خاطره آقا هادی

خاطره اقا هادی
سلام و درود خدمت شما دوستان عزیز....حال و احوالتون خوبه؟؟؟
روز شنبه هفده فروردین...اولین روزکاری پاشدیم رفتیم شرکت....میلاد سرپا خواب بود کلا....کیارشم هی خمیازه میکشید....منم که تو باغ نبودم،گیج میزدم همش،سرمم درد میکرد....هردو پاشدن اومدن تو اتاق من و گفتن هادی بیا بخوابیم....منتظر جواب من نشدن و خودشونو پرت کردن رو مبلا....بنده دهنم بسته شد کاملا.....دو-سه دقیقه بعد میلاد گفت هااااااادی جوووووننننمممم دارم تورو میبینم تو خواب......کیارش گفت هادی درخواست بده بهش برو تو خوابش،خواب دونفره ببینین(برگرفته از لایو دونفره).....گفتم یا پاشین جمع کنین برین سرکارتون یا دهنتون و ببندین بخوابین حوصلتونو ندارم.....میلاد یه نگاه به من کرد یه نگاه به کیا،بعد به کیا گفت این چرا اینقد بی تربیت شده؟....کیارشم دستشو کنار گوشش تکون داد گفت ولش کن قاطی کرده بیا خواب منو ببینیم.....خندم گرفته بود از دستشون....بالاخره چشماشونو بستن منم یکم کارای عقب افتادمو انجام دادم و پاشدم رفتم یه فنجون قهوه دم کردم خوردم که سردردم کمتر شه....حالا این وسط چیزی که بیشتر از همه اعصابم و به هم میریخت تلفنا و اس ام اسای مامانم بود که اصرار داشت ناهار حتما خونه باشم......
(خالم و خانواده ی محترمشون از اصفهان تشریف آورده بودن و بنده هیچ دلم نمیخواست روی ماهشونو ببینم.....تعطیلات ورفته بودن مشهد،حالا اومده بودن تهران که خوشیشونو تکمیل کنن.....اینم بگم که من با هیچ بنی بشری مشکلی ندارم،ولی از این خانواده تا حد مرگ متنفرم چون تا دلتون بخواد تیکه پرونی کردن و بارها دل شکوندن.....خدمتتون عرض کنم که پریا رو سر بیماریش رنجوندن،به آرمان متلک انداختن که رفته یه دختر مریض و گرفته،به پوریا تهمت زدن که سایه ی پدر بالا سرش نیست معلوم نیست چه کارایی که نمیکنه و خیلی حرفای مفت دیگه)دوباره تلفنم زنگ خورد مامان بود....با بی حوصلگی جواب دادم گفتم جانم مامان؟گفت هادی پسرم بیاییا مامان.....گفتم آخه مادر من،چرا اینقد اصرار داری که من باشم؟آخه چیکار به من دارین شما؟گفت باباتم نیست من تنهایی با اینا دق میکنم هادی بیا.....نفسم و محکم دادم بیرون و برخلاف خواسته ی قلبیم گفتم چشم میام.....رفتم تو اتاق پسرا درازکش بودن ولی خواب نبودن......میلاد گفت هادی چی شده؟چرا امروز حال نداری؟سربسته یه سری توضیحات دادم بهشون.....سر ظهر رفتم خونه(با اجازتون من باید یه چیزی بگم اینجا،که از بقیه ی ماجرا سر دربیارین...
...من یه بچه ی چند ماهه بودم که خانوادم رهام کردن و سر از یه پرورشگاه در آوردم....خواهرم بهنوش دانشجوی معماری دانشگاه تهران بود و با همکلاسیش که آقا رضا بود و اهل ارومیه بود عاشق هم شدن و ازدواج کردن و بعد از تموم شدن درسشون برای زندگی رفتن ارومیه......و از اونجایی که مامانم بعد از رفتن بهنوش خیلی احساس تنهایی میکرده،تصمیم میگیره بچه ای از پرورشگاه بیاره و بزرگ کنه.....منو به فرزندی قبول میکنن و منو به اینجایی که هستم میرسونن.....حالا منِ هادی،منِ مهندس به هر چی رسیدم در سایه ی مامان و بابامه.....این دو نفر همه چیز منن....پدر و مادری که منو با مهر و محبتشون پرورش دادن.....عاشقشونم و جونمم براشون میدم)ماشین و پارک کردم و رفتم داخل سلام و علیک کردم و نشستم یه گوشه سرم و کردم تو گوشیم......چند دقیقه بعد خاله جان فرمودن هادی جان شما چیکار میکنی؟....گفتم تو شرکت مشغولم......گفت همون شرکتی که مال خواهرزادم بود(بهنوش)گفتم بله شرکت خواهرم.....دستش و مشت کرد گرفت جلو دهنش با پوزخند گفت واااا چه خواهرم خواهرمم میکنه،بهنوش کجا خواهر تو بود؟ خواهرزاده ی من خانواده دار بود.....دلم میخواست داد بزنم ولی به احترام مامان سکوت کردم....
که خود مامان گفت منیرجان حرمت مهمون بودنتو نگه دار هادی همه وجود منه....بعضی وقتا فکر میکنم اگه هادی نبود من تا حالا صد دفعه مرده بودم(دور از جونش)....همه امید منه.....یکم دیگه هم چرت و پرت گفتن و قبل از اینکه ناهار بخورن قهر کردن و زحمت و کم کردن.....رفتم تو اتاقم یکم دراز کشیدم که مامان با سینی غذا اومد اتاقم.....پاشدم نشستم و مامانم نشست کنارم......سرش و انداخت پایین....فهمیدم میخواد چی بگه.....بغلش کردم گفتم بهترین مامان دنیایی.....حرف هیچ بنی بشری برام مهم نیست،مهم شمایی که مامانمی و قد دنیا خدارو شکر میکنم که دارمت....گفت همیشه میترسیدم از روزی که بفهمی و ترکم کنی.....هادی فکر کردم دیگه برنمیگردی(مدت کمیه که این موضوع رو فهمیدم.....و نیاز داشتم به تنهایی....)حرفی برای گفتن نداشتم....مامان پیشونیم و بوسید گفت خوشحالم که برگشتی،خیلی خوشحالم پسرم.....خلاصه غذاخوردیم و من به دور از چشم مامان یه مسکن خوردم ....به خاطر ناراحتی که بهم وارد شده بود قلبم درد میکرد ولی خیلی کم بود که با مسکن رفع شد.....به میلاد اطلاع دادم که شرکت نمیرم و گرفتم خوابیدم......با یه درد وحشتناک بیدار شدم...
..دست چپم حس میکردم داره منفجر میشه....قفسه سینم به شدت درد میکرد.....صورتم خیس عرق بود.....پاشدم خودم و رسوندم آشپزخونه.....مامان تا منو دید رنگش پرید گفت یا امام زمان هادی چی شده چرا همچین شدی؟به قلبم اشاره کردم که هول شد گفت کو؟ داروهات کجاست؟؟؟ واقعا یادم نمیومد کجا گذاشتم.....سریع زنگ زد به بابا......بعد از قطع کردن تلفن اومد کنارم گفت نزدیک خونست الآن میاد.....سرم و گذاشتم رو میز.....چند دقیقه بعد بابا رسید کمکم کرد رفتیم اتاقم لباس پوشیدم و رفتیم بیمارستان......نوارقلب گرفتن و گفتن این چه وضعشه؟بهم سرم وصل کردن و بعد از تموم شدنش دوتا آمپول بابا زد بهم که ترجیح دادم تحمل کنم و صدام درنیاد.....و یه سری جریانات دیگه که اگه بگم خیلی خسته کننده میشه......خیلی ممنونم که همراهم بودین.....
پ.ن کاش دل شکوندن راحت تر از آب خوردن نباشه برامون
خدا یار و نگهدارتون باشه
هادی

خاطره دنیا خانم

سلام دوستای خوبم مرسی نظر میزارید از آبجی نیوشاو آبجی عسل و آبجی الهه و الهام عزیز که نظر دادن همینطور بقیه دوستان این خاطره تازه از تنور در اومده پریشب با تب و تهوع از خواب پاشدم همینجوری اشکام میومد که دیدم دانیال رفت آشپزخونه آب بخوره با یه صدای داغون صداش کردم(گفته بودن از استخر بر میگردی موهات رو خشک کن منم حرف گوش کن😁)اومد پیشم منم بزور گفتم حالم بده ساعت سه و نیم بود علیرضا هم شیفت دیگه چون سابقه مو میدونست و هم دلش نمیومد گفت دوساعت دیگه بیدارباشیم با هم تا علی بیاد منم تا علی بیاد خیلی ببخشید دوسه باری حالم بهم خورد مردم و زنده شدم تا بیاد دیگه اومد خونه دانیالم رفت آروم آروم براش توضیح داد اونم اومد بهم گفت خاک تو سرت با خنده منم گفتم خو موهام بلنده زورم میادگفت باشه برم کیفمو بیارم برگردم تا بره کیفشو بیاره من دوباره حالم بد شد زود دوییدم دستشویی وقتی اومدم بیرون با داد گفت برو بشین منم میدونید زیادی لوسم اشکم در اومد 😂علی با قیافه خشمگین معاینم کرد و نسخه نوشت رفت گرفت اومد اول برام سرم وصل کرد با بدبختی آخه خیلی بد رگم بعدش ضد تهوع ریخت توش یکساعت بعد با حس سوزش بیدار شدم دیدم دانیاله بهم گفت بیدارت کردم عشق داداش گفتم نه بعدش علی اومد گفت دوتا آمپول داری منم سریع گریه اونم گفت زود برگرد خلاصه برگشتم یه پنیسیلین و یه تب بر برام زد که کلی گریه کردم و داد زدم تا تموم شد بعدشم خوابیدم  

دوستان این خاطره ماله شنبست 

تا خاطره بعدی بای

به بهانه روز علوم آزمایشگاهی

۳۰ فروردین بزرگداشت حکیم جرجانی بهانه ای شد برای به میان آوردن نام مبارکت، برای گفتن وظیفه ی خطیرت.سپید پوشِ سبز اندیش که همواره آیین پاک طب، چشم به راه تشخیص توست😊 میدانم...میدانم گلایه ات بسیار،حقت بسیار و صبرت بسیار است.اما بدان که پاداش کار تو اجر معنوی دارد، همه میدانند که تو قلب تپنده ی تشخیص هستی پس بر خود ببال آزمایشگاهی، تو با خدا معامله کرده ای و خدایت همراه توست😃
در زیر میکروسکوپ تو پنجره ای است که نگاه تو را به حقیقت و عشق پیوند میزند...آن دم که بودن را در باریکه ای نورانی مشاهده میکنی حقیقتی عاشقانه تو را فریاد میزند: که ای جستجوگر راستی! جز تو هیچ کس نمیتواند خداوندگار را اینگونه در آیات پنهان هستی تلاوت کند...پس روزت مبارک آزمایشگاهی🎈🎁🎈🎂🎈


این روز عزیز رو به همه ی آزمایشگاهی های بی ادعا و دانشجویان این رشته تبریک میگم وامیدوارم همواره شاهد پیشرفتتون باشیم😃
#ساره_حسینی

خاطره یسنا خانم

سلام میکنم به همه دوستان عزیزم امیدوارم حال دلتون خوب باشه. همهگفتن دیر به دیر خاطره میذاری و دلخور بودن گفتم سریع یه خاطره بذارم تا دلخوریشون کمتر بشه. این خاطره به اواخر بهمن مربوط میشه. صبح با درد دندان از خواب بیدار شدم. رفتتم دست و صورتمو شستم و با زور یه لقمه نون پنیر خوردم و سریع اماده شدم برم دانشگاه. آماده که شدم رفتم اتاق ستاره و کلی قربون صدقه اش رفتم و بوسیدمش تا بیدارش کردم و بردمش دستشویی و صورتشو شستم و حاضرش کردم و بردم خونه مامان بزرگ گذاشتمش اونجا و رفتم دانشگاه. تا ظهر کلاس داشتیم بعد از تموم شدن کلاسا رفتم خونه مامان بزرگ ناهارمو خوردم و با ستاره برگشتیم خونه. ستاره هم همش از چند ساعتی که اونجا بود تعریف میکرد .دندان درد امانمو بریده بود .آب خوردن هم حتی برام سخت بود.رفتم یه مسکن خوردم و به ستاره گفتم مامانی خیلی خسته اس .بیا بریم بخوابیم بقیه اش رو عصر برام تعریف کن .دستشو گرفتم بردم اتاق خودمو علی.بعد از ظهر ها که علی نیست با ستاره با هم میخوابیم. کمی بعد خوابم برد . خواب دیدم با علی رفتیم پیش ددندانپزشک.دندانپزشک اقا مهرسام بود .بدون اینکه به دندانم بی حسی بزنه دندانمو عصب کشی میکرد. منم دردم میومد و همش میگفتم درد دارم . کم مونده بود گریه کنم. علی گفت دکتر شما کارتو انجام بده توجه نکن داره خودشو لوس میکنه. بعد اومد در گوشم گفت نذاشتی برم خونه مامانم ،درد بکش. بعد با حس یه چیز سرد روی صورتم از خواب بیدار شدم. دیدم علی اومده خونه. صورتشو چسبونده بود به صورتم و گونه ام رو بوسید. گفتم سلام کی اومدی؟ گفت سلام عزیزم همین الان. گفتم ستاره کو؟ گفت گذاشتم توی اتاقش. و شروع کرد لباساشو عوض کردن لباساشو که عوض کرد پتو رو بلند کردم گفتیم بیا زیر پتو یخ کردی. اومد کنارم خوابید. با لبخند بهم نگاه میکرد گفتم چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ گفت دارم زنمو نگاه میکنم اشکالی داره؟ گفت نه نگاه کن. علی میخوای شب بریم خونه مامانت اینا مهمونی؟ هفته قبل گفت بریم خونه مامانم الکی گفتم سرم درد میکنه. عذاب وجدان گرفته بودم. گفت خودشون امشب مهمون هستن فردا بریم. چه خبر آبنبات چطوری؟ گفتم سلامتی ، این مامان بزرگ منو دیوونه کرده از بس گفته یه دختر خوب برای داییت پیدا کن. هر کسی رو هم که معرفی میکنم پسند نمیکنه اقا. اینقدر بدم میاد فقط به قیافه اهمیت میده. خوشگل باشه اخلاق نداشته باشه بزنت خوبه؟ من دیگه کاری ندارم خودش بره دختر خوشگل پیدا کنه.به من چه. بوسم کرد گفت حرص نخور.اونم بالاخره توی دام میوفته میشه داماد. گفتم شما مردا خیلی روتون زیاده. الان تو توی دام افتادی؟ بزنمت؟خندید. گفت عفو کن. یکم با هم گفتیم و خندیدیم و از دوباره درد دندانم شروع شد. این دفعه دیگه خیلی درد میکرد. گریه کردم. علی گفت چی شد ؟ شوخی کردم؟ گفتم دندانم درد میکنه. گفت گریه نکن عزیزم.پاشو حاضر شو بریم پیش دوستم. رفتم حاضر شدم .ستاره رو بردیم خونه مامان بزرگ و خودمون هم رفتیم مطب دوست علی. خودم همین طور از دندانپزشکی میترسیدم خواب هم دیده بودم برای همین استرس بیشتری داشتم. رفتیم مطب . علی زنگ زد به دوستش از اتاق اومد بیرون و سلام و احوالپرسی گرمی کرد. علی گفت دندان خانومم درد میکنه .دوستش هم گفت کار مریضم داره تموم میشه شما بیاید داخل ببینم عصب کشی لازم دارید بی حسی بزنم تا کارم تموم شه بی حس بشید. رفتیم داخل اتاق یه خانومی روی یونیت دراز کشیده بود. دندان منو با آینه اش دید و گفت بایدعصب کشی بشه. بشینید روی یونیت کناری. نشستم.رفت با یه امپول بزرگ اآهنی اومد طرفم. امپولو که دیدم فشارم افتاد.قلبم تند تند میزد. صداشو میشنیدم.به علی نگاه کردم بهم لبخند زد.دکتر گفت دهنتو باز کن. یکم باز کردم. گفت بیشتر.بیشتر باز کردم. با انگشتش لثه ام رو ماساژ میداد و گفت تکون نخور دهنتو هم نبند.چشامو بستم گفتم خدایا رحم کن. یه دفعه یه درد بدی توی دندانم پیچید و کمی بعد دکتر گفت تموم شد .بیرون منتظر بمونید تا کاملا بی حس شه. رفتیم نشستیم بیرون .اصلا حوصله نداشتمعلی هم هی لبخند میزد . یه اخم بهش کردم دیگه تا آخر لبخند نزد.کمی گذشت مریضی که داخل بود اومد بیرون و ما رفتیم داخل. دکتر گفت بی حس شدی؟ گفتم نمیدونم فکر کنم شده باشم. گفت بیا بشین رو یونیت. رفتم نشستم .یونیتو تنظیم کرد و دستیارش اومد پیشبند بست برام و بعد نشست روی صندلیش و خودشو به من نزدیک کرد و یه لوله گذاشت داخل دهنم و شروع کرد. یه دستگاهی داشت نمیدونم اسمش چیه ولی صدای وحشتناکی داره مثل صدای دریل. همش با اون کار میکرد. و به من میگفت دهنتو باز کن. توی دلم گفتم بازه دیگه از این بیشتر باز نمیشه چکار کنم. فکر کنم یه یه ساعتی زیر دستش بودم مردم تا گفت دهنتو بشور بیا پانسمان کنم. رفتم شستم اومدم فکم درد میکرد از بس دهنمو باز نگه داشته بودم.بعد دکتر دندانمو پانسمان کرد وگفت چند ساعت چیزی نخورم و برام مسکن و انتی بیوتیک نوشت

    و گفت مصرف کن دو روز دیگه بیا برای ادامه کار دندانت. ما هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه مامان که ستاره رو برداریم بریم خونه که مامان نذاشت و شام نگهمون داشت.بعد از شام خداحافظی کردیم و پیش به سوی خونه. ستاره توی ماشین خوابش برده بود. علی بغلش کرد برد گذاشت روی تختش منم آروم طوری که بیدار نشه لباساشو عوض کردم و بعد رفتم لباس خودمو عوض کردم لباس شبمو پوشیدم و مسواک زدمو رفتم پیش علی خوابیدم. کمی با هم حرف زدیم و بعد علی گفت که بهش امپولشو بزنم. ازمایش داده بود کمبود ویتامین د داشت.بلند شد رفت بیرون و با امپول اماده شده اومد.امپولو با پد الکلی داد دستم و رفت روی تخت دراز کشید و خودشو اماده کرد. رفتم سمتش پنبه کشیدم و نیدلو وارد کردم. اسپیره کردم و اروم اروم تزریق کردم .داشتم تزریق میکردم که ستاره در اتاقمون رو زد و گفت اجازه هست بیام تو. به سستاره یاد دادم که اگر میخواست وارد اتاقی بشه و درش بسته بود باید حتما در بزنه و اجازه بگیره اگر بهش اجازه دادن میتونه وارد شه. گفت نه مامان جون اجازه نیست.یکم صبر کن تا اجازه بدم. تزریق تموم شد. پنبه گذاشتم و جاشو ماساژ دادم و لباس علی رو درست کردم. سرنگ رو انداختم سطل توی اتاقمون . بعد رفتم قفل در رو باز کر دم دیدم ستاره با بالش و پتو به دست پشت دره. گفت اومدم مهمونی.به علی نگاه کردم ،با هم خندیدیم. یه شب من با علی قهر کردم به جای اینکه برم اتاق مهمون بخوابم رفتم اتاق ستاره تشک انداختم و گفتم امشب اومدم اتاق تو مهمونی. از اون به بعد ستاره نصف خوابشو اتاق خودش میکرد نصف بقیه رو پتو و بالشش رو میزد زیر بغلش و میومد در اتاق ما رو میزد و میگفت اومدم مهمونی و پیش ما میخوابید. علی گفت ما مهمونیم تو دیگه صاحب خونه ای. دیدم با زور بالش و پتوشو آورده دلم نیومد بره به علی گفتم بابا جون امشب رو هم اجازه بده پیش ما بخوابه از فردا قول میده اتاق خودش بخوابه. علی گفت فقط امشب.بیا عسل. ستاره دویید سمت تخت و بالش منو اون طرف تر گذاشت و برای خودشو بین من و علی جا داد و خوابید و روشم کشید. رفتم دستمو شستم اومدم کنارش خوابیدم و یه بوس محکم کردمش. ممنون از عزیزانی که خاطره ام رو خوندن. 

پ.ن: در آن نو بت که ببندد دست نیلوفر 

به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

 

پ.ن خدانگهدار

خاطره یاسمن خانم

به نام نوازنده گیتار عشق...
سلاامممممم. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
یاسمن هستم، در آستانه 19 سالگی به سر میبرم 🙈خواننده خاموش بودم و گاهی هم نظر میزاشتم. با افتخار ساکن شیراز هستم😎سال نو رو به همگی تبریک میگم. امیدوارم سالی پر از موفقیت براشون باشه.
بعد از 11 سال، همین امشب خاطره ساز شدم. دو سه روزی بود که معده درد داشتم. پیش دکتر متخصص که رفتم، دارو داد که هیچ اثری نداشت😔چند روز بعدش حالت تهوع و سرگیجه شدید داشتم. بنا بر توصیه دونفر از دوستان(زهرا و هدیه ) رفتم دکتر. البته توصیه که چه عرض کنم، بیشتر زور بود 😂😂بخدا اونقدری که از هدیه میترسم، از مامانم نمی‌ترسم. خدا رو شکر که با هدیه همشهری نیستم😂😂خلاصه، رفتم پیش دکتر و ایشون هم بعد از معاینه و گفتن این که امکان داره به صفرا ربط داشته باشه، دارو نوشتن. درباره سونوگرافی هم که دکتر متخصص نوشته بودن، گفتن به احتمال 96 درصد تو سونو هیچی معلوم نیس😐خلاصه آمپول ضد تهوع و قرص دادن. اصولا آدم شجاعی هستم. مشکلی با آمپول ندارم، ولی هدیه جااان، تا میگی آخ بدنم گرفته فوری میگه ضعیف شدی، برو ی نوروبین بزن😐😐آخه شوخی شوخی، با آمپولم شوخی؟ بعد از گرفتن قبض مربوط به تزریقات، وارد اتاق معطررررر شدم😜
آماده شدم تا بیان واسه تزریق. خدایی اصلا درد نداشت، فقط یکم، که همونم لحظه فرو بردن سوزن بود.الان یکم بهترم. منتظرم در اولین فرصت، برم سونوگرافی. امیدوارم مشکل جدی نباشه.
پ. ن:واقعا برای مهمانان عزیزی که در سیل شیراز دچار حادثه شدن، خیلی ناراحت شدم.امیدوارم دفعه بعدی که به شیراز سفر کردن، با خاطره خوش، به شهرشون برگردن. 
پ. ن:این خاطره رو به اصرار مهندس زهرا نوشتم😁😅
پ. ن:از همشهریاری گلم، تقاضا دارم ما رو با خاطره نوشتنشون خوشحال کنن. (الهه جون، مهندس امیر علی، دکتر مهرسام، دکتر امیر)
پ. ن:پيشاپيش تولد زهرا و هستی رو تبریک میگم🎊🎊🎉🎉امیدوارم بهترینا براشون رقم بخوره. از هدیه هم بابت همه راهنماییاش ممنونم💜💜
پ. ن آخر:شاداب باشید. باعلی

خاطره آرزو خانم

به نام او...❤
به دوستان سلام و به یاران سلام
بیابان خشک و به باران سلام
دراین محفل پرگل و پر نشاط
به گل ها سلام و به گلستان سلام
سلام به داداشیا و آبجیای گلم😊خوبین؟خوشین؟؟سال 97که باهمه خوبیها و بدیهاش تموم شداما امیدوارم سال 98براهممون پراز اتفاقای خوب باشه 😊😍منو که یادتون نرفته😡هووووم؟؟رفته؟؟بابامنم آرزو😊خواهر آرمین😁خوب دیگه قطعا منو یادتون اومده😂من اومدمو اولین خاطره سال 98😊:یکی از دوستام قبل عید تو آخرای دی ماه زایمان کرده بود هرموقع من تصمیم میگرفتم برم پیشش یه مشکلی پیش میومد نمیشد بعدم که مامانبزرگ فوت شد نشد برم😭 درواقع اصلا روحیشم نداشتم برم فقط عکس های فندوق کوچولو روبرام میفرستاد دل منو کباب میکرد که بلکه برم😍😍الان فندوق کوچولوی ما 4ماهشه من هنوز نرفتم😂دوستم کلادیگه باهام قهر کرده منو از عکسهای دخملش محروم کرده😔😏(اسم فندوق توچولو ما❤روشنا❤هست)تااینکه تصمیم گرفتم اگه سنگم از آسمون اومد من برم اونروز آرمین آف بود هرموقع که هم خونه باشه فقط عین فیل میخوابه🙈 میدونستم همش گوشیشو رو ساعت میزاره سرساعت معینی پاشه😕هیچوقتم نمیزاشتم قشنگ با زنگ ساعت پاشه با یه پارچ آب یخ بالاسرش میموندم تاگوشیش زنگ میخورد منم سریع پارچ آب رو خالی میکردم سرش😁😁بعد تازه پارچ رو هم اونجا پرت میکردم و الفررررارر🏃🏃تو دلم گفتم آرمین که خوابه ماشینشم که هست چی بهتر ازاین😊😄چراالکی پول ماکسیم بدم با همین فکر خیلی آروم و نامحسوس رفتم اتاقش گوشیشو گرفتم(خوبیه آرمین اینه هیچوقت گوشیش رمز نداره😀)رفتم تو آلارم دیدم رو 4کوک کرده منم عوضش کردم بااجازه گذاشتم رو7😊😉براش یه زبون😝درآوردم و گفتم خوابای خوب ببینی داداشی😁😂بعدرفتم تو کشو سویچ رو گرفتم😍😍آروم برگشتم بیرون رفتم لباس پوشیدم حالا 6ساعت سر چادر معطل شدم  وایی مگه اونجوری که میخواستم سر روسری میموند😠حالا اونموقع هایی که عجله نداشته باشی بیا ببین چه قشنگ رو سرت میمونه 😬😡فکر کنم نزدیک نیم ساعت جلوی آینه بودم😂تابسی تلاش های فراوان شد اون چیزی که میخوام😊رفتم بیرون دیدم مامان توحیاط تو باغچه یه خورده سبزی کاشته بود داشت علف های هرزشو می گرفت تا منو دید گفت کجا به سلامتی شال و کلاه کردی؟؟😅😮گفتم خونه آقا شجاع😂 یه چپ چپ نگام کرد😕گفتم بگم تا دمپایی لنگه پرت نکرد دمپایی هم که زیرش الان پر گل  یعنی پرت کنه ناقص میشم😂 همونجور که عقب عقب میرفتم ازش دور بشم و به یه پناهگاه برسم چون میدونستم به محض اینکه بگم با ماشین داداش میرم به جای یه لنگه دمپایی هردوتارو پرت میکنه😂😃زمانیکه کامل رسیدم به ماشین خیالم جمع شد جام امنه 😊گفتم فردا میرم پیش روناک دست خالی که نمیتونم برم میرم چندتا لباس خشمل مشمل بخرم برا فندوق کوچولو😍😍دیدم مامان میگه نه توروخدا نرو یهو بمون یکسالش شد برو😁چقد زود یادت افتاد که باید بری😕برو زود خرید تا شب نشد برگردگفتم نگران نباش با رخش رستم میرم😂با نیش بازبه ماشین اشاره کردم😉مامان گفت تو خواب ببینی بزارم با رخش پسرم بری😂گفتم مامان جونم توخواب ببینی با رخش پسرت نرم😂یه دمپایی لنگشو نثارم کرد که به جای من خرد آینه بغل😂😂زدم زیر خنده گفتم عاشق این نشونه گیریتم یادم باشه عصر جدید ثبتنامت کنم😆😆داد زد دختره ذلیل شده منو دست میندازی الان نشونت میدم اون یکی لنگه دمپایی هم در آورد با دو اومد سمتم سریع پریدم تو ماشین این یکی هم خرد به سپر ماشین😂مامان با خنده گفت پدر سوخته چه شانسی هم داری😁😃جدی شد گفت آرمین دعوات میکنه بدون اجازه ماشینشو گرفتی گفتم بدون اجازه نگرفتم که از شما اجازه گرفتم😉چپ چپ نگام کرد گفت برو ورپریده زود برگرد ماشینم سالم بیاروگرنه من ضامنت نیستم😄بوسش کردم و گفتم چشم و راه افتادم ☺️گرچه نصف وقتم همینجا هدررفت فرصت زیادی نداشتم سریع حرکت کردم رفتم چندتا بوتیک بچگانه  یه سرهمی زمستونه خریدم😍 دودست تاب و شلوار تابستونه گرفتم😍 دیگه چیز جالبی نداشت گفتم برم جای دیگه که پامو از بوتیک گذاشتم بیرون داداش زنگ زد خیلی زودتر از اون ساعتی که گذاشته بودم بیدارشد😨جواب ندادم رفتم تو ماشین دیدم دوباره زنگ زد باز جواب ندادم😣 دیدم اس داد جواب بده 😠دوباره زنگ زد بازم جواب ندادم😂 باز اس داد سرتق جواب نمیدی نه باشه خودت خواستی😀تو فکر این بودم میخواد چیکار کنه که دیدم یه اس دیگه داد استیکر آمپول بود😅😂😂وایی اون لحظه هم خندم گرفته بود هم بغض😢حتی به این فکر میکردم چی تقویتی قراره بخورم😂دیدم اوضاع خطریه گفتم خودم زنگ بزنم حالا من زنگ میزدم اون جواب نمیداد😂قیافه آمپوله جلو چشمم میومد بابغض اس دادم غلط کردم 😉دیدم سریع زنگ زد گفت فقط خواستم همینو ازت بشنوم 😂بعدم گفت خانم زرنگ من خودم بیدار بودم اومدی اتاقم اول فک کردم باز میخوای روم آب بریزی خواستم سریع پاشم بعد دیدم اومدی سمت گوشیم فهمیدم یه قصد دیگه داری ترجیح دادم مثلا خواب باشم بفهمم چیکار میکنی😂بعدم گفت این همه زنگ زدم فقط بهت بگم با خیال راحت خرید کن ماشین در اختیار خودت فقط مراقب باش 😍😍دیدم جواب ندادی فهمیدم ترسیدی خواستم یکم اذیتت کنم کوچولو😠دیگه تشکر کردمو وبا خیال راحت بقیه خریدامو کردم 😀و پیش به سوی خونه😊ماشینو سالم تحویل دادم و با ذوق بهشون خریدای فندوق کوچولو رو نشون دادم 😊اون روزم گذشت رسید فرداش روز حادثه آفرینی😀صب وقتی از خواب بیدار شدم یه خورده کسل بودم حوصله کاری نداشتم ناهارم حتی نخوردم مامانم دعوام کرد گفت به آرمین میگم ناهار نخوردی صبحانه هم که نمیخوری از سه وعده تو یه وعدشو به زور میخوری دخل خودتو میاری آرمین هرچقدر دعوات کنه حق داره😠 گفتم عه مامان😢دادزد زهرمار مامان😢😤منم ناراحت شدم رفتم اتاقمو  به روناک زنگ زدم گفتم که فردامیام پیشت اصرار کرد بعد قرنی میای میخوای بعدازظهر بیای خجالت نمیکشی صب بیا ناهار بمون حوصله چک و چونه نداشتم گفتم باشه اینقد غر غر نکن😁😊بعد اینکه قطع کردم گرفتم خوابیدم حدودا غروب پاشدم یعنی کسل تر از صب بودم بدن درد داشتم عجیب شکمم یه خورده درد میکرد رفتم به مامان گفتم برام یه خورده نبات درس کرد خوردم ولی تاثیری نداشت حالم بدتر میشد درد شکمم بیشتر میشددوباره برگشتم تو اتاقم ولو شدم دیدم خیلی سردمه اصلا توان بلند شدن نداشتم که برم یه پتو دیگه بگیرم سرم بزارم حالت تهوع داشتم بدجور قشنگ حس میکردم تارو گلوم میومد ولی بیرون نمیومد این بیرون نیومدنش بدتر از بیرون اومدشه مامان رو صدا کردم گفتم سردمه برام یه پتو دیگه آورد گذاشت سرم گفتم سطل آشغالم کنارم بزار حالت تهوع دارم 😢از شکم درد داشتم جون میدادم یه چیزی از تو شکممو چنگ میزد هیچ جوره هم نمیتونستم روتخت راحت بخوابم حالت تهوع نمیزاشت  طاق باز میخوابیدم حس میکردم داره میاد ولی نمیومد پهلوراست میخوابیدم باز همین داستان بودیعنی فقط و فقط به پهلو چپ بهتر میشدم حالت تهوع بهم دست نمیداد پاهامو تو شکمم جمع کردم همون سمت سعی کردم دردمو کنترل کنم اصلا نمیشد انگار دوتا دست تو شکمم چنگ میزنه خیلی شرایط بدی بود گردنم خشک شده بود یه سمت خوابیده بودم تا یه خورده تکون میخوردم میچرخیدم دوباره حالت تهوع بعد مجبوری برمیگشتم حالت اولیه دوتاپتو روسرم بود باز احساس سرما میکردم مامان باز با نبات داغ اومد گفت بخور با گریه گفتم نمیخورم بالا میارم همینجوریش آماده بالا آوردنم بعد گفت زنگ زدم به آرمین جواب نداد گفتم امشب شیفته چرا نگرانش میکنی گفت داری میمیری جابه جاکنه بیاد خانواده واجبتره😮مامان رفت یه ده دقیقه دیگه گوشیم زنگ خورد دیدم آرمینه با گریه جواب دادم داداشی بیا توروخدا حالم بده بهم گفت آروم باش زندگیم فقط سوال میپرسم بادقت جواب بده گفت کجای شکمته دقیق بگو گفتم و چندتاسوال دیگه پرسیدو آخرش گفت عزیزم کسی نیس بتونم شیفتمو جابه جا کنم زنگ میزنم علی بیاد فقط باعلی همکاری کن لطفا تا خوب بشی گفتم داداش خودت بیا علی نه دیگه گفت عزیزم دستم الان هیجا بند نیس وگرنه میومدم استراحت کن تا علی برسه  بعدم گفت نزارین علی بره شب تو اتاق من بخوابه دیروقته خستس با گریه قطع کردم گردنمو پهلوم خشک شده بود چندساعت همینجوری یه پهلو بودم طاق باز خوابیدم باز اون حس لعنتی اومد پاشدم نشستم روتخت سطل آشغال هم جلوم گرفتم ولی باز فقط حسش بود خودش نبود😢😢سعی کردم یه ذره نفس عمیق بکشم از این حالت در بیام اونم نتونستم هم بدتر میشدم هم درد شکمم بیشتر میشد دوباره به همون پهلو خوابیدم با دستم خیلی خیلی آروم معدم و شکممو میمالیدم بلکه یه خورده آروم بشم😞  فک کنم یه نیم ساعتی گذشت زنگ در صدا خورد فهمیدم علی اومد بامامان اومد داخل گفت سلام بر خواهر گرام چیشدی یه دفعه گفتم بخدا نمیدونم فقط میدونم دارم میمیرم ازاین وضعیت😃😞نای حرف زدن نداشتم مامان قشنگ شرح حال از خود صب رو داد تا همون لحظه😆😁اومد پتوهامو کنار داد گفت بگو کجاشکمته ساکت شدم😐گفت آرزو باشمام گفتم کجای شکمته😠؟؟با حالت زار گفتم آره بگم چنگ بزنی شکموو گرچه انگار دوتادست اون تو دارن چنگ میزنن 😰😢گفت توبگو نگران نباش حواسم هس  بهش گفتم بلیزمو یه خورده بالا داد همونجا رویه خورده فشارداد یه اخ بلند گفتم گریه رو شروع کردم سریع دستشو کشید کنار گفت تمومه تموم بعد فشارمو گرفت پایین بود 😬که گوشیش زنگ خورد آرمین بود نمیدونم چی میگفت که علی چندتا اصطلاح به کار بود که نفهمیدم و قطع کرد گفت دفترچت کجاس  مامان گفت من میارم مامان رفت آورد و کنارم روتخت نشست و دفترچه رو پاش گذاشت شروع کرد نوشتن گفتم علی الان چرااینجوری شدم  گفت چیزخاصی نیس ویروس گرفتی بعد گفت حالت تهوع هم داری؟؟گفتم اوهوم ولی فقط حسشه نمیاد😉گفت کم کم اسهال هم میگیری😵(خیلی ببخشید🙈🙈)دفترچه رو مهر کرد روبه مامان گفت خاله قاشق و چنگال لیوان شو از بقیه جدا کن به بقیه سرایت نکنه 😆😨رفت بیرون داروهامو بگیره دیدم آرمین زنگ زد گفت عشق داداش علی هم حالش خوب نیس یه خورده باهاش همکاری کن  3تادونه آمپول کوچولو داری گفتم نه آرمین بدون تو نمیزنم توبیا علی بزنه گفت فنچول کوچولو من بیام چه نیازیه که علی بزنه خودم میزنم😆😆خندید گفت از اون حرفات بودا😄😂گفتم نمیزارم بزنه من میترسم توباید باشی داداش لطفا بزا باشه فردا اومدی خودت بزن😡گفت الان داری درد میکشی خوبه اون حالت تهوع رو تافردا میتونی تحمل کنی بچه بازی در نیار به صلاح خودته تازه علی دستش سبکه اولین بارت نیس که ازعلی آمپول میخوری باگریه گفتم آره اولین بار نیس ولی اولین باره داداشم کنارم نیس یه چندثانیه سکوت کرد یهو گفت من کنارتم عشقم مطمعن باش حالا استراحت کن تاعلی بیاد یه ربع بعد علی با پلاستیک دارو اومدهم قرص بود هم آمپول و سرم😢😢گفتم علی نه گفت اوووف باز شروع شد آرزو حالم خوب نیس اذیت نکن عین بچه آدم برگردگفتم نه که آرمین همون لحظه زنگ زد به گوشیش با حرص میگفت داداش ازدست خواهرت 😠نمیدونم آرمین چی گفت که سرتکون داد و گفت به نظرت قبول میکنه باز نمیدونم آرمین چی گفت که گوشیو داددستم گفت آرمین کارت داره تاگرفتم گفتم داداش بیانیای نمیزنم گفت هیس به حرفم گوش کن من همینجا کنارتم پشت تلفت 😮آروم برگرداصلا به علی و کارش فک نکن تمام حواستو به من بده گفت بزار رو اسپیکر گذاشتم به علی گفت برو آماده کن تاآماده کنی عشق منم آمادس با بغض گفتم نه داداشی که گفت هیس  ازچیزی نترس حالا آروم برگرد گفتم شکمم درد میکنه نمیتونم تازشم بازم حالت تهوع میگیرم گفت باشه به پهلو بمون از علی هم پرسید به پهلو میتونی یانه که علی آره گفت😢به پهلو آماده شدم علی با امپولا اومد گفت آرمین ما اماده ایم😂علی پنبه کشید سفت کردم که باحرص گفت آرزو همین اول بسم الله آرمین گفت چیشده؟علی گفت هیچی تاپنبه کشیدم خانم خانما سفت کردن آرمین گفت خواهری واسه بچه منم اینجوری لباس خشگل میخری😍؟؟یه ذوقی کردم که نگین نفهمیدم چجوری شل شدم گفتم آره تواول که نیدلو وارد کرد و گفتم اخ داداشی گفت جونم بقیه حرفتو بگو با گریه گفتم تو اول مامانشو پیداکن باداد گفتم دردم میاد بسه که کشید بیرون و گفت تموم نکش خودتو 😉گفتم میزنمتا😈دوباره پاییتر پنبه کشید باگریه گفتم آرمین بسه که علی زدچون یهو زد آمادگیشو نداشتم ترسیدم سفت کردم😈😢علی داد زد این چه کاریه شل بیینم 😠به آرمین گفت سوزن تو پاشه سفت کرده   گفتم داداشی دردم میاد بگو دربیاره آرمین گفت عشقم مرگ من شل کن بزا بزنه تموم شه تااینو گفت شل کردم و گفتم ازت بدت میاد چرااز نقطه ضعفام استفاده میکنی آرمین سکوت کرد اینقد جملش رو مغزم بودفقط گریه میکردم که آرمین گفت علی داری چه غلطی میکنی بدو دیگه 😠
علی کشید بیرون و گفت بیا تموم شد نخورمنو آرمین😁😁بعد گفت خانم خانما برگرد اون پهلو آخری هم بزنم بدون حرفی بابدبختی اون پهلوشدم آماده شدم آرمین گفت آرزو استادت بدونه توهنوز امپول میترسی خودش آبکشت میکنه(استاد تزریقاتمون که الان باهم درارتباطن)خندیدم که علی زد😢گفتم آخ علی دستت بشکنه😁ایییی یه خورده درد داشت گفتم آیییی داداش بگو دربیاره که داشتم سفت میشدم که علی دادزد آرزوسفت کنی بخداتوجه نمیکنم همیجوری میزنم😡آرمین گفت توغلط میکنی😁
خندم گرفت که علی سریعتر تزریق کرد کشید بیرون گفت اوووف پدرم در اومد از دست تو 😂دلم برا شوهر آیندت میسوزه 😁آرمین گفت بهله بهله😀😀که داداشوپیج کردن سریع قطع کرد رفت😡علی گفت سلامتی سرم رو که نمیترسی گفتم نه خیر 😡سرمو برام وصل کرد یه قرص بهم داد خوردم کم کم داشتم بهتر میشدم داشت وسایلاشو جمع میکرد گفت من میرم استراحت کن سرم تموم شد خودت که بلد آروم درش بیار گفتم باشه ولی نروآرمین گفت تواتاقش بخوابی😉مامان اومد داخل(موقع آمپول علی بیرونش کرده بود😁)گفت آره پسرم برو اتاق آرمین بخواب به زوربردش سمت اتاق آرمین 😀منم چشام کم کم گرم شد خوابم برد .
🙋:الهی همه بی درد باشن😊
🙋:هنوز نفهمیدم چرا علی حالش خوب نیس😉
🙋:خونه روناک هم آخر نرفتم 😢
🙋:آرمین سلام میرسونه😊
🙋:امیدوارم دوس داشته باشیین☺
🙋:موفق باشین❤
❤آرزو❤

خاطره Miiina


سلام☺
خاطره قدیمیه
صبح زود بیدار شدم طبق روال با فاطمه(دوستم) رفتیم باشگاه عجیب حس خوبی داشتم اونروزا، سر راه نون سنگک گرفتم و شکلات تلخ(🤤😍) خونه ک برگشتم یه دوش گرفتم صبحانه خوردم اهنگای رضایزدانی رو(😌😍) پلی کردم اتاقمو مثل دسته گل کردم لباسای کثیفو ریختم تو لباسشویی و روشنش کردم لباسایی که دوست داشتم پوشیدم موهامو ریختم دورم اهنگای شادمو پلی کردم و تا نفس داشتم رقصیدم و مجبور شدم یه بار دیگم دوش بگیرم میثاق ک اومد خونه شکلاتامو برداشتم رفتم تو اتاقش لپ تاپو روشن کردم و the vampire diaries رو پلی کردم (سه بار دیدم, عاشقشم) که با هم ببینیم (یکی از مهم ترین نیاز های بشر داشتن یه همپا برای فیلم دیدنه که سلیقه فیلمتونم یکی باشه) عصر میثاق رفت دنبال سایه مامان حموم بود میخواستم درس بخونم یه خط رو چندبار میخوندم اما فایده نداشت انگار ذهنم تحلیل نمیکرد حالم خوب نبود سرگیجه داشتم و چشمام سیاهی میرفت حتی وقتی دراز کشیدم! احساس میکردم رگای دستم تیر میکشن!! صدای مامان از تو اتاق میومد نمیفهمیدم چی میگه اما صداش مثل ناله بود. اول فقط سرم سنگین بود اما بعد تمام بدنم. صدای ایفون رو می شنیدم اما درک نمیکردم وقتی صداش چندین بار تکرار شد به سختی خودمو رسوندم سمت آیفون درو باز کردم و دیگه چیزی نفهمیدم.وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان زیر سرم نبودم! تو راه پله خونمون بودم اولین چیزی که فهمیدم این بود که سایه داره گریه میکنم و اولین چیزی که دیدم این بود که مامانمو دارن میبرن بیمارستان میثاق داشت باهام حرف میزد صداش میلرزید تنها چیزی میدونستم لازمه بگم این بود که خوبم حرفای میثاق واضح نبود اما میدونستم باید بگم خوبم پزشک اورژانس تو دهانم اسپری می زد تلخیش خیلی دوستداشتنی بود چون باعث میشد بتونم نفس بکشم وقتی صدای داداش احسانو شنیدم که درباره بیمارستان رفتن من میگفت ترسیدم سعی کردم صدام بهش برسه تکرار کردم: من خوبم
پزشک اورژانس براش توضیح داد که مشکل خاصی ندارم. میثاق با مامان رفت بیمارستان داداش احسان منو برد تو ماشین سایه هنوز گریه میکرد بهارم بود صورتش اشکی بود. داداش ما سه تارو گذاشت خونه خودشون و خودشم رفت پیش مامان. دیگه کاملا هوشیار بودم بهار و داداش احسان بعد اومده بودن اما سایه چون منو اونطوری دیده بود خیلی ترسیده بود گرفتمش تو بغلم بهار بهش آب داد باهاش حرف زدم کم کم اروم شد و بعدم خوابید ب خاطر مامان گریم میگرفت هر چند دقیقه یه بار به میثاق زنگ میزدم میگف حالش خوبه اما نمیدونم چرا استرس داشتم دفعه اخر که با خود مامان حرف زدم اروم شدم.دیگه شب بود بهار هرچی که فکرشو بکنید اورده بود که بخورم اما واقعا نمیتونستم. هنوز یکم سرگیجه داشتم و خیلی حالت تهوع. (گاز کربن مونوکسید تو خونه پخش شده بود، از ابگرمکن) بابا و مامان و داداشام باهم از بیمارستان اومدن به جز میلاد که چیزیم نمیدونست. بلند شدم بابا که اومد تو سلام کردم بغلم کرد چند دقیقه همینطور بغلش بودم و بخش عذاب اورش این بود که من باعث این نگرانی تو چشماش بودم.
میثاق فقط نگام میکرد همش. داداش احسان خیلی سرزنشم کرد میگفت تو واقعا نفهمیدی شاید علت اینطور بی حال شدنت گاز گرفتگی باشه عقلت نرسید یه دری پنجره ای چیزی باز بذاری. نگران شده بود و حق داشت کلیی غرغر کرد تا اخر بابا عصبی بهش گفت بسه احسان! حالت تهوع برای چندمین باعث شد بدوم سمت دستشویی(گلاب به روتون) اینبار از دستشویی که بیرون اومدم دیدم داداش حسام داره امپول اماده میکنه با بغض گفتم باباا! بابا گف واجبه حسام؟
داداش حسام گف ببینید حالشو بابا
بعد دستمو گرفت برد سمت اتاق گفت دوتا دونه ست فقط زودم تموم میشه 
دید همینطوری نگاش میکنم گفت بخاطر خودته قربونت برم. دراز کشیدم تا اومد بالاسرم سریع بلند شدم گفتم داداش خوبم بخدا
گفت بزنم بهتر شی آجی
دوباره دراز کشیدم همین که الکل زد باز نیم خیز شدم گفتم نزنم، خواهش، الان اصلا تحمل درد ندارم
_مینااا درد نداره اصلا، بخواب اذیت نکن(به شدت داشت راه میومد باهام و مراعات میکرد)
نیدلو وارد کرد دردش کم بود، تموم شد خواستم بلند شم کمرمو گرفت گفت درد داشت الان؟

_پس یه دقیقه اروم بگیر اینم همونطوریه
دومی درد داشت واقعا، صدام یکم رفت بالا سایه اومد تو اتاق دید دارم امپول میزنم زد زیر گریه داداش حسام امپولو دراورد گفت چیه بابااا چرا گریه؟
لباسمو درست کردم نشستم سایه اومد بغلم داداش حسام سرنگارو برد، دستاشو شست اومد تو اتاق سایه رو از بغلم گرفت گفت گریه نکن لوس بابا
سایه گفت بابا میناجون مرده بوود
خندم گرفت گفتم سایه من فقط خوابم برده بود. گفت نخیر مرده بودی دیدم خودم 😂😂😂
پ.ن:
این مدت نبودنمو ببخشید امیدوارم یادتون باشه منو دیگه بیو ندادم مرسی خوندین❤

خاطره دنیا خانم

سلام دوستان واقعا از همهٔ کسایی که نظر دادن ممنونم میدونم مسخره شو دراوردم ولی میخوام بازم خاطره بزارم از نیایش جونم خیلی ممنونم که نظر گذاشته همین طور مرضیه خانم و آقا میلاد و یاسمن جونم ❤️😍

خب حالا خاطره :من الان نهمم و خاطره ای که میخوام براتون بگم مال کلاس پنجممه من از پیش دبستانی تا چندوقت پیش با آبجی پانیذم تویه مدرسه بودیم منم وقتی پنجم بودم دیگه کاری نبود که نکرده باشم انقد شرم من هنوزم هستم ناظممون دیوونه شده😂خلاصه یه روز با یه بی ادبی دعوام شد تو پله ها یعنی کلاس رو پیچوندم با اون دعوا کنم فقط 😁هی همو زدیم یهویی هلم داد با کله رفتم تو تیزی پله بیهوش شدم چشامو باز کردم پانیذ بالا سرم بود تنها چیزی که فهمیدم با علی و پانیذ رفتیم بعدش دیگه نفهمیدم چشامو بازکردم دیدم سرم خیلی درد میکنه اشکام سرازیر شد که پانیذ پاکشون کرد بهم گفت خاک تو سر هرکولت😂 آخه الان وقت دعوا بود؟منم گفتم آویسا مرض داشت مشکل من چیه که دیگه علی اومد سرمو بوسید دانیالم همینطور بعدش گفتن سرت رو بخیه زدن منم دردم خیلی شدید بود بهشون گفتم مسکن زدن تو سرمم خوابیدم یه روزم تو بیمارستان موندیم واسه اطمینان و داشی پرهامم اومد کلی سربه سرم گذاشت و خندیدیم بعدشم اون آویسای بی ادب اخراج شد😁

ببخشید دوستان من انقد پرروام همش خاطره میزارم

خاطره زهرا خانم


سلام اسمم زهراست 18 سالمه و امسال کنکور دارم . مادر و پدر من وقتی که من خیلی کوچیک بودم از هم جدا شدن . پدرم توی خانواده ای بزرگ شده بوده که همه با هم راحت بودن و مادرم مذهبی بوده ( پدرم بعد جدایی از مادرم با دختر عموش نسیم از ایران می ره گویا قبل از جدایی با هم بودن پدرم تک فرزند بوده نسیم هم همه اموالی که از پدر بزرگم به پدرم رسیده بوده رو بالا می کشه بله دیگه دست بالا دست بسیار است .خانواده پدریم از زمان قاجار تا حالا توی کار طلا هستن و فوقالعاده ثروتمند به قول خودمونی ها خیلی هم مشتشون همه) مادرم بعد رفتن پدرم افسردگی می گیره و مدام خون بالا می آورده . دکتر ها می گفتن بیماری سل بوده ولی شوهر خالم می گه این بیماری تایید نشد و مشکل سل نبوده . مادرم پنج ماه بعد از طلاقشون فوت کرد یا بهتره بگم دق کرد . مادرم فقط یه خواهر داشت و خالم منو بزرگ می کنه . خالم می گه پدرت همون سال های اول پشیمون شد و برگشت ولی وقتی فهمید مادرت مرده دیگه خبری ازش نشد . ( این هایی که تعریف کردم چیز هایی بود که اطرافیان گفتن و همیشه شک بزرکی همراهمه معتقدم زمان همه چیزو مشخص می کنه .)کلا خانواده کم جمعیتی هستیم و با خانواده پدریم هم ارتباطی ندارم و علاقه ای هم ندارم به ارتباط داشتن .خالم فقط یک پسر داره که یک سال از من بزرگتره . این خاطره واسه وقتیه که 14 سالم بود و پدرم یادش اومده بود که زهرایی هم وجود داره و می خواست من و از خاله اینا بگیره . تو مسیر رفت و آمد به مدرسه متوجه شده بودم که آقایی پشت سرم می یاد این موضوع و که به عمو بهرام گفتم یه روز اومد دنبالم و اون آقا رو نشونش دادم . اون فرد سریع خودشو مخفی کرد ولی عمو دیده بودش و خیلی به هم ریخت هر چی بهش می گفتم کیه هیچی نمی گفت اون روز خاله هم ناراحت بود نمی دونم چه مناسبتی بود که دو روز تعطیل بود یه روز هم بینش تعطیل نبود که عمو نذاشت برم مدرسه . منم وقتی استرس داشته باشم نمی تونم هیچی بخورم اگه بخورم هم همش بالا می یارم . دیگه مثل جنازه شده بودم رفتم پیش خاله التماسش کردم که بگه چی شده عمو و رضا هم انگار صدامو شنیده بودن که اومدن توی اتاق . عمو من و نشوند و آبی که دستش بود و بهم داد تا بخورم . معدم سوخت چون از صبحش هر چی خورده بودم بالا آورده بودم ولی نذاشته بودم کسی متوجه بشه خودمو کنترل کردم که آخم دار نیاد بعد عمو شروع کرد صحبت و گفت اون پدرته برگشته . دیگه دوست نداشتم ادامه بده اومدم بیرون و رفتم اتاق رو تخت خوابیدم فقط دلم می خواست بخوابم و دیگه بیدار نشم خاله اومد بیشم زد تو صورتش گفت چقدر سردی بعد عمو رو صدا زد عمو اومد فشارمو گرفت بدنم تحمل دستگاه فشار سنج و هم حتی نداشت اون لحظه قشنگ یادمه . عمو رفت بیرون سرم به دست اومد می خواست رگ بگیره من از سرم نمی ترسم ولی از آمپول وحشت دارم ولی اون روز تحملم کم بود دو تا دست هام و رگ گرفت ولی چون فشارم پایین بود رگ نداشتم سومین بار که زد صدام در اومد عمو گفت ببخشید عزیزم فشارت پایینه باید بیاد بالا . هی هم می خواستم بخوابم عمو نمی ذاشت می گفت خطر ناک رفت بیرون با آمپول اومد داخل خاله گفت چرا سرم نمی زنی منم گریم گرفت دیگه این قدر عمو گفت بخواب منم گفتم نمی خوام که آخر عصبی شد خواست خودش برم گردونه که یه جیغ وحشتناک زدم التماسش می کردم . آدم لجبازی نیستم ولی اون روز حالم بد بود عمو گفت باشه ساکت باش . منم مثل چی گریه می کردم ولی فقط خدا می دونه آمپول بهونه خوبی بود واسه اشکام عمو پامو داشت نگاه می کرد یه دفعه پام خیس شد تا خواستم چیزی بگم پام وحشتناک سوخت . سرم و به پام وصل کرده بود بهش گفتم خیلی بدی عمو بغلم کرد گفت خیلی بده آدم از نظر دخترش بد بیاد ( بعد مرگ مادرم من شیر خالم و خوردم شوهر خالم و پسر خالم بهم محرم شدن ) منم چیزی نگفتم همون جور من و تو بغلش نگه داشت نفهمیدم چطور خوابم برد یک هفته هم گذشت و مدرسه که می رفتم همش یه کدوم همراهم می یومدن تنها نباشم یه روز عمو از بیرون اومد و خیلی ناراحت بود خاله گفت چی شده گفت میعاد شکایت کرده (اسم پدرم میعاد ) خالم همون جا که بود نشست زمین عمو رفت تو اتاقش و دیگه چیزی گفته نشد بخوام تعریف کنم طولانی می شه تو کل این مدت کارم گریه بود یه روز هم که وکیل پدرم اومد خونه و به عمو گفت که کوتاه بیاید با این خاندان در نیوفتید پولشون همه کاری می کنه براشون بعد هم رفت . منم سنم قانونی نبود خیلی راحت می تونستن من و از خالم بگیرن یه روز دادگاه وقتی برای اولین بار با پدرم مواجه شدم این قدر التماسش کردم عمو به زور من و برد اون شب تا صبح تو تب سوختم و خالمم بالا سرم گریه کرد اون شب عمو شیفت بود خاله بردم بیمارستان چیز زیادی یادم نیست از اون شب چون بیهوش بودم خاله می گفت وکیل پدرت مدام این جا رفت و آمد داشته و شرایط تو رو گزارش می داده پدرم بزرگترین لطفی که در حقم کرد جلسه آخر دادگاه و نیومد بعدها متوجه شدیم برای همیشه رفته عمارات توی اون همه سالی هم که نبوده دنبال گرفتن انتقام از دختر عموی عزیزش بوده و جبرانم ضرر هایی که دیده نمی دونم آینده و این زندگی چه خواب هایی برام دیده امید وارم بتونم توی این زندگی موفق باشم گوشی واسه یه کنکوری مثل سمه ولی من امروز به دلایل شخصی خاله بهم استراحت داده تو خونه ما خاله مسئول آموزش عمو مسئول درمان الان هم هیچ کدوم نیستن رضا خونه رو روی سرش گرفته فکر کنم داد همسایه ها در بیاد چرا همه پسرا فکر می کنن صداشون خوبه البته دست مادراشون هست باید کمتر قربون صدای نداشته پسراشون برن . چقدر حرف زدم . جمله نهایی 
عیب کار اینجاست که من آنچه هستم را با آنچه باید باشم اشتباه می کنم خیال می کنم آنچه باید باشم هستم در حالیکه آنچه هستم نباید باشم 

خاطره مهرو خانم

سلام خوبین هر دفعه میگم دیگ بسه ولی چندوقت بعدش دوباره مرور خاطرات میکنم 
امسال به خاطر شرایط کار بابام فقط دو روز اونم به اصرار زیاد من رفتیم مشهد از همون اول تصمیم گرفتم فقط خوش بگذرونم رفتنی از راه شمال رفتیم که فقط بندر گز توقف کردیم هیچ کس نبود و بیییی نظیر 
کم کم بارون گرفت چون کسی نبود کشف حجاب کردم باد که می اومد اصلا به این فکرنمیکردم مریض میشم ی حس بسیار دل انگیزه وقتی بارون شدت گرفت دیگ سوار شدیمو ادامه سفر که من خیلی جاهاشو خواب بودم روز اول خاله هام همه جمع شدن کسایی که فامیلای مادریشون دورن متوجهن وقتی دیر به دیر میبینن همو تا صبح تواتاق حرف میزنن چ تفریح جالبیه البته من ی خالم نزدیکه ولی بقیه مشهدن سر بعضی موضوع ها همه بلند میزدن زیر خنده که اقایون هی نق میزدن بگیرین بخواااابین فرداش سر سفره صبحانه یکی از پسرخاله هام که 5سالشه و بسیار کنجکاوه جلو همه گفت مامان من میدونم چه جوری من اومدم اولش هیچ کس هیچ واکنشی نشون نداد خالمم سعی کرد عادی جلوه بده گفت پسرم معلومه دیگه من به دنیااوردمت و پسرخالمم گفت نه قبل از اون اونجا بود که هر کس ی چیز میگفت بحثو عوض کنه یهو پسرخالم گفت منو تخم گذاشتی بعد من به دنیااومدم خالم ی نفس راحت کشید گفت به خیر گذشت و همه کلی خندیدن و مسخره بازی
شبش رفتیم حرم من مشهدزیاد رفتم هیچ وقت انقد تو حرم حالم دلم خوب نبوده همش یاد مادربزرگم بود که وقتی بچه بودم میگفت هر وقت رفتی برم دعا کن تو ذهنم بود الان باید فاتحه بخونم برات یکی از مهربون ترین و موثرترین کسایی که تو زندگی من نقش داشتن مادر پدرم بودن که با گذشت 6سال از نبودنش هنوزم باورم نمیشه تو بهشت زهرا اروم خوابیده بیخیال خلاصه روز اول این گونه گذشت فرداش مادربزرگم دختر خواهرشونو پاگشا کردن داماد به همراه خانواده اش بود من که کلا تو اشپز خونه بودم و از دید جمع به دور هی مسخره بازی در میاوردیم میخندیدیم خاله بزرگم میومد میگفت هیسس زشته خجالت بکشید اونام رفتن منم با جیم زدم تو حیاط اهنگ گذاشتم و تاب بازی چند روز اول مشهد همش بارون بود تو حیاط بوی خاک میومد فقط نفس عمیق میکشیدم بازم بدون هیچ پوشش گرمی به سربردم میدونستم اینده خوبی در پیش ندارم ولی ترجیح میدادم اونجوری کیف کنم دوباره اصلا شبش نخوابیده بودیم البته فقط خانوما این وسطا پسرخالم نمک میریخت فقط میچلوندمش صبحش راه افتادیم کم کم صورتم داشت درد میگرفت برگشتنی همش خواب بودم تو ماشین وقتی رسیدیم سریع قرص خوردم رفتم حموم تا مامانم وسایلا رو نریخته بیرون باز همه رو بشوره ولی خب مامانم زرنگتر از منه چند ثانیه یک بار در میزد مهرووو اینم ی اب بگیر همه رو ماسمالازاسیون. کردم زدم بیرون بعد چند ساعت گوشم یهو درد میگرفت دلم میخواست خلال دندانو فشار بدم تو گوشم فقط تحمل میکردم فرداش عمه هام فهمیدن رسیدیم همه تشریف اوردن عیددیدنی داداشام نبودن تمام پذیرایی و شست و شو این کارا رو باید تنهایی انجام میدادم سه بار ظرفارو پر کردم به هر کسی برا بار دوم تعارف میکردم بر میداشت دیگه خودمم خندم میگرفت که با هر بار خندیدن گوشم درد میگرفت پسر عمم اومد اشپزخونه حوله کنار کتری نگه میداشت چند مین ی بار رو صورتم نگه میداشتم تاثیر زیادی نداشت ولی بازم بهتر از هیچی بود عمم پیشنهاد داد با ارش برو دکتر که با مخالفت من دیگ چیزی نگفت
به سختی تحمل میکردم ولی پشیمون نبودم. یکم از خاله بازی کم شد (در طول سال هیچ رفت و امدی نیست بعد تو سیزده روز همه خونه هم میرن امشب بیان نهایت سه روز دیگ باید بری خونشون براهمین میگم خاله بازی) امیر باخانواده همسرش برگشت. ی سر اومد خونه طبق معمول منه بدبخت چاره ای جز گوش دادن ب حرف امیرو ندارم خودشم سر درد داشت سر راه دفترچه خودشم برداشت بااین حال که حال جفتمون خوب نبود تمام اتفاقات افتاده رو بازگو کردم براش رفتیم ی درمانگاه شبانه روزی رو صندلی نشستم تاامیر ویزیت بده وقتی اومد گفتم امیر سال جدیدی بیا ی همتی کن بدون امپول رد کنه امیرم گفت مهرو سال جدیدی بیا ی همتی کن انقد چونه نزنی به همت من چی کارداره اخه خواهر من لازم باشه میزنی نباشه هم که نه دیگ  خلاصه رفتیم داخل جفتمونو معاینه کردن تا گفتن گوشت عفونت کرده گفتم تورو خدااا انتی بیوتیک تزریقی ندین دیگ کلی چونه زدم دکترم خنثی مهرزدنو برا امیرم دارو نوشتن یهو استرسم بیشترشد که براامیر حداقل امپول ننویسه گفتم میشه به داداشم تزریقی ندین دکترم نگام کرد برا خودت چونه میزنی هیچ برا بقیه هم تلاش میکنی منم گفتم بقیه نیست که خب داداشمه امیرم بادکتر میخندید تشکر کرد منم نکردمرچون امپول داد همون خداحافظی کافی بود امیر دارو ها گرفت با فیش تزریق اومد سمتم گفت پاشو ک وقت رسیدگی به اعماله صورت منم هر لحظه بیشتر به سمت استیکر ناراحت میل میکرد ولی ته ته دلم پشیمون نشدم خب ادمیم دیگ و دارای جسم مادی که پتانسیل دریافت هرگونه بیماریو داره :) خلاصه امیر پلاستیک به همراه فیشو تحویل ی خانم پیر داد که داشت جدول حل میکرد:) گفت منم برم هم امپول داده هم سرم گفتم نه حالا فعلا قرص رو بخور خوب نشدی بعد امیرم دماغمو کشید گفت زوود باش بچه سخنرانی نکن:) دستشو گرفتم رفتیم داخل انقد حرف زدیم خانومه اماده کرده بود دراز کشیدم ی دستمم مداوم رو گوشم بود همش تمایل به فشاردادن ی تیز توش داشتم از تازه داشتم لود میشدم ک بازم امپول پامو از استرس هی تکون میدادم امیر کنار گوشم گفت مهرو زنه پیره یهو دیدی دستش لرزید توام هی تکون میخوری دیگ بدتر منم گفتم دست خودم نییس استرس دارممم ی دستشو گذاشت رو کمرم گفت زود تموم میشه نفس عمیق بکش خانومه اومد تا پنبه کشید سفت شدم گفتن مگ بار اولته امپول میزنی باید معمولی باشی.دیگ شدم مهرو ی معمولی:)بدون هیچ مقدمه ای زد همش باخودم میگفتم تا 10بشمار تموم نشده بود اعتراض کن تموممم نمییییشد امیرم هی میگفت تمومه تمومه اصلا نفهمیدم کی تموم شد گریه که نه اشکی بود که از چشمام بیرون میزد هر چی به امیر گفتم دیگ نمیزنم بیخیال نشد باز خانومه از جیبش یکی دیگ دراورد همش منتظر ی درد غ ق تحمل بودم که ق تحمل بود دیگ پاشدم گفتم من دیگ نمیزنم امیرم چیزی نگفت نمیدونم چرا باخودم کیف برده بودم همش دست امیر بود :))
رفتیم بیرون منم که چسبیده بودم به برادر گرامی دستشو ول نمیکردم رفت سمت تزریقات اقایون من خودمو کشیدم کنار حوصله نداشتم حرف بزنم دلم نمیخواست پام رو زمین باشه همش این ور اون ور میشدم سعی میکردم لنگ نزنم امیرم برااین که منتظر نمونم سرمشو نزد چند مین بعد اخمو اومد گفت بریم رفتیم خونه رضا اینام اومدن منم همش تو اتاق بودم امیر رفت بخوابه سرش بهتر بشه منم از درد نه میتونستم درست راه برم نه پیش بقیه بشینم رضا اومد تو اتاقم گفت چرا نمیای بیرون دستشم گذاشت رو پیشونیم منم گفتم نمیتونم دوباره گریه که نه از چشمام اب اومد :)رضام گفت بخواب به مامان میگم کمپرس کنه برات گفتم نمیخواااد خوبم چیزی نگفت رفت بیرون منم زودی رفتم اون اتاق کنار امیر دراز کشیدم کم کم خوابم برد بیدار که شدم رفتم پیش بقیه امیر اینا رفته بودن رضام سرش تو گوشیش بود منو دید گفت مهروری چیزی بخور سریع کاردارم میخوام برم گفتم چرااا گفت امیر گفت دوتادیگ براامروز داشتی نزدی تو اون لحظه فکر میکردم اموات امیر اموات خودمم هستن ولی عمه بهترین گزینه بود پس لطفمو از عمهامون دریغ نکردم رفتم ی چیزی خوردم گفتم بعدش سریع برم حموم که رضا فهمید حمومم گفت مهرو یکیشو میشه تو سرم زد الان اومدی بیرون اذیت نکردی تو سرم وگرنه جفتشو باید بزنی از اون جایی که پشت در نشسته بودم اومدم بیرون زودی گفتم راه نداره رضام گفت راهشو گفتم رو تختم نشستم رضام داشت اماده میکرد برگشت دید نشستم اشاره کرد بخوابم بالشتمو بغل کردم سریع زد که درد زیادیم نداشت دیگ بقیشو نزدم بعد از گذشت چند روز بهتر شدم

اول میخواستم تبریک بگمو این حرفا ولی اتفاقی برام افتاد ک ترجیح میدم اونو بگم برای گرفتم ی قرص رفتم داروخونه چند نفر نسخه رو دیدن هر چی صبر کردم خبری نشد پرسیدم چی شد پس گفتن صبرکن دکتر الان میاد ببینه ی خانومی که دکتر صداش میزدن اومدن نسخه رو دیدن بعد در کمال تعجب و تاسف زدن تو google در اخرم کلی سوال که چ مشکلی داشتن بیمار که دکتر اینو دادن وقتی جوا دادم گفتن بیا این قرصو ببر برا همون بیماریه :

بیاین اگر دکتر یا مهندس یا ....صدامون میزنن به خاطر همون لفظ و پیش وجدان خودمون اول ببینیم لیاقتشو داریم 
پر حرفی شد شرمنده ایام بکامتون

خاطره آقا ماهان


به به ببین کی اومده ماهان اومده 😂(هیچ کس یادی از ما نکرد خودم باید دست ب کار بشم 😂)
سلام من اومدم😁😂😎میشناسین دیگ؟😁ماهانم ماهان😂(جیگرم جیگر)😂میشه گفت ی مدت طولانی نیومدم توی وب🙈🙈درگیر کار و زندگی بودم وقت نداشتم بیام ولی این چند روز هستم درخدمتتون😂❤ 🙈 انشالله ک همتون خوب هستید 😜😁ی معذرت خواهی کنم ب همه ای کسایی ک خاطره میزارن بخدا شرمندتونم ک نظر نمیزارم دیگ سعی میکنم تک تک دونه ب دون نظر بزارم😎😁😁بریم سراغ خاطره😉😁سه قلوه ها فوق العاده شیطونه ان😅حتی از بهارم و اُزانم شیطون تر ان😅دیگ فکرشو بکن اینا چی هستن😂😂ی روز شیرین میخواست بره بازار اینارو گذاشت پیش من باور کنید اون روز چ روز سختی بود برام😅شایانم از همشون فضول تره😅باور کنید اینقدر اینا منو اذیت کردن ک حد نداشت😅اینو میگرفتم اون فرار میکرد تا دنبال اون میرفتم یکی دیگ شون میرفت دور ی چیز دیگ😂هرجوری بود نگه شون داشتم تا شیرین اومد وقتی اومد چنان ذوقی کردم😂😅س قلوه ها دادم دستش و خودم رفتم‌خوابیدم😂اینقدر ک تابم داده بودن خسته بودم😫😅توی اوج خواب بودم ک گوشیم زنگ خورد😐😭😂ی چشم باز کردم دیدم هادی😑😂جوابش دادم گفتم هاا🙈😂گفت ها چیه باید بگی جوونم گفتم درد 😂گفت بی احساس همه دوست دارن ماهم دوست داریم☹😂بش گفتم چی میخوای بیدارم کردی گفت ماهاان میخوایم بریم بیرون میای گفتم اره میام کی میرین گفت دم دریم😑😂😂گفتم بزار برم حمام حالا میام گفت اووووو تا تو بری حمام ک ما رفتیم اومدیم گفتم بصبر اومدم خلاصه رفتم سریع ی دوش گرفتم موهام خشک کردم رفتم پایین دیدم سه قلوه ها مثل جن اومدن جلوم😑😂😍شاهین گفت دایی کجا میدونستم اگ بگم میخوام برم بیرون میگفتن ماهم ببر بش گفتم میخوام برم بیمارستان امپول بزنم شقایق گف دایی دروغ نگو توخو میترسی😐😂🙈😂خندیدم گفتم ن دایی نمیترسم من دیگ برم ک با شیرین و مامان هم خداحافظی کردم رفتم بیرون دیدم هادی دروغ گفت دم در نی😐زنگ زدم بش گفتم کجایی گف حالا میام😑😂بعد نیم ساعت اومد دم در😑😂وقتی سوار شدم اول یکی زدم تو سرش گفت ایی پ چتع😂خلاصه رفتیم بیرون یکم گشتیم هادی گف خاب خاب حالا بریم چیز بخریم (هرسریع نوبت یکی امون ک خرج کنیم این دفعه نوبت هادی بود😑😂خسیس درجه یک 😂😂)رو ب من کرد گفت تو خو معده ات خرابه ادامس میخوای یا شکلات کوچولو ها؟😐😂رو ب بقیه هم کرد گفت چون شمارو دوس دارم ی کیک و ابمیوه میگرم براتون😐😂😂زدیم زیر خنده ک رفتیم ی رستوران 😂البته اسمش رستوران بود وقتی واردش میشدی انگار داخل سطل زباله بودی😑😂هادی گفت خوب چی میخواین؟😑😂گفتم هادی اینجا چ جای اومدیم بخداهمون مسموم میشیم دیوننه😑ک گفت ن باوا من همش همینجا چیز میخرم یک بندی های دارع ک گفتم چی داره اینجا گفت بندری فقط😑😂گفتم فقط گفت ن بزا بپرسم پرسید گف فلافل و بندری فقط😑😂گفتم فلافل بگیر برا من خلاصه گرفت واسه همه فقط من فلافل خوردم بقیه همه بندری😐😂 باخودم هی داشتم میگفتم بزاررر مسموم شدن واسشون دارم😂باور کنید از فلافل فقط ی لقمه خوردم چون میدونستم معده ام درد میگیره هادی هم جوری بندی میخورد انگار داره چی میخوره 😂نمیدونست ک داره گربه با نون و خیار شور میخوره😂😑😂تو دلم هی داشتم میگفتم ای هادی فقط مسموم بشی یک بلای سرت بیارم😂😂تو فکر همین بودم ک دلم تیر کشید😐😂فهمیدم حالا معده درد میاد سرم😓😂خلاصه رفتیم یکم دیگ هم تاب خوردیم دیگ اخر شب بود رسوندنم خونه هی دلم تیر میکشید خودم میزدم ب بیخیالی وقتی رفتم خونه دیدم هیچ صدایی نمیا فهمیدم ک سه قلوه ها رفتن یکم فیلم نگا کردم رفتم بالا دراز کشیدم نمیدونم چجوری خوابم برد با ی دل درد وحشتناکی بیدار شدم 😭بخدا اینقدر دلم درد میکرد گریه ام گرفته بود😶نمیدونستم راه برم بزوررر از پله ها اومدم پایین رفتم اشپزخونه مسکن پیدا کردم خوردم از درد هی عرق میکردم سرم گذاشته بودم رو میز تا ببنم مسکن دردم خوب نمیکنه☹(واقعه ان دردش وحشتناک امیدوارم هیچکسس این درد نکشه☹❤)خلاصه نگم براتون فک کنم دیگ طرف های ۶ صبح بود از درد دیگ فقط ناله میکردم بزور رفتم تو اتاق مامان بابا رو بیدار کردم پرکش رفته بود ک چی شده وقتی ک بش گفتم گف سریع لباس بپوش بریم دکتر وقتی دید نمیتونم راه برم خودش رف لباسام اورد پایین بزور لباس هام عوض کردم بابا هم رف ماشین روشن کرد دست میگرفتم ب دیوار ها اصلا صاف نمیشدم😥سوار ماشین شدم بابا هم گف ماهان چی خوردی اینجوری شدی مسموم شدی اصلا نگا کن رنگ صورت خیلیی زرده
حال نداشتم جواب بابا رو بدم خلاصه رسیدم سریع رفتیم داخل چون اشنا بودم بابا نوبت گرفت سریع فرستادنم داخل دیدم عه شیفت هادی بود😑ک با بابا سلام علیک کرد گف ماهان چی شدی😂با خنده داشت میگفت هاا😐😂اون لحظه دوست داشتم سرش از ته بکنم☹😂😭ک ازمایش نوشت برام رفتم ازمایش دادم فشارم افتاده بود😥نشسته بودم رو صندلی همینجوری عرق می‌ریختم ک هادی زنگ زده بود ب دکترم😐اومده بود ک سلام کردم بش خواستم بلند بشم ک گفت بشین گفت باز چی خوردی تو😐(با اخم ) گفتم اعیی این هادی بردم ی رستورانی فلافل گرفت خوردم 😥😂بخدا ی لقمه اش ام خوردم ک گفت ماهان بخدا قسم ب ی بچه دوساله هم میگفتی ک نخور برات خوب نی نمیخورد من همیشه دارم بت میگم از این چیزا نخور معده ات حساس حالا هم بلد شو بیا دنبالم😭هادی دستم گرفت پشت سرش هی راه میرفتم رفتیم تو اتاق بم گف دراز بکش😑میدونستم میخواد معاینه کنه😭اینقدر جدی بم گفت روم نشد چیزی بگم بزور دراز کشیدم تا میخواست دست بزن ب دلم خودم جمع میکردم😭درد داشت خوب گفت نترس آروم فشار میدم😭وقتی فشار داد چنان دردم گرفت ک میخواستم زار بزنم 😥خلاصه نگم براتون ک اون دو س دقیقه دیگ مرگ جلو چشام دیدم😣همونجا بی حال دراز کشیدم ک  هادی ی سرم اورد وصل کرد برام سعی میکردم بخوابم ک دردم آروم بگیره ولی نمیشد 😭تا دیدم دکتر خودم با ی امپول اومد 😥😣گفتم این چیه😑😂گفت آمپول امپول😐😂گفتم مال هادی مگ ن؟😑😂بااخم گف ن😭😂خجالت نمیکشی از امپول‌میترسی هنو😑😂سریع برگردد😥 رو پهلو دراز کشیدم 😭خودم اماده کردم ک تا پنبه کشید سریع زد😓از ترسش نمیتوانستم هیچی بگم😭😂تو دلم ولی چیزایی ک باید می‌گفتم گفتم🙈😂(منحرف نباشید تو دلم میگفتم عاشقتم دکتر😂😣دوست دارم امپول 😍😂)خلاصه کشیدش بیرون لباسم درست کرد گفت تمام😓بعدشم رف هادی هم رف بابا هم نمیدونستم کجاس🤔😂اصلا یادم رفت بود بابا رو😂گوشی هم باخودم نبرده بودم زنگ بزنم بش😂خلاصه تصمیم گرفتم بخوابم😍😂گرفتم خوابیدم ی چیز خیلییی سرد ی دفعه دست گذاشت رو صورتم باور کنید تو خواب عمیق س متر پریدم😑مث همیشه هادی بود😑😂ک گفت ولا تو خوب اومدی خونه خاله هی پخ پخ میخوابی 😥بلندشو جواب ازمایشت اومده ک گفتم پس بابا کو؟😑گفت اندازه خر پیره هنو باباش دنبالش بلندشو فرستادمش خونه خسته بود ❤هنو دل درد داشتم ولی کمتر ج ازمایش گرفتم گفتم هنو هستش دکتر گفت اره رفتم پیش جواب ازمایش نگا کرد بازم مثل همیشه همون چیزهارو بم گفت ک معده ای تو عصبی و حساس کافیه کوچیک ترین چیز کثیف بخوری واکنش نشون میده و.... و +کلی آمپول و قرص😥گفت دوتا امپول الان بزن اونا هم هروقت احساس کردی ک دل درد خیلیی شدید داری بزنشون ک گفتم باشه 😭ازش تشکر کردم اومدم بیرون خاب باخودم گفتم ک نمیزنمشون ولی فکرش کردم نزنم معده دردم بدتر میشه واسه همی مستقیم رفتم تزریقات 😭😥شانس من هم خلوت بود😓پرستار بنظرم تازه کار بود اولین بار بود ک می‌دیدمش رفتم فیش هم گرفتم بش دادم بم گف برو دراز بکش😥ک دوتا امپول دادم دستش رفتم سر تخت😭😂دراز کشیدم وقتی اومد بزنشون گفتم خوب بزن گفت مگ من بد میزنم؟😑😂گفتم نمیدونم حالا انگار چندتا زدم پیشت😑😂ک سریع پنبه زد آمپول زد😥از همون اول درد داشت ک هی ای ای میکردم 😓درد داشت تحمل کرم ابروم نره😂🙈واسه دومی خدایی بد زدش چنان درد گرفت ک آبرو سرم نمیشد فقط داد میزدم😑😂تا کشیدش بیرون گفت پ چته عامو 
😂گفتم زدی ناکارم کردی😂ک خندید رف لباسم درست کردم لنگان لنگان رفتم بعدش هم ماشین گرفتم رفتم خونه😅جالبش این ک رفتم تازه مامان بیدار شده بود😂از هیچی خبر نداشت بعد هم بابا مسخره ام میکرد میگف ماهان ساعت ۶ درد گرفتش بچه اش ب دنیا اومد😑😂اخه بابای منن😂این چ چیزی ک گفتی 😂خلاصه تا دو س روز سوژه بابا بودم😂 

❤اینم از خاطره من 😁
❤سه قلوه ها😍اروم تر شدن 😅 ی بار شاهین ی ظرف ک شیرین دوس داشت رو شکونده خودش جمعش کرده ولی شایان دیدش😅بعد بش گفته بود ک تا دو هفته باید مشق هام خودت بنویسی وگرنه ب مامان میگم😂شاهینم تا دو هفته مشق های این بشر رو مینوشت 😂😂بعد تازه شیرین خودش میدونست شاهین ظروف شکونده😅😅😂😂
❤من زیاد اهل غذاهای بیرون نیستم و نمیتونم هم باشم چون واقعه ان معده ام حساس و نمیدونم این هادی اینا ک همش غذای بیرون میخورن چجوری چیزیشون نمیشه هادی همش میگ معده ام عادت کرده ب چیز های کثیف😂ولی خوب همیشه سعی کنید غذاهای خونگی بخورید❤
❤در اخرم مثل همیشه شاد و پیروز باشید💝💞

خاطره Mobina😍😍😍

خاطره Mobina😍😍😍
بسم الله الرحمن الرحیم 
سلام ، خوبین ؟ ، سال نو رو به تک تکتون تبریک میگم هر چند الان دیگه خیلی دیره ، انشاء الله که سال خوبی برای همتون باشه پر از اتفاقای خوب ، خبر های خوب ، موفقیت ها ، رسیدن به اهداف و ... 
این روزا اصلا حالم خوب نیست ، نه میتونم خوب بخورم نه میتونم خوب بخوابم اگه هم بخوابم کابوس یه سقوط منو ول نمیکنه ... از شب میترسم از خواب میترسم نمیدونم خودم خودمو پرت میکنم پایین یا یکی منو پرت میکنه ... 
از دیشب تا الان خوابم نبرده و نمیدونم چرا خوابم نمیبره شاید از ترس دیدن کابوس ... منی که اگه 1 ساعت از خوابم کسر میشد زمین و زمانو بهم میریختم ... الان نشستم و عین خیالم نیست ... خیلی اتفاقا افتاد ... اسفند 97 خواهر یا برادری که قرار بود بیاد و من رو خوشحال کنه از دست دادیم ... یادمه اونقد ذوق و شوق داشتم اونقد برنامه ها داشتم براش ... براش اگه پسر میشد یه پیراهن 4 خونه خریده بودم با عینک آفتابی و اگه دختر میشد یه سرهمی پف دار رنگ صورتی کمرنگ خریده بودم و هنوزم دارمشون ... در واقع خواست دکتر مامان بود که بچه باید سقط بشه به خاطر سابقه ی بیماری ای که داره و من خودم رو مقصر میدونم به خاطر اینکه مامانم سر من اون اتفاق براش افتاد و حتی بابام وقتی برام تعریف میکنه میگه تو دو سالت بود و وقتی مامانت میره اتاق عمل جراح اصلیش دکتر طباطبایی به بابام میگه برو قبرشو حاضر کن و خدا میدونه که چی به بابای من گذشت ... ولی مامان من زنده میمونه و برمیگرده که بچشو ، مبینا رو بزرگ کنه ... این روزا اونقدر فکر و خیالای منفی میاد تو سرم که دلم میخواد ببرم سرمو بکوبم به دیوار ... یعنی هر روز سرم درد میکنه انگار یه نفر رفته تو سرم و با چکش هی ضربه میزنه ... دومین اتفاق این بود که همین دیروز بهم زنگ زدن و گفتن امکان داره کتابت چاپ نشه ... یعنی آتیش گرفتم ... این همه برو بیا مراسم جشن ... پس چیشد ؟ آخرش زنگ میزنن و یه آب سرد میریزن روتو وسلام حاجی ! دلم میخواد زمان برگرده به عقب و برم دوباره مشهد ... امسال نهم تا سیزدهم ما مشهد بودیم و من بعد از 5 سال دستم رسید به حرم ... دلم میخواد دوباره برگردم حال و هوام شده مثل اون کسی که میگه بازگشتم از بهشت به تبعیدگاه خویش حالا دوباره زندگی من عذاب شد
وقتی وایستادم و دارم کاری انجام میدم یهو قلبم به شدت درد میگیره ... معدمم که این روزا جای خود داره ... و معذرت میخوام که خیلی حاشیه رفتم دلم خیلی پر بود چهارشنبه روز بیست و یکم مثل همیشه عصر برگشتم خونه ، مامان خونه نبود و رفته بود خونه ی مامان زهرا ، معدم بدجوری داشت اذیتم میکرد یادم نمیومد قرصامو کجا گذاشتم یکم فکر کردم و یادم اومد تو کوله ای که برده بودم مشهد هست ، نمیتونستم راه برم حتی ... دیوارو گرفته بودم و راه میرفتم ، رفتم از تو کمد برش داشتم کولم رو و قرص رو پیدا کردم ، هی عرق سرد میریختم در همین حین که بلند شدم و دیوار رو گرفتم تلفن خونه زنگ خورد خیلی تلاش کردم تا خودمو برسونم به تلفن ... مامانم بود دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه ... فاکتور میگیرم حرفامونو چون زیاد میشه و خلاصه بهش گفتم که بیاد خونه ... فقط اینو بگم که بهش گفتم نمیخوام بیام پیش عمو چون واقعا پتانسیل و کشش خنده و شوخی و سر به سر گذاشتناش رو نداشتم و در عوض گفتم بریم پیش دکتر ساناز همسر دکتر حمید که تو حماسه گود بای پارتی جعفر دکتر حمید میخواستن سر از تن من جدا کنند ، مامان بعد از یک ربع رسید خونه و کمکم کرد یونیفرمم رو عوض کنم و زنگ زد به آژانس و ما رفتیم ، اصلا نمیتونستم راه برم درد شدیدی داشتم و مثل همیشه رفتیم پیش خانم نویدی سلام دادم و مامان بعد از اینکه من یه سلام علیک گرم با جناب عزرائیل کردم رضایت داد و دفترچه رو داد ، هی عرق سرد میریختم ، بعد از 2 نفر نوبت ما شد ، رفتیم تو و دکتر ساناز پاشدن سلام علیک گرم و روبوسی و بغل و اینا من نشستم رو صندلی بیمار دکتر ساناز گفتن مهندس خودمون چش شده ؟ دیگه هیچ وقت اینطوری نکن خودتو که بی حالی و چشمای قرمز و دپرسی اصلا بهت نمیاد ، همون مبینای شیطون و پر انرژی خودمون باش بعدم چشمک زدند بهم  بهم بعد گفتند عزیزم رو تخت دراز بکش راحت باش و بعد برای معاینه اومدند و بعد از معاینه و سوال و جواب و نسخه پیچیدن مامان رفت تا داروهام رو بگیره 
دکتر ساناز پاشدند و اومدند سمتم و دستم رو گرفتند و با لبخند گفتند خوب میشی الان تحمل کن ، مامان اومد و تو پلاستیک آمپول و سرم و قرص و شربت بود ، دکتر ساناز گفتند آماده شو عزیزم اول آمپولاتو بزنم بعد سرمتو ، 2 تا آمپول داشتم و بقیه داخل سرم ، آماده شدم و اومدن پنبه کشیدن و نیدل رو وارد کردن دردش در برابر درد معدم هیچ بود ، بیرون کشیدن و ماساژ دادند ، سمت مخالف رو پنبه کشیدن و نیدل رو وارد کردند ، یه کم سوزشش از قبلی بیشتر بود گفتم تموم نشد ؟که گفتند تمومه عزیزم الان ، و بعد کشیدند بیرون 

و ماساژ دادن ، لباسم رو درست کردم چند دقیقه ای به همون حالت بودم و بعد نوبت رسید به سرم و بدبختی رگ پیدا کردن ، روی دست چپم رگ پیدا کردن و سرم رو وصل و فیکس کردند ، و پایان 
پ.ن : اگه روانشناس خوب تو تهران سراغ دارید معرفی کنید و ممنون بابت اینکه خوندید خاطرم رو 

هر شب خواب میبینم 
سقوط می کنم از یک آسمانخراش 
و تو از لبه ی آن 
خم می شوی و 
دستم را می گیری 
سقوط می کنم هر شب 
از بام شب 
و اگر تو نباشی 
که دستم را بگیری 
بدون تو قطعا صبحگاه 
جنازه ام را 
در اعماق دره ها پیدا می کنند ... 
Mobina.f

خاطره دنیا

سلام مجدد دوستان میدونم همین امروز خاطرم آپ شده ولی چون دوباره خاطره ساز شدم گفتم خاطره بزارم از دوستان گلم آقا میلاد آقاهادی عسلی خانم و بقیه دوستاو خواهرای گلم ممنونم که نظر گذاشتید خب خیلی حرف زدم حالا خاطره:از وقتی از مراسم خاکسپاری اومدم حالم خیلی داغون تر شد رنگم پریده بود رنگ دیوارشده بودم و همش اسپری دستم بود که داداش علیرضا و دانیال نفهمن حالم بده در اتاقمم قفل کرده بودم نه آب میخوردم نه غذا دیگه دیدم علیرضا پشت در گریه میکنه رفتم در رو بازکردم ورفتم روتختم بدون هیچ حرفی رفتم زیر پتو و آروم گریه میکردم احساس سنگینی بدی تو قفسه سینم داشتم و حالت تهوع و کتف چپم و قلبم خیلی درد میکرد و تپش داشت علیرضا هم گیر داده بود با دانیال اومدن بالا سرم باهام حرف زدن دیدن جواب نمیدم دانیال پتو رو از رو سرم کشید دید دارم تقلا میکنم نفس بکشم (مثله همیشه)دیگه یکم اسپری زدم گلاب به روتون با دو رفتم سمت دستشویی وقتی برگشتم با کمک علیرضا آماده شدم یه هودی با یه شلوار مشکی پوشیدم چون شیفت کاریش بود منم اکسیژن نیاز داشتم و اینا خلاصه دانیال کنه هم باهامون اومد😁البته شوخی میکنم مثه داداشمه خیلی مهربونه بعد سی مین رسیدیم بیمارستان رفتیم اتاق علی برام دارو نوشت به دانیال گفت من میرم داروهاشو بگیرم براش اکسیژن وصل کن دانیالم منو خوابوند رو تخت برام اکسیژن وصل کرد چندمین بعد علیرضا اومد دستش سرم وآمپول بود با قرص تپش قلب منم بلند گفتم الکی گرفتی من که نمیزنم اونم داد زد گفت خستم کردی و رفت بیرون منم گریه میکردم کلا لوسم 😁بعد سی مین اومد گفت یا میزنی یا مجبورم نیما رو بیارم منم تسلیم شدم گفتم نه میزنم بغلم کرد سرمو بوسید گفت آفرین عشق داداشش مثلا خرم کرد😂بعدبه دانیال گفت دستمو بگیره و آروم سرممو برام وصل کرد ضد تهوع و آرامبخش ریخت تو سرمم که یکم بخوابم منم یکساعتی خوابیدم بعد بیدارشدم دانیال اومد سرممو درآورد بعد گفت آمپول داری؟منم با بغض گفتم چی ؟گفت متوکاربامول چون کتفت درد داره منم اشکم سرازیرشد آروم برگشتم دانیالم آمپولمو تو دوتا سرنگ کشید و منم کلا از اول تا آخرش آروم گریه کردم بعدشم واسهٔ تپش قلبم بهم پروپرانول داد اکسیژنمم درآورد با علی رفتیم خونه ولی من هنوزم که هنوزه اشتهای زیادی ندارم و نمیتونم چیزی بخورم تهدیدم کردن بستریم میکنن اگه ادامه بدم
پایان

ببخشید سرتون رو درد میارم و مرسی که نظر میدید❤️

خاطره نیایش

💟کاش میشد حال خوب رو....
💟لبخند زیبارو....
💟بعضی دوست داشتن هارو ....
💟لای کتاب گذاشت و نگه شون داشت .....
بنام خدای بشدت مهربون 😆❤...سلام و عرض ادب و احترام 🙋🙌....
آی ام تیچر نیایش👧✋....پنج شنبه صبح ، بنده ی حقیر از خواب بیدار شدم ،ساعت رو نگاه کردم پنج صبح بود 😐
لعنت بر من 😐چرا اینقد زود بیدار شدم دوباره سعی کردم بخوابم 😊ولی هر چی تلاش کردم خوابم نبرد😐یدفعه خیلی ناگهانی یاد حرف بابام افتادم ....
بابام همیشه میگه خدا هر کدوم از بنده هاشو که بیشتر دوس داشته باشه قبل اذان فرشته هاشو میفرسته که بیدارش کنن☺با این جمله خودمو دلداری میدادم😂
از تختم پاشدم یکم خوابم پرید😫😌نگاهم افتاد به امید 😍 مثل همیشه دست و پاش از تختش آویزون بود😂نویدم طبقه ی بالا (تختشون دو طبقه اس) پتو رو تا حلقش کشیده بود😂و خروپف میکرد 😂😂....از اتاق رفتم بیرون به سمت دستشویی 👧🚶....
فک نمیکردم کله ی سحر کسی داخل توالت باشه 😂😂واس همین بدون در زدن خیلی ریلکس 😂 دستیگره رو فشار دادم و همین خواستم در رو باز کنم یک صدای آشنایی گفت : اووووهوم 😥😂..
بابام داخل سرویس بود گویا 😂😂😂...
بابام : کیستی ؟؟😂کوری نمیبینی من داخل سرویسم؟؟؟؟😂😂وایسا بیام بیرون درس عبرتی بهت بدم که اسم خودتم فراموش کنی 😂😂😂....
بدو بدو رفتم توی اتاق و پتو رو کشیدم روی سرم و خودمو زدم به خواب 😂😂..از اونجایی که شیطون ترین فرد خونه ی ما امیده ☺همیشه هر اتفاقی که میفته همه مون اول به امید شک میکنیم😂😂😂بعد چند دقیقه بابام اومد توی اتاق رفت سمت تخت امید بدبخت فلک زده 😂😂 امید رو تکون میداد ....
بابام: امید ؟؟ امید با توام خودتو نزن ب خواب 😐دیدم در دسشویی رو باز کردی 😑😒 
با این کارات میخوای چیو ثابت کنی ؟؟؟😂😂
کی میخوای این چیزا رو یاد بگیری😂 ؟؟؟...
امید بیچاره فقط خیره شده بود به تخم چشمای بابام ،بدبخت هنگ کرده بود😂😂
منم زیر پتو از شدت خنده میلرزیدم 😂😂😂بابام سرشو به نشانه ی تاسف واس امید تکون داد و از اتاق رفت بیرون😞😒😑😑 ....
من آروم سرمو از زیر پتو درآوردم بیرون و در حالی که داشتم از شدت خنده میمردم واس امید زبون درآوردم😛😛😛😛 امید اسکل 😂با دیدن قیافه ی من پاشد نشست روی تختش و تازه مغزش در حال بروزرسانی بود 😂😂😂
منم از شدت خنده نفسم بالا نمیومد 😂...
امید یدفعه مغزش آنلاین شد 😂😂و گفت : نیایش ، به امام حسین دیگه از دستت خسته شدم !!! دیگه نمیتونم تحملت کنم 😑توی این خونه یا جای منه یا جای تو ....نوید از سر صدای ما از خواب پاشد 😑...
نوید : بذارین صبح شه بعد عین خر و خروس بیفتین به جون هم 😂😂😂....
امید با حرص پتو و بالشش رو پرت کرد سمت من و با عصبانیت از اتاق رفت بیرون 😐...
منم پشت سرش از اتاق دراومدم ☺امید رفت سمت دسشویی و در رو کوبید از حرصش 😂😂منم رفتم سمت یخچال ..بابامم صدای اذان رو زیاد کرده بود 😂کیان با چشمای نیمه باز خوابالو و قیافه ی ژولیده اومد توی پذیرایی و داد زد : چخبره توی این خونه ؟؟؟چرا نمیذارید بخوابیم 😂😂؟؟؟ 
    بابام در حالی که هر لحظه صدای اذانو بیشتر میکرد 😂گفت : سلام پسرم 👦✋خبر خیر سلامتی ☺😂خوب کاری کردی زود بیدار شدی 😊از قدیم گفتن سحر خیز باش تا کامروا شوی 😂برو چایی رو دم کن گلم.....
کیان با قیافه ی آویزون و پوکر 😐
اومد توی آشپزخونه ...با دیدن من گفت :به به به ببین کی اینجاست؟؟ سلام بر حمال دهه نودی ها😂✋✋چطوری خاله سوسکه ؟؟ 😂 
من : سلام بر عمله ی بیکار و مسافر کش 😂😂✋✋احوال داش کیان ؟؟ خوبی ؟ خوشی ؟ روبه رشدی 😂؟
کیان : خوشم میاد از زبون کم نمیاری 😂😂....
من: دست پرورده ی شمام 😂✋استاد مایی 😂...
یکم باهم شوخی کردیم و خندیدیم و جیگرمون حال اومد 😂کم کم سایر اعضای خانواده هم بیدار شدن و نماز و صبحانه ، امیدم بر خلاف همیشه که سر سفره ی صبحانه پیش من میشینه رفت پیش کیارش نشست و عین انگیری برد واس من اخماشو ریخته بود 😈😓برای اینکه باهام آشتی کنه مجبور شدم سهم گردوهامو و چارتا خرما مو بدم بهش کوفت کنه😐 ،خودم نون پنیر خالی خوردم 😐همونطور که داشتیم صبحانه میخوردیم مامان گفت : نیایش ؟؟واس امروز برنامت چیه ؟؟میخوام برم پارک بانوان پیاده روی کنم .میای باهام؟ ...
من : امروز ساعت 11 نوبت دندون پزشکی دارم ☺دکتر تا 12بیشتر مطب نمیمونه پنج شنبه ها....آخرین دندونمه دیگه اینم پر کنه تمومه دیگه بسلامتی 😆...
مامان : تا ساعت 10 و نیم پارک بانوان می مونیم از اونجا خودم میرسونمت دندون پزشکی چطوره ؟؟
من : باشه ☺عالیه ❤...بعد صبحانه هر کی رفت دنبال کار و زندگیش 😂😂من و مامانم حاضر شدیم پیش به سوی پارک بانوان ☺فقط یکم استرس داشتم چون رانندگیه مامانم یک کوچولو افتضاحه 😂😂😂تا برسیم اونجا سه بار نزدیک بود تصادف کنیم 😐خدا عمر مجدد بهمون داد😂وگرنه نفله شده بودیم 😂😂 رسیدیم و یکم پیاده روی کردیم و نشستیم روی صندلی ها زیر سایه ی درخت .... مدت ها بود با مامانم دوتایی خلوت نکرده بودیم،مامان شروع کرد حرف زدن 😘
مامان : نیایش ؟؟ اگه گفتی قوی ترین نیرویی که توی دنیا وجود داره چیه ؟؟؟😎
من : نیروی جاذبه ی زمین ☺؟؟؟
مامان :😂نههههه !!! نیروی عشق ...بالاتر و قوی تر از هر چیزی توی زندگی نیروی عشقه❤
حالا اگه گفتی برترین هدیه ای که یک آدم می تونه داشته باشه چیه ؟؟؟ 
من : سلامتی بزرگترین هدیه اس 😀
مامان : 😂نیایش !!!؟ نههههه ....بهترین هدیه ای که هر آدمی میتونه توی زندگیش داشته باشه آرامشه ،آرامش..
هروقت عشق و آرامش باهم توی یک زندگی وجود داشته باشند اونوقت زندگی شیرین میشه عین عسل ...
من :😐مامان ؟؟؟ خب اینهایی که داری میگی رو خیلی ها دارن پس چرا زندگی هاشون تلخه 😐😐...
مامان : نه !!! خیلی ها ندارنش 😞گفتم عشق و آرامش باهم باید باشن و هر کدومشون که توی زندگی وجود نداشته باشه زندگی تلخ میشه ، چرا راه دور بریم ؟؟
یک نگاه به آدمای اطرافت بنداز ، همین خاله لیلا جونت (خاله کوچیکم 😀) توی زندگیش عشق داره ولی آرامش نداره واس همین از زندگیش ناراضیه 😐....
یا خاله افسانه ات (خاله بزرگم 😀) توی زندگیش آرامش داره ولی عشق نداره واس همین همیشه از شوهر خاله ات بد میگه و غر غر هاش گوش عالم رو کر میکنه 😂....من : مامان؟؟ بنظر من آرامش حاصله عشقه !!!...
مامان : نههههه 😊لزوما دونفری که عاشقن آرامش توی زندگی شون وجود نداره ...آرامش حاصل منطق و باور و اعتماده طرفینه ☺نه لزومن عشق !!! ....
داشتم عمیق به حرفای مامان فکر میکردم که مامان گفت : ولی نیایش من خیلی احساس خوشبختی میکنم در کنار بابات 😀با تمام کم و کاستی هایی که داره چون توی زندگی مون هم آرامش هست هم عشق 😆
من : چجوری به این رسیدی مامان ؟؟؟؟
مامان : میدونی مشکل جوون های امروزی مثل تو چیه ؟؟؟فک میکنید با یک نگاه عاشق شدن اسمش عشقه 😂ولی نیست !!! عشق یک فرآینده ، یک پروسه ی طولانی و زمان بر ،یک هدف متعالی که باید طرفین تلاش کنن که بهش برسن، عشق رو باید ثابت کرد در طی زندگی نه با یک مشت حرف و حدیث الکی ......
من همچنان سکوت کرده بودم و غرق حرف های مامان بودم ☺مامان : چرا فکر میکنی اینقدر آمار طلاق عاطفی زیاد شده ؟؟ چون همه یاد گرفتن عشق رو در نقطه ی اول زندگی بهم بدن و چند سال که میگذره همه چیز براشون عادی میشه و کم کم سرد میشن ...
باید از دوست داشتن در ابتدای زندگی شروع کنی و طی سالیان سال به نقطه ی اوج یعنی عشق برسی که این نقطه فقط و فقط با تلاش طرفین بدست میاد و باید توی پروسه ی زندگی اثباتش کنی در عمل نه فقط در حرف ....شنیدی میگن یک عاشقانه ی آرام ؟؟؟😉 منظور همینه دیگه ☺...
به شدت توی نخ حرفای مامان بودم و تمرکز کرده بودم.
مامان : چرا سکوت کردی دخترک بلبل زبون من 😂؟؟
من : مامااااان تو خیلی بلدی 😂😂از کجا یاد گرفتی اینارو ؟؟؟😂😂 ....
مامان :😂 اینا همه ی تجربه ی سی سال زندگیه مشترک من با باباته ، البته اینم بگم که خیلی جاها ندونسته و ناخواسته راه رو غلط رفتم و خیلی چیزا شد برام تجربه ☺ولی دلم نمیخواد تو یکسری اشتباهات منو تکرار کنی ، اون زمان کسی نبود به من این چیزارو یاد بده😔😔 ....من : خب ؟؟؟😀😀....
مامان : من خیلی وقت ها ناخواسته و از روی عصبانیت غرور باباتو شکستم ولی خب هیچوقت به روم نیاورد😔و......میدونی نیایش ؟؟!!هیچ آدمی کامل نیست ،نباید توقع داشته باشی طرف مقابلت هیچ ویژگی بدی نداشته باشه !!! همه ی ما آدم ها خوب های گاهن بد و بدهای گاهن خوب هستیم ☺یعنی کلن آدما مجموعه ای از صفات خوب و بدن....چیزی که مهمه اینه که باید ویژگی های خوبشو برای خودت و اون پررنگ جلوه بدی و یواش یواش سعی کنی ویژگی های منفی آزار دهندشو با زبون ملایم و مهربون جهت دهی کنی ب سمتی که خودت دوس داری ....اینه سیاست رفتاری 😁
من : ایول مامان 😂تو دیگه کی هستی !!!😂😂دست شیطونو از پشت بستی 😂😂....مامان : گوش کن به حرفام ☺
همیشه یادت باشه مردها ظاهرن سن شون بیشتر میشه ولی همیشه ساده و بچه باقی می مونن بعد جالب اینجاست همیشه ام فکر میکنن بهترین تصمیم هارو گرفتن 😂😂ولی خب این حرفارو نباید به خودشون گفت اینا اسرار مگوی بین خانوم هاست😉تحت هیچ شرایطی غرورش رو نشکن ،اگه شکستی خیلی سخت میتونی جمعش کنی شایدم اصن نتونی و تا آخر زندگیت دچار مشکل بشی....اشتباهاتش رو به روش نیار هیچوقت !!! همه ی آدما اشتباه میکنن ،زن موفق کسی که کنار همسرش باشه نه در جبهه ی مخالفش !!! راز دار زندگیت باش ،لزومی نداره بعد شروع زندگیه مشترک تمام مشکلات و اسرار زندگی تونو بگی حتی به من و بابات ☺غلدر بازی رو بذار کنار 😂آقایون از خانوم های فرمانده صفت😂و زورگو خوششون نمیاد
من : 😐😐مامان من نمیتونم !!!!یعنی بشم خر دستش ؟؟؟هر چی اون بگه ؟ نه نمیتونم 😐
مامان :😂نه نمیگم بشو خر دستش..منظورمو نگرفتی ! از قدیم گفتن شکوه مرد در تامین زن است ☺منظورم اینه که درسته خودت کار میکنی و دستت توی جیب خودته ولی اینو نکوب توی سرش !! هعی نگو من خودم فلانم خودم اینجوری ام ، من من رو بذار کنار ....
شکوه و حس تامین کردن رو ازش نگیر ،بذار بفهمه بهش نیاز داری هم از نظر مالی هم از نظر عاطفی ....
یک کاری نکن حس سیب زمینی بودن بهش دست بده😂😂😂یک کاری کن حس کنه بهش نیاز داری و وجودش برات ارزشمنده ☺☺ نیازهاتو خیلی صریح بیان کن ....آقایون از در لفافه حرف زدن خوششون نمیاد مطلبو هیچوقت نپیچون براش خیلی ساده تمام احساسات و حرفات و دلخوری هاتو مطرح کن بدون دعوا ،بدون قهر و غضب.....
آقایون معمولا زود عصبانی میشن زودم عصبانیت شون فروکش میکنه و پشیمون میشن چون بچه ان 😂😂
تو باید حواست باشه موقع دعوا جیغ و داد نکنی ، فش ندی حرفی نزنی که حرمت هاتون بشکنه الکی خودتو حرص نده ،خیلی ریلکس باش موقع دعوا برو توی اتاق 
درم ببند بذا حرفاشو بزنه تو ام سکوت کن اینطوری دعوا تموم میشه ☺ولی بعدش باهاش سر سنگین برخورد کن که بفهمه دلخوری و بیاد عذرخواهی کنه...
اینطوری هر دوتاتون یاد میگیرید بعد از این با صحبت مشکلاتتون رو حل کنید و کار به دعوا نمیرسه 😊😊 من همچنان داشتم با ذوق به حرفای مامان گوش میدادم 😀❤❤❤....
مامان : نیایشم اینا تجربه های شخصی مه ،لطفا اشتباهات منو تکرار نکن....عمل کن به حرفام ...زیاد بهش گیر نده !!!
آقایون کم حرف تر از خانوما هستن...
از سرکار میاد میبینی کم حرف میزنه به این معنا نیست که به تو توجه نمیکنه یا بهت علاقه نداره یا از دستت نارحته فقط خسته اس همین ☺مواقعی که نارحته اجازه بده با خودش خلوت کنه هعی نرو نپرس چی شده چی نشده ؟؟؟😂 اگه لازم بدونه خودش بهت میگه ☺ البته ازش دلیل نارحتی شو بپرس که فک نکنه بی اهمیتی نسبت بهش ولی وقتی دیدی جواب سربالا میده یعنی دوس نداره بهت بگه و تو ام گیر نده ☺این تفکر غلطیه که فکر میکنیم همه چیز همه دیگرو باید بدونیم و توی تک تک کارهای همدیگه سرک بکشیم....
یواش یواش زمان که بگذره اگه بتونی اعتمادشو جلب کنی همه چیز رو خودش داوطلبانه بهت میگه ریز و درشت اسرار و عواطف و افکارش رو...یکم زمان میبره چون درست کردن خونه ی اعتماد در قلب یک انسان دیگه سخته و باید زمان بگذره تا بناش محکم شه ....
صبور باش ☺صبر لازمه ی زندگیه موفق..
من :مامان خیلی عشقی توووو ❤❤😍...
مامان : زبون نریز بچه 😂😂 نیایش ؟ هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر زود بزرگ شی و بشه بیست سالت 😀میدونی ؟؟ من خیلی اذیت شدم در طول زندگی تا به این تجربه ها رسیدم نمیخوام تو مثل من اذیت شی عزیز دلم 😔اشکم داشت درمیومد😢...
مامان : از نظر من خیلی از مشکلات ناشی از عدم آگاهی طرفین نسبت به روحیات و عواطف همدیگه اس.دنیای مردها و زن ها خیلی خیلی باهم فرق داره و بیشتر مشکلات بخاطر اینه که هنوز شناخت درستی نسبت به همدیگه نداریم و وقتی میریم توی زندگیه مشترک با طوفانی از تفاوت های ساختاری مواجه میشیم که برامون غیر قابل تحمله !!!!و بخاطر یک سری مسائل کوچیک یک زندگیه قشنگ و بزرگ خراب میشه...
حرف های مامان خیلی برام تازگی داشت 😀و کلی منو متحول کرد ❤از اون روز یک عالمه در این مورد سرچ کردم ، یک کتابم دانلود کردم بنام شخصیت شناسی مردان ایرانی😂😂کتاب خیلی جالب و کاربردی یه ☺دارم شبی بیست صفحه میخونمش☺
جونم براتون بگه که 😀مامانم کلی حرف زد و تمام تکنیک ها و سیاست های رفتاری رو بهم یاد داد😂بعد پارک بانوان منو رسوند مطب دندون پزشکی و خودشم رفت خونه ناهار درست کنه 😆💟.ساعتو نگاه کردم دقیقا یازده بود☺وارد مطب شدم 😎خیلی خلوت بود فکر کنم من نفر آخر بودم 😂و یه بنده خدایی هم داخل مطب بود ....
صداش میومد که ناله میکرد 😂...چند دقیقه ای که گذشت منشی صدام کرد برم واس تزریق 😨😨....
وارد مطب شدم و به دکتر سلام دادم 😀...
خیلی سرد و بی روح سرشو تکون داد😐
فهمیدم اوضاع خیسکیته 😂😂😂
آخه دکتر مثل همیشه نبود برخوردش 😕
پیش خودم گفتم این دکترم که حالی به حالیه 😂یک روز خوب برخورد میکنه یک روز آدمو محال نمیکنه تکلیفش با خودش معلوم نیس 😂حتمن مشکلی براش پیش اومده که اینقدر بی اعصابه 😞.مشخص بود کلافه اس و اعصابش خط خطیه 😂😂
حتمن با زنش دعواش شده 😂😂حالا خدا کنه عقده ی مشکلاتشو روی دندون نازنین من خالی نکنه😂.....الهی به امید خودت 👐😂....
ترسون لرزون رفتم نشستم روی یونیت و منتظر موندم دستیار دکتر بیاد برام پیش بند ببنده 😂😂....
مریضی که روی یونیت کناری خوابیده بود و دکتر داشت دهنشو سرویس میکرد یک آقای میانسال کچل بود ، کله اش یدونه مو هم نداشت عین کویر لوت بی آب و علف 😂😂😂😂...توی این فکر ها بودم که دستیار دکتر (مادر فولاد زره 😂😂)گفت : خانوم دراز بکشید لطفا 😐😐....
(چه دستیار گوشت تلخی😐بداخلاق ایکبیری با اون دماغ لاکچری 😂😂فکر کرده کیه !!!! ناموسن اگه من جای دکتر بودم عوضش میکردم 😂😂😂) خلاصه دراز کشیدم روی تخت و توی دلم صلوات میفرستادم ☺دستیار دکتر هم یدونه سینی که توش پر از سوزن های رنگی و قلم فلزی 😂و چیزای دیگه بود رو آماده کرد و پیش بند منم بست ....
کار اون آقا کچله که روی یونیت کناری بود تموم شد و رفت ، دکتر اومد سمت من 😨😨....
منم خودمو دلداری میدادم و هعی به خودم میگفتم : نیایش تو قوی هستی و نباید از دندون پزشکی بترسی😂نترس دلاور 😂😂😂💪💪....
دکتر آمپول بی حسی رو برداشت 😨😨...
دلم میخواست اون لحظه آمپولو از دست دکتر بگیرم بپاشم توی چشماش😂😂....
دکتر : دخترم دهنت رو کامل باز کن 😐
من : چشم ☺ 
(آخه یکی نیست بگه دکتر جان این دهن انسانه نه دهن دایناسور 😂😂بیشتر از این باز نمیشه😂😂😂😂) 
دکتر آمپولو وارد دهان بنده ی حقیر کرد و سوزن رو تا اعماق سلول های لثه فرو برد 😨😨😨.....
صدای ناله ی سلول هامو میشنیدم😢... همونجا روی یونیت دراز کشیدم تا دندونم بی حس شه..... چون من آخرین نفر بودم و بعد من مریض دیگه ای نبود ☺.....
دکتر هم خیلی خسته به کنج مطب زل زده بود 😩
از داخل فلاسک روی میزش یک لیوان چایی واس خودش ریخت و یک کلمه به من تعارف نکرد که واس تو ام چایی بریزم یا نه!!!!😐
درسته دندونم بی حس بود ولی چایی خوردن که دندون نمیخواد 😂...
دکتر : دندونت بی حس شد ؟؟میخواستم بگم با اجازه ی بزرگترا بله 😂😂سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم ☺....
دکتر : خعله خب صبر کن الان میام ☺....
بعدش رفت سمت دستشویی 😐
( ماشالا ب این کلیه هات دکتر !!!😂چه سرعتی دارن 😂چایی از گلوت پایین نرفته راهی دستشویی شدی😂😂احتمالن معدش سوراخه مثل آبکش ،هر چی میخوره مستقیم میریزه پایین 😂😂😂😂😂) 
منشی و دستیارشم داشتن باهم گل میگفتن و گل میشنفتن 😂😂😂😂😂منم منتظر بودم ببینم کی دکتر میاد دندون لامصبو درست کنه 😐😐....
بالاخره دکترتشریف فرما شدن 😆شروع کرد دندون منو خالی کردن ، وسط کارش بود که بهم گفت : تکون نخوریا ، الان میام 😐😐بعد دوباره رفت سمت دستشویی😐😐....تازه فهمیدم چرا امروز اینقد بی حوصله اس و بداخلاق😂بنده ی خدا حالش خوب نیس و دچار گلاب به روتون شده 😂😂😂حالا نفله نشه !!!؟؟؟من بمونم با این دندون ناقص و سوراخ !!!!؟؟؟😂😂😂چه خاکی به سرم بریزم ؟؟😂شروع کردم صلوات فرستادن واسه سلامتیه دکتر ☺
کاش قبلش میگفت که حالش خوب نیست منم میرفتم پی کارم و یکروز دیگه میومدم خب ☺....
دکتر اومد😅 ....
میخواستم بهش بگم اگه حالتون مساعد نیست من برم یک روز دیگه بیام چون بیچاره واقعا حالش بد بود که خودش گفت : ببخشید دخترم امروز خیلی معطل شدی ☺من یکم حالم میزون نیست...
من: دکتر شما باید ببخشید من مزاحمتون شدم 😅من اطلاع نداشتم از وضعیت تون وگرنه میرفتم یکروز دیگه میومدم ☺میخواین الان برم؟..دکتر : نه دختر گلم ، الان که دندونت خالیه بذا پر کنم بعد 😆راستش امروز میخواستم نیام مطب و مریضارو کنسل کنم ولی 😔متاسفانه بعضی بیمارها همکاری نمیکنن و غر میزنن وسر صدا میکنن که چرا کنسل کردین و این حرفا....خیلی دلم سوخت واسش 😭😭چه دکتر مظلومیه😭❤ .بنده ی خدا با حوصله کار منو انجام داد و آخرین دندونمم پر کرد و ازش خدافظی کردم و تشکر بابت این جلساتی که روی دندونام کار کرد....خدا خیرش بده 💖☺بعد اینکه از مطب دراومدم گوشیمو روشن کردم دیدم آرش ده تا پیام داده😂و چهاربار زنگ زده ،قرار بود بیاد دنبالم ☺... 
زنگ زدم بهش که ببینم کجا ماشینو پارک کرده !!! خیلی دپرس گفت : معلوم هست کجایی نیایش ؟؟؟یک ساعته منو کاشتی اینجا 😂مگه من بیکارم که اینهمه معطل تو بشم ؟؟؟؟ (خب بیکاری دیگه😂) وقت ارزشمند منو تلف کردی و ...(داشت غر میزد پشت سرهم 😂)
من : خب حالا ببخشید 😐 کجایی الان ؟؟ 
آرش : جلوی بیمارستان بوعلی پارک کردم 😐بدو...
بدو بدو رفتم اونجا ،با صدای بوق آرش ملتفت شدم که خود خودشه 😂..سوار ماشین شدم ☺
من : سلام داداش ،ببخشید خیلی وقته معطل شدی....
شرمنده دیر کردم !!همش تقصیر دکتر شد ،
دل پیچه 😂داشت بیچاره 😂یک پاش توی دسشویی بود یک پاش زیر یونیت😂😂😂طول کشید تا دندونمو پر کنه 😆
آرش یک خنده ی تلخی کرد و گفت : اشکال نداره عزیزم ☺❤....
من : آرش خوبی تو امروز ؟؟ احساس میکنم نارحتی ؟
آرش : نه خوبم 😊😊
من : چیزی شده ؟؟؟ 
آرش : نه خوب خوبم 😊😊....
من: باشه نگو اشکال نداره ☺،بعضی وقتا آدم حال دلشو ب هیچکی نمیتونه بگه جز به خدا ❤.....
بعد هردوتامون سکوت کردیم💖💖ضبط ماشینش رو روشن کرد ، آرش عاشق آهنگ های قدیمی یه ، آهنگ (دریا اولین عشق مرا بردی خواننده اش نیما چهرازی ) رو گذاشت و خودشم همزمان با آهنگه زیر لب هم خوانی میکرد ...مشکوک شدم بهش گفتم نکنه عاشق شده و رو نمیکنه ؟؟؟.....
آرش توی اوج حس خوندن آهنگ بود که من ضبط رو خاموش کردم....
آرش : نیایش چرا اینجوری میکنی ؟؟😂...
من : آرش ؟؟؟عاشق شدی ؟؟ 
آرش: نیایش چی میگی تو؟؟ کی ؟؟ من ؟؟ توهم فانتزی زدی باز 😂؟؟ ....
من: آرش من تو رو میشناسم، الکی فاز نارحتی و سکوت نمیگیری ،یک چیزیت هست !!!؟؟ بگو بهم....
البته اگه دوس داری من در جریان باشم☺ ....
اگه نه که هیچی !!😕بسوز و بساز با درد تنهایی😂....
آرش یک نفس عمیق و سوزناک از ته جیگرش کشید 😂و گفت : مشکلم دقیقن همینه نیایش ...تنهااایی !!!!جدیدا خیلی احساس تنهایی میکنم ....
من: خب داداش من ، مشخصه دیگه اینا همه ب دلیل سینگل بودنته 😂😂😂
زن بگیری حل میشه 😀❤
آرش : 😂😂😂میدونستم میخوای بحث رو ب اینجا بکشی 😐بیخیال نیایش !!! حرف منو نمیفهمی ....
چه ربطی داشت ب زن گرفتن 😐؟؟؟...
من : خیلی ربط داااااره😐😐...
(خواستم حال و هواش عوض شه انداختم توی کانال شوخی 😉😉) ببین آرش دارم بهت چی میگم!!!! 
از همین الان گفته باشمااااا ، زنت باید زشت تر از من باشه 😂چون من دوس دارم توی عروسی تون کسی از من زیباتر نباشه و من مثل ماه بدرخشم و گل مجلس باشم 😂😂😂😂
بالاخره یدونه خواهر شوهرم دیگه باید یکجوری باشم که چشم زنداداش دربیاد و کور شه از حسودی 😂😂
آرش : تو یک تنه صدتا زن داداش رو حریفی 😂😂....
من : آرش حالا از شوخی گذشته ☺نبینم غصه بخوری مگه خواهرت مرده ؟؟ایشالا به زودیه زود یدونه عنتر خانوم 😂😂 برات پیدا میکنیم ☺☺درست میشه همه چیز 😘❤خدا بزرگه 💖.....آرش گل از گلش شکفت 😁😁
من : ولی فکر نکن با زن گرفتن مشکل تنهایی ت حل میشه هااااا ،فقط سرت گرم میشه 😂😂و گرنه تنهایی همیشه هست بنظرم ماآدم ها همه مون تنهاییم خیلی تنها و غیر خدا ❤هیچکس رو ندااااریم ،خانواده و دوست و رفیق و همسر بهانه اند، بهانه ای واسه زندگی کردن وگرنه هیچکی واس آدم نمی مونه و همیشه توی شرایط سخت همه آدمو تنها میذارن حتی نزدیک ترین آدمای زندگیت ، هر انسانی تنها ب دنیا میاد و تنهام از این دنیا میره ،بقیه هم فقط همسفر ان ، همسفر سفر زندگی ☺
آرش : نیایش تو ترشی نخوری یک چیزی میشی ها 😂
فیلسوفی ،عارفی ، ادیبی ،شیخی😂😂 
من : خفه 😂😂اصن تو رو چه ب ادبیات عرفانی ؟؟؟
منو بگو با کی دارم بحث عرفانی میکنم 😐😐....
الانم سر خر رو کج کن بریم یک کوفتی بخوریم مردم از گشنگی😂😂.....
آرش : خدااااایا من در عجبم از خلقت این نیایش😂😂
پناه بر خودت از دست این بشر 😂.....
رفتیم اسمال مشتی دوتا شیرموز پسته زدیم ب رگ 😆
آرش کلی حرف زد ،انگار تخم کفتر خورده بود 😂😂😂😂زبونش وا شده بود 😂😂....
اینقد حرف زد سرم درد گرفت 😐😂....
خدا یک لطفی به ما کنه بخت این گل پسر و قند عسل و ژن برتر خونه ی ما هم باز شه 😂....
💖😆😆الهی گاهی نگاهی 😆😆💖
و دیگر هیچ!!! ...
ارادتمند .نیایش 👧✋

