سلام من16سالمه اولین باره که خاطره میذارم اماخاطره زیاد دارم اگه خوشتون اومد بگین بقیه رو بذارم خب بریم سراغ خاطره این خاطره مربوط میشه به11سالگیم که مامانم وبابام رفته بودن تهران همایش من پیش مادرجون پدرجونم بودم مادرجونم خیلیییی مهربونه من اون موقع بشدت سرماخورده بودم وچون کلا تواتاق بودم هیچکس نمیدونست وقتیم فهمیدن گفتن بریم دکتر گفتم خوبم چیزیم نیس اونام بیخیال میشدن واین بیماری من هرروز بدتروبدتر میشد تااینکه یه روز مادرجونم رفت بیرون من برای اینکه گلودردم خوب شه تصمیم گرفتم یه چیز داغ بخورم پس رفتم براخودم چاکلت داغ درست(بچه بودم میفهمی)کردم وخوردم

وبعدرفتم مدرسه تومدرسه اینقدر سرفه زدم که کبود شدم

ومدیرزنگ زدمادرجونم بیاد دنبالم اومدن وبااونا رفتیم دکتری که مادرجونم همیشه میره منم اصلا استرس نداشتم چون میدونستم مادرجونم نمیذاره امپول بزنم (ولی زهی خیال باطل) رفتیم نشستیم تونوبت منم به مادربزرگم گفتم مامانی نذاری امپول بده اونم برامن یه لبخند ژگوند زد که من خیالم راحت شد

خلاصه نوبتمون شدورفتیم تو یه پیرمرد فوق العاده بداخلاق بعداز معاینه پرسید چندروزه مریضی گفتم7روز گف چرااینقدردیراوردینش مادرجنم گف هرکارکردیم نمیومد اونم یه نگاه بد به من کرد گف یه چن روزی بیمارستان بری میفهمی باید زودبیای مادرجون گف اقای دکتر خداخیرت بده مادرش نیس منوبااین پا توراه بیمارستان ننداز دکتر-خیل خب کسی رودارین امپولاشو به موقع براش بزنه مادرجون–بله اقای دکتر من- نه مادرجون من امپول نمزنم مادرجون-اقای دکتر اون بامن شما بنویسین منم هم ازترس هم از تعجب بغض شدیدی کرده بودم


دکترنسخه رونوشت داددست مادرجونم که مادرجونم گف اقای دکترامپول نوشتین خوب شه؟هم 5روزدیگه مادرش میادهم من حواس درست حسابی ندرم قرصاش سرموقع بدم


دکترم گف پس نسخشوبدین عوضش کنم من- وای مادرجون توروخدانه_ هیس اگه گریه کنی اقای دکترزیادش میکنه ها منم بلندزدم زیرگریه

خلاصه نسخه رو گرفتیم اومدم بیرون رفتم توبغل پدرجونو زدم زیر گریه تا داروهارو مادرجون گرفت وبرد پیش دکتر وقتی برگشت رفت قبض گرفت واصلابه التماس های من توجه نمیکرد

کنارم نشستوگف فقط3تایی که دردندارنواینجابزن بقیه میبرمت یه جای خوب من-3تاااااااااااوای مادرجون توروخدا –هیسسس دکترصدات میشنوه بالاخره پدرجون منوکشوند طرف تزریقات واول شنلمودراوردن وتست دادم چون تااون موقع پنیسیلین نزده بودم مادرجون گف فقط تب برودگزاویه چیز دیگه که یادم نیس الان براش بزنین فقط ببینیدحساسیت نداره پینیسیلیناشوجای دیگه میزنه بعددکمه ی شلوارمنوکه داشتم مثل ابرزمستون اشک میرختیمو بازکرد

وباکمک پدرجون خابوندم روتخت 2تای اولی روکه زد اینقدر گریه کردم که گلوم داشت اتیش میگرفت وبعداومدم بلند شم دوباره خوابوندنم وبعدیرم زدومن همچنان درحال گریه بودمودردداشتم پدرجونم بغلم کردبردم توماشین باهاشون قهرکردم (چقدرم براشون مهم بود) رفتم تواتاق خوابیدم ولی صداشون میشنیدم-2تا6.33و2تا800ویه پنادول(به پنادرمیگفت پنادول) براش نوشته ذتاکید کرد بزنشون وای بااینکه از دردشون خبرنداشتم چون تاحالا پنیسیلین نزده بودم ولی از تعدادشون ترسیدمواینقدرگریههه کردم

تاخوابم برد..............صبح که بیدارشدم مادرجونم اینقدر قربون صدقم رفت وبوسمم کرد منم گفتم پشیمونه بخشیدمش

بعدازچن ساعت که من درحال دیدن کارتوون بودم مادرجونم بایه خانمه اومد تو منم سلام کردمو به کارتون دیدنم ادامه دادم اونم با مادرجونم رف تو اشپزخونه بعد اومدن بیرون مادرجونم-زهرا مامانی بیا خاله تبتو بگیره ببینه بهتر شدی بااینکه شک وترس داشتم ولی رفتم دستشوگذاشت پشت کمرموگف اوه نگران نباش اصلا دیگه نیازنیس داروهاشوبدی خوبه خوب شده فقط بخواب کمرتو درست معاینه کنم منم خیلییی خوشحال بودم خوابیدم

گف زهرا خانم خوبه ولی یه کم تب داره که اونم من الان امپولشومیزنم خوب خوب میشه(یعنی به عبارتی خرم کردن) گفتم نه من خوبم توروخدااا دیروز امپول زدم ودوباره گریییییییه ولی اواصلا براش مهم نبود وگف فالی خانم(اسم مادرجونم فالیه)بیا پاهاشوبگیر نره من امپولاااشواماده کنم وبعدجلو خودم 2تاامپول اماده کرد گف ساکت گریه کنی محکم میزنم بعد اول 800برداشت ووبه پوستم نزدیک کرد منم که داشتم نگاه میکردم تکون شدیدی خوردم واونم دعوام کرد یه پاشوگذاشت روکمرم اصلا نمیتونستم تکون بخورم وامپولوزد خیلی درددشت ومن جیغ زدم وگریه کردم بعد امپولو دراوردو گف فالی محکم بگیرش 6.33بزنم

وبعدی روزد وااااااااای که چقدرجیغ زدم خییلی درد داشت بالاخره اونم تموم شد وشروع کرد خیلی محکم باپنبه ماساژدادن که دیگه من نفس نداشتم به معنای واقعی همین الانم که یادش میفتم گریم میگره خلاصه زنه رفتو منم بادرد وچشای اشکی همونجا خواب رفتمممممم


