الهی ✨
در آستانه سال نو   ✨
زندگیتون ✨
پر از بهترينها ✨
وغــرق خوشبختی باشيد✨
الهی بی دلیل ✨
دلِ مهربونتون شاد بشه ✨
الهی رزق زیاد ✨
و سلامتی و موفقیت ✨
روزی هر روزتون باشه ✨
🙏🙏🌹🌷🌹🌷

عیدتون مبارک

متنی از طرف اقا مهرسام


او قهرمان زندگی من است... 
حتی اگر هیچ مدالی بر گردنش نباشد...
حتی اگر هیچکس از قهرمانی اش با خبر نشود... 
قهرمانی که هیچوقت خسته نمی شود...  
قهرمانی که می بازد تا من برنده شوم ...
او قهرمان زندگی من است... 
قهرمانی که بودنش روز و ماه و سال نمی شناسد ...
قهرمانی که در سخت ترین روزهای زندگی کنارم می ماند و هرگز پشتم را خالی نمی کند... حتی اگر تمام دنیا رو به رویم باشند ایمان دارم که او کنارم می ماند.... 
او قهرمان زندگی من است...  
قهرمانی که آرزوهایش شده آرزوهای من... 
فکر و خیالش شده فکر و خیال من... 
زندگی اش شده زندگی من... 
قهرمانی که تمام اتفاق های خوب جهان را برای من می خواهد نه برای خودش...  
او قهرمان زندگی من است... 
قهرمانی که شکست هایم او را شکسته تر می کند و موفقیت هایم، خستگی زندگی را از تنش بیرون می آورد... 
پدرم قهرمان زندگی من است...  
حتی اگر بهشت زیر پایش نباشد... 

 

حسین حائریان

هر سال که میگذره و به قول یکی از دوستان سجلدمون سنگین تر میشه سرشار هست از خاطرات خوب و بد ؛ زشت و زیبا ! و با همه این اوصاف گذشته و دیگه برنمیگرده!
به روزهای آخر سال ک نزدیک میشیم حسرت روزهایی رو میخوریم ک از دست دادیم و به روزهای پیش رو امیدوار میشیم !
یه تصمیماتی گرفته بودیم که شاید هیچ وقت عملی نشدن و یه چیزایی برامون اتفاق افتاده که هیچ وقت تصورش رو هم نمیکردیم... 
سال جدید یعنی نو کردن تصمیمات گذشته با ورژن جدید و گرفتن تصمیمات مخصوص اون سال. 
روز پدر رو به پدران عزیز تبریک میگم امیدوارم پدرانی که بین ما هستن سایشون روی سرمون باشه همچنین روح پدران آسمانی شاد باشه.
 ان شاءالله که سال ۹۸ بهترین سال برای همه باشه . تعطیلات خوبی داشته باشین.
عیدتون مبارک🌹
در پناه حق.
مهرسام
اخرین یادگار از سال ۱۳۹۷.

متنی از فریبا جون

مردها تشنه روز مرد نیستند

مردها به یک روز قدردانی در سال نیازی ندارند، مرد آفریده شده تا تکیه گاه شود نه متکی باشد، مرد به این حساس نیست که کی و چی کادو می‌گیرد!

فلانی برای شوهرش چه خریده؟ جوراب گرفته یا ساعت مچی طلا ؟

مرد برای مبارزه آمده، برای جهاد، برای سماجت، برای جنگ با غول زندگی، برای نبرد بی وقفه و بی انتها آمده، برای به آرامش رساندن خانواده اش آمده،

برای شکسته شدن غرورش آمده

همین که تبسم را بر لب زنش ببیند، 

همین که لبخند را بر چهره دخترش ببیند،

همین که سربلندی پسرش را ببیند، 

همین که خواهرش بتواند به او تکیه کند،

همین که مادرش با او درد دل کند،

همین که پدر پیرش جوانی خودش را در او ببیند،

همین ها برای مرد کافیست

همین ها مرد را خوشبخت می‌کند

مرد آمده تا دیگران را خوشبخت کند،

آمده تا شود ستون خانواده، 

آمده بسوزد تا روشنایی بخشد، 

هیچ هدیه ای، هیچ کادویی، هیچ گوهر گرانبهایی هیچ مردی را خوشحال نمیکند مگر آرامش خانوده اش!

مرد مهرورزی بلد نیست، چون مادر نیست! مرد مهروزی اش را به زبان نمی‌آورد، نشان می‌دهد!

بهترین هدیه برای یک مرد، یک تشکر واضح و شفاف به همراه لبخند و رضایت و آرامش خانوده اش هست‌...

عمرشان دراز و عزتشان افزون باد


به نوبه خودم روز مرد رو به همه بزرگ مردان سرزمینم علل خصوص آقایان عزیز این وب تبریک میگم و همچنین آغاز سال نو و فرارسیدن بهاری نو رو پیشاپیش به همه عزیزان تبریک عرض میکنم امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون همراه با شادی و دل خوش و موفقیت و سلامتی باشه❤


دوستدار شما fariba

 

خاطره اقا اشکان

سلام اینجانب من اشکان هستم پزشک ۲۹ ساله هستم از پایتخت ایران تهران .صاحب ۲ عدد برادر که ازم کوچیکترن ایمان۲۵ ساله داره طرح پزشکی شو شمال میگذرونه عماد هم تو استانه ۱۹ سالگی ترم دوم پزشکی آبادان درس می خونه .این طوری شده که الان فقط خودم پیش مامان بابا هستم که اونام بیشتر بیمارستان یا مطب هستن مادرم متخصص مغز و اعصاب و پدرم فوق تخصص گوارش کودکان میدونم خونواده یه نواختی هستیم کل زندگیمون به بیمارستان و صد البته آمپول و...ختم میشه .برنامه کاری منزل ما اینه که هرکس صبح شیفته باید بی سر و صدا بلند شه بره که مزاحم خواب اونی که آف هست نشه .حالا تصور کنید یه روز صبح من میخواستم قهوه دم کنم مادرم هم شب تا۲-۳نصف شب بیمارستان بود فنجون قهوه از دستم افتاد! به ثانیه نکشیده مامان اومد یه تروره شخصیتی کرد بنده رو و رفت .حالا مجبور بودم خودم شیشه ها ر‌و جمع کنم .توی بیمارستان که بودم بعد از چند ساعت کاره یه سره با همکارم وحید رفتیم که بریم یه چیزی بخوریم دیدم یه دختره با مزه نشسته گریه می کنه پیشم آشنا اومد رفتم جلو نگاش کردم دیدم قطعا آشناست . دختره دوستم کاوه بود وحید هم کاوه رو میشناخت رفتم پیشش گفتم پانیذا .تا منو دید با چشای اشکی اومد پیشم گفت سلام عمو گفتم سلام عزیزم چیشده با کی اومدی؟ چرا گریه میکنی؟ .صورتش پاک کردم وحید پرسید دختره آقا کاوه ست؟ گفتم آره .کاوه همون لحظه اومد سلام علیک کردیم اینم بگم کاوه از همکارا و بچه های دانشگاه نبود از دوستان صمیمیم هست که از منم چند سال بزرگترهبیشترمون با هم نسبت فامیلی داریم کاوه ولی نه .کاوه گفت من خودم سرما خوردم اینم یه خورده سرفه می کرد آوردمش دکتر .پرسیدم ویزیت شدین؟ گفت آره واس من آمپول نوشته برا پانیذا هم یه دونه .پانیذا زد زیره گریه خودم بغلش کردم گفتم عزیزم آمپولت که درد نداره گفت نمیخوام دوس ندارم .یکم آرومش کردیم وحید و فرستادم رفت به پانیذا گفتم اصلا اول بابا آمپولاشو میزنه بعد اگه ترسیدی تو نمیخواد بزنی آروم گفت باشه منم گفتم فقط گریه نکن .گریه بچه ها رو اصلا دوست ندارم مخصوصا که پانیذا ازون دختربچه های شیرینو با مزه هست .با هم رفتیم تو بخش داخل اتاق که رفتیم پانیذا رو گذاشتم زمین گفتم حالا ببین بابا چطوری آمپول میزنه .کاوه می خندید میگفت آمپول دردم داشته باشه باید بزنی گفتم حالا نترسونش. آمپولای کاوه سه تا بود حاضرشون کردم کاوه همینجور با دخترش صحبت می کرد کمربندشو باز کرد خوابید رو تخت .پنبه برداشتم رفتم کناره تخت پانیذا هم ایستاده بود با خنده نگاش کردم کاوه شلوارش از دو طرف کشید پایین خواستم بزنم پانیذا گفت دردش میاد ؟ .حالا نیم وجب بچه فکره باباشه چقدر دلم بچه خواست! خندیدم گفتم نمیذارم دردش بیاد . سفازولین رو اول پنبه کشیدم و تزریق کردم کاوه هیچی نگفت فقط یکم دستش مشت کرد بعدش گفت ببین پانیذا بابا درد داره اما من تحمل می کنم .آمپول بعدی رو همون سمت تزریق کردم وقتی درش آوردم دیدم پانیذا صورتشو جمع کرده کاوه خودش خندش گرفته بود .یکی دیگه هم مونده بود کاوه گفت تمام نشد؟ گفتم نه .اونم تزریق کردم واسش یهرزش خفیف داشت بعد آمپولا رو انداختم سفتی باکس .کاوه گفت مرسی اشکان جون گفتم چاکریم .بلند شد داشت لباسش درست می کرد به پانیذا گفتم دیدی بابا چه راحت آمپولاشو زد؟ گفت آره گفتم حالا بابایی حالش خوب میشه ولی تو هنوز مریضی .گفت اگه آمپول بزنم خوب میشم؟ گفتم آره عزیزم .دیدم بغض کرده کاوه بغلش کرد گفت بابایی یه دونه آمپول بیشتر که نیست .سرشو چسبوند به صورت کاوه باز گریه کرد دیدم انگار با صحبت قانع نمیشه .به کاوه گفتم همین جا باشین .رفتم یکی از پرستارا رو که خیلی هم خانم خوش اخلاقی هستن صدا کردم بیاد آمپول پانیذا رو بزنه .همه میگن ایشون دستش درد نداره چند تا از بچه ها پیشش زدن هنوز نصیب بنده نشده .اومد باهام داخل اتاق سلام کرد کاوه جلو خندشو گرفت ایشون تن صدای خیلی نازکی داره دفعه اول پشت سر من بود صحبت می کرد گمون کردم بچست! رفت پیش پانیذا گفت به به چه دختره خوشگلی .پانیذا هنوز داشت گریه می کرد گفت چرا داری گریه می کنی؟ پانیذا گفت من آمپول نمیخوام .گفت چرا آمپول نمیخوای مگه چیه آمپول؟ .آمپول پانیذا رو بهش دادم خودش حاضرش کرد .کاوه هرچقدر با پانیذا صحبت می کرد فایده نداشت آخر نشست رو تخت پانیذا رو هم خوابوند رو پاش .صدای جیغ پانیذا بلند شد رفتم پاهاشو گرفتم گفتم کاوه دست و کمرش بگیر .خانم پرستار سعی داشت باهاش حرف بزنه تا آرومشکنه ولی پانیذا همش التماس می کرد که آمپول نزنه .آدم واقعا ناراحت میشه اما برای خودشون هست من اوایل دلم نمیومد به بچه آمپول بزنم اما بعدا عادت کردم .آخر آمپول تزریق شد پانیذا یه جیغ کوچولو کشید و دیگه چیزی نگفت .از پرستار تشکر کردم کاوه پانیذا رو بغلش کرد گفت تمام شد بابا .چند دقیقه گذشت تا آروم بشه دیگه منو صدا زدن .ازشون خداحافظی کردم کاوه گفت ببخشید تو زحمت افتادی .گفتم نه بابا چه زحمتی فقط خیلی مراقب پانیذا باش .من رفتم اونا هم رفتن دگ .فرداشب دوره هم جمع شدیم پانیذا مشغول شیطونی بود معلوم بود خوب شده نشسته بودیم حرف می زدیم اومد توپ پرت کردوسط میز گفتم بشین سره جات بچه آمپولت میزنما بچه پررو گفت من که خوب شدم تو نمیتونی کاریم داشته باشی .چه بچه های شدن دهه نودیا خدا به داده چهارصدیا برسه!

خاطره اقا ایدین

سلام.ی خاطره میخام بگم از بیرون اومدن از باشگاه. ی بار از باشگاه که روز پرکارماهم بود دراومده بودیم و شدید گرسنمون شده بود.وچون اونروز سنگین کار کرده بودیم چند قدم که جلوتر من گفتم بریم کیک بگیریم فرشاد گفت من نون دارم نصف میکنیم. ولی.....چندقدم جلوتر که رفتیم نفسم گرفت.فرشاد اسپری رو از ساکم دراورد گذاشت دهنم.چندتا فشارداد.لقمه نونی که اورده بود رو به من داد.فرشادچون داخل کاپشنش که زیربغلش بودگذاشته بود نون، خیس عرق شده بود. ولی در اون وضع خرابی حالم وافتادن فشارم و ضعف شدید،ناچاربودم نون خیس عرق فرشاد رو بخورم. باز دمش گرم.یکم بهتر شدم فرشاد برد خونمون.چون فرشاد باباش دکتر بود از باباش خیلی چیزا یادگرفته بود.فشارمو گرفت و نبضمو گرفت.گفت باید بریم بیمارستان ی سرم وصل کنه خوب میشی.منم یکم مقاومت کردم ولی زورم نرسید. رسوند بیمارستان رفت سرم و... گرفت.دکتر اومد آستینمو زد بالا پنبه رو مالید رو دستم.خاست سوزنو فروکنه یدفه صدام بلند شد.ای ای ای. دکتر گفت هنوز که نزدم.اگه استرس داری دراز بکش حالت خوابیده بزنم.دراز کشیدم.فرشاد کاپشنشو انداخت رو صورتم که نبینم.دوباره پنبه رو فروکرد شیشه الکل بعدش مالید رو دستم. سوزنو فرو کرد.سرم که تموم شد دکتر اومد سوزنو کشید پنبه گذاشت رو دستم گفت نگهدار چند دقیقه. فرشاد گفت حالا به سلامتی مرخص شدی بیا بریم استخر. راستش من خودم دودل بودم چون می‌ترسیدم دوباره حالم بدشه.ازطرفی هم دوست داشتم برم.بالاخره رفتیم.من مایو یادم رفته بود رفتیم خونه برداشتیم. لباسامونو درآوردیم.نوبتی میرفتیم پشت پرده میپوشیدیممن رفتم پشت پرده پوشیدم. مایوم کشش خیلی شل بود گاهی با دست نگه میداشتم.میخاستم بخرما ولی گفتم دارم دیگه چرا بیخودی پول بدم؟ به هر حال رفتیم داخل یکم شنا مردیم فرشاد گفت بیا مسابقه.منم هیجانی قبول کردم. داشتیم شنا میکردیم که وااای دوباره نفسم گرفت. مایوم داشت درمیومد حس نداشتم مایوم رو درست کنم فرشاد تن تن اومد منو برد بیرون اب درصورتیکه مایوم دراومده بود. اسپری رو بدوبدو از کمدم اورد چندتا فشار داد دهنم.یکم تنفس مصنوعی داد. کاپشنشوسریع انداخت روم چون لباس نداشتم و سخت بود در این وصع لباس بپوشم.رفتیم خونه.دیگه از اون‌موقع خانواده ام نزاشتن برم استخر.ممنون که وقت گذاشتید.

خاطره فاطی جون

خاطره فاطی جون❤️

سلااااااااااام.من اومدم با یه خاطره دیگه که گفته بودم به امیر مربوطه شمام گفتین بگو پس منم میگم که این سری از مامانم آمپول خورد😁
امیر گفت تعریف میکنی اولشو نگو فقط جایی که مربوطه به آمپولو بگو الان میگن چقدر سوسوله خخخخخ ولی من از اولش میگم براتون تا روشو کم کنم واسه من تعین تکلیف نکنه😒
خاطره: یه زور بعد از ظهر بود تو خونمون داشتم برای خودم با گوشی ور میرفتم.آهنگ گوش میدادم.فیلم نگاه میکردم.میخوردم.با کمرم قررررر نامحسوس هم میدادم با خودم💃 کسی خونه نبود منم خوشحال بودم چون فرداش درس نداشتیم.دیدم زنگ میزنن پریدم هول هولکی یه روسری پیدا کردم ظرف میوه رو هم گذاشتم آشپزخونه پوست پفک کرانچی و بستی هم گذاشتم زیر بالشت😂اهنگم قطع کردم رفتم درو باز کردم دیدم امیره اومد تو از ریخت و قیافش ترسیدم اول بروبر نگاش کردم بعد دیدم خیلی ضایعه اس گفتم آفتاب از کدوم ور در اومده اومدی اینجا؟؟ گفت فاطمه برو کنار بیام تو اصلا جون ندارم😕اومد تو نشست گفت پی عمو و زن عمو؟ گفتم رفتن دور دور راستشو بگو چرا اومدی اینجا.گفت بگم دیگه گیر نمیدی؟گفتم ن بگو.گفت با بابام بحثم شده و...منم قهر کردم زدم از خونه بیرون سرما خوردم دارم میمیرم تموم بدنم درد میکنه( از بس سوسوله)گفتم خاک برسرت که ی ذره هم عقل نداری.خلاصه که مامانم اینا اومدن و توضیح داد بابام یکم باهاش حرف زد زنگ زد عموم گفت امیر اینجاست حالش بده بیا معاینش کن گفته بود که میاد.یه ساعت بعدش صدا دراومد عموم بود اومد تو امیر عین بچه 5 ساله های خرابکار نشسته بود سرشو انداخته بود پایین😖
عموم ی نیم نگاهی بهش انداخت و سلام علیک کردیم نشست گفت: بسه امیر بیا معاینت کنم میخوام برم شیفتم.معاینش کرد اعصابش ریخت بهم.روبه بابا گفت بخاطر همین وضعش ترسیده اومده اینجا دیگه.روبه امیر گفت این چه وضعشہ از صبح تو این سرما زدی بیرون معلومه کدوم گوری بودی😡امیر اصلا سرشو بلند نمیکرد بغض کرده بود.بابام گفت ولش کن حالا کاریه که شده گفت بار اولش نیست که جمع کن بریم بیمارستان دیرم شده باید بستری شی😨امیر چند قطره اشک از چشمش ریخت سرشو بلند کرد گفت بابا غلط کردم قول میدم خوب شم بستریم نکن تروخدا.کلی التماس کردو با حرف بابام عمو قبول کرد و دارو نوشت گفت من دیرم شده اگه میشه داروهاشو بگیری و بدی یکی تزریق کنه حالش بده منم دیرم شده و رفت بابام رفت دارو بگیره مامانمم مشغول درست کردن شام بود منم روبه روی تلویزیون سرم تو گوشیم بود امیرم هی وول میخورد یواش بهم گفت فاطمه من روم نمیشه تنهایی.میای بریم خونه عمو؟( همون ک عروسیش بود)گفتم امیر بار چرت گفتناتو شروع نکن میدونی که باید بزنی هر طوری شده بعدشم بریم اونجا که عمو میزنه گفت ن عمو خونه نیست دوروزه رفته سفر کاری گفتم من نمیام لازم نکرده بریم اونجا اونم الان تو این سرما داره هوام تاریک میشه که بیخیال شد بابام اومد امیر فوری نگاش کرد داروهارودید چشماش از تعجب باز شد یه نگاه با بغض بمن کرد سرشو انداخت پایین😎
بابام اومد داروهارو گذاشت رو میز نشست پیش امیر گفت عمو جان بابات گفت چهار تاشو بزنی باشه بزن تا خوب شی امیر گفت اخه عمو من که قول دادم خوب شم نزنم دیگه خواهش میکنم بابام گفت لوس نشو قول دادم چیه تا دارو نخوری که خوب نمیشی بعد مامانمو صدا کرد گفت عزیزم میشه امپولای امیرو بزنی؟امیر گفت نننننن عمووو تروخدا  نه.بابام گفت ععع بسه زن عمو خوب میزنه نمیفهمی بخواب( مامانم تزریقات بلده ولی به من نمیزنه دلش نمیاد)امیر میگفت لاقل صبر کنین صبح خوب نشدم زن عمو بزنه😫بابام گفت درست و حسابی نمیتونی نفس بکشی بزرگ شدیاااا زشته بگیر بخواب رو پهلو دراز کشید رو زمین یه کوسن که گذاشت زیر سرش مامانم اومد امپولارو اماده کرد💉💉💉💉بابا گفت امیر برگرد یواش برگشت گفت زن عمو خواهش میکنم یواش بزن تروخدا.گفت باشه عزیزم نترس منم سرم تو گوشیم بود خودمو مشغول میکردم ولی استرس داشتم قلبم به جای امیر تو دهنم میزد بابام شلوارشو داد پایین مامانم پنبه کشید فکر کنم سفت شد اخه بابام گفت ععع امیر صبر کن بزنه بعد سفت شو گفت عمو دست خودم نیست بخدا میترسم😣😣بابام گفت نترس یکم شل کن که مامانم فرو کرد امیر سرشو تو کوسن فرو کرد گفت آییی مامانمم گفت داره تموم میشه و ازش سوال میپرسید که اخرش گفت آخ آیی کافیه😭کشید بیرون اونیکی سمتو پنبه کشید امیر یهو برگشن گفت زن عمو بسه تروخدا دید امپوله بزرگه بدتر کرد گفت نهههه خواهش میکنم پنیسیلین نه مامانم گفت پنادور عزیزم برگرد قول میدم یواش بزنم امیر کلی التماس کرد اخرش برگشت تا پنبه کشید یه تکون خورد سفت کرد بابام کمرشو گرفته بود گفت نترس شل کن امیر گفت بخدا این دردش زیاده😭😭😭مامانم گفت من یواش میزنم عزیزم توام باید به خودت کمک کنی دیگ مردی شدی واسه خودت که پشت سرهم پنبه میکشید یواش فرو کرد امیر گفت آییییییییی😭نمیخوااام زن عمووووووو😭😭بابام گفت آروم باش دار

ه تموم میشه امیر دستشو آورد عقب که نزاره بابام فوری دستشو گرفت گفت فاطمه بدو بیا دستشو بگیر گوشیو انداختم کنار رفتم نشستم جلوش دستشو گرفتم دیدم گریه میکنه😭😩😫گفتم امیر آروم باش تمومه بخدا.گفت آاااااااای فاطمه تو نمیدونی که چه دردی داره😫عمووووو بسه غلط کردم اومدم اینجا اصلا مامانم خندش گرفته بود گفت دیگه بسه گریه تموم شد مرد گنده واسه یه آمپول گریه میکنه😊کشید بیرون یکم پنبه رو جاش نگه داشت سمت بعدو پنبه کشید یواش فرو کرد امیر سرشو بلند کرد گفت آیییی آخ و دست منو گرفته بود تو دستاش فشار میداد که تموم شدبابام یه دستشو گذاشته بود روی کمرش بایه دستشم جای پنادور رو ماساژ میداد مامانم گفت آخری رو نمیزنم ولش کن هلاک شد دردش میاد دلم نمیاد مهم هارو زدم😉که آخری رو نزد.فرداشم مامانم ناهار عمو اینارو دعوت کرد و امیر خان آشتی کردن . رفته بود با بغض نشسته بود پیش عمو میگفت بابا ببخشید اشتباه کردم 😞😞عموم سرشو بوسید گفت تکرار نکن دیگه پسر بابا😘امیر دوتا قطره اشک از چشاش سرازیر شد بابام گفت بسلامتی آشتی کرد دیگه امیر این اشکا چیه توام عین دخترا دم به دقیقه میزنی زیر گریه نبینمااااا که اشکاشو پاک کرد و فرداشم میگفت که عمو بهش دوتا دیگه زده و خوب شد.😊
پ ن. اینم خاطره امیر خان  که گفته بودم میگم براتون و بلاخره گفتم😊
پ ن.و ی تشکر ویژه از آفرین جون بابت زحمتی که میکشن و آپ میکنن.ببخشید اذیت میشی😘😘
پ ن.همگی ممنونم که میخونین و نظر میدین😊
پ ن.وقتی خاطره هاتونو میخونم هم شاد میشم هم دلم میسوزه و خوشحال بخاطر اینکه چقدر مثل من زیاده که میترسه😉
پ ن.سال نو هم پیشاپیش مبارک و امیدوارم امسال بهترین ها براتون پیش بیاد و اتفاقای خوب براتون رقم بخوره و ورق بخوره❤

خدانگهدار تا خاطره بعدی دوستون دارم خیلی زیاد💗💗

خاطره ارزو جون

بر چهره پر نور ز مهدی صلوات❤

بر جان و دل صبور مهدی صلوات❤

تا امر فرج شود مهیا بفرست❤

بهر فرج و ظهور مهدی صلوات❤

سلام🙋🙋خوبین؟حال وهوای دلتون درچه حاله؟؟ خب خب منودیگه باید بشناسین که😉 چون قراره  خاطره هرروز رو براتون بزارم😊 بععله  منم ❤آرزو❤اومدم و دومین روز از کارورزی 😉اول یه تشکر کنم از همه کسایی که برام کامنت گذاشتین و استقبال کردین که بقیه روزهارو بگم 😍طبق قرار اومدم بگم 😊امیدوارم دوس داشته باشین😘😘
خاطره:صبح یه خورده زودتر پاشدم که کاراموبرسم و برم چون آرمین شب شیفت بود هنوز خونه نیومده بوداز طرفی هم عجله داشتم که زودتر از درخونه بزنم بیرون تا داداش نرسیده که  گیر نده صبحانه بخور😐🙈 سریع آماده شدم رفتم تا سر کوچه رسیدم ماشین داداش  رو دیدم 😨😱آی اگه اون لحظه بودین قیافه منو میدیدین😂 تا تونستم تو دلم به بخت بد خودم لعنت فرستادم😠هزار تا نذر و نیاز کرده بودم🙏 این فقط بزاره من برم هیچ بویی از صبحانه نخوردن من نبره😁(هر روز کلی مکافات داریم سر صبحانه من😂)ماشین نزدیک شد نیشمو تا بنا گوش باز کردم خیلی سرحال😀تا همه چی طبیعی جلوه بده🙈کنارم ایستاد تا اومد حرف بزنه گفتم شلام دکی جون😕صب بخیل😁خوفی ؟خشته نباشی عشقولی من😍😅دیدم از تو داشبورت یه شکلات برداشت از پنجره سمتم گرفت گفت آخه عمویی چند سالته شما😂😂بعد خیلی جدی گفت خانم کوچولو شما صبحانتو خوردی ؟؟گفتم آله😁🙈خولدم خیلی هم چشبید 😂من دیگه برم دیر میکنم 😐گفت برو به سلامت ولی من میدونم تو بفهمم  چیزی نخوردی😨هرچی زبون خوش باهات تا کردم نتیجه نداشت😣 خیلی مظلومانه گفتم باشه😟و رفتم میدونستم پاش برسه آشپزخونه ببینه حتی استکانی رو میز نیس (حتی چایی هم نخورده بودم😄)بهم زنگ میزنه که همینم شد تو ماشین دوبار زنگ زد جواب ندادم رسیدم بیمارستان دیدم بچها همه اومدن روز دوم بود یه خورده استرسمون کم شده بود ولی همچنان خنگ بازی درمیاوردیم😁 یادمون نمیومد دیروز از کدوم مسیر رفتیم اتاقی که لباس عوض کردیم😂خدایی خیلی گیج کنندس درها همه شبیه هم آدم گیج میشه نزدیک فک کنم 10دقیقه فقط گشتیم اورژانسو از این در میرفتیم دوباره میومدیم میدیدیم سر خونه اولیم 😂بعد کله شقی مونم میومد از نگهبانا یا پرستارا بپرسیم  حتما باید خودمون پیدا میکردیم چه با تلاش های فراوانی پیدا کردیم رفتیم لباس خشگلامونو😍پوشیدیم بعد رفتیم سمت اتاق خانم رجب زاده که ایشونم منتظر ما بودن و گفتن تاخیر داشتین که الکی گفتیم تو ترافیک موندیم😆دیگه نگفتیم 6ساعت اینجا گیج بازی در آوردیم فرم هامونو امضا کردیم و تقسیم بندی کرد مارو ملیکا و سمیرا رو بخش اورژانش بستری 😉نوشین رو بخش تروما😉فاطمه رو بخش سوشور 😉ومنو بخش مهم تزریقات😍و دوباره خودش مثل دیروز همراه ما اومد مارو به مسوول اون بخش تحویل داد و فقط تاکید کرد که مشاهده باشه😡تو بخش تزریقات یه پسر(اقای فتحی) و یه دختر(خانم مرادی) بودن که ترم آخر پرستاری بودن سلام کردم بهشون که دختره خیلی سرد و خشک جواب داد ولی برعکس آقای فتحی خیلی خوب جواب دادن کنارشون نشستم آقای فتحی پرسیددبراچه کاری دارین دوره میبینین که کامل توضیح دادم😊
منم ازشون پرسیدم همین 2نفردانشجو هستین ؟؟که گفتن نه 10نفریم بقیه بخش های دیگه هستن و مثل شما هرروز جا به جا میشیم مرادی منو چپ چپ نگاه میکرد😕تااینکه یه آقایی اومدن آمپول بزنن رفتن رو تخت خوابیدن با اینکه کامل  بلدبودم برام نحوه کشیدن آمپول روتوضیح داد بعد بهم گفت همراهم بیا میزنم نگاه کن راستش من نرفتم گفتم شاید اون آقا سختش باشه راحت نباشه رفتم رو صندلی نشستم😊دلم میخواست مرادی رو خفه کنم خیلی خودشو میگرفت تا اینکه یه خانم اومد برا آمپول آقا فتحی اشاره داد پاشو برو ببین به مرادی هم گفت نحوه تزریق رو توضیح بده براش آمپول خانمه هم دگزا بود😦باهم رفتیم پشت پرده خانمه آماده بود یعنی بهتون بگم توضیح دادن و ندادنش یکی بود😕کامل مشخص بود داره به زور حرف میزنه گرچه من خودم بلد بودم ولی توقع نداشتم این خانم اینجوری برخورد کنه ازش یه سوال پرسیدم موقع تزریق  که متاسفانه جواب سوالمو نداد😕😕ناراحت رفتم رو صندلی نشستم تصمیم داشتم اخرساعت کاری به خانم رجب زاده بگم که بعضیا با ما همکاری نمیکنن جواب سوال مارو نمیدن😡اقای فتحی متوجه ناراحتی من شد😕بعد بهم گفت تا حالا آمپول زدی منم تازه سر ذوق اومدم😍با ذوق گفتم آره سر کلاس رو همدیگه تمرین کردیم رگ گرفتن رو یاد گرفتیم😀😍کامل بلدیم ولی نمیدونم چرا اینجا به ما اجازه نمیدن😤توهمین موقع یه آقا اومدن سرم داشتن کامل مو به مو برام توضیح داد بعد اسکالپ رو داد دستم کنارم موند گفت انجام بده پرده رو هم کشید مرادی نبینه من دارم انجام میدم😆اینقدم ذوق داشتم 😍قشنگ با دقت رو دست آقا گشتم یه رگ پیدا کردم گفتم این خوبه رگو لمس کرد گفت نه خیلی نازکه یکی دیگه پیدا کن یه رگ پیدا کردم گفت حالا آروم از کنار رگ برو دستشم کنار

