خاطره مهشید جون

خاطره مهشید جون

سلام خوبین؟
مهشیدم 18 سالمه
اولین بارمه که میخوام خاطره بزارم. من از امپول نمیترسم اما باهم کنار هم نمیایم 😁🤞🏼 و هیچ پزشکی تو فامیلاعه نزدیکمون نداریم جز پسر عموم که تزریقات بلده که خب به خاطرم مرتبط نیست . چند وقت پیش بابا یکی از دوستاعه صمیمیشو که خیلی وقت بود از هم خبر نداشتن و دوست جون جونی بودنو تو اداره دید و شمارشونو بهم دادن که در ارتباط باشن فرداعه اون روز دوست بابا زنگ زد واسه شام دعوت کرد منم یکی دو روزی بود که حالم بد بود و سرما خورده بودم و زیر بار نمیرفتم که برم دکتر .
صبح که بیدار شدم گلو درد و گوش درد خیلی زیادی داشتم و سرم سنگینی میکرد و یکمی تب داشتم بیخیالش شدم و دوتا قرص انداختم بالا تا اینکه شب شد و من واقعا رو به موت بودم (دور از جونم :| ) رفتیم خونه دوست بابا سلام و احوال پرسی که کردیم خانوم دوست بابا گفت عزیزم چرا اینقد داغی بابا گفت ما اومدیم که منتظرمون نمونین یکم دیگه با مهشیدم میریم دکتر بعدش میایم دوباره که دوست بابا گفت دکتر چرا امیرعلی(پسرشون) یکم دیگه میرسه معاینش میکنه و بابا کلی تبریک گفت که امیر علی پزشک شده و نشستیم دور هم. من رفته رفته حالم بدتر میشد و تبم شدت میگرفت و از چشام اشک میومد خاله نوشین (خانوم دوست بابا) گفت که برم اتاق استراحت کنم تا امیر علی برسه
رفتم تو اتاق ی اتاق خیلی شیک و پسرونه بود رفتم رو تخت دراز کشیدم و کم کم خوابم برد تا اینکه با صدای خاله نوشین که میگف عزیزم بیدار شو داری تو تب میسوزی که بیدار شدم کنارشون ی اقا پسر خیلی نایس ولی بداخلاق :| رو دیدم سلام کردم جواب داد بعدش کیفشو اورد و اول گف نفس عمیق بکش و اون گوشی سردو گذاشت که لرزیدم و گلومو دید گفت از کیه مریضی شما گفتم یکی دو روزه گفت گوشتم اذیتت میکنه گفتم نه گفت پس اذیت میکنه :| بعد دفترچمو برداشت و شروع کرد نوشتن جرئت نکردم بگم امپول ننویسه به بابا اس ام اس دادم من امپول نمیزمممم یه جوری بش بگو که رفتیم پایین بابا پرسید پسرم داروی تزریقی نیازه؟ که گفت بله عموجان عفونت به گوششون رسیده بابا گفت ینی راه نداره که امیرعلی گفت تا جایی که تونستم کمش کردم بقیش لازمه بابا منو بغلش گرفت و گفت پس هوای دختر مارو داشته باش که دردش بیاد مارو خونه راه نمیده با بغض به امیرعلی نگاه کردم که ی لبخند کوچولو زد بهم و بعدش به خاله نوشین گف مامان ی چیزی بخور بخوره مهشید خانوم تا من برگردم خاله نوشین سوپ اورد و من خوردم و زنگ در که خورد رفتم کنار بابا نشستم بابا بوسم کرد و عمو ی لبخند بهم زد گفت اذیتت کرد بگو از خونه پرتش کنم بیرون امیرعلی اومد گفت بابا نکنه من سر راهیم اینقد زود فروختین منو همه خندیدن و منم از استرس و خجالت داشتم پس میفتادم که گفتن هرجا راحتین اماده شین که خاله نوشین گفت برو اتاق امیر علی عزیزم به بابا نگا کردم باهام بیاد نیومد به مامان نگاه کردم لبخند زد نیومد عمو احسان گفت امیر علی حواست به دختر گلم حسابی باشه امیرعلیم گفت چشم بابا رفتم بالا نشستم رو تخت امیر علی پشتشو به من کرد و شروع به اماده کردن کرد گفت چرا دراز نکشیدی شما هنوز  دراز کشیدم رو تخت لباسمو یادم رفت بدم پایین اومد خندش گرفته بود گفت کجا باید بزنم دقیقا ی خورده لباسمو دادم پایین بیشتر داد پایین و پنبه کشید و منم سفت شدم گفت عه عه نداشتیما ی نفس عمیق تا کشیدم فرو کرد ی تکون خوردم و منقبض شد عضلم گفت اروم چیزی نیس الان تموم میشه شرو کرد موادو خالی کردن خیلییی درد داشت و پام داشت سنگینی میکرد تا خواستم تکونش بدم گفت تمومه تموووم دوباره پنبه کشید و بعدیو فرو کرد از همون اول بی نهایت درد داشت دیگه اشکم در اومد وقتی هق هقم بلند شد امیر علی گفت عه دختر خوب گریه چرا ی خورده اروم شدی بگو بقیشو بزنم فک کردم تو پام نگه داشته و نمیزنه بعد یکی دو دقیقه که گفتم بزنین تموم شه گف ی نفس عمیق بعدشم کشید بیرون فهمیدم اون موقع داشته میزده ی بار دیگ پنبه کشید گفتم بازم هس؟؟ گفت این اخریشه اصلنم درد ندااره زد و کشید بیرون گفت تموووم ی خورده استراحت کن بعد بلند شو خودش رفت پایین و میشنیدم که گفت دوتا فردا دارن و دوتام پس فردا منم رفتم پایین همه با لبخند نیگام میکردن عمو احسان گفت اذیت که نشدی دخترم گفتم نه ممنون بعدش شام خوردیمو برگشتیم.

خاطره کیمیا جون

خاطره کیمیا جون
سلوووووووم.چطورین؟؟؟😍.کیمیام قبلنا یه خاطره گذاشتم ولی باز خودمو معرفی میکنم کیمیا باشدم دارای 17سال سن  در رشته ی تجربی😰 داداشم کسری دانشجوی دندان پزشکی بابا مامانم و عمو امیدم بدبختانه پزشکن🤦‍♀.راستی تا یادم نرفته ازتون کمک میخوام دکتر پارسا .اقا مهرزاد یا هرررر کدومتون ک میتونین کمکم کنین من میخوام برا کنکورم کنکور ریاضی بدم و بشدت خواهان مهندسی پزشکی هستم ولی خانواده در جریان نیستن😁.از خیلیا ک میپرسم میگن اصلا ب درد نمیخوره و از اونجایی ک جرعت ندارم از خانواده بپرسم شما ک توی شاخه ی پزشکی فعالیت دارین بگین پا تو ی این رشته گذاشتن موفقیت آمیز هس یا ن🤔.خب بریم سراغ خاطره .از اونجایی که ریه های من ب شدت حساس و ضعیفن خیلی زود عفونت میکنن ولی پوستم پوسته گاااااوه🐄.کلفت 🤣اصلا ب خودم توجهی  ندارم.هفته پیش از مد ک اومدم خیلی بدنم درد میکرد ولی گفتم بخاطر خستگیه گرفتم خوابیدم و بعدم مشغول درس شدم دیدم ن واقعا بدنم خیییلی درد داره پاشدم رفتم دوش بگیرم بلکه بهتر شم.وااای از حمام ک.اومدم انقدددد حس خوبی داشتم یادم رفت اصلا من برا چی رفتم حمام😂.موهامم بلنده اصلاااا حوصله سشوار کردن نداشتم مثله یک حیوانه نجیب و سر بزیر همون ک.میگن خردمنده هاااا اون😂رفتم بهار خواب هوا بخورم خداااایا چُلمنگی تا چ حد.یکی نبود بگ با موهای خیس هوا خوردنت چیه.وات دِفاز ؟؟😁رفتم از اون بالا نگا پایین کردم دیدم آبجیه دوستم از اینا ک توش فوت میکنی حباب میده هاااا😂اسمشم بلد نیستم😎دستشه داره تو محوطه بازی میکنه اون لحظه بووود ک کودک درون من فعال شد🙈.حالا از اینا هم نداشتم رفتم تویه لیوان مایع ظرف شویی ریختم با نی درس کردم🤣از اون بالا صداش زدم گفتم بیا بازی🤣🤣🤣ملت دو تا چشم داشتن دو تا هم قرض گرفته بودن نگا من میکردن از بس ک دیونه بازی در میوردم .یکی نیس بگ بچه رو ول میکنین می رین بیمارستان همینه دیگ😁😜.دیگ یه یه ساعتی گذشت حس کردم ک دیگ باید یه تکی ب عزرائیل بزنم🤣حالم داشت خیلی بد میشد.سر درررررد شدید .ساعتای نه بود گفتم بگیر بخواب درس میشه ب خاطر بیخوابیع🤣🤣.نفهمی ب توان n😑ساعت 11بود بابام اینا اومدن یهو بابام به خشم داعشی ک قبلا براتون گفتم😂بیدارم کرد گفتمن برنامه درسی این مدلی برا تو ریختم ک الان خواب باشی گفتم بخدا من پنج دقیقس خواببدم.،(قسم دروغ)من با خودم چ کردم اخه☺️گفت بسه کیمیا کاااملا از خواب عمیقت مشخص بود چن وقته تو تخت خوابی پاشو درستو بخون .(خوشم میاد مامانم مثله قاب عکس میمونه بی صدا 😂😂😂.هیچ وقت گیر نمیده البته میدونه خشم داعشی پدرم کفایت میکنه).خلاصه اومدم پاشم درس بخونم دیدم بهلللله برای شادی روح کیمیا فاتح مع الاصوات.مگ میشد پاشی ناااااااابود بودم مثع ادامس ک چسبیده باشه یه جا😂 ب بدبختی پاشدم نشستم ب درس خوندن(جون عمه نداشتم🤣مگ میشد اصلا)تا ساعت یک .ب بابام گفتم بابا صلاح میدونی بخوابم. گفت ن ک تو خوابم نداری 😒 تا دو ساعت پیش خواب بودی 😒پدر کمی با من مدارا کن🤦‍♀.کسری بیشعوووورم میگفت بابا نادر درررررررکش کن کوالا ها اگر کافی نخوابن میمیرن🐨.برو بخواب عزیزم کسی از کوالا توقع دکتر شدن نداره.😒(نمیدونم تراز 7000کی اورد هفته پیش)اومدم یه چیزی بگم بابام گف بسسسه کسری برو بخواب بابا.اگر خسته ای درس خوندن فایده نداره(جا داره بگم نفس کیییی بووووودی ددی؟؟😍)ولی مگ میشد بخوابی حالم خیلی بد بود😔 ب بدببببختی چشام بستم خوابیدم صب ک میخواستم برم مدرسه ب زووووور بیدار شدم.یه نوت برا بابام گذاشتم ک بعد از مد میرم خونه النا دوستم ک بریم کتابخونه ک بابام با اون حال منو نبینه تا یه خاکی ب سر خودم بریزم.رفتم مدرسه انگاری مرررده ی متحرک.همین خدمت گذارمون منو دید یه جووووری داد و بیداد راه انداخته بود انگاری واقعا مرده متحرک بودم.اعصابمم.خطط خطی بوداااا همین گفت بذار با اقای دکتر تماس بگیرم دستش گرفتم گفتم غفاری زنگ بزنی ب بابام من مییییییدونمو تو😡 .(خیییییلی ناراحت شد قهر کرد رفت😁.می دونم خیلی کارم زشت بود😑😰)خلاصه ب بدبختی سر کردم تا اینک جناب اقای عزرائیل حضور سبزشون رو ب عمل اوردن .سرکلاس بودیم خانم سپهری مدیرمون اومد گفت بچه ها از اونجایی ک خیلی دوس داشتین برین محیط بیمارستان و ببینین و فک میکنین براتون یه انگیزه ایجاد میکنه با پدر کیمیا هماهنگ کردم ک بریم از اونجا بازدید🤦‍♀. منو میگین رسمااااا جون دادم با این خبر نکبتی (یکی نبود بگه بچه ها غلط کردن با تو.مگ بیمارستان رفتن داره مگ !!!😠😡😡😣)یهو گفتم خببب من ک نیاز نیس بیام برم خونه من ک بیشتر از هر کسی بیمارستان میبینم 😑🤕.خانم سپهری یه خیر ب من تحویل دادک هنو دهنم سرویسه😐.گفتم ببخشید ..(والا بیا بزنمون تو رو خدا.😒دهن سرویس😒،)النا گفت دیگ واقعا واجب شد فاتحه بخونم برات .گفتم گمشو(.....)😂.حالا همه با هم کیمیا یک سره فریاده و فریاد رسی نیس😭😭😭.اون عقبیا صدا سینه زدناتون نمیاد آ اااا ماشاالله🤣🤣🤣🤣.خالاصه ما رفتیم بیمارستان بابامم اومد راهنمایی کرد ک فلان کار کنن کجا برن کجا نرن.منم ب طرز افتضاحی همش داشتم از دست بابام در میرفتم منو نبینه یهو دیدم یکی بلند گفت کیمیا بابا😰😰😰😰
انا لله و انا الیه راجعون🤦‍♀.جونم بابا خوبی !:؟گفت تو خوبی چرا انقد رنگت زرده یعنی پوست سفید برا جرز لای دیوار میخوره ادم مریض شه بدددددتر ادمو رسوا میکنه.با ترس گفتم من😰.گفت اره همشم داری در میری اصن نیومدی حال باباتو بپرسی!!!یکی بگ بابا کوتا بیا جون جدت😁.گفتم عهههه ببخشید باباجون.گفت اشکال نداره دستمو گرفت یهو گفت کیمیااااااااااااا😱.بابا چقد داغی😵.گفتم ننننههه شما یخی خیلی🤓😀.گفت بسه کیمیا همون موقع خانم سپهری اومد پیش بابام تشکر کنه بابام گفت شرمنده کیمیا حالش خوب نیس اجازه بدین پیش خودم باشع.ایشونم قبول کردن گفتم بابا خونه النا پس چی😉😝.بابام گفت منتظرم فقط یه کلمه دیگ بشنوم ازت در این باره😡.سرمو انداختم زیر منو برد تو اتاقش گفت کی مریض شدی من نفهمیدم هیچی نگفتم.با صدای بلند تر از قبل زبونتو موش خورده مگ کیمیا.زدم زیر گریه بابام خوش اخلاق تر شد😎😎👊💪گف کیمولیه من میدونی ک کنکور داری بابا نباید بذاری انقد زود زود مریض شی از درس بیفتی .گفتم بله درسته .شروع کرد ب معاینه و منم گفتم چی شد ک مریض شدم بدون هیچ حرفی رفت با کلی امپول برگشت.منو میگی رسما با17سال و6ماه سن😅زااااااار میزدماااااااااا.بابام گفت وااااای شروع نکنی کیمیا هاااا ک اصلا حوصله ندارم.بخواب ببینم رسوب میکنه امپولات☹️😖.گفتم نننننه گفت پس بگم عمو بیاد😱خدایا این عموی پیزوریه فنچ ما با27سال سن چقد برش داره لامصب🤣🤣🤣گفتم ن ن غلط کردم. گفت پس بدو بخواب بابا زود تموم میشه ولی شل نکنی میدونی ب ضررت تمووم میشه من کارمو میکنم😶(داعش بیا منو بخور).خوابیدم ولی خیلی بدنم لرزش داشت بابام گفت قربونت برم چرا داری خودتو زجر کش میکنی مگ دفعه اولته امپول میزنم برات گفتم دس خودم نیس بابا😔😔😭😭😭.باشع قربونت برم اروم باش هنو حرفش تموم نبود امپولو وارد کرد😱😱.واااای خدا ک دیگ قضاوتش با شما یکو دویس با ادم چیکار میکنه🙊.بابامم فقط میگفت شل باش تموم(اخه خدا باباتو زنده زنده بیامرزه چرا دروغ میگی کجاش تمومه😂😢😑).دراورد دونیه دگزا بود یه نفسی زدم.سومی هم هرررر کوفتی بود خییییلی درد داشت انقد داشتم جیغ میزدم بابام درآورد بلند گفت این چ وضعشه ابرو نذاشتی برا خودت .دوباره همون سمت زد یعنی مردمو زنده شدم و چهارمی هم تب بر بود ک ب حدی فلج بودم نفهمیدم دردشو.دراورد و بوسم کرد گفت ببخشید بابا عصبانی شدم بخواب و استراحت کن.و ..... این بدبختیه من تا چهار روز ادامه داشت.
پ.ن:ببخشید خیلییییی طولانی شد.خواستین بگین ادامشم بگم
بوس بوث بوص😘😘😘💋💋💋💋💋

خاطره نازنین جون

خاطره نازنین جون

سلام ب دوستای عزیز دلم مرسی از همتون ک وقت گذاشتید و خاطرم رو خوندید و نظر دادید.😍😍😍🌹🌹🌹
ی خاطره دارم ازچند ماه پیش ک میخوام براتون بنویسم.💉💉💊💊
یروز خواهر علی جان زنگ زد ب من ک نازنین ی مشکلی پیش اومده برام من ک خواهر ندارم میخوام باهات دردو دل کنم میشه بیای امشب خونه ما گفتم باشه عزیزم کارامو سروسامان بدم میام گفت پس من زنگ میزنم داداش علی بیاد دنبالت ب مامانم میگم ک شب میای اینجا ی شام خوشمزه درست کنه😄😄😄گفتم باشه عزیزم ولی مامان رو ب زحمت ننداز میام با هم یچی درست میکنیم.
قط کردیم و رفتم کارامو کردم ک علی زنگ زد ک اماده باش دارم میام.منم اماده شدم علی اومد تو یکم با بابا حرف زدن و بعدش خداحافظی کردیم و رفتیم.تو راه کلی حرف زدیم و خندیدیم.رسیدیم خونه پدر جون رفتم تو مادر جون و زهرا فقط خونه بودن سلام کردم و گفتم لباسامو عوض کنم بیام کمک مادر جون ک ایشون گفتن عوض کن بیا میز رو بچینیم الان پدر جون میاد شام بخوریم😮😮😮مثلا من میخواستم کمک کنم شام بزاریم😄😄عجب عروسیم منرفتم لباس عوض کردم اومدم ظرفارو با زهرا میچیدیم ک در باز شد دیدیم پدر جون رسید😍😍😍رفتم جلو بوسش کردم و کیفو کتشو گرفتم و خسته نباشید گفتم بهشون و رفتن دستو صورتشون رو شستن و اومدن شام خوردیم بعد شام مادر جون گفت نازنین چای ببر بشین چیش علی منم ظرفارو بذارم تو ماشین ظرفشویی و بیام دیدم زهرا داره نگام میکنه گفتم مادر جون من چای میریزم شما ببرید منو زهرا ظرفارو میشوریم گفت نه خسته میشی گفتم نه میخوام با زهرا یکم حرف بزنم مادر جونم گفت باشه و رفت منو زهرا داشتیم حرف میزدیم و ظرفارم میشستیم یدفه نمیدونم چی شد ک ی لیوان تو دستم یدفه ای شکست و دستمو برید.اولش حس نکردم بعد یهو دستم سوخت دیدم داره همینطور خون میاد ازش سریع دستمو کشیدم زهرا دستمو دید ترسید بچگی گفت نازنین چی شدییییی گفتم هیسسسس علی میشنوه ساکت.گفت نازنین داره خون میاد گفتم بهم دستمال بده هیچی نیس ولی داشت میسوخت برا این ک زهرا نگران نباشه نگفتم.اشکام داشت میومد مادر جون اومد ک میوه ببره منو دید ک کف اشپزخونه نشستم زمین گفت چرا اینجا نشستی یدفه زهرا اومد گفت بیا اینم دستمال مادر جون گفت چی شده مگه چرا اشکات میاد زهرا گفت مامان دست نازنین برید مادر جون ترسید گفت اوا خاک ب سرم چراااا علیییی مادر بیا ببین دست نازنین بچم چی شده.علی اومد گفت چی شده مگه مامان .منم دستمو برداشتم و دسمالو بزارم دستماله پره خون شد.علی اومد تا منو دید گفت چی شده نازنین گفتم هیچی یکم دستم خراشیده شد علی گفت اینهمه جون برای تراشیده شدنه؟😡😡😒😒😒اومد جلو گفت ببینم دستتو گفتم چیزی نیس ول کن گفت نازنین بهت میگم ببینم😠گفتم نههه مادر جون گفت نازنین مادر بذار علی ببینه.گفتم نه خوبم پدر جون اومد گفت چخبر شده اینجا علی براش توضیح داد پدر جون اومد نزدیک کنارم نشست زمین گفت دخترم دستمالو بردار ببینم طرف راستم علی نشسته بود طرف چپم پدرجون.گفتم ور دارم خون میاد پدر جون اشکام همچنان میومد.پدر جون گفت اشکال نداره بردار باید ببینیم چی شده دیگه علی دستشو اورد جلو منم هیچی نگفتم و دستمو از رو دسمال برداشت و دسمالم همینطور و علی گفت ب تو دهات شما ب این میگن خراششش چی کردی با خودت تووو😲😲منم فقط اشک میریختم پدر جون در ارامش تمام گفت ی باند بیار بپیچ براش ببریمش بیمارستان بخیه میخواد من:😟😟😨😨😱😱😱😱😵😵گفتم نه اقاااا جون خوبههه چیزیش نیس گفت دخترم هم زیده هم عمیقه پاشو علی.علی رفت باند اورد پیچید ب زهرا ی چپ چپ نگاه کرد گفتم ب زهرا چیکار دارییی؟؟گفت تقصیر اونه دیگه زهرا مظلوم گفت ببخشید گفتم قربونت برم چیو ببخشم مگه تو چی کردی علی چی داری میگی برا خودت زهرا چی کنه خب.مادر جون لباسامو اورد پوشوند بهم پدر جونوگفت منم برم لباس بپوشم بیام علی گفت نه خودم میبرمش شما خسته ای گفت نه میان من گفتم نه پدر جون شما تستراحت کنید گفت باشه پس هرجی شد خبرم کنید.گفتیم چشم و رفتیم تو ماشین علی گفت تو حواست کجاس؟گفتم پیش تو خندید گفت زبونت مارم از لونه میکشه بیرون.اشکای منم پا ب پای من ک میرفتم میومدناا😀علی گفت درد داری گفتم اره میسوزه گفت بمیرم برات الهی.گفتم عههه نگوو.رفتیم رسیدیم علی زنگ زد ب دوستش و موضوع رو گفت و گفت خودت بیا ک نازنین حیثیت منو پیش کس دیگه نبره تو ک میشناسیش اونم توجیح بود اومد و گفت ببینم چی شده علی بزور باز دستای منو ک قفل هم بود رو در اورد از هم و نشون دوستش مسعود داد.مسعودم ب پرستاره گفت ک وسایل شستشو و بخیه رو بیاره.منن ک از همه جا بیخبر فک کردم فقط روشو میشوره وای اورد وسایلو اول روشو با سرم شست بعد پنس رو برداشت ک همین ک برداشت علی دست منو گرفت ک بنو فشار داد ب خودش مسعود اورد منسو و اون پوستو گوشت بریده شده رو ک چسبونده بودم روی زخم رو برداشت و گرفت بالا ک من مردمممم از درد هرچی اومدم دستمو بکشم نشد فقط با صدای بلند گریه میکردم و اخخخخخ ایییی ول کنید منووو میسوزهههه.بعد تیکه های شیشه ک توش بود رو در اورد و من در حال جون دادن بودم و داشتم نگاه میکردم و گریه میکردم انقد جیق زدم مسعود انگار نمیشنوهههه اصلا ب رو خودش نیاورد ولی علی همش میگفت جانم قربونت برم فدات بشم جانمممم نازنینممم الان تموم میشه تحمل کننن.کار شستشو داد زخمم ک تموم شد من دیگه نا نداشتم.بیحال افتاده بودم بغل علی گفتم منو ببر خونمون علی من نمیخوام دیگه مسعود گفت یکم اروم شو الان میام رفت علی هم همش منو بوس میکرد ک عشقم اروم باش دیگه جونوبرات نموند.دیگه ب هق هق افتاده بودم علی یکم ارومم کرد دوباره مسعود اوند گفت خب نازنین یکم دیگه تحمل کنی تمومه.گفتم نه دیگه تحمل ندارم برام لیدوکائن(نمیدونم درست گفتم یا نه.اخه هیچ وقت اسمای پزشکی و داروها یادم نمیمونه البته خنگ نیستما خب پزشکا هم فک نمیکنم این همه ماده ک من حفظم حفظ بتونم بکنن😄😄😄)ریخت گفت بیحسی ریختم برات دردت نمیگیره گفتم نه درد میکنه باز ریخت گفت دیگه بی حس میشه گفت دراز بکش اصلا نگاه نکن زود تموم میشه.گفتم نههه.علی گفت اره خانومم دراز بکش ب من نگاه کن درازم کرد و سر منو چرخوند طرف خودش و باهام حرف میزد ی احساس درد تو دستم میکردم و صورتم جم میشد تو هم و میگفتمممم درد دارههه علی.میگفت میدونم خوشگلم میدونم الان تموم میشه گلم.دستم ک زخم بود رو بعضی وقتا از درد میومدم مشت کنم ک مسعود نمیداشت و میگفت نکنننن علی دستشو داد دسته سالممم و گفت اینو فشار بده ک وقتی سوزشم زیاد میشد دستشوووو فشار میدادم ک بلاخره تموم شد کار اقا مسعود و دستمو باند پیچی کرد و گفت تموم شد ببخشید اذیت شدید.گفتم مرسی ولی نا نداشتم علی گفت مسعود جان دستت درد نکنه.من دستو پام یخ کرده بود مسعود گفت فشارشو بگیرید فک کنم پایین باشه پرستاره اومد گرفت گفت 8 هستش مسعود گفت ک سرم وصل کنن بهم.پرستار اورد و هرکاری میکرد رگ پیدا نمیکرد علی گفت بدید خودم پیدا میکنم گرفت و سریع ی رگ گرفت و سرمو وصل کرد ک باز صورتم رفت تو هم.گفت ببخشید دردت اومد و بوسم کرد و کنارم نشست.علی تا 12 10 روز برام پانسمان میکرد.یروز ک باز من خونشون بودم پدر جون گفت بیا ببینم بخیه هاتو دید و گفت علی جان بکش بخیه هارو دیگه دستش خوب شده شکر خدا.من ک مردمم اینو شنیدم.علی گفت پدر جون کار خودتونه من نازنین رو نگه میدارم شما بکشید پدر جون گفت باشه برو وسایل رو بیار(چرا خونه علی اسنا همچییی هست😢😢😢)گفتم نههه پدر جون گفت درد نداره مگه میشههه.علی باز کنارم نشست و پدر جون سر بخیه هارو میکشید انگاری جون من داره از اونجا در میاد.بعد میبرید گرشو بعدم میکشید ک من یدفه دستم رو اومدم بکشم ک علی سریع دست منو گرفت نداشت یبارم با دست سالمم اومدم دست مدر جون رو بگیرم و نذارم گ پدر جون گفت علی دست نازنین رو بگیر ک اونم سریع گرف و من اولش حیا ب خرج دادم ولی دیگه دیدم نمیشه همش میگفتم اییییی اخخخخخ پدر جوننننن اآآآییی.علی در گوشم میگفت جانم تموم شد یکم دیگه تحمل کن ک بلاخره تموم شد دیدم جز من صدا فین فین کسی هم میاد دیدم زهرا داره ما ب پای من گگفتم زهرا جونم خواهری چرا گریه میکنی تو؟چیزی شده؟گفت نه من باعث درد کشیدنت شدم گفتم عه نگو این حرفو مقصر خودمم ک حواسم نبود دستمو بریدم تو چراوهمچین فکری میکنی بیا بغلم ببینم تو رو عشق خواهر.اومد بغلم یکم باهاش شوخی کردم و حرف زدم و خندید .علی گفت بد نباشه منم اینجام منو محل نمیکنیدا.برگشتم خیلی جدی گفتم ببخشید شما؟زهرا انقد کلی خندید😂😂😂علی هم گفت باشه دارم براتتتت.😟😟
اینم ی خاطره دیگه از من
مرسی از همتون ک خوندید و ممنون میشم ک برام نظر بذارید
ببخشید امپول توش نبود ولی تو خاطره بعدی براتون میذارم حتما از امپول میگم.
از ویتامین های این هفته ک زدم هم براتون مینویسم البته اگه دوس دارید.😍😍😍
دوستون دارم خیلی زیادنظر بدید روحم شاد بشه

خاطره معصومه جون

خاطره معصومه جون
سلام معصومه هستم١٧ شیراز
قبلا یه بار واستون خاطره گذاشته بودم اما ماله چند سال پیشم بود  همین الان تازه رفتم دکتر امپول  زدم اومدم خونه میخام واستون تعریف کنم
از دیروز صبح که بلند شدم برم مدرسه کل بدنم درد میکرد و سر گیجه داشتم استامینیوفن خوردم و رفتم اما تو مدرسه هم همین طور بودم همین که اومدم خونه گرفتم خوابیدم و تا دیر موقع بیدار نشدم امروز صبح هم همینطور بودم وقتی اومدم خونه دیدم خواهرم هم نرفته سر کار گفتم چرا نرفتی گفت سرما خوردم حال نداشتم که برم  عصر دوتامون رفتیم دکتر و واسه دوتامون نفری دوتا امپول نوشت یکیش نوروین بود اون یکی نمیدونم چی چی بود خواهرم غیر من یه امپول دیگه هم داشت که بخاطر یه مشکل دیگش باید میزد به ابجیم گفتم اول تو برو بخواب بزن اون رفت همین که نوروین و براش زد دادش رفت بالا و پاش تکون میداد و هی میپرسید تموم نشد پرستاره گفت مخایی محکم بزنم چشاات در بیاد دارم قطرع قطره میزنم دردت نگیره سره اون دوتا امپولشم همی کولی بازیا در اورد من کلا از امپول نمیترسما اما اون و دیدم اصن استرس گرفتم وقتی رفتم بخوابم گفتم این امپوله که کوچیک تره اول بزن بعد نوروین گفت باشه هر چی تو بگی خوابیدم رو تخت   و تند تند نفس میکشیدم که نکنه پام و سفت بگیرم   اما دیدم خیلی طول کشید امپوله وقتی در اورد گفتم واااییی الان نوروین میزنی گفت ن اول واست نوروین زدم الان میخام اون و که درد نداره  بزنم چشام از کاسه داشت در میومد اصن دردم نگرفت اما ابجیم خیلی جیغ و داد کرد پرستاره دید اینقدر تعجب کردم  گفت به خودت تلقین کردی دردت نگرفت اما وقتی بلند شدم نمی تونستم راه برم جاشون میسوخت تاااازه پنبه امپول ابجیم خونی شده  بود اما من نگاه کردم ن جای امپولام بود نه پنبم خونی شده بود اصن هنوز توی تعجبم میدونمم که برام زد دم پرستارو گرم دیگه  همیشه میرم پیش خودش امپول میزنم

خاطره اقا ارسلان

خاطره اقا ارسلان

سلام وقتتون بخیر امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه...اسمم ارسلان و بیست ویک سال سنمه....رشتم فوریت های پزشکیه و خاطره ای که میخام براتون بگم مربوط به چند ماه پیشه که به امبولانس ما زنگ زدن وگفتن برید پشت وزارت بهداشت وادرس یه خونه تو بالا شهر تهران به ما دادن وگفتن برید فلان خونه یه مریض دارن...البته ناگفته نماند که امبولانس خصوصی کارمیکردم نه اورژانس ۱۱۵....خلاصه رفتیم یه خونه باکلاس وماکلی کیف کردیم رفتیم داخل مریض یه اقای پنجاه ساله بود که سه سال بود سکته مغزی کرده بود و روی تخت دیدیمش....یه اقای خوشتیپ که ازقیافش معلوم بود یه کاره ای هست....خلاصه مریضو سوار کردیم وبه ما گفتن که ببریدش دادگاه دادگاهی دارد....اینو که شنیدم از پرستار خصوصیش که یه پسر ۲۳ساله بود قضیشو پرسیدم...گفت این اغا خیلی بدبخته واون خونه ای هم که توش زندگی میکنه خونه ابجیشه وخودش خونه نداره...گفتم اینکه خوشبختیه همچین خواهری داره پس خونه خودش چی زن وبچه نداره چرا اینجوری شده...اونم شروع کرد به گفتن که ایشون یه کارخانه یخچال سازی ویه خانه باغ تو کرج و خونه وزندگی توپ داشته که یه روز سکته به خودش حمله میکنه و نصف بدنش بی حس میشه وفقط میشنوه ونمیتونه حرف بزنه....بعد این ماجرا پسرا و‌زنش خونشو کارخونشو خونه باغشو همه میفروشن ومیرن خارج وایشونم خواهرش میاره خونشو وسه ساله ازش مراقبت میکنه و............خلاصه سرتونو درد نیارم بریدمیش دادگاهو کاراشو انجام دادن وباز اوردیمیش خونه....فقط خواستم بگم خدایا ممنونتم که توخانواده ی سالم بزرگ شدم وازتم میخام که یه خانواده با اصل ونصب نصیب خودم وهمه اونای که سرنون حلال بزرگ شده ان کن....

