خاطره مهدیه 😊😊جان

توسط:مهدیه😊😊مپرس از روزگارم مهربان! حال مرا تنها...
عقیقِ اصل میداند کنج بازار بدلکاران

#حسین_جنتی

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام و علیکم😊 . احوال شما☺؟ حالتون خوبه؟ امیدوارم هر جا که هستید دلتون خوش باشه و لبتون پر از خنده و زندگی به کامتون شیرین تر از عسل😊 . سال تحصیلی جدید رو خدمت همه ی دانشجویان به خصوص عزیزان ورودی نود و هشت😎 و دانش اموزان عزیز وب تبریک میگم😊😎 .ان شاءالله سالی پر از موفقیت ، نمرات خوب ، اتفاق های قشنگ و آموزه های جدید پیش روی همه مون باشه🙏 . به کنکوری های محترم هم خسته نباشید میگم ☺. امیدوارم همین طور که تا الان پر قدرت جلو اومدن بقیه راه رو همین طور قوی و با انگیزه طی کنن و بهترین نتیجه رو بگیرن💪💪🙏.

چون خیلی وقته که خاطره نذاشتم و خب مثل دکتر مهرسام و دکتر پارسا 😁بقیه عزیزان خیلی هم معروف نیستیم بهتره خودم رو معرفی کنم تا یاداوری بشه 😊. 

مهدیه هستم .شمالی کیجا😎😍.۱۷سالمه . یازدهم تجربی ام . پدر عزیزم فرهنگی ان 😊و مادرم خانه دار. یک برادر دارم که ۶ سال بزرگ تر از من و دانشجوی ارشد حقوق خصوصی😎 . الحمد الله پزشک و پرستار و بهیار و ... در هفت جدمون دیده نشده و همه یا مهندس ان یا حقوق دان😶😁 .

خاطره که میخوام تعریف کنم مربوط به همین ماه که دستگاه گوارش عزیز یک حرکت باحال از خودش نشون داد که همه مون رو شکه کرد😁😁.

به نظرم حوصلتون سر رفت 😀بهتره بریم سراغ خاطره:
من چند سالی هست که متوجه شدم معده حساسی دارم و هر غذایی رو نباید بخورم 🙁. مشکل گوارشی در خاندان ما موروثی به طوری که پدربزرگ و مادربزرگم بر اثر سرطان مری فوت کردند😔 و همه عمو ها و عمه هام و پدرم و مادرم معده درد عصبی دارند😞. 
بنده یک عمه عزیز دارم که ساکن استان سمنان هستن و از عید گیر داده بودن که حتما باید بریم سمنان منزلشون🙃 . ما هم هر چی برنامه ریزی میکردیم یک اتفاقی پیش میومد سفر کنسل میشد . بلاخره ۱۶ شهریور راهی سمنان شدیم😊 . جاتون خالی سفر یک روزه ما به سمنان بسیار دلچسب بود و به شخصه به من که خیلی خوش گذشت😍 . موقع شام عمه جان زحمت کشیدن و برای من ماکارانی جدا درست کردند چون من ماکارانی رو یک مدل خاص دوست دارم😊😁 . ماکارانی خوردن من همانا شروع شدن درد عذاب آور معده و حالت تهوع همانا😕😟. تو کل مسیر برگشت سر من رو پایه برادر جان بود و هر چند دقیقه یکبار صدای نالم بلند میشد😞 . حالا پدر و مادر اصراار که بریم درمونگاه؟ مهدیه بریم درمونگاه؟ بریم بیمارستان؟ منم که اصلا اعصاب و حوصله درمونگاه و سرم و امپول رو نداشتم فقط میگفتم نههههه خوبممم 😟😤.

به محض رسیدن به خونه تند تند شروع کردم به خوردن قرص و شربت ( فاموتیدین ، آمپرازول، مفنامیک اسید ، سه تا قاشق شربت معده😶😑پزشکان متخصص گوارش واقعا معذرت😶) 

اون شب به هر سختی که بود گذشت 😕. فردا صبح پدرم اول وقت رفت پیش پزشک خانواده و خواست که سونوگرافی از شکم و لگن برام بنویسه چون احتمال میداد منم مثل مادرم سنگ کیسه صفرا داشته باشم 😞.( من ماهه گذشته متوجه شدم کیست دارم در دیواره رحم و یک دوره قرص سیپروترون مصرف کردم و میخواستم همزمان چک بشه که که کیست رفع شد یا نه🙁 )
بعد هم اومدن دنبال من و مادر عزیز و راهی سونوگرافیمون کردن😕 . بماند که ۴ ساعت تمام معطل شدیم تا اسممون و بخونن و دوبار با منشی دعوام شد که چرا بعضی که دیرتر میان زودتر میرن داخل که جواب منطقی نگرفتم😤.
بعد ۴ ساعت اسمم رو خوندن و پرسیدن دیابت دارم ایا منم گفتم نه😐 . بعد هم رفتم داخل و شروع کردم به در آوردن چادر و باز کردن دکمه های مانتو تا به محض اینکه نفر قبلی اومد بیرون برم داخل😑 . حدود ده دقیقه بعد رو تخت دراز کشیده بودم و خانم دکتر در حال سونو😕 . بعد یک رب بدبختی که شامل به چپ بخوااب گلممم🙄 . عزیز نفس عمییییییییق😤 . جانم نفس ضعییییف😡 نفس متوسططططط😩 . متوجه شدن که ای دل غافل کیسه صفرا سنگ نداره . کیستم رفع شده ولی کبد چربه و روی کبد یک چیزی دیده میشه که شبیه بافت چربی یا رسوب ولی نمیشه با سونو دقیق گفت چیه😔 . واقعا ترسیده بودم . چون کبد عضو مهمیه😞 . منم سنم کمه و خطرناک😟 .

با زحمت شکمم و از اون ماده ی چندش پاک کردم و لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون و این خبر به شدت مزخرف رو به مادر و پدر عزیز دادم😟 . مامانم که قشنگ با رنگ دیوار یکی شد 😯بابامم که رفت رو حالت لرزش😞 . در عرض نیم ساعت من به حالت زار تو مطب متخصص گوارش که پسرعمو عزیزمم میشه نشسته بودم و منتظر برای داخل رفتن 😞. ناگفته نمانه که مادر جان هر ۵ ثانیه یکبار زیر لب میگفتن( بمیری مهدیه 😤. روزی سه تا بستنی میخوری همین میشه😤 . ۱۰ کیلو اضافه وزن پیدا کردی داری منفجر میشی😤 . هی میگم ‌کمتر بخور کمتر بخور 😤. چاااق😤😤 . حالا تحویل بگیر 😤و.....)
اون وسط نگاهم افتاد به یک دختر بچه ۵ ساله که وسط راهرو نشسته بود و زاار میزد من سرممم نمیزنم😭 من  آمپول نمیخوااااام 😭دکتر بمیری😭 مامان و باباشم با مهربونی😘 محبت😍 داد😬 تشر😡 التماس 😟زاااار😭 ازش میخواستن پاشه بره تزریقات😞. 
یک دفعه یک خانم پرستار اومد نشست کنارش و سه ساعت توضیح داد که میخواد یک پروانه کوچولو😐 به دستش وصل کنه و اگر وصل کنه مجبوره درد سه تا سوزن بزرگ رو تحمل کنه😶 و ....
یادخودم افتادم که اولین باری که میخواستم سرم بزنم و به مامانم گفتم میترسم پرستاری که اونجا بود گفت ساااکت😤 اگه بخوای سر و صدا راه بندازی میزنم تو سرت😔😶واقعا دلم برای خودم سوخت😕 . چه پرستارا قبلا خشن بودن🤐 .حدود نیم ساعت بعد نوبتمون شد و رفتیم داخل مطب 😐. با دکتر سلام و علیک کردیم و من نشستم روی صندلی بیمار تا اقای دکتر سونو رو بخونه و نظرش رو بگه😕 . بعد اینکه دکتر سونو رو خوند و چند تا سوال از من پرسید گفت به نظرم بهتره عکس هسته ای بگیرید چون خانم .... نتوست قشنگ تشخیص بده که اون زائده چیه 🙄. بعد چند تا قرص هم برای درد معده ام نوشت و رژیم غذای به من داد😑. 
مستقیم از مطب راهی مرکز عکس برداری هسته ای شدیم 😕. 
اونجا بهم گفتن که عکس هسته ای تو سن من خطرناکه 😞و حرف سونوگراف با پزشک معالج فرق میکنه 😞و بیخود ماده شیمیایی وارد بدنم نکنیم😞 و بهتره پیش یک سونوگراف دیگه بریم😞 . ما هم ازش خواستیم که یک سونو گراف خوب معرفی کنه بهمون 🙁. ایشونم آقای.... معرفی کردن که از قضا مرد بود😞😤 . منم پیش پزشک مرد به زور میرم سونوگراف مرد عمراااا برم😑 . گفتم به نظرتون ام آر ای کنم چی🤔؟ گفتن فرقی نمیکنه ولی خب ام آر آی هزینه زیادی باید پرداخت کنید و چرا این قدر تومن اضافه بدید😐؟
ما هم با ناامیدی از مرکز بیرون اومدیم و تا خود خونه دعوا داشتیم 😑. مادر و پدرم هی میخواستن قانع ام کنن که تو رو خدااااا بیا بریم پیش دکتر فلانی منم فقط جوابم یک کلمه بود نهههه😤.
مادر و پدر که قهر کردن 😐. برادرم که دوساعت تمام نشست به نصیحت اخرش یک زبون نفهم بارم کرد و پاشد رفت😒😤 .
کل فامیل از عمو گرفته تا خاله اون روز زنگ زدن خونمون که از خر شیطون پیاده شم برم پیش سونگراف مرد ولی من واقعا حس نجس بودن بهم دست میده اگر مرد نامحرم بهم دست بزنه و وااااقعا نمی تونم تحمل کنم😞.
بعد مجاهدت های کل فامیل گفتم میاااام به چند شرط😐 . ببینم نگاش یک جوریه پا میشم تیکه و پارش میکنم 😒. بابا و داداش باید حتما بیان داخل وایستن کنارم 😒. لباسمو خیلی بالا نمیزنم😒 . بگه مانتو رو در بیار پامیشم از مطب میام بیرون😒.فرداش بعد از ظهر پدر و برادرم که تهران بودن برای ثبت نام دانشگاه برادرم و انتخاب واحد و خوابگاه و این جور حرفا😊. از تهران برگشتن و من و مادرم و پدرم راهی سونوگرافی شدیم برای بار دوم😕. برادرمم با خواهش و التماس نیومد همرام😒.

تو سونوگرافی تا نوبتمون بشه من و بابا درباره کنکور و دبیر فلانی دبیر بهتری هست برای فیزیک یا دبیر فلانی صحبت کردیم😁 . این بین یک اقای پیر مردی که اونجا بود و معده اش رو برداشته بودن از حال رفت و با بدبختی شماره پسرشو پیدا کردن و زنگ زدن به اورژانس تا بیان ببرنش😢😕 . مامان منم تا این صحنه رو دید زد زیر گریه😲😞 . حالا مگه تموم میکرد😟. ابرو نموند برامون😤 . همین جور که یک دستش تسبیح بود یک دستش دستمال در حال پاک کردن اشک 😢با صدای لرزون رو به من گفت مهدیه من چااق ترم یا این زنه که پشت من نشسته 😐😐😐😶و من با دهن باز مونده بودم که ما زنا چه جور ادمی هستیم 🤔😶. 
دوساعت طول کشید تا نوبت بنده بشه😑 . بابا و مامان اومدن داخل همراهم و من با یک عالم بدبختی پایین شکمم و با چادر پوشوندم بالارم فقط یک تیکه باز گذاشتم تا دکتر سونو کنه😶 . تو نگاه دکتر یک دلم میخواد خفت کنمه عجیبی موج میزد😶😑.

بعد یک رب بدبختی که مستحضر هستید😒 دکتر ... هم همون حرف سونوگراف قبلی رو تکرار کردن و پیشنهاد ام آر آی دادن😞 . 
پدر محترمم برای ۵ مهر وقت ام آر ای گرفتن برام تا ببینیم قضیه اون رسوب بد ترکیب چیه واقعا😟😞؟
پ.ن:خیلی خیلی ممنون که خاطرم رو خوندید😊 . ببخشید اگر باب میلتون نبود و خسته شدید 😊.

پ.ن: خیلی خوشحالم برای شروع مدارس😊 . نه اینکه درس خوندن رو دوست داشته باشما 🙄از این خوشحالم که داره میاد تا از این ۱۲ سال نکبت راحت شم😣.

پ.ن: بین همه این استرس ها و حال بدا قبولی برادرم در دانشگاه تهران بهترین خبری بود که می تونستم بشنوم😊😍.

پ.ن: امروز داداش جان ساعت ۷ صبح راهی تهران شد و مامان از صبح تا حالا در حال گریه و زاری ‌ مدام میگه امییییر مامان ناهار چی میخوره😭😢 ؟ امیر مامان گشنه نمونه😭😢 . دیگه کی ازم بپرسه خورشت چیه😭 . من دیگه ناهار درست نمیکنممم 😭من پسرمو میخوااااام😭 . 
بنده هم در این حین متوجه شدم سر راهی هستم با افتخار😐✋

پ.ن: آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز نو
گرچه نوخیز نهالیست ، سراپا ثمر است

#وحشی_بافقی

پ.ن: زیر سایه خدا سبز باشید 😊

خاطره یاسمن جان

🌸به نام خالق هستی 🌸

سلام 😍😍😍خوبین خوشین سلامتین !!😁😁امیدوارم منو یادتون مونده باشه یاسمن هستم ۱۸ ساله از تبریز 

همه الان تو فکرن بابا یاسمن کنکوری 😉

حالا فهمیدین؟😂

ب اصرار دوستان اومدم خاطره ۲۸مرداد ماه رو براتون بنویسم 🤦‍♀😭

 

ی هفته بعد اعلام نتایج عموی من پاشدن اومدن تبریز🤦‍♀

منم ک از وقتی کنکور داده بودم ضعیف شده بودم نتایجو هم ک دیدم دیگه بدتر😭

 

بگذریم کلا ی هفته باهاشون حال کردیم روز ۲۸مرداد مامان اینا گفتن بریم باغ خاله ام شام اونجا باشیم 😍

ولی از ی روز قبلش اصلا حالم خوب نبود 

ببخشید 🙈🙈🙈اسهال بودم

 

وقتی رفتیم باغ من رفتم وسط باغ اونجا خاله ام اینا تخت و .. گذاشتن وسطش هم حوض هس یکم نشستم اونجا ب مامان اینا هم نگفتم ک حالم بده 

بعد گفتن یاسمن بیا میوه بخور رفتم دیوم انگور و انجیر هس😭😭خیلی دوس داشتم بخورم ولی اگه میخوردم حالم بد تر میشد ب زور خاله ک میگف بخور گفتم الان بد میشه یدونه خوردم اونم از وقتی خوردم انگشتام میچسبید ب هم😭😩😩

خلاصه کلی شستم دستمو تا پاک شد 

بعد از یک ساعت دیدم دیگه اصلا نمیتونم بشینم هی ی پام wcهس 😩😩 ب مامان گفتم ک خاله ام فهمید ب مامانم گف برو نعنا بچین بیار دم کن با نبات بده بخوره 

مامان رف چید دم کرد اورد گذاشتم یکم خنک شد خوردم ولی چ خوردنی از وقتیم اونو خوردم تپش قلب گرفتم😔😔

 

باغ خاله ام اینا قشنگ توش خونه هس با تمام امکانات🤦‍♀رفتم تو خوابیدم 

مامان:یاسمن بهتر نشدی؟

من:ن تپش قلب گرفتم 

خاله ام ب مامانم:پاشین ببرینش دکتر 

مامان:اره یاسمن پاشو بریم دکتر 

من:ن بابا خوب میشم یکم بزار بگذره🤦‍♀

مامان:پاشو پاشو یاسمن الان دکتر هس فردا هم میریم مشهد مریض میشی

به زور پاشدم رفتیم مامان  ب بابا گف رفتیم سوارماشین شدیم پیش ب سوی دکتر 

وقتی رسیدیم دم مطب دکتر نبود مجبور شدیم بریم درمونگاه 

رفتیم ی دختر جوون بود 🤦‍♀🤦‍♀ک کاش نمیرفتیم از وقتی رفتیم ن درست و حسابی معاینه کرد ن هیچی فقط حرف زد از کنکور و...😤😤😤😤😤   برگشته میگع نمیخوام برات دارو بنویسم اخه بیشور من اومدم دارم میمیرم ی چیزی بده 

امپول کتوراک نوش 

گرفتیم رفتیم باغ رفتم تو یکی از اتاقا دراز کشیدم مامان بیاد بزنه😭

وای دفعه پیش زدمدرد نداش ولی این بار اونقد دردم گرف قشنگ گریه کردم😭😭😭😭

اونجا هم گرم بود داشتم میپختم زن عموم دورش بگردم اومد باد زد 😂😂🤦‍♀

یکم خنک شدم بعد گفتن بیا بیرون بخواب وقتی رفتم خاله ام بدو رف ی تشک اورد پهن کرد گف بخواب 😘😘رفتم دراز کشیدم 

بیرون هم عموم فقط قربون صدقه ام میرف😍😍😍😍

خلاصه شامو آوردن آش بود 😍😍 خوردم شوهر خاله ام هم اومدیکم صحبت کردن بعدشم پسرخاله ام محسن با نامزدش اومد از وقتی کنکور دادم این دوتا گیر دادن بهم ک یاسمن کنکور چطور شد🤦‍♀

میدونن حرص میخورم هی میگن اون شبم خواستن شوخی کنن بابا گف کاریش نداشته باشین مریضه😂😂😂

بعدم دیگه کم کم رفع زحمت کردیم اومدیم خونع 

شب ساعت ۱۲ بود خونه ما ۳ طبقه اس طبقه دومی عموم اینا بودن میخواستم بخوابم دیدم عموم اومد نشست بعدم کولرو زدن 😭😭

اولش خیلی محل نذاشتم سرمارو بعدش دندونام میخورد بهم معذرت خواهی کردم دراز کشیدم پتورو کشیدم روم بعدم عموم دید خوابیدم رفتن بالا بخوابن🤦‍♀

ولی چ خوابی زیر پتو هم لرز داشتم نمیتونستم کنترل کنم همش دندونام میخورد بهم (کولرما دوطبقه بهم وصله یعنی کلید طبقه پایینه خاموش کنیم بالا هم خاموش میشه)🤦‍♀میگفتم خاموش کنین مامان گف بالا گرمه اخر رفتن یکی دیگه پتو اوردن مامان هم قرص کلداستاپ و یکی دیگه نمیدونم  چی اورد 🤦‍♀خوردم

ب زور اون شبو خوابیدم ولی چ خوابی مامان تا صبح پاشویه ام کرد تب داشتم بعدم نصف شب دل درد نمیراش (اسهال بودم)🙈🙈هی پامیشدم میرفتم wc

دیگه نزدیکای اذان خوابم گرف صبح ساعت ۹بود بیدارم کردن ببرن دکتر 

پاشدم ی ذره نون خوردم اصلا میل نداشتم تموم اب بدنم کم شده بود هی چایی میخوردم😢😢

رفتیم دکتر نوبت گرفتیم اونقد بی حال بودم 

سرمو میزاشتم رو شونه مامان یا بابا میخوابیدم 

۱۵نفر تو نوبت بودن ۳۰دقیقه منتظر بودیم اونجا هم رفتم wc😭🙈

بابا رف ب منشی گف دخترم حالش خیلی بده اگه ممکنه زود بره داخل 

گف نفر بعدی شما بفرمایین رفتیم داخل  منو مامان رفتم نشستم رو صندلی بیمار دکتر هم ی مرد ۴۰ و خورده ای ساله بود 

دکتر:خب چیشده دخترم 

من: اسهال دارم 

دکتر :اول تبمو گرف 

۳۹.۵ 😡😡😡😡چیکار کردی دختر 

چرا تبت بالاس نذاش بگم تپش قلب هم دارم زود نسخه نوش گف ببر تزریقات ب باباش هم بگو بیاد دفترچه رو بگیره

تزریقات اتاق کنار دکتر همه دارو هارو داشت 

رفتم رو تخت ب هوای اینکه سرم میزنه 

دلمو خوش کرده بودم😭😭ک الان امپول هم بده میزنه ب سرم 

ولی دل خوشی من چندان دوام نداش گف برگرده ب شکم بخوابه😭😭😭

وای یعنی قلبم تو دهنم بود😔

برگشتم با خودم میگفتم فوقش دوتا امپوله دیگه چیزی نیس یاسمن تو میتونی 😭

ِ

شلوارمو از دوطرف کشید پایین😶😶😶اولی رو زد 

من:آییییییییی میسوزههه 

مامان:تحمل کن الان تموم میشه 

دومی رو هم کنار اون زد 😭😭😭

من: میسوزه درش بیارینننن گریه ام شروع شد از این ب بعد 

تا بیام ب خودم بیام سومی رو هم زد 😶😶😭😭

سمت چپ چهارمیروهم زد اصلا تابیام درد قبلی رو درک کنم میزد بیشور 

پنجمی دیگه نفسم رف ولی محل نذاش تزریق کرد تا پنجمی پاهام قشنگ سفت بود اصلا نگف شل کن بیشور بود همونجوری میزد 

اخرش ششمی رو هم زد ک دیگه جیغ زدم برگشته میگه بزرگ شدیا چ خبرته اخه یکی نبود بگه بیشور ۶تا امپول باهم خفه خون بگیرم؟😤😤😤😤😤😤

گف برگرد سرمتم وصل کنم 

وقتی برگشتم جای امپولا درد گرف ی آییییییی کشیده گفتم و هق زدم😭😭

سرمو هم وصل کرد گذاش رو دور تند 😢

رف بعد ۲۰دیقه اومد کشید بیرون منم مانتومو پوشیدم رفتیم بیرون 😔

بابا رفت ماشینو اورد سوار شدم راه افتاد 

رفتیم خونه عموم اینا مونده بودن خونه 😓

رفتم طبقه بالا دراز کشیدم دکتر گفته بود بعد این امپولا فقط عرق میکنه شربت ابلیمو بدین بهش نوشابه اصلا ندین و ... 

طبقه بالا شرشر عرق ریختم انگار رفتم باشگاه بازی کردم تموم لباسام خیس بود مامان شربت آبلیمو زد اورد خوردم 

دختر عموم آوا هم ۳سالشه پله هارو میومد بالا نگام میکرد میرف

زن عموم برا ناهار استانبولی درس کرده بود🤢🤢مامان ی بشقاب اورد ک از بوش حالم بهم خورد نخوردم مامان نون و منیر اورد ی ذره خوردم باز خوابیدم ساعت ۶بیدار شدم رفتم پایین یکم نشستیم و...

شب عموم اینا رفتن وسایلاشونو جمع کنن فرداش برن فرداش ماهم میرفتیم مشهد😅البته بدون اقایون😄😄

صبح ساعت ۸رفتن ماهم وسایلامونو جمع کردیم رفتیم با خاله ام و مامانبزرگم فرود گاه 😁

بعدشم ک رفتیم مشهد ک من اصلا حال گشتن نداشتم کوفتم شد😭😭

راستی ۴تا هم امپول داشتم ک نزدم😍😍😍😍😍😍😍😍😍

 

 

پ.ن:

عاشق نشدی بدونی چیه عشق😍

یه حاله عجیب و غریبیه عشق😍

عاشق نشدی وابسته بشی 

از عالم و آدما دست بکشی

ای عشق ای عشق

Y♥️S

پ.ن 2:شرمنده ک چشمای نازتون اذیت شد 

نظر یادتون نره خدانگهدار 😘😁

خاطره امیرجان

السلام علیک احوالتون رفقا؟ خوبین؟ خَشین؟ ما ک خوب و بدش رو میگذرونیم.امیر هستم ۲۵ ساله اینترن از شیراز😎  جدیدا ب بچه ها حسودیم میشه از اونا ک تازه دنیا اومدن تا اونایی ک این روزا دغدشون کیف و کفش مدرسس و ذوق کتاباشونو دارن عجیب دلم تنگ شده واسه کودکی بی دغدغه... کاش هنوزم تنها نگرانیم مشق های ننوشته و رنگ امیزی بود... عجیبه ک تا وقتی بچه ایم فکرمون درگیر آیندس ک کی بزرگ میشیم حالا ک اون بزرگسالی پر از دردسر و مشغله رو تجربه میکنیم حسرت بچه ها رو میخوریم..‌. 
پر حرفی نکنم براتون برم سراغ خاطره ک در اغاز شهریور ۹۸ شروع شده و هنوزم ادامه داره. دقیقا چهارم شهریور بود دوشنبه عصر ک تلفن خونه زنگ خورد مهرداد( پسر عموم) بود گفت کمردرد شدید دارم میام خونتون گفتم ولکام ما هستیم بیا اعلام کردم مهرداد داره میاد😅 مامانم فقط تند تند چیزای روی مبلا رو برمیداشت حداقل جای نشستن باشه🙈 یه ساعت و خورده ای گذشت ک اومد خم شده بود از کمردرد با هر قدمی ک برمیداشت یه وای میگفت رفت مستقیم خوابید روی مبل از بابام پرسید گفتم ک میادش کم کم شروع کردیم تعریف و تعارف و حرف زدن و اینا ک بابام اومد مهرداد رو دید داروهایی ک خورده بود و پرسید و نسخه نوشت براش مسلما من مظلوم رفتم گرفتم متوکاربامول بود و سرم و دپومدرول گفت من نمیتونم بلند شم برم اتاق بگو عسل و زنعمو نیان ک ملت رفتن در پستو مامن گزیدن😁اول دپومدرول رو بابام براش زد بعدش گفت برگرد متوکاربامول تو سرم بزنم ک مهرداد گفت درد دارم حوصله سرم ندارم بابام تو دوتا سرنگ کشید منم گفتم فاتحت خوندس علاوه بر کمردرد فلجم میشی🙈 بدون هیچ حرفی زد و برگشت گفت مگ سرم چه عیبی داشت پشیمونم😅 یه کم خوابید گفت منو برسون خونه و هر چی اصرار کردیم نموند و رفت... سه شنبه عصر بود زنگ زدم حالشو بپرسم ک گفت هنوز شدید درد دارم و میخوام برم اب گرم فاریاب لار اگ میای بیا بریم منم ک مرخصی بودم گفتم باشه من جمع میکنم صبح زنگ بزن اماده باشم ببرمت بعدش مشغول بودم کلا یادم رفت دیگ 🙈 چهارشنبه ک بیدار شدم ساعت ده و اینا بود شمارش رو دیدم زنگ زدم گفت من تو راهم با اژانس دارم میرم زنگ زدم جواب ندادی و اینگونه من جاماندم🤕 مهرداد هم رفت تا روز شنبه هروقت زنگ میزدیم جواب نمیداد بعدش زنگ میزد ک من تو اب بودم و ماهی شده بود😅 گذشت و گذشت تا روز پنج شنبه ۱۴ شهریور ک مامانم وقت گرفته بود واسه جراحی افتادگی پلک ک اذیتش میکرد دکتر کلینیک خودش این عملو  انجام میداد گفته بودن ساعت ده و نیم اونجا باشین چون ما خیلی دست و پامون سنگینه یازده رسیدیم من و مامان و بابا، یه نیم ساعتی معطل شدیم و مامان رو صدا زدن رفت طبقه بالا همراهم اجازه ندادن گفتن نیم ساعت بالا معطلی داره عمل هم نیم ساعت طول میشه من و بابا هم نشستیم و از اونجایی ک ما کنار هم باشیم قطعا انفجاری رخ میده یه کنتاکتی داشتیم باهم 🙈 یه ساعت و نیمی شد ک مامانم اومد پانسمان بود بالای چشمش یه کیف دارویی دادن و عینک یخی (ک هروقت میبینم ب خاطر عمل بینیم بدنم میلرزه😅) براش عینک گذاشتم و یه ربع ساعتی کلینیک موندیم بابام زیادی عجله داشت همش میگفت بریم😒 گفتن نیم ساعت عینک بذارین نیم ساعت بردارین و سه روز اینکارو بکنین جز شبها. بابا مارو رسوند رفت بیمارستان مامان رو بردم بالا خوابید چند تا عینک یخی هم از قبل تو فریزر گذاشته بودم و مرتب عوض میکردم بعد از سه ساعت  ک گفته بودن پانسمان رو جدا کردم و اریترومایسین روی بخیه گذاشتم و قطره هم ریختم مامانم گیر داده بود اینه بیار😅 ب خاطر بخیه و ورم یکم وحشتناک شده بود چشمش ک بهش اینه ندادم🙈 مرتب تا شب عینک گذاشتم و پمادها هم ادامه داشت تا روز شنبه قبل از تاسوعا عاشورا ک صبح بیرون کار داشتم اتو رو برداشتم لباسم رو اتو کنم برم بیرون با عسل، نصفش رو اتو کردم حوصلم نشد ادامه بدم🙈 از برق کشیدم و گذاشتم کنار ک عسل اومد برداشت برد منم اماده میشدم ک صدای جیغ جیغ عسل اومد فک کردم مث همیشه اماده دعواس یه ژست دفاعی گرفتم رفتم اتاقش دیدم اتو داره جرقه میزنه فقط دویدم ب سمت فیوزهای راهرو و همه فیوزهارو قطع کردم عسل خوابیده بود وسط خونه و از دست درد گریه میکرد حتی نمیذاشت دستمون ب دستش بخوره یه ملحفه انداختم روش لرز داشت فقط میگفت برق پرتابم کرد و گریه میکرد مامانمم نباید سرش رو پایین میکرد اومده بود نشسته بود کنارش منم حرص میخوردم سرت پایین نباشه، سر یه ماجرایی ماشینم رو تحویل بابا دادم و ماشین نداشتم زنگ زدم جواب نداد سویچ زنعمو رو از پایین گرفتم و بهشون گفتم برن پیش مامانم و عسل بردمش بیمارستان چون میگفت قفسه سینش درد داره حتما باید نوار قلب میگرفتن. پزشک معاینش کرد و فشارش رو گرفتن سرگیجه هم داشت دارو نوشت نوارقلب هم نوشت. دست چپش بیحس بود اصلا نمیتونست تکون بده بردمش نوارقلب استارت گریه رو زد ک من نمیخوام پرستار اومد منم سریع از اتاق رفتم ک نخواد ادامه بده کارش تموم شد صدام کردن بلندش کردم رفتیم، اقای پرستار اومد و خواست پشت دستش رگ بگیره ک گفت نه و دستش و کشید. انژیوکت رو زد خون گرفت و بعد سرم رو وصل کرد چند تا مسکن و دمیترون هم ریختن توی سرم حالا گیر داده بود ب پرستار ک اسم دونه دونه امپولهارو بگو  من خودم دانشجوی پزشکیم ببخشید دیگ زیادی اعتماد بنفس داره اخه دانشجوی سال اول و چ ب این حرفا🙈 همش میگفت پرستار بیاد تو رگم نیست بنده خدا بهش نشون میداد تو رگه ولی قبول نمیکرد چون استین مانتوش تنگ بود فشار میومد فکر میکرد از انژیوکت هست. استینش رو اورد پایینتر بهتر شد اروم گرفت. گفتن جواب ازمایش ساعت یک اماده میشه تا اون موقع بمونه. بابام هم فهمید زنگ زد ک اگر دستش نمیونه تکون بده حتما مشاوره مغز و اعصاب بذارن براش ولی واقعا لازم نبود خانم دکتر هم معاینه کردن گفتن کوفتگی هست بیشتر یا به جایی خورده وقتی پرت شده یا افتاده روی دست چپش و نگفتن عکس بگیریم. عسل چون اولین بارش بود نوارقلب داده بود یه چیز مشکوک رو دیدن، نوارقلب اگر از قبل داشت خیلی میتونست کمک کنه قرار شد یکساعت بعد دوباره نوارقلب تکرار بشه سرمش تمام شد جواب ازمایش هم اومد مشکلی نبود دوباره نوارقلب گرفتن همون مورد تکرار شد. و گفتن از اثرات برق گرفتگی نیست و مرخص شد. اومدیم خونه باز از درد دست ناله میکرد. برای عصر از متخصص قلب نوبت گرفتیم اکو شد نوارقلب مجدد هم گرفتن و دوباره تکرار شد به صورت خیلی اتفاقی یک مشکل کوچک پیدا شد ک دارو دادن حل بشه چون ما ارث بیماریهای قلبی رو داریم. عسل درد دستش رو تحمل میکرد چون تاسوعا عاشورا هم بود تعطیل بود چهارشنبه هم ک مامان رو بردیم بخیه هاش رو کشید ک خیلی بهترشده بود چشمش کاملا باز میشد و ورم کم شده بود. عسل یه شب خیلی درد داشت بابا بردش عکس گرفت از دستش به زور هم رفت یعنی هرچی بگیم گریه میکنه😐 عکس نشون داد از سه جا شکستگی داره🤕 دیگ بدتر شد ک من گچ نمیگیرم و اتل ببندین برام چون یکی از شکستگیها قسمتی هست ک نمیشه گچ گرفت باید دستش ثابت باشه و گچ شکستگیهای پایین تر رو پوشش بده و فیکس باشه. دو سه روز بعد از برق گرفتگی سردرد و تهوع هم داشت ک حاضر نشد سی تی بده و هنوز داره تحمل میکنه. سه شب پیش بابا اومد براش گچ بگیره اینقدر گریه کرد ک نتونست گفت میبرمش یکی دیگ تا اینک راضی شد و سه شنبه بعد از کلی وقت ک درد میکشید گچ گرفت. مامانم تقریبا خوب شده فقط جای بخیه ها ک باید ترمیمی استفاده کنه یه ماه. عسلم همچنان درگیره اولین شبی ک گچ داشت کلی گریه کرد ک من چطور بخوابم و خوابم نمیبره و این حرفها با ارامبخش خوابوندمش🙈و زندگی همچنان جریان داره...
مرسی ک خوندین ببخشید خستتون کردم.

واما پینوشتی ک خیلی دوسش دارم:
خدارا چه دیدی شاید قرار است همان بشود ک میخواهی...

خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر
که داده ات نعمت
و گرفته ات امتحان
و نداده ات حکمت
روزگارتون خوش.ایام ب کام🙏
امیر۲۹ شهریور ۹۸

خاطره سهند جان

سلام اسمم سهند ۲۸ سالمه و مجرد.لیسانس مدیریت بازرگانی دارم و درحال حاضر بیکار😁 پدرم معلم بازنشسته و مادرم مامایی خوندن.‌ یه خواهر ۳۰ ساله هم دارم اسمش ساحله و پزشک عمومی و یک دختر ۴ساله داره به اسم توپراک.همسرش هم‌ ۳۶ساله ارتوپد هستن. اتفاقی با این وب و خاطراتش آشنا شدم خاطره ای برام باز شد از سپهر عزیز بود. تصمیم گرفتم خاطره بنویسم. یه هفته قبل از ایام محرم بود که با پسر خاله و پسرداییم مهران ۲۸ساله مهندس نفت و کامران ۲۶ ساله لیسانس اقتصاد.(تنوع رشته تحصیلی دربین ما بیداد میکنه) رفتیم دماوند و سه روز فقط به بخور و بخواب گذروندیم هدف همین بود😁روز آخر که به جمع و جور کردن حیاط و خرت و پرتها گذشت و من خسته بودم خابیدم  کولر روشن بود و سردم‌ بود اما توجهی نکردم و تا خونه خوابیدم رسیدم خواهرم و خانوادش شام دعوت بودن دوش گرفتم و شامو باهم خوردیم و با توپراک مشغول بازی بودم که ساحل بلند شد اماده شد که برن منم رفتم اتاقم و خوابیدم تا صبح😁زود بیدار شده بودم و مامان هنوز صبحانه نچیده بود. خستگی هنوز تو تنم‌ بود رفتم بیرون یکم قدم‌ زدم و دوش گرفتم‌ داخل حمام چند بار عطسه کردم🤧 همین شد آغاز ماجرا و آبریزش و عطسه دست از یقم نمیکشید تا عصر تو تخت بودم بابا زنگ زد به ساحل تا بیاد بمن سر بزنه.ساعت تقریبا ۸ بود که‌ اومد و معاینه کرد نسخه نوشت و سریع رفت چون شوهرش شیفت داشت و باید میرفت، توپراک تنها بود. بابا نسخه گرفته بود دو ورق قرص بود و دو ورق کپسول 😕دو روزی از خوردن قرصها گذشته بود که حالم بدتر شد نه بهتر☹️دفترچه برداشتم برم درمونگاه. مامان گفت برو پیش سهیل (همسرساحل)، نه میرم همین درمانگاه نزدیک، تا اونجا نمیتونم رانندگی‌کنم(خوابالود بودم به شدت😴)
با اصرار مامان آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان و سهیلو پیدا کردم ساحلم اومد و سهیل‌ معاینه کرد و نسخه قبلو دید دوباره نسخه نوشت گفت سهند آمپول میزنی؟ گفتم اره بنویس 
خودم داروهارو گرفتم ۵ تا سرنگ بود و دوباره از کپسولایی که ساحل تجویز کرده بود. داشتم میرفتم سمت تزریقات که سهیل زنگ زد برم اتاقش خودش بزنه. در زدم رفتم داخل دیدم یکی از همکاراش داخله، معذرت خواستم و برگشتم بیرون و چند دقیقه بعد که همکارش رفت منم رفتم داخل، سهیل داروهامو‌چک کرد گفت برو دراز بکش آماده شو. دمر خوابیدم و یکم شلوارمو کشیدم پایین که سهیل بالاسرم بود بیشتر کشید پایین و پنبه کشید و زد اصلا دردی نداشت، ویال پنیسیلینو تکون میداد و صحبت میکردیم گفت یکم اذیت میکنه ولی اصلا سفت نکن، گفتم پس آروم بزن😶خندید گفت بچه شدی؟ شل کن ببینم ، پنبه کشید و زد همون لحظه اول عضله سفت شد ضربه ارومی زد گفت شل‌ کن داداش، درد داشت انصافا اما حرفی نزدم. سومی هم همون سمت زد که یکم میسوخت و آروم هیییسی گفتم و کشید بیرون رفت دستاشو بشوره منم ایستادم خودمو‌ جمع و جور کردم سهیل گفت این دوتاهم فردا باید بزنی. تشکر کردم و خدافظی کردم رفتم بیرون ساحلو ندیدم خداحافظی کنم، برگشتم خونه تازه جای امپولا درد گرفته بود گرفتم خوابیدم روز بعدش هم ساحل اومد دوتای بعدو بزنه که گلومو دید و گفت اماده شو بزنم دراز کشیدم توپراکم کنار من خودشو جا کرد و گردنمو بغل کرده بود😁 بابا هم تو اتاق بود شلوارمو از دوطرف کشید پایین و ساحل یکیشو زد یکم درد گرفت و کنار همون دومیو زد که بیشتر از احساس درد حس فشار نیدلو داشتم😂نمیدونم پیش اومده یا نه؟😄 خلاصه‌ با این آمپولا و قرصا حالم جا اومد و قرص و کپسولارو مرتب نخوردم اما حالم خوب بود...
امیدوارم حال شما هم همیشه خوب باشه✋
بابت کم و کاستیها معذرت میخوام بار اول بود😊

خاطره راحیل جان


سلام به دوستای گلم خوبین سرحالین 😍😍 خیلی دلم براتون تنگ شده بود 🥀 تقریبا از ماه رمضونه خاطره نذاشتم چون انقد خاطره ساز شدم که وقت خاطره نوشتن نبود 😅. انشالله که منو یادتونه😞 . خب بریم سراغ خاطرم: 😘
مامان و بابای عزیزم رفتن حج و تقریبا 40روز منو تنها گذاشتن 😔😔😔کلی دلتنگ شون بودم و اونجا تازه قدر مامان بابامو بیشتر دونستم 🙈⁦❤️⁩ .اونا که چمدون بستن منم هرچی لباس و وسایل داشتم بار زدم و به دو نوبت😅 همراه خاله سمانه بردم خونه آقاجون اینا ( پدربزرگ پدریم . چون خاله دیگه رسما عروس مون شده بود و زنعموی بنده 😍😍) بابام انقد به همه سفارش کرده بود که دیگه داشت اعصابم خورد میشه انگار من بچم 🙄 البته هستما نه در این حد که بابا انقد سفارش میکرد 🤐😅. روز پروازشون خیلی سعی کردم که خودم و شاد نشون بدم چون مامان بیش از اندازه حساسه بعد خداحافظی از خود فرودگاه تا خونه من بغضم گلومو می‌فشرد ولی دلم نمی‌خواست جلو بقیه گریه  کنم سحر و سمانه برنامه ریختن بریم بیرون اونشبو کلی به خودمون خوش گذروندیم و من نذاشتم سحر با احسان و امیر علی بره خونه و رفتیم خونه آقاجون اینا روز بعدش  عمو بهنام و سمانه برای یه عروسی توی یکی از شهرستانهای بوشهر دعوت شدن و رفتن خیلی اعصابم واقعا خورد شده بود دیگه اصلا طاقت نمیاوردم و داعم آنلاین بودم که هروقت تماس تصویری از مامان و بابا داشتم جواب بدم
با اصرار من تصمیم گرفتن به طور کل هیچ سوغاتی و کادویی از عربستان نخرن و من به این شرط گذاشتم که برن😉 هدف از سفر به عربستان کاملا زیارتیه بوده پس بهتره اونهمه خریدی که قراره برای سوغاتی انجام بشه از ایران باشه تا از مردم خودمون حمایت کنیم 🙃🙃🙃⁦❤️⁩. با زنعمو شکوفه تماس گرفتم و گفتم اگر وقت داره باهم بریم که سوغاتی بخریم تا وقتی مامان شون از حج میان آماده باشه کل اون روز رو از سر صبح با شکوفه جون بیرون بودیم انقد خسته بودم که میخواستم همون وسط بخوابم باهم رفتیم نهار خوردیم من فست فود😊😊😊😍 دوباره شروع کردیم به خرید 😅😅اون وسط من برا خودمم خرید میکردم ( مثلا سوغاتی 😅😅😅😜😜😜😜) . دیگه هر دو مون انرژی مون زیر 10% بود که زنعمو به احسان زنگ زد اومد و دنبالمون ⁦. خانوم جون بهمون گفت شام گذاشتم گفتم همه بیان شمام بیایین اینجا ⁦❤️⁩ وقتی رسیدیم دیدم پدر بزرگ و مادربزرگ مادریمم هستن😍😍 اول از همه رفتم و با ایمو تماس بگیرم که با مامان و بابا صحبت کنم ک از شانسم مامانم جواب داد ⁦❤️⁩⁦❤️⁩😍😍 کلی اذیتش کردم و دقلک بازی در میاوردم گوشیمو دادم به بقیه تا صحبت کنن یکم دلم درد میکرد و اذیتم میکرد که یه رانیتیدین خوردم و از خستگی بیهوش شدم صبح نشده با حالت تهوع بیدار شدم گلاب به روتون بالا آوردم ولی نذاشتم کسی متوجه بشه 😢😢😢به زور یه تکه  نون خوردم تا یه اندوسترون بخورم حالت تهوعم بهتر بشه 😭😭😭 دلم درد میکرد ولی بیشتر از حالت تهوع اذیت بودم با قرصی که خوردم یکم حالم بهتر شده بود برا کلاس هم حوصله نداشتم و جلو tv بودم که سحر زنگ زد و گفت امروز حتما برم خونشون منم واقعا حال بیرون نذاشتم خواهش کردم اون بیاد پیشم که گفت مامان نهار تنهاس میمونم پیشش غروب میگم احسان یا امیر علی برسونن منم نتونستم نهار بخورم و الکی گفتم خانوم جون برام نگهدار نیم ساعت دیگه میخورم o
 حالت تهوع و دل درد خیلی اذیتم میکرد 😭😭 زدم توی اینترنت که یه راه حلش دم کردن نعنا بود برا خودم نعنا دم کردم یه خورده بهتر شد بازم هیچ غذایی نخوردم و رو همون کاناپه خوابم برد که با خارش گوشم از خواب پریدم 😒😒 کسی جز کاهدون کرم سحر خانوم نبود 😑 دنبالش کردم که انگشت کوچیکه پاهام خورد به پایه عسلی 😑😑😑 صدای خنده اطرافم میومد که دیدم آقا احسان و سحر ترکیدن 😐 بدون حرف رفتم بالا یه لباس مناسب پوشیدم داشتم برمیگشتم که باز دوباره آخرین پله پام پیچ خورد افتادم 😭 پرت شدم شانس آوردم سرم به جایی نخورد 😣😣 از درد زانوم ضعف کردم همه دویدن سمتم احسان بلندم کرد منم از درد پاهام بی صدا اشکام میومد کمکم کرد روی مبل بشینم پاهام و گذاشت رو میز تکون تکون داد و دیدن من عکس العملی نشون ندادم گفت خداروشکر چیزی نیست ضرب دیده خیلی درد می‌کنه ؟ من از درد پاهام حالت تهوعم بدترشدع بود ولی گفتم خوبم  گفت مطمئنی لازم نیست بریم دکتر 🤔 گفتم نه و رو به سحر گفتم کمکم کن می‌خوام برم تو اتاق ( از درد زیاد روم نشد خیلی جلو شون گریه کنم) سحر گفت بذار یکم بهتر بشی میریم چه عجله ایه گفتم نمیخوام میگم کمک کن دیگه ( بیش از حد دلم اونشب گرفته بود ) صدای گوشیم در اومد که از رو عکسش خانوم جونم گفت مامانته قربونت برم بیا جواب بده میدونستم مامان زنگ زده آنلاین بشم که باهم تصویری صحبت کنیم ولی نمی‌خواستم منو اونطوری ببینه درواقع حالم اصلا خوب نبود سحر گفت بذار بگم با عمو بهنام رفتی دوچرخه سواری دوباره خواستم برگردم بشینم رو مبل راه رفته سخت بود برم که احسان اومد کمکم کرد و تا دم اتاق رسوندم گفت رنگت پریده راحیل مطمئنی خوبی ؟گفتم آره یکم دراز بکشم درد پاهام خوب میشه گفت باشه برو استراحت کن میرم یه قرص مسکن بیارم برات . قرص و خوردم ازم خداحافظی کرد گفت من امشب شیفتم اگر درد پاهات خوب نشد زنگ بزن بهم سحرم میذارم بمونه پیشت کاری نداری ؟ گفتم نه مرسی گفت شب بخیر و رفت حالت تهوعم خیلی بدتر شده بود بازم از قرص اندوسترون بدون اب خوردم که صدای در اتاق اومد ! سحر و خانوم جون بودن به سینی دست خانوم جون بود که زرد چوبه و پانسمان و روغن بود مخلوط کرد و با پانسمان به پاهام بست ( روش خوبیه واقعااا درد و ساکت می‌کنه ) چون روغن حیوانی اصل بود بوی بدی داشت 😑 سحر دوتا آبمیوه آورد خوردیم و رخت خواب گذاشت کنارم دراز کشید دو سه ساعت باهم حرف زدیم تا خوابمون برد
روز بعد تولد دوست سحر بود و باید میرفت سحر که رفت کلی دلم گرفت و از صبح اینستا گردی و اینا تا نهار کن دو لقمه بیشتر نخوردم 😐 خانوم جون و آقاجون خیلی اصرار کردن ولی خب واقعا میل نداشتم بازم خوابم گرفته بود و خوابیدم که تقریبا شب شده ( شده غروبی از خواب پاشید و کلا اعصابتون خورد شده باشه؟؟ من همیشه اینطوری ام و اون شبم خیلی دلم گرفته بود ) رفتم پایین ک آقاجون رفته بود بیرون مادرجونم نماز میخوند 😘 رو مبل نشستم که صدای در اومد بی حوصله گفتم آقاجون شمایی ؟! عمو و سمانه اومدن تو 😍😍😍 خودم و پرت بغلش کردم و بغضم ترکید 😂😂😂 بیچاره عمو هنگ کرده بود 😅 گفت خوبی نازنینم 😉 چیشدی تو دختره ؟ گفتم دلم برای توی علم تنگ شده بود( عموم خیلی شبیه بابامه بوی بابامو میده 😘😘😘😘) کلی قربون صدقم رفت و گفت دختره ی ناز نازی چه گریه ای هم راه انداخته 😂 گفتم منو دلم برای کی تنگ شده  بعدم رفتم با خاله سلام کردم و نشستم و بهش توجهی نکردم که از پشت بغلم کرد و قلقلکم داد 😂 بیشعور برا من قیافه میگیری بزنمت املتت کنم  جیغم هوا بود که خانوم جون نمازش تموم شده بود گفت چه عجبا این دختر که یکم خندید از روزی شماها رفتین دخترکم خیلی ساکت بود  عمو گفت حالا دوروز از دستش آسوده بودی دیگه مادرم 😂 مادرجون سمانه رو بغلش کرد و از آخرم با عمو سلام کرد و گفت اصن راحیلم این چند روز حالش خوب نبود بهنام،  روبه راه نبوده که میگم 😐 عمو گفت چی میگه خانوم جون ؟!  چیزی شده مگه ؟ گفتم نه بابا چی چی شده هیچیم نشده نمیشناسی خانوم جونو یه قاشق غذا کمتر بخوری میگه بچم طفلک یه هفته غذا نخورده 😂 بعد برا جلوگیری از گیر بیشتر گفتم فک کنم گوشیمه که واقعا هم بود مادربزرگ مادریم گلایه کرد چرا نمیرم اونجا منم قول شرف دادن با سمانه برم اونجا  😅 کلی با خاله مشغول گپ زدن بودیم که مزاحم همیشگی وارد اتاق شد و گفت غیبت بسه پاشیم بریم یه چرخی بزنیم ( شک نداشتم خانوم جون با آب و تاب بیشتر گفته من افسرده گشتم 😂😂😂) خلاصه آخر شب رفتم خونه اون یکی مادربزرگم و تا ساعت ,5 صبح با سمانه فک مبارک و تکون می‌دادیم و از آخرم سر شارژر دعوا کردیم که من سمانه رو از رو تخت انداختم و گفتم برو رو زمین بخواب وگرنه میگم مادرجون بیادا😂😂😂😂  هموروز انقد از صبح حالم بد شد که به حالت بی هوشی رفتم آخه کلی بالا آوردم و معدمم می‌سوخت که آخر سمانه گوش ب حرفم نداد و زنگ زد عمو اومد و گفت چیشدی توووو چرا اینجوری شده سمانه چرا زودتر زنگ نزدین ب من مادرجونم گفت آخه نمیذاشت که بهنام جان ! الانم به زور زنگت زدیم هرکار کردم نذاشتش ببریمش دکتر عمو گفت  زندایی  نهار چی خوردین ؟ که گفت راحیل اصلا نهار نخورده که گفت چرا ؟ صدام با ولوم پایین پایین بود و گفتم حالم بهم میخوره دلمم درد می‌کنه گفت راست و حسینی جون عمو هرچی میپرسم راستشو بگو باشه ؟ گفتم باشه گفت چند روزه اینطوری ؟ گفتم نزدیک 10روزه چند بار  حالم بهم خورده معدمم  همش میسوزه عمو . اشکام میومد که بازم کلی سوال پرسید و دارو نوشت یه سرم بهم زد و چند تا آمپول زد توش حالم خیلی بهتر شده بود که سرم و از دستم کند واقعا خیلی ناراحت بود خیلی 😖 اصلا جرات حرف زدن نداشتم وقتی فهمید من چند روزه اینجوریم . بعدم بقیه امپولا رو آماده کرد و گفت آماده شو عزیزم گفتم عمو حال ندارم اینارو بزنی 😭😭 جون من ولش کن 😢 گفت برگرد !گفتم نه گفت خدا شاهده قسم میخورم اگر حالت خوب بود یه کتک مفصل ازم می‌خوردی جواب مامان و بابات و چی بدم ها ؟؟؟ میخوای ادمو دق بدی ؟  هر موقع تو مریض میشی باید این برنامه  باشه ؟  خسته میکنی همرو با این کارات  تو آیینه خودتو ببین 😑 بابات تورو ببینه چی میگه بهم ها؟ گریم گرفت که سمانه گفت بهنام ؟ الان وقت این حرفاس😡😡 برگرد خاله امپولاتو بزن بهتر بشی قربونت برم به هق هق افتادم ( بخدا لوس نیستم فقط بی نهایت از رفتار عموم دلم گرفت)  امپولامو آماده کرد پنبه که کشید به کردم از استرس صدامم قطع شد سمانه کنارم بود و دستامو گرفت که عمو فرو کرد منم هیچی نگفتم فقط آخرش سفت شدم و گریم گرفت 😭 گفتم تموم شههههه توروخدا که کشید بیرون باز پنبه کشید 😭😭 و گفت راحیلم یکم تحمل کنی تمومه عزیزم فرو کرد 😭😭 و گفت شل کن قشنگم شل کنی تمومه درش بیارم به زور بقیه رو تزریق کرد که ضعف کردم که کشید بیرون 😭 خانوم جون اومد تو گفت بسه بهنام فعلا بچم تلف شد الهی دورت بگردم مامان سمانه برام آب آورد عمو گفت اینم بزنم تموم بشه عزیزم 😘 میدونستم هرچی بگم فایده ندارد 😭 برگشتم که عمو بوسم کرد و گفت سفت نکن باشه عموی خوشگلم ؟ پنبه کشید که من خواستم برگردم دستاشو گذاشت روی کمرم و گفت یه لحظه تحمل کن عزیزدلم بعدم فرو کرد 😫 پای مخالف و میکوبیدم رو تخت و التماس کردم در بیاره سفت شدم که  هرچی گفت شل کن نتونستم همون طوری بقیه رو زد و کشید بیرون 😢😢 که جاش خون اومد پنبه رو فشار داد که بند بیاد بعدم برم گردوند و گفت تموم شد تموم الان حالت خوب میشه نفسم 😘😘😘 منم گفتم ممنونم سمانه گفت برم رخت خواب بیارم کنارت بخوابم گفتم نمی‌خواد من خوبم برین راحت باشین شبتون بخیر لطفاً برقم خاموش کنین ( خیلی حرفای عمو دلمو رنجوند. برا همین باهاشون سرد بودم ) .  رفتن بیرون و منم در اثر داروها به زودی خوابم برد صبح با صدای خاله بیدار شدم  ک دیگه داشت جیغ می‌کشید چرا انقد خوابت سنگینه مگه خواب زمستونی میری 😐 پاشوووووووو مثل عجل معلق بالاسرم بود 😂 دیگه تسلیم شدم و از خواب پاشدم 😑 دیدم یه رخت خواب کنارمه گفتم بی عرضه رخت خوابتم جمع نکردی 😏 گفت این مال من نیست مال عموی جنابعالیه که دیشب پیشت خوابید گفتم کی؟؟؟ سمانه : وقت گل نی خو دیشب دیگه نگرانت بود نرفت خونه و موند پیشت پاشوووووووو بری صبحانه که مادرجون چه کرده همرو دیونه کرده 🤩🤩🤩 گفتم ها ؟ گفت مرض ها پاشو گمشو دیگه منگ شدی چرا 😂 گفتم اثر داروهایی که شوهر جنابعالی ریخته تو بدنم 😏 عه الان شد شوهر من ؟ تا ساعت 1شب وقتی بیرون باهام عشق و حال میکنید که عمو جونه شماس مادمازل ⁦😒 گفتم برا خودت بعدم رفتم یه آب به سرو صورتم زدم که مادرجونم منو دید شروع کرد به قربون صدفه رفتن که باز سمانه رودل کرد و حسودیش گل کرد 😕خوبه خوبه مامان جان کجای این مثل گل میمونه مثل میت شده 😂 قیافش که مثل شیربرنجه این کجاش خوشگله مادرجونمم نه گذاشت نه برداشت گفت نه پس تو خوبی وقتی از خواب پا میشی موهات مثل سیم ظرفشویی میمونه 😂😂😂😂😂با شوخی و خنده داشتیم صبحانه می‌خوردیم که گوشی سمانه صداش در اومد ک رفت جواب بده مادرحونم به من گفت صبحانه که خوردی یه زنگ بزن به سودابه باهاش حرف بزنم مادر دلم براش تنگ شده گفتم چشمممم عزیزجونم 😘😘😘 سمانه اومد گفت راحیل ساعت یه ربع به 3 بهنام برات وقت دکتر متخصص گوارش گرفته بعدشم فک کنم باید بری سونو جیگر 😁حرفی نزدم و بی توجه رفتم زنگ بزنم به مامان  که جواب نداد یه چند دقیقه داعم زنگ زدم تا کانکت شدن که بابا بود 😍😍😍 انگار خیابون بود گفت برو به چیزی بپوش دخترم کنارم هستن عزیزم گوشیو دادم مادرجون و یه شال انداختم و کلی باهم گپ زدیم کم کم نزدیک عید بود و اعمال شونو باید انجام میدادن که بابا گفت دیگه خیلی نمیتونیم یم جوابتو بدیم گفتم انشالله قبول بابا اشکال نداره مراقب خودتون باشید و قطع کردم تا ساعت 2اینا باسمانه فیلم دیدیم بعدشم که عمو اومد دنبالم بدون هیچ مخالفتی آماده شدم و سمانه باهامون نیومد تا خود مطب من هیچی نگفتم نوبت داشتیم سریع وارد مطب شدیم که به خانوم دکتر خیلی خیلی مهربون بودن یه عالم سوال ازم پرسید و گفت استرس و دغدغه داری ؟ گفتم نه من الان آرومم هیچ استرسی ندارم گفت مطمئنی ؟ گفتم آره واقعا آرومم گفت شک ندارم حرص و جوش و استرس داری اگر الان نباشه حتما قبلاً داشتی عمو هم گفت درسته خانوم دکتر ایشون برای کنکورش خیلی نگران بود و کلیم استرس داشت و بعد کنکورم بیش از قبل حرص و جوش میزد . گفتن مطمئن بودم عزیزم برات چکاب می‌نویسم و یه سری دارو موقتا مصرف کن که دیگه حالت تهوع و دل دردت ساکت بشه بعد از نتیجه آزمایش و سونو شاید نیاز به آندوسکوپی باشه که بعدها راجبش صحبت میکنیم فعلا همینا رو استفاده کن عزیزم انشالله بهتر میشی درضمن به هیچ وجه غذای فست فودی و بیرون رو نخور و یه سری خوراکی های دیگه که اسید معده رو بالا می‌بره رو گفت که اصلا نخورم . ازشون تشکر کردم و رفتیم بیرون جلو تر رفتم و سوار ماشین شدم عمو گفت خب عنق خانوم کجا بریم ؟ گفتم خونه گفت راحیل جان ازم دلخوری ؟ گفتم نه چه لزومی داره بخوام ازتون ناراحت باشم باید تشکر هم بکنم که رفتارهای منو تحمل میکنین و برام وقت میذارین. می‌دونم باعث دردسرم و وقتی مریضم غیر قابل تحمل میشم خیره نگام کرد و گفت خب بقیش ؟ بفرمایید خانوم ما سراپا گوشیم 😒😒😒 این چرت و پرتا رو کافیه یه بار دیگه تکرار کنی من می‌دونم و تو 😡😡😡 دیوونه !! هی هیچی نمیگم من لوس تر میشه این حرفا یعنی چی که دردسرم غیر قابل تحملم با این لحنت 😡 بعدم با یه اخم تمام ماشین و روشن کرد و راه افتاد گفتم مگه دیشب خودت بهم نگفتی ! آدم تو عصبانیت حرفاش از همیشه راست تره بعدم حرف بدی نگفتین که حق دارین که داد زد گفتم ساکت باش من هرچی گفتم از عصبانیت زیاد بود که تو اینهمه ساکت شدی و نگفتی مریضی ! اشکام آروم آروم روون شد گفت الهی عمو فدات بشه گریه نکن تقصیر من بود نباید اون حرفا رو بهت میزدم عزیزم بیخیال فراموشش کن نفس 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘 
بعدشم رفتیم سونو و روز بعدشم که آزمایش خون😭😭😭 


مرسی که خوندین 😃 خیلی طولانی شد ببخشید هرکار کردم بازم نتونستم کمترش کنم 😅😅😅 ...

من دل به روی عالم و آدم بسته ام مگر دل بستن همین نیست 😊🥀

خاطره رویا جان

بسمالله....

میشه خدا را حس کردتو لحظه های ساده 

تو اضطراب وعشق وگناه بی اِراده 

بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره 

هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره

 

سلام خوب هستین عزاداری هاتون قبول

این خاطره مربوط به محیاس دخترم امسال میره کلاس دوم وقتی مادر باشی حاضری همه زندگیتو بدی تافرزندت در آرامش باشه طبق معمول تو آشپزخونه بودیم داشتیم شیرینی تَر درس میکردیم همراه محیا وآوا محیا داش آرد الک میکرد یه وقت با صدای آروم گف آیییی!!! ودستش رو گذاشت رو سینش معلوم بوددرد داره همزن گذاشتمش کنار چی شده جانم عزیزم ؟؟ بغلش کردم گف مامان الان که نفس کشیدم درد داشت یه چیزی نمیذاره نفس بکشم. میسوزه وقتی اینو شنیدم انگار یه کتری آبجوش ریختن روسرم گفتم از کیه گف یه بار باشگاه و الان گفتم چیزی نیس وبهش گفتم آروم آروم نفس بکشه ..همش به این فک میکردم نکنه محیاهم مشکل دریچه داشته باشه ....فکرم مشغول بود یه دفعه دختراصورتمو آردی کردن سعی کردم خوشهال باشم محیا فرار کرد رف از تو کیف آرایشم آینه آورد یکی یکی خودمونو نگاه میکردیم میخندیدیم آوا گف مث دلقکها شدیم رفتم از تو کابینت رنگ خوراکی برداشتم رو صورتمون با انگشتامون نقاشی کشیدیم دیگه. واقعا دلقک شده بویم 

کیک درس کردیم گذاشتمش داخل توستر

بچه ها سروصورتشونو شستن منم ظرفها رو شستم یه وقت مهدی اومد بچه ها رفتن سمت مهدی تو حیاط وقتی بیدار باشن هردوشون میرن استقبال پدرشون منم رفتم یه سلامی دادم مهدی رف یه دوش بگیره بارون میومد تو تابستون چه هوایی بود بچه ها رفتن سراغ پویا منم دولیوان چایی ریختم رفتم تو ایوان حیف اون هوا نبود چایی رو تو خونه بخوری

خواستم جریان محیا رو به مهدی بگم نمیدونم یه چیزی شبیه ترس نمیذاش همش از این میترسیدم خدایی نکرده اگه ببرمش دکتر نکنه بگه دریچه قلبش....

نهار کشیدم بعد نهار مهدی رف تو اتاق خواب استراحت کنه منم تو آشپزخونه بودم وقتی کارام تموم شد دیدم بچه ها خوابشون برده بلندشون کردم بردمشون رو تختشون خواستم شیرینی رو خامه کشی کنم منتظرموندم با بچه ها انجام بدم تخته شاسیمو آوردم یه عکس از محیا برداشتم خواستم چهره محیا رو طراحی کنم فکرم خیلی درگیرش بود 

چهره شبیه همه چیز شده بود غیر محیا خیلی وقت بود طراحی چهره انجام نداده بودم همش از رو کارت پوستر انیمیشن میکشم باگواش یا آبرنگ رنگ میزنم آدم آرامش میگیره گوشیم زنگ خورد دختر خالم بود خیلی باهم رابطمون خوب سلام اهوالپرسی کردم وقرار بود مادر شوهرش از مشهد بره تهران خونشون وازم نظر میخواس چی بهتره تو یه هفته رو درست کنه واسه مهموناش و.....

خلاصه که وقتی بچه ها بیدار شدن شیرینی رو تزئین کردیم حسابی شکلات خوردیم شکلات کاکائو وسفید رو حرارت آب جوش گذاشتیم وقتی باز شد شکلات و خامه رو با رنگ خوراکی مخلوط کردیم عجب شیرینیهایی 

حیف شیرینیهای خونگی نیس منکه عاشقشم تازه ولطیف خلاصه روز بعدش نوبت مشاوره داشتم لباس تن خودمو بچه ها کردم چادر سر کردم 

رفتم ساختمان مشاوره وقتی وارد شدم یه چند نفری بودن رفتم که هزینه رو حساب کنم داشتم کارت میکشیدم که یه وقت در اتاق خانم مشاور باز شد یه اقا وخانمی ازش اومدن بیرون بعد چند لحظه کوتاه یکی گف بیا تو رویا !!!!!

اطراف نگاه کردم هیچ کسی عکس والعملی نشون نمیداددخترها گفتن مامان خانم با شماس یه نگاهی کردم دیدم سر تکون میده آره رویا با خودتم بیا داخل یه لحظه منشیش رف داخل و اومدبهم گف برو داخل خیالتم از دخترها راحت گفتم بقیه چی گف مشکلی نیس برو وبه بچه ها سپردم که خانم منشی رو اذیت نکنند نمیدونم گذرتون به مشاوره خورده آهنگ پخش میکنند تو سالن که صدا نیاد بیرون 

رفتم داخل سلام دادم جواب سلامم دادند گف بی معرفت نشناختی 

به حالت تعجب !!!!!!نه به خدا خانم ش نمیشناسمتون 

گف م هستم دوران راهنمایی دوم راهنمایی رویا یه دختر گوشه نشین 😉

شناختیم واییی حالا یادم اومد 

چقدر عوض شدین خوشگل شدین خندید گف یادت چقد رو صورتم پشم داشت حالا نیس منم یه خنده ای کردم اره یادم 

بعد گف اصلا عوض نشدی خانمی چادر بهت میاد 

خب خوبی رویا جان باکی ازدواج کردی دوتا دخترها مال شماس 

یه وقت خودش گف ببخش خب همکلاسیمو دیدم بعد چند سال 

گفتم راحت باش اره دخترامَن گف خدا حفظشون کنه دقولو هستن گفتم نه 

گف وقت زیاد. واسه حرف زدن خب بفرمایید در خدمتم یه لحظه رو یام رفته بودواسه چی رفتم گف خیالت راحت راحت باش 

از خودم گفتم از زندگیم ....خیلی صحبت کردیم حرفاش واقعا بهم آرامش میداد یه وقت سرمو گذاشتم رو میز بغضم شکس گریه کردم امان از دست رویای دلنازک که من باشم 

صندلیشو کشید جلو سرمو بلند کرد گف نبینم اشکاتو 

چِت رویا گفتم مریم به خدا حقم نیس محیا دچار سرنوشت من شه 

همه گذشتم جلو چشمه انگار رویا دوباره. داره تکرار میشه جریان محیا رو گفتم. بهش گف به همسرت گفتی گفتم نه هنوز گف به خدا داری اشتباه میکنی. خب چرا ؟؟

گفتم اگه خداوند داره منو امتحان میکنه باید بگم 

 رفوزه میشم نمیتونم نمیکشم مگه چی از زندگی میخوام مریم به خدا اگه یه نون داشته باشم با بقیه قسمت میکنم چرا باید ....

