کوتاه شدن بی نتیجه ماند مرسی که خوندین. مرسی از لطفتون 🙃
من.نوشت2:زندگی به من یاد داد برای داشتن آرامش و آسایش امروز را با خدا قدم بردارم و فردا را به او بسپارم😅
من.نوشت3: گناهانت که حالت را بد کرد...از خودت که خسته شدی...ترجمه آیات ۷۰ و ۷۱ از سوره فرقان را بخوان...حالت خوب میشه🙂
در پناه خدا👋

خاطره Mohsen جان


سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و تعطیلات تابستان خوبی پیش رو داشته باشید دوستان کنکوری هم با موفقیت این مرحله بگذرونند و جواب تلاششون با نتیجه دلخواه بگیرند و یه پیشنهاد هم میکنم روز قبل از آزمون جزوات کنار بذارید جایی باشید که آرامش داشته باشید و کنار کسانی باشید که باعث میشن از استرس دور باشید و لحظات شادی کنارشون داشته باشید
یک روز نتیجه ی شب دیر خوابیدن ها و صبح زود بیدار شدن ها را خواهید دید ایمان داشته باشید.وایل هفته یه پسر تقریبا۱۶ ۱۷ ساله با مادرشون اومدن بعد از گفتن علائمشون مادرشون اضافه کردن سه روزه چند تا دارو هم مصرف کرده تاثیری نداشته بعد از معاینه موقع نوشتن نسخه گفتن تزریقی ندید که مادرشون قبل از اینکه حرفی بزنم گفتن تو پس فردا امتحان داری باید بزنی زود خوب شی بتونی درس بخونی من هم تو حین گفتگوشون نسخه نوشتم و مهر کردم گفتم اگر نزنه و داروها به موقع مصرف نکنه چه عوارض داره نسخه بهشون دادم و رفتن
دو روز بعد بعد از چند تا ویزیت منشی گفتن یه آقایی اومدن میگن دو روز پیش پسرشون اومدن اینجا ولی بعد از مصرف داروها حالش بدتر شده گفتم بدون حق ویزیت و نوبت بیان داخل
وقتی اومدن پدرشون قبل از نشستن با صدای بلند شروع کردن گفتن چرا پسرم بعد دو روز نباید بهتر بشه شما چطور دارو دادید بهش فقط بلدید پول بگیرید امروز امتحانشو خراب کرده اگه رد شه شما می تونید جواب بدید جواب ما رو بدید و از این حرفا پسرشونم تا خواست صحبت کنه با یه لحن بدی گفت ساکت شو وسط حرف من نپر از قیافه پسر معلوم بود از پدرش میترسید سعی کردم یکم آرومشون کنم بالاخره نشستن و معاینه کردم پرسیدم آمپولاتو زدی نگاه پدرش کرد سرشو تکون داد که زدم ولی خب جدا از معاینه که کردم از لرزش دستاش و استرسی که داشت کاملا مشخص بود نزده و میترسه بگه حالش خوب نبود با برخوردی که از پدرش دیدم و ترس خودش نخواستم بگم مقصر پسرتونه گفتم قبل از اینکه بیان پیش من چند روز دارو مصرف کردند سیستم دفاعی بدنشون به این داروها جواب نداده الان داروی قوی تر دادم حتما خوب میشن نسخه دادم و گفتم گرفتین بیارید چک کنم
نیم ساعت بعد اومدن داروها دیدم البته لازم نبود چک کنم چون دستور مصرف رو داروها بود فقط خواستم خودم تزریقشو انجام بدم مطمئن باشم مثل سری قبل نشه راهنماییش کردم سمت تزریقات به پدرشون گفتم چند دقیقه بیرون منتظر باشن با ترس و استرس واضحی که داشت خوابید ولی از تزریق نکردن حرفی نزد داشتم امپول آماده کردم گفتم اگه همون روز اون دو تا امپولو میزدی احتیاجی نبود الان سه برابر بزنی این همه هم خودتو اذیت کنی گفت ببخشید راستشو نگفتم از امپول میترسیدم فکر نمیکردم حالم انقدر بد بشه ممنون که جلوی بابام حرفی نزدین من معذرت میخوام که بد صحبت کرد تقصیر من بود گفتم اشکال نداره ولی امپولاتو تا آخر بزن کامل خوب شی دفعه بعد اینجوری برخورد نمیکنم قبول کرد ۳ تا امپول آماده کردم تا پنبه کشیدم سفت شد گفتم هنوز نزدم سفت کردی اگر قراره اذیت کنی پدرتو صدا کنم بیاد امروز کلی وقتم گرفته شده بیمارا هم معطل شدند یکم شل کرد زدم برای بعدی هم تا سوزن وارد کردم تکون خورد و سفت کرد صبر کردم گفتم اینجوری نمیزنم امپولم در نمیارم شل کن نفس عمیق بکش منم آروم میزنم کمتر اذیت شی گفت نمیتونم دست خودم نیست از امتحانش پرسیدم یکم حواسش پرت شد
برای اخری گفت اگه میشه اینو نزنم بسه دیگه گفتم خیلی زود قولت یاد رفت یکم تحمل کن بزنم بعدش میتونی بری آخری هم زدم که همش با صدای آروم ناله میکرد تموم که شد گفتم زود بلند نشو تشکر کرد بازم تزریق فرداش یادآوری کردم رفتم 
روز بعدش منشی گفت آقایی که دیروز اومده بودن با پسرشون اومدن تزریقشون انجام دادم.

 

 


جا نزن 
جسور باش 
این قانون ارتفاع است هر چه بیشتر اوج میگیری باد و باران بی رحم تر میشود و نفس کشیدنت سخت تر 
تو اما محکم باش نه به زمزمه ی پرنده های پایین دست توجهی کن نه هیاهوی لاشخورهای حسود
عقاب باش
ارتفاعات بالا جای پرنده های ضعیف نیست!
موفق باشید🌷

خاطره مهرزاد جان

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام ودرود برشمارفقای گلم ،تاجای سر!👑
مهرزاد هستم۲۹سالم هست وبچه ی اصفهانم..یه روزی میومدم وب میگفتم۲۶_۲۷سالمه! ولی الان درآستانه ی ۳۰سالگی ام...مراقب گذرعمرتون باشید!!😊
داشتم خاطرات قدیمیه خودم رومیخوندم ،متوجه شدم که خاطراتم یه سیرصعودی به سمت مسائل پزشکی وخاطرات بیمارستان ومحل کارم پیداکرده وخب ترجیحا امروز، یه خاطره ی خونوادگی دوست دارم براتون تعریف کنم...این خاطره تقریبا مربوط به یکماهه پیشه..ساعت ۳:۳۰_۴بعدازظهربود،یکی دوساعتی بودکه شیفتم تموم شده بود وخونه بودم،داشتم کتاب میخوندم که دیدم گوشیم زنگ خورد،دیدم زن داداشه،جواب دادم ..گفتم جانم زن داداش؟؟گفت سلام فلانی (اسم خودم)،خوبی؟کجایی؟سرکاری؟
گفتم نه چندساعتی هست خونم.چطور؟؟
ازمهدی خبر داری؟(مهدی داداشم بخاطرکارش شیرازبود).گفت داداش واقعیت میناکلاس زبانه الان راننده سرویسش زنگ زده میگه که ماشینم خراب شده نمیتونم برم دنبالش..یه لطفی به من میکنی که بیاریش ازکلاس خونه؟اگه خسته ای کارداری که مزاحمت نمیشم زنگ میزنم آقاجون..گفتم نه چه مزاحمتی ساعت چندبرم؟گفت۵:۳۰کلاسش تموم میشه..گفت ادرسشم برات میفرستم..گفتم نه قبلابردمش کلاس لازم نیست.یادمه....میرسونمش خونه نگران نباش وخدافظی کردیم...من رفتم تواین فاصله یه دوشی گرفتم ودستی به سروصورتم کشیدم وسوییچ ماشینم وبرداشتم رفتم دنبالش رسیدم درکلاس زبانش دیدم اخماش وکشیده توهم ولم داده به در ورودی آموزشگاه!🙄شیشه روکشیدم پایین گفتم خانم خوشگله افتخارمیدین؟؟بدون اینکه اصلا نگاه به من بکنه ببینه اصلاکیم سرش وگرفت پایین رفت تواموزشگاه!!!گفتم ای بابا میناعمو ؟؟یهو برگشت نگام کرد گفت عمو مهرزاد شمایی؟؟قربونت برم نشناختمت مامان گفت آقاجون میاددنبالم که..قفل درو زدم گفتم سوارشو..اومدتوماشین گردنم وگرفت ،محکم بوسم کرد😍😍🙈گفتم عمو زشته شلوغه اینجا میگیرنمونا😁😁گفت عمومیدونی چندوقته ندیدمت؟خیلی بی معرفتی اصلا یادت بود برادرزاده هم داری؟؟!!گفتم عموگرفتارم بخدااگه نه که من غیرشماهاکی ودارم!
تومسیریکم ازکلاس زبانش ودرساش و👩‍🏫👩‍💻... حرف زدیم،نزدیک خونه بودیم،گفتم میناخونه کارداری عزیزم؟گفت نه چطورعمو؟؟گفتم هیچی میخوایم بریم باهم یه دوری بزنیم....گفت منکه ازخدامه!گفتم پس بزن بریم!🚘🚘ازونجایی که کلافقط موزیکای گوشیه خودش وقبول داره،بلوتوث گوشیش وصل کرد به بلوتوث ماشین و صدای موزیک تااخرزیادکرد!😂😂یه جاهایی هم باآهنگ میخوندیم وسلفی میگرفت!😁😁ازدست شمادخترا...
یهو به سرفه افتاد گفتم چته ؟؟؟گفت اه ازین عطرلنتی شما😁😁گفتم مطمئنی فقط مشکل عطره منه دیگه؟؟گفت آره !گفتم خعله خب...
گفت عموسینمارفتی تازگی؟؟گفتم نه عمومن به تازگی خونه خودمونم نرفتم سینما چی هست😂😂🙈🙈🙈
گفت فیلم ژن خوک وبریم ببینیم؟گفتم خوبه؟دوست داشته باشی که من اوکیم..گفت عمو، بازیگراش عالین!گفتم مثلا کی؟ گفت سینامهراد!گفتم خب نمیشناسم دیگه کی؟؟گفت سینامهراد!گفت عمو همه دختراعاشقشن!!
یکم سربه سرش گذاشتم وخندیدم گفتم باشه میریم که ببینیم.به زن داداش تماس گرفتم گفتم میناپیش منه نگران نباشه....رفتیم سینماقدس که سانس ۶تا۸ فیلم تگزاس ۲ بوداگه اشتباه نکنم...برگشتیم سینماساحل بلیط گرفتیم ..گفتم دستشویی که نداری؟گفت نه ...کارتم ودادم بهش گفتم ۱۳۶۹ هرچی خواستی بگیر من برم دستشویی وبرگردم..برگشتم دیدم نشسته روصندلی چیزیم نخریده!گفتم پس چراهیچی نخریدی؟گفت منکه نمیدونم چی دوست داری که!؟گفتم ای بابا..بیابریم باهم میگیریم.یه دوسه تاچیپس وپفک ولواشک وجیلی بیلی وپاستیل و ازین چیزایی که شمادختراتوش تخصص داریند برداشت!منم خیلی بی ریا یه بسه چسه فیل🍿 وبایه آب معدنی دماوندبرداشتم وحساب کردیم ورفتیم که فیلم ببینیم!!خیلی فیلم خنده دار وباحالی بود طنزبود...البته یه ۱۵_۲۰دقیقشم خواب بودم!😴😴🙈فیلم که تموم شد پوسه های خوراکی هارو انداختم سطل زباله ودستش وگرفتم ازخیابون ردشیم،دیدم داغه؟گفتم عموچراانقدرداغی؟؟گفت توسینماگرم بود هوا...گرمَمه!!گفت عموبریم سی وسه پل قدم بزنیم..گفتم بریم..خلاصه رفتیم لب آب وعکس🤳 گرفتیم وحرف زدیم(اب زاینده رود بازبودااونروز)،مردم ریخته بودندتوخیابون کنارآب، میزدن ومیرقصیدند!💃🕺داشتیم قدم میزدیم توخیابون گفت عمو ،اع مهران هنوزمغازش بازه!گفتم مهران کیه ؟گفت دوست دایی محسنمه.همیشه ازش خریدمیکنم عموبیابریم!!گفتم عموبریم خونه دیگه خستم..گفت عموجونم!دکترم!بیابریم دیگه؟🙈😆 نتونستم خندم وکنترل کنم گفتم باشه بیابریم!داشتیم میرفتیم گوشیم زنگ خورد..یه ده دقیقه ای تلفنم طول کشید...رفتم داخل مغازه دیدم میناداره باپول خودش یه چیزی روحساب میکنه!گفتم شماچراداری حساب میکنی!گفت نه خودم میخوام حساب کنم!!!ودوتالیوان ست که یکیش طرح سبیل بود ویکیش طرح لب ونشونم داد گفت سیبیله ماله شماست!خندیدم گفتم ممنون بانو...چیزدیگه نمیخوای گفت نه بریم...داشتیم میرفتیم بیرون ازمغازه که یه خرگوش 🐇🐇صورتیه خوشگل،پشت ویترینش توجهم وجلب کرد ..
برگشتم گفتم اقا این خرگوشه روبرای من بیارین لطفا؟چندقیمته؟؟گفت۹۸ هزارتومن گفتم دیگه این دوتومنش به جایی نمیخوره بگو۱۰۰ تومن دیگه!گفت اقای مهندس این پولاکه برای شماچیزی نیست!یه جورجذبه مشتریه اقامهران برگشت به میناگفت که سلام من وبه خانم فلانی(زن داداش)برسونیدبگیدخیلی بی معرفتند که برای مراسمتون مارودعوت نکردند!!😐😑میناکه هنگ کرده بود🤔🤔ولی من همون موقع گرفتم ،گفتم اقامهران من عموشم!
میناهم که فقط میخندید!
گفت واقعا؟ببخشیدمن فکرکردم نامزد میناخانم هستین،عذرمیخوام...شماعموشون هستین؟؟پزشک هستین درسته؟؟؟گفتم بله چطور؟؟گفت برای تولدتون ،میناخانم اصرار داشتند حتی کاغذکادو طرح پزشکی براشون بیارم..گفتندتولد عمومه پزشکه!خندیدم گفتم بله درسته..گفت همون لحظه ی اول حس کردم نگاه کردنتون شبیه آقامهدیه نمیدونم چرااین وگفتم ببخشید🤭🤭😳گفتم خواهش میکنم وخرگوشه روگرفتیم وازمغازه رفتیم بیرون! رفتیم پارکینگ،سوارماشین شدیم..تومسیر مینافقط میخندید گفتم چته؟؟😁گفت عمومگه ندیدی چی میگفت!😂😂گفتم اره دیگه وقتشه که شوهرت بدیم!گفت نه عمو فک کنم وقتشه که شمازن بگیری!😐😐گفتم کدوم پدرسگی میخوادبیادنفس من وبگیره!؟🙈گفت اع عمواذیتم نکن😆😉یه چنددقه ای حرف نمیزد!تعجب کردم گفتم خب؟؟ساکت شدی؟گفت عموکسی توزندگیت نیست؟؟گفتم نه چطور؟گفت جان مینا؟خانم فلانی که عکسش ونشونم دادی چی؟؟گفتم نه کسی توزندگیم نیست..زندگیه من تویی وهومهر!گفت چی چی و کسی تورندگیم نیست من دلم زنعمومیخواد!😠😠😠این ازعمم که اونوره آبه اصلا سال به سال نمیبینمش این ازشما...پس دیگه کی؟؟هرچی میگفت من فقط میخندیدم..
گفتم باشه به وقتش..هرچی قسمت باشه...بریم شام بخوریم؟گفت اره فست فود!گفتم نه فست فودنه..این آشغالارومیکنی توبدنت که چی!من سوسیس کالباس نمیخورم.چلوکباب تمام!گفت عمو من موندم چطورشما اینجورغذاهاروکمترمیخوری انقدربه فکرسلامتیت هستی بعداین سیگاروترک نمیکنی!!!جون میناکمتربکش!گفتم باشه جونت وقسم نخور...
گوشی مینابه بلوتوث ماشین وصل بود،زن داداش زنگ میزد مینازد روپخش..گفت شماهاکجایین؟بابانصف شب شد‌ چرانمیاین؟میناگفت سلام مامان میخوایم بریم شام بخوریم...زن داداش گفت شام بخورین؟؟من این همه قورمه سبزی روبراکی پختم؟؟گوشی روبده عموت!گفتم جانم زن داداش میشنوم؟گفت دکتر زنگ زدم به آقاجون گفتندتایه ربع دیگه میرسن شماهم زودخودتون وبرسونیدکه میخوایم شام بخوریم!گفتم زن داداش من که اوکیم میناهوس فست فودکرده!!گفت فست فود!مینافست فودبااین حالت؟دوباره میخوای بدبختم کنی؟؟مینایه نگاه به من کردگفت منکه خوب شدم،باشه میایم حالاخدافظ!!!گفتم خب میناچت بوده مگه؟؟گفت عموبخداهیچی..مامان فقط منتظره یذره دماغ من شل شه زنگ بزنه به شما..بخداهیچی..گفتم دوساعت پیش داغ بودیا!دستم درازکردم بذارم روصورتش ،صورتش وکشیدعقب گفت عموخوبم حواست به رانندگیت باشه!!گفتم امیدوارم.
..خلاصه رفتیم خونه بابا ومامان هم اونجابودند... ،هومهرچشمش به من خوردگفت لَلاااام!(سلام)بغلش کردم گفتم للام عمو،الهی قربونت برم،پدرسوخته، ووجی ووجی،که که چی!😂🙈(من بچه بیاددستم جوری قربون صدقش میرم که ننجونم سال ۴۲ شرمش میشداینطور قربون صدقه بره🙈😂😂).باباهم نشسته بودحساب میکرد این پدرسوخته واین قربون صدقه های من، مشمول حال ایشونم میشه یانه 🙈😁😁منم دیدم جوسنگین شد باباهم داره یجوری نگاه میکنه،بچه روگذاشتم پایین!😁🙈من یه نیم ساعتی باهومهربازی میکردم که سفره روپهن کردند...رفتم دستام وشستم ونشستم پای سفره...قرمه روزدیم وداشتیم حرف میزدیم باهم که مامان به زن داداش گفت پس چراداداشت نیومدساعت۱۱شبه؟؟(روزایی که مهدی نیست داداشش میادپیششون)گفت راستش مامان نگفتم بهتون که نگران نشین،میثم تواین هفته دوسه شب پسته!(سرباز هستند)..مامانم گفت یعنی دیشبم تنهاخوابیدین؟مامان زنگ میزدی به ماحداقل میگفتی که داداشت نمیتونه بیاد..امشبم میخوای تنهابخوابی؟؟مگه من میذارم!؟گفتندمامان مهرزاد شمامیتونی بمونی؟گفتم که فرداصبح زودشیفتم ولی خب موردی نداره میمونم.....خلاصه مامان بابا رفتندخونه‌منم باماشین خودم رفتم لباس راحتی وکیف ولباسام وواسه فردام آوردم که دیگه ازخونه داداش مستقیم برم سرکار!
زن داداش گفت شماومیناتویه اتاق بخوابین من وهومهرم تواتاق خودمون!گفتم نه میناپیش شماباشه بهتره،اینطورشماتنهامیشی..گفت خب اتاق رست مهدی هست اتاق بچه ها هم هست هرجاراحت تربودی بخواب...گفتم اتاق بچه ها اوکیم...رفتم لباس راحتی پوشیدم وداشتم تووسایلم ومیدیدم که متوجه شدم ای بابا قرص آلپرازولامم ونیووردم به زن داداش گفتم خونه آلپرازولام ندارین؟؟گفت چی هست داداش قرص چیه؟؟گفتم هیچی برای اینکه راحت تربخوابم مصرف میکنم..گفت نه نداریم!بازم نمیتونی بخوابی؟؟جدی این قضیه؟...گفتم اره بااین قرصایکم راحت ترمیخوابم، اشکال نداره لامپاروخاموش کن برین بخوابین شما،من فعلابیدارم...گفت باشه شبت بخیر..داشتم توتراسشون کتاب میخوندم وسیگارمیکشیدم که یهوبه خودم اومدم دیدم چهار پنج تانخ بیشترکشیدم...دوباره رفتم مسواک زدم ورفتم تواتاق بچه ها....یکم روتخت دنده عوض کردم ودیدم نخیر امشب ازون شبایی که تاصبح بیدارم!تووسایلم ونگاه کردم دیدم قرآن جیبیم وآوردم،داشتم جزء ۱ رو میخوندم که نفهمیدم کی خوابم برد!تازه خوابم برده بودکه دستای یکی رو روشونم حس کردم...صدای زن داداش بود!اون لحظه برای من حکم صدای عزرائیل وداشت 😂دوست نداشتم ازخواب پاشم...بدون اینکه چشام وبازکنم که خدایی نکرده خوابم بپره یکم دقیق تربه حرفاش گوش دادم که دیدم میگه تب داره!
پاشدم یه چشمی نگاش کردم گفتم چی چی داره؟گفت تب!میناتب داره!!گفتم باشه این کیف من ورو چوب لباسی بردار ببر الان میام...رفتم پیرهنم وازروچوب لباسی برداشتم پوشیدم و ورفتم تواتاق.دیدم میناداره میلرزه وعرق کرده میگه سردمه😓😓😓دست گذاشتم روپیشونیش گفتم چقدداغه این؟تب برچی داره توخونه؟؟؟زن داداش گفت شربت دیفن هیدرامین ودوسه تاشیاف وداروهای هومهرهست..گفتم همه رو بایه تشت آب ولرم وپارچه بیار...توکیفم ونگاه کردم دیدم دماسنج ندارم بلندگفتم اگه دماسنجم داری بیار! داروهاروآورد نصفش تاریخ گذشته بود!تبش وگرفتم بالابود،یدونه شیاف استامینوفن جداکردم دادم دست زن داداش که براش بذاره ..خودمم رفتم بیرون که راحت باشه..کارش که تموم شد برگشتم وپاشویش کردیم...بعدنیم ساعت چهل دقیقه که تبش اومدپایین وبهترشد رفتم نزدیکش گفتم بهتری عمو؟؟گفت اره خوبم عمو یکم سردمه فقط..یدونه آبسلانگ ازتوکیفم برداشتم گفتم دهنت وبازکن..گلوش ومعاینه کردم گفتم چیجوری این چیپس وپفکارومیخوردی؟؟هیچی نگف!خواستم ریه اش وسمع کنم که گفت عمو بخدا خوب شدم..الان خوبم...گفتم مینایک کلمه دیگه ازت نشنوم!خانم هوس فست فودم دارند!مشکل ازعطر وادکلن منه؟؟!!بله...
گفت عموو☹️☹️..گفتم هیس هیچی نمیگی تاکارم تموم شه!
سینشم خس خس میکرد!
زن داداش هم گفت بفرمامیناخانم،به عمونگوبه عمونگو نتیجش این میشه دیگه..گفتم زن داداش فعلا دفترچش بیاراین داروها بدرد نمیخوره...دارونوشتم زن داداش،گف خودم صبح میرم میگیرم!گفتم نه همین الان خودم میرم...بازم تب داره پاشویش کن زودبرمیگردم...خلاصه رفتم لباس عوض کردم وسوارماشین شدم و ازداروخونه شبانه روزی داروهاروگرقتم وبرگشتم.(بماندکه یه یکساعتی داشتم برای رفیقم که مسئول داروخونه هست توضیح میدادم نصف شبی این داروها برای چیه!)😐😐برگشتم خونه.هومهرم بیدارشده بودمیگفت لَلااام!نی نای نانای نانای نای وتندتند کمرودستاش وقرمیداد ودست میزد که یعنی منم برقصم ودست بزنم!😂😂گفتم عمو چی زدی نصف شبی قربونت برم😁😁😁زن داداش که ازخنده پخش زمین شده بود..خلاصه یه قرریزی براش رفتم ونی نای نانای کردم🙈🙈 ورفتم پیش مینا...به زن داداش گفتم یه ابمیوه ای شیری چیزی براش بیاره دوتاامپول کوچولو داره..میناگفت آمپول؟؟دایی بخدامن حالم خوبه،امپول نمیخوام،میخورم همین قرصاروبه جون خودم میخورم..گفتم دایی چیه عمو!گف اره دیگه انقدرنیستی ، نمیدونم داییمی !عمومی! پسرخالمی!کی هستی!گفتم به مغزت فشار نیارفعلا آمپول زنتم😁😁
بدو بدو درازبکش خواب وازم گرفتی!
گفت من نمیزنم..
گفتم عموجون قربونت برم، عزیزدلم، دلبرکم، فدات بشه عمو،لوس بدغلق😁😁،بداخلاق داگم🙈🙈من تاامشب این دوتاآمپول بهت نزنم ازین اتاق پام وبیرون نمیزارم خودت وخسته نکن!
همینجوریه ده دقه بهش بالبخندزل زدم گفت عمولامپ وخاموش کن میخوام بخوابم!
گفتم آمپولارومیزنم بخواب...ببین من چندشبه نخوابیدم اذیتم نکن دوساعت دیگه باید برم بهداری میدونی چقدربایدرانندگی کنم؟اذیتم نکن..زن داداشم شیرگرم کرده بود یه لیوان برای من اوردیه لیوانم برای مینا..به میناگفتم بخورعمواین حکم آبیه که قبل ذبح به گوسفندامیدند دیگه نتونست خندش وکنترل کنه گفت خیلی بدی ازت متنفرم😂🙈خلاصه باهربدبختی بودراضیش کردم آمپولاش وبزنه...درازکشیدروتخت ..آمپولاروآماده کردم.وپدالکلی روکشیدم روپوستش وبابسم الله آروم آمپول وفروکردم،یه جیغ بلندکشیدکه هومهر ازخواب بیدارشد! گفتم تموم شد تموم شدعموهیس!تموم شدعزیزم.آمپول وکشیدم بیرون اومدبرگرده به زن داداش اشاره کردم بگیرتش که برنگرده!اون یکی آمپول وطرف دیگه بدنش فروکردم دادمیزدمیگفت نمیبخشمت عمو اصلا خوبه که ماه به ماه نمیبیییینمت!🙈🙈☹️☹️زن داداشم مونده بودبخنده یاخجالت بکشه😂😂😂لباسش ودرست کردم برش گردوندم گفتم خب دیگه چی؟؟اشکاش وازروصورتش پاک کردم گفتم همینایی که گفتی رویه باردیگه تکرارکن؟!☺️😐نگاهش وازم میدزدید!گفتم اخه چقدر من نازه توروبکشم؟هوم!؟نازکدوم دختری روتوزندگیم انقدرکشیدم؟فک نکنم زنمم اندازه تودوست داشته باشم...گفت توروح زنت😂😂میخوام نبینمش اصلا😁😁هیچی دیگه انقدرمن وزن داداش خندیدیم که گریه هاش به خنده تبدیل شدچندبارتبش وچک کردم ساعت ۵_۵:۳۰صبح بود ..همونجاکنارتخت پیش میناخوابم برد!ساعت ۷ یهوپریدم بالا دیدم میناومائده وهومهرخوابند😴😴😴یه نگاه به میناکردم وبدو بدو رفتم دستشویی صورتم وشستم ورفتم تواتاق بچه ها لباس عوض کنم چشم به آینه افتاددیدم زیرپیرهنی باب اسفنجیم وپوشیدم😂😂😂😂😂😂گفتم خاک توسرت مهرزاد این چیه پوشیدی😂😂🙈چرادکمه های پیرهنم ونبستم🙈🙈این چه تیپیه آخه😂😂🙈
تندتندلباس پوشیدم وکیف ووسایلم وآماده کردم ورویه کاغذنوشتم من رفتم سرکار...داروهای میناروبه موقع بده..حالش بدشدبهم خبربده،خریدی چیزی داشتی بهم بگو.. یاعلی...خیلی دیرم شده بود یدونه شکلات رومیز پذیرایی بود برداشتم (میگم یدونه یعنی یه ده یازده تا😂😂🙈) و رفتم پارکینگ سوارماشین شدم ورفتم بهداری..خیلی دیررسیدم وخانه بهداشت خیلی شلوغ بودومریضاقصدکشتنم وداشتند🙈بهورزاهم که اصلاشاکی! روی دیدنم ونداشتن😂😂🙈🙈خودمم که انقدرکسل بودم همه چی رونصفه میدیدم یه چشمم بازنمیشد👁
خلاصه ازبعداونشب خدامامانم وحفظ کنه بدبختم کرد،هرموقع داداشه مائده جان پست تشریف داشتن ومهدی خونه نبود من مجبور بودم برم اونجابخوابم🙈همون یکی دوساعتی هم که خونه خوابم میبرد خونه مهدی ، بچه داری میکردم!این اخریا هومهرم بدخواب شده هرزگاهی میگه عمو آلپرازولام داری؟؟😂😂😂بیمزه ی کی بودم من؟

⛱ممنونم که خاطرم خوندین،افتخاردادین،منت گذاشتین🙏🙏🙏

⛱خیلی سعی کردم باجزئیات کامل تعریف کنم وسبک نوشتنم وتغییربدم
امیدوارم که خسته کننده نشده باشه..

⛱بچه هابرای بیخوابیم یه راه جدیدکشف کردم!معجزه میکنه!آیه ی ایّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعین وچندبارپشت سرهم بگین ازصدتانخ سیگارو قرص اعصاب کارش درست تره!اگه بی خواب شدین امتحان کنید عالیه!

⛱رفقای بامعرفت خیلی برای حال دلم‌دعاکنید..

تافراموشی به خاطرهاست دریادیم ما....

یاعلی ازتومدد

خاطره تینا جان

باسلام صداي منو ميشنويد از راديو اهواز 📢 تينا هستم در استانه ي 18سالگي خواننده خاموش وب بودم كه دارم استارت مي زنم روشن شم يك لحظه يك لحظه حولم نكنيد 😂😂 يك عدد موش ازمايشگاهي (نظام جديد )و كنكوري در 16رو باقي موند تا كنكور بنده با هزار ناز ، گريه و التماس توانستم موبايلم رو از تصرف محمدعزيز تر از جانم (محمد دايي گلم هستش كه مشوق و راهنماي بند در سال كنكور هست البته از نظر من بيشتر شبيه زندان بانه تا راهنما 29سالشه و دانشجوي تخصص )خارج كنم و در صورتي اجازه استفاد ازش رو دارم كه تمامي مبحث هاي تعيين شده اون روز رو بخونم خوب اول از همه كمي در موردخودم صحبت كنم؛ حدود دوسالي پيش درحالي كه در گوگل در مورد راه كإرهاي مهار ترس از امپول سرچ مي كردم كه با وب فوق العاده تون اشنا شدم واقعا برام جذاب و جالب بود كه افراد مثل من وجود دارن كه دورهم جمع شدن و در مورد فوبياي خودشون صحبت مي كنن در خانواده اي كم جمعيت متولد شدم بچه اول هستم و يك دادش خل و ديونه دارم (مسيح ١٣سالشه)من مسيح دو دقيقه هم با ارامش نمي تونيم در كنار هم سپري كنيم وتمام صحبت ها مون با  جنگ و جدال به پايان مي رسه به شدتي كه اگه يكي مارو از هم جدا نكنه كار به كتك كار ي مي كشه  (بيا اينم شانس ما داريم همه دادش دارن ماهم دادش داريم البته از نظر من بيشتر شبيه ميمون درختيه تا دادش 🐒😅)پدر بزرگ ماداريم همكار پدر بزرگ پدريم بوده وبه اين واسطه با هم اشنا شدن خانواده ي ماداريم و پدريم همه از دم پزشك هستن به طوري كه باهاشون ميشه يك بيمارستان تاسيس كرد البته بايد بگم پدرم ومادرم استسناء بودن چون به رياضيات فوق العاده علاقه داشتن و اين علاقهشون باعث شداز هم خوششون بياد و باهم ازدواج كنن (البته اين بهگفته خودشون هست ديگه اصل ماجراء خودشون ميدونن و خدا 🙈🙊)خوب زياد صحبت كردم به بزرگي خودتون ببخشيد بريم سراغ خاطره:اگه اشتباه نكنم تابستون سالي بود كه مي خواستم برم پايه دهم يعني دوسال پيش و سال تحصيلي گذشته هم  بخاطر فشاري كه مدرسه بهمون وارد مي كرد براي انتخاب رشته و اون سال هم بايد براي وردي به نمونه دولتي دوباره ازمون مي دادم و خانوادم هم خيلي اصرار داشتن مثل دوره اول متوسطه دوره ي دوم هم در مدرسه نمونه تحصيل كنم خيلي تحت فشار بودم و واقعا اون تابستون بهم خيلي مزه داده بود درسته سه هفته مانده بود به شروع سال تحصيلي كه پسر داي بابام محسن قرار بود ازدواج كنه وما هم به خاطر اينكه همه ي دايي  هاي پدرم مشهد زندگي مي كردن پس عروس هم أهل مشهد بود و قرار بود كه كل فاميل پنج روز قبل عروسي بريم مشهد و كلي خوش بگذرونيم (دايي  پدرم و خانومشون مرتب به ما و فاميلي سر ميزنن ولي شرايط طوري پيش امده بود كه يا به مشهد سفر نمي كرديم يا اگه سفر مي كرديم بين راه بود و در حد يك يا دو روز بود و فرصت نمي شد كه ما بهشون سر بزنيم )دايي محمود كه دايي بابا هستن سه پسر دارن كه من با پسر كوچيك شون هامين كه دوسال از من بزرگ تر هست  هم بازي بوديم  البته إينو ويديو ها و عكس هاي كه مامانم ازمون داشت نشون ميداد من از هشت سالگي تا اون سال ديگه هامين نديده بودم يعني ميشد هفت سال خلاصه ما با كل فاميلي راهي اين سفر شديم وقتي رسيدم مشهد دادي محمود اجازه نداد هيچ كدوم از اقوام برن هتل و چون خونشون خيلي بزرگ بود جا براي أقامت همه بود من دوتا از دختر عمو ها بهناز و ايه يكي از اتاق ها رو برا خودمون برداشتم سه روز مونده به عروسي در حالي كه من و بهناز تو سر و كله ي هم مي زديم و ايه با تمام خون سردي سرش تو گوشيش بود انگار ما اصلا وجود خارجي نداشتم ديدم اگه همين طور پيش بره از بيكاري مي پوسيم رفتم طبقه ي پايين تو نشيمن با چشمام دنبال پدر عزيزم مي كشتم كه در كنار داي محسن روبه روي تي وي روئيت شدن من مثل يك بچه مظلوم رفتم بغل باباجان نشستم يكم خودم لوس كردم براش كه بابا گفت:چي مي خواي گربيه ي بابا كه اينطوري مظلوم شدي ؟منم گفتم : اِاِاِ بابااااا من هميشه ارومم كي شيطوني كردم؟؟ (اره جون عمه ي نداشتم ) بابا گفت جونم چي مي خواي بابا جان گفتم :حوصله مون سر رفته داي محمود هامين رو صدا كرد گفتن كه ما دختر ها رو ببر دور دور اون لحظه ريكشن من 😟 چهره هامين 😏قشنگ معلوم بود داره نقشه ميكشه كه حالمون رو بگير هامين گفت باشه تينا برو به دخترا بگو حاظر شن بريم (نمي دونم دايي چطور به هامين كه گواهي نامه نداشت ماشين ميداد)  از زماني كه ما رفتيم خونه داي محمود اولش كه من اصلا هامين نشناختم ولي بهناز و ايه (دو 
قلو هستن ولي هيچ شون شبيه هم ميست )كه تقريبا هم سن هامين هستن خيلي با صميمي هستون و با هم شوخي دارن جوري كه به شوخي هامين زده بود بازوي ايه رو كبود كرده بود ولي خوب من زياد از اين جور رفتار ها خوشم نمي ياد به همين خاطره اصلا زياد باهاشون  صحبت نمي كردن و هميشه شنوده بود خلاصه هامين ما سه تا رو برد به گردونه اين قدر با ماشين ديونه بازي در مي أورد كه ديگه احساس تهوع بم دست داده بود شبيه ديونه ها شده بود از وقتي هم سوار ماشين شده بوديم مارو به رگبار متلك گرفته بود ولي چون مستقيم به من توهين نمي كرد وبيشتر منظورش ايه و بهناز بود محل نمي دادم واي دگه داشت حالم بد مي شده از كاراش دم گوش بهناز گفتم :بابا اين وضعيتش خرابه بايد يك سفر همدان بره ايه با تعجب گفت :چرا گفتم بس كه ديونس بايد بره مركز ديونه خونه همدان ايه با اين حرفم مرده بود از خنده يكه دفعه به مهدي گفت موزيك رو كم كنه  وقتي موزيك رو كم كرد ايه خيلي جدي گفت :هامين يك سفر همدان برو هامين هم از همه جا بي خبر گفت :چرا همدان ايه گفت: دادش وضعت خرابه بايد بري مركز ديونه خونه ها كه همدانه بستريت كنن واي خدا قيافش ديدني بود ما سه تا هم مرده بوديم از خنده هامين هم بهش برخورده بود بد خور اخم كرده بود جو جدي شده بود ولي من نمي تونستم جلوي خندمو بگيرم هامين از اينه رو به من گفت تو هم رفتي تو سنگر اين دو تا منم خيلي شيك گفتم: من از اول نفوذي بود تو متوجه نشده بودي 😂😂 واي هامين ديگه از شدت خشم قرمز شده بود دور زد برگشتيم خونه ما هنوز در حال خنديدن بوديم البته بشتر به خاطر اين بود كه بيشتر اذيتش كنيم وقتي رسيدم خونه هامين ماشين رو نزديك در وردي سالن پارك كرد حياط هم تارك  بود چراغ هاي خونه هم خاموش بود مشخص بود همه خوابيدن اخه ساعت دو صبح بود هامين امد در سمت منو باز كرد كه پياده بشم و قتي پياده شدم يك زير پاي برام گرفته چون نزديك استخر بوديم أطراف استخر هم يكمي خيس بود باعث شد پام پيچ بخوره با سر پرت شم تو اب وقتي داشتم پرت مي شدم تو اب پام به ميله هاي كمكي كنار استخر برخورد كرد🥺🥺 همه جا تاريك بود منم با سر افتاده بودم اصلا نمي تونستم درست موقعيت خودم تشخيص بدم و بتونم شنا كنم بيام بيرون كه هامين منو كشيد از اب بيرون   بينيم و گلوم  مي سوخت شروع كردم سرفه كردن يك كه حالم جا امد ديدم مهدي با وحشت به مچ پام نگاه ميكنه😨😳 تازه متوجه درد و سوزش مچ پام شدم اندازه دو بند انگشت پاره شده بود و بد جور خون مي امد منم كه اين همه خون رو ديدم وحشت كردم شروع كردم با صداي بلند گريه كردن(ظاهرا ميلي كمكي استخر شكسته بود منم روي اون قسمت شكستگي افتاده بدون ) هامين يكم به خودش امد از شونم منو بلند كرد سوار ماشين شد دنده عقب گرفت در همون حال هم به دخترا كه وحشت نگامون مي كردن گفت برين داخل هيچي نشده به كسي هم هميچي نگين، بهناد بد جور گريه مي كرد و ترسيده بود وداد ميزد كه صبر كنيد منم همراهتون ميام واي هامين اين قدر كه عجله داشت كه صبر نكرد بهناز سوار شه و سريع از خونه خارج شد منم با اين كه تابستون بود واي چون خيس بودم مو ها هم كه تا زير باسنم مي رسيدن در اثر افتادنم تو اب باز شده بود و ازشون اب مي چكيد همه ي لباس ها. به تنم چسبيده بودن واقعا وضع خجالت باري شده بود و باعث شد كه شدت گريم بشتر بشه هامين هم سعي داشت ارومم كنه و بگه كه جاي زخم فشار بدم كه خون ريزيش كم تر بشه ولي من احساس مي كردم سر انگشام بي حس شده كنار يك بيمارستان پارك كرد كمكم كرد پياده بشم وقتي وارد اورژانس شدم خيلي شلوغ بود و اصلا رسيدگي نمي كردن من سرم گيج ميرفتم و درست جلو نمي ديدم  باد كلور هم بهم مي خورد لرز كرده بودم هامين هم عصباني شده بود شروع كرد سر پرستاره داد زدن كه يك اقاي جواني امد  گفت :چه خبر اقا چرا داد مي زنين كه هامين هم توضيح داد كه اقا مارو به يك أتاقي راهنماي كرد 
هامين منو به سمت تنها تخت توي اتاق برد و كمكم كرد دراز بكشم اون اقاي جوان هم كه بعد مشخص شد پزشك اورژانس بودن و كارش تمام شده بود و داشتن مي رفتن منزل كه متوجه صداي داد هامين شدن امد پام معاينه كرد و گفت :چرا تو اين قدر خيسي ؟و چطور اين اتفاق براي مچ پام افتاده من كه اينقدر به حال بودم نمي تونستم حرف بزنم كه هامين گفت توي استخر افتاده و بقيه ماجرا رو توضيح داد ولي دكتر انگار باروش نشده بود خيلي مشكوك به ما نگاه ميكرد گفته :چه نسبتي با هم دارين هامين گفت دختر دايمه پرستار هم امد كه سرم وصل كنه منم ترسيده بودم شروع كردم گريه كردن و اجازه نمي دادم كارشو بكنه كه هامين دستم ثابت نگه داشت و سعي مي كردن منو أروم كنه من كه مي دونستم همش تقصير خودشه گفتم :اين كه دارم الان درد مي كشم همش از گور تو بلند مي شه كه با وارد كردن انژوكت گريم بيشتر شد ديگه توان صحبت كردن نداشتم كه دكتر به پرستاره گفت مچ پام رو   بگيره شستوشو داد كه خيلي مي سوزندن و شروع كرد جيغ هاي خفه كشيدن هامين گفت :اروم عزيزم گريه نكن زود تموم ميشه كه گفتم : اييييي مي سوزه ترو خدا بگو تمومش كنن كه بعدش دكتر پام بيحس كرد و شروع كرد بخيه كردن همامين  هم فرستاد دارم هامو بگيره دكتر يك نگا بم انداخت گفت :از خونه فرار كردين واي خدا جون اين حرف ديكه از كجا در أورد گفتم :چي؟ گفت:هنوز تازه اول جونيته خوشكلم كه هستي من جنس خودم خوب مي شناسم نميه راه ولت ميكنه گفتم : اقا چي مي گي فرار كه جا بود حالتون خشه خستگي بتون فشار اورده كه هامين امد تو اتاق دكتر هم بخيه ي پام رو تمام كرد دارو ها رو از هامين گرفت گفت :من بايد به پليس اطلاع بدم هـامين از همه جا بخبر گفت :پليس براي چي دكتر گفت : ببين پسر جان حتما حالا پدر مادرتون نگران شدن فرار اخر عاقبت نداره برگردين خونه هامين هنوز ويندزش بالا نيومده بود گيج به دكتر نگاه مي كرد تاز داشت مي فهميد دكتر منظىورش چيه كه گوشيش زنگ خورد گفته دايي رضاست (بابام) هامين جواب داد و بعد ادرس بيمارستان رو دادن قطع كرد رو به دكتر گفت :اقاي دكتر اشتباه مي كنيد ما فرار نكردم من كه توضيح دادم خدمتون ولي بازم دكتر مشكوك نگاهمون مي كرد كه مهدي گفت پدرم و دايم تو راه هستن كه دكتر دوتا امپول جدا كرد امد سمتم منم تا چشمم به امپولي افتاد شروع كردم گريه كردن كه دكتر گفت :دختر خوب براي چي گريه مي كي كني ؟؟ وقتي ديد به امپولا نگاه مي كنم گفت نترس يك جوري ميزنم نفهمي كه هامين امد سمتم من رو به شكم خوابوند منم با گريه گفتم : هامين تو رو خدا به بابا نمي گم تو منو انداختي تو استخر من مي ترسم تروخدا امپول نه (اگه يك روز به مرگم مونده بود بازم به دايي  مي گفتم حالشو بگيره )هامين كه از چهرش مشخص بود پشيمونه و تازه دكتر هم متوجه شده بود كه هامين باعث شده من به اين حال در بيام نگاه شرزنش باري حوالش كرد . سمت رأست لباسم داد پايين منم از ترس مثل سنگ سفت گرفته بود خودم دكتر پنبه گشيد گفت :نفس عميق بكش خودتو شل كن اين طوري بيشتر دردت مي گيره منم كه فقط گريه مي كردم دكتر پاي سالمو از زانو خم كرد گذاشت رو اون يكي پام دگه نمي تونستم خودم سفت بگيرم كه امپول رو اروم وارد كرد زياد درد نداشت فقط يك كوچلو مي سوزند  كه در اورد و اون يكي رو سمت مخالف وارد وقتي شروع كرد پمپ كردن انگا مواد مذاب وارد پام مي كردن كه گفتم :اييييي درد داره ايييييي😭😭😭 هامين بگو درش بياره 😖😖اون دوتا نادون هم باهم ميگفتن تموم شد تموم شده كه امپول رو در اورد هامين با پنبه جاشو فشار داد كه جيغم رفت هوا گفت :چي شد گفتم :دست نزن درد مي كنه كه يكم بعدش بابا اينا امدن من خودمو برا بابام و دايي لوس مي كردم كه تنبيه سخت تري براي هامين در نظر بگيرن دكتر هم بابت حرف هاي كه گفته بود عذرخواهي كرد بعدشم رفتيم خونه فرداي اون روز هم من خيلي بد سرما خوردم كه دايي محمود معاينم كرد  اگه از خاطرم دوسا داشتين بگين بقيه شو  بگم براتون ببخشيد كه چشماي نازنينتون اذيت شد و در اخر بايد از آدمين كانال تشكر كنم و نيايش جون بابت خاطره هاي قشنگتون كه واقعا خنده به لبامون ميار و ساراجون مامان اقا كبر كه من ب شخصه واقعا از خاطرات تشون لذت مي برم و دريا جون و پارسا جان ظرف ميوه بايد بگم من عاشق ميوه هستم و تك تك اعصاي وب و كانال متشكرم بابت خاطرات زيباشون كه واقعا خاطره من در مقابل اونا خيلي بي مزس 🥰🥰🥰🥰
پ ن🌸 داي محمود موتور هامين رو ازش گرفت و پول تو جيبي شو قطع كرد و گفته تا من رضايت ندم وضعيت همينه كه البت يك روز قبل از اينكه برگرديم اهواز من از دايي خواهش كردم موتورشو پس بده عروسي هم كوفتم شد 
پ ن🌸برام دعا كنيد جواب زحمت هام بگيرم و امسال دانشگاه قبول بشم 🙏🏻🙏🏻
پ ن 🌸خدايا به انان كه دوست داري بيامرز كه عشق از زندگي برتر است خدايا به انان كه دوست داري بيامرز كه دوست داشتن از زندگي برتر است ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
منتظر كامنت هاي قشنگتون هستم خدانگهدار 👋🏻👋🏻👋🏻

