خاطره فاطمه جان

سلاممم چطورین؟امیدوارم حالتون عالی باشه❤من فاطمه ام و ۱۵ سالمه ۵ سالی میشه که اینجا رو پیدا کردم و عاشقش شدم .و حدود سه سال پیش اینجا دوتا خاطره گذاشتم که یکیش مربوط که ارتودنسی دندونام بودو یکیشم امپول زدن ۶ سالگیم .یادش بخیر اینجا یه دوستای خوبیم پیدا کرده بودم که الان فک کنم هیچکدومشون نیستن .
راستی این خاطره مربوط به دیروزه داغه داغ☺
خب بریم سراغ خاطره که راجع به واکسن دبیرستانه شاید به درد بعضیا بخوره.
من ده سالی میشه که امپول و واکسن نزدم اخریش مربوط به کلاس اولم بود که حالم به شدت بد شد و تب کردم اما یه روز بعدش خوب شدم .
یه ماهی بود که استرس به جونم افتاده بود سر این واکسنه🤦‍♀️😂انگار قبلا یکی دوجا شنیده بودم خیلی درد داره و منم که دیگه هیچی یاد مامانم نمینداختم که منو نبره بهداشت😂😂تا اینکه عمم یاد مامانم انداخت و مامانم هم زیاد گیر نداد به خاطر کرونا ولی پریروز خودم شجاع شدم و گفتم بریم بزنیم (من زیر یه خاطره ازتون پرسیدم که این واکسن چجوریه و خیلیا راهنماییم کردن از همینجا میگم دمتون همتون گرم با حرفاتون ترسم ریخت)قرار شد فرداش بریم مرکز سلامتی که تو خیابون خودمونه بچه هم که بودم رفتیم همونجا یادمه اون موقع پر از درخت بود انگار باغ بود پر از درخت توت و میوه ولی الان بازسازیش کردن .
خلاصه که دیروز صبح مامانمینا زنگ زدن گفتن حاضر شو بریم الان خلوته و منم همون لحظه استرس گرفتم و تپش قلب😶😶خلاصه حاضر شدم و رفتیم .اونجایی که واکسن میزدن چند تا پرستار نشسته بودن که انصافا خیلیم مهربون بودن کلی مامانمو سوال پیچ کردن فشار و وزنشو گرفتن و اینا خلاصه که منو صدا زدن گفتن بیا تو .منم یک استرسی گرفته بودم که حد نداشت خداروشکر از پشت ماسک معلوم نبود و اینکه من ادمیم که اصلا احساسمو نشون نمیدم یعنی اگه در حال مرگم باشم بازم چهره ام ارومه😂 طوری که پرستاره به مامانم گفت انگار شما بیشتر از دخترت استرس داری😑😐من مانتومو دراوردم و استینمو دادم بالا توی دلم به غلط کردن افتاده بودم خلاصه پنبه کشید و واکسن و زد فقط همینو میتونم بگم که پنبه کشیدنش از واکسنش بیشتر درد داشت😒انقدرم کوچولو بود که وقتی واکسنو کشید بیرون من نگاه کردم که باورم بشه واقعا تموم شده یعنی میگفتی سیب تموم شده بود😂بعد تا چند دیقه فک میکردم حتما یه واکسن دیگه هم هست ولی نبود 🙄کارت واکسنو گرفتیمو اومدیم بیرون .راستی چون من دست چپم گفتم دست راستم بزنن .
تا یکی دوساعت هیچ دردی نداشت تا اینکه کم کم دست دردم شروع شد و تا الان که دارم خاطره مینویسم دستم چنان درد میکنه که نمیتونم تکونش بدم کمپرس هم گذاشتم ولی فک کنم فایده ای نداشت .
اینو گفتم که بدونین اصلااا درد نداره و نترسین فقط دست درد بعدش اذیت میکنه ادمو همین
امیدوارم که خاطرمو دوست داشته باشین و مفید بوده باشه براتون .
پ.ن:لطفااااا ماسک بزنیدددد خواهشاااا یکی از اقوام ما سه ماهه درگیر کروناست یه نفر دیگه هم گرفته و بدون هیچ علائمی بوده یهو رفته کما🤦‍♀️
پ.ن:میشه خواهش کنم اونایی که رشته ریاضی بودن و هستن بگن چجوریه؟من انتخابش کردم ولی هنوز تردید دارم .
پ.ن:میدونم جرئیاتش خیلی بیشتر از خاطره بود ولی شما به بزرگی خودتون ببخشین❤❤😻
بوس به کلتون خدافظ🖐

خاطره سحر جان

سلام خوبین؟ من سحر هستم و دانشجوی پزشکی بندرعباس اومدم خاطره ی امپول خوردن ناجوانمردنمو براتون تعریف کنم🥺😂اواخر بهمن ماه سال پیش بود که ترم جدیدمون تازه شروع شده بود یه روز بعد دانشگاه اومدم خوابگاه خوابیدم تو خواب همش بستنی دستگاهی میدیدم و وقتی از خواب بیدار شدم خیلییی هوس بستنی کرده بودم😂🙈 زنگ زدم به نامزدم که من بستنی دستگاهی میخوام بیا درسو بیخیال شیم بریم بستنی بخوریم اونم که کلا پایه که درسو بپیچونه باهم بریم بیرون😂 اومد دنبالم رفتیم چند جا گشتیم که حتما بستنی دستگاااهی بخوریم و بالاخره موفقم شدیم😋🥰 خلاصه اون شب من با ولع بستنیمو خوردم فرداش کلاسمون زود تعطیل شد و من دوباره گیر دادم که بازم بریم بستنی بخوریم دوباره ما رفتیم بستنی خوردیم دیگه عصرش من یکم گلوم میسوخت ولی به رو خودم نیاوردم گفتم لابد باز به کولر حساسیت دادم😂😂اون شب چهارشنبه بود و ما با دوستامون قرار گذاشته بودیم که پنج شنبه بریم هرمز و تا وقتی هوا خوبه ازش استفاده کنیم خلاصه من شب به نامزدم هیچی نگفتم و خوابیدم صبح که بیدار شدم وسایلمو جمع کنم دیدم گلوم بدتر شده ولی نمیتونستم برنامه ی هرمزو کنسل کنم اخه واقعا حیف بود😢 حاضر شدم رفتیم هرمز و کلی تو راه خوندیم و رقصیدیمو رسیدیم اونجا نامزدم برگشت بهم گفت سحر یه چیزی بگم من گلوم میسوزه گفتم عه مال منم🥺 ولی بیخیال خودش خوب میشه بیا از امروزمون لذت ببریم🥰 خلاصه ما کلی عکس گرفتیم ناهارمونو خوردیم دوستم گفت بیاین بریم شنا منم ذوق زده😍 گفتم باشه لباسامونو عوض کردیم رفتیم تو آب هر چقدرم به نامزدم گفتم بیا اصلا نیومد گفت من حالم بده تهدیدمم کرد که آب نمیپاشی😂 توعم اگه رفتی تو آب بدتر شدی حسابی تنبیه میشی منم گفتم عیب نداره ارزششو داره ماکه همیشه قرار نیست بیایم هرمز😜( راستم میگفتم ببین الان دیگه کرونا شد و دیگه نمیتونیم بریم😔) کلی موندیم تو آب انواع شیطنتامونم کردیم آب پاشیدیم شن پاشیدیم دنبال هم میدویدیم شن میپاشیدیم😂😂😂 خیلی خوش گذشت ولی من رفته رفته داشتم بدتر و بدتر میشدم که دیگه موقع برگشت همش سرم رو شونه محمد بود و چشامو به زور باز نگه داشته بودم همه جام درد میکرد خلاصه از شناور پیاده شدیم و من و محمد سوار ماشین شدیم محمد گفت شما برین یه جا شام بخورین ماهم پشتتون میایم سوار ماشین که شدیم دیدم محمد جلو کلینیک نگه داشت زنگ زد به دوستامون که ما اومدیم درمونگاه شما شامتونو بخورین نمیایم گفتم چرا اینجا اومدیم؟ گفت برا اینکه داریم میمیریم پیاده شو گفتم میشه من برم خوابگاه؟ حوصله ندارم دو ساعت تو کلینیک بشینم بیا خودمون قرص اینا بخریم بریم بخوابیم اگه خوب نشدیم فردا صبح بریم دکتر گفت نه من تو رو اینطوری برسونم خوابگاه شب نگران میشم نمیشه پیاده شو دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه 🙁 رفتیم داخل درمونگاه گفتم الهی بهت امپول بدن دردت بیاد من حالم جا بیاد گفت اونی که قراره امپول بخوره تویی چقد بهت گفتم نرو تو آب حرف گوش نکردی حالا امپول میخوری دلم خنک میشه عه همچین میگه حالا امپول میخوری انگار مطمئنه از کجا معلوم اصلا امپول بده😏نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر اول منو معاینه کرد بعد شروع کرد به نسخه نوشتن گفتش که با امپول که مشکلی نداری؟ منم محمدو نگاه کردم گفت فرقی نداره اقای دکتر بعد نوبت محمد شد اونم معاینه کرد گفت تو وضعت بهتره میونت با امپول چطوره؟ اونم خیلی پر رووو گفت بده اقای دکتر😶 من گفتم عه یعنی چیی اقای دکتر اگه لازمه بهش امپول بدین لطفااا ولی حرف من فایده نداشت دکتر برا من امپول نوشته بود ولی برا اون نه😭خیلی سوز داشت😭😭 رفتیم بیرون میخواستم فرار کنم که منشی گفت خانوم کجا برگتونم بدین ببینم امپول ندارین؟ منم دیگه خجالت کشیدم رفتم جلو گفت تزریقات سمت چپه برید داخل الان میاام😭😭 قیافه ی من دیدن داشت یعنی داشتم از حرص میمردم محمدم برگشته میگه عزیزم زیاد جیغ داد نکنیا گوشام کر میشه 😂😤 رفتم داخل شلوار و لباس زیرمو یکم کشیدم پایین رو باسنم پر شن و ماسه بود😂 تمیزش کردم خانوم پرستاره اومد پنبه کشید زد اولی یکم سوخت دومی رو گفت نفس عمیق بکش فهمیدم این درد داره خانوم پرستارم نامردی نکرد دومی رو دقیقااا نیم میلی متر اینور تر زد که خیلیییی درد داشت😭😭لبمو محکم گاز زدم که صدام درنیاد😭😭😭وای دلم برا خودم میسوزه الان که یادش میوفتم😭😭امپولم تموم شد پاشدم با حرص رفتم بیرون محمدم دنبالم اومد که زدی؟ درد داشت؟ عه کجا میری صب کن دستمو کشید چشام پر اشک شد که خیلی نامردی گفت چرا؟😶 ببخشید عزیزم من فقط میخواستم حالت بهتر شه بخدا داشتم شوخی میکردم من که دلم نمیاد اذیتت کنم🥺 گفتم دیگه کار از کار گذشت 😭 حالا هی میگه باشه اصلا میخوای منم برم امپول بزنم تو دلت خنک شه؟ تو روخدا قهر نکن دیگه گفتم فقط منو برسون خوابگاه که اصلاا دوست ندارم دیگه 😪😂😂اونم میگه لوس نشو دیگه ببخشید اصلا من غلط کردم فردا میریم منم امپول میزنم خلاصه رفت داروهامونو گرفت و منو رسوند خوابگاه یک کلمه هم باهاش حرف نزدم دلم شکسته بود که من امپول زدم ولی اون از زیرش در رفت😪 فردا عصرش زنگ زده بود بیا بریم بیرون یه دور بچرخیم گفتم به شرطی میام که بریم امپول بزنی☺️😂😂 گفت واای تو عمرم همچین ادمی ندیده بودم یعنی تو دلت میاد نامزدت امپول بزنه؟ گفتم اره خیلی😂 خلاصه رفتیم من پیاده شدم رفتم براش نوروبیون خریدم رفتیم همون درمونگاه که محمد امپول بزنه و من انتقاممو بگیرم😈😂😂 محمد مثل پسرا مظلوم🥺😂 رفت دراز کشید من رفتم بالاسرش که قشنگ شاهد ماجرا باشم حالا موقع زدن پرستاره میگه شل کن مگه این شل میکرد اخرشم همونطور سفت زد😂😂😂خیلیی دردش گرفته بود میگفت خیلی نامردی حالا من چجوری رانندگی کنم😂 گفتم من میکنم رفتیم سوار ماشین شدیم من رانندگش کردم هر جا دست انداز میوفتادم دادش هوا میرفت طفلک😂اینم از خاطره ی من امیدوارم که خوشتون اومده باشه☺️

خاطره تارا جان

خاطره تارا خانم 
سلام من تارا هستم ۲۸ ساله از تهران 
دومین خاطره ام هست و مربوط به دخترم تینا هست که ۵ سالشه (همونی ام که همسرش دکتره و خودم بچه  شهرستانم و گفتم که باهم خیلی سردیم و زورکی ازدواج کردیم )
هفته پیش سرما خورده بود و علی(همسرم ) معاینش کرد  و سفکسین 
دکسترومتورفان_پی
کلد استاد
استامینیفون و شربت اویشن باغی بهش داد ولی تینا اصن شربتا رو نمیخورد و خیلی اذیتمون میکرد هر وقت ساعت خوردن شربتا میرسید خلاصه که با زور و تهدید و اخم باباش میخورد شربت رو ولی تغییر چندانی نکرد . صب منتظر علی بودم که بیاد چون شب شیفت بود توی بیمارستان و قرار بود صب خونه باشه تلفن زنگ خورد و مادر علی بود و گفت که شب میان خونمون که بهمون سر بزنن منم رفتم سراغ تدارکات شب که چی بپزمو و چی لازم دارم بخرم و....  زنگ زدم دیدم علی گوشیش خاموشه رفتم دوباره سر کارام  و مشغول درس کردن سالاد و سس شدم کار هام که تموم شد رفتم اتاق به تینا سر بزنم دیدم داره تو تب میسوزه و گریه میکرد که به باباش چیزی نگم رفتم  تلفنو ور داشتم و به علی گفتم که تب داره اونم گفت که سر کوچست و قطع کرد 😔ناراحت شدم از اینکه نه سلام و نه خدافظی ایی نگف  و ی ذره تو فکر بودم  و از فکر در اومدم و رفتم تو اتاق پیش تینا که علی اومد و معاینش کرد و از کیفش ی شیاف که جلدش سفید و نارنجی بود بر داشت و گفت براش بزارم منم شلوار تینا رو کشیدم پایین تا زانو و براش گذاشتم بچم فقط ناله کرد و گفت میسوزه مامان گفتم ببخشید عزیزم تموم شد ♡
علی نگاهی به من انداخت و گفت میره دارو بگیره به تینا ابمیوه و کمپوتی چیزی بخورونم منم رفتم اب پرتقال و بیسکوییت مادر بردم براش ی ذره خورد و گفت دیگه نمیتونم مامان منم داشتم اصرار میکردم که بخور هیچی نخوردی از دیشب  که علی اومد تو اتاق و گفت بابایی بخور دخترم 
تینا :بخدا نمیتونم دیگه بابا 
علی:خیله خب بعدن بخور دخترم دراز بکشه بابا براش امپولاشو بزنه خوبه خوب بشع؟
تینا:من امپول نمیزنم😭 
علی ام باهاش حرف زد ولی انگار نه انگار نذاشت مجبور شدم بگیرمش علی دوتا امپول اماده کرد یکیش دگزا بود یکیشم ۶۰۳۰۳ 
تینا رو گرفتم و شلوارشو کشیدم پایین از دو طرف علی پنبه کشید و وارد کرد اولش تینا گریه میکرد و میگف میسوزه بعدش گف خیلی بدید باهاتون قهرم 
علی پنبه گذاشت و در اورد و ماساژ داد و سرشو بوس کرد گف ببخشید بابا دخترم ببخشید 
بعدم این طرفشو پنبه کشید و وارد کرد از اولش تینا جیغ زد و تکون میداد خودشو که تموم شد و در اورد و بغلش کرد و بردش بیرون منم رفتم ی سر به غذام زدم و مشمبای دارو هارم دیدم زیاد سر در نمیاوردم از دارو ها ولی اونایی که تونسم بخونم شربت سیتروزین بود با دیفین هدرامین و سرم و ی امپول ۶۰۳۰۳ و ی امپول دیگه و شیاف 
شب شد و مادر و پدر علی اومدن (تک فرزنده علی)و کلی نوه شونو لوس کردن و علی و منم کلی دعوا که چرا تینا خانمو اشکشو در اوردیم 
بعد اینکه رفتن علی وقتی تینا خواب بود سرمش و زد و یه امپولم توی سرم که سرم زرد رنگ شد  و براش شیاف گذاشت تینا ام ی ذره تو خواب ناله کرد بعد دوباره خوابید فرداش ظهر قرار بود تینا ۶۰۳۰۳ بزنه رفتیم خونه مادربزرگش و پدرشوهرم با هزار بدبختی و گریه و جیغ های تینا امپول را زد و تینا الان خوب شده خداروشکر♡
خیلی مراقب خودتون باشید💝خداحافظتون باشه

خاطره نیلوفر جان

سلام دوستان.  نیلوفر هستم.ممنون که  خاطره قبلیمو خوندید.منم اومدم تا بقیه اش براتون تعریف کنم. بعد از اینکه ما برگشتیم خونه انقدر بدنم ضعف داشت که همش سرم گیج میرفت.  انقدر  گلوم هنوز درد میکرد و سرفه مبکردم که ب مامانم گفتم فقط برام سوپ درست  کنه. شب هم امین اومد کلی اشک ریختم  و گفتم علیرضا اذیتم کرد. اونم وقتی همه چیز تعریف کردم  گفت: خب علیرضا حق داشته .کار خطرناکی کردی و بعد هم که  علیرضا اومد خونه کلی با امین خوش و بش  کرد ولی من باهاش سر و سنگین بودم، یعنی کلا قهر بودم باهاش. قبل شام خودش اومد  کنارم دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت : تو که یکم تب داری هنوز. گلو درد هم داری؟  من دستشو که روی پیشونیم  بود پس زدم و گفتم  خوبم. امین  گفت : علی فکر میکنم هنوز گلو درد داره چون ب جز چایی و سوپ هیچی نمیخوره. 
علی رضا: خب از بس لجبازی کرد و دیر امپول ها  را  زد. مریضیش پیشرفت کرده بود. حالا فردا پنی سیلین هم  بزنه تا بعد ببینیم چی۱عص میشه . تا اومدم  بگم من نمیزنم سرفه ام گرفت. سرفه های بددددد. که وسط سرفه هام بریده بریده گفتم من اگر بمیرم  هم  آمپول نمیزنم، که  امین گفت: باشه عزیزم. حالا تا فردا. بعد چایی گرم جلوم گرفت تا بخورم و سرفه هام کمتر بشه. انقدر سرفه ام میگرفت که اشک از گوشه چشمم بیرون میومد...خلاصه  فردا شبش که علی رضا  و ارزو اومدن خونمون  البته من باز هم با علی رضا  قهر بودمو بعدش. کلی با ارزو گفتیم و خندیدیم..منم با اون حالم، خندیدن خیلی برام سخت بود واقعا.چون هم تب داشتم و ابریزش.حس بدی بود واقعا.  اون شب امین نتونست بیاد خونمون. من و ارزو هم بعد شام داشتیم ظرف ها را میشستیم. که علی رضا اومد تو آشپز خونه  گفت نیلو کارت  تموم شد بیا تو اتاق  امپولتو بزنم، اینو گفت و رفتم

   ۱
  منم توجهی بهش نکردم  و رفتم ی سینی چایی ریختم و ب ارزو گفتم بیا بریم جلو تی وی بخوریم. ارزو گفت خب اول برو  امپولتو  بزن راحت بشی بعد. گفتم لازم نیست، گفت: وا یعنی چی؟ علی منتظرته. گفتم ب من چه. و رفتم  تو سالن و روی مبل  نشستم و پامو روی هم انداختم و در حالی که داشتم سرفه میکردم و بینیمو با دستمال میگرفتم چایی لیوانیمو برداشتم تا بخورم. ارزو هم بیچاره  نمیدونست چی بگه . بعد چند دقیقه علی اومد بره تو  اشپز خونه  تا صدام کنه  دید جلو تی وی نشستم ،اخماشو تو هم کرد و گفت: مگه بهت نگفتم بیا تو  اتاق؟ من گفتم : برو کنار بذار فیلممو ببینم. اونم  عصبانی شد و لیوان  چاییمو از دستم کشید بیرون  و منم دوباره سرفه ام گرفت و گفت : بلند شو بهت میگم، داری میمیری بدبخت. منم عصبانی شدم گفتم:اره بدبختم چون تو میخوای واسه من طبابت کنی.😡😡 بابام  گفت: نیلوفر.‌ احترام برادرتو نگه دار، همین الان میری امپولتو بدون  هیچ حرفی میزنی و هر تجویزی داداشت گفت انجام میدی تا خوب بشی. حالا هم برو اماده  شو ، زود😡 منم با ی بغص که تو گلوم بود  رفتم تو اتاق دراز کشیدم. بعدش بابام و علی رضا  اومدن  تو اتاق .منم دستمو  گذاشتم زیر سرم و منتظر شدم. از گوشه چشمم دیدم پد باز کرد و در سرنگ برداشت و هواشو گرفت و بدون  اینکه حرفی  بزنه پنبه کشید و منم چشمم روی هم  فشار دادم ک بابام هم پامو محکم گرفته بود و علیرضا هم نیدل فرو کرد 😖😖😖 با اینکه تصمیم گرفته بودم صدام درنیاد ولی بی اراده گفتم  آاااااااخ . آاااااااخ درد داره. مامااااان. 
علی رضا: سفت کردی. شل کن. با جیغ گفتم: نمیتونم.نمیتوووونم. واقعا هم نمیتونستم.انگار کنترل  عضله هامو نداشتم. ولی سعی کردم غرورمو حفظ کنم و دیگه هیچی  نگم 😄 که خود علی رضا  چند تا ضربه  زد ک بقیه اشو تزریق کرد.ولی واقعا  دردشو داشتم تحمل میکردم، چون خیلی عرق کرده بودم تا بالاخره تموم شدو کشید بیرون  و جاشو کمی با پد فشار داد و آروم  لباسم زد بالا . بابام هم گفت افرین.دیدی درد نداشت؟😅😑😑😄


  ۲ 
بعدش ارزو اومد  پیشم و گفت چیزی میخوای گفتم اره،لطفا چایی بیار برام .ارزو گفت  وای بسه نیلو چند لیتر چایی میخوری؟ 😃  بعد اون شب راستش زیاد حالم زیاد  تغییر نکرد. سرفه  میکردم. تا یک هفته بعدش که  همه  خونه ما جمع بودن و من هنوز همون سرفه ها را داشتم. امین هم خیلی نگران شده بود. خودمم خسته شده بودم واقعا. تا امین ب علیرضا گفت چرا نیلو خوب نمیشه؟ گفتم: من که خوبم چمه مگه؟ مامانم گفت؟ بسه دیگه ‌ کجات خوبه؟ این چند وقت پوست و استخون شدی. ( بچه ها علیرضا هم ب خاطر اون شب که بهش اون حرف زدم ازم دلخور بود و زیاد  با من صحبت  نمیکرد.)  امین گفت علی بیزحمت ی بار دیگه نیلو معاینه کن و ببین چشه لطفا.  گفتم :نخیرم ،من خیلی هم خوبم. امین : باشه. بذار معاینت کنه. منم ناچار قبول کردم و علی هم وسایلشو اورد  تا معاینه  کنه.  اما این دفعه امین هم کنارم  بود 🥰  گلومو که ب سختی دید.چون انقدر گلو درد  داشتم که نمیتونستم دهنمو از یه حدی بیشتر باز کنم. علی گفت خیلی عفونت اره گلوت هنوز و بعد گوشیشو  گذاشت تو گوشش و اون قسمتش هم گذاشت روی بدنم و گفت نفس عمیق  بکش.  تا اومدم نفس عمیق بکشم صورتشو سمت من کرد و  یه پوزخندی  زد  و گفت لازم نیست. خیلی خس خس میکنه ریه  هات. نمیدونم واقعا چطوری داری این حالتو تحمل میکنی؟ تو که اخر سر امپولا را زدی، چرا اول  نمیزنی که انقدر پیشرفت نکنه؟ حالا  مجبوری سفتریاکسون  بزنی، امیدوارم که  بهتر بشی وگرنه باید ب خاطر عفونت بستری بشی😑😐😐 منو میگید یهو  برق از سرم پرید گفتم عمرا سفتریاکسون  بزنم. امین گفت: علی  هر چی لازمه بنویس  تا برم بخرم بیام . گفتم: امین یعنی چی؟ من سفتریاکسون  نمیززززززززنم. حتی اسمش هم درد داره😢😢😭😭 امین جدی گفت: کافیه نیلو.خیلی باهات راه اومدیم. الان ۳   هفته است حالت خوب نی ،اگر نمیزنی ب علی بگم بنویسه تا بستری بشی ( علیرضا هم طول این مدت بی توجه ب اعتراضات من داشت نسخه
 مینوشت) .  بعد علی رضا  نسخه مهر کرد و  و دفترچه  داد ب امین  امین گفت زود برمیگردم.😠 منم بهش گفتم  خیلی نامردی... و رفت
۳
 
علیرضا  بلند شد گفت برو ی چیزی بخور. این امپول قویه ی  بار حالت بد میشه، تو هم از بس چند وقت  سرفه کردی دیگه جون و حالی نمونده برات.  بعدش مامانم برام شیر داغ و عسل اورد ب زور داد خوردم تا امین اومد و  علیرضا صدا زد.منم دیدم خداییش داستان داره  جدی میشه  بلند شدم  برم تو اتاق که در قفل کنم ، اتفاقا خوب داشتم  جلو  میرفتم که علیرضا از اونجایی که سابقه این کار منو  خوب میدونست دوید اومد،  منم سریع در بستم ولی دیگه نرسیدم قفلش کنم چون داشت از اون  سمت بازش کرد و هلش میداد.منم کم نیاوردم و داشتم محکم هلش میدادم.😃 ترس از امپول انرژی بهم میداد که نذارم در باز کنه. که علیرضا گفت : نکن نیلو. حالت خوب نیست عزیزم. انقدر ب خودت فشار نیار . با حرفاش امین اومد گفت چی شده و وقتی فهمید بهش ملحق شد  و یکم فشار آوردن به  در و  منم که واقعا  جون و حالی نداشتم  در ول کردم و نشستم روی زمین و شروع کردم ب گریه کردن. حس میکردم  خیلی  دلم گرفته😭   امین اومد  کنارم و برای اولین  بار  جلو خانوادم بغلم  کرد ( دوستان من و امین  زیاد دوست  نداریم روابط  صمیمیون را جلو خانواده ها نشان بدیم،  ی جورایی خجالت میکشیم، مخصوصا من جلو علی رضا  خیلی خجالت میکشم)  اومد  دستمو گرفت و اشکم پاک کرد و گفت چرا گریه عزیزم؟ بچه شدی؟ ب خاطر  امپول کوچولو؟ منم با گریه گفتم اصلا هم کوچولو نیست، خیلی هم درد داره،گفت از کجا میدونی،  قبلا زدی؟ گفتم نه ( ولی ی بار تو خاطره بچه ها خوندم که درد داره ولی نگفتم بهش از جایی خوندم🙃)  گفت : الان چاره ایی نداریم عزیزم، حالت خوب نیست، بببن چقدر اذیت میشی. بعد گفت اگر خیلی دردت اومد ب علی میگم دربیاره، خوبه؟ منم همون طور که  داشتم اشکمو پاک میکردم ی نگاهی ب  علی  کردم و  ب امین گفتم: هه، من اگر زیر دست علی جون هم بدم  از درد اون هیچ وقت نصفه کاره درنمیاره. امین: چرا.این دفعه خودم کنارتم ،اگر دردت خیلی بود نمیذارم بزنه، ولی  مطمئن  باش درد و رنجی که  الان با این حالت داری خیلی بیشتر از رنجی  که از امپول میبری. حالا پاشو دراز بکش تا زودتر تموم بشه.  و بعد ب علی گفت علی زود باش  و ب منم کمک کرد تا دراز بکشم 
 ۴
   منم اروم دراز کشیدم.  امین  کنارم نشست  و دستمو گرفت. خودمم تعجب کردم چرا کوتاه اومدم. امین راست میگفت  درد که از مریضیم میبردم خیلی بیشتر از درد امپول بود ب نظرم. سرمو با بیحالی گذاشتم روی دست چپم و با دست راستم دست گرم امین گرفتم. علی رضا  اومد و ی طرفمو کامل داد پایین و گفت : اجی تو سفت نکنی دردش زیاد نمیشه😰😨 حس میکردم قلبم خودشو محکم ب قفسه سینم میکوبه. از استرس شروع کردم ب عرق کردن که علیرضا پنبه کشید و فورا زد و منم یهو تکون خوردم که امین  گفت: چیزی نیست ، نترس ( مگه میشد نترسید 😀🤒🤒) شروع  کرد ب تزریق که وای وای نگم براتون از دردش ،اونقدر درد داشت که هر چی قبلا درد کشیده بودم فراموش  کردم،  حس میکردم  همه دردهای قبلی که چشیدم شوخی بوده ، از بس دردش مبهم و وحشتناک بود. محکم  دست امین فشار دادم.سرم بلند کردم گفتم امین دیگه نمیتونم تحمل کنم...آااااایی.امین ...بگو... بهش بگو دربیاره....ااااااخ پااااام.بسسسسسسه...امین گفت: عزیزم تحمل کن یکم دیگه. ولی واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم یهو سفت سفت شدم.انقدر که نیدل تو پام حس میکردم. علیرضا  گفت اجی شل کن  قربونت برم. خیلی سفت شدی.الان سوزن  میشکنه ها... منم با جیغ گفتم  ب دررررک درش بیار.ااااااخ.اااااخ پام. امین تو گفتی بهش میگم دربیاره. بگو بسه بگو. دارم  میمیررررم.اخ.امین گفت یکم دیگه صبر کن.خواهش میکنم  عزیزم. علیرضا گفت شل کن تا بزنم و دربیارم .منم  گفتم نیخوااااام.نمیخواااام بزنی درش بیار😓😓😭 تا جایی که دیگه حس کردم تزریق نمیکنه.برگشتم نگاه کردم دیدم همه موادخالی کرده ولی هنوز سوزن در نیاورده. با گریه گفتم چرا درش نمیاری اینو؟ دلت میخواد زجرم بدی؟ سادیسم داری؟ خوشت میاد گریه کنم؟ خوشت میاد اشکمو دربیاری؟ها؟( نمیدونم  اینا چی بود میگفتم.از بس درد داشتم قاطی کرده بودم.چون امین هم پیشم بود جرات پیدا کرده بودم تا دق و دلی درد امپول خالی کنم) که دیدم بدون توجه به  حرف من اروم درش اورد  و پنبه گذاشت روش و بلند شد رفت منم عین  کتلت پخش زمین شدم .بدنم خیس عرق بود. همه موهام چسبیده  بود ب سر و گردنم از بس عرق کرده  بودم.  همون موقع ارزو برام  اب اورد  و با امین کمکم کردن برگردم  ولی پام  خیلی درد میکرد خیلی😭 اب خوردم. بیحال افتادم  و چشامو بستم ،حس میکردم همه بدنم درد گرفته. امین موهایی که روی صورتم بود کنار زد  و گفت بهتری؟ منم اروم گفتم خوبم، فقط خسته ام. بعد چند دقیقه علی اومد گفت: چطوری؟ منم  فقط نگاش کردم و چشامو بستم،  که  خودش گفت : ب نظرت من دوست دارم تو رو اذیت کنم؟  ب نظرت من دوست دارم چشماتو اشکی ببینم؟ واقعا که..... اگر اون موقع  نیدل در نیاوردم  ب خاطر این  بود که از بس سفت کرده بودی میترسیدم بکشم بیرون مواد امپول هم بیرون بریزه. حالا فهمیدی؟ اینو گفت و بلند شد  رفت. 
  ولی خدا رو شکر  من بعد اون امپول  رفته رفته حالم خیلی بهتر شد و سرفه هام خیلی کمتر شد و خوب شدم.
ممنونم که خوندید. لطفا نظر بذارید. خدا نگهدار