خاطره بهاره خانم

خاطره بهاره خانم
سلام خسته نباشید  😊 این خاطره مربوطه به دو هفته پیش هستش راستش چند روز بود که سرما خورده بودم و گلوم بد جوری میسوزید یعنی گلوم جوری چرک کرده بود که زده بود تو گوشم  و گوشم حسابی درد میکرد چون میدونستم اگه برم دکتر صد در صد امپول میزنتم سعی میمردم با خود درمانی حالم رو خوب کنم ولی فایده نداشت ببه ناچار همراه بابام رفتم دکتر وقتی نوبتم شد اشهدم رو خوندم و رفتم داخل علائم بیماری و همه چیزو بعش گفتم شروع کرد دارو نوشتن اقا منم دیدم حرفی از سوزن نمیزنه منم یک دفعه گفتم خوب اگه میشع یه سوزنی بزنید زود تر خوب شم دکتره نگام کرد گفت نوشتم برات😱😱 به خدا نزدیک بود سکته کنم😢حتما الان میگید تو که میترسیدی چرا گفتی امپول بنویسه؟  در واقعه خودمم هنوز به جوابش نرسیدم😄😜😜خلاصه بابام گفت همینجا بشین برم داروخانه دارو و سوزنتو بگیرم بیام اقا من فقط میلرزیدم ولی خوب نمیشد مثله بچه کوچولو ها بزنم زیر گریه از استرس نمی دونستم چیکار کنم بابام اومدش و رفتیم بخش تزریقاتی یه خانومه بود که یجوری نگاه میکرد من خودم پر از استرس اینو دیدم بدتر شدم😨 یهو خانومه یه نگاه بهم انداخت و گفت برو رو تخت رفتم  پشت پرده همین که خانومه اومد پشت پرده بهش گفتم میشه یواش بزنی گفت باشه حالا برو رو تخت رفتم رو تخت دوباره برگشتم گفتم یواش بزنیا🙁 گفت مگه میخوام کتکت بزنم همین که سردیه الکل رو رو پوستم حس کردم گفتم یواشا گفت بخدا یه بار دیگه بگی یه جوری میزنم که کیف کنی😡😡😱😱😱با هر جور بدبختی بود خودمو گرفتم خداییش یواش زدا ولی موقع ای که خواستم  پاشم درد داشت

این بود خاطره ی من😄

خاطره اقای سام

خاطره اقای سام

آقای سام😎
سلااااااااااام به همه،چطورین؟؟؟
خاطره ای که میخوام بگم ادامه ی خاطره ی اولمه😉بریم سر اصل مطلب:
خب من از اونجایی یادمه که خوابم برد بعد که بیدار شدم تو یه اتاق نسبتا بزرگی بودم که چندتا تخت کنار هم گذاشته بودن بعد امکانات همه ی تختا هم تکمیل بود،من بیدار شدم یه نگاه به اینوراونورم کردم دیدم هیچ کس نیست غیراز یه نفر که پشت یه میز شبیه پیشخونای ایستگاه پرستاری خوابش برده😐داداش خداقوت تو خیلی مسئولیت پذیری😂خلاصه که خواستم پاشم برم بیدارش کنم دیدم نمیشه😐ای بابا هرجای سالم منو پیدا کردین اومدین یه چیزی وصل کردین که چی بشه آخه😑اومدم صداش کنم دیدم بازم نمیشه😐🤦‍♂لوله تراشه چی میگه این وسط؟مگه تو کما بودم آخه؟؟به زور یه چیزی پیدا کردم کوبیدم زمین بنده خدا بیدار شد،اومدوایساد اول که انگار جن دیده زل زده بود بهم هنوز نفهمیده بود خوابه یا بیداره😂بعد بدوبدو از در شیشه ای اتاق رفت بیرون،داداش تورو باید بذان تو اورژانس کار کنی بااین سرعت عمل😂بعداز سه چهار دیقه مسئول بخش که اول خواب بود با دکتر اومدن تو اتاق،اومدن سمت من،اول ترسیدم که چراانقدر عجله دارن،دکتر تند تند معاینم میکرد،ضربانمو چک کرد،فشارمو گرفت،هرچیزی که قابل چک‌کردن بود چک‌کرد،مسئول بخشم تند تند مینوشت هرچی دکتر میگفت،من اصلا نمیفهمیدم دارن چی کار میکنن،کلافه شدم خواستم دستمو بکشم،دکتر گفت آروم ببینم آروم باش،چیزی نیست،چشمامو روهم فشار دادم که حداقل اون لوله رو از دهنم دربیارن،داشت دیوونم میکرد،دکتر به مسئول بخش اسم یه سری دارو رو گفت که بره بیاره،بعد خودش با یکی از پرستارای بخش اومدبالا سرم بهم گفت آروم باش سرتم تکون نده،چسبای دور دهنمو کند و آروم لوله رو درآورد،گلوم خیلی میسوخت همش سرفه میکردم😥دکتر میخوای یه کم تخفیف بدی بهم؟؟این چه کاریه آخه؟؟؟من همش سرفه میکردم و غر غر میکردم دکتر هی میگفت آروم تر مریضای دیگه خوابن،منم گفتم عععععععععععع😩اومدم بچرخم به پهلو بخوابم دیدم نمیشه،تا یه کم تکون خوردم سینم تیر کشید،دکتر گفت چی‌کار میکنی؟؟خل شده بودم انگار😐همش نق میزدم،دلم نمیخواست کسی کاری باهام داشته باشه،حرفم نمیزدم😐😐😐دکترای وب اگه کسی دلیلشو میدونه بگه لطفا🙏
خلاصه که هی میخواستم دکترو رد کنم بره ولی درد سینم هی بیشتر میشد،یه خورده بغض کرده بودم،ولی بیشتر عصبی شده بودم از اون همه آتاآشغالی که آویزونم بود،بعد که مسئول بخش اومد یه سینی دستش بود که توش پراز آمپول💉💉💉💉💉💉بود😐داداش مگه سکته مغزی کردم؟؟؟این همه آمپول چی میگه خداوکیلی؟؟؟😦
منو میگی همینجوری که اعصاب نداشتم،چشممم که به اون آمپولا افتاده بود دیگه هیچی،قشنگ عین بچه های دوسه ساله که سرما میخورن میخوان آمپول بزنن میگن مامان بگو‌آمپول نزنه😂اونجوری بهانه میاوردم،فقط حرف مرف نمیزدم😑مسئول بخش اومد گفت دکتر چیزایی که گفته بودین آوردم،بعداسم یه آمپولو گفت گفتش نبود،من تو دلم گفتم خداروشکرکه نبود مگه من آبکشم😅دکتر گفت اشکال نداره مینویسم بده خانوادش برن حتما بخرن بیارن،گفت باشه،آخه دکتر جان توکه انقدر خوبی،من که انقدر دوستت دارم😂😂یه کم رحم میکردی دیگه😢پرستاره گفت دکتر بامن کاری ندارین؟؟؟دکترگفت نه برو،مسئول بخش گفت دکتر ضربانش متغیره،دکتر گفت الآن درست میشه،بعد به من گفت برگردآمپولاتو بزنم،من بازم نمیخواستم آمپول بزنم،نق میزدم ولی گریه نمیکردما،دست دکترو هی پس میزدم ولی چون درد داشتم زورم کم بود😔این چسب گردایی که میزنن رو بدن واسه این که ضربانو دائم چک‌کنن نمیدونم اسمش چیه ولی از اونا زده بودن رو بدنم که خیلی رو اعصابم بوددستمو آوردم که بکنمشون مسئول بخش دستامو گرفت گفت نکن بچه،دکتر بهش گفت محکم بگیرش😤بعد دکتر منو به راحتی برگردوند انقدر که بی جون بودم😫دکتر شلوارمو کامل کشید پایین😓دکتر اندکی حیا بذار بمونه برام😐همچنان غر میزدم و پاهامو تکون میدادم که دکتر به همون پرستاره دوباره گفت بیا پاهاشو بگیر،پرستار اومد پاهامو گرفت،دکترپنبه کشید و آروم آمپولو فرو کرد،سوزنشم درد داشت یواش یواش داشت بغضم میترکید،فقط آروم آروم نق و‌نوق میکردم،پام خیلی درد گرفته بود،آمپوله خیلی درد داشت سرمو آوردم بالا و کوبیدم تو‌متکا😖دکتر گفت آروم سامی تموم شد😑،پنبه گذاشت بغل سوزن و کشید بیرون،یه خورده جاشو نگه داشت بعد اون طرفو پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش،یه نفس عمیق کشیدم و نگه داشتم یه هو آمپولو زد،منم یه هو نفسمو ول کردم،خیلی درد داشت،دستمو مشت کرده بودم،میخواستم پاشم که پرستاره گفت عععع چرااینجوری میکنی؟؟؟دکترگفت تکون نخور،واقعا درد داشت،بغضم ترکید دیگه داشتم آروم آروم گریه میکردم😢انقدر مظلوم شده بودم دلم واسه خودم سوخت😭آمپول دومم درآورد گفت یه کم همکاری کن دیگه(آقای دکتر خیلی شوخه،من از بچگی زیر نظر خودآقای دکتر بودم با من خیلی شوخی میکنه برای همین به اسم کوچیک صدام میکنه ولی من بازم بهش میگم آقای دکتر)بعد سر آمپول سومی انگار خودشم دلش برام سوخت بهم گفت سامی یه خورده آروم ترباش،من سرمو کردم تو متکاو بازم غر غر میکردم با گریه ی خفیف😞بعد همون طرف آمپول‌اولو پنبه کشید و آمپولو زد،من بازم داشتم گریه میکردم،سرفه میکردم دکتر گفت نفس عمیق بکش،بعد یواش یواش داشت میزد که خیلی درد داشت😭پامو سفت کردم مسئول بخش دیگه اعصابش خورد شده بود از دستم،بهم گفت نکن دیگه بچه،چه قدرادا اصول داری تو،دکتر گفت شل کن بزنم تموم شه،نمیتونستم شل کنم خب دست خودم نبود که،دکتر بغل سوزنو فشار میداد که شل کنم ولی دردش بیشتر میشد بیشتر سفت کردم،گفتم آآآیییییی😭کشید بیرون گفت آروم باش دیگه باید دوباره بزنم😒😡دوباره همون طرفو پنبه کشید😐دکتر آخه دکتریتو یه جا به کار بگیر دیگه،حداقل اونور بزن😑از دکتری فقط آمپول زدنشو یاد گرفتی آیا؟؟؟😂خلاصه که همون طرفو دوباره پنبه کشید و دوباره زد،من بازم سفت کردم خودمو،پرستاره گفت آقای دکتر میخوایید من بزنم؟دکتر گفت نه خیر نگهش دار،گفت چشم،بعد دکتر بالای باسنمو فشار داد که شل شدم سریع تزریق کرد کل پام تیر کشید😑😐دندونامو محکم رو‌هم فشار دادم و یه هق هقی میکردم،وقتی آمپولو درآورد به پرستار گفت برو آب بیار،پاهامو ول کرد رفت رفت،من بازم داشتم آروم آروم نق میزدم و یه اشکی هم بگی نگی میریختم،دکتر به مسئول بخش گفت ولش کن،دستامو ول کرد منم اولین کاری که کردم دستمو بردم سمت شلوارم که بکشم بالا،مسئول بخش گفت نکن یکی دیگه هست،بابا مگه من آبکشم😰بسه دیگه🤦‍♂😩یه خورده بلند شدم سرفه میکردم بازم ولی کم تر،یه کم آب خوردم،خیلی تشنم بود اتفاقا خداخیرتون بده😂بالاخره من یه جایی شمارو دعا کردم😂😂😂😂
بعد دکتر به پرستار گفت برو دیگه نمیخواد وایسی،بعد به من گفت بخواب،منم که مظلوم گرفتم خوابیدم،دکتر اومدپنبه کشید به مسئول بخش گفت فقط حواست باشه،اونم گفت چشم،منم مثلا پسر خوبی شده بودم همکاری کردم☺️😁مثل بچه ی آدم خودم خوابیدم،دکتر پنبه کشید و یه هو فرو کرد،منم ترسیدم خب یه هو سفت کردم پامو تکون دادم😰دکتر گفت نکن سام،مسئول بخش دستشو گذاشت پشتم که دیگه تکون نخورم،وقتی داشت تزریق میکرد خیلی درد داشت،دستمو گرفتم به یونی فرم مسئول بخش لباسشو کشیدم،بهم گفت تموم شد تحمل کن یه کم دیگه،دیگه نتونستم تحمل کنم گریه میکردم ولی بی صدا😢😭اونیکی پامو خم کردم که دکتر کشید بیرون گفت چرا اینجوری میکنی؟؟😡😤بعد مسئول بخش گفت آروم باش لباسمو‌ول کن تموم شد،لباسشو ول کردم شلوارمو کشید بالا،کمکم کرد برگردم به پشت بخوابم،باسنم درد میکرد ولی درد سینم آروم گرفته بود😣دراز کشیده بودم خوابالو بودم وهمچنان نق میزدم،لباسای بیمارستان نازکه واسه همین سردم بود،دکتر بهم گفت بچه بازی در نیار مامان بابات اومدن میگم بیان ببینیشون،خوشحال شدم انگار بهترین خبر دنیارو بهم داده بودن😍😍دکتر رفت زنگ زد گفت مامان بابام بیان،من حواسم به یه چیز خیلی بود،اینکه من وقتی رفتم بیمارستان و‌حالم بد بود ساعت۱۱,۱۲شب بود،ولی الآن که بیدار شدم بازم شبه،جریان چیه؟؟🤔🤔بعد دیدم دکتر داره به بیرون اتاق نگاه میکنه،فهمیدم مامان بابا اومدن،خواستم پاشم بشینم که مسئول بخش بهم گفت بگیر بخواب ببینم نباید پاشی،منم نیم خیز شدم دیدم دکتر با مامانم اومد تو😍مامان اومد پیشم گفت سلام پسرم😍😃وای خدا چه حال باحالی بود،دکتر گفت سریع تمومش کنید نباید خیلی باهاش حرف بزنی،مامان گفت باشه و دکتر رفت،مامان گفت چطوری عشق من؟؟؟😍نصفه عمر شدیم که مامان جان😔خب مادر من مگه دست خودم بود که غرشو سر من میزنی😕والا به خدا😂بعد دید من هیچ حرفی نمیزنم گفت یه چیزی بگو‌ دیگه عشق مامان😥منم سرمو تکون دادم که ینی نه،بعد دستمو گرفت،دستش خورد به آنژیو کت که تو دستم بود،دردم اومد،دستمو کشیدم و چشمام و دندونامو به هم فشار دادم😣😬گفت آخ آخ ببخشید پسرم،ببخشید نفسم،دلم واسه مامان سوخت که اومده بامن حرف بزنه ولی من حرف نزدم باهاش،یه خورده اشکم اومد😢گفت الهی بمیرم مامان جان دستم بشکنه که اشکتو درآوردم،منم دیگه نذاشتم حرف بزنه گفتم برو😥گفت باشه و بوسم کرد و رفت،بعد بابام اومد پیشم😍بهم گفت چطوری لوس بچه😂😂پدر من اینجا هم ول کن نیستی؟😂منم باز حوصله نداشتم با قیافه ی ٱنقی که گرفته بودم دست بابارو گرفتم آوردم بالا ببینم ساعت چنده،بابا گفت چی کار میکنی باباجان؟؟ساعت۴صبحه،من کپ کرده بودم که مگه میشه به خاطر سه چهار ساعت خواب معمولی لوله تراشه بذارن😰😳بعد کاشف به عمل اومد که من یه روز بی هوش بودم😐خدایاخواب مرگ فرستاده بودی آیا؟؟🤐
بابا گفت راحتی بابا؟؟خوبی؟؟سرمو تکون دادم بازم به معنی نه،کسل بودم دیگه،حوصله ی هیچی رو‌نداشتم،بابا نشسته بود بغل تخت،دستمو انداخته بودم دورش که نره،بهم گفت پسرم چیزی نمیخوای از خونه برات بیارم؟؟جوابشو ندادم،گفت حداقل یه بابا بگو دلم خوش باشه دیگه،بازم سرمو تکون دادم بازم به معنی نه😂لب ورچیده بودم آماده بودم بهمبگن بالاچشمت ابرو بزنم زیر گریه😂بابا گفت چرا اینشکلیه قیافت لوس بچه؟؟؟آروم باش پسرم،بعد دکتر اومد به بابام گفت پاشو برو بیرون دیگه بسه،منم که دقیقا منتظر همین جمله بودم،یواش و بی صدا گریم گرفت محکم بابارو گرفتم،بابا گفت سامی ول کن بابا زود برمیگردم عزیزم😥دکتر میگفت سامی لوس بازی در نیار بابات نمیتونه بمونه،حالا من بکش بابا بکش،دیگه به هر زوری بود بابا رفت،منم گرفتم خوابیدم تا ساعت۱۰,۱۱صبح که وقتی بیدار شدم دوباره معاینم کردن واز سی سی یو فرستادنم بخش،ولی نمیذاشتن راه برم😐
داداش مگه من فلجم؟؟😑😒
پ.ن:یه سوال میخوام بپرسم از پزشکای وب،این حالت بچه شدن عادیه به نظر شما؟؟آخه من معمولا هرچه قدرم لوس بازی دربیارم دیگه دراین حد مظلوم نمیشم،فقط همین دیگه میخواستم بپرسم ببینم عادیه یانه،اگر کسی جوابشو میدونه،ممنون میشم بگه😉

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

و علیکم🙋🙋🙋 میبینم که خاطره قبلم خیلی روتون اثر گزاشته و حسابی خندید😂 خوب شد پس برای منم افتخار بزرگی شد برای شده چند ثانیه ای لبخند اوردم رو لباتون💓😁

خـــــاطره : یه روز طبق معمول تو خونه بودم حوصله هم که سر رفته بود ، نه اهنگ گوش دادن جواب میداد ، نه تلوزیون نگاه کردن جواب میداد ، نه گشنمون بود ، نه تشنمون بود هییییچی 😂😂😂 تصمیم گرفتم با دوستام بریم کیش گردی😉 زنگ زدم بع چند تا از دوستام و هماهنگ کردیم بریم ☺️ منم رفتم یه دوش گرفتم لباسم پوشیدم از اون تیپا هم زدیم😉 رفتم به مامانمم گفتم : مامان من میرم با دوستام بیرون شب برمیگردم😘 مامان : باشه عزیزم مراقب باش😊 بوسیدمش اومدم برم بیرون پویا از اتاق بیرون اومد : کجا تشریف میبرین؟؟😒 من : میخام برم بیرون با دوستام برو کنار رد شم😅 بیا رد شو😀 رفتم بیرون سوار ماشین شدم و رفتم سراغ دوستام و برداشتمشون و رفتم به سوی پارک دلفینکیش هست و یکی از زیبا ترین مکان های دیدنیش که رقص دلفین ها رو به نمایش میزارن) رفتیم و خیلییی شلوغ بود 😐 یکم نگاه کردیم بع دلفین ها و رفتیم توی کافه اش 😍😍 خداروشکر همه رفته بودن برای دیدن دلفین ها کافه یکم خلوت تر بود 😂 یه بستنی مخصوص سفارش دادیم ( عجیب منو و دوستام عاشق بستنی هستیم😂) و خوردیم و رفتیم به سوی کشتی های یونانی😍 ( کشتی های یونایی پیشنهاد میکنم هروقت اومدین کیش سوار بشین 😎) صفش یکم شلوغ بود فرشاد ( دوستم) هی میگفت بابا چه صفیه بریییییم😣 نیم ساعتی تو صف بودیم و بلیطش و گرفتیم و رفتیم سوار شدیم😊 خیلی عالیه کلی جیغ زدن دخترا😕 دیگه واقعا حوصلم اومده بود سرجاش اونم با هوای عالی وسط دریا خیلیییی خوب بود تقریبا خیلی از کیش دور میشن حتی اونجا که نگاه میکردی کیش معلوم نبود😂 کلی حال کردیم و برگشتیم🙌 ظهر شده بود رفتم یه رستوران خوب و ناهار خوردیم ، و تا شب هی میگشتیم جای کیش رو 🙈 که من نمیگم طولانی میشه 🙊 هوا تاریک شده بود ساعت ۸ بود و دوستامو رسوندم کلیم تشکر کردن بابت حالی که بهشون دادم😑 و رفتم خونه ماشینو پارک کردم و رفتم تو 👍 بلند گفتم ســــــلامکسی خونه هست؟؟؟ من اومدم 👋 مامان؟؟ پویااا؟؟ بابا؟؟ کجایین؟؟ کسی پاسخگو نبود😮 رفتم تو آشپزخونه کسی نبود رفتم سراغ یخچال 😂 در یخچالو باز کردم دیدم توی ظرف میوه داخل یخچال یه نوشتس رو کاغذ که پویا نوشته بودش : سلام پاستا جون ، میدونم به محض ورود به خونه میای سراغ یخچال و سرت رو میکنی تو یخچال و میری سراغ ظرف میوه😂😂😂 ما رفتیم خونه خاله مریم اینا بیا اونجا 😎 اینقدر خندیدم به این نوشتش که تو ظرف میوه توی یخچال گزاشته بود که من ببینم😂😂😂😂😂 هیچی دیگه یکم نشستم و گوشیمو چک کردم یه پیغام از بهــار ( دخترخالم ) اومده بود بازش کردم نوشته بود سلام دکتر میخای بیای خونمون؟😮 من : سلام عزیزم اره😐 میخای نیام؟؟؟ 😆 داشتم تو تل گشت میزدم که دوباره پیغام از بهار نه نیا😶 من : میام خونه خالمه😅 بهار : به درک بیا😂😂😂 رفتم بیرون و سوارماشین شدم باز و رفتم 🙈 رسیدم و زنگ رو زدم خاله برداشت بله؟؟؟ سلام منم خاله 😇 خاله:الاااهی فدات بشم اومدی؟؟؟ بیا تو 😍 درو باز کرد و رفتم تو👍 دیدم بعلللله جمع جمعه✌ خاله ها و دایی ها نشستن همه😦 یه سلام کلی کردم و رفتم نشستم پیش پویا👋 پویا : پیغام رو دریافت کردی؟؟؟ من : ارههه چرا گزاشته بودی تو یخچال😂😂 پویا : میدونم دیگه من تو رو نشناسم بدرد چی میخورم پس😂😂😂 یکم حرف زدیم و باز سرمو کردم تو گوشیم دیدم باز یه پیغام از بهار 😂 :‌ اومدی؟؟؟ یهو یادم افتاد یکم نگاه به اطرافم کردم دیدم بـهار اصلا تو جمع نیس😮😮 براش نوشتم بهار پس کجایی😂بهار آف شد😮 خاله برام شربت اوردم تشکر کردم ازش پرسیدم خاله بهار کو ؟؟ خاله نشست پیشم گفت : تو اتاقشه خاله ، دیشب نصفه شب مریض بود حالش اصلا خوب نبود بردیمش دکتر سه تا امپول زد راضی نشد بقیشو بزنه هنوز خوب نشده الانم رفتم پیشش میگم بیا بیرون میگه نمیام حالم خوب نیس😎 خاله میشه راضیش کنی بقیه امپولاشم بزنه؟؟ بچم تب داره 😔 پویا : وا خاله بهار که بچه نیس مگه امپولایی که دیشب زده روش اثر نزاشته😮 خاله : نه خاله اصلا تغییری تو حالش نکرده😔 پویا : سه تا امپول که باید حالشو خوب کنه خاله😦 خاله: وا کی گفته؟؟ پویا دستشو به سمت من اشاره داد گفت عـــــلم گفته😂😂😂 خاله خندید 😅 من : باشه خاله ✋ خاله گفت ممنون خاله بوسیدمش 😙 یکم حرف زدیم که بهــار از اتاق اومد بیرون😇 سلام کرد بهم من :به بهــار خانوم بهتری؟؟؟ با تعجب نگام کرد گفت بد نبودم که بخام خوب باشم😕 پویا زد زیر خنده😅 بهار یه نگاه به خاله کرد که خاله بلند شد رفت😂 فهمید لو رفته گفت اره بابا بهترم😒 و رفت پیش دختر خاله هام نشست 🙌 منم مشغول حرف زدن با دایی امیر بودم که خاله گفت بفرمایین شامرفتیم سر میز شام نمیدونم از شانس خوب بهار افتاد بین منو و دایی امیر😂 بهار به حسین (‌ پسر داییم ) که رو به رو ما نشسته بود گفت حسین بیا جاهامون عوض کنیم😂😂😂 حسین : نه من جام خوبه😂 دایی امیر : بهار تو که جات خوبه کجا میخای بری😂😅 بهار دیگه چیزی نگفت سر میز شام که خیلی کم خورد شاید بگم نصف بشقابشم شام نخورد😒 من : بخور بهار چرا بازی میکنی😮 بهار : میخورم میخورم 😏 یکم خورد بلند شد گفت مامان ممنونم سیر شدم رفت تو اتاقش 👍 یه نگاه به خاله کردم دیدم اصلا ناراحته و اونم به من نگاه میکنه منم یه سر به نشونه تایید تکون دادم و شاممو خوردم و ظرف بهارو برداشتم و رفتم سمت اتاقش ( راستی بهار ۱۷ سالشه و رشته ریاضی میخونه) در زدم و رفتم دیدم رو تختش نشسته و با دستش گلوشو میماله😅 ( امان از گلو درد ) من : بهار نمیخای شامتو بخوری؟؟ خیلی بده ها کسی که مریضه فقط به استراحت و غذا لازم داره ضعف میکنی بیا بخور😎 بهار : نه میل ندارم ممنون😣 رفتم رو تخت پیشش نشستم ظرفو دادم دستش گفتم بخور یکم حتی اگه گلوت تیر کشیدم بخور😊 معدت خالیه 😒 زد زیر گریه پــــارسانمیتونمممم گلوم درده ابم نمیتونم بخورم چه برسه به غذا😭😭😭😭 من : افرین میخاستم همینو ازت بشنوم😊 ظرفو برداشتم بلند شدم که برم بهار گفت : کجا میری ؟؟؟ من :‌ میام رفتم بیرون دیدم خاله ها و مامان دارن میزو جمع میکنن به خاله گفتم امپولایی بهارو میاری خاله ؟ خاله : الاهی قربونت برم راضی شد؟ من : راضیم نشد خودش درد میکشه راضی میشه😊 امپولارو ازش گرفتم رفتم اتاقش دیدم علی(پسرداییم) و حسین (داداش بهار ) نشستن پیش بهار😅 من :‌ بهار برگرد امپولتو بزنم سریع خوب شی بدو😡 بهار : نه من نمیییییزنم تورو جدتون ولم کنید😂 علی : بهار برگرد امپولو بزن گلوت خوب بشه حداقل😒 بدو ببینم حالت بده 😡 هرچی دعواش کردیم جواب نداد اخرش دیگه کوتاه اومدم گفت ولش کنید بچه ها بیایین بریم✌ بهار بیچاره تو تعجب مونده بود😅 رفتیم بیرون منم امپولارو دادم دست علی گفت اینا پیشت باشن 😊 و رفتم نشستمیه نیم ساعتی گزشت و هنوز بهار بیرون نیومده بود😂 گوشیم زنگ خورد دوستم بود برداشتم رفتم بیرون حرف زدم یه ده دقیقه ای حرف زدم خداحافظی کرد و میخاستم برم تو دیدم صدای جیغ و گریه میاد😳 پویا با حالت دو و با خنده اومد گفت پارسا بیا دایی امیر کارت داره بدو رفتم تو دیدم دایی امیر و دایی مهرداد بهارو میخان با زور بخابونن که من امپولشو بزنم😂😂😂😂 خندم گرفته بود 😅 دایی امیر نشست پایین مبل و پاهاشو دراز کرد و بهارو خوابوند روی پاهاش و دایی مهردادم کیسه داروهارو داد دستم 😐 گفت بیا دایی بزن براش که حالش بده 😊 منم برداشتم از دستش بهارم میگفت نهههه پارسا امپول نزن خواهش میکننننم ایییی دایی ول کن منو نمیخااااام😭😭😭😭😭 علی و پویا که کلی داشتن میخندیدن علی میگفت مگر اینکه دایی امیر کاری بکنه ما که زورمون به بهار نمیرسه😂😂 دایی امیر : بهـــار آروم باش دایی جون دیگه زود تموم میشه ترس نداره که 😃 نشستم سه تا از امپولارو جدا کردم و یه شیاف بقیش دادم دست خاله ، داییم محکم بهارو گرفته بود😐😅 یکی از امپولارو برداشتم مواد رو کشیدم تو سرنگ و پنبه رو برداشتم و رفتم سمت بهار ، دایی مهرداد :‌ عمیقن‌ ؟؟ من : بله عمیقن 👍 دایی مهرداد لباسشو تا نصفه داد پایین و منم نشستم و پنبه رو کشیدم و یه توده درس کردم و آروم سوزنو فرو کردم .بهار :‌ آیییییی دردیه نیم ساعتی گزشت و هنوز بهار بیرون نیومده بود😂 گوشیم زنگ خورد دوستم بود برداشتم رفتم بیرون حرف زدم یه ده دقیقه ای حرف زدم خداحافظی کرد و میخاستم برم تو دیدم صدای جیغ و گریه میاد😳 پویا با حالت دو و با خنده اومد گفت پارسا بیا دایی امیر کارت داره بدو رفتم تو دیدم دایی امیر و دایی مهرداد بهارو میخان با زور بخابونن که من امپولشو بزنم😂😂😂😂 خندم گرفته بود 😅 دایی امیر نشست پایین مبل و پاهاشو دراز کرد و بهارو خوابوند روی پاهاش و دایی مهردادم کیسه داروهارو داد دستم 😐 گفت بیا دایی بزن براش که حالش بده 😊 منم برداشتم از دستش بهارم میگفت نهههه پارسا امپول نزن خواهش میکننننم ایییی دایی ول کن منو نمیخااااام😭😭😭😭😭 علی و پویا که کلی داشتن میخندیدن علی میگفت مگر اینکه دایی امیر کاری بکنه ما که زورمون به بهار نمیرسه😂😂 دایی امیر : بهـــار آروم باش دایی جون دیگه زود تموم میشه ترس نداره که 😃 نشستم سه تا از امپولارو جدا کردم و یه شیاف بقیش دادم دست خاله ، داییم محکم بهارو گرفته بود😐😅 یکی از امپولارو برداشتم مواد رو کشیدم تو سرنگ و پنبه رو برداشتم و رفتم سمت بهار ، دایی مهرداد :‌ عمیقن‌ ؟؟ من : بله عمیقن 👍 دایی مهرداد لباسشو تا نصفه داد پایین و منم نشستم و پنبه رو کشیدم و یه توده درس کردم و آروم سوزنو فرو کردم . بهار :‌ آیییییی درددارههه😭😭 تا نصفشو که تزریق کردم دیگه صدای دادش در اومد آییییییی درد داره دارم میمیرم پارسا بکش بیرون داااااااییییی😭😭😭😭😭 دایی امیر که همش با بهار حرف میزد اروم بشه و منم ادامشو تزریق کردم و کشیدم بیرون 🙌 تممموم شد تمااام✌ من : اااا بهار قرار نشد واسه امپول گریه کنیا بسه دیگه😒😔 بهار : تو که نمیدونییی چه دردی داره😡😡 دایی امیر با خنده : باشه باشه اروم باش😅 رفتم امپول بعدی رو اماده کردم بهارم ناله میکردبهارم ناله میکرد خاله هم قربون صدقه اش میرفتن با مامان 😘 پویام که داشت سر بع سر بهار میزاشت میگفت بهار بخدا امپول ترس داره ؟؟ کسی که میره رشته ریاضی باید بترسه؟؟😅😅😅 بهارم عصبی هی میگفت پویااااا میزنمتا😂😂 پنبه رو برداشتم رفتم سمتش دایی مهرداد لباسشو بیشتر داد پایین بهار : نه نه امپول نهههههه😭😭😭 پویا : ااااا بهار زشته 😅 (‌ راستی شاید اینطوری که من تعریف میکنم شما فکر کنید بهار جلوی همه مهمونا امپول خورد نه ، بابام و شوهر خاله هام و چند تا از زن داییام و چند تا پسر و دختر خاله هام فیلم میدین سرشون گرم بود😂فقط من و مامانم و خالم و پویا و دوتا داییام و علی) پنبه رو چند بار پشت سر هم کشیدم تا بهارم یکم ارومتر بشه و اروم فرو کردم یکمشو تزریق کردم که یه اییییی بلندی گفت و زد زیر گریه هر چی باهاش حرف میزدن هیچی دیگه داد میزد اییییییی مردم وااااای خدا درددددد دارههههه پارشا بکشش بیرون😭😭😭 محمد ازاونور با زن داییم و شوهر خالم اومده بودن ببینن چیشد 😅 محمد میگفت بابا بچه به کشتن رفت😂 بقیشو سریع تزریق کردم و کشیدم بیرون😐 سریع اخری رو اماده کردم و هنینجور که گریه میکرد و به علی میگفت داداش من امپپپپپول نمیخام داااایی خواهش میکننممم😭😭😭 مرررردم😭 علی : باشه ابجی تموم میشه تحمل کن تو😞😞 باز پنبه رو کشیدم که متوجه شد و میخاست برگرده که دایی امیر محکم گرفتش دایی مهردادم پاشو گرفت منم اروم فرو کردم و تکون خفیفی خورد و گریش شدید تر شد علی و دایی مهرداد و خاله هم باهش حرف میزدن مامانم که گریش گرفته بود😐 تزریق کردم و کشیدم بیرون گفتم تموووووم تموم شد گریه بسته دیگه 😔😔مامان رفت براش اب اورد داد بهش خورد ارومتر شده بود و دایی امیر جای امپولاشو ماساژ میداد منم ازش یه عذر خواهی کردم که با یه اخم خدمتم رسید😂😂😂 رفتم دستامو بشورم هنوز یه شیاف داشت 😐 برگشتم همه بالا سرش بودن حالشو میپرسیدن بوسش میکردن😅 خندم گرفته بود😅 دست گزاشتم رو پیشونیش هنوز تب داشت داغ بود ، ازش پرسیدم گلوش درد میکنه یل نه که گفت بهتر شده 👍 همه رفتن ادامه فیلمو ببینن😂 رفتم شیافو برداشتم دستکشو دست کردم بهار با چشای اشکیش و مظلوم منو نگاه میکرد بهار : شیاااف😦 من : ارههههه بخاب بدو😡😡 میدونستم خجالتیه 😅 علی و پویا و مامان و خاله رفتن بیرون برای اینکه راحت باشه بهار ، منو و دایی مهرداد و دایی امیر بودیم فقط 👍👍 دایی امیر نشست پایین مبل و پاهاشو دراز کردو بهارو خوابوند روی پاهاش و بهارم از ترس دستاشو حلقه کرد دور کمر دایی😅😅 ( ای خداااا😅) دایی مهرداد هم نازش میکرد میگفت تموم میشه دایی جون عزیزم😘😘 دستکشو دستم و کردم و شیافو برداشتم و رفتم پیشش نشستم شلوارشو تا زیر باسنش دادم پایین و اروم براش گزاشتم از خجالت فقط یه اییی ارومی گفت که گفتم تممموم شد عزیزم اروممم👍 دایی مهرداد شلوارشو درست کرد و منم رفتم دستکشو در اوردم و انداختم و سطل و برگشتم دیدم هنوز بهار تکون نخورد و دایی امیر و دایی مهرداد هرچی میگن بلند نمیشه و سختدایی امیرو گرفته و میگه اییی دایی 😮😮 من :بیاین خاطره, [۲۱.۱۰.۱۸ ۱۱:۳۷]
دایی چی شده 😮 میگه جای امپولام درد میکنه😕 من :‌ خب امپول برای مدت کمی درد داره خوب میشه و باز زد زیر گریه 😩 رفتم پیشش شلوارشو دادم پایین که زد زیر گریه من : نمیخام امپول بزنم عزیزم میخای جاشونو ببینم 😅 اروم شد جاشونو دیدم مشکلی نداش فقط ناله میکرد😎 من : خااااله خاله میشه بیای؟؟ خاله اومد جااانم پارسا من : خاله کمپرس بزارین برای بهار بعدشم ببرینش دوش بگیره اروم بشه دردش😊 خاله باشه ای گفت و دایی مهرداد و دایی امیر بهارو بوسیدن و منم عذر خواهی کردم و رفتیم بیرون خاله هم با کنپرس برگشت و رفت تو براش بزاره👍👍 رفتیم بیرون همه حالشو پرسیدن و گفتم خوبه 🙌درددددد دارههههه پارشا بکشش بیرون😭😭😭 محمد ازاونور با زن داییم و شوهر خالم اومده بودن ببینن چیشد 😅 محمد میگفت بابا بچه به کشتن رفت😂 بقیشو سریع تزریق کردم و کشیدم بیرون😐 سریع اخری رو اماده کردم و هنینجور که گریه میکرد و به علی میگفت داداش من امپپپپپول نمیخام داااایی خواهش میکننممم😭😭😭 مرررردم😭 علی : باشه ابجی تموم میشه تحمل کن تو😞😞 باز پنبه رو کشیدم که متوجه شد و میخاست برگرده که دایی امیر محکم گرفتش دایی مهردادم پاشو گرفت منم اروم فرو کردم و تکون خفیفی خورد و گریش شدید تر شد علی و دایی مهرداد و خاله هم باهش حرف میزدن مامانم که گریش گرفته بود😐 تزریق کردم و کشیدم بیرون گفتم تموووووم تموم شد گریه بسته دیگه 😔😔 مامان رفت براش اب اورد داد بهش خورد ارومتر شده بود و دایی امیر جای امپولاشو ماساژ میداد منم ازش یه عذر خواهی کردم که با یه اخم خدمتم رسید😂😂😂 رفتم دستامو بشورم هنوز یه شیاف داشت 😐 برگشتم همه بالا سرش بودن حالشو میپرسیدن بوسش میکردن😅 خندم گرفته بود😅 دست گزاشتم رو پیشونیش هنوز تب داشت داغ بود ، ازش پرسیدم گلوش درد میکنه یل نه که گفت بهتر شده 👍 همه رفتن ادامه فیلمو ببینن😂 رفتم شیافو برداشتم دستکشو دست کردم بهار با چشای اشکیش و مظلوم منو نگاه میکرد بهار : شیاااف😦 من : ارههههه بخاب بدو😡😡 میدونستم خجالتیه 😅 علی و پویا و مامان و خاله رفتن بیرون برای اینکه راحت باشه بهار ، منو و دایی مهرداد و دایی امیر بودیم فقط 👍👍 دایی امیر نشست پایین مبل و پاهاشو دراز کردو بهارو خوابوند روی پاهاش و بهارم از ترس دستاشو حلقه کرد دور کمر دایی😅😅 ( ای خداااا😅) دایی مهرداد هم نازش میکرد میگفت تموم میشه دایی جون عزیزم😘😘 دستکشو دستم و کردم و شیافو برداشتم و رفتم پیشش نشستم شلوارشو تا زیر باسنش دادم پایین و اروم براش گزاشتم از خجالت فقط یه اییی ارومی گفت که گفتم تممموم شد عزیزم اروممم👍 دایی مهرداد شلوارشو درست کرد و منم رفتم دستکشو در اوردم و انداختم و سطل و برگشتم دیدم هنوز بهار تکون نخورد و دایی امیر و دایی مهرداد هرچی میگن بلند نمیشه و سخت دایی امیرو گرفته و میگه اییی دایی 😮😮 من :دایی چی شده 😮 میگه جای امپولام درد میکنه😕 من :‌ خب امپول برای مدت کمی درد داره خوب میشه و باز زد زیر گریه 😩 رفتم پیشش شلوارشو دادم پایین که زد زیر گریه من : نمیخام امپول بزنم عزیزم میخای جاشونو ببینم 😅 اروم شد جاشونو دیدم مشکلی نداش فقط ناله میکرد😎 من : خااااله خاله میشه بیای؟؟ خاله اومد جااانم پارسا من : خاله کمپرس بزارین برای بهار بعدشم ببرینش دوش بگیره اروم بشه دردش😊 خاله باشه ای گفت و دایی مهرداد و دایی امیر بهارو بوسیدن و منم عذر خواهی کردم و رفتیم بیرون خاله هم با کنپرس برگشت و رفت تو براش بزاره👍👍 رفتیم بیرون همه حالشو پرسیدن و گفتم خوبه 🙌 دیگه ساعت ۱۲ شده بود😵 خداحافظی کردیم و رفتیم خونه جالب اینجا بود که هیچکدوممنونم خوابمون نمیومد😂 من که این همه میخابیدمم خوابم نمیوند ، مامانم که گفت من میرم یه کیک خوشمزه ای درست کنم حالا که خوابمون نمیاد بخوریم😍😍😍 ( عاشقتم) منم لباس عوض کردم رفتم پیش بابا نشستم کمی حرف زدیم و رفتم سراغ گوشیم باز دیدم پیغام از طرف بهار😅😅😅 بازش کردم نوشته بود نوکرم حالم خیلی خوب شده ولی کاش روزی برسه که من به تو امپول بزنم😓😅❤️ من: بهتری الان؟؟ بهار : اره خیلی خوب شدم ولی هنوز درد دارم بمیری پارسا😂😂 من : خب پس خوداروشکر 😂 اینم از خاطره 💚💚


