خاطره آرتا جان
منم زودلباسامو عوض کردم، موهامو خشک کردم سرمو کردم تو بالش زار زار گریه میکردم میدونستم یه اتفاقی افتاده واسه پام از بس که درد داشتم ولی حاضر نبودم برم بهش بگم،آرمان دوباره اومد تو از صدای گریه من، با داد گفتم بروووو بهت میگم اومد نشست رو تخت گفت تا نگی چیشده من از جام تکون نمیخورم،مردم من خب تو اینجوری داری گریه میکنی، گفتم خوردم زمین زانوم درد میکنه حالا راضی شدی؟گفت نه این نیست اون آرتایی که من میشناسم واسه اینجور چیزا این همه گریه نمیکنه ، گفتم خودتو اگه بکشیم من هیچی نمیگم برو ولم کن ازشانس گلم زد و خون دماغ شدم وااااای یعنی بد بختی پشت بد بختی آرمانم دوید دستمال آورد برام میگفت آروم باش،باشه نمیخواد بگی ببخشید اصلا من اینقدر اصرار کردم تو فقط آ روم باش رفت یخ آورد گذاشتم رو پیشونیم تا خونریزیش بند اومد. منم دیگه واقعا جونی برام نمونده بود بیحال افتاده بودم رو تخت آرمان دستمال و اینا رو جمع کرد برد ریخت تو سطل آشغال،رفت بیرون چند دقیقه بعدش با یه لیوان آب برگشت،بلندم کرد کمکم کرد بخورم ،دوباره رفت بیرون یه دونه شکلات آورد گفت بخور یخورده فشارت بیاد بالا عینه گچ شدی خوردم و دوباره دراز کشیدم ولی درد پام بد تر شده بود،گفت میخوای ببرمت یه آب بزنی به صورتت؟ منم گفتم نه فقط برو،اونم دیگه اصرار نکرد گفت باشه من بیدارم اگه حالت بد شد بیا بهم بگو، منم سعی کردم بخوابم ولی خیلی درد داشتم ولی چون زیاد رو به راه نبودم خوابم برد نصف شب با یه درد وحشتناک بیدار شدم اون موقع هم واقعا خیلی تو خط قرص و دارو نبودم تنها چیزی که تو اتاقم داشتم استامینوفن بود پاشدم از تو تخت اومدم بیرون لی لی کنون رفتم یه دونه برداشتم رفتم تو آشپز خونه با آب خوردم و با هزار بد بختی برگشتم تو اتاقم ولی از بس درد داشتم خوابم نمیبرد،گفتم خوب میشم حالا قرص خوردم خوب میشه ولی خب عملا استامینوفن رو اینجور دردا چندان تاثیری نداره برای همینم فرقی نکردم دیگه مرتب قلت میزدم نمیدونستم از شدت درد چی کار کنم شاید واقعا یه دو ساعتی همینجوری گذشت پاشدم رفتم دوباره تو آشپز خونه یخ برداشتم ریختم تو کیسه گذاشتم رو پام آرمانم از سر و صدای من بیدار شد اومد بیرون گفت خوبی؟ گفتم آره زانوم درد میکنه اومدم یخ بذارم روش گفت من فک نمیکردم جدی گفته باشی منم گفتم چرا بابا پا درد دارم گفت خب بیا بشین همینجا من برات میذارم روش گفتم نههههه خودم میذارم تو برو بخواب اونم فکر میکرد من اونشب پتانسیل گریم بالاست چیزی نگفت ولی بازم تاکید کرد که اگه حالم بد شد بیدارش کنم منم رفتم تو اتاقم یخه رو گذاشتم رو پام دیگه یه مدت همین کارو کردم تا دردش کمتر شد منم خیلی خسته بودم کیسه یخه رو انداختم تو سطل گرفتم خوابیدم