خاطره هستی جان

سلاااااام به عشقولیا💜
قبلا ی خاطره گذاشتم اما نوروز دوسال پیش
🌹هستی🌹 ام ۲۰ساله رشته مدیریت دانشگاه خیام مشهد (مشهدی اصییل، حسااابی شمع دزد🤣🤣🤣 ینی نه اینکه چیز ارزشمندتری نیست بدزدیم که میریم شمع مردمو میدزدیم🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀)
خاطره تازه واسه دوهفته پیشه وهنوز مقداری ادامه داره😢😢🤦‍♀
من ۲۱ام شروع امتحانام بود ک از چند وقت قبلش رعایت میکردم و مراقب بودم کرونا نگیرم دَمه امتحانی بد بخت شم😬
کرونا نگرفتم ولی یه چیز بد تر گرفتم😤😤
دقیق پنجشنبه دوهفته پیش که ما به اصرار خانواده و مخالفته من مهمون داشتیم و شب من دلپیچه گرفتم و یکمم اسهال🙈🙊🙉🐒 یه موز خوردم عرق نعنا و خوابیدم صبح دوباره عرق نعنا اگر اشتب نکنم موز و راهی باغه عمه جان شدیم ،اونجا سرم بند شد خبری از دلپیچه و حاله بد نبود تا شب ک رسیدیم خونه و دوباره دلپیچه وگلاب به روتون اسهال🙈🙉🙊🙊🐒دوباره قرص نعنا ،عرق نعنا، موز ..
فردا ظهر که بنده از خواب بیدار شدم 🙂🙃اوکی بودم اما یکم بعد بدنم شروع کرد به داغ شدن ، یکم بعد سردم شد درحالی ک تب داشتم یکم بعد سرفه هم اضافه شد و تشخیص مادرجان این بود ک بدنم عفونت داره حالا عفونته چی خدا داند😂😐🤦‍♀ استامین فن خوردم و سرماخوردگی و اموکسیسیلین (وای چقد نوشتنش سخت و مسخرس) تاشب من دلپیچه تنهاهم داشتم از طرفی هم حرصم گرفته بود ک نزدیکه امتحانه حتما کرونا گرفتم، خلاصه یکم ازخانواده فاصله گرفتم و پشقاب لیوان جدا دست و صورتمم با دستمال خشک میکردم و اسپری جاهایی ک بهشون دست میزدم از قبیل در دستشویی و چراغش یکسره میزدم🤦‍♀
خلاصه گذشت تا فردا و پس فردا و من هنوز حالم بد بود به علاوه حالت تهوع 
خلاصه دقیقا چند شنبه بود یادم نیست و من از صبحش حالت تهوعم شدید تر بود و فکر کنم گلاب به روتون یکبار هم اوردم بالا ، دیگ ساعت۱۲شب ک فیلممون تموم شد😂😐 گفتم خیلی حالم بده بابام گف بپوش بریم دکتر منو بگید یهو موندم چیکار کنم ،چی بگم😐😐😂
حاضرشدم رفتیم، بابام رفت نوبت بگیره فقط کارت قبول میکردن، گفت بشین کارتمو خونه جاگذاشتم برم بیارم🤦‍♀
دیگ بابام اومد نوبت گرفت ک چند نفر جلومون بودن، اونجاهم یهو دلم پیچ داد و.. ک رفتم دسشویی؛ به بابام گفتم نوبتو بده خودم میرم ، رفتم تو گفتم دلپیچه و... دارم ازپنجشنبه داشتم بقیشو میگفتم ک پرسید دلپیچت چطوریه؟  من: هی میگیره ول میکنه🙈😂(ینی اون لحظه یاد زایمان افتادم😂 ) و یه سوال دیگ و گفت عفونت روده داری😐😐 این درحالی بود ک فک میکردیم کروناس و مامانم نگران بود ک الان ازمایش کرونا مینویسه😂😂😂🤦‍♀
و من هنوز تو شوک بودم ک عههه کرونا نیست😂🤦‍♀ نکته جالبش اینه ک انقد زوود تشخیص داد ک من هنوز علائممو کامل نگفتم این چطور فهمید😐 هنوز فک میکردم نه کروناست داره اشتب میکنه گفتم اقای دکتر من تب هم کردم بدنمم یکم درد میکرد حالت تهوع دارم سرفه ، داشتم میگفتم ک باز پرید وسط حرفم گف همون عفونته روده س ، زبونتو بده پایین ، بیشتر، (حساابی زبونمو فشار داد وتا اخر ابسلانگو کرد تو دهنم) سینوزیت مزمن هم داری صبحا پامیشی خلطت اینجوریه؟ نه ولی خیلی گلو دردم تازگی گف همونه.
خب بریم سراغ نسخه نوشتن ک حینه حرفامون اینم نوشت؛ یه قرص نوشتن واسه فلان ، یکی دیگه واسه فلان، یه شربتم واسه فلان، یه امپول مینویسم واسه فلان،😳😞یه امپول دیگه واسه فلان😞😞 یه قرصه دیگه واسه فلان ، یه قرصه دیگه واسه فلان، پنیسیلین بنویسم؟ منم گفتم نه لطفا(تقریبا ۶ساله ک واسه سرماخوردگی نه دکتر رفتم نه امپول زدم😌😌😌، با یه حالتی گفت دوست نداری بزنی، باشه یه انتیبیوتیک قوییی مینویسم فقط حواست باشه قبله خوردنش حتتتما یه چیزی بخوری سیر باشی چون خیلی قویه (این نکته رو تا اخر چند بار تکرار کرد) دوباره یه قرص واسه فلان تاااا نسخه پره پر شد ینی تا جاداشت نوشت، اخرش ک پاشدم مظلوم و اروم گفتم اقای دکتر این دوتا امپولی ک نوشتین الان ک نمیخواد بزنم؟ نمیدونم چرا خندید😆😆 گفت چرا دیگه نوشتم ک بزنی دیگ😅 من: نمیشه نزنم الان؟ با قرصا تاچند روز دیگه خوب نمیشم؟ دکتر:😂 چرا دیگه الان بزن واسه دلپیچته و بدن دردت، من: لطفا 
دکتر: 😆نمیدونم، خودت میدونی 
خلاصه ک خیلی دکتره پایه ای بود از اونا بود ک راحت میشدبپیچونیش خوشبحال خانوادش😜
خب بابام رفت دارو گرفت اومد بره قبض بگیره واسه امپولا گفتم بابانمیخواد حالا فعلا گف پس یکیشو بزن
 نه کلا نمیخواد چیز مهمی نیس گف ماله دلپیچه و بدن درده ، هیچی دیگ گوش نکرد اومد قبض بگیره واسه یکیش ک گفتم دوتاشو بگیر من ک دارم میزنم
رفتم تو تزریقات ک خلوت بود فقط یکی سرم بهش وصل بود فک کنم
دراز کشیدم خییلی استرس داشتم، اومد گفتم توروخدا اروم بزنید
اون خانومه: حقیقتا امپولات درد دارن ولی باشه من اروم میزنم ولی حقیقتا درد دارن
من😢😢
یکم درد داشت (البته الان میگم یکم اون لحضه واسم زیاد بود )هم زد دراورد😑😳 تو شوک بودم ک چرا انقد سریع زد ک دومیو پنبه کشید توده درست کرده یه کوچولو داشتم سفت میشدم ک سوزنو فرو کرد ، وااای قشنگ وارد شدنسوزنو حس کردم🥴🥴🥴😣 این دردش بیشتر بود ک اینم خیلی سرییع تزریق کرد😶😶 مثلا گفتم اروم بزنه اونم گف اروم میزنم😒😒😒
بابا گف یکیش ضد تهوعه فک کنم اولیش بود ، ولی اینجا همه میگفتن ضد تهوع درد نداره، واسه من که واقعا درد داشت ، ینی هِی فوحش میدادم غلط کرده اونی ک گفته امپول ضد تهوع درد نداره، بیخود کرده😅😅
حالا واقعا چرا بعضیا انقد سریع میزنن خووو، انقد بی حوصله اخه، اگ اروم تزریق کنی ک اونم کمتر دردش میادو  اذیت میشه دیگ
رفتیم خونه گفتم واسه فردا صب برام تست کرونا نوشت مااتم گف عههه جدی ؟😂😂😂۶_یا۷تا فقط قرص بود هااااا به جونه خودم☹️☹️ با یه شربته سرفه
خواهرم سوپ گرم کرد یکم خوردم وپیش ب دستشویی😄 هنوز نرفته هضم میشه🙈🙊
اومدم دوباره یه قاشق دیگ بخورم ک هم گذاشتم دهنم گلاب ب روتون اوردم بالا🤮🤧 اخه یکی نیس به این دکتره بگه واسه یکی ک این قد وضع روده و معدش خرابه این همه قرص مینویسن😑 من چطور بخورم اینارو اخه🤦‍♀
یکم ک گذشت قرصامو خوردم وای انتیبیوتیکش امپوکسی کلاو بود( ینی همیییشه متنفر بودم ازش، خیلی بزرگه به نظرم) دیگ بزور اینم خوردم و خوابیدم فردا پاشدم باز حالت تهوع شدید قرصامو خوردم یکم ک گذشت هرچی خورده بودمو بالا اوردم البته جز قرصا، دوباره شب همینطور تا فردا صب پاشدم ضعف شدییید داشتم یه چیزی خودم ک بتونم قرص بخورم باز یکم بعد بالا اوردم و دوباره سرشب همینطور از این ور هم جوش میزدم ک من پس فردا ینی شنبه امتحان دارم و هیچی نخوندم 🤦‍♀از عصر هِی ب مامانم میگفتم مامان بپوش بریم دکتر حالم خیییلی بده، اونم میگف بریم ک چی ،ک باز بگی امپول نمیزنم چه فایده اخه، اصلا باید خودم دیشب باهاتون میومدم😑😠😠(مامانم اعتقاد شدیدی رو امپول و اثراتش داره😅) سر شب بابام ک اومد رفتیم دکتر واسش گفتم ک همکارتون گفتن عفونت  روده س و اینا اول ک فشارمو گرفت گف یه سرم مینویسم واست، دارو هارو هم چک کرد و گف فقط فلان قرصو بخور ، اینجا من اصرار داشتم رو امپول😆😆 گفتم انتیبیوتیک چی؟ پنیسیلین نمیخواد ؟ گف همین انتیبیوتیکه دیگه ،نه نمیخوادپنی ، گفتم دکتر من پس فردا امتحان دارم امشب فقط خوب شم گف خوب میشی انشااله ،ویتامین بنویسم گفتم اره، خلاصه نوشتو بایه قرص و یه شربت، 
دوباره راهی تزریقات شدم، دراز کشیدم گفتم امپول تو سرم میزنین ؟ گف نه بخواب اول امپولتو بزنم، امپولت مایعش درد داره تحمل کن😐 برگشتم زد ، خییییلی به نظرم درد داشت ولی کلا کسی نیستم سرو صدا کنم ، من دوسال پیش زیاد نوروبیون میزدم انقد درد نداشت به نظرم البته من ایرانی میگرفتم😆😆
و همیشه ام میگفتم نوروبیون اصلا هم درد نداره الکی میگه ولوسه اونیکه میگه درد داره و گریه میکنه، البته اینجا م هی میگفتم غلط کردم گفتم دردنداره ،بیخورد کردم ، 😂 البته الانم به نظرم در حده گریه نیس ولی خووب...
این یکی ام خیلی سریع تزریقش کردتقریبا مثه اون شبیه🤦‍♀ چرا اخه ،به نظرم اگ انقد سریع نمیزد اینقد دردم نمیومد، البته ادم وقتی مریض میشه تحمله دردش هم کم میشه، موقع هایی ک من میزدم مریض نبودم ، تازه فشارمم اون شب پایین بود
بعد سرم واسم وصل کرد ک یکم سوخت . دیگ بعد من کم کم داشت تزریقات شلوغ میشد
تموم شد صداش کردم اومد در اورد تا اومدم پاشم دیدم عه مامانمو خواهرم اومدن تو😂😂 گویا بابام زنگ زده بود ک هستی سرم وصل کرده بیاین اینجا تنها نباشه☺️
دیگه برگشتیم خونه من خیییلی حالم بهتر بود و شارژ بود اثره سرم بود ، چقد این معجزه میکنه، اگر دکتر اولیه سرم داده بود فک نمیکنم انقد مریضیم طول میکشید چون هم زدم حالت تهوعم و بی حالیم خوب شد، دارو های جدیدمو خوردم تا دو روز پیش داشتم مصرف میکردم ولی خیلی نتیجه نداشت بازم بنده یکم ببخشید واقعا، اسهال بودم.
پ.ن: الان ساعت۳:۴۸ دقیقه ک تموم شد☺️
پ.ن: هنوز دستم کبوده از سرمه
پ.ن:  پریشب مامانم ب بابام گفت ک کلپوره بگیره واسم به بد بختی بعد دو روز ۱استکان کمترک رو تمومش کردم🥴🥴 دیروز خوب شدم ولی شب ک عدسی خوردم دوباره یکم  ... از پزشکان محترم کسی میدونه دلیلشو؟چرا من بعد حدود دوهفته هنوز اینجوریم؟؟😢
پ.ن: ``دکتر مهدیه`` عزیز دلم خییلی واستون تنگ شده ، خاطره بزارین لطفا الان فک کنم زمانه استراحته شماست چون با اطلاعاتی ک من دارم کرونا خیلی باید واستون خطرناک باشه 
`` Miiina`` عزیزم نا امیدنشو اینهمه تلاش نکردی ک الان با خسته شدن کنکورتو خدایی نکرده خراب کنی، ان شاءالله ک دندون قبول میشی😍😍 نگران نباش ،سعی کن انرژی داشته باشیو خوتو شاد و سرحال حداقل نشون بدی چون این تو روحیت هم اثره مثبت داره، اما اگر خداااییی نکرده دندون نیاوردی اصلااا نارحت نشو چون تو تلاشتو مطمئنن کردی اگر قبول نشدی حتما مصلحت نبوده ،خدا هم عادله هم دانا بهتر از ما از سرنوشتمون خبر داره، ان شاالله ک قبول میشی امااگر نشدی با این فرضیه حالتو خوب کن ک اگر قبول میشدم اتفاق بدی  واسم میفتادیاکارم ب جایی میرسید ک بدبخت میشدم شاید، راستی مینا جان واسه انرژی و سرحالی اب و زعفرون و هل بزار یه ربع بجوشه با عسل یا نبات بخور
در اولین فرصت هم خاطره بزار 😍😍☺️
پ.ن :عطیه جون ک داداشت پزشکه خاطره لطفا🙏
پ.ن : اقا مهرسام و امیر شیرازی در اسرع وقت خاطره لطفااابود

پ.ن: دوستان لطفا جدی تر بگیرید کرونا رو، نه فقط به خاطره خودتون بلکه واسه خاطره مامان باهاتون، مامان بزرگ بابا بزرگا، واسه خاطره اطرافیانمون ک بیماری از قبل دارن، خدا نگهدارتون باشه👋

خاطره هلیا جان

سلام به همه ی عزیزان🌻🌻

قضیه از اون جایی شروع میشه که یه مدت معدم با هر چیزی که می خوردم درد می‌گرفت از لواشک و تنقلات بگیرید تا بعضی میوه ها و غذاهای تند و ...اولین بار که تو اردبیل پیش یه دکتر رفتم چند تا قرص نوشتن و وقت آندوسکوپی دادن بدون اینکه معاینه کنن یا حتی یه سوالی بپرسن برگشتیم و چون دکتر آشنا بود ما هم چیزی نگفتیم تا اینکه چند روز بعد دیدیم دارو هاجواب نداد دوباره رفتیم پیش همون دکتر ایشون هم گفتن خب دیگه من که گفتم باید آندوسکوپی بشه ولی خب قرصا رو عوض میکنم که ایندفعه بابام با خنده با یه حالتی که بهشون برنخوره گفت آقای دکتر معاینه نمی کنید؟که ایشون هم با خنده برگشتن گفتن آقای دکتر معاینه موند واسه زمانه ابوعلی سینا که دیگه بابام هیچی نگفت ( تو اردبیل آندوسکوپی رو بدون بیهوشی یا آرامبخش انجام میدن ، یکی ام یکی از دوست های بابام توسط همین دکتر آندوسکوپی شده بود و می گفت خیلی اذیت شده واسه همون بابام نذاشت تو اردبیل آندوسکوپی بشم)خلاصه بگذریم از اینها ما که دیدیم تو اردبیل اینطوریه به پیشنهاد مامان بزرگم رفتیم تهران پیش دکتر مامان بزرگم ایشون بعد معاینه و پرسیدن سوال های مختلف گفتن پیشنهاد من اینه که آندوسکوپی بشه اونطوری خیالمون راحت میشه و مطمئن باشید هیچ چیزی قرار نیست حس کنه و زیاد چیز سختی نیست (نحوه حرف زدن و حرف های ایشون واقعا بهم آرامش میداد) بابام بعد از خصوصی حرف زدن با ایشون قبول کرد و قرارشد پس فردای اون روز بریم واسه آندوسکوپی🌻🌻
شد روزی که باید آندوسکوپی میکردم ، رفتیم بیمارستان من تا زمانی که از مامان و بابام جدا نشده بودم و تو اون اتاقی که آندوسکوپی میکردن نرفته بودم استرس خیلی زیادی نداشتم نمیگم اصلا استرس نداشتم ، داشتم ولی کم بودفقط تنها چیزی که اذیتم می کرد این بود که من چرا اصلا باید آندوسکوپی می شدم و یعنی دقیقا مشکلم چه چیزی میتونست باشه (من همیشه واسه جواب اینطور کار ها استرس دارم مثلا اصلا با آزمایش خون مشکل ندارم ولی بعدش همش استرس جواب آزمایش رو دارم استرس این رو دارم که نکنه اتفاق بدی بیفته،من همیشه تو خلوت خودم به خدا میگم خدایا اگه قراره اتفاقی برام بیفته یا بیماری سختی بگیریم خواهش میکنم تا لحظه ی آخر مشخص نشه و ندونم ) و چطوری پیش یه مرد غریبه دراز می کشیدم ، اما نمی دونم چرا وقتی رفتم داخل اون اتاق استرسم صد برابر شد.
وقتی رفتم داخل اتاق آقای دکتر هنوز اونجا نبود فقط یه خانم و آقایی اونجا بودن که نمی‌دونم پرستار بودن یا رزیدنت ولی خیلی مهربون به نظر می‌رسیدند رفتم سلام کردم اون ها هم با مهربونی جوابم رو دادن و خانومه کمک کرد روی تخت دراز کشیدم و یکی ازاین دستگاه هایی که به انگشت وصل میکنن که ضربان قلب و اکسیژن خون و چیز های دیگه رو کنترل کنه رو به انگشتم وصل کرد و یه دونه هم آنژیوکت وصل کرد که اصلا حس خوبی نسبت بهش نداشتم تا اینکه خود آقای دکتر با یه دکتر دیگه اومدن اول سلام کردن و حالم و چند تا سوال ازم پرسیدن من فقط با کلمات بله ، خوبم و ... جواب می دادم یعنی درواقع از استرس در مرحله ی گریه بودم که ایشون برگشتن گفتن ببین چیزی نداره که بخوای بترسی ازش منم تا وقتی خودت نخوای و اجازه ندی کاری نمی کنم ، الان بهتره که زود اومدی تا تشخیص بدیم چی شده و یکم تحمل کنی یا اینکه دیرتر میومدی و خدایی نکرده برات تبدیل به یه مشکل بزرگ می‌شد؟ ببین قبول دارم اسمش و کاری که قراره بکنم شاید استرس آور باشه ولی من قول میدم تمام سعی ام رو بکنم که چیزی احساس نکنی و ...🌻🌻خلاصه بعد این‌که یکم حرف زدن من یکم آروم تر شدم و گفتم من آمادم ایشون هم به همون آقای دکتر که همراهشون بود یه چیزی گفتن و بعد هم به همون خانومه یه چیزی گفتن و خانومه هم اومدن و یه سرنگ بزرگ که داخلش ماده ی سفیدی بود رو آوردن و به ایشون دادن و به من لبخند زدن و یه چیزی داخل دهانم اسپری کردن که خیلی تلخ بود و گفتن عزیزم سمت دیگه رو نگاه کن و دستتم تکون نده ، منم دیگه نگاه نکردم نمی دونم خودآقای دکتر یا دکتری که همراهشون بود همون سرنگه رو از طریق آنژیوکت تزریق کردن بعد گفتن به پهلو سمت چپ بخواب منم خوابیم و کم کم خوابم ببرد یا همون به اصطلاح بیهوش شدم که نمی دونم چقدر گذشت که با احساس فشار تو گلوم بیدار شدم که ایشون گفتن تموم شد و اون لوله رو بیرون آوردن و گفتن خوبی؟ اذیت نشدی؟گفتم نه مرسی که با خنده گفتن ارزش داشت اونقدر استرس داشته باشی منم چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین خانومه آنژیوکت را درآورد و بعد از کمی نشستن کم کم با کمکشون اومدم پایین🌻🌻وقتی رفتم بیرون و مامان و بابام رو دیدم مشخص بود گریه کردن و سریع اومدن پیشم و بغلم کردن منم که خودم رو کنترل کرده بودم خندم نگیره گفتم بخدا زندما، خوبم، عمل قلب باز نکردم که اینطوری می کنین ، زشته کسی بیینه(البته دیدن اون صحنه برام خیلی سخت بود منی که تا به حال گریه ی بابا و مامانم رو 

ندیده بودم برام سخت بود که گریه ی بابام و مامانم رو می‌دیدم که دلیلش من بودم😢)، بعدش با آقای دکتر حرف زدیم که ایشون نسخه نوشتن و گفتن خواهش می کنم تو مصرفشون زیاده روی نکن و گفتن تا یه مدت چه چیزهایی رو نخورم و آخرش هم گفتن این چیز هایی که من گفتم چیز های کلی بود تو خودت بهتر از هر کس میدونی که چه چیزی به معدت میسازه و چه چیزی نمی سازه شاید یه چیز به معده ی من رو اذیت نکنه ولی معده ی تو به اون چیز واکنش بده و برعکس پس سعی کن از خوراکی ها و چیز هایی که باعث تشدید معده دردت میشه پرهیز کنی و... 🌻🌻
خلاصه از اونجا دراومدیم و رفتیم خونه و استراحت کردیم شب خونه ی دایی بابام دعوت بودیم و رفتیم اونجا (کلا اون دایی بابایم و همسرشون با اینکه سنشون زیاده ولی خیلی شاد،پرانرژی و اکتیو هستن و مثل بابابزرگ و مامان بزرگ خودم می مونن برام واسه همون وقت گذروندن باهاشون خیلی لذت بخشه برام) بعد شام از همه چیز حرف شد تا اینکه حرف رسید به نحوه آشناییشون که زندایی بابام گفتن از بس دایی بابام اومدن خواستگاری که بالاخره جواب بله رو دادن که دایی بابام با خنده و به شوخی گفتن واسه چی باید جواب رد میدادی قد و هیکل که دارم اخلاق که دارم پول و خونه و ماشین که دارم شغل خوب هم که دارم و ... که زن دایی بابام آخر با خنده بزرگشتن به ما گفتن ایشون از محصولات دلپذیر هستن😅😅(شاید فکر کنید اینطور که من گفتم دایی بابام خیلی مغرور هستن ولی اصلا یک درصد هم مغرور نیستن)تا اینکه بحث کشیده شد به واکسن آنفلوانزا که دایی بابام یه جوری حرف میزدن که اصلا درد نداره ، سوزنش خیلی نازک وکوچولو هست و ... که من خندم گرفت ( البته خودم رو کنترل کردم که نخندم ☺☺) و فکر کردم بچه ی دو سالم که بابام گفت خداروشکر بچه های من از اینطور چیز ها نمی‌ترسن که نوه ی دایی بابام که ۶ سالش بود و بغل من بود با تعجب گفت واقعا!!!گفتم چی؟+اینکه از آمپول نمی ترسی ؟_مگه ترس داره؟+آره بترس اگه نترسی دکتر بیشتر بهت آمپول میده😄😄 _نه عزیزم دکترا هرچقدر نیاز باشه آمپول میدن بیشتر نمیدن(یه جوری با قاطعیت و لحن بچگانه می گفت آدم خندش می گرفت،آخرم با حرف من قانع نشد و سر حرف خودش موند😂😂) 🌻🌻خلاصه قرار بر این شد که فردای اون روز همه با هم بریم بیمارستانی که دایی بابام اونجاست و واکسنه رو بزنیم ، فرداش که رفتیم اول همه رو یه معاینه کردن که کسی مریض نباشه و قرار شد اول بزرگترا بزنند بعد کوچیک تر ها بزرگترها که زدن نوبت رسید به ما اول من نشستم و آستینم رو بالا دادم فقط الکل کشیدنش رو فهمیدم و بعد از اینکه درآوردن یه لحظه سوخت واقعا درد نداشت بعد از اینکه اون یکی نوه دایی بابام و داداشم زدن نوبت رسید به همون نوه ی دایی بابام که شیش سالش بود و همچنان در بغل من بود و نمیزاشت کسی حتی بهش نزدیک بشه من بهش گفتم باور کن درد نداره من بهت قول میدم اگه درد داشت هرچی گفتی قبول کنم ولی مگه گوش میکرد بالاخره بعد یک ساعت قول و وعده دادن قبول کرد بزنه ولی به شرط اینکه تو بغل من واسش بزنن و بعدش بریم پارک و اگه دردش اومد هر کاری خواست بکنیم و...(من نمی دونم تو بغل من چی پیدا کرده بود که از من جدا نمی شد حتی تو ماشین و خونه که جا برای اینکه بشینه بود ولی بازم بغل من می نشست و هرچقدر هم که مامان و باباش می‌گفتن اذیت نکن بیا پایین قبول نمی کرد😅😅) اولین بار که پنبه ی الکلی رو به دستش زدن دستش رو کشید بار دوم دوباره همون کار رو کردن و واکسن رو فرو کردن که فرو کردن واکسن همانا و گریه ی از ته دل همانا یه لحظه فقط فکر کردم که واقعا اینقدر درد داشت من چیزی نفهمیدم؟😕😕 خیلی بدجور گریه می کرد طوری که دل سنگم آب میشد.بعد از چند ثانیه که واکسن رو درآوردن بازم گریه می کرد تازه بعد ده دقیقه یکم آروم شد که گفت خب دردم اومد بریم پارک😂😂 خلاصه یه مدت که تهران بودیم هر روز باید می رفتیم دنبالش و باهاش می رفتیم گردش و شهر بازی و...

وقتی دوباره از روی این خاطرم خوندم گفتم شاید به بعضی از پزشکان وب حرفای اول خاطرم خوشایند نیاد و فکر کنن به پزشکان بی احترامی می کنم ولی خدا شاهده من هدفم بد کردن پزشکان نیست و ارادت خاصی به پزشکان داشته و دارم پس خواهشا سوء تفاهم پیش نیاد🌻🌻

بعضی موقع ها فکر می کنم دنیایی که ما توش زندگی می کنیم با اینکه زیباست اما
خیلی دنیای بیرحمی هست چون به هیچ کس رحم نمیکنه چند ماه پیش بچه ی یکی از آشناهامون رو که فقط هفت سال داره تو تهران بدون بیهوشی آندوسکوپی کردن وقتی مادرش با مامانم حرف میزدن گفته بودن پنج نفر نگهش داشتن ، پدرش نتونسته اون فضا رو تحمل کنه و اومده بیرون و بچه هلاک شده از بس که گریه کرده و... ناخواسته وقتی این حرفا رو شنیدم گریم گرفت آخه یه بچه هفت ساله چه گناهی کرده که باید اون درد و موقعیت رو تجربه کنه میدونید چه خاطره ی بدی تو ذهن بچه ایجاد میشه مثل این هست که یه بچه ی بی گناه بالای دار رفتن و شکنجه شدنش رو با چشمش ببینه ، مطمئنا واسه یه پدر یا مادر هم خیلی دردناک هست که زجر کشیدن فرزندش رو با چشمش ببینه این موضوع نسبت به دردی که بعضی بچه تحمل می کنن هیچ چیزه.
امیدوارم همه ی بیماران شفا پیدا کنند و دیگر بیماری در دنیا وجود نداشته باشه و بچه ها بیمار نشن
امیدوارم خدا هیچ کدوم از بندگانش رو با سلامتی امتحان نکنه
امیدوارم خدا هیچ پدر و مادری رو با بچش امتحان نکنه و...🌻🌻وقتی خداوند نعمتی رو از کسی میگیره حتما دلیل محکمی داشته ، حتما شخص کاری کرده که باعث گرفته شدن اون نعمت شده چون اصلا در ذات خداوند بلند مرتبه گرفتن نیست خداوند نعیم هست و بی‌نیاز میبخشه پس بیایید یک لحظه بایستیم و فکر کنیم چه کاری انجام دادیم که خدا این روز ها آرامش و سلامتی ما رو از ما گرفته بنظر من این ویروس چه دست ساز بشر باشه و چه دست ساز خداوند در هر صورت برای درس دادن و امتحان بشریت و انسان ها هست چون حتی اگر دست ساز بشر هم باشه اگر خداوند نمی خواست به وجود نمیومد و با خواست خداوند این اتفاق افتاده من به چشم ویروس منحوس به این ویروس نگاه نمی کنم مگه سیل و بارانی که در زمان حضرت نوح (ع) اومد سیل منحوس بود ، نه بلکه سیل آموزنده و پند دهنده بود این ویروس هم ویروس پند دهنده‌ای هست که برای پند دادن به بشر آمده.
دوستان عزیز من نمی خوام بگم کرونا خطرناکه ، جدی بگیرینش و اینا چون یقین دارم فهمیده تر از این حرف ها هستید که نیاز به این حرف ها و نصیحت ها داشته باشید من فقط میخوام بعضی حرف هایی که از نظر منطق درست به نظر میرسه رو دوباره تکرار کنم ، از شما خواهش می کنم که کرونا رو با یه سرماخوردگی خفیف یکی نگیرید لطفا هیچ وقت چنین حرفی نزنید که مهم نیست آخرش اینه که میگیرم و درست میشم چون شاید درست شدنی درکار نباشه ، تا اون جایی که من فهمیدم این بیماری نه ربطی به سن و سال داره و نه ربطی به قدرت بدنی دایی من متاسفانه به علت شغلش و ارتباطات با بیماران این بیماری رو گرفت و بستری شد،بعد از اینکه مداوا شد می گفت کسی که کرونا می گیره مثل این هست که یک دستش رو عزرائیل گرفته و می‌کشه تا ببره اون دنیا و دست دیگرش رو پزشکان گرفتند تا از این دنیا نره .
تا به حال به این فکر کردید که اگر خدایی نکرده ناقل باشید و به یه فردی این بیماری رو منتقل کنید که باعث مرگ اون فرد بشه یه خانواده رو داغدار می کنید و چه حق الناسی به گردنتون میوفته.
عزیزان فقط به این فکر کنید این بهتر هست که با دو هفته ، سه هفته ، حتی یک ماه از خونه بیرون نرفتن و یا رفتن در صورت لزوم با رعایت کردن این ویروس بره یا اینکه چند سال از عمر گرانبهامون اینطور هدر برده و هر روز شاهد از دست دادن عده ی زیادی از هموطنانمون باشیم.
بیایید بر اساس واقعیت ها منطقی فکر کنیم این بیماری تا وقتی همه ما رعایت نکنیم مطمئنا از پیشمون نمیره یادتونه می گفتن وقتی هوا ها گرم بشه این بیماری کمتر میشه آیا کمتر شد؟نه یادتونه می‌گفتن تو هوا نیست چی شد مشخص شد در برخی مکان ها تو هوا هم هست یادونه می‌گفتن با یکبار گرفتن ایمنی میده الان چی شد مشخص شد ایمنی نمیده و احتمال ابتلای دوباره به این بیماری هست . چون ویروس ، ویروس ناشناخته ای هست فعلا اطلاعات دقیق و بی نقصی دربارش وجود نداره پس بیایید ما بدترین حالت ممکن رو در نظر بگیرم و رعایت کنیم.🌻🌻
#رفع خطر احتمالی عقلا واجب است.