پ.ن: خیــــلی سپاسگـــزارم خوندین 💗


آرزو میکنم تو این روز ها

اگــر فارغید ، عاشـق شـوید

اگر عاشقید ، عاشـق تــر

آرزو میکنم چشاتون از شادی برق بزنه

و دلتون از خنده زیاد درد بگیره

و هـر صبح ، از هیجان شـروع یک روز جدید

به خــودتون بــلرزید

آرزو میکنم روزهاتون پـر از پیاده روی های دونفره

پر از حس خوب باهم بودن باشـــه

هروز یکی زیر گوشتون زمزمه کنه که چقدر دوستون داره 💕

پ.ن : خدانگهدار 😊🙋

خاطره سارا***جون

خاطره سارا***جون

سلام دوستان گلم اومدم ادامه خاطره قبلیم رو براتون بگم.امیدوارم خوشتون بیاد.

فردای اون شبی که سعید اومد خونمون خوابید صبحش باید میرفت شرکت باباش چون باباش شرکت مهندسی داره دوتا پسراشم پیش خودش کار میکنن و منم برای اینکه کار یاد بگیرم میرم اونجا کار میکنم هم جزو سابقه کاریم حساب بشه هم تجربه ام بیشتر بشه.صبح که بیدار شدم دیدم سعید زودتر از من بیدار شده در واقع شب اصلا نخوابیده بود و بالا سر من بوده چون تب داشتم.رفتم از اتاقم بیرون دیدم همه دارن صبحونه میخورن گفتم چرا بیدارم نکردین؟منم باید برم شرکت کلی کار دارم.سعید گفت نمیخواد بیای خودم کاراتو انجام میدم بمون خونه استراحت کنگفتم جناب مهندس کارامون فرق داره.هرچی گفتن بمون گفتم نچ باید برم.موقعی که داشتم لباس میپوشیدم و اماده میشدم سعید گفت داروهاتم بردارو رفت بیرون از اتاقم بعد یهو برگشت گفت خودم بردارم خیالم راحت تره چون مثل اون سری میگی یادم رفت.رفتیم شرکت چه شرکت رفتنی.از صبح که رفتم تو اتاقم فین فینم شروع شده بود با معده خالی هم قرص خورده بودم کلا داغون بودم ولی با اون حال کارامو تا یه جایی پیش بردم و خوب بود همه چی.اون روز بابای سعیدم شرکت نبود و سعید شده بود مدیرعامل.یه عادت خوبی که دارن شرکتشون اینه که همشون تو تایم ناهار میتونن برن تو یه اتاقی که مخصوص ناهار خوریه دور هم دور میز بشینن همه با هم ناهار بخورن و من اینو خیلی دوست دارم.غذا سفارش داده بودن همه هم رفته بودن تو اون اتاقه ولی من مونده بودم کارامو بکنم.سعید داخلی اتاقمو گرفت گفت ناهار نمیخوری مگه؟بیا دیگه.گفتم نه نمیخورم.گوشی رو گذاشتم.قشنگ میتونستم قیافه سعید رو تصور کنم که چه شکلی به افق خیره شده.دو مین بعد دیدم در اتاقم با شتاب و محکم باز شد و سعید دم در وایستاده.با اون ضربه در قشنگ دو متر پریدم هوا از ترس.گفتم چه خبر شده؟گفت هیچی بیا بریم ناهارتو بخور بعد بیا کاراتو بکن.گفتم نه کارام خیلی زیاده امروز باید اینا رو به بابا تحویل بدم.سعیدم دید من حرف گوش نمیکنم اومد اروم گوشمو گرفت از روی صندلیم بلندم کرد گفت وقتی رئیست بهت میگه بیا ناهار بخور یعنی بیا ناهار بخور.بدو ببینم.مچ دستشو گرفته بودم که گوشمو نکشه گفتم ول کن گوشمو پرو.نمیخوام بخورم.نِ/می/خو/رَم.گفت چرا اخه؟چیزی نخوردی از صبح.گفتم باور کن میلم نمیکشه نمیتونم بخورم.گفت به خاطر من.گفتم ای بابا باشه.رفتیم از اتاق بیرون رفتم سمت اتاقی که همه بودن سعید گفت کجا میری؟گفتم ناهار دیگه.گفت اونجا نیست تو اتاق خودمه بیا بریم.رفتیم تو اتاق باباش رو میز کنفرانسش یه پرس غذا برای سعید بود با یه کاسه سوپ برای من.گفتم این همه غذا غذا میکردی این بود؟همچین میگی غذا من گفتم الان از این سر میز تا اون سرش انواع چلو و شیشلیک و ماهیچه و .... اس.کاسه رو بلند کردم گفتم این یه کاسه سوپ اخه غذاس؟من غذا میخوام.سوپ که غذا نیست.گفت خانومم شما مریضی غذای مریضم سوپه بخور بذار گلوت نرم بشه صدات باز بشه.گفتم نمیخوام خودت بخور منم غذای تو رو میخورم.گفت سارا اذیت نکن بخور برات غذا سفارش دادم ولی گفتم مش حیدر بذاره تو گرم کن که گرم بمونه برات تا اینو بخوری بشین حالا بخور افرین.گفتم نچ نمیخورم میدونی که سوپ بدم میاد.گفت اوکی هر طور راحتی ولی تا اونو نخوری از غذا خبری نیست حالا از من گفتن بود.بعدشم نشست پشت میزش شروع کرد غذا خوردن.گفتم عه؟اینجوریه؟باشه.رفتم تو ابدارخونه مش حیدر نشسته بود رفتم داخل گفتم مش حیدر میشه یه چیزی ازتون بخوام؟گفت بله دخترم چی؟گفتم میشه لطف کنید برید از سوپری این بغل برای من یه ذره خوراکی بخرید؟گفت چی میخواین خانوم مهندس بگید برم بگیرم.یه لیست بهش دادم رفت منم سریع غذامو از گرم کن برداشتم و بدو رفتم دقیقا رو به روی سعید نشستم خیــــــــــــــلی ریلکس شروع کردم به خوردن.گفت اینو از کجا اوردی؟گفتم گرم کن.با اخم گفت مگه نگفتم به مش حیدر نده بهت؟همین اومد صدا کنه مش حیدر رو گفتم بهتره صداش نکنی چون فرستادمش دنبال نخود سیاه و غذامو گرفتم.گفت از دست تو من سر به کوه و بیابون میذارم.گفتم مثل مجنون از غم دوری لیلی؟گفت نه از دست کارای لیلی.بعدشم گفت لااقل یه ذره از سوپت بخور دلم خوش باشه خوردی.گفتم باشه به خاطر تو اونم میخورم.گفت خیلی رو داری به خدا از اول نمیتونستی مثل دختر خوب بشینی بخوری بدون اینکه منو حرص بدی.گفتم نچ.بعدش شروع کردیم خوردن.وسط غذا سعید بلند شد رفت از تو کیفش داروهای منو دراورد قرصامو اورد برام که بخورم و به زور به خوردم داد.امپولامم گذاشت رو میز.سعید بلده امپول بزنه.کلاس کمک های اولیه رفته.من به روی خودم نیاوردم اصلا که امپول هم دارم.سریع ناهارمو خوردم و گفتم من میرم کارامو بکنم خداحافظ.سعید گفت صبر کن.کارت دارم.گفتم ولی من باهات کاری ندارم اومدم در برم دیدم در رو قفل کرده.گفتم بازش کن وگرنه جیغ میزنم.گفت کاریت ندارم که دوتا دونه امپول میخوای بزنی فقط بیا بشین.گفتم سعید دیشب زدم دیگه الانم که بهترم پس نزنم دیگه.توروخدا.گفت نمیشه عزیزم علی تاکید کرد که حتما بزنی دایی هم همینطور دیدی که جفتشون گفتن باید بزنی.گفتم واسه خودشون تاکید کردن من نمیزنم.رفتم نشستم رو صندلی.تو اتاق بابای سعید یه قسمتی هست گوشه اتاق یه حالت پانسیون مانند داره اندازه یه تخت و یه جا برای نمازخوندن اونم چون بابای سعید سفرکاری خیلی میره و اکثرا بعد از سفر از فرودگاه یه راست میاد شرکت برای اینکه استراحت کنه و نماز بخونه و اینا اونجا رو درست کرده در حالت عادی انگار دیواره ولی پشتش قشنگ یه تخت و جانماز هست و خیلی خوبه.سعید ناهارشو خورد منم تمام مدت با پام ضرب گرفته بودم رو زمین و ناخونامو از استرس میجویدم.سعید ناهارش که تموم شد بلند شد اومد پیش من نشست.گفت خانومم؟گفتم هوم؟گفت سارا گلی؟گفتم سعید نمیخوام.گفت عزیزم به خاطر خودت میگم بزنی بهتره که زودتر خوب میشی.گفتم خب من داروهامو میخورم خوب میشم.گفت خوب نمیشی چون داروهاتم درست نمیخوری.هیچی نگفتم.گفت اصلا اگه بزنی یه جایزه توپ پیش من داری.گگفتم باشه یه پالتو دیدم چرم اونو باید برام بخری.گفت باشه.گفتم کفشم میخوام.گفت باشه.گفتم لباس شبم میخوام.سعید دید دارم رقم میپرونم گفت دیگه پرو نشو دیگه من یه چیزی گفتم توام حیا کن دیگه جیب اقات رو میخوای خالی کنی.گفتم پس من نمیزنم.گفت سااااارااااااا.گفتم همینه که هست.گفت اوکی باشه میخرم برات همه اونا رو حالا برو رو تخت اون پشت دراز بکش بیام.بلند شدم با ناراحتی و اکراه رفتم سمت اون اتاقکه.نشستم رو تخت و کفشمو دراوردم.مانتومم دراوردم دراز کشیدم ولی اماده نشدم.سعید امپولامو اماده کرد البته پنی سیلین رو نه که همونجا بالاسرم اماده کنه اومد تو اتاقکه دید من اماده نشدم گفت سارا قراره رو شلوار بزنم؟هیچی نگفتم نگاش کردم.گفتم سعید راه نداره؟گفت نه عزیزم اماده شو.گفتم سعید خواهش.گفت سارا حرف زدیم باهم دیگه پس اروم باش ریلکس دراز بکش بذار بزنم.گفتم اروم بزن.گفت چشــــــم.خودش سمت چپمو کشید پایین دگزا میخواست بزنه.پنبه رو که کشید ناخوداگاه سفت شدم.سرمو فرو کردم تو بالش.سعید گفت شل کن خانومم اذیت نشی.گفتم نمیتونم سعید.گفت شل نکنی که نمیتونم بزنم عزیزم.چندتا ضربه زد رو باسنم سوزن امپول رو فرو کرد تو.سرمو از بالش اوردم بیرون گفتم اووویییی سعیـــــــــد.سعیدم گفت جانم الان تموم میشه.شروع کرد موادش رو تزریق کردن خیلی میسوخت.سفت کردم خودمو اومدم برگردم سعید سریع کمرمو گرفت یه داد زد گفت چی کار میکنی دیوونه؟منم زدم زیر گریه.گفتم درد داره درش بیار نمیخوام بزنم.گفت الان تموم میشه،تموم شد.کشید بیرون.جاش پنبه گذاشت.بلند شدم نشستم گفتم نمیزنم دیگه.بلند شدم مانتو پوشیدم سعید هرچی میگفت سارا پنی سیلینت مونده بخواب بزنم اصل کار اینه میگفتم نمیخوام.دید حریفم نمیشه هیچی نگفت دیگه.با همون صورت اشکی رفتم تو اتاقمو کارامو کردم.یک ساعت بعد از امپول زدن من بابای سعید اومدن شرکت.امپولا رو دیده بود گفته بود برای کیه سعیدم گفته بود برای سارا دگزاشو زدم یهو برگشت منم داد زدم سرش لج کرد پنی رو نذاشت بزنم.باباش به داخلی من زنگ زد گفت برم اتاقشون.رفتم پیششون نشستم یکم حرف زدن باهام حالمو پرسیدن و احوال پرسی کردن و راجب کار حرف زدیم بگفتم بابا خواهش میکنم همه پام درد میکنه دیگه از دیشب 3 تاااا امپول زدم خواهش میکنم دیگه بسه.بابا داشتن اماده میکردن امپولمو گفتن سارا نمیشنوم حرفاتو بهتره بری اماده بشی.بازم با اکراه رفتم تو همون اتاقکه ولی اینبار سعیدم باهام میومد.گفتم تو کجا؟خودم میرم.باباشم گفت راست میگه دخترم،تو کجا میری؟خودش بزرگ شده قشنگ مثل خاااانوم میره میخوابه بی سر و صدا امپولشو میزنم.رو به من گفتن مگه نه؟سعیدم کنف شد جیگرم حال اومد ولی بازم از رو نرفت و اومد باهام.رفتم رو تخت دراز کشیدم یه ذره سمت راستمو کشیدم پایین.بابا هم اومدن تو اتاقکه تو اتاقک بوی الکل پیچیده بود استرسم هزار برابر شد.بغض کرده بودم.دست و پاهام یخ یخ بود میلرزیدم از سرما.گفتم بابا میشه اروم بزنید؟گفت بعله چرا نمیشه؟بخواب دختر گلم اروم میزنم اذیت نشی.دراز کشیدم قشنگ.بابا هم کنار تخت نشستن.گریه ام داشت درمیومد.بدنم لرزش خفیف داشت بابا متوجه شدن گفتن سارا باباجان سردته؟گفتم یه ذره.گفت چرا هوای اتاق خوبه که نکنه فشارت افتاده؟بلند شو بشین ببینم.نشستم رو تخت دستمو گرفتن دیدن یخ یخه.گفتن سااارااا؟چی شدی اخه؟خوب بودی که.سعید رفت پالتوی خودشو اورد تنم کرد یه ذره گرم شدم.بغض کرده بودم.یه لیوان چایی داغ دادن بهم بدنم گرم بشه.اونم خوردم گرم شدم.بابا گفتن خوبی؟گفتم بله.گفتن خداروشکر برو بخواب پس امپولتو بزنم.رفتم دراز کشیدم سعیدم اومد باهام کنارم نشست و لباسامو اماده کرد.باهاش قهر بودم خودشم خوب میدونست چون سرم داد زده بود.بابا اومدن داخل.سعید اومد کمرمو گرفت.دوباره بوی الکل پیچید تو اتاق من استرس گرفتم.دستمو گذاشتم جلو صورتم و صورتمو کردم تو بالش که یه موقع جیغی دادی چیزی زدم صدام بیرون نره.بابا نشستن لب تخت.سمت راستمو پنبه کشیدن.پنبه کشیدن همان حس کردن خیسی الکل همان و گریه من همان.زدم زیر گریه چه جور.االتماس که نه نمیخوام بزنم.توروخدا بابا نزنم.خوبم به خدا و ...سعید و بابا هم دلداری میدادن بهم که درد نداره همکاری کنی چیزی نمیشه عوضش خوب میشی و ...دوباره پنبه کشیدن خودمو سفت کردم ولی بابا چیزی نگفتن و سوزن رو فرو کردن.گفتم ایییییییی باااااباااااااااا.بابا هم گفتن جان بابا الانحسابیم اذیت کرده بودم سر امپولم.مدیونید اگه فکر کنید از کاری دریغ کرده باشم.جیغ داد بیداد گریه تکون خوردن.سعید به زور نگهم داشته بود.بابا گفتن یه ذره بخواب بذار امپولت پخش بشه بعد بلند شو.سعید کنارم موند جای امپولمو میمالید گفتم نکن دردم میاد.گفت چشم.اشتی؟گفتم نخیر.یکم قربون صدقه ام رفت که من اشتی کنم ولی منم بیدی نیستم با این بادا بلرزم.بلـــــــــــه.بلند شدم لباسامو مرتب کردم یه ذره اب خوردم با همون صورت اشکی رفتم تو اتاقم و سر کارم.کارمندای شرکت فکر کرده بودن چه خبره من جیغ زدم تو اتاق همه با تعجب و سوالی بهم نگاه میکردن که چرا جیغ زدم؟چرا اشکیه صورتم؟سوالاشون رفع شد وقتی بابا به مش حیدر گفتن اگه میشه سطل اتاق رو خالی کن توش سرنگ و پنبه الکیه اتاق بوی الکل گرفته.دو ساعت قبل از تعطیلی شرکت رفتم پیش بابا گفتم میشه من زودتر برم؟بابا هم گفت اره عزیزم امروز نباید میومدی باید میموندی استراحت میکردی،صبر کن به سعید بگم بیاد برسونتت گفتم نه نیازی نیست خودم میرم.گفت نه برو خودت بهش بگو برسونتت بدو.گفتم چشم.رفتم اتاق سعید اصلا حواسم نبود شاید کسی پیشش باشه مثل اون حیوون خوشگله هست ماما میکنه در رو باز کردم رفتم تو.سعید و یکی از مهندسا که دوست صمیمیش بود تو اتاقش بودن داشتن رو یه نقشه کار میکردن با این کار من هر دوشون سرشونو بالاگرفتن به در نگاه کردندیدم ضایع شدم به مهندسه که پیش سعید بود گفتم عوااااااا شما هم اینجا بودین؟ببخشید من فکر کردم سعید تنهاس اینجوری اومدم تو وگرنه باورکنید در میزدم میومدم تو.دیدم اخمای سعید رفت تو هم به خاطر اینکه باز به اسم صداش کرده بودم جلو مهندسای شرکت نه به فامیلی و این یعنی یه گند دیگه زدم.مهندسه گفت نه خانوم مهندس اختیار دارین بفرمایید.سعید گفت چی کار دارین خانوم مهندس....(از قصد رو خانوم مهندس.... تاکید کرد)گفتم چیزه...مممم...مممم...چیزه...(یادم رفته بود چی میخواستم بگم.)دوتایی با هم گفتن چیزه؟خندیدم گفتم ایول گروه سرود.بعدش به سعید گفتم بابا گفت منو برسونی خونمون.بعد یهو خودم درستش کردم.گفتم ببخشید جناب مهندس.... بزرگ فرمودن بنده رو برسونید دم خونمون.سعید و اون مهندسه از حرف من زدن زیرسعید و اون مهندسه از حرف من زدن زیر خنده.سعید به ساعتش نگاه کرد گفت خانوم مهندس دوساعت از وقت کاری مونده کجا دارید تشریف میبرید؟یکم چشم غره رفتم بهش گفتم واسه من زمان شناس شدی؟بابا اجازه داد برم خونه حالم خوب نیست دستورم داد منو برسونی پایین تو ماشین منتظرتم.اومدم بیرون.سعید گفت اوه اوه اوه خدا نصیب گرگ بیابون نکنهبه دوستشم گفت ارش خوب کردی زن نگرفتی میبینی تو رو خدا اوضاع ما رو؟.رفتم تو اتاق گفتم چیزی گفتین جناب مهندس؟سعید ترسیدگفت نه خانوم شما تشریف ببرید پارکینگ الان خدمت میرسم.دوستش هرهرهر میخندید.گفتم چیز خنده داری وجود داره؟گفت نه خانوم مهندس بفرمایید الان ایشونم خدمت میرسن.اومدم بیرون حالا خودم میخندیدم.سعید اومد تو ماشین گفتم سعید خان فکر نکن اشتی کردم دیدم دوستت هست ابروداری کردم وگرنه نمیخواستم اصلا با تو برم خونمون بابا گفتن بهت بگم برسونیم.سعیدم به مسخره گفت اره خوب کردی ابروداری کردی وگرنه ابروم میرفت.تو راه دیدم خونه نمیریم سعید واسه خودشیرینی گفت داریم میریم خرید دیگه جایزه امپولات.گفتم نمیخوام شما هم پولاتو برای خودت سیو کن.منو برسون خونمون.منو رسوند خونه خودشم رفت خونه خودشون ولی دادی که زده بود سرم و امپولایی که خوردم سرش تلافی کردم بدجور.این بود خاطره من.امیدوارم خوشتون اومده باشه.

خاطره نازنین جون

خاطره نازنین جون

سلام خوشگلای خودم من باز اومدم ک خاطره بنویسم براتون.مرسی از نظراتون دلگرمم میکنید واقعا.
و اما خاطره.من خیلی زود خسته میشم و قبل نامزدی هم همین طور بود ولی کل گیر دادن مامان بابام برای مشکل کم خونیم این بود ک زورم میکردن ک من جیگر بخورم ک منم زیاد دوس نداشتم.ی دکتر عزیز بود ک گفت کمخونیت خیلی شدیده و یا باید با قرص رفع کنی در اخرین شرایط اگه جبران نشه و کمتر هم بشه خونت مجبور ب تزریق خون میشیم بهت ک این اصلا راه خوبی نیس چون فک کنم گفت کبدت یا کدوم قسمتت تنبل میشه.پس باید خودت جبرانش کنی.منم با زور جگر و پسته میخوردم یکی دوبارم به خاطر ضعیف بودنم امپول ویتامین زده بودم ولی چون درد داشت بقیه رو پیچوندم.ولی الان هرکاری میکنم علی نمیپیچه.تو ازمایشایی ک قبلا گفتم ک دادم ویتامین های بدنم و خونم باز تو چشم میزد.ولی من ب علی قول دادم با خوردن رفع کنم و امپول نزنم.علی هم قبول کرد ولی دید من درست بشو نیستم و نمیخورم و هرروز ضعیفتر هم میشم.سرگیجه و کم گیریه پاها و دستام و خستگی.علی با این ک دوس نداشت ولی مجبور شد از راه خشونت(امپول)وارد شهیبار منو برد جیگرکی لب نزدم ب جیگر یکی دوبار برام خودش سیخ زد باز نخوردم برام پسته خرید باز میل ب خوردن نداشتم هرچی ک خونساز باشه و ویتامین هم داشته باشه داد من نخوردم.دیگه نگو علی جان یکی دو هفته ای هست ک منو زیر نظر گرفته و یشب ک شامم خونمون بود من یکم غدا برا خودم کشیدم و اونم نخوردم اصلا چون سرما خورده بودم و گلوم خیلی درد میکرد اب دهنمونمیتونستم قورت بدم چ برسه ب غذا.بعد شام علی معذرت خواهی کرد گفت خستس میره تو اتاق من دراز بکشه وقتی رفت گفت نازنین بیا ب من فلان چیزو بده.منم رفتم تا رسیدم بالا دیدم چپ چپ نگا میکنه گفتم بیا اینم چیزی ک میخواستی گرفت گذاشت کنار گفت این وضعیه چرا ب خوردو خراکت نمیرسی.هیچ میدونی چقد لاغر شدی چرا شام نخوردی چند وقته حواسم بهت هست کلی غر زد منم اشکم داشت در میومد دستمو گرفت گفت چرا داغی؟گفتم گرمه گفت تو گرمته؟؟؟؟😮تو توی تابستون با پتو میخوبی الان گرمته دست گذاشت رو پیشونیم و بعدم لباسمو داد بالا دسشو گذاشت رو شکمم گفت اسم این تبه نه گرما.منم سرمو انداختم پایین کیفشو اورد معاینه کرد باز دید گلو و گوشمه عفونیه باز هاپو شد از کی مریضی چراااا نمیگیییی.گفتم سه چهارروزه فک میکردم خوب بشهگفت شد؟😠گفتم نه گفت من از دست توووو اخر راهیه تیمارستان میشم😡😠😠گفتم خو ب من چیکار داریدخودش خوب میشه.😟😟گفتتتت ب تو کار نداشته نباشم ب کی کار داشته باشم؟از شانس من کیفشو باز کرد چهارتا امپول در اورد از توش دوتاش پودری بود گفت نازنین دراز بکش تا من اماده کنم گفنم نهههه علیییی.تورو خداااا😢😢😢😢.گفت نازنین خوابیدییی؟😠😠منم زدم زیر گریه اومد نشست کنارم بغلم کرد گفت گریه نکن فدای اشکات ببین چقدرحالت خرابه میزنه ب ریه هات بعد باید بیمارستان بستری شی نازنینم قول میدم اروم بزنم گفتم نه علیییی 😭😭😭گفت جون علی نه نگوووو😟بخواب نازنین ببین هیچی نخوردی چقدر درد میکنه گلوت درد این فدقش دو دقیقس تو ک الان داری سه روزه این دردو تحمل میکنی.منو از بغلش در اورد و ایروم خوابوند رو تخت و دمرم کردو رفت امپولارو اماده کنه و منم داشتم نگاه میکردم و قلبم همچین میزد تکونم میداد.علی اومد بوسم کرد و گفت ارروم باش سفت نکن ریلکس باش بهش فکر نکن باشه خوشگلم منم هیچی نگفتم و اونم شلوارو شورتمو کشید پایین تا زیر باسنم و پنبه کشید ک ناخداگاه سفت شدن گفتم علی نهههه 😢گفت شل کن خانومم افرین خودشم باسنمو فشار میداد ک نرم بشه و اخر دید نمیشه ی توده عضلانی درست کرد و اروم فرو کرد و شروع کرد ب تزریق ک من ی تکون خوردم علی گفت اروم باش نازنین تحمل کن گلم.و دسشو گذاشت رو کمرم و کارشو کرد و منم همش میگفتم اخخخخخخ ایییییییی علییییی بسههه ایییییییییی😨😨😨😨😭😭علی بلاخره کشید بیرون اولیو و طرف مقابلو پد کشید و من برگشتم گفتم خوب میشم بسهه گفت نازنین برگرد الان رسوب میکنه.گفتم نه علی برو خونه خودتون دیگه اه خندش گرفت گفت پاشو بیا روی پاهام بخواب گفتم نه گفت تکون میخوری میشکنه تو پات دست منو کشید خوابوندم رو پاش و گفت بدو رسوب میکنه دردت میاد بدتر سریع پد کشید و فرو کرد ک من اومدم تکون بخورم سریع نگهم داشت و کارشو کرد ک من مردم و زنده شدم انگاری پامو دارن قط میکنن هرچی میگفتم اخخخخخ ایییی علی میگفت جانم عزیزممم تمومه ولی باز بود دیگه اخراش سفت شدم مثل سنگ علی چندتا زد رو باسنم و یکم فشار داد گفت شل کن ی سیسی مونده.اونم تزریق کردوگفتم علی بسهههه گفت یکم استراحت کن بعد بقیه رو بزنم گفتم نههه.گفت لازمه گفتم چیه اینا(من چقد مظلومم اخه)گفت تقویتی گفتم چراااااا؟گفت بدنت ضعیفه ویتامینای بدنت کم شده هیچیم ک نمیخوری میمیری تو اخر من میمونم بی زن بعد کی ب من دیگه زن میده😂😂😂گفتم اذیت نکن😢😢😢یکم باهام حرف زد اروم شدم بعدش گفت عشقم اجازه میدی گفتم نععع😆😆یجوری نگام کرد ک گفتم چ کاریه ادم باید حرف شوهرشو گوش کنه😂😂😂خوابیدم علی باز شورتو شلوارمو کشید پایین گفتم درد داره؟گفت اروم میزنم نفس عمیق بکش همین ک اومدم بکشم فرو کرد و من نگم براتونننن ک مردمممم دیگههه مردمممماااا.😣😣😣😣😢😢😢اییی اییی اوفففف علییییی اینارو از کجا میارییییی توووو اخخخخ.کشید بیرون طرف بعدی رو کشید گفتم علی تقویت شدم بسههههه گفت یکوچولو تحمل کن خانومم .و فرو کرد و منم ک دست سفت کردنم خوبههه شدم ی تتیکه سنگ علی ی نیشگون کوچیک گرفت و گفت شل کن میشکنه نازنین پامو تکون میدادممم اییییییی میگفت نکن دختررر بیچارم میکنیاااا.و سریع تزریق کرد کشید بیرون منم همونجوری دمر موندم و گریه میکردم.علی جای امپولامو ماساژ داد و کنارم دراز کشید باهام حرف زد منم با حالت گریه و با صدای علی خوابم برد.علی هم ی پتو کشیده بود رومون نصفه شبی دیدم علی کنارم خوابیده ترسیدم سرما بخوره بالشتمو برداشتم برم پایین علی بیدار شد نزاشت باز دست منو کشید کنارش خوابوند بدون این ک حرفی بزنه یا چشاشو باز کنه😅😅😅گفتم سرما میخوری بذار برم پایین بخوابم فقط منو چسبوند ب خودش و خوابید😃😃😃انقد تنبله زبونشو ک نمیچرخونه هیچ چشاشم باز نمیکنه.خوابیدم و باز فرداش من دوتا امپول خوردم.ک دیگه با گفتنش خستتون نمیکنماگه دوس داشتید بازم براتون خاطره بنویسم حتما تو نظراتون بگید ببخشید اگه بد بود مرسی ک خوندید بود💉💉💉💉🌷🌷💊💊💊💊

