دوستان خوبم

--------------------------------------  چند نکته مهم ----------------------------

لطفا وقتی نظر میفرستین تا اپ بشه لطفا بصورت خصوصی نفرستین چون امکان تائیدش وجود نداره

------------------------------------------------------------------------------------------

سلام خدمت همه دوستای گلمون. از همتون بخاطر همراهی همیشگیتون ممنونیم هم از خواننده های وبلاگ و کانال . هم اونایی که توی وبلاگ برامون نظر میذارن و هم نویسندگان خاطرات . امیدواریم همیشه همراهمون باشین و ما را دلگرم کنین . فقط برای اینکه این همراهی و دلگرمی پایدار بمونه خواهش میکنیم در نظراتی که برای خاطرات مینویسین رعایت انصافو بکنین و خودتونو بجای نویسنده خاطره بذارین تا باعث رنجش کسی نشیم همچنین دوستایی که خاطره میذارن لطف کنن اگه ممکنه در آینده خاطره ای که می نویسن رو با اسم مستعار برامون بفرستن و بعدا به ما فشار نیارن تا خاطراتشونو حذف کنیم چون این کار برای ما خیلی سخته و اعتراض بقیه دوستان را بهمراه داره. ممنون میشیم دیگه نظرات تند و آتشین برامون نفرستین همچنین درخواست پاک شدن خاطره نکنین. یک موضوع دیگه خیلی خیلی مهمه اینه که لطفا توی نظراتتون فقط درباره مباحث وبلاگ صحبت کنین نه موضوعاتی که ممکنه سوء تفاهم ایجاد کنه یا وبلاگو از مسیرش منحرف کنه. آقایون دکترایی که برامون خاطره مینویسن و خیلی هم محبوب شماها هستن مطمئنا خیلی مشغله فکری و ذهنی دارن لطفا موقعیت اونا رو هم در نظر بگیرین. از تک تک شما دوستامون ممنونیم

خاطره درسا جان

سلام دوستان من درسا هستم ۱۸ سالمه وترم۲روانشناسی.
توفامیلایه درجه یکمون پزشک موجودنیست فقط خواهرم دریاوپسرعمه ام نیمادانشجودندون هستندکه بیچارها فعلا آزارشون به مورچه هم نمیرسه😂
خب بریم سراغ خاطره پارسال اسفندماه بودکه بابابهم گفته بود توعیدمیریم مسافرت تاهم من یکم خستگی درکنم(تودوران فوق شیرین پشت کنکوری بودم)وهم مسافرتی رفته باشیم.خلاصه ۲فروردین بودکه باخانواده ۲تاازعموهام وعمم رفتیم رشت وکلا ازاستانهایه شمالی دیدن کردیم که خییلی خوب بود اما امان ازروزی که من ودریاونیماونیلا (پسرودخترعمه)وهامون وهستی(پسرودخترعموم)باهم جفت شیم دیگه شیطنتامون سربه فلک میکشه.
ازهمون اولش همه رفتیم ماشین نیلا اینا وعموحسام(شوهرعمه)وعمه روفرستادیم ماشین عمو کمال اینا ،دیگه ماتقریبا پروازمیکردیم وصدایه آهنگ انقدزیادبودکه چندبار عموحسام تماس گرفته بودتذکربده کسی جواب نداد خلاصه که رسیدیم به رشت و۲روزاولشوحسااابی گشتیم که اگه بخوام تعریف کنم باموضوع وب بی ارتباط وباعث اعصاب خوردیتون میشه فقط بگم که توماسوله هستی به طرز خیلی وحشتناکی خورد زمین که بقیه مردم بیچاره هاعکس العملی نشون نداده بودن ولی ما۵تا قشنگ ازشدت خنده نشستیم روزمین 😂😂که ازخنده ماآدمابه خنده افتاده بودن ویه نگابه آسمون میکردن (احتمالا برامون دعامیکردن)وباتاسف ازکنارمون رد میشدن هستی هم میگفت آدم شما۵تاروداشته باشه دیگه دشمن میخوادچیکار😁 روزسوم بودکه مارفتیم دریاوکلی خوش گذشت بااینکه آفتاب بودولی بادخیلی بدوسردی میزد همش شال مانتوم یه وری میرفتن ومن بزور کنترلشون میکردم 😆پسرا که توآب رفتن ولی مادخترابیرون آب بودیم حالا هامون ونیمابایه پسربچه خیلی تپل وبامزه که اسمش مهرسام بوددوست شده بودن بااین سنشون داشتن باهاش شن وماسه بازی میکردن وهی بچه رودفن میکردن به سروصورت هم ماسه پرت میکردن 😅یه وضعی بود ماکه مرده بودیم ازخنده😄 بالاخره راه افتادیم بریم خونمون (بخاطرسوءسابقه ای که داشتیم بابا اینااز گرفتن هتل منصرف شدن)توراه من توماشین خوابم میبره ونیلایه بی فکرگرمش میشه پنجره سمت منومیکشه پایین . وقتی بیدارشدم اصلا گلوم یه جوری بود خیلی تودلم ناراحت بودم همش خدا خدامیکردم جزئی باشه وزود خوب ومسافرتوکوفتم نکنه که نشد رفتیم خونه غروب بودمن تمام تنم دردمیکرد ولی بروخودم نمیاوردم بچه هامیخواستن بشینن فیلم ترسناک ببینن ولی من اصلا حوصله نداشتم میخواستم برم بخوابم حالااین نیماوهامون هی مسخره میکردن که میترسی و...وهی سربه سرهستی ونیلامیذاشتن که شباباید باایزی لایف بخوابینو..
من به مامان ایناگفتم خسته وساعت ۸گرفتم خوابیدم وشام هم نخوردم ساعت ۴بودکه ازخواب بیدارشدم انقدکه داغون بودم نمیتونستم تکون بخورم تبم داشتم گلوم که دیگه اشک توچشم جمع کرده بود بلندشدم نشستم یکم هستی ونیلارونگاه کردم کاملا خواب بودن بغض گرفته بودم هم دلم میخواست بیدارشون کنم هم دلم نمیومد جرئتم نداشتم برم اتاق بابااینا میترسیدم ببرنم دکترخلاصه بزورخودمو۵ونیم خوابوندم باگریه و...صبح بیدارشدم یه کوچولوو بهتربودم ولی همچنان داغون لپم یکم گل انداخته بودمامان فهمیدبهم سرصبحانه گفت چته که بش گفتم حالا باباگیرداده بودبایدبری دکترکه من مقاومت میکردم آخرش بغضم گرفت که عموحسام گفت چیکارش داریدبچه روکه باباول کرداصلا عموحسام خییلیی باحوصله وباحاله عمو مترجمه صداشم شبیه دوبلورهاست همیشه بهش گیرمیدم اسپانیایی صحبت کنه باجمله هایی که من میگم بهشم میگم عموبایددوبلورشی میگه توبازنشستگی بش فکرمیکنم 😅میخواستیم بریم بیرون که بابامیخواست بزورببرتم دکترکه عمونجاتم داد رفتم توماشین عمواینا پیش نیلا ونیما البته هامونم اونجابودفقط هستی نبودوعمه،عموشروع کردکلی مقدمه چینی کردتوماشین که راضی کندم بریم دکتر خلاصه بعدازاکلی بحث فلسفی راضی شدم برم دکترتوکل اون مدتم نیما وهامون داشتن میخندیدن بالاخره من وعمورفتیم تویه درمانگاه بماندکه ضربان قلبم چطوری میزدودستام سرده سرد بودنوبتمون شدرفتیم تو ویه دکترتقریباجوون نشسته بود یکم بی اعصاب میزد منم اینطوری😯معاینم کرد وداشت دارومینوشت همینطورم توضیح میدادیهوگفت ۳تاپنی سیلین مینویسم که انگاری برق گرفته باشدم ازصندلی بلندشدم گفتم :نه شما اینکارونمیکنید نههه عمووو که عموداشت منفجرمیشدازخنده دکترم معلوم بودداره خودشوکنترل میکنه گفت اگه من دکترم که حتمااینکارومیکنم وشما هم حتما آمپولاتومیزنی خب؟؟عمو هم بهم لبخندمیزد منم بغض داشت خفم میکرد جوابشونمیدادم زل زده بودم توچشایه عمو یه یهودکتربلندترگفت خببب؟؟که ایندفعه عموگفت چشم آقایه دکتردرسادخترعاقلیه حتمابراسلامتیش میزنه باهم اومدیم بیرون اومدیم ازاتاق بیرون که دیدیم نیماوهامون بیرومنتظرن وازعموسوییچ میخواستن ماشینوجابه جاکنن که عمو گفت نمیخواد خودم جابه جاش میکنم نسخمودادبهشون وگفت بریدبگیرید منم مثل بدبختا اونجانشسته بودم تاداروهام برسن نمیخواستم جلواونابگم ازآمپول میترسم عموبعدچنددقیقه برگشت ولی اوناخیلی طول دادن توتمام اون مدتم من بغض داشتم عموهم سعی در آروم کردنم داشت بالاخره پت ومت اومدن باخنده وعموبهشون گفت چتونه تعریف کردن که یه دختربچه ای روتوداروخونه میبینن وبهش یادمیدن به مسئول داروخونه بگه عمو چسب زخم فروش وبچم میگه😂 اونابرگشتن توماشین ومن باالتماس به عمومیگفتم عموتوروخداا نریم تزریقات عمووو من میترسم عموگفت حداقل سرمتواینجابزن که باهم رفتیم توتزریقات که چندتایی تخت توش بودکه باپرده ازهم جداشده بود عمومنوبردسمت یکی ازتختا وخودش رفت وبایه پسرجوونی برگشت اونم بی اعصاب بود گفت آستینتوبده بالا باترس به عمونگاه کردم وگفتم عمووجون باصدایه بلندزدم زیرگریه یهوپسره برگشت گفت میخوای آبغوره بگیری پاشوبروبیرون حوصله ندارم خییلیی بهم برخورد یهوساکت شدم که این بامن بوود؟؟!!😮 پسرم پنبه کشیدرودستم منم یهوبه خودم اومدم دادزدم بروبیرووون اونم باتعجب نگام کردمنم گفتم بیرون لطفاااا منم حوصله آدمایه بی اعصابوندارم ازتخت بلندشدم به عمومیگفتم بریم ‌‌(باباایناباعموکمال وکامران بازاربودن)عموهم میگفت حالت خوب نیست درازبکش اون پسر رم فرستادش بیرون منوآروم کرد حسابی عصبی شده بودم خلاصه هرچی عموگفت یکی دیگه رومیاره که سرم بزنه قبول نکردم ورفتیم توماشین نیلا که خواب بودهامون ونیما هم همچنان سرخوش منوعموبایه سکوتی رفتیم توماشین ومستقیم رفتیم خونه ومامان ایناهم ۱ساعت بعدمااومدن منم سریع رفتم خوابیدم( اوصولا وقتی عصبانی میشم زودی بعدش میخوابم که یادم بره)غروب بودبیدارشدم که دیدم هستینم روتخت خوابه بلندشدم رفتم بیرون عموحسام چیزی به کسی نگفت فقط بهم گفت قرص وشربتاتو به موقع بخورخوب شی منم ۲تاقرص خوردمورفتم پیش بقیه حالا هی میگفتن ساعت خواب وآدم مگه توبهاربه خواب زمستانی میره و‌...یهوعمه کیمیا به گوشیه بابازنگ زدکه بپرسه چندتااسم که اولش ب داشته باشه بهش پیشنهادبدیم(عمه پایه ماه بود)که به اسم بردیابخوره باباصداروگذاشت رواسپیکر واومدنزدیک ما وگفت خوب بگیدبچه ها منم یهوخوشمزه بازیم گل کرد گفتم کمبوجیه که من ونیلاونیماوهامون غش کرده بودیم ازخنده (کلا وقتی جفت میشیم واسه چیزایه بیخودمیخندیم)که عمه گفت مسخره کمبوجیه کجاش ب داره آخه؟ که هامون دادزدعمه بامشاد😂😂 که ماقشنگ درازکشیدیم روزمین که بابا گفت اصلا نخواستم پیشنهادبدین دیوونه ها آخرخودشون چندتااسم پیشنهاددادن شب شدمادخترارفتیم تویه اتاق که بخوابیم واوناشروع کردن به صحبت کردن ولی من خیلی زود خوابم برددوباره نصفه شب ازخواب پریدم دیدم دارم توتب میسوزم حالم خیلی بدبوددلم میخواست دریاروبیدارکنم (آهایادم رفت دریاازروز دوم رفته بودخونه یکی ازهم خوابگاهیاش تورشت واونشب برگشت پیش ما)خعیلی حالم بدبودگریم گرفت آروم گریه میکردم هرکاریم میکردم بخوابم نمیشد بالاخره دلوزدم به دریارفتم پایین تواتاق بابا اینااروم باباروتکون دادم(باباخوابش خیلی سبکه)بیدارشدنشست آروم چیشده منم باگریه گفتم تنم دردمیکنه وبابابغلم کرد بردتوحال نمیخواست مامان بیدارشه( آخه مامان زودهل میکنه میگرنم داره اگه ازخواب بپره دیگه هیچی)کلاهمچیوبه باباگفتم که آمپولامواستفاده نکردم و...باباهم گفت پس لباس بپوش بریم بیمارستان منم گفتم نه توروخدامن ازبیمارستان میترسم بابا هم اشکاموپاک کردگفت ترسی نداره که آمپولاتومیزنی خوب میشی گفتم نههه من نمیام باباگفت میگی چیکارکنم داری توتب میسوزی منوبردتوآشپزخونه یکم دست وصورتموآب زدبعدگفت الان نیماروبیدارمیکنم آمپولتوبزنه خب؟؟(نیما وهامون بدلیل کمبود اتاق توحال میخوابیدن😂😆😆)رفت بالاسرنیما آروم صداش میکرد اونم اصلا جم نمیخورد منم رومبل بالاسرشون نشسته بودم وزانوموبغل کرده بودم یهویادم رفت پاهاموآویزون کردم روتاپام افتادروشکم هامون که کنارمبل خواب بود چشاشوبازکرد وقتی باباروبالاسرنیما دید بلند گفت عموچیشده قیافش خییلیی خنده داربود منم بااون حالم زدم زیرخنده سرشواوردبالامنودیدگفت عمواین چرامیخنده باباهم گفت هامون جان یواش ترچیزی نیس درسا تبش رفته بالا دارم نیماروبیدارمیکنم آمپولشوبزنه،خنده کوفتم شد هامونم گفت اینکه اینجوری بیدارنمیشه یه لگدزد نیماهم باوحشت بلندشدخلاصه بابا به اونم ماجراروگفت نیمااومدپیشم گفت آخ آخ چیشدی(کلاخیلی شوخه درهرصورت مسخره بازی درمیاره)دست گذاشت روپیشونیم بعدگفت عموآمپولاشوبده باباهم آمپولامودادبهش اصلا باورم نمیشدبعد۳سال میخوام آمپول بزنم داشتم سکته میکردم فقط اینجوری😮نگاه میکردم اونم ۳تاآمپول ازکیسه درآورد بعدگفت کی پنی سلین زدی جواب ندادم باباگفت خیلی وقته نزده بعدبمن نگاه کردقیافمودیدگفت درسایی نگران نباش ایناروبزنی خوب میشی (نمیدونست نگرانی من همی آمپوله)اومد جلوتست کنه قلبم تودهنم میزد دیگه داشت بغضم میشکست بابااومد آستینمودادبالا نیماپنبه کشیدزدم زیرگریه بیخیال غرورشدم(آخه ماهمیشه بااینا کل کل دخترپسرداریم البته به شوخی )نیماگفت اهههه گریه میکنی مگه بچه ای ؟؟ببینمت؟؟نچ نچ نچ نگاش کننن، بالاخره انقدمسخرم کردتاتستوانجام دادبعد۲تایی اینو وهامون هی سربه سرم میذاشتن هامون میگفت تاحالا درسادرحالت سکته ندیده بودم نیماهم میگفت جیغم میکشی موقع تزریق؟ ؟اره؟؟اره؟؟خلاصه انقدرومغزم درازنشست زدن که بالشوپرت کردم به سمتشون هامونم میگفت بابا یه آمپول میخوای بزنی نهایتش نیمابدمیزنه میشینی روویلچراینکه دیگه عصبانیت نداره منم گفتم باباااا 😠😠یه چیزی بشون بگووو😠😠باباهم گفت آخرین بارتون باش سربه سردخترمن میذارین (بچه گول زنی😉)نیمتجاتستودیدوگفت درازبکش باترس نگاش کردم گفت چیزی نیست درسایی زودتموم میشه منم رفتم بغل باباگفتم میترسم بخدامیترسم باباهم میگفت ترس چیه همش ۲دقیقم نمیشه زودتموم میشه منم باگریه میگفتم باباااا نیماآمپولاروآماده کردگفت بخواب آجی دیگه اشکمونو دراوردی آخه کجاش ترس داره منم فقط باگریه نگاش میکردم باباخوابوندم آمادم کرد نیماپنبه کشیدمحکم پریدم زدم زیرگریه باباهم میگفت آروم تربقیه بیدارمیشن نیماگفت بابا بخداانقدی که میترسی دردنداره هااا ،دوباره پنبه کشیدآمپولوفروکرد ازدردش شکه شدم تو کل تزریق کوچکترین عکس العملی نشون ندادم قشنگ برق گرفتتم بعدنیماگفت دیدی چه زودتموم شد دردیم نداشت ترسوخاانووم منم ازشک دراومدم بلندزدم زیرگریه هرچیم بابا میخواست آرومم کنه نمیتونست هامونم میگفت توکه خوب بودی چیسدیهوو،
دیگه عموکامرانو وزنعموبلندشدن اومدن توحال ساعت تقریبا۵بود زنعمویکم بغلم کرد آب بهم دادن آروم شدم عموکامران وزنعمووبابا کلی رومغزم کارکردن تربقیه اون ۲تام بزنم خلاصه بزوردرازکشیدم نیماوهامونم سعی میکردن هواسموپرت پنبه کشیداونم فروکرد گفتم آیییییی دردداره ای ای نیماهم میگفت الان تمامه ببین یککک دوووو سههه سههه همه باهم گفتن تماااام شددد خندم گرفت هامون گفت میخندی؟؟نه به اون گریه نه به این خنده، نیماپنبه کشیدگفت خببب آخریه منم گفتم نههه نمیخوامبرگشتم نیماهم قیافشومظلوم میکرد😔😔میگفت یه دونه فقط یه دونه آمپولو میاورد جلوم میگفت ببین چقدکوشولوام دردم ندارم تازشم زودی تموم میشم بزنم؟؟اره؟؟ منم گفتم به یه شرط بعدش باید تلافی کنم دلم خنک شه اونم گفت چششم هرچی شمابگی بالاخره آخریم زدکه فقط اولش یه اوییی گفتم وزودتموم شد منم بلندشدم گفتم حالاتلافی باباهم گفت نه دیروقته پاشوبروبخواب ازنیماتشکرکردازبقیه هم عذرخواهی کردنیماهم قیافشوبرام انگوری انگوری کرده بود من حرص خورو ن رفتم که بخوابم البته فردا تلافیشوسرش دراوردم که خییلیی چسبید فرداشم برگشتیم ازمسافرت کلابجز آمپولا بقیش خییلیی خوش گذشت ولی ۹۶خیلیی بدبرامون شروع شدوکلا آوارمشکلات روسرمون خراب شد آخریشم که بیماریه مامانه امروز ازاتاق عمل آوردنش فردادکترش میبیندش وجواب قطعیومیگه خیلی نگرانم دعاکنید مشکل خاصی نباشه، ببخشید که خیلی طولانی نوشتم وخستتون کردم عذرموپذیراباشید واسه مشغول کردن ذهنم چاره ای نداشتم، مواظب خودتون باشیدحساااابی قدرروزایه خوبتونو بدونییدحسااابی بخندین حسااابی واسه هم آرزوهایه خوب خوب خوب بکنیدحسااابی واخرین چیزاینکه واسه روح وروان وفکرتونم به اندازه جسمتون خرج بکنید ودیدتونو به دنیاوسیع ترکنید ازطریق کتاب و...‌وخیلی چیزایه دیگه تاطعم زندگیه واقعیوبچشید (معذرت بابت بالایه منبررفتنم الان میام پایین😆)مهربوناااا خدافظ.

خاطره Fatemeh😊 {کامل شد}

سلام به همه
من فاطمه هستم ٢٤سالمه و مثل شماها اصلا از امپول نميترسم😂
مدتي بود خاطرات رو ميخوندم و به فكرم رسيد منم خاطره بزارم كه اميدوارم خوشتون بياد.خب بريم سراغ خاطره كه مربوط به پارسال هستش:
من معمولا زياد سرما نميخوردم سالي يكي دوبار و فكر كنم طبيعي باشه ديگه ولي از پارسال تا حالا خيليييييي سرماخوردم
صبح از خواب بيدار شدم ديدم يكم گلوم ميسوزه و بيحالم ولي چاره اي نبود و بايد ميرفتم دانشگاه دقيقا از ٨صبح تا نزديكاي ٨شب كلاس داشتم(٢٤واحد برداشته بودم و خيلي اون ترم اذيت شدم)بلند شدم رفتم يكم چاي خوردم با كيك و يه قرص سرماخوردگي و استامينوفن خوردم و اماده شدم رفتم دانشگاه از شانس خيلي مزخرفم كلاس سكشن اول تشكيل نشد و منم حالم داشت بدتر ميشد و معده درد هم به گلو درد اضاف شده بود دوستم ديد حالم بده گفت برو خونه من به استادا ميگم چرا رفتي غيبت نزنن ولي گوش ندادم و موندم و تا اخرين سكشن كه سرمو گذاشته بودم رو صندلي و داشتم از بيحالي ناله ميكردم استاد گفت برو نميخواد بموني و غيبت نميزنم دوستمم اومد سمتم كمكم كرد بلند شم و بردم درمانگاه نزديك دانشگاه
واااي بوي الكل كه ميومد استرسم بيشتر ميشد نوبتمون شد و با دوستم رفتيم كه دكتر ويزيت كنه نسشتم رو صندلي و دكتر گفت خب بفرماييد منم گيج بودم چشمامم تقريبا بسته بود فكر كردم خواكي تعارف كرده گفتم ميل ندارم ممنون يهو دوستم زد زير خنده فهميدم سوتي دادم😂دكتره ولي خيلي جدي بود منم توضيح دادم كه از صبح گلوم درد ميكنه و يكي دوساعتي هست كه گوشمم درد ميكنه و بدن درد هم دارم و يكم تهوع دكتر معاينه كرد گفت مطمئني از صبح مريض شدي اين مريضي بايد قديمي تر باشه ها گفتم نه صبح سرماخوردم گفت باشه دارو مينويسم گرفتي بيا ببينم داروهاتو منم گفتم باشه دوستم رفت داروهارو گرفت و اومد ديدم دكتره چندتا دونه قرص داده و همش امپوله منم كه شـجـاع داشتم سكته ميكردم از ترس دوستم رفت به دكتر داروهارو نشون داد و اومد بيرون گفت بيا بريم امپولاتو بزن منم نرفتم و برگشتم خونه
بابا ديد خيلي بيحالم گفت چي شده منم همه چيو واسش تعريف كردم اونم ميگفت اگه زده بودي الان بهتر شده بودي و تو كه شجاع بودي و نيني بودي واكسن ميزدي گريه نميكردي و از اين حرفا منم گول نخوردم و نزدم😂صبحش مامان بابا بيدارم كردن كه برم دانشگاه ديدن تب دارم حالم خيلي بده به زور بلندم كردن يه چند لقمه صبحانه بهم دادن با شير گرم و گفتن لباس بپوش بريم بيمارستان منم تو ماشين كلي گريه كردم و اونا هم سربه سرم ميزاشتن تا رسيديم منم تا اون موقع فكر ميكردم ميخوان ببرنم دكتر نگو ميخواستن فقط امپول بزنم رسيديم بيمارستان بابا رفت قبض گرفت و رفتيم كه امپول بزنم منم فقط گريه ميكردم پرستار اومد با چنتا امپول ولي من نديدم اونموقع كه چنتاست و بازوي بابارو گفتم با گريه گفتم بابا ميترسمبابا گفت بابايي دراز بكش رو تخت اصلا هم نترس منم با ترس خوابيدم بابا امادم كردم و دستمو گرفت و سرشو خم كرده بود و داشت اروم باهام حرف ميزد ولي من فقط داشتم به اين فكر ميكردم چرا من ساعت٧:٣٠صبح بايد امپول بزنم؟😭يهو يه سوزش خيلييي بد و تند حس كردم و امپولو دراورد اصن نفهميدم كي زد كي تموم شد حتي نفهميدم الكل زد گفتم واااي بدون پنبه الكي امپول زدي بابا خنديد گفت پنبه كشيد قبلا دوباره پنبه كشيد بابا هم دستشو گذاشت رو كمرم منم فهميدم اين درد داره اينقدر گريه كردم جيغ زدم يه پرستار ديگه هم اومد پاهامو گرفت كه امپوله خيلييييييييييييييي دردداشت و بابا ميخنديد پرستار گفت يكم اروم شه منم ميرم پنيسيلين رو اماده كنم ميام بابا گفت باشه و يكم جاي امپولامو ماساژ داد گفت من ميرم پيش مامان الان ميام تا رفت من اومدم پايين از تخت رفتم پشت سرش با گريه گفتم نميزنم بابا خنديد دستمو گرفت ببرتم نشستم رو زمين و گريه ميكردم🙈بابا ميومد سمتم با مشت ميزدم به بازوش😂اصن نميدونم چرا اينجوري ميكردم😂يهو يه دكتر رد شد و ديدم به بابا گفت چي شده سرش گيج رفته بابا با خنده جريانو تعريف كرد و دكتره با يه لبخند ضايع گفت بيارش خودم ميزنم واسش وقتي رفتيم پرستاره شاكي بود كه كجا بودي و امپولت سفت شده و اين حرفا كه دكتر از تو پلاستيك داروها يكي ديگه برداشت و اماده كرد و تموم اون مدت با يه خنده خيليييي ضايع نگام ميكرد با همون لبخند ضايع گفت برگرد سرررريع بابا هم برم گردوند امادم كرد دكتره پنبه كشيد و امپولو فرو كرد منم از درد گريه ميكردم بابا قربون صدقم ميرفت دكتره گف لوسش نكن اينجوري و يهو يه درد خيلي خيلي خيلي بد پيچيد تو پام كه چند ثانيه اول از درد هنگ بودم يهو شروع كردم جيغ و داد و دكتره و بابام ميگفتن شل كن تموم شد تموم شد و دكتره گفت شل كن اخراشه من نميتونستم ولي وجدانن دو دقيقه ميگفت اخراشه😂دروغگووو😂وقتي تزريق تموم شد گفت يكم بخواب بعد بلند شو بابا كلي تشكر كرد و دكتره قبل رفتن گفت ببينمت تورو؟منم نگاش كردم يه لبخند ضاييع تر از قبل زد و رفت بابا هم با خنده ميگفت ابرومو برديي😂كمكم كرد از تخت اومد پايين و منو برگردوندن خونه و بابا مامان دوتاشون موندن پيشم منم مثلا يكم قهر كردم و لوس بازي و اينكاراي مخصوص دخترا و بابا گفت اگه بهتر شدي نميخواد امپولاتو بزني بقيشونو ولي من بهتر شدم ولي نه ايجوري كه بابا منظورش بود و بعدشم تا سه روز امپول زدم
ببخشيد خوب تعريف نكردما 

خاطره فریبای گل

سلام دوستان. من اولین بارمه که خاطره میزارم و امیدوارم که از خاطرم خوشتون بیاد. خب یه بیو میدم از خودم. من فریبام 14 سالمه. دارای یک برادر و خواهر گل به اسم فراز و فریما ( فراز 24 سالشه مهندسی عمران میخونه و فریما 20 سالشه و پزشکی میخونه. ) بریم سراغ خاطره. 👈 اوایل زمستون بود و روز جمعه. از خواب بیدار شدم که برم صبحونه بخورم از پنجره اتاقم بیرونو که دیدم همه جا سفید بود. خیلی خوش خال شدم. اخه ما تو شمال زندگی میکنیم و بیشتر بارون میبینیم تا برف. 😁 منم ذوق زده شدم و گوشیمو گرفتمو به دوستم ساحل زنگ زدم که باهم بریم برف بازی. ساحلم که کلا اسم بیرون باشه پایست. اونم گفت باشه. منم رفتم از مامانم اجازه بگیرم. اول کلی نه گفت ولی چون من ته تغاری ام و نباید ناراحتم کنن گفت باشه. 😄😄منم بوسیدمشو. 😚 و صبحانه خوردمو رفتم بیرون که با ساحل برف بازی کنیم. اخ که چقدر حال داد. دستام بیحس بود ولی جاتون خالی خوش گذشت. دیگه خسابی برف بازی کردیمو بستنی و چیزی هم باقی نمونده بود که نخورده باشیم. بعد کلی بازی کردن از هم خداحافظی کردیمو هرکدوممون رفتیم خونه هامون. من که رفتم ساعت 6 بود هیچ کس خونه نبود. بابا با دوستاش برای یه سفر کاری رفته بودن خارج از کشور. فریما هم بیمارستان. مامانمم خونه مامان بزرگم بود و فراز هم رفته بود ویلای یکی از دوستاش. رفتم یه دوش گرفتم و با موهای خیس خوابیدم. اخه اصن حس خشک کردن مو نبود. نمیدونم چقدر گذشت که احساس کردم یه دست رو پیشونیم کشیده میشه. بابام بود. 😚 گفت بابا جون بیدار شدی چقد تب داری تو. امروز رفتی بیرون چیکار کردی باخودت / هیچی بابا یکم بستنی خوردیمو چیزای دیگه / بابام برام قرص اورد خوردم. هرچه قدر اصرار کرد که برم شام بخورم گفتم میل ندارم اخه حالت تهوع داشتم شدید میترسیدم بالا بیارم. گرفتم خوابیدم صبح که شد حالم بدتر شده بود. مامانم اومد که بیدارم کنه برم مدرسه. چشامم قرمز بود و لپامم گل انداخته بودن اخه من پوستم سفیده. 😊 داشتم تو تب میسوختم. مامانم گفت عزیزم چرا اتقدر قرمز شدی / مامان حال ندارم / چرا عزیزم باز تو سرما خوردی / فکر کنم مامان / خب عزیزم پاشو صبحونه بخور نمیخواد بری مدرسه استراحت کن / منم چون اصلا حوصله مدرسه نداشتم اخه اون روز قرار بود مدیرمون باهامون در مورد امتحان تیزهوشان صحبت کنه حوصله اونو اصلا نداشم /  از خدا خواسته بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستم و میخواستم برم تو اتاقم که مامانم گفت عزیزم بیا صبحونه بخور بریم دکتر. تا اسم دکتر اومد انگار بهم برق وصل کردن گفتم نههههه مامان حالم عالیه بهتر از این نمیشه. 😑دیگه مامانم چیزی نگفت برام جای تعجب داشت. که چیزی نمیگه. ( اخه وقتی مریض میشیم بزور گیر میده که باید حتما بری دکتر ) 😐😐نگو که من از نقشه مامانم خبر نداشتم یادم رفت بگم خواهرم اون روز بعد بیمارستان قرار بود بادوستاش بره خونه صدف ( یکی از دوستاش پزشکه ) اخه مامان و بابای دوستش رفه بودن سفر تا چند روزهم نمیخواست خونه بیاد تا محیط در ارامش باشه و درس بخونه همیشع میگه فریبا تو نمیزاری من درس بخونم. 😒😐😐 از این بابت که خانوم خونه نیستن خیلی خوش حال بودم .دیگه رفتم تو اتاقمو یکم با گوشیم اهنگ گوش دادم که خوابم برد نمیدونم چقدر گذشت که باصدای یه نفر که میگفت فریبا بیدار شو داری تو تب میسوزی فهمیدم وای بدبخت شدم فریما کی اومده خونه. چشمامو بازکردمو گفتم سلام. گفت سلام چرا تو تب داری مامان میگه امروز صبح هم تب داشتی ولی دکتر نرفتی. بلند شو معاینت کنم خستم. گفتم ول کن فریما گیر نده گفتم تو اصن این جا چیکار میکنی گفت ببخشیدا نمیدونستم باید قبل اومدنم از تو اجازه میگرفتم. 😒دیگع هیچی نگفتم دختره پرره. 😈😈رفت وسایلشو اوردو معاینم کرد و گفتم فریما ؟ بدون اینکه جوابمو بده از اتاق رفت بیرون. 😞فهمیدم امپول نوشته داشتم از استرس منفجر میشدم که تشریف اوردن دستش 4 تا سرنگ بود گریم در اومد گفتم فریما بخدا حالم خوبه گفت قبل از اینکه بری برف بازی باید به عواقبش فکر میکردی پرسید چیزی خوردی گفتم نه. رفت از اتاقم بیرون و کیکو شیر اورد بزور خوردم اخه گلوم بدجور میسوخت هیچی هم نمیتونستم قورت بدم. 😭بعد رفت مشغول.اماده کردن امپولا به منم گفت اماده شم دیگه زدم زیر گریه گفتم توروخدا فریما خواهش گفت فریبا ساکت خستم حوصله غر زدناتو هم ندارم .بزور منو خوابوند شلوارمم خودش از یه طرف داد پایین و پنبه کشید اولی رو زد فقط گریه میکردم. دومی هم همون طرف زد اخراش جیغ میزدم. صدام گرفت از بس جیغ زدم.😭سومی رو اون طرفم زد وای خیلی بد جور درد داشت خودمو سفت کردم داد زد فریبا شل کن ببینم با دادی که سرم زد ناراحت شدمو شل کردم و بعد پنبه گذاشت و چهارمی رو زد واااای بدجوری درد داشت دیگه هرکاری بود کردم 😊جیغام کل خونه رو گرفته بود مامانمم چون میدونست فریما داره بهم امپول میزنه نیومد تو اتاق 😭و بالاخره امپولو دراوردجاشو پنبه گذاشت جیغم بیشتر رفت هوا چشام همه جارو سیاه میدید فریما برام یه سرم وصل کرد و از اتاق رفت بیرون منم خوابم برد بیدار که شدم دیدم فریما هم پیشم خوابیده. 😘😘بوسش کردم بیدار شد گفت خوبی گفتم اره گفت خدارو شکر. گفتم فریما باهات قهرم ا. 😒گفت بخدا این امپولا برا خودت بود من که نمیخواستم تو درد بکشی عزیز دلم. 😍خب فریبا باشه چیکار کنم که قبول کنی باهام اشتی کنی. منم گفتم که باید هفته بعد با دوستاش بریم بیرون اونم قبول کرد و هفته بعد رفتیم بیرون .جاتون خالی خیلییییی خوش گذشت. 😀😀😄😄 منم واقعا وقتی که بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود ولی روز بعدش دوباره امپول خوردم.😭😭 که اگه دوست داشتین بگین براتون تعریف کنم و اگه هم نه که بگین تعریف نکنم .ببخشید اگه طولانیی بود اخه خواستم باجزییات تعریف کرده باشم. و ببخشید که چشمای نازتون خسته شد. ☺😊

خاطره مهرو خانومی

سلام هفته پیش رضا زنگ زد که بریم بیرون منم بسی شاد شدم مامانم بعداز اینکه ده بار پرسید که فردا امتحان نداری منم گفتم نه اخرش گفت باشه امتحانم نداری بشین بخون الان همه دارن درس میخونن و...خلاصه منو نبردن نامردا همشون رفتن پارک منو گذاشتن تو خونه منم پوکر درو دیوارو نگاه میکردم اصلاااا حس درس نبود زنگ زدم از سوپری کلی تنقلات سفارش دادم بعداز اینکه قطع کردم یادم افتاد پول نقد تو کیفم نیست بعد از اینکه کلی ب هوش سرشارم درود فرستادم از اون یکی در سریع زدم بیرون از عابر پول گرفتم باز برگشتم داشتم از پله ها میرفتم بالا که قسمتی از نرده ک اهنش به طور خیلی بدی بیرون زده بود کشیده شد رو دستم کلا نابود شدم تا رسیدم خونه کلی دستمال گذاشتم روش بلکه خونش قطع بشه من کم خونی شدید دارم به طوری ک دست و پام همیشه سرده و به قرص اهنم حساسیت دارم حدود نیم ساعت گذشت باخودم گفتم حتما اورده دیده من نیستم رفته ولی بعد ب این نتیجه رسیدم ک من کلا ده مین خونه نبودم ک نمیتونست بیاد باز زنگ زدم ب سوپری ک گفت خانم کسی ک سرویس داشت براش ی مشکل پیش اومده رفته منم دیگ رفتم تو دیوار ضعفم کرده بودم شدید دستمم یکم خون می اومد گرفتم خوابیدم من عادت دارم بالشتامو دورم بچینم پتو ام بندازم رو سرم راحت بخوابم به خاطر همین کسی پتو رو از صورتم کنار نمیزنه من تا ساعت5صبح خوابیدم از گرسنگی و سوزش زیاد دستم بیدار شدم مامانمم بیدار بود گفتم چیزی نخوردم دستمم زیر پتو بود رفت برام غذا گرم کنه و گفت مهرو تو راه پله خون بود فکر کنم باز گربه اومده تو ساختمون (کبوترا رو پشت بوم خیلی میان در پشت بومم بازه میان داخل گربه هم ک هست)منم فقط سرمو تکون دادم یکم خوردم با خودم گفتم بزار بگم فوقش میگ بتادین بریز روش ولی بازم نگفتم خوابیدم ساعت 7بیدارم کرد اومدم دستمو بزارم رو چشمام ک مامانم دستمو دید گفت مهرووو چی شده منم گفتم هیچی و.. هر چی اصرار کرد نرم مدرسه قبول نکردم تو مدرسه تا ساعت 4فقط زجر کشیدم خیلی زیاد میسوخت و احساس میکردم داغم رفتم خونه بالاخره باز نگام به اون نرده افتاد که یه فحش ناقابل نصیبش شد دیدم جلو درمون کلی کفشه نزدیک بود گریم بگیره اصلا حوصله نداشتم ولی چاره ای هم نبود دیدم رضا و امیر و خانواده هاشون هستن با هیچ کدومشون دست ندادم سریع رفتم تو اتاق نشستم سرمو گذاشتم رو پام امیر اومد تو اتاق دستمو دید گفت چ کردی بچه فقط نگاش کردم هیچی نگفتم اصلا حوصله حرف زدن نداشتم رضا رو صدا کرد اونم دید صداش درومد رفت بتادین و پنبه اورد دستمو گرفت برد دم شیر یکم ک ریخت روش واقعا سوختم جیغم درومد اشکام همین جوری میومد جلو زن داداشام باللخره تموم شد ولی من با حال زار نشستم زمین رضا ب مامانم گفت یکم اب قند بم بده ک فقط کمک کرد چشمامو باز نگه دارم رفت سر یخچال دیدم از جعبه دو اونم گفت باشه و ب کارش ادامه دادتا امپول دراورد منم سریع پاشدم گفتم بیخیال من شو ناموسا رفتم تو اتاق تازه لباسامو عوض کردم پریدم رو تخت که سرم محکم خورد به گوشه تخت از حرصم نمیدونستم چی کار کنم چشمام تازه داشت گرم میشد رضا اومد تو اتاق گفت مهرو جونم بزار بزنم یکم سرحال شی منم چشمامو بازنکردم هی حرف زد ک من دیگ اخراش لالایی فقط میشنیدم اونم دید اثر نداره ی داد زد منم دیدم جلو خانومش مقدادی ابرو میدارم کمی متمایل شدم که امیرو صدا زد امیر اومد گفت هنوز نزدی مهرو زشته بابا امیر امادم کرد منم از زانو پامو تکون میدادم و ی ریز نق میزدم اولی رو ک زد گفتم از این ور الان در میاد سرمو کردم توبالشت و فقط گریه کردم دومی هم خیلی درد داشت و صدام داشت بلند میشد که امیر گفت هیسسسس تموم شد منم گفتم باشه برین بیرون اونام رفتن باز گریه کردم تا خوابم برد بیدار ک شدم شب بود و اونا رفته بودن رضا بم اس داده بود جوجه ببخش اگ دردت اومد تقصیر من نبود جوابشو ندادمبالاخره یکم حالم بهتر شد و ضعفم کمتر واما همچنان از کم خونی دارم اذیت میشم سرگیجه های بدی می گیرم ک نمیدونم کجا کاردستم میده زندگی ب کام بای

خاطره دلارام جون {کامل شد}

سلام من این چند روز واقعا بیکارم و دارم همش کارای متفرقه میکنم و هی خاطره مینویسم:) بعد کارم ک شروع شه غیب میشم یه مدت!! یه خاطره قدیمی بگم واسه حدودا هفت سال پیش:) اون موقع من سال اول دانشگاه بودم و میلاد هم سال اول دبیرستان بود!! میلاد مدام به بابا می گفت ماشین میخواد و راه دبیرستانشون دوره و اگه پیاده و با تاکسی بره سرما میخوره و مریض میشه و بعد ما میگیم مراقب خودش نبوده:) بابا هم گفت آژانس بگیر هر روز رو و تا گواهی نامه نداری ماشین نمیشه:))
اینقدر از اول سال گفت که آخر تو دی بابا گفت اگ معدلت بالای نوزده شه برات میخرم:) میلاد هم درسش خیلی بد بود! تقریبا فقط ریاضی فیزیک میخوند و زیست و دینی و ادبیات و بقیه درساش خیلی ضعیف بود و دو سه تا از امتحاناش گذشته بود و خرابشون کرده بود و تقریبا میدونست که شرط بابا غیر ممکنه!
ما فکر میکردیم میلاد بیخیال ماشین شده که یه روز مامان بابا خونه نبودن منم داشتم سالاد درست میکردیم که دانیال اومد تو و همینجوری که میومد نیشش باز بود:) پرسیدم چرا الآن اومدی، دانیالم گفت از مدرسه ی میلاد زنگ زدن داره خودکشی میکنه!! گفتم برو خودتو مسخره کن:) یذره سالاد برداشت ک زدم رو دستش گفتم تزئین سالادمو بهم نزن! گفت داداشت داره خودکشی میکنه تو نگران تزئین سالادتی؟؟ گفتم باور نمیکنم که هر هر خندید گفت بخاطر حجم درسا و اینکه نمیتونه درسای مدرسه و المپیاد رو باهم بخونه رفته بالا پشت بوم خودشو بندازه پایین معلمای درسای عمومی اشم راضی شدن بهش نمره بدن اونم اومده پایین:)
یعنی داشتم از خنده می مردم که معلماش قبول کردن بهش نمره بدن
دانیال گفت دمش گرم! شرط میبندم بابا کارنامه اش رو ببینه شوکه میشه! گفتن رفته بالاپشت بوم حالش بد شده که احتمالا عصبیه! ولی واسه مریضیشه!! برو به میلاد بگو از مدرسه به خودت زنگ زدن و اگ بیاد دکتر و آمپولاش رو بزنه به من و بابا نمیگی!! بعد هم به بابا نگو:)
گفتم اگه از مدرسه به بابا بگن بابا میکشتم! گفت پای من، به مدرسه بگو اگه به بابا بگن، بابام بیشتر روش فشار میاره واسه معدل میلاد ممکنه کارای بدتری کنه:))[اصلا بابا به معدل میلاد اهمیت نمیداد ]
منم با خنده لباس پوشیدم و رفتم مدرسه که دیدم حال میلاد خرابه و رنگش پریده و مدیر و معلماش دورشن دارن بهش میگن که تو اصن المپیادی هستی نباید به کنکور و بقیه درسا فکر کنی!! رفتم پیش میلاد گفتم چی شده؟ گفت خداروشکر تو اومدی!! بعد ماجرارو تعریف کرد که مجبور بوده یه ساعت روی بالای ساختمون و سرما بمونه و مریضیش بدتر شده تا دوستاش رفتن جَو دادن به مدیر و معلما که میلاد میخواد خودشو بکشه و معلماش راضی شدن نمره بدن(اینکارو وقتی کرده بود که شاگردا امتحان داده بودن و رفته بودن و معلما و مراقبای امتحانی داشتن برگه هارو جمع میکردن)،
منم قول دادم بهش که به بابا و دانیال نمیگم اونم قول داد بیاد دکتر!! با مدیرشون حرف زدم که قرار شد موضوع رو به بابا نگه و ما مراقب میلاد باشیم و من قول دادم میلادو ببرم پیش روانشناس!! و البته به مامانمم گفت ک مامان به بابا نگفت:)
با میلاد رفتیم دکترش و به اونم گفتیم که داشته برف بازی میکرده!! اونم گفت از دست تو بچه:) داروهاش رو که گرفتیم یادمه فقط همون موقع دوتا آمپول داشت چون که سریع اومده بود دکتر و مریضیش زیاد پیشرفت نکرده بود(از قبل یکمی بخاطر استرس امتحانا مریض بود و مریضیش بخاطر سرما خودشو نشون داده بود)، رفتیم باهم تزریقات که میلاد استرس گرفت گفت غلط کردم ماشین خواستم٫ آمپول نمیزنم!! گفتم اگ نزنی قضیه ی خودکشیت رو به دانیال میگما! اونم بغض کرد خوابید، خانمه پنبه زد میلاد استرسش زیاد شد گفت کاش زمستونو واسه خود کشی انتخاب نمیکردم آمپول اولو زد میلاد دست منو فشار داد گفت آخخخخخ ، کاش لباس گرم میبردم واسه خودکشی:)سمت دیگه اش که پنبه زد گفت با این پا چجوری رانندگی کنم!!! آمپول دومی یادمه که درد داشت و کلی داد زد و پاشو تکون داد، تموم که شد من پنبه رو نگه داشتم که گفت کاش بجا بالا پشت بوم طناب میبردم میگفتم اگ نمره ندید صندلی رو از زیر پام میندازم خودمو دار میزنم!!
داشتیم برمیگشتیم خونه که گفت البته ممکن بود اگ طناب میبردم حواسم پرت میشد صندلی از زیر پام در میرفت خدایی نکرده میمردم! بعد ازینکه کارنامه اش اومد معدلش بالای نوزده شده بود و تمام مستمر هاش بیست شده بود:)
پ ن۱: بابا ماشین رو براش خرید ولی گفت که من گفتم معدلت بالای نوزده شه برات ماشین میخرم نگفتم اجازه میدم که رانندگی کنی!!
پ ن ۲:میلاد هنوز که هنوزه نمیدونه که دانیال کمکش کرده و اگه من بودم سکته میکردم و همه می فهمیدن:(
پ ن۳: چقد من پ ن مینویسم!! همیشه دنی میگه تو یه کلمه حرف میزنی ده خط باید توضیح اضافه کنی قابل فهم شه! امیدوارم این خاطره گنگ و و مبهم نباشه:/
پ ن۴: مدرسه ها نه میخوان خبر اقدام به خودکشی پخش شه، هم کلی همیشه به کسی که المپیادیه ارفاق میکنن، امیدوارم این یه مورد براتون عجیب و غیر باور نباشه
پ ن۵: از این همه مدت آشنایی و بودن باهاتون خیلی خوشحالم امیدوارم همیشه سالم باشید و دلتون خوش:) خداحافظتون💜

خاطره سهیل خان عزیز

سلام .اومدم یه خاطره ی دیگه بذارم امید وارم خوشتون بیاد😊یه روز پنجشنبه بود برای جمعه با دوستام برنامه داشتیم منم زنگ زدم با هومن وآرش هماهنگ کردم اما به گوشی سعید هرچی زنگ زدم خاموش بود ،نگرانش شدم بابا ومامانش رفته بودن کربلا خودش تو خونه تنها بود(یه خواهر بزرگترم داره تو شهرستان درس میخونه)از دفترچه تلفن شماره خونشونو پیدا کردم زنگ زدم یکم زنگ خورد بعد برداشت صداش گرفته بود اصلا حال نداشت حرف بزنه پرسیدم گوشیت چرا خاموشه گفت شارژش تموم شده بود حوصله نداشتم بزنم شارژ.گفت که سرماخورده وحالش خوب نیست منم گفتم الان میام پیشت بعد رفتم خونشون تا دیدمش وحشت کردم اصلا حالش خوب نبود گفتم چطوری تاحالا زنده موندی ؟گفت به سختی.گفتم برو لباس بپوش بریم دکتر اونم رفت آماده شد رفتیم یه درمانگاه دکتر معاینش کرد ودارو نوشت گفت سرمم برات نوشتم حتما بزن.ماهم تشکر کردیم اومدیم بیرون.من رفتم دارو هاشو گرفتم اومدم گفتم خب دیگه پاشو ریم خونه .گفت بیا بدم این آمپول وسرممو اینجا بزنن بعد بریم با تعجب گفتم واقعا میخوای بزنی اونم خیلی ریلکس گفت آره دیگه پس چیکار کنم ☺باهم رفتیم اتاق تزریقات رو یه تخت دراز کشید سرمشو وصل کردن اونم گرفت خوابیدمنم یه صندلی کشیدم گذاشتم کنار تختش مشغول گوشی بازی شدم اصلا حواسم نبود چقدر گذشته که یه پرستار اومد گفت این آقا رو بیدار کنید سرمشون تموم شده منم تو همون حین که سرم تو گوشی بود میخواستم بزنم رو سینش بیدار بشه محکم زدم رو شکمش از خواب پرید هنوز چشاش کامل باز نشده بود محکم داد زد الااااااغ چیکار میکنی(الاغ تیکه کلامشه)پرستاره برگشت یه نگاه معنادار کرد سرشو تکون داد آروم تو گوشش گفتم خاک توسرت آبرومونو بردی اونم گفت مگه شنید گفتم نه کر بود😐 پرستاره اومد سرمشو باز کرد گفت آماده بشین آمپولتونو بزنم اونم برگش و آماده شد گفتم سعید واقعا نمیترسی ؟؟گفت نه من مثل بعضیا ترسو نیستم 😏پرستار اومد آمپولشو زد اصلا هیچ عکس العملی نشون نداد فقط یکم صورتش جمع شد منم با تعجب نگاش میکردم تموم که شد پاشد بریم گفتم ایول مررردددد ایول 😉اونم با یه حالتی گفت ما اینیم دیگه😄تا برسیم خونه شب شده بود زنگ زدیم هومن وآرشم اومدن اونجا منم رفتم کباب گرفتم تو راه برگشت تو یه عروسک فروشی چشمم افتاد دیدم یه سوسکایی میفروختن اصلا با واقعی مو نمیزد دوتا خریدم گذاشتم رو کبابا دوباره روشو بستم بردم خونه تا رسیدم عین قحطی زده ها حمله کردن کبابو گرفتن تا روشو باز کردن آرش که ترسید دوسه متر رفت کنار هومن گفت اه اینا چین سوسک از کجا اومده حالم بهم خورد منم با یه حالت تعجب گفتم عه این از کجا اومدن ؟من اصلا وارد مغازه شدم خیلی کثیف بودن حالم به خورد کبابو گذاشته بودن رو سینک حتما از اونجا اومده گفتن میری دوباره از یه جای دیگه میخری.گفتم ول کنین بابا دوتا سوسک مرده ست دیگه میندازیم دور بقیه شو میخوریم آرش گفت اه اه کباب سوسکی .خودت بخور گفتم باشه میخورم بردم تو آشپز خونه یه جور وانمود کردم سوسکارو انداختم آشغال ولی گذاشتم تو جیبم .اومدم نشستم شرو کردم به خوردن آرش گفت سهیل نخور مریض میشی گفتم بیخی بابا سوسکم حیوون خداس دیگه سعیدم گفت بخور نوش جونت گوشت بشه به تنت .نشسته بودن من میخوردم اونام نگام میکردن .هومن که عقش گرفته بود😂منم تا جا داشتم خوردم سهم اوناروهم خوردم دیگه داشتم منفجر میشدم .تموم که شد هر کدوم یه تیکه ای مینداختن بهم هومن که میگفت از کباب متنفر شدم😂😂منم دیدم کامل باور کردن سوسکارو از جیبم درآوردم گذاشتم رو میز با خنده گفتم پلاستیکی بود یکم همدیگه رو نگاه کردن بعد من فرار کردم افتادن دنبالم گرفتنم آرش که داشت انگتشو میکرد تو حلقم میگفت از حلقومت میکشم بیرون منم همش میخندیدم .به زور کشون کشون بردنم درو باز کردن انداختن بیرون درو بستن حالا من با شلوارک و رکابی مونده بودم تو راه پله ی مجتمع هرچی ام در میزدم باز نمیکردن همش میترسیدم یکی منو ببینه هر چی گفتم باز نکردن گفتم به خدا باز نکنی داد میزنم همسایه هاتون بریزن بیرون آبروتو میبرم از پشت در گفت هر کاری دوس داری بکن منم آب از سرم گذشته بود بلند داد زدم ایهاناس به دادم برسید دیدن مو ضوع جدیه درو باز کردن کشیدن تو درو بستن بعد همسایه هاشون اومدن بیرون هی به هم میگفتن چه صدایی بود چقد نزدیک بود یه خانومه میگفت نکنه جنی چیزی بوده مام که از پشت در میشنیدیم غش کرده بودیم از خنده.😂 خلاصه زنگ زدن پیتزا بیارن گفتم برای منم بگیر هومن گفت خدایی خیکت جاداره گفتم نه ولی هوس پیتزا کردم گفتن غلط کردی و نگرفتن هرچی به سعید گفتم نخور ضرر داره بدبخت میمیری گفت از لج توام شده میخورم .بعد آوردن واینا شرو کردن به خوردن آرش یه لحظه رفت آشپزخونه سعید سریع نوشابشو با آرش عوض کرد آروم گفت حیفه از سرما خوردگی من بی نسیب بمونه آرش اومد قشنگ همه نوشابه رو سر کشید ماهم هیچی نگفتیم(ما همچین آدمای نامردی هستیم😅)تموم که شد بهش گفتیم داشت سعیدو خفه میکرد 😃رفت دو سه تا قرص خورد یه پاکت بزرگ آب پرتقال از این سن ایچا برداشته بود همش میخورد هرچی میگفتم بابا برای سرما خوردگی آب پرتقال تازه خوبه این که شربته گوشش بدهکار نبود😂خلاصه اونا شب رفتن خونشون من به بابام زنگ زدم گفتم میمونم پیش سعید فرداش جمعه بود صب بیدار شدم دیدم سعید بیداره داشتیم صبحانه میخوردیم که آرش و هومنم اومدن گفتم خداییش برای چی رفتین ؟خب میموندین اینجا دیگه سعید گفت آره دیگه منزل سهیله خب میموندین 🙂گفتم استاد آمپول داریا😆نمیخوای بزنی گفت نگران نباش زنگ زدم علیرضا بیاد (علیرضا پسرعموی بابای سعید که پزشکه قبلنا که دانشگاه میرفت از شهرستان میومد خونه ی اینا میموند ماهم چن بار با خودمون بردیمش بیرون خیلی باحاله)آرشم که سرمارو خورده بود حالش خوب نبود 😃 گفتیم علیرضا اومد بگو معاینت کنه گفت ینی حرفی بزنید پوستتونو میکنم اصلا من میرم تو اتاق هر وقت رفت میام بیرون. نزدیک ظهر علیرضا اومد یکم باهم حال واحوال کردیم به سعید گفت اول بده آمپولتو بزنم بعدا مفصل گپ میزنیم سعیدم آمپولشو داد بهش خودش رفت رو تختش دراز کشید هومن با خنده گفت آخ جون چه کمدی ببینیم امروز .مام رفتیم بالاسرش علیرضا آمپولا رو آماده کرد اومد بزنه هومن گفت سعید الان چه احساسی داری ؟ سعید گفت دسشویی دارم😂گفتم چه احساس غریبی واقعا😅علیرضا داشت تزریق میکرد سعیدم که انگار نه انگار .هومن آروم به من گفت این چرا صداش درنمیاد ؟گفتم بابا این هیچیش شبیه آدمی زاد نیست کلا غیر عادیه 😃تموم که شد کشید بیرون سعید یکم همونطوری دمر خوابیده بود هومن رفت یه بشکون محکم از بازوش گرفت .سعید بلند داد زد آییییی الاااااااغغغغ مگه مرض داری؟هومن گفت نه حس داره گفتم شاید حس دردشو ازدست داده باشه 😂سعید گفت خر بدون دم و بدون شاخم دیدیم خدایا مریضای اسلامو شفا بده من و علیرضام بلند گفتیم آمین.بعد آروم جریان آرشو به علیرضا گفتیم بعد یه نقشه کشیدیم رفتیم بیرون علیرضا با صدای بلند گفت خب دیگه من رفتم خدافظ ماهم خدافظی کردیم بعد درو باز کرد دوباره بست با اشاره گفت بهش بگو رفتم.داد زدم آرش بیا بیرون ،رفت .آرش از اتاق اومد بیرون علیرضا رو که دید قیافش دیدنی بود انگار برق گرفتش هول شده بودمیخواست دوباره برگرده اتاق .ینی ما از خنده زمینو گاز میزدیم .آرش خودشم خندش گرفته بود .یکم بعد علیرضا معاینش کرد گفت بابا تو که چیزیت نیست قایم شدی آمپولم احتیاج نداری دوبسته قرص و کپسول از کیفش درآورد بهش داد گفت سر ساعت بخور خوب میشی.برای ناهارم موند پیش ما سعید گفت خودم غذا درست میکنم نمیخواد از بیرون بگیریم رفت دست به کار شد دو ساعت منتظر شدیم هیچی به هیچی هی میگفت آب برنج کشیده نمیشه رفتیم نگاه کردیم بیشتر شبیه آش برنج بود😂هومن گفت الان حقشه سرتو بکنم تو این برنجت دوساعته گشنمون گذاشتی به خاطر ایننن؟سعیدم خیلی جدی میگفت نه بابا هنوز مونده آبش کشیده بشه گفتم راس میگه ایشالا یه ۴ساعت دیگه آبش کشیده میشه یکم صبر کنید 😅بعد یه املت درست کردم علیرضامیگفت همیشه انقدر خوب از مهمون پذیرایی میکنید؟😅خلاصه علیرضا رفت مام شب مسخره بازیمون گل کرده بود هرکی یه آبپاش برداشته بود همدیگه رو خیس میکردن برای من آبپاش کم اومد رفتم ظرف شیشه پاک کنو خالی کردم پر آب کردم 😁از کوسن مبلا برای خودمون سنگر درست کرده بودیم حالا خودمون که هیچی کوسناو فرش خیس آب شده بود خونه ی بد بختارو ویران کردیم مشغول بازی بودیم که یهو صدای در اومد سعید گفت حتما همسایه هان برم دس به سرشون کنم رفت درو باز کرد صداش اومد گفت سلام آبجی .خواهرش از شهرستان اومده بود .اومدتو (ماشالا یه هیکلی داشت سعید پیشش مثل جوجه بود.خیلی ترسناک بود😓)ما هم که پشت سنگرامون بودیم 😅خونه رو که دید گفت سعید انجا چه خبره مامان بابا نیستن اینجارو کردی خونه مجردی؟از بدشانسی هومن رفته بود اتاق اون سنگر گرفته بود اومد از اتاق بیرون تادیدش داد زد سعید این تو اتاق من چیکااااار میکنه ؟؟خاک تو سرت با این دوستات 😠حالا من وآرشم با شلوارک بودیم خجالت میکشیدیم از پشت کوسنا بیایم بیرون .اونم هی داد میزد بیاین از خونه ما گم شید برید بیرون سعیدم تا حرف میزد میگفت تو خفه شو دارم برات بذار مامان وبابا برگردن👹هی وسط حرفاش میگفت پس اینا چرا نمیرن ؟دیگه دیدیم راه دیگه ای نداریم با سرعت نور پریدیم رفتیم تواتاق لباسمونو پوشیدیم مارو اونجوری دید گفت ببین تو خونه ی ما چطوری میگردن انگار خونه ی خالشونه 😲خلاصه مثل ...پشت سر هم راه افتادیم از خونه شون رفتیم بیرون .سعید بیچاره ام مونده بود چی بگه .من بیشتر نگران سعید بودم که چه بلا یی سرش میاد.تا چن روز هیچ کدوم جرئت نداشتیم به سعید زنگ بزنیم😂بعدا فهمیدیم خواهرش مجبورش کرده تموم خونه رو تمیز کنه خودش میگفت تا توی کبینتارو مجبورم کرد تمیز کنم هرچی میگفتم بابا به اینجاکه دیگه دست نزدن 😭میگفته خفه شو😂😂😂مرسی که خوندین❤