خاطره آرزو جان

سلام ب شما خوانندگان وبلاگ
من یه وقتایی به وب سر میزنم و چند تا خاطره میخونم
ماشالا همه هم شبیه هم 🤣🤣
واقعا جالبه انقدر با پسرای اطرافتون راحت هستید روشن فکرا 😂😂😂
تو فامیل ما اصلا ازین قضایا مرسوم نیست 😉
یه سریا هم میگن خاموشیم و فلان
ادم ک هر روز امپول نمیزنه خاطره از توش دربیاد 😂😂😂 از کجا این همه خاطره در میارید 😉
خب برم سراغ نیمچه خاطره ام
راستش من زیاد دکتر نمیرم بعضا به خاطر همون امپول
بعضی وقتا هم یه حماقت هایی میکنم عجیب و غریب
من ک تنم پر از عفونت های جورواجوره دکتر نمیرم ک مبادا امپول بزنم ، چرا اون سری سر هیچ و پوچ رفتم دکتر امپول هم خوردم 😑😑😑😑
داستان این بود ک ی چند وقتی ب خاطر امتحانات و فشار کنکور و از همه مهم تر جو اطرافم استرس داشتم و از خواب و خوراک افتاده بودم و به شدت ضعف داشتم . کل بدنم میلرزید نمیتونستم بخوابم بخونم و....
تا این که خیلی ....وار خودم گفتم بریم دکتر حالم خوب نیست 😑😑😑
روال زندگیم بهم خورده بود و انگار مجبور بودم برن دکت . فکر میکردم الان به سرم میزنم خوب و خوشحال میام خونه درس میخونم
خلاصه اماده شدم و با پدر گرامی رفتم بیمارستان . خلوت بود و همون موقع رفتم تو . اونم نه گذاشت نه برداشت هیج کاری نکرد گفت استرس داری و امپول مسخره نوشت و چندتا قرص بچه گول زن 😑😑
سر راه پدرم داروهارو گرفت و رفتیم خونه . گفتم که من امپول نمیزنم ... حالا اصلا باورم نمیشد امپول دارم و نمیدونستم چجوری فرار کنم ازش . جون چک و جونه هم نداشتم . به همین بسنده کردم که نمیخام بزنم 😑😑😐🤣🤣🤣
خلاصه من رفتم که بخابم که دیدم پدرم با امپول اماده شده اومده اتاقم و گفت به امپول کوچولوه اماده شو زود بزنم بخوابی . منم گفتم نمیخام و گفت درد نداره اروم میزنم ( بدم میاداز مهربونیاشون 😑 شما چطور موقع امپول زدن قربون صدقتون میرن و کنار میاید🤣🤣) ‌. منم حوصله نداشتم و بدون حرف برگشتم . پدرم هم شلوارمو یکم داد پایین و پنبه کشید و امپولو اروم فرو کرد زیاد درد نداشت ولی انگار داشت به استخونم میرسید😂😂 . یه تکون کوچیک خوردم که گفت تموم شد و کشید بیرون و پنبه رو فشار داد جاش . لباسمو درست کرد و گفت الان راحت میخوابی و رفت بیرون (با مهربونی چندش اور 😑😑) .
همیییییین
میدونم خاطره نویس خوبی نیستم خب نیستم دیگه 😉

خاطره ندا جان

سلام ندا هستم اگر یادتون باشه توی خاطره قبل گفتم پدر همسرم به خاطر سرطان فوت شدن بعد از فوت ایشون که به خاطر حساسیت دارویی به داروی شیمی درمانی (یک حالت نادر که به گفته دکترشون هر 500 نفر یک بار پیش میاد) بود بچه ها تصمیم می گیرن دیگه سراغ داروهای شیمیایی نرن و به سمت طب سنتی رفتن منم توی این چند ماه سعی کردم همین کار کنم ولی هر سری به این نتیجه رسیدم داروهایی شیمیایی بهتر هستن.
سه روز قبل از جشن عروسیم بود که برای رنگ کردن مو و کارهای مقدماتی رفتم آرایشگاه اومدم خونه مادری همسرم و چون خیلی خسته بودم همون جا خوابم برد همسری هم از مامانم اجازه گرفت که شب بمونم و بیدارم نکنه صبح از همون جا برم دانشگاه. صبح که بیدار شدم دیدم صدا ندارم و فقط تصویر هستم اوج این که بتونم صحبت کنم صدام تا بیست سانتی می رفت اونم چند کلمه بریده برده. فک کردم سرماخوردم یکم آب جوش با عسل خوردم و رفتم دانشگاه اما هرچی می گذشت بدتر می شد تایم ناهار حتی تنگی نفس هم داشتم (بچگی اسم کودکان داشتم و الان هم بعضی وقت ها توی بیماری مشکلاتی دارم) گریم گرفته بود اخه این چه اتفاقی بود قبل عروسیم دودوتا چهارتایی کردم و دیدم 24 ساعت دیگه جشن حنابندون هست و من عروس اون مجلس هستم پس بهتره حالم خوب باشه بعد از دانشگاه زنگ زدم به همسرم تا باهم بریم دکتر ولی جواب نداد تصمیم گرفتم خودم برم شرح حال دادم و دکتر گفت از معاینه به نظر میاد به چیزی حساسیت داشتی و تارهای صوتیت متورم شده کار خاصی کردی یا چیز خاصی خوردی اون موقع یادم نیومد و گفتم نه دارو نوشتن که مهم هاش اسپری سالبوتامول بود و آمپول پیروکسیکام داروها رو گرفتم و رفتم خونه خانواده عموم و بعضی از مهمون ها رسیده بودن احوال پرسی کردم و روی مبل لم دادم ما خانواده مذهبی هستیم ولی اهل افراط نیستیم اما امان از داماد عموم توی اون حال که به سختی نفس می کشیدم آقا می خواست رد بشه و هر بار میومد با صدای بلند به من می گفت بشین نامحرم هستم و دلم می خواست بهش بگم خوب چشمات ببند آقای نامحرم نبینی من این گوشه با چادر چی کار تو دارم ولی خب مهمون بود و آبروداری کردم. عصر محمد اومد و رفتیم خرید ها رو انجام دادیم رفتیم آخرین کارهایی که باید توی خونه می کردیم بکنیم خونه ما و مادرشوهرم توی یه آپارتمان هست رفتم واحد اونا خواهرشوهرهام داشتن حنا رو تزئین می کردن از بوی حنا حالم بدتر شد به همسرم گفتم آمپول برام بزن دارم می میرم بهم گفت مگه نگفتی می خوای داروی گیاهی مصرف کنی بزار از دکتر بپرسم آمپول نزم دوباره پشیمون شدم و پرسید و یه سری جشونده برام درست کرد کارامون کردیم و من رسوند خونه چون این ترم خیلی غیبت داشتم به خاطر کارهای مراسم نمی شد نرم دانشگاه رفتم و بعدش محمد اومد دنبالم رسوندم آرایشگاه بوی مواد آرایشی حالم بدتر کرد ولی یه ضرب المثل مشهور هست که می گه بکشم خوشکل کن حسابی خوشکل شدم رفتیم آتلیه بعدش هم رفتیم خونه مادربزرگم که جشن اونجا بود و تا نیمه شب جشن بود رفتم خونه خودم و دوش گرفتم چون اونجا نامحرم نبود بعد رفتم خونه مامان اینا و صبح با مراسم راهی آرایشگاه شدم فردا هم رفتیم ماه عسل حین پرواز هم اسپری دوست جدا نشدنی من بود و حال من تغییر نکرد تا برگشتیم شیراز
اومدیم شیراز و حدود یک هفته بعد از رسیدنمون برف اومد با محمد تصمیم گرفتیم بریم برف بازی رفتیم دنبال خواهر من و رفتیم توی مسیر لاستیک پنچر شد و توی برف حدود 4ع دقیقه چتر بالای سر خودم و محمد نگهداشتم و این گونه بود که حال بد من بدتر هم شد وعملا یخ زدم از فردای اون روز سرماخوردگی هم به حساسیت شدید اضافه شد و من جز اموات به حساب میومدم روز سوم سرماخوردگی بلند شدم از کنار بخاری دیدم شکل بدنم روی زمین مونده ازبس حالم بد بوده و نتونستم جمعشون کنم خلاصه من همچنان علف درمانی می کردم نمی دونم اسم عصاره مرزنجوش به گوشتون خورده یا نه ولی سوزش و دردی که داره از پنی هم بدتره همون طور روغن سیاه دونه گوش دردم شدید تر شده بو و سینوس هم پرپر بود. تصمیم گرفتیم بریم دکتر. با حال بدم فکر می کردم 5_6 تایی آمپول داشته باشم ولی یکی بیشتر نبود اونم اسمش تا اون موقع نشنیده بودم از من خواهش و التماس که بریم خونه خودت بزن از همسری انکار باید همین جا بزنی من نمی دونم این چیه می ترسم بزنم. آخرم به زور راضی شدم همون جا زدم که از اون فلفل نبین چه ریزه ها بود یه سی سی بیشتر نبود ولی خیلی سوزوند. حدود 10 روز صنعتی و سنتی با مشورت پزشک مصرف می کردم تا سرحال شدم ولی تا یک ماه هنوز بیمار بودم و از اونجایی که مشکلات تنفسی خیلی پر رو هستن بعد از هفت ماه هنوز حمام بخار نمی تونم برم و خفه می شم
پ. ن:طب سنتی ضررکمتری داره به شرطی که با تجویز پزشک طب سنتی باشه وگرنه خیلی خیلی آسیب می زنه و حتی می تونه کبد از کار بندازه پس احتیاط کنیم. چندین سال علم پیشرفت کرده و داروهای شیمیایی ساخته شدن پس نمی شه بگیم فایده ندارن و نباید استفاده شن اتفاقا به جا و به موقع استفاده کردنشون برای بدن خیلی هم لازم هست. ما هم خانوادگی چند سالی هست مثل پزشک خانواده به یک متخصص طب سنتی مراجعه می کنیم و ایشون هم بودن که سری دوم دارو و آمپول تجویز کردن
امیدوارم سالم و سلامت باشید

خاطره نگین جان

سلام
من نگین هستم ۲۱ سالمه و مجرد
این داستان رو از زبون خواهرم نگار که رزیدنت جراحی هست تعریف میکنم
این داستان هم جالب و هم ناراحت کننده است و خودم خاطره جالب و خواندنی نداشتم که براتون بذارم و نگار هم وقت نداره سراغ این کارها بره من گفته های نگار و شوهرش حامد رو خودم نویسنده طوری براتون می نویسم🤣

هفته دوم تعطیلات نوروز ۹۸ بود
شیفت شب داشتم یه پام اورژانس بود یه پام بخش ؛ مدام اسمم پیج میشد
چه خبره امشب خدایا
حامد شیفت نداشت اما چون سر شب مورد اورژانس داشت بیمارستان بود از وقتی اومده بود اتاق عمل بود
از سر شب کلی کیس تصادفی داشتیم خداروشکر خیلی هاشون خوب بودن
نزدیک اذان صبح بود حدود نیم ساعتی بود تقریبا همه جا آروم شده بود میخواستم تا همه جا آروم بخوابم
گفتم نمازمو بخونم و تا خبری نیس یه ساعتی بخوابم وضو گرفتم و تو نماز خونه پاوییون قامت بستم
از سجده آخر که پاشدم اسمم پیج میشد
تا سلام دادم و سریع روپوش تنم کردم و پا تند کردم سمت اورژانس
بیمار خانم بارداری بود که تا حد مرگ کتک خورده بود
اونم از شوهرش که حالا کنارش ایستاده بود
زن از ترس و درد به خودش می پیچید معلوم نبود چه جوری اومده بیمارستان بعید بود کار شوهره باشه به نظرم که از ترس این که همسایه ها به پلیس خبر بدن تا اینجا آورده بودش

به پرستار گفتم اینجا رو خلوت کن خانم صادقی
یه معاینه کلی کردم استخوان دستش و یکی از دنده هاش شکسته بود و احتمال خونریزی داخلی و پارگی طحال میرفت .
ازش پرسیدم خانم کی این بلا رو سرت آورده
میگفت خوردم زمین
نگاهشو دوخته بود به شوهرش اسرار میکرد خوردم زمین
یه نگاه خشمگین به آقا کردم و به خانم گفتم اره جون خودت
خطر اشعه ایکس برای جنین وجود داشت

همراه با دکتر مروی رزیدنت زنان دکتر سالاری رزیدنت ارتوپد بالای سر مریض بودیم دکتر سالاری پرسید لگد زده تو پهلو و شکمت؟
اثر کبودی هم که زیاد داری
مرد اومد سمت خانمش و دست شکسته رو کشید که بلند کنه و ببرش
و همزمان میگفت چی میگید شما این خورده زمین اصلا هیجی نیس پاشو بریم ببینیم
زن از درد صورتش کبود شده بود و ناله میزد
و احتمالا درد دنده شکسته ؛ تنگی نفس
و فشاری که اون احمق به دست شکسته میورد
اون موقع این داد و هوار خیلی بد بود
ولی حراست رو صدا زدم نگهبان دست مرد گرفته بود و میکشید اما مرد محکم‌تر
خانم با حال خفگی ناله میکرد اشک می ریخت
دست خانم رو گرفتم گفتم دیوونه استخوانش خورد کردی فشار نده درد داره میفهمی؟
دکتر سالاری زیر بغل زن رو گرفت و به کمک پرستارها و نگهبان به زور زن رو از دست اون روانی نجات دادیم
صدامون خیلی بلند بود
برای یه لحظه اون روانی دستشو از دست نگهبان کشید اومد حمله ور شه طرف زن پرستارها جلوی تخت بودن بعد دکتر سالاری من هم جرات پیدا کرده بودم اومدم جلو زل زدم تو چشاش
سر جاش وایساد و گفت زری پاشو بریم.
گفتم زری هم بخواد من نمیزارم با تو هیج جا بیاد
و بلند گفتم شماهم اینجایی تا پلیس بیاد

نگهبان از پشت گرفتش ترسیده بود و میخواست زود تر اون جا رو ترک کنه
ولی نمیدونم چی بود که دنبال زری بود اونم ببره.
منم ترسیده بودم ولی وقت خالی کردن زمین نبود
رفتم سمت ایستگاه و به روال معمولی کارم ادامه دادم انکار نه انگار که اونجا واسه خودش هارت و پورت میکنه
از آرامش من عصبی بود
چند دیقه ای گذشت نگاه عصبی اش رو به خودم میدیدم
کنار ایستگاه پرستاری وایساده بودم مثل یه وحشی از دست نگهبان فرار کرد حمله کرد به من و با پا محکم زد به پام که بد جوری پام پیچید و تمام وزنم افتاد روی مچم
در برقی که باز شد بره بیرون حامد که این صحنه رو دیده بود یکی محکم خوابوند زیر گوشش آه دلم خنک شد
مرد که انتظارشو نداشت پخش زمین شد تا به خودش بیاد حامد مثل یه شیر زخمی بالا سرش بود مرد اوند پاشه که حامد دوباره هولش داد سمت زمین و اوند طرفش
یکی دیگه بدون ضرب ولی با حالت عصبی زد تو صورتش
چیه فک کردی این جا چاله میدونه نشسته بود روی پاهای مرده و دستاس گرفته بود
نگهبان از تو ایستگاه پرستاری چسب لوکوپلاست برداشت واز پشت ده دور پیچید دور دستای مرده
پاهاشام با یه پارچه بستن نشوندنش رو یه صندلی
اخ اخ چه ذوقی داشتم مرد ینی عشق من نه اون لندهور حیوون
حیف حیوون ( عین جملات نگار لا ذوق و شعف بسیار در چشمانش... دلمان خواست🤦‍♀️)
درد یادم نبود
حامد که اومد بالا سرم یاد دردم افتادم پام بدجوری در میکرد و شونم که خورده بود لبه دیواره ایستگاه
دکتر سالاری با خانم از اورژانس خارج شد که یه جای امن برن
حامد یه ویلچر اورد و منو نشوند برد اتاق معاینه
پلیس تازه رسید
توی اتاق معاینه پام بد جوری تیر میکشید
حامد بند کفشم رو باز کرد و آروم از پام در آورد کلی ،
کولی 
+ببینم پاتو
بد جوری ورم داره
_نه نه هیچیش نیس

اما جای کفشش روی ساق پام منطقه وسیعی رو هم نبود کرده بود
تو دلم مطمئن بودم شکسته
دکتر رضا متخصص ارتوپد با حامد همزمان از اتاق عمل اومده بودن دکتر رضا

 اومد سراغ من
اشک تو چشام بود واقعا
گفت گرد و خاک کردی ها خانم دکتر
-نه بابا اون یه روانی بود
×خوب چی شدین حالا
گفتم مچ پام و شونم یه سر تکون دادم
حامد گفت : چرا مواظب نیستی تو
-میشِستَم میزد دختره رو میکشت ؟
دست دختره شکسته داشت ازدرد میمرد
دنده اش نرفته تو ریه اش باید خدارو شکر کرد
بازم دست شکستشو جلو ما فشار میداد دختره داشت جون میداد
روانی احمق

_آیییییییییئ
دکتر رضا: خوب خوب چیزی نیس
نگاهشو دوخته به حامد و سرشو تکون داد
حامد پشتش به من بود معلوم بود یه چیزایی به دکتر رضا میگه

رضا : خوب حامد شما کمکش کن ببینیم شونه چشه
×دست تو بیار بالا
بچرخون
حامد :نه خوبه
×برو یه عکس اورژانس بگیر بیا
با حامد رفتیم سریع یه عکس گرفتیم و من تو همون اتاق منتظر جواب بودم.
درد داشت اذیتم میکرد
حامد: خیلی درد داری؟
_اوهوم
دارم سکته میکنم‌حامد
چرا دکتر سالاری رفت
من اصلا با دکتر راحت نیستم
+چیزی نیس نگران نباش
خوب میشه
از آرامشش زدم زیر خنده اشک و خنده قاطی شده بود
+چیه چرا می خندی تو
_مرسی حامد
خیلی خوبی تو
اصلا درد حس نمیکردم وقتی کوبیدی تو دهنش
خیلی حال کردم
+درست حرف بزن
لبخند تحویلش دادم
+ نترسی ها زود تموم میشه خودم پیشتم
_اخ اخ شونم
رضا در زد اومد داخل
عکس رو دید
و گفت خوب خانم دکتر دراز بکشی راحت تری یا همینجوری میشینی
زود منطورش فهمیدم
یه آه بلند و عمیق کشیدم از جا انداختن پا بیشتر میترسیدم
×یکی دو هفته میری استراحت خوبه که
_نه
حامد گفت دراز بکش
_نه میشینم
+دراز بکشی بهتره
_نه
+باشه بشین
رضا: مرده رو پلیس برد؟
حامد : اره گفتن کارتون تموم شد بیایید برا توضیحات پرونده

منم اون زیر ناله میکردم
رضا پامو آروم آروم تکون میداد مچ پام در رفته بود و باید جا میوفتاد
حامد یه دستش روی بازوم بود یه دستش روی زانوم
_اخ اخ اییییی
بازوی حامد رو فشار میدادم
یخ کرده بودم و حسابی میترسیدم همه این اتفاقات در چند لحظه کوتاه اتفاق افتاد
آروم کنار گوشش گفتم حااااامد....
_الان تموم میشه
_ایییببی ا

با ناله گفتم زود تر تمومش کنید.
حامد دست انداخت دور شونم و محکم بغلم کرد سرمو بین گردنش قایم کردم
یه لحطه پام
و با تمام قدرت کشیده و چرخانده شد و تامام
حتی جون داد زدن هم نداشتم یه اخ بی جون گفتم و فشارم افتاد و ضعف کردم.
حامد محکم تر بغلم کرد
رضا گفت بهتر که شدن آتل رو ببند
ان شاءالله زود خوب شید خانم دکتر فعلا با اجازتون

رضا که رفت حامد آروم کمکم کرد دراز کشیدم
+اینم از عاقبت گرد و خاک
خوبی خانمی؟
هوووم؟
_ اییییی
+چیزی نیس ضعف کردی
یه ابمیوه از یخچال اورد نی گذاشت تو دهنم مجبورم کرد همسو بخورم
اتل رو اورد و همزمان گفت:
خیلی سخت نیس نگران نباش
_اخ
+یه سرم بزنم سر حال شی
_ نه خوبم
+بریم خونه؟؟
_اره بریم
+یه کم استراحت کن بعد برو پاوییون لباساتو عوض کن
نه میگم الهه کیف و مانتومو بیاره
باشه پس هر طور راحتی.

چند دیقه بعد حامد پیج شد رفت و امدش زیاد طول نکشید
و بعد که اومد گفت یا همینجا استراحت کن بگم یه سرم هم بهت بزنن یا آژانس بگیرم برات بری خونه؟
پرسیدم چی شده که گفت جراحی اورژانسی داره
اسرار کردم تو که شیفت نیستی
بعد توضیح داد که معده دختره جاساز مواده بوده بچه ۳۰ هفته اش ضربان نداره و اگه یه کیسه از بسته های داخل شکمش پاره بشه تمومه...
باید خودم همین الان برم اتاق عمل
دهنم باز موند از این زن
گفتم اگه با اون همه کتکی که خورده تا حالا پاره نشده باشن
من میمونم خوبم خودم میرم پاویون تا کارت تموم میشه
سر سری باشه ای گفت و گفت الهه رو خبر میکنه و رفت
الهه دوست صمیمی منه
چند دیقه بعد الهه اومد پیشم رنگ و روم که دید گفت دختر تو زنده ای؟
تو دستش پک‌سرم بود گفتم لازم نیس بریم پاویون کمکم کن
میتونی راه بری؟
اره فک‌کنم
با اون اتل کفش پام نمی رفت دکتر هم حسابی تاکید کرده بود بهش فشار نیارم الهه زحمت ویلچر رو کشید و رفتیم پاویون روی تخت دراز کشیدم و الهه ازم رگ گرفت و یه مسکن هم بهم زد زود خواب رفتم
طوری که وقتی حامد اومده بود و به گوشیم زنگ زده بود بیدار نشده بودم خودش هم یک ساعتی رفته بود استراحت تا این که وقتی بیدارشدم بهش رنگ زدم و اومد دنبالم گفتم نمیخوام روی ویلچر بشینم پشت کفشم رو خواباندم و فقط سر پنجه هام رو داخل کفش جا میشد تصمیم گرفتم بگیرم دستم
به کمک حامد بدون این که پام و زمین بزارم تا ماشین رفتم

بیچاره کلی دلم برای دختره سوخت حامد گفت که این قدر کتکش زده تا مواد رو ببلعه تا از مرز ردش کنن گفت به این یه سبک جدیده هوای خانوم های باردار رو دارند و از اشعه ایکس ری عبورشون نمیدن و کم تر لو میرن
دختره به خاطر بچش از دست مرده فرار کرده اما مرده گرفتتش حسابی از خجالتش دراومده به خاطر مواد داخل شکمش که دختره نمیره آورده بیمارستان اونم به واسطه این که همسایه ها گفتن شکایت میکنن ازش..

پ.ن : امنیت ...
خداروشکر که ما داریمش
خداروشکر که نزدیکانمون دلشون برامون میتپه
یه کم که فکر میکردم اون دختر اومد جلوی چشمم زمانی که دفاع حامد رو دیده چه اه حسرتی کشیده درسته که نگار خیلی سرخوش بوده ازین حس
ولی اون دختر بیشتر به اوج بی گناهی خودش پی برده
خدایا هوای دلسکسته هارو بیشتر واسه باش
پ.ن ۲: این قد جلوی مجردا از شوهرتون یا قسمت های احساسی زندگیتون تعریف نکنید از من گفتن

خاطره معصومه جان

سلام ... من خیلی وقته که خواننده ی وبتون هستم نمیدونم چندسال...ولی بودم . تاحالا خاطره نزاشتم چون مثل شماها نبوده زندگیم ... نه مسافرتی رفتم و نه خانواده و کسی رو داریم که پزشک باشه ... مثل شماها تو ویلا و چمیدونم کجا و کجا زندگی نمیکنم..مثل شماها شمال نمیریم که بااب تنی مریض بشم.. 
بیخیال اینا اینارو نگفتم کسی دلسوزی کنه فقط دلم گرفته مثل همتون که میاید و دردو دل میکنید. 
بریم سراغ خاطرع.. من یه دختر روستایی ام که کلا یه درمانگاه داره اونم یا دکتر نداره یا اگه هم باشه در حال صبحونه خوردن و کارای خودشه...
یه سری که سرما خورده بودم اونم‌شدید... از گوش درد داشتم بخودم میپیچیدم... بعد سه روز سیر گذاشتن و حوله داغ ...گفتم منو ببرید دکتر.. مامان و بابا تو چند روز مثل شماها اصرار بر دکتر رفتن نداشتن حتی یکبار نگفتن بریم دکتر... 
نهایت میگفتن قرص بخور خوب میشه.
وقتی گفتم بریم دکتر سر پول دعوا شد ... این میگفت اینقد دکتر بسه و پدر پول بیشتری میخواست برای خودش..
منم دیدم پول ارزشش بیشتر از منه با گریه بیخیال رفتن دکتر شدم...
درد همچنان ادامه داشت تا اینکه داییم زنگ زد میام دنبالتون چندروزی بریم خونه ما... اونا تو شهر دیگه زندگی میکنن.
ما با مادربزرگ پدریم تو یه خونه زندگی میکنیم.. اونم اومد و ما بدون بابا راهد اونجا شدیم... شب که رسیدیم من فقط سرفه های وحشتناک میکردم که تهش ختم شد به اینکه هر ۸ساعت سفیکسم بخور خوب میشی... فرداش ما بخاطر مادربزرگم عزم رفتن به خونه عمه جان که تو همون شهر بود کردیم مامان بزرگم و بنا به سرماخوردگی کوچیکی عمم برد دکتر و این وسط حتی نگاهی به من‌نشد... اون شبم گذشت تا شب تب و لرز فجیهی کردم ... از لرز دندونام بهم میخورد .. با چهار تا پتو سر و ته جریان هم اومد تا صب عمه گفت مامان بزرگ هم سرماخورده دیگه بیا بریم از امپولاش برای توهم بزنیم..
و من که اصلا تو حال خودم نبودم راضی به رفتن کرد..
پرستاره اونجا ازم پرسید پنی زدی و من‌گفتم نه شاید ۷؛۸سالگی . گفت بشین تا تست کنم بعد تست داروهارو نگا کرد و ۴تا امپول جدا کرد یه پنی ۱۲۰۰ و دگزا و یه امپول سفید رنگ که نمیدونم چی بود با یه نوربیون 
هرچی نگا کردم پرده ای تو تزریقات نبود به عمه گفتم برو الان میزنم میام... درحالی که دستم از استرس یخ کرده بود گفت نه بزن بریم باهم ..
مجبوری بعد دیدن جای تست دراز کشیدم از خجالت فقط دستمو جلو چشام گذاشتم شلوارمو درست کردم پنبه که کشید بخودم لرزیدم ولی سعی کردم اروم باشم همینکه فرو کرد یه تکون خوردم عمه دستشو گذاشت رو کمرم سعی کردم نفس عمیق بکشم تا تموم شه ... ولی خیلیی درد داشت ..ولی باز صدام درنیومد مبادا ابروی کسی بره.
اینم تموم شد و بعدی رو دیدم که یه امپول قهوه ای کوچیم بود اونم بدون درد تموم شد و بعدی اون سفید بود که تا زد یه دردی پیچید تو پام ... نمیدونم بد زد تا امپولش درد داشت واقعا. یه اخخخ سوزناک گفتم و تموم شد .. اخری مونده بود که پرستار فرو کرد بدجوری میسوزوند ولی خب فقط با اییییی اینم‌تموم شد ... 
برای پولش که شد پرستاره ۵تومن برای تست گرفت جداگونه و اینجا با چشم غره عمه مواجه شدم واسه اینکه یه جوری پول اضافه بود...
لنگ لنگون راه خونه رو پیش گرفتیم نه کسی بود نازمو بکشه نه کادو بگیره نه حتی کسی که بخواد اشکمو پاک کنه.

پ.ن دوستان میدونم امپول و فوبیا بهونس قدر کسایی که هستن و دوستتون دارن و بدونید زندگی دوروزه ارزش هیچی رو نداره. 

ببخشید خاطرم بد بود و ناراحت کننده فقط دلم گرفته بود.

یه توضیح دیگه بابت دعوا واسه پول فک کنم لازمه بدم . من‌پدرم اعتیاد داره و میخواست ته اون پول چیزی واسه خودشم بمونه.

از زندگی خستم ...همه میگن میگذزه ولی این گذشتن ذره ذره نفستو میبره .
تنها ارزوم مرگ و مرگ و مرگه 

تنها امیدم به اینه که شب که میخوام دیگه فردایی نباشه.

دوستتون دارم زیاد الهی که خوشتون بیاد.ممنون میشم برام نظر بزارید 

اخ اخ اسمم یادم رفت اسمم معصومه اس ... خودمم تو این شلوغی یادم رفته چه برسه اسمم😔

خاطره هستی جان

سلام من ۲۵ سالمه اسمم هستیه مامانم از بابام طلاق گرفت و ازدواج کرد بابام وقتی۱۶سالم بود فوت شد و من پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ پدریم زندگی میکردم از همون زمان عموم من و مثل عروسش میدونست و یه جورایی منونشون کرده بود واسه یکی از پسراش از اونجاییم که پرهام (شوهرم)هم جذاب بود هم خوشتیپ من یواش یواش عاشق کسی میشدم که حتی منو نمیدید و به حدی رسید این عشق که اگه مهمونی هایی که جمعه ها همه خونه بابابزرگ اینا جمع میشدن اون نبود من افسرده میشدم،واقعا عاشق شده بودم اگه شب به عکساش خیره نمیشدم خوابم نمیبرد ولی اون اصلا به من توجه نمیکرد تا اینکه عمو حرف ازدواج و وسط کشید تو خونه عموم حرف عمو حرف بود واسه همین کسی سر حرفش حرف نزد و ما ازدواج کردیم ولی رابطم با پرهام اونقدرا خوب نیست و سردیم ولی من عاشقانه دوسش دارم اونو نمیدونم اما همه خانواده پرهام باهام لجن به جز خواهر شوهر کوچیکم وعموم و دلیل لج کردنشون با من اینه که زنعمو ثریا(مامان پرهام)دوست داشت که عروسش برادر زادش(عاطفه)باشه و پرهامم با اون خیلی صمیمی بود چون بچه های عموم اونقدر که خونه فامیلای زنعمو بودن خونه فامیلای عمو نبودن.اما خب من به حرف عمو زن پرهام شدم و بچه ها من واقعا تو دنیا کسی و ندارم که باهاش درد و دل کنم به جز پرنیان(خواهر شوهر کوچیکم)اما یه موضوعی هست که میخوام راجبش با شماها حرف بزنم حتی با پرنیانم نمیشه شاید شما بتونید کسایی باشید که به دردو دلام گوش کنید بعد خاطره بهتون میگم.
چند ماه پیش قبل از کرونا چند تا از دوستای دوران دبیرستانم بهم زنگ زدن که باهم بریم بیرون من هر چقدر خواستم جوابشون کنم نشد که نشد وایه همبن به پرهام زنگ زدم اول جواب نداد بعدش بعد چند تا بوق جوابمو داد
_کاری داری؟
+سلام
_سلام
+چند تا از دوستای قدیمیم زنگ زدن که بریم بیرون میشه باهاشون برم؟؟
_نه(خیلی سرد جوابمو داد)بغضم گلومو گرفت سکوت کردم
گفت خداحافظ و گوشی و قطع کرد رفتم نشستم یه گوشه اونقدر گریه کردم(یاد زمانی افتادم که مامانم طلاق گرفت و یه دختره ۱۰ ساله رو تنها گذاشت۶ سال بعد بابام رفت و من یتیم شدم بعدشم که عاشق کسی شدم که....)که خوابم برد وقتی بیدار شدم پتو روی سرم بود و به جای دسته ی مبل سرم روی بالشت روی تخت بود تعجب کردم کی منو بلند کرده یه لحظه فکر کردم پرنیان اومده خونه(اصلا فکر نکردم که پرنیان چطوری من و بگیر
گیره بغل ببره تو اتاق با ۱۹ سال سن)صدا زدم پرنیان که پرهام از آشپز خونه در اومد سلام کرد جوابش و دادم دوباره پرنیان و صدا کردم اما جواب نداد که پرهام گفت پرنیان اینجا نیست!یه لحظه تعجب کردم که واقعا پرهام پتو و سرم زده و بغلم کرده و روی تخت گذاشتتم از یک روز قبلش یه خورده مریضی رو حس میکردم که بعد از خواب گلوم و سرم بد تر شده بود چشامم قرمز شده بود میسوخت چون خوابم برده بود و غذا درست نکردم رفتم که یه تخم مرغ بشکونم در یخچال و که باز کردم و تخم مرغارو در اوردم پرهام داشت بازی میکرد که گفت سفارش دادم چیزی درست نکن تخم مرغارو سر جاش گذاشتم و رفتم سرم روی میز نهار خوری گذاشتم دوباره خوابیدم وقتی پاشدم پیتزام جلوم بود و پرهام رفته بود بخوابه اولش خواستم نخورم اما واقعا گرسنم بود دو قاچ پیتزا بیشتر نتونستم بخورم بلند شدم ظرفارو شستم بعدش رفتم روی تخت خوابیدم ساعت ۵ و اینا بود از خواب بلند شدم رفتم سمت دستشویی و بالا اوردم هر چیزی که تو معدم بود از دستشویی که بیرو اومدم پرهام از خواب بلند شدم اومد سمتم گفت حالت خوبه؟
+نه
_برو بخواب فردا میریم پیش بابا
+نه
_برو بخواب بهت میگم
+باشه ولی عمو نه
_فردا میرم خونه بابا اینا حوصله بحث کردن باهات و ام ندارم برو
+من خونتون نمیام
دستشو برد بالا که بزن تو دهنم ولی حالم و که دید دستشو مشت کرد گفت تو غلط میکنی بعد رفت
حالم بد شد رفتم سمت دستشویی.وقتی بیرون اومدم یاد اون لحظه که میخواست بزنتم افتادم و دوباره اشکام سرازیر شد اما بی صدا چون اگه صدام در میومد بیدار میشد یواش یواش خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم انقدر گلوم درد میکرد که گریه میکردم (عمو منو خیلی دوست داره و منم واقعا مثل بابا دوسش دارم و جای خالی بابا و برام پر میکنه اما خب هر موقع مریض میشم جدی میشه و میگه چون حواست نیست به عنوان تنبیه آمپول مینویسه واسم)و بیشتر گریمم مال ترس از آمپولا بود پرهام بیدار شد اومد پیشم وقتی دید با این حالم بدون پتو تو حال خوابیدم سرش و به علامت تاسف تکون داد اومد بلندم کرد بردم سمت روشویی یه خورده آب به صورتم زدم دلم خوب شده بود ولی گلو درد و تب داشتم و خیلی هم بی حال بودم رفت صبحونه بخوره گفت تا من صبحونه میخورم آماده شو بریم با اون حالم رفتم دستش و گرفتم باز اشکم سرازیر شد گفتم تو رو جون عاطفه منو نبر خونتون این حرف و که زدم ام اما سکوت کرد من ادامه دارم با گریه شدید بخدا تحمل تیکه های زنعمو و ندارم تحمل بی توجهی داداشت و زنداداشت و ندارم تو رو خدا بگو عمو بیاد اینجا دستشو و خیلی جدی از دستم کشید و رفت منم نشستم و گریه میکردم گفتم حتما از روی لجم شده میبرتم خونشون اما صدای تلفن بود که به عمو زنگ زد و گفت هستی مریض شده بیا اینجا.یه ذره بعد عمو اومد من رو مبل دراز کشیده بودم پرهامم فیلم میدید عمو در و زد اومد داخل با پرهام سلام کرد اومد سمتم
*هستی چیکار کردی با خودت؟؟؟این چه حالیه
+عمو گلوم درد میکنه
*بلند شو معاینت کنم
بلند شدم عمو معاینم کرد بعد اینکه معاینه تموم شد نسخه نوشت داد به پرهام بگیره رفت از در یخچال یه لیوان شیر اورد داد بهم منم یواش یواش خوردم پرهام که اومد آمپولام ۳ تا بود تا که چشمم بهشون خورد گریم گرفت عموووو نزنم خواهش میکنم
صدای پرهام در اومد
_بسه دیگه تموم کن این لوس بازیات و بزنی یا نزنی فرقی به حال من و بابا نداره خودتی یا چند دقیقه درد اینارو تحمل کن یا بمون از دردبمیر
من از پرهام خیلی حسام میبرم این حرفو که زد هم ترسیدم ساکت شدم هم ناراحت شدم از دستش عمو یه چشم غره به پرهام رفت و گفت تونیازی نیست حرف بزنی پرهام یه طور بدی منو نگاه کرد و رفت عمو اومد سمتم گفت هستی خودت میدونی باهات شوخی ندارم وقتی مریض میشی حالا مثل یه دختر خوب برگرد آمپولاتو بزنم اومدم بگم عمو خواه.....که پرید تو حرفم و خیلی جدی گفت برگرد برگشتم شلوارم و کشیدم پایین عمو آمپول و آماده کرد اومد پنبه کشید و نیدل و فرو کرد اولش درد نداشت ولی وسطش یه ذره سوخت که یه آخ گفتم کشید بیرون دو باره پنبه کشید آمپول بعدی رو اورد بزنه از لحظای که سوزن و زد یه درد شدیدی تو پام پیچید پام و اوردم بالا که عمو داد زد نکن میشکنه بقیس و زد کشید بیرون سر سومی پرهام و صدا زد همین که صداش زد فهمیدم درد داره اما واقعا پام درد میکرد نتونستم برگردم پرهام اومد پامو گرفت عمو پنبه کشید نیدلو فرو کرد انقدر درد داشت که هزیون میگفتم نفهمیدم چی میگم که به عمو گفتم بابا درار جان مامان درار درد داره(درد من یکی دو تا نیست نه مامامان نه بابا نه....)عمو وقتی حرفمو شنید دلش سوخت مهربون شد گفتم تموم شد عزیزم تموم نیدلو کشید بیرون هر دوتاشون رفتن بیرون منم همش گریه میکردم عمو اومد تو اتاق سفارش که داروهامو سر موقع بخورم و رفت بعد چند پرهام که دلش سوخته بود اومد تو اتاق گفت کمپرس بیارم گفتم نه مرسی بعدش رفت همش خواب بودم و بلند شدم واسه شام غذا درست کردم یه ذره بهتر بودم شب موقع خواب پرهام بهم گفت دفعه ای دیگه جون اون دختره رو واسه من قسم نخور درسته عاشقانه دوستش دارم اما من دیگه زن دارم نمیخوام کس دیگه ای
حتی اسمشم تو زندگیم باشه و خوابید نمیدونستم از این حرفش بخندم یا گریم بگیره یه لبخند تلخ رو لبم نشست و خوابم برد بعد از چند روز با خوردن داروها خوب خوب شدم.
بچه ها من سه روز متوجه شدم ۴ هفته که باردارم واقعا نمیدونم چیکار کنم میترسم اگه بچه رو سقط کنم پرهام بفهمه بکشتم یا میترسم اگه بهش بگم خودش بگه سقطش کن از یه طرف اون بچمه واقعا دوس ندارم سقطش کنم ولی خب دوسم ندارم که بیاد و اونم قاطی این رابطه سرد بشه مطمئنم اگه بچه رو سقط کنم و عمو بفهمه ازم نا امید میشه بچه ها من کسی و ندارم که باهاش درد و دل کنم مطمئنم اگه به پرنیان بگم زود کف دست پرهام میزاره. چند وقتی بود با وبتون آشنا شده بودم ولی قصد نداشتم خاطره بزارم اما الان واقعا دوست دارم کمکم کنید بهم راه درست و نشون بدید هر چی باشه بعضیا هستن تو این وب که تجربشون از من یه دختر بی تجربه ۲۵ ساله بیشتر باشه ممنون
مواظب خودتون باشین