خاطره عاطفه جون

خاطره عاطفه جون

سلام بچه ها من تازه چند روزه دارم این وبلاگو میخونم خوشم اومد باحال بود خب یه بیو بدم بچه ها منو بشناسن من عاطفه هستم 27 سالمه پزشکی خوندم و الانم دارم میخونم واسه تخصص بچه اصفهانم هستم راستش من خودمم از آمپول زدن میترسم ولی نه در حدی که بخوام خیلی جیغو داد راه بندازمو همه را خبردار کنم در حد کمتربر عکس من شوهرم یعنی خوراکش آمپولهو همیشه هم منو با این کارش حرص میده خب خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره:
خاطره ایی که میخوام واستون تعریف کنم مال تقریبا دوساله پیشه که پسر عمه بنده با 30سال سن خاطره ساز شدتو اردیبهشت 94 بود که من تازه عروسی کرده بودمو عمه جان مهمونی گرفتن و مارا دعوت کردن منم عاشق مهمونی حسابی شیک کردیمو رفتیم اونجا دیدیم همه فامیل جمعن جاتون خالی باهمه سلام و احوال پرسی و خوش و بش ولی هرچی گشتم پسر عممو پیدا نکردم فک کردم هنوز نیومده از خانومش پرسیدم ریحانه خانم مهدی کجاس نیستش انگار دیدم گفت چرا همینجاس یکم حالش روبه راه نبود تو اتاق خوابیده دیگه ماهم حالشو پرسیدیمو مشغول حرف زدن و بگو بخند بودیم که دیدم ریحانه اومده صدام میکنه که یه لحظه میایمنم تعجب کردم که چیکارم داره عایاهمراهش رفتم دیدم در اتاقو باز کرد گفت بیا داخل رفتم تو دیدم ناراحته گفتم اتفاقی افتاده ریحانه جون چی شده به مهدی اشاره کرد گفت حالش اصلا خوب نیست چیکارش کنم منم تازه چشمم به پسر عمم افتاد دیدم پتو را تا رو سرش کشیده و خوابیده پرسیدم از ریحانه خوابه گفت نه رفتم پتورا از روش زدم کنار دیدم صورتش انقد قرمزه تا منو دید سلام کرد و اومد پاشه اجازه ندادم گفتم بخواب اصلا جون نداشت خیلی بیحال بود دست گزاشتم رو پیشونیش دیدم خیلی داغه گفتم بزار وسایلمو بیاریم معاینش کنم و اومدم بیرون رفتم پیش شوهرم و گفتم برو کیف معاینمو از تو ماشین بیاره گفت چی شده گفتم مهدی حالش بده گفت باشه رفت و با کیف برگشت همه کیفو که دیدن تعجب کردن که چی شده عمم هم نگران شد گفتم بابا چیزی نیست مهدی یکم حالش بده میخوام معاینش کنم کیفو برداشتم و همراه شوهرم رفتم داخل اتاق که دیدم عمم و شوهرشم اومدن دیگه رفتم پیششو شرو کردم معاینه کردنش وقتی معاینه تموم شد بهش گفتم تو زنده ای نه واقعا تو زنده ایی؟؟؟؟من که شک دارم تو زنده باشی اخه فشارشو گرفتم خیلی پایین بود گفتم ریحانه جان دفترچه داره گفت اره اوردم و

خاطره هدیه خدا

خاطره هدیه خدا

السلام علیک یا بچه های با معرفت وب به خصوص دوست جونیام😍😍😍😍
میخوام خاطره ی داغی رو براتون تعریف کنم که از شدت داغ بودن داره به سمت ته دیگ شدن میره😂
من تو قسمت نظرات خاطره اقا پارسا گفته بودم که یه فرم دادن که باید برای ورزشمون پرش کنیم(مثلا یهو اون وسط غش نکنیم 😂) شنبه یکشنبه هم که مامانجونینا نذری داشتن🙏 و منم از جمعه شب موندم خونشون با زهره که تا ساعت ۳ونیم با خاله طاطا بیدار بودیم و بگو بخند ..... دیگ خوابیدیمو دیدم وسط خوابم یکی میگ عطیه جان عطیه خانم مگ نگفتی برا نماز بیدارم کن .... و دیگ هیچی نفهمیدم که وقتی (صبح پاشدم زهره گفت این ادا ها چی بود تو خواب درمیوردی ؟_وا😲چه کارایی !خوبه خودتم میگی تو خواب پس ینی متوجه نبودم😛 )صبح ساعت نه با صدای دایی حسن(برا نذری شب اونجا مونده بود 😭 هس گفتم دایی جون زندایی تنهاست بنده خدا برو خونتون فردا بیا که ....) که میگفت :ننه فزند مخصوصتم از خواب به اون نازی پاشدم تو چشای زهره نیگا کردم ببینم اونم بیداره که دیدم بلهه ایشونم به لطف دایی جون بیداره منم اروم گفتم زهره مگه پیتزاست که مخصوصو غیر مخصوص داشته باشه اونم دیگ ترکید و بلند بلند میخندید منم زدم به خنده و وسط خنده میگفت اره مامان منم قارچ و سبزیجات و مامان توام پپرونیه و .....که خالمم از خواب پاشد وباخنده گفت چی میگید دیوونه ها😂😂😂😂 خاله شما چی هستی😂😂😂 دایم خودش خندش گرفته بود !دیگ جاهارو جمع کردم و رفتیم بالا که صبحونه بخوریم چون دایی خسن و مامانجون زود تر خوردن (چون مامانجون قرص میخوره باید صبحونه زود بخوره 😑) هیچی دیگ زندایی محمدم حلیم اوردو زدیم تو رگ 😜😜😜(وای محمد از همون سر صبح لباس بیرونی پوشیده بود ینی منو زهره که از هم پاشیدیم😂😂😂😂😂😂) دیگ رفتیم تو کار گروهی خورد کردن سیب زمینی پیاز دایی عباس جوری با دقت خورد میکرد که ما زنا اونطوری خورد نمیکنیم 😲😂 هر سه تامون ترکیده بودیم از خنده ولی خدایی خعلی خوب خورد میکردمنم خیر سرم رفتم یه لگنی چیزی بیارم توش اب پر کنیم سیب زمینی هارو بریزیم توش که سیاه نشن اومدم بزارم تو سینک انگار یکی حولم داد محکم کوبیده شد و دایی عباس بدو اومد طرفمو قابلمرو از دستم گرفت یه لحظه واقعا نفسم رفت خعلی بد بود اگ خونه خودمون بودم زار میزدم😭😭😭😭😭 دیدم زشته بچه کوچیک تر از خودمم هست خودمو جمع و جور کردم 😥 و برام سریع اب اوردنو و بهم رسیدگی کردن😆 و زهره یواشکی دم گوشم یه چیزی گفت که خندم گرفت و گفتم ببند دهنتو(دیگ میبخشید نمیتونم بگم زشته😆😊) هیچی دیگ محمدم که هی یه سره پایین بود چون دسته میومد میرفت واس خودش تمومم میشد برمیگشت هیچی دیگ فاطیم اومدو بعد کلی روبوسیو بغل ماچ و موچ😗😗😗 رفتیم بازم کمک کنیم دایی عباسم شربت درست کرد و دل و زد به دریاعو گفت ببرید دم در حیاط پخش کنید وای ینی خدایی عاشق تیپ خودم و دایی حسین (بابای فاطی) بودم😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂من مانتو مشکی و روسری مشکی و چادر مشکی و کفش مشکی و شلوار طوسی گشاد 😂😂😂😂دایی حسینم با زیر شلواری ابی😂با زیر پوش استین کوتاه و از این دستمال گردنا هستن قرمزن(خو جیه اسمشو بلد نیستم😂😂😂😂) دور گردنش از زور خنده اومدم تو و رفتم چادر فاطیرو گرفتم و سرم کردم چون بلند تر بود 😊 وایی دایی حسین با اون تیپ دختر کشش😂😂😂😂رفته به امبولاتسم شربت داده وایی خعلی لحظات خوبی بود 😂😂دایی عباس خیلی اصرار داشت که روز تاسوعایی نخندیم ولی خودش یه سوتیای خفنی میداد که کل خونه از خنده میرفت رو هوا 😂😂😂😂😂😂 دیگ وقت نهار شدو دایی عباسم غذاهارو داغ کرد(بمیرم داییم بنده خدا چقدر خسته شد ولی وواقعا اجرش با امام حسین(ع)✋) وساعت🕑 ۲ شدو دایی رفت حرم(داییم خادمه حرمه)رفت و ماعم رفتیم استراحت که کاروان عرفانینا اومدن عرفان و علی و دایی محسن😡😡😡😡😡😡😡😡😡 مامانمم اون برگه هرو اورده بود من خودم نیورده بودمش از قصد و گفته بودم یادم رفته 😑😝😝 خودمو سریعا زدم بخواب که از همینجا از محمد مهدی تشکر میکنم😂که گفت عه عطیه خوابیدی تا همین الان که بیدار بودی !😲منو میگی ینی حاضر بودمشیر موز تو آفتابه بخورم ولی اونجوری ضایع نشم 😣😣😣😣😣(التبه بگما روزای قبل دایینا اومده بودن واسه کمک این جوری نبوده که منتظر باشن کارا تموم شن بعدا بیانا نه ) دایی محسن:_حالا که تا ما میایم خودتو میزنی بخواب اره !؟😉_چیزه نه... خعلی خسته بودم گفتم بخوابم😣_اها 😉!دیگ نخوابیدمو رفتم تو حیاطو به ناخونک زدن به سیب زمینی سرخ کرده ها پرداختم !😉خدایی خعلی برام هیجان انگیزه جوری بود که زنداییام از دست من سیب زمینی هارو جمع کردن😜😜😜😜 خو چیکار کنم دوس دالم دیده😍😍😍😍😍😍😍😍 یه دوساعتی گذشتکه خسته و کوفته اومدن تو همه ،و بعد از در رفتن خستگی مامان از فرصت استفاده کرد و گفت محسن علی، یا عرفان؟؟؟!!!_جاااننمم😲😲😲چی ؟؟؟_به کدوم بگم بیان معاینت کنن ؟؟!!_مامان تروخدا ول کن دیگ سالمم😣😣😣😣_اره عمه منه که قلبش درد میکنه (تازه نمیدونه جدیدا بیشترم شده😜😜😜) هیچی دیگ بنده عرفان خانومو انتخاب نموده 😝😭😭و ایشونم اومدن و شروع کردن به معاینه اخرای معاینه بود که میخواستم یه نفس عمیق بکشم که مامان قلبمو یادش رفته یهو دیدم مامان میگه عطیه دقیق بگو کجای قلبت درد میکنه؟؟منو میگی😲😲😲😲 موندم ! _چیزه هیچی همینطوری بعضی موقع ها که حرص میخورم درد میگیره😜😜(الکی جوری درد میگیره که نفسم بالا نمیاد 😣)عرفان: _عطیه راستشو بگو نزار ...نذاشتم حرفش تموم شه که گفتم :نزارم که چی هان؟؟!!(😠😠)یه نگاه خفه کن بهم انداخت که لازم به توضیح نبود 😆 دیگ قفسه سینه و اینارو معاینه کرد و گفت من بهت فعلا دارو میدم ولی باید بعد تعطیلات بیام دنبالت بریم نوار از قلبت بگیریم😐_ترو خدا نه عرفان نه چیزیم نیست مگ من چمه که اینطوری میکنی( چون خیلی شنیده بودم دوستام سر قلب جان به جان افرین دادن اعصابم خورد میشد،همینطوریم اشکام میریخت و چون تو پذیرایی بودیم همه نگاها جلب من شد چون همین طوری صدامم داشت میرفت بالا😭😭) هااان؟؟؟یه نموره قلبمم درد گرفت 😑 و بدو بدو رفتم تو راهرو و نشستم بلند بلند گریه کردن که همه اومدن دورمو سعی کردن ارومم کنن ولی نشد تا خودم اروم شدم😐 رفتیم با عرفان و فاطی بالا که عرفان کلی باهام حرف زد که اگ میگی چیزی نیست حتما نیست و ما فقط میخوایم خیالمون راحت شه و از قبیل این حرفا که بعدش گفت ولی بدنت خیلی ضعیف شده اگه بخوام این هفترو با هفته ی پیش مقایسه کنم از زمین تا اسمون فرق میکنه(منظورش هفته ی آخر شهریور و هفته ی اول مهر بود 😆) _حالا مگه چی شده !؟ _هیچی فقط منم که انقدر استرس دارم که ... دیگ رفت واس من بالا منبر😥😣که بخوام بگم خعلی زیاد میشه ولی واقعا نگرانیو ناراحتی رو تو حرفا و چهرش میدیدم و ناراحت میشدم 😔ولی خوب چی کار کنم دست خودم نیست _برو بخواب رو تخت تا بیام( خونه دایینا بودیم)_باشه ولی بزار قبلش یه چیزی بخورم خیلی سرم درد میکنه 😥(واقعا یکم درد گرفته بود ولی من جوری جلوه دادم که نفهمه کلکه😜😜😅و یه فکرایی تو کلمه 💭😉 ) رفتم پایین_کجا میری ؟برا چی میری پایین!؟😩_وا پس کجا برم !برم از زندایی اجازه بگیرم بعدا! والا فک کردی من انقدر بی ادبم نه عرفان خانم 😂😂😂😂😂_بدو زیاد حرف نزن 😑 تا رفتم پایین همه اومدن دورم که بهتریو از این جور حرفا😥منم یه جواب سرسری بهشون دادم البته به جز مامانم که انقدر سوال کرد(از روی نگرانی بودا😍) که کامل جوابشو دادم 😕 و رفتم مرحله بعد😊✔ که یه چیزی بندازم تو خندق بلا به قول مامانم😂😂😂 دیدم خاله طاطا داره حاضر میشه بره بیرون😉گفتم بهترین فرصته عطیه بدو😉😉_خاله جون کجا ! من مرده باشم شما سرماخورده باشیو بری بیرون؟!(کمی سیاست دخترونه به خرج دادم خو😆) خندید و گفت دارم میرم بیرون یذره خرت و پرت برا شام بخرم خاله جان😊_خدا شاهده اگ بزارم بری الانه درستش میکنم 😉😉_عطیه..._هوووس(یه مدل دیگه ی هیسه😆)الان میام!رفتم دم پله ها و به فاطمه گفتم که عرفان و صدا کن بگو که خاله طاهره داره میره بیرون حالش خوب نیست(الکی حالش از منم خوب تر بود ولی خو سرمای بدی خورده بود و یذره تهش مونده بود😁) بیا تو برو _اخه عطیه امپولتم اماده کرده😟 _فاطمه خفه شو انگار بدت نمیاد من آبکش شَما😡😡😠😠😠😠😠_نه والا 😣_پس گمشو برو بگو(نه واقعا من با فاطی بد حرف میزنم ؟!🤔🤔نه معلومه که نه !میدونستم شمام میگید نه😎😂) رفت گفتو دیدم عرفان اومد گفت بیا بالا بزن بعد من میرم_نترس من در نمیرم بگو علی یا دایی محسن میگم بیان بزنن 😟_مطمئن باشم؟!🤔_اره بابا بیا اصن امضام بگیر خوبه انگار میخوام چک پاس کنم 😞والاااا و رومو به حالت قهر کردم اونور😑_خوب بابا ،علی بیا _بله _امپولای عطیرو گذاشتم بالا برو بزن تا رسوب نکردهباش بدو عطیه باید برم کمک بدو بدو_باش مگ مسابقه دوعه😣من هنوز چیزی نخوردم برو هر وقت کارت تموم شد بیا منم یکم سرم اروم شده باشه باشه!؟_نخیر میگه که یدونه اماده کرده الانه رسوب میکنه بیا حداقل الان یدونشو بزن تا بعدیاش_بعدیاش عمرا همین یدونشم زیاده(عرفان همون اول رفت😄) _عطیه ....و رفت تو حیاط ،منم عین جت رفتم بالا فاطمه هم پشت سرم اومد بالا رفتم امپولرو برداشتم گفتم خدایا خودت میدونی که چقدر درد داره پس ببخشیدا که من اینو میریزم دور اسراف نیستا اسراف مصلحتیه(مگه شما نمیدونید من ایت ا... عطیه و کاشانی هستم 😂😂😂دختر ایت ا... کاشانی😂😂😂😂😂)و خالیش کردم تو دسشویی و اب باز کردم و مونده بودم که اون سرنگو چجوری سر به نیستش کنم 😥😃که دیدم یه نایلکس مشکی افتاده تو اشپز خونه ی دایینا رفتم برش داشتم و سرنگرو انداختم توش و انداختم تو سطل زباله ی 😂wc خو چیکارش میکردم تنها جایی که عرفان نمی گشت اونجا بود😂😆😆😅 رفتم دستامو تقریبا ۵،۶ باری شستم چونکه داداشم گفته میکروب داره😂😂😂 فاطمه هم عین این خنگا داشت به من مینگرید😲 _عطیه چی کار میکنی(تیک کلامشه هر وقت یه کار ناشایسته انجام میدم میگه😆😅😂😂😂)_مگه کور بودی !؟_نمیگی بیفهمن چی میشه !منک نیستم_به درک برو گمشو _مرسی از این همه حمایت👍_خو چیکار کنم بجای اینک طرف منو بگیری ....یهو خشکم زد 😲دایی محسن بود علی بهش گفته بود بیاد بالا برام بزنه همه ی اینده اومد جلو چشام 😭😔_سس..ل..اا..م دایی _سلام خوب فاطمه بجای اینک طرف این خانم رو بگیری طرف کیو گرفتی که اینطوری کفری شده هان!؟(هردومون شکه شده بودیم ولی با کمال ارامش داشت اب میخورد و میومد طرفمون)_نه هی..چیی _آمپولت کو عطیه ؟!_آمپوووللل؟؟؟_اره همونی که عرفان گفت امادش کرده!_نمیدونم من بالا نبودم !و رفتم ی لیوان برداشتم و یکم اب خوردم و تو همون لیوان به فاطمه هم دادم(لهش میکنم اگ دهنیه خودشو بهم بده 😅ولی اون باید دهنیه منو بخوره میدونم فرقی نداره ولی به نظر من باید اول من بخورم بعد اون بخوره😉) و یه شوکولات رو میز بود اونم خوردم(زندایی داشت پایین کمک میکردو بالا هم نمیومد😃) دایی رفت بیرون و اومد دیدم کیفشم دستشهداشتم لیوانم میخوردم دیگ که دایی گفت بسه دیگ بیا اینجا ! رفتم گفت یه جا دراز شو _جاااانننممم😲😲؟؟؟؟؟برا چی؟_میگ نمیبینی💉_نه داییی نه و ادای گریرو دراوردم 😭✔نه دیگ اه _خوابیدی دیگ !😎_نه خیرم_خوب بیا این از اولیش ببینم تا چند تا میری(یه تقویتی از کیفش در اورد 😭من موندم برا چی تقویتی رو بدون نسخه میدن به این دکترا که مارو اینطوری تهدیدمون کنن هااااااانننن؟؟؟؟ 😭😭😭😭😭😭) هیچی دیگ رفتم تو اتاق رو تخت اماده شدم _ولی دایی خیلی نامردی چرا من باید امپول بزنم اه و سرمو گذاشتم بین دستامو اروم گریه میکردم 😭_بسه دیگ عطیه خانم و ... شروع کرد به حرف زدن درباره ی درس و مدرسه _ خوب امتحان زبانتو چی کار کردی؟(اخه ما همون هفته ی اول از زبان سال گذشته یه ازمون به قول خودشون ریز گرفتن که ببینن در چه سطحی هستیم که منم دیروز جوابشو دیدم ۲۰ شده بودم❤✔) هیچی نگفتم _با شماعما ،بازم هیچی نگفتم و فقط گریه _اگ جواب ندی تا هر وقتم که شده میمونمو منتظر جوابمو نمیزنم _بهتر _جواب!(نمیدونم چرا انقدر پیله کرده بود 😩) _خوب دادم ،خوب شد؟_اها اره بعد یه سوال دیگ (همینطوریم داشت پنبه میکشید) _بله! _اها راستی گفتی با دوستات قهری اشتی کردی؟_اییییییییییییییییی😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭_چیشد ؟الان تموم میشه !پاهامو از زانو میوردم بالا ومیبردم پایین که گفت فاطمه بیا پاهاشو بگیر اومد گرفت ینی الان که فکرشو میکنم خندم میگیره😂⬅تو همون حال و با گریه گفتم که فاطمه بعدا عربا عربات میکنم حالا وایستا دایی که خیلی ریز میخندید😂 بخندید من دارم درد میکشم شما نخندید چی کار کنید با این حرفم دیگ پوکیدن😂😂😂😂😂انگار دایینا یزید بودن😂 دیدم دوباره داره پام خیس میشه و لحظه وارد شدن سوزن ووئییییی خعلی بده هیچی دیگ دیدم هرچقدرم من گریه کنم فایده نداره پس نتیجه گرفتم که عضله را منقبض کرده تا بلکه دایی نظرش عوض شد و درش اورد (این فکر احمقانه ی من بودا شما نکنید این کارارو😂) ولی زهی خیال باطل من ،دایی گفت عطیه یا شل میکنی یا یه تقویتی دیگ هان ؟! ترجیح دادم شل کنم با خودم گفتم بابا کی حال داره دردشو تحمل کنه😭هیچی دیگ درش اورد و یکی دیگ 😭😭😭_دایی جان من بسه!مگ من چمه که باید انقدر اپول بزنم دارم میمیرم؟سرطان گرفتم؟قلبم سوراخ شده؟ کلیم سنگ اورده(اینو به منظور تنوع گفتم😂😂😂) معدم زخم شده هااااااااااااننن کدوووووووم؟ایییییی جان من درارششششش😭😭😭😭😭😭😭که بعد چند ثانیه درش اورد بالاخره😥دیدم صورتش قرمزه !؟😲با خودم گفتم ینی گریه کرده🤔بعد یه حسی بهم گفت اخه چولمنگ جون براچی باید گریه کنه هاان!خاااععک🙋 بعد دیدم یه تک خنده هم کرد که فهمیدم کلی بهم بی صدا خندیدن 😡😡😡😡😡و وسایلشم جمع کرد و گفت جیغ جیغو خانم به قول خودت تا درودی دیگر بدرود😉 _دایی منتظر تلافیه من باشید😡 دیدم دیدم صدای ترکیدن فاطمه اومد _درد !_وواا😂لا😂 به خدا خنده دار میحرفی😂😂_باشه نوبت توام میشه به حق پنچ تن دیگ(😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂خودمم دیگ خندم گرفت)اومد پیشم و جای امپولامو ماساژ داد برام 😟رفتیم پایین که عرفانم اومده بود جوری بهش چش غره رفتم که ...
(خوب مجازنیست بگم دیگ😡) خلاصه دیگ ما رفتیم کمک و منم دیدم به به ته دیگ اونم چه ته دیگی اووووممم😗رفتم یه ظرف برداشتم و توش اندازه ی دوتا کف دست خودم ته دیگ برداشتم و با فاطی خوردیم جاتون خعلی خالی😉 شب شد و دایی خسن بهمون غذا میداد میذاشتیم زیر چادرامون و میبردیم من و مرضیه و فاطی رفتم در یه خونه زنگشونو زدم یه اقایی بود _بله _سلام میبخشید نذری اوردم(چه دختر خوبیم معذرت خواهیم میکنم میخوام نذری بدم😜) _چی هست؟_اقا ی محترم میشه بیزحمت بیاید یا اینک درو بزنید من بزارم تو راه پله؟_از کجا معلوم که دزد نباشی؟!_به جهنم برو بابا دیوونه روانی حیف این نذری که بخواد بره تو شیکم تو نکبت ایکبیری(این موضوع فقط بین منو شماها و فاطمه و اون اقا هستا به کسی نگید خواهشا😅)همه میدونن که من خوش اخلاقم و اگ کسی رو اعصابم پیاده روی کنه دیگ سگ میشمو ..... بعدا که به فاطمه گفتم ترکید و فاتحه ی مردرو خوند! به دایی حسن که سانسور شده گفتم و اون مردرو مقصر معرفی کردم و کمی پیاز داغشم زیاد کردم😆😉 هیچی دیگ کارا تموم شدو وقت خداحافظی فرارسید از ظهر یکمی ته دیگ با روغن چرب و چیلی باقی مونده بود به نظرتون چی کارش کردم؟!گفتم وقت تلافیه کمی فقط کمیا مدیونید فک کنید دستم غرغابه روغن شد😆رفتم سریع دایی محسن رو بغل کردم از پشت و دستامو محکم فشردم دورش که قشنگ تا زیر پوششم روغنی بشه😆😜 بعدم بوسش کردمو از جلو چشمش دور شدم ... بعد دوروز دیدم برام از دایی یه پیام اومده 😮 دیدم نوشته حالا دستای روغنیتو به لباسم میمالی؟!😡 _اره دیگ گفته بودم که تلافیشو سرت در میارم 😜تلافیه😆کمی فقط کمیا مدیونید فکر کنید دستامو کردم غرغابه ی روغن😜😆رفتم سریع از پشت دایی محسن رو بغل کردم (اها راستی پیرهنشم نو نو بود😅) دستامو محکم فشردم بهش که قشنگ تا زیرپوششم روغنی شه😆😆بعدم بوسش کردم و از جلو چشمش دور شدم 😄بعد دو روز دیدم از دایی ببرام پیام اومده 😮😞_عطیه خانم حالا دستای روغنیتو به پیرهن من میمالی دیگ 😡😡_اولا که سلام !دوما هم اینک گفته بودم تلافی میکنم دایی جووووون😆😆😘بعدا فهمیدم که پیراهنشو کی براش خریده کلی خجالت کشیدم ولی رفتیم دوباره براش خریدم البته از پول خودشا😅 رفتیم عین همونو خریدیم😄
پ.ن۱:اخر همون هفته ینی۱۳۹۶/۷/۱۳به شدت سرما خوردم و عرفان خانم اومد و آبکشم کرد😡
پ.م۲:الان که دارم تیک اخر این خاطررو مینویسم جمعه۲۱ مهر ماهه و اینک من دارم از اواسط هفته این خاطررو مینویسم بخاطر مشغله درسی😖😆
پ.ن۳:دوستان مرسی که خوندید !🌹🌹💐💐💐💐منتظر کامنتای زیادتون هستم😆😘😎😎😎(میدونم خودمم که اعتماد به عرش دارم😆)

دوستدار همگی شما خوبان:هدیه خدا💐

خاطره سارا ملقب به گلی

خاطره سارا ملقب به گلی

سلام سارا هستم 17 ساله .اقا میشه این خاطره ی منو بزارین.من دو تا داداش یه اجی دارم .2تا دایی .دو تا خاله .دو تا عمه .عمو ندارم .بله داشتم میگفتم من خیلی دلم میخواد عمو داشته باشم ولی خوب عمو های وب هستن دیگه .مگه نه .عمو مهرزاد .عمو پارسا اگه میشه کمکم کنید کنکور 97 رتبه ی خوبی بیارم .من بجه که بودم خیلی میرفتم خونه همسایمون یعنی ها کافی بود در خونه وابشه من دیگه پیدام نمیکردین خونه خودمون .اما یه اتفاق باعث شد من دیگه توپم اونورا بره ها نیارمش .یه روز رفتم خونشون دختر بزرگشون داشت رو تخت فنری بالا پایین میشد منم حواسم نبود رفتم نشستم دستمم گذاشتم رو لبه تخت یه دفعه نادره خانوم میگن سارا دستت خون میاد وجیغ میگشه داداشش میاد دستمو که جدی میگم مثل گوشت رنده شده بود رو در میاره میبرنم خونه خودمون مامانم اونقدر جیغ زد که همه همسایه ها ریختن رو سرمون کل حیاط خونی شده بود منم انگار نه انگار تا روبروییمون اومد باند پیچید دور دستم سریعم رسوندم بیمارستان بعدش دستم بخیه خورد وهنوزم جاش هست .من خیلی بگم میترسم نه اما خوب یه کوچولو خجالت و یه ذره داره البته امپول خیلی دردناک تا حالا نزدم .ولی برای اینکه انگشتم راست بیاد نمیدون سوزن بود چی بود یه چیزی گذاشتنودا خل انگشتم فقط دراوردنش یادمه که با امپول کشیدنش بیرون درد داشت حس بدی هم بهم القا میشه اقا اگه خوشتون اومد بگید بازم من کنکوری فلک زده خاطره بزارم