گف یه لحظه صبر کن میدونی که هیچ وقت زمان به عقب بر نمیگرده 

خدایی نکرده 

یا که اصلا 

شاید چیزی نباشه انقد خودتو داری اذیت میکنی بهم امید میداد اصلا قرار نبودراجب محیاصحبت کنم 

خلاصه که یه ساعتی باهام صحبت کرد گفتم وقتتو نگیرم گف این چه حرفیه من اینجام که بشنوم عزیز دلم 

کلی باهام صحبت کرد صورتمو پاک کردم چادرمو مرتب کردم گفتم حلالم کن گف نزن این حرفو خانم دکتر نمازی رو معرفی کرد گف پزشک مادرمِ گفتم اقای. دکتر رسولی واقعا خوب منم با مادرم الان چند سال

بیمارشونیم گف خب که این طور. در جوابشون انشاالله سلامت باشین 

بلند شدم گف دختر خوب جریان حتما با همسرت در میان بذار گفتم چشم

 

تو سکوت شب یه چایی ریختم و یه دونه شیرینی توسینی گذاشتم رفتم که مهدی تو حیاط داره حساب کتاب میکنه وبهم گف هرکار میکنم حسابم 

جور در نمیاد گوشیمو گرفتم دستم بگو من حساب میکنم ..حسابها درس بود اقا انقد خسته بودن که نتونستن درس حساب کنند .بهترین همسر دنیاس یادم نمیاد یه بار منت رو سرم گذاشته باشه ممنونشم 

گف این چای خوردن داره با فکر آروم بیچاره نمیدونس واسش قرار چی بگم کم کم شروع کردم به محیا رسیدم خیلی خونسرد گف فردا میبریمش دکتر هرچند یکم دعوام کرد که نباید الان متوجه میشد 

گف خانم چرا انقد خودتو درگیر میکنی چرا وقتی از چیزی خبر نداری 

خودتو اذیت میکنی والکی به خودت استرس وارد میکنی گفتم الان محیا الکیه. ؟؟؟ گف نه منظورم این نیس نه هنوز بردیمش دکتر نه از چیزی خبر داریم ...آره راس میگف مهدی خیلی صبور بر عکس من اصلا صبر ندارم 

قرار شد فرداش یه نوبت بگیرم محیا رو ببریمش پیش دکتر روز بعد. چند بار با مطب دکترم تماس گرفتم جواب نداد گفتم ببریمش بیمارستان مهدی مخالفت کرد که باید امروز وقت بگیری واسه فردا که ایا نوبت دارن یا نه خیلی زمان میبره نمیتونه از کارش بگذره گفتم خودم میبرمش گف بله حتما میتونی الان دارم می بینم که چقدر استرس داری 

شماره مطب خانم دکتر نمازی از خانم مشاور گرفتم تماس گرفتم جواب دادند خانم منشی گف 

واسه اون روز نوبت نداریم 

بهشون گفتم که از طرف خانم فلانی هستم گف فلان ساعت برم بین مریضها میفرسم داخل 

توتایمی که قرار شد اونجا باشیم آماده شدم بچه ها رو آماده کردم با آیت الکرسی از خونه زدیم بیرون آوا رو بردم خونه مادرم طبق معمول 

رسیدیم مطب خانم دکتر مهدی گف برم داخل تا جای پارک پیدا کنه منتظرموندم تا بیاد بعد چند دقه مهدی اومد هردو مون دست محیا رو گرفتیم رفتیم داخل شلوغ بود مهدی رف پیش منشی که هزینه ویزیت حساب کنه 

منم با محیا بین مریضها یه کوچولو جا پیدا کردم نشستم تا اینکه یکی رف مهدی کنارم نشس داشتم موهای بافته شده محیا را ناز میکردم اون لحظه رو از خدا خواستم هرچی هس هرچی قرار اتفاق بیوفته واسه من بیوفته ...چشام پر اشک بود سرم پایین بود مهدی تو گوشم گف نداشتیم. خااانم!!! دیشب بهت چی گفتم چرا اصلا گوش نمیدی بهش گفتم مادر نیستی 

گف پدرش که هستم نه؟؟..هیچی واسه گفتن نداشتم 

اون لحظه هیچ کس جای من نبود عرق از سرو کلم میریخت یه وقت خانم منشی گف برین داخل از مهدی خواستم من باهاشون نرم چون واقعا استرس داش خفم میکرد کف دستم خیس آب شده بود گف برو بیرون یه هوایی به سرو کلت بخوره تا یکم بهتر شم گفتم خوبِ منتظر میمونم تا برگردن قرص صورتیمو همراه بطری آب از تو کیفم بیرون آوردم قرصمو خوردم 

کتاب دعامو باز کردم یاسین بخونم بیشتر از چند آیه نتونستم بخونم خانم منشی گف خانم حالتون خوب سرمو تکون دادم بله یه خانم کنارم بود خیلی دوس داشت جریان بدون هرچی میپرسید سرمو تکون میدادم بهم گف انشاالله خدا شفاش بده عصبی شدم گفتم خااااانم چیزی نیس که 

چشام پر اشک بود گفتم مشکل دریچه دارم فقط میترسم دخترم ...نذاش حرفمو تموم کنم 

ازم عذر خواهی کرد هیچی نگفتم. امان از قضاوت نادرس آدما 

مهدی صدام کرد. یه چشمک زد بیا تو رفتم داخل سلام کردم 

مهدی گف خانم دکتر به همسرم بگین که دخترمون چیزیش نیس وقتی مهدی اینو گف مث دیوونه ها زدم زیر گریه خانم دکتر گف صدای قلبشونو گوش دادم علائم بیماری رو نداره نوار قلب گرفتم منظم بود گف شاید به قفسه سینش فشار اومده بهم گف فعالیتی چیزی نداره گفتم باشگاه میره گف حتما ضربه به قفسه سینش خورده و درد داره گف زمان میبره تا خوب شه خیالم راحت باشه 

قلبش از قلب منو شما هم سالم تره. گفتم. وقتی مادر مریض باشه فرزندم ارث میبره گف امکان داره اما نه صد درصد فقط خدا میدونس چقدر خوشحالم 

واسش اونجا رو یه آش رشته نذر کردم ماه محرم پخش کنم ازش تشکر کردیم اومدیم بیرون خانم تو سالن گف چی شد دخترم با خوشهالی گفتم خدا را شکر چیزیش نیس مهدی گف بازم که گریه کردی😡😡

مهدی خب حال دختر منم که خوب مادر دخترم خوب؟؟؟بله 

مهدی خب خدا راشکر رویا از وقتی بهم گفتی اصلا یه لحظه رو چشام رو هم نرف گفتم چی شد واقعا؟گفتم مهدی خیلی بهم روحیه میدادی باید یکی بهت روحیه میداد گف ما مردها صبوریم مث شما زن ها نیستیم

هنو هیچی نشده فورا میزنید زیر گریه عروسک از جلو ماشین برداشتم پرتش کردم گفتم مهدی گف بله 

گفتم واسه همه چیز ممنونم ممنون که همیشه پشتمی مث کوه 

گف رویا میخوایی جبران کنی گفتم هرچی بگی قبول گف واسم یه شال کلاه بباف گفتم هنو زوده گف واسه زمستون سال آینده نمیخوام!!! محیا من مهدی زدیم زیر خنده سرمو از تو ماشین در آوردم داد زدم خداااااااا ممنونم 

بازم هوامو داشتی که ....مهدی گف رویا سرتو بیار تو هنو آبروم نرفته 

نفس عمیق میکشیدم محیا رو محکم بغل کردم گفتم خوب درساتو بخون 

تا یه خانم دکتر شی مامانتو خوب کنی گف باشه مامانی جونم 

مهدی گف رویا خیلی وقت با هم جایی نرفتیم از بس سرم شلوغ گوشیش زنگ خورد پدرش بود گف باغ هستن ما هم بریم پیششون مهدی یه مِن منی کرد و چشمک زد دست تکون داد ؟؟؟؟؟یه چشمک براش رفتم بریم😍😍 تو دلم گفتم حرفهای هیشکی واسم مهم نی مهم منمو همسرم بچه هام

شوهرم خوشحال بود آوا را برداشتیم رفتیم بیرون از شهر 

اون روز خیلی بهمون خوش گذشت 

یه اتفاقاتی افتاده که خیلی هوامو دارن

 

 

جدیدا خیلی بهشون سر میزنم هیچ وقت نمیشه با پول سلامتی رو خرید 

قدر سلامتی رو بدونیم 

 

دل نوشته 🍁🍁

 

آهااای عالی جناب انسانیت برایت مینویسم...

مینویسم 

تا بدانی یادم نمیرود که یادم دادی تو عالم گوسفندی خود زندگی نکنم 

تو دوران پشت کوهی خود سر نبرم یادم دادی دنیای الان ما آدما پر گرگ 

مراقب باشم مراقب سادگیم 

 

🍁🍁آهااایی عالی جناب انسانیت من خودم هستم کسی شبیه من نیس 

عاشق دنیای کسی شدم که دنیایش پر انسانیت سادگی مهربانی اس

دنیایت را دوس دارم 

دنیایَم را دوس دارم رویا رو دوس دارم چون دنیایَش شبیه دنیای توس 

یاد گرفته ام یه قانونی هس به نام قانون انسانیت ..... انسان که باشی 

همه چیز داری 

 

🍁🍁آهااایی عالی جناب انسانیت ممنون برای تمام درسهایی که یادم دادی💐💐💐💐💐

 

دل نوشته 🍁🍁

 

پیرمرد در پارک نشسته بود 

کودکی را دید با پای پیاده بازی میکند رفت برای پسرک یک جفت کفش نو خرید پسرک از خوشحالی اشک هایش جاری شد 

رو به پیرمرد کرد و گفت شما خدایی؟؟؟؟

پیرمرد گفت من خدا نیستم 

پسرک گفت پس شما دوست خدایین !!؟؟

پیرمرد گفت من بنده خدا هستم 

پسرک گفت آخه من فقط دیشب به خدا گفتم که کفش میخواهم !!!!!

یادمان باشد گاهی خدا با دستان ما دست دیگران را میگیرد 

 

رویا❤

خداحافط ......

خاطره مهسا جان


همیشه به هرچی فکر میکنم اتفاق میفته. من میگرن دارم وقتی فکر میکنم عه چه چند وقته سردرد نداشتم. همون روز یا فرداش سردرد میشم. داشتم به این فکر میکردم که چه خوب خیلی وقته سرما نخوردم پس چه بدن قوی ای دارم. خوردن انگور روز 20 شهریور بهونه ای شد برای سرماخوردگی من...
البته خستگی کار زیاد دهه اول محرم هم بدنم رو ضعیف کرده بود. این بود که منم سرما رو نوش جان کردم. از گلودرد شروع شد با عطسه ادامه پیدا کرد و در انتها سرفه و بدن درد جایگزینش شد. گفتم بزارم بدنم خودش با مشکلش کنار بیاد. یکم گلبولای سفیدش رو کار بگیره و به دارو عادت نکنه. ولی خب دیگه روز سوم نتونستم تحمل کنم و رفتم درمانگاه دو سه نفر جلوم بودن که رفتم داخل. خانم دکتر طرحی اصلا معاینه نکرد علایمو که گفتم گفت آنفولانزاست و شروع کرد نسخه نوشتن..بهش گفتم معاینه نمیکنین. بزور چوب بستنی رو گرفت و گلومو نگاه کردو گفتم تبمو چک نمیکنین گفت نه. معاینه سینه و دلیل سرفه ها هم که بماند. گفت برو استراحت کن دورش تموم بشه خوب میشی.
داروها رو گرفتم یه سرم بود با یه بکمپلکس با یه آمپول پودری که بعد فهمیدم هیدروکورتیزول بوده. من موقع زدن آمپول سفت نمیکنم سعی میکنم به هیجاناتم مسلط باشم واسه همین اصلا درد نداشت. ولی وقتی بیرون آورد تازه دردش شروع شد.. که البته بیشتر از پنج دقیقه دوام نداشت. سرمو تو خونه خالم برام زد. بهم گفت وقتی تموم شد پنبه رو بزار روش و سوزنو بکش بیرون .پنبه نذاشتم و آروم سوزنو دراوردم امااا یهو خون تو رگم با فشار زد بیرون. یکم ترسیدم پنبه رو گرفتم روش و فشار دادم تا بند اومد..
الانم یه عدد مریض هستم که حالش با وقتی آمپول نزده بود فرقی نداره.. 
پ ن 1: میناجون که برادرزاده شون سایه بود کجایی ازت خبری نیست؟؟ لطفا بهمون سر بزن دلمون برات تنگ شده
پ ن 2: انشالله همگی جسمتون سالم و روحتون شاد باشه در پناه حق

خاطره فاطمه جان

به نام خدا

سلام  سلام  🙌چ طوریننن خوبین  خوشین  سلامتین😁این بار دومیه ک خاطره میزارم😁بلی بلی 😌اینجانب فاطمه بانو از دیار کردزبانان ایران زمین😎😎😎بدون  هیچ  حرف اضافه میریم  سراغ خاطره 😊

من ی رفیقی داشتم  ک حدود شش سال باهم رفاقت داشتیم اره داشتیم چون بی معرفتی کرد و جای ابدیش😔🤞ما باهم رفیق نبودیم  خواهر بودیم  در حدی ک لباسمونم  مث هم میپوشیدیم دوسال پیش برا این  رفیقم  (ببخشید ک اسمشو نمیگم )ی مشکل خانوادگی درحدی ک پدر و مادرش از هم جدا شدن  میش اومد خیلی  داغون شد😔😔درحدی ک غذا نمیخورد حرف نمیزد هیچی هیچی فقط وفقط زمانی ک باهاش بودم  در حد ی دوکلمه چیزی میگفت منم  بی نهایت نگرانش بودم  ی مدت اوردمش خانه خودمان میبردمش  ب زور بیرون  پارک بازار  شهربازی باشگاه همهه جا میبردمش تا بالاخره یکمی حالش بهتر شد ولی مث قبل نشد😔وقتی کمی حالش بهتر شد دوهفته خانه ما بود بعدش برگشت خانه خودشان، حدود ی ماه اوضاع اروم  بود روز ۲۸مرداد بود دلشوره عجیبی ب دلم افتاد  هرچی  زنگ میزدم  ب گوشیش جواب نمیداد تا اینکه دیگه بی نهایت  عصبی شدم   (تلفن  خانه هم برنمیداشت ،وقتی هم  پدر مادرش حدا شدن ی هفت پیش پدر ی هفتع پیش مادرش بودپون هردو شاغل بودن باهم اینجوری توافق کرده بودن  )اون روز خانه پدرش  بود با پدرش تماس گرفتم  و گفتم  هرچی زنگ میزنم ـجواب نمیده و ...اونم  همون لحظه بـطرف خانه رفت

وقتی ک رسیدم هرچی زنگ خانه میزدم کسی جواب نمیداد ی حدودای پنج  مین بود ک پدرشم  رسید دیگه رفتیم  داخل رفتیم تو اتاقش ی عالمه قرص  رو میزبود و خودشم، مث فرشته ها خوابیده بود😔😔😔😔رفیقم  براهمیشه رفت اصن نمیفهمیدم  چ  شده وقتی ک اورژانس امد گفت  ک ب اثر مسمومیت  دارویی تموم کرده😔😔😔😔نمیدونستم  چیکار کنم  پدرش رو اروم کنم  بخدا هیچی نمیفهمیدم فقط ب اجیم زنگ زدم  ک بیاد اینجا و تو هیچ، کدوم  از مراسماش نتونستم برم انقدر ک حالم بد بود 😔😔بهترین  رفیقم  رفیقی ک جز اعضا خانوادم باشه ازدست دادم نمیتونستم  هیچی بخورم فقط برا اینکه خیالشون راحت باشه چیزی میخوردم  اونم  فقط درحد دوقاشق 😑هیچی از گلوم  پایین نمیرفت  وقتی یاد گریه هاش میوفتادم  وقتی یاد اونـصورت  معصومش میوفتم  ک چ طوری خوابیده بود ی خواب ابدی و راحت 😔بین همین  اتفاقا منم  ب دلیل نخوردن  چیزی فشارم  میوفتاد با ابقند سرپا میشدم سرما هم خوردم 🤧🤧🤧 دیگه هیچی با زور مامانم  رفتم دکتر دکتر ک،معاینه کرد گفت به به چ گلویی😏😏😏گفتم قابل نداره🙃گفت صاحبش لازم داره گفتم ـن حالا ی مدت  دستتان  باشه🤪🤪با چش قره مامانم  دهانم  را دوختم🤭🤭🤭🤭اره دیگه  خلاصه نسخه نوشت و بابام رفت  گرفت و اورد 😰😰😰😰😰😰😰😰😰اقاااااا  دوتا پنی بود یدانه دیگه  هم بود دیگه نمیدانم  چ بود گفت  هرسه رو بزن هیچی دیگه یکمی مطب شلوغ  بود نمیشد چانه بزنم  خلاصه رفتیم تزریقاتی مامان گفت  فاطمه واییییی ب حالت صدات  بیاد بزرگ شدیعیبه  گفتم مامان  بزرگی ب سنه ن عقل😬گفت  الحق  ک راس گفتی تازه فهمیدم  چ،گفتم🥴🥴هیچی دیگه  پا ی کشتار گاه  گزاشتم  و با صلوات  وبسم الله دراز شدیم  اومد پنبه کشید اولی زد ی نمه  سوزید گفتم  ویییییی😑😑😑😑😑😑😑در اورد اون  ور رو پنبه کشید گفت  خدایا فقط خودت تا خواست بگم  خودت زار زد😪😪😪هیچی دیگه  من  اویییییییی خدااااااا ایییییییییی خدااااااااا ای ای اییییییییی دراورد سفته  سفت بودم  جالب اینجا بود خانمه هیچی نمیگفت😐😐اینور رو ک زد تکون، بدی خوردم  ک مامانم  فوری گرفتم  ای ماماننننننننننن  بگو درش بیارهههههههههههههههه خداااااااااااتوروخدا درش بیار خواهش مکنم 🥺🥺🥺🥺🥺هیچی دیگه  دراورد و گفت کشتیییی خودتووووووووو گفتم  شرمنده دفعه بعد زنده میمانم 😶😶😶یکم  پوکر فیس،نگام  کردو رفت منم چادرمو پوشیدم و امدم 🙄🙄🙄بابامم  خودشو نکرد صاحبم و سوار ماشینش شد منم  تختتتت پشت خوابیدم  

ببخشید ک خاطرم  مسخره مسخره بود 🙈🙈🙈

ببخشید چشمای نازتون اذیت شد

قسمت اول خاطرم  ی جور درد و دل بود ببخشید ک سرتونو البته  چشاتونو درد اوردم مواظب دل مهربونتون باشین🌺🌺🌺🌺🌺

متنى بسيار زيبا و خواندنى

دیشب خواب دیدم که مرده بودم ...

روز اول یه فرشته اومد بم گفت: 

چی میخوای؟       بهش گفتم:آب

گفت برو بالای اون تپه آب بخور ... وقتی رفتم دیدم یه چشمه بزرگی بود، دل سیر آب خوردم

روزسوم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟

بازم گفتم: آب ...

گفت برو بالا اون تپه آب بخور ... درحالی ک چشمه کوچکترشده بود،دل سیر آب خوردم .....

روز هفتم، همون فرشته گفت:امروز چی میخوای؟؟

بازم گفتم آب ..

گفت برو بالا اون تپه ... درحالی که چشمه کوچک وکوچکتر شده بود..آب خوردم....

بعد چهلم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟ ... با عطش فراوان

گفتم : آب ... 

گفت برو بالا اون تپه ... درکمال تعجب دیدم قطراتی مدام در حال ریزش هستند ...برگشتم و به فرشته گفتم :

چرا اینطوری شده؟؟؟...

گفت : روز اول ، همه دوستات ، فامیلات ، عشقت و مادرت برات اشک ریختند ، روز سوم فقط عشقت ، رفیقات و مادرت برات اشک ریختن ...

روزهفتم فقط عشقت  و مادرت برات اشک ریختن ولی روز چهلم فقط این مادرت بود که برات اشک میریخت و همین قطرات همیشه پاپرجاست...

وقتی بیدار شدم پای مادرمو بوسیدم وفهمیدم عشق فقط مادر است وبس

سلامتی همه مادرا.....

خاطره فرزین جان

سلام حالتون؟ ،فرزین اومد با یه خاطره دیگه ،از حال و احوال فعلیم چیزی نمیگم ،من و نیایش دوباره داریم با هم زندگی می کنیم نیایش زده زیره حرفاش و میخواد تو هرکاری اظهار نظر کنه یا دخالت که من اهمیتی نمیدم ،حالا کم کم داره بهتر میشه ،دقیق خاطرم نیست چند وقت پیش میشه هنوز مجرد بودم ،فصل پاییز بود و همه چیز با یه حساسیت فصلی شروع شد ،عطسه و تو دماغی حرف زدنم مامانم و کلافه کرده بود میگفت من از دست تو چیکار کنم؟! ،قرار بود فربد از کرمانشاه بیاد اونجا محل خدمتش بود ،مامان هم خونه رو مرتب می کرد من و باربدو هم گرفته بود به کار چون دفعه اول بود که تو طول دوران خدمتش میومد خونه مامانم میخواست همه رو دعوت کنه ،بازم شب مامانم با من بخاطر مریض بودن دعوا کرد ،خدایی عروس و مادرشوهر بهم رفتن! ،بابام اومد خونه و پرسید چیشده؟ ،البته حال و روزه منم کمی نمایان گر بود ،خلاصه گیره بابام افتادم گفت چیزی نیست ولی یه آمپول بزن خوب شی ،گفتم نه خیلی ممنون اگه چیزی نیست با داروام خوب میشم ،گفت دگزاست بچه نشو ،اون موقع دگزا هنوز قاتل خاموش نبود بود؟ ،گفتم باشه هرچی تو بگی ،گفت بنازم! ،رفت با قاتل خاموش برگشت منم می دونستم درد نداره بی دردسر برگشتم شلوارم و خودم دادم پایین و بابام قاتل خاموش و بعد از کشیدن پنبه تزریق کرد ،یه مقدار سوزش داشت فقط ،شب خوابیدم راحت و صبح زودتر رفتم سره کار که عصر زودتر برگردم بخاطر فربد ،وقتی رسیدم خونه مامانم و بابام رفته بودن فرودگاه ،یه ساعت بعدش با فربد برگشتن ،با دیدن فربد تو لباس سربازی اونم کچل یه حال عجیبی بهم دست داد نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت ،خودش و پرت کرد تو بغلم گفت داداش چقدر دلم واست تنگ شده بود ،منم سرش و ماچ کردم گفتم کجا بودی تو؟ مامان دل همه رو خون کرد ،گفت داداش ندیدی با داعش می جنگیم! ،عمدا میخواست مامانم و اذیت کنه منم گفتم نه بابا شجاع شدی ،مامانم جیغ زد خفه میشین یا نه؟ ،ما هم خندیدیم و فربد رفت دوش گرفت گفتم دو ساعت تمام حمامت طول بکشه پره چرک شدی ،نیم ساعته اومد بیرون رفت سراغ گوشی و لپ تاپش ،شب مهمونا رسیدن بعد از کلی بغل و بوسه و آشک و آه خاله و عمه و مادربزرگ شام خورده شدو تا پاسی از شب مهمونا حضور داشتن ،شب خوبی بود اما من داشتم بدتر میشدم گویا قاتل خاموش داشت اثره خودشو میذاشت! ،شب که خواستم بخوابم فربد اومد داخل گفت داداش ،گفتم بله؟ ،گفت من امشب اینجا میخوابم! ،گفتم خرسه گنده تو رفتی سربازی بعد میخوای بیای پیش من بخوابی؟ خجالت نکش برو وسط مامان و بابا بخواب ،فربد و باربد خیلی به من وابسته ان چون همیشه شغل بابام یه طوری بود که دائم سره کار بودو مامانمم قبلا شاغل بود بیشتره وقتشون با من بودن ،بابا هم همیشه از من تشکر می کنه بخاطرش فکر کنم تنها چیزیه که درباره من بابام خوشش میاد ،خلاصه اومد خودش رو تخت من جا داد کناره هم خوابیدیم ،یکی دو روزی گذشت من حالم زیاد خوش نبود ،حواسم به فربد بود که بیحاله انگار داشت سرما میخورد یه روز صبح مامانم بهش گفت سرماخوردی چرا نمیگی؟ ،گفت مامان تو نگو به بابا یه طوری حلش می کنم ،مامانم چجوری حلش میکنی دکتری؟ ،فربد کلافه شده بود گفتم مامان عصر که برگشتم خودم میبرمش دکتر ،گفت اونوقت چرا باباتون معاینه اش نکنه؟ این رفتارا چیه شما دارین؟ ،عصبی شدم گفتم با شماها نمیشه حرف زد ،بلند شدم برم مامانم گفت فرزین عه کجا میری بخدا منظوری نداشتم من فقط.. ،گفتم مامان بیخیال ماهم منظورمون این نبود بابا بده فقط بخاطر حساسیت خودش میخواد ببنده به داروی قوی ،از خونه رفتم بیرون دیگه پیگیره فربدم نشدم ،عصر با خودم گفتم کاش خودم میرفتم دکتر اما دیدم هنوز اونقدرا هم بد نشدم ،رسیدم خونه باربد نشسته بود درس میخوند ،ازش پرسیدم بقیه کجان؟ ،گفت اتاق فربد حالش خوب نیست ،رفتم داخل اتاق فربد دیدم مامانم داره پاشویه اش می کنه ،بابام به من گفت اومدی بابا؟ بیا برو این نسخه رو بگیر ،دفترچه رو ازش گرفتم فربد بیحال رو تخت افتاده محزون به نگاه می کرد ،فربد بیشتره من میترسه ،دوباره از خونه رفتم بیرون نسخه رو خریدم سه تا آمپول بود ،برگشتم خونه مامانم داشت با تلفن صحبت می کردو گزارش فربد و میداد که مراقب خودش نیست دو روز اومده مریض شده! ،کلا از نظر مامانا و باباها عامل همه مریضی ها نپوشیدن لباس گرم و تماشای بیش از حده تلویزیون و موبایله! ،رفتم داخل اتاق بابام داشت با فربد حرف میزد داروها رو دادم دستش ،فربد گفت داداش تو به بابا بگو آمپول نمیخواد دیگه ،گفتم من چیکار کنم مگه به حرف من گوش می کنه؟ ،بابام خندید گفت بخدا من باباتونم بچتون نیستم ،دوتا از آمپولا رو آماده کرد فربد پرسید همین دوتاست؟ ،بابام گفت نه فردا یکی داری ،گفت نه دیگه همین دوتا ،گفت حالا کو تا فردا؟ فرزین برو بیرون! ،گفتم به من چیکار داری؟ حالا اگه من بودم نمیگفتیا! ،خندید و گفت پس بمون ،فربد با ناراحتی به من نگاه کرد دستش و گرفتم گفتم چیزی نیست بابا که دستش سبکه برگرد ،رو شکم خوابید شلوارش و یه کوچولو داد پایین خودم شورتشو تا نصفه کشیدم پایین بابا پنبه کشیدو تزریق کرد فربد چیزی نگفت ،برای بعدی شلوارش و بیشتر داد پایین و گفت شل کن ،تا تزریق کرد فربد شروع به آخ و آخ کردن پاهاش و گرفتم بابام همش میگفت آروم باش ،تمام که شد بابام پنبه رو محکم فشار داد فربد داد زد آه بسه دیگه! ،اخم کرد و گفت سه تا کولی بزرگ کردم! ،گفتم بابا بخدا بیحسی اختراع شده ،گفت پسرم بخدا بیحسی تاثیره دارو رو میاره پایین ،بعد زد پشت فربد گفت زنده ای؟ ،فربد یه صدایی از خودش در آورد نامفهوم ،بابام گفت میخوای کمپرس کنیم برات؟ ،گفت آره ،من بلند شدم برم که گفت فرزین براش کمپرس کن من برم یه چیزی بخورم! ،باید اسم منو میذاشتن آچار فرانسه ،رفتم لباسام و عوض کردم کمپرس برداشتم رفتم اتاق فربد خوابیده داشت ناله می کرد گفتم برگرد ،برگشت هنوز شلوارش میزون نبود شورتش و کامل دادم پایین جاش کبود نشده بود بابام همیشه خوب میزنه ،کمپرس و واسش گذاشتم یکم بعد دیدم خوابش برده لباسش و مرتب کردم رفتم بیرون ،مامانم سوپ پخته بود همگی از سوپ خوردیم خیلی خوش مزه بود ،از فین فینای من بابام گفت توام باز حالت خوب نیست ،گفتم قاتل خاموش اثری نداشت ،گفت بیا معاینت کنم ،گفتم نه شما استراحت کن منم میرم بخوابم ،یه ذکری زیرلب گفت معنیش و نفهمیدم ،رفتم اتاقم باز صدام کرد این دفعه در و قفل کردم ،صبح از کاره خودم خیلی پشیمون شدم اما وقتی درو باز کردم که دیگه خیلی دیر شده بود ،بابام رفته بود مامانم گفت مرخصی بگیر نرو سره کار گفتم نه نمیشه ،در کل حوصله خونه ندارم اگه بمونم دیوونه میشم ،وقتی برگشتم خونه با نگاهی جز نگاه خشمناک و غضبناک مامان و بابام رو به رو نشدم ،رفتم نشستم پیش بابام گفت من در خدمت شمام ،گفت خدمت از ماست پاشو بیا ،رفتیم اتاق خودشون معاینه ام کرد گفت من به تو چی بگم؟ ،گفتم نمیدونم ،انصافا گاهی بدم نمیاد حرصش و در بیارم! ،میدونستم نسخه سختی در انتظارمه چون باربد کلاس بود خودش رفت داروها رو خرید هرچی گفتم خودم میرم گفت نمیخواد ،فربد که سره حال تر شده بود اومد پیشم و گفت داداش فکر کنم من مریضت کردم ،گفتم عذاب وجدان نداشته باش اونشب که اومدی پیشم خوابیدی من مریض بودم ،یکی زد به بازوم گفت خیلی نامردی ،گفتم تا نزدم تو گوشت برو گمشو حوصلت ندارم ،گفتم پیشت نباشم؟ ،گفتم تو باشی میخوای چیکار کنی مثلا؟ ،گفت خدایی با مشتریا اینطوری رفتار کنی همشون فرار می کنن ،گفتم مشتری نه و مراجعه من شرکت دارم مغازه که ندارم ،خندید بعدش رفت بیرون ،منم با کمال پررویی رو تختخواب خوابیدم ،بابام که اومد گفت بد نگذره گفتم نه تختخواب سلطنتی مگه بد میگذره؟ ،گفت زن بگیر بهترش و برات میخرم! ،تازه ها بود میگفتن زن بگیر هر راهی رو امتحان می کردن تو هر جمعی چشمشون به هر خانواده دخترداری میافتاد کلی ازم تعریف می کردن که پسرمون مهندسه و چنین و چنان ،اون داشت آماده می کرد آمپول و من کمربندمو باز کردم گفتم بابا ،گفت بله چرا صدات میلرزه؟ ،گفتم هیچی شما چرا اخم داری؟ عصبانی نشو بخدا من اگه تورو میپیچونم واسه افزایش صمیمیته وگرنه بزرگ شدم نمیترسم ،پقی زد زیره خنده و گفت بالاخره اعتراف کردی که خرس گنده ای شدی واسه خودت ،گفتم خرس که نه شیر ،گفت خب آقا شیره برگرد ،چرخیدم و شلوار و شورتم و کشیدم پایین ،سر چرخوندم ببینم چندتا آمپوله دیدم سه تاست ،بابام نشست کنارم پنبه کشید و پنیسیلین و تزریق کرد که با آبروداری و یه آخ ریز که بعید میدونم شنید ختم به خیر شد ،بعدی هم همون پا زد درد نداشت گفتم دگزا بود؟ ،گفت نه بعدش اون سمتم و کشید پایین گفت وول نخور ،سرفه میکردم گفتم دست خودم نیست ،گفت سرفه تو بکن قشنگ ،بلند شدم سرفه کردم وقتی برطرف شد خوابیدم بابام اون یکی زد دردش یه مقدار زیاد بود ملافه رو محکم فشار میدادم ،تمام که شد شلوارم و برد بالا گفت حالا پاشو برو خونه تون ،برگشتم گفتم یعنی واسه من کمپرس نمی کنی؟ ،گفت باشه ،کمپرس هم شد و من لنگان لنگان برگشتم اتاق خودم ،اینم بگم فربد آمپول بعدیش و نزده بود یه موقع هایی که بابام اعصاب نداره واسه ما خوبه چون کلکل نمی کنه کوتاه میاد ،منم یادمه یه دونه داشتم با خودم بردم از خونه بیرون سر به نیست کردم و تمام! ،الان که فکرش و میکنم هرچند زیاد با هم سروکله میزدیم و بحث داشتیم و تیکه های قلمبه سلبمه بهم مینداختم اما بودن کناره خانواده رو ترجیه می دادم ،البته که هنوزم امید دارم همه چی درست بشه ،سپردمش دست اون بالایی ،مرسی که خوندید .

