در آستانه سال نو ✨
زندگیتون ✨
پر از بهترينها ✨
وغــرق خوشبختی باشيد✨
الهی بی دلیل ✨
دلِ مهربونتون شاد بشه ✨
الهی رزق زیاد ✨
و سلامتی و موفقیت ✨
روزی هر روزتون باشه ✨
🙏🙏🌹🌷🌹🌷
عیدتون مبارک
عیدتون مبارک
حسین حائریان
هر سال که میگذره و به قول یکی از دوستان سجلدمون سنگین تر میشه سرشار هست از خاطرات خوب و بد ؛ زشت و زیبا ! و با همه این اوصاف گذشته و دیگه برنمیگرده!
به روزهای آخر سال ک نزدیک میشیم حسرت روزهایی رو میخوریم ک از دست دادیم و به روزهای پیش رو امیدوار میشیم !
یه تصمیماتی گرفته بودیم که شاید هیچ وقت عملی نشدن و یه چیزایی برامون اتفاق افتاده که هیچ وقت تصورش رو هم نمیکردیم...
سال جدید یعنی نو کردن تصمیمات گذشته با ورژن جدید و گرفتن تصمیمات مخصوص اون سال.
روز پدر رو به پدران عزیز تبریک میگم امیدوارم پدرانی که بین ما هستن سایشون روی سرمون باشه همچنین روح پدران آسمانی شاد باشه.
ان شاءالله که سال ۹۸ بهترین سال برای همه باشه . تعطیلات خوبی داشته باشین.
عیدتون مبارک🌹
در پناه حق.
مهرسام
اخرین یادگار از سال ۱۳۹۷.
همین ها برای مرد کافیست
همین ها مرد را خوشبخت میکند
مرد آمده تا دیگران را خوشبخت کند،
آمده تا شود ستون خانواده،
آمده بسوزد تا روشنایی بخشد،
هیچ هدیه ای، هیچ کادویی، هیچ گوهر گرانبهایی هیچ مردی را خوشحال نمیکند مگر آرامش خانوده اش!
مرد مهرورزی بلد نیست، چون مادر نیست! مرد مهروزی اش را به زبان نمیآورد، نشان میدهد!
بهترین هدیه برای یک مرد، یک تشکر واضح و شفاف به همراه لبخند و رضایت و آرامش خانوده اش هست...
عمرشان دراز و عزتشان افزون باد
به نوبه خودم روز مرد رو به همه بزرگ مردان سرزمینم علل خصوص آقایان عزیز این وب تبریک میگم و همچنین آغاز سال نو و فرارسیدن بهاری نو رو پیشاپیش به همه عزیزان تبریک عرض میکنم امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون همراه با شادی و دل خوش و موفقیت و سلامتی باشه❤
دوستدار شما fariba
سلااااااااااام.من اومدم با یه خاطره دیگه که گفته بودم به امیر مربوطه شمام گفتین بگو پس منم میگم که این سری از مامانم آمپول خورد😁
امیر گفت تعریف میکنی اولشو نگو فقط جایی که مربوطه به آمپولو بگو الان میگن چقدر سوسوله خخخخخ ولی من از اولش میگم براتون تا روشو کم کنم واسه من تعین تکلیف نکنه😒
خاطره: یه زور بعد از ظهر بود تو خونمون داشتم برای خودم با گوشی ور میرفتم.آهنگ گوش میدادم.فیلم نگاه میکردم.میخوردم.با کمرم قررررر نامحسوس هم میدادم با خودم💃 کسی خونه نبود منم خوشحال بودم چون فرداش درس نداشتیم.دیدم زنگ میزنن پریدم هول هولکی یه روسری پیدا کردم ظرف میوه رو هم گذاشتم آشپزخونه پوست پفک کرانچی و بستی هم گذاشتم زیر بالشت😂اهنگم قطع کردم رفتم درو باز کردم دیدم امیره اومد تو از ریخت و قیافش ترسیدم اول بروبر نگاش کردم بعد دیدم خیلی ضایعه اس گفتم آفتاب از کدوم ور در اومده اومدی اینجا؟؟ گفت فاطمه برو کنار بیام تو اصلا جون ندارم😕اومد تو نشست گفت پی عمو و زن عمو؟ گفتم رفتن دور دور راستشو بگو چرا اومدی اینجا.گفت بگم دیگه گیر نمیدی؟گفتم ن بگو.گفت با بابام بحثم شده و...منم قهر کردم زدم از خونه بیرون سرما خوردم دارم میمیرم تموم بدنم درد میکنه( از بس سوسوله)گفتم خاک برسرت که ی ذره هم عقل نداری.خلاصه که مامانم اینا اومدن و توضیح داد بابام یکم باهاش حرف زد زنگ زد عموم گفت امیر اینجاست حالش بده بیا معاینش کن گفته بود که میاد.یه ساعت بعدش صدا دراومد عموم بود اومد تو امیر عین بچه 5 ساله های خرابکار نشسته بود سرشو انداخته بود پایین😖
عموم ی نیم نگاهی بهش انداخت و سلام علیک کردیم نشست گفت: بسه امیر بیا معاینت کنم میخوام برم شیفتم.معاینش کرد اعصابش ریخت بهم.روبه بابا گفت بخاطر همین وضعش ترسیده اومده اینجا دیگه.روبه امیر گفت این چه وضعشہ از صبح تو این سرما زدی بیرون معلومه کدوم گوری بودی😡امیر اصلا سرشو بلند نمیکرد بغض کرده بود.بابام گفت ولش کن حالا کاریه که شده گفت بار اولش نیست که جمع کن بریم بیمارستان دیرم شده باید بستری شی😨امیر چند قطره اشک از چشمش ریخت سرشو بلند کرد گفت بابا غلط کردم قول میدم خوب شم بستریم نکن تروخدا.کلی التماس کردو با حرف بابام عمو قبول کرد و دارو نوشت گفت من دیرم شده اگه میشه داروهاشو بگیری و بدی یکی تزریق کنه حالش بده منم دیرم شده و رفت بابام رفت دارو بگیره مامانمم مشغول درست کردن شام بود منم روبه روی تلویزیون سرم تو گوشیم بود امیرم هی وول میخورد یواش بهم گفت فاطمه من روم نمیشه تنهایی.میای بریم خونه عمو؟( همون ک عروسیش بود)گفتم امیر بار چرت گفتناتو شروع نکن میدونی که باید بزنی هر طوری شده بعدشم بریم اونجا که عمو میزنه گفت ن عمو خونه نیست دوروزه رفته سفر کاری گفتم من نمیام لازم نکرده بریم اونجا اونم الان تو این سرما داره هوام تاریک میشه که بیخیال شد بابام اومد امیر فوری نگاش کرد داروهارودید چشماش از تعجب باز شد یه نگاه با بغض بمن کرد سرشو انداخت پایین😎
بابام اومد داروهارو گذاشت رو میز نشست پیش امیر گفت عمو جان بابات گفت چهار تاشو بزنی باشه بزن تا خوب شی امیر گفت اخه عمو من که قول دادم خوب شم نزنم دیگه خواهش میکنم بابام گفت لوس نشو قول دادم چیه تا دارو نخوری که خوب نمیشی بعد مامانمو صدا کرد گفت عزیزم میشه امپولای امیرو بزنی؟امیر گفت نننننن عمووو تروخدا نه.بابام گفت ععع بسه زن عمو خوب میزنه نمیفهمی بخواب( مامانم تزریقات بلده ولی به من نمیزنه دلش نمیاد)امیر میگفت لاقل صبر کنین صبح خوب نشدم زن عمو بزنه😫بابام گفت درست و حسابی نمیتونی نفس بکشی بزرگ شدیاااا زشته بگیر بخواب رو پهلو دراز کشید رو زمین یه کوسن که گذاشت زیر سرش مامانم اومد امپولارو اماده کرد💉💉💉💉بابا گفت امیر برگرد یواش برگشت گفت زن عمو خواهش میکنم یواش بزن تروخدا.گفت باشه عزیزم نترس منم سرم تو گوشیم بود خودمو مشغول میکردم ولی استرس داشتم قلبم به جای امیر تو دهنم میزد بابام شلوارشو داد پایین مامانم پنبه کشید فکر کنم سفت شد اخه بابام گفت ععع امیر صبر کن بزنه بعد سفت شو گفت عمو دست خودم نیست بخدا میترسم😣😣بابام گفت نترس یکم شل کن که مامانم فرو کرد امیر سرشو تو کوسن فرو کرد گفت آییی مامانمم گفت داره تموم میشه و ازش سوال میپرسید که اخرش گفت آخ آیی کافیه😭کشید بیرون اونیکی سمتو پنبه کشید امیر یهو برگشن گفت زن عمو بسه تروخدا دید امپوله بزرگه بدتر کرد گفت نهههه خواهش میکنم پنیسیلین نه مامانم گفت پنادور عزیزم برگرد قول میدم یواش بزنم امیر کلی التماس کرد اخرش برگشت تا پنبه کشید یه تکون خورد سفت کرد بابام کمرشو گرفته بود گفت نترس شل کن امیر گفت بخدا این دردش زیاده😭😭😭مامانم گفت من یواش میزنم عزیزم توام باید به خودت کمک کنی دیگ مردی شدی واسه خودت که پشت سرهم پنبه میکشید یواش فرو کرد امیر گفت آییییییییی😭نمیخوااام زن عمووووووو😭😭بابام گفت آروم باش دار
ه تموم میشه امیر دستشو آورد عقب که نزاره بابام فوری دستشو گرفت گفت فاطمه بدو بیا دستشو بگیر گوشیو انداختم کنار رفتم نشستم جلوش دستشو گرفتم دیدم گریه میکنه😭😩😫گفتم امیر آروم باش تمومه بخدا.گفت آاااااااای فاطمه تو نمیدونی که چه دردی داره😫عمووووو بسه غلط کردم اومدم اینجا اصلا مامانم خندش گرفته بود گفت دیگه بسه گریه تموم شد مرد گنده واسه یه آمپول گریه میکنه😊کشید بیرون یکم پنبه رو جاش نگه داشت سمت بعدو پنبه کشید یواش فرو کرد امیر سرشو بلند کرد گفت آیییی آخ و دست منو گرفته بود تو دستاش فشار میداد که تموم شدبابام یه دستشو گذاشته بود روی کمرش بایه دستشم جای پنادور رو ماساژ میداد مامانم گفت آخری رو نمیزنم ولش کن هلاک شد دردش میاد دلم نمیاد مهم هارو زدم😉که آخری رو نزد.فرداشم مامانم ناهار عمو اینارو دعوت کرد و امیر خان آشتی کردن . رفته بود با بغض نشسته بود پیش عمو میگفت بابا ببخشید اشتباه کردم 😞😞عموم سرشو بوسید گفت تکرار نکن دیگه پسر بابا😘امیر دوتا قطره اشک از چشاش سرازیر شد بابام گفت بسلامتی آشتی کرد دیگه امیر این اشکا چیه توام عین دخترا دم به دقیقه میزنی زیر گریه نبینمااااا که اشکاشو پاک کرد و فرداشم میگفت که عمو بهش دوتا دیگه زده و خوب شد.😊
پ ن. اینم خاطره امیر خان که گفته بودم میگم براتون و بلاخره گفتم😊
پ ن.و ی تشکر ویژه از آفرین جون بابت زحمتی که میکشن و آپ میکنن.ببخشید اذیت میشی😘😘
پ ن.همگی ممنونم که میخونین و نظر میدین😊
پ ن.وقتی خاطره هاتونو میخونم هم شاد میشم هم دلم میسوزه و خوشحال بخاطر اینکه چقدر مثل من زیاده که میترسه😉
پ ن.سال نو هم پیشاپیش مبارک و امیدوارم امسال بهترین ها براتون پیش بیاد و اتفاقای خوب براتون رقم بخوره و ورق بخوره❤
خدانگهدار تا خاطره بعدی دوستون دارم خیلی زیاد💗💗
بر جان و دل صبور مهدی صلوات❤
تا امر فرج شود مهیا بفرست❤
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات❤
سلام🙋🙋خوبین؟حال وهوای دلتون درچه حاله؟؟ خب خب منودیگه باید بشناسین که😉 چون قراره خاطره هرروز رو براتون بزارم😊 بععله منم ❤آرزو❤اومدم و دومین روز از کارورزی 😉اول یه تشکر کنم از همه کسایی که برام کامنت گذاشتین و استقبال کردین که بقیه روزهارو بگم 😍طبق قرار اومدم بگم 😊امیدوارم دوس داشته باشین😘😘
خاطره:صبح یه خورده زودتر پاشدم که کاراموبرسم و برم چون آرمین شب شیفت بود هنوز خونه نیومده بوداز طرفی هم عجله داشتم که زودتر از درخونه بزنم بیرون تا داداش نرسیده که گیر نده صبحانه بخور😐🙈 سریع آماده شدم رفتم تا سر کوچه رسیدم ماشین داداش رو دیدم 😨😱آی اگه اون لحظه بودین قیافه منو میدیدین😂 تا تونستم تو دلم به بخت بد خودم لعنت فرستادم😠هزار تا نذر و نیاز کرده بودم🙏 این فقط بزاره من برم هیچ بویی از صبحانه نخوردن من نبره😁(هر روز کلی مکافات داریم سر صبحانه من😂)ماشین نزدیک شد نیشمو تا بنا گوش باز کردم خیلی سرحال😀تا همه چی طبیعی جلوه بده🙈کنارم ایستاد تا اومد حرف بزنه گفتم شلام دکی جون😕صب بخیل😁خوفی ؟خشته نباشی عشقولی من😍😅دیدم از تو داشبورت یه شکلات برداشت از پنجره سمتم گرفت گفت آخه عمویی چند سالته شما😂😂بعد خیلی جدی گفت خانم کوچولو شما صبحانتو خوردی ؟؟گفتم آله😁🙈خولدم خیلی هم چشبید 😂من دیگه برم دیر میکنم 😐گفت برو به سلامت ولی من میدونم تو بفهمم چیزی نخوردی😨هرچی زبون خوش باهات تا کردم نتیجه نداشت😣 خیلی مظلومانه گفتم باشه😟و رفتم میدونستم پاش برسه آشپزخونه ببینه حتی استکانی رو میز نیس (حتی چایی هم نخورده بودم😄)بهم زنگ میزنه که همینم شد تو ماشین دوبار زنگ زد جواب ندادم رسیدم بیمارستان دیدم بچها همه اومدن روز دوم بود یه خورده استرسمون کم شده بود ولی همچنان خنگ بازی درمیاوردیم😁 یادمون نمیومد دیروز از کدوم مسیر رفتیم اتاقی که لباس عوض کردیم😂خدایی خیلی گیج کنندس درها همه شبیه هم آدم گیج میشه نزدیک فک کنم 10دقیقه فقط گشتیم اورژانسو از این در میرفتیم دوباره میومدیم میدیدیم سر خونه اولیم 😂بعد کله شقی مونم میومد از نگهبانا یا پرستارا بپرسیم حتما باید خودمون پیدا میکردیم چه با تلاش های فراوانی پیدا کردیم رفتیم لباس خشگلامونو😍پوشیدیم بعد رفتیم سمت اتاق خانم رجب زاده که ایشونم منتظر ما بودن و گفتن تاخیر داشتین که الکی گفتیم تو ترافیک موندیم😆دیگه نگفتیم 6ساعت اینجا گیج بازی در آوردیم فرم هامونو امضا کردیم و تقسیم بندی کرد مارو ملیکا و سمیرا رو بخش اورژانش بستری 😉نوشین رو بخش تروما😉فاطمه رو بخش سوشور 😉ومنو بخش مهم تزریقات😍و دوباره خودش مثل دیروز همراه ما اومد مارو به مسوول اون بخش تحویل داد و فقط تاکید کرد که مشاهده باشه😡تو بخش تزریقات یه پسر(اقای فتحی) و یه دختر(خانم مرادی) بودن که ترم آخر پرستاری بودن سلام کردم بهشون که دختره خیلی سرد و خشک جواب داد ولی برعکس آقای فتحی خیلی خوب جواب دادن کنارشون نشستم آقای فتحی پرسیددبراچه کاری دارین دوره میبینین که کامل توضیح دادم😊
منم ازشون پرسیدم همین 2نفردانشجو هستین ؟؟که گفتن نه 10نفریم بقیه بخش های دیگه هستن و مثل شما هرروز جا به جا میشیم مرادی منو چپ چپ نگاه میکرد😕تااینکه یه آقایی اومدن آمپول بزنن رفتن رو تخت خوابیدن با اینکه کامل بلدبودم برام نحوه کشیدن آمپول روتوضیح داد بعد بهم گفت همراهم بیا میزنم نگاه کن راستش من نرفتم گفتم شاید اون آقا سختش باشه راحت نباشه رفتم رو صندلی نشستم😊دلم میخواست مرادی رو خفه کنم خیلی خودشو میگرفت تا اینکه یه خانم اومد برا آمپول آقا فتحی اشاره داد پاشو برو ببین به مرادی هم گفت نحوه تزریق رو توضیح بده براش آمپول خانمه هم دگزا بود😦باهم رفتیم پشت پرده خانمه آماده بود یعنی بهتون بگم توضیح دادن و ندادنش یکی بود😕کامل مشخص بود داره به زور حرف میزنه گرچه من خودم بلد بودم ولی توقع نداشتم این خانم اینجوری برخورد کنه ازش یه سوال پرسیدم موقع تزریق که متاسفانه جواب سوالمو نداد😕😕ناراحت رفتم رو صندلی نشستم تصمیم داشتم اخرساعت کاری به خانم رجب زاده بگم که بعضیا با ما همکاری نمیکنن جواب سوال مارو نمیدن😡اقای فتحی متوجه ناراحتی من شد😕بعد بهم گفت تا حالا آمپول زدی منم تازه سر ذوق اومدم😍با ذوق گفتم آره سر کلاس رو همدیگه تمرین کردیم رگ گرفتن رو یاد گرفتیم😀😍کامل بلدیم ولی نمیدونم چرا اینجا به ما اجازه نمیدن😤توهمین موقع یه آقا اومدن سرم داشتن کامل مو به مو برام توضیح داد بعد اسکالپ رو داد دستم کنارم موند گفت انجام بده پرده رو هم کشید مرادی نبینه من دارم انجام میدم😆اینقدم ذوق داشتم 😍قشنگ با دقت رو دست آقا گشتم یه رگ پیدا کردم گفتم این خوبه رگو لمس کرد گفت نه خیلی نازکه یکی دیگه پیدا کن یه رگ پیدا کردم گفت حالا آروم از کنار رگ برو دستشم کنار
دستم که اشتباه نکنم😆گفتم میشه دستتون رو بردارین من اینجوری هل میکنم😅😅گفت باشه فقط اسکالپ رو تا آخر نبر پنبه زدم خیلی آروم از کنار رگ رفتم 😍😍درست گرفتم🙏🙏🙏بعد قشنگ چسب زدم خیلی خوشحال بودم😍اقاعه گفت آفرین دخترم با این اراده و ذوقی که تو داری موفقی تو کارت😊😊از آقای فتحی هم تشکر کردم که اجازه داد من انجام بدم رفتیم دستمونو شستیم نشستیم که مرادی گفت من میرم تو بخش دور بزنم 😕کسی اومد خبرم کن😯تو دلم گفتم برو بابا😅مشغول حرف زدن درمورد درس و دانشگاه بودیم که یه خانمی اومد دوتا آمپول داشت نفهمیدم آمپولش چی بود چون آقای فتحی آماده کرد و بهم گفت بیا رفتیم پشت پرده خانمه آماده شد آمپولا رو داد دستم قشنگ برام توضیح داد خودش پنبه کشیدبالاسرم موند گفت بزن خیلی آروم زدم و تزریق کردم 😊برا دومی گفت دیگه بلدی خودت و رفت بیرون اون سمت خانومه پنبه کشیدم و آروم فرو کردم بعد آسپیره شروع به تزریق کردم که یه تکون کوچولو خورد گفتم آروم تموومه😊 و کشیدم بیرون و ازش عذرخواهی کردم خانمه گفت عاقبت به خیر بشی😍😍 دستمو شستم با لب خندون رفتم نشستم زنگ زدم به سمیرا با ذوق گفتم من اینجا تونستم یه کار مفید انجام بدم اونم البته یواشکی شما چی؟؟ اونم گله میکردکه دانشجو دخترها اصن کمک نمیکنن بدون هیچ توضیحی کارخودشونو میکننن ولی دانشجو پسر برعکس دخترا خیلی راهنمایی میکنن همه چی یادمون میدن😉منم گفتم آره منم اینجا یه نمونشو دارم😆😅دیدم یه خانمه با یه دخمل ناز بغلش اومدن سریع موبایلو قطع کردم رفتم پیششون دیدم آقای فتحی یه دستگاهی رو به برق زدن لوله رو دادن دست مادره جلو صورت بچه بگیره فهمیدم دستگاه بخوره از مامانش اسم بچه رو پرسیدم که سوگول بود دوسالش بود😍😍اینقد خوردنی بود که نگید توپولو😍لپ داشت مچ دست و پاش اینقد توپولو بود دلم میخواست گاز بگیرمش😆😂🙈سوگول یهو لج گرفت اونم چه لجی مگه ساکت میشد منو آقای فتحی براش دست میزدیم 😆دیگه کم مونده بود برقصیم😂😂این ساکت نشد که نشد یهو یاد گوشیم افتادم گوشیمو در آوردم تو گوشیم یه آهنگ بچگونه همش دارم اونو گذاشتم گوشیمو دادم دست مادره بخور رو گرفتم جلو صورتش کم کم گریش ساکت شد حواسش به آهنگ بود حالا میخندید پدرصلواتی تا آهنگ قطع میشد لبشو مینداخت پایین آماده گریه میشد😂😂که سریع پلی میکردم باز نیشش باز میشد 😍خیلی جیگر بودتااینکه یه آقایی اومدن پلاستیک داروهاشو داد دستم گفت خسته نباشی😊گفتم ممنون پلاستیکو دادم به آقای فتحی دیدم از داخلش یه کیسه برا خون آوردن بیرون آقاعه رفت خوابید باهم رفتیم سمتش پنبه زد خیلی راحت رگ رو پیدا کرد سوزنو وارد کردو چسب دادم بهش براش چسب زد خون تو کیسه میرفت راستش یه خورده ترسیده بودم😦چون سوزنش نسبت به سوزن های دیگه بزرگتر و کلفتر بود کامل برام توضیح دادکه این خون به درد نمیخوره بعد پر شدن کیسه دورانداخته میشه😕 اسم این کار رو بهم گفت الان هرچی فک میکنم یادم نمیاد😆😂فکرم مشغول شده😡بعد حدودا یکربع کیسه پر شد آقای فتحی گفت شما در بیار با ذوق تا پنبه گرفتم دیدم خانم مرادی تشریف فرما شدن😡😞منو کارد میزنی خون نمیومد چی میشد یه خورده دیرتر میومد😡پنبه رو دادم آقای فتحی گفتم نخواستم اصلا😅😅خندید آروم گفت اشکال نداره یه ذره میشینه باز میره 😑😕سوزنو در آورد و چسب زد کیسه خون همونجا انداخت تو سطل 😑😑گفتم این همه خون حیف بوداگفت خونش غلیظه و نمیدونم چیه چیه (اسم کلمه هاشو یادم نمیاد😂😃🙈)آقاعه هم یه کیک و ساندیس نوشی جان کرد و رفت خانم رجب زاده اومد بهم سر زد گفت همه چی خوب پیش میره؟؟ امروز خوب بود؟؟گفتم عالییی😊 خیلی خوبه همشم آقای فتحی توضیح میدن و جواب سوالامو میدن یه سری ها که اصن با سایه خودشون قهرن 😕اصن بامن همکاری نکردن زورشون میاد جواب بدن😕 😯😤ولی در کل امروز هم برام خوب بودالبته بدون وجود بعضیا😆😅😅
🙋:اینم از روز دوم امیدوارم دوس داشته باشین.
🙋:بازم موقع رفتن اتاق رو گم کردیم😆😅😂 بااینکه براخودمون علامت گذاشته بودیم نمیدونم چجوری باز قاطی میکنیم😂😆فک کنم تا روز آخر همینجوری گیج بازی در بیاریم 😁🙋:دوتا تقویتی هم خوردم💉باچه اشکی😖😖😖 به دلیل صبحانه نخوردن و آرمین خان گفتن به ازای هر صبحانه نخوردن و جیم شدن مساویه با دوتا تقویتی بچها اسیییییررررر شدم اسیییر😢
🙋: غروب جمعه ی پایان سال غمگین است،
تمام ثانیه ها سرد و و سنگین است.
بیا که سال تمام شد، نیامدی منجی،
غروب جمعه پایان سال غمگین است...😔
اللهم عجل لولیک الفرج🌺🙏
🙋: آخرین جمعه سال و دعای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه :
«اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَ فی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً»
❤آرزو❤
یم بیرون
من : سپهر
سپهر: یکتا میزنی
من : نمیزنم میترسم
سپهرم جوابمو نداد رفت سمت داروخانه
منم پشت سرش
داروهارو گرفت دستمم محکم گرفت کشید طرف تزریقات
من : ن سپهر وایسا
سپهر : هیس
من : توروخدااا سپهرررر
سپهر روبه خانمه : خانم ببخشید این دوتا امپول رو واسه خانمم بزنید
خانمه : برو بخواب رو تخت
من : ن سپهر لطفا
سپهر : خانم منم میتونم برم داخل پیشش
خانم : نه نمیشه ، بچه نیستی ک لوس نباش
من : ب تو ربطی نداره اه من نمیزنم
سپهر : هیس یکتا
خانمه : برو بخواب زود
سپهر : خب کسی داخل نیست بزارید پیشش باشم دیگه
خانمه : باشه مشکلی نیست
سپهرم دستمو گرفت برد طرف تخت
سپهر : بخواب یکی یدونم
من : نن
زدم زیر گریه
سپهر : یکتا گریه نکن لطفا ببین برای خودته نیازه برات ب خاطر من بزن
خانمه : عه تو ک نخوابیدی بدو بخواب وقت ندارم
من : سپهررررر
سپهرم کمرمو خم کرد درازم داد بزورم برمگردوند
من : سپهررررر
خانمه : ساکت هنوز نزدم ک
من : سپهر بگو نزنه
سپهر : من پیشتم ببین اروم
خانمه اومد سمت راستمو داد پایین کامل
من : سپهرررر
سپهر : نیازه واقعا این همه 😒
خانمه : من میدونم یا شما
خیسی پنبه رو حس کرد دستمو اوردم ک لباس سپهرو بگیرم
سپهر : جونم اینجام
زنه همچین فرو کرد ک سپهر اروم گفت ای 🤦♀
منم چنگ میزدم ب لباسش
سپهر : الان تموم میشه جونمم
من : ایییییی سپهررر اییی
خانمه : ساکتتتت
در اورد لباسمو داد بالا
رفت اون رو اماده کنه
من : ای سپهر
سپهر خم شد سرشو اورد چسبوند ب سرم: جان دلم یدونه مونده
زنه اومد سمت چپ رو پنبه کشید فرو کرد
من : اییییییی این چیهههههه ایییییییی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اییییییی سپهررررررر ایییی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اخخخ
سپهر : جانم جانم
خانمه : شل کن عه
من : ننن اییییی
زنه در اورد پنبه رو رها کرد رفت🤦♀🤦♀
سپهر : مردشورش رو ببرن ینی ادب ندارن اینا یذره
لباسمو داد بالا ماساژ داد
من : سپهرررر
سپهر : جونم تموم شد عزیزدلم تموم
اروم اروم بلند شدم
سپهر : اشکاشو ببین
رفت واسم دستمال اورد اشکامو پاک کرد
من : درد داشت سپهر
سپهر : تموم شد عزیزم تموم
از تخت بلند شدم نمیتونستم حتی راه برم اروم اروم تا ماشین رفتم
پ.ن : منو سپهر باهم دوست بودیم وقتی ب خانواده ها گفتیم مخالفت کردن گفتن کوچیکین زوده ک انقدر سپهر اومد و رفت ک الان شدم ۱۹ ساله بابام نرم شد قراره نامزد کنیم😍😍 عاشق سپهرم ینی 😍😍
پ.ن : اشکالی بود ببخشید، اولین بارم بود🙈 نظر بدین🙏

سپاس فراوان ازآپ گردنتون
و دوستانی ک خاطره مو خوندن
سلامت باشید


سیما سالاری(البته دکتر)
ر
یه ۲ ثانیه بعد پنبه گزاشت درش اورد ولی همچنان درد داشت ....
این اشک
ای منم مگ تموم میشه
یکم جاشو ماساژ داد ....
شایان : نگارم اینقد بی تابی نکن ....
من : بسه وللم کن😭
( اصن یه کولی بازی دراوردم ک نگید😂)
شایان : اینم بزنیم تموم شهه
من : نهههه نمیخوااام😭
شایان : عزیز دلم اینقد نترس زود تموم میشه
پنبه کشید سوزنو فرو کرد یه جیغ بنفش کشیدم :) خواستم پامو تکون بدم ک دستشو گزاش رو پام
من : آیییییییی😭😭😭😭😭😭 درددددددد دارههههه 😭😭😭 آخخ
شایان : جانه دلم یکم تحمل کن
خونه رو گزاشته بودم رو سرم اینقد جیغ زدم😂😐
پنبه گزاش سوزنو در اورد یکم پنبه رو نگه داش ....
رف دستشو شست من هنو این اشکام داشت میومد دیگ هق هق میکردم با یه لیوان آب اومد خودش نشست رو تخت بغلم کرد یکم اشکامو پاک کرد ....
شایان : نگار ببین منو تموم شد دیگ قربون اون اشکات بشم من نگااا کن داری میلرزی
یه ذره آب به زور بم داد
شایان : دیگ تموم شد ...
من : خواب از سرم پرید
شایان : مشخصه ... خب چیکار کنیم؟
من : فیلم😎
شایان : خوبه
یهو کودک درونم فعال شد 😀😂
من : هرکی زودتر رسید پایین فیلمو اون انتخاب میکنه
شایان : با این وضع میتونی بدویی ؟؟
من : نه پام درد میکنه ولی عب نداره منکه زودتر میرسم پایین
یه نگاه به هم کردیم عین فشنگ رفتیم پایین که متاسفانه در حین راه نمیدونم شایان پاش به چی گیر کرد با مخ خورد زمین😂😂😂 خیلی بد بود حالا اون پیشونیش داش خون میومد من ترکیده بودم از خنده😂
❤️حالا اگ دوس داشتید خاطره اونم میگم
❤️مرسیییی ک خاطرمو میخونید😍
❤️سال نو پیشاپیش مبارک امیدوارم سرشار از شااااادی عشق و موفقیت باشه😎😍
❤️با احترام و لبخند🖐🏻
موقع خوابیدن دمر خوابیدم و فردا صبحش بهتر بودم و رفتم مدرسه
پی ن۱: این خاطره ی پنجمم بود .
پ ن۲: این خاطره برا چهارم ابتداییم بود .
پ ن۳؛برا آدما خوبی بخواه .
با آرزوی موفقیت برای همه ی شما عزیزان 💪💪📚🎓⛑💑👩🎓👨🎓👨⚕👩🍳👩🎨👮♀👷♂
با بدبختی در باز کردن و مهدی اومد داخل
یادم نیست دیگه چی شد
چشامو باز کردم دیدم بیمارستانیم
تا مهدی دید چشمام باز کردم اومد سمتم
اینقد عصبانی بود ک قرمز شده بود
تا نزدیکم شد خودمو جم کردم و زدم زیر گریه
صدامو مامانم شنید و اومد سمتم
بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه☹️☹️☹️
درد نداشتم
ولی از مهدی میترسیدم
چون چند بار گفته بود ک دمپایی بپوش و هم اینکه در حموم از اون سمت قفل نکن
دقیقا خلاف هردوتا کار انجام داده بودم
تو بغل مامانم بودم و جام امن بود و خیالم راحت
ب مهدی نگاه کردم
با چشماش برام خط و نشون میکشید😏😏😏
زبونمو براش درآوردم
بیشتر لجش گرف😁😁
دکتر اومد دیدمنو گف میتونید ببریدش خونه
تا از تخت اومدم پایین پام درد گرف
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
دکتر گف برات مسکن نوشتم
اگه دیدی دردت کم نشد آمپولایی ک نوشتم بزن☹️☹️☹️☹️
برگشتم سمت مهدی این شکلی بود😏😏😏😎
محلش نکردم مامانم کنارم بود و احساس امنیت میکردم
برگشتیم خونه
عروس و داماد اومده بودن دیدنم
یکم اذیتم کردن و رفتن
منم رفتم بخوابم
پام خیلی درد میکرد
از شدت درد تب کرده بودم و ناله میکردم
از قرصایی ک دکتر داده بود خورده بودم ولی تقریبا تاثیری نداشت
مامانم و مهدی کنارم بودن
شنیدم ک مامانم گف ببریمش درمانگاه آمپول بزنه تبش بالاس خطرناکه😐😐مهدی گف خودم میزنم دیگه نبریمش بیرون
از مامانم توقع نداشتم
میخواستم مخالفت کنم😭😭😭ولی هیچکس توجه نمیکرد
مهدی رف داروهامو آورد و نشست کنارم
گریه کردم آمپول نمیزنمممممممم😭😭😭😭😭
مهدی ی اخم نامحسوس کرد جوری ک مامانم نبینه
بیشتر لج کردم و بلندتر گریه کردم😭😭😭😭😭😭
سرم رو پای مامانم بود
مهدی اومد نزدیکتر ک برگردونه منو
ولی مقاومت میکردم ک نزدیکم نشه😭😭😭
عصبانیتش بیشتر شد
گف مامان جان میشه ی دو دیقه ما تنها باشیم😏
مامانم گف حتما 😐😐😐خو مادر من ، من ب هوای تو اینقد شیر شده بودم و اذیت کردم😒😒😒😒
مامانم رفت بیرون
مهدی اومد نزدیکم یکم خودمو جم کردم
متوجه شد ک ترسیدم
بغلم کرد و موهامو بوسید
همین کافی بود تا کاملا چند ساعت گذشته یادم بره
خودمو تو بغلش جا ب جا کردم و چسبوندم سرمو ب سینه ش
با اینکه میدونستم خیلی عصبیه ولی سعی داشت آرومم کنه
یکم آروم شدم
بعد گف آمپولتو بزنم ؟؟؟
با بغض گفتم نه☹️☹️☹️
گف تب داری اذیتی
بزنم دردت آروم شه بخوابی
گفتم نههههه دردم میاد بیشتر اذیت میشم☹️
گف قول میدم اذیت نشی 😘😘
خب خر شدم و دراز کشیدم
خودش اومد آماده م کرد
پنبه کشید و سوزن فرو کرد
اولش درد نداشت منم خانوم بودم
وسطاش دردش شروع شد و منم صدام در اومد آی آی کردم و داشت تبدیل ب جیغ میشد ک تموم شد و کشید بیرون
لباسمو مرتب کرد و وسایل از دورمون جم کرد مامانم اومد تو اتاق دید همه چی مرتبه و رفت ک ما بخوابیم
مهدی اومد کنارم دراز کشید
سرمو گذاشتم رو بازوش
گف فک نکن یادم رفته ک اصلن ب حرفام گوش نکردیا
فقط منتظرم خوب شی بعد جبران میکنم این بی توجهیتو😏😏
سرم تو بغلش قائم کردم😂😂گفتم عه اذیتم نکن دیگه☹️
فرداش باید برمیگشتیم تهران
ماشین شخصی گرفتیم ک من راحت باشم
تا تهران تو ماشین جون دادم
پام ورم کرده بود و اذیتم میکرد
دردش چند برابر شده بود
رسیدیم خونه با بدبختی اومدم پله ها رو بالا
رفتم تو اتاقم نشستم رو تختم و پانسمان پامو باز کردم
افتضاح شده بود
مهدی اومد تو اتاق تا پامو دید گف پاشو بریم دکتر پات چرا اینجوری شده😳😳😳
دوباره با بدبختی پله هارو رفتیم پایین و رفتیم دکتر
گف زخمش عفونت کرده☹️☹️☹️
آنتی بیوتیک تزریقی میدم 😭😭😭😭😭
داروهامو گرفتیم و مهدی رف نوبت گرفت برای تزریق آمپول
هرچی گریه کردم فایده نداشت😭😭😭😭
سعی میکرد با قربون صدقه رفتن آرومم کنه
نوبت من شد 😭😭😭😭😭
آمپولا رو داد ب پرستاره و کمک من کرد ک برم اتاق تزریقات
رفتم و خودش کمک کرد ک بخوابم😭😭😭😭😭گریه میکردم و میگفتم نمیخوام آمپول بزنم
مهدی هم قربون صدقه م میرفت و میگف زود تموم میشه نترس من کنارتم😘😘😘😘😍
پرستاره اومد بالا سرم
سمت راست پنبه کشید آمپول زد
نگم از دردش نگم از دردشششششش😭😭😭😭😭😭
گریه م اوج گرف با صدای بلند گریه میکردم
کشید بیرون و سمت دیگه رو پنبه کشید
دقیقا از لحظه اول صدای جیغ و آی آی من بلند شد تا لحظه ای ک درآورد
حس میکردم سوزن آمپول هنوز تو باسنمه😭😭😭😭
دوباره سمت اول پنبه کشید
گفتم مهدی جون من دیگه نزنممممم😭😭😭😭
گفت این درد نداره قربونت برم
این بزن بریم خونه😘😘😘
مقاومت فایده ای نداشت و اونم زد
دردش کمتر بود و زود تموم شد
از درمانگاه رفتیم خونه ملیحه جون
چون پله نداشت و من راحت میتونستم تردد کنم☹️☹️☹️
تا منو دید بیچاره وحشت کرد
بغلم کرد و پرسید چی شده
مهدی تعریف کرد براش ک چی شده
منم تندتند شکایت مهدی کردم ک اذیتم کرده😁
ملیحه جون یکم مهدی دعوا کرد و بلند شد رفت برای من تخت آماده کنه
مهدی گف باز شیر شدی😐فکر آمپولای ظهرت نیستی😏😏😏😏
دوباره گریه م شرو شد
گف شوخی کردم تروخدا گریه نکن الان کتک میخورم😱😱😱
ب مامان من خبر دادیم ک شب اینجاییم و من رفتم سرجام
بلاخره با کلی آمپول و ی هفته عذاب زخم پای من خوب شد
اینم خاطره این بار
مث همیشه طولانی شد😂
مرمر نوشت :
ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست که در حافظه دنیا نیست
نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست
شب که آرام تر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
من و تو ساحل و دریای همیم اما نه!
ساحل اینقدر که درفاصله با دریا نیست…
مرمر نوشت : اینبار مهدی هم موقع نوشتن کمک کرد
قسمت های خشن ماجرا رو مهدی نوشته
مرمر نوشت : عاشق باشید حتی شده برای یک دقیقه
دوستدار شما مریم 😍❤️
خودشم رفت دور تر😎😎آخه پدر من این چه کاریه؟!! نمیشد من بغلت باشم و دکتر معاینه کنه🙇🙇🙇
رفتیم دارو خانه گرفتیمش...بعد بابام گفت: بابایی بیا بریم نشون آقای دکتر بدیم ،ببینیم درست آوردیمشون یا نه!!! منم از همه جا بیخبر😐😐😐😐 گفتم بریم...
و خواهرم هم بود که با هام اومد...دیدم بابام دمرم کرد😮😮😮گفتم بابااااا اینجا خوابم نمیاد بریم خونه بخوابیم😓😓😓خندید گفت: الان آقای دکتر میاد دوباره معاینه میکنه تو دراز بکش😈😈😈😄😄منشیه که اومد بالا سرم بابا شلوارمو از هر دو طرف پایین داد😮😮😮گفتم عهههه باباااااااا...اونم گفت: هیسسسسسس...یه طرفوپد کشید که سردم شد😣😣😣خودمو سفت کردم...یه چند لحظه صبر کرد ...یهو سوزنو فرو کرد😵😵فقط لحظه ورودشو حس کردم..یه کم سوزوند
منم اولش هنگ بودم ولی بعدش کم کم بغض کردم😁😁😀😀اونو که در آورد طرف دیگه رو پد کشید،،منم گفتم بابااااااا😟😟😟نمیخوام بریم خونه😭😭😭😭بابامم گفت: باشه دختر گلم الان میریم😍😍😁😁😁در همین حین سوزنو فرو کرد این یکی دردش بیشتر بود منم اروووم گریه مو شروع کردم😢😢😢😢هیییییی هی هی هییییییی 😁😁😁😁
پامم درد نمیکردا فقط قهر بودم😆😆😆اصلنم به بابام نگاه نمیکردم😁😁😁😁دیگه تا خونه بغل بودم😉😉😉اون موقع ۲۰ سالش بود...یادم نمیاد داروی خوراکی داشتم یا نه...ولی با عروسکی که بابام خرید باهاش آشتی کردم😀😀😀
رده بودم اول بسم الله چشمامو بستم که نبینم ولی آقای سام گفت چشماتو باز کن ببین میخوام توضیح بدم با چشم بسته چی متوجه میشی 😕 هیچ مجبوری باز کردم تو سرنگ انسولین دارو ریخت واییییییی 😨وقتی کنار زخم زد یه لحظه چشمام سیاهی رفت ولی خودمو نگه داشتم یه دستم پیشانی بچه رو نگه میداشتم یه دستم روپوشمو چنگ میزدم😂بعد شروع کرد توضیح دادن بخیه یه چیزی شبیه قلاب بود وقتی تو گوشت فرو میکرد از اونور میکشید نخ رو بچه هلاک شده بوداز گریه منم بدنم بی حس شده بود ولی ملیکا خیلی ریلکس نگاه میکرد من دیگه راستش نگاه نکردم خودمو با محمد صالح مشغول کردم باهاش حرف میزدم سرگرمش کنم تا بلاخره تموم شدیه سبد گوشه اتاق بود داخلش پر شکلات 😍کسایی که ضعف میکنن بهش میدن منم خوب واقعا داشت فشارم میوفتاد رفتم یه مشت گرفتم🙈به خیال اینکه آقای سام ندید من چقد گرفتم وقتی برگشتم دیدم پشتمه 😨گفت جان من اگه کمه یه مشت دیگه بردار یه وقت تعارف نکنیا😂😀 (باحالت خنده گفت😁)منم کم نیاوردم یه مشت دیگه گرفتم😆ریختم تو جیبم 🙈گفت یعنی منتظر وقت بودی یکی بگه بیشتر بردار حمله کنی😁خوبه هرروز نیستی جا به جا میشین وگرنه من باید روزی 10بار سبد رو پرکنم😂😂بعد رفتم بیرون اتاق نشستم شکلات هارو میخوردم و غر غر ملیکا رو گوش میکردم که آبرومونو بردی ندید بدید 😐گفتم بیوفتم غش کنم خوبه تو جوابگویی😁دوتامشت شکلاته دیگه مگه چیه مال دولته بیخیال😂درحال کل کل کردن بودیم که یه آقایی رو با ویلچر آوردن زانوش زخم خیلی بدی داشت اونو دیدم باز بی حس شدم انگار نه انگار الان یه مشت شکلات خوردم(شکلات هم شکلاتای قدیم😂) بنده خدا کارگر افغان بود نفهمیدم چجوری اینجوری شدتوضیح داد ولی چون لهجه داشت من یه کلمه نفهمیدم روتخت خوابید آقای سام بهمون ماسک و دستکش داد گفت بزنین بعد بهم قیچی داد گفت رو زانوشو کامل قیچی کن زانوش پر خون بود ترسیدم دادم ملیکا گفتم تو قیچی کن من میترسم اقای سام اومد سرم شستشو رو داد دستم گفت بریز رو پاش😨 گفتم من گفت آره خود شما مگه نیومدین یاد بگیرین پس انجام بده سریع سرم رو ریختم رو زخمش بنده خدا مرد و زنده شد خیلی زخمش بد بود کامل زانوشو شستشو دادم ولی ضعف کرده بودم باز بی حس بودم زانوشو بیحس کرد که من باز چشمامو بستم طاقت نداشتم نمیدونم ملیکا چجوری خیلی ریلکس نگاه میکرد خوش به حالش بعد شروع کرد بخیه زدن باز اون قلاب رو فرومیکرد تو گوشت بیصاحاب چقد بده اصن به پاش نگاه نکردم سرگیجه گرفته بودم خودمو به تخت تکیه دادم آقاعه زانوش 16تا بخیه خورداینقد حالم بد بود نفهمیدم چجوری پانسمان کرد آخرش با کمک ملیکا رفتم رو صندلی نشستم اقای سام اومد گفت خوبی گفتم آره فقط یه خورده سرگیجه گرفتم گفت تغذیتو خوردی😁😂گفتم آره به ملیکا گفت مراقبش باش الان میام رفت بیرون و چند دقیقه بعد با دستگاه فشار و یه لیوان آب قند اومد فشارمو گرفت آب قند رو داد خوردم بهتر شدم و دوباره فشارمو گرفت گفت مریض اومد نیا داخل همون بیرون بشین دوباره فشارت افت میکنه منم ازخدا خواسته تشکر کردم اومدم بیرون نشستم 😀ملیکا رو کارد میزدی خون نمیومد😂
پ.ن:روز اولم اینجوری گذشت الان که تایپ کردم براتون روز سوم رو گذروندم که عالییی بود😍
پ.ن:شرمنده خودتون و چشماتون که طولانی بود و خسته شدین خواستم با جزییات بگم براتون😁
پ.ن:خیلی خیلی حس خوبیه کمک به همنوع 😍وقتی یکی صدات میکنه خانم پرستار بااینکه پرستار نیستی و کمکش میکنی یه حس خوبی به آدم منتقل میشه😍این حسو دوس دارم❤
پ.ن:موافقین روزای دیگه رو بگم براتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:
جز دعا کار دگر نیست مرا
شب روزت همه شاد
دلت از غم آزاد
همه ایام به کام
و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون
همچو گنجشک به هر بام ودرخت
بنشینی خندان
وسبکبال تر از برگ درخت
در هوا رقص کنان
مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند
و ز تو نغمه مستی آید ...
لحظه هایت چون قند
روزگارت لبخند
هفته هایت پر مهر
هر کجایی که قدم بگذاری
همه از کینه تهی
همه از قهر و عداوت خالی
همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...
و تو با یاد خداوند بزرگ
به سلامت ببری راه به پیش...
❤آرزو❤
فریبا هستم با یه خاطره دیگه ، تو این آخرین روزهای سال احوالتون چطوره ؟؟؟ حسابی سرتون شلوغه ؟؟؟؟ خوش میگذره ؟؟؟؟ راستش من فقط روز شماری می کنم زود بگذره . خونه تکونی امسال تو خونه ما تعطیله 😁😁 چون این دوتا وروجک هر روز خونه رو یه تکونی میدن 😫😫 ، از طرفی من عاشق هوای اسفندم ولی همش مجبورم تو خونه بمونم دیگه نهایتش اینه بچه ها رو یه پارک ببرم 😕 پیمانم که اسفندا فقط یه سایه ازش می بینیم . قبل اسفند چند روز مسافرت رفتیم که یکم شارژ شم و دیگه غر نزنم به جونش ، از اول اسفندم تذکر داده که هیچ روزی بهش زنگ نزنم و بگم زودتر برگرد و اینا که سرش خیلی شلوغه و نمی تونه . صبح وقتی ما خوابیم میره شبها حدودای ۹، ۱۰ خسته میاد کم حرف بود الان دیگه کلا سایلنت شده 😐😐 دیگه من از تنهایی و دلتنگی دارم خفه میشم 😢😢 امسال عیدم که ما میریم ولایت 🙂🙃 ولی پیمان نمیاد میمونه تو تعطیلات به کارای عقب افتاده اش برسه ☹️ . راستی من نگفتم کجاییم ؟؟؟ من مهابادیم نمیدونم تاحالا اسمش رو شنیدین یا نه ولی شهر کوچیک ولی با صفاییه عید اگه راتون اونورا افتاد حتما بیاید مهاباد خوشحال میشم پشیمون نمیشید 😊 طبیعت زیبایی داره اطرافش ، مخصوصا سدش که نزدیکترین سد به شهر تو کل دنیاست ( تقریبا سد داخل شهره ) ، یه غار خیلی قشنگ به اسم سهولان هم داره که دیدنش خالی از لطف نیست .
چقدر حاشیه رفتم شرمنده 😅 برسیم به خاطره که مال همین دوهفته پیشه خودمه
یه مدت بود بخاطر خستگی و نخوابیدنا خیلی حال و احوال خوبی نداشتم ، خیلی بی حال بودم البته یه ماه پیشش یه آزمایش کلی داده بودم می دونستم مشکل خاصی ندارم که نگرانش باشم ، ولی اکثر شبا وقتی فرید تو خواب صدام میکرد منم تندی پا میشدم میرفتم سرم گیج میرفت مجبور میشدم همونجا رو زمین بشینم ، صبحها هم با سرفه های زیاد و خس خس سینه از خواب بیدار می شدم . قرار شد یه روز که بچه ها رو برای چک ماهانه پیش پزشکشون میبرم همونجا با مشورت ایشون یه متخصص داخلی یا ریه برم . پزشک بچه هام صبحها تو کلینیکی هستن که نزدیک محل کار پیمانه برا همین صبح با پیمان میریم ، صبحهام اون کلینیک تقریبا خلوته که دو نکته مفید داره یکی که زیاد منتظر نوبت نمیشیم و دوم اینکه خبری از بچه های مریض و انتشار ویروس نیست واسه همین با خیال راحت هر ماه می برمشون چون علاوه بر مشاوره پزشکی ما برای مسائل روانشناسی و تربیتی بچه ها هم خیلی از ایشون کمک میگیریم . من کلا زیاد به شیوه های سنتی در مورد بچه ها معتقد نیستم . ایشون هم به ما خیلی لطف دارن و وقت زیادی رو در اختیار ما میذارن . هر وقت میریم نزدیک یه ساعتی پیششون هستیم ماشالا سوالای پیمان پایانی نداره 😅😅 . در طول اون یه ساعت هم هر کسی اونجا بیکار باشه با این دوتا فسقلی سرگرم میشه 😂 کلا اونجا مشهور شدن 😂😂😂😂😂
از خانم دکتر در مورد متخصص ریه که پرسیدم یکی از پزشکهای اونجا رو معرفی کردن که تازه پیمان یادش افتاد از دوستانشه که تابستون بعد حدود سی سال همدیگر رو پیدا کردن تو دوره ابتدایی و راهنمایی همکلاسی و دوست صمیمی بودن که بطور خیلی اتفاقی یه بار تو شرکت پیمان همدیگر رو دیده بودن و از روی اسم شناخته بودن همو ، خیلی هم ذوق داشتن که خانوادگی با هم ارتباط داشته باشیم ولی فرصتش پیش نیومده بود . البته گفتن ایشون پنج شنبه ها هستن اونروز چهارشنبه بود یه متخصص داخلی خانم شیفت بودن منم پذیرش گرفتم و رفتم پیش ایشون ، پیمانم با بچه ها بیرون منتظر موند .
وقتی رفتم مشکلم رو گفتم معاینه کردن گفت بیشتر از خستگی زیاده ، فشارت هم پایینه گفتم همیشه از حد نرمال یکم پایین تره زیاد مشکلی باهاش ندارم ولی خواب کافی ندارم در حد ۳ الی ۴ ساعت تو کل ۲۴ ساعت که اونم یکی دو بار وسطش بیدار میشم
با تعجب پرسیدن چرا ؟؟؟ استرس داری ؟ کارت چیه که استراحتت اینقدر کمه ؟ منم شوخیم گل کرد گفتم کارم سخته هیچ وقتم بهم مرخصی نمیدن 😢 منم مجبورم بخاطر اینکه به همه امورات زندگیم برسم از خوابم بزنم . گفتن من برات دو سه روز استراحت می نویسم حتما مرخصی بگیر یه چند روز استراحت کن حالت خیلی بهتر میشه این سرفه ها الان حساسیته ولی یکم باعث التهاب ریه هات شده اگه ادامه پیدا کنه برات دردسر ساز میشه 🙁🙁 فقط شغلت چیه که اینقدر بهت سخت میگیرن ؟؟ خنده ام گرفت گفتم نه خانم دکتر شوخی کردم اصلا شاغل نیستم خانه دارم ولی دوتا بچه کوچیک دارم بخاطر اونا استراحت ندارم در واقع کارفرمام اونان 😅😅 . گفت اهااااا از اون لحاظ آره سخته منم تا بچه ام یکم بزرگ شد خیلی بهم سخت گذشت تو همین حین در زدن اول یه آقایی بعدم پیمان با بچه ها اومدن تو تعجب کردم که پیمان معرفی کردن اون آقا همسر همون خانم دکتر و دوست پیمان بود سلام و احوالپرسی کردیم گفتن الان پیمان باهام تماس گرفت منم دم در منتظر خانمم بودم که اومدم بالا بعد کمی تعارفات گفت راستش رو بگو پیمان چیکار کرده باهاتون ؟؟؟ دکتر محرمه ها 😂😂 منم خندیدم گفتم از کجاهاش بگم زیاده خطاهاش.... اونم خوشش اومده بود حالا یه آتو از پیمان گیر بیاره نیشش باز بود یه نگا پیمان کردم دیدم یه قیافه مظلوم به خودش گرفته 😂😂😂 ( چه باورشون شده بود 😂😂) بعدم از تجربه های پدرانه خودشون گفتن که من خیلییییی همکاری میکردم اصلا دو سال اول یا تو بیمارستان کیشیک بودم یا تو خونه بچه داری می کردم خانمش هم ریز ریز میخندید می گفت بشنو و باور نکن 😉😂😂 ( اونا یه دختر پانزده ساله داشتن ) بعد یکم حرف زدن ایشونم یه معاینه مختصر کرد گفت یه تست ریه بگیر که همون طبقه انجام میدادن ، نتیجه رو بردم براشون حسابی با بچه ها گرم گرفته بودن مطب داشت کم کم به شهر بازی تبدیل میشد. ایشونم گفتن این مشکلی نداره ، همون حساسیته ولی دارو هاش خواب آورن چیکار می کنی ؟؟ منم نمیدونستم چی بگم گفتن اگه مشکلی نداری آمپولاش رو بزن وگرنه حداقل یه هفته ده روز باید قرص بخوری گفتم نه همون آمپولا بهتره 😕😕
قرار بر این شد هر یک شب در میون دوتا آمپول بزنم کلا شش تا آمپول بود .
کارمون که تموم شد ما اسنپ گرفتیم برگشتیم خونه پیمانم رفت شرکت .
فرداش ۲ اسفند تولد مامان پیمان بود که از هفته قبلش تصمیم گرفته بودیم تو خونه خودمون براشون یه مهمونی خودمونی بگیریم و خانواده دوتا از خاله هاشون و خانواده برادر پیمان و مادرش رو دعوت کرده بودیم . این مدت از بس هیچ کس خونه مون نیومده بود دیگه خودم خجالت می کشیدم . واسه همین تصمیم گرفتم قبل از عید یه مهمونی بدم و چه بهانه ای بهتر از تولد مادر همسرم ( چه عروس خوبیم 😎) واسه همین به محض رسیدن خونه به بچه ها غذا دادم و یکم بازی کردیم تا مشغول شدن خودم رفتم سراغ کارام و کلا بی خیال استراحت شدم ، تا شب اکثر کارهای اشپزی رو انجام دادم ولی بی خیال خونه بهم ریخته شدم چون با وجود بچه ها کار بیهوده اییه . از شانسم شب تا ۱۱ بیدار بودن 😥 . بعد از خوابیدنشون شروع کردم جمع و جور کردن خونه همش فکر میکردم یه ساعت کار دارم ولی در کمال ناباوری وقتی تموم شدم ساعت نزدیک ۴ صبح بود 😢😢 با عجله یه دوش گرفتم و خوابیدم مصرف دارو ها رو هم گذاشتم واسه بعد مهمونی😉 . صبح هم طبق معمول الین عین یه ساعت کوک شده دقیق ، قبل ۸ بیدارم کرد یکم تو تخت باهاش بازی کردم که واسه خودم وقت بخرم بیشتر دراز بکشم ولی فقط یه ربع موفق بودم بعد شروع کرد جیغ جیغ که از اتاق ببرمش بیرون 😢 منم بی خیال استراحت شدم ولی پیمان همچنان در خواب ناز بود منم اون حس خبیث حسادتم رو سرکوب کردم الین رو آوردم بیرون در رو بستم که اگه خودم نمی تونم بخوابم حداقل پیمان روز تعطیل بخوابه 😘 . مهمونامون اومدن و با تلاش بی وقفه تونستم یه مهمونیه آبرومند بعد مدتها بدم 😊 . شب بعد از رفتن مهمونا اول به کارای بچه ها رسیدگی کردم و خوابوندمشون .
کل اون روز پیمان فقط چند بار تو جمع و تنهایی ازم تشکر کرد ولی کمک در حد اپسیلُنی 😅 ( اینم خصلت اکثر مردای کُرده مهربون 😊 ولی تنبل 😡) 😂😂 .
