به نام خالق زیبایی ها
سلام مروه هستم 16سالمه قبلا دو تا خاطره از خودم گذاشته بودم(دی ماه و بهمن ماه) اینسری میخام از خواهرزادم خاطره بزارم آران پنج سال و سه ماهه خیلی شیطون وابسته به من.
آران یه خواهر دو قلو همسان به نام آرام داره آرام پنج دقیقه از آران بزرگتره و مثه اسمش آروم و ساکته (آران و آرام پسر و دختر خواهرم الناز).
این خاطره برای دو ماه پیشه 6 تیر چهارشنبه تولد خواهرم زهرا بود (زهرا بعد 10سال خدا بهش یه دختر داده که الان پنج ماهشه به نام ضحا)الناز میخواست پنجشنبه 7تیر بره تهران قرار بود آران پیشه من باشه آرام پیشه مادربزرگ پدریش.
تولد زهرا رو 6تیر چهارشنبه گرفتیم. رفتیم خزر شهر (بابلسر) همینکه رسیدیم نفهمیدم چجوری من و آران وسط دریایم جز منو و آران هیچکسی نیومد تو آب ضحا بغل دامادم خوابیده بود آرامم با پدرش قدم میزد غروبش هوا خیلی خنک شد آرانم از آب بیرون نمیومد شبش تو ویلا هوا شرجی شده بود همه گرمشون بود کولرو و روشن کردن ولی آران سردش بود محکم بغلش کردم دورتر از کولر نشستم آرانم بغلم خوابید و این قضیه باعث سرمای خیلی شدید واسه آران شد.
شبش منو پدر و مادرم با آران ویلا موندیم آران همچنان خوابیده بود لباسای آران و عوض کردم دور تا دورش بالشت گذاشتم که از تخت نیوفته چراغ مطالعه رو روشن کردم شروع کردم درس خوندن بعده نماز صبح کنار آران خوابیدم صبح ساعت هفت بیدار شدم رفتم پایین تو آشپزخونه پدرم و مادرم داشتن صبحانه میخوردن .
بعده صبحانه رفتم پیشه آران لای چشاش باز شده بود صداش کردم بیدار شد دست و صورتش و شستم صبحانه آماده کردم مادرم بهش صبحانه داد ساعت 9کلاس داشت پدرم بردتش قایمشهر کلاس منم شروع کردم درس خوندن پسر عموم سامین(17ساله) زنگ زد گفت میخاییم بیاییم پیشتون دریا منم گفتم برن دنبال آران بعد بیان اینجا دو ساعت بعد اومدن آران بغل سام(برادر بزرگتره سامین19ساله) بیحال با رنگ و رویی زرد خوابیده بود مامانم با نگرانی گفت خدا مرگم بده بچم چش شده سام آروم آران و رو مبل خوابوند رو به مادرم گفت خدانکنه زنعمو تب داره مریض شده .
رفتم آران و بغلش کردم بردم تو اتاق رو تخت خوابوندمش لباساشو عوض کردم تنش خیلی گرم بود مادرم زنگ زد به الناز بهش گفت بچه مریض شده النازم گفت دیروز نباید تو آب میرفت سعی میکنم زود تر خودمو برسونم.سام با یه دماسنج اومد تو اتاق یه حوله نمناکم دستش بود دماسنج و گذاشت تو دهن آران حوله رو گذاشت رو شکمش.
سامین شروع کرد سر آران و نوازش کردن آران چشاش و باز کرد دستشو سمته سامین دراز کرد و شروع کرد گریه کردن سامین بغلش کرد بوسیدتش آروم تو گوشش حرف میزد سام دماسنجو برداشت دمای بدنش 39بود زنگ زد به عمو مهرداد (پدر سام و سامین)،عمو مهرداد گفت فورا بیارینش پیشم تا بیماریش پیشرفت نکرده زنگ زدم به پدرم گفتم آران مریض شده میخاییم ببریمش پیشه عمو مهرداد زودتر برگرد ویلا مامان تنهاست پدرمم گفت شما برین من زود خودمو میرسونم لباسای خودم و آران و عوض کردم مامانم گفت منو بی خبر نزارین بوسیدمشو ازش خداحافظی کردم.