خاطره مائده جان

خاطره مائده جون 
سلام مجدد ب کسایی ک دارن خاطرمو میخونن .من چون میدونم ک شاید بعضیا منو نشناسن یا خاطره های قبلی نخونده باشن هر دفعه خودمو معرفی میکنم مائده ام 21سالمه حسابداری میخونم و همسرمم کیارش متخصص پوست و مو هستش و 28سالشه و 1سالو 3ماهه ک مزدوج شدیم☺️
این خاطره بر میگرده ب ماه عسلمون ک رفته بودیم ترکیه 
ساعت 3شب پرواز داشتیم ولی من چون خیلی استرس داشتم واس سوار شدن هواپیما از ترس اصن خوابم نمیبرد و همش تو رختخواب این ورو اون ور میشدم کیارشم خوابیده بودو هفت خان رستم مو تو خوابش داشت ملاقات میکرد😂
ساعت 2بود ک پاشدم رفتم اشپز خونه و لواشک خوردم یادم نیس ولی حدودا 10تا میشد (اخه من خیلی دوس دارم عاشقه لواشکم😻😻😻)خوردمو ب ساعت نگا کردم دیدم 2:20دیقع شدع رفتم کیارشو صدا کردم حالا مگ پامیشد رفتم ی لیوان پر از یخچال اب خنک ور داشتم اومدم ریختم تو صورتش ولی تو گوششم ریخت بر خلاف تصورم😿
همچین از خواب پریدک من جیغ کشیدمو لیوان از دسم افتاد با صدای شکستن لیوان گریم گرف کیارش سریع ب صورتش دست زدو ابو خشک کردو اومد طرفمو منو کشید بغلشو گف هیچی نیس عشقم نترس فقط از جات تکون مخور میره تو پات بزا جمش کنم بعدم دسشو گذاشت رو صورتمو اشکمو پاک کرد گف گریع ندارع ک ی لیوان از جاهازت کم شد چیزی نشده ک گفتم کیارش ببخشید اب ریختم روت ترسیدی بخدا بیدار نمیشدی بخاطر همین گف عب ندارع فدای سرت عشقم ولی نشون گیری بچمون ب تو نره خوبع اخه اب میریزن تو گوش مائده اخه گوش؟😂
گفتم کیارش گف جانم گفتم ساعتو نگاگف🤦‍♀نیم ساعت تا پرواز بودو مائده با عجله لباس پوشیدیمو رفتیم فرودگاه با مامان و بابامو و کیانو و کیانا(برادرشوهر و خواهرشوهرم)و نجمه جونو بابا خدافظی کردیمو پیش ب سوی هواپیما تو هواپیما همش سرم توی بغل کیارش بودو اونم میخندیدو مسخرم میکرد و قرص حالت تهوع داد بهم و گف کار از محکم کاری عیب نمیکنه
وقتیرسیدیم هوای اونجا خیلی سرد بود ینی داغون بودا قشنگ 
رفتیم هتل ی ذره استراحت کردیم بعدم رفتیم خرید کلی خرید کرد برام😘
بعد از خرید رفتیم دونر کباب خوردیم بعدم ب اصرار من توی اون سرما پیاده روی کردیم اولش کیارش راضی نمیشد ولی راضیش کردمو اونم قبول کرد بدنم یخ یخ بود کیارش دید سردمه گرمکنشو در اورد من پوشیدم و خودش با ی تیشرت موند بعد از کلی حرف زدنو و پیاده روی رفتیم هتل کیارش ی مقدار حالش دگرگون بود(بی حال)از اینا حالایی ک نمیشه ازش سر در اورد ک واس خستگیه یا سرما خوردگی  😐رو تخت خوابیده بودیم ک همش سرفه میکردو دستمال ور میداشت از رو میز بعدم ک فهمید سرما خوردگیع گف مائده امشب جدا از هم لطفن 😕
منم گفتم میخوای بریم دکتر گف ن خوبم فقط نزدیکم نخواب امشبو عشقم خودت میدونی دوس ندارم سرما بخوری 
گفتم باش رفتم اونور تر خوابیدمو پتو نکشیدم ک کیارش پتو کشید رومو خودشم رفت اونور تخت خوابید 
تازع خوابم برده بود ک دیدم هواکش دستشویی صداش میاد با عجله پاشدمو رفتم درو میکوبیدم و میگفتم کیارش وا کن داشت بالا میاورد گف خوبم مائده نگران نباش من:دارم میگم وا کن این درو خوبی صدات اینجوریه؟😭 
در واشودو کیارش با چهره ایی سفید و رنگ پریده جلو چشام ظاهر شد 
من:کیارش😭🥺 این چ وضعیه بعد میگی حالت خوبع ؟با گریه گفتم پاشو بریم دکتر جون مائده تورو خداگف فدات شم قسم نده خوبم توجهی ب حرفاش نکردم رفتم تلفنو ور داشتمو با گریه  ب ترکی استانبولی گفتم ی ماشین میخوام برا درمونگاهی ک ب هتل نزدیکه بعدم لباس خوابمو در اوردمو لباسمو پوشیدمو لباسای کیارشم کمک کردم بپوشع... 
رفتیم درمونگاهو من قبض گرفتم و رفتیم داخل ی خانومه نسبتن جونی بود و موهای قهوه ایی تیره ک گوجه ایی بسته بود بالا  و ی عینک روی دماغش بودو ی کتابم دستش بود کیارش چون زیاد حالش خوب نبود بهش گف دراز بکشه رو تخت منم کمکش کردم دراز بکشه دکتر اومدو گف کجات درد میکنه؟کیارش بی حال با سر ب من اشا ره کرد ک بگم منم ب ترکیه ایی گفتم حالش خوب نیستو حالت تهوع بهش دست میده و بالا هم اورد نیم ساعت پیش و گوشش درد میکنه  گف تشکور دمعونان (تشکر بابت گفتنت) منم ب همون زبون جوابشو دادمو گفتم ک خاهش میکنم لبخندی زد ب منو بعد
شروع کرد ب معاینه کردن بعد از معاینه نسخه نوشتو داد ب من نسخه رو نگا کردم صفحه پر شده بود ب کیارش گفتم بخواب الان میام گف خودم میرم گفتم زود بر میگردم رفتم دارو ها رو ک بهم دادن گفتم اشتباه دادینا این نیس دارو های من گف خانوم همینه با تعجب گفتم چخبر؟😳کیسه پر امپول بود 
حساب کردمو اومدم بیرون تا خود درمونگاه بغضم گرفته بودو عذاب وجدان داشتم اخه تقصیر من بوداگ اون شب توی هوای سرد ب خاطر من سوشرتشو در نمیاورد و تو گوشش اب نمیریختم الان این همه امپول نمیخورد رسیدم دم اتاق پزشکو در زدمو رفتم تو دکتر پاشد اومد دارو ها رو از من گرفتو گف ک امادش کن اصن حالش خوب نیس بعد از تموم شدن حرفش 5تا امپول جدا کرد و داشت اماده میکرد ک با گریه گفتم دردش میگیرع اون همه رو بزنی ک کیارش دستش(از مچ دست تا ارنجش) ک رو  صورتش بودو ور داشت و بلند شد نشستو گف ا ا ا گریه واس چی نترس فداتشم من نمیترسم گفتم نمیخوام هر پقدرم حالت بد باشع 2تا بسع ن 5تا 
گف عزیزم گفتم خیلی خب 😕😢
(فارسی حرف میزدیم منو کیارش و دکترع متوجه نشد)کیارش خوابیدو منم بالا سرش وایسادمو سرشو بوس کردمو دستشو بوسیدم گف نگران نباش خوبم 
گفتم میشع نگران نباشم؟تو جای من بودی نگران نبودی الان ؟گف ااااام نظری ندارم بعدم خندید😂
دکتر اومد بالا سرشو پنبه کشید و نیدلو فرو کرد کیارش هیچی نگفت چون معمولن در برابر امپول هیچ واکنشی نشون نمیدع دومی و سومی هم هیچی نگفت ولی چهارمی رو ک زد دستمو انقد فشار داد ک منم داشتم درد امپول حس میکردم ب دکتر گفتم بسع دیه تو رو خدا در بیار درد داره مگ نمیبینی😭
ک تموم شدو کشید بیرون پنجمی هم زدو تموم شد و من جای امپولا دو ماساژ دادمو پاشد دسمو انداختم دو گردنشو گفتم درد داشت؟گف ن 
من:ولی من دردشو احساس کردم زمانی ک دردت گرف 
گف درد ک ندارع ولی پنادر امپولی ک موقع زدنش خود ب خود عکس العمل نشون میدی 
😭گفتم فقط تو حق داری سرما بخوری ی بار دیگع خندید و بوسم کرد گف باش حالا حرص نخور
بعدم سرمشو وصل کردنو و تا سرم تموم شع کلی حرف زدیم تو راه خونه گفتم کیارش 
گف جونم 
من:بهتری؟🥺
کیارش :مگ بد بودم؟مائده اینطوری بغض نکن دیه بخدا اینطوری میبینمت عصابم خورد میشع نکن دیه خانمم
من:همش تقصیر من بود اگ اب تو گوش نمیریختم و سوشرتتو ب خاطر من در نمیاوری ابنطوری نمیشد گف دیه نبینم خودتو سرزنش کنیا😠اگ دوباره برگردیم ب زمان پیاده روی اون شب من بازم سوشرتمو در میارم اب ریختن تو گوشم ک از قسط نبود ک عشقم 
من:در کل ببخشید
 کیارش:🙂لبخند زد 
من:جاشون ک درد نمیکنه؟
کیارش:جای چی؟
من:امپولا
کیارش :من یادم نبود امپول زدم بعد تو هنوز تو فکر درد اونی ؟🤣🤣🤣🤣🤣ن دورت بگردم درد نمیکنه🤣🤣🤣
فرداشم 3تا امپول خورد پس فرداشم2تا امپول 
بعد از ی هفته ام از ترکیع برگشتیم و تا وقتی برگردیم تو همون ترکیه حالش خوب شد
مرسی ک خوندید دوستان عزیز🥰لطفا نظرتونو درباره خاطراتم بگید خوشحالم میکنید🥰
دوستون دارم 
یاحق💞

خاطره فرزین جان

 

سلام فرزین هستم با یه خاطره دیگه خدمت رسیدم ،این خاطره برا چند هفته پیش،سره کار بودم که نیایش زنگ زد گفت خالش داره میاد ،یه خاله داره شهرستانه وقتی میاد همه دورش جمع میشن ،منم اون روز کارم زیاد بود اما تا عصر جمع و جور کردم رفتم خونه ،وقتی رسیدم خاله خانم درو باز کردن!،رفتم داخل سلام کردم خوشامد گفتم بعدش پرسیدم پس نیایش کجاست؟ ،خاله خانم یه آه جانسوز کشید گفت بمیرم برا بچم که مث خودم حاملگیش مصیبته ،نگران شدم پرسیدم چی شده؟ ،گفت همش بالا میاورد گفتم بره استراحت کنه ،گفتم آهان پس طبیعیه ،یهو چپ نگام کرد گفت وا آقا فرزین!!! ،خندیدم گفتم خب مدام اینطوری میشه ،عذر خواهی کردم رفتم داخل اتاق نیایش خانم نشسته بود رو تخت چشاش سرخ بود ،گفتم عه نیایش خانم گریه کردی؟ ،گفت نه انقدر عق زدم اشکم در اومد ، گفتم الان دیگه هفته پونزدهمه همشم تهوع داری میخوای بریم دکتر؟ ،گفت نه خودم از شیده(دوستش ماماست)پرسیدم گفت چیزه خاصی نیست ،لباس عوض کردم یکم که بهتر شد رفتیم پیش خاله خانم ،بعد از شام خاله خانم گفت من نیایش و با خودم میبرم چند روزی 
خونه خودم ،اینجا هم خونه داره ،که من گفتم نه تو زحمت میافتین ،گفت نه زحمت نیست بچه خواهرمه با این حالش من مراقبش باشم ،احساس کردم داره تعنه میزنه گفتم من همه جوره حواسم به زنم هست اگه هم مشکلی بیاد میبرمش خونه خودمون بابام اونجا میتونه مراقبش باشه ،گفت نه من یه چند روز میبرمش ،نیایش هم گفت خاله من همینجا راحتم بعدم خونه شما پله داره من برام سخته ،خاله خانم مثل این که ناراحت شده باشه گفت دستتون درد نکنه ،بلند شد از سره میز ،منم خودم ظرفا رو جمع کردم نیایش خواست میوه ببره یهو ظرف از دستش افتاد هزار تیکه شد ،خاله خانم فوری اومد گفت خدا مرگم بده چی شد؟ ،نیایش ترسیده بود دستشو گرفتم گفتم نترس هیچی نیست ،جلوی راه همش شیشه بود نیایش و بلند کردم نشوندم رو اپن از اون طرف رفته داخل سالن ،شیشه ها رو جمع کردم خاله خانم امر کرد آب قند بیارم! منم آب قند بردم ،نیایش یواش گفت ببخشید توروخدا الان ردش می کنم بره ،گفتم نه اشکال نداره ،نیم ساعت بعد خاله خانم تشریف برد ،نیایش بهم گفت لطفا به مامان چیزی نگو ،گفتم خیالت راحت نمیگم ،مادرم با همین خاله 
خانم ازقبل همو میشناختن و سره یه مسائلی مامانم چشم دیدنشو نداره ،نیایش داشت بدتر میشد حالت تهوع داشت ضعفم کرده بود ،به بابام زنگ زدم گفت ببرش یه سرم بزنه بهتره ،باهاش حرف زدم خودش راضی شد آماده شدیم رفتیم بیمارستان ،داخل اورژانس بوی الکل میومد می ترسیدم ،نیایش خوابید رو تخت یه خانم پرستار اومد به نیایش کمک کردم آستینشو زد بالا ،چند دقیقه دستشو فشار میداد تا آخر رگ گرفت نیایش فقط صورتشو از درد جمع کرد ،خیلی شجاعه اصلا تفاهیم نداریم سره این موضوع! ،یه خورده بعد بابام اومد دنبالمون نیایش خواب رفته بود ،دیگه وقتی بیدار شد بابام گفت که بریم خونه اونا نیایش هم قبول کرد ،رفتیم خونه مامان کیک درست کرده بود برامون اورد که میون حرفا نیایش خودش از دهنش در رفت که خالش اومده ،مامانم گفت نمیخواد از من پنهون کنی من کاری با ناهید ندارم ،صبح من رفتم سره کار به نیایش گفتم عصر میام دنبالت که مامانم گفت یه چند روز همینجا باشید ،ما هم قبول کردیم رفتم سره کار ،عصر رفتم خونه خودم چندتا لباس بردارم باید دوش می گرفتم دیگه گفتم چکاریه همینجا حمام کنم ،رفتم 
حمام و برگشتم خواستم برم آشپزخونه آب بخورم که به فنا رفتم! ،شیشه خرده های شب قبل هنوز کف آشپزخونه بود پام سوزش بدی میداد همه جا خونی شده بود ،با ترس و بپر بپر از آشپزخونه رفتم بیرون دستمال گذاشتم رو پام اما درد داشت خونشم بند نمیومد ،یکی از خرده شیشه ها رو با داد و فریاد در اوردم دیگه نبود ،هرچی گذشت دیدم خونش بند نمیاد زنگ زدم بابام که ببینم چی کار می تونم بکنم گفت بمونم تا بیاد ،وقتی اومد یه مشت دستمال خونی دید بنده خدا شوکه شد گفت ای خدا از دست تو چیکار کردی اخه؟ ،گفتم والا من کاری نکردم دسته گله دیشب عروست بود ،گفت آخه یعنی کور بودی؟ ،خجالت کشیدم گفتم فکر کردم همشو جمع کردم ،رفت جعبه کمک اولیه رو اورد یه پانسمان خودش کرد بعد گفت بلند شو بریم ،گفتم کجا؟ ،گفت بیمارستان این باید بخیه بشه! ،ترسیدم گفتم وای نه بخیه نه ، گفت از سنت خجالت بکش ،کمکم کرد با هم رفتیم بیمارستان ،خدایی اگه امپولم ترس نداشته باشه این دیگه ترس داره ،الکل ریختن رو پام بدجور میسوخت یه اخ گفتم ،بابام گفت آروم باش هنوز که اولشه بابا ،خواستن آمپول بیحسی بزنن

بابا شونه هامو گرفته بود یه سی سی که تزریق می شد دادم میرفت هوا ،بابا با لبخند واسم خط و نشون می کشید میگفت تمام شد پسرم ،این پسرمش معنی بیشعور میداد ،چند دقیقه بعد پرستاره اومد دست زد به پام گفت حسش میکنی؟ ،پام باد کرده بود حس می کردم گفتم نه ،دکتر اومد شروع کردن بخیه زدن که درد داشت ولی بابام میگفت نه تو ترسیدی وگرنه درد نداره! ،تمام که شد بابا دست گذاشت رو صورتم گفت چقدر عرق کردی ،نیمه جون بودم قشنگ گفتم بریم دیگه ،پرسید سرگیجه و درد نداری؟ ،گفتم هردوشو دارم ،گفت میخوای یکم دراز بکش بعد میریم ،منم خوابیدم بابا کنار دستم بود خندید گفت حالا چطوری به نیایش بگیم که غش نکنه؟ ،گفتم در اون حدم نیست که غش کنه ،دیدم جناب پرستار با آمپول ظاهر شد ،گفتم بابا ،بابام گفت باشه من میرم بیرون راحت باش! ،پرستاره گفت رو پهلو یخواب میخوای کمکت کنم؟ ،با ترس گفتم نه ممنون ،دکمه شلوارمو باز کردم خودش کمکم کرد به پلهو بچرخم ،کم مونده بود اشکم در باید تو عرض دو ساعت به درجه رفیع جانبازی رسیدم ،شلوارم و با شورتم داد پایین پنبه کشید و تزریقش کرد گفتم 
آخ ،گفت اروم تکون نخور ،تمام شد لباسمو مرتب کرد و رفت بیرون ،بابام اومد داخل گفت حالا پاشو تا بریم ،بلند شدم خودش کمکم کرد ،جای آمپولم درد می کرد ناله می کردم ،رفتیم تو ماشین یه آب میوه بهم داد گفت بخور برات خوبه ،منم تا برسیم آب میوه رو تا ته خوردم ،رفتیم خونه با استقبال گرم مامان و نیایش خانم رو به رو شدم ،خوابیدم رو مبل نیایش نشست پیشم گفت تا این بچه بیاد خدا به منو تو رحم کنه ،مامانم گفت این چه حرفیه اتفاقه دیگه بلا به دور باشه ،نیایش بهتر شده بود ولی من یه مقدار درد داشتم ،روزه بعدش که نتونستم برم سره کار روزه بعدی اما پامو به زور چپوندم داخل کفش و لنگ لنگ زنان رفتم که هرکسی می پرسید چی شده ؟ ،وقتی برگشتم خونه پام دوباره درد گرفته بود بابام حسابی دعوام کرد که چرا کفش پوشیدم ،گفتم خب روم نمیشد با دمپایی برم که! ،پانسمانشو عوض کرد گفت اگه عفونت کنه باید همون چیزای که دوست داری رو استفاده کنی ،گفتم نه نه من بیجا کردم ،خندید نیایش هم گفت چقدر پسرت ترسوئه بابا ،بابام گفت امیدم به اینه خودش بابا بشه شجاع بشه ،منم گفتم پس دعا کنید پسر باشه،بابا و نیایش خندیدن ،خلاصه فرداشم باز نرفتم سره کار ،بعدشم که پنجشنبه جمعه بود ،پنجشنبه ها مگه کار زیاد باشه که برم وگرنه نمیریم ،یه چند روز خونه مامانم و بابام موندیم بعدش برگشتیم خونه خودمون ،ده روز بعدم بخیه هامو کشیدم ،جنسیت بچه هم که گفتن پسره از خوشحالی نمیدونم چیکار کنم،مرسی که خوندید.

خاطره پارسا جان

سلام سلام سلام 🙋
منو به خاطرتون هست؟😂 پارسای لیمویی اومد؟ نه؟ باشه پس پارسای میوه ای؟ اره؟ باشه پارسای میوه ای اومد🍏🍊🍎🍓🍑🍋🍒😂
خوبین؟ چخبرا؟ چیکار میکنین؟ خوش میگذره؟
من ایندفعه میگذرونم بسی سخت ولی امیدوار😂 
با تعطیلات تابستون چیکار میکنین؟ خوش میگذره بهتون تعطیلات؟😉
خوش بحالتون ما که تعطیلات نداریم😧😥تو خونه خوابیده بودم رو مبل تلوزیون میدیدم ، مامان و بابا هم رفته بودن مهمونی پویام که تو اشپز مشغول درست کردن پیتزا بود 🙊 هنرنماس دیگه چیکار کنم؟!! همه از من زدن جلو تو زمینه اشپزی😂 داشت خوابم میبرد یهو صدای پویا بلند شد : نخواب بینم گوشیمو جواب بده! داشت زنگ میخورد از رو مبل برداشتم اسمشو سیو کرده بود شمسی خانم😂😂😂 من : پویااا؟ نوشته شمسی خانم جواب بدم؟ صداش از اشپز بلند شد :یــس. برداشتم دانش اموزش بود باهاش کار داشت گوشیو رسوندم بهش ، دستش بند بود گذاشت رو اسپیکر : بله شمسی خانم؟ شمسی : خوبین اقا؟ کی کلاس فیزیک میزارین برامون؟ ما سه روز دیگه امتحان پایانی داریما! پویا : من که روزه ام هوا هم گرمه صبح تا عصر نمیتونم بیام بعد از افطار بزارین ساعتشو! شمسی : اقا شما که اون موقع کلاس میزارین افطارم میدین بهمون؟😂😂 پویا : اررره حتمااا . شمسی : مرسی مرسی افطار چی میدین بهمون؟😂 پویا :مــنو میدم خدمتتون😂😅شمسی خنده غش کرده بود بلاخره سر ساعت کلاس به توافق رسیدن و قطع کردن . خندم گرفته بود گفتم : اسمش شمسی خانمه؟ پویا : نه عامو😂 یکی از دانش اموزامه😐 من : باهووووش اینکه خودمم فهمیدم 😦 پویا : اصلا باورت نمیشه پارسا هردفعه که امتحان میزاشتم بچه ها میگفتن برامون کلاس رفع اشکال بزار ، بعد تو کلاس این دختره دست رو هر سوالی که میزاشت براش توضیح بدم جز سوال امتحان بود😐 بخاطر این اسمشو شمسی خانم سیو کردم واقعا شانسی میزنه تو هدف😂😂😂 توی اخرین امتحانی که ازشون گرفتم دقیقا همون سوالایی که براش توضیح دادم رو داده بودم تو امتحان بعد توش گیر کرده بود😂 بهش گفتم بابا این همون سوالاییه که ازم پرسیدیییا! میگفت اررره همونه فقط شما اشتباه سوال دادین عدداش فرقه اینجا بجای ۴ دادین ۱۲سوالارو حفظ کردم😂😂😂 داشتم به پویا میخندیدم صدای گریه شیوا بلند شد : داداش پارسااا ؟؟؟ کجایی؟رفتم سمت اتاقش در اتاقشو باز کردم : بله شیوا چی شده؟ چراغارو روشن کردن چشمم خورد بهش تخت و لباسش پر از خون شده بود خون دماغ شده بود . 
از ترس گریه میکرد رفتم سمتش چند تا دستمال برداشتم گرفتم جلو بینیش اروم از تخت اوردمش پایین: جانم جانم نترس خون دماغ شدی نترس! تو خواب خون دماغ شده بود ، بردمش روشویی صورتشو شستم اوردمش بیرون رو مبل نشوندمش خون بینیش هنوز بند نیومده بود تا رفتم پنبه اورد خون بینیش هنوز بند نیومده بود رفتم پنبه اوردم گفتم بزاره بینیش سرشو گرفتم بالا . پویا اومد سمتمون : چیشددده؟ خون دماغ شدی شیوا نترس عزیزدلم ! بچه به هق هق افتاده بود از گریه میگفت سرم درد میکنه ! به پویا گفتم یه لیوان اب یخ بریزه بیاره ، شیوارو تکیه دادم به مبل سرشو بالا نگه داشتم خون بینیش بند نمیومد ابو دادم خورد آرومتر شد . بعد از نیم ساعت خون تقریبا بند اومد . سرش درد میکرد سرشو گرفته بودو گریه میکرد گفتم پویا کیفو از ماشین اورد تو . معاینش کردم فشارش پایین بود و درکنارش تب داشت . دفترچمو از تو کیفم بیرون اوردم توش دارو نوشتم مهرش کردم دادم پویا بگیره . ترسیده بود گریه میکرد سرشو بغل کردم : شیوااا؟ نترس عزیزم من اینجام چیزی نشده که خون دماغ شدی خوب میشی الان نترس قربونت برم . بردمش اروم اتاقش پیرهنشو عوض کردم خونی شده بود ، خوابوندمش رو مبل . روتختیشو با لباسش جمع کردم انداختم لباسشویی تا پویا اومد باسشو جمع کردم انداختم لباسشویی تا پویا اومد یکم طول کشید. داروهارو ازش گرفتم یه لیوان اب ریختم دوتا قرصو از جلدش در اوردم دادم خورد . کیک مامان پزو از یخچال بیرون اوردم با اب پرتقال بردم به زور دادمش خورد . تب برو از داروها سوا کردم سرنگو از جلدش بیرون اوردم موادو کشیدم سرنگ : شیوا برگرد قربونت برم اینو بزنم تبت بیاد پایین. خیلی مضطرب سرشو تکون داد گفت : نه داداش خواهش میکنم من استرس دارم 😭 پویا : یاا اَبَلفَضللل فهمیدیی اخر؟ نگاش کردم :چیوو؟ پویا : معنیه استرسو😕 دیشب ازم پرسید بهش نگفتم فک کنم رفته پرسیده یا سرچ کردن براش😐😂😂😂 شیوا خندش گرفته بود پویا : نه من میخام بفهمم کی کلمه استرسو بهت یاد داد؟😵 اصلا همچین کلمه ای تو لغت فارسیم ثبت نشده تو از کجا اوردی اینو؟ والا بخدا من همسن تو بودم شیوا معنی استرسو هم نمیفهمیدم 😂 برگرد عزیزم ولی بعدا باید بهم توضیح بدی معنی استرسو از کجا فهمیدیا😒😂 شیوا اروم میخندید پویا دید تکون نمیخوره رفت سمتش درازش کرد رو مبل : یه دختر داریم شاه نداره صورتی داره ماه نداره ، از خوشگلی تا نداره و ادامرو شما بخونید فضا کنسرت طوری بشه یکم ...😂 😂😂 اروم شده بود میخندید لباسشو یکم پایین دادم حواسش کلا رفته بود پی پویا پنبه رو چند بار کشیدم سوزنو گذاشتم رو پوستش اروم فرو کردم تو به محض ورود سوزنو صداش بلند شد : اییییی . پویا : اااا چیشد؟ چیزی نیست تمومه دیگه عزیزم ، پاشو سریع قفل کرد سفت شده بود پاش یهو صدای داد شیوا رفت بالا : اییییی داداش توروخدا من : شیوا جانم شل کن پاتو کمتر دردت میگیره یکم شل کن فقط . دیدم تلاشی نمیکنه چندتا ضربه نسبتا محکم بالای جای تزریق زدم اروم اروم از حالت سفتی دراومد پاش تزریق کردم کشیدم بیرون پویا پنبه رو نگه داشت . محافظ سوزنو گذاشتم روش انداختم تو سطل سرنگو . رفتم دستمو شستم برگشتم ، بلند شده بود .فشارشو گرفتم زیاد پایین دستمو شستم برگشتم ، بلند شده بود . فشارشو گرفتم زیاد پایین نبود نیازی نداشت به سرم: بهتری شیوا؟ درد نداری؟ شیوا : نه بهترم داداش . گفتم پنبه هارو از بینیش بیرون اورد خونش بند اومده بود کمکش کردم بردمش اتاقم خوابید رو تخت گفتم استراحت کنه کاری داشت خبرم کنه خوابید از اتاق اومدم بیرون ! مرسی ممنون که خوندید❤👑
یعنی خاطره های پارسا بازم خواننده داره؟😂😂😂 احساس میکنم خوب ننوشتم اینو ببخشید دیگه زمان و مکان نوشتنم مناسب نبود😂😉
خیلی ماهید مرسی از احوال پرسیاتون تصدق قلبای مهربنتون❤👑 خدانگهدار
پ.ن : خـدا گـر پرده بردارد ز روی کـار آدم ها 
چه شادی ها خورد بر هم ، چه بازیها شود رسـوا 
یکی خندد ز آبادی ، یکی گریـد ز بـر بادی 
یکی از جان کند شادی ، یکی از دل کند غوغـا
چه کاذب هـا شود صادق ، چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق ، چه فاسق ها شود عابد 
چه زشتی ها شود رنگـین ، چه تلخی ها شود شیرین
و چه بـالا ها رود پـایین .
عجب صبـری خـدا دارد که پرده برنمیدارد ! 
#سهراب جانِ سپهری
پ.ن : خوب باش ، اما به اندازه توانت . مِنَـتش را هم روی کسی نگذار . خوب بودن یا نبودن انتخاب توست . می توانی باشی یا نباشی ، اما اگر انتخابت خوب بودن است در انتخاب بمان و ادامه بده اما منتظر نباش برایت کف بزنند ، انتظار تلافی هم نداشته باش . خیلی ها با خوبی ات غریبی میکنند ، چون بلد نیستند جواب خوبی را بدهند ، یاد نگرفته اند ، میترسند . خیلی ها هم نه ، بلدند چکار کنند که تو خوبتر شوی! اما تو فقط تا جایی که توانش را داری در راهت بمان ، تقلا نکن بیشتر از خودت باشی . اگر خوب بودنت را با تقلا حفظ کنی زود خسته میشوی ! میرنجی ، توقع برگشت داری ! همش دلت میخاهد جواب دوست داشتنت ، خواستنت ، مهرت ، لبخندت ، تلفنت چیزی باشد درست در اندازه ی مهربانی ات . اما مهربانی که اندازه ندارد ، چیز بی اندازه را هم که نمیشود پیمانه زد ، شمرد . حالا بنشین و با خودت فکر کن ، فکر کن و ببین میتوانی خوب باشی و در خوب بودنت بی انتظار بمانی؟! (آرشیدا نصیری ) 
حوری جان چیزی که خواسته بودی😂 تقدیم😂 همینجوری یکیشو کش رفتم حوری😂😂 هل هولکی😂
خدافظ 😊❤

خاطره سهراب جان

سلام وقت داشتم اومدم یه خاطره کوتاه تقدیم حظورتون کنم . مربوط به همسرمه . می دونید همیشه فکر می کنم من فقط زن نگرفتم زن و بچه رو با هم گرفتم ضحی گاهی مثل بچه ها لوس می شه ولی دوست دارم که این جوریه برام خیلی از زندگی که جدی باشه خوشم نمی یاد اوایل زمستون بود شایدم آخر پاییز بود درست یادم نیست اومدم خونه از سر کار ساعت دو بعد از ظهر بود وقتی رسیدم نه بوی غذا می اومد نه صدایی بود فکر کردم کسی خونه نیست نگاه کردم سوییچ ماشین ضحی بود رفتم تو اتاق خواب دیدم خواب تعجب کردم کیفمو گذاشتم رفتم پیشش صداش زدم چشمشو باز کرد گفت اومدی؟دستشو باز کرد بغلش کنم کنارش خوابیدم خیلی گرم بود بدنش گفتم چرا بی حالی گفت نمی دونم از صبح این جورم بلند شدم وسایلمو آوردم معانیش کردم خیلی از نظر جسمی بد نبود اولش بود . دارو نوشتم رفتم گرفتم یه آمپول جنتامایسین نوشته بودم بقیه خوراکی بود و شیاف و یه آمپول تب بر هم گرفتم که اگه حالش بد شد داشته باشیم تو خونه بعدم که رفتم رستوران ناهار گرفتم چون می دونستم ضحی چیزی نخورده خودمم که خیلی گرسنه بودم . سوپ هم گرفتم براش رسیدم دیدم ضحی باز بی حال خوابیده دیگه بلندش کردم به زور سوپ بش دادم نمی خورد با یه اخم حل شد ولی اشک هاش می اومد و نشونه از حال بدش بود بعدش خوابوندمش و آمپول و آماده کردم همش می گفت خوب شدم دیگه و راضی نمی شد دیگه اعصابمو خورد کرد به زور نگهش داشتم و زدم هی التماس می کرد بعدم شیاف و گذاشتم که خیلی بدش می یاد فقط آخ گفت چیزی نگفتم بعدم بی حرف ماساژ دادم براش تا خوابش برد بماند که بیدار شد قهر بود باهام . خودمم ناهار خوردم و اومدم پیشش تا شب به زور چیزی بهش می دادم و مایعات زیاد که باز کار به آمپول و سرم نکشه و با هم دارو ها خوب شد شکر خدا . 
پ.ن: تماس تلفنی:

بیمار:جانم آقای دکتر😊
دکتر:سلام دو تا خبر بد براتون دارم،یه خبر بد و یه خبر خیلی بد😒😒😒






بیمار:بگو آقای دکتر من طاقتشو دارم😞

دکتر:جواب آزمایش شما آماده است،متاسفانه شما 24 ساعت بیشتر زنده نیستید..😒😒

بیمار : پس خبر خیلی بدتون چیه؟😰

دکتر :من دیروز یادم رفت تماس بگیرم....😂😂✋️
 
 پ.ن: برای آزمون می خونم آدم کنکوری دستش خیلی بنده به خصوص وقتی متاهل باشی و شاغل اگه کوتاه نوشتم ببخشید

خاطره راحیل جان

سلام دوستان گفتین ادامه خاطره رو بذارم شرمنده چون وقت نبود کاملشو نگفتم. 
خب تا اونجایی بود که خاله رفت تو اتاقم یه خورده بخوابه که برن سونو که مطمئن بشن آپاندیس نباشه ، من که حوصله جمع کردن میز نهارو نداشتم  و همون طوری انداختم رفتم جزوه جمع بندی شیمی رو آوردم بخونم عمو هم لب تاپشو از تو ماشین آورد و مشغول شد یکم لواشک آلبالو مامان درست کرده بود😎😎 به عمو گفتم به چیزی می‌خوام نشونت بدم قول بده ضد حال نزنی البته اگر بخوای گیر بدی بهت نشون نمیدم ولی پنهانی حتما تهشو در میارم😁😁😅😅😅😅😆😁😁 قیافه عمو 😳😳😳😳 بود گفت چیه مگهههه ؟؟؟؟؟؟😒😒😒 گفتم قول ندادی هنو🤪😕🙄خیلیه خب بگو قول میدم 😐 ظرف لواشک و نشون دادم که گفت بده من گفتم قرار نیست همرو بدم به شما که یکمش با قاشق یک دهمو نشون دادم 😁که گفت بده کارش دارم گفتم خداشاهده که یه مو از سرش کم بشه  من می‌دونم و جنابعالی 😠😠😠😠ظرفو ازم گرفت رفت آشپزخونه کلا دوتا قاشق غذاخوری ریخت تو یه ظرف دیگه گفت همینقدر بسه عزیزم فشارت میاد پایین 🙂 گفتمممم نمیخواااام بده لواشکمو😕 ، نمی‌خوام بندازمش که میذارم کنار بعدا میخوری کل اینو اگر بخوریش قطعا حالت بد میشه خوشگلم😊 گفتم خب این چیههه یه ذره من سیر نمیشم که😒. 
راحیل هوس آمپول و سرم کردی؟🤨 . جوری کانال عوض کردم ک  که نگو گفتم: قربون شکل ماهت برم من اصن چیه اونهمه لواشک آدم بخوره والا بد مزس آدم هزارتا مریضی میگیره😂😂😂😂😂 مونده بود به من بخنده یا اخم کنه😄😄😄 خلاصه من نشستم لواشک اندکمو خوردم 😋😋😋 و به بقیه تحصیل رسیدم که صدای گوشی خاله بلند شد رو اپن بود ماشاالله این سمانه هم خوابش سبک فورا بلند شد از خواب حالا اگر من بودم باید بالا سرم یه چند باری آهنگ خارجی ازین تندا رو رپید میکردم تا حداقلش چشامو بازکنم😃😅😂😂 تا خواستم بلند شم قطش کنم  که در اتاق باز شد خاله اومد بیرون 😒
دوستش بود که گفت فرناز بمیری بیکاری بخدا 😐 ازاخرم رو بدبخت قطع کرد😂
عمو گفت چه خواب سبکی داری البته دیگه الان باید بیدارت  میکردیم  وقتمون برا ساعت 6  ، خاله هیچیی نگفت 😂 به عموگفتم بی فایده بود تلاش بیشتر می‌طلبه من میرم راحت باشین😂😂🤠. رفتم تو اتاقم لباس بیرون هنو تنم بود یه لباس فوق راحت و لطیف تنم کردم محض رضای خدا یه شونه به موهام زدم ( دلم برا قرتی بازی تنگ شده بود خداوکیلی از بس درسو درس 😁 بعد کنکور جبران میکنم😉) دیگه بسشون بود رفتم بیرون که دیدم عمو داره دوتا سرنگ جدا می‌کنه 😕😭😳گفتمممم بابااااا بخدا بسشه دیگه عزیزمن 😣. یه پوووف کشید و گفت ببینش داره بالا میاره دوباره🤕 . جدی؟ الهی بمیرم مگه چی خوردن اینا که اینجوری حالش بده  با اونهمه سرمو آمپول 😮 . خاله از سرویس اومد بیرون دیگه آب شده بود بیچاره همونجا محکم دلشو گرفت و نشست که دویدیم سمتش آروم و بیصدا گریه میکرد عمو هی سوال میپرسید ازش اونم  سرشو و بالا پایین میکرد درازش کردیم رو تخت که عمو لباسشو زد بالا با سر انگشتاش عمودی تا ته جاهای مختلف شکمشو فشار میداد دقیقا جای نافش و تا ته فشار داد که خاله جیغ زد آیییییی بسه بهنام درد میکنههههه🤦‍♀️😭😭😭😭😭. عمو هم کلللللللی قربون صدقش رفتو  بهم گفت برو رو میز سرنگ و دارو هارو بیار رفتم آوردم که دوتا آمپول آماده کرد سمانه با همون حالش گفت من انقد حالم بده بازم میخوای آمپول بزنی😭😭😭 بهنام جون من نه 😭 بخدا هنوز پاهام درد میکنه 😭😭 یه قرص بهم بده  خواهش میکنم 😭😭😭. بغضم گرفته بود خیلی اعصابم خورد شد دیدن درد کشیدن دیگران برام عذاب اوره🤦‍♀️. عمو هم خودش بدتر از من کاملا داغوووون بود گفت من شرمندتم ولی باید بزنی عزیزم خیلی سرعت عملشو بالا برده بود آمادش کرد و پد الکی رو کشید و اولی رو فرو کرد 😭 گریه های سمانه به هق هق تبدیل شد همش میگفت تموم شههه خواهش میکنم بهنامم بسهه😭 توروخدا که کشید بیرون و بی درنگ دومی رو فرو کرد بدون کشیدن پنبه  ( عجله برا این بود که شاید آپاندیس میترکید و هرچه زودتر باید میرفتن سونو) دیگه خاله ضعف کرد دست دیگه عمو رو جوری فشار داد که جاش مونده بود داد میزد جون من درش بیااار😭😭😭😭😭 بخدا میسوزه آیییی بهنام 😭😭تمومم نمیشد لعنتی 🤦‍♀️ آخر کشید بیرون و زد زیر بغلش رفتن سونو ....
اینم از بقیش 😊

خاطره مائده جان

سلام ب همه دوستان ممنون از نظراتتون واقعااااا خیلی خوشحالم کردین ❤️
من مائده ام 21سالمه حسابداری میخونم
کیارش همسرمم 28سالشه و متخصص پوست و مو
این خاطره ک میخوام تعریف کنم بر میگرده ب چند هفته پیش ک من الکی الکی ی سرما خوردگی خیلی شدید رو برای بار هزارم چشیدم(مدیونید فک کنید تقصیر من بوده😆) 
بعد دانشگاه اومدم سوار ماشین شدمو کولر ماشینمو روشن کردم و بعد از اینکه اومدم خونه رفتم ی دوش گرفتم و بعدم اومد جلوی کولر وایسادمو موهامم ک ی مقدار از باستنم پایین تره رو خشک نکرده بودم همون طوری جلو کولر بودم(🤦‍♀🙈😂خووو چیکا کنم بلندع اعصابم نمیکشع هی خشکش کنم اونم موهای من ک نصف هفته خیسع از بس میرم حموم😂)داشتم از سرمای کولر لذت میبردم ک زنگ خونه زده شد از طرز  صدای زنگ فهمیدم کیارشع(دستشو میزارع رو زنگ ور نمیداره😐) درو باز کردمو و منتظر موندم تا بیاد بالا کلید توی دستگیره چرخید و در واز شد هنوز از در تو نیومده بود ک گف خانومی 😮گفتم جانم؟گفت لباس بپوش بریم بیرون انقد ذوق کردم ک نگووووو رفتم بوسش کردم و وقتی داشتم از کنارش رد میشدم ک برم اتاق امده شم دستمو گرفت و با صدای تقریبا بلندی گف مائده😤گفتم چیع چته؟😳
کیارش:مگ صد دفعه نگفتم تو بدنت ضعیفه رود سرما میخوری و باید موهاتو خشک کنی بعد حموم 😠گفتم کیارش نمیتونم خوب بلندع خسته میشم گف خیله خب برو ی حوله بیار من خشک کنم کولرم خاموش کن من جیغ کشیدم ک نننننننننن تو رو خدا دارم میپزم گف حرف نباشع 🤫تا الانشم با این موی خیس جلو کولر سالمی برو خداتو شکر کن بعد رفتم حوله اوردم دادم موهامو خشک کرد برام خیلی طول کشید دیع داشتم اخراش گریه میکردم از گردن درد ک گف تموم شد 
رفتیم شهر بازی و کلی وسایل سوار شدیم   بعد از غذا خوردن تو رستورانی ک پاتوق منو کیاناست(خواهر شوهرم و دوست صمیمیمه)رفتیم تو ماشین با اینکه تو بهار بود ولی بارون شدیدی اومد و تا ب ماشین برسیم ک از ما خیلی فاصله داشت من خیس خیس شدم 😱 
کیارش دستشو دور گردنم و زیر پام زدو منو تو بغلش جا داد و با قدم های محکم داشت میرفت منم داشتم اذیتش میکردمو موهای خیش شودشو میکشیدم( کرم دارم🤣)اونم با ی لبخند گف توله سگ کچل شدم نکن🤣
رسیدم تو ماشینو منو گذاشت جلو درو بستو و حرکت کرد
رسیدیم خونه کسل بودم و تنم داغ بود گفتم شاید خستگی بعد از اینکه لباسمو ک خیس بود عوض کردم رفتم خوابیدمو کیارشم داشت ماهواره میدید ک دید من خوابیدم خاموش کرد اومد کنارم خوابیدو پتو رو روم کشیدو اومد دست ب موهام بزنه ک دید بله خانومش تب دارع🤦‍♀
گف مائده منم سعی کردم ک بیحال نباشم ک ببرتم دکتر گفتم جانم( با این قیافه گفتم😃)گف هیچی بعد رفت گوشیشو  اورد زنگ زد ب باباشو گف ک مائده تب دارع بابا جونم گفته بود ک من شیفتم بیارش پیشم بیمارستانم کیارشم گف باش چشم 
وقتی قطع کرد گفتم  من خوبم کیارش تو رو خدا اذیتم نکن😭 گف حرف نباشع بعدم رفت مانتومو شلوارمو و شالو اورد پوشوند برام و من در مدت زمانی ک داش میپوشند لباسامو مقاومت میکردم در برابر رفتن و التماسو زجه و گریه هم وسطاش ب کار میبردم😂
رسیدیم بیمارستان در طرف منو باز کردو گف پیاده شو گفتم نمیام توام بیا بشین تو ماشین خسته میشی انقد وای میسی☺️با ی حرکتومنو بغل کرد و ماشینو بستو سوییچم زد ک قفل بشع بعدم رفت تو بیمارستانو رفت طرف پذیرشو گف ک من پسر .....هستم خانم مسئول پذیرشم رف ب سمت اتاق اقا جون و در زدو بعد چند دیقه اقاجون اومد بیرونو با سلام احوال پرسی کردو گف شما برین تو من برم بخیه ی بیماری رو بکشم بیام 
بعد رفتیم تو و درو بست کیارش 
بغض کرده بودم اصن ی وضعی بود ولی سعی کردم بغضم نشکنه کیارش منو گذاشت رو تختی ک گوشه اتاق بابا جون بود و نشسته بودمو نگاش میکردم ک رو زانو هاش نشستو کفشامو در اورد و گذاشت کنار تخت بعدم بلد شدو گف بخواب تا بابا بیاد منم نگاش کردم و بعدم رومو کردم اونور کیعنی قهرم 😂(من غلط کنم قهر کنم مگ دلم میاد اخه😘)دست راستشو گذاشت رو تخت کنار پای چپم دست چپشم گذاشت کنار پای راستمو گف خانوم خانوما منو ببینه منم سریع با بغض برگستم گفتم کیارش التماست میکنم تو رو خدا بریم از اینجا گف مانده😳چته سیل همه جا رو ور داشت عشقم   حداقل گریع میکنی ی جوری گریه کن واسع امپول زدن اشکی واست بمونه😂 من😱:مگه قرارع امپول بزنم؟کیارش خندید گف حالا بزا بابا بیاد ببینیم عروسشو با چی درمان میکنه
همون موقع بابا جون اومدو درو پشت سرش بستو گف عزیزدل من چی شده ؟گفتم خوبمممممم من فقط میخوام برم خونه گف خونه ام میری فقط بعد ی معاینه کوچیک میری باشع عزیزم؟گفتم چشم 
گف خوبه حالا بخواب رو تخت معاینت کنم اومدو معاینم کرد و گف ک تب داری و فشارت پایینه و دل دردم داری وگوشتم چرک کرده بعد گف امروز جای  بودی؟ زود تر از من کیارش گف ن باباجان عروس گلتون امروز با موی خیس جلو کولر بودن دیر رسیده بودم سینوزیتشم نابود بود الان
باباجون گف اها و بعد نسخه نوشت ب بالا جون گفتم بابا جون امپول ن لطفا 
گف اصن نمیشع خودتم میدونی من الکی نمینویسم امپولو حتمن لازمه ک برات نوشتم عزیز بابا بعدم رف ب منشی داد نسخه رو چند مین بعد منشی اومد تو و مشمبا رو دادو رف 
کیسه دارو ها پر امپول بود😱 و ی سرم قرص و شربتم ک چون من نمیتونم بخورم و حالت تهوع میگیرم ننوشته بودن 😭 کیارش دید دارم سکته میکنمو فقط چشم ب کیسه داروع اومد جلومو گف نترس درد ندارع من پیشتم بعدم بابا جون اومدو گف اماده بشه دختر بابا ک اینارو بزنم زود خوب شه بعد با سر اشاره کرد ب کیارش ک بخوابونشو بگیرش خانم منشی رم صدا کرد پامو بگیرع اخه میدونن من تکون میخورم چون درد برابر درد اصن طاقت ندارم اصن ینی اشکام ک خود ب خود میریزه هیچ تکنم میخورم افتضاح 😬
دوتا پنی بود ی تب بر ی ویتامین سی ی پنادر 😭شونه هامو گرفت و خوابوندم رو تختو تو گوشم گف فداتشم درد ندارع فقط  شل کن الانم انقد استرس نداشته باش ضربان قلبتو ببین بعد کمرمو گرفتو دستمو بوس کرد گف گریه نکن نفسم بابا جون اومد بالا سرم منم سرمو گذاشتم بین دستامو داشتم گریه میکردم بی صدا  پنبه کشیدن سمت راستو ی دفعه احساس کردم با سردی الکل ب لرز افتادم ک نیدلو فرو کرد گریم صدا دار شد  درد وحشتناکی تو پام پیچید و فقط با جیغ میگفتم کیارش درد دارع تو رو خدا بسع اونم میگف جونمممم تموم شد عزیزم بسه  دیع گریه نکن تموم شد و بابا جان بیرون اوردن و انداختن تو سطل منم فقط تکون میخوردمو میگفتم ن دیع نمیزنم ک منو محکم گرفتنو بابا جون سمت چپ امپولو زد و فقط گریه میکردم و التماس 
سومی و چهارمی درد نداشت ولی پنجمی انقد جیغ زدم نفسم گرف با زور حرف میزدم و اروم میگفتم بس .....ه   تو رو....خدا ...بسع کیا.......رش منو ببر ...خو .نه
امپولو در اوردنو انداختن تو سطل و باباجون سرمو سرمو گرف تو دستاشو موهامو بوسیدو گف ببخشید نفس بابا بخدا ب جون بابا ب خاطر خودت بود الانم میتونی بری خونه و بخوابی با خیال راحت از تخت پاشدمو خواسم از تخت بیام پایین پام گرفته بودو جای امپولا ب شدت درد میکرد جوری ک صورتم از درد مچاله شد 😫😢😭🥺
کیارش بغلم کرد و خدافظی کردیمو رفتیم تو ماشین 🙄
تو ماشین نمیتونسم رو صندلی بشینم درد میکرد باستنم ولی خوب انقد خوابم میومد ک نگوخوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم تو اسانسور بغل کیارشم دید بیدار شدم گف بهتری عزیزم؟گفتم اوهوم😷
بعدشم چندتا سرفه کردم رسیدیم طبقه دومو در اسانسور باز کردو و در خونه رم باز کردو برد منو گذاشت رو کاناپه و رف درو قفل کردو بعدشم کتشو در اوردو رفت لباس پوشید 
رف ماهواره رو روشن کردو داشت شبکه هارو زیرو رو میکرد ک گفتم بزا بمونه گف الهی فداتشم ک وقتی فیلم ترکیع ایی میبینی جون میگری😁 (داشت اکیا میداد عاشق فیلمه ام)گذاشت همون شبکه و بعد کنترلو گذاشت رو میزو رف اشپز خونه و گف اب پرتقال یا اناناس یا هلو ؟گفتم هیچی ک گف اها پس پرتقال برگشتم پوکر نگاش کردم ک گف عشقم اذیت نکن دیع پنی زدی الان بدنتو خشک میکنه باید ی چیزی بخوری ک اب بدنت خشک نشه
ازش گرفتمو خوردم بعدم رفتیم اتاق واس خواب ساعت3شب بود  گف بزا سرم بزنی بعد گریم گرف گفتم امشب میخوای منو بکشی؟گف دفعه اخرت باش درباره مرگ حرف میزنیا الان دستت بده زود باش😤😠دستمو دادمو رومو اونور کردم سرمو ک زد ی ایییییی گفتمو گریم باعث شد صورتم خیس بشع از اشک ک گف جانم هیچی نیس تموم شد بعرا امدو بغلم کردو من تو بغلش خوابم برد صب ک بیدار شدم دو دسم چسب بودو کیارشم نبود رفته بود کلینیک شیفت بود  رو اینه با رژ لبم نوشته بود دوست دارم معذرت بابت دیشب ی قلبم کشیده بودو رنگش کرده بود🤣
مرسی  از اینکه خاطره ام رو خوندیدو واقعا ممنونم ازتو .لطفن میخوام ک نظراتتونو درباره خاطرم بگید بهم دستتون درد نکنه
دوستون دارم😻
یا حق💕

خاطره دنیا جان

سلام بچه ها دنیام از همه بابت تسلیت و نظر دادن ممنون ♥خب خاطره :چندروزه مریض شدم یعنی نگم براتون با پسرعمه هام و دختر عمه هام استخر خونشون بودیم موهامو خشک نکردم بعدش رفتیم با همون لباسا خوابیدم اصن هم مشکلی نیست خواهر برادرامن خلاصه که کولرم روشن اصن بدترین وضع جهان دیگه پاشدم لباسامو عوض کردم گفتن بریم بیرون رفتیم بیرون بستنی خوردیم و چرخیدیم یکم شبشم علی و دانیال اومدن خونه عمم کلیم خوش گذشت همه گرفتیم اونجا خوابیدیم نزدیکای صب بود فک کنم سه چهار بلند شدم دوییدم سمت دستشویی گلاب به روتون کلی حالم بهم خورد تا ساعت هفت تحمل کردم دیدم دیگه نمیشه رفتم دانیالو بیدار کردم بهش گفتم اونم یکم ناراحت شد صدامم بزور درمیومد همش دنبال اسپریم بودم دیگه دانیال پیداش کرد برام یکم زدم رفت علی رو صدا کرد بهش گفت علیم به پسرعمم کیارش که دکتره خیلیم تو این چیزا جدیه گفت  کیارشم دعوام کرد منه لوسم گریه کردم طبق معمول😁دیگه بزور معاینم کرد کلی دارو نوشت سرمم نوشت و آماده شد واسه نابود کردنم علی و دانیال رفتن دارو بگیرن کیارشم هیکلی حسابی مثه بچه کوچولو ها بغلم کرد اینطرف اونطرف میچرخوند😂❤️دیگه علی اومد و منم رضایت دادم بیام پایین دیگه همش گریه و اینا کیارش گفت یه پنادور و یه ضد تهوع و تب بر و تقویتی داری که پنادر دوتا بود و تقویتم دوتا که واسه فرداش فقط یه پنادور و تقویتی موند چون واقعا شدید مریض شدم خلاصه دانیال پامو گرفت علیم کمرمو یجوری گرفته بودن نتونم یکوچولوام تکون بخورم قشنگ با تخت یکیم کردن نامرداکیارشم اول ضد تهوع زد که یه آی کوچیک گفتم بعدش تب بر زد که کلی گریه کردم سرش وهمینطور سر تقویتی اونم میگفت خانم گریان کشتی خودتو😂😊دیگه یه پنج دیقه استراحت داد یهو اومد به اون دوتام اشاره زد علی لپمو بوس کرد گفت واسه خودته دیگه کیارش پنادرو وارد کرد از همون لحظه ورودش شروع کردم جیغ کشیدن دیگه گلوم پاره شد قشنگ بعدش برام سرم وصل کرد یه کم اشک ریختم خوابم برد وقتی بلند شدم خودمو بغل کردم الکی الکی اشکام میریخت دیگه کیارش اومد کلی بغلم کرد اشکامو پاک کرد بلندم کرد تو بغلش چرخوند تو کل خونه یهو حواسش نبود پاش خورد به یه وسیله جفتی شوت شدیم اونم با اون هیکل گندش فرود اومد رو دستم دیگه کل خونرو گذاشتم سرم از بس جیغ زدم واقعا خیلی دردم گرفت سریع همینجوری با شلوارک جین بودم و یه تیشرت یه سویشرت انداخت روم تیشرت پوشید پرتم کرد تو ماشین پیش به سوی بیمارستان قضیه رو به علی و دانیالم گفت اون بیشعورها هم خندیدن خلاصه رسیدیم بیمارستان دکتره غر زد بخاطر تیپ و آرایشم حالا من دارم میمیرم فک کنید این وایساده غر زدن دیگه رضایت داد فرستادم عکس انداختن و دیدیم دستم شکسته کیارش هرکول گراز بی عرضه خب پایان حالا خاطرشو بهتر بشم میگم 

دوستون دارم ببخشید خاطرم بیمزست❤️

خاطره رها جون

سلاااام✋ من رها ام خواستم ادامه شو بنویسم آخه قبلیش زیادی زیاد شد بریم سر خاطره=
امیر گفت که دایی ها اومدن سر بزنن که اینطور شد🤓 زنگ خونه خورد امیر رفت باز کرد حال منم دیگه عالیییی بود دیدم پسر خاله ام که عاشقشم ۸سالشه و خود خاله ام و دختر خاله ها اومدن منم دیگه بروز ندادم که مریضم و قرص و دارو هارو انداختم توی کمد علیرضا پسرخاله ام اومد گفت سللااام خاله جون گفتم سلام عزیزم ولی بوسش نکردم مریض نشه فقط بغلش کردم خلاصه رفتم با بقیه هم سلام کردم نیم ساعت از گپ و گفت ها گذشت که علیرضا گفت خاااااله؟ گفتم جونم؟ گفت بریم وسطی؟ گفتم بقیه میان ؟ گفت منتظر تو ان! گفتم خب بریم رفتم چون نامحرم توشون نبود دیگه بازی کردیم و خوش گذشت امیر ولی رفت کار براش پیش اومد ما هم دوساعت بازی کردیم امیر هم اومد. بعد سلام کرد من وسط بودم پشتم هم گلدونایی بودن که لبه تیز داشتن بعد امیر یه چیزی گفت من نفهمیدم گفتم چی میگی؟ و سرمو برگردوندم رو به امیر که یهو توپ اومد زد تو سرم منم افتادم زمین امیر گفت رها مراقب باش که به پشت افتادم روی گلدون گفتم ااایییی فقط یادمه بچه ها دورم جمع شدن مدام می گفتن رهااااا خوبی؟ امیر رو ندیدم ولی داشت میومد سمتم میگفت رها چت شد رهاااا و بیهوش شدم دیگه بیدار شدم دور و برم رو نگاه کردم تو بیمارستان بودم یه سرم بهم وصل بود و جای دوتا آمپول که ریختن توی سرم دست بردم رو سَرَم درد گرفت گفتم آخ که امیر دم در بود شنید گفت رها جون خوبی؟ گفتم سرم درد میکنه گفت خوب میشی گله من مهم نیست. یه شیشه بود که میشد از توش صورت رو دید دقیقا جلو تخت بود صورتمو دیدم گفتم هیییییی امیر گفت چته گفتم صورتم چرا کبوده؟ گفت عه چیزه آها خب یکمی صورتت مالید به گلدون چیزی ام نیست بعد صدای مامانمو شنیدم اومد تو گفت چی شدی مادر فدات شه الهی؟ گفتم خدانکنه مامانم گفت امیر جان چی شد؟ چرا صورتش کبوده؟ امیر گفت هیچی داشتیم بازی میکردیم توپ خورد به صورتش محکم خورد به گلدون سرش ۴ تا بخیه خورده همین فقط مامانم رفت بیرون شنیدم داشت با بابام حرف میزد میگفت نه خوبه... آره... یعنی الان بهتره... فقط سرش چهار تا بخیه خورده...آره...کاری نداری... خدافظ گفت بابات بود گفتم امییر گفتم جان؟ گفتم تشنه ام گفت الان آبم میارم برات بعد دکتر اومد معاینه کرد گفت سرما خوردی؟ گفتم بله امیر اومد آب داد بهم خوردم دکتر اومد معاینه کرد و پرستارو صدا زد نسخه رو بگیره اومد، گرفت ، آورد، ریخت تو سینی، گفت برگرد بزنم آمپولاتو نگاه به امیر کردم امیر گفت برگرد خوشگلی من خودش برم گردوند و شلوارمو داد پایین پرستاره اومد پنبه کشید و سوزن رو وارد کرد از دردش نگم براتون که یادش می افتم پام تیر میکشه ولی گفتم آبرو داری کنم چیزی نگفتم ول اخمام رفت تو هم سفت شدم پرستاره گفت شل کن خانم نفس عمیق بکش امیر دستم گرفت شروع کردم به کشیدن نفس عمیق. ولی خب پام درد داشت گفتم آخ امیر این آمپول چی بود؟ گفت نمیدونم پرسید از خانمه گفت پنادر وویی بالاخره درش آورد سرنگش بزرگ بود با پنبه ماساژش میداد و امیر اون سمت رو پنبه کشید و فرو کرد ولی دردش کمتر بود و قابل تحمل و نتیجه این درد کم گفتن یه آیی بود و تموم دوباره زد و به امیر گفتم چند تاست؟ گفت آخریشه وقتی زدش یعنی دردش هی بیشتر و بیشتر تر و بیشتر تر تر می شد گفتم آییی آروم گفتم امیییر گفت رها آروووم باش نفس عمیق بکش گفتم نمیتونم آخ گفت آروم باش بعد تموم شد وشلوارمو داد بالا و برگشتم جاش درد گرفت ولی چیزی نگفتم یه آزمایش هم واسم نوشت و داد و گفت که ویتامین D ات کمه کم خونی هم داری! خب برام آمپول نوشت و هنوزم دارم و امروز برای این هفته ساعت ۵ ظهر که سر من و امیر خلوت بود میخوام برم بزنمش وای خدا نمیدونم بازم درد داره خدا رحم کنه مرسی خوندین😘

پ.ن امیر فقط مواقعی که مریض میشم از لفظ عشقم و ... استفاده میکنه خیلی آدم مهربون و خوش قلبیه یعنی منم در رابطه با اون این طورم خخخ 
پ.ن یه بار مریض شدم رفتم بیمارستان با امیر بعد یه پرستار جوون رو به مسن یعنی تقریبا ۳۰ ۴۰ ساله اومد گفت تو امیری پس ارغوانت کو؟ 😂😂

خاطره سارا مامان اکبر اقا


دیدید یه کلیشه هایی توی فیلما هستن راجع به عاشق شدن؟ مثلا توی دانشگاه میخورن به هم و جزوه هاشون میریزه زمین! یه بار اومدم اینجوری عاشق شم راستش، ولی لپ تاپ به جای جزوه دستم بود. یه پسر مو بور خوشگل رعنای خوش قد و بالا داشت میومد سمتم توی دانشگاه، منم غرق در نطق کردن در مورد آقای روحانی و آقای جلیلی بودم و بوووم، رفتم تو این آقای خوشگل بور!
قاعدتا باید عاشق هم میشدیم، ولی لپ تاپ افتاد از دستم و با پرخاش بهش پریدم و گفتم مگه چش نداری آخه؟!؟!؟
بماند که حالا ترم بعد رفتم سر کلاس دیدم ایشون استاد حقوق تجارت ۳ هستن 😂😂😂😂
خلاصه نشد که عاشق بشم،به جاش ۲ واحد افتادم.
گذشت و شد امسال.
بعد از یک هفته بدبختی های زنانه و در به دری واسه بیمه ی ماشین و... کپه ی مرگم رو گذاشته بودم که زنگ خونه به صدا درومد. صدای بعدی که شنیدم صدای نکره ی پسر خالم بود! از کودکی مرغ ایشون غاز بود و ایشون نور چشم فامیل بودن. آسمون سوراخ شده بود و ایشون افتاده بودن پایین."پژمان" پسر خل و چل و دلقک و پر مدعایی بود که از بد روزگار بعد تولد تعداد خیلی زیادی دختر در خونواده ی مامانم(مامانم هیچ برادری نداره و ۵ خواهرن! همچنین بچه های همشونم تا قبل تولد ایشون دختر بودن) خدا به ایشون نعمت نَر بودن رو عطا کرده بود و خلاصه نقص فامیل رو جبران کردن.اختلاف سنی کممون باعث به وجود اومدن یه رقابت نابرابر بین ما دو تا شده بود. مثلا من در ژیمناستیک مدال نقره ی استان رو کسب میکردم و ایشون میرفت بالای درخت توت و با تکون دادن شاخه این موهبت الهی رو روی سر دیگران میریخت تا بتونن از توت بهره مند بشن. مدال من آهن پاره بود و ایشون قهرمان خونواده بودن که توت رو به دستان محتاج خونواده میرسوندن و آن ها را سیراب میکردند.
من انسانی بودم و خب خنگ ها میرن انسانی! اما ایشون رویای جراحی مغز و اعصاب داشتن و رفتن علوم تجربی. ۴ سال دبیرستان تراز ۷۰۰۰ ایشون (که هیچوقت به عینه ندیدیم) عین پتک توی سر منِ خِنگِ انسانی بود و در نهایت بعد ۲ بار کنکور ایشون ایران رو لایق ادامه ی تحصیل ندیدن و برای تحصیل علم پزشکی راه هند رو در پیش گرفتن. منِ خنگ در رشته ی به درد نخور حقوق دانشگاه آزاد تهران(علوم تحقیقات)ادامه ی تحصیل میدادم.البته دخترو چه به این رشته های زمخت 😐
به یمن وجود ایشون تک تک استعداد های من مورد تمسخر فامیل واقع میشد! ساز زدن، خوندن، نقاشی کردن، ورزش و تحصیل و هر چیزی که فکرش رو بکنید.
خلاصه صدای نکرشو شنیدم: wow خاله چقدر خونتون خوشگله! چه خوب کردید اومدید مشهد. Oh my god آقای دکتر چقدر ریش پروفسوری میاد بهتون 😍 sarah (بخونید سِرا با لحجه ی خارجکی) کجاست؟ oh این kitty رو از کی آوردید؟ توی instagram عکساش رو دیده بودم. و من شنیدم که اکبر آقا یک پخ بلند کرد.
وصف این نوکیسه ی عجیب برای هیچ کس جالب نیست، و میرسیم به جایی که شام بردیمش بیرون. رستوران olive garden رفتیم و ار همون اثنایی که ایشون از well done بودن استیک میگفت گوشیم زنگ زد.یه خانم با قر و قمیش زنگ شد و گفت خانم فلانی؟ گفتم خودمم. گفت شما مامان اکبر آقا هستید؟ گفتم بله! گفت نوبت قرص انگل پسرتون رسیده تشریف بیارید کلینیک. اون خانم شروع یه داستان عاشقانه بود که به من زنگ زد.
فردای آن روز از کاراموزی برگشتم، ظهر به سخنرانی sir pejman راجع به پاستای al dente گوش دادیم(در حالی که داشت ماکارونی میخورد و تا شعاع ۱۰ سانتی دور دهنش نارنجی شده بود!)
عصر لباس پوشیدم که اکبر آقا رو ببرم دامپزشکی که ایشون گفت منم میام. گفتم میخوایم بریم آمپول بزنیم تو کجا میای؟! که مامانم اومد و گفت خب ببر پژمان جونو یکم بگردونش با هم خوش بگذرونید. خلاصه روم نشد بگم من تو اون کلینیک آبرو دارم و این مردک افاده ای عریض رو نمیخوام با خودم ببرم! ۳۰ دقیقه ی تمام انگشتشو روی در سبد اکبر آقا میذاشت و وقتی میدید اکبر آقا حمله میکنه ولی نمیتونه گازش بگیره ذوق میکرد! وای که چقدر دلم میخواست یه بار فقط موفق شه...
خلاصه رسیدیم و رفتیم داخل و اکبر آقا رو گذاشتم روی میز معاینه ی دکتر(اکبر آقا غر میزد) و تا دکتر با قرص میومد سمتش گاز میگرفت. پژمانِ قهرمان از در وارد شد و گفت من میگیرمش و دستش رو گذاشت پشت اکبر آقا و دکتر هم تصمیم گرفت از داروی تزریقی استفاده کنه و چشمتون روز بد نبینه. در یک لحظه پژمان قهرمان شکست خورد و اکبر آقا انگشت من رو(نزدیک ترین چیزی که دید!) گاز گرفت. به نحوی که ناخنم سوراخ شد و شروع به خونریزی کرد...
حتی نتونستم بگم آخ! از شدت درد حالت تهوع گرفتم و بعدش رو اصلا یادم نمیاد!!!فقط چشمامو باز کردم دیدم رو زمین افتادم و دکتر پژمان پاهامو گرفته بالا و دامپزشک جذاب هم دستمو گرفته. اصلا نفهمیدم چی شد و کی اتفاق افتاد. فقط کف زمین بودم و دکتر و پسرخاله و دستیار دکتر و دکتر جراح و خلاصه تعدادی دکتر روی سرم بودن 😑
وسط حرفاشون که میگفتن فشارش پایینه و سرم بزنه و آب قند بیارید و ... سعی کردم بشینم که دوباره یادم نیست چی شد. فقط چشمامو باز کردم دیدم دامپزشک منو بغل کرده و داره میذاره روی کاناپه و این دقیقا همون کلیشه ای بود که انگار همه ی عمرم منتظرش بودم.همه ی مدتی که داشت انگشتمو تمیز میکرد و با گاز پانسمان میکرد محو تماشاش شده بودم! آب قندو میخوردم و نگاش میکردم...بعدش رفتم تو ماشین و پژمانِ شوماخر سوییچ رو گرفت تا من و پسرم رو به خونه ببره. بماند که آدرنالین حاصل از رانندگی ایشون تا خونه خودش فشار منو برد بالا. 
مصادف با بابام رسیدیم خونه. اگه خاطرات قبلی من رو خونده یاشید با اعصاب پدرم آشنایی کامل دارید! پژمان داستان رو از منظر خودش برای مامان و بابام تعریف کرد( بیحال تر از این بودم که گوش بدم، یه چیزی گفت تو مایه های این که اومد تو دید گربه داره انگشت منو قطع میکنه و دکترا همه از ترس میخکوب شده بودن و این اومد و گربه رو از من جدا کرد و انگشت رو پیوند زد و بغلم کرد و تا خونه هم پرواز کرد.) داستانی که گفت هر چی که بود باعث شد که یه ساعت بعد وقتی در آرامش توی اتاقم نشستم و داشتم از خوندن کتاب بادبادک باز خالد حسینی لذت میبردم بابام بیاد تو(اصولا ورودش به اتاق ناگهانی و بدون هشدار و با قِل دادن نارنجک یا گاز اشک آور در صورت در دسترس بودنه) با یه دونه از این آمپول قرمز مسخره ها دستش! هر چی گفتم پدر من حالم خوبه به خدا نمیخوام بزنم و این چیزا، تو کتش نرفت که نرفت. گفت الانم رنگ به رو نداری و یخ زدی و...! خب به خدا شما به این حالت وارد اتاق هر کس بشی طرف وحشت میکنه و رنگش میپره.
خلاصه در حالی که من میگفتم نمیزنم و قول میدم اون قرصای آیروویت و کوفت و زهر مار رو بخورم، بابام داشت پروسه ی شکستن و کشیدن آمپوله تو سرنگ رو طی میکرد و با چشم غره بهم گفت برگرد تکونم نخور! عین گوسفندی که میخوان سرشو ببرن روی شکمم خوابیدم. شلوارمو داد پایین و مهربانانه داد زد: شل کن خودتو 😑البته صبر نکرد شل کنم یا اعلام آمادگی کنم یا هر اقدام دیگه ای بکنم. یهو سوزنو وارد کرد. خیلی دردم اومد خب!!! خیلی! خیلی گناه داشتم! صدام درومد دیگه( چرا تو خاطرات سایت همیشه وقتی میگید آی بهتون میگن جاانم الان تموم میشه؟! بابای من میگه زهر مار 😐) بعدم گفت نمیکشمش بیرون شل کن خودتو تا تموم شه. تا تموم شد دهنم صاف شد! اشکمم درومده بود! واقعا نمیخواستم اون آمپولو بزنم، نیازی نبود اصلا! حالم خوب بود!
مگه در زمان پیامبر که آمپول نبود مردم میمردن؟! 
همون زمانی که توی ذهنم با خودم و عالم و آدم دعوا داشتم دیدم یه شماره ای که سیو نکردمش بهم توی واتساپ پیام داده. خودشو معرفی کرده بود. سلام، دکتر فلانی هستم.نگران حالتون بودم، بهترید؟ خیلی گربتون بد اخلاقه...
نیشم تا بناگوشم باز شد و اون شب تا صبح از حیوون و گربه و خاطراتش واسم گفت. اون شب و شبای دیگه که یا با هم صحبت میکردیم و یا کنار هم گردش میرفتیم از بهترین شبای زندگی من بود. انگار چند ساله که میشناسمش و یه کپی از خود منه. 
با یه گازِ جادویی اکبر آقا منم عاشق شدم.
مرسی که خوندید دوست جونیا 😍 چون سارا تو سایت زیاده از این به بعد من سارا مامان اکبر آقام. با این اسم بشناسید