دستم که اشتباه نکنم😆گفتم میشه دستتون رو بردارین من اینجوری هل میکنم😅😅گفت باشه فقط اسکالپ رو تا آخر نبر پنبه زدم خیلی آروم از کنار رگ رفتم 😍😍درست گرفتم🙏🙏🙏بعد قشنگ چسب زدم خیلی خوشحال بودم😍اقاعه گفت آفرین دخترم  با این اراده و ذوقی که تو داری موفقی تو کارت😊😊از آقای فتحی هم تشکر کردم که اجازه داد من انجام بدم رفتیم دستمونو شستیم نشستیم که مرادی گفت من میرم تو بخش دور بزنم 😕کسی اومد خبرم کن😯تو دلم گفتم برو بابا😅مشغول حرف زدن درمورد درس و دانشگاه بودیم که یه خانمی اومد  دوتا آمپول داشت  نفهمیدم آمپولش چی بود چون آقای فتحی آماده کرد و بهم گفت بیا رفتیم پشت پرده خانمه آماده شد آمپولا رو داد دستم قشنگ برام توضیح داد خودش پنبه کشیدبالاسرم موند گفت بزن خیلی آروم زدم و تزریق کردم 😊برا دومی گفت دیگه بلدی خودت و رفت بیرون  اون سمت خانومه پنبه کشیدم و آروم فرو کردم بعد آسپیره شروع به تزریق کردم که یه تکون کوچولو خورد گفتم آروم تموومه😊 و کشیدم بیرون و ازش عذرخواهی کردم خانمه گفت عاقبت به خیر بشی😍😍  دستمو شستم  با لب خندون رفتم نشستم زنگ زدم به سمیرا با ذوق گفتم من اینجا تونستم یه کار مفید انجام بدم اونم البته یواشکی شما چی؟؟ اونم گله میکردکه دانشجو دخترها اصن کمک نمیکنن بدون هیچ توضیحی کارخودشونو میکننن ولی دانشجو پسر برعکس دخترا خیلی راهنمایی میکنن همه چی یادمون میدن😉منم گفتم آره منم اینجا یه نمونشو دارم😆😅دیدم یه خانمه با یه دخمل ناز بغلش اومدن سریع موبایلو قطع کردم رفتم پیششون دیدم آقای فتحی یه دستگاهی رو به برق زدن لوله رو دادن دست مادره جلو صورت بچه بگیره فهمیدم دستگاه بخوره از مامانش اسم بچه رو پرسیدم که سوگول بود دوسالش بود😍😍اینقد خوردنی بود که نگید توپولو😍لپ داشت مچ دست و پاش اینقد توپولو بود دلم میخواست گاز بگیرمش😆😂🙈سوگول یهو لج گرفت اونم چه لجی مگه ساکت میشد منو آقای فتحی براش دست میزدیم 😆دیگه کم مونده بود برقصیم😂😂این ساکت نشد که نشد یهو یاد گوشیم افتادم گوشیمو در آوردم تو گوشیم یه آهنگ بچگونه همش دارم  اونو گذاشتم گوشیمو دادم دست مادره بخور رو گرفتم جلو صورتش کم کم گریش ساکت شد حواسش به آهنگ بود حالا میخندید پدرصلواتی تا آهنگ قطع میشد لبشو مینداخت پایین آماده گریه میشد😂😂که سریع پلی میکردم باز نیشش باز میشد 😍خیلی جیگر بودتااینکه یه آقایی اومدن پلاستیک داروهاشو داد دستم گفت خسته نباشی😊گفتم ممنون پلاستیکو دادم به آقای فتحی دیدم از داخلش یه کیسه برا خون آوردن بیرون آقاعه رفت خوابید باهم رفتیم سمتش پنبه زد خیلی راحت رگ رو پیدا کرد سوزنو وارد کردو چسب دادم بهش براش چسب زد خون تو کیسه میرفت راستش یه خورده ترسیده بودم😦چون سوزنش نسبت به سوزن های دیگه بزرگتر و کلفتر بود کامل برام توضیح دادکه این خون  به درد نمیخوره بعد پر شدن کیسه دورانداخته میشه😕 اسم این کار رو بهم گفت الان هرچی فک میکنم یادم نمیاد😆😂فکرم مشغول شده😡بعد حدودا یکربع کیسه پر شد آقای فتحی گفت شما در بیار با ذوق تا پنبه گرفتم دیدم خانم مرادی تشریف فرما شدن😡😞منو کارد میزنی خون نمیومد چی میشد یه خورده دیرتر میومد😡پنبه رو دادم آقای فتحی گفتم نخواستم اصلا😅😅خندید آروم گفت اشکال نداره یه ذره میشینه باز میره 😑😕سوزنو در آورد و چسب زد کیسه خون همونجا انداخت تو سطل 😑😑گفتم این همه خون حیف بوداگفت خونش غلیظه و نمیدونم چیه چیه (اسم کلمه هاشو یادم نمیاد😂😃🙈)آقاعه هم یه کیک و ساندیس نوشی جان کرد و رفت خانم رجب زاده اومد بهم سر زد گفت همه چی خوب پیش میره؟؟ امروز خوب بود؟؟گفتم عالییی😊 خیلی خوبه همشم  آقای فتحی توضیح میدن و جواب سوالامو میدن  یه سری ها که اصن با سایه خودشون قهرن 😕اصن بامن همکاری نکردن زورشون میاد جواب بدن😕 😯😤ولی در کل امروز هم برام خوب بودالبته بدون وجود بعضیا😆😅😅
🙋:اینم از روز دوم  امیدوارم دوس داشته باشین.
🙋:بازم موقع رفتن اتاق رو گم کردیم😆😅😂 بااینکه براخودمون علامت گذاشته بودیم نمیدونم چجوری باز قاطی میکنیم😂😆فک کنم تا روز آخر همینجوری گیج بازی در بیاریم 😁🙋:دوتا تقویتی هم خوردم💉باچه اشکی😖😖😖 به دلیل صبحانه نخوردن و آرمین خان گفتن به ازای هر صبحانه نخوردن و جیم شدن مساویه با دوتا تقویتی بچها اسیییییررررر شدم اسیییر😢
🙋: غروب جمعه ی پایان سال غمگین است،
تمام ثانیه ها سرد و  و سنگین است.
بیا که سال تمام شد، نیامدی منجی،
غروب جمعه پایان سال غمگین است...😔

اللهم عجل لولیک الفرج🌺🙏
🙋: آخرین جمعه سال و دعای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه :
«اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَ فی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً»
❤آرزو❤

خاطره اقا مهدی

سلام من مهدی هستم 😊
میخام خاطره ی چن روز پیشم رو براتن بنویسم 
من بابام کامیون داره و کم تر خونه یه و مامانم هم پرستاره ..
چن روز پیش خیلی احساس گلو درد داشتم و تب داشتم و خونه تنها بودم ..مامانم شیفت بود وقتی اومد و دید من مریضم ( حالم خیلی بدتر شده بود)  گفت من میرم برات دارو بگیرم و میدونه که من اصلن قرص و شربت نمیخورم و میدونستم الان میره یه نایلون امپول برام میخره ..😐
وقتی اومد دیدم بعععله ۶ امپول گرفته و قراره همشو با هم بزنم چون خسته بود و میخاست بخابه ☹️
فقد فهمیدم که ۳ تا پنی داره و تب بر و دوتا دیگه و شیاف🤦‍♂
اومد تو اتاقم گف زود اماده شو که بزنم 
منم تا امپولارو اماده کرد دمر خابیدم و چیزی نگفتم ..۱۰ دقیقه بعد اومد با ی مشت امپول ( صحنه ی خیلی بدی بود)
نشست کناره تختم و لباسامو داد پایین تا زانو 😐(خو مادره من لازم نیس واقعا) 
پنبه کشید و تب بر رو زد که درد داشت ولی چیزی نگفتم ..همون سمتو دوباره الکل زد و پنادر و میخاس بزنه که گفت مهدی نفس عمیق بکش که پنادر میخام بزنم دردت نیاد 😭تا اومدم بگم واستا سوزنو فشار داد تو پام که بدجوری سوخت وای خیلی بد بود بدبختی اینجا بود که میخاستم ابرو داری کنم جلو دختر داییم که خونه ی ما بود ولی نمیشد 😝دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به ای ای کردن و مشت میزدم تو تخت ولی فایده نداشت و مامی میخاست همشو تزریق کنه ..اون که تموم شد ولی دیگه نفسم واستاده بود ..به مامانم گفتم بقیش باشه بعدن گف پس اقلن یکی دیگه هم بزنم قبول کردم و پنی ۱۲۰۰ رو اماده کرد 😱
اون سمت رو الکل زد و وارد کرد دیگه نتونستم تحمل کنم و اشکم در اومد ..
که مامانم هم دیگه فهمید که نمیتونم وگرنه مشکلی ندارم ..گف الان درش میارم تحمل کن و چیزی نگفتم که یهو همشو تزریق کرد 😐😢خیلی درد اومد و پام وحشتناک میسوخت بعد درش اورد و شلوارمو داد بالا من که اصن نمیتونستم تکون بخورم بعد هدیه (دختر داییم)رو صدا کرد اومد تو اتاقم و مامانم گف میشه اب بیاری که مهدی بخوره اونم زود قبول کر د لازم به ذکر است که هدیه منو دوس داره😁
برام اب اورد و منم به زحمت برگشتم و  خوردم دوباره خابیدم و مامانم و هدیه رفتن بیرون از اتاق ..تا خاستم بخابم مامانم اومد گف برات ی شیاف میزارم که بی درد بخابی 🤦‍♂
به پهلو خابیدم و مامانم کنارم نشست به مامان گفتم درو ببند خندید و درو بست ..
شلوارمو داد پایین اینبار هم تا زانو و گف پاهاتو جم کن ت دلت 🤨درس شدم و شیافو گذاشت ولی وای چقد سوخت ینی دیگه دوس داشتم خودکشی کنم هم بخاطر اینکه امروز با مامان زیادی راحت بودم 🤭هم بخاطر دردش..تموم که شد مامانم گف حالا دیگه بخاب تا شب که بقیه امپولارو بزنم ..شب که بیدار شدم رفتم بیرون دیدم مامان و هدیه نشستن تلوزیون میبینن ..خجالت میکشیدم نگای مامان کنم ولی اون ی جوری بود انگار هیچی نشده 😶گف کی اماده میشی بقیه رو بزنم منم دیگه حوصله نداشتم گفتم الان ..رفتم دراز کشیدم و اومد یکی یکی ستاشو زد ناموسن خیلی دردم اومد ولی اندازه ی صبی ها نبود جای اونا هم خیلی درد میکرد وقتی تموم شد یکم بد بلند شدم رفتم نشستم باهاشون فیلم دیدم هدیه خیلی نگرانم بود و وقتی مامان نبود گف درد داری گفتم اره گف میخای برات شیاف بزارم گفتم نه مرسی درد چیه اصن 🤣
ولی فردا شبش شیاف گذاشت مامان دوباره البته خودمم میخاستم که زود خوب بشم و به کنسرت برسم 
پ.ن: من ۲۰ سالمه و هدیه ۱۷ و اینکه من گیتاریسمم و هر چن ماه کنسرت داریم یک گروهیم ..(به هدیه هم گفتم واسه کنسرت خعلی خوشحال شد و گف حتمن میاد)
مرسی که خوندید ♥️

خاطره یکتا جون

سلام سلام 
من یکتام ۱۹ ساله از چالوس🙃 این اولین خاطره منه امیدوارم خوشتون بیاد☺️ : دو روزی میشد ک سرما خورده بودم گلوم افتضاح درد میکرد مامانم هرچی میگفت برو  دکتر من نمیرفتم ک سپهر زنگ زد ک میاد دنبالم بریم بیرون ( سپهر دوستمه و قراره بعد یک سالو اندی تلاش بهم برسیم ، سپهر ۲۳ سالشه) لباس پوشیدم ک سپهر بوق زد ک ینی اومده از مامان خدافظی کردم (اینم بگم ک تک بچم😞😊) رفتم
من : سل لامم
سپهر : سلام عزیزدلم ، خوبه خوبی
من : بعله شما خوبی 
سپهر : شما خوب باش مام خوبیم 
رفتیم یکم دور زدیم ک بارون نم نم شروع کرد ب باریدن ، منو سپهر رفتیم تو ماشین نشستیم 
سپهر : کجا بریم ، این بارونم وقت گیر اوردا
من : ساعت چنده؟
سپهر : ۸:۴۵
من : بریم بستنی بخوریممم😍
سپهر : یکتا بارون رو ببین 
من :‌ ن کیف میده تو بارون (برام مهمم نبود ک مریضم😂🙈😁😍)
سپهر از ماشین پیاده شد تند تند رفت تو  سوپری با ی بستنی اومد
من: عه تو نمیخوری
سپهر : ن عزیزم شما بخور نوش جونت 
منم گرفتم با خیال راحت بدون توجه ب مریض بودنم با لذت خوردم😍😅
سپهرم ماشینو روشن کرد داشتیم تو شهر میچرخیدیم 
بستنیمم تموم شده بود داشتم بیرون رو نگاه میکردم
سپهر : بریم رادیو دریا؟
من : هوارو ببین
سپهر : همونجوری ک ب شما تو هوای بارون بستنی خوردن میچسبه ب منم زیر بارون قدم زدن اونجا میچسبه 
من : باش اینم حرفیه برو بریم 😍😍
بعد نیم ساعت رسیدیم هوا بارونش داشت بیشتر میشد 
کلاه لباسمو سرم کردم دستامو گزاشتم تو جیبم راه میرفتم سپهرم کنارم قدم میزد
سپهرم داشت حرف میزد گاهی خندم میگرفت گاهی حرص میخوردم 
من : سپهر
سپهر : جان سپهر
من : میشه بریم سردمه واقعا
سپهر : چشم بریم عزیزم 
دور زدیم راه قبل رو طی کردیم سریع خودمو انداختم تو ماشین ، سپهرم بخاری رو روشن کرد تنظیم کرد قشنگ میخورد تو صورتم 
شیشه بخار بسته بود واسه خودم شکلک میکشیدم 
سپهر : یکتا بیا اینو بخور 
من : چیه این
سپهر : همون لواشکی ک گفتی از امین بگیر
منم با ذوق ازش گرفتم خوردم دیدم گلوم سوزش گرفته بدجور اب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم اشکم داشت در میومد هی با خودم میگفتم چرا خوردم چرا خوردم 
سپهر : یکتا چرا اخم کردی
من : هان هیچی هیچی
نفسم داشت بند میومد ک نمیتونستم درست نفس بکشم دردم میگرفت ، تیر میکشید 
مجبور شدم سرفه کنم 
حالا مگه سرفم بند میومد ، کبود شده بودم سپهرم ماشینو زد بغل
سپهر : نفس بگیر اروم 
سرفم بیشتر شده بود اشکم همینجوری میریخت
سپهر از صندلی پشت بطری رو گرفت سرشو باز کرد بهم اب داد ک نمیتونستم قورت بدم نگه داشته بودم تو دهنم
سپهر‌ : یکتا قورت بده چرا اینجوری میکنی
چشامو روهم گزاشتم فشار داد ابم قورت داد ک دادم بلند شد از درد زدم زیر گریه 
سپهر: یکتا جون دلم چرا گریه میکنی
من : گلوم سپهر گلوم
سپهر : گلوت چی ، چرا یکدفه اینجوری شدی
من : یکدفه چیه دو روزه من اینجوریه 
سپهر: چی 
من :‌ میگم دو روزه گلوم خیلی درد میکنه سپهر حالم بده 
سپهر : بعد گرفتی بستنی با لواشک خوردی بعد ب منم نمیگی نریم قدم بزنیم 
من : عه سپهر 
سپهر : یکتا تو مریضی بعد من الان فهمیدم 
من : دعوام نکن دیگ والا حالم بده
سپهر چیزی نگفت راه افتاد
من : منو میبری خونه
سپهر :‌ نه
من : وا ینی چی بریم خونه
سپهر : میریم خونه ما میگم بابام ببینتت
من : شوخی میکنی دیگه
سپهر : ن مگه نمیبینی حالتو
من : ن سپهر منو چ ب بابات من خجالتم میاد 
سپهر دیگ چیزی نگفت ک فهمیدم این طرف مسیر خونس داره میبرتم خونه
رسیدیم دم در 
سپهر : بشین یکتا
منم هاج واج داشتم نگاش میکردم ک از ماشین پیاده شد رفت ایفون رو زد بعد ی چیزایی گفت 
من شیشه رو دادم پایین 
من: سپهر 
سپهر : وایسا میام الان
من: میخوام بیام پایین
ک همون لحظه مامانم در رو باز کرد ی چیزم داد سپهر درم بست
منم هنگ بودم ک مامان انگار ن انگار منم هستم 
سپهر اومد تو ماشین ی چیز گزاشت رو داشبور
منم خم شدم دیدم دفترچمه ترسیدم بدجور
من : تو ک قرار نیس منو ببری دکتر سپهر
سپهر : بعله قراره ببرم وقتی میگی از بابام خجالت میکشی پس میریم دکتر 
من : ن سپهر توروخدا
سپهر : یکتا حالت خوب نیست ندیدی سرفه هاتو
من : میترسم سپهر نریم
سپهر  : از چی میترسی اخه 
من : دکتر ، امپول 
سپهر : من کنارتم نترس 
من: سپهر جان من نریم
سپهر : یکم دیگ میرسیم ساکت بشین عه
منم بغضم گرفته بود بدجور رسیدیم درمانگاه منم پیاده شدم درو محکم بهم کوبیدم
سپهر اومد دستمو گرفت رفتیم داخل ، هیچکس داخل نبود
ب سپهر چسبیده بودم 
من : سپهر
سپهر :‌ جاانم 
من : میگی امپول نده
سپهر: یکتا بزار بریم داخل اول باشه چشم 
رفتیم داخل دکتر ی مرده پیر بود ولی مهربون بود 
شروع کرد ب معاینه 
دکتر ‌‌: چند وقته مریضی؟
من : با امروز میشه ۳
دکتر ‌: زودتر میومدی اذیت نمیشدی
سپهر : میشه ی تخفیف بدین ب خانممون امپول ندین
دکتر : دوتا دادم بزنه حتما
من : اخه 
سپهر : باشه ممنون
بلند شدیم تشکر کردم اومد

یم بیرون
من : سپهر
سپهر: یکتا میزنی 
من : نمیزنم میترسم
سپهرم جوابمو نداد رفت سمت داروخانه 
منم پشت سرش
داروهارو گرفت دستمم محکم گرفت کشید طرف تزریقات
من : ن سپهر وایسا
سپهر : هیس
من : توروخدااا سپهرررر 
سپهر روبه خانمه : خانم ببخشید این دوتا امپول رو واسه خانمم بزنید 
خانمه : برو بخواب رو تخت
من : ن سپهر لطفا
سپهر : خانم منم میتونم برم داخل پیشش
خانم : نه نمیشه ، بچه نیستی ک لوس نباش
من : ب تو ربطی نداره اه من نمیزنم 
سپهر : هیس یکتا
خانمه : برو بخواب زود
سپهر : خب کسی داخل نیست بزارید پیشش باشم دیگه
خانمه : باشه مشکلی نیست
سپهرم دستمو گرفت برد طرف تخت
سپهر : بخواب یکی یدونم
من : نن 
زدم زیر گریه
سپهر‌ : یکتا گریه نکن لطفا ببین برای خودته نیازه برات ب خاطر من بزن 
خانمه : عه تو ک نخوابیدی بدو بخواب وقت ندارم
من : سپهررررر
سپهرم کمرمو خم کرد درازم داد بزورم برمگردوند
من : سپهررررر
خانمه : ساکت هنوز نزدم ک 
من : سپهر بگو نزنه
سپهر :‌ من پیشتم ببین اروم 
خانمه اومد سمت راستمو داد پایین کامل 
من :‌ سپهرررر
سپهر : نیازه واقعا این همه 😒
خانمه : من میدونم یا شما
خیسی پنبه رو حس کرد دستمو اوردم ک لباس سپهرو بگیرم
سپهر : جونم اینجام 
زنه همچین فرو کرد ک سپهر اروم گفت ای 🤦‍♀
منم چنگ میزدم ب لباسش
سپهر : الان تموم میشه جونمم
من : ایییییی سپهررر اییی
خانمه :‌ ساکتتتت
در اورد لباسمو داد بالا 
رفت اون رو اماده کنه
من : ای سپهر 
سپهر خم شد سرشو اورد چسبوند ب سرم: جان دلم یدونه مونده 
زنه اومد سمت چپ رو پنبه کشید فرو کرد 
من : اییییییی این چیهههههه ایییییییی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اییییییی سپهررررررر ایییی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اخخخ
سپهر : جانم جانم 
خانمه : شل کن عه
من : ننن اییییی
زنه در اورد پنبه رو رها کرد رفت🤦‍♀🤦‍♀
سپهر : مردشورش رو ببرن ینی ادب ندارن اینا یذره 
لباسمو داد بالا ماساژ داد
من : سپهرررر
سپهر : جونم تموم شد عزیزدلم تموم 
اروم اروم بلند شدم 
سپهر : اشکاشو ببین 
رفت واسم دستمال اورد اشکامو پاک کرد
من :‌ درد داشت سپهر
سپهر : تموم شد عزیزم تموم
از تخت بلند شدم نمیتونستم حتی راه برم اروم اروم تا ماشین رفتم
پ.ن : منو سپهر باهم دوست بودیم وقتی ب خانواده ها گفتیم مخالفت کردن گفتن کوچیکین زوده ک انقدر سپهر اومد و رفت ک الان شدم ۱۹ ساله بابام نرم شد قراره نامزد کنیم😍😍 عاشق سپهرم ینی 😍😍
پ.ن : اشکالی بود ببخشید، اولین بارم بود🙈 نظر بدین🙏

خاطره سیما جون

سلام به همه ی دوستان گلم امیدوارم تا ب اینجا سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشین و با انرژی و سلامتی برین به استقبال سال نو.

