خاطره آرتا جان

سلام آرتا هستم یه بیو میدم برای کسایی که خاطره ی قبلیمو نخوندن 19 سالمه و دانشجوی پزشکی هستم،یه بردار دارم به اسم آرمان که داره تخصص داخلیشو میگیره،اول یه تشکر جانانه از همه ی شما دوستانی که وقت گذاشتید خاطره ی قبلیمو خوندید و ممنون از شما دوستانی که با نظراتتون خوشحالم کردید،این خاطره ای که میخوام تعریف کنم واقعا یکی از دردناک ترین اتفاقایی هست که تو زندگیم برام افتاد ،من از بچگی شنا میکردم خب واقعا دیگه حرفه ای شده بودم تو تیم استان بودم،از طرف تیم واتر پلو در خواست داشتم خلاصه که تو اوج بودم برای خودم 14-15 سالم که بود مامان و بابام سر یه قضیه ای مجبور شدن چند هفته برن مسافرت و خوب من و آرمان مجبور بودیم تنها با هم بسازیم، آرمان اون موقع تازه عمومیشو تموم کرده بود زیاد ادعایی نداشت ولی ماشالله الان با وجود اینکه داخلی میخونه بگی دستم در رفته هم میگه بیا برات جاش بزنم آقای اعتماد به سقف،خلاصه اون تابستون دو تا مسابقه ی خیلی مهم انتخابی توی شهریور قراربود برگزار بشه و من از بعد از عید اون سال شدیدا روشون تمرکز کرده بودم و حسابی تمرین میکردم،حدودا یه ماه مونده بود به مسابقات یه روز توی استخر اومدم از آب بیام بیرون پامو که گذاشتم از پله ی آخر بالا،چون سر بود ،پام وحشتناک پیچ خورد هیچ وقت یادم نمیره یک دردی پیچیده بود تو پام احساس کردم یه لحظه جونم از تو مچ پام در رفت به بد بختی خودمو کشیدم بیرون چند لحظه لبه ی استخر نشستم خیلی درد داشتم خیلی مربیم اومد پیشم گفت چیشد چرا نشستی؟ حالت خوبه؟ منم واقعا انقدر اون لحظه ناراحت بودم و درد داشتم هیچی نگفتم همینجوری نگاش میکردم اشکام میومد گفت چی شده عزیزم چرا گریه میکنی؟ چت شد یهویی؟منم میترسیدم بگه به مسابقه نمیرسی و نمیتونی مسابقه بدی و از اینجور چیزا گفتم سرم گیج رفت زانوم خورد لبه ی استخر خیلی درد میکنه بغلم کرد گفت حالا اینکه گریه نداره بلندم کرد ولی تا اومدم راه برم درد خیلی وحشتناکی پیچید تو پام جوری که اومدم بیفتم که گرفتم منم هی به خودم میگفتم حالا بد بخت شدم حالا دیگه نمیتونم مسابقه بدم همینجوری گریه میکردم نشوندم رو سکو رفتن برام آب آوردن یکم که حالم بهتر شد کمکم کرد که برم دوش بگیرم و لباسامو بپوشم بهم گفت که چیکارا بکنم و اگه دردم بیشتر شد حتما برم دکتر ولی خب من که زانوم درد نمیکرد،از طرفی هم استرس داشتم که برم دکتر آرمان اومد دنبالم لنگ لنگون رفتم طرف ماشین تا نشستم تو ماشین و آرمان گفت سلام زدم زیر گریه،اونم بیچاره نمیدونست من چمه،هی میگفت چیشده عزیزم؟ چی شده قوربونت برم؟حالت خوبه؟دلت برای مامان اینا تنگ شده؟خب برمیگردن زود، هر کاری بخوای من میکنم،اتفاقی تو استخر افتاده؟ بغلم کرد گفت فدات شم بگو چی شده خب؟منم میترسیدم براش بگم بگه میبرتم دکتر گفتم هیچی،هیچی نشده آره دلم برای مامان اینا تنگ شده،بغلم کرد و یه خورده نازم کرد گفت بر میگردن و از اینجور چیزا،آرومتر که شدم راه افتاد منم سرمو کرده بودم طرف پنجره همینجوری تا آخرش گریه میکردم اونم برام حرف میزد رسیدیم خونه،بی هیچ حرفی رفتم تو اتاقم فقط فکر میکردم که الان برای مسابقه چی کار کنم و چه خاکی بر سرم بریزم،آرمان اومد تو اتاقم با داد گفتم برو بیرون میخوام تنها باشم ولم کن،شکه شد گفت آرتا قضیه مامان اینا نیستن یه چیزی شده تو به من نمیگی،چرا آخه؟ حرف بزن سبک شی اومد بغلم بکنه هلش دادم عقب گفتم آره ولی برووووو نمیخوام حرفی بزنم برو لطفا گفت باشه من میرم ولی اگه خواستی حرف بزنی من هستم،هر وقت خواستی بیا بگو
منم زودلباسامو عوض کردم، موهامو خشک کردم سرمو کردم تو بالش زار زار گریه میکردم میدونستم یه اتفاقی افتاده واسه پام از بس که درد داشتم ولی حاضر نبودم برم بهش بگم،آرمان دوباره اومد تو از صدای گریه من، با داد گفتم بروووو بهت میگم اومد نشست رو تخت گفت تا نگی چیشده من از جام تکون نمیخورم،مردم من خب تو اینجوری داری گریه میکنی، گفتم خوردم زمین زانوم درد میکنه حالا راضی شدی؟گفت نه این نیست اون آرتایی که من میشناسم واسه اینجور چیزا این همه گریه نمیکنه ، گفتم خودتو اگه بکشیم من هیچی نمیگم برو ولم کن ازشانس گلم زد و خون دماغ شدم وااااای یعنی بد بختی پشت بد بختی آرمانم دوید دستمال آورد برام میگفت آروم باش،باشه نمیخواد بگی ببخشید اصلا من اینقدر اصرار کردم تو فقط آ روم باش رفت یخ آورد گذاشتم رو پیشونیم تا خونریزیش بند اومد. منم دیگه واقعا جونی برام نمونده بود بیحال افتاده بودم رو تخت آرمان دستمال و اینا رو جمع کرد برد ریخت تو سطل آشغال،رفت بیرون چند دقیقه بعدش با یه لیوان آب برگشت،بلندم کرد کمکم کرد بخورم ،دوباره رفت بیرون یه دونه شکلات آورد گفت بخور یخورده فشارت بیاد بالا عینه گچ شدی خوردم و دوباره دراز کشیدم ولی درد پام بد تر شده بود،گفت میخوای ببرمت یه آب بزنی به صورتت؟ منم گفتم نه فقط برو،اونم دیگه اصرار نکرد گفت باشه من بیدارم اگه حالت بد شد بیا بهم بگو، منم سعی کردم بخوابم ولی خیلی درد داشتم ولی چون زیاد رو به راه نبودم خوابم برد نصف شب با یه درد وحشتناک بیدار شدم اون موقع هم واقعا خیلی تو خط قرص و دارو نبودم تنها چیزی که تو اتاقم داشتم استامینوفن بود پاشدم از تو تخت اومدم بیرون لی لی کنون رفتم یه دونه برداشتم رفتم تو آشپز خونه با آب خوردم و با هزار بد بختی برگشتم تو اتاقم ولی از بس درد داشتم خوابم نمیبرد،گفتم خوب میشم حالا قرص خوردم خوب میشه ولی خب عملا استامینوفن رو اینجور دردا چندان تاثیری نداره برای همینم فرقی نکردم دیگه مرتب قلت میزدم نمیدونستم از شدت درد چی کار کنم شاید واقعا یه دو ساعتی همینجوری گذشت پاشدم رفتم دوباره تو آشپز خونه یخ برداشتم ریختم تو کیسه گذاشتم رو پام آرمانم از سر و صدای من بیدار شد اومد بیرون گفت خوبی؟ گفتم آره زانوم درد میکنه اومدم یخ بذارم روش گفت من فک نمیکردم جدی گفته باشی منم گفتم چرا بابا پا درد دارم گفت خب بیا بشین همینجا من برات میذارم روش گفتم نههههه خودم میذارم تو برو بخواب اونم فکر میکرد من اونشب پتانسیل گریم بالاست چیزی نگفت ولی بازم تاکید کرد که اگه حالم بد شد بیدارش کنم منم رفتم تو اتاقم یخه رو گذاشتم رو پام دیگه یه مدت همین کارو کردم تا دردش کمتر شد منم خیلی خسته بودم کیسه یخه رو انداختم تو سطل گرفتم خوابیدم
صبح با هزار بدختی پاشدم از اتاقم لنگ زنان رفتم بیرون دیدم خدا رو شکر آقا نیستن رفتم صبحونه خوردم یخ برداشتم که دوباره بذارم رو پام یهویی دیدم زیر قوزک پام کبود شده وحشت کردم اصلا، یخه رو گذاشتم روش کلی دعا کردم که خوب بشه کلی زدم تو سر خودم تا عصر که آرمان اومد چند بار دیگه هم یخ گذاشتم روش بلکه بهتر بشه خیلی هم درد داشتم واسه همین چند تا استامینوفن دیگه هم خوردم و درد می کشیدم عصر دیدم که نه کبودیش بهتر نشد رفتم یه جوراب پوشیدم که آرمان نبینه اونم اومد کلی معذرت بابت شب قبلش خواست و تعریف کرد و اینا ها چیزی هم نفهمید فقط یه بار پرسید چرا تو تابستون جوراب پوشیدی منم گفتم کرم زدم کف پام بعدشم پرسید که زانوت بهتره منم با یه لبخند گفتم آره ولی درد داره همینجور سر سری یه نگاهیش انداخت گفت ولی ورم نکرده میخوای یه نگاهیش بکنم درست؟ منم گفتم نه چیزیش که فرداش آرمان خونه بود گفت تو نمیری تمرین؟گفتم نه امروز زیاد حالم خوب نیست نمیتونم به پام فشار بیارم به مربیمم گفتم دیگه چیزی نپرسید منم خب جلوش نمیتونستم برم یخ ور دارم بذارم رو پام که،مجبور شدم بشینم از صبح جلوی تلویزیون تکونم نخورم تازه جورابم پام کرده بودم بعد از یه مدت پاشدم برم دستشویی از بس که پام درد میکرد به زور تکون میخوردم آرمانم دید من اینجوریم گفت برگشتی معاینت میکنم بحثم نداریم منم رفتم دستشویی برگشتم به آرمان گفتم دست به من زدی خودت میدونی یهویی برگشت با داد گفت سه روزه داری میلنگی فکر کردی نمیفهمم شاید زانوت مو بر داشته باشه شاید رباطش پاره شده باشه چرا نمیفهمی آخه؟ منم گریم گرفته بود گفتم ولی هیچ کدوم از اینا دلیل نمیشه که تو سر من داد بزنی و به زور رفتم تو اتاقم، تا ظهر نیومدم از اتاقم بیرون پامم وحشتناک درد میکرد ظهر اومد واسه غذا صدام کرد منم رفتم بیرون ولی باهام حرف نمیزد منم غذامو خوردم پاشدم یخ برداشتم رفتم تو اتاق یهویی درو باز کرد اومد تو دید یخه رو گذاشتم رو مچ پام عصبانی شد گفت حالا دیگه به من دروغ میگی؟ چرا این رو زانوت نیست؟ من میگم این زانویی که نه کبود شده نه ورم کرده چیزیش نیست نگو مچت درد میکرده چیزی نمیگفتی منم شکه شده بودم حرفم نمیومد که چیزی بگم اومد یخه رو از دستم کشید انداخت رو زمین دستش به پام خورد جیغم رفت هوا گفتم آروم توروخدا یه نگاهیم کرد گفت جورابتو در بیار،گفتم چی کار جورابم داری؟ گفت بهت میگم در بیار،منم با کلی گریه و استرس در آوردم دیگه تقریبا دور قوزک پام کاملا کبود شده بود یه داد کشید گفت بنده خدا نمیفهمی چی به سر خودت آوردی فک کنم رباط پات کش اومده با این مسخره بازیات، پاشو همین الآن بریم دکتر گفتم من نمیام خودتو خسته نکن گفت بیخود باید بریم دستمو کشید منم دستمو از دستم کشیدم بیرون با گریه گفتم نمیام من اگه بیام ممکنه بهم بگن مسابقه نده من اگه شده پامو قطع کنن باید این مسابقه ها رو بدم الکی که این همه خودمو زجر ندادم نمیام بروووو اونم عصبانی شد گفت بچه ای نمیفهمی پاشو بریم بهت میگم گفتم نمیااااام گفت باشه پس دیگه با من حرف نزن،تا شب از شدت شوک هیچی نخوردم شب از شدت گشنگی پاشدم رفتم یه خورده غذا خوردم آرمانم بیرون بود گفتم تو چیزی خوردی؟یه چشم غره بهم رفت گفت یادت باشه بمیری هم با من حرف نمیزنیا ،خب منم بهم بر خورد خیلی ناراحت شدم رفتم تو اتاقم بس که گریه کردم خوابم برد فردا صبحش تصمیم گرفتم از تو اتاقم پامو بیرون ذارم صبحونه و ناهار هیچی نخوردم اومد تو اتاقم گفت نمیخوای بیای بیرون،چیزی نگفتم گفت مطمئنی نمیخوای بریم دکتر دیگه؟ بازم چیزی نگفتم گفت به درک نمیفهمی که برای خودت میگم رفت بیرون تا عصر دردم وحشتناک شده بود از شدت درد گریه میکردم ولی حاضر نشدم برم بیرون خیلی دردم بد بود شب داشتم از گرسنگی تلف میشدم با بد بختی رفتم بیرون یه میوه ورداشتم آرمانم دوباره یه چشم غره بهم رفت گفت قهری یه چیزی بخور حداقل نمیری عصبانی شدم پرتش کردم طرفش با بد بختی برگشتم تو اتاقم خیلی درد پام بد شده بود،نابود شده بودم قرصم دیگه نداشتم دوباره افتادم تو تختم قلت میزدم خوابم نمیبرد ضعفم کرده بودم حالت تهوعم گرفته بودم ،نمیدونم دیگه چی شد از شدت درد و ضعف خوابم برد از حال رفتم چی شد،نصفه شب از خواب پریدم دیدم دردش وحشتناکه دارم میمیرم پاشدم با درد و لنگ زدن رفتم تو اتاق آرمان خواب بود تکونش دادم یه خورده صداش کردم از خواب پرید گفت چی شده گفتم دارم میمیرم یه کاری بکن غلط کردم دردش داره میکشتم، خب واقعا من 4 روز رو اون پای داغون راه میرفتم مسلما آسیبش بیشتر شده بود، بغلم کرد گفت من از دست تو چیکار کنم گفتم دارم میمیرم گفت خدا نکنه خوابوندم رو تخت چراغو روشن کرد گفت تو چرا دوباره خون دماغ شدی؟ خودم نفهمیده بودم گفتم نمیدونم توروخدا یه کاری کن،رفت دستمال آورد بینیمو پاک کرد دستمو گرفت گفت نترس چیزی نیست بعد یهو گفت تو چقدر سردی،رفت وسایلشو آورد فشارمو گرفت گفت زنده ای گفتم نههههه گفت باشه آروم باش دستمالو برداشت خونریزیش بند اومده بود گفتم آرمان فردا بریم پیش عمو سیاوش(دوست بابام هستن که متخصص ارتوپدن) گفت باشه قربونت برم،فردا میریم گریه نکن من زود میرم از داروخونه برات مسکن و سرم میگیرم میام، سریع لباس پوشید و رفت، من هم همینجور تو تختش دراز کشیده بودم گریه میکردم یه 20 دقیقه بعدش برگشت اومد تو اتاق گفت عزیزم اینقدر گریه نکن الان برات سرم وصل میکن بعد یه خورده آرومتر گفت اول برات مسکن میزنم منم واقعا حالا چون اسمش مسکن بود فکر نمیکردم آمپوله درد داشته باشی ولی وای از اون زمانی که زد یعنی احساس کردم رفت تو استخونم بابا آخه داروسازای محترم خداییش این همه تو این پایان نامه هاتون در مورد تاثیر فلان دارو رو فلان چیز تحقیق میکنید یه بارم یکیتون بیاد ببینه چه خاکی بر سرش بریزه که این متریالای آمپولاتون موقع تزریق این همه درد نداشته باشه خلاصه که من جیغ میزدم آرمانم میگفت تموم شد،آروم باش چیزی نیست دیگه آخرشه یعنی از اولش آخرش بودااا ولی تموم نمیشد کهههه،یعنی جل الخالقی داشت در نوع خودش،تموم که شد کشید بیرون گفت این آخریشه نمیدونم چی بود ولی خیلی درد نداشت زود زد و کشید بیرون آروم چرخوندم رفت یه بالش برام آورد گذاشت زیر پام بوسیدم گفت ببخشید داد زدم منم گفتم عیبی نداره، نشست پیشم شروع کرد به ناز کردنم،کم کم دردم آروم شد بهش گفتم آرمان حالا یعنی رباط پام کش اومده چیکا میکنن؟گفت یا مچ بند میدن یا گچ میگیرن اگه خیلی شدید باشه،گفتم یعنی باید پامو گچ بگیرم؟ توروخدا راستشو بگو، یه نفس عمیق کشیدگفت نمیدونم قربونت برم گفتم میدونی میخوای نگی آره نمیگی،گفت خب من فکر می کنم لازم باشه ولی عمو خیلی از من وارد تره هر چی اون گفت همون کارو میکنیم،منم با گریه گفتم تورو خدا بهش بگو گچ نگیره من مسابقه دارم این همه زحمت کشیدم توروخدا یه کاری بکن،گفت حالا آروم باش ما که نمیدونیم چی میشه استراحت کن منم یه خورده دیگه گریه کردم بعدم خوابید صبح پاشدم آرمان کمکم کرد لباس پوشیدم رفتیم بیمارستان پیش عمو، تا رفتیم تو عمو گفت دختر عمو این دفعه دیگه با شیطونیات چه بلایی سر خودت آوردی؟ یه بار دستت یه بار گردنت این دفعه کجاتو زدی ناکار کردی؟( خب چی کار بکنم؟ انگار که تقصیر منه!!! خودش میشه دست من که نیست) منم گفتم عمو باور کنین تقصیره من نیست گفت باشه حالا بشین هنوز نیومده گریه میکنه! ( در اون لحظه آنچنان دلم میخواس گردن عمو رو بگیرم و با دو تا دست عزیزم خفش کنم که خدا میدونه) خلاصه که نشستیم و آرمان براش گفت که چی شده و یه خورده احوال مامان بابا رو پرسید و حرف زد پیجش کردن بعد به من گفت خب برو رو تخت بشین تا من بیام،کفشتم در بیار من زود برمیگردم و رفت آرمانم اومد کمک کرد منم هی بهش التماس میکردم که توروخدا بهش بگو گچ نگیره بگو من مسابقه دارم بگو من بد بخت میشم از بس که گفتم دوباره اشکم در اومد آرمان بغلم کرد گفت هیچی ارزش سلامتیتو نداره اگه لازم باشه گچم میگیری، واسه مسابقه بعدا هم وقت هست منم ناراحت شدم گفتم تو هیچی نمیفهمی ولم کن همون موقع عمو اومد به آرمان گفت دوباره دخترمونو چیکار کردی که اشکش در اومده؟ گفتم عمو توروخدا من پامو گچ نگیرم توروخدا من مسابقه دارم کلی زحمت کشیدم،تورو جون هر کی دوست دارین من اصلا غلط کردم که همون اول نیومدم بگم ببخشید من میخوام به مسابقه برسم عمو گفت دختر وسط حرفات یه نفسم بگیری بد نیست، منم ساکت شدم گفت بذار من ببینم اصلا کی گفته که قرار گچ بگیری؟همین که پامو دید گفت به به چی کار کردی با خودت؟ حالا چند روز از ماجرا میگذره؟ گفتم 4 روز گفت یعنی تو 4 روز رو این پا راه رفتی؟ منم ترجیه دادم در اون لحظه در افق محو بشم اومد پامو گرفت جیغم رفت هوا گفت نفس عمیق بکش شاید یه خورده معاینش درد ناک باشه این پای منه بد بختو گرفته بود داشت میگفت میخوام ببینم دامنه ی حرکتیش تا چه حد تغییر کرده یهویی یه جوری چرخوندش انگار که مثلا فرمونه ماشینههههه،منم یه جیغ زدم، اومدم دستشو با دستم بگیرم که آرمان سریع دستمو گرفت، عمو گفت جیغ نزن دختر کرمون کردی داشتم میمردم جونم در رفت، داشتم به آرمان میگفتم بگو بسه توروخدا کشتم وسط حرفام دوباره پامو به سمت دیگه چرخوند،نفسم برید،شروع کردم تکون خوردن که نمیخوام ولم کنید آرمانم میگفت آروم باش الان تموم میشه،خیلیییی درد داشتم خیلییی،واقعا امیدوارم که خدا نصیب هیچ کس نکنه،دوباره عمو طی یک حرکت ناجوانمردانه پامو چرخوند به طرف داخل، دیگه من فقط با داد گفتم آرمان احساس کردم همه چیز داره محو میشه فقط دیگه صداهای گنگ میشنیدم بعد از چند لحظه احساس کردم یکی داره میزنه تو صورتم ولی واقعا دیگه هیچی نفهمیدم و از حال رفتم به هوش که اومدم،یه سرم تو دستم بود، آرمانم بالای سرم بود تا دید چشممو باز کردم اومد طرفم گفت وای سکتم دادی خوبی؟ جوابشو ندادم یه ذره احساس کردم پام سنگینه با همون بیحالی سرمو آوردم بالا دیدم وااای پامو گچ گرفتن اشک تو چشمام جمع شد، آرمانم متوجه شد بغلم کرد گفت چیزی نیست زود خوب میشه،با گریه گفتم میشه بگی زود یعنی کی؟ گفت ببین عزیزم حالا امسال به مسابقه نرسی، که چی؟ سال دیگه وقت هست گفتم وقت هست؟ این همه من التماست کردم چرا هیچی نگفتی؟ چرا به عمو چیزی نگفتی؟ مگه زبونتو از تو حلقت کشیده بودن بیرون زورت اومد دهنتو باز کنی؟ آرمانم شروع کرد که باور کن الان نمیفهمی که تا حالا هم چه بلایی سر پات آوردی من فقط خوبیتو میخوام همون موقع عمو اومد تو گفت به به بیدار شدی زیبای خفته؟(یعنی تو اون لحظه اینقدر دلم میخواست که عمو هم سن خودم بود بر میگشتم بهش میگفتم خوشمزه ه ه ه ،البته فقط تو اون لحظه هااا) گفت شما بیهوش شده بودی ما بردیم از پات عکس گرفتن خدا رو شکر مشکل استخوانی پیش نیومده،ولی رباط پات تا مرز پارگی کامل رفته فعلا باید یه یک ماه و نیمی پات تو گچ باشه،تا بعد ببینیم چی میشه احتمالا بعدشم یه دوره فیزیو تراپی داری( این عموی ما علاقه ی شدیدی به فیزیو تراپی داره یعنی چپ بری راست بیای میگه فیزیو تراپی منم متنفرم از فیزیو تراپی یعنی واقعا میگیرن دست و پای آدمو عین لاستیک میپیچونن بعدم بهت میگن خوب میشی،نمیگن که تا خوب بشی له میشیییی) به عمو گفتم عمو خواهش میکنم دیگه بسه برگشتم به آرمان گفتم آرمان بریم،نمیخوام اینجا باشم،گفت باشه قربونت برم میریم آمپولاتو بزنی میریم با گریه گفتم بابا من خوبم دست از سرم ور دارین از کی تا حالا واسه کسی که پاشو گچ گرفتن آمپول میدن؟ نمیخوام مگه من چمه؟ از دیشب تا حالا همه بلایی دهنش باز شد گفت عمو شما هم خسته نشدین از بس که به این بچه تیکه انداختین؟ عمو هم بد بخت شکه شده بود از حرف آرمان همینجوری هاج و واج ما رو نگاه میکرد بعد گفت باشه ببخشید شما خواهر برادری چرا میزنید؟ من معذرت میخوام بعدم گفت من میرم کارای ترخیصتو انجام بدم سرمم که داشت تموم میشد،یه پرستار اومد گفت بچرخ آمپولاتو بزنم،منم یه نگاه توروخدا یه چیزی بگو به آرمان انداختم آرمانم یه چشمک زد گفت نمیخواد پرستاره گفت دکتر گفتن آرمانم گفت عیبی نداره من خودم بهشون میگم،گفت آقااا برای من مسئولیت داره همون موقع عمو اومد دید بحث شده بهش گفت نمیخواد لازم نیست، اومد سرمو در آورد گفت ببخشید ناراحت شدی از حرفام من واقعا قصد بدی نداشتم منم گفتم عمو میدونم عیبی نداره عمو برگشت به آرمانم گفت آقای دکتر من از شما هم معذرت میخوام خواهرتونو اذیت کردم، آرمانم گفت عمو این چه حرفیه؟ من معذرت میخوام که تند رفتم عمو به آرمان گفت براش مسکن نوشتم یه دونه نوروبیونم نوشتم مثل اینکه زیاد رو به راه نیست آرمانم تشکر کرد عمو هم اومد منو بوسید گفت ایشالله سال دیگه وقت برای اینجور چیزا زیاده منم حالم گرفته بود چیزی نگفتم، دیگه کارای بیمارستان که تموم شد اومدیم خونه تو راهم آرمان یه داروخونه نگه داشت رفت آمپولا رو گرفت منم بر عکس همیشه که کلی چک و چونه میزدم فقط یه چشم غره بهش رفتم اونم خنده ای کرد گفت باشه بهت نمیزنم ولی مطمئن باش امشب به یه جایی میرسی که خودت میای میگی بهم بزن منم رومو برگردوندم، رفتیم خونه من زنگ زدم به مربیم قضیه رو گفتم،اونم بد بخت شک شده بود گفت حالا پروانه رو تو تیم نداریم من چی کار کنم؟گفتم حالا ایشالله از تو ذخیره ها یکی پیدا میکنید و دیگه قبل از اینکه دوباره بزنم زیر گریه قطع کردم بعدشم زنگ زدم به مامانم از سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کردم کلی هم گریه کردم تازه اون وسط مسطا قول کلی سوغاتی هم گرفتم ،آرمان نامردم هی میومد گوشیو میکشید از دست من به مامان ميگفت واااای مامان برای منم یه دونه قصر باربی بیار،یه لباس مهمونی بیار،بیا منو از دست این آدمای خبیث نجات بده مامانم هم خندش گرفته بود، میگفت آرمان اذیت نکن ولی ماشالله روکه نیست سنگ پای قزوینه،هیچی حرفامون که تموم شد تا عصر جلوی تلویزیون بودم ولی درد داشتم خیلی،خب چون شب قبلش آرمان مسکن بهم زده بود میدونستم درد داره دیگه حاضر نبودم بهم مسکن بزنه،تا شب تحمل کردم به یه جایی رسیدم دیدم نه اینطوری نمیشه رفتم آمپولا رو ورداشتم تو اتاقش بود رفتم تو بهش گفتم بیا مسکنه رو ،فقط مسکنه رو بزن اونم خندش گرفته بود شروع کرد ادای منو موقع آمپول زدن در آوردن،جدا خودم نمیدونستم اینقدر سوژم خلاصه که کلی خندیدیم،گفت باشه بخواب تا برم پنبه الکل بیارم منم رفتم خوابیدم اومد گفت فقط شل باش تا کمتر دردت بگیره، یعنی تا فرو کرد همه چی یادم رفت سفت کردم گفتم غلط کردم درش بیار ،وسط اون جیغ و دادای من خندش گرفته بود میخندید میگفت باشه شل کن درش میارم منم یه ذره شل کردم اونم نامردی کرد سریع همشو تزریق کرد منم جیغ میزدم فحش های خوشگل خوشگل بهش میداادم  اومدم برگردم گفت صبر کن نوروبیونتو هم بزنم با داد گفتم عمرا پریدم رو کیسه آمپولا دو سه تا توش بود گفتم بیای نزدیک همشونو همینجا وسط اتاق میشکونم آرمانم خندش گرفته بود میگفت باشه نمیزنم برات بذار حداقل مسکناشو ور دارم نوروبیونه رو بشکون،گفتم نه اصلا نمیشکونم گفت چرا؟ گفتم باید بریم خونه عمو اینا طی یه حرکت انطحاری اینو به خودش بزنیم تا جونش در بیاد،خلاصه که اونشب کلی خندیدیم،ولی خب فرداش که تو خونه تنها بودم کلی گریه کردم، تا هفته ی بعدشم مرتب حرص میخوردم آرمانم خیلی مهربون شده بود همش هوامو داشت،خلاصه که اون تابستون به دهنم زهر شد، بعدشم که گچشو باز کردم سه ماه میرفتم فیزیوتراپی تاشش ماه بعد از اونم هیچ ورزشی اجازه نداشتم بکنم کلی هم از نظر بدنی افت کرده بودم متاسفانه برای مسابقه های سال بعدش هم رکوردام به اندازه ی کافی پایین نیومد و دیگه هیچ وقت پام هم قدرتش مثل قبل نشد آرمان همیشه میگه اگه همون روز گفته بودی مطمئن باش پات خوب میشد ولی خب دیگه اتفاقی هست که افتاده، سال بعدشم دیگه خورد به سوم دبیرستانم و بعدشم کنکور کلا شنا رو کنار گذاشتم البته بعد از کنکور دوباره شروع کردم ولی خب دیگه فقط در حد تیم باشگاهی واتر پلو بازی میکنم ولی همیشه حسرت اون موقع رو میخورم،از من به شما نصیحت هر نوع مشکلی براتون پیش اومد مخصوصا مشکلات عضلانی سریع برید دکتر، امیدوارم که همیشه سالم باشید،از خاطره هم خوشتون اومده باشه موفق باشید واقعا هم معذرت میخوام که اینقدر طولانی شد

خاطره ماندانا خانم

سلام به همگی امیدوارم روزگار به کامتون باشه من ماندانام تو مهر ه خاطره گذاشتم ولی بازم خودمو معرفی کنم برای اونایی که من و نمیشناسن16سالمه و بچه آخر خانواده هستم خوشبختانه تو فامیل یه دکتر بیشتر نداریم که اونم پسر عمومه و چون تازه چند متهی اومده ایران لطفش شامل حالمون نشده بود که دیشب شد من یه داداش بزرگتر از خودم دارم که معمارو26سالشه یه خواهردارم که 23 سالشه و داره برا مهمان داری میخونه مامانم دبیر علوم پدرم هم استاد ادبیات حالا بریم سراغ خاطره:  دقیقا سه روز پیش بود امتحانام تازه تموم شده بود استرس امتحان ها از یه طرف شب بیداری هامم از یه طرف باعث شده بود اعصابم خورد شه ولی از همه بدتر این بود که نزدیک دو هفته بود نمیتونستم تمرکز کنم من که یه شب بدون پیانو زدن خوابم نمبرد دو هفته بود که هر کاری میکردم نمیتونستم درست پیانو بزنم واین برا من یه فاجعه بود اون روزم رفتم کلاس اخر کلاس بود استادمون صدام کرد بهم گفت که فکرت اشفتست و برا همین زیاد تمرکز نداری الان که امتحانات تموم شده یکم تمرین کنی خوب میشی گوشیم زنگ زد منم به خیال اینکه مهام اومده دنبالم خداحافظی کردم اومدم پایین تو راه پله ها فهمیدم مهام نیست ستایش دختر عمم جواب دادم که با گریه گفت ماندانا مامانت گفتم ستایش مامان چی چیشده گریه نکن بفهمم چی میگی گفت مامانت حالش بد شد دارن حاضرش میکنن ببرنش بیمارستان زود بیا من یهو احساس کردم دنیا تار شد برام بقیه حرف های ستایش و نمیشنیدم فقط تلفن و قطع کردم بدو دویدم تو خیابون برا اولین ماشین دست تکون دادم و سوار شدم تو ماشین انگار دلم بهم میپیچید همش به این فکر میکردم که چیشده پشت چراغ قرمز سر خیابونمون دیگه تحمل نکردم کرایه ماشین و دادم پیاده شدم بقیه را ه و میدویدم سر کوچه دیدم یه ماشین مدام بوق میزنه ولی من گریه میکردم و سمت خونه میدویدم اخه دو ماه پیش مامانم فشارش رفت بالا و تو بیمارستان بستری شد همش میترسیدم که یهو دستم کشیدهه شد برگشتم دیدم مینا با شوهرشه گفت چته چرا هر چی بوق میزنیم حواست نیست چرا گریه میکنی چته ماندانا من فقط گفتم مامان و دستم و از دستش کشیدم بیرون دویدم دم خونه دستام میلرزید نمیتونستم با کلید در و باز کنم زنگم میزدم کسی بر نمیداشت داداش تیام ( شوهر خواهرم ) با مینا رسیدن تیام کلید و گرفت در و باز کرد اون ها هم هول کرده بودن منم از شدت گریه نمیتونستم حرف بزنم رفتیم تو خونه مینا از پله دویید منتظر آسانسور نشد منم پشت سرش رفتم چراغ ها خاموش بود تا داداش تیام چراغ هارو روشن کرد صدای دست و ترکیدن بادکنک اومد یه ایل ادم باهم گفتن تولدت مبارک من که هنگ بودم مینا بیچاره ام که از نقشه شیطانی این ها خبر نداشت و بعدا فهمیدم که اونم برا تولد من داشته میرفته خونه ما من و تو راه دیده نشست کنار در داداش تیامم فقط یه ریز بهشون حرف میزد اما من هنوز شکه بودم که مامانم یهو از تو اتاق اومد بیرون من تا مامان و دیدم یهو چشمام تار رفت و فقط صدا جیغ مینا رو شنیدم که گفت ماندانا تیام سرش که سریع یکی گرفتم
وقتی چشمام و باز کردم تو اتاقم بودم نور میزد تو چشمم سرم و برگردوندم که بابام و دیدم تا دید بهوش اومدم سریع اومد پیشم گفت بابایی خوبی گفتم بابا مامان ک گفت خوبه دخترم از اولشم خوب بود بچه ها ازیتت کردن همین موقع ستایش با گریه اومد تو بغلم کرد گفت ببخشید میخواستم شکه شی بعد سوپرایزت کنم فکر کردم این جوری قافل گیر میشی من اون لحظه شدیدا به عقلش شک کردم گفتم خوب دیوونه ها من که اصلا یادم نبود امروز تولدمه میزاشتین میو مدم خونه این ادم سوپرایزم میکردین اومدم از جام پاشم که باز سرم گیج رفت خوابیدم مامانم و پسر عموم اومدن تو که کاوه پسر عموم فت به به دختر عمو بهتری گفتم ممنون خواستم پاشم بشینم که گفت نه دراز بکش بعدم بابام بهش گفت که لازم نیست ببریمش بیمارستان که گفت نه فشار ععصبی چیز خاصی نیست بعدم به من گفت استینتو بده بالا برات سرم بزنم منم مامانم و دیده بودم خودم زدم اون راه گریه کردن که مامان اگه چیزیت میشد من چیکار میکردم که مامانم گفت حال ها که خوبم خدارو شکر کن مامانی خودت خوبی گفتم اره کافیه یکم استراحت کنم بهتر میشم که کاوه گفت الان یه کاری میکنیم استراحتم نخوای مگه من میزارم دختر عموم شب تولدش تو جا باشه اومد نزدیک سرمم اماده کرده بود من گرییه کردم گفتم نه بابا شما یه چیزی بگو که بابا گفت دخترم مثلا یه سال بزرگ تر شددی ها گریه نداره که کاوه با خنده دستم وگرفت گفت اصلا فکر نمیکردم ترسو باشی که من تا اومدم جواب بدم رگ دستم و پیدا کرد سوزن و فرو کرد که من یه اخ بلند گفتم گفت تموم شد بعدم انگار تو سرم ارا بخش ریخت چون بنده تا دو ساعت بعد خواب بودم بیدار که شدم پاشدم یکم به خودم رسیدم رفتم بیرون که همه احوال پرسی کردن و عذر خواهی بابت کاری که کردن بعدم کلی گفتیم خندیدیم یه کمم زدیم رقصیدیم بعد شامم مامان کیک من و اورد که شکل یه پیانو کوچیک شده بود انقدر ناز ببود که من تا یه ربع داشتم باههاش عکس میگرفتم که بعد رضایت به بریدنش دادم بعدم کادو ها رو باز کردم و دوبار یکم رقصیدیم و سر به سر مامان باباها گذاشتیم که من فکر کردم داغ شدم گفتم حتما برا تحرک رفتم نشستم که مهام کنارم نشست گفت چرا لپات گل انداخته ابجی کوچیکه که گفتم چیزی نیست مهمون ها که رفتم عموم این ها موندن داداشم گفت خوبی که تا اومدم جواب بدم دستم و گرفت برد تو اتاق که من دیدم کاوه با دو تا امپول نشسته رو تخت اومدم از در برم بیرون که داداشم گفت کجا بودین حالا که گفتم میخووام برم پیش زنعمو و مامان که کاوه گفت من همچین اجازه ای دادم منم گفتم باید از شما اجازه میگرفتم که گفت در حال حاضر بله بعدم با اشاره به داداشم داداشم من و برد سمت تخت خوابوند منم گریه میکردم میگفتم خوبم گفت ابجی خودتم میدونی خوب نیستی که بلند شدم گفتم اصلا من خجالت میکشم این برام امپول بزنه که داداشم خوابوندم گفت اشکال نداره دکتر محرمه ادمه خواستم پاشم که نزاشت امادم کرد کاوه اومد گفت ماندانا تب داری همشم عصبی الان هرچی تلاش کنی بعد تر عصبی میشی حال خودت بد میشه بعدم پنبه کشید گویا اولیش تب بر بود تا زد سفت کردم که مهام محکم گفت ماندانا من حساب کار دستم اومد تا تزریق کرد یکم اخرش سوزوند که من با گریه گفتم اخ که گفت تموم شد اون طرف و پنبه کشید که تا اومدم مخالفت کنم زد نمیدونم من امپول تقویتیم برا چی بود که تازد درد گرفت من تکون خوردم مهام کمرم و گرفت کاوه هم تزریق انقدر التماس کردم درارش تا تموم شد بعدم برم گردوند عذر خواهی کرد که دردم اومده که من با حرص و گریه گفتم اخه تقویتیم برا چی بود که گفت مهام گفت این چند وقته خواب درست حسابی نداشتی غذام ک نمیخوری بدنت ضعیف شده بود خلاصه اون شب گذشت من کم کم بهتر شدم اون شب شب خوبی بود ولی اگه امپولا و اون شوک اولش و فا کتور بگیریم
ممنون که خوندین ببخشید سرتون و درد اوردم

خاطره غزال جان(تکمیل شد)

سلام دوستان گفتم تا داغم يكي ديگه بنويسم
گفته بودم كه دانشگاه من و ميلاد و مهسا و رامين يه جاس هرروز همو نبينيم ولي خيلي كلاسامونو زماناشو شبيه هم برداشتيم چن هفته پيش بود اونروز فقط من و ميلاد كلاس داشتيم من از صبح خودم رفتم دانشگاه ميلاد بعد من ميومد ولي برگشتمون باهم بود بعد كلاس رفتم يه كم تو بوفه منتظرش گوشيشم خاموش بود ديدم نمياد رفتم تو پاركينگ بارونم ميومد يخ زدم يك ساعت منتظرش شدم مامانم زنگ زد گفت چرا نمياي گفتم منتظر ميلادم كلاسش طول كشيده انگار گفت ميلاد كه خونه اس داشتم از حرص ديوونه ميشدم يه ماشين گرفتم برگشتم خونه اول دوش اب گرم كرفتم قرص سرماخوردگيم خوردم رفتم طبقه پايين ببينم ميلاد عوضي چرا منو كاشته اونموقع ها پكيج پايين خرا بود فقط برا پذيرايي و اتاق مهسا سالم بود ميلادم چن روزي با دوستاش رفته بوده سفر نصفه شب رسيده خسته رفته خوابيده تو همون اتاق يخش نميدونسته شوفاژا خرابه سرماخورده من رفتم پيشش فوشش بدم ديدم بيحال افتاده رو تخت دلم سوخت عزيزم كه يه عالمه چاي گياهي درست كرده بود اخر سر گفت ميلاد مادر تبت زياده بزار زنگ بزنم به مسعود ولي ميلاد نذاشت گفت قرص خوردم خوب ميشم منو مهسام هردوتامون درگير تحويل پروژه اخر ترم بوديم ميلادم اومده بود تو اتاق مهسا با سرفه هاش نميذاشت كارمونو بكنيم گذشت تا فرداش كه منو مهسا كلاس داشتيم مهسا گفت پويا مياد دنبالش منم زنگ زدم به فرشيد اونم بياد شام بريم بيرون فرشيد اومد ميگفت از ديشب تمام بدنش گرفته درد ميكنه رفته بود دكتر نسخش دستش بود پويا گفت يه شل كننده عضلاته با يه مسكن آمپولن اگه درد داري الان بريم يه جا بزن اگه ميتوني تحمل كني بعد شام بريم خونه خودم بزنم فرشيد گفت خودت بزن پويام گفت بنظر من لازم نيستاوقتي ميتوني تحمل كني چن روزه خوب ميشه فرشيد گفت نه دست مستمو نميتونم تكون بدم شام خورديم سر راه دارواي فرشيدو گرفتيم رفتيم خونه عزيز تا پويا رو ديد گفت چه خوب شد اومدي ميلاد حالش خوب نيست زنگ زدم مسعود بيادولي راضي نبود بياد ميدوني كه چرابرم بهش بگم نياد(اونموقع ها مسعود و بابابزرگم بد باهم دعواشون شده بود خييلي بديه جوري كه مسعود حالش بد شد بابابزرگم فشارش رفته بود بالا يه وضعيتي) پويا اول رفت پيش ميلاد فرشيدم رفت ما بيرون بوديم ك پويام صدام كرد پنبه الكل ببرم براش رفتم ديدم سه تا آمپول آماده كرده فرشيدم نشسته بود رو تخت تا من رفتم دراز كشيد آماده شد پويا رفت اوليشو زد چيزي نگفت دوميرو زد دستاشو يه كم مشت كرده بود سوميم اخرش يه اخ كوچولو گفت پويا گفت تموم شد بلند شد نشست بعد گفت غزال دفترچه ميلادم از حاج خانم بگير بيار رفتم اوردم شرو كرد بنويسه ميلاد گفت پويا آمپول ننويسا من نميزنم پويا گفت تو نميزني كه من ميزنم ميلاد گفت ننويس ديگه آدم باش پويا گفت نوشتم ولي كمه ميلادم گفت عمرا بزارم بزني پويا رفت بگيره ميلاد گفت عجب گيري افتادم از دست ايناها مسعود خودش كم بود رفيقشم برداشت اورده قاطي خانواده پويا اومد گفت ميلاد اخرين بار كي پنيسيلين زدي؟ميلاد گفت نميدونم بدونمم نميگم ميلاد زنگ زد به مسعود گفت دوسال پيش زده تست كنه براش حالا مگه ميزاشت اقاجون اومد تو اتاق يه كم همكاري كرد گذاشت تست كنه بعدش دوتا امپول اماده كرد گفت بخواب اينارو بزنم ميلاد هيچكاري نكرد اقاجونم گفت بخواب انقد ترسو نباش پويا گفت دردندارن اينا ميلاد گفت پويا يجوري حرف نزن انگار خودت نميترسيا پويا گفت من نميزارم حالم اينجوري شه هروقت اينجوري شدم امپول نزدم تو هرچي ميخواي به من بگو برگرد زودباش ديگه بزور خوابيد ولي تا پويا پنبه كشيد خواست بزنه سفت شد پويا گفت سفت نكن دوباره پنبه كشيددوباره سفت شد ايندفه پويا پنبه رو هينجوري شرو كرد كشيدن بعدبدون اينكه پنبه رو برداره سوزنو فرو كرد تزريق كرد دراورد ميلاد اصلا متوجه نشد پويا گفت بفرما ديدي درد نداشت اونهمه خودتو كشتي ميلاد با تعجب گفت زدي؟؟؟😳دمت گرم همون سمت پنبه كشيد ايندفه ديگه سفت نكرد امپولو زد درد داشت انگاري چون صداي ميلاد دراومد اي اي اخ ايييي تموم شد پويا تستو ديد مشكلي نداره اومد اينور پنيسيلينو اماده كرد رفت بالاسرش ميلاد برگشت گفت اينو نزن درد داره پويا گفت اونقد درد نداره كه نتوني تحمل كني چن ثانيس ديگه بزور برگشت تا زد شرو كرد داد زدن اااااي ايييي پوياااا درد داره يه كم سفت شد پويا سريع گفت شل كن ميلاد چن تا ضربه اروم زد شل شد تزريق كرد دراوردگفت برنگرديا ميلاد گفت مگه بازم هستتتت؟؟؟پويا گفت نه ولي چن ديقه تكون نخور بعد بلند شو منم يه كم گلوم ميسوخت ولي روم نشد به پويا بگم خوابيدم اونشب صب پاشدم هنوزم همونجوري بودم ولي انقد درگير كار بوديم به خودم فكر نميكردم ميلادم كلن بين خواب و بيداري بود عصر خسته داشتيم چايي ميخورديم مسعوداومد رفتسر گاز سوپ ديد برداشت بخوره عزيز گفت نخور واسه ميلاده مسعود گفت بابا بعد دو هفته اومدم يه سوپم از من دريغ ميكني عزيز گفت اول برو اون بچه رو ببين حالش هنوز بده مسعود گفت بچه قدش سه برابره منه واسا سوپمو بخورم ميرم منو مهسا برگشتيم تو اتاق ميلاد خواب بود يه رب بعد مسعود با دارواش اومد تو گفت ميلاد برگرد آمپولتو بزنم خودتو نزن به خواب گفتم واقعا خوابه مسعود گفت من اينو بزرگ كردم اگه خواب بود پتو انقد صاف و مرتب روش نبود پاشو ميلاد يالا ميلاد چشاشو باز كرد گفت چرا نميزاري بخوابم بعددو هفته اومدي خراب شي رو سرمن مسعود گفت حرص نخور داداش دوتا آمپوله ديگه ميلاد گفت نميزنم ديشب سه تا زدم مسعود گفت حالا دوتام الان برن چي ميشه؟ميلاد گفت من فلج ميشم مسعود گفت با اين دوتا فلج نميشي نگران نباش ميلاد گفت تو پويا خيلي حرص ميديد خودتون مث چي ميترسيد ولي نوبت يكي ديگه ميگيد چيزي نيست مسعود گفت ديگه شرايطه ديگه تغغيير كه ميكنه حرفاي ادمام عوض ميشه همونجوري كه اولين سرنگو از بسته بنديش دراورد گفت زود باش الانه بابا برسه قبل اينكه بياد ميخوام برم ميلاد گفت به من چه تو با بابا دعوات شده اماده نكن من نميزنم پتو روكشيد رو سرش مسعود ديگه چيزي نگفت امپولا كه اماده شد رفت بالاسرش پتو رو كشيد از روش اروم گفت برگرد ميلاد هيچ كاري نكرد مسعود اروم يه چيزي گفت باخنده بود اخرشم يه چشمك زد نشنيدم چيگفت ولي ميلاد برگشت با حرص گفت جبران كنم ايشالا اولين امپولو زد اروم اروم اي اي ميكرد بعدي رو زد صداش رفت بالاتر ايييي زود باااااش تموم شد مسعود گفت آفرين بچه جون رفت از اتاق بيرون منم دلمو زدم به دريا رفتم گفتم گلوم درد ميكنه معاينه ام كرد گفت آمپول نميزني نه؟گفتم نهههه گفت باشه قرص نوشتم به موقع بخور به مامانم بگو از اين چايي مايياش برات درست كنه خوب ميشي چيزي نيست رفتش منم با قرصا خوب شدم ببخشيد مثل اينكه خيلي طولاني شد

خاطره هیلداجون

سلام دوستان گلم خوبین!؟ ممنون از نظرات انرژی بخشتون و لطفی که داشتین.جواب همه دوستان رو دادم.این خاطره مال 19 سالگی منه و من و شهرام نامزد بودیم.البته این خاطره مال دخترعموی شهرامه اسمش فروغه.راستی دوستان تو ذهنمه اگه بشه یه وبلاگ باز کنم خاطره هامو بذارم توش اخه اینجا موضوع فقط امپول نمیشه خاطره های دیگه گذاشت البته هروقت وقت کنم خاطره میذارم اگه موافقین نظرتون رو بهم بگید.ممنونم ازتون.
خانواده پدری هم خودم هم شهرام خییییییلی پرجمعیت تشریف دارن.پدرجون 12تا خواهر برادرن حالا شما حساب کنید هرکدوم 3_4تا بچه دارن و هرکدوم این بچه ها اکثرشون ازدواج کردن و بچه دارن باز.شهرام فقط تک فرزنده بینشون.البته من خیلی اینجوری پرجمعیت دوست دارم خوش میگذره دورهم.ماهی یه بار هم همه دور هم خونه یکی از خواهر برادرا جمع میشن و مهمونی میگیرن.خییییلی هم ساده مهمونی میگیرن اصلا شام انچنانی و ... مهم نیست براشون مهم دورهم بودنشونه که این واسه من خیلی جالب بود سری های اول.حتی یادمه یه بار املت دادن یه بارم خوراک لوبیا.حالا خاطره رو بگم بعد این توضیحات.قرار بود شب همگی شام خونه عمه کتایون شهرام جمع بشیم.شهرام اومد دنبال من عموش زنگ زد به شهرام گفتن فروغ کلاس زبانه سر راهت برش دار بیاین خونه کتی.شهرامم گفت چشم.این فروغ خانوم ما الان 19سالشه و معماری میخونه البته سال کنکورش به زور شهرام درس میخوند ولی اون موقع 15_16سالش بود.خیلی هم ریزه میزه اس سنش بهش نمیخوره کمتر میزنه.رفتیم دم کلاس زبانش ما رو دید کلی ذوق کرد اومد نشست تو ماشین گفت سلاااااام زوج عاشق.شهرام خان شما چرا زحمت کشیدی!؟میگفتی فربد(داداشش 27سالشه میومد دیگه.شهرام گفت سلام خاله سوسکه کمتر زبون بازی کن بابات زنگ زد ما بیایم دنبالت.بهش گفتم خوبی فروغ جان!؟خوش میگذره!؟ گفت ای خواهری چه خوشی داره بهمون بگذره اخه!؟همش درس درس درس به شما که بیشتر خوش میگذره.دیگه دوره دوره ی نامزدیه و ...چشمک زد بهم به شهرام اشاره کرد.شهرام برگشت گفت شما سرت به درس و مشقت باشه.فروغم نه خجالت کشید نه کم اورد گفت باشه داداش من ما که بخیل نیستیم از وقتی زن گرفتی رنگ و روت باز شده کمتر میبینیمت و .... من که میخندیدم فقط از حرفاش.یه وجب بچه چه حرفا که نمیزد.صداش گرفته بود مشخص بود سرما خورده.سرفه هم میکرد.گفتم میبینم که مریض شدی.یه ذره من من کرد گفت یه سرماخوردگی جزىیه چیزی نیست.از فربد گرفتم.شهرام گفت دکتر که رفتی ایشالله!؟یا نه بازم لجبازی کردی!؟گفت دوبار فکر کن نرفته باشم با اون مامانی که من دارم.کافیه عطسه کنی اژیر کشان میاد.منو شهرام میخندیدیم اخه مامانش سخت گیری میکنه بهش به خاطر همین اینجوری میگفت.رسیدیم خونه عمه جان و همه اومده بودن فقط ما سه تا مونده بودیم.فروغ رفت یه گوشه نشست زیاد پیش ما نمیومد به فربد گفتم فروغ چشه!؟چرا زیاد نمیاد اینجا!؟ گفت اروم نشسته مامان بهش گیر نده امپولشو بزنه.گفتم مگه امپول داره!؟ گفت اره سرماخوردیم جفتمون با همم رفتیم دکتر هرکاریش کردم بزنه امپولشو نزد من زدم ولی اون راضی نشد.شهرام گفت یعنی چی!؟بچه اس مگه!؟فروغ رو صدا کرد گفت فروغ فربد چی میگه!؟فروغ گفت چرت و پرت نشناختی هنوز داداش منو!؟ فربد گفت فروووغ خانوم ما که شب میریم خونه.شهرام گفت فربد میگه امپولتو نزدی اره!؟ رنگ فروغ پرید چپ چپ به فربد نگاه کرد به شهرام گفت چیزه...خب...اره.شهرام جدی گفت چرا اونوخ!؟ گفت خب داداش شهرام گفتم اول قرص و شربتامو بخورم بعد اگه خوب نشدم امپولمو بزنم.شهرام گفت اها اونوخ کی همچین اجازه ای بهت داد که خودت جای دکتر تصمیم بگیری!؟فروغ هیچی نگفت دیگه.شهرام دید ساکت شد و حرفی نداره که بزنه گفت فروغ برو از مامانت امپولتو بگیر بیار.فروغ هول شد گفت واسه چی اخه!؟ تازه اشم مامانم نیاورده امپولمو.فربد گفت چرا من اوردم هم مال خودمو هم مال تو رو.فروغ گفت خود شیرین بدبخت چند دقیقه سکوت کنی کسی نمیگه لالی.بعد به جمع بچه ها گفت شماها میگید!؟ماها که فقط میخندیدیم از کل کل این دوتا.فربد رفت امپولاشون رو اورد جفتشون پنی سیلین داشتن فروغم نامردی نکرد سریع پرید تو اتاق درم قفل کرد.شهرام دید اینجوریه رفت پشت در گفت فروغ گفته باشم در رو باز نکنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی حالا خود دانی.حالا شما فکر کنید شهرام فوووووق العاده جدی داشت برخورد میکرد منم تا حالا این روشو ندیده بودم شاخ دراورده بودم.تا یه هفته میترسیدم ازش.شهرام هرچی گفت پشت در فروغ باز نکرد که نکرد.موقع شام شد پدرجون اومد پشت در گفت فروغ جان عزیزعمو بیا شام بخور بیا پیش خودم بشین اصلا.این دوتا هم درستشون میکنم.بیا دختر گلم.فروغم اومد بیرون به شهرام و فربد میرسید نیشش باز میشد تا بناگوش یا شکلک در میاورد.شام خوردیم بعد شام پدرجون رفتن رو مغز فروغ کار کنن که بزنه امپولشو و در کمال ناباوری راضی شد فروغ.شهرام بلند شد رفت امپولاشون رو اماده کنه من و فربد و فروغم رفتیم تو اتاق.فروغ گفت اول فربد بزنه.شهرام گفت فربد میزنه،اول خودت بخواب خیالمون از توراحت بشه بعد فربد ایشالله.راضی نمیشد اول خودش بزنه اخرم حرف فروغ شد.فربد خوابید شهرام زد امپولشو یه ذره فقط ایی ایی میکرد.نوبت رسید به فروغ شهرام گفت بدو بخواب.فروغ گفت شرمنده اخلاق ورزشیتم پا گذاشت به فرار.شهرام عصبانی مگه نشد.امپولا رو داد به من اماده کنم دوید دنبال فروغ پنج مین نشده دیدم فروغ رو زده زیر بغلش اورد تو اتاق.انگار هندونه گرفته زیر بغلش.فروغ میگفت ولم کنننن.شهرام ولم کن میرم میخوابم.قول میدم.شهرامم میگفت نه قول دادنت رو دیدم.پدرجون اومد امپولاشو گرفت ازم همه رو بیرون کرد من موندم و فروغ و پدرجون.فروغ خوابید رو تخت منم رفتم پیشش ارومش کنم دستشو گرفتم اروم بشه. باهاش حرف میزدم.پدرجون گفت ببین چی کار میکنی اخه!؟فروغم فقط میگفت عمو اروم بزن تو رو خدا اروم بزن.اماده اش کردم خودشو سفت سفت کرده بود.گفتم فروغ جان عزیزم شل کن خودتو اذیت نشی.پدرجون پنبه کشیدن فروغ شروع کرد گریه کردن.پدرجون میگفت بذار بزنم بعد شروع کن خب.توده عضلانی درست کردن نیدل رو عیییین دارت فرو کردن.اسپره کردن شروع کردن تزریق.جیغ فروغ رفت هوا گریه میکرد چه جور.دست من که له شد از بس فشار داد.شهرام و فربدم اومدن داخل نگهش دارن تکون نخوره.گریه میکرد میگفت ایییی عمو بسه درش بیار تو رو خدااا.اییی.فربد بگو درش بیارهههه.فربدم قربون صدقه یه دونه خواهرش میرفت اروم بشه.امپول اولش تموم شد با هزااار بدبختی سفت کردن و گریه و جیغ.بدجورم گریه میکرد دومی رو شهرام میخواست بزنه.گفت فروغ من مثل بابام نیستمااااا میدونی خودت پس اروم باش.پنبه کشید نیدلش رو فرو کرد گریه فروغ دوباره اوج گرفت.شهرامم سریع زد که تموم بشه زودتر.تموم که شد پدرجون سر فروغ رو بوسید رفت بیرون.شهرام و فربدم رفتن.منم رفتم کیسه اب گرم اوردم کمپرس اب گرم کردم براش دردش کم بشه.به من میگفت خدا به دادت برسه با این شوهرت.نمیدونم چی تو وجودش دیدی بله دادی بهش از من میشنوی برو دنبال زندگیت.یه دونه محکم زدم رو جای امپولش دادش رفت هوا گفتم راجب اقامون درست صحبت کنااا.به شوخی گفتم.میگفت درسته مال خودت وردار ببرش راحت شیم از دستش.بافربد و شهرام که قهر کرد کلا حرف نمیزد نگاهشونم نمیکرد از اول تا اخر مهمونی هم پیش پدرجون نشست ولی در عوضش خوب شد زود.
امیدوارم خوشتون اومده باشه مرسی که خوندین.منتظر نظرات قشنگنتون هستم

خاطره نادیا خانم(تکمیل شد)

سلام من بیش از 5 ساله خواننده وبم اما تا حالا خاطره یا حتی نظر هم نذاشتم اما بخاطر وضعیت جسمی و فشار درسی که دارم خیلی حاطره ساز میشم واینکه من خیلی تلاش کردم که ترسم رو کم کنم یعنی حتی پیش روانشناس هم رفتم اما خب چون یه تزریق اشتباهی توی بچگی داشتم و بعدش یک هفته بستری شدم خیلی میترسم و یعنی حتی تلاش هم میکنم که کولی بازیم کمتر بشه بعدش میلرزم برای همین خانوادم همیشه موقع تزریق درکم میکنن الیته نه سفت کردن و تکون خوردن !خب یه معرفی کنم من نادیا هستم 18 سالمه و امسال کنکور دارم خیلی نمیتونم بخاطر درسام بیام وب امسال اما سه روز به دستور مشاورمون بدون درس تعطیلیم چون توی یک ماه گذشته فقط اردو مطالعاتی بود از 6.5 تا 9شب منم گفتم که بیام یه خاطره بذارم ما یه دکتر توی کل فامیل داریم که اونم دایی مامانمه و بخاطر اینکه بابابام خیلی صمیمی هستن رقت وآمدمون بیشترازداییای خودمه خب بریم سراغ خاطره :من بخاطر کمخونی که دارم باید هرماه آزمایش خون بدم و هر یک ماهونیم آمپول آهن بزنم( که قبلا بااین هم مشکل داشتم چون بعدش حالت تهوع بهم دست میداد اما الان که دیگه عادت کردم و کنار اومدم )چندروز قبل شب یلدا بود که وقت آمپولم بود( منم سرماخورده بودم در حد لالیگا اما خوبیش این بود که خداروشکر صدام نگرفته بود که بفهمن بعد چون از دست و روبوسی بدم میاد کسی متوجه نشده بود توی خانواده )منم صبح میرفتم مدرسه و شب میومدم و مستقیم میخوابیدم گویا دایی هم دوبار اومده بود برای تزریق (اینم بگم هیچ کس جز دایی و عمو مهدی بعداز آون آمپوله دیگه بهم آمپول تزریق نکرده )اما چون خواب بودم دلش نیومده که بیدار کنه !که بیخیال شدن تا اینکه شب یلدا ماخونه دایی دعوت بودیم منم کلی گفتم نمیام و خسته ام و... بابامم میگعت بخاطر تو تا 9 شب وایسادیم مجبورم کردن که بریم !رفتیم اونجا تا سلام کردم دایی گفت به به ستاره سهیل من چه عجب خانوم خانوما کهتا رفتم برای احترام روبوسی کنم برخلاف میلم دایی گفت نه عزیزم سرماخوردم منم از این بابت خوشحال شدم که نفهمید که همه نشستن دور هم میوه و...بخورن که من رفتم توی اتاق کیمیا (دایی دوتا دختر داره کیمیا و کیانا)و روی تخت بووم که دایی اومد گفت عزیزم میشه اجازه بدی آهن رو بزنم تموم شه گفتم نه دایی توروخدا همینجوری حالت تهوع دارم یهو فهمیدم سوتی دادم دایی گفت چند روزه؟ منم گفتم هیچی الان که دایی گفت چرا هی پرسید منم پیچوندم گفت باشه ساعت حدودای 11 مهدی میاد منو معاینه کنه توروهم معاینه میکنه بهتره به خودش توضیح بدی !ساعت 11:15 بود که عمو اومد با دایی اومدن توی اتاق که من گفتم اول دایی عمو هم گفت شما امر بفرمایین !عمو شروع کرد معاینه دایی که عموهم مدام نق میزد که چیکار کردی باخودت علی ..بعدش هم نوبت معاینه من شد که عمو درحین معاینه میگفت همکار کوچولو چه خبر از درساکه تا رسید به گوشم اشکام اومد گفتم عمو دست نزن خودم میگم درد میکنه توروخدا ولم کن که عصبی شد گفت اینه عاقبت پیچوندن آزمایش خانم خانما بعدهم بدون توجه به گریه هام کارش رو کرد بعد هم گفت پزشکی اندازه سلامتیت اهمیت نداره که من گفتم عموووووو گفت یه کیلو لیمووووو دیگه باحرص گفتم عموووووو میشه آمپول...که نذاشت ادامه بدم عدای من رو درآورد که میگفت عمویی میشه آمپول نزنم خودم خوب میشم دیگه و... که دایی گفت عزیر منو اذیت نکن مهدی عمو هم گفت چشم اما نادیا خانم امکان نداره عزیزم بعد هم داداش بزرگم رو صدا زد گفت که بره داروهارو بگیره رفت گرفت و اومد که تااونموقع دایی و عمو توی حال بودن پیش بقیه مهمونا بعدش عمو اومد دید گریه میکنم گفت خانم دکترا برای آمپول گریه نمیکننا که گفتم عمو میدونین دیگه بعد دایی اومد گفت مهدی بیا بزن خوب بشم که دایی خوابید رو تخت زد که یه آخ هم نگفت فقط موقع پنادر یکم اخم کزد که من گریم بیشتر شد گفتم دایی که به همه چیز میکه درد نداره اخم کرده من میمیرم نمیخوام که عمو گفت خواستنی نیست و مریض باید به حرف دکترش گوش بده بعد هم آمپول دایی تموم شد رفت بیرون آمپولای منو آماده کرد اومد توی اتاق گفت مهدی جان دستت رو میبوسه بعد هم رفت بیرون منم دیدم راهی ندارم دراز کشیدم عموزد اولی تب بر بود درد نداشت بعدی گفت نگین پنادره لطفا همکاری لازم رو بکن که خیلی اذیت نشی منم گفتم چشم البته با گریه که زد تا احساس کردم داره پمپ میکنه جیغ زدنم شروع شد هرچیزی میگفت آروم نمیشدم که آخرش تحملم تموم شد پامو از زانو خم کردم عمو بااونیکی دستش سریع پامو نگه داشت و تزریق کرد اونقدر پام درد میکرد در آورده بود هم متوجه نبودم که تموم شده که گفنم عمو چرا تموم نشد عمد گفت تموم شده گل من منم همچنان گریه کردم که عمو هرکاری کرد آروم نشدم رفت دایی رو صدا زد کلی باهام صحبت کردن ناز کشیدن تا آروم شم بعد هم مجبورم کردن که یکم راه برم البته منم تا بلند شدم دوباره گریه ام از پا درد شروع شد
فردا هم رفتم آزمایش بازم آمپول و....اگر خواستین بازم براتون میگم
امیدوارم که خوشتون بیاد من همیشه انشاهام رو بابام نوشته برای همین اگر ایرادی داشت به بزرگی خودتون ببخشید!
از دندون پزشکا هم سوال داشتم اینکه حتما باید دندون عقل رو کشید؟داره در میاد شدیدا درد میکنه 😢😢😢اگر راهکاری دارین برای کاهش ترس ممنون میشم به منم بگین

خاطره فرانک جان

بسم الله رحمان الرحیم
سلام فرانکم خیلی ممنون وقعا سرخاطره های قبلی خوش حالم کردین همونطور که بهتون قول دادم خاطره ای از آمپول خوردندازداداشم رومیگم فک میکنم که تقریبا همه تون منو میشناسین ولی یه بیو دیگه بدیم برای کسایی که منو نمیشناسن فرانکم ۱۴سالمه اهل تبریزم پدر ومادرم پزشک ومتخصص مغزواعصاب ان وبرادرم فرشاد پزشک عمومیه
واما خاطره:
تقریباچندماه پیش که قراربود بریم سفر زیارتی خارج ازکشور «عراق»بنده سرما خورده بودم ومثل همیشه به خانواده اطلاع نداده بودم روز یکشنبه بود که فرداش قراربود بریم بنده اصلابه روی خودم نیاوردم که حالم خوب نیس
وسایلم رو گذاشتم تو چمدان وگرفتم خوابیدم «ازبس که شوق کربلا داشتم»بله صبح که بیدارشدم حالم افتضاح بوددددولی از بس همه فکرشون درگیربود که حواسشون نبود ساعت ۸بود راه افتاد طرف فرودگاه چون نباید ماشین میبردیم با تاکسی تلفنی رفتیم فرودگاه شلوغ نبود ساعت دو پرواز داشتیم ازفرودگاه شهید مدنی تافرودگاه نجف اشرف .
توی فرودگاه زیادگیر ندادن روی صندلی نشسته بودم سرم توتبلت بود بابا هم با دوستای گرامی شون صحبت میکردن تااینکه بعدازدوساعت تاخیر سوارهواپیما شدیم صندلی من کنار پنجره بود اونم باداداشمممممم  اسم هواپیماMahan. Airبود مهماندار نکات قابل توجه رو گفتن بعداز یک ربع هواپیما شروع به حرکت کرد منم حال نداشتم کلا یه ساعت وسی وپنج دقیه مدت پرواز بود بعضیا کلا تخ گرفتن خوابیدن منم اصلا نمی تونستم بخوابم بعد چن دقیقه غذا آوردن جوجه کباب بابرنج وماست ومیوه و..... وقتی شروع به خوردن کردیم من اصلا غذا رو باز نکردم چه برسه به خوردن فرشاد گفت چرا نمی خوری؟ گفتم میل ندارم گفت پس چرا ساکتی چرارنگ ات اینطوریههه گفتم گیر نده مثلا اومدیم سفر گفت ببخشید ولی من فک میکنم یه چیزیت شده بعدم پیشونیمو ببوسه که گفت فرانککککککککککگفتم بلهههههگفت تو چرا داغی ؟آخه میگم یه چیزیت شدههه بعدم به بابا گفت که بابایه چپ چپ نگام کرد بعدم مهماندارو صدا کرد کارتشو نشون داد بعد گفت یه قرص بدن «قرص از کجا آوردن»قرصو خوردم بعد از نیم ساعت رسیدیم فرود گاه بازم شروع به مهر زدنو برسی کردنو و...کردن تااینکه سوار اتوبوس شدیم آب های اونا همش تصفیه شده نیس اونا یی که توی بطریه قابل ب آشامیدنه بعد از خوردن آب ورفع تشنگی چشامو بستم چون درد میکرد بعد از بیس دقیه به هتل رسیدیم اسمش الصقر بود «فندوق الصقر » رفتیم توی اتاق چون تقریبا هموشون دوتخته اس من وفرشاد قرارشد توی یه اتاق باشیم توی اتاق چمدونو باز کردم لباسامو عوض کردم روتخت دراز کشیده بودم که آقای دکتر جان گفت نخواب باهات کار دارم گفتم بزار واسه ی بعددددددگفت نمیشه بعد با کیف اش اومد کنار تخت نشست «هرجا بره کیفش همراشه » گت کارم اینهکلا خندیدن کار هر لحضه اشه گفتم وایییییییییی ولم کننننن حوصله تو یکی رو ندارماااااا گفت به من اصلاهیچ گونه ربطی ندارهه بابا گفتهگفتم بروووو گفت کجا برممممممم عزیزم گفت کوفت مسخره نکن گفت ببین خانم من اصلا شوخی ندارم بعدم بدونه توجه به حرفای من معاینه ام کرد گف وضع ات خرابههه بدونه چون و چرا هر چی بگم می گی چشم بعدم دو تا آمپول از کیف ش برداشت من دیگه هنگ کرده بودم که چگونه گذاشته بودن این چیزارو بیاره بعدم گفت دراز بکش گفت چرااااال گفت براسگی اینکه زیرااااگفتم خودتو خسته نکننننننگفت خواهیم دید گفتم عزیت نکن دیگههههگفت اهههه دوباره شروع شد گفتم ول کن دیگه تاشروع نشه گفت ببین اگه دراز نکشی چنان میخوابونمت که خودتم نفهمی «دقیقا می خواست بترسونهولی من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم»گفتم هرکاری میخوای بکن گف مطمیٔنی گفت صدالبتهههه کفت خودت خواستی بعد سریع برم گردوند منکه شوکه شدم این از این کارا نمیکرد گفتم تازگیا کلاس کاراته نمیرییییی؟گفت ساکتتتتت گفتم ببین اگه بخوای آمپول بزنی من فقط جیغ میزنم گفت آبروووو خودت میره به من چه !گفتم خیلی بدی بعدم شروع کردم به گریه اونم نامردی کردو آمپول وتزریق کرد تا آمپولو زد آی آی کردن منه بیچاره هم شروع شدچنان گریه میکردم که دل سنگ م آب میشد تا اینکه تموم شد یکم جاشم محکم فشار داد بعددوبعددوباره پنبه کشید سر این یکی تا سوزنو حس کردم سفت کردم واقعاااااا دردداشت فرشاد گفت اخلاقم رو میدونی شل کن گفتم نمیتونمممممبعدم بدونه توجه به من دراورد خیلی نامردی کرد گفت من گفتم بهت بعد م دوباره پنبه کشیدوفروکرد فک کنم مردم وزنده شدم تاتموم شد بعد ازاینکه تموم شد بلند شدم ونشستم «وقتی عصبانی ام درد حالیم نمیشه»اونم داشت هرهر میخندید دیونه انگار هیچی نشده با خنده گفت دختر توچرااینقدرالتماس میکنی!گفتم خیلییییی بدی فرشادد نزاشت حرفمو تموم کنم گفت من تسلیمم ولی فک کنم فردام بزنی گفتم نامردگفت با ارفاق یه دونه میزنم«شوخی میکرد چون ازاولم یکی بودکه اونم بابا زد»بعداز گوش دادن به حرفای آقای دکتر با کاروان راهیه حرم شدیم اسمکاروانمون صفای زمزم بود بعدازشش روز رفتیم بغداد تا برگردیم چون اون کشوردر حاله جنگه خیلی توی فرودگاه گیرمیدن مافرداش ساعت هف پرواز داشتیم ولی اون روز ساعت ده اونجا بودیم وایی اینقدر گشتن شیطونی کردن آقا فرشادم گل کرده بود اونجا تقریبا همه ی زنا بدونه حجاب بودن داداشم یااونا رومسخره میکرد یا بادستش شلوارشو نگه داشته بود«چون کمر بنداشونو باز کرده بودن»واییی دفعه ی اوله فک کرده بود اون زنا چون بعضیا شون سیاه وکت وشلوار تنشون بود فک کرده بود مردن یه سوتی داد که نگو نپرس وقتی چمدونارو گرفت. واستا ده بو د به زبان انگلیسی احوال پرسی میکرد بعد که فهمید زنه گ

خاطره آرتا جان

 سلام آرتا هستم (والا بخدا،به جون شما من دخترم) دانشجوی پزشکی هستم یه برادر دارم اسمش آرمانه داره تخصص داخلی میخونه، من و آرمان خیلی همدیگه رو دوست داریم رابطمونم خیلی خوبه دقیقا مثل تام و جری ولی خداییش آرمان خیلی پایه و باحاله گیرم نمیده خیلی دوسش دارم
خب بریم سراغ خاطره من سینوزیت دارم یعنی تو زمستون رسما نابودم،یه هفته در حال سرماخوردنم یه هفته سرماخوردم همینجوری این روند در حال تکراره اینم بگم که خداییش به خاطر این مسئله زیاد آمپول نمیزنم چون واقعا با یه خورده ببستن سرم و استفاده از سرم شست و شو و ادالت کلد خوب میشه خلاصه که چند روز پیش از خواب پاشدم گلوم میسوخت و سرم سنگین بود کلاسم داشتم اومدم ادالت کلد بخورم با خودم گفتم الان سرم سنگینه اونم بخورم گیج تر میشم ولش کردم هیچی نخوردم رفتم دانشگاه واااای وسط کلاس اینقدر حالم بد شده بود بینیم کیپ شده بود وحشتناک سرم سنگین شده بود دیگه نمیتونستم بشینم هی چپ و راست میشدم بالا و پایین میشدم سرمو میداشتم رو پام اصلا اوضاعیییی بودااا،خلاصه کلاس تموم شد استاد اومد بره بیرون یه نگاه به من کرد گفت مثله اینکه حالتون خیلی بده هاااابا من بیاین معاینتون بکنم،منه بد بختم وحشت کرده بودم میترسیدم بگه آمپولی چیزی بزن آبروم بره،خلاصه که کلی فکر کردم که چی بگم و چی نگم و اینا خلاصه که رفتیم تو اتاق و من نشستم استاد هم اومد گفت خوووب خانم دکتر چرا امروز درست ننشستی سر کلاس منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم هیچی استاد من این کمرم گرفته اصلا نمیتونم زیاد بشینه واسه این بووود،اون یه لبخند زد وگفت یعنی صدای گرفته و رنگ پریدتونم ماله همینه دیگه؟ منم سریع گفتم صدامو نمیدونم ولی رنگ پریدم ماله اینه که از دیشب نخوابیدم استاااد،اونم گفت باشه پس اگه مشکل فقط همینه میخواید یه دونه متوکاربامول بزنید تا راحت شید؟ منه بد بختم هنوز حرفش تموم نشده گفتم نهههههه،من خوبم با کیسه آب گرم خوب مییشم اونم خندید گفت باشه میتونید برید،منم با اون وضع خراب برگشتم خونه دو تا ادابت کلد خوردم و خوابیدم یعنی له بودمااا له عصر پاشدم ،بدن درد افتضاحی هم به همه ی درد های قبلیم اضافه شد،رفتم بیرون دیدم مامان بابام برگشتن بدو بدو دارن آماده میشن گفتم چی شده گفتن خونه عموم اینا دعوت شدیم،من گفتم من درس دارم نمیام مامانم گفت حالت خوبه؟ گفتم آره ه ه ه، چطور مگه؟ گفت رنگت پریده ها گفتم نمیدونم من احساس نکردم گفت اگه حالت خوب نیست میخوای بمونیم پیشت؟ گفتم نه بابا شما برید بهتون خوش بگذره پاشدم یه خورده غذا خوردم یه ساعتی پیشششون نشستم اونا هم دیگه رفتن منم رفتم دو تا ادالت کلد دیگه خوردم اومدم برم بخوابم آرمان زنگ زد گفت مامان گفته باهاشون نرفتی،من تا یه ساعت دیگه میام خونه با هم شام بریم بیرون،چند روز بود آرمان خونه نبود بعدم شیفتش که تموم شده بود بل دوستاش رفته بود بیرون منم از دستش ناراحت بودم آخه خیلی دلم تنگ شده بود احساس میکردم بهم کم محلی کرده با عصبانیت بهش گغتم من اگه میخواستم برم با اونا میرفتم چرا زنگ میزنی به من تو که با دوستات بهت خوش میگذره برو با همونا من میخوام بخوابم اون بد بخته از همه جا بیخبرم گفت باشه ببخشید حالا چرا میزنی من اصلا غلط کردم الان میام خونه غذا هم میگیرم با هم شام میخوریم میام پیشت و از این حرفا منم باشه ای گفتم رفتم خوابیدم  بیدار که شدم حدود ده بود رفتم بیرون تا آرمان دیدم گفت به به خوشگل داداش نمیاد یه بوس بده منم گفتم نه یه زبون در آوردم پریدم تو دستشویی احساس میکردم خیلی داغم میترسیدمم که آرمان بفهمه وااسه همین آب یخو باز کردم چند بار صورتمو آب زدم دستامم گرفتم زیر آب بلکه یه کوچولو خنک بشه،تا پامو گذاشتم بیرون آرمان پخم کرد بغلم کرد شروع کرد بوسیدنم هیم میگفت ببخشید منم هی میگفتم باشه بخشیدمت توروخدا ولم کن له شدم ولم کرد اومد دسستمو بگیره که این دفعه یه بغل انسانی هم بکنتم دستش که به دستم خورد گفت چقدر داغی گفتم برو بابا تو هم اگه با آستین بلند زیر پتو خوابیده بودی همین شکلی می شدی دیگهههه گفت باشه پس من میرم واست پیتزا گرم میکنم منم گلوم میسوخت انگار نه انگار که از صبح این همه قرص خوردم گفتم نمیخوام سیرم برگشت یه نگاهیم کرد گفت خوبی؟ گفتم آره گفت شیطون تو که هر دفعه هیچی برای بقیه نمیذاری ایندفعه چی شده که نمیخوای؟ گفتم عشقم نمیکشه  گفت که عشقت نمیکشه ها؟ گرفتم انداختم رو مبل شروع کرد قلقلک دادنم دستش که به شکمم خورد استپ کرد گفت خودتیییی پاشو ببینم تب داری بذار معاینت بکنم ببینم چته؟ منم بغض کردم گفتم اگه دست بهم بزنی باهات قهر می کنم اومد نشست پیشم گفت باشه حالا قهر نکن خودت بگو ببینم از کی اینطوری هستی؟ گفتم به خدا از صبح،گفت قرصم خوردی؟ گفتم آره چهار تا ادالت کلد خوردم گفت تاثیری هم داشته؟ منم زدم زیر گریه گفتم نههههه گفت قربونت برم گریه نکن ببین حالت خوب نیست بذار معاینت کنم ببینم چته؟ گفتم آمپول نمیزنماااا گفت بذار من معاینه کنم اصلا شاید لازم نبود منم باشه ای گفتم اونم رفت بند و بساطشو آورد شروع کرد معاینه کردن هر از گاهی هم به من لبخند میزد منم جدا حالت تهوعم برگشته بود پاشدم که برم گفت کجا گفتم الان بالا میارم پریدم تو دستشویی اومدم بیرون خیلی حالم بد بود بغلم کرد برد خوابوندم رو تخت گفت آرتا حالت بده میذاری یه آمپول بهت بزنم ،خوب شی زود؟ منم گفتم حالا چی هست؟ گفت پنادور منم زدم زیر گریه گفتم تو میگی حالت بده فشارمم که افتاده تو چرا منو اذیت میکنی؟ پیشونیمو بوسید گفت به خدا من فقط میخوام تو خوب شی بیا بریم یه لیوان آب پرتقال بخور فشارت بیاد بالا برات بزنم منم گفتم نه خواهش میکنم آرمان یه حرکت بسی ناجوانمردانه ای که در این مواقع میزنه اینه که چون چشماش خیلی خوشگله و مژه های پری داره میشینه جلوی آدم چشماشو ناز میکنه خب آدم مجبوره حرفشو قبول کنه منم دیگه ناچاراااا،ناچاراااا پاشدم آب پرتقال خورم یه خورده صبر کرد من حالم سر جاش بیاد بعد گفت بیا دیگه قربونت برم بیا بریم زود برات بزنمراحت شی رفتم تو اتاق خوابیدم رو تخت اونم رفت بیرون آمپولو آماده کرد پد الکلی باز کرد شلوارمو داد پایین پدو کشید بهم گفت یه نفس عمیق بکش تا کشیدم زد منم یه تکون خوردم که بهم گفت آروم باش الان تموم میشه شروع کرد به تزریق واییی یک دردی داشت یک دردی داشت که داشتم اونزیر جون میدادم شروع کردن به گریه میگفتم درش بیار مردم تورو خدا اونم میگفت آروم باش نفس عمیق بکش به یه جایی رسید دیدم واقعا دیگه نمیتونم یه تکون خوردم اونم ترسید کشیدش بیرون با داد گفت چی کار میکنی؟ گفتم نمیتونم با دست چرخوندم دستشو گذاشت رو کمرم گفت از بس که میترسی خودتو سفت میکنی دردت میگیره، نفس عمیق بکش دوباره پنبه کشید فرو کرد واااای داشتم جون میدادم جیغ میزدم میگفتم تورو خدا تورو جون مامان درش بیار مردم خودمو سفت سفت کردم گفت شل کن ببینم گفتم نمیشه نمیتونم گریه میگردم میگفتم بسهههه اونم هی ضربه میزد بالای جایی که داشت تزریق میکرد آخرش گفت شل کن وگرنه در میارم گفتم در بیار نمیتونم بسههه کشید بیرون لعنتی هنوز یه سی سی اش مونده بودم گفتم توروخدا با این یه سی سی چیزی نمیشه محکم چرخوندم چسبوندم به تخت گفت داره رسوب میکنه دردت میگیره دیگه آخرشه این همه تحمل کردی یه کوچو لو دیگه هم تحمل کن دوباره پنبه کشید و فرو کرد منم یه جیغ زدم دوباره گریمو شروع کردم پام بی حس شده بوده اونم سریع زد و کشید بیرون شروع کرد با پنبه ماساژ دادن جای آمپولا میگفت ببخشید خب خودتو سفت میکنی دردت میاد من نمیخواستم که تو درد بکشی و اینا منم گریه میکردم از بس که درد داشتم حرفم نمیومد که جوابشو بدم یه خورده حرف زد برام دید جواب نمیدم سرشو آورد بالا ی سرم گفت وااای چرا اینقدر تو کبود شدی؟ نفس عمیق بکش ،نففففسس رفت بیرون سریع دستشو شست با یه لیوان آب برگشت گفت چرا نمیچرخی؟قهری؟ آروم وسط گریه هام گفتم نه پام درد میکنه نمیتونم آبو گذاشت کنار آروم چرخوندم گفت الهی که من بمیرم ببخشید قول میدم که دیگه هیچ وقت بهت پنادور نزنم جیگر خودمم کباب شد آبو داد بهم خوردم یه خورده بغلم کرد نازم کرد بعد دیگه من خوابیدم ولی جدا فردا صبحش لنگ میزدم ناجوووور در این حد که فرداش دو تا ژلوفن خوردم که فقط بتونم بشینم
مرسی که خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید که طولانی شد،اگه دوست داشتید بگید تا بقیه خاطره هامونو هم بگم اگرم نه من معذرت میخوام که وقتتون تلف شد، موفق باشید دوستون دارم

خاطره صبا خانم(ادامه)

سلام دوستان صباهستم اومدم خاطره دومین امپولموبزارم .روز بعدش حالم یکم بهترشده بود ولی بازم گلوم میسوخت ویکمم تب داشتم داروهامم سروقت میخوردم که خوب شم ساعت نزدیک 12ظهربود که زنگ زدن دیدم داییمه دروبازکردم گفتم سلام دایی گفت سلام دایی خوبی گفتم مرسی خیلی بهترم بامامانم احوال پرسی کرد گفت ابجی بایدبرم بیمارستان سریع امپول صباروبیار بزنم دیرم میشه گفتم دایی گفت جانم گفتم میشه نزنم گفت مگه حالت خوب خوب شده گفتم نه ولی باقرص وشربت خوب میشم گفت اگه لازم نبود که دکتر نمینوشت پاشو بروبخواب کم چونه بزن بامامان رفتیم تو اتاق مامانم گفت بخواب مامان نترس وداییم باامپول اماده شده اومد توگفت اااا توکه هنوزنخوابیدی نکنه بازم میترسی مامانم گفت ترس چیه دخترمن شجاعه داییم گفت اره ماشالله خیلی خیلی نترس وشجاعه گفتم دایییی خندید گفت شوخی کردم دایی بخواب خوابیدم ومامانم امادم کرد دایی پنبه کشید وامپولو فروکرد درد داشت گفتم دایی تموم نشد گفت الان تمومه وامپولو دراورد بعد رفت دستاشوبشوره منم بلندشدم رفتم بیرون داییم گفت صباخانم دایی داروهاتوحتماسروقت بخور بزارزود زود خوب شی گفتم چشم .دوستان ممنون که خاطرمو خوندید

خاطره کیانا جان(تکمیل شد)