خاطره غزل جان

خاطره غزل جان 
سلام به همگی غزل هستم اینجا شیراز است 17 روز مانده به کنکور
به بهانه پرسیدن حال زهرا جان، مامان کوچولو وب 
خاطره من از شجاع شدم هست وقتی از ترس فرشاد و دایی شجاع شدم و نه تنها فرار نکردم بلکه خودمم تزریق انجام دادم (سلف اینجکشن) 
خاطره برمی گرده به چهارشنبه قبل که دایی و فرشاد با هم اومدن بالا و گفتن یادت نفرته که نوبت ویتامینت هست(لطف نمودن 4تا تا رو تا کنکور زمان بندی کردن) گفتم نه با دوستم می ریم کمپ تو راه می زنم می خوام اونم نترسه یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کردن و گفتن یعنی باور کنیم تو با پای خودت می ری که تایید کردم و اجازه دادن برم رفتیم یکی از بیمارستان های نزدیک که خانم پرستار خیلی قاطع گفت باید نسخه همراهتون باشه ف جان(دوستم) بهشون گفت که شما نظام پزشکی پزشک می گیم ولی قبول نکرد. تو راه بهش گفتم بریم کمپ بدیم پرستار برامون بزنه( یه پرستار تو کمپ داریم که تصمیم داره مجدد کنکور بده و پزشکی می خواد) اول قیافه ف جان رفت تو هم اخه همه می دونن هر کس این پرستار براش زده تا سه روز نتونسته تکون بخوره ولی به من چیزی نگفت تو راه به راننده تاکسی گفت اگر تو مسیر درمانگاه دیدید نگه دارید که مطمئن بودیم هر دو نیس کلی جسارت خودم جلب کردم و بهش گفتم من بزنم برات(من بلدم و فقط برای اعضا اصلی خانواده ام زدم اما دوستام نمی دونستن) اول یه خورده نگام کرد و گفت نه تو رو خدا پرستار بزنه تا سه روز فلجم موش آزمایشگاهی تو بشم تا آخر عمر کلی خندیدم تا بهش گفتم بلدم و برای بقیه هم زدم یکم نگام کرد (کلا هر جمله ای می گفتم نیم ساعت نگام می کرد) گفت واقعا می گی دیگه با سر تایید کردم و رفتیم کمپ رفتیم بالا و تو اتاق لباس هامون عوض کردیم شروع کردیم به خوندم تا زنگ ناهار رو زدن بهش گفتم تا بچه ها نیومدن تو اتاق بیا بریم اتاق یاسی اینا برات بزنم( تنها اتاقی که دوربین نداره) یه فکری کرد و راه افتادیم بچه ها پتو هاشونم پهن کرده بودن که بعد ناهار سری بیان بخوابن وقت از دستشون نره ف جان هم بهترین تشک پهن شده رو انتخاب کرد و دراز شد(مال دوستای خودمون بود) منم با سلام و بسم الله هوا گیری کردم و پنبه زدم و که گفت صبر کن می خوام وصیت کنم امامن فرو کردم و گفتم نمی خواد وصیت کنی از دار دنیا همین چن تا کتاب داری اونم قول می دم هدیه کنم به یه کتاب خونه منطقه محروم و آروم آروم تزریق می کردم که شروع کرد به خندیدن به زور خودش نگه داشته بود نلرزه که کشیدم بیرون و زد زیر خنده حالا نخند کی بخند تو همون فاصله نیدل از سرنگ باز کردم و پیچیدم تو کاغد و همه زباله ها رو گذاشتم تو پلاستیک تیره داشتم می رفتم که دستم بشورم خندش و کنترل کرد و گفت خدایی دستت درد نکنه خیلی خوب بود درسته درد داشت ولی می تونم راه برم بعد قیافه اش مظلوم کرد و گفت ولی تو شهید می شی پرستار شهیدت می کنه دمق شدم اگر می رفتم خونه تنبیه می شدم چون فکر می کردن می خواستم بپیچونم اگرم می دادم برام بزنه که... یه لحظه زد به سرم برا خودمم بزنم دوباره از خودم دورش کردم رفتم دستم شستم اومدم بالا ناهارم گذاشتم گرم شه دوباره فکر کردم دیدم بهترین راه اینه رفتم تو اتاق خودمون از تو کیفم برش دارم ف پرسید می ری به سوی قتلگاه با سر تایید کردم که اونم گفت باهام میاد رفتم تو اتاق مذکوراومد داخل و دید خبری از پرستار نیس با تعجب کرده بود گفت من برم صداش کنم گفتم نه بیا اینجا بشین صدات کردم بیای شاهد باشی اگر چیزی گفتن نگی نمی دونم ببینی زدم و سرنگ باز کردم و تمام مراحل تا هوا گیری انجام دادم بعد درپوش گذاشتم و گذاشتمش رو میز ف عزیز هم چهار چشمی نگاه می کرد ببینه چه اتفاقی می افته بیشترم به در نگاه می کرد تا کی پرستار بیاد داخل اما من فکر دیگه داشتم و بدون توجه بهش یکی از صندلی ها رو آوردم بیرون(تا ایجا هر دو ایستاده بودیم) فکر کرد حالا حالا پرستار نمیاد اونم یه صندلی برداشت و شروع کرد نق زدن که می زاشتی ناهار بخوریم بعد بیایم با لبخند بهش گفتم روت بکن اون ور بیشتر جا خورد و سه سری پشت سر هم گفت چی؟! خیلی آروم گفتم روت بکن اون ور بهت می گم کی بچرخی دامنم بیشتر از وسط های رون آوردم پایین و با تی شرتم تا چهار پنج سانت بالاش پوشونتم بهش گفتم برگرده پد باز کردم هنوز فکر می کرد شوخی می کنم ادا در می آورد که دیوانه ای در پوش سرنگ برداشتم خیلی می ترسیدم ولی یکی بهتر از سه تا پرستار هم ولش کنید کلا درد ب کمپلکس می کرد برام پنادر چن سری به خودم اطمینان دادم و نیدل با ضرب وارد کردم تو ذهنم می گفتم باید چی کار کنم اول اسپیره کردم و یواش یواش زدم و کشیدم بیرون ف خانم هم برام دست زد چن دقیقه نشستم و با هم رفتیم ناهار تا شب کلی فک کردم شاهکارم برایشون تعریف کنم یا نه ولی وقتی رسیدم خونه دیدم هیچ کدوم از دکترا نیستن گویا دکتر ر اومده بود دنبالشون و رفته بودن یکی از روستاهای سپیدان که از قبل با خانش دوست بودن و حالا مشکلی برای چشم نوه خان پیش اومده بود و این تیم پزشکی عازم اونجا شده بود (چن ماه پیش دکتر ر چشمش عمل کرده بود و حالا به سبب احترامی که براشون قائل بودن خودشون رفتن اونجا و نخواستن که بیمارشون بیارن شیراز) صبح که بیدار شدم برگشته بودن صبحانه آماده کردم و هر سه شون بیدار کردم زنداییم هم بنده خدا تا اومدنشون بیدار مونده بود بعد صبحانه بدون هیچ حرفی فرشاد رفت اتاق خواب داییم هم رو مبل پهن شد و زندایی بعد جمع کردن میز رفت پایین منم ترجیح دادم برم کمپ و اینا هیچ کدوم برا ناهار بیدار نمی شدن برا خودمم غذا گرفتم
آخرم خاطره اش رو براشون تعریف نکردم
امیدوارم به جایگاهی برسیم که باور کنیم خواست خدا برای ما بهتر از خواست خودمونه فقط باید بپذیرم و بهش لبخند بزنیم

خاطره حسام جان


سلاااااااام
سلام به همه خوبای ای وبلاگ خاص و دوست داشتنی
حالتون خوبه؟
من حسام ام . دانشجوی سال دو کارشناسی کشاورزی
24ساله و یکم از آمپول و کلآ از دکتر رفتن میترسم. اصلا هم از سنم خجالت نمی کشم😁
آخه به نظرم ترس از آمپول ربطی به سن نداره
من یه دختر دایی 10ساله دارم که واسه زدن پنیسیلین داوطلب میشه😬
اما من شدیدا از دکتر رفتن فراری ام. 
خب الان بد نیست از خاطره سال گذشته براتون بگم.
اضافه کنم که من دو هم اتاقی صمیمی دارم.(زهیر و محمد)
محمد یه سال ازمن کوچیکتره و بچه درس خون
زهیر دو سال از من بزرگتره، با انضباط و جدی در کارها و ترسناک تر اینکه دوره کمکهای اولیه دیده و تزریقات بلده.
همین هنرش پوست همه مارو کنده.
نه میشه از دستش در رفت و نه میشه سرش کلاه گذاشت.
برم سراغ خاطره
سال گذشته قرار بود کلاسمون سفر علمی بریم بازدید باغ مرکبات شمال. با استاد قرار گذاشتیم و صبح چهارشنبه گرگ و میش با دو تا ون حرکت کردیم به سمت مقصد.قرار بود چهارشنبه و پنجشنبه رو بازدید کنیم . جمعه برگردیم.همه چی هماهنگ شده بود . ساعت 10 صبح بود. وقتی وارد اولین باغ شدیم یه نفر اومد به استقبالمون و کلی تحویلمون گرفت و شروع کرد به توضیحاتی در مورد مساحت باغ،تعداد درخت ها و نهال ها و شیوه آبیاری و... من و زهیر و چند تا از بچه ها که فقط داشتیم شیطونی و شوخی می کردیم. اما محمد و تعدادی خر خون های مث خودش با دقت بررسی میکردن.
خلاصه دو ساعتی طول کشید که کل باغ رو دیدیم. ظهر شد رفتیم ناهار گرفتیم نشستیم توی ی پارک هم ناهار خوردیم هم توضیحات استاد و جمع بندی هاشو در مورد باغ بازدید شده گوش میداریم. بعد ناهار حرکت کردیم به سمت باغ بعدی. حدود ساعت 4 اونجا بودیم . عجب باغ قشنگی بود. در ورودی یه نگهبانی داشت . بالای باغ هم ی اتاقک داشت که حدود 10 پله می خورد تا میرسیدی به اتاقک. از اونجا به تمام باغ اشراف داشتی. خیلی زیبا بود . منم طاقت نیاوردم و گوشمو درآوردم که این صحنه زیبا رو به تصویر بکشم. استاد داشت توضیح می داد و من داشتم از باغ فیلم می گرفتم. نه توجه می کردم استاد چی مگه. نه میفهمیدم پا کجا میگذارم. یه دفعه احساس کردم زیر پای چپم خالی شد و پام رفت رو لبه پله دوم و خیلی محکم و شدید به بغل خم شد . همش تو کمتر از سه ثانیه اتفاق افتاد و من چهار پنج پله رو رفتم پایین
درد شدید
منم خواستم جو رو آروم کنم در حالی که یکم ناله می کردم به شوخی گفتم آره. یه دل نه صد دل عاشق این باغ شدم😁
خداییش درد داشتم اما خواستم کم نیارم.😁
زهیر آروم کفشمو در آورد که نالم بلند شد.
اما استاد بود روم نشد کولی بازی در بیارم دستشو به نشانه تسلیم برد بالا گفت خیلی خب ،خیلی خب . ببخشید نمیدونستم اینقدر درد داری. استاد گفت میخوای بریم دکتر. گفتم نه استاد. یکم پام پیچ خورده. استراحت کنم خوب میشم. قرار شد من بشینم همونجا و اونا برن باغ رو بگردن بعد بریم. کارشون که تموم شد محمد و زهیر کمک کردن رفتم تو ماشین. استاد گفت مطمئنی نیاز به دکتر نداری گفتنم.آره مطمئنم خودش خوب میشه. دیه چیزی نگفت.
تو راه چند جا وایسادیم که واسه شام ی سری وسیله بگیریم. استاد هم تلفنی خوابگاه رو هماهنگ می کرد. منم سر هر دست انداز و هر سرعت گیر یه آخ می گفتم. البته نا محسوس😁
زهیر کنارم نشسته بود و تمام اینا رو میدید. دیگه آفتاب نشسته بود که رفتیم در یه نونوایی وایسادیم. یکی از بچه ها رفت نون بگیره. زهیر یه نگاه دیگه به پام انداخت گفت به نظرت ورم نداره؟استاد اومد نزدیک گفت به نظر میاد همینطور باشه. آروم پامو خم کرد که قوزک پامو نگاه کنه ببینه ورم داره یا نه که صدام بلند شد.برگشت سمت راننده گفت کارمون اینجا تموم شد میریم به نزدیک ترین درمونگاه.
گفتم استاد لازم نیست . خودش خوب میشه. گفت اگه خوب می شد باید تا الان بهتر می شد، نه بدتر. گفتم آخه ...نگذاشت حرف بزنم گفت هیییسس . همین که گفتم. مسئول سلامت شما تو این سفر منم. اگه شکسته باشه چی؟
گفتم بخدا نشکسته.... اما قبول نکرد. با هم رفتیم یه درمونگاه پیدا کردیم. من و زهیر و استاد رفتیم داخل. فیش گرفتیم و رفتیم تو. سه چها نفر جلومون بود. نیم ساعته نوبتمون شد . رفتیم تو سلام کردیم. دکتر یه مرد چهل و پنج،پنجاه ساله بود. تا دید زهیر زیر بغلم گرفته گفت بخوابونش رو تخت. با کمک زهیر رفتم نشستم رو تخت.زهیر گفت دکتر از پله ها افتاده پاش آسیب دیده . دکتر اومد نزدیک. تا دست زد به پام داد زدم سریع دستشو پرت کردم. دکتر گفت آروم باش پسر خوب. چیزی نیست . میخواهم معاینت کنم. تا دست نزنم که نمیشه. یکم تحمل کن. شروع کرد به معاینه کردن و خم و راست کردن پام. منم مدام آه و ناله می کردم. بدی کار این بود که استاد اونجا بود.جلوش روم نمی شد خوب داد بزنم. اتاقو میگذاشتم رو سرم😁
دیه داشتم از حال می رفتم که کارش تموم شد. فشارمو هم گرفت رو 9 بود. گفت همیشه فشارت پایین. گفتم نه. وقتی درد دارم ضعف می کنم. دستام هم داشت می لرزید .
دکتر رفت پشت میزش. استاد پرسید آقای دکتر پاش که نشکسته؟دکتر گفت نه . چیز مهمی نیست یکم پیچ خورده و رگ به رگ شده. استراحت کنه خوب میشه. داشت دارو می نوشت. پرسیدم دکتر آمپول هم نوشتی؟گفت پسرم با این درد و این رنگ و رخسارت به نظرت میشه ننوشت؟با یکم ترس گفتم دکتر لازمه؟ 
گفت اگه لازم نبود نمی نوشتم. استاد هم دیگه فهمیده بود من فوبیای آمپول دارم . دکتر نسخه رو داد گفت بگیرید بیاید تا دستورش بدم.اومدیم بیرون ،محمد هم اومده بود تو درمونگاه. با زهیر رفتن دارو ها رو بگیرن.استاد موند پیشم. نشستیم تو سالن انتظار. استاد یه نگاه مرموز به من کرد و با لبخند گفت بهتر شدی یا هنوز درد داری پسر شجاع؟
لپ هام از خجالت سرخ شد. سرمو انداختم پایین چیزی نگفتم.ده دقیقه بعد داروهامو آوردن بردیم پیش دکتر. نامرد 4 تا آمپول نوشته بود . 2 تا مسکن 2تا تقویتی
دوتاش مال امروز بود. دوتاش فردا. یه پماد هم داده بود.از اتاق اومدیم بیرون. گفتم بریم. استاد گفت کجا؟آمپول داری؟
گفتم استاد خوابگاه میزنم دیگه. زهیر هم بلده.
گفت نخیر از این انفاق ها نداریم 
همینجا میزنی.با خواهش گفتم به جان خودم خوابگاه میزنم.
گفت واسه خوابگاه هم آمپول داری.آمپولارو در آورد داد دست زهیر گفت همین الان میبری بزنه.برگشتیم که بریم .استاد گفت محمد تو هم برو . شاید بهت نیاز باشه. گویا دوستتون یکم می ترسه
محمد شیطونیش گل کرد گفت استاد گویا؟استاد انگار؟
من که دیگه از خجالت آب شدم. رفتیم تو زهیر آمپولارو داد ایستگاه پرستاری. محمد کمکم کرد کمر بندمو باز کردم .دمر شدم رو تخت.کمتر از دو دقیقه یه جوون خوشتیپ و خوشرو اومد بالا سرم. دو طرف شلوارمو داد پایین. سمت راستو که پنبه کشید سفت کردم. گفت آقا پسر نزدم که هنوز سفت می کنی! شل نکنی دردت میاد. شل کردم یهو و یه ضرب سوزنو فرو کرد یه آخ گفتم اما بیشتر دردش همون بود. یکم تزریقش درد داشت اما نه زیاد.تموم که شد کشید بیرون پنبه گذاشت به زهیر گفت نگه داره. سمت دیگه رو پنبه کشید بی وقفه سوزنو فرو گفتم دردم گرفت دردم گرفت یه کوچولو گفتم آآی. شروع کرد به تزریق کردن. خیلی آروم. آخ آخ آخ چه دردی داشت. گفتم آآآ تقصیر من نیست. آمپولش تقویتیه
یکم درد داره. من که داشتم می مردم.بلاخره تموم شد کشید بیرون پنبه گذاشت رفت. منم با کمک بچه ها لنگان رفتیم بیرون. راننده بچه ها رو برده بود خوابگاه . ما هم با استاد یه دربست گرفتیم رفتیم. تا رسیدیم . افتادم رو تخت یه دو ساعتی خوابیدم . بیدار که شدم درد پام خیلی بهتر شده بود. محمد واسم شام آورد خوردم. بعد رفتیم با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم.
صبح اون روز من موندم خوابگاه استراحت کنم
بچه ها رفتن بازدید. تا غروب کلی حوصلم سر رفت همش یا تو گوشی بودم یا تلوزيون می دیدم. شب که بچه ها اومدن گل از گلم شکفت. جای خوبش اونجا بود که کوبیده گرفته بودن😋
یه ربع طول کشید که بچه ها لباساشونو عوض کردن و منم رفتم نشستم تو هال پیششون که شام بخوریم.دیدم استاد یه نگاه ب زهیر کرد،زهیر یه نگاه به استاد . یه چشم گفت و بلند شد رفت سمت یخچال. با نگاهم زهیر دنبال می کردم که استا صدام زد . برگشتم سمت استاد. گفت حسام جون آلآن که شام حاضره پاشو آمپولارو بزن تا با خیال راحت شام بخوریم. مات و مبهوت مونده بودم. تا اومدم حرف بزنم زهیر آمپول بدست بالای سرم بود. مونده بودم چی بگم وسط جماعت. گفتم استاد بخدا خوبم. دردم خیلی کمتر شده. نیازی نیست. گفت نه بزن بهتر بشی.هرچی گفتم قبول نکرد.من و زهیر رفتیم تو اتاق. استاد هم اومد. گفت شما دوتا رفیق اید. بهتون اعتماد ندارم.باید خودم ناظر باشم.درمر خوابیدم رو تخت خودم یکم شلوارمو دادم پایین.زهیر پنبه کشید سریع فرو کرد. یکم سوخت اما فقط چشامون رو هم فشار دادم. درد تزریقش کم بود. فقط وقتی کشید بیرون آروم یه آی ریز گفتم. در حالی که پنبه رو گرفته بودم به پهلو برگشتم گفتم استاد مسکن رو که زدم. حال عمومیم خوبه . تقویتی نیاز ندارم.استاد قبول نکرد. با التماس گفتم استاد خوبم . بخدا اینا خیلی درد داره . باور کنید خوبم. استاد که خندش گرفته بود گفت خجالت بکش هرچی هیچی نمیگم.پسر به این گندگی از آمپول می ترسه .تجویز دکتره. من مسئولم. بزن . بزار خیال منم راحت باشه. 
با اکراه برگشتم. زهیر پنبه رو کشید گفتم زهیر جون مادرت یواش بزن تا سوزنو زد سفت کردم. زهیر گفت عه عه این چه کاریه؟ شل کن . شل نکنی بیشتر دردت میاد . یکم شل کردم آروم شروع کرد به تزریق. درد بدی داشت . دست از خجالت کشیده بودم. داد میزدم آآآآیییی . آخ آخ آخ تو رو خدا بسه دیگه خدا بگم چکارت کنه زهیر. خلاصه کلی کولی بازی درآوردم. تا تموم شد. کشید بیرون پنبه رو گذاشت. استاد یه نفس عمیق کشید .گفت کشتی خودتو با این دوتا آمپول. 
تا ده دقیقه همونجوری دمر رو تخت بودم. بعد با پای لنگان اومدم پیش بچه ها شام خوردیم. فرداش هم ساعت 10 صبح اومدیم سمت  دانشگاه
پام تا چهار پنج روز درد میکرد که یواش یواش خوب شد.
ببخشید اگه طولانی بود یا بد تعریف کردم
ممنون که خوندید❤️

خاطره شیرین جان

سلام من شیرین هستم و این دومین خاطره ی منه
اول اینکه ممنون از تمام کسایی که نظرشونو در مورد خاطره قبلی من گفتن متاسفانه نمیدونم چرا نمیتونستم جوابشونو بدم بازم عذر میخوام اینجا میگم که مازیار هم همون موقع ک من دیدمش اونم منو شناخت قبلش آشناییتی نداشتیم. یه چیز دیگه هم اینکه انگار یه شیرین دیگه هم هست من جدیدم 😂 
خاطره :
بابای ما و بابای مانی (دوست برادر شهاب) تصمیم گرفتن توی یه پروژه ای باهم شراکت کنن خب طبیعتا باعث میشه این دوتا خانواده بیشتر باهم رفت و آمد کنن راستش خیلی حوصله ی این رفت و امدو نداشتم چون مادرا ک حرفای مناسب خودشونو میزدن پدرا هم همینطور برادر منم با مانی و مازیار حرف میزد من تک و تنها میموندم 😢 همش ب بهانه ی دوستم و باشگاه و این چیزا میپیجوندم ک نرم اخه واقعا تک و تنها سخت میگذشت. یه روز رفته بودم باشگاه وقتی رفتم رختکن دیدم شهاب ۷ بار زنگ زده بهم نگران شدم زنگ زدم جواب داد کجایی تو گفتم باشگاه چی شده ۷ بار زنگ زدی گفت بیا بالا دم باشگاهتم رفتم بالا دنبال ماشینش با چشم گشتم تا رویت شد دوییدم سمتش شهاب تنها نبود با مازیار و مانی بود سلام علیک کردم شهاب راه افتاد مانی میگفت حالا چه ورزشی میری ما اینارو ورزش حساب نمیکنیم و اذیتم میکردن سرتقا 😑 چشمم ک ب مسیر افتاد نا آشنا بود گفتم شهاب کجا میریم من با لباس باشگاه؟ گفت یه جای خوب گفتم تو روز روشن دختر ربایی میکنی؟ گفت میتونم میدزدم میتونی بسم الله تلفنم زنگ خورد مامانم بود گفتم جانم مامان گفت کجایین راه افتادین گفتم کجا مامان؟ گفت شهاب مگه بهت نگفت داریم ‌میریم مسافرت کار پیش اومده 😐 گفتم مامان یعنی من ادم نیستم از منم بپرسین گفت خاطره میشه دختری و گوشیو قطع کرد😐 اقا ما رفتیم و رسیدیم به شمال توی ویلا بودیم ساکی ک مامانم بسنه بود واسمو برداشتم رفتم یه اتاق اشغال کردم گفتم من اینجا تکم اتاقمم باید تک باشه (البته اجازه دادم شهاب فقط ساکشو بذاره توی اتاقم😂) رفتم کمک مامانم شام درست کردیم و خوردیم فردا صبح بعد خوردت صبحانه رفتیم ساحل نشسته بودیم من پاشدم برم تنهایی قدم بزنم یه پسر و افسوس میخوردم بخاطر وضعیت ساحل و اشغال و شیشه و سرنگا که دیدم‌ یه بچه سگ کوچولو اونور داره لنگون لنگون راه میره (از سگای کوچولو نمیترسم) چشمتون روز بد نبینه توی پاش شیشه رفته بود از ماشین یه تیکه پارچه برداشتم و پیچیدم دورش و بغلش کردم بردم سمت بقیه همه افسوس خوردیم و تصمیم گرفتیم ببریمش پیش دامپزشک مامانم و مریم جون (مامان مانی) بردنش و منم قبول کردم خونه رو بچرخونم 😂 (وای بحال خونه ای من بچرخونم) تو دلم‌ گفتم شیرین واسه یه بارم شده خانومانه کارتو بکن گاف نده رفتیم خونه فوتبال دستی بازی کردیم و عصرونه خوردیم و زنگ زدم مامان گفت شام درست کن خیلی ترافیکه مامانینا اومدن و شامو خوردن ولی من همچنان داشتم میخوردم اخه دیرتر از بقیه به میز ناهار ملحق شده بودم داشتن جمع میگردن سفره رو تصمیم گرفتم غر نزنم و پاشم جمع کنم همین ک ظرف سالادو برداشتم و رفتم سمت یخچال حس کردم توی شکمم یکی با جاقو زد وایستادم سرجام هیچ کس متوجه نشد ظرف سالادو گذاشتم همون گوشه و خیای یواشکی رفتم تو اتاق (شانس ندارم ک بخدا) فکر میکردم‌مثل همیشه هرچیم دل درد شدید باشه یه تایم کوتاهیه و خوب میشه ولی هر دقیقه داشت بدتر میشد نمیتونستم صاف وایستم و نفس عمیق بکشم تصمیم گرفتم بخوابم اونم ساعت ۹ شب😑 فکر کردم بخوابم تو خواب دردشو حس نمیکنم و بهتر میشه گذروند تو خواب بودم ک حس کردم باز یکی محکم زد تو شکمم یهو چشمامو باز کردم زدم زیر گریه آروم گوشیو نگاه کردم ساعت ۱۱:۳۰ بود یعنی تازه سر شب افراد مسافرت رفته🙈 حالت تهوع داشتم درو باز کردم برم سمت دسشویی پسرا جلوی تلوزیون دراز کشیده بودن و فیلم ‌اکشن میدیدن رفتم توی سرویس درو بستم یه گوشه پیدا کردم نشستم زدم زیر گریه گوشیم دستم بود اسمس دادم مامانم کجایی؟! گفت عشق من خواب بودی ما ۴ تایی به یاد دوران مجردی (منظورش دوران بدون بچه) زدیم بیرون عشق و حال تا صبح شماهم همو بکشین گفتم ممنون از عشق و محبتت مامان جان گوشیو گذاشتم کنار و گریه میکردم و توی دستشویی راه میرفتم دستگیره ی در بالا پایین شد بعد زدن ب در مانی گفت کسی توعه؟ گفتم الان میام اومدم بیرون حتی صافم نمیتونستم وایستم رفتم تو اتاق فقط ب این فکر میکردم ک ‌کسی نفهمه به این فکر میکردم  ک من توی شهر غریب دکتر برو نیستم (خودمم نمیدونم چرا ولی بی منطق بودم اون لحظه) هنوز ۲ دقیقه نکشیده بود بدو بدو برگشتم سمت دستشویی قفل بود زدم ب در گفتم مانی بدو گفت بابا بذار برسم؟ اومد بیرون گفت دل پیچه گرفتی ؟ و خندید گفتم برو اونور  رفتم تو باز زدم زیر گریه حتی ۱ ثانیه دردش نمی افتاد فقط هر ۱۰ یا ۱۵ دقیقه کم‌میشد و دوباره شدت میگرفت نمیدونم چرا تو دستشویی موندم نمیدونم چقدر گذشت شهاب اومد زد ب در گفت شیرین چیزی شده خوبی؟ گفتم میام الان گفت مانی میگه دلپیچه گرفتی بیا بیرون بهت دارو بدم گفتم شهاب برو گفت باشه اجی رفت یکم دیگه موندم و اومدم بیرون یکم اروم شده بود شهاب نذاشت برم اتاق گفت بیا پیشم بشین گفتم باشه برم اشپز خونه یه جیزی بخورم رفتم نشستم هیچی میلم نمیبرد از درد سیر سیر بودم مازیار اومد گفت خوبی ؟ اگر چیزی شده به من بگو گفتم ن گفت اخه خم راه میری دستت رو شکمته گفتم هیچی مازیار نشست پیشم گفت انقدر شیطونی یکم ک محو میشی عالم و ادم میفهمن یه مشکلی هست الانم ک رنگ و روت پریده بی اعصاب ترم ک شدی سرتق خانوم خندیدم باز دلم درد گرفت بدو رفتم تو دستشویی ( چون جایی بود ک کسی نمیتونست بیاد) از اونجا ک اومدم بیرون کسی نگاهم نکرد هیچیم نپرسید حتما فکر کرده بودن چیزیه ک نمیتونم بهشون بگم ولی تو همین موقع ک داشتم میرفتم سمت اتاق یهو یه تیر بدی کشید شکمم و خم شدم دستمو گرفتم ب دیوار و از درد حتی نفس نکشیدم فقط اشکام ریخت تکیه دادم ب دیوار نشستم زمین شهاب اومد با تن بالای صداش گفت اخه چیه چی شده چرا هیچی نمیگی چرا انقدر یه دنده ای مگه میخوایم چیکارت کنیم چرا انقدر نسبت ب دکتر و دارو مقاومت نشون میدی خوبه درد بکشی من دراز کشیدم کف زمین و مچاله شدم از درد مازیار اومد بزور گفت شهاب صافش کن شکمشو معاینه کنم حتی نمیتونستم صاف بخوابم با هزار زحمت و گریه و درد معاینم کرد یه سری سوال ازم پرسید ک من با عصبانیت گفتم ولم کن دیگه (خب حالم خوب نبود حق بدین 😂) از توی کیفش یه مسکن در اورد حتی نداد شهاب بزنه اصلا نذاشت برم تو اتاقی جایی همونجا یه پد الکلی از کیفش در اورد و امپولو اماده کرد واقعیتش بدم نمیومد از اون درد خلاص شم استرس گرفتم ولی مقاومت نکردم یعنی انقدر درد داشتم اصلا حس نکردم😑 زد و همونجا سرمو گذاشتم رو پای شهاب چشمامو بستم حدود ۴۰ دقیقه بعد بیدار شدم مازیار گفت رنگ و روت پریده میخوام بهت سرم بزنم سرمو وصل کرد نشست کنارم و یکم صحبت کردیم در موردش گفت فکر مبکنم باید بری پیش متخصص ازش قول گرفتم ب کسی چیزی نگه وقتی برگشتیم تهران میرم اونم قبول کرد البته با کمی اصرار حدودا ۳ ۴ روز طول کشید تا کمی بتونم غذا بخورم روزی شاید یه قاشق یا دو قاشق غذا میتونستم بخورم ولی هم دردم اروم شده بود هم بعد چند روز دیگه کسی یادش نبود منم پیگیرش نشدم
پ.ن : ممنون خاطرمو خوندین.
مازیار پسر اروم و خوش برخوردیه ارامش خاصی داره با منم خوب ارتباط برقرار میکنه ازم خواسته راجع بهش فکر کنم راستش نمیدونم فکر کردن چجوری اوج فکر کردن من ۱۰ دقیقست ولی واقعا میترسم از اینکه اونجوری ک‌ فکر میکنم پیش نره و اوضاع بد بشه.

خاطره رها جان

سلام من رها ام دانشجو دلیل من برای خاطره گذاشتنم یکی از دوستان بود به نام محنا فکر کنم خاطره اش رو خوندین اون خاطره رو خودش برای ادمین نفرستاد داد به من که بفرستم الانم خودمم علاقه مند شدم همسرم اسمش امیره و وکیله به قول خودشون پایه یک☹️😉 اما داداشمم که وکیله گفت اصلا چیزی به این نام وجود نداره پایه یک و دو خخخخ با امیر عقد کردم و قرار شد شهریور عروسی کنیم😃 ذوق دارم برا اون موقع خب با اجازه بزرگترا بریم سر خاطره:
یه روز صبح از دانشگاه برگشتم زنگ زدم امیر گفتم سلام امیر جونییی گفت سللللام خانووم خودم احوال شما؟ گفتم مررسی تو خوبی؟ گفت آره عزیزم خوبم کاری داشتی؟( سابقه نداره زنگ بزنم بهش وقتی سرکاره) _میشه زودتر بیایی خونه؟ 
_واسه چی؟
_عقد یکی از دوستامه چند وقته هیچی نخریدم چه کنم؟
_گفت عه آنتن نمیاد عه الوووو...
_گفتم امیییر خیلییی بدی 
_خنده کنان گفت پریروز بهم گفتی منم مطمئن بودم که میخوایی بگی بریم خرید
_خب😌
_خب که خب توی کشو ام همون موقع یه کارت گذاشتم ببین هستش؟
چن ثانیه بعد...
_آره هست چیکارش کنم؟
_توکل کن به خدا کارتو خورد کن بریز رو سرت چند دور تو خونتون بچرخ😐
_ هر هر بانمک اصلا الان میرم تا تهشو خرید میکنم مطمئن باش😃
_ نکن رها نکن این کار را با من خب بزار خواستی وایسا تا ساعت پنج میام خونه با هم بریم کفش و کیف. و چادر و مقنعه؟؟
_ عالیه عشقم مرررسی هستی😍
_ خواهش نفسم کار نداری؟
_ نه امیر جوون بای بای😍?
خلاصه که اینگونه بود که من صبر کردم گفتم با امیر بریم بخریم زنگ زدم زهرا دوستم که بریم پیاده روی؟ گفت آی گفتی خلاصه رفتیم هوا سرد بود امیر بهم توصیه کرده بود رفتم بیرون همه چی بپوشم خلاصه رفتم و دور شهر رو پیاده روی کردمو بستنی خریدیم و خوردیم و نزدیکای نهار گفتم زهرا بریم یه چیزی بخوریم؟ گفت نگفتی پول بیارم گفتم مهمون منی تو گفت باشه عیب نداره؟ گفتم این همه تو منو مهمون کردی یه روزم من😉 گفت حاله که اینجوریه منم پایه ام✋ رفتیم خوردیم تا دیگه ساعت ۴ و پنج بود خداحافظی کردیم و رفتم خونه دیدم در بازه رفتم تو یه چند دیقه دور و بر رو نگاه کردم گفتم مامان جون خونه ای؟ که امیر توی صدم ثانیه دست گرفت دور کمرم گفت پپپپخخخخخ گفتم ههههههههه امییییییییر نگاهمو برگردوندم سمتش افتادم روش هرچی کوسن بود پرت کردم روش زدم تو سرش که مامانش اومد ( من با مامانش خیلیییی صمیمی ام یعنی برخلاف همه مادر شوهرا، مادر امیر مثل مامان خودم بود برام) گفت عه رها پاشو کشتی بچمو بعدم ریسه رفت از خنده گفت شما بزرگ بشو نیستین بعد اومد هر دوتامون رو قلقلک داد ماهم که قلقلکی امیر بد تر از من اونقد خندید اشک از چشاش میومد بعد مامانش بلند شد گفت خب دیگه امیر حقت بود تا تو باشی عروس منو اذیت کنی امیر گفت آی لاویو مامی مرسیی بابت همه دفاع هاتون مامانشم گفت قابل نداشت پسر گلللم یعنی خوش گذشت بهما بعد دست کشیدم تو موهام گفتم امیر جونیی امیر عشقییی گفت بله خانومم؟ گفتم خ مثل خرییید😂 گفت آهان خب تو لباس پوشیدی گفتم قطعا نه گفت بپوش بریم پوشیدم خداحافظی کردیم و رفتم همه پولاشو خالی کردم یادم رفت گرم کن بپوشم یعنی یخ کردم رفتم خونه فرداش از خواب بلند شدم یعنی حالم چنان بد بود که نگو خلاصه هرجور بود جمش کردم امیر نفهمه که اگر بفهمه به داداشم میگه اونم میره به یکی از دایی کوچیکام که همشون دو سال یه سال ازم بزرگترن میگه😢 منم که زور هیچکدوم رو ندارم☹️ ولی دایی بزرگام همه مهندس و ۲۰ سال بزرگتر. خبب لباس پوشیدم امیرم پوشید و رفتیم خلاصه عقد تموم شد و تبریک گفتم و اومدم سوار ماشین شم حالت تهوع داشتم امیر نگران شد گفت رها عزیزم خوبی؟ گفتم آره امیر جون خوبم گفت ولی رنگ به رو نداری بزار ببینم محسن هستش گفتم امیر نهه خواهش میکنم تورو خدا گفت رها قسم نده فدات شم و سوار ماشین شدیم محسن دایی آخریمه که باهاش خیلیی صمیمی ام و از اون آمپول میخورم دیگه منم خوابیدم رفتیم بیدارم کرد کمکم کرد بخوابم رو تختم گفت عشقه من بخواب الان میام گفتم باشه مرسی تو زحمت انداختمت گفت عه این چه حرفیه رفت واسم کیک آورد با آب پرتقال گفت زنگ زدم به محسن گفتم امییییییرر گفت هییی چته ؟ گفتم چرا زدی قهرم بات دیگه گفت بلله؟ مگه عشق من بچه اس؟ اومد بام حرف زد سر به سرم گذاشتو زنگ خونه خورد یعنی تپش قلب گرفتم گفتم سعی کردم بخوابم و کم کم خوابم داشت میگرفت چون خسته بودم خییلیی یعنی سه ثانیه نشد خوابم برد ولی صدای دایی رو شنیدم بعد اومد تو اتاق گفت عه امیر این که خوابه گفت تا الان بیدار بودا😐 رها خودتو نزن به خواب خوشگل خانم ولی واقعا خوابم برد ساعت هفت بود بیدار شدم حس کردم چیز سردی رومه یه ذره بدنم تکون دادم گفت سرررده دیدم امیره و سه تا دیگه از دایی هام🙈 سه تا دایی دارم که دکترن و اختلاف سنی زیادی ندارم باشون و خب البته راحت ترم با اونا. دایی مرتضی که قبل دایی محسن بود گفت عشق دایی چرا رنگت پریده؟ گفتم دایی حالم بده خیلی چشام باز نمیشد تقلا میکردم بازش کنم ولی خب امکان پذیر نبود دایی مجتبی گفت دایی جون باز کن چشاتو ببین منو به زور نصفه وا شد ولی تحمل نکردم دوباره بستمش آخه سرم چنان درد میکرد امیر گفت مرتضی جون  معاینه نمیکنی؟ گفت چرا بعد رو به من گفت میتونی بشینی؟ گفتم آره بعد نشستم تکیه دادم به تخت من دیگه حوصله وا کردن چشو نداشتم ولی بازش کردم بعد مدتها😅 دایی گفت آفرین چشاتو باز کن ببینمت خوشگل دایی دیدم همه دورمو گرفتن دایی محسن فشارمو می گرفت و دایی مجتبی معاینه میکرد و نسخه نوشت گفت میرم بگیرم چیزی خوردی عشق دایی؟ گفتم نه یعنی حالم بد میشه بخورم امیر گفت مجتبی بده من میرم میگیرم و رفت گرفت دایی مجتبی کیک داد بهم ولی کم کم خوردم هیچی ام نشد امیر خودشم تعجب کرده بود از نسخه پر آمپول دایی های بزرگوار گفت مگه قحطی اومده اینقدر آمپول؟ گفتم اییی دایی توروخدا من نمیزنم و بغضم مثل بادکنکی بود که اگه سوزن بزنی بهش میترکه😔 دایی محسن گفت زندگی دایی گریه اش رو نبینم واسه خودته عشقه من گفتم نمیخوام فلجم میکنین دایی مرتضی اومد بغلم کرد گفت عشق خودمی تو نبینم گریه تو و بعد کلی کل کل راضی شدم سه تاشو بزنم دایی مجتبی اومد نزدیکم برگشتم شلوارمو داد پایین دست امیرو گرفته بودم پنبه کشید و فرو کرد دردی نداشت ولی خب آخرش یکم بد بود گفتم آآخخ که امیر گفت تموووم و در آورد سرمو برگردوندم دیدم دایی محسن داره میزنه که به د مجتبی اشاره کرد کمرم رو نگه داره با خودم گفتم الموت و حقاً حقاً. حقاً حقیٰ و گریه ام در اومد گفتم نزنم امییر گفت نفسم آروم باش یه نفس عمیق بکش و من کشیدم و د محسن گفت سفت نکن جیگر دایی گفتم چشم و شروع کرد زدنش یعنی چنان دردی پیچید تو پام که نفهمیدم گفتم محسسننن حتی دایی اش رو هم نگفتم دایی محسن گفت جووونم تمومه وایسا چن لحظه گفتم آآآآیبییییی امییررر پاااااام درد داره خیلیی و گفتم د مررررررتضیییی کشتنم آآآخخخخ دایییی و شروع کردم گریه کردن و دست خودم نبود سفت شدم امیر گفت فدات شم شل کن میخواد در بیاره منم شل کردم و در آورد دیگه و پنبه گذاشت د مجتبی ماساژش داد و امیر داشت قربون صدقه ام میرفتن همراه بقیه😎 لحظه خوبی بود اگه درد آمپول نبودش خخخ و یه تقویتی بود که اونم به راحتی همراه یه آخ من زدش دیگه بس گریه کردم قرمز شدم امیر شلوارمو درست کرد و گفت فدای اون اشکات بشم من خوشگل خانم😍 دایی مجتبی گفت برگرد اینو بخور ولی من بر نگشتم گفتم ولم کنین د محسن برم گردوند گفت ببخشید سنبل دایی آخه لازم بود مگرنه بستری باید می شدی! مظظظلوومااانه گفتم دایی بقیه چی؟ دایی کمی فک کرد گفت فکرشو نکن عشق دایی بخواب تا بیام و تا د محسن رفت پایین د مجتبی و د مرتضی هرکدوم اومدن بوسم کردن و رفتن گفتن استراحت کن و رفت امیر گفت دورت بگردم الهی بخواب نفسم گفتم امیر؟ گفت جان دلم؟ گفتم دایی مرتضی و مجتبی از کجا اومدن؟ گفت خواب بودی محسن که وضع گلو ات رو دید گفت خیلی عفونت داره فکر کنم حالش خییلییی بده ببریمش بیمارستان بستری اش میکنن بزار خواهرزاده ام اذیت نشه مجتبی و مرتضی رو هم خبر میکنم...