خاطره یاسمین جان

سلام سلام😘🖐
خوبین؟چه خبرا؟
خب معرفی🤣😂(هیشکی منو نمیشناسه😂)بنده یاسمین هستم چهارده ساله دارای یک برادر مهندس نفت(امیر)خواهر دانشجوی وکالت(یاسمن)خب منم مثل سایر دوستان از امپول میترسم اما نمیدونم چرا😕😂این ترس از کجا سر چشمه میگیره رو i don't now😂خب یه توضیحی بدم در مورد خاطره:این خاطره مربوط به سفر خوانوادگیمون به آلمانه😌که تفریحی بود ولی من فقط برای کنسرت ابی رفته بودم😂خب خاطره:آقا نمیدونم چی شد به فکر تفریح افتادیم😂یهویی شد سفر به آلمان که من همون اول مخالف بودم چون زبونشون رو که هیج فرهنگشون رو هم حالیمون نبود😂ولی وقتی بابام پیشنهاد کنسرت ابی رو داد قبول کردم😂(ابی را عشق است)😂ولی مشکل اینجا بود که کسنرت می افتاد تو مهر بعد مدرسه ها هم باز بود😢دیگه به هزار بدبختی اجازه گرفتیم یه هفته که بریم(اقا اینم بگم توی این یه هفته که ما رفته بودیم دبیران گرامی حسابی درس داده بودنااا😂یعنی برگشتیم فقط خرخونی میکردم😂تا آخر معدل درخشان 19.98 نصیبمان شد😂)خب بلیط گرفتیم که بریم بار و بندیل(املاش رو نمیدونم درسته یا نه یا اصلا همیچین کلمه ای هست یا نه😂😂😂)رو بستیم و عازم فرودگاه شدیم برای سفر به کشور دوست و برادر المان😂حالا اتفاقات پرواز رو سانسور کنیم که چقدر طول کشید رسیدم آلمان حالا آقا نصف شب بود بعد به غیر از امیر کسی آلمانی حالیش نمیشد😂(این امیر خان ما یه چند سالی آلمان زندگی میکرده😒❤️)یک تاکسی گرفتیم و رفیتم هتل هوا یخ بودا یخ ولی برف و بارون نبود(شایدم برای آلمانیا سرد نباشه ولی برای ما خیلی سرد بود) من دیگه تو تاکسی قندیل بسته بودم😂(خیلی سرماییم و بدنمم ضعیفه سریع سرما میخورم😤☹️)هیچی دیگه رفتیم در هتل خوابیدیم من نرمال بودماا😎ولی صبح که بیدار شدم گلوم درد میکرد میسوخت نمیدونم ولی این مدلی شده بودم که آب دهنمو به زور قورت میدادم🧐🤣 خب مثل بچه آدمیزاد بلند شدم برم صبحونه بخورم(من صبحونه هامبورگ رو دوست ندارم🙄😬) به این بهانه هیچی نخوردم بعد اومدیم توی اتاقمون یه چایی خورم که شاید این گلوی ما یکم باهامون راه بیاد 🤣😖رفتیم آلمان گردی یکم ناخوش احوال بودم ولی گذشت و شب دوباره یخ شد بعد من پالتوم رو یادم رفته بود بیارم سویشرت آورده بودم😑یعنی یخ کردم تا برگشتیم هتل🤥خوابیدم ولی صبح بدن درد داشتم سرفه میکردم دیگه مامانم هم فهمیده بود ولی چاره ای جز مقاوت نبود😂😂هیچی هر چی گفتن بلد شو بریم دکتر راه بهونه کشور غریب رو می آوردم😂تا اینکه یاسمن گفت نمیریم کنسرت ابیااا😳😭 آقا تا اینو گفت چنان پریدم بهش که اصلا یادم رفت مریض بودم😂بعذ بابام گفت راست میگه اگه نیای دکتر ما هم نمیریم کنسرتااا🤨🤬بعدش راضی بیدیم(لهجه بهبهانی🤣😂)که بریم دکتر😉با مامانم و بابام و این آقای مترجم تشریف بردیم  بیمارستان حالا از اتفاقات سانسور بگیریم امیر رفت نوبت گرفت ما رو صندلی نشسته بودیم هیچی دیگه مریض زیاد نبود سریع نوبتمون شد رفتیم داخل🤣بعذ منو مترجم جان رفتیم داخل مامانم و بابام بیرون بودن آقا دکتره نمیدونم چی میفگت ولی من رو ویبره بودم میلرزیدم و همش به مترجم جان میگفتم امپول ننویسه ها🤣😂آقا آلمانی میگفت ترجمه میکرد من فارسی میگفتم ترجمه می‌کرد🤣از اینا بازم یه سانسور بگیرم وگرنه میشه یه کتاب🤣نسخه رو نوشت و من کماکان هی میگفتم امپول نه🤣😂آقا امیر رفت داروخونه دارو ها رو گرفت بعد حساب کرد رفتیم تزریغات بعد بازم این پسره اومد تو اتاق🤣😂(چون بازم من مسلط به زبان بیگانه نبودم😀)هیچی سه تا نوشته بود ولی نمیدونم چی بود پرستاره یه چی گفت آقا مترجم ترجمه کرد بخواب تا بزنم من به زور خوابیدم لباسم رو مترجم مرتب کرد🤣😂بعد پرستاره اومد😤😖الکل زد(یعنیاا بدم میاد از اون خیسی الکلااا🤣) منم داشتم میلرزیدم بعد این امیر چون میدونست کولی باز یدر میارم کمرم رو گرفته بود اولی رو زد چیزی نگفتم زیاد درد نداشت😪دومی رو زد آخ انگار مذاب داشت تزریق می‌کرد زدم زیر گریه یعنیااا ترکیدم هی میگفتم در بیار این امیرم ترجمه نمی‌کرد بی تربیت😂😂آخ و... تا به پرستاره افتخار داد در آوردش 😂حالا نوبت به امپول دومی رسید سوزن رو وارد کرد درد داشتاااا درد ترکیدم هی داشتم گریه و زاری میکردم هی این امیر میگفت تموم شد😐(آخه برادر من چرا چرت و پرت میگی😂❤️)تموم نمیشد هی میگفتم در بیار هی ترجمه نمی‌کرد حالا ناگفته نماند این پامو چقدر تکون دادم ولی نمیدونم مترجم چطوری گرفته بودش😂😂 هیچی دیگه افتخار دادن و در آوردن بعذ از سالها😂 بعدشم متل شلا راه میرفتم تا رسیدم به در😂
و اینم اتمام خاطره🖐😘
پ.ن1: دوستان تو این خاطره زیاد از یاسمن نگفتم انشاالله دفعه بعد اگه افتخار دادین و خوشتون اومد بنویسم 💋❤️
پ.ن2:
کاش یادبگیریم، رها کنیم وبگذریم
گاهی باید رفت 
دل به ساحل نبندیم 
باید تن به آب زد
ما به آرزوهایمان یه رسیدن بدهکاریم 
زندگی کوتاه است
شاید فرصتی نشود عکسی شویم

خاطره مهدیس جان

به نام خدا...💙
مهدیس🌵
امشب بارها روی کیبورد گوشی ضربه زدم و صدها کلمه تایپ کردم اما نفهمیدم از کجا و چطور باید بنویسم از کدوم احساسات باید صحبت کنم و ازچه واژه هایی کمک بگیرم! تا بتونم عمق دردای امروز رو بیان کنم!
بارها نوشتم اما دوباره مثل یک پاک کن نرم و انعطاف پذیر (همون پاک کن های که دبستان عاشق تمیزیشون بودیم) حرفامو پاک کردم و دوباره از نو نوشتم باز پاک کردم و از نو نوشتم جوری که اصلا دیده نشد چی نوشتم! اما هنوز هم احساس میکنم این جملات نمیتونه عمق درد درونم رو بیان کنه
شاید تو تمام زندگی ۲۰_۲۱ ساله ام امشب اولین شبی بود که عمق واژه های زیادی مثل «مرگ»،«عشق»،«رفیق»،«درد»و«زندگی» رو درک کردم و باور...
فهمیدم که "مردن" سخت ترین حس دنیا هست!
فهمیدم "عاشق شدن" بهترین و عاقلانه ترین کار دنیا هست!
فهمیدم که هزاران دوست لابلای زندگیم دارم اما فقط یکنفر "رفیق" بحساب میاد و فهمیدم که بین واژه های دوست و رفیق فرسنگ ها فاصله هست!
فهمیدم که "درد" لابلای تک تک سلولای بدنم شیهه می‌کشه! اما من هر بار با تلنگر این اسب وحشی رو رام میکنم مبادا زین به پشت پشت به زین بشم! 
یبار تو جمع کلاس یه آه بلند کشیدم و گفتم:
خانم اجازه: زندگی همیشه انقد سخته؟!
گفت: چرا اه کشیدی! نتونستم زبون باز کنم و بگم چرا! گفت نه زندگی همیشه....
امروز فهمیدم اره؛"زندگی" همیشه سخته هر لحظه به لحظش پر درد و رنج و سختیه! 
داشتم فکر میکردم: انصافا این زندگی نبود که بخاطر دیدنش به شکم مادرم لگد میزدم!
خانم فیزیک از میز اول گوشه شروع کرد و ویژگی هر کدوم از بچه هارو گفت به دوستم رسید گفته فاطمه زهرا! تووو شبیه گلی صورت با طراوت و شادی داری احساساتی هستی و...
به من که رسید هیچی نگفت و رد شد رفت نفر بعد گفتم خانم من چی: گفت تو هیچی شبیه هیچی نیستی فقط وقتی چهرتو میبینم یاد قرضام میفتم!
یه نیم لبخند بی جون و بی روح زدم!
گفتم خانم میدونی من به چی شبیه ام!گفت چی: گفتم کاکتوس!
خیلی سخت جونم خیلی سختی میکشم اما آروم آروم رو پای خودم رشد میکنم ولی مث کاکتوس شکننده ام میدونی خانم من گل نیستم که یه فصل رشد می‌کنه و پژمرده میشه  من گل نیستم که رو تن درخت تکیه میزنه و رشد می‌کنه من خیلی سخت دووم میارم گفتم راستی مث کاکتوس خار دارم انگار همه از من بدشون میاد! و دوباره یه پوزخند بی جون!
الان که بهش فک میکنم من چقد شبیه کاکتوسم!
خاطره:
از ساعت هشت صبح هر نیم ساعتی از درد وتپش بی نهایت قلبم پریدم پاهام بدجوری سستی می‌کرد نمیتونستم حسشون کنم دستام نفس نداشتن موهای ۹۰ سانتیم دوروبر صورتم پخش شده بودن و از شدت عرق خیس خیس بودم نفس نفس میزدم ولی نمیتونستم صحبت بکنم تموم دستگاه عصبی و حرکتیم انگار از کار افتاده بود نفس از بدنم رفته بود فقط این وسط قلبم بدجوری خودنمایی میکرد انقد تند میزد که تیشرت تنم بالا پایین میرفت 
انقد حالم بد بود که نتونستم حرفی بزنم حتی نمیتونستم دستامو تکون بدم و موهامو از جلوی چشام کنار بزنم انقد حالم بد بود که دیگ داشتم تو دلم اشهد زمزمه میکردم...اشهد ان لا اله الا الله...خدایا من ۲۱ سال نفس کشیدم و گفتم تو خدای بی نظیر یگانه ای...داشتم تموم میکردم بدنم سنگینی میکرد روحم انگار داشت رها میشد همه چی مبهم بود کم کم آروم گرفتم انگار داشت بعد هفت هشت سال دردم تموم میشد خوشحال بودم بخاطر اینکه بعد مدت ها به آرامش رسیدم و ناراحت بخاطر بچم پانیا با خودم فکر میکردم اگ تموم کنم چی سر پانیا میاد پانیایی که نفس زندگیمه...پانیایی که نور چشم و امید دلمه پانیایی که دلیل زندگیمه اشکام ریخت خدایا بهم فرصت بده یکبار دیگ بغلش کنم بگم عمه دورت بگردم تو نفس منی عمه تو عشق منی عمه تو دلیل زندگیمی عمه
دیگ آروم شدم دیگ آروم شدم...ولی اینجا بود که فهمیدم چقدر "مردن" سخت و عذاب اوره وقتی یاد عزیزترین کسای زندگیت میفتی ولی حتی فرصت و قدرت نداری برای آخرین بار ببوسیشون برای آخرین بار بگی چقد دوستشون داری خیلی سخته که فرصت نداری دو رکعت نماز بخونی فرصت نداری یه معراج بخونی و آروم بگیری برای آخرین بار تنها رفیقتو ببینی
چقد سخته قبل رسیدن به آرزوهات بمیری...
بیهوش شدم دیگ یادم نمی اومد چی شد ساعت ۵ عصر انگار بیدار شدم و هوشیاریمو بدست آوردم تموم قدرتمو جمع کردم که بلند شم چشامو باز کردم پانیا جلوم وایساده بود منتظرم بود که بیدار بشم نمیدونم از کی منتظر بود چشام وا بشه من اینجا معنی "عشق" رو فهمیدم همین که چشامو وا کردم پرید بغلم اصلا نمی‌فهمیدم چی شده انگار بعد چند سال از خواب بیدار شدم بهش نگا کردم تو چشام زل زده بود و لبخند میزد هنوز کاملا هوشیار نبودم...انگار از بی تفاوتی من ناراحت شد یه اخم کوچولو برام اومد باز با خودم فک کردم دیدم قلبم داره منفجر میشه کم کم متوجه شدم چی شد یه بوس گونه کوچولوشو کردم یه لبخندم زدم بهش گذاشتمش زمین دستم رو قلبم گذاشتم داشت بیرون میزد از قفسه سینم آروم طوری که پس نیفتم بلند شدم رفتم آشپزخونه اون لحظه قدم زدن برام سخت ترین کار دنیا بود با هر قدم انگار رو قلبم مشت میکوبیدن با بی میلی یه نصفه چای کمرنگ ریختم و رو صندلی نشستم و خوردم حالم خیلی بد بود اما چیزی نگفتم به کسی دوباره رو تختم دراز کشیدم پانیا هر نیم ساعت میومد دست به کمر وایمیساد جلوم و یه اخم غلیظ میکرد تو دلم گفتم دورت بگردم اخه من بزور دارم نفس میکشم چطور بازی کنم باهات بهش بی محلی کردم که امونم بده قهر کرد رفت باز ده دقیقه بعد اومد جلوم دوباره دست به کمر وایساد و اخم کرد این بار تحمل نکردم تمام قدرت بدن بی جونمو جمع کردم آروم آروم و به سختی بلند شدم بغلش کردم سرشو به سینم فشار دادم وااای خدای من تنشو بو کشیدم بوی بهشت میداد چه انرژی فوق العاده ای چه حس نابی...یکم بازیش دادم قلقلکش دادم بلند بلند خندیدیم...
ساعت حدود هشت شب شده بود درد امونمو بریده بود مشت میکوبیدم به قفسه سینم! لعنتی آروم بگیر کشتی منو هوووو...هووو نفس نفس کشتی منو آروم بگیر لعنتی مااامااان این وایمیسته امشب من امشب میمیرم ماااماان اشکام مث آبشار میریخت نمیتونم دووم بیارم مامان! نمیتونم! یکاری کن برام مااماان!
درد دارم دارم میمیرم من امشب تموم میکنم...می‌گفت چیزی نمیشه مامان دراز بکش آروم میشه آروم نمیشد!
زنگ زدم بابا! الو بابا آمپول اسکازینا بگیر از داروخونه 
گفت چی؟! نمیشنوم! بابا میگم آمپول اسکازینا بگیر...گوشیو گذاشتم دیگ داشت نفسم می‌رفت اومد خونه گفت چی شدی تو؟
آماده شو زود باش چرا از صبح هیچی نمیگی...یه مانتو نخی پوشیدم با یه شال دیگ نمیتونستم کار بیشتری بکنم...
اسم امپولارو گفتم بابا کنار داروخانه وایستاد گرفت امپولارو تا دم در اورژانس رسوندم رفتم داخل بی مقدمه گفتم یه پرستار خانوم بیاد رفتم تو تزریقات امپولارو گذاشتم...
یه دختر خانوم اومد همکار خواهرم بود منو هم می‌شناخت امپولارو برداشت و آماده کرد صدای شکستن ویال آمپول روی اعصابم رژه میرفت پاهام نه از ترس از شدت درد سستی میکرد
خوابیدم اومد بالای سرم شلوارمو کشید پایین گفت نفس عمیق بکش نگه دار! توجه نکردم گفت نفس بکش دیگ بی حوصله کشیدم آروم تزریق کرد اندانسترون هیچ دردی حس نکردم! پای دیگمو پنبه کشید و فرو کرد درد زیادی نداشت اما فرو رفتن یه جسم سرتیز حس کردم و اسکازینا و هم تزریق کرد و تموم.
با دستگاه پالسمو گرفت که بشدت نوسان داشت گفت مهدیس بمون حالت خوب نیست گفتم میرم خونه...راهمو گرفتم رفتم. گفت مهدیس بمون به دکتر بگم وضعیت پایدار نیست! گفتم اگ خواستم بمیرم برمیگردم...خیلی نگران بود نگرانی رو توی چهرش میخوندم!
برگشتم خونه حالم هیچ خوب نبود به مراتب بدتر و بدتر میشدم ساعت ۱۲ ضربانم رفت بالاتر قلبم چنگ میشد خیلی بد بود خیلی بد...باز مشت میزدم به سینم آروم بگیر لعنتی آروم بگیر تو که منو کشتی! گریه میکردم میگفتم امشب میمیرم مامان امشب تموم میشه...فاطمه بهترین دوست و رفیق ۱۴ ساله ام زنگ زد بهم گفت مهدیس چی شدی خوبی نگرانتم مهدیس چرا پیامامو جواب نمیدی با نفس نفس درحالی که عرق سرد از تنم میریخت براش تعریف کردم التماسم میکرد مهدیس برو بیمارستان تروخدا صداش می‌لرزید انگار داشت گریه میفتاد با گریه گفتم فاطمه تموم تنم میلرزه دارم تموم میکنم فاطمه این لعنتی امشب وایمیسته فاطمه حالم بده...حالا باهم گریه میکردیم و اینجا بود که فهمیدم این بهترین دوست و "رفیق" دنیاست...قطع کرد یه مانتو تنم کردم و دکمه هاشو نبستم یه شال هم انداختم سرم رفتم پیش دکتر اشکام میریخت گفتم حالم بده دکتر گفت چیشد توکه حالت انقد بد نبود هنوز بهتر نشدی دستمو گرفت تو دستش تموم تنم بشدت میلرزید فشارمو گرفت ۱۴ بود منی که فشارم همیشه ۹_۱۰ هست پالسمو(ضربان قلب) گرفت ۱۶۵ میزد یه آمپول دیازپام نوشت با یه قرص قلب قویتر از قبلی بابا امپولو گرفت از داروخونه اومد رفتم تو تزریقات دوباره همون خانم اومد بی حرف و مقدمه دراز کشیدم من تابحال دیازپام نزده بودم هیچ تصوری هم از دردش نداشتم فک میکردم مث دوتای قبلی خیلی زود تموم میشه پنبه کشید آمپول وارد پام کردم خیلی درد داشت بلند گفتم اییییییی ایییی چقدر درد داره هر قطره ای که تزریق میکرد انگار اسید وارد بدنم تزریق میشد دیگ ناله هام تبدیل به جیغ شد اینجا بود که معنی واقعی "درد" رو چشیدم! ایییی خداااا چه دردی داره تروخدا درش بیاااارررین ایییی مااامااان پامو سفت کردمو از زانو خم کردم دید نمیتونم تحمل کنم سریع پمپ کرد و کشید بیرون اما دردش بدتر و بدتر میشد اییی خدا چرا اینجوریه گفت ببخشید دیازپام خیلی درد داره من آروم زدم 
شروع کردم بلند بلند گریه میکردم بدون تشکر و خدافظی رامو گرفتم رفتم تو ماشین...
پ.ن۱: میگم پانیا جون دل عمه قلبم بدجوری درد می‌کنه میاد قفسه سینمو بوس می‌کنه میگ نازی نازی عمه من...من دورت بگردم نفس زندگی!
پ.ن۲: فاطمه صمیمی ترین بهترین بامرام ترین و عزیزترین رفیق منه و ۲۰ سالشه

پ.ن۳: جای پ ن سه رو خالی میذارم تا شما برام بنویسید
پ.ن۴:دیروز که داشتم تموم میکردم فهمیدم چقدر مردن سخت و دردناکه قدر زندگی و سلامتیتون بدونین لطفا!
پ.ن۵: دوستتون میدارم!
پ.ن۶: ببخشید منو که نمیتونم خوب تعریف کنم آخه خاطره نویسیم اصلا خوب نیست متاسفانه
پ.ن۷: دیشب داشتم آروم آروم چایی می‌خوردم یهو پانیا اومد سرشو گذاشت روی شونم دستاشو حلقه کرد دور گردنم اصلا یه حس قشنگی بود 
پ.ن۸: امیدوارم خاطره مورد استقبال شما قرار بگیره و دوس داشته باشین
مهدیس.

خاطره فاطمه جان

فاطی جون❤


یک...دو...سه...
صدا میاد؟؟
خب خداروشکر😁

سلام،خوبین؟چخبرا؟
بیکار بودم گفتم یه خاطره بنویسم بقیه فیض ببرن😂
چند باری خاطره نوشتم درمورد خودم و پسر عموم امیر.ولی باز یه بیو بدم بقیه بشناسن.فاطمه ام 16 سالمه.
داشتم خاطره هارو چک میکردم دیدم خیلی ها خاطره گذاشتن و اصلا یادم نبوده بخونم.
این کرونا واسه هرکی نون نشد واسه دانش آموزا نمره شد😜😛😝
امسال چقدر بد شروع شد،با کرونا...قرنطینه...
یاد خاطره آقا پارسا(🍎🍐🍌🍇)😂 افتادم که تو یکی از خاطره هاشون نوشته بودن سال98 ازاون سال هایی هست که باید اون جمله معروف بره که برنگرده رو براش خوند😊
متاسفانه فکر کنم واسه امسالم باید این جمله رو بخونیم😭

خب خاطره:یروز طبق معمول صبح چشامو باز کردم ساعتو دیدم11 بود،میخواستم پاشم ولی باز خوابم میومد😁هرطور بود پاشدم رفتم بیرون صورتمو شستم نشستم رو میز همونطور گیج خواب بودم.مامانم گفت صبحونه میخوری؟گفتم نه دیگه همون یه ساعت دیگه ناهار میخورم😁
بهار بود و فصل مورد علاقه من و حساسیت😜
بینیم میخارید و سرفه خشک داشتم و....نمیدونم جوری بودم که گلوم میخارید مجبور بودم سرفه کنم😁😂
مامانم میگفت بیا بریم دکتر یه چیزی بده خوب شی اینطوری که نمیشه.میگفتم نه ولم کن بیمارستان نمیام کثیفه کرونا هست.
گذشت شد شب گرمم بود کولرم روشن بود ولی بازم احساس گرما میکردم پاشدم رفتم یه دوش گرفتم اومدم با موهای خیس خوابیدم خیلی کیف میداد خنکم شده بود😁
صبح با سردرد بیدار شدم دهنمو باز کردم گلوم خشک شده بود میسوخت.دیدم به به همین کم بود که اونم اضافه شد.
رفتم بیرون یکم آب ولرم خوردم خوب شد ولی یکم میسوخت و سرفه هامم بدتر.
جمعه بود و باباهم خونه بود.نشسته بود داشت تلویزیون میدید،رفتم پیشش گفتم سلام بابا،مامان کجاست؟
گفت سلام دختر بابا صبحت بخیر،مامانت آشپز خونس.
رفتم تو آشپزخونه دیدم مامان داره با گوشی حرف میزنه،آروم گفتم سلام با سر جواب داد یکم گوشمو تیز کردم فهمیدم داره با زن عمو حرف میزنه😊
نشستم صبحونه میخوردم دیدم مامان گفت شب بیاین شام اینجا دور هم باشیم.
چایی پرید تو گلوم افتادم به سرفه،مامان همونطور که حرف میزد آروم میزد پشتم.خیلی بد بود چشام پر اشک شده بود😆
گوشیو قطع کرد گفت چت شد ؟مامان جان خب یکم آرومتر بخور
گفتم مامان زن عمو اینارو شب برای چی دعوت کردی شام؟
گفت همینطوری دور هم باشیم😐
زنگ زد اونیکی عمومم دعوت کرد.
میدونستم شب عمو بیاد میفهمه و معاینه میکنه،اگرم نفهمه مامان میگه بهش و من بلاخره بدبختم😭رفتم یه قرص سرماخوردگی خوردم واسه شب اوکی باشم ولی اصلا تغییر نکردم😂
ناهارو خوردیم یکم استراحت کردم بعد از ظهر رفتم تو آشپزخونه یکم کمک مامان بکنم.مامان داشت شام درست میکرد باباهم وسایل سالادو میشست( زن زلیل😂😂)
رفتم نشستم سالادو درست کردم همینطور که مشغول بودم گفتم: مامان.گفت جانم.گفتم شب به عمو نمیگی دیگه مگه نه؟
گفت توکه من چند روزه دارم تو گوشت میخونم بیا بریم دکتر میگی نه آلودس.دیگه خونمون که آلوده نیست.
گفتم حالا نگو دیگه خواهش میکنم🙏.گفت از الان عزا گرفتی واسه شب؟باشه ولی عموت که خودش میفهمه.گفتم تو نگو من قول میدم نفهمه.
سالادو درست کردم ظرفارم آماده کردم تموم شده بود رفتم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم و آماده شدم رفتم پایین که زنگو زدن.رفتم دیدم امیر صورتشو چسبونده به آیفون😂😂
زدم باز شد اومدن تو سلام دادم.به امیر گفتم خیلی خوشگلی چسبیدی به آیفون ترسیدم.گفت دلتم بخواد پسر ب این خوشگلی😑
بازم زنگو زدن دیدم عمو مسعود( عمو کوچیکه)اینان.جواب دادم درو باز کردم اونام اومدن تو.سلام و احوال پرسی کردیم.
نشسته بودیم حرف میزدیم.مامان صدام کرد رفتم چایی رو آوردم تعارف کردم رسیدم ب امیر گفت یکم بیشتر خم شو دستم برسه.گفتم یه متر دست داری نترس میرسه...

نشسته بودیم سرمیز شام میخوردیم منم تک و توک سرفه میکردم عمو نگاش افتاد بمن گفت سرما خوردی؟سرفه میکنی.
گفتم نه .گفت پس چی؟.نتونستم دروغ بگم ،چون از دست پزشک جماعت نمیتونی در بری😆.گفتم حساسیت فصلیه.گفت رفتی دکتر؟مامانم گفت نه راضی نشد میگفت نمیام آلودس و...
عمو گفت بعد شام معاینه میکنم بعدا و این ینی خود بدبختی😪😓
بعد شام به مامان و زن عمو کمک میکردم ظرفارو جمع میکردیم.اونا جمع شد.دلم نمیخواست برم بیرون جلو چشم عمو آفتابی بشم ولی مجبوری رفتم نشستم در دورترین نقطه که چشم عمو بهم نیوفته😂
یکم بعدش پاشدم برم ظرفای میوه رو بیارم عمو گفت تو بیا اینجا معاینت کنم.نتونستم مخالفت کنم رفتم نشستم پیشش.سویچ ماشینو داد ب امیر رفت کیفشو آورد معاینه کرد.قلبم تو دهنم میزد فهمید استرس دارم گفت چیزی نیست یه حساسیت ساده اس.😜
دارونوشت امیرو فرستاد بره بگیره بیاد.
همه مشغول حرف زدن بودن که امیر اومد دارو گذاشت جلوی عمو دیدم دوتا آمپوله و یدونه ام شربته و قرص😳
دیدم دوتاشم درآورد سرنگو از جلدش درآورد شیشه آمپولو شکست کشید 

کشید تو سرنگ.اصلا هنگ کردم فکر نمیکردم الان بزنه😨
دومی ام آماده کرد گفت فاطمه جان عمو پاشو بریم اتاقت اینارو بزنم خوب شی.مونده بودم چی بگم جلو بقیه ام نمیتونستم مخالفت کنم.
بابام گفت پاشو عزیزم برو بزن بهتر شی.
پاشدم چشم افتاد به امیر،بیشعور با خنده نگام میکرد😠دلم میخواست برم دونه دونه موهاشو بکنم.
رفتیم اتاقم نشستم رو تخت.عمو هوای آمپولو گرفت پنبه رو از جلدش درآورد.اصلا قیافه آمپولم استرس آوره.گفت بخواب عزیزم.
دلم میخواست گریه کنم.گفتم عمو نمیشه نزنی؟باور کن با قرصا خوب میشم.گفت نه عزیزم برگرد😭
گفتم درد دارن؟گفت نه اصلا درد ندارن چیزی نیست که بدو برگرد...دستمو گرفت کمک کرد برگشتم لباسمو درست کرد پنبه کشید سفت شدم.گفت عه سفت نکن یه نفس عمیق بکش درد نداره.نفس کشیدم فرو کرد یه تکون کوچیک خوردم دستشو گذاشت رو کمرم.
خیلی میسوخت گفتم آخ آییییییی درد داره...عمو زود باش تروخدا😭گفت تموم شد تمومه
پنبه گذاشت کشید بیرون.
اونیکی سمتو پنبه کشید بلافاصله فرو کرد زیاد درد نداشت آخرش یه آخ گفتم گفت تموم شد اینم کشید بیرون پنبه رو جاش نگه داشت و لباسمو داد بالا گفت من میرم بیرون یکم بعد بیا.رفت من دستم جای آمپول اولی بود😪😤 جاش درد میکرد یکم بعد رفتم بیرون نشستم پیش بابا.عمو گفت خوبی؟گفتم آره خوبم.
داروعه رو توضیح داد  کی بخورم و... بعدش خدایی خوب شدم😆

پ.ن:ما ارزش لحظه هارو تا زمانیکه تبدیل به خاطره شوند،متوجه نمیشویم!

پ.ن: خودتان باشید ن فتوکپی و رونوشت همدیگر!
خودتان را از روی دست دیگران ننویسید!
باور کنید چیزی که هستید،بهترین حالتی است که می توانید باشید.
بعضی ها، ساکتشان دلنشین است،بعضی ها پرحرفشان.
بعضی ها،باچشم و موی سیاه،زیبا هستند،بعضی هابا چشان رنگی و موی بلوند!
بعضی ها با شیطنت دل میبرند،بعضی ها با نجابت...
باور کنید رفتار و خصوصیات تقلید شده و مصنوعی،
شخصیتتان را خراب میکند.
تا میتوانید "خودتان"باشید...

پ.ن: این نیز بگذرد!
امیدوارم این روزهای سخت بگذره و زندگی به روال قبل برگرده...

#من_ماسک_ میزنم

یاحق🖐

خاطره تانیا جان

سلام. ترجیح میدم اسم واقعیمو نگم و با اسم تانیا شناخته بشم.
مدت زیادی افسردگی داشتم و همچنان هم کامل میزون نیستم. قبل عید با دوست دخترم بهم زدم و طی دعواها و بحث هایی که تو خونه بود خیلی عصبی شده بودم. مشکلاتی که از بچگی باهاشون دستو پنجه نرم میکنم هم یه طرف. بگذریم از این حرفا. خواستم فقط یه گوشه از دلایلمو بدونین.
آخرشب بود که تعدادی قرص خوردم و به ثانیه نکشید که حالت تهوعم شروع شد. سرم داغ شده بود و حس میکردم از گوشام حرارت میزنه بیرون. سنگین شده بودم. گیج و منگ بودم و درکی از اطراف نداشتم. فقط یادمه تا رسوندنم بیمارستان دستو پاهام بی حس شده بود. اوضاع بیمارستانم که اصلا گفتن نداره. بعد ۱۰ دقیقه شاید هم بیشتر سر و کله یه دکتر پیدا شد. البته ناگفته نماند که تو خونه هم یبار بالا آوردم. خلاصه، دکتر اومد و یچیزی رو با یه حس مزخرف از بینیم وارد معدم کرد و شستوشو داد. چیز زیادی یادم نیست راستش فقط یادمه واقعا حسش مزخرف بود. درحالی که اون آشغال:/ تو حلقم بود هی خودمم بالا میاوردم و گلوم واقعا میسوخت.
کم کم حس به پاهام و دستام برگشت. یادم نیست چندتا سرم زدن. یه سوند هم اگه اشتباه نگم وصل کردن که اونم خیلی مزخرف بود. لبام خشک خشک بود و تنها چیزی که یادمه اینه که تا صبح هی التماس میکردم یکم آب بدن بهم. شب به سختی و با گریه های پدر مادر گذشت و نزدیک ظهر بالاخره پرستار تصمیم گرفت اون آشغالو از تو بینیم در بیاره. افتضاح بود یعنی کل حلقم سوخت. اما خب خوبیش این بود که میتونستم عادی نفس بکشم. رو تخت بودم که یه دختره ای رو دیدم بسیار کوچولو موچولو قسمت پذیرش و اینا. فقط سرش دیده میشد. با خودم گفتم این بچه اونجا چیکار میکنه. اما از شانس، پرستار من بود:/ و تازه کار. کل دستمو سوراخ کرد تا آخر سر از پشت دستم تونست خون بگیره. همین دیگه. بقیه چیزا خیلی محوه و یادم نمیاد. همین هم خیلی پراکندگی داره.
شرمنده اگه باعث ناراحتی شدم. برای خودمم نوشتنش خیلی سخت بود اما حس کردم اگه با کسایی که منو نمیشناسن درمیون بزارم شاید یکم حالمو بهتر کنه.
تو این روزا مواظب خودتون باشین.

خاطره میلاد جان

سلام خدمت اعضای کانال و وبلاگ. امیدوارم حالتون خوب باشه. میلاد هستم. یادتون هست که انشالله🧐 دانشجوی پزشکی ام ۲۵ سالمه و ساری زندگی میکنم. 
این خاطره رو از توی بیمارستان دارم براتون مینویسم آخر خاطره میگم چرا 
پاییز سال قبل بود که سرماخورده بودم تازه یکی دو روز بود که سرماخوردگیم شروع شده بود اون شب مهمون داشتیم قرار بود نفس به همراه خانوادش بیان خونمون.منم که دیدم بی حالم بلند شدم رفتم پیش سعید. مطب بود رفتم و بهش گفتم سرماخوردم و میخوام زودتر خوب بشم اونم معاینه کرد و نسخه نوشت و داد به منشی که بره بگیره دوتا آمپول بود و چندتا قرص. آمپولا رو همون جا خودش برام زد و اومدم خونه. از کارای روزمره که بگذریم بالاخره شب شد و مهمونا اومدن(کلی هم دلم برا خانم خانما تنگ شده بود) رفتم در و باز کردم و با همه سلام و احوال پرسی کردم نفس آخرین نفر اومد تو و سلام و احوال پرسی خواست بغلم کنه که خودمو کشیدم عقب گفتم سرماخوردم تو هم مریض میشی نفس دست گذاشت رو صورتمون و گفت خیلی داغی میخوای بریم دکتر که گفتم صبح رفتم. نفس کل شب به من چسبیده بود هرچی هم میگفتم مریض میشی گوش نداد😠 شب تموم شد و مهمونا رفتن فردا صبح مادرجون زنگ زد(مادر نفس) و گفت نفس مریض شده و تب داره منم گفتم بهش بگید آماده بشه الان میام ببرمش دکتر. نیم ساعت بعد رسیدم زنگ زدم و رفتم بالا. مادرجون در رو باز کرد و رفتم تو که مادرجون گفت نفس تو اتاقشه. منم رفتم بالا دیدم خوابیده رو تخت رفتم کنارش نشستم و دیدم بیدار شد. سلام خانوم خانوما میبینم که مریض شدی؟ -سلام🥺. -بغض نکن عزیزم پاشو بریم دکتر زود باش عزیزم . نفس همش میگفت نمیخواد لازم نیست خودم خوب میشم. با زور و بدبختی خانم رو راضی کردم که بریم

سعید اون روز نبود رفتیم پیش یکی از دوستاش. نفس رو معاینه کرد و شروع کرد به نسخه نوشتن. سه تا آمپول و سرم و قرص و شربت براش نوشت تشکر کردیم و اومدیم بیرون. نفس نشست رو صندلی منم رفتم داروخانه. اومدم و رفتم قبض گرفتم و نفس رو بردم سمت بخش تزریقات.اونم با یه نگاه مظلوم نگام میکرد و میگفت بریم خونه قول میدم خوب بشم. بوسش کردم و بدون حرف بردمش توی بخش. خلوت بود اجازه دادن منم باهاش برم و پرستاره گفت آمادش کن تا بیام. کمک کردم نفس دراز بکشه و خودمم کنارش وایسادم و دستش رو گرفتم پرستاره اومد پنبه کشید اولی رو زد که نفس هیچ عکس العملی نشون نداد دومی رو زد نفس یه لحظه گفت آخ و دست منو فشار داد برا سومی که پنی سیلین بود نفس گریه میکرد و داد میزد پرستاره هم خیلی بد زد براش. وقتی تموم شد کمکش کردم برگرده که یه دفعه جیغش رفت هوا گفت پام درد میکنه منم قربون صدقش رفتم که دیگه گریه نکنه و پرستار اومد که سرم رو وصل کنه سه چهار دفعه سوزن رو زد که نتونست رگ پیدا کنه آنژیوکت رو ازش گرفتم گفتم بدید خودم انجام میدم رو به نفس گفتم عشقم یه دفعه دیگه تحمل کن الان تموم میشه پنبه کشیدم و سوزن رو وارد کردم که خداروشکر تو رگ بود . بعد چهل و پنج دقیقه هم رفتیم خونه. 
دوستان ببخشید اگه بد نوشتم حال روحی خوبی ندارم نمیدونم چی شد که خواستم خاطره بنویسم 
نفس بخاطر موضوعاتی که توی خاطره قبلیش گفت ناراحت بود حتی بامنم خیلی حرف نمیزد دقیق یادمه ۴ خرداد بود که گوشیم زنگ خورد احسان بود(برادر نفس)پشت تلفن داشت گریه میکرد گفتم چی شده؟ حرفی نزد فقط گریه. دوباره پرسیدم چی شده ؟ بگووو با گریه و هق هق گفت نفس تصادف کرده. اون لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد.... نفس تصادف کرد و عملش کردن و الانم تو کماس😭 الان بیشتر از یک ماهه که تو کماس دعا کنید بهوش بیاد...
هر روز و هرساعت توی بیمارستان منتظرم که چشماش رو باز کنه دعا کنید
یا علی

خاطره لیدا جان

سلام دوستان گلم من خیلی وقته تو این سایت هستم تمام خاطره هارو هم خوندم
من لیداهستم و ۱۵ سالمه یدونه خواهر دوقلو دارم ب اسم لیندا ک خیلی بهم وابسته ایم وقتی یکیمون مریض بشه ۱۰۰% اونیکی هم مریض میشه ما حتی بدون هم تا دم در هم نمیریم حتی باهم خواب میبینیم
این خاطره مربوط میشه ب ۹ سالگیمون
خاطره: منو لیندا خیلی شکمو هستیم بیشتر لیندا اینجوریه ی روزی توی مدرسمون لیندا رفت خرید کرد بعد از خوردن خوراکیا ب شدت حال تهوع گرفتیم وقتی معلم حال مارو دید ب لیندا گفت بره و به خانوادمون زنگ بزنه بعد از اینکه ب مادرم زنگ زد مادرم اومد دنبالمون و مارو ب خونه برد هر دومون در دسشویی بودیم اینقدر ک بالا اورده بودیم فقط اب میومد تا شب هیچی نخوردیم شب پدرم گفت بریم دکتر هیچکدوممون راضی نمیشدیم بعد از کلی تلاش مادر
یکی راضی میشد ولی اونیکی ناراضی کلی مادرم زجر کشید تا هر دو راضی شدیم ب مطب دکتر حرکت کردیم وقتی رسیدیم خیلی خلوت بود چون علائم دوتامون یکی بود من رفتم داخل بعد از معاینه دکتر گفت امپول داره ( پدرم گفت یدونست) بعد از اینکه از داروخونه داروهارو گرفت فهمیدین دوتاست منو لیندا تا خونه نق میزدیم وقتی ب خونه رسیدیم پدرم امپولارو اماده کرد و گفت بخواب ( چون من قل بزرگ ترم اول من باید میخوابیدم) بعد مادرمم اومد بابام پنبه کشید و امپولو اروم فرو کرد از اول تا اخرش فقط گریه میکردم کشید بیرون و امپول بعدی رو زد بازم گریه واسه لینداهم همینجوری بود بعدش از بس خسته بودیم خوابیدیم و صبح خوب شده بودیم
ممنون ک خاطرمو خوندید میدونم خیلی بی مزه بود
و نوشتن من هم بدتر ولی بهتر این در نیومد


خواهر وقتی نقطش بیوفته میشه جواهر
جواهراتونو دوست داشته باشید
سلامتی همه خواهرا

خاطره ترانه جان

سلام من ترانه ام همسرم محمد پزشکه همونی که خانواده ی شوهرم گفته بودم با من مشکل دارن و خاطره ی قبلم مربوط به دخترخاله ی محمد بود... خب فکر کنم یادتون اومد😊اومدم خاطره ی آشنایی خودم با همسرم رو براتون تعریف کنم که مربوط به امپولم میشه.. خب اشنایی ما از اینجا شروع میشه که من اون موقع دوسال پیش بود و دوهفته ای میشد خانوادم رفته بودن عراق و من چون پشت کنکور بودم نرفتم و چون خاله ام طبقه ی پایین ما زندگی میکردن اجازه دادن که پیش اون بمونم  پیش از اینکه خونوادم برن عراق من سرماخورده بودم ولی نزاشتم کسی بفهمه.. اونا که رفتن همون شب من با نرگسی(خالمه از بچگی بهش میگفتم نرگسی)و دختر خاله ی 5 سالم(سانا) رفتیم بیرون که یکمی حالو هوای نرگسی عوض بشه (اون موقع چند ماهی بود همسرش فوت کرده بود) خلاصه اون شب خیلی سرد بودو منم چشم خانواده رو دور دیدم با نرگسی کلی دور دور کردیمو رفتیم پیتذا و بستنی خوردیمو برگشتیم تا رسیدیم رفتم حموم و بدون اینکه موهامو خشک کنم نشستم پای درسام ولی اینقد گیج خواب بودم که هیچی نمیفهمیدم و همونجا رو کتابام بدون پتو خوابم برد صب با صدای در بیدار شدم بزور تونستم از جام بلند بشم و درو باز کنم کل تنم درد میکرد نرگسی واسم صبحونه درست کرده بود داد دستم و گفت دارم میرم سر کار و سانارم میبرم مهد نهارم درست کردم رو گازه گفتم باشه و خدافظی کردو رفت گلوم درد میکرد سرم بشدت درد داشت و بدنم دردم داشتم دیگه با بیحالی رفتم دراز کشیدم رو مبل و یکی از کتابامو برداشتم که بخونم و ساعت 2 بعد از ظهر یه ریز خوندمو دیگه خود درمانی هم شروع کرده بودم و هرروز خوددرمانی میکردم ولی تاثیری نداشت و هی بدو بدتر میشدم نرگسی دیگه بزور متوصل شده بود که منو ببره دکتر که نذاشتم حتی خواست به داداشم بگه😕میدونه از اون حرف شنویی دارم ولی با التماس که اون دعوام میکنه نگو بهش قبول کرد و با جوشونده و قرص و سوپ سعی در خوب کردنم داشت اما هییییچ تاثیری نداشت و صدامم خروسی بود تب بالا و بدن درد شدییییدو دیگه نمیتونستم چشامو باز نگه دارم هیچی هم درس نخوندم یه هفته ای همینجوری گذشت دیگه تقریبا چیزی به اومدن خونوادم نمونده بودم میدونستم اگه با این حال منو بیینن کارم ساختس مجبورم میکنن برم دکترو هرچی امپول داد نوش جون کنم پس تصمیم گرفتم خودم دست به کار شم هرچند نمیتونستم رو پاهام وایسم و این چند روز تبم رو فقط با اب سردو استامينوفن اورده بودم پایین وگرنه میمردم☹️تو خیابونی که خونه ی ما اونجاست یه ساختمان پزشکان هست که اون موقع مطب محمد اونجابود الان از اونجا رفته یه جا دیگه مطب داره(بچه ها محمد عمومیه ولی بنا به دلایلی مطب داره) نرگسی خواست باهام بیاد و مرخصی بگیره نره سرکار ولی میدونستم اگه اون بیاد نمیتونم امپول هارو نگیرم بخاطر همین هرچی گفت نذاشتم بیاد و گفتم خوبمو تو از کارت نزن زود برمیگردم بزور قبول کرد و شماره ی مطب محمدو داد گفت این دکتر تازه مطب زده  ماه پیش سانارو بردم اونجا.. زنگ زدم نوبت گرفتم گفتم اگه میشه اخر وقت نوبت بدید که ساعت 12:30ظهر نوبت داد ساعت دوازده زنگ زدم اژانس ماشین بفرستن (مطب نزدیک بود ولی توان راه رفتنو نداشتم) و خودم اماده شدم بازم تبم رفته بالا داغ داغ بودم یه اب به سرو صورتم زدم تا اژانس اومد با پاهای لرزون رفتم پایین توراه همش به خودم امید میدادم اگه امپولم داد که نمیزنم فقط قرص میگیرم ولی بازم قلبم داشت میومد تو دهنم خلاصه وقتی رسیدم مریض داخل بودو به غیر من مریض دیگه ای اونجا نبود ویزیتو پرداخت کردم که همون لحظه مریض اومد بیرون منشی اشاره کرد که برم داخل با پاهایی لرزون و استرس رفتم داخل و سلام کردم دکتر یه پسر جوون بود که سرش پایین بود به ارومی جواب سلاممو داد و اشاره کرد رو صندلی بیمار بشینم ازم شرح حال خواست گفتم یکمی گوش و گلوم درد میکنع(فقط همین😂) اونم یکم نگام کردو گفت قیافت که اینو نمیگه وایسا معاینت کنم.. در معاینه ی من بود که من با ذوق به درو دیواره اتاقش نگا میکردم همش ابی اسمونی و ابی تیره بود عاشق اتاقش شده بودم کلا معاینه یادم رفته بود که با صداش به خودم اومدم گفت زنده اییی!؟؟ گفتم بله چطور مگه گفت چند وقته مریضی گفتم یه هفته بیشتره با اخم گفت اون وقت الان میای دکتر! خود درمانی ام کردی؟ گفتم یکم قرص سرما خوردگی خوردم روشو برگردوند و دفترچمو برداشت از رو اسم و شهرتم گفت عطا... با شما نسبتی داره؟ که گفتم داداشمه و اونم گل از گلش شکفت و گفت که از بچگی باهم دوستن و اینجور حرفابعد مشغول نوشتن نسخه شد و در همین حین گفت به پنی سیلین که حساسیت نداری؟ اینو که گفت انگار یه سطل اب یخ ریختن روم گفتم دا.. دارم یه جوری نگام کرد که انگار با چشاش میگفت خر خودتی بعدم گفت به خانوم...(مسئول تزریقات) میگم برات تست کنه داروهات بگیر و بیار ببینم گفتم چشم و دفترچمو داد دستم رفتم بیرون قلبم تو دهنم میزد رفتم داروخانه ی ساختمون تونوبت وایسادم تا اسممو صدا کنن تا صدام کردن داروهارو که دیدم وحشت کردم همش امپول بود و یکی دوتا بسته قرص و یه سرمم توش بود خواستم نگیرمشون ولی گفتم اگه امپول هارو بریزه تو سرم که مشکلی ندارم اونای دیگرو نمیزنم داروهارو گرفتم و رفتم بالا رفتم اتاق دکتر یه نگاه به دارو ها کردو 7 تا امپول جدا کرد با سرم وگفت اینارو کامل مصرف میکنی بعد تموم شدنش میای اینجا معاینت کنم اگه خوب نشدی بستریت میکنم ولی حتما بیا که عفونت به خونت وارد نشه بعد منشیش رو صدا کرد(منشیش مرد بود) کاملا براش توضیح داد بعدم به من که اون جا درحال پس افتادن بودم گفت نترس همکاری کنی درد نداره گفتم نمیزنم با خونسردی یه نگاه به منشیش کردو گفت اقای... بیزحمت ایشون رو به اتاق تزریقات راهنمایی کنید و برای خانوم... کامل شیوه ی تزریق هارو توضیح بدین. با دهن باز داشتم نگاش میکردم با صدای منشیش که میگفت با من بیاید خانوم به خودم اومدم دارو هارو از رو میز برداشتمو تو فکر این بودم فرار کنم که محمد به منشی اشاره کردو منشی هم خیلی شیک و محترمانه منو فرستاد داخل اتاق تزریقات اونجا یه خانوم تقریبا جدی نشسته بود که از منشی شرح گرفت و به من گفت بیا اینجا بشین رو صندلی منم با خودم فکز کردم بزنم اینجا بهتره وگرنه خونوادم اون موقع بیان مجبورم میکنن کلشو مصرف کنم حداقل اینجا یکمی مصرف میکنم خلاصه با استرسی که قلبم تو دهنم میزد رفتم نشستم رو صندلی خانومه گفت استینتو بزن بالا یکمی زدم بالا که بیشتر زد بالا و یه ذره از پنی رو کشید تو یه سرنگ کوچولو و اروم به دستم فرو کرد بد سوخت که یه اخ گفتمو تموم شد گفت یه ربع بیست دقیقه منتظر باش و بعدا برو جای دستتو به دکتر نشون بده گفتم باشه بعد بیست دقیقه به طرف اتاق دکتر رفتم و درو باز کردم که تایم نهارش بود داشت نهار میخورد🤦🏼‍♀️ببخشید گفتمو خواستم از اتاقش بیام بیرون که گفت بیا تو راحت باش دستمو نشونش دادم گفتم اون خانوم تزریقاتیه گفت نشونتون بدم محمد گفت خارش سوزش نداری؟ گفتم چرا دارم گفت پس نداری بعد یه ذره محل تزریقو فشار داد و گفت حساسیت نداری  گفتم ممنون با دلی بشدت خون اومدم بیرون و رفتم سراغ اتاق تزریقات خانومه گفت نداشتی با ناراحتی و بغض گفتم نه خانومه گف پس اماده باش منم با پایی بشدت لرزون و قلبی که هر لحظه احتمال داشت بیاد تو دهنم دراز کشیدم و شلوارمو یع کوچولو دادم پایین که زنه اومد بیشتر کشید پایین و پنبه زدو گفت شل باش درد داره اذیت نشی و بلافاصله فرو کرد که دردشدیدی پیچید تو پام جیغ کشیدم وتکون خوردم پامو اوردم بالا که امپولو کشید بیرون گریه م شروع شد خانومه داد زد این چه وضعشه خانوم ممکن بود تو پاتون بشکنه مارو بدبخت کنید با گریه گفتم نمیخوام شلوارمو درست کردم که همون لحظه محمد و منشیش اومدن داخل محمد اینجا چه خبره خانوم.... چرا داد میزنی؟ خانومه گفت اقای دکتر من هنوز تزریق نکرده بودم این خانوم بشدت تکون میخوره هر ان ممکنه تو پاش بشکنه گفتم نمیزنم ببخشید خانوم و خواستم بلند شم که محمد گفت بخواب زود و به خانومه گفت امپولو بندازه دورو از کیسه ی داروهام یکی دیگه اورد بیرونو شروع کرد به اماده کردنش اون لحظه تو دلم هرچی فحش و بد و بیراه بود به محمد گفتم😕محمد با یه امپول بزرگ و سفید اومد نزدیک و گفت برگرد با کمک خانومه با گریه برگشتمو خانومه شلوارمو کشید پایین و رفت پاهامو گرفت محمد پنبه کشید و گفت نفس عمیییق تا کشیدم فرو کرد بلافاصله شروع کرد به تزریق که مواد مذاب بود نمیدونم چی بود ولی یه چیز داغ و دردناک رفت تو پام که باعث جییییییغ بکشم التماسش کنم بکشه بیرون ولی انگار نمیشنید فکر میکردم هنوز تو پامه که پنبه گذاشت جاش و به خانومه گفت پنبه رو نگه داره گفتم لازم نیست و خواستم برگردم که گفت بخواب با حالت زاری گفتم توروخدا نمیخوام بسه. بدون هیچ حرفی یکی دیگه اماده کردو به خانومه گفت کمکش کنید خانومه اروم منو برگردوند و پامو گرفت محمد اومد نزدیک و پنبه کشید که سفت شدم گفت ای ای نداشتیما شل کن زود دردت میگره اروم شل کردم که فرو کردو شروع کرد به تزریق این هم دردش مثل قبلی بود که باعث شد صدای گریه م بالا تر بره و به سمت مخالف محمد کج بشم محمد اینبار داد زد مگه بچه وایسا یه لحظه و این دفعه خیلی سریع کلشو تزریق کرد که جیغم رفت هوا و بشدت گریه میکردم با اینکه امپوله تموم شده بود اما انگار توپام بود با بغض بلند شدم که خانومه گفت بخواب عزیزم سرمتو بزنم گفتم نمیخوام دیگه محمد گفت اینم بزن بعد برو یادتم نره بعد تموم شدن داروهات برگردی معاینت کنم به اون داداشتم یه زنگی به دوستش بزنه و بعد رفت بیرون و خانومه سرممو وصل کرد بقیه امپولارو ریخت تو سرم به نرگسی زنگ زدم وگفت سرم زدم دیر میام گفت الان از سرکار برگشتم میام اونجا و اومد و بعد پرداخت پول تزریقات برگشتیم خونه.. بقیه ی امپول هارو ریختم دور و بخاطر همین هم خوب نشدم و محمد هم به داداشم زنگ زده بود و گفته بود که رفتم پیشش بخاطر همین دیگه نمیتونستم بپیچونم و بعد بازگشت خونوادم با داداشم رفتیم پیش محمد و به دروغ گفتم که داروهامو مصرف کردم ولی بعد معاینه لو رفتم🤦🏼‍♀️دوروز بستریم کرد بیمارستان.. اینم اشنایی منو محمد ببخشید خیلییی طولانی شد و چشای نازتون اذیت شد من بلد نیستم خلاصه کنم
پ.ن:منو محمد هنوزم باهم سردیم و خیلی خواستم رابطمونو درست کنم ولی نشد🙂حتی خواستم تنهاش بذارم ولی یه شب فکر کرد من خوابم اومد بغلم کرد و گریه کرد گفت دوست دارم🖤از اون شب خواستم رابطمون رو درست کنم ولی بازم نشد نمیدونم چیکار کنم تو فکر مشاور خانواده افتادم که برم پیشش
پ.ن:خیلی دوستون دارم مرسی بابت کامنت های خاطره ی قبلی کلی قوت قلب بود برام🙂♥️یاحق

خاطره ایمان جان

سلام وعرض ادب خدمت دوستان وبلاگ وکانال مربوطه.امیدوارم حالتون خوب وروزیتون پربرکت باشه.مدت زیادی بود که اینجا فعالیت نداشتم،امیدوارم بتونم،دراوقات فراغتم حداکثر درطی چندروز خاطره ای نه چندان تازه رو براتون تایپ کنم وبفرستم.
درمیان شلوغی معمول ،دختربچه ای که اسمش درخاطرم نیست باپدرومادرش به مرکز درمانی آورده شد.
کودکی بسیار ناآرام که شکایت والدین از بیقراری ها وگریه های بی دلیل اوبود.دروهله ی نخست سعی کردم باحوصله تمام ومهربانی دل کودک رابدست آورم اما گویا به حدکافی موفقیت آمیزنبود وبیقراری هاادامه داشت.معاینه کامل انجام شد.همه مواردنرمال بود.
درشرح حال نکته خاصی دستگیرم نشد.گنگ ومبهم به کودک نگاه میکردم وسعی میکردم مشکلش راتشخیص بدهم.دلیل این بیقراری ها چیست؟!
درمورد شغل ومحل زندگی خانواده سوال کردم اماهیچ موردکمک کننده ای وجودنداشت.نهایتادرخواست آزمایش خون کردم که درواقع هدفم بیشتر برای اندازه گیری pbبود.چند روز بعد والدین مذکور مراجعه کردند وآزمایشات حاکی از افزایش سرب دربدن کودک بود.که پس ازبررسی علت آن استفاده مداوم وبلع ابزارهای نقاشی سرب دار ازجمله رنگ نقاشی وپاستیل تشخیص داده شدکه به موقع تحت درمان قرارگرفت.جداازتصیمیم وتشخیص درست ،ازینکه این ماجراباعث شد مروری بررفرنس ها داشته باشم خرسندم.
بیماری داشتم دخترکی که عفونت گوش وگلوداشت. پس ازمعاینه ،مادر گفت آقای دکتر،دخترم اصلا خوب غذانمیخورد.روبه کودک گفتم اگر غذانخوری که بزرگ نمیشی.گفت باشه چشم میخورم.مادرش گفت داروهاشم درست نمیخورد.گفتم اگرمیخوای خوب بشی حتماباید داروهاتوبخوری.دخترگفت باشه چشم میخورم. گفتم اگر تب داشت استامینوفن بخوره اگرشدید شد شیاف هم میتونیداستفاده کنید.روبه کودک گفتم شیاف که استفاده میکنی؟گفت باشه چشم میخورم!
درحالی که میخندیدم گفتم دیگه نمیخوادانقدرحرف گوش کن باشی .شیاف رونمیخوادبخوری وپدرومادر باچهره ای خندان از اتاق خارج شدند.//
پسری آراسته وخوش قامت که شکایت اصلی او سرماخوردگی ،کوفتگی و بدن درد بود به درمانگاه مراجعه کرد.پس ازمعاینه مفصل،حین نسخه نوشتن توضیحاتی درمورد داروهامیدادم به استامینوفن که رسید گفت دکتر کدئین دارنباشه.باگفتن این جمله شستم خبردارشد که احتمالا این آقاقبلامعتادبوده.کلمات وتودهنم مزمزه کردم وطوری که بهش برنخوره گفتم چطور؟قبلا چیزی مصرف میکردی؟یکم صداشوآروم کرد گفت آره دکتر مگه یادت نیست؟ گفتم نه متاسفانه.
گفت پارسال اومدم پیشت گفتم معتادم تونصیحتم کردی گفتم زنم رفته خونه باباش طلاق میخواد.
گفتم خب..گفت دکتر انقدرحرفات خوب بودندهمون موقع رفتم کمپ. الان یکساله پاکم و زنم برگشت، سرکارمیرم..
یادم نیست به اون مریض چی گفتم ولی اینومیدونم باحرف زدن خیلی چیزهارومیتونیم تغییربدیم//
دختربچه ای ۵ساله به همراه پدرومادرش باشکایت اسهال ودل درد ازدوروز قبل،به درمانگاه مراجعه کرد.
برای معاینه خواستم روی تخت بخوابد.یکدفعه کودک شروع به گریه کرد گفتم چی شد؟ چراگریه میکنی؟گفت نه نه میخواهی آمپول بزنی‌.گفتم نه قرارنیست آمپول بزنم گفت دروغ نگو وبه گریه اش ادامه داد.سعی کردم به کودک اطمینان خاطربدهم دستم را به نشانه ی قول دراز کردم وقول دادم.کودک آرام شدوبرای معاینه شکم آرام روی تخت درازکشید.
حین معاینه سعی کردم با کودک صبورانه ومهربان رفتارکنم. نمیدانم این جمله ازکجابه ذهنم رسید،درحال معاینه گفتم میخواهم ببینم مورچه توشکمت هست یانه!؟ یکدفعه دختر بلندشد وبلندبلند شروع به گریه کرد.باتعجب پرسیدم چه شد؟ دخترگفت دروغ میگویی قبلا هم قراربود مورچه نیشم بزند اما بهم آمپول زده اند.وباردیگر بهم ثابت شد هیچ استعدادی در آرام کردن کودک ندارم. 
این روزها خیلی راحت وآسوده نمیگذرد.درهفته ای که گذشت جدااز استرس شبانه روزی آزمون،بیماران مختلفی داشتم. کیس مارگزیدگی ،زنبورگزیدگی،سکته قلبی،سوختگی وسیع دست کودک دوساله باآب برنج،کودک سه ساله ای که دیازپام گرفت ودچارآپنه تنفسی شد ودچارسیانوز مرکزی شد ومتاسفانه برنگشت. عفونت ریوی آقای مسن وزجر های تنفسی وسط اورژانس که بسیارناراحت کننده بود و..
گاهی وقتا که اعتمادبنفس کاذب درحیطه شغلم میادسراغم یادآن شبی که در یک مرکز شبانه روزی کشیک بودم می افتم.کیس suicide ،پسرجوان بیست وچندساله باسابقه افسردگی ودوبار اقدام به خودکشی ناموفق.سی عدد کلونازپام وبروفن خورده بود وسطح هشیاری بسیارپایین داشت.متاسفانه من تجهیزات شستشوی معده در مرکز نداشتم وآمبولانس برای اعزام به بیمارستان دیررسید وبیمارجوان رو ازدست دادیم. درصورتی که چندوقت قبل باهاش حرف زده بودم وازبین حرفاش دریافتم که باز قصد خودکشی داره اما خیلی جدی نگرفتم وتمام تمرکزم وروی درمان بیماری که آن روز داشت گذاشتم وحالاجای دنده هاش روی دستم مونده بود.هیچ وقت فکرنمیکردم توشهربزرگی مثل تهران بخاطر نبود تجهیزات مریضی روازدست بدم
ببخش منوکه وسایل شستشوی معده نداشتم
ببخش که وقت ب

یشتری برای حرف زدن باهات نذاشتم
تاقبل از این اتفاق فکرمیکردم پزشک خوبی ام اما الان فهمیدم هیچی نیستم هیچی...


من ماسک میزنم شماچطور؟

خاطره فاطمه جان

سلام به همه عزیزان .
اسم من فاطمه است و23 ساله از کرمان.من تازه با این کانال اشنا شدم وخیلی از کانال خوشم اومده واینکه نتونستم وارد وب بشم .وبه این موضوع اعتقاد دارم که از هرچی بدت بیاد سرت میادحالا حتما میگین چرا این را گفتم توضیح میدم ....
این خاطره که میخواهم بگم عین واقعیته واصلا قصه وداستان نیست که بخواهم سرگرمتون کنم .ومن از دروغ به شدت بدم میاد پس خودم هم اهلش نیستم .من یک دختر بسیار حساسم خیلی زیاد وبه شدت مذهبی (توی عمرم با هیچ پسری رابطه دوستی نداشتم وبه شدت با پسرا رابطه بدی داشتم ودارم)مثلا اعتقادمن اینه که من دختر خوبی هستم باید با یک پسر ی که لیاقت منو داشته باشد ازدواج کنم .الان اینارو نگفتم که بگین چقدر از خودش تعریف میکنه نه میخواستم بگم که بعدش خاطره رو بگم واصلا نمیدونم چی شد اینو نوشتم....
خاطره:الان که این خاطره رو میخوام بگم بغض گلوم را گرفته واشک امانم نمیدهد ولی مینویسم :بعد از کنکورم برام خواستگار اومد من حتی ایشون ندیده بودم (درصورتیکه اشنا بودن)واصلا شناختی نداشتم واینم بگم که یک دایی دارم که خیلی حواسش بهم هست همه جوره هوام داره (الهی دورش بگردم😍😍❤️❤️😘😘) که با تایید خانواده قرار شد بیان برای دیدن ولی داییم ناراضی بود گفت هنوز برات زوده .منم گفتم نه ...هرچی دایی بگه ولی بعدش بابابزرگم با داییم حرف زده بود که راضی شده بود من شک کردم گفتم یه مشکلی هست دودل بودم .داییم بهم گفت بزار بیان ببینن اشکالی نداره منم گفتم چشم هرچی شما بگی...وبعد از اینکه اومدن دیدن گفتن جواب ازشما. .
منم به داییم گفتم دایی میدونی من چقدر حساسم اگه پسر خوبی نیست یا هرچی بهم بگو ولی اگه به خاطر بابابزرگ اینا چیزی هست که میخواهی نگی اگه من بعدش بفهمم خودم نامزدیمو به هم میزنم(خواستگارمن پسر دایی مامانم بود)داییم یه مکث کوتاهی کرد حدس زدم داره یه چیزی پنهان میکنه بهش گفتم مشکلی هست گفت نه ولش کن وخلاصه جواب من مثبت شد که ای کاش هیچ وقت نمیشد😔😔😔ومانامزد شدیم .دقیقا بعد از اومدن جوابا کنکوریه دفعه زد زیر همه چی که درس نباید بخونی وکدوم زن با درس خوندن به جایی رسیده واین حرفا اون لحظه من😳😳اینجوری بودمواز این حرکاتش تعجب کرده بودم ولی چون عاشق درس خوندن بودم گفتم من میخواهم درس بخونم وباید بخونم من همه شرایطمو بهتون گفتم دوست نداشتی قبول نمیکردی.(اینم بگم من کم کاری تیروئید دارم واگر به هر دلیلی فشار عصبی یاروحی بهم وارد بشه حالم بد میشه وباید برم دکتر حتما)بعد ازاین موضوع من مشکلاتم با این اقا شروع شد ورابطه من با نامزدم سرد شد خیلی زیاد مثلا به جایی رسید که صبح :سلام ،شب:شب خوش ..درهمین حد
حدود یک هفته کلا ازش خبری نداشتم ودقیقا شنبه هفته ایندش دختر داییم زنگ زد گفت فاطمه نمیدونم این خبر راسته یانه ولی من باورم نشد نامزدت دیشب رفته خواستگاری یه دختر خانم دیگه ای 😳 من بعد از شنیدن این حرف اصلا باورم نمیکردم گفتم دروغه،محاله ،نمیشه.زنگ زدم بهش رد تماس کرد تا نیم ساعت یا زنگ میزدم یا پیام میدادم. اصلا جواب نداد وهمش میگفتم نه دروغه .(من به هیچ کس هیچی نگفتم تا سه روز)فرداشم صبح قرصم نخوردم وبه هیچ کس هیچی نگفتم تنها کاری که کردم تا سه روز صبر کردم فقط...روز سوم تلفن خونه زنگ زد مامانم جواب داد یه دفعه صداش رفت بالا فهمیدم یه اتفاقی افتاده. به روی خودم نیاوردم مامانم اومد توی اتاق گفت مادرش زنگ زده گفته ما نمیخواهیم. بعد از شنیدن این حرف فقط اشک میریختم😭😭😭(نه به خاطر اینکه از دستش دادم نه به خاطر ابرویی که ازم میرفت توی فامیل)بعد مامانم رفت از اتاق بیرون منم درو بستم. هرچی خانواده میگفتن درباز کن من اصلا توجه نمیکردم اینقدر اشک ریختم تا حالم بدشد وتب کردم واین چند روزم قرصم رانخورده بودم وهیچ کس نمیدونست.زنگ زدم داییم وقتی جواب داد از صدای من ترسید وگفتم دایی زندگیم نابود شد گفت کجایی میام پیشت بعد از اینکه گوشی قطع کردم یک ساعت بعد اومد وقتی اومد در اتاقم گفت عزیزم درباز کن عشق دایی منم که از سردرد داشتم میمردم ونای بلند شدن نداشتم رفتم در بازکردم اومد پیشم همه قضیه بهش گفتم باورش نمیشد زنگ زد بهش جواب نداد.داییم میگفت من شرمنده توام که این اشغال این جوری تو را نابود کرد 😞😞چون از اقوام بود هیچ کاری نمیشد کرد داییم دستم راگرفت گفت چرا داغد بلند شو بریم دکتر گفتم من نمیام اونم عصبی. گفت با کی لج کردی دختر داری خودتو نابود میکنی .من اون شب رفتم خونه بابابزرگم ولج کردم گفتم دکتر نمیام شب تا صبح توی تب سوختم وفردا صبح ساعت 9بیدارشدم صدایی میومد کامل نمیشنیدم فقط یه چند بار اسم منو میگفتن رفتم بیرون اتاق من جایی هستش که به همه جا دید داره ولی اونا منو نمیبینن که دایی بزرگم داشت میگفت که رفتن همه جا رو پرکردن که دختره (بنده)بیماری داره گفته بودن سرطان خون داره ماهم چون نمیخواستیم پسرمون بدبخت کنیم به هم زدیم من از شدت سنگینی حرفی که به دروغ گفته بودن شک زده شده بودم رفتم داخل اتاق در بستم این قدر گریه کردم که بیحال شدم. یه دفعه صدای در اومد داییم بود داشت صدام میکرد فکر کرد خوابم اومد پتو رو زد کنار که منو با چشای قرمز دید ماتش برد دستم گرفت گفت بلند شو داری توی تب می سوزی باید بریم دکتر منم گفتم من نمیام گفت به زور میبرمت مگه دست خودته....داشت دعوام میکرد که یهو یکی در باز کرد اومد داخلل دیدم دختر داییمه داشت مثل ابر بهار اشک میریخت ...
به زور بلند شدم گفتم چی شده گفت ازتو باید بپرسم نه تو ازمن ..گفتم مثل ادم حرف بزن حوصلتو ندارم یه دفعه یه کارت از توی کیفش در اورد. گفت این چیه هان!!من گفتم کارت عقد یا عروسی به من چه. یهو گفت اسم تو کجاشه من نمیبینم گفتم چی??کارتو ازش گرفتم بازش کردم اسم نامزدم کنار اسم یه دختر دیگه مراسم عقدشون بود اشک نمیگذاشت زمانشو بخونم ویه لحظه چشام سیاهی رفت وفقط صدای دختر داییم توی گوشم بود دیگه هیچی نفهمیدم ....

وقتی چشام باز کردم روی تخت بیمارستان بودم ویه پرستار کنار داشت باسرم ور میرفت گفتم داییم کجاست ??اونم گفت پیش دکتر الان میگم بیاد رفت وبعد از 5دقیقه با دکتر اومدن داخل من فقط اشکام میومد. داییم گفت تو راخدا مرگ دایی گریه نکن. دکتر گفت به خاطر تب بالا وشوکی بهش وارد شده بهتره تا فردا اینجا بمونه منم هیچی نگفتم وداشتم اشک میریختم .که یه دفعه دکتر بهم گفت یه سوال بپرسم جواب منو بده. فقط سرمو تکون دادم. گفت ازکی قرصات نخوردی هیچی نگفتم . گفت نشنیدم از کی??گفتم درست یادم نیست 4یا5روزی میشه. گفت الان با این کارت دوز قرصتو بردی بالا دوز قبلی جواب نمیده منم که عصبی بودم گفتم برام مهم نیست .یه لحظه یه اخم بدی بهم کرد ورفت بیرون بعدش یه پرستار اومد ازم خون بگیره که استینمو زد بالا وبالای دستمو بست گفت دستتو مشت کن اول دو سه بار زد روی دستم بعد پنبه کشیدو سوزنو وارد کرد اشک توی چشام جمع شده بود بعد از چند دقیقه درش اورد سوزنو منم فکرکردم تموم شده ولی گفت رگتو پیدا نکردم ودوباره پنبه کشید رو دستم وسوزنو وارد کرد این دفعه دستم سوخت گفتم اخ واشکام اومد😭😭😭گفت یکم تحمل کن الان تموم میشه بعی پنبه گذاشت وسوزنو کشید بیرون وروش چسب زد وتا فردا هم چند تا امپول زدم وسرم به دستم وصل بود فردا طرف عصر مرخص شدم واومدم خونه...
رفتم تو اتاقم زنگ زدم بهش بعد از سه تا بوق جواب داد گفت سلام من بهش گفتم حتی لیاقت اینو نداری جواب سلامت رو بدم فقط زنگ زدم اینو بگم که تو میدونستی من چه دختری بودم چرا رفتی ابروی منو بردی مگه من گفتم تو بیایی خواستگاری مگه من اجبارت کرده بودم من داشتم زندگیمو میکردم چرا ارامشم به هم زدی هان!!گفت تو لیاقتت بیشتره از منه گفتم اگه میدونستی چرا اومدی واینم گفت که هیچ عشق واقعی به هم نمیرسه وهنوز داشت حرف میزد گفتم خفه شو ...من سپردمت به خدا وگوشی رو قطع کردم وفقط گریه میکردم 
-حالا شما جواب منو بدین (هیچ عشق واقعی به هم نمیرسه یعنی چی مگه میشه??)
حالم روز به روز بدتر میشد. داییم به خاطر من یه هفته سرکارنرفت واومد خونه ما همش حواسش به من بود ووقتایی که حالم خیلی بد بود اغوش داییم ارومم میکرد .منو میبرد بیرون ودنبال کارای دانشگاه برای ثبت نام ومن وارد رشته روانشناسی شدم از لحظه ورود به دانشگاه هر پسری میدیدم حال بدی بهم دست میداد حالت خفگی بهم دست میداد وفکرم این بود همه شون همین هستن.
-یه سوال:همه ی مردا همین جورین یانه??
توی این چهار سال که لیسانس شدم استادام کمکم کردن حالم عالی شد والانم اگاهیم صدبرابر بیشتر شده ..اینم بگم که عاشق اینم که توی یک خانواده که همه شون پزشکن باشم حسرت داشته های شما رو که پدر یا مادر یا همسرتون پزشکن میخورم ...
دلم میخواد حتما حتما همسرم پزشک باشه چون پزشکا خیلی خوبن ومهربون ،یک دلیل دیگشم اینه که دوست ندارم یه فرد غریبه بهم امپول بزن خوب خانواده باشه بهتره حداقل من این جوری راحت ترم.
برام دعا کنید من امسال کنکور ارشد دارم دلم میخواد حتما قبول بشم .منتظر نظراتتون هستم ببخشید. اگه خاطره من ناراحت کننده بود وطولانی ...

کلام اخر:حواسمون به کار ها واعمالمون باشه که خواسته یا ناخواسته دل کسی روبشکنیم که صدای اهش به اسمون بره...

خدانگهدار

خاطره لیلی جان

سلام من لیلی هستم 
تازه با وب آشنا شدم و می خوام برای اولین بار یک خاطره بنویسم
امیدوارم خوشتون بیاد
یه بیو بدم اول ۲۲ سالمه یه خواهر بزرگ تر و یه برادر کوچک تر دارم خواهرم ازدواج کرده و یه دختر ۸ ساله داره ساکن تهران هستیم 
خاطره:یه روز صبح ساعت یازده مادر بزرگم بهم زنگ زد و گفت سارا دختر خواهرم مریض بیا ببرش دکتر و چون خواهرم و همسرش به خاطر از دنیا رفتن یکی از بستگان آقا بهزاد (همسر خواهرم) رفته بودن شیراز و نبودن و سارا پیش مادر بزرگم بود 
من هم سریعا رفتم خونه مادر جونم دیدم سارا اصلا حال ندارم حتی نمی تونست راه بره بهش گفتم لباساتو بپوش خاله بریم سارا خیلی از دکتر آمپول سرم و...... می‌ترسه و می‌گفت خوبه منم دیدم اصلا حال ندارم لباساشو خودم تنش کردم و تا ماشین خودم بغلش کردم
گذاشتم اش رو صندلی ماشین و خیلی سریع خودمون رو  رسوندم به یه بیمارستان سارا رو سریع بغل کردم و از ماشین پیاده شدم
انگار بخاری بغلم بود آنقدر که داغ بود بعد رفتیم داخل و سه نفر جلوی ما بودن سارا بغلم خواب بود داشتم با نوازش بیدارش می کردم بیدار شد اصلا حال و حوصله نداشت نوبت ما شد و دکتر شرع کرد به معاینه  کردن سارا به من گفت سارا رو بخوابونم رو تخت و من همین کارو کردم 
گوش سارا درد میکرد و اجازه  معاینه نمی داد و می گفت ایییییی گوشم درد می‌کنه بسه دکتر گلو سارا هم معاینه کرد  و اندازه تب سارا رو گرفت 
دکتر از شدت تب سارا تعجب کرده بود
گفت گوش و گلو سارا چرک کرده بود دکتر برای سارا چند تا آمپول و قرص نوشته بود سارا روی تخت مطب خواب بود دکتر گفت اینها رو نوشتم فردا شب برای معاینه دوباره بیاید اگر گوشش باز هم چرک داشت یه شستشوی گوش می نویسم حتما انجام بدید همه دارو خانم سر وقت خورده و تزریق بشه بعد من سارا رو بغل کردم 
واز مطب خارج شدم رفتم دارو های سارا رو گرفتم پنج تا آمپول بود سه تا شو باید همون موقع می زد بیدار شد و رفتم سمت محل تزریق سارا وقتی دید داخل اونجا شدیم زد زیر گریه خاله من نمی خوام آمپول بزنم و ستار یه تخت به ما نشون داد و گفت اونجا امادش کنید
نشستم روی تخت گفتم عشق خاله ببین چقدر حالت بده ببین چقدر تب داری و حال نداری بزنی زود خوب میشی قربونت بره خاله 
اونم مدام گریه می کردم گفتم فدات بشم بدووو برگرد تا زود تموم بشه خواستم برش برگردونم اما نمی گذاشت سارا:خاله جونم تورو خدا نزنم من می ترسم  من:نه خوشگل من نمیشه که برگرد بعد با کلی گریه  برش گرداندم که اونم هی می خواست برگرده پرستار اومد دید سارا اصلاااا همکاری نمیکنه هر بهش میگیم بعد یه پرستار دیگه رو صدا کرد و اون پاهای سارا رو گرفت و منم کمر ودستاشو باهاش حرف زدم که حواسش پرت بشه و انگار نه انگار پنبه رو کشید اول رو زد تب بر بود چنان گریه می کرد که دلم کباب شد 
بعد در گوشش گفتم سارا اگه دیگه گریه نکنی تمام امپولات رو بزنی هرچی بخوای برات میگیرم یه کم آروم شد آمپول اول تموم شد بعدش پنی‌سلین بود ولی دومی رو زد  سارا یه جیغ بلند زد و گفت ایییی بسه ایییییییییی خاله جونم بسه دیگه من:هیس الان تموم میشه عشقم سومی هم خیلی درد داشت مثل اینکه دیگه اخراش اصلا نمی تونست گریه کنه فقط ناله میکرد بعد که تموم شد سارا رو بلند کردم محکم بغلش کردم آروم آروم داشت گریه میکرد من:خاله فدات بشه الهی بسه دیگه گریه نکن باشه سارا :ایییی خاله جاشون درد می کنه نمی توانم راه برم من: اشکال ندارن عزیزم بعلت می کنم
کلی نازشو کشیدم و رفتیم براش چندتا وسیله بازی خریدم بعد رفتیم خونه هنوز تب داشت

خاطره پاتریشیا جان

سلام 👋🏻
بار اولمه دارم خاطره مینویسم
خب... ی بیو بدم من پاتریشیام ۱۹ سالمه و یه برادر ۲۷ ساله دارم که پزشکه و اسمشم پوریاس
خونمون توی استکهلم سوئده ولی وقتی اومدیم به خانوادمون سر بزنیم بخاطر کرونای لعنتی مرزهارو بستن و ما فعلا تو ایران موندیم خب... خیلی پرحرفی کردم بریم سراغ خاطره

تو یکی از همین روز های چرت کرونایی بود که من حوصلم به شدت سررفت و مجبور شدم به دوست قدیمیم (نفس) که از بچگی باهم بزرگ شدیم زنگی بزنم تا یکم حال هوام عوض بشه بعد از ی مکالمه ی طولانی تصمیم گرفتیم که بریم لب ساحل (ما اصالتا شمالی هستیم)
میشا (سگم) رو اماده کردم و خودم رفتم که اماده شم ارایش کلا بهم نمیاد پس ارایش نکردم یه مانتو از دختر داییم قرض گرفتم و ی شال خوجمل لا به لای وسایلم پیدا کردم
موهام هم از زیر شال ریختم بیرون🤤
پونه اومد دنبالم ماهم تو راه کم نزاشتیم و تا تونستیم اهنگ پلی کردیمو رقصیدیم💃🏻💃🏻
رو ساعت حصیر پهن کردیم و نشستیم بعد یکم گپ و گفت بلند شدیم و میشارو بردیم اب بازی. البته میشا بهونه بود که منم بپرم تو اب🤪
وقتی اب بازی تموم شد مثل موش اب کشیده از ساحل اومدیم بیرون🌊🌊🌊
میشا چون موهاش کوتاه بود سریع خشک شد چشمتون روز بد نبینه وسطای راه بودیم که یهویی هوا به طور عجیبی گرم شد
گفتم: پونه کولرو روشن کن دارم خفه میشم
پونه:نه بابا سرما میخوریم الان تو این وضع کرونا بیمارستان نمیتونیم بریم یکم تحمل کن الان میرسیم
خلاصه سعی کردیم با حرف زدن سر خودمونو گرم کنیم ماهم ما بین همین گپ گفت های دوستانه نقشه کشیدیم که من شب برم خونه ی پونه اینا
رفتیم جلوی در خونه ی مامان بزرگم و من حولم رو با دو دست لباس گرفتم و زودی اومدم پایین
پونه:بزن قدش امشب تا صبح صفا سیتی🙌🏻😉
گفتم:اره دیگه فقط گاز رو گوله کن که سریع تر برسیم خونتون من دارم خفه میشم🥵
خیلی زود رسیدیم جلوی خونه ی پونه اینا
تا رسیدیم مامی پونه جیغ زد:زود برین دوش بگیرین ببینم
میشارو گذاشتم تو اتاق پونه و رفتم توی حموم
ی دوش ۱۵ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون لباسام رو پوشیدم و بیخیال خشک کردن موهام شدم. اخه خیلی بلند و پرپشتن تا بخوان خشک بشن روز تموم میشه
پونه هم خیلی سریع دوش گرفت و اومد با حوصله موهاش رو خشک کرد
بعدشم رفت یکم خوراکی اورد پفک و تخمه و خرت و پرت های دیگه که ماهم لم دادیم جلوی تلویزیونی که توی اتاق پونه بود و کل شب رو فیلم های کمدی دیدیم و قهقهه زدیم
ساعت ۴ صبح تازه تن دادیم به خوابیدن
فردا ظهرش با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم (من کلا بدنم قویه خیلی مریض نمیشم) ولی به روی خودم نیاوردم مژده جون (مامی پونه)صدامون کرد برای صبحونه خوردن منم به زور از جام بلند شدم و رفتم توی دستشویی و صورتمو شستم پوست صورتم کلا سفیده ولی اون روز خیلی زیادی سفید شده بودم مثل ‌گچ بودم🤕از پله ها اومدم پایین و رفتم توی اشپزخونه هنه روی میز منتظر من بودن مژده جدن گفت: پاتریشیا جان چرا رنگت پریده
من: چیزی نیست دیشب دیر خوابیدم اینجوریم.
و شروع کردیم به خوردن موقع خوردن احساس کردم دیگه نمیتونم چیزیو قورت بودم حتی اب دهنم رو
از جام بلند شدم و تشکر کردم بعدشم رفتم توی اتاق پونه رو تخت مهمان دراز کشیدم چشمام سیاهی میرفت دیگه جایی رو ندیدم و وقتی چشمام رو باز کردم تو خونه ی مامان بزرگم بودم و همه بالا سرم داشتم نگاهم میکردن
پونه،پوریا،مامانم،بابام،مامان بزرگ،داییم،خالم،ملینا(دختر داییم)و...
اومدم از جام پا شم دیدم بهم سرم وصله
من:چرا بهم سرم وصل کردیم من خوب بودم فقط خوابم میومد(الکی)
پوریا : از سر و روت معلومه خوبی😒 پاشو بریم تو اتاق معاینت کنم
با کمک پونه از بلند شدم و رفتیم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم پونه دستامو گرفت و گفت : هیچی نیست خوب میشی
پوریا:وااااااای‌پاتریشیاااااا چرا انقدر داغون😮گلوت بدجوری عفونت کرده
گفتم: حالا خب که چی؟
گفت: خب که چی؟ برات چن تا دارو نوشتم الان میدم بابا بره برات بگیره
و سرمم رو در اورد بعد از ۲۰ دیقه بابا با یه کیسه پر از امپول اومد
من تا چشمم به امپولا افتاد پقی زدم زیر گریه
گفتم: پوریااا😭 جون من نزنیاااااا 😭من تاحالا امپول نزدم نمیتونممممم😭
پوریا:گفت اصن امکان نداره باید بزنی
پونه:بزنی ب نفعته زود تر خوب میشی حالا هم بیا کمکت کنم اماده شو
گفتم: پوریا درد دارن؟😥
گفت: زیاد نه عشقم تو بخواب من قول میدم سعی کنم بدون درد بزنم برات
با بغض برگشتم و پونه شلوارمو داد پایین منم سرمو فرو کردم توی بالشت
پوریا هم همینطور که داشت امپولارو اناده میکرد با منم حرف میزد ولی من توجه نمیکردم
وقتی که اومد سمتم یهویی استرس گرفتم گریم دوباره اوج گرفت:پوریاااااا تورو خدا یواش بزننننننن😭😭😭😭😭😭😭😭😭
گفت:چشم به روی چشم تو فقط نباید خودتو سفت کنی و تکون بخوری
بعد پنبه رو کشید پونه دستمو محکم گرفت
وقتی پوریا نیدلو وارد کرد درد بدی تو پاهام حس کردم و یهویی داد زدم: پووووووووریااااااااااااااا بسهههههههه تورو خدااااا نمیخوام خوب شممممممم اییئیییییی لطفاااااااااا پونههههه بهش بگو در بیارهههههههههه
پونه : عشقم تموم شد تموم شد
پوریا سوزن و در اورد ولی من همینجور داشتم گریه میکردم
گفت هشقم این و بزنم و انروز خلاص میشی
گفتم:نههههههه لطفا
گفت: بخاطر من🥺🥺🥺🥺
و درجا سوزن و فرو کرد و جیغ جیغای منم شروع شد
البته دومیه دردش کمتر بود
پوریا جای امپولامو ماساژ داد و گفت عشق کوچولوی من ببخشید اگه دردت اومد❤
گفتم:اشکال نداره ولی دیگه تکرار نشه 🤪
و من تا یک هفته ی بعدش با درد باسن مبارزه کردم

خاطره آتنا جان

سلام دوستان 👋مرسی بابت نظر ها😊یعنی اینگدههه خوشحال شدم که حد نداره 😅😁
گفتید با جزئیات بزارم اومدم که با جزئیات بزارم 😁دوستان تو خاطره مامان بارداره و استراحت مطلق راستی من ترکی بلد نیستم اونا که ازشون بدم میاد بلدن و دوستان اگه من درست نمیتونم با جزئیات بزارم دلیلش اینه که گوشی من وقتی میخوام خاطره بزارم فقط تا ۱۰۰۰و خورده ای اجازه ی نوشتن میده لطفا بگید باید چیکار کنم😍

خاطره:شب بود که من داشتم با دوستم کرم درست میکردم😁(آخرشم هیچی نشد😅)

مامان و بابامم فقط مسخرمون میکردن 🤓


دیگه موقع خواب شد کارم با دوستم تمام شد و بای بای من رفتم خوابیدم

فکنم ساعتای ۵اینا بود بیدارم از شدت گرمل رفتم بهرخودم آب زدم که دلم درد گرفت گذشت و گذشت تا حالم بد شد( ببخشید)



وقتی اومدم از دستشویی بیرون همه چهار چشی نکام میکردن(اینقد بد جور نگام میکردن خودم به خودم مشکوک شدم خلافی انجام داده نباشم 😅)
دیگه من راحت دراز کشیدم اوناهم واسم چیز میاردن قربون صدقم میرفتن(🤣چه حس خوبیه😅😄)


من حالم بهتر شد و خابم برد بابامم رفت سرکار ولی من راحت لالا کرده بودم😌😌




ظهر شدمن بادرد وحشتناک وحشتنااااکااا بیدار شدم😑
بدو بدو و با سر گیجه رفتم پیش مامانم

من: وای مامان باز حالم بد شد
مامانم:میخای بری دکتر؟
من:آرهههع
مامانم وایسا بابات بیاید دفترچه نداری 😑
من:ماماااان
مامانم:بله
من:تو همین الان گفتی میخای بری دکتر بعد میگی وایسااا!😡😱
مامانم:....
دیگه من اسرار داشتم باید برم دکتر (نمیدونم سرم به کجا خورده بود که خودم قبول کردم برم دکتر😑)

و موفقم شدم با مامانجونم رفتیم دکتررفتیم برای نوبت گرفتن دیگه بدون دفترچه رو قبول کردنو رفتیم تو

یه دکتر مهربون بودا 😍😱
مشکلمو ازم پرسید منم تند‌تند جواب دادم😅
دکتر خندش گرفته بود داشت میخندید بعد با خنده گفت من متوجه نشدم شما بگید به مامانجونم اشاره کرد مامانجونم

مشکلمو گفت و رفتیم دارو هارو بگیریم

یه آمپول توش بود 😱😱

رفتیم تزریقات حوصله چونه زندنم نداشتم 😁




رو تخت دراز کشیدم آماده کردم خودمو

پرستار بدخلتقی وارد شد خانمه پنبه کشید فرو کرد خیلی بد زد خیلی ولی کلا قابل تحمل بود فقط لبمو فشار میدادم و آی آروم میگفتم تا تمام شد😁🥳

خانومه با داد گفت پاشو😐

زود پاشدم و تمام😊

خاطره نیلوفر جان

سلام دوستان. نیلوفرم که ارشد روانشناسی میخوندم.
برادرم علیرضا که پزشک بود و همسر عزیزم،امین که دندانپزشک و دوست صمیمی برادرم. منم فوقم تموم شد و دارم برای دکتری میخونم.برام دعا کنید... خب من خیلی وقته خاطره نذاشتم براتون. اول اینو بگم که علیرضا ازدواج کرد با همون خانم پرستار که اسمش آرزو بود. خلاااااصه علی رضا  هم  رفت قاطی مرغا...
 خب این خاطره مربوط میشه ب امپول زدن و من و آرزو.
از اونجایی که خانواده آرزو رسم داشتن جشن عقد مفصل بگیرند ،اواخر آبان جشن عقد ارزو و علیرضا برگذار شد.منم از این قضیه خوشحالم بودم چون علیرضا فرزند اول خانواده بود و زودتر لباس دامادی تن کرد. منم حساااابی در تکاپوی عقد علی رضا بودم.همه اش با آرزو در حال خرید و بدو بدو بودیم.از مزون ب آرایشگاه...از ارایشگاه ب دیدن تالار و سفره عقد و طلا و... دیگه حسابی سرمون شلوغ بود.منم برای مراسم یک لباس ماکسی بلند بادمجونی که حتی استین بلند بود خریده بودم ولی از پشتش یک چاک داشت تا وسط کمرم. این لباسمو با امین انتخاب کردیم و اینکه ما مراسم هامون خانم و اقا جداست.با اینکه خانواده خیلی مذهبی نیستیم. اینطوری بگم براتون که لباسم کامل پوشیده بود فقط از  پشت گردن  تا وسط کمر چاک داشت خیلی شیک و  ساده بود.
چند روز قبل از مراسم خالم اومد خونمون و علیرضا هم بود.همه دور میز آشپزخانه نشسته بودیم و چایی می خوردیم که خالم گفت نیلو پاشو لباستو بپوش بیا ببینم.منم با ذوق رفتم تنم کردم و یهو یادم اومد که نذارم علی رضا  پشت لباسمو ببینه😬😬 بعد رفتم پیششون که خالم گفت اوه اوه. بابا سلیقه...منم گفتم سلیقه امینه که خالم گفت عالیه عزیزم،مبارکت باشه.  علی رضا گفت خوبه هم بلنده هم پوشیده،رنگشم قشنگه. 
خالم گفت نیلو آرایشگاه کجا میری؟ گفتم میرم همونجا که عروس میره...یهو علیرضا گفت: تو واسه چی بری  ارایشگاه؟ گفتم یعنی چی؟ خالم گفت ناسلامنی خواهر داماده ها.... علی:لازم نکرده تو بری ارایشگاه🤨😑 که مامانم با چشمک بهم گفت که بگو باشه و قضیه را تموم کن منم گفتم باشه.... علی از جاش بلند شد گفت میرم دنبال آرزو قرار بریم  برای دست گل مامانم گفت برید و علی رفت اماده بشه .
  تا رفت مامانم گفت بچرخ خالت لباستو ببینه که منم چرخی زدم و خالم خیلی از طرحش خوشش اومد و منم رو ب روی خالم وایستاده بودم و پشتم ب در آشپزخونه  بود که یهو علی رضا گفت:این چیه؟😳🥺🥺 (ی لحظه داشتم سکته  میکردم ) که مامانم  گفت چی چیه؟ با یک اخم بزرگ روی چاک لباسم زد گفت  این چیه؟ چرا انقدر بازه  از پشت؟ گفتم داداش خب مدلشه..گفت ییخود مدلشه، اینو نمیپوشی نیلو. امین اینو انتخاب کرده؟ 
مامانم: خب شوهرش انتخاب کرده،  مجلس که زنونه است طورش چیه؟ علی گفت: همش طوره...بعد   رو ب من گفت نبینم اینو بپوشیا...وگرنه من میدونم و تو😡  و بعد سرشو انداخت پایین و رفت.... خالم گفت وا.این چرا اینجوری
 کرد؟ خب وقتی شوهرت مشکلی نداره که اشکالی نداره. که مامانم گفت علی اینطوریه دیگه چیکارش کنم
 خلاصه روز عروسی من هم ارایشگاه رفتم و هم لباسی که با رضایت همسرم خریده  بودم پوشیدم( باید اعتراف کنم که اولین بار که حرف علیرضا اجرا نکردم 😄) وای چقدر آرزو ناز شده بود.( دوستان  خدا رو شکر ارزو خیلی دختر خاکی و باحال و خودمونیه. تو این مدت خیلی با هم رفیق شدیم.و کل وقتمون با هم می گذرانیم، خوش حالم که ی رفیق پیدا کردم ) وقتی  علیرضا دم در آرایشگاه دیدم انقدر گریه کردم که بقیه فکر میکردن مشکلی برام پیش اومده 😀 با اینکه فیلم بردار و  عکاس بودن خودمو پرت کردم تو بغل علی رضا و کلی ماچش کردم 😘😘😘 انقدر که ارزو همونطور ماتش برده بود.خلاصه کلی بعد از ادا و این کارا اون دو تا رفتن اتلیه و اینا منم برگشتم ب خوشکلاسیونم برسم.  بعد از کلی وقت که کارم تموم شد  امین اومد دنبالم  و رفتیم تالار
 وقتی ماشین  پارک کردیم رفتیم سمت در ورودی که دیدم داییم و آرش( قضیه اش را گفته بودم براتون که) دم در وایستادن. که سلام کردیم و آرش ی نگاه معنا  داری بهمون کرد و گفت ب پای هم پیر بشید و رفت.... منم اصلا بهش توجه نکردم و رفتم داخل و خلاصه خدا رو شکر اون شب خیلی خوب بود. علیرضا هم  تا منو دید تو مراسم اشاره کرد  برم پیشش منم رفتم بببنم کاری داره یا نه 😄 که منو کشوند تو بغلش و  گفت از وقتی شوهر کردی خوب حرف داداشتو زمین میندازی ( منظورش لباسم بود😃) گفتم امشب بیخیال عزیزم🙃🙃 و رفتم😃.
اخر مراسم چون شام صرف شده بود و ب خاطر فصل پاییز  دستگاه گرمایشی روشن  بود منم از بس راه رفته بودم خیلی تشنم بود رفتم ب این خانم های تالار گفتم اب سرد نیست؟ گفت چرا و رفت یک بطری اب معدنی که نصفش یخ زده بود اورد و گفت با اب معمولی قاطی کن بخور منم گشتم ابی که گرم شده باشه روی میز ها نبود واسه همین همونو ریختم تو لیوان و خوردم.تقریبا همشو ب جز یخش خوردم😀 همون لحظه حس کردم