سوار ماشین شدیم آران سرشو گذاشت رو پام معلوم بود سردشه بغلش کردم چسبوندمش به خودم رسیدیم به ساختمون سام پیاده شد آران و از بغلم گرفت حرکت کرد سمته واحد عمومهرداد داخل مطب خیلی شلوغ نبود چون سره ظهر بود همه جا اروم و خلوت بود چند نفری نشسته بودن منشی سام و که دید بلند شد و گفت بفرمایید دکتر منتطرن رفتیم داخل عمومهرداد مارو دید بلند شد منو بغلم کرد و بوسید آران و بغل کرد باهاش حرف میزد خوابوندتش رو تخت آران همینکه عمو مهرداد رو با روپوش سفید دید زد زیر گریه و دستش و سمته منو سامین دراز کرد سامین رفت بغلش کرد آران بلند جیغ میکشید اصلا آروم نمیشد عمو مهرداد روپوشش و دراورد رفت بغلش کنه آران محکم سامین گرفت بود و بلند تر جیغ میکشید عمو مهرداد گفت سامین آران و بده به مروه بچه بی حال شد از گریه بلند شدم بغلش کردم بردمش بیرون همه نگاه میکردن میکردن آرانم آروم شده بود هق هق میکرد بردمش سمته تزریقات کودکان اون قسمت خیلی قشنگ تزیین شده بود داشتم واسش حرف میزدم سام یه لیوان آب و چند تا دستمال آورد اشکاشو پاک کرد بهش آب و داد آروم تر شد عمو مهرداد اومد بیرون پشتم وایساد آران و بغل کرد بوسیدتش آرانم آروم شده بود رفت سمته اتاق خودش به منو و سامین گفت برین به عمو شایان بگین بیاد اتاق من، (عمو شایان دوسته صمیمی عمو که در خاطره های قبلم در موردش گفته بودم).
منو سامین رفتیم تو اتاق عمو شایان همینکه مارو دید اومد سمتمون و گفت چطورین لیلی و مجنون سامین خندید من خجالت کشیدم عمو محکم بغلم کرد و گفت چطوری بی معرفت چی شد یادی از ما کردی منم براش تعریف کردم که با آران رفته بودیم دریا و آران مریض شده عمو شایانم گفت واسه اینکه تنها رفتین مریض شده باید سامینم میبردین گناه داره مجنون دور از لیلی سامینم گفت ای گفتی عمو، عمو شایانم رو به
من گفت قبلا بچه ها بیشتر حیا داشتن این چرا اینطوریه هر سه تا زدیم زیر خنده .
عمو شایان داشت با روپوش میرفت تو اتاق پیشه آران که سامین گفت عمو اگه میشه روپوش و در بیارین آران میترسه عمو شایان گفت شما برید من میام منو سامین رفتیم تو اتاق، عمو مهرداد داشت بیمار ویزیت میکرد آرانم رو تخت خوابیده بود و با سام در مورد بازی جام جهانی که همون شب بود حرف میزدن رفتم پیشه آران بوسیدمش آرانم با لحن بچگونه و پر بغض گفت کوجا بوتی؟(کجا بودی) چیزی نگفتم همون لحظه گوشیم زنگ خورد پدرم بود گفت کجایی بابایی گفتم تو مطب عمو مهرداد گفت گوشی و بده به آران باهاش حرف بزنم گوشی و دادم به آران آران شروع کرد گله کردن با زبوم بچگونه که اینا میهان اسیتم تونن هوجایی پدرجون(اینا میخان اذیتم کنن کجایی پدر جون)(آران نمیتونه کلمه خ،گ،ک،ز،ق و بگه بقیه کلمه هارو درست میگه) نمیدونم پدرم چیا بهش گفت که کاملا اروم شد بعد از اران عمو هم با بابا صحبت کرد و گوشی و قطع کرد داد بهم چند دیقه بعد عمو شایان اومد تو اتاق رفت سمته آران و گفت سلام بزرگ مرد کوچک بعدم بوسیدتش و گفت نمیایی بغلم آرانم دستشو دراز کرد عمو هم بغلش کرد و آران و برد سمته قاب عکسایی که عمو مهرداد با بیمارای کوچولوش میگرفت اسم همشونو به آران گفت و بعدم گفت از بین اینا کدوم دختر از همه خوشگل تره واسه فرداشب بریم خاستگاری آرانم گفت من به سوحا حیانت نمیحونم میحام با سوحا استباج تونم (من به ضحا خیانت نمیکنم میخام با ضحا ازدواج کنم) همه زدن زیر خنده عمو شایان گفت این بچه مریضه این که از هممون سالم تره تازه قصد استباج هم داره دوباره همه زدن زیر خنده بعدم آران و رو تخت خوابوند سام و سامین رفتن بالا سر آران و عموهم اومد پیشمون همه یهو رفتن بالا سره آران، بچه ترسید چشاش پر اشک شد دستشو سمتم دراز کرد و گفت بجل(بغل)، بغلش کردم سرشو نوازش کردم آروم تو گوشم گفت من از اینا میتسم(میترسم) منم آروم تو گوشش گفتم نترس من پیشتم نمیزارم کاری باهات داشته باشن آرانم با بغض نگام کرد نشوندمش رو تخت عمو شایان گفت تو وزنت میگیره اینو بغل کنی نی قلیون من هر لحضه میترسم بندازیش رو به سام و سامین گفت برین رو صندلی بشینین دورش شلوغ بشه بدتر میکنه اونا رفتن عمو شایان وسیله هاشو آورد کنار خودش چید دکمه پیراهن آران و باز کرد سر استتوسکوپ مالش داد تا گرم بشه بعدم صدای قلبش و با دقت گوش داد آرانم ترسیده بود با چشای گشاد شده به عمو شایان نگاه میکرد عمو شایان پیراهن آران و از تنش در آورد داد به من رفت نزدیک تر سر آران و چسبوند به قفسه سینش استتوسکوپ و گذاشت رو کمر آران همون لحظه از چشای آران دو قطره اشک چکید و آروم گریه کرد عمو شایان که ولش کرد دستاشو مشت کرد جلو چشاش و گریه کرد همینکه گریشو دیدم گریم گرفت عمو شایان گفت گریه نداره که پسره خوب من که کاری باهات ندارم سامین اومد پیشم دستم و گرفت چشاشو بست و گفت اروم باش گریه نکن عمو شایان اوتوسکوپ و برداشت گوشش و معاینه کرد و گفت دیروز تو گوشت آب رفت عمو جون آران سرشو تکون داد عمو مهردادم گوشش و دید و گفت گوشش خیلی عفونت داره رو به آران با اخم گفت چرا مواظب نبودی دهنتو باز کن گلوتو ببینم آرانم با گریه نگام کرد اشکامو پاک کردم رفتم نزدیکتر دستاشو گرفتم بوسیدم و گفتم زود تموم میشه دهنشو باز کرد عمو شایان با آبسلانگ و چراغ قوه گلوشو دید عمو مهردادم نگاه کرد بعد هر دو سرشونو تکون دادن آرانم از چشاش همنیجور اشک میومد عمو شایان پیراهن آران و تنش کرد دکمه های پیراهنشو نبست خوابوندتش رو تخت رفت یه دماسنج آورد گذاشت تو دهن آران به آران گفت بزار زیر زبونت باشه پسری آرانم سرشو تکون داد عمو شایان دست چپ آران و گرفت شروع کرد به نبض گرفتن و ساعتشو نگاه کردن بعد از چند دقیقه دماسنج و از دهن آران برداشت یه نچ کرد رفت پیشه عمو مهرداد منم دکمه های پیراهن آران و میبستم عمو مهرداد گفت چی شد عمو شایان گفت گوشش به خاطر آب هایی که داخلش بود عفونت کرد گلوش عفونتش کمتره عمو شایان گفت براش چهار تا پنی مینویسم دو تا 6.3.3 با دو تا 800 یه تب برم واسه تبش یه ویتامین سی هم مینویسم تب بر و بزنین اگه بازم تب کرد براش شیاف بزارین یه 6.3.3 و تب بر و الان بزنه یه 800امشب واسه فردام یه 800و شب بزنه اگه تا جمعه خوب نشد 6.3.3هم بزنه ولی خیلی واجب نیست شربتارو سر ساعت بدین خوب میشه همون سه تا کافیشه برای شنبه بیارینش ببینمش اگرم بدنش خیلی ضعیف شد ویتامین سی رو بزنه الانم تو برو داروخانه من زنگ میزنم هماهنگ میکنم، میخام پنی و براش تست کنم اینجا نباشی بهتره، نسخه رو گرفتم رفتم بیرون.
نسخه رو از داروخانه گرفتم برگشتم تو اتاق آران بغل سامین بود،سامینم آروم میزد رو کمرش سامم داشت با آران بازی میکرد که نخوابه چون چشاش نصفه باز بود خیلی بی حوصله بود دارو هارو دادم به عمو شایان و گفتم عمو خواهش میکنم اروم بزنید، عمو شایان رو به عمو
م
هرداد گفت نگاش کن ترو خدا چقد مظلوم شد بغلم کرد و گفت انقد نترس عزیزه دلم نمیزارم دردش بیاد میخوای تو برو بیرون ما امپولاشو زدیم صدات میکنیم منم گفتم نه عمو جون، عمو شایان بوسیدتم و گفت برو پیشش.
رفتم کنار سامین نشستم دست آران و گرفتم چشاشو باز کرد و با چشای اشکی زل زد بهم دستشو بوسیدم سام جلوی آران ایستاد تا عمو شایان و موقع آماده کردن امپولا نبینه بعد از چند دقیقه عمو شایان وعمو مهرداد اومدن کنار تخت ایستادن .
عمو مهرداد آران وبغل کرد آران تو یه حالت خواب و بیداری بود روی تخت خوابوندتش دستشو گرفت و حسابی نگاه کرد بعد آروم آران و صدا کرد آران چشاشو باز کرد عمو مهرداد گفت عموجون دستت درد میکنه آران سرشو تکون داد عمو مهرداد باز پرسید دستت میسوزه آران بی جون گفت نه باز پرسید دستت خارش نداره آران زد زیر گریه عمو گفت دستت میخاره آران جواب بده عمو،آران گفت نه عمو مهرداد بوسیدتش و گفت فدات بشم گریه نکن پسر شجاع آران چشاش و بست سام دکمه و کمربند شلوار آران و شل کرد.
قلبم خیلی تند میزد بغض کرده بودم عمو مهرداد اومد پیشم پیشونیمو بوسید و گفت یه کمی درد بکشه بهتر از اینه که عفونتش به یه قسمت مهم اعضای بدنش اسیب بزنه انقدر بی تابی نکن عزیزم آروم باش .
عمو شایان به آرومی آران و دمرش کرد لباسشو کشید پایین به سام گفت صداش کن شوکه نشه سامم آرانو صدا کرد.
آرانم چشاشو باز کرد عمو شایان گفت خوبه سامین پاهاشو بگیر سام تو کمرشو بگیر پد و گرفت دستش از جیبش امپول پنج سیسی پر گچی رنگو در اورد همین که امپولو دیدم بغضم شکست صورتم و پوشندمو زدم زیر گریه عمو شایان پد و کشید رو پوست سفید آران بسم الله گفت و به اران گفت چند سالت بود پسر شجاع آران آروم و بی جون گفت پنج عمو شایان یهو امپول و وارد بدنش کرد بدن آران شدیدا لرزید که سام و سامین محکم تر گرفتنش یهو صدای جیغ آران بود که کل اتاق و پر کرده بود: اییییییییییییی منم اشکام میریخت رو صورتم رفتم جلوش زانو زدم بوسیدمش آران همش میگفت هاله کمکم کن خالهههه اااااااااایییییییییییی عموووووووو جوووووون اااااااااییییی عمو مهرداد گفت جانم پسری چی شد تموم شد عمو تموم شد عمو شایانم گفت تموم شد خوشتیپ تموم تموم پد و دور سوزن گذاشت امپولو کشید بیرون با پد شروع کرد ماساژ دادن آران هق هق میکرد صورتش قرمز شده بود دستشو سمتم دراز کرد لباسشو کشیدم بالا بغلش کردم دو تایی گریه میکردیم تکونش میدادم اصلا آروم نمیشد سام از بغلم گرفتتش بعدم از اتاق رفتن بیرون سامین بغلم کرد و گفت آروم باش عزیزم چرا انقدر گریه میکنی واسه سلامتی خودشه دیدی که بابا چی بهت گفت.
چند مین بعد سام و آران اومدن آران همینکه عمو شایان و دید زد زیر گریه عمو شایان رفت سمته سام از بغل سام گرفتتش آران همینکه رفت بغله عمو شایان گریش به سکسکه تبدیل شد عمو شایان بردتش اتاق خودش بهش یه ماشین اسباب بازی داد با ماشین برگشتن آران اروم تر شده بود ولی چشاش حسابی قرمز بود هر چند ثانیه ام یه سکسکه میزد عمو مهرداد داشت تب بر اماده میکرد رفتم پیشه عمو مهرداد و گفتم میشه اینو نزنید عمو گفت نه عزیزم تبش بالاست نزنه ممکنه خدایی نکرده تشنج کنه تو با سامین برو بیرون بشین گفتم نه همینجا میمونم عمومهرداد رفت سمته آران.
عمو شایان با دست راستش پاهای آران و با دست چپش کمر آران و به خودش چسبوند عمو مهرداد رفت سمته آران شلوارشو کشید پایین آران شروع کرد گریه کردن و هق هق کردن همش میگفت اپول نه اپول نه(امپول) رفتم پیشش بوسیدمش عمو مهرداد گفت تا ده بشمری تموم میشه پسری سمته مخالف پنی پد کشید امپولو مثه دارت فرو کرد آران بلندگفت اااااااییییی عمووووو اااااییییییییی هاله جوووون عمو مهرداد گفت جونم عمو جونم تموم تموم شد پسری گریه نکن تا ده به اینگلیسی بشمر عمو شایان ببینه پسرم چقد با سواده بشمر تا درش بیارم آران با گریه شمرد به چهار رسید عمو درش آورد شروع کرد ماساژ دادن جای تب بر و پنی و چسب زد دستاشو شست برگشت آران و بغل کرد و بوسیدو لباسشو درست کرد کمربند و دکمشو بست و دادتش به من محکم بغلش کردم آرانم محکم بغلم کرده بود میلرزید و هق هق میکرد.
عمو شایان آران و بوسید و گفت غذا های مقوی بهش بده آب پرتقال بگیر بهش بده زود خوب میشه سعی کنید در طول درمانش اصلا نزدیک خواهرش نباشه سمته ضحام اصلا نره چون اونا بدنشون ضعیفه خیلی زود مریض میشن رو به من گفت مروه توام خیلی بغلش نکن نافت میوفته زیادم بوسش نکن ممکنه مریضش بشی،تو مریض بشی سخت خوب میشی باشه عزیزم؟ سرمو تکون دادم عمو شایان بوسیدتم و گفت انقد ناراحت نباش زود خوب میشه سام گفت مروه بریم سرمو تکون دادم سام آران و بغل کرد از رو شلوار جای امپولاشو ماساژ داد منم با عمو شایان و عمو مهرداد خداحافظی کردم دارو هارو گرفتم رفتم تو ماشین.
پ.ن:مادر من خرداد ماه رفته بود رامسر موقع برگشت تو جاده چالوس کنترل ماشین از دستش خارج میشه و از بالای
پل
به پایین پرت میشن و مچ پا تا رانشون شیش قسمت دچار شکستگی شد و کتف راستشون در رفت و مچ راستشون هم ترک برداشت به همین دلیل پدر و مادرم همراهمون نیومدن.
پ.ن:سام 10تیر کنکور داشت یه هفته اخر کتاباشو بست اومد پیشه ما که اب و هواش عوض بشه
پ.ن:قسمت اول خاطرم تموم شد اگه خوشتون اومد بگید ادامشو هم تعریف میکنم.
پ.ن:ببخشید اگه زیاد بود و خسته شدین یا چشاتون اذیت شد من خیلی با جزییات مینویسم.
پ.ن:آرزو میکنم در هر کجا که هستید شاد و تندرست باشید در زیر سایه پدر و مادرتون.
پ.ن:آرزو میکنم تو هیچ خانواده ای اختلاف نباشه.
پ.ن:ببخشید اگر تو خاطرم غلط املایی داشتم.
در پناه حق