خاطره متین بانو

سلام به همگی. متین هستم اولین باره که خاطره مینویسم ولی خیلی وقته میخونم و با خاطره ها شاد و غمگین میشم. من تقریبا از دکترا ها بیزارم یعنی اصلا دست خودم نیست به اسم دکتر فکر می کنم ضربان قلبم بالا میره و این باعث میشه حالم بدتر جلوه داده بشه و همین ناراحتیمو بیشتر میکنه (البته عمیقا برای دکتر ها احترام و ارزش زیادی قائلم و این مشکل رو از خودم میدونم) خلاصه تا رو به موت نشم دکتر نمیرم و پهاون بازی درمیارم. این خاطره مربوط به دوره کارشناسیم هست. تو یکی از روزای سرد زمستون بودیم من کلا لباس گرم نمیپوشم چون همیشه گرممه و من به طور عجیب و فجیعی سرماخوردم ولی از اونجایی که بازیگر قهاری ام تا دو هفته هیچ چی به روی خودم نمی آوردم . اما بعد از این مدت صب ساعت 6 با بدن کوفته و صدای گرفته راهی دانشگاه شدم با این تفاوت که کلی لباس با پالتو پوشیدم و خیییییلی بیشتر از قبل گلوم درد می کرد. خلاصه تو راه به خودم گفتم میرم دکتر نهایش امپولداد مثل قبل میپیچونم (این قسمته مفصله اما به طور مختصر باید بگم شجاع بازی در میارم و میگم خودم میرم برای تزریقات همونجا تو شلوغی امپولا رو میندازم تو سطل و بعد از یکم معطلی میام بیرون این وسط دلم فقط برای تهیه فیش میسوزه که باید برای رد گم کنی بگیرم) خلاصه دیدم تنهایی نمیتونم واقعا سخته اخه پاهام سست میشه هنوزم نمیدونم چرا ؟!!! دیگه خلاصه ما یه دوست گیر داشتیم رفتیم بهش گفتیم گلومون درد میکنه. اونم که منو میشناخت گفت چند روزه؟ گفتم تازگی! گفت فقط خدا بهت رحم کنه. (اخه قلبم مشکل داره ) من واقعا از کردم پشیمون بودم و نظرم عوض شده بود اما انقدر سردم بود که هیچ کاری نمیتونستم بکنم یعنی دندونام بهم میخورد انگار که اختیار فکمو دیگه نداشتم. حتی لباس های گرم بچه ها رو هم گرفته بودن. حالا تو این هیس و بیس که به خودم میگفتم بعد تموم شدن کلاسا ی جا قایم میشم تا فک کنه طبق سنوات قبل فرار کردم هی استادا میگفتن چی شدی؟ چرا دیگه دمار از روزگارمون در نمیاری؟؟؟؟ خلاصه اون 6 ساعت اون روز 1میلیون سال نوری برام گذشت و من واقعا نمیتونستم دیگه تکون بخورم دوستم که کنارم نسشته بود از رنگ و روم حالمو فهمید و گفت یکم دیگه تحمل کن میریم دکتر خوب میشی منم براش نوشتم چطور ممکنه ادم تا بره دکتر زود خوب بشه؟ و کلی خودمو مظلوم جلوه دادم و گفتم میشه فردا بریم امروز واقعا نمیتونم (تو اون لحظه راست بود ولی یکی از شگردهامه) البته تلاش قابل تقدیری هم کرده بودم برای خوب جلوه دادن خودم (این رفتار تو خونه باعث شده که دیگه کسی اعصاب خودشو خورد نکنه فقط میگن بیا بریم و وقتی مخالفت میکنم میگن عواقبش پای خودت و... این طرز فکر و فرهنگ منو خراب میکنه عاشقشونم یعنی) خلاصه دوستم گفت بهتری منم با یه حالت شادی گفتم خیلی !!!!! بعد دستشو گذاشت رو سرم یهو چنان هینییییییییییییییییی گفت که استاد گفت مشکلی پیش اومده و گفت حرفشم نزن 1ساعت نیست دو تا استامینوفن 500 با هم خوردی. منم سکوت کردم چون مذاکره در این شرایط بی فایدست و باید دست به دامن تکنیک های دیگه شد. سرتون رو درد نیارم تا سه روز پیچوندمش روز سوم به یه حدی داغون بودم که توان راه رفتنم نداشتم اما چون واحد ما بچه ها با واحد والدینمون متفاوته کسی متوجه مم نشده بوده. رفتم دانشگاه و با قهر و اخم و ناراختی و تهدیییییییییییییید رفتیم دکتر و بماند که چندبار تو راه در رفتم یعنی نمیدونم چه مرگم میشه....خلاصه تا رسیدیم بیمارستان رفتم نشستم که مثلا برو قبض بگیر بعد تا رفت اومدم در برم که یهو ی آقایی که پاش تا زانو تو گچ بود و خدا از سر تقصیراتش نگذره و حوالمون سر پل صراط داد زد رفت رفت بگیریدش یعنی خدا وکیلی دزد اینجوری میگیرن دیگه شرایط طوری شد که علاوه بر خجالت تکون هم نمیتونستم بخورم اون وسط همه نصیحت کردنشون گرفتهبود که ترس نداره که بزرگ شدی یه آمپوله . یعنی اون موقع فقط یاد اون داستان کتاب مدرسه افتادم که یه روز دو تا مرغابی و یه لاک پشت.... لعنننننننت به دهانی که بی موقع باز بشه ...... چه اشتباهی کردم بهش گفتم........ به قول شاعر چرا شاعر کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور؟!!! چیزی که باعث میشد روانی بشم این بود که مردم مواظبم بودن و به دوستم میگفتن برو ما هستیم اون که مرده بود از خنده ولی من داشتم از عصابنیت حرص میخوردم و هی به خودم میگفتم متین اینا همش خاطره میشه ( یعنی منطقی ترین چیزی که به نظرم رسید همین بود الا چطور میشد همچین فضاحتی رو جم کرد واقعا اگه سر و کارم بعدا فقط با یکی از اینا میفتاد . و اینکه پندهاشون قط نمیشد) منتظر بودیم نوبتمون شه که دوستم بلند گفت حاج آقا این رفیقما قبلش خیییییییییییلی مشکل داره (کاش دروغ حناق بود) 6 ساله دکتر نرفته نگهش دارید من برم قبض اون دکترم بگیرم. کارد میزدی خونم در نمیومد در یک لحظه تصمیمو گرفتم و گفتم گور بابای نجابت بلند شدم و اون یارو که مثلا مواظبم بود رو از خودم جدا کردم و رفتم دنبالش گفتم بچه جون گور خودتو با قاشق چایی خوری نکن بد میبینی گفت رفیق برا خودت میگم منم گفت منم برا خودت نمره ای که میتونم بهت بدمو 0 رد میکنم تا پایت قوی شه ( اخه تو دو تا درس تدریس یار بودم و 3 یا 4 نمره ای دستم بود.) بعدم گفتم دیگم از کمک و... خبری نیست خیالتو راحت کنم تا دو سال دیگم هر ترم بگیری عمرا پاس شی. کلا هیچ کس نمیتونست از این استاد پاس شه مثلا از 40 نفر یه بار 16 نفر پاس شدن من هنوزم نفهمیدم اینا چرا پاس نمیشدن. یه نگاه توام با ناراحتیی بهم انداخت و گفت سلامتییت مهمتره و رفت. من رسما مغزم هنگ کرده بود جز اون دری که ازش اومدیم تو جای دیگه ای رو نمیشناختم که حتی دربونش هم منو شناخته بود. فقط یه را داشتم تکنیک سلام و صلوات یعنی 124000 پیامبر و امام و کتاب آسمونیشون رو قسم دادم. تا اینکه اومد و گفت بلیطت برد دکتر قلبشون نیست. روحم شاد یعنیاااااااااااااااااا. ن.بتمون شد من پشت سرش رفتم تو کلی صندلی تو بود (مگه ملت با فکو فامیل میرن دکتر؟ قشون کشیه مگه؟) منم نشستم رو صندلی که با اون در باز نگه داشته شده بود بعد دکتر به دوستم گفت مشکلت چیه؟ دوستم یه نگاهی به من کرد که از فرط بالا بودن جربان قلبم کل صورتم گلی بود گفت ایشون مریضن. خانمه خندید که اونجا چ میکی گفتم همینجا راحت شما کارتو بکن. با یه نگاه وحشتناکش رفتم یه صندلی جلو که گفت بیا روبروم بشین لطفا. اون وسط یه جوری دست چپ و گلا قسمت چپ بدنم درد میکرد که به سختی صاف راه رفتم. گفت مشکلت چیه؟ گفت هیچی؟ گفت به سلامت. منم بلند شدم که دوستم با خشم گفت متیییییییییییییین. گفتم بنظرم کسر شآنه آدم بخاطر سرماخوردگی جزیی دکتر بیاد . که دوستم گفت منظورشون شدیده. دکتر که کلافه شده بود گفت بس کنید. دهنتو باز کن بعد با عصبانیت گفت غیر جزئیت چیه؟؟؟؟ گفتم قطعا حاده نه سوسل بازی. با عصبانیت پرسید گلوت از کی درد میکنه؟ گفتم نمیدونم.گفت گوشت درد میکنه ؟ گفتم نمیدونم. گفت سینوسات ؟ که با هم گفتیم نمی دونم. بلند شد تا صدای ریمو گوش کنه گفت دارم از تو میپرسم نه از دختر همسایتون.خشم تو نگاهش موج میزد یعنی گفت مگه مجبرت کردن بیای که اینجوری جواب میدی گفتم بله چ جورم رفت سر نسخه نوشتن. دوستم گفت میشه آمپول ندید یهو داد زد که مگه تو گلوشو دیدی؟ بعد چوب برداشته بود هی میگفتا بیا ببین ( من داشتم فک میکردم به این چه بدن خودمه بعد گفتم دستمو بزارم رو کیفم که اگه یهو چیزی پرت کرد سریع گارد بگیرم. تو همین حال وحشتناک یه پیری اومد دم در گفت خانوم دکتر این مارم روانی کرده و شرو کرد به تعریف ...... بعدش دوستم به خانم بمبه گفت حالا ندید دیگه به همکاراتون رحم کنید اینو نفذستید سر وقتشون (این کاراش فقط برای این بود که از دلم در بیاره و بهش نمره زیااااااااااااااد بدموکمک فروان کنم) خلاصه به چه بدبختیی ننوشت. من از درد کج نشسته بودم و ساق دستمو یه جوری گرفته بودم که انگار قاتل بابامو گرفتم از فرط درد اشک تو چشمام بود یهو گفت دستت چی شده. گفتم هیچی یکم ضرب دیده دوست از خدا بی خبر هم گفت ماجرا رو بعد از یه چم غره ی اساسی نسخه رو گرفت و گفت حتما باید پنادر بزنی و من فک کردم ضربان قلبت از ترس اینجوریه که گفتم همینه آفرین. که خیلی جدی گفت شما ساکت. وقتی اومدیم بیرون من واقعا ناراحت بودم ضمن اینکه هوا هم تاریک بود. این دوست ما باید یه آمپول کوچولو میزد که بنظرم اصلا هم مهم نبود و بخاطر ترسش خیلی وقت بود نزده بود خلاصه انقد رو مخ ما پیاده روی کرد که بخاطر تو میزنم و بیا بزن و به فلانی میگم و بابات بفهمه زنده نمیمونی و..... هر چی گفتم آدم میگم نمیتونم 633 بزنم فشارم میفته آخرین بار که زدم گفتن تحت هیچ شرایطی دیگه نزن (اینم یه داستان مفصل دیگه ایه) باورش نشد البته به اون خانمه هم گفتم ولی چه کنم نرود میخ آهنین در سنگ. گفتم بابام بفهمه زندت نمیزاره ولی باور نکرد. دیدم بعدا با یه مرده مواجه بشه خانواده عواقبش برا من بهتره تا یه مریضی که از زور تب نمیتونه حرف بزنه. حقیقتش حس و حال مبارزه و تعقیبو گریز هم نداشتم. این شد که خودمو سپردم دست سرنوشت....گفت نترس میبرمت یه جایی که با بی حسی بزنه. منم گفتم بهتره ببریم یه جایی که قبلش سوالای نکیر و منکر رو باهام دوره کنه. سکوت کنی گفت و راه افتادم . بازم ضربان قلبم رو مغزم پیاده روی میکرد و پاهام سسسسست بود. وقتی رسیدیم از بوی الکل یه حالی شدم یه لحظه حس کردم گوشم صداها رو بم میشنوه سریع رفتم و خودمو انداختم رو اولیت تخت دوستم هم دلش سوخته بود اومد بخوابه تخت بغل (من متنفرم از اینکه کسی درد کشیدن و به خودم پیچیدنمو ببینه گفتم پرده رو تا اخر بکش اون همیشه از صدام حالمو تشخیص میده اما خداروشکر گزاشت پای ترس) یهو حس کردم الان بالا تمام توانمو جم کردم یه ذره باد بهم خورد بهتر شدم (تو همون اتاق) اومدم برگردم رو تخت یهو سختیای این روزا برام مرور شد گفتم هیچ کس نمیدونم بعضی موقع ها چی بهم میگزره و سکوت میکنم کی میفهمه بعضی اوقات از فرط درد بالا میارم و اشکم درمیادو... به خودم گفتم هر چقدم بترسی بی فایدست الان میرم به دکترش میگم یکی از اون آمپولای وریدی ک برای درد قلب هست رو برام تجویز کنه و... داشتم به خودم بد بیراه میگفتم که انگار یهو متین واقعی بیدار شد گفت بپیچون گفتم چطوری؟ گفت یه راهی پیدا میکنی؟ اگرم نشد بازم تو بردی چون ب ترست غلبه کردی البته بهترش اینه که غلبونده شدی. توهمین فکرا که کمتر از چنددقیقه شد برگشتم دیدم دوستم بی توجه به من رو تخت بغلی خوابیده و سرش به جهت مخالف منه. بدبخت کلی ترسیده بود منم یه فکر شومی از سرم گذشت. رفتم پیش پرستاری که تازه رسیده بود و داشت آمپول کوچولو دوستم که یقینا درد نداشت رو آماده میکرد. بهش گفتم میشه براش بی حسی بکشید.؟ گفت میخوای بیهوشش کنم نظر دیگه ای هم داری؟ گفتم آخه خیلی پنادر درد داره این بیچاره روماتیسم داره هر ماه باید بزنه نگاش کنید چه حالی داره و چقدر ترسیده؟ حالا ترسش به کنار طفلکی کل بدنش خشک شده انقد آنتی بیوتیک خورده اونم یه نگاه دلسوزانه به هیکل چهار شونه دوستم انداخت و گفت خوبه نگران نباش. منم گفتم نه استخون بندیش درشته والا شما قبلشو ندیدی چاق شده دیدم به میزان قابل توجهی لیدکائین کشید وجدانم آروم شد. با هم رفتیم سراغش پرستاره گفت شلوارشو بکش پایین . اون بنده خدام از همه جا بیخبر گفت متین چرا بلند شدی؟ پرستاره گفت آمپولت درد داره گفتم بیاد کمک. بیچاره هنوز نفمیده بود. آمپول به اون بی دردی چنان ای ای هایی میکرد که نگو منم ناخودآگاه هی میخندیدم تا تموم شد محکم دستمو فشار داد که آی متین منم گفتم تو محکمی خواست بلند شه که پرستاره محکم کمرشو فشار داد و داد زد بخواااااااااااااااب. خداییش منم ترسیدم از صد تا مرد هم گنده تر بود خانمه. و هنوز نخوابیه سوزنو وارد کرد بیچاره نمیتونست توضیح بخواد فقط جیغ میزد. منم تو دلم میخوندم چاه نکن بحر کسی.... اول خودت بعدا کسی
تا تموم شد رفتم پشت پرده و بلند بلند تشکر کردم که شما از همه بهتر میزنید و تعریفتونو شنیدیم و خلاصه کلی هندونه گذاشتم زیر بغلش و رفتم حساب کنم داشتم میرفتم به دوستم که هنوز خوابیده بود و ناله میکرد گفتم همین ی بار جان متین .... درمانگاه خصوصی بود و صندوق نداشت برای کمتر گرفته شدن وقت تصمیم گرفتم یه ده تومنی تا نخورده خوشگل بزارم لای دفتر و در برم کیف پولم لعنتی پیدا نمیشد تا پیدا شد یهو دیدم ساق دست یکی از زیر گردنم رد شده و هر لحظه محکم تر میشه. و با داد شرو کرد ماجرا رو گفتن. واقعا ترسیده بودم نمیتونستم حرف بزنم یه لحظه سرم گیج رفت به خودم گفتم تو که انقد ترسویی چرا وحشی بازی درمیاری پاهام سست شده بود و از شادی لحظات قبل خبری نبود. به خودم اومدم دیدم همه ی پرستارا دارن میخندن. من خیلی ریزم یقنا زورم بهش نمیرسید فک کردم شاید اگه رو به پایین سریغ بلغزم بتونم مث ماهی از دستش در برمکه نشد و محکمتر گرفتم ( یک بار جستی ....آخر به دستی) و اینبار پایین تر از گردنم گرفت تا مسلط تر بشه. یه پرستار رفت یه امپول دیگه اماده کنه که یهو دوستم با یه حال دلرحمی گفت متین ترسیدی؟ من که واقعا لال شده بودم با سر گفتم اره. گفت فک کنم ضربانت رو هزاره گفتم تروخدا حالم بده یعنی الان یادش میفتم همون جوری دلم هررررررررررری میریزه. دقیقا وقتی هیچ امیدی نداشتم گفت نمیخواد بزنی من حوصله مرده کشی ندارم هر کار دوس داری بکن. ولی بلایی ب روزگارت بیارم که آدم شی. در حالی که از شعف در پوست خودم نمیگنجیدم پله ها رو به دو اومدم بیرون. دوستم گفت چیه خوب شدی؟ گفتم نه خدا هوای اونجا بدترم میکنه. ولی نمیتونستم نخندم. البته خنده هام بخاطر درد خیلی دووم نداشت ولی بعد از یک و هفته و نیم هم دردام خیلی بهتر شد هم سرماخوردگیم خوب شد (آنتی بیوتیک های خوراکی رو خوردم). البته باید بگم که تا دو هفته از کل دانشگاه معذرت خواهی میکردم. چون اولین حال گیریش این بود که کل دانشگاه رو با خبر کرد. ببخشید که آمپول نزدم امیدوارم شماها هم بتونید در برید. اگر خواستید لله کلاس هم میزارم. باور کنید تا حالا نمردم فقط دیر خوب شدم.
تو لحظه زندگی کنید ببخشید که طولانی بود ان شاالله از دفعات بعدی کوتاه مینویسم

پ ن 1. تو اون سه روزی که دکتر نرفتم اموکسی سیسیلین و کلد استاپ میخوردم ک خوب شم و همه چی بخیر بگذره.
پ ن 2. من دو تا استامینوفن 500 باهم خوردم ک مثلا بگم تب ندارم و نریم دکتر و تازه خورده بودم. 10 دقیقه هم نبود عادت این دوستم زیاد کردن پیاز داغه.
پ ن 3. اون اقای پیری ک مثلا مواظبم بود فرار نکنم کیفمو گرفته بود.
پ ن 4. از اون حادثه تا بحال از بیمارستان طرفه بدم میاد.

خاطره Fatemeh😊 (کامل شد)

سلام دوستاي گلم💖خوبين❓خوشين❓سلامتين❓
ميخوام يه خاطره تعريف كنم واستون از دوسال پيش كه حسابي سرما خوردم🤔😢😂و كلي💉زدم😢
دوسال پيش قبل از عيد قرار شد ما با خونواده عموم بريم سفر ولي واسه عمو كاري پيش اومد و نرفتيم و من و دختر عموم خيلي ناراحت بوديم اينم بگم من و مهرنوش(دختر عموم)از بچگي با هم بزرگ شديم و خيلي با هم صميمي هستيم و حال هردومون گرفته شد به خاطر كنسل شدن سفر ولي دايي مهرنوش دعوتش كرد شهر خودشون واسه عيد و اونم رفت و من تنها موندم و خيلي ناراحت كه بابا ديد من خيلي ناراحتم پيشنهاد داد خودمون بريم سفر بدون عمو و خونوادش و ما هم قبول كرديم و دو روز بعدش ما رفتيم سفر و خيلي هم توي راه دپرس بودم همش به مهرنوش فكر ميكردم و جاهايي كه موبايل انتن ميداد زنگ ميزديم باهم حرف ميزديم و مهرنوش ميگفت اصلا بهش خوش نميگذره و ما هم رسيديم بعد از چندساعت و رسيديم هتل بماند كه همه هتل ها نميپذيرفتن مهمان و ميگفتن بايد از قبل رزرو ميكردين و با كلي بدبختي ديگه مونديم و خيلي هم هوا خوب بود زنگ زدم به مهرنوش و گفتم رسيديم و بعدش رفتم دوش گرفتم و و بدون اينكه موهامو خشك كنم پنجره رو باز كردم و نشستم كنارش يه باد خنكي ميومدددد كلي كيف كردم و كم كم خوابم گرفت و خوابيدم صبح وقتي بيدار شدم حس كردم سرم سنگينه و خيلي درد ميكرد پيشونيم و گلوم و فهميدم سرماخوردم ولي به روي خودم نيوردم و رفتم پيش بابا مامان بهشون سلام كردم و رفتم اب زدم به صورتم و بعدش رفتيم رستوران هتل و صبحانه خورديم و رفتيم گردش منم خودمو سرحال نشون دادم تابلو نشه مريضم و رفتيم خريد و كلي واسه خودم و مهرنوش خريد كردم و همش حس ميكردم دارم بدتر ميشم و خستگي رو بهانه كردم گفتم بريم هتل ميخوام بخوابم و رفتيم منم هرچي تو كيف و چمدونمو گشتم حتي يه دونه قرص سرماخوردگي پيدا نكردم و بيخيال رفتم دوباره دوش گرفتم و خوابيدم بابا بيدارم كرد و گفت بيدار شو عصر شده ميخواييم بريم گردش منم بيدار شدم ولي خيلييي حالم بد بود و به زور بلند شدم و اماده شدم رفتيم بيرون و جاهاي ديدني و دوباره يكم خريد البته بابا خريد كرد و بعدشم رفتيم يه رستوران و غذا خورديم ولي من اصلا اشتها نداشتم و بابا همش ميگفت چرا غذا نميخوري منم دلتنگي واسه مهرنوشو بهانه كردم گفتم دلم واسش تنگ شده بابا هم گفت دو سه روز ديگه برميگرديم اونم هستش سوغاتياشو بهش ميدي و اين حرفا و باور كرد فقط واسه دلتنگي اينجوريه حالم و رسيديم هتل و منم سريع خوابيدم و نصفه شب بابا بيدارم كرد گفت فاطمه بيدار شو بابا بيدار شو دخترم داري هذيون ميگي خيلي هم تب داري بلند شو قربونت ببرم اب بزنم به صورتت هيچي ديگه فهميدن مريض شدم مامانمم نگران نگام ميكرد منم بغض كرده بودم كه بابا گفت نترس بابايي الان ميريم بيمارستان خوب ميشي منم زدم زير گريه كه بابا بوسيدم و رفتيم اب زدم صورتم و اماده شدم رفتيم بيمارستان و ديروقت بود ولي بيمارستان شلوغ بود و دكتر بعداز چند دقيقه اومد و معاينم كرد منم از ترس قلبم تند تند ميزد كه دكتر با لبخند گفت نترس دخترم من كه فقط دارم معاينت ميكنم بابا هم كفت دكتر دختر من شجاااعه نميترسه كه (دقيقا مثل بچه٢ساله ها)منم با بغض نگاه ميكردم به دكتره و وقتي معاينه تموم شد دكترگفت چرا حالا اومدي معلومه چندروزه سرماخوردي منم هيچي نگفتم و دكتر هم گفت واست قرص نوشتم و شربت و كپسول داروهاتو سرساعت مصرف كن منم فكر كردم امپول نداده كه گفت واست امپولم مينويسم الان دوتا بزن فردا هم دوتا و روز بعدش ١دونه و بعدش گفت نه الان سه تا بزن يكي ديگه هم واست نوشتم منم هنگ كردم تشكر كرديم اومديم بيرون بابا رفت دارو هارو گرفت قبض گرفت رفتيم كه من امپول بزنم منم با التماس گفتم بابا امپول نزنم قول ميدم خودم خوب شم بابا گفت لازمه تو قول بدي بدنت ميفهمه قول دادي خوب ميشه بعدشم لپمو كشيد گفت بدو خوشكلم بدو برو امپولتو بزن بيا و منم به مامان گفتم نياد و خودم رفتم و امپولارو پرستار گرفت گفت اماده شو منم اماده شدم و از استرس داشتم سكته ميكردم و اينقدر ترسيده بودم تو دلم دعا ميكردم كاشكي قبل از اومدنه پرستاره بميرم كه امپول نزنم ولي بعدش مگفتم اينجا بيمارستانه و يه عالمه دكتر وپرستار هست من حالم بد بشه نميزارن بميرم تو همين فكرا بودم پرستار اومدو سريع پنبه كشيد گفت شل كن وامپولو فرو كرد منم شروع كردم به گريه كردن ولي اروم ولي پرستار فهميد و سعي كرد ارومم كنه همش باهام حرف ميزد وسوال ميپرسيد منم با گريه جواب ميدادم كه تموم شد و امپولو دراورد و گفت تموم شد دوتاي ديگه درد ندارن و پنبه كشيد و اون يكي امپولو زد كه يكم سوخت و درش اورد و اون سمتو پنبه كشيد ولي هيچي حس نكردم از فشار پنبه فهميدم تموم شده و بهم گفت يكم دراز بكش بعدش بلند شو منم بلند شدم رفتم پيش بابا و مامانم و بابام كلي بوسيدم و قربون صدقم ميرفت و يكمي نشستيم تا من حالم بهتر بشه و برگشتيم هتل و بعدشم من امپول زدم و سفر هم كوفتم شد
اينم ادامش

 

خاطره دلارام گلی

سلام؛ من اینبار استثنا میخام یه خاطره از کسی بجز برادرم بگم!! حدود یه ماه بعد عروسیمون منتظر پرهام بودم که بیاد خونه، همیشه بین یازده تا دوازده میومد خونه و اگه قرار نبود بیاد یا دیر بیاد حتما زنگ میزد، اینبار دیر کرده بود و گوشیشم برنمیداشت!! منم میدونستم اگه زنگ بزنم کس دیگه ای ناراحت میشه، همینجوری نشسته بودم نگاه میکردم کی میاد!! حدودا دو صبح شد که صدا ماشینش اومد و منم رفتم ببینمش که اومد تو یه دختر پنج شش ساله هم توبقلش خواب بود! تا منو دید جلوی در بچه رو داد بقلم گفت بیا بگیرش دارم میمیرم!! منم بچه رو گرفتم گفتم این کیه کجا بودی! گفت من میرم دوش بگیرم بو بچه گرفتم!! دختره خواب بود منم خوابوندمش رو یه تخت و رفتم سراغ پرهام از حموم اومد گفتم این کیه؟ گفت دخترمه:/ گفتم تا الآن کجا بوده؟ گفت دست مادرش! دیگ نمیخادش داده اتش به خودم!!! گفتم مسخره بازی درنیار میگم کیه!! گفت گفتم دیگه!! حالا یذره با صدای آرومتر حرف بزن میخوام بخوابم!! چهار ساعت دیگه باید برم سرکار!! گفتم میخواستی دیر نیای که دیگه دیدم گرفته خوابیده!!!
منم دیدم جفتشون خوابیدن کاری از دستم برنمیاد گرفتم خوابیدم!! فردا حدودا ساعت هفت بیدار شدم دیدم پرهام رفته سر کار، بچه هم خوابیده رو تخت همینطوری!! رفتم قیافه اش رو ببینم شبیه پرهام هست یا نه که دیدم داغه!! خواستم بیدارش کنم که دیدم ناله میکنه تو خواب... منم هل شدم لباس پوشیدم بچه رو بقل کردم اومدم پایین، حالا درست و حسابی هم بلد نبودم بچه رو بقل کنم و همه اش سرش میفتاد پایین از روی شونه ام!! آخر سر آژانس گرفتم رفتم بیمارستان که از شانس خوبه من بردیا شیفتش تموم شده بود داشت برمیگشت خونه اومد گفت چرا بچه رو اینجوری گرفتی؟؟!! بچه رو دادم بهش گفت کیه؟ گفتم بچه ی پرهامه، دیشب آوردتش!! اونم خندید گفت فکر نمیکردم جز تو خر دیگه ای باشه اونو تحمل کنه!! گفتم مریضه بیا معاینه اش کن! گفت من این همه تخصص و اینا دارم میخونم بیام سرماخوردگی معاینه کنم!! گفتم من که تورو همش در نقش آمپول زدن دیدم!! گفت اون مواقع مجبورم، الآن که نیستم!! گفتم خیلی خوب بچه رو تا دکتر بیار!خیلی سنگینه!! گفت از الآن داری زن بابا بازی درمیاری!
بردیا نوبت گرفت برام، بعد بچه رو گذاشت تو بقلم رفت خونه که بخوابه چون شبش شیفت بود... منم منتظر بودم تا نوبتمون شد رفتیم دکتر!! دکتره که بچه رو معاینه کرد گفت خانم چرا بچه ی سرماخورده رو با این لباس آوردی بیرون؟ گفتم همین لباسو فقط داشتیم!! اونم یه چشم غره رفت بعد دوباره پرسید که چرا تبشو پایین نیاوردی!! گفتم من از کجا میدونستم من ک دکتر نیستم!! دکتره هم قشنگ میخواست بزنتم:) آخر خوب معاینه اش کرد داروهاشو نوشت گفت اسمش چیه؟ گفتم نمیدونم:))) بعد سریع اسم خودم رو گفتم و به اسم خودم دارو هارو گرفتم... وقتی برگشتیم از داروخانه یکم باهاش حرف زدم اسمش بهار بود! از مامان باباش پرسیدم گفت باباشو تاحالا ندیده، مامانشم نمیدونه کجاست!!سه تا آمپول داشت، امروز صبح، امشب، فردا بردمش تزریقاتی که زد زیر گریه!! منم همش بهش می گفتم اگه نزنه بدتر میشه حالش و باید دردشو تحمل کنه و اگه دردشو تحمل نکنه مجبوره آمپول بیشتری بزنه!! آخر سر یه پرستاره اومد گفت خانم واسه یه دختر بچه داری توضیح میدیا!! بعد به بهار گفت بهار خانم مثل یه نیش زنبور و تموم میشه و... (یادم باشه میلاد هر وقت خواست آمپول بزنه بگم بهش نیش زنبوره) پرستاره برد جفتمونو روی یه تخت به من گفت بشین رو تخت! گفتم من که آمپول ندارم!! زنه با حرص گفت میدونم خانم!! بعد بچه رو روی پام تنظیم کرد و منم همش پامو مثل افلیجا نگه داشته بودم و زنه حرص میخورد، آخه بار اولم بود بچه رو بین پاهام نگه میداشتم که آمپول بزنه! زنه آمپول رو آماده کرد، به بهار گفتم نفس عمیق بکش دخترم(!) سریع تموم شه!! بهارم اصن از گریه نفسش درنمیومد!! خانمه گفت خانم آمادش کن بچه رو! منم گفتم آمادست دیگه!! پرستاره باز غر غر کرد شلوارشو کشید پایین و پنبه کشید که بهار جیغ زد!! بعد آمپولو فرو کرد و تو کمتر از هفت ثانیه تموم شد... منم سریع شلوارشو دادم بالا خواستم پاشم که پرستاره گفت واسمنم سریع شلوارشو دادم بالا خواستم پاشم که پرستاره گفت واسش بمال بعد طوری که بشنوم گفت خودشون هنوز بچه اند بعد بچه دار میشن!! منم یخورده پاشو ماساژ دادم بعد شلوارشو درست کردم بقلش کردم بردمش خونه بابام، شاید مامانم یکم نگهش داره!! از شانس بد من فقط بابام خونه بود که کلا یکم اعصاب سروصدا رو نداره!! 
رفتم خونه سلام کردم بابا پرسید این کیه؟ گفتم نمیدونم دیشب پرهام آوردتش خونه..کردم بابا پرسید این کیه؟ گفتم نمیدونم دیشب پرهام آوردتش خونه میگ بچه خودشه!! بابامم گفت باز تو مسخره بازی درآوردی؟ میگم دامادتون مسخره است به من چه!! میگه اینم از تربیت دختر من:| (بابام کلا یکم مرد سالار و مقدار زیادی پرهام سالاره) 
واسه بهار غذا بردم بخوره و باهاش حرف میزدم که یه چیزی بفهمم اما دختره کلا هیچی نمیگفت تا حرف مامانشم میشد گریه میکرد میگفت مامانمو میخوام!! واسه عصر میلاد اومد قضیه رو براش گفتم با نیش باز گفت بیا بریم آزمایش دی ان ای بگیریم از بچه از اونورم میریم درخواست طلاق میدیم!! گفتم ساکت شو بعد دوتایی بردیمش بهارو تزریقات آمپول بزنه!! بهارم مدام میگفت نمیخام درد داره!! میلادم بیشتر از اون غر میزد که چرا بچه باید آمپول بزنه:) درسته باباش به دردنخوره ولی به این چه!! بهارم تو بقل میلاد کلا آمپولو یادش رفته بود میگفت میخندید، بردیمش تزریقات که میلاد همینجوری بقلش کرده بود ایستاده و کمر و پاشو گرفته بود و داشتن مسخره بازی درمیاوردن که خانمه اومد و سریع آمپول بهار رو زد که وسطش بهار گفت آی آیییی که میلاد قیافشو چپکی کرد، زد زیر خنده:)) بعدم اومدیم خونه خودمون، من غذا درست کردم میلادو بهارم بازی کردن تا بهار خوابش برد، میلادم به زور من غذا خورد قبل از اومدن پرهام رفت... 
شب پرهام اومد گفتم این کیه؟ گفت سلام(!) دخترمه! گفتم اسمش چیه؟ گفت بهار! گفتم بچت مریض بود بردمش دکتر ! گفت آفرین:( بعدم رفت تو اتاق، من فکر کردم داره لباس عوض میکنه وقتی رفتم دیدم همونطوری خوابیده!!! 
فردا صبح میخواستم برم شرکت که بهار گریه میکرد آخر سر منم همونطوری با همون لباسای کثیفش بردمش دادم به مامانم و باز مامان پرسید کیه!! گفتم پرهام آوردتش میگه بچه خودشه!! مامانمم زد تو صورتش گفت یعنی چی!! گفتم نمیدونم و رفتم شرکت عصر داشتم میرفتم خونه که پرهام اومد دنبالم گفت بچمو چی کار کردی؟ گفتم مرض!
اونم هیچی نگفت رفتیم خونمون دیدم مامانم واسش لباس خریده و موهاشو مرتب کرده و اینا و چقد خوشگل شده:) مامانم پرهامو دید با قهر گفت این بچه کیه؟ پرهامم گفت نمیشناسمش:) چقد خوشگله این بچه!! دست دلارام یه بچه بود شبیه کولی ها!! مامانمم غش غش خندید(!) گفت بیا برو پسر شیطونی نکن... بچه رو گرفت از مامانم از در که اومدیم بیرون بچه رو داده بقل من میگه بیا بگیرش الآن باز بچه ای میشم!!!بهارم زد زیر گریه!! دوتایی بردیمش بیمارستان که آخرین آمپولشو بزنه، همون پرستار اولیه بود!! منو که دید یه چشم غره اومد گفت خانم بیا اینجا بشین بچه رو هم درست بگیر:/ حالا بهارم داشت گریه میکرد میگفت دایی میلادو میخوام!! تازه من فهمیدم میلاد بهش یاد داده بگه دایی:( بچه رو این بار خودم سریع خوابوندم رو تخت، پاهاشو و کمرشو گرفتم پرستاره هم اومد آمپولو زد که بهار کلی جیخ و داد کرد!! بعد من بهارو بقل کردم اومدم بریم پرهام میگه دنبال من بیا:/ باهم رفتیم بالا، رفتیم تو اتاقه یه خانمه، خانمه تا بهار رو دید گفت...بهارم زد زیر گریهباهم رفتیم بالا، رفتیم تو اتاقه یه خانمه، خانمه تا بهار رو دید گفت وای قربونت بشم دخترم و ... بهارم رفت بقلش:/ بعد خانمه کلی از پرهام تشکر کرد و عذر خواهی کرد بابت اتفاق و پرهامم میگفت خواهش میکنم بجاش فهمیدم خانمم اصن عرضه بچه داری نداره:( خانمه کلی هم از من تشکر کرد و توضیح داد داشتن قرار داد امضا میکردن حال خانمه بد شده، بچه رو پرهام آورده:) 
داشتیم میرفتیم خونه گفتم خیلی بیشعوری:) گفت ممنون که خیلی دوستم داشتی و از حسادت مردی و زار زار گریه میکردی!! گفتم اعتمادمو بهت نشون دادم، رفتارای من مثه تو بچه نی که!! بزرگونه رفتار میکنم:) پرهام گفت اینم ابراز عشقته:/ گفتم ببین من چقد عاشقتم که با وجود بچتم میخوامت:)) گفت عاشقمی یا اعتماد داری آخر؟ گفتم هرطور میخای فکر کن! گفت دلا انگار از بچه مریضی رو گرفتیا!! بیا ببرمت دکتر:( قیافه منو که دید گفت از یه آمپول میترسه میگ بزرگونه رفتار میکنم!!
پ ن 1: میلاد همش میگفت از اول مشخص بود بچه به این خوبی و خوشگلی از شوهر تو نبود:)
پ ن ۲: بردیا(برادر شوهرم) گفت من که بهت گفتم جز تو هیچکس اینقد خر نی
پ ن ۳:مامانم کلی دعوام کرد که چرا شوخی همسرتو به همه گفتی:) [هرکی ندونه فکر میکنه من عروسشونم که چشم ندارن ببیننم]
پ ن۴: دانیال گفت بیچاره اون زنی که بچشو بده شما دوتااا
پ ن۵: بابای پرهام(به عنوان تنها کسی که پرهام ازش حساب میبره) کلی دعواش کرد!
پ ن۶:البته ما همو خیلی دوست داریم:)
پ ن۷:پرهام واقعا از بچه بدش میاد:/  

پ ن آخر: تو جواب اینکه چرا اینکارو کردی ، گفت سری بعد که بچه واقعی ام رو ببینه باور نکنه :)))

خاطره آقا سجاد عزیز

سلام ب همه دوستان وب
من سجاد هستم 30 سالمه و پرستاری خوندم ولی الان کار آزاد دارم ی خواهر خوشگل هم دارم ک 17 سالشه این خواهر ما اصلا مراقب خودش نیست و خیلی هم مریض میشه این خاطره ک میخام خدمتتون بگم مربوط ب دی ماه هست ک قرار شد با خانواده پدریم بریم لواسان باغ پدر بزرگم همه چی خوب پیش رفت تا اینکه عصر رفتیم والیبال و دختر داییم ب شوخی سلما رو پرت کرد تو استخر اب استخر هم فوق العاده سرد بود من فوری سلما رو بیرون اوردم و ی سیلی هم ب مهسا زدم اون موقع مادر پدرم رفته بودند تبریز و مسئولیت سلما با من بود سلما ب شدت میلرزید کمک کردیم لباس هاش رو عوض کرد و خوابید وقتی بیدار شد حالش خیلی بد بود و داغ داغ بود اماده شدیم تا بریم خونه سر راه ب دوستم ک پزشک هستن تماس گرفتم و گفتن ک بیمارستان هستن سلما رو بردم معاینه کردن و گفتن گلوش عفونت شدید داره و گفتن 3 تا آزیترومایسین باید بزنن ک خواهری من بغض کرد و گفت میشه داروی خوراکی بدید دکتر هم گفتن نمیشه و گلوت عفونت داره نزنی ریت عفونت میکنه سلما توی مطب موند و من رفتم دارو هاشو گرفتم خیلی هم ناراحت بودم ولی چاره ای نبود دارو هارو بردم مجید (دوستم)3 تاشو جدا کرد و ب سلما گفت برو اماده شو ک سلما گفت داداش من خجالت میکشم خودت بزن یکم باهاش صحبت کردم تا راضی شد دکمه شلوارشو باز کردم و کمک کردم بخوابه شلوراشو یکم پایین کشیدم ک دستشو گذاشت روی چشمش مجید اومد پنبه کشید و گفت درد نداره و زد براش ک فقط ی اخ گفت دوباره همون سمتو پنبه کشید و امپول دومو زد اخرش ی اخ گفت ک کشید بیرون و یکمی جاشو براش ماساژ دادم مجید دوباره اومد آزیترومایسین رو بزنه سلما شروع کرد اروم گریه کردن ک مجید گفت بزار بزنم بعد گریه کن منم دلداریش دادم ک درد نداره گفتم نفس عمیق و مجید امپول رو وارد کرد ک ی اخ گفت و شروع کرد بلند گریه کردن و میگفت داداش درد داره بگو درش بیاره ایییی نمیخام خیلی بد گریه میکرد پاشم تکون میداد محکم پاشو گرفته بودم دستمم روی کمرش بود سفت کرد مجید محکم زد بالای باسنش یکم شل کرد و خیلی سریع ترریق کرد سلما فقط جیغ میکشید و میگفت داداش بسههه پنبه رو گذاشتم روش و چسب زدم شلوارش رو درست کردم برگشت ک دادش رفت هوا شروع کرد گریه کردن گفتم 5 دقیقه دمر بخوابه تا پاش بهتر بشه بعد هم بلند شد خیلی درد داشت از مجید خداحافظی کردیم و اومدیم خونه براش کمپرس کردم و خوابید ولی ساعت 4 از درد بیدار شد تب هم داشت یکم پاشویش کردم ک تبش پایین نیومد بهش گفتم برات شیاف بزارم ک گریش در اومد و گفت خجالت میکشم گفتم عزیزم من داداشتم از من ک نباید خجالت بکشی ولی اصلا راضی نمیشد مجبور شدم امپول بزنم براش اونم راضی نمیشد ی داد زدم ک با قهر خوابید و پاشو گرفتم براش تزریق کردم و اب عسل هم براش اوردم خورد و خوابید دوباره فرداش هم روز تعطیل بود خونه بودم موقع امپول صداش زدم ک جواب نداد چند بار صداش  زدم دیدم جواب نمیده دیدم داره گریه میکنه خوابیدم پیشش یکمی صحبت کردم باهاش تا اروم تر شد ولی راضی ب زدن امپول نمیشد زنگ زدم ب دایی ک پزشک هستن و فوق العاده عصبی و جدی
نیم ساعت بعد زنگ خونه ب صدا در اومد و دایی جون اومدن گفتن چی شده براشون توضیح دادم و رفتن تو اتاق سلما من هم امپولا رو برداشتم و رفتم سلما داشت گریه میکرد و میگفت درد داره دایی دایی هم اصلا جواب نمیداد ب من گفتن امادش کنم دمرش کردم و پاشو گرفتم دایی پنبه کشید و همون سمت ک ازیترو رو زده بود امپولو زد سلما ی جیغ کشید و سفت کرد دایی در اورد و گفت سلما اگر بخوای سفت کردی ب خدا قسم تقویتی میرنم برات و دوباره پنبه کشید سلما هم ترسیده بود شل کرد و دایی زدن شروع کرد گریه کردن و اسم منو صدا زدن کمرش رو یکم ماساژ دادم یکم سفت کرد ک با داد دایی شل کرد تمام شد و دایی پنبه رو گذاشت روش دیدم داره امپول اماده میکنه گفتم دایی این چیه دیگ گفتندچون سفت کرد میخام تقویتی براش بزنم سلما تا شنید بلند گفت نهههه داداش دایی ببخشید خیلی ناراحت شدم بغلش کردم گفتم درد نداره تحمل کن چون میدونستم دایی قسم خورده و بعیده ک از خیرش بگذره اینقد گریه کرد ک حالش بد شد فوری رفت بیرون از دستشویی ک اومد بیرون نفس نفس میزد و فشارش افتاده بود دایی اومد فشارش رو گرفت خیلی پایین بود براش سرم وصل کرد و امپول رو هم داخل سرم زد و رفت یک ساعت بعد سرم رو بیرون کشیدم بیدار شد  روز بعد خونه خواهرم دعوت بودیم دایی هم دعوت بودن سلما اصلا از اناق بیرون نیومد تا دایی رفتن و بعد هم خواهرم اصرار کردن خونشون بمونیم رفتم پیش سلما تا امپولش رو بزنم دوباره شروع کرد گریه کردن تهدیدش کردم ک اگر اجازه نده براش بزنم ب مهدی(شوهر خواهرم)میگم ک براش بزنه اونم از ترس مهدی خودش اماده شد برادرم پاش رو گرفت و براش زدم از اول تا اخر جیغ میکشید یک سیسی دیگه مونده بود ک بیرون کشیدم و پیشش خوابیدم
ببخشید اگر بد تعریف کردم
شاد باشید

خاطره علیرضا خان

 سلام من علیرضام معرف حضورتون پسر دایی مریم همسن داداشش محمدم30سالمه
بریم سراغ خاطره
امروز تو مطب بودم که نیما بهترین دوستم زنگ زد که نفس(خواهر زادش ودختر پسر خالم)مریض داره میاد اینجا وقتی اومد تک زد رفتم بیرون نفس مثل همیشه شیطون نبود بغل باباش بود نگام نمیکرد(همیشه مطب میزاشت روسرش)تپله و سر لپاش گل انداخته بود چشم های آبیش گریون بود وقتی اومد تو معاینش کردم حالش بد بود 5تا امپول نوشتم دادم منشیم بگیره تو اون مدت داشتم نفس اذیت میکردم وقتی منشی اومد نفس امپولارو دید جیغ فرا بنفشی زد و فرار کرد کل مطب من نیما باباش منشیم دنبالشبودیم وقتی گرفتیمش بردیمش تو گذاشتمش رو تخت دوتا از امپولا رو زدم که انقدر جیغ نفسش رفت کلی ماساژش دادیم تا یکم حالش خوب شد سه تا امپول بعدی هم باکلی ناز براش زدیم که با هر ستا مون قهر کرد بعد اینکه مطب بستیم هرسه تامون یه عروسک گرفتیم تا اشتی کرد
راستی منم دارم میرم قاطی مرغا مریم کچلم کرده هروز زنگ میزنه روزای اخری مجردی چطوره منم میگم کچل کردی انقدر پرسیدی نامزدم میگه من شوهر کچل نمیخوام خدایا منو نجات بده از دست این خانم ها آمین
ممنون که خوندید

خاطره عسل گلم

سلام دوستای گل.خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم.می خوام از بچگی هام براتون بگم و اینکه اگر پدر و مادری اینجا هستند حتما درباره نوشته های من فکر کنند.این ماجراها مربوط میشه به زمانی که پدر و مادرم هنوز از هم جدا نشده بودند.مادرجونم هم مثل الان با ما زندگی میکرد.در واقع ما با مادرجون زندگی میکنیم.مادرجون اونوقتا که من کوچولو بودم خیلی مریض میشد و بابا هم پزشک عمومی بود و تا راه داشت براش آمپول تزریق میکرد.یادم نمیاددقیقاچه مشکلی داشت ولی سال ها پیش مشکل کلیوی داشت و مدام بیحال بود...بگذریم.من بچه بودم و پدرو مادرم با هم مشکلاتی داشتند و اگر یادتون نیست اتفاقاتی که برام افتاده بود رو تو خاطره خرداد ماه سال پیش میتونید بخونید،اونها برای دور کردن من از خودشون و ینکه بهانه نیارم ازخیلی چیزا متومیترسوندن یکی ازین چیزاآمپول بود..که مثلا اگر شیطونی کنی آمپول بت میزنم.صب کن بابا بیاد میگم یه آمپول گنده بت بزنه.یاوقتی مادرجون مریض می شد،موقع تزریق پدرم باصدای بلندطوری که من بشنوم میگفت:مادرجون،بازشیطونی کردی،بازحرف منوگوش ندادی،بازرفتی آب بازی.حتما دیشب دیر خوابیدی که الان بایدآمپول بزنی.حقیقتش من تامدتهابه آمپول بچشم ابزارتنبیه نگاه میکردم.بچه بودم خوب.کمیم به والدینم حق میدم،خودشون به اندازه کافی دردسر داشتند،نمیخواستندبامنم بحث کنند.اما خلاصه بگم ترسوندن بچه هااز تزیق آمپول و واکسنی که شفادهنده است و نه وسیله تنبیه،کار درستی نیست.