وم سفت شد ولی بیخیال شدم.اخر شب هم با اینکه سرد بود من ی مانتو اورده بودم اصلا حواسم نبود. وقتی سوار ماشین شدم  امین گفت لپات شبیه گوجه گیلاسی ها شده😂😂 
بعد رفتیم دور دور. عروس بردیم خونه پدرش( دوستان توجه کنید  جشن عقد بود) و ما هم برگشتیم خونه و امین  رفت خونشون گفت فردا صبح باید بره مطب. و اخر شب هم علی رضا  اومد و خسته و کوفته ی دوش گرفت و خوابید..در واقع همه پس افتادیم.. صبح که بیدار شدم احساس میکردم دهنم باز نمیشه، واقعا هم باز نمیشدا...انقدر گلوم بهم چسبیده بود که نمیتونستم دهنمو باز کنم. بینیم هم گرفته بود. خیلی هم  بیحال بودم.اونقدر که ب سختی از جام بلند شدم رفتم در اتاق علی رضا زدم رفتم تو..دیدم نشسته روی صندلی و داره از تو گوشیش چیزی نگاه میکنه. رفتم نشستم رو تختش و نگاش کردم.گفت چیزی شده؟  گفتم علی جونم ی چیزی بگم قسم جان آرزو بخور که امپول نمیدی ( اصلا چی گفتم😄😃😄)  
 خندید و گفت مریض شدی؟ گفتم اره گلوم ی جوریه.درد میکنه.چسبناک شده... .علی رضا هم رفت وسایلشو اورد معاینه کرد.گفت گلوت داغونه ها چیکار کردی با خودت؟ منم گفتم اب سرد  خوردم اونم همون طوری که  گوشی پزشکیشو داخل گوشش میذاشت سرش را از روی  تاسف تکون میداد و سر گوشیو از زیر لباسم گذاشت روی ریه هام و گفت نفس .منم چون میترسیدم یهو بفهمه حالم خیلی بده نفس کوتاه میکشیدم😅 که گفت نیلو نفس عمیق بکش گفتم. تا یک نفس عمیق کشیدم چنان سرفه ام گرفت که نگووووو.سرفه های خروسکی هااااا .اونقدر بد سرفم گرفت که بابام پرید تو اتاق گفت یا خدا صدای  کیه اینا 😃 علی گفت چیزی نیست بابا خروس درون نیلو هستش که انشالله با پنادر ب جنگش میریم. ( قیافه من🤒🙄🥴)
تازه  قرار بود عصرش ما یعنی مامانم و بابام و علیرضا و من و امین بریم خونه آرزو و اینا برای شام، اونا هم خودشون بودند فقط. واسه همین ب علی گفتم اگر امپول بدی من هیچ جا نمیام.همین.اونم فکر میکردشوخی میکنم بعد که دید نه واقعا نمیام گفت باشه فعلا بهت   کپسول میدم ولی اگر بدتر شدی از من نخواه تو امپول ها  بهت  تخفیف بدم.منم گفتم  باشه اقا داماد. شب رفتیم خونه  ارزو اینا  که  اومدن استقبالمان دم در.واااای قیافه ارزو داد میزد که مریضه ها.😄 بعد اینکه رفتیم  نشستیم  و چایی خوردیم  و کلی تعارف تیکه پاره کردیم. پدر ارزو گفت علی رضا  جان ،ارزو دیشب تا حالا تب داره و حالش... که ارزو پرید وسط حرفش و گفت خب بابا جون ب خاطر خستگیه چیزیم نیست. وگر نه خودم میفهمم  خیر سرم  پرستارم. 
ولی حیف که دیگه دیر شده بود علی گفت بلندشو بریم تو اطاقت معاینت کنم که ارزوگفت خوبم  ب خدا. علی گفت خب میخوام خیالم راحت بشه که  خوبی... آرزوگفت باشه و بلندشد و رو ب من گفت نیلو جان تو هم  بیا.منم چون میخواستم  اتاق ارزو ببینم  راه افتادم رفتم  دنبالشون. اتاقش خیلی ناز بود .ی قفسه پر کتاب.ی قفسه پر از   عروسک و عطر. وای خیلی ناز بود. ( تو این مدت هم که من فضولی میکردم علی رضا  داشت معاینش میکرد) که برگشتم ببینم چیکار میکنن که دیدم علی گفت واقعا که. انقدر حالت داغونه و میگی خوبم.؟😡😡 ارزو هیچی نمیگفت. که علی بلند شد  رفت. رو به ارزو گفتم کجا رفت؟

گفت نمیدونم ، لابد  رفت داروخانه.همینطوری  نشستیم از  دیشب و عکس ها و مهمون ها حرف میزدیم که علی با کیفش اومد گفت ارزو جان زود دراز بکش 🙄😑 ارزو گقت علی، امپول نه. تو رو خدااااا😭😭 ( بچه ها اونجا بود که فهمیدم آرزو  از امپول خیلس میترسه. ولی خب چون بچه خوبیه زود کوتاه میاد) علی گفت نمیشه عزیزم. و ازش پرسید کی پنی سیلین  زدی و اونم گفت حساسیت ندارم  و بعد ارام دراز کشید.منم پاشدم  فرار کنم که ارزو گفت  میشه دستمو بگیری؟🥺 با ی بغضی  گفت که نتونستم بگم نه. منم اروم نشستم کنارش و دستاشو گرفتم. علی رضا  در اوج بیخیالی امپول کشید تو سرنگ و هواشو گرفت و شلوار  آرزو داد پایین  و با انگشتش ی جای فشار  داد و منم دیگه چشامو بستم😖 یهو حس کردم  دست ارزو لرزید تو دستم، بعد شروع  کرد ب فشار اوردن ب دستم. محکم فشار میداد، دیدم  داره لبشو گاز میگیره و بالاخره صداش دراومد گفت: علی کافیه تو رو خدا. بسسسسسه.اخ. علی گفت : الان تموم میشه خانومم یکم دیگه....( بچه ها کلمه خانومم داشتین؟ از علیرضا  بعید بود😆 من که داشتم شاخ درمیاوردم)  و بعد امپول  درآورد  و پنبه فشار داد.و بعد رفت سراغ  یکی دیگه که اونم تزریق  کرد و آرزو وسطاش گفت اخ میسوزه. زود درش بیار  لطفا ، که  علی  گفت تقویتی عزیزم.صبر کن و.........تموم. بعد ب من گفت تو هم بخواب تا امپولتو بزنم شاید از این بیحالیت در بیای 😳😳 گفتم کی گفته من بی حالم.ولم کن ،خیلی هم خوبم و خواستم ازاتاق برم بیرون که گفت ی روز که کارت به من میافته اون موقع میدونم چیکار کنم 😠 . خداییش ی لحظه ترسیدم. ولی خودمو ب بیخیالی زدم و اون شب هم گذشت. من تا چند روز بدتر شدم که بهتر نشدم. روز

وم که بیدار شدم اصلا  صدام در نمیومد ، از چشمام آب میومد.دستام یخ کرده بود.چشام سیاهی میرفت. انقدر سرفه کردم تا جایی که یهو ول میشدم روی زمین
  وقتی مامانم حالمو دید زنگ زد ب علی و همه چیز گفت.و اونم گفت سریع  بیارش. خواستم مخالفت کنم که مامانم گفت  هیچی نگو و پاشو اماده شو. ب سختی اماده شدم. اونقدر حالم بد بود که دکمه های  مانتو جا ب جا بسته بودم. سوار تاکسی شدیم که امین زنگ زد ب موبایل مامانم و گفت زنگ زدم ب خونتون و موبایل نیلو جواب ندادید، نگران شدم. مامانم گفت داریم میریم پیش علی رضا.نیلو حالش خوب نیست اصلا. اونم گفت ب خودم میگفتید تا میبردمتون،مامانم ازش تشکر کرد و گفت امین جان شما هم  خودت سر کار هستی، ما با تاکسی میریم و میایم و بعد خدافظی کرد. وقتی رسیدیم بیمارستان  ی چند نفر جلو بودن و ما نشستیم و سرمو تکیه دادم ب دیوار.خیلی سردم بودم.فکم داشت میلرزید قشنگ. تا رفتیم تو. علی بلند شد  سلام کرد و ب مامانم گفت ببین حالشو. حقش نیست یک فصل کتک بخوره؟مامانم گفت نمیدونم والا.حالا ببین چشه. علی اول تبم گرفت بعد یهو  چنان فریاد زد که مامانم از جاش پرید :احمق دیوانه میدونی چقدر تب داری؟ خوبه  تشنج نکردی.  منم که حالم واقعا بد بود شروع کردم ب گریه کردن اونم معاینه میکرد و  دارو نوشت ب مامانم گفت  داروهاشو بی زحمت بگیر تا من بقیه مریضها ببینم بعد بیاید خودم بزنم. رفتیم بیرون و مامانم رفت گرفت اومد دوباره  با منشی هماهنگ کردیم رفتیم تو. فورا گفت برو دراز بکش.  رفتم خوابیدم گوشه شلوار کشیدم  پایین ، خودش امپول ها را درست کرد اومد شلوار کامل اورد پایین، گفتم نکن داداش 😓 گفت نمیشه باید عمیق تزریق بشه.  ب مامانم گفت کمرشو بگیر.یهو پنبه کشید فورا زد. منم زدم زیر گریه. نمیدونم چرا اون موقع  دلم امین میخواست😭😭 که امپول دراورد گفت دختر لوس این در داشت مگه؟  فورا بعدی زد که یهو تکون  بدی خوردم 

گفتم اخ پام.ااااااخ. درش بیارم.جیغ زدم بسه. علی هم عین خیالش نبود .گفتم مامان بگو درش بیاره.بسمه. یعد اروم دراورد. سومی هم زد که تکون خوردم گفت جرات داری  ی بار دیگه تکون بخور  ببین چی میشه.منم دیگه فقط گریه میکردم.  رفت چهارمی اماده کنه.فهمیدم ی چیز خطرناکیه .با گریه و ناله گفتم چیه اون؟ علی نامرد هم با بیخیالی گفت چی میخوای باشه؟ پنادر.منم  بلندشدم  گفتم من نمیزنم.نمیخوام این دفعه مامانم  گفت بخواب .نمیبینی مردم پشت در منتظرن و خودش منو خوابوند علی گفت سفت نکنی  زود تمومش میکنم  پنبه کشید و زد وااااااای ی لحظه نمیتونستم نفس  بکشم ‌. برگشتم گفتم علی جوووون ارزو در بیار.دستمو دراز کردم  دستشو کشیدم .اونم از ترس سریع امپول کشید  بیرون و  داد زد احمق بیشعور این چه کاری بود.بعد چنان گوشمو گرفت پیچوند که چون گوشمم تو این چند روز  عفونت  کرده بود مردم و  زنده شدم😖😱😭 بعد داد کشید اگر تکون بخوری  اونقدر درمیارم و میزنم تا تموم بشه.حالیت شد؟ ک بلافاصله فرو کرد. دیگه نگم از دردش که تا حالا همچین دردی نکشیده بودم. انقدر گریه کردم تا تموم شد.تا کشید بیرون  با اینکه حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت اون سمت پام که پنادر زده بودم بیحس بود یهو بلندشدم  و تندتند لباسمو مرتب کردم  و رفتم بیرون که علی رضا هم که عصبانی بود شدید همش میگفت کجا؟ بگیر  بشین.  منم  محلش ندادم و  رفتم بیرون  و قسمت پذیرش نشستم تا مامانم بیاد. همه ی جوری بهم نگاه میکردن😄 خداییش داغون بودم. چشامو و دماغم از شدت گریه قرمزشده بود و باد کرده بود. خلاصه رفتیم خونه  و شب امین اومد منم بهش گفتم  چی شد و اینا اونم گفت علی حق داشته.و جالب اینجاست که من حالم با این امپولها خوب نشد و ی بار دیگه پنی سیلین هم زدم  باز هم خوب نشدم و بعد یک هفته اش مجبور شدم ب خاطر عفونت شدید سفتریاکسون بزنم. که صد رحمت ب پنادر.اگر خواستید براتون تعریف میکنم. منم دیگه اگر از تشنگی بمیرم  اب یخ نمیخورم.
ممنونم که خوندید. نظر بذارید برام.نظراتتون میخونم.مراقب خودتون باشید. یا حق💚

خاطره مریم جان

سلام‌‌سلام🙌من‌اومدم‌با‌سومین‌خاطره‌😍‌بنده‌هم‌اکنون‌مشغول‌خوردن‌بستنی‌عروسکیم😂
میبینید‌چقد‌کجو‌کوله‌شدن‌بستنیا😑😀‌تو‌خاطره‌قبلی‌قول‌دادم‌‌خاطره‌بعدو‌باجزئیات‌بنویسم‌ومینویسم😊
خب‌ایندفعه‌میخوام‌یه‌بیو‌گرافی‌کامل‌بدم.سنمو‌نمیگم😉😑یه‌برادره‌۸ساله‌دارم‌،پدرم‌کارمنده‌و‌مادرم‌خانه‌دار
خب‌بریم‌سراغ‌خاطره:یه‌روز‌خونه‌مادربزرگم‌نشسته‌بودیم‌من‌بودم‌،داییم‌وخالم...
داییم۳۵سالشه‌و‌مجرده😕‌خالمم‌۴۳سالشه‌و‌۳تا‌بچه‌‌داره‌،محمد۲۳ساله،فاطمه۱۸ساله‌وفهیمه۹ساله
(چقد‌جزییات😐)خالم‌به‌خاطر‌مشکل‌کم‌خونی‌شدید‌هر‌چن‌وخ‌یه‌بار‌تقویتی‌میزنه💉
خالم‌به‌داییم‌گف:امید‌بیا‌امپول‌منو‌بزن(داییم‌دوره‌حلال‌احمر‌دیده‌و‌‌به‌شدت‌خجالتیه😳)البته‌تاحالا‌لطفش
شامل‌حالم‌نشده‌و‌نخواهد‌شد‌از‌اون‌جهت‌میگم‌نخواهد‌شد‌چون‌هردومون‌به‌شدت‌خجالتی‌هستیم😻
خلاصه‌داییم‌آمپولو‌گرف‌‌از‌خالم‌و‌شروع‌کرد‌‌به‌آماده‌کردن
بعد‌که‌حاضر‌کرد‌رف‌بالا‌سر‌خالم‌‌شلوارشو‌به‌اندازه‌نیم‌بند‌انگشت‌کشید‌پایین
کاملا‌کمرش‌بود(قربونت‌برم‌باحیای‌من😍😘)پنبه‌کشید‌نیدلو‌وارد‌کرد
شروع‌کرد‌به‌تزریق‌‌از‌عکس‌العمل‌های‌خالم‌‌کاملا‌مشخص‌بود‌خیلی‌دردش‌گرفته😓
دیگه‌‌تاقتش‌تموم‌شد‌‌گف‌‌اوووف‌تموم‌نشد؟داییم‌هیچی‌نگف
(احساساتی‌کی‌بودی)😁‌چن‌ثانیه‌بعد‌‌‌‌‌‌‌‌کشید‌بیرون‌جاشو‌با‌پنبه‌فشار‌داد
بعدشم‌‌رف‌آشپز‌خونه‌دستشو‌شست‌از‌اونجاهم‌مستقیم‌رف‌بیرون😐😑
خالم‌یه‌‌نگاهه‌‌عاقل‌اندر‌سفیه‌بهش‌کرد‌بعدش‌پاشد‌رف‌تو‌اتاق
مادربزرگمم‌از‌اول‌خاطره‌داشت‌باتلفن‌صحبت‌میکرد😁😂(عشقه‌منه😘)
منم‌‌‌مثل‌مترسک‌فقط‌‌نگا‌میکردم‌‌😊😄😁😐
پ.ن(تو‌خاطره‌‌یه‌عزیزی‌دیدم‌التماس‌کرد‌‌‌کامنت‌بزارید‌‌همه‌به‌حرفش‌گوش‌دادن
لطفا‌‌‌‌‌التماس‌میکنم😑😐😁‌‌برای‌‌منم‌کامنت‌بزارید)
شوخی‌کردم‌‌‌‌هرجور‌راحتید😊😁
توروخدا‌کرونا‌رو‌جدی‌بگیرید‌من‌تجربه‌کردم‌میدونم‌چیه😢
عاشقتونم😍😘

خاطره دردانه جان

سلام
حالتون خوبه؟!😍
اوضاع بر وفق مراده؟!☺️
بنده دردانه هستم ۱۸ ساله از تهران
دارای یک عدد خواهر دوقلو☺️ به اسم درناز!
من دو سه ماه پیش یکی از کتابام رو به غزل (دوستم) قرض داده بودم ولی خاله م هم اون کتاب و میخواست بخاطر همین یکشنبه هفته پیش بود که میخواستم برم کتابمو از غزل بگیرم و بدمش به خاله م...درناز یکم دلش درد میکرد🙄موند خونه. هنوز به سرم کوچه نرسیده بودم که یه نفر از پشت داد زد "وایسا" ولی خوب از اونجایی ک صداش آشنا نبود با خودم گفتم حتما با من نیست
به راهم ادامه دادم ک باز داد زد"صبر کن ی لحظه!"
بازم اهمیت ندادم...مطمئن شده بودم که مزاحمه.چون کوچه های محله ما خیلی خلوتن یه لحظه ترسیدم تند تند راه میرفتم که برسم به خیابون...رسما داشتم میدوییدم
هرچقدر من تندتر میرفتم اونم سرعتش و می برد بالا تا برسه بهم! 
دوباره با صدای بلند گفت"یه لحظه وایسا درناز"
مغزم هشدار داد...درناز! خیلی ناگهانی وایسادم سرجام برگشتم سمتش گفت: "چرا اینجوری میکنی؟! حالت خوب شده اومدی بیرون؟"
هاج و واج نگاش می کردم! گفت"چرا اینطور شدی تو؟!😐 به چی نگا میکنی؟!"
شوکه گفتم"درناز و از کجا می شناسی؟!"
شوکه تر از من گفت"تو درناز نیس‌‌...خواهرشی؟! دردانه خانوم؟!"
من"میگم چه نسبتی با درناز داری؟!"
جوابمو نداد.. بیخیال کتابم شدم و برگشتم خونه...پسره هم دیگ دنبالم نیومد انقدر هول شدم ک یادم رفته بود کلید دارم چندبار پشت هم زنگ زدم تا بلاخره دروباز کرد 
دروباز کرد از درد دولا شده بود صداش به زور درمیومد"خره مگه تو کلید نداره😓 مرض داری زنگ میزنی؟!"
بی توجه به حرفش گفتم"تو بی اف داری؟!"
شوک حرفم اونقدر بود که بی توجه به دردش کاملا صاف وایساد و گفت"چی؟! چی میگی برا خودت"
بلند تر گفتم"گفتم تو دوست پسر داری؟!!!"
گفت"دوست پسرم کجا بود دردانه...خل شدی؟!"
من"زر نزن...دیدمش...اومده بود دنبالت...منتها از شانس بدجفتتون من و باتو اشتباه گرفت!"
درناز"خدای من! تو شایان و دیدی؟!"
انگار فقط شنیدن اسمش کافی بود تا باور کنم پسره واقعا درناز و میشناسه!
درناز دید من هیچی نمیگم با درد نشست رو کاناپه و ریلکس گفت"آره بی اف دارم..."
ناباور گفتم"خاک بر سرت درناز‌..خاک بر سرت تو غلط می کنی بی اف گرفتی...بدبخت"
درناز"اصلا به تو چه؟! گیرم ک بی اف دارم...تو چرا جوگیر شدی؟!"
مسخره گفت"اوه حتما احساس بزرگیت گرفته...تو فقط چندثانیه از من بزرگتری همین!"
راستش اصلا انتظار این حرفارو از درناز نداشتم!!!!
دهنم قفل شده بود هیچی نمیتونستم بگم! من اصلا آدم دعوایی نیستم‌...اونم با خواهر دوقلوم! فقط با تاسف نگاش کردم و رفتم توی اتاق همین که پامو گذاشتم تو اتاق بغضم شکست‌‌‌...اینکه درناز یه همچین کاری انجام داده...اینک ازم مخفی کرده بود ی طرف و بدتر از همه اون حرفایی ک بهم زده بود ی طرف دیگ!
همیشه عادت داشتیم پشت هم دیگ باشیم...نه روبروی هم
من و درناز همیشه پشت هم بودیم..حتی اینقدر وابسته بودیم ک من با اینک از زیست و شیمی متنفرم و ریاضی و فیزیک رو ترجیح میدم برا اینکه از درناز دور نشم راضی شدم برم تجربی! با اینک من هیچ علاقه ای به تجربی و پزشک شدن نداشتم و ندارم اما بخاطر اینک از درناز جدا نشم وارد این رشته شدم!
منتی سرش نمیزارم ها! چون مطمئنم اگ من میرفتم ریاضی قطعا بدون درناز میمردم! 
انقدر گریه کردم ک چشمام باز نمیشد می خواستم ی سر به درناز بزنم ولی ناخودآگاه چشمام بسته می شد اصلا نفهمیدم کی خوابم برد چون من گریه میکنم فوق العاده بیحال میشم
نصف شب با احساس اینک ی چیزی زیر بغلم وول میخوره بیدار شدم‌..درناز خودشو ب زور جا داد بغلم و آروم هق هق می کرد...وحشت زده از جام بلند شدم آباژور و روشن کردم دیدم چشماش باد کرده😖
گفتم"درناز چی شده؟!"
فقط گریه می کرد... دوباره گفتم"درناز خواهری چی شده؟! دلت درد میکنه؟!"
درناز"غلط کردم دردانه...حرف مفت زدم بزار بغلت بخوابم"
به همین راحتی تموم ناراحتیم دود شد رفت هوا!
دوباره خوابیدم اونم اومد بغلم خوابید...تقریبا نیم ساعت گذشت ولی هیچ کدوممون نخوابیده بودیم‌
"دل دردت خوب شد دورت بگردم؟!"
با صدای گرفته ای گفت"نهه‌.‌.دارم میمیرم😓"
تو تاریکی رنگ پریدگی ش کاملا مشخص بود! 
بلند شدم چراغ و روشن کردم ی لحظه از دیدن قیافه ش وحشت کردم🤯
صورتش به سفیدی میزد
دستشو گذاشته بود رو دلش و به خودش می پیچید...اولین چیزی ک ب ذهنم رسید این بود ک به مامانم زنگ بزنم...مامانم گفت تا من برسم خونه دیر میشه قرار شد زنگ بزنه به خاله م(سارا) و اون بیاد(قبلا معرفی ش کردم...پرستاره)
خلاصه بعد ۱۵ دقیقه خاله رسید بیچاره اونم هراسون اومد داخل سرسری سلام احوال پرسی کردیم‌. رفتیم تو اتاق کمک کردم درناز به زور نشست دیدم خاله ی کیسه از کیفش درآورد محتویاتش و ریخت رو تخت. یه دونه سرنگ و شیشه توش بود با ی بسته قرص و سرم
درناز انقدر درد داشت ک اصلا به آمپوله توجهی نکرد کمکش کردم برگشت لباساشو آماد

ه کردم خاله با آمپول آماده اومد بالاسرش 
خلاصه ش میکنم آمپول رو زد که درناز انقدر درد داشت که اصلا متوجه نشد فقط اولش یکم آخ و اوخ کرد
دردش کم کم آروم شد و طبق معمول بغل هم خوابیدیم☺️
خاله هم بنده خدا چون تازه از شیفت برگشته بود نتونست دیگ برگرده خونه شون و خونه ما خوابید!
فردا صبح زودم مادرم اومد خونه پیش درناز
🧡پایان🧡
پ.ن۱: البته من همچنان پیگیر موضوع پسره و درناز بودم ک فهمیدم ۲ هفته باهم درارتباط بودن!!! من اصولا با این روابط مخالفم و هنوزم باورم نمیشه درناز وارد این رابطه شده و از من مخفی کرده!
اون اوایل رابطه مون یکم باهم سردتر شد ولی خوب هیچکدوم طاقت نیاوردیم🙄
و اینک درناز ۳ روز بعد این ماجرا با پسره بهم زد و جالب اینجاس ک شایان حتی ی کلمه هم نپرسید چرا! بی هیچ حرفی گفت باش و تموم!
پ.ن۲:هرماه این درد درناز و خیلی اذیت می کنه😓
پ.ن۳:ای آنکه مرا با ضرب تبر از ریشه جدا کردی⚒
شادی که زدی تیری به دلم...اما تو خطا کردی☝️🏻
پ.ن۴:
🇹🇷 Kapiyi göstereceğimiz yerde
Anlayiş gösterdik, ondan böyle oldu.
وقتی که باید دَرو نشون میدادیم
درک و فهم و نشون دادیم
واسه همونه که اینطوری شد🤞🏽💫

پ.ن۵:مراقب خودتون و خوبیاتون باشین🧡🖐🏻
خدانگهدار👋🏻🧡

خاطره ساحل جان

خاطره ساحله خانم 
سلاممممممممممممممم مرسی بابت خاطرات قشنگتون من ساحله ام ۱۸ ساله از تهران و شوهرم مهدی ۲۶ساله و شغلش آزاده .من تازه ازدواج کردم ۹۸/۱۰/۲ ینی شانس اوردم که کرونا بعد عروسیم اومد وگرنه عروسیم معلوم نبود تا کی عقب پی افتاد🤦‍♀
خب خاطره مربوط به نامزدیمه : مهدی کارش آزاده و توی شهر ها و استان های مختلف زیاد میره تقریبا ی سال از نامزدی مون میگذشت که مهدی رفت شمال برای یه هفته وقتی از شمال اومد سریع اومد دنبالم  و رفتیم خونه مادرشوهرم 
مهدی حالش خوب نبود صداش گرفته بود و سرفه میکرد و نمیزاشت زیاد پیشش باشم میگف نیا پیشم فک کنم سرما خوردم شام درست و حسابیم نخورد🤦‍♀و رفت اتاق دراز بکشه منم بخاطر حال مهدی حالم کلی گرفته شد و منم شام نخوردم و رفتم اتاق پیشش و خوابیدم پیشش دیدم مادرشوهرم تو سینی برامون شام اورده برا مهدی سوپ برا من قرمه سبزی با سالاد شیرازی و ماست 
مهدی عاشق این غذا بود دلم نیومد جلوش بخورم منم سوپ خوردم با هم تو ی کاسه و از ی قاشق خوردیم 🤦‍♀به اون که میدادم قاشق بعدی نوبت من بود و بعد من نوبت اون و بعد اون نوبت من با ی قاشق😂🥄
خلاصه مهدی بعد اینکه خورد خوابید منم رفتم سینی رو دادم به مادرشوهرم و خوابیدم دوباره پیش مهدی صبح پاشدم سرم درد میکرد رفتم بیرون ژلوفن خوردم و اومدم اتاق دستمو گذاشتم رو بازو و پیشونی مهدی داغ داغ بود پتو رو تا گردنش کشیدم بالا و رفتم دفترچشو از مامان گرفتم و بیدارش کردم رفتیم درمونگاه نوبت گرفتم و رفتیم داخل دکتر معاینه کرد و اومدیم بیرون رفتم دارو خونه و دارو ها رو گرفتم و رفتم قبض گرفتم از تزریقات و بعدم نشستم پیش مهدی ی ذره حرف زدیم که نوبتش شد رفتیم تو تزریقات و پرستار گفت تو تخت اتاق بغلی بخوابید چون سرمم دارید 
رفتیم اونجا مهدی دراز کشید استینشم داد بالا تلفنم زنگ خورد رفتم بیرون و جواب دادم مامان بود حال مهدی رو میپرسید سردرد منم پرسید که گفتم خوب نشده بعدع خدافظی رفتم پیش مهدی با هم یکم حرف زدیم تا سرمش تموم شدبعدم پرستاره شرو کرد به اماده کردن امپولای مهدی دوتا بود دراز کشید امادش کردم دستشم گرفتم ولی مهدی نمیترسه از امپول خیلی ریلکس بود 🤦‍♀بر عکس من 
پرستار پنبه کشید ی توده عضلانی درست کرد و دگزا رو زد بعدم در اوردو این طرف و پنبه کشید و پنی سیلین رو زد و در اورد 
من :خوبی؟درد داشت؟
مهدی:نه عزیزم درد نداشت 
ماساژ دادم و پاشد و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه مهدی داغه داغ بود با بدبختی و قهر میکنم و تهدید راضیش کردم شیاف بزاره😪 شیاف گذاشت تبش اومد پایین منم سوپ از مامان گرفتم برا ناهار دادم بهش  ی ذره استراحت کرد خوب شد فرداشم رفت خودش دوتا امپولای اخرشو زد و شبش اومد خونمون من سر دردم از پَیروز که با مهدی رفتیم دکتر سرما خورده بود ی لحظه ام خوب نشده بود و هی بدتر و بدتر میشد و گلوم هم درد میکرد ولی به مهدی چیزی نگفتم مهدی ام نفهمید سرما خوردم ازش خلاصه فردای اون روز با مخالفتای من که مریضی نرو و اینا رفت اصفهان برای کار و در تماس بودیم باهم ی هفته بود مریض بودم دیگه گلو دردم جوری شده بود اب دهنمو نمیتونسم قورت بدم سرم گیج میرفت سرم درد میکرد و مامان و بابام میخواستن ببرنم دکتر میگفتم الکی خوب شدم یا میگفتم مهدی گفته فردا میاد خودش میبره و.....
تا اینکه مهدی بی خبر اومد و مثل همیشه اول اومد خونه ما تا رفع دلتنگی کنه😂😘با خودم برنامه ریزی کرده بودم که مهدی اومد ارایش کنم تا از قیافم چیزی نفهمه ولی بی خبر اومد و منم نتونسم برناممو اجرا کنم 🤦‍♀
اومد گفت چی شدی ساحل؟مامان میگه ی هفته مریضی پس چرا بهم نگفتی ؟
من:خوبم مهدی چیز خاصی نیس شلوغش نکن 
مهدی: پاشو ببرمت دکتر
 مشخصه چقد خوبی اصن 😤
لبه تخت نشسته بود دستمو گرفت تو دستش اونکی دستشم گذاشت رو پیشونیم بعدم اخماش رفت تو هم 
من:اصن حال ندارم ول کن دکترو میخوام چیکار خودم خوب میشم 
مهدی :مگ دکتر رفتنم حال میخواد ؟پاشو عزیزم
من:مهدی اگ خودم خوب نشدم میریم 
مهدی:ی هفتست مریضی اگه میخواسی خوب شی میشدی همین جوریشم از دستت عصبانیم که نگفتی پاشووووو خانومم بعدم لباسامو اورد و پوشوند 
رفتیم دکتر نوبت گرفت دکتر معاینه کرد گف چرا انقد دیر اومدی؟گلوت و گوشت خیلی عفونت داره کار خطر ناکی کردی که دیر اومدی دخترم از کی مریضی؟
من:(مهدی فکر میکرد من ی هفته مریضم ولی از ی هفته بیشتر بود حدودا ۱۱ روزی میشد 🤦‍♀)۱۰ یازده روزی هست 🥺
مهدی: مگ نگفتی یه هفتس؟
من :ترسیدم بگم بهت خووو🥺
دکتر فشارمم گرفت و گفت ۶ 🤦‍♀سرم و چند تا تقویتی نوشت با پنیسیلین و قرص های انتی بیوتیک و شربت 
مهدی خیلی عصبانی بود هر چی میگفتم ببخشید میگف بعدن که خوب شدی حرف میزنیم باهم 😠رفت داروخونه و اومد رفت طرف تزریقات و دارو ها رو به پرستار نشون داد پرستار ی پنادر و ی پنی ۸۰۰ و ی ویتامین سی رو گذاشت داخل سبد و سرم و امپولای داخل سرمم ور داشت رفتیم داخل تزریقات اقایون که مهدی بتونه باهام بیاد 
خیلی ترسیده بودم و دس مهدی رو کشیدم و درگوشش گفتم مهدی من میترسم چرا انقد زیاده 
مهدی :نترس عزیزم درد نداره میگم با لیدوکائین بزنه 
رفتم نشستم رو تخت مهدی کفشامو در اورد زیپ شلوارمم باز کرد و درازم کرد گف ابرو داری کنیاااا بعدم به پرستار گف با بی حسی بزنید لطفا میترسه خانومم اونم گف باشه 
اوند سمت راستمو پنبه کشید و گف نفس عمیق کشیدم داشتم دومی رو میکشیدم فرو کرد ی دردی اخرای امپول داشتم حس میکردم که کشید بیرون و اون طرفمو پنبه کشید و گف پنادر یه مقدار درد داره سفت نکن مهدی ام کمرمو محکم گرفت و پرستاره زد خیلی خیلی درد داشت فلج شدن  رو برای اولین بار تجربه کردم و کل پام درد گرفت 
من:مهدییییییی😭 
مهدی:جانم جانم تموم شد عزیزم تموم شد 
که کشید بیرون و اون طرفمو پنبه کشید و ویتامین سی از لحظه ورودش سوخت گریه منم بدتر شد 😭😭😭خیلی درد داشتم خیلی بعد اینکه تموم شد پنبه گذاشت و گف ماساژ بدید براش مهدی ام ماساژ داد که دستمو بردم عقب دستشو گرفتم  گفتم نکن مهدی درد میکنه 😭😭😭گف باشه باشه 
شلوارمو کشید بالا و من همون طوری بودمو نمیخواسم برگردم و اشکم میریخت رو بالشت 😭
پرستار اومد گف سرمتو میخوام بزنم مهدی ام کمک کرد برگردم که قیافم مچاله شد و سرمو که وصل کرد رفت بیرون مهدی پرده رو کشید و من به گریم ادامه دادم 😭وسطای سرمم اومد سه تا امپول زد تو سرم بعد ۴۵ دیقه ام تموم شد و اومد کشید 
تمام ❤️
پ.ن :خیلی دوستون دارم با خاطره های قشنگتون ❤️لطفا از دریا خانم هیلدا جان و سمیرا خانم که اسم نامزدشون آقا فرشید هست و گیتا جون میخوام خواهش کنم که بازم خاطره بزارن ❤️
پ.ن:برام خیلی جالبه دوستان 
من توسط جاریم با اینجا اشنا شدم و اون خاطرات دکتر های وب رو میخوند فقط و دخترش خاطرات هم سنو سال خودش رو که میزاشتن و من هم خاطرات متاهلین و بزرگسالان 😂برام خیلی جالب بود که هر کسی هر خاطره ایی که میخواد هست توی این کانال❤️شما ام این شکلی هستین؟😂