خاطره آنوهه جان

سلام من خاطرات رو گاهی میخونم اما هیچ وقت خاطره نفرستادم و بعد مدت ها به این وب سر زدم و اومدم خاطره مو بگم اسمم آنوهه اس ترک زبان هستم و بشدت وحشت دارم از امپول و الان چن سالی میشه از واکسن اول دبیرستان نزدم وهجده سالمه و امسال کنکور دادم و خاطره ام خیلی خیلی تازه اس برای هفته قبل قبل عاشورا تاسوعا بود این تابستون جزو سخت ترین تابستون هایی بود ک برای من گذشت راستش برای کنکور هیچی نخونده بودم علاوه بر اون هیچ عذاب وجدانی ندارم وحتی نمیدونستم و حتی نمیدونم میخوام با زندگیم چیکار کنم تابستون های قبلی این شکلی نبود پایه به پایه میرفتیم و نگرانی و سدی به نام کنکور وجود نداشت حتی انگیره ام برای درس خوندن و شب امتحانی موفق بودن هم زیاد بود و اوضا خوب بود ولی سال کنکور انگار همه چی بهم ریخت خلاصه برم سر خاطره رتبه ام افتضاح شده بود و انتظار دیگه ای نداشتم ولی معضل اصلی غر زدن های دايم مامان بابام بود حرف های نیش دار و کنایه و غر زدن هاشون برای اینکه تو یک عدد بی مسیولیت هستی و البته مهم هم نبود زیاد برام یکشنبه هفته قبل بود ک خالم زنگ زد به مامانم ک مامان بزرگم ک دیابت داره قندش خیلی بالاست و بستری شده مامانم هم تصمیم گرفت بره تبریز پیش مامان بزرگم و اصلا اوضاع خوبی نداشت بابام هم از اونجایی ک دوس نداشت مامانمو با اون اوضا راهی کنه قرار شد با مامانم راهی بشه حالا بحث ما از جایی شروع شد ک من یه عمو دارم ک سی و یک سالشه قبلا لیسانس برق گرفته بود ولی یهو بعد فارغ التحصیلی نظرش عوض شد و نشست برای. کنکور تجربی خوند و الان پزشک عمومی برای ازمون تخصص میخونه من اصلا با این ادم حرف زدن عادی مون به دعوا ختم میشه و جایی ک باشه دوس ندارم حضور داشته باشم و مامان بابای منم گیر داده بودن ک تو نباید تنها باشی توی خونه و حتما یا باید بری خونه عموت یا اون و بگیم بیاد پیشت کس دیگه ای هم تهران نبود برم پیشش خلاصه بعد از کلی بحث و زور گویی گفتن زنگ میزنیم عمومهرانت بیاد پیشت و اونم گفت من نمیتونم بیام اون و بگین خلاصه بار و بندیل و جمع کردیم ورفتم خونه عمو به هر بدخبتی و تیکه انداختن و غر زدنی بود گذشت اون روز و شب قرار بود بره شیفت و حدودای هشت شب رفت بیمارستان شیفت بود و من یکم گلودرد از چن روز قبل داشتم اون روز یکم بدتر شده بودم واسه همین رفتم قرص خوردم و زنگ زدم یکم با مامانم حرف زدم و حال مامان بزرگمو پرسیدم و رفتم زودتر بخوابم چون سردرد داشتم صبح طرفای ساعتای چهار از گلودرد بلند شدم و گوشم هم درد میکرد یکم داغ بودم و نمیتونستم اب گلومو قورت بدم درست حتی یه چن ساعتی بود همینحوری داشتم فک میکردم ک صدای در اومد سریع دراز مشیدم رفتم زیر پتو نفهمه عموم ک بیدارم بیاد بفهمه مریضم یه چن دقیقه ای گذشت وصداش میومدمیرفت توی اتاق که بخوابه بعد ده دقیقه ای عطسه ام گرفت پشت هم ک صداش مهران و کشوند توی اتاق گفت چی شده چرا این شکلی تو گفتم چه شکلی عمو چیزیم نیست گفت بینیت قرمزه چشمات مشخص از کی اینجوری شدی میخواست غر بزنه ک سریع حرفشو خورد گفت پاشو پاشو یه چایی عسل بخور هیچی نگفتم رفت بعد چن دقیقه با چایی عسل برگشت و به زور داد خوردم بعد چن دقیقه باکیف اومد توی اتاق گفت پاشو بشین و شروع کرد به معاینه کردن و گفت دفترچه ات همراته گفتم نه یادم نمیاد نیاوردم رفت سمت چمدونم دفترچمو از جیبش برداشت گفت یادت اومد انشالله الان دیگه باز جدی شده بود و بداخلاق حوصله دعوا نداشتم میخواستم بگم امپول نمیزنم غرورم نمیذاشت استرس اینم داشتم امپول بنویسه گفت من میرم دارو هاتو بگیرم داشتم فک میکردم درخونه و از پشت قفل میکنم بعدا فوقش یکم ناسزا میگه منتها بعد چن دقیقه برگشت داخل اتاق گفتم چی شد گفت دادم نگهبان ساختمون پول دادم بره بگیره خیلی خستم میرم یکم بخوابم تا بیاد استرس گرفته بودم بعد چن دقیقه در واحد و زدن خودش پاشد رفت داروهامو گرفت تشکر کرد اومدیه باخنده نگام کرد انگار از تند تند دسشویی رفتن و اضطرابم فهمیده بود دردم چیه گفتم عمو جون گفت مودب شدی داستان چیه گفتم من امپول نمیزنم گفت ای بابا داستان اینه پس هیچیی نگفت رفت اب اورد بهم دوتا قرص داد بعدم گفت بریم توی اتاق یا روی مبل دراز میکشی گفتم نمیزنم گفت باشه پس بروبگیر بخواب خوشحال و شادمان رفتم توی اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم با گوشی مشغول بودم ک با مشمای دارو اومد تو اتاق درم بست گفت بیا بچه خوبی باش عمو جون بخواب بحث نکن من شده تا شب اینجا صبر میکنم ولی باید بزنی امپولتو گفتم نمیزنم گفت برگرد افرین خستم بخدا انو با بچه چهارساله انقد لازم نیست واسه یه چیز ساده بحث کنم بزرگ شدی خودت روت میشه به کسی بگی از امپول میترسی گفتم نمیترسم ولی نمیزنم خندش گرفته بود گفت باشه اگه نمیترسی اثبات کن برگرد بزنم بعد کلی بحث کردن گفت انو برمیگردی یا به زور و روش سنتی اقدام کنم حوصلمو سر بردی گفتم نمیزنم چرا زور میگین گفت خیلی خب خودت خواستی به زور از بازوم گرفت برم گردوند پاشم دراز کرد روی زانوم نتونم برگردم و شروع کرد به اماده کردن امپول جلوی چشمم اومدم برگردم با یه دستش کمرمو گرفت قشنگ نمیتونستم تکون بخورم گفتم باشه ولم کنین اینجوری بدتره قول میدم اجازه بدم بزنی پاشو بلند کرد اومدم بلندشم ک برم گردوند دوباره پاشو دراز کرد روی زانوم یه وضعیتی بوداشلوارمو کشید پایین گفتم توروخدا عمو مهران هیچی نگفت پنبه کشید اومد درپوش سرنگ و برداره به گریه افتادم با تعحب نگام کرد گفت واقعا داری گریه میکنه اه اه مگه بچه ای انو گفتم من چن ساله به غیر واکسن اول دبیرستان امپول نزدم واقعا میترسم چرا نمیفهمی خوب سریع پاشو از روی زانوم بلند کرد درپوش سرنگ و گذاشت و بلندم کرد بغلم کرد اشکامو پاک کرد گفت واقعا مریض نشدی توی این چن سال گفتم میپیچوندم قرص میخوردم خودم گفت تخس ترین بچه فامیل جدا داری گریه میکنی گریه نکن بچه بعد یه پنج مین گریه کردن هیچی نگفت گذاشت قشنگ گریه کنم خالی کنم خودمو خودم هم میدونستم ترس تلنگر شده بود بعد مدت ها بتونم احساساتمو خالی کنم با گریه ساکت شدم تمام مدت داشت نگام میکرد و با موهام بازی میکرد از نظرم تا چن روز پیش مزخرف ترین ادم دنیا بود حالا یه عموی مهربون بود گفت ببین تو چن ساله نزدی طبیعیه استرس داشته باشی قول بهت میدم دردش اونقدی نباشه ک فک کنی؟گفتم نه بعد کلی حرف زدن راضیم کرد بزنم گفت خودم امپول و بکشم ک بفهمم هیچ چیز خاصی نیست با حوصله شروع کرد به توضیح دادن و بعدشم سر سوزن و عوض کرد ک کند نشده باشه در پوش گذاشت تب بر بود گفت اماده ای گفتم نه گفت ااااااه قول دادیا دراز کشیدم یه دستشو محکم گرفتم گفت هر وقت زیاد دردت اومده دستمو فشار بده خوب گفتم باشه شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید ک سرمای الکل تنمو لرزوند و درپوش و برداشت و گفت شل کن اینجوری نمیشه سفت باشی دردت میگیره یکم شل کردم ک نیدل و فرو کرد و اروم و اروم تزریق کرد زیاد درد نداشت درد داشت ولی به اون بدی ک فکر میکردم نبود گفت نفس بکش عمیق افرین عالیع میخوام در بیارم نفس بکش نفس کشیدم ک در اورد گفت تموم خلاص درد داشت گفتم نه زیاد گفت دیدی چقد غر زدی یکم استراحت بعدی و بزنم گفتم نه دیگه گفت خودت الان گفتی درد نداشت و شروع کرد اماده کردن دوتا امپول دیگه گفتم زدم دیگه چن تا امپول باید بزنم چرا اذیتم میکنی گفت این پنی سلین با ویتامین سی اون تب بر بود غر نزن گفتم نمیزنم اینا درد دارن گفت تو زدی میگی گفتم همه میگن گفت الان میگفتی درد داره قبلی قبول نمیکردی بزنم دیدی درد نداشت اینا هم همینن خلاصه کلی باج بهم داد قبول کردم برگردم ک ای کاش برنمیگشم شلوازمو کشید پایین پنبه کشید یه چن بار یه دفعه بدون هماهنگی فرو کرد نیدل و ک سفت شدم گفت اهه شل تند شل کن دردت میگیره انوهه شل کن هرچی گفت گوش نکردم و دردشم خیلی زیاد بود وگریه ام بلند شده بود ک درش بیار اومدم دستمو بکنم پشت در بیارم ک سریع دستمو گرفت با پاشم گذاشت روی زانوم چن تا صربه زد جای تزریق ک شل کنم تزریق کنه تموم نمیشد هی میگفت تموم شد عمو جون تموم تموم شل کن در بیارم شل سعی کردم شل کنم دربیاره ولی بازم تزریق کرد تموم نمیشد لعنتی ک کشید بیرون و اومد پنبه بزنه گفتم بزنی بعدی رو بخدا تا اخر عمرم باهات حرف نمیزنم گفت تقصیر خودته سفت کرده بودی مث سنگ شده بود گفتم نزن عمو توروخدا گفت انوهه شمشیر ک نیست یه سوزن کوچولو تو سفت نکن دردش زیاد نیست گفتم نه گفت خیلی خب و بیخیال ویتامین سی شد فرداش هم هرچقد حرف زد راضی نشدم امپولامو بزنم و ترسم خیلیم بیشتر شد از امپول چون خیلی اذیت شدم سر پنیسیلین و اصلا حاضر نیستم دیگه تجربه کنم دوباره و قرار شده بخونم برای کنکور و قراره یه شروع داشته باشم ولی اصن انگیزه ندارم خودم هم نمیدونم مشکل از کجاست وهر چی بیشتر حرف میزنم چه با مهران چه با بقیه بیشتر به این نتیجه میرسم ک درس خوندن توی ایران بی فایده ترین کاره

خاطره دریا جان

سلام...خوبین؟ ایشالله که عالی باشین...ولی من...): اصلا خوب نیستم!

تو قسمت نظرات ی توضیح خلاصه ای راجب اتفاقاتی که افتاده گفتم...دو سه نفر پرسیدن که عسل و امیر همو دوس نداشتن؟!...من از احساس عسل مطمئن بودم چون راجب علاقه ش به امیر برام گف ولی امیر اصلا هیچ نشونه ای نمیداد! هیچی! احساس میکردم امیر ی حسایی دارع...از نگاه های گاه و بی گاهش حدس زدم...ولی عسل میگف اگ دوستم داشت میومد جلو ی چیزی میگف 

عسل فک میکرد امیر خیلی مغروره...حاضر نیس غرورشو بشکنه...درحالی که مطمئن بودم امیر اینطور آدم نیستی باشناختی که من ازش داشتم اینطور نبود ولی عسل زده بود سیم آخر! میگفت من نمیتونم با ادمی که به خاطر کسی ک دوستش داره غرورشو بشکنه،زندگی کنم!

تا اینک شاهین از عسل خاستگاری کرد...تیر خلاص!

عسل حق داشت برا زندگی خودش تصمیم بگیره و من فقط در حد ی دوست میتونستم کمکش کنم ن جای خودش تصمیم بگیرم!

عسل هیچ وقت حتی نگاه خاصی به شاهین نکرد اصلا به جز ۲ یا ۳ بار اونم از دور ندیده بودش ولی در کمال ناباوری جواب مثبت داد!

خودمم دیگ داشتم مطمئن میشدم که امیر هیچ حسی به عسل نداره...همه چیز خوب پیش میرفت...خوب که ن عالی...عسل خوشحال بود منم با خوشحالی عسل خوشحال میشدم...شاهین خوشحال تر از عسل

همه چیز از سه شنبه صبح شروع شد بعد از اون روزی که پرهام اینا از محله ما رفتن، بدترین روزم عمرم بود!

ساعت ۹ صبح عسل اومد خونه مون...از هر دری صحبت کردیم...عسل از بیرون رفتناش با شاهین میگفت...از کادوهای شاهین میگفت...خنده هاشو ک میدیدم خوشحال میشدم

از آشپزخونه همراه شربتا اومدم بیرون نشستم تو حیاط نشسته بود(من عاشق حیاطمونم...خیلی بزرگ نیست ولی پر از گله...وسطش ی حوض خوشگل و کوچیک پر از ماهی های کوچیکه... هر روز صبح چند دقیقه کنار حوض میشینم انقدر انرژی میگیرم که کل روزم ساخته میشه!^^ )

نشستم رو تخت کنار حوض شربتا رو برداشتیم بخوریم که یهو گف: 

راستی فردا شب شاهین میاد خاستگاری😍

انقد یهویی گف که هول شدم شربت پرید گلوم...مگ سرفه م بند میومد؟! اون بدبختم هول شد اومد محکم کوبید به کمرم😩 موهام خیس بود دستش میخورد به خیسی موهام...بلند گفت: عع دریا نشتی داری...آب پس میدی چرا😐🤔

دیگ ترکیدم از خنده😂 بلاخره سرفه هام قطع شد ولی مگ خنده م بند میومد😂

شروع کرد از خاستگاری حرف زدن که چ لباسیو بپوشم؟! چ حرفایی بزنم؟! چ شرطایی بزارم؟! لاک بزنم؟! ی موقع فک نکنه دختر سبکیم؟!

من: چ ربطی دارع آخه/:

و بازم شروع کرد سوال پرسیدن...تموم مدتی که اون حرف میزد من داشتم ب امیر فک میکردم! اینک اگ امیر جای شاهین بود چطور میشد؟!

از ی طرف دیگ با خودم میگفتم خجالت بکش دریا...شاهین عاشق عسل..‌عسلم انگار دوسش داره...دیگ مشکل چیه؟!

گناه شاهین چیه که امیر هیچ کاری نمیکنه؟! گناه عسل چیه...اون ک نمیتونه تا آخر عمرش مجرد بمونه تا امیر بلاخره ی کاری بکنه...شاید بیشترتون فک میکنید این چرا هی میخواد بگه امیر عاشقه عسله!

راستش من اصرار ندارم که امیرو عاشق عسل بدونم ولی امیر گاهی وقتا خودشو لو میداد...با تیکه هایی که از روی غیرتش مینداخت.حتی پرهامم چند بار ازم پرسید چیزی بینشون هست یا ن!

ولی عسل انگار اینارو نمیدید!

با صدای عسل که میپرسید"این چطوره؟" از فکر دراومدم...

من: چی؟

عسل: میگم این چطوره؟!

من: چی چطوره؟

عسل:😐 این(بعد ب گوشیش اشاره کرد)

عکس لباس عروس بود! انصافا خیلی خوشگله بود...ساده ولی شیک😍🖤

من: آها اره عالیه...برا کی هس

عسل: خودم•~•

من: خودت؟! بابا فعلا ن ب باره ن ب داره هنوز هیچی نشده رفتی سراغ لباس عروس!

عسل: ن ب باره ن ب داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجله

هنوزم فک میکنم ی حسی داری تو ب من تو خودت نریز یریز هی بهم حرفاتو بزن دودیقه...

من: خیلی خوب بابا...دیوونه😂

یکم از شربتشو خورد و گفت: راستی از پرهام و امیر چ خبر؟

اسم امیر که اومد قیافه م درهم شد برا همین عسل گفت:

دریا...میدونم به امیر فک میکنی ولی باور کن من دوسش داشتم و دارم...اما دیگ نمیخوام بهش فک‌ کنم! نمیخوام به شاهین خیانت کنم!

من: چرا بیشتر بهش فرصت ندادی؟!

عسل:اخه تا کی؟! بابا منم دل دارم...تا کی بی محلی های امیرو تحمل کنم و هی با خودم بگم درست میشه؟!هیچی درست نمیشه دریا...هیچی

من: ببین عس...

دستشو اورد بالا: دریا ما قبلا در این مورد بحث کردیم...نتیجه ای ندارع

چند ثانیه سکوت کردم و دوباره پرسیدم:

دوسش داری؟!

عسل: شاهینو؟

سری تکون دادم

عسل: دریا...من...به عشق بعد...ازدواج ایمان دارم

من: چی میگی؟یعنی دوسش نداری؟😳

عسل: علاقه بعد ازدواج هم ب وجود میاد

من: عسل تو دیوونه ای..‌دیوونه!

تا ساعت ۱۱ موندو رفت

حدودا ۱۲ بود که امیر پیام داد که ساعت ۴ بیا کافه! 

ساعت ۳ و ۵۵ دقیقه رسیدم کافه امیر زودتر رسیده بود

رفتم نشستم روبروش یکم حرف زدیم که یهو گفت: دریا راستش گفتم بیای تا...ی چیزیو بهت بگم

من: بگو...راحت باش

امیر:راستش...خوب...من به...عسل علاقه مند شدم...(سرشو انداخت پایین و ادامه داد:)نمیدونم یهویی چی شد ب خودم اومدم دیدم شبا با فکرش به خواب میرم...صبحا به امید دیدنش از خواب پا میشم...هربار میخواستیم شماهارو ببینیم بهترین لباسامو میپوشیدم...تیپ میزدم تا ب چشم عسل بیام...دیر قبول کردم عاشقم اما...(سرشو اورد بالا) میخوام بهم کمک کنی...از عسل راجب من بپرس...خواهری کن برام...ببین عسل همین حسو ب من داره؟! من...تا هرموقع که بخوای صبر میکنم

مات و مبهوت نگاش میکردم...زبونم نمیچرخید بگم عسل داره ب شاهین فک میکنه! به هزار زور و بدبختی گفتم:

امیر...تو میدونی که...میدونی شاهین...داره ازدواج میکنه؟!

امیر: عع ن‌...عجب آب زیر کاهی این داداش ما...ببینی چیزی میگ؟! من ک‌ میدونم برا شیرینشِ...به سلامتی خیلی خوشحالم کردی دریا...حالا با کی؟میشناسیمش؟

من: آره

امیر کنجکاو با لحنی شاد پرسید:با کی؟

سرمو انداختم پایین با صدای خفه ای گفتم: عسل

سکوت کرد...سرمو اوردم بالا ک دیدم زل زده بهم...هیچ‌ حرکتی نمیکرد حتی پلکم نمیزد

نگران پرسیدم: امیر...داداشم...خوبی؟

(عجب سوالی بود😐🙄)

هیچی نمیگف...ی لیوان آب اوردن دادم بهش یکم حالش بهتر شد ولی همچنان هیچی نمیگفت...سکوت...سکوتی پر از حرف! پر از سروصدا!

بلند شد...باهاش بلند شدم خیلی آروم رفت سمت در کافه دنبالش رفتم تا بیرون  میخواستم باهاش سوار ماشین شم که برگشت سمتم با صدای گرفته ای گفت: ب پرهام زنگ بزن بیاد دنبالت...میخوام تنها باشم

من: امی...

امیر: خدافظ

سوار شد و حرکت کرد...یا بهتره بگم پرواز کرد!

خیلی خیلی نگرانش بودم براهمین زنگ زدم پرهام خیلی سریع بهش گفتم بیاد جلو کافه..‌کمتر از ۱۵ دقیقه بعد اومد...تو ماشین سربسته براش ی چیزایی گفتم...اونم نگران شد راه افتاد سمت خونه امیر

رسیدیم سریع پیاده شدم چند بار پشت سرهم زنگ زدم که مادرش گریان درو زد...صدای گریه مادرش نگرانیمو تشدید کرد با پرهام پله هارو زود زود رفتیم بالا پرهام از من بیشتر نگران بود...رفتیم تو خونه که مادرش اومد جلومون بنده خدا انقد نگران بود اصلا متوجه من نشد! دستای پرهامو گرفت و گریان گف: پرهام مادر تروخدا ببین امیر چشه از وقتی اومده خونه رفته تو اتاقشه داره همه چیزو میشکنه

پرهام رفت پشت در اتاقش منم مادرشو بغل کردم اصلا متوجه من نبود فقط گریه میکرد...از صدای دادهای امیر ترسیده بودم اشک خودمم دراومد!

پرهام چند بار محکم کوبید به در امیر هیچی نمیشنید دیگ پرهام مجبوری رقت عقب با بازوش محکم کوبید ب در چند بار تا در شکست...مادر امیر با شنیدن صدای شکستن در دویید سمت اتاق امیر منم همراهش رفتم...آینه اتاقش شکسته بود و شیشه شکسته عطراش رو زمین بود...بوی عطرای مختلف باهم دیگ قاطی شده بود و کل اتاقو گرفته بود...و امیر...از انگشتای دستش خون میریخت زمین...صورتش خیس خسی بود رگ های صورتش زده بود بیرون...پرهام سریع رفت سمتش کمکش کرد بلند شه برن بیرون...مادره امیر فقط گریع میکرد و امیر و صدا میزد

پرهام بدون هیچ حرفی دست امیرو شست یکم نگاش کرد برگشت گف: زخمش عمیقه...بخیه میخواد!

کمکش کرد بردش تو ماشین بهم گفت بمونم پیش مادر امیر ولی از نگرانی دق میکردم برا همین همراهشون رفتم

تو راه هیشکی هیچی نمیگف و....

عجیب بود پرهام چیزی نمیگفت...حتی ی دادم نکشید سرش و راستش این خیلی ترسناک بود😬

رسیدیم بیمارستان امیر با کمک پرهام رفت تو منم ماشینو پارک کردم و رفتم پیششون 

باهم رفتیم تو ی اتاقی امیر نشست رو تخت ی آقایی اومد گفت که کف دستش و بریده و نیاز به بخیه دارع(😩) وسایل بخیه رو اماده کردن پرهام دست امیرو گرف آقا هم شروع به بخیه زدن کرد اولاش امیر یکم تکون میخورد یا ناله میکرد ولی یکم ک گذشت آروم تر شد فقط هرزگاهی صورتش و جمع میکرد

خلاصه بخیه تموم شد ی دونه سرم داشت با مسکن

پرهام خواست بره داروهاشو بگیره که خیلی بیحال گف: نمیخواد

پرهام ی دفعه منفجر شد: غلط میکنی نمیخوای گه مخوری(🙄رعایت کن برادر🙄)مگ دست توعه؟! فک‌ نکن هیچی بهت نمیگم یعنی کاری بهت ندارم..فقط منتظرم حالت خوب شه! خودت به درک فکر اون مادر بیچاره ت بودی؟ رنگ ب صورتش نمونده بود؟میفهمی؟ن دیگ تو چی میفهمی احمق؟!

داد میزد ها...انگار ن انگار بیمارستانه🤦🏻‍♀️ خیلی عصبی بود

دیدم اگ ی ذره دیگ ادامه بده میره امیرو میزنه برا همین بازوشو کشیدم و سعی کردم آرومش کنم: باشه پرهام غلط کرد ولش کن بیا اینور اینجا بیمارستانه...رعایت کن بیمار هست

بازوشو محکم از دستم کشید بیرون رفت داروهای امیرو بخره 

انقدر بیحال بود ک شک کردم بیهوش شده باشه!

هیچکدوممون حرفی نزدیم

تا پرهام اومد بدون هیچ حرفی زیربغلش و گرفت کمکش کرد سوار ماشین شه

خلاصه رسیدیم خونه شون مادرش بنده خدا دم در منتظر ما بود🖤 تا امیر دید شروع کرد قربون صدقه رفتن و دور امیر چرخیدن...انگار ن انگار که چند ساعت پیش چقد عصبانی و ناراحتش کرده بود(فرشته ن بخدا...فرشته💋🖤) 

امیر با کمک پرهام رو تخت خوابید...پرهام سرمش و وصل کرد تنظیمش کرد اومد بیرون درم بست...فک کنم امیر خوابش برد!

مادرش تعارف کرد ک بمونیم ولی دیگ دیر بود

ازشون خداحافظی کردیم رفتیم تو ماشین

پرهام پوفی کشید و گفت: اینم از این بدبختی

من: بمیرم برا امیر)":

ماشین و روشن کرد راه افتاد تو راه گوشیه پرهام زنگ خورد:

پرهام: سلام خاله

.....

پرهام: دریا؟!

.....

پرهام از گوشه چشمش نگاهم کرد و گف: آره آره اینجاس

.....

پرهام: عع حتما نشنیده...درگیر بود

.....

پرهام: ن ن خواهش میکنم...چشم‌ تا نیم ساعت دیگ درخونه ایم

.....

پرهام: خداحافظ

من: کی بود؟!

پرهام: خاله س...میگ هی زنگ میزنم به دریا جواب نمیده...نگران بود

من: عع...رو سایلنته🤦🏻‍♀️

بعد چند ثانیه گفت:دریا...تو اگ جای عسل بودی چیکار میکردی؟

من: راستش...نمیدونم! شاید همین کاری ک عسل کردو انجام میدادم

 

🌺پایان🌺

پ.ن۱: تشکر از کسانی که نظر داده بودن🖤 امیدوارم این دوفعه هم خوب نوشته باشم🤲🏻🖤 

سعیمو کردم از اون خاطره های طولانی بشه(:♡

پ.ن۲: اصلا اوضاع خوبی نیس! وضع امیر از همه بدتره...و چهارشنبه شب خاستگاری عسل بود که بله رو داد

نمیدونم باید شاد باشم که آبجیم ازدواج کرده و داره خوشبخت میشه یا ناراحت که حال و روز داداشم روز ب روز بدترمیشه!

پ‌ن۳: بعضی وقتا با خودم میگم شاید من کوتاهی کردم! من باید تلاش میکردم که این دوتا عشقشونو باور کنن!

پ.ن۴:پشت من خدا بودع همیشه(:

پ.ن۵: آره دست خوش!

بستی دست دل و از پشت(÷

ی آدم تک و بی کس...

که از عشقش خورده رو دست!

آره دست خوش!

تنها شدی دیگ سرخوش...(":

#غلاف

#محسن_ابراهیم_زاده

خاطره حنانه جان

سلام حنانه هستم ۱۶ ساله بابام جراحه و خیلی هم از امپول میترسم و تک فرزند سوقلی خونه 
 حدود ۲هفته پیش از طرف باشگامون رفتیم مسابقه و خیلی هم بهمون خوش گذشت از باشگاه که اومدبودیم بیرون همه حالمون بد بود انقدر که داد زده بودیم برای گروه مینی هامون و اومدم خونه و ناهار خوردم حالمم خیلی بد بود بدن درد بدی داشتم بابامم بیمارستان بود ناهارو که خوردم کوولرو روشن کردم و جلوی کولر تو اتاق خابم خابم برد و پتو هم نکشیده بودم از خاب که بیدار شدم دیدم صدای بابام داده میاد صدامم گرفته بود انقدر که داد زده بودم و تب و لرز ریزی هم داشتم وحالم اصلا خوب نبود رفتم بیرون سلام کردم بابام حالمو دید گفت باز شما شلوغ کاری کردی چون من هر موقع که مریض میشم بهم میگه شلوغ کاری کردی من هم هول شدم گفتم نه حالم خوبه اخر شب شد که حالم بدتر شده بود و داشتم دیگه میمردم کل بدنم درد میکرد گلوم میسوخت و و تب و لرز بدی بدی داشتم سرم تیر میکشید اصلا حالمم خوب نبود بابامم فهمید اروم دفترچه مو برداشت و گفت پاشو حاضر شو بریم دکتر داری میمیری منم سریع قبول کردم چون هرسری که میگفت بریم دکتر من میگفتم نه ولی ااین دفع فرق میکر سریع حاضر شدمو سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت بیمارستان بابام بابام وقته گرفت ولی زیاد شلوغ نبود بعد از یک ربع رفتیم داخل دکتر بابامو شناخت احوال پرسی کردن و دکتر مهربونی بود بعد از احوال پرسی رسید به منو که داشت معاینه میکرد هی اخماش میرفت تو هم و اخرش گفت برای یه شب بستری مینویسم و چند تا دارو تو دفتر چم نوشت و داد به بابام بعد از خداحافظی اومدیم پذیرش و منو خابوندن برای یه شب بابامم رفت داروهامو گرفت اومد داد دست پرستاربعد از یه چند دقیقه دیدم پرستار با کلی امپول اومد سمتم بعد بابام و مامانم برای اینکه من راحت باشم رفتن بیرون پرستاره گفت برگرد و اماده باش برگشتمو شلوارمو کمی دادم پایین پرستاره گفت میترسی گفتم چطور خندید و خودش شلوارمو تا ته کشید پایین و شروع که کرد به امپول زدن من ریز ریز اون زیر گریه میکردم و ای ای میکردم اخه خیلی درد داشتن دوتا پنیسلین بود یکی پنادر یکی نوربیون بود و یکی هم تب بر بود و همشونم درد داشتن اول دوتا پنسیلین رو زد و من فقط بلند ای و اخ میگفتم و التماسش میکردم که امپولو در بیاره سر پناادرو اون یکی هاهم انقدر درد داشتم که فقط گریه میکردم رفت و مامان بابام اومدن داخل و انقدر حالم بد بود که بعد از امپولا خابم برد بیدار که شدم بابام دوباره رفته بود شیفت و مامانم پیشم بود حالم هم بدک نبود فقط گلودرد و بدن درد داشت بعد از صبحانه ددکتر باز اومد و معاینه ام کرد و گفت که تا اخر شب بمانم و باز به پرستار چند تا نسخه داد مامانم رفت گرفت و اومد و باز امپول داشتم و هنوز امپولای دیشب جاش درد میکرد و بازبرگشتم و این سری ۳ تا امپول بیشتر هم نبود انتی بیوتیک بود و دردش خیلی بود و من فقط سرم رو تو بالش فرو کردم و ای ای میکردم و امپولا هم گذشت و حالم کمی بهتر شد و شب بابامم شیفتش تموم شد و باهم رفتیم خونه و دیگه امپولی نداشتم و حالم روز به روز بهتر میشد 
ببخشید که داستانم طولانی شد و چشماتون خسته شد 
ایشالله که هیچوقت مریض نشوید 🙄🙄🤗🤗

خاطره آوین جان

سلام من آوین هستم اولین خاطرم مال ۱۱فروردین امساله بخاطر مراسم ازدواجم خیلی گرفتار بودم 
قرار بود خاطره ازمایشمو براتون بگم اما چون خیلی کوتاه یه خاطره ماله چندروز پیشه براتون میزارم و البته درباره مراسم خاستگاری و ازدواجمم تو پ .ن براتون مینویسم خب بریم سراغ خاطره:
حدود یک هفته پیش صبح که از خواب پاشدم همش حالت تهوع داشتم و دهنم مزه اهن میداد احساس کردم مسموم شدم یکمی ابلیمو خوردمو شروع کردم اماده کردن ناهار ولی تا بوی بادمجون بهم میخورد حالم بد میشد(میخواستم میرزاقاسمی درست کنم) دیگه انقدر رفتم دستشویی و اومدم ضعف کردم و کنار دستشویی نشستم حدود ساعت ۱۲:۳۰بود و شروین باید میرسید بعد از ۱۵مین شروین اومد همیشه میرفتم استقبالش اما انقدر حالم بد بود نتونستم برم اونم اومد خونه و تا منو دید سریع کیفشو و کتشو گذاشتو اومد سراغم
شروین:خانومم آوینم چت شده خوبی؟؟ کجات درد میکنه؟؟سرت گیج رفت ؟؟
من: شروین میزاری جواب بدم از صبحه حالت تهوع دارم میخواستم میرزا قاسمی بپزم اما بوی بادمجون حالمو بهم میزد الانم ضعف کردم نشستم اینجا 
شروین:چی بوی بادمجون؟؟
من:اره فکرکنم مسموم شدم
شروین:پاشو کمک کنم بری تو اتاق استراحت کنی منم برم واست دارو بخرم پاشو
من:اخه ناهار
شروین نزاشت حرفمو بزنم 
شروین‌:بااین وضعیتت من چطوری ناهار بخورم ناهار نمیخوام فوقش گشنم شد غذا سفارش میدم پاشو بریم اتاق 
کمکم کرد رفتیم اتاق رو تخت دراز کشیدم شروینم گوشیمو گذاشت کنارم و گفت اگه کاری داشتم زنگ بزنم و رفت حدود ۳۰مین گذشت که شروین با یه نایلون اومد تو اتاق شروین:خانومم پاشو این قرصو بخور 
من:قرص چیه؟؟
شروین:ضد تهوع خانوم دکتر
قرصو ازش گرفتم و خوردم که یه چیز دیگه از نایلون در اورد
من:این چیه شروین؟
شروین:عزیزم تست بارداریه 
من:چی باردار؟معلومه چی میگی ما هنوز ۴ماه و نیمه ازدواج کردیم 
شروین:چه ربطی به زمان ازدواج داره طرف یکماه بعد ازدواجش باردار میشه 
من:من مطمئنم باردار نیستم
شروین:باشه عزیزم این تستو انجام بده مطمئن بشیم
من:باشه برو بیرون 
شروین :چشم
شروین رفت منم تستو انجام دادم که جواب مثبت شد از تو اتاق داد زدم
من:شروین این تسته اشتباهه من مطمئنم اشتباهه من باردار نیستم
شروین سریع اومد تو اتاق
شروین :خانومم این تستا هیچ وقت اشتباه نمیکنن فکرکنم واقعا بابا شدم 
شروین مثل بچه های پنج ساله بود و انقدر شادی میکرد
من:کم دیوونه بازی در بیار مطمئنم این تست دروغه
شروین :باشه فردا میریم ازمایش 
من:چی ن ن 
شروین :حرف نباشه غذا سفارش دادم الان میارم بخوریم
من:نمیخورم
شروین:یعنی چی نمیخورم 
من:نمیتونم بالا نیارم
شروین :نچ باید بخوری
من:میگــــــــــــــــــــــــــم نمیخورم
شروین‌:یاغذا یا تقویتی
من:فقط بلدی زور بگی 
شروین رفت غذاهارو اوردم منم نصف برنج و با دوسه تا تیکه مرغ بزور شروین خوردم
شروین:بازم بخور
من:بخدا نمیتونم
شروین :باشه عزیزم بیا اب بخور
بهم اب داد خوردم 
شروین :عزیزم بخواب شب خونه مامان اینا دعوتیم
من:باشه 
شروین رفت بیرون منم خوابیدم 
نمیدونم چندساعت خوابیدم که با صدای شروین بیدار شدم
شروین:عزیزم پاشو حاضر شو خیلی دیر کردیم
من:باشه الان میام
زود حاضر شدم رفتم پایین تو ماشین نشستم 
من:درباره اون تست الکی و اشتباه چیزی به مامانت اینا نمیگی
شروین :باشه تو حرص نخور 
رفتیم اونجا و بعد شام برگشتیم و خوابیدم صبح با صدای گوشیم بیدار شدم صورتمو شستم رفتم پایین 
شروین:تو که اهل صبحونه نیستی الانم بشینی رو سفره به بهونه صبحونه بلند نمیشی همین الان حاضر میشی میریم ازمایشگاه
من:من ازمایش نمیدم
شروین:حرف اضافه نمیزنی سریع حاضر شو 
صداش بلند بود منم از ترس سریع حاضر شدمو رفتم توم ماشین تا اونجا حرفی نزدیم منم از استرس دستام یخ زده بود
رسیدیم با ازمایشگاه دوسش پیاده شدیم رفتیم تو .تو پذیر بودم که کارن دوست شروین مارو دید و اومد پیشمون
کارن:سلام خوبی داداش 
شروین:مرسی کارن جان با زحمتای ما
کارن:این چه حرفیه داداش و بعد رو به من گفت خوبین بانو
من:سلام اقا کارن ممنونم شما خوب هستین
کارن:مرسی ممنون بفرمایید از این طرف
شروین به کارن گفته بود که ما واسه چی میریم اونجا
مارو برد تو یه اتاق که یه تخت بود و یه صندلی 
منم با کمک شروین رو صندلی نشتستم که کارن رفت و همراه یه زن جوون اومد 
خانوم:عزیزم استینتو بده بالا
با کمک شروین استینمو دادم بالا
خانوم:گلم اصلا استرس نداشته باش هرچ دردی احساس نمیکنی
شروین:ببخشید خانومم خیلی کم خونی داره 
خانوم:بله دکتر ...گفتن نگران نباشین و بعد کشو بست دور دستم و پنبه کشید و سرنگو فرو کرد 
من:اخ
خانومه سرنگو در اورد
چندبار دیگه سرنگو فرو کرد تو هردو دستم که هربار دستامو میکشیدم
کارن:شروین خانومتو ببر رو تخت خودم میام ازش ازمایش میگیرم اینجا دستاش تکون میده 
شروین:شرمنده داداش
کارن:این چه حرفیه 
شروین کمکم کرد رفتم رو تخت دراز کشیدم 
کارن اومد کشو بست پنبه کشید سرنگو فرو کرد
من:اخ ای ترو خدا درش بیاری دیگه تحمل ندارم
کارن:مامان کوچولو تموم شد تموم ـ
درش اورد و روبه شروین گفت:داداش تا ببریش یه چیزی بهش بدی جواب امادس
شروین:شرمنده داداش 
کارن:دشمنت 
و بعد رفت منم به کمک شروین بلند شدم رفتیم بهم اب پرتقال همراه کیک دا د 
خوردیم
شروین:خانومم ببخشید خیلب تند رفتم باور کن همش بخاطر توعه مگه چیه ثمره عشقمون الان بیاد تو شکمت
من:شروین تو سرکار میری منم درس میخونم چطوری ازش مراقبت کنم 
شروین:من نمیرم سر کار تا یکسالگیش فقط واسه جراحی میرم خوبه
من:من چطوری درس بخونم
شروین:فوقش دوسال مرخصی میگیری
من:خب دوسال کمه؟
شروین:مهم اینه من مطمئنم ثمره عشقمون الان تو شکم توعه
من:ن کاشکی نباشه
شروین:میشه اگه بود قبولش کنی؟
من:نمیدونم
شروین:پاشو بریم تاحالا فکرکنم جواب اومده باشه
رفتیم ازمایشگاه و بعد پذیرش
شروین:ببخشید خانوم میخواستم جواب ازمایش خانوم آوین...بگیرم 
خانوم:جواب ازمایش دست دکتر...(کارن)هست ایشون تو اتاقشون هستن میتونید برین
شروین:مچکرم
و ما رفتیم اتاق کارن شروین در زد
کارن:بفرمایید 
رفتیم داخل 
کارن:به بابای اینده
شروین:چی یعنی بابا شدم؟؟
کارن:بله که بابا شدی و بعد رو به من گفت بفرمایید داخل مامان کوچولو زنگ زدم به خانومم بیاد 
شروین:چرا گفتی ندا بیاد؟
کارن:شروین بدن آوین خیلی ضعیفه این یه مشکل بزرگه 
شروین :چی 
کارن:نگران نباش اگه تحت مراقب باشه هیچ اتفاقی نمیوفته 
یهو در زدن و ندا اومد تو 
ندا:به به پدرو مادر
من:سلام خوبی
ندا:سلام گلم مرسی من عالیم 
من:کیان جان خوبن
ندا:بله که پسرمم خوبه و الان مهده
شروین:سلام ندا خانوم خوبین
ندا:سلام اقا شروین ممنون خوبیم 
کارن:عزیزم این جواب ازمایش آوین جان 
ندا:ممنون اوین جان برو رو تخت بخواب الان منم میام و روبه شروین گفت شماهم کمکشون کنین
شروین کمک کرد رو تخت بخوابم بعد کارن و ندا اومدن اینور تخت 
شروین دستمو گرفت کارنم بابای سرم بود
کارن:آوین جان ندا نمیدونست چطوری بهت بگه من اومدم بهت بگم راستش اگه خیلی احتیاط نکنه و مراقب نباشی احتمال داره بچتتو از دست بدی 
شروین:کارن معلومه چی میگی
ندا:اقا شروین کارن درست میگه خانوم شما بدنش خیلی ضعیفه باید از هرگونه انجام کار یا استرس و شادی دوری کنه 
کارن:داداش من میدونم از پسش بر میای مراقب زن و بچت باش
شروین:نوکر زن و بچمم هستم
کارن رفت اونور پرده
ندا:اقا شروین کمکش کنین لباسش تا بالای شکمش بده بالا 
کارن لباسمو زد بالا و دوباره دستمو گرفت
ندا:خانومی نترس قرار نیست اتفاقی بیوفته 
بعد معاینم کرد 
ندا:عزیزم تو سرما خوردی؟
من:اره ولی خیلی کم بود
ندا:برات امپولو شیاف مینویسم طرز مصرف کردنشم براتون مینویسم اقا شروین خدایی نکرده تبش بالا رفت حتما واسش شیاف بزارین و اصلا به حرفش گوش نکنین
شروین:چشم ممنون
ندا‌:آوین مراقب باش نباید سرما بخوری امپولاتو میزنی فقط لازمه بشنوم یکیشو استفاده نکردی مطمئن باش بستریت میکنم 
بعد نسخه نوشت رفتیم خریدمشونو از اونجا رفتیم پارک چندساعتی تو پارک بودیم که من تبم بالا رفت و برگشتیم خونه
شروین:آوین سریه رو تخت میخوابی منم الان میام امپولاتو میزنم
من:ن درد داره
شروین :مگه بچه ای به فکر خودت نیستی به فکر اون فندق توی شکمت باش و رفت بیرون از اتاق 
منم دمر شدم و شروین با دوتا امپول ویه شیاف اومد
شروین:کی گفت دمر شی اصلا حق نداری دمر بخوابی به پهلو بخواب
منم به پهلو خوابیدم 
شروین پنپه کشید
شروین:شل باش زودی تموم میشه
بعد فرو کرد که منم بدنم لرزید
شروبن:هیس نترس تموم شد زندگیم
من :اخ درد داره درش بیار ای
شروین:تموم و درش اورد
همینطوری باش اینم در ندارل دوباره پنبه کشید تا خواستم خرف بزنم فرو کرد
من:شروین درش بیار نمیتونم تحمل کنم اخ ایییییییییییی در داره درش بیار 
شروین :خانومم اروم باش ببین یکمش مونده 
من:جون من درش بیار 
شروین :تموم خانومم تموم خودتو کشتی تموم شد زندگیم اروم باش
من:........
بعد شروین شلوارمو بیشتر داد پایین 
من:شیاف ن نمیخوام میسوزه
شروین:عزیزم یه لحظس نمیخوای که بستری شی یه شیافه حالا هم شل باش و تا ۵بشمار 
شروین:۱
شروین:۲
شروین:۳
که یهو شیافو فرو کرد
من:اخ ای سوختم 
باسنمو سفت گرفت 
من:ای درش بیار میسوزه
شروین :تموم شد راحت بخواب شلوارمو درست کرد منم خوابیدم
ببخشد اگه خیلی طولانی بود سعی کردم کامل توضیح بدم
پ.ن:خب چند روز بعد از اون اتفاقی که ضعف کردم ازم خاستگاری کرد و گفت تنها دلیل عصبانیت اون روزشم من بودم و گفت عمدا اینکارو کروه که بیشتر مراقب خودن باشم و البته اعتراف کرد از یک هفته بعد از ابنکه کارمو اونجا شروع کردم عاشق شده
پ.ن:منم چون خانوادم فوت شده بودن اوناهم فامیل زیادی نداشتن یک هفته بعد عقد کردیم و مراسم نگرفتیم