سلام بچه ها ممنون که نظر میذارین و راهنمایی میکنید میخام یه خاطره از چند ماه پیش بذارم من خیلی اسب و اسب سوارسو دوست دارم مثل عمو یه اسب داشتم که خیلی عالی بود اما مریض شد و بعد چند وقت مرد منم که حسابی حالم بد بود طوری که همه خانواده دنبال یه اسب با نژاد خوب بودن تا اینکه اسب عمو باردار شد و از اونجایی که اسب عمو خیلی عالیه من از وقتی فهمیدم گفتم بچش که به دنیا بیاد مال منه همه هم خوشحال شدن که بالاخره من کوتاه اومدم بارداری اسب خیلی طولانیه معمولا 11 ماه طول میکشه منم که منتظر دیگه کلافه بودم اساسی تا اینکه یه روز آقا ابراهیم زنگ زد و گفت که دیگه وقت زایمان عمو میخاست بره منم که وقتی فهمیدم جلوتر از عمو آماده بودم یکمم سرما خورده بودم که چون زود گفته بودم قرص می خوردم و از اونجایی که همیشه وقتی میرم شمال مریض میشم سرما هم که خورده بودم عمو جان گفتن نیا ولی کی بود که گوش بده خلاصه انقدر گفتم تا راضی شد ولی به این شرط که اگه سرما خوردگیت بدتر بشه تو میدونی و آقا مرتضیآقا مرتضی دوست بابام و دست به آمپولش وحشتناکه یعنی برای یه آبریزش معمولی 4 تا آمپول میده بهت منم گفتم باشه حواسم هست خلاصه رفتیم شمال و هوا سرد بود بارونم کم کم میومد همین که رسیدیم دیگه عمو منو ندید رفتم پیش اسبا و دیدم هنوز به دنیا نیومده همشم آقا ابراهیم میگفت دیگه الاناست که به دنیا بیاد به خاطر همینم من نمیرفتم تو خونه یه دو ساعتی گذشت منم بودم همون جا همشم حالم بدتر میشد تا اینکه عمو اومد گفت برو تو خونه وقتش شد صدات میکنم گفتم نمیخام برم دوست دارم باشم من که خوبم یه ساعت دیگم موندم ولی به دنیا نیومد که دیگه عمو جان عصبانی شدن و اخم کردن و با یه داد گفتن کیانا برو تو خونه  که منم رفتم آقا ابراهیم گفتن که امیر جان میذاشتی بمونه عمو گفت به سادگی که حرف گوش نمیده مریض میشه آمپولم نمیزنه خودش اذیت میشه هر چی میگم لباس بپوش نمیپوشه که بمونه بره تو خونه بهتره منم رفتم اما پشت پنجره نشستم که دید مستقیم داشته باشم به همه چی که از کنار پنجره هم باد میومد دیگه یه دو ساعتی هم اونجا بودم تا اینکه داشت به دنیا میومد و منم سریع رفتم بیرون عمو میگفت تو چطوری فهمیدی آخه؟که ترجیح دادم توضیح ندم کجا نشسته بودم که به دنیا اومد خیلی ناز بود رنگش حتی از اسب قبلی خودمم قشنگ تر بود نژادشم که عالی بود واقعا خوشحال بودم یکمم پیش آمبر موندم تا دیدم دیگه خیلی دارم میلرزم رفتم تو خونه و یه قرص خوردم و رفتم زیر پتو که دیدم وای یه چیزی سمت چپ گلوم دراومده نمی تونم حتی آب بخورم و دیدم سرمام بدتر شده تازه یاد حرف عمو افتادم که گفته بود آقا مرتضی معاینت میکنه که همین یادم اومد خوابیدم که شاید قرص اثر کنه ولی مگه خوابم میبرد خیلی حالم بد بود اما خوابیدم نیم ساعت بعد بیدار شدم عموم گفت بیا یه چیزی بخور گفتم نمیخورم ولی باید غذا می خوردم اجباری بود رفتم ولی نتونستم حتی یه لقمه بخورم عمو فهمید گفت کیانا؟؟؟گفتم ها؟؟گفت چی؟؟گفتم یعنی بله گفت گلوت درد میکنه نمی تونی چیزی بخوری؟گفتم فقط یکم که گوشیشو درآورد زنگ بزنه گفتم عمو توروخدا زنگ نزن خودت معاینه کن گفت نمیشه گفتم عمو تازه آمبر به دنیا اومده میخاستم اونجا باشم خودت معاینه کن دیگه لطفا گفت فقط همین یه بار گفتم بهترین عموی دنیایی آقا امیر خودتم نمیدونی چقدر خوبی خندش گرفته بود با حرفای من رفتم معاینه کرد دوباره عصبانی شد کلا وقتی من مریض میشم خیلی عصبانی میشه و جدی برخورد میکنه حالا اگه به حرفشم گوش نداده باشم و مریض بشم که دیگه عصبانی تر میشه و رفت بیرون با سه تا آمپول برگشت گفتم اینا دیگه چیه ؟؟من که نمیزنم گفت کیانا دوباره شروع نکن گفتم عمو خودت دوباره شروع نکن سه تا خیلی زیاده نمیزنم گفت نمیزنی دیگه گفتم معلومه که نه گفت مطمئنی؟گفتم مطمئن مطمئن گوشیشو درآورد زنگ زد به آقا مرتضی گفتم به خدا میزنم همشو قطع کن  به آقا مرتضی هم گفت زنگ زدم حالتونو بپرسم چاره ای نبود آماده شدم عمو میگفت کاش این آقا مرتضی تهرانم بهمون نزدیک بود و سریع اولیو زد که پنادور بود و یکمم رسوب کرده بود و چون دیگه نداشت باید همونو میزد اونم بدون لیدوکائین فاجعه بود همین که زد و قطره اول وارد بدنم شد برگشتم که سریع عمو درآورد و داد کشید کیانا چه کار میکنی اگه میشکست چی؟بعدم گفت بیا روی پام بدو تتا بیشتر از این رسوب نکرده دیگه انقدر عصبانی بود که واقعا می ترسیدم حرفی بزنم رفتم روی پاهاش یه جوری منو گرفته بود نمی تونستم حتی نفس بکشم دوباره زد انقدر جیغ کشیدم وقتی دراورد دیگه صدام در نمیومد پام واقعا حس نداشت دومیو اون سمت زد که اینم خیلی درد داشت سفت کرده بودم تکونم می خوردم گفتم عمو درش بیار بسه دیگه عمو گفت عشق عمو تموم شد و کشید بیرون سومیو دیگه سریع برگشتم گفتم عمو دیگه نزنم گفت کیانا این اصلا درد نداره قول میدم اصلا متوجه نشی گفتم عمو دیگه نه گفت اینو به خاطر من بزن خیالم راحت بشه گفتم به این شرط که دیگه همه غذاهارو مجبور نباشم بخورم دوباره اخماش رفت تو هم گفت بیا اینجا ببینم مثل اینکه نمیشه با تو درست صخبت کرد و سریع آماده ی سومی بودم که اصلا نفهمیدم چی شد که گفت تموم شد گفتم خیلی درد داشتا گفت کیاناااا؟گفتم باشه درد نداشت ولی نمیخاستم بزنم گفت یکم بخواب و خودش رفت بیرون منم خوابیدم وقتی بیدار شدم بهتر بودم رفتم بیرون دیدم خبری از عمو نیست رفتم پیش آمبر دیدم اونم خوابه ولی عمو بیرون بود داشت با آقا ابراهیم صحبت میکرد منو دید بیرونم دوباره اخماش رفت تو هم گفت تو برای چی بیرونی بدو برو تو ببینم این دفعه آقا ابراهیمم میگفت دخترم برو تو خونه هوا خیلی سرده منم دیدم واقعا سرده رفتم تو خونه و دیگه کارم به آمپول نکشید مرسی از همه ی دوستانی که نظر میذارین ممنون

خاطره نازنین جون

سلام اسم من نازنين هست خيليا منو ميشناسن سيزده سالمه يه عمو دارم به اسم حسام كه بيست و هشت سالشه و دكتره عمومي هست ☺️ من پدر مادرم اكثرا ماموريت هستن عمومم مجرده به همين خاطر بيشتر اوقات اون پيشم هست🙄 خب من هميشه خيلي خيلي به زور راضي ميشم كه امپول بزنم😂 ببخشيد خيلي حرف زدم و اما خاطره: اوايل اذر بود كه من با دوستام رفتم بيرون و جاتون خالي بستني خوردم و پيتزا و چيپس و پفك دوستام تازه بهم ميگفت تو چقدر سوسولي گفتم الان داره معدم ميسوزه بچه ها خلاصه من عموم زنگ زد كه شب هست ميام دنبالت دوستامم همه پررو گفتن ماهم عموت ميرسونه دگ عموم گفت باشه ميرسونمتون😬 تو ماشين بوديم من هي به بچه ها چشم و ابرو مينداختم هيچي نگيد اونام هي ميگفتن وايييي اقا حسام اين نازنين چرا اينقدر لوسه هيچي نميخوره🙄😂عمومم فك كرد من هيچي نخوردم گفت عجيبه به حرفم گوش داده🤔😎 بعد اليناز دوستم داست تعريف ميكرد چي خورديم بعد يه دفعه حسام پريد وسط حرفس گفت نازنين اينارو خورده شماها دگ چيكار كرديد كه اين سوسوله😯😯 اونام خنديدن تا اينكه رسونديمشون خونه 🙂 داشتيم ميومديم كه يه دفعه محمد دوست حسامه دكتره خيلي خشنه😒 زنگ زد گفت حسام داداش بيا مطب كارت دارم😳 من گفتم حسام نهههه گفت نميتونم نرم ك حالت بده؟از ترسم گفتم نه عالي😝 فقط من تو ماشين ميشينم تا بياي گفت نازنين حرفا ميزنيا تو ماشين كه نميتونم تنهات بزارم محمد كه نميخورتت بيا بريم بالا😬😯 رفتم بالا حالم اصلا خوب نبود😢 تب داشتم كه حسام دستمو گرفت از خيابون رد شيم داغي تو دستم حس شد🙄گفت نازنين عمو چرا اينقدر داغي تو😬🙄گفتم هيچي بيخيال گرمم بود خو تو ماشين😩 گفت اها اوكي باشه😐 رفتيم تو ديدم محمد با قيافه عصباني وايساده 😡 اخه محمد زن داره بعد محمد با اين اخلاقس كسي نميتونه نگهش داره 😂دعواشون شده بود😉حسام ميره نصيحت ميكنه😄هميشه بهش ميگم اينقدر دستت تو كار خير هست خب خودت ازدواج كن😁 ميگه نميخوام فعلا زوده جوونيمو نميخوام بزارم😂اخه يمي نيس بهش بگه اندازه خر بابا بزرگ من سن داري😄 بعد داشت توضيح ميداد چي شده اينا😯 من به محمد گفتم ببخشيد محمد اقا ميتونم برم تو اون بكي اتاقتون بخوابم؟گفت اره چرا كه نه ولي تو نازنين شيطون نيستيا😕 گفتم خب با دوستام بيرون بودم خستم🤓گفت باشه ولي اون اتاق نرو پرده همين طرفو بكش كه راحت بخوابي😐(ميدونم ميخواستن حواسشون بهم باشه حالم بد شد) منم پردرو كشيدم بعد نمبدونم چقدر گذشت خوابم برد ديدم يكي داره تكونم ميده نازنين عمو بلند شو بلند شو دگ خوشگلم😔 گفتم بله عمووووو گفت چرا اينقدر داغي بلند شو محمد معاينت كنه گفتم نهههه نميخوامممم محمد از اون طرف شنيد گفت وروجك مگه من چمه😊گفتم هيچي كمي بد اخلاق و يه دنده و لجباز😐گفت مرسي گفتم خواهش كه محمد اومد اينطرف و گفت هرچي ميگم راستشو بگو گفتم باشه😭گفت كجات درد ميكنه؟گفتم گلوم و معدم 😔 قشنگ با گريه ميگفتم😢😭😢عموم ميگفت نازنين جان الهي فدات شم اروم باشش🙃 گفت چيا خوردي بيرون؟گفتم بستني گفت خب؟گفتم به جمالت گفت نازنين شوخي ندارم جدي دارم ميگم چي خوردي گفتم اهههه شماهام فقط بلديد منو اذيت كنيد و تهديد كنيد😭😭😭😭😭 سرم تو بغل عموم بود و زار زار گريه ميكردم محمدم😳اينحوري نگاه ميكرد بعد گفت خب يه نفس بكش بگو چيا خوردي بعد اداي عمومو در اورد گفت چيا خوردي خوشگل عمو😂گفتم بستني و پيتزا و چيپس و پفك وو اينا گفت ماشالااا😯ايناهم داره هنوز😂😐 بعد گفت حسام دستاشو بگير لطفا تو معاينه اذيتم نكنه كه عموم گفت نه دختر خوبيه😍 كه يه جاي معدم دست گذاست پوكيدم از درد😭😭😭😭😭😭😭بعد گفت اروممممم 😢عموم هي ميگفت هيييش 😂 من ميگفتم ايييييي😭 داشتم از درد ميمردم كه دستشو بالاخره برداشت و گفت دهنتو باز كن گلوتو ببينم😯 گلومو ديد گفت ميگم چرا صدات اين مدليههه ها😑بعدم گوشمو ديد كه خدارو شكر عفونت نداشت بعد گفت اقا حسام امپول لازمه😢😭كه من جيغ كشيدمم نهههههه😭😭😭 اگر اينكارو بكني حسام دگ باهات حرف نميزنم كه حسام گفت داداش كم بده 😔 اونم گفت باسه دوتا امپول برام نوشت يادم نمياد چي بود ولي يكيش پني سيلين1200بود من گفتم عمووووو ميگفت جان عمو _امپول نه تروخدا_ عمو محمد ميدوني كه رو حرف خودشه😔 بعدم محمد اومد و امپولارو داست اماده ميكرد كه محمد گفت حسام جان داداش جلوي من معذبه بيا خودت براش بزن كه حسام گفت محمد ميدوني دل اينكارو ندارم 😢😭 من گفتم حسام خجالت ميكشم😢كه عموم گفت محمد بده خودم ولي ميدوني كه كنترلس كار حضرت فيله بيا نگهش دار😬 ولي حسام دلش نيومد و داد به محمدوكه سر سوزن رسوب كرد بعد گفت حسام بيا بريم تو اون يكي اتاق دوتا تخت بغل هم داره تو بخواب بغلش كه با پاهات بتوني پاهاشو بگيري كه رفتيم اونحا ولي همش التماس ميكردم كه نزنيد خلاصه خوابيدم و گفتم محمد؟ موقع امپول اقا اينا سرم نميشه
 گفت جانم گفتم ترو خدا اروم بزن گفت چشم☺️ امپولو سر سوزنو كه فرو كرد سفت كردم هي حيغ ميزدم عموم ميگفت نازنين حيغ بزن ولي سفت نكن يه دردوو سوزشي كل بدنمو گرفته بود اينقدر تكون ميخوردم كه حسام گرفته بود من محمدم با يه دست گرقته بود بعد اخرش سفت كردم محمد گفت نازنين شل ميكني يا در بيارم دوباره بزنم كه حسام گفت نازنين عمو شل كن فداتشم عموم بالاي جاي امپولو هي ماساژ ميداد تا شل باشه خلاصه تموم شد محمد روز بعد دعوتش كرد خونمون و با خانمشم اشتي مرده بود و محمد يه خرس برام گرفته بود كه ميگفت هم نژادتو گرفتم و حسامم برام كيف و كفش و شلوار و اينا گرفت مامانمم و بابامم از ماموريت اومدن راستي يادم رفت بگم عموم با ما زندگي ميكنه☺️ دوستان اميدوارم خوشتون اومده باشه و به اميد دوباره

خاطره صبا خانم

سلام صبا هستم هفده ساله خواننده خاموش بودم اولین باره خاطره میزارم توی فامیل های نزدیکمون دکتر نداریم ولی یه دایی دارم که پرستاره وخیلی هم خوش اخلاقه دوهفته پیش بود که سرمای خیلی شدیدی خوردم ودکترنمیرفتم تااینکه شب دومین روزی که سرماخورده بودم تب کردم وتبم خیلی بالابود من شب تاصبح ناله کردم وصبح مامانم اومد که داداشموبیدارکنه بره مدرسه وضعیت منودید گفت پاشوبریم دکتر نمیخواد بری مدرسه گفتم نمیام مامانم گفت حالت بدترمیشه ها پاشو بالاخره بااصرارمامانم رفتیم اول داداشمو رسوندیم مدرسه بعد رفتیم دکتر وقتی رفتیم داخل دکتر یه اقایی حدود 45-46 ساله خوش اخلاق بود گفت بفرمایید بعد گفت چی شده دخترم به مامانم نگاه کردم مامانم شرح حالمو گفت دکتر گفت مگه خودش زبون نداره منم استرس بدی داشتم دکتر چوب و کرد تو گلوم گفت باز کن دهنتو وقتی گلومو دید گفت چرک کرده باید دوتا پینیسیلین بزنی اینوکه گفت به مامانم نگاه کردم مامانم گفت ببخشید دکتر میشه قرصشو بنویسید دکتر گفت نه عفونتش بیشتر میشه بعد پرسید تاحالا پینیسیلین زدی گفتم نه گفت پس حتما تست بشه تشکرکردیم اومدیم بیرون گفتم مامان من آمپول نمیزنم مامانم گفت باشه از اینکه مامانم زود قانع شده بود متعجب شدم داروهاموگرفتیم توماشین چشامو بستم بعدازچنددقیقه مامانم صدام کرددیدم اومده بیمارستانی که داییم توشه گفتم مامان من نمیزززننمم گفت صبااذیت نکن حالت بده گفتم مامان نه مامانم گفت حالاپیاده شو گفتم چرا گفت پیاده شو صبا جان به خاطر مامان دیگه پیاده شدم ومامان بادایی تماس گرفت دایی گفت تواورژانسم بیایداینجا رفتیم اونجاداییم وقتی منودید گفت سلام به به صباخانم خوبی دایی گفتم سلام دایی من امپول نمیزنم دایی گفت آمپول ؟؟؟بعد باعلامت سوال مامانمو نگاه کردمامانم گفت اره سرماخورده دکتردوتاپینیسیلین داده بهش دایی گفت که این طور بعدبه من گفت بیادایی رفتیم تواتاق تزریقات حالم خیلی بد بود دایی گفت دایی جون میدونم میترسی ولی اگه نزنی که حالت خوب نمیشه نمیتونی امتحاناتو خوب بدی من قول میدم اروم اروم بزنم اشکام روون شد گفتم دایی قول میدی گفت اره عزیزم قول میدم بعد داروهاروازمامانم گرفت وبالحن مهربونی به من گفت استینتو بزن بالادایی .مامانم کمکم کرد استینمو زدم بالاو دایی نیدلو زد زیاددردنداشت دایی سوزنودراورد گفت درد داشت گفتم نه مرسی دایی به مامانم گفت اینجا بیست دقیقه دایی اومد دستمونگاه کرد چندتاسوال پرسید بعد گفت خب دایی جان حساسیت نداری بخواب بازترس اومدسراغم وگریم گرفت دایی گفت صبااا دایی مگه باهم حرف نزدیم مگه بهت قول ندادم اروم بزنم هووم ؟؟ گفتم دایی میترسم گفت نترس دایی خودتوشل کن تکونم نخورباشه گفتم چشم گفت باریکلادایی حالا اروم بخواب خوابیدم ومامانم امادم کرد وداییم پنبه روکه کشید گفتم دایی نمیخوام اومدم پاشم که دایی دستشوگذاشت روکمرم گفت بخواب دایی ودوباره خوابیدم دایی پنبه کشید سفت کردم دایی گفت صباازاین کارابکنی کلاهمون میره توهماشل کن منم باخودم گفتم شل کنم تموم شه وشل کردم دایی امپولوزد و یکم دردداشت که گفتم داییی درد داره داییم گفت جانم الان تموم میشه که پنبه گذاشت وامپولودراورد مامانم کمک کرد پاشم داییم گفت ببخش دایی اگه اذیت شدی منم گفتم اشکال نداره وداییم یه شکلات داد بهم خندم گرفت گفتم دایی مگه من بچم گفت مگه فقط بچه هاشکلات میخورن بعدشم ازدایی خداحافظی کردیم واومدیم خونم فرداشم داییم اومد وامپولموزد مرسی ازاینکه خاطرمو خوندید.

خاطره حوری خانم(تکمیل شد)

سلام..قبل ازهرچیزی بایدبگم من هیچ کدوم ازاطرافیانم تاشعاع دوکیلومتری پزشک نیستن وبنده الان۱۸سالمه وآخرین آمپولی که خوردم درسن پنج سالگی بوده..الان باخاطرات بعضیاواقعادارم میترسم...گفته باشمااین خاطره مال من نیس..
واماخاطره:سلام اسم من پیمانه ودرحال حاضریک پسرهفت ساله دارم به اسم مهام...برادرم حسین پزشکه ودرهمه حال به دادم رسیده..نمیخام دلتون بسوزه امامن چندماه قبل همسرم روازدست دادم واین شوک بزرگی به مهام واردکردآخه اون خیلی به مادرش وابسته بود..هرشب کابوس میدیدجیغ میکشید..تااینکه یه روزکه شب حسابی بارون میومددیدم صدایی ازمهام نمیادرفتم دیدم تواتاقش نیس همه جاروگشتم نبودزنگ زدم حسین گفت خودشومیرسونه رفتم بیرونوبگردم که دیدم زیربارون وایساده وهی میگه مامانم..خیلی عصبانی شدم رفتم جلوودستش گرفتم بردم داخل سرش دادزدم فقط گریه کردوگفت من مامانم رومیخوام گرفتمش توبغلم یه خورده آروم شدبهش گفتم اون الان بهشته بهش خوش میگذره گفت یعنی بدون من ناراحت نیس دیگه نمیدونستم چی بگم بهش همون موقع دروزدن دربازکردم حسین بود..اومدداخل مهام روبغل کردگفت چقدرداغی پسرتوچرامتوجه نشدیی واومدطرفم که دیدبعله منم تب دارم خلاصه هردومون رومعاینه کرددارونوشت رفت گرفت وقتی برگشت برای هردومون آمپول نوشته بود..ماشالله پدروپسرهردوترسویه نگابهم کردیم وهمزمان گفتیم اول تو..حسین اول آمپولای مهام روآماده کردبهم گفت بخابونمش روپام همین کاروکردم مهامم بغض کرده بودومدام میگفت آمپول نمیخوادبالاخره حسین مهام روآماده کرداولین امپول روسریع زدکه فقط مهام گفت ایییییی سریع تموم شدبعدی رواون طرف زدولی بچم خیلی دردکشیدهی میگفت اییییییی بابایی توروخداتمومش کنین دردم میاد..دلم ریش شدگفتم حسین بچم هلاک شدتمومش کن که گفت تموم شدوکشیدبیرون..جای آمپولشوماساژدادم بردم گذاشتمش رومبل نمیخاستم زمان بگذره چون وقت آمپول خوردن خودم بود..حسین گفت پیمان بسه هرچی خودتوسرگرم کردی بدوبخاب..یه نگاه به مهام کردم دیدم بیحال دوباره نشست رومبل گفتم بابایی توبخاب چرانشستی که گفت بابایی نترس بیاروپاخودم بخاب زودتموم میشه..هرسمون خندیدیم اول نمیخاستم بخابم ولی حسین مجبورم کرد..جوری روی پای فسقلم درازکشیدم که اذیت نشه بعدش حسین آمادم کردوگفت خودتوشل بگیری هاعموجون توهم پاهاشوبگیر..خلاصه بعدازکلی شوخی خنده دوتاآمپول زدکه خیلی دردنداشت میخاستم پاشم که حسین کمرم روگرفتوگفت بخاب یکی دیگه داری به امیداین که مثل قبلیاست دوباره درازکشیدم اما..امان ازدل غافل پنادوربود..یه لحظه احساس کردم پام فلج شددادزدم واییییی حسین توروخدادرش بیاررررررررحسین هی سعی میکردآرومم کنه ولی فایده نداشت خیلی دردداشتم...مهام موهامونازمیکرد..تااینکه تموم شدمهام بغض کرده بودپریدبغلم وتاصبح توبغل هم خابیدیم اون شب نه خبری ازکابوسای مهام بودنه گریه های من...ازاون شب من ومهام دوباره به زندگی برگشتیم..

خاطره آقا سپهر

سلام بردوستان عزیز.مرسی ازنظرات پرمهرتون وامیدوارم همیشه سلامت باشید. راستش ماهم از پنجشنبه تعطیلات پایان ترممون شروع میشه وکلامن یکم وقت آزاد پیداکردم وتصمیم دارم دراین زمان آزادچندتااز خاطراتم راثبت کنم،دیدم انگار باخاطره ی قبلیم بچه هاناراحت شدندگفتم یک خاطره جالب بگذارم جبران بشه یادمه اواخرترم یک بودم که ظهرقبل یکی ازامتحاناتمون خواهرم زنگ زدوباکلی ذوق گفت بعدامتحان نرو کتابخونه وسریع بیاخونه که یک اتفاقی افتاده وباید بهت بگم منم هرچیگفتم چیشده فقط میگفت.حضوری پشت تلفن نمیشه حالامن ازیک طرف نگران شدم ازطرفی خندم گرفته بوداین کلمه ی حضوری رااز کی یاد گرفته که اینقدرجدی می فرمایندحضوری بیاتابگم.خلاصه بنده باسرعت نورامتحان دادم ورفتم ببینم چه اتفاقی افتاده که دوستانم ازین سرعت العمل سخت شگفت زده شده بودندوهرچی می پرسیدندچیشده میگفتم یک مسئله ای درخونه تفاق افتاده که من باید حضوری برم ودرجریان قراربگیرم ودوستان عزیزکه متوجه منظورم نمیشدند مدام بهم چپ چپ نگاه میکردند وگویابه این فکر بودند که سپهرتادیروز سالم بودوچیشداینم از دست رفت بالاخره رسیدم خونه وباعجله تاطبقه 5رابدون آسانسورباپله دویدم وکلیدانداختم ودراباز کردم .تمام خونه رااز نظرگذروندم که ببینم همه جاسالم هست یاخیرکه دیم ظاهراکه مشکلی نیست وعسل هم داره کارتون رامیبینه منم رفتم نشستم کنارش که سریع بلندشدونشست وباخجالت سلام گفت ومن تعجبم دوچندان شد که ازچه زمانی خانوم خجالتی شده مابیخبریم که یکدفعه دیدم حالش بدشد ونزدیک بودگلاب به روتون لباس های بنده راصفا بده که سریع بغلش کردم وبردمش سمت روشویی وبعداینکه حالش بدشد یکم ترسیده بودوگریه می کردکه آرومش کردم وکمی آب بهش دادم ودیدم تب هم داره پرسیدم چیشده که جواب نداد گفتم مگه نگفتی حضوری قراره مطلبی رابگی خب بگو الان من جلوت نشستم وبه این کارهم میگن صحبت حضوری که دیدم جواب نمیده ودرعوض اومده بغلم ومیگه سردمه من هم یک پتواز اتاقش آوردم وروی کاناپه خوابوندمش وبه مادربزرگم زنگ زدم که سوپ درست کنندتایکی دوساعت دیگه برم بگیرم که ایشون نگران شدندواصرارکه خودم الان باتاکسی میام خونتون من هم باشه ای گفتم ودستورالعمل غذایی گرفتم تازمانیکه میانداین بچه یه چیزی خورده باشه ویه لیوان شیرعسل هم به عسل دادم وخوردوخوابید تااینکه حدود2ساعت بعد مادرجونم باخاله باکلی غذاوسوپ به خونمون اومدندوکلی هم ابراز ناراحتی کردندکه ببین به خودت نمیرسی آب شدی وازین حرفا عسل هم بیدارشد وخالم کمی سوپ بهش دادکه متاسفانه همه رابرگردوندوخالم اصرار که بریم دکتر که تازمانیکه بابات بیانداین بچه تلف شده منم باپدرم تماس گرفتم که فرمودند کارشون تا 10شب طول میکشه وخودتون ببریدش دکتر اون زمان هم عسل تازه تونسته بود راه بیفته وبه خاطرحال بدش کلا بی حال افتاده بودکه بغلش کردم وباماشین خالم به یکی ازدرمانگاه های نزدیک رفتیم که سرشون هم خیلی شلوغ بودوعسل هم هرصدای گریه ای که میومد بادلهره نگاهم می کردومنم چشمام رامی بستم وبهش اطمینان میدادم که نگران نباش تابالاخره نوبتمون شددکترم شرایط عسل رادیدگفت بذاریندش روی تخت ومعاینش کرد البته هرسوالی ازش میپرسید جواب نمیداد ومن هم درجریان نبودم چون تاروز قبلش حالش کاملاخوب بود دکترهم 4تاتزریقی براش نوشت که بااصرارهای من کردش 3تاالبته خالم معتقدبود باآمپول زودترخوب میشه ولی من کلا باداروی تزریقی مخالفم وپافشاری میکردم که کمتر کنندعسل هم چون اخلاق من را میدونه باخیال راحت خوابیده بودکه بالاخره خاله ودکترپیروز شدند منم رفتم تاداروهارابگیرم خالم هم رفتند وفیش گرفتنددکتر داروخونه هم گفتند 2تاازآمپولا ماله الانه یکیشم فردا آمپول هارا دادم به خاله تاباعسل برندوبزنند که خالم اصرار داشت من ببرمش قسمت آقایون ومن دلم نمیادحالاهرچی من میگفتم اصرارخودتون بود پس خودتونم بایدباهاش برید راضی نمیشد که گفتم پس اصلا نیاز نیست وبه سمت ماشین رفتم وخالم هم باقهرسوارشدورفتیم خونه وقتی رسیدیم مادرجونم که ماجرا رافهمیدندکلی دعوامون کردندوبعدهم آشتیمون دادند وزنگ زدند خانم همسایه تابیاد آمپول هاراتزریق کنه من هن قبل ازاومدن ایشون از خونه بیرون رفتم تایکم قدم بزنم وآروم بشم که حدود نیم ساعت بعد مادرجونم تماس گرفتند که بیاکه عسل خونه را گذاشته از جیغ ودادروی سرش وفقط تومیتونی آرومش کنی  من نمیدونستم پیاده از کجاسردرآوردم برای همین یه دربست گرفتم واومدم خونه وقتی رسیدم به غیرازهمسایمون همشون از قدشون داشتنداشک میریختند من هم خندم گرفته بود که نه به اون سوپرمن بازیشون نه به گریه الانشون خلاصه اول بقیه رافرستادم ازاتاق عسل بیرون بعدهم خواهرموآروم کردم وهمسایمون هم اومدداخل وهردوتزریقا انجام داد که سراولیش عسل فقط یکم دستموفشار داد وسردومیش هم فقط گریه میکرد ولی اذیت نکرد تابالاخره ایشونم رفتندو مادرجونم هم اومدندگل دخترا آرومش کنندمنم رفتم یکم استراحت کنم
ودرس بخونم برای امتحان فردا شب که پدرم اومدندکلی به خاطررفتارهای امروزم مواخذم کردندالبته جالبیش اینجاست که درهرزمان من مواخذه میشم آخرم خودم فقط کسیم که میتونم اون کارا حل کنم منم که ازدست رفتارشون ناراحت شدم گفتم فردا خودتون ببریدش برای تزریق بعدی تامشکلی پیش نیادخلاصه فرداشبش عسل به همراه بابارفت وجالبیش اینجابود که وقتی اومدنداصلا تادرمونگاهم نتونسته بودند راضیش کنندبره این لوس ماهم کلا تاحالا ازجانب کسی زور بهش گفته نشده وبابام هم وقتی اومدند خودشون را زدندبه اون راه که اصلاما رفتیم بیرون یک دوری بزنیم واومدیم البته حال عسل هم خوب شده بود ونیازی به آمپول آخری نداشت وکلا هم تصمیم براین شدنزنه چندروز بعد ازش پرسیدم بالاخره نگفتی این مسئله ی حضوری که فرمودیدومنو باهول کشوندی خونه چی بودکه فهمیدیم بعله خانم عاش شدندا این تبی هم که کرده بودند تب عشق بوده وازین حرف ها منکه درون زمان از تعجب شاخ درآورده بودم که این حرفا راکی بهش یاد داده واین جوجه چی میدونه عشق چیه که براش تب هم کنه ونمیدونستم الان عکس العمل مناسب چیه نسبت به حرفش وسخنان گهربارشون هم بسی خنده برلبانمان آوردکه سریع جمعش کردن ازش پرسیدم حالا ازکجا به نتیجه رسیدی عاشق شدی وحالا گیرم هم شدی باید بیای باذوق به من بگی من عاشق شدم اونم توسن 6سالگی وحتما2سال دیگم باید بریم برات خاستگاری فرمودند که خواهر بزرگ دوستشون درپیش دبستانی یه مدت به همین تب عشق دچارشدند والان هم قراره بااون آقاازدواج کنند خواهرماهم احساس تب کرده نسبت به یکی از دوستای بنده با20سال سن هم علاقه پیداکرده حالا چرا چون ایشون هرموقع به دیدار من میایند برلی ایشونم هم هدیه ای میارند ووقتی این ماجرا راخواهرم بادوستاش درمیون گذاشته وبامشورت دوستای بزرگترشون به اتفاق متوجه شدند که این رابطه حرف عشق است ودیگرهیچ والان هم نتیجه گرفتندکه بنده به نمایندگی از ایشون برم وبادوستم درجریان بذارم وکلی هم به عسل خانوم به خودشون افتخار میکردند که من اولین نفربا برادرم مشورت کردم ومستقیماخودم نگفتم ومن دراون زمان به خودم افتخارکردم که اینقدر موثرهستم من هم در پاسخ سخنان گهربار خواهر اول ازشون تشکرکردم که من درمیون گذاشتندوبهشون گفتم لطفا شب این تصمیمتون را به باباهم بگیدتاایشون راهم درشادیمون سهیم کنیم وعسل که از برخورد منطقی برادرش سرشاراز شعف بود شب به پدرم هم باآب وتاب جریان را گفتند که بابای بچارم نمیدونم از عصبانیت بودیاخنده که صورتشون قرمز شده بود ولی بالاخره خودشون را کنترل کردند وباخواهرم کمی صحبت کردند تاراضی شدند که فعلا یکم زوده واین تب عش نبوده خلاصه این جریان تب عشق عسل دهان به دهان از خاله به عمه واز عمه یه عمو پیچید وهرکی قدری باصحبت خواهرم رابیشتر مجاب میکرد ولی کلا ماجرای جالبی بودامیدوارم پرحرفی های منوبه بزرگی خودتون ببخشیدروز خوش