خاطره من از اونجایی شروع میشه که سعید به شدت مشغول کاره ولی با اصرار و پافشاری من امسال تعطیلات سال نو اومد پیشمون واقعا دلتنگش بودم چوم مدت زیادیه ک از هم دوریم و سعید همش اصرار می کنه من برم پیشش و اونجا زندگی کنیم بارها سر این موضوع بحث کردیم ولی خب از آخر من هنوز تصمیم مشخصی نگرفتم و یکی از دلایلمم سینا و باباست ک نمی خام ازشون جدا شم اینم بگم سعید بارها گفته که برای سینا تو یه دانشگاه خوب و توی رشته مهندسی پذیرش می گیره تا سینا هم پیشمون باشه ولی خب مامانم بخاطر بابا از زندگی تو فرانسه صرف نظر کرد و اومد ایران اینی که من و سینا بخوایم بابا رو تنها بذاریم خیلی برام سنگینه خلاصه اینکه سعید قرار شد بیاد و به قول خودش سنگامونو وا بکنیم سعید یه روز بعد کریسمس اومد تهران و چون سینا با بابا بود خودم رفتم فردوگاه دنبالش واقعا دیدنش بهترین هدیه بود دستمو ک گرفت فهمیدم یکم داغه گفتم خوبی عزیزم؟گفت الان توپ توپم تو رو دیدم گفتم داغیا گفت نه هواپیما یکم گرم بود تو راه خیلی باهم شوخی کردیم و خندیدیم میون خنده هاش همش سرفه می کرد ولی گفتم حتما بخاطر تغییر اب و هواست و اینکه خب تهران همیشه هواش آلوده اس سعید اومد خونه ما و گفت بعد می ره پیش مامانش اینا یه دوش گرفت و منم چای ریختم براش با اشتها چایشو سر کشید خندم گرفت گفتم سعید از قحطی ک نیومدی گفت بخدا بس ک قهوه خوردم موهام سفید شد هیچ چایی ک تو ب آدم میدی نمیشه خندیدم گفتم ببینم سرتو دست کشیدم ب موهاش بعد بلند گفتم ههههه گفت چته سیما؟گفتم عه جدی موهات سفید شده گفت حالا فک کردم چی شده جیغ کشیدی موی دگ سفید میشه گفتم سلولای خاکستری مغزت سفید نشده باشه؟؟!بریم ازمایش؟بعد یکی با بالش اروم زدم تو سرش خندیدم اونم خندید گفت بیا هفت سال درس خوندی دیونه شدی کلا خیلی باهم ‌گفتیم و خندیدیم اما از بعد از ظهرش سعید سر درد گرفت و رفت خوابید منم بیمارستان شیفتم نبود پیشش خوابیدم نصفه شب بود ک بیدار شد عرق کرده بود گفت سیما؟ گفتم جان؟بهتری؟گفت اره ساعت چنده؟گفتم دو اینا بعد با دستمال کاغذی عرقشو خشک کردم دست گذاشتم رو پیشونیش داغ بود گفتم مریض شدیا؟سعید گفت اره ب نظرم سرد و گرم شدم من از وقتی المانم ی بارم سرما نخوردم عجیبه پام رسید اینجا اینطوری شدم گفتم حالا چیزی نیست برم برات قرص بیارم بهتر شی گفت نه ولش کن فردا میرم خونه میگم بابا معاینه ام کنه گفتم جدی دل شیر داریا خندید گفت چرا گفتم خب سابقه آقا جون درخشانه گفت اره ولی خب کارش درسته گفتم باشه پس حداقل بهت آپوتل بزنم تب خطرناکه هااا تشنج می کنیاا مث خودشم گفتم با لحن تهدیدی خندید گفت باشه بابا برو بیار رفتم یه اپوتل اوردم اماده اش کردم اومدم تو اتاق پنبه به دست گفتم اقا سعید لطفا دمر برگشت با شوخی گفت بزن راحتم کن دگ گفتم چشم اروم پنبه کشیدم سوزنو وارد کردم و بعد چند ثانیه کشیدم بیرون برگشت گفت دستت طلا حس نکردم گفتم خواهش می کنم تب سعید اومد پایین صبح دیر بلند شدم دیدم سعید نیست تعجب کردم از سرعت عمل این بشر. منم اماده شدم رفتم بیمارستان خیلی کار نداشتم اخر وقت بود ک دیدم سعید زنگ می زنه گفتم جانم عزیزم گفت سیما من پایینم گفتم باشه اومدم رفتم دیدم صندلی رو خوابونده گفتم سلاام خوابی؟گفت نه خوبم فقط ویلچر لازمم گفتم عه چرا گفت بابا خیلی ازم گرم استقبال کرد گفتم عه چطور گفت داشبوردو ببین باز کردم یه پلاستیک پر سرنگ و ویال بود گفتم واای سعید همشو باید بزنی گفت دستور باباست دگ الانم سه تا زدم ناقصم گفتم سعید با آموکسی سیسیلین راه می افتادیا گفت نه ویروسه بدن دردم دارم گفت عه خب چرا زودتر نگفتی
گفت خب امروز گرفتم گفتم اوکی ولی نمی ذارم همشو بزنی گفت چشم هر‌چن تا خانم دکتر بگن می زنیم رفتیم خونه ک دیدم کفشای سینا هست گفت عه سینا اومده با خوشحالی رفتم اتاقش اونم سعیدو دید باهم روبوسی کردن ی بارم سرما نخورسینا گفت عه چرا صدات گرفته سعید گفت سرما خوردم سینا چشاش گرد شد گفت عههه ینی تو هم مریض میشی؟ سعید گفت چیه خوشحالی الان؟ سینا گفت نه فقط باورم نمیشه من خندیدم گفتم بابا اقامونم مثلا آدمه ها یکم با هم شوخی کردیم شب شد و شام رفتیم بعد مدت ها سه تایی بیرون سعید یکم بی حال بود سوپشو خورد اما غذاشو خیلی کم دست زد گفتم سعید غذا ایرونی ها گفت اره یکم گلوم اذیت می کنه سینا گفت دوغ بخور خوب میشی بعد دوغو تکون داد سرشو باز کرد که یهو دوغ سرریز شد ریختش رو دست و صورت سینا من و سعیدم بش خندیدیم سینا گفت مرگ... بعد پاشد بره دستاشو بشوره خلاصه شام تموم شد اومدیم خونه سینا رفت بالا من و سعیدم پایین سعید تا خاستیم بریم خونه گفت عه سیما داروهام برم بیارمشون گفتم باشه تا رفتم خونه و لباس عوض کردم سعید اومد گفت سیما بیا آمپولامو بزن بهتر شم گفتم صبح سه تا زدی که گفت گلو درد خسته ام کرده زود خوب شم گفتم اوکی برو دراز بکش اومدمومدم تو اتاق خودش برگشت اماده شد گفتم کدوم سمت بزنم؟ گفت بابا صبح ناکارم کرده دگ فرق نداره گفتم فقط شل نفس عمیق انتی بیوتیکه ها گفتم چشم سینا ک نیستم اروم پنبه کشیدم سمت راستشو و سوزنو فرو کردم هیچی نگفت یه چند لحظه ای ک گذشت گفت تموم نشد خانوم؟ گفتم اخراشه تحمل کن بعد سوزنو کشیدم بیرون جاشو پنبه گذاشتم یکم با پنبه روی پوستشو مالیدم گفتم بعدی رو بزنم یا فردا صبح؟گفت نه بزن فردا باید برم دیدن چند تا از رفیقا بهتر باشم گفتم باشه دلم می سوزه اخه گفت نه دلت نسوزه بزن راضی ام سمت بعدیشو پنبه کشیدم سوزنو فرو کردم البته یکم سریع زدم که سعید گفت اخ گفتم ببخشید عزیزم یکم بد فرو کردم گفت ن اوکیه زود بزنش تزریقش کردم سعید گفت درد داشت این گفتم تقصیر منه گفت نه بابا آمپوله دگ درد داره مرسی خانم گفتم خواهش یکم دراز بکش میام پیشتفردا صبحش سعید تو خواب و بیداری ازم خداحافظی کرد رفت دیدن دوستاش. رفتم بالا دیدم سینا هنوز خوابه بیدارش کردم گفتم پاشو دگ گفت عه بذار بخوابم گفتم تا صبحونه درس می کنم پامیشی ها رفتم اشپزخونه صبحانه اماده کردم سینام بلند شد گفت شیر؟گفتم تو یخچاله بریز بخور گفت اووو ی جور گفتی صبحونه اماده کردم گفتم سینا خورشت بپزم می خوری؟گفت نوچ ایم وجیترین گفتم کوفت هنوز بس نکردی تو؟ همونطور ک رو اوپن اشپزخونه شیرشو می خورد گفت نععع گفت سینا مسخره بازی بسه ها ی مدته هیچی گوشت نمی خوری دیشبم سعید مریض بود نفهمید فقط برنج خالی می خوری من ک می بینم گفت هیچیم نمیشه اینا بیا سیکس پکام خندیدم گفتم اره دیدم یه پکم نداری همش استخونه بعد رفت گفتم فقط شیر؟گفت اره میرم گیم نت گفتم من غذا می پزم خاستی بخور حداقل از آب خورشتاش گفت باش رفت بیرون منم ظهر موندم خونه سعیدم نیومد باید می رفتم بیمارستان اماده شدم به سعید زنگ زدم گفتم چطوری؟گفت خوبم خانوم گفتم من نیستم خونه بیمارستانم رفتی برو پیش سینا تنها نباشه گفت باشه چشم امر دگ گفتم امپولاتو زدی گفت اره محمد اینجاست میگم برام بزنه گفتم باشه مراقب خودت باش گفت چشم شما هم. دگ من رفتم بیمارستان و تا فردا صبحش نیومدم خونه روز سختی رو هم داشتم اومدم رفتم بالا ی دوش گرفتم اومدم دیدم سعید هست ایستاده دم در کنار اتاق سینا گفتم سلام گفت سلام خانوم خسته نباشی گفتم چرا اینجا وایستادی سینا خوابه؟گفت اره تازه خوابش برد رفتم تو اتاقش دیدم خوابه یه چسبم رو دستشه بلند گفتم ههه چی شده سعید گفت عه ارووم سیما چرا داد می زنی بیا بیرون دستمو گرفت اومدیم بیرون گفتم سعید چش شده گفت هیچی بخدا اومدم خونه دیدم ضعف داره بهش سرم زدم گفتم چرا؟ گفت چمی دونم فشارشم پایین بود پرسیدم چیزی خورده گفت نه گفتم یه مدت گیاه خوار شده مثلا زد زیر خنده گفت مگه گاوه؟گفتم عه سعید چی کارش کنم گوشت نمی خوره نمی تونم بزنمش که گفت لوسش کردی بس یکم بزن تو سرش تا بخوره خندیدم گفتم عه طفلکی داداشم گفت الان بلند شه می برمش کله پاچه ای همچی بدم سیراب شیردون بخوره ک نگو گفتم سعیدد من یعنی نیام؟گفت چرا تو بیا چششو بخور چش نخوری بس خوشگلی گفتم مسخره می کنی گفت نه بابا گفتم کو داروهات؟گفت زدم دگ امپولاشو گفتم باباتون ده تایی تجویز کرده بودنا گفت بقیه اش ویتامینه خودم تامین می کنم خندیدم گفتم بیا چایی سعید گفت دستت درد نکنه تو برو بخواب خودم درستش می کنم خسته ای شیفت بوی منم خوابیدم خیلی خسته بود دور و بر ساعت 9 اینا ک پاشدم رفتم اشپزخونه دیدم سینا پشت میز نشسته داره ناخوناشو می جویه سعیدم دم در اشپز خونه وایستاده بود گفتم سلام چیه اشپزخونه رو قرق کردی؟سعید هیچی نگفت سینا گفت به این دیونه بگو ورداشته منو برده کله پزی...  هی بزور میگه بخور بخور بابا من نمی خام مگه زوره سعید گفت تو حرف نزن ک دلم از دستت خیلی پره ها گفتم سعید می دونی ک نمی خوره چرا بردیش؟ گفت کله پاچه رو میگه پیفه اهه مث دخترا جیگر چی؟بهترین جیگرکی تهرون بردمش تا یه دونه دست زده میگه من سیر شدم نمی خام دگ اخه چی کارش کنم من داداشتو سیما؟ ب خودشم گفتم باهاش اتمام حجت کردم بردمش ازمایش کم خونی داشت دگ تجویزم جیگر و غذا نیست خودش می دونه چیه سینا گفت سیماااا بابا این چرا هر وقت می یاد کلید من می کنه من خوبم اصنم ازمایش نمیام سعید گفت شما خیلی بی جا.. گفتم عه سعید.سینا درست حرف بزن دیشب سعید میگفت ضعف کردی سینا گفت نه فقط دویده بودم تو پارک یکم سرم گیج می رفت الکی بهم سرم زده اینا اینجام جاش دستشو سمت من گرفته با ناراحتی نشون میده خنده ام گرفت گفتم ای جونم قربونت بشم ک برا خودت بوده سعید گفت پاشو پاشو بریم ازمایشگاه رفیقم گفتم سعید ولش کن گفت نه قرار من و سیناست مردونه سینا گفت معلومه دگ ازمایشگاه رفیق تویه حتما منو می زنه سرطانی گفتم سیناااااا سعید خندش گرفت گفت خب پاشو می برمت ی ازمایشگاه دگ سینا گفت نه دوره سعید با داد گفت می گیرم می زنمتا پاشو میگم سینام خندش گرفته بود رفته بوئد بالا صندلی واستاده بود می گفت نمیام نمیااام گفتم سعید جان تو اروم باش من میارمش با عصبانیت گفتم سینا بدو داداشم اماده شو وگرنه من می دونمو تو سینا گفت تشکر سیما از لحن عاشقونه ات فقط الان چ فرقی کرد با مال شوهرت؟ سعید گفت سیما این زبون نفهمه تو برو لباسشو بیار تا منم کشون کشون بیارمش خنده ام گرفته بود از دیوونه بازیای اینا سعید خیلی جدی بود اما سینا همچی رو ب شوخی گرفته بود گفتم نه بذار سعید زنگ می زنم به بابا خودش بیاد ببرشی ازمایش سینا گفت اه جر زن باز کم اوردی بابا رو انداختی وسطگفتم لوس نکن خودتو پاشو با سعید برو ازمایش تا خیالمون تخت شه سعید گفت اره بعدهرچی خاستی علف بخور ببیی من خندیدم سینا گفت مررگ من از دست شما دو کبوتر عاشق دکتر چه خاکی بریزم سرم ؟با نق نق رفت اتاقش لباس عوض کنه سعید گفت تو نمیای سیما گفتم نه خودت ببرش من نمیام گفت آ باریکلا اینو تو لوسش نکنی خوب میشه گفتم نخیرم دلم نمیاد ازش خون بگیرن گفت اوه بله بله... سینا راه افتاد من گفتم کلاهت کو؟ گفت نمی خاد گفتم بیرون سرده می خاد کلاهشو اوردم سرش کردم پیشونیشو بوسیدم گفتم سعیدو اذیت نکنیا گفت باشه گفتم فدات شم زود تموم میشه نترسی گفت والا سعید خودش تونل وحشته سعید گفت بیا دگ من پایینم فس فس نکن گفتم اومد اومد سینا رفت پایین منم درو بستم سرم درد می کرد یه قرص خوردم خیلی وقت بود میگرنم اوت نکرده بود دعا می کردم نگیره چون قشنگ دو روز از کار می افتم بعد دو ساعت سعید و سینا برگشتن تا سینا اومد بالا محکم بغلم کرد سعیدم اومد تو هیچی نگفت به سینا گفتم چی شده عزیزم گفت سیما دوتا دستمو چهار بار سوزن زد پرستاره سعید گفت رگ نمیی داد اخه حق داشت گفتم خودت می گرفتی خوب. ببینم دستتو سینا استینشو زد بالا راست می گفت جای دوتا سوزن بود رو دستش یکی اشم کمی کبود شده بود گفتم از همین خون گرفت؟ گفت اره گفتم خیلی خب دگ ناراحت نشو گفتم نیستم کاپشن و کلاهشو پرت کرد رو میز رفت اتاقش گفتم سعیددد؟ گفت جان؟ گفتم چرا گذاشتی اذیت شه گفت باورت میشه این قد ادا دراورد تو ازمایشگاه پرستار بعد دو بار سوزن زدن دگ نذاشت برم پیشش گفت خودم می گیرم شما نباشید بهتره گفتم ای بابا گفت حالا چیزی نشده ک گفتم اره جواب ازمایش کی میاد ؟گفت فردا اماده میشه الان برو بیارش از دلش در بیارم گفتم ن یکم تنها باشه گفت پس شما اماده شو بریم خونه مامان فروغ گفتم چشم بخاطر توها گفت بله بخاطر من لطفا منت بذار گفتم مامان و بابات احترامشون واجبه ولی خب...گفت هیس عروس ها فریاد نمی زنند گفتم مسخره الان اماده میشم دگ منو سعید رفتیم اونشب خونه مامان سعید و شبم موندیم ب بابا گفتم بره پیش سینا تا تنها نباشه گفت سینا رفته خونه عموم نگران نباشمابای سعید همون شب صداش زد و دوباره معاینه اش کرد گفت بهتر شدی داروهاتم بخور حتما سعید گفت چشم من یه چشمک به سعید زدم اروم گفتم ویتامینااا؟؟سعید چشو ابرو بالا انداخت ک ینی چیزی نگو منم خندیدم گفتم چچششم دگ از مامان و بابای سعید خداحافظی کردیم رفتیم داخل شهر ک سعید یه مسیر دگ رفت گفتم کجا می ریم عزیزم گفت ازمایش اقا سینا دگ گفتم اهان راست میگی برو بگیر من منتظر موندم سعیدم رفت ازمایشو گرفت اومد خیلی اخماش تو هم بود گفتم سعید گفت هیچی نگو سیما اعصاب ندارم 
گفتم چی شده گفت ببین ازمایششو فقط منم ی نگاهی انداختم از ویتامین د 3 گرفته تا اهنش همه پایین بود سعیدم سریع رانندگی کرد رفتیم دم در خونه گ سینا تازه از ماشین عمو پیاده شد عمو و سعید با هم احوالپرسی و روبوسی کردن به سینا گفتم برو بالا عزیزم گفت چرا گفتم سعید خیلی از دستت عصبانیه گفت چرا گفتم از خودت بپرس وجیترین...منم با عمو سلام احوالپرسی کردیم هرچی تعارف کردیم نیومد تو. سعید اومد بالا گفت سینا بیا اینجا ببینم سینا گفت بذار لباس عوض کنم گفت نه کار به لباست ندارم بیا سینا اومد سعید برگه ازمایششو داد بهش فاکتوراشو و حد نرمالشونو بلند براش می خوند گفت به یارو متصدی گفتم برگه آزمایش بیمارم بدین لطفا برگشته با خنده می گه بیمارتون سو تغذیه داره دکتر خب من چی کارت کنم سینا اخه این چ وضعشه قحطی زده ک نیستی چرا وضعت اینطوره نه به من یه جواب بده؟گفتم سعید جان یکم اروم تر گفت سیما از کیه سبزی می خوره فقط گفت دقیق یادم نیست سه چهار ماهی میشه گفت بله دگ اخه پسر خوب این اداها مال تو نیست یه نگا تو ایینه ب اون رنگ زردت بنداز رنگ ناخوناتم چک کن سینا گفت بابا خوب چی کارم داری ول کن دگ سعید گفت نه دگ ول کردنی نیست سیما پلاستیک داروهامو بیار سینا گفت من قرص نمی خورما سعید گفت نه از قرص بهتره من الکی گفتم سعید من نمی دونم کجاست گفت رو کشویه خودم می رم میارم سینا نشست رو مبل گفت ااوف سیما این چرا قاطی کرده این همه گفتم خوب عزیزم حق داره چند ماهه بهت می گم این رژیم مال شما نیست ب حرف گوش نمی دی ک سعید برگشت سه تا آمپول جدا کرد گفت همینجا یا داخل اتاقت؟ سینا گفت سیمااااا من امپول نمی زنم سعید گفت سینا من تابحال امپول اضافی بهت نزدم امروز عصبانیم می بینی یهو شش تا شدگفتم سعید گفت سیما فک کن مریض خودته الان تجویزت چیه نه بگو گفتم خوب تقویتی گفت بفرما اقا سینا بیا دراز بکش کار خودتم سخت نکن سینا گفت سعید بی خیال شو منم از فردا سبزی رو می ذارم کنار قول میدم سعید گفت اونو ک همین الان می ذاری کنار بعد امپولات غذاتم می خوری دراز بکش خودشم شروع کردن ب شکستن ویال امپولا نوروبیونو ویتامین د 3 و ث گفت ب 12 و ایی رو هم فردا داری باید بخرم سینا با ترس گفت توروخدا ول کن سعید سعید گفت میای می خابی یا نه؟؟ گفتم میاد عزیزم سینا برو تو اتاقت دستشو گرفتم بردم گفتم دکمه شلوارتو باز کن رو تختت دراز بکش گفت سیمااا نزنم اخه خوبم گفتم ازمایش ات اصلا خوب نیس اماده شو سینا با بغض دکمه و کمربندشو باز کردم ب پشت خوابید سعید اومد گفت برگرد درست بخواب ب شکم سفتم نمی کنی ها سینا ی نگا ب سعید کرد برگشت بالشتشو گرفت بغلش من شلوارشو دادم پایین سعیدم سریع یه سمتو پد کشید فرو کرد د3 بود و سینا فقط یه اخ کوچولو گفت بلافاصله سعید نوروبینو پایین تر پنبه کشید فرو کرد یه دستشم گذاشت رو کمر سینا تا سوزن داخل شد سینا تکون خورد گفت ایییییی ی پاشم می زد ب تخت و خودشو سفت نگه داشت سعید گفت بگیر پاشو سیما ب سینام گفت نگم شل کنا شل نباشی همینطور می زنم گفتم نه عزیزم شل می کنه پاشو سینا نفس عمیق تند تند بکش سعید امپولو تزریق می کرد سینام فقط یکم شل شد همش می گفت ایییی درش بیار دگ بسه اه گفتم سینا تموم شد سعید کشید بیرون گفت ویتامین ث گفتم سعید انژیوکت بخرم وریدی بزنم گفت نه جذب عضلانی اش بهتره درضمن کسی ک گیاه خوار شده یکم درد بکشه بهتره براش سینا گفت خیلی نامردی سیمااااا بگو بسه سعید گفت هیس اروم شل بمون سینا پنبه رو سمت مخالف کشید دوتاضربه پشت سرهم به محل تزریق زد و امپول زرد رنگو فرو کرد از اولش سینا مرتب می گفت اخخخخ ایییی درد داره بسه سیمااا این چیه سعیدددد اخ پام گفتم جانم عزیزم یکم اروم باش تموم میشه الان . سعید گفت شل بمون همینطوری تا تزریق کنم سینا طاقت نیاورد خاست برگرده ک سعید با ی دستش به پهلو نگه اش داشت گفت ثابت نگرش دار سیما اخراشه بعد گفت عههه کی گفت برگردی سینا نفس عمیق بکش می دونم درد داره اخرشه منم نگه اش داشتم به پهلو سینا یکم دگ تحمل کرد بعد بغضش شکست زد زیر گریه سعیدم دید اینطوری می کنه سریع تر تزریقش کرد کشید بیرون گفت عه عه گریه نکن زشته ها اروم باش بعد امپولو زد ی قطره از سر سرنگ ریخت بیرون سعید گفت اینجا رو ببین سینا سه تا سرنگو با ی حرکت پرت کرد تو سطل اشعال اتاق سینا سینا برگشت هنوز گریه می کرد دستمال اوردم گفتم پاک کن چشاتو تموم شد دگ.سینا گفت سیما داغون شد پاهام درد داشت خیلی گفتم نه عزیزم طوریت نشده خوب میشی سعید رفته بود دستاشو بشوره برگشت گفت بهتری؟سینا سرشو تکون داد سعید گفت پس سه تایی بریم بیرون دیزی بزنیم سینا گفت نه من پام درد می کنه سعید خندید گفت خیلی خب اداهاشو ببین من گفتم خودم می خام براتوت ابگوشت بپزم سعید گفت به به دستت طلا من پاشدم رفتم اشپزخونه یکم مشغول تف دادن پیاز و گوشت شدم دیدم دیدم با هم اومدن بیرون سعید دستشو انداخته بود دور گردن سینا گفتم رفیق شدین دگ... تومدن با هم بیرون گفتم رفیق شدین دگ ؟ سینا گفت نه من با این رفاقتی ندارم گفتم عه گفت اره داداشمه خب خندیدم گفتم الهی عزیزم سعید گفت ما تا یکم با سینا بیرون دور بزنیم ک ابگوشت حاضره ک دگ نه؟گفتم اره گذاشتم تو زود پز برین سینا و سعید رفتن منم بعد مدت ها یعنی واقعا بعد مدت ها یه ابگوشت درست کردم ک خیلیم چسبید فقط سر غذا خوردن سعید کلی سینا رو سوژه کرد تا نمی خورد سعید با دستش ادا امپولو درمیاورد منم دیدم سینا اذیت میشه یه مقداریشو کوفته کردم ک راحت بخوره خداروشکر غذاشو خورد و شب قشنگی داشتیم دور هم بعدشم سینا بازم امپول زد سعید خیلی جدی بود اصلا برخلاف همیشه کوتاه نیومد اما چند روزی ک کنار هم بودیم خیلی خوش گذشت و امیدوارم شما هم لحظات قشنگی رو کنار خونواده هاتون داشته باشین و جمعتون جمع باشه و تنتون سلامت نمی دونم خاطره بعد کیه شایدم خاطره خداحافظی باشه چون بحث مهاجرتمون خیلی جدی شده.
پیشاپیش سال قشنگی رو برای تک تکتون آرزو می کنم...انشاالله به همه آرزوهاتون برسید

سپاس فراوان ازآپ گردنتون
و دوستانی ک خاطره مو خوندن

سلامت باشید
سیما سالاری(البته دکتر)

 

خاطره سروه جون

سلام خسته نباشید مچکرمم از کسانی که برام کامنت گذاشتن ممنوووون و سپاس فراوان از کسانی که خاطره ام رو خواندن و تشکر مخصوص از ادمین گرامی به خاطر زحمات فراوانتون و اینکه خاطره هارو بدون هیچ نقصی اپ میکنی 😙😙😙😙😙😙
یه معذرت خواهی هم بدهکارم خاطره قبلیم غلط املایی داشت خیلی معذرت میخوام .
خب خب سروه هستم این خاطره دوممه پارسال بود طبقه بالای کمد دیواری سه چهار تا چمدون بزرگ هست که خرت و پرت هایی که استفاده نمیکنیم و برای یه وقتایی هست من دنبال یه فلش واجب میگشتم هرچی زیر و رو کردم پیدا نکردم رفتم تو وسایل سروناز رو گشتم اونجا هم پیدا نکردم کل اتاق رو ریخته بودم به هم همه رو ریخته بودم وسط اتاق وسایل های سروناز رو هم ریخته بودم وسط اتاق پیدا نشد رفتم سراغ وسایلحسام اتاقشو زیر و رو کردم نبود تصمیم گرفتم بروم توی چمدونارو دنبالش بگردم هرچی سروناز گفت نیست ول کن من گوشم بدهکار نبود گفتم حتما باید برم ببینم رفتم هلک هلک چارپایه بلند کشوندم اوردم وسایلا حسام رو با پا ریختم یه طرف جا باز کردم چارپایه رو گذاشتم و رفتم بالا در کمد رو باز کردم داستم زور میزدم چمدون رو بیارم  که حسام اومد تو اتاقش با چشمای گرد داشت مارو نگاه میکرد  و اتاقش رو یهو قیافش مظلوم و بامزه شد گفت خدااایااا من از دست این دوتا چیکاررر کنمممم این چه وضعیه دارید چیکار میکنید قشنگ قیافش اینجوری بود😢☹ (دستش یه سینی بزرگ بود توش پر ظرف چینی بود هنوز نفهمیدم اون سینی و ظرفا دستش چیکار میکرد)منم خندم گرفت هول کردم چارپایه تکون خورد حسام سریع اومد سینی رو گذاشت زمین و چارپایه رو نگه داشت بالاخره اومدم چمدون رو بیارم پایین سنگین بود کشیدم چارپایهبرگشت چمدون افتاد پایین خمش ریخت بیرون منم پرت شدم رو ظرفا شکست رفت به تنم خییییییییلی درد داشت خیلی اوضاع بدی بود من ترسیده بودم گریه میکردم سرونازم بدتر من جیغ زد پرید بیرون اتاق حسام اومد بلندم کنه تمام تنم تیر کشید پامم به شدت درد میکرد مامان تازه از سرکار اومده بود صدا مارو شنید اومد تو اتاق  دست بهم میزدن دادم میرفت هوا نمیدونستن چیکار کنن مامانم زنگ زد بابام گفت نزدیک خونس بابامم اومد و با کلی جیغ و داد من بلندم کردند کلی شیشه بزرگ و کوچیک رفته بود تو بدنم و درد میکرد و میسوخت میسوخت میسوووخت به هق هق افتادم اب دادن خوردم و بردنم بیمارستان یه وضعی بودا دمر خوابوندنم رو تخت اورژانس دکتر اومد دید و پرستارا وسایل اوردن و داشتن شیشه هارو درمیاوردن خیلی دردم میگرفت پشت کمرم باسنم پشت پاهام و دست چپم شیشه رفته بود و مچ پای چپم در رفته بود طول کشید تا شیشههارو دراوردن منم فقط گریههه میکردم و التماس حسام میکردم مامانمم حالش بد شد از این همه جییغ و گریه من بابام بردش بیرون هلاک شدم تا شیشه هارو دراوردن و شروع کردن بخیه و پانسمان اولین قسمتو که اومدن پانسمان کنند جوری داد کشیدم که فشارم افتاد سرم گیج میرفت و دیگه هیچی نفهمیدم نمیدونم چقدر گذشت که بیدار شدم بدنم کوفته شده بود پام اتل بسته بودند و دستم سرم بود دمر خوابیده بودم بابا گفت بیدار شدی گل من گفتم بابایی بریم خونه گفت باشه عزیزم دکتر اومد یه سر زد و گفت بهتری دختر خوب بسکه و گریه کردی و جیغ زدی صدات گرفته گفتم مرسی بد نیستم گفت از این به بعد بیشتر مراقب باش گفتم چشم دکتر نسخه رو داد به بابا و حسام و مامان کمکم کردن بریم تو ماشین رفتیم خونه گرفتم خوابیدم شب بیدار شدم درد داشتم که مامان بهم قرص داد فردا صبحش بابا اومد گفت سروه گلی دوتا امپول داری بزاربزنم برات منم چون درد داشتم خیییلی زود قبول کردم و سروناز اماده ام کرد اولیش رو زد هبچی نفهمیدم اصلاا درد نداشت یه خورده استرسم کمتر شد دومی رو زد یه کوچولو درد داشت گفتم اییی باباییی گفت کولی بازی درنیار تمومه من مامانت نیستما خیلی ناراحت شدم اخه من که چیزی نگفتم دراورد و لباسم رو سروناز درست کرد حوصلم سر رفته بود خییلی عذاب بدی بود نه میتونستم بشینم نه میتونستم راه برم نه بخوابم فقط دمر میتونستم بخوابم مامان قبل اینکه بره کلینیک اومد تو اتاق گفت وقتی برگشتم باید اتاقتون مرتب باشه حسام خییلی مرتبه خودش اتاقش رو مرتب کرده بود مامان رفت من و سروناز یه نگاه به اتاق و وسایل کردیم منکه داشت گریم میگرفت سروناز هم سریع چشماشو پر اشککرد پرید بیرون صداش میومد که داشت به حسام میگفت داداش قشنگم اخه دلت میاد ما چه کار کنیم کلی درس دارم (الکی) کار دادم اخه چجوری اینجارو تمیز کنم سروه هم که مریضه ای خدا (مثل ابر بهارم اشک میریخت ) حسامم گفت باشه عزیزم حالا چرا گریه میکنی میام کمکتون خب سروناز وقتی اومد تو اتاق علامت داد حال کردی مخ زدنو وایسادن مرتب کردن منم نقش ناظر داشتم حسام گفت اییی خداااا ابن کتابه که کلی دنبالش گشتم از دست شما یک دقیقه بعد گفت ععع این ساعتم یک دقیقه بعدش گفت عع من چقدر دنبال این پوستر گشتم یک دقیقه بعد گفت ععععسی دی هم اینجاس دیگه از دست ما کلافه شد کلی چیز از خودش تو وسایلمون پیدا کرد منو سروناز هم لبخند این شکلی میزدیم😁😁 اقا گذشت و گذشت تا اینکه زخمام عفونت کرد از این بهتر نمیشد راهی دکتر شدیم گفت باید انتیبیوتیک مصرف کنه کپسول نوشت و گفت ۴تا امپول هم دادم۲نوبت ۱۲ ساعتی دوتا بزن داروهارو کامل مصرف کن خوب میشه مراقبش باش و کلییی توصیه دیگه بالاخره راهی خونه شدیم بابا گفت سریع اماده شو گفتن چرراااا گفت امپولات از حرفی که واسه اون امپول زدناراحت شدم به خاطر همین بیصدا اماده شدم و قول دادم که هرچقدر درد داشت هیچی نگم ایندفعه از حسام خواهش کردم بیاد پیشم اومد خوابیدم سرمو گذاشتم رو پاش بابا شلوارم رو داد پایین و پنبه کشیدو فرو کرد در داشت دست حسام رو فشار میدادم تا تموم شد دومی دردش خییییلی بیشتر بود سرمو میزدم به پای حسام و پای مخالفمم میزدم به تخت اروم میگفتم ایی جوری که صدامو بابا نشنوه تا تموم شد بابا رفت و حسام هم پیشونیم رو بوسید و رفت خوابیدم ۱۲ ساعت بعدی هم خودم اماده شدم گفتم سروه شجاع باش و تحملش کنن اولی رو اخراش گفتم اخخخخ تا تموم شد بعدی حتی سوزنش هم درد داشت شروع کرد تزریق گفتم اییییی بابا بسسسسه این چرا اینقدر درد داره و سفت کردم بابا داد زد شل کننننن میگم شل شدم و تا تموم شد اشکام تند تند میریخت تمومکه شد ازم معذرت خواهی کرد وسایلش رو جمع کرد و رفت بیرون چند دقیقه بعد حسام اومد گفت سروه میگما میشه با لبتابت لوگو آرشام رو طراحی کنم پس فردا باید تحویل بدم نرم افزار خودم قاطی کرده منم گفتم خیله خب نشست گفت ععععععع گفتم چیه گفت سروه فلشت . دلم میخوااااااست خودمو جرررر بدم این همه دردسر برای یه فلشششش حالا فلش صاف جلو چشمم بوده خداایااااا هرچی فوحش بود رگبار خودم کردم منم دارو هامو مصرف کردم و بهترم شدم مرسی که خاطرمو خوندید میدونم ایندفعه خییییلی بد شد معذرت میخوام 
دوستدارتون سِروه

خاطره سیده ضحی جون

بنام خداوند مهربان.سلام و درود.
سیده ضحی هستم ،22ساله.
( چهارمین خاطره)
سال اول دانشگاه ،خوابگاه گرفته بودم.4 نفر تو یک اتاق بودیم.روز های اول سخت بود و دوری از خانواده برام مشکل، ولی خداروشکر با وجود هم اتاقیای نازنینم ،با زندگی خوابگاهی ساختم.انقدر بهمون خوش میگذشت تو اتاق که اصلا وقت درس خوندن نداشتیم بخاطر همین شبای امتحان و فرجه ها همه ش ناله میکردیم.
داداش طاها خیلی پیگیر درس و مشقم بود که همیشه خیالشو راحت میکردم که همه چی خوبه ☺️ 
یه روز ،از صبح که رفتیم کلاس تا عصر که برگشتیم خوابگاه،من یکم دل درد داشتم ولی با این حال بعد کلاس رفتیم یکم گشتیم،جاتون خالی خیلی کیف میکردیم ...شب همون روز،ساعت 2 نصف شب با دل دردعجیبی از خواب بیدار شدم ،واقعا بی سابقه بود.درد انقدر زیاد بود که منو از خواب بیدار کرد.اصلا نمیتونستم ثابت بمونم. انگار انتهای شکممو داشتن با چاقو ریز ریز میکردن.😢تمام تلاشمو میکردم که سر و صدا نکنم تا بچه ها بیدار نشن.یه ربع تحمل کردم ولی حالت تهوع میومد سراغم.اولین بارم بود که همچین دل دردی داشتم.تختای اتاقمون 2 طبقه بود و منم طبقه بالا بودم.آروم از تخت اومدم پایین.نمیتوستم صاف وایسم.دولا راه میرفتم 😂(یادم میفته خندم میگیره)رفتم دستشویی،ولی اصلا نتونستم بشینم.اومدم اتاق رفتم سر کمدم یادم افتاد که طاها اجازه نداده بود هیچ قرصی با خودم بیارم 😫 رفتم سمت کمد بهار،از جعبه ش یدونه ژلوفن برداشتم خوردم.دردم خیلی زیاد شده بود،دلم میخواست جیغ بزنم.
رفتم سالن تا بچه ها بیدار نشن،رو پله نشستم و به خودم میپیچیدم (خدارو شکر کسی ندید 😂😄)
دیگه نمیتونستم تحمل کنم،برگشتم اتاق،کف اتاق دراز کشیدم و هی بخودم میپیچیدم ،اصلا نمیتونستم صاف بخوابم.
یهو صدای یکی از بچه ها رو شنیدم.یلدا بود.یلدا هنوز کامل لود نشده بود،یه چشمش باز بود فقط و هنگ بهم نگاه میکرد.
یلدا:ضحی چیشده؟.چرا اونجا خوابیدی دیوونه.(من خیلی تو اتاق مسخره بازی درمیاوردم.فکر میکرد دارم شوخی میکنم 3 نصف شب😂)
من:یلدا دارم میمیرم.😢
یلدا:ضحی مسخره بازی درنیار.پاشو برو سر جات بخواب.صبح کلاس داریما
منم مثل مار در حال پیچش بودم که یهو حالت تهوع خیلی بدی اومد سراغم و همونطور دوللا رفتم سمت سرویس بهداشتی گلاب به روتون،هر چی خورده بودم...(معذرت میخوام)
از دستشویی اومدم بیرون،دیدم 6 تا چشم قرمز دارن بهم نگاه میکنن.
خندم گرفت ولی اصلا حوصله نداشتم،درد کلافه م کرده بود.
اومدیم تو اتاق.
بهار:ضحی چت شده؟چرا میپیچی؟دلت درد میکنه؟؟
یلدا:برم به سرپرستی بگم برامون ماشین بیارن،ببریمش بیمارستان
الهه هنوز هنگ بود قربونش برم.
من دیگه با صدای بلند شروع کردم به گریه،خیلی دردش بد بود ،اصلا نمیتونستم تکون بخورم.سرفه میکردم از درد میمردم.
خلاصه از سرپرستی زنگ زدن برامون ماشین فرستادن.(یه چیزی شبیه وانت بود.روش نوشته بود مزدا 😂😂😂😂)بچه ها با بدبختی لباسامو تنم کردن و رفتیم...بهار جلو بود.من و یلدا و الهه پشت.اشکام بی اختیار میریختن.ماشین انقد مارو تکون داد که من دوباره حالم بد شد.بچه ها کیسه برداشته بودن...
رسیدیم بیمارستان،آقای دکتر اومدن،واقعا ممنونم ازشون،بد موقع بود ولی با خوشرویی و با حوصله کارشونو انجام میدادن.نمیتونستم سر پا وایسم.دکتر گفتن که روی تخت دراز بکشم.دکتر اومدن سمتم ازم خواستم کامل دراز بکشم.
من:اقای دکتر نمیتونم دراز بکشم.نمیتونم صاف بخوابم
دکتر:دخترم سعی کن صاف بخوابی،یکم تحمل کن سریع معاینه کنم.
یکم خودمو صاف کردم که جیغم رفت هوا.
دکتر:من هنوز دست نزدما...من:اقای دکتر نمیتونم اصلا.
دکتر یه آزمایش اورژانسی برام نوشتن.رفتیم آزمایشگاه بیمارستان،که تو یه ساختمون جدا بود.اشکام میریختن.خیلی درد بدی میپیچید تو بدنم.یه اقایی مسوول ازمایشگاه بودن که بنده خدارو بیدار کردیم.فکر کنم چشم بسته ازم خون گرفت،چون خیلی بد سوزنو فرو کرد،ولی صدام درنیومد.(نمیترسم😜)یه ظرف(لیوان)بهمون دادن که...بچه ها خودشونو کنترل کرده بودن که نخندن 😂😂 رفتیم سرویس بهداشتی...حالا اون آقایی که از دانشگاه (راننده)باهامون اومده بود،راه افتاده بود دنبالمون😂 منم نمیتونستم درست راه برم،ظرف و گرفتم سمت بچه ها ،گفتم بگیرید اینو من خجالت میکشم.نامردا هیچکدومشون قبول نکردن،فقط ترکیده بودن از خنده.التماس میکردم یکیشون بگیره ببره بالا،بده به اون اقا،میگفتن:مال خودته ما نمیتونیم ببریم 😂😂خلاصه تو جیبم دو تا دستمال کاغذی داشتم،پیچیدم دورش که دیده نشه.رفتیم بالا،یکم منتطر موندیم،جواب اماده شد.بردیم دکتر گفتن سالمه .هیچیت نیست.
برات سونوگرافی مینویسم حتما انجام بده.الانم این آمپولارو بزن تا دردت آروم شه.
من:😱🙄 بهار:اقای دکتر این دوستمون از امپول میترسه
دکتر با لبخند نگام کردن و گفتن:قبل شما یه خانومیو آورده بودن تقریبا همسن شما ها بود،6تا شکم زاییده بود،بعد شما از امپول میترسی؟🤐
بچه ها قهقهه زدن از خنده ولی من اصلا حوصله نداشتم،که یهو تو اتاق معاینه،دوباره حالم بد شد و گلاب به روتون...دکتر جدی بهم گفتن :سریع ببریدش تو اون اتاق رو یکی از تختا دراز بکشه.
بیمارستانی که ما رفته بودیم(بیمارستان 29بهمن.تبریز)تو قسمت اورژانس،اتاق پزشک چسبیده به یه اتاقی بود که 6،7تا تخت داشت که با پرده از هم جدا شده بودن.
دراز کشیدم رو تخت،دکتر اومدن و گفتن:بچه ها دوستتونو اماده کنید باید آمپول بهش تزریق بشه.من دیگه هیچی نگفتم چون واقعا حالم خوب نبود.
دکتر رفتن،با کمک بچه ها دمر شدم.بهار تقریبا آماده م کرد(همه مون از بهار حساب میبردیم.😆😆)یهو دیدم یه آقا پسر شاخ شمشاد،آمپول به دست داره میاد طرفمون،سریع شلوارمو کشیدم بالا،گفتم:مگه اینجا پرستار خانوم نداره.
_نخیر ایشون رفتن استراحت کنن.دراز بکشید شما...من:نمیشه صداش کنین
پرستاره عصبی شد و گفت:یعنی چی برید صداش کنید.بفرمایید برید بیرون آزاد بزنید.
قهر کرد😂😂
(اون بیمارستانی ک رفته بودیم،تزریقاتو خودشون انجام میدادن.بدون نسخه.یعنی پزشک تو یه برگه مینوشتن و پرستارا تزریقاتو انجام میدادن،فقط مال بیمارستان و تجویز پزشک بیمارستان) 
دکتر بخاطر سروصدای پرستار ،اومدن پیش ما که چی شده؟ بهار:پرستارتون قهر کرد باهامون 
دکتر خندیدن و گفتن چرا؟ بهار:از بس نازک نارنجین دیگه
بهار با دکتر صحبت کرد و داروهارو تو دفترچه نوشتن برامون.رفتیم از داروخانه تهیه کردیم و پیش به سوی اتاق.
من دیگه توان حرف زدن هم نداشتم.رو تخت دراز کشیدم.دیدم بهار آمپولارو آماده میکنه.
من:من نمیزنم یلدا:بیجا میکنی نمیزنی بهار:ضحی رو شکمت بخواب
من:نمیخوابم.ولم کن یلدا و الهه به زور دمرم کردن،یلدا کاملا نشست پشتم 😂😂😂 الهه یه کوچولو شلوارمو آورد پایین که من داد میزدم.
ولمممم کنن .دست نزنننن بهم توروخداااا یلدا پاشو درد دارم.
بهار:ضحی چته؟؟؟؟الان همه رو بیدار میکنی.
وای خدایا جای تزریقو پنبه الکلی کشید که من لرزیدم.
بهار:ضحی قربونت برم.یه لحظه تحمل کن دیگه
من دیگه اشک میریختم و میگفتم نمیخوام.
الهه و یلدا نفسشون رفته بود از خنده 😂😂 یلدا:گریه نکن عزیزم.یه کوچولو دردت میگیره الهه:اره خوشگلم نبینم اشکاتو دوست داشتم خفه شون کنم فقط میخندیدن😆😆😆😂😂😅بهار اولیو زد که صدام درنیومد. اون طرف و اورد پایین. من:اول اینطرفو بکش بالا بعد
الهه:خیله خوب بابا توام. بهار اون یکی رو زد که یه تکون اساسی خوردم که دعوام کرد. بهار:ضحییییی احمق تکون نخور کار دستمون میدی.
من:بهار توروخدا تموم کن...الهه و یلدا ساکت شدن😂 بیا تموم شد.
یکم بعد دردم آروم شد.ولی دیگه صبح شده بود.منم همونجا رو تخت الهه خوابم برده بود.بعد از ظهر بیدار شدم.
بچه ها هرجا رفته بودن برام نوبت سونو بگیرن،همه شون یکی دو ماه طول میکشید.
زنگ زدم به داداش طاها،که خودش برام وقت گرفت،فرداش رفتیم سونو انجام دادیم که یه کیست بزرگ تخمدان راست با جدار ضخیم دیده شد.خیلی نگران شده بودم.
آزمایش انجام دادیم که خداروشکر همه شون سالم بود.اولش گفتن که کیست باید جراحی بشه چون بزرگه.
یه دکتر دیگه رفتیم که کلی روحیه دادن و گفتن انشالله با قرص حل میشه اگه نشد باید جراحی شه که خداروشکر بعد از مصرف قرص بمدت 2 ماه،دوباره سونو انجام دادیم که کیست کامل از بین رفته بود. 

سال نو پیشاپیش مبارک.امیدوارم امسالتون پربار باشه وهر طور که دوست دارین براتون رقم بخوره.
با آرزوی بهترین ها 🌺🌸🌺🌸🌺

خاطره نگار جان

سلاااام خوبیییین چ خبراااا؟؟؟؟😍😍❤️
ایشالله ک خوبید خب برم سر خاطره :
از اونجایی ک یه مدت دوباره ضعیف شدمو غذا نمیخوردم اگرم میخوردم خیلی کم و اینا همسر جان منو برد دکترو و اونم کلییی تقویتی نوشت ک حالا میخوام یکیشو تعریف کنم ....
پدر شوهر زنگ زد و دعوت کرد ک بریم اونجا منم شبش ۲ تا آمپول داشتم باید میزدم به بهونه اینکه شایان یادش بره آمپولامو  گفتم سریع بریم و تا از سر کار اومد صدا کلید انداختنشو شنیدم رفتم به استقبالش 😂( دیگ اینجاشو نمیگم .... ) 
اومد  ک بره لباساشو عوض کنه یه نگاه سر تا پامو نگاه کرد ....
شایان : چرا مشکی ؟؟
من : اووم همینطوری قشنگ بود پوشیدم ....
شایان : تاپ مشکی ساده شلوار مشکی ساده ؟؟؟ حتی کش مووو مشکی؟؟؟ ( خدایی چ دقتی داره خوبه استاد دانشگاه نشده وگرنه همه رو با ۹/۷۵ مینداخت ) 
اومد نشست پیشم دستمو گرف ....
شایان : درس میشه قول میدم 
یه لبخند بش زدم 
من : شب خونه بابات دعوتیم بدو لباس عوض کن بریم ...
شایان : چشم ...
 دیگ لباس عوض کرد رفتیم نشستیم تو ماشین منم خوشحال ک آمپولامو یادش رفته یه لبخند ملیح رو لبام بود ...
خلاصه بگم ک رفتیم و شامم خوردیم منم با خیال راااحت نشسته بودم ک پدر شوهر جان همه چیز را متشنج کرد ...
پدر شوهر : بابا جان من یه آمپول دارم زحمتشو میکشی ؟ 
گفتم خدایا با کیه داره حرف میزنه ...
شایان : بابا جان من خیلی وقته نزدم ...
من : مگ تووووو بلدییی؟؟😨
شایان : اهوم 
من : ع کجا؟؟؟ 
شایان : حسام چندسال پیش یادم داده بود ...  ( بعدش با لبخند بم گف) فک کردی فقطم سرم تو کتاب بوده نفت خوندم ؟😉
کلا لال شدم ....
(البته بگم ک خود باباشم بلد بود ) 
ک باباش اومد آمپولو داد خودشم آماده کرده بود ...
شایان : بابا جان من اطمینان نمیدمااا 
باباش :  پسرم من بت اطمینان دارم .... 
شایان : هر جا راحتید بخوابید ....
در این حین ک داشت دراز میکشید ...
شایان : اتفاقا نگارم ۲ تا آمپول داره گفتم شما زحمتشو بکشید ...
سریع گفتم : نیوردم 
شایان : من اوردم
اقا من کلا اومدم تو افق محو شم ک پر بود قایق سهرابم ک جا نداشت ترجیح دادم برم تو پیریز برق 
باباش حاضر شد حس کردم کلا یخ زدم رفتم تو آشپز خونه یه صندلیی کشیدم نشستم  ک دیدم شایان اومد وایستاد جلوم 
شایان: خانوم خانوما چرا رنگت پریده نترس ...
دیدم با پدر شوهرم راحت نیسم دیگ دلو زدم به دریا ...
من : شایانی من از بابات خجالت میکشم  ندی آمپولا منو بزنه
شایان : هرچی شما بخوای 
پاشیدیم رفتیم ک شایان نشست پنبه کشید سوزنو یواش فرو کرد که پدر شوهرم هیچییی نگف فقط وسطش یه آخ کوچولو گف ....
تموم شد سوزنو کشید بیرون پنبه گزاش .... بلند شد که بره دستاشو بشوره ....
پدرشوهرم : خیر از جوونیت ببینی پسرم 😂
شایان : قربان شما ...
و رف دستاشو شست اومد  ماهم کم کم بلند شدیم و خداحافظیو .... تو ماشین بودیم و حرف زدن و بام شوخی و اینا کرد چون دیر وقت بود دیگ کم کم چشام رف ....  
دیدم داره با دست آروم میزنه بم 
شایان : نگارم پاشو عزیزم رسیدیم 
فک کردم رسیدیم در خونه بیرونو نگاه کردم دیدم وایستاده جلو درمانگاه ....
من : نمیریم خونه؟
شایان : ۲ دونه بیشتر نی دیگ بریم بزن راحت شی ....
من : نمیتونم اینجا 🙁 
شایان : یعنی بریم یه جا دیگه ؟
من : نه بریم خونه ...
شایان : بعد آمپولات چی ؟
رومو بردم سمت پنجره بیرونو نگا کردم ...
من : خب خودت بزن😶
شایان : بیا میبرمت پیش امین 
من : نه
ماشینو روشن کرد رفت سمت خونه ...
رسیدیمو لباس عوض کردیمو دیگ میخواستیم بخوابیم ....
رفتم ولو شدم رو تخت پتوام کشیدم روم😁 ک شایان اومد تو ...
شایان : نگارم نخواب یه لحظه 
من : جان؟
شایان : زنگ زدم امین و حسام هیچکدوم نبودن 
من : خب به سلامتی ...
شایان : نخواب یه لحظه من آمپولاتو بزنم ...
زیر لب گفتم : مهندسو چ به کارای تجربی...
فک کنم فهمید 😂😐
شایان  : عب نداره 
همونجور داشتم نگاش میکردم ک رف بیرون  ۵ دقیقه بعدش با ۲ تا آمپولو پنبه و ... اومد تو ...
خدایی آمپولاشم بزرگ بودن ... یه دفعه بغض کردم .... که آمپولا رو گزاش رو میز اومد نشس پیشم دست کرد تو موهام 
شایان : اذیت نمیشی باشه ؟؟ این ۲ تا ام بزنی دیگ اصن تموم میشن 
شایان : حالا برگرد ...
برگشتم 
ک خودش اومد نشست لبه تخت لباسمو کشید پایین 
من : انصاف نی من تازه ۲ روز پیش ۲ تا آمپول زدم ....
شایان : جا آمپول قبلیات درد میکنه؟؟
من : نه بعضی وقتا تیر میکشه چرا 
شایان : کبود شده جاشو اخه ... کدوم سمت کمتر درد میکنه 
من : راست😢
پنبه کشید 
شایان : خانوم شجاعه من شل کن 
یکم شل شدم سوزنو فرو کرد ....
من  : آخ 
اولش دیدم درد نداره ولی یهووو دردش شروع شد شدید 
من : شایااااااان 😭😭😭😭 آییییییییییییی پااااااام چیهههههه این 
شایانم مداااام قربون صدقم  میرف  صدا من بلند تر میشد صدا اونم بالا تر میرف ک منو آروم کنه😂
شایان : جاااان تمووووم 
من : مرگگگگ نگاااار درش بیا

 

ر  
یه ۲ ثانیه بعد پنبه گزاشت درش اورد ولی همچنان درد داشت ....
این اشک

ای منم مگ تموم میشه 
یکم جاشو ماساژ داد ....
شایان : نگارم اینقد بی تابی نکن ....
من : بسه وللم کن😭
( اصن یه کولی بازی دراوردم ک نگید😂)
شایان : اینم بزنیم تموم شهه
من : نهههه نمیخوااام😭
شایان : عزیز دلم اینقد نترس  زود تموم میشه
پنبه کشید سوزنو فرو کرد یه جیغ بنفش کشیدم :)  خواستم پامو تکون بدم ک دستشو گزاش رو پام 
من : آیییییییی😭😭😭😭😭😭 درددددددد دارههههه 😭😭😭 آخخ 
شایان :  جانه دلم یکم تحمل کن 
خونه رو گزاشته بودم رو سرم اینقد جیغ زدم😂😐
پنبه گزاش سوزنو در اورد  یکم پنبه رو نگه داش ....
رف دستشو شست من هنو این اشکام داشت میومد دیگ هق هق میکردم   با یه لیوان آب اومد خودش نشست رو تخت بغلم کرد یکم اشکامو پاک کرد ....
شایان : نگار ببین منو تموم شد دیگ قربون اون اشکات بشم من نگااا کن داری میلرزی
یه ذره آب به زور بم داد 
شایان : دیگ تموم شد ...
من : خواب از سرم پرید
شایان : مشخصه ... خب چیکار کنیم؟
من : فیلم😎
شایان : خوبه 
یهو کودک درونم فعال شد 😀😂
من : هرکی زودتر رسید پایین فیلمو اون انتخاب میکنه
شایان : با این وضع میتونی بدویی ؟؟
من : نه پام درد میکنه ولی عب نداره منکه زودتر میرسم پایین
یه نگاه به هم کردیم عین فشنگ رفتیم پایین  که متاسفانه در حین راه نمیدونم شایان پاش به چی گیر کرد  با مخ خورد زمین😂😂😂 خیلی بد بود حالا اون پیشونیش داش خون میومد من ترکیده بودم از خنده😂 
❤️حالا اگ دوس داشتید خاطره اونم میگم
❤️مرسیییی ک خاطرمو میخونید😍
❤️سال نو پیشاپیش  مبارک امیدوارم سرشار از شااااادی عشق و موفقیت باشه😎😍
❤️با احترام و لبخند🖐🏻

خاطره sara art😊😊عزیز


صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سلام خدمت اعضای محترم وب 😊😊  Sara art  هستم این خاطره ی پنجمم هست سال خوبی براتون باشه هر چند  تو خاطره ی قبل خیلی زود گفته بودم اینقدر سرم شلوغ بود که تاریخ از دستم در رفته بود 😊خب از وضعیت اقدامات قبل عید یه گزارش تهیه کردم :  خودم مدیریت تغییر دکوراسیون و چیدمان رابه عهده دارم برادرم پاک کردن شیشهای کل خونه( البته اون جاهایی که دستش نمیرسه من انجام میدم یه جورایی حکم نردبونو براش دارم و شستن فرش به کمک من و خودش و بابام شستن پارکینگ و مرتب کردن حیاط و شستن سرامیک ها و خواهرم عاشق فرش شستن اگه بخواد اندازه کف دست فرش بشوره یه ربع روش کار میکنه با وسیله هایی از قبیل سنگ پا وچوب و خط کش فلزی ...😂😂😂😂وسواس داره کمی مامانم شستن پتو و  ملافه و گرد گیری و... خب بسته دیگه همینکه تایپ میکنم تمام بد بختی هام یادم میاد ولی خاطره میشه 😄😊خب بریم سر اصل مطلب : خاطره از این جا شروع میشه که مامانم به خاطر دندونش میره با خواهر و برادرم خونه مادر بزرگم و منم اصرار کردم بیام ولی مرغش یه پا داشت نه نه منم مدرسه داشتم نمیتونستم برم از شانس گند خلاصه عصری شد و ما قرار شد برسونیمشون اسکله⛴⛴⛴وتو راه برگشت رفتیم خرید من یه پاکت شیر و دو بسته چیپس با سس کچاب و چیپس میگو که شاید به گوشتون نخورده باشه چیپس هایی خلالی ریز در بسته بندی هایی اندازه کف دست ساخت ایران نیست🙃 بیش تر تو جنوب کشوره بعدم رفتیم میوه فروشی انگور یاقوتی و یادم نمیاد یه چن تا میوه دیگه خریدیم وپیش به سوی خونه لباسام عوض کردم بابی  غذای ظهر و داغ کرد خوردیم و ریاضی چن تا تمرین حل کردمو و خوابیدم فردا صبح صبحونه آبمیوه و کره و عسل خوردمو🍞🍞🍞🍯🍯🍯🥃 و رفتم مدرسه و شانس گندمون برق رفته بود هوام شرجی فرض کنین کولر ۲ ساعت نباشه 😱😱😱😱 چی میشه من که صورتم  قرمز شده بود از گرما خوابم برده بود ودوساعت بعد با احساس خنکی بیدار شدم برق اومده بود وقتی تو هوای شرجی باشی داشتن کولر یه نعمته بزرگی 😁😁 رفتیم خونه و غذا یادم نمیاد چی بود عصری رفتم دو پاکت چیپس با سس کچاب آوردم وخوردم چشم مامانمو دور دیدم اگه مامانم بود عمرا میخرید 🙈 حسابی به خدمت گلوم رسیدم فردا صبح که بیدار شدم گلوم درد میکرد ولی اهمیت ندادم همیشه مقاومت میکنم چون با نسخه ی اول خوب نمیشم همیشه باید حسابی درب و داغون شم بعد برم دکتر( من حساسیت به سس و عطر و ادکلن دارای رایحه تند بوی قیلون و سیگار و اسفند. ) عصری شد و رفتیم مامانمو از اسکله بیاریم تب کرده  بودم کمی ولی بیش تر گلوم درد میکرد با گوشم رفتیم خونه و فردا عصری رفتیم دکتر یه خانوم خوش برخورد و جدی بودن بعد از انجام معاینه داشتن برا بنده نسخه میپیچوندن که یه بچه را آوردن داخل مریض اورژانسی بود از بالای لباس شویی افتاده بود پایین ۱ سالش بیش تر نبود از شکم به پایین پر خون بود یه جوری شدم اون موقع خودم این جور مسائل و درک نمیکردم و خلاصه گفتن باید برین طبقه دوم نسخه رو دادن دست مامانمو و منم رفتم تو ماشین مبادا برم سمت تزریقات و کمربندم بسته بودم که اگر خدا نکرده می خواستم برم اون طرفا طول بکشه 😂😄 مامانم دارو هارو گرفته بود من یادمه قشنگ از اون دور دیدم رفت تو ماشین یکی دیگه بعد چن دقیقه دیدیم با خنده میاد اینطرف اینقدر فکرش مشغول بوده که اشتباه سوار یه ماشین مشابه ماشین  ما میشه بعدم بدون اینکه به راننده نگاه کنه میگه برو دیگه هیچ صدایی نیومده یه نگاه میندازه می بینه یه زوج وبا یه بچه دارن به مامانم نگاه میکنن😳😳😳😳مامانم : اامممم چیزه ببخشید اشتباه سوار شدم 😂😂😂😂😄😄😄وبعد میاد منو از ماشین میبره به سوی تزریقات وای منم از فضای اون جا نگم براتون وحشتناک 😨😨😱😱سرامیکی طوسی و ماشی رنگ با دیوارهای سفید عین میت با دو تا اتاق مجزا در یک مجموعه امیدوارم متوجه بشید به اتاق بزرگ و یه اتاق کوچیک با دو تا تخت در جهت شرق و غرب با حدود ۵۰ سانت فاصله در روبه روی هم قرار داشتن با بوی تند الکل 🤢🤢🤢من از همون اول گفتم نمیزنم نمیخوام ولم کنین من فقط به دستم میزنم😂😂😂😂😂 پرستاره خیلی خوب بود 😍😍گفت باشه آروم باش برو رو تخت بشین هر کدوم که راحتی رفتم رو تختی که کسی منو نبینه یعنی دید نداشته باشه یادم میاد دوتا آنتی بیوتیک بود با یه کوچیک اول اون کوچیک رو زد که درد نداشت بعد گفت بخواب دیگه گفتم آخه شلوارم تنگه نمیاد پایین یه کمی طول کشید تا آماده شدم پنبه کشید و فرو کرد و بلافاصله بعدیو اینقدر درد داشت فک کنم پنی ۸۰۰ بود یا ۱۲۰۰ ک نگم براتون کل تزریقات گذاشته بودم رو سرم تا یه ربع رو تخت ولو بودم مامانم: هی  باتوام بلند شو بریم دیگه من: نمیام نمیخوام😭😭 واقعا نمیدونم اون موقع فازم چی بود😂😂 خلاصه با کلی منت کشی منو برا تو ماشین و رفتیم خونه ولی جاشون درد میکرد

موقع خوابیدن دمر خوابیدم و فردا صبحش بهتر بودم و رفتم مدرسه 
پی ن۱: این خاطره ی پنجمم بود .
پ ن۲: این خاطره برا چهارم ابتداییم بود .

پ ن۳؛برا آدما خوبی بخواه .
با آرزوی موفقیت برای همه ی شما عزیزان 💪💪📚🎓⛑💑👩‍🎓👨‍🎓👨‍⚕👩‍🍳👩‍🎨👮‍♀👷‍♂

خاطره حدیثه جون

به نام خدا
سلام 🙋‍♀🙋‍♀ خوبید ؟❣حدیثه هستم ☺️این دومین خاطره ایه که میزارم ....
هفته ی پیش شنبه بیدار شدم برم مدرسه دیدم در میزنن (در خونمون )رفتم درو باز کردم عمم و دختر عمم و پسر عمم و شوهر عمم بودن 🤦‍♀🤦‍♀ساعت هفت صبح خونه ی کی مهمون میاد آخه؟😒 (خونه ی عمم اینا مشهده ) رفتیم خونه همگی با هم صبحونه خوردیم پاشدم آماده بشم برم مدرسه متوجه شدم مامانم خستست 🙁(پنجشنبه و جمعه مامانم بیمارستان بود بخاطر مادر بزرگم که مریض شده بود ) برا همون اومده بود خونه استراحت کنه بعدش بره خونه مادر جون براش یکم سوپ و اینا بپزه چون تازه مرخص شده بود
من دیگه مدرسه نرفتم اون روز تا یکم کمک دست مامانم باشم 😘💋
شوهر عمم دوباره برگشت مشهد کارش اداری بود مرخصی نداده بودن بهش عمم و بچه هاشم رفتن اتاق من بخوابن گفتن خسته ایم راه طولانی بود و اینا 😒🤨 مامانم سفره صبحانه رو جمع کرد منم رفتم آماده شم برم خونه مادر جون چون مامانم نمیتونست بره (میگفت زشته مهمونا تنها بمونن مادر من چی زشته ؟اینا یازده ماه از سالو خونه ی مان 😐صاحب خونه حساب میشن 😐) رفتم خونه مادر جون براش یکم سوپ پختم (بعداز خوردن سوپ مثل اینکه مادر جون مسموم میشه 😂😂 ای خداا 😂😂)خونه رو جمع کردم دوباره برگشتم خونه خودمون تا رسیدم تلفن زنگ خورد مامانم تلفن رو جواب داد مادر جون بود 😂😂میگفت حالم بد شده این سوپ رو خوردم این چی بود حدیثه درست کرده بود بیا منو ببر بیمارستان 😂😂😂(خو مادر جون طعمش بد بود چرا خوردیش؟😂😂) مامانم یکم چپ چپ نگام کرد 🤦‍♀🤦‍♀بعدشم آماده شد رفتش خونه مادر جون 😂 منم یکم احساس خستگی میکردم رفتم بخوابم اتاق خودم که 😕..مجبور شدم برم اتاق مامان و بابام درو باز کردم با موجودی کوچک روبه رو شدم بله حمید برادرم سه سالشه ☺️ از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون گاهی وقتا یادم میره اصن حمیدی هم هس 😂😂 اینقدر که تعداد زیاده مثلا 😂😂😂حمید خوابیده بود یکم اذیتش کردم بیدار شد زد زیر گریه 😕یکم گریه کرد منو نگاه کرد دید هیچ کاری نمیکنم دوباره گرفت خوابید😂😂 (والا بچه رو لوس نکنید گریه کرد بی تفاوت باشید خودش میخوابه دوباره 😂😂) منم یکم خوابیدم کنارش با صدای کوبیده شدن ظرف و ظروف بیدار شدم 🤦‍♀🤦‍♀ رفتم دیدم عمم و بچه هاش دارن صبحونه میخورن 😕😐😐😒خو صبحونه خورده بودیم که مگه چند بار باید صبحانه خورد ؟(بچه های عمه گرام ساناز و شهرام اگر یک درصد از هزار درصد پیش بیاد یه روزی تو عمرتون بیاین این وب خاطره ی منو بخونید لطفا دیگه نیاین خونمون ازتون متنفرم با تشکر عضو نوجوان خونه ی دایی امیرتون 😒 ) مامانم با خستگی از خونه ی مادر جون اومد (مثل اینکه سوپه زیادی به مادر جون ضرر کرده بود 😂😂)نهار پخت بعداز نهار ساناز گفت گوشم درد میکنه (آی نهار کوفتت شه بزار ناهارمون هضم شه😒)خلاصه با بابام رفت بیمارستان منم که خسته 😂😂کاره خاصیم نمیکنما منتها همش خستم 😂😂رفتم بخوابم یکم 😴😴با صدای تپ تپ و داد و بیداد بیدار شدم 😑😑😐(مردم با صدای آهنگ آرومی چیزی بیدار میشن منم با این وضع بیدار میشم هعی تف تو این شانس🤐)رفتم حال دیدم ساناز میدوهه (دختر عمم ۱۳سالشه)عمم دنبالش 😐😐( یه ذره حاله هاااا باشگاه نیست که😑😑)با عمم همکاری کردم ساناز رو گرفتم دادم دستش (نمیگرفتمش دو شون از سرعتی میرفت به استقامتی😒😒)دیدم مامانم با یه آمپول آماده اومد (تازه فهمیدم جریان چیه 😐 )ساناز لوس رو با زور دمر کردن (لوسه ها لوسسس) حالا داد میزد ترو خدا مامان زنداییییی 😒😒خو انگار قراره سرشو ببریم 😑بتمرگ دهنتم ببند زدی از خواب بیدارمون کردی (اینا حرفای دلمه چون نمیشد بلند بلند بگم زشت بود 😂😂) مامانم پنبه کشید زود زد در آورد حالا عربده میکشید 🤐آمپول تموم شده بودااااا مامانم رفته بود دستشو بشوره ولی این اسکل فکر میکرده هنوز نزده همونجور جیغ میزد 🤬🤬خیلی خیلی ممنونم که خوندید 🌹🌺
🥀اینجا آخر خاطره نیست ما با ساناز جریانا داشتیم دوست داشتید بگید ادامشم بگم 🌺
🥀من از مهمون بدم نمیاد اما از خانواده ی عمم متنفرم 
🥀 دلم برای مداد سفید می سوزد
پیر شدم آخر نفهمیدم
کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بود؟
شاید تنهایی!!!
مثل خیلی از آدم ها.
به جرم اینکه 
رنگ ندارن و خالص اند ...
🥀در پناه حق خوش باشید 🌺🌺

خاطره اقا آیدین

سلام خاطره بعدیم بیمارستانه. ی روز داشتم از خیابون راه میرفتم ی دفعه ی ماشین با سرعت زیاد از کنارم رد شد.بخیرگذشت و همینطور به راهم ادامه میدادم که... ی ماشین دیگه پشت سرش...راستش هول شده بودم تابه خودم بیام کنارماشین خوردبه پام.دیدم خون داره میره ازپام.ازدرد داشتم میمردم.خداعمرش بده یه نفر اومد منو سریع برد بیمارستان.دکترگفت چی شده؟سریع بخوابونینش روتخت.
دکتر: چی شده پسرم؟منم جریانوگفتم.چون ترسیده بودم فشارم اینا افتاده بود.آستینمو زدبالافشارمو ازدوتادستامو گرفت.بعدش رفت سرم بیاره بزنه.پنبه رو روی ساعدم مالید بعد سوزنوسوزنوکرددستم.آییییی.فشارسنج هنوز اونیکاونیکی بود.خلاصه عکس اینا گرفتن.پرستاراومد خون بگیره ازم.وااای.اومد فشارسنجوبازکرد.پنبه رومیمالیدرودستم وبا نیشخندپرسید:خوبی دکترکوچولو؟خلاصه سوزنو فروکرددستم.اییییییییی خیلی دردداشت. نگو پام پاره شده بود.دکترنگفته بود.دیدم دستش نخ سوزنه.چون کل شلوارمودراورده بودن هیچی نداشتم. لخت مادرزاد.پتورو زد کنار.ضدعفونی کرد.بدون بیحسی شروع کرد دوختن.هشت تا بخیه.باهربخیه اییییییییییییی پااااام اییییی پاااام دکتریواشتریکم. خلاصه بخیه رو زدپام اونقدر دردداشت که یادم رفته بود لباس ندارم جلوهمه پاشدم رفتم به زور شلوارمواینارو پوشیدم لنگون لنگون رفتم خونه. ولی سعی کردم به روم نیارم پاموچون خونه نگران میشدن.نفهمیدن تا خوب شدن.ولی بخیه خیلی بده.خدانصیب دکتر بدون بیهوشی هم نکنه.همچین شما دوستای گلم.
فقط ی راهنمایی کنید چی کار کنم اولش ترس نداشته باشم از سوزن. ممنون که وقت گذاشتید