صبح با هزار بدختی پاشدم از اتاقم لنگ زنان رفتم بیرون دیدم خدا رو شکر آقا نیستن رفتم صبحونه خوردم یخ برداشتم که دوباره بذارم رو پام یهویی دیدم زیر قوزک پام کبود شده وحشت کردم اصلا، یخه رو گذاشتم روش کلی دعا کردم که خوب بشه کلی زدم تو سر خودم تا عصر که آرمان اومد چند بار دیگه هم یخ گذاشتم روش بلکه بهتر بشه خیلی هم درد داشتم واسه همین چند تا استامینوفن دیگه هم خوردم و درد می کشیدم عصر دیدم که نه کبودیش بهتر نشد رفتم یه جوراب پوشیدم که آرمان نبینه اونم اومد کلی معذرت بابت شب قبلش خواست و تعریف کرد و اینا ها چیزی هم نفهمید فقط یه بار پرسید چرا تو تابستون جوراب پوشیدی منم گفتم کرم زدم کف پام بعدشم پرسید که زانوت بهتره منم با یه لبخند گفتم آره ولی درد داره همینجور سر سری یه نگاهیش انداخت گفت ولی ورم نکرده میخوای یه نگاهیش بکنم درست؟ منم گفتم نه چیزیش که فرداش آرمان خونه بود گفت تو نمیری تمرین؟گفتم نه امروز زیاد حالم خوب نیست نمیتونم به پام فشار بیارم به مربیمم گفتم دیگه چیزی نپرسید منم خب جلوش نمیتونستم برم یخ ور دارم بذارم رو پام که،مجبور شدم بشینم از صبح جلوی تلویزیون تکونم نخورم تازه جورابم پام کرده بودم بعد از یه مدت پاشدم برم دستشویی از بس که پام درد میکرد به زور تکون میخوردم آرمانم دید من اینجوریم گفت برگشتی معاینت میکنم بحثم نداریم منم رفتم دستشویی برگشتم به آرمان گفتم دست به من زدی خودت میدونی یهویی برگشت با داد گفت سه روزه داری میلنگی فکر کردی نمیفهمم شاید زانوت مو بر داشته باشه شاید رباطش پاره شده باشه چرا نمیفهمی آخه؟ منم گریم گرفته بود گفتم ولی هیچ کدوم از اینا دلیل نمیشه که تو سر من داد بزنی و به زور رفتم تو اتاقم، تا ظهر نیومدم از اتاقم بیرون پامم وحشتناک درد میکرد ظهر اومد واسه غذا صدام کرد منم رفتم بیرون ولی باهام حرف نمیزد منم غذامو خوردم پاشدم یخ برداشتم رفتم تو اتاق یهویی درو باز کرد اومد تو دید یخه رو گذاشتم رو مچ پام عصبانی شد گفت حالا دیگه به من دروغ میگی؟ چرا این رو زانوت نیست؟ من میگم این زانویی که نه کبود شده نه ورم کرده چیزیش نیست نگو مچت درد میکرده چیزی نمیگفتی منم شکه شده بودم حرفم نمیومد که چیزی بگم اومد یخه رو از دستم کشید انداخت رو زمین دستش به پام خورد جیغم رفت هوا گفتم آروم توروخدا یه نگاهیم کرد گفت جورابتو در بیار،گفتم چی کار جورابم داری؟ گفت بهت میگم در بیار،منم با کلی گریه و استرس در آوردم دیگه تقریبا دور قوزک پام کاملا کبود شده بود یه داد کشید گفت بنده خدا نمیفهمی چی به سر خودت آوردی فک کنم رباط پات کش اومده با این مسخره بازیات، پاشو همین الآن بریم دکتر گفتم من نمیام خودتو خسته نکن گفت بیخود باید بریم دستمو کشید منم دستمو از دستم کشیدم بیرون با گریه گفتم نمیام من اگه بیام ممکنه بهم بگن مسابقه نده من اگه شده پامو قطع کنن باید این مسابقه ها رو بدم الکی که این همه خودمو زجر ندادم نمیام بروووو اونم عصبانی شد گفت بچه ای نمیفهمی پاشو بریم بهت میگم گفتم نمیااااام گفت باشه پس دیگه با من حرف نزن،تا شب از شدت شوک هیچی نخوردم شب از شدت گشنگی پاشدم رفتم یه خورده غذا خوردم آرمانم بیرون بود گفتم تو چیزی خوردی؟یه چشم غره بهم رفت گفت یادت باشه بمیری هم با من حرف نمیزنیا ،خب منم بهم بر خورد خیلی ناراحت شدم رفتم تو اتاقم بس که گریه کردم خوابم برد فردا صبحش تصمیم گرفتم از تو اتاقم پامو بیرون ذارم صبحونه و ناهار هیچی نخوردم اومد تو اتاقم گفت نمیخوای بیای بیرون،چیزی نگفتم گفت مطمئنی نمیخوای بریم دکتر دیگه؟ بازم چیزی نگفتم گفت به درک نمیفهمی که برای خودت میگم رفت بیرون تا عصر دردم وحشتناک شده بود از شدت درد گریه میکردم ولی حاضر نشدم برم بیرون خیلی دردم بد بود شب داشتم از گرسنگی تلف میشدم با بد بختی رفتم بیرون یه میوه ورداشتم آرمانم دوباره یه چشم غره بهم رفت گفت قهری یه چیزی بخور حداقل نمیری عصبانی شدم پرتش کردم طرفش با بد بختی برگشتم تو اتاقم خیلی درد پام بد شده بود،نابود شده بودم قرصم دیگه نداشتم دوباره افتادم تو تختم قلت میزدم خوابم نمیبرد ضعفم کرده بودم حالت تهوعم گرفته بودم ،نمیدونم دیگه چی شد از شدت درد و ضعف خوابم برد از حال رفتم چی شد،نصفه شب از خواب پریدم دیدم دردش وحشتناکه دارم میمیرم پاشدم با درد و لنگ زدن رفتم تو اتاق آرمان خواب بود تکونش دادم یه خورده صداش کردم از خواب پرید گفت چی شده گفتم دارم میمیرم یه کاری بکن غلط کردم دردش داره میکشتم، خب واقعا من 4 روز رو اون پای داغون راه میرفتم مسلما آسیبش بیشتر شده بود، بغلم کرد گفت من از دست تو چیکار کنم گفتم دارم میمیرم گفت خدا نکنه خوابوندم رو تخت چراغو روشن کرد گفت تو چرا دوباره خون دماغ شدی؟ خودم نفهمیده بودم گفتم نمیدونم توروخدا یه کاری کن،رفت دستمال آورد بینیمو پاک کرد دستمو گرفت گفت نترس چیزی نیست بعد یهو گفت تو چقدر سردی،رفت وسایلشو آورد فشارمو گرفت گفت زنده ای گفتم نههههه گفت باشه آروم باش دستمالو برداشت خونریزیش بند اومده بود گفتم آرمان فردا بریم پیش عمو سیاوش(دوست بابام هستن که متخصص ارتوپدن) گفت باشه قربونت برم،فردا میریم گریه نکن من زود میرم از داروخونه برات مسکن و سرم میگیرم میام، سریع لباس پوشید و رفت، من هم همینجور تو تختش دراز کشیده بودم گریه میکردم یه 20 دقیقه بعدش برگشت اومد تو اتاق گفت عزیزم اینقدر گریه نکن الان برات سرم وصل میکن بعد یه خورده آرومتر گفت اول برات مسکن میزنم منم واقعا حالا چون اسمش مسکن بود فکر نمیکردم آمپوله درد داشته باشی ولی وای از اون زمانی که زد یعنی احساس کردم رفت تو استخونم بابا آخه داروسازای محترم خداییش این همه تو این پایان نامه هاتون در مورد تاثیر فلان دارو رو فلان چیز تحقیق میکنید یه بارم یکیتون بیاد ببینه چه خاکی بر سرش بریزه که این متریالای آمپولاتون موقع تزریق این همه درد نداشته باشه خلاصه که من جیغ میزدم آرمانم میگفت تموم شد،آروم باش چیزی نیست دیگه آخرشه یعنی از اولش آخرش بودااا ولی تموم نمیشد کهههه،یعنی جل الخالقی داشت در نوع خودش،تموم که شد کشید بیرون گفت این آخریشه نمیدونم چی بود ولی خیلی درد نداشت زود زد و کشید بیرون آروم چرخوندم رفت یه بالش برام آورد گذاشت زیر پام بوسیدم گفت ببخشید داد زدم منم گفتم عیبی نداره، نشست پیشم شروع کرد به ناز کردنم،کم کم دردم آروم شد بهش گفتم آرمان حالا یعنی رباط پام کش اومده چیکا میکنن؟گفت یا مچ بند میدن یا گچ میگیرن اگه خیلی شدید باشه،گفتم یعنی باید پامو گچ بگیرم؟ توروخدا راستشو بگو، یه نفس عمیق کشیدگفت نمیدونم قربونت برم گفتم میدونی میخوای نگی آره نمیگی،گفت خب من فکر می کنم لازم باشه ولی عمو خیلی از من وارد تره هر چی اون گفت همون کارو میکنیم،منم با گریه گفتم تورو خدا بهش بگو گچ نگیره من مسابقه دارم این همه زحمت کشیدم توروخدا یه کاری بکن،گفت حالا آروم باش ما که نمیدونیم چی میشه استراحت کن منم یه خورده دیگه گریه کردم بعدم خوابید صبح پاشدم آرمان کمکم کرد لباس پوشیدم رفتیم بیمارستان پیش عمو، تا رفتیم تو عمو گفت دختر عمو این دفعه دیگه با شیطونیات چه بلایی سر خودت آوردی؟ یه بار دستت یه بار گردنت این دفعه کجاتو زدی ناکار کردی؟( خب چی کار بکنم؟ انگار که تقصیر منه!!! خودش میشه دست من که نیست) منم گفتم عمو باور کنین تقصیره من نیست گفت باشه حالا بشین هنوز نیومده گریه میکنه! ( در اون لحظه آنچنان دلم میخواس گردن عمو رو بگیرم و با دو تا دست عزیزم خفش کنم که خدا میدونه) خلاصه که نشستیم و آرمان براش گفت که چی شده و یه خورده احوال مامان بابا رو پرسید و حرف زد پیجش کردن بعد به من گفت خب برو رو تخت بشین تا من بیام،کفشتم در بیار من زود برمیگردم و رفت آرمانم اومد کمک کرد منم هی بهش التماس میکردم که توروخدا بهش بگو گچ نگیره بگو من مسابقه دارم بگو من بد بخت میشم از بس که گفتم دوباره اشکم در اومد آرمان بغلم کرد گفت هیچی ارزش سلامتیتو نداره اگه لازم باشه گچم میگیری، واسه مسابقه بعدا هم وقت هست منم ناراحت شدم گفتم تو هیچی نمیفهمی ولم کن همون موقع عمو اومد به آرمان گفت دوباره دخترمونو چیکار کردی که اشکش در اومده؟ گفتم عمو توروخدا من پامو گچ نگیرم توروخدا من مسابقه دارم کلی زحمت کشیدم،تورو جون هر کی دوست دارین من اصلا غلط کردم که همون اول نیومدم بگم ببخشید من میخوام به مسابقه برسم عمو گفت دختر وسط حرفات یه نفسم بگیری بد نیست، منم ساکت شدم گفت بذار من ببینم اصلا کی گفته که قرار گچ بگیری؟همین که پامو دید گفت به به چی کار کردی با خودت؟ حالا چند روز از ماجرا میگذره؟ گفتم 4 روز گفت یعنی تو 4 روز رو این پا راه رفتی؟ منم ترجیه دادم در اون لحظه در افق محو بشم اومد پامو گرفت جیغم رفت هوا گفت نفس عمیق بکش شاید یه خورده معاینش درد ناک باشه این پای منه بد بختو گرفته بود داشت میگفت میخوام ببینم دامنه ی حرکتیش تا چه حد تغییر کرده یهویی یه جوری چرخوندش انگار که مثلا فرمونه ماشینههههه،منم یه جیغ زدم، اومدم دستشو با دستم بگیرم که آرمان سریع دستمو گرفت، عمو گفت جیغ نزن دختر کرمون کردی داشتم میمردم جونم در رفت، داشتم به آرمان میگفتم بگو بسه توروخدا کشتم وسط حرفام دوباره پامو به سمت دیگه چرخوند،نفسم برید،شروع کردم تکون خوردن که نمیخوام ولم کنید آرمانم میگفت آروم باش الان تموم میشه،خیلیییی درد داشتم خیلییی،واقعا امیدوارم که خدا نصیب هیچ کس نکنه،دوباره عمو طی یک حرکت ناجوانمردانه پامو چرخوند به طرف داخل، دیگه من فقط با داد گفتم آرمان احساس کردم همه چیز داره محو میشه فقط دیگه صداهای گنگ میشنیدم بعد از چند لحظه احساس کردم یکی داره میزنه تو صورتم ولی واقعا دیگه هیچی نفهمیدم و از حال رفتم به هوش که اومدم،یه سرم تو دستم بود، آرمانم بالای سرم بود تا دید چشممو باز کردم اومد طرفم گفت وای سکتم دادی خوبی؟ جوابشو ندادم یه ذره احساس کردم پام سنگینه با همون بیحالی سرمو آوردم بالا دیدم وااای پامو گچ گرفتن اشک تو چشمام جمع شد، آرمانم متوجه شد بغلم کرد گفت چیزی نیست زود خوب میشه،با گریه گفتم میشه بگی زود یعنی کی؟ گفت ببین عزیزم حالا امسال به مسابقه نرسی، که چی؟ سال دیگه وقت هست گفتم وقت هست؟ این همه من التماست کردم چرا هیچی نگفتی؟ چرا به عمو چیزی نگفتی؟ مگه زبونتو از تو حلقت کشیده بودن بیرون زورت اومد دهنتو باز کنی؟ آرمانم شروع کرد که باور کن الان نمیفهمی که تا حالا هم چه بلایی سر پات آوردی من فقط خوبیتو میخوام همون موقع عمو اومد تو گفت به به بیدار شدی زیبای خفته؟(یعنی تو اون لحظه اینقدر دلم میخواست که عمو هم سن خودم بود بر میگشتم بهش میگفتم خوشمزه ه ه ه ،البته فقط تو اون لحظه هااا) گفت شما بیهوش شده بودی ما بردیم از پات عکس گرفتن خدا رو شکر مشکل استخوانی پیش نیومده،ولی رباط پات تا مرز پارگی کامل رفته فعلا باید یه یک ماه و نیمی پات تو گچ باشه،تا بعد ببینیم چی میشه احتمالا بعدشم یه دوره فیزیو تراپی داری( این عموی ما علاقه ی شدیدی به فیزیو تراپی داره یعنی چپ بری راست بیای میگه فیزیو تراپی منم متنفرم از فیزیو تراپی یعنی واقعا میگیرن دست و پای آدمو عین لاستیک میپیچونن بعدم بهت میگن خوب میشی،نمیگن که تا خوب بشی له میشیییی) به عمو گفتم عمو خواهش میکنم دیگه بسه برگشتم به آرمان گفتم آرمان بریم،نمیخوام اینجا باشم،گفت باشه قربونت برم میریم آمپولاتو بزنی میریم با گریه گفتم بابا من خوبم دست از سرم ور دارین از کی تا حالا واسه کسی که پاشو گچ گرفتن آمپول میدن؟ نمیخوام مگه من چمه؟ از دیشب تا حالا همه بلایی دهنش باز شد گفت عمو شما هم خسته نشدین از بس که به این بچه تیکه انداختین؟ عمو هم بد بخت شکه شده بود از حرف آرمان همینجوری هاج و واج ما رو نگاه میکرد بعد گفت باشه ببخشید شما خواهر برادری چرا میزنید؟ من معذرت میخوام بعدم گفت من میرم کارای ترخیصتو انجام بدم سرمم که داشت تموم میشد،یه پرستار اومد گفت بچرخ آمپولاتو بزنم،منم یه نگاه توروخدا یه چیزی بگو به آرمان انداختم آرمانم یه چشمک زد گفت نمیخواد پرستاره گفت دکتر گفتن آرمانم گفت عیبی نداره من خودم بهشون میگم،گفت آقااا برای من مسئولیت داره همون موقع عمو اومد دید بحث شده بهش گفت نمیخواد لازم نیست، اومد سرمو در آورد گفت ببخشید ناراحت شدی از حرفام من واقعا قصد بدی نداشتم منم گفتم عمو میدونم عیبی نداره عمو برگشت به آرمانم گفت آقای دکتر من از شما هم معذرت میخوام خواهرتونو اذیت کردم، آرمانم گفت عمو این چه حرفیه؟ من معذرت میخوام که تند رفتم عمو به آرمان گفت براش مسکن نوشتم یه دونه نوروبیونم نوشتم مثل اینکه زیاد رو به راه نیست آرمانم تشکر کرد عمو هم اومد منو بوسید گفت ایشالله سال دیگه وقت برای اینجور چیزا زیاده منم حالم گرفته بود چیزی نگفتم، دیگه کارای بیمارستان که تموم شد اومدیم خونه تو راهم آرمان یه داروخونه نگه داشت رفت آمپولا رو گرفت منم بر عکس همیشه که کلی چک و چونه میزدم فقط یه چشم غره بهش رفتم اونم خنده ای کرد گفت باشه بهت نمیزنم ولی مطمئن باش امشب به یه جایی میرسی که خودت میای میگی بهم بزن منم رومو برگردوندم، رفتیم خونه من زنگ زدم به مربیم قضیه رو گفتم،اونم بد بخت شک شده بود گفت حالا پروانه رو تو تیم نداریم من چی کار کنم؟