خاطره فاطمه جان

بسم رب الکعبه 
سلام  سلام🙌 امیدوارم  حالتون  خوب خوب باشه ❤️و عزاداری هاتون مورد قبول حق🤲التماس دعااا  رفقاا😅❤️
اینجانب فاطمه  18از دیار کردزبانان ایران زمین😎😎اقا من  اولین  باره خاطره میزارم  نمیدونم  چ طوری شروع کنم 😑🤦‍♀️اگه بد بود ب بزرگی خودتون  بنده  رو ببشین☹️
اقا این  فاطمه خانم  گل گلاب خیلیی دختر خوبیه ها ولیییییییییییی شیطانه شیطانهههههه 😁😁😈😈😈ی جا بند نمیشم اصن، مامانم  کلافسسس خلاصه، این  دختر شیطان  ی مامان  خانمی داره که نظامیه ولی اخلاقش الهیییی هزار مرتبه شکر خشک نیست اقای پدر هم  کارمند .....هستن  بله بله خواهرشم، روانشناسه(بخدا میترسم، نزدیک شم، انقدر بی اعصابه😂😂🤦‍♀️)ارییییی اینگونه خوب زیادی سخنیدم  بریم  سراغ خاطره :
این خاطره  برا جمعه ینی ۱۶شهریور ماه اقا تی یک عملیات  انتحاری رفتم  حمام  تو حمام  احساس نفس تنگی بدی داشتم  حتی زیر اب سردم  رفتم  ولی افاقه نکرد  (بعضی وقتا تو حمام  اینجوری میشدم  وقتی اب سرد رو باز میکردم حالم  بهتر میشد)از حمام  امدم  بیرون  ی نیم ساعت، گذشت مامان  خانمی هم  امده  بود خانه  خلاصه اقا،گفت  مامان  خانمی نفسم بالا نمیاد 😰مامانمم  فک کرد مث بقیه روزا  دارم  مسخره بازی درمیارم  گفت  اشکال نداره، نفس بکش😐?😐😐هیچی دیگه  ما هم  نفس کشیدیم😐اقا یهو گوشام، کپ  شد و دیگه هیچ نفهمیدم  بعد با حس اینکه مایع خنک و شیرینی وارددگلوی قشنگم  میشه کمی چشامو ب جهان  گشودم دیدم  عع ابجی گلُم  ابقند بهم  میده خلاصه یکم  حالم  بهتر شد در حدی ک سر پا شدم  با کمک اجیم  لباس پوشیدم  با پدر زحمت کش ب دکتر رفتیم  اقا  رفتیم دوونفر جلو ی ما بودن  خلاصه، نشستیم  ی مادر و پسر بچه ایی اونجا بودن  تزریق داشت  هی بچه بنده خدا زار میزد ننننههه نمخواممممممم😩😩😩یهو مامانش اشاره، ب من  زد حالا من و ب موت رنگ  پریده گفت  نگا  امپول نزنی مث ای خانمه میشی😐😐پسره یکم نگام  کرد قانع شد رفت  دراز کشید 😐😐😐😐😐😐😐😐دلم میخواست، با سوزن  رگ خودمو بزنم اقا خلاصه رفتیم  داخل و دکتر معاینه کرد منم گفتم  ایجو شده فشارمو ک گرفت گفت  چجو زنده ایی🤔🤔🤔فشارت رو هفته😥منم  گفتم  درخواست، ویدیو چک دوباره فشارمو بگیرین😁😏اصن، فک کنم تو ای شبا ب نیت شفای من  رفتن  عزاداری😂😂یکم  کپ  نگام کرد فشارم  رو گرفت دیگه  هیچی نگفت اقا ما امدیم  بیرون  پدر رفت  دارو هامو  بگیره امد من تا دارو هارو دیدم  دوباره فشارم خواست، بیوفته  گرفتمش😎😎💪💪💪بلی بلی دوباره رفتیم  پیش عمو دکتری لامصب ی سرم  چهارتا  امپول ک هیچکدام اسمشانه نمیدانم  گفت هرچهارتا  رو بزنین 😏😏😏😏اریی در ان لحظه فاتحه ایی برای عمه عزیزتر از جانش خواندم  ☺️خدا ثوابش رو برا رفتگان  شما هم  بنویسه 🤲🤲رفتیم  تزریقات خانمی امد گفت ررو دراز بکش خانمی منم  عاشقش شدم گفت چشمم عزیزم  بابام  کلا خودشو صاحب من  نکرد رفت بیرون😂😂😂🤦‍♀️رفتم  دراز کشیدم  گفت اول امپولات 😈منم  نمیدانستم  چیه گفتم  هیچی نیست باو درد نداره  با ای چرت و پرتا  خسبیدم پنبه ک کشید گفتم  امام موصی صدر ادرکنی خانمه  ا شدت خنده  نشست، کنارم 🤦‍♀️😂من  ک پوکر ترین، حالت  ممکن 😐یکم  ک نفسش امد جا امپول رو وارد کرد یکم  سوزید گفت  ای گفت، تمام  این، برا تهوع  بود اون  طرفو کشید گفتم  امام  موسی کاظم  فقط خودت  اینو ک گفت  زارت  زدش ایییییسس خدا    درددییییی داشتت اول گفتم  ای بعدش ای ای بعدترش ای ای ای ای ویییی درد مکنه 😑😑😑😑گفت تمام تمام  نوروبینه دیگه اقاااا  تا اینه  گفت گفتم  بقیشم، همینه  گفت اره، گفتم  قربانتتتتت  حالم  عالیهههههه  عالیههه از سر و صدای من، تزریقات مرد امد  گفت چ شده گفتم  هیچی برادر شما برو اسلام  ب خطر نیوفته  خندش گرفت  گفت ن نترس نمیوفته  گرفتمش گفتم  احسنننننتتتتتت در حین  این سخنا دردی حس کردم  تا امدم  برگردم  پسره سفت  پاهامو گرفت  اقا منم  ترسیده بودم  سفت سفت بودم نمیدانم  چرا ولی بینهایت ترسیدم  و شلم  نمیکردم  هرچی گفتن شل کن  نمیتانستم، اصن، قفل بودم  دیگه، هرجور شده تزریق شد گفت وویکی هاره، بعد از سرم  میزنم  اقااا  سرم  مگه، رگ پیدا میشدددددد🥺🥺🥺ب هربدبختی پشت دستم  رگ، پیدا کردن  سرم رو زدن  و منم  یکم  ارام شدم  ولییی نمیدانم  چرا ترسیده بودم  ک تپش قلب داشتم  بعد ی ربع حالم  بهتر شدبعد از سرم  من اصلا یاد امپولا نبودم ازتخت امدم  پایین گفت کجا کجا 🤨🤨گفتم زحمت رو کم  میکنم گفت رحمتی دراز بکش بقیش مانده  منم  چون  دردش، رو کشیده بودم، نمیخواستم، دوباره بکشم، گفتم، ن نمیخوام، حالم، خوبه، نیاز ندارم، گفت ن نمیشه دراز بکش گفتم  ن نمیخوام گفت  از قدت خجالت بکش گفتم، خو نمیزارین گفت چرا😐😐😐گفتم، دفتر نقاشیم  خانس☺️☺️یکم پوکر فیس نگام  کرد گفت برو بخواب اههههه گفتم، باششش رفتم  با صلوات دراز کشیدم  ولی بینهایت ترسیده بودم سفت سفت بودم هرچی گفتم، باششش رفتم  با صلوات دراز کشیدم  ولی بینهایت ترسیده بودم سفت سفت بودم هرچی گفت شل نکردم  همی جوری زد😐🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️منم، برا ی لحظه نفسم، واقعا رفت بعدش شروع کردم ب ناله کردن  ایییی ای توروخدا درش بیار تورخدااااا خواستم  پامو تکان  بدم  درش اورد گفت ایجو نمیشه رفت همون پسر رواوردم کمرو پاهام رو گرفت وقتی پنبه کشید حرکاتم  اصلا دست خودم  نبود تکان، بدی خوردم  ک سفت تر،منو گرفت سوزن، رو ک وارد بدنم  کرد خواستم  پامو تکان  بدم  نتانستم، سنگ سنگ شده بودم، دیگه ب هربدبختی بود تزریق کرد اخرش دیگه، فقط ای ای میکرد وقتی درش اورد پسره گفت هلاک کردی خودتی گفتم اشکال نداره خلاصه چادرمو سرم  کردم  اومدم بیرون،بابام  گفت صدای مجاهدتان میامد 😐گفتم  کاری نکردم  من ک هرکاری کردم خدا ازم، قبول کنه😌😌تو ماشین ک نشستیم جای امپولا درد کرد منم یکمی فقططط،یکی عمه های دکتر رو قربان صدقه رفتم اری اری اینگونه دختری هستم  ☺️☺️☺️
میدونم  بیـنهایتتتتتت  مسخره بود ولی ب بزرگی خودتون  ابجی کوچولتون رو
 ببخشید 🙏🙏
من رو هم از نظر های زیباتون  بی نصیب نکنین☺️🙏
بهترین ارزوها برای بهترین ها🌺
مادرم بهم گفته 
آدما بعضی وقتا باید گریه کنن 
و اشکاشونو خالی کنن 
تا یه اتاق برای 
یک قلب پر از لبخند بسازن ...

خاطره محمد جان

سلام خدمت دوستان گل 

امیدوارم خوب باشید دور از غمو ناراحتی

من محمدم ۳۳ سالمه ، یه دختر ۳ساله دارم به اسم باران ، خانمم یکتا ۲۹سالشه🌹

خاطره برمیگرده ب چهارشنبه ک باران حالش خیلی بد بود : سر کار بودم ساعت ۵ بود که تلفنم زنگ خورد 

من : جانم

یکتا : سلام ، کی میای خونه؟

من : صدات چرا اینجوریه خوبی؟

یکتا :‌ محمد باران اصلا حالش خوب نیست دوبار حالش بد شد نمیزاشت بهت زنگ بزنم تا میرفتم سمت گوشی گریه میکرد الانم خوابوندمش بزور

من : اروم باش تو من میام الان 

تلفونو قطع کردم اطلاع از رفتنم دادم ب سرعت ب سمت خونه رفتم

وقتی رسیدم یکتا کنارش رو تخت خوابیده بود اروم رفتم کنار باران دستمو گزاشتم رو پیشونیش ک خیلی داغ بود اروم بغلش کردم ک یکتا بلند شد

یکتا : اومدی

من : باران خیلی تب داره ، بازم حالش بد شد؟

یکتا : ن ولی چندبار بلند شد میگفت دلم درد میکنه

من : بریم دکتر رنگ صورتش زرده

یکتا هم بلند شد لباسای بارانو داد دستم

خودشم رفت اماده بشه

لباساشو تنش کردم ک چشماشو یکم باز کرد ، خیلی بیحال بود

باران ‌: بابا

من : جان بابا ، چیشدی عزیزم

باران دستشو گزاشت رو شکمش

من: الان میریم اقای دکتر دخترمو ببینه خوبش کنه

باران : باباییی

من : جونم عزیزم ، من هستم مامان هست

یکتا اومد بارانو گرفت بغلش : الهی من فداتشم رنگ ب صورت نداره

باران ‌: مامانی نریم

یکتا : میریم باهم خوب میشی سرحال میشی

من : بریم خانوم؟

یکتا : اره عزیزم 

راه افتادیم تو ماشین باران خیلی بیقراری میکرد رسیدیم رفتیم من نوبت گرفتم منتظر بودیم تو این فاصله باران باز حالش بد شد نگرانش بودم خیلی ، سرفه های بدیم میکرد

نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر ی اقای فوق العاده اخمو بود ک باعث شد ترس باران دوبرابر بشه 

بارانو بغل گرفتم رو صندلی نشستیم نمیزاشت دکتر معاینش کنه 

دستشو محکم گرفتم ک تکون نتونه بخوره ک باعث شد گریش بگیره 

دکتر : بخوابونیدش رو تخت 

بلند شدم بارانو گزاشتم رو تخت ک کمرم محکم گرفت

من : جانم بابایی هیچی نیست

باران : بریم

یکتا : دکتر معاینت کنه میریم دورت بگردم

ب سختی بارانو خوابوندم دکتر شکمشو فشار میداد بارانم با ترس نگاش میکرد

دکتر رفت پشت میز شروع کرد ب نوشتن

یکتا : اقای دکتر میشه داروی تزریقی ننویسید

دکتر : نه لازمه اگه زودتر میاوردینش خیلی خوب میشد

من : تا دیشب خوب بود

بارانم سرشو گزاشت بود رو شونم دم گوشم تند اروم میگفت بریم 

دفترچرو گرفتم تشکر کردیم اومدیم بیرون من : خانوم بارانو بگیر من برم داروهارو بگیرم

یکتا : تزریقیاشو نگیر محمد

من : ببین حالشو مگه من دلم میخواد ن ، ولی لازمه براش

بردمشون تو راهرو خودمم رفتم داروخونه 

دکترم تا تونسته بود امپول نوشته بود ، دوتا سرمم بود خیلی کلافه بودم اصلا دلم نمیخواست بزنه

یکتا تا دیدتم بلند شد اومد پیشم

من : خوابید؟

یکتا : اره ، ببینم داروهارو ، محمد

من : نمیزارم همرو بزنن

دست یکتارو گرفتم رفتیم تزریقات پلاستیک داروهارو دادم دست پرستار 

پرستار : دوتا امپولو الان میزنم سرمو بقیه واسه روزای دیگس ، اتاق سمت چپ تخت دومی امادش کنید

رفتم بارانو از یکتا گرفتم 

یکتا : محمد بیدارش کن

اروم صداش زدم ک لایه چشماشو باز کرد با دیدن تخت سبز و میز پر سرنگ گردنمو سفت چسبید

من : عزیزه دل بابایی دوتا امپول کوچولو بزنه

باران :‌ بریمم

یکتا : بارانم خانومه مگه نه

بارانم دیگ گریش گرفت همش میگفت بریم 

پرستار اومد داخل : یکی کمرشو بگیره یکی پاهاش تکون نخوره فقط

من : میتونم خودمم کنارش بخوابم بغلم باشه؟

پرستار : مشکلی نیست

رو تخت دمر شدم ک راحت بتونم کمرشو بگیرم 

من : عشق بابایی

باران ‌: امپول نه

من : اصلا درد نداره ببین بابا پیشته 

باران : بریم مامان

یکتا: مامان جونم میریم یکم دیگه 

شلوارشو از دو طرف کشید پایین ک باعث شد باران گریش شدت بگیره

من : هیس ، به چیزای خوب فکر کن ، به اینکه بابا میخواد دخترشو ببره پارک

پرستار : این خوشگل خانم بلده شعر بخونه؟

یکتا : بله که بلده ، بارانم بخون

بارانم شروع کرد ب خوندن ک یهو جیغ بلند شد

محکم کمرشو گرفته بودم

باران : ای بابایی

من : جونم تمومه

باران : باباییی

یکتا : دورت بگردم جانم

پرستاد در اورد سریع اون سمت زد ک باران ب شدت تکون خورد

من : هیش اروم جانم

بارانم پاشو داشت میاورد بالا

پرستار : پاشو بگیرر

یکتام سفت گرفته بودتش

بارانم جیغ میکشید فقط

پرستار در اورد منم سریع پنبرو گرفتم بلند شدم بغلش کردم

من : تموم شد بابا ، ببین تموم شد

باران : خونه

یکتام شلوارشو رفت درست کنه ک پرستار نزاشت

من : گفتید دوتا که

پرستار : شیافه ، یکم خمش کنید 

بارانو رو دستم خم کردم پاشو گزاشتم بین پام ک با گریه صدام میکرد ( بمیرم ، دل ادم کباب میشه 😔)

من : امپول نیست عشق من 

یکتام دستشو گرفته بود ک پرستار گزاشت واسش 

بارانم با جیغ دستو پا میزد

من : بابایی تموم شد میخوام بریم

یکتا بارانو ازم گرفت منم ازت تخت اومدم پایین رفتیم بیرون

من : باش من برم واسش اب پرتقال بگیرم

باران خیلی بی قراری میکرد

رفتم گرفتم بزور بهش یکم دادم

لج کرده بود ساکت نمیشد

قدم زدیم تا خوابش برد

.

پ.ن : جای امپولاش حسابی کبود شده بود جوری ک واسه امپولای دیگش پرستار دلش نمیومد بزنه ، خیلی سر بقیه اذیت شد

پ.ن: هفته خوبی داشته باشید!

m.b

خاطره عرشیا جان

سلام من عرشیا هستم پزشک عمومی ساکن شهره شهرکرد😊هفته گذشته شیفت شب بودم تمام تلاشم و کردم با یکی از همکارا عوضش کنم میسر نشد نصف شب بود زنعموم تماس گرفت با من و منم تعجب کردم این وقت شب تماس گرفته حتما اتفاقی افتاده صداش می لرزید گفت/عرشیا جان تو بیمارستانی؟/آره زنعمو چیشده؟/پیمان از روی موتور افتاده حالش خوب نیست داریم میاریمش/باشه/دوتا مریض ویزیت کردم رفتم تو استیشن اورژانس هنوز عمو اینا نیومده بودن چند دقیقه گذشت دیدم عمو و زنعمو پیمان و گرفتن دارن میارنش انقدر بیحال بود همون لحظه از حال رفت زنعموم جیغ کشید فورا پرستار و کمک بهیار رفتن سراغشون منم بدو رسوندم خودم و گفتم/چیشده عمو؟/درحالی که کمک می کردن بخوابوننش رو تخت عمو با عصبانیت گفت/با دوستاشون رو موتور بودن واسه خودشون گاز میدادن که اینجوری میشه/رفتن بالای سرش چشماشو بررسی کردم زنعمو گفت/اول که اومد مشکلی نداشت دستش زخم شده بود خودم باند بستم اما بعده یه ساعت زخمش خونریزی کرد/رو بدنشم هست؟/آره رو کمرش/پرستار قیچی آورد باندی که زنعموم بسته بودو باز کردن زخمش خیلی بد بود نیاز داشت به بخیه تا بردنش برای عکس از سرش و کمرش من کاره یه مریض دیگه رو انجام دادم خداروشکر مریض بدحالی اون ساعت نبود پیمان هم سرش ضربه ندیده بود با درد به من گفت/میخواین چیکار کنین؟/خندیدمو گفتم/هیچی پسره خوب آروم باش باید پیرهنت و در بیاری/بعد خودم کمک کردم در آورد پشت کتفش هم بدجور زخم شده بودو خون مردگی داشت گفتم/کمرت درد نداره؟/چرا خیلی/خب ببین باید زخم دستت و بخیه بزنن/باشه/هیچ عکس العملی نشون نداد البته پیمان فقط دوسال از من کوچیکتره یکی از پرستارهای خانم اومد پیمان خجالت کشید چون لباس تنش نبود گفتم/خانم ک یه لحظه اجازه بده/پرده رو کشیدم بهش کمک کردم بپوشه بعد پرستار اومد رگشو پیدا کرد سرم وصل کرد پیمان صورتش جمع شده بود از درد مشغول بخیه شدن منم رفتم پیش زنعمو گفت/میخواد برم بالای سرش؟/دارن بخیه میزنن میتونی نگاه کنی؟/وای نه من نمیتونم/خندیدم و گفتم/این موتورو ازش بگیرین/هرکس یه بدبختی داره هرچی بهش میگم ول کن این موتورو میگه نه من باهاش عشق می کنم/عمو اومد انقدر سرم شلوغ بود یادم به اون رفت مثل این که رفته بود صندوق به من گفت/حالش که خوبه؟/آره خداروشکر فقط دستش باید بخیه بشه یکمم کمرش ضرب دیده چیزه خاصی نیست با دارو آروم میشه/پیششون نشستم سپردم مریض اومد صدام کنن خلوت شده بود . اما بعد از نیم ساعتی بازم مریض اومد خودمم که داشتم از خستگی میمردم به پرستار گفتم فشاره پیمان و دوباره بگیره گرفت خوب بود ساعت سه نصف شب بود خلوت شده بود کاملا رفتم بالای سره حاج خانمی مشکل قلبی داشت بهتر شده بود اونم بعدش رفتم بالای سره پیمان پرسیدم/بهتری؟/آره ولی کمرم درد می کنه/دارو برات نوشتم بهتر میشی/سرمش که تمام شد زنعموم پرستارو صدا کرد رفت درش بیاره یه آمپول داشت باید تزریق میشد پرستاره خانمی داشت آماده اش می کرد عمو گفت/نمیشه پرستاره آقا براش بزنه؟/عمو خودشم رو این مسائل یه مقدار حساسه داد به یکی از همکارای آقا اونم با آمپول رفت بالای سرش صدای پیمان اومد گفت/این آمپول برای چیه؟/رفتم بالاسرش با لبخند گفتم/پسر تو مگه درد نداشتی؟ خب آرومت می کنه/دیگه هیچی نگفت به 
دستش تازه سرم در آورده بودن اون یکی هم پانسمان بود گفتم/صبر کن کمکت کنم/کمکش زیپ شلوارشو باز کردم خودش آروم چرخید به شکم شلوارشو کشیدم پایین به پرستار گفتم بیا سهراب جان اومدو پنبه کشیدو آمپولو فرو کرد پیمان اول تا آخرش هیچی نگفت فقط آخرش یه ناله کرد زنعمو اومد و گفت/تمام شد کارش؟/آره دیگه میتونید ببریدش/پرستار گفت دکتر مرخصن؟/گفتم آره مرسی/اون رفت زنعمو به پیمان کمک کرد بلند شه به عمو هم رفت بیرون سفارش کردم دیگه باهاش دعوا نکنن که عموی من سختگیر تر از این حرفاست فقط خداروشکر دست بزن نداره😄عمو و زنعمو و پیمان تشکر کردن و رفتن وقتی که رفتن منم سرپایی یکم استراحتی کردم و باز مریض بدحال آوردن و نهایتا ساعت پنج تا شیش صبح من تونستم کمی خواب برم اما سردرد خیلی بدی گرفته بودم قرص هم نمیتونستم بخورم وقت اذون بود بابام زنگ زد گفت/پیمان چش شده بود؟/چیزی نبود از روی موتور افتاده بود دستشو بخیه زدن فقط/من نمیفهمم این جوونا چی میخوان از موتور؟/خندم گرفت گفتم/این موقع داری منو دعوا می کنی؟/نمیدونی بخدا چقدر عصبانی
میشم/بگیر یه خورده بخواب یکم دیگه من میام شما باید بری/خسته نباشیدی گفت و قطع کرد این سردرد حسابی اذیتم می کرد تا ساعت هشت کلافه شدم پایان شیفت تا دیدم همکارم اومده از خوشحالی لبخند گشادی زدم که مریض محترم پرسید/چیزی شده دکتر چرا میخندین؟/گفتم نخیر چیزی نیست/مریض بداخلاقی بود ایشون که رفت منم فشنگی روپوشمو در آوردم و به سوی خونه پرواز کردم . نرسیده به خونه دوستم مهدی تماس گرفت خواست شیفت عصرش و من جاش برم هرچی اصرار کرد قبول نکردم در آخر هم با فحش ی زیبا گوشی و سرم قطع کرد به محض این که رسیدم خونه بی توجه به خانواده رفتم توی اتاقم قرص خوردم و بیهوش شدم درباره آقا پیمان هم بگم پوست کلفته خیلی هرروز بیرونه اما عمو دو روز بعدش موتورش و فروخت پولشم بهش نداد!قراره واسه کشیدن بخیه هاش اگه احیانا اومد سمت من باهاش صحبت کنم سره عقل بیاد خدا به من کمک کنه یکی میخواد خودمو سره عقل بیاره.
ان روز حسین یک صدا زینب بود
آیینه ی غیرت خدا زینب بود
زینب زینب زینب زینب زینب
آن روز تمام کربلا زینب بود
من هم به نوبه خودم این ایام و همه عزیزان تسلیت میگم و امیدوارم دعاهاتون مورد قبول واقع بشه.

خاطره الینا جان

سلام الینا هستم 20 سالم هست دانشجوی گرافیک هستم همسرم فرزاد 22 سالش هست و دانشجوی پزشکی...😊قبلا خاطره گذاشتم براتون نمیدونم یادتون میاد یا نه اما خب بعد از مدتهااااا برگشتم دوباره😁این خاطرم درمورد همین 3 روز پیش هست یعنی تازه ی تازه 🤗من آلرژی فصلی دارم و هر سال از مهر شروع میشه امسال از اول شهریور این آلرژی واقعا مسخره شروع شد😥😥😥داستان از اونجایی شروع میشه که ما خونه ی عمه ی فرزاد دعوت بودیم..(حیاط خونشون پر از گل هست و گیاه و کلا حیاط واقعا قشنگی دارن و البته پر از انرژی مثبت و حال خوب..😍🤗🌳🌷)ما هم تو حیاط نشسته بودیم دختر عمه ی فرزاد یه پسر 4 ساله خیلی بامزه داره که اسمش امیر علی هست 😊من و امیر علی داشتیم بازی میکردیم و کلا من طرف گلا بودم بقیه هم تو آلاچیق داشتن صحبت میکردن...بعد از 10 دقیقه افتادم رو دور عطسه ...😥🤦مگه قطع میشد ...تند تند پشت سر هم عطیه میکردم اما دلم نیومد به امیرعلی بگم دیگه بسه بریم بشینیم ..خب بچه هست و طبعا دوست داره یکی باهاش بازی کنه...خلاصه که ادامه دادم با باهاش و واقعا هم بهم خوش گذشت 🤗(من کلا با بچه ها بهم خوش میگذره..😁😍)دیگه خودش گفت خسته شدم بریم بشینیم رفتیم نشستیم فرزاد گفت :خوش گذشت نی نی کوچولو😕 گفتم :اره معلومه ک خوش گذشت 🙂بعد دوباره چند تا عطسه پشت سر هم کردم فرزاد گفت :الینا جانم خوبی ? گفتم اره فقط همون حساسیت و ...اونم گفت بینیت قرمز شده رفتیم تو داخل اینه دیدم راس میگه واقعا شبیه دلقکا شده بودم🤣🤣😅همینجوری تا شب عطسه میکردم کلا موقع برگشتن یکم دسته ها رو نگاه کردیم و وایساد تا بیشتر بتونیم ببینیم 🖤😔 بعد دیگه رفتیم خونه منم قرص خوردم و خوابیدم صبح واقعا کدوم میارید بازم قرص خوردم دیدم کلا فایده نداره متاسفانه...
فرزاد گفت بریم دکتر گفتم فرزاد دکتر ممکنه امپول بده من میترسم...گفت الینا جان فقط چند لحظه هست سریع تموم میشه و از این حرفا...
منم گفتم باشه خب بریم واقعا سرم سنگین بود و عطسه و سرفه و بدن درد کلافم کرده بود ..
دکتر یدونه بتامتازون نوشت برام اومدین خونه گفتم فرزاد من نمیزنم و چسبیدم به مبل اومد گفت بیا بریم بزنم برات قول میدم دردت نگیره دستم کشید دیدم داره موفق میشه فرار کردم چسبیدم به گوشه ی دیوار🤣😂 اونم بدون کوچکترین زحمت بغلم کرد انداختم رو تخت😂😁🤦امپول رو در عرض ۱ دقیقه آماده کرد یکم دامنم رو داد پایین پنبه کشید (این خیسی و بوی پد الکی درد و استرسش بیشتر از خود امپول هس 😂😨قبول دارید انصافا...??!😂)خلاصه گفتم فرزاد ولم کنن نمیخوام خوب میشم بخدا قول میدم خوب بشم قوللل😂(دلم سوخت با یه لحن مظلومی میگفتم…😂البته اینا سیاستای در رفتن از زیر امپوله🤣)
خندید گفت خانومم آروم باش من آروم میزنم ..و سوزن رو وارد کرد پتو رو محکم گرفتم بعد از چند لحظه گفتم تموم شد ? گفت اره عزیزدلم 1-2-3…تمووووم یکم جاش رو با پنبه نگه داشت لباسم رو درست کرد گفت حالا دیگه زود خوب میشی لبخند زد (همیشه وقتی لبخند میزنه یه آرامش خاصی میگیرم بهش میگم خوش بحال مریضات 😊)پتو کشید روم وقتی بیدار شدم عصر بود واقعا بهتر شده بودم و فرداش هم کامل کامل خوب شدم...🙂ممنونم از وقتی ک گذاشتید و خاطرم رو خوندید 🌷🌷🌷
ایشالا هیچوقت مریض نشید و امپول نزنید...🤗
زندگیتون سر شار از آرامش...♥🌷

خاطره رها جان

سلام من رها هستم مامان ارش و خانوم امیر 
اولین باره که خاطره میزارم براتون امیدوارم دوست داشته باشید🙂
من و امیر تا ۱۰ سال بعداز ازدواجمون هر کاری کردیم هرچی دکتر رفتیم و حتی من یه عمل هم انجام دادم ولی نتونستیم بچه دار بشیم و تصمیم گرفتیم یه بچه خوشگل و بانمک از پرورشگاه بیاریم. و چون امیر پرستاره و سوسابقه نداشت و شرایط دیگه پرورشگاه رو داشتیم بهمون اجازه دادن که یه بچه از پرورشگاه بیاریم. ما خیلی دوست داشتیم بچمون دختر باشه ولی روزی که وارد پرورشگاه شدیم برای انتخاب ناخوداگاه دوتامون رفتیم سمت اتاقی که از توش صدای سرفه میومد و دیدیم یه پسرخوششگل و مودب داره سرفه میکنه و حالش زیاد خوب نبود. امیر شاید به اقتضای شغلش که پرستار هست جویای مریضی و حالش شد و بعد مهرش به دلمون نشست طوری که از پوست و خون خودمونه و کارای اداریشو کردیم و آرش ۳ ساله قشنگمون رو اوردیم خونمون . ما چون بعداز سالها و به سختی به بچه رسیدیم شاید خییییلی بیشتر از بقیه پدرومادر ها قدر پسرمونو میدونیم و عاشقشیم وقتی سرفه میکنه انگار جیگر ما تیر میخوره از بس که این بچه مودب و مظلوم و دوست داشتنیه قربونش برم .متاسفانه ارش آسم داره و باید تحت کنترل باشه.وقتی اوردیمش خونه حالش خیلی بد بود و همش شب تا صبح سرفه میکرد.امیر وقت گرفت پیش یکی از بهترین دکترای بیمارستانشون و بردیمش. انقدر استرس داشت که به منم منتقل کرده بود هرچی تو بغلم نازش میکردم باهاش حرف میزدم اروم نمیشد همش تو گوشم میگفت ماآنی(مامانی) میشه بگی امپول نده ....که بعدا متوجه شدیم دلیل این همه ترس و وحشت ارش از دکتر و امپول برمیگرده به زمانی که تو پرورشگاه بوده و با روش خیلی بد و بی رحمانه ای وقتی مریض میشدن به زور میگرفتنشون و بهشون امپول میزدن...وقتی دکتر معاینش کرد گفت ارش به دلیل آسمی که داره نباید سرمابخوره تا لوزه هاش متورم نشه
اول گفت بستریش کنید که زودتر خوب بشه ولی ارش انقدر وحشت داشت که ما برای اینکه تازه وارد خونه ما شده بود باید بهش حس اطمینان و ارامش میدادیم به دکتر قول دادیم همه داروهاشو سر وقت بهش بدیم. بیشتر داروهاشم سرم و امپول بود و ما از بابت تزریقات مشکل نداشتیم چون امیر که پرستاره منم دوره تزریقات گذروندم فقط تنها مشکل ما این بود که دلمون نمیومد برای آرش تزریق انجام بدیم. از بس که این پسر معصوم و مظلومه ادم دلش نمیاد یه خار تو پاش بره چه برسه به امپول های آنتی بیوتیک قوی که منم ازشون میترسم چه برسه به یه بچه ۳ ساله من هرچی سعی میکردم اروم باشم ولی نمیتونستم دلم داشت از غصه میترکید که پسرمون درد میکشید و تو عذاب بود امیرو بغل کرده بودم و گریه میکردم و با خدا دردودل میکردم
امیر هرچی میگفت اینم از مقدرات خداست و حتما حکمتی داره ولی اروم نمیشدم تو حال خودم بودم که ارش گفت : ماآنی تو گریه میکنی من دلم میگیره تولوخدا همیشه بخند 
اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادن با حرفش یه نیرویی تو قلبم درخشید. بغلش کردم و میون بغض و گریه بوس بارونش کردم و امیرم به ما پیوست 😉
امیر سرم هم بدون درد و خونریزی وصل کرد و بچم تا صبح اروم خوابید .
تمام😊

خاطره دریا جان

♡《بسم الله الرحمن الرحیم》♡

سلام 

حالتون چطوره؟😍

منم خوبم خداروشکر نفسی میاد و میره

دریا هستم ۲۱ ساله از تبریز

سپآس بی نهایت از همه دوستانی که لطف داشتن و نظر دادن🙏🏼🖤

خیلی خیلی نظرات تاثیر داشت رو من...بیشتر دنبال اون قضیه رفتم تا دلیل اون رفتارارو پیدا کنم...ولی خوب مشخص بود که مادرم علاقه ای نداشت راجب گذشته حرف بزنه ولی من اینو حق خودم میدونستم ک از همه چیز مطلع بشم

انقد پاپیچ مادرم شدم تا بلاخره گف...گفت و گفت و گفت....انقدر گفت که وقتی به خودم اومدم صورت جفتمون پر از اشک و خیس بود...!

من روز اولی ک اومدم تو وب زندگیم و تعریف کردم

از پدرم گفتم...از مادرم گفتم...از پرهام گفتم...از بهترین رفیقم گفتم...پس چیزی برا قایم کردن ازتون ندارم(:

مادرم میگفت قضیه برمیگرده به 24 سال پیش

پدرو مادرم مثل همه زوجای عاشق باهم ازدواج میکنن ولی با ی تفاوت:خواهر پدرم با خواهر مادرم(یعنی عمه من با خاله م) باهم مشکل داشتن...ی سری حسودی های دخترونه! و همیشه زیرگوش پدرومادرم میخوندن که از ازدواج منصرف بشن اما عشق پدرومادرم آتیشی تر از این حرفا بود!**

با  همه ی اینا پدر و مادرم باهم ازدواج میکنن...ی زندگی عاشقانه تا اینکه... مادرم از ماموریتای پدرم عاصی شد...چون پدرم بیشتر وقتشو تو ماموریت بود و کمتر پیش مادرم بود! فک کنم گفتم پدرم مامور پلیس بود(بخش مواد مخدر)

ی دعوای کوچیک...مثل دعواهای عادی

ولی عمه م(هدیه) از آب گل آلود ماهی میگیره...از این دعوا کوچیک استفاده میکنه برا طلاق!!!!

عمه هدیه م ی شایعه ای تو فامیل درست میکنه و به سرعت پخش میشه...بدترین چیزی ک میشه راجب ی دختر گفت!(:

(نمیدونم فضای وب تا چ حد اجازه توضیح میده ولی من تا جایی ک میتونم سربسته توضیح میدم)

و اون شایع این بوده که مادرم قبل از ازدواج با پدرم....دختر نبوده!!!!!(":

بماند که بعدها همه اینا ثابت میشه مثل قبل. ولی دل شکسته مادرم هیچوقت مثل قبل نمیشه

خاله م که این اوضاع و اشک های مادرمو میبینه تصمیم میگیره انقدر با مادرم صحبت کنه ک راضی به طلاق بشه و در کمال ناباوری مادرم راضی میشه!

 قبل از طلاق با خاله م راجب علائمی که از دوهفته پیش داشته میگ و خاله م پیشنهاد آزمایش بارداریو میده...مادرم میگف پدرم خیلی تلاش کرد که نظرشو برگردونه ولی اون صحبتای عمه م تاثیر خودشو گذاشته بود و مادر سرسختانه سر تصمیمش بود تا اینک...جواب آزمایش بارداری میاد...ک مادرم منو باردار بوده(:

مادرم بخاطر من از طلاق منصرف میشه و با پدرم ادامه میده و بماند که عشقشون بهم از قبل بیشتر میشه^-^♡

خاله م از وضع بوجود آمده بسیار ناراضی میشه...و منو مقصر میدونه...!(:

همین...همین باعث شد وقتی دوستام از خاله هاشون میگفتن...از رابطه صمیمی که باهاشون داشتن میگفتن من هیچی واسه گفتن نداشته باشم...!

خاطره خاصی نداشتم تا تعریف کنم اما دلم میخواست بیام اینجا و ی دردودل کوچیکی باهاتون داشته باشم...انقد فک کردم ک در نهایت عسل پیشنهاد داد خاطره خودشو بگم...

بریم سراغ خاطره:

سه روز پیش بود که مادرم از صبح رفت پیش مادر پرهام و من تنها خونه بودم قراربود برا ناهار بیاد که زنگ زد گفت نمیاد/: مادر پرهام(خاله لیلا) اصرار کرده بود ک بمونه مادرمم زنگ زده ب من تا منم برم اونجا

ولی خوب من گفتم نمیام چون میخواستم یکم درس بخونم و تو خونه خودمون راحت تر بودم🤷🏻‍♀️

اونم دیگ بحث نکرد

نیم ساعت بعد پرهام زنگ زد و اونم اصرار کرد که برم اونجا ولی خوب بازم گفتم نه

از اون اصرار از من انکار

خلاصه گفت تا ی ساعت دیگ آماده باش میام دنبالت نزدیکای خونه تونم

ب اجبار حاضر شدم...پرهام اومد دنبالم

رفتیم خونه پرهام اینا

 داشتیم ناهار میخوردیم ک عسل زنگ زد

پرهام خیلی خیلی بدش میاد سر ناهار یا شام گوشی بگیری دستت😶

من چون عادتمه گوشیم حتی وقتی سر سفره م کنارم باشه، گوشیم رو گذاشتن رو میز کنارم

زنگ ک خورد صداش خیلی کم بود اما چون کنار پرهام نشسته بودم شنید

عسل بود

پرهام خیلی آروم گفت: الان وقتش نیس...بعد ناهار

من: خوب شاید کار مهمی داشته باشه

دیگ چیزی نگفت منم گوشیو برداشتم معذرت خواهی کردم و رفتم بیرون جواب بدم:

من: سلام عسلی

عسل با صدای داغونی گفت: سلام ساحل خودم

من:دریا ن ساحل😒

صدات چرا اینقد داغونه؟!

عسل: آییییی دریا سرماخوردم😩 بیا برین دکتر

من: عع...ب من چه/: خودت پاشو برو دیگ

عسل: نه دیگ میخوام توروهم ببرم شجاعت منو ببینی یاد بگیری

من: شجاعت؟!

عسل: آمپول دیگ😐

من: شجاعت تو ثابت شده نفس😂😂

(ی بار برا آزمایش خون چنان کولی بازی دراورد که ۱۰ نفر گرفتنش تا ازش خونه بگیرن😂😂)

عسل: کوفت😂...میای یا نه

من: میام...فقط بیا دنبالم... با مادرم اومدیم خونه خاله لیلا

عسل: مادر پرهام؟

من: عوهوم

عسل: به به چشمم روشن...پیش پرهام ای؟! خوب حال میکنی ها/:

من: گمشو پَشِه(بچه/:)

عسل: نیم ساعت دیگ درخونه شونم

من: زود نیس؟😐

عسل: ن دیگ بیا بریم من عصر کار دارم

من: باشه فقط دیر نکنی 

خلاصه رفتم تو پرهام با اخم گفت:

بیا غذاتو بخور دیگ

من: چیزه...سیرم😁

پرهام: تو ک چیزی نخوردی چی چیو سیرم؟

من: نمیتونم دیگ بخورم...خاله تشکر🙏🏼🖤

سریع مانتومو پوشیدم

خونه شون طوریه ک اگ بخوای بری بیرون باید از پذیرایی بگذری نمیخواستم پرهام و ببینم چون قطعا گیر میداد ظهر ساعت ۲ نباید برم بیرون🙄

پاورچین پاورچین رفتم تو پذیرایی خداروشکر پرهام و مادرش پشت ب مت رو ی مبل نشسته بودن.‌‌..مادرمم روبروی اونا نشسته بود یعنی دقیقا منو میدید

خیلی آروم از پشت پرهام و مادرش رد شدم که مادرم دیدم🙄😐

:عع دریا کجا میری؟

پرهام و مادرش برگشتن سمتم

من:اهم...با عسل قرار دارم

خاله لیلا: الان

من: آره خاله...حالش بد بود قرار شد بریم دکتر

خاله: باشه عزیزم...مراقب خودت باش

من: چشم

پرهام میخواست چیزی بگه ک سریع خدافظی کردم...مطمئن بودم پرهام میخواد بگه نرو برا همین میخواستم دَر برم😐😶

پله های خونشونو دوتا دوتا پریدم پایین که پرهام درو باز کرد: دریا صبر کن

ازاونجایی ک دیگ دیر بود برا فرار خیلی آروم برگشتم سمتش

با لبخنده ملیحی گفتم:جانم😊

پرهام ابروهاشو کشید تو هم: کجا میری این وقت ظهر؟

من: گفتم ک..‌.عسل حالش بده...سرماخورده میریم دکتر

پرهام: تو دیگ چرا میری باهاش؟

من: عع عع آقا پرهام عسل دوست صمیمی منه...حالش بده منم نگرانشم میخوام برم پیشش مشکلیه؟!

پرهام😳: نه گلم...برو😬 خوشبگذره

من: میگذره...خدانگهدار

پرهام: وایسا...بزا برسونمت

من: نمیخواد عسل میاد دنبالم

پرهام: باشه...برو...مراقب خودت باش

من: توهم همینطور...خدافظ

پنج دقیقه منتظر موندم تا عسل اومد تا حالا قیافشو انقد داغون ندیده بود

نزاشتم با اون حالش پشت ماشین بشینه چون قطعا سالم به بیمارستان نمیرسیدیم

تا بیمارستان یکم حرف زدیم

نشست رو صندلی من رفتم نوبت گرفتم

نیم ساعت بعد نوبتمون شد...رفتیم تو

عسل ولو شد رو صندلی بیمار😐

دکتر ی پسر جوونی بود ک چشماش از شدت خواب خمار شده بود☹️

ولی انصافا تموم سعیشو میکرد پرانرژی باشه

عسلو معاینه کرد 

گلوش عفونت کرده بود ولی ن خیلی

تبم داشت و بدن دردم داشت

دو تا آمپول و ی سرم برا اونروز داشت

و فرداشم ۲ تا دیگ باید میزد

تشکر کردیم اومدیم بیرون 

داروهاشو گرفتم

من: چی کار میکنی میزنیشون؟):

عسل: مجبورم دیگ...حالم بده نمیتونم تحمل کنم

من: باشه بریم

رفتیم تزریقات دوتا تخت سمت راست بود سه تا سمت چپ

عسل داشت فک میکرد رو کدوم بخوابه😐

بلاخره تصمیم گرفت سمت راست رو دومین تخت دراز کشید 

یذره شلوارشو کشید پایین 

پرستار با ی ۶.۳.۳ و ی دگزا اومد

پنبه کشید

اول ۶.۳.۳ رو زد نیدلو ک فرو کرد عسل خیلی آروم گفت: آیی

پرستاره تزریق و شروع کرد 

با هر سی سی که تزریق میکرد صدای عسلم بالاتر میرفت 

عسل: آخ آییییی...اووووف‌ چقد درد میکنه

من: جانم تموم شد‌...ممم‌‌‌...۱...۲...۳ تمووووم

کشید بیرون بلافاصله دگزارو زد ک خیلی درد نداشت چون عسل هیچی نگفت!

و بعدش سرم که سر اونم فقط ی آخ کوچیک گفت.

و پایان🖤

پ.ن۱: تشکر از کسانی که وقت گذاشتن و خاطره رو خوندن و کسایی که برا خاطره قبلیم نظر گذاشتن...خیلی ممنون🖤

پ‌.ن۲:خیلی خیلی خوشحالم ک این وب و پیدا کردم و خیلی ممنونم از همه که اینقدر صمیمی هستن که ب خودم اجازه دادم زندگیمو براتون تعریف کنم...و البته ک باعث افتخار منه که اجازه دادید باهاتون دردودل کنم🖤

پ‌.ن۳: بهترین خبری ک تو این چندروز شنیدم خواستگاری شهین😂(شاهین) از عسله😍🖤 هرچند که عسل فعلا جوابشو نداده ولی مشخصه خیلیم بدش نمیاد...😍🖤 ب قول خودش ناز میکنه😂🤦🏻‍♀️

پ‌.ن۴:پشت من خدا بودع همیشه(:♡

پ.ن۵:شهرزاده نامهربان...(:

قلب مرا شکستی!

تیر گذشته

از کمان

دردانه

که هستی؟!(:

#هیچ

#رضا_بهرام🖤

خاطره ساحل جان

مجرد که بودم(متاهل شدم دیگه🙈😍😂)دندون عقل های بیچاره ی بی مصرفم باید جراحی میشدن،منم که اصولا با دندون پزشکی مشکل ندارم حتی اونروز فقد منتظر بودم ساعت چار شه که برم به دیداره شاهزاده سوار بر اسبه سفیده رویاهام😍😍😍پووووف اخه دخترم انقد سلیطه🤦‍ به من چه دکتره زیادی جذاب بود اون موقعم که مهیاری در کار نبود بالاخره باید یه جا یکیو واسه خودم دست و پا می کردم دیگه🙄البته خیلی تو انتخاب گزینه هام موفق نبودم😔همین جنابه دندون پزشکه جذاب که من به شدت روش کراش زده بودم به محض ورود به مطب و روبه رو شدن با منی که روی یونیت ولو بودم پقی زد زیر خنده و با مسخرگیه هرچه تمام تر گف قشنگ بخواب انگار سوار الاغ شدی🙁منه فلک زده اگه می دونستم دندون پزشکه مملکت انقدر واسه مریضش احترام قائل نیس که در بزنه بعد بیاد تو که یه لنگمو از یونیت اویزون نمی کردم که بعد اون وایسه اونجا با دستیاراش هر و کر کنه😒همونجا گفتم ساحل دیگه تموم شد این ادم به درد تو نمی خوره😡ولی دندون عقلم باهام یار نبود🙁لج کرده بود و قصد دل کندن از لثه های منو نداشت دکترم از کل هیکلش واسه موفق شدن تو این عملیات استفاده می کرد😐به این صورت که بالا تنه جناب دکتر با فاصله خیلی کم از بدنه من قرار گرفته بود و حتی یه وقتایی باهم مماس می شد اما کاملا مورد بی توجهی دکی جون قرار می گرفت😒خو مرتیکه من دارم زیر دستت جون می دم لازم نیست تو سرتو بکنی تو دهنه من که🤦‍ خیلی شرایط اسفناکی بود😣چندین و چند بار با چشمام التماسش کردم که فاصله رو رعایت کنه ولی چشم خونی بلد نبود مثه اینکه چون بعده چند بار چشم تو چشم شدن با وقاحت گفت می دونم دوسم داری اینطوری نگام نکن نمی تونم کارمو کنم😊حس گاویو داشتم که پارچه قرمز جلوش گرفتن😠😠😠با لثه پاره پوره و دهنه خونین و مالین هولش دادم عقب گفتم دوستت دارم چیه مرتیکه داری لهم می کنی دهنمو جر دادی بکش عقب😡فکر کردین کم اورد😏 خیر تازه بنده رو مقصر کرد و فرمود تقیصر خودته باعث میشی من انقد نزدیکت شم فکر کردم دوسم داری😒🤦‍.
تازه عاقا ناراحتم شده بود حتی دست از کار کشید😐
من درد و خونریزیو تحمل می کردم اون ناز می کرد🤦‍.گفتم دکتر توروخدا بیا دهنه من و سرویس کن بعد به مسائل احساسیمون می رسیم😢.اومد ولی چه اومدنی من دوتا دندون عقلم باید جراحی می شد ولی هر کدوم تو روز و زمان مشخصه خودش،سرتق خان لج کرد هر دوتاشو باهم جراحی کرد😣😣.من تا خونه زار می زدم از درد😭😭ینی به حدی درد داشتم که وقتی بابام گف این درد فقط با دگزا اروم میشه خودم با صدای لرزون گفتم فقد به دادم برس من از درد میمیرم😣😣برای اولین بار بی چونو چرا اماده شدم ولی خیسیه الکل و که حس کردم گفتم داری چه غلطی می کنی ساحل🤦‍ اما دیگه دیر بود چون نیدل و وارد عضلم کرد و به ثانیه نرسید که درش اورد😯به معنای واقعیه کلمه پشمام ریخته بود🤦‍من تازه می خواستم ناله کنم😐اما بعدش یکم سوختم🙁همچین بی سر و صدا هم نبود امپوله😒
پررویی های دکتر به همینجا ختم نشد شب تو تل پی ام داد که من واقعا می خوامت نظرت چیه؟🤦‍منم گفتم نظرم اینه که دورو بر من پیدات نشه چون تضمین نمی کنم بعدش به تونی به زندگیت ادامه بدی😁قلدر کی بودم من😂😂

زندگیتون سرشار از عشق❤

خاطره رادمهر جان

سلام دوستان رادمهر هستم 
چند روزی نتونستم به وب سربزنم و خاطره ها رو بخونم ولی به خودم قول دادم سر فرصت خاطره ها رو بخونم 
خاطره:چند هفته ای بود پدر بزرگم حال خوبی نداشت و مادرم این چند هفته پیششون بودن تا اینکه مادرم سفری براشون پیش اومد و مجبور شدن برن که متاسفانه پدربزرگم ۳ روز بعد مسافرت مادرم فوت شدن صبح بود که این خبر بهمون رسید و تو خونه اوضایی داشتیم همگی آماده شدیم بریم خواهرمو رسوندیم خونه داییم و منو بابا و مهراد رفتیم مسجد. همش نگران مامان بودم که چجوری باید این خبرو بهش بدیم قرار بود فردای اون روز برگرده. خودم نگران بودم از اونورم خواهرم زنگ میزدو میگفت چیکار کنیم حالا و مدام گریه میکرد سعی کردم آرومش کنم که خوشبختانه موفق شدم از مسجد رفتم بیرون به مامان زنگ زدم برنمیداشتن البته نمیشد راحت باهاشون تماس برقرار کنم. اخرشم نشد باهاشون حرف بزنم .
به خاطر کمردردم تو راه رفتنم ی خورده مشکل داشتم و اذیت میشدم ولی نمیشد ی گوشه بشینم و دائم در رفت و آمد بودم بابا اومد و گفت نتونستی باهاش حرف بزنی ؟ من: نه نمیگیره بابا: به دوستش زنگ زدی؟ من: نه شمارشو ندارم خلاصه که بابا شماره ایشونو دادن بهشون زنگ زدم بار اول جواب ندادن بار دوم جواب دادن که آروم بهشون گفتم اگه مامان پیشتونه از پیشش برید یا به حرفام واکنش نشون ندید گفتن سلام عزیزم جانم فهمیدم که مامان پیششونه من: خانم فلان سعی کنید تا فردا خودتونو برسونید چون بابا بزرگم امروز فوت کردن گفتن آها اوکی عزیزم سعیمو میکنم باهاشون خدافظی کردم رفتم‌کنار مهراد نشستم که کمرم یک تیری کشید که ناخداگاه داد زدم همه سراشون برگشت طرفم عذرخواهی کردم .مهراد:برو ی دارویی چیزی بگیر حداقل راست وایسی من: از کجا برم بگیرم مهراد: از رستوران سر کوچه😒 بابا اومد و گفت مگه مهمونین نشستین اینجا پاشید ببینم 
دوباره با مشقت فراوان از جام بلند شدم بابا: برو این اطراف دنبال داروخونه بگرد ی پیروکسیکام و متوکاربامول با ۳ تا سرنگ بگیر بیار. سختم بود رانندگی کنم ولی سخت ترش تحمل درد کمرم بود کلی تو شهر دور زدم تا تونستم ی داروخونه گیر بیارم(خونه پدری مادرم شهرستانه و امکانات انچنانی نداره) آمپولارو به علاوه پد الکلی و قرص ژلوفن گرفتم و برگشتم مسجد وقت ناهار شده بود و بچه ها داشتن ناهار میزاشتن منم ی راست رفتم سمت بابا که آمپولارو برام بزنه بابا گفت برو تو آشپزخونه تا بیام رفتم اونجا کلی آدم اونجا بود و جای دراز کشیدن نبود اصلا‌بابا هم اومد و گفت جا نیس که اینجا من: چیکار‌کنم؟ بابا‌نگام کرد و با لبخند ملیح گفت ایستاده من: حرفشم نزنین‌بابا همینجوریشم درد دارم بعد باید درد اونم تحمل کنم خلاصه که بالای مسجد یِ سوییت بود و از نگهبان مسجد خواستیم که اجازه بده بریم اونجا اونم کلی غر زد که اینجا مگه درمونگاس و... رفتیم تو و منم رفتم رو مبل دراز کشیدم و بابا داشت آمپولارو اماده میکرد منم نگاش میکردم استرس چندانی نداشتم ولی با دیدن سوزنش به استرس عظیمی دچار شدم بابا اومد بالا سرمو گفت شکر خدا مثله اینکه فلجم شدی کمربندمو باز کردم و شلوارمو کشیدم پایین پنبه کشیدو نیدلو وارد کردن و شروع به تزریق کردن یک خورده درد داشت ولی چیزی نگفتم بعدیا متوکاربامول بودن که تو دو تا سرنگ کشیدن و اولیو تزریق کردن خیلی درد داشت ولی بازم هیچی نگفتم دومیم با اینکه متوکاربامول بود ولی خیلی خیلی دردم گفت و دیگه آی آیَم شروع شد ولی اهل سفت کردن نبودم نیدلو در آوردن و جاشو با پنبه ماساژ دادن بابا:‌یکم‌بمون بعد بیا پایین رفتن پایینو منم‌دیگه بلند شدم رفتم پام درد میکرد ولی سعی میکردم لنگ نزنم میخواستم یکم بشینم که درد کمرم آروم شه ولی با نگاه غضبناک پدر مواجه می شدم رفتم کمک بچه ها و تا اینکه فردا صبح شد و مامان رسید و فقط من رفتم دنبالش از دور دیدمشون که داشتن میومدن سمتم دیدن پیرهن مشکی پوشیدم ی لحظه ایستادن رفتم بغلشون کردم با گریه گفتن رفت بابام رفت اون لحظه حالم به معنای واقعی کلمه افتضاح شد اصلا تحمل دیدن مامانو تو این وضعیت نداشتم کلی دلداریشون دادم خودمم اوضاعم خوب نبود نباید پبش مامان تو این وضع گریه میکردم. پدربزرگ من سالای اخر عمرش خیلی از سمت پسراش اذیت شد مدام ازش طلب ارثشونو میکردن و با هم سر اینکه کی چقد ببره دعواشون میشد و این وسط تنها کسی که براشون مهم نبود پدرشون بود نمیخوام این بحثو باز کنم فقط اینو میگم که پدربزرگم فقط ارزوی مرگ میکرد. خلاصه که مامان رو بردم خونه دایی به خواهرمم تاکید کردم مواظبش باشه خودمم رفتم طرف مسجد بعد حدود دو ساعت خواهرم باهام تماس گرفتو گفت که مامان حالش بد شده به سرعت رفتم طرف خونه دایی و باید از کلی ادم رد میشدم گفتم دورشونو خلوت کنن فشارشونو گرفتم بالا بود 
قرص دیلتیازم بهشون دادم و آمپول نوروبیون هم بهشون تزریق کردم تا زمانی که یکم بهتر شدن اونجا بودم بعدشم رفتم داروخونه دوباره متوکاربامول گرفتم اونا که ذره ای تاثیر نزاشتن 
🌹هیچوقت بدون گرم کردن فوتبال بازی نکنید 😑

🌹بعد یک هفته درد کمرم بهتر شد تا اینکه تو کلاس رو تخته مشغول نوشتن بودم یکی از بچه ها درو با شدت باز کرد و دستیگره در مستقیم رفت تو کمرم حالا کوفتگی هم به دردام اضافه شد🤦🏻‍♂ 🌹 ﺯﻧﯽ ﻫﺮ ﺷﺐ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍشت ﺧﻮﺷﺤﺎلی هاﯾﺶ ﺭﺍ مینوشت.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﻬﺎ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﻮﺷﺖ :
ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺐ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺧﺮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ !
ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮم ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻓﻬﺎ ﺷﺎﻛﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﻧﻤﯿﺯﻧﺪ !
ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻐﻞ ﻭ ﺩﺭﺁﻣﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﻜﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﻡ، ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻫﺴﺘﻡ! 
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﻣﯿﮕﻪ
ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺴﺖ / ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﯾﺪ ...
🌹از شیخ بهایی پرسیدند: 
"سخت می گذرد" 
چه باید کرد؟
گفت: خودت که می گویی 
سخت "می گذرد"
سخت که "نمی ماند"! 
پس خدارا شکر که "می گذرد" و "نمی ماند".
امروزت خوب یا بد "گذشت"
و فردا روز دیگری است...
قدری شادی با خود به خانه ببر...
راه خانه ات را که یاد گرفت، 
فردا با پای خودش می آید.
🌹مرسی که خوندین

خاطره مهران جان

به نام خدا که نام او و یاد او بی شک آرامش بخش جانهاست
سلام رفقا حال و احوال چطوره؟انشاالله که همه خوب و خوش و سلامت باشید...قبل خاطره کلی معذرت,معذرت و معذرت از عزیزایی که برای خاطره قبلیم نظر گذاشتن و خیلی به من لطف داشتن ولی متاسفانه من نتونستم جواب لطف و محبتشون رو بدم منو ببخشید...و اما این ماجرا مهران و دندون درد و ورم صورت اصلا یه وضعی:
تقریبا دو هفته ای میشد که دندون در داشتم ولی کارم زیاد بود و از طرفی دنبال کارای انتقالی دانشگاه بودم اصلا وقت نمیشد برم دندون پزشکی(از این یه مورد نمیترسم واقعا)هی سعی کردم با مسکن و قطره دنتول دردش رو آروم کنم تا اینکه یه روز صبح از درد شدید بیدار شدم احساس میکردم سمت چپم سنگین شده دستمو گذاشتم رو صورتم یه حسه داغی داشت پریدم جلو آینه که دیدم چشمتون روز بد نبینه اندازه یه نارنگی(از این سبزای نوبر که ترشه)صورتم ورم کرده یه لحظه خودم وحشت کردم نمیدونستم چی کار کنم رفتم اتاق وحید ولی دهنم باز نمیشد که صداش کنم اونم خواااااااااب,دلمم نمیومد بیدارش کنم چون میدونستم یکی دو ساعت بیشتر نیست که خوابیده بود...پاشدم رفتم تو اتاقم گوشیمو برداشتم یه پیام دادم به شهاب همکارم که برادرش دندون پزشکه,گفتم آدرس و شماره تلفنش رو برام بفرسته برای کسی میخوام.بعد از نیم ساعت بال بال زدن من از درد آدرس و شماره رو فرستاد و گفت 2به بعد تماس بگیره(حالا ساعت تازه 9 صبح بود)من تا 2 چی کار میکردم یهو طی یه حرکت تصمیم گرفتم برم کلینیک نزدیک خونه که میدونستم دندون پزشکی اوم داره ولی مطمئن نبودم اون وقت صبح هست یا نه,خلاصه که دیدم از اون وضعیت خیلی بهتره نهایتش نباشه ام یه مسکن بهم میدن دیگه...پاشدم آماده شدم حالا با بدبختی مسواک زدم اصلا راه نمیداد دهنم باز نمیشد.سوییچ رو برداشتم و خیلی آروم زدم بیرون,رفتم کلینیک از شانسم پزشک بود هیچکسم نبوداااااااااااااا هیچکس,از پذیرش نوبت گرفتم گفت برید داخل کسی نیست رفتم داخل اتاق یه پزشک حدود همسن خودم بود با سر سلام دادم که خندش گرفت گفت علیک سلام چی کار کردی مرد حسابی؟(خدایی واقعا قیافم خنده داشت) برو دراز بکش روی یونیت تا بیام,اومد بالا سرم گفت تا هرجا میتونی دهنت رو باز کن در حد خیلی ریز تونستم باز کنم اونم بنده خدا سعی داشت همونجوری معاینم کنه(خودم داشتم جون میدادم از خنده)خلاصه بعد از معاینه به سختی گفت بدجور عفونت داره اول باید این خوب بشه بعد ببینم باید بکشی یا پرش کنی بعدم بلند شد منم رفتم روبه روی میزش نشستم و شروع کرد دارو نوشتن گفت الان یه مسکن بزن و آنتی بیوتیکی که مینویسم از فردا ام آنتی بیوتیک مصرف کن تا 4 روز بعد بیا منم با سر تائید کردم و دست دادم و خداحافظ شما,رفتم داروخانه دارو هارو گرفتم دیدم چشمتون روز بد نبینه کلا یه ورق ژلوفن بود و 8تا آمپول همشم آمپی سیلین کپ کرده بودم یه پام میگفت برو بزن یه پام میگفت برو خونه منم حرف اون یکی رو گوش دادم و رفتم خونه,وحید هنوز خواب بود با زور یه مسکن خوردم و رفتم داروهارو گذاشتم رو میز خودمم لباس عوض کردم و نشستم زول زدم به داروها و صورتمو ماساژ میدادم,دراز کشیدم رو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد که با صدای وحید بیدار شدم گفت مهران چته چرا ناله میکنی؟این چه قیافه ای؟این دارو ها چیه؟دردم یکم بهتر شده بود ولی همچنان نمیتونستم حرف بزنم یه برگه برداشتم و نوشتم چی شده دادم دست وحید...جالب اینجا بود وحیدم نوشت چیزی خوردی و دادش دست من با تعجب نگاش کردم نوشتم تو که میتونی حرف بزنی منم که کر نیستم واسه چی مینویسی خودم خندش گرفت گفت حالا خوردی با سر گفتم نه,رفت بیرون با یه لیوان شیر و نی اومد گفت اینو بخور تا یه نگاه به داروهات بندازم شیر رو خوردم و دوباره دراز کشیدم وحید گفت برگردآمپولاتو بزنم,هر 12 ساعته؟اشاره کردم آره.گفت 8 روز با دست نشون دادم 4 روز,گفت میشه روزی 2 تا اوکی برگرد(یکم توی محاسبات کنده ) یه نگاه ملتمسانه بهش انداختم گفت فائیده نداره برگرد,واقعا فائیده نداشت چون خودمم ته دلم میگفت بزن برگشتم خودش آمادم کرده و پنبه کشید یهو سفت شدم گفت مسکن مهران درد نداره شل باش اذیت نشی یکم شل شدم که سوزن رو فرو کرد و سریع تزریق کرد,گفت برنگرد من برم و بیام منم همونجوری دراز کش بودم که بعد از 2و 3 دقیقه اومد دوباره همون سمت رو پنبه کشید و باز سوزن و فرو کرد یه لحظه طعم ویتامین و اون سوزش مزخرفش رو حس کردم که درش آورد میخواستم برگردم که نگهم داشت گفت مهران جان بدنت لازم داره این همه آنتی بیوتیک ضعیفت میکنه لازمه,دیگه از فرصت استفاده میکرد منم که صدام در نمیومد سمت مخالف رو پنبه کشید و گفت مهران فقط سفت نکن که اذیت بشی آروم سوزنو فرو کرد شروع کرد تزریق من که دهنم باز نمیشد یه آخی گفتم که وحید گفت بمیرم یه کم تحمل کن,ولی دردش بدجور داشت زیاد میشد آروم گفتم وحید بسه گفت چشم,چشم دورت بگردم داداش تمومه ولی آخرش چنان دردی گرفت گفتم آی وحید گفت تموم و درش آورد جاش رو یکم ماساژ داد گفت برم صبحانه آماده کنم بیا,خدارو شکر که زبونتم باز شد,گفتم باشه وحید که رفت برگشتم و متوجه نشدم چجوری خوابم برد...تا 4 روز بعدم روزی 2 تا آمپی سیلین زدم که شت پت شدم ورم صورتم خوب شد ولی هنوز وقت نشده که برم دکتر...
اینم خاطره....بازم معذرت...روز و روزگارتون شاد
کوچیک شما مهران