..........روز بعدتصمیم گرفتم حواسمو جمع کنم که نتونن بهم امپول بزنن دم دمای غروب بود خبری ازامپول نبود تااینکه مادرجون خواست بره خونه همسایشون روضه ازمنم خواست اگه میخوام همراش برم منم هم برای اینکه اثبات کنم مریض نیستم وهم اینکه یه جورایی مطمین بودم یادش رفته همراش رفتم روضه دست برقضا یکی ازهمکلاسیامم اونجابود خلاصه بادوستم کلی حرف زدیم وخندیدیم تاروضه تموم شد همه داشتن میرفتن من—مادرجون نمیای بریم مادرجون –مادرصبرکن میریم بعد بلند شدرفت پیش یه پیرزنه وباهاش حرف زد بعد دوباره اومدنشست بعدازچن دقیقه (که تقریبامهمونا رفته بودن وفقط قوما صاب روضه بودن وچون دوست منم ازقوماشون بود مونده بودومن تنهانبودم وداشتیم باهم بازی میکردیم) مادرجون صدام زدومن رفتم پیشش بعداون پیرزن بدجنسه هم اومد کنارما وبلند گف_حاج خانم پنبه الکل دارین توخونه صاحب خونه:نه والله براچی؟ پیرزنه: میخوام امپول نوه فالی خانوم بزنم وای اون موقع قیافه من واقعا دیدن داشت دهنم از تعجب یه متربازبود تپش قلبم رو1000000بودیه دفه به خودم اومدم بلند جلو همه زدم زیر گریه وجیغ که من امپول نمیزنم ومیترسم وای ابروم جلودوستم رفت وخلاصه گفتن به جای الکل ادکلن بزنن وهمه مخصوصابچها دورمن که داشتم التماس مادرجون مبکردم وگریهههه جمع شدن که مبادا این صحنه دیدنی رواز دست بدن پیرزنه:همینجابخوبونینش مادرجونم باکمک دوستاش من بدبختو دمر کردن شلوارم اوردن پایینپیرزنه:شلوارشوکامل بیاری پایین امپولش پودری اونام طبق دستور شلوارموتا زانوکشیدن پایین و همشون خطاب به من که داشتم ازخجالت ذوب میشدم میگفتن اصلا خجالت نکشیا توهم مثل دخترمون حالا جالبش اینجابود که هنوز امپول اماده نبود ومن بااون حال اسفناک داشتم گریه میکردم امپول جلوچشم خودم اماده میکرد وگفت این پنادول خیلییی درد داره نباید تکون بخوری اون یکی میگف اره پسرمنم چن روز پیش زد بااینکه18ساش بود گریه شد چه برسه به این بچه پیرزنه هم درحالیکه داشت هوای سوزنو میگرفت گفت اوه اوه نگاه چقدغلیظه وحالی که اون لحظه من میتونم داشته باشمو تصورکنین

فقط التماس بودوالتماس ولی اصلا توجهی نکردن فقط بااین جمله معروف ومسخره که نترس دردنداره زودتموم میشه سعی دراروم کردن من داشتن بعدازدوساعتت فیس فیس کردن امپول اماده شدوبالا سرمن بود اول خواست منومحکم بگیرن که تکون نخورم دوطرف باسنم کامل ادکلنی کرد

خیلی ناگهانی سوزنو فرو کرد هیچوقت دردشو واون جیغ بنفشی که کشضیدمو یادم نمیره خیلی درد داشت وسطاش کشیدبیرون وزد تواون پام وای واقعا خیلی دردداشت اونم فوق العاده بد زد تازه دعواهم میکرد که گریه نکن تودیگه بزرگ شدی هیچوقت هیچوقت نمیبخشمش وقتی کشیدش بیرون بادوتادستش شروع کرد به ماساژدادن که بیشتر شبیه نیشگون گرفتن بودخلاصه به هر زوری بود اونم زدیم شدروز بعد که دایی مامانم اودن اونجا مادرجونم از مژگان دخترش خواست که امپولای منوبزنه منم فرار کردم رفتم رو نردبون داییم اومد به راحتی بغلم کرد وگذاشت رو مبg واون2تارم زدن

ولی خداییش این دوتا از همشون کمتر درد داشتن وبعداز اون روزکه رفتم مدرسه همه بجهابه لطف اون همکلاسیم خبردار شده بودن وتااخرسال مسخرم میکردن بعدازاون مادربزرگم هرچندساعت برام کمپرس میکرد تاوقتی مامانم اینا اومدن نه خبری از بیماری نه جای امپول بود که بااون خودموبرا بابامامانم لوس کنم ولی این درسی شد که هیچوقت گول مهربونی بزرگارونخورموبااونا دکترنرمممممممممم..........ببخشید طولانی شد خواستم تمام اتفاقاتو بنویسم که جالب باشه خواهشا نظربدین که خیلی خسته شدم اگه خوشتون اومد بگین من خیلی ازین خاطره هادارم.. خیلی دوستتون دارم


یاعلیییییییییییییییییی!!!!!!!!