خاطره مائده جون

سلام مائده هستم19سالمه اخرای تابستون بودرفته بودم خونه خالم منودخترخالم خیلی باهم خوبیم الان که شوهرکرده دیگه زیادهمونمیبینم
اون شب تصمیم گرفتیم بیرون بخوابیم ولی پشه زیادبودمجبورشدیم پشه بندببندیم وکلی خندیدیم که ارزوخوابش بردمن اصلاخواب به چشم نمیومدیکمی باگوشی وررفتم این صدای سگ همسایشون نمیذاشت بخوابم واینکه میترسیدم چون چندسال پیش خونه حالم اینادوزداومده بودیاداون روزافتادم بیشترترسیدم یکم چسبیدم به ارزوولی بیدارنشدساعت3:30بوددیدم دربازشدیه ماشین اومددیگه توان حرف زدن نداشتم اخه علی پسرخالم پرستاروشیفت بودرفتم زیرپتواب دهنموبه زورقورت دادم وهم گرمم بوداوف داشتم خفه میشدم وهم سکته میکردم یکمی پتوروزدم کنار دیدم علی نفسم بالااومدخواست بره تواتاق دیددرقفل مث اینکه کیلدم ندااشت یکم پشت درموندبعداومدتوپشه بندکنارم درازکشیدبلندشدم نشستم یکم نگام کردگفت تویی؟گفتم سلام گفت سلام ببخش فکرکردم ارزوگفتم اشکال نداره گفتش بخواب گفتم خب برو لباستوعوض کن گفت ول کن گفتم چرااومدی گفت معدم دردمیکردنمیتونستم تحمل کنم گفت اگه ناراحتی بیرون بخوابم پشه هانابودم کنن؟خندیدم گفتم نه بخواب گفت مررسی وپشت  کردبعدچندمین خروپفاش شروع شداین حالابه کنارپتومنم کشیدشباخیلی سردبود منم لباسم کم بودقبل اینکه برم خونه خالم حمومم کرده بودم ارزوکه به هیچ وجه بیدارنمیشدپتوشم نمیتونستم بکشم علی هم نصف پتوموکشیدپتوشوکشیدم ولی زورم بهش نرسید من موندم چطورتونست بااون شلواربخوابه این حالاکناربا رکابی پتوهم کشیدروخودش من نفهمیدم این گرمشه یاسردشه اخه مجبوری درش بیاری دیگه دیدم واقعانی سرددل وزدم ودریابیدارش کردم حالامگه بیدارمیشد اخرش محکم زدم به بازوش گفت چی شده؟گفتم علی سردمه یکم نگا کردپتورودادبهم ودوباره به عملیاتش ادامه داد😂دلم سوخت براش بارکابی بودهوام سردبود دیگه خجالت گذاشتم کناریکم پتوروکشیدم روش  وهمش به این فکرمیکردم نیوفتم روعلی😂تاصبح جون دادم اونجا،صبح ساعت8بیدارشدم دیگه ارزوبیدارکردم گفت این چرااینجاخوابیده چراینقدر زوداومده حالانمیدونست من چه عذابی کشیدم گفتم پتتوبده من یکمی،دیگه پتوی خودم کامل گذاشتم روعلی..خیلی حالم بدبودسرم دردمیکردگلوم میسوخت خالم بعدنمازصبح دراتاق بازکردرفتم چایی خوردم یکمی صبحونه هم خوردم بازگلوم دردمیکرددیدم علی  اومدداخل بهم چشمک زدرفت توحموم تودلم کلی فحش نثارش کردم بعدچنددقیقه اومدبیرون گفت اخی سبک شدم تواین فکربودم این چجوری خودشوشست😕گفت ببخش دیشب بدخوابیدی گفتم اشکال نداره گفت شانس اوردی معرفی کردی وگرنه تاصبح بهت لگدمیزدم😐پس خداروشکر.گفتم علی یه قرص بهم میدی گلوم دردمیکنه گفت بحاطردیشب؟گفتم نمیدونم قرص بااب بهم دادیعنی همیشه این قرص گچی هاازگلوم نمیره پایین دویدم سمت دستشویی هرچی تومعدم بودبالااوردم علی گفت چت شده تو؟کاش دیشب نمیومدم گفتم دهنم تلخ گفت بیابهت یه چی بدم یه بیسکویت دادخوردم گفت چرابالااوردی؟جریان بهش گفتم کلی خندید،خیلی حالم بدبودحوصله هیچ چیزی رونداشتم خواستم برم خونه خالم وارزونذاشتن منم رفتم یه دوش گرفتم روبه روی کولرکنارارزووعلی درازکشیدم عطسه هام شروع شدعلی گفت بلندشواینجانخواب کاردست خودت داری میدی ها.گفتم گرممه کلی هم باهاشون تخمه وپفک خوردم نمیدونم کی خوابم بردچشامو واکردم نزدیک غروب بود دیدم علی بالاسرم نشسته داره فیلم میبینه گفتم وای چرااینقدرخوابیدم بقیه کجان گفت مامانم امشب رفته عروسی ارزوهم حمومه گفتم میخوام برم خونه گفت مامانت زنگ زدارزواجازتوگرفت گفتم نه حالم خیلی بد؛دستشوگذاشت روپیشونیم گفت بلندشوببرمت دکتربااین وضع میخوای بری خونه؟گفتم نه خوبم گفت بلندشوداغونی گفتم بذارارزوبیادگفت باشه توحالابرواماده شوگفتم دفترچم نیست گفت اشکال نداره،ارزواومدلباس پوشیدورفتیم کسی نبودفقط علی بامن اومدداخل دکترمعاینم کردگفت خوب شد زوداومدی فقط گلوت چرک کرده بعدشروع کرد دارونوشتن منم بخاطرعلی هیچ مخالفتی نمیکردم اومدم بیرون ارزوگفت چی شدگفتم نمیدونم فکرکنم امپول نوشت گفت ببخش اومدی خونمون مریض شدی گفتم این حرفاچیه خودم نبایدمیرفتم حموم،علی اومدباکلی امپول ودارو قلبم میزدرفت نشون داداون خانومه هم گفت بیاتست کنم ازخجالت هیچی نگفتم دوتاپنی سیلین گذاشت کناراون یکی هم فکرکنم دگزابود،به ارزوگفتم خیلی میترسم گفت دردنداره گفتم دارم سکته میکنم گفت خنگ،علی گفت چیه زدم به پهلوارزواونم باسراشاره کردهیچی،خانومه دستمودید گفت برو منم دست ارزوگرفتم رفتم تواتاق اشکم سرازیرشدنشستم گفت مائده چی شده اخه؟گفتم میترسم گفت شل کن دردنمیادگفتم نمیزنم خانومه اومدگفت چی شده عزیزم گفتم من میترسم گفت نترس گلم پاهاتو شل کنی دردت نمیادگفتم نه خواهش میکنم ارزوگفت علی بگم بیاد؟گفتم نه من نمیخوام خانومه گفت بخواب رسوب میکنه اذیت میشی،که ارزوباعلی اومد،علی گفت بخواب هنوزنزدیش؟صورتشوببین بخواب  اومدکنارم ومنم درازکشیدم دستشوگذاشت پشتم گفت اروم باش،خانومه شلوارموکشیدپایین یه طرف بحاطرعلی خجالت میکشیدم یه طرفم داشتم سکته میکردم که ارزو دستشوگذاشته بودروپاهام پنبه روکشیدگفت شل کن گفتم آاای علی گفت نفس عمیق بکش طرف دیگموکشیدپایین سریع تزریق کردگفتم آای علی وارزوخندیدن..ارزویکمی جاشوماساژ دادعلی رفت بیرون گفتم ابروم رفت گفت نه باباعلی اونطورکه فکرمیکنی نیست تاخودخونه این دوتااذیتم کردن😞😔علی هی ادامودراوردکلی هم عذرخواهی کردن ازم..رسیدیم خونه علی گفت بیابراتون سوپ درست کنم روم نمیشد توچشاش نگاکنم اومدتواتاق گفت بیاین اماده شده به ارزوگفتم میشه من همینجابخورم گفت باشه برام اورداصلاطعم غدارومتوجه نمیشدم علی اجازه گرفت بیادداخل گفت چطوربودگفتم خوبه گفت خب توکه داری دروغ میگی زدیم زیرخنده گفت ارزو چطوربود؟گفت  واقعاخوشمزه بود،گفت مائده سعادت نداشت دست پختموبخوره بعدبه ارزوگفت داروهاموبیاره امپولارودیدم دوباره داغ دلم تازه شدعلی خندیدگفت قیافشویکم نگاداروهاکردگفت باورکن همین پنی سیلین فقط دردداره بقیه یکی دگزا اون دوتاهم تقویتی گفت باشه دخترخوب بهش فکرنکن دیگه خوابیدیم صبحش رفتم خونه فهمیدم شب قراره خانواده پدریم بیاد اصلاباهاشون راحت نیستم مخصوصایکی ازپسرعمه هام که خیلی ادم عوضیه،بااون حالم بامادرم کمک کردم عمم واون عوضی ازشانسم ازهمه زودتراومدن مادرم هم گفت بروامپولتوعمه بزنه اصلادوست نداشتم اون باشه من بزنم مجبورشدم بین علی وعمم یکی روانتخاب کنم که دیدم علی بهتره زنگ زدم ارزوگفت داره میره بیرون میخوای بگم بمونه تابیای؟یکم مکث کردم گفتم به درک،گفتم اره الان میام،امپولاروبرداشتم به مادرم گفتم میخوام برم پیش ارزوزودمیام گفت زودبیا ایناهستن زشته گقتم حالاکی هستن اینا.رفتم دیدم علی گفت میبینم شجاع شدی احسنت یادم باشه برات جایزه بگیرم گفتم نه میترسم ولی مجبورم گفت ای کلک،گفت راحت باش بامن وکاملاریلکس بخواب یه جوری میزنم نفهمی ارزوموندکنارم اماگوشی لعنتیش زنگ خورد ورفت بیرون یکمی شلوارموکشیدم پایین علی گفت همشواماده کنم؟گفتم نمیدونم گفت نترس جزاین بقیه اصلادردندارن،دوتاپنی سیلین قاطی کردیکمی تکونش دادگفت اماده ای؟گفتم اره،یکمی پنبه روکشیدگفتم نه گفت اروم باش دختر،تزریقش کردسرموکردم توپتوواشکم دراومده بودکه گفت تموم شدیکمی ماساژدادبعدگفت ماساژبده تاداروپخش شه یکمی ماساژدادم دیدم بعدمیسوزه دستموزد کنارگفت این لوس بازیاچیه دادم رفت باالاگفتم میسوزه گفت خب بایدماساژبدی بعداذیت نشی،بقیه رواماده کردارزواومدگفت چیه علی کشتیش؟گفت نه بابااین زیادی لوس،اومدروپام نشست گفتم بلندشوعلی گفت راست میگه من که مریضش کردم تودیگه پاشونشکون پنبه روکشیددستموگذاشتم شلوارموکشیدم بالاگفت مائده پنی سیلین تحمل کردی ایناکه دردندارن بخواب من دیرم شده بچه،پای سمت چپوگذاشت رو پای راستم نشست کنارم به ارزوگفت محکم نگهم داره منم فقط جیغ میزدم ولم کن گفت باشه بمون تموم شه نمیدونم کی امپولارو زدگفت واااای تودیگه کی هستی حیف مقصرمن بودم وگرنه تنبیهت میکردم بعدگفت امروزصبح به یه دختربچه5ساله امپول زدتکون نخوردهیچ باپای خودشم درازکشیدبه مادرشم میگفت نگهم ندار.زدم زیرخنده گفت نگفتم بخندی گفتم یادبگیری.یه دستمال داددستم گفت بلندشو گفتم نمیتونم درد دادم به زوردستموگرفت ارزوداشت منفجرمیشد خودمودیدم تواینه وحشت کردم ارایشم پخش شده بود موهامم بازشده بودلپموکشیدورفت گفت بیاببرمت خونه منم که میخواستم حرص اون عوضی دربیارم دیدم زمان خوبیه رسیدم خونه دیدم اومده بیرون کنارماشینشه باهاش ورمیرفت وقتی دیدمش علی روبوسیدم گفتم ممنون علی هم منوبوسیدخندیدگفت من کاری نکردم جزاینکه دوباراشکتودراوردم پیاده شدم اونم پیاده شدبااهاش احوال پرسی کردمنم رفتم داخل درکوبیدم مادرم گفت کجابودی گفتم رفتم علی امپولم زدگفت خاک برسرت روت شداون پسربودبهت بزنه بعدعمت نداشتی؟گفتم اره گفت بی حیاگفتم اصلادوست داشتم گفت به عمه دیگه نگو گفتم اتفاقامیگم،وقتی اومدبالاعمم گفت امپولاتورفتی اوردی؟گفتم نه علی بهم زدگفت اهامامانم اون شب کلی ازدستم ناراحت شد ازاون شب به بعدگفت حق نداری بری خونه خالت فکرمیکنه من وعلی باهم دوستیم😄علی هم نقطه ضعفم اومده دستش تایه چیزمیشه میگه امپولت میزنما😂
من واقعاعلی دوست دارم به عنوان یه پسرخاله وواقعاپسرچشم پاکی واینکه بوسیدمش خودش همیشه میبوسه وکلااینارو عیب نمیدونه ودقیقا8سال تفاوت سنی داریم،اونم اهل ازدواج نیست بعدیک بارشکست عشقیش مث مادرم بهم شک نکنید😆😄  9

خاطره دل آرام جون

سلام، من یه داداش دارم ک 22 سالشه و بشدت مریض میشه هنوز که هنوزه خیلی از آمپول میترسه و چون خیلی مریض میشه و خیلی مریضی تو بدنش پیشرفت میکنه باید چندین تا آمپول بزنه و اسمش میلاده

چند ماه پیش قرار شد بابام اینا و عموم و عمم برن مسافرت و میلادم مریض بود ولی آمپول نداشت و چون مریض بود بابا نمیخاست تنهاش بذاره، دانیالم(برادر بزرگترم) هفته ی بعد از سفر برمیگشت، من گفتم میلاد میخای من بیام پیشت بمونم؟ پرهامم(همسر) گفت راست میگه دلارام! بگید میلاد بیاد خونه ی ما!! (من اصن همچین چیزی نگفتم!) میلاد یه چشم غره به پرهام رفت که بابا به پرهام گفت پسرم تو مشکلی نداری؟ اونم گفت نه اصلا! میلاد گفت من نمیخام برم خونه ی این(از پرهام بدش میاد) بابا هم بی توجه به میلاد و حرف من به پرهام گفت هروقت میلاد مشکل درست کرد هرکاری لازم بود بکنه!!! میلاد خواست غر بزنه که بابا گفت برو وسایلتو جمع کن!

سه تایی همون شب اومدیم خونه که میلاد سریع بدون هیچ حرفی رفت خوابید. چند روز میرفت سر کار صبح و میومد خونه و سریع قبل از اومدن پرهام میخوابید!! یه روز تو شرکت پیش بهزاد (برادر پرهام و رئیس من) بودم که یکی از همکارای میلاد بهم زنگ زد که حال میلاد بده و این چیزا!! منم سریع با بهزاد رفتیم دنبالش که دیدم سرش کبود شده!! فهمیدم یهو سرش گیج رفته و افتاده و سرش خورده به جایی. بعدگفتم میریم دکتر خودت! میلادم گفت آبجی توروخدا!!! بهزادم گرفتش گفت بیا بریم!! چون قبلا وقت نگرفته بودیم همینطوری رفتیم و دکتر جراحی داشت و کلی منتظر موندیم و تو همین مدت دو سه بار نفس میلاد به خس خس افتاد؛ آخر سر تا دکتر اومد میلادو دید گفت شما بیاید تو. ما رفتیم که استاد یذره میلاد رو معاینه کرد داد زد چرا داروهاتو مصرف نکردی؟ میلادم پررو برگشته میگه تو دانشگاه پزشکی به شما یاد ندادن سر مریض داد نزنید!! دکترم اخم کرد گفت فکر کنم بابات حقشو بهم بده، گوشیش رو برداشت که میلاد گفت غلط کردم!! یادم رفت، خیلی بدمزه بودن... دکترم گوشیشو گذاشت کنار و یه ذره دیگه معاینه کرد بعد یه آمپول زد تو دست میلاد و شروع کرد نسخه نوشتن!

میلاد گفت من آمپول نمیزنما!!! دکتر تو اینجور مواقع معمولا براش توضیح میداد یا تهدیدش میکرد که بدتر شه بیشتر میزنه یا حداقل میگفت نمیشه!! این بار سرش رو هم بالا نیاورد. میلاد شروع کرد دلیل علمی آوردن که نباید آمپول بزنه میگفت حجم و چگالی ماهیچیه های بدن اینقده حجم و چگالی مایع آمپول یا حتی جامد آمپول اینقده و طبق یه سری اصول نباید آمپول بزنه:) دکترم نسخه رو نوشت داد بهزاد به میلاد گفت: با آمپولات موفق باشی جناب فیزیک دان! میلادم رنگش پرید که بهزاد کشیدش بیرون ازمطب منم از دکتر بابت رفتار میلاد عذر خواهی کردم اومدم،بهزاد میلاد رو سفت گرفته بود پس من رفتم دارو ها رو خریدم و بهزاد و یه پرستار داشتن با میلاد حرف میزدن که میلادم گوشش بدهکار نبود، آخر سر بهزاد با یکی از نگهبانا به زور بردنش سمت تخت و موفق شدن که بشوننش(!) رو تخت! آخر سر میلاد گفت نمیزنم زیاده!! بهزاد گفت دلا زنگ بزن بابات بگو چی کارش کنیم میلادو! میلادم گفت فقط دو تا میزنم!! بهزادم گفت باشه قبول:) میلاد یکم با شک نگاهش کرد و بعد خوابید رو تخت، بهزادم شلوارشو داد پایین از یه سمت و پرستاره اومد باسنشو الکلی کرد که میلاد گفت آییییی خیلی درد داره یواش تر بزنید... آیییییییی بهزادم زد رو کمرش گفت بذار آمپولو بخوری بعد اینکارارو کن. پرستاره آمپول زد که میلاد اصن صداش درنیومد، آمپول بعدی رو هم زد که میلاد آخرش فقط یه آخ گفت. بعد بهزاد شلوارش رو داد بالا گفت بریم خونه، میلاد داشت پا میشد که من گفتم پس آنتی بیوتیکش چی؟ گفت دوتا میزنه اینجا دیگ!! بقیه اش رو باشه برای خونه و شوهر تو... میلاد طفلک که تازه نیم خیز شد بود که پاشه سریع خوابید شلوارشو داد پایین گفت نه الآن میزنم!! بهزادم گفت نه همین دوتا بس بود، بیا بریم!!! میلادم گفت خواهش میکنم!! همش تقصیر شوهر عزیز(!) توعه که من چنین حقارتی رو تحمل میکنما... التماس میکنم که درد بکشم! بهزادم لبخند زد شلوارش رو از دو طرف داد پایین و پرستاره با یه آمپول بزرگ اومد و زد به میلاد، میلادم مدام داد می کشید و هی میگفت خیلی درد داره. تموم که شد سمت راستش سه تا آمپول خورده بود و درد داشت و میلادم دستشو گذاشته بود رو جای آمپولاش، بعد پرستاره اومد و سمت چپش رو پنبه کشید که میلاد آه کشید بعد آمپول رو زد میلاد اولش داد و بیداد کرد بعد یهو سعی کرد پاشه که نتونست بعد سرش رو کرد لای دستاش آمپول که تموم شد دیدم گریه اش در اومده سر آمپول آخر. بهزادم شلوارشو مرتب کرد و باهم رفتیم خونه، میلاد رفت تو اتاقش، شب پرهام اومد خونه گفت چیزی شدی ناراحتی؟ گفتم نه هیچی نی! گفت باز داداشت دست گل به آب داده؟ گفتم نه ولش کن! پوزخند زد گفت باشه!

فردا عصر بهزاد اومد و میلاد رو به زور برد که من همراهشون نرفتم. وقتی برگشت بشدت لنگ میزد و چشماش قرمز فرداش بهزاد همراه با بردیا(برادر شوهر) اومد و هرچی میلاد التماس کرد بهش اهمیت نداد و نشست رو کمرش، بردیا هم نشست رو پاش و سمت چپش رو آماده کرد و آمپول رو فرو کرد... میلاد طفلک از اول تا آخرش گریه کرد ، منم دیدم آمپوله با همیشه فرق داد... منم تا شب پاش رو گرم کردم و دلداریش دادم که خوب میشی و تموم میشه... فرداش با خودم بردمش شرکت که خونه تنها نمونه و همش مواظبش بودم که عصر بهزاد اومد به میلاد گفت بیا بریم!! میلادم هی خواهش کرد که نمیخواد بهزادم داشت قسم میخورد که آخریشه و بعدش دکتر معاینه اش میکنه شاید خوب شده باشه!! به زور از اتاق آوردتش بیرون که میلادم غر میزد و اصن اهمیتی به آبرو ریزی نمیداد که یهو پرهام و یه خانمه اومدن تو که پرهام گفت چی شده؟ بهزادم گفت هیچی!! پرهام به میلاد گفت مسئولیت تو با منه ها باید بری! اونم گفت برو بابا!! پرهامم به دختره گفت تینا جان تو میتونی آمپول این کوچولو رو بزنی!! یکم میترسه! دختره هم خندید گفت آره عزیزم!! من گفتم لازم نکرده که پرهام بهم توجه نکرد آمپولرو از دست بهزاد کشید داد دختره بعد هم دست میلاد رو گرفت کشید سمت میز!! مطمئن بودم میلاد هنگ کرده!! دختره آمپول رو آماده کرد!! بهزاد گفت میلاد بیا بریم بیمارستان که پرهام میلاد رو خمش کرد رو میز!! میلادم گفت آییییییی.... بعد یواشکی به میلاد یه چیزی گفت که میلاد بغض کرد و همونجا پرهام شلوارشو یکم داد پایین!!!! من گفتم نکن داداشمو!!! که دختره هم با لبخند رفت سمت میلاد و همینجوری به داداشم آمپول زد!!!! میلاد هم اصن پاشو تکون نداد ولی فین فین گریه اش میومد، بعد که تموم شد پرهام شلوارشو درست کرد به بهزاد گفت ببرش بیمارستان که دکتر معاینه اش کنه!!

پ ن۱: آخر نفهمیدم یواشکی چی بهش گفت که میلاد تکون نخورد

ساناز

سلام چون اندیشه جان نبود و من نظرات رو آپ کردم به همین علت نظراتی که مربوط به اندیشه جان بود رو آپ نکردم تا خودش بیاد جواب بده و آپ کنه گفتم که دلخوری پیش نیاد

ولادت حضرت علی رو به همگی تبریک میگم همچین روز مرد بر همه آقایون وب مبارک

عصر همگی بخیر 

خاطره ی دکتر مهرسام

سلام به همه دوستان عزیز امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید،خاطره سازشدن خانواده ما از چهارشنبه سوری شروع شد که من بیمارستان بودم و چهارشنبه سوری رو در اونجا گذروندم به امیر(پسرعموم) و تیم همراهش هم سفارش کردم مراقب باشند گرچه میدونستم بی فایدس ترقه زیاد داشتن پس برای احتیاط نصفش رو برداشتم و جایی گذاشتم پیدا نکنن رفته بودن قلات خوشبختانه رعایت کرده بودن و زود برگشته بودن چهارشنبه سوری یک ایین قدیمیه که میشه به خوبی انجامش داد نه با این وضعیت. بیماران سوختگی زیادی به بیمارستان ما اورده شد که تعداد زیادی از بیماران مشکلاتی براشون ایجاد شد که قابل جبران نبود واقعا می ارزید؟ میدون جنگ راه انداخته بودن در خیابون ها .خونه که رسیدم از پشت در سر و صدا می اومد رفتم خونه همه جمع بودن خوشحال شدم سالم بودن با اون صحنه هایی که دیده بودم فقط دخترعموم پاش سوخته بود اونم جزئی بود پانسمان شده بود. قطعا بعد از یک کشیک خسته کننده چای میچسبه رفتم اشپز خونه که چای بریزم اما نیافتم چای ساز رو روشن کردم و منتظر موندم چای کیسه ای هم گذاشتم توی لیوانم اب جوش اومد برداشتم و درحال ریختن توی لیوان بودم بچه ها میدویدن اومدن توی اشپزخونه محکم خوردن به من و اب جوش ریخت من فقط متوجه ریختنش روی دست خودم شدم که سلین(خواهر زادم) جیغ میزد ریخته بود روی دستش دیگه کمپرس یخ گذاشتیم تا تاول نزنه سلین هم بیحال شده بود دیگه پمادسوختگی زدیم و برامون پانسمان کردن فقط شانس اوردم اب کم گذاشته بودم بجوشه وگرنه نمیدونم چه میشد عسل هم میگفت همرنگ من شدین سلین هم ترسیده بود دیگه توی بغل من نشسته بود تکون هم نمیخورد تا اینکه مهرناز خواهرم اومد هنوز نیومده بود داخل خونه مثل بی بی سی خبر رو داد اصلا انگار نه انگار که بهش سفارش کردیم که به مامانش چیزی نگه که نگران نشه😑 روز بعد هم که رفتم بیمارستان پانسمان دستم که دیدن همه میگفتن چطور وقت کردی بعد از بیمارستان بری چهارشنبه سوری 😑 استاد هم که گفت شما این همه صحنه و مریض با اون وضعیت دیدین چرا دیگه خودتون تکرار میکنین دوساعت باید توضیح میدادم با اب جوش سوختم که لبخند تحویلم میدادن😑 البته این پایان ماجرای ما نبود سال نود و شش متفاوت شروع شد قرار براین بود طبق روال هرسال همه خونه مادربزرگم جمع بشیم و ناهار و سال تحویل اونجا باشیم بعد هم که عقد دخترعمه بود و بریم خونه عمه ولی نتونستم برم و امسال اولین سالی بود که تحویل سال کنار خانواده نبودم و درکنار همکاران و سفره هفت سین استیشن پرستاران زحمت کش سال جدید رو اغاز کردیم تا عصر کشیک بودم برنامه این بود بعد از کشیک برم خونه و اماده مراسم شب بشم و به خانواده بپیوندم سی دقیقه ای مونده بود که کشیکم تموم بشه که تصادفی اوردن و تمام برنامه هام خراب شد با استاد گرامی راهی اتاق عمل شدیم ،اومدم بیرون گوشیم رو دیدم مادرم تماس گرفته بودن با مادرم حرف زدم که گفتن مراسم هستن منم به شدت خسته بودم و خواب الود شب قبلش هم نخوابیده بودم دیگه چشمهام میسوخت گفتم نمیتونم که مادرجان گفتن زودبیا و قطع کردن،رفتم خونه سکوتش تحسین برانگیز بود اصلا نمیشد در این سکوت نخوابید خواستم اماده بشم ساعت رو دیدم گفتم نیم ساعت میخوابم حداقل از این قیافه خواب الود بیرون بیام نفهمیدم چند ساعت شد که با صدای مامان بیدار شدم شاکی بودن بدجور پتو رو برداشتن گفتن بلندشو باهات حرف دارم گفتم مامان خوابم میاد همین جمله کافی بود که دیگه بیشتر عصبانی بشن دیگه گفتگوی نیمه شبی من و مادرجان تموم شد و خوابیدم . دوم فروردین بود که بعد از بیمارستان رفتم به مادربزرگم سر بزنم که به طرز بدتری شک شدم مشغول بودم در زدن در رو باز کردم امیر و ماهان و فرهود و دوتا از دوستام بودن یکی منو محکم گرفت و کیک رو کوبیدن به صورت بنده تازه یادم اومده بود که تولدمه شاید زیباترین صحنه ها بود برام که هنوز کسانی هستن که تولد من رو یادشونه البته به یکسال بزرگتر شدن می ارزید گوشیم زنگ خورد از بیمارستان بودن باید میرفتم حالا صورتم پر از خامه دست میکشیدم چرب تر میشد وقتی هم که پاک شد بوی شکلات و خامه میدادم سریع خودم رو رسوندم بیمارستان بعد از بررسی بیمار و تجویز های جدید همکارم رو دیدم که گفتن هرچی از بیمارستان فرار میکنی دوباره برمیگردی پیش خودمون بوی شیرینی میاد چرا، سریع گفتگو را پیچونده و به سمت ماشینم رفتم ماشینم رو پارکینگ نبرده بودم گفتم زود میخوام برگردم نبرم پارکینگ لاستیک جلو پاره کرده بودن مشخص بود با چاقو پاره شده زاپاس داشتم ولی خسته بودم سویچ رو دادم نگهبانی و زنگ زدم ماهان که بره درستش کنه و بیارتش خودم رو رسوندم خونه که دوباره با کیک تولد روبرو شدم منتطر پدر وعمو موندیم که بیان.برای من با این سن تولد گرفته بودن که بیشتر به تولد سلین شبیه بود حتی اجازه نداد شمع فوت کنم تا یک ربع هم شمع رو فوت میکرد دوباره باید براش روشن میکردن فکر کنم تا بیست سال اینده شمع فوت کرد مشغول بازی بود با امیر که وقتی کنار هم باشند از نظر رفتاری نه تنها اختلاف سنی بینشون حس نمیشه بلکه امیر کوچکتر از سلین هم به نظر میرسه. ما همچنان مشغول حرف زدن بودیم که صدای گریه و جیغ سلین بلند شد از اونجایی که خانومها دیگه توی اشپزخونه قالی پهن نمیکنن و سرامیک رو ترجیح میدن که البته کاری بس خطرناک هست مادرما هم همین سبک رو در پیش گرفته ، پله کوچکی جلوی اشپزخونه ما هست سلین روی پله اشپزخونه خورده بود زمین ومتاسفانه دندانش شکسته بود ولی خوشبختانه ریشه خارج نشده بود و خدا رحم کرد اسیب دیگه ای ندید. گریه تمومی نداشت بیشتر ترسیده بود اجازه نمیداد حتی خوب ببینم دندانش رو صبر کردم اروم بشه کاملا تا بالاخره اجازه داد ببینم باید ترمیم میشد چه از لحاظ دندانپزشکی و چه از لحاظ زیبایی جلوه بدی داشت گفتم مشکلی که نداره فردا براش درست میکنم. صبح رفتیم کلینیک با سلین ، مهرناز و امین (پدر و مادر سلین و البته خواهر بنده) اولین دفعه ای نبود که دنداپزشکی میرفت ولی اولین دفعه بود که میخواست کاری روی دندانهاش انجام بشه اول که اصلا حاضر نمیشد روی یونیت بشینه امین نشست روی یونیت سلین توی بغلش کامل معاینه کردم ‌و دوتا دندان اسیب دیده بود. تلاش برای تنها خوابوندنش روی یونیت بی فایده بود مجبور شد امین بخوابه سلینم بغل کنه تا کارم رو شروع کنم مهرناز به دلیل اینکه زیادی حرص میخوره بیرون موند حالا باید بیحسی میزدم . تبلتی در کلینیک موجوده که فقط برنامه های کودک داره امین تبلت رو گرفته بود که سلین ببینه منم اول بیحسی موضعی کردم امپول رو جوری که سلین نبینه بهم دادن نزدیک دهانش بردم از شانسم شارژ تبلت تمام شد و امپول رو دید جیغ میزد خواستم بغلش کنم مشت میزد امین بردش بیرون و قرار شد اروم شد برگرده (چون قرار نبود تعطیلات کلینیک برم ولی به علت باز بودن در ایام نوروز سایر همکاران بودند) منتظر موندیم تا اینکه اومدن رفتیم سمت یونیت اطفال که حداقل عروسک داشته محیط مناسبتر بشه قبلش هم نشوندمش و همه وسایل رو دادم دستش ترسی نداشته باشه و البته من و امین رو وادار کرد بخوابیم و خانم دکتر کوچولو دندانهامون رو درست کرد (بماند که هرکدام از همکاران که رد شدند پوزخندی تحویلمان دادند) تا بالاخره نوبت به خودش رسید خوشبختانه به تنهایی روی یونیت خوابید و امین هم سمت مخالف من تبلت رو گرفته بود خانم کوچولو کارتون مورد علاقش رو ببینه تا من تونستم کارم رو شروع کنم متوجه تزریق امپول هم نشد خداروشکر اواسط کارم بودم که دهانش رو بست متوجه شدم کارتونش تموم شده گفتم باز کن دهانت خوشگل خانوم گفت خسته شدم 😒 دوباره مشغول کارتون دیدن شد تا کار دندونش تموم شد وترمیم شد صندلی رو بالا اوردم گفتم سلین تموم شد میتونی بلند شی بلند شد و رفت نگاهی به بیرون کرد و از بودن مادرش مطمئن شد دوباره نشست تبلت رو بهم داد و گفت دایی قسمت بعدی رو بیار😑 گفتم خیلی خوب همکاری کردی مرسی از همکاریت حالا بیا جایزت رو انتخاب کن رفتیم جایزه انتخاب کنه ( همکاران چیزایی که بچه ها میزنن توی موهاشون رو گذاشته بودن برای جایزه) سلین همه رو برداشت امین میگفت یک دونه بردار سلین جواب میداد کمد داییمه دایی که نمیتونه بزنه به موهاش من دخترم همه رو میخوام همه رو برداشت و دوباره رفت نشست روی یونیت و گفت قسمت بعدی کارتون رو میخوام اصرار ما هم برای رفتن به خونه بی فایده موند از روی یونیت هم پایین نیومد تا بالاخره امین گفت میریم پارک که بلند شد اینه رو برداشت که ببره از دستش میگرفتیم جیغ میزد جهت ارام شدن جو سکوت کردیم اینه رو هم برد خواهر زاده منم برعکس شده همه بچه ها از دندانپزشکی میترسن سلین رو باید به زور از اونجا بیرون اورد البته بهم گفت دایی من دیگه مهد نمیرم با تو میام کارتون ببینم و دندون بازی کنم😑 در همان لحظه خداروشکر کردم که دندانپزشکی کودکان نخوندم، با مراقبت دندان های خانم کوچولو هم درست شد و این پایان ماجرا نبود نوروز پرخاطره ای داشتیم چند روز اتش بس بود تا روز پنجم فروردین .هوا بارانی بود رفتم بیمارستان جای یکی از دوستانم وقتی که کارم تموم شد قرار بود بریم قلات باغ پدربزرگم خواستم زنگ بزنم خبر بدم که دوستم زودتر اومده اماده باشین تا برسم که گوشیم رو پیدا نکردم برگشتم بیمارستان اونجا هم نبود مطمئن بودم که تا بیمارستان گوشیم همراهم بود با گوشی همکارم به شماره خودم زنگ زدم کسی گوشی برداشت و فوت میکرد چند بار زنگ زدم به همین روند گذشت تا اینکه خاموش کرد چون هنوز وقت بود رفتم سر خاک دوستم بعد هم رفتم خونه در رو باز کردم مادرم حالش بد بود و سرم به دستش وصل بود مادربزرگم هم اونجا بود پدرم اومد و بغلم کرد بعد هم مادر بزرگ و عموم و امیر که اونجا بودن دلیل این رفتار و حال بد مادرم رو پرسیدم که مادرم چرا حالش بد شده پدرم گفت گوشیت کجاست؟ چرا بیمارستان نبودی گفتم گم شده دیگه گوشی هاشون رو بهم نشون دادن که پیامکی دریافت کرده بودن مبنی براینکه من فوت کردم و زمان مراسم تشییعم هم نوشته بودن و باخواندنش مادرم حالش بد شده بود.تلفن ها هم شروع شده بود که به اونها هم پیامک داده بودن و زنگ میزدن خونه به خواهرم هم پیامک داده بودن که حالش خوب نبود باهاش حرف زدم تا باور کرد زنده هستم سریع رفتیم دفترخدمات ارتباطی و سیمکارت رو غیرفعال کردند و سیمکارت جدید بهم دادند. رفتم خونه دوستانم هم امده بودند اخرشب هم پدرو مادر فرشاد دوستم اومدند فرشاد سفر بود و پدر و مادرش رو فرستاده بود که مطمئن بشه من زنده هستم خواستم پیگیر ماجرابشم چون قطعا کسی این کار رو انجام داده بود که من رو می شناخت که به علت پروسه طولانی پیگیری منصرف شدم هنوز ماجرای ما تمام نشده و همچنان ادامه داره این روزها هم به دلیل عفونی شدن دندان عقل نیمه نهفته و تورمش سرکار نرفتم.اسکار اولین تزریق امپول انتی بیوتیک درسال نود و شش هم به بنده داده شد البته همچنان تزریق انتی بیوتیک ادامه داره تا برطرف شدن عفونت و جراحی . دعا کنید دیگه خاطره ساز نشم.