خاطره یسنا خانم


سلام میکنم به همه دوستان عزیزم. سال نو مبارک. امیدوارم حال دلتون خوب باشه. این خاطره مربوط به اسفند ماهه. چند روز بود که همش به علی میگفتم وقت بذار بریم برای خودت خرید کنیم چون من و ستاره با هم رفته بودیم و خرید کرده بودیم. علی هم زیر بار نمیرفت و میگفت من لباس دارم شما خرید کنید. حالا لباس مناسب هیچی نداشتا.اون روز بعد از ظهر بود داشتم کتاب میخوندم که صدای پیامک گوشیم اومد .رفتم نگاه کردم ،دیدم از بانکه اجاره ی مطبم رو ریختن به حسابم و پیامش اومده .یه لبخند از ته دلم زدم .تصمیم گرفتم برم خرید برای علی.رفتم ستاره رو آماده کردم و خودم هم حاضر شدم و با هم رفتیم خرید. من عاشق خریدم حتی اگر برای دیگران باشه باز هم حالم با خرید خوب میشه. یه کفش مشکی، یه شلوار لی طوسی، یه پیراهن طوسی،یه تی شرت سرمه ای خانگی و همین طور شلوار سرمه ای خانگی برای علی و یهلباس عروس لیمویی و عروسک برای ستاره خریدم .برای خودم یه تونیک لی آبی گرفتم و بعد سووار ماشین شدیم و پیش به سوی خونه. خیلی حالم خوب بود. رسیدیم خونه . تنبلیم اومد ماشینو بزارم پارکینگ کنار ساختمان پارک کردم. ستاره هم همش میگفت دستشویی دارم .منم سریع وسایلو از ماشین برداشتم و با هم رفتیم خونه. توی آسانسور بودم که گوشیم زنگ خورد.دیدم نداس. دوست و همسایه مون. گفت کجایی؟خونه نیستی؟ گفتم توی آسانسورم. در ش که باز شد ندا و رها رو دیدم که پشت درمون وایسادن. سلام و احوالپرسی کردیم .وسایل رو پادم دست مدا و در رو باز کردم و سریع گفتم ستاره دستشویی داره شما بشینین ما هم الان میایم. بردمش دستشویی و بعد رفتیم نشستیم پیش ندا و رها. ستاره و رها با هم بازی میکردن منم به ندا و رها گفتم چشماتونو ببندید و لباس ستاره رو در حین بازی عوض کردم . خودم هم رفتم لباسامو عوض کردم و اومدم نشستم پیش دوستم. ندا گفت چی گرفتی؟ دونه دونه خریدامو نشونش دادم وگفتم هر چی به علی گفتم بیا بریم خرید نیومد رفتم خودم براش گرفتم. برای خودش هم خرید نمیاد. عین کسایی که هیچ کسی رو ندارن تنهایی میرم میام. توی خیابون همه ی زنا با شوهرشون اومده بود نخرید.همین طور با ندا درد و دل میکردم اونم میگفت باز تو هر روز علی رو میبینی من چی هر چند ماه یکبار باید شوهرمو ببینم. اقا امیر مهندس کشتی هست .هر چند ماه یکبار میاد خونه شون .سفراشون طولانیه. یکمبا هم حرف زدیم و سبک شدیم. بعد گفت اومده بودم شماره تلفن مزون ازت بگیرم. لباست خیلی خوب شده بود میخوام منم بدم یه دست برام بدوزن. گفتم کارتش توی ماشینمه بزار الان میرم میارم. چادر رنگیم رو سرم کردم و هر چی دنبال سوییچ ماشین گشتم پیدا نکردم رفتم از گاو صندوق یدکش رو برداشتم و رفتم دیدم ماشین نیست. یادم افتاد که من اصلا سوییچ رو از ماشین برنداشتم فقط خاموشش کردم. اشک بود که از چشمای من سرازیر میشد.رفتم خونه و با گریه گفتم ندا بیچاره شدم ماشینمو بردن.«من و علی به اصرار من ماشینامونو با هم عوض کرده بودیم در واقع ماشین علی رو بردن» داشتم سکته میکردم .نمیدونستم علی چطوری با این قضیه برخورد میکنه.ندا همش میگفت مطمئنی نیشت شاید یه جا دیگه پارک کردی با گریه گفتم نه نیستش. جواب علی رو چی بدم. دستام یخ کرده بود و می‌لرزید .ندا رفت برام آب قند آورد با زور میگفت بخور رنگت پریده .ترسیدی فشارت افتاده. یکم خوردم . همین طور داشتم گریه میکردم که در خونه باز شد و علی اومد. ستاره دویید طرف علی و گفت ماشین مامانو دزدیدن.علی اومد سمت ما و سلام کرد. ندا و رها جواب دادن منم با گریه گفتم علی ماشنتو بردن ، یادم رفته سوییچ مونده بوده روش. فقط گریه میکردم. علی یکم نگاهم کرد و بعد گفت کاریه که شده. فدای سرت. به پلیس خبر دادی؟ گفتم نه. رفت مدارک ماشینو برداشت که بره کلانتری اعلام سرقت کنه.گفتم وایسا منم میام.رفتم حاضر شدم .ندا موند پیش ستاره تمام طول راه گریه کردم. علی گفت ماشینتو بردن شوهرت که نمرده اینطوری گریه میکنی. گفتم این چه طرز حرف زدنه ،درست حرف بزن.دور از جونت. خدا نکنه.گفت پس گریه مکن. سعی کردم خوذمو کنترل کنم. اشکامو پاک کردم وبا هم رفتیم داخل کلانتری. اولین بارم بودکلانتری میرفتم.رفتیم مشخصات ماشینو دادیم و اعلام کردیم که سرقت شده اونا هم شماره تلفن گرفتن و گفتن پیگیری میکنن و پیدا شد خبر میدن. از کلانتری اومدیم بیرون و رفتم سمت ماشین و سوار شدیم و حرکت کردیم . خیلی حالم بد بود و ناراحت بودم. از شیشه ماشین بیرونو نگاه میکردم. علی اهنگ گذاشت. اهنگ عاشقا دیوونن ایمان ابراهیمی دستمو گرفت و با اهنگ میخوند. اصلا انگار نه انگار که که ماشینش سرقت شده. کمی بعد رسیدیم خونه. ندا برامون شام ماکارانی درست کرده بود. ما که اومدیم خداحافظی کرد بره گفتم کجا؟ شام نخوردین که. گفت ممنون .با خودم گفتم شاید پیش علی معذبه سهم غذاشونو دادم با خودشون ببرن و خداحافظی کردن و رفتن. بعد با علی رفتیم لباسامونو عوض کردیم و اومدیم شام خوردیم من که اصلا اشتها نداشتم کمی غذا کشیدم و فقط باهاش بازی کردم تا علیو ستاره غذاشونو بخورن جمع کنم بشورم غذاشونو که خوردن میزو جمع کردم رفتم ظرفا رو بشورن .علی و ستاره هم از آشپزخانه رفتن بیرون.داشتم ظرف میشستم که علی با پلاستیک خریدا اومد و گفت اینا چیه؟ گفتم برای تو خریدم ببین خوشت میاد. برو بپوش ببین اندازه اس به بوتیکیه گفتم اندازه نبود میارم عوض میکنم. لبخند زد و گفت دستت درد نکنه. زحمت کشیدی. راضی به زحمت نبودم. گفتم مبارکت باشه. رفت پوشید و کاملا اندازه بود و خیلی هم بهش میومد. از خریدایی که براش کرده بودم خوشش اومده بود و کلی تشکر کرد علی رفت ستاره با لباس عروسش اومد گفت قشنگ شدم؟ گفتم آره عزیزدلم مثل ماه شدی. برو به بابایی بگو همون طور که لباستو پوشونده در بیاره بزاره توی کمدت کثیف نشه بعد با هم برین مسواک بزنین تا بیام قصهبگم بخوابی. بدو وقت خوابت داره میگذره دیر بخوابی دیگه بزرگ نمیشیا. دویید رفت صدای حرف زدنش با علی تا اشآشپزخونه میومد هر چی بهش گفته بودمو داشت به علی انتقال میداد. کمی بعد اومد و گفت مسواک زدم زود بیا قصه بگو بخوابم وقت خوابم نگذره خندیدم گفتم بابا رو بوس کردی؟ شب بخیر گفتی؟ گفت آره بابا خداحافظی کردم گفتم خوب بخوابی. دستامو خشک کردم دستشو گرفتم گفتم بریم .سریع روی تختش دراز کشید و گفت دیر نشده؟ الان بخوابم بزرگ میشم؟ آره خوشگلم. شروع کردم به قصه گفتن. هر به خطی که میخوندم پنجاه تا سوال میکرد. بالاخره خوابید. بوسش کردم و پتو شو درست کردم و اومدم بیرون. رفتم یه قرص خوردم و بعد مسواک زدم و اومدملباس شبم رو پوشیدم و کنار علی دراز کشیدم. خودشو بهم نزدیک کرد .بغلم کرد و صورتمو بوسید. گریه ام گرفت. عذاب وجدان داشتم. اشکامو پاک کرد گفت گریه نکن فدای سرت، بردن که بردن .اصلا همون بهتر که بردن .رفت سوییچ ماشینمو آورد داد گفت بیا . ماشینتو تحویل بگیر. گفتم نمیخوام . گذاشت توی دستم گفت رو حرف شوهرت حرف نزن بگو چشم. تو زنی با هر ماشینی نمیشه رفت و امد کنی خودت ماشینداشته باشی بهتره. غصه نخور بهترشو میخرم برات.اومد بوسم کرد گفتم به مامانت اینا چی بگیم؟ گفت نمیخواد به کسی چیزی بگی. به مامان خودت هم نگو ماشینو بردن. گفتم نمیگم پس ماشین چی شده نیست؟گفت هر کس پرسید میگیم فروختیم گذاشتیم بانک وام بگیریم. یسنا به یکی هم بگی همه می‌فهمن .گفتم باشه به مامانم نمیگم. گفت بیا بغلم بخوابیم. رفتم بغلش شب بخیر گفتیم علی خوابید اما من خوابم نمیبرد .سردردم هر چی میگذشت بیشتر میشد. نزدیکای اذان بود داشتم از سر درد میمردم .احساس میکردم مویرگ های مغزم دارن میترکن. حالت تهوع هم داشتم.جالم خیلی بد بود طوری که دیگهن میتونستم تحمل کنم . بی صدا گریه میکردم. دلم هم نمیومد علی رو بیدار کنم. کمی گذشت صدای اذان گوشی علی اومد. با صدای اذان علی بیدار شد. با گریه گفتم سرم داره منفجر میشه. گفت آروم باش الان یه مسکن میرم برات میگیرم. دفترچمو برداشت نسخه نوشت و لباس پوشید و رفت دارو گرفت و اومد. سریع آمپول و سرنگ و پد الکلی رو ا ز پلاستیک دراورد و شروع کرد به اماده کردن امپول. قلبم تند تند میزد .استرس داشتم اما مجبور بودم بزنم چون دردم زیاد بود.آمپول که اماده شد اومد روی تخت نشست و پاهاشو دراز کرد و بالش گذاشت روی پاش و گفت بخواب.روی پاش خوابیدم و گفتم تو رو خدا آروم بزن گفت باشه. دامن لباس شبم رو داد بالا و پنبه کشید و گفت شل باش.دستشو گذاشت روی کمرم و نیدلو وارد کرد. دردم گرفت .اینقدر محکم نگهم داشته بود که نمبتونستم تکان بخورم.فقط گفتم آییییی گفت یکم تحمل کن تمومه. میسوزوند گفتم بسه در بیار بقیه شو نمیخواد بزنی .دیگه حرف نزد .انگار نه انگار باهاش حرف زدم. گریه ام گرفت .نیدلو دراورد گفت تموم شد. پنبه گذاشت و جاشو کمی ماساژ داد و بعد گفت پاشو برو چند دقیقه دیگه دردت آروم میشه. بلند شدم. علی هم سرنگ اینا رو برداشت و رفت دستاش رو هم شست و اومد نماز خوندیم و خوابیدیم.ممنونم از عزیزانی که خاطره ام رو خوندن . 

 

پ.ن: 

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند "صبح" تو را "ابر های سیاه" 
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به جشن شب میروی 
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق " رحیم " و " رجیم " نیست 
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست 
گاهی بهانه است که قربانی ات کنند
«فاضل نظری»
پ.ن : خدانگهدار

خاطره دنیا خانم

سلام من دنیام 16سالمه و خیلی از آمپول و آزمایش خون وحشت دارم و یکم مشکل تنفسی دارم دارای یک برادر به اسم علیرضا که دکتره و29سالشه ودارای یک پسرخاله به اسم دانیال که اونم دکتره و با علی یجا کارمیکنه و به علت فوت خالم پیش ما بوده از بچگی خب حالا خاطره شش روزه از مرگ بهترین دوستم که اسمش پانیذه میگذره از 6سالگی باهم بودیم و انقد صمیمی هستیم خانوادگی که من به داداشش میگم داشی پرهام از بچگی شش روز پیش ساعت پنج صب دیدم گوشیم زنگ میزنه دیدم داشی پرهامه خیلی نگران شدم جواب دادم دیدم صداش گرفته یهو بغضش ترکید و بی مقدمه گفت پانیذ خودکشی کرده براهممونم نامه گذاشته همون لحظه دنیا رو سرم خراب شد بلند جیغ میزدم علی و دانیال اومدن تو علی گوشی رو گرفت حرف زد دانیالم دنبال اسپریم میگشت دوسه بار اسپری زدم که دیدن تنفسم بهتر نمیشه بزور آمادم کردن بردن پیش دوستشون نیما که خیلی ازش میترسم وقتی رسیدیم همش به علی التماس میکردم که نریم پیش نیما اونم منو داد بغل دانیال گفت بیا لوسش کن این نی نی رو دانیالم منو گرفت رفتیم داخل از بغل دانیال جم نخوردم سرم تو سینش بود بلند بلند گریه میکردم و واسه نفس کشیدن تقلا میکردم اونم سرمو نوازش میکرد دیگه بعد یکم معاینه دانیال منو گذاشت رو تخت خودشم نشست پیشم برام اکسیژن وصل کردن بعدش شنیدم داداش علی و نیما درحال حرف زدنن که داداش علی گفت چون دوستش خودکشی کرده حالش بده طبیعیه انقد داغون باشه منم بلند شدم سرمو گذاشتم رو شونه دانیال بلند بلند با صدا گریه کردم بعد ده بیست دیقه نیما با سرم و سه تا آمپول تو دستش اومد به علی گفت محکم دستمو بگیره دانیالم چون لوس بارم اورده دستمو گرفت و نوازش کرد بعد صورتمو برگردوند سمت خودش و داداش نیما سریع سرممو وصل کرد و توش ضد تهوع و متوکاربامول با آرامبخش زد و من دوسه ساعتی خوابیدم بیدار که شدم چون الان دیگه میدونید که لوسم😊 علی بغلم کرد گذاشت تو ماشین منم که فقط بیصدا اشک میریختم تا رسیدیم خونه بردنم بالا لباس مشکیامو که ازشون متنفرم پوشیدم و رفتیم خونه داشی پرهام اینا پریدم بغل داشی پرهام کلی با هم گریه کردیم بعدشم نامه پانیذ که واسه من بود رو داد خوندم علت خودکشیش یه پسره خودخواه بود خدا ازش نگذره 

دوستان میدونم خاطرم بد بود اگه خواستید بگید دیگه نزارم

خاطره آنیسا خانم

خاطره آنیسا 
سلاااااامممممممم.✋ خوبین؟؟ خوشین؟؟ سلامتین؟؟ الهی شکررررر.😍 منم خوبم و خوشم و حاله دلم عااااااللللللللیییییییه.❤️ از عیدی چه خبر؟؟🙈 من از همه عیدی گرفتم غیر از امیرحسین.😢 هی من سکوت اختیار میکردم اونم به روی خودش نمی اورد.😕 منم گمون میکردم یه سوپرایز درست و حسابی برام داره.😍 ولی هی روزا میگذشت و امیرم به روی خودش نمی اورد.💔😢 یه روز صبح از خواب بیدار شدم و رفتم دیدم دوتا خمیردندون داریم گرفتمشون رفتم تو اتاق بالا سر امیرحسین ریختم رو صورتش و براش ریش و سیبیل کشیدم انقده ناز شد😍😍😍😍😍😍😍 کلی ازش عکس گرفتم. کلی سلفی گرفتم با بابانوئل نازم.❤️😍 و این شد عیدی من.❤️😍 ولی این شادی زیاد دوام نداشت.😢 از خواب بیدار شد رفت دست و روشو بشوره خودشو که تو آینه دید حسابی دعوام کرد.😢☹️ خیلی بی جنبه اس.☹️ من یه حساب دیگه ای روش باز کرده بودم ولی ... ☹️ منم برا تلافی دعوایی که کرد عکسا رو منتشر کردم.😁 آبروش رفت.😂 البته فقط به خودیا نشون دادم تهدیدش کردم که اگه پا رو دمم بزاره علاوه براینکه به دوستاش نشون میدم. میزارم پروفایلم.😐🙄 همین کار هم باعث شد خمیردندونا تموم شه و چند روزی بنا به دلایلی نشد بخریم.🙈. تو یکی از همین روزای بی خیمردندونی من سوختم.یعنی چایی ریخت روم و البته یه اتفاق بود و هیچ کس توش نقش نداشت من زیادی بدشانسم به کسی مربوط نی.☹️ خمیردندونم که میگن اگه همون موقع بزاری رو سوختگی خوبه ولی نداشتیم.😐🙄 دیگه چند ساعت بعدش بخاطر ضربه ای که دراثر همون سوختگی به سرم خورد از حال رفتم و بردنم بیمارستان و اونام همچین باندپیچم کردن انگار داشتن کادو درست میکردن.😒😒😒 
زیادی حرف زدم.🙈 حالا بریم سراغ خاطره: یه چیزی حدود 8 سال پیش بود من اون موقع 11 - 10 سالم بود.😁 امیرعلی هم 14 - 15 اوج شیطونی هامون بود اون روزا جفتمون پر از انرژی بودیم و انگار با برق تغذیه میشدیم. باتریمون خالی نمیشد هیچ وقت. البته الان من دقیقاً همونطورم.😁 برا خودمم عجیبه که این همه انرژی از کجا میاد.🤔 من انقده انرژی دارم که هنوز تو خونه قایم باشک بازی میکنم.🙈 اولین باری که به امیرحسین گفتم بیا قایم باشک بازی کنیم یه جوری نگام کرد که انگار گفتم بیا بریم دزدی والا.😒 فکر میکرد تب کردم دارم هزیون میگم و خل و چل شدم.😂 ولی خب این انرژی زیاد باید یه جایی تخلیه بشه دیگه.🙈 عاشق فوتبال دستی ام اونم تو فضای آزاد.😀 چه کیفی میده خداییش.😍انقدر هیجان دارم موقع فوتبال دستی که اندکی از انرژیم تخلیه میشه.😄😄 من اگه پایه داشته باشم پیاده تا قله اورست میرم و اون قله رو فتحش میکنم.😁 تنها کاری که انرژی سرشار منو تخلیه میکرد کاراته بود اونم نمیتونست خیلی تخلیم کنه همش قدر 50% از باتریم میرفت.😁خلاصه داشتم میگفتم اون روز تابستونی قشنگ مامانم معده درد داشت.😢 هرچی چایی نبات خورد بهتر نشد که هیچ بدترم میشد.😢 تا عصری به همین منوال بود. بابام از صبح نبود و به پیشنهاد امیرعلی قرار شد ما خودمون مامانو ببریمش دکتر.😍 مامانم میگفت زنگ بزنین باباتون بیاد شما دوتا فسقلی چی میگین این وسط؟؟😒 امیرعلی گفت مامان هی میگی مرده خونه ای و بزرگ شدی و بابات نیست باید مواظب من و آنیس باشی پس چی شد؟؟😒 دیگه با این حرف زبون مامانم کوتاه شد و راضی شد بیاد.😁 زنگ زدیم آژانس اومد و ما هم شال و کلاه کردیم پیش به سوی بیمارستان.😁 از اونجایی که نمیخواستیم بابام نگران شن و از طرفی اگه میفهمیدن می اومدن بنابراین بهشون نگفتیم. رفتیم دم بیمارستان از ماشین پیاده شدیم و امیرعلی سریع غیبش زد.☹️ من بی تو هرگز برادر💔😢 تازه رفتیم یه ذره شاد شیم دیدیم داره با یه ویلچر میاد.😂😂😂😂 مامانم دقیقاً همینطور بود:😲😲😲🤕🤕🤕😫😫😫امیرعلی اومد بزور مامانمو نشوند رو ویلچر با سرعت زیاد میبرد انگار دنبالش کرده بودن.😂😂😂 من هنوز تو هنگ کارش بودم.😐🙄 مامانم جیغ جیغ میکرد و میگفت خدا ذلیلت کنه بچهههه نگه دار این لعنتی رو الان می افتیم.😂😂😂😂 رفتیم اورژانس و پرستار گفت رو یه تخت بخوابه مامانم تا دکتر بیاد.😞 مامانم از رو ویلچر بلند شد امیرعلی نشست.😒 فرهنگ هم چیزه خوبه. آخه اون ویلچر براتوعه مگه؟؟ من نمیدونم چطور حساب کرد نشست رو ویلچر. اون برا افرادیه که نیاز دارن بهش. آخه برادر من تو چیت به ویلچره؟؟😢 من باید میشستم روش.😔 کوشولوتر نبودم که بودم.🙁 دل نازکتر نبودم که بودم.🙁 قدم کوتاه تر نبود که بود.🙁 وزنم کمتر نبود که بود.🙁هزاران دلیل دیگه که اگه بخوام بگم طومار باید بنویسم.😔 خلاصه که من شرایطم حادتر از امیر بود و به اون ویلچر بیشتر نیاز داشتم.😔 پسره گنده با اون سنش نشست رو ویلچر یه بار نگفت پاشم آبجیم بشینه.😒 پرستار هر دقیقه می اومد میگفت پسرم پاشو از رو اون ویلچر و ببرش تو حیاط.😊 و اما جواب امیرعلی: چشم.😁 ولی نمیبرد که تازه داشت کیف میکرد.😒 دکتر اومد و مامانمو معاینه کرد و باتوجه به محل درد گفت احتمالاً سنگ 
با جنگ و دعوا امیرعلی مامانمو نشوند تو ویلچر تو راهرو بیمارستان بدون توجه به جیغ جیغای مامانم با سرعت زیاد در حال رفتن بود نمیدونم چرا هرچی میرفتیم باز میرسیدیم به جای اولمون.☹️ با تلاش های فراوان پیدا کردیم سونوگرافی رو و انجام شد و جوابشو گرفتیم و دوباره خواستیم بیایم اورژانس ولی پیدا نمیکردیم.😕 من نمیدونم هدف از اینطور ساختن بیمارستان چیه؟؟🤔 بالاخره برگشتیم اورژانس و مامانم رفت رو تخت امیرعلی دوباره نشست رو ویلچر منم گردنمو کج کرده بودم مظلوم نگاش میکردم. داداشم اصلاً دلش به رحم نبود که من نیازمندتر از اون بودم به اون صندلیه چرخ دار.😢 خب منم دلم ویلچرسواری میخواست.😢 این بار دیگه امیرعلی به یه جا ثابت موندن بسنده نکرد.😂 هی جلو و عقب میرفت. پرستار اومد این دفعه دیگه از اون لبخند و روی خوش خبری نبود. گفت بچه نکن ببرش بیرون.😒 امیرعلی گفت چشم.😁 دوباره همین آش و همین کاسه چند بار هی پرستار می اومد میگفت نکن ببرش بیرون. باز امیر میگفت چشم ولی همچنان داشت کیف میکرد.😂😂😂😂 مامانمم ریز ریز حرص میخورد میگفت نکن.🤕 کل اورژانس داشتن نگاه ما میکردن.😂😂 دکتر اومد جواب سونوگرافی رو ببینه امیرعلی رو دید اون جوری آمپر چسبوند.😂😂داد زد خانم فلانیییی😡😡😡😡 شماها اینجا چی کار میکنین؟؟😡😡😡😡😡😡 اینجا بیمارستانه یا مهدکودک.😡😡😡😡😡😡 امیرعلی خشکش زده بود رو ویلچر.😂😂😂😂 نمیدونس چی کار کنه.😂😂😂 مامانمم هی میگفت دیدی گفتم نکن. دیدی گفتم همینو میخواستی؟؟😡😡 ببرم خونه آدمت میکنم.😡😡😡😡😡😡 پرستاره اومد چشمتون روز بد نبینه. چشمتون روز بد نبینه.😂😂😂😂 همچین جیغی کشید که کل اورژانس ساکت شد.😂😂😂😂😂😂 امیرعلی از ویلچر پیاده شد و پرستار خودش ویلچر رو برد.😂😂😂😂 دکتره جواب سونو رو دید گفت سالمه و این بار آزمایش خون نوشت.😢 رفتیم آزمایشگاه و مامانم آزمایش رو داد.😢 امیرعلی گفت خب حالا چی میخورین براتون بگیرم؟؟🤔 پریدم بالا گفتم من کباب من کباب.😁 مامانم گفت بچه ذلیل شی که صدای اینو دراوردی حالا از کجا کباب بیارم براش؟؟😡 امیرعلی گفت خب آنیس گزینه بعدی چیه؟؟ کباب منتفی شد.😁 گفتم خب اوووومممممممممممم شیرینی خامه ای.😁 مامانم دیگه جوش اورد. دنبال گوشیش میگشت که زنگ بزنه بابام.😂😂 شب شده بود دیگه هرچی گشت پیدا نکرد.😁😁😁بعله گوشیشو جا گذاشته بود.😍😍😍 دیگه من و امیرعلی کوتاه اومدیم و امیر هم رفت کیک و آبمیوه گرفت.😁 و مامانم نخورد همش میگفت دیر شد باباتون نگرانه حتماً برگردیم امیرعلی میگفت خیررررررر بزار جواب آزمایش بیاد دکتر ببینه بعد. جواب آزمایش اومد و اونم سالم بود و دکتر چند ورق قرص داد و تقریباً آخرای شب بود که اومدیم خونه.😊 بابام بنده خدا از نگرانی تو حیاط قدم آهسته میرفت و با خودش حرف میزد.😂😂😂😂 ما رو که دید فقط نگامون کرد.😐😐 ماهم خودمونو زدیم به کوچه علی چپ و رفتیم تو واحدمون.😐🙄 بابام اومد گفت خب؟؟ کجا بودین تا این وقت شب؟؟🤔 مامانم گفت به من ربطی نداره از بچه های بی تربیتت بپرس و رفت.😲😲😲 خیلی نامرده.😭😭😭 من موندم و امیرعلی.😁😁 انقده مظلوم میشم اینجور مواقع که کسی دلش نمیاد حرفم بزنه.😁 براهمین بابامو بوسیدم و پیش به سوی یخچال تا برای شب آذوغه جمع آوری کنم.😋 یه بشقاب پر کردم برا خودم رفتم اتاقم از همه چی بود تو بشقاب. از شیرینی و میوه و شکلات تا نون و پنیر و ...😋 پنج دقیقه نشد امیرعلی اومد اتاقم.😐😳 . انگار اتاقش در نداره. هنوز که هنوزه این بلد نیس در بزنه.☹️ مثلاً بزرگ شده.☹️ دو روز دیگه میخواد بابا بشه الگو بشه.☹️ من نمیذارم بچه ها زیر دست این بزرگ شن.😁 میارم خودم بزرگشون میکنم.😍❤️ وااااایییی از همین الان ذوق عمه شدن دارم.😁😁 ولی به امیرعلی گفتم که بچه هاشو جوری تربیت کنه که دو روز بعد من فحش نخورم.😄 گفتم اگه خدایی ناکرده زبونم لال من فحش بخورم اون وقت خودم دست به کار شم.  پ.ن: امروز 24 فروردین تولد آبجیمه.😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹💖💖💖💖💝💝💝💝 😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘😘😘😘
پ.ن: آبجی نازم تولدتون مبارک ان‌شاءالله هزاران سال زنده باشین.😍😍😍😍😍😍😍😍 
پ.ن: آبجی حیف که اینجا فیکه ندارم.☹️ شما اون فیکه هایی که تو واتس براتون میفرستادم رو هزاران برابرش کنین.😁😁😁
پ.ن: هرروز با خودم تکرار میکردم که امروز یادم باشه و بهتون تبریک بگم. میدونین چرا؟؟ چون میترسیدم یه وقت عاشقه 👳‍♂️ بشین.😢 
پ.ن: خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی دوستون دارم و دلتنگتونم.😍😍❤️❤️
پ.ن: #بزرگترین-داروخانه-ایران.❤️