خاطره مریم جون

سلام‌ سلام
باز اومدم من😌😏
مریمم
با ی خاطره جدید😑
۱۸بهمن رفتیم عروسی ایلام
رفتنی ی اتوبوس کرایه کرده بودیم برای اینکه راحت باشیم تو ماشین و کنار هم باشیم و هم اینکه سروصدامون بقیه رو اذیت نکنه 
تاخوده ایلام زدیم و رقصیدیم و سروصدا کردیم 
رسیدیم ایلام و رفتیم خونه دایی من 
اینقد شلوغ بود ک جا برا چمدون هامون هم نبود
جوونا تصمیم گرفتیم بریم هتل 
که هم خونه خلوت شه
هم اینکه بزرگترا راحت باشن
دسته جمعی رفتیم دنبال هتل و بلاخره مستقر شدیم
مهدی خیلی خسته بود سریع رف ی دوش گرفت و اومد ولو شد رو تخت 
گف ی ساعت بخوابم بعد بریم دنبال آرایشگاه 
منم رفتم نشستم ی گوشه و شروع کردم ب لاک زدن 
مهدی بیدار شد و آماده شدیم رفتیم دنبال آرایشگاه
چون ماشین نبرده بودیم با آژانس باید میچرخیدیم
رفتیم  ی آرایشگاه پیدا کردیم
هرچند کاراش ب دلم اصلن ننشسته بود ولی خب چاره ای هم نداشتم
چون جایی رو بلد نبودیم گم میشدیم بدبخت بودیم😒
ب مهدی گفتم برگشتنی  هتل پیاده بریم 
هم قدم بزنیم هم من مژه بگیرم
خرید کردیم و شام خوردیم 
برگشتیم هتل 
فردا شب حنابندون بود
رفتم آرایشگاه آماده شدم زنگیدم مهدی اومد دنبالم و رفتیم سالن 
حسابی ترکونیدم 😁😍
فردا عروسی بود 
ب آرایشگرم گفته بودم ک من چون وسواس دارم هتل دوش نمیگیرم
گف مشکلی نداره فردا خودم موهاتو میشورم اینجا
صبحش مهدی منو گذاشت آرایشگاه و خودش رفت لباسامونو بده خشکشویی
کارم تموم شد زنگیدم بیاد دنبالم و لباسمو بیاره برام
اومد دیدم عاقامون چ جذاب شده 😍❤️
رفته بود آرایشگاه سفارشی درستش کرده بود❤️😘
لباسمو پوشیدم و راهی تالار شدیم
عروسی هم تموم شد و برگشتیم هتل
خیلی خسته بودم
صورتمو شستم و اومدم خوابیدم
صب مامانم زنگید ب مهدی ک بیاید خونه دایی 
مهدی بیدارم کرد گف بریم اونجا
پاشدم وسایل جم کردم و رفتیم اونجا
حوالی ظهر بود مهمونا کم کم رفتن و خونه خلوت شد 
ب مهدی گفتم من برم دوش بگیرم دارم خفه میشم
پاشدم رفت حموم
عادت ندارم تو حموم دمپایی پام کنم
چون قبلا با دمپایی سر خوردم تو حموم و داغون شدم
رفتم حموم دوش گرفتم 
داشتم میومدم بیرون ک یهو ی درد وحشتناکی کف پام احساس کردم
نگاه کردم دیدم کف حموم پر خون شده
ی جیییییییییغ بنفش کشیدم و زدم زیر گریه
با صدای جیییغ من مهدی و مامانم اومدن دم حموم
در از داخل قفل کرده بودم و نمیتونستن بیان تو
فقط صداشونو میشنیدم
حس کردم دیگه چشمام باز نمیمونه 
مهدی صدام کرد 
گفتم نمیتونم راه برم ی تیغ افتاده بود بین درز کاشی های حموم  کف پامُ تیغ بریده😭😭😭😭😭😭

با بدبختی در باز کردن و مهدی اومد داخل
یادم نیست دیگه چی شد 
چشامو باز کردم دیدم بیمارستانیم
تا مهدی دید چشمام باز کردم اومد سمتم
اینقد عصبانی بود ک قرمز شده بود
تا نزدیکم شد خودمو جم کردم و زدم زیر گریه
صدامو مامانم شنید و اومد سمتم 
بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه☹️☹️☹️
درد نداشتم 
ولی از مهدی میترسیدم 
چون چند بار گفته بود ک دمپایی بپوش و هم اینکه در حموم از اون سمت قفل نکن
دقیقا خلاف هردوتا کار انجام داده بودم
تو بغل مامانم بودم و جام امن بود و خیالم راحت
ب مهدی نگاه کردم 
با چشماش برام خط و نشون میکشید😏😏😏
زبونمو براش درآوردم
بیشتر لجش گرف😁😁
دکتر اومد دیدمنو گف میتونید ببریدش خونه 
تا از تخت اومدم پایین پام درد گرف 
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
دکتر گف برات مسکن نوشتم
اگه دیدی دردت کم نشد آمپولایی ک نوشتم بزن☹️☹️☹️☹️
برگشتم سمت مهدی این شکلی بود😏😏😏😎
محلش نکردم مامانم کنارم بود و احساس امنیت میکردم
برگشتیم خونه
عروس و داماد اومده بودن دیدنم 
یکم اذیتم کردن و رفتن 
منم رفتم بخوابم
پام خیلی درد میکرد 
از شدت درد تب کرده بودم و ناله میکردم
از قرصایی ک دکتر داده بود خورده بودم ولی تقریبا تاثیری نداشت
مامانم و مهدی کنارم بودن 
شنیدم ک مامانم گف ببریمش درمانگاه آمپول بزنه تبش بالاس خطرناکه😐😐مهدی گف خودم میزنم دیگه نبریمش بیرون
از مامانم توقع نداشتم
میخواستم مخالفت کنم😭😭😭ولی هیچکس توجه نمیکرد
مهدی رف داروهامو آورد و نشست کنارم 
گریه کردم آمپول نمیزنمممممممم😭😭😭😭😭
مهدی ی اخم نامحسوس کرد جوری ک مامانم نبینه 
بیشتر لج کردم و بلندتر گریه کردم😭😭😭😭😭😭
سرم رو پای مامانم بود 
مهدی اومد نزدیکتر ک برگردونه منو 
ولی مقاومت میکردم ک نزدیکم نشه😭😭😭
عصبانیتش بیشتر  شد 

 گف مامان جان میشه ی دو دیقه ما تنها باشیم😏
مامانم گف حتما 😐😐😐خو مادر من ، من ب هوای تو اینقد شیر شده بودم و اذیت کردم😒😒😒😒

مامانم رفت بیرون 
مهدی اومد نزدیکم یکم خودمو جم کردم
متوجه شد ک ترسیدم 
بغلم کرد و موهامو بوسید
همین کافی بود تا کاملا چند ساعت گذشته یادم بره
خودمو تو بغلش جا ب جا کردم و چسبوندم سرمو ب سینه ش
با اینکه میدونستم خیلی عصبیه ولی سعی داشت آرومم کنه 
یکم آروم شدم 
بعد گف آمپولتو بزنم ؟؟؟
با بغض گفتم نه☹️☹️☹️
گف تب داری اذیتی 
بزنم دردت آروم شه بخوابی
گفتم نههههه دردم میاد بیشتر اذیت میشم☹️
گف قول میدم اذیت نشی 😘😘
خب خر شدم و دراز کشیدم
خودش اومد آماده م کرد 
پنبه کشید و سوزن فرو کرد
اولش درد نداشت منم خانوم بودم 
وسطاش دردش شروع شد و منم صدام در اومد آی آی کردم و داشت تبدیل ب جیغ میشد ک تموم شد و کشید بیرون
لباسمو مرتب کرد و وسایل از دورمون جم کرد مامانم اومد تو اتاق دید همه چی مرتبه و رفت ک ما بخوابیم
مهدی اومد کنارم دراز کشید
سرمو گذاشتم رو بازوش
گف فک نکن یادم رفته ک اصلن ب حرفام گوش نکردیا
فقط منتظرم خوب شی بعد جبران میکنم این بی توجهیتو😏😏
سرم تو بغلش قائم کردم😂😂گفتم عه اذیتم نکن دیگه☹️
فرداش باید برمیگشتیم تهران
ماشین شخصی گرفتیم ک من راحت باشم
تا تهران تو ماشین جون دادم
پام ورم کرده بود و اذیتم میکرد
دردش چند برابر شده بود
رسیدیم خونه با بدبختی اومدم پله ها رو بالا
رفتم تو اتاقم نشستم رو تختم و پانسمان پامو باز کردم
افتضاح شده بود 
مهدی اومد تو اتاق تا پامو دید گف پاشو بریم دکتر پات چرا اینجوری شده😳😳😳
دوباره با بدبختی پله هارو رفتیم پایین و رفتیم دکتر
گف زخمش عفونت کرده☹️☹️☹️
آنتی بیوتیک تزریقی میدم 😭😭😭😭😭
داروهامو گرفتیم و مهدی رف نوبت گرفت برای تزریق آمپول
هرچی گریه کردم فایده نداشت😭😭😭😭
سعی میکرد با قربون صدقه رفتن آرومم کنه
نوبت من شد 😭😭😭😭😭
آمپولا رو داد ب پرستاره و کمک من کرد ک برم اتاق تزریقات
رفتم و خودش کمک کرد ک بخوابم😭😭😭😭😭گریه میکردم و میگفتم نمیخوام آمپول بزنم
مهدی هم قربون صدقه م میرفت و میگف زود تموم میشه نترس من کنارتم😘😘😘😘😍
پرستاره اومد بالا سرم
سمت راست پنبه کشید آمپول زد 
نگم از دردش نگم از دردشششششش😭😭😭😭😭😭
گریه م اوج گرف با صدای بلند گریه میکردم 
کشید بیرون و سمت دیگه رو پنبه کشید
دقیقا از لحظه اول صدای جیغ و آی آی من بلند شد تا لحظه ای ک درآورد
حس میکردم سوزن آمپول هنوز تو باسنمه😭😭😭😭
دوباره سمت اول پنبه کشید 
گفتم مهدی جون من دیگه نزنممممم😭😭😭😭
گفت این درد نداره قربونت برم 
این بزن بریم خونه😘😘😘
مقاومت فایده ای نداشت و اونم زد 
دردش کمتر بود و زود تموم شد
از درمانگاه رفتیم خونه ملیحه جون
چون پله نداشت و من راحت میتونستم تردد کنم☹️☹️☹️
تا منو دید بیچاره وحشت کرد
بغلم کرد و پرسید چی شده
مهدی تعریف کرد براش ک چی شده
منم تندتند شکایت مهدی کردم ک اذیتم کرده😁 
ملیحه جون یکم مهدی دعوا کرد و بلند شد رفت برای من تخت آماده کنه
مهدی گف باز شیر شدی😐فکر آمپولای ظهرت نیستی😏😏😏😏
دوباره گریه م شرو شد 
گف شوخی کردم تروخدا گریه نکن الان کتک میخورم😱😱😱
ب مامان من خبر دادیم ک شب اینجاییم و من رفتم سرجام
بلاخره با کلی آمپول و ی هفته عذاب زخم پای من خوب شد 
اینم خاطره این بار
مث همیشه طولانی شد😂
مرمر نوشت :
ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست که در حافظه دنیا نیست

نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم
ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست

تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست

شب که آرام تر از پلک تو را میبندم
بادلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

من و تو ساحل و دریای همیم اما نه!
ساحل اینقدر که درفاصله با دریا نیست…

مرمر نوشت : اینبار مهدی هم موقع نوشتن کمک کرد
قسمت های خشن ماجرا رو مهدی نوشته

مرمر نوشت : عاشق باشید حتی شده برای یک دقیقه
دوستدار شما مریم 😍❤️

خاطره فاطمه عزیز

بسم تعالی
امروز شنبه17 اسفند 1397 مصادف با 2 رجب 1440 . دقیقا 11روز تا سال جدید باقی مانده. خانمای وب خونه تکونیا تموم شده یا نه😊 آقایون شما هم یه کمکی بدید بد نیستااااا😤امیدوارم سال جدید از هر لحاظ برای همه مردم سرزمینم و به خصوص برای اعضای محترم وب، بهترین ها رقم بخوره😀😀فک نمیکردم دیگه حداقل تو این سال خاطره ساز شم ولی بد جوری اخره سالی حالم گرفته شد 😂😂😂یه خاطره داغ داغ از همین امروز، دیروز امتحان دستگاه های اجرایی برگزار شد و خب منم شرکت کرده بودم باید برا امتحان میرفتم مرکز اصفهان .یعنی حدودا یک ساعت تو راه بودیم بابا بد جور سرماخورده بود و اصلا حالش خوب نبود با این حال ساعت 6 صبح راه افتادیم منم که قبلش یه کمی سرماخورده بودم و یه کمی هم از ویروسهای بابا جون فیض بردم خلاصه بعد از اینکه از اصفهان برگشتم دیدم قراره همه (خواهرم و برادرام به همراه همسران )برن خونه باغ. منم با اینکه خیلی خسته بودم باهاشون راهی شدم مامان و بابا موندن خونه ولیییی من رفتم جاتون سبز😊😊 خیلی خوب بود چای آتیشی و ... دیگه هوا تاریک شده بود ما هم جمع کردیم برگشتیم خونه ولی دیگه روح به بدنم نمونده بود😱😱 به زور وضو گرفتم نماز خوندم و پریدم زیر پتو کناره بخاری .بدن درد شدیدی😵😵 داشتم ولی به رو خودم نیاوردم یه ساعتی خوابیده بودم که یهو در اتاق محکم بهم خورد😲😲 سرم را از زیر پتو آوردم بیرون دیدم بللله طبق معمول محمد حسین با بچه ها قهر کرده و عصبانیتش😡😡😡 را سر در بیچاره اتاق من فلک زده خالی کرده (ناگفته نماند که محمد حسین بچه دوم برادر ارشد بنده میباشد، پسری لوس، در عین حال زور گو که هر چی میخاد باید براش فراهم باشه) یه کم گذشت تا آبدیت شدم بعد بهش گفتم باز چی شده عمه؟؟؟😡😡دیگه یه کم بغل گرفتمش و باهاش صحبت کردم که مثلا مرد شده و نباید مدام قهر کنه و .... ولی زهی خیال باطل که اثر کرده باشه. بعد از بیست دقیقه رضایت داد آشتی کنه و به آغوش هم بازیاش برگرده منم دوباره پتو عزیزم و کشیدم رو سرم و ادامه خواب ولی هنوز ده دقیقه نشده بود که دوباره صدای در نگون بخت درآمد و محمد حسین پرید رو سرم😆😆. منم تو خواب بیداری بودم نمیدونستم چی شده دیگه دیدم این نمیزاره من بخابم به زور بلند شدم رفتم بیرون ولی حالم خیلی بد بود سفره شام رو تازه چیده بودن🍗🍖🍞مامان گفت خوبی؟؟؟گفتم اررره .رفتم یه سرماخوردگی و یه مسکن خوردم و نشستم سر سفره بعد شام برادرام رفتن خونه خودشون منم یه سکوت دلنشین پیدا کردم و رفتم سمت اتاقم ساعت 8 و این حدودا بود که خابیدم ولی چشمتون روز بد نبینه ساعت 2 و نیم بود که از گلو درد و حالت تهوع بیدار شدم. مامان و بابا خواب بودن منم خیلی نا محسوس و بی سر و صدا دوتا قرص دیگه خوردم و برگشتم اتاقم. یه دو سه ساعتی با گوشیم ور رفتم تا دوباره خابم برد ولی دوباره برا نماز صبح بیدار شدم به خاطر قرصی که خورده بودم تبم قطع شده بود ولی بدنم خیلییی درد داشت😐😐😐😐😐 خلاصه تا ساعت 10 صبح تحمل کردم ولی دیگه نمیتونستم. بلند شدم از در اتاق رفتم بیرون و داوطلب رفتن شدم😢😢😢😢😢. حتی حال لباس پوشیدن نداشتم هر چی دم دست بود پوشیدم و راهی شدیم. رفتیم کلینیک خیلی خلوت بود بابا برام نوبت گرفت و بعد از چند دقیقه وارد شدیم خیلی حالم خراب بود طوری که اصلا حال نداشتم حرف بزنم. دکتر علائم را پرسید و بعد از معاینه گلو و چک کردن فشار شروع به نوشتن کرد. چون معدم فوق‌العاده درد داشت ازش خواستم کمتر خوراکی بنویسه (قبلا حاضر بودم بمیرم اما امپول نزنم ولی حالا دیگه تررسم ریخته 😆😆)پرسید شیاف بنویسم،منم قاطع گفتم نه.دکتر گفت فشارت رو مرزه بد نیس، سرم بنویسم؟ منم میخاستم زود برگردم خونه وقتی گفت فشارم زیاد پایین نیس،گفتم ننویسه(به جون جد بزرگوارم نمیترررسم ..مثلا الکی😂😂😂). دیگه نسخه نوشته شد و تشکر کردیم و از محضر دکتر مرخص شدیم.من به همراه مادرم رفتیم داخل ماشین و بابا هم رفت داروخونه.بعد از چند دقیقه بابا با کیسه داروها آمد.داروها رو داد به مامان و خودش سوارشد و راهی شدیم.داروها رو از مامان گرفتم .میدونستم که پنی داده چون دکتر پرسید زدم یا نه؟ولی چه نوعش؟تو کیسه رو نگاه کردم دیدم بله یه پنی1200😲😲😲😲 و یه دگزا دارم. کلینیک تزریقات خانم نداشتن به خاطر همین رفتیم اورژانس. وقتی رسیدیم یه آقایی را آوردن که دستش تو دستگاه گیر کرده بود😰😰😰. یه وضعی بود دیگه یه کم تو ماشین موندم تا اون آقا را با آمبولانس منتقل کردن اصفهان. بعد رفتیم داخل .پرستار همراه آمبولانس رفته بود و یه خانم ماما تو قسمت اورژانس جای پرستار وایستاده بود. بابا قبض گرفت ولی اتاق تزریقات به خاطر خونریزی دست اون آقا در حال شست و شو بود به خاطر همین خانم ماما گفت به اتاق دیگه ای بریم.با اینکه خودم داوطلب شده بودم ولی بد استررسی😯😯 داشتم خانم ماما با ست پنبه وارد اتاق شد امپولا را دادم بهش. اول دگزا را کشید تو سرنگ و گفت دمر شو. منم با اکراه دمر شدم 😕😕😕گفت این درد نداره ولی تا زد خیلی بد پام سوخت و درد گرفت😢😢😢😢😢 پیش خودم گفتم خدا خودش به دادم برسه این که درد نداشت این طوری دردم آمد حالا پنی که جای خود داره😣😣😟😳😢😢.اولی تموم شد و کشید بیرون رفت دومی را آماده کنه. گفتم ببخشید بیحسی نمیزنید؟گفت اثر دارو کم میشه اما اگه اشکالی نداره بزنم. دیگه مامان پیش دستی کرد و گفت یه کم درد رو تحمل میکنه، نزن😎😎😎. با این حرف مامان دیگه جایز ندونستم که حرفی بزنم😧😧😕😕. امپول به دست آمد طرفم منم طرف مخالفم رو دادم پایین که خودش بیشتر کشید.اااااااخخخخخخخ که چقدر درد داشت جون دادم زیر دستش مدام با پای مخالفم میزدم به تخت😣😢😣😢😭😭😭 لا مصب تمومی نداشت خانم ماما میگفت نفس عمیق بکش ولی چنان نفسم ته دلم گیر افتاده بود که نگوووو تازه بعد اینکه کشید بیرون هنوز انگار نیدل تو پام بود. من یه بار دیگه هم 1200 زده بودم ولی با بیحسی که اصلا یک هزارم اینم دردم نیامده بود😞😞😞بعد از تزریق خانم ماما گفت ببخشید اگه درد گرفت تقصیر من نبود آمپولش دردناکه. مامانم جواب داد من که بی جون رو تخت ولو شده بودم😖😫 و حتی نمیتونستم تکون بخورم گفت چند دقیقه بلند نشو ورفت بیرون منم اگه به خودم بود حالا حالاها خوابیده بودم ولی ضایع بود جلو مامان و بابا دیگه به زور و با کمک مامان از رو تخت بلند شدم اصلا توان ایستادن رو پاهام رو نداشتم ولی با این حال سعی کردم لنگ نزنم تا در رو باز کردم که برم بیرون دیدم خانم ماما نگران جلو دره. پرسید حالت خوبه منم با لبخند 😊😊بهش گفتم بله و بعد تشکر کردیم و رفتیم سمت ماشین. وقتی نشستم بد جای امپولا درد 😢😢گرفت الانم که دارم خاطرش رو مینویسم هنوز درد دارم به حدی که به خاطر دردش از خواب بیدار شدم.
لطفا برام دعا کنید بد جوری به دعاهاتون احتیاج دارم .ممنون😊😊😊😊😊
پینوشت:ممنون از همه کسایی که وقت میذارن و میخونن حالا چه وقت کامنت گذاشتن رو دارن و چه ندارن😁😄
پینوشت : از همین جا پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

خاطره زینب جون

به نام خالق یکتا
خاطره زینب👰
# روزی مجنون ندیده پا بر سجاده شیخ نهاد...فریاد شیخ بلند شد، که مگر کوری مرا به این بزرگی ندیدی؟!!! مجنون گفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم ،،تو که عاشق خدایی چگونه مرا دیدی؟!!!
سلام و درود خدمت همگی...زینبم ۲۱ ساله از دیار آب و سنگ ،،کرمانشاه😇😇دانشجوی ترم ۴ اقتصاد..اینم خاطره به عشق نیایش عزیز😉😉😉
این خاطره بر میگرده به ۷ سالگیم😁😁😁یه روز صبح از خواب بیدار شدم بیحال بودم یه ذره گلوم و بدنم درد میکرد و اشتهام نداشتم😐😐😐کم کم گلاب به روتون تهوع هم هویدا شد😯😯😯😯خلاصه بابام مامانم و آجیم که ۲۰ سالش بود یه کمیته تشکیل دادن و تصویب شد که ببرنم دکتر😅😅😅منم تا اون موقع شناختی از پزشک جماعت نداشتم 😂😂😂آقا کلاه وکاپشنمو پوشوندن و گذاشتنم رو کول و رفتیم 😄😄😄شبیه اسکیمو ها شدم😆😆😆😆خلاااصه رسیدیم مطب ..آقا همین که رفتم تو بوی الکل میومد و صدای گریه بچه ها😕😕😕😲😲😲یه نمه هایی ازاسترس پیدا شد ...منم هی میخواستم گریه کنم 
هی به خودم دلداری میدادم که بابا اینا مگس گازشون گرفته😁😁😁
«آخه اون مقع نسبت به حشرات ترس عجیبی داشتم وقتی میدیدمشون یا فرار میکردم یا همونجا مینشستم گریه میکردم😆😆😆» البته الان اونا فرار میکنن😄😄😄😄بعله داشتم میگفتم،،منشی اسم مارو خوند و با خواهر و بابام رفتیم داخل،،آقای دکتری بودن که ۳۰ سال بهش میخورد...چسبیده بودم به بابام 😓😓یهو دکتره نگام کرد با خنده گفت مشکلی پیش اومده؟!! منم که سایلنت بودم..بابا به زووور منو از خودش جدا کرد گذاشت رو صندلی بیمار خودشم رفت دور تر😎😎آخه پدر من این چه کاریه؟!! نمیشد من بغلت باشم و دکتر معاینه کنه🙇🙇🙇
با بغض نشستم و به دکتره نگاه میکردم ریزه میزه هم بودم از زیر چشم بهش نگاه میکردم😄😄😄اونم با لبخند رو به من کرد گفت : خوووووب خانوم کوچولو چی شده؟ کجات درد میکنه؟ منم خییییلییی آروووم گفتم گلوم درد میکنه..« اسفاغ» هم دارم « متوجه هستید که؟؟😂😂😂😂»اونم یه آبسلانگ برداشت و گفت دهنتو باز کن آاااااااااا😄 « 
همینجوری میگفت😂😂😂بعدش بابام گفت : دکتر بیحال و بی اشتهام شده...منم اینجوری بودم😕😕😕 دکتره 😮😮😮 بابام😎😎😎
اونم تند تند یه چیزایی نوشت و داد دست بابام،،تشکر کردیم و اومدیم بیرون....وقتی داشتیم میومدیم دکتر گفت: خانومی دارو هاتو مصرف کن که زودی خوب شی....منم زیر لب گفتم چشم رفتیم دارو خانه گرفتیمش...بعد بابام گفت: بابایی بیا بریم نشون آقای دکتر بدیم ،ببینیم درست آوردیمشون یا نه!!! منم از همه جا بیخبر😐😐😐😐 گفتم بریم...
رفتیم داخل مطب که بابام رفت سمت منشی که اونم مرد بود،،بعد اومد دستمو گرفت برد گذاشتم روی تختی که روبه روش پرده بود و خواهرم هم بود که با هام اومد...دیدم بابام دمرم کرد😮😮😮گفتم بابااااا اینجا خوابم نمیاد بریم خونه بخوابیم😓😓😓خندید گفت: الان آقای دکتر میاد دوباره معاینه میکنه تو دراز بکش😈😈😈😄😄منشیه که اومد بالا سرم بابا شلوارمو از هر دو طرف پایین داد😮😮😮گفتم عهههه باباااااااا...اونم گفت: هیسسسسسس...یه طرفوپد کشید که سردم شد😣😣😣خودمو سفت کردم...یه چند لحظه صبر کرد ...یهو سوزنو فرو کرد😵😵فقط لحظه ورودشو حس کردم.‌.یه کم سوزوندمنم اولش هنگ بودم ولی بعدش کم کم بغض کردم😁😁😀😀اونو که در آورد طرف دیگه رو پد کشید،،منم گفتم بابااااااا😟😟😟نمیخوام بریم خونه😭😭😭😭بابامم گفت: باشه دختر گلم الان میریم😍😍😁😁😁در همین حین سوزنو فرو کرد این یکی دردش بیشتر بود منم اروووم گریه مو شروع کردم😢😢😢😢هیییییی هی هی هییییییی 😁😁😁😁
منشیه که درش آورد گفت آفریییین دختر خوب ..عه عه گریه چیه دیگه؟!!! تو که شجاع بودی 😄😄😄« آره جون خودت😁😁😁» اون که رفت ،بابام شلوارمو درست کرد و نشستم ..آقا من دیگه قهر بودم راه نمیرفتم که😂😂😂😂دو تا دستامو سمت آجیم دراز کردم گفتم منو بغل کن من راه نمیرم پامم درد نمیکردا فقط قهر بودم😆😆😆اصلنم به بابام نگاه نمیکردم😁😁😁😁دیگه تا خونه بغل بودم😉😉😉اون موقع ۲۰ سالش بود...یادم نمیاد داروی خوراکی داشتم یا نه...ولی با عروسکی که بابام خرید باهاش آشتی کردم😀😀😀
مخلص شما زینب👰پ ن ۱: از صدای گذر آب، چنان میفهمم تند تر از آبِ روان عمرِ گران میگذرد ....زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست..آنقدر سیر بخند تا ندانی غم چیست💙💙💙

پ ن ۲: بنده ایی به خدا گفت : اگر سرنوشت مرا تو نوشته ایی پس چرا دعا کنم؟ خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه بنده ام دعا کند💝💝💝💝💝


 

 

خاطره اقا فرزین

دو ماه پیش جای همه شما خالی با نیایش خانم رفته بودیم مشهد ،من سه سال قبلش رفته بودم اما نیایش میگفت ده ساله که نرفته ،حسابی سفر و زیارت چسبید فقط هوا خیلیییی سرد بود ،جوری که باید حتما منم شالگردن میگرفتم جلوی صورتم ،وگرنه دماغم یخ می بست ،روزه سومی که اونجا بودیم قرار شد بعد از نهار بریم حرم بعدش هم بریم خرید ،رفتیم پایین نهار خوردیم ،هوا ابری بود ،تا ما از هتل زدیم بیرون بارون زد اولش تند نبود ،رفتیم درب باب الجواد بارون شدید شد نیایش میگفت برگردیم اما من گفتم ارزش نداره برگردیم ،رفتیم یه جا سرپوشیده پیدا کردیم ایستادیم ،اینم بگم تو همون چند لحظه خیس و فلک شده بودیم ،من که از قبلشم یه مقدار سرماخوردگی داشتم ،بعده اون روز بدترم شدم ،بارون بند اومد رفتیم حرم زیارت کردیم بیرونم سرد بود ،داخل هم که شلوغ بود خیلی مجبوری بیرون نشستیم ،یک ساعتی بعد رفتیم یه تاکسی گرفتیم برای مرکز خرید ،نیایش خانم تا دوست داشت خرید کرد ،یه مقدارم پیاده روی کردیم تو همون هوا ،تا برگردیم هتل نیایش مدام عطسه می کرد ،حال منم تعریفی نداشت ،صبح که پاشدم سرفهمی کردم شدید ،نیایش خانمم میگفت سرش و گلوش درد می کنه ،صبحونه خوردیم بعد رفتیم حرم ،از حرم رفتیم شاندیز برای نهار ،راستش واقعا بی عقلی کردیم تو اون هوای سرد رفتیم شاندیز ،ولی وقتی رفتیم اونجا پرده کشیدن دورتا دوره تخته ها منقل آوردن گرم شد ،زیاد نموندیم برگشتیم هتل ،هردوتامون بیهوش شدیم تا ساعت۶بود زنگ زدن میخوان ببرنمون مرکز خرید ،به نیایش گفتم نریم بگیریم بخوابیم که گفت نه بریم بعدش بریم دکتر حالم خوب نیست ،قبول کردم اول رفتیم خرید ،بعد که برگشتیم هتل نیایش گفت بریم درمانگاه ،اما من گفتم میرم داروخونه دوتا قرص واسه هردومون میگیرم شاید بهتر شدیم ،نیایشف نه نمیشه من باید برم دکتر ،گفتم من الان خیلی گرسنمه بعده شام بریم ،شام خوردیم بعدش نیایش خودشم خسته بود رفت گرفت خوابید ،صبح که بیدار شدیم رفتیم تو لابی نیایش فورا از رسپشن پرسید درمانگاه نزدیک کجا هست آقا؟ ،گفت درمانگاه خوده حرم هست ،من گفتم بیا اول صبحونه بخوریم ،گفت فکر نکن میتونی از زیرش در بری ،رفتیم صبحونه خوردیم بعد رفتیم حرم گفتم خودت برو من که نیازی ندارم ،با اخمنگام کرد گفت پس منم همش سرفه می کنم؟ ،تصمیم گرفتم خجالت بکشم و باهاش برم ،رفتیم داخل نوبت گرفتیم ،آقای دکتر اومد مام پشت سرش رفتیم داخل اتاق ،به نیایش خانم گفتم بشینه نشست ،بعد از معاینه خانمم من نشستم ،دکتر پرسید دفترچه ندارید؟ ،گفتم نه مسافریم ،بعد پرسید پنی سیلین که میزنی؟ ،رنگم پرید نیایش نگا میکرد گفتم بله ،بعد از نوشتن نسخه نیایش نشست من رفتم داروها رو بگیرم ،اول داروهای اون حاضر شد بعد ماله من ،نیایش فقط دو آمپول داشت و من سه تا ،یعنی شانس واقعا منو کشته ،برگشتم داخل درمانگاه نیایش اومد گفت آمپول نوشته ؟ ،گفتم آره نوشته ولی میخوای بزنی ؟ ،دیگه دیدم داره برزخی می شه گفت بیا بریم ،تزریقات خانما و آقایان دوتا سالن مجزا بود ،با خودم گفتم تا نیایش بره بزنه و بیاد من داروهای خودمو میندازم سطل زباله میره پی کارش ،رفتم واسه هردوتامون قبض گرفتم نیایش رفت داخل منم نرفته برگشتم ،نشستم چند لحظه خلوت بشه تا خواستم برم داروها رو بندازم دیدم نیایش خانم اومد ،بهم نگا انداخت گفت نرفتی؟ ،با تعجب گفتم تو زدی؟ ،گفت نه تست کردم چون خیلی وقت بود نزدمباید بیست دقیقه صبر کنم ،بعدش به من گفت پاشو با هم بریم ،بدشانسی بهتر از این نمیشه ،با هم رفتیم داخل یه آقای پسره جوونی بود پرسید چی دارید آقا ،بهش دادم گفتم هرسه تا رو باید همین الان بزنم؟ ،یکیشو بهم نشون داد گفت اینو میتونی بعدا بزنی میخوایم همین الان بزن ،گفتم نه بعدا میزنم ،نیایش خانم اخم کرد ،همین طور که آماده شون می کرد گفت خانم شما میتونید برید اون قسمت ،گفت نه تست کردم منتظرم ،گفت بله ببخشید آقا شما برید رو تخت بخوابید ،رفتیم با همدیگه کمربندمو وا کردمو نشستم رو تخت ،نیایش گفت نترس دیگه بیحسی هم ریخت توش ،تا پرستار اومد منم فوری خوابیدم ،استرسم هر دقیقه بیشتر می شد ،نیایش شلوار شورتمو آورد پایین ،پرستار پنبه کشید اولیو که زد خیلی درد داشت دسته نیایش و محکم گرفته بودم ،گفت آقا تکون نخورید ،بعدش بازم پنبه کشید تزریق کرد که در مقابل قبلی پشیزی درد نداشت ،گفت چند لحظه بخوابید بعد بلند شید ،نیایش گفت مرسی و پرستار رفت ،بعدش نیایش به من گفت یه تشکر می کردی ،با ناله بلند شدم ،کمربندمو بستم پاشدم آروم رفتم بیرون ،نشستیم بیرون پام تیرمی کشید نیایش بلند شد گفت بیست دقیقه تمام ،گفتم چیزیت نیست؟ ،خندید گفت نه ،رفتیم داخل منم باهاش اومدم ،خانمه گفت آقا شما بفرمایید بیرون ،خانمم گفت همسرم هستن ،گفت باشه اشکال نداره عزیزم برو آماده شو ،دیدید خانما چقدر بهم دیگه محبت دارن؟ ،دنبالش رفتم مانتوشو باز کرد خوابید ،من جای خانمم ترسیده بودم ،دستشو گرفتم گفت نترس من نمیترسم ،لبخند زدم خانم پرستار اومد بالای سرش منم شلوارشو دادم پایین پنبه کشید گفت نفس ،تزریق کرد نیایش هیچی نگفت فقط یه لحظه کوتاه دستمو گرفت ،عجب شیرزن گیرمون اومده ،یه دونه دیگه هم زد که نیایش خم به ابرو نیاورد ،کمکش کردم بلند شه ،پرسیدم درد نداشتی ؟ ،خندید گفت چرا ،لباسشو درست کرد رفتیم بیرون ،یه زیارت کوتاه کردیم برگشتیم استراحت کردیم هتل ،اما عصر رفتیم بیرون ،نیایش که سره حال اومده بود منم بهتر شده بودم ،بازم رفتیم حرم که خلوت بود ،دیگه به نیایش گفتم چند ساعتی بشینیم ،داخل یه جای خالی پیدا کردیم ،منظورم قسمت زیر زمینه ،نشستیم همونجا ،بعدش خواستیم برگردیم که نیایش خانم گفت بیا بریم اون یکیآمپولتم بزن راحت شی ،گفتم وای نیایش ول کن ،گفت فردا میخوایم ترقبه بعدشم من هنوز سوغاتی نخریدم بیا بزن همین الان ،رفتیم داخل چون میدونستم دیگه یه دونه آمپوله قبل این که برم تزریقات خودم یه قبض گرفتم ،خواستم برم نیایش نشست رو نیکمت نگاش کردم گفتم نمیای؟ ،گفت نه میخوام به مامانم زنگ بزنم ،دیدم باید تنهایی برم مثل دوران سینگلی ،رفتم داخل یه آقای قد کوتاهی بود آمپولمو گرفت گفت برو آماده شو ،رفتم تا خواستم کمربند باز کنم دیدم آمپول بدست اومد گفت بخواب آقا ،منم هول شدم دستپاچگی و استرس با هم ،فوری خوابیدم شلوارمو شل کردم کشیدم پایین ،ایشونم فوری پنبه کشید و در کسری از ثانیه باسنم سوخت ،یه اوخ گفتم که پنبه گذاشت جاش و رفت ،منم سرمو گذاشتم رو تخت چند لحظه ،بعدش پاشدم تو دلم به خودم فحش دادم ،دلم نیومد به نیایش خانم چیزی بگم ،رفتم بیرون نیایش هنوز با تلفن صحبت می کرد بلند شد رفتیم از درمونگاه بیرون ،تا برسیم هتل من دستم روی پام بود نمیدونم درد داشت یا بد زد ،رسیدیم هتل نیایش برام حوله داغ گذاشت ،فردا هم رفتیم ترقبه و خریده سوغاتی شب هم که برگشتیم ،اینم از یه خاطره دیگه ،مرسی که میخونید .

خاطره آرزو جون

هر صبح خدا، یک غزل از دفتر عشق است
سر سبز ترین مثنوی از منظر عشق است
هر صبح سلامی به گل روی تو زیبا
چون یاد گل روی تو، یاد آور عشق است
 سلام😊خوبییین؟؟؟حال و هوای دلتون خوبه؟؟؟من (آرزو)اومدم و یه خاطره دیگه😊 کارورزی مون شروع شده تو بیمارستان  تصمیم گرفتم خاطره هرروز رو اگه فرصت پیش اومدوشما دوست داشتین و استقبال کردین براتون بزارم 😊 حیف که توبیمارستانی که داداش هست نیستیم☹️وگرنه حواسش بهمون بود خیالمون راحت بود😕
خاطره:قرار شداز دوره ما5نفر بریم کارورزی بقیه بچها  بمونه بعد عید صب زود پاشدم کارامو رسیدم رفتم آشپز خونه یه استکان چایی بخورم(صبحانه من فقط در حد یه چایی هس نه بیشتر😊)دیدم آرمین نشسته صبحانه میخوره اونم با چه اشتیاقی چایی ریختم نشستم یه لقمه درس کرد داد بهم گفت بخورعزیزم گفتم خودت میدونی من جز چایی چیزی نمیخورم اصرار نکن لطفا😡با تحکم گفت بخور نخوری نمیزارم پاتو از در بزاری بیرون توبیمارستان خودمونم نیستین که نگرانت نباشم پس به جای کل کل بشین سریع بخور من دیر نکنم خودمو کشتم تونستم دولقمه بخورم 😐اون دولقمه روهم باچایی قورت میدادم😉(کلا صبحانه نمیتونم بخورم حالت تهوع میگیرم 😕)آرمین رفت سراغ ماشین منم رفتم سراغ چادر عزیزم😍 بعدم پیش به سوی بیمارستان خیلی استرس داشتم تو ماشین فقط ناخنمو با دست میکندم که 2بار آرمین زد رودستم گفت نکن😠ولی باز بعد چند دقیقه دوباره شروع میکردم😯که آخر مجبور شد یه دستمو بزاره روپاش نگه داره گفت حالا جرات داری دستتو بردار😀بعد برام یه خورده درمورد محیط بیمارستان صحبت کرد تا رسیدیم با بچها(نوشین-فاطمه-سمیرا-ملیکا) جلوی در اورژانس قرار گذاشته بودیم من رفتم پیش بچها آرمین رفت  ماشین پارک کنه همراهمون بیاد کارامونو درس کنه باخیالت راحت بره 😀مارفتیم داخل یه مدت بعد آرمین اومد خدایی اگه داداشی نبود ما اصلا نمیفهمیدیم کجا به کجا هس ازبس تودر تو هست آدم راه رفتشو فراموش میکنه😁هی آدرس میدادن اینور برین اونور برین من چسبیده به آرمین بچهاهم چسبیده به من😂 که همدیگرو گم نکنیم🙈رسیدیم به اتاق مدیریت اورژانس(خانم رجب زاده) آرمین رفت داخل  ماهم دنبالش فرم هامونو تحویل دادیم داداش یه خورده حرف زد باهاش سفارش مارو خیلی خیلی کرد بعد روکرد به ما 5نفر گفت نبینم و نشنوم اینجا هرهر و کرکر راه انداختین خیلی مودب و متین به کاراتون میرسین مشکلی هم پیش اومد فقط یه زنگ بهم بزنین بعد خداحافظی کرد و رفت خانم رجب زاده یه خورده برامون صحبت کرد گفت که آرایش نکنین شلوار جذب نپوشین چون تو اورژانس بیمار خیلی میاد همه نوع آدم میاد ویه چیزی گفت که خیلی اعصابمون خرد شد اینکه ما اجازه کاری نداریم فقط مشاهده کنیم حالا تک و توک ما کاری انجام بدیم 😡مارو به سمت یه اتاق برد که لباسامونو عوض کنیم ماهم روپوش سفیدهامونو پوشیدیم😍کلی هم توهمون اتاق عکس گرفتیم😊وقتی رفتیم بیرون مارو تقسیم بندی کرد یعنی هر کی رو یه قسمت فرستادو گفت هرروز جابه جاتون میکنم😕 فاطمه رو بخش اورژانس بستری فرستاد نوشین رو بخش تزریقات سمیرا رو بخش تروما و منو با ملیکارو بخش سوشور(بخیه وپانسمان و...)مارو کلا به بچهای بخش معرفی کردو ازشون خواست کاری انجام میدن برامون توضیح بدن و اگه سوالی داشتیم جواب سوالامونو بدن و تاکید کرد که فقط مشاهده 😬😡دلم میخواست بزنم نصفش کنم😀با ملیکا داشتیم به حرفای دکتر جدیدی که متخصص طب اورژانس بودگوش میکردیم که ظاهرا اسمش وارد سیستم نشده بود و مهر بیمارستانش هم آماده نکرده بودن مجبور بود از مهر بیرون خودش استفاده کنه که تو همین لحظه یه پسر بچه یکساله آورده بودن که از پله خونشون پرت شده بود پایین گردنشو آتل بسته بودن پیشانیش هم یه زخم عمیق داشت😢اینقد این بچه گریه میکرد دلم کباب شد براش مادره هم یه گوشه ایستاده بود فقط گریه میکرد  بچه بغل پدره بود دکتر رفت سمتش ماهم همراه یه پرستار کنارش دکتر معاینه کرد بعد دیدم از تو جیبش موبایلش رو در آورد من فک کردم میخواد عکس بگیره😁تو دلم گفتم بچه داره از گریه بیهوش میشه این میخواد عکس بگیره وایی یهو دیدم فلش رو روشن کرد چشمای بچه رو دید 🙈🙈سرش رو گفت باید عکس بگیرن و زخمشم بخیه بشه یه پرستار اومد انژیوکت بزنه دلم میخواس گریه کنم بچه اخه رگ نداره من پاهاشو گرفتم ملیکا دستاشو من فداش بشم الهی رو ساق دستش رگ نداشت😢مجبور شد از رو مچ بچه بگیره خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم پدرش میگفت با هزار بدختی خونه ساختم ولی الان وسیله ها گرون شده پول ندارم نرده بزنم که بچم از پله نیوفته😖😢بردیمش اتاق سوشور برا بخیه من حالا میترسم  نمیدونستم چیکار کنم بچم گریه میکرد آقای سام مسوول بخش سوشور کامل برامون توضیح داد که چه چیزهایی نیازه  محمد صالح رو تخت خوابوندیم باباش دستاشو گرفت ملیکا پاهاشو منم سرشو بیچاره گردنشم آتل داشت بچه نمیتونست نفس بکشه وایی وقتی باسرم زخمشو شستشو میدادمن داشتم میمردم ضعف ک

رده بودم اول بسم الله چشمامو بستم که نبینم ولی آقای سام گفت چشماتو باز کن ببین میخوام توضیح بدم با چشم بسته چی متوجه میشی 😕 هیچ مجبوری باز کردم تو سرنگ انسولین دارو ریخت واییییییی 😨وقتی کنار زخم زد یه لحظه چشمام سیاهی رفت ولی خودمو نگه داشتم یه دستم پیشانی بچه رو نگه میداشتم یه دستم روپوشمو چنگ میزدم😂بعد شروع کرد توضیح دادن بخیه یه چیزی شبیه قلاب بود وقتی تو گوشت فرو میکرد از اونور میکشید نخ رو بچه هلاک شده بوداز گریه منم بدنم بی حس شده بود  ولی ملیکا خیلی ریلکس نگاه میکرد من دیگه راستش نگاه نکردم خودمو با محمد صالح مشغول کردم باهاش حرف میزدم سرگرمش کنم تا بلاخره تموم شدیه سبد گوشه اتاق بود داخلش پر شکلات 😍کسایی که ضعف میکنن بهش میدن منم خوب واقعا داشت فشارم میوفتاد رفتم یه مشت گرفتم🙈به خیال اینکه آقای سام ندید من چقد گرفتم وقتی برگشتم دیدم پشتمه 😨گفت جان من اگه کمه یه مشت دیگه بردار یه وقت تعارف نکنیا😂😀 (باحالت خنده گفت😁)منم کم نیاوردم یه مشت دیگه گرفتم😆ریختم تو جیبم 🙈گفت یعنی منتظر وقت بودی یکی بگه بیشتر بردار حمله کنی😁خوبه هرروز نیستی جا به جا میشین وگرنه من باید روزی 10بار سبد رو پرکنم😂😂بعد رفتم بیرون اتاق نشستم شکلات هارو میخوردم و غر غر ملیکا رو گوش میکردم که آبرومونو بردی ندید بدید 😐گفتم بیوفتم غش کنم خوبه تو جوابگویی😁دوتامشت شکلاته دیگه مگه چیه مال دولته بیخیال😂درحال کل کل کردن بودیم که یه آقایی رو با ویلچر آوردن زانوش زخم خیلی بدی داشت  اونو دیدم باز بی حس شدم انگار نه انگار الان یه مشت شکلات خوردم(شکلات هم شکلاتای قدیم😂) بنده خدا کارگر افغان بود نفهمیدم چجوری اینجوری شدتوضیح داد ولی چون  لهجه داشت من یه کلمه نفهمیدم روتخت خوابید آقای سام بهمون ماسک و دستکش داد گفت بزنین بعد بهم قیچی داد گفت رو زانوشو کامل قیچی کن زانوش پر خون بود ترسیدم دادم ملیکا گفتم تو قیچی کن من میترسم اقای سام اومد سرم شستشو رو داد دستم گفت بریز رو پاش😨 گفتم من گفت آره خود شما مگه نیومدین یاد بگیرین پس انجام بده سریع سرم رو ریختم رو زخمش بنده خدا مرد و زنده شد خیلی زخمش بد بود کامل زانوشو شستشو دادم ولی ضعف کرده بودم باز بی حس بودم زانوشو بیحس کرد که من باز چشمامو بستم طاقت نداشتم نمیدونم ملیکا چجوری خیلی ریلکس نگاه میکرد خوش به حالش  بعد شروع کرد بخیه زدن باز اون قلاب رو فرومیکرد تو گوشت بیصاحاب چقد بده اصن به پاش نگاه نکردم سرگیجه گرفته بودم خودمو به تخت تکیه دادم   آقاعه زانوش 16تا بخیه خورداینقد حالم بد بود نفهمیدم چجوری پانسمان کرد آخرش با کمک ملیکا رفتم رو صندلی نشستم اقای سام اومد گفت خوبی گفتم آره فقط یه خورده سرگیجه گرفتم گفت تغذیتو خوردی😁😂گفتم آره به ملیکا گفت مراقبش باش الان میام رفت بیرون و چند دقیقه بعد با دستگاه فشار و یه لیوان آب قند اومد فشارمو گرفت آب قند رو داد خوردم بهتر شدم و دوباره فشارمو گرفت گفت مریض اومد نیا داخل همون بیرون بشین دوباره فشارت افت میکنه منم ازخدا خواسته تشکر کردم اومدم بیرون نشستم 😀ملیکا رو کارد میزدی خون نمیومد😂 
پ.ن:روز اولم اینجوری گذشت الان که تایپ کردم براتون روز سوم رو گذروندم که عالییی بود😍
پ.ن:شرمنده خودتون و چشماتون که طولانی بود و خسته شدین خواستم با جزییات بگم براتون😁
پ.ن:خیلی  خیلی حس خوبیه کمک به همنوع 😍وقتی یکی صدات میکنه خانم پرستار بااینکه پرستار نیستی و کمکش میکنی یه حس خوبی به آدم منتقل میشه😍این حسو دوس دارم❤
پ.ن:موافقین روزای دیگه رو بگم براتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:

جز دعا کار دگر نیست مرا
شب روزت همه شاد
دلت از غم آزاد
همه ایام به کام
و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون
همچو گنجشک به هر بام ودرخت
بنشینی خندان
وسبکبال تر از برگ درخت
در هوا رقص کنان
مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند
و ز تو نغمه مستی آید ...
لحظه هایت چون قند
روزگارت لبخند
هفته هایت پر مهر
هر کجایی که قدم بگذاری
همه از کینه تهی
همه از قهر و عداوت خالی
همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...
و تو با یاد خداوند بزرگ
به سلامت ببری راه به پیش... 

❤آرزو❤

خاطره فریبا جون

سلام خدمت دوستان عزیزم ❤️ 

فریبا هستم با یه خاطره دیگه ،    تو این آخرین روزهای سال احوالتون چطوره ؟؟؟ حسابی سرتون شلوغه ؟؟؟؟ خوش میگذره ؟؟؟؟ راستش من فقط روز شماری می کنم زود بگذره .  خونه تکونی  امسال تو خونه ما تعطیله 😁😁 چون این دوتا وروجک  هر روز خونه رو یه تکونی میدن 😫😫 ، از طرفی من عاشق هوای اسفندم ولی همش مجبورم تو خونه بمونم دیگه نهایتش اینه بچه ها رو یه پارک ببرم  😕 پیمانم که اسفندا فقط یه سایه ازش می بینیم . قبل اسفند چند روز مسافرت رفتیم که یکم شارژ شم و دیگه غر نزنم به جونش ، از اول اسفندم تذکر داده که هیچ روزی بهش زنگ نزنم و بگم زودتر برگرد و اینا که سرش خیلی شلوغه  و نمی تونه . صبح وقتی ما خوابیم میره شبها حدودای ۹، ۱۰ خسته میاد کم حرف بود الان دیگه کلا سایلنت شده 😐😐 دیگه من از تنهایی و دلتنگی دارم خفه میشم 😢😢 امسال عیدم که ما میریم ولایت 🙂🙃 ولی پیمان نمیاد میمونه تو تعطیلات به کارای عقب افتاده اش برسه ☹️ . راستی من نگفتم کجاییم ؟؟؟  من مهابادیم نمیدونم تاحالا اسمش رو شنیدین یا نه ولی شهر کوچیک ولی با صفاییه عید اگه راتون اونورا افتاد حتما بیاید مهاباد خوشحال میشم پشیمون نمیشید 😊 طبیعت زیبایی داره اطرافش ، مخصوصا سدش که نزدیکترین سد به شهر  تو کل دنیاست ( تقریبا سد داخل شهره ) ، یه غار خیلی قشنگ به اسم سهولان هم داره که دیدنش خالی از لطف نیست . 
چقدر حاشیه رفتم شرمنده 😅 برسیم به خاطره که مال همین دوهفته پیشه خودمه
یه مدت بود بخاطر خستگی و نخوابیدنا  خیلی حال و احوال خوبی نداشتم ، خیلی بی حال بودم البته یه ماه پیشش یه آزمایش کلی داده بودم می دونستم مشکل خاصی ندارم که نگرانش باشم ، ولی اکثر شبا وقتی فرید تو خواب صدام میکرد منم تندی پا میشدم میرفتم سرم گیج میرفت مجبور میشدم همونجا رو زمین بشینم ، صبحها هم با سرفه های زیاد و خس خس سینه از خواب بیدار می شدم  . قرار شد یه روز که بچه ها رو برای چک ماهانه پیش پزشکشون میبرم همونجا با مشورت ایشون یه متخصص داخلی یا ریه برم . پزشک بچه هام صبحها تو کلینیکی هستن که نزدیک محل کار پیمانه برا همین صبح با پیمان میریم ، صبحهام اون کلینیک تقریبا خلوته که دو نکته مفید داره یکی که زیاد منتظر نوبت نمیشیم و دوم اینکه خبری از بچه های مریض و انتشار ویروس نیست واسه همین با خیال راحت هر ماه می برمشون چون علاوه بر مشاوره پزشکی ما برای مسائل روانشناسی و تربیتی بچه ها هم خیلی از ایشون کمک میگیریم . من کلا زیاد به شیوه های سنتی در مورد بچه ها معتقد نیستم . ایشون هم به ما خیلی لطف دارن و وقت زیادی رو در اختیار ما میذارن . هر وقت میریم نزدیک یه ساعتی پیششون هستیم ماشالا سوالای پیمان پایانی نداره 😅😅 . در طول اون یه ساعت هم هر کسی اونجا بیکار باشه با این دوتا فسقلی سرگرم میشه 😂 کلا اونجا مشهور شدن 😂😂😂😂😂
از خانم دکتر در مورد متخصص ریه که پرسیدم یکی از پزشکهای اونجا رو معرفی کردن که تازه پیمان یادش افتاد از دوستانشه که تابستون  بعد حدود سی سال همدیگر رو پیدا کردن تو دوره ابتدایی و راهنمایی همکلاسی و دوست صمیمی بودن که بطور خیلی اتفاقی یه بار تو شرکت پیمان همدیگر رو دیده بودن و از روی اسم شناخته بودن همو ، خیلی هم ذوق داشتن که خانوادگی با هم ارتباط داشته باشیم ولی فرصتش پیش نیومده بود . البته گفتن ایشون پنج شنبه ها هستن اونروز چهارشنبه بود یه متخصص داخلی خانم شیفت بودن منم پذیرش گرفتم و رفتم پیش ایشون ، پیمانم با بچه ها بیرون منتظر موند . 
وقتی رفتم مشکلم رو گفتم معاینه کردن گفت بیشتر از خستگی زیاده ، فشارت هم  پایینه گفتم همیشه از حد نرمال یکم پایین تره زیاد مشکلی باهاش ندارم ولی خواب کافی ندارم در حد ۳ الی ۴ ساعت تو کل ۲۴ ساعت که اونم یکی دو بار وسطش بیدار میشم

با تعجب پرسیدن چرا ؟؟؟ استرس داری ؟ کارت چیه که استراحتت اینقدر کمه ؟ منم شوخیم گل کرد گفتم کارم سخته هیچ وقتم بهم مرخصی نمیدن 😢 منم مجبورم بخاطر اینکه به همه امورات زندگیم برسم از خوابم بزنم . گفتن من برات دو سه روز استراحت می نویسم حتما مرخصی بگیر یه چند روز استراحت کن حالت خیلی بهتر میشه  این سرفه ها الان حساسیته ولی یکم باعث التهاب ریه هات شده اگه ادامه پیدا کنه برات دردسر ساز میشه 🙁🙁 فقط شغلت چیه که اینقدر  بهت سخت میگیرن ؟؟ خنده ام گرفت گفتم نه خانم دکتر شوخی کردم اصلا شاغل نیستم خانه دارم ولی دوتا بچه کوچیک دارم بخاطر اونا استراحت ندارم در واقع کارفرمام اونان 😅😅 . گفت اهااااا از اون لحاظ آره سخته منم تا بچه ام یکم بزرگ شد خیلی بهم سخت گذشت  تو همین حین در زدن اول یه آقایی بعدم پیمان با بچه ها اومدن تو تعجب کردم که پیمان معرفی کردن اون آقا همسر همون خانم دکتر و دوست پیمان بود سلام و احوالپرسی کردیم گفتن الان پیمان باهام تماس گرفت منم دم در منتظر خانمم بودم که اومدم بالا بعد کمی تعارفات گفت راستش رو بگو پیمان چیکار کرده باهاتون ؟؟؟ دکتر محرمه ها 😂😂 منم خندیدم گفتم از کجاهاش بگم زیاده خطاهاش.... اونم خوشش اومده بود حالا یه آتو از پیمان گیر بیاره نیشش باز بود یه نگا پیمان کردم دیدم یه قیافه مظلوم به خودش گرفته 😂😂😂 ( چه باورشون شده بود 😂😂) بعدم از تجربه های پدرانه خودشون گفتن که من خیلییییی همکاری میکردم اصلا دو سال اول یا تو بیمارستان کیشیک بودم یا تو خونه بچه داری می کردم خانمش هم ریز ریز میخندید می گفت بشنو و باور نکن 😉😂😂 ( اونا یه دختر پانزده ساله داشتن ) بعد یکم حرف زدن ایشونم یه معاینه مختصر کرد گفت یه تست ریه بگیر که همون طبقه انجام میدادن ، نتیجه رو بردم براشون حسابی با بچه ها گرم گرفته بودن مطب داشت کم کم به شهر بازی تبدیل میشد. ایشونم گفتن این مشکلی نداره ، همون حساسیته ولی دارو هاش خواب آورن چیکار می کنی ؟؟ منم نمیدونستم چی بگم گفتن اگه مشکلی نداری آمپولاش رو بزن وگرنه حداقل یه هفته ده روز باید قرص بخوری گفتم نه همون آمپولا بهتره 😕😕
قرار بر این شد هر یک شب در میون دوتا آمپول بزنم کلا شش تا آمپول بود . 
کارمون که تموم شد ما اسنپ گرفتیم برگشتیم خونه پیمانم رفت شرکت  . 
فرداش ۲ اسفند تولد مامان پیمان بود که از هفته قبلش تصمیم گرفته بودیم تو خونه خودمون براشون یه مهمونی خودمونی بگیریم و خانواده دوتا از خاله هاشون و خانواده برادر پیمان و مادرش رو دعوت کرده بودیم . این مدت از بس هیچ کس خونه مون نیومده بود دیگه خودم خجالت می کشیدم . واسه همین تصمیم گرفتم قبل از عید یه مهمونی بدم و چه بهانه ای بهتر از تولد مادر همسرم ( چه عروس خوبیم 😎) واسه همین به محض رسیدن خونه به بچه ها غذا دادم و یکم بازی کردیم تا مشغول شدن خودم رفتم سراغ کارام  و کلا بی خیال استراحت شدم ، تا شب اکثر کارهای اشپزی رو انجام دادم ولی بی خیال خونه بهم ریخته شدم چون با وجود بچه ها کار بیهوده اییه . از شانسم شب تا ۱۱ بیدار بودن 😥 . بعد از خوابیدنشون شروع کردم جمع و جور کردن خونه همش فکر میکردم یه ساعت کار دارم ولی در کمال ناباوری وقتی تموم شدم ساعت نزدیک ۴ صبح بود 😢😢 با عجله یه دوش گرفتم و خوابیدم مصرف دارو ها رو هم گذاشتم واسه بعد مهمونی😉 . صبح هم طبق معمول الین عین یه ساعت کوک شده دقیق ،  قبل ۸ بیدارم کرد یکم تو تخت باهاش بازی کردم که واسه خودم وقت بخرم بیشتر دراز بکشم ولی فقط یه ربع موفق بودم بعد شروع کرد جیغ جیغ که از اتاق ببرمش بیرون 😢 منم بی خیال استراحت شدم ولی پیمان همچنان در خواب ناز بود منم اون حس خبیث حسادتم رو سرکوب کردم الین رو آوردم بیرون در رو بستم که اگه خودم نمی تونم بخوابم حداقل پیمان روز تعطیل بخوابه 😘 . مهمونامون اومدن و با تلاش بی وقفه تونستم یه مهمونیه آبرومند بعد مدتها بدم 😊 . شب بعد از رفتن مهمونا اول به کارای بچه ها رسیدگی کردم و خوابوندمشون .
 کل اون روز پیمان فقط چند بار تو جمع و تنهایی ازم تشکر کرد ولی کمک در حد اپسیلُنی 😅 ( اینم خصلت اکثر مردای کُرده مهربون 😊 ولی تنبل 😡) 😂😂 .
دوباره خونه رو جمع و جور کردم می خواستم بخوابم خیلی خسته بودم گفتم پیمان بیا این آمپولا رو آماده کن بزن می خوام بخوابم که گفت وای الان من خیلی خسته ام  گیج میزنم ، میترسم بزنم فلجت کنم ، حالا امروزم نزن چی میشه ؟؟ ( کلا دیالوگای ما بر عکسه همه است ) منم خسته بودم حوصله بحث نداشتم رفتم خوابیدم فقط نفمهمیدم اون بخاطر چی خسته شده بود ؟؟؟🤔🤔

نصف شب دوباره فرید تو خواب صدام میکرد براش آب ببرم 😫 اینبار سرم بیشتر گیج میرفت تو هال میز کنار راهرو رو ندیدم خوردم بهش چند تا قاب عکس افتاد از صداش الینم بیدار شد 😫😫 پیمانم سریع اومد چراغ روشن کرد چیزی نشکسته بود ولی فرید و الین بیدار شدن و خوابشون پریده بود یعنی از حرص می خواستم خودم رو حلق آویز کنم 😤حدودای ۵ صبح بود اخه 😭😭 فرید زود خوابید ولی الین بیچاره ام کرد تا ۷ بیدار بود . واقعا چرا بچه های الان خواب ندارن ؟؟😫😫😫😫😫 . صبح جمعه پیمان قرار کاری داشت از ۸ رفت یعنی امسال متنفرم از اسفند 😤😤 و من همچنان استراحت بی استراحت 😢 . عصرش الین خوابیده بود فرید رو به پیمان سپردم رفتم یکم استراحت کنم بعد نیم ساعت خوابم نبرد ولی دیدم خونه زیادی ساکته مشکوک شدم رفتم ببینم چه خبره دیدم پیمان رو کاناپه خوابه و فرید داره تو اشپزخونه با شیر خشک های الین رو فرش خونه شنی میسازه 😩😩😩😩 خدایی جای من بودین چه حالی داشتین ؟؟؟ 🤭 اصلا هنگ کردم نمی دونستم چی بگم؟   سه تا قوطی شیر خشک رو حرووم کرد 😔😔 تو این سن فهموندن بعضی چیزا به بچه ها خیلی سخته عصبانیت نتیجه عکس میده ، با حرف زدنم نمی فهمه هر چی میگم این کارا خرابکاریه نکن ، پسر خوب و عاقلی باش میگه خوب و عاقل چیه من فِلیدَم یعنی من فریدم 😂😂😂😂 .
 بی خیال حرص خوردن شدم ، قالیچه رو برداشتم بردم حموم شستم و حرصم رو با اون خالی کردم 😅 .
آخر شب پیمان زحمت کشید آمپولایی که خودم آماده کرده بودم رو برام تزریق کنه . سه تا رو آماده کردم که زود تموم شه هر شب ناز آقا رو نکشم الان یادم نمیاد دقیق چی بودن ولی زیاد دردناک به نظر نمی اومدن تا حالا نزده بودم از اینا .  وایییی همین که سرنگ رو برداشت بیاد طرفم از کرده ام پشیمان شده بودم ، اصلا فیگورش آدم رو میترسونه 😱😢😢 اولی رو تا وارد کرد یه تکون ریز خوردم اوفففف تا تموم شد خیلی درد داشت همش تند تند نفس می کشیدم . برا دومی که پنبه کشید گفتم تورو خدا درست بزن خیلی درد دارن 😩 دومی رو خیلییییی یهویی وارد کرد بلند گفتم اویییییی هُل شد یکدفعه همش رو سریع تزریق کرد ازدرد اشکم در اومد 😰😰 گفتم چقدر درد داشت تو رو خدا خوبه بهت گفتم مراعات کن☹️☹️ ، اونم داشت به دوستش فحش میداد که خدا لعنتت کنه اینا چیه دادی 😡  . حالا گیر داده بود بعدی رو نمی زنم با همینا هم اندازه کافی  درد کشیدی یکم برگشتم یجا رو براش تعیین کردم گفتم اینجا بزن سریعتر نیدل رو وارد کن یکمم ظرافت به خرج بده 😢😢😢 این یکی رو که تزریق کرد زیاد درد نداشت ولی من دلم خیلی از همه چی پر بود گریه م گرفته بود همه تنم میلیرزید پیمانم دید اینجوریه زودتر تزریقش کرد و تموم ولی همینطور اشکهام بی صدا میومد هیچی هم نمی گفتم پیمانم خیلی ناراحت شده بود همش می گفت فری ببخشید تو رو خدا من همش میگم نمی تونم دلم نمیاد ولی خودت اصرار می کنی ، ببخشید میدونم خیلی خسته شدی ، اصلا بلیط هاتونو عوض می کنم همین فردا برین ولی دوست ندارم اینقدر ضعیف ببینمت 😔 ، فرییییی ده یه چیزی بگو ..... دیدم همین طوری پیش بره میشنه باهام گریه میکنه گفتم بی خیال عزیزم این دو ، هفته رو هم تحمل میکنم با مسعود میرم همون بهتره ، ولی به این زودیا نمیام😉 گفت همین که سرحال ببینمت واسه من همه چیزه هر چقدر دوست داشتی بمون 😊😘 . بعد از اون شبم با مشورت دوستش بقیه آمپولا رو با قرص عوض کرد ، ۲۴ ساعته بود وقته خواب میخوردم ولی بازم خوابم سنگین میشد نصف شب جیغ الین در می اومد تا بیدار شم . من در حالت عادی از صدای تند تند نفس کشیدنش میفهمم گرسنه اش شده بیدار میشم واسه همین دو شب بیشتر قرصه رو هم نخوردم به قول پیمان توکل به خدا ایشالا خودش درست میشه 😄😄 . این دفعه خیلی از خستگی هام گفتم ببخشید شماها رو هم خسته کردم 
⚡️ الین از ده ماهگی راه افتاده جفت دست هاش رو بالا میگره و عین رباط راه میره یه چندتا کلمه هم حرف میزنه خدایی دخترا چقدر عجله دارن واسه بزرگ شدن😳😍😍 . فریدم حرف زدنش خیلی بهتر شده تقریبا هم فارسی و هم کردی رو یاد گرفته فقط تلفظ کلماتش مثل مجید دلبندم همش اشتباهیه ما هم عین یه مامان و بابای خوب درستش رو که یادش نمیدیم هیچ خودمونم همون اشتباهیش رو تکرار می کنیم 😅😅😅😅😅😅  اصلا همون اشتباهیش باحالتره😉😄
⚡️  فرزند عجيب ترين موجود دنيا ست مي آيد عاشقت مي كند ❤️رنجش ابدي را در وجودت مي نشاند ،وقتي پدر يا مادر مي شوي رنجشي ابدي به سراغت مي آيد😔 رنجي نشات گرفته از عشق ❤️.مي خواهي جهان را براي فرزندت آرام كني ،مي خواهي بهترين ها را از آن او كني 👑وقتي چهار دست و پا راه مي رود و مي دود تو فقط تماشا نميكني بلكه قلبت برايش تند مي تپد❤️ از دردش نفست مي گيرد و روحت از بيماري اش زخم مي شود و چه والا هديه اي ست 💐.باشد تا همه اونهايي كه در طلب چنين معجزه اي هستند خداوند بهره مندشان كند🙏