خاطره دیگه فرانک جان

سلام دوستان«به نام خدا»
سلامی که سین آن سلامتی .لام آن لطافت.الف آن آرزو.ومیم آن محبت

خاطره

یه روز داشتم با سرویس برمیگشتم خونه که به راننده گفتم منو بزاره جلو مطب داداشم بلاخره منو جلو مطب پیاده کرد من رفتم تو با منشی هماهنگ کردم و رفتم تو فکرکردم کسی تو نیست ولی دو تا پسر هم سن و سال فرشاد بودرفتم جلو سلام دادم انگار یکی از دوستان داداشم مریض شده بود اومده بود فرشاد معاینه اش کنه فقطم غر می زد 

بلاخره نسخه رو داد به من برم بگیرم«داروخونه نزدیکه»رفتم گرفتم دلم واسش سوخت ۴تا آمپول داده بود رفتم دادم به فرشاد دوستش که اسمشم سهیل بود گفت دستت درد نکنه دیگه من برم«قشنگ معلوم بود که ترسیده »فرشادم گفت نه بابا حالا مهمونی بعد اینکه زدی خودم میرسونمت 

سهیل گفت کار دارم باید برم  فرشادم بدون حرف مانتوشو دراوردو شروع کرد به آماده کردنشون 

سهیل بیچاره هم کم مونده بود گریه کنه گفت بی خیال شو 

فرشاد گفت به جای این حرفا بدو حاضر شو 

گفت من نمیزنم 

فرشادم گفت یابا زبون خوش بیا دراز بکش یا دراز ت کنم؟؟؟

سهیلم بیچاره خواست آبرو داری کنه رفت دراز کشید گفت من بیشتر از یکی نمیزنما 

فرشادم گفت  دلت وخوش نکن دو تاس

بعدم پنبه کشیدو یواش یواش تزریق کرد یه دفعه پاشو تکون داد فرشاد به من بلند گفت بیا نگه اش دار منم رفتم محکم نگه اش داشتم بعد صداش در اومد  تا تموم شد بعدیم زد فقط یه آخ گفت

بعدم فرشاد مطبو تعطیل کرد او رفتیم دوستشو رسوندیم بعدم رفتیم خونه 

ممنون که خوندین 

نظراز یادتون نره

خاطره فرانک جان

سلام فرانکم

امید وارم حالتان خوب باشه

اسمم فرانکه ۱۴سالمه اهل تبریز م پدر م ومادرم متخصص مغز واعصاب برادزم اسمش فرشاد مطب داره عمومی خونده البته داره تخصص می خونه

خوب واما خاطره:

من راهنمایی ام ینی همون هشتمم دختر عموم اسمش مهدیه اس

توی مدرسه امون دبیر یا همون دبیر ریاضی بابام بعضی وقتا زنگ می

زنه به گوشی اون حال ودرسمو می پزسه ناگفته نماند که من توی

مدرسه زیاد ترشک وچیپس و..... می خرم  یه روز که زنگ دوم

ریاضی داشتیم  زنگ اولش یکم زیادی خوردم  زنگ دوم که دبیر اومد

همون«مهدیه»اومد دیگه گریه ام دراومد اینقدر معدم درد می کرد که

نگو به معنای واقعی داشتم میمردم مهدیه گفت زنگ بزنم به عمو؟منم

گفتم بیاد دعوام می کنه مهدیه  زنگ نزنیا!!! گفت بزار زنگ بزنم فرانک

اونوخ منو دعوا می کنه اصلا من چرا از تو میپرسم الانه زنگ میزنم !!

زنگ زد به بابا اونم سریع اومد  اول به مهدیه سلام  کرد بعدم با اخم
ل
تلخ به من سلام داد منم جواب سلام شو دادم دیدن درد زیاده  اجازه

دادن بزیم خونه ،دیگه سوار ماشین شدیم دیدم بابا به جای خونه داره میره یه جای دیگه گفتم بابا کجا داریم میریم؟ گفت بیمارستان گفتم چرااااااااااااااااء؟گفت چون خونه هیچ کس نیس باید تو هم سرم بزنی فردا م مدرسه نمیری منم گفتم آخه فردا امتحان هماهنگی علوم داریم نرمم زنگ می زنن بیا  گفت اشکال نداره باهم میریم تو متحانتو  میدی بعدم باهم برمیگردیم گفت خب  رسیدیم بیمارستان پیاده شدیم    رسیدیم اتاق بابا، بابا اول منو معاینه کرد بعد به یکی از پرستارا گفت دارو ها رو بیاره وقتی دارو ها رو آورد دیگه گریه ی من  تمومی نداشت بابا ها محکم گفت ساکتتت صدا نشنوم گفتم بابا توکه گفتی سروم میزنی گفت آره یه سروم سه تا آمپول که فقط یکی ایش عضلانیه فردا هم اگه حالت خوب نشد یه نسخه ی جدید مصرف میکنی الانم پاشو برو دراز بکش عمل دارم  منم دیگه دیدم راه فرار ندارم رفتم دراز کشیدم البته با گریه پرستار پررو هم فقط میخندید  منم دل تو دلم نبود  دراز کشیدم بابا با یه آمپول سفید رنگ اومد کنارم  گفت نیاز به تست نداری تازه زدی  منم این گیجا داشتم نگا می کردم بابا پنبه کشید وفرو کرد از لحضه ی اول درد داشت پامو خفیف تکون دادم که بابا داد زد سرم گفت تکون نخور منم خون گریه می کردم وآی آی می کردم دیگه فکر کنم مردم و زنده شدم تا تموم شد بعد تزر یق بابا سرومم رو زد ودو تا آمپول توش ریخت وسریع رفت   منم یکم خوابیدم پاشدم دیدم بابا هنوز نیومده سرومم تموم شده  خودم آروم سروم در آوردم رفتم اتاق  مامان بعد چن ساعت شیفت مامان تموم شد ورفتیم خونه بعدم حالم خوب شد و به نسخه ی جدید نیاز ی نبود فرداشم با اینکه زیاد نخونده بودم  نوزده ونیم گرفتم   بابامم برای من به خاطر آمپول یه گردن بند پلاک گرفت
امید وارم که خوشتون اومده باشه

منتظر نظر هاتون هستم چه خوب چه بدا

خاطره میترا خانم

سلام میترام دوباره میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم اما قبلش باید یکم صحبت کنم درضمن پیشاپیش ازتون معذرت میخوام بابت گله گذاری طولانیم:دوستان عزیزان سروران توروخداااا توروخدااااا اینقدرزودهمدیگروقضاوت نکنین بهتون حق میدم که نسبت به این دنیای مجازی بی اعتمادباشین ولی دیگه نه تااین حد من به شخصه نه بیکارم نه رمان نویس که وقت بذارم ساعتها فکرکنم وبراشما دروغ بنویسم فقط برا استراحت وسرگرمی گاهی وبگردی میکنم 3سال پیش خودم یه وبلاگ داشتم وتمااام خاطرات روزانه خودمو مینوشتم اماهم به دلیل اینکه وقت نداشتم وهم یه سری مشکلات شخصی بستمش والانم براثبت بودن خاطره هافقط براخودم مینویسم واونایی که مربوط به آمپوله روبراشما ارسال میکنم ممنون بابت اظهارلطفتون توخاطره قبلی اما حرفی که یکی ازبچه ها زده بود واقعا ناراحت شدم بوداین؟ این داستانا چیه اخه مگه می خاستین بچه رو شکنجه کنین چه دکترای دیوونه ای بودن یه خاطره دروغی تو یه وب دیگه مث این خوندم زجر دادن بچه ها. به نظرم واقعی نبود و اگه باشه شماها و اون دکترا شکنجه گرن نه انسان درضمن یه مادر این قد راحت نمیاد از درد کشیدن بچه اس سو استفاده کنه خاطره بنویسه ..
به جای این مزخرفات یکم کتاب بخونید ملت))شمایی که کتاب میخونی آیا این لحن صحبت کردن درسته؟قضاوت دیگران؟توهین به دیگران؟ چی میدونی ازحس مادری؟؟؟آیاخاطره نوشتن درمورد آمپول زدن بچت یعنی سواستفاده؟؟؟؟؟آمپول یه داروئه که همه بچه ها بخاطرسوزنش ازش میترسن ولی پدرومااااادری که ****سلامتی****بچشون خیلیییی بیشترازیه ترس بچگانه براشون مهمه اونو مجبوربه این کارمیکنن توذهن شما میشن شکنجه گر؟؟؟؟؟قضاوت این مسئله بمونه برا شما عزیزان مخصوصا مادرای وب ............ویه چیزجالب دیگه احساسات بچه ها بودکه میگفتن ((دلمون براپارمیس کباب شد گریه کردیم توروخدا مراقبش باشین)) عزیزای من همونطورکه قبلا تونظرات خاطره قبل گفتم پارمیس تا5سالگی تشنج های مکرر داشت یعنی صرع وحتی مابرای درمانش کانادا رفتیم که خداروهزاراااان مرتبه شکربعداز2سال قرص خوردن دیگه بهش حمله دست نداد وخوب شد ولی این مسئله باعث شد بدنش خیلی ضعیف شه ازطرفی هم کمبودخون وآهن که تقریبا90%دختربچه هاتواین سن دارن این مسئله روتشدید کرده بدنش ضعیفه وبااینکه الان تقریبا12سالشه امافقط***وزن داره وخب این مشکل باعث بیمارشدن زودبه زودوسختش میشه وربطی به آقاهادی ومحمدو...نداره بااینحال اگه ذره ای خاطرتونو مکدرمیکنه بگین که دیگه از *پارمیسم* براتون خاطره نذارم یااینکه اینقدرکامل وباجزئیات ننویسم آخه نظرشما که خواننده این مهمه خیلییی برام مهمه من ازاینکه برام نظرمیذارین وانتقادمیکنین اصلا ناراحت نمیشم اما لحن انتقاد نباید جوری باشه که به شعوروصداقت طرف مقابل توهین بشه.............ببخشین اینقدر حرف زدم آخه میخواستم طبق قولی که به دوستان دادم یه خاطره جدید ازپارسا براتون بذارم اماگفتم قبلش حرفاموبزنم که دیگه مشکلی نباشه نمیگم دیگه خاطره نمیذارم آخه اینجا جای بچه بازی وقهرکردن نیست ماشالله همه عاقل و بالغ وتحصیل کرده وفرهیخته ان منم فقط یه گله کوچیک کردم ودر آخربازم تمنااااا میکنم همدیگرو قضاوت نکنین این مسئله تواین وبلاگ کوچیک شایدمهم نباشه اماتو اجت
الوعده وفا اینم خاطره پارسا خان من:اواخرشهریور همه خونه مادرشوهرم جمع بودیم که اقا امید شوهر ندا به رامین گفت که میخواد برادخترش آروشا واکسن آنفلونزاتزریق کنن وازرامین پرسید کی میتونه براش بزنه؟رامینم گفت بروبگیر همین امشب براش میزنم بعدیدفه گفت 2تام برا بچه های من بگیر دیگه رویاکه قضیه روفهمید گفت پسرای منم نزدن 2تام برا اونا بگیر رامین خندیدگفت: امیدجان باعث خیرشدی اصلا برو14تابگیر به تعدادهمه آنفلونزا بچه وبزرگ وپیروجوون نمیشناسه فقط حواست باشه هلندی بگیر امیدگفت:مردحسابی فکرمیکنن من میخوام قاچاق کنم این همه واکسنو لااقل یکیتون بیاین که داروخونه آشناداشته باشین آرمین گفت صبرکن من الان اماده میشم میام خلاصه رفتن 14تا واکسن بایه شیشه الکل ویه بسته پنبه خریدن وبرگشتن علی میخواست بچه هارو که توحیاط بازی میکردن صدابزنه رامین گفت نه بذاربازی کنن فعلا از خودمونو میزنم بعدازشام بچه ها...خلاصه رامین اول عزیزوآغاجونوصدازد که براشون تزریق کنه اوناکه زدن رامین یه سرنگ اماده کرد دادبه آغاجون که مال خودشوتزریق کنه (دندون پزشک بودن امابدلیل گردن درد وکمردرد خیلی زودبازنشست شدن الانم یه کلینیک توروستایی حوالی کرج تاسیس کردن وبیشتروقتا اونجان) بعدازاون دیگه آرمین وآقاامیدوآقاعلی زدن رامین گفت خب حالا دیگه نوبت خانماست میتراجان بیاعزیزم رفتم کنارش طوری نشستم که دستم مشخص نباشه رامین گفت میترا دردت گرفت دست منو گازبگیر جیغ نزنی هاا آبرومون میره گفتم کووووفت آغاجون آستینم بیشترزدن بالا وپنبه زدن وفروکردن اصلا دردنداشت وزودتموم شد بعدازمن رویا زد بعدشم نداکه ازهمه بیشتر میترسه رامین دستشوگرفت وقتی سوزن فرورفت دست رامین محکم فشارداد وگفت آخخخخ کلی براش خندیدیم رامین وسیله هارو جمع کرد ماهم میزوچیدیم براشام علی بچه هاروصداکرد پارمیس وقتی اومد تو گفت :واااااایییییییی چه بوآمپولی میاد(بچم ازبس میترسه بوی آمپول از300فرسخی تشخیص میده)خلاصه شامو خوردیم بعدازمیوه آروشا داشت خواب میرفت که امیدبه رامین علامت داد رامینم پسرارو که داشتن کشتی میگرفتن صدازد گفت بچه هابازی بسه بشینین باید واکسن بزنین همشون تعجب کرده بودن رامین الکل وواکسنارو آورد پارمیس باترس گفت:اااااا باباااااا اذیت نکن دیگه..... رامین گفت:اذیت نکردم همگی باید واکسن بزنین شوخیم ندارم علی آقاگفتن اصلا بین دخترا وپسرا مسابقه هرگروه که بی سروصدا واکسنشوزد میبریمش شهربازی رامین گفت آغاجون خودتون زحمت تزریقشونو میکشین؟؟؟ آغاجونم قبول کرد رامین گفت از بزرگ به کوچیک میاین بی سروصدا واکسنتونو میزنین بچه بازی وآبغوره هم نداریم چون اصلا درد نداره آرتان بیا دایی اول نوبت توئه پارمیس وپارسا محکم چسبیده بودن به من بابغض نگاه میکردن آرتان نشست آستینش کشیدبالا رامین ازش پرسید سردرد بدن درد گلودرد وتب داره یانه(میخواست مطمئن شه سرماخوردگی نداشته باشه)بعد آغاجون پنبه کشید وسوزنوفروکرد آرتان یه کم چشماش فشارداد اماهیچی نگفت تاتموم شد رامین گفت ماشالله دایی مردی شدی براخودت پنبه روچندلحظه رودستت نگهداربعدبردارش بعد روبه پارمیس گفت نوبت توئه قناری بابا...پارمیس خودشو محکم چسبوندبه من وهیچی نگفت آغاجون گفت پارمیس بدوعزیزم پارمیس بابغض گفت اول آرشام بزنه آرشام بادعوا گفت نه خیرم توبزرگتری نوبت توئه پارمیس گفت:تومگه نمیگفتی ازمن قویتری پس اول نوبت توئه رامین دیدداره دعوا میشه گفت ساکت!!!! پارمیس بیااینجا بشین زوووود پارمیس بغضش شدیدشد بلندشد دست منم گرفت که باهاش برم
رفت نشست کنار رامین منم بالاسرش وایسادم رامین هرکارکرد نتونست آستینشو بزنه بالا آخه خیلی تنگ بود پارمیس دیگه آروم اشک میریخت وگریه میکرد رامینم بی توجه کارخودشومیکرد آغاجون گفت زیپ پشتشوباز کن ودستشو ازیقش بیاربیرون رامینم همین کاروکرد وفقط شونه وبازوشو لخت کرد بعدبادستش صورت پارمیس چرخوندکه نبینه شروع کرد باهاش حرف زدن آغاجونم پنبه زد وفرو کرد پارمیس یه آیییی گفت وبه گریش ادامه داد آخرش نفهمیدم چیشد که یدفه پارمیس گردن ودستشو ناگهانی خم کرد طرف آغاجون آغاجون سریع سوزنو کشیدبیرون وبااخم گفت چکارمیکنی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟ پارمیس همینجورگریه میکرد آغاجون گفت اگه میشکست تودستت میدونی چه دردسری میشد رامین گفت :اوه آغاجون ندیدین موقع تزریق عضلانی چجوریه اینقدر تکون میخوره انگار افتاده تو چاله هوایی آغاجون اخمش غلیظترشدوگفت:خیلی کاربدی میکنه یعنی چی اصلا این واکسن دردنداشت اینجوری که این خودشوانداخت بخدایه ذره حواسم نبود سوزن شکسته بود پارمیس سرشوتو بغل رامین قایم کرده بود و گریه میکرد آرمین به آغاجون علامت داد که دیگه هیچی نگه منم دست پارمیس گرفتم ازبغل رامین کشیدمش بیرون گفتم:جونم مامانی دیگه گریه نداره که تموم شدپارسا اومد جلومون درحالیکه بشدت گریه میکرد گفت پارمیییس نذاربه من آمپول بزنن همه خندیدن براش به آرمین گفتم میشه پارمیس ببری تواتاقت درازبکشه اونم قبول کرد وپرمیسوکه هنوزگریه میکرد بردپارسارو ازبغل رویا گرفتم بوسیدم واشکاش پاک کردم گفتم هیششش مردکه گریه نمیکنه اونم بخاطریه آمپول صدای آی آی آرشام اومد که دیگه پارسا گفت من واکسن نمیخواام رامین اومد پارساروازبغل من کشید پارسا باجیغ گفت ولللللللللم کن نمیخواااام ماماااان آقاامید اومد کمک رامین وهمونجوری توبغل رامین بزوربراش زدن همینکه تموم شد خودشوازبغل رامین انداخت بیرون پریدبغل منوگریه کرد فقط آروشامونده بودکه ازهمون اول برده بودنش حیاط که تزریق بقیه رونبینه وبترسه ندا نشست کناررامین آروشام روپاش بود رامین آروشاروبوسیدبعدم تبشو گرفت وگلوشو چک کرد که سرمانخورده باشه بعد آغاجون واکسنشوزدکه هیچی نگفت فقط آخردفه که سوزنو کشیدبیرون گفت مامانی....رامین گفت آفرین دایی چه دخترشجاعی یه کم به مامانتم یادبده خلاصه همه بوسیدنش وکلی تعریف کردن ازش بعد آقایون نشستن به دیدن یه فوتبال خارجی منم که فهمیدم حالاحالاها قصدرفتن ندارن پارساکه چشاش خمارخواب بود بردم اتاق آرمین که بخوابونمش که دیدم پارمیس توبغل آرمینه وهردوشون خوابن پارسام لج کرده بود که الاوبلا من باید اینجابخوابم آرمین ازسروصداش بیدارشد گفت چیشده؟؟؟؟؟ گفتم وای ببخشید بیدارت کردیم گفت نه بابا بعدآروم بلندشد که پارمیس بیدارنشه گفت اینقدرگریه کردتاخواب رفت گفتم چراااا؟؟؟؟؟دستش دردمیکرد؟؟؟؟؟گفت نهههه میگف همه آروشارودوست دارن دیگه آغاجونم منودوست نداره(تا4سال پیش که آروشا نبود پارمیس چون تک دختر بین نوه ها بود وآغاجونم عاشق دختر خیلی لوسش میکرد وعزیزکردشون بود بیشترسوغاتی ها وکادوها مال پارمیس بود ازهمه بیشترعیدی میگرفت وخلاصه کلی خوشبحالش بود اماالان که آروشابدنیا اومده چون واقعااا دخترناز وشیرینیه مرکز توجه شده وپارمیسم خیلیییی زیاد حسودی میکنه)گفتم طاقت دعوای آغاجونو نداره ولی واقعا خطرناکه به قول آغاجون باید باهاش جدی برخوردکردکه دیگه این کاروتکرار نکنه آرمین سرشوتکون داد وچیزی نگفت پارسارو خوابوندم خودم اومدم بیرون آخرشب رامین پارمیسو منم پارسابغل کردم بردم توماشین وبعدم رفتیم خونه وخوابوندیمشون روتختشون همون شب احساس کردم پارسا داغه اما توجه نکردم فرداصبح رامین شیفت بود وصبح زودرفت منم صبحونه آماده کردم وبعدم آماده شدم برم سرکار که دیدم پارسا بیدارشده گفتم بیدارشدی گل پسرم؟؟؟؟گفت مامااااانی گفتم جونم مامان گفت گلوم درد میکنه حالم خوب نیس دست گذاشتم روپیشونیش تب داشت بردم دست وصورتش شستم براش نشاسته ختمی درست کردم دادم خورد چندلقمه نون پنیربزوربهش دادم بعدم خوابوندمش پارمیس بیدارکردم یه ماسک بهش دادم گفتم حواست به پارسا باشه اگه دوباره گلودردداشت به من یابابا خبربده حواست باشه خودت ازش نگیری ماسک بزن اونم قبول کرد منم رفتم سرکار مثل اینکه پارسا دوباره گلودرد میشه پارمیس زنگ میزنه به رامین رامینم میگه اثرات واکسنه خوب میشه عصررفتم خونه پارسا گریه میکرد دوباره زنگ زدم به رامین گفت فعلا دارو گیاهی بهش بده تاخودم بیام معاینش کنم
شب ساعت8بود رامین ازمطب اومد پارسابیحال رومبل دراز کشیده بود رامین یه راست رفت پیشش گفت رونالدو باباچش شده پارساگفت باباسرماخوردم گلوم وسرم دردمیکنه گفت پس پاشومعاینت کنم زود خوب شی بلندشدو رامین خیلی راحت معاینش کرد((مهمترین تفاوت پارسا وپارمیس)) اخماش رفت توهم گفت گلوت عفونی شده ازکی گلوت دردمیکنه؟دیروزم دردمیکرد؟پارسا گفت آره دردمیکرد ولی فقط صبح زود بعدکه صبحونه خوردم خوب شدم رامین گفت:ازدیروز سرماخورده منم اینقدر موقع واکسن دادوهوارکرد یادم رفت معاینش کنم واکسن زده بدترشده بعدگفت دفترچشوبیار وبردم براش دارو نوشت وسرپارمیس بوسید گفت آماده باش که باید ثابت کنی پسرا شیرن دخترا موشن پارسا هیچی نگفت یعنی اصلا نفهمید منظورشو بعدازنیم ساعت رامین با یه کیسه دارو ومیوه برگشت داروهارو برد آشپزخونه بعدم رفت لباساش عوض کرد رفتم داروهارو نگاه کردم 2تاپنیسیلین1دگزا و2تاشیاف وقرص وشربت پارمیس اومد آشپزخونه آمپولارودید باترس گفت مال پارساست؟/؟گفتم آره گفت گناه داره چرااینقدرزیاد رامین اومد آشپزخونه به پارمیس گفت چیه چرا رنگت پریده اینا مال پارساست ببین چجوری مردونه آمپول میزنه بدون گریه وجیغ بعد یه دگزا وپنیسیلین ویه سرنگ اضافه و2تاپدالکلی برداشت ورفت پیش پارسا پارمیس فرستادم تواتاقش وخودمم رفتم پیش پارسا.. رامین گفت:آقاپارساوقتشه مردونگیتوثابت کنی پارسا آمپولا روکه دید سریع نشست وبا بغض گفت:بابااااااچراآمپول نوشتی؟؟؟؟؟من دوست ندارم رامین همینطورکه باسرنگ اضافه داشت تست پنیسلینشو آماده میکرد گفت:ااااا مگه رونالدو هم ازامپول میترسه؟؟؟؟؟پارسا گفت:بابااااااااامن نمیخواااام رامین:هیششش پارمیس صدات میشنوه ازاونموقع کلی ازشجاعت ومردونگی توتعریف کردم بعدم مگه آمپول دوست داشتنیه هرکی مریض میشه اگه لازم باشه بایدآمپول بزنه بلندشدوایساد رومبل گفت ولی من حالم خوبه نمیخواام رامین پد الکلی برداشت وبااخم روبه پارساگفت بشین ببینم پارسا گفت مامااان کمکم کن نشستم رومبل ونشوندمش روپام گفتم جان مامان تاچشم روهم بذاری تموم شده قندعسلم رامین دستشو گرفت وگفت روتوکن اونور الان تموم میشه بعدپدوکشید وآروم سوزنو فروکرد پارسا:آی آی مامان درش بیار آی رامین سوزنو درآورد منم اشکاش پاک کردم گفتم جان مامان دورت بگردم تموم شد یه ذره آب بهش دادم بهترشد بارامین قهرکرد همینجورتوبغل من داشت خوابش میبرد سرشو گذاشت روشونم منم باهاش حرف میزدم که خواب نره رامینم جای تستشو نگاه کرد بعد رفت سراغ آمپولا2تاروآماده کرد ودوباره برگشت شلوارپارساکشید پارسا خواست بلندشه گفتم هیچی نیست عزیزم الان تموم میشه شروع کرد به تکون دادن خودشو وگریه کردن رامین یه داد کشید سرش بعدم گفت پاتوتکون بدی آمپول اضافه میخوری پارسا آروم گریه میکرد وبادستاش منو محکممم گرفته بودکمرش محکم گرفتم رامینم شروع به تزریق کرد صدای پارسام بالا رفت وگفت باباااایییی اااااااااااااااای آخراش گفت بابااایی دردداره بذارپام تکون بدم رامیین خندش گرفته بود گفت دیگه تموم شد بعد اونطرف پنبه کشید وفروکرد پارسا 2تا ای آی کرد که زودتموم شد رامین گفت آفرین گل پسرم یه جایزه خوب پیش من داری چون نه سفت کردی نه تکون خوردی پارسا بعدازاینکه یه ذره گریه کرد خواب رفت برای فرداش فقط یه پنیسیلین داشت که رامین گفت توبوسرکار خیالت راحت خودم آمپولش میزنم منم رفتم سرکارساعت10زنگ زدم خونه پارمیس گفت بابایی بزور آمپولش زده وپارسام کلی گریه کرده ولی الان باهم رفتن براش توپ ولباس ورزشی بخرن عصرکه رفتم خونه پارساخواب بود وقتیم بیدارشد اصلا یادش رفته بود کلی بازی کرد بعداز2روز کامل خوب شد............بازم ببخشید اگه بدیاطولانی شد این چندروز اصلاخوب نیستم پادردکلافم کرده پاشنه ی پاهام بشددت دردمیکنه دکتررفتم گفت بخاطر وایسادن زیاد وکفش پاشنه دار وفشارکاریه بعدم انواع اقسام قرص وشربت وآمپول ویتامین دی وکلسیم تجویزکردکه تاثیری نداشته برام دعاکنین آخه پادردتواین سن پس من به 40برسم قطع نخاعم...(: ولی بااین همه بازم طبق قولی که داده بودم خاطره گذاشتم براتون...پارمیس تازه 1ماهه نفس راحت کشید آخه بخاطریه مشکل جدیدمجبوربود هرچندوقت یکبار آمپول بزنه که خداروشکر بعداز3ماه بالاخره تموم شد فکرنمیکنم بتونم خاطرشوبذارم آخه هم طولانیه هم خودم وضعم خوب نیست خب دیگه برم تا رامین نرفته مطب بگم آمپولموبزنه شایددردش آروم شد پس دعایادتون نره !!!!!یااااااااااا علی.#$#$

