خاطره مهدیه 😊😊جان
توسط:مهدیه😊😊مپرس از روزگارم مهربان! حال مرا تنها...
عقیقِ اصل میداند کنج بازار بدلکاران
#حسین_جنتی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و علیکم😊 . احوال شما☺؟ حالتون خوبه؟ امیدوارم هر جا که هستید دلتون خوش باشه و لبتون پر از خنده و زندگی به کامتون شیرین تر از عسل😊 . سال تحصیلی جدید رو خدمت همه ی دانشجویان به خصوص عزیزان ورودی نود و هشت😎 و دانش اموزان عزیز وب تبریک میگم😊😎 .ان شاءالله سالی پر از موفقیت ، نمرات خوب ، اتفاق های قشنگ و آموزه های جدید پیش روی همه مون باشه🙏 . به کنکوری های محترم هم خسته نباشید میگم ☺. امیدوارم همین طور که تا الان پر قدرت جلو اومدن بقیه راه رو همین طور قوی و با انگیزه طی کنن و بهترین نتیجه رو بگیرن💪💪🙏.
چون خیلی وقته که خاطره نذاشتم و خب مثل دکتر مهرسام و دکتر پارسا 😁بقیه عزیزان خیلی هم معروف نیستیم بهتره خودم رو معرفی کنم تا یاداوری بشه 😊.
مهدیه هستم .شمالی کیجا😎😍.۱۷سالمه . یازدهم تجربی ام . پدر عزیزم فرهنگی ان 😊و مادرم خانه دار. یک برادر دارم که ۶ سال بزرگ تر از من و دانشجوی ارشد حقوق خصوصی😎 . الحمد الله پزشک و پرستار و بهیار و ... در هفت جدمون دیده نشده و همه یا مهندس ان یا حقوق دان😶😁 .
خاطره که میخوام تعریف کنم مربوط به همین ماه که دستگاه گوارش عزیز یک حرکت باحال از خودش نشون داد که همه مون رو شکه کرد😁😁.
به نظرم حوصلتون سر رفت 😀بهتره بریم سراغ خاطره:
من چند سالی هست که متوجه شدم معده حساسی دارم و هر غذایی رو نباید بخورم 🙁. مشکل گوارشی در خاندان ما موروثی به طوری که پدربزرگ و مادربزرگم بر اثر سرطان مری فوت کردند😔 و همه عمو ها و عمه هام و پدرم و مادرم معده درد عصبی دارند😞.
بنده یک عمه عزیز دارم که ساکن استان سمنان هستن و از عید گیر داده بودن که حتما باید بریم سمنان منزلشون🙃 . ما هم هر چی برنامه ریزی میکردیم یک اتفاقی پیش میومد سفر کنسل میشد . بلاخره ۱۶ شهریور راهی سمنان شدیم😊 . جاتون خالی سفر یک روزه ما به سمنان بسیار دلچسب بود و به شخصه به من که خیلی خوش گذشت😍 . موقع شام عمه جان زحمت کشیدن و برای من ماکارانی جدا درست کردند چون من ماکارانی رو یک مدل خاص دوست دارم😊😁 . ماکارانی خوردن من همانا شروع شدن درد عذاب آور معده و حالت تهوع همانا😕😟. تو کل مسیر برگشت سر من رو پایه برادر جان بود و هر چند دقیقه یکبار صدای نالم بلند میشد😞 . حالا پدر و مادر اصراار که بریم درمونگاه؟ مهدیه بریم درمونگاه؟ بریم بیمارستان؟ منم که اصلا اعصاب و حوصله درمونگاه و سرم و امپول رو نداشتم فقط میگفتم نههههه خوبممم 😟😤.
به محض رسیدن به خونه تند تند شروع کردم به خوردن قرص و شربت ( فاموتیدین ، آمپرازول، مفنامیک اسید ، سه تا قاشق شربت معده😶😑پزشکان متخصص گوارش واقعا معذرت😶)
اون شب به هر سختی که بود گذشت 😕. فردا صبح پدرم اول وقت رفت پیش پزشک خانواده و خواست که سونوگرافی از شکم و لگن برام بنویسه چون احتمال میداد منم مثل مادرم سنگ کیسه صفرا داشته باشم 😞.( من ماهه گذشته متوجه شدم کیست دارم در دیواره رحم و یک دوره قرص سیپروترون مصرف کردم و میخواستم همزمان چک بشه که که کیست رفع شد یا نه🙁 )
بعد هم اومدن دنبال من و مادر عزیز و راهی سونوگرافیمون کردن😕 . بماند که ۴ ساعت تمام معطل شدیم تا اسممون و بخونن و دوبار با منشی دعوام شد که چرا بعضی که دیرتر میان زودتر میرن داخل که جواب منطقی نگرفتم😤.