⚡️  عزیزان پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم امیدوارم در سال جدید هر آنچه که آرزوی قلبیتونه براتون اتفاق بیافتاده و در کار و درستون موفق و سربلند باشید و در زندگیتون خوشبخت ترین در دنیا باشین 🌹

 

خاطره اقا ایدین

سلام خاطره بعدی من از باغ فامیلمان است و بدشدن حالم. ی بار رفته بودیم خانوادگی و فک و فامیل باغشون. داشتیم بازی میکردیم کلا کیف میکردیم. بهترین خاطره ای بود که داشتم.همه بازی ها: فوتبال،رزمی،وسطی ، و....ی دفعه نفسم گرفت دیگه به شدت سخت نفس میکشیدم.همه فوری دورم جمع شدن.عرق کرده بودم بدجور.طوریکه انگار از دریا اومده بودم.دوستمم بود و اون وارد بود چندتا تنفس مصنوعی داد و اسپری هم زد. لباسامو دراوردن تا خنک شم کمی.خیلی بده وقتی نفس بگیره. دوستم گفت ی دوش بگیر حالت بهتره شه. قبلش صبحانه....خورده بودیم. شوهرعمه ام گفت بزار من برم سریع میام. رفت وسط حالش بدشد.صدامرد گفت دارم سکته میکنم.وچون چاق بود و صبحانه هم ..... خورده بودیم فشارش اوج بود.ولی متاسفانه تا ببریم بیمارستان............... خلاصه حالم بهترشد و رفتیم خونه

خاطره romina.🌹

سلام من اومدم با یک خاطره ی دیگه 😀😀راستی منم آرمین و بخشیدم اونم برام کلی فیلم ترسناک گرفت😂😂😂😂دیشب داشتم فیلم ترسناک می دیدم سر لحظه حساس گوشیم زنگ خورد 😁😁😁منم بدون اینکه به شماره نگاه کنم برداشتم :«آلو هان چیه مزاحمی شما کارو زندگی ندارین هی مزاحم میشین 😂😂😂»یهو اونور خطی گفت سلام رومینا ببخشید مزاحم شدم. وای معلم م بود😂😂😂😂😂😂منم سریع گفتم نه خانم شما مراحمین😂😂😂😂گفت آخه چند دقیقه پیش گفتی گفتم اونو ولش کنید 😂😂😂😂 گفتش به بچه خبر بده از درس ۱۳فارسی امتحان داریم گفتم باشه چشم😂😂😂(آخه مامانم نماینده کلاس مونه بعدش خانم مونم برا درسا یا به من میگه یا مامانم😂😂😂)دیگه ادامه ی فیلم و پلی کردم محو فیلم بودم یهو صدای شکستن ظرف از تو آشپز خانه اومد 😨😨😨😨منم حس کارا آگاه باشیم گل کرد رفتم تو آشپزخانه دیدم آرمین نشسته رو زمین ۳تا دونه تخم مرغ شکسته شده رو سرش😂😂😂😂😂😂😂😂گفتم چیشده گفت می خواستم تخم مرغ بخورم گذاشتم رو کابینت تخم مرغ رو افتاد شکست روسرم😂😂😂😂😂منم قهقهه میزدم 😂😂(آخه برادر من سه تا تخم مرغ به ارزش ۷۰۰تا تک تومانی زدی شکستی خیالتم نیست واقعا که 😂😂😂😂😂بابا برادر من اگه یه تخم مرغ بود اشکال نداشت ولی ستا تخم مرغ 😓😓😓😕😕😕😂😂)دیگه منم برای شام کوکو سیب زمینی درست کردم 😉😉😉تا بلکه ارمین یاد بگیره 😂😂😂 دیگه مبینا که تا آبان خواب بود اومد بیرون یراست رفت تو دستشویی 😂😂😂😂یه نیم ساعتی نشست قشنگ فکر کرد 😂😂😂😂بعدش اومد بیرون. شام خوردیم رفتیم بخوابیم من به آرمین گفتم ببین فردا حوصله ندارم برم مدرسه یه گواهی می نویسی😂😂😂😂😂😂اونم گفت چون شام بهم دادی باشه😂😂😂😂😂😂دیگه مطمئن شدم نوشته گرفتم خوابیدم راحت تا خود صبح😂😂😂😂😂(تو مدرسه کسی نمی دونه داداشم دکتره منم هرموقع حوصله ندارم آرمین برام گواهی می نویسه بعد وقتی میپرسند چرا همش دکترت یکی ه😂😂😂😂😂😂جواب میدم دکتر خانوادگی مونه😁😂😂😂😂اونام اوکی میشن😂😂😂😂😂)دیگه تا ظهر خواب بودم بلند شدم رفتم بیرون داشتم عشق میکردم یهو دیدم .تبلتم داره بندری میره 😂😂😂😂😂😂برداشتم یهو صدا داد دوستام بلند شد چرا به ما نگفتی امتحان فارسی داریم 😂😂😂😂منم گفتم من گفتم شما اصلا به حرف من دقت نکردید .😊😊😊اونام پکر شدن قطع کردند. دیگه منم زنگ زدم آرمین که یه اسنپ برا من بگیر میام بیمارستان ‌😂😂😂اونم گفت باشه فقط داری میای کوکو سیب زمینی درست کن بیار 😂😂😂😂منم گفتم باشه. سریع براش کوک‌و درست کردم و رفتم رفتم آرمین و دیدم پریدم بغلش😂😂😂 باهاش رفتم بیمارستان . گفتم میشه برم تو تزریقات😂😂😂 گفتم باشه فقط سر صدا نکن😂😂😂😂منم رفتم . تو تزریقات یهو نمی دونم چی شد که سرم گیج گیج 😂😂رفت پرت شدم فقط صدا جیغ پرستار میشنیدم . بهوش که اومدم دیدم آرمین بالاسرمه گفتم چیشده گفت هیچی . فقط حالت بد شد یدفعه😂😂😂😂😂😂دیدم داره یه امپولو هواگیری میکنه گفتم ماله منه گفت بله 😂😂گفتم من نمیزنم گفت باشه برگرد😂😂😂😂و منم با کلی وعده برگشتم آرمین شلوارمو کشید پایین و آروم پنبه کشید و فرو کرد .منم خیلی تلاش کردم صدام در نیاد ولی نشد .😂😂😂😂😂😂 دیگه آخرش یه جیغ فرا بنفش کشیدم 😂😂😂😂ارمینم سوزنو کشید بیرون😂😂😂. وبعدش هم رفتیم کوکو خوردیم😂😂😂😂و این هم از خاطره .بازم میخوام یه تیکه از کتابمو براتون بزارم
پ.ن :خدا واژه ای از عشق و محبت .واژه ی پر از مهربانی خدا مثل مادر ماست .مثل سایه ی ماست .خدای مادریه که همیشه حواسش به دل بچش هست به نظر من خدا بهترین مادر دنیاست. زیباترین مادر خداست
پ.ن میخوام یه تیکه از کتاب معرفی کنم:حتی غول هام همدیگه رو نمی کشند ‌‌‌‌حی مارهای زنگی همدیگه رو نمی کشند ولی آدما همیشه دارن همو میکشند همش با توپ و تانک رو سر هم دیگه شلیک میکنند . هیچ موجودی بدون مغزی همنوع خودشو نمیکشه .ولی انسان که خدا بهش مغز داده همش در حال جنگه
نوشته شده از کتاب غول بزرگ مهربان نوشته ی رولد دال . پیشنهاد میکنم حتما بخونید. خداحافظ

خاطره پروا جان

سلام حال شما خوب هستید پروا هستم ۲۷ سالمه ادبیات فرانسه خواندم  . خب خب بریم سراغ خاطره و اماااااا خاطره:
عید بود روز پنجم عید دوازدهمین سالگرد فوت مادر پدرم بود.مادر پدرم سوئد خاک شدند من و دانیال (همسرم) هم کارامونو انجام دادیم و رفتیم سوئد رفتیم سر خاک و مراسم و ..... (از قسمت مراسم فاکتور میگیرم چون تلخه و این قسمت مناسب وب نیست)دانیال از دو سه روز قبلش سرما خورده بود  و هوا چون سرد بود اونجا هم حالش بدتر شد فقط دوروز موندیم و برگشتیم ایران (چون از سوئد خاطره خییییلی بدی دارم سالایی که برای سالگرد میریم اصلا نمیتونم بمونم )فرودگاه حال دانیال خیلی بد شد و قلبش هم درد گرفته بود (از بچگی مشکل قلبی داره) زنگ زدم برادر بزرگم محمد( ۳۳ ساله فوق تخصص قلب و عروق ) گفتم داداش بیا فرودگاه حال دانیال خیلی بده محمد: چیشده قلبشه من:اره داداش بیاااا فقط من تنهام میترسم تورو خداااا بیااا (لطفا پیش خودتون نگید چه دختره لوسی و .... من خاطرات خییلی بدی دارم به خاطر همینخییلی حساسم )محمد: باشه باشه اومدیم . کمک کردم دانیال رو بردم تو ماشین چون ماشینمون رو تو پارکینگ فرودگاه پارک کرده بودیم دانیال همش ناله میکرد منم اشک می ریختم چهل دقیقه بعد محمد و احمد و پویان (برادرام )و محمود و فریبرز(شوهر خواهرام)و هدی و هما (خواهرام)و الهام (زن داداشم) و ترانه و شادی و شایان(برادرزاده هام )اومدن همه باهم گفتن چییییشده من یه هین کردم سه متر پریدم بالا من: اح ترسییدم چه خبرتونه محمد رفت پیش دانیال گفت : دانیااال داداش خوووبی صدای منو میشنوی جوابمو بده و بهمون گفت خلوت کنید یه دقیقه ماهم رفتیم کنار پویان رفت کمک محمد و اب داد به دانیال  محمد گفت : پروا چرا تب داره چرا اینقدر سرفه میکنه سرما خورده ؟ من: اره داداش یه کاری بکن توروخدا گفت خیله خب  به احمد گفت شما برید خونه من و پویان دانیال رو میبریم بیمارستان فریبرز : داداش من به جای پویان میام هم پویان خستس هم بهتره بره خونه پیش بچه ها محمد: اره راس میگی پویان تو با بچه ها برو فریبرز میاد من: منم میااااامااااااا محمد : حرف گوش کن برو خونه من: وقتی میگم میام یعنی میاااااام محمد : شمااا غلط میکنیییی میری خونه رو حرف منم حرف نمیییزنیمن جا خوردم که اینجوری داد زدم سرم اونم جلو جمع خوردم کرد خیلی ناراحت شدم رفتم سوار ماشین پویان شدم حرکت کردیم به سوی خونه تو راه بی صدا فقط گریه میکردم رسیدیم خونه اوموم پیاده بشم پویان گفت شما پیاده نشو کارت دارم بقیه پیاده شدند من موندم پویان راه افتاد به سمت بیمارستان رسیدیم دستم رو گرفت پیاده شدیم رفتیم داخل پویان زنگ زد فریبرز گفت کجایید فریبرز گفت بیا اورژانس رفتیم اورژانس دانیال رو تخت خوابیده بود سرم هم دستش بود و ماسک اکسیژن بهش وصل بود فریبرز هم بالاسرش بود رفتم پیشش نشستم رو صندلی دستم رو میکشیدم رو موهاش پویان گفت :محمد کجاست فریبرز :رفته داروخونه من: کی میتونیم ببریمش خونه فریبرز :سرمش تموم شه دکتر گفته یه بار دیگه میاد کنترل میکنه وضعیتش رو اگر نرمال شده بود میتونه بره خونه . ده دقیقه بعد محمد اومد سرم پویانم تموم شد دکتر اومد چک کرد و مرخصش کرد و تاکید کرد حتما داروهاش رو مصرف کنه پویان و فریبرز کمک کردند دانیال رو اوردند داخل ماشین رفته خونه همه بودن دانیال رو بردند تو اتاق منم رفتم پویان اومد به دانیال گفت :داداش اماده شو امپولاتو بزنم گفتم نههههه ععع نمیشه بدون امپول خوب بشه پویان:نه خواهرمن نمیشه تو چرا میترسی من: هیچی دانیال برگشت سرش رو گذاشت رو پام دستشو گرفتم گفتم چند تاست گفت: ۵ تا من: چه خبررره اینجوری که هلاک میشه خواااهش میکنم کمش کن پویان: نمیشه دوتا برای قلبشه سه تا برای سرماخوردگیش دانیال: پروا من دیگه عادت کردم بار اول دومم که نیست (دانیال دوبرابر موهای سرش امپول زده هم اینکه زود به زود مریض میشه هم اینکه به خاطر قلبش ) پویان فریبرز رو صدا کرد گفت امپولاش خییلی قویه و به شدت درد داره من دلم نمیاد بزنم تو بزن فریبرز قبول کرد اماده کرد اومد بالاسرش شلوارش رو داد پایین پنبه کشید فرو کرد گفتم: اییییی همشون خندیدن گفتن: دانیال داره میزنه تو چته گفتم :فقط زوووود تمومش کن دانیال:وایییییی چقدر دردداااره تموم شد و درش اورد بعدی رو اماده کرد پنبه کشید گفت : داداش فقط تکون نخور سفتم نکن تند تند نفس بکش فرو کرد همین که تزریق کرد دانیال سفت شد فریبرز گفت : شل کن  دانیال گفت: باشه یه لحظه صبر کن و شل کرد و مدام به روتختی چنگ میزد وسطاش گفت : آییییییییی بسسسسه توروخدا یه دقیقه فریبرز تزریق نکن پویان گفت :چیشد دانیال . دانیال گفت : دیگه نمیتونم اخخ خیلی درد دادم فریبرز ادامشم تزریق کرد دانیال گفت: آخخخخخخخخ خیییییلییییی نامررررررررردیمحمد اومد داخل گفت چه خبرتونه چی کار میکنید دانیال دیگه هیچی نگفت تا اخر تزریق  و تموم شد درش اورد جاش خون میومد پویان پنبه رو جاش فشار داد و که دانیال دوباره روتختی رو چنگ زد پویان گفت باشه باشه ببخشید  فریبرز بعدی رو اماده کرد و پنبه کشید و زد و فقط دانیال اخرش یه اخ کوچولو گفت . رفت بعدی رو اماده کرد و اومد گفت نفس عمییییق و فرو کرد شروع کرد به تزریق دانیال میلرزید قشنگ میلرزید گفتم پوووویان داره میلرزه پویان گفت داداش اروم باشه یه خورده مونده تحمل کن ارووم باش الان تموم میشه فریبرز تمومش کرد و معذرت خواهی کرد اخری هم فریبرز گفت دلم نمیاد بزنم خیلی درد کشید یه شیاف داد گفت پروا براش بزار تبش بیاد پایین و رفتن بیرون به دانیال گفتم بزار برات بزارم برای تبت هست یه بالش گذاشتم زیر شکمش شلوارش رو دادم پایین و براش گذاشتم گفت اخخ گفتم تموم شد لباسش رو درست کردم پتو اوردم براش گفتم استراحت کن عزیزم منم لباسام رو عوض کردم رفتم بیرون احمد و الهام ترانه رو برداشتن و خداحافظی کردن و رفتن محمود هم گفت که خستس و میرن خونه محمود و هدی هم رفتند هما هم گفت شب خونه دوست فریبرز هستند برن استراحت کنن و برن رفتند به احمدگفتم :تو کجا میری گفت: بچه ها امروز با مامانشون قرار دارن برم برسونمشون(داداشم و خانومش جداشدند)گفتم :باشه شایان گفت : عمه یه دقیقه میای تو اتاق رفتم گفتم :جانم  گفت:عمهه نمیشه با بابام حرف بزنی بگی من نرم اخه من دوست ندارم بدم پیش مامان کلی باهاش حرف زدم و متقاعدش کردم بره شادی اومد با اون زبون شیرینش گفت : عمهههه میشه دامن گل گرمژم رو تنم کنی اخه مامان جونم دامن گرمژه رو خییلی دوست داره گفتم: باشه عزیز دلم لباسای شادی رو پوشوندم و با شایان و احمد رفتن تا درو زدن به هم زدم زیر گریه گریم بند نمیومد پویان گفت: چیییشد خواهری گفتم: پویان شادی فقط ۳ سالشهه بغلم کرد گفت گریه نکن عزییز دلم دلم داشت اتیش میگرفت وقتی شادی گفت دامن قرمز رو مامانم خیلی دوست داره کلی گریه کردم بعد پاشدم رفتم صورتم رو شستم و دانیال بیدار شد اومد پایین گفت:سلام گفتم : سلام عزیزم بهتری گفت :ممنون پویان زد رو شونش گفت : به به داداش چطوری  دانیال گفت: پویان خیلی جای امپولا درد میکنه سخت راه میرم چرا اینجوریه پویان: احتمالا چون سفت شدی یا میلرزیدی و اینا کبود شده چیزی نیست درست میشه . میوه اوردم براشون خوردن پویانگفت: شام بریم بیرون قبول کردیم زنگ زدم احمد گفت کاری براش پیش اومده گفتم :باشه پس ما میریم شادی و شایان هم بر می داریم گفت: باشه .ساعت ۸ قرارشون تموم میشد رفتیم دنبال شادی و شایان و رفتیم رستوران و بعدش رفتیم دور دور و بستنی خوردیم و اومدیم خونه پویان گفت : دانیال اماده شو بیام یدونه دیگه امپول داری برات بزنم دانیال رو مبل خوابید پویان تلفنش زنگ خورد گفت :پروا امپولش سفت میشه خودت براش بزن رفتم شلوارش رو کشیدم پاین چند بار پنبه رو کشیدم و فرو کردم اهسته شروع به تزریق کردم گفت آییی گفتم تحملش کن خواهش میکنم اروم پای مخالفش رو تکون میداد اخراش تکون خورد دستم لرزید داد زد آخخخخخخخخ سریع تمومش کردم و دراوردم گفتم: عع چرا تکون میخوری دیوانه خطرناکه گفت : امروز به خدا خیلی درد کشیدم دیگه نمیتونستم منم معذرت خواهی کردم و دستام رو شستم و رفتم خوابیدم .اینم خاطره من امیدوارم دوست داشته باشید . نزدیک عیدیم و یاد این خاطره افتادم گفتم براتون بنویسم . 
دانیال دلم خیییییلی بدات تنگ شده خیلی نامردی الان ۱۱ ماهه تنهام گذاشتی امسال با کی برم سر خاک مامان بابا .....

خاطره نیایش جون

❤پاهام روی زمین و نگاهم ب آسمون هاست....
❤این فاصله رو قلبم پر میکنه .....
صداشو میشنوم .....
❤عقربه های ساعت روی قلبم تنظیم شده...
❤امشب من ب ماه نور میدم ....
سلاااااام سلاااااااام 👧👧✋✋
حال و احوال دلتون چطوره ؟؟؟.....
💟💟سال نو پیشاپیش مبارک 💟💟
این روزهای آخر سال رو خیلی دوست دااااارم❤....
بوی زندگی میاااااد ❤❤....
ینی وقتی از خونه میری بیرون توی خیابونا جای سوزن انداختن نیست 😀😀....همه در حال خرید کردن😀.. پیاده رو هاااا پر از دست فروش😆 ...
کاش همه ی پدرهای سرزمینم ایران جیب هاشون پر پول باشه تا شرمنده ی خانوم بچه هاشون نباشن😔
کاش این روزا بیشتر هوای دل همدیگرو داشته باشیم ❤ همه دوس دارن لباس نو بپوشن و میوه های نوبرانه بخورن ❤❤.......اگه میتونیم و توانایی شو داریم دست کسایی که ندارن رو بگیریم و اونارو هم در شادی یه عیدمون سهیم کنیم ☺💖💖💖ین خاطره مربوط میشه ب آزمایش دسته جمعی ☺
همه مون طبق روال هر سال، قبل شروع سال جدید خانوادگی میریم آزمایش خون تا چکاب بشیم☺☺
چن روز پیش باباااا سر شام دستور داد که فردا هیچکس صبحانه نخوره و همه ناشتا باشن ، صبح همگی میریم آزمایشگاه واس چکاب 😊 اگر و اما و چرا و بهانه های مختلف هم نیارین 😂چون قبول نمیکنم😊
امید غذا پرید لای گلوش داشت خفه میشد 😂😂
کیه که بتونه روی حرف بابام حرف بزنه ؟😐مجبورن 
فرداش رفتیم آزمایشگاه دسته جمعی 😂 هشت نفر بودیم😂😂مثل لشکر زامبی ها😂😂 وارد آزمایشگاه شدیم .....همه ترسیده بودن😂😂😂😂فک میکردن دوربین مخفیه 😂😂😂😂😂😂😂......
بابام رفت 8 تا رانیه هلو خرید که بعد آزمایش بخوریم سریع که قندمون افت نکنه ☺....ما همه مون رانی بدست 😂😂😂هعی صلوات میفرستادیم 😂😂....
اولین نفر بابام داوطلب شد😂😂💪💪💪💪که ترس ما بریزه 😂😂بعد مامان... بعد آرش و کیارش و کیان و نوید ...فقط من و امید مونده بودیم ....
( از آزمایش خون بشدت میترسیم دوتایی 😂😂)
البته من کلن از آمپول و خون اینا نمیترسم ولی از اینکه رگ پیدا نشه میترسم😨😨.مید : نیایشکم؟؟؟ 😂😂😂اول تو برو😂😂😂😂
من : امید 😤اول تو برو داخل .....تو پسری قوی هستی تو بروووو ...من ضعیفم پس میفتم 😐😐
امید : خیلی زرنگی 😂😂😂 خودت برو 😂...
من اصلا قصد آزمایش دادن نداااارم😂😂😂😂😂بعد رفت سمت درب خروجی 😂😂😂😂😂😂😂
بابام خیلی سریع پرید رفت از پشت یقه ی امید گرفت😂😂😂😂😂😂😂 و کشون کشون آوردش سمت اتاق خون گیری 😂😂....امیدم دست و پا میزد و کولی بازی در میاورد عین بچه ها 😂😂😂😂😂
خودشو میکشید روی زمین😂😂😂😂😂😂😂😂
آرش و کیارش از پشت هلش میدادن 😂😂😂😂😂
بابام و کیان از جلو دستاشو میکشیدن 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂کل آزمایشگاه داشتن ریسه میرفتن 😂....امید هم چنان مقاومت میکرد😂😂
امید یک داد محکم زد😂 : اول نیایش باید بره😂 ....من باید آخرین نفر بااااااشم.😂😂بابام خطاب ب من : دختر گلم 😂تو اول برو....
منم با حرص رفتم داخل 😤...از اول تا آخر چشمامو بستم و دستمو دراز کردم 😂😂....نفهمیدم چقد طول کشید فقط احساس سوزش و درد توی دستم پیچید 😐بعدشم پرستاره گفت پاشو تموم شد 😂این از من😂و اما امید ..نوبت امید عزیز دلها شد😂😂...چند نفری با کمک پرسنل اونجا 😂😂
امید رو ب زور هل دادیم سمت اتاق خون گیری بعد بزور نشوندیمش روی صندلی 😂😂😂 هعی مینشست دوباره هعی بلند میشد😂😂😂😂😂بابام ناچارن وایساد پشت صندلی و دستاشو حلقه کرد دور کمر امید 😂که نتونه دیگه بلند شه😂امید چنان کولی بازی درآورد که آبروی کل پسرهارو در سطح جهانی برد😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
پرستاره همین سرنگ رو برداشت ....امید خودشو الکی زد ب بیهوشی 😂😂😂 پرستار گفت بیهوش شد 😂ازش خون نمیگیرم پاشید بلندش کنید 😂😂😂 
بابام : خانوم من پسر خودمو میشناسم بیهوش نشده
از من و شمام هوشیار تره 😂😂😂😂😂😂😂😂داره فیلم بازی میکنه 😂😂 دستش برای من رو شده 😂😂😂😂😂😂😂لطفا سریع تر خون بگیر ازش😂😂😂.امید خندش گرفته بود 😂😂صاف نشست.....
پرستاره در حال قهقهه😂😂😂😂😂😂😂خطاب ب بابام گفت : چه خوب پسرتونو میشناسین😂😂
بابام:بعله ....دیدی گفتم هوشیاره😂 خودشو زده بود ب موش مردگی😂😂😂😂😂😂...
از لحظه ای که سرنگ رو وارد کرد امید زد زیر گریه تا وقتی سرنگو کشید بیرون😂😂😂😂
بابام از طرفی خندش گرفته بود ،از طرفی خجالت کشیده بود از کارای امید 😐😐😂😂😂... سوژه شده بودیم 😂😂😂😂
پسره ی 21 ساله آبرو برامون نذاشت با اون سیبیل هاش😂😂😂😂😂😂😂😂....
بعد خون گیری رانی رو دادیم کوفت کرد😂😂😂😂بعدش با کلی ناز و عشوه خرکی😂پاشد....دستشو میذآشت روی دیوار راه میرفت 😂😂😂😂....
(شانس آوردیم این دختر نشد😂😂😂😂)
بعد آزمایشگاه همه رفتیم خونه 😀 بابام جیگر خرید 😂که جبران خون از دست رفته بشه 😂😂😂 
دو ساعت بعد ناهار آماده شدم چون ساعت 4 اولین کلاسم شروع میشد ☺ رسیدم موسسه ....لیست رو برداشتم و پر قدرت و پرانرژی رفتم سر کلاس ....لیست رو باز کردم واس حضور غیاب ، دیدم بالای لیست یک جمله با خط خیلی خوشگل با خودکار مشکی نوشته شده بود : 
سازت را با بهار کوک کن و مرا با چشم هایت ❤❤
ینی کی همچین چیزی نوشته واس من؟؟؟ 😨
سعی کردم بهش فک نکنم 😐 طبق روال کلاس اول تموم شد ...بعد کلاس خواستم برم دفتر ....یدفعه یاد اون جمله افتادم 😕 
رفتم از منشی آموزشگاه پرسیدم: ببخشید لیست کلاس من دست کسی بوده امروز ؟؟؟ ....
منشی با لبخند ژکوند 😊: دست استاد معین☺☺
من😤: باشه ممنونغلط گیر رو درآوردم و اثر هنری 😂رو پاک کردم که حرف و حدیثی پیش نیاد بعدشم لیستو تحویل منشی دادم و دیگه نرفتم دفتر 😐😐...تا شروع کلاس بعدی توی راهرو ها قدم زدم و وقت تلف کردم 😂....
کلاس دومم رو با یک شعر انگیلیسی شروع کردم و اسپیکر رو روشن کردم 😂 و بچه ها چقد بهشون خوش گذشت 😀و چقد دست زدیم و بچه ها ریختن وسط 😂😂😂😂😂😂😂و حرکات موزون در آوردن 😂😂😂😂و چقد انرژی گرفتیم .بعدشم که درس طبق معمول کلاس دومم تموم شد ..
وسایلامو جمع کردم اومدم از در کلاس دربیام، که همزمان استاد معین هم از کلاس رو ب رو در اومد بیرون😞😨😨😐...
خودمو زدم ب کوچه علی چپ😂 که انگار ندیدمش...
سرمو انداختم پایین که یدفعه بلند گفت : سلام نیایش خاااانوم خسته نباشین 😀😀✋
منم با سر سنگینی گفتم:سلام 😒😐😐😐...
استاد معین: نیایش خانوم ببخشید چن دقیقه میشه وقت تونو بگیرم باهاتون حرف بزنم؟؟؟ ..من: بفرمایین😐😒😒؟؟ 
استاد معین : میشه بریم داخل ماشین من صحبت کنیم آخه حرف شخصی دارم اینجا مناسب نیست برای حرف زدن..☺☺☺
من : نه استاد معین نمیشه😐اگه صحبت تون کاریه همینجا بفرمایین اگه نه من مرخص شم از حضورتون و اینکه لطفا دیگه ب هیچ وجه داخل لیست من چیزی ننویسین 😐اینجا محل کارمونه هم واسه شما بد میشه هم واس من ،خدا نکرده فکردیگه ای میکنن دربارمون😞...ممنون میشم ازتون 🌷🌷🌷🌷الانم با اجازه من برم کلاس دارم✋...
(استاد معین قرمز شده بود عین لبو 😂😂😂)
بعدشم تند تند پله ها رو اومدم پایین که یدفعه صدای انفجار اومد😂😂😂😂صدای شبیه بمب😂😂😂
انگار یک نفر ترکید 😂😂😂😂😂
اهمیت ندادم گفتم حتمن نزدیک چار شنبه سوریه بچه ها دارن ترقه در میکنن😂😂😂😂😂😂یدفعه صدای استاد معین پیچید توی راه پله که میگفت :آی آخ آخ آخ 😨😨😂😂😂😂....پله هارو رفتم بالا ، دیدم استاد معین ترکیده 😂😂😂😂😂
استاد معین دراز ب دراز افتاده بود روی پله ها 😂😂
وسایل داخل کیفش هم پخش زمین شده بود😐😐😂
والدین هم دورش جمع شده بودن👧 ..
استاد معین یکم خودشو جمع و جور کرد😂
یکی از والدین خطاب ب اون یکی 😂 :آخی ، بنده خدا حواسش نبود 5 تا پله رو مثل سرسره لیز خورد اومد پایین 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
بقیه هم ریز ریز میخندیدن 😂😂....
منم خندم گرفته بود 😂
استاد معینم هعی رنگ عوض میکرد😐😂....
استاد معین خطاب ب والدین :بفرمایید چیزی نیست...ممنونم 🌷🌷🌷☺...بعدشم از نرده ها گرفت پاشد وایساد ...والدین متفرق شدن 😂😂😂 ...
منم خواستم برم پایین که یدفعه استاد معین گفت 
: نیایش خانوم ی لحظه صبر کن 😔 بخدا قصدم مزاحمت نیستمن خیلی وقته میخوام یک موضوع شخصی رو مطرح کنم باهاتون ولی 😔 ....
راستش من مدت هاست شماره و آدرس منزل تون رو از فایل دبیران برداشتم که خدمت برسیم با خانواده ولی قبلش میخواستم نظر شخصی تونو در مورد خودم بدونم که تا چه حدودی نظرتون مساعده ؟؟؟ 😅
من : استاد معین در این مورد اول از همه باید با پدرم صحبت کنین ☺ایشون باید اولین نفر در جریان قرار بگیرن ☺.اگه پدرم اجازه دادن و صلاح دونستن که من و شما حرف خارج از حیطه ی کاری بزنیم....اونوقت هستم در خدمتتون 🌷🌷🌷.....فعلا با اجازه ✋
استاد معین :صبر کنین ی لحظه ....پس من با اجازتون شماره ی منزل تون رو میدم ب مادرم که همین الان😂 تماس بگیرن با مادرتون برای هماهنگی جلسه😀😀....
من سکوت کردم ☺و هیچی نگفتم ☺☺....
بعدشم از پله ها رفتم پایین سمت دفتر و چای خوردم ...☺کلاس سومم خیلی خوش گذشت....تولد یکی از بچه هااااا بود و مامانش کیک آورده بود با ژله 😁😁😁کلی دست زدیم و بچه ها رقصیدن و کیف کردن☺☺و درس دادم و کلاس سومم تموم شد ☺☺..بعد کلاس رفتم دفتر که لیست رو تحویل بدم ......استاد سروش و استاد معین و استاد مصطفی باهم وایساده بودن جلوی دفتر .....
باهاشون سلام علیک کردم ....استاد مصطفی و استاد سروش هعی چشم و ابرو میومدن ب استاد معین 😂.وسایلامو برداشتم پالتومم پوشیدم که برم خونه......
آرش اومد دنبالم ☺.....
پفک چاکلز فنری خریده بود 😀...
توی راه پفک خوردیم دوتایی 😁
رسیدیم خونه با همه سلام احوال پرسی کردم همه یک سکوت عجیبی کرده بودن 😂 رفتم توی اتاق ...امید و نوید روی تخت هاشون دراز کشیده بودن و ب افق زل زده بودن 😂😂
من: سلام بر دوقلوهای افسانه ای 😀
امید و نوید سکوت کرده بودن عجیب 😂😂
من:سلااااام دادماااا جواب سلام واجبه فک کنم😐
نوید :علیک 😂😂😂امید :نیایش مامان چی میگه 😔؟؟؟؟
من: چی میگه 😂😂😂؟؟ مامااااان باز ب این دوتا بچه چی گفتی اینقد دپرس ان 😂😂دعواشون کردی باز؟؟؟؟😂😂😂....
مامان اومد توی اتاق گفت :نیایش مادر ؟ یک خانومه یک ساعت پیش زنگ زد گفت مادر یکی از همکار های توعه توی موسسه ی زبان فک کنم بشناسیش؟؟ معین فلانی؟؟؟ .....قرار شد هفته بعد بیان خونه مون برای آشنایی و معارفه 😁خونه شون همدانه ☺شرایط پسرشون رو گفتن، خوبه بنظرم☺نظرت چیه ؟😀
من هیچی نگفتم فقط پالتومو در آوردم و آویزون کردم ب چوب لباسی و پرسیدم : شام چی داریم 😂😂؟؟؟
امید و نوید ریز ریز میخندیدن😂😂... 
مامان: کارد بخوره ب شکمت😂جواب منو بده!!!بحث رو عوض نکن😐😂...
من: نمدونم تا ببینیم خدا چی میخواد 😊هرچی شما و بابا و امید و نوید و آرش و کیارش و کیان صلاح بدونین باید مشورت کنیم باهم😀😀 ،هرچی صلاح باشه...من نظر خاصی ندارم 😊😊امید :من صلاح نمیدونم 😂😂😂😂...بچه توی این سن که وقت ازدواجش نیست😐😐😐....
نوید:منم میگم زوووده ...حالا ایشالا 10 سال دیگه خواستگار راه میدیم 😂😂😂😂منم صلاح نمدونم...
مامان خطاب ب امید و نوید: شما دوتا خفه😂😂کی نظر خواست از شما دوتا😂😂😂😂....
من: مامان جان نظر امید و نوید و داداشام خیلی برام مهمه....هرچی امید و نوید بگن همونه ☺☺😙...وقتی میگن صلاح نمیدونن یعنی نمیدونن تمااااام 😂
الانم لطفا زنگ بزن لغوش کن ،بگو جواب منفیه چون داداشاش صلاح نمیدونن☺
خب شام چی داریم؟؟؟😂😂😂😂😂😂😂..
امید از تختش پاشد با ذوق گفت😀 :ایول نیایش خیلی دوووست داارم.شام ماکارونی عزیزم.😀نویدم پاشد گفت :دیدی گفتم امیییید خاااان ...جوابش منفیه 😂بفرماااا الکی چقد غصه خوردیم 😂😂😂😂نیایش خیلی خوشم میاد ازت آفریییین 😂 .....اشتهام باز شد 😂😂😂😂😂😂به به بریم شام بخوریم ب مناسبت این جواب منفی یه با شکووووه😂😂😂😂.
مامان: وایسید ببینم! احساسی تصمیم نگیر نیایش😤... بابات و من حق داریم نظر بدیم و ما نظرمون اینه که بیان😐 امید :ماااااماااان عه ول کن دیگه...خودش راضی نیست نمیشه که ....بعدشم بچه ی 19 ساله رو چه ب شوهر😂😂😂😂😂😂😂😂😂
نوید : والاااااا....من که جوابم منفیه گفته باشم نیایش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂....
مامان: با سرنوشت خواهرتون بازی نکنین😐😐....
نیایش جوگیر شده بخاطر شما دوتا داره اینجوری میگه....وگرنه چشماش داره میگه که رااااضی یه .....
بابام اومد توی اتاق :بچه هاااا پاشین بیاین شام یخ زد 😐😂..مید:نمیخوام من میل ندارم 😔...
نوید : منم اشتهام هعی کور میشه هعی باز میشه در نوسان شدیدم 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
مامان:رضا بیا ببین بچه هات چجوری دارن منو حرص و جوش میدن...😂 
بابا: نیایش بابااااا الکی فکرت رو مشغول نکن میان یک جلسه من باب آشنایی ببینیم چجوریه اوضاع....نخواستی میگیم نه ،ردشون میکنیم میرن 😂 این دیگه اینقد بحث و نارحتی نداره.....
مامان بابا از اتاق رفتن بیرون....
من خطاب ب امید و نوید : پسراااا پاشید بریم شام...خودتونم میدونین من بدون رضایت شما دوتا هیچ جوابی نمیدم .......اگه بگید نه ، منم قطعن و حتمن میگم نه ☺☺...پاشید خودتونو لوس نکنین ☺☺...
امید و نوید کلی خوشحال شدن از این حرفم 😀....رفتیم شام رو خوردیم و دیگه ام در این مورد حرفی نزدیم....حالا تا سه شنبه شب ببینیم چی پیش میاد ☺....ایشالا هر چی خیر و صلاحه پیش بیاد☺....
توکل ب خداااا 💖💖💖😀ینم از خاطره ی آزمایش خون خانوادگی 👪....
پی نوشت : این آخرین خاطره ی سال 97 منه 😀✋
سال نو هم پیشاپیش مبارک❤❤❤❤....
آرزوی سلامتی و بهترین اتفاق هارو براتون دااااارم ❤
ب قول شاعر عزیزمون ⬅حسین منزوی👦 : 
تنها صداست آنچه در این راه ماندنی ست💖💖....
خوش باد زنده ماندنمان در کنار هم 😙💖💖
ممنون که خوندین 🌷🌷🌷 
ارادتمند.نیایش👧

