خاطره ماهک

سلام این خاطره برای چن سال پیشه سرماخورده بودم شدید مامانم سر کار بود بابامم همینطور اون موقع مهسا دانشجو بود مامانم به مهسا گفت منو ببره دکتر صب ساعت 9 بود منو مهسام خونه بودیم که مهسا گفت پاشو حاظر شو بریم دکتر منم گفتم نمیام گفت عزیزم پاشو بریم دکتر حالت بدتر میشه ها منم هی میگفتم ن گیر نده نمیام یه ساعت گذشت من حالم بد شد مهسا بدون اطلاع به من رفت تو اتاق لباسامو برداشت اومد پیشم گفت بپوش بریم منم گفتم گفتم که نمیام اون گفت میای من گفتم نمیاااااااااااااام و بدو بدو رفتم تو اتاق هی این میگفت درو باز کن ماهک منم داد میزدم نمیخوام گفت باشه نیا بعد یه نی ساعت اینا صدای پسر داییم اومد که با مهسا حرف میزدن اومد پشت اتاقم گفت ماهک چرا رفتی تو اتاق (منم ازش حساب میبرم)هیچی نگفتم گفت با شما بودما جواب نمیدی گفتم نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گفت چی نمیخوای؟ گفتم ینی تو نمیدونی ؟گفت ن گفتم پس برای چی اومدی اینجا گفت اومدم سر بزنم گفتم دروغ نگوووووووووو مهسا زنگ زده بهت گفت ن زنگ نزده چون من درو قفل نکرده بودم یکم درو فشار داد در باز شد منم جیغ زدم میخواستم فرار کنم این بغلم کرد نزاشت گفتم ولم کنننن گفت کجا ولت کن واسا حالا با گریه منو بردن تو ماشینو از اونجا بردنم دکتر کودکان(با این سن هنوزم میرم دکتر اطفال )اونم یه پیر مرد عصبی اه اه انقد بدم میاد ازش دو تا امپول نوشت رفتیم داروهارو گرفتیم منم همچنان داد میزدم که نمیخواااام برگشتیم خونه پسر داییم ب مهسا گفت بیام بزنم براش منم گفتم نههههههههههمهسام گفت ن نمیخواد خودم میزنم براش اون رفت من موندمو مهسا و دو تا امپول ساعت حدودا 12 اینا بود مهسا لباساشو عوض کرد اومد تو اتاق گفت دمر شو گفتم چرا گفت امپولاتو بزنم دیگه منم گفتم عمراااااا بزارم بزنی نمیخوام وسلام مگ من موش ازمایشگاهیم رو من امتحان کنی امپول زدنو اونم گفت باشه نزن اصلا به من چه ولی میری دکتر این دفعه بیشتر میده حالت جا میاد همچی منم گفتم تو نمیخواد نگران من باشی رفت منم خوابیدم ساعت 7 عصر بلند شدم(خیلی خوش خوابم)دیدم بعله بدتر شدم رفتم پایین دیدم مامانم اومده رفتم بغلش بوسم کرد بعد اروم اروم نازم کرد بعد باهام حرف زد که رفتی دکتر چی گفت و اینا چرا حالت بازم بده من میخواستم یچی بگم مهسای فضول گفت دکتر امپول داد ولی ماهک نزاشت بزنم براش مامانمم گفت اره ماهک چرا ؟ منم گفتم مامان درد داره خوب نمیخوام شروع کرد نصیحت کردنو اینا راضیم کرد که بریم بزنم اونم گفتم نمیزارم مهسا بزنه گفت باشه بریم بیرون بزن رفتیم ی تزریقاتی یه زنه جوون فوق العاده عصبی منم این مدلی بودمپشت مامانم وایساده بودم میگفتم نمیخوام غلط کردم بریم مهسا بزنه یه بچه هم بود با جیغ داد داشتن به زور بش امپول میزدن منم از ترس بلند بلند گریه میکردم مامانم خواست بخوابونتم رو تخت که من دستو پا میزنم نمیزاشتم زنه اومد یه داد زد وخودم خوابدم رو تخت شلوارمو کشید پاین الکل زد امپولو فرو کرد جوری داد میزدم که حنجرم داشت پاره میشدکه سریع تزریق کرد کشید بیرون شلوارمو مامانم داد بالا اومدیم بیرون با بدبختی اون چن تا پله رو اومدم پایین برگشتیم خونه مهسا منو دیده میخنده منم با اخم رفتم تو اتاقم فردا صبشم که باز نمیخواستم بزنم که با مخالفت شدید مهسا و تهدید های قشنگش خوابیدم رو تخت و مهسا امپول دومیه رو زد ولی خدایی خیلی بهتره از اون زنه زد

پست موقت

سلام. روزتون بخیر.بچه ها همونطور که اکثرتون میدونید من دانشجو هستم.همیشه و همه زمان نمیتونم در خدمتتون باشم.شب هاوقتم ازاد تره.حالا با توافق دوستان یه زمانی رو اعلام کنید که من بتونم نظرات رو تایید کنم.خاطرات بچه ها رو هم اگه بیشتر باشه و ناقص نباشه خودم یک روز درمیان یا دوروز یبار اپ میکنم.

خاطره Nazanin

سلللللللام به همگی و معذرت برا این مدتی که نبودم.این ادامه ی خاطره ی شماله و به خاطر داداشیم و نیلو تعریف میکنمش چون بهشون قول دادم.خلاصه بریم سر خاطره.روز سوم بود و صبش بیدار شدم.خییلی دلم میخواست بریم دوچرخه سواری ولی تا مینشستم اشکم در میومد.پاشدم واسه خودم قهوه درست کردم رفتم رو تراس شروع کردم از خودم سلفی گرفتن.اووونقدر عکس گرفتم که خدا میدونه(کسایی که تو خانوادشون دختر دارن میدونن دخترا چه تایم زیادی رو برا سلفی گرفتن میزارن)خلاصه داشتم از خودم سلفی میگرفتم که صدای دوربین اومد.دیدم داییم داره از خل بازیام عکس میگیره و مدرک جمع میکنه!؟یه سلام خیلی سرد کردم و گوشیمو خاموش کردم و موهامو بستم(کشم تو دستم بود) که دایی اومد کنارم و شروع کرد حرف زدن.همین جوری حرف میزد، منم اصن گوش نمیدادم.داشتم به دریا نگاه میکردم.کلللللا از داییم یادف رفته بود؟!؟یهو دایی زد بهم و گفت:نازنییین با توماااا؟!!!!به خودم که اومدم دیدم دایی کل این مدت داشته با من حرف میزده!؟منم اصن به رو نیاوردم گفتم:باشه قبوله.داییمم گفت:الهی قربون دختر خواهر با فهم و شعور خودم بشم که همممه چیزو درک میکنه.حالا ام برو بخواب تا من بیام!!!!!اینو که گفت تازه فهمیدم کل مدت میخواسته منو راضی کنه که امپولامو بزنم!!!!!!من که تازه فهمیدم جریان چیه زدم زیر گریه!!دایی هم که داشت شاخ در میاورد پرسید:ع چیشد دایی؟!چرا یهو زدی زیر گریه؟حالا گریه ام یه طرف قضیه اینکه چجوری جریانو واسه دایی تعریف کنم یه طرف قضیه . اونقدر بلند بلند گریه میکردم هر کس از ساحل رد میشد بهم نگا میکرد.دایی هم بردم تو و بهم یه لیوان اب داد و بغلم کرد که اروم شدم.بعدهمینطور که سرم رو سینه اش بود و داشت موهامو ناز میکرد گفتم:دایی جون؟دایی:جان دایی جون؟من:یه چیزی بگم دعوام نمیکنی؟دایی: نه عشق دایی.چرا دعوات کنم؟من:دایی اون موقع که داشتی باهم حرف میزدی من اصن بهت گوش نمیکردم و واسه اینکه ضایع نشه که به حرفات گوش نمیدادم گفتم باشه!!دایی با چشمای گرد شده بهم نگاه میکرد و بعد که از شوک اومد بیرون گفت:اشکال نداره دایی.حالا بیا بریم نون بخریم.خلاصه رفتیم نون ،رفتیم و برگشتیم که بقیه ام بیدار شده بودن بعد از سلام و اینا نونا رو دادیم به مامانم و صبحانه خوردیم.بعد از صبحانه من تو اتاقم نشسته بودم و داشتم اهنگ گوش میدادم و نقاشی میکردم که داییم با دو لیوان ابمیوه اومد تو اتاقم.نشستیم یکم حرف زدیم که من چن سرفه کردم و دایی گفت:ع دایی توکه هنوز سرفه میکنی؟!بخواب امپولاتو بزنم که خوب خوب بشی.من:دایی میدونی یه شربتایی هست که واسه خوب کردن سرفه اس.دایی:بعله خانوم دکتر میدونم.من:دایی دیگه ترو خدددا امروزو بیخیال از قبل از سفر داری بهم امپول میزنی.بس کن دیگه .دایی هم اومد سرمو بوس کرد و گفت:من میرم پنبه و الکل بیارم توام اماده شو. اینو گفت و رفت.منم نشستم سر جام و تکون نخوردم.دایی 5 مین بعد اومد و گفت:ع توکه هنوز اماده نشدی؟! پاشو عشق من. منم زدم زیر گریه که بابام اومد تو اتاقم و گفت :چرا گریه میکنی بابایی؟!من:برو از اون برادر خانوم عزیزت بپرس؟!!بابام:چیشده مهراد؟ دایی:کوچولوی دایی نمیزاره امپولاشو بزنم. بابا:ع بابایی؟! بیا بغلم ببینم!(اومد بغلم کرد)بوسیدم و اشکامو پاک کرد و گفت:بابایی توکه کوهنوردی چرا نمیزاری داییت امپولا تو بزنه؟کوهنوردا که خیلی شجاعن؟! من:بابا چه ربطی داره؟ بابا:خیلی ربط داره فدات شم بعدم درگوشم گفت:میخوای عصر دوتایی بریم زارا؟ اینو که گفت کلا همه چیز حل شد!!!سرمو تکون دادم و ام گفت:الهی بگردمت.برو دایی امپولاتو بزنه در مورد اون چیزی ام که گفتم به کسی چیزی نگو(کلا من و بابام اینجوریم.با هییچ کس نمیگیم کجا بودیم و چکار میکردیم.(پدر و دختر با هم مردم ازاریم.)) خلاصه بابام رفت از اتاق بیرون و من موندم و دایی.دایی بهم یه چشمک زدو گفت:اماده شو عزیز دایی.منم با اخم رفتم دراز کشیدم و دایی 3 تا امپول اماده کرد و اومد.شلوارمو داد پایینو پنبه کشید که دوباره زدم زیر گریه.اولیو زد.همین طور که گریه میکردم ااااااااااااااااایییی گفتم که دایی گفت:تمو شد و کشید بیرون.بعدم سمت دیگه رو پنبه کشید و بلافاصله امپولو فرو کرد.خداایی خیلی درد داشت.خییییللللییییی داشتم میمردم.بلند بلند گریه میکردم میخواستم بلند شم که دایی داد زد:عععع بچه که نیستی تحمل کن دو دیقه!!!!!دایی برا اولین بار سرم داد کشید!!!!!یه درصدم فک نمیکردم که دایی مهربون و صبورم سر امپول زدن سرم داد بکشه!!!!!!دیگه درد امپولو یادم رفت و از ناراحتی بلند بلند گریه میکردم.دایی گفت:تموم شد دایی. و کشید بیرون. و سمت اولو پنبه کشید و گفت:زندگیه دایی این اخریشه. و امپولو فرو کرد اینم خیییلییی درد داشت ولی نه به اندازه ی قبلی.من تا اخرش داشتم بلند بلند گریه میکردم. تموم که شد دایی کشیدش بیرون و لباسامو درست کرد. بعدشم بدون هیچ حرفی رفت بیرون.خلاصه من تا ظهر تو اتاقم دراز کشیده بودم که بابام اومد تو اتاقم و میخواست برا ناهار صدام کنه که خودمو زدم به خواب.بعد که ناهارشون تموم شد دایی اومد تو اتاقم و کنار تختم نشست و گفت:دایی من که میدونم که تو خواب نیستی.ببخشید عزیزم.بخدا خودمم نمیخواستم سرت داد بزنم.ببخشید عزیز دایی.من اشتباه کردم گلم.اینا رو که میگفت وسطش صداش لرزید ولی سریع خودشو کنترل کرد.بعدم موهامو بوس کردو رفت.منم یکم رفتم زیر پتو اهنگ گوش دادم و گریه کردم.عصر رفتم پایین و ناهار ظهرمو خوردم و بابام بهم گفت:نازنبن برو حاضر شو بریم.مامانم پرسید:کجا؟بابام:دیگه...(اونقدر حال داره این مواقع)خلاصه رفتم حاضر شدمو و تو راه با بابام داشتیم حرفیدیم که بابا گفت:نازنین دایی سرت داد زده.اره؟ من:اهوم بابا:خب چرا؟ من:چمیدونم.داییه دیگه بابا:بابایی دایی خیلی دوست داره.سر ناهار هیچی نخورد فقط با غذاش بازی میکرد.خیلی ناراحت بود عزیزم.میبخشی داییتو؟خیلی دوست دارهاااا منم سرمو تکون دادمو هیچی نگفتم.خلاصه رفتیم خرید کردیم و خریدهامو تو ماشین قایم کردیم که مامان و دایی و مامان فخریم و باباعلیم نفهمنن و رفتیم خونه و تا اخر شب با دایی حرف نزدم ولی وقتی میخواستم بخوابم رفتم دایی رو بوس کردم که گرفتم تو بغلش کلللی بوسم کردو تو بغلش فشارم داد.ولی اونجا فهمیدم که واقعا خیییلیییی دوسم داره.ممنون که خوندید.

خاطره afarin

سلام.آفرینم.21سالمه.اومدم اولین خاطرمو بگم.چند وقت پیش بد جور سرما خورده بودم .طوری که تب داشتم و گوشام درد میکرد.من تو یه شهر دیگه دانشجوام.رفتم دانشگاه.موقع برگشتن به خونه رفتم دکتر.همین که رسیدم درمانگاه از استرس دل ضعفه گرفتم.قبض گرفتم و منتظر شدم تا نوبتم بشه.تو تمام این مدت هی به خودم میگفتم برم نرم.که نوبتم شد و رفتم پیش دکتر.دکتر معاینه ام کرد و گفت وضعیت گلوت خیلی خرابه.شروع کرد نسخه نوشتن منم هی دو دل بودم که آخر سر به دکتر گفتم میشه آمپول ننویسید اونم گفت شما دکتری یا من؟بعدم بهم گفت پنی سیلین زدی یا نه؟منم گفتم نه نزدم.گفت بگو برات تست کنن ولی این درمانگاه امکانات لازم نداره تو بیمارستان تزریق کن.نسخه رو گرفتمو تشکر کردم  و اومدم بیرون.رفتم داروخونه و دارو هامو گرفتم. سه تا آمپول 6.33و یه بتامتازون و یه پیروکسیکام با چندتا قرص .وااااااای انقدر ترسیدم که نگو.میخواستم نرم دیگه تزریق کنم دوستام انقدر اصرار کردن مجبور شدم برم.ولی گفتم تنها میرم کسی نیاد.رفتم یه درمانگاه دیگه و قبض گرفتم واسه تزریق.رفتم اتااق تزریقات یه پرستاره خوش اخلاقی بود.آمپولا رو بهش دادم.گفت برو آماده شو .رفتم آماده شدم از یه طرفم به غلط کردن افتاده بودم میگفتم کاش نمیومدم.وقتی پرستاره اومد بالا سرم پاشدم از روتخت گفت نمیخوام.پرستاره ام گفت بخواب بابا نترس زیاد درد ندارن.همینجوری وایساده بودم.با التماس و یه قیافه مظلوم گفتم میشه آروم بزنی گفت باشه.گفتم آروماااا تو روخدا من خیلی میترسم.گفت بااآاااشه بابابخواب.همین که پنبه کشید تو دلم گفتم کاش نمیومدم عجب اشتباهی کردم.اولیو زد درد نداشت ولی دومیو به محض زدن گفت نفس عمیق بکش نفس عمیق اشکم در اومد تا کشید بیرون.گفت آخریه دیگه .زد به محض وارد کردن فقط میگفت نفس عمیق همین که مایع تزریق میشد دیگه دیدم نمیتونم تحمل کنم گفتم توروخدا درش بیارین و شروع کردم آی آی کردن و گریه کردنپرستاره ام فقط میگفت نفس عمیق بکش گریه نکن بابا بزرگی دیگه ماشالله.تموم شد بالاخره و کشید بیرون.همین که خواستم بلند شم انقدر پام درد میکرد نمیتونستم زیاد تند راه برم.اومدم  خونه و خوابیدم.دوباره دو روز بعد چون بهتر نشده بودم رفتم دکتر که دکتر یه آمپول بکمپلکس نوشت وگفت چون قبلنا پنی سیلین زدی دیگه نیازی نیس.آخه من نگفتم آمپولا رو همه شو نزده بودماون آمپولم با یکم فقط یه کوچولو سر و صدا زدم.بازم بهتر نشدم که یه شب تو گروه گفتم تب دارم یکی از پزشکای گروه بهم گفت داروهات چی بودن و چرا تب داری که مجبور شدم بگم دوتا پنی سیلینارو نزدم.اونم دعوام کرد و گفت حتما میری فردا اونارم هر 12ساعت یکیشو تزریق میکنی.منم چون برای ایشون احترام خاصی قائلم به حرفشون گوش کردم.صبح  ساعت 9 و شب ساعت 9 با کلی استرس و جیغ و گریه اونارم زدم.ولی بهتر شدم و دیگه خبری ازگوش درد نبود.امیدوارم خوشتون اومده باشهههههههه

خاطره saye

سلام من قبلا دوتا خاطره گذاشتم حالا میخوام خاطره ی امپول زدن دخترعمه چهارسالم آیسان رو براتون بنویسم چندروز پیش ما و خانواده ی عموم و عمم خونه مادربزرگم دعوت بودیم وقتی رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی من سراغ آیسانو از عمم گرفتم عمه هم که انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت سایه جان ببین میتونی پیداش کنی باز رفته قایم شده _چرا قایم شده عمه؟_حالا تو که میدونی کجا قایم میشه بیارش بعد برات میگم ، منم رفتم سمت مخفیگاه آیسان تو خونه مادربزرگم در اتاقو باز کردم و چندبار آیسانو صدا زدم ک یه صدای هیع گریه اومد بعد آیسان از پشت میز بیرون اومد و با گریه پرید بغلم منم با تعجب گفتم آیسان!خوشگل من چرا گریه میکنی؟ ایسانم با گریه گفت سایه جووون _جانم عزیزم چرا قایم شدی؟ بعدم درحالی ک اشکاشو پاک میکردم بریده بریده گفت _ما مامانی میگه باید آ اامپول بزنمممم _چرا عزیزم مگه مریض شدی؟_اوهوم ، دیروزم دوتا امپول زدم دیگه نمیخوااااام ، سایه جون؟، من ک خیلی دلم براش سوخته بود اروم گفتم جانم؟ _به مامانی بگو امپول نزنم توروخدا ، ب علی گفته امپولمو بزنه «علی پسرعموم ک قبلا گفته بودم دوره تزریق رفته» _پس تو همینجا بشین گریه هم نکن خب؟ منم میرم با مامانت حرف میزنم ، سرشو تکون دادو منم با ناراحتی رفتم پایین و رو به عمم گفتم:عمه میخواید به آیسان امپول بزنید؟_اره عمه سرماخورده باید امپولشو بزنه _ولی میگه دیروز زده که الانم حالش خوب بود _تجویز دکتره عزیزم امروزم باید بزنه _عمه بچه س خب گناه داره دوتا بسش نیس؟ _سایه جان اگه دوسش داری بیارش امپولشو بزنه ک زودتر خوب بشه ، منم ی نگاه تند ب علی کردم و خواستم دوباره حرفی بزنم ک علی گفت:سایه راست میگه پنی سیلینم هست اذیت میشه ، عمم فقط گفت برو بیارش سایه ، باناراحتی رفتم آیسانو اوردم اونم سرشو بغلم قایم کرده بود و فقط گریه میکرد ، عمه امپولو ب علی داد و ب آیسان گفت:آیسانم دراز بکش پسردایی برات بزنه ایسانم گریش شدیدتر شد و عمه رفت پنبه و الکل بیاره وقتی برگشت گفت ایسان با شما بودما ،ایسان با بغض گفت سایه جون میشه روپات بخوابم؟ منم با دلسوزی گفتم اره عزیزم و روپام خوابوندمش ک گفت:میگی اروم بزنه؟ _حتما ایسانم ، همون لحظه علی با امپول اماده و پنبه الکلی اومد جلو منم ایسانو اماده کردم و رو به علی گفتم:باید امپول دخترعمه ی خوشگلمونو خیلی اروم براش بزنی ک دردش نیاد _چشممم یه جوری میزنم هیچی حس نکنه ، رو دوطرف باسن ایسان دوتا کبودی بزرگ بود علیم سمتی ک تسلط داشت پنبه کشید ک ایسان گفت:آیییییی و باز زد زیر گریه و بعدم سعی کرد بلند شه که علی کمرشو گرفت وگفت من ک هنوز نزدم خانومی ، سایه نگهش دار منم که خودم داشت اشکم درمیومد پاها و کمرشو نگه داشتم ک یدفعه سوزن فرو رفت تو باسن تپل کوچولوش و اروم اروم تزریق شد و صدای گریه ی آیسان همزمان شد باریختن اشکای من، وسطای تزریق بود ک ایسان از درد ضعف کرد و بدون اینکه صدایی ازش بیاد دهنش باز موند منم با صدای بلندو گریه ای گفتم علی تروخدا درش بیار اونم گفت چیزی نیست الان تموم میشه فوت کن تو صورتش ، کاری ک گفت کردم و چند ثانیه بعد امپول تموم شد و بیرون کشیدش ، آیسان هنوز اروم هق هق میکرد و منم ک خودم صورتم خیس بود سعی داشتم ارومش کنم ، علی دستاشو شست و اومد بهم گفت جای امپولو ماساژ بدم ولی آیسان اجازه نداد و گفت درد داره منم گفتم مامانش رفته براش کمپرس بیاره وقتی عمه جای امپولارو کمپرس کرد به آیسان گفت:از پسردایی تشکر کردی آیسان ک حسابی بغض کرده بود گفت نه عمم گفت اشتباه کردی دیگه زود باش ببینم ایسانم گفت نمیخوااام ک علی گفت اذیتش نکنید عمه از بچه که انتظار ندارید از کسی که بهش امپول زده تشکر کنه؟ ، اونشب ایسان یه کلمه هم با علی حرف نزد و هرچی علی سعی کرد اشتیش بده توجه نکرد اخرشم علی براش عروسک خرید و بزور اشتیش داد.

خاطره فايزه

سلام دوسال پیش بعد از ماه رمضان دچار کم خونی شدید شدم با ی سری مشکلات دیگه بامامانم رفتم دکتر از استرس داشتم میمردم میدونستم امپول رو شاخم رفتیم داروخونه داروهاروگرفتیم چشمتون روز بد نبینه 13تا امپول داخلش بود من همینطوری ماتم برد خلاصه به مامانم گفتم من اینارو نمیزنم بالاخره با زور راضی شدم که دوتا از امپولارو نوش جان کنم رفتیم سمت تزریقات میدونستم این امپول قرمز رنگ درد داره خانم تزریقاتی به من گفت اماده شو تا بیام مامانمم رفت قبض بگیره منم رفتم اماده شدم که اومد سراغم پنبه رو کشید ی ترسی افتاد به جونم که نگو امپول اول زد زیاد درد نداشت اما امپول دوم چنان اخی کشیدم کهدلم به حال خودم سوخت حسابی سفت شدم اونم بافشار امپول زد خلاصه تا دو روز به زور راه میرفتم 4تا امپول بی درد روزدم و اززیربقیش در رفتم ببخشید اگر بی مزه بود

خاطره ماهک

سلام اینم خاطره واکسن زدنم خیلی خلاصه میکنم اولشا یه روز تو مدرسه بودیم معلم بهداشت اومد گفت که باید واکسن بزنین منم رفتم خونه به مهسا گفتم اونم گفت که فردا میبرتم بیمارستان تا بزنم بعد با بغض از مهسا پرسیدم درد داره اونم گفت نه عزیزم نترس درد نداره شبش مهمونی بود رفته بودیم خونه خاله اینام که دختر خالم اسمش بهاره گفت که خیلی درد داره و تا چن روز دردش میمونه منم وحشتناک ترسیدهب ودم فرداش صب رفتیم بیمارستان علی دیدیم صحبت کردیم مهسا گفت که ماهک میخواد واکسن بزنه علی گفت میخوای من بزنم براش ؟ منم گفتم نههههه نمیخواااام علیم گفت تارف میکنی گفتم نه من با تو چه تعارفی دارم اخه مهسا گفت نه مرسی علی ای بابا خوب میزنم براش مشکلی نیس مهسا دستت درد نکنه این ماهک که نمیزاره من دست بهش بزنم من داشتم سکته میکردم برگشتم به مهسا گفتم ببین من نمیزارم این به من بزنه ها مهسام چیزی نگفت رفتم تو اتاق گفتم من نمیخوام بزنماااااا حداقل نمیزارم تو بزنی گفت چرا گفتم نامحرمی دوست ندارم علیم گفت ها پس موهاتو ریختی بیرون ببینم اشکال نداره به دستت واکسن بزنم اشکال داره اره؟منم گفتم مهسا توروخدا من نمیخوام علی گفت مهسا یه چن دیقه برو بیرون مهسام گفت باشه رفت بیرون گفت مانتوتو درار بشین رو تخت منم گفتم نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااام یه لبخند زد و گفت سریع بشین رو تخت ماهک منم گفتم نمیزنم اینم گفت باید بزنی با یه غیافه بدجنشمنم این مدلی بودمگفت زوووود گفتم نمیخواااام یه داد زد گفت ماهک لباستو در میاری استینه دست چپتو میدی بالا میشینی رو تخت سریع منم زدم زیر گریه و نشستم رو تخت جای که واکسن میزننو گرفته بودم نمیزاشتم بزنه اینم هی میومد جلو من میرفتم عقت چسبیدم دیوار پشته تخت یه اخم کرد گفت بزار بزنم سریع اصلا درد نداره گفتم نمیخوام با گریه گفت بگم مهسا بیاد بزنه گفتم بگو مهسا اومد علی گفت نزاش بزنم مهسا خندید گفت گفتم که نمیزاره بعد بعد واکسنو گرفت گفت ماهک ادا در نمیاریا اوکی؟ منم گفتم نمیخوااااام الکلو زد منم با گریه گفتم نههه تورو خدا نزن سوزنو فرو کرد یه جیغ کشیدم که گلوم سوخت بعد در اورد سرع جاشو پنبه گذاش علیم هرهر میخندید

خاطره martina

سلام مارتینا هستم 15 ساله این خاطره که میگم مال اول دبستان مربوط به واکسن زدن بود من خیلی از امپول زدن خوشم میومد تنها بچه بودم که گریه نمی کردم بعد یه روز با مامانم رفتیم واکسن بزنیم وقتی رفتم دیدم همه نشسته اند گریه می کنند و داخل نمی رفتن بعد یه خانوم پرستار خیلی بد اخلاق اومد من یادم هست تو بغل مامانم نشسته بودم اون آمپولش آورد زدو در آورد درد نداشت ولی وقتی دومی آورد به نظر من یکم فرق کرد همین که سوزن کرد تو دستم جیغم رفت بالا حالا هی دعوام میکرد میگم اگه گریه کنی 3 تا بهت میزنم منم ساده ساکت شدم مامانم تشکر کرد اومدیم بیرون گفتم مامان بیا یکم بیشنیم یکم نشستیم خواستم بلند شم آب بخوریم دیدم تمام سالن و چراغ ها مامانم و پرستار دارن سیاه می شن یه دفعه وسط سالن افتادم و از حال رفتم بعد نیم ساعت بهوش اومدم تازه فهمیدم اون خانم پرستاری رفته یه امپول دیگه رو ورداشته زده فکرکنم برای دبیرستانی ها بود بعد کلی از مامانم معذرت خواهی کرد ببخشید بیمزه بود

