مدیریت وب
دوستای گلم
همتون میدونین این وبلاگ برای خاطرات مربوط به پرستاری پزشکی امپولی و شبیه ایناست تا بتونیم این قضیه ترسناکو یکم برای خودمون به فانتزی تبدیل کنیم یا یه جور دیگه نگاش کنیم
پس لطف کنین خاطراتی که میفرستی از هدف وبلاگ و کانال دور نشه و مسایل حاشیه ای و مخصوصا نا امید کننده و مرگ زیاد وارد مباحثمون نشه.اگه فرستادین و آپ نشد از ما گله نکنین .در ضمن روزهایی ک خاطره اپ نمیشه بخاطر نبودن خاطره هست ک آپ نمیشه  .دوستانی ک خاطراتشون آپ نشده بخاطر اینه ک نصفه و ناقصند .لطف کنن پیگیر خاطرهاشون باشن تا کامل بشن تا آپ کنیم 

دوستتون داریم

----------------------------------------  خیلی خیلی خیلی مهم-----------------------------

اونایی که مدیرای وبلاگ مشکل درست میکنن و توهین میکنن بدونن هیشکی باهاشون موافق نیست . همه کسایی که طرفدار واقعی وب هستن زحمات ادمین ها رو میبینن و دوستشون دارین . اگه با وبلاگمون مشکل دارن یا دوست ندارین جو آروم اینجا رو ببینین تشریف ببرین همونجایی که دوستش دارین . بذارین اینجا با طرفدارای دوست داشتنی و همیشگیش که ما مدیونشون هستیم باقی بمونیم . . از همه دوستان میخوام بهمون کمک کنن مثل همیشه آروم و بی حاشیه کارمونو انجام بدیم.

افراد حاشیه دار و.... لطفا اینجا کامنت نذارن . مجبوریم کوچیکترین نظر و کامنت احساسی ، ناراحت کننده و متشنج کننده رو حذف کنیم . یکم صبرو باشین تا مشکل درست نشه .

البته فعلا کانالمون مرتب به روز میشه اما سعی میکنیم اینجا رو هم بزودی به روز کنیم