دوباره خونه رو جمع و جور کردم می خواستم بخوابم خیلی خسته بودم گفتم پیمان بیا این آمپولا رو آماده کن بزن می خوام بخوابم که گفت وای الان من خیلی خسته ام گیج میزنم ، میترسم بزنم فلجت کنم ، حالا امروزم نزن چی میشه ؟؟ ( کلا دیالوگای ما بر عکسه همه است ) منم خسته بودم حوصله بحث نداشتم رفتم خوابیدم فقط نفمهمیدم اون بخاطر چی خسته شده بود ؟؟؟🤔🤔
نصف شب دوباره فرید تو خواب صدام میکرد براش آب ببرم 😫 اینبار سرم بیشتر گیج میرفت تو هال میز کنار راهرو رو ندیدم خوردم بهش چند تا قاب عکس افتاد از صداش الینم بیدار شد 😫😫 پیمانم سریع اومد چراغ روشن کرد چیزی نشکسته بود ولی فرید و الین بیدار شدن و خوابشون پریده بود یعنی از حرص می خواستم خودم رو حلق آویز کنم 😤حدودای ۵ صبح بود اخه 😭😭 فرید زود خوابید ولی الین بیچاره ام کرد تا ۷ بیدار بود . واقعا چرا بچه های الان خواب ندارن ؟؟😫😫😫😫😫 . صبح جمعه پیمان قرار کاری داشت از ۸ رفت یعنی امسال متنفرم از اسفند 😤😤 و من همچنان استراحت بی استراحت 😢 . عصرش الین خوابیده بود فرید رو به پیمان سپردم رفتم یکم استراحت کنم بعد نیم ساعت خوابم نبرد ولی دیدم خونه زیادی ساکته مشکوک شدم رفتم ببینم چه خبره دیدم پیمان رو کاناپه خوابه و فرید داره تو اشپزخونه با شیر خشک های الین رو فرش خونه شنی میسازه 😩😩😩😩 خدایی جای من بودین چه حالی داشتین ؟؟؟ 🤭 اصلا هنگ کردم نمی دونستم چی بگم؟ سه تا قوطی شیر خشک رو حرووم کرد 😔😔 تو این سن فهموندن بعضی چیزا به بچه ها خیلی سخته عصبانیت نتیجه عکس میده ، با حرف زدنم نمی فهمه هر چی میگم این کارا خرابکاریه نکن ، پسر خوب و عاقلی باش میگه خوب و عاقل چیه من فِلیدَم یعنی من فریدم 😂😂😂😂 .
بی خیال حرص خوردن شدم ، قالیچه رو برداشتم بردم حموم شستم و حرصم رو با اون خالی کردم 😅 .
آخر شب پیمان زحمت کشید آمپولایی که خودم آماده کرده بودم رو برام تزریق کنه . سه تا رو آماده کردم که زود تموم شه هر شب ناز آقا رو نکشم الان یادم نمیاد دقیق چی بودن ولی زیاد دردناک به نظر نمی اومدن تا حالا نزده بودم از اینا . وایییی همین که سرنگ رو برداشت بیاد طرفم از کرده ام پشیمان شده بودم ، اصلا فیگورش آدم رو میترسونه 😱😢😢 اولی رو تا وارد کرد یه تکون ریز خوردم اوفففف تا تموم شد خیلی درد داشت همش تند تند نفس می کشیدم . برا دومی که پنبه کشید گفتم تورو خدا درست بزن خیلی درد دارن 😩 دومی رو خیلییییی یهویی وارد کرد بلند گفتم اویییییی هُل شد یکدفعه همش رو سریع تزریق کرد ازدرد اشکم در اومد 😰😰 گفتم چقدر درد داشت تو رو خدا خوبه بهت گفتم مراعات کن☹️☹️ ، اونم داشت به دوستش فحش میداد که خدا لعنتت کنه اینا چیه دادی 😡 . حالا گیر داده بود بعدی رو نمی زنم با همینا هم اندازه کافی درد کشیدی یکم برگشتم یجا رو براش تعیین کردم گفتم اینجا بزن سریعتر نیدل رو وارد کن یکمم ظرافت به خرج بده 😢😢😢 این یکی رو که تزریق کرد زیاد درد نداشت ولی من دلم خیلی از همه چی پر بود گریه م گرفته بود همه تنم میلیرزید پیمانم دید اینجوریه زودتر تزریقش کرد و تموم ولی همینطور اشکهام بی صدا میومد هیچی هم نمی گفتم پیمانم خیلی ناراحت شده بود همش می گفت فری ببخشید تو رو خدا من همش میگم نمی تونم دلم نمیاد ولی خودت اصرار می کنی ، ببخشید میدونم خیلی خسته شدی ، اصلا بلیط هاتونو عوض می کنم همین فردا برین ولی دوست ندارم اینقدر ضعیف ببینمت 😔 ، فرییییی ده یه چیزی بگو ..... دیدم همین طوری پیش بره میشنه باهام گریه میکنه گفتم بی خیال عزیزم این دو ، هفته رو هم تحمل میکنم با مسعود میرم همون بهتره ، ولی به این زودیا نمیام😉 گفت همین که سرحال ببینمت واسه من همه چیزه هر چقدر دوست داشتی بمون 😊😘 . بعد از اون شبم با مشورت دوستش بقیه آمپولا رو با قرص عوض کرد ، ۲۴ ساعته بود وقته خواب میخوردم ولی بازم خوابم سنگین میشد نصف شب جیغ الین در می اومد تا بیدار شم . من در حالت عادی از صدای تند تند نفس کشیدنش میفهمم گرسنه اش شده بیدار میشم واسه همین دو شب بیشتر قرصه رو هم نخوردم به قول پیمان توکل به خدا ایشالا خودش درست میشه 😄😄 . این دفعه خیلی از خستگی هام گفتم ببخشید شماها رو هم خسته کردم
⚡️ الین از ده ماهگی راه افتاده جفت دست هاش رو بالا میگره و عین رباط راه میره یه چندتا کلمه هم حرف میزنه خدایی دخترا چقدر عجله دارن واسه بزرگ شدن😳😍😍 . فریدم حرف زدنش خیلی بهتر شده تقریبا هم فارسی و هم کردی رو یاد گرفته فقط تلفظ کلماتش مثل مجید دلبندم همش اشتباهیه ما هم عین یه مامان و بابای خوب درستش رو که یادش نمیدیم هیچ خودمونم همون اشتباهیش رو تکرار می کنیم 😅😅😅😅😅😅 اصلا همون اشتباهیش باحالتره😉😄
⚡️ فرزند عجيب ترين موجود دنيا ست مي آيد عاشقت مي كند ❤️رنجش ابدي را در وجودت مي نشاند ،وقتي پدر يا مادر مي شوي رنجشي ابدي به سراغت مي آيد😔 رنجي نشات گرفته از عشق ❤️.مي خواهي جهان را براي فرزندت آرام كني ،مي خواهي بهترين ها را از آن او كني 👑وقتي چهار دست و پا راه مي رود و مي دود تو فقط تماشا نميكني بلكه قلبت برايش تند مي تپد❤️ از دردش نفست مي گيرد و روحت از بيماري اش زخم مي شود و چه والا هديه اي ست 💐.باشد تا همه اونهايي كه در طلب چنين معجزه اي هستند خداوند بهره مندشان كند🙏
⚡️ عزیزان پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم امیدوارم در سال جدید هر آنچه که آرزوی قلبیتونه براتون اتفاق بیافتاده و در کار و درستون موفق و سربلند باشید و در زندگیتون خوشبخت ترین در دنیا باشین 🌹
خودمم بعداز زایمان دوبار بستری شدم 😢😢بیمارستان ولی مدتاش 6-7روز بودش وو برگشتم پیش بچه هام
مامانمم زایمان کرد و ی پسر 👶🏻 تپل و گردالی ب اسم کسری ب دنیا اورد و تمام دلخوریم ب کنار ولی ی پسر خوشگل و نازو خوردنی هستش
امروز صبح ک بیدار شدم ضعف خیلی شدید داشتم چشمام سیاهی میرفت و چندبارفکر کردم فشارم پایینه پویان فشارمو گرفت دید طبق معمول9 هستش و پایین نیست گفت پاشو بریم دارو بخریم اماده شدم دخترارو اماده کردم و رفتیم جلو ازمایشگاه نگه داشت ساعت9صبح گفتم من میشینم برو کارتو کن زود بیا بریم گف من کار ندارم خودت کار داری بدو بریم پایین فکر نمیکردم ازمایش لازم باشم
رفتیم داخل و احوال پرسی کردیم وبچه هارو ازمون گرفتن و گفتن برید تو اتاق😐😐
پویان دستمو گرفت و رفتیم تو اتاق پالتومو 👘دراوردم و نشستم
🙍پویانیییی؟؟؟؟؟
🙍♂️جانم؟
🙍میش خودت خون بگیری ازم صبحانه نخوردم ضعفم دارم میترسم اذیت شم
🙍♂️عزیزم زشته من بگم بدین خودم خون میگیرم ولی میسپارم یکی بیاد ک راحت خون بگیره اذت و اذیت نشی
🙍باشه ولی تروخدا پیشم بمون
🙍♂️مگ قراره برم بیرون؟هستم پیشت میخای دراز بکشی رو تخت؟
🙍اوهوم
🙍♂️تا من بگم بیان توام برو روتخت دراز بکش
رفتم دراز کشیدم پویان اومد با ی خانوم خیلی خوش برخورد و محترم
نشست کنار تخت و با پویان مشغول حرف زدن شد و اروم اروم شرو کرد به کار کردن منم تو حال و هوای خودم بودم و داشتم ب حرفای این دو نفر گوش میدادم چون خیلی ریلکس داشت کار میکرد هیچ استرسی نگرفتم از این خانوم
فقط یک لحظه سوزن رو وارد کرد دستم سوخت و حرکت دادمش ک پویان دستمو گرفت وتا سوزنش تو دستم بود اشکای منم سرازیر بود
سوزن در اورد و چسب زد رفت بیرون پویان اشکامو پاکرد وگفت یکمی دراز بکش بلند نشو تا بیام یکمی بعد با ی اب میوه اومد و خوردم و بلند شدم ک بریم ولی سرگیجه شدید داشتم دستگاه فشار اوردن فشارمو گرفتن و 8بود با کمک پویان اومدم نشستم تو سالن حالم داشت بهم میخورد و بغض کرده بودم (جدیدا نمیدونم چی شده ک تا یچی میبینمو حالمو بد میکنه بغض میکنم و نمیتونم حرف بزنم)یخورده بهتر شدم و پویان گفت دو ساعت بعد جواب ازمایش اماده میشه پاشو بریم با ماشین یکم بگردیم بعد میایم .
ج ازمایش گرفت و مشخص شد کم خونی شدید دارم 😔😭
هفته ای 2تا امپول باید بزنم
ساعت2برگشتیم خونه و هلنا و هانا رو لباساشونو عوض کردم و شیرخشکشونو اماده کردم هانارو دادم پویان شیرشو بده و هلنا بغل خودم بود شیرشونو خوردن و پویان گف اماده شو امپولتو بزنم 😊
یکمی پیچوندمش و گفتم بذار حالا میزنی و ..... ولی نهایتش دستمو گرفت و زورکی منو برد تو اتاق و گف بیا برو بخاب ببینم تاالان 100باره امپولاتو زده بودم تموم شده بود 😤😤
🙍پویان؟
🙍♂️هوم؟
🙍امپوووولااااااااااااااااااات؟
🙍♂️اره بخاب
🙍من نمیزنم😭برای امروز بسه
🙍♂️اذیت نکن انقدر بگیر بخاب لوس
دراز کشیدم 🛏و اماده بودم اومد تو اتاق و گف ترسو2تاامپول 💉💉 ارزشه چونه زدن نداره
اومد پیشم و سمت راست پنبه کشید و گف نفس عمیییییییق تا کشیدم زد درد نداشت اولش ولی انقدر ک زیاد بود و طول ککشید کلافه شدم جای امپوله یخورده درد گرفت سفت کردم گفت شل کن تموم شده در بیارم شل گرفتم خودمو کشید بیرون وپنبه گذاشت روش
سمت چپ پنبه کشید یخورده طول کشید تا بزنه پرسیدم چیکار میکنی بزن دیگه گف صبرکن میزنم نه به اینکه میگی نمیزنم نه ب الان ک عجله داری بزنم همینو گفت زد از اونجایی که خیلی مغزم خستس این روزا تا به خودم بیام وعکس العمل نشون بدم طول میکشید برای همین بیخیالش شدم و زد ولی سوووووووخت حسابی جاش انگار اتیش بود بهم تزریق میکرد خیلی میسوختش پامو تکون دادم گف تحمل کن تموم میشه دیگ تحمل نداشتم پامو اوردم بالا عصبی شد داد زد😤😡منتظر ههمین بودم ک گریه رو شروع کنم پویانم در اورد امپولمو و جاشو فشار داد منم جیغم رفت بالا خیلی درد گرفته بود دو تا 5سی سی پر تزریق کرد بهم
رفت دستاشو شست و اومد نشست رو تخت منم مث قبل داشتم گریه میکردم
🙍♂️نرگس؟
🙍------—
🙍♂️نرگس خانوم؟
🙍------—
🙍♂️جواب نمیدی چرا خب ؟مگ من مقصر بودم تو پاتو اوردی بالا عزیزم اگر سوزن میشکست تو پات خوب بود؟
🙍-------
🙍♂️خوشم نمیاد جواب نمیدی دارم کلافه میشم
🙍---------
🙍♂️خیلی لج بازی خب ببخشید معذرت میخام
🙍کارتو میکنی بعد عذر خاهی ب چ درد میخوره؟چرا داد میزنی؟دردشو تحمل کنم یا بد اخلاقی و داد زدن تورو؟چراانقدر اذیتم میکنی از هفته بعد جرئت داری بهم بگو امپولاتو بزن من میدونمو تو
🙍♂️چشم نمیگم حالا بخاب یکم خانومه لوسه خودم هیچکس بجز من نمیتونس این همه ناز کردنتو تحمل کنه
🙍الان ک چی؟وظیفته! از خداتم باشه بهت لطف کردم بهت جواب دادم باید ناز بکشی
🙍♂️من که حرفی نزدم فقط گفتم تا اطلاع داشته باشی وگرنه گردن من از مو هم باریک تره
🙍خب حالا
🙍♂️یکم بخاب غروب هم یدونه امپول دیگه باید بزنم بهت
🙍پویان برو بیرون نبینمت😱😰😡😠
🙍♂️بد اخلاق بخاب
ساعت6بیدارم کرد و گفت اماده شو امپولتو بزنم
تا به خودم بجنبم لباسمو درست کرد و پنبه کشید و 1-2-3 زد
خیلی زور داره هنوز تو خواب و بیداری باشی و یهو بفهمی دارن چ بلایی سرت میارن
این یکی زود تموم شد خداروشکر و یکمی درد گرفت جاش ولی خب تموم شده بود راحت شدم دیگ
یکمی بعد پاشدم و مامانم زنگ زد گف بیاید شام اینجا و اماده شدیم رفتیم خونه مامانم ولی پنچر افتاده بودم روی مبل وفقط دراز کشیده بودم و الانم ک برگشتم خونه هلنا و هانارو گذاشتم پیش مامانم مامانم مونده با3تا بچه 😝😝حقشه میخاس ننه بزرگ نشه ب من چ
دوستان ببخشید عجله ای بود تایپ کردم ب بزرگی خودتون ببخشید
تا هفته ی بعد و ی خاطره ی دیگه خدا یار و نگهدارتون دوستای گل نظر یادتون نره

از خواب بیدار شدم دیدم حالم خوب نیس سرکار نرفتم ابریزش و گلو دردم اضافه شد ب دردم
مامانم سوپ درست کرد خوردم با قرص بازم خوابیدم ولی هرچی میگذشت بدتر میشدم دیگه عصر ک شد تب و لرز کرده بودم داداشم اومد دید حالم بده گفت پاشو ماهان بریم دکتر گفتم ن بابا خوب میشم تا فردا گفت بچه نشو نصفه شب حالت بد میشه ها کسی نیس ببردت دکترااخه بابام رفته بود خونه خواهرش همدان نبود خلاصه زنگ زد ب زنشو گفت میمونم پیش ماهان و نرفتیکم باهم حرف زدیم بعدش خوابید منم از این پهلو ب اون پهلو میشدم ولی خوابم نمیبرد لرزم کرده بودم شدید پاشدم یه پتو دیگه اوردم دیدم نه فایده نداره سردم بود خیلی با کاپشن و ژاکت و سه تا پتو بودم و میلرزیدم دیگه بیدار کردم داداشمو گفتم داداش پاشو حالم بده دارم میمیرم😤😫پاشد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت خاک برسرت چه قدر تبت بالاس پاشو پاشو تا کار دستمون ندادی دیگه ب زور پاشدم رفتیم سرم گیج میرفت ب زور تا ماشین رفتم بعدم چشمامو فوری بستم راه افتاد چنددقیقه بعدش رسیدیم پیاده شدم نصفه شب بود دوسه تا مریض فقط بودن نوبت گرفتیم اسممو صدا زدم رفتم تو
گفت مشکلتون چیه گفتم تب و لرز سرگیجه بدن درد گلو درد 🤕😷 معاینه کرد بعدم دارو نوشت گفت پنج تا امپول نوشتم سه تاشو امشب میزنی سرمم الان بزن حتما اومدم بیرون داروهارو گرفتم و رفتم تزریقات اقای جوونی بود داروهارو دادم گفت بخواب اول امپولا رو بزنمخوابیدم رو تخت و ب دست پرستاره نگاه میکردم🤕 یه پنی سیلین بود بقیشم از این کوچولوها اماده شد پنبه کشید لرز کردم یه دفعه سریع وارد کرد و شروع کرد ب تزریق درد میومد خیلی سعی کردم تحمل کنم اخرش گفتم اخخخ بسه دیگه داداشم گفت عه زشته ماهان🤕ساکت شدم در اورد یکی دیگه زد اون یکم سوزوند منتظر سومی شدم دیدم نزد گفتم مگه سه تا نبود گفت اونو میریزم برات تو سرم
سرمم زد یکم حرف زدیم کم کم تموم شد در اورد و رفتیم خونه بهتر شده بودم امپول فردامم شوهر خواهرم زحمتشو گشید دکتر نیست ولی تزریقات بلده🤕 این بود خاطرم مرسی که خوندین امیدوارم خسته نشده باشین شرمنده من به خوبی شما خاطره نمیگم
بتونم تزریق کنم
دیگ فقط داشتم جیغ میزدم😭😭😭
شایان : تموم شد ک نفسم
خانومه ام پنبه گزاش سوزنو دراورد رف
شایان یکم جا آمپولا رو ماساژ داد بعدشم لباسمو درس کرد...
۲ دقیقه بعدش بلند شدم نشستم جا آمپولا درد میکرد ...
من : درد داش 😔
شایان : میدونم عزیزم ولی در عوضش خوب میشی
با دستاش اشکامو پاک کرد
شایان : آخه حیف نی چشا به این قشنگی
من : بریم بالا؟
شایان : بریم
و ....
❤️لطفااا دعا کنید واقعا نیاز داریم😭❤️
❤️موفق باشید و عاشق❤️