خاطره فاطمه جوون

سلام من فاطمه هستم و کسی تو خانوادم پزشک نیست یعنی کلا دوروبرم تو فامیل نزدیک هم پزشک نداریم البته دوستانی دارم که پزشکی میخونن ،من خودم عاشق پزشکی ام و ان شاءالله سال دیگه پزشکی قبول میشم،اما برم سراغ خاطرم من حدود11سالم بود که یه روز خونه ی مادربزرگم بودم و قرار بود شب بریم خونه ی خالم البته بابام سرکار بود و مامانم خونه بود و من تنها با مامان بزرگ و خاله هام رفتیم خونه خالم بعضی از فامیلامون هم اونجا بودن من حالم خوب بود و سرما هم نخورده بودم ولی از غروب گوشم یه جوری بود؛ چشمتون روز بد نبینه یکم که گذشت گوشم شروع کرد به درد گرفتن تا رفتیم خونه خالم؛ منم گوش دردم مرتب بدتر میشد البته من از بچه هایی نبودم که مریضیم رو پنهان کنم و اونجا خالم برام حوله داغ میکرد و میزاشت رو گوشم ولی مدام درش بیشتر میشد کلا مهمونی زهرمارم شد... تا اینکه قرار شد با یکی از خاله هام و داییم بریم خونه دفترچم رو بردارم بریم اورژانس؛وقتی رسیدیم اورژانس دوتا دکتر اونجا بودن و مشترکایه منشی برا دوتاشون نوبت میداد و نسبتا هم شلوغ بود خالم بهم گفت دوست داری بری پیش کدوم دکتر منم در مطبشون که باز میشد قیافه ی دوتا دکتره رو میدیدم الآن که 18 سالمه و یاد اون شب میفتم خندم میگیره به کاره خودم که داشتم از رو قیافه و نحوه ی نوشتن نسخه دکترا تشخیص میدادم کدومشون کمتر آمپول میده تا برم پیش همون؛الان از آمپول نمیترسم ولی اون موقع بچه بودم و کمی میترسیدم و آمپول کمتر رو ترجیح میدادم؛خلاصه بعد از کلی نگاه کردن به قیافه ی دکترا انتخاب کردم که میرم پیش اون دکتری که پیراهنش کرم رنگه دوتا دکتره هم مرد بودن کلا واسه چندلحظه درد گوشم یادم رفت و داشتم تو ذهنم به این فکر میکردم که کدوم دکتر آمپول کمتری می نویسه که تو انتخاب هم همش دچار تردید میشدم ولی آخر سر انتخاب کردم قربون خاله خوبم بشم که مهربونه و انتخاب دکتر رو به خودم سپرد...وقتی رفتم تو معاینه کرد و به هم گفت امشب باید یه آمپول بزنی ولی اگه نزنی فردا گوشت بدتر میشه و باید دوتا بزنی آمپولش هم فکر کنم 1میلیون و 200 بود؛بعد که اومدیم بیرون نمیدونم چرا گفتم نمیزنم البته گریه نکردم خالم زنگ زد به مامانم و مامانم باهام حرف زد و گفت باید بزنی تا حالت خوب شه ویه پرستار مهربون اونجا بود که بهم گفت آمپولت رو با بیحسی برات میزنم منم قبول کردم و با کمی ترس خوابیدم که پنبه الکی کشید و بعد من حس کردم کسی یه نشکون خیلی کوچولو رو باسنم گرفته و اصلا متوجه نشدم کی آمپول رو زد چون فکر میکردم درش باید زیاد باشه ولی اینطور نبود و اون حس نشکون اصلا درد به حساب نمیومد و منم تعجب کردم که چرا چیزی حس نکردم یعنی بیحسی انقدر تاثیر داشت!!!منم که نه گریه کردم نه آخی گفتم چون دردی احساس نکرده بودم شب هم اومدیم خونه مامان بزرگم تا اونجا بخوابم چون آخر هفته بود و منم آخر هفته ها که مدرسه تعطیل بود میرفتم اونجا پیش خاله هام و داییم و شب هم اونجا میخوابیدم که خیلی هم به هم خوش میگذشت واین کار تا سوم راهنمایی ادامه داشت و بعد دیگه به خاطر درسم وقت نمیکردم برم اونجا بخوابم...خلاصه منم خوابیدم صبح که بیدار شدم گوشم کاملا خوب شده بود و مامان بزرگم گوشت زد دم سیخ برام که بخورم و جون بگیرم و بعد داروهام هم خوردم و کاملا خوب شدم...ببخشید اگه طولانی و بی مزه بود...

خاطره ملیکا

سلام من 16 سالمه میخوام یه خاطره بگم از 10 سالگیم مامان بابای من هر دوتاشون دکترن یه روز من از کلاس زبان میخواستم برم خونه که بابام زنگ زد بهم گفت که بیا بیمارستان منم به سرویسم گفتم که ببرتم بیمارستان سرمام خورده بودم هوام خیلی سرد بود منم فقط یه شنل تنم بود با یه لباس زیرشو با شلوار جین با موی باز که البته اگه مامانم میدید که تو اون هوا مو باز رفتم بیرون میکشتتم منم کلاهه شنلو کشیدم رو سرم رسیدم به بیمارستان پیاده شدم رفتم داخل اول رفتم پیش مامانم کلی دعوام کرد که این چه وعضشه چرا تو ادم نمیشی الان خوبه امپول بنویسم برات ها؟ منم گفتم امپول واسه چی اخه اونم گف صدای من گرفته این مدلی منم گفتم خوب میشه خودش ولش کن اونم گفت خوب نمیشه معاینم کرد این رفت سمت کمد از توش یه سرنگ برداشت من فرار کردم تو سالن داشتم میدویدم که خوردم به بابام اونم بقلم کرد گفت چیه بابا جون چرا میدویی منم گفتم میخواد امپول بزنه مامانم رسید اومد پیشم به بابام گفت منو ببره تو اتاقه خودش منم همچنان بقله بابام بودم که برد تو اتاق مامانم با یه امپول گنده اومد گفت بخوابونش تو بقلت بزنم شلوارمو کشید تا پایین باسنم بعد الکل زدمنم گریه میکردم که سوزنو فرو کرد اروم اروم شروع به تزریق کرد که من جیغم در اومد و بلند بلند گریه میکرم میگفتم مامان نمیخواام ترو خدا در بیار اونم بدون هیچ حرفی تا ته امپولو تزرق کرد بعد کشید بیرون بعد من گفتم با دوتانون قهرم نامردا دیگه دوستون ندارم هی پامو تکون میدادم که بزارتم زمین اخرش رو تخت خوابوندتم منم نیم ساعت خوابیدم بلند شدم دیدم تو ماشینم داریم میریم خونه رفتیم خونه منم رفتم تو اتاقم دیدم ابجیم اون موقع 14 سالش بود داره درس میخونه منو که دید گفت چرا گریه کردی ؟منم گفتم امپول زدم و گریه کردم کلی باز فرداش چون هر دوتاشون بیمارستان بودن نتونستن بزنن مامانم به خالم که 20 سالش اینا بود گفت که منو ببره امپولمو بزنم با خالم رفتیم یه درمانگاه رفتیم تو تزریقاتی من شروع کردم گریه که خاله من نمیخوام تروخدا نزار بهم امپول بزنه نمیخواام اونم گفت قربونت برم نترس زودی تموم میشه بعد اونجا شلوغ بود زنه گفت بخوابونش رو پات بزنم خالم خوابوندتم رو پاش بعد اروم سرمو ناز میکرد یکم شلوارمو کشید پاییین که زنه مثه دارت کوبید امپولو منم شروع کردم به جیغ زدن انقد گریه کردم ک کم مونده بود از حال برم تموم شد کشید بیرون گفت دیگه بزرگ شدی چرا گریه میکنی شلوارمو مرتب کرد منم اورد خونه تهویل ابجیم داد بعد یه نیم ساعت مامانم اومد گفت مرخصی گرفتم بعد نازم کرد گفت که امپولارو فقط به خاطر این داده که زود خوب بشم حالم بدتر نشده بعد بوسم کرد شبشم اومد اتاقم تب داشتم رفت از کیفش یه شیاف برداشت اومد برام گذاشت

خاطره nasim

می خواستم یه خاطره براتون از خودم و خواهر زاده همسرم سارا که 4 سالشه بگم
خاطره من برای ماه رمضانه که شوهرم سارا رو آورده بود خونه ما که من وسارا یکم باهم بازی کنیم من و سارا کلی تو خونه خاله بازی و عروس بازی و همه بازی ها رو کردیم و خسته شدیم خوابیدیم وقتی عصر بیدار شدیم من چون بدون سحری روزه میگیرم کلی تشنه ام شده بودتصمیم گرفتم با سارا برای اب بازی بریم حیاط هم خنک میشدم هم تشنگی یادم میرفت بعد کلی اب بازی کل لباس هامون خیس شد رفتیم خونه و لباس های سارا رو عوض کردم و پتو کشیدم روش و خوابید خودم هم رفتم دوش اب سرد گرفتم بعدش کولر رو روشن کردم جلوی کولر خوابیدم تا زود تر وقت افطار شه یه ساعت بعد با صدای گریه سارا بیدار شدم دیدم سارا حالش بده و توی تب میسوزه خودم هم حال بهتری نداشتم شوهریم هم همون موقع ها اومد دنبالمان که بریم خونه مادر شوهرم ،وقتی سارا قضیه اب بازی رو براش تعریف کرد کلی من رو دعوا کرد که چرا اب بازی کردی مگه بچه ای کی می خوای بزرگ شی و این حرفا بعدش ما رو به یه درمانگاه برد و دکتربعد معاینه همون حرف های شوهرییم رو بهم تحویل داد و کلی قرص و امپول برای من و سارا نوشت شوهرم هم رفت دارو ها رو گرفت آورد منم جرئت نمی کردم بگم من امپول نمی زنم و ممیترسم و این حرفا و ما رو به تزریقات برد بعد گفت اول سارا بره روی تخت بخوابه که ا مپولاش رو بزنه راحت شه سارا هم بدون کوچکترین اعتراضی با شوهرییم رفت و بدون جیغ وداد امپولاش رو زد اومد بعد که اومدن من شروع کردم به گریه و التماس که من امپول نمی زنم و خودم خوب میشم وتو رو خدا از اینجا بریم و این حرفا شوهرییم هم با کلی مهربونی و قول و قرار خرید عروسک می خواست راضیم کنه که امپول رو بزنم که من نزدم و زیر بار نرفتم و اومدیم بیرون از درمانگاه لازم به ذکر در تموم مدت سارا ی 4 ساله با نیش باز به کارای من می خندید بعد درمانگاه شوهرییم ما رو به یه عروسک فروشی برد و برای سارا چند تا عروسک خرید سارا هم به من گفت دیدی اگه تو هم امپول میزدی دایی برات عروسک می خرید یعنی من می خواستم زمین دهن باز کنه من برم توش شوهرییم هم با من قهر کرداون شب سارا به همه گفت که زندایی از امپول می ترسه یعنی من از خجالت اب شدم مریضیم هم تا یه هفته بدتر شد بعدش کم کم خوب شد ولی ابروی من پیش فسقلی بچه رفت

خاطره عارفه

سلااااااااااااااااام دلم واستون تنگ شده بود حالا واسه جبران غیبتم اینم یه خاطره چن وقت پیش من سرماخورده بودم وحشتناک وبدتراز اون میترسیدم بابام یا داداشم یا داداش پیمان{شوهر طرلان}متوجه بشن یواشکی زنگ زدم به فرنوش دخترخالم گفتم اونم پایه با فرنود پسرخالم اومدن خونمون و یه فیلمی دراوردنو با هزار دوزو کلک بردن خونشون (مامان هنوز نفهمیده بودمریضم)خلاصه یه روزو نصفه خونه خاله بودم خالمم خدایی مثل پروانه دورم میچرخیدو هوامو داشت بعداز ظهر روز دوم بود که توهان داداشم{اسم داداشم توهان نیستاا ولی ازوقتی من اومدم توی این خانواده همه توهان صداش میکنن منم ترنم باباییم}زنگ زد به گوشیم که جواب ندادم زنگ زد خونه خاله و با خاله حرف زد خالمم حواسش نبود گفت :بیا باتوهان حرف بزن منم ارومو با ترس رفتم گوشیو از خاله گرفتمو با داداشی حرف زدم -الو-الو سلام عشق داداش کجایی عزیزم؟ -خونه خاله-چرا صدات اینجوریه؟-هان نه صدام عادیه - بله میدونم که سرمانخوردی صدات واسه خودش اینجوری شده اماده باش الان میام دنبالت -داادااش -ده دیقه دیگه اونجام خدافظ- خدافظ با گریه رفتم پیش خاله خاله جونیم بام حرف زدو ارومم کرد لباساموبهم پوشوند تاتوهان اومد خاله رفت باهاش حرف زد و اوردش داخل بلند شدم پریدم بغلشو گریه کردم که داداشی ناراحت گفت:عزیزدلم اخه چی میشد زودتر به خودم میگفتی که اینطوری نشه منم گفتم :داداش اشتباه کردم ببخشید قول میدم دیگه هرچی شد اول به تو بگم .داداشی مهربونم بوسم کردو سرمو ناز کردو گفت:باشه عزیزم بریم خونه معاینت کنم داروبت بدم خوب شی باشه؟من:چشم .داداش-قربونت برم از خاله خدافظی کردیم توهانم گفت حساب فرنودو فرنوشو حسابی میرسه .............. اومدیم خونه مامانی تا منو دید زد تو صورتشوگفت:خدامرگم بده چرا اینجوری شدی مامانی؟ داداش کلاهمو از سرم برداشت همینجور که موهامو صاف میکردگفت :خانوم کوچولوتون شیطونی کرده بعدم خونه خاله سنگر گرفته و الانم اومده برای مجازات مامانم یه چشم غره بدی بهم رفت و دعوام کرد که گریه افتادم داداش بردم توی اتاق اشکامو پاک کرد اروم که شدم یه کم بهم نگاه کرد بعدم گفت ترنم خانوم دفعه اخر بود دیگه درسته؟منم مظلوم اروم گفتم :بله داداش .توهانم بیصدا رفت کیفشو اورد معاینم کرد وقتی میخواست گلومو ببینه یکی از این چوباروبرداشت گف:بازکن دهنتو .من گوش نکردم لبخند مهربونی زد گفت: خواهری باشما بودما. منم اروم گفتم:داداش میشه این چوبو نکنی تو دهنم ؟داداشی خندید گفت :چرا عزیزم ؟گفتم بدم میاد حالم بد میشه. گفت: گلم توبازکن دهنتو من تا ته نمیبرم که حالت بدشه منم دهنمو باز کردم گلومو دید میخواست دارو بنویسه که با چشمای اشکی وبغض گفتم: داداشی جونم امپول نه .توهانم گفت :خواهری جونم امپول اره. منم دیگه چیزی نگفتم تا بیاد بعد واسه بابا خودشیرینی کنم امپول نزنم و درست طبق محاسبات من باباقبل از داداش اومد

خاطره باران

سلام.این اولین خاطرمه و نمیدونستم کجا باید بذارم گذاشتم همینجا...من بارانم 21سالمه و پزشکی خوندم تزریق همب عضضی وقتا انجام میدم
یه روز با عموم و زنعموم اینا (2تا عموهام مهدی و مهران)رفته بودیم باغ پدربزرگم. عمو مهدیم یه پسره حدودا 3-4 ساله داره و عمو مهرانم یه دختر 5یا6 ساله..اونجا هوا سرد بود پاییز هم که بود باد و بارون بودبعد بابابزرگم تو باغش یه حوض بزرگم داره این ارشام و ملینا(پسر عمو و دخترعموم) از وقتی رفتیم هی میرفتن تو حوضه و بازی میکردن.ماهم نشسته بودیم روتخت فنری شون و روبروشون هرچی ماماناشون میگفتن بیاین بیرون اینا قبول نمیکردن هی روهم دیگه هم اب میریختن بعد عموم گفت که پیاده میخواد بره چندتا چیز بخره و بیاره ملینا و ارشامم گفتن میایم خلاصه عمومو راضی کردن و رفتن توراه که میومدن بارون شدیدی زد اقا راه ایناهم کمی دور تا اومدن عموم کاپشن کلاه دار پوشیده بود اما اون دوتا با استین کوتاه و شلوارک...من رفتم تو وخوابیدم...با صدای جیغ بچه ها بلند شدم دوتاشون اومدن و پیشم قایم شدن...ازشون پرسیدم چیشده باصدای گرفته هاگفتن میخوان امپولمون بزنن منم رفتم ازعموم پرسیدم گفت که زحمتشو بکشگفتم جان؟؟؟ عمرا بااصرار های عموم قبول کردم حالشون خیلی بد بد نبود ولی تعریف نداشت.گفتم براشون یه پنیسلین میزنم ببینم چی میشه.اقا اینا فرار عموهام دنبالشون فک کن دوتا مرد 30و خورده ساله دونبال دوت وروجک منم یه گوشه هر هر میخندم و بقیه بادهن باز نگام میکنن اخر گیرشون اوردن ارشام میگفت نمیزنم اون میگفت نمیزنم میگفت اول ملینا ملینا میگفت ارشام اخر عمو مهرانم (یکوچولو حساسه)اخماشو برد توهم سر ملینا داد زد گفت ملینا توچکار ارشام داری تو امپولتو میزنی همین وبس.ملینا بغض کرده بود دلم به حالش سوخت خلاصه اومد بغل مامانش و گریه مامانش و باباش کشون کشون اوردنش تویکی از اتاق های باغ و خوابوندنش شرت و شلوارشو کشیدم پایین و یکم از الکل مال لاک پاکن ریختم رو پنبه و عموم کمرشو گرفت و زنعموم باهاش صحبت کردت اروم اروم کردم تو باسنش همون لحظه سفت کرد هرچی گفتیم شل نکرد کشیدم بیرون دوبار شروع کردم جیغ میزد گریه میکرد باااارانن درش بیار(بچگونه)آییییییی مامانی بابایی عموم هم نفسای بلند میکشید یعنی عصبانیه.بالاخره تمومشد دراوردم پنبه رو گذاشتم و زنعموم داشت براش ماساژ میداد.ارشام جیغ میزد دستامو سابیدم بهم بهش گفتم چه امپولی بزنم براتاگریه میکرد و پا میکوبید زمین شیافشو که زنعموم جلو جمع زد امپولم خوابوند رو پاش تا براش بزنم...خلاصه بعد 2بار کشیدن بیرون و تزریق دوباره و گریه های بیش از حد ارشام بالاخره ساکت شدن و خوابیدن...ببخشید بی مزه و تلخ بود و چماتون اذیت شد...فعلا

خاطره k.m

سلام اومدم یه خاطره از امپول خوردن خودم و داداشم بگم . تابستون پارسال با خانواده عموم و عمم رفتیم شمال . اونجا خیلی خوش گذشت اما روز دوم یه کم هوا نامناسب بود ولی با اصرار من و دختر عموم رفتیم دریا اونجا تا تونستیم خودمون و به علاوه داداشمو و پسر عموم که همسن داداشمرو خیس کردیم یعنی موش اب کشیده شدیم بعدشم باد بود که رفتیم تو خونه و دوش گرفتیم و خوابیدیم موقعی که بیدار شدم دیدم گلوم میسوزه و صدام گرفته و همچنین آبریزش بینی هم داشتم دختر عموم فقط آبریزش بینی داشت رفتیم بیرون از اتاق که تا من و دختر عموم و دیدن فهمیدن چی شده بابام و عموم با اخم و مادر بزرگم و عمم و زن عموم با ناراحتی نگامون کردن بعد از چند دقیقه داداشم و پسر عموم اومدن که دیدم داداشم وضعش از من خرابتره خلاصه بابام معاینمون کرد و شوهر عمم داروهارو گرفت و اورد سه تا پلاستیک بود که دوتا ازشون امپول داشت و سومی نداشت . اون سومیه برا دختر عموم بود . بابام از کیسه اول سه تا امپول جدا کرد و رو به داداشم گفت کیارش پاشو برو تو اتاق تا بیام امپولاتو بزنم داداشم رفت تو اتاق و بعد از چند مین اومد بیرون و نشست کنار من و گفت حالا تو برو تو اتاق تا بابا برات بزنه امپولاتو . منم اشک تو چشمام جمع شد و گفتم :چند تاست ؟ داداشم گفت:کمه میخوای منم باهات بیام ؟که گفتم :نه . بلند که شدم مادربزرگمم بلند شد و گفت بیا مادر منم باهات میام اومدم مخالفت کنم که نذاشت و باهم رفتیم تو اتاق بابام 4 تا امپول دستش بود تا منو و مادرجونمو دید گفت:مادر شما چرا اومدید باهاش خودش میتونست بیاد که مادرجونم گفت:نه مادر دلم طاقت نداره امپولاشو که زد بعد .منم با بغض رفتم رو تخت دراز شدم و یکم شلوارمو دادم پایین و بابام دستمال ادکلنیرو کشید و سوزنو وارد کرد زیاد درد نداشت کشید بیرون و دومیرم زد که وقتی سوزنو وارد کرد یه اخ گفتم و دیگه چیزی نگفتم و دومیرو دراورد و سومیرو زد که از درد و اینکه صدام نره بیرون دست مادرجونمو گرفتم و اونم دستمو بوسید و گفت:تموم شد مادر . بابام اخریرم زد که درد نداشت و برام جاشونو ماساز داد و گفت دراز بکش. منم گرفتم خوابیدم با صدای اخ یه نفر بیدار شدم که دیدم بابام داره به کیارش امپول میزنه گفتم:بابا اروم بزن براش امپولو کشید بیرون و گفت:به به بیدار شدی خانم خوابالو پاشئ که خوب شدی . منم دیدم بهتر شدم. خلاصه بعدش خوب بود
اینم از خاطرم

خاطره ملیکا

سلام دوستان عزیزم :
دوروزی بود سرما خورده بودم و سعی در مخفی کردنش داشتم و تا حدودی هم موفق بودم تا این که پدرومادرم گفتن می خوان برن تبریز و خواهرم هم چهل و هشتی کشیک داشت و برای همین گفتن برای اینکه تنها نمونم برم خونه ی عموم بعد از اینکه ناهار خوردیم پدرومادرم راهی شدن و من هم وسایلمو جمع کردم تا بعد از کلاس زبان برم خونه ی عمو .عصر که از آموزشگاه بیرون اومدم بارون شدیدی می بارید و من هم لباس گرم نپوشیده بودم و از طرفی تاکسی هم نبود ومن کاملا خیس شده بودم که کیانا ( دخترعموم ) بهم زنگ زد گفت : کجایی تو پس ؟ بمون کیارش ( پسرعموم ) می یاد دنبالت . بعد از هفت مین کیارش اومد دنبالم گفت : چه قدر خیس شدی دختر الان سرما می خوری خب ودرجه ی بخاری رو تا انتها زیاد کرد بعد از اینکه رسیدیم خونشون لباس هام رو عوض کردم ولی چه فایده چشم هام اصلا باز نمی شد حالم اصلا خوب نبود کیانا فهمید سرما خوردم ولی کلی التماسش کردم تروخدا تگو خودم خوب می شم خوشبختانه با کیانا همسن هستم و خیلی خوب همدیگه رو درک می کنیم منم رو تختش دراز کشیدم تا شاید حالم بهتربشه اما بهتر نشد هیچ که بدترم شد خلاصه نفهمیدم کی خوابم برد باصدای کیارش از خواب بیدار شدم بهم گفت : ملیکا بلند شو معاینت کنم حالت اصلا خوب نیست ! منم به ناچار نشستم تا معاینم کنه خودم می دونستم چه آینده ای در انتظارمه بعد از اینکه معاینش تموم شد بلند شد بره که دستشو گرفتم گفتم کیارش تروخدا آمپول ننویس اونم اخم کرد و گفت نمی شه گلوت عفونت کرده سعی کن تا من برگردم یه چیزی بخوری کیانا هر کاری کرد یه قاشق غذا بخورم نخوردم چون حتی قورت دادن آب دهنم هم سخت بود چه برسه به غذا بعد بیست مین کیارش با یک کیسه پر از آمپول و قرص و شربت اومد اتاق نشست کنار تختم گفت چیزی خوردی گفتم نه گفت چرا ؟ گفتم گلوم دردمی کنه نمی تونم چیزی قورت بدم گفت سعی کن چند قاشق بخوری و خودش مثل بچه ها بهم غدا داد بعد از اینکه چند قاشق به اجبار خوردم سه تا از آمپولا جدا کرد و مشغول آماده کردنشون شد و بعد از آماده کردن دوتا از آمپولا گفت ملیکا بخواب آمپولاتو بزنم که زود خوب شی گفتم : کیارش تروخدا نزن یه قرص بهم بده خوب می شم گفت : ملیکا بچه که نیستی بگم کوچولو بخواب درد نداره ممکنه دردت هم بیاد ولی درعوض زود خوب می شی منم با ناراحتی دراز کشیدم و کیانا هم دست هامو گرفت کیارش لباسمو پایین داد و به محض اینکه پنبه کشید من خودمو سفت کردم که با عصبانیت گفت ملیکا لوس بازی رو بذار کنار شل کن خودت رو زود وگرنه همین طوری می زنم دو برابر دردت می گیره منم گفتم باشه شل می کنم ولی آروم بزن وقتی که سوزنو فرو کرد یه آی بلند گفتم و وقتی دارو رو تزریق کرد گریه ام گرفت و بهش التماس می کردم تمومش کن نفهمیدم کی تموم شد چون اصلا دردم کم نشده بود اونم بلافاصله اون طرفم رو پنبه کشید و دومی رو تزریق کرد که بازم خیلی درد داشت و فقط بلند بلند گریه می کردم و کیانا و کیارش هم می گفتن آروم باش تموم شد عمو چون صدای بلند گریه منو شنیده بود اومد اتاق ببینه چی شده ؟ که بهش گفتم عمو تروخدا نجاتم بده عمو هم خنده اش گرفته بود ولی نذاشت کیارش آمپول سوم رو بزنه منم تا شب اصلا با کیارش حرف نزدم فقط با اخم بهش نگاه می کردم شب که می خواستیم بخوابیم با یه لیوان آب و دوتا قرص اومد اتاق نشست کنارم وگفت قرص ها رو گذاشت تو دستم گفت بخورشون که تا فردا حالت بهتر بشه منم بعد از اینکه قرص ها رو خوردم لیوان آب رو دادم بهش که گفت قهری ؟ منم گفتم قهر مال بچه هاست گفت یعنی نیستی ؟ گفتم که نه گفت بچه رو می گم به نظر من که هنوز بچه ای ! منم با عصبانیت بهش نگاه کردم گفت ببخشید شوخی کردم و بعد از گفتن شب بخیر رفت ! فرداش هم دوتای دیگه زدم بماند که چه قدر کیارش رو اذیت کردم امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید طولانی شد اگر ببینم استقبال شده بازم براتون خاطره می ذارم

خاطره ماهک

سلام من ماهکم15 سالمه یه خاطره از امپول زدنمو میخوام بگم حدودا یه دو هفته پیش بود که من رفتم پیش خواهر ک پزشکه یه کوچولو هم صدام گرفته بود سرما خورده بودم (فقط یه کوچولو)رفتم پیش خواهرم تو اتاقش نشسته بودم که این هی زیر چشمی نگام میکرد ولی چیزی نمیگف بعد یه پنج دیقه به مرده اومد تو اتاق و مثله این که اونم دکتر بود بعد مهسا (خواهرم) منو معرفی کرد دکتره لوس بیمزه هم لپمو کشید گفت چطوری کوچولو منم گفتم خوبم حالا انگار بابا بزرگمه هیچ خودش 30 سالش نمیشدا بچن تا سرفه کردم من که مهسا گفت ماهک مریض شدی؟ منم گفتم کی؟ من؟ اونم یه نگاه بهم کرد که خودم رفتم رو صندلی کنارش نشستم تا معاینم کنه گفتم حالم بد نیست قرص میده خوب میشم بهتر از این مدلی موندنه همون لحضه مهسا رو پیج کردن مهسام به اون مرده ک اسمش علی بود گفت ک لطفا منو معاینه کنه و من موندم و یه ادم لوس بعد این منو معاینه کرد گفت برو رو تخت بخواب منم گفتم واس چی گفت میخوام امپولت بزنم منم گفتم ن مهسا بعدا میزنه گفت ن الان بزن خوب شی زود بعد غمگین نگاش کردم و گفتم نمیخوام گفت میترسی؟ گفتم اره گفت از چی گفتم از امپول دیگ گفت عب نداره میزنی ترست میریزه منم گفتم که بزنم بدتر وحشت میکنم گفت زود بخواب بودوبعد منم با داد گفتم نمیزنممممم نمیخوااااااام بعد یه چن دیقه جیغ و داد این گفت تموم شد حالا یا خودت میخوابی یا بگم پرستار بیاد بگیرتت گفتم نمیخواااااااام بعد زدم زیر گرریه گفتم به خدا خوب میشم خودم نمیخوام اینم گفت خوب میشی ولی طول میکشه اینو بزنی زودتر خوب میشی گفتم پس من خجالت میکشم از تو ابجیم بیاد بزنه گفت ابجیت کار داره برگرد زودتر بزنم راحت شی گفتم توم کار داری برو به کارت برس گفت نه کار ندارم شیفتم تموم شده وایساده بودم با ابجیت بریم بیرون منم جو گرفتتم گفتم با ابجیه من کجا میخوای بری هااا برگشت گفت به تو چ بینیمو کشید منم یه اخم کردم بهش گفت با لبخند حالا برگرد گفتم منم نمیخوام گفت چقد تو لجبازی منم گفتم میدونم بعد گفتم ولی من خوشم نمیاد از بیمارای لجباز با یه اخم بعد با داد گفتم برگرد منم ترسیدم برگشتم دمر خوابیدم رو تخت بعد با صدای بلند شروع به گریه کردم بعد برگشت گفت من صدای گریه بچه خیلی شنیدم پس سعی نکن با گریه منو از کارم منصرف کنی یه پنادر برداشت کشید تو سرنگ گفت به به چقد خوشگله بعد اروم سوزنو فرو کرد بعدشم خیلی سریع تزریق میکرد عوضی منم کل بیمارستانو گرفتم رو سرم با جیغام ولی پامو تکون نمیدم چون میترسم اینم هی میگف شل کن شل یه 2 دیقه فک کنم شد بعد کشید بیرون گفت امپول دوم یه دگزا بود کشید تو سرنگ بعد باز اروم فرو کرد ولی سریع تزریق کرد کشید بیرون جای پنادرو همچی محکم ماساژ میداد که باز گریم گرفت واکسنم میخواست چن روز پیش اون بزنه ولی نزاشتم انقد دادو بیداد کردمجریانه واکسنم بعدا میگم

خاطره ساینا

سلام این خاطرم مربوط میشه به دوسال پیش که تووب داداش حسین تعریف کردم
سلام یه داداش دارم اسمش سیناازمن بزرگتره 14سالشه 4تادایی دارم 4تاشونم دکترن داداشم خیلی ازآمبول میترسه نکه من نمیترسم یهروزخونه آقاجون بودیم داداشم هم حالش خوب نبوداولشم نمیخواست بیادچون میدونست گیرداییهابیفته نمیتونه دربره خلاصه راضی شدورفتیم ولی به محض رسیدن رفت تویه اتاق وخواست بخوابه که دایی بزرگم متوجه شدورفت سراغش بعداومدبیرون ورفت داروهاشوگرفت اومددیدم که کارداداشم ساختست بااونیکی داییهام رفتن سراغش ولی نمیدونم داداشم چطورازدستشون فرارکردواومدبه سالن وداشت فرارمیکردکه یکی ازداییهام گرفتش وبقیهم اومدن کمکشوهمون جاجلوی چشم من دمرخوابوندنش ودایی ابوالفضلم بادوتاآمبول بزرگ رفت سراغش من دیگه دیدنداشتم فقط صداشومیشنیدم که چه جیغایی میکشید من دیگه خشکم زده بودازترس حواسم نبودکه دارم گریه میکنم تااینکه بابام متوجه من شدواومدبیشم همین که گفت بابایی چیزی نشده که بریدم بغلش وگریه کردم آمپول داداش که تموم شددایی متوجه من شدوگفت چیه اون چراگریه میکنه ؟باباهم گفت چیزی نیست ومطلب وبهش رسوندکه چراگریه میکنم داییم یه پوزخندزدورفت پی کارش خداروشکرکردم که امپول به من نزده.
این خاطره من بود امیدوارم خوشتون اومده باشه*صرفا این خاطره روجهت تصدیق حرفم گذاشتم ببخشید ولی واقعا خیلی ناراحت شدم ازکپی کردنش*

خاطره زهراااا

سلام من16سالمه اولین باره که خاطره میذارم اماخاطره زیاد دارم اگه خوشتون اومد بگین بقیه رو بذارم خب بریم سراغ خاطره این خاطره مربوط میشه به11سالگیم که مامانم وبابام رفته بودن تهران همایش من پیش مادرجون پدرجونم بودم مادرجونم خیلیییی مهربونه من اون موقع بشدت سرماخورده بودم وچون کلا تواتاق بودم هیچکس نمیدونست وقتیم فهمیدن گفتن بریم دکتر گفتم خوبم چیزیم نیس اونام بیخیال میشدن واین بیماری من هرروز بدتروبدتر میشد تااینکه یه روز مادرجونم رفت بیرون من برای اینکه گلودردم خوب شه تصمیم گرفتم یه چیز داغ بخورم پس رفتم براخودم چاکلت داغ درست(بچه بودم میفهمی)کردم وخوردم وبعدرفتم مدرسه تومدرسه اینقدر سرفه زدم که کبود شدم ومدیرزنگ زدمادرجونم بیاد دنبالم اومدن وبااونا رفتیم دکتری که مادرجونم همیشه میره منم اصلا استرس نداشتم چون میدونستم مادرجونم نمیذاره امپول بزنم (ولی زهی خیال باطل) رفتیم نشستیم تونوبت منم به مادربزرگم گفتم مامانی نذاری امپول بده اونم برامن یه لبخند ژگوند زد که من خیالم راحت شد خلاصه نوبتمون شدورفتیم تو یه پیرمرد فوق العاده بداخلاق بعداز معاینه پرسید چندروزه مریضی گفتم7روز گف چرااینقدردیراوردینش مادرجنم گف هرکارکردیم نمیومد اونم یه نگاه بد به من کرد گف یه چن روزی بیمارستان بری میفهمی باید زودبیای مادرجون گف اقای دکتر خداخیرت بده  مادرش نیس منوبااین پا توراه بیمارستان ننداز  دکتر-خیل خب کسی رودارین امپولاشو به موقع براش بزنه   مادرجون–بله اقای دکتر من- نه مادرجون من امپول نمزنم مادرجون-اقای دکتر اون بامن شما بنویسین منم هم ازترس هم از تعجب بغض شدیدی کرده بودمدکترنسخه رونوشت داددست مادرجونم که مادرجونم گف اقای دکترامپول نوشتین خوب شه؟هم 5روزدیگه مادرش میادهم من حواس درست حسابی ندرم قرصاش سرموقع بدم دکترم گف پس نسخشوبدین عوضش کنم من- وای مادرجون توروخدانه_  هیس اگه گریه کنی اقای دکترزیادش میکنه ها منم بلندزدم زیرگریه خلاصه نسخه رو گرفتیم اومدم بیرون رفتم توبغل پدرجونو زدم زیر گریه تا داروهارو مادرجون گرفت وبرد پیش دکتر وقتی برگشت رفت قبض گرفت واصلابه التماس های من توجه نمیکرد کنارم نشستوگف فقط3تایی که دردندارنواینجابزن بقیه میبرمت یه جای خوب من-3تاااااااااااوای مادرجون توروخدا –هیسسس دکترصدات میشنوه    بالاخره پدرجون منوکشوند طرف تزریقات واول شنلمودراوردن وتست دادم چون تااون موقع پنیسیلین نزده بودم مادرجون گف فقط تب برودگزاویه چیز دیگه که یادم نیس الان براش بزنین فقط ببینیدحساسیت نداره پینیسیلیناشوجای دیگه میزنه بعددکمه ی شلوارمنوکه داشتم مثل ابرزمستون اشک میرختیمو بازکردوباکمک پدرجون خابوندم روتخت 2تای اولی روکه زد اینقدر گریه کردم که گلوم داشت اتیش میگرفت وبعداومدم بلند شم دوباره خوابوندنم وبعدیرم زدومن همچنان درحال گریه بودمودردداشتم پدرجونم بغلم کردبردم توماشین باهاشون قهرکردم (چقدرم براشون مهم بود) رفتم تواتاق خوابیدم ولی صداشون میشنیدم-2تا6.33و2تا800ویه پنادول(به پنادرمیگفت پنادول) براش نوشته ذتاکید کرد بزنشون وای بااینکه از دردشون خبرنداشتم  چون تاحالا پنیسیلین نزده بودم ولی از تعدادشون ترسیدمواینقدرگریههه کردم تاخوابم برد..............صبح که بیدارشدم مادرجونم اینقدر قربون صدقم رفت وبوسمم کرد منم گفتم پشیمونه بخشیدمش بعدازچن ساعت که من درحال دیدن کارتوون بودم مادرجونم بایه خانمه اومد تو منم سلام کردمو به کارتون دیدنم ادامه دادم اونم با مادرجونم رف تو اشپزخونه  بعد اومدن بیرون مادرجونم-زهرا مامانی بیا خاله تبتو بگیره ببینه بهتر شدی بااینکه شک وترس داشتم ولی رفتم  دستشوگذاشت پشت کمرموگف اوه نگران نباش اصلا دیگه نیازنیس داروهاشوبدی خوبه خوب شده فقط بخواب کمرتو درست معاینه کنم منم خیلییی خوشحال بودم خوابیدم گف زهرا خانم خوبه ولی یه کم تب داره که اونم من الان امپولشومیزنم خوب خوب میشه(یعنی به عبارتی خرم کردن) گفتم نه من خوبم توروخدااا دیروز امپول زدم ودوباره گریییییییه ولی اواصلا براش مهم نبود وگف فالی  خانم(اسم مادرجونم فالیه)بیا پاهاشوبگیر نره  من امپولاااشواماده کنم  وبعدجلو خودم 2تاامپول اماده کرد گف ساکت گریه کنی محکم میزنم بعد اول 800برداشت ووبه پوستم نزدیک کرد منم که داشتم نگاه میکردم تکون شدیدی خوردم واونم دعوام کرد یه پاشوگذاشت روکمرم اصلا نمیتونستم تکون بخورم وامپولوزد خیلی درددشت ومن جیغ زدم وگریه کردم بعد امپولو دراوردو گف فالی محکم بگیرش 6.33بزنم وبعدی روزد وااااااااای که چقدرجیغ زدم  خییلی درد داشت بالاخره اونم تموم شد وشروع کرد خیلی محکم باپنبه ماساژدادن که دیگه من نفس نداشتم به معنای واقعی همین الانم که یادش میفتم گریم میگره خلاصه زنه رفتو منم بادرد وچشای اشکی همونجا خواب رفتمممممم..........روز بعدتصمیم گرفتم حواسمو جمع کنم که نتونن بهم امپول بزنن دم دمای غروب بود خبری ازامپول نبود تااینکه  مادرجون خواست بره خونه همسایشون روضه ازمنم خواست اگه میخوام همراش برم منم هم برای اینکه اثبات کنم مریض نیستم وهم اینکه یه جورایی مطمین بودم یادش رفته همراش رفتم روضه دست برقضا یکی ازهمکلاسیامم اونجابود خلاصه بادوستم کلی حرف زدیم وخندیدیم تاروضه تموم شد همه داشتن میرفتن من—مادرجون نمیای بریم    مادرجون –مادرصبرکن میریم بعد بلند شدرفت پیش یه پیرزنه وباهاش حرف زد بعد دوباره اومدنشست بعدازچن دقیقه (که تقریبامهمونا رفته بودن وفقط قوما صاب روضه بودن وچون دوست منم ازقوماشون بود مونده بودومن تنهانبودم وداشتیم باهم بازی میکردیم) مادرجون صدام زدومن رفتم پیشش بعداون پیرزن بدجنسه هم اومد کنارما وبلند گف_حاج خانم پنبه الکل دارین توخونه   صاحب خونه:نه والله براچی؟ پیرزنه: میخوام امپول نوه فالی خانوم بزنم وای اون موقع قیافه من واقعا دیدن داشت  دهنم از تعجب یه متربازبود تپش قلبم رو1000000بودیه دفه به خودم اومدم بلند جلو همه زدم زیر گریه وجیغ که من امپول نمیزنم ومیترسم وای ابروم جلودوستم رفت وخلاصه گفتن به جای الکل ادکلن بزنن وهمه مخصوصابچها دورمن که داشتم التماس مادرجون مبکردم وگریهههه جمع شدن که مبادا این صحنه دیدنی رواز دست بدن پیرزنه:همینجابخوبونینش مادرجونم باکمک دوستاش من بدبختو دمر کردن شلوارم اوردن پایینپیرزنه:شلوارشوکامل بیاری پایین امپولش پودری اونام طبق دستور شلوارموتا زانوکشیدن پایین و همشون خطاب به من که داشتم ازخجالت ذوب میشدم میگفتن اصلا خجالت نکشیا توهم مثل دخترمون حالا جالبش اینجابود که هنوز امپول اماده نبود ومن بااون حال اسفناک داشتم گریه میکردم امپول جلوچشم خودم اماده میکرد وگفت این پنادول خیلییی درد داره نباید تکون بخوری اون یکی میگف اره پسرمنم چن روز پیش زد بااینکه18ساش بود گریه شد چه برسه به این بچه پیرزنه هم درحالیکه داشت هوای سوزنو میگرفت گفت اوه اوه نگاه چقدغلیظه وحالی که اون لحظه من میتونم داشته باشمو تصورکنین فقط التماس بودوالتماس ولی اصلا توجهی نکردن فقط بااین جمله معروف ومسخره که نترس دردنداره زودتموم میشه سعی دراروم کردن من داشتن بعدازدوساعتت فیس فیس کردن امپول اماده شدوبالا سرمن بود اول خواست منومحکم بگیرن که تکون نخورم دوطرف باسنم کامل ادکلنی کرد خیلی ناگهانی سوزنو فرو کرد هیچوقت دردشو واون جیغ بنفشی که کشضیدمو یادم نمیره خیلی درد داشت وسطاش کشیدبیرون وزد تواون پام وای واقعا خیلی دردداشت اونم فوق العاده بد زد تازه دعواهم میکرد که گریه نکن تودیگه بزرگ شدی هیچوقت هیچوقت نمیبخشمش وقتی کشیدش بیرون بادوتادستش شروع کرد به ماساژدادن که بیشتر شبیه نیشگون گرفتن بودخلاصه به هر زوری بود اونم زدیم شدروز بعد که دایی مامانم اودن اونجا مادرجونم از مژگان دخترش خواست که امپولای منوبزنه منم فرار کردم رفتم رو نردبون  داییم اومد به راحتی بغلم کرد وگذاشت رو مبg واون2تارم زدن ولی خداییش این دوتا از همشون کمتر درد داشتن وبعداز اون روزکه رفتم مدرسه همه بجهابه لطف اون همکلاسیم خبردار شده بودن وتااخرسال مسخرم میکردن بعدازاون  مادربزرگم هرچندساعت برام کمپرس میکرد تاوقتی مامانم اینا اومدن نه خبری از بیماری نه جای امپول بود که بااون خودموبرا بابامامانم لوس کنم ولی این درسی شد که هیچوقت گول مهربونی بزرگارونخورموبااونا دکترنرمممممممممم..........ببخشید طولانی شد خواستم  تمام اتفاقاتو بنویسم که جالب باشه خواهشا نظربدین که خیلی خسته شدم اگه خوشتون اومد بگین من خیلی ازین خاطره هادارم.. خیلی دوستتون دارم یاعلیییییییییییییییییی!!!!!!!!

خاطره farfary

خاطره دوم مربوط به دو قلو های خالم هست الان 5 سالشونه این خاطره مربوط به دو سال پیش هست سرماخوردگی داشتن مامانم و خالم بردنشون دکتر دکتر هم به هر کدوم 6 تا 6.3.3 داد هر روز میرفتن میزدن اول خالم گولشون میزد میگفت میخوایم بریم پارک بعد به در بیمارستان میرسیدن دو تاشون میزدن زیر گریه جیق و داد و فریاد یه بار خونمون بودن دوتاش چون تب بالا داشتن عرق کرده بودن بعد داشتن نگاه برنامه کودک میکردن دختره گفت مامان ببین اینا عرق من عرق کردم دیگه تب ندارم تو رو خدا به دکتر بگو دیگه آمپول نزنه تو رو خدا پسره هم گفت اره اینا عرقه من تب ندارم تو رو خدا خالم گفت من نمیتونم دخالت کنم باید دکتر معاینتون کنه بگه آمپول میخواد یا نه دختره گفت نه مامان ما نمیایم خودت برو بگو اینا عرق کردن دیگه تب ندارن خوب شدن دیگه آمپول نزن خالم گفت باشه حالا تا فردا گفتن یعنی امروز دیگه حالا آمپول نمیزنیم خالم گفت حالا تا بعدا یه بار هم رفته بودیم پارک هی میگفتن مامان تو رو خدا ما خوب شدیم دیگه دکتر آمپول نزنه یه جوری التماس میکردن آدم دلش کباب میشد خلاصه امپولاشون تمام شد ولی من نمیدونم واقعا لازم بود واسه دو تا بچه 3 ساله نفری 6 تا پنیسیلین

خاطره farfary

سلام دوستان خوبم من میخوام امشب دو تا خاطره تعریف کنم اولین خاطره مربوط به خودمه من اول راهنمایی بودم یه همسایه داشتیم شیرازی بود شوهر زنه دندون پزشک بود واسه کشیدن دندون و ارتودنسی رفتم پیش این دکتره دکتره خودش اینقدر بداخلاق بود زنش هم اینقدر کلاس میذاشت با هیچ همسایه ای ارتباط نداشتن دو تا دختر دوقلو کوچولو داشت میخواستم ارتودنسی متحرک کنم دکتر گفت باید 4 تا دندون دائمی بکشه وای خیلی ترسناک بود دکتر آمپول بی حسی زد تو سقف دهنم و لپم به لثم نزد که بی حس بشه چند دقیقه بیرون بودم وقتی رفتم تو شروع به کار کرد حالا من زیر دستش داشتم جون میدادم اینقدر جیق زدم داد و فریاد میکردم میگفتم هنوز بی حس نشده درد دارم دست دکتر گرفتم نمیذاشتم کار کنه دکتر هم با صدای بلند سرم داد کشید منم با صدای بلند گریه میکردم التماس میکردم اولی و کشید رفت دومی و بکشه کل مطب گذاشتم رو سرم از بس جیق کشیدم با اون انبردست مخصوص دندون پزشکی یه جوری دندون و کشید که جونم در اومد وقتی دو تا دندون و کشید گفت فردا همینجا باشید واسه دو تا دندون بعدی من اینقدر گریه کرده بودم و جیق کشیدم دیگه جونی برام نمونده بود صورتم ورم کرده بود چون تو لپام آمپول زده بود وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه بی حال رو پای مامانم خوابیدم فرداش دوباره همین برنامه تکرار شد بعدش ارتودنسی متحرک کرد اونم خیلی درد داشت زمان گذاشتن و در آوردنش اینقدر جیق میزدم و گریه میکردم

خاطره رویا جون

سلام
اومدم ی خاطره دیگه براتون بگم

سوم دبیرستان ک بودم با بچه های مدرسه اردو بردنمون مشهد،ی دو روز قبل از اینکه بریم من ی شب از خواب بیدار شدم حس کردم گلوم میسوزه و تب دارم اولین چیزی ک اومد تو ذهنم اردو بودو حسابی حالم گرفته شد خیلی سخته تو دوراهی گیر کنی اگه دکتر نمیرفتم خب مسافرتم خراب میشد اگرم میرفتم خب با اینکه امپول میزنمو دادو بیدادم نمیکنم ولی خب ی ترس خاص داره ک تو وجود همه هست
خلاصه فرداش خیلی با خودم کلنجار رفتم ب خودم گفتم خود درمانی کنم خوب میشم!!!
شروع کردم قرص خوردن تا روز موعود رسید

خیلی حس خوبی بود خیلی ذوق داشتم اونقد ک مریضیم یادم رفته بود،دقت کردین وقتی مریضی اگه زیاد نخوابیاو ب رو خودت نیاری ی ذره بهتر میشی؟

رفتیم راه اهنو قطارو کوپه هامون
تو راه حس میکردم گوشام بسته شده دوستام میگفتن ماهم اینجوری ایم ولی دروغ میگفتن ک منو دلداری بدن
من میخوابیدم بیدار میشدم خیس عرق میشدم و بزور با دوستام همراهی میکردم
تو مشهد ک بهترین روزای عمرم بود 40درجه تب داشتم گلو و گوشم پر عفونت بود ولی ب عشق حرم تحمل میکردم شاید اگه خونمون بودم میمردم3روز اونجا بودیمو من سه روزشو با علم پررویی گذروندم یعنی صبح ک از خواب بیدار میشدم مث مرده متحرک بودم و با اصرار دوستامم دکتر نمیرفتم و فقط خودم دارو میخوردم ب خودم میگفتم برگردیم زود میرم دکتر
بعد سه روز به زحمت دل کندیمو برگشتیم
تو قطار من صدام کلا قط شد با علامت ب دوستام میگفتم چی میخوام
یکی از دوسنام دیگ عصبانی شد از دستم رفت سراغ معاونمون اومد ب محض دیدنم گفت تو چرا زودتر نگفتی
پاشو پاشو قطار دکتر دا ه بریم پیش دکتر
من رنگم بیشتر پرید جلو معاونمونو دوستام تو قطار شک نداشتم باید امپول بزنم
باهرزحمتی بود رفتیم
دوتا از دوستامم باهام اومدن البته بیشتر اومده بودن دکتر قطارو ببیننا ف میکردیم حالا با دکترای دیگه فرق داره
دکتر معاینه کرد گفت باید امپول بزنی ولی اینجا نمیشه چندتا قرص دادو گفت ب محض رسیدن ب اراک ی راست برو دکتر
منم همین کارو کردم از راه اهن ی راست رفتم دکتر

چشمتون روز بد نبینه تا 4روز پنی سیلین میزدم
خیلی بد بود اگه قبل مسافرتم دکتر رفته بودم شاید با ی امپول حل میشد مسافرتمم بیشتر خوش
میگذشت
مرسی ک خوندین(راستی بچه ها از دکتر قطار این اخر خاطره یکم براتون بگم
اقای دکتر ب جرأت میتونم بگم صد ب بالا وزن داشتن البته من مسخره نمیکنما من تو اون وضعیت خندم گرفته بود ک دوستتم از واگن 1تا واگن6دنبال من راهرو ب راهرو اومدن ب عشق دیدن ی اقای دکتر جوون و خوشتیپ(دختر دبیرستانی بودیم دیگه)شیطون بودیم تونموقع ها،اونوقت اقای دکتر مسن بودنو...
ولی خیلی دکتر ماهی بود تو قطار جلو همه ابرومو حنبرد)

خداحافظي

بچه ها من ميرم شايد اصلا نيومدن شايدم دير به دير اومدم ولي اينجارو ميزارم قسمت نظراش باز باشه تا باهم ديگه بتونين حرف بزنين البته درباره ي گذاشتن خاطره هم بايد بگم كه اقا اميد هستن و ايشالا رسيدگي ميكنه دلم براتون تنگ ميشه دوستاتون دارم                     

خاطره نازنين جون

سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه..این خاطره ماله مسافرت تابستونه امساله که به لطف دایی کللللللا کوفتم شد..من الان فقط خاطره ی امپولای روز دوم سفرمونو میگم..خب بریم سر خاطره..شب اونقدر خسته و بی حال بودم که رو کاناپه ی ویلا خوابم برد صب دایی بیدارم کرد و به محض دیدنش گریه ام گرفت..گریه ام به خاطر درد امپولام نبود به خاطر این بود که با دایی قهر بودم..همونطور که گریه میکردم سرمو فشار میدادم تو کاناپه که دایی نبینم..دایی هم فقط موهامو ناز میکرد و معذرت خواهی میکرد!قشنگ یادمه که میگفت:الهی بگردمت دایی جون ببخشید دیگه عزیزم..من که دوس ندارم تورو اذیت کنم خوشگل دایی..توروخدا دیگه گریه نکن..گریه نکن چشات حیفن عزیز دایی..اخه قربونت بشم من اصن چن تا امپوله کوچولو ارزش این همه اشک تورو داره؟منم عصبانی شدمو گفتم:اصنم کوچولو نبودن..تازه معلوم نیس چن هزار تا دیگه نوشته باشی..و دوباره گریه امو شروع کردم..دایی هم اومد بغلم کردو گفت:عزیزم میدونم امپولات درد داشتن گل دایی..ببخشید خانومی..بخدا من نمیخوام مریضیتو ببینم گلکم.. توکه میدونی من چقدر دوست دارم خانومی..تورو خدا دیگه گریه نکن..(دقت کردین چقد بغل کردن به ادم ارامش میده!!واقعا اگه دایی بغلم نمیکرد اروم نمیشدم!!)منم تو بغل دایی دل دل میزدمو خودمو تو بغلش جمع کرده بودم که دایی گفت:میخوای باهم بریم لب دریا؟هیچی نگفتم فقط سرمو به نشون موافقت تکون دادم که دایی بوسم کردو و بلند شد و رفت برام یکی از مانتو های گشاد و نسبتا بلندمو اورد تنم کردمو رفتیم(ساحل سنگی دقیقا رو به روی ویلاس)میخواستم بشینم رو سنگا که جای امپولای قبلیم خییییییلییییی درد کردو اخمام رفت تو هم و دایی که متوجه شده بود گفت:بیا تو بغل من بشین کوچولو..خلاصه یکم تو ساحل نشستیم که مامانم از رو تراس صدامون زد که بیاین صبحانه..من و دایی هم یکم طولش دادیم تا مطمین بشیم مامان بابام میزو چیدن!!خلاصه صبحانه رو خوردیم و من گفتم:مامان بریم خرید مامانمم مواقفت کردو من رفتم بالا تا برم دوش بگیرم و بعدم بریم خرید که دایی با 3 تا امپول اومد تو اتاقمو گفت:عشق دایی بیا امپولاتو بزنم بعدش باهم بریم خرید!!منم که داشتم حوله امو برمیداشتم گفتم:داااایی..بزار حداقل جای اون امپولای قبلیم خوب بشه بعد باز شروع کن امپول زدن.دایی که خودشم معلوم بود ناراحت شده گفت:الهی بگردم دایی میدونم خیلی دردت اومده و الانم درد داری ولی ببین چقد حالت بده.بخواب زود بزنم تموم شه.منم دیگه تحمل نکردمو زدم زیر گریه و گفتم:داایی تورو خداااااا بیخیال شو..جون من..تورو خدا این دفعه رو بیخیال شو دایی..خواهش میکنم دایی..تورو خدااااا.دایی هم گفت:عزیز دلم بخواب زود بزنم تموم شه قول میدم یواش بزنم برات بخواب عزیزم.منم هیچی نگفتم و فقط با گریه به دایی نگاه میکردم که گفت:خب وروجک چرا اینجوری نگام میکنی؟دلم اب میشه اخه!! منم جهت افزایش مظلوم نمایی خودم(خدایی وقتی مریض میشم خیلی مظلومم)فقط گفتم :خیلی بدی و رفتم رو تختم دراز کشیدمو سرخابو بغل کردم..دایی هم داشت امپولا رو اماده میکرد منم یه جوری که دایی بشنوه گفتم:سرخاب جونم میدونم خیلی از این کارای دایی بدت میاد..بهتم حق میدم عزیزم ولی خب بعضیا اینجوری ان دیگه..دایی هم که حرفامو شنیده بود گفت:مگه داییت چجوریه فسقلی؟منم خیلی جدی گفتم:با شما نبودم.دایی هم برگشت و یه چشمک بهم زدو و پنبه و الکل برداشتم و اومد کنار تختم ایستاد و لباسمو داد پایین که دوباره زدم زیر گریه..دایی اولیو زد که سفت کردم!!گفت:دایی شل کن.منم با گریه گفتم:دااااایی دربیارش خیلی درد داره.دایی هم میزد روی پام و میگفت دایی شل شل کن خودتو میدونم درد داره ولی اگه خودتو شل نکنی بیشتر دردت میاد.یکم شل کردم که دایی خیلی جدی گفت:نازنین گفتم خودتو کامل شل کن.منم خودمو شل کردم و دایی کامل تزریقش کردو کشید بیرونو بلافاصله بعدیو زد..خییییییلللیییی درد داشت..هیچی نمیگفتم فقط بلند بلند گریه میکردم و سرخامو فشار میدادم.اینم تموم شد و دایی کشید بیرون و گقت یکم استراحت کن عشق دایی..بعدش بعدیو میزنم عزیزم.و لباسمو درست کرد.منم بدون توجه به حرفاش فقط گریه میکردم..10 مین گذشت که دایی اومد تو اتاقمو گفت:خوشگلم برگرد تا اون یکی هم بزنم تموم شه..من که گریه ام بند نیومده بود شروع کردم بلند بلند گریه کردن که دایی اومد سرمو بوسید و گفت:قربونت بشم این دیگه درد نداره عزیزم.منم هیچی نگفتم و فقط گریه میکردم که دایی خودش برگردوندم و لباسمو کشید پایین و دوباره پنبه کشید که جیغم بلند شد .دایی هم گفت:الهی بمیرم عزیزم و امپولو فرو کرد.کل مدتی که دایی داشت تزریق میکرد من با گریه میگفتم:داااااااااااااااااااااااییییی بخدا خیلی بی انصافی.که درش اورد و پنبه گذاشت.بعدم لباسمو درست کردو بغلم کردو خودش نشست رو تختم و موهامو ناز میکرد و قربون صدقه ام میرفت..منم اونقدر درد کشیده بودم تو بغل دایی خوابم برد و خرید نرفتم..از خواب هم که بیدار شدم دایی خواست بغلم کنه که هولش دادم و با داد گفتم:دست به من نمیزنیاااا.دایی هم بدجوری جاخورد..مامان بابام و مامان بزرگ پدربزگمم کپ کرده بودن..منم خیلی جدی رفتم تو آشپزخونه و با دایی کاااملا قهر بودم..انشالله خاطره ی امپولای بعدشم میزارم.ممنون که خوندید..بای

خاطره أجي فافاي عزيزم

سلام بچه ها چند وقت پيش دايي سرماخورده بود حالش خيلي بد بود گفتم بيام خاطرشو واستون تعريف كنم

دايي اومد خونه ديدم خيلي حااالش بده تب كرده بود سرفه ميكرد صداشم گرفته بود گفتم دايي بريم دكتررر حالت بدده گفت دايي جان عصر ميرم پيش دوستم حالا برم بخوابم كه خيلي خستمههه خيلي ناراحت بودم واسش بابا هم ديد دايي سرماخورده اونم اينقدررر شديد خيلي ناراحت شد زنگ زد به عمو آرمان(عمو آرمان دوست صميميه داييه كه البته باباش دوست بابمه ) بابا كه با عمو حرف ميزد ميگفت زووود بياااي هاااا فافا ناراحته واسه داييش عمو هم گفت گوشي رو بده فافا بعدش كه باهام حرف زد گفت ناراحت نباشي عمووو ميام دايي رو معاينه ميكنم خوب ميشه ديگهههه باشه؟منم گفتم باشه و گوشي رو دادم به بابا و قرار شد عمو بياد دايي رو معاينه كنه

وقتي اومد دايي خواب بود سريع رفت تو اتاقش دست گذاشت رو پيشونيش گفت اي بابا چرا اينقدر تب دارههه؟منم زدم دير گريه كه بابا گفت گريه نكنننن ديگه فافا خوب ميشه دايي

عمو دايي سعيدو بيدار كرد گفت داداش پاشو پاشو سريع معاينت كنم دايي هم هيچي نگفت عمو كه معاينه كرد شروع كرد به نسخه نوشتن كه تا يه خط مينوشت من ميگفتم عموووو 

قرصشو بنوييييس اونم ميگفت مگه تو ميدوني چي نوشتم و خودش و بابا ميخنديدن رفت دارو هارو بگيره منم نشستم پيش دايي اونم همش ميگفت برو اون طرررف سرما ميخوريااا ولي گوش نكردم تا عمو اومد سكتههههههه كردم دارو هارو ديدم يه عاااالمه آمپول بود با گريه گفتمممم عمووو خيلييي بدييي دايي خنديد گفت من اگه جاي آرمان بودم بيشتر آمپول ميدادم تازه داداش تخفيف داده

عمو سه تا امپول جدا كرد گفت سعيد برگرد دايي برگشت منم همش ميگفتم عمو آروم بزنيااا عمووووو بابا هم ميگفت فافا اذيت نكن عمو رو منم گريه ميكردم كه عمو پنبه كشيد و سوزنو فرو كرد دايي هيچي نگفت امپوله هم سريع تموم شد اون سمتو پنبه كشيد و گفت سعيد شل كن دايي هم گفت باشه داداش سوزنو كه فرو كرد مطمئنم دايي خيلي دردش گرفت چون چشماشو به هم فشار داد وسطاي تزريق دردش خيلي زياد شد چون دستشو مشت كرده بود و چشماشو محكم به هم فشار ميداد منم دست دايي رو كه مشت كرده بود ميبوسيدم كه دايي يه آخ تقريبا بلند گفت و عمو سوزنو كشيد بيرون گفت استراحت كن بعدي رو بزنم دايي گفت نه نميخواد همين حالا بزن اونم سمتي كه امپوله اولو زده بود پنبه كشيد و سوزنو فرو كرد كه دايي يهو پاشو آورد بالا بابامم سريع پاشو گرفت و امپوله سريع تزريق شد ولي دايي اخراش اخ اخ كرد منم فقط گريه ميكردم عمو آرمان كه منو ديد دارم گريه ميكنم خنديد گفت سعييييد چقدر دخترخواهرت دوووست داره يلدا كه چشم ديدنه منو نداره(يلدا دختر خواهرشه) دايي گفت بعلههههه ديگه همون موقع عمو دو سه تا قرص هم داد به دايي گفت حالا هم سعي كن بخوابي بهشم گفت چند رووز فقط بايد استراحت كني حالت خيلي بده ضعيف شدي و گفت از اتاق بريم بيرون دايي استراحت كنه دايي هم يه لبخند به من زد گفت دايي تو هم برو يكم استراحت كن حالت خوب نيست باشه؟ رفتيم بيرون نشستيم و عمو هم چنددقيقه بعد رفت و قبلش گفت شب دوتا امپوله ديگه هم داره فردا صبح يه دونه شبش دوتا پس فردا صبه هم يه دونه كه دايي همه رو زد

خاطره داداش نيكزاد گلم

ینم برای دل ابجی سروین 
خاطره بستری‌شدن نیلوفر ‌پارسال نیلوفر‌رفته بوده اردو گویا دم یه حوض بزرگی وایستاده بوده تا عکس یگیر اون کوهی که فومی بوده وایساتادن با دوستاش این فوم سنگینی‌کرده نیلو و چنتا از دوستاش میوفتن تو حوض هوام‌روبه غروب بوده سرد داشته میشده نیلوفر از بیشتر از ترس مریض شده بود تا سرما اومد خونه وقتی درو باز کرد رنگش کچ و دساشم یخ اون شبم مهمون داشتییم‌ فهمیدم‌یه مشکلی هس‌ولی‌ نخواستم‌ شبشو خراب کنم صب ساعت ده که بیدار شدم یعد از این کارامو کردم رفتم نیلوفرو بیدار کنم دیدم اصلا حالش خوب نیس سریع فشارشو گرفتم دیدم خیلیییی پایینه باید میرفت بیمارستان سریع از ترس اینکه چیزیش نشه لباسامو پوشیدم بردمش بیمارستان تقریبا پسر عموهام همه پزشکن یکی از پسر عموهام که تو اون بیمارستان بود به اسم ارمان که همه حتی خود من ازش‌میترسم اومد تو اتاقش نیلوفرو معاینه کرد گف باید بستری شه همون که‌ گفت‌بیمارستان خودم یه لحظه حالم بد شد که قراره خواهرم چن‌روز اینهمه درد بکشه و پشیمون بودم که چرا خودم معاینش نکردم خلاصه ارمان دستور بستری داد زنگ زدم به مامانم گفتم اینجوری شده اونم گریه کرد گذاشت گف تروخدا نزار بستری شه بچم اذیت میشه دیگه تاتهش برید خلاصه خواهر گلی من دو روز تو بیمارستان بستری بود ارمان سفارش کرده بود بخاطر اینکه از امپول میترسه اروم بزنن یه خانم پرستار مهربون اومد تا امپولاشو بزنه خانم قاسمی همون خانم پرستار بهم اشاره کرد که امادش کنم منم دمرش کردم از شدت ناراحتی نمی تونستم حرف بزنم فقط نازش میکردم حانمه همین پنیه کشید گریه کرد گفت عععع نشد دیگه دختر خوب نترس و گریه نکن من دسم سبکه امپولو فرو کرد نیلوام گریه. دویم همینطور سومیم که اخریش بود یکم سفت کرد که با به ضربه سریع شل کرد امپولا تموم شد نوبت سرم بود هرچی گشت نتونست رگ‌پیدا کنه دفعه اخر بازور یه رگ پیدا کرد و زد سه تا امپول دیگم زد تو سزم رفت بعدش ارمان اومد تو ارمان یکم عصبیه ولی ایندفه انقدر مهربون شده بود انگهر دلش برای نیلو سوخته بود نشت کنارش بوسش کرد حالشو پرسید رفت اخه نیلو تنها نوه ی دختر تو خوانواده ی ماست خلاصه شب مامان و بابام اومدن نیلوفر خواب بود متوجه اومدنشون نشده بود نیلو خیلی اذیت شد روز بعدش نیلوفر بازم امپول خورد و حالا تو خونه عموهام عمم و پسر عموهام اومدن دیدن نیلو اونشب ارمان بهم گفت که امپولای نیلوفرو زدی منم گفتم نه اونم عصبانی شد گفت نه نداره باید بزنه هرچی گفتین بابا بچه اذیت میشه گوش نکرد سه نا امپول پنادر سفتراکسون و دگزارو اماده کرد رفت سراغ نیلو محمد عموم رفت بعد دو دقیقه صدای جیغ نیلوفر و شنیدم رفتم اتاقش بالا سرش نشتستم دلداریش میدادم تا تموم شد اون روز برای من و نیلوفر یدترین روز عمرمون بود ایشالا هیچ موقع مریض نشید منتظر نظراتتون هستم سعی کردم با تمام جزعیات تعریف کنم

خاطره سميرا جونم

سلام معرف حضورتون که هستم سمیرام

چند وقت پیش من مسموم شده بودم هر چی که میخوردم گلاب به روتون بالا میاوردم ومعدمم درد میکرد واسه این که داداشام متوجه نشن از خونه زدم بیرون و رفتم خونه خالم اخه خالم خیلی پایست خالم که منو با اون حال دید اول یه قرص بهم داد که نمیدونم چی بود منم خوردمش بعد از چند دیقه واسم غذا اورد که من با خوردن به لقمه دویدم سمت دسشویی و دوباره حالم بد شد نزدیک بود خود معدمم بالا بیارم(البته بازم گلاب به روتون) از دیشویی اومدم بیرون یه کم ایستراحت کردم که خالم گفت پاشو بریم بیرون من کاردارم تورم نمیتونم تو خونه تنها بزارم منم پاشدم حاظر شدم با خالم رفتم که رفتیم تویه ساختمون اصلا به درمونگاه شباهت نداشت از پله ها رفتیم بالا وقتی وارد شدیم دیدم بله درمونگاه 