خاطره اقاکارن1997

خاطره اقاکارن1997

سلام دوستان.امیدوارم خوب باشین.من چند وقتیه که اینجام اما تا حالا تو این وب خاطره نذاشتم.تقریبا بچه های چت باهاشون در ارتباطم.
اول خودمو معرفی کنم.اسمم کارنه ۲۰سال دارم.دانشجوی پزشکی ام.تو خانواده هم دکتر زیاد داریم.پدره خودم متخصص قلبن و دو تا دایی هام فیزیوتراپ و پزشک عمومین.مادربزرگمم روانپزشکن.کلا تو خونواده همه سر و کاری داشتن با پزشکی.پدربزرگ و دایی بزرگم مهندس پزشکی هستن و تو همین عرصه فعالیت دارن.مادرمم مدرک کوهنوردی دارن و دوره هلال احمرم رفتن و خلاصه کمکهای اولیه رو کاملا میدونن.و این وسط منم که حسابی ازشون آمپول میخورم😂.
خاطره ام مال چندماه پیشه که بخاطر بی توجهی خودم تو تابستون بدجور سرم اومد.بعد از کلی خواهش و اصرار مامان بابام گذاشتن با دوستام برم مسافرت.دوستام بیشتر از بچگی باهم بودیم چندتاشون فامیل دوره مادریمن خلاصه ماها کاملا میشناسیم همو.پدر مادرم بخاطر مشکل قلبم از بچگی زیادی هوامو داشتن.یه خواهر دارم اون اصلا برای خودشه😄.خلاصه رفتیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت.بماند که چندتا هم جدید اومده بود و تنشون میخارید.از اونجایی که من عاشق دریا و آبم تا رسیدیم خودمو انداختم تو دریا و همش شنا میکردیم.یه هفته اونجا بودیم من از روزه سوم احساس بدن درد می کردم.یه روز رفتیم نمک آبرود دوتا بچه ها میترسیدن تله کابین و وسط ملت میگفتن تورا به امام رضا ول کنید!همه می خندیدن.نه راضی میشدن نیان نه ما بیخیال میشدیم نریم.خلاصه رفتیم همش ذکر میخوندن چیزیم بلد نبودن یکی شون میگفت اللهم له له له له له فرج!پوکیده بودیما.منم می ایستادم سرپا بچه پسرعمو مامانم داد میزد بشین الان وارونه میشه😁خلاصه مکافات داشتیم بالا هم هوا خنکه منم یه تیشرت خیلی نازک تنم بود.کلا حالم خوب نبود قبلشم.دیگه هرچی بود گذروندم قبلش از مامان قرص سرماخوردگی کش رفته بودم.روزه اول بابا سرش شلوغ بود گفت حتما خسته ای بگیر بخواب.منم کلا تموم روز زیبای خفته بودم.فرداش دیگه خیلی حالم بد بود بد مریض شده بودم.خستگی و کوفتگی و درده سینه داشتم و سرفه های تیز داشتم همراه با خلط.یه جورایی مشکلمم خودم میدونستم قبلا هم سابقه پنومونی داشتم اما سرش خیلی اذیت شده بودم خاطره شو حالا میذارم دیگه دلم نمیخواست درگیرش باشم.سهل انگاری کرده بودم اما فکر نمیکردم یه دفعه پنومونی بگیرم.دیگه تا شب بد بودم یعنی قشنگ رو به قبله..شب بابا عمل داشت نیومده بود خونه.به زور تونستم با داد و بیداد مامانو یارنو که بیدار بودن صدا کنم وقتی اومدن بالا از درد و نفس تنگی تو خودم غلط میزدم مامان هل شده بود سریع گفت به یارن که زنگ بزنه یکی از دایی ها و خودشم هلی یه چیزی تنم کرد و با کمک یارن رفتیم تو حیاط نشستیم تو ماشین و رفتیم سمته بیمارستان.تو راه مامان همش غرغر میکرد تا رسیدیم با هم رفتیم اورژانس خوبه تقریبا بیشتره پرسنل میشناختنمون مامانم توضیحاتی داد به پرستار.یه دکتره تقریبا جوونی که نمیشناختمش اومد بالای سرمو گفت پسره آقای دکتری؟ منم جواب دادم که گفت عجب شاهکاری هم کردی بعدش معاینه ام کرد و پرستارو گفت بیاد ازم خون بگیره بعدش به مامانم گفت به نظر من که باید بستری بشه نیاز داره به اکسیژن حداقل باید امشبو بمونه.منم ماسکو از دهنم برداشتمو گفتم من بستری نمیشم مامان که اونم اخمی کرد و گفت مگه دسته خودته؟ پرستاری اومد بهم سرم وصل کردو گفت تکون نخورم.دایی امیر دایی کوچیکم و دایی عماد رسیدن.تشخیصه دکتر پنومونی بود فهمیدم کارم ساخته ست.از درده زیاد به گریه افتاده بودم.مامان و دایی ها سعی میکردن آرومم کنن و دایی عماد با اخم گفت اگه همه بیمارا مثل تو فکر کنن تلف میشن چرا نگفتی به بابات که مریضی؟ منم هیچی نگفتم حوصله سرزنش بقیه رو نداشتم.همون موقع دکتر ریه ای که از اساتیدمون هست اومد بالای سرمو گفت خدا بد نده دکتر چند روزه زیر نظرت دارم گفتم یه چیزیته..اون دکتره که اول اومده بود باز اومد بالای سرم فهمیدم دکتره عمومی بوده نسخه رو نشونه دکتر داد اونم رو به دایی ها گفت باید همه شو بزنه حالا الان همایونم میاد مامان گفت به نظرتون چند روز باید بستری باشه؟ که من باز شروع کردم غر زدن و دکتر گفت بذارین دسته همایون! پرستار اومد با یه سینی دارو و دایی عماد گفت امیر آمادش کن..دایی امیر گفت کاره خودمه داداش تو بگیرش مامانمم رفت بیرون که من جرئته حرف زدن پیدا نکنم یارنو میخواست ببره خونه..با گریه سعی کردم بپیچونم و گفتم من این همه آمپول نمیزنم دایی عماد گفت با این وضعت این تازه یک دهمشم نمیشه برگرد بینم..بعدش خودش کمربندو زیپه شلوارمو باز کرد برم گردوند.میدونستم فعلا حداقل روزی هفت هشت تا آمپول نوش جان میکنم.دایی امیر گفت چون سینه ات درد میکنه تکون نخور تا زود بزنم..دایی عمادم شلوارمو داد پایین و لباسمو زد بالا..همین که دایی امیر تزریق کرد گریه ام بیشتر شدو تکون خوردم که دایی عماد محکم پامو گرفت دستمم گرفت فشار دادو گفت آروم باش عزیزم بخاطره خودته یکم تحمل کن..این یکی تموم شد سره دومی کولی بازیمو در آوردمو با جیغ گفتم بسه داییی پاااااام آخخخ پام..دایی عماد خندش گرفته بودو گفت یکم یواش تر بچه زشته تو ناسلامتی یه روزی دکتر میشی بسه..گفتم دایی به خدا درد داره..دایی امیر بوسم کرد و گفت میدونم عزیزم ولی خودت که میبینی حالت بده نفسم به زور میکشی..سومی رو که زد باز تکون خوردمو جیغ میزدم دایی عماد گفت یواش الان سرمت کنده میشه..اصلا نمیشد تحملش کنی چنان گریه میکردم که انگار دور از جون یکی مرده.دایی امیر گفت شل کن کارن الان تموم میشه هرچی گریه کنی بدتره میدونی که..دایی عماد همین جور که موهامو نوازش میکرد گفت چیزی نمونده دایی انقدر تحمل کردی یه ذره دیگه..اینم در آورد دایی و‌چهارمی رو زد و من همچنان گریه میکردم و میگفتم آی توراخدا دایی دردش زیاده..دایی امیر گفت کارن دایی گریه نکن ببین هل میشم سوزن میشکنه ها..یعنی یک ذره نمیتونستم تحمل کنم دایی محکم پامو گرفت و گفت تموم شد جونم انقدر داد نزن الان تموم میشه آخرشم گفت امیر زودباش دیگه کشتیش بچه رو..دایی درش آورد و پنبه رو فشار داد یکم خون میاد دوتاشون پامو ماساژ میدادن که دایی عماد گفت این یکی دگزاست..دیگه کمی خیالم راحت شد..دایی عماد گفت الان اگه آبجی اینجا بود قطعا غش میکرد دایی امیر با خنده گفت نه آبجی یه بلایی سره من و تو میاورد که ما هم آمپول بخوریم مگه نه کارن؟ دوتاشون خندیدن منم یه ذره با اشکام خندیدم.دایی عماد گفت دایی جون خودت میدونی نمیشه تا ابد بخوای انقدر استرس داشته باشی فردا با بیمارات یا بچه های خودت چی میکنی..دایی امیر گفت دیگه جون موهات سر این داد نزن(چون موهام بلنده خیلی سر به سرم میذارن) خلاصه زدو یکم درد اومد ولی دیگه چیزی نگفتم.دایی شلوارمو داد بالا یکم جاشو مالوند بعد بوسیدمو گفت ببخشید نمیخواستم اذیتت کنم گفتم نمیخواد معذرت خواهی کنی منم میدونم ولی دسته خودم نیست اسمش روشه ترس..خندید و یکم موهامو بهم ریخت میدونه چه قدر بدم میاد.یه آمپوله دیگه مونده بود که ریخت تو سرمم دایی عماد برام آورد خوردم اما هنوز خیلی درد داشتمو دوباره زدم زیره گریه کمی طول کشید تا آروم بشم.دکترای بخش هم یکی دوبار اومدن بالای سرم.منم که صدامو گذاشته بودم رو سرم خجالت میکشیدم😶😶..بعده یه ساعتی ساعتی بابام از راه رسید و با این که حالم خوب نبود اخم کرد و گفت دکترخان از اینورا.تعنه میزد.با دکتر که حرف زدو فهمید چه قدر حالم بده گفت خوبه الان من تورو چیکار کنم معلوم نیست چند وقته اینجوری و به کسی نگفتی.آروم گفتم فکر نمیکردم اینطور بشه..بازم اخم کرد و گفت تا موقعی که کاملا خوب نشدی همینجا تو بیمارستان میمونی امشبم باید خودت تنها بمونی..از دستش ناراحت شدم میدونستم توقع بیجیاییه که بخوام شب پیشم بمونه چون خسته اما خب دلم میخواست.بعد به دایی هام گفت شما برین امشب باید حساب کار دستش بیاد و قبل از این که دایی ها چیزی بتونن بگن دستشونو گرفت برد بغض کرده بودم اما گریه نکردم اصلا دوست نداشتم تنها بمونم.یکم بعد همون دکتری که اول اومد بالای سرم اومد پیشمو گفت موبایلت خاموشه؟ گفتم نه نیاوردمش..گفت دایی تون گفت بهتون بگم تو اتاقه آقای دکتر میمونه.باز دلم گرم شد که داییم هستش خداییش فکر نمیکردم بابام تو این حال منو ول کنه بره بغض داشت خفم میکرد با این حال خوابم برد.وقتی بیدار شدم سینه ام خیلی درد میکرد و پرستارا بالای سرم بودن تب شدید هم داشتم.خانم عظیمی(یکی از پرسنل که دوسته مامان جونه)هم پیشم بودو دید بیقراری میکنم گفت الان به بابات خبر میدم که من داد زدم نه نمیخواد خبر بدین..اونم دیگه اصراری نکرد پرستار چندتا دارو ریخت توی سرمم و مدام بهم سر میزدن.نزدیکای صبح بود که خانم عظیمی اومد پیشم دوباره داشتم گریه میکردم بهم گفت هنوزم نمیخوای به بابات خبر بدم؟ گفتم نه اگه مهم بود ولم نمیکرد گفت خب طفلی خسته بود رفت اتاقش استراحت کنه! فهمیدم نرفته یکم خوشحال شدم اما باز دلم نمیخواست بیاد پیشم الان اخم میکرد و یکمی هم ناراحت بودم.صبح دکتر اومد بالای سرمو معاینه ام کرد و گفت که بستریم کنن تو بخش بعدش سراغ بابامو گرفت پرستار گفت دیشب تا حالا تو اتاقشه خدایی خوشحال شدم که نرفته اما هنوز ناراحت بودم.دایی امیر اومد مامانمم کمی بعدش اومد و کلی باهام حرف زدن اما من مریض باشم عین برج زهرمار میشم..مامانم میگه وقتی مریضی اگه کلوچه مسقطی هم باشی نمیخورمت😁خلاصه با ویلچر بردنم تو بخش تو یه اتاق تک تخته خوابوندنم.مامان از خونه لباس و شلوار اسلش واسم آورده بود چون میدونه متنفرم از لباسای بیمارستان.مامان رفت پیشه بابا دایی هم شیفت داشت یه بیمارستان دیگه بعد از کلی ماچ و نصیحت رفت.پرستار واسم صبحونه آورد اما من نخوردم چند دقیقه بعد همون دکتر جوونه رضایی فامیلش بود اومدو گیر که چرا صبحونه مو نخوردم منم گفتم نمی تونم حالت تهوع دارم.بهم گفت اگه نخوری بدنت ضعیف تر میشه حتما باید بخوری وگرنه..منم که به این کلمه حساسیت دارم😡😡با خشنی گفتم ولم کن چی میخوای ازم فکر کردی من بچه ام که منو میترسونی نمیبینی حالم بده دست از سرم بردار..خودم تعجب کرده بودم که انقدر صدام رفته بالا کسی باورش نمیشد حالم بد باشه..اونم متعجب شده بود خواست چیزی بگه که دستمو رو دکمه پرستار فشار دادم و یکی شون اومد داخل گفتم دارین اذیتم می کنید به ایشون بگین برم(البته همیشه انقدر پررو نیستما کلا با این بشر مشکل دارم)پرستار گفت ایشون دکترتون هستن..گفتم دکتر دیگه ای هم هست من نمیخوام..بابا و مامان اومدن توی اتاق و مامان گفت چه خبرته صدات کله بخشو برداشته؟..رضایی گفت خانم دکتر پسرتون میبینید که وضعیتش بده من فقط گفتم بهش صبحونه شو بخوره متوجه نمیشم این چه رفتاریه نشون میده..بابا گفت کارن این کاراتو نمیفهمم دکتر به فکرته راس میگه باید صبحونه تو بخوری..گفتم من با شما حرفی ندارم! یعنی کل شان بابامو اونجا آوردم پایینا😁..خلاصه دکترو پرستار رفتن بیرون منم که اعصابم خرد بود همه چیزو بهشون گفتم..بابا گفت منظوری نداشته میدونه از آمپول میترسی خواسته سر به سرت بذاه!گفتم من با پرسنل اینجا شوخی دارم؟ به سرفه افتاده بودم مامانم خندش گرفته بود بابا هم بدون حرف شروع کرد لقمه گرفتن و بهم داد حس میکردم میخواد سینی رو بکوبه تو سرم دیگه با این که هنوز ناراحت بودم خوردم صبحونه مو.بعدش یکم پیشم نشستن و مامانم گفت به بابام اگه کاری نداری برو جلسه یارن آخه خیلی مهمه یکیمون باشیم..بابا گفت نه خودم پیشش میمونم تو برو..مامان راضی نمیشد اما اخرش رفت بابا هم رفت چندتا مریض ویزیت کنه.سینه درد و تنگی نفس داشت حالمو که بد میکرد هیچ اعصابمم خرد میکرد خیلی سخته انگار مانعی رو سینه ام گذاشتن..یکی دوتا پرستارا که میشناختنم اومدن سلام و احوال پرسی کردن و هی تعریفه دکترو دادن که من هیچی نگفتم..نمیدونم چه قدر گذشت که پرستاری اومد بالای سرم.سه تا آمپولم تو دستش بودم.قلبم داشت میومد تو دهنم.موبایلمو گذاشتم کنار.الان واقعا بابا رو لازم داشتم.پرستاره که خانم هم بود گفت آماده شین تزریق دارین.گفتم شما میخوای تزریق کنید؟گفت بله با اجازه..مونده بودم چیکار کنم که بابام پیدا شد و گفت حالت خوبه؟ پرستارم گفت آقای دکتر میخواستم داروهاشونو تزریق کنم.بابا هم نگاه کرد به من و‌گفت دمر بخواب..آروم گفتم خب..خودت بزن..گفت چی میگی نشنیدم..گفتم اگه میشه خودت بزن.بابا هم گفت خانم ()بده خودم میزنم.پرستارم دادش دست بابا و بدون حرف رفت بیرون.بابا گفت خب دیگه برگرد.باز معصوم شده بودم😌🤕😟گفتم نمیشه نزنم هنوز جای آمپولای دیشب درد میکنه.اخم کرد و گفت کارن حرف اضافه نزن همین الان از سهل انگاریت عصبیم زود باش وگرنه میگم بیان بگیرنت مطمئن باش من تا دونه آخرشو بهت میزنم.منم بغض کردمو رومو کردم سمت مخالفش..گفتم دیشب که منو تنها گذاشتی حالا برات مهم شده!میدونم خیلی بدجنسم میدونستم نرفته.اونم اومد پیشم دستمو گرفت و گفت کارن تو خودت میدونی من نگرانتم دوست ندارم انقدر مریض باشی..وقتی منو عصبی میکنی باید چیکار کنم؟تازه من نرفتم میدونی که دلم نمیاد تنهات بذارم پرستارا هم هواتو داشتن.چیزی نگفتم دیگه مهربون تر شدو اومد بوسم کرد گفت ببین تو الان باید معذرت خواهی کنی ولی من معذرت میخوام باشه؟حالت بده دوست ندارم اذیتت کنم که بابا همش چند دقیقه ست زود تموم میشه..حالا دردشم که زیاد نیست اصلا آمپولا!با دلخوری نگاش کردم دوباره صورتمو بوسید و گفت ببخشید دیگه حالا بخواب داروهاتو سروقت باید بزنی دکتر!دیگه منم خیلی مظلوم آماده گریه رو شکم خوابیدم.بابا آروم‌ شلوارو‌شرتمو داد پایین و گفت ریلکس باش چند تا نفس عمیق بکش..همین که پنبه کشید استرسم بیشتر شد سردمم بود پاهام میلرزید..بابا گفت چته میلرزی سردته؟گفتم آره..پتو رو تا زیره باسنم کشید رومو گفت حالا نفس عمیق..همین که نفس کشیدم بابا سوزنو فرو کرد فک کنم پنی سیلین بود خیلی دردش بود خصوصا که دیشبم زده بودم فوری داد زدم آیی آخخخ..بابا گفت آروم الان تموم میشه..منم همش آی آی آی میکردم و خودمو یکم سفت کردم ‌ولی فقط آخرش که بابا هم تزریق کرد و کشید بیرون.بعدی رو خواست بزنه چنان خودمو سفت کرده بودم که نگو.باسنمو فشار داد و گفت شل کن کارن شل کن بابا اذیت میشی..گفتم حداقل یکم صبرکن گفت نمیشه رسوب میکنه واسه یکی یکیش که نمیشه زمان بدم.یکم شل کردمو زد اینم باز آنتی بیوتیک بود دیگه واسه این که سرو صدا نکنم زدم زیره گریه.بابا هم گفت جانم گریه نکن تموم شد.وای چرا این جمله رو همیشه اول تزریق میگن.گفتم بابا توراخدا تمومش کن.گفت کارن خودتو اذیت نکن واست خوب نیست نفس عمیق بکش تمومه..دیگه تا گفت کشید بیرون منم پام عین چماق شده بود تا پنبه گذاشت خیلی میسوخت..پامو هی تکون میدادم بابا هم جاشو فشار داد و گفت نکن داره خون میاد.با گریه گفتم ولم کن دیگه بیا اینم بزن برو.بابا گفت آفرین حالا خوبه.گریم بیشتر شد بابام گفت حرفم نمیتونیم باهاش بزنیم ‌پسرم خودت میدونی بیماریت بده باید همکاری کنی وگرنه سرفه و سینه درد امونتو میبره صدای قلبتو میشنوی چه قدر تند میزنه؟(بندری میزد😁)چیزی نگفتم پنبه کشیدو آخری رو فرو کرد زیاد درد نداشت ولی چون درد داشتم تا زد جیغ زدم اییی..بابا گفت جیغ نزن الان میگن این دخترخانم سرمونو برد..حالا من سوزن تو پامه اون شوخی میکنه.اینم در آورد و من هنوز گریه میکردم البته آروم اشک میریختم.بابا با دو تا دستش جای دو تا شاهکاراشو میمالوند.بعدش گفت فکر نمیکنی واسه گریه خیلی دلیل بدی داری؟ گفتم گریه نکنم اذیت میشم.یه جوری گفتم خودمم دلم سوخت..بابا هم موهامو نوازش کرد و گفت باشه عزیزم اما به فکره قلبتم باش خیلی دردت گرفت؟سرمو تکون دادم.دیگه برگشتم و پتو گرفت روم.بعدش نشست پیشم باهام حرف زد تا خوابم برد.فک کنم طاقت قهرمو نداره😎
تا چند روز بعدش تو بیمارستان و بعدش خونه کلی آمپول نوش جان کردم
اگه خوشتون اومد ادامه شو میگم
دوست دارتون کارن

خاطره بیتا جون

خاطره بیتا جون

سلام به همه بیتاهستم دانش آموزتجربی خیلی وقت بودکه دوست داشتم براتون یکمی صحبت کنم ....دلم خیلی ازخیلی چیزاوخیلی آدماگرفته گفتم دل شایداین تنهاچیزی باشه که همیشه برای من مقدسه میدونین چراچون امانت الهی یعنی عشق درقلبه ادماست قلب انسان جای هرکسی وهرچیزی نیست پس هرکیوتوش راه ندین !بهتره قلبتون پرازخالی باشه تاحتی بین افرادیکه دراون هستن یکنفرم نباشه که بتونین بهش اعتمادکنین !بزارین همع فکرکنین یه دیوونه این که کارای عجیب وغریب انجام میدین چون لاقل شماچیزی دارین کع اوناندارن شمایه مبتکرهستین ...بله مبتکریه راه جدیدولی اوناهمشون فقط کارای تکراریوانجام میدن !پس هیچوقت نمیتونن اتفاق جدیدورقم بزنن!من سراسرزندگیم سعی کردم که اطرافیانم روراضی نگه دارم ولی امروزحس میکنم درآزمونیکه دادم نتونستم این اتفاق رورقم بزنم ...من الان درحدی استرس برای مواجه بامشاورم رودارم که دارم سکته میکنم وازتنهایی که نمیتونم حرفاموبه کسی بگم (اصلادوست ندارم حرف بزنم نوشتن قشنگتره بنظرم!)اومدم اینجاببخشیداگه باخوندنش وقتتون تلف شد من خونوادم اصلامشکلی ندارن ...ماشالله داییم که اصلاازاون ورافتاده میگه پردیس برای چیه پس ؟...من اینوکاملاجدی میگم برام تعریف نشده ومبهمه که بخوام بعداینهمه زحمت برم پردیس حتی رتبه بالای ۵۰۰ برام تعریف نشدس ...شایدبگین مغرورم ورویایی واحمق امروزمن بااینکع اصلاوضع روحی خوبی نداشتم به تمامه سوالات فیزیک وشیمی پاسخ درست دادم من همونیم که درآزمون تیزهوشان ۵ ابتدایی نفراول شدم وتنهاکسی بودم که به هر۳۰سوالهر۳۰سوال ریاضی آزمون تیزهوشان درمبحث ریاضی پاسخ درست دادم وکلادوتاسوال نزدم میدونین چراچون دیگه تحمل دوستام رونداشتم نگاهای سنگینشون اذیتم میکرداینکه همیشه عینه یه بچه عجیب وغیرعادی ازم یادشه ناراحت میکنه برای همین میخواستم واردمدرسه ای بشم که همه مثع خودم باشن ..نمیدونم فیلم هری پاترودیدین یانه ولی زندگی من شباهت های زیادی به اون داره برای همینم همیشه دوست داشتم منم مثه اون کنارآدمایی شبیه خودم باشم ولی حتی باقبولی دراین مدرسم به هدفم نرسیدم !😪😢😭واااای مردم دیگه ازبس حرفای ناراحت کننده زدم !حرف دارماولی تمومی نداره...خوب بادکترمهرسام شروع میکنم اول ازهمه مرسی برای نیت خوب وقشنگتون واقعاممنون همینکه دردنیاییکه همه میخوان نابودت کنن یکی هس کع دستتوبگیره وکمکت کنه خیلی خوبه!وبعدش خانم دکترآناهیتای عزیزممنون خاطراتتونم خیلی قشنگ بود...وبعدمیرسیم به دکترمهرزادعزیزهمیشه صحبتاتون رودوست دارم مرسی برای همع چیزمن باورتون میشه اصفهان روبه سه چیزمیشناسم زاینده رودوگزوشما😂واقعانمیدونم چرا؟!وبعدش آرتای عزیزکه همیشه همیشع عاشق خاطراتش بودم وهستم وخواهم بود😎😊(طرفدارمثله من کی دیده ؟انتخابات امسال من طرفدارآقای روحانی بودم اصلانمیدونین دیگه چی کردما 😅ازصب تاشب ستادبودم کل شهرروتبلیغ کردم بعدهمش بین گروه ماوگروه رقیب دعوابودویه باراونابه ستادماحمله کردن !ومن همش میترسیدم تعدادشون زیادباشه ومارای نیاریم😭ولی بالاخره ماپیروزشدیم✌💪💪اینوگفتم که بدونین انقلابیم😂😂شوخی)وبعدش سهیلاجان ازخاطرات شمام خوشم میادخیلی فانه ومن دوستشون دارم😘فقط یکم ادب رعایت بشه بهترنیس بنظرت ؟...fsعزیزسال پیش همیشه به این فکرمیکردم چجوری میرسین باوجودکنکوری بودنتون خاطره بزارین الانم همین سوالودارم؟واینکه خاطراتتون عالین ورتبتونم خیلی خوبه مخصوصاکه ازریاضی به تجربی اومدین خدایی این زیست اینقدرزیاده که موندم چی کنم 😭...شکیباجان قبولی شماروهم صمیمانه تبریک میگم 😘واینکه یه سوال کلی ازهمه بچهاییکه قبلایادرحال حاضرو...قلم چی دادن ومیدن و...دارم برای افزایش ترازچی میکردین؟من که ازالان دارم میمیرم اگه خوب نشده باشم کله ام رومشاورم میکنه😭اصلاروانی برای خودش😂ولی شیمی وفیزیک ودینی روترکوندم مطمعنا ولی امان اززیست ناقلاکه فک کنم ۵۰ هم نزدم😭😭😭😭😭😭بخدامن این وقتوبرای هردرسی میذاشتم الان خدای اون درس بودم !فکرکنم فقط ۲۰ ساعت داشتم توهفته زیست میخوندم خیرسرم😅....دیگه خستم دلم میخوادزودتراین کابوس تموم شه برم دانشگاه😭

خاطره اقا احسان

خاطره اقا احسان

سلام مرسی از وبلاگ خوبتون چون مسئله ترس پسرمم هس منم مشتاق شدم و دنبال می کنم ب نظرم موضوع جالبیه.
خاطره مال چن روز پیشه ک صبح دیدم بردیا یک کوچولو سرما خورده گفت بابا چیزی نیس فقط بینی ام گرفته گفتم باشه مراقب باش بدتر نشی بعد انسلوینشو زدم و ی بسته قرص سرماخوردگی گذاشتم تو کیفش ک بخوره حالش خیلی بد نبود منم رسوندمش مدرسه و رفتم سرکارم.
ظهر نرفتم دنبالش و خودش با بابای دوستش بر‌گشت بم زنگ زد ج دادم گفتم جونم بابا؟گفت بابا با کیان برم استخر؟گفتم نه بردیا شما سرما خورده ای بدتر میشی خیلی اصرار کرد ک نمی پرم تو اب و دلم تو خونه سیا شده و من تنهامو ولی قبول نکردم پشت خطی داشتم قطع کردم و تا بعد ظهر دگ زنگ نزدم ب بردیا و رفتم خونه خواب بود منم درگیر نقشه یه ساختمون بودم و مشغول گفتم بابا بیا شام از زیرپتو گفت خوردم سیرم.منم مشغول کارم شدم صبح خیلی زود چون کارم ی شهرستان دگ بود همکارم اومد دنبالم و بردیا هم هنوز خواب بود رو در یخچال مث همیشه یادداشت گذاشتم انسولینشو بزنه و بره مدرسه ظهر میام دنبالش دگ تا ظهر سرکار بودم که حامد بهم زنگ زد گفت کارت تموم شد بیا خونه مامان گفتم چرا چی شده؟گفت بردیا این جاست از مدرسه زنگ زدن گفتم چرا گفت مریضه تب داره حواسم رفت پیش دیروز عصر که فهمیدم بله حتما استخر بوده ک تب کرده خیلی از دستش عصبانی شدم بردیا هم می دونه به من بگه چطور رفتار می کنم چون به حرفم گوش نکرده رفته پیش مامان و بابام ک خیلی دوسش دارن و از پشتیشن دگ کارمو زودتر تموم کردم و رفتم خونه مامانم.مامانم تا درو باز کرد بعد حال و احوال گفت احسان ب بچه کاری نداشته باشی گناه داره مریضه گفتم باشه مامان کاریش ندارم حامدم اومد جلو بام دست داد اماده بود فهمیدم می ره دارو های بردیا رو بگیره رفتم تو بردیا کنار بابام نشسته بود و بابا بش سوپ می داد بردیا تا منو دید جا خورد با دو پاشد رفت پشت حامد گفتم با عصبانیت بردیاااا بیا ببینم اینجا؟هیچی نگفت چسبیده بود ب حامد گفتم بردیا با شمام ها؟حامد گفت بردیا ببین بابا چی کارت داره بردیا اومد بیرون گفتم کو سلامت گفت بابا سلام گفتم سلام از کی تا حالا دگ به بابا نمی گی مریض شدی بعد یهو بغضش شکست بابااا ببخشیدد....باباااا...دستشو حلقه کرد گردنم منم دلم سوخت بغلش کردم حالش بد بود و تب داشت حامد گفت تا برمی گردم با کمک مامان براش شیاف بذار احسان گفتم باشه .بردیا رو روپاهام نشوندم گفتم بابایی چه تبی داری تو هیچی نگفت مامان ک با شیاف اومد بردیا رو خوابوندم بردیا باز نق نق می کرد که نمی خاام نه بابااا...بابا جون؟(ب بابای من میگه) دگ با زور رو پاهام گرفتنش گفتم زود تموم میشه بابا بردیا گریه اش دوبرابر شده بود هرچی هم من و بابا ارومش می کردیم نمی شد محبور شدیم من و بابا دست و پاشو نگه داریم و مامانم شیافشو گذاشت بعد بابام بلندش کرد رفتن پیش قناری ها و بردیا ی جفت داره خونه مامانم.حامد که اومد بردیا رو بابام اورد بردیا هم تا داروهاشو دید زود پرید بغلم گفت بابااا بریم خونه .....بریم خونه خوب شدم بخدا خوب شدم دست بزن تب ندااارم بابا جون به بابام بگو بریم خونمون...گفتم بردیا عمو امپولاتو بزنه بعد می ریم بیا بخواب زود. تا اسم امپول اومد باز گریه هاشم شروع شد حامدم نمی تونست راضیش کنه منم حوصلم سر رفت گفتم حامد نمی خاد بزنی خودم می برمش کلینیک می گم بزنن براش حامدم فهمید نقشه مو گفت اره کلینکیکم که معلوم نیس چطور بزنه شاید محکم بزنه نه عمو؟بردیا گفت نه کلینیک نمی رم عمو جون تو قول می دی یواش بزنی برام؟حامد گفت ای به چشم بعد مامانم رفت یه بالشت اورد منم گذاشتم زیر سر بردیا وسط حال خوابوندمش بابامم بود حامد اومد امپولو خیلی طول کشید اماده کنه بعد شلوار بردیا رو از دو طرف کشید پایین پنبه رو کشید و تزریق کرد پودری بود آمپوله و از ثانیه اول بردیا فقط جیغ می زد بابااا جون عموووو حاااامد نه نه درد داااره همش تکون می خورد ک من و بابام نگه اش داشتیم حامدم می گفت تکون نخور عمو الان می شکنه اروم بردیا تموم شد واسه بعدی گفت احسان خطرناکه اینطوری ممکنه سوزن بشکنه تو پاش تکون می ده خودشو بشین رومبل پاهاشو نگه دار باسنشو بده سمت من. منم بردیا رو بلند کردم ‌گذاشتم روپام پامم انداختم دورپاهاش بابامم با بردیا حرف می زد آرومش کنه بعدی رو هم حامد سمت دگ اش زد با وجود تلاش بابام بردیا جیغاشو کشید اونم از نوع بنفشش واسه اخری من ترجیح دادم جامو با بابام عوض کنم بابام و حامد اخری رو هم بش زدن بعدم من بلندش کردم شلوارشو دست کردم مامانم براش اب پرتغال گرفته بود اولش با گریه ولی بعدش کم کم خورد تا شبم اونجا بودیم و شب خوابش برد اصرار کردن بمونیم اما من نموندم بردیا رو بغلش کردم اوردمش خونه. این سرماخوردگیش خیلی طولانی شد و تا چن روز حامد به بچه ام امپول می زد و تازه به منم سرایت کردم منم دوتا امپول از حامد خوردم که فک نکنم جذاب باشه ولی اگ خاستین بگم براتون
دوستدارتون احسان

خاطره نازنین جون

خاطره نازنین جون

سلام دوستای گلم من بازم خاطره ساز شدم😃😃
قبلا خاطره گذاشتم بذارید ی بیو دوباره از خودم بذارم برای دوستانی ک من رو نمیشناسن یا یادشون رفته.
من نازنین هستم 25 سالمه و دانشجوی کارشناسیه ارشد حقوق جزا و جرمشناسی
و نامزدم علی ک اون 30 سالشه و پزشکه از شانس بد من.
و اما خاطره:من هنوزم اندوسکپی نرفتم😆پدر جور بابای علی دیگه بیخیال من شده.و علی هم همچنان حرص میخوره میگه اخر میزنمت زیر بغلم میبرمت فعلا بتازون ببینم ب کجا میرسی.(ب همینجا برسم ک اندوسکپی نکنم بسه😂😂)
ی هفته ای هست معدم خیلی اذیت میکنه و درد میکنه ولی میترسم ب کسی بگم.دوروزی ک کلاس داشتم علی کلی بهم سپرد ک نازنین چی بخور چی نخور معدت ضعیفه مواظب باش خالی نذارش.درد نکنه.درد کرد بهم بگو نذار بمونه کار از کار بگذره منم ک حرف گوش کن گفتم چشم.رفتم دانشگاه همش کلاس داشتیم و وقت نهارمونم یرفتیم کلاس معدم درد میکرد عجیب ولی وقت نداشتم برای فکر کردن بهش.اخرای کلاس بود دیدم خیلی حالم خرابه معدم داره از درد منفجر میشه .میزد ب پشتم داشتم میمردم.یچی انگار راه گلومو گرفته بود داشتم خفه میشدم رفتم حیاط رو چمنا دراز کشیدم دوستام اومدن حالمو دیدن خواستن با گوشیم ب علی زنگ بزنن ک نذاشتم حالم خیلی بد بود نه میشد نشست نه میشد خوابید نه میشد راه رفت دوستم رفت چای نبات اورد برام نتونستم لب بزنم هر کدوم ی کاری میکردن ک یکم خوب بشم ولی نمیشد داشتم اشک میریختم و زمینو چنگ میگرفتم.دوستام ترسیده بودن.یدفع احساس کردم معدم داره میریزه بهم بدو رفتم دسشویی و گلاب ب روتون😵😨حالا حال بدم ی طرف استرس این ک علی متوجه نشه ی طرف.
رفتم بیرون دیدم دوستام نگرانن بزور خندیدم و گفتم خوبم ک دوتاشون بزور دستمو گرفتن کشون کشون بردن طرف ماشینم.دوستم نشست پشت فرمون منم چون داشتم میمردم گفتم بریم خونمون دستت درد نکنه.دیدم هیچی نگفتنمنم مشغول پیچ خوردن تو خودم شدم.داشتم تو ماشین دیگه داد میزدم از درد خدا نسیب هیچکس نکنه.ماشین وایساد دیدم وای دم در بیمارستانی ک علی اونجا کار میکنه و اتفاقااااا الانم اونجا بود وایسادن دنگو روم پرید.داد زدم سر دوستم ک منو ببر خونمووووننننن.گفت بیا پایین تا سگ نشدمااااا منم سگتر از اون داد و بیداد کردیم کلی ک اخر اون دستمو کشید پیاده کرد منو برد طرف داخل بیمارستان.رفتیم تو دیدم علی داره با سرعت میاد طرفمون منم دولا شده بودم از درد خم شده بودم دیدم علی اومد یجوری نگام کرد😈😈😈😈😠😠😠😠😠😠 ک سکته کردمممممم.😨😨😨😨زیر بغلمو گرفت برد طرف اتاق خودش منو برد طرف تخت و تصلا حرف نمیزد باهام.عصبی هم بود.من نشستم رو تخت پاهامو گذاشت رو تخت منم باز مچاله شدم از درد تو خودم دوستامم نشسته بودن رو صندلی های اتاق یکی در زد اومد تو ک شنیدم بچه ها سلام کردن و با صدای جواب سلامشون فهمیدم ک پدر جون هستن😰😰😰
اومد طرف تخت من بزور سلام دادم اومدم نشینم ب احترامشون دسشو گذاشت رو رو بازوم و گفت بلند نشو دخترم بخواب ببینم چی کردی با خودت؟گفت علی جان کمک کن نازنین صاف بخوابه ک بتونم معاینش کنم علی اومد ک راستم کنه از درد گفتم اخخخخخخخخ و چشامو بهم فشار دادم.علی قیافش نگران شد ولی ی ادم نگران عصبییبییی😠😠😠😤😤😣😣.پدرجون گفت تحمل کن دخترم الان تموم میشه کار من.فشار میداد من داد میزدم نه ک لوس باشما واقعاااا درد داشت.دیگه نفسم بالا نمیومد چندتا سوال پرسید و جواب دادن ب علی گفت اول ی مسکن بزن بهش بذار دردش اروم شه بعد چندتا حرف پزشکی و اینا زد و پدرجون گفت من باز میام پیشت بابا جون فعلا برم.رفت علی هم همراهش رفت.بعد چند دقیقه دوستم ک بیرون بود اومد تو فک کرد من خوابم چون چشام بسته بود و تو خودم لوله شده بودم.ب اونیکی دوستم گفت نگین پدر علی ب علی بیرون داشت میگفت نازنین رو امروز ک اینجاس ببر اندسکپی این دردها غیر عادیه خدای نکرده چیز خطرناکی نباشه.
منم یبار قبل اشنایی با علی برای این دردای معدم رفته بودم دکتر و این دکتر خیلی محترم بهم گفته بود ب احتمال زیاد سرطان معده داری😮😮😮😨😨😨
من مردمممم با شنیدن این حرف و دیگه پیگیر نشدم تا الان ک باز اسم خطرناک بودن رو شنیدن یاد حرف اون دکتر افتادم.
علی اومد تو گفت بیداری؟میخوام مسکن بزنم بهت.منم جواب ندادم و چشامو باز نکردم.علی پاهام ک تو شکمم بود رو یکم راست کرد و دستشو اورد دکمه و زیپ شلوارمو بار کرد و یکم کشید پایین و پنبه کشید منم اشکام داشت میومد اونم میدونست من بیدارم.پنبه کشید اروم دم گوشم گفت نازنین سفت نکنا.منم باز جوابشو ندادم.اروم نیدلو فرو کرد و اروم تزریق کرد اولاش درد نمیکرد اخرش دیگه نشد تحمل کنم گفتم اییییییی بسه درد میکنه.گفت تموم شد.کشید بیرون و گفت الان یکم دردت کمتر میشه و شلوارمو درست کرد.ی صندلی گذاشت نشست کنار تخت و اروم سرم دست میکشیدو میگفت چت شده تو چیکار کردی با خودت؟از اون ور خروس بی محل نیلوفر برگشته میگه علی از صب هیچی کوفت نکرده الان چند وقته معدش درد میکنه هرجی میگم ب علی بگو گوش نمیده.وای دلم میخواست نیلوفرو خفه کنم دست علی رو سرم خشک شد منم عصبی شدم برگشتم گفتم خو دستت درد نکنه رسوندی منو دیگه رسالتت رو هم ک انجام دادی خیالت راحت نمیمیرم پاشو برو از جلو چشام دور شو ک سگم از دستت.علی گفت نیلوفر مرسی ک گفتی سریع پریدم تو حرف علی گفتم نیلو مگه کلاس نداری پاشو برووووو نگین اینو بردار ببر تا هم خودمو هم اینو نکشتمممم.نگین گفت حرص نخور خوب نیس برات الان میبرمش.خداحافظس کردن رفتن علی همش تو اتاق قدم میزد و کلافه بود منم جرعت حرف زدن نداشتمعلی اومد نشست خودشو یکم کنترل کرد گفت من ب توووو نگفتم ب من بگوووو؟چراااا نمیگییییی نازنینننننن چرا متوجه نیستیییی خطرناکه بخداااا.دق نده منو انقد.نازنین چقد بهت گفتم بریم اندسکپی؟تا الان دلیل این دردارو متوجه شده بودیم.درمان میکردیم و تو درد میکشی من میمیرمممم(دور از جونش)نازنین همین امروز میریم اندسکپی گفتم من نمیام گفت تو غلط میکنییییی.منم هیچی نگفتم.رفت بیرون اومد گفت پاشو بریم گفتم نمیام توجه نکرد و ی انژیوکت اورد و وصل کرد ب دستم ک ی لحظه سوخت گفتم ایییی.گفت تموم شد بذار برات چسب بزنم سفت بشه.بعد دستمو گرفت بلندم کرد برد ی اتاق بود بهم لباس مخصوص داد علی کمکم کرد پوشیدمو بعد رفتم تو و پدر جون تو اون اتاق منتظرم بود رفتم با روی خوش حرف میزد من ک مردم و زنده شدم.داشت پاهام میلرزید.خوابیدم رو تخت (مدیونید فک کنید ب زور علی بوده)من هرچی کریه میکردم التماس میکردم اصلا انگار نه انگار.پدر جونم یکم برام توضیح داد ک بیهوش میشی هیچی متوجه نمیشی وقتی ب هوش بیاب فک میکنی خواب دیدی.منم خر شدم و ی پرستاره یچیزایی تو انژیوکت زد و من ب پهلو خوابیدم و علی اروم اروم باهام حرف میزد دیگه هیچی متوجه نشدم بعد احساس کردم یکی داره بیدارم میکنه و من هنوز خسته بودم خوابم میومد ولی بیدار شدم گلوم میسوخت نفس میکشیدم میسوخت.علی اوند بالا سرمگفت خوبی گفتم گلوم گفت میدونم درد میکنه اشکال نداره عشقم خوب میشه.یکم حرف زد منم هشیار شدم ولی حال حرف زدن نداشتم.بلاخره اینم خلاصه اندسپیه من ک دوستان گفتن انجام دادی بگو بهمون.اون شب رفتم خونمون علی هم اومد و تا صب کلی نازمو کشید و بخاطر عصبانی شدن و داد زدنش معذرت خواهی کرد منم ک بخشنده بخشیدمش.ولی موضوع ب اینجا ختم نشد.دوس داشتید تو نظراتتون بگید ک براتون از امپولایی ک خوردم بگم.اخه سرما خوردم.و بخاطر کم خونیم و ضعیف بودنم علی یسری امپول تقویتی نوشته برام و میگه باید بزنم برات هر هفته سه تاس فک کنم.خاطرات اونارم براتون مینویسم البته اگه دوس دارید.بگید نظراتتون رو.ببخشید اگه خوب نبود این بار شرمنده.سعی میکنم جبران کنم تو خاطرات بعدیم.مرسی ک خوندید.دوستون دارم😍😍🌷🌷🌷💉💉💉💉💉💉💉💉💊💊💉💉👫