خاطره کیانا خانم

سلام بچه ها میخام یه خاطره دیگه بذارم امیدوارم خوشتون بیاد من یه چند وقتی بود که همیشه بی حال بودم یا اگه حتی برای نیم ساعت از خونه میرفتم بیرون و بر میگشتم به قدری خسته بودم که اصلا نمی تونستم تکون بخورم خوابمم به شدت زیاد شده بود و هرچی عمو میگفت بریم یه آزمایش بده من قبول نمیکردم اون موقع بابا و مامانم بودن به خاطر همین عمو زیاد بهم فشار نمیاورد منم که عین خیالم نبود تا اینکه مامان اینا رفتن و من رفتم پیش عمو که همین داستان ادامه داشت که عمو به زور بردم آزمایش دادم اینکه چقدر برای خون گرفتن کولی بازی در اوردم بماند من چون خیلی بد غذام و بیشتر اهل تنقلاتم خودم میدونستم کم خونی دارم و همه چیز بدنمم کمه به خاطر همین زیر بار آزمایش نمیرفتم به اون مسئولای آزمایشگاهم گفتم جواب آرمایشمو به عمو ندین منن یکم به خودم میرسم دوباره آزمایش میدم که یکم بهتر باشه وضعیت اونام گفتن باشه منم خوشحال اومدیم خونه بعد چند روز من خونه بودم داشتم فوتبال میدیدم عمو اومد عصبانی بود عصبانی بودااااا داغون که دیدم چندتا امپول در اودرده داره آماده میکنه به منم گفت کیانا آماده شو منم که گیج بودم که چی شده گفتم مگه اینا برای منه؟؟؟من که خوبم عمو گفت کیانا نشنیدی چی گفتم؟؟گفتم شنیدم ولی اخه چرا؟؟که داد زد کیانااااا؟گفتم چشم و آماده شدم اما قبلش آمپولارو دیدم یکیش 5 سی سی پر بود یکیش قرمز بود ولی اون دوتارو ندیدم اولیو زد قرمز بود دردم اومد تا گفتم آخ عمو که گفت صدا نشنوم عصبانی بود ناجور و کشید بیرون دومیم همون سمت زد که درد نداشت برای سومی اون سمتو پنبه کشید و زد همین قطره ی اولش وارد بدنم شد یه درد بدی هم شروع شد که بی اختیار سفت کردم عمو گفت کیانا شل می کنی یا نه؟؟ گفتم نمی تونم دست خودم نیست گفت باشه و کشید بیرون دیدم هنوز یه سی سی هم تزریق نشده دوباره زد ترسیدم باز در بیاره شل کردم ولی تا صدام در میومد عمو هم دادش در میومد که ساکت نمیدونستم چرا انقدر عصبانیه که تموم شد و کشید بیرون و گفت برگرد با اینکه خیلی درد داشتم ولی برگشتم دیدم اخم کرده گفت دستتو بده دیدم بعدیو میخاد تو رگم بزنه منم که گریه میکردم گفتم اینا برای چیه اخه؟؟؟ گفت بعدا می فهمی بعدیو تو دستم زد که خیلیم طول کشید تا تموم شد و بعدش رفت بیرون منم داشتم گریه میکردم که بابابزرگم زنگ زد گریم بیشتر شد دیگه اصلا نمی تونستم حرف بزنم بابابزرگم ترسید زنگ زد به عموم و گفت چی شده چرا کیانا گریه میکنه که از توضیحات عمو برای بابابزرگم فهمیدم کم خونی شدید دارم و در واقع به غیر از کم خونی همه چیز بدنم وحشتناک پایینه و جواب آزمایشمو به چندتا از استاداشم نشون داده گفتن خیلی ضعیفه باید حتما این کمبودا جبران بشه واگرنه یه چیزایی میشه که دیگه من اون جاهاشو نشنیدم و اینم فهمیده بود که من به مسئولای ازمایشگاه چی گفتم که دیگه همه چی دست به دست هم داده بود تا حسابی کلافه بشه  بعدم که من خوابیدم و وقتی بیدار شدم گشنم بود رفتم بیرون که یه چیزی بخورم یعنی کلوچه بخورم با نوشابه خیلی دوست دارم از بچگی زیاد می خوردم که عمو گفت بیا اینجا گفتم یه چیزی بخورم بعد بیام ؟گفت چیزایی که میخاستی بخوری دیگه نیستن پس بیا اینجا رفتم گفت از الان به بعد تمام چیزایی که تا الان می خوردیو دیگه نمی خوری اینکه اینو دوست ندارم این بو میده اون حالمو بد میکنه دیگه نداریم همه چی می خوری بدون اینکه حرفی بزنی از امروز به بعدم اعظم خانم بیشتر میان اینجا یعنی با خودشو همسرش صحبت کردم ساعتایی که من نیستم اون هست و گفتم که اگه همکاری نکنی به من بگه بهش برنامه غذایی دادم اگر نخوری یا اذیتش کنی تمام آمپولایی که امروز زدیو باید بزنی از امشبم ساعت 11 میخابی چندتا هم قرص داد گفت اینارو میخوری فقطم جلوی من و اعظم خانم آخه قبلا قرصارو میریختم بیرون و... بعدم گفت کیانا لازمه دوباره بگم یا کاملا واضح بود؟ گفتم نه فهمیدم و با بغض رفتم تو اتاقم و زنگ زدم به بابام گفت خودت با عموت کنار بیا اگه میگه لازمه حتما لازمه دیگه منم دیدم بهتره هر کاری میگه انجام بدم تا سه ماه وضعیت همین بود و بعدش آزمایش دادم که خیلی خیلی بهتر از قبلی بود ولی همچنان مجبورم همه چی بخورم ممنون که خوندین مواظب خودتون باشین که از این اتفاقا براتون نیفته

خاطره فرانک خانم

سلام فرانکم۱۴سالمه اهل تبریزم پدر ومادرم پزشک ومتخصص مغز واعصاب هستن یه برادرم به اسمه فرشاد دارم که پز شک عمومیه تقریبا دو سومه فامیلامونم پزشک ان خوب حوصله تون سر نره بریم سراغ خاطره :
یه روز با دوستای صمیمیم قرار گذاشتیم بریم استخر اونم دور از چشه خانواده مون منم که همیشه تنهام گفتم باشه.از بد شانسی ما سه تا اون روزی که قراربودبریم برف میبارید گفتیم اشکال نداره لباس گرم میپوشیم بلاخره رفتیم استخر اونجا دونوبت پول دادیم دونوبت بازی وشناومسابقه دادیم دیگه وقتمون تموم شد اومدیم بیرون به جای اینکه با ماشین بریم ترجیح دادیم پیاده بریم بااینکه لباس زیاد پوشیده بودیم ولی بازم سردمون بود توی راهم بستنی گیر آوردیم وخوردیم من رسیدم خونه مون اونام رفتن خونشون رفتم وسایلامو جابه جا کردم بعد دوش آب گرم گرفتمو خوابیدم بدونه اینکه موهاموخشک کنم وقتی بیدارشدم حالم گفتن نداشت همه هم خونه بودن رفتم بیرون به بابا سلام دادم باباگفت چیزی شده؟
چراصدات اینجوریه؟گفتم بابا مثلا از خواب بیدارشدماااا
گفت من بلدم صداروباصدامقایسه کنم هرکیو بخوای قول بزنی منه دکترونمیتونی! گفتم بابا چه گول زدنی گفت الان معلوم میشه گفتم باباااااااگفت حرف نبا شه بعدم منو برد تو اتاقو معاینه کرد هی هی ام اخماش میر فت تو بعد م گفت اینجوری حالت خوبههههههه[عصبانی منم حرفی نزدم بعد شروع به نوشتن نسخه کرد یواش گفتم باباییییییگفت جانم گفتم بابا آمپول نده گفت حرفشم خوب نیستااااااابعدم نسخه رو داد فرشاد بگیره منم کلالال شده بودم اونوقت .یکم بعد فرشاد با دارو ها اومد بابا به مامانم گفت پنبه بده منو هم داداشم حاضر کر بابا پنبه کشید و فرو کر این یکی اصلا درد نداشت زود تموم شد منم فقط گریه کردم برای دومی بابابه داداشم گفت پا ها شو بگیر منم فاتحه امو خوندم ار وقتی زد داد زدنای منم شروع شد بابا با هام حرف می زد ولی من گوش نمیدادم تا اینکه تموم شد وکشید بیرون بابا رفت دستا شو بشوره داداشمم داشت هر هر می خندیدای کاش حال داشتمو میزدم تو دهنش آخر م سعی کرد خودشو کنترل کنه منو دلداری بده میگفت تو آخه دختر دکتری برای یه آمپول اینطوری میکنی از بقیه چه انتظار ی باید داشته باشیم «مثلا داشت دلداری میداد.»بابا هم بعد یه گردن بند خرید وآشتی کرد
امید وارم خوشتون اومده باشه
منتظر نظر های خوبتون هستم

خاطره اقا سپهر

باسلام خدمت به دوستان عزیز سپهرهستم 20ساله ترم3حقوق امیدوارم از خاطرم خوشتون بیاد راستش حدود دوسال پیش خواهرم که اون زمان 5سالش بود درتصادفی که کرد باعث شد دیگه نتونه راه بره که مادرم اول مشکل عصبی پیدا کردند به طوری که هرشب تاصبح گریه میکردند وباکوچکترین اشتباهی از جانب هرفردی سریع عصبانی میشدند وتازمانی که به خودشون بیاند حدود یکسالی طول کشید منو پدرم هم یاحواسمون به مامان بود یابرای کارهای خواهرم بیمارستان بودیم یاپلیس و دادگاه وشکایتاازین حرفا برای همین تصادفی که شده بود خلاصه که توی بد وضعی گیرافتاده بودیم ودقیقا زمانی بود که من پیش دانشگاهی بودم وسال کنکورم از ماجرا های اون زمان که نمی تونم خاطره ای بگم چون واقعایادآوریش برام سخته ولی یادمه زمانی که خواهرم رامرخص کردند تامدت 1هفته هروز باید دوتا تزریق انجام میداد که اکثرا جوری بود که من نبودم ولی یادمه هرموقع برمیگشتم خواهرم که تلف شده بود مامانمم هم که داشت گریه میکرد بابام هم کلافه فقط راه میرفت تا دوروز مونده به اون هفته که دیگه تزریقاتش تموم میشد مادرم حالش بد شد وکارش به بیمارستان رسید ودقیقا همون زمان هم موعد دادگاه بود تنهاخالمم هم که بیمارستان کنار مادرم بود منم مجبور شدم اون دوروز کلا مدرسه نرم وبمونم پیش خواهرم وبه امور خونه رسیدگی کنم صبح اونروز اول زنگ زدم از حال مامانم پرسیدم که گفتند تب کرده واز حال رفته وبابام هم رفته بود برای دادگاه منم یک چایی دم کردم ورفتم سردرسم که حداقل یکم جبران کنم حدود یکساعتی درس خوندم البته هیچی نفهمیدم تادیدم صدای گریه میاد سریع رفتم سمت اتاق عسل که دیدم داره بهانه ی مامان را میگیره منم واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم و دستپاچه شده بودم اون موقع هم هردوپاش عمل شده بودا وتوی گچ بود هرکاری کردم آروم نشدتادیدم زنگ خونه را میزنند دیدم خانم همسایست اومده برای تزریق عسل اومدم برم درا باز کنم که عسل دودستی دستمو گرفته بود و نمیذاشت مجبور شدم بغلش کنم بذارمش روکاناپه و بعد درا باز کردم وقتی اومدند داخل بادیدن من تعجب کردند ا درحینی که من داشتم پذیرایی میکردم آمار کل روز را گرفتند یه آب پرتقال هم گرفتم بایه کیک دادم به سختی به عسل دادم وآمادش کردم برای تزریق ولی مگه میذاشت از طرفی هم سخت بود نگه داشتنا وآروم کردنش به خاطرگچ پاهاش اون بدتر اینکه کلا من دراین مواقع ترجیح میدم نباشم برای همین کلا نمیدونستم باید چیکار کنم تاباراهنمایی همسایمون آمادش کردم ودتش را گرفتم که دیدم سرده سرده منم سعی داشتم آرومش کنم که یکم آروم شد واولین آمپولا تاوارد کردم شروع کرد به جیغ زدن ومشت زدن به من وهرکاری کردم نشد کنترلش کنم ومجبورشدند دربیارد و دوباره تزریق کنند که خواهرم به وضوح رنگش سیاه شده بود منم سریع رفتم یک لیوان آب آوردم و دادم بهش وتوی صورتش را فوت میکردم خانم همسایمون اومد آمپول بعدا آماده کنه که اجازه ندادم وگفتم بذار یکم بعد که ایشونم کلی سرزنشم کردند که مردم اینقدر احساساتی نمیدونم از نظرایشون یه مرد دراین شرایط بایدچیکار کنه خلاصه بعد یک ربع دوباره آمادش کردم وآمپول بعدی زدند که خواهرم انگار اصلا متوجه نشد چون فقط خواهش میکرد دیگه کافیه ونمی خوام بزنم حتی بعد تزریق که وقتی گفتم تموم شد باتعجب نگاه کرد خلاصه همسایمون را راهی کردم که برند ودوباره روز از نو بهونه گیریهای عسل شروع شد منم راستش کلا درامور منزل داری صفرم ودست به هرکاری میزدم خراب میشد تازه جالب اینجا بود دراون زمان تصمیم گرفتم قرمه سبزی درست کنم که مثلا خواهرم به وجودم افتخار کنه برای همین بادوستم تماس گرفتم تااز مامانش دستور العمل غذا را بگیره وبهتره نگم چه غذایی پختم که علاوه برنابود کردن مصالح مجبور شدم ازبیرون کباب سفارش بدم
البته باتمام بدیهای اونروز عسل کلا خیلی آرومتر شده بود چون کلا بابلاهایی که منسرجهیزیه مادرگرام آوردم حواسش پرت شده بود وفقط به کارهای من میخندید برای فرداش زنگ زدم به عمم که بیاندخونمون تاوقتی مادرم برگشت بادیدم اوضاع خونه دوباره رهسپار بیمارستان نشوند فرداش هم همسایمون برای آخرین تزریقات اومد که عمم نتونست طاقت بیاره ورفت داخل اتاق منم دوباره باکلی وعده ووعید خواهرم را آماده کردم تاخوابید ودوباره دست زد به گریه وزاری ونذاشتم تکون بخوره خداراشکر نمیدونه اصلا سفت کردن چجوریه برای همین یکم اذیت خودش کمتر میشه بعد تزریق آمپول دوم عمم برای عسل حوله ی گرم گذاشت وخوابش برد ولی عصرش که پدرم اومدند کاری باهامون کردکه مجبور شدیم ببریمش بیمارستان مامان راببینه بااینکه دکترها از راه رفتنش قطع امید کردند ولی باکلاس هایی که براش گذاشتنددرمان هایی که کرد تونست راه بره وامسال کلاس اوله البته هنوز هم میشله ولی خداراشکر راه افتاد البته مامانم قبل راه افتادن سال گذشته نتونست طاقت بیاره و فوت کردند منم جزو افرادی بودم که تک رقمی شدنم حتمی بود ولی خب بااون مشکلات سه رقمی شدم اماهمین که رشته ی مورد علاقم راقبول شدم خداراشاکرم از همه ی شمادوستانم تشکر میکنم که خاطرم راخوندید

خاطره غزال خانم

سلام دوستان من غزالم نميدونم بچه هاي جديد وب منو ميشناسن يا نه من خودم خيلي خاطره ساز نميشم ولي اطرافم خاطره زياد هست البته امسال چن باري خاطره ساز شدم ك خيلي قشنگ نبوده و بيشتر ناراحت كننده بوده ترجيح دادم ننويسم اما اينم از خاطره
نزديكاي اعلام نتايج كنكور بود كلا تو خانواده ما نه درس خوندن نه هيچ چيزي به كسي تحميل نشده ولي خب مسعود هميشه به درس گير ميداد من خيلي استرس نداشتم اما رامين(پسر عمه جان)بدجور استرس داشت چون خيلي بد امتحان داده بود از طرف ديگه ام باباي اون خيلي حساس بود رو مريض بودنم خيلي حساسه غير از اينكه رو مصرف دارو و اينا حساسه كلا وقتي بچه هاش مريض ميشن نسبت بهشون مهربون ميشه مام همه فكرامونو ريختيم رو هم كه شب اعلام نتايج رامين خودشو بزنه به مريضي از يه طرف فرصت پيدا كنيم كارنامشو دست كاري كنيم و نشون عمو حميد بديم چون خيلي رتبش داغون ميشد اگه قرار بود خيلي دستكاري كنيم تابلو ميشد بخاطر همين خودشو زد به مريضي كه عمو حميد حواسش از رتبه پرت شه با مسعود و پويام هماهنگ كرديم ك نزارن عموحميد رامينو معاينه كنه نقشه قشنگ تميز بود درست يادم نيست 4يا 3شنبه بود ولي به عزيز گفتيم به همه بگو بجاي اخر هفته امروز بيان رامينم با مسعود هماهنگ كرد كه چجوري خودشوبزنه به مريضي و اگه باباش ازش پرسيد كجات درد ميكنه چي بگه كه تابلو نشه هيچي ديگه همه اومدن بجز رامين و ميلاد كه مثلن قرار بوداز بيرون بيان عمو حميدم هي ميگفت غزال ببين جوابا نيومد؟تا اينكه رسيدن مارمولك ته فيلمه اين رامين مني ك خبر داشتم نقشس داشت باورم ميشد مريضه خيلي طبيعي بيحال بود همه رفتن سمتشون عمو حميد گفت چيشده؟؟ميلاد گفت نميدونم از بعد ناهار گفت دلم درد ميكنه هي بدتر شد مسعود گفت شنگولي منگولي كه نخورديد با اون دوستاي داغونتون؟ميلاد گفت ن بابا داداش عموحميد گفت كجات درد ميكنه رامين؟رامينم بيحال كاري نكرد ك پويا عموحميدو كشيد اينور گفت حميد خان بزارمسعود ببينه چشه از شما ميترسه منم تو همون حال داشتم هي سايتو ميزدم لود شه رتبه خودم و دراوردم٧١٠٠خوب بود خدايي همه پاشديم رفتيم تو اتاق ك راحت بخنديم مسعود گفت چيشد غزال اورد سايته گفتم برا خودمو همو لحظه ام مال رامين لود شد رتبشو ديدم يهو تركيدم از خنده مسعود گفت مگه چند شده؟تاديد لحنش عوض شدگفت رامين اين چه وضعشه اينهمه سال چه غلطي ميكردي؟رامين گفت مگه چند شدم؟ميلاد گفت ٣٩٩٨٠ مسعود قاطي كرده بودا ميگفت بايد به بابات بگي بشيني واسه سال بعد بخوني رامينم التماس كه نگو بهش اخر سر مسعود گفت گيريم من نگفتم از چيزي كه قبول ميشي ميفهمه ديگه رامين گفت كامپيوتر تهران شمال بدون آزمونه بابام نميدونه اينو كه گفت مسعود يهو برگشت سمت ميلاد گفت توام بدون ازمون رفتي نه؟؟صداشم داشت ميرفت بالا ميترسيديم بشنون ميلاد گفت نه بخدا زمان ما با ازمون بود امسال بدون ازمون شده مسعود گفت ميلاد بخدا قسم اگه دروغ گفته باشي انصراف ميدي ازنو كنكور ميدي تو دفترچه رامين چن تا دارو نوشن رفت بيرون ميلاد دست به كار شد تا كارنامه رامينو درست كنه و ٨٠٠٠كنه رتبشو مسعود كه برگشت تو كيسه دستش پر امپول بود مام گفتيم الكي نوشته ديگه شرو كرد اماده كردن هفت تا امپول اماده كرد سه تاشو خالي كرد تو دستمال بعد به رامين گفت بخواب رامين يهو كپ كرد گفت چيكاااار كنم مسعود گفت بخواب ميگم مگه مريض نيستي رامين گفت مسعود توروخدا بابا من سالمم پويا گفت مسعوديه ذره طبيعي باش حميد باور نميكنه تو ٧تا امپول به اين زده باشي اون سه تا كه برا مريضي الكيش بودن از اين تقويتيام يكيش كافيه رامين گفت بابا يكيش چيه سالم سالم برا چي امپول بزنم اخه مسعود گفت رامين برميگردي يا برم باباتو صدا كنم؟رامين گفت خيلي نامردي و برگشت اوليشو زد رانين صداش دراومد آيييي مسعود ولم كن آي آي تموم شد تا سمت ديگه رو پنبه كشيد برگشت گفت بسه توروخدا مسعود گفت رامين سگم نكن خب؟اينا چيزي نيست من بعدا دارم برات حالا وايسا رامين دوباره برگشت معلوم بود مسعود خيليم مواعات نميكنه داد رامين رفت هوا اااااي مسعود ولم كن بابا من ك چيزيم نيست آي آي آخ پاااام تموم شد سمت ديگه رو پنبه كشيد پويا دستشو گرفت گفت مسعود ولش كن بسه مسعود گوش نداد بعدي رو زد ديگه رامين كلا داد ميزد آييييييي مسعود ولم كن پاااام آييييي وسطاش سفت شد پويا دست مسعودو زد كنار درش اورد اونيكي امپولم انداخت تو سطل مسعود گفت رامين باتو كه حسابي كار دارم بعدا صحبت ميكنيم ميلاد توام ميري از دانشگاه مدارك ثبت نامتو ميگيري ببينم رتبت واقعا چن شده اين نزديكه٤٠هزاره ميگه٨هزار حتما تو٨٠هزار شدي كه گفتي١٦هزار ديگه ميلاد گفت بخدا من دروغ نگفتم هيچي ديگه كنكور كه به خوبي و خوشي حل شد فقط فرداشم عموحميد رو حساب اينكه مسعودزياد امپول نميده و حتما تقويتي نزده رامينم كه هنوزدرحال نقش بازي كردن بوده گير داده به رامين ك هنوز بيحالي يه تقويتي بهش زده بيچاره بعد به مدت طولاني خاطره نوشتم مسعود يه خاطره خيلي باحال داره ك اونروز داشت برا ما تعريف ميكرد كلي خنديديم ولي نمياد بنويسه حالا اگه شد ميگم بياد راستي دوستان شرمنده من خيلي تو چتا نيستم و خيلي نظر نميزارم باور كنيد فرصت نميكنم زياد خيلي درگيرم شرمنده ديگه😊😊🙏🙏🙏

خاطره آقا کیانوش

امدم یک خاطره قدیمی از خودم بزارم معمولا زیاد مریض نمیشم ولی اگر مریض بشم تا سر حد مرگ میرم یکی از همین روزها تو 7-8 سال پیش سرمای بدی خوردم واز شانس بدم مادرم هم نبود امدیم دکتر بهم 2تا امپول داد تو خود تزریقاتش نرفتم ادم کشی بود هر کی میومد گریون وچلاق رفتم یک مطب یک دختر جون 27-28 ساله امد منم خیس عرق بالش گذاشتم دهنم فکر کنم دید ترسیدم لیدوکایین زد برام1200 تزریق کرد نفهمیدم کی زد و تمام شد بابام صدام کرد بلند شدیم رفتیم.....