بعد ۴ ساعت اسمم رو خوندن و پرسیدن دیابت دارم ایا منم گفتم نه😐 . بعد هم رفتم داخل و شروع کردم به در آوردن چادر و باز کردن دکمه های مانتو تا به محض اینکه نفر قبلی اومد بیرون برم داخل😑 . حدود ده دقیقه بعد رو تخت دراز کشیده بودم و خانم دکتر در حال سونو😕 . بعد یک رب بدبختی که شامل به چپ بخوااب گلممم🙄 . عزیز نفس عمییییییییق😤 . جانم نفس ضعییییف😡 نفس متوسططططط😩 . متوجه شدن که ای دل غافل کیسه صفرا سنگ نداره . کیستم رفع شده ولی کبد چربه و روی کبد یک چیزی دیده میشه که شبیه بافت چربی یا رسوب ولی نمیشه با سونو دقیق گفت چیه😔 . واقعا ترسیده بودم . چون کبد عضو مهمیه😞 . منم سنم کمه و خطرناک😟 .
با زحمت شکمم و از اون ماده ی چندش پاک کردم و لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون و این خبر به شدت مزخرف رو به مادر و پدر عزیز دادم😟 . مامانم که قشنگ با رنگ دیوار یکی شد 😯بابامم که رفت رو حالت لرزش😞 . در عرض نیم ساعت من به حالت زار تو مطب متخصص گوارش که پسرعمو عزیزمم میشه نشسته بودم و منتظر برای داخل رفتن 😞. ناگفته نمانه که مادر جان هر ۵ ثانیه یکبار زیر لب میگفتن( بمیری مهدیه 😤. روزی سه تا بستنی میخوری همین میشه😤 . ۱۰ کیلو اضافه وزن پیدا کردی داری منفجر میشی😤 . هی میگم کمتر بخور کمتر بخور 😤. چاااق😤😤 . حالا تحویل بگیر 😤و.....)
اون وسط نگاهم افتاد به یک دختر بچه ۵ ساله که وسط راهرو نشسته بود و زاار میزد من سرممم نمیزنم😭 من آمپول نمیخوااااام 😭دکتر بمیری😭 مامان و باباشم با مهربونی😘 محبت😍 داد😬 تشر😡 التماس 😟زاااار😭 ازش میخواستن پاشه بره تزریقات😞.
یک دفعه یک خانم پرستار اومد نشست کنارش و سه ساعت توضیح داد که میخواد یک پروانه کوچولو😐 به دستش وصل کنه و اگر وصل کنه مجبوره درد سه تا سوزن بزرگ رو تحمل کنه😶 و ....
یادخودم افتادم که اولین باری که میخواستم سرم بزنم و به مامانم گفتم میترسم پرستاری که اونجا بود گفت ساااکت😤 اگه بخوای سر و صدا راه بندازی میزنم تو سرت😔😶واقعا دلم برای خودم سوخت😕 . چه پرستارا قبلا خشن بودن🤐 .حدود نیم ساعت بعد نوبتمون شد و رفتیم داخل مطب 😐. با دکتر سلام و علیک کردیم و من نشستم روی صندلی بیمار تا اقای دکتر سونو رو بخونه و نظرش رو بگه😕 . بعد اینکه دکتر سونو رو خوند و چند تا سوال از من پرسید گفت به نظرم بهتره عکس هسته ای بگیرید چون خانم .... نتوست قشنگ تشخیص بده که اون زائده چیه 🙄. بعد چند تا قرص هم برای درد معده ام نوشت و رژیم غذای به من داد😑.
مستقیم از مطب راهی مرکز عکس برداری هسته ای شدیم 😕.
اونجا بهم گفتن که عکس هسته ای تو سن من خطرناکه 😞و حرف سونوگراف با پزشک معالج فرق میکنه 😞و بیخود ماده شیمیایی وارد بدنم نکنیم😞 و بهتره پیش یک سونوگراف دیگه بریم😞 . ما هم ازش خواستیم که یک سونو گراف خوب معرفی کنه بهمون 🙁. ایشونم آقای.... معرفی کردن که از قضا مرد بود😞😤 . منم پیش پزشک مرد به زور میرم سونوگراف مرد عمراااا برم😑 . گفتم به نظرتون ام آر ای کنم چی🤔؟ گفتن فرقی نمیکنه ولی خب ام آر آی هزینه زیادی باید پرداخت کنید و چرا این قدر تومن اضافه بدید😐؟
ما هم با ناامیدی از مرکز بیرون اومدیم و تا خود خونه دعوا داشتیم 😑. مادر و پدرم هی میخواستن قانع ام کنن که تو رو خدااااا بیا بریم پیش دکتر فلانی منم فقط جوابم یک کلمه بود نهههه😤.