خاطره سایه جان

یک دو سه ، یک دو سه صدا میاد ؟؟
سلامی به گرمی هوا ،🙋 حال شما ، احوال شما ، خوبین ؟!
چخبرا ؟؟ خوش می گذره ؟! سایه هستم ۸۴ 😁
هوای ما باشد بسیار گرم . راستی با تعطیلات تابستون چیکار
می کنید ؟ ما که از اسفند ۹۸ توی تعطیلات تابستونی به سر
می بریم 😂
بخدا اینقدر هوا گرمه شبا موقع خواب دیگه اونور بالشت هم سرد
نیست . 😂
خورشید جوری میزنه انگار دعوا داره ، 😂یواش وحشی
سـوختیم .😂
چرا تابستونا هر جامون درد بگیره ، همه مامان و بابا هامعتقدن به خاطر باد کولره؟ 😂
من به شخصه تنها حکمتی که میتونم پشت این گرما ببینم اینه که خدا داره امتحانمون می‌کنه درجه جهنمو تنظیم کنه 😂
راستی من فکر میکنم مشکل تپش قلبم جدی تر شده اگه کرونا بگیرم همون روز اول باید بگن به رحمت ایزدی پیوست 😂 گفتم بی خبر نباشین 😂
والا ما از ترس کرونا داریم یه جاهایی از خونه رو تمیز میکنیم که تو سند قید نشده ، ای خیر نبینی کرونا 😂
کیلو کیلو داریم مایع دستشویی مصرف می کنیم 😂 لیتر لیتر آب داره هدر میده 😂 یعنی فقط باید بگی خدایا ما را از شر کرونا محفوظ بدار .😂
همانا که کرونا از رگ گردن به شما نزدیک تر است .😂
وتو چه می دانی که کرونا چیست ؟ 😂
زمانی که کسی عطسه یا سرفه می کند آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است از وحشت درهم می پیچند😂 و گروه گروه به سمت خانه هایشان روانه می شوند .😂
و نگهبانان به آنان می گویند آیا به شما نگفتیم که زندگی دنیا فانیست و عذابی دردناک در انتظار شماست ؟!😂 و این همان عذاب دردناک است 😂 باشد تا رستگار شوید. 😂😂
دیگه می‌دونم باید شروع کنم ، این خاطره باشد خاطره ی چهارم .😁
فکر میکنم تابستون ۹۸ بود ، حالا ماه رو دقیق یادم نیست
شرمنده. 🙉 صبح زود بیدار شدم ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بود این و دیگه خوب یادمه 😅 آقا منم بیدار شدم صبحانه خوردم ، دیگه یک ساعت و تلف کردم .بعد گفتم برم خواهرم و بیدار کنم حوصله ام سر نره ، ولی عادی بیدارش نکنم . خب همون‌طور که میدونید ما غرب کشور زندگی میکنیم و غرب کشور هم زلزله خیز . منم اومدم یکم لوسترها رو با پارچه تکون دادم ، بعد پایه تختشو گرفتم و با شدت تکون میدادم بعد داد زدم
ســاراااا زلزله است چرا بیدار نمی شی ، بنده خدا جوری از رو تخت اومد پایین ، بیست بار هی با سر می خواست بره تو زمین حالا من و دید دارم می
گفت وایسا کارت دارم . یعنی اون لحظه عرق درون ریز کردم با این حرفش 😂 بعد دیگه عادی رفت صبحانه خورد منم نشسته بودم تو پذیرایی با خودم میگفتم نکنه توطئه ای درکاره 😂 سارا اومد نشست روبروم ، منم بلند شدم برم یکدفعه یه کوسن خورد تو زانوم 😂 من فرار میکردم اونم هرچی میومد جلو دستش میزد وسیله ها هم یا می خوردن بهم یا جاخالی می دادم. آخر دیگه همه چی رو پرت کرده بود دمپایی پاشو درآورد پرتش کرد ، حالت زانو جاخالی دادم خورد تو پای مامانم 😂 گفتم آفرین هدف گیریت عالی بود یادم باشه عصر جدید ثبت نامت کنم .😂حالا نوبت مامانم بود اونم دمپایی درآورد گزاشت دنبال هر دوتامون بعد می‌گفت وایسین کاریتون ندارم ، آخه مادرمن میخوای باور کنیم کاریمون نداری ؟ 😂 دیگه انداختمون پشت در ، در هم و کوبید به هم ، منم اون لحظه گفتم هربار این درو محکم نبند درو ، بقیه شو شما ادامه بدین فضا کنسرتی شه .😂
یه چند دقیقه پشت در بودیم ، هی داشتم فکر میکردم چطوری در و باز کنم چشم افتاد به یه کارت رو جا کفشی رفتم برش داشتم چند بار از کنار در انداختم توش یه دفعه قفله باز شد اینقدر خوشحال شدماون لحظه تو پوست خودم نمی گنجیدم 😂 راسته میگن ها انسان پشت درهای بسته به فکر ساختن کلید می افتد.😂 ما هم عین دزدا در حال حرکت به سمت اتاقامون بودیم .خلاصه کنم براتون تا عصر همینجوری سر شد ، عصر ساعت فکر می کنم هفت و بیست اینجوری بود گمونم داشتم اوک نیو می‌دیدم شبکه تماشا 😁 یعنی نصف عمر من پای این فیلمای کره ای هدر رفت ، 😂 داشت می رسید به یه لحظات حساسی خواهرم اومد تلویزیون و خاموش کرد . حالا من دستشویی داشتم به خاطر فیلمه نرفته بودم ، وایساده بودم یه تبلیغ کفش تن تاکی ، یه بیسکویت گرجی ، ماالشعیر عالیسی چیزی بزنه توش برم بعد این اومد خاموشش کرد .
من : چرا خاموش می کنی ؟
سارا : مامان گفته جارو کن ولی تو باید بکنی .
من :وقتی کسی کاری بهت میده خودت انجامش بده .
سارا : جارو نمیکنی ؟
من : نه
سارا : خیله خب باشه .
جارو رو روشن کردکنارش وایساد ، مامانم هم آشپزخونه بود داشت شام درست می کرد ، من گفتم خب جارو کن این چه کاریه می کنی ، همینجور ده دقیقه روشنش گذاشت بعد خاموشش کرد گفت مامان جارو زدم مامانم هم گفت دست درد نکنه جمعش کرد و بردش . 😶
یکی زنگ درو زد ، سریع فاصله خودم و خواهرم و مامانم تا آیفون سنجیده شد .
(یکی از بیشترین محاسباتی که سریع هم توی خونه ما انجام میشه فاصله اعضای خانواده تا آیفونه 😂) حالا هنوز نرسیده بودم مامانم هی می‌گفت کیه ؟ 😂گفتم مامان بزار برسم 😂 خالم بود که پرستاره شیفت داشت دختر خالم مهرسا که الان هفت سالشه رو آورده بود پیش ما . مهرسا اومد پیشمون خالم هم رفت . یعنی وقتی مهرسا میاد خونه مون به ازای هر یک ساعت که
می مونه باید یک ساعت تمیز کاری کرد 😂 آرزو داری یه بار این بچه رو ببینی که نشسته باشه ، همش سرپاست 😂 به من به چشم همبازی نگاه می کنه ، وقتی ازش می پرسم به نظرت من چند سالمه یا چند سال اختلاف سنی داریم میگه بیا قد بگیریم 😂
اونم چه قد گرفتنی با دست اندازه گیری می کنه ، منم دستام خیلی درازه هر بار به این نتیجه می رسه که من خیلی ازش بزرگترم 😅 اول اومد پیشم بیا بریم نقاشی رنگ کنیم ، ناچار منم رفتم باهاش رنگ میزدم از بره ناقلا رنگ زدیم تا باب اسفنجی و سیندرلا و... بعد گفت بستنی چوبی می خوام رفتم آوردم براش وقتی خوردش گفت تو بزرگ شدی میخوای چه شغلی داشته باشی گفتم می‌خوام مهندس شم گفت ولی من می‌خوام دکتر شم
بعد خواهرم شروع کرد خوندن
خاک ایران یکسر از دکتر پر است
هر که دکتر نیست نانش آجر است
ملک ایران سرزمین دکتران
اینقدر دکتر نباشد در جهان
. تلفن زنگ خورد رفتم برداشتم اصلا نمی‌شناختم کیه هی باهام سلام و احوالپرسی کرد بعد گفت شما ،خواستم بگم ببخشید اشتباه برداشتم 😂 تو نگو همکار مامانم بود . دوباره برگشتم مهرسا گفت حالا بیا دکتر بازی کنیم .گفتم من نه از دکترا خوشم میاد نه دکتر بازی . مهرسا به مامانم اشاره کرد بعد گفت بِشِش میگم دعوات کنه . بِشِش میگم یعنی بهش میگم . ما اینطوری حرف نمی‌زنیم چون مهرسا باباش کرمانشاهی اینجوری حرف میزنه .‌ هر وقت بازی می کنیم یا باید بشم بیمار یا دانش آموز 😂این بارم مثل همیشه من شدم بیمار . بعد خواست چوب بستنی که خورده رو بکنه تو دهنم گفتم این و نکن تو دهنم لیسش زدی گفت همه ی دکترا اول بستنی رو میخورن چوبش و میکنن تو دهن ما ،😂 از طرز حرف زدنش خندم گرفت به زور راضیش کردم اون چوب و نکنه تو دهنم . بعد گفت ازم خواهش کن بگو آمپول نمی‌خوام بگو دیگه ، منم گفتم آمپول ننویس نمی خوام گفت مگه خواستنیه ،اونش و من میگم. معلوم نبود ادای کدوم دکتر بدبخت و داشت درمی‌آورد .حدود دو ساعت و نیم گذشت تو پذیرایی داشتم وسایل شو جمع میکردم اونم هی داشت میدویید این طرف اون طرف یکدفعه یه صدای محکم شنیدم و بعد صدای گریه به همراه جیغ با دو رفتم طرفش کنار میز شیشه ای نشسته بود و دستش رو چشمش بود گفتم دستت و بردار، قشنگ با دیدن اون صحنه دلم ضعف رفت سمت راست پیشونیش بد جور باز شده بود ،گفتم یا ذوالجلال و الاکرام . اون میزی که با سر رفته بود توش یه چوبه که دورش خیلی تیزه بعد شیشه روشه این زده بود تو چوبه اینقدر دویده بود یه دفعه افتاده بود با سر زده بود توش . مامانم هم اومد بردش تو سرویس یعنی تمام روشویی قرمز شده بود اومد بیرون هرکس میخواست بهش نزدیک شه جیغ میزد و گریه میکرد خیلی ترسیده بود ، خواهرم رفت نزدیکش با چند تا ترفند سعی کرد آرومش کنه و موفق شد با وعده های شبیه پارک و رستوران برای روز بعد راضیش کردم که بریم بیمارستان رفتیم خالم مامانم بهش خبر داده بود از ترس رنگش پریده بود بردیمش تو ، بیمارستانه خیلی شبیه بیمارستان درحاشیه است 😂 من هر وقت میرم توش این حس بهم دست میده .ما رو راهنمایی کردن طبقه سوم اتاق عمل ، رفتیم یه آقایی اونجا بود لباس سبز تنش بود دیدش گفت برین پایین یه قاشق شربت خواب آور بهش بدین تا کم کم گیج شه🤨ما هم بهش دادیم و بعد قرار بود تو ماشین یکم دورش بزنیم تا خوابش ببره حدود نیم ساعت ما فقط این و دور زدیم من گیج شده بود اون نه 😂 تا بالأخره خوابش برد دوباره همون پروسه تکرار شد طبقه سه رفتیم نشسته بودیم پشت در اتاق عمل یکدفعه صدای گریه اومد دوباره . اومدن بیرون آقایی که اونجا بود گفت فایده نداره فردا باید بیهوشش کنیم بخیه اش بزنیم . فردا رفتیم فکر کنم خالم براش فرم بستری پر کرده بود از اون لباس آبی ها کرده بودن تنش بردنش اتاق عمل بخیه اش کردن حالا بهوش اومده بود اول یه پاش و برد بالا بعد یه دستش بعد صدام کرد رفتم نزدیکش ، گفت قرمه سبزی می خوام ، بیهوشی روش اثر گذاشته بود بدجور 😂 خالم هم دو تا کتاب داستان با به بسته مداد رنگی براش خریده بود .بعد میخواستن براش آنژوکت بزنن نمیزاشت جیغ میزد می‌گفت نمی خوام ، هرکاری هم کردیم راضی نشد چند نفری گرفته بودیمش من در این زمان دیگه گوشم و از دست دادم .😂 دوباره خوابش برد رنگش هم با دیوار خیلی تفاوتی نداشت .همزمان با اتمام سرمش از خواب بیدار شد کماکان گیج بود . واسه آمپول زدن هم بچه ی خوبی بود خیلی اذیت نکرد فقط حراست بیمارستان زنگ زده بود فکر کرده بودن دعواست 😂 و این چنین اومد خونه ما تا مامانم براش قرمه سبزی درست کنه . از اون روز به بعد وقتی میاد خونه مون از شعاع ده متری اون میزم رد
نمیشه ، میترسه ولی کماکان همیشه سرپاست و اصلا نمیشینه و بسیار شیطون تر هم شده .
بله و اینم از این ، خاطره تمو

م شد. ⁦⁦☘️⁩

پی نوشت ۱: یادتون باشه آنچه در دنیا شاهد آن هستید حاصل اعتقادی است که نسبت به آن دارید !
پی‌نوشت ۲ : به خاطر بسپاریم که همه شرایط موقتی هستند و هیچ چیز به همان صورت قبل باقی نمی ماند !
پی نوشت ۳: انسان نمی تواند
به آسمان نیندیشید !
چگونه می تواند ؟!
مگر انسانهایی که
عمر را بی چرا ،
به چریدن مشغولند
و
سر به زمین فرو برده اند
و پوزه در خاک دارند
و غرق در آب
و علف اند
اینها که « گوسفندان » دوپایند !

( دکتر علی شریعتی )

برایتان :
دلی عاشق
ذهنی جستجوگر
روحی عصیانگر
نگاهی پرهیزگر
و زبانی پرسشگر
می طلبم !

و در آخر ، به همه ی آرزوهام قول رسیدن دادم .

در پناه او .🍀
خدانگهدار 🍃
سایه / تیرماه ۱۳۹۹

خاطره تارا جان

خاطره تارا جون 
سلام به همه .من تازه با این جا اشنا شدم و تا اونجایی که وقت داشتم خاطرات قشنگتونو خوندم و کلی خوشم اومده 
من تارا ام ۲۸ ساله و از تهران و ی دختر  ساله دارم به اسم تینا و همسرمم علی ۳۵سالشه و پزشک هستش و من هم تا اول راهنمایی خوندم 😔 راسش ازدواج ما زورکی و به اجبار بود و دوطرف ناراضی بود و هنوز که هنوز با داشتن یه بچه ۵ ساله باهم سرد هستیم (من بچه شهرستانم و تحصیلاتم خیلی پایینه و زیاد بلد نیسم فارسی حرف بزنم چون از بچگی ترکی حرف زدم و این باعث شده که لهجه بگیرم ولی من عاشق زبان مادری و همه ترکا هسم و افتخار میکنم به این که ترک هسم ولی همسرم تحصیل کرده و دکتر و باکلاس هست و ازدواج ما توسط پدربزرگامون بود که نمیشد رو حرفشون حرف زد و ما رو وقتی بچه بودیم برای هم نشون کرده بودن و نسبت فامیلی نداریم باهم و بابا بزرگامون دوست هستن باهم راستش نمیدونم چرا اینا رو میگم ولی برام خیلی دعا کنیدددددد   )
خاطره من : من توی ۱۹ سالگی ازدواج کردم و ۱۷ سالگی عقد 
برای مراسم خاستگاری فامیل شوهرم و همه فامیلاشون از تهران اومده بودن میانه یعنی شهرستان ما شب بعد مراسم خاستگاری همه توی اتاق ها خوابیدن انقد تعداد زیاد بود که جا برای من و خواهرام نبود مجبور شدیم بریم و توی حیاط روی پله  جا بندازیم و بخوابیم خیلی سرد بود هوا و من سرفه هام زیاد شد ولی پتو کشیدم و دیدم سرده کت بابام رو پوشیدم و خوابیدم صب از صدای خروس و گوسفند ها بیدار شدم بدنم درد میکرد و بینیم کیپ شده بود نمیتونسم نفس بکشم 
با خواهرام رخت خواب هارو جم کردم و رفتیم برای اماده کردن صبحانه که من سر سفره وقتی اومدم لقمه رو بزارم توی دهنم احساس کردم دارم بالا میارم رفتم توی حیاط و و جلوی شیر اب بالا اوردم دیدم  داره نگام میکنه علی اومدم نزدیکم گفت خوبید شما؟   نگاش کردم و گفتم بله گفت بعد صبحانه بیاید اتاق تا معاینتون کنم بعدم رفت 
بعد صبحانه از توی اتاق تاراخانم شنیدم رفتم گفتم بعله گف بیاید معاینتون کنم 
خجالت میکشدم و اصن خوشم نمیومد ازش راسش شاید چون احساس میکردم در برابر اون ی عقب افتاده ام از همه لحاظ 😔رفتم جلو و نشستم پیشش معاینه که کرد گف دفترچتون کجاست ؟میشه برام بیاریدش تا دارو هاتونو بنویسم ؟من حتی تا ۱۷ سالگیم دفترچه بیمه نداشتم و ندیده بودم گفتم ک ندارم گفت پس آزاد مینویسم 
خیلی وسایلاشو دوست داشتم و با تعجب و کلی ذوق بهشون نگا میکردم 
رفت دارو بگیره از شهر و بعد از ۲ ساعت اومد من داشتم نون میپختم و پیش تنور نشسته بودم اومد صدام کرد منم رفتم اتاق گفت بهترین ؟سرمو انداختم پایین گفتم ممنون گفت دراز بکشید امپولتونو بزنم 
منم که از خجالت قرمز شدم گفتم میشه نزنم؟گفت نه لازمه که بزنید منم از جام تکون نخوردم که شرو کرد به اماده کردن امپول ۲ تا امپول سفید رنگ بود (تا اون موقع امپول نزده بودم و توی شهرستان دکتر نبود و بیشتر خود درمانی بود به وسیله گیاه های دارویی)فک کنم فهمید موذبم به نرجس خواهر کوچیکم گف که بره به مامانم بگه بیاد مامانم که اومد بالشت گذاشت روی زمین و درازم کرد و ی ذره از دامنم و کشید پایین و شلوارکم که زیر دامن پوشیده بودم از دو طرف داد پایین بعدم بهم گفت نا سلامتی محرمید به هم خجالت داره دختر؟اونم از آقا علی که داره شریک زندگیت میشع؟منم اصن از خجالت حرفی نمیزدم و سرمو کردم تو بالشت 
پنبه رو الکلی کردو اومد کنارم نشست ی بسم الله و میخواست بزنه مامانم گفت آقا علی تا به الان سوزن نزده حواستون باشه بهش علی گفت اِ واقعا؟خوب پس تارا خانم پاشو باید تست بشه منم پاشدمو شلوارمو درست کردم نمیدونستم تست چیه اومد جلو دستمو گرف استینمو  داد بالا و سوزنو زد زیر پوستم و امپولو زد اخم کردم از درد و لبمو گاز گرفتم بعد چند دیقه گفت که دراز بکشید حساسیت ندارید بارم مامانم اماده ام کرد و پنبه کشید و بسم الله گفتو فرو کرد گریم گرفت از دردش تا به حال امپول نزده بودم‌ ی ذره که گذشت گریم بیشتر شد و فهمیدن گریه میکنم گفت شما بزرگ شدید گریه چرا ؟و گف تموم شد و این طرفمو پنبه کشید چون اولین امپول درد داشت فک میکردم که اینم درد داره گریم بیشتر شد و امپولو زد و اصن  درد نداشت و زود تموم شد 
این هم از خاطره من امید وارم که خوشتون اومده باشه ببخشید اگر بد بود ♡
برام خیلی دعا کنید ♡
علی دکتر عمومی هستش و تا الان خیلی امپول خوردم ازش ایشالله  براتون تعریف میکنم ♡
خداحافظتون باشه ♡

خاطره مهسا جان

سلام مهسا هستم یک کشاورز.
نمیدونم یادتون منو یا نه. همون نه چون خودم هم بعضی از خاطرات رو وسطش تازه یادم میاد کی نوشته و یا این که ااا چه جالب مگه این خاطره رو چند سال پیش نخوندم ولی خب از نظر اسم تعطیل🤦.
این خاطره بر میگرده به سال اول دانشگاه همون ماه های اول که من هر هفته میومدم خونه . البته فقط تا آبان این جوری بود .حالا یه مشکل اساسی داشتم که یه جنگ سرد بین خاله ها و عمه هام بود که برام خاستگار پیدا کنن و زود شوهرم بدن و از شرم خلاص بشن . این بود که عمه خانم یه چهار شنبه تماس گرفت که مهساجون بیا که پدر کار واجبی باهات داره . از اون جایی که بابا بنده الو تو دهنش خیس نمیخوره صاف همون چهارشنبه گفت که داری میای فردا خاستگار داری که پسر دوست عمت . این جمله یعنی نیومدی هم نیومدی سخت نگیر 😊.خودمونیم منم گفتم طرف کی باید باشه که بابا نتونسته در نطفه خفه کنه و گذاشته بیاد خونه ولی خب دوست هم نداره من باشم . ولی بنده هم حس فضولی خاستگار داشتنم گل کرده بود و گفتم نه بابا من میام دیگه این شتریه که در خونه هر کس میشینه . (بابام هم اگه تا اون لحظه مطمئن نبود اماده ازدواج هستم یا نه به یقین رسید که یه تختم کمه🤔). خلاصه من چهارشنبه شب رسیدم خونه قرار بود فرداشبش عمه و دوستش بیان منزل اقا یادم نمیاد تا فردا شبش چی کارا کردم ولی خب کار خاصی نکردم  جز ولو شدن روی تختم که تنها دل تنگیم از اول خوابگاهی شدم همین تخت بود . که غروب عمه امد گفت عزیزم چرا اماده نیستی .منم گفتم حالا وقت هست . بابا هم شیرینی گرفت اونم چی ناپلئونی (چون تو جمع رسمی خوردن ناپلئونی یعنی به گند کشیدن لیاس پس همش نسیب من و بابا میشد ) که حالا نوبت عمه بود یقین حاصل کنه تو این خونه بویی از انسانیت نبردیم 😎
همه کار ها رو عمه کرد منم لباس پوشیدم که شازده تشریف بیارن . نمیدونم تا حالا دل پیچه  یهویی  شدین یا نه که فقط بخواید در توالت اتراق کنید . و هیچ پیشینه خوراکی هم از اون همه چرت و پرت هم نداشته باشید . حالا در عرض نیم ساعت من از یه خانم متشخص به یه گند اعصاب با حالت تهوع و .... تبدیل شدم و این که ندونی چی خوردی کت باعث این شده 🤦🤯.اینا رو ول کن طرف امد اونم با پدر و مادرش اونم دست خالی.همون جا میکشتمش اگه دست به ناپلئونیام میزد .از تعارف معمول از اب و هوا و گرونی و.. بگذریم که عمه جون گفت مهسا جان لطفا راهماییشون کن اتاقت عزیزم . منم که به زور از جام بلند شدم سرم رو انداختم پایین رفتم نشستم. و تخت . از چرت و پرتایی که گفت و بیشترش یادم نیست که بگذریم یادمه طرف وکیل بود و شیش تا بچه بودن و چون خانوادش اجازه مستقل شدن بدون ازدواج رو بهش نمیدادن راضی شده بود بیاد خاستگاری . منم که حالم هر لحظه بد تر میشد جوری که هیچ کنترلی روی خودم نداشتم که با یه نفس عمیق بلند شدم و گفتم ما خیلی با هم تفاهم داریم که هیچ کدون نمیخوایم ازدواج کنیم و یک سری مطلب دیگه که یادم نیست که یارو خندید بلند شد رفتیم بیرون که تازه مادره گفت فرصت فکر کردن بهت میدیم عزیزم که اگه اون موقع بی ادبی الان رو داشتم ....نشانه خوشحالی من میشد برای کل خانوادشون . که وقتی مهمونا رفتم عمه هم دکمش رو روشن کرد بیشتر از خود مادره از پسرش تعریف کرد . منم با تکون دادن سر به بابا فهموندم بیخیال من یکی بشید . منم رفتم ولو شدم رو تخت که بابا امد تو اتاق گفت خوبی منم گفتم نه دل درد و دل پیچه و حالت تهوع دارم و... . گفت میخوای بریم دکتر ؟ منم جواب نه همیشگیم رو گفتم اونم رفت بیرون . تازه نمیدونم کدوم ادم خوبی به مامان خبر داده بود که امشب چه خبر بوده که شروع کرد زنگ زدن و غر زدن به من که کی بود؟ چی کاره بود؟ اصلا چرا به من خبر ندادی و... منم که حالم عادی نبود . گفتم مامان جان الان وقت خوبی نیست اگه اطلاعات میخوای به عمه زنگ بزن خداحافظ. (اونم حتما زنگ میزد 😊).خلاصه عمه هم رفت خونشون و بابا هم شب بخیر گفت و رفت بخوابه منم یه چند ساعتی از رو تخت تا توالت در رفت و امد بودم  که دیگه هیچ انرژی برای راه رفتن نداشتم دمنوش نعنا هم کلا جواب نمیداد که دلا شده رفتم اتاق باباصداش کردم که درد دارم بریم دکتر بابا هم گفت مگه بهت نگفتم اول شب بریم گفتی نه . منم همون جا جلو در خشکم زد که اخر دلش برام سوخت و گفت برو حاضرشو منم رفتم حاضر شدم . قبلا هم گفتم که بنده در راه دکتر رفتن هم اکثرا حالم خوب میشه . اصلا راه مطبشونم شفاست ولی باد ساعت ۱ شب بی تاثیر نبود ولی خب جرات نداشتم به بابا بگم بر گردیم که رفتیم یه درمانگاه نزدیگ خونه که هیچ کس نبود پذیرش هم نبود 🤗ولی دکتر تو اتاق معاینه بود .بابا هم در زد رفت داخل که ببخشید مسئول پذیرش نیستن؟ که دکتر سلام داد گفت حتما رفتن جایی شما بفرمائید . که ما رفتیم تو و دکتر گفت چی شده ؟ منم گفتم حالت تهوع و... گفت چی خوردی ؟ منم گفتم هیچی نخوردم که ندونم از کجا بوده .اونم گفت برو رو تخت دراز بکش 

 منم رفتم دردم کلا پیچید و جای مشخصی نداشت اونم همش میگفت دقیقا کجاست. میگفتم همه جاش . یعنی حیف که اون موقع عالیس این قدر تبلیغ نداشت . بابا هم گفت دکتر مسمومیته؟ دکتر هم گفت فکر نکنم . بابا هم درجا برای تشخیص بهتر گفت از استرس ویا نیت شوم . یعنی من اگه دو هزاریم سر حرفای بابا کج بود کلا زندگیم برام جهنم میشد (بنده خدا دکتر هم منو بابا رو نگاه کرد و منتظر بود توضیح بدیم )منم اون موقع یه ذره خجالتی بوم هیچی نگفتم سرم رو انداختم پایین بابا گفت اخه دخترم امروز خواستگار داشت دو حالت هم بیشتر نداره یا از خاستگاری استرس داشته و گوارشش رو بهم ریخته یا این که میخواسته بلایی سر پسر مردم بیاره خدا نیت شومش رو از نطفه زده . یعنی دکتر هم گمونم دل درد گرفت از بس خودش رو کنترل مرد نخنده. که بابا ادامه داد احتمالا دومی بوده چون این رو هیچی استرس نداره. منم یه لبخند زدم که یادم نیست از تخریب شخصیتم بود یا تعریف . که دکتر گفت هر ی بوده الان فشارش رو ۸ خیلی پایین  دارو هاش رو مصرف کنه .انشاالله دیگه از نیت های شومشون دست بر دارن . من و بابا هم تشکر کردیم من نشستم تو سالن بابا رفت دارو خونه شبانه روزی پیدا کنه که هنوز مسئول پذیرش نیومده بود منم انگار شفا دهی مطب دکتر داشت از دست میرفت حالم داشت بهم میخورد رفتم تو حیاط رو صندلی نشستم هوا ازاد بهم بخوره . . که دکتره امد بیرون و دست تکون داد و گفت بیا برو بخش تزریقات دراز بکش مسئولش امد یه خانمه هم دم در اتاق بود عملا پرنده پر نمیزد تو درمانگاه گفت برو روی تخت دراز بکش تا ترریقیات رو انجام بدم و سرمت رو وصل کنم سر حال بشی منم دراز کشیدم ولی انگار طبق قانون نانوشته بعد ساعت ۱۲ همه مریض میشن چند تا مریض امدن و همون خانمه که مسئول پذیرش هم بود رفت منم راحت یه پتو کشیدم روم و خوابیدم که با حس سوزش دستم بیدار شدم . انگار سرم رو وصل کرده بودن و الان تموم شده بابا هم تخت کناری نشسته بود .گمونم همون مسمومیت بودچون من طی خواب انگار تب هم کرده بودم و خیلی گرمم بود .
که خانمه گفت عزیز جان بر گرد دو تا امپولت رو بزنم راحت بشی  منم بیدار شده بودم ولی منگ بودم بابا هم کمکم کرد بلند شم همچین گیج بودم میدونستم درمانگاهم ولی نمیدونستم چرا بعدم پاشدم بریم بیرون که بابا گفت کجا بیا ببینم منم بی هیچ مقاوتی برگشتم رو تخت یعنی این حد از خنگی رو در خودم دیدم. بعدم گفت بخواب امپولات رو بزنن . باور کن برق ۲۲۰ از مغزم رد شد . منم که تازه ویندوزم امد بالا که گفتم بابا الان خوبم بریم خونه بعدا خودت میزنی.که گفت نه من دستم سنگینه برو بخواب . منم زیر نگاه سنگین خانمه که با امپول های اماده وایستاده بود خوابیدم . ولی چشمتون روز بد نبینه که اون قدر خوب زد که میخواستم ماچش کنم جفت امپول هارو در عرض ۳۰ ثانیه زد ولی وقتی عین یه قهرمان امدم بلند بشم همچیم سوزشی جفت پاهام پیچید که کپ کردم . ایشونم یه لبخند زد و گفت اینا بعدش درد دارن . بعد رفت . 🤯من موندم دو تا پای چلاق
ما هم رفتیم خونه دوباره بیهوش شدم تا فردا بعدشم دوباره قطار....... دانشگاه ...خوابگاه.
پ ن :همه این ها رو نوشتم چون تازه بابا رفت خاستگاری یه خانم که معلم بودن و عقد هم کردن .
پ ن :جالبیش اینجاست که همه خبر داشتن به جز من حتی مامان و گاد فادر (بنده خدا ها خیلی از عکس العمل من میترسیدن )
پ ن :و این که پدر بنده هنوز درس نگرفته نباید با اموزش پرورشی جماعت وصلت کنه ولی خب دله دیگه دست خودش نیست .
پ ن :منم الان هیچ حس منفی ندارم تقریبا ولی انگار یه خواهر شوهرم که برادرش رو دارن ازش میگیرن و دلم میخواد بدجنسی کنم . ولی دلم نمیاد گناه داره بابا بنده خدا
پ ن :امید وارم خوشتون امده باشه . ...
موفق و پیروز باشید 💐.
خیلی دوستون دارم ⁦♥️⁩.