ممنون از اینکه خاطره رو خوندید و عذرخواهی بابت خاطره نویسی بد بنده. قطعا سلامتی بزرگترین نعمت هست پس امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید. میلاد با سعادت مولایمان حضرت علی (ع) رو به همه شما خوانندگان وب تبریک میگم. روز مرد و پدر رو به همه اقایون و پدران بزرگوار تبریک میگم.وهمچنین بیست و سوم فروردین ماه، روز دندانپزشک به همه دندانپزشکان وب مبارک. این خاطره رو با متنی دروصف امام علی (ع) خاتمه میدم.

علی که باشی برایت فرقی ندارد یتیم چشم به راهت مسلمان است یا مسیحی یا یهودی . کیسه را می گذاری و می روی. . .

علی که باشی برایت فرق نمی کند او که از بیت المال امانت گرفته دخترت است یا هر کس دیگر ، ابرو درهم می کشی و مؤاخذه اش می کنی . . .

علی که باشی برایت فرقی نمی کند او که از تو کمک خواسته و سهم بیشتری از بیت المال می خواهد عقیل برادرت است یا دیگری ... آهن گداخته را به جان می خری تا او را پشیمان کنی...

علی که باشی حتی کعبه هم برایت سینه می شکافت و به آغوشت می کشد...

علی بودن ، مصبیت هایی دارد به پهنای هستی . . . 

علی، که باشی ، بعد از "محمد" چنان مظلوم خواهی بود که تاریخ به خود ندیده باشد . 

 

در پناه حق.

خاطره آقا آریا

سلام سال نوتون مبارک باز گند زدم یاد اینجا افتادم کلا بهاره و حساسیت منم بدتر می شه مجبورم کمتر برم بیرون و همش ماسک بزنم بگذریم همین قبل عیدی بعد اینکه قضیه پیتزا ها پیش اومد سعی کردم مث بچه آدم مراقب باشم تا عیدم حداقل خوب باشه تا سیزد بدرم سالم بودما اما روز سیزده بدر هرچه عقده عید داشتم خالی کردم رفتیم باغ عمه ام که خیلی باصفاست کلی حله هوله خوردم و خلاصه با بچه های فامیل خوش گذروندیم بعدم سرراه رفتیم کنار رودخانه که امسال خیلی پراب شده بود اونجا هندونه قاچ کردیم خوردیم همه چی تا اینجا خوب بود تا اینکه شهرام پسرعمه ام خوشمزه بازیش گل کرد و گفت مسابقه هرکی پوست هندونه رو دورتر پرت کنه خلاصه نمایش قدرت شروع شد ارتینم حتی شرکت کرد بابامم با عموم مشغول حرف زدن بودن بعد کلی مسخره بازی پوست هندونه جواب نداد شروع کردیم به سنگ پرت کردن منم جوگیر شدم رفتم یه سنگ بزرگ بردارم که اون نزدیک رودخونه لیز بود و منم بله سوژه افتادم تو آب ارتین سریع اومد کمکم خدا رو شکر ارمان نبود و گرنه با هفت تیر کشته بودم بابامم هی چش غره می رفت مامانم برام پتو اورد خلاصه فرداش روانه شدیم به سوی مدرسه هی از صبح سرم درد می کرد ب رو خودم نمی اوردم عصر اومدم خونه رفتم رو تختم ی چغر بد بدنی هستم که فقط امپول روم جواب می ده هر چی مسکن خوردم افاقه نکرد تازه از تخمه ها حالت تهوع هم گرفته بودم. دگه داغون از اینکه امپوله روخوردم رفتم پای گوشیم بعدم دیدم ارتین اومده داره تکونم می ده که پاشو برو اتاقت بخواب رفتم زود خوابیدم تا نفهمه مریضم فرداش تو مدرسه ی بار رفتم بالا اوردم و تنگی نفسم گرفتم اما نذاشتم کسی بفهمه و مردم تا مدرسه تموم شد اومدم خونه و دیدم ارمان مث اجل معلق اونجا نشسته گفت کو سلامت گفتم سلام بعدم گفت کجا؟گفتم می رم دستشویی انگتر دستمو خوند اومد دنبالم گفتم چیه تو هم می خای بیای هیچی نگفت از شانسم فقط اون و من خونه تنها بودیم ناهار خریده بود دگ سرناهار لو رفتم هیچی از گلوم پایین نرفت ارمان گفت آریا خودت با زبون خوش برو تو اتاقت گفتم من ک هیچیم نیس گفت معاینه ات کنم مشخص میشه..رفتم تو اتاقم گفتم تو چرا همش خونه ای گفت ب موقعش سرکارم می رم معاینه ام کرد گفت دگ؟ گفتم دگ چی؟گفت دگ کجات درد داره؟گفتم تو دکتری بگرد و پیداش کن گفت هر هر خندیدم خوشمزه بعدم شکممو معاینه کرد گفت کمتر بلنبون تو هر ماه یه بار امپول نخوری آدم بشو نیستی گفتم آرمان داشت می رفت بیرون گفت ها؟گفت چن تا؟گفت حالا می بینی..تا برگرده هی داشتم دعا می کردم بیافته پاش بشکنه زلزله بیاد ی چیزی بشه نرسه خونه اما تنها راهی که ب ذهنم رسید قفل کردن در بود درو قفل کردم پتو رو کشیدم رفتم بخابم استرسم بیشتر می شد که دیدم داره در می زنه گفت اریا مسخره جون درو باز کن بابا بیاد بدتر میشه ها خیلی عفونت نداره ریه هات یکم مسموم شدی خیلی امپول ندادم باز کن درو...گفت نمی یای پس؟چن دفعه گفت ب رو خودم نیاوردم گرفتم خوابیدم گلوم درد داشت اما ب قول ارمان وضع ریه هام خوب بود بعدشم مامانم اومد صدام کرد اونم دید فایده نداره بی خیالم شدن صبحش مث فشنگ از جا پریدم تا کسی از خواب بلند نشه برم مدرسه و موفقم شدم تو مدرسه ام هیچی نمی خوردم حالم بد نشه عصر شد تا اومدم برم دگ جنازه بودم دیدم ناظممون صدام کردم بعدم دیدم بابام پشت سرشه گفتم سلام ا ی اخمی گفت سلام سوار شو گفتم خودم می رماا گفت سوار شو بت می گم بعدم رفتیم مطب بابا ک پر مریض بود سر ظهری بابام گفت همینجا بشین هروقت سرم خلوت شد صدات می کنم اریا جم بخوری می برمت پیش دکتر خودت می دونی ک اخلاقشو گفتم اره..بابام دکتر پوسته بیشتر خانوما بودن که چپ چپ نگام می کردن خجالت می کشیدم اونجا بیشتر جرات نداشتم پاشم برم بعد نیم ساعت منشی بابام گرفت برم تو رفتم ی خانومه بود نمی دونم داشت درمورد بوتاکس و اینا از بابام سوال می پرسید بابام اشاره کرد بهم نشستم اون خانومه رفت بابام گفت چیزی خوردی؟گفتم نه منشی اش برام بیسکوییت و چایی اورد خوردم یاد ابی افتادم ک ب گوسفندا قبل قربونی کردن می دن بعدم بابام ب منشی اش گفت ده دقیقه کسی رو نفرست گفت اماده شو گفتم چی کار کنم؟ گفت برو رو تخت تا امپولاتو بزنم گفتم بابااا؟ گفت آریا حوصله چونه زدناتو ندارم داروهاتم صب ارمان اورد گفت ب حرف نمی کنی الانم کار دارم کلی مریض منتظره اماده شو بزنم بری خونه استراحت کنی گفتم میشه اخر وقت بزنی؟گفت ن من تا نه هستم نمیشه ک ...دستمو گرفت برد کنار تخت گفتم بابا تو روخدااا من نمی خاام بزنم گفت اریا بخواب دگ گفتم نه گفت بگم خانم مهدوی بیاد نگه ات داره؟ها؟ گفتم نه لازم نی بعدم مشغول اماده شدن امپولا شد دید من همین طور واستادم اومدم کنارم خودش کمربنمو باز کرد گفت اریا بابا؟گفتم نکن بابا خودم آماده میشم دراز کشیدم گفتم یواش ها گفت چشم خودم شلوارم یکم داد پایین بابام گفت از بابا خجالت می کشی اریا بار اولت ک نیس گفتم ن فقظ تو مطب شما امپول نزدم تا بحال بابام گفت منم اینجا ب کسی امپول اینطوری نزدم بعدشم خندید گفتم چطوری؟زد ب باسنم گفت ب این جای کسی نزدم من یا به لپ ژل تزریق کردم یا به لب و پروتز کردم گفتم الانم نزنید خب گفت الان فرق داره خب دگ داره رسوب می کنه نفس عمیق بکش کشیدم و زد یکم درد داشت ک تحمل کردم وسطاش دردش بیشتر شد بلند گفتم ای باباااا گفت اخرشه نفس عمیق... زود کشیدم و بابا هم دراورد گفت دو تا دگ...گفتم بابا همین بسه دگ گفت هیس شل نگه دار دومی هم اونسمتم زد یکم سوزوند که تحمل کردم گفت اخریش بعد تنفس.. بعدم موندم روتخت بابام مریض دید دعا می کردم زیاد طول بکشه ک نکشید من تا بابا اومد پاشدم نشستم گفت کجا؟حالا تشریف داشتی گفتم درس دارم گفت بعد می ری حالا اون امپولم دستش بود گفتم بابا نزن دگ گفت اریا زود برگرد گفت بابا؟ گفت اریا بدو دگ ... یکیه فقط ی نگا کرد ب ساعتش با استرش برگشتم بابام طرف اولم پنبه کشید جاتون پر خیلی درد بدی داشت ولی سعی کردم سفت نکنم اخراش همش می گفتم بابا بسه باباااا اخ پام اصنم رعایت نمی کردم اونجا مطب باباس خلاصه زد و من فلج شدم دراوردخندید گفت خوب بابا رو بیکار کردی ها حالا فک می کنن تو اتاق من چ خبره اینطور عربده می کشیدی گفتم پوستمو کندی خب..بابام ی لبخند زد خودمم خنده ام گرفت ولی دوست نداشتم برم بیرون مریضا چپ چپ نگام کنن گفتم بابایی میشه یکم دراز بکشم خندید گفت چرا نمیشه دراز بکش دگ دراز کشیدن همانا خوابیدن همانا بابام تکونم داد بلند شدم ساعت نه بود بابام گف زخم شمشیر ک نخوردی سه تا دونه امپول بوده دگ بریم که مامانت منتظره خلاصه پاشدم و مطبم خلوت شده بود با بابا رفتیم خونه و دگ خدا روشکر امپول نزدم و دارو خوردم ب جاش ارمانم سرش شلوغ بود دگ دعوام نکرد.مرسی ک خوندین

خاطره ی مریم~ گلی

گفتم بیام یه خاطره بزارم همه منو میشناسید من مریمم
دخترخالم زهرا که چند ماه ازمن کوچیکتر هست زنگ زدگفت بیا بازار گفتم چرا گفت این علیرضای گوریل میخواد بیاد اینجا. باهم دعوا کردیم(کلا همه با چهار نفر مشکل دارن یکی علیرضا یکی محمد یکی محسن یکی هم ارمان پسر دایی بزرگم)کلا یه روز اینا دعوانکنن تعجبه 
باهم رفتیم بیرو بهش گفتم بیا خونه ما چون شب قرار بود بریم خونه مادرجون به تور نامحسوس زنگ زدم به چهار تفنگدارعلیرضا محمد محسن ارمان
همه باهم رسیدن باهم اومدن تو تصویر زهرا رو خودتون تصورکنید کلی ف*ه*ش بهم داد منم از اتاق اومدم بیرون محسن اومد بیرون کلی غر زد که چرامن باید برم داروهارو بگیرم(داداشم چقدر مظلومه)
وقتی برگشت کپ کردم یه نایلن دسته دار فقط سرنگ 
ارمان اومد بیرو ن 6تا برداشت گفتم میخوای بکشیش(ارمان کلامهربونه ولی تو مریضی جدیه)گفت اگه دو هفته خودش قایم نکیرد الان مشکل به اینجا نمی کشید اولی زد زهرا به من ف*ه*ش داد (چقدر مظلومم که باید*ف*ه*ش به من بده)
دومی تا ته ای ای کرد سوی یه ای گفت ساکت شد سرچهارمی کلی گریه کرد سر پنجمی جیغ کشید رفتم تو همه باهم 3نفر گرفته بودن یه نفر امپول میزد پنجمی تموم شد همرو بیرون کردم کلی قربون صدقش رفتم شیشمی گفتم خودم میزنم ولی نزدم به زهرا گفنم شلوغ کن تا نفهمن و رفتم بیرون امپول پرت دادم دستمم شوستم(نقشه رو حال کردین)
شبم حال زهرا خوب بود ولی دوباره کلی امپول خورد که تا یه ماه لنگ میزد اونشب دایی بابا به شوخی پسگردنی محکمی به همشون زد زهرام جو گرفتش دمپایی منو برداش زد تو سر ارمان که ارمان همونجا نشست و یه اخ بلند گفت
نمیدونم خوب بود یا نه ولی اگه بد بود ببخشید

خاطره حوری گلم

سلام دوستان گل گلابم.....بازم مثل همیشه اعلام میکنم که بنده ازخودم خاطره ندارم ولی خاطرات زیادی میخونم هرکدوم خوشکل باشن برای شماهم میفرسم
بریم سراغ خاطره:سلام اسم من امیده دوتاداداش دارم که اسماشون امین وامیره هردوپزشکن منم ۱۶سالمه نامردابهم میگم زنگوله پای تابوت اخه اوناهردوشون۲۸ساله ان(تفاوت سنی روداری؟!)به هرحال بگذریم یه روزرفته بودم بادوستام استخرکه بعدش دوتا ازدوستام اضافه شدن به جمعمون گفتن حالاکه مااستخرنبودیم باهم بریم شهربازی اقاماهم موهامونو خشک نکرده بودیم یعنی خشک کرده بودیم ولی هنوزنم بود...خلاصه تااخرشب کلی خوش گذروندیم من همیشه ی خداگوشیم سایلنته وقتی گوشیمودراوردم دیدم هفده تاتماس داشتم همش ازخونه وگوشی امین بودرسمابدبخت شدم.وقتی شب رسیدم خونه تقریباساعت دوازده بودمن شبادیگه ده خونم یااگردیرمیکنم خبرمیدم ولی اونروزیادم رفت...پاورچین پاورچین رفتم بالاکه برم تواتاقم که چراغاروشن شدبرگشتم طرفشون که امین محکم زدتوگوشم(دستش خیلی سنگینه)محکم خوردم به دیوارکنارم اومددومی روبزنه بابام دادزدبسه دیگه مگه من مردم که توروش دست بلندمیکنی امین گفت اخه اقاجون....بابام گفت هیسسسسس امیدبیاتواتاقم رفتم تواتاق که گفت توضیح بده(کلابابام عشقه اول توضیح میخوادبعداگه لازم بودتنبیه میکنه)منم توضیح دادم اخرشم عذرخواهی کردم بابامم گفت تایک ماپول توجیبیم قطع وتایک هفته بایدپیاده برم مدرسه تنبیه خوبی بود(ازقطع اینترنت وگرفتن لپتاب وموبایلم که بهترهاونروزگذشت ومن بایدتایک هفته پیاده میرفتم مدرسه زمینه ی سرماخوردگی روهم داشتم خلاصه هرروزبدترمیشدم...تااینکه یه روزتومدرسه حالم بدشدمعلممون دوستموفرستادبیرون تازنگ بزنه خونه بیان دنبالم بهش گفتم پیام فقط خونه ها(یعنی فقط مامانم)گفت باشه ورفت وقتی برگشت رنگش پریده بودگفتم چی شده گفت اقای مدیرخودش زنگ زده گویاداداشت جواب داده ولی نمیدونم کی بود..وسایلموجمع کردم رفتم دمه مدرسه همش خداخدامیکردم امین نبوده باشه اینبارخداباهام یاربودماشین امیروکه دیدم یه نفس عمیق کشیدم سوارشدم که امیربلندبلنددادمیزدکه چرامواظب نیستی چرازودترنگفتی...منم سرم گذاشتم روصندلیوچشماموبستم اونم گفت ادمت میکنم ایندفعه...گفت پیاده شوفک کردم رفتیم خونه ولی جلوی بیمارستان بودیم منوتحویل امین دادوخودش رفت امین خیلی خونسردنگام کردمحلم نمیزاشت این چندوقت...گفتم امین داداش غلط کردم بخداطاقت قهرتوندارم اصلابیابزن...دستموگرفت بردتواتاق معاینم کرددارونوشت گفت بریم(شیفتش تموم شده بود)رفتم خونه گفت بخواب امپولاتوبزنم گفتم نمیشه نزنی بااخم گفت نه نمیشه بخواب منم خوابیدم شلوارموکامل کشیدپایین گفت پنج تامیزنم صدادربیادخودت میدونی...گفتم باشه داداش تاسومی خوب بوداولی سرچهارمی دیگه داشتم میمردم دیگه کاری نبودکه نکرده باشم اونم مهربون ترشده میگفت تموم داداشی تموم شدبلندم کردیکم بهم اب دادنازم کردگفت بخاطرخودت دوباره خوابوندم که بازم التماس کردم توروخداننننههههههههه که خوابوندم روپاش وامپولو زدتاواردش کردزدم زیرگریه خیلیییییییییییی دردداشت اونم همش میگفت تموم ولی تموم نمیشد وقتی تموم شدنفسم بالانمیومدیکم بهم اب دادبهترشدم دوباره محلم نمیداداومدپاشه بره به هربدبختی بودبلندشدم دستشوگرفتم گفتم بخدامعذرت میخوام وشروع کردم به تعرف ماجراپاهام دیگه جون نداشت اوفتادم روزمین وزدم زیرگریه اونم نشست کنارموبغلم کردم جای سیلیشونازکردگفت ببخش زنگوله پای تابوت اینوکه گفت محکم بغلش کردم این یعنی اشتی ولی بعدش گفت بایدشربت بخوری...رفت قاشق اورددرحالت عادی عمرااگه میخوردم ولی خب تازه اشتی کرده بودیم نمیشدبه زورخوردم خیلیییییی تلخ بودتموم که شدگفتم داداش اخری چی بودزدی هلاک شدم گفت بازم داری پنادوربودگفتم دیگه نمیزنمابخداخیلی دردداره یه لبخندزدگفت میزنی شب که شددوتاامپول دیگه زدکه خیلی دردنداشتن ولی فرداظهرش که اومدخونه هنوزلباساشوعوض نکرده میگه امیداتاق یعنی اون لحظه میخواست خفش کنماگفتم نمیخوام دیگه گفت مگه دست خودته...گفتم من نمیزنمممممممم نمیخوامممممم دردداره اومددستموگرفت کشون کشون بردتواتاق یکی اروم زدپس کلم گفت زودباش پرتم کردروتخت گفت داری عصبانیم میکنی امیراومدگفت چی شده؟؟امین گفت امیرامپول امیدرواماده توبزن اومدطرف من نشست روتحت منوکشیدروپاش سرمونازکردگفت اخریه بخدا...لباسموکشیدپایین محکم گرفتم امرم زدوای خیلیییی دردداشت انگارپاموقطع میکردن فقط دادمیزدموگریه میکردم تاتموم شدبعدشم ازم عذرخواهی کردن بعدشم بهم یه موبایل جدیدهدیه دادن...ببخشیدطولانی شد

خاطره Fatemeh😊

سلام به همگي
فاطمه هستم خاطره قبليمو هرچقدر ميفرستم ناقص فرستاده ميشه و اين دومين خاطره:
چندوقت پيش احساس ميكردم سرماخوردم ولي به روي خودم نيوردم و مامان بابا هم ميخواستن دو سه روزي برن سفر و برگردن واسه همين به خودم ميگفتم فاطمه خودتو سرحال نشون بده تا فردا كه مامان بابا ميرن و خيلي سعي كردم خودمو سرحال و خوب نشون بدم 
فردا صبحش مامان بابا رفتن و من موندم و سرماخوردگي و رفتم ميوه فروشي واسه خودم ليمو شيرين و پرتقال و نارنگي خريدم و هر چند دقيقه يه بار واسه خودم از هركدوم يكي اب ميگرفتم ميخوردم بلكه خوب بشم ولي ناثير نداشت و تا عصر همينطوري پيش رفت با خودم گفتم به اين دليل تاثير نداشت چون قرص سرماخوردگي نخوردم و رفتم يه قرص سرماخوردگي يه اموكسي سيلين خوردم نيم ساعت بعد دوباره اب ميوه خوردم و خوابيدم صبح بيدار شدم ولي بازم بهتر نشده بودم و ميترسيدم برم دكتر ولي با خودم گفتم الان كه تنها ميرم به دكتر ميگم امپول ننويسه يا اگه هم نوشت نميزنم و اينجوري خودمو راضي كردم برم دكتر وقتي رفتم يكمي استرس داشتم ولي مثل قبلنا نبودم و سريع هم نوبتم شد و رفتم دكتر ويزيت كرد و بهشم گفتم چندروزه مريضم و موقع دارو نوشتن گفتم دكتر امپول ننويسيد كه كاملا جدي گفت نميشه و من مينوسيم منم تو دلم گفتم بنويس من كه نميزنم😜و خلاصه دارو نوشت و من رفتم داروخونه كه شانس خيلي افتضاحم عمومو ديدم گفت فاطمه چي شده و منم توضيح دادم و قبلشم به كسي كه داروهارو ميداد گفتم امپولارو نده وقتي صدام زدم با عمو رفتم داروهارو بگيرم و عمو هم داروهاشو گرفت كه اقاهه گفت اينم داروهاتون فرمودين امپولارو نميخوايين ديگه؟منم يه لحظه هنگ كردم😳😑😐عمو گفت چرا امپولارو نميخوايي نه اقا امپولارو هم بيارين 😱هيچي ديگه منم روم نشد بگم نه وقتي دارو هارو گرفتيم خودمو زدم به اون راه و گفتم عمو من برم خونه شما تشريف نميارين؟عمو گفت نه بايد برم ولي اول بيا بريم امپولاتو بزن بعدش برسونمت خونه منم گفتن نه الان معدم خاليه ميرم خونه يه چيزي ميخورم بعد ميام امپول ميزنم گفت اين همه راه بري و برگردي؟نميخواد رفت اب ميوه و كيك خريد بهم گفت بخور و منم ديگه هيچيييي نگفتم و اب ميوه رو هم تا اخر خوردم و اخرش پاكته صدا ميدادخوشم ميومد هي صداشو درمياوردم وطولش ميدادم كه يه راهي واسه امپول نزدن پيدا كنم كه نشد و عمو گفت زود باش اب ميوه رو بخور زود بايد برگردم گفتم عمو شما برو گفت نه ميخوام خودم برسونمت حالت خوب نيست منم ديگه اب ميوه رو خوردم و رفتيم مطب كه من امپول بزنم 
عمو امپولا رو داد به خانومه اونم گفت برو اماده شو تا من بيام منم با ترس رفتم اماده شدم و نفس عميق ميكشيدم كه استرسم كمتر بشه همش ميگفتم نميميري كه يه لحظه اي زود تموم ميشه نفس عميق بكشي دردش كم ميشه و از اين حرفا كه خانومه اومد و پنبه كشيد كه يهو برگشتم گفتم نزن بهم گفت برگرد سفت ميشه امپولت منم گفتم نزن به عموم بگو كه زدم اونم با خنده گفت زشته با اين سن وسالت برگرد منم با گريه برگشتم و دوباره پنبه كشيد و امپولو زد از اولش سرمو گذاشته بودم رو دستم اروم گريه ميكردم و اصن نميتونستم نفس عميق بكشم و خيلييي درد گرفت و اخرش خواستم بلند گريه كنم كه تموم شد و دوباره پنبه كشيد و اون يكي رو سريع زد و يكم سوز داد ولي زود تموم شد و گفت تموم شد ميتوني بلند شي منم چند دقيقه بعد بلند شدم صورتمو پاك كردم و رفتم پيش عمو اونم مسخره ميكرد ميگفت با اين سن گريه كردي.