مادر و پدر که قهر کردن 😐. برادرم که دوساعت تمام نشست به نصیحت اخرش یک زبون نفهم بارم کرد و پاشد رفت😒😤 .
کل فامیل از عمو گرفته تا خاله اون روز زنگ زدن خونمون که از خر شیطون پیاده شم برم پیش سونگراف مرد ولی من واقعا حس نجس بودن بهم دست میده اگر مرد نامحرم بهم دست بزنه و وااااقعا نمی تونم تحمل کنم😞.
بعد مجاهدت های کل فامیل گفتم میاااام به چند شرط😐 . ببینم نگاش یک جوریه پا میشم تیکه و پارش میکنم 😒. بابا و داداش باید حتما بیان داخل وایستن کنارم 😒. لباسمو خیلی بالا نمیزنم😒 . بگه مانتو رو در بیار پامیشم از مطب میام بیرون😒.فرداش بعد از ظهر پدر و برادرم که تهران بودن برای ثبت نام دانشگاه برادرم و انتخاب واحد و خوابگاه و این جور حرفا😊. از تهران برگشتن و من و مادرم و پدرم راهی سونوگرافی شدیم برای بار دوم😕. برادرمم با خواهش و التماس نیومد همرام😒.
تو سونوگرافی تا نوبتمون بشه من و بابا درباره کنکور و دبیر فلانی دبیر بهتری هست برای فیزیک یا دبیر فلانی صحبت کردیم😁 . این بین یک اقای پیر مردی که اونجا بود و معده اش رو برداشته بودن از حال رفت و با بدبختی شماره پسرشو پیدا کردن و زنگ زدن به اورژانس تا بیان ببرنش😢😕 . مامان منم تا این صحنه رو دید زد زیر گریه😲😞 . حالا مگه تموم میکرد😟. ابرو نموند برامون😤 . همین جور که یک دستش تسبیح بود یک دستش دستمال در حال پاک کردن اشک 😢با صدای لرزون رو به من گفت مهدیه من چااق ترم یا این زنه که پشت من نشسته 😐😐😐😶و من با دهن باز مونده بودم که ما زنا چه جور ادمی هستیم 🤔😶.
دوساعت طول کشید تا نوبت بنده بشه😑 . بابا و مامان اومدن داخل همراهم و من با یک عالم بدبختی پایین شکمم و با چادر پوشوندم بالارم فقط یک تیکه باز گذاشتم تا دکتر سونو کنه😶 . تو نگاه دکتر یک دلم میخواد خفت کنمه عجیبی موج میزد😶😑.
بعد یک رب بدبختی که مستحضر هستید😒 دکتر ... هم همون حرف سونوگراف قبلی رو تکرار کردن و پیشنهاد ام آر آی دادن😞 .
پدر محترمم برای ۵ مهر وقت ام آر ای گرفتن برام تا ببینیم قضیه اون رسوب بد ترکیب چیه واقعا😟😞؟
پ.ن:خیلی خیلی ممنون که خاطرم رو خوندید😊 . ببخشید اگر باب میلتون نبود و خسته شدید 😊.
پ.ن: خیلی خوشحالم برای شروع مدارس😊 . نه اینکه درس خوندن رو دوست داشته باشما 🙄از این خوشحالم که داره میاد تا از این ۱۲ سال نکبت راحت شم😣.
پ.ن: بین همه این استرس ها و حال بدا قبولی برادرم در دانشگاه تهران بهترین خبری بود که می تونستم بشنوم😊😍.
پ.ن: امروز داداش جان ساعت ۷ صبح راهی تهران شد و مامان از صبح تا حالا در حال گریه و زاری مدام میگه امییییر مامان ناهار چی میخوره😭😢 ؟ امیر مامان گشنه نمونه😭😢 . دیگه کی ازم بپرسه خورشت چیه😭 . من دیگه ناهار درست نمیکنممم 😭من پسرمو میخوااااام😭 .
بنده هم در این حین متوجه شدم سر راهی هستم با افتخار😐✋
پ.ن: آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز نو
گرچه نوخیز نهالیست ، سراپا ثمر است
#وحشی_بافقی
پ.ن: زیر سایه خدا سبز باشید 😊