خاطره زهرا جان

: به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دانش اندر دل بر افروخت
کتاب عشق را جزیک ورق نیست در آن هم نکته ای جز نام حق نیست . سلام خدمت همه دوستان عزیز امیدوارم که همیشه حالتون خوب باشه زهرا هستم16 ساله   نمیدونم چندمین خاطره ای هست که مینویسم  بریم سراغ خاطره : از یکشنبه بدنم زده بود بیرون و خارش کمی داشت هر روز بدتر میشد تا اینکه سه شنبه بعد از کلاس 6 ساعته زیست رسیدم خونه 3 ساعت اخر کلاس کلاس بخاطر خارش شدید بزور تحمل کرده بودم وقتی رسیدم خونه و پامو دیدم وحشت کردم قرمزیشون خیلی بیشتر شده بود بایخ یکم خارششو کنترل کردم مامانم برای ساعت 6 عصر از دکتر وقت گرفت ولی نرفتم سه شنبه شد قرمزیها به کبودی میشد و ورم کرده بود صبح ساعت 11 تسلیم شدم و ختواهرم از دکتر برای عصر وقت گرفت . بابام خونه نبود مامانمم کار داشت سوگلم نیومد و من تنهایی رفتم دکتر   خیلی حس بدی داشت همه مریضای دیگه یجوری به ادم نگاه میکردن که خودم شک میکردم که چیشده مگه . منشی از اشنایانمون بود حرف زدیم تا بلاخره نوبتم شد رفتم داخل با دکتر که دوست پدرمم هست بعد از احوال پرسی و اینها گفتم که بدنم زده بیرون و یکیشونو نشون دادم به دکتر گفت الرژیه و دارو نوشت ( ماشالا دیگه دفترچه کاربردی نداره دکترا باید همه چیزو آنلاین وارد کنن و فقط یک کد میدن میگن برو داروخانه دارو بگیر . سخته خب دکتر فقط در حال تایپ بود بیچاره  )قرص نوشت گفت بخور حتما بعد گفتم که از یک ماه پیش که رفتم استخر گوشم اذیت میکنه گفت عفونت و جرم نداره جای نگرانی نیست و بعد از خداحافظی رفتم داروخانه داروهارو که تحویل گرفتم گفتم همین یکیو کم داشتیم    امپول بتامتازون دوباره برگشتم مطب تو راه خیلی به بیخیاله زدن امپول شدم ولی گفتم باید خوب شم دیگه   خیلی شلوغ شده بود مطب و بیماری اورژانسی اومده بود امپولو دادم منشی گفت بشین تزریقات شلوغه رفتم امپولو اماده کنه که مریض اومد و جلو من نشست امپولو اماده کرد خیلی استرس داشتم بعده 5 دقیقه منشی گفت زهرا جان بیا منم مظلوم مظلوم رفتم و دراز کشیدم امپولم که اماده بود یکم لباسمو کشیدم پایین اومد پنبه کشید بسم الله گفت و زد اولش درد نداشت گفتم خداروشکر درد نداره ولی خیالی بیش نبود   خیلی درد گرفت یهو فک کنم یهو خالی کرد ویالو  و اصلا نفهمیدم کی کشید بیرون هی نفس عمیق کشیدم ولی دردش بهتر نمیشد . یکم دراز کشیدم تشکر کردم بعد پاشدم رفتم حساب کردم و لنگون لنگون رفتم تا ی کتاب فروشی پیدا کنم جزوه های زستمو سیم کنه ناراحت بودمو حوصله نداشتم یجور حس بدی داشت تنها بودن . موقع راه رفتن اذیت میشدم نمیدونم حالا منشی بد امپول میزنه یا من سفت کرده بودم ولی خیلی درد داشت سفتریاکسوناییی که قبلا جاهای دیگه زده بودم موقع تزریق انقدر درد نداشتن   . پیاده چندجا رفتم که خداروووشکر تعطیل بودن و برگشتم خونه و الان 6 و 45 دقیقعه عصر سه شنبس و من دارم خاطره مینویسم و هنوز جای امپولم درد میکنه    
ممون که خوندین   . پ ن1 : تمام رویاهای ما میتونن محقق بشن اگه ما شجاعت دنبال کردن اونهارو داشته باشیم پ ن 2: زندگی پر از زیبایی است، به آن توجه کن
به زنبور عسل، به کودک کوچک و چهره های خندان دقت کن
باران را نفس بکش و باد را احساس کن
زندگی ات را زندگی کن و برای رویاهایت مبارزه کن 
پ ن اخر : این روزا سخت مشغولم تا بتونم به آرزوم برسم دارم همه تلاشمو میکنم تا بعدها حسرت نخوردم که چرا تلاش نکردم . روزهای خوبی در راه است شاد باش .... . مراقب دل ها و سلامیتیتون باشین . یا علی

خاطره یگانه جان

سلام اعضای محترم
من یگانه هستم دوساله که خواننده ی خاموش هستم ۱۵ سالمه و میرم دهم رشته ی انسانی.
خب میخوام یه خاطره ی داغ داغ بگم واسه همین دیشبه . از دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم چشتون روز بد نبینه دیدم سَرَم دلم درد میکنه شدید😢 قرار بود با مامانم و داداشم برم بیرون ولی اصلا حال راه رفتن نداشتم واسه همینم اونا رفتن و منم یه چای نبات خوردم یه قرص سه کاره وافتادم رو تخت. تا دوساعت بعد که مامانم اومد واسم قرص سرماخوردگی و استامینوفن خریده بود چون گفت دارم سرما میخورم🤧🤷‍♀️ گفت یه چیزی بخور بعد قرص بخور منم که چیزی تبم نمیگرفت بزور یه لقمه نون و پنیر خوردم قرص خوردم  اون روز تاشب به همین روال پیش رفت وشب سردردم شدیدتر شده بود و گلاب به روتون 🤢🤦‍♀️ اسهالم بهش اضافه شده بود مامانم شام سوپ درست کرده بود یه بشقاب بزور خوردم و دوباره قرص خوردم و دراز کشیدم یه چرت یک ساعته زدمو بیدار شدم که تب و لرز هم اضافه شده بود مامانم یه پتوی دیگه انداخت رومو به سختی خوابیدم. روز بعد هم همین پیش رفت تا شب که با اصرار مامان و بابا روانه ی درمانگاه شدیم من که استرس گرفتم شدید مامانم رفت و نوبت گرفت و نشستیم تا نوبتمون شد ورفتیم داخل دکتر هم که یه مرد میانسال بود شرح حال گفتمو گوشیشو گذاشت رو قلبمو معاینه کرد و گفت تپش قلبم بالاست و فشارمم گرفت و گفت که پایینه ولی نگفتن روی چند پرسیدن غذای بیرون یا چیزی نخوردم که مامانم گفت که جمعه ساندویچ خوردم و دکتر هم شروع به نوشتن نسخه کردن گفتن که دوتا شربت و یه قرص و سه تا آمپول و یه سرم نوشتن که دوتا آمپول برای دل درد و دل پیچه هست و یه ب کمپلکس که توی سرم میزنن و کلی ذوق کردم چون توی خاطره ها خونده بودم که خیلی درد داره . تشکر کردیم و اومدیم بیرون و بابا رفت داروهامو گرفت و داد به پرستار با مامانم رفتیم تزریقات خانوم پرستار آمپول هارو آماده کرد و اومد گفت اول دراز بکش آمپولاتو بزنم بعد سرم منم استرسم خیلی بیشتر شد ولی توی سرنگ هارو که یه لحظه دیدم پر نبودن خیلی کم بودن خلاصه دراز کشیدم خودم یه ذره شلوارم کشیدم پایین ولی پرستاره بیشتر کشید و سمت راستم پنبه کشید و آمپولو فرو کرد که واقعا سه ثانیه هم طول نکشید و فقط یه آخ گفتم سمت چپ رو پنبه کشید و فرو کرد که یه تکون ریز خوردم و اینم پنج ثانیه طول کشید و یذره دراز کشیدم و برگشتم که سرم بزنه آستین مانتومو دادم بالا خانوم یه چیزی بست بالای آرنجم یه ذره ور رفت با دستم تا رگ پیدا کنه پشت دستمو نگاه کرد پیدا نکرد و چند جای دیگه آخر هم از روی آرنج رگ گرفت و سوزنو فرو کرد و یه آی گفتم اون چیزی که بسته بود رو باز کرد و جای سرمو چسب زد و وصلش کرد که فک کنم ب کمپلکس رو هم زده بود توش چون رنگ سِرُم زرد بود ومنم چندتا سلفی گرفتمو😅 بعد از چنددقیقه نگاه کردم دیدم جای سِرُم کبود شده و درد هم میکنه مامانمو صدا زدم به پرستار گفت و دوتا پرستار اومدن دیدن و اون پرستاره گفت چون از یه رگ نازک گرفتمو پوستمم سفیده کبود میشه بعد نیم ساعت سرم تموم شد اومد درش آورد و تشکر کردیم و رفتیم. ولی همچنان دل دردم ادامه داره😥.
ببخشید اگه بد شد دفعه ی اولم بود
❤️

خاطره فرزین جان

سلام حالتون؟ ،فرزین رو که یادتون مونده حتما ،من که نه خوبم نه بد شاید خیلی هم بد باشم ،بعد از کلی دعوا و جر و بحثی که داشتیم من و نیایش خانم توافق کردیم که فعلا جدا نشیم اما اگه من کوچیکترین خطایی از نیایش خانم دیدم دیگه حرفی برای هم نداریم ،این مدت شدیدا با خانواده درگیر بودم چون اونا طرفداری نیایش و می کردن ،منم برای این که نگن زنم و از خونه بیرون کردم خودم از خونه رفتم اما به حدی با مامان و بابام سروکله زدم خسته شدم ،برادره نیایش اومد با هم دعوامون شد خلاصه که اوضاع ها داشتیم ،من این مدت سردردهای شدید میگیرم علاوه بر اون تو آستانه سرماخوردگی بودم که پدربزرگم تماس گرفت با بابام که دوره هم جمع بشن برای من و نیایش خانم ،رفتیم اونجا بابام به جای این که یکم از کارای خودش بگه من و به شدت تخریب کرد من و نیایش هم همونجا با هم دعوامون شد بعدش هم من خونه بابام نموندم خواستم برم خونه دوستم که اونم خانوادش از شهرستان اومده بودن ،مونده بودم کجا برم رفتم خونه خودم نیایش اول تعجب کرد که من گفتم یه روز میمونم بعد میرم ،رفتم تو اتاق مامانم زنگ زد باهام صحبت کنه بهش گفتم الان وقت صحبت نیست ،نیایش اومد با مظلوم نمایی گفت تو هیچی به خانوادت نگفتی؟ ،گفتم کاره آخری که کردی و نه نگفتم ،گفت اگه بهشون نگی منم خودم میگم که جدا میشیم! ،فکر کردم داره الکی می گه هیچی نگفتم ،گرفتم خوابیدم صبح هیچ حال نداشتم اما رفتم سره کار ،گلو و سر و سینه ام خیلی درد می کرد ،به حدی که اصلا نمیتونستم آب بخورم ،ساعت دو بعد از ظهر بود دیدم واقعا بدم ،نخواستم مزاحم دوستام بشم زنگ زدم به باربد برادرم گفتم حالم خوب نیست بیا دنبالم ،باربد با پسرداییم مهیار اومدن رفتیم و به اصراره اونا رفتیم بیمارستان ،من که حال ندار بودم دفترچه هم باهام نبود باربد گفت آزاد بگیرم؟ ،گفتم آره دیگه بگیر ،تا نشسته بودم تو نوبت عموی نیایش زنگ زد جواب ندادم ،نوبت من شد بدون باربد رفتم داخل ،دکتر بعد از معاینه گفت سینوسات وضعشون خوب نیست ،گفتم چیکار باید بکنم؟ ،خودم نمیدونستم چی میگم دکتر از لحنم خندش گرفت گفت براتون دارو می نویسم اما یه متخصص هم حتما برید ببینتون ،اسمم و دید گفت با دکتر چه نسبتی داری؟ ،گفتم پسرشم ،گفت عه الان فکر کنم اینجا باشه ها ،گفتم بله بهش خبر دادم ،دروغ گفتم نخواستم بابام خبردار بشه ،رفتم بیرون باربد نبودش مهیار گفت رفته دنبال عمو ،عصبانی شدم گفتم اون و چرا گفته؟ ،بعدش گفتم بیا بریم ،گفت کجا بریم؟ ،گفتم ما میریم باربد خودش میاد ،دیدم باربد با بابام دارن میان ،برخلاف تصورم بابام قهر نبود ،حالم و دید تعجب کرد گفت دیروز که انقدر بد نبودی ،گفتم حالم و خراب می کنن! ،گفت الان وقت حرف الکی نیست بده ببینم نسخت و ،بهش دادم نگاشون کرد و داد به باربد گفت داروهاش و بگیر من براش پیش یه متخصص نوبت میگیرم ،گفتم لازم نیست ،گفت فرزین تو داری با کی لج می کنی؟ ،گفتم لج نمی کنم هرکاری دوست داری بکن ،خواستم برم تو ماشین بشینم گفت بمون برات آمپول نوشته ،یه هووف کشیدم و نشستم ،مهیار نشست کنارم یکم دست دست کرد بعد گفت داداش فرزین به من ربطی نداره ولی عمو هم نمیخواد تورو اذیت کنه ،چیزی نگفتم مهیار گفت عمه به مامانم گفته فرزین یه چیزی و داره از ما مخفی می کنه اگه چیزی هست بگو شاید کمکت کردن ،گفتم باشه ممنون ،خودمم به فکر افتادم شاید به مامانم و بابام بگم انقدر طرف عروسشون و نمیگیرن! ،باربد داروهام و گرفت و اومد گفت داداش بریم اورژانس؟ ،مثل بچه ها لج کرده بودم نمیخواستم بزنم گفتم نه پاشو بریم ،یه نگاه کردم بابامم نبود ،دیگه باربدم رو حرف من حرف نمیزنه بلند شدیم رفتیم ،تو راه که بودیم بابام به من زنگ زد ،صدای دادش میومد من خندم گرفته بود ،نمیدونم چی شد خودم بعدش تصمیم گرفتم بزنم ،به باربد گفتم یه بیمارستان یا درمانگاه دیگه نگه داره ،یه بیمارستان نگه داشت رفتیم هرسه داخل ،یکی از پرستارای اورژانس یه آقایی بود داروهام و دید پرسید دکتر همینجا براتون نوشته؟ ،گفتم نه یه جای دیگه ،گفت پس چرا همونجا نزدین؟ ،عصبی شدم گفتم یعنی الان شما کارمون و انجام نمیدین؟ ،لبخند زد نه گلپسر فقط پرسیدم چون یکم داروهات قوی ان ،خدایی خیلی ریلکس و خوش اخلاق بود ،باربد رفت صندوق پرستاره به من گفت تخت سه دراز بکشید ،رفتم مهیارم پرده رو کامل کشید بیرون ایستاد ،کمربندم و باز کردم و خوابیدم رو تخت ،باربد اومد بالای سرم گفت داداش وایسم؟ ،اخم کردم گفتم چرا وایسی؟ ،گفت ببخشید و رفت ،پرستاره اومد باز با لبخند گفت خب برگرد ،برگشتم رو شکم خوابیدم و شلوارمو خودش از دو طرف کشید پایین ،پنبه کشید و فرو کرد پرسید متولد چندی ؟ ،درد داشتم با ناله گفتم۷۰ ،خیلی درد داشت ولی تحمل می کردم ،برای بعدی گفت نفست و حبس کن ،زد درد داشت نفس عمیق کشیدم یه آخ گفتم که گفت تمام شد ،پنبه گذاشت شورتمم کشید روش ،گفت یکم سفت میگیری شل باش ،گفتم مگه تمام نشد؟ ،گفت نه دوتا مونده! ،اونا هم زد که یکیشون درد نداشت یکی شون درد داشت ،شلوارم و خودش کشید بالا گفت چند دقیقه دراز بکش دردت کم بشه ،گفتم خیلی ممنون ،باره اولی بود که از تزریقاتی تشکر می کردم شاید بخاطر خوش اخلاقیش بود ،رفت بیرون باربد اومد گفت داداش خوبی؟ ،گفتم آره ،بلند شدم و شلوارم و درست کردم رفتیم بیرون ،باربد پرسید داداش از من ناراحتی؟ ،گفتم نه ناراحت نیستم ببخشید کلا اعصاب ندارم ،صورتم و بوسید گفت درست میشه ،منم یه پوزخند زدم رفتم تو ماشین نشستم ،مهیار با خنده گفت حق داری اخم کنی من عمرا چهارتا آمپول بزنم ،مهیارو خیلی دوست دارم چون مثل خودم شجاعه ،رفتیم خونه بابام چون واقعا صلاح نبود پیش نیایش باشم ،رفتم اونجا مامانم بهم رسید و منم خوابیدم ،عصر که بیدار شدم مامانم داشت با برادره نیایش تلفنی حرف می زد ،رفتم تلفن و گرفتم با عصبانیت هرچی لازم بود بهش گفتم دیگه خودشم لال شد ،مامانم تعجب کرده بود اصلا باورش نمیشد همش میگفت دروغ میگی منم گفتم نه اصلا دروغ نمی گم ،بابامم که اومد مامانم همه چیزو بهش گفت ،بعد از سه ماه بابام یه لبخند تو روی من زد! ،تا شب هیچ کس هیچی نمیگفت باربد هم همش داخل اتاقش بود ،شب که شد بابام اومد باهام صحبت کرد گفت میدونم نیایش کاره اشتباهی کرده ولی بچه که الکی نیست جدا بشین اون بد می بینه بیا یه جوری کنار بیا ،گفتم بابا بخدا من دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه نمیخوام حرمتت و بشکنم ،گفت من برای اذیت کردنت نمیگم بهت میگم بخاطر بچه هم شده یه فرصت بده تو بزرگی کن نیایش و ببخش خودم باهاش صحبت کنم خدا شاهده دیگه سره هیچی طرفداریش و نمی کنم ،گفتم مگه همش برای اینه من تحمل رفتاراشم ندارم ،گفت برای همه اینا باهاش اتمام حجت کن الانم جواب نده چند روز فکر کن ،اون شب اصلا به حرفای بابام فکر نکردم مصمم بودم برای طلاق ،حالم هنوز حالم خوب نبود کپسول میخوردم ،تو خواب بودم که بابام صدام زد صبح زود بود ،گفتم چخبره ؟ ،گفت بیدارت کردم باید سره وقت آمپولت و بزنی! ،یعنی اگه موقعیت داشتم فرار می کردم گفتم آخه حالا؟ ،گفت تو که باید سره کارم بری ولی امروز نرو ،گفتم نمیشه نرم همینطوریشم خیلی کاره عقب افتاده دارم ،گفت باشه حالا برگرد ،دیدم خیلی سنم گنده تر از اونه باهاش چونه بزنم ،برگشتم و بابام آمپولا رو حاضر کرد ،اومد شلوار و شورتمو کشید پایین اولی رو زد دردش خیلی بود گفتم آااخ ،گفت تمام ولی تازه اولش بود ،واسه بعدی گفتم به همین پا بزن ،گفت چرا؟ ،گفتم اون یکی داغونه ،گفت اینم درد نداره ،بغل جای قبلی پنبه کشید و زد که درد هم نداشت واقعا ،شورتم و کشیدم بالا و آروم رو پهلو شدم ،بعدش گفتم سر و سینه ام خیلی بده ،گفت عصری برات نوبت گرفتم حتما برو ،گفتم باشه میرم ،بابام که رفت منم یه ساعتی بعدش با پای چلاغ و وضع ناجور رفتم شرکت ،عصر هم رفتم پیش متخصص که هم دارو داد هم یه آمپول که به دیده هیچ کس نرسید! ، بعدش با موافقت خودم بابام نیایش و آورد خونه با هم صحبت کردیم ،قرار گذاشتم باهاش که تو کوچیکترین کاره منم حق دخالت و اظهار نظر داره ،اونم راحت قبول کرد و شرط گذاشت اسم کانادا رو نبرم ،یه جلسه پیش مشاورم رفتیم قرار شده بازم بریم ،نمیدونم کاره درستی کردم یا نه ،فقط امیدوارم همه چیز درست بشه ،دوستم میگفت برای کانادا رفتن هیچ وقت دیر نیست شاید چندسال دیگه راضی شد ،مرسی که خوندید ،
قربان همتون فرزین پیشاپیش عزاداریاتون قبول .

خاطره علی جان

سلام سلام صدتا سلام🖐 چه مجرد چه متأهل و صد تا چه😁 من علی ام. همسر مهنا خانم. داماد دوتا روانی که از نقشه هاشون عاصی شدم. نگم بهتره بد اموزی داره😐 نمیدونم میشناسید یا نه ولی مهنا فکر کنم یه 1 ماهی میشه رو مخم راه میره و میگه اقا بیا بنویس منم که اهل پیچوندن🙄 نه نه هیچ کس نگفته دکترا از امپول نمیترسن نمونه اش بنده. اقا خدا بگم چیکار کنه کسی که که انداخت سر زبونا😑 و ما ها رو انداخت به رو که نترسیم و جیکمون در نیاد حتی اگه در حال پرپر شدن بودی🤭 خب اشتباه فکر نکین من هیج وقت اینقدر پر حرف نبودم اغلب در اولین سخنانم با افراد مخ شون رو میخورم. پیشاپیش عذرخواهی بابت بد نوشتن😌
خب قصه ما از جایی شروع میشه که پارسال رفتم به کشور دوست و همسایه😀 و جاتون خالی خیلی صفا داد. با کاروان رفتم و لب مرز پاسپورت و هزاران اندر هزار بدبختی دیگه😑 اومدیم این ور دیگه تو عراق بودم و سربازانی دیدم پشت دوشکا و منتظر اشاره فرمانده بودن که مغزشون رو بریزن رو دیوار اون ور تر با کلاشینکف مشغول بودن😆 مرز هم که شلووغ خلاصه کنم سوار ماشین شدم که نجف میبره اونجا یکی از دوستامم دیدم که بودش اون شد همسفرم☺️ تا نجف رو رفتیم و زیارت نجف وای که چه حالی میده☺️ خیلی خوب بود برای بار شیشم داشتم میرفتم کربلا من که عاشقش شدم❤️ نجف رو زیارت کردیم که ماشالا کم زائر نداشت از نجف تا کربلا چیزی حدود 80_90 کیلومتر بود که بنده موفق به طی کردن 70 کیلومتر شدم. اربعین بود و حال و هوای حسینی😌شهاب گفت علی مداحی بزار گفتم چی بزارم گفت چه میدونم اهاا درباره عاشورا بزار گفتم بزار ببینم دارم دیدم پایگاه مداحان اهل سنت تو گوشیمه😅 زدم به شونش گف ها؟ بعد که نگاه گوشی کرد گفت جااااان؟؟؟؟ اقا چقدر کم داری بیا بفرستم واست😑 داشتم میخندیدم😂 گفت جون داداش تعارف ندارم؟ دوتا؟ سه تا؟ هفت تا خیرشو ببینی و من همچنان در حال خنده قیافه شهاب بامزه بود😄 شهابم از خنده من خندش گرفت که یهو کشیده شدم تو یه موکب و در لحظه مچ شهابو گرفتمو با خودم کشوندم دیدم بهمون دو تا چایی تعارف کرد بعدم نشوندم رو صندلی.😕 ای خدا عربی هم بلد نیستیم بهش بگیم نگاه کردم داره کفشامو درمیاره و واکس میزنه حد اقل میشد بهش گفت میان سال خیلی خوشم اومد از این مهمون نوازیشون رفتم دستشو گرفتم و تند تند پشت سر هم گفتم اقا؟برادر؟ اخوی؟ ممنون تشکر بعد با دست اشاره کردم نیازی نیست و لبخندی زدم🙂 کفشامو از زیر دستش کشیدمو دستمو دراز کردم و بهش دست دادم😌 چندین بار گفتم ممنون متشکرم هر چند نفهمید ولی با حرکت های سرم به بالا و پایین میدونست تشکر میکنمو به عربی حرف میزد چایی خوردم و بازم تشکر کردمو گفتم ممنون شهاب نمک گفت الآقا المرسی یه لبخند زدم و پشت سرش شهابو کشوندم بیرون گفت به نظرت فهمید تشکر کردم؟🤓 گفتم اااااره خیالت راحت بعدم عاقل اندر صفیح نگاش کردم گفتم یعنی خااااک گفت اواا چرااا گفتم اوا تو سرت ابروی ایران و ایرانی رو بردی😑 حس فیلمارو گرفت و با احساس گفت نهه این دروغه بعدم ادای گریه رو در اورد که یه دختر از جفتش با نگاه تعجب انگیز نگاش کرد و بعدم با نگاهی که میگه مرده شورتو ببرن سبقت گرفت🤦‍♂️ شهاب هنوز نفهمیده بود زدم تو سرش گفت عللیی چرااا گفتم یعنی واااقعا خااک گفت میگی چرا گفتم اخه نمکدون تو مسیر اربعین نمک ات رو نگه دار یه دختره جوری نگات کرد که اگه میدی اب میشدی اسکل🤦‍♂️ گفت چی مگه مییشه مگه داااریم😑 گفتم حالا که شده و حالاهم که داریم. راه بیفت که ابروی زمین و زمانو بردی با نمکات😑 بعدم هولش دادم سمت جلو.
شلوارم از شدت خاک تا روی زانو ام خاکی بود😕 روز دوم بود حداقل فردا میرسیدیم کربلا رفتم تو یکی از موکب ها و دو تا چایی گرفتم داشت بارون می اومد حالا واویلا الان خاکا تبدیل به گل میشن. شهاب پالتو اش رو اورده بود و پوشید ولی من علاقه ای به پالتو ندارم و فقط به زور مهنا گذاشته بودمش تو وسایلم. چایی رو خوردم و رو صندلی نشستم. اخیی چه حالی میده یه روز راه بری بعد بشینی😋 چایی معروف رو خوردمو تشکر با سر و کوله رو انداختم رو شونه ام. مداحی گذاشتم و با شهاب باهاش مثل ابر بهار گریه کردیم😢 فرداش چون تند رفتیم رسیدیم حرم😍 رفتم تو و یه خادم به کفشا اشاره کرد و عربی سخن گفت منم که هیچ درکی برای فرا گرفتن عربی نداشتم نخواستم یاد بگیرم😊😂 از اولم با این درس مشکل داشتم😝 کفشارو در اوردم و رفتم به ضریح هم که نمیشد برسی برداشتم زیارت نامه در اوردم و زیارت عاشورا خوندم🙂 و توی اطراف تل زینبیه خوابم برد و بیدار شدم شهاب بالا سرم بود گفت علی؟ خوبی؟ دست گذاشت زیر گلوم گفت داغی که... استدلالم همیشه موقع این حرف اینه که تو خیلی سردی من خوبم😐 دیدم نه سرم درد میکنه پاشدم و گفتم بریم خلاصه که برگشتیم و من حالم خیلی بد بود.😷 رفتم خونه و استقبال گرم دوستان و همسرجان. سفره گرفتن و مادرم اومد و خدا میدونه اون میون چقدر با مهنا درگیر شده😂 خب فرداش رفتم سرکار و شهاب هم که متخصص اطفال بود اونجا دیدمش مریض زیاد نبود و اون همش سر میزد و از کربلا و اون دختره میگفت و هربار مثل دیوونه ها میخندیدیم😂 اون روز گلوم بد میسوخت و صبحانه و نهار نخوردم داشتم مریض معاینه میکردم که چشام داشت سیاهی میرفت به زور معاینه کردمو و دیدم کسی نبود رفتم پایین از در رفتم بیرون و باد خنکی خورد بهم نشستم رو صندلی ها شهاب جفتم نشست و مثل اسکلا هی میخندید دیگه به سرفه افتاد بلندش کردم گفتم شهااااااااب چته حد تعادل نداریااا گفت وای علیییی گفتم مرگ میگی چته یا نه گفت علی دختره دختر عمه ام بودهههه و هی خندید با تعجب نگاش کردمو زدم زیر خنده ولی نه به اندازه شهاب اون که دیگه رو به قبله بود😐 خوش خنده اس و بهش بگی پپخخخ میخنده گفتم بیکاری نشستی اینجا گفت خودت چی؟ گفتم راس میگی من برم تو سردمه گفت الااااااان؟ گفتم اره خب سرده رفتم تو مطب نشستم و با گوشیم ور رفتم دیدم دارم میمیرم رفتم قدم بزنم که چشام سیاهی رفت و نگاه کردم دیدم رو تخت بیمارستانم سرم در دستم و همچنان چشمام درست نمیبینه. ارش. و شهاب اومدن پیشم و گفت از کی مریضی اومدم بگم که شهاب گفت اربعین بعدم یه نگاهی بهش کردم که تا چند روز نگام نمیکرد😄 ارش گفت اربعییییین😐😡 گفتم خب...عه..چیزه....نه عهه من برم خونه منتظرن گفت بودی حالا گفتم نه ممنون خب این سرم هم دربیار که برم. گفت حالا پذیرایی میشی☹️ گفتم نه تو خونه میکنن گفت علی خیلی مسخره ای! گفتم نظر لطفته دوست عزیزم😑 گفت خواهش بعدم شاکی از تو کیسه دارو ها سه تا امپول در اورد😲 یکیشون پنی بود دوتا تقویتی😶 داشتم نگاش میکردم و گفت چته؟ گفتم هیچی گفت پنی کی زدی؟ گفتم زدم تازگیا بعد گفت برگرد مثل ادم برگشتم و پنبه کشید و فرو کرد🤒 دلم خواست جیغ بزنم🤭 دست از دهنم گرفته بودمو لبمو هی گاز میگرفتم گفتم ااخخ ارش مردم شهاااب گفت تمومه و سرعت عملش تو حلقم پنبه کشید و فرو کرد گفتم اایی مردم ارش میسوزهه گفت تموم شد و دوباره پنبه و فرو. سرمو کردم تو بالش و نا مفهموم میگفتم اااههههه برگشتم و داشت خوابم میبرد. روپوشمو برداشتم که برم ولی سرم گیج زد برا خواب یعنی اومدم بیام پایین چشام سیاهی رفت و همه جا دورم میچرخید با شکم گرسنه و امپول😕 به هر زوری بود وسایلمو جمع کردم و به هم ریخته گذاشتم تو کیفم و درشو بستم گوشیمو از رو میزم برداشتم. و رفتم تو حیاط دیدم ارش اومد گفت بیا بریم رفتیم تو و من خوابم برد😴 رفتم تو و از مهنا جان هم توصیه زیاد گوش نکرده باشم کم هم نبود😫 رفتم خوابیدمو خوب شدم و تموم شد و رفت پی کارش
پ.ن امیدوارم لذت برده باشین عزیزان و ممنون که خوندین💐
پ.ن دفعه دیگه این نظریه ای که میگه دکترا نمیترسن از امپولو بشنوم سرمو میکوبم به دیوارااااا🔪🔪
3:52 دقیقه بامداد 
از لحاظ بیکاری قرض گرفتم لب تابشو و شیطونه میگه بهش ندش😈
ای اقاااااا به قول بزرگان شیطونه غلط کرده با تو😑😑😑
دوستدار همگی شما💖Ali💙

خاطره سارا مامان اکبر اقا

از وقتی یادم میاد زمان اتفاقات مهم زندگیم مریض بودم 😐 پنجم راهنمایی موقع اعلام نتایج آزمون فاشیستی تیزهوشان، توی دسشویی روی سنگ مستراح بودم و گلاب به روتون اسهال که مامانم جیغ کشید گفت قبول شدی(مطمئنم مادر نیل آرمسترانگ چنین جیغی بعد از موفقیت پسرش در فتح ماه نزد)
حتی سابقه ی ابتلا به تب مالت هم داشتم و این سابقه مربوط به زمانیه که نتایج نهایی کنکور اعلام شد و باز مامانم جیغ زنان نتیجه رو اعلام کرد، وقتی من رو به قبله اشهد میخوندم.
زمان اعلام نتایج کنکور ارشد به وضوح یادمه که از تاب خونمون افتادم و ۲ انگشت دست چپم شکست، البته در لحظه نادیده گرفتم و تحمل کردم و با انگشت های شکسته و متورم نتیجه ی ارشد رو نگاه کردم.
همونطور که مستحضر هستید، من دانش آموخته ی حقوقم. یک دانشجوی حقوق در طی دوران تحصیلش با هر اصلی که میخونه خودش رو توی این ردا های بلند شیک و مشکی ساتن دادگاه های بلاد کفر تصور میکنه که داره میره به سمت دادگاهی که تمام دکوراسیونش سنگ و چوبه و صندلی ها مثل صندلی های کلیسا پشت هم چیده شدن و قاضی با کلاه گیس مضحک و ردای مضحک تر به عنوان عالی جناب بالا میشینه و با چکش میزنه روی میز. البته این اوهام زمین تا آسمون با وکالت در ایران فرق داره و یک وکیل با قاضی های ریشو، میز های تحریر در دادگاه و نیمکت های بی کیفیت رو به رو میشه و از ردا خبری نیست‌. با این حال وکالت از بزرگترین آرزو های یک دانش آموخته ی حقوقه و من هم از این قائده مستثنی نبودم.
دوران دانشجویی ترمک های حقوق پر از توهمات و بحث های بیخود و احمقانست، به هر چرندی انگ جرم زده میشه و فورا در تخیلاتشون دادگاه با همون عناصری که گفتم برپا میکنن و شخص رو با ادله ی خیالی محاکمه میکنن و یک پرونده ی برد به نفع خودشون به سرانجام میرسونن. بعد در حالی که ردا پشت سرشون پیچ و تاب میخوره با اقتدار از دادگاه بیرون میرن. 
البته با ورود به حرفه ی وکالت چیز های زیادی متوجه میشن. میفهمن که آیین دادرسی مدنی فقط آرمان های عبدالله شمس بوده و آیین دادرسی کیفری توهمات خالقی. میفهمید که کاتوزیان و امامی برای خودشون حرف میزدن و اردبیلی در آرمانشهر ساختگیش زندگی میکرده. قانون اساسی برای عمه ی قاضیه و خلاصه کنم خدمتتون، قانون جنگل حاکمه.
البته اون زمان جوجه حقوقدانی بودم که سرم باد داشت و پر از این تخیلات بودم، حقیقت هرچند که یک سطل آب یخ روی سر منِ رویایی رویا پرداز بود، اما همچنان شیرین ترین حقیقت زندگیم و بخشی از هویت منه. 
روز های آخر آذر بود و منم مشهد بودم. درگیر ارشد خوندن و گشت و گذار و مافیا بازی کردن و نگهداری از بچه گربه ی کوچولویی که شده بود قسمت عزیزی از زندگی من.
وصف علایم بیماری ملال آوره، پس به اختصار من سرما خوردم. نه سرماخوردگی ساده که با آب دماغ به پایان میرسه، آنفولانزا! یک ویروس نبود که منتظر باشم تا دوره ی بیماری طی شه و خوب و سرحال بشم. مجمع الباکتری هایی بودن که منو گلودرد، گوش درد، بدن درد، بدون صدا و در یک کلام فلج کرده بودن!!! 
خواب به من حرام شده بود! هر قطره بزاقی که قورت میدادم خارش نحص و چندش آوری توی گلوم حس میکردم و خوابم نمیبرد.
غذا ها، حتی سوپ بی همه چیزی که دوست متاهل و بیش از حد مهربونم برام درست کرده بود از حلقم نمیرفت پایین.اگر میرفت، فقط ۱۵ دقیقه بعد معدم به نشانه ی اعتراض همه رو به سمت دهنم هدایت میکرد و خلاصه کنم خدمتتون، انقلاب توی ارگان های بدن من برپا بود و همه یا اعتصاب کرده بودن و یا تظاهرات میکردن. سلول های دفاعی هم نا امیدانه تیر میزدن و نتیجش فقط و فقط ریزش آب بینی من و بسته شدن راه ها تنفسیم بود.
از شما چه پنهون، شما خوب منو درک میکنید، دکتر رفتم ولی آمپول نوشت. منم برگشتم خونه و حساب کردم دیدم کم پیش اومده پنی سیلین از بابام بخورم. معمولا خوراکی میداده و من هم تا الان زنده ام. پس بیخیال شدم و طی یک تماس تلفنی با پدرم شروع به خوردن اموکسی کلاو، آنتی بیوتیک مورد علاقش کردم.
زیاد از عفونت ریه هام نگذشته بود، شاید یکی دو ماه. حماسه ی اکبر آقا که خاطرتون هست؟ همون.
مریض شدنم خبر خوشی نبود! ترس از عفونت دوباره یه طرف، ضعف بدنمم یه طرف. انگار دیگه بدنم با انتی بیوتیک خوراکی حال نمیکرد و شاید اگر اون زمان شلغم میخوردم اثر بیشتری داشت از اون قرص های منحوص بد بو.
دیگه روزای آخر آذر بود، ۲۸ یا شایدم ۲۹. گاهی دوستم میومد یه دستی به دور و برم میکشید و سوپ به زور توی حلقم میریخت. توی ۱ هفته وزنم از ۴۸ رسید به ۴۲. همین که تنفسم، به جز گرقتگی بینیم با سختی دیگه ای مواجه نبود خدا رو شاکر بودم.به زور خوابیدم و تا صبح شاید ۱۰ دفه بیدار شدم. روز کلاسی نداشتیم و تا شب فقط برای دستشویی کردن و خوردن یه ذره غذا از تختم اومدم بیرون. بعد دوش گرفتن یکم حالم بهتر شد. خاک اکبر اقا رو تمیز کردم و بهش غذای کنسروی گرم دادم. بعدم دراز کشیدم که یکم ببینم دنیای مجازی چه خبره که دیدم مامانم داره زنگ میزنه.

تا گفتم الو شروع کرد به سر دادن جیغ هایی که به صورت ناواضح توش کلماتی بیان میکرد . بعد که گفتم چیه چه خبره چی شدی کی مرده؟! گفت خره مگه سایت سنجشو چک نکردی خانم وکیل.
گفتم نه حال و حوصله نداشتم حالا الانم که نتایج اصلی نیست فقط رتبه و درصده.
دیدم باز داره جیغ میکشه😐 گفتم چی داری بلغور میکنی ننه میگن ظرفیتا رو میارن پایین امسال، بعد صدای پشت تلفن عوض شد و صدای بابام اومد. از چیزی که بابام گفت چشمام گرد شد، چنان انرژی گرفتم که متوجه شدم تیر های سلول های دفاعیم مستقیم داره میخوره به اغتشاش گر ها و نارضایتی ها داره میخوابه. یادم رفت چمه، کجام. من و این رتبه؟! 
زبونم بند اومده بود. رویای ۶ ساله ی من، بلکه هم رویای ۲۴ ساله ی من حالا به من نزدیک تر از حبل الورید بود. اصلا، شده بود قسمتی از من. هویت من. عنوان من. خودِ من. 
سارا فلانی، وکیل پایه یک دادگستری
قند تو دل آدم آب میشه، نه؟
[ ] البته اون موقع این ها باز هم تخیلات من بودن 😐 من تازه میشدم کاراموز، با ۱۸ ماه خر حمالی و یه آزمون دیگه تحت عنوان نحص اختبار. اما حقایق رو فاکتور میگیریم، چرا که در اون زمان حقیقتی توی ذهن من نبود.
ذهن و تخیل من پر بود از قبول وکالت مظلومان بدبخت و بیچاره و بی پول به صورت رایگان(نه معاضدتی اونم 😂 تسخیری ولی رایگان 😂😂😂) یاری رسانی به متهمین بی گناهی که در معرض مجرم شدن بودن و...
روز های آتی کیفم کوک بود. امتحان میدادم و شاد بودم. به همه پز میدادم. خودم وارد سایت شدم و از رتبه اسکرین گرفتم و استوری کردم توی اینستا. بیوی اینستاگرامم رو هم کردم وکیل پایه یک دادگستری. 
البته مدت هاست که وکیل پایه دو و سه نداریم، وکیل پایه یکه! اما ابهت داشت دیگه! نه؟ 
توی فرجه ی امتحانا رفتم تهران. با بهتر شدن حالم قرص رو قطع کردم. خوب بودم خب!
توی هواپیما بود که دوباره سوزش توی گلوم حس کردم. طبق روال خاطرات من در جریانید، من اهمیتی به این موضوعات نمیدم 😂
بعد از بوسه ها و بغل های توی فرودگاه، یکم گریه و دعوا چون باکس اکبر آقا گم شده بود و نیاورده بودنش و یکم طول کشید تا پیدا شه و به حد مرگ ترسیدم که از دست داده باشمش رسیدم خونه ی خودم.
یه عالمه کارتن و آکاسیو و ابر و پلاستیک وسط خونه ای که ۲۴ سال توش زندگی کردم بود. خیلی دلم گرفت که اینجا دیگه قرار نیست خونه ی ما باشه.
حتی اگه کاغذ دیواری اتاق مامانم رو میکندیم نقاشیی که با مداد رنگی روش کشیده بودم رو میشد دید...
صبح که شد دوباره همون علایم اومد سراغم. دوباره تب داشتم و خارش گلو و بدن درد و تهوع. همه چی دوباره شروع شد. داشت میشد ۱ ماه و حتی ۲ ماه که رنگ سلامتی رو ندیده بودم. از این اوضاع شدیدا خسته شده بودم و نمیتونستم دیگه تحمل کنم. اگه خرافاتی بودم میگفتم یکی برام دعا نوشته...
طرفای ساعت ۹ شب بود که مامان و بابام داشتن وسایل هال رو جمع و جور میکردن، گرد و خاک خونه حالمو بد میکرد واسه همین تو اتاق میموندم.
رفتم پیش بابام و واسش با غر همه چیو گفتم. از دارو هایی که خوردم و از مدتی که نمیتونستم خوب شم.
منو برد توی اتاقم و بعد یک ساعت گشتن دور خونه و فحش دادن به عالم و آدم تونست گوشیشو پیدا کنه. اون گوشی از عزیز ترین داراییاشه، اولین گوشی پزشکیشه و داشتم فکر میکردم احتمالا احساسی که من به عنوانم دادم اونم به عنوان خودش داره و چه کیفی میکنه هر بار که یکی اقای دکتر صداش میکنه. 
البته از نقطه نظر من، گوشی پزشکی از چندش ترین آلات شکنجست، به حدی که بی شک قابلیت استفاده کردن در زندان گوانتانامو به عنوان ابزار شکنجه داره.
وقتی سرماشو روی پشتم حس کردم موهام سیخ شدن 😐 سییییخخخخخ. قلبم ریخت
چند بار به دستورش نفس عمیق کشیدم و بعد اون لامصبو برداشت. 
مشخصا ترسیده بود که دوباره بلایی سر ریه هام اومده باشه. قیافش بعد معاینه عین دانشجو هایی شده بود که یه امتحانو به حد نمره ی ۵ گند میزنن و توی سایت با نمره ی ۱۰ مواجه میشن.
خودمم خیالم راحت شد، نیازی نبود مثل اون دفه کلی آمپولو تحمل کنم هیچیم نگم. البته این تصور خودم بود! و طبیعتا تصوراتم در حیطه ی دانش خودم عمل میکنن و طبیعیه که تصورات یک حقوقدان در مورد علم پزشکی اشتباه باشه!
گلومو نگاه کرد و منم راحت دیگه دراز کشیدم و شروع کردم به بازی کردن. انگار فقط کرمم گرفته بود که معاینه بشم. احساس بهتری داشتم اصلا.بعد ۱ ساعت در کوبونده شد، بابام خوشحال و خوش اخلاق پرید داخل و گفت کرفس من چطوره؟(پایین موهامو بنفش کرده بودم. بعد شستن موهام از بنفش یه سبز تبدیل شده بود و از وقتی اومده بودم خونه بابام بهم میگفت کرفس، بعضی وقتا هم بروکلی 😐)
من عادت به این لبخندا و مهربانی ها از سمت بابام ندارم. بابای من آدم بدی نیست، رقیق القلبو مهربونه، اما ظاهر قاطع و یکم بی اعصابی داره. من و پدرم از شباهت زیاد دو قطب هم نام بودیم که همدیگرو دفع میکردیم! با هم نمیساختیم
و ۹۰٪ مواقع حتی سر نحوه ی کشتن سوسک هم بحث میکردیم. اما این طرز صدا کردن من؟ با لبخند؟؟؟ 
من دقیقا در جایگاه یک بچه ی ۵ ساله بودم که با آب نبات میخواستن بهش آمپول بزنن!!!!
خیلی مهربون و جنتلمن اومد نشست لبه ی تخت من، اکبر آقا رو (که اون موقع چشم دیدنش رو نداشت) بغل کرد و ناز کرد و شروع کرد به صحبت کردن با من و توجیه دلیل این که چرا باید آمپول بزنم اصلا و اصلا نباید بترسم و برای سلامتیم بسیار خوب و مفیده و این چرت و پرتا.
منم پشمام ریخته بود. بار اولی نبود که این تجربه ی مزخرف نزدیکم بود. حتی بار دوم و سوم و چهارمم هم نبود. حتی از آخرین تزریق بیشتر از ۲ یا ۳ ماه نمیگذشت و جدای این ها، بابای من تا به حال هیچ توجیهی برای این راه درمانی نیاورده بود. حتی برای اولین تزریقم در سن ۱۵ سالگی. 
منم بچه ی ساکتی بودم. نهایتا یه آخ میگفتم و ۲ تا قطره اشک از چشمم میومد. بیشتر وقتا همینم نمیومد تازه! نهایت مکالممون قبل از تزریق این بود که بگم میشه نزنم؟ و اون بگه نه! و من عین بچه ی خوب روی شکمم بخوابم!!!
گفتم باشه عیب نداره. فقط آروم بزنی
رفت آمپولا رو آماده کنه(باورش واسم سخت بود که جلو چشمم آماده نکرد و اصلا نیاورده بودشون تو اتاق که یه وقت نبینم ناراحت شم 😂😂😂😂)
منم گفتم این اینقدر مهربون شده بذار نزنم تو ذوقش، به شکم خوابیدم و پتو رو از رو خودم زدم کنار. خوشم نمیومد شلوارمو بدم پایین، ترجیح دادم بعد این که اومد این کارو کنم. 
با دو تا آمپول از این سفید گنده ها وارد اتاقم شد. صحنه ی جدیدی نبود، البته این که جدید نبود هم خودش معضلی بود. میدونستم قراره چی بشه!!!!
یه طرف شلوارکمو دادم پایین. بابامم همچنان مهربانانه پنبه ی یخ و بد بو و نفرت انگیز رو کشید روی باسنم و با لحن آروم گفت نفس عمیق بکش. بعد سوزش و دردش رو حس کردم و فهمیوم سوزن وارد پوستم شده. دردش هی داشت زیاد میشد. یکم تکون خوردن همان و داااد بابام درومدن همان که فریاد زد : تکون نخور 😂 و شروع کرد با خودش غر غر کردن که دختره ۲۵ سالشه(۲۴ بودم به خدا 😂😂) هنوز عین آدم نمیخوابه. ببین واسه یه آمپول چه مسخره بازیی در میاره و سوزنو کشید بیرون و پنبه رو روش گذاشت. 
با عصبانیت اون طرف شلوارمم داد پایین و یه پنبه ی دیگه رو با اسپری الکلی کرد و کشید، گفت تکون بخوری من میدونم با تو و دوباره سوزنو فرو کرد.
راستش اول نگرانش بودم! فک میکردم جن زده شده! شایدم سرش به جایی خورده بود! اما با این اخلاقش یه نفس راحت کشیدم و گفتم خود خودشه. خندمم گرفته بود از این تغییر حالت فوری 😂😂😂😂 نتونستم جلوی خندمو بگیرم و یه خنده ی خفه کردم، که دوباره با عصبانیت گفت به چی میخندی تو کره خر😂 و سوزنو کشید بیرون. درد سوزن دوم رو اصلا نفهمیدم راستش، اونقدر که این تغییر حالت واسم جالب بود 😂
لباسمو درست کردم، چشمام هم اشکی بود هم نمیتونستم نیشمو ببندم که باز با عصبانیت گفت برو عمتو مسخره کن و خواست بره که اکبر آقا خودشو به پاهااش مالید. دوباره با عصبانیت گفت عمتو هم مسخره کردی، چیزی نمونده که مسخره نکرده باشی و رفت 😂😂😂😂
منم با باسن دردناک دراز کشیدم روی تختم و رویاپردازی کردم راجع به آینده. آینده ای که توش یک وکیل پایه یک بودم که وقتی با اقتدار راه میرفتم ردای مشکیم توی هوا پیچ و تاب میخورد و ناجی مظلومین بودم...
شرمنده طولانی شد.
سارا، مامان اکبر آقا

خاطره مبینا جان


بسم الله الرحمن الرحیم 
من دنبال چیزی می گشتم که گمش کرده ام دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می شوم که به فکر کردن فکر می کند . حالا فکر کردن برای من عادت شده . هدف شده . همه اش دلم می خواهد بنشینم و فکر کنم . 
سلام عزیزان ، خوبین ؟ امیدوارم همگی روز خوبی رو شروع کرده باشید همراه با لبخند و کلی انرژی . مبینا هستم در خدمت شما ، تابستون هم که روزای آخرشه و بله ... ضد حال نزنم حالا ... 
اول از همه به دوستانی که کنکوری بودن و کنکور دادن یه خسته نباشید جانانه میگم انشاء الله که به هدف هاتون رسیده باشید و همیشه سلامت و موفق باشید . دوستانی که آزمون نمونه و تیز هوشان داده بودند انشاء الله که قبول شده باشید ، عسلی عزیز ، نیوشای عزیز ، تبریک میگم به شما و همه ی عزیزانی که نمونه و تیز هوشان قبول شدن ، با آرزوی موفقیت های روز افزون برای تک تکتون ، من هم قبول شدم رشتمم که میدونید دیگه ، ریاضی فیزیک رفتم . این روزا خیلی ساکتم و این سکوت رو خیلی دوست دارم کمتر حرف میزنم کمتر شیطنت می کنم کمتر شوخی می کنم درون گرا شدم جدی تر شدم منطقی شدم حساس بودنم کمتر شده انگار بیخیال شدم . حالم خوبه ها ! فکر نکنید دپرس شدم ! ، اتفاقی هم پیش نیومده خدا رو شکر . نمیدونم چرا الان دارم اینارو می نویسم فقط دلم میخواد فعلا بگم هر چی که تو دلمه ! به قول معروف گفتنی ها رو باید گفت چون اگه نگی بیات میشه و از دهن میوفته . میخوام بگم که قدر خانواده ای که دارید رو بدونید ... پدرتون مادرتون خواهر و برادرتون ، هر اتفاقی هم که افتاد پشت همو خالی نکنید دستای همدیگرو بگیرید و تا آخرش با هم باشید و جدا نشید . قدر پدر و مادرتون رو خیلی بدونید مخصوصا تک فرزندها که پدر مادر براشون مثل خواهر و برادر هستن ، پدر و مادر هر چقدر هم که بچشون بد باشه بازم دوست ندارن بدبختی و ناراحتی بچشون رو ببینن . قدرشونو بدونید ... بهشون بی احترامی نکنید با حرفاتون اذیتشون نکنید به حرف هاشون گوش کنید اونا بیشتر از من و شما تجربه دارن اونا صلاح شما رو میخوان نه بدبختی شما رو ! دختر خانم آقا پسر ، خانم باش آقا باش ، شخصیت خودت رو حفظ کن نه هیچ دختری با آرایش و شلوار پاره و مانتوی جلو باز لاکچری و لیدی جذاب شده نه هیچ پسری با پارتی رفتن و جلف بازی و لوس بازی مستر جذاب شده واقعا نمیفهمم و درک نمی کنم چرا باید تو سن نوجوانی دختر ها و پسر ها دنبال دوست پسر و دوست دختر برن ! واقعا نمیفهمم ... اگه بحث سر تخلیه هیجاناته که خب کلی راه خوب هست برای تخلیه هیجانات ، کلی کلاس و کارای مختلفی هست که میتونید بیرون از خونه یا حتی تو خونه انجامش بدین . ته همه ی این دوستی ها یه جاده ی تاریکه ، یه باتلاق که هر چقدر تقلا کنی که خودتو نجات بدی بیشتر توش فرو میری . این دوره رو تباه نکنید ، بذارید شیرین ترین خاطره ها تو ذهنتون ثبت بشه نه تلخ ترین خاطره ها . حرفام زیاده ولی میرم سراغ خاطره 
روز شنبه 26 مرداد من سرما خورده بودم ، علائمش هم اول با گلو درد خفیف شروع شد که نا پرهیزی کردم و بستنی خوردم و بدترش کردم . نصفه شب هم تب کردم و تا صبح نخوابیدم ، آبریزش بینی و عطسه هم که چاشنی بود ! گل بود به سبزه نیز آراسته شد ... قرص سرما خوردگی خوردم و رفتم سر گوشیم ، با حدیث ( حدیث شیرازی ) تو واتساپ داشتیم چت می کردیم بهش گفتم سرما خوردم باور نمی کرد ویس فرستادم صدامو که شنید گفتم تماس تصویری بگیریم گرفتیم و قشنگ دید دیگه ... یه دستم دستمال بود با اون صدای مزخرف و فلکه ی باز شده ی بینی محترم ... یه وضعی بود گلوم بیشتر اذیت می کرد ، ساعت 7 تا 8 و نیم هم که باید میرفتم آموزشگاه ، سخت بود ولی رفتم خوشبختانه بچه ها هم درک کردن و زیاد اذیت نشدم . کلاس تموم شد دیگه بغلشون هم نکردم خداحافظی کردم باهاشون و یک راست رفتم پایین و لیست رو تحویل دادم و زنگ زدم بابا ، 5 دقیقه ای اومد . خداحافظی کردم و از آموزشگاه اومدم بیرون ، رفتم نشستم تو ماشین سلام علیک کردم با بابا دستم ندادم روبوسی هم نکردم صاف چسبیدم به صندلی به افق خیره شده بودم بابا هم با تعجب نگاه می کرد یهو بابا گفت نفس دون ! ( این نفس دون ما جریان داره ... نمیدونم کی بود داشتیم شام میخوردیم میخواستم بگم بابا اون نمک دون رو میدی گفتم بابا اون نفس دون رو میدی 😅🙈 ، بابا هم خوشش اومده از این کلمه از اون موقع بهم میگه نفس دون ) ، گفتم بابا سرما میخوری گفت خب میخوای بریم پیش کیوان ؟ پرستیژ دکترا رو گرفتم گفتم نه نفسم از این ویروس جدیداس آنتی بیوتیک روش تاثیر نداره 😌 بابام خندید ماشینو روشن کرد خلاصه رفتیم خونه مامانم حالمو پرسید گفتم گلوم اذیت می کنه ولی خوب میشم نگران نباش ، لباسامو عوض کردم رفتم یه آب به دست و صورتم زدم و برگشتم . شامم مامان برای من سوپ گذاشته بود که خیلی کم خوردم اشتها نداشتم اصلا ، خیلی اصرار کردن بریم ولی خب مقاومت کردم و گفتم خوب میشم چیزی نیست . نه چایی خوردم نه میوه ساعت 10 و نیم بود داشتن فیلم میدیدن منم حوصله نداشتم شب بخیر گفتم و رفتم اتاقم ، نشستم پشت میزم که ادامه ی کتاب چشمهایش رو بخونم ولی حتی حوصله کتاب خوندمم نمیومد ، بیخیال شدم دفتری که توش تیکه کتاب هایی که دوست دارم رو نوشتم برداشتم گوشیمم برداشتم آهنگ تصنیف قلاب شجریان رو پلی کردم و همینطور که آهنگ پخش می شد میخوندمشون ، ( یکی از عادت هایی که دارم موقع کتاب خوندن این هست که یه ماژیک هایلایت بر می دارم و روی اون تیکه کتاب هایی که قشنگ هستن و به درد میخورن رو رنگی می کنم یا مینویسم داخل دفتر ، خیلی به درد میخوره الان همین متنایی که من اول خاطره میذارم همشون تیکه کتاب هستن ) ، آهنگ که تموم شد منم خسته شدم رفتم بخوابم . نمیتونستم بخوابم کلافه بلند شدم و نشستم پاهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو پاهام ، در باز شد بابام بود آروم صدام کرد دستامو باز کردم بلند شدم گفتم جانم بابا ؟ گفت نخوابیدی عزیز ؟ لامپو روشن کرد گفتم خوابم نمیبره بابا ، دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری یکم ، بعدم منو نشوند رو تختم رفت . با قرص و یه لیوان آب برگشت ، استامینوفن بود خوردم . نشست پیشم گفت مبینا تو دپرس میشی منم دپرس می کنی نفس دون ، آروم خندیدم ( کلا یه جور دیگه ای با هم صحبت می کنیم مثلا الان من بگم هندلش کن شما نمیدونید بین من و بابا این جمله یعنی چی ! این جمله 3 تا معنی میده ، شمالو بچینی پایتم من ! کاشانو بچینی پایتم من ! مسافرتو بچینی پایتم من ! ) گفتم بابا مامان خوابه ؟ گفت آره خسته بود میخواست بیاد بهت سر بزنه نذاشتم . عصبی بود از دستت مبینا ، منم دعوا کرد گفت لوس بارش آوردی ، به زور کنترلش کردم ، آروم خندیدم گفت بخواب عزیزم شب شیلنگ ( اینم یه نمونه دیگه از حرف زدنمون ) گفتم بابا برگشت گفت جانم گفتم میشه یکم پشتمو ماساژ بدی ؟ ( بچگی هام که میخواستم بخوابم پیشش میخوابیدم پشتمو ماساژ می داد خوابم میبرد ) اون شبم خوابم برد . برای نماز صبحم نتونستم بیدار بشم ، صبح دیگه رسما داغون شده بودم !  همه ی علائمم بیشتر شده بود ، مامانم اومد برای صبحانه بیدارم کنه بدون چون و چرا گفتم مامان زنگ بزن ببین عمو کجاست حالم بده میخوام تا فردا خوب بشم . مامانم با تعجب نگاهم کرد گفت خدایا شکرت بچم عاقل شده ! خلاصه مامان زنگ زد عمو هم گفته بود بریم بیمارستان که من مخالفت کردم و قبول کرد که عصر بیاد . یکم با حدیث چت کردم ، نا گفته نماند که مامان به زور بهم صبحانه داد و همینطور ناهار ! ، منم دیگه خوابیدم به مامانم گفتم بیدارم کنه وقتی اومد عمو . با سر و صدا چشمامو باز کردم صدای مامان عسلی و آقاجون و عمو و خوش آمد گو های مامان میومد . منم سراغ گرفتن چشمامو بستم ملافه رو کشیدم رو صورتم و چرخیدم سمت دیوار چشمامم بستم  صدای مامانم میومد که می گفت الان بیدارش می کنم ، در اتاقم باز شد و مامان اومد روی تخت نشست . هیچ حرکتی نکردم ، نشست رو تخت و صدام کرد . در همین حین صدای مامان عسلی اومد که اومده بود تو اتاق . دلم براش خیلی تنگ شده بود ، من بیشتر پیش اونا هستم تا خونه ی خودمون ، اینو یک بار هم گفته بودم ، اصلا نتونستم دیگه نقش بازی کنم چرخیدم و الکی دستامو روی چشمام کشیدم و باز کردم . یه مامان عسلی با همون صدا گفتم و دستامو باز کردم که بغلش کنم ، بماند چقد تو بغلش خودمو لوس کردم و قربون صدقه رفت مامان عسلی ، مامانم دعوا می کرد می گفت مامانو مریض می کنی بچه بسه ، منم لجم می گرفت بیشتر خودمو میچسبوندم 🙈 . رفتیم بیرون از اتاق ، فاکتور میگیرم سلام و اینارو ... 
رفتم پیش عمو نشستم آروم گفتم جون جدت یه کاری کن زود خوب بشم دارم میمیرم . آروم خندید مامان پذیرایی کرد ، منم سرمو گذاشتم رو دسته ی مبل ، مامان عسلی گفت مامان جان سرتو بذار رو پای کیوان اونجا نذار سرتو . عمو هم سرش تو گوشیش بود برگشت یه نگاه به من کرد خم شد طرفم شونمو با دستش گرفت خوابوند ، گفتم آخیش خیر از جوونیت ببینی مادر ، همه خندیدن عمو دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت نه خدا رو شکر تب نداره . از منم پرسید فقط گلوت درد می کنه ؟ منم گفتم گلو درد ، داخل بینیم میسوزه ، آبریزش بینی ، سرفه ، یه کمی هم گوشم درد می کنه .یکم گذشت بعدش عمو منو معاینه کرد نسخه پیچید رفت ، منم یکم نشستم بعدش خسته شدم رفتم تو اتاقم بالشو برداشتم رو زمین خوابیدم . مامان عسلی و آقاجونم کنارم بودن مامان هم داشت شام درست می کرد مامان عسلی اینا رو نگه داشت برای شام منم خوشحال بودم شامو پیشمون هستن .
عمو هم فکر کنم یه نیم ساعت اینا گذشت اومد ، گفت مبینا ناهار که خوردی الحمد الله ؟ سرمو تکون دادم . آمپولا 6 تا بود . 2 تا هیدروکورتیزون ، 2 تا کلماستین ، اون دو تای دیگه رو با اجازتون نمیتونم بگم . گفت امروز 3 تا فردا 3 تا ، آروم گفتم دست شما درد نکنه واقعا زحمت کشیدین باش تا صبح دولتت بدمد دکتر ( ربطی نداشت ولی گفتم نمیدونم چرا این  ضرب المثل رو خیلی دوست دارم ) شتر در خواب بیند پنبه دانه ، عمرا اون 3 تا رو فردا بزنم مگه میخوای آبکش درست کنی ؟ ، مامان عسلی و آقاجونم اعتراض کردن مامانمم به ما پیوست و گفت اذیت نکن مبینا ، بذار کارشو انجام بده . یه چشم گفتم هر چند از ته ته ته دلم نبود . گفتم پس میشه لطفا من و عمو تنها باشیم ؟ اونا هم رفتن ، من و کیوی جان تنها موندیم ، با یه لبخند و پشت چشم نازک داشتم نگاهش می کردم ، اونم داشت آمپولا رو میذاشت رو میز ، گفتم میدونی عمو الان دوست دارم چه بلایی سرت بیارم ؟ گفت چه بلایی گفتم خفت کنم ، بزنمت ، از فلک آویزونت کنم چه صحنه ی اکشنی بشه ای خدا ، خندید گفت بذار آمپولاتو بزنم بعد هر کاری دوست داری انجام بده خانم داعشی ، یهو جدی شد هر سه تا آمپولارو برداشت تو دستش بهم نشون داد گفت هر تای اینا درد دارن ، مخصوصا این هیدروکورتیزون ، ولی به جاش خوب میشی . آماده شو بزنم بعدشم استراحتت زیاد باشه غذا هم بخور از مامانت آمار میگیرم غذا نخوری من میدونم و تو خانم مهندس ، تو دلم گفتم دارم برات منو تهدید می کنی ... ، آماده شدم گفت اول هیدروکورتیزون رو میزنم . پنبه کشید توده درست کرد نیدلو وارد کرد ، هیچی نفهمیدم کشید بیرون پنبه گذاشت با تعجب گفت مبینا خوبی ؟ گفتم آره ، عمو مسخره کردی این که درد نداره ... گفت حال نداری نمیفهمی ، 
بعدی رو هم همون سمت پنبه کشید و وارد کرد ، اونم دردشو نفهمیدم ،سومی هم همینطور ، ولی وای فرداش که با زور مامان زدم ... خدا شاهده حضرت مولانا جلو چشمام رژه میرفت ! اینم از خاطره خدا شاهده از 5 شنبه دارم مینویسم مگه تموم میشه ... ممنون که خوندید بد شد میدونم واقعا این پارتای آخر خیلی خسته شدم دیگه ... 
آقا دیدم همه یه دور این سوالو پرسیدن گفتم منم بپرسم  
نظرتون درباره ی من 
ممنون که خوندید خدا پشت و پناهتون 
Mobina.f

خاطره هرمینا جان

سلام من هرمینا هستم شوهرم پزشکه و یه پسر دارم که ۱۷ سالشه این خاطره درباره ی هیراب ‌( پسرم) و خاطره:
دوهفته پیش هیراب اومد و بهم گفت که قراره با دوستاش بره قشم منم گفتم که امکان نداره بزارم بری هیرابم قهر کرد و رفت تو اتاقش زنگ در خورد رفتم دیدک همسرمخ درو باز کردم 
مجید: سلام خانومم خوبی 
من: سلام عزیزم تو خوبی
مجید : هیراب کجاست ؟ 
من: تو اتاقشه
مجید : چیزی شده ؟ 
من : برو دستاتو بشور منم ناهارو میکشم حرف میزنیم
مجید رفت لباساشو عوض کنه و منم میز ناهارو چیدم و هیرابم صدا زدم گفت نمیخوره 
مجید : خب خانومم میگی چیشدا ؟ 
من : امروز هیراب گفت که قراره با دوستاش برن قشم منم گفتم امکان نداره بزارم بری اونم قهر کرد 
مجید : خانومم خب دیگه بزرگ شده بزار بره 
من : میل خودته اگه اجازا میدی بزار بره ولی باید یه بزرگ تر باهاشون باشه اخه همشون جوونن بخوان رانندگی کنن خطرناکه 
مجید : باشه خانومی حالا برم ببینم این پسر لجباز میاد ناهار بخوره 
و رفت تو اتاق هیراب بعد چند مین هر دو خندون اومدن ناهارو خوردیم و من ظرفارو شستم مجیدم خسته بود رفت خوابید هیرابم رفت تو اتاقش بعد اینکه ظرفارو شستم رفتم تو اتاق هیراب 
من : پسرم 
هیراب: بله
من : پسرم مراقب خودت باشی هاااا 
هیراب : چشم مادر من 
من : کی میرید ؟ 
هیراب: عصر
منم از اتاق اومدم بیرون تو دلم اشوب بود خیلی نگران بودم همش صلوات میدادم 
عصر شد و هیراب رفت ماهم همراهیش کردیم و برگشتیم خونه 
من : مجید خیلی نگرانم 
مجید : نگران نباش خانومم مراقب هستن بسپارش به خدا 
و رفتم بخوابم خیلی نگران بودم زود خوابیدم با صدای گوشیم بیدار شدم 
...: سلام 
من : سلام بفرمایید 
....: خانوم ..
من : بله خودمم
....: از طرف بیمارستان زنگ زدم 
من : چیشده
بیمارستان: اقای ...تصادف کرده
من : چییییی
سریع قطع کردم و دویدم تو پذیرایی 
من : مجید پسرم نتونستم ادامه بدم سریع رفتم لباس پوشیدم همش با گریه بود مجید اومد گفت چیشده منم فقط تونستم بگم بچم بیمارستانه سریع باهم رفتیم تو ماشین با سرعت ۱۰۰ مجید رانندگی میکرد رسیدیم به بیمارستان سریع رفتم پذیرش و گفتم و گفتن اتاق ..
رفتم دیدم پاش و سرش شکسته بهوش اومده بود
من: پسرم خوبی
هیراب: مامان ببخشید 
من: اشکال نداره پسرم 
مجید رفت با دکتر حرف زد دکتر گفت تا چندساعت دیگه مرخص میشه بعد چندساعت دکتر اومد و دوباره هیرابو معاینه کرد و گفت میتونیم ببریمش ولی باید داروهاشو کامل استفاده کنه ما هم تشکر کردیم ....ـ
رفتیم تو ماشین مجیبد خیلی اعصبانی بود اما سعی میکرد صداش بالا نره
مجید: هیراب مگه نگفتم مراقب باش اینجوری مراقب بودی هاااا 
هیراب : بابا ببخشید باور کنید مقصر اون یکی ماشین بود 
من : بسته دیگه الان اتفاقیه که افتاده 
دیگه تا خونه کسی حرفی نزد 
رسیدیم خونه کمک کردم هیراب از ماشین پیاده شه رفتیم خونه هیرابم رو کاناپه دراز کشید منم رفتم غذا درست کنم مجید رفت حموم بعد اینکه غذا رو گذاشتم بالا رفتم کنار هیراب
من : پسرم 
هیراب : بله
من : خوشکل مامان میدونی که بابات عصابش خرابه چون بابات خیلی دوست داره الان که تو تصادف کردی خیلی ناراحته پس باید حرفشو گوش کنی ‌
مجید از حموم اومد منم میزو چیدم و غذا خوردیم بعد اینکه ظرفارو شستم رفتم رو کاناپه کنار هیراب نشستم و تا شب فیلم دیدیم ‌( دوتا فیلم سه ساعته)
شب شد و موقع تزریق امپول هیراب 
مجید: پسرم دمر شو امپولاتو بزنم
هیراب : ن بابا اصلا نمیزارم خیلی درد دارن
مجید: پسرم اندازه کافی اعصابمو خورد کردی پس اماده شو 
هیرابم قبول نکرد 
مجید: حتما دلت علیو خواسته هاااا)‌( داداش کوچیکه ی مجید با اینکه ۲۷ سالشه اما خیلی جذبه داره و در کارش خیلی جدیه) 
هیراب : من امپول نمیزنم 
مجید : باشه نزن 
فکر کردم پشیمون شده بعد نیم ساعت زنگ خونه رو یکی زد رفتم درو باز کنم دیدم علیه خیلی تعجب کردم ( مجید خیلی هیرابو دوست داره و خیلیم باهاش راحته و واقعا دوست نداره هیراب مریض باشه برای همینم زنگ زد علی)
علی : سلام زن داداش 
من: سلام علی جان خوبی
علی : ممنون داداش کارم داشت 
من : به من که چیزی نگفت
علی : اها الان کجاست؟ 
من:تو پذیرایی بریم تو
رفتیم تو هیراب وقتی علیو دید رنگش پرید
علی : سلام داداش . سلام هیراب جان 
مجید: سلام خوبی
هیراب : سلام
علی : خوبید 
مجید : علی .هیراب امپول داره نمیزاره من بزنم گفتم تو بیای براش بزنی
علی: باشه حتما هیراب این چه کاریه مگه بچه ای هاا بدو زود دمر شو 
هیراب خیلی مظلوم دراز کشید منم شلوارشو یکمی کشیدم پایین علی اومو بیشتر کشید 
علی: هیراب اگه سفت کنی امپولو در میارم دوباره میزنم تکون بخوری تقویتی میخوری پس حواست باشه 
پنبه کشید و امپولو اروم فرو کرد شروع کرد به تزریق 
هیراب: اخخخخخخ ایییییییییییی اووووویییی بسته مامانننننن بگد در بیاره 
من: تحمل کن عزیزم یکم مونده 
هیراب سفت کرد علی امپولو در اورد دوباره سر جای قبلی زد 
هیراب:اخخخخ اییی مامان مردم 
امپول تموم شد واسه بعدی علی بیشتر شلوارشو کشید پایین و امپولو فرو کرد
هیراب : اخخحخح اییییی اوووووییییی مامان مردم بگو درش بیاره اییی مامان
من: تحمل کن عشقم تحمل کن زندگی 
مجید: هیراب سفت نکن هیراب شل کن نفس عمیق شل تر اها افرین
امپول تموم شد و کشید بیرون علی دستشو شست و رفت هرچی گفتیم بمون گفت کار دارم ماهم خوابیدیم چون واقعا خسته بودیم شب بیدار شدم دیدم هیراب داره ناله میکنه مجید یه مسکن اماده کرد هیرابد اروم بیدار کرد شلوارشو کشید پایین و امپولو خیلی اروم فرو کرد 
هیراب : اییییس اخخخخخ بسته اییی
و امپولو کشید بیرون همگی کنار هم تا صبح خوابیدیم و اینم از اولین خاطره دوستون دارم نظر یادتتون نره وخداحافظ

آدرس جدید کانال

دوستای عزیز آدرس کانالمون عوض شده

https://t.me/khatereh_ampoooli

لطفا به ادرس قبلی مراجعه نکنین چون دیگه متعلق به ما نیست