خاطره آرتا گلی

سلام به همه،امیدوارم که عید بهتون حسابی خوش گذشته باشه،این خاطره ای که مینویسم مال هفته دوم عیده رفته بودیم باغ،چند کیلومتر اونورتر از باغ یه مجموعه تفریحی ورزشی بود که توش پینت بال و کارتینگ و فوتبال دستی و دارت و بیلیارد داشت،حدودای دوازده بود که یکی از فامیلامون که آرمان خیلی ازشون بدش میاد اومدن باغ،آرمان هم به من گفت برو به بابا بگو یه دقیقه تا سر کوچه میریم و برمیگردیم(چون بابام حرف منو همیشه قبول میکنه)رفت خودشم به دخترعمو و پسر عموم(سحر 18 سالشه و دانشجوی مکانیکه و سپهر25 سالشه و دارو خونده) و آرش (پسر دوست صمیمی بابام) گفت پاشین لباس بپوشیم بریم،رفتیم نشستیم تو ماشین،آرمان گفت داریم میریم یه جای خوب سحر و آرش و سپهرکه واقعا فکر کرده بودن داریم تا سر کوچه میریم هی میپرسیدن کجا؟ من مطمئن بودم داریم میریم همون جا،خلاصه که آرمان فقط استارت زد و پاشو گذاشت رو گاز آهنگ بندری گذاشته بود صداشو تا ته برده بود بالا دیگه قشنگ خودشو آرش اون جلو کولی بازی در میاوردن و میرقصیدن آرمانم که کلا فرمونو ول کرده بود هر چی هم جیغ میزدیم گوش نمیداد2
بد تر لایی میکشید ادا درمیاورد ما سه تا هم عقب،یعنی یه جوری رانندگی میکرد من و سحر از بس جیغ زدیم گلو واسمون نموند جلوی پارکینگ اون مجموعه بدون این که حتی یه ذره سرعتشو کم کنه یه ترمز گرفت،فرمونو یه ذره چرخون و دستشو ول کرد ماشین سه دور دور خودش چرخید ما که سکته کردیم یعنی چهارتایی فقط بهش فحش میدادیم اونم میخندید ادای ما رو درمیاورد رفتیم اونجا،رفتیم فوتبال دستی بازی کردیم،یه لحظه سحر اومد دسته رو بده جلو سپهر کرم ریخت دسته رو محکم کشید جلو سحرم دستش بین دسته و اون سوراخش گیر کرد یه تیکه از انگشتش قشنگ انگار از وسط قاچ خورد،یه جیغ کشید دستشو کشید سپهر که تازه فهمیده بود چی کار کرده رنگ گچ شده بود اومد سحرو بغل کرد برد نشوندش منم رفتم به آرمان گفتم،اونم عصبانی از دست سپهر اومد،یه چشم غره به سپهر رفت بعد رفت از مسئول اونجا پرسید بتادین و باند دارن یا نه، 
اون آقا هم بهش گفت فقط چسب زخم و الکل دارن آرمانم گفت باشه ،آقاهه رفت که بیاره اونا رو ما هم یه خورده سر به سر سحر گذاشتیم پسرا یه خورده دستش انداختن آرشم یه ذره سپهرو دعوا کردسحرم اشک از چشماش میومد آرمان اومدسحرو بلند کرد گفت بیا بریم،سحر با گریه گفت چیکار میخوای بکنی؟ آرمان گفت میخوام دستتو ضدعفونی بکنم دیگه،بیا بریم دم در سالن،سپهرم اومد بره که آرمان بهش گفت میشینی نفسم نمیکشی لازم نیست بیای،سحرم که دلش پر بود محکم زد پشت گردن سپهر بعد به من گفت تو بیا باهام،خلاصه که ما سه تا رفتیم دم در، من دست سحرو گرفتم تا آرمان یه قطره از الکله رو ریخت رو دستش سحر جیغ کشید دست و پا میزد آرمان هم همش بهش میگفت ببخشید ببخشید الان تموم میشه،به منم میگفت ول نکنیا دستشو ،تا کارش تموم شد سحر مردو زنده شد،،   پنبه هم نبود اونجا،هیچی نبود که باهاش زخمشو فشار بدیم خونش بند بیاد،آرمان پنج تا چسب زخم زد رو انگشت سحر بد بخت تا دیگه خونی ندیدیم سحر حالش بد شده بود فشارش افتاده بودآرش رفت واسش یه رانی خرید سپهرم که کاملااا مظلومانه سر جاش نشسته بود،حال سحر که بهتر شد پاشدیم رفتیم دارت بازی کردیم اونجا هم از بس صدای آهنگ بلند بود ما صدای خودمونو نمیشنیدیم چه برسه به گوشیامون،تایمم کلا از دستمون در رفته بود،بازی که تموم شد آرمان گوشیشو در آورد از تو جیبش گفت بد بخت شدیم بابام 4 بار بهش زنگ زده بود منم دیدم مامانم سه بار به من زنگ زده،خلاصه که با سرعت جت برگشتیم کلی هم تو راه خندیدیم با این وجود بازم آرمان کلی به سحر سفارش کرد که بگه دستش لای در ماشین مونده یعنی دیگه ساعت سه ربع کم رسیدیم باغ با قیافه کاملا مظلومانه نشستیم بابامم کلی آرمانو دعوا کرد ناهارشونم آخراش بود دیگه مامانم برای ماها ناهار کشید زن عموم که خیلییی ناراحت شد وقتی دست سحرو دید ولی سحر اصلا به روی خودش نیاورد (دمش گرم)،بعد شروع کردیم با همه بچه ها پانتومیم بازی کردن چون تو فاصله ای هم که ما نبودیم خیلیا اومده بودن،پسرا ادا در آوردن که دخترا یه گروه پسرا یه گروه،و ما هم براشون اصلا کم نذاشتیم یعنی خجالت آور ترین چیزای دنیا رو مجبورشون کردیم انجام بدن،اونا هم با ما همین کارو میکردن خببب،ولی زشت تر از همه رو من برای آرش انتخاب کردم،وای آرش عین لبو شده بود جلوی بزرگا مجبور بود یه حرکت خیلی زشتی رو انجام بده،ما که مرده بودیم از خنده،آخرش که تموم شد انجام داد پسرا گفتنش ،مرده بود دیگه ،یه لحظه به من گفت بیا تا رفتم منو گرفت انداخت تو آب استخر وای آب استخرم یخه یخه یخ بود یعنی یه آن سکته کردم من اون زیر ،بعدش چند تا از دخترا پسرا رو هل دادن تو آب چند تا از پسرا دخترا رو هل دادن تو آب آرشم اون بالا وایساده بود فقط اونو کسی زورش نرسید بندازه تو آب آرمانم تو آب انداخته بودن،دیگه همه اومدیم بیایم بیرون آرشم با خیال راحت اومد داشت کمک میکرد بیایم بیرون دست منو گرفت منم محکم کشیدمش تو آب ناگفته نماند که خودمم باهاش رفتم زیر آب چون سنگین بود ولی خداییش خیلی خندیدیم بهش،همه وایساده بودیم تو آفتاب تا خشک بشیم ،حدودای 6 بود قرار شد بریم پینت بال بازی کنیم ،آرمانم زنگ زده بود دو تا از دوستاش بیان (محمد و رامین)اونا رسیدن دیگه قرار شد که من و سحر و آرش با ماشین اونا بریم بقیه هم با ماشین ما بیان،چند تا دیگه از بچه ها هم گفتن نمیان،  یعنی من همیشه فکر میکردم آرمان چقدر بد رانندگی میکنه ،محمد از آرمانم وحشتناک تر میرفت،یعنی اصلا دست به فرمون نمیزد ماشین داشت کج میرفت خیلی ریلکس نشسته بودن با رامین ادا در میاوردن،حالا من به درک اصلا نگران خودم نبودم نگران سحر بودم،سحر وسط نشسته بود بهش گفتم بیاد کنار بشینه نشستم وسط ،مردیم تا رسیدیم خلاصه که رسیدیم اونجا،رفتیم که بازی کنیم بهمون لباس دادن و کلاه و اینجور چیزا که ما مرده بودیم از شدت خنده همه با هم داشتیم لباس عوض میکردیم تو یه اتاق کوچیک جامون نبود خیلی خنده دار بود وضعیتمون،تفنگ و اینجور چیزا هم بهمون دادن رفتیم تو زمین،من و سحر و محمد و آرمان و سپهر یه تیم شده بودیم، آرش و رامین با یکی دیگه از پسر عموهام و خانومش ( مهرداد 29 سالشه و سمیرا26) و مهتاب خواهر مهرداد( 23 سالشه )یه تیم شده بودن، 
یعنی بازی شروع شد هیچ کس به کس دیگه ای رحم نمیکرد من انگشتام از اونجاییشون که دیگه دستکش نداشت همه به فنا رفته بود بس که تیر خورده بودتازه رسیده بودم به زمین اونا پشت یکی از سنگرا نشسته بودم،یه لحظه سرمو آوردم بالا آرش یه تیر زد خورد تو گردنم،گردنم خیس شد از بس که شک شده بودم،نشستم همونجا کلاهمو در آوردم فکر میکردم خون خودمه بعد که دیدم سبزه خودم خندم گرفته بود سریع دوباره کلاهمو پوشیدم آرش داشت در میرفت،شیشه کلاهه هم یه خورده بخارگرفته بود درست نمیدیدم،یه تیر زدم سمتش دادش بلند شد که کی منو آمپول زد،وای اون وسط همه مرده بودیم از خنده ول کنم نبود 
چرخید من داشتم در میرفتم تا دیدم چرخیده تیر بارونش کردم،بد بخت دیگه چیزی ازش نمونده بود،یه لحظه نفهمیدم کی اومد از پشت کل تیراشو رو پای منه بد بخت خالی کردم یعنی اشکم در اومده بود دیگه،خلاصه که در عرض یک ساعت نفری 5-4 بار تیر اضافه خریدیم،منم یه لحظه اومدم از کنار زمین رد شم پام گرفت به این سیمای کنار حصاره سیما رو از پام کشیدم بیرون خیلی درد گرفت،دست زدم انگشتام پرخون شدولی گرم بازی بودیم اهمیت ندادم،دیگه بالاخره همه له و لورده اومدیم بیرون ،تا اومدیم همه از همدیگه معذرت خواهی میکردن که من به تو تیر زدم و ببخشید منم فهمیدم اون بشری که پای منو به فنا داد سمیرا بود به مهرداد گفتم زنت شیطون شده هااا،مهرداد هم بغلش کرد گفت واسه همین چیزاشه که عاشقشم دیگه، زده بودن تو فاز رومانتیک که همه با اهم اهم بهشون فهموندن،خلاصه که برگشتیم باغ،بزرگترا گفتن ما داریم بر میگردیم ما بچه ها قرار شد بمونیم،عموم (بابای سپهر و سحر) طبق معمول اشپل آورده بودبه آرمان گفت ما خوردیم واسه شما هم گذاشتیم دیگه بزرگا که رفتن،زنگ زدیم چند تا دیگه از بچه ها بیان منم رفتم تو دستشویی پاچه شلوارم پاره شده بود ولی چون شلوارم مشکی بود کسی متوجه نشده بود،زدمش بالا تازه دیدم چقدر خون اومده بتادین زدم،یه ذره خون میومد ولی دیگه اهمیت ندادم، نشستیم بازی تا میتونستیم هم خوردیم همه نوع آت و آشغال و تنقلاتی خوردیم رو هم برای اولین بار به اصرار سحر اشپل خوردم خیلییی بد بود، دوتا قاشق به زور خوردم،از بس که همشون دوست داشتن دیگه روم نشد بگم بده ساعت 4 صبح رسیدیم خونه،از بس که جفتمون خسته بودیم فقط پریدیم تو تخت من که حتی لباسامم عوض نکردم،صبح ساعت ده بود با یه حالت تهوع وحشتناک از خواب پاشدم،من کلا خیلی زود سردیم میکنه اون اشپلا هم خورده بودم داشتم میمردم،تازه احساس کردم که چقدر بدنم درد میکنه،همه جام مخصوصا پاهام خیلی درد میکرد یکیشون که زخم بود یکیشونم که سمیرا نابود کرده بود،گیج و در حال تلو تلو خوردن رفتم پایین، مامان و بابام نبودن،خیلی حالم بد بود،آرمانم خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم، سرم هم دردگرفته بود و گلوم میسوخت اینم از تاثیرات شاهکاره آرش بود که موتورخونه ی سینوسای منو با انداختم تو آب دوباره راه انداخته بود، سرمو گذاشتم رو بالش پاهامو جمع کردم تو شکمم نفس نفس میزدم و خیس عرق شده بودم،خودم احساس میکردم داغم وتب دارم،آرمانم سعی میکرد بفهمه که چمه ولی اصلا نمیتونستم حرف بزنم،یه جور عجیبی بودم،رفت دستشو خیس کرد دستشو میکشید به صورتم میگفت آروم باش،نفس عمیق بکش،آرووووم،بلندم کرد نشوندم یه ذره آبمیوه خوردم،اشکم دراومده بود،آرومم کرد بعد پرسید چت شده؟گفتم حالم بده،بالا آوردم سرم درد میکنه گلوم میسوزه،نفسم بالا نمیادفکر کنم سرما خوردم،پاهام همه جای بدنم درد میکنه،بغلم کرد گفت باشه باشه چیزی نیست خوب میشی،بقیه آبمیوه رو داد بهم که بخورم سرمو چرخوندم گفتم نه میترسم بالا بیارم گفت بالا نمیاری بخور لطفا،نتونستم خیلی بخورم، احساس میکردم شلوار م هم داره به شکمم فشار میاره کمکم کرد که لباسامو عوض کنم،شلوارمو که عوض کردم تا پامو دید گفت این چیه؟این خونا مال چیه؟کی اینجوری شده؟گفتم وای اینو ول کن پام گرفت موقع بازی به لبه حصاره،حالا تو اون موقعیت شوخیش گرفته بود اومد جلو انگشتشو گذاشته بود رو بینیم میگفت آخه تو کوری؟خری؟چرا همه جات زخم و زیلیه همیشه؟ میشه به من بگی کجای بدنت دقیقا سالمه؟ خیلی جدی گفتم دست راست و پای چپم سالم بود که سمیرا لطف کرد زد پامو به فنا داد،گفت خووووب؟ دیگه کجاهات سالمن؟زدم زیر گریه گفتم هیچ جا توروخدا یه کاری بکن دارم میمیرم،گفت خیلی خوب بابا،من میرم وسایلمو بیارم معاینت کنم تو هم آروم باش، هیچی دیگه اومد هر جای شکممو دست میذاشت درد میکرددستشو محکم گرفتم،اون یکی دستشو آورد گفتم بسههه،نمیخوام ناخوناموکردم تو دستش فقط یه آخ آروم گفت به کارش ادامه داد همینجوری هم میپرسید چی خوردی دقیقا؟ چقدر خوردی؟کی خوردی؟روش چی خوردی؟منم با جیغ و داد و گریه جواب میدادم،بعد گلوم و گوشمو معاینه کرد و صدای ریه و قلبمو گوش داد،احساس کردم دوباره دارم بالا میارم،هلش دادم عقب پریدم تو دستشویی و بالا آوردم،سرمو آوردم بالا قشنگ رنگ مرده شده بودم،اومدم بیرون آرمان اومد یه چیزی بگه،احساس کردم زیر پام خالی شد افتادم تو بغلش میزد تو صورتم،حالم خیلی بد بود نمیتونستم جوابشو بدم،بغلم کرد برد گذاشتم رو تخت دیگه از حال رفتم، چشمامو باز کردم دیدم آرمان و آرش و بابام نشستن دارن حرف میزنن سرم تو دستم بود ولی خیلی حالم بد بود،هیچ کاره خارق العاده ای تو باغ نکرده بودیم مثل همیشه که میرفتیم باغ همون کارا رو کرده بودیم،همون چیزا رو خورده بودیم اصلا نمیدونستم چرا اینجوری شده،بابام تا دید من چشمامو باز کردم اومد طرفم گفت چطوری خوشگل بابا؟چت شده تو؟ گفتم بابا حالم خوب نیست بابا پیشونیمو بوسید گفت خوب میشی عزیزم خوب میشی،گفتم کی اومدین شما ؟دیگه بابام برام تعریف کرد که من حالم بد میشه آرمان زنگ میزنه آرش میگه چه داروهایی بگیره چون میترسه که خودش پاشه از خونه بره بیرون من حالم دوباره بد بشه  بعدم زنگ میزنه به بابام با اون عقل ناقصش تا میبینه یکی برداشت شروع میکنه که بابا آرتا حالش بد شده به مامان نگو که بترسه،نگو مامانم پشت خط بود( موندم خدا تو جمجمه این بشر جز کاه و گل چی قرار داده؟چند بارم زدم تو سرش که ببینم صدا میده یا نه که متاسفانه نداد!)همون موقع مامانم اومد تو برای آقایون محترم میوه آورده بود، منو که دید اومد بغلم کرد گل از گلش شکفت،یه خورده قربون صدقم رفت که آرمان گفت منم اینجا هستم گفتم تویه حسود حرف نزن،بابا م گفت راست میگه این ته تغاری منه جونم به جون این بستس و در اون لحظه فک آرمان بود که روی زمین افتاده بود و احتیاج به یک عدد کمپرسی واسه جمع کردنش داشت ولی خب همشون خندیدن،من همش سرفه میکردم و سر درد داشتم سرمه دیگه آخراش بود آرمان اومد نشست رو تخت نبض و فشارمو گرفت گفت بهتری؟گفتم یه ذره،گفت هنوز حالت تهوع داری؟ گفتم آره،گفت گلوت وضعش اصلا خوب نیست،گفتم نمیخواد ادامه بدی نمیزنم،گفت من چیزی گفتم؟گفتم نه چون خودت میدونی که میدونم چی میخوای بگی،زود اینو در بیار میخوام برم بیرون حالت تهوع دارم میترسم دوباره بالا بیارم،یه اخم کرد گفت باشه،سرمه رو در آورد یه جور عجیبی شدم،احساس کردم دوباره دارم بالا میارم،دویدم تو دستشویی و دوباره حالم بهم خورد،اومدم بیرون اشکم در اومده بود دیگه حالم داشت از همه چی بهم میخورد رفتم تو اتاق خودمو انداختم رو تخت،با گریه گفتم همتون برید بیرون میخوام تنها باشم مامانم گفت باشه مامان،باشه آروم باش همه رو کرد بیرون و خودشم رفت از شدت درد نمیتونستم هیچ کاری بکنم حتی از بس که استخونای انگشتای دستم که تیر خورده بود درد میکرد نمیتونستم بالشو فشار بدم،بلند بلند گریه میکردم،همه ی بدنم درد میکرد،احساس میکردم دارم میمیرم،آرمان اومد تو نشست رو تخت با بیحالی چرخیدم به سمت دیگه که نبینمش و به خودم میپیچیدم،دوباره خیس عرق شده بودم،چیزی نمیگفت فقط نگام میکرد،تا جایی که دیگه نزدیک بود صورت خودمو چنگ بزنم،دستامو گرفت گفت آروم باش الان میرم آمپولاتو میارم،بزنم بهت بهتر میشی،دستشو گرفتم گفتم آمپولااات؟من یکیشم نمیزنم چه بزسه به چند تا،گفت باید بزنی،همین و بس باید خوب شی، آخه چرا عادت داری تا موقعی که مرگو جلوی چشمات نبینی کوتاه نیای؟سوپر من که نیستی آدمی،همه مریض میشن این اداها چیه؟ و پاشد رفت،برگشت داخل پشت سرش آرشم اومد گفت من دارم میرم،خواستم هم معذرت خواهی کنم بابت دیروز هم خدافظی،یه چشم غره بهش رفتم گفتم برو که دلم میخواد سر به تن جفتتون نباشه،الانم به خاطر حرکت تو آمپول بخورم از سرت نمیگذرم به عمو(باباش) میگم یه بلایی سرت بیاد اون سرش نا پیدا،خندید گفت من بگم غلط کردم تو کوتاه میای؟این بابای ما اگه تو بهش بگی با کمربند منو میزنه،گفتم نه،به خاک سیاه میشونمت،میتونی از الان خودتو آماده کنی خندید گفت باشه وروجک خانوم خدافظ، آرمان گفت آرش بمون برای ناهار بعدا برو منم سریع گفتم لازم نیست فضای خونه رو آلوده میکنه،در ضمن جای منم میگیره،جفتشون زده بودن زیر خنده،خلاصه که آرش رفت و آرمان دست به کار شد،گفتم آرمان من نمیزنم گفت میزنی خوبم میزنی با گریه گفتم چند تاس؟گفت پنج تا،گفتم اون وقت تو به این فکر کردی که من قراره بشینم؟گفت بعله فقط تا یه هفته درد میکشی ،گفتم به خدا تقصیر اون تخم ماهیاس گفت خوب تو که میدونی زود حالت بد میشه مجبوری بخوری؟گفتم نمیدونم! بالش گذاشت زیر شکمم چرخوندم گفت آروم باش گفتم آنتی بیوتیکم هست؟گفت آره،گفتم آرمان چیه؟گفت نمیگم گفتم آرمان گفت دلم نمیاد بگم میترسی خودتو سفت میکنی دردت میگیره با گریه چرخیدم شلوارمو داد پایین پد کشید گفت نوروبیونه نفس عمیق بکش و زد،خیلیییییی درد داشت من فقط جیغ میکشیدم میگفتم درش بیار،خودمو سفت کردم گفتم بسه درش بیار گفت آخرشه شل کن بکشم بیرون گفتم نمیتونم گفت شل کن ببینم دید شل نمیکنم همونجوری بقیشو زد،شروع کرد آنتی بیوتیکه رو آماده کردن یه جوریم نشسته بود من هیچی نمیدیدم،منم فقط دستمو گذاشته بودم رو پام گریه میکردم، منو چرخوند طرف دیگه رو پد کشید گفت توروخدا فقط شل بگیر منم قول میدم آروم بزنم،من فقط گریه میکردم میگفتم نزن لطفا،و نیدلو فرو کرد که من یه جیغ زدم،یه خورده که تزریق کرد از شدت درد و سوزشی که تو پا و کمرم بود مطمئن شدم پنادوره، دست خودم نبود مرتب پامو سفت میکردم دردش وحشتناک بود التماسش میکردم که بکشه بیرون ولی گوش نمیکرد،دست خودمو چنگ میزدم میگفتم بسه،بسه،از بس که داد زدم گلو واسم نمونده بود به سرفه افتاده بودم،احساس کردم نفسم داره بند میاد،یه لحظه نفسم رفت آرمان سریع کشید بیرون یه فوت کرد تو صورتم من فقط گریه میکرد آرمان چرخوندم صورتمو ناز میکرد میگفت چیزی نیست چیزی نیست دیگه تموم شد،من اصلا نای جواب دادنم نداشتم،دوباره چرخوندم صدام دیگه در نمیومد آروم گفتم آرمان نزن توروخدا گفت این درد نداره،سریع پدکشید و زد منم فقط ناله میکردم،تموم که شد جدا میخواستم پاشم کمرمو گرفت گفت بخواب این آخریشه اون یکی آنتی بیوتیکه رو بعدا میزنم باور کن! گفتم بسه دیگه نمیتونم با فشار دست خوابوندم گفت اذیت نکن دیگه آروم میزنم ولی شل بگیر خودتو،با وجود همه ی دست و پا زدنای من به زور چرخوندم و گفت نفس عمیق بکش و پد کشید و زد اینم خیلی بد بود مخصوصا که کل پام درد میکرد نمیدونم چی بود دردش به اندازه پنادوره نبود ولی واقعا بد بود من که خیس عرق شده بودم از شدت درد و فقط بلند بلند گریه میکردم خودمو سفت کردم هر چی گفت شل کن گفتم نمیتونم اونم همینجوری ضربه میزد و تزریق میکرد تا تموم شد،رفت همه سرنگا و پنبه ها رو جمع کرد ریخت تو سطل خودشم رفت دستشو بشوره منم دستمو گذاشته بودم رو پام گریه میکردم،برگشت سعی کرد منو بچرخونه هر کاری کرد حتی نگاشم نکردم،آخرش دید بدجوری ناراحتم اومد بوسیدم گفت ببخشید و رفت،کم کم حالم بهتر شد و تونستم بخوابم از خواب که بیدار شدم ساعت 5 بود،پاشدم رفتم بیرون دیدم باز مامان بابام رفتن عید دیدنی آرمان رو مبل نشسته بود داشت با گوشیش بازی میکرد منو که دید اومد محکم بغلم کرد گفت قهر نباش دیگه منم بوسش کردم گفتم نیستم،چند دور چرخوندم تو هوا که از دلم در بیاره،ولی شبش نذاشتم بهم آمپول بزنه البته فرداش یه دونه پنی سیلین 800 بهم زد که یه سیسیش مونده بود کشید بیرون و انداختش دوراز بس که دردم گرفته بود ولی خب من تا همین چند روز پیش قرص میخوردم تا کامل خوب شدم ولی واقعا هم از سر آرش نگذشتم چند روز بعدش رفتیم خونه عمو اینا به عمو گفتم عمو پسرتون خیلی اذیت میکنه،من کلی آمپول به خاطرش خوردم عمو هم گفتن آرش بیا همونجا جلوی من یکی محکم زدن پشت گردنش که آرش آه از نهادش بلند شد بعدم گفتن حواست به کارات باشه منم عمو رو محکم بغل کردم،سحر بیچاره هم انگشتشو رفته بود فرداش پانسمان کرده بود ولی کلا از بس که اون روز خوش گذشت همه ی دردای بعدش می ارزید
مرسی که وقت گذاشتید و خوندید امیدوارم همیشه سالم و در آرامش و موفق باشید

 

خاطره آیدا جون گل

.سلام آیداهستم 22سالمه.. این خاطره شوهرمه
خیلی لجبازم واصلادوست ندارم طرف بگه بمیرمنم بگم چشم الان میمیرم کلاتحمل ندارم ونمیتونم جواب کسی روندم وهمسرمم همشیه میخواد حرف حرف خودش باشه ولی بعدعروسیمون یادگرفته کوتاه بیادفهمیده بایدزن ذلیل باشه اما اصلاابرازعلاقه نمیکنه تازمانی که نیازداشته باشه خیلی رابطمون بدهیچ وقت نشده بیادخونه بگه دوستت دارم یاپیام بده,بهم بگه,توپیاماشم یه عزیزم نمیگه دراین حد،ولی دوسش دارم.بریم سراغ خاطره
 یه شب امیراومدخونه لپاش قرمز،چشاشم قرمزبود،من درازکشیده بودم اومدبالای سرم گفت ببین تب دارم دستموگذاشتم گفتم اره گفت پاشوبرام سوپ درست کن واقعاسختم بودبه زوربلندشدم رفتم اماده کنم گفت ایدابامن بیابریم دکتر من میترسم رانندگی کنم گفتم سوپت چی میشه؟گفت خاموشش کن حالم بد،امیروحشتناک ازامپول وسرم میترسه یک لحظه دلم سوخت امیرهیچ وقت بخاطرسرماخوردگی دکترنمیرفت؛سریع لباس پوشیدم دفترچشوبرداشتم وقتی رسیدیم گفت خداکنه امپول ننویسه گفتم اره حتمااا😊مث بچه هااخم کردگفتم زشته امیر29سالته گفت چیکارکنم خب میترسم گفتم پیاده شو،رفتیم داخل یه چندنفری بودن یه دختربچه کنارامیرنشسته بودهی نازش میکردخیلی حسودیم شد گفتم امیرتواین یکسال یک بارم اینطوری بهم توجه نکردی گفت بشکنه این دست که نمک نداره بعداخماش رفت توهم نوبت امیرشد من باهاش نرفتم اومدبیرون حتی نگامم نکردرفت داروخونه،بعدیک ربع اومدکلی امپول داده بودگفتم همش مال تو؟گفتش نه گفتم یه چندتابراخانومم بنویسه تایه وقت به خانوم برنخوره چرابهش توجه نکردم گفتم خیلی بی شعوری گفت بس کن حوصله ندارم،اون دختربچه پنی سیلین داشت اینقدرگریه میکرد امیرم هی قربون صدقش میرفت وقتی مادرش بردش تواتاق امیرچشاشوبست گفت وای طاقتشوندارم رفت بیرون داشتم دیونه میشدم یادمه اوایل مهرسرماخورده بودم کلی پنی سیلین بایدمیزدم،بدون بی حسی مامانش برام زداین فقط میخندیدمیگفت حقته،واقعاادم نمیتونه تحمل کنه،مادروبچه رفتن بیرون دیدم امیرکلی بچه رو بوسید بعداومدداخل.نشست تست کرداخماش رفته توهم گفتم حقته دستموباتمام زورش فشاردادگفتم داری ازحرص میمیری باید اون همه امپول بزنی😃گفت توهمین فکروکن گفتم فکردیگه ای هم نمیشه کرد😄سرشوگذاشت رودیواروچشاشو بست که زن بهش گفت اقابرو درازبکش امیریکم نگاش کردخندید زنه گفت نگومیترسی گفت زیااااد😄منم باهاش رفتم گفت کجامیای گفتم میام ببینم که نمیترسی چون نیم ساعت پیش میگفتی میترسم گفت اون نیم ساعت پیش بود این الانه گفتم میبینم گفت ببین تا چشت درآد،درازکشید شلوارشوکشیدپایین سرشوگذاشت رو تخت بین دستاش منم بلوزشوکشیدم بالامحکم زدم توگودی کمرش کاملاقرمزشده بودالبته پوستش زیادی سفیدتقصیرمن نیست😕گفت باشه آیداجان خونه که میریم گفتم اره میریم تاعقده الانتوخالی کنی هیچی نگفت میدونستم داره سکته میکنه خانومه اومدباچهارتاامپول یهوبرگشت گفت خانوم میخوای ابکشم کنی گفت برگرد زشته خانومت اینجاست من فقط میخنددیم امیرباخنده گفت نمیخوااااام گفتم نترس اقایی دستمومحکم فشاردادازحرص،زنه پنبه رو کشید گفت شل کن اینم داشت مث مسخره ها میگفت ااای.. وای خیلی باحال بود اداهاش کلی خندیدم،کلاامیرخیلی شوخ توفامیل های خودش که جدا،توخانواده ماامیربخاطرهمین کاراش خیلی دوست دارن همیشه درحال شوخی واذیت امابه من میرسه میگه زشته کناربزرگترانبایدزن وشوهراینطوربرخوردکنن😒سردومی دستمواروم دندون گرفت خیلی اروم گفت آی،سر سومی بلندگفت بسه دیگه تموم نشد؟گفتم نه عشقم اصلیش مونده خانومه خندید،امیربازم دستموفشاردادمنم موهاشوکشیدم،اخری زد واقعادردش گرفت از ته دلش گفت آخ منم تو دلم گفتم حقته 
وقتی خانونه رفت بیرون محکم جای امپول اخری فشاردادم برگشت گفت مگه دیوانه ای؟گفتم اره گفت باشه رفتیم خونه کبودت کردم یادت میادگفتم جرئت داری؟گفت چرانداشته باشم وقتی رفتیم چشاموروهمه چی میبندم وکتکت میزنم چون یکسال لجتودارم منم رفتم بیرون گفتم خونه نمیام گفت نیاباورم نمیشد رفته منم اینقدر گریه کردم یعنی واقعاشکه شده بودم منو توتاریکی شب تنهاگذاشته،باتمام وجودم اشک میریختم وهرکس ازبغلم ردمیشد نگام میکردمونده بودم چیکارکنم دیدم صدام میزنه بیاسوارشو گفتم نمیام اومدکنارم اروم گفت ایدابه جان یه دونه خواهرزادم که خیلی دوسش دارم همینجامیزنمت خیلی خواهرزادشو دوست داره یعنی وحشتناک،منم واقعاحسودیم میشه بهش😣😣
دیدم عصبی ترجیح دادم بشینم چون واقعاعصبی بود،تاخونه توترافیک بودیم اینم مث دیونه ها شده بودهی غرمیزدومیکوبیدبه فرمون.گفتم امیربرو برام لواشک بگیر یهودادزد تواین بدبختی خانوم هوسم کرده،منم هیچی نگفتم وقتی گرفت پرتش کردم طرفش فقط نگام کردگفتم جرئت داری بزن من که میرم خونه بابام،گفت میدونم چه شرری هستی وگرنه میزدمت همون اوایل،منم بازوشومحکم فشاردادم گفت کاش یه زن دیونه میگرفتم ولی تورو نمیگرفتم😕😒زندگی مامث موش وگربست البته خودش ابرازعلاقه بلد نیست هرچقدرهم میگم محل نمیذاره،تویک جمع هم هستیم انگار اون پدربزرگ منم نوه ش هی ایرادمیگیره اخم میکنه یادعوامیکنه،ارزوبه دل موندم تویه مهمونی بیادبغلم بشینه میگه زشته فقط خرافات قبول داره،حالابچه هم میخواد😒اونم فقط دختر میگه پسرشدبروخونه بابات،اینقدربچه میاریم تادخترشه😕😕😕😕
این که میگم همیشه دعواداریم فقط بخاطراینه که احساساتشوبروزنمیکنه درشرایط عادی ولی واقعامردخوبیه،امیرخیلی شیطونه هرکس ندونه فکرمیکنه ازاون پسرای دختربازبوده ولی من اولین دختری بودم که واردزندگیش شدم،مادرش میگه یکم بهش زمان بده خودش خوب میشه یکسال شده هنوزکلش خراب😄منم دلم میخوادهمسرم به من ابرازعلاقه کنه هردختری اینومیخواد 
 

خاطره فاطمه جان

سلام ب همه ی دوستان وب. البته من چند ماهی هست که خواننده وبتون هستم ولی تابحال خودم هیچ خاطره ای رو نزاشتم.قبل از هرچیز یه بیوگرافی بدم.فاطمه هستم 18سالمه دانشجوی طراحی دوختم.(اینوبگم که من از بچگی عاشق هنرو کارهای دستی بودم.)خداروشکر میکنم ک این رشته روانتخاب کردم (هرچندخانواده بشدت مخالف بودن.)خب شاید خاطرم یکم فرق داشته باشه چون تکنیسین های اورژانس 115 ازشون نام برده میشه.(البته من احترام ویژه برای اورژانس ونیروهایش قاىل هستم.چون خودم امدادگر هلال احمر هستم ویجورایی همکاریم.)ولی خاطراتی که براتون میزارم بترس من مربوط میشه وخدایی نکرده جسارتی نباشه..!
ببخشید طولانی شد بریم سراغ خاطره

دوم راهنمایی بودم که قلبم هراز گاهیی درد میکردوجوری تیر میکشید که نفسم می برید.خوانوادم خیلی نگران بودم ولی خودم کمتر.دیگه مامانم منوبردپیشه یه متخصص قلب که ایشون بعداز معاینه منو فرستادن برای اکوقلب_روز اکوصدای قلبم روبلند شنیدمو روی مانیتورش دیدم برام خیلی جالب بودهرچندچیزی متوجه نمیشدم ازشکلکای توی مانیتورش..بعداز اکو پزشکم بمامانم گفتش که:دخترتون دریچه قلبش شله ونارسایی هم داره.مامانم هاااجو واج موند.(اووونبودین شورش کرده بود الکی دکتره چیزیم نبوداا.البته این تشخیص خودمه که فقط بدرد خودم میخوره)._دیگه یکم توصیه کرد که نبایداسترس داشته باشیو ازاینجور چیزا قرص هم داد.ک یادم نیس چی بودن. خدایی هم قلبم خوب بود مشکل ساز نشده بودواسم (منظورم ازمشکل همون داستان بستری شدن وسرم زدنو ایناست.)همه چیز اوکی بود حتی قرص هم نمیخوردم.تاااهمین دو سال پیش از اولین روزای مهر داستان های مشکلا قلب من شروع شد.هفته های دوم سوم مهریه روز چهارشنبه بود که ساعت آخرجغرافیا داشتیم.(ناگفته نماند این دوسه هفته فقط استرس ب حلقمون دادن.که حجم کارهایی که باید تحویل بدیم چقدره. کنکورمون کیه.چجوریه.هنرستانمونهم چون نمونه دولتی بود بیشتر پدرمونو درمیوردن.خداخیرشون بده.)ازشروع کلاس قلبم درد بدی گرفت دست چپم همین طور.بی محلش کردم.که لحظه لحظه بدترشد.دست چپم انگاربیحس شده بود.نمیتونستم صاف بشینم.آخرا دیگه هم خم شده بودم هم کج ب سمت قلبم بهناز دوستم بغل دستم بود بهم گفت دیوونه رنگت پریده چته???چرا کجی.آرووم گفتم: قلبم.قلبم مثی گرفته.دبیرمون چندمین بودکه از کلاس رفته بود بیرون.(یکی از اشتباهات بزرگه من بودکه از اول نرفتم بیرون.خواهرانه ازتون میخوام لطفا هروقت احتیاج داشتین ازکلاس برین بیرون برید شده بی اجازه..)بچه هاهم رفته بودن بیرون فقط دوستای خودم پیشم بودم.صداموفقط بهناز میشنید.گفتم:بریم بایین بهتر میشم.یکی از بچه ها گفت نه فاطمه.نباید راه بری.الان میگم زنگ بزنن اورژانس.صداموبلند کردم که نهههه.(خدایی میترسیدم اگه بیان کارم ساختست وسرم بهم وصل میکنن.ومن هم بشدتت ازتزریق حالا هرچی میترسم) من هیچ توجهی بحرف دوستم نکردم گفتم نه بابا میرم پایین.ازطبقه سوم تاپایین بااون حال...دیگه نفسم بالا نمیومد..!!تازه قرص هم نداشتم خییلی وقت بودکه من اصلا قرص مصرف نمیکردم.تاپای آبخوری رفتم آب خنکی خورم.احساس کردم داغی قلبم بهتر شد.سرم شدید گیج میرفت. اتاق بهداشت کنار آبخوریمون بود. بچه هاخیلی استرس داشتن طفلکا..بزوررسیدم ب تختی که اونجابود.روی تخت نمیتونستم دراز بکشم نشسته بودم و خم شده بودم.یه خانوم که پرستارن ودبیر بچه های کودکیاری بودن.تامنودیدن گفتن.دخترم چطوووری چی شدیییی???کلی سوال پیچم کردو بلند شد که بره زنگ بزنه ب اورژانس.بااضطراب گفتم نههه خوبم نیازی نیست.ب مامانم زنگ بزنید میاد دنبالم.یه نگاهی ب من کرد که:آره جوون عمت.یه باشه ای گفتو ب بهناز گفت جایی نری کنارش باش تابیام.سرگیجم جوری بود که بهنازرو کجو کوله میدیدم..بعد چنددقیقه مامانم حراااسون اومد تواتاق توچشماش اشک جمع شده بود.وااای دلم جیگرم کباب شدبراش.بمیرم الهی.(مامانم ناشر هستن.وهمون روز رفته بودن اداره ارشاد که نزدیک هنرستانمونه.داداشم علیرضاهم همراهش بود.)از مدرسه بهش زنگ زدن.بهش گفتن که دخترتون......فلان.مازنگ زدیم ب اورژانس سریع خودتونو برسونید.مامانم اومد تومدرسه علی رضاتوماشین دم در بود بقول خودش مدرسه دخترونه ک جای پسر نیست.آخه داداشم نسبت ب من مذهبی تره و برعکس من آدم جدیییه!(علیرضا یکسال و2ماه ازم بزرگتره تجربی خونده امسال هم میخواد دوباره کنکور بده.)دیگه سرم روشونه مامانم بود که بهناز اومد گفت فاطمه اورژانس اومد..علی رضا بادیدن آمبولانس بهرچیزی که توذهنش حدو مزر بو یه بدررررک گفتو اومد تو.منم باشنیدن صدای چرخ های آمبولانس که داشت نزدیکم میشدواون ترمز آخرش قلبم بلرزه درومد.یکی از تکنیسن هاباکیف مخصوصش اومد تو اتاقی که من بودم.سرموبالاگرفتم.ددیدم که یه آقای جوون وخوشتیپ هستن که شوخ طبعی از قیافش موج میزد.یه سلام کردو منم آهسته جواب دادم.سلام.ازم پرسید الان چطورین منم آهسته جواب دادم خوبم.در کیفشو باز کرد ب مامانم گفت تافشارشون رومیگیرم فک شون روماساژ بدید.(لابد فک کرده فکم قفل کرده که صدام در نمیاددرست جواب سوالاتشو بدم.)دیدم علی دروباز کرد اومد تو پشت سره پسره وایستاد.الهی بمیرم اون دیگه چجور هاااجو واااج بود.به مامانم گفتم نمیخواد من قلبم درد میکنه چیکارش ب فک.این لوس بازیا چیه.!?دید که دارم غرغر میکنم.رو بهم گفت:"حاج خانم" لطفاانگشت اشارتون روبدید میخوام نبضتون روچک کنم.منومیگیید عصبانی!یه چشم غره ای رفتم که چییی?بامنه حاج خااانووم.????دیگه مامانم دستمو گرفت واون دستگاه مسخره رواوردجلوانگشتم رو داخلش گذاشت.منم اون دستم هم روقلبم گذاشته بودم ضربان رو واضح احساس میکردم.!بعد چند ثانیه ازدستم جداش کرد.همش
خدادامیکردم که نگه باید باآمبولانس منتقل شی که...سرشو بالا گرفت و گفت:ضربانتون خیلی بالاست فشارتونم رو15که اونم بالاست باید منتقلتون کنیم بیمارستان.من دیگه فهمیدم چی در انتظارمه! گفتم نه مرسی ما خودمون میریم.روب علی رضا گفت:کمکش کنید تاپای آمبولانس ببریدش چند قدم بیشتر نیست.به زور تاپای آمبولانس رفتم.دم درکشویی که کنار در کمک راننده بود وایستادم.پسره رفت روصندلی بالای برانکار نشست.دیدم ازتوی کشویی که کنار دستش بود وروش نوشته شده بود "ست سرم"داشت یه چیزایی در میوورد.ازترس نمیتونستم برم تو.اون پیراپزشکی که پشت فرمون بود بادیدن من پیاده شد.گفت برید روی برانکارد دراز بکشید.دیگه رفتم تو فقط روبرانکارنشستم.خیییلی خجالتم میشد نمیتونستم درازبکشم..اون آقاهم اومد تودید که من هنوز نشستم ب علی رضا گفت.چادرشون روبیاریدبندازه روی پاهاش اینجوری معذبن..!بهناز رفت بیاره که دیگه نیومد.همون آقا روبمن کردو گفت:لطفا دستتون رو بدید!بار اول که گفت انگار نشنیدم.انگار که بامن نیست.ااز ترس رومو سمتشون نمیکردم..دوباره تکرار کرد.خانوم لطفا دستتون رو بیارید جلو.آستینتون روهم بزنید بالا.من من کنون گفتم چرا ?واسه چی??گفت میخوام بهت آمپول بزنم.بعد انژیوکت رو بازکرد اون پسره بالای سرم هم خندیدگفت نمیخواد بابا این که خیییلی میترسه واس قلبش بده!خیییلی عصبانی بودم انگار که بچه میترسوندن.علی هم کناردر وایستاده بودو ناظر بود ولی هیچی نمیگفت.هنگ کرده بود.آقاهه در جواب پسره گفت ترس چی?من دیگه آنژوکترو باز کردم. روب من کردوگفت:کاری که نداره آنژیوکت آبی هم که دردی نداره.دید که راضی نمیشم.ب علی رضاگفت:بیا داداشش بیا بالای دستشو بگیر.علی هم رفته بود توی ژست انگار که دست مجرم گرفته.من داشتم میمردم از استرس.بوی دستکش لاتکس/بوی الکل داشت دیوونم میکرد.فکرکنم فوبیا دارم شدید.دستم داشت له میشد.که ب داداشم گفت یکم آروم تر.روی دستم الکل کشید.بعد سریع سرسوزنو وارد رگم کرد.خییییلی سوخت! ب علیرضا گفت دیگه ولش کن.باچشپ هم فیکسش کرد که خییلی آزار دهنده بود.گفت: دیگه تموم شد.پیاده شد رفت نشست پشت رول.علی هم نشست سرجاش .مامانم هم سوار ماشین خودمون شدو پشت آمبولانس اومد.با خواهش های علیرضا روی برانکارد دراز کشیدم.پسره داشت ازعلیزضا مشخصات منو میگرفتو مینوشت روی برگه مخصوصشون. یهوگفتم واای چادرم وسیله هام.پسره گفت طوری نیست دوستت فردا برات میارشون.وقتی رسیدیم بیمارستان علی گفت: خوش کردین حالا دیگه رسیدیم.من خندیمو بلند شدم از جام که ازهمون در کشویی که سوار شدم .پیاده شم که پسره گفت:کجا??مثلا مریض قلبی هستی باید با برانکارد ببریمت تواورژانس.در عقبو همکارش داد بالا برانکاردو کشید بیرون.من خندم گرفته بود گفتم این مسخره بازیا چیه خودم میتونم بیام.پسره بهم گفت اخم کن دیگه رسیدیم الان میگن این دختره هیچیش نیس خودشوزده ب مریضی منوبردن تویه اتاق که دستگاه نوار قلب داشت.ب آقاهه پیراپزشک گفتم حالا اجازه میدین بیام پایین.گفتش که بله بفرمایید.منم گفتم ممنون.مامانم وعلی هم اومدن پیشم.علی از آقایون اورژانسی تشکرکردو اوناهم برگه ی شرح حالمو ب سرپرستار دادنو رفتن..یه خانم پرستارنوارقلب منوگرفت. پزشک اومد ونوار رو دید.گفت اینا همه مال استرسه.!ب پرستارگفت قرصایی که قبلا میخوردمو بهم بده. چون فشارم بالا بود سرم وصل نکردم خداروووشکر.بعداز خوردن قرص بهتر شدم.پزشک دوباره اومد دید بهترم گفت مرخصی سفارش کردبهم که استرس نداشته باش و...از جام بلند شدم یه پرستار اومد کنارم که آنژیوکت رودر بیاره همش غر میزدم چرا اینا رگ میگیرن?آخه مگه زوووره!!?در جواب من گفت:مجبورن اگه رگگیری نکنن جریمه میشن.درحین حرف زدن بامن ازدستم درش اورد که سووووخت خیییلی.پرستار که رفت. علی اومد تواتاق.کلی مسخره بازی درووردکه منو بخندونه.کمکم سرگیجم خوب شد.علیرضا هم کمکم کرد باهم از بیمارستان رفتیم بیرون.مامانم هم توماشین منتظرمون بود بابایی هم زنگ زده بودنگرااااان.دگه منوبردن خونه.فرداشب اون روز دوباره این قلب ما حکایت ساز شدو دوشبی بستری شدم...که حتما براتون میزارم.البته الانه ها نمیتونم شرمنده چون پروژه های دانشگاهم خیییلی زیادن نمیرسم.چشمای نازتون اذیت شدممنون که خوندین.امید وارم خسته کننده نبوده باشه..منتظر نظرهاتون هستم.خدانگه دار.

خاطره ی عزیزدل فاطمه خانوم

سلام من فاطمه ام . ۱۹سالمه و دانشجوی معماری. خواهرم دانشجوی سال چهارم پزشکی و از این دکتر های جوگیر. کافیه یکی تو خونه عطسه کنه گیر می ده بیا بریم دکتر. بگذریم بریم سراغ خاطره.... یکی از دوستای پدرم پزشک داخلیه و نمی دونم شاید با من لج داره آخه هروقت می رم سریع میگه برات آمپول نوشتم. کلا من آدمیم که اصلا برام مهم نیست اگه سرما بخورم و از کسی پنهان نمی کنم . چون تا خودم نخوام دکتر نمیرم(البته اگه دکتر آمپول بده حتما باید بزنم). نمی دونم چی کار کرده بودم که گلوم درد می کرد طوری که آب دهنمو نمی تونستم قورت بدم .دیگه کم کم نشونه های سرماخوردگی خودشو نشون داد. بدنم به حدی درد می کرد که انگار یکی منو کتک زده بود. سرم سنگینی می کرد و از شانسم تو دانشکاه بودم و باید تحمل می کردم. هیجی دیگه گذشت و رفتم خونه تا رسیدم با همون لباسای بیرونم رو تخت دراز کشیدم. نمی دونم چقدر گذشت که بابا اومد تو اتاقم. منی که بابام وقتی میومد مثل دختر بچه ها می رفتم پیش بابام و به قول سارا خواهرم خودمو لوس می کردم حال نداشتم به بابام سلام کنم. هیچی بابام اومد لبه تختم نشست. دستشو گذاشت رو پیشونیم. منم چشمامو باز کردم. بابام گفت سلام باباجون چرا اینقدر تب داری. به زور گفتم سلام بابایی خسته نباشی بابام دوباره گفت چرا اینقدر بی حالی؟ گفتم نمی دونم دوسه روزه حالم بده گفت اگه حالت بده بیا بریم پیش ایرج (دوست بابام) . سریع گفتم نه نمی خوام. بابام گفت ولی خیلی حالت بده بلندشو لج بازی نکن. گفتم نه بابا چند روزبگذره خودم خوب می شم. بابام گفت خیلی خب حداقل بلندشو یه چیزی بخور. به زور بلند شدم و لباسامو عوض کردم رفتم نشستم رو کاناپه کنار بابام و لم دادم به دست بابام. مامانم برام آبمیوه آورد ولی انقدر حالم بد بود که یه خورده خوردم سریع خیلی ببخشید دویدم سمت دستشویی و بالا آوردم بابام و مامانم اومدن پشت در و هی می گفتن درو بازکن(خداروشکر سارا با دوستاش رفته بودن بیرون وگرنه اونقدر پیاز داغشو زیاد می کرد که بابام منو می برد مطب عمو ایرج) اومدم بیرون احساس کردم سبک شدم ولی همچنان بی حال بودم. رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. بابام اومد و شونه هامو می مالید تا حالم بهتر بشهو مامانم داشت دعوام می کرد که چه بلایی سر خودم آوردم. رفتم تو اتاقم و خوابیدم. هرچقدر مامانم اصرار کرد بیدار بمونم و سوپ بخورم گفتم نمی تونم حالم بد می شه. هیچی نصفه شب انقدر سرفه کردم که همه رو بیدار کردم مامانم برام شیرعسل آورد که گلوم بهتر شه ولی بابام گفت اگه تب داره بهش شیر نده. سارا هم اومد تو اتاقم و گفت چرا نبردیش دکتر(نخود آش) اومد جلو گفتم اگه دست به من بزنی جیغ می کشم جوجه دکتر.بابام گفت چه طرز حرف زدن با خواهر بزرگتره. منم ساکت شدم . و گرفتم خوابیدم . صبح بیدار شدم و لباسامو پوشیدم و هرچند حس دانشگاه رو نداشتم ولی نمی خواستم غیبت کنم. آخه استادمون همکار بابامه و بچه ها اینو می دونستن و نمی خواستم فکر کنن پارتی بازی می شه و از این جور چیزا. داشتم از در یواشکی میرفتم بیرون چون اگه مامانم منو می دید زورم میکرد صبحانه بخورم. هیچی دیگه تادر خونه رو باز کردم بابام با نون دم در وایستاده بود و گفت:به به ته تغاری بابا کجا به سلامتی؟ گفتم دانشگاه دیگه. گفت رنگت پریده لازم نیست بری دانشگاه. گفتم بابا نه باید برم امروز با استاد... کلاس دارم. بابام گفت خیلی خب نون داغ گرفتم بخور برو. تا خواستم چیزی بگم بابام گفت آدم وقتی بزرگترش به خصوص باباش چیزی میگه گوش میکنه. بعدبازومو گرفت و برد توخونه. مامانم منو دید گفت تو کی بیدار شدی بیا صبحونه بخور. نشستم ولی همش داشتم با چاییم ور می رفتم که بابام یه لقمه گرفت جلومو و اشاره کرد به لقمه و گفت بیا این لقمه خوردن داره از دست بابا. گرفتم و به زور خوردم. بعد صبحونه بابام گفت بریم . گفتم کجا ؟ بابام گفت می رسونمت. که سارای فضول بیدار شد و گفت بابا حتما ببرینش دکتر. توراه بابام شماره یکی رو گرفت که فهمیدم عمو ایرج بوده.بابام بهش گفت ایرج جان الان کجایی؟که من نفهمیدم. بابام گوشی رو قطع کرد و من بلافاصله گفتم با عمو ایرج چیکار داری؟بابام گفت می خوام تو رو ببرم معاینه کنهمن گفتم بابا بهتون گفتم که کلاس دارم . بابام گفت اشکال نداره سلامتیت مهم تر از درسه. هیچی جلو بیمارستان وایستادیم. بابام پیاده شد ولی من همچنان نشسته بودم.. بابام اومد سمت من و درو باز کردوگفت چرا پیاده نمی شی؟گفتم من نمی یام. بابام گفت یعنی چی این بچه بازی ها چیه پیاده شو ببینم.ولی من همچنان نشسته بودم که بابام یدفعه داد زد پیاده می شی یا مجبورت کنم. من خشکم زد چون تا حالا بابام سرم داد نزده بود هیچی پیاده شدم و رفتیم سمت اتاق عمو که بیمار داشت و چند دقیقه معطل شدیم. نوبتمون که شد من ضربان قلبم رفت رو هزار و دستام شروع به لرزیدن کرد.رفتیم تو و عمو مارو دید بلند شد سلا م و احوالپرسی که بابام گفت ایرج این دخترمنو معاینه کن که حالش بدجور بده. عمو ایرج گفت خب دیروز می آوردیش مطب. که بابام شونه هاشو انداخت بالا. عمو گفت بیا بشین ببینم. معاینم کرد و گفت عفونت گلوش زیاده... بعد شروع به نسخه نوشتن کرد و گفت برات پنج تا پنی سیلین نوشتم آستین بابامو گرفتمو و آروم گفتم بابا بگو کمش کنه که عمو فهمید و گفت فاطمه من فکر کردم دیگه بزرگ شدی ترست ریخته. که یدفعه ناخودآگاه اشکم دراومد که عمو گفت ااااااا خانم مهندسو نگاه کن فاطمه نوزده سالته ها... به بابام گفت علی دخترتو لوس کردیا.. بابام گفت :چی کار کنم ته تغاریه دیگه. حالا اگه راه داره آمپولا رو کم کن.که عمو گفت تازه من می خواستم آمپول تقویتم بدم که اگه غذا نخورد ضعیف نشه و تزریق کنه.انگار دلش از سنگ بود و گریه های منو ندید وهمون آمپولا رو نوشت می خواستیم بریم که بابام گفت ایرج آمپولای الانو خودت تزریق کن چون بریم خونه نمی ذاره. گفت باشه برو ازداروخونه بگیر . بعد رو به من گفت نمی خوام نداریم گلوت چرک کرده و باید پنی سیلین تزریق کنی. بعد گفت برو رو تخت دراز بکش تا بیام . راستش یه خورده خجالت می کشیدم رفتم رو تختذنشستم که بابام اومد و آمپولا رو داد به عمو بعد اومدن اینور که منوددید گفت چرا حاضر نیستی؟ا کمک بابام و با گریه برگشتم ولی بدنم می لرزید. شلوارمو بابام داد پایین که عمو اومد با دستش توده عضانی دست کرد و سوزنو وارد کرد. وا یدردش غیر قابل تحمل بود. خواستم برگردم که عمو گفت وایستا یکی دیگه مونده من به بابا گفتم بابا تورو خدا بریم. که عمو گفت فاطمه خجالت بکش مگه دوسالته که گفتم به هرحال هرکس از یه چیزی می ترسه دیگه که بابام منو برگردوند و عمو دومی رو تزریق کرد. بابام یه خورده جاشو ماساژ داد و لباسمو درست کرد و سرمو بوسید که من سرمو به حالت قهر کشیدم عقب. کفشمو پوشیدمو خداحافظی کردیمو رفتیم خونه و بابا رفت دانشگاه. فرداش سارا خانوم فضول خونه تشریف داشتن. بابام زنگ زد به سارا که آمپولامو تزریق کنه ولی من داد زدم نمی خوام تو بهم دست بزنی خلاصه با کلی جیغ و داد سارا گفت به درک که نمی ذاری شب که بابا اومد عصبانی شد می فهمی.... شب بابا اومد و من بدو رفتم تو اتاق و درو قفل کردم چون می دونستم بابام عصبانی می شه جون رو مصرف دارو خیلی حساسه. بابام اومد و صداشو شنیدم که به سارا می گفت تزریق کردی که سارا دهن لق گفت:نذاشت بابا. بابام گفت کجاست که مامانم گفت اومدی رفت تو اتاقش. هیچی دیگه بابام اومد پشت اتاقم و دستگیره رو فشار داددید در قفله آروم گفت فاطمه بیا درو بازکن آمپولتو بزن گفتم نمی خوام مگه زوره؟؟؟؟؟بابام گفت اگه درو باز نکنی خودت می دونی... (به هر حال این همه خاطره های وبو خوندم یه چیزایی یاد گرفتم) منم که ترسو (فک کنم اگه دستگیرم کنم با یه سیلی همه رو لو می دم و به کارهای نکرده هم اعتراف کنم) درو باز کردم و بابام بدجور اخم هاش تو هم بود. به من گفت بدون سرو صدا میری دراز می گشی سارا آمپولتو بزنه به اندازه کافی از دستت عصبانیم. چون نمی خواستم غرورم بشکنه یغضمو قورت دادمو با پررویی گفتم نمی ذارم این عقده ای به من آمپول بزنه  هیچی رفتم دراز کشیدمو سارا آمپولامو زد ولی انصافا خیلی خوب زد جای آمپولای دیروزم کبود شده بود. بابامم اومد بالا سرم و بغلم کرد و گفت قربونت بشم ببخشید عصبانی شدم(بابام عشقه نفسه دنیامه ) مامانمم جای آمپولا رو کمپرس کرد. اینم خاطره من ببخشید اگه بد بود و چشمای قشنگتون خسته شد به هرحال اولین بارم بود اگه خوشتون اومد خوشحال می شم بازم خاطره بذارم
پ.ن:اگه به خواهرم سارا چیزی میگم به خاطر دعواهای خواهری دیگه وگرنه من عاشق سارام و بهش خیلی وابسته ام پ.ن:من یه برادر دیگه هم دارم امیررضاولی من رابطم با امیررضا بهتره به هر برادر بزرگتره دیگه
در ضمن اندیشه جان ممنون از اینکه زحمت می کشی و خاطرات رو آپ می کنی
خداحاظ دوستای گلم

خاطره اقا مهراد عزیز

سلام علیکم ایهاالتزریقیون! حالتون ک خوبه انشاءالله؟ دماغاتونم ک چاق و ملالی نیست جز...دیگه نمیگم ک ریا نشه... منم ک خوبم و در سال جدید تصمیم گرفتم ک سرو سامان بگیرم! البته عشقی ک بوجود اومد یهو خفتم کرد وگرنه من ماله این حرفا نبودم در نتیجه ب مبارکی و میمنت قاطی مرغا شدمو رل زدم با آبله شون!!!!!!!!!😐 تب این عشق پدر منو در اورده! اما خوبیش ب اینه ک یک هفته مرخصی بهم دادن و گفتن تا خوب نشدی طرفای بیمارستان نبینیمت! این داستانو بیخیال...بریم سراغ خاطره!
قبل عید من بخش عفونی بودم و همونطور ک عرض کرده بودم خوراکش امپول بود! نمیدونید من چقدر امپول تجویز کردم بنابراین بچه های خوبی باشید و عمو رو عصبانی نکنید!😃 ی روز توی سالن روی صندلی های مراجعین نشسته بودم و داشتم خلاصه پرونده مینوشتم ک یهو یکی نشست کنارم! از کفشاش فهمیدم پارساست! گفتم علیک! سرشو تکون داد! گفتم چته؟گفت هیچی بده کمکت بنویسم! گفتم مگه کلاس نداری؟گفت چرا! گفتم پس اینجا چیکار میکنی؟ گفت انداختم بیرون از کلاس!!!!گفتم کی؟ گفت فلانی! گفتم چرا؟ گفت مشکوکه ب خودش!!! گفتم چطور؟ گفت داشتم درسی ک میده رو از تو کتاب زیرش خط میکشیدم همزمان ی سوالم پرسیدم برگشته گفته تو کتاب باز کردی ک مچ منو بگیری! بیرون! گفتم توام پاشدی اومدی؟ گفت اره! دستمو اوردم بالا و محکم زدیم قدش!😃 گفتم الحق ک خونمون یکیه!!!داشتیم سر ی پرونده بلند میخندیدیم(یکی از اساتید میگه ک حتما باید برگه ی شرح حالو پر کنید، یکی از بیمارا برگه ش پر نشد بقیشو خاطراتم با بیمارو نوشتم!)ک یکی از پشت سر گفت اقای دکتر خوش میگذره؟ برگشتم سلام و احوالپرسی کردم یکی از اساتید بود و کیوان! گفت اقای دکتر روپوش تنت نیست ک بازم! گفتم خونی شده! گفت حیف حالم خوبه وگرنه کشیک اضافه میخوردی و رفت! نشستم پارسا گفت این بابا هنوز تو کف روپوش توئه؟😃 گفتم اره فک کنم فقط بخاطر چک کردن روپوش من میاد بیمارستان!کیوان گفت اره مریض ک نداره فک کنم واقعا فقط ب خاطر روپوش تو میاد! پیجش کردن! گفت ااااه! گفتم حقته! عین پیرزنا موندی ب غیبت کردن! گفت گمشو! خب راست میگم مریض نداره! ی شکلات پرت کرد سمتم و رفت!برگه ها رو جمع و جور کردم ک یهو یکی گفت ببخشید! برگشتم ی خانم بود ک ب نظر میومد اهل ایران نباشه! گفتم بفرمایید! گفت بچمو میشه ببینید؟ گفتم تشریف ببرید سمت راست همکارام در خدمتتون هستن! گفت نمیشه نمیتونم! دلایلشم گفت. گفتم بچتون کجاست گفت همینجا! دو ردیف قبلتر رو صندلی خوابونده بودش!بچه رو توی ی پتو پیچونده بودنش! نشستم کنارش موهاشو زدم کنار صورتش مثل کوره بود! پتو رو باز کردم دیدم کلی لباس تنشه! گفتم این بچه تب داره کم کنید لباساشو، ب پارسا گفتم بره ابسلانگ و دماسنج و...بیاره! برگشتم دیدم بیدار شده میخواستم ی لقمه ش کنم قورتش بدم! بس ک خوشمزه بود این بچه! موهاش شاخ شده بود و بهم ریخته، لپاش ب خاطر تب قرمز شده بود و ی لبخند نمکی رو لباش! رفتم سمتش لپشو کشیدم گفتم چقد خوشگلی شما! خندید! خیلی بانمک بود! از مادرش پرسیدم اهل کجایید؟گفت افغانستان! بهش گفتم اسمت چیه خانوم کوچولو؟صداش ک کاملا گرفته بود خیلی خش دار ی چیزی گفت! گفتم فاطمه؟مادرش گفت ن! خاطره!از رو صندلی بلند شد رفت بغل مامانش ی چیزی در گوش مامانش گفت! موهاش خیلی بامزه بود! پارسا اومد! گفتم خب خاطره خانوم برگرد ببینمت! وقتی برگشت ابسلانگو دستم دید یهو زد زیر گریه! پارسا رفت سمتش ی دستمال ب مادرش داد ک بینیشو پاک کنه ب من گفت بچه مردمو ترسوندی!!! گفتم چیکار کردم مگه؟!مادرش نشوندش رو صندلی! گفتم عزیزم دهنتو باز کن! باز نمیکرد چشماش ک اشکی بود برق میزد!گفتم منکه کاریت ندارم! ببین هیچ چیز ترسناکی ندارم فقط میخوام گلوتو ببینم! هیچ عکس العملی نشون نداد جز بغض! مادرشم منو نگاه میکرد گفتم میتونید راضیش کنید ممکنه الان منو پیج کنن! هر کاری کردیم دهنشو باز نکرد!لپاشو فشار دادم و یکم قلقلک دادم تا خندید ابسلانگو گذاشتم تو دهنش و ب زور دهنشو باز کردم اون ناله میکرد و گریه میکرد گلوش بدجوری عفونت کرده بود و اطراف لوزه ش عفونت بود! حتی روی زبونشم گرفته بود! خواستم گوششو ببینم پاشد! نشستم و بغلش کردم سرشو خم کردم و اتوسکپو وارد گوشش کردم گفتم تکون نخوری خانومی! شعر بلدی بخونی برام؟ اروم مونده بود!بچه واقعا حالش بد بود!رفت نشست رو صندلی! با اینکه حال نداشت معلوم بود شیطونه.گفتم لباسشو بزنید بالا! 3_4 تا لباس زد بالا بازم بود!!! گفتم خانوم دربیارید این لباسا رو نزدیک بهاره! خلاصه ب سختی دماسنجو گذاشتم زیر بغلش،ب پارسا گفتم گوشی رو بهم بده! تا گوشی رو تو گوشم گذاشتم باز بغض کرد گفتم نگفتی شعر بلدی یا نه!سرشو تکون داد گفتم افرین دختر خوب نمیخونی برام؟!مامانش گفت خیلی خجالتیه! یهو دماسنجو دراورد داد دستم!!!! گفتم خاطره! Chakar mikeni ؟؟مادره خندید! گفتم لباستو بگیر بالا گوشی رو گذاشتم تو گوشم منتظرش بودم! یچاره از بس لباس تنش بود تو دستای کوچولوش جا نمیشدن! تا میگرفتشون بالا یکی از دستش رها میشد میومد پایین! پارسا کمکش داد سر گوشیو تو دستم مالش دادم ک گرم شه و گذاشتم رو سینش بهش گفتم نفس عمیق بکش! بلد نبود! بهش گفتم اینجوری! حالا انجام بده باز بلد نبود😃پارسا گفت اینجوری! شکمت بیاد بالا! برعکس نفسشو حبس میکرد😃 خیلی بچه ی خوشمزه ای بود! عادی نفس کشیدنم یادش رفت!خدا رو شکر مشکل ریه نداشت. درازش کردم رو صندلی تا شکمشو معاینه کنم با دستاش جلوی چشمشو گرفته بود! یکم شکمشو قلقلک دادم خنده شم بامزه بود! معاینش ک تموم شد براش دارو نوشتم و ب یکی از پزشکای عمومی گفتم مهرش کنه و ب پارسا گفتم بره بگیره داروهاشو. باید امپول میزد ب خصوص ک مسافر بودن و زائر امام رضا و ب مشکلات زیادی خورده بودن وگرنه شهرشون بیشتر از تهران ب مشهد نزدیک بود!!! باید حالش خوب میشد! گریه هاش خیلی دل خراش بود هرچقدر وعده ی شکلاتو جایزه دادم افاقه نکرد! مادرش بغلش کرده بود گفت همیشه تکون مبخوره درازش کنم نمیمونه خودم میگیرمش! امپول ک اماده شد پرستار پنبه ک کشید خودشو سفت کرد! یکی از پرستارا و همون پزشک عمومی ک داروهاشو تایید کردم مونده بودن بالا سرش و شل کن شل کنا شروع شد! بهش گفتم عزیزم سرفه کن تا سرفه کرد خودم امپولو تزریق کردم! باهاش خداحافظی کردم و بقیشو سپردم ب پرستار! ی شکلاتم بهش دادم. رفتم کشیکمو عوض کنم پرستار گفت مریض ایزوله مون حالش بده! ماسک زدم و رفتم داخل اتاق vip سل داشت! نشسته بود کف اتاق و عق میزد پرستارا گذاشتنش رو تخت معاینش کردم و فهمیدم سیگار کشیده!!!! رفتم بیرون و یکم همراهاشو تهدید کردم ک چرا بهش سیگار میدن!!!کشیکمو تحویل دادمو با پارسا راهی خونه شدیم! ی اهنگ از steve hackett پلی شد و داشتم باهاش زمزمه میکردم ک یهو پارسا رفت ی بطری اب خرید و همشو خالی کرد رو سرش!!! حال نداشتم پیاده بشم خم شدم و چنتا بوق زدم! متوجه شد و با دوتا ابمیوه اومد! گفتم این چ کاریه؟ هوا سرده هنوز! گفت داغ کردم!گفتم مریضی؟ گفت فک کنم! رفتیم خونه پانی و مهرسا تو حیاط بودن والیبال بازی میکردن پارسا ب جای اینکه ماشینو ببره تو پارکینگ همون تو حیاط وسط بازیشون پارک کرد!!! پیاده شدم گفتم سلااااام! چقد بزرگ شدید بچه ها! پانی گفت خدایی من حاضرم بیام بیمارستان بگم جای 36 ساعت،دائم نگهت دارن!!! گفتم به به خروس خانوم!!!چ صدایی!!! گفت هیچم خروسکی نیستم! گفتم بیاین تو سرما میخورین!شبم 4شنبه سوری بود و ما توی باغ یکی از اقوام در لواسون مهمون بودیم و اتیش بازی و...! نزدیکای خونه عمو در ی داروخانه موند و بعد رفتیم خونه!فهمیدم ک پارسا حالش بده. من صبح کشیک بودم رفتم ک بخوابم! صبح با مهرگان رفتم بیمارستان گفت خدا رحم کرد دیشب کشیک نبودیم ولی امروز دهنمون سرویسه ب خاطر 4شنبه سوری! تا وارد اورژانس شدیم مهرگانو صدا زدن! ی اقای 27 ساله ماشینش اتیش گرفته بود و کاملا سوخته بود! توصیف نمیکنم ک حالتون بد نشه در این حد بدونید ک پوستشم جزغاله شده بود! تقریبا مرده بود! اما مهرگان ی تیغ دستم داد گفت ببر! باید روی بدنشو میبریدیم ک خون جریان پیدا کنه! همه ی تلاشمونو کردیم اما فوت شد بعد چند ساعت. کلی مریض سوختگی و...بود! ظهر ک کارم تموم شد رفتم خونه پارسا اومد پایین گفت برام امپول بزن! ی پنی سیلین بهم داد گفتم دراز بکش! مامانم براش ابمیوه اورد پانی بهش گفت بخورش و قربانی شو!!! گفتم تب داری فک کنم! گفت ب خودم مربوطه! امپولو ک حاضر میکردم پانی نگاه میکرد و میگفت مامااااان! پنبه کشیدم و فرو کردم پارسا دستشو مشت کرد گفتم داداش الان تموم میشه! پانی گفت کو داره تموم میشه پینوکیو؟ هنوز یه ذره شم نزدی! پارسا داداشی حقته بهت گفتم توام مثل من نذار بابا معاینت کنه!!! گفتم خب حالا با این صدات انگار گل گل باقالی خانومی تو خونه ی مادربزرگه!!!کوسنو پرتاب کرد سمتم گفت من گل باقالی خانومم؟گفتم حیف دستم ب امپول پارساست! یکی دیگه انداخت پارسا هم سرشو چرخونده بود دید کوسن داره میاد با پاش شوتش کرد!!! بابام اومد گفت پارسا این چ حرکتیه؟ الان سوزن میشکنه تو پات!!!😃 گفتم تموم شد! نیدلو دراوردم و پارسا با خنده بلند شد!😃 بابام گفت واقعا من ب عقلتون مشکوکم!!😃بابام گفت گل باقالی خانوم بیا اینجا معاینت کنم!پانته آ صدای جیغش بلند شد من گل باقالی خانوم نیستم! گفتم چرا اگه خوب نشی هستی! گفت تو حرف نزن😃 رفتن تو اتاق تا بابا معاینش کنه این وسط پارسا و  مهرسا هم دعواشون شد! مهرسا ب پارسا میگفت تو اون دکتره ای تو پسر شجاع!!!! پارسا هم میگفت تو سرنتی پیتی هستی!😃😃بعد چند دیقه بابام و پانی اومدن و پانی از بابام اویزون شده بود داشت میگفت بهت گفته باشم شهریار خان ب من امپول بزنی دیگه باهات قهر میشم! گفتم اخی کوچولو کلاس چندمی عمو؟ خونه بدجور بهم ریخته بود مامانم گفت شهریار ی چیزی ب اینا بگو! بابام گفت من نمیخواستم بگم ولی حالا ک مجبورم میکنیدمنم مامور مخصوص حاکم بزرگ، میتی کومانم احترام بگذارید!😃 هممون بلند زدیم زیر خنده ک مادر جان فرمودن تو خونتونه شیطنت چجوری ساکتتون کنم!! بعدم ک مراسماتی داشتیم تا پانته آ امپولشو بزنه گفتم سالگرد مریضی پارسالته بیا و همکاری کن ک تا قبل سال تحویل سالم باشی وگرنه 96 هم مثل 95 زیاد سرما میخوری!
همشو فاکتور گرفتم چون واقعا حالم خوب نیست و امپول لازمم، عذر میخوام اگه بخوبی نتونستم بنویسم چون حضور ذهن کافی ندارم ب خاطر حالم.
بهارتون زیبا و بی ویروس!
Mehrad.

خاطره f.s جان

چقدر این روزای بهاری دوست داشتنیه . هوا هم دچار بحران شخصیتیه گویا ،صبحا پاییزه ظهرا تابستون. یكی از همین روزای زیبای بهاری كه همه چیز آروم بود من خیلی خوشبخت بودم داشتم برای خودم غذا درست می كردم. مامان عمل داشت و بابا و امیر اینا هم بیمارستان بودن. داشتم با نهایت دقت آشپزی می كردم كه در خونه باز شد امیر علی اومد تو. سلام كردم خواستم بغلش كنم كه توجهم به لكه ی زردرنگ روی پیرهنش جلب شد. با چندش بهش اشاره كردم گفتم استفراغه؟! نگاهش كرد. خندید گفت كاش استفراغ بود .قیافه ام جمع شد گفتم روپوش برای جلوگیری از همین اتفاقاته ها خندید و دوباره اون تز مزخرفش كه اگر قرار بود مانتو بپوشه دختر میشدو تكرار كرد. با این حرف منطقیش نطقم كور شد كلا.!!لباساشو عوض كرد دوباره اومد تو آشپزخونه. پرسید چی درست میكنی ؟! گفتم املت. به محتویات توی ماهیتابه نگاه كرد گفت پس گوجه هاش كو؟! گفتم گوجه خرد كردن با یه دست سخت بود نریختم. بلند خندید سرمو بوس كرد.گفت واقعا خلاقانه بود!!  بلندم كرد نشوندم رو اپن. یه سیب زمینی برداشت خودش شروع كرد به پوست كندنش.گفت چه خبر؟!با ذوق دستامو كوبیدم بهم گفتم فرشته امروز خاله شد...لبخند زد گفت به سلامتی گفتم تو نمیخوای منو عمه كنی؟! بلند زد زیر خنده گفت چرا به امیرحسین نمیگی اون كه كشته مرده ام زیاد داره!!!هستی رو می گفت...(دقیقا یه حس مزخرفی وجود داره كه حتی حاضره بابام دوباره ازدواج كنه ولی امیر حسین ازدواج نكنه .)اخم كردم گفتم واسه امیرحسین هنوز زوده. دوباره خندید گفت منو امیرحسین دوقلوایما. چیزی نگفتم. سیب زمینیا رو سرخ كرد آورد با املت بدون گوجه من خوردیم .بعد از نهار رفت خوابید منم رفتم سر درسم . 3-4 ساعت بعد مامان از بیمارستان اومد. برای چایی صدامون كرد. رفتم چایی بخورم كه مامان عكس بچه ای كه امروز به دنیا آورده بودو با اجازه خونوادش عكس گرفته بودو نشونم داد گفت ببین چه نازه نمیدونم معیار مامان از ناز بودن چی بود كه به اون موجود ریزه میزه قرمز رنگ لای پتو می گفت ناز .امیرعلی اومد چایی بخوره عكس رو نشونش دادم گفتم ببین من از اینا می خوام.خندید عكس رو با دقت نگاه كرد. به مامان گفتم مامان زودتر واسه امیر علی آستین بالا بزن من میخوام عمه شم. امیر خندید عكس رو به مامان نشون داد گفت آره مامان بریم خاستگاری همین ،اختلاف سنیم مهم نیست مهم تفاهمه... از چرتو پرتاش خنده ام گرفت مامان بازوشو نیشگون گرفت گفت این پسره آقای دكتر. هنوز در حال بحث در مورد كیس مناسب برای امیرعلی بودیم كه زنگ خونمون زده شد. مامان درو باز كرد كه آقای همسایه بود. با مامان یكم صحبت كرد بعدم گفت پسر كوچولوشون مریض شده و از دكتر می ترسه اگر اشكالی نداره بابا معاینه اش كنه. مامان گفت بابا نیست ولی اگر میخواید من معاینه اش كنم آقای همسایه تشكر كرد و اومدن تو. مامان خواست اون بزرگ مرد كوچكو معاینه كنه كه به هیچ وجه اجازه نداد. اصلا چه معنی داشت یه پزشك زنان زایمان چنین آقای متشخصی رو معاینه كنه. مامان امیر علی رو صدا كرد. امیر علی اومد شروینو كه دید بغلش كرد گفت سلام مرد عنكبوتی .شروین گفت برو بابا مرد عنكبوتی كه قدیمی شده من بن تنم. ابروای امیر پرید بالا گفت بن تن جدیده؟! شروین گفت اوهوم همونجوری كه بغل امیرعلی بود خم شد رو دستیش كه ساعت داشت گفت از این ساعتا هم داره اینجوری صفحه شو می چرخونه تغییر می كنه بعد میره با موجودات فرا زمینی میجنگه (قسم میخورم من سن این بودم هنوز با لامپ یخچال درگیر بودم) امیر همینجوری كه داشت با شروین حرف میزد نشست رو مبل از تو كیفش گوشی پزشكیشو در آورد خواست معاینه اش كنه كه شروین جیغ كشید از بغل امیر اومد پایین. امیر گفت عه چی شد نمیای بازی كنیم؟!شروین با گریه گفت مگه من سن توام كه باهم بازی كنیم ؟! چسبید به باباش گفت بابا بریم خونه بعد از كلی صحبت شروین جان افتخار داد با امیرعلی بازی كنه. امیرعلی گوشی رو داد به شروین گذاشت صدای قلبشو بشنوه. به شروین حسودیم شد. از همون بچگیم امیر اینا نمی ذاشتن به وسایلشون دست بزنم. شروین به امیرعلی گفت مثلا تو آقا گاوه ای اومدی من خوبت كنم. امیر گفت نمیشه مثلا یه آقای دكتر باشم كه اومده تو معاینه اش كنی. شروین گوشی امیرو انداخت دور گردنش گفت نه من دكترم تو آقا گاوه ای...معاینه شروین یك ساعت و نیم كامل طول كشید . امیر همچنان با حوصله با شروین سر و كله می زد. بعد از یك ساعت و نیم شروین اجازه داد امیر معاینه اش كنه . معاینه كه تموم شد امیر شروع كرد نسخه نوشتن كه شروینم گیر داد میخواد نسخه بنویسه روی یكی از برگه های نسخه شروع كرد به صورت اریب خط خطی كردن بعدم با مهر امیر مهرش كرد. به مدد خط خوب امیرعلی باید خیلی دقت می كردی تا نسخه اصلی رو تشخیص میدادی. بعد از نسخه نوشتن امیرعلی به آقای شریعتی گفت یه سرماخوردگی جزییه فقط تبش بالاست كه واسش شیاف نوشتم. داروهاشو سروقت مصرف كنه زود خوب میشه. آقای شریعتی گفت نه دكتر جان اگه میشه آمپولشو بنویس هم زودتر خوب شه هم میخوایم بریم مسافرت داروهاش یادمون میره (توی ایام عید بود) . امیرعلی گفت آخه اصلا اون دز آنتی بیوتیك واسه این سن و این بیماری مناسب نیست. از آقای همسایه اصرار بود از امیرعلی انكار. آخر سرم امیر راضی نشد پنی سیلین تجویز كنه فقط گفت میشه بجای شیاف تب بر نوشت كه تبش سریعتر قطع شه . نسخه جدید نوشت داد به آقای شریعتی. آقای شریعتیم گفت اگر اشكال نداره زحمت آمپول رو خود امیرعلی بكشه و رفت داروها رو بگیره. شروین موند خونه ما. توی مدتی كه آقای شریعتی بخواد بیاد شروین با گوشی امیرعلی بازی كرد و در مورد بن تن براش توضیح داد .بعدم به امیرعلی گفت اگه پسر خوبی باشه یه روز دعوتش می كنه خونشون باهم بن تن ببینن. كلی خوشحال شدم چنین افتخاری نصیب برادرم شده. آقای همسایه كه اومد شروین با شجاعت رفت سر كیسه ی داره ها سرنگ رو برداشت به امیر علی گفت بخواب آمپول داری. امیر گفت با قرص خوب نمیشم؟! شروین جان با چنان تاسفی فرمودند از آمپول می ترسی؟! كه من جای امیرعلی خجالت كشیدم . مامان نیدل سرنگ رو گرفت خود سرنگ داد به شروین.امیر علیم دراز كشید تا آمپولشو بزنه. بالای بیست بار شروین به صورت شماتیك به امیرعلی آمپول زد تا كوتاه اومد. شروین كه راضی شد. امیر علی نشست گفت خوب دیگه نوبت منه بهت آمپول بزنم.شروین از روی مبل پرید پایین گفت نه دیگه من از دكتربازی خسته شدم یه بازیه دیگه بكنیم. امیر از روی زمین بلندش كرد گفت نه دیگه جر نزن نوبت منه. واقعا سعه صدر امیر علی برام قابل تحسین بود. شروین با عضله هاش برامون فیگور گرفت گفت من خیلی قویم نیاز به آمپول ندارم . بعد از كلی بحث شروین با اكراه دراز كشید. مامان از قبلش آمپول رو آماده كرده بود داد به امیرعلی. امیرعلی تا پنبه كشید خواست نیدلو وارد كنه شروین زد زیر گریه و بلند شد. گویا متوجه نقشه پلید اطرافیان شده بود. دلم میخواست موهامو بكنم. صد در صد اگر من جای امیرعلی بودم تا حالا شروین زنده نمونده بود. شروین رفت بغل باباش گفت امكان نداره آمپول بزنه .مامان و آقای همسایه كلی باهاش صحبت كردن. آقای شریعتی كلی قول جایزه به شروین داد ولی شروین راضی نشد .دیگه واقعا حوصلم سر رفته بود. سه ساعت بود واسه یه معاینه ی ساده و یه آمپول بحث میكردن. آخر سر شروین گفت اگر امیرعلی ساعتشو بده بهش راضی میشه آمپول رو بزنه. امیرعلی خیلی سریع قبول كرد گویا اونم دیگه كلافه شده بود. آقای شریعتی تا خواست شروینی بخوابونه شروین نشست گفت نه اول ساعته رو بده من از كجا بدونم تو آمپول رو زدی ساعتو میدی؟!(گرگ شدن بچه های این دوره زمونه) امیرعلی بغلش كرد خوابوندش رو پای خودش گفت دكترا هیچ وقت زیر قولشون نمیزنن (الكی مثلا) دوباره پنبه كشید نیدلو وارد كرد كه از همون اول شروع كرد به گریه كردن. امیر علی هی می گفت مگه تو به من آمپول زدی من گریه كردم؟! شروین جواب نمیداد فقط جیغ می كشید. آمپوله كه تموم شد شروین از رو پای امیر اومد پایین باز زد زیر گریه مامان براش شیر با كلوچه برد حواسش پرت شه .شیرشو كه خورد به امیر گفت ساعتمو بده آقای شریعتی سعی كرد شروینو راضی كنه كه بیخیال ساعته شه. دلم نمی خواست شروین خان ساعت رو ببره. ساعته حاصل دها ماه پول توجیبیای بنده واسه تولد امیر علی بود. آخر سر زور هیچ كدوممون به اون جونور یك متر و چند سانتی نرسید ساعت رو با خودش برد. آقای شریعتی و پسرش كه رفتن خودمو پرت كردم رو مبل گفتم اخیییییش چقد خوبه ما تو فامیل بچه نداریم مردم همینا رو می بینن كه نسل بشر داره منقرض میشه. مامان خندید گفت تو كه تازه میخواستی عمه شی با این حرف مامان كلا دهنم دوخته شد . و هنوزم با وجود وظیفه ی خطیر عمه ها تو فحش خوردن من گاهی دلم میخواد عمه شم .خوش به حال همه ی عمه و عمو های دنیا
پ.ن 1:این خاطره رو در حالی تایپ كردم كه یه دستم تو آتل بود اگر غلط املایی یا اشتباه تایپی داشت شرمنده ^_^
پ.ن 2 : بیشعورترین موجود دنیا دندون عقلیه كه تو بدترن شرایط تصمیم به رشد كردن می گیره واقعا دردناكه
پ.ن 3 : یه معذرت خواهی به دوستانی كه واسه خاطراتم نظر میذارنو وقت نمی كنم تو خاطراتشون جبران كنم بدهكارم. ایشالا اگر تا بعد از كنكور زنده موندم جبران می كنم.:))

خاطره تنهای گلم

من خیلی کم مریض میشم چون خیلی مراقبم کلا آدم پاستوریزه ای هستمو بچه مثبت وخیلیییییی آروم خیلییییی اروم.
ببخشین خیلی حرف زدم دیگه بریم سراغ خاطره فک کنم خاطره م طولانیه (هنوز ننوشتم خب نمیدونم )دیگه گفتم بگم بهتون .خب:نزدیکای عید بود من همیشه یه زمان های خاصی تغییر دکوراسیون میدم اتاقم رو میگم (درحد جابه جا کردن تخت و میز وعروسکا)(جابه جا کردن هااا نه عوض کردن )قبل از عید هم یکی از همون زمان های خاص هستش منم گفتم دیگه بهاره هوا گرم میشه (دوستان توجه کنید شهر ما تا اوایل ااردیبهشت سرده )و شرو کردم و تخت رو هم لطف کردم آوردم کنار پنجره بااین توجیه که دوس دارم الان تخت اینجا باشه.بعد اینکه کارم تموم شد رفتم دوش بگیرم اومدم بیرون دیدم بعله دختر خاله گرامی تشریف آوردن
رفته بود زیر میز گفتم به سلام دختر خاله حواسش نبود سرش محکم خورد به میز گفت سلام زهرمااااار مردم از ترس چرا انقد بی خبر میای گفتم والا فعلا که شما بیخبر اومدی-مگه اومدم پیش تو اومدم پهلو خاله م-پس جنابعالی زیر میز من چیکار میکردی -دوس داشتم-پس همون بهتر که سرت خورد به میز.یه عروسک برداشت پرت کرد سمتم(اتاقم پره عروسکه .عروسک دوس دارم ) یه لحظه سردم شد دیدم عه!!!پنجره چرا بازهگفتم پروانه تو پنجره رو باز کردی -آره گرم بود-گرما کجا بود بابا من دارم یخ میزنم -ولی من گرممه حالا باشه تازه از حموم اومدی میبندم.(من اصلا سرما رو نمیتونم تحمل کنم همیشه لباس گرم میپوشم)یکم خوابیدم بیدار شدم گلوم خشک بود ولی گفتم خبری نیس .مامان و بابا هم اومدن با پروانه شام خوردیم (اجیام و داداشم هیچکدوم پیش ما نیستن مشغول به تحصیل ان)البته من که انگار اصلا چیزی نخوردم از روز قبل دل پیچه داشتم انگار بهتر شده بودم ولی موقع شام خیلی اذیت شدم .کلی پرسیدن چرا غذا نمیخوری و اینا ولی نگفتم چرا.بعد شام زود خوابیدم پروانه هم مجبور شد بخوابه.فرداش که بیدار شدم سرم یکم سنگین بود نباید کنار پنجره میخوابیدم بیحال بودم اصلا جون نداشتم دل پیچه هم که دیگه هیچی!!رفتم مدرسه کلاسمون خیلی شایدم بااینکه حالم خوب نبود ولی پیش بچه ها که بودم خوب بود.زنگ دوم شیمی داشتیم اشتیم جزوه مینوشتیم دیگه نمیتو نستم ادامه بدم دستام سرد سرد بود
اجازه گرفتم رفتم بیرون یه آبی زدم صورتم و برگشتم تا زنگ خورد بزور تحمل کردم
دوستم که کنارم نشسته میگفت رنگت خیلی پریده چت شده براش گفتم گفت میخوای برم بگم شاید اجازه دادن بری خونه-باشه برو.رفت با یکی اومد معاون نیست وتو دفتر مدرسه نمیدونم دقیقا کارش چیه.اومد تو حالت بده؟گفتم بله خانوم-تو کی چیزیت نیست-نه بخدا از صبح تا حالا بزور تحمل کردم .حالا بچه ها هم می گفتن بابا خانوم این خیلی حالش بده -گفت باید مدیر و دبیرتون اجازه بده-گفتم خب باشه -دبیرتون کیه-خانوم...-هنوز نیومده وقتی اومد بش میگیم.دیگه زنگ تفریح هم تحمل کردم و اجازه رو هم بالاخره دادن.باگوشی مدرسه به بابام زنگ زدم گفت خارج ازشهر منم آژانس گرفتم سوار آژانس شدم کلا گیج بودم پرسید کجا برم گفتم خیابون...فرعی2.خیابون یه قسمتش چهار راه هست که فرعی های 1تا 6پایین چهارراه و6بالاتر بالای چهار اه هست.بعد ماشین پیچید پایین منم یهو گفتم نهههههه باید برید بالا گفت خانوم فرعی 2پایینه-نه آقا اشتباه میکنید باید برید بالا . دیگه آخرش رفت فرعی های بالایی گفت والا همیشه که ما میام فرعی های اولی پایین خیابونه حالا من میرم شما ببینید کدوم فرعی هست .کوچه مونو که دیدم گفتم باید ازاینجا برید یهو دیدم تابلو سر کوچه نوشته فرعی 8.عهههههه!!!من چرا فک کردم فرعی 2هستیم بعله انقد گیج بودم آدرس اشتباه دادم.آخه عدد2کجا 8کجا!!!شبیه هم نیستنن.
انقد خندم گرفته بود.وقتی رسیدم خونه در بازبود حدس زدم پروانه اومده(خونه هامون کنارهمه همش پیش همدیگه ایم )مستقیم رفتم اتاقم لباس عوض کنم یهو حالم بد شد سریع رفتم دستشویی و گلاب به روتون بعله.از دستشویی اومدم بیرون یهو پروانه منو دید چنااااان جیغی کشید گفت بمیری آخرش تو منو سکته میدی اینجا چیکار میکنی. اصلا حال حرف زدن نداشتم نشستم کنار دیوار اروم گریه میکردم پروانه طفلک هم ترسوندمش هم بدجور نگرانش کردم.همش می‌پرسید چی شده چته؟منم فقط گریه میکردم گفت بلند شو بریم تو اتاق چت شد یهو؟من ناراحتت کردم گفتم نه بابا تو چرا-پس چی عزیزم کسی ناراحتت کرده دیگه براش گفتم ولی ازش قول گرفتم به کسی نگه.کلی اصرار کرد بریم دکتر قبول نکردم. من یه بار دوم راهنمایی بودم دل پیچه گرفتم و اصلا نمیتونستم غذا بخورم همش رو برمیگردوندم فشارم پایین بود تا یک هفته با سرم و این چیزاخوب شدم خیلی بد بودم منم همش میترسیدم مثل همون سری بشم.تازه یکمی هم سرماخورده بودم دیگه خیلی بیحال بودم.باز خوابیدم همش سردم میشدند تا5عصر خواب بودم تعجب کردم مامان و بابا هم که خونه اومدن چرا بیدارم نکردن.ناهار من نمیتونستم بخورم یه کوچولو همون موقع که از مدرسه اومدم پروانه بهم داد. پروانه بیدارم کرد سراغ مامان و بابا رو گرفتم گفت من بهشون گفتم خیلی خسته ای بیدارت نکنن.مامان رفته بود پهلو مامان بزرگم بابا هم که مشغول کاراش بود.پروانه همینجوری زل بود بهم گفت چته؟-میای باهم بریم دکتر-یه بار که پرسیدی گفتم نمیااااام-چرا اونوقت-خودم خوب میشم-میترسی بری نه؟-نه چرا باید بترسم-چرا میترسی-آره اصلا میترسم خیلیم میترسم خوبه الان-باورکن من براخودتتم اخه امشب قراره جایی برید-کجا-خونه عموت واسه شام دعوتین اونوقت میخوای بااین حال بری-
نمیرم مجبور نیستم که-میخوای بگی چرا نمیای-میگم درس دارم-باشه ولی فک نکنم بشه.اصلا حوصله نداشتم به مهمونی فک کنم عصر دوباره حالم بد شد.نزدیکای شب بابا اومد خونه پروانه هم رفته بود دیگه.تواتآق بودم بابا اومد گفت سلام خانوم خانوما-سلام -خوبی باباجان؟-مگه میشه بد باشم (خودم از جوابم خندم گرفته بود)-چرا انقد رنگت پریده-نه خوبم-باشه مگه آماده نمیشه-من امشب نمیام -چرا-درس دارم از عمو و زن عمو عذرخواهی کن بگو من درس دارم- ولی فک کنم من هفته قبل بهت گفتم مهمونی دعوتیم.(کلا از فامیلای نزدیک خیلی زودتر میگن مهمونی شون رو که کسی کار داشت برنامه شو تنظیم کنه یا مثل من درس داشت زودتر بخونه اونشب راحت باشه.)من کلا این نکته رو فراموش کردم.
گفتم من همینجوری نمیام میخوام سریال ببینم بابام خندید گفت تو که تلویزیون نگاه نمیکنی فهمیده بودم بخونه میارم گفت راستشو بگو ببینم چرا نمیای گفتم اصلا میام خوبه گفت عزیزم کسی مجبورت نمی کنه وقتی مشکلی باشه.بگو ببینم چی شده گفتم هیچی چیزی نشده منم تصمیمم عوض شد میام.دیگه هیچی نگفت و رفت دنبال مامانم .ولی من همش با خودم می گفتم من بااین رنگ پریده اصلا معلوم حالم خوب نیست چرا بابا هیچی نگفت مامان بابام سختگیرن عجیب بود بنظرم. دیگه بالاخره شب رفتیم مهمونی وقتی اومدیم تو و داشتم سلام میکردم بعععععله یهو پسر عموی گرامی رو دیدم!!با خودم گفتم این کی اومدهآخه خارج از استان ما زندگی میکنه و همیشه برا عید میومد ولی الان خیلی زود اومده بود
شانسه منه دیگهقشنگ همه چی باهم جورمیشه.هیچی دیگه کلی همه تحوبلم گرفتن آدم مهمی ام براخودم.همه بگو بخند میکردن منه بدبختم داشتم ازدرد میمردم افتضاح حالم بد بود
زتوهم زن همین پسر عموم(اسمش مهرداد)اومد کنارم نشست ومیپرسید چه خبر چیکار میکنی منم که اصلا حال حرف زدن نداشتم همش جوابای کوتاه میدادم دیگه داشت همینجووووور برام تعریف میکرد منم با خودم می گفتم توروخدا ولم کنالبته من اصلا گوش نمی دادم چی میگه یعنی همه حواسم به دل پیچه وحالت تهوع اینا بود همش با خودم می گفتم نکنه الان جلو جمع حالم بد شه اب روم میره موقع شام وای خیلی بد بود آخه کی میتونست غذا بخوره یه کوچولو خیلی کم خوردم و تشکر کردم چند بهم می گفتن بابا بخور غذا توکه چیزی نخوردی.بالاخره یه جوری فرار کردم.بعدش ام کنار آکواریم وایساده بود ماهی نگاه میکردم با خودم می گفتم کاش الان من جای این ماهیا بودمکه پسر عموم مهرداد اومد پیشم مهرداد:خوبی تنهاجان؟-خوبم مرسی-ولی چهره ت اینو نمیگه ها-قیافه م خودش این مدلیه-خندید گفت عه جدیدا اینجوری شد-نه اتفاقا قبلا هم اینجوری بود -عمو گفت از صبح حالت خوب نیست باز مریض شدی قایم کردی؟-نههههه من حالم خوبه ببین چیزیم نیست-اره از رنگ و روت معلومه-بامن بیا بریم تو اتاق-واسه چی من میخوام ماهی نگاه کنم-ماهی ها جایی نمیرن بعدا بیا نگاه کن-بیام واسه چی-تا نگی نمیام-میخوام معاینت کنم گفتم ای پروانه نامرد همه چی لو داد- گفت پروانه برا خودت بوده-باشه حالا به حسابش میرسم.بعد معاینه بلند شدم برم بیرون پرسید کجا خانوم؟-کارتون که تموم شد میرم بیرون-هنوز باهات کار دارم داروهات مونده-بیخیال بابا نمیخواد-بیخیال چیه بیا بشین بچه برم داروهاتو بگیرم -امپول باشه خودتون میدونید من نمیزنم-حالاتو بشین.منم موندم تابیاد با سرم خیلی مشکلی نداشتم ولی خب من باز به مقاومتم ادامه میدادم.وقتی اومد سریع گفت بخواب سرم تو بزنم مامان و بابام قبل ازاینکه عمو بیاد اومدن پیشم ولی من به مامانم گفتم نمیخوام وقتی عمو اومد پیشم باشین مامان من قبول کرد موقع معاینه هم نیومدن چون میدونه من بدم میاد کسی پیشم باشه آخه خجالت میکشم.یه کوچولو مقاومت کردم برا سرم ولی آخر تسلیم شدم سرم و زد ولی من نمیدونم چرا خجالت میکشیدم.بعد سرم هم لطف کردن و یه امپول آماده کردن که اصلا مقاومت فایده نداشت آخرش گفتم اصلا من خجالت می شم گفت عموجون خجالت نداره ترسم نداره اتفاقا درد هم نداره پس برگرد امپولتو بزنم باشه؟-بخدا میترسم عمو-عموجان اروم میزنم برات زودی هم تموم میشه ببین چقد حالت بده زودباش.خودم خوابیدم بغضم گرفته بود .خجالت و استرس هم قاطی شده بود یعنی استرس خالص بودمااااا.دستمو گذاشتم ذهنم صدام درنیامد بده.پنبه کشید(ینی این پنبه هااا از خود امپول بدتره)سعی داشتم حواس خودمو پرت کنم ولی نمیشد خیلی درد داشت همینجور بی صدا گریه میکردم عمو هم به خیال خودش من خیلی خوب تحمل کردم تموم که شد گفت آفرین عموجون خب تحمل کردی هیچی نگفتم روم نمی شد برگردم عمو؟تموم شد برگرد.هنوز اشک ام میومد گفت نکنه بامن قهری اره؟دیگه گفتم برگردم تا ابروم بیشترازاین نرفته دستام رو صورتم بود داشتم اشکانی پاک میکردم عمو گفت ببینمت؟گریه کردی؟سرمو تکون دادم که اره گفت عزیزم برا خودت بود ببخشید اذیت شدی-نه خوب زدید-رفت یه لیوان اب برام اورد ولی من اشکام تموم نمیشد حالا دیگه درد امپول کمتر شده بود ولی گریه م بند نمیومد آب رو هم تا اخر سر کشیدم تشنه م بود خب عمو خندش گرفته بود.دیگه خانوم شم اومد پیشم و یه کمی هردوشون باهام حرف زدن هم اروم شم هم حواسم پرت شه و اینا.
و بالاخره پایان.
وای خیلیییییی طولانی شد ببخشید خودم خسته شدم تا نوشتم اول نمیخواستم بنویسم اخه هم خاطره بی مزه ای بود هم من خاطره نویسیم بده دیگه شرمنده.دیگه با جزئیات نوشتم
فک کنم آخرین خاطره م باشه (نیست خیلیم خاطره مینویسم) همینجوری میگم آخرین خاطره دلیل خاصی هم ندارم
دوستتون دارم زیاااااااااد

خاطره ساره جان

سلاام بچاا
من ساره ام
راسش یاده یه خاطره بچگی افتادم
وقتی ده سالم بود
با خالم اینا رفته بودیم شهرستان
منو دختر خالم همسنیم ینی ی چن ماهی من ازش بزرگترم
دختر خالم که اسمش ماعده بود سرما خورده بودو امپول داشت
حالا خالم با مامان من میخواستن ببرنش امپولشو بزنه و ماعده که کلا رنگش پریده بود و یه گوشه نشسته بود حرف نمیزد
این وسط من یهو یادم افتاد ماعده واس خاطر نمره ریاضیم مسخرم کرده بود شیطنتم گل کرد
گفتم منم میبرین که میبرین
مامانم گفت لازم نکرده گفتم اخه من تهنایی حوصلم سر میره نمیتونم تنها بمونم
خلاصه انقد گفتم که راضی شد
شهرستان یه مطب اون نزدیکی بود که دکتره هم اونجا معاینه میکرد و هم دارو میداد خانومشم تزریق میکرد
داشتیم پیاده میرفتیم من همش تو گوش ماعده میخوندم الاان گریه میکنیی من میخندم اونم حرف نمیزد اگه حرف میزد که مامانم کشته بود منو
مدیونید فک کنین با ماعده عین دو تا خروس به هم میپریدیم فیلمای عروسیه داییم میدیدم عین چی داریم موهای همو میکشیم اونم وقتی دارن عروس دو مادو میان تو فیلما افتادیم روده بر شده بودیم از خنده
رفتیم سیدیم به مطبیه همسر اق دکتره نزدیکای مامان بزرگم بودن با مامان اینا سلام احوال پرسی کردن و امپول ماعده رو دادن تا نزریق کنه منم که چشم مامانمو دور میدیدم یه زبون واس ماعده درمیوردم
امپولشو اماده کرد گف امادش کنین بردنش اتاق بغلی که تو مطب بود چن تا تخت اونجا بود که به یه خانوم سروم زده بودن
ماعده خابید منم یواشکی پشت خالم واستاده بودم نگا میکردم
دکتره خودش شلوار ماعده پایین کشیدو پنبه زد یهو ماعده خودشو جمع کرد منم دیدم الان قیافش دیدنی میشه رفتم واستادم رو ب روش
دکترو امپولو که وارد کرد ماعده لباشو محکم با دندوناش گرفته بود قیافشم جم کرده بود
میدیدم به زور تحمل کرده ها ولی بیشوور گریه نکرد دلم شاد شه یکم
امپولش تموم شد خاستیم بریم که این زنه دکتره با مامانینا گرم گرفت مطبم خلوت بودش من قبلا سرما خورده بودم و خوب شده بودم ولی سینم هنو کامل خوب نشده بود گاه سرفه میکردم ولی ب جان خودم قسم بیرون که بودیم اثری از سرفه اینا نبود یهو سرفم گرفت
حالا سرفه نکن کی بکن هیچی دیه نمیدونم چیشد گلوم انگاری ی جوریم میخارید
زنه دکتره گف کوچولو تو هم سرما خوردی بیا بگم رضا معاینت کنه
من رفتم پشت مامانم قایم شدم ولی حاظر نبودم جلو مائده غرورمو بشکونم
دکتره اومد معاینه کرد گف زیاد سرماخوردگی شدید نیست ولی یه امپول بزنم زود تر خوب شه
حالا منو میگی میخاستم بشینم زار بزنما ولی لال شده بودم
بردنم اتاق خابیدم مامانم امادم کرد
دکتره اینبار خودش اومد با دستش یا عضله درس کرد گف شل کن عضله نداری دردت میاد سفت کنی
من با این که همسن ماعی بودم اون خیل گنده تر از من بود هنوزم هست البته خخ
دکتره امپولو زد منم داشتم از درد میمردم ولی یادمه گریه نکردم
تا زد در اورد عین جت بلن شدم ولی دیدم ماعده نیس خوشحال شدم( باز صد رحمت ب مرام اون) که دکتره زد تو ذوقم گف هنو یکی مونده بخاب
خوابیدم اینبار شلوارمو بیشتر داد پایین
تا زد ی دردی پیچید تو پام ناخوداگاه یه ای گفتمو و چشام پر اشک شد ولی باز خودمو نگه داشتم
(غرور چ کارا که نمیکنه)
تموم شد بلن شدم رفتیم حالا ماعده بیرون رو صندلی نشسته بود تا منو دید واسم زبون در اورد ینی اونموقه اگه ی چاقو میدادن دستم ماعده رو تکه تکه میکردم
بعدم کلی مسخرم کردو ...
خخخ
درسته یه شیش سالی از اون ماجرا گذشته ولی هنووزم مائده خرره مسخرم میکنه خخ
منو ماعی هنوزم کل کل میکنیم
اما خب پای دردو دل همم هستیم درس مث خواهر نداشتمه ولی جاش بیفته هنوزم عین بچه ها دعوا میکنیم موهای همو میکشیم خخخ
و این که یکی دو سال بعد اون ماجرا اون دکتره جوون متاسفانه با همه مهربونیاش رفت تصادف کردو خانومش موندو بچه کوچولوش
خدا میدونه چقد بابت فوشایی ک اون موقه تو دلم براش میدادم پشیمون شدما
خدا ب خانوادش صبر بدع
ببخشید که بی مزه شد ولی خو خاطره درس حسابی ندارم .....

خاطره مریم عزیز

سلام من مریمم 20سالمه خواننده خاموش وبلاگ شما بودم دوتا داداش دارم محمد30سالشه محسن26سالشه یه خواهرم دارم18سالشه اسمش مهتابداداشام هر دو پزشک هستن
منم مثل خیلی ها از امپول وحشت دارم
توکل خوانواده زیاد پزشک داریم و من زیر دست همه هم بودم خدا نسیب نکنه یعنی کافیه یه عطسه بزنی همه بالا سرتن
زیادی حرف زدم ببخشید خاطره مال بهارپارساله
پدر بزرگ پدر من یه خونه باغ تو کرمانشاه داره(اخه نمیشد یه جا دیگه بگیره)همه گی تصمیم گرفتیم بهاربریم خونه باغ من ساکم چیدم رفتم حمام اومدم بیرون موسرم رو خشک نکردم
رفتم پایین محسن کلی غر زدکه سرما می خوری اونجا سرده من قبول نکردم و اونم کلی غر غر کرد وگفت سرما بخوری با محمد علیرضا(پسر داییم)طرفی منم گفتم چیزی نمیشه وقتی رسیدیم همه خسته بودیم اتاقا تقسیم شد من و نرگس(دختر خالم)با رها (دختر داییم خواهر علیرضا)تو یه اتاق بودیم منم خیلی خسته بودم رفتم خوابیدم بیدار شدم احساس سردرد شدید داشتم برای همین یه قرص خوردم ونرگس رها رو بیدارکردم رفتیم پایین قرار بر این شد بریم طاقبستان روزبعدشم بریم بازار مسگرا تامامان اینا ظرف مسی بخرن
بعدشم بازار تا خرید کنیم وقتی رفتیم بیرون چون منطقه کوهستانی هوا کمی سرد بود منم لباس مناسب نداشتم سردم بود تا ساعت 7-7:30گشتیم بعدم رفتیم پارک کوهستان دنده کباب خوردیم برگشتیم اون موقع متوجه شدم تب دارم برای همین گفتم میرم میخوابم تا نفهمن که تب دارم وقتی رفتم تو اتاق تا دراز کشیدم خوابم برد شب با احساس سردی چیزی روپیشونیم از جا پریدم که دیدم محمده داشت با اخم نگام میکرد منم چیزی نگفتم رفت بیرون وقتی برگشت علیرضام همراش بود اون محسن نامردم همه چی رو لو دادمحمد بغلم کرد وعلیرضا با اخم معانم میکرد ومنم بغض کرده بودم
وقتی نسخه مینوشت خواستم چیزی بگم که گفت حرف نزن راه نداره منم تا موقعی که رفت بغض کردم وبعد که رفت بغضم شکست و محمد کلی حرف زد ارومم کرد وقتی علیرضا اومد سه تا امپول دستش بود که گفت حاضر شو منم با کمک محمد حاضر شدم اولی وارد کرد درد نداشت فقط سوزوند سر دومی یه ایی گفتم ساکت شدم سر سومی گفت تکون نمی خوری سفت نمیکنی فهمیدی(اگه سفت کنی قطعا یه تقویتی میخوری ودر میاره دباره میزنه)وقتی وارد کرد اشکام سرازیر شد وشروع کردم گریه کردن والتماس که درش بیاره اونم کارشو میکرد یه مپول سوم که زد دیگه هق هقم بالا رفت.کلی گریه کردم وهرچی تونستم بهشون گفتمهردو زدن زیر خنده(من خودمم نمیدونستم چی میگم ولی بازم پرو شدم)گفتم به چی میخندین منتظر تلافی باشین و هردورو کردم بیرون و علیرضا گفت از خیر امپولا گذشته و جونش عزیزه(البته خالی بست و بقیه رو هم زد)
منم گرفتم خوابیدم ولی بازم امپول خوردم که اگه خواستین میگم. از بجنسیم بگم که تا یک هفته با محسن قهر بودم که لو داده بود و با کلی خواهش بخشیده شد و محمد علیرضارم مجبور کردم اب یخ خالی کنن رو خودشون و تو اون هوا برن بیرون و این زمینه سرما خوردگی شدید بود که هردو کلی امپول خوردن و دل منم خنک شد علیرضام به بابا گفت این دختر دیوونت سرما خورد من طرفش نمیام من هنوز جونم ارزو دارم و همه کلی خندیدیم
ولی من گفتم خودش دیوونس وکل خونه رو دنبالش کردم
میدونم خاطره نویسیم خیلی بده ببخشید