یا حق - کوچیک همه شما امید

خاطره رویا جان

❤به نام خدایم❤
سلام🌷
من رویا هستم ومن اینجا وجمع اینجارو خیلی دوس دارم خیلی 😆😘😇
من تقریبا یه هفته پیش رفتم مطب دکترم اقای دکتر رسولی متخصص قلب 💔بهم گفتن باید یه سری ازمایش انجام دهی اگه نتایج ازمایشات
خوب باشد انشاالله اگه خدا بخواهد عمل میشوی 
من که اصلا همادگی نداشتم واسه این حرفها یه هو دلم ریخت تپش قلبم تند وتندتر شد فک کنم از خوشهالی ناگهانی بود 😉😉😉😄😄
خلاصه بگذریم شبم تا صبح شد یه عمر گذشت وتا صبح پلک رو هم نذاشتم از استرس 
صبح شد تو این دوازده سالی که هر 6 ماه یا 8 ماه ازمایشات تکرر میشد اصلا این حالو نداشتم 
رفتم ازمایشگاه تقریبا شلوغ بود ومحیتش خفه کننده البته برای من 
تو حال خودم نبودم رفتم بیروندکمی هوا خوردم وقدم زدم 
یه ربی بیرون موندم رفتم داخل بعدچند دقیقه شنیدم اسممو 
خوندن رفتم دخل بعد سلام نشستم تو هوای خودم بودم یه وقت 
شنیدم خانم میگه خانم چطوری ازتون خون بگیرم لطفا چادرتونو در بیارید 
اخه چادرم دانشجویی بود استین داشت 
گفتم شرمنده الان چادرمو دراوردم استینمو زدم بالا
نفهمیدم کی نیدلو فروکرد کی خون ازم گرفش3 منی که انقد ترسو بودم
بلند شدم تشکر کردم وزدم بیرون
بعد یه هفته باید میومدم واسه جواب دهی
داشتم میرفتم خونه مامان 
وسط راه حالم بد شد حالت تهوع داشتم 
ماشینو خاموش کردم و پیاده رفتم خونه مادرم نزدیک به ازمایشگاهه 
ولی یه خورده 
بچه ها استرس کل وجودمو گرفته بود 
داشتم به این فک میکردم خدایا یعنی میشود همه چیز به خوبی وخوشی پیش برود 
خیلی به خودم امید میدادم 
اخه تصمیم گرفته بودم تموم موج های منفی رو ازخودم دور کنم 😎😎😎رسیدم خونه مامانم وارد که شدم دیدم مادرمفرش پهن کرده تو حیاط مشغول اماده کردن صبحونست واسم قربونش برم میدونم چقدر برام غصه خورده هرچند بروش نمیاره ولی میفهممش
گذشت تا روز موعود رسید حدود ساعت 11/5بود که رفتم ازمایشگاه 
نمیدونید تو دلم چقدر اشوب بود اخه روز مهمی بود برا رویا 
دستو پاهام میلرزید تو دلم صلوات ایت الکرسی میخندم 
رفتم جلو جواب ازمایشاتم را گرفتم 
تو سالن نشستم خواستم بازش کنم ولی ترسیدم 
گذاشتمش داخل کیفم 
وبلند شدم چادرمو مرتب کردم وراه افتادم
توراه مطب بودم که یه هو گوشیم زنگ خورد 
ماشینو زدم کنار جواب دادم مهدی بود گف کجایی وایستا با هم بریم 
من ازش دلخور بودم ولی دلم نیومد دلشو بشکنم 
کلا تو زندگی اینجوریم زود میبخشم 
واصلاهم به دل نمیگیرم وکینه ای هم نیستم 
گفتم باشه رفتم دم مطب منتظر وایستادم 
تا رسید سلام کردمجوابمو داد وبا حالت شرمندگیگف منو ببخش عذر میخوام دست خودم نیس 
منم گفتم فراموشش کن 
رفتیم داخل. کمی منتظر وایستادیم 
بعد چند مریض رفتیم داخل رفتیم داخل بعد سلام اهوالپرسی نشستم اقای دکتر امیدوارمکه حالت 
خوب بشه دخترم 
ممنون شماخوب باشین منم خوبم یه حال عجیبی دارم نه تحمل باز کردن برگه را دارم نه باز نکردنش خلاصه گف دخترم نمیخوایی جواب ازمایشاتتو 
ببینم دادم دستش با صدای گرفته گفتم اگه نتیجه منفی بود چی تحمل ندارم 
دخترم صبرکن وبه خدا اعتماد کن. 
داشت نگاه میکرد منم چشامو بسته بودم 
بعد گف دخترم قلبت تحمل جراحی وداره اسمتم 
با استفاده از چند دوره از دارو کمی بهتر شده 
بچه های عزیز ای کاش اونجا بودید 
که حال رویا رو میدیدید 
من گریه میکردم اشکم اشک خوشهالی بود

حالم حال دیوونه ها بود اون لحظه رو دودست مهدی وگرفتم وپیشونیمو گذاشتم رو رو دستاش 💜
مهدی گف رویا جانم تو الأن باید خوشهال باشی 
بسه لطفا اخه دست خودم نبود که انگار دنیا مال من بود 
دکتر گف دخترم صبور باش من یه دکتر خوب میشناسم 
یکی از بهترین جراحان قلب تو بیمارستان قائم 
منم با بغض گفتم من میخوام شما قلب منو جراحی کنید 
من یه عمر بیمارتون بودم اگه غیر این باشه عمل نمیکنم 
دکتر گف اولا تو خیلی وقته منتظری 
خسته نشدی دوس نداری خوب شی
دومنم من به خاطر کهولت سنیم نمیتونم دخترم 
از من گذشته 
اگه میتونستم دریغ نمیکردم 
واقعا درست میگف نمیتونست
خلاصه با کلی حرف تونست قانعم کنه 😎😎😎😎😎
وبا کلی تشکر از دکتر وخداحافظی اومدییم بیرون 
امیدوارم خوب تایپ کرده باشم 😍😘😘😘😘💜💙❤💚
بچه های عزیز وب میخوام چند وقت دیگه برم اتاق عمل 
برام خیلی دعا کنید 🌷🌷🌷🌷
اگه خاطراتی نوشتم با خوندنش حال دلتون خراب شد شرمنده واقعا
ممنونم از مدیر وب 🌷
وادمین عزیز مهدیه خانم 🌷❤💚💙💜وساره عزیز💜❤💚💙
امیدوارم زودی بیایی مهدیه جانم 😘😘
ممنونم از تک تک شما ها خانم افراسییابی ❤😘😍
پریا خانم سپیده جون ❤💙💜😍😘
وخانم دکتر مهدیه خانم عزیز💜❤💚💙🌷
واقا سید علی عزیز که هروقت بهش احتیاج داشتم بودند وجواب میدادند 
ممنونم ازت 💜❤💚💙
وممنونم از دوستانی که الان حظور ذهن ندارم 
اگر عمر وسعادتی نصیبم شد بازم به جمعتون میپیوندم 🌷🌷🌷🌷😇😇😇😇بچه ها من جمعتونو بسبار دوست دارم 💜❤💚💙
ولی اگر خداوند سرنوشتمو طور دیگه ای رقم زد حلال 💜💚❤
محتاجم به دعای تک تک شما 🌷🌷🌷🌷🌷🌷
خدانگهدار همه شما عزیزان ✋✋✋✋✋✋✋
رویا 💜💚❤💙💔🌷🌷🌷🌷😊😊😊😊

خاطره ناشناس

خدایی خدا غریبه....:
سلام سلام من دوباره اومدم همون ناشناس و پسرعمو و... امیدوارم که شناخته باشید فکر نمیکردم اینقد نظر داشته باشه خاطرم ولی واقعا ترکوندین مرسیییی از همه کسایی که برام نظر گذاشتن جا داره برای تشکر هم که شده ادامه خاطرمو بزارم .خب تااونجا گفتم خودم آبکش شدم ولی پسرعموجان جون سالم به در برد منم که میدونید یکم زیادی بهش ارادت دارم😉از خجالتش دراومدم.دقیقا فردای همون شبی که ابکش شدم دوست پدرم که از قضا دکترم هس و بسیااااار بسیاااار جدی اومدن خونمون...منم طی یک نقشه پلیدانه زنگ زدم و به بهونه تشکر پسرعموجان و دعوت کردم خونمون😁😁اونم بعد دوتا تعارف قبول کرد فک کنم زنعموم نبود گشنه مونده بود خلاصه منم که لحظه شماری میکردم بیاد اخه میدونستم لو میره و عمو از خجالتش در میاد هی قند تو دلم آب میشد.😄😄(باور کنید نامرد نیستم حق بدید دیگه اینهمه اذیتم کرد ) خلاصه لحظه موعود فرا رسید و سامی (پسرعموم) اومد و با همه دست داد بابام گفت عمو داغی اونم گفت نه هوا گرم و اینا..یه چشم غره هم بمن رفت منم یه چشمک نثارش کردم که ینی دارم برات و نیشم و باز کردم هممون نشستیم سامی هی سرفه میکرد دیگه بار اخر کم مونده بود خفه بشه که عمو به دادش رسید گفت وسایلم تو کیفمه وایسا برم بیارم اونم هی میگفت نمیخواد حالم خوبه منم گفتم عه چرا تعارف میکنی عمو که هس😁یه نگا بهم کرد که دیگه ترجیح دادم ساکت بشم خلاصه عمو اومد معاینش کرد چنان بااخم معاینه میکرد عمو گفت از کی مریضی اونم من من میکرد من پریدم وسط گفتم 4-5روزی میشه دیگه عمو بدتر اخم کرد منم که شدیدااا احساس خطر میکردم بخاطر اخمای سامی دیگه واقعا خفه شدم عمو بمن گفت دفترچتو بده توش داروهایی که لازمه رو بنویسم رفتم اوردم دادم عمو اونم شروع کرد نوشتن این وسط من هم از خط و نشون های سامی بی بهره نبودم منم الکی دستمو میزاشتم رو گردنم اشاره یه عمو میکردم ینی پخ پخ😂خلاصه عمو سرشو اورد بالا دید ما رو گفت چتونه شماها گفتم هیچی عمو دیگه ساکت شدیم عمو میخواس خودش بره بگیره که بابام نزاشت و خودش رفت داروخونه هم ماشالله نزدیک خونه دوسوته گرفت اومد من همش چشمم به در بود بابایی زود بیاد ببینم چندتاس وقتی اومد دهنم اندازه غاز باز مونده بود فک نمیکردم لطف عمو ایییینقد شامل حالش بشه😂تا چشم کار میکرد امپول بود امپول منم که خرررکیف هی چشم و ابرو میومدم برا سامی دیگه عمو گفت پاشو برو اماده شو تو اتاق تا بیام اونم با حرص تو رودروایسی قبول کرد رفت تو اتاق یکم دلم براش سوخت البته فقط یکم حقشه انقد منو اذیت میکنه امپولاش و ندیدم چیه ولی دوتا پودری بود فک کنم به احتمال 99درصد پنی و یه شیشه زرد رنگ بود تقریبا نمیدونم چی بود با یه دونه شیشه قرمز و قهوه ای😂باور کنید اسمشونو ندیدم فقط قیافشون و از دور دیدم که عمو به طرف اتاق رفت...البته اینا دستش بود یه چندتا هم تو پلاستیک بود منم رفتم با بابام تو اتاق همونجور رو تخت نشسته بود عمو گفت بخواب حساسیت که نداری اروم گفت نه عمو گفت خب بخواب اول پنی رو اماده کرد هی تکون میداد سام که دید چاره نداره کمربندش و باز کرد دراز کشید بابام شلوارشو داد پایین عمو یه طرفشو پنبه کشید گفت سفت کردن نداریم 

بعد به صورت دارتی زد اولاش آروم بود بعد کم کم دستش و مشت کرد ولی صداش درنمیومد داشت ابرو داری میکرد دیگه اخرش یه ای گفت و عمو کشید بیرون دوباره یکم بافاصله همونطرفش و پنبه کشید و فرو کرد ایندفعه هم اولش و تحمل کرد ولی از وسطاش هی میگفت ایی اییی عمو اخخ اخخ اینم تموم شد عمو پنبه گذاشت اون زرد رو عمو آماده کرد اونطرفش و پنبه کشید و فرو کرد از همون اول آی آی میکرد اخ عمو دربیاررر آیییی مردم اخخخ چقد درد داره دیگه نتونست تحمل کنه و سفت کرد عمو عصبی شد داد زد شل کن ببینم الان میشکنه هرکاری کرد شل نکرد عمو دراوردش دوباره زد رو جای قبلی من دهنم باز مونده بود فک نمیکردم عمو این کارو بکنه سام هم بدتر داد میزد ولی جرئت سفت کردن نداشت دیگه اخرش مشتاشو میکوبید تو تخت تا تموم شد از جاش خون میومد عمو هم همینجور فشار میداد بعدی رو همون طرفش زد که دیگه فقط ناله میکرد بعدیشم دستش رو صورتش بود و نمیدیدم ولی صداش درنمیومد تموم شد عمو شلوارش و کشید بالا گفت ببخشید اذیت شدی با صدای گرفته گفت دستتون درد نکنه عمو و بابا رفتن بیرون وقتی برگشت چشاش سرخ بود گفت خیالت راحت شد گفتم نوچ دلم برات سوخت اونم گفت نیاز به دلسوزی ندارم برو بیرون منم دیدم حالش خوب نیس تنهاش گذاشتم هنوز 3تا دیگه امپول داشت که عمو گفت بهش فردا بزنه اونم گفت چشم بهتر نشدم میزنم که عمو اخم کرد گفت حتما...سامی هم چیزی نگفت شام خورد و بعد کلی تشکر سریع پاشد رفت خونشون...برای امپولای فرداش هم پیام دادم پسرشجاع داروهات یادت نره اونم زور گرفته بود گفت نخیرم از تو که شجاع ترم میزنم مثل تو نیستم که منم گفتم اره دیشب عمه من بود اشکش دراومد اونم نوشت حتما چشای تو مشکل داره..😂😂خلاصه که ما تا نیم ساعت داشتیم رجز خوانی میکردیم ببخشید خیلی حرف زدم سرتون درد اوردم...اینم اخر خاطرم امام حسین میفرماید چه یافت آنکس که تورا گم کرد و چه از دست داد آنکس که تورایافت....دوستان امیدوارم با نظراتون همراهیم کنید این بارم ممنون میشم...

خاطره بهار جون

سلام من یکی از خوانندگان خاموش وب بودم.تقریبا تمام خاطرات رو خوندم.اسمم بهار ، و یه داداش 5 ساله به اسم باربد دارم.این خاطره اواخر اردیبهشت ماه همین امسال اتفاق افتاد.یه روز صبح مثل همیشه مامانم از خواب بیدارم کرد تا برم مدرسه.وقتی بیدار شدم یک بیحال بودم ولی توجهی نکردم وقتی که دست و صورتمو شستم و داخل آینه رو نگاه کردم متوجه شدم تمام صورتم ورم کرده.مخصوصا زیر چشام.وقتی مامانم منو دید گفت نمیخواد بری مدرسه تا بریم دکتر و بابامم مرخصی گرفت.باربد رو گزاشتیم خونه آقاجونم اینا(پدربزرگ مادریم.من از بچگی بیشتر اوقات پیش اونا بودم و حتی الانم هفته ای دو روز میریم پیششون)خلاصه رفتیم بیمارستان پیش متخصص داخلی.اونجا بعد از معاینه برام آزمایش خون و سونوگرافی و عکس ریه نوشت و گفت بیشتر حدس من نارسایی کلیه است.خیلی وحشت کرده بودم .اون روز سونوگرافی و عکس ریه رو انجام دادیم که مشکلی نداشتن.فردا صبح زود هم رفتیم آزمایشگاه.اونجا قرار بود بعد از 8 سال آزمایش خون بدم.من از بچگی مشکلی با آزمایش خون ندارم ولی بالاخره هر آدمی استرس میگیره.پرستار اومد و کش رو بالای بازوم بست و سریع رگ پیدا کرد.فک کنم 5 دقیقه ای طول کشید.ولی بالاخره تموم شد .قرار شد فردا صبح جواب آژمایشم بیاد .اون روز رفتیم خونه آقاجونم اینا و شبم همونجا خوابیدیم .همه برام ناراحت بود (بالاخره نوه ارشدم)فردا صبح وقتی مامانم جواب آزمایش رو گرفت از مسئول آزمایشگاه پرسید مشکلی دارم یا نه که گفتن مطمئن نیستم ولی مشکوکن به بیماری لوپوس که از خانواده ی بیماری های روماتیسمه.همون لحظه بود که اشک از چشمام سرازیر شد .نمیدونستم اصلا بیماریم چیه.مامانم هم گریه میکرد و بابام هم فقط سکوت کرده بود.اون روز جواب رو بردیم پیش همون متخصص ایشون هم ما رو به متخصص روماتیسم و روماتولوژِ معرفی کردن.وقتی رفتیم خونه گفتیم چی شده همه ناراحت شدن منم که اصن فقط تو فکر بودم.فرداش رفتیم پیش متخصص که ایشون هم کلی آزمایش و اینجور چیزا نوشتن و قرار شد انجام بدیم.خاطرم ادامه داره اگه دوست داشتین حتما مینویسم.ببخشید اگه خوب نبود و چشماتونو خسته کردم

خاطره آقا هادی

سلام سلام سلام
حال شما؟؟؟؟
احوال شما؟؟؟؟؟؟
زندگی بر وفق مراده؟؟؟؟؟
بنده رو به جا آوردین؟؟؟؟هادی جان هستم....دایی جونه پریا....دایی جونه پوریا....شناختین؟؟؟
من یه انسان بسیار آروم و مهربونم که خیلیم مظلومم،در جریانید که؟...


به حول و قوه ی الهی اومدم یه خاطره تعریف کنم که مربوط میشه به خودم و پریا البته از اونجایی که حافظم عالیه جزئیات یادم نبود و بیشتر جاهاشو از بچه ها کمک گرفتم
وسطای اسفند بود که من از شرکت در اومدم و با دوستام رفتیم باشگاه(سوارکاری)...هرچقد به پریا گفتم باهام نیومد گفت کار داره تو خونه (یکم بیحال بود)....خلاصه پری رفت خونه و من رفتم باشگاه....با بچه ها اسبارو در آوردیم داشتم اسبم و میبردم سمت مانژ که اسب محترم پای مبارکش و گذاشت رو پای مبارکم....خواستم داد بزنم که دیدم اوه اوه چند تا خانوم متشخص دارن نگام میکنن ...اون یکی پامو گذاشتم رو پای له شده م که دردش آروم بشه همزمانم به اسبم میگفتم الهی 
زنت ولت کنه بره تو اصطبل باباش،مگه کوری نمیبینی پای منه؟؟؟امشب از سیب خبری نیست،گفته باشم...باید بری تو اتاقت و به کاری که کردی فکر کنی...عین بز داشت نگام میکرد گفتم هااااا؟؟؟احسان(دوستم)از داخل مانژ داد زد هادی بیا دیگه داری استخاره میکنی؟؟؟سوار شدم و رفتم تو...تقریبا یه ساعت اینا گذشته بود که اسب یکی از بچه ها وحشی بازی درآورد و اسب احسان و ترسوند و اسب احسان و انداخت زمین منم حواسم رفت پی احسان که خودمم کله پا شدم ...دیگه قشنگ حس کردم پام داغون شد.. میتونستم راه برم و بدنمم صدمه ندیده بود ولی کوفته بود....خلاصه من طوفان و سپردم دست احسان و خودمم کفشام و عوض کردم و با همون لباسا برگشتم خونه ...پریا داشت آشپزی میکرد پوریاهم با گوشیش بود...رفتم دوش بگیرم تو حموم بودم که دیدم یه پشه داره رو مخم راه میره ...دوش و گرفتم دستم واونقد روش آب گرفتم که غرق شد ...یه لحظه وقتی دیدم اونجور مظلوم افتاده رو زمین عذاب وجدان گرفتم و سریع قبل از اینکه بره تو فاضلاب گرفتمش تو دستم و در حموم و باز کردم و کله مو از لای در بردم بیرون و پریا رو صدا زدم...پریا بدو بدو اومد بالا گفت چی شده دایی؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟گفتم آره بعدم دستم و بردم بیرون...کف دستم و نگا کرد گفت خب؟؟گفتم خب خب گفت خب چیه؟؟؟گفتم پشه ست دیگه...گفت دارم میبینم پشه ست ..گفتم مرده...گفت دارم میبینم مرده...گفتم زهرمار هی میبینم میبینم میکنه برا من، خب بگیر ببرش پوریا احیاش کنه دیگه....چند ثانیه مات نگام کرد بعد پقی زد زیر خنده و رفت منم از خندش خندم گرفته بود درو بستم و خواستم برگردم زیر دوش که چون کف حموم کفی شده بود با مخ خوردم زمین و به این فکر کردم که بعد از حموم برم تاریخ اونروزو به عنوان روز نحس ثبت کنم....بالاخره از حموم در اومدم لباس پوشیدم ...پام خیلی درد میکرد ..پوریا با تعجب گفت هادی چرا میلنگی؟؟چت شده؟؟از درد اخمام توهم بود گفتم خوردم زمین ..پریا اومد کنارم و پوریا پامو معاینه کرد گفت نگران نباش نه شکسته 
نه در رفته.....کمکم کرد دراز کشیدم رو کاناپه و پریا بلند شد رفت پمادی که پوریا گفت و همراه با باند کشی آورد خواستم ازش بگیرم خودم بزنم که نداد بهم و خودش زد پمادو آرومم ماساژ میداد بعدم با باند بست پامو ...رفت برام غذا کشید آورد که دیدم قورمه سبزی درست کرده...هوش از سرم پرید کامل خوردم تمومش کردم و محکم بوسیدمش گفتم دستت درد نکنه عشقه دایی ...حس کردم بدنش داغه ولی چیزی نگفتم...خلاصه گذشت تا اینکه دیگه درد داشت میکشت منو ...پوریا دید خیلی ناله میکنم رفت و با یه آمپول برگشت گفت مسکنه....عین برق زده ها صاف نشستم گفتم غلط کردم درد کجا بود بابا داشتم خودمو 
لوس میکردم....پوریا اخماشو کشید تو هم گفت مسخره بازی در نیار با درد نمیتونی راحت بخوابی بزار بزنم آروم شی...گفتم برو بخواب من کاملا آرومم....شونه بالا انداخت گفت خوددانی،نصف شب نیایی منو بیدارکنیاا...گفتم من غلط بکنم عزیزم....خندید رفت .....یکم تلویزیون نگا کردم و چند تا مسکن خوردم آروم پله هارو رفتم بالا....رفتم اتاق پریا که دیدم خوابه و پتو رو انداخته کنار...پتوشو کشیدم روش ودست گذاشتم رو پیشونیش داغ بود....رفتم یه ظرف آب سرد با یه حوله آوردم که پاشویش کنم ....حوله ی خیس وکه گذاشتم رو پیشونیش چشماش و باز کرد خیلی بیحال بود گفت دایی جونم من خوبم برو بخواب ....بوسیدمش گفتم تب داری عزیزم تو بخواب من پیشت میمونم نگران من نباش...یکم که تبش و آوردم پایین کنار تختش خوابم برد....نصف شب از شدت درد بیدار شدم که دیدم پریا داره تو تب میسوزه خیلی خیلی ترسیدم....با اون پای چلاقم دویدم تو اتاق پوریا و تکونش دادم صداش زدم که پشتش و کرد بهم گفت هادی ولم کن گفتم که نصف شب بیدارم نکن...گفتم بیشعور پریا داره تو تب میسوزه...تااینو گفتم پوریا سیخ نشست سرجاش گفت پریا؟؟؟چرا؟؟؟چی شده؟؟؟بعدم پاشد رفتیم اتاق پریا که پوریا بیدارش کرد و کامل معاینش کرد رفت دارو بگیره....پریا دوباره خوابش برد...ده دقیقه بعد پوریا برگشت ...توی دستش کیسه بود
که توش آمپولم بود...گفت میرم پنبه و الکل بیارم تو بیدارش کن تا بیام...رفتم بالا سرش بیدارش کردم که مخالفتی نکرد و برگشت ...پوریا اومد و دوتا از آمپولا رو آماده کرد گفت عزیزدلم آماده ای؟؟؟پریا با حرکت سرش گفت آره...پوریا پنبه کشید و سوزن و فرو کرد که پریا بلند گفت آخ....سرش و بوسیدم و دستش و گرفتم آمپولش تب بر بود تموم شد ...بعدی و زد که پریا بلند جیغ کشید...پوریا هی قربون صدقه ش میرفت ....آمپولش پودری بود و دردناک....تموم شد و پوریا پریارو گرفت تو بغلش تا آروم شه....منم درد امونم و بریده بود طوریکه داوطلب به زدن آمپول شدم....روزمین دراز کشیدم ..پوریا آمپول و وارد کرد... سرم و فشار دادم به متکا....زهرماری تموم شد و چند دقیقه بعد دردم آروم شد ...پ.ن1:فک کنم اولین و آخرین خاطرم باشه،بابا خیلی سخته....الآن یک هفته ست من دارم مینویسم که بالاخره امشب تموم شد
پ.ن2:دمتون گرم که همراهیم کردین...ایشالا که خوشتون اومده باشه
پ.ن3: راستی دیدم یه سری از عزیزان گفتن که ازشخصیت و ظاهربگین ،خب اگه زحمتی نیس یه چندتا خصوصیت ظاهری هم برا من بگین دیگه...اینکه چه شکل و قیافه ای از من تو تصورتون هست
پ.ن4:امیدوارم همیشه ی همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه

هادی

خاطره سپیده جان

سلام به قاصدک های خبر رسان که محکوم به خبرند💌💌

وسلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند❤💛💚

و سلام به تو که محکوم به دوست داشتنی . . .🍃🌹🍃
سلام به دوستان عزیزم امیدوارم حال تک تکتوون عالی باشه 😍✌ بعد از به مدت طولانی دوباره به جمعتون برگشتم یه آشنایی مخصوص کسایی که فراموشم کردن من سپیدم 16 سالمه 😊 خاطره ای که میخوام تعریف کنم برای ۶ سالگیمه اون موقع زیاد سرما میخوردم و زود زود مجبور میشدم امپول بزنم تا بالاخره یکی از روزهای بهمن ماه سرما خوردم از ترسی که نسبت به امپول داشتم سعی در پنهون کردنش کردم بدنم داغ بود زود زود دست و صورتم میشستم تا کسب متوجه گرمای تنم نشه موقع سرفه هم سریع میپریدم تو اتاق و زیر پتو سرفه میکردم تا بالاخره چند شب بعدش نصف شب سرفه های شدیدی گرفتم هر کاری کردم صدای سرفه هام در نیاد داشتم خفه میشدم که جواب نداد و مامان بیدار شد و اومد پیشم ترسیده بود که چرا یهوییی اینجوری شدم  (خبر نداشت که یه هفته بود که سرماخوردگی مهمون من بود 😀😀😛) با نگرانی برام شربت داد تا سرفم قطع شد و تا صب چند ساعتی نمونده بود که ساعت ۹ مامانم بیدارم کرد و بردتم دکتر تا بالاخره رسیدیم تو دلم میگفنم کاش جا پارک پیدا نشه و برگردیم خونه از شانس من یکی زد رو شیشه گفت من دارم میرم جای من پارک کنید ( اینم از شانس منه بدبخته😁😁) تا بالاخره پیدا شدیم و نوبت گرفتیم روی صندلی نشستم و با استرس به محیط اطراف نگا میکردم 👀👀 بوی الکل استرسم رو چند برابر میکرد تا بالاخره نوبت رسید و رفتیم داخل .....روی صندلی بیمار نشستم و بعد معاینه دعا دعا میکردم که امپول نداشته باشم و همون لحظه مامانم به دکتر گفت لطفا تزریقی بدین 💉💉💉 قرص و شربت اذیتش میکنه 😢😢 (دقت کنید مامانم از اول عاشق امپول زدن به کسی بود 😀😀😊) منم که دیگ اشکم در اومده بود دوس داشتم فقط جیغ بزنمم بالاخره حرف مامان به کرسی نشست و دکتر ۳ تا پنیسیلین و یه تقویتی و یه تب بر نوشت از اتاق رفتیم بیرون و دلم از دست مامانم پر بود رفتیم جلوتر مامانم گفت بشین رو صندلی برم داروهاتو بگیرمم و کیفش و گذاشت پیشم و رفت همون لحظه فکری به سرم زد سوییچ رو برداشتم از همونجا ماشین روشن کردم و کیف و گذاشتم رو صندلی تا مامان حواسش نبود فرار کردم رفتم تو ماشین قایم شدم بعد یه مدت دیدم مامان با نگرانی دوید بیرون همه جارو نگا میکرد منم تو ماