خاطره ترنم جون
سلام دوستانه جان
وقتتون بخير اميداورم ك حال همگي خوب باشه
من اسمم ترنمه و ٢٠ سالمه از كرمانشاه
سال هاست ك دارم وب رو دنبال ميكنم ولي تا حالا دست ب قلم نشده بودم كه خاطره بنويسم بااين كه خاطره هاي زيادي دارم.
تا اين كه امشب تصميم گرفتم ديگه طلسم رو بشكنم و خاطره ي خودمو ثبت كنم.
خب اين ك بنده هم به شدت از امپول مي ترسم هيچ شكي درش نيست!
من يه دوسته خيلي خيلي صميمي دارم كه بهترين دوست و البته خواهره منه اسمش نگاره بااين ك حدود ١٢ سال باهم اختلاف سني داريم ولي خيلي باهم صميمي هستيم يه جورايي جونمون ب جون هم بستس.
خاطره برمي گرده به زمستون پارسال.
نگار سركار ميره و من هم دانشجو هستم
محل كار نگار يه جوريه كه هميشه خلوته
يعني كارش جوري نيست كه ارباب رجوع داشته باشه
ولي اتاق دنج و دوست داشتني داره .
من اكثر وقتايي ك بيكارم ميرم پيش نگار مي مونم چون هم عشقمو مي بينم هم جام راحته 😄 يه مبل راحتي داره تو دفترش كه نميذاره ادم اذيت بشه😂
يه روز مثل هميشه رفته بودم دفتركار نگار
البته اينم بگم كه قبلش سرما خورده بودم و هي هرشب دعوام ميكرد كه برو دكتر و من نمي رفتم
خلاصه اون روز نشسته بودم و داشتم جزوه مي نوشتم تا اونم كاراش تموم بشه ولي حالم خيلي بد بود استخونام به شدت درد ميكرد
بدنم يخ كرده بود و دستام مي لرزيد
سر درد شديدي هم داشتم گلومم ك داشت مي تركيد
ديگه جون جزوه نوشتن نداشتم يه نگاه كردم ديدم نگار پشتش به منه و حسابي سرش گرمه گفتم خوب موقعيتيه يه كم چشمامو ببندم شايد بهتر شدم تا حواسش نيست
اخه نگار خيلي رو سلامتي من حساسه و بفهمه ك حالم بده به زورم ك شده منو ميبره دكتر تنها جاييه كه باهم دعوامون ميشه
سرمو تكيه دادم به پشتي مبل و چشمامو بستم اما بستن همانا و خواب رفتن همانا!
با احساس دستي ك اومد روي پيشونيم بيدار شدم
ديدم نگار نگران نشسته كنارم و دستشو گذاشته روي پيشونيم تا چشمامو باز كرد نگران گفت چته تو؟ خوبي؟؟ چرا اينقدر داغي؟
گفتم اره خوبم چيزيم نيست يه كم خسته بودم فقط
گفت اره مشخصه كاملا ك خيلي خوبي
راستي نگار دوره هاي بهياري رو گذرونده
حالم داشت همين جوري بدتر ميشد گفتم نگار ميشه بذاري يه كم ديگه بخوابم؟؟
نگران نگام كرد گفت باشه بدو بيا بغلم
منم از خدا خواسته رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو شونش
كاپشنمو ك در اورده بودم كشيد روم و شوفاژ رو بيشتر كرد اخه سردم شده بود كه من فوري خوابم برد.
نميدونم چه قدر شد فقط ديدم ك نگار ميگه عزيزدلم قربونت برم بيدار شو ببينم
گفتم چيه نگار چرا اذيت ميكني بذار بخوابم
گفت قربون اون صورت بي حالت برم پاشو بريم دكتر حالت اصلا خوب نيست همين جوري داره تبت ميره بالا پاشو عزيزم پاشو بريم دكتر
اينو ك گفت حال بدمي ك تا الان پنهونش ميكردم رو اشكار كردم اشك تو چشمام جمع شد گفتم خوبم نگارجونم يه كم خستم فقط گفت باشه بريم دكتر يه سر ببينه تو رو بعد اصلا مي برمت خونه ي خودمون يك هفته بخواب
دونستم ك نه خير تصميمش رو گرفته اشكم در اومد گفتم نه تو رو خدا نريم دكتر تو كه ميدوني من مي ترسم خوبم چيزيم نيس شربت ابليمو عسل مي خورم خوب ميشم
اونم فقط نگام كرد و خنديد
پالتو اورد كرد تنم داشت دكمه هاشو مي بست گفتم بيخيال ديگه تو رو خدا باور كن چيزيم نيس گفت باشه حق باتوعه ولي ميريم ك خيال منم راحت بشه
حالا هي من اصرار اون انكار
اخرش زورش نيومدم به زور بردم سوار ماشينم كرد خودش اومد نشست پشت فرمون و راه افتاديم به سمت مطب دكتر
رسيديم خيلي شلوغ نبود دو نفر جلومون بودن من هي داشتم تو بغل نگار گريه ميكردم هم از ترس هم از درد استخوني ك امونم رو بريده بود
نگارم هي قربون صدقم ميرفت و دلداريم ميداد ك چيزي نيست عشقم الان ميريم دكتر دارو ميده خوب ميشي
خلاصه نوبتمون شد رفتيم تو
دكتر معاينه كرد بعد يه نگاه به جفتمون كرد گفت تا حالا كجا بودين شماها
حالش اصلا خوب نيست كه
نگار يه نگاه سرزنش باري بهم كرد گفت ببخشيد خانوم يه كم دغدغه هاي الكي داشتن
منو ميگي ساكت شده بودم صدا ازم در نمي اومد
دكتر تا اومد نسخه بنويسه
دست نگار رو سفت گرفتم گفت بگو آمپول ننويسه تو رو خدا اونم گفت حتما احتياجه عزيزم شنيدي كه گفت حالت اصلا خوب نيست
خيلي جلوي خودمو گرفتم اشكام جاري نشن
نسخه رو از دكتر گرفت و خداحافظي كرديم اومديم بيرون
حالا من هي استرس داشتم مي گفتم تو رو خدا بگو چندتا امپول نوشته چي نوشته اونم نميگفت ميگفت هرچندتا و هرچي كه باشه ترنمم ميزنشون چون براي سلامتيشه
تا داروخونه باهم كلنجار مي رفتيم بالاخره رسيديم پياده شد رفت داروهامو بگيره منم سرمو تكيه داده بودم به شيشه و بي حال نشسته بودم از داروخونه كه اومد بيرون پلاستيك دستشو ك ديدم يك لحظه قلبم وايساد همش امپول و سرم بود يه لحظه خواستم پياده شم از ماشين ولي واقعا جون تو تنم نبود
اومد سوار شد گفتم من كه اين همه رو نميزنما از الان گفته باشم گفت ميزني عزيزدلم ميزني
تو راه ك بوديم زنگ زد محل كارش و بقيه ي روز رو مرخصي گرفت در يه درمونگاه وايساد گفت پياده شو قربونت برم
گفتم نههه نگار تو رو خدا بيخيال تو كه مي دوني من مي ترسم مگه هميشه نميگي عاشقتم خب چرا اذيتم ميكني پس
گفت اره عزيزم ميگم ولي الان نگران سلامتيتم و هيچ جوره هم كوتاه نمي يام گفتم توروخداااا قول ميدم لباس گرم تر بپوشم خوب ميشم زودي گفت پياده شو عزيزم
ديدم نه خير شوخي نداره به اجبار پياده شدم
امپولا رو داد دست پرستار و قبض رو گرفت شانس من حالا اون روز همه جا خلوت بود
داشتم مي مردم از ترس هي ميگفتم بيا بريم اونم ميگفت اذيت نكن ديگه ترنمم امپولات پني سيلينه تو خونه نميشه زد وگرنه خودم ميزدم واست
بردم سمت اتاق تزريقات گفت اماده ميشي خودت؟ يه لحظه با استرس نگاش كردم گفت باشه لوس خودمي ديگه چيكارت كنم😄
اومد بند كفشامو باز كرد
منم بدنم يخ زده بود از ترس هي ميگفتم بيا بريم خواهش ميكنم اونم ك اصلا گوش نميداد
دكمه ي شلوارمو باز كرد و كمكم كرد دمر بخوابم
مانتومو داد بالا و شلوار و شورتمو يه كم كشيد پايين حالا من هي ميخواستم پاشم نميذاشت و من همين جوري اشك مي ريختم
كه پرستاره اومد تو اتاق
قبلا نگار بهش گفته بود كه حساسيت ندارم و قبلا هم زدم
٤ تا امپول دستش بود يه پنادر يه دگزا يه ويتامين سي و اون يكي ك نميدونم چي بود
اومد شلوارمو از دو طرف كشيد پايين تر
تا پنبه رو كشيدم شروع كردم به لرزيدن
گفت مي ترسي گفتم خيلي گفت ترس نداره كه مگه بچه اي اروم ميزنم واست
به نگارم گفت پاشو بگير
نگار همش ميخواست حواسمو پرت كنه و سوال مي پرسيد ازم منم ك جوابشو نميدادم
پنبه رو ك كشيد گفت سفت نكن امپولش درد داره سفت كني بدتر ميشه
منم ك نمي تونستم سفت نكنم تا امپول رو فرو كرد يه تكون بدي خوردم كه نگار محكم تر پامو گرفته بود ميگفت الان تموم ميشه عزيزم الان تموم ميشه شل كن خودتو منم ك كه نمي تونستم
پرستارم هي ميگفت شل كن نمي تونم تزريق كنم چندتا ضربه زد كنار جاي امپول و با بدبختي بقيشو زد منم فقط ناله ميكردم و اشك مي ريختم تا تموم شد و كشيد بيرون
نگار گفت تموم شد قربونت برم تموم شد
تا اومدم برگردم اين سمتو پنبه كشيد و سريع فرو كرد اين مثل قبلي درد نداشت و سريع درش اورد
گفت يه كم استراحت كن بقيشو مي يام مي زنم
منم تموم صورتم از اشك خيس بود
نگار جاي امپولامو برام ماساژ ميداد و قربون صدقم ميرفت
گفتم نگار بريم تو رو خدا خواهش ميكنم ديگه نمي تونم گفت ميريم عزيزدلم ميريم اين دوتا رو هم بزن بعد ميريم بهم هي التماس ميكردم و هي گوش نميداد
كه پرستار اومد
گفت آماده اي؟
نگار گفت بله امادس بانو جانه ما
پرستار گفت ويتامين سي هم درد داره مث پنادر اصلا سفت نگير به نفع خودته
پنبه رو كشيد و سريع فرو كرد
واي همين جوري دردم داشت بيشترميشد
نميدونم چي بود لعنتي ديگه جيغ ميزدم از درد و تكون ميخوردم نكارم محكم دوتا پامو گرفته بود و ميزد رو پام ميگفت شل كن قربونت برم من شل كن عزيزم الان تموم ميشه
واي پام داشت قطع ميشد كه كشيد بيرون و بدون هيچ مكثي اون سمتو پنيه كشيد و فوري فرو كرد
ديگه اينقدر گريه كرده بودم و جيغ زدم نفس نداشتم ك درش اوردم
رفت بيرون واسم اب اورد گفت بيا يه كم بخور فعلا هم پا نشو يه كم دراز بكش بهتر شه دردت
نگار كمكم كرد ابو بهم داد خيس عرق شده بودم
همين جوري كه جاي امپولامو ماساژ ميداد بااون يكي دستش بادم ميزد ميگفت تموم شه ديگه عشقم تموم شد اين همه خودتو اذيت كردي در عوض زودي خوب ميشي
گفت تو لباستو درست كن بيا بيرون منم برم فيش رو حساب كنم
رفت بيرون دم در اتاق صداشو مي شنيدم پرستار بهش گفت يه سرمم داره وصل كنم گفت نه خودم براش ميزنم ممنون
خلاصه اومدم بيرون از درمونگاه به مامانم زنگ زد گفت ترنم امشب پيش من مي مونه و بردم خونشون
منو برد رو تخت خودش خوابوند و رفت برام غذا اورد كه بخورم ك نتونستم
گفت عزيزم اماده اي سرمتو وصل كنم؟
ديگه داشتم منفجر ميشدم هرچه قدر التماس كردم فايده نداشت
منم خيلي بد رگم رگم اصلا پيدا نميشه
خلاصه با مكافات و چهار بار تست كردن رگمو پيدا كرد و سرم رو وصل كرد
پتو رو كشيد روم خودش نشست كنارم گفت بخواب عزيزم يه كم استراحت كن منم كه خيلي خسته بودم سريع خوابم برد
بيدار ك شدم هوا تاريك بود ديدم نگار پشت ميزش نشسته داره مي نويسه گفتم ساعت چنده؟
گفت به به بيدار شد بالاخره بانوي خوش خوابه ما ساعت ١١ شبه عزيزم
گفتم ١١؟؟؟؟؟؟ گفت بلهههههه خوش خواب جان
خودم خندم گرفت
اومد سرممو در اورد
رفت واسم شام اورد باهم خورديم بعدش باهم بازي كوييز آف كينگ رو بازي كرديم و كلي خنديديم
موقع خواب ك شد گفت عزيزدلم بايد اين دوتا امپولت رو هم برات بزنم بعد بهت اجازه ميدم امشب بغلم بخوابي
يعني منم اشكم دم مشكمه سريع اشكا ها روان كه نه تو رو خدا اونم ك گوش نميكرد
امپولا رو اماده كرد اومد برعكسم كرد شلوارمو از دو طرف كشيد پايين
هنوز جاي قبليا درد ميكرد
گفت من برات خيلي اروم ميزنم كه دردت نياد ولي توام خودتو سفت نكن و اروم باش اصلاهم نترس
پنبه رو كشيد گفت سرفه كن گفتم چي گفت سرفه كن منم شروع كردم به سرفه كردن فقط ي لحظه ي درد كوچيك حس كردم و بعدش ديدم سرنگ اولو انداخت تو سطل اشغال
گفتم عهههه تموم شد؟؟؟؟ گفت بله خانوم خانوما ما اينيم
منم كه يه كم خيالم راخت شده بود خودمو شل گرفته بودم دومي رو بزنه اين سمتو پنبه كشيد فرو كرد ولي اين يكي خيليييي درد داشت هي جيغ ميزدم ايييييي درش بيار تو رو خداااا اونم هي ميگفت شل كن عزيزم منم نمي تونستم بازم چندتا زد بالا تر از امپولم تا تونست تزريقش كنه و كشيد بيرون
جاشو واسم ماساژ داد و لباسمو درست كرد
گفت حالا مي توني تا صب بغلم بخوابي
منم از خدا خواسته سريع رفتم بغلش و كلي گريه كردم اونم هي قربون صدقم ميرفت و از چيزايي ك دوست داشتم ميگفت تا اخرش خوابم برد.
اينم از هاطره ي من ببخشيد طولاني شد
ممنون ك خونديم