سلام به مدیر محترم وب من علی هستم برادر باران جون به اصرار باران براتون کامنت گذاشتم باران دچار مشکل شدید تنفسی شده و حالش اصلا خوب نیست و چند روز تو بیمارستانه اون وبلاگ شما رو خیلی دوست داره و همیشه ازش حرف میزنه خواهش میکنم از بچه ها بخواید براش دعا کنن وضعیتش استیبل بشه من و خانوادمون به شدت نگرانشیم ممکنه اتفاق بدی براش بیفته....من این پیامو با آیدی خود بارانم میذارم

خاطره بهار جون

خاطره بهار جون
من بهارم ۱۷سالمه وعقد کردم نامزدمم پرستار تابستون که شد نامزدم برای کلاس های حلال احمر ثبت نامم کرد دوماه تابستون همش کلاس میرفتم مدرکم که گرفتم وکلاسم تموم شد به نامزدم گفتم که تابستون تموم شد وجایی نرفتیم گفت صبح میرم مرخصی میگیرم بریم مشهد با خانواده اون اخه هرسال نذر داره باید بره صبح رفت بیمارستان ساعتهای ۸بهم زنگ زد گفت مرخصی دادن بهم فقط ۹روز گفتم خوبه که گفت وسایلتو جمع کن ظهر میام دنبالت بریم کارهای منم کمکم  انجام بدی وسایل هامو جمع کردم عصر اومد دنبالم رفتم خونشون لباسهاش اتو کردم تا کردم گذاشتم توساک وهمه چی رو جمع کردم همه خانوادش وسایل هاشون جمع میکردن خواهرش با دامادشون برادرش با خانومش ومامان وباباش یه برادرزاده داره با دوتا خواهر زاده یه خواهر کوچولوام داره وسایل هاشونو جمع میکردن نامزدم گفت کاش مامان وبابات میتونستن بیان اخه بابام مدیر مدرسه مامانمم سرهنگ بهشون مرخصی نمیدادن نتونستن بیان شب اقام گفت بریم خدافظی پیش خانوادت رفتیم خونه بابام شام خوردیم وساکمو برداشت وخدافظی کردیم ورفتیم خونه پدرنامزدم وهمه اومده بودن که صبح زود بعد نماز حرکت کنیم نامزدم همش سرفه میکرد تبم داشت گفتم میخای برات دارو بگیریم گفت نه چیزیم نیس خوابیدیم صبح موقع اذان بیدارشدم نماز بخونم همش سرفه میکرد بیوارشد بهش اب دادم گفت دفترچه بیمه منو بیار دارو بنویسم برام بگیرین رفتم اتاق مامانش درزدم داشت نماز میخوند نشستم نمازش تموم شد دفترچه رو ازش گرفتم وگفتم یکم تب داره چیزی نیس براش خودکار ودفترچه رو بردم دادم بهش شروع به نسخه نوشتن کرد گفت عشقم خانومم گفتم جانم گفت یه خواهش کنم گفتم بفرما گفت میبینی که حالم خوب نیس وباید امپول بزنم گفتم نه شربت بخور خوب میشی گفت من تا امپول نزنم خوب نمیشم چون ضعیفم گفتم هیچ راهی نداره که امپول نزنی گفت نه عشقم اگه نزنم نمیتونم یه روز ببرمت گردش گفت باید بزنی برام گفتم چشم نسخه رو نوشت داد به من سوییچ ماشینم داد گفت بده به بابام بگیره بیاد بابا بیدار بود داشت صبحونه میخورد بهش دادم گفتم چشم الان میرم برا نامزدم یه لقمه نون وپنیر گردو گرفتم اوردم هرکار کردم نخورد گفت نمیتونم قهر کردم گفتم دست منو رد میکنی گفت بیا میخورم یکم خورد دیگه گفت نمیتونم گفتم نخوری معدخالی امپولت نمیزنم تا اخر خوردش ودراز کشید بابایی اومد دارو هارو دادبهم گفت کی براش نوشته دارو گفتم خودش گفت به خودشم رحم نداره ۶تاامپول نوشته هنگ کردم گفتم حتما حالش بد که اینقدر دارو نوشته دارو هارو گذاشتم تواتاق رفتم توحیاط وبرگشتم نامزدم دوتا از امپول هارو داشت اماده میکرد خوابید گفت بیا بزن گفت دوتاش پنیسیلین باید عمیق بزنی گفتم میدونم چشم مسخرم میکرد می گفت محکم بزنی جیق میزنم گریه میکنم وشروع میکرد به خندیدن گفتم باش شیطون خان پنبه کشیدم وفرو کردم اروم تزریق کردم وکشیدم بیرون سمت راستشو پنبه کشیدم وفرو کردم چیزی نگفت اروم اروم تزریق کردم وکشیدم بیرون جای دوتا امپولش ماساژ دادم ودوتا چسب زدم جا امپولاش وبلند شد وگفت افرین خانومم بوسش کردم گفت میخای مریض شی گفتم حواسم نبود رفتم از اتاق بیرون دست هام بشورم دامادشون به نامزدم گفت اول صبحی امپول نوش جان کردی گفتم لازم بوده چون حالش یکم بد بعد بانامزدم صبحونه خوردیم رفتیم لباس عوض کردبم حسابی خوشگل کردیم وهمه باهم راهی شدیم شب بود که رسیدیم دیهوک اخه توراه خیلی جاها وایستادیم وگشتیم دیهوک همه چادر زدن توپارک ونامزدم رفت توچادر گفت بیا کارت دارم رفتم بهم گفت این دوتا امپولو اماده کن که جون نمونده برام گفتم چشم چون میدونستم هرچی بگم بازم باید بزنم بهش مخالفت نکردم امپول اماده کردم نامزدم اماده شد وخوابید سمت راستش پنبه کشیدم امپولو فرو کردم اروم تزریق کردم کشیدم بیرون سمت راستش پنبه کشیدم امپولو فرو کردم اروم اروم تزریق کردم کشیدم بیرون چسب زدم جاامپول ها که خون نیاد یکم استراحت کرد رفتیم به ابجیش وخواهر زاده ها وبرادرزاده هاش گفت بریم پارک ابجیش شدید سرفه میکرد ۷سالشه بغلش کرد گفت برا ابجیم شربت بدم بخوره خوب بشه بهش شربت داد دیگه رفتیم پارک نمیتونست بازی کنه اخه مریض بود گفت امپول لازمه گفتم گناه داره اگه خوب نشد مشهد که رسیدیم امپول بزنه الان زشته بچست گریه میکنه جیق میزنه گفت باش صبح که رسیدیم مشهد بدتر شده بود خونه که گرفتیم ابجیش بغلش بود اومد تواتاق گفت بهار خانومم دوتا امپولو بیار یکی به من بزن یکی به ابجی نازم که خوب بشیم گفت اول من میزنم ببینه درد نداره بعد ابجیم خوابید رو تخت ابجیشم نشست کنارش لباس نامزدم کشیدم پایین پنبه کشیدم امپولو اروم فرو کردم یکتا از نامزدم میپرسید داداشی درد نداره گفت نه ابجی گلم درد نداره اروم تزریق کردم وکشیدم بیرون نامزدم گفت حالا نوبت یکتا خانوم گفتم بخواب رو تخت گفت میترسم میشه رو پا داداشم بخوابم گفتم باش روپانامزدم خوابید نامزدم امادش کرد گفت برا ابجیم
اروم بزن دردش نگیره گفتم باش پنبه کشیدم امپولو فروکردم گفت اخ اخ دردش میومد اخه پنیسیلین بود شروع کرد گریه کردن گفتم گریه نکن تموم شد نامزدم محکم نگهش داشت تکون نخوره ومنم تزریق کردم وکشیدم بیرون لباس هاش درست کردم بغلش کردم اینقدربوسش کردم نازش کردم اروم شد نامزدم بردش مغازه براش خوراکی گرفت توماشین خواب رفته بود اوردش ووقتی ام بیدارشد بهتر شده بود ودیگه شربت دادیمش تا کاملا خوب شد ویک هفته مشهد بودیم وبعد از میلاد امام رضا برگشتیم ببخشید اگه طولانی شد

خاطره فهیمه جون

خاطره فهیمه جون

سلام فهیمه ام ارشد کشاورزی که الان برا دکترا دارم میخونم این خاطره ۲مربوط به سال ۹۳تابستون ۹۳ بود کارای اجرایی تزم شروع شده بوود بعد از اینکه تو اردیبهشت با کمک پدرم کشت نعناعهام رو انجام دادم توی تیرماه باید کارای ازمایشگاهیشو شروع میکردم ینی اندازه گیری ووزن ترو خشک گیاه اسانس گیری وازینجور کارا

من بدنم نسبت به خستگی بیش از حد حساسه وحتمن باید بعد یه فعالیت سنگین بخابم اگه نخابم به شدت حالم بد میشه ومیفتم دکتر حسینی استاد گیاهان داروییمون گفته بود که بچه ها هروقت تو مزرعه کار میکنین یا ازمایشگاه حتما بعدش استراحت کنین وقبلش ورزش کنین تا دچار دردای عضلانی شدید نشید

من بخاطر اینکه ازمایشگاه از شهر خودمون دور بود باید ۶صبح میرفتم تا زود به ازمایشگاه دانشگاه میرسیدم

مسول ازمایشگاه هم بسیار سخت گیر ومرتب از دانشجوها کارمیکشید چون ازمایشگاه ازمایشگاه زیست مولکولی بود بچه های زیست جانوری هم بودن اونا داشتن رو سلولای سرطانی سینه که بوسیله نانو نقره بود وازبین برنده بود کار میکردن یه روز صبح دیدم استادشون اومده وگفته بچه ها ما برا مراحل بعدی کار احتیاج به نمونه خون انسانی داریم کی داوطلبه تو اون گروه ۳تا اقا بودن که از امپول تقریبا میترسیدن جالبتر اینکه اونها معلم علوم هم برا مدارس راهنمایی ودبیرستان بودن😆😆😆

استاده گفت طبق معمول که اقایون میترسن گفت کی داوطلب میشه من گفتم من گفت خانم روشن نمیترسی گفتم وا امپول مگه ترس داره یه خون گرفتنه دیگه بعدش ازم خون گرفتن جالبتر اینجاس که من اصلا حالم خوب نبود وضعف وسرگیجه داشتم ولی همین که خون گرفتن ازم حسابی سرحال شدم قابل توجه اونایی که از امپول میترسن

استاده گفت اقایون یاد بگیرن این دانشجو با اینکه مهمانه ولی حاظر شد خون بده وروز بعد از اقایون خون گرفت😉

خلاصه دوماه گذشت وشد شهریور من انقد کار ونمونه هام زیاد بودن که دیگه تو دانشگاه قآئمشهر معروف شدم که خانم روشن نعناهاش فضای ازمایشگاه ودانشگاه رو پرکرده

واساتید هی میومدن راجع به کارم میپرسیدن دکتر ساکنین که دوست وهمکلاسی دکتر قهاری مدیر گروه سابق یونی مابود خیلی هوای منو داشت وازم حمایت میکرد روزها به همین منوال میگذشت ومن بدون استراحت از ساعت ۷صبح تا ۴بعدازظهر مشغول کار بودم وفقط نیم ساعت برای ناهارونماز استراحت میکردم کلا فضای شیرین وخاطره انگیزی بود مخصوصا با بچه های زیست جانوری

وموقعی که میرفتم خونه از خستگی بیهوش میشدم وبعضی شبها غذا نمیخوردم واین خستگی مدام تبدیل شد به دردهای عضلانی شدید

اواخر شهریور واوایل مهرماه کارم تموم شد اواخر شهریور دردای عضلانی وخستگی وبیحالی ااثر خودشو نشون داد وعملا افتادم طوری که ازدرد شدید نمیتونستم از جام بلند شم وفقط روی تخت میخابیدم ودراز میکشیدم

من با دکتر حسینی مباحث نوین در کشاورزی داشتم دکتر حسینی به حدی سخت گیر ووحشتناک بود تو این درس که به کسی رحم نمیکرد اوایل مهر وشروع ترم جدید بود از شمال اومدم تهران چن روز خونه عموم بودم یه روز ۴شنبه ساعت ۴با دکتر حسینی کلاس داشتم بدن درد بدی داشتم به دکتر حسینی پیام دادم گفتم استاد حالم خوب نیس گفت نمیشه باید بیای کلاس عقب بیفتی مساولیتش باخودته درسو میفتی

منم تو دلم گفتم به درک اصلا تا خوب نشدم نمیام

رفتم خونه فرداش رفتم دکتر دکتر گفت بخاطر خستگی وکار شدید بدنت گرفته فقط باید استراحت کنی

ودوماه برام استراحت نوشت و امپول شلکننده عضلات متاکاربومل امپولا که کلا درد داشتن خیلیییی زیاد ولی خب من ترس نداشتم

خیلی جالب بود که اساتید زنگ میزدن ویااز همکلاسیام میپرسیدن خانم روشن چه مریضی گرفته که تا دوماه نمیتونه بیاد دکتر منعم استاد راهنمام میگفت شنیدم ۱ماهه دانشگاه نمیای حواست باشه اززیر درس نمیتونی در بری خوب استراحت کن که .....منم که اصلا مهم نبود برام که اونا چی میگن

دکتر حسینی که سر سنگین بود باهام

اذرماه اومدم یونی بدبختی منم این بود که اولین کلاسم با دکتر حسینی که بعدن استاد گیاهان دارویی منم بود افتاده بود

ج سلاممو به زور میداد بهم گفت روشن اخر اذر پاور اب مجازی با توا بعدم دعوام کرد که اگه به حرفایی که درمورد سلامتی وورزش کردن گفته بودم گوش کرده بودی به این روز نمیفتادی که دوماه یه گوشه بیفتی وحالا بیای برام ناز کنی که بهم فرصت بده برای ارائه

کلا استادای ماخیلی مهربونن وبه فکر سلامتی دانشجوهان ولی خب برا درس زبرو خشن میشن درضمن اینکه سلامتی دانشجو مهمه براشون درس هم مهمه وبهانه نمیپذیرن

پاور رو دادم وارائه هم کردم ولی مردم وزنده شدم واااااای از دست این دکتر حسینی

واون دوماه استراحت حالمو خوب کرد وتونستم ازپس امتحانای سخت دکتر حسینی دوکتر پازوکی که ترجمه دوتامقاله سنگین گباهان دارویی بود بربیام گرچه اساتید محترم زجر کشم کردن😂😂😂😂

خاطره ترنم جون

خاطره ترنم جون
سلام دوستانه جان
وقتتون بخير اميداورم ك حال همگي خوب باشه
من اسمم ترنمه و ٢٠ سالمه از كرمانشاه
سال هاست ك دارم وب رو دنبال ميكنم ولي تا حالا دست ب قلم نشده بودم كه خاطره بنويسم بااين كه خاطره هاي زيادي دارم.
تا اين كه امشب تصميم گرفتم ديگه طلسم رو بشكنم و خاطره ي خودمو ثبت كنم.
خب اين ك بنده هم به شدت از امپول مي ترسم هيچ شكي درش نيست!
من يه دوسته خيلي خيلي صميمي دارم كه بهترين دوست و البته خواهره منه اسمش نگاره بااين ك حدود ١٢ سال باهم اختلاف سني داريم ولي خيلي باهم صميمي هستيم يه جورايي جونمون ب جون هم بستس.
خاطره برمي گرده به زمستون پارسال.
نگار سركار ميره و من هم دانشجو هستم
محل كار نگار يه جوريه كه هميشه خلوته
يعني كارش جوري نيست كه ارباب رجوع داشته باشه
ولي اتاق دنج و دوست داشتني داره .
من اكثر وقتايي ك بيكارم ميرم پيش نگار مي مونم چون هم عشقمو مي بينم هم جام راحته 😄 يه مبل راحتي داره تو دفترش كه نميذاره ادم اذيت بشه😂
يه روز مثل هميشه رفته بودم دفتركار نگار
البته اينم بگم كه قبلش سرما خورده بودم و هي هرشب دعوام ميكرد كه برو دكتر و من نمي رفتم
خلاصه اون روز نشسته بودم و داشتم جزوه مي نوشتم تا اونم كاراش تموم بشه ولي حالم خيلي بد بود استخونام به شدت درد ميكرد
بدنم يخ كرده بود و دستام مي لرزيد
سر درد شديدي هم داشتم گلومم ك داشت مي تركيد
ديگه جون جزوه نوشتن نداشتم يه نگاه كردم ديدم نگار پشتش به منه و حسابي سرش گرمه گفتم خوب موقعيتيه يه كم چشمامو ببندم شايد بهتر شدم تا حواسش نيست
اخه نگار خيلي رو سلامتي من حساسه و بفهمه ك حالم بده به زورم ك شده منو ميبره دكتر تنها جاييه كه باهم دعوامون ميشه
سرمو تكيه دادم به پشتي مبل و چشمامو بستم اما بستن همانا و خواب رفتن همانا!
با احساس  دستي ك اومد روي پيشونيم بيدار شدم
ديدم نگار نگران نشسته كنارم و دستشو گذاشته روي پيشونيم تا چشمامو باز كرد نگران گفت چته تو؟ خوبي؟؟ چرا اينقدر داغي؟
گفتم اره خوبم چيزيم نيست يه كم خسته بودم فقط
گفت اره مشخصه كاملا ك خيلي خوبي
راستي نگار دوره هاي بهياري رو گذرونده
حالم داشت همين جوري بدتر ميشد گفتم نگار ميشه بذاري يه كم ديگه بخوابم؟؟
نگران نگام كرد گفت باشه بدو بيا بغلم
منم از خدا خواسته رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو شونش
كاپشنمو ك در اورده بودم كشيد روم و شوفاژ رو بيشتر كرد اخه سردم شده بود كه من فوري خوابم برد.
نميدونم چه قدر شد فقط ديدم ك نگار ميگه عزيزدلم قربونت برم بيدار شو ببينم
گفتم چيه نگار چرا اذيت ميكني بذار بخوابم
گفت قربون اون صورت بي حالت برم پاشو بريم دكتر حالت اصلا خوب نيست همين جوري داره تبت ميره بالا پاشو عزيزم پاشو بريم دكتر
اينو ك گفت حال بدمي ك تا الان پنهونش ميكردم رو اشكار كردم اشك تو چشمام جمع شد  گفتم خوبم نگارجونم يه كم خستم فقط گفت باشه بريم دكتر يه سر ببينه تو رو بعد اصلا مي برمت خونه ي خودمون يك هفته بخواب
دونستم ك نه خير تصميمش رو گرفته اشكم در اومد گفتم نه تو رو خدا نريم دكتر تو كه ميدوني من مي ترسم خوبم چيزيم نيس شربت ابليمو عسل مي خورم خوب ميشم
اونم فقط نگام كرد و خنديد
پالتو اورد كرد تنم داشت دكمه هاشو مي بست گفتم بيخيال ديگه تو رو خدا باور كن چيزيم نيس گفت باشه حق باتوعه ولي ميريم ك خيال منم راحت بشه
حالا هي من اصرار اون انكار
اخرش زورش نيومدم به زور بردم سوار ماشينم كرد خودش اومد نشست پشت فرمون و راه افتاديم به سمت مطب دكتر
رسيديم خيلي شلوغ نبود دو نفر جلومون بودن من هي داشتم تو بغل نگار گريه ميكردم هم از ترس هم از درد استخوني ك امونم رو بريده بود
نگارم هي قربون صدقم ميرفت و دلداريم ميداد ك چيزي نيست عشقم الان ميريم دكتر دارو ميده خوب ميشي
خلاصه نوبتمون شد رفتيم تو
دكتر معاينه كرد بعد يه نگاه به جفتمون كرد گفت تا حالا كجا بودين شماها
حالش اصلا خوب نيست كه
نگار يه نگاه سرزنش باري بهم كرد گفت ببخشيد خانوم يه كم دغدغه هاي الكي داشتن
منو ميگي ساكت شده بودم صدا ازم در نمي اومد
دكتر تا اومد نسخه بنويسه
دست نگار رو سفت گرفتم گفت بگو آمپول ننويسه تو رو خدا اونم گفت حتما احتياجه عزيزم شنيدي كه گفت حالت اصلا خوب نيست
خيلي جلوي خودمو گرفتم اشكام جاري نشن
نسخه رو از دكتر گرفت و خداحافظي كرديم اومديم بيرون
حالا من هي استرس داشتم مي گفتم تو رو خدا بگو چندتا امپول نوشته چي نوشته اونم نميگفت ميگفت هرچندتا و هرچي كه باشه ترنمم ميزنشون چون براي سلامتيشه
تا داروخونه باهم كلنجار مي رفتيم بالاخره رسيديم پياده شد رفت داروهامو بگيره منم سرمو تكيه داده بودم به شيشه و بي حال نشسته بودم از داروخونه كه اومد بيرون پلاستيك دستشو ك ديدم يك لحظه قلبم وايساد همش امپول و سرم بود يه لحظه خواستم پياده شم از ماشين ولي واقعا جون تو تنم نبود
اومد سوار شد گفتم من كه اين همه رو نميزنما از الان گفته باشم گفت ميزني عزيزدلم ميزني
تو راه ك بوديم زنگ زد محل كارش و بقيه ي روز رو مرخصي گرفت در يه درمونگاه وايساد گفت پياده شو قربونت برم
گفتم نههه نگار تو رو خدا بيخيال تو كه مي دوني من مي ترسم مگه هميشه نميگي عاشقتم خب چرا اذيتم ميكني پس
گفت اره عزيزم ميگم ولي الان نگران سلامتيتم و هيچ جوره هم كوتاه نمي يام گفتم توروخداااا قول ميدم لباس گرم تر بپوشم خوب ميشم زودي گفت پياده شو عزيزم
ديدم نه خير شوخي نداره به اجبار پياده شدم
امپولا رو داد دست پرستار و قبض رو گرفت شانس من حالا اون روز همه جا خلوت بود
داشتم مي مردم از ترس هي ميگفتم بيا بريم اونم ميگفت اذيت نكن ديگه ترنمم امپولات پني سيلينه تو خونه نميشه زد وگرنه خودم ميزدم واست
بردم سمت اتاق تزريقات گفت اماده ميشي خودت؟ يه لحظه با استرس نگاش كردم گفت باشه لوس خودمي ديگه چيكارت كنم😄
اومد بند كفشامو باز كرد
منم بدنم يخ زده بود از ترس هي ميگفتم بيا بريم خواهش ميكنم اونم ك اصلا گوش نميداد
دكمه ي شلوارمو باز كرد و كمكم كرد دمر بخوابم
مانتومو داد بالا و شلوار و شورتمو يه كم كشيد پايين حالا من هي ميخواستم پاشم نميذاشت و من همين جوري اشك مي ريختم
كه پرستاره اومد تو اتاق
قبلا نگار بهش گفته بود كه حساسيت ندارم و قبلا هم زدم
٤ تا امپول دستش بود يه پنادر يه دگزا يه ويتامين سي و اون يكي ك نميدونم چي بود
اومد شلوارمو از دو طرف كشيد پايين تر
تا پنبه رو كشيدم شروع كردم به لرزيدن
گفت مي ترسي گفتم خيلي گفت ترس نداره كه مگه بچه اي اروم ميزنم واست
به نگارم گفت پاشو بگير
نگار همش ميخواست حواسمو پرت كنه و سوال مي پرسيد ازم منم ك جوابشو نميدادم
پنبه رو ك كشيد گفت سفت نكن امپولش درد داره سفت كني بدتر ميشه
منم ك نمي تونستم سفت نكنم تا امپول رو فرو كرد يه تكون بدي خوردم كه نگار محكم تر پامو گرفته بود ميگفت الان تموم ميشه عزيزم الان تموم ميشه شل كن خودتو منم ك كه نمي تونستم
پرستارم هي ميگفت شل كن نمي تونم تزريق كنم چندتا ضربه زد كنار جاي امپول و با بدبختي بقيشو زد منم فقط ناله ميكردم و اشك مي ريختم تا تموم شد و كشيد بيرون
نگار گفت تموم شد قربونت برم تموم شد
تا اومدم برگردم اين سمتو پنبه كشيد و سريع فرو كرد اين مثل قبلي درد نداشت و سريع درش اورد
گفت يه كم استراحت كن بقيشو مي يام مي زنم
منم تموم صورتم از اشك خيس بود
نگار جاي امپولامو برام ماساژ ميداد و قربون صدقم ميرفت
گفتم نگار بريم تو رو خدا خواهش ميكنم ديگه نمي تونم گفت ميريم عزيزدلم ميريم اين دوتا رو هم بزن بعد ميريم بهم هي التماس ميكردم و هي گوش نميداد
كه پرستار اومد
گفت آماده اي؟
نگار گفت بله امادس بانو جانه ما
پرستار گفت ويتامين سي هم درد داره مث پنادر اصلا سفت نگير به نفع خودته
پنبه رو كشيد و سريع فرو كرد
واي همين جوري دردم داشت بيشترميشد
نميدونم چي بود لعنتي ديگه جيغ ميزدم از درد و تكون ميخوردم نكارم محكم دوتا پامو گرفته بود و ميزد رو پام ميگفت شل كن قربونت برم من شل كن عزيزم الان تموم ميشه
واي پام داشت قطع ميشد كه كشيد بيرون و بدون هيچ مكثي اون سمتو پنيه كشيد و فوري فرو كرد
ديگه اينقدر گريه كرده بودم و جيغ زدم نفس نداشتم ك درش اوردم
رفت بيرون واسم اب اورد گفت بيا يه كم بخور فعلا هم پا نشو يه كم دراز بكش بهتر شه دردت
نگار كمكم كرد ابو بهم داد خيس عرق شده بودم
همين جوري كه جاي امپولامو ماساژ ميداد بااون يكي دستش بادم ميزد ميگفت تموم شه ديگه عشقم تموم شد اين همه خودتو اذيت كردي در عوض زودي خوب ميشي
گفت تو لباستو درست كن بيا بيرون منم برم فيش رو حساب كنم
رفت بيرون دم در اتاق صداشو مي شنيدم پرستار بهش گفت يه سرمم داره وصل كنم گفت نه خودم براش ميزنم ممنون
خلاصه اومدم بيرون از درمونگاه به مامانم زنگ زد گفت ترنم امشب پيش من مي مونه و بردم خونشون
منو برد رو تخت خودش خوابوند و رفت برام غذا اورد كه بخورم ك نتونستم
گفت عزيزم اماده اي سرمتو وصل كنم؟
ديگه داشتم منفجر ميشدم هرچه قدر التماس كردم فايده نداشت
منم خيلي بد رگم رگم اصلا پيدا نميشه
خلاصه با مكافات و چهار بار تست كردن رگمو پيدا كرد و سرم رو وصل كرد
پتو رو كشيد روم خودش نشست كنارم گفت بخواب عزيزم يه كم استراحت كن منم كه خيلي خسته بودم سريع خوابم برد
بيدار ك شدم هوا تاريك بود ديدم نگار پشت ميزش نشسته داره مي نويسه گفتم ساعت چنده؟
گفت به به بيدار شد بالاخره بانوي خوش خوابه ما ساعت ١١ شبه عزيزم
گفتم ١١؟؟؟؟؟؟ گفت بلهههههه خوش خواب جان
خودم خندم گرفت
اومد سرممو در اورد
رفت واسم شام اورد باهم خورديم بعدش باهم بازي كوييز آف كينگ رو بازي كرديم و كلي خنديديم
موقع خواب ك شد گفت عزيزدلم بايد اين دوتا امپولت رو هم برات بزنم بعد بهت اجازه ميدم امشب بغلم بخوابي
يعني منم اشكم دم مشكمه سريع اشكا ها روان كه نه تو رو خدا اونم ك گوش نميكرد
امپولا رو اماده كرد اومد برعكسم كرد شلوارمو از دو طرف كشيد پايين
هنوز جاي قبليا درد ميكرد
گفت من برات خيلي اروم ميزنم كه دردت نياد ولي توام خودتو سفت نكن و اروم باش اصلاهم نترس
پنبه رو كشيد گفت سرفه كن گفتم چي گفت سرفه كن منم شروع كردم به سرفه كردن فقط ي لحظه ي درد كوچيك حس كردم و بعدش ديدم سرنگ اولو انداخت تو سطل اشغال
گفتم عهههه تموم شد؟؟؟؟ گفت بله خانوم خانوما ما اينيم
منم كه يه كم خيالم راخت شده بود خودمو شل گرفته بودم دومي رو بزنه اين سمتو پنبه كشيد فرو كرد ولي اين يكي خيليييي درد داشت هي جيغ ميزدم ايييييي درش بيار تو رو خداااا اونم هي ميگفت شل كن عزيزم منم نمي تونستم بازم چندتا زد بالا تر از امپولم تا تونست تزريقش كنه و كشيد بيرون
جاشو واسم ماساژ داد و لباسمو درست كرد
گفت حالا مي توني تا صب بغلم بخوابي
منم از خدا خواسته سريع رفتم بغلش و كلي گريه كردم اونم هي قربون صدقم ميرفت و از چيزايي ك دوست داشتم ميگفت تا اخرش خوابم برد.
اينم از هاطره ي من ببخشيد طولاني شد
ممنون ك خونديم