خاطره بیتا خانم

سلام من بیتاهستم ۱۹ساله.دانشجوی پزشکی.
خیلی زودوتندوسریع دارم تایپ میکنم.خاطره روبه مناسبت روز دندانپزشک نوشتم پس جای اینکه اخرتبریک بگم همین اول تبریک میگم به همه دندانپزشکای خوب کشورم.بویژه دندانپزشک محترم وب،دکترمهرسام،روزتون مبارک.خب نمیدونم حالاازکجاشروع کنم😂...خب یادم اومد...ازاول دوران طفولیت تاحالابنده روی دندانهایم بسی حسااااس بودم‌...درحدی که پستونک نمیخوردم...😂😂😂همشم گریه میکردم(به گفته مادرم زاده شدم برای اینکه حرص بدم😂....مامانم میگه به دلایلی که هیچوقت کشف نشد همیشه درحال زار زدن بودم...البته فک کنم دلیل اینکه الان اینقدر بی احساسم هم همینه...چون من گریهامو کردم به حدکافی😂....الان فقط میخندم واشک بقیه رو درمیارم😂😂😂....واینم بگم مامانم هرکاری میکرده که من پستونک بخورم....عسل میزده میزاشته دهنم تف میکردم بیرون😂...)هرکاری میکرده نمیخوردم...خلاصه ازاول من فکراین دندونام بودم...مدرسه میرفتم شش سالم بود با خودم مسواک میبردم مدرسه که اگه چیزی گیر کرد لای دندونم سریع ازشرش خلاص بشم...اصلا الانم درگیرم...کافیه یذره حس بدی توی دهانم داشته باشم اصلادیگه آروم وقرار ندارم😂...اصلاوسواس دارم بخدا...یه بار داشتم برای کنکورم درس میخوندم بعد خوابم برد ساعت۳نصفه شب بیدارشدم...دیدم واااای خوابم برده😢اولین نگرانیم این بود...من مسواک زده بودم؟....یه حدود۲مین تفکرنمودم...نهههههه...نزدم...اصلاحالم دگرگون شد...عصبانی شدم...چون یکی چراغ اتاق روخاموش کرده بود واین ینی بااینکه میدونستن من مسواک نزدم بیدارم نکردن...اگه به جای۱۸سال ۶سالم بود چنان جیغی میزدم که ازخواب بپرن...به زورپاشدم رفتم دندونامو مسواک کردم...وازاون به بعد هرشب نیم ساعت بعدشام مسواک میزنم که مبادایادم بره...😂میدونم تااینجابه ابله بودنم مهرتاییدزدم...ولی برعکس من علی کلا علاقه به مسواک نداره...متنفره.....😂😂😂😂مسواکش درسال یه بار استفاده میشه...اونم به این صورت‌...روزاول عید...پدری بس مهربان ازخواب بلنده شده...پس ازتبریک به خودش بع مناسبت تولدش(بابام یک فروردینه!امسال برایش تولدگرفتم سورپرایز شد...انتظاراین حجم ازمحبتو ازم نداشت😂😁🙈)خطاب به برادرم:پسرگل بابا برو مسواکت رو بیار دندوناتومسواک کن...علی(درحالتی که انگار مادرش دورازجون مرده...)نههههه بابااینکارو نکن😂من مسواک نمیخوام....من:علی اونوقت زشت میشی دخترانگات نمیکنن😂🙈🙈🙈🙈...من چشام خوشگله....برادرمن چشم رومیشه لنز گذاشت...خب دندونم میشه مصنوعی گذاشت😂😂😂😂ودرحالیکه پدرجان به ثمره های زندگانیش خیره شده وازفرط شوک زیاده وارده بامادرجان به افق های دوردست خیره شده اند ....پدر مسواک برادر راحاضرکرده وبرادربادیدن این صحنه هولناک به سوی پلکان خانه سرازیر میشود😂🙈کمدی‌....بالاخره بابا میگرتتش😂وعلی هم گریه که مسواک نمیخواد😂😂😂😂😂😂که بابا باتهدید برایش میزنه...(البته سالی یه بار شوخی کردم ولی خدایی اصلابفکر نیست...مگه یکی مسواک بدست بیاد زورش کنه)وخاطره ازانجایی شروع میشه که برادرجان ازفرط دندان درد رو به قبله بود واصرار برای دکتررفتن بیفایده...چون دفعه قبل که رفته بود دکترسه عدد آمپول ناقابل برای این انسان دوست نداشتنی🙈🙈🙈تجویز نموده بود وبرادرماهم که لوس ومامانی🙈🙈🙈تایکهفته درحال عزاداری پس ازامپول بود.😂یه بار واکسن باید میزد بعدتزریق تادوروز دراز کشیده غذامیخورد...غذارو مامانم قاشق به قاشق میذاشت در دهان این موجودنازنین😂واینگونه مادر۴۶ساله من مسخره یه بچه ۷ساله شده بود😂😂😂😂تامیگفتیم خودت بخور عر عر رو شروع میکرد😂خلاصه باقول اینکه امپول نمیده وفلان واگه دادنزن گفت بریم...😂ولی بیتابیاد😂من😑😑😑😑😑😑😑😑وات د فاز اخه؟من چرا؟(لازم بذکراست هرچقدرمن ازعلی بدم میاد اون ازمن خوشش میاد...البته منم دوستش دارم بالاخره برادرمه ...ولی واقعادرک نمیکنه منو...دست خودشم نیست دیگه خب هنوز۹سالشه...ولی موقع دنیااومدنش من خوابم نبرد...تنهاکسیه که اجازه داره صورت منوببوسه بعلاوه پسرعموم که۵سالشه...بقیه بوس کنن نابودشون میکنم)خلاصه که گفت (اروم)توبیاکه اگه دکتره امپول دادنزنم(کلامن یه همچین ادمیم😂🙈خوشم میاد علیم منوشناخته...باورکردنی نیست ولی من تاحالاانتی بیوتیک نزدم...تاپارسالم کلاامپول نزده بودم😂میرفتم دکترهیچوقت بابام مجبورم نمیکردامپول بزنم...تمام تلاششومیکردکه دکتره امپول نده😂)منم گفتم باشه😂🙈دیگه گفتم به مامانم که اونم ازخداخواسته گفت پس من میرم باشگاه😂(ازبچگی من مامانم کلاس یوگامیره😂اینقدرحرکاتش جالبه)ادامه خاطره:خلاصه که من به اتفاق برادرمحترم عازم دندانپزشکی شدیم واتفاقا بردمش پیش مامان دوستم که دندانپزشک کودکان هستند وخیلیم توی قزوین معروف هستن.
واز مطب دکتربگم براتون که جون میدادبرای گول زدن بچه😂😂😂😂😂😂🙈🙈🙈بااحساسات پاکشون بازی میشد...تمام مطب شده بود عینه پارک😄زمان ما از این خبرا نبودبخدا.کاغذدیواری طرح حیوانات....آهنگ های کودکان...یه اتاقم بود فقط تاب وسرسره وازاین چیزابود...حالابرادرمحترم به بنده پیله کرده که بیاسوارشو هلت بدم😂(اخه من بااین قدوهیکل سوارتاب بشم؟اونم تاب پلاستیکی؟تاب منهدم میشه منم ازفرط خجالت باید برم توی زمین😂الانم میرم پارک یواشکی ونامحسوس سوار تاب میشم اونم نه پلاستیکی اصلاتوان تحمل این حجم ازمن رو نداره😂😂😂😂)دیگه اینقدرگفت که یکبار ازسرسره اومدم پایین😂🙈حالاخودمم خوشم اومده بود دوباره رفتم🙈🙈🙈همین پامو میذاشتم تمام میشد اینقدرکوچولو بود😅🙈دیگه نوبتمون شد میخواستم بگم خودت برو من همینجامنتظرم🙈یکم به خودم اومدم ورفتم دیگه.که دکترماروشناختن دیگه دکترخیلی گرم برخورد کردن ومنو شناختن وبه شوخی گفتندپس بیتاشمایی🙈(درسا دختردکتر ودوست من دندانهای مثله خرگوش داره ودندانهایش واقعاافتضاحه🙈🙈🙈بعدبینی مدل خوک داره....خوک دندان خرگوشی یابقولی خرگوش خوکی😂😂😂🙈این لقب رو من به درسا دادم)گفتم بله 😅🙈!خدایی درسا اصلاقشنگ نیست🙈اخلاقم که نداره🙈...دیگه خلاصه عکس گرفتن وگفتن این دندون باید بکشه.وبرادرمنم خوشحال شد😑🙈(عجیب وغریبه بخدامن کلی همیشه واسه دندونام ناراحت میشدم...واسه دندون شیری چقدرمن میگریستم ومراسمات عزاداری داشتیم🙈😂)گفتم دلیل خوشحالیت چیع؟...گفت ازشرش خلاص میشم😂😞دیگه دکترگفت توچقدر اخه قشنگی پسر😂برادرمنم که عاشق تعریف😂خبرنداشت داره خرش میکنه😂اون لحظه برادرم بسی شبیه خر شرک شده بود 😂وهمش چشمش به اسباب بازی های کناراتاق بود دکترم که دیگه برادرمنو کشت اینقدر لپ هاشو کشید😑ولش کنننن..‌...رومم نمیشدبهش بگم‌..علیم که محواسباب بازی😑...دکترفهمیدگفت من اول کارمو انجام بدم بعدبرو جایزه ات روانتخاب کن.گفت:نه من اول جایزه میخوام😂🙈(ندیدبدید آبرومو برد...همینه هیج جانمیبرمش.بادوستم رفتیم پیتزابعد عینه شکموهای بدبخت افتاده روی پیتزا...دوستای ابله من😍😍😍وای چقدرتونازی....چقدره هاتی.‌‌..اونیکی دوستم:این بزرگ بشه دخترامیوفتن دنبالش😑بایدمراقبش باشی😑حالامن هی درگوشش میگم اروم بخور...کوچولوکوچولو...صدای خوردنت نیاد😑من واقعاهمه اینارو رعایت میکردم ازاول...هی به بابام میگم میگه دخترجان تودختری این پسره‌...پسرودختر فرق دارن😑)دیگه دکتراجازه داد وعلیم که منوقرمز کرد.رفت سه تا برداشت هرچی میگم یدونه😑نمیفهمید.دکترگفت اشکال نداره علیم مثه بهراد(پسرش که دوماه ازعلی کوچکتره)خودمه.(مامانای ماعقل نداشتن‌...اخه علی وبیتا یادرساوبهراد چه ربطی بهم دارن خدایی؟من هی میگفتم بزارین اسمش بهنود..بهراد...ایناکه به منبیاد.)دیگه دکترگفت حالاکه جایزتم انتخاب کردی بیاپیش من.راحت رفت خوابید!روی یونیت!گفت روشنش کن!(تلویزیون بالای سرش رومیگفت🙈😅)دکترخندیدگفت چشم عزیزم😂🙈دستوری ندارین؟🙈من درحال ذوب شدن!...دلم میخواست خفه اش کنم.گفت بیتا؟گفتم بله؟!اینارو نگه داربرام!(اسباب بازی هارومیگفت!...یدونه ماشین ابی بود...یه خط کش وگونیا ونقاله ژله ای آبی...یه عروسک باب اسفنجی!) دیگه دکترکارتون باب اسفنجی گذاشت گفت بن تنم دارین؟!😂🙈پیک نیک بودخدایی....دکتر :بزار ببینم دارم یانه‌...دیگه بن تن گذاشت.وبااجازه برادرمحترم کارشو شروع کرد.(فکرنکنیدمن بی ادبم به بزرگترازخودم صفت مفردوضمیرمفرداستفاده میکنم...یکم دارم تندمینویسم واسع همونه)بعددیگه بیحسی رو زد وبرادرمحترم اصلانفهمید😂😂😂😂😂😂محوبود توی تلویزیون!بعدیه مدت که بیحس شد دندان روکشیدکه همچنان دهانش باز بود نفهمیده بودتموم شده😂منم یه عکس ازش گرفتم😂🙈🙈🙈🙈🙈واقعاقشنگ بود(یه بارم بهش گفتم دستتو بزار روی دماغت وبهش نگاه کن...چشماش لوچ شده بود بعد عکس گرفتم🙈😂یه بارم داشت ساندویچ میخورد تمام دور دهانش سسی بود عکس گرفتم)نگهداشتم بزرگ شدبهش نشون بدم😁دیگه دکتر گفت تموم شد علی جان!وگازاستریل ...🙈علی به حالت ناراحت بلندشد....ومنم ازدکترخداحافظی کردم وایشون تادر مطب همراهیمون کردندوحق ویزیتم که هرکار کردم نگرفتن(واسه درساجبران کردم البته) بااینکه سرشون شلوغ بود خیلی برای ما ارزش قائل شدند.خلاصه اومدیم بیرون ومن منفجرشدم😲😲😲😲😲علییییییییییی هزاربارگفتم ابروی منونبر....برادرهنگ بود!گفتم تواسباب بازی ندیدی که همه اینارو برداشتی؟دیگه تاخونه نق زدم سرش😂فرصت نفس ندادم😂دیگه برادرجان رفت خوابید منم رفتم واسه تولدم خریدکنم.وپس فرداش تولدمن باتاخیر برگزار شد.ودوستان ازبس پریدن بالاوپایین که ترکیدیم....رقصمون پرش بودفک کنم بیشتر.خوبه مااپارتمان نیستیم وگرنه بیچاره همسایهامون...علی ازمدرسه میاد چنان در رو میکوبه میگه هلووووو اوری بادی😂که پنجره میلرزه!منم که خلم میرم بیرون میگم خداحافظ(به خونه خالی)میام تو میگم هلوووو...سلام سلام...شمافکرکنید ۲۸تاپله رو با رقص میام بالا😂دیگه نگم ازشاهکارام که یه بار معلممون که یه اقایی توپولی با قدکوتاه وسر کچل بود وخیلی بامزه بود گفت برم براش آب بیارم که قرص بخوره منم گفتم تحویلش بگیرم رفتم ازیخچال مدرسه براش آب بیارم(یه شیشه برداشتم گفتم لابد آبه دیگه)بعد ریختم تولیوان یه پیش دستی گذاشتم زیرشومثل یه لیدی محترم آب رو بردم...خورد...خندید😑🙈میخورد ومیخندید....اخرش گفت من گفتم برو آب بیار رفتی بیدمشک اوردی؟کله کلاس ترکید ازخنده😲من😔😞کم نیاوردم....گفتم استاد من بفکره قلب نازنین شمابودم برای همین بیدمشک اوردم شمام که ماشالله تاته خوردین🙈وادامه خنده دوستان!واین بخشی یه نوشته اخر صحبتام...عباس من بدنیاآمد...اولین نفرمولایم علی بردستانش بوسه زد...به عباسم یاد دادم که کعبه توحسین است!عباس من بزرگ میشد وقد میکشیدوهرروزبه دور حسین طواف میکرد!وهربار مولایم حسین وحسن بردستانش بوسه میزدند ...دردانه بانوی عظیم الشان ،زینب بردستانش بوسه میزد...روزی سر اینکار را از مولایم علی پرسیدم...گفت دستان او قرار است کارهای بزرگی را انجام بدهد...وانجابود که فهمیدم عباسم نورچشمم چگونه در صحرای کربلا قرار است یارویاور حسین باشد واسلام رانجات بدهد...واینگونه شد که چهارمعصوم بردستان عباس من بوسه زدندمتن ازکتاب ماه درآب بود...راهنمایی بودم خوندمش وهرچی یادم بود رونوشتم.

خاطره پروا خانم

سلام پروا هستم خاطره دوممه عیدتون مبارک😘
۱۶ اسفند صبح بلند شدم شایان رو بیدار کردم براش صبحانه حاضر کردم و فرستادمش مدرسه داشتم ناهار درست میکرد دیدم تند تند زنگو میزنن گفتم اووووووو چه خبره اومدم درو باز کردم داداش محمد اومد تو داد میزد میگفت پویان اینجاست گفتم سلام داداش نه چطور مگه محمد: پووووووویااااان کجاسسسسسسسست  گفتم: داداش داد نزن توروخدا اروم شادی خوابه چیشده خب .هیچی نگفت رفت نگران شدم  زنگ زدم پویان جواب نداد شادی بیدار شد دیگه سرگرم اون شدم و صبحانه بهش دادم و باهم بازی کردیم و داشتم خونه تکونی میکردم ظهر پویان با یه حال خراب اومد داخل پریدم گفتم : سلام کجایی چیشده محمد چرا عصبانیه چه کار کردی گفت: پروا توروخدا ولم کن سر به سرم نزار حالم خیلی بده رفت تو اتاقش درو قفل کرد چند دقیقه بعد محمد اومد داخل گفت : پویااااان بیا بیرون ببینم کدوم گوری هستی پویان اعصاب ندارم میای یا درو بشکنم گفتم : ععع خب یکی به منم میگه چیشده پویان اومد گفت : داداشمی بزرگتری احترامت واجبه ولی بس کن بس کن بس کن به چه زبونی باید بگم نقشه بود به چه زبونی باید بگم اشتباه شده به چه زبونی بگم من به خاطر چیز دیگه ای رفته بودم اونجا محمد : اخه احمق رواانی توقع داری باور کنم با چه حالی اوردمت بیرون پویان    پویان گفت : بابا بس کن بسه به خدا بسه سوییچ ماشینشو برداشت و رفت بیرون هرچی صداس زدیم جواب نداد محمد هم رفت . ظهر شایان اومد و ناهار خوردیم احمد هم اومد تلفن زنگ خورد احمد جواب داد گفت :کلانتریییی کلانتری برا چی چیشدهه یا ابوالفضل . سریع قطع کرد و تند تند کتش رو برداشت داشت میرفت گریم گرفت گفتم :التماست میکنم منم میام دیگه نمیتونم گفت: کجا می خوای بیایی بچه ها تنهان گفتم:خوااهش میکنم بزار بیام گفت : خیله خب بدو بپوش بیا من پایینم . سریع رفتم لباس پوشیدم و به شایان و شادی سفارش کردم دست به چیزی نزنن مراقب باشن و ... تند تند رفتم پایین سوار ماشین شدیم رسیدیم کلانتری  پویان با یه حال افتتتتتتضاح نشسته بود رو صندلی سرش رو بین دستاش گرفته بود رفتیم صدلش زدیم احمد گفت: چیشده پویان . پویان به صدای گرفته گفت: توضیح میدم . نشستیم گفتم :داداش ابو بخور اروم باش یه نفس عمیق بکش بگو چیشده . گفت : به خدا از عمدی نبود با رسول(دوستش) سر یه مسئله ای دعوامون شد اعصابم خورد بود سوار ماشین شدم گازش رو گرفتم برم یهو پرید جلو ماشین به خدا نمیخواستم اینجوری بشه به خدا من من ...(دیگه افتاد به گریه ) سرش رو گرفتم تو بغلم داشت گریه می کرد احمد گفت:یااااا خداااااا یا ابوالفضل الان کجاس رسول پویان: بیمارستانه . من و احمد گفتیم میریم ببینیم چه خبره راه افتادیم تو راه همش صلوات میفرستادم و دعا می کردم رسیدیم با سر رفتیم داخل بخش مراقبت های ویژه بود وقتی دیدمش ناخوداگاه افتادم رو زمین پاهام سست شد خواهرش و مادر پدرش هم بودند احمد اومد بلندم کنه همش تصویر پویان پشت میله های زندان تو مغزم بود نشستم رو صندلس مامانش سریع با گریه پاشد اومد گفت : اخه پسرم چه هیییزم تری بهتون فروخته بود مگه چی کارتون کرده بود حقش اینه کم خوبی در حق داداشت کرده بود اینه حقش بچمو انداختید رو تخت بیمارستان جیگرگوشم رو داداشتون انداخته رو تخت بیمارستان پدر و خواهرش گرفتندش گفتن: آروم باش اروم باش توروخدا اب بهش دادند اشکام تند تند سرازیر میشد نمیتونستم وایسم و تحمل کنم سریع زدم بیرون یه دربست گرفتم رفتم کلانتری پیش پویان . پویان تا دیدم افتاد به پام گفت: زندس دیگه اره زندس این چه سوال مزخرفیه من میپرسم خب معلومه زندس سالمه حالش خوبه فقط پاش شکسته اره زندس من مطمئنم بعد یهو برگشت گفت: پروا به رو روح مامان بابا به رو روح دانیال بگو زندس گفتم : آره داداشم معلومه زندس این چه حرفیه پدر رسول هم اومد و گفت :ما هیچ شکایتی نداریم و پویان آزاد شد داشتیم میرفتیم سمت خونه پویان حالش بد شد رفتیم بیمارستان براش سرم وصل کردند و آرام بخش زدند خوابید سرمش که تموم شد بیدار شد پرستار اومد سرمش رو دراورد و گفت: دوتا امپول داره بزنم بعد برید به پویان کمک کردم برگشت و پرستار اومد و شلوارش رو دادم پایینپنبه کشید و زد اولیش رو چیزی نگفت دومیش رو فرو کرد پویان گفت:آخ شروع کرد تزریق اخراش پویان گفت : آییییییی درد داره تموم نشد ؟ پرستار دراورد و رفت جاشو ماساژ دادم و بلند شد رفتیم خونه درو باز کردم محمد یه سیلی خوابوند تو گوش پویان من یه جیغ زدم محمد دومیش رو زد پویان حالش خیلی بد لود تعادل نداشت حتی نمیتونست راه بره افتاد گفتم: محمد بسه توروخدا به خدا حالش خوب نیست احمد گفت : محمد مگه بهت نگفتم خودتو کنترل کن اومد سراغش سرش داد میکشید و میزدش شادی و شایان خیلی ترسیده بودند گریه میکردند الهام بچه هارو بغل کرد برد تو اتاق احمدم گفت : ممحححمممددددد  بس کن کشتیش محمد رو برد تو اشپزخانه کمک کردم پویان بلند شه بردم اتاقش خوابیدچند ساعت بعد رفتم دیدم از تب داره هزیون میگه و ناله میکنه و سرفه میکنه رفتم به محمد گفتم اومد دید بیدارش کرد معاینش کرد گفت :جز گلو دردت و تبت دیگه چته پویان گفت: سرم گیج میره بدنمم درد میکنه سرمم داره میترکه محمد دوباره معاینه کرد اومد بدنش رو معاینه کبود شده بود به خاطر زدنای محمد .محمد خودش هم ناراحت شد نسخه نوشت گفت: میرم بگیرم فقط حتمااا یه چیزی بدید بخوره . الهام رفت برای پویان یه چیزی بیاره بخوره شادی بیدار شد داشت گریه میکرد رفتم خوابوندمش برگشتم دیدم محمد میگه: برگرد اماده شو تا امپولات رو بزنم . پویان گفت: من به اندازه کافی درد دارم توروخدا آمپول دیگه نه . محمد گفت : دهنتو ببند ققط خفه شو که اگر الان آرومم به خاطر حالته وگرنه حسابتو می رسیدم . پویان گفت: والله بازم خوبه ارومی وگرنه که همین امشب منم میفرستادی پیش مامان بابا . محمد دادزد :خفههههههه شووووووووو . پویان برگشت محمد با دوتا امپول رفت بالاسرش شلوارش رو کشید پایین و پد الکلی کشید و زد هیچی نگفت برای بعدی فقط یه اخ کوچولو گفت محمد رفت دوتا دیگه اماده کرد . گفت : حق نداری سفت کنی تکون بخوری داد زدن هم ممنوع صدات دربیاد من میدونم و تو . زد پویان دستش محکم مشت کرد و نفساش سنگین شد اخرش گفت: آییییییی تموم شد و درش اورد که پویان یه تکون ریزی خورد . بعدی رو دوباره پد کشید و فرو کرد شروع به تزریق کرد پویان هیییییچیییییییی نگفت محمد سریع تر تزریق کرد و دراورد گفت : برگرد . برگرد ببینم خوبی چرا صدات در نیومد باتوامااااا گفتم: داداش توروخدا برگرد . همه ترسیده بودیم احمد برش گردوند داشت گریه میکرد صورتش خیس  شده بود رنگش مثل گچچ و میلرزید داد زدم:محممممدددددد توروخدا یه کاری بکننن چرا اینجوری شده . و زدم زیر گریه محمد رفت بیرون با یه سرم برگشت و اماده کرد و سرم رو وصل کرد و بی هیچ حرفی رفت بیرون الهامم پشتش خداحافظی کرد و رفت احمد گفت :پروا پاشو بریم بیرون راحت باشه پاشو . بلند شدم رفتیم من رفتم تو اتاقم احمدم رفت تو اتاقش تا صبح نخوابیدم . همش تو فکر رسول و پویان و اینا بودم صبح سریع لباس پوشیدم رفتم دیدم پویان نشسته رو تختش سرش رو زانوشه گفتم : سلام داداشی بهتری . سرش رو بلند کرد چشاش خیس بود و قرمز . گفتم : من میرم بیمارستان پویان گفت: وایسا باهم میریم گفتم : تو حالت خوب نیست نمی خواد بیای . به زور اومد رفتیم رسول بهتر شده بود خداروشکر . حال پویان داشت بدتر میشد به زور بردمش خونه زنگ زدم محمد گفتم . گفت: دوتا دیگه امپول داره بزنه . گفتم : باشه چند دقیقه بعد زنگ زد گفت : تا ده دقیقه دیگه خودم میام میزنم . پویان سریع پاشد رفت دسشویی حالش بهم خورد رفتم پیشش کمکش کردم اومد بیرون نشست رو مبل دوباره 
حالش بد شد . محمد اومد و دیدش و داروهاش رو برداشت اماده کرد پویان هم دراز کشید شلوارش رو دادم پایین و اولی زد پویان دستاشو محکم مشت کرد و فقط اخرش یه اخ گفت بعدی اونطرف پنبه کشید که پویان گفت : اینجا خیلی درد میکنه همونطرف بزن . محمد گفت : قبلی دردناک بود اینم اونجا بزنم اذیت میشی پویان : نکه خیلی هم من برات مهم هستم محمد گفت : به درک و پنبه کشید و باضرب سوزن رو فرو کرد 
که پویان تکون  خورد و محمد هم سریع تزریق میکرد پویان گفت : آیییییییی نکن اینجوری لامصب آخخخ گفتم : محمد درست بزن به خدا دیگه باهات حرف نمیزنم . بقیش رو اروم زد و دراورد و پنبه و جاش فشار داد خون میومد و سریع رفت دستاشو شست اومد بره نزاشتم بره  زنگ زدم الهام وترانه هم اومدند و ناهار باهم بودیم . اینم خاطره من ببخشید اگر بد شده ممنونم از کسایی که تسلیت گفتند بهم و برای خاطره قبلیم نظر گذاشتند یه دنیا دوستتون دارم 😘😘

به بهانه روز دندانپزشک

زندگی بهتر با یک لبخند زیبا آغاز می‌شود چون همه سزاوار لبخند هستند. مراقبت شما از لبخند زیبای دیگران در حرفه دندانپزشکی برای افرادی که دوست دارند لبخند بزنند، قابل ستایش است. از تو سپاسگزاریم بخاطر لذت بردن از زیبایی یک لبخند سالم و برای یک عمر لبخند که هدیه دستان توانمند تو به انسانهاست. 

در روز دندانپزشک برایت آرزو میکنم لبخندت به زیبایی لبخندی باشد که به بیمارانت هدیه میدهی😁

۲۳ فروردین روز دندانپزشک رو از طرف خودم و تمام دوستان به دکتر مهرسام عزیز و بقبه دندانپزشکان و دانشجویان دندانپزشکی تبریک میگم😀
#ساره_حسینی 

خاطره امیر

السلام علیک😅چطورین؟ حالتون احوالتون؟ امیر هستم ۲۴ و اندی ساله😌 از شیراز😎 خیییلی سعی کردم قبل از عید خاطره بذارم نشد نرسیدم فوت داییم و پره اینترنی و در رفت و امد بودن ب تهرون باعث شد نرسم ولی الان هستم در خدمتتون😌😅سال جدید با تاخیر مبارک ایشالا ک سال خوبی باشه و چرخش بچرخه براتون😅
 بچه که بودیم من و امین مدرسه میرفتیم عسل کوچولو بود هنوز مدرسه نمیرفت چون مامان و بابا سرکار بودن نمیرسیدن نگهش دارن مادرجونم از پس هممون برنمی اومد🙈خلاصه که  ب این نتیجه رسیدن پرستار بگیرن🙃 تا هم غذا درس کنه ما از غذای بیرون نجات پیدا کنیم هم عسل رو نگه داره ما هم ک از خدا خواسته قبول کردیم😅دیگ بابا و مامانم از امر اشپزی انصراف دادن بیشتر بابام🙈(دستپخت درجه یک🙈حریف میطلبه🙈😅) ولی خب دستپخت خانومه خوب نبود درمقایسه با استاد😅(بدعادتمون کرده بود😎) خورشت هاش روش یه وجب روغن نه ها آب روش بود😂منم شده بودم کنسرو خوار😅تا کم کم عادت کردیم ب غذاهاش(چ مظلوم😢) بعدم کم کم وسایل اشپزخونمون خراب شد😂😂😂😂تمام شعله های گاز خراب شد با فندک روشن میکرد چون فندک خودشون کار نمیکرد دیگ😂منم تا راهنمایی با گاز روشن کردن مشکل داشتم دیگ سراغ گازم نرفتم😅(حس میکردم منفجر میشه فندکو ببرم نزدیک🙈🙈🙈) بعد از اون هود سوخت بعد یخچال ترکید😅بعدم در کابینت جدا شد😂بابام یه شیفت سرکار بود یه شیفت خونه رو تعمیر میکرد😅 تا اینکه یه روز از روزایی که فرهود(پسر عمم دو سه سال از عسل بزرگتره فراری از مدرسه😅 هروقت مدرسه نمیرفت خونه ما بود😅بهش عادت کرده بودیم میرفت مدرسه واسمون سخت بود😂) میاد خونه ما با عسل بازی کنه ب عسل میگه اگه تند بدویی از دیوار رد میشی😂عسلم طفلی با دو میخوره به دیوار پیشانیش درد میگیره بار اول میبینه از دیوار رد نشده فرهود بهش میگه باید خیلی تند تر بدوی تند تر میره و با سر میخوره تو دیوار و پیشانیش خونی میشه اون خانومم که پیشمون بود بنده خدا از خون میترسه 😅 فرهودم ک شیطنت میکرده میفرسته تو اتاق درم قفل میکنه😂😂😂(حقش بود🙈😂) بعدم زنگ میرنه بابام و پشت تلفن گریه بابامم ک هول میکنه خودشو میرسونه خونه میبینه پیشانی عسل شکسته میبردش بیمارستان و بخیه میخوره(هنوزم یه کوچولو جاش هست یادگار روح شدنش🙈😅). سکانس دوم:😎(مثلا فیلمنامس😂)زنگ مدرسمون رو زدن و مث از قفس ازاد شده ها اومدم خونه تو راه امینم دیدم ولی خب من با دو زود خودمو رسوندم خونه هر چی زنگ میزدیم در میزدیم خبری نبود😞( بابا و مادر فاطمه(خانومی ک پیشمون بود) رفته بودن بیمارستان فرهودم ک حبس😂) منم رشادتم گل کرد خواستم از دیوار برم بالا😂 🙈هر چی سعی کردم نشد با افتخار گفتم امین بیا قلاب بگیر😂امینم ک مث همیشه ریلکس گفت بشین تو ام😅اینقد اذیتش کردم تا اخر قلاب گرفت منم رفتم بالا همون جا نشستم😂شرمنده بیشتر از این نمیتونستم😂 امینم میگفت حقته همونجا بشین😂 بعدم که شروع کرد کفششو بیرون اورد جورابشو بیرون اورد گفت برسیم تو خونه معطل نشم😅 تا ماشین بابارو از دور دیدم مث کسایی ک نجات پیدا کردن دست تکون میدادم😂بابام اومد منو اورد پایین از اونجا عسلم ک لوس بود دیگ پیشانی شکسته هم شده بود خدا بخیر کنه🙈😅 رفتیم بالا بابام از مادرفاطمه پرسید بچه خواهرم اومد دنبالش که گفت وای تو اتاقه بابام رفت در رو باز کنه دید قفله گفت در رو قفل کردی مادرفاطمه رفت کلید رو اورد😂دزد گرفته بود😂 در رو باز کرد فرهود خییییلییییییی شیک خواب بود😂 در باز شد بیدار شد نشست گفت عسل چی شد و بابامو ک دید استارت زد گریه کردن😅بابامم بغلش کرد و گفت عیبی نداره و ناز اونم کشید بازم شروع کردیم بازی ولی خب عسل ممنوع البازی بود😅 این ماجرا گذشت و یه سال بعدش عسل میرفت مدرسه مادرفاطمه هم از دست عسل راحت شد😅 یه روز مادر فاطمه میره تراس لباس پهن کنه در تراس بسته میشه🙈 از پشت هم نمیشده باز کرد مادرفاطمه هم از همون طبقه سوم یه ادمی رو تو کوچه صدا میکنه و التماس😂 ک برو دبستان سر خیابون یه دختر ب اسم و فامیل ....( اسم عسل خواهرم)😂رو صدا بزن بیاد در رو باز کنه اون مرده هم میره مدرسه 😂😂😂السلام علیک😅چطورین؟ حالتون احوالتون؟ امیر هستم ۲۴ و اندی ساله😌 از شیراز😎 خیییلی سعی کردم قبل از عید خاطره بذارم نشد نرسیدم فوت داییم و پره اینترنی و در رفت و امد بودن ب تهرون باعث شد نرسم ولی الان هستم در خدمتتون😌😅سال جدید با تاخیر مبارک ایشالا ک سال خوبی باشه و چرخش بچرخه براتون😅
 بچه که بودیم من و امین مدرسه میرفتیم عسل کوچولو بود هنوز مدرسه نمیرفت چون مامان و بابا سرکار بودن نمیرسیدن نگهش دارن مادرجونم از پس هممون برنمی اومد🙈خلاصه که  ب این نتیجه رسیدن پرستار بگیرن🙃 تا هم غذا درس کنه ما از غذای بیرون نجات پیدا کنیم هم عسل رو نگه داره ما هم ک از خدا خواسته قبول کردیم😅دیگ بابا و مامانم از امر اشپزی انصراف دادن بیشتر بابام🙈(دستپخت درجه یک🙈حریف میطلبه🙈😅) ولی خب دستپخت خانومه خوب نبود درمقایسه با استاد😅(بدعادتمون کرده بود😎) خورشت هاش روش یه وجب روغن نه ها آب روش بود😂منم شده بودم کنسرو خوار😅تا کم کم عادت کردیم ب غذاهاش(چ مظلوم😢) بعدم کم کم وسایل اشپزخونمون خراب شد😂😂😂😂تمام شعله های گاز خراب شد با فندک روشن میکرد چون فندک خودشون کار نمیکرد دیگ😂منم تا راهنمایی با گاز روشن کردن مشکل داشتم دیگ سراغ گازم نرفتم😅(حس میکردم منفجر میشه فندکو ببرم نزدیک🙈🙈🙈) بعد از اون هود سوخت بعد یخچال ترکید😅بعدم در کابینت جدا شد😂بابام یه شیفت سرکار بود یه شیفت خونه رو تعمیر میکرد😅 تا اینکه یه روز از روزایی که فرهود(پسر عمم دو سه سال از عسل بزرگتره فراری از مدرسه😅 هروقت مدرسه نمیرفت خونه ما بود😅بهش عادت کرده بودیم میرفت مدرسه واسمون سخت بود😂) میاد خونه ما با عسل بازی کنه ب عسل میگه اگه تند بدویی از دیوار رد میشی😂عسلم طفلی با دو میخوره به دیوار پیشانیش درد میگیره بار اول میبینه از دیوار رد نشده فرهود بهش میگه باید خیلی تند تر بدوی تند تر میره و با سر میخوره تو دیوار و پیشانیش خونی میشه اون خانومم که پیشمون بود بنده خدا از خون میترسه 😅 فرهودم ک شیطنت میکرده میفرسته تو اتاق درم قفل میکنه😂😂😂(حقش بود🙈😂) بعدم زنگ میرنه بابام و پشت تلفن گریه بابامم ک هول میکنه خودشو میرسونه خونه میبینه پیشانی عسل شکسته میبردش بیمارستان و بخیه میخوره(هنوزم یه کوچولو جاش هست یادگار روح شدنش🙈😅). سکانس دوم:😎(مثلا فیلمنامس😂)زنگ مدرسمون رو زدن و مث از قفس ازاد شده ها اومدم خونه تو راه امینم دیدم ولی خب من با دو زود خودمو رسوندم خونه هر چی زنگ میزدیم در میزدیم خبری نبود😞( بابا و مادر فاطمه(خانومی ک پیشمون بود) رفته بودن بیمارستان فرهودم ک حبس😂) منم رشادتم گل کرد خواستم از دیوار برم بالا😂 🙈هر چی سعی کردم نشد با افتخار گفتم امین بیا قلاب بگیر😂امینم ک مث همیشه ریلکس گفت بشین تو ام😅اینقد اذیتش کردم تا اخر قلاب گرفت منم رفتم بالا همون جا نشستم😂شرمنده بیشتر از این نمیتونستم😂 امینم میگفت حقته همونجا بشین😂 بعدم که شروع کرد کفششو بیرون اورد جورابشو بیرون اورد گفت برسیم تو خونه معطل نشم😅 تا ماشین بابارو از دور دیدم مث کسایی ک نجات پیدا کردن دست تکون میدادم😂بابام اومد منو اورد پایین از اونجا عسلم ک لوس بود دیگ پیشانی شکسته هم شده بود خدا بخیر کنه🙈😅 رفتیم بالا بابام از مادرفاطمه پرسید بچه خواهرم اومد دنبالش که گفت وای تو اتاقه بابام رفت در رو باز کنه دید قفله گفت در رو قفل کردی مادرفاطمه رفت کلید رو اورد😂دزد گرفته بود😂 در رو باز کرد فرهود خییییلییییییی شیک خواب بود😂 در باز شد بیدار شد نشست گفت عسل چی شد و بابامو ک دید استارت زد گریه کردن😅بابامم بغلش کرد و گفت عیبی نداره و ناز اونم کشید بازم شروع کردیم بازی ولی خب عسل ممنوع البازی بود😅 این ماجرا گذشت و یه سال بعدش عسل میرفت مدرسه مادرفاطمه هم از دست عسل راحت شد😅 یه روز مادر فاطمه میره تراس لباس پهن کنه در تراس بسته میشه🙈 از پشت هم نمیشده باز کرد مادرفاطمه هم از همون طبقه سوم یه ادمی رو تو کوچه صدا میکنه و التماس😂 ک برو دبستان سر خیابون یه دختر ب اسم و فامیل ....( اسم عسل خواهرم)😂رو صدا بزن بیاد در رو باز کنه اون مرده هم میره مدرسه 😂😂😂عسل و معاونش میرن خونه مادرفاطمه رو نجات بدن😂و مادرفاطمه ازاد میشود😂از اون ب بعد بابام شیشه در تراسو برید یه مقدار ک بشه از پشت هم درو باز کرد😅هرروز یه ماجرا داشتیم😂حوصلمونم سر نمیرفت😂
یه خاطره دیگ هم یادمه از مادرفاطمه ک جمعه بود مامان و بابام ک نبودن من و امینم عشق خواب😅عسل بیدار بود اذیت میکرد نمیذاشت مادرفاطمه کارشو انجام بده مادرفاطمه بردش حموم اب بازی کنه در رو هم بست صداش اروم شد ماهم خوابیدیم😴یه ساعت بعدش بیدار شدیم رفتیم صبحونه خوردیم دیدم عسل نیس گفتم مادر عسل کو گفت وای یادم رفت😂 عسلم مریض بود از قبل دیگ مادرفاطمه رفت نجاتش داد و خوابوندش ک تب کرد مادرفاطمه هم از استرس عسل فشارش افتاد😅وای ینی من مونده بودمو امین😂زنگ زدیم اورژانس خونه، پدر گرام زود خودشو برسونه😅 بابامم میگفت از دست شماها سر ب بیابون میذارم😂اومد و اول فشار مادرفاطمه رو گرفت و پاشو گذاشت بالا و سرم داشتیم خونه وصل کرد براش بعدم رفت سراغ عسل و معاینش کرد و گفت چیزی خورده مادرفاطمه گفت هیچی بابام گفت مادر شیوه تربیتی عوض شده اینقدر این بچه ها رو حبس نکن😂 رفت واسه عسل دارو گرفت اومد و قرص داد بهش و یه امپولم بود که عسل شروع کرد به فرار من بردمش تو اتاقم در رو هم بستیم😅مادرفاطمه از پشت در میگفت امیر در رو باز کن من میدونم و تو😂🙍زیادی خشن بود😂 بعدم از بس در زدن عسل رفت زیر تخت منم در رو باز کردم گفتم اینجا که نیست بابام اومد گشت از زیر تخت بغلش کرد بردش😅من موندم و مادرفاطمه که از ترس حبس بابامو صدا میزدم فقط😂منم با دو از مادرفاطمه دور شدم😂شدید ازش میترسیدم😂 و بابام عسلو داده بود بغل امین همونجا کارشو ساخت و امپولو زد بهش بعدم عسل خوابید مامانم اومد مادر فاطمه شکایت هاشو گفت به مامانم😂اخرشم ماها مفصر میشدیم😅خلاصه ک ما تا وقتی مادرفاطمه خونمون بود حساب میبردیم ازش اکثرا هم میرفتم خونه مادرجونم که ازاد باشم😂فرهودم دیگ تا مادرفاطمه خونمون بود اونجا پیداش نشد😂وقتی میگفتیم مادرفاطمه اومد میرفت قایم میشد😂 دو سه سالی مادرفاطمه بود ک بعدش رفتن شهرستان و از پیشمون رفت عسل شدید بهش عادت کروه بود😂دوباره برگشتیم خونه مادر جون و سلام ازادی😅😎😎😎ایشالا مادرفاطمه هم هرجا هست سلامت باشه ولی اگ ببینمش هنوزم حساب میبرم ازش😂😂😂

 

با تقدیم احترامات فراوان😎امیرمحمد😊شیراز دوست داشتنی☺ ۲۲ فروردین ۹۷
ببخشید اگ بد بود در اوج خستگی بود ایشالا جبران کنم😅
پی نوشت: 
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت.
پسر گفت: من همه تیله هامو بهت میدم و تو هم همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...

پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.

اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتما دخترک هم یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه رو بهش نداده...!

عذاب مال کسی است که صادق نیست... و آرامش از آن کسانی است که صادقند...

لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند، از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند...

و در پایان:خالقان لبخند روزتون مبارک😬😬😬😬😅

خاطره راحیل خانم

سلام وقت همه دوستان بخیر . بنده از خواننده های خاموش وب بودم 🤐و تازه وارد کانال تلگرامی شدم و برا اولین بار دارم خاطره میذارم . 
خب من کنکوری هستم و رشته تجربی⁦🌡️⁩💊💉 یه روز بعد از ظهر کلاس که تموم شد همراه دختر عموم سحر که دوست صمیمیم محسوب میشه  و من خیلی دوسش دارم تصمیم گرفتیم پیاده بریم خونه آخه اونروز نم نم بارون بود و هوای گرفته کلاس باعث شد هوس پیاده روی کنیم . گفتم زنگ بزن به احسان (داداش سحر پسرعموم ) بگو نیاد دنبالمون . قبل اینکه سحر زنگ بزنه خودش زنگ زد گفت خواهری خودتون زنگ بزنین به سرویس تون بیاد من امروز خیلی سرم شلوغه ‌مام که از خدا خواسته آروم آروم راه خونه رو پیش گرفتیم که یهو یه باد تقریبا شدیدی شروع شد و سحر گفت بیا بریم کافی شاپ هم یه چیزی بخوریم هم باد تموم بشه گفتم باشه بریم رفتیم نشستیم و منم بستنی شکلاتی که جون میدم براش سفارش دادم 😍و اونم گفت من گشنمه کیک و شیرکاکائو میخورم بعد از نوشتن جان کردن عزم رفتن کردیم که دیدیم داره بارون می‌باره سحر خانوم که سیوشرت گرم داشت و عین خیالش نبود ولی من میلرزیدم 😑 . اون دوروبرا هم نه تاکسی نه ماشینی هرچقدر سحر گفت بیا لباس منو بپوش ازش نگرفتم آخه سینوزیت داشت و خیلی اذیت میشد اگر سرما خورده میشد  سریع می‌دویدیم فقط.  سحر گفت من میام خونه شما اگر احسان و امیرعلی منو اینجوری خیس ببینن پدرمو درمیارن منم از خدا خواسته گفتیم بیا بریم خونه ما امشب و میترکونیم😁 رسیدیم خونه و من کلید انداختم که دیدم بازم مثل همیشه مامان جلو tvخوابش برده از فرصت استفاده کردیم و خودمونو انداختیم تو اتاق سریع لباس عوض کردیم و نشستیم درمورد مبحثی که امروز درس داده شد تست زدیم که مامانم در زد و با ظرف میوه وارد شد سحر و مامان گرم باهم سلام احوالپرسی کردن و مامان گفت مزاحم نمیشم بچه ها به درستون برسین . یکم پرتقال که خوردم دیدم بدجور گلوم میسوزه ترسیدم نکنه سرماخورده باشم که بدبختم 😢سحر گفت پاشو پاشو  یه قرص ... بخور گفتم نکشی منو که گفت نه من هروقت مریض میشم احسان ازینا بهم میده منم دوتا خوردم و نفهمیدم که خوابم برد با صدای زنگ تلفن سحر از خواب پریدم دیدم اونم کنار من خوابش برده 😂 چه‌درسی خوندیم ما🤦‍♀😬 ماشاالله این سحرم مثل خرس خوابیده بیدار نمیشه 😒 از بس گوشیش زنگ خورد آخر قطع شد تازه خانم بیدار شده میگه گوشی منه؟🤨 گفتم نه شما راحت باش گوشی کنه که زنگ خورد دیدم بله زنعمو که گفتم بله زنمو گفت وا عزیزم چه صدات گرفته😳 گفتم آخه خواب بودم🤭 زنعمو جوووونم سحر خونه ما میمووونه😁که بنده خدا گفت من که حریف نمیشم ولی خواهشاً آتیش نسوزونین🤪 گفتم چشمممم . گلوم بد جور می‌سوخت و بدنمم داغ بود خودمو پرت تو حموم کردم که سحر صداش دراومد دیووووونه نرو بدتر میشی گفتم مثل اون داداشت حرف نزن🙄 و یه دوش مشت گرفتم اومدم بیرون که دیدم بله سحر خانوم ور دل بابام نشسته و با مامانم گرم صحبته . سرباباو  مامان شیره مالیدم که سیرم خوابم میاد شب بخیر 😚 به سحر اشاره کردم بیا اتاق 🤨 گفتم کمتر جلو مامان بابام سبز بشم تا خوب شم وگرنه بابام بفهمه مریض شدم می‌ذاره کف دست عمو بهنام و داداش جونت 😕😏. تا ساعت۴ گپ زدیم و خندیدیم و غیبت کردیم که با صدای جیغ مامان بیدار شدیم دیدم ساعت ۲ ظهره😳🤦‍♀. غذای مامان یه طرف حال داغون من که گوشم از درد داشت میترکید یه طرف سحر فهمیدم نمی‌خوام حرف بزنم وگرنه صدام لو میده گفت زنعمو جون چشم الان بیداریم دیگه که مامانم گفت عزیزدلم من کاری به تو ندارم که ناسلامتی امشب مهمون داریم بابات اینا و عمو و آقاجون شون دعوت کردم حداقل کمک نمیکنی پاشو جواب این مشاور تو بده صد بار زنگ زده بی توجه به سرویس رفتم.رفتیم نشستیم صبحانه 😐نهار😁 بخوریم که خداروشکر مامان دست از سرم برداشت داشت با عمه صحبت میکرد و دعوت و اینا که یهو یادم اومد اگر احسان و عمو بهنام بیان منو ببینن بدبخت شدم چجوووری😭😭😭 چایی تو گلوم پرید که سحر گفت چته گفتم سحر بیچاره شدم اگر عمو و احسان بینن آبکش شدم 😭😭😭توروخدا یه کاری بکن گفت نگران نباش عزیزم الان برم ببینم انشالله که احسان امشب شیفته اینجا نمیاد😢 ولی وقتی زنگ زد گفت قربون خواهر گلم بشم دلم برات تنگ شده امشب بیام اونجا ببینمت . 😐من اگر شانس داشتم که ...😱😢😐 با دلداری های سحر نشستیم درس خوندیم تا شب که صدای آیفون اومد😟 لباس عوض کردم مدام به خودم دلداری میدادم کسی چیزی نمی‌فهمه انشالله😦😦ولی حالم خیلی بد شده بود 🤒😷🤧و رفتم تو پذیرایی سرسری با همه سلام کردم که عمو قیافش 😳 بود آخه همیشه من خیلی صمیمی خودمو بغلش پرت میکردمو از سر و گردنش بالا میپریدم . بدبختی اینکه همه باهم اومده بودن خلاصه که همه یکم شک کردن از صدام و اینا که صدای گوشیم در اومد خواستم برم بردارم که سرم گیج رفت که عمه زهرا منو گرفت که پخش زمین نشم همه برگشتن نگام کردن که عمو گفت عزیزم خوبی ؟🧐گفتم آره عمووجونم خوبم یکم درسام سنگینه امروزم برنامم فشرده بود به خاطر همین☹️ احسان گفت جدی🤨بذار ببینمت دستشو رو پیشونیم که دااااغ بود نگران گفت چقد داغی تو ابجی مطمنی فقط از خستگیته? من اینطور فکر نمیکنم😏گفتم بخدا خوبم شلوغش نکن که گفت باشه عزیزدلم الان معاینت میکنم معلوم میشه خوشگل خانوم😊 گریم گرفت 😭 رفت کیفشو آورد گفت بشین آبجی گلم منم بغض کرده نشستم 😢😭 کم کم اخمش غلیظ تر شد و جدی گفت اینطوری میگی خوبم این چه وضعیه چند روزه که مریضی😡؟ منم ساکت هیچی نگفتم که گفت باتوام. و دفترچه رو از مامان گرفت و با جدیت تمام داشت می‌نوشت که گفتم داداش احسان؟ گفت بله ؟ گفتم میشه آمپول ندی هرچی داروی خوردنی بدی میخورم😭😭. گفت حرف نباشه باید بزنی😡😤. آروم اشکام سرازیر شد که عمو بهم دلداری داد الهی قربونب برم من عشقم آروم باش یه جوری میزنه برات که دردت نیاد گفتم عمو نه توروخدا😭😭😭😭 احسان رفت داروخانه که تا اومد من حالم بدتر شده بود و رو تخت دراز کشیدم که حالت تهوع اوت کرد که گلاب به روتون 🤭 پریدم سرویس 😪 اومدم بیرون دیدم احسان برگشته😭😭😭 گفت برو رو تخت بیام آبجی 😎 گفتم نمیخوام اصلا من آمپول نمیزنم که بابا گفت راحیل بدو ببینم گفتم نمیخوام نمی‌زنم که احسان گفت آبجی من قول میدم نفهمی عزیزدلم بیا همکاری کن ببین چه حالت بده اگر ادامه بدی داروهاتو مصرف نکنی باید بستری بشی ها که به زور حرفای عمو منو برد تو اتاق خواستم در برم که احسان گفت بس کنید بیا تو اتاق ببینم کسی نیاد تو توام برگرد ببینمنت 😡 دیگه صدام درنیومد گفت وای به حالت اگر بخوای سفت بگیری و همکاری نکنی  به تعداد تقویتی میخوری دروغم نمیگم اوناهاش. حالا دمز بخواب  زود تند سریع 😡😤 . خوابیدم و زدم زیر گریه که گفت فقط کافیه صدات در بیاد . 
منم ساکت شدم و از استرس داشتم میلرزیدم که دیدم داره امپولا رو آماده می‌کنه ۴ بود که گفت آماده ای گفتم آره . پنبه کشید و اولیو فرو کرد گفتم اخ توروخدا دربیار جون من آخخخخ 😭😭😭😭احسان داداشی 😭 گفت جون دلم تموم شد و کشید بلافاصله بعدی رو پنبه کشید 😭 خواستم بگم  نه که فرو کرد جیغ زدم سفتتت مثل سنگگگ گفت شل بگیر شل باش دیوونه سوزن می‌شکنه اصلا گوشم بدهکار نبود😭😭😭 که گفت درمیارم دوباره میزنما و بالای تزریق و فشار داد که شل شد تونست تزریق کنه😭😭😭😭و کشید بیرون .راحیل تقویتی رو میخوری مطمن باش😤منم فقط گریه 😭😞. طرف دیگر و پنبه کشید و خواست نیدلو فرو کنه برگشتم که برمگردوند و بلافاصله فرو کرد این خیلی درد نداشت و سریع بیرون آورد . و خواست پنبه بکشه گفتم جون من بسه بخدا مردمممم😓😭😭 بمیرم برات آخه چرا زودتر به آدم نمیگی که حالت بدتر نشه این آخریشه عزیزم تحمل کن قول میدم حالت خوب خوب بشه فرصت نداد حرفی بزنم و پنبه کشید اونقدر می‌سوخت که نگووووو فلج شدم😭😢😫در بیار این لامصبببب چیه آخه خیلی بدییییی😰 سفت سفت کردم که اعصابش خورد شد گفت شل کن بدبختمون میکنیااا سوزن بشکنه راحیل شل باش بخدا درمیارم دوباره میزنم که من گوش ندادم هرچی میگفت من داد میزدم که آخر درآورد دوباره نیدلو فرو کرد😭😭😭سفت بودم که همون‌جوری تزریق کرد مردمممم آخخخخ بیشعور عوضی😭😭😭😭نزنننن بسه که تموم شد و پنبه رو گذاشت روش  فشار داد خون نیاد😭😭گفت تمومه تمووووم همچنان گریه میکردم پاهام فلج شد 😭 یه لیوان آب داد بهم گفت بخور قربونت برم بمیرم برات بسه گریه نکن دیگه😢 عزیزمن آروم باش بخدا برا خودت بود عزیزم 😘 آروم سرمو بوسید و رفت بیرون که همه ریختن تو اتاق داد زدم گفتم برید بیرون نمی‌خوام ببینمتون😭😭😭سحر اومد پیشم گفتم برو بیرون رفت و درم بست 😓 دیدم احسان دوباره اومد و دستش سرم بود نمی‌خواستم باهاش حرف بزنم خیلی دلم ازش گرفت که اونهمه سرم داد زد بدون حرف دستامو دراز کردم که سرمو بزنه آروم گفت خوشگلم الان تمومه که ساکت موندم گفت راحیل؟ببینمت🤔 دید حرفی نمیزنم سریع سرمو زد که فقط یه آخ گفتم چند تا آمپول زد توش منو بوسید و رفت بیرون دیگه هیچی نفهمیدم تاروز بعد که بعدازظهر که حالم خوب شده بود 😊 ازم معذرت خواست و منم ازش معذرت خواهی کردم که اون حرفارو زدم 🤦‍♀ احسان و امیر علی از بس اونروز سر به سرم گذاشتن و بهم خوش گذشت که خداروشکر باحال خیلی خوب از روز بعدش رفتم سر درسام 😊😊 ببخشید اگر پرحرفی کردم و سرتون درد آوردم مرسی ازتون که تا آخر خاطرمو خوندید ❤️❤️❤️🙏🙏🙏.

 

خاطره آقا ایلیا

خاطره آقا ایلیا


سلام من ایلیا هستم ۲۳ساله مهندس نفت اهل شیرازم و بخاطر کار چند وقتی می شه رفتم عسلویه خانواده داییم اونجان یعنی چندسال قبل که داییم یه سکته خفیف داشت دیگه زنداییم و بچه هاشم پاشدن رفتن پیش داییم.یه خونه گرفتم رو به رو خونه ی داییم اینا هرچند هردوشون اصرار می کردن پیش خودشون باشم.الانم تقریبا همش اونجا نهار و شام اگه خونه باشم میرم پیششون.خب من تازه رفته بودم عسلویه یه خورده دوری از خانواده هنوز سخت بود چون ته تغاری هم هستم مامان و بابا هم وابسته ان به من.فکر می کردم نتونم خیلی با کسی دوست بشم اما زودتر از اونی که فکرشو می کردم با همکارام صمیمی شدم.یکی شون هم که اسمش سام هست دیگه خیلی صمیمی شدیم مثل داداشم شده❤️.اونم مادرش شیرازیه اما با برادرش و پسرعموهاش عسلویه زندگی می کنن.عسلویه چون دریا داره شرجی هم داره روزای اولی که رفته بودم خیلی گرم بود برای همین لباس تابستونه می پوشیدم همش.اما یه چند روز که گذشت حسابی سرد شد.بدنم هنگ کرده بود بس سرما می خورد بهش و گرما.شرایط کاری هم اینطوریه که چند روز پشت سر هم سرکاریم و چند روز مرخصی.بماند که روزای اول چقدر بابت این که سفارشم و کردن بهم تیکه مینداختن.روزای کاریم بود که سرما خوردم هرچی اومدم کم محلش کنم پررو تر شد😂.یه روز دیگه اصلا توان نداشتم تا ساعت8شب هم باید می موندم گزارش تحویل می دادم.کارم که تموم شد با بد شرایطی داشتم می رفتم خونه یکی از کارگرا بهم گفت دکتره خودشون هست می تونم برم پیشش که تشکر کردم و برگشتم خونه.ماشینمم هنوز نشده بودبیارم چون با هواپیما اومده بودم.رسیدم خونه شام یکم از غذای دیشب داشتم همون و خوردم خوابیدم.داییم زنگ زد گفت که برم پیششون فک کنم از صدام فهمید که مریضم.چند دقیقه نشده پسرداییم اومد خونه.گیر شد گفت پاشو بریم دکتر که من گفتم نه نمی خواد حالم خوبه.اما اون دست بردار نبود گفت تو رو عمه به ما سپرده باید بیای.دیدم دست بردار نیست خودمم حالم بده با این وضع باید زودتر خوب شم.من وقتی سرما بخورم باید یا داروی قوی استفاده کنم یا استراحت کنم که خوب شم.لباس پوشیدم با ماشین مهدی رفتیم بیمارستان.نه خلوت بود نه شلوغ توی اورژانس مهدی نوبت گرفت منم نشستم بیحال.نوبت من شد رفتم داخل دکتر لهجه غلیظ بندری صحبت می کرد.تا گفت پنی سیلین زدم یا نه فهمیدم فاتحه ام خوندست😥.رفتم از اتاق دکتر بیرون مهدی اومد گفت بده برم داروهات و بگیرم.منم نشستم با دلهره تا مهدی اومد پلاستیک دارویی ازش گرفتم پنج آمپول داده بود.مهدی گفت بیا بریم اینجا پرستاراش خوب میزنن.گفتم من که اینجا هرچی دیدم خانمن.گفت چرت نگو بیمارستانه مگه میشه پرستاره مرد نداشته باشه؟ رفتیم تزریقات یه آقای هیکلی بود به مهدی گفت آمپول دارید؟ مهدی گفت برای ایشون.دار‌هامو گرفت گفت هرچهارتا رو الان می زنید؟ مهدی گفت پنج تاست.پرستار:نه پنسیلین برای فرداست.من:الان سه تاشو میزنم.پرستار:باشه پس قبض بگیرید.مهدی خواست بره بگیره گفتم خودم میرم.که گفت نه تو برو بزن خودم میرم.وقتی رفت پرستاره پرسید زدی تو یه سال قبل؟ من:آره زدم.پرستار:یه تخت خالی هرجا هست دراز بکش.ماشالا همه هم پربودن یه تخت اون کناره ها یافتم رفتم رو تخت نشستم.مهدی اومدش اومد بالای سرم گفت میخوای برم بیرون؟ گفتم فرقی نمی کنه کمربندم و باز کردم رو شکم خوابیدم پرستاره اومد شلوارم و از دو طرف کشید پایین گفت یه نفس عمیق بکش.کشیدم که زد فهمیدم از دردش پنی سلین و زده یه آخ گفتم.پرستار:تمام شد.بعدی رو فوری زد درد نداشت یه کوچولو سوز داشت.بعدی و که زد دردش بیشتر بود گفتم آخ.مهدی با خنده گفت آروم😀.پرستار پنبه گذاشت کشید بیرون گفت تمام میتونید پاشید.رفت بیرون لباسم و کشیدم بالا مهدی گفت چه آخی گفتی و خندید.منم گفتم تازه فکره آبروی خودمو کردم وگرنه داد کشیده بودم😂.گفت اون موقع تا اخره عمرت سوژه بودی!بلند شدم از رو تخت شلوارم و بستم رفتیم با هم بیرون قبلش مهدی از پرستار تشکر کرد.برگشتم خونه مهدی شب پیشم موند خوب بود سرفه نمی کردم فقط گلوم بد درد می کرد.صبح که بیدار شدم به توصیه مهدی با آب نمک غرغره کردم.بعدش رفتم سره کار اونایی که باهام دوست شده بودن دیگه حالم و می پرسیدن منم احساس خوبی داشتم مثلا.وقت اون آمپولام بود یه نیم ساعت مرخصی گرفتم.نمی خواستم بزنم اما با خودم گفتم تجربه ثابت کرده بزنم بهتره.یه درمانگاه همون نزدیکی ها بودش رفتم اونجا.وقتی وارد شدم دیدم واویلا خیلی شلوغه اما وقتی رفتم تزریقات دیدم نه شلوغ نیست.یه آقای اونجا بود گفت آمپولت و بده من برو قبض بگیر.رفتم قبض گرفتم یکم طول کشید رفتم تزریقات گفت برو زود بخواب.رفتم رو یکی از تخت خوابیدم اونم فوری اومد کمربندم یادم رفته بود باز کنم بازش کنم کشیدم ‌پایین شلوارم و خودش بیشتر کشید پایین و تزریق کرد خیلی پنی سیلینش درد داشت گفتم آخ آخ چخبره.پرستار:تکون نخور این دردش زیاده.خیلی دستش سنگین بود😥 دیشب نصف اینم درد نداشت مردم تا درش آورد می خواستم بگم اون و نزنه که پنبه کشید زد شانس آوردم درد نداشت.گفت یه دقیقه بخواب بعد بلند شو.یعنی خودشم فهمید چقدر بد زده احساس می کردم تا کمرم درد می کنه.یکم خوابیدم بعد پاشدم لباسم و درست کردم رفتم بیرون خواستم یه چیزی بهش بگم اما دیدم برم بهتره😒.برگشتم سره کار یه خورده درد داشتم تا یه ساعتی اما بعدش آروم شدم.یکی دو روزی دارو مصرف می کردم فکر می کردم چون اینجا خیلی سرد نیست زیاد نمی خوردم اما نگو هنوز اول بسم الله ست!
امیدوارم دوست داشته باشین💜💜💜

خاطره آقا میلاد

خاطره آقا میلاد
بسم الله...
سلام سال نوی خوبیُ براتون آرزو میکنم امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید.‌ هرچند خبرهای تلخ سیل در شهرهای عزیز کشور هممونُ ناراحت و متاسف کرد😢اما برای من خانواده من شروع خوبی بود خداروشکر. خب اول اینکه مهگل خانم ما به سلامتی به دنیا آمد😄😄😄شادی و ذوقمُ نمیتونم با جمله براتون بگم 😀 رنگ‌ جدیدی که حضور مهگل به فضای خانواده ما داد قابل گفتن نیست، اون عزیزی که توی کامنتشون گفتن خانواده شما خیلی مردونه شده😂حالا میخواستم بگم که مهگل خانم خواب آلود این روال رو دور زد😅انقدر برای حضورش ذوق داریم که هر روز باید ببینیمش مخصوصا من که از لحظه تولدش عجیب وابسته شدم و به هیچکس نمیدمش😀فرزاد و من سر بغل کردنش دعوا داریم🙈بابام از دور نگاه میکنه چون میدونه بهش نمیدیم😄 فرهان هم که شبها فرصت داره با دخترش خلوت کنه😄 مهیار روزهای اول تولد خواهر کوچولوش خیلی خوشحال بود اما چند روزی که گذشت و توجه اطرافیان نسبت به مهگل دید چشمه ی حسادتش جوشید 😂 و اعلام کرد که خواهر نمیخوام ببرید پسش بدید😐 وقتی متوجه حسادت مهیار شدیم و اینکه ناراحته.تصمیم گرفتیم توجه و محبتمون به سمت مهیار باشه☹فرهان گفته بود هر چی کادو و چشم روشنی که برای مهگل میاد اعلام‌ کنیم‌ برای مهیار بوده😂😂😂😂 متاسفانه اکثرا عروسک و لباس بود😂 اما با کادوهای نقدی برای مهیار خرید میکردیم🙈مثل اینکه خیلی حرف زدم و به حواشی گذشت🙈😅 سعی میکنم کم کم برسم به اصل ماجرا😁 حدود سه روز قبل از عید بود که مادربزرگ‌ مادریِ مهیار تماس گرفت و گفتن برای سفر مهیارُ آماده کنیم. مامانم لباس و وسیله چید و همراه فرزاد راهیش کرد😍😄 چند ساعتی از شادی پس از گل من نگذشته بود که فرزاد و مهیار برگشتند😒 مهیار دقیقه ی نود پشیمون شده بود. پرید بغلم‌ گفت تنهات نمیذارم‌ رفیییق😂😂😂😂 تمام نقشه هام نقش بر آب شد😢 قرار بود با چند تا از بچه های دانشگاه بریم سفر😐 میدونستم‌ با حضور مهیار رفتن به سفر تا حدودی غیر ممکنه😭 صبح ساعت ۴ بیدار شدم شب با بقیه خداحافظی کرده بودم فقط مهیار بیخبر بود😄 لباس پوشیدم و کوله پشتی آروم برداشتم و رفتم آشپزخونه یک لیوان شیر خوردم خیلی سرد بود🤕احساس دل درد کردم که کم‌کم از بین رفت😄 صدای در اتاق مامان بابا امد. مامان بیدارشده بود برام کمی میوه و تنقلات و غذا گذاشت و تااااا دلتون بخواد سفارش کرد که مواظب باشم🤕 نیم ساعت گذشته بود که آرش زنگ زد سرکوچه رسیدند و آماده باشم😄 رفتم جلوی در منتظر بودن😅 راه افتادیم. مقصد تبریز بود و روستایی خیلی زیبا 😄و خب این سفر ما به یکی دو روز ختم‌ نمیشد و قرار بود سال تحویل و تعطیلات عیدُ در سفر باشیم😀۴ نفر بودیم آرش.امین.محمد.میلااااااد😍😂 اولین توقف در زنجان بود😄اولین بار نبود که به زنجان میرفتم اما برام جذابیت و زیبایی خودشُ داشت و لذت بردیم واقعا😁 ناهار زنجان موندیم و غذاهای خوشمزه زنجانُ امتحان‌ کردیم😅کِی برسه غذاهای زن جان را بخوریم🙈😂😂😂 آش ترش و شش انداز(به شوخی به ما گفتن باید شش بار بخوریم تا حق مطلب ادا بشه😂😂😂) امین کمی بد غذاست و علاقه ای به امتحان غذاهای جدید نداره برای امین مرغ ترش بود فکر کنم سفارش دادیم😄 جای همگی سبز بعد از چرت کوتاهی دوباره راهی شدیم که دیر وقت رسیدیم تبریز و هتلی که آرش رزرو کرده بود تحویل گرفتیم تا حدود بعداز ظهر خوابیدیم🙈 هوای بیرون سرد بود و خواب عجیب میچسبید😄 برای ناهار کوفته خوردیم 😁 به توصیه پدرم بود که گفته بود حتما امتحانش کنم و الحق که به امتحانش می ارزید🤤 آدرس گرفتیم و لباس گرم برداشتیم راه بیوفتیم سمت روستا🤩 داخل شهر گم شدیم😂😂😂😂😂 امین گفت همینطور ادامه بدیم سر از مرز و ترکیه در میاریم😁خلاصه با آدرس پرسیدن های فراوان بیشتر گم شدیم🤦‍♂ هوا داشت تاریک میشد که هتلُ پیدا کردیم برگشتیم اتاقهامون😂😂😂😂😂 قرار شد صبح زود بیدار بشیم و با شاخکهای خود راه روستا پیدا کنیم😂صبح زود بیدار شدیم و تا صبحانه بخوریم نقشه ی رسیدن به کندوانُ با اینترنت پیدا کردیم😎 اطلاعات ریزی هم به دست آوردیم که لباس زیادی برداشتیم😁باز هم دور خودمون چرخیدیم و بالاخره بعد از جستجوی نفس گیر ساعت ۷ رسیدیم 😂 اهالی تبریز نخندین خب نمیشناختیم😢 از زیبایی های روستا چی بگم که باید خودتون از نزدیک ببینید واقعا آدمی به وجد میاد 😄 اتاق گرفتیم و شام خوردیم. آرش گفت زود بخوابیم که صبح زود بیدار بشیم دور و اطرافُ بگردیم😁 تا صبح از سرما خوابم نمیبرد بعد از خوردن صبحانه ی خیلی مشتی😍 یا علی گفتیم و زدیم بیرون. من که موقع پوشیدن کفشهام پشیمون شدم و خواستم برگردم داخل که از سه جهت کشون کشون بردنم😂 از سرما مچاله شده بودم و انگار که مجبور بودیم انقدر زود و توی سرمای شدید بزنیم بیرون😂 یکم که پیاده رفتیم برگشتیم به روستا اهالی زده بودند بیرون و مغازه های بامزه ای که داشتند همه آب و جارو شده منتظر ما بودن😂 بچه ها مشغول خرید سوغاتی شدند و من اول کار یک کلاه پشمی برای خودم خریدم😂😂😂😂 انقدر بامزه بود. بیشتر برای این خریدم که آقای مهربونِ فروشنده بهم پیشنهاد داد توی سرما همین به دردم میخوره و واقعا جنسشُ بهم نینداخت😂😂😂😂😂 یک جفت دستکش هم خریدم البته آرش میگفت بهتره کرایه کنی 😂چون اینها توی تهران به دردت نمیخورن😢 چون هوا سرد بود تصمیم گرفتیم عصر راه بیوفتیم سمت تبریز و اگر هوای تبریز هم قابل تحمل نبود برنامه تغییر بدیم و بریم شمال😂 بعد از خوردن عصرونه ای که فکر نکنم نظیرشُ جایی خورده باشم و نخواهم خورد🤕 راهیِ تبریز شدیم و دوباره همان هتل😄 صبح که بیدار شدیم امین و من هر دو سرماخورده بودیم😪 ولی مقاومت کردیم و همراه آرش و محمد رفتیم پارک معروف شهر😄 اسمشُ فراموش کردم🙈 ناهار جوج زدیم😂 در واقع زدن ما خوردیم😂من رفته رفته بیحال میشدم محمد هم رنگش پریده بود. به پیشنهاد آرش قرار شد موقع برگشت به هتل اول بریم دکتر که محمد گفت دفترچه ها هتله🤕 رسیدیم دم هتل امین گفت بگید کجاست من برم بیارم. محمد گفت من باید لباس عوض کنم دوشم بگیرم 😭 آرش گفت امین این میخواد در بره برو بالا خودت پیدا کن بردار بیار😄 من خندم گرفته بود اما خودم بدتر از محمد بودم🙈😂 امین نشست گفت پرسیدم آدرس بیمارستانُ. آرش گفت طبق آدرسی دادن برعکسشُ بریم حتما به ۱ جایی میرسیم😂😂😂😂😂😂 راه افتادیم و تابلوی درمانگاه شبانه روزی که دیدیم رفتیم پیدا کردیم آرش رفت ماشینُ پارک کنه و ما هم رفتیم داخل درمانگاه. که بر خلاف تصور خلوت نبود ☹️ آرش هم کنار ما نشست محمد گفت حالت تهوع داره با امین رفتن سرویس یکم طول کشید ما هم رفتیم محمد رنگ پریده تر شده بود. آرش صحبت کرد زودتر فرستادن داخل🤩 من هم که بعد محمد بودم گفتن تو هم برو😂 دکتر جوانی بود تقریبا😄 محمد با چشم و ابرو اشاره کرد که اول من بشینم🙁 دکتر دفترچه را که باز کرد تکمیلش کرد و منتظر بودم نسخه هم بپیچه که به ترکی چیزی گفت .وقتی دید با چشمهای گشاد نگاهش میکنیم گفت ترکی متوجه نمیشی؟ نفسی کشیدم گفتم نه مسافریم😟 گفت خیلی خوش امدین حالا بفرمایید مشکل چیه؟ شرح حال دادم گلومُ دید و چند تا سوال پرسید و گفت بگو فشارتُ بگیرن بیا به من بگو🙃 بلند شدم با امین رفتیم پرستار فشارمُ گرفت و دوباره برگشتیم اتاق دکتر که متوجه شدم کارش تموم شده دفترچه ها مهر زد و داد دست محمد و تشکر کردیم رفتیم بیرون امین رفت دنبال داروها و ما نشستیم منتظر .آرش رفت خوراکی بگیره محمد سرشُ به دیوار تکیه داد و چشمهاشُ بست یک ربعی گذشت و امین نرسید😕 دکتر همراه بیمار از اتاق بیرون امد و چشمش که افتاد به ما گفت نرفتین هنوز؟ آرش گفت منتظریم داروها برسه😁دکتر آهانی گفت و رفت و دوباره موقع برگشت نگاهی کرد من خندم گرفته بود. محمد که مثل طلبکارها نگاه دکتر میکرد دکتر با خنده گفت خوبی؟😂منتظر جواب محمد نموند و سریع رفت اتاقش و مریض بعدی رفت داخل.. محمد‌ گفت بچه پر رو😏 آرش زنگ زد به امین و گفت داروخونه خیلی شلوغه😫 نیم ساعت بعد امین رسید و رفتیم تزریقات هر دو امپول داشتیم و محمد سرم هم داشت‌. تزریقات انقدر شلوغ بود محمد گفت من میرم بشینم بیرون 🙁 آرش دستشُ گرفت گفت برو بشین رو یکی از تختها الان نوبتت میشه😄 محمد هم نشست روی تخت و خانم تزریقات گفت اینجا چرا نشستی؟ محمد گفت سرم دارم😒 خانمه گفت خب این تخت تزریق عضلانیه برو روی تخت دیگه ای بخواب😃 محمد سریع بلند شد و یکی از تختها که خالی شد دراز کشید و همون خانمه سرمُ آماده کرد و رگ گرفت و با حوصله سرم زد و بی توجه به آه و ناله های محمد چسب زد و رفت 😄 آرش گفت میلاد تو هم آمپولاتُ بده آماده کنن . کیسه داروها از امین گرفت و رفت پشت میز ایستاد پسر جوانی هم سن خودمون نشسته بود آرش گفت داداش بیکاری این دوتا آمپولم آماده کن😀 پسره با لبخند بلند شد و دو تا آمپول جدا کرد گفت برو دراز بکش تا بیام 😃 آرش برگشت سمت من گفت بیا میلاد. رفتم نشستم‌ روی همان تخت تزریق که پرده هم داشت آروم مشغول باز کردن بند کفشهام شدم که پسره با سرنگ نیمه آماده ایستاد کنار تخت گفت یکم سریعتر 😄 ته دلم خیلی استرس داشتم اما خب محمد فرصت نداده بود تا من هم اعلام کنم که آقااااااا میترسم😂😂😂😂 گفتم داداش آروم بزنیا من طاقت ندارم😂 خندید گفت باشه دراز بکش 😂 خوابیدم یکم لباسمُ کشیدم پایین همون جا پنبه کشید و بسم الله گفت و زد سفت شده بودم و درد هر لحظه بدتر و بدتررررر میشد صدامُ بردم بالا چشمهامُ بستم آرش گفت عه میلاد آروم تر آبرومونُ بردی😂 همون لحظه تموم شد و پنبه گذاشت به آرش گفت نگهدار ولی ماساژ نده. آرش هم همون کارُ کرد انقدر درد داشتم مچ پامُ تکون میدادم دردم میگرفت🙈 آروم ناله میکردم وای آرش آااای😂😂😂 آرش لباسمُ کشید بالا گفت تو دیگه چته مگه میترسی؟😂 گفتم مشخص نیست؟😭گفت خجالت بکش چند سالته؟😂 گفتم ببند آرش😤 پسره دوباره امد دید دمرم هنوز گفت بهتری؟ با لحن مسخره ای گفتم عاااالی 😏 خودش سمت‌ مخالفم ُ آماده کرد گفت الان بهتر هم میشی. پنبه کشید گفتم ای بابا بازم هست؟ گفت آخریشه شل کن چرا سفت گرفتی؟ با دست یکم فشار داد شل شدم دوباره پنبه کشید و سریع زد یکم سوخت تا گفتم آی کشید بیرون گفت تمام😊 پنبه گذاشت و رفت لباسمُ مرتب کردم یکم دراز کشیدم و آرش کمک کرد بشینم با خنده گفت خوبی 😂 گفتم آره کفشهامُ پوشیدم و رفتیم کنار محمد هنوز سرم داشت و پتو کشیده بودن میلرزید🤕 سرم‌ که تمام شد آرش رفت صداشون کنه بیان در بیارن. پرستار کشید و گفت آماده بشین بیام امپولتونم بزنم.محمد فقط زل زد به خانمه که آرش گفت بلند شو.محمد گفت من دیدم دوتا آمپول زد سرم😳 آرش گفت خب بزنه😂 نشست روی تخت گفت من نمیزنم پاشین بریم😥 امین و آرش سعی کردن راضیش کنن گفتم‌ محمد گول نخوری🙈😂😂😂😂😂 آرش گفت میلاد تو برو تو ماشین بشین 😤گفتم خلاصه خواستم با حقایق رو به رو بشه من خودم قربانی شدم😂 محمد با ترس پرسید درد داشت؟ گفتم آخ آخ نپرس داداش😂😂😂😂 آرش دستمُ گرفت برد بیرون .به زبان ساده تر اینکه پرتم کرد بیرون 🤣 نشستم منتظر بچه ها تا بیان صدای محمد رفت بالا و چند دقیقه بعد که کارش تموم شد رفتیم تو ماشین محمد که امین و آرش و دکتر و پرستارُ مورد عنایت قرار میداد و غر میزد آرش گفت بسه محمد بسههههه😂😂😂 محمد دوباره زد روی تکرار و همون حرفا با غلظت بیشتر😤 امین صدای ضبطُ برد بالا و تا رسیدیم هتل محمد خوابید من هم گشنه بودم خواب معنی نداشت وقتی شکم خالیه🙈😂 به آرش گفتم زرشک پلو میخوام😢 گفت نمیشه گفتم کوفته هم قبوله😭 رفت برام سوپ گرفت😑 گفتم من با این سیر نمیشم مگه اسیر گرفتی☹️ امین گفت سرماخوردی بعد زرشک پلو هم میخوای؟ بخور که اگه نخوری خودم میخورم🤪 ترسیدم همینم بخورن پس مجبور بودم بخورم😂سوپ که تموم شد خوابم گرفت😴 با صدای گوشیم بیدار شدم دیدم امین گوشیمُ گرفته دم گوشم تا با صداش بیدار بشم😑اسم مامانُ دیدم نشستم صدامُ صاف کردم و باهاش حرف زدم حرفی از سرماخوردگی نگفتم تا نگران نشه😬رفتم دوش گرفتم محمدهم بیدار کردیم رفتیم شام بخوریم😍محمد کم مونده بود سرش بیوفته توی بشقاب😂 رفتیم اتاق قرص و شربتمُ خوردم هنوز دوتا آمپول داشتم😖 یکم با بچه ها کارت بازی کردیم🤩 و خوابیدم صبح ساعت ۸ بود که بیدار شدم حس عجیبی داشتم وخواب از سرم پریده بود🙁 سر صبحانه بودیم که فرزاد زنگ زد با داد و فریاد گفت میلااااااد عمو شدیم😂گفتم مگه نبودیم؟😧 گفت دیوونه مهگل دنیا امد😍😍😍😍 انقدر خوشحال شدم که از جا پریدم گفتم جدی میگی؟ ببین من زود راه میوفتم نخوریشا🙈😂 به بچه ها هم خبرُ دادم خیلی خوشحال شدن. گفتم نمیخوام سفر شما به هم بخوره ولی واقعا طاقت نمیارم باید برگردم😄 به سختی بلیط پیدا کردیم و من برگشتم تهران 😄با چمدون رفتم بیمارستان🙈 بابا که منُ دید گفت تو خودت بابا بشی چیکار میکنی؟😂 رفتیم بالا و مهگل دادن‌ بغلم😍نتونستم بوسمش بخاطر سرماخوردگیم😭نمیدونید چقدر خوشگله😄 چشماش طوسیه ولی مامان میگه ممکنه تغییر کنه☹️ خیلی هم ریزه😅 مهیار نمیگه بدید بغلم میگه بدید منم بازی کنم😆 سر بغل کردنش هم دعوا داریم وقتی بیوفته بغل کسی دیگه از دستش نمی افته. سیمین میگه بغلیش کنین بعدا برای من سخته بزارید سرجاش😭خود سیمین هنوز نتونسته دل سیر بغلش کنه😂 مامانم میگه اگر میدونستم انقدر دختر دوست دارید همت میکردم برای دختر دار شدن😂 فردای روزی که سیمین مرخص شد خیلیها برای چشم روشنی آمدن بخصوص خوانواده دوست مامان که دختزشونُ برای فرزاد در نظر دارن😄 فرزاد مثل دخترهایی که براشون خواستگار میاد سرخ و سفید شد رفت اتاقش🤣 سیمین رفت آوردش کنار ما 😄 عروس خانم هم که با پای خودش امده بود چشم ما روشن شد به جمالشون😄 از من هم‌ که سوال میپرسیدن سر هر جمله دوتا سرفه میکردم☹️ قرص و شربت مصرف میکردم اما دو روزی میشد که سرفه میکردم 😷مادربزرگ گلم مهمون ما بود و چندتا درمان گیاهی سنتی بست به من چند ساعتی آروم بودم ولی اوایل شب دوباره شروع شد😤میدونستن رفتم دکتر گیر نمیدادن😄 دراز کشیده بودم روی زمین ماسک زده بودم و مهگل هم کنارم گذاشتم هر کسی رد میشد میگفت بیا اینور😤😤😤 تلفن خونه زنگ خورد فرزاد پرید طرف مهگل گفت میلاد بدو ببین کیه😜مهگلُ از چنگم دراورد برد اتاقش😂مامان خودش تلفنُ جواب داد و ما هنوز نمیدونستیم کیه که گفت بله تشریف بیارید نههه هستیم😄 تصمیم داشتم برم بخوابم هر کس که میخواد باشه😕 مامان که قطع کرد گفت حاج عباس بود میخوان بیان دیدن مهگل😄 خیلی نامحسوس رفتم مسواک زدم و پریدم اتاقم🙈رفتم زیر پتو با گوشی مشغول شدم حدود ۴۰ دقیقه طول کشید تا امدن سر و صدا زیاد بود چند‌دقیقه گذشت صداای بابا نزدیکتر شد و میگفت بیدار بود قبل امدن شما 😅 درُ که باز کرد من چشمهامُ بستم جلوی سرفه های ریزمم گرفتم تا بابا رفت یک ربع نگذشته بود دوباره در اتاقم باز شد ۱ نفر نشست کنار تختم از صداش فهمیدم رهامه بیدار شدم😅 نشستم دست دادم و حال و احوال پرسی کردیم گفت سرماخوردی؟ گفتم اره تحت درمانم😜 یکم صحبت کردیم گفت داروهات کجاست بدم بابا ببینه. بلند شدم رفتم توی کشو بود سعی کردم رهام نفهمه آمپولهاشُ جدا کنم که فهمید گفت همشُ بیار زرنگ بازی در نیار😂پلاستیکُ دادم نگاه کرد گفت بازم در رفتی؟ گفتم نه بابا زدم. این دوتا مهم نبود🙈 گفت خودت تشخیص دادی مهم نیست؟ گفتم جون هر کی دوست داری ۱ جور بپیچون باباتُ😤چپ چپ نگاهم کرد گفت لااقل بیا جلو چشمش باش ظاهر سازی کن که خوبی😂 بلندشدم موهامُ شونه کردم رفتیم کنار بقیه نشستم کنار رهام عمو‌ عباس گفت رهام؟ رهام نگاهم کرد گفت میلاد انقدر حرف میزنه یادم رفت الان میارم😄 رفت اتاقم پلاستیک داروهامُ آورد دیدم سرنگها نیست😍عمو نگاهی کرد گفت همینها بود؟ گفتم نههههههه دوتا آمپولم بود😀 گفت زدی دیگه؟ گفتم بله😄 بلند شد گفت بیا اتاقت 😊رفتیم نشستم روی تخت با نور گوشی گلومو دید دستشُ گذاشت روی پیشونی و شکمم گفت ظهر میای مطب ببینمت؟ گفتم عمو خیلی بهتر از قبل شدم همین داروها خوب نیست؟ گفت خوب که هست بیا من دقیق معاینه کنم خیالم راحت بشه😅 گفتم چشم😕 مهگل انقدر شیرینه که هرکس میرسه دیگه نمیتونه ازش دل بکنه😂 خاله و روشا انقدر بوسیدنش و ذوق کردن 😍که پای رفتن نداشتن😁 نصفه شب بود که عمو گفت صبح مادر و دختر میخوابید من باید برم سرکار😭 و اینطور شد که عزم رفتن کردن😕 ان شب بخاطر سرفه نتونستم بخوابم مهیار و فرهان هم اتاق من بودن خودمُ با متکا خفه میکردم تا صبح🤕 نزدیکهای صبح تونستم یکی دو ساعت بخوابم ساعت ۱۱ و ۱۲ بود که بابا گفت اماده بشم بریم پیش عمو عباس🙁 گفتم خودم میرم 🙃 فرزاد گفت بیام؟ گفتم نه بابا میرم خودم. ولی گیج خواب بودم گفتم آژانس بگیر برام که قبول نکرد رفت لباس پوشید بریم مهیار هم گریه میکرد شماها میخوایید برین گردش منُ نبرید😐 فرهان هم که اعصاب نداره گفت اره ببرید ۱ آمپولم مهیار بزنه تا بفهمه گردش به چی میگن 😂😂😂 باباچپ‌ چپ نگاهش کرد و رفت مهیارُ بغل کرد گفت با خودم میریم گردش 😉 ما راه افتادیم گفتم عمو هم دست برداره بابا گیرش بدتره😤 فرزاد خندید گفت کاریت نداره که😂 رسیدیم مطب تقریبا خلوت بود نشستیم نوبت بشه رهام از اتاق امد بیرون چشمش افتاد به ما گفت عه امدین😄 نشست کنارم و گفت بهتری؟ گفتم اره اینجا چیکار میکنی؟ گفت مثلا اوقات بیکاریمِ😒 اتاق عمو ک خالی شد رهام‌ گفت پاشو بریم تو😄 رفتیم داخل اتاق که عمو بلند شد نشست کنار ما و رهام چایی اورد😂 بعد از چایی عمو رفت نشست پشت میزش و گفت خب بیا ببینمت مهندس😉 نشستم معاینه کرد گفت یکم طول میکشه این سرفه ها رفع بشه ولی برات دادوی جدید مینویسم اون قبلیهارو نخور😊 تشکر کردم و رفتیم بیرون اتاق رهام نگاه نسخه کرد نگاه من کرد و گفت فرزاد تو بگیر بیا بالا من پیش میلاد هستم😄نشستیم گفتم رهام چی نوشته بود؟😕 گفت همون چیزی که دوست نداری😂 گفتم اذیت نکن😤 گفت باور کن .حالا بزار فرزاد بیاد میبینی😝 گفتم از فرزاد گنده ترش هم بیاد نمیزنم👊کات 😄سکانس بعد من خوابیدم رو تخت منتظر امپول😂😂😂😂😂😂😂😂😂 هنوز مرد نشدم مردها حرفشون دوتا نمیشه 🙁 شما در نظر بگیرید که من خودم با پای خودم و بدون هیچ آبرو ریزی رفتم خوابیدم 🤪🙈 رهام پنبه کشید و زد درد نداشت اولش الکی داد زدم گفت چیزی نیست تموم تمووووم😄 چند ثانیه بعد کشید بیرون گفت بفرما تموم شد😅 گفت میلاد مطمئنی بعدیُ نمیزنی؟ گفتم اگر شماها دهن لقی نکنین 😤 گفت پس پاشو 😂 رهام گفت بابا بپرسه من راستشُ میگم😒 گفتم نامرد تر از تو ندیدم😂یکی از آمپولها جدا کرد گفتم غلط کردم رهام😰 خندید 😂به فرزاد گفت شب راضیش کنین بزنه . فرزاد گفت باشه میزنه😁 رفتیم خونه دوتا از قرصها خوردم و سرمُ گذاشتم روی پای مامانبزرگم و لوس شدم😂 دیدم کسی حالموُ نپرسید خودم دست به کار شدم🙈 دو تا آمپول داشتم 🙁شب فرزاد گفت بریم بزن. پیچوندمش🤩 فرهان گفت بچه بازی در نیار برو بزن هی سرفه پشت سرفه😤 گفتم تو تازه بابا شدی چرا انقدر عصبی😥 لباس پوشیدم با فرزاد رفتیم تو راه گفت میلاد؟ نظرت راجع به اون خانومه چیه😕 گفتم کدوم خانومه؟🤨 گفت دِهَ😓سارا خانم دیگه☺️ گفتم سارا خانووووم؟ با منم آره؟😂 گفت خب بابا اصلا نخواستیم😄 گفتم نه جدی جدی بهش میگی سارا خانوم؟😂 مثل فیلم ایرانی حتما اونم میگه آقا فرزاد😂 گفت میلاد غلط کردم فراموشش کن اصلا😂 گفتم باشه حالا خجالت نکش من داداشتم😂 چی پرسیدی؟ آهان نظرم؟ والا نظر من که مثبته 😂😂😂😂 یکی زد پس کله ام‌ گفت جدی باش میلاد خیلی برام مهمه😭 گفتم برادر من نظر من چرا برات مهمه؟ تو قراره ۱ عمر تحملش کنی😂گفت خیلی هم خانم خوبیه لازم به تحمل نیست😄 گفتم اووووه کی میره این همه راهُ😜 زد رو ترمز گفت فعلا برو پایین تا نشونت بدم😂 چسبیدم به در گفتم باشه باشه دیگه چیزی نمیگم😰گفت برو پایین رسیدیم😆 نگاه کردم دیدم جلو کلینیکیم😣 رفتیم تزریقات دراز کشیدم خانومِ امد بالا سرم خودم آماده شدم‌😢 سرمُ برگروندم و سعی کردم چیزی نگم پنبه کشید‌ گفت شل کن 😏دو ثانیه هم طول نکشید زد شوکه شدم سفت کردم گفت سفت نکن شل کردم ولی نتونستم تحمل کنم گفتم آخخخخ بسه🤦‍♂ اصلا توجهی نکرد و به کارش ادامه داد نفسهای عمیق میکشیدم و یکم پامُ تکون دادم گفت آروم باش تموم شد 😕کشید بیرون و پنبه گذاشت رفت فرزاد کمک کرد لباسمُ مرتب کرد نشستم اخمهام رفت تو هم فرزاد گفت آخ درد داشت؟ سرمُ تکون دادم و بلند شدم رفتیم خونه دستم رو کمرم بود نتونستم بشینم🙈😂 رفتم دراز کشیدم نمیدونم کِی خوابم برد صبح بیدارم کردن😄فرزاد گفت صبحونه بخور بریم اون دوتا هم بزن تموم بشه😄 جوابشُ ندادم و خودمُ زدم‌ به اون راه🙈 فرهان و سیمین هم جمع کردن چند روزی کنار خانواده سیمین باشن😄 مهیار هم بردن😂 داشتم کانال بالا پایین میکردم بابا نشست کنارم گفت حالت بهتره بابا؟ گفتم اره خیلی بهترم☺️ گفت خداروشکر😀 مامان قرصمُ اورد خوردم مامان بزرگم گفت برات جوشونده درست کردم برو بخور😁 رفتم آشپزخونه مامان نبات انداخت توش داد خوردم🤢 خیلی بدمزه بود🙈😂کمی گلاب هم ریخت قابل تحمل شد نصفشُ خوردم رفتم اتاقم فرزاد گفت اماده شد بریم گفتم نمیام😝 گفت خود دانی .فقط جواب حاج عباس با خودت😝 گوشیشُ برداشت زنگ بزنه گفتم چوغولی نکن تازه دومادی برات زشته😂 دنبال چیزی میگشت پرت کنه که در رفتم😄 گفت منتظرما زود باش😤اماده نشدم امد اتاقم گفت نشستی که😒 گفتم بیا و بگذر😂 خندید گفت میلاد چرا مثل بچه ها لج میکنی؟ گفتم بیا منطقی حرف بزنیم من ۴ تا امپول زدم الان حالم خوبه .خب حالا منطقت چی میگه؟ گفت منطق میگه بلند شو لباس بپوش روی حرف داداش بزرگترت حرف نزن😝گفتم چی کار کنم با منطقت؟گفت ادای احترام کن😂 خلاصه آماده شدم و رفتیم همان کلینیک😟 همش دعا میکردم اینبار خانم نباشه🤦‍♂ فرزاد قبض گرفت گفتم فرزاد اگر دیدی تزریقاتش خانومه نذار بیاد🙅‍♂ خندید گفت چه فرقی میکنه😂 گفتم حالا تو نذار فرقشُ میفهمی😤 نوبتم شد رفتم نشستم روی تخت کفشهامُ در بیارم فرزاد امد گفت تزریقاتش آقاست 😁 کمربندمُ باز کردم دراز کشیدم تزریقاته امد بالا سرم فرزاد کمک کرد آماده بشم پنبه کشید و اولیُ زد خیلی درد نداشت زود تموم شد بالافاصله طرف دومُ کشید پایین پنبه کشید گفت شل کن و زد😓 همون اول که پنبه کشید بهم الهام شد کرفتیم تزریقات دراز کشیدم خانومِ امد بالا سرم خودم آماده شدم‌😢 سرمُ برگروندم و سعی کردم چیزی نگم پنبه کشید‌ گفت شل کن 😏دو ثانیه هم طول نکشید زد شوکه شدم سفت کردم گفت سفت نکن شل کردم ولی نتونستم تحمل کنم گفتم آخخخخ بسه🤦‍♂ اصلا توجهی نکرد و به کارش ادامه داد نفسهای عمیق میکشیدم و یکم پامُ تکون دادم گفت آروم باش تموم شد 😕کشید بیرون و پنبه گذاشت رفت فرزاد کمک کرد لباسمُ مرتب کرد نشستم اخمهام رفت تو هم فرزاد گفت آخ درد داشت؟ سرمُ تکون دادم و بلند شدم رفتیم خونه دستم رو کمرم بود نتونستم بشینم🙈😂 رفتم دراز کشیدم نمیدونم کِی خوابم برد صبح بیدارم کردن😄فرزاد گفت صبحونه بخور بریم اون دوتا هم بزن تموم بشه😄 جوابشُ ندادم و خودمُ زدم‌ به اون راه🙈 فرهان و سیمین هم جمع کردن چند روزی کنار خانواده سیمین باشن😄 مهیار هم بردن😂 داشتم کانال بالا پایین میکردم بابا نشست کنارم گفت حالت بهتره بابا؟ گفتم اره خیلی بهترم☺️ گفت خداروشکر😀 مامان قرصمُ اورد خوردم مامان بزرگم گفت برات جوشونده درست کردم برو بخور😁 رفتم آشپزخونه مامان نبات انداخت توش داد خوردم🤢 خیلی بدمزه بود🙈😂کمی گلاب هم ریخت قابل تحمل شد نصفشُ خوردم رفتم اتاقم فرزاد گفت اماده شد بریم گفتم نمیام😝 گفت خود دانی .فقط جواب حاج عباس با خودت😝 گوشیشُ برداشت زنگ بزنه گفتم چوغولی نکن تازه دومادی برات زشته😂 دنبال چیزی میگشت پرت کنه که در رفتم😄 گفت منتظرما زود باش😤اماده نشدم امد اتاقم گفت نشستی که😒 گفتم بیا و بگذر😂 خندید گفت میلاد چرا مثل بچه ها لج میکنی؟ گفتم بیا منطقی حرف بزنیم من ۴ تا امپول زدم الان حالم خوبه .خب حالا منطقت چی میگه؟ گفت منطق میگه بلند شو لباس بپوش روی حرف داداش بزرگترت حرف نزن😝گفتم چی کار کنم با منطقت؟گفت ادای احترام کن😂 خلاصه آماده شدم و رفتیم همان کلینیک😟 همش دعا میکردم اینبار خانم نباشه🤦‍♂ فرزاد قبض گرفت گفتم فرزاد اگر دیدی تزریقاتش خانومه نذار بیاد🙅‍♂ خندید گفت چه فرقی میکنه😂 گفتم حالا تو نذار فرقشُ میفهمی😤 نوبتم شد رفتم نشستم روی تخت کفشهامُ در بیارم فرزاد امد گفت تزریقاتش آقاست 😁 کمربندمُ باز کردم دراز کشیدم تزریقاته امد بالا سرم فرزاد کمک کرد آماده بشم پنبه کشید و اولیُ زد خیلی درد نداشت زود تموم شد بالافاصله طرف دومُ کشید پایین پنبه کشید گفت شل کن و زد😓 همون اول که پنبه کشید بهم الهام شد ک
  درد داره😂 دادم رفت هوا🙈 فرزاد گفت آروم تر میلاد تموم شد🤦‍♂ گفتم خفه شو فقط 😤😤😤 انگار یک ساعت گذشت🤕 کشید بیرون و رفت فرزاد خواست ماساژ بده گفتم دستتُ بکش😤 گفت خب حالا تقصیر منه یارو دستش سنگینه؟گفتم نه ولی تقصیر توعه که اان من اینجام😖خندید گفت پاشو ببرمت پیش مامانت گریه نکنی 😜 چپ چپ نگاهش کردم گفت اوه اوه ترسیدم🤣 توی راه برگشت گفت چی دوست داری بخرم برات انقدر پسر خوبی بودی؟...مشخص بود داره تلافی میکنه. گفتم نامردی نکن بذار وقتی حالم سرجاشه بیا در خدمتتم😜 گفت نه نه کاری ندارم دیگه 😅رسیدیم خونه گفتم بیایین میلادتونُ کشتن😭 مامان دویید از آشپزخونه گفت چیشده😱خندیدم زد به بازوم گفت ذلیل نشی بچه👊 بعد داد زد پیازم سوخت😱😂😂😂😂 به بابا و مادربزرگ سلام دادم رفتم اتاقم لباس عوض کنم فرزاد امد گفت حرف بزنیم؟ گفتم بزنیم😄 از سارا خانوم😝 و ازدواج و ترسش از مسولیت گفت و من هم که هیچ تجربه ای ندارم همدردی کردم😂 گفتم یا علی بگو برو تو دل میدون😂😂😂😂گفت همین هم که گفتی ازت انتظار نمیرفت 😕 گفت عصر میخوام برم ببینمش.میای؟ گفتم من سرجهازم؟ 😂 گفت نه بیا خجالت میکشم🙈 گفتم برو خودتو سیاه کن 😂😂😂 فرزاد نری بشینی عرق شرم بریزی 🤦‍♂۱ جور رفتار نکنی انگار دختر ندیدی😃گفت مگر دیدم؟😂گفتم حالا تو جوری رفتار کن که فکر کنه دیدی پای آبروی خانوادگیمون در میونه فرزاد 😂 کلی بهش خندیدم و حرف زدیم تا یکم استرسش کم شد 😄

عصر هم تیپ زد و رفت گفتم گلی کادویی چیزی بخر دست خالی نباشی😂 گفت چی بخرم؟ بلند شو بریم بخریم😢 گفتم تو چه اصرار داری منُ ببری🤦‍♂ زنگ زدیم سیمین مشورت بگیریم😅 آدرس پاساژیُ داد و گفت برو یک گردنبند بخر پسندیدی عکسشُ بفرست من ببینم😄 فرزاد گفت سیمین بیا به میلاد بگو بیاد با من .دوتا عقل بهتر از یدونس🤕 سیمین گفت تو که عقلت پریده🤦‍♀ میلادُ ببر 😆 لباس پوشیدم رفتیم سمت آدرسی که سیمین داده بود خرید کردیم با ۱ گل رز. فرزاد گفت میلاد من روم نمیشه اینهارو بدم🙈 گفتم دیوونم کردی فرزاد زنگ بزن کنسل کن😂😂😂😂گفت نه نههه میرم😅 من برگشتم خونه و فرزاد رفت سراغ عروس خانم😄 قرص خوردم خوابیدم با تکون دست فرزاد بیدار شدم با ذوق گفت من امدم😅گفتم سلام و خوابیدم گفت نمیخوای بدونی چیشد؟ گفتم ذوق کرد جیغ کشید بغلت کرد گفت واییییی مرسی عشقم😝 فرزاد با تعجب نگاهم کرد گفت به این شدت هم نبود گفت سلیقت خوبه😍 گفتم آره منم که بوق. گفت حالا بعدا بهش میگم انتخاب تو بود😂گفتم حالا برو میخوام بخوابم بدم میاد از حرفهای خاله زنکی🙈هر کار کردم خوابم نبرد رفتم بیرون دیدم مامانبزرگ و مامان فرزادُ خفت کردن حرف میکشن بابا هم مظلومانه کتاب میخونه😂 رفتم کنار بابا و کتابشُ بست حالمُ پرسید و حرف زدیم بابا گفت خانوم کافیه دیگه ۱ چایی بده به ما😄 اینگونه پایان داد به بحث و فرزاد فرار کرد امد پیش ما😄

من.نوشت: این دفعه خیلی پر حرفی کردم و خیلی هم طول کشید تا خاطره تکمیل شه امیدوارم خسته کننده نباشه🙈

من.نوشت: به بندگانم خبر ده ،كه منم آمرزنده‌ی مهربان... الحجر ، آیه ۴۹

من.نوشت:
نای عشقم؛ تشنه ی لب های تو…
خامشم؛ دور از تو وُ آوای تو
نای عشقم؛ تشنه ی لب های تو… لب های تو…
همچو باران؛ از نشیبِ درّه ها می گریزم… می گریزم…
خسته در صحرای تو… صحرای تو… 
می گریزم؛ خسته در صحرای تو… صحرای تو…
مستم از یک لحظه دیدارت؛ هنوز… هنوز…
وه! چه مستی هاست؛ در صهبای تو… صهبای تو…
همچو باران؛ از نشیبِ درّه ها می گریزم… می گریزم…
خسته در صحرای تو… صحرای تو…
مستم از یک لحظه دیدارت؛ هنوز… هنوز…
وه! چه مستی هاست؛ در صهبای تو... صهبای تو.

خاطره Romina.🌹


سلام من برگشتم با یک خاطره ی دیگه امروز اومدم یه خاطره از مدرسه براتون بگم😂😂😂جونم براتون بگه😂😂😂😂😂😂و اما خاطره :من یه دوستی داشتم خیلی دوستش می داشتم😂😂😂😂😂اسمش المیرا بود و مثل من از آمپول خیلی میترسید . المیرا تولدش بود و منو چنتا دیگه از بچه ها می خواستیم سوپرایزش کنیم😉😉روز تولدش اومد مدرسه اصلا حالش خوب نبود گفتم چیشده گفت سرما خوردم بدجور😥😥من خیلی ناراحت شدم گفتم دکتر رفتی گفت نه نرفتم .گفتم خوب کردی بابا دکتر کیلو چنده😂😂(با عرض پوزش از دکترای وب از جمله داداش خودم)دیگه زنگ آخر بود که یهو گفتن رومینا سروش بیا پایین داداشت اومده😮😮منم رفتم دیدم آرمین کیک خریده با یه کادو برای المیرا محکم بغلش کردم گفتم مرسی داشتم کیک و میبردم پایین یهو پام سر خورد از پله سر خوردم 😫😫(آخه کلاسمون زیر زمینه. )دماغم محکم خورد تو پله خیلی وحشتناک درد گرفت رفتم بالا گفتم آرمین دماغم درد میکنه و خون دماغ شدم گفتم آرمین خون دماغ شدم بینیم وحشتناک درد میکرد😭😭😭تازه کیکم از دستم افتاده بود گفتم آرمین چیکار کنم گفت بیا بریم بیمارستان دوستم معاینت کنه .گفتم آخه تولد المیراست تروخدا الان نریم بیمارستان وگریه فکنم دلش برام سوخت که اجازه داد بمونم 😫😫گفتم کیکو چیکار کنم گفت میریم دوباره میخریم .رفتیم ازقنادی یه کیک خوشگل خریدیم .بینی منم همینجور خون میومدم منم خونشو قورت میدادم یعنی پرت نمی کردم بیرون. 😅😅دیگه رفتیم مدرسه هنوز خیلی وقت مونده بود آرمین ساعت ۱۰اومد دنبالم اونموقع ساعت ۱۱بود .مدیرمون چون درسم خیلی خوب بود اجازه داد تولد بگیرم.دیگه کادوشم براش گرفتیم یه دسته گلم براش گرفتم رفتم سر کلاس المیرا کلی ذوق کرد ولی من همچنان دماغم درد میکرد و خون دماغ میشدم ولی سریع یجوری می پیچوندم 😅😅😅دیگه اونروزم تموم شد المیرام اومد خونه ی ما وکلی خوش گذروندم .شب حالت تهوع بهم دست داد رفتم دستشویی خون بالا آوردم😰😰😰😰خیلی حالم بد بود زدم زیر گریه المیرا اومد پشت در دستشویی گفت چیکار کنم حالت خوبه با گریه گفتم فقط آرمین و صدا کن اونم رفت آرمین و صدا کرد .آرمین اومد پشت در دستشویی گفت خوبی درو وا کردم آرمین از قیافم ترسید زدم زیر گریه گفتم نکنه من دارم میمیرم شاید معدم سوراخ شده باشه وخیلی گریه کردم و آرمین ومحکم بغل کردم ارمینم گفت آروم باش الان میگم یاسر بیاد(همون دوستش که متخص زیبایی و جراحی بینی بود)آرمین گفت احتمالا برا دماغته نگران نباش منم دراز کشیدم وفقط گریه میکردم المیرا گفت چیشده ماجرا رو براش تعریف کردم اونم ناراحت شد گفت ببخشید رومینا😭😭😭😭گفتم نه بابا دوستی ما ثابت شده ابجی🙂🙂🙂🙂دیگه یاسر اومد شروع کرد به معاینه دماغم منم فقط جیغ میزدم و میگفتم آیی دماغم بعدش .که کلی بادماغم ور رفت گفت خدا رو شکر نشکسته فقط خیلی وحشتناک ضربه دیده😂😂😂😂😂بعد گفت خون بالا اوردنتم برا اینکه خونا رو قورت میدی فقط الان برات میگم آرمین یه آرامبخش تزریق کنه راحت بخوابی . منم چون خیلی درد داشتم راضی شدم یاسرم رفت خونشون😂😂😂😂منم دیگه خوابیدم و سعی کردم با آرمین همکاری کنم دراز کشیدم که آرمین پنبه کشید فرو کرد خیلی درد نداشت تموم شد کشید بیرون خوابیدم .و صبح بیدار شدم.دیدم المیرا حالش وحشتناک بده تب و لرز شدید و سرفه های وحشتناک با آبریزش بینی🤧🤧🤧براش صبحانه آوردم خورد .که دو ستا لقمه بیشتر نخورد .منم رفتم آرمین و صدا کنم بیاد معاینه اش کنه که المیرا گفت نه تروخدا منم گفتم نه إ میدونی چندوقته مریضی رفتم به آرمین بگم مامانم گفت شیفته تاشب وایسا شب میاد زنگ زدم به مامان المیرا گفتم خاله المیرا امشبم اینجا می مونه😂😂😂😂مامان المیرا قبول کرد .وقت ناهار المیرا گفت خوب من دیگه مزاحم نمیشم خداحافظ رفت وسایلشو جمع کنه گفتم کجا کجا من از مامانت اجازه گرفتم شب اینجا بمونی😂😂😂😂اونم حسابی پکر شد .دیگه منم تاشب ازش مراقبت کردم شب که آرمین اومد گفتم آرمین المیرا حالش بده بیا معاینه اش کن😂😂😂😂😂گفت باشه برو تو اتاق بگو حاضر شه تا من بیام. رفتم تو اتاق گفتم حاضر شو آرمین بیاد معاینت کنه.همش میگفت نه منم گفتم نه باشه .صبر کن پس خود آرمین بیاد(آرمین چند باری المیرا رو معاینه کرده دیگه با اخلاقاش آشنایی کامل داره😂😂😂😂😂😂😂😂بعد مامان المیرا چونکه با مامانم دوسته به آرمین سر معاینه ی المیرا اجازه ی کامل میده😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد المیرا گفت من خوبم بخدا حالم خوبه😂😂😂ارمینم گفت آره آره میدونم فقط یه چکاپ میکنم😂😂😂😂😂😂دیگه معاینه اش کرد و هر چقدر جلو میرفت قیافش برزخی تر میشد دیگه نسخه نوشت رفت بگیره اومد ی پلاستیک پر از امپول‌😰😰😰گفت یه چیز بده بخوره بیام امپولاشی بزنم .رفتم یه لیوان شیر و یدونه کیک دادم بخوره .آرمین اومد دستش ۴تا دونه امپول بود که تو شون فقط پنی سیلین رومیشناختم😂😂😂😂😂المیرا از ترس داشت ستکه میکرد .😰😨😨دیگه به زور خوابوندیمش ‌‌ امادهش کردیم تا آرمین پنبه کشید خواست بلندشه که محکم گرفتمش پامم انداختم رو پاش که نتونه تکون بده آرمین بسم الله گفت فرو کرد .المیرا از اولش داشت جیغ و داد میکرد به طرز وحشتناکی تکون میخورد همش میگفت آییییییی پام تروخدا درش بیار اخخخخخخ پام اح مامان آییییییی وایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و سفت کرد آرمین یه میل آخرش و با همون وضع تزریق کرد . رفت اون ور و پنبه کشید و فرو کرد که المیرا همش تکون می خورد ارمینم عصبانی شد گفت رومینا محکم تر بگیرش😡😡😡منم نه گذاشتم نه برداشتم نشستم رو کمرش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 دیگه اینم تموم شد بعدی پنی سیلین بود که پنبه کشید فرو کرد المیرا همش میگفتدیدم المیرا حالش وحشتناک بده تب و لرز شدید و سرفه های وحشتناک با آبریزش بینی🤧🤧🤧براش صبحانه آوردم خورد .که دو ستا لقمه بیشتر نخورد .منم رفتم آرمین و صدا کنم بیاد معاینه اش کنه که المیرا گفت نه تروخدا منم گفتم نه إ میدونی چندوقته مریضی رفتم به آرمین بگم مامانم گفت شیفته تاشب وایسا شب میاد زنگ زدم به مامان المیرا گفتم خاله المیرا امشبم اینجا می مونه😂😂😂😂مامان المیرا قبول کرد .وقت ناهار المیرا گفت خوب من دیگه مزاحم نمیشم خداحافظ رفت وسایلشو جمع کنه گفتم کجا کجا من از مامانت اجازه گرفتم شب اینجا بمونی😂😂😂😂اونم حسابی پکر شد .دیگه منم تاشب ازش مراقبت کردم شب که آرمین اومد گفتم آرمین المیرا حالش بده بیا معاینه اش کن😂😂😂😂😂گفت باشه برو تو اتاق بگو حاضر شه تا من بیام. رفتم تو اتاق گفتم حاضر شو آرمین بیاد معاینت کنه.همش میگفت نه منم گفتم نه باشه .صبر کن پس خود آرمین بیاد(آرمین چند باری المیرا رو معاینه کرده دیگه با اخلاقاش آشنایی کامل داره😂😂😂😂😂😂😂😂بعد مامان المیرا چونکه با مامانم دوسته به آرمین سر معاینه ی المیرا اجازه ی کامل میده😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد المیرا گفت من خوبم بخدا حالم خوبه😂😂😂ارمینم گفت آره آره میدونم فقط یه چکاپ میکنم😂😂😂😂😂😂دیگه معاینه اش کرد و هر چقدر جلو میرفت قیافش برزخی تر میشد دیگه نسخه نوشت رفت بگیره اومد ی پلاستیک پر از امپول‌😰😰😰گفت یه چیز بده بخوره بیام امپولاشی بزنم .رفتم یه لیوان شیر و یدونه کیک دادم بخوره .آرمین اومد دستش ۴تا دونه امپول بود که تو شون فقط پنی سیلین رومیشناختم😂😂😂😂😂المیرا از ترس داشت ستکه میکرد .😰😨😨دیگه به زور خوابوندیمش ‌‌ امادهش کردیم تا آرمین پنبه کشید خواست بلندشه که محکم گرفتمش پامم انداختم رو پاش که نتونه تکون بده آرمین بسم الله گفت فرو کرد .المیرا از اولش داشت جیغ و داد میکرد به طرز وحشتناکی تکون میخورد همش میگفت آییییییی پام تروخدا درش بیار اخخخخخخ پام اح مامان آییییییی وایی دیگه نمی تونم تحمل کنم و سفت کرد آرمین یه میل آخرش و با همون وضع تزریق کرد . رفت اون ور و پنبه کشید و فرو کرد که المیرا همش تکون می خورد ارمینم عصبانی شد گفت رومینا محکم تر بگیرش😡😡😡منم نه گذاشتم نه برداشتم نشستم رو کمرش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 دیگه اینم تموم شد بعدی پنی سیلین بود که پنبه کشید فرو کرد المیرا همش میگفت ایییی مامان تروخدا ولم کن آرمین جون رومینا ولم کن 😂😂😂😂عزیر چرا از جون من مایه میزاری من هنوز جوانم آرزو دارم 😂😂😂 دیگه بعد امپولا المیرا سریع حاضر شد رفت خونشون‌😂😂😂😂😂😂منم دیگه گرفتم خوابیدم .صبح فردا شنبه بود تولد المیرا چهارشنبه بود یعنی المیرا کل آخر هفته شو آبکش شده بود😂😂😂😂😂😂😂رفتیم مدرسه درس ۱۳علوم مربوط به بیماری هاست .دیگه خانومون داشت درس میداد همش از مریضه ایدز وسل و سالک و هاری و تب مالاریاو سرطان و همشم آخرش منجر میشد به مرگ .قیافه های ما😱😱😱😱😱😱قیافه ی خانومون😎😎😎😂😂😂😂😂وهمه دیگه رفتم خونه تو راه خونه المیرا همش میگفت چرا ناراحتی منکه باهات دوستم😂😂😂😂😂😂یهو بغضم گرفت نکنه من ایدز داشتم یا شاید سرطان و یهو زدم زیر گریه😭😭😭😭😭😭.بدبخت المیرا مونده بود چیکار کنه سریع رفت تو یه مغازه زنک زد به آرمین😂😂😂😂😂(اینم که هیچ کاری بلد نیست بکنه فقط زنگ میزنه به ارمین😂😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد منو که دید کلی گریخت بیچاره قیافم چشام قرمز قرمز مثل خون😂😂😂😂😂😂😂 دیگه گفت چیشده گفتم آرمین نکنه من ایدز دارم یا شاید سرطان داشته باشم .😭😭😭😭😭😭😭 آخه امروز خانومون گفت شاید بدن یه بیماری داشته باشه که زودتر باید تشخص دادن بشه اگه دیر بشه آدم میمیره 😭😭😭😭😭😭😭😭😭آرمین وای خدا ارمینم تمام مدت این شکلی بود😮😮😮😮😮 😂😂😂😂دیگه المیرا رو رسوندیم خونه رفتیم ازمایشگاهایییی مامان تروخدا ولم کن آرمین جون رومینا ولم کن 😂😂😂😂عزیر چرا از جون من مایه میزاری من هنوز جوانم آرزو دارم 😂😂😂 دیگه بعد امپولا المیرا سریع حاضر شد رفت خونشون‌😂😂😂😂😂😂منم دیگه گرفتم خوابیدم .صبح فردا شنبه بود تولد المیرا چهارشنبه بود یعنی المیرا کل آخر هفته شو آبکش شده بود😂😂😂😂😂😂😂رفتیم مدرسه درس ۱۳علوم مربوط به بیماری هاست .دیگه خانومون داشت درس میداد همش از مریضه ایدز وسل و سالک و هاری و تب مالاریاو سرطان و همشم آخرش منجر میشد به مرگ .قیافه های ما😱😱😱😱😱😱قیافه ی خانومون😎😎😎😂😂😂😂😂وهمه دیگه رفتم خونه تو راه خونه المیرا همش میگفت چرا ناراحتی منکه باهات دوستم😂😂😂😂😂😂یهو بغضم گرفت نکنه من ایدز داشتم یا شاید سرطان و یهو زدم زیر گریه😭😭😭😭😭😭.بدبخت المیرا مونده بود چیکار کنه سریع رفت تو یه مغازه زنک زد به آرمین😂😂😂😂😂(اینم که هیچ کاری بلد نیست بکنه فقط زنگ میزنه به ارمین😂😂😂😂😂😂)دیگه آرمین اومد منو که دید کلی گریخت بیچاره قیافم چشام قرمز قرمز مثل خون😂😂😂😂😂😂😂 دیگه گفت چیشده گفتم آرمین نکنه من ایدز دارم یا شاید سرطان داشته باشم .😭😭😭😭😭😭😭 آخه امروز خانومون گفت شاید بدن یه بیماری داشته باشه که زودتر باید تشخص دادن بشه اگه دیر بشه آدم میمیره 😭😭😭😭😭😭😭😭😭آرمین وای خدا ارمینم تمام مدت این شکلی بود😮😮😮😮😮 😂😂😂😂دیگه المیرا رو رسوندیم خونه رفتیم ازمایشگاه دیگه پیاده شدم رفتیم داخل هیچکس نبود😂😂😂آرمین گفت ما بریم داخل رفتیم داخل پرستار اومد گارو بست رگ پیاده کرد فرو کرد تموم شد رفتیم خونه😂😂😂.
پ.ن ببخشید سرتونو درد آوردم خیلی خاطرم طولانی شد و اما من یه تیکه شعر این دفع براتون می نویسم که خودم گفتم🤗🤗🤗🤗
زیبای من رویای من ❤️❤️❤️ای ماه این شب های من
عشق توبنشست به دل❤️❤️❤️ای یار بی پروای من
پ.ن و یه دل نوشته :هیچ وقت یه فکر منفی یه زندگی مثبت نمیسازه 😇😇😇

 

 

 

خاطره آقا شاهو

سلام. من شاهو هستم در تزریقات یه درمانگاه کار میکنم. دیروز صبح یه خانمی که شدیدا سرما خورده بود با پسرش که حدودا 5 ساله بود اومده بود پیش دکتر. پسرش خیلی با مزه و شیرین زبون بود. وقتی نشسته بودن تو نوبت دکتر من سرم خلوت بود اومدم بیرون یه کم سر به سر پسره گذاشتم باهام دوست شد. وقتی مامانش رفت توی مطب اومد پیش من شروع کرد صحبت کردن. گفت عمو، دکتر به مامانم آمپول میده. گفتم شاید بده. گفت شما آمپول میزنی. گفتم بله. گفت آمپولو تو ک...و...ن مامانم میزنی. اینو که گفت از خنده مرده بودم. بعد از چند دقیقه مامانش اومد بیرون و رفت داروهاشو گرفت و از قضا آمپول داشت. وای من همچنان داشتم میخندیدم و نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. خانمه اومد آمپولاشد داد به من یه دگزا بود و یه ب کمپلکس. گفتم شما آماده شید من میام. رفت خوابید رو تخت و منم اول ب کمپلکسو کشیدم تو سرنگ. رفتم بالا سرش که تزریق کنم تا چشمم به باسنش افتاد یاد حرف پسرش افتادم و دوباره به خنده افتادم. دیدم نمیتونم تزریق کنم زود دویدم رفتم تو اتاق دکتر گفتم دکتر آمپولای این خانمه رو خودت بزن من بعدا برات میگم مشکلم چیه. خلاصه دکترم هیچی نپرسید رفت و آمپولاشو خودش زد و بعدش که داستانو براش گفتم که من از شدت خنده نتونستم تزریقشو انجام بدم دکترم کلی خندید. خلاصه فعلا شده سوژه خنده مون.