خواستم در برم که خالم دستمو گرفت و دو تا امپول گذاشت روی میز پذیرش و خانوم پرستارم گفت مال کیه که خالم منو نشون دادکه خانومه گفت اماده شو منم شدید بغض کرده بودم ولی اهل ابروریزی نیستم سعی کردم خودمو کنترل کنم که اشکام نریزه رفتم تو اتاق تزریقات خالمم کمکم کرد تا اماده شم خانوم پرستار هم اومد امپولارو جلوی چشم من اماده کرد و اومد بالا سرمن بدبخت پنبه کشید و اولی رو زد که لبمو به دندون گرفتم که صدام در نیاد زود تموم شد و دومی روهم زد که این پدرمو در اورد ولی به هر زوری بود ابرو داری کردم بعد با خالم اومدبم خونه خالم البته بماند که بنده حسابی واسه خالم قیافه گرفته بودم اون روز عصر داداشم با مامانم اومدن دنبالم که بریم خونه که خالم به داداشم گفت که امروز امپول زدم باهام کاری نداشته باشه که داداشم یه چشم گفت و خندید

ببخشید اگه لوس و بی مزه بود خودمم می دونم خوب خاطره تعریف نمیکنم ببخشید چشمای نازتون درد اومد

خاطره أجي فافا

سلااااام
چندوقت پيش دندون دوستم دررررد ميكردددد شديييييييييد از درد گريه ميكرد خيلي ناآرومي ميكرد از ترسشم نميرفت دندون پزشك معاينه كنه 😐
زنگ زدم خونشون مامانش جواب داد گفت مينو حالش بده لپشم يكم باد كرده منم خندم گرفته بود بهش وقتي قيافشو با لپ ورم كرده تصور ميكردم خخخخ 😂زنگ زدم كلينيك دندون پزشكي و نوبت گرفتم به سختي و رفتم خونه ي دوستم مجبورش كردم باهام بياد تا دندون پزشك ويزيتش كنه از ترس رنگش پريده بود گفتم تو بيا تا نخوايي كه دندونپزشك كاري انجام نميده يكم آروم شد و رفتيم كلينيك و دكتر معاينش كرد گفت الان عفونت داره لثه يا دندونت دقيقا يادم نيست گفت چندتا آمپول مينويسم واست بزن تا عفونتت خوب شه دوباره بيا واسه چكاپ كه بهت بگم چيكار كني غير از آمپول دو نمونه قرص و يه كپسولم بهش داد ولي همش تاكيد ميكرد آمپولاشو تزريق كنه از كلينيك كه زديم بيرون بغض كرده بود منم خيلييي ناراحتش بودم حالا جدا از اينكه خنده دار شده بود ولي خيلي دلم واسش ميسوخت سعي ميكردم آرومش كنم گفتم خواستي آمپول بزني ميگم با بيحسي بزنن واست كه درد نگيره خودشم ميدونست حتما بايد آمپول بزنه چيزي نميگفت فقط ترسيده بود رفتيم بيمارستان تا آمپول بزنه بهم گفت فافا تو هم بياااا تنهايي ميترسم منم گفتم تو برو آماده شو منم ميام رفتم به پرستار گفتم با ليدوكائين بزن ولي قبول نكرد منم به مينو نگفتم بيحسي نميزنه رفتم پيشش ديدم نشسته بهش گفتم آجي دراز شو خودمم بغضم گرفته بود خوابيد يكم شلوارشو پايين داد گفت فافا دردم گرفت دستتو فشار بدم؟سرشو بوسيدم گفتم آرههه گريم گرفته بود گناه داشت پرستار اومد خواست پنبه بكشه گفتم لطفا خيلي آروم تزريق كنيد گفت من اروم ميزنم ولي امپولش خيلي درد داره بايد همكاري كنه مينو هم بغضش تركيد و زد زير گريه ولي بيصدا پنبه كشيد و سوزنو فرو كرد و شروع كرد به تزريق مينو دست منو فشار ميداد و آروم اشك ميريخت ولي اصن خودشو سفت نكرد تقريبا يه دقيقه طول كشيد تزريقش و سريع سوزنو كشيد بيرون مينو هم بيحال شده بود برش گردوندم لباسشو درست كردم اشكشو پاك كردم يكم كه بهتر شد پا شد و رفتيم خونشون اصرار كرد شب بمونم منم زنگ زدم خونمون مامان بابا اجازه دادن بمونم شبم بهونه ميگرفت ميگفت فافا دلم واسه بابام تنگ شده(اخه باباش فوت كرده)خواهرشم ازدواج كرده داداشم نداره خلاصه كلي بهونه گرفت فردا صبحشم دوباره رفتيم كه آمپولشو بزنه رفتيم بيمارستان و امپولو داديم به پرستار مينو هم خوابيد رو تخت شلوارشو يكم پايين داد دستمو گرفت بغض كرده بود منم باهاش حرف ميزدم اروم شه پرستار اومد گفت امپولت درد داره با بيحسي واست ميزنم مينو كلي خوشحال شد ترسش كم شده بود پرستار پنبه كشيد سوزنو فرو كرد شروع كرد به تزريق مينو يكم دستمو فشار داد ولي گريه نكرد اخرش يهو دردش زياد شد يه اخ گفت و خانوم پرستار سوزنو دراورد مينو تشكر كرد و گفت خيلي خوب زدين خانوم پرستارم دستشو گرفت گفت من دوست ندارم كسي اذيت شه بعدشم رفت مينو هم خودش لباسشو دوست مرد و رفتيم ولي واسه بقيه امپولاش خودش ميرفت و اخرش دندونشو كشيد

خاطره داداش سپهر

این خاطره ای ک دارم ازسامان داداشمه من یه شوهر خاله دارم اسمش بهروزه 36 سالشه پزشک عمومی اینکه سامان کوچکتر از اونه و تخصص داره کلا حال نمیکنه با سامان دنبال یه فرصته حالشو بگیره همه جوره ام ازپزشکی سامان ایراد میگیره تابستون شمال بودیم سامان یه کم سرما خورده بودبا شنا و آببازی بدتر شد سعیدم(داداش کوچیکم دانشجوی پزشکی)امتحان داشت قرارشده بود بعد ما بیاد یه روز صب نشسته بودم تو حیاط سامان اومد گفت پاشو بریم درمونگاه تکی نمیرم گفتم مگه خودت نمیدونی چته؟گفت آره با قرص خوب نمیشم باید آمپول بزنم  _خو من میزنم برات گفت پنیسیلینم میزنی؟گفتم نه شرمنده میترسم صبر کن سعید میاد اون میزنه برات داشتیم باهم صحبت میکردیم در باز شد ماشین بهروز اومد تو تا با سامان دست داد گفت چرا انقد داغی بابامم گفت چه خوب شد اومدی میخواست بره درمونگاه  بهروز گفت خب برو تو الان میام معاینت میکنم رفتیم تو سامان و معاینه کرد همشم میگفت حالت خوب نیست چرا گذاشتی انقد پیشرفت کنه مریضیت و این چیزا حالا حالش خیلیم بد نبودا یه نسخه داد دست من گفت برو بخر گرفتم دیدم بهروز خان ترکونده رسیدم خونه با داروا رفتم پیش سامان نگاه کرد و گفت بابا مگه گلو من چقد عفونت داره دوتا پنادر نوشته 10 تا آمپول بود 4 تاش ویتامین قشنگ معلوم بود فقط میخواسته الکی آمپول بنویسه بهروز اومد تو سامان پرسید کدوما رو الان میزنه اسماشون یادم نیست روهم میشد 6 تا سامان گفت بهروز خان دوتا پنادور لازم نیستا بهروز گفت نه لازمه بهروز داشت آماده میکرد آمپولارو سامان دوباره گفت اینهمه ویتامینم لازمه؟بهروز گفت حتما لازمه ک نوشتم نکنه میترسی؟ سامان گفت نه بابا ترس چیه برگشت خودش شلوارشو یه کم کشید پایین بهروز اومد اولی رو زد سوزنو خیلی بد فرو کرد سامان یه آی کوچیک گفت دیگه صداش در نیومد دومی رم زد بازم صداش درنیومد سومی رو ک زد سامان دستاشو مشت کرده بود آروم آی آی میکرد معلوم بود خیلی درد داره بزور تحمل میکنه صداش شبیه ناله بور بهروز داشت الکی طولش میداد بالاخره کشیدش بیرون چهارمی رو زد سامان فقط دستاشو مشت کرده بود صورتشم بین دستاش گرفته بود نمیدیدم خواست بعدی رو بزنه گفتم بهروز خان همه رو ک پشت هم نزن یه استراحت بده بینش گفت بچه ک نیست بعد گفت سامان الان بزنم یا یکم صبر کنم سامان گفت نه بزن الان اونم بعدی رو برداشت باچشای خودم دیدمد دقیقا زد جای آمپول سومیه ک درد داشت یهو سامان یه آخ سوزناکی گفت آمپوله بزرگم بود از وسطاش سامان میلرزید دیدم داره درد میکشه بهروزم داره طول میده الکی گفتم بهروز زود باش دیگه داری طولش میدی دردش میاد گفت یهو بزنم بیشتر دردش میاد منم گفتم نه انگار بزنی رو جای قبلی بیشتر دردش میاد یهو تعجب کرد نمیدونستم دق دلیشو سر بدبخت سامان خالی میکنه اون آمپوله ک قشنگ چن دیقه تو بدنش بود بعد درآورد خیلی خون میومد چسب زخم زد روش بعدی رو برداشت دوباره خیلی سوزنشو بد زد سامان یه تکون شدیدخورد تا آمپوله تموم شه چندبار آروم آی آی کرد تموم ک شد رفت بیرون سامان سرشو بلند کرد دیدم چشاش پر اشکه خیلی بد زد 4 تا آمپول دیگه داشت 2 تا فردا 2 تام پس فردا فرداش صبح زود سامان از خواب بیدارم کرد دوتا آمپول داد دستم گفت بیا اینارو بزن بیچاره میخواست قبل اینکه بهروز بیدار شه بزنه گیر اون نیافته آماده شون کردم داشتم میرفتم الکل بیارم بهروز آمپولارو دید دستم گفت اینا واس کی ان؟گفتم سامان میخواست یه جوری خودش بزنه ولی پیچوندمش خودم زدم  تمام جای دیروزیا کبود شده بود جای سالم پیدا نمیکردم بزنم دوتای دیگه ام فردا بهروز ک نبود فقط یکیشو سعید زد پنادر دومی رو نزد براش ولی بدبخ پنچر شد سفر کوفتش شد نمیتونست راه بره البته مام تا جایی ک جا داشت حال بهروزو گرفتیم

خاطره رويا جونم

سلام
گفتم ی خاطره ام از امپول براتون بذارم
من بچه ک بودم چون لوزه سوم داشتم خیلی مریض میشدم حداقل ماهی ی بارو مریض میشدم و امپول میزدم
اونموقع ها خیلیییییی از امپول میترسیدم هردفه مامانم ی جور گولم میزد میبرد امپولمو میزدم حالا دوبار از گول خوردنامو براتون میگم
ی بارش مدرسه بودم ف کنم کلاس دوم بودم زنگ تفریح بودیم دیدم مامانم اومد مدرسه و بعدش دفتر منو خواست رفتم ک ی مدیر مهربون داشتیم خیلی دوسش داشتم بهم گفت رویا جان بیا با مامانت برو امپولتو بزنو برگرد مدرسه،من نمیدونم نمیشد مامانم بذاره بعد مدرسه بریم امپول بزنم ک ابروم جلو اون همه بچه و مدیرمون نره!!!!
زدم زیر گریه ک من امپول نمیزنم و تو حیاط مدرسه نشسته بودم رو زمین مگه مامانم میتونست بلندم کنه

درحال گریه بودم ک خانوم مدیرمون اومدو ی شیشه خوشگل ک الان میدونم ارلن ازمایشگاه بودو توشم اب بود!!!! داد مامانمو بهم گفت بی حسی ریختم توش درمانگاه برات با این بی حسیه میزنن درد نداره پاشو برو بزنو بیا
منم ساده و زود باور!!
اشکامو پاک کردمو با مامانم رفتیم درمانگاه،مدرسه و درمانگاه ب خونمون نزدیک بود
خلاصه ریلکس خوابیدم رو تختو خانومه با امپول اومد بالا سرم منم خوش خیال ک هیچی متوجه نمیشم ک یهو جیغم بلند شد وای خیلی درد داشت دردش زیاد بود چون گولم زده بودن 
حسابی گریه کردمو جیغ زدم تا امپوله تموم شد ولی بعدش از مدیرمون بدم اومده بود اونروز دیگه مدرسه نرفتم،نامردااااا

خاطره يگانه جان

من که تاحالا آمپول نزدم اصلا هم دوست ندارم بزنم من ۱۲سالمه و عاشق اینم که یاد بگیرم آمپول بزنم تا بتونم به بقیه آمپول بزنم این خاطره مال دوستمه که اسمش سپیده اس

سرما خورده بودم ناجور گلو درد به همراه تب و لرز شدید از شانس بدم اونروز خونه ی عموم اینا بودم که دخترشون دکتره دختر عموم گفت بیا تو اتاق معاینه ت کنم منم که اینقدر حالم بد بود که حواسم به آمپول نبود رفتم تو اتاق و اونم معاینه کرد بعد گفت مثه اینکه حالت میلی بده با یه آمپول دگزا چه طوری چند ثانیه ترسیدم بعد باخودم گفتم به جاش خوب میشم ازش پرسیدم مگه آمپول دگزا برای سن منم خوبه گفت وقتی مجبوریم آره بعد هم گفت برو بخواب یکم میترسیدم آخه بار اولم بود و شنیده بودم آمپول دگزا درد داره ولی اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم مقاومت کنم رفتم یه گوشه خوابیدم و شلوارم رو دادم پایین خیلی ترسیده بودم و داشتم میلرزیدم تا دختر عموم با اون آمپول ترسناک اومد پنبه رو کشید رو یه سمت باسنم و بهم گفت نفس عمیق بکش و سوزن رو فرو کرد تو باسن بدبخت من که باسنم خیلی درد گرفت یه جیغی زدم که نگو‌ و نپرس در طول تزریق داشتم جیغ میزدم خیلی هم طول کشید وقتی تموم شد همسایه اومد دم در خونه ی عموم اینا و میپرسید اتفاقی افتاده؟؟؟