مرسی که خوندین این داستان ادامه داره...

خاطره شیرین جان

سلام دوستان عزیزم، امیدوارم حال همگی خوب باشه
چند ماه خاطره نذاشتم فکر هم نمی کردم حالا حالا خاطره ساز بشم ولی زهی خیال باطل. 
از پنجشنبه عصر یکم دل درد داشتم که با خوردن قرص و ... در حال کنترل شدن بود، جمعه صبح هم همه چیز خوب پیش می رفت و مشکلی نداشتم اما از عصر باز دردها میومدن اما سنگین تر از دفعه پیش بودن بازم قرص خوردم، کیسه آب گرم گذاشتم تا یکم بهتر بشه، هر چی مامان گفت بیا شام ... بیا یه چیزی بخور گفتم نمی تونم. بالاخره اون شب هم گذاشت و دم دمای صبح با درد بیدار شدم هر چی تو رختخواب وول می خوردم بلکه یکم آروم بشم نمیشد، دیگه واقعا خسته شده بودم آخه چقدر دارو بخورم. دردها میومدن و میرفتن یه چند دقیقه آروم بودم باز میومدن. دیگه 9 صبح حالت تهوع هم بهشون اضافه شد و وقتی رفتم دستشویی و معذرت بالا آوردم حس کردم انرژیم داره تعدیل پیدا می کنه و اصلا نمی تونم حتی بیام بیرون (خودم متوجه شدم مطابق معمول فشارم افتاده بود پایین) وقتی مامان و بابا منو اینجوری دیدن گفتن لباس بپوش بریم دکتر. با هر بدبختی بود لباس پوشیدم. توی مسیر هم احساس سرما شدید داشتم (توی یزد اونم گرمای خرداد که همه دارن تبخیر می شن من سردم بود) بعد ده دقیقه رسیدیم اورژانس و پرستار تا رنگ رخساره منو دید از سر درونم با خبر شد گفت برو دکتر اونجاست. 
متاسفانه دکتر آقا بودن (خب اینطور مواقع یه دکتر خانم باشه بهتره دیگه) رفتیم داخل و شرح حالمو دادم ایشونم فشارم و گرفتند و گفتند 8 و بسیار پایین و منو بستری کردند (واقعیتش اینقدر درد داشتم که واسم بستری شدن مهم نبود فقط می خواستم این درد لعنتی و حالت تهوع تموم بشه). بعد از پنچ دقیقه یه خانم پرستار مهربون اومد قند خونمو با اون دستگاه کوچولو بگیره (من تا حالا ندیده بودن چه طوری این کارو انجام می دن وقتی تیغ و دیدم اصلا روح از بدنم جدا شد هنوز نزده بود می گفتم آی آی) بیچاره می گفت من که هنوز نزدم، چشمات و ببند الان تموم میشه. خلاصه زد و فقط یه حس بریدن روی دستم داشتم و خونش زود بند اومد بعدشم خانم پرستار با سرم اومد که واسه اونم کلی آی و وای داشتیم آخه من برای سرم خیلی اذیت میشم برای همین حس دردم بهش بیشتر. خوشبختانه دو تا آمپولی که دستش بود و ریخت توی سرم و عضلانی نزد (خیلی نگران بودم که نکنه بگه برگرد اینا عضلانی هستند).
کم کم دردم بهتر شد تا اینکه اومدن میزان سرممو کم کردن و گفتن حالا که آرومی بهتر کم کم وارد بدنت بشه. اما بعد چند دقیقه باز حالت تهوعم برگشت و من معذرت می خوام ........ و دل دردم هم شد مثل زمان اولش دیگه واقعا داشت گریه ام می گرفت. باز اومدن سرم و بستن و سه تا امپول آوردن خوشبختانه ایندفعه هم همه را ریختن توی سرم و بعد دو دقیقه کم کم آروم شد و بعد از دو ساعت و نیم برگشتیم خونه.
الان حالم خوب ولی رویه خسته کننده ای قطعا خانم ها به راحتی درک می کنن چی میگم.
من از حس و حال مامان و بابا تو اون لحظات فاکتور گرفتم که مطلبم خیلی طولانی نشه، ولی واقعا پدر و مادرها تو این لحظات که بچه شون و مریض می بینن پر پر میشن.
ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خاطره ام را خوندین.
ممنون از ساره جان و آقا بهنام بابت آپ سریع و بدون نقصشون

خاطره مهدیه 😊😊جان

نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان


#شهریار

سلام حالتون خوبه ؟ خوشید ؟ سلامتید؟ الحمدالله . شروع تابستان رو خدمت دانش آموزان عزیز تبریک میگم . ان شاءالله تو این سه ماه کلی خوش بگذره بهتون و اصلا لازم نیست حرص سال دیگه رو بخورین . البته باید خدمت یازدهمی های عزیزی که دارن میرن دوازدهم تسلیت بگم چون شما رسما از الآن پشت کنکور محسوب میشین و این خودش آغاز بدبختیه امیدوارم با موفقیت سال دوازدهم رو پشت سر بگذارین و در کنکور سال ۹۹ بهترین عملکرد رو داشته باشین . کنکوری های ۹۸ هم که کنکورشون بسی نزدیک ان شاءالله تا الآن آمادگی کامل رو کسب کرده باشین و کنکور ۹۸ رو عالی بدین . این خاطره مربوط به خودم نیست و مربوط به مادرمه . امیدوارم از خاطره ام لذت ببرید.
بریم سراغ خاطره :۵ صبح ۱۲ اسفند سال ۹۷ مامان عطیه نازنینم چشم های قشنگ شو به روی این دنیا بست و آسمونی شد و همه ی ما رو از دیدن صورت ماهش برای همیشه محروم کرد . خیلی زجر کشید . خیلی خسته شد از این دنیا از آدما از همه . سرطان دیگه جونی براش نزاشته بود . همه بهش حرف زدن . همه دلشو شکوندن و مامان جان من با اون روح بزرگی که داشت از هیچ کس کینه به دل نمی گرفت . نمی خوام اون روز های تلخ و یادآوری کنم چون توانش رو ندارم . ولی بعد مرگ مامان عطیه ام برای همه اون هایی که دلشو شکوندن فقط روسیاهی موند و حسرت . من روزی تقاص تک تک اشک های مامان عطیه ام رو ازشون می گیرم . مادرم خیلی اذیت شد . بعد فوت مامان عطیه ام مادرم دیگه هیچ چیز این دنیا براش جذابیت نداشت . کار شب و روزش گریه بود گریه . اشک بود اشک . هیچ جوره آروم نمی گرفت . لباس های مامان عطیه ام رو بغل می کرد و اشک می ریخت . افسرده شد . بردیمش پیش روانپزشک . قرصا فقط چند ساعت آرومش می کردن ولی بعد از بین رفتن اثرشون همون آش بود و همون کاسه . کلافه شده بودیم . دیدن لبخند مادرم برای همه مون آرزو شده بود . حاضر نمیشد روسری سیاه رو از سرش در بیاره . خیلی اذیت شدیم که اگه بخوام همه اش رو بگم خودش یک کتاب.بعد چهار ماه هنوز غروب هر روز صدای مامان عطیه ام رو میزاره و شروع میکنه به گریه و از خدا طلب مرگ میکنه . هفته پیش یکی از دایی هام زنگ زد و گفت هفته بعد بیان برای تقسیم وسایل خونه مامان عطیه . مادرم گفت نمیام دل ندارم ولی من احمق گفتم مامان بریم من خونه خسته شدم حداقل اونجا بهاره(دخترخالم)هست باهم حرف میزنیم دلم وا میشه . پدرم فقط به خاطر من قبول کرد که بریم وگرنه راضی نبود .جمعه قرار گذاشتن برای رفتن به روستا. صبح برادرم کنکور ارشد داشت . از استرس هیچ کدوم تا صبح نخوابیدیم . صبح همه از خواب بلند شدیم و سعی کردیم با شوخی و خنده حال و هوای برادرم رو عوض کنیم از استرس دور بشه . البته خودش خیلی ریلکس بود . ساعت ۵ صبح رفته بود پیاده روی . از زیر قرآن ردش کردیم و صدقه دادیم با سلام و صلوات راهی حوزه شد به همراه پدرم . قرار بود ما با خالم بریم . بعد رفتنشون نه من نه مادرم خوابمون نبرد . تا ساعت هفته به در و دیوار زل زدیم تا زمان بگذره . ساعت ۷ شوهر خالم اومد دنبالمون وباهم رفتیم خالم رو گرفتیم و به سمت روستا راه افتادیم . جاده ها شلوغ بود . حدود دو ساعت بعد رسیدیم روستا. به محض وارد شدن به خونه مادرم دوباره شروع کرد. هیچ کدوم دلمون قرار نمی گرفت . انگار بعد ۴ ماه هنوز داغش تازه بود . من و دختر خالم به کمک زندایی هام آش پختیم و بین مردم روستا پخش کردیم . دایی هام و مادرم هم داشتن اموال خونه رو تقسیم می کردن . مادرم دیابت عصبی داره و من می ترسیدم از اینکه حالش بد بشه . هیچ کدوم از دایی هام و خاله هام اندازه مادرم اشک نمی ریختن و غصه نمی خوردن . همه به فکر اموال خونه مامان عطیه نازنینم بودن و این حال مادرم رو بدتر میکرد. مادرم فقط لباس های مامان عطیه رو گرفت و از اموال خونه هیچ چیز رو نخواست . این تقسیم کردن و آش پختن تا غروب طول کشید و غروب همه از هم و‌ از خونه مامان بزرگم خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت خونه . خونه مامان عطیه ام قرار بود خراب بشه. از همه جای خونه عکس گرفتم . تو راه همه تو حال و هوای خودشون بودن . حدود ۲ ساعت طول کشید تا برسیم خونه . به محض اینکه اومدم خونه به همه سلام کردم و رو مبل غش کردم . مامان بابام حدود نیم ساعت تو راه پله ها داشتن درباره مال و اموال مامان عطیه بحث می کردن . از تو راه پله ها صدای بحث شون میومد . من می ترسیدم آبرومون پیش همسایه ها بره 
من و برادرم سعی می کنیم تو این جور مواقع دخالت نکنیم به هر حال زن و شوهرن و با هم کنار میان ولی این دفعه واقعا نمیشد . داشت حرمت ها از بین می رفت به هر زوری بود ارومشون کردیم . من شروع کردم سالاد درست کردن پدرمم رفت سر وقت شام . مامانم حال ندار بود . خیلی به خودش فشار وارد کرده بود . عصبی شده بود . پدرمم حرص میخورد به خاطر کار دایی هام ولی به خاطر ما سکوت کرد . سر شام پدرم گفت اون محمد خان فاسد هم بود . (محمد پسر داییم هست و واقعا رو اعصاب همه مونه به خصوص پدرم و برادرم . اهل دختر بازی و این حرف ها است و حرکاتش خارج از چهارچوب خانواده ما است . شوخی های زننده میکنه و حرمت نگه نمی داره )مادرم گفت برای چی به برادرزاده من میگی فاسد خوبه بگم برادرزاده تو امیر چیکاره است(امیر پسر عموم و هشتم تازه ولی بی ادب و تک بچه و لوس و رو اعصاب مامانمه)من گفتم مامان امیر بدبخت چیکار میکنه مگه مامانم گفت عزیزم رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون و این شد سوژه جدید برای دعوا . انگار اون شب هیچ کدوم حوصله همه و نداشتن و منتظر بودن یک چیز بشه بپرن بهم . مادرم قهر کرد از سر میز بلند شد گفت من میخوام برم طبقه پسرم (گفته بودم که برادرم ساکن واحد دیگه ای هست)من رفتم جلو در گفتم خجالت بکشین این چه حرکتیه مامانم من و هول داد گفت برو اون ور میخوام برم . بابام گفت بزار بره ولش کن .می دونستم مادرم بره پایین حالش بد میشه چون مامان عطیه تو همون واحد فوت کرد و اونجا پر از خاطره است براش . رفت پایین ۵ دقیقه نشد برادرم اومد بالا و بپرسه قضیه چیه . تلفن زنگ خورد . عموم بود . میخواست بدونه برادرم کنکور و چیکار کرد . منم رفتم پایین پیش مامانم دیدم نفسش بالا نمیاد داره میمیره . جیغ زدم بابااااااا بیا مامان مرد بیااااااا برادرم و بابام به سرعت اومدن پایین همه همسایه ها خبردار شدن. هرکار کردیم مامانم نفسش بیاد بالا نشد . آب پاشیدیم سرش اب دادیم بهش . هیچی به هیچی . هرکار کردیم بلند شه میگفت نه . مامانم اومده دنبالم خواهرم اومده دنبالم (خالمم فوت کرده سال ۸۲) میخوان من و ببرن . میخوام بمیرم . میخوام همون جایی بمیرم که مامانم مرد . بابام هر چی قربون صدقه اش رفت هر چی بوسیدش اصلا تموم نمی کرد . من داشتم از ترس پس میفتادم . این قدر گریه کرده بودم حس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم . برادرم من و نگه داشته بود پدرم مادرم رو . هیچ کدوم ما رو نمیشناخت . فقط میگفت میخوام بمیرم . جیغ میزد . نمی دوستیم چیکار کنیم . با هزار زحمت بردیمش بالا . برادرم گفت بدو لباس بپوش بریم دکتر بدو . رفتم رنگ زدم به خالم ساعت ۱۲ شب با جیغ . فقط میگفتم مامان مامان . خالم فکر کرد مادرم فوت کرده . جیغ زد بهروز بیا بی خواهر شدم بیاااا. قطع کرد . با هزار زحمت برادرم دوباره زنگ زد به خالم و توضیح داد قضیه رو . ازش خواست اروم باشه . مادرم بردم دست شویی .خودمم حالم زیاد خوب نبود . پدرم گفت زنگ بزنیم اورژانس . من گفتم مردم رو زا به راه نکنیم خودمون می بریمش بیمارستان . تن مادرم یخ بود سرش گرم . میگفت زبونم حس نداره . اب تو دهنش نمی تونست نگه داره . فکر کردیم سکته کرده . زنگ زدیم همسایمون اومدن . خانم همسایه که خیلی با مامانم اروم سعی کرد باهاش حرف بزنه . یک رب نشد که خالمم دست دو تا بچه هاش رو گرفت و اومد . (دیانا ۹ ماهه و فاطیما ۲ و ۶ ماهه)میگفت دلم اروم نگرفت . این قدر گریه کرده بودم که بالا میاوردم . نمی دونستم چیکار کنم . نه خالم می تونست ارومم کنه نه خانم همسایه . جگرم داشت آتیش می گرفت .رادرم زنگ زد اورژانس . حدود ده دقیقه بعد اومدن. اروم و قرار نداشتم . مادرمم نمی تونست حرف بزنه فقط به من نگاه می کرد . متوجه شدم منظورش این که گریه نکن . ولی دست خودم نبود . برادرم هم یک ضرب المثل رو هی میگفت درباره ی من مثلا جو و عوض کنه حالم بهتر بشه ولی تغییری نداشت(اونتای قضیه بیه که گنه رونالدو ره ولاکنین اکبر بیرین )دو تا آقا بودن از اورژانس اومدن بالا. درباره قرص های مادرم پرسیدن . قرص ها رو نشونشون دادیم . فشار مادرم رو گرفتن . قند مادرم رو گرفتن. یکی از اون مرد ها به برادرم اشاره داد این خانم خوبه ؟(منظورشون من بودم . واقعا خوب نبودم . رنگم عین گچ بود .اصلا داشتم از حال می رفتم)برادرم اشاره زد اره. اون اقا هم به من گفت میشه بچه رو ببرین اون ور(منظورش دیانا بود . نق میزد) . میخواست مادرم نبینه من و . منم رفتم تو اتاق یک دل سیر گریه کردم . مسئولین اورژانس هم دارو های مادرم رو دادن ما رو اروم کردن گفتن مشکلی نیست شوکه عصبی بوده . الآن خوبه . بعد داشتن می رفتن به برادرم گفتن این خانم همسرتونه . برادرم گفتن نه خواهرمه . گفتن خیلی بی قراری میکنه لطفا ارومشون کنید این طوری مریض کمتر اذیت میشه . همسایه هامون هم تا ساعت ۱ اینا بودن رفتن . خالمم یک خورده من و دعوا کرد مامانم رو دعوا کرد بابام و شست رو رخت پهن کرد(قابل توجه تون ۱۵ سال از پدرم کوچیک تر)بعد اونا هم رفتن . ما هم جمع و جور کردیم هر کی رفت اتاقش خوابید . پدر مادرمم باهم قهر کردن هنوزم قهر ان . راهکار دارین بگید بهم چه جوری آشتی شون بدم . خسته شدم عین دو تابچه رفتار می کنن . ببخشید خسته تون کردم . امیدوارم خوندن خاطرم حوصله تون و سر نبرده باشه .پ . ن:وقتی برادرم حرف مسئول اورژانس رو بهم گفت که فکر کرده بود من همسرشم . با خودم گفتم چرا باید ادم برای مادرشوهرش گریه کنه :/مگه خنگم:/


پ . ن:برای برادرم دعا کنید . میگه زیاد خوب ندادم . سخت بود . 

پ . ن: گویند که: «هر چیز به‌هنگام بوَد خوش»
ای عشق! 
چه چیزی که خوشی در همه‌هنگام؟!

#ادیب_صابر

پ . ن: مپرس از روزگارم مهربان! حال مرا تنها...
عقیقِ اصل داند کنج بازار بدلکاران

#حسین_جنتی

پ . ن:پایان

خاطره Romina.🌹جان

سلام سلام من اومدم با یک خاطره ی دیگه امیدوارم فراموشم نکرده باشید😌😌 من رومینام ۱۳سالمه یه داداش دارم که ۳۰سالشه و پزشکه به تازگی ازدواج کرده😌😌😌و یک خواهر دارم به اسم مبینا که امسال کنکور داره . خوب بریم سراغ خاطره :این خاطره مربوط میشه به زمستون پارسال که من سرمای خیلی بدی خوردم و مقصرشم خودم بود😫😫😫😫😫😫قضیه از این قراره که من با المیرا وشط سرمای زمستون رفتسم استخر و بعداز اینکه کلی شنا کردیم رفتیم استخر آب سرد و رسما یخ زدیم😬😬😬😬 و بعدش اومدیم دوش گرفتیم و بدون اینکه موهامونو خشک کنیم اومدیم بیرون و هرکسی رفت خونه ی خودش من وقتی رسیدم خونه با همون سر و وضع گرفتم خوابیدم از خواب که بیدار شدم گلوم درد میکرد و می سوخت ولی اونقدر نبود که بخوام به آرمین بگم(شجاع کی بودم😂😂😂😂😂😂😂😂) سرمم یخورده درد میکرد دیگه رفتم بیرون تا از در اومدم بیرون یهو آرمین گفت به به چه زامبی قشنگی از بس فیلم ترسناک دیدی شدی شبیه زامبی😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂تازه یادم اومد من اصلا به وضع ظاهری خودم توجه نکردم 😂😂😂😂(آخه من موهام فرفری و خیلی موهام خوشگله البته تا وقتی که بهشون برسم😂😂😂😂😂نرسم مثل جنگل آمازون میشه پف میکنه میره بالا اصلا یه وضعی بیا و ببین 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂)اون موقع موهام همین شکلی شده بود و خیلی بهم ریخته بود سریع رفتم تو اتاق موهامو شونه کردم بافتم یدونه هد خوشگلم داشتم زدم لباس خوشگل پوشیدم رفتم بیرون 😊😊😊 آرمین تا منو دید گفت آهان حالا شدی شبیه یه آدم حسابی😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂منم گفتم من همیشه ادم هستم فقط دیدنش چشم بصیرت می خواد که شما نداری😂😂😂😂اونم گفت نه بابا دیگه چی😂😂. دیگه بابام یهو گفت بس کنید دیگه آه اعصاب برام نداشتید شما دوتا😡😡😡😡😡😡😡😡.ماهم دیگه بس کردیم 😂😂😂😂بعد از شام من یه کاسه بستنی 🍧🍧🍧خوردم با اون وضع گلو گرفتم خوابیدم وسطای شب بود که یه خواب بد دیدم از خواب پریدم .خیلی خوابش وحشتناک بود .از خواب که پریدم از شدت استرس زیادی حالت تهوع بهم دست داد و حتی یک بارم گلاب یه روتون بالا آوردم 🙈🙈🙈🙈🙈🙈یکمی که گذشت آروم ترشدم و دوباره خوابیدم صبح که از خواب بیدار شدم .مامانم تو آشپز خانه بود بابامم رفته بود سرکار ارمینم که بیمارستان بود . مبینام رفته بود خونه دوستش منم سرگرم انجام کارام شدم و یکمی نقاشی کشیدم . وگل
ولی نشد که نشد😂😂😂منم اصلا به روی خودم نیاوردم که حالم بده رفتم سیب زمینی و سمبوسه سرخ کردم و نشستم با یه عالمه سس گوجه میل کردم خیلی چسبید😋😋😋😋😋😋عالی بود و بعد از اون منتظر شدم آرمین بیاد باهم فیلم ببینم که تصمیم گرفتم تا وقتی که آرمین بیاد منم برم حمام رفتم حمام 🚿🚿🚿🛁🛁🛁و دوش گرفتم اومد بیرون همونجور با موهای خیس و حوله لباسی توی تنم خوابم برد😂😂😂😂😂😂بیدار که شدم اصلا نمی تونستم حرکت کنم علاوه بر اون گوش و گلوم وحشتناک درد می کرد و می سوخت خیلی بدجور بود ولی خوبیش این بود که هنوز تب نداشتم و آرمین نمی تونست بفهمه 😂😂😂😂😂😂 دیگه موهامو با کش محکم بستم رفتم بیرون و شام خوردم دوباره اومد توی اتاق گ فتم خوابیدم 😴😴😴😴😴😴😴😴😴😂😂😂😂😁😂😂نصفه شب یهو یک نفر دستش و گذاشت روی سرم و باعث شد از خواب بپرم آرمین نگران بالا سرم وایساده بود و دستش رو سرم بود🤒🤒🤒🤒🤒🤒🤒🤒(مثل اینکه من تو خواب تب میکنم و هذیون میگم و آرمین و صدا میکنم میاد بالا سرم می بینه که من تو تب دارم می سوزم🤒🤒🤒🤒🤒)دیگه با کمک آرمین بلند شدم گلوم خیلی درد میکرد و باعث میشد به سختی آب دهنمو قورت بدم. از آرمین پرسیدم مامان اینا کجان گفت رفتن خونه خاله من اینجا پیشت موندم 😍😍😍😍😍😍😍.محکم بغلش کردم گفتم مرسی که هستی داداشی قشنگم😘😘😘😘😘😘😍😍😘😘😘😘😘😘😍گفت خوب بیا معاینه ات کنم باشه .منم دیدم حالم خیلی خرابه گفتم باشه ولی قول بده عصبانی نشی از دستم😂😂😂😂😂😂گفت هوف باشه معاینه ام که کرد گفت حال خیلی خرابه باید تا چند روز امپول بزنی تا خوب بشی باشه ابجی قشنگم😍😍.
من یعنی دلم می خواست اون وسط بمیرم از ترس قشنگ داشتم پس میوفتادم ‌😱😱😱😱خیلی می ترسیدم رفت نسخه اش و بگیره بیاد من اولش می خواستم فرار کنم ولی پشیمون شدم اگه فرار می کردم آرمین خیلی از دستم ناراحت میشد و امکان داشت باهام قهر کنه بنابراین فرار نکردم😞😞. آرمین اومد دستش یه پلاستیک پر از آمپول بود💉💉💉💉💉من اصلا امپولا رو که دیدم رنگم سفید سفید شد عین گچ دیوار(من پوستم سبزه است و وقتی سفید شم قشنگ معلوم میشه) و از شدت ترس و دلهره دلم درد گرفت آرمین که فهمید دارم از ترس سکته میکنه آروم بغلم کرد گفت نترس چیزی نیست که یه امپوله دیگه 
منم هیچی از حرفاش نفهمیدم فقط دستمو گذاشتم رو صورتم زدم زیر گریه .‌😭😭😭😭و آروم تو بغل آرمین نشسته بودم که یهو گفت خوب من برم امپولاتو بیارم بزنم .منم یهو عین برق گرفته ها گفتم نه تروخدا نه نمیخوام ای خدا😭😭😭😭😭😭😭😭😭ولم کن امپول نمیخوام 😭😭😭😭. آرمین رفت امپولامو آورد .(یعنی اون همه گریه کردم تا الان دل سنگم آب می کرد 😂😂😂ولی دل آرمین و نه البته آرمین برای سلامتی من این کارو میکنه ) و پشت به من شروع به آماده کردن امپولامو کرد من دیگه انقدر گریه کرده بودم که اصلا نفهمیدم چنتا امپول هست 😭😭آرمین اومد پیش من و آروم منو دمر کرد منم دستمو گذاشتم که بلند شم که سریع منو گرفت و آماده ام کرد و پنبه کشید منم خودمو سفت سفت کردم که با صبر و حوصله گفت شل کن شل منم یخورد شل کردم اونم آروم سوزنو فرو کرد و شروع کرد به تزریق کردن منم حین تزریق فقط سرمو گذاشته بودم روی دستم و با صدای بلند گریه می کردم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 دیگه کشید بیرون و جاشو پنبه گذاشت وبهم گفت که این پنادر سفت نکن با شنیدن اسم پنادر انگار برق سه فاز بهم وصل شده باشه فقط جیغ می زدم میگفتم نمی خوام ولم کن 😭😭😭😭😭😭😭😭اونم بدون توجه به جیغ های من امپولو فرو کرد و شروع کرد به تزریق و منم فقط جیغ میزدم و ناله می کردم آییییییی پام داره قطع میشه تروخدا درش بیار اخخخخخخ آرمین پام و جیغ میزدم یه لحظه نفسم رفت ارمینم فوت کرد تو صورتم تا حالم جا اومد . و دیگه امپول رو کشید بیرون گفت یه لیوان آب بخور بقیش و بزنم و به برام یه لیوان آب آورد🍶🍶🍶دوباره دمرم کرد و برام یدونه امپول دیگم زد که من فقط گریه کردم وجیغ زدم و یدونه دیگم برام زد که درد نداشت اما من الکی کلی جیغ و داد کردم‌😭😭😭😭😭😭😭😭😭.وبهم گفت امپول تب بر یا شیاف که گفتم گزینه ی ۳هیچکدام😂😂😂😂😂😂😂ارمینم رفت یدونه شیاف آورد برام گذاشت که من سر اون شیافم کلی گریه کرد 😭😭😭😭😭😭😭و بعدش بهم گفت یه امپول دیگم بزنی تموم میشه امپولای امروزت و سر این امپولم خودش نشست رو تخت و منو رو پاش دمر کرد و آروم پنبه کشید فرو کرد که از اولش انگار اسید دارن توی پام تزریق می کنند .همش جیغ میزدم اییییییییییی پام تروخدا ولم کن پام داره نابود میشه😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭ولم کن اخخخخخخخخخخخخ ای خدا خودت کمکم کن😭😭😭😭😭 آرمین تروخدا پام داره قطع میشه تا بالاخره کشید بیرون و لباسم و درست کرد و گفت بزار برات کمپرس کنم گفتم نمی خوام
ولم کن دیگه آه برو بیرون 😭😭😡😡😡 آرمین رفت بیرون منم انقدر گریه کردم که خوابم برد و از خواب که بیدار شدم ساعت و نگاه کردم ساعت ۱ بعد از ظهر بود رفتم بیرون حالم خیلی بهتر از قبل بود اما هنوز کامل حالم خوب نشده بود 🤒🤒🤒🤒 رفتم تو آشپز خونه آرمین داشت نیمرو درست میکرد و 🍳🍳🍳🍳🍳 منم باهاش سر سنگین رفتار میکردم و بهش محل نمیزاشتم .دیگه یه لیوان شیر گذاشتم تو ماکروفر داغ شه یکمی هم عسل اضافه کردم و خوردم و رفتم تو اتاقم شروع کردم به نقاشی کشیدن و یکمی آهنگ گوش دادم و رقصیدم 💃💃💃💃💃💃😂😂😂😂و دیگه خسته شدم که یهو آرمین اومد تو اتاقم گفتش که :آماده شو بقیه امپولاتو بزنم منم یهو زدم زیر گریه 😭😭😭😭😭😭گفتم آرمین تروخدا ولم کن من حالم خوبه تروخدا امپول نزنم 😭😭😭😭😭😭 ارمینم بی توجه به گریه های من رفت امپولا رو آماده کنه . وقتی برگشت دستش ۳تا امپول بود 💉💉💉💉😱😱😱😱😭😭😭😭😭😭آرمین تروخدا نزنم .ارمینم گفت نه نمیشه باید بزنی 😡😡😡😡😡تا حالت خوب باشه . و نشست رو تخت و منو خوابوند روی پاش از این حرکتش فهمیدم که امپولامو درد دارن تا اومدم بلندشم سریع محکم با دستش منو گرفت و مبینا رو صدا کرد بیاد کمک مبینا اومد دستش و گذاشت روی کمرم و منو محکم گرفت ارمینم با پاشو انداخت روی پام 😱😱😱😱😭😭😭😭😭یجوری منو گرفته بودن که اصلا نمیشد تکون خورد.ارمینم منو آماده کرد پنبه کشید و فرو کرد از اولش من فقط جیغ میزدم تروخدا ولم کن اییییییییییی اخخخخخخخخخ پام تروخدا ولم کنید و سفت کردم سفت سفت آرمین گفت شل کن رومینا بقیشم تزریق کنم گفتم نمیخوام اونم خواست در بیار که من یهو یه تکون خوردم سوزن تو پام شکست😱😱😱😱😱😭😭😭😭😭وای اصلا یه وضعی بود خیلی بدجور بود منم فقط جیغ میزدم که آرمین با بدبختی سوزن و از پام دراورد .و سرپوش سرنگ و عوض کرد و دوباره تزریق کرد که من از بس جون نداشتم فقط گریه میکردم😭😭😭😭😭😭😭و اونم سریع تزریق کرد درش آورد و رفت سراغ بدی سر امپول دوم و سوم من فقط هق هق میکردم و جیغ میزدم .تا بلاخره لباسمو درست کرد رفت بیرون منم خوابیدم و با آرمین قهر کردم اونم برام کلی لواشک و شکلات خرید 😍😍😍😍😍دیگه ببخشید طولانی شد معذرت میخوام که چشای قشنگتون خسته شد😞😞😞
پ.ن ارمین به تازگی ازدواج کرده😌😌🤗با یک پزشک .از این به بعد قراره توسط این زوج محترم آبکش بشم😂😂😂😂😂 اسمه دختره پرستو ومتخصص اطفال و۲۸سالشه و خیلی مهربونه😍😍😍😍
پ.ن۲دلیل غیبت این چند وقتم هم مراسمای آرمین بود و هم امتحان داشتم 😫😫😫اما خوب تموم شد همه ی نمره هام خیلی خوب شد🤗🤗🤗🤗