خاطره نرگس جون


خاطره ی نرگسی (مامانه دوقلوها هلنا👼🏻 و هانا👼🏻)
سلام  دوستای گلم حال و حوالتون چطوره خوبید؟خوش میگذره؟اومدم ولی خیلی دیر خودم خبر دارم  حقیقتش وقت نمیکردم بیام🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
اول بگم ک دخترای قشنگم ب دنیا اومدن👧👧 صحیح و سالم و اسماشونم هلنا (اسم مستعار بلفی)ی دخمل اروم و تروبچه و  ملیح هانا (اسم مستعار خاله ریزه)ی دخمل شیطون و    عصبی و کولی زرگر
15دی ماه ساعت11ونیم شب بدنیا اومدن این دوتا  کوشولوی من و الانم خداروشکر ماه گرد دومشون هستش 🎁🎁
هلنا قل اول 1️⃣و هانا قل دوم 2️⃣و ریزه تره هانا همون اول راهی ک دنیا اومده بود سرمای شدید 😪😪خورد و هلناهم دوهفته پیش کل بدنش جوشای ریز 🤒🤕پاشید و تب شدید و مجبور شدیم  بستریش کنیم و اول بسم الله ،دخترمو 2بار  زخمی کردن و دفعه ی سوم  تونستن ازش رگ بگیرن و آنژیوکتش رو  وصل کنن😓😓

 خودمم بعداز زایمان دوبار بستری شدم 😢😢بیمارستان ولی مدتاش  6-7روز بودش وو برگشتم پیش بچه هام
مامانمم زایمان کرد و ی پسر 👶🏻 تپل و گردالی ب اسم کسری ب دنیا اورد و تمام دلخوریم ب کنار ولی ی پسر خوشگل و نازو خوردنی هستش
امروز صبح ک بیدار شدم ضعف خیلی شدید داشتم  چشمام سیاهی میرفت و چندبارفکر کردم فشارم پایینه پویان فشارمو گرفت  دید طبق معمول9 هستش و  پایین نیست  گفت پاشو  بریم  دارو بخریم اماده شدم دخترارو اماده کردم  و رفتیم جلو ازمایشگاه نگه داشت ساعت9صبح گفتم من میشینم برو کارتو کن زود بیا بریم گف من کار ندارم خودت کار داری بدو بریم پایین  فکر نمیکردم ازمایش لازم باشم
رفتیم داخل و   احوال پرسی کردیم وبچه هارو ازمون گرفتن و گفتن برید تو اتاق😐😐
پویان دستمو گرفت و رفتیم تو اتاق پالتومو 👘دراوردم و نشستم  
🙍پویانیییی؟؟؟؟؟
🙍‍♂️جانم؟
🙍میش خودت خون بگیری ازم  صبحانه نخوردم ضعفم دارم میترسم اذیت شم
🙍‍♂️عزیزم زشته من بگم بدین خودم خون میگیرم ولی میسپارم یکی بیاد ک   راحت خون بگیره اذت و اذیت نشی
🙍باشه ولی تروخدا  پیشم بمون
🙍‍♂️مگ قراره برم بیرون؟هستم پیشت  میخای دراز بکشی رو تخت؟
🙍اوهوم
🙍‍♂️تا من  بگم بیان توام برو روتخت دراز بکش
رفتم دراز کشیدم  پویان اومد با ی خانوم  خیلی  خوش برخورد و محترم 
نشست کنار تخت و  با پویان مشغول حرف زدن شد و  اروم اروم شرو کرد به کار کردن منم تو حال و هوای خودم بودم و داشتم ب حرفای این دو نفر گوش میدادم چون خیلی ریلکس داشت کار میکرد هیچ استرسی  نگرفتم از این خانوم
فقط یک لحظه  سوزن رو وارد کرد دستم سوخت و حرکت دادمش ک پویان دستمو گرفت  وتا سوزنش تو دستم بود اشکای منم سرازیر بود
سوزن در اورد و  چسب زد رفت بیرون  پویان اشکامو پاکرد وگفت یکمی دراز بکش بلند نشو  تا بیام  یکمی بعد با ی اب میوه اومد و خوردم و بلند شدم ک بریم ولی سرگیجه شدید داشتم   دستگاه فشار اوردن فشارمو گرفتن و 8بود با کمک پویان اومدم نشستم تو سالن حالم داشت بهم میخورد و بغض کرده بودم (جدیدا نمیدونم چی شده ک تا یچی میبینمو حالمو بد میکنه بغض میکنم و نمیتونم حرف بزنم)یخورده بهتر شدم  و پویان گفت دو ساعت بعد جواب ازمایش  اماده میشه پاشو بریم با ماشین یکم بگردیم بعد میایم .
ج ازمایش گرفت و مشخص شد کم خونی شدید دارم  😔😭
هفته ای 2تا امپول باید بزنم
ساعت2برگشتیم  خونه و  هلنا و هانا رو لباساشونو عوض کردم و  شیرخشکشونو اماده کردم  هانارو دادم پویان شیرشو بده و هلنا بغل خودم بود شیرشونو خوردن و پویان گف اماده شو امپولتو بزنم 😊
یکمی پیچوندمش و گفتم بذار حالا میزنی و ..... ولی نهایتش دستمو گرفت و زورکی منو برد تو اتاق و گف بیا برو بخاب ببینم تاالان 100باره امپولاتو زده بودم تموم شده بود 😤😤
🙍پویان؟
🙍‍♂️هوم؟
🙍امپوووولااااااااااااااااااات؟
🙍‍♂️اره بخاب
🙍من نمیزنم😭برای امروز بسه 
🙍‍♂️اذیت نکن انقدر بگیر بخاب  لوس
دراز کشیدم 🛏و اماده بودم اومد تو اتاق و گف ترسو2تاامپول 💉💉 ارزشه چونه زدن نداره
اومد پیشم و سمت راست پنبه کشید و گف نفس عمیییییییق تا کشیدم زد  درد نداشت اولش ولی انقدر ک زیاد بود و طول ککشید کلافه شدم جای امپوله یخورده درد گرفت سفت کردم  گفت شل کن تموم شده در بیارم شل گرفتم خودمو کشید بیرون وپنبه گذاشت روش
سمت چپ پنبه کشید یخورده طول کشید تا بزنه پرسیدم چیکار میکنی بزن دیگه گف صبرکن میزنم نه به اینکه میگی نمیزنم نه ب الان ک عجله داری بزنم همینو گفت زد از اونجایی که خیلی مغزم خستس این روزا تا به خودم بیام وعکس العمل نشون بدم طول میکشید برای همین بیخیالش شدم و زد ولی سوووووووخت حسابی جاش  انگار اتیش بود بهم تزریق میکرد خیلی میسوختش پامو تکون دادم گف تحمل کن تموم میشه دیگ تحمل نداشتم پامو اوردم بالا  عصبی شد داد زد😤😡منتظر ههمین بودم ک گریه رو شروع کنم  پویانم در اورد امپولمو و جاشو فشار داد منم جیغم رفت بالا  خیلی درد گرفته بود  دو تا   5سی سی پر تزریق کرد بهم

رفت دستاشو شست و اومد نشست رو تخت منم  مث قبل داشتم گریه میکردم 
🙍‍♂️نرگس؟
🙍------—
🙍‍♂️نرگس خانوم؟
🙍------—
🙍‍♂️جواب نمیدی چرا خب ؟مگ من مقصر بودم  تو پاتو اوردی بالا عزیزم  اگر سوزن میشکست تو پات  خوب بود؟
🙍-------
🙍‍♂️خوشم نمیاد جواب نمیدی  دارم کلافه میشم
🙍---------
🙍‍♂️خیلی لج بازی خب ببخشید معذرت میخام  
🙍کارتو میکنی بعد عذر خاهی ب چ درد میخوره؟چرا داد میزنی؟دردشو تحمل کنم یا بد اخلاقی و داد زدن تورو؟چراانقدر اذیتم میکنی از هفته بعد جرئت داری بهم بگو امپولاتو بزن من میدونمو تو
🙍‍♂️چشم نمیگم حالا بخاب یکم خانومه لوسه خودم  هیچکس  بجز من نمیتونس  این همه ناز کردنتو تحمل کنه 
🙍الان ک چی؟وظیفته!   از خداتم باشه بهت لطف کردم  بهت جواب دادم  باید ناز بکشی
🙍‍♂️من که حرفی نزدم فقط گفتم تا اطلاع داشته باشی وگرنه گردن من از مو هم باریک تره
🙍خب حالا
🙍‍♂️یکم بخاب غروب هم یدونه امپول دیگه باید بزنم بهت
🙍پویان برو بیرون نبینمت😱😰😡😠
🙍‍♂️بد اخلاق بخاب 
ساعت6بیدارم کرد و گفت اماده شو امپولتو بزنم
تا به خودم بجنبم لباسمو درست کرد و  پنبه کشید و 1-2-3 زد
خیلی زور داره هنوز تو خواب و بیداری باشی و  یهو بفهمی دارن چ بلایی سرت میارن
این یکی زود تموم شد خداروشکر و یکمی درد گرفت جاش  ولی خب تموم شده بود راحت شدم دیگ   
 یکمی بعد پاشدم و مامانم زنگ زد گف بیاید شام اینجا و اماده شدیم رفتیم خونه مامانم  ولی پنچر افتاده بودم روی مبل وفقط دراز کشیده بودم  و الانم ک برگشتم خونه هلنا و هانارو گذاشتم پیش مامانم مامانم مونده با3تا بچه 😝😝حقشه میخاس ننه بزرگ نشه ب من چ
دوستان  ببخشید عجله ای بود تایپ کردم ب بزرگی خودتون ببخشید 
تا هفته ی بعد و ی خاطره ی دیگه خدا یار و نگهدارتون دوستای گل نظر یادتون نره

خاطره اقا ایدین

سلام این خاطره من از هم باشگاهیمه. ی دوستی دارم که خیلی با هم صمیمی هستیم. ی بار فرشاد حالش بدشد و بیحال روی زمین افتاد البته بهوش بود.منم رفتم کمکش.نفسش بالانمیومد.آخه من دوره کمک های اولیه دیدم حتی تخصصیشو.فهمیدم که در مبارزه اینطور شده. کمبربند پیرنشوبازکردم چندتا تنفس مصنوعی دادم یکم حالش بهترشد.درکمک های اولیه وقتی قفسه سینه مصدوم را نتونی پیداکنی باید پیرنشودربیاری.خلاصه حالش بهتر شد.ولی چون با عجله و نگران تنفس مصنوعی دادم خودم حالم یکم ناجور شد.آخه من ی کوچولو تنگی نفس دارم. بیحال افتادم رو زمین حالا این دفعه دوستم کمکم کرد.رفت سریعا از کیفم اسپری رو دراورد گذاشت دهنم چندتا فشارداد.یکم آب داد حالم بهتر شد.راستش درباشگاه هم تحرکم فقط در ضربه هاست.تحرک چندانی ندارم. البته دکتر تشخیص داده مقطعیه.ولی باید مدارا کنی تا درمان شه.راستی جواب نظرات هم در خاطره قبل گذاشتم به ترتیب. ممنون از همه.

خاطره اقا ماهان

سلام این دومین خاطرمه امیدوارم خوشتون بیاد
تقریبا فکرکنم ابان ماه بود هوا سرد بود سوز میزد 🤕 رفتم سرکار یه بنده خدایی اومد ماشینشو درست کنم همینجور ک داشتم ماشینو میدیدم اونم سرشو اورد نزدیکم و عطسه کرد رفت عقب دوباره عطسه کرد😣 من بدنم خیلی ضعیفه خیلی زود مریض میشم 😢 کار ماشینشو انجام دادم شب برگشتم خونه داداشام و ابجیام اومده بودن سرم سنگین شده بود و بیحال بودم رفتم نشستم پیششون برخلاف همیشه ک کلی سرب سرشون میذاشتم اروم یه گوشه نشستم و سرمو تکیه دادم ب دیوار🤒🤕 همینجوری ک نشسته بودم خوابم برد بعد پاشدم دیدم صبحه از خواب بیدار شدم دیدم حالم خوب نیس سرکار نرفتم ابریزش و گلو دردم اضافه شد ب دردم مامانم سوپ درست کرد خوردم با قرص بازم خوابیدم ولی هرچی میگذشت بدتر میشدم دیگه عصر ک شد تب و لرز کرده بودم داداشم اومد دید حالم بده گفت پاشو ماهان بریم دکتر گفتم ن بابا خوب میشم تا فردا گفت بچه نشو نصفه شب حالت بد میشه ها کسی نیس ببردت دکترااخه بابام رفته بود خونه خواهرش همدان نبود خلاصه زنگ زد ب زنشو گفت میمونم پیش ماهان و نرفتیکم باهم حرف زدیم بعدش خوابید منم از این پهلو ب اون پهلو میشدم ولی خوابم نمیبرد لرزم کرده بودم شدید پاشدم یه پتو دیگه اوردم دیدم نه فایده نداره سردم بود خیلی با کاپشن و ژاکت و سه تا پتو بودم و میلرزیدم دیگه بیدار کردم داداشمو گفتم داداش پاشو حالم بده دارم میمیرم😤😫پاشد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت خاک برسرت چه قدر تبت بالاس پاشو پاشو تا کار دستمون ندادی دیگه ب زور پاشدم رفتیم سرم گیج میرفت ب زور تا ماشین رفتم بعدم چشمامو فوری بستم راه افتاد چنددقیقه بعدش رسیدیم پیاده شدم نصفه شب بود دوسه تا مریض فقط بودن نوبت گرفتیم اسممو صدا زدم رفتم تو گفت مشکلتون چیه گفتم تب و لرز سرگیجه بدن درد گلو درد 🤕😷 معاینه کرد بعدم دارو نوشت گفت پنج تا امپول نوشتم سه تاشو امشب میزنی سرمم الان بزن حتما اومدم بیرون داروهارو گرفتم و رفتم تزریقات اقای جوونی بود داروهارو دادم گفت بخواب اول امپولا رو بزنمخوابیدم رو تخت و ب دست پرستاره نگاه میکردم🤕 یه پنی سیلین بود بقیشم از این کوچولوها اماده شد پنبه کشید لرز کردم یه دفعه سریع وارد کرد و شروع کرد ب تزریق درد میومد خیلی سعی کردم تحمل کنم اخرش گفتم اخخخ بسه دیگه داداشم گفت عه زشته ماهان🤕ساکت شدم در اورد یکی دیگه زد اون یکم سوزوند منتظر سومی شدم دیدم نزد گفتم مگه سه تا نبود گفت اونو میریزم برات تو سرم سرمم زد یکم حرف زدیم کم کم تموم شد در اورد و رفتیم خونه بهتر شده بودم امپول فردامم شوهر خواهرم زحمتشو گشید دکتر نیست ولی تزریقات بلده🤕 این بود خاطرم مرسی که خوندین امیدوارم خسته نشده باشین شرمنده من به خوبی شما خاطره نمیگم 

خاطره نگار جون

سلام‌ خوبید چ  خبر ؟؟ درگیر خونه تکونی و ؟؟؟ خب باز این نگار اومد 😜  دیگ برم سر خاطره ک هفته پیش بود:👇🏻
.....سر کلاس بودم ک دیدم هی گوشیم زنگ میخوره ۲ بار رد تماس دادم ک هی گوشیم زنگ میخورد گفتم ک بابامه دیگ ببینم چی شده از استاد اجازه گرفتم رفتم بیرون جواب دادم....
من : جانم بابا چی شد ؟؟؟
بابام : سلام خوبی بابا 
من : سلام ممنون شما خوبی چه خبر ؟؟؟
بابام : بد خیمه باید بره اتاق عمل 
اینوو ک گف اصن انگار روح از بدنم جدا شد رفتم تو کلاس کیفمو بر داشتم رفتم  ... اصن انتظار نداشتم دیگ ماشینو روشن کردم خعلی خبر بدی بود زدم زیر گریه تو ماشین همزمان گوشیمو ور داشتم شایانو گرفتم ... بعد ۲ تا بوق جواب داد ...
شایان : سلام خانوم خودم 
من : سلام شایان ...( سعی کردم گریه نکنم ک هول نشه ) 
شایان : نگاار تو گریه کردی؟؟؟ چی شده ؟( فهمید دیگ از صدام ) 
با همین حرفش دوباره زدم زیر گریه ...
من : شایان 😭 مامانو دارن میبرن اتاق عمل من دارم میرم بیمارستان ...
شایان : وااای نهه ... من خودمو میرسونم تو از دانشگاه با چی داری میری ؟؟
من : ماشین اوردم ....
شایان : نگاار حواست باشه اگ حالت خوب نیس صب کن من میام میبرمت 
من : نه دیر میشه فعلا 
و قط کردم ...
تو راه کلا حالم خوب نبود هی حس میکردم حالم الان بد میشه از صبم تب داشتم بش اهمیت نمیدادم ... با هر بدبختی شد بعد کلی راه و ترافیک مسخره تهران خودمو رسوندم بیمارستان ... رفتم بیمارستان و اصن گفتم با این وضع مامانمو نبینم رفتم پیش بابام و یه نیم ساعت اونجا بودم تا بردن مامانمو اتاق عمل .... گفتم جلو چشم بابام باشم ناراحتش میکنم .... چشامم هی سیاهی میرف  رفتم  پایین زدم زیر گریه ک خدایا چرا و تو مارو دوس نداریو و .... که ۲ . ۳ تا خانوم هی بم آب میدادن و منم با گریه از خدا گلایه میکردم جلومو تقریبا تار میدیدم ولی تشخیص دادم از دور شایانو ک داش میومد  ... یهو کلا حالم خیلی بد شد تو همون حال بودم  که یهو نفسم رفت شروع کردم سرفه کردن و سرگیجه ک دیدم این ۲ تا زن شروع کردن دادن و بیدار و با همون چشا تار صدا شایانو شنیدم دیدم داره میدوعه سمتم  وااای خیلی بد بود مگ نفسم میومد دیگ فک کنم خیلی نگرانم شد بغلم کرد بردم تو اورژانس یه پرستاره اومد اول دستگاه اکسیژن واسم وصل کرد بعد فشارمو گرف پایین بود در همین حین شایان یه شکلات گزاشت دهنم  چشامو بسته بودم ولی میفهمیدم ... یکم بعدش یه کوچولو بهتر شدم ... 
شایان :خانوووم  چرا چشاشو باز نمیکنه حالش خوب نیس ....
پرستاره : الان سرم واسش وصل میکنم 
چشامو باز کردم دیدم شایان دقیقا داش نگام میکرد 
شایان : خوبی نگار؟
با سر اشاره سرمو تکون دادم که آره ...
پیشونیمو بوسید  
شایان  : خداروشکر 
ماسکمو ور داشتم ...
من : شایان مامانم 
شایان : جان خوب میشه عشقه من 
من : بخدا من نمیتونم اینجوری ببینمش نمیتونم تحمل کنم من دق میکنم میدونم ...
و اشک تو چشام جمع شد 
شایان : اخه مگ من مردم؟ بخدا درست میشه همه باهم درستش میکنیم .... خوب میشه ... من پیشتم .‌‌‌... 
من : میخوام برم بالا 
شایان : چشم بزار یکم بهتر شی میریم  نگا کن جون نداری حتی حرف بزنی ...
پرستاره با سرم اومد ... یه نگا به شایان کردم  با بغض گفتم ....
من : شایااان نه😶🙁 
شایان : درد نداره عزیزم نترس من پیشتم دیگ نمیزارم اذیتت کنه ...
خودش آسیتنمو زد بالا سرمم برد سمت خودش 
پرستاره پنبه کشید سوزنو آروم فرو کرد یه کم سوخت ک گفتم : آآآخ 
شایان : تموم شد  دیدی چیزی نداش ...
پرستاره : سرمش تموم شد صدام کنید 
و رف ....
یکم گذشت ...
من : اگ میخوای ت برو ...
شایان : تورو کجا ول کنم برم اخه من  پیشت میمونم بعدش هرجا خواستی با هم میریم 
دستمو گرفت دیگ کم کم خوابم برد بعدش با یه سوزش تو دستم بیدار شدم ...
شایان : هیچی نبود سوزنو از دستت کشید 
داش موهامو از تو صورتم کنار میزد ...
پرستاره : آماده شو تا بیام آمپولاتو بزنم ...
رف گفتم : شااایااان نمیخوااام خوبم پاشو بریم 
شایان : نگارم یه کوچولو تحمل کن
من : نه شایان اذیت میشم 😔
شایان : نه نمیزارم اذیت شی بخاطر من دیگ ... باشه ؟؟؟ 
من  : باشه ...😶
شایان : من فدای اون چشمات بخاطر خودته ناراحت نشو دیگ 
پرستاره اومد....
پرستاره : عه تو که هنوز آماده نشدی ...
یه نگاه به شایان انداختم که یه لبخند اطمینان بم زد دکمه شلوارمو باز کردم برگشتم شایان یکم شلوارمو کشید پایین ک خود خانومه خیلی دوباره پایین ترش اورد ....
تا خیسی الکلو حس کرد نا خودآگاه سفت شدم 
شایان  در گوشیم آروم گف : نترس عشقم چیزی نیس 
یه کوچولو شل شدم ک 
سوزنو محکم فرو کرد یه جیغ بلند کشیدم یه تکونم خوردم  😭 که شایان سریع کمرمو گرف ....خانومه شروع کرد تزریق کردن 
من : آیی😭 شایااااان😭😭😭😭
شایان :  جان عشقه من یکم تحمل کنی تمومه ...
چندتا ضربه کنار محل تزریق زد شروع کرد آروم دورشو ماساژ دادن 
پرستاره : شل کن

بتونم تزریق کنم 
دیگ فقط داشتم جیغ میزدم😭😭😭
شایان : تموم شد ک نفسم 
خانومه ام پنبه گزاش سوزنو دراورد رف 
شایان یکم جا آمپولا رو ماساژ داد بعدشم لباسمو درس کرد...
۲ دقیقه بعدش بلند شدم نشستم جا آمپولا درد میکرد ...
من : درد داش 😔
شایان : میدونم عزیزم ولی در عوضش خوب میشی 
با دستاش اشکامو پاک کرد 
شایان : آخه حیف نی چشا به این قشنگی
من : بریم بالا؟
شایان : بریم 
و ....
❤️لطفااا دعا کنید واقعا نیاز داریم😭❤️
❤️موفق باشید و عاشق❤️