خاطره مائده جان
سلام اینم ی خاطره جرید از سرماخوردگی من توی دوران نامزدی : ی دوهفته بود سرما خورده بودم و کیارشم چون رفته بود مسافرت از حالم خبر نداشت خداروشکر وگرنه اگ خبر داش بیچاره و ابکش بودم از دستش انقد منو میبرد دکتر😂ظهر ساعت 1کیارش اومد دنبالم ک بریم بیرون با دیدن قیافه رنگو رو رفتم کلی دعوام کرد ولی خوب روزمونو خراب نکرد ☺️ب پیشنهاد من رفتیم پل طبیعت تا 5 اونجابودیم خیلی خوش گذشت😍
بعدشم رفتیم خونه مادر شوهر عزیزم ک عروسشو ینی منو دعوت کرده بود شام اولش کیارش حالمو دید گف ک نمیخواد بریم خونشون شامو بریم دکتر تا من حالم بهتر بشه ولی من قبول نکردمو گفتم ک دلم دستپخت مامانی رو میخواد اونم گف ب شرطی نمیریم دکتر ک رفتیم اونجا کیان معاینت کنه منم با تصور اینکه نمیزارمو نمیتونن قبول کردم ولی زهکی خیال باطل سر شام حالم بد شدو هر چی خورده بودم رفتم تو سرویسو بالا اوردم کیارشم درو شکوند انقد زد بهش😂وقتی درو باز کردم کیارش دستمو گرفتو نشوندم رو پله خونشون (دوبلکس)معدم درد گرفته بود انقد عق زده بودم (خیلی بد بالا میارم بخاطر همین کیارش گرفتتمو و نشوند رو پاشو معدمو ماساژ داد بعدم بلند شد بغلم کردو بردتم پایینو رو ب کیان گف ی دو دیقع بیا معاینش کن حالش خوب نیس بعد برو شامتو بخور کیان گف گشنمه خون ب مغزم نمیرسع ک بخوام دارو بنویسم اسمشونو یادم نیس بزا دو لقمه کوف کنم😂ک بابا جون گف بهترع کیارش؟کیارش:ن بابا بهتری کجا بود خانوم خانوما دوهفتست مریضه ب من نمیگه الانم ک دارع گریه میکنه (سرمو تو شونه کیارش قایم کرده بودم😌) بابا جون اومد پیش کیارشو منو از بغل کیارش گرفتو گذاشت رو مبلو گف ی معاینه کوچولو رو هسی گفتم اخه من ک حالم خوبه نیازی ب معاینه ندارم ک گفتن ی معاینه ک از ادم چیزی کم نمیکنه میکنه؟بعدشم من دکتر ک میبینمت اوضات خوب نیس بعد میگی خوبم😁؟
گفتم چیزه ن اینکه بترسما ن راستش چیزه 😭اره بابا جون میترسم اصن ببخشید قول میدم دیه حالم بد نشه کیارش رف وسایل باباشو اوردو داد ب بابا جون بابا جونم گف میخوای پاشو بریم اتاق کیارش گفتم باش بریم کیارش بغلم کرد و بردتم طبقه بالا اتاق خودش 😢🤦♀دراز کشیدم رو تخت تا بابا خواست گوشی رو بزاره رو قلبم پاشدمو از تخت اومد پایینو گفتم نمیخوام😭کیارش اومد نشست رو تختو منو کشید تو بغلشو باباجون تو بغل کیارش بودم منو معاینه
هر چقد معاینه میکرد بیشتر اخم میکردو بعد دفترچمو خواست از کیارش کیارشم داد و گف بابا چشع؟بابا گف انفولانزا گرفته کیارش چرا حواست بهش نبوده😠؟کیارش گف ب جون کیارش من مسافرت بودم
باباجون:میمردی قبل سفرت بیاریش اییجا پیش ما بمونه (من تک فرزندم و مادرو پدرم بخاطر خرید ب سوئد رفته بودن)کیارش معذرت خواهی کرد ولی بابا با صدای نسبتا بلندی گف معذرت خواهیتو باید از مائده بکنی ک الان بخاطر بی احتیاطی جنابالی باید کلی درد بکشه با گریه گفتم باباجون تورو خدا دعواش نکنید تقشیر کیارش نبوده کیارش سرمو بوس کرد گف گریه نکن عب ندارع😘بابا گف باش عزیزم دعواش نمیکنم امپول میزنی عروس قشنگ بابا؟خیلی حالت بدع مائده خیلی ینی امپول نزنی مجبورم بستریت کنم دوست ندارم ببرمت بیمارستان پس امپول بزن ک زود تر خوب شی
منم ک حرف رو حرفشون نمیزنم گفتم باش باباجونم دفترچمو باز کردو دارو نوشت صفحه پر شدش ک امضاش کردو مهروشونو زدن منم تو بغل کیارش بودمو کیارشم دسمو گرفته بود با رفتن بابا جون از اتاق با گریه گفتم من امپول نمیزنم کیارش درد داره لعنتی بعدم با دسم پسش زدمو از بغلش اومدم بیرونو رفتم بیرون از اتاق اومد دنبالمو دستمو گرفتو گف عشقم بخاطر خودته وگرنه من ک نمیخوام درد بکشی گفتم نمیخوای ولی داری میکنی این کارو ی پوفیییییی کشیدو بعدم دستشو کرد تو موهاشو بعدم رفت پایین
منم با گریه رفتم تو اتاقو رفتم زیر پتو حالت تهوع داشتم ک ی دفعه در واشدو کیانا اومد تو(خواهر شوهرمع22سالشه)گف مائده چیشد چرا گریه کردی؟تازه از بیرون اومده بود خبر نداشت مریضمو اینا قضیه رو گفتم براش گف میخوای من بزنم برات گفتم کیانا میترسم گف نترس بی حسی میزنم نترسی ک کیارش درو وا کردو اومد تو گف حساسیت دارع کیانا
کیانا:وای چ شانسی هم میترسع هم حساسیت دارع🤦♀
کیارش گف باباجون اومدع بیا بریم بزنه گفتم ن 😭کیانا گف داداش برو امپولاشو بگیر من بزنم بروووو
چند مین بعد کیارش با امپولا اومد
کیانا:😳کیارش چخبره 5تا مگ انفولانزا گرفته 😳😐
کیارش :اره اتفاقن انقولانزا گرفته 😔
کیانا گف خیله خب مائده رو بخوابون رو پات خودش میدونه میترسم 😂
کیارش اوند بغلم کرد دکمه و زیپ شلوارمو باز کردو شلوارمو ی مقدار کشید پایین بعد منو دمر کرد روی پای خودش کیانا اومد نشست روی تختو تا اماده کنه وای چقد این صدای امپول اماده کردن رو مخم بود صدای شکستن امپول ک میومد من میگفتم نمیخوام بزنم کیارش میگم تموم میشع زود فقط شل کن دورت بگردم قول میدم تموم شع زود
کیانا گف کیارش اینطوری نمیشه ک موهاش نمیزاره امپول بزنم پاشو ببندش ( تاپایین باستنمه)کیارشم کشمو ور داشت بافتش و دوباره دمرم کرد امپول ک اماده شد کیانا گف مائده 3تاشون درد دارع شل کن دردش بیشتر نشه فقط گریه میکردم گفتم کیانا اروم بزن گف باش چشم واس زنداداشمون سفارشی میزنم
پنبه کشید و نیدلو فرو کرد انگار شوک برقی بهم وصل کردن ی تکون خیلی بدی خوردم ک کیارش محکم دسشو گذاشت رو کمرمو گف نترس فداتشم هیچی نیس درد بدی تو پام پیچید ک گریم شدت گرفتو جیغ زدم درد دارع ا ونام فقط قربون صدقم میرفتن ک اورد بیرون دومی رو زدو ک دردش فوق العاده وحشتناک بود التماسشون میکردم در بیارن نفسم گرفته بود انقد هق هق کردم سومی و چهارمیم درد نداشت ولی ب شدت سوزوند انگار اسید توی پام میریختن بعد چهارمی کیارش بلندم کرد گف قربونت بشم تمومه تموم شد بیا اب بخور لیکان ک ب لبم خورد صدایی توی اتاق نبود دیع ولی وقتی لیوانو از لبام دور کردن هق هقم دوباره پیچید تو اتاق😂اصن ی وضعی بودا
دمرم کردن ک بلندشدمو گفتم نمیخوام دیه ولم کنید ک کیانا گف خیله خب تب بره بزنی نزنی فرقی ندارع ولی شیاف باید بزاری دیع😉
بت این ک فوق العاده از شیاف متنفرمو بدم میاد اما قبول کردم ک بزارم اونام قبول کردن کیانا اشغالای سرنگو و امپولای خالی رو برد با خودش بیرونو گف کمپرس بزا براش کیارش کیارشم کمپرس گذاشتو ماساژ داد جاشونو بعدم گف ک معذرت میخوام عشقم نمیخواسم درد بکشی گفتم عیبی ندارع🥺😭گف ناراحتی از دسم؟ گفتم ن ناراحت نیسم فقط خیلی جاشون درد میکنه گف ک ولش کن بهش فکر نکن بیا لواشک بخوریم
من:😍😍😍😍😍😍کیارش مرسی واقعا خیلی هدیه ی ب موقع ایی بود😘
کیارش :فقط ی دونه اولش قبول نکردم ولی بعد قانه شدم بعد لواشک تو تخت دمرم کردو گف ک خب خب خب وقت شیاف ک بزارم برات تا خانومم دیه تب نداشته باشه گفتم ن😥
گف چرا مائده خانوم چرا بخواب بزارم برات خوابم میاد بخوابیم زود باش تکونی نخوردم ک گف جون کیارش من فردا باید برم مطب بخواب دیع خانومم🙂
خیلی خوب فقط دردم نگیرع گف باشع عزیز دلم
شلوارمو تا زانو کشید پایینو بعدم میخواست بزارع ک گفتم کیارش گف جانم گفتم میشع نزارم نمیخوام ولم کن گف هیس تموم شد عزیزم
من:ایییییییییی اخ
کیارش :تمومه حالا پاشو قیافتو ببینم کلوچه خانوم گفتم ولی من نمیخوام کلوچتو ببینی گف مگ کلوچه خانوم دسته خودشه ک نزارع اقاشون ببینتش🤨😗 گفتم بسع بسع 😌بحثو عوض نکن یادم نمیره چقد اذیتم کردی امشب هر کی تلافی نکنه خره 😂
گف خر کیارشته
زدم تو سرش گفتم از کیارش من مایه نزارااااااا😲😒😂بعدم خوابیدیم
فرداشم بابا جون 4تا امپول بهم زد کیارشم نصف شبش ک تب داشتمو هزیون میگفتم بدون اطلاع من شیاف گذاشته بوده کثافت مرضه دیع🤣🤣🤣🤣
مرسی ک خوندید خاطرمو دوستون دارم 🥰
ببخشید ک چشای خوشگلتون اذیت شد💛🧡
یا حق❣❣❣❣❣