خاطره الهه آب

الهه آب:  
باسلام 
متشکرم از نظراتتون ادامه خاطره بعد از اتمام سرم اومدم خونه اما هنوز احساس ضعف داشتم به زور پله هارو اومدم بالا و با کمک مامانم لباسم رو عوض کردم و فقط میخواستم حالا که تهوع ام از بین رفته فقط بخوابم  هنوز بدنم درد میکرد و خیلی خسته بودم ..وقتی بیدار شدم متوجه شدم ۳ ساعت تمام خوابیده بودم و خداروشکر حالم کمی بهتر شده بود ..از اتاق اومدم بیرون دنبال مامانم میگشتم اما کسی خونه نبود رفتم تو اشپز خونه ودیدم سوپ اماده شده وبرای خودم یه ملاقه کشیدم و شروع کردم به خوردنش در حال خوردن سوپ مامانم اومد خونه ..ازم پرسید  بهتری ؟ منم گفتم اره ..بعد از اتمام سوپ راهی اتاقم شدم یکی از دوستام بهم زنگ زده بود تا حالم رو بپرسه ..باهاش کمی صحبت کردم و باز رفتم به دامان تختم برای استراحت ..کلا فقط دلم میخواست بخوابم ..کمی خوابم سبک شده بود که احساس کردم یکی پیشم نشسته چشمام رو باز کردم خواهرم اومد بود  خونه ما با کمکش بلند شدم و باهم شروع به حرف زدن کردیم دوباره احساس افت فشار کردم که خواهرم برام سوپ اورد ..کلا غذام چند روز فقط سوپ و آش شده بود .
از شبش نگران امپول ها بودم ..وبرای این که زیاد جلوی چشمم نباشه گذاشته بودم داخل کشوی میز ارایشم ..گلو دردم یکم بهتر شده بود ..اما درد معدم ادامه داشت ولی با شدت یکم کمتر از قبل ..شب بعد از خوردن قرص  وشربت خوابیدم .. حدودا ساعت ۹ صبح نوبت تزریق دوباره دارو بود ..خودم لباس پوشیدم و دوتا لقمه به همراه عسل و اب وجوش خوردم که ضعف نکنم ... فاصله بیمارستان تا خونه زیاد نبود ترجیح دادم یکم راه برم ..اخه واقعا هوا بهتر شده بود ..افتاب زیبایی داشت ..از طرفی ۲۹ اسفند بود بوی عید تو کل خیابون ها اومده بود و منم همیشه روز اخر اسفند میرفتم بازار برای گردش حالا با این حالم نمیتونستم برم بازار به خاطر همین تصمیم گرفتم حداقل این مسافت کوتاه رو پیاده برم کمی از اطراف لذت ببرم ..به بیمارستان رسیدم و قبض گرفتم و امپول رو گذاشتم روی ایستگاه پرستاری ایشونم بهم گفت کی پینی زدی؟ گفتم : دیروز .. 
باهم راهی اتاق تزریق شدیم شنلم رو در اوردم و روی تخت دراز کشیدم ..پرستارخیلی سریع تر از پرستار دیروز امپول رو اماده کرد ..و کنارم حاضر شد بهشون گفتم لیدوکایین کشیدید ایشونم گفتن درد زیادی نداره ... نکشم بهتره ..من گفتم : توان تحمل درد ندارم لطفا بکشید ..و بعد از اماده شدن امپول لباسم رو پایین تر از حدی که خودم کشیده بودم کشیدن پایین و خیلی سریع سوزن رو فرو کردن با فرو شدن سوزن منم یه ای کش دار گفتم ..خیلی بد وارد کرد و بعدم خیلی سریع شروع به تزریق کرد ..با این که با لیدوکایین گرفته بودم بازم دردم اومد ..تازه اونجا قدر پرستار دیروز رو دونستم ..
کلی نفس کشیدم و سعی کردم شل باشم ..پرستارم امپول رو کشید بیرون و پنبه رو روش فشار داد که بازم با فشار دردم اومد و گفتم لطفا فشار ندید ..خودم اروم برگشتم و دیدم کلی از جای امپول داره خون میاد .. به زور بلند شدم و واقعا احساس درد میکردم خداحافظی کردم و اروم اروم راهی خونه شدم ..
جای تزریق اون روز واقعا درد میکرد ..وبه خودم قول داده بودم حالا که گلوم خوب شده ..دیگه بقیه امپول هارو نزنم و فقط دارو های خوراکی رو بخورم .بعد اولین صبح روز عید مامان وبابام اسرار داشتن که بریم امپولت رو بزن و بعد بریم دیدار بزرگتر ها اما من اصلا راضی بشو نبودم ..بابام گفت حالا که میگی حالت بهتر شده بخاطر من برای بهتر شدن بیشتر و خوردن غذا های خوشمزه این یدونه رو بزن چهارمی رو نزن منم با این که بی میل بودم اما  راضی شدم راهی بیمارستان شدیم به همراه مامانم رفتیم اورژانس دفترچه ام رو در اوردم و گفتم تزریق دارم پرستارم گفت پرستار خانم نداریم اگر براتون مشکله میتونید برید این درمانگاه منم تو دلم خوشحال شدم که خانم نیست ، مامانمم گفت میزنی اینجا؟؟ من گفتم نه  ..منم با احساس پیروزی اومدم از بیمارستان بیرون بابام گفت زدی ؟؟ گفتم نه تزریقات خانم نیست ..اونم دیگه اسراری به زدن امپول نکرد ..منم کلی خوشحال شدم که اولین روز عید امپول نمیخورم ..بعد از گذشت چند ساعت و تو دیدار با اقوام تقریبا رفته رفته معده دردم داشت شروع میشد اما من خیلی پر تحمل تر از این حرف ها بودم ..تا این که روز دوم عید دوباره حالت تهوع من برگشت دوباره معده دردم به حدی شدید شد که حتی توان راه رفتن نداشتم با کمک مامانم راهی بیمارستان شدم از خدا میخواستم دوباره شیفت دکتر ش نباشه ..مطمئنا کلی دعوام میکرد ..بازم بهم اممول میداد ..

خداروشکر یه دکتر دیگه شیفتش بود وارد اتاق دکتر شدم و بعد سلام بهشون گفتم چند روز پیش تهوع شدید و معده درد و گلو درد داشتم و همکارتون این دارو ها رو دادن دفترچه رو براشون باز کردم و صفحه نسخه رو اوردم ..ایشونم گفتن زیاد مشخص نیست خطشون یادت هست چه چیزایی بود ؟؟ گفتم بله ۴ تا پینیسیلین۸۰۰ + شربت اسپکتورانت + متوکلو پرامید + سرم + قرص سرماخوردگی .. ایشون بهم گفتن انفولانزا گرفتم منم دوتا از پینی هارو زدم گلو دردم رفع شد فکر کردم خوب شدم خواستم ادامش رو نزنم و فقط قرص هارو بخورم من از همون روز درد شدید معده داشتم ..این رو که گفتم راهنمایی ایم کردن به تخت برای معاینه معده و بعد با دستم بهشون نقطه ای که معدم تیر میکشید رو نشون دادم ایشونم چند جا رو فشار دادن و بعد گلوم رو چک کردن و گفتن اره گلوت خوب شده ..
بعد گفتم درست شب قبل از این حالم غذای فست فودی خوردم هر زمان غذای فست فودی بخورم دچار عفونت معده میشم ..تجربه اش رو دارم ..دکتر گفت : خوب دختر خوب چرا میخوری ؟ وقتی میدونی اذیت میشی نخور ..منم گفتم سالی یه بارم میخورم این جوری میشم ..کلا نباید بخورم ..ایشونم شروع کردن به دارو نوشتن بعد از اتمام نوشتن نسخه رو به دکتر گفتم شنا هم امپول بهم دادید ؟؟ با لبخند بهم گفتن نه، امپول های مونده رو سر ساعت بزن ..یکی رو امروز ویکی رو فردا .. منم برات پنتومید ۴۰ نوشتم + سفکسیم + سیتریزین لطفت رعایتش کن و سر خود داروت رو قطع نکن ..
ازم پرسید همیشه درد معده داری ؟؟ گفتم بله مدت زیادی درد دارم هر زمان درگیر اضطراب بشم بیشتر میشه ..متخصص گفته معده دردم رابطه مستقیم با اعصابم داره ..باید اروم باشم ..اگر ناراحت بشم سریع درد معده م شروع میشه . ایشون گفتن اگر همین جور ادامه دار شد وبا این دارو ها بهتر نشدی به نظرم بهتر دوباره پیش متخصص بری  واندوسکوپی کنی.. منم تشکر کردم و ازاتاق به اتفاق مامانم اومدم بیرون رفتم اورژانس و از پرستار خواستم امپولم رو تزریق کنه ..و ایشون پرسیدن اخرین بار کی پینی زدی گفتم ۲ روز پیش ..خداروشکر اون پرستار پی روزی نبود تمام وسایلم رو دادم به مامانم و رفتم تو اتاق تزریق پالتوم رو در اوردم اون سمتی که کمتر درد میکرد جای امپولش رو اماده کردم پرستارم در این حین خیلی سریع امپول رو اماده کرد .. وازش خواستم و اروم تزریق کنه بهش گفتم تزریق قبلی واقعا دردم گرفت ایشونم گفتن پینیسلین رو باید زود بزنی تا سفت نشه ..اون وقت دوبار سوراخ میشی ..منم دیگه چیزی نگفتم ..شروع کردم به نفس کشیدن و فرو شدن امپول رو احساس کردم خوب وارد کرد سوزن رو حداقل درد نداشت ..االبته وقتی مواد رو پمپ کرد واقعا دردم اومد و شروع به ای ای کردن کردم ..هر چی میگذشت دردش بیشتر میشد با گفتن تموم شد یک دفعه درد قطع شدمنم نفس راحت کشیدم .. یادم رفته بود بگم بی حسی هم بزنه ..و واقعا درد داشت ..بعد از استراحت کوتاه از تخت اومدم پایین و راهی خونه خواهرم شدم چون شب اونجا مهمانی دعوت بودیم البته نتونستم خوب شام بخورم چون کلا معدم تا مدت ها توان هضم کردن غذا نداشت ..اما به لطف قرص های جدیدم کم کم بهتر شدم کلا عید خوبی رو پشت سر نذاشتم از خوردن خیلی از چیزا محروم بودم ..و واقعا دلم برای خودم میسوخت که نمیتونستم از عیدم لذت ببرم .. امپول چهارم رو مثل بقیه امپول ها تزریق کردم اونم دردناک بود ..تا چند روز واقعا از دردشون نمیتونستم درست حسابی بخوابم ..

با این متن خواستم دنیای زیبای یک روانشناس رو براتون توصیف کنم 
از کجا بنویسم؟ دنیای یک روان شناس دنیای عمیقی است ! زمانی که روان شناس خطاب شوی پا در گیتی میگذاری که مملو از افکار و ذهن های مختلف است.. ذهن هایی که برای فهم هر کدام باید تکنیک خاص خودش را پیاده کنی ، روان شناس یعنی اتاقی ساکت وساده به همراه کاناپه ای راحت که اشک های افراد رنجور زیادی را در خودش جای داده است ؛ روزی که تلاشت برای به آرامش رساندن قلب های شکسته به ثمر بنشیند ؛ و فردی را به آرامش گم‌کرده اش برسانی آن زمان معنای روان شناس بودن را درک خواهی کرد .
به امید این که در جهانم همه مسرور از زندگی خویش باشن و روان رنجوری نداشته باشیم .

خاطره الهه آب

من الهه اب دوباره با یه خاطره دیگه اومدم پیش شما دوستان عزیز ، خاطره من به روزای اخر سال ۹۷ برمیگرده ، اسفند کلا ماهی پر از مشغله های مختلف برای من بوده مخصوصا دوهفته ی اخر که کلا اصلا یادم نمیاد درست وحسابی تونسته باشم غذا بخورم ...از بس کار های آماده شدن برای عید زیاده ..البته من ادم دقیقه ی ۹۰ نیستم ولی کلا اخر سالی کلی کار های مختلف رو سرم خراب میشه .. منم این اواخر درگیر یه امتحان بودم که کلی هم برام مهم بود .. اضطراب زیادی برای اون امتحان داشتم و همین مشکل باعث شده بود دوباره درد های معدم شروع بشه از طرفی درست وحسابی غذا نخوردنم این درد ها رو دو چندان کرد.. کلاس های دانشگاه و بعدش کارهای خونه ودست تنها بودن تو خونه تکونی واقعا همه چیز رو برام سخت تر کرده بود ..این ترمم استادا کتاب هایی معرفی کرده بودن که برای پیدا کردن هر کدوم کل کتاب فروشی های شهر رو رفتم ..از قضا تو یکی از روزایی که قرار بود برای گرفتن یکی از کتاب ها برم شهر کتاب یه قسمت از کاشی های پیاده رو سُر بود و منم در حال مکالمه با خواهر متوجه نشدم  چنان از پشت افتادم زمین که یه لحظه احساس کردم از قسمت کمر به پایین دچار کشیدگی شدم وپشت پام تا مچم فقط درد میکرد اونم بیشتر پای راستم  ..با کمک  دوتا از عابر پیاده ها بلند شدم حالا از اون ور گوشیمم افتاده بود زمین و تازه چند دقیقه قبل این اتفاق گلس و قابشم برای عید عوض کرده بودم تا با لباس عیدم ست باشه به جای این که نگران خودم باشم بیشتر نگران گوشیم شدم و سریع با اون درد رفتم سمتش ببینم سالمه یا نه !! حالا اون ور خط خواهرم داد میکشید چی شدی ؟؟ تازه به خودم اومدم و از عابر ها تشکر کردم و به گفتگو با خواهر ادامه دادم ..تا از نگرانی در بیاد البته سرش نقم زدم که تو باعث افتادنم شدی ..
بعد از رسیدن به شهر کتاب تماسم رو قطع کردم پام واقعا درد میکرد ..از طرفی پله های شهر کتابم بسیار ناجور بود با تلاش زیاد رفتم بالا وکتاب مورد نظر رو خریدم با مکافات زیادم اومدم از پله ها پایین ..بعدم بلافاصله راهی خونه شدم ..وقتی رسیدم خونه لباسام رو عوض کردم و یه نگاه به پام کردم متاسفانه افتادنم شدید بود پام دچار کبودی هم شده بود .. تصمیم گرفتم به دوش آب گرم بگیرم تا از دردش کم بشه اخه اصلا دلم نمیخواست دم عیدی راهی بیمارستان بشم .. خداروشکر اسیب خیلی جدی ندیدم ..با ماساژ و کلی پماد کم کم دردش ساکت  شد ..با این افتادن خاطره ساز نشدم .. البته بعد از اومدن از حمام اینقدر خسته بودم خیلی سریع خوابم برد ویادم رفت موهام رو خشک کنم متاسفانه هوای شمالم رو به سردی وبارون رفته بود و وقتی بیدار شدم سوزش گلو داشتم وقتی هم تو اینه نگاه کردم دیدم گلوم داره ملتهب میشه از همون زمان شروع به خوردن قرص سرماخوردگی کردم . 
۲ روز بعد از این اتفاق یعنی ۲۷  اسفند از صبحش درگیر کارای سفره هفت سین بودم از قضا باید پِشتزیک ( سوهان کنجد ) هم برای عید با کمک دوست مامانم درست میکردم .. اون روز درد معدم به نسبت کم تر شده بود اما هنوز گلوم درد میکرد انگار اصلا قرص ها عمل نکرده بود  به کارا رسیدگی کردم وبرای شبش خواهرم با همسرش اومدن خونه ما همین که در رو باز کردن با یه ساندویج بسیار بزرگ روبرو شدم ..تقریبا ۶۰ سانتی میشد ...اسم ساندویجم اژدر زاپاتا بود خواهرم کلی از خوشمزه بودنش گفت و برام تعریف کرد که رفته بوده بیرون برای خرید ؛ دلش نیومده بدون من شام بخوره برای منم اورده ..اینقدر ساندویج قیافه جذابی داشت بی خیال درد چند روزه معدم شدم و با خوشحالی شروع به خوردنش کردم ...اخه مگه میشه به فست وفود نه گفت ؟؟
واقعا هم ساندویج خوشمزه ای بود ..بعد از گذشتن ۲ ساعت درد زیادی تو معدم احساس کردم البته با این درد غریبه هم نبودم .. به هر شکلی بود سعی کردم تحملش کنم ..میدونستم از غذاا هست ..وفکر میکردم خوب فوقش یه بار حالم بهم بخوره خوب میشم ، اخه اوصولا تا یه بار برام طبیعی بود..به هر جوری بود درد رو تا ساعت ۳ صبح تحمل کردم  اما یک دفعه با درد عجیبی از خواب بیدار شدم ..راهی سرویس بهداشتی شدم و حالم بهم خورد ‌...از طرفی گلومم درد میکرد و حال بهم خوردگی برام واقعا دردناک شده بود ..اصلا قرص سرماخوردگی  هیچ اثری نکرده بود با این که سر وقت هم میخوردم .. تقریبا ۳ بار حالم  از ساعت ۳ تا ۵ صبح بد شد ..دیگه جونی نداشتم ..به زور خودم رو به اتاقم رسوندم ..امیدوار بودم بعد از این همه حال بهم خوردگی دردم یکم اروم شه حداقل بتونم یکم بخوابم ..بدجور میلرزیدم ..مامانم که از صداها  بیدار شده بود ..اومد تو اتاق حالم رو دید ترسید دست گذاشت رو دستم ..کاملا یخ بودم ..و میلرزیدم از طرفی کمرم و کل استخونام درد میکرد.. چهرم داغون شده بود .. دور خودم پتو پیچیدم و فقط میخواستم بخوابم ..مامانم میگفت پاشو بریم دکتر حالت بده منم گفتم دکتر الان خوابه نمیخوام مزاحم بشم ، منم خستم کل شب درد داشتم  باشه فردا صبح .
خلاصه مامانم دید راضی نمیشم گفت باشه بگیر بخواب اما صبح حتما میریم دکتر بعدم از  اتاق رفت بیرون ساعت ۸ بیدار شدم دوباره حالم بهم خورد دیگه اصلا توان راه رفتنم نداشتم از درد شروع به گریه کردن کردم با کمک مامانم لباس پوشیدم و با همراهی بابا راهی بیمارستان شدم ..
مامان موند خونه برام سوپ درست کنه ..با حالت تلو تلو راه میرفتم به بیمارستان رسیدم وبلافاصله بعد از گرفتن قبض ویزیت وشرح حال دادن تو اورژانس راهی مطب دکتر شدم ..از بورد متوجه شدم شیفت  دکتر ش  هست ..خوب این دکتر رو میشناختم و مطمئن بودم کلی امپول در انتظارم هست ..دیگه برام امپول مهم نبود فقط میخواستم از این حال بهم خوردگی راحت شم ..وارد مطب شدم بعد از سلام و شرح حال دکتر ش با ابسلانگ اومد سراغم حتی توان باز کردن دهنم رو نداشتم ..به زور تونستم یکم از دهنم رو باز نگه دارم ..کل دندونام میلرزید 
تشخیص ایشون انفولانزا بود ..بهشون گفتم غذای فست فودی خوردم و عجیب معدم تیر میکشه ..فکر کنم معدم عفونت کرده چون تجربه عفونت معده دارم .. ایشونم شروع به نوشتن نسخه کردن  بعد از اتمام نسخه ازشون پرسیدم میشه بگید چه چیزایی نوشتید ؟؟ دکتر ش : چیزای خوب .
من : میدونم امپول برام نوشتید میشه بگید چندتا ؟؟
دکتر ش : زیاد نیست .. نگران نباش ..
بابام گفتن دکتر پینیسیلین نوشتید ؟؟
دکتر ش : ۱۰۰ درصد ..منم ازشون پرسیدم من مرداد ۹۷ زدم نیاز هست دوباره تست کنم ؟؟ دکتر ش : نه میتونی بزنی .
دفترچه رو گرفتم و با خداحافظی اومدم بیرون توی نسخه نوشته شده بود  شربت اسپکتورانت ، قرص سرما خوردگی ، ۴ تا پینی ۸۰۰ ، سرم ، 
امپول متو کلو پرامید  .
توان راه رفتن نداشتم روی صندلی کنار مطب نشستم ودر انتظار اومدن دارو ها و بعد تزریق امپول ها بودم ..بعد از گذشت ۱۵ دقیقه پدرم به همراه داروها اومد و راهی اورژانس شدم ..داروهارو به پرستار دادم و گفتم دکتر گفتن لازم به تست پینی نیست ..با راهنمایی پرستار رفتم تو اتاق تزریق روی تخت نشسته بودم  به پرستار گفتم من از امپول خیلی میترسم ..قبلا پینی ۶۳۳ زدم اما ۸۰۰ بار اولم هست از ۶۳۳ دردناک تره یا نه ؟؟ پرستار گفت نگران نباش شل باشی زیاد دردت نمیاد ..ازشون خواستم با لیدوکائین تزریق کنن ..ایشونم قبول کردن .. اماده شدن امپول یکم زمان برد که برای من خوب بود تونستم یکم با خودم کنار بیام وبگم لازمه که امپول بزنم و بتونم نفس های عمیق بکشم و تو این حین منم با توان کمم لباسم رو اماده کردم ایشونم خیلی خوش برخورد بودن وباعث شد ارامشم بیشتر شه ‌... پرستار اومد سمتم و گفت اماده ای ؟؟ منم بله ای گفتم و با گفتن نفس عمیق و کشیدن نفس فرو شدن سوزن رو حس کردم البته صدام در نیومد ..و بعد تزریق دارو ، که درد زیادی نداشت قابل تحمل بود  انصافا خوب تزریق کرد و منم کاملا نفس عمیق میکشیدم و شل بودم ..فقط خیلی تزریق امپول طول کشید ..که این طول کشیدن باعث شد من بپرسم تموم نشد ؟؟ که همون لحظه گفت تموم شد .. بهم گفت چند دقیقه دراز بکش بعد بلند شو ...کمپرسم فراموش نکن ..چون روزای دیگه هم باید امپول بزنی کمپرس کن بذار کمتر جای قبلی ها درد داشته باشه بعد هم ست سرم رو اماده کردن و من بعد استراحت از اتاق تزریق راهی اتاق سرم تراپی شدم ..روی تخت دراز کشیدم وایشون رگ دستام رو نگاه کردن و بهم گفتن با انژوکت سرم میزنی ؟؟ با اسکالپ احتمال پاره شدن رگت هست ..من گفتم لطفا با اسکالپ باشه من از انژوکت خاطره خوبی ندارم ..ایشونم یکی از همکارای مردشون رو صدا کردن تا برام رگ پیدا کنن .. همکارشون رو میشناختم اقای مومنی بود تجربه سرم وصل کردن از ایشون داشتم خیالم راحت بود که خوب رگم رو پیدا میکنن البته من چون توان مشت کردن زیاد نداشتم و فشارم پایین بود رگام خوب دیده نمیشد رو به اقای مومنی گفتم این قسمت از دستم اوصولا رگش خوبه ایشونم همون نقطه رو سوراخ کردن و دیدن که تو رگ بود ..اون یکی امپولم تو سرم تزریق کردن و بعد از ۴۵ دقیقه سرمم تموم شد وراهی خونه شدم ..
ادامه امپول ها هم داستان داره دوست داشتید بگید براتون بنویسم ..دوباره تو عید مجبور شدم برم دکتر چون حالم بهتر نشد البته مقصرش خودم بودم که اگر مایل بودید براتون تعریف میکنم ..
ممنون از این که خاطرم رو خوندید ..
ارادتمند الهه آب

خاطره آقا پارسا

سلام به روی ماه همتون👑 حالتون خوبه؟! من پارسام! نمیدانم کسی منو به خاطر داره یا نه ولی من پارسام😂 این روزای بسی بهاری بهتون خوش میگذره؟! درس و مدرسه و تمومی تعطیلات چی؟! نود و هشت خیلی خوبی رو همراه با خوشبختی زیاد براتون آرزو میکنم❤۱۳۹۸ خیلی پر سر و صدا شروع شد نه؟ سیل ، لرستان ، خوزستان ، گلستان ، فارس ... خیلی متاسف شدم خدا باقیشو به خیر بگذرونه😥 والا ما اینجاها دعا میکردیم بارون بیاد خشکسالی و گرمی هوا از بین بره هوا یکم خنک بشه نه اینکه سیل بیاااد😅 ایـــــران به کجا چنین شتابان؟؟؟!😂
مامان بزرگ پدری من در سن ۶۲سالگی به سر میبره و به شدت ناله میکنه از درد پا و کمر ! به دکتر و بیمارستان کوچیکترین اعتقادی نداره و معتقده وقتی مریض میشه با داروهای گیاهی و دمنوشا سه سوت به قول خودش خوب میشه 😂 خیلی وقت بود که درد پا و کمر اذیتش میکرد و اکثر شبا بی خوابی میکشید از درد تا اینکه با فشار و اصرار های منو و بابام و زنعموم بلاخره راضی شد بره دکتر🙅 من یه روز مؤظف شدم به اینکه توی بیمارستان از دکتر اورتوپد برای مامان بزرگم نوبت بگیرم و ببرمش دکتر و منم طی چند روز اخیر این کارو کردم و دیروز صبح بود بهش زنگ زدم و گفتم اماده بشه برم دنبالش ! طبق روال قبل یه دوش گرفتم لباس پوشیدم از تخت و بالشم خداحافظی کردم و بهشون قول دادم تا فردا در کنارشون خواهم بود و از خونه اومدم بیرون . رفتم ماشینو نگه داشتم پیاده شدم ایفونو زدم اقاجون درو باز کردم رفتم تو اقاجونو بغل کردم مامانبزرگم اماده شده بود کیفشو ازش گرفتم از اقاجون خدافظی کردیم اومدیم بیرون دست مامانبزرگو گرفتم از پله ها اومد پایین و از خونه اومدیم بیرون ورفتیم بیمارستان! مامانبزرگم اصولا ترسو نیست ولی توی کل مسیر از استرس حرف میزد : میگم مامان نکه منو بردارن بستری کنن گوشه ی مریض خونه😒 قرص و دارو هم که من هوش و حواس ندارم پارسا یادم میره بخورم ! من توی عمرم فقط سر به دنیا اوردن بچه هام بیمارستان رفتم دیگه نرفتم اصلا بیخودی اومدما من میدونم دوای دردم فقط استراحته نباید کار کنم اصلا برگرد اشتباه کردم به حرفت گوش دادم خدا میدونه چه بلایی سرم میارن😂😂خلاصه به زور قانعش کردم تو مسیر که چیزی نیست زود تموم میشه قر نزن مامان اینقد😂😂😂 کل مسیر رو به حرفاش میخندیدم 😂😂 رسیدیم بیمارستان پیاده شدم درو باز کردم براشون دستشو گفتم رفتیم تو باور کنین دوساعت تو راه بودیم تا رسیدیم مطب😂😂😂 اروم راه میومد مامانبزرگم بخاطر درد پاهاش میخندید میگفت پارسا ؟! احساس میکنم لاک پشتم😂😂😂😂😂😂😂 رفتیم با منشی هماهنگ کردم مامانبزرگ نشست رو صندلی یه بیست دقیقه ای بود نشسته بودیم که منشی صدا زد کمک کردم عزیز بلند شد رفتیم تو سلام کردیم اقای دکتر م.س بلند شد دست دادیم عزیز نشست روی صندلی بیمار مشکلشون رو به اقای دکتر عرض کردم ایشون هم چند تا سوال از عزیز پرسیدن عزیز هم همش با شک و گمون کنم و فکر کردن جواب میداد 😂 جناب دکتر گفتن بخوابه روی تخت کمک کردم خوابید چند قسمت از پاشو گرفت و یکم فشار داد عزیز هم دست منو با تمام توانش فشار میداد و ناله میکرد یه قسمت از پاش کلا سیاه شده بود و اون قسمت سیاهی ورم کرده بود عزیزو کمک کردم دمر خوابید باز دکتر چند قسمت از کمرشو فشار داد یه قسمتایی از کمرش فرورفتگی داشت و یه از مهره های ستون فقراتش مشکل پیدا کرده بود کمک کردم پاشد عزیز دکتر گفتن که یکی از مهره های ستون فقراتشون اگه اشتباه نکنم جابه جا شده و یکی از پاهاش که خیلی درد داشت هم ساییدگی داره که جناب دکتر چندتا توصیه هم کردن به عزیز که الحمدالله عزیز به یکیشونم عمل نکرده بود😂😂 دفترچه عزیز رو دادم بهشون دارو نوشتن چهار تا امپول که ماهی یکیشونو باید میزد و انواع قرص و پماد و امپول های مسکن ! یکی از امپولای ماهیانه رو باید همون موقع میزد تشکر کردیم کمک کردم عزیز رو اومدیم بیرون ! رفتیم داروخونه داروهای عزیز رو گرفتم برگشتم پیشش : قربونت برم بریم یکی از امپولارو هم بزن بریم خونه استراحت کن! یکم بهم نگاه کرد : همین الان؟ بو الکل میگیرم مامان نگاه کن چه بویی میاد بیمارستان 😞 با خنده وایسادم یه چند ثانیه ای بهش زل زدم ابروهامو دادم بالا : جااان؟!! خندش گرفت : نه مامان میگم یعنی پاشو بریم بزنم تموم شه بره😂😂😂😂 دستشو گرفتم یه یاعلی گفت بلند شد رفتیم تزریقات امپولرو تحویل خانم م.ر دادم به عزیز کمک کردم خوابید نشستم لب تخت یه دو سه دیقه گذشت خانم م.ر اومدن خودم از اون سرنگی که تو دستش بود ترسیدم خانم پرستار : مامان بزرگتونن؟! من : بله پرستار : خدا حفظشون کنه . لبخند زدم : مچکررم . عزیز : زنده باشی عزیزم😂😂 اومد نزدیک تر چند بار پنبه کشید یه توده با دستش درست کرد و سوزنو خیلی اروم فرو کرد توی توده و شروع کرد به پمپاژ کردن مواد ! عزیز اروم تکون میخورد دستمو گذاشتم رو کمرش عزیز با یه لحن ارومی گفت : درد داره! من : فدات شم تموم میشه الان ! یکی از دستشاشو مشت کرد و یه ای ارومی گفت عزیز : تموم نشددد ؟! چقد دردش زیاده😭 هنوز حرفش تموم نشده بود پرستار کشید بیرون و پنبه رو یکم فشار داد پنبه رو نگه داشتم تشکر کردم یکم ماساژ دادم لباساشو درست کردم کمک کردم عزیز بلند شد اومد پایین از تخت : بریم مامان ناهار درست نکردم دیرم شد بریم 😐 عاشق این ریلکسیشم😑😂😂 داروهاشو برداشتم رفتیم بیرون از بیمارستان رسوندمشون خونه طرز خوردن داروهارو هم بهشون گفتم بعضیاش که احتمال میدادم یادشون بره رو روی یه کاغذ نوشتم براشون بوسیدمش یکم موندم و برگشتم بیمارستان و شیفتمو تحویل گرفتم🙋 همیشه شیفت😂😂 اینم پایان خاطرم خوب شد یعنی؟!😮 تعارف نداریم باهم خودمون اگه بد شده بگین نقد کنین😂❤خیلی ممنون که خوندین💚 
پ.ن: همه ی ما یک عذرخواهی به احساس خود بدهکاریم.
زمانی که برای نگه داشتن آدم های اشتباه پافشاری کردیم !
آن زمان که دروغ شنیدیم و سکوت کردیم ! جایی که باید میرفتیم اما ایستادیم ! چیزهایی که دیدیم و ندیده انکاشتیم ! از هیچ و پوچ رویا ساختیم و ذوق کردیم ! خاموش کن فانوس وابستگی ات را!
گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان به آدم ها ، معرفت های بیجایمان ، مهربانی های الکیمان ، بها دادن های بیش از حدمان ، تلاش بی مورد برای حفظ رابطه هایمان ! وقتی برای آدم های امروزی خوبی و بدی یکسان است بیش از حد حوا بودن تاوان سنگینی دارد ! فکر کنم مفهوم این متن خیلی بدردتون بخوره برای من که خیلی بدردبخور بود😉☺ شبتون خوش ❤ parsa

خاطره یاسمن خانم

سلام خوبین ؟؟یاسمنم  به قول دوستان خواننده خاموش بودم امروز روشن شدم 😂😂بعله بریم سراغ معرفی من یک عدد فرد کنکوری نظام جدید هستم😭😭😭ومادرم معلم و پدر کارمند 😊
وتک فرزندم خیلی دوست داشتم یه برادر بزدگتر از خوم داشتم😢ولی نشد دیگه😢😁 خب بسه فک کنم دیگه شناختین بریم برا خاطره :پارسال مهر بود کلاس شیمی معلم ماهم واقعا سخت گیر یعنی میرفتی پای تخته از استرس نمیتونستی حرف بزنی یاچیزی بنویسی😶
از شانس گند منم منو صدا کرد پای تخته خونده بودما ولی باز اون استرس کارمو ساخت خلاصه پرسش شد منم کامل جواب دادم ۲۰شدم😍اومدم بشینم همینکه نشستم سرگیجه گرفتم اصلا نمیتونستم چیکار کنم گفتم خانم سرگیجه دارم گف چیزی نیس خوب میشی!😒😒آخه این حرفه میزنی دیگه گذشت که خوب نشدم هیچ بدترم شدم دیگه اخرش جیغ زدم معلممون ترسید به یکی ازبچه ها گف برین مدیرو صدا کنین مدیرم یه جوری اومد فکر کرده بود برا معلم یه چیزی شده!😂😂😂😂بعد فکر کرده من کم گرفتم اینجوری شدم میگه اخه ۲۰ شدی پس چرا اینجوری اخه نمره چیه بخاطرش استرس میگیرین 😁
(به قول یکی از معلممامون نمره زینت دفتر نمره اس😂😂)بگذریم
خیلی ترسیده بود معلممون به یکی از بچه گف یکی اب قند بره بیاره اوردن به زور به من دادن خوردم اصلا حالم خوب نبود کلاس دورم میچرخید محکم مدیرو گرفته بودم دوستان همه تو شُک بودن نمیدونستن چیکار کنن دیگه منو بردن نماز خونه خوابوندند معاون ومدید هردوتاشون شکلات میذاشتن دهنم نمیذاشتن قبلیو بخورم بعد از بس استرس داشتن دیگه مامان اومد همینکه به زور سوار  ماشین شدم ببخشید گلاب به روتون حالم بد شد مامان زود برد خونه فشارمو گرف فک میکنین چند؟😱😱۱۵رو ۱۰😶😶😶
بعله فشارم رفته بود بالا مامان ابلیمو داد بهم مامی زنگ زد به ددی اومد رفتیم دکتر دکتر هم یه پیرمرد ۶۰ساله بد اخلاق که نذاش مامان شرح حال بده گف خودش بگه 😒😐اخه دکتر گرام من اونجا دارم میمیرم چی بگم البته اینم بگم(قبل رفتن به دکتر رفتیم درمانگاه اونجا هم سه بسته استامینوفن دادن برا فشارم😂😂😂😂😂اخه چه ربطی داره )خب من شرح حالو دادم بعله گوش میانی ام عفونت کرده بود دکتر گرام هم ۶تا فک کنم B6نوشت با قرص بتاهیستین و سیناریزین مابرگشتیم خونه .قرصارو خوردم یکم حالم جااومد مامی گف اع  امپولات موند !😆بعله حالا اینم من😖😖😣😣😧 رفتیم تزریقاتی یه خانوم بود گف دمر شو با استرس و ترس نمیتونستم دکه شلوارو باز کنم دیگه خوابیدم لعنتی پنبه کشید و گف سفت نکن وقتی زد سفت کردم واییییییی یعنی مردماااا😭😭هی آییی و.میگفتم بسه میسوزه .. ولی مگه تموم میشد اخر سر گریه کردم تموم شد کشید بیرون من نمیدونم این ویتامینا چی دارن اینجورین اخه!😠😠اه 
بله برگشتیم خونه گفتم من دیگه نمیزنم مامی هم گف خیر تا اخر میزنی ازمن انکار‌ از اون اصرار دیگه موند و موند ومن هر دفعه به قولا پیچوندم نزدم😂😂😂 😌😌😌😌😌😌ولی سال دیگه اش که اتفاقای بدی بخاطر این نزدنام افتاد که اگه خواستین میگم😉
♥️پ.ن1:خاطرات دکتر پارسا ومهرسام ومهرزاد و بقیه دوستان به خصوص هیلدا جونو اقا شهرام و آنیس جون و نیایش جونممم♥️....اسماتون یادم رف🤦‍♀خیلی خوبن👏👏 دوستتون دارم خیلی زیاد😍😍😘
♥️پ.ن2:تورو خدا دعاکنین امسال رشته خوبی قبول شم خودم دارو سازی و پزشکی دوست دارم نمیدونم اخرش چی میشه!😔😔😔😢
♥️پ.ن3: من از طریق کانال میام برا همون نمیتونم به خاطراتتون نظر بدم ولی همش عالین

♥️پ.ن 4:بازم امپول زدم همین دوسه روز پیش خواستید تعریف کنم 
پ.ن۵:ممنون که خوندین به بزرگی خودتون ببخشید اگه بد شد اولم بود که مینوشتم♥️
واگه ممکنه نظراتتون رو زیر خاطرهتون بگید (مال منو)چون تو وب نیستم😁
موفق باشید 
یاعلی 👋