خاطره سام جان

آقای سام😎
بچه هااین مدت خیلی کسل وبی رمقم و بیشتروقتاهم کم حرف
هی نوشتم وپاک کردم حوصله ی نوشتنم دیگه ندارم نمیدونم چمه اصلا😥
حالم زیادخوب نیست این دوسه هفته هفته ای یه بارحداقل رفتم پیش دکترهر سری کلی حرف زدم باهاش ولی بازم همین آش وهمین کاسه🤦‍♂
چندروزپیشاذوق تولدموداشتم ولی حوصلشم نداشتم راستش،چندروزی میشدکه دردداشتم وهربارقرص میخوردم وبه روی خودم نمیاوردم،یه شب خواب خیلی بدی دیدم نصفه های شب ازخواب پریدم ورفتم سمت اتاق مامان بابادرنیمه بازبودشب بودخب همه جاتاریک بودچیزی خیلی نمیتونستم ببینم،رفتم تونشستم بغل تخت پایین پاشون نمیتونستم تشخیص بدم کدومشونه فقط دستم گذاشتم روپاش و آروم تکونش دادم،بابابود،بیدارشدگفت کیه؟گفتم بابامنم،میشه پیشت بخوابم؟ گفت چی شده؟حالت بده؟گفتم خواب بددیدم بابا😰گفت بیاعزیزم چرانمیشه بیابخواب پیش خودم😘خوابیدم پیشش ویه کم طول کشیدتاخوابم ببره، ولی بازم خواب بددیدم،کابوسای من تبدیل به بیماری مزمن شده😑گاهی هست گاهی نیست وقتایی که هست سریالی میشه😑خواب آرومی نداشتم و بادادبدی ازخواب پریدم،سورنابچم همونجاروتخت بغل دست من خواب بود ازخواب پریدترسید،مامان بابابیدارشده بودن وتواتاق نبودن،صدای دادمن وگریه ی سورناروکه شنیدن زوداومدن تواتاق مامان سریع سورناروبغل کردوبعدبه من گفت چی شدمامان؟گفتم خواب بددیدم😰باباگفت اشکال نداره باباخواب بود تموم شد😘بهش فکرنکن😘گفتم آی بابا😰درددارم،مامان حول کردگفت سام😰سام چی شدی مامان😰باباگفت بذاریه لحظه😐گفتم خیلی درددارم😢انگار پسربچه ی شیطون توی سینم بازیش گرفته بود،باباگفت خیلی خب آروم باش چیزی نیست،درازکشیدم روتخت ولی بد ترشد،دندوناموروهم فشاردادم😣😬و دستموگذاشتم روسینم با مشت میکوبیدم توسینم میگفتم آروم باش لعنتی😭بابادستموگرفت جفتشون باهم بهم میگفتن نکن،من خیلی دردداشتم، پسربچه ی حرف گوش کن توی سینم تو سن بدی بودهرچی بیشتردعواش میکردم بیشترلج میکرد،داره خودنمایی میکنه باشیطونی کردن،باباگفت بروزنگ بزن به دکتر،گفتم آآآییی بابا😭😭😭امشب ازکارمیوفته دیگه من مطمئنم😭😭این لعنتی امشب ازکارمیوفته😭😭 باباگفت هیچی نمیشه جانِ باباهیچی نمیشه عشقِ من😘اتفاقی واسه تو بیوفته که منم بعدازتومیمیرم نفسِ بابا😘مامان بلندبلندداشت بادکترحرف میزدسعی میکردسورناروهم آروم کنه،بابا منوروتخت نشونده بودومحکم بغلم کرده بودآروم آروم میزدپشتم میگفت جانِ دلِ بابانبینم گریه هاتوپسرم😘گفتم بابا😭گفت جانم،گفتم کادوی آرمانو یادت نره بهش بدیا😭گفت خب حالاآقا سام وقت وصیت کردن نیست الان😑گریم اوج گرفت بابامنوچسبوندبه خودش ومحکمتربغلم کردگفت جانم بابا گریه نکن نفسِ من گریه نکن عزیزدلم جانِ دلِ بابا😘سرم روسینه ی بابابودو سعی میکردم منم بغلش کنم ولی انقدر محکم منوگرفته بودنمیتونستم اصلا تکون بخورم،مامان اومددرحالی که سورناروبغل کرده بودویه لیوان آب دستش بودوقرصای من،سورناروبغل تخت گذاشت زمین وبه باباگفت ولش کن شهاب به سینش فشارمیاد،بابایه کم دستاشو شل ترگرفت ولی همچنان چسبیده بودم بهش مامی لیوان آبوداد دست بابا،باباپرسیددکترچی گفت؟مامان همونجورکه داشت قرصامودونه دونه میذاشت تودهن من جواب میدادمیگفت هیچی گفتش آخروقت بیارینش حتما مطب این دفعه دیگه حتمابستریش میکنه،گفتم نه نههههه😭😭مامی آب داد بهم گفت دادنزن بخوراول اینارو😑قرصاموخوردم،سورناداشت گریه میکرد وباحالت التماس طوری میگفت ماما😢بچه ازوقتی به دنیااومده یه روزخوش نداشته ازبس من همه رودرگیرکردم😔باباپشتم نشست واین بارازپشت بغلم کردوسعی میکردسینموماساژبده،سرمو گذاشتم روشونش وگریه میکردم،مامان سورناروبازی میدادکه بهونه گیری نکنه ولی بچه خوابش میومدوترسیده بود،تا مامان میخواست بیادتواتاق سورنانق میزد،بابادستاموبایه دستش گرفته بود که مشت نزنم،بادست دیگشم سینمو ماساژمیداد،بعدازچنددیقه ازم پرسید بهترشدی؟گفتم نه😭😭گفت چرابابا الان بایدبهترشده باشی،گفتم هنوزدرد دارم بابا😭گفت خیلی خب گریه نکن انقدربهترمیشی پسرم عشقم،مامان بعد ازیک ساعت کلنجاررفتن باسورنابالاخره خوابوندش واومدگذاشتش رو تخت،تقریبادردم کم شده بودوآروم تر بودم،مامان که سورناروگذاشت بخوابه یه دستمال برداشت ونشست روبه روم صورتموپاک کردگفت جانم عشقم قربون اشکات برم مادر😘باباگفت بهتری؟سرمو تکون دادم وبابادستاموول کردمن همچنان سرم روشونه ی بابابود،مامان گفت بیابغلم مامان،دلم ریش شدباهق هق کردنت،بابغض خودموکشیدم جلوتر ومامانوبغل کردم وبازم سرموگذاشتم رو شونش،طبق معمول بی حال وکم حرف شده بودم،باباگفت بیاناهاربخورسام ضعف میکنی،جوابی ندادم،مامان گفت میل نداری؟گفتم نه،گفت اشکال نداره چی دوست داری بگوبرات درست کنم گفتم آش دندونی میخوام،گفت درست میکنم برات عشقم جون بخواجانِ مادر😘داشت خوابم میگرفت سنگین شدم مامان گفت سام درازبکش مامان خیلی سنگین شدی بزنم به تخته دیگه زورم بهت نمیرسه،من خوابیدم تاااااااساعت ۴،۵ بعدازظهرکه بیدارم کردن لباس پوشیدم رفتیم پیش دکتر(وقتایی که درددارم یامریضم تقلاکردنم واسه گریه کردن یاتحمل دردخیلی انرژی میگیره ازم به خصوص که بیشتروقتامیل به چیزی ندارم وانرژی جبران نمیشه واسه همین بیشترخوابم میگیره)وقتی رفتیم پیش دکترنشسته بودیم تواتاقش تادکتر بیاد،هیچ کس نبودآخروقت بودمنشی و دستیاروهمه رومرخص کرده بودفقط من ومامان وباباوسورنابودیم،همونجوربی حال روصندلی نشسته بودم به مامی گفتم نذاری ببرتم بیمارستانا،گفت نمیذارم مامان میخوام شام برات آش دندونی درست کنم تونباشی کی بخوره😘دکتراومدگفت ببخشیدتایه نفسی تازه کنم طول کشید،تامنودیدگفت توچرا انقدربی حالی؟چیزی نگفتم ازمامان بابا پرسیدگفت چرااین انقدربی حاله؟مامان گفت والاچندروزه اینجوریه چیزی نمیخوره حال نداره کلاحرف نمیزنه امروزخیلی دردداشت،دکترگفت ینی چی دردداشت من هفته ی پیش دیدمش خوب بود🤔ددی گفت بازخوابای بد میبینه خیلی اذیتش میکنه،دکتربه مامی گفت اینوبده به من ببینم،سورناروبغل کردوبهم گفت بگوببینم دردت چطوریه؟گفتم خیلی زیادفکرمیکردم دارم سکته میکنم،گفت به کتف وبازوهاتم میکشید؟گفتم آره،گفت وضعیتت خطرناکه سام بایدبیشتر یای پیشم،بازم چیزی نگفتم مامی گفت ینی چی وضعش خطرناکه دکتر؟دکتر گفت ینی که بذارمعاینش کنم ببینم اول بایدچی کارکردباهاش،دکتر رفت گوشیشوبرداشت گفت بیابشین اینجاببینم آقاسام انقدرم امروزواسه من قیافه میگیری🤨گفتم نمیتونم بیام،گفت چی صداتونشنیدم،گفتم نمیتونم،گفت خیلی خب من میام اونجا،مامان ازبغل دستم پاشدکه دکتربشینه،دکمه های لباسموددی بازکردودکترهمونجورکه سورنابغلش بودمیخواست منومعاینه کنه که سورنانمیذاشت هی گوشی روازگوش دکترمیکشیدمیگفت دَی دَی،آخرعصبانی شدبلنددادزد دَ دَییییییی،اعصابم خورد شد گفتم ای بابا😤باباگفت سام آروم،دکترگفت چیه؟چراحرص میخوری چیزی نشده که،سورنارومامی بغل کردو دکترمنومعاینه کردوبعدبلندم کردبرد نشوندکناردست خودش فشارمم گرفت نبضمم گرفت تبمم گرفت کلاازنوک موتا انگشت پامومعاینه کرد،بعدگفت پاشو بروبشین سرجات،حوصله نداشتم همونجاسرموگذاشتم رومیزدکتر دفترچموازباباگرفت دستشوانداخت دورم گفت آقاسام یه ساعتی اینجا مهمون منی،فشارت خیلی پایینه برات سرم مینویسم یه کم ازاین کرختی دربیای،انقدرم ضعیف شدی که دیگه داروهات جواب نمیده بدون غذاقرص نخورهم معدت آسیب میبینه هم ذخیره های نداشته ی بدنت واسه هضم کردن قرص میسوزه اونوقت انقدرضعیف میشی که دیگه نمیتونی روپاهات وایسی،بعدگفت راستی پات بهترشد؟بابا گفت آره یه ماهی میشه پاشوبازکرده درد نداره دیگه،گفت خب این ازاین،قلبشم که تعریفی نداره دیگه،بگوببینم دردت چه قدره؟گفتم بعدازعملم تاحالا همچین دردایی نداشتم،گفت زیاده؟گفتم خیلی، گفت خب فعلاچیززیادی نمیتونم برات بنویسم تااکوی قلبتم بگیرم بعدببینم چی کارمیشه برات کرد،پاشوبشین ببینم،سرموازروی میزبلندکردم بهم گفت حالت خوبه اصلا؟بهش نگاه نکردم گفت منوببین سام حالت خوبه؟گفتم حالمو داری میبینی دیگه،گفت خوشحالی؟بهت خوش میگذره؟گفتم...نه،گفت فقط امروز دردداشتی؟یه نگاهی به مامان باباکردم مکث کردم گفتم نه،گفت چرابه من نگفتی؟چیزی نگفتم،گفت الانم دردداری گفتم آره،گفت خوب بودن توخیلی مهمه هاسام اندازه ی پسرخودم دوستت دارم هیچ کدوم ازمریضای من مثل توازبچگی مریض من نبودن پدرانه دارم برات وقت میذارم زحمتموزمین نندازآقاسام به خودت کمک کن،گفتم نمیتونم،گفت میتونی،تلاش کن میشه،گفتم توبه من کمک کن من درددارم من حالم خوب نیست تودکتری توبه من کمک کن،گفت خیلی خب برات مسکنم مینویسم توبه حرف من گوش کن فقط،بازم جوابشو ندادم وسرموگذاشتم رومیز،دکترگفت براش چندتاقرص تقویتی هم مینویسم که شبی یکی بخوره حتما،آمپولاشم قوی ترازقبلیانوشتم هردیقه نزنه هاهرموقع خیلی حالش بدبودعادت میکنه دیگه نمیشه کاریش کرد،باباگفت حواسم بهش هست،دکترنسخه روداددست مامی و مامانم رفت هم سورنارویه دوری بده هم داروهاروبگیره،من رفتم روتختی که تو اتاق دکتربوددرازکشیدم ودکتراکوی قلبمو گرفت گفت ای وای آقاسام🤨اگر همینجوری پیش بری دوسه ماه دیگه بایدبذاریمت تو لیست اورژانسی،بابا گفت چرا؟😰دکترگفت وضع قلبش تعریفی نداره اصلاضربانش خیلی نوسان داره،گفتم مهم نیست منوتاکنکوربرسون فقط،دکترگفت تمام دردتوکنکوره؟سام بعدازکنکوربستریت میکنمادیگه
نمیذارم هیچی بگیا،گفتم خودم میام بستری میشم،من اصلاحوصله نداشتم کاردکترکه تموم شدحتی حال نداشتم ژل روی سینموپاک کنم باباداشت واسم پاک میکردصدای حرف زدنشونم میشنیدم، چرتم گرفته بودکه سردی الکل رودستم حس کردم وصدای باباکه بیدارم میکرد،چشماموکه بازکردم دکترگفت آقا سام بیدارشواذیت نشی،احساس میکردم بازم دردام داره شروع میشه،دست راستمودکترکش بسته بودورگ گرفته بود واسه سرم دست چپموگذاشتم روسینم،دکترگفت دردداری؟گفتم آره،گفت اشکال نداره توش مسکن میزنم دردت کم میشه،وقتی سوزنوکردتودستم خیلی سوخت  دستموناخودآگاه کشیدم باباگفت نکن سام،دکترگفت عیبی نداره چیزی نیست،بابااین باردستمونگه داشت،دکتردوباره پنبه زدرودستم و سوزنوفروکرد💉 بازم خیلی سوخت😣گفتم میسوزه😢دکترگفت میدونم میسوزه نیم ساعت تحملش کن حالت بهترمیشه،تاسرم تموم بشه مامان وبابا با دکترحرف میزدن وقتی سرم تموم شد برگشتیم خونه وانقدرخسته بودم که فقط دلم میخواست برم حموم وبیام یه کم لم بدم ورِدل باباتامامی برام آش بپزه،آماااا،وقتی رسیدیم خونه یه ذره چشمام بازترشده بود،رفتم حوله برداشتم برم حموم،باباگفت وایسابابا داروهاتوبخوردوتاآمپولتم💉💉دکتر گفت امروزبزنم برات،بعدیه چیزی میخوری بعدمیری حموم،گفتم دیر میشه،گفت مگه جایی میخوای بری؟گفتم وروشامیخوادبیاداینجا،مامان گفت واسه چی؟گفتم پیام دادگفتم حالم خوب نیست میخوادبیادپیشم باشه،باباگفت خیلی خب اول داروهات سام بعدغذابعد حموم،همش باهم یه ربع بیشترطول نمیکشه،مامان گفت حولتوبده من میذارم توحموم مامان گوش کن به حرف بابات، رفتم تواتاقم نشستم روتخت، بابااومدو برام آب آورده بودوقرصام ودوتاازآمپولا💉💉گفت اول قرصاتوبخور،قرصامو خوردم وخوابیدم روتخت گفتم زود باش،باباآمپولا💉💉رومیکشیدتوسرنگ منم نگاش میکردم،سورناداشت ول میچرخیدتوخونه،گفتم الانه که بیاد دست به یه چیزی بزنه دادبزنم سرش دوباره بشینه گریه کنه😑ولی نیومد خداروشکر،بابابهم گفت برگرد ببینم،برگشتم گفت دکمه شلوارتوبازکن اول،دکمه شلوارموبازکردم وبرگشتم دمر خوابیدم شلوارموباباداد پایین وسمت چپ پنبه کشیدوسوزنوبلافاصله فروکرو💉گفتم آی😑گفت تکون نمیخوریا، چیزی نگفتم، تزریق که میکرددردش از آمپول قبلیایی که دکتربرام مینوشت بیشتربود😫گفتم آآآیی باباخیلی درد داره😫😢باباگفت باشه تموم شد،مامان داشت میومدتواتاق گفتم نیاتو،تااینو گفتم باباسوزنوکشید،گفتم آخ آخ یواش😭مامان گفت چی شد؟باباگفت هیچی،گفتم تونیاهمونجاحرفتو بزن،مامان هی حرف میزدهی بابامیگفت متوجه نمیشم دیگه مامان اومدتوگفتم نیاتو،گفت اِاِاِاِه توام باحیاشدی واسه من یه ذره بچه بودی حمومت میکردما😒بابا گفت خب حرفتوبزن،مامان تندتندتند داشت حرف میزداصلانفهمیدم به چه زبونی داشت صحبت میکرد😑باباسمت راست پنبه کشیدوبازم زودسوزنوفرو کرد💉پاموسفت کردم مامان گفت نکن😐گفتم دردداره،باباگفت شل کن زود بزنم تموم شه،پاموشل کردم وباباداشت تزریق میکرددیگه ازدردش طاقت نیاوردم گفتم آآآییی خیلی دردداره😭😭😭باباگفت دردنداره سام،گفتم خیلی دردداره تونمیتونی بفهمی آآآآییی بسه😭😭😭باباخیلی کلنگی بقیشورگباری خالی کرد،گفتم آآآآآآیییی آآآییی پام😭😭😭مامان گفت شهاب آروم دردش میاد😐باباگفت هیچیش نمیشه شلوارمو دادم بالاوازدردپاهام ناله میکردم😢😢بابایه کم ماساژدادجاشوگفت پاشوبیایه چیزی بخورالان وروشامیاد،گفتم نمیتونم پام دردگرفت😭گفت پاشوببینم میری حموم بهترمیشه،پاشو،رفتم یه ذره بی اشتهاغذاخوردم ورفتم حموم توحمومم حوصله نداشتم اصلاده دیقه ای تمومش کردم ولباس پوشیدم وازحموم اومدم بیرون دیدم وروشااومده،بهش گفتم بیا موهای منوسشواربکش،وقتی موهامو سشوارمیکشیدسورناخوشش میومد، اومده بودبغل من نشسته بودکه باد سشواربه موهاش بخوره،موهام که خشک شدسشواروگرفت روموهای سورنا وبراش شونه کردم خیلی خوشگل شد، بهش گفتم وروشاروبوس کن موهاتو سشوارکرده(سورنابوس کردن بلدنیست زبونشومیزنه)دیدم نمیره سمتش گفتم بوس بفرست(دستشومیذاره رودهنش بعدمیگیره سمت هرکی میخوادبراش بوس بفرسته)بعدبدوبدورفت بیرون از اتاق من موهاشوبه بابانشون دادباباهم خواست باهاش شوخی کنه دست کرد لای موهاش به هم ریخت انقدرسورنا گریه کردآخرمجبورشدیم دوباره سشوار بکشیم موهاشو😂شیطونی میکنه خیلی جدیداشیطونترازقبل شده هرچی بزرگ ترمیشه شیطون ترمیشه درعوض حرف گوش کنه بچم،بهش میگم سورنافلان کارونکن یابروفلان‌کارخوبوانجام بده گوش میده،خلاصه که وروشاپیشم بود باهام کلی حرف زد،بغلم کردگفت مظلوم که هستی خیلی دوستت دارم،ینی وقتی مظلوم نیستم دوستم نداره😂توچندتا کلمه بگم خانوم بودنشوحسابی ثابت کرد بهم😍من نمیرم برای ایشون؟برای وروشانمیرم برای کی بمیرم آخه؟ازکجا میخوام یکی مثل وروشای خودم پیداکنم که بمیرم براش؟اون شب وروشاپیشم مونداز خواب که میپریدم آرومم میکردتاصبح بیداربودبالاسرم،حتی طبق معمول هر شب که بابامیادبهم سرمیزنه اون شب نیومد،انقدراون شب من خودمولوس کردم واسه وروشاکه صبحش وروشابهم گفت بچه دارنشیم خیلی خوبه،گفتم چرا؟گفت چون بایدتوروبزرگ کنم اول بچم بابای کودک میخوادچی کار؟😂😂😂ضربه فنیم کردباحرفش😂
خلاصه که دوسه روزحالم خوب بوددرد نداشتم اصلاولی اثرآمپولاکه پریددوباره دردم شروع شد،حق بادکتربودانگار خیلی به آمپولاعادت کرده بودم،حالم که بهترشدازفردای اون روزدرس خوندنمو ادامه دادم تااین که دوسه روبعدش،بعدازظهرداشتم درس میخوندم پسربچه ی شیطون درونم از خواب بیدار شد دوباره،به مامان چیزی نگفتم که حول نکنه، قرصامم سر ساعت خورده بودم،به بابا یه پیام دادم ازاونجایی که ۲۰۰سال یه بارباباگوشیشوچک میکنه😑بهش زنگ زدم گفتم زودبیادخونه گفت زودمیاد،منم هی آب خوردم وهی سعی کردم درس بخونم،تابابارسیداومدپیش من گفت پاشوببینم،ازروصندلی بلندشدم وبغلش کردم،گفت چطوری بابا؟گفتم بد باباخیلی درددارم،گفت خیلی خب نترس چیزی نیست، بسه هرچه قدردرس خوندی جمع کن دفتروکتابتوتا برگردم،گفتم چشم، رفت ازاتاقم بیرون و باآمپول وسرنگ برگشت حتی لباسشم عوض نکرد،من نشسته بودم روصندلی تواتاقم پشت میزم بابابهم گفت بیابگیر بخواب،رفتم روتختم درازکشیدم وبعد باباشلوارمودادپایین وپنبه کشیدوبعد سوزنوفروکرد💉گفتم آه😫باباگفت یه ذره تحمل کن بابا،پاموسفت کردم بابا دستشوبغل سوزن فشاردادگفت نکن سام دردت میاد،هی سعی میکردم سفت نکنم ولی نمیشد😥گفتم آآآییی😭باباخیلی دردداره😭😭باباگفت میدونم عزیزم یه ذره دیگه پسرم،بقیشم که ددی زدگفتم آآآآیییییی پام😭سوزنم درآوردمن همچنان میگفتم آخ آخ آخ آآآییی پام😭😭باباجاشونگه داشته بودکه مامان اومد گفت چی کارمیکنی؟بازتودردداشتی؟چرا به من چیزی نگفتی؟گفتم ببخشید😭😭گفت گریه نکن،به باباگفت انقدرعذاب نده این بچه رو،باباگفت خب دردداشت چی کارمیکردم😑دیگه بحث نکردن مامان آتاآشغالای آمپولوبرداشت برد بیرون،باباشلوارمودادبالاویه کم جاشو ماساژدادبعدسورنااومددادمیزدمیگفت ساسا،ساسا😑منوساساصدامیکنه😐جیغ میزنه فقط،اصلانمیتونه آروم حرف بزنه،یه چیزی آورده بودنشونم بده، همونجورکه خوابیده بودم ازتخت اومد بالابغلم درازکشیدبوسش کردم، میخواست بوسم کنه گفتم تاتوف مالیم نکرده بندازمش پایین😑بهش گفتم دستت دردنکنه نمیخوادمنوبوس کنی بروبازیتوبکن،بدوبدورفت،باباهم پاشد بره گفتم بابامیشه امشب پیش شما بخوابم،گفت چرانمیشه؟رفت بیرون خواستم پاشم برم بیرون که شام بخوریم انقدرجای آمپوله دردمیکرد دوباره خوابیدم دستموگذاشتم روش گفتم وای😫مامان واسم کمپرس گذاشت بهترشد انقدرم سرم غر زد و دعوام کرد که چرا بهش چیزی نمیگم
شبم رفتم پیش مامان باباخوابیدم بابا بهم میگفت بایدتختتوبیارم بذارم بغل تخت خودمون،گفتم واسه چی،گفت چون دیگه سه تایی جانمیشیم،بایدتخت سه نفره بشه😂
پ.ن:۲کیلوی ناقابل کم دارم تا۵۰کیلو،۵۰ کیلوکه بشم فقط۱۲کیلودیگه بایداضافه کنم تابرسم به وزن قبل ازعملم😥😥تازه همین۸،۹کیلوهم بازحمت رسوندم
پ.ن۲:حرفای وروشاروترجمه نوشتم سخت نباشه خوندنش😅
پ.ن۳:ببخشیدکه زیادآب وتابش ندادم اگرقول نداده بودم اصلانمینوشتم واقعا حالم خیلی بده وبه زو بابی حوصلگی تمام نوشتم
پ.ن۴:  ۲۲ خردادتولدم بودرفتم تو۱۹ سال وحالاعزاگرفتم که انقدرزودداره۲۰ سالم میشه وهیچی که هیچی 
پ.ن۵: مجیدکه توتصادفمون راننده بود تازگیابدون کمک میتونه راه بره قدمای کوچولوکوچولوبرمیداره ولی خودش راه میره کاراشوانجام میده کمرش آسیب دیده بودنزدیک۵ماه راه نمیرفت😥
پ.ن۶: بااین که حوصله ندارم ولی دلم نمیاداینونگم،وقتی میخواییدکسی رو وارد زندگیتون بکنید اول به بودنش فکرکنیدببینیدحتی اسمش وقتی میاد تو زندگیتون همه چیزعوض میشه؟اگرباتصمیمشم تغییرکردی پس انتخابت درسته،وقتی اسم همسریافرزندتوزندگی آدم‌میاددیگه موقع انجام دادن خیلی کارا میگی اگرفلان اتفاق بیوفته زنم چی میشه؟بچم چطور بزرگ میشه؟ولی اگردیدین تغییری نکردین اون آدم صرفا یه مورد گذرا وسط زندگیتونه دایورتش کنید تا خودش بره.
پ.ن۷:اون شب خیلی مامان دعوام کرد که بهش چیزی نگفتم خب حق داره ولی چه کنم که با ددی راحت ترم خب😰😰
پ.ن۸:تولدم گذشت بچه ها ۲۲ خرداد بود کادوی خاصی نگرفتم ناراحتم نیستم از این موضوع ولی توقع داشتم خیلی از دوستام بهم تبریک بگن که فقط دوتاشون برام پیام فرستادن راستش از این موضوع خیلی دلم شکست😔دو سه روز منتظر بودم ولی هیچ کس بهم حتی پیامم نداد😔
فقط برام خیلی دعاکنید کنکورنزدیکه و استرس فراوون😥دعاکنیدرشته ی خوبی قبول بشم🙂
یاعلی🌹

خاطره راحیل جان

1

سلام وقتتون بخیر 😊. اومدم یه خاطره داغ و از خاله سمانه ام براتون بگم (معرف حضورتون هست ⁦که☺️⁩) بعد از آخرین امتحان 😍😍😅 و کتاب مدرسه رفتن  و بستن😊 با بچه ها خداحافظی مفصلی کردیم با سحر هم مسیر شدم که هی اصرار پشت اصرار بیا بریم بیرون حوصله خونه رو ندارم منم گفتم یه دقه دندون رو جیگر بذار ببین من چی میگم  مثل همیشه در برابر فهمیدن مقاومت میکنی😐😂🤦‍♀گفت بگو من که می‌دونم باز بهونه میاری 😒. دیوونه پدرجونمو امروز از بیمارستان مرخص میکنن ( پدرجونمو به دلیل اینکه دیابت داره و هیچوقت قندش پایین نمیاد انگشت  بزرگه پای راستشو قطع  کردن چون وقتی کسی دیابت داره دیگه زخمش  به راحتی خوب نمیشه یه زخم کوچیک پای آقاجون به جراحت تبدیل شد😔😔😔😔😔😔😭😭😭) میارن برم اونجا احتمالا کلی مهمون اونجاست حالا فهمیدی یا یه جور دیگه بیان کنم 😕باشه بابا متوجهم. سریع رفتم خونه و کسی خونه نبود داشتم لباس عوض میکردم که بابام زنگ زد و گفت برم خونه آقاجون اینا به آژانس زنگ زدم و سریع رفتم اونجا. مادربزرگم (مامان بابام )که عمه مامانم میشه و همراه بابابزرگم اونجا بودن چقد ابراز دلتنگی کردن و گلایه کردند ک چرا بهشون سر نمی‌زنم آخه تایم امتحانا بود نمیشد 😐 مامان مامانمم گفت خونه ماهم نیومده انشالله که زحمتاشون هدر نره و به چیزی که می‌خوان برسن😊❤️ ( اولین نوه و تک نوه از طرف مامانم و دخترم که باشی دیگه چه شود حسابی عزیز در دردونم 😃😃💃💃💃💃💃، شاید فک کنین لوس شدم با این  حال ولی اصلا اینطوری نیستم و برعکس 😉 به خاطر یه سری اخلاقای بابام که خیلی خیلی رو تربیت و اینا حساس تر از مامانمه قشنگگگ تربیت کرده ها 😂) متوجه شدم خاله غایب جمع ، خانوم جون گفت دانشگاه و احتمالا الاناس ک بیاد بهش زنگ زدم که ریجکت کرد بچه پرو😒 فک کنم نزدیک بود بعد چند لحظه آیفونو زدن رفتم باز کنم که دیدم خودشه گفتم بفرمایید شما؟گفت منم راحیل باز کن گفتم دارم میبینمت خانوم نمیشناسمتون 😒 ، باااز کن هوا اپز کننده 🤦‍♀ جان هرکس دوست داری باز کن . دکمه رو زدم که بعد چند مین اومد تو پدربزرگ پدریم گفت به به سمانه خانوم عزیز خوبی دخترم گفتم آقاجون دیگه دست شما درد نکنه نو که میاد به بازار بله دیگه کهنه میشه دل آزار 😒 (عجیب عروس آیندشو تحویل میگرفت😒😒)) همه خندیدن و مثلا سمانه یکم خجالت کشید یکم دقت کردم دیدم رنگش پریده😐 گفتم  خاله  خوبی ؟گفت آره خوبم و رفت تو اتاقش لباس عوض کنه، ولی حالش رو به راه نبود😐😢. بی توجه رفتم به گلام سر بزنم 😂یه سری گل آوردم اینجا آخه خانوم جون یه جای مرتب و مخصوص برا گلاش داره ولی خونه ما شرایط نگهداشتن گلای زیاد و نداشت عزیزدلممممم خیلی عالی ازشون مراقبت می‌کنه انقد سرگرم گلام شدم که نفهمیدم خاله کی اومده بود از دست سرم گفت پخخخخ که افتادم رو گلدون و گلدون شکست کف دستم و گذاشتم رو شکستگی ها که بدجور برید 😣😣😣😣😣 خون ازش شر شر میومد که اشکمو در آورد سمانه اومد گفتتت وای چیشد گفتم برررررروووووو  از جلو چشمام😭👊👊👊👊👊👊 2

محکم با دست دیگم فشارش میدادم خون نیاد اینجوری سوزشش کمتر میشد 😢. با دو رفت یه جعبه آورد گفت بیا ببندم برات 🤦‍♀گفتم نه بذار برم دستامو بشورم با این خونا که نمیشه😭 رفتم تو سرویس که خون همه سرامیکلای سفید و قرررمز کرد صدای در ورودی اومد انگار آقاجون اینا رفتن واقعا که حتی خداحافظی هم نکردم باهاشون 🤦‍♀خاله صدام میزد مامانم گفت مگه چیشده که گفت دستاشو برید دستامو شستم که جیغغغغغم رفت هوا مامانم اومد سرویس که هل کرد طفلکی خانوم جونم سرامیکلا رو که دید محکم کوبید رو دستش😅. رفتم بیرون گفتم چیزی نیست بابا خاله بیا ببندش با پانسمان قشنگ برام بستش که دیدم مثل گربه شرک مظلوم شده 😂😂😂زدم پس کلش گفتم جمع کن خودتو دیگه بعد دیدم پرید تو سرویس درم بست 😐😐اصلا حالش خوب نبود مامان و مادرجونم انقد حواسشون به من بود نفهمیدن که سمانه چکار کرد مامان گفت بریم دکتر شاید نیاز به بخیه باشه، مامان خوبم بابا بزرگش نکنید 😐 مادرجونم انقد به خاله غر زد که خاله هم داد زد بابا خواهر انقد نگران نباش بادمجون بم آفت نداره مادرجونم گفت ساااکتا باش که نیام با همین کفگیر صورتتو خوشگل میکنم😁😁😁حیف اون بهنام بدبخت که عاشق تو شده طفلک بچه خواهر شوهرم و بگو که توی عجوبه رو میخواد 😂😂😂 خبر نداره که داره دستی دستی خودشو بدبخت میکنه😂😂. حالا فک کنید از تو سرویس داشت داد میزد کی جواب+داده حالا که انقد جدی گرفتین ؟ مامانمم گفت پس غلط می‌کنی دم به دقیقه تلفنی صحبت‌ می‌کنی و میری بیرون باهاش (برا آشنایی بیشتر باهم بیرونو اینا میرن البته که اینا همش فر مالیته والا😒 پسر عمشه دیگه بعدشم یک سال آشنایی 😕خیلی بهشون رو دادیم نه؟😂 بنده خدا ها منتظر کنکور ما شدن وگرنه تا الان باید عقد میکردن 😂😂) خلاصه با پیروزی حق بر باطل (بنده 😉)خاله به غلط کردن افتاد و پذیرفت که بهنام بدبخت شده ، دعوا به اتمام رسید 😊. یه سری مهمون اومدن برا عیادت چون دستام مجروح شده بود نرفتم پیششون و گفتم یه خورده دراز بکشم برم اتاق سمانه که دیدم تو اتاقش  نیست  از سرویسم صدا میومد وقتی اومد بیرون طفلکی زررررد شده بود گفتم خووبی خاله چته تو یه چیزیت هست 🤔 گفت خوبم گفتم نگا اگر بحث پیچوندنه که من استادم بگو یه فکری برات بکنیم 😄😄😄گفت بیا بریم تو اتاق دم در بود که سرش گیج رفت میخواست بیوفته گرفتمش 😕 گفت من دیروز با دوستام بیرون غذا خوردم از همون دیروزه همینطوری حالم بده داعم حالت تهوع دارم دل درد دارم الانم که امروز دوبار بالا آوردم 😭😭😭😭. ای بابااااا شانس نداریم ما بذار برم ببینم یه قرص آندورسترون( شرمنده اگر تلفظ اشتباه) ندارین ضد تهوع  بهتر میشی رفتم گشتم که مادرجونم گفت چی میخوای عزیزدلم گفتم قرصای آقاجونو می‌خوام بدم بهش گفت آقاجون که قرصاشو خورده مامانم با شک گفت حالت خوبه؟ گفتمممم بلللله من حالم خوبه بی توجه به قرص برداشتم و دادم به سمانه که نخورده پس آورد دیگه همه فهمیدن و مامان گفت پاشو بریم دکتر سمانه گفت جااان شوهرت منو ول کن سودابه که حالم  بده بخدا حال بحث باهاتو ندارم مادرجونم میرغضب اومد گفت مثل بچه آدم پاشو حاظر شو سودابه ببرتت دکتر 😠😠😠😠معلوم نیست باز چی خوردی که به این روز افتادی دوبار دیگه بالا آورد که هرچقدر اصرار کردیم گوش نداد ایفونو زدن دوباره مهمون بود مامان گفت بیا انقد دست دست کردی الان مهمون اومد منم نمیتونم باهات بیام پاشو زود باش آماده شو با راحیل برین یه سرم میزنی حالت بهتر میشه. سریع و بدون مخالفت گفت باشه به کمک مامان لباس پوشید مام زنگ زدیم آژانس و رفتیم. راننده گفت بفرمایید کجا برم گفتم بیمارستان رضوی ، خاله گفت نه برین من میگم ادرسو 😳😳😳گفتم میخوای نریم اونجا که عمو نبینه مارو؟ امروز عمو بیمارستان نمیره ها 😬گفت نه کم کم آدرس داد فهمیدم میگه بریم پارک عصبانی برگشتم گفتم منو برداشتی آوردیییییی پارک حواستت کجاست معلومه که حالت خوب نیستا😡😡😡😡😡 بی توجه کرایه روحساب کرد و پیاده شدیم هنوز پاشو رو زمین نذاشته بود کنار جدول دوباره حالش بد شد دیگه داشتم دیوانه میشدم گفتم آخه خاله بیشعور من ،که گفت راحیل جان هرکس دوست داری هیچی نگو بیا بریم زیر سایه آنقدرررررررررر هوا داغ بود که حد نداشت رفتیم زیر سایه گفتم الان تکلیف چیه ؟؟؟؟ چرا اینجوری میکنی ؟؟؟؟ گفت من از دکتر خوشم نمیاد قرص خوردم الان خوب میشم  گفتم یعنی  بیشتر از من از آمپول می‌ترسی☹️ گفت خاله قربونت بشه توروخدا به کسی چیزی نگو 😭😭😭😭رفتم آب گرفتم گفتم به زبون بگیرم شاید بیاد بریم وقتی اومدم بی‌حال بی‌حال افتاده بود گوشیشم مدام زنگ میخورد 😐 اول یکم آب زدم به صورتش و یکم دادم بخوره 😢

3

لباش خشک خشک رنگش زرد زرد گفتم به قرآن تو عقلتو از دست دادی دیدم نه واقعا صداشم در نمیاد قلبم‌اومد تو دهنم گفتم چشاتو باااااز کن دیوونه 😢خاله باتوامممم دیدم گوشیشششش داعم زنگ میخورد ابو کامل ریختم  رو صورتش یکم لرزید و گفت راحیل گفتم کووووفت راحیل خاک‌تو سرت چند تا شکلات تو جیبم داشتم گذاشتم تو دهنش و سریع به کمک یه خانومی که مارو دید یه ماشین گرفتم و نشستم و گفتیم بیمارستان رضوی 😭 خودمم اشکم در اومده بود سمانه خیللللی داغون شده بود بدنش داغ دستاش سرد رنگ به صورت نداشت  دستاش رو شکمش بود انگار دل دردم بود 🤦‍♀ همچنان گوشیش زنگ میخورد وقتی نگا کردم 13 تماس از  بهنام نوشته دوباره زنگ خورد خواستم جواب بدم که دیدم با صدای خیلی آروم گفت ج نده خواهش گفتم خفهههههه شو خب خفه شووووو  جواب دادم که عمو گفت راحیل تویی؟ گفت آره عمو گفت چررررا صدات میلرزه  پس سمانه کجاست چرا گوشیشو برنمیداره شما کجایین گفتم عمو هل نکن ولی سمانه یکم حال نداره داریم میریم بیمارستان گفت کدومممم بیمارستان چیشدههه گفتم همون بیمارستان شما گفت خیله خب اروم باش منم الان میام گفتم فعلاو قطع کردم .  رسیدیم و به کمک برانکارد بردنش قسمت اورژانس دیگه من ندیدمش 😭 دوتا دکتر رفتن همون اتاقی که خاله بردن منم نذاشتن برم یکم گذشت که سر بلند کردم عمو رو دیددم با احسان بودن اومدن پیشم و گفتن چیشده که گفتم همش بالا میاره دل درد شدید هم داره عمو توروخدا برو بببین چیشد من از وقتی اومدم نذاشتن برم تو رنگ از صورتش پرید و به سرعت رفت اتاق.  احسان گفت شما کجا بودین؟؟؟ مامانت اینا خبر دارن ؟ گفتم احسان بذار بعدا میگم 🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀.   بریم تو اتاق ؟ گفت بیا بریم رفتیم تو  که یه دکتر نسبتا مسن و یه پرستار با عمو بالا سر سمانه بودن دکتر گفت شما همراه مریض بودی؟ گفتم بله چندین سوال پرسید منم جواب دادم که عمو از عصبانیت دستاش مشت شده بود😢 دکتر گفت دکتر جان بیمار چکارتونه ؟ گفت نامزدمه که دکتر گفت انگار نامزدت سوءتغذیه داره جواب  آزمایش و ببین برگه نتیجه آزمایش و عمو از آقای دکتر گرفت و نگا کرد که یه اخم پرنگ نشست رو پیشونیش☹️ دکتر یه عالم توصیه کرد و به عمو گفت خیلی مراقب نامزدت باش دکتر ، عمو هم گفت چشم و احسان گفت سوییچ و برات میذارم عمو خودم تا یک ساعت دیگه با بچه ها میرم توأم مراقب سمانه خانوم باش هروقت بهتر شد بیا عمو هم تشکر کرد و گفت من پس فردا حتما هوایی خودمو میرسونم احسان ازم منم خداحافظی کرد و رفت سمانه چشاش باز شد و گفت راحیل هردومون رفتیم بالاسرش که سمانه وقتی  مارو  دید گفت راحیل یکم آب بده عمو گفت سلام سمانه خانوم بهتری😏  ؟ ( با یه لحن تیکه دار ) سلام ممنون آره خوبم سرمو از دستش کشید و بهش آب دادم خورد ، پرستار اومد گفت خانوم آماده شین امپولا تونو بزنم 4

سمانه گفت من حالم خوبه نیازی به تزریق نیست دیگه عمو  به پرستار گفت شما برین من خودم هستم گفت بفرمایید راستی آقای دکتر استاد روح اللهی متوجه شد شما اومدین بیمارستان گفتن بعد از اتمام کارتون یه سر بهشون بزنین عمو هم گفت  باشه حتما ، رو به سمانه گفت سریع برگرد 😠 سمانه هم ماشاالله فوق العاده لجبازه گفت من خوبم دیگه خب چه نیازی هست که بخوام آمپول بزنم ؟ با صدایی که سعی داشت کنترلش کنه گفت بببن به اندازه کافی امروز اعصابمو خورد کردی بیشتر از این ادامه نده  برگرد بهت میگم سمانه گفت بهنام من خوبم عمو هم گفت خیله خب بلند شو بریم تعجب کردم ولی عمو دوباره گفت بلند شو دیگه سمانه نشست و اومد پایین یه قدم راه نرفته سرش گیج خورد میخواست بیوفته که عمو گرفتش و گفت فقط کافیه یه کلمه دیگه حرف بزنی خاله هم دیگه جرات نکرد حرفی بزنی و هم گذاشتش رو تخت دیدم بغض کرده دمر خوابید عمو سه تاا آمپول جدا کرد وگفت  سفت نمیکنی صداتم در نمیاد فهمیدی ؟ دلم سوخت برا سمانه چون بغض کرده بود اول پنبه کشید و فرو کرد که لرزید و ناله کرد دیدم. داره اشکاش میاد دستشو گرفتم که عمو کشید بیرون پنبه کشید که سمانه سفت شد عمو گفت مگه نگفتم شل باش ؟ سمانه گفت بهنام توروخدا عمو گفت گفته بودم صداتم در نمیاد گفتم عمو ؟؟؟؟ همون طوری آمپول و فرو کرد که سمانه شل شد و زد زیر گریه آروم آروم هق هق میکرد عمو همچنان ساکت تزریق کرد و کشید بیرون با حرص سرنگ خالی و پرت سطل اشغال کرد و خواست پنبه بکشه که سمانه برگشت و عمو گفت بگیر دستاشو راحیل بعد خاله خودش برگشت گفت خیلی نامردی بهنام خیلی اشکاش صورتش و خیس کرده بود عمو فوق کلافه پنبه کشید و فرو کرد یه سی سی مونده بود که کیشد بیرون و جاشو برای ماساژ داد که سمانه برگشت گفت به من دست نزن عمو هم توجهی نکرد ( اونجا خیلی از رفتارش تعجب کردم آخه واقعا سمانه رو دوست داره ) و گفت راحیل یه چند دقیقه بمونید برمی‌گردم و رفت ، صدای سمانه اوج گرفت گفتم الهی قربونت بشم گر یه نکن تموم شد گفت راحیل بریم به زور اومد پایین از تخت گفتم بمون عزیزم باز سرت گیج می‌ره ها گفت به درک بیا بریم نمی‌خوام ببینمش گفتم سمانه مطمئن باش به خاطر خودت بوده قربونت برم خاله من گفت راحیل جان اگر نمیای من خودم برم رفتیم صندوق سمانه گفت برو حساب کن رفتم که گفتم حساب شد سمانه به سمت خروجی داشت می‌رفت  منم دستشو گرفتم گفتم خاله بذار عمو بیاد برسونه مارو آخه میترسم حالت بد بشه گفت نترس خاله جان با اون همه آمپولی که خوردم دیگه حالم بد نمیشه  گوشیم زنگ خورد که جواب دادم عمو گفت کجایین گفتم دم خروجی گفت مگه نگفتم بمونین تا بیام چرا رفتین آخه ، ما دم دریم . خاله گفت چرا جوابشو دادی ؟؟ بعدشم جلو تر از من رفت بیرون از محوطه بیمارستان منم دنبالش دویدم که عمو هم پشت سرمون بود زود تر از من رسید به سمانه و محکم دستشو گرفت و به سمت ماشین ک پارک شده بود کشید سمانه گفت ول کن دستمو 5

دید سمانه داره لجبازی میکنه زد زیر زانوهاش و بغلش کرد و گذاشت صندلی جلو منم نشستم که عمو رو به سمانه گفت باید با زور باهات رفتار کرد آره ؟ سمانه گفت هرکار دلت میخواد میکنی اصلا مگه من آدمم؟ عمو دیگه حرفی نزد  و با گوشیش شماره ای گرفت و گفت برا ساعت 6 بهمون وقت بده آره ، نه برا خودم نیست برا نامزدم ، اوکی مرسی خدانگهدار ، رو به من گفت راحیل مگه مامانت بهتون  نگفته بود برین بیمارستان ؟ اونموقع تو خونه حال خاله بد نبود چیشد که انقد بدحال شد ؟ نمی‌دونستم بگم یانه که ما یک ساعت تو پارک بودیم قطعا دعوا بدی بینشون میشد گفتم عه چیزه خب ما اول رفتیم کافی شاپ 🤥 عمو گفت و راستش؟ گفتم خب همین دیگه رفتیم کافی شاپ اصن چرا از من میپرسی ؟ گفت آخه سمانه خانوم بنده رو در حدی نمیدونه که مسائل به قول خودش شخصی رو به من بگن و از دیروزه دروغ پشت دروغ . من  خودم پزشکم ایشون باید یک شبانه روز حرفی نزنه تا اینکه بعدم حرفشو ادامه نداد دیدم سمانه اروم داره اشک میریزه خیلی دلم برای سوخت ولی خب تقصیر خودش بود ، عمو گفت کلید خونه دستته؟ گفتم آره راه و کج کرد به سمت خونه ما رسیدیم خواستیم پیاده بشیم که عمو درو باز کرد برا سمانه و دستشو گرفت گفت بسه پاکن اشکاتو سمانه هم اصلا نگاش نکرد و رفتیم تو به مامان هم پیام دادم که ما اومدیم خونه ما اونجا مهمون هست سمانه هم باید استراحت کنه ، به خاله گفتم برو تو اتاق من دراز بکش گفت راحیلم ببخشید تورم امروز به درد سر انداختم عزیزم ببخشید خاله جون گفتم چرا چرت میگی آخه وظیفه ها ،  رفت آب پاشید به صورتش که لرز برداشت عمو گفت خاموش کن اسپیلتو سمانه برو استراحت کن فعلا چیزی نخوری بهتره چون معدت مسموم شده  یه ساعت دیگه باید بریم سونوگرافی خاله حرفی نزد که عمو بدتر اعصابش خورد شد رفت دنبالش منم گفتم مزاحمشون نشم رفتم غذای تو یخچال که از دیشب مونده بود و گرم کردم دستام عرف کرده بود و جای زخمم می‌سوخت  😭 نشستم رو صندلی آشپزخونه و سرمم گذاشتم رو میز که عمو اومد گفت ببینم دستاتو چرا باندپیچی ؟ گفتم بریدم 😭 . ای بابا چجوری ؟ قضیه مفصل. ولی الان عرق کرده میسوزه برام دوباره پانسمان کرد و نشستیم به خوردن غذا خیلی نخورد و به من گفت یه قرص مسکن بده سر دردم ، گفتم  از دلش در آوردی؟ 🤨گفت نه گفتم در میاری 😠گفت چشم  خیلی امروز خالمو اذیت کردی⁦☹️⁩، این تنبیه برا خاله جونت لازم بود 🤗 عه نه بابااااا 🙄 ، بعله 😊. وقتی سمانه از خواب بیدار شد دوباره دوتا دیگه آمپول بهش زد که واقعا دیگه منم گریم گرفته بود 😭😭 بعدم من خوابیدم تو خونه قرار شد اونا از سونو ک برگشتن بیان دنبال من 😎😊😊😊.

 

Time is precious make sure you spend it with the right people

 

زمان گرانبهاست مطمئن شو با

آدمهاى با ارزش ميگذرونيش.

 

مرسی ازین که تا آخر خوندین 😃 روزگار به کام عزیزا خدانگهدار😘😘😘😘😘

خاطره امیر علی جان

سلام سلام سلام😊 من امیرعلی هستم از مشهد از همه دوستانی که لطف داشتن کامنت گذاشتن و تسلیت گفتن سپاسگزارم😊فکر کنم خاطره پنجم من باشه اونم میون امتحانات و یه دنیا کار که به لطف مادرجان سرم ریخته😬
وسطای آذر ماه بود من نوبت دکتر ریه داشتم اما چون اون روز کلاس داشتم نرفتم خانم دکتر هم خب با مامانم دوست شده گفت یه روز بهم میگه آخره وقت بیام اتفاقا چند روز بود حالم خوش نبود خس خس سینه داشتم با درد نفسم سنگین بود شبا نمیتونستم دمر بخوابم یا بلند میشدم میرفتم پنجره رو باز می کردم هوا بیاد از قبل سرما خورده بودم که لطف بابا و پزشک شامل حالم شد اما بقیه داروهام استفاده نکردم هر روز که میگذشت بدتر میشدم بابا مهدی میگفت بریم دکتره عمومی منم میگفتم میریم پیش دکترم دیگه یه روز دانشگاه بودم با مادرجان کلاس داشتیم🤦‍♂شروع کردم سرفه کردن هرقدر سرفه می کردم باز احساس خلط داشتم رفتم بیرون یکم آب خوردم قدم زدم برگشتم سره کلاس مامان هر مطلبی میگفت یه زیرچشمی به من میومد😬کلاس تمام شد دوستم آرش اومد گفت امیرعلی مریضی؟ گفتم نه بابا هوا آلودست یکم نگام کرد گفت چرا چرت میگی هوا کجا آلودست؟😂🙈سرفه بهم مهلت حرف زدن نمیداد تا عصر کلاس داشتم به حدی سرفه کرده بودم که دنده هام درد گرفته بودن بعد از تمام شدن کلاسا یه کار داشتیم باید می رفتیم کافی نت به آرش و سپهر گفتم با خودم بیان سواره ماشین شدیم میون راه سرم میخواست گیج بره نگه داشتم آرش گفت پیاده شو من بشینم منم قبول کردم از داشتبورد اسپره هامو در آوردم اون اصلیه نبودش سه تاشون و زدم با هر دم و بازدم احساس می کردم جونم بالا پایین میشه😑گوشیم زنگ خورد مامان بود وای خدایا حالا حتما میخواست بگه فلان چیزو با فلان چیز بخر😭😂جواب دادم گفتم سلام گفت امیرعلی کجایی مامان چرا نمیای خونه؟ گفتم با بچه ها جایی کار دارم عصبانی شد گفت تو حال خودت و متوجه نیستی بچه؟ بقران سره کلاس نفهمیدم چی درس دادم سعی کردم صدام معلوم نکنه خوب نیستم گفتم مامان یه کاره کوچیکه زود میام خونه گفت هرکاری داری ول کن بهت میگم بیا خونه زنگ زدم دکتر بیمارستانه بریم پیشش گفتم خیلی خب تا نیم ساعت دیگه میام بالاخره قطع کرد از شانس خوردیم به ترافیک رسیدیم به کافی سپهر گفت تو برو امیرعلی حالت خوب نیست ما خودمون برمیگردیم گفتم باشه آرش گفت این که خودش نمیرسه به خونه وایسا مام باهات بیایم دیگه صبر کردم تا کار تموم بشه با هم رفتیم خونه وقتی رسیدیم همونجا سپهر اسنپ گرفت موندم پیششون تا تاکسی بیاد هوا هم سرد بود😞آرش گفت برو داخل دیگه خداحافظی کردم رفتم تا برسم بالا پنج دقیقه طول کشید همش سرفه می کردم😢 رفتم داخل بابا مهدی اومد اخم کرده بود گفت کجا بودی مگه مامانت نگفت باید برید دکتر؟😒 سرفه کردم گفتم بخدا گفت عه قسم خدا نخور آخه برای چی سهل انگاری می کنی پسره خوب؟ اون از دفعه ی قبل که پاشدی رفتی استخر خدا میدونه چی سرت اومده اینم از الانت نای گپ زدن نداری پاشدی رفتی بیرون😠گفتم بابا بخدا کاره دانشگاه بود بعدشم اصلا نمیتونستم پشت فرمون بشینم مجبور بودم وایسم اونام بیان🤕 فکر نکنید اینا رو راحت میگفتم با سرفه شدید میگفتم😓دیگه خواستم بالا بیارم نشستم رو مبل بابامهدی نگران شد گفت خوبی؟ نه کجا خوبی! رفت اسپرمو از روی اپن آشپزخونه آورد داد دستم گفت اینم جا گذاشته بودی🤦‍♂چند پاف زدم سرمو گذاشتم رو تکیه گاه مبل تمام صورتم ذوق ذوق میکرد😞نفس دیگه نداشتم یه سر تکون داد گفت مامان انقدر عصبانیه که حد نداره😥خواستم بلند شم باز سرفم گرفت دستمو گرفت گفت آروم باش آروم الان میپوشم بریم بیمارستان فوری پاشدم گفتم نه نه😥 عصبانی شد گفت هرچی هیچی نمیگم بدتر می کنه😑دیدم راهی نیست گفتم توروخدا فقط یه دیقه بشینم..یه دیقه بشینم رفتم اون طرف نشستم چند دقیقه گذشت اومد گفت امیرعلی بابا فایده نداره اینطوری باید اکسیژن بگیری چشام اشکی شده بود از درد😢چیزی نگفتم رفت مامانم و صدا زد مامان اومد ترسیدم گفتم الان میخواد دعوا کنه اومد رنگمو دید گفت مهدی به درد نمیخوره بذار زنگ بزنیم اورژانس بابا مهدی گفت تا آمبولانس بیاد ما صد دفعه رسیدیم مامان اومد گفت آخه این وضع لباس پوشیدنه؟ یه تیشرت تنم بود با یه کاپشن ولی کاپشنش واقعا گرم بود همون و کمک کرد تنم کردم کمکم کرد رفتیم بیرون نشستیم تو ماشین اسپره هامم داد دستم گفت بگیر آخر سره این چهارتا کوفتی منو سکته میدی 😑گفتم اه خدا نکنه😢 عصبانی گفت حرف نزن جون نداره نفس بکشه بلبل زبونی می کنه😠 میخواستم سرمو بزنم به دیوار ولی دیدم دیوار نداریم😂 تا برسیم بیمارستان مامان یا با من دعوا می کرد یا بابامهدی😐 رسیدیم بدون پذیرش رفتیم داخل اورژانس رو یه تخت نشوندنم دکتره اورژانس اومد دید منو بعد فوری یه خانم پرستاری اومد اکسیژن گذاشت برام سرفه هام شدید بود تکون میخوردم بابامهدی گرفته بود منو دکتر داشت با مامان حرف میزد بابامهدی گفت دکتر باید بستری بشه؟ دکتر گفت والا دست من که باشه آره اما بهتره متخصص بیاد دستور بده مامان گفت خانم دکتر...همین بیمارستانه دکتر گفت باشه من الان میگم بهشون خبر بدن دکتر که رفت باز یه خانم پرستار دیگه اومد چرا آقایون نمیومدن ؟😬 میخواست از این سوزن یه متریا برام بذاره😓آنژیوکت😅 زود تونست رگ پیدا کنه اما درد داشت تکون خوردم بابامهدی گفت چیزی نیست باباجان آروم باش😃 برام سرم وصل کردن مامان اومد پیشم گفت خوبی عزیزم؟ هیچی نگفتم گفت نمیخواد حرف بزنی😬خب منم نخواستم حرف بزنم😐 بعدش گفتم تشنمه مامان رفت آب آورد بابا مهدی بهم داد مامان طبق معمول داشت به همه گزارش میداد خانم دکتر اومد گفت باز با خودت چیکار کردی پسره خوب؟ خجالت کشیدم هیچی نگفتم معاینه انجام داد مامان پرسید حالش چطوره؟ گفت نمیخوام نگرانت کنم ولی خب اصلا خوب نیست با این حالش فعلا نوار ریه نمیتونه انجام بده امشب دارو بگیره ببینیم فردا چی میشه😢 گفتم یعنی باید بستری بشم؟ اخم کرده بودم خندید گفت حالا عصبانی نشو نترس نمیذارم بهت بد بگذره هرروز میام پیشت😉 آره بیا با هم بازی کنیم 😂😂بعد به مامانم گفت میدونم الان دلت میخواد کلشو بکنی ولی دعواش نکن بذار چند روز دیگه☹️😂مامان خودش خندش گرفت تا خواستن ببرنم بخش امین دایی کوچیکه با بابابزرگه و مامان بزرگه رسیدن برام ویلچر آوردن گفتم ویلچر نمیخوام خودم میرم یارو گفت ممکنه سرت گیج بره گفتم من خوبم امین گفت باشه باشه آقا ما خودمون مراقبشیم این الان لج می کنه میذاره میره😅 گفتم میرم فردا صبح میرم رفتیم بخش یه اتاق تک تخت بهم دادن مامانم یه دست لباس بیمارستان بهم داد گفتم نمیپوشم گفت نمیشه باید بپوشی بچه لج نکن😒گفتم نه خیر نمیپوشم باز سرفم گرفت مامان بزرگه گفت اشکالی که نداره مادر مریض باید راحت باشه الان میرم خودم براش لباس میارم اعصابم داغون بود به بابابزرگه گفتم من نمیخوام اینجا بمونم فردا منو مرخص کن گفت باشه بابا تو فعلا آروم باش مامان عصبی بود گفت جرئت داری مرخص کن خودتو من میدونم بابامهدی به مامان گفت خانم بیا ما بریم یکم صحبت کنیم😂مامان گفت نه خیر نمیخواد بعد خودش رفت بیرون بغض کردم امین دست کشید تو  موهام بعد گفت اه بهت نمیاد اینطوری باشی 😑😂خندید اما من نخندیدم خنده هم نداشت یه پرستاره خانم یه پرستاره آقا اومدن که نمیدونم شرح حال بگیرن چه کاری بکنن من چه میدونم اصن 😏هرچی میپرسیدن یا بابا مهدی جواب میداد یا بابابزرگه آخرش گفت چرا خودت صحبت نمی کنی؟ گفتم نمیخوام صحبت کنم گفت ببخشید🙂 گفتم خواهش می کنم😂 امین بیرون داشت با تلفن صحبت می کرد اومد داخل اتاق گوشی رو داد دست خانم پرستار گفت پدرشه از همکاراتونه خانمه چنان با ناز شروع کرد صحبت کردن به بابا گفت بنده سوپروایزر بخش هستم☺️ ستون متون نریزه روتون😂 یکم که گذشت دیدم خسته شدم خیلی دیگه باید برم صورتمم یه حالتی بود قشنگ میشد فهمید چقدر بهم خوش میگذره امین گفت بابات گفت اگه بتونه خودشو میرسونه شاید خانم دکتر فردا مرخصت کرد خوشحال شدم گفتم واقعا میاد؟ گفت آره مامان داشت موهامو نوازش می کرد امین گفت بخدا دیدم حالش خیلی بده بهش خبر دادم مامان با یه اخم غلیییظ گفت خوب کاری کردی خبر دادی اقلا بیاد نگه داره اینجا این تحفه شو🙁 گفتم عه مامان☹️ با اخم گفت هیچی نگو امیرعلی بخدا آخر یه بلایی سره من میاری با این کارات😑 گفتم مگه چیکار کردم من؟😢 حالم بد شد دیگه دست من که نبود گفت من بودم پاشدم رفتم استخر؟ هزار دفعه گفتم کلر واسه تو سمه من بودم با یه لباس نازک میرفتم بیرون؟ والا هرکسی جای تو باشه اینکارا رو نمی کنه وقتی دکتر میگه۴۵٪ریه ات کار نمی کنه بازم هرکاری دوست داری بکن باشه؟😡 منم هیچی نگفتم یه دفعه بغضم منفجر شد تمام صورتم خیس😭🙈 امین تعجب کرد فکر کنم بعد از۵-۶سالگی دیگه کسی گریه منو ندیده باشه😂 گفت زشته امیر گریه برای چی؟ مامان خودشم ناراحت شد گفت وا برای چی گریه می کنی؟😐 امین گفت خواهر توروخدا تو آروم باش خب بچه انقدر درد داره بی طاقت شده حتما ولش کن اینا رو میگی که اعصاب خودت و داغون کنی یا این؟ بابا مهدی بیرون بود اومد داخل گفت چخبره؟ اشکامو فوری پاک کردم بابا مهدی به مامان گفت خانم شما نه میخواد محبت کنی نه میخواد دعوا کنی ول کن دیگه😂😂مامان عصبانی شد گفت حالا صلاح من افتاده دست شماها؟😠 همین شماها پرروش کردین دیگه تو یه نگاه کن به رنگش😢 گفت خیلی خب شما حق داری همه حرفات درست اما یه خورده آروم باش بعد خم شد سرمو بوسید گفت ناراحت نشو پسرم مامانتم نگرانه گریه هم میخواد کنی عیبی نداره با خجالت نگاش کردم پرستار اومد گفت لطفا اتاق و خالی کنید بیمار استراحت کنه بابامهدی گفت کی میمونه پیشش؟ امین گفت خودم میمونم بابامهدی گفت تو برو بابا و خواهرت و برسون من فعلا پیشش میمونم شب تو بیا امین قبول کرد مامان قبل رفتن گفت تبلت لپ تاپ همه رو برات میارم نگو دیگه هی میخوام برم میخوام برم شده یه هفته بمون ولی دیگه خوب بشی آروم گفتم چشم😥 بابا مهدی خندید گفت نگران نباش مراقبشم رفتن اونا منم حالم یکم بهتر شده بود اما هنوز سرفه میکردم اونم شدید یکی از پرستارا اومد دو تا آمپول دستش بود بهم گفت چطوری جوون؟ تو دلم گفتم خوبم پیرمرد 😐😂یه آمپول داخل سرم خالی کرد برا بعدی زدش تو آنژوکتم درد گرفت دستم یه اخ گفتم گفت معذرت میخوام بعد فشارمم گرفت و گفت خانم دکتر خیلی سفارش تورو به ما کرده جریان چیه؟😉 جریان اینه که ایشون جای مادره منه اما به من چشم دیگه ای نگاه می کنه😬😐😂 هوا تاریک شده بود انقدر ناله کردم تا خواب رفتم بیدار شدم دیدم بابامهدی نشسته داره با موبایل مطالعه می کنه دنبال موبایل خودم گشتم گفت چی میخوای؟ گفتم موبایلم از جیبش در آورد داد دستم انلاین شدم اما یه دستم سرم بود با اون یکی دستم هم سخت بود کار کنم😩 بابا زنگ زد رو گوشیم جواب دادم صدام از ته چاله در میومد سه بار گفتم اره تا به گوشش رسید😅 گفت که نیم ساعت دیگه پروازشه تا اخره شب رسیده قطع کردم شام آوردن منم که همیشه گرسنه همه شامو خواستم بخوردم که بابا مهدی گفت دیگه زیادم نخور بهت فشار میاد☹️ دیگه برداشتش منم دراز کشیدم تلفنش زنگ خورد جواب داد گفت باشه میام بعدش به من گفت امیر عزیزم بابابزرگت میاد بالا من برم خونه گفتم باشه اومد سرمو ماچ کرد گفت یه چند روزی اینجا رو تحمل کن که انشاا دیگه خوب خوب شی😘 باشه شما برو من فردا صبح میام 😅😅خداحافظی کرد رفت چند دقیقه بعد بابابزرگ با تبلتم و کلی لوازم دیگه اومد دلم گرفت انگاری قرار بود یه ماه بمونم خودم و سرگرم می کردم اما حالم خوب نبود از شدت سرفه یه بار نزدیک بود موبایلم بیافته صد تکه شه😥 بابابزرگ گفت امیرعلی از دست مامان ناراحتی؟ گفتم نه ولی مامان همیشه عصبانیه خندید گفت از بچگی همین بود من با این قد و هیکلم از مامانت میترسیدم هنوزم میترسم 😯😂خندیدم ساعت تقریبا یازده بود که بابابزرگه گفت بابات رسیده الان با امین میان اینجا خوشحال شدم با خودم گفتم با دکتر صحبت می کنه فردا میرم خونه نگهبان بخش اومد به بابابزرگم گفت اگه شب میمونید باید نامه بگیرید بابابزرگ گفت میرم میگیرم اما پدرش پیشش میمونه گفت باشه بابابزرگ رفت پایین خیلی لفتش داد خبری نبود منم باز نفسم تنگ شد زنگ اخبار به قول خودشون زدم یکی از پرستارا اومد برام اکسیژن وصل کرد داشت خوابم میگرفت دیدم امین اومد پشت سرشم بابا تا حالا بابام انقدر نگران نسبت به خودم ندیده بودم خواستم بلند شم بابا گفت تکون نخور بابا گفتم سلام اومد دستمو گرفت گفت سلام باباجان خدا بد نده😄 هیچی نگفتم دوباره گفت خوبی؟ سرمو تکون دادم یعنی اره خوبم😅 امین گفت باز کن دیگه اون سگرمه هاتو ببین بابا اومده😂 بابا پرسید از اون موقع تا حالا اکسیژن وصله؟ گفتم نه الان تازه گذاشتن امین به بابا گفت من دیگه برم الان میان گیر میدن وسایلتم میبرم خونه خودمون بابا گفت باشه ممنون فقط اگه داری شماره چندتا هتل و بفرس امین گفت هتل چیه بابا خونه هست طبقه بالا خالیه هر موقع خواستی بیا بابا گفت نه دیگه مزاحم نمیشم امین گفت باشه یه هتل هست رفیقم اونجاست دیگه امین رفت بابا برگه های پروندمو خوند یه خانم پرستار اومد داخل سلام کرد بابا اسم یه دارویی رو گفت براش نزدین؟ خانم پرستار همینطور که فشار منو میگرفت پرسید شما همکار هستین؟ بابا گفت بله گفت والا خانم دکتر به ما چیزی نگفتن بابا پرسید دکتر کی میان؟ گفت اول صبح اینجان بعدش رفت بابا هم یه لیوان اب خورد به من گفت آب میخوای؟ گفتم آره میخوام بهم داد نشست رو مبل کناره تخت گفت تازه خوب شده بودی چرا مراقبت نیستی؟ گفتم وای بابا تو دیگه شروع نکن مامان تا الان سه بار منو شسته😩 خندید گفت باشه ولی دست مامانتم درد نکنه 😐رومو کردم اونور ولی بعدش گفتم بابا من فردا صبح مرخص میشما😢 بابا گفت عجله نکن گفتم اه خودت گفتی میای میگی مرخصم کنن😩گفت با این حالت مگه دشمنتم بابا جون؟😐 باید فعلا تحت نظر باشی بی تابی نکن خودم پیشتم از هیچیزم نترس گفتم من نمیترسم 😒فقط حوصله ندارم دست کشید رو سرم خواست ماچم کنه گفتم اه نکن دیگه😑(از ماچ و موچ بیزارم😂)خندید اما آخرش کاره خودشو کرد😑 گفت مرده روزای سخت باید باشی گفتم نیستم حالا فردا میریم؟😂 گفت شب بخیر زیاد حرف بزنی خوب نیست منم خیلی خستم😐 صبح سرفه هام باز زیاد شده بود اومدن یه آمپول تو آنژوکت زدن برام بعدش صبحونه خوردم از خونه زنگ زدن بابا که جاشو عوض کنه بابا گفت میمونه تا دکتر بیاد بعد میره خانم دکتر پیداش شد بابا رو نمیشناخت اومد داخل یه نگاه به من کرد بعد گفت شما بابای امیرعلی هستین؟ بابا گفت بله خانم دکتر گفت به به مشتاق دیدار رسیدن بخیر دکتر🙃 حالا ببین چه زود با بابای من صمیمی میشه ☹️😂بابا تشکر کرد خانم دکتر بعد از دیدن من گفت میدونم الان دلت میخواد سرمو بکنی ولی حرف بزن با من😂 گفتم خسته شدم دیگه امروز میخوام برم😞 بابا خندید گفت فکر کنم خودتون میدونید بیمارستان نمیمونه خانم دکتر گفت بله میدونم ولی خب شما خودتون دستتون تو کاره الان هر لحظه نیاز به اکسیژن داره آنتی بیوتیکم باید بگیره سختشه بخواد تو خونه همه رو بزنه اینه که فعلا همین جا باشه بهتره 🤦‍♂بابا هم با لبخند حرفتون کاملا درسته😐 دوست داشتم سره هردوشون و بگیرم بکوبم بهم😂😂 خانم دکتر گفت امیرجان من خودم هرموقع تونستم بهت سر میزنم چیزی نگفتم گفت ای بابا مثل این که واقعا با من قهر کرده😅 بابا گفت نه زیرلفظی میخواد برا حرف زدن😐 خندید گفت میسپارم اگه کاری چیزی داشتین به بچه ها بگید بابا گفت مرسی خانم دکتر رفت بیرون منم اعصابم داغون بابا گفت میگفتی با مامانت دوسته فکر کردم الان به من محل نمیده🤦‍♂😂 با ناراحتی گفتم بابا من خسته شدم از اینجا🤕 گفتم الان باز میخواد پند اندرز کنه اما بغلم کرد میدونم خستگی داره ولی خب خوابیدی دیگه همش حالت اگه بهتر شد میتونی یکمم قدم بزنی تنهاتم که نمیذاریم هرچی گفتم فایده نداشت موندگار بودم دیگه بابا که رفت مامان اومد یه خورده مهربون تر شده بود نه که خودم خیلی مهربون بودم 😂پاچه هرکسی رو که میتونستم می گرفتم دو شب دیگه موندم الانم فکرشو می کنم روانی میشم سه شب تو بیمارستان کی مونده آخه😭 شب آخری مامان پیشم موند اما صبح زود رفت بابا اومد جاش از ساعتی که نشست کناره من با تلفن حرف همشم یه حرف بود تو فلان شیفت برو جای فلانی😐 تا فلانی بیاد جای اون یکی فلانی😐 بعد فلانی که برگشت اون یکی فلانی بیاد جای اون فلانی 😬😬وای دیگه حالم از کلمه شیفت داشت بهم میخورد😂🤦‍♂ خانم دکتر اومد خودش میدونست چقدر از دستش غیضی ام تا اومد بابا خودش گفت اگه اجازه بدین امروز دیگه مرخص بشه من خودم چند روزی مشهد هستم مراقبشم خانم دکتر گفت خودمم تو فکرش بودم هرچند هنوز بهتره بمونه اما میدونم روحیه موندن اینجا رو نداره فقط دیگه باید قول بده همکاری کنه گفتم من که همیشه همکاری می کنم☹️ خندید گفت شوخی کردم دستورشو نوشت بعد بهم گفت اگه یه وقت موردی پیش اومد که به هردلیلی نخواستی مامان چیزی بفهمه بیا خودت پیشم یا اصلا باهام تماس بگیر منم جای خواهر بزرگت😊 که حالت انقدر بد نشه فقط خودت اذیت میشی گفتم باشه ممنون🙂 کارای ترخیصم تا ظهر طول کشید آنژیوکت هم دستم و داغون کرده بود درش که آوردن بدطور خون میومد😥 مامان بزرگ و بابابزرگ و آرش و مامان اومده بودن بیمارستان رفتیم اول یه ساعتی خونه خودمون آرش نهار پیشمون بود بعد از رفتن آرش منم وسایل برام مامان بزرگ گذاشت که برم پیش بابا از بابامهدی پرسیدم مامان مخالفتی نداره؟ گفت نه خیالشم راحت تره خلاصه با بابابزرگ رفتم هتلی که بابا اونجا بود کت بسته تحویل داده شدم به پدر😂 خونه چون آرش پیشم بود نشد حمام کنم هتل حمام کردم بابا میگفت درو کامل نبندم😐 یه عالمه قرص و شربت و آمپول داشتم😥 با اسپره هام که از قبلشم بودن یکم خوابیدم عصر بابا صدام زد گفت بلند شو یه چایی بخوریم بهش گفتم نمیخوای بری حرم؟ گفتم رفتم اون روز حالا فردا اگه بهتر شدی با هم میریم گفتم من الانم میتونم بیام 😁اخم کرد گفت بشین سرجات😒 چایی و کیک واسه مون آوردن خوردیم بابا گفت حالا بخواب آمپولات و بزنم😬مظلوم شدم گفت همه شو باید بزنی همه تقویتیا رو تا آخر☹️ رفتم رو تخت پاهامو دراز کردم رفت یه آمپول برداشت حاضر کرد خوشحال یه دونه فقط دیدم یکی دیگه هم آماده کرد بیحسی هم ریخت توش باز خوب بود یه بسته کامل پد خریده بود😂🤦‍♂ اومد گفت بخواب دیگه گفتم باشه وایسا🤕 گفت خجالت میکشی مگه؟ گفتم نه🙃 راستش چرا میکشم بالاخره خیلی پیشش نبودم یه طورایی با بابامهدی راحت تر بودم که البته ناراحتم بودم مشکلی نبود😅 نه دکتر بود نه پرستار😂😂قدرشو ندونستم😭برگشتم خوابیدم خودش شلوارم و کشید پایین پنبه کشید سوزن وارد شد گفت یه نفس عمیق نفس کشیدم پام درد گرفت😒😑 اما تحمل کردم چیزی نگفتم گفت آفرین دیدی اصلا دردم نداشت😐 تو از کجا میدونی آخه 😏پنبه کشید یکی دیگه زد این فقط یه کوچولو بد سوزوند😢 بازم هیچی نگفتم فقط یه خورده سفت شدم گفت نفس بکش کشیدم درش آورد لباسمو داد بالا جای اولی رو ماساژ داد گفت تمام شد نگاش کردم اونم همونجا دراز کشید گفت خب حالا چیکار کنیم اینجا؟😄 اروم برگشتم گفتم بریم بیرون خندید گفت از دست تو بیرونم میریم تلویزیون روشن کرد زد شبکه نسیم خندوانه اون میخندید من هم میخندیدم هم سرفه می کردم☹️😅 شب شام هتل و آوردن تو اتاق بابا نمیذاشت من تکون بخورم ولی دمش گرم دو پرس غذا برام سفارش داد😂😂 خودمم برام سوال شده چرا هرچی میخورم چاق نمیشم 😅فردا صبح بالاخره تونستم از هتل خارج بشم رفتیم حرم نزدیک هتل هم بود زیارت کردیم اولین دفعه بود با بابا میومدم یعنی بچه که بودم قطعا اومدم اما یادم نیست چون سه سالم بود که دیگه من و مامان از شیراز اومدیم مشهد فقط یه چیزای محوی از اون زمان تو خاطرمه اون موقع ها بابا رو سالی یکی دو بار بیشتر نمی دیدم الان شده سالی۴-۵بار شایدم کمتر شاید بیشتر. تا چند روز بعدی هم بابا حسابی از خجالتم در اومد😩😒خب نمیفهمید من خودم درد دارم تازه خجالتم میکشم😬😒ولی دیگه موقعش شده بود که برگرده منم نگاه خبیصانه ای به آمپولا می کردم😈😅قبل از رفتنش کلی سفارش کرد بچه خوبی باشم حرف مامانمم گوش کنم آمپولامم تا آخر بزنم🙁منم کلی بهش گفتم ازدواج کنه من مشکلی ندارم اونم میگفت اگه زن بگیرم که سالی یه بارم نمیای پیش من😐😂منم میگفتم نه میام و...دیگه اونم یه حرفای زد فهمیدم هنوز دلش پیش مامانه🤦‍♂خلاصه که بابا برگشت✈️✈️ منم برگشتم خونه آمپولام لو رفتن😭ولی من محض آرام کردن مامانم فک کنم یه دونه تقویتی شو زدم😅😕اون موقع با خودم قرار گذاشتم بیشتر به بابام سر بزنم اما وقتی بابامهدی حالش بد شد و این جوری شد دیگه نمیخوام😕😞این روزا هم که مامان گرفته منو به کار حالا شاید آخرای تابستون رفتم😁این خاطره رو دم عید نوشتم اما حالا براتون گذاشتم.

خاطره امیر جان

سلام سلام رفقا حالتون؟احوالتون؟ امیر هستم در نزدیکی ۲۵ سالگی🤕 از شیراز ب قول شاعر ک میگ: بچه شیراز اومدم  از فلکه گاز اومدم😅عینکاتونو بزنین بریم سراغ خاطره🤓 تعطیلات اخر هفته قبل بدجور زد بهمون قشنگ پهن زمین شدم هنوزم جمع نشدم🤕 دو هفته پیش دوماد عممون اقا نوید از طرح برگشت شیراز هی گفت من شیرازم تعطیلات بریم مسافرتی جایی گفتیم بگیر بخواب دو روز دیگ باز برمیگردی همون جا گف پس زنم گفته باغ میرین خوش میگذره بریم گفتیم صب کن اگ هماهنگ شد جهنمو ضرر تورو هم میبریم چاره ای هم مگه داریم خلاصه ک هماهنگ شدیمو قرار شد سه شنبه بعد از اذان ظهر بریم باغ چون روزه بودن ملت ما از صب ساعت هشت مامانم میگفت جمع کنین زود باشین😂 اینقد گف ک من پیرهن و شلوارمو گذاشتم کنارم ک امادگیمو اعلام کنم بابا یکم حالش خوب نبود سردرد داشت خوابیده بود ما هم منتظر شدیم اذان بگن بریم دنبال مادرجون و پیش ب سوی ترکوندن😅 اخییییی روزگااار حییییف اون تعطیلات😢 خواستم من رانندگی کنم سر موضوع فوت دوتا از اینترنای شیراز ک تصادف کرده بودن روز قبلش بابا یکم حساس شده بود نذاشت من رانندگی کنم 🤕 گفتم عسل هر چی خوراکی داری بیار ک دو سه ساعت تو راهیم😂 خلاصه ک ما و مادرجون رفتیم بقیه هم تو راه بودن همونطور ک پیش بینی میشد اخرین گروه ما رسیدیم ولی خوب شدا خواب ظهرمونم تو ماشین کردیم😅اخه هم سرعت کم بود هم صدای مهستی خودش یه قرص خواب اور حساب میشه واسه من.بالاخره ک رسیدیم وسایلامونو پیاده کردیم و سلام و چطورم چطوری و اینا رفتیم داخل همه بیحال یه کنج افتادن تا اذان بگن افطاری اماده بود اورده بودن مهمون عمه مهری بودیم غذا چی بود؟ افرین فسنجون و کشمش پلو😐🤕 یه غلط کردم اومدم باهاتون خاصی تو چشمام بود حیف ک ثبت نشد😅 غذا کشیدیم من هنو تو شک بودم مامانم مث بچگیام شروع کرد کشمش هارو جمع کردن واسم😂 عمم میگف چرا نمیخوری مامانم میگف خب دوست نداره کشمش و فسنجون عمم گفت سارا جان شما خودت فسنجون و کشمش خونه نمیپزی تا کار ب جاهای باریک نکشیده بود جمع کردم ماجرا رو. حالا عمم هم جدا کشید شروع کرد کشمش جمع کردن😅😂  خیلی همو دوست دارن میدونم😂 همه از خنده داشتن خفه میشدن دیگ دستشون درد نکنه دوتا بشقاب رسوندن بهم😂راضیم ازشون😅 بعد از شامم بابا باز سردرد داشت رفت استراحت کنه عمو ب ما گفت سروصدا نکنین از فردا شروع کنین ما هم رفتیم ب دنیای مجازی😎 اون وسط فقط سامیار و سلین(بچه های برادرم سلین امسال کلاس اوله سامیارهم دوساله شده) و نیما(پسر پسرعموم) ترکوندن از سروصدا سامیار میومد میزد بهمون ذوق میکرد ساکتیم میرفت😅 واسش جوجه رنگی خریده بودن خوابیده بود میرفتن توی یقه پیرهنش از ذوق جیغ میزد بعدم جوجه بیچاره رو مینداخت عقب ک از اول بیان😍 دوس داشتم بگیرم بچلونمش ولی جیغ میزد. با سختی فراوان زیاد سروصدا نکردیم و زود خوابیدیم ک فردا بزنیم بیرون و بریم اطراف  چهارشنبه صبح رفتیم اطراف چرخ زدیم عکس گرفتیم عالی بود من عکاس بودم چون نمیخواستم عکسم با چسب بینی ثبت بشه🙈خلاصه ظهر بساط درس کردنو قرار شد جوج درست کنیم درست کردیم با همکاری هم و سراشپزی نوید و خوردیم بلند شدیم همگی ک کمک کنیم سفره جمع شه یکم سرم گیج رفت گفتم بیخیال مهم نیس رفتم تو سالن ک دیگ دیدم نمیتونم راه برم نشستم همونجا با دستم سرمو گرفتم چشممو باز میکردم چیزی نمیتونستم ببینم همه جا دور سرم میچرخید امین(برادرم) سریع بالشت اورد خوابیدم حالت تهوع وحشتناک بهم دست داد و سریع سطلو رسوندن باعرض پوزش بالا اوردم افتادم از بیحالی از یه طرف داخل بینیمم میسوخت زیاد ولی تو اون وضعیت مهم نبود برام دوباره بالا اوردم میخوابیدم چن دیقه بعد باز تکرار میشد صداها رو مخم بود همه حرف میزدن بابامم میگفت بلند شو بریم بیمارستان منم ب حدی سرم سنگین بود ک نمیتونستم راه برم هر کسی یه چیزی بالا سرم میگفت عموم میگفت الان زنگ میزنم اورژانس گفتم نه صبر کنین خوبم چشممو اصلا نمیتونستم باز کنم فقط صدا تو گوشم بود و سنگین شدن وحشتناک سرم یه ربع بیست دیقه اروم میشدم و تهوع نداشتم و باز دوباره شروع میشد مامانم اب قند و نمک اورد ک بخورم نمیتونستم اصلا میگف اگ نخوری سرم میزنیما فک کنم اون لحظه منو پنج ساله دیده بود. 😅میگفتن ویروسه چون ویروسی ک این روزا خیلیا مبتلا میشن با سرگیجه و تهوع و استفراغه و دلپیچه هست🤕 اینقد بالا اوردم ک معدم ارور داد😑بابا نشسته بود گرفته بودم ک بخوابم رو بالشت داشتم بیهوش میشدم دیگ نمیتونستمم حرف بزنم ولی بابا اینقد تکونم داد باز بالا اوردم هوشیاریم بهتر شد همونجا خوابیدم گفتن بریم بیمارستان گفتم نمیتونم حتی بلند شم گفتن زنگ میزنیم اورژانس گفتم تورو خدا نه تو ماشین کلی تکون میخورم هر کاری خودتون بگین انجام میدم راضی شدن بالاخره. مهرداد(پسرعموم) خیلی قبل تر فرستاده بودنش دنبال دارو من همچنان نمیتونستم چشمامو باز کنم باز میکردم دکور جلوم میچرخید و ادما خیلی حس بدی بود اولین تجربه سرگیجه بود🤕 سرم گرفته بود اومد رگ بگیره نمیتونست پیدا کنه چون خیلی ضعف داشتم بابا بالای دستمو محکم گرفته بود مهرداد هم میزد رو دستم پنبه الکلی زد فهمیدم پیدا کرده گفت نفس عمیق و وارد کرد و گفت خداکنه که بشه نخوام دوبار بزنم ک شد و برام چسب زد و یه امپول متوکلوپرامید هم گفت ریختم توش  سرعتشو هم زیاد میکنم حالت بده منم دستم رو چشمم بود و اروم تر شده بودم میتونستم حرف بزنم هر چی گفتن چشمت رو باز کن ببین تار نمیبینی گفتم نمیتونم چون سرعت سرم بالا بود زود تموم شد و اومد بیرونش اورد منم بهتر بودم فشارمم گرفت دوباره و بابام از داروهای مادرجون بهم قرص داد گفتم چیه گفت بتاسرک (واسه سرگیجه هست مادرجون سال ۸۱ سکته مغزی داشته و همچنان دارو مصرف میکنه اینم واسه سرگیجه هس ک گاهی داشته باشه بخوره) اونم خوردم ساعتو پرسیدم هشت بود، فک میکردم عصر باشه ولی خیلی گذشته بودحالا دیگ شروع کرده بودن نقد اینکه من مسموم نشدم البته راست میگفتن چون چن دیقه بعد از خوردن غذا بود. تونستم بخوابم همون وسط خونه اخر شب بود هرکار کردم یکم سرم بلند کنم بتونم بشینم تا با کمک برم دستشویی دیدم نمیتونم قید مثانه رو زدم خوابیدم ب سختی🙈 صب ک تازه بیدار شدم دیدم یه ذره سرم سبک تره سریع نشستم و بابامو صدا زدم چشممو باز کردم دیدم بالا سرمه سریع بلند شد و اومد کمکم نمیتونستم کامل بایستم سرگیجه اجازه نداد چشمم باز بمونه امین هم اومد با کمک بابا و امین تونستم برم و باز اومدم افتادم گفتن اب بخور گفتم اسم مایعات نیارین ک نمیخوام ولی خب گفتن ویروس باید اب زیاد بخوری مهرداد میگفت زیاد دیدم مث خودت زود خوب میشی منم گفتم باشه تحمل میکنم مادرجون ک میگف من اینارو قبول ندارم خودش ب تجویز خودش بهم دارو گیاهی میداد🤕😂 البته نمیتونستم بشینم چیزی بخورم درحد مایعات اونم فقط با نی سرمو یه بر میکردم ب سختی میخوردم.زیاد میخوابیدم چون ارومتر میشدم،خواب بودم با یه چیز تیز تو دستم بیدارشدم دیدم سلینه دستمو اوردم جلو چشمم دیدم سوزن خیاطی فروکرده تو دستم گفتم چرا سلین گفت اینو زدم خوب شی سرحال باشی باهام بازی کنی😅 🤕😢 امین رسید بهم سلینو هم برد از من دور شه دکتر نشه😅 خلاصه ک همه از کوچک تا بزرگ دکتر شده بودن.ناگفته نماند ک هرروز سلین بیشتر از ده بار مثلا فشار منو میگرفت 😑 تا جمعه صب اینقد سرگیجه داشتم ک چشممو چند دقیقه میتونستم باز نگه دارم سرگیجه باعث میشد چشممو ببندم گفتم سه روز شده من خوب نشدم بهتر بودم نسبت ب چهارشنبه ولی تعادل اصلا نداشتم بلند میشدم باید حتما همراهم میومدن جمعه سرگیجه کمتر شد و تمام تمایلم ب راست بود عمو راه رفتنمو دید گفت از گوشت هست هم طول کشیده سرگیجه هم ب راست حالت خوبه البته روزای اول راست و چپ زیاد مهم نبود دو سمت غوغا بود. گفتن جمع کنیم بریم شیراز من برم دکتر گوش و حلق و بینی معاینه وسیله کسی همراهش نبود جز همون فشارخون ک مادرجون اورده بود  گفتن قرصم رو ادامه بدم ب خاطر حالم ولی نمیتونستم تو ماشین بشینم موندیم اونجا حالم یکم بهتر بود فقط حرکت سر باعث میشد حالت تهوع و سرگیجه زیاد شه صب زود شنبه حرکت کردیم هرچی باباگفت دکترت الان هست بریم گفتم نمیتونم حرکت ماشین داغمونم کرده تهوع شدید دارم راه نمیتونم برم هر چی گفتن باز نمیتونستم رفتیم خونه با کلی دردسر منو بردن بالا اسانسور برام وحشتناک بود اون زمان، با کمک بابا و مامان رفتم خوابیدم گفتم بذارین استراحت کنم خودتونم میدونین اگ از گوش باشه زمان میخواد قرصه هم کافیه خیلی اذیت میشدم با حرکت یکشنبه صب رفتم ازمایش خون سرم ب راست بود ک سرگیجه نباشه از ماشین ک نمیتونستم پیاده شم اومدن خون گرفتن قراربود تاعصر جواب اماده بشه ک نشده بود دوشنبه صبح جواب ازمایشو گرفتن ک اوکی بود و چیزی نبود قراربود همون صبح دوشنبه برم دکتر خودم چون روزای زوج بود بابازنگ زد هماهنگ کنه ک گفتن روزای دکتر عوض شده و شنبه و سه شنبه هست و این هفته هم سه شنبه نیست🤕😐مامانمم هی میگفت لجبازی کردی شنبه نرفتی دیگ رفتیم یه دکتر دیگ منم میتونستم تنها راه برم تعادلم بهتر بود ولی سرم ک ب چپ میومد سرگیجه کمی داشتم نوارگوش گرفتن اوکی بود و bppv چپ بود ک باز چن تاقرص دیگ دکتر داد گفت بتاسرک هم ادامه بدم و ورزش داد بهم و مانور بهتر شدم و یه سری پرهیز غذایی خلاصه ک الان ک این خاطره رو مینویسم یک هفته از این مشکل میگذره کامل از بین نرفته هنوز ب چپ یکم مشکل دارم و شیفتم نتونستم برم🤕 با گرمای شدید شیراز درخانه موندن نعمتیه. و این بود کوفت شدن تعطیلات عید فطر. دعا کنین فقط دیگ این مشکل تکرار نشه که نابودم‌. 

مرسی ک خوندین ببخشید ک خوب نبود ایشالا ک ب قول شاعر تنت ب ناز طبیبان نیازمند مباد 

پ.ن.۱:خیلی ها قبل از بیست سالگی برای عاشق شدن عجله دارند درست مثل یک غذای ایتالیایی که دست همه دیده اند و حالا هرطور شده میخواهند تجربه اش کنند حتی برای یکبار...

اینطور میشود که نصف بیشترشان تقریبا از آخرین روزهای دبیرستان در به در دنبال عشق میگردند تا بالاخره پیدایش میکنند: همان عشق اول معروف را !

هر از چندگاهی فکر میکنم همین اسم اشتباهی باعث شده ابهتش خیلی بیشتر به چشم بیاید؛ کاش میشد به جای عشق اول بگویی تجربه ی اول !

محدثه_رمضانی

 

مرسی ک خوندین حالا عینکارو پس بدین🤓😉

ب قول نیما مخصلیم🙋

خاطره محمد.م جان


سلام محمد.م هستم خیلی خوشحالم که دوباره تونستم خاطره بذارم این خاطره از مرجانه امیدوارم حوصله کنم و خوب بنویسم😁
روز یازدهم ماه رمضون بود که صبح میخواستم برم سرکار تو اشپزخونه بودم که یهو صدای بدو و بدو و بعدشم معذرت میخوام عق زدن! دویدم سمت سرویس بهداشتی دیدم مرجان حالش بد شده دلم طاقت نیاورد رفتم تو دیدم گلاب به روتون بالا اورده شروع کردم پشتشو ماساژ دادم که اروم شه و نفسش جا بیاد انقدر عق میزد که نفسش میگرفت میخواست بلند شه نمیتونست جون نداشت بردمش لب روشویی دست و صورتشو شستم. کاملا مشخص بود تعادل نداره کمکش کردم بردم رو تخت. روشو کشیدم چون داشت میلرزید. رفتم سرویس بهداشتیو تمیز کردم مرجان میخواست تمیز کنه نذاشتم اگه تمیز نمیکردم بعدا غر میزد😂برگشتم بالاسرش پیشونیش داغ بود و دست و پاش یخ بود کنارش موندم یکم اب دادم خورد میگفت دهنش بدمزس گفتم مرجان هرچی بهت میگم نمیخواد روزه بگیری هی اصرار داری با این فشار کار و بچه ها هی روزه بگیری گفت محمد میشه سرزنشم نکنی گفتم باشه😐 گفت حالم خوبه برو سرکارت گفتم ینی چی؟ نمیرم پیشت میمونم گفت نه خوبم فقط بچه ها رو بذار خونه مادرت و بهشونم چیزی نگو و برو سرکارت . انقدر اصرار کرد که رفتم😐 داشتم بهش میگفتم که اگه دوباره حالش بد شد چی کار کنه که گفت در این حد بلدم منم گفتم باشه و یه رانیتیدین و هیوسین که تو خونه داشتیم بهش دادم که اونو خورد منم رفتم بیمارستان عصری برگشتم از بیمارستان دیدم رفته بچه ها رو اورده و دارن بستنی میخورن گفتم عهه خوب شدی؟ گفت اره خوبم ولی یکم معدم سنگینه قیافشم سرحال بود ظاهرا. خلاصه گذشت تا شب. گفتم سحر بیدار نمیشیا گفت نه بیدار میشم هیچی نگفتم ولی گوشیمو رو ساعت نذاشتم که بی سحری روزه بگیرم و گوشی مرجانم از رو الارام برداشتم و خودمم که بیدار نمیشدم که اونم بیدار نشه چون خوابش سبکه اگه من بیدار میشدم اونم بیدار میشد. ساعت 4ونیم یهو از رو پام دوید رفت سرویس بهداشتی و دوباره حالش بد شد. ینی یجوری گلاب به روتون عق میزد من که این مدت تو بیمارستان بودم تا حالا اینجور چیزی ندیده بودم. خلاصه بلند شدم و کمکش کردم اوردمش رو تخت. دوباره بعد از چند دقیقه حالش بد شد و چند بار دیگه😐 دیگه هیچی بالا نمیاورد. انقدر بدون فاصله حالش بد میشد اصلا نمیتونستم کاری کنم. یه دفعه دیگه حالش بد شد وقتی اومدم بیارمش رو تخت وسط راه بیهوش شد😑 دست و پامو گم کرده بودم. یهو نفهمیدم چیکار کنم همونجا درازش کردم صداش میزدم بچه ها بیدار شده بودن اصلا یه وضعی😑 چشماشو باز کرد گفتم مرجان منو نگاه کن گریه افتاد😑 گفتم قربونت برم گریه نکن یه پتو و یه بالش اوردم همونجا وسط پذیرایی گذاشتم دراز بکشه لرز کرده بود. دویدم گوشیمو اوردم با هزار شرمندگی زنگ زدم به دوستم سجاد هول کرده بود که نصفه شبی زنگ زده بودم سجاد کلیه هاش سنگ سازه خیلی رعایت میکنه روزه نمیگیره خواب بود بیچاره از خواب پریده بود گفتم سجاد بدو برو داروخونه دارو بگیر واسه مرجان حالش بد شده و میترسم تنهاش بذارم و یکم توضیح دادم گفت باشه الان سریع میام. بچه ها رو دوباره خوابوندم و رفتم یکم مرجانو اروم کردم و خداروشکر دیگه حالش بد نشد بعد از یه نیم ساعت سجاد رسید گفت محمد میبردیش رو تخت خب گفتم نمیدونم مغزم کار نمیکنه گفت اوههه چه هولم کردی😂 گفتم زهرمار بیا کمک کن ببریمش رو تخت . مرجان بدنش کوفته شده بود میخواستیم بلندش کنیم از درد ناله میکرد خلاصه مرجانو بردیم رو تخت سجاد گفت مرجان بدن درد داری؟ مرجان سرشو تکون داد گفتم مرجان دل دردم داری؟ گفت اره سجاد گفت محمد دمرش کن یه دسیکلو بهش بزنیم دردش اروم شه اخ اخ رنگ و روشو چیکار کردی با خودت دختر😕مرجانو دمر کردم خودم انگشتام حس نداشت امپولشو بزنم سجاد پنبه کشید مرجان خیلی اروم بود بهتره بگم اصلا جون نداشت که بخواد چیزی بگه نیدلو وارد کرد و شروع کرد به تزریق دیگه وسطاش مرجان هی نفس میکشید گفتم الهی بمیرم داره تموم میشه قربونت برم همینجوری نفس بکش دردت نیاد خلاصه امپول تموم شد و به پشت خوابوندمش سجاد رگشو گرفت و یه رانیتیدین و متوکلروپرامید ریخت تو سرمش و سرمو وصل کرد و مرجان همون زیرسرم خوابش برد. یکم خیالم راحت شده بود به سجاد گفتم تو برو ببخشید مزاحمت شدم نصفه شبی گفت نه بابا میمونم تا سرمش تموم شه تو خودتم سرحال نیستی تکون خوردی گفتم اره سجاد یهو از دستم سر خورد و بیهوش شد خیلی ترسیدم گفت اووووه چه زوج خوشبختی😂گفتم ای کوفت برو خودم سرمشو میتونم دربیارم دیگه گفت میدونم که میتونی یکم میمونم که خودمم خیالم راحت شه راستش خودمم با اون حال دیدمش ترسیدم😐 دیگه سرم مرجان تموم شد و سرمشو دراوردیم و مرجانم دیگه بیدار نشد و فرداشم حالش خوب شد ولی چون بدنش ضعیف شده بود چند روز بعد انفلونزای شدیدی گرفت که دوباره حالش بد شد. اگه وقت کردم حتما خاطرشو میگم اگرم نه که میگم مرجان خودش بذاره  مرسی که خوندین
خدانگهدار🌹 

 

خاطره مهناز جان

سلام مِهناز هستم اومدم با یک خاطره دیگه. 
خب من بیشتر با خانواده شوهرم در ارتباط هستم تا خانواده خودم سامیار اصولا زیاد نمیاد تو جمع های خانوادم و منم وقتی که اون نیاد نمیرم و واقعا بابت این مسئله ناراحتم .
عید برنامه خاصی نداشتیم روز دوم عید مادرم تماس گرفت چون میدونست سامیار کاراش رو تو عید تنظیم کرده بود و کلا اف بود مادرم گفت که همه خانواده خواهرام برادرام همه قرار گذاشتن برن مسافرت چند تا شهر میرن و تا اخر عید هم هستن خیلی دوست دارن منم باشم منم از خدا خواسته واقعا دلم میخواست چون خیلی وقت بود توی این مسافرتاشون شرکت نکرده بودم گفتم الهی دورت بگردم منکه از خدامه بزار به سامیار 
بگم بهت خبر میدم . خوووووووشحال رفتم زنگ زدم سامیار و گفتم جریان رو سامیار هم گفت نه مامانم اینا (مادر سامیار)زنگ زدن میخوان برن مسافرت منم قول دادم که میریم گفتم ساااامیییار چرا اصلا با من هماهنگ نکردی چرا از طرف من قول میدی . ناراحت شدم و تلفن رو قطع کردم گریم گرفت خودمو جمع و جور کردم و زنگ زدم مادرم و گفتم نمیاییم فهمید گریه کردم و خیییییلی ناراحت شد ولی کلی منو دلداری داد . زنگ زدم مادرشوهرم برنامشون رو بپرسم گفت من حوصله ندارم وایسم برات توضیح بدم از سامیار بپرس همه چیو به اون گفتم ولی بازم من هیچی نگفتم و معذرت خواهی کردم که مزاحمشون شدم .دیگه از یه سری جریانات میگذرم چون خییییلی طولانی میشه بالاخره فرداش ما صبح ساعت ۷ اماده شدیم و حرکت کردیم ۶۲ نفر بودیم ۱۲تا ماشین برداشتیم توی ماشین ما من و سامیار و مادر سامیار مهدیار و رزا و رضا (خواهر
برادرای سامیار) و دلسا مادر سامیار رااااحت جلو نشست و من و رزا و رضا و مهدیار و دلسا هم عقب تو کلش هم دلسا روی پای من بود توی دوره زمانی هم بود که توی خاطره های قبلیم گفتم بهم حمله دست میداد و حالم بد بود . قرار بود بریم شمال راه افتادیم و کلی تیکه از مادرشوهرم شنیدم(گفته بودم که خانواده شوهرم با من زیاد خوب نیستن بینشون فقط رزا و رضا و مهدیار با من خیییییلی خوب هستن)تو راه من عقب خییییلی اذیت شدم ولی مادرشوهرم با اینکه جلو نشسته بود و خییییلی راحت کلی غر زد که جام بده دوست داشتم خرخرشو بجو ام اینقدر از دستش کفری شدم رفتیم آستارا و رفتیم ویلای سینا(داداش بزرگه سامیار) ویلای خیییییییییلی بزرگی داره و خییییییلی راحت ۶۲ نفرمون جا شدیم یه خورده استراحت کردیم و عصری رفتیم ساحل که من دوباره حالم بد شد ولی اصلااااا سامیار هیچ توجهی نکرد و خودم با حال خرابم 
قرصم رو پیدا کردم و خوردم و کمی بهتر شدم گشتیم و اینا کلی راه رفتیم و من خسته شدم چون بدنم ضعیف شده بود دلسا هم بغلم بود خسته میشدم شب رفتیم رستوران ۶۲ نفر ادم گشنه تشنه ریختیم باهم تو رستوران خییییلی خوب بود طرف فکر کرد قوم مغولان حمله کردن . شام خوردیم و من نتونستم بخورم بعد رستوران میخواستن برن تو شهر دور بزنن و من حالم خیلی بد بود گفتم سامیار من حالم بده گفت چیزی نیست هییییچ توجهی نکرد اخرشب رفتیم خونه و من تا صبح خوابم نبرد حالم بد بود صبح رنگ و روم زرد بود و یخ کردم و میلرزیدم و دوباره حمله بهم دست داد همه سر صبحانه بودن اومدم از پله ها برم پایین که حالم بد شد و افتادم همه اومدن سمتم اخریییین نفری که اومد سامیار بود رزا پرید از تو کیفم قرصمو اورد و داد بهم و مهدیار معاینم کرد و نسخه نوشت و به سامیار گفت داداش میری سریع بگیری سامیار گفت خودت برو من 
نمیتونم از این حرفش خیلی ناراحت شدم علی اقا (شوهر دختر خاله سامیار ) نسخرو گرفت و رفت بگیره رضا هم اب قند درست کرد و بهم داد و بقیه رفتن سر صبحانشون مادر شوهرم گفت دوباره از اول صبحی ناز کردناشو شروع کرد من نمیدونم این موجود واقعا نمیفهمید من دارم جون میدم رزا شونه هامو میمالید تا علی اقا اومد مهدیار گفت کمکش کنید بره تو اتاق رضا و رزا و مهسا(دختر خاله سامیار) کمکک کردن و بردنم تو اتاق مهدیار برام سرم وصل کرد و وقتی تموم شد دراورد گفت برگرد امپولاتو بزنم خوب شی بتونیم بریم بیرون مهسا کمک کرد برگشتم و شلوارمو داد پایین همون موقع هم سر امپول زدن مادرشوهرم پرید تو اتاق پنج شیش نفر دیگه هم باهاش اومدن در اتاقم باز گذاشت واقعا خجالت میکشیدم ولی چیزی نمیتونستم بگم شلوارمو کامل از دوطرف داد پایین و مهدیار پنبه کشید و زد واکنشی نشون ندادم درد نداشت بعدیو اونطرف پنبه کشید 
و فرو کرد تکون خوردم خییییلی درد داشت گفتم اخخ خیلی دردش زیاد شد گفتم اییی درد داره هااا بسه مهدیار معذرت خواهی کرد و دراورد و شلوارم رو درست کردم و برگشتم و پاشدم اماده شدن بریم بیرون و گشتیم و ناهار گرفتیم اومدیم خونه داشتیم سفره میچیدیم سرم گیج میرفت پارچ دوغ از دستم افتاد شکست یهو مادرشوهرم جلو ۶۲ نفر برگشت گفت دسپاچلفتی یه دختر دهاتی بهتر از اینم نمیشه گریم گرفت معذرت خواهی کردم داشتم جمع میکردم مادرم زنگ زد دوباره فهمید  گریه کردم نفساش عمیق شد 
و قطع کرد جمع کردم غذا هم کوفتم شد عصر دوباره رفتیم بیرون دیگه نفهمیدم چیشد بیهوش شدم با سوزشی تو دستم بیدار شدم تو ویلا بودیم و سرم رو مهدیار از دستم دراورد گفت بهتری گفتم مرسی معذرت میخوام مهدیار گفت نه بابا این چه حرفیه خواهش میکنم مادرشوهرم گفت چیچیو خواهش میکنم بچه هامو اواره کردی سفرو به سامیااارم و همه ما کوفت کردی بچم مهدیار هم یه چند روز بیمارستان نمیره و میخواد خوشبگذرونه ها که همش یه سره باید تورو معاینه کنه مهدیار گفت مامان من هرکاری بکنم وظیفمه اصلااا هم زحمتی نیست  تو دلم گفتم نکه سامیارت حالا حالم براش مهمه و مثل پروانه دورم میچرخه رزا اشاره کرد هیچی نگو مادر شوهرمم هرچی خوااااست گفت دیگه طاقتم تموم شد با گریه گفتم بسسسسه دیگههه حرف دهنتونو بفهمید  که یهو یه طرف صورتم سوخت سامیار جوری زد تو گوشم پرت شدم تو دیوار دستم خیلی

درد گرفت محکم خورد تو دیوار دیگه واقعا عصبانی شدم پدرمم زنگ زد و متوجه ماجرا شد . رفتم تو یه اتاق درم قفل کردم زار زدم از پنجره دیدم که همه شیک و پیک کردن رفتن بیرون حتی سامیار هم رفته بود گریم بلند تر شد زجه میزدم به خاطر خودم به خاطر سامیار به خاطر دلسا به خاطر زندگیم به خاطر تمام لحظات خوبمون به خاطر این یک سال کوفتی لعنتی به خاطر همه چیز زار میزدم رزا در زد جواب ندادم درو باز نکردم گفت دلسا خوابیده سرده بزار میخوام پتو و متکاشو بردارم درو باز کردم و اومد پتو  و بالشتشو برد و تو اتاق خودش دلسا رو خوابوند و اومد پیشم بغلم کر  و گفت دورت بگردم اینجوری گریه نکن کلی تو بغلش گریه کردم تا اروم تر شدم شب که برگشتن داشتن شام میخوردن من تو اتاق بودم صدای داد و بیداد بلند شد ترسیدم پریدم پایین دیدم مامان بابام و مینو و نیما(برادرم)هستن مینو تا منو دید پرید بغلم بابام داد میزدا میگفت این چه وضعشه 
مگه من بچمو از سر راه اوردم به سامیار گفت نمیاریش که بببنیمش که دلخوشیمون اینه که زنگ بزنیم صداشو بشنویم که همیشه بچم صداش بغض داشته گرفته بود همیشه چشاش اشکی بود بچمو مریض کردی نابودش کردی حالا هم که اینجوری تحقیرش میکنید سامیار گفت پدر اینجوری نیست بابام گفت دهنتو ببنننننند به من دروغ نگو  نگاه کن نگااااااااه کن صورتش ورم کرده کبود شده دستش کبود شده  تا من زندم به هیچ احدالناسی دیگه اجازه نمیدم رو بچم دست بلند کنه یا چشاشو اشکی کنههه فهمیییییدی به هییییچکی همچین اجازه ای نمیدم بهم گفت سریع وسایلتو جمع کن من و مادرت تو ماشین منتظرتیم رفتم وسایلمو جمع کنم مادرشوهرم گفت تحفتو یادت نره بابام برگشت گفت حاج خانوم مرااااقب حرف زدنت باش اگه هیچی نمیگم به خاطر حرمت چند سال روابط خانوادگی و نون و نمکیه که خوردیم  احترامتو نگه دار رزا دلسا و 
وسایلش رو اورد داد به نیما و مینو ساکمو جمع کرد و رفتیم تو ماشین کلی گریه کردم از بابا خواهش کردم منو برگردونه اصفهان و خودشون  به مسافرتشون ادامه بدن قبول کرد و گفت چند روزی تنها باشی بهتره مینو و نیما هم پیشت میمونن رسیدیم اصفهان و رفتیم خونه بابام و فردا صبحش پدر مادرم راه افتادن و رفتن پیش بقیه خانواده برای ادامه سفر زیر دلم فوق العاده درد میکرد خییییلی دردش بد بود به مینو گفتم و با نیما بردنم بیمارستان نوبت گرفتیم و رفتیم داخل و دکتر معاینه کرد و گفت سه تا امپول دادم همین الان بزنه یه سرم هم بزنه بهتر میشه دولا دولا رفتیم تزریقات و نیما زودتر قبض گرفته بود و داروهارو گرفته بود داده بود تزریقات رفتم دراز کشیدم شلوارم رو دادم پایین دوتاش اصلا درد نداشت 
سومیش خیلی درد داشت منم که دلم گرفته بود زدم زیر گریه هق هق میکردم تا تموم شد و سرمم وصل کرد و خوابم برد سرم که تموم شد بیدارم کردن و رفتیم خونه تا اخر تعطیلات اونجا بودم ۱۸ فروردین هم برگشتم خونه و سعی کردم فراموش کنم که نمیزارن کلافه شدمممم دیگه توروخدا برام دعا کنید از خدا بخواهید یه صبری بهم بده لاعقل به خاطر دلسا بتونم تحمل کنم 😢😢😢😢😢😢😢😢😢

خاطره شایان جان

سلام خسته نباشید توسط یکی از دوستام با این وب اشنا شدم وب خیییلی جالبی دارید گفتم که یک خاطره براتون بزارم .
خب اسمم شایان هست ۲۶ سالمه رشتم مهندسی مواد و طراحی صنایع غذایی هست  و در دوران شیییییرین عقد به سر میبرم و ایشاالله اخرای مرداد عروسیمه همسرم هم شادی ۲۴ سالشه حسابداری خونده خانواده همسرم ساکن تهدان و خودم یاکن اصفهان هستم دعوای شدیدی بر سر شهر سکونت داشتیم که نشستیم و پس از بحث و تبادلات نظر ۴ ماهه تصمیم گرفتیم نه اصفهان نه تهران برای زندگی بریم کیش (خود من ۳ سال کیش زندگی کردم و خب از نظر شغلی و زندگی و اینا به اونجا اشنام به همین علت کیش رو انتخاب کردیم )خب اوایل خرداد خونه و وسایل زندگی تامین شد و بار زدیم و پیش به سوی کیش به همراه دلبر جان بکوووب دوهفته کار کردیم فقط کار کردیم نه بیرون رفتیم نه چیزی فقط کار میکردیم دو سه ساعت هم همش میخوابیدیم تا خونه رو چیدیم و کامل شد قرار شد بربم بیرون دیگه یه استراحتی بکنیم 
دور بزنیم رفتیم حموم و شادی موهاشو خشک کرد اما من اصلا نای خشک کردن نداشتم با موهای خیس لباس پوسیدم و زدیم بیرون رفتیم گشتیم کلی و تو خیابون قدم زدیم بعدم رفتیم غذا خوردیم و من له و خسته بودم بدنم درد میکرد سرمم درد گرفته بود ولی شادی گیر داد که نه باید قدم بزنیم دو سه ساعت دیگه هم راه رفتیم گفتم شادی دیگه نمیتونم حالم بده یه نیمکت پیدا کردیم نشستیم گلوم میسوخت افتادم به سرفه مگه بند میومد شادی کلی بهم اب داد و پشتمو ماساژ داد تا اروم شدم ساعت ۳ و چهل و پنج دقیقه شب بود مگه ماشین گیر میومد که برگردیم خونه دیگه زوری پیاده برگشتیم قشنگ تا خونه نابود شدم ناااااااابود یعنی نااااااااابود همونطوری افتادم رو تخت و خوابیدم صبح که نمیشه گفت ولی نزدیکای صبح با حالت تهوع و گرررررررما پاشدم و سریع رفتم دسشویی و حالم بهم خورد صورتمو اب زدم تا خنکم بشه حس میکردم ازم بخار بلند میشه اومدم افتادم رو مبل اسپیلت رو روشن کردم دوباره خوابیدم ایندفعه با حس سرما پاشدم یخخخخ زدم تمام بدنم گرفته بود و درد میکرد شادی 
اومد و گفت پاشو دست و صورتتو بشو غذا بخوریم به زور پاشدم رفتم دسشویی و اومدم سر میز دیدم wooowچه کرده بانو گفتم چیی کردی مرررسی گفت اولین غذایی هست که تو خونه خودمون بهت دادم بخور نوش جونت ولی من اب گلومو به زور پایین میدادم مگه میتونستم بخورم یه قاشق خوردم بدجوری گلوم سوخت اشک تو چشمام جمع شد واقعا حالم بد بود با ناله گفتم شااااااادی حالم بدهههه گفت هییی چیشدی تو گفت سریع بپوش بریم دکتر کمکم کرد لباسامو عوض کردم و لباس پوشید و سوییچ ماشینو برداشت و رفتیم بیمارستان شلوغ بود تو نوبت بودیم تا نوبتمون شد طول کشید رفتیم داخل و دکتر معاینه کرد و گفت چند وقته مریضی گفتم دوروزه گفت یعنی تو دوروز اینجوری شدی گفتم بله گفت خیله خب داروهاتو گرفتی بیار ببینم اومدم برم بیرون سرم گیج رفت افتادم دکتر و شادی بلندم کردن دکتر گفت رو تخت دراز بکش به شادی گفت داروهاشو بگیرید و بیایید دکتر تو این فاصله تا شادی بیاد چندتا مریض ویزیت کرد و گفت خب من دیگه بیماری ندارم فعلا شادی اومد داروهارو اد دکتر دکتر یه سرم در اورد و اماده کرد بالا سرم گارو بست و چند تا ضربه زد و فرو کرد چیزی نگفتم سرم رو که وصل کرد گفت سرم که تموم شد امپولاتو میزنم من میرم بخش برمیگردم تشکر کردیم شادی هم نشسته بود بالا سرم بغض کرده بود گفتم چیه چرا گریه میکنی گفت شایااااان و افتاد به گریه گفتم وا چیه چیشده کسی اذیتت کرده چند دقیقه ای بلند بلند گریه کرد بعد گفت هیچی ببخشید دلم گرفته بود کلی قربون صدقش رفتم ولی نمیتونستم زیاد حرف بزنم چهل دقیقه بعد سرم تموم شد و دکتر اومد دراورد و گفت برگرد امپولاتو بزنم دکتر گفت چند وقت پیش پینی زدم گفتم یک ماه پیش گفت خب مشکلی نیست از یه طرف یه کم میترسیدم از یه طرفم زشت بود جلو شادی کم بیارم مون شادی اصلاااا نمیترسه برگشتم اروم و شلوارم رو دادم پایین دکتر پنبه کشید و فرو کرد سوزنش واقعا درد داشت دردم گرفت ولی لبم رو گزیدم امپولش اصلا درد نداشت زود تموم شدی بعدی هم همینطرف زد که خیییییلی میسوزوند پای مخالفمو میزدم به تخت دکتر گفت اروم تموم شد

برای بعدی طرف دیگه رو داد پایین و زد وایییی امان از دردش امااااان از دردش خیلی بد درد داشت دستمو مشت کردم گفتم اییییییییییییی دکتر گفت چرا سر و صدا میکنی خجالت بکش تموم شد ولی تموم نمیشد که دردش خیلی بد شده بود بلند گفتم بسسسسه دیگه نمیتونم گفت تموم تموم . تشکر کردم بلند شدیم و رفتیم خونه فرداش هم دوتا امپول دبگه زدم که اولیش اصلا درد نداشت ولی برای دومی بیمارستان رو گذاشته بودم رو سرم شادی گفت عشقم خیییییییلی لوسی اح . خدایا باقبت مارو با این خانوما بخیر کن (البته به خانمای وب برنخوره ها شوخی بود ).
من نوشت: یادمان باشه موفق ترین انسانها انهایی نیستند که به ثروت یا قدرت رسیده اند بلکه کسانی  
هستند که هیچ گاه دیگران را نرنجانده اند دل کسی را نشکسته اند و موجب غم و اندوه کسی نشده اند .

خاطره مائده جان

سلام من مائده ام 21سالمه و حسابداری میخونم وهمسرمم کیارش 28سالشه و دکترپوست و مو(فداش بشم😘)
ماتوفامیل خودمون ک دکتر نداریم خوشبختانه ولی توی فامیل شوهرم  دکتر زیاده مادرشوهرم (دکتر زنان و زایمان هستند)و برادر شوهرم (دکتر عمومیع و اسمشم کیان هست)و کیانا خواهر شوهرمم ک پرستاری میخونه و تو داروخونه هم کارمیکنه و پدرشوهرمم ک دکتر عمومی هستند  
خوب بریم سراغ خاطره :تقریبا یک سال پیش ما نامزد بودیم و یک ماه ب عروسیمون مونره بود ک ب پیشنهاد کیارش و کیان رفتیم شمال با خانواده همسرم ینی باباجونو و نجمه جون مادر شووووهر عزیزم و کیانا و کیان (این دوتا هنوز قاطی متاهلین نشدن😂)ساعت 4ظهر راه افتادیم تا 8شب توی ترافیک بودیم و توی ماشین منو کیانا همش هله هوله میخوردیم البته ی چیزی رو یادم رف من افتضاح عاشق لواشکم و اینو همع میدونن و میخوان اذیتم کنن با ورداشتن لواشکام اذیتم میکننن😂و ب اصرار من کیارش برام ی مشمبا پر لواشک خریده بود ک همشو تنهایی خوردم تو مدت زمانی ک تو ترافیک بودیم و کیانا هم زیاد خورد ولی ن ب اندازه من
ساعت نزدیکای 9شب بود ک خوابم برد تو ماشین و وقتی بیدارشدم گلوممممممم بخاطر خوردن زیاد لواشک میسوخت و دلمم ب شدت درد میکردو و پیچ میزد و سرمم گیج می رفت و مطمئن بودم ک فشارم اصن اوضاش خوب نیست🤦‍♀
کیارش برگشت ببینه من بیدار شدم یا نه ک وقتی منو دید با چشای گشاد گف مائده چرا رنگت پریده بعد ب کیان گف بزن کنار ببینم چشع بعد با داد گف  زود باش کیان(با داد گف)
بعد سریع پیاده شد اومد در عقبو واز کرد بعد کیانا رو فرستاد جلو ک بشینه عقب پیش من بعد اومد نشست بغلم منو از رو صندلی ور داشت گذاشت دو پاش گف عشق من چیکا  کردی با خودت؟منم گفتم کیارش دلم درد میکنه گف فداتشم ی ذره تحمل کن برسیم شمال ببرمت دکتر الان تو جاده ایم کیانم ک وسایلاش تو صندوق عقبه وقتی گف دکتر من با بغض گفتم ن کیارش خوب میشم خودم اصن حالم خوبع کیترش ی لب خند زد گف باش نفسم حالا بخواب تا وقتی برسیم فک میکنم ب پیشنهادت😂ماشین خیلی گرم بود زمستون بود و بخاری ماشینو روشن کرده بودن بهش گفتم کیارش گرمم اونم دکمه های پالتومو باز کردو در اوردش کتونیامم ک اسپرت بود و سفید طلایی بود رو در اورد و گف حالا بخواب عزیزم بعدم سرمو گذاشت رو قفسه سینشو دسش رو کرد زیر تی شرتمو دلمو ماساژ میداد
گفتم خوابم نمیاد گف بخواب دیع خانوممم اذیت نکن آقاتونو😂خودش میدونه من موقع خواب باید اهنگ گوش بدم بدون اینکه من بگم ب کیان گف اهنگ بزا زن داداشت کشت مارو تا بخوابه منم میخواسم از حرفش بخندم ک ی دفعه احساس کردم دارم بالا میارم دسمو جلو دهنم گرفتم ک کیارش منو از قفسع سینش جدا کردو گف خوبی؟منم با دست اشاره کردم ک بگو نگه دارع کیان زد کنارو من ب سرعت پیاده شدمو گلاب ب روتون بالا اوردم کیارش اب اوردو دهنمو شستو بغلم کردو گف بریم تو ماشین یا بازم حالت بده گفتم ن حالم بده😢بعد گف باش پس بزا برم پالتو تو بیارم هوا سرده رف بیارع ک من دوباره بالا اوردمو احساس کردم الان دلم تو دهنم میاد بعد ب هق هق افتادم ک کیارش گف چیزی نیس فداتشم الان میرسیم و رفت از تو صندوق از تو کیف کیان قرص ضد خالت تهوع داد بهم بعد رفتیم تو ماشین نشستیمو من با گریه تو بغل کیارش خوابم برد با صدای کیار بیدار شدم ک میگفت پاشو فداتشم ببینم چرا تب داری بلند شدم و داشتم از تب و لرز میمردم انقد بدنم داغ بود ک قرمز بود صورتم تازع رسیده بودیم ویلا تو حیاط ویلامون بودیم کیارش گف بیا بریم تو تا کیان معاینت کنه گفتم ن خوبم چیزیم نیس ک😭🙊
کیارشم با عصبانیت گف مائده داری تو تب میسوزی بعد میگی چیزیم نیس 😡گفتم خوبم نیازی ب معاینه نیس گف باشع ولی بیا بریم برات شیاف بزارم تا تبت بیاد پایین 
من😐کیارش بغلم کردو رفت طبقع بالا و رو تخت خودمون خوابوندمو گف پالتوتو در بیار من:کیارش تو رو خدا من بدم میاد از شیاف تازع دردم دارع🥺😭
کیارش:بخاطر خودته فداتشم ببین چقد درد داری منم نمیخوام اذیتت کنم ک
من:نمی خوام ولم کن خوب میشم خودم 
کیارش:شیاف یا کیان(منظورشو فهمیدم منظورش این بود ک کیانو صدا میکنه ک معاینم کنه کیانم تو معاینه بر عکس روز های دیگه اصن شوخی نمیکنه و کاملا جدیه و البته ناگفته نماند ک دست ب امپولش عالیییییی🥺😢😢😢)منم زدم زیر گریه ک کیانا با صدای من اومد تو گف چی شدع داداش کیارشم گف تب دارع شیاف نمیزارع بزارن کیانا اومد پیشم دلداریم داد و اروم اروم شلوارمو کشید پایین و کیارش از فرصت استفاده کرد و گذاشت من:ااااااییی 😭کیارش:جانم خانومم تموم شد دیدی درد نداشت 
کیانا کمکم کرد شلوارمو درست کنمو پاشم کیارشم گف استراحت کن ک من قبول نکردمو رفتم سراغ کیفم ک لواشک بخورم دیدم هیچی نیست تو کولم با گریه گفتم کیارش بیار بده خوشمزمو  😂کیارش گف شرمنده عشقم خوشمزه بی خوشمزه تا وقتی ک خوب بشی😂من:اصن راه نداره😕😢کیارش:ن😡بعد رفتیم پاییینو من سعی داشتم خودمو ازبابا جون پنهون کنم چون میدونسم بفهمه حالم بدع معاینم میکنه منم نمیتونم رو حرفشون حرف بزنم 
رفتیم دریا و من داشتم صدف جم میکردم (عشق صدف بزرگ و بدون شکستگیم)ک کیانا اومدو گف بیا سلفی بگیریم میخوام استوری بزارم منم صدفارو ول کردم رو شن ها و رفتم پیشش داشتم عکس مینداختم ک سرم گیج رفتو چشامم سیاهی و گوشی کیانا از دسم افتاد خودمم افتادم لب دریا تو اب روی صدفای شنی یدفعه دیدم کیارش بدو بدو اومد طرفمو منو بغل کردو پن از هوش رفتم وقتی ب هوش اومدم دیدم رو تختم سرم دستمه و کیارشم پیشم دراز کشیدع گف بهتری فداتشم؟تو ک منو کشتی
گفتم ن کیارش همه جونم درد میکنه😭 گف الان امپولاتو میزنی خوب میشی گریه نکن عزیزدلم بعدم سرمو بوشیدو رف بیرون بعدم با مامان جونو و کیان اومدن تو مامان جون تا منو دید گف بمیرم الهی واست عروس خوشگلم منم با بغض گفتم مامانی تو دو خدا بگو ب من امپول نزنن مامان گف لازمه عزیزم بزا بزنن حالت بهتر بشه فداتشم بعد کیان گف کیارش  امادش کن دادا
بعد کیارش داش میومد طرفم ک سرمو با عجله از دستم کشیدم بیرونو در رفتم طبقه پایین کیارش پش سرم داد میکشید مائده حالت خوب نیس وایسا از پله ها میوفتی وسطای پله بود دیدم دستم میسوزه اومدم ببینم چرا دیدمپر خونه روی دسم ک سرم بوده ی لحظه شوک بهم وارد شدو وایسادمو با اشکی ک میریختم ب اون نگاه میکردم ک کیارش بغلم کردو با عجله رف بالا از پله ها و درو با پا باز کردو گف کیان دستش زود باش کیان پنبه ور داشتو گذاشت روشو فشار میدادا ینی جیگر اومد بیرون از حلقم انقد جیغ کسیدم چون جای سرم روی  مچ دست درد ناک هیت فک کن محکم فشار بدن تا خونش بند بیاد بعد دید ک دارم جیغ بنفش  میکشم چسب زد روش مامانی اب داد بهمو گف ک نکن اینطوری عزیزم چیزی نیس ک زود تموم میشع وقتی دیدن من اروم نمیشم کیارش خوابوندم رو تخت خودشم بغلم دراز کشید و بهم قول داد ک لواشک بخره برام منم خر شدمو برگشتم تا بزنن امپولامو مامان جون شلوارکمو تا زیرر باسنم داد پایینو هی قربون صدقم میرفت کیان چهار تا امپول از کیسه داروها جدا کردو گف  ب پنی سیلین ک حساسیت نداره کیارش کیارش گف ماه پیش بخاطر گوش دردش زد گف پس نمیخواد تست منم اروم اشک میریختم😭دوتا پنی سیلین اماده کرد با ی پنادر و ی و ویتامین سی😭همین ک اومد بالا سرم خواسم بلند شم ک کیارش دسشو گذاشت رو کمرمو گف بخواب فداتشم اذیت نکن دیه منو ببین حالت خوب نیست بعد کیان پنبه کشیدو فرو کرد گفتم اییبیییییییییییی تو رو خدا وای مامان جون بگو در بیاره 😭مامانی قربون صدقم میرفت ولی من از شدت درد اصن حواسم نبود کیارشم هی میگف جانم گلم تمومه تموم شد ک کیان در اورد و پنبه گذاشت و اون طرفو پنبه کشید خیلی درد داشت خیلی از اولش جیغ کشیدم تا وقتی دربیاره سومی ک زد دیه جون نداشتم جیغ بزنم فقط التماس میکردم ک و میگم ااااااااایییی بسع تو  رو خدا بسه درد داره ببارش بیرون تموم نمیشد لعنتی فک کنم پنی سیلین بود ک در اورد بلخره منم ب هق هق افتاده بودم ک برم گردوندن کیارش منو گذاشت رو پاش مادر جون اب داد بهم بعد اب سرمو گذاشتم تو بغل کیارشو گفتم بسه دیع درد دارع جاشون دیه نمیخوام😭کیارش دسشو گذاشت رو موهامو چنگ میزدو با بغض گف یدونه دیع بزنی خوب خوب بشی؟ گفتم ن دیه بسه تورو جون مائده بسه گف گف خجالت نمیکشی جون عشق منو قسم میدی خانوم ترسو؟مادر جون خندش گرفته بود 😂بعد گف بخواب فداتشم اخریشع دیع منم با بغض خوابیدم و شلوارمو دادن پایینو کیارش کمرمو گرفته بودو دستمم میبوسید (دسشو گرفته بودم از ترس😂)ویتامین سی بود😭ک مونده بود کیان گف خانوم داداشمون امادست گفتم ن گف نظر نپرسیدم ک میخواسم اگاهی پیدا کنم از اوضاعت مامان جونم گف بزن دیع واساده شوخی میکنه کیانم خندیدو گف ببین پسرشو چ ب عروس میفروشع این مادر چ میکنه این نجمه خانوم 😂بعدم پنبه کشید من سفت کردم گف شل کن کیارش تو گوشم  گف شل کنی قول میدم تعداد لواشکا بیشتربشع خوبع؟منم ی ذره شل کردم ک نیدلو فرو کردو من با گریه گفتم اییییییییی کیارش گف جانم فداتشم الهی جانم الان تموم میشع ببین تموم شد 
تموم ک نمیشد هیچ داشتم جون میدادم تو تخت  دست کیارشو از درد گاز گرفتم اونم هیچی نگف فقط گف کیان درد داره درش بیار کیان وسطاش بود سفت سفت کردم از درد کیان گف الان میشکنه سوزن مائده شل کن بعد دید شل نمیکنم مادر جون زانومو خم کرد بعد پامو گذاشت رو اونکی پام ک شل شد و زد بقیشو منم انق جیغ زدم ک دیع صدام گرفتو و فقط مشت میکوبیدم ب تخت ک در اورد ب هق هق افتاده بود😭😭😭😭😐بعد میخواستن شیاف بزارن ک نزاشتمو گفتم خودم میزارمک گذاشتن برام فرداشم دو تاامپول زدم ولی خب خوب شدم دیع کامل ولی جای امپولام تا وقتی از شمال برگردیم کبود بودو کیارش ماساژ میداد ولی باز درد میکرد🥺😢
کلی ام بعد شمال لواشک خوردم البته با مدیریت اقا کیارش الانم کیارش مطبه منم تنهام تو خونه