خاطره ستاره جون

خاطره ستاره جون

سلام باز من اومدم
ببخشید که خاطره قبل غمگین بود و مرسیییییی بخاطره همدردی هاتون
اینم خاطره
مثل همیشه بعد از شام نشسته بودیم دور هم من ماهان پرهام عاطفه شیرین سیامک بابا و مامان بودیم که ماهان بم گفت بشکه(بخدا من اصلا چاق نیستم بعد ماهان بم میگه بشکه😡)گفتم بله هرکول(ماهان میره بدنسازی بازو و سینه هاش اینقدر ماهیچه دارن که حد نداره وقتی چها زانو میشینه احساس میکنم الان کمرش قط میشه اینقدر بازو سینه هاش ماهیچ دارن محمدو پرهام از ماهان بدتر)که گفت هرکول خودتی یابو گفتم به من میگی یابو و یه نشکون از بازوش گرفتم که ماهان:خرجنگ من:قورباغه  ماهان:خرگوش   من :کانکورو که بابا گفت بسه دیگه شما چرا اینقدر بس میکنید که گفتم بابا ببین این غول به من گفت بشکه من کجا چاقم(همه داشتن میخندیدن) که ماهان گفت همه جات چاق هییی ببین چقدر چاق شده شکمشو ببین که گفتم مااااماااان من چاقم که مامان با خنده گفت ستاره ماهان میخواد حرصتو در بیاره که ماهان گفت نه مامان این خودش چاق و قد کوتاه(من قدم بلند هااا ماهان میخواست حرصم در بیاره) مگه نه پرهام که پرهام با خنده گفت اره که گفتم پرهااااااام و پرهام گفت الفرار و دوید منم دویدم دنبالش یعنی نفس نفس میزدم گفتم هرکول وایسااا ببینم و سرعتم زیاد کرد از پشت پیرهنشو گرفتم محکم بازوش گاز زدم که داد زد هیییی سگ ولم کن وحشی دندون هرگوشیییی هیییی ولم کن گوشت بازوم کنیدی که محکم فشار دادم و ولش کردم دویدم رفتم پشت بابا قایم شدم که دیدم عاطفه و شیرین و سیامک و ماهان پهن زمین از خنده بابا هم معلوم بود خنده اش گرفته ولی اخم کرده بود گفت تا کیه میخوایم این گربه و سگ بازی در بیارید اینو که گفت همه مون قهقه میزدیم تا شیرین گفت بابا موش و گربه نه گربه و سگ و همه مون پهن شده بودیم زمین که من تشنم شده بود رفتم تو اشپز خونه اب خوردم وقتی اومدم بیرون دیدم تو هوام بعلهههه پرهام منو بغل کرده بود با مشت میکوبیدم تو کمرش میگفتم ولم کن که گفت حالا بازوی منو گاز میگیری انداختم رو مبل و قلقلکم داد یعنی از خنده گریه ام گرفته بود که تا پرهام گفت بگوو غلط کردم که گفتم غلط کردی که خندید گفت تا سه میشمارم اگه گفتی گفتی اگه هم نگفتی که باز قلقکت میدم که گفت 1       2    که گفتم غلط کردی و محکم با پا زدم تو دلش که پا خودم شکست و زود رفتم پیش بابای که از خنده قرمز شده بود پرهام دلش گرفته بود میگفت اییییی الله ی دستت بشکنه و که ماهان یکی زد پشت سرش گفت با پا زدت چیکار دستش.اومد تو اتاقم و یکم با گوشی ور رفتم و صب کردم تا اذان بگه که نماز بخونم نمازم خوندم و خوابیدم صب ساعت 10از خواب بیدار شدم و گلوم و گوشا اینقدر درد میکردن که نمیتونستم اب دهنموهم قورت بدم  که رفتم بیرون دیدم همه سفره نشستن که ماهان داد زد یااااخداااااااا که همه برگشتن منو نگاه کردن و پقی زدن زیز خنده که با حرص گفتم چتونه خوشگل ندیدین که ماهان گفت چرا ولا دیدیم ولی زامبی ندیدیم که الان دیدیم و همه زدن زیز خنده با حالت قهر رفتم دست و صورتم شستم و داخل اینه خودم دیدم زدم زیر خنده موهام که فر بعد نصبشون از کش اومده بودن بیرون نصبشون بلند بودن نصبشون کوچیک اصلا یه وضی بود چتر هام هم رفته بودن بالا  که شونشون کردم و مرتب و شیک رفتم سر میز که پرهام یه سوت زد گفت شماره بدم خدمتون که عاطفا با قاشق یکی محکم زد تو سر پرهام گفت خاک تو سرت زنت نشسته تو داری شماره میدی و همه زدن زیر خنده که پرهام یه دستش تو سرش بود داشت ماساژش میداد گفت عاطی چرا میزنی تو و کلی شوخی کردن و صبحونه خوردیم البته من زیاد نخوردم چون گلوم درد میکرد  عاطفه و پرهام سیامکو شیرین  رفتن سر کار  مامانم هم رفت بابا هم صب رفته بود من موندم ماهان که من رفتم درس بخون دیگه ساعت 12بود که اماده رفتم پاین داد زدم ماهان بیا منو برسون که دیدم اونم خودش اماده بود گفت که مامان گفت اول غذا خور بعد برو که گفتم من سیرم و رفتم بیرون کفشام پوشیدم که ماهان اومد و گفت بدو من باید برم بیمارستان ها گفتم هرکول خو تو دیر اومدی منکه اماده ام و رفتم نشستم تو ماشین ماهان هم اومد سوار شد منم یه اهنگ خوب گذاشتم به قول ماهان هی قر میدادم که رسیدیم ماهان 10تومن بم دادگفت تو که ناهار نخوردی یه چیز بگیر برا خودت گفتم باشه داداشی ولی یکم دیر بیاین دنبالم چون کار دارم با مدیر که ماهان با خنده گفت حالا میخوای چیکار کنی با اون مدیر بدیختت که خندیدم و خداحافظی کردم و رفت من رفتم داخل مدرسه و صحفه ی که من پیچندمشو رفتم تو کلاس نشستم جلو جلو ریاضی ایم حل میکردم که دیدم معاون😠😠😠 اومد گفت تو داخل کلاس چیکار میکنی که گفتم اومدم ارث بابات و بخورم برم که با خنده دویدم رفتم سر صف که الی بم گفت حالا چیکار با این معاون کردی که یه لبخند زدم که بعد از سخنرانی های تکراری مدیر مدرسه رفتیم سر کلاس که ریاضی داشتیم که اینقدر من مسخره بازی در اوردم که خانم اعصبانی شد گفت ستاره بسه بخدا اگه درست خوب نبود الان بیرون بودی کهبا خنده گفتم خانم حرص نخورید پوستتون چروک میشه و خانم هم خنده اش گرفته بود که گفت دبگه بسه و با شوخی و خنده بقیه کلاسم تمام کردیدم که من رفتم سراغ نقشه برای معاون از این سوسک پلاستیک ها داخل بازار دیده بود خریدم گفتم کار میاد وگذاشته بودم تو کیفم و یکشون در اوردم رفتم بیرون زنگ تفریح خورده بود این معاونم هی الکی ایراد میگرفت که رفتم جلو الکی خودکارم انداختم خم شدم وردارمش همون موقعه هم سوسک چشبوندم به شلوار معاون که بلند شدم که به معاون گفتم خانم ....رفته بودین دستشویی که با اخم گفت بله تو از کجا میدونی که گفتم اها چون فکر کنم یه اقا سوسک ازتون خوش اونده چسبیده بتون ولتون هم نمیکنه میگه فقط خانم معاون که با اخم گفت چی میگی که گفتم هیچی فقط یه سوسک تو شلوارتون (اینارو بلند میگفتم)که چنان جیغی زد و هی پاش میکوب به زمین جیغ میزد همه پهن زمین شده بودن از خنده یعنی جوری جیغ میزد که همه معلما اومده (یعنی اگه میذاشتیش شلوارشم میکند )که مدیر اومد گفت چی شده معاون با جیغ گفت سوسک و غش کرد (یعنی اینقدر خندیدیم اینقدر مسخرش کردیم تا استفاع داد )که مدیر وقتی فهمید که سوسک پلاستیکی بود با اعصبانیت گفت این کار کی بود کی جراعت کرد این کار کرده که گفتم من بودکه مدیر با اعصانیت گفت برو تو دفتر تا من بیام بچه ها هم رفتن سر کلاساشون منم رفتم دفتر نشستم رو صندلی پام گذاشتم رو هم مدیر هم هی حرص میخورد که زنگ زد بابام و که گفت بیان بابا هم گفته که من سر کارم پسرم میفرستم که بعد از 20مین  ماهان و پرهام اومدن که مدیر همه چی توضیع داد براشون که پرهام اعصبانی شد ولی ماهان معلوم بود خنده اش گرفته که مدیر گفت اقای دکتر بخدا اگه ستاره شاگرد اول نبود درسش خوب نبود الان صد بار اخراحش کرده بودمولی خوب درسش فوقع العاده است و یه اعتباری برا مدرسه وگرنه الان اخراجش کرده بودم پرهام گفت خانم.... واقعه ان من شرمنده ام ولی ستاره از کوچیکی پیش فعال بود ویه کم فضول و کنجکاوی که گفتم وایی من کجا فضولم من به این ساکتی که پرهام با اخم بم گفت ستاره که پرهام ادامه داد و من از ستاره میخوام که ازتون معذرت خواهی کنه و از معاون معذرت خواهی کنه که و من واقعه ان شرمنده ام اگه میشه به خانم ...(معاون) از طرف من غذر خواهی کنید که پرهام با اخم گفت ستاره که گفتم خانم... با اینکه حقش بود ولی معذرت میخوام  که پرهام با اخم گفت ستارهه و مدیر گفت که الان ستاره رو با خودتون ببرید سه روز هم اخراج موقعیت تا مدرسه یکم اروم بگیر که پرهام صدا نفساش میشنیدم اینقدر عصبانی بود که تشکرو غذر خواهی کرد و پرهام با اعصبانیت که صداش میلرزید گفت ستاره گمشو برو کیفت بیار که با تعجب نگاش کردم (تاحالا اینطوری بام حرف نزده بود ولی پرهام اینقدر رو انضبات حساس که حد نداره) که با دادی که بم زد سریع رفتم در زدم به معلم گفتم کیفم بیار که با تاسف سرشو تکون داد گفت تو که اینقدر درست خوبه دیگه جرا اینقدر فضولی بچه که هیچی بش نگفتم رفتم دیدم ماهان و پرهام داخل ماشین ماهان داره با پرهام حرف میزنه که رفتم در ماشین باز کردم اروم رفتم داخلش که پرهام با اعصبانیت گفت حالا  سوسک میچسبونی به شلوار معاونتون با اعصبانیت داد زد اره دیگه ما رو بت دادیم پرو شدی که ماهان گفت پرهام بسه داری رانندگی میکنی ها پرهام دستاشو مشت کرد ولی من اصلا از کارم پیشون نشدم تازه حقشم بود😊 کم بود براش که تا رسیدیم پرهام کلی غرغر کرد و رفت سر خونه زندگیش  که منم خوابم میومد و (یعنی این سه روز  اصلا عقب نیوفتادم تازه من خودمم  جلو رفته بودم همه درسا ها رو ) خوابیدم وقتی بلند شدم یخ زده بودم  هی میلرزیدم  گلوم گوشم درد میکرد و تبم داشتم ابریش بینی و چشمام قرمززز که یه پتو مسافرتی از این مخملی ها پیچوندم دور خودم رفتم داخل حال که دیدم همه نشسته بودن به جز ماهان و سیامک که مامان با اخم گفت ستاره چت شده که زدم زیر گریه زار زار گریه میکردم که مامان گفت تو چقدر داغی دختر که با گریه گفتم گلوم گوشم که پرهام با اخم بم گفت برو لباسات بپوش تا بریم بیمارستان که با گریه گفتم نهههه بابااااااا من نمیخوام برم بیمارستان و همینجور گریه میکردم که مامان رفت داخل اشدخترم بزار دیگه خودم میگم چیز تزریقی ننویس برات که به کمک مامان لباس پوشیدم مامان هم خواست بیا اما پرهام نذاشت عاطفه کمک کرد سوار ماشین شدیم که پرهام جلو نشست بابا هم رانندگی میکرد که سرم گذاشتم رو شون عاطفه که عاطفه گفت عزیزم الان میریم معاینت میکن قرص و شربت بت میده خوب میشی که اشکام میریخت که بابا گفت دخترم گریه نکن دیگه وقتی رسیدیم باز عاطفه کمکم کرد رفتیم بابا و پرهام رفتن نوبت بگیرن که منم سرم رو شون عاطفه بود اصلا حال نداشتم که بابا اومد نشست میشم گونه ام بوس کرد گفت دختر بابا چطوره ؟که گفتم بابا من امپول نمیزنم که خندید گفت باشه دخترم به دکترت میگم امپول نویس بعد با گونه ام بوس کرد که بعد از 10مین نوبتمون شد که رفتیم با بغض گقتم بابا بگی هااا که گفت چشم وقتی رفتیم یه دکتر مسن و خیییلییی مهربون بود که سلام کردیم گفت دخترم چته که نگاه کردم بابای که گفت سرما خورده و علایم گفتم معاینم کرد عاطفه هم دفترچمو بش داد که گفت با دکتر ماهان....چه نسبتی دارین که گفتم خوهرشونم و بعد که شناختمون کلی از ماهان تعریف کرد که اروم گفتم بابا که بابا گفت اقای دکتر دختر من از چیز تزریقی میترسه میشه یکم مراحتش کنید که گفت اقای ... گلوش افتضاست گوششم عفونت کرده و تبشم بالاست امپول که داره ولی کمشون میکنم که تشکر کردیم که تا از اتاق دکتر اومدیم بیرو ن من زدم زیر گریه که من امپول نمیزنم بابا که بابا گفت زشته دخترم اصلا بیا بریم ببینم امپولات چیه که همینجور گریه میکردم که بابا رفت دارو خونه پرهام داشت با اخم نگام میکرد که عاطفه گفت پرهام چته چرا اینجوری نگاش میکنی مگه ارث تو خورده که پرهام خندید گفت نه دارم با اخم نگاش میکنم که چرا داره واسه یه امپول گریه میکنه که بغل زد بم گفت ته تغاری دیگه گریه نکن که دیدم بابا با یه کسیه پر از امپول که گریه ام شدت گرفت گفتم پرهام نمیخوام من که گفت هیس که بابا اومد گفت دخترم تو که داری هنو گریه میکنی که با گریه گفتم بابا من امپول نمیخوام که گفت ستاره تو که بچه نیستیکه گفتم بابا که پرهام دستمو گرفت گفت بلند شو که بلند شدم دیدم هی داره میره سمت تزریقات که گفتم پرهام نه که گفتم اجیی یک دقبقه است زود تمام میشه که بزور راضیم کردن  با عاطفه رفتم تزریقات که فیش داد دست عاطفه عاطفه هم داد دست پرهام که پرستار بم گفت برو اماده شو منم با گریه رفتم نشستم سر تختبرگردم  که عاطفه کمرم گرفت گفت این دوتا هم بزن که خوب بشی که پرستار باز پنبه کشید و امپولو فرو کرد این دیگه واقعه ان درد داشت که با گریه گفتم اییییییییییییییییییییییییییییییی پام عاطفههههههههه بگووووووو درشششششش بیاررررر اییییییی پام و از گریه زیاد سکسک گرفته بودم و گریه میکردم که گفت تمام تمام کشیدش بیرون سریع بعدی زد کا یه کم درد داشت گفتم اییییی که گفت تمام با گریه برگشتم که دیدم عاطفه هم گریه کرده که پرستار به من گفت قدر اجیت و بدون که با گریه گفتم اجیم نیست که زن داداشم که با تعجب گفت واقعه ان گفتم اره که خواستم بلند بشم که جا امپولا دردم گرفت گفتم اخخخخ که گفت یکم استراحت کن که گفتم نه خوبم که عاطی هم کمکم کرد کفشام بپوشم که لنگون لنگون با گریه رفتم بیرون که دیدم بابا پرهام و ماهان اومدن سمتن که ماهان گفت بشکه شنیدم سرماخوردی الان اب کش شدی که با گریه گفتم بابا یه چیزی بش بگو که پرهام یکی زد تو سر ماهان گفت خوبه ؟ته تغاری که گفتم اره که پرهام گفت گریه زن منم در اوردی که گفتم زن ذلیل که بابا دستمو گرفت رفتیم سوار ماشین شدیم داخل ماشین اینقدر این پت و مت (ماهان و پرهام )مسخره بازی در اوردن تا قهقه ام در اوردن و رفتیم خونه مامان کلی قربون صدقه ام رفت و فردا شبش تو اتاق بودم یه کم بهتر شده بودم که ماهان و پرهام اومدن که به پرهام گفتم تو خونه و زندگی نداری که یه لبخند زد گفت نهه که ماهان گفت بشکه جان میخوایم اب کشت کنیم که گفتم جاااااااان که گفت مرض دراز بکش امپولات بزنم که داد زدم کمکک باباااااااا بااااااااباااااااااا که بابا اومد گفت چته دختر که گفتم من امپول نمیزنم که ماهان گفت خودشیرین دراز بکش امپولات بزنم حوصله بحث ندارم که گفتم بابااا من خوبم که پرهام گلوم نگاه کرد گفت یه امپول بزنی خوب خوب میشی که گفتم نهههههه من نمیخوام که بزور خوابوندنم یه امپول نوش جان کردم و چقدر کولی بازی در اوردم و بعد سه روز باز رفتم مدرسه اما این بار جوهر ربختم رو صندلی مدیر که جقدر حرص میخورد
ولی خو دیگه اخراجم نکرد ولی چقدر حرصش دادم جلو موهاش چند تا تار سفید داشت بجه ها میگفتن ستاره اینقدر حرصش داد موهاش سفید شدن ولی خوب همونقدر که فضول بود درس خونم بود یعنی اول درسم میخوندم بعد میرفتم فضولی میکرد😂😂ولی شاگرد اول بودم داخل آزمون ها هم همیشه خودم اول بودم

مرسی که خوندین

#شاد- و - سلامت  -باشید

خاطره ارتا جون

خاطره ارتا جون

سلام به همه شما دوستای عزیز،این خاطره ای که میخوام تعریف کنم دقیقا مال دیروزه(دوشنبه)بالاخره آرمان خاطره ساز ششششد😁،یکشنبه من تولد یکی از دوستام دعوت بودم بیچاره تولدش دقیقا افتاده بود روز تاسوعا و به خاطر همین صبر کرده بود تا این یه هفته بگذره و بعد تولد بگیره منم اون روز کلاس داشتم،به مامان و بابام هم گفتم که من احتمالا برنمیگردم خونه بعد از اینکه کلاسام تموم شد میرم خونه دوستم،از صبح هم لباس و کفش و کل چیزایی که لازم داشتم گذاشته بودم تو ماشین،آرمان هم کشیک بود از شب قبل ندیده بودمش دیگه فقط در حد تلفنی بهش گفته بودم که امشب تولدم خلاصه که من رفتم تولد قرار بود تا نهایتا 1.5 خونه باشم ولی خب دیگه خیلی داشت خوش میگذشت، دلم نمیخواست برگردم خونه😁 واسه همین ساعت 1.5 به مامانم پی ام دادم که من تا یه ساعت دیگه خونم 😅مطمئن بودم خوابه ولی گفتم اگه بیدار شد نگران نشه خلاصه که یه ساعت دیگه همانا و ساعت 3.5 برگشتن من به خونه همانااا🙈😅،ساعت 3.5رسیدم دم در ماشینو هم بیرون پارک کردم که یهویی صدای در پارکینگ نیاد بیدار بشن،کفشامم در آوردم گرفتم دستم که صدای تق تق پاشنش در نیاد آروم کلید انداختم رفتم تو داشتم پاورچین پاورچین میرفتم قشنگ احساس جیمز باند بودن😁😁 بهم دست داده بود کلی به خودم افتخار کردم که اینقدر ماهرانه دارم میرم و هیچکس نفهمیده که من اومدم 💪💪💪همین که رسیدم پله آخر یهویی دیدم چراغای بالا روشنه و یک عدد غول گنده جلوم ظاهر شد،زبونم بند اومده بود آرمان با یه صدای نسبتا بلند در عصبانی ترین حالت ممکن گفت تا این موقع شب کدوم گوری بودی؟منم که اصلا کپ کرده بودم آرمانو اونجوری میدیدمآخه دیگه فکر کنم شما هم فهمیدین چقدر بچم مهربونه همیشه😜،نمیتونستم حرف بزنم،با تته پته گفتم تولد بهار بودم دیگه بهت که گفته بودم،دوباره بلند گفت چه غلطی میکردین که تا این موقع تولد طول کشید؟منم عییینه علامت تعجب فقط نگاش میکردم بلند تر از قبل گفت جواب منو بده گفتم به خدا هیچی،تو تولد مگه قراره چیکار کنن؟گفت اون پسره ی آشغال هم بود؟(یکی از پسرا هست که یه مقداری مشکلات اخلاقی داره😁 که بنده از گفتنش معذورم😅)یواش گفتم آره گفت تو همینجوری رفتی جلوش؟ دوباره با چشمایی که اندازه ی چشم گاو شده بود از شدت تعجب گفتم مگه این چشه؟کاملا مشخص بود از یه جایی ناراحته که داره اینجوری گیر الکی میده،آخه خداییش تو حالت عادی خیلی پایس،گفت اون پسره اونجا بوده و تو اینجوری رفتی؟ گفتم آرمان اول که بهار تولد گرفته هر کسی رو هم که دوست داشته دعوت کرده به من که ربطی نداره بهش بگم به کی بگو بیاد به کی بگو نیاد،بعدم به خاطر یه نفر که نمیتونم نرم تولد،درضمن یه جوری میگی انگار من از سر شب رفته بودم نشسته بودم تو جیگر اون،لازم نیست الکی الکی غیرتی بازی دربیاریبرگشت بلند گفت خیلی روت زیاد شده ها،هر جایی که دلت خواست میری،با هر کسی هم که دلت خواست حرف میزنی این موقع شبم بر میگردی خونه زبونتم درازه،گفتم خیلی خوب باشه من اشتباه کردم فقط لطفا آروم باش بیا بریم تو اتاق حرف میزنیم اینجوری داد میزنی مامان اینا هم بیدار میشن میان بالا،اونم دوباره داشت بلند میگفت بذار بیان ببینن دخترشون تا نصف شب میره ول میگرده بعدم ساعت 4صبح برمیگرده خونه😠،منم خیلی عصبانی شدم چون دیگه به نظرم واقعا داشت از حدش میگذشت ولی چیزی نگفتم چون کاملا معلوم بود که یه اتفاقی افتاده که اینجوری شده،خوب که حرفاشو زد و تیکه هاشو انداخت منم فقط نگاش کردم اومد از پله ها بره پایین که دو تا پله رو یکی دید از پله ها افتاد(پله های خونه ما ارتفاعشون خیلی کمه،کل اعضای خونواده که جای خود کل ایل و تبار هم حداقل یه بار افتادن از روی این پله ها،آرمان میگه احتمالا بابا من و تو رو شکل اسب دیده😁😂 بعدم اتاقای بالا رو داده به ما،به قول آرمان اگه یه چهار پنج سانت دیگه کوتاه تر بود میشد عینه پله های تخت جمشیدکه واسه حیوونای اون موقع میساختن که راحت بتونن برن بالا😂😂😂 ،بگذریم)منم دست خودم نیست همیشه وقتی یکی جلوم میخوره زمین خندم میگیره😆😁 دیدم آرمان نقش زمین شده سرشم گرفته،با خنده سریع رفتم پایین،آرمان داشت به من میگفت زهر مار چرا میخندی؟ همون موقع مامان و بابام هم از صدای افتادن آرمان اومدن دیدن آرمان افتاده کف پاگرد منم با مانتو وایسادم،بیچاره ها شک شده بودن،مامانم که فقط میگفت بچم چش شد؟(آخه کجای این خرس گنده بچه اس؟الکی لوسش میکنن 😒😒😒)بابام هم میگفت یعنی تو تا الان نیومده بودی؟ آرمان هم با وجود اینکه خودش نفله شده بود دست بردار نبود کهههه تا صدای بابامو شنید دوباره شروع کرد که بله با این بچه بزرگ کردنتون ببینین دخترتون تا 4صبح تو خیابون میچرخه بعدم که از رو نمیره منم واقعا دیگه داشت اشکم در میومد 😡😢گفتم آرمان که با عصبانیت گفت چته؟،بابام هم یه نگاه به من کرد یه نگاه به آرمان به من گفت کی اومدی؟ گفتم به خدا نیم ساعت پیشآرمان نیم ساعت وایساده بود سر پله ها منو دعوا میکرد حتی نذاشت من حرف بزنم من به مامان پی ام دادم که دیرتر میام گفتم 2:30 شد3:30 ببخشید خب هنوز حرفم تموم نشده بودآرمان گفت نه توروخدا خبرم نمیدادی،بابام هم بهش گفت از تو بزرگتر اینجا هست که بخواد حرف بزنه بعدم یه ساعت دیر اومدن اینقدر بحث و دعوا نداره،دیر اومده که دیر اومده انگار که حالا چی شده(جیگر بابام برم مننننن) دفعه بعدی حواسشو جمع میکنه که دیر نیاد به تو هم هیچ ربطی نداره که رفتی رو منبر،بعدم به من گفت فهمیدی دخترم؟ منم گفتم بله😊😌آرمان هم با عصبانیت گفت حالم از هر چی دختره بهم میخوره😳 ،منم بلند زدم زیر خنده از حرف آرمان بابامم بهش گفت حسوووود😜یه لحظه نگای آرمان کردم دیدم از زیر دستش که سرشو گرفته داره خون میادگفتم آرمان پیشونیت ،آرمان هم که خودش هول شده بود دستشو برداشت که تازه ما دیدیم اوه اوه کل کف دستش خونی شده بود،مامانم که رسما داشت سکته میکرد ولی آرمان بعد از چند ثانیه خودشو جمع کرد به من گفت برو یه آینه بیار،رفتم آینه آوردم نگاه کرد جاشو گفت چیزیش نیست گفتم آرمان یعنی چی چیزیش نیست نگاه کن چجوری داره خون میاد بیا بریم دکتر شاید بخیه بخواد با عصبانیت گفت من بوق نیستم که خودم دکترم میفهمم،این الان خونش بند میاد بابام گفت پاشو بریم دکتر راست میگه آرمان هم گفت وقتی میگم لازم نیست یعنی لازم نیست گفتم آرمان من میرم لباس عوض میکنم میام میبرمت لج نکن،چشم غره رفت گفت من با تو هیچ جا نمیام به مامان و بابام هم گفت شما برید بخوابید،اونا هم دیگه دیدن هر چی بهش میگن فایده نداره رفتن،گفتم آرمان بیا بریم دیگه،گفت وقتی بهت میگم نه یعنی نه توی فنچول چی میفهمی که اینقدر اظهار نظر میکنی؟😠 گفتم به درک حیف من که نگران توام،خوابم میاد اگه بخوابم دیگه پا نمیشما گفته باشم ولی اگه الان بیای بریم میتونم بیدار میمونم،با عصبانیت گفت من چیزیم نیست اینو تو اون مغز اندازه ی فندقت فرو کن😣😢😤 منم خیلی بهم برخورد بهش گفتم اینقدر این خصوصیات عمه نکبتتو به من نسبت نده(الان که فکر میکنم میبینم خوب شد که بابام اونجا نبود😁😅) معطل جواب هم نشدم و رفتم خوابیدم،بعد از یه مدت احساس کردم یکی داره تکونم میده چشمامو باز کردم دیدم آرمانه،رنگش خیلی پریده بود دستش رو پیشونیش بود معلوم بود هنوز خونریزیش بند نیومده خودم هم گیج خواب بودم گفتم چیه؟چی شده؟ گفت آرتا حالم بده،نگای ساعت کردم دیدم 5 شده،سرم خیلیییدرد میکرد چون بد خواب شده بودم،خودشو انداخت رو تخت،گفت میشه لطفا منو ببری بیمارستان فکر کنم بخیه میخواد،دلم کباب شد اونجوری مظلوم شده بود گفتم باشه،صبر کن من لباس بپوشم،لباس پوشیدم،گفتم بریم،اومدیم بریم بیرون که بابام اومد گفت چی شد؟گفتم داریم میریم بیمارستان برو بخواب نگران نباش بابام گفت اوکی ولی اگه چیزی شد به ما هم خبر بده بعد موقعی که آرمان داشت کفش میپوشید بابام اومدمنو کشید کنار بهم گفت آرتا جون من سر به سرش نذاریا گناه داره حالش بده منم با یک عدد لبخند ژکوند گفتم باشه همه سعیمو میکنم 😁😜بابامم خندید و رفتیم بیمارستان دکتر اورژانس هم معاینه کرد بعدم گفت معلومه که بخیه میخواد چرا زودتر نیومدین؟که من گفتم میتونین از خود آقای دکتر دانا بپرسین 😠دکتره هم خندید، گفت مشکلی نیست میتونیم بخیه کنیم منم رفتم وسایل بخیه رو خریدم دادم بهشون،خودم هم اومدم بیرون اتاق چون واقعا دوست نداشتم اون صحنه رو ببینم،بعد دوباره دکتر عزیز یادشون افتاده که آمپول ننوشته بودن سری قبل من دوباره رفتم آمپولا رو خریدم برگشتم دیدم آرمان داره ناله میکنهدیگه آخرای کار شون هم هست،آمپولا رو دادم به پرستاری که اونجا بود دکتر جان به پرستار گفتن فشارشو بگیر،فشارش پایین بود،دوباره منه بد بخته فلک زده مجبور شدم برم سرم بگیرم دیگه اون مسئول داروخونشون میگفت خانم چرا هی یکی یکی میاید میگیرد خب همشو یه جا میگرفتید گفتم از دکترتون بپرسید که چرا یکی یکی یادشون میاد😤،اونم خندید و من برگشتم سرم آرمانو وصل کردن دکتر گفت یه یک ساعتی طول میکشه منم خیلی سرم درد میکرد از بس که خوابم میومد و به زور خودمو بیدار نگه داشته بودم گفتم باشه مشکلی نیست ،آرمانم کلا زیاد رو به راه نبود زود خوابش برد،منم سرمو گذاشتم رو تخت آرمان همونجوری خوابم برد تا اینکه احساس کردم یکی داره صدام میکنه،به سختی چشمامو باز کردم دیدم آرمان داره میگه سرمش تموم شدهرفتم به پرستار گفتم اومد سرمشو در آورد فشارشم نرمال شده بود،پرستار به آرمان گفت برگرد آمپولاتم بزنم،آرمان گفت نه،که من و پرستاره چشمامون چهار تا شد گفتم آرمان یعنی چی نه؟چرا نمیخوای بزنی؟گفت دلم نمیخواد گفتم مگه دل بخواهیه؟باید بزنی گفت آره،نمیزنم اصلا من نمیخوام پرستار خانوم بهم آمپول بزنه،بیچاره پرستاره گفت خوب اگه مشکلتون این بود راحت از همون اول میگفتین
الان میرم میگم یه آقا بیاد،دیدم بنده خدا خیلی ناراحت شده گفتم من معذرت میخوام برادرم حالش خوب نیست،گفت نه عزیزم اشکالی نداره حق داره شاید تو هم دوست نداشته باشی یه پرستار مرد بهت آمپول بزنه میخواستم بگم بده من دستتو ببوسم نمیدونی چقدر خوشحالم که نسل پرستارایی مثل شما هنوز منقرض نشده😍😍خلاصه که رفت و منم داشتم به آرمان میگفتم از کی تا حالا تو خجالتی شدی؟گفت از اون موقعی که تو تا 4صبح بیرون میمونی نزدیک بود همونجا بزنم تو گوشش که یکی از آقایون اومد،آرمان گفت من نمیخوام بزنم،گفتم آرمان بچرخ ببینم اینقدر بهانه نیار،اومدم با زور بچرخونمش که آقای پرستار مهربون 😒😒گفت وای خانوم آروم با حرف هم میشه مشکلو حل کرد،گفتم آقا اگه به حرف بود تا الان صد بار چرخید بود و به زور چرخوندمش،آرمانم فقط منو نفرین میکرد،پرستاره آرمانو آماده کرد منم محکم دستمو گذاشتم رو کمرش دو تادستاشم گذاشتم پشتش با یه دست گرفتمشون دوباره پرستاره گفت خانوم مگه دزد گرفتی؟گناه داره😠،آرمان هم میگفت توروخدا آروم بگیر دردم گرفت ولم کن،چقدر زورت زیاده 😁😂💪💪گفتم آقا برادر منه،دیگه شما که بیشتر از من دوسش نداری،گناه داره ولی باید بزنه،ساعت 5صبح منو بیخواب کرده حالا هم که راه نمیاد خوبه خودش دکتره،از عمد میگفتم که آرمان بشنوه!!!پرستاره گفت خانوم مگه دست خودشه میترسه خوب،دیگه آرمان مثل اینکه به غرورش برخورد با یه حالت خنده داری گفت نخیر من نمیترسم که منو پرستاره مردیم از خنده 😂😂😂منم دست و پاشو ول کردم گفت آخیش استخونامو خرد کردی چقدر زور داری تو!منم بوسیدمش گفتم آمپولاتو بزن بریم،سه تا هم بیشتر نبود راستش من خیلی خوابم میومد دیگه حوصله نداشتم ببینم چی بودن فقط فهمیدم دو تا آنتی بیوتیک بود و یه چیز دیگه،نشستم روی صندلی کنار تخت،خودم خیلی سر درد داشتم،پرستاره هم پد کشید و زد که آرمان بالشو تو دستش مچاله کرد از بس که فشارش داد، صدای نفس کشیدناش میومد بس که درد داشت،وسطش یه ذره تکون خورد که خود پرستاره دست گذاشت رو کمرش گفت آروم باش الان تموم میشه،سریع تمومش کرد و کشید بیرون آرمان هم له له افتاد رو تخت😣،دومی رو هم زد که آرمان واسه این تمام مدت تکون میخورد که پرستاره به من گفت میشه بیاین بگیرینش منم بهش گفتم حالا به حرف من رسیدین؟ که خندید منم دوباره دستای آرمانو گذاشتم رو کمرش یه دستم هم گذاشتم رو رونش محکم فشارش دادم به تخت😜😜😜 بیچاره میگفت توروخدا آروم دستم شکست،گفتم اگه آروم بگیرم نباید تکون بخوریا،پرستاره هم بین این حرفای من و آرمان کامل تزریق کرد و کشید بیرون،منم دستمو ول کردم،آرمان چرخید ،شروع کرد کمربندشو بستن هر چی پرستاره گفت این آخریشه این چه کاریه که میکنی بخواب ببینم هر چی من گفتم آرمان بخواب گوش که نمیداد دستمو گذاشتم رو دستش که نتونه ببنده کمربندشو در حین این بحثای ما یه بچه ای رو آوردن تخت کناریه آرمان به نظرم یکی دو سالش بود همینجوری گریه میکرد و جیغ میزد،ما داشتیم بحث میکردم منم اعصابم خط خطی بود اونا هم هییییچ سعیی واسه آروم کردن بچشون نمیکردن،بالاخره آرمان خوابید همین که پرستاره پد کشید تکون خورد مجبور شدم بگیرمش بچهه هم همینجوری یه بند جیغ میزد آرمانم زیر دست من تکون میخورد برگشتم به مامان بچهه گفتم خانوم بچتو ساکت کن،چه خبره ؟😡😡😡هی یک ساعته جیغ میزنه(واقعا نمیدونم این مامان باباهایی که عرضه ساکت کردن بچه هاشونو موقع گریه ندارن چرا بچه دار میشن😠😤؟متنفرم از بچه هایی که صدا میدن😡)خانومه هم بالاخره بچشو برداشت برد بیرون که آرومش کنه،آرمان هم هی تکون میخورد گفتم آرمان بسه دیگه چقد تکون میخوری درست بخواب اینقدر داهاتی بازی در نیار😠 پرستاره هم آمپول آرمانو زد آرمان هم دیگه تا آخرش تکون نخورد، تا تموم شد آرمان چرخید اینقدر مظلومانه بهم نگاه کرد گفت ببخشید اذیتت کردم که خودم خندم گرفت لپشو کشیدم گفتم اشکال نداره گوگولی من و بهش چشمک زدم😜،آرمانم اخم کرد گفت چند بار بهت بگم جلوی بقیه اینجوری نگو منم گفتم باشه گوگولی جونم دیگه جلوی کسی بهت نمیگم گوگولی 😜که پرستاره بلند زد زیر خنده آرمان هم با چشماش به من فحش داد😁،دیگه ما هم برگشتیم خونه،آرمان هم تو راه دوباره کلی معذرت خواهی کرد منم که دیگه خیلییی دل نازک 😊😊😆گفتم مهم نیست اشکال نداره فقط تا یه هفته من ماشین تورو برمیدارم و بالاخره بعد از 24ساعت به آغوش گرم تخت خواب عزیزم برگشتم😅امروز هم واسه اینکه یه موقع آرمان زودتر از من بیدار نشه ماشینو ببره صبح ساعت 5 بیدار شدم خیلی استرس داشتم آخهههههیه پی ام هم امروز برام فرستاده بود که از محتواش فقط میتونم به سلام و خدافظ دزد نامرد اشاره کنم😅😁
به قول سهیل عزیز آدم از هر چی بدش میاد سرش میاد من از بچه متنفرم و امروز صبح خواهرم بهمون خبر داد که بارداره،دیگه اصلا دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم نمیفهمم يه موجودی که 3 سال اول زندگیش فقط بلده گریه کنه و صدا بده بعد از اون هم اگه دختر باشه لوس میشه و باید به دروغ از اداهای مسخرش تعریف کنی اگرم پسر باشه بیش از حد شیطون میشه و در هر دو حالت اعصابت بهم میریزه،بعدش میره دبستان تازه باید کلی وقت صرف ادب و تربیتش کنی بعد میره راهنمایی وارد سن بلوغش میشه به بد اخلاق ترین و بد عنق ترین موجود روی کره زمین تبدیل میشه نمیدونی باهاش چیکار کنی!بعد وارد دبیرستان میشه باید نگران درسش باشی و کنکورش و اینکه توی مسیر درستی بیفته بعدم که میره دانشگاه و پشت سرشم نگاه نمیکنه چه جذابیتی داره که مردم اینقدر خوشحال میشن وقتی بچه دار میشن😒حالا امیدوارم حداقل خوشگل باشه
مرسی که خوندییین،امیدوارم همیشه شاد وسرحال باشید دکترا رو هم تا میتونید اذیت کنید لذتی که توی این کار هست توی هیچ کار دیگه اینیست 😜

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

ســـلام علیکم🙋🙋 خوبـــین😇 سلامتین؟؟ هوووو من چقدرررر خاطره میزارم 😲😲 بخدا شرمنده🙊
این خاطـــره که میخام بگم حتی الان که میخام بنویسمش هم داره از خنده ریسه میرم😂😂😂😂ولی شما نخندین😛😛😛 این خاطره مربوط به مامان جان هستش😐

خــــــاطره : تقریبا یه سه ماه پیش بود داشتم از بیمارستان برمیگشتم پویا زنگ زد گفت میخای بری خونه بیا دنبالم😐 منم باشه ای گفتم و رفتم دنبالش در مدرسه وایسادم یه زنگ زدم بهش گفتم بیا . یکم وایسادم دیدم با دو داره میاد 😂 اومد پویا : ســـلام یخمک جان خوبی عشقم😕😕 من : ســـلام خوبی؟؟ پویا : اره خوبم مرسی نمیخای حرکت کنی😐 من : خععله خب😅 رفتیم به سمت خونه ماشینو بردم تو پارکینگ و رفتم تو دیدم پویا داره میخنده مامانو بغل کرده هی میگه خیلیه خب باشه اشکالی نداره 😮😮 مامان تا منو دید گفت اخ پسرم خسته ای برم نهارو بکشم و سریع از بغل پویا جدا شد و رفت 😧 منم رفتم لباس عوض کردم و رفتم توی آشپز خونه دیدم مامان جان میز رو چیدن 😍 نشستم و شروع کردم به خوردن اونم با چه سرعتی😂 من : پویا آبو بده پویا : بیا😐 من: پویا برنجو بده پویا : بیا😐 من: پویا دوغو هم بده 😎 پویا : بیا 😐 من: پویا اون خورشتو هم بده پویا: بیا😐 وقتی نگاه کردم دیدمهمچی جلو منه 😂😂😂 پویا که داشت با دهن باز نگام میکرد 😂😂😂 من : چرا اینطوری نگاه میکنی😎 پویا : یعــنی به حضــرت عباس تو انگار از قحطی اومدی😧 من : هووووو حالا خیلیم دلت بخاد غذاتو بخور😊 پویا : چیزی بنظرت رو میز میبینی که من بخورم😂😅😅😅 دستمو حلقه کردم دور غذاها گفتم : اینا مال منه ها پویا ولی من خیلی سخاوتمندم یکمشو بهت میدم😒😒هیچی دیگه یکم از غذاهارو دادم بهش 😛😛😛 پویا : لطف میکنی😧 یکم به اطرافم که توجهم بیشتر شد دیدم مامانم نشسته رو مبل توی حال سرشم گرفته بین دستاش 😐 رو کردم به پویاگفتم : پویا مامان چیزیش شده؟؟؟ پویا : مریض شده است😕 من : اوهوم اوکی👍 ناهارو خوردیم ظرفارو هم دادم پویا بشوره😂😂😂 ( چقدر من هــنرنمام😉) رفتم پیش مامانم نشستم ، از عمد هم کنارررررش نشستم😜 وقتی کنارش نشستم واسه اینکه لو نره بلند شد میخاست بره گفتم مامان جون من اومدم پیش توها😐 مامان : آخ پسرم تو هممممیشه پیش منی میییدونم😕 ( چه ربطیداشت😂 کم نمیاره مامان من😎😂 جواب سر بالا مثلا😂😂😂) من : میدونم میدونم 😅😅 دستش گرفتم گفتم بشین یه دیقه اینجا 😊 آخه نمیگی پسـر من یه پزشکه😉 تا اینو گفتم پویا از آشپز خونه گفت خیــــــر سرت😂 چرا وقتی مریضی نمیگی به من گرچه خیلی هم معلوم بود مریضی تابلو بود مادر من😅😅😅 مامان که کلا تو عالم خودش رفته بود تو شک😂 پویا اومد رو مبل نشست پویا : بیا مامان دیدی گفتم لو میری😅 گرچه خودتم نفهمیدی تو خو مرده رو از زنده تشخیص نمیدی بنده خدا من بهت گفتم مامان مریضه😂 مامان با اخم به پویا گفت دستت درد نکه واقعا چقدررر تو هوای مادرتو داری که لو نره😅😅😅 پویا : چــــاکر مامان🙈از دهنم در رفت نمیخاستم بگم🙊 من : خیلیه خب حالا 😅 مامان جون چته ؟ مشکلت چیه ؟؟ اصلا بزار برمکیفمو بیارم ببینمت😒 پویا : یه لیوان آب واسه منم بیار😒من : برو بابا😂😂😂 پویا : ممنون واقعا😜 رفتم کیفمو اوردم مامانم در آستانه گریه بود🙈 ( مامان من خیلی زود مریض میشه و خیلی بد و هنوزم با امپول میونه خوبی نداره😣) گلوشو دیدم عفونت داشت ، فشارش یادم یکم پایین بود وتبم داشت😷😷 من : مااامان از کی مریضی؟؟ مامان : دیروز😣 من : اوکی🙋 نسخشو نوشتم که پویا خان گفتن میرم بگیرم✌ پویا لباس پوشید و رفت بگیره منم مامانو بردم به سمت آشپزخونه😎😎😎 من : مامان جون چی میخوری ؟؟ مامان : آب پرتقال😅 من : بــــاشه😛 آب پرتقالو ریختم براش و دادم دستش گفتم بخور و رفتم تلوزیون ببینم خودم😅😅😅یه بیست مین بعد پویا اومد ( حضور ذهن ندارم اسم امپولارو ولی میدونم چهارتا بود ، نمیدونم چرا اون صحنه ها دقیق یادمه ولی اسم امپولارو نه😮) آمپولارو جدا کردم پویا هم مامانو آماده کرد . گریهمیکرررد 😭😭😭😭 کلی باهاش حرف زدیم پویا هم یه لیوان اب داد بهش آرومتر شده بود یکی از امپولارو کشیدم توی سرنگ و پنبه رو برداشتم و لباسش رو کمی پایین تر دادم و پنبه رو کشیدم و خیلی آروم فرو کردم 👍 یه تکون خفیفی خود که پویا کمرشو گرفت گفت آرومم مامان ... یه آییی ارومی گفت سریع تزریق کردم و در اوردمش ✌ بعدی رو آماده کردم و پنبه رو کشیدم و فرو کردم و شروع کردم به تزریق یکم که گذشت مامانم تکونای خفیفی میخورد و ناله میکرد آروم ، پویا : بــاشه مامان آروم باش تمومه 💛 یکم دور تزریق رو ماساژ دادم و و باقی موندشو تزریق کردم و کشیدم بیرون ✋ من : مامان خوبی ؟؟ قربونت برم یکم دیگه تحمل کنی تمومه عزیزم🙌 پنبه رو کشیدم و سومی رو فرو کردمدادش در اومد آخخخخخخ پارساااا خواهش میکنم مامان بکش بیرون درد دارم😭😭😭 من : باشه چشم مامان یکم تحمل کن تمومه 😔😔 و کشیدم بیرون ،، باز پنبه رو کشیدم و آمپول آخری رو فرو کردم تزریق کردم و کشیدم بیرون🙋 مامان که داشت ناله میکردم من : خیلییه خوب قربونت برم تموم شد عزیزم 💛💛 پویا جای آمپولاشو ماساژ داد و لباسشو درست کرد و کمک کرد بلند بشه 💚 نشست منو پویا هم نشستیم روبه روش کلی گریه کرد😭 مامان : آخخخخ اییی درد دارم این چی بود به من زدی پارررسا😞😔😔😔😭😭 پویا : آمپول بود مامان اسم امپوله😂😅 مامان خندش گرفته بود هم میخندید هم گریه میکرد😮😮 پویا : وات د فاز مامان؟؟😎😅 میخندی ؟ یا گریه میکنی؟؟😦 مامان بالشو پرت کرد طرف گفت پویاااااا😂😂😂😂 دست گزاشتم رو پیشونیش تبش اومده بود پایین من: خب مامان یکم بخواب استراحت کن 😇 پویا :مامان درد داری برات کمپرس بزارم 😉 مامان : اره درد دارررره😭😭😭😭 پویا رفت کمپرس براش گزاشت کمی هم پیشش موندیم خوابش برد 😍 ( من عاشق خوابای ناز مامانم گاهی اوقات که خوابم نمیاد میشینم کلی نگاهش میکنم😍) پویا که رفت دوش بگیره منم رفتم سمت یخچال طبق معمول😎 ( پویا میگه ما هرجا تو رو گم میکنیم تو یخچال پیدات میکنیم قضیه چیه😂😂😂) سرمو کرده بودم تو یچخال باور کنید😂😂 اصلا بیرون از یخچال نمیام هرچی بخام رو تو یخچال میخورم ( آی اَم شــاخ😅)😂😅 مامان که بهتــــر شد خوداروشکر کلی هم مراسم منت کشی و آشتی کنون داشتیم که پویا کلی التماس کردش😂 میگفت خواهـــــش میکنم مااامان این بنده حقیر رو ببخش ، من سزاوارم مرگم😂😂😂 دیگه لوت نمیدددم😢 کلی خندیدم بهش 💚پ.ن :‌ ســــپاس اَز شـــما❤


پ.ن : الان پویا کنارمه نمازش تموم شده میگه خدایا به پـــارسا یه زن خوب عطا بفرماااا😂 مامانم و بابام که از خداخواستهههه و شوق میگن الهی آمین😐😐 خدایی حال میکنین چطوری دارم از زیر زن گرفتن در میرم؟؟!😅😅😎😎 مهرســام و مهـــرزاد یاد بگیرید😒😂


پ.ن : وااااااای دیروز یه وضعیفت خنده داری تو خونه بود که منو و بابا و پویا داشتیم از خنده میمیردیم😂😂😂😂😂 مامان من یکی از نقطه ضعفاش ( سوسکه ) 😅 باور کنید یه سوسک ببینه جیغش کل خونرو میگیره فقط😂 دیروز گویا یه سوسک میبینه زنگ میزنه به خالم که خونشون نزدیک به خونمونه که بیاد بکشتش خالم خونه نبود زنگ میزنه آتش نشانی😑😑😑 باور کنید وقتی منو و پویا از سرکار اومدیم دیدیم ماشین آتش نشانی در خونمونه نگران شدیم رفتیم تو دیدم مامو آتش نشایی سوسک تو دستشه به مامانم میگفت خانم اینقدر ترس نداره که😂 یعنی منو پویا سفره شدیم از خنده 😂😂 مامان من یعنی قشنگ مسخره اتش نشانی کرده هرچی میبینه زنگ میزنه به آتش نشانی نزدیک به خونمون😂 حتی پویا خیر سرش پیشنهاد داد بیاییم کیک تولد مامانو شکل سوسک شفارش بدیم😐😐 دیوانس😂 مامانای شما هم از سوسک میترسن؟😅 توی خانواده ما کلا فقط مامانم و یکی از عمه هام میترسن😂😉


پ.ن : داییم میگه واسه زن گرفتنت اول که میگی خدا بزرگــه ، بعدشم میگی حالا ببینم قسمت چی میشه ، آخرشم دیگه حتما میگی حکمتی توش بود😅😅😂😂😂 بفرمـــا اینه جریان زن گرفتنما😂😂😂😂😂

پ.ن: خاطــره خوب بود؟؟

پ.ن : بـــا آرزوی خوشبـــختی برای هــمتون ، امیدوارم موفق و سالم باشید . خدانــگهدار🙏🙌💛

خاطره سهیلا جان

خاطره سهیلا جان
سهیلا
سلام دوستان با یه خاطره توپ که نه😂 خوب انچنانی هم نه 😂باحالم که نه 😅در کل بایه خاطره اومدم😅😂
خاطرم برمیگرده به چند روز پیش که سرما خوردم وعلتش هم بازیگوشی خودم بود بعداز خوندن خاطرات پیش خودم گفتم دل به دریا میزنم ومیرم دکتر  زنگ زدم به پسرعموم ماجرارو گفتم اونم اول عصبانی شد😡😡 که چرا مراقب نبودم منم گفتم دلم میخواد 😁😁 سرمانوش جان کنم  باکلافگی گفت باشه منتظرم باش میام دنبالت بعداز نیم ساعت  رسید جلوی درخونمون باهم توی راه مطب کمی سر به سر هم گذاشتیم وقتی رسیدیم باپای لرزون پیاده شدم وارد مطب شدم سریع نوبتم شد رفتیم داخل دکتر بعداز معاینه شروع به نوشتن کرد 📝📝 منم با لبخند گفتم اقای دکتر هرچقدر دوست دارید تمرین دست خط کنید دکترم باخنده گفت نگران دست خط من نباشید 😌😌😌 بعدازنوشتن گفت پنادر وپنسیلینش 💉💉💉رو الان بزنه پسرعموم گفت😉☺️ چشم اقای دکتر منم که سنگ کوپ کردم😳😳گفتم زهی خیال باطل
از مطب رفتیم بیرون پسرعموم رفت که داروهام بگیره منم تو فکر همیشگیم بودم نگاهم به پسرعموم بود که داشت پول دارو هارو حساب میکرد 💵💵سریع رفتم از دارخانه بیرون از عرض خیابون خواستم عبور کنم نزدیک بود تصادف کنم 😢😢😢  
تند تند راه میرفتم گوشیم رو دراوردم زنگ زدم سارا گفت بیرونه بهش ماجرا رو گفتم ادرس دادم ۲۰دقیقه رسید زنگ زدم خونه وبه مامان گفتم شب خونه دوستم میمونم 👭 کمی مخالفت کرد ولی راضی شد شبش اونجا بودم صبح که ازخونشون زدم بیرون ماشین پسرعموم جلو پام ترمز زد 🚗 علنا سکته زدم عصبانی گفت سوار شو که خیلی کارت دارم 😤😤😠😠😡😡 بعداز سوارشدن سریع رفت طرف خونه خودشون رفتم خونشون کسی نبود بایه لیوان اب اومد طرف 🥛پیمانه شربت که پر کرده بود اورد طرفم که سرم طرف مخالف چرخوندم که محکم چنه ام گرفت طرف خودش چرخ داد خواستم حرفی بزنم که پیمانه رو برد تو دهنم  خواستم اسپری کنم بیرون که محکم دهنم گرفت وبینیم رو مجبوری قورت دادم اشکم داشت درمیومد کاراش خشن بود 😭😭😭😢😢😢 بازم عصبانی بود 😡😡 گفت دمر شو زود
با مِن مِن گفتم توکه بلد نیستی طزریق کنی که
عصبی گفت بلد نیستم اما بلدم که شیاف بزنم که رنگم به وضوح پرید 😰😰😱😱 دستکش دستش کرد رفتم طرف در که از پشت بغلم کرد سریع رو پاش دمرم کرد همین که باسنم فاصله داد فقط جیغ میزدم زدم که کارش تموم شد لباسم مرتب کرد اروم تر شده بود گفت اماده شو میریم یه جا که امپولات رو بزنی 💉💉 منم بلند داد زدم که نههه نمیزنم 😢😢😢😢 هرچی حرف زد فایده نداشت اونم خسته شد بود من و رسوند خونه خودمون فرداش بعداز دانشگاه که رفتم خونه دوتا قرص خوردم که درد دندونم کم بشه زنگ زدم به پسرعموم دیدم اونم صداش دوقلو شده خودش اعتراف کرد سرماخورده بهش گفتم بریم دکتر که قبول کرد😳😳😳 دکتر هم معاینش کرد گفت گلوت عفونت داره وشروع به نوشتن کرد توی داروهاش سه تا امپول بود بعداز دریافت امپول هاش رفت تزریقات منم مثل جوجه دنبالش راه افتادم یه پرستار اومد جلو وتختش رو بهش نشون داد رفت خوابید یه اقای مسن براش تزریق کرد که چیزی نگفت حتی یه اخ هم نگفت ولی سر سومیش کمی اییی کرد
خواستم بر م بیرون که دستم رو گرفت 😊😊 گفت کجا
منم ترسیدم گفتم خونه
اونم گفت میری خونه ولی الان نه من و نشوند کنار خودش وخودش بلند شد ورفت پشت وبایه پرستار خانم صحبت کرد پرستار اومد طرفم پرسید پنسیلین زدم گفتم نه💉😭😢😢 استینم زد بالا وتست کرد نیم ساعت گذشت حس کردم دستم میخواره وسوزش داره کمی هم جاش ورم کرد پرستار گفت حساسیت داره 😁😁 پسرعموم گفت خب پنادر که حساسیت نداره که او براش بزنید 💉💉💉اشکم در اومد پسرعموم دمرم کرد خواستم غلط بزنم کمرم گرفت در گوشم گفت اروم باش چیزی نیست کاملا شل کرد ولی گریم گرفته بود پرستار پنبه کشید ارووومممم گفتم نههه خواهش میکنم  پسرعموم گفت زود تموم میشه سوزن وارد کرد که نفسم بند اومد ولی سعی کردم تحمل کنم کمی که تزریف کرد اییی کردن هام شروع شد
پرستار گفت تموم شد (نمیدونم چرا وقتی یه سی سی مونده میگند تمومه چرا نمیگند تحمل کن ؟؟) بعداز در اوردنش لباسام درست کردم اروم اروم رفتم طرف ماشین تا خونه  حرفی نزدم باهاش
معذرت اگه این بار بیش ازحد بی مزه بود
مچکرم که نظر میدید
برام دعا کنید که حداقل این دوتا رو بتونم بپیچونم
براتون ارزوی سلامتی دارم

خاطره بهار جان

خاطره بهار جان

خاطره امپول خوردن از خاله جان بهار خانم:
دوماه پیش که ازسفر که برگشتیم من حسابی سرماخورده بودم مامان گفت بریم دکتر گفتم چیزی نیست خوب میشم باقرص اما هرچی قرص خوردم خوب نشدم مامان گفت امروز حتما میریم دکتر گفتم نه ودعوام کرد وعصر باهم رفتیم دکتر نوبتمون شد رفتیم داخل ودکتره اقای جون بداخلاقی بود معاینه کرد وگفت فسقل خانوم دفترچت بده دارو بنویسم گفتم فسقلی خودتی من خانوم شدم خندید برام دارو نوشت گفت حالا که خانوم شدی امپول بزن خانوما که نمیترسن گفتم میزنم رفتیم دارو خونه مامان داروهارو گرفت به خاله زنگ زد گفت شب بیاد خونه ما امپولامو بزنه هرچی به مامان گفتم نمیزنم درد داره قبول نکرد تواتاقم بودم خاله اومد مامان گفت درو باز کن خالته رفتم در باز کردم نگام که کرد گفت چرا اینقدر رنگت پریده حالت بده شروع کردم گریه کردن گفت خاله چرا گریه میکنی گفتم اومدی امپول بزنی گفت درد نداره نترس گفتم مگه میشه درد نداشته باشه خاله گفت بخوا اروم میزنم من که دلم نمیاد اذیتت کنم دستمو گرفت باهم رفتیم توخونه وبا مامان حرف میزدن وشام اوردن من گفتم نمیخورم خاله گفت نخوری میگم مامانت برات تقویتی بگیره الانم میزنم بهت چون هیچی نمیخوری گریه کردم رفتم تواتاقم خاله اومد گفت ناز نکن میخاستی غذا بخوری مامان رفت دارو خونه نزدیک خونمون برام تقویتی گرفت اومد اینقدر خواهش کردم خاله گفت اصلا نمیشه چون دختر بدی شدی هیچی نمیخوری باید امپول بزنی خاله امپول اماده میکرد منم واستاده بودم نگاش میکردم گفت زود بخواب واستاده منو نگاه میکنه گفتم خاله گفت خاله چی زود بخواب امکان نداره باید بزنی خوابیدم گفت اماده نشدی که گفتم هرکی میخاد امپول بزنه به من خودشم امادم میکنه گفت بلبل زبون خان دارم برات گفت تهدید ها که یادته هیچی نگفتم داد زد گفت یادته گفتم اره تکون نخورم گریه نکنم سفت نکنم گفت افرین حالا بخواب منم اشکم دراومده بود میدونستم درد داره خیلی گفت اول پنادور میزنی بعد تقویتی دوتاشون درد دارن سمت راستمو پنبه کشید وپنادور فرو کرد توپام اینقدر درد داشت اینقدر جیق زدم گفتم خاله درد داره درش بیار پامو تکون دادم خاله محکم زد رو پام گفت زشته بچه که نیستی گفتم درد داره بخدا توکه گفتی درد نداره زود تموم شد کشید بیرون زود پنبه کشید وامپول فرو کرد توپام گفتم اخ اخ اخ کشتیم خاله تورو خدا بس درش بیار گفت هنوز هیچیش تزریق نشده مردم تا تموم شد اینقدر گریه کردم خاله گفت بخواب گریه نکن تموم شدن گفتم من دیگه دوست ندارم نمیخام خالم باشی گفت نخا ولی باید میزدی بخاطر خودت بود بعد از چند دیقه دردم یادم رفت رفتم پیش خاله رو پاش نشستم بوسش کردم گفتم ممنون خاله جان ببخش دردم اومد اذیتت کردم گفت حق داشتی امپولات درد ناک بودن

خاطره Layaجون

خاطره Layaجون

سلام به همه شما عزیزان.امیدوارم حال دلتون خوب خوب باشه.
لعیا هستم ، متولد 78 و اهل سمنانم و رشتم تجربی هست.
یه چندتا حرف دارم ، شایدم بشه اسمشو گذاشت دردودل شایدم بشه گفت یه خواهش و تمنا دارم و شایدم حرفام یه راهی باشه تا یه تولد دوباره پیدا کنی!و یا به کسی یه حس خوب و یه تولد ببخشی وشایدم....الان میگم :(فقط ببخشید چون نمیتونم با جزییات بگمو هدفم از گفتن این حرفا یه چیز دیگس و دلم نمیخواد که ناراحتتون کنم).
درست پارسال بود ،درست 13 آبان بود و روز دانش اموز.درست 8:45 دقیقه شب بود که...یه خبر بد ،یه خبر دردناک و ...بهمون دادن بهمون گفتن تصادف کرده گفتن دارن میبرنش بیمارستان گفتن...و همه بهم ریختیم و یادم میاد همون شب چه قدر گریه کردم چه قدر دعا کردم ولییی نمیدونم چرا دعام اینسری قبول نشد!!(خدایا قربونت برم میدونم مصلحتت بوده).گذشت و گذشت و من 15 ابان تولدم بود و به امید اینکه به هوش میاد و باید برام کادو بگیره و یه کیک شکلاتی خوشمزه بخره برام به بابام گفتم بزار بیدار بشه بزار به هوش بیاد اونموقع باید یه تولد برام بگیره و ...با این حرفا دلمو خوش میکردم و سعی میکردم از تصورات مسخره ای که تو ذهنم میومد نجات پیدا کنم و کارمون شده بود تو این روزا فقط و فقط دعا و گریه.خواب دیدم فوت کرده و همه حالمون بده و...صبح پاشدم خوابمو برای مامانم تعریف کردم نمیدونین چه قدر حالم بد بود مامانم گفت هیچی نمیشه لعیا فکرت مشوش بوده وناراحتی . تا روز 19 ابان شدو درصد هوشیاریش به صفر رسید و ... خدایا دیگه نمیدونستم چه جوری تحمل کنم باورم نمیشد عزیزی رو که یک ماه قبل شادو شوخ و شنگول دیدم و محرم پیشمون بود و کمک میکرد و نذری میدادیمو...حالا رو تخت بیمارستانه حالا دیگه نمیتونه باهام شوخی کنه حالا دیگه نیست که عید که شد بگه سلاام عیدوتون زیباست!بخنده و بازم ...
روز 20 ابان بود و من خبر نداشتم درست و اینکه نمیدونستم چه زمانی میخوان اون کارو انجام بدن، به خاطر درس و مدرسه مزخرف یه بارم نتونستم برم ببینمش !صبح حدودا ساعتای 4 یا شایدم 5بود درست یادم نیست خوابشودیدم (الان که فکرشو میکنم میبینم که انگار اومد باهام خدافظی کنه!)اومد تو خوابمو دست راستش از کتف شکسته بود و اونو بسته بود و موهاشو درست کرده بود و همون لباسی که دوست داشت تنش بود و اومده بود خونمون و داشتیم باهم میگفتیمو میخندیدیم و داشتم سر به سرش میذاشتمو میخندید ولییی یکدفعه گفت نکن لعیا لبخندش کمرنگ شدو گفت نکن تقصیر خودم بوده!!(من نمیدونستم کدوم دستش شکسته و وقتی به بابام گفتم گفت اره دست راستش بوده و من فهمیدم خوابم الکی نبوده و اومده تا خدافظی کنه!اخ داداش الان هم دلم برات تنگه و صورتم خیسه!مثل برادرم دوستش داشتم و دارم.)20 ابان ساعتای 10 یا 11 بود که بابام از تهران برگشت و گفت اهدای عضو کردن .خدایا باورم نمیشد دیگه پسرعمم رو نمیبینم و دیگه نیست حالم داغون بود (راستی یادم رفت بگم بهروز 27 سالش بود و پسرعمم بود و عشق موتور سواری بود و 13 ابان تصادف میکنه و یه ماشین بهش میزنه وگرنه خودش سرعتش کم بوده و دست فرمونش هم عالی بود ،ترافیک بوده ویه ماشین به چرخ موتور میزنه و بعد...فقط ازش دلخورم چون کلاه سرش نبود یه کلاه زندگی رو ازش گرفتو بعد هم مرگ مغزی شدو در اخر هم اهدای عضو)دیگه نمیخوام ادامه بدم ولی الان میگم چرا اینارو گفتم!
دلم میخواد اینو به تمام پسرایی که مثل داداش بهروزم عشق موتور سواری هستنو و البته کلاه سر نمیکنن بگم.تروخدا اگه موتور سوارمیشین کلاه سر کنین .به این فکر کنین که یه خواهر یه مادر و ...تو خونه منتظرتونن و چشم به راهتون هستن به این فکر کنین که شاید شما مراعات کنین ولی یکی دیگه چه طور؟اونم حواسش هست؟!متاسفانه تو این روزا قضیه فقط کلاه نیست بلکه خیلی از برادرا دیگه روی موتور ژانگولر بازی در میارنو مثلا... اصلا چرا کلاهو سر نمیکنی؟موهات به هم میریزه ؟زشت میشی ؟ یا چی واقعا؟؟؟؟!
و مورد دیگه اینکه اول از همه امیدوارم هیچ کس ،خدا جونم هیچ کس از این دردا رو نبینه ولییی اگه خدایی نکرده اتفاق افتاد خواهش میکنم احساسی عمل نکنیم و منطقی فکر کنیم .اهدای عضو به نظر من یه کار فوق العاده قشنگه.اینطوری هم اون عزیزی که رفته دوباره متولد میشه وهم اون عزیزی که با عضو جدید یه زندگی بدون درد و راحت رو دوباره تجربه میکنه .
دلم میخواد بزرگتر که شدم مثل داداش بهروزم کارت اهدای عضو بگیرم من ازش درسای بزرگی گرفتم و ازش ممنونم ودلم میخواد هر وقتی که رفتنی شدم و خواستم برم ،رفتنم مثل بهروز و امثال اون باشه.ماها که سعادت اینو نداریم که مثل خیلی از مدافعان حرم باشیمو جون خودمون رو بدیم تا بقیه راحت باشن و خنده رو لباشون باشه ولی به نظرم اهدای عضو هم دست کمی از این کارای قشنگ نداره .دلم میخواد اگه شد با رفتنم از این دنیا ،یه زندگی جدید ببخشم به یه انسان عزیز دیگه ،اینجوری هم من زنده ام هم اون و همینکه بخنده و درد نکشه برام کافیه.بیاین به این فکر کنیم اگه اون عزیزی که مرگ مغزی شده و اهدای عضو انجام نده زیر خروارها خاک اعضایی که میتونن به بقیه زندگی ببخشن خب چی میشن؟مگه غیر از اینه که ...
خیلیییی شرمنده هستم دلم نمیخواست کسی رو ناراحت کنم امیدوارم ناراحت نشده باشین با حرفام و امیدوارم که ببخشین منو اگه جسارتی کردم و در محضر شما عزیزان ،بزرگونه صحبت کردم و اینکه آقا سهیل بی نهایت خوش حال شدم وقتی فهمیدم به هوش اومدین و اشک شوق از چشمام اومد واقعا خداروشکردوست عزیز.و در اخر از اقا امید خیلی ممنونم که وب به این زیبایی رو ساختن چون تو این وب علاوه بر خاطرات مربوط به امپول و ... میشه حرفای دیگه هم زد.امیدوارم این وب سال های زیادی پایداربمونه .
خدا رحمتت کنه داداش جونم همیشه در قلبم جای داری و هنوز برام زنده ای.
کوچیک همه ی شما عزیزان لعیا.

خاطره مهسا جون

خاطره مهسا جون

سلام من مهسام خوبین خوشین سلامتین؟
خب این خاطره ای ک میگم مربوط میشه به حدود چهار پنج ماه پیش ک حالم بد شده بود راستش مشکلم سرماخوردگی نبود بی حال بودم آقا جونم براتون بگه ک رفتیم درمانگاه و دکترهم برامون نسخه پیچید و گفت برین تهیه کنین منم رفتم اتاق تزریق که بیان مثلا تزریقمو انجام بدن والا مطلب نکته دارشم اینجاست ک من اصلا نمی دونستم قراره چی بهم تزریق کنن گفتم حالا ویتامینی چیزی میاد تزریق میکنه نگو سرم بوده بعد منم قشنگ اومده بودم مثله چی چنبره زده بودم رو تخت و ولو شده بودم و در حال آماده سازی مقدمات تزریق بودم ک بعد این داداشمون ک میخواست تزریق کنه اومد گفت سرمه یعنی آبروم رفت زیر کف پام بعدم همراهان گرامی عوض اینکه بیان منو از این حال در بیارن به ریش نداشته ی بنده خندیدن خلاصه با هزار مکافات سرمو زد بعدشم رفت منم ک شر سرعت سرمو زیاد کردم خب چیکار کنم شب بود فردا مدرسه داشتم مثلا جزو آینده سازان این مملکتم خیر سرم آقا چشتون روز بد نبینه همین ک تموم شد باز این اقاهه اومد سوزنو ک در آورد جاش سوخت منم به این داداشمون عاقل اندر سفیه نگاه کردم ک باعث شد از خنده روده بر شه و پس از سپری شدن چند روز حالمم کاملا خوب شد .
با ارزوی صحت و سلامتی برای همه تون پایدار باشین :)

اقا مهرسام

اقا مهرسام

سلام خدمت همه خوانندگان عزیز وب. خیلی سعی کردم که خاطره بنویسم و درپایان چند کلامی صحبت کنم ولی متاسفانه زمان یاری نکرد چند روز دیگه عازم کربلا هستم با خانواده و لازم دونستم با شما دوستان خداحافظی کنم. از محبت همه در این مدت ممنونم به شرط حیات بعد از سفرم در خدمتتون هستم دوباره. برای تک تک شما عزیزان ارزوی موفقیت و سلامتی دارم. و البته خواهش میکنم برام دعا کنید خیلی زیاد برای بلند شدن به انرژی فوق العاده ای نیاز دارم. از لطف همگی پیشاپیش ممنونم.
فقط خداست که …
میشود با دهان بسته صدایش کرد…
میشود با پای شکسته هم به سراغش رفت…
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد…
 تنهاکسی است که وقتی همه رفتند میماند…
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید…
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود…
 و تنها سلطانیست که …
دلش با بخشیدن آرام می گیرد، نه با تنبیه کردن…!

خاطره بهار جون

خاطره بهار جون
خاطره امپول زدن دوران عقدم:
دوروز بعد از عقدمون رفتیم مشهد هواسرد بود نامزدم گفت لباس گرم بپوش من گفتم نمیخاد زیاد سرد نیست گفت سرمابخوری امپول میزنم بهت چون الان حرف گوش نمیدی گفتم باش چون اقام پرستار بود منم عاشق این بودم نامزدم برام امپول بزنه وخودمو براش لوس کنم رفتیم حرم ومن کلی سردم شد شروع کردم سرفه کردن نامزدم گفت ببین حرف گوش نکردی سرماخوردی گفتم نه چیزی نیست دستمو گرفت که بریم گفت چرا اینقدر داغی تو سرماخوردی گفت بریم خونه معاینت کنم رفتیم خونه گفت رو تخت بخواب رفت وسایلش اورد معاینم کرد گفت خیلی وضعت خراب شده گفتم که سرمابخوری امپول میزنم بهت گفتی باش چیزی نگفتم دفترچمو برداشت شروع کرد به نوشتن دارو بعد گفت تو بخواب من میرم زود میام رفت وبعد از ۱۰دقیقه برگشت گفت بیا یه چیزی بخور باید امپول بزنی اصلا نمیتونستم بخورم گفت نخوری بخدا تقویتی میزنم بهت گفتم بزن ولی غذا نمیخورم گفت باش بخواب الان حسابت میرسم اصلا بهش توجه نکردم رفتم رو تخت دراز کشیدم اومد گفت هنوز که اماده نیستی گفتم هرکی میخاد امپولم بزنه خودشم امادم میکنه خندید گفت لوس خانوم خودش امادم کرد گفت یکم امپولت درد داره اروم میزنم دردت اومد تکون نخوری نمیتونم بزنم گفتم چشم پنبه کشید گفت نفس عمیق وامپولو فرو کرد تو پام خیلی درد داشت گفتم اخ گفت جانم عزیزم یکم تحمل کن تموم میشه تزریق کرد واروم کشید بیرون وماساژ داد طرف چپ پامو پنبه کشید امپولو فرو کرد این یکی خدایی درد نداشت زود تزریق کرد وکشید بیرون گفت دوتا دیگه ام شب باید بزنم برات الان بخواب تقویتی رو اماده کنم گفتم پام درد میکنه بس گفت میخاستی نهار بخوری امپول نخوری گفتم باش بیا بزن
امپولو کشید توسرنگ واومد کنارم پنبه کشید گفت پات شل کن امپولو فرو کرد از لحظه ای که رفت توپام اینقدر درد داشت که داشتم میمردم از درد گفتم اخ درد داره گفت تموم شد خانومم بعد پنبه کشید ولباسمو درست کرد کلی بوسم کرد وگفت ببخش درد داشت خوابیدم تاعصر بعد باهم رفتیم کوه سنگی وباغ وحش وسینما شب که اومدیم گفت بخواب امپول بزنم بخوابیم گفتم خستم صبح بزن گفت نمیشه منموحرفی نزدم وخوابیدم اومد امادم کرد وپنبه کشید امپولو اروم تزریق کرد یه کوچولو درد داشت زود تموم شد کشید بیرون جاش رو ماساژ داد طرف راستمو پنبه کشید گفت تکون نخوری پنادور یکم درد داره تحمل کن گفتم باش اروم بزن امپولو اروم فرو کرد وسط هاش خیلی دردم گرفت گفتم اخ گفت یکم دیگه تحمل کنی تموم میشه پامو تکون دادم خیلی درد داشتم گفت این چکاریه پامو نگهش داشت وتزریق کرد مردم از درد برام ماساژ داد وشلوارمو درست کرد بعد نشست وسرمنو گرفت رو پاش وبوسم میکرد گفت نمیخاستم امپولت بزنم چون اعصابمو خورد کردی حرفمو گوش ندادی امپولت زدم یاوت بمونه دیگه حرفمو گوش کنی