گفتم حالا ایشالله از تو ذخیره ها یکی پیدا میکنید و دیگه قبل از اینکه دوباره بزنم زیر گریه قطع کردم بعدشم زنگ زدم به مامانم از سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کردم کلی هم گریه کردم تازه اون وسط مسطا قول کلی سوغاتی هم گرفتم ،آرمان نامردم هی میومد گوشیو میکشید از دست من به مامان ميگفت واااای مامان برای منم یه دونه قصر باربی بیار،یه لباس مهمونی بیار،بیا منو از دست این آدمای خبیث نجات بده مامانم هم خندش گرفته بود، میگفت آرمان اذیت نکن ولی ماشالله روکه نیست سنگ پای قزوینه،هیچی حرفامون که تموم شد تا عصر جلوی تلویزیون بودم ولی درد داشتم خیلی،خب چون شب قبلش آرمان مسکن بهم زده بود میدونستم درد داره دیگه حاضر نبودم بهم مسکن بزنه،تا شب تحمل کردم به یه جایی رسیدم دیدم نه اینطوری نمیشه رفتم آمپولا رو ورداشتم تو اتاقش بود رفتم تو بهش گفتم بیا مسکنه رو ،فقط مسکنه رو بزن اونم خندش گرفته بود شروع کرد ادای منو موقع آمپول زدن در آوردن،جدا خودم نمیدونستم اینقدر سوژم خلاصه که کلی خندیدیم،گفت باشه بخواب تا برم پنبه الکل بیارم منم رفتم خوابیدم اومد گفت فقط شل باش تا کمتر دردت بگیره، یعنی تا فرو کرد همه چی یادم رفت سفت کردم گفتم غلط کردم درش بیار ،وسط اون جیغ و دادای من خندش گرفته بود میخندید میگفت باشه شل کن درش میارم منم یه ذره شل کردم اونم نامردی کرد سریع همشو تزریق کرد منم جیغ میزدم فحش های خوشگل خوشگل بهش میداادم اومدم برگردم گفت صبر کن نوروبیونتو هم بزنم با داد گفتم عمرا پریدم رو کیسه آمپولا دو سه تا توش بود گفتم بیای نزدیک همشونو همینجا وسط اتاق میشکونم آرمانم خندش گرفته بود میگفت باشه نمیزنم برات بذار حداقل مسکناشو ور دارم نوروبیونه رو بشکون،گفتم نه اصلا نمیشکونم گفت چرا؟ گفتم باید بریم خونه عمو اینا طی یه حرکت انطحاری اینو به خودش بزنیم تا جونش در بیاد،خلاصه که اونشب کلی خندیدیم،ولی خب فرداش که تو خونه تنها بودم کلی گریه کردم، تا هفته ی بعدشم مرتب حرص میخوردم آرمانم خیلی مهربون شده بود همش هوامو داشت،خلاصه که اون تابستون به دهنم زهر شد، بعدشم که گچشو باز کردم سه ماه میرفتم فیزیوتراپی تاشش ماه بعد از اونم هیچ ورزشی اجازه نداشتم بکنم کلی هم از نظر بدنی افت کرده بودم متاسفانه برای مسابقه های سال بعدش هم رکوردام به اندازه ی کافی پایین نیومد و دیگه هیچ وقت پام هم قدرتش مثل قبل نشد آرمان همیشه میگه اگه همون روز گفته بودی مطمئن باش پات خوب میشد ولی خب دیگه اتفاقی هست که افتاده، سال بعدشم دیگه خورد به سوم دبیرستانم و بعدشم کنکور کلا شنا رو کنار گذاشتم البته بعد از کنکور دوباره شروع کردم ولی خب دیگه فقط در حد تیم باشگاهی واتر پلو بازی میکنم ولی همیشه حسرت اون موقع رو میخورم،از من به شما نصیحت هر نوع مشکلی براتون پیش اومد مخصوصا مشکلات عضلانی سریع برید دکتر، امیدوارم که همیشه سالم باشید،از خاطره هم خوشتون اومده باشه موفق باشید واقعا هم معذرت میخوام که اینقدر طولانی شد
داییم گفت اره ماشالله خیلی خیلی نترس وشجاعه گفتم دایییی خندید گفت شوخی کردم دایی بخواب خوابیدم ومامانم امادم کرد دایی پنبه کشید وامپولو فروکرد درد داشت گفتم دایی تموم نشد گفت الان تمومه وامپولو دراورد بعد رفت دستاشوبشوره منم بلندشدم رفتم بیرون داییم گفت صباخانم دایی داروهاتوحتماسروقت بخور بزارزود زود خوب شی گفتم چشم .دوستان ممنون که خاطرمو خوندید