سلاام بچاا
من ساره ام
راسش یاده یه خاطره بچگی افتادم
وقتی ده سالم بود
با خالم اینا رفته بودیم شهرستان
منو دختر خالم همسنیم ینی ی چن ماهی من ازش بزرگترم
دختر خالم که اسمش ماعده بود سرما خورده بودو امپول داشت
حالا خالم با مامان من میخواستن ببرنش امپولشو بزنه و ماعده که کلا رنگش پریده بود و یه گوشه نشسته بود حرف نمیزد
این وسط من یهو یادم افتاد ماعده واس خاطر نمره ریاضیم مسخرم کرده بود شیطنتم گل کرد
گفتم منم میبرین که میبرین
مامانم گفت لازم نکرده گفتم اخه من تهنایی حوصلم سر میره نمیتونم تنها بمونم
خلاصه انقد گفتم که راضی شد
شهرستان یه مطب اون نزدیکی بود که دکتره هم اونجا معاینه میکرد و هم دارو میداد خانومشم تزریق میکرد
داشتیم پیاده میرفتیم من همش تو گوش ماعده میخوندم الاان گریه میکنیی من میخندم اونم حرف نمیزد اگه حرف میزد که مامانم کشته بود منو
مدیونید فک کنین با ماعده عین دو تا خروس به هم میپریدیم فیلمای عروسیه داییم میدیدم عین چی داریم موهای همو میکشیم اونم وقتی دارن عروس دو مادو میان تو فیلما افتادیم روده بر شده بودیم از خنده
رفتیم سیدیم به مطبیه همسر اق دکتره نزدیکای مامان بزرگم بودن با مامان اینا سلام احوال پرسی کردن و امپول ماعده رو دادن تا نزریق کنه منم که چشم مامانمو دور میدیدم یه زبون واس ماعده درمیوردم
امپولشو اماده کرد گف امادش کنین بردنش اتاق بغلی که تو مطب بود چن تا تخت اونجا بود که به یه خانوم سروم زده بودن
ماعده خابید منم یواشکی پشت خالم واستاده بودم نگا میکردم
دکتره خودش شلوار ماعده پایین کشیدو پنبه زد یهو ماعده خودشو جمع کرد منم دیدم الان قیافش دیدنی میشه رفتم واستادم رو ب روش
دکترو امپولو که وارد کرد ماعده لباشو محکم با دندوناش گرفته بود قیافشم جم کرده بود
میدیدم به زور تحمل کرده ها ولی بیشوور گریه نکرد دلم شاد شه یکم
امپولش تموم شد خاستیم بریم که این زنه دکتره با مامانینا گرم گرفت مطبم خلوت بودش من قبلا سرما خورده بودم و خوب شده بودم ولی سینم هنو کامل خوب نشده بود گاه سرفه میکردم ولی ب جان خودم قسم بیرون که بودیم اثری از سرفه اینا نبود یهو سرفم گرفت
حالا سرفه نکن کی بکن هیچی دیه نمیدونم چیشد گلوم انگاری ی جوریم میخارید
زنه دکتره گف کوچولو تو هم سرما خوردی بیا بگم رضا معاینت کنه
من رفتم پشت مامانم قایم شدم ولی حاظر نبودم جلو مائده غرورمو بشکونم
دکتره اومد معاینه کرد گف زیاد سرماخوردگی شدید نیست ولی یه امپول بزنم زود تر خوب شه
حالا منو میگی میخاستم بشینم زار بزنما ولی لال شده بودم
بردنم اتاق خابیدم مامانم امادم کرد
دکتره اینبار خودش اومد با دستش یا عضله درس کرد گف شل کن عضله نداری دردت میاد سفت کنی
من با این که همسن ماعی بودم اون خیل گنده تر از من بود هنوزم هست البته خخ
دکتره امپولو زد منم داشتم از درد میمردم ولی یادمه گریه نکردم
تا زد در اورد عین جت بلن شدم ولی دیدم ماعده نیس خوشحال شدم( باز صد رحمت ب مرام اون) که دکتره زد تو ذوقم گف هنو یکی مونده بخاب
خوابیدم اینبار شلوارمو بیشتر داد پایین
تا زد ی دردی پیچید تو پام ناخوداگاه یه ای گفتمو و چشام پر اشک شد ولی باز خودمو نگه داشتم
(غرور چ کارا که نمیکنه)
تموم شد بلن شدم رفتیم حالا ماعده بیرون رو صندلی نشسته بود تا منو دید واسم زبون در اورد ینی اونموقه اگه ی چاقو میدادن دستم ماعده رو تکه تکه میکردم
بعدم کلی مسخرم کردو ...
خخخ
درسته یه شیش سالی از اون ماجرا گذشته ولی هنووزم مائده خرره مسخرم میکنه خخ
منو ماعی هنوزم کل کل میکنیم
اما خب پای دردو دل همم هستیم درس مث خواهر نداشتمه ولی جاش بیفته هنوزم عین بچه ها دعوا میکنیم موهای همو میکشیم خخخ
و این که یکی دو سال بعد اون ماجرا اون دکتره جوون متاسفانه با همه مهربونیاش رفت تصادف کردو خانومش موندو بچه کوچولوش
خدا میدونه چقد بابت فوشایی ک اون موقه تو دلم براش میدادم پشیمون شدما
خدا ب خانوادش صبر بدع
ببخشید که بی مزه شد ولی خو خاطره درس حسابی ندارم .....