یا علی

خاطره آقا امیر(ناقص)

سلام خوب هستید خوش میگذره با سرما ،من که زمستون رو دوست ندارم اخه من عاشق بیرون رفتنم ولی به خاطر سرما و برف و بارون بیرون نمیرم چند هفته پیش که برف اومده بود من تا دیروقت بیدار بودم صبح اصلا حوصله مدرسه رفتن نداشتم مخصوصا که اون روز تا ساعت دو باید میموندیم مدرسه .سر میز صبحونه به مامان گفتم من امروز مدرسه نمیرم خستمه گفت امیر بازم؟؟؟بابا گفت نه خیر باید بری گفتم بابا جان من مامان هم که امروز سر کار نمیره مدارس دبستان و متوسطه اول همه تعطیل شدن الا ماها مگه ما ادم نیستیم امین گفت رشته ریاضی رفتی که یک روز در میون بری مدرسه بلند شو کیفتو بردار خودم میرسونمت ،با اخم نگاش کردم گفتم نمیخواد لطف کنی خودم میرم زحمت میشه برات ‌.وای یخ زدم از سرما روز بارونی و برفی خیلی سخت ماشین گیر میاد یه سری صفات خوب به خودم گفتم که چرا با امین نرفتم. سر کلاس که همش تو چرت بودم امتحانمم که گند زدم کلاس که تموم شد نرفتم بیرون هم سردم بود هم خوابم می اومد ،سرمو گذاشته بودم رو میز فقط یه لحظه حس کردم یخ زدم پریدم دیدم محمد یه عالمه برف ریخته رو گردنم و داره هر هر میخنده گفتم محمد فاتحه خودتو بخون بیشعور یخ زدم تمام گردنم خیس شد ،گفت امیر بیخیال ادمی تو مگه اخه کسی هست برف دوست نداشته باشه ،گفتم باشه منتظر تلافی باش .یقه لباسم خیس بود نمیتونستم تحمل کنم بدم میاد لباس خیس تنم باشه ،یخ زدم تا ساعت 2 عملا هیچی از کلاس فیزیک نفهمیدم از بس سردم بود،کلاس که تموم شد سریع رفتم بیرون به محمد گفتم میکشمت اگه سرما بخورم کم بدبختی دارم اینم اضافه بشه،گفت اوه با یذره برف سرما نمیخوری فقط چپ چپ نگاش کردم .ماشین گرفتم سر کوچه پیاده شدم 

(تا اینجا اومده ادامش رو بفرستید لطفا)

خاطره ریحانه خانم(ناقص)

سلام اومدم خاطره آسمم رو براتون بزارم . اول یه بیو بدم . اسمم ریحانه است ، تک بچه ام . الحمدا... کم دکتر نداریم تو خانوادمون از پسر عمو هام و عمو هام و بابام گرفته تا دایی و خلاصه هر کی که بگید . و یه نکته ی دیگه : مامان من هر وقت بره مسافرت بی چون و چرا مریض می شم ، بخاطر همین تو خاطراتم کلا وجود خارجی نداره ... خخخخ . خب بریم سراغ خاطره : کلاس دوم بودم که ریه ام عفونت شدیدی بخاطر یه سر ما خوردگی ساده پیدا کرد . و از اونجا به بعد هم مکافات و بیمارستان من شروع شد . یه سه سالی از اون ماجرا می گذشت که من تقریبا آسمم خوب شده بود . ولی نباید بازم اسپری ام رو متوقف می کردم . تا این که اسپری منم تموم شد و منم از خدا خواسته چیزی نگفتم . ( دقت داشته باشید وقتی یه نفر سه سال تحت درمان قرار می گیره دیگه حوصله ی درمان نداره ! ) اون روزم حالا من ورزش داشتم ، معلم مون هی می گفت بدو ، بدو . مگه تو کلاس دومی هنوز که بخاطر آسم نتونی بدویی ؟ ... یعنی اونموقع دلم می خواست خفه اش کنم . حالا با هر زوری شده بود دویدن و پیچوندم که مربی مون گفت برید تو نماز خونه شصت تا دراز نشست برید . به من گفت چون از زیر دویدن در رفتی باید هفتاد تا بری یکی از دوستای من که دید وضع ام وخیمه گفت بیا هر یدونه که رفتی رات سه تا می شمرم . من هنوز هفتا هم نرفته بودم که درد خیل بدی تو قفسه سینه ام پیچید و دیگه نفهمیدم چی شد . که محمد مهدی پسر عموم بهم گفت بردنم بیمارستان ، ریه ام خون ریزی کرده بوده از داخل ... حالا منم بعد از عمل که به هوش اومدم دیگه از بس درد داشتم نای تکون خوردن نداشتم چه برسه به حرف زدن . که دکترم اومد گفت چند وقته اسپری نمی زنی که از گوشای پسر عمو هام دود بلند می شد قشنگ . خلاصه توی کل جمع پسر عموم محکم زد تو گوشم که به نظرم حق داشت . حالا این شده بود کاسه ی داغ تر از اش ، من و عمل کرده بودن این ناراحت می شد ... خب از همه ی اینا که بگذریم می رسیم سراغ روز بعد از عمل . دکترا به من گفته بودن ریه ات عفونت شدید داره و باید انتی بیوتیک تزریق کنی . منم هی با گریه و هق هق می گفتم نه و نمی خوام و از این جور حرفا که محمد هدی و وحید دو تا پسر عمو هام یکی از یکی کلافه تر اومدن تو . 

(تا اینجا اومده لطفا ادامش رو بفرستید)

خاطره ستاره خانم(ناقص)

ستاره ام .24ساله ام دوتا بچه شیطون دارم (ازان و بهار) یه شوهر خوب ومهربون دارم شوهرم27سالشه که اسمش محمد من قبلا پرستار بودم که بخاطر کار شوهرم و شهر خودمون اومدیم ایذه و به من انتقالی ندادن منم دیگه مجبور شدم و.....خلاصه محمد دکتر و ماهان (برادرم) اونم دکتر بابام داخل اداره کار میکنه و مامانم معلم بود خوب دیگه بریم سراغ خاطره منو محمد به شدت دلمون برای خانواده امون تنگ شده بود قرار شد که بریم شهر خودمون که رفتیم بعد از ساعت ها رسیدیم که بارون شدیدی میزد که ما سری رفتیم خونه مادر شوهرم که خیلی خوشحال شدن کلی با یچه ها بازی کردن . که مادر شوهرم به محمد گفت میری دنبال امیر(بردار شوهرم امیر 15سالشه اصلا مواظب خودش نیست)اخه سرویسش چند روز است که مریض نمیاد دنبالش خودش میره میاد مریضم هست دیگه بهتر میشه که محمد گفت باش میریم دنبالش رفت حدود نیم ساعت بعدش اومد وای امیر من دیدم یعنی وحشت کردم اینقدر لاغر شده بود که حد نداشت گفت سلام زن داداش بعد گفت ببخشید خسته ام میرم بخوابم گفتم برو بخواب عزیزم😉بعد که رفت داخل اتاقش آرونا (خواهر محمد آرونا امیر دو قلو ان 20سالشون)گفت دروغ میگه خسته نیست از ما فرار میکنه 😆که محمد گفت واسش دارم(محمد خیلی امیرو اذیت میکنه)بعد دیگه من خسته بودم رفتم خوابیدم بهارو ازان دادم دست آرونا وقتی بلند شدم دیدم صدا محمد میاد که میگه امیر در و باز کن وگرنه خودت میدونی چیکارت میکنم که رفتم گفتم چی شده دیدم داخل دست محمد یه کیسه پر از امپول گفت به به به محد بازم😠 محمد گفت بیا حرف بزن باش که درو بازکنه(محمد همش به من میگه زبون چرم و نرمی داری)منم با یه کم باش حرف زدم که درو بازکرد محمد بش گفت امیر ببین اگه 2تا امپول بت میزدم الان 4تا بت میزنم تا آدم بشی که داخل چشماش اشک جمع شده بود با لتماس نگام میکرد که گفت زن داداش تو یه چیزی بگو که گفتم محمد جون من کم کن امپولاشو که محمد گفت 😠مگه من صد بار به تو نگفتم جون خودتو واسه چیزا الکی نخر گفت خو اگه امپولاشو کم کنی باش دیگه نمیخرم گفت باشه😘 که امیر از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه که گفت قربون زبون چرم ونرمت برم😅 که محمد امپولا اماده کرد که امیر بازم اشک تو چشماش جمع شد ( راستی مادر شوهر آرونا رفته بودن بازار تا چیز برای بهار و ازان بابا وامینم سر کار بودن راستی بابا دکتر و امینم باز دکترو )خلاصه من خوا 

(تا همینجا اومده لطفا ادامش رو بفرستید)

خاطره هیلدا جون

سلام به همه دوستان وب.امیدوارم حالتون خوب باشه.اومدم یه جورایی اخرین خاطره رو از خودم بگم و ترجیح میدم دیگه از خودم و شهرام خاطره ای نذارم البته اگه دوستان راضی باشن اگه خاطره ای گذاشتم مال اطرافیانم باشه یا بچگیام.این خاطره ادامه خاطره 9ابان 95ایه که گذاشتم.به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد.
تا اونجا گفتم که تا 8 شب امامزاده صالح بودم و گوشیمم خاموش بود و شهرام و سعیدم کلی نگران شده بودن.اون شب یادمه بارونی بود و هوا خیلی سرد بود منم حالم گرفته بود پیاده و قدم زنان رفتم تا یه مسیری رو تا رسیدم به اژانس و بعدشم رفتم خونه.مثل بید میلرزیدم از سرما و موش اب کشیده بودم.کلید انداختم رفتم داخل دیدم سعید و شهرام سرگردون تو خونه راه میرن.وقتی منو دیدن اول یه نگاه به هم کردن بعد شهرام اومد جلو داد کشید سرم که تا الان کجا بودی!؟ چرا گوشیت خاموشه!؟ نمیگی میمیریم از نگرانی!؟ منم فقط مات نگاش میکردم.سعید اومد گفت شهرام اروم باش.بعد به من گفت کجا بودی هیلدا!؟ چرا خبر ندادی!؟جواب ندادم اومدم برم تو اتاقمون لباس عوض کنم دوش بگیرم شهرام داد کشید صبر کن ببینم با تواماااا کجا بودی تا الان!؟یه جوابی دادم بهش که خیلی بد بود یعنی الان که فکر میکنم میبینم واقعا بد بوده و شهرام حق داشت اون رفتار رو بکنه و حتی بدتر.حرفی که زدم بد بود شهرام یه سیلی خوابوند تو گوشم منم پخش زمین شدم.سعید گفت شهراااااام چی کار میکنی!؟ دیوونه شدی مگه؟؟اومد منو بلند کنه هلش دادم عقب هیچی نگفتم.هم بینیم خون اومد هم کنار لبم پاره شد پوستم خیلی حساسه کافیه یه ذره فشار بیاد بهش کبود میشه.بدون اینکه یه قطره اشک بریزم بلند شدم رفتم تو اتاق رفتم حموم.شب حالم خیلی بود تب شدیدی داشتم و لرز اصلا قابل تحمل نبود حالم ولی از بس مغرور بودم چیزی نه به سعید میگفتم نه به شهرام.صبحش سعید اومد بیدارم کنه صدام کرد واکنش نشون ندادم تکونم داد ناله میکردم فقط.فهمید حالم خیلی بده زنگ زد دایی علی که بیاد شهرامم صدا کرد.شهرام اومد صورتمو دید ماتش برد صورتم کبود شده بود نگرانم بود با اینکه قهر بودیم.دایی اومد فهمید قضیه چیه هم منو دعوا کردن هم شهرامو.پرسیدن دیشب کجا بودی واقعا!؟زل زدم تو چشمای شهرام وگفتم امامزاده صالح دایی رفته بودم سبک بشم.شهرام سرشو انداخت پایین از شرمندگی کاری که کرده بود. دایی منو معاینه کرد دوباره عکس ریه امم دید گفت لباستو بپوش بریم بیمارستان باید بستری بشی.گفتم دایی نه تو رو خدا با همین داروها خوب میشم.گفت با این داروها زمانی خوب میشدی که دیشب زیر بارون هوس قدم زنی نزنه به سرت پاشو لباستو بپوش صبحونه بخور بریم.گریه ام گرفته بود.اصلا دلم نمیخواست به سعید و شهرام بگم راضیش کنن به خاطر همین بلند شدم رفتم یه ذره صبحونه خوردم(چایی عسل ابلیمو) لباس پوشیدم البته به زور شهرام میخواست کمکم کنه نذاشتم.بعدم رفتیم بیمارستان.عمو ارسلان هم زنگ زدن که بیاد وقتی رسیدیم منو بردن تو یه اتاق یه دونه تخت داشت اتاق خصوصی بود.نشستم لب تخت عمو ارسلان دوباره معاینه ام کرد و گفت وضعیتت بدتر شده که.نسخه نوشت شهرام رفت بخره.عمو هم پیج کردن رفت.پرستار یه دست لباس بیمارستان اورد گفتم میشه نپوشم با لباسای خودم باشم!؟ عمو گفتن نه نمیشه قوانین بیمارستانه باید بپوشی.اقایون رفتن بیرون پرستار کمکم کرد پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم.قرار بود هر 12 ساعت انتی بیوتیک بگیرم که وضعیتم بهتر بشه.شهرام اومد با داروها دیدم یه کیسه پر امپول و ویال و اب مقطر و دارو و ...فکر کنم رنگم پرید چون با نهایت مهربونی گفت نگران نباش یه ذره تحمل کنی زود تموم میشه.من که قهر بودم ولی شهرام دیده بود اشتباه کرده و سیلی ناحق بهم زده اشتی کرده بود.جوابشو ندادم.دایی رفت سروقت داروهام.یه پنادور با دگزا جدا کرد به منم گفت هیلدا دایی جان برگرد اماده شو دخترخوب.اعتراضی نکردم برگشتم ولی با ترس و بغض.شهرام اومد کمکم کنه نذاشتم.سعیدم اومد بالا سرم.شهرام کمرم رو گرفت سعیدم رون پامو که تکون نخورم.دایی هم همزمان با این که ویال رو تکون میداد اب مقطر و پودر امپول قاطی بشن اومد پشت پرده داشتم نگاش میکردم چشمام اشکی بود نزدیک به بارش.دایی گفت هیلدا سفارش که دیگه نکنم!؟خودت میدونی چه کارایی انجام بدی چه کارایی انجام ندی.گفتم دایی اروم بزن.گفت چشم شما هم همکاری کن حالا قشنگ اروم و ریلکس بخواب کارمو بکنم.صاف دراز کشیدم.جای قبلیا کبود شده بود.دایی همین پنبه کشید هم سفت کردم هم گریه ام شروع شد.گفتم نههه دایی نزن تو رو خدا نمیخوام بزنم خواهش میکنم.دایی جدی گفتن هیلدااا باز شروع شد؟؟بذار بزنم بعد شروع کن لوس بازیاتو.شل کن ببینم سفت کنی در میارم دوباره میزنم میدونی که این کار رو میکنم باز ببینم جرات داری سفت کنی یا نه.دوباره پنبه کشیدن اینبار هم سفت کردم هم تکون خوردم به پهلو خوابیدم. دایی هم عصبانی شد امپول رو گذاشت رو میز رفت بیرون از اتاق.منم گریه میکردم شهرام سعی داشت ارومم کنه ولی من اصلا گوش نمیدادم بهش.یهو دیدم دایی با عمو ارسلان اومد داخل.دایی که عصبانی بود عمو هم اخماش تو هم بود.گفت باز معرکه گرفتی واسه امپول!؟ گفتم عمو نزنم تو رو خدا خواهش میکنم درد داره.عمو هم گفتن دردم داشته باشه بازم باید بزنی وگرنه چه جوری میخوای خوب بشی!؟ برگرد ببینم.به شهرام و سعیدم گفت شما دوتا حریف این خانوم کوچولو نمیشید!؟ ای حرصم گرفت ای حرصم گرفت که نگوووو.میخواستم یه جواب دندون شکن بدم به عمو ولی گفتم الان میخواد امپولمو بزنه تلافی میکنه سرم.امپولی که دایی اماده کرده بود رسوب کرده بود عمو یه جدید اماده کرد.منم خوابیدم باز با گریه.بازم شهرام و سعید نگهم داشتن عمو اومد پنبه کشید سمت راستم سفت کردم.عمو گفتن هیلدااا شل.شل کن تا همینجوری نزدم کبود نشدی.ترجیح دادم شل کنم ولی خب کامل شل نکردم.توده عضلانی درست کرد عمو نیدل رو اروم فرو کرد منم همزمان گریه ام اوج گرفت گفتم ایییی.اومدم دستمو بیارم عقب بذارم رو جای امپولم دایی سریع گرفت دستمو گفت آآ دست نداریم.تحمل کن دایی جان.عمو اسپره که کرد شروع کرد اروم اروم تزریق کردن انگار یه چیز داغ و سوزان داشتن تزریق میکردن گریه ام اوج گرفت میگفتم ایییییی عمووووو درش بیااااار درد دااااره ایییییی اخخخخخ ایییییی.شهرام کمرمو میمالید ولی فایده نداشت.خودمو سفت سفت کردم.عمو داد کشید سرم گفت شل کن هیلداااا میشکنه تو پات سوزنش.شل نکنی درمیارم دوباره میزنمااا.منم مغزم کار نمیکرد که شل کنم عمو دراورد امپول رو و فقط دو میل تزریق شده بود.گریه ام بیشتر شد.یه ذره پایین تر از تزریق اول پنبه کشیدن و تا اومدم اعتراض کنم سریییییع نیدل رو فرو کردن جیغم رفت هوا و سریع تر از سری قبلش متریال رو خالی کرد تا فرصت سفت کردن نداشته باشم.سر بار دوم داغون شدم از دردش. خیلی وحشتناک درد داشت منم از بس گریه کرده بودم به هق هق افتاده بودم.امپولم تموم شد کشیدن بیرون و پنبه گذاشتن جاش.به شهرام گفت نگه داره پنبه رو.دگزامم زد سر اونم اذیت شدم یه ذره مسلط نبود به سمت دیگه ام بد زد.اخرشم معذرت خواهی کرد ازم بابت دراوردن امپول و دوباره زدنش.چهار روز بیمارستان بودم که یکی از بدترین و سخت ترین دوره هام بود و ابکشم کردن. پدرجون حساب شهرام رو رسیدن حسااااابی.بنده ابکش شدم حساااااابی.تو اون چهار روزم شهرام نذاشت پرستاری نزدیکم بشه همه کارامو خودش انجام میداد.بعد از یک هفته هم با شهرام اشتی کردم با وساطت البته.
ببخشید طولانی شد و چشماتون خسته شد.امیدوارم خوشتون اومده باشه.اگه عمری بود که میام سر میزنم کامنت میذارم ولی خاطره فکر نکنم.خواننده خاموش باشم بهتره یک سری دوستان راحت ترن. یا حق.

خاطره آقا محمد

سلام خوبین ،با سرما و زمستون خوش میگذره .اسمم محمد 18سالمه پیش ریاضی میخونم من بیشتر از اینکه از امپول بترسم از محیط بیمارستان و کلینیک و دکتر و پرستار میترسم (حالا خوبه خواهرم مریم پرستارِ).چند هفته پیش صبح که بیدار شدم گلوم درد میکرد بدنمم مور مور میشد رفتم یکم ابجوش خوردم مامان هم نبود پس صبحونه ای در کار نبود (خاله جان بچه دار میشن ما از گشنگی تلف میشیم)البته با وضع گلوم هم نمیتونستم چیزی بخورم رفتم مدرسه خیلی کسل و بی حوصله بودم نفهمیدم امتحانمو چطور دادم بدنم یکم داغ شده بود سرفه هام هم شروع شده بود رفتم خونه دیدم عرفان داداشم خونه اس گفت محمد بدو لباس عوض کن نهار بخوریم بریم کمک بابا بار اومده امروز ،گفتم عرفان بیخیال حوصله ندارم حالمم خوب نیست گفت محمد میدونی که بابا بدش میاد رو حرفش حرف بزنی پس چرا عصبانیش میکنی گفتم باور کن حال ندارم نهار هم نمیخوام میخوام بخوابم یه قرص کدئین خوردم سرماخوردگی نداشتیم رفتم خوابیدم با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم مریم بود پشت در مونده بود بلند شدم در رو باز کردم رفتم رو مبل خوابیدم گرسنه بودم ولی حوصله غذا گرم کردن نداشتم با سعید اومد بالا سلام کردم گفت سلام چه خبره این همه میخوابی گفتم حالم خوب نیست سرما خوردم ،گفت دارو خوردی میخوای بریم بیمارستان امشب شب کارم سعید که منو میرسونه منتظر میمونه تا کارت تموم بشه ،گفتم نه خوب میشم زیاد شدید نیست ،گفت باشه براتون قرمه سبزی درست کردم میدونم مامان نیست شما غذا بپز نیستین ،برای نهارتون هم سالاد الویه درست کردم گفتم وای مرسی مری جونم بدون مامان داشتیم تلف میشدیم چرا اینقدر زود ازدواج کردی اونم با این نردبون که الان نتونی اینجا باشی چنان پس گردنی بهم زد گفتم اخ دستت بشکنه سعید مگه دروغ میگم مریم گفت محمد این حرفا چیه میزنی زشته شوهرم به این ماهی (سعید که از ذوق پس افتاد)سعید تو هم اخرین بارت باشه دست رو داداشم بلند میکنی ایندفعه من ذوق کردمبلند شدم بوسش کردم گفتم من فدای اجیم بشم دیدم سعید چپ چپ نگام میکنه گفتم چیهقبل از اینکه زن شما باشه اجی من بوده پس چشماتو چپ نکن برام ،سعید هم فقط سرشو تکون داد میدونه حریف من نمیشه ،ساعت شیش رفتن ،منم بلند شدم رفتم دوش اب گرم گرفتم گفتم شاید بهتر بشم ولی بیشتر سردم شد یکم قرمه سبزی خوردم گلودردم بدتر شد بازم گرفتم خوابیدم ساعت تقریبا نه شب بود تو اتاق خودم بودم که بابا و عرفان اومدن تپش قلب گرفتم عرفان اومد پیشم گفت محمد بلند شو بابا کارت داره خیلی هم عصبانیه گفتم عرفان به خدا حالم خوب نبود نمیبینی حالمو واضح نیست؟؟؟گفت خب حداقل یه زنگی بهش میزدی میگفتی سرماخوردی ،الان هم بلند شو هر چی گفت جواب نده بیشتر از این عصبانیش نکن بعد هم لباس بپوش بریم دکتر ،رفتم بیرون بابا روبروی TV نشسته بود گفتم سلام فقط نگام کرد فکر کنم تپش قلبم رسید به هزار رفتم نشستم رو مبل(وقتی تپش قلب میگیرم نمیتونم سرپا بمونم افتادگی دریچه میترال دارم تپش قلبم مربوط به همونه)بابا گفت محمد من نمیدونم مشکلت با من چیه شیش سال پیش یه کاری انجام دادم صد برابر جبران کردم موندم تاوان چی رو دارم پس میدم
اصلا از بحث کردن باهات خسته شدم با این رفتارات بهم ثابت کردی که هیچ احترامی برام قائل نیستی شیش ساله دارم باهات راه میام هر روز داری بدتر رفتار میکنی از این به بعد هیچ کاری بهت ندارم همون طور که منو نادیده میگیری منم از این به بعد فکر میکنم پسری به اسم محمد ندارم گفتم بابا گفت الان نمیخوام چیزی بشنوم کلا خشکم زده بود مونده بودم چرا یهو فوران کردبلند شدم رفتم تو اتاقم درم قفل کردم یه قرص پروپرانولول خوردم یکم دراز کشیدم که اروم بشم نه که جسمی خیلی خوب بودم روحی هم متلاشی شدم.عرفان اومد پشت در گفت محمد چرا درو قفل کردی بیا شام بخور بریم دکتر ،اصلا جوابشو ندادم اخرش دید بی فایده اس ول کرد رفت زنگ زدم مامان یکم ارومم کرد گفت محمد بیام خونه خودم باهاش حرف میزنم الان هم برو با عرفان دکتر تا صبح بدتر میشی ها گفتم نمیخوام اصلا حوصله ندارم کسی رو ببینم قطع کردم بازم عرفان اومد پشت در بازم جوابش ندادم ،خیلی خوابیده بودم اعصابمم خورد بود دیگه خوابم نمیبرد سردردم بدتر شده بود هی سردم میشد هی گرمم میشد درد گلوم رسیده بود به گوشم اگه قهر نبودم خودم میگفتم بریم دکتر ،ولی خب میدونین دیگه پسرا خیلی مغرورا ،شب تا صبح بال بال زدم از گوش درد کدئین هم جواب نمیداد اصلا .حالت تهوع گرفته بودم به خاطر اینکه معده خالی قرص خوردم شیش صبح دیگه طاقتم تموم شد از خستگی چشام باز نمیشد ولی از گوش درد نمیتونستم بخوابم پتومو برداشتم رفتم تو سالن میدونستم بابا بیداره همیشه بعد نماز میره ورزش، رفتم رو مبل نشستم پتو رو کشیدم روم یه دستمم رو گوشم بود بعد (تا همینجا اومده لطفا ادامش رو بفرستید)

خاطره گلاره خانم

سلام بچه ها اومدم یه خاطره براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد اسم من گلاره هستش و 24 سالمه و نامزدم علیرضا 30 سالشه و پزشکه یه روز که من با دوستام رفته بودم بیرون لباس کم پوشیده بودم و یکمم زیاد بیرون موندم تو هوای سرد و مریض شدم البته تو مرحله آبریزش بینی و سرفه بودم اومدم خونه اصلا گرمم نمیشد چسبیده بودم به پکیج دو تا هم پتو روم بود ولی می لرزیدم فرداشم خونه مامان علیرضا اینا دعوت بودیم البته فقط منو علی منم که اصلا حالم خوب نبود هیچ کسیم خونمون نبود همه رفته یودن مسافرت من به خاطر درسام مونده بودم قرار بود دختر عموم شب بیاد پیشم چون علیرضا شیفت بود مریم اومد دید وضعیتم خیلی خرابه گفت الان زنگ میزنم علیرضا بیاد که نذاشتم و گفت پس پاشو بریم درمانگاه حالت خیلی بده گفتم نمیام قرص خوردم تا فردا بهتر میشم خلاصه زورش بهم نرسید و من همون طوری خوابیدم صبح که بیدار شدم گلوم درد میکرد اما آبریزش خیلی نداشتم یعنی حالم یه جوری بود که بتونم پنهون کنم از علیرضا قرار بود من برم بیمارستان که با هم بریم خونه مامانش اینا منم رفتم دنبالش و سعی کردم خودمو خوب نشون بدم اما همین که منو دید بهم دست داد گفت گلاره داغی گفتم نه بخاری گرفته بودم اونم گفت خوبی دیگه؟ گفتم آره عزیزم بریم که دیر میشه منو بگو فکر کردم قانع شده ولی زهی خیال باطل راه افتادبم اصلا به روی خودشم نیاورد میدونست از آمپول می ترسم نزدیک خونشون بودیم که یه بستنی فروشی داره منم که عاشق بستنی همین که مغازه رو دیدم گفتم علیییی؟؟گفت گلاره صحبتشم نکن گفتم من که چیزی نگفتم گفت همون نگی بهتره گفتم دلم میخاد خب نگه دار دیگه گفت گلاره وقتی میگم نه یعنی نه بعدشم اخم کرد که من ترجیح دادم قید بستنیو بزنم تا رسیدیم خونه هم باهاش حرف نزدم وقتی رسیدیم کسی خونه نبود مامان و باباش رفته بودن مدرسه هانیه خواهر علیرضا زنگ زدن گفتن تا دو ساعت دیگه میایم منم که هم ناراحت بودم هم حالم خوب نبود رفتم رو تخت علیرضا دراز کشیدم داشت خوابم میبرد که اومد گفت گلاره جان میدونم تند حرف زدم ولی به خاطر خودت بود میدونم که سرما خوردی اگه بستنی می خوردی بدتر میشدی نمیخام اذیت بشی خلاصه خندم در اومد و آشتی کردم همین که دید گفتم اشکال نداره گفت حالا بیا معاینت کنم که انگار بهم برق وصل کردن گفتم چی؟؟؟عمرا اصلا شوخیشم قشنگ نیست گفت گلاره اذیت نکن من شیفت بودم خیلی خستم گفتم خب برو بخاب مگه من گفتم سرما خوردم خیلیم حالم خوبه از راهی وارد شد من کوتاه نیومدم آخرش داد زد حل شد گفتم باشه ولی آمپول نمیدیا؟؟گفت بذار معاینه کنم بعدا راجع به آمپول صحبت میکنیم معاینه کرد عصبانی تر شد گفت این چه وضعشه اخه چرا زودتر نگفتی؟؟ خیر سرم دکترم حال زنمو ببین چطوریه منم دیدم سکوت بهتره دیگه هیچی نگفتم رفت بیرون و بعد چند دقیقه با سه تا آمپول بر گشت من همین که دیدمشون زدم زیر گریه گفتم نمیخام بزنم یه چیز دیگه بده گفت گلاره جان اصلا حالت خوب نیست اینارو نزنی بدترم میشی انوقت مجبوری بیشتر بزنی گفتم نمیخام بزنم درد دارن اصلا تو بلد نیستی تشخیص بدی  که با این حرف خندش گرفت دیدم میخنده گفتم علییی؟؟گفت جانم ؟گفتم قرص بده با شربت گفت قرص و شربتم داری ولی فعلا اینارو بزن تا بهتر بشی بعدم گفت گلاره جان همکاری کن سریع تموم بشه منم قول میدم آروم بزنم برات باشه؟؟گفتم باشه ولی هر وقت دردم اومد در بیاریا؟؟گفت باشه و بعدم خودش آمادم کرد اولیو زد اصلا درد نداشت سریعم تموم شد برای دومی گفت گلاره جان شل کن کمتر اذیت بشی منم سریع برگشتم گفتم این یعنی درد داره نمیخام گفت نگفتم که بترسی برگرد آروم میزنم اصلا بیا روی پام بخواب و تقریبا به زور آمادم کرد گفت نفس عمیق بکش و سریع زد وای خیلی درد داشت تمومم نمیشد منم گفتم خیلی اذیتش کردم تحمل کنم ولی اصلا نمیشد کل پام داغ شده بود گفتم واااااای علی درش بیار گفت جانم عزیزم تموم شد یکم دیگه مونده گفتم مردم تورو خدا درش بیار گفت خدا نکنه عزیزم تموم شد و درش آورد بعدم سمت آمپول اولو پنبه کشید گفتم علی دیگه نه گفت اینو به خاطر من بزن قول میدم سریع تموم بشه و زد
ولی خب هرطوری بود تموم شد اما هر دوتا پام درد میکرد نمی تونستم تکون بخورم چون هم سفت کرده بودم هم همش تکون میخوردم موقع تزریق خیلی بعدش جای آمپولا درد میکرد علیرضا هم کلی ناراحت شده بود گفت ببخشید گلاره نمیخاستم اذیت بشی ولی واقعا لازم بود با قرص خوب نمیشدی دیدم خیلی ناراحته گفتم اشکال نداره تقصیر خودم بود باید زودتر میگفتم بعدشم یکم استراحت کرد تا مامانش اینا بیان وقتی اومدن بستنی خریده بودن  منم دیدم علی خوابه هنوز از موقعیت استفاده کردمو یه کاسه پر بستنی خوردم مامان علی میگفت گلاره جان بسه دخترم سرما می خوری گفتم نه مامان خوبم بنده خدا خبر نداشت که وسط همین حرفا و بستنی خوردن من علی آقا از خواب بیدار شدن و منو دیدن با یه کاسه پر بستنی که سریع اخماش رفت تو هم همین می خاست یه چیزی بگه کاسه بستنی رو گذاشتم تو ظرفشویی قیافمم این طوری بود و رفتم پیش بابای علی نشستم باباش عاشق منه اگه علیرضا به من بگه بالای چشمت ابرو تیکه بزرگش گوششه به خاطر همین دیگه نتونست چیزی بگه اما بهتر شده بودم با آمپولا و با بستنی هم مشکلی برام پیش نیومد ممنون که خوندین

خاطره پگاه خانم

سلام به همگی،من بار اولمه که خاطره مینویسم،اسمم پگاهه و 24سالمه و تقریبا یک ساله با نیما(همسرم)عقد کردم،نیما31سالشه و حسابدار یه شرکته و خداروشکر پزشک نیست،این خاطره مربوط میشه به نوروز امسال،سوم فروردین بود که نیما اومد خونمون و از بابام اجازه گرفت که منو ببره خونشون،قرار بود بریم خونه فامیلاشون عید دیدنی،بابام هم قبول کردن و گفتن فقط شب بیارش خونه،نیما هم قبول کرد و خداحافظی کردیم و ااومدیم،اونروزقرار بود بریم خونه ی عموهای نیما که کرج هستن،خونه ی ما و خونه ی پدر نیما تهران هست،نیما گفت که مادرش خونه ی چند نفر از فامیلاشون را هماهنگ کرده که بریم،صبح بود و هوا هم عالی،بهش گفتم میشه قبل اینکه بریم خونتون بریم یکم تهران گردی؟نیما گفت آخه مادرم منتظره گفتم زود برمیگردیم اونم قبول کرد و رفتیم،خیلی خوب بود،نزدیک های ظهر بود که از بس مامانش زنگ زد مجبور شدیم برگردیم،تو راه براشون گل گرفتیم،وقتی رسیدیم مادر نیما که معلوم بود خیلی عصبیه اومد استقبالمون و بهم لبخند زد منم گل را بهشون دادم و ازشون عذرخواهی کردم و بعدم رفتیم کمکشون ناهار را آماده کردیم،بعد ناهار من رفتم اتاق نیما  تو اتاق شنیدم که پدر و مادر نیما داشتن باهاش حرف میزدن و میگفتن چرا دیر کردین و نیما هم همه چیو براشون گفت،و بعد چند دقیقه اومد تو اتاقش،بهم گفت استراحت کن بعدازظهر میریم عیددیدنی،بهش گفتم منو ببخش خیلی بد شد،گفت خودتو ناراحت نکن،مهم نیست،بعدم گفت بخواب من میرم کمک بابا میخواد گل بکاره،گفتم منم میام کمک،گفت هواسرده سرما میخوری گفتم نه مواظبم گفت باشه بیا،رفتیم تو حیاطشون و نیما کمک پدرش مشغول گل کاشتن شدن،بعد که گلها را کاشتن پدرش گفتن پگاه عزیزم میری آبپاش را بیاری منم گفتم چشم و رفتم آبپاش را آوردم،نیما حواسش نبود و نشسته بود منم از پشت سرش آبها را ریختم رو سرش،طفلی شوکه شد از جاش بلند شد و دنبالم میدوید ولی بهم نرسید و گفت یکی طلبت،بعدم رفت لباساشو عوض کنه،رفتم آبپاش را برداشتم و آب کردم دادم پدرجون،پدرجونم که کلی از دست من خندیدن،بعد که کارمون تموم شد اومدیم تو سالن  نیما داشت موهاشو خشک میکرد،بهم اشاره کرد که حسابتو میرسم،من سرم درد میکرد بهش محل ندادم و رفتم تو اتاق،نیما خیلی گرماییه،فقط یه ملحفه میندازه روش موقع خواب،دقیقا برعکس منه،رفتم رو تختش و ملحفه را انداختم روی خودم ولی دیدم خیلی سرده نتونستم بخوابم،پاشدم کمدش را نگاه کردم شاید پتو باشه ولی نبود،روم نمیشد به مامانش بگم بهم پتو بده،پالتوی نیما را انداختم روم و به هر بدبختی بود خوابم برد،خواب بودم که نیما با یه پارچ آب یخ از خواب بیدارم کرد،موهام خیس خیس بود و‌سرم هم درد میکرد یه دفعه سرم تیر کشید،خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی بهش نگم،نیما هم فقط میخندید،همون موقع مامانش گفت که لباس بپوشیم بریم،منم پاشدم با حوله اش موهامو خشک کردم و شالمو سر کردم و رفتم بیرون،موهام هنوز خیس بود و‌درست خشک‌نشده بود هوا هم سرد بود،قرار شد بریم خونه عموهاش که کرج هست،راه افتادیم و تقریبا غروب بود که رسیدیم،من بار اولم بود میرفتم خونشون یکم معذب بودم،یه نیم ساعتی نشستیم و بعد راه افتادیم بریم خونه عموبزرگش،رفتیم اونجا و همه ی فامیلاشون اونجا بودن،از مراسم عقد دیگه منو ندیده بودن،یکم نشستیم و من خیلی سردم بود به نیما گفتم که پاشو بریم خونه ولی نیما گفت بشین حالا کجا میخوای بری،دوساعتی اونجا بودیم و کم کم همه ی فامیلاشون رفتن و ما هم اجازه داشتیم که بریم،ولی عموش گفت که شام بمونین،من حالم خوب نبود و سرم بدجور تیر میکشید از درد،گفتم نه ولی اونا اصرار کردن،پدر نیما گفت یکی از دوستام خونشون همین نزدیکی هاست من و مامانت میریم عیددیدنی و زود میایم شما اینجا باشین،اونا رفتن و از قضا دوست پدر نیما برای شام نذاشته بودن بیان و موندن،عموی نیما هم گفت پس شام را بخوریم ما حالا که اونا نیستن،واسه شام اصلا اشتها نداشتم ولی برای اینکه ناراحت نشن خوردم،بابای نیما زنگ‌زد و گفت که ما میریم شما بیاین خودتون،ما هم که ماشین نداشتیم عموی نیما اصرار کرد و به زور قبول کردیم شب اونجا بخوابیم زن عموش برامون اتاق آماده کرد و برای نیما یه پتو گذاشت و برای منم یه پتو،خوابیدیم و هوا واقعا سرد بود،نسبت به غروب هوا سردتر شده بود،نصف شب ار سرما بیدار شدم دیدم نیما چه راحت خوابه،پالتوی نیما را انداختم روی پتو و هزاربار به خودم لعنت فرستادم که چرا به زن عموش نگفتم یه پتو دیگه بهم بده،به هر بدبختی بود خوابم برد صبح پاشدم دیدم همه خوابن ولی من داغون بودم،گلوم به شدت درد میکرد و صدام گرفته بود،سعی کردم بخوابم ولی نمیشد یکم گذشت رفتم آب بخورم که دیدم زن عموش داره صبحانه آماده میکنه،بهش سلام و صبح بخیر گفتم،با شنیدن صدام گفت پگاه جون خوبی؟گفتم ممنون،گفت صدات خیلی گرفته سرما خوردی؟گفتم نه به خاطر اینه که خواب بودم شاید،ازش یه لیوان آبجوش گرفتم و برگشتم تو اتاق،نیما بیدار شده بود با دیدن من از جاش بلند شد و بهم صبح بخیر گفت،گفتم نیما بریم خونه،گفت صبحانه بخوریم بعد،گفتم نه بریم خونه،گفت عزیزم ناراحت میشن،حرصم گرفت حواسم پرت شد گفتم حالم خوب نیست میگم بریم بگو‌چشم،گفت آخه؟گفتم خواهش میکنم،یهو به خودش اومد و گفت تو‌چی گفتی؟چرا حالت خوب نیست؟چرا صدات گرفته؟سرما خوردی؟ هول شدم و گفتم نه چیزی نیست،خیلی اصرار کرد ولی من خودمو زدم به بیخیالی و محلش ندادم،زن عموش صدامون کرد و رفتیم صبحانه خوردیم،من لرز کرده بودم خیلی حالم بد بود به زور نیما چند لقمه خوردم،بعد صبحانه خداحافظی کردیم و اومدیم،تو ماشین حالم بدتر شد و به وضوح میلرزیدم،نیما زد کنار و دستشو گذاشت پیشونیم و‌گفت تب داری،تبتم خیلی بالاست،گلودرد هم داری؟گفتم آره ولی خوب میشم،گفت باید بری دکتر،گفتم نه خوب میشم،نیما نمیدونست از دکتر میترسم،ولی از اکراه من و حرفام فهمید و دوباره راه افتاد،خیلی اذیت شدم تا رسیدیم تهران صندلی ماشین خوابیده بود،فکر کردم رفت خونه خودمون ولی رفت سمت یه کلینیک،پیاده شد و در را باز کرد بهم گفت پیاده شو،من پیداه دم ولی وقتی دیدم کلینیکه دوباره سوار شدم که دستمو گرفت و‌پیاده ام کرد و به زور رفتیم تو،منتظر شدیم تا بریم پیش دکتر،ناخود آگاه بهش گفتم نیما،گفت جانم‌،گفتم بهش میگی آمپول ننویسه،تعجب کرد و‌گفت مگه میترسی؟گفتم نه ولی خیلی وقته نزدم گفت باشه و‌رفتیم پیش دکتر،دکتر معاینه کرد و گفت گلوت خیلی چرک داره فشارت پایینه و‌تبت بالا،برات آمپول مینویسم با یه سرم برای فشارت،تشکر کردیم و‌اومدیم نیما بهم گفت منتظر بشین تا برم داروهاتو بگیرم،رفت داروهامو گرفت واومد دستمو گرفت رفتیم سمت تزریقات،خیلی میترسیدم ولی نه مقاومت کردم نه گریه و زاری،رفتیم تزریقات که فقط یه آقا اونجا بود و گفت پرستار خانم نداریم اگه تزریق دارین من هستم،به نیما گفتم بیاد بیرون،اومد بیرون بهش گفتم من پیش مرد آمپول نمیزنم،گفت حالت بده،اشکال نداره،گفتم نه،نیما هم راضی شد و منم تو دلم خوشحال که آمپول ها را پیچوندم،نیما گفت برو تو ماشین من الان میام،وقتی اومد یه پلاستیک سیاه دستش بود گذاشت تو صندوق عقب و رفا سمت خونشون،رسیدیم بهم گفت برو استراحت کن،بعدم برام لگن آب آورد پاشویه ام کرد،دماسنج گذاشت تبم پایین تر اومده بود،ولی لرز داشتم،گفت سعی کن بخوابی و رفت بیرون،با اون حال بدم نمیشد بخوابم صداش کردم اومد گفتم نیما حالم بده،گفت باید آمپولاتو میزدی،گفتم آخه معذب بودم،گفت حالا چیکار کنم؟گفتم نمیدونم،پاشد رفت بیرون،ازش ناراحت شدم،سعی کردم بخوابم،پشتم به در اتاق بود که نیما اومد تو،از بی تفاوتی اش ناراحت بودم و برنگشتم سمتش غض گلومو گرفته بود،یهو‌صدای شکستن آمپول شنیدم،برگشتم دیدم نیما داره آمپولا را آماده میکنه،پاشدم نشستم و با تعجب گفتم چیکار میکنی؟گفت میبینی که،گفتم آره ولی مگه بلدی؟گفت آره دوره دیدم مدرک هم دارم میخوای نشونت بدم،گفتم لازم نیست من نمیزنم،گفت میزنی خوبم میزنی،گفتم نه،گفت بخواب دختر خوب،گریه ام گرفت گفتم نیما،گفت تا آمپولاتو‌نزدی جوابتو نمیدم،گفتم چرا،جواب نداد،فقط گفت زودباش الان رسوب میکنه بیشتر دردت میاد،حالم واقعا بد بود،خوابیدم و خودش آماده ام کرد گفت پگاه شل کن عزیزم،پنبه کشید و‌ بعد گفت قول میدم آروم بزنم،بعدم آروم سوزنو فرو کرد گفتم آخ،گفت جانم،الان تموم میشه،تحمل کن،آروم تزریق میکرد،درش آورد و طرف دیگه راپنبه کشید گفت پگاه جان این یکم درد داره شل شل باش،آروم سوزنو‌فرو‌کرد باز گفتم آخ گفت میدونم درد داره ولی تحمل کن،هرچقدر میگذشت دردش بیشتر میشد منم بلند بلند گریه میکردم و آی آی میکردم تا کشید بیرون،طرف اول را باز پنبه کشید گفتم بسه دیگه،گفت آخریشه بزار بزنم راحت بشی،آروم زد که فقط یکم‌سوخت و دردش هم زیاد نبود،یکم برام ماساژ داد جاشون را بعدم لباسمو مرتب کرد و سرم را آورد و آستینمو زد بالا،گفتم سرم نمیخواد گفت اگه نمیخواست دکتر نمیداد،درد نداره قول میدم،پنبه کشید و رگمو پیدا کرد و آروم سوزنو وارد کرد یه آخ گفتم که گفت تموم شد،بعدم سرمو وصل کرد و رفت،منم خوابم برد،تا اینکه احساس کردم یکی دستش رو‌پیشونیمه،چشمامو‌باز کردم دیدم نیما بالاسرمه،دماسنج‌گذاشت و‌گفت تبت پایین اومده،دیگه لرز نداری؟گفتم نه،فشارمو‌گرفت و گفت فشارتم خوبه،بعدم سرمو درآورد که یکم دردم اومد بعدم مامانش برام سوپ آورد خوردم،خوابیدم،عصر برگشتیم خونه خودمون و نیما هم‌پیشم‌موند،شب باز برام دوتا آمپول زد که یکیش خیلی درد داشت بابام و‌مامانم نگهم داشتن تا نیما تزریق کرد،بعدم فهمیدم اون پلاستیک سیاه پنبه الکل بود که خریده بود،میخواست من نبینم،تا دوروز بعدش آمپولامو نیما برام زد تا خوب شدم،بعدش بهش گفتم اگه میدونستم بلدی تزریقات اصلا باهات ازدواج‌نمیکردم که خندید و گفت که تو هلال احمر دوره هاشو دیده و‌عضو هلال احمره،الانم چون‌میدونه از آمپول میترسم حواسش بهم هست که سرما نخورم،اونم میگفت من فکر نمیکردم از آمپول بترسی،اینم از خاطره ی من،امیدوارم خوشتون‌بیاد،ببخشید دیگه،منتظر کامنت ها و نظرات قشنگتون هستم

خاطره اقا نیما(تکمیل شد)

سلام بچه ها اومدم یکی دیگه از خاطره هامو براتون بگم
پارسال آخر شهریور بود  با دوستا و همکارای بابام رفته بودیم باغ واسه تفریح از صبح رفتیم اونجا تا ظهر با بچه ها بازی کردیم و خوش گذشت یه استخرم اونجا بود ولی آبش کم بود رفتیم تو آب و کلی آب بازی کردیم منم با اینکه میدونستم اگه سرما بخورم واسه ریه هام بده ولی نمیخواستم جلو بقیه کم بیارم که بهم بگن سوسول نازک نارنجی تا ظهر بازی و شیطونی کردیم بابامم هی میگفت زیاد تو آب نرو ولی من اون موقع کله أم داغ بود و نمیفهمیدم ظهر رفتیم جاتون خالی ناهار خوردیم لباسمم عوض کردم که سرما نخورم بعد از ناهار بقیه میخواستن برن تو استخر آبش رو زیاد ترش کردن منم خوشحااااال که میرم شنا میکنم آخه عاااااشق شنام ولی امین می گفت نه، به اندازه کافی تو آب بودی مریض میشی ولی کو گوش شنوا با کلی التماس و خواهش که توروخدا فقط یه ذره راضی شد منم پریدم تو آب و کلی شنا کردیم میخواستم از شنا کم نیارم تا عصر چند باری رفتم شنا عصر دیگه سرد شد هوا از آب اومدم بیرون ولی لباس خشک نداشتم لباس اولی ک عوض کرده بودم یکم خشک شده بود ولی نم بود خلاصه بهتر از لباس خیس بود اونارو پوشیدم و یکم با بچه ها والیبال بازی کردیم که بابام گفت دیگه بسه بریم خونه جمع کردیم اومدیم تو ماشین امین بخاری ماشینو روشن کرد مامانمم یه پتو انداخت دورم ک گرم بشم رسیدیم. خونه رفتم سریع دوش گرفتم و مامانم دوتا قرصم داد خوابیدم حدود ساعت 10 بیدار شدم دیدم گلوم میسوزه اهمیت ندادم گفتم خودش خوب میشه رفتم باز خودم قرص خوردم تا ناهار یکم چرخیدم واسه ناهار دیدم نمیتونم بخورم نوید گفت چرا نمیخوری گفتم دیر صبحانه خوردم گشنم نیس و رفتم خوابیدم خوابم برد یکی دوساعت بعدش بیدار شدم دیدم خیلی بدنم درد میکنه پاشدم رفتم دوش گرفتم که سروحال بشم کسی نفهمه مریضم خدار شکر حواسشونم به من نبود تا فرداش همینجور بودم ظهرفرداش رو مبل جلو تلوزیون خوابم برده بود که دیدم یکی داره صدام میکنه دیدم نوید میگه چرا اینجا خوابیدی تا دستمو گرفت که پاشم یهو گفت تو چرا اینقد داغی نکنه تب داری گفتم نه خوبم
-خوب چیه داری تو تب میسوزی سرماخوردی؟
-نه به خدا چیزیم نیس
-ساکت شو
رفت وسایلشو آورد معاینم کرد گفت واااای نیما از کی مریضی چرا نگفتی منم زدم زیر گریه توروخدا امین نفهمه خودت واسم نسخه بنویس داشتیم بحث میکردیم یهو امین رسید تا مارو دید گفت چی شده نویدم بهش گفت ،
 نگام کرد و گفت خودم الان میام معاینش میکنم رفت لباس عوض کرد اومد نشست گفت باز چیکار کردی مگه من اون روز بهت نگفتم زیاد تو آب نرو معاینم کرد و گفت ببین باز با خودش چیکار کرده شروع کرد نسخه نوشتن باز گریم گرفت گفتم توروخدا آمپول ننویس امین ببخشید اشتباه کردم نوید توروخدا بگو بهم آمپول نده دردم میگیره دست امین گرفته بودم میگفتم توروخدا آمپول بهم نده میترسم
نوید دستمو گرفت آرومم کرد گفت اینقد خودتو چرا أذیت میکنی برات لازمه قول میدم زیاد دردت نگیره امین گفت خودم میرم داروهاشو میگیرم و رفتش اسم یه آمپولم به نوید گفت بزن بهش تا من بیام به نوید گفتم توروخدا نزن میترسم گفت تبت بالاس زیادم درد نداره گفتم امین بخدا سه چهارتا میزنه تو این یکی رو نزن ولی راضی نشد رفت آمادش کرد گفت همینجا رو مبل بخواب بزنم بهت با ترس و لرز خوابیدم زد راست میگفت دردم نگرفت یکم دراز کشیدم نویدم پیشم نشسته بود که امین اومدش داشتم از استرس میمردم به نوید گفتم چندتا نوشته گفت چیزی نیس نگران نباش امین اومد پیشمون نگاه کردم تو نایلون دیدم پر آمپول باز گریم گرفت
- امین توروخدا این همه آمپول چرا دادی اینا خیلی زیادن
-مگه همشو الان میخوام بزنم واسه شب و فرداتم هس حالام آماده شو بزنم
گفتم نهههه توروخدا نمیخاااام بزنم میترسم همینجور که آمپولارو آماده میکرد گفت عهههه نگاش کنا زشتهههه داری بزرگ میشیا نوید اینو کمک کن بخوابه نوید آرومم کرد خوابوندم رو مبل داشت شلوارمو درمیاورد پاشدم گفتم توروخداااا ولم کنین میترسم امین گفت اینجوری فایده نداره سریع تا عصبانی نشدم بدو رو تختت بخواب به نویدم گفت کمکش کن من برم پنبه الکل بیارم نوید یواش بهم گفت بیا برو بخواب عصبانیش نکن رفتم خوابیدم دمر رو تختم امینم اومد سریع نوید یکم شلوارمو داد پایین گفت این زیاد درد نداره نترس امین پنبه کشید زد راست میگفت درد نداشت دومی رو همون سمت زد یه کوچولو بود دردش آخرش یه آخ گفتم دیدم نوید شلوارمو بیشتر کشید پایین گفت باید عمیق زده بشه فهمیدم کارم ساختس تا اومدم پاشم نوید گرفتم دوباره گریم گرفت امین گفت آروم باش قول میدم یواش بزنم أذیت نشی اومد پنبه کشید یهو بی اختیار سفت کردم گفت عههه شل کن من که هنوز نزدم سوزنو آروم فرو کرد تو پام یکم که گذشت عضله ها پام انگار منقبض شد یه دردی گرفت پام یهو داد زدم آییییییییی توروخدا امین بسه درد دارم توروخداااا ولم کنین پام داره قطع میشه نویییید درد داارم بگو درش بیاره امییین بسههههه آییییییییییی😭😭😭 با کلی جیغ و داد من و اونا بالاخره تموم شد باز اون طرفمو کشید پایین که زود پاشدم گفتم نههههههه دیگه نمیزنم خیلی درد داره بسمه توروخدا امین گفت تا یه جور دیگه نیومدم بیارمت خودت بیا بخواب نوید اومد بیاد پیشم گفت بشین خودش میاد میخوابه ترسیدم بزنتم رفتم با ترس و لرز و گریه خوابیدم باز شلوارمو کشید پایین نویدم پامو گرفت تکون نخورم تا پنبه کشید داد زدم امییییین گفت زهرمااار هنوز نزدم دوباره تا زد همون درد شروع شد آخخخخخخخخ آییییییی توروخدا نزن درد دارم بسهه ،نوید گفت تحمل کن الان تموم میشه ولی نمیتونستم خیلی درد داشت همش میگفتم آیییییییی آااااااااااخ امین درش بیار و سفت کردم گریه میکردم گفت شل کن ساکت شووووو تا در نیاوردم دوباره بزنم به زور شل کردم یکم تا تموم شد ولی دیگه پاهامو نمیتونستم تکون بدم نوید آرومم کرد کمک کرد برگشتم امینم واسم کیسه آب گرم آورد گفت بذار دردت کمتر بشه یکم بعدشم خوابم برد،،،،،
ببخشید اگه بد بود و خسته شدین

خاطره مهرو جون

سلام من مهرو هستم قبلا خاطره گذاشتم اینم ی خاطره دیگ ک واقعااذیت شدم کنارخونه ی ما داشتن میساختن و تومرحله های اولش بودن یعنی میکوبیدن هر چی خاک و گردوخاک بود اومد تو خونه ما مامانمم به شددددت حساس ک همه جا باید تمیز باشه مارو مجبور کرد تمیز کنیم اساسییی از اشپزخونه ام شروع کردیم فرشارو جم کردیم و شروع کردیم بابای من خیلی خیلی چایی میخوره ب من گفت چایی دم کنم  کتری رو برداشتم اومدم بلندکنم زمین لیز بود و من سرخوردم کتری هم افتادکف اشپز خونه ریخت شانس اوردم ب سمت مخالف جایی ک افتادم ریخت من عینکی ام ولی شماره چشمم به حدی نیست ک همیشه بزنم ولی اون موقع زده بودم گوشه عینکم رفت کنارابروم فکرکنید من دمر افتاده بودم صورتمم لای دستام یعنی کسی نمیدیدم مامانمم بالاسرم گریه میکرد و جیغ میزدابامم هول کرده بود چون نمیدونستن از کجام خون میاد صدام میکردن ولی نمیتونستم جواب بدم  فقط میخواستم ساکت باشن کم کم داشت خوابم میگرفت و بابامم برم گردوند ب مامانمم گفت ب امیر یعنی داداش بزرگم زنگ بزنه چشمام بسته بود ولی صداهارو میشنیدم مامانم داشت ی چیز تنم میکرد که بریم درمانگاه امیرم اومد بغلم کرد و نزاشت بابام اینابیان رفتیم تو ماشین چشمامو بستم وقتی باز کردم تو اورژانس بیمارستان رضا اینا یعنی داداش کوچیکم بودم چون باروپوش بودسرمو بخیه زده بودند سرگیجه داشتم شدیدد من کم خونی ام دارم دیگه بدتر رو تخت بودم رضا گفت مهرو سعی کن برگردی باید چندتاامپول بزنی منم گفتم نمیخواد برو اب قندبرام بیار میخوام برم اونم خندید گفت بااب قندکارت راه نمیوفته برگرد منم مستقیم رفتم کوچه علی چپ ک امیرو صدازد امیر خیلی ادم منطقی هست انقد باهات حرف میزنه و قانعت میکنه ک کاری ک میخوادو انجام بدی ولی اون موقع به خاطر اینک هم نگران من بود و هم شنیده بودم پدرخانومش بیمارستانه واقعا حوصله نداشت اومد گفت مهرو برگرد جان داداش اذیت نکن منم دیدم خیلی خستس چیزی نگفتم و برگشم. رضام امپولارو اماده کرد اومد پیشم گفت اجی شل بگیر قول میدم دردت نیاد منم هیچی نگفتم اولی زد منم از زانو پامو تکون میدادم خدایی درد نداشت دومی برداشت منم برگشتم گفتم خب دیگ همون بسه دیدم جفتشون بااخم دارن نگام میکنم خودم ترجیح دادم برگردم رضام ب امیر گفت بیا پاشو بگیر گفتم خیلی درد داره رضام گفت وقتی زدی میفهمی عزیزم تا پنبه کشید منم زدم زیر گریه ک توروخداااا نزن رضام گفت اااا مهروووووو نترس دیوونه نگفتم بترسی باالتماس نگاامیر کردم ک اونم سقفو نگاه کرد ب گریم ادامه دادم رضام تاسوزنو وارد کرد جیغم درومد سوختماااا هر چی گفتم درش بیار هی میگفت تموم شد جفتشون بوسیدنم و یکم نصیحت ک برات لازم بود و....رفتن بیرون منم گفتم کجاااا  منم ببرید امیر خندید گفت نه دیگه تازه خوشحال شدیم گفتیم ازدستت راحت شدیم منم جعبه دستمال کاغذی ک بغل تخت بود رو پرت کردم طرفش جفتشون رفتن بیرون من موندم الان باید چی کار کنم دیدم بهتره بخوابم حالا خوابمم نمی برد چون من عادتمه باید حداقل دوتا بالشت داشته باشم تا لای زانوهام بزارم و بعدش راحت بخوابم به سختی خوابیدم نمیدونم چقدخوابیدم بیدار ک شدم هواتاریک شده بود و من ترسیدم حسابییی گفتم اینا جدی جدی رفتن منو گذاشتن این جا بعدچند دقیقه رضا اومد لباساشو عوض کرده بود گفت اا بیداری گفتم نه خوابیدم ساکت باش اونم گفت پاشو مهرو بریم خونه منم بلندشدم تازه رفتم جلو اییه خودمو تو اینه دیدم اونجا بود ک جلو اینه بلند بلند زدم زیر گریه ک چرااین شکلی شدم رضام بغلم کرد و گفت خب بخیه خورده و یکم بگذره بهتر میشه و...منم با چشمای اشکی راهی خونه شدم رضام سه ساعت تو ماشین از سلامتی گفت اخرشم گفت تا چند وقت باید تقویتی بزنی منم کلا محلش ندادم و بعد از اون جن و بسم الله شده بودیم تامیفهمیدم میخوان بیان خونه در میرفتم ولی اخرش گیرم اورد گفت کمشون میکنه و من یک هفته دو روز درمیون دو تا امپول میزدم خدایی خیلیی درد داشتن ولی چاره ای نبود اخرشم که بخیه مو کشیدم فکر میکردم صورتم خوب میشه که نشد دکتر پوست رفتم کرم داد روش میزنم بهتر شده واااای خیلی زیاد شد شرمنده به امید روزی که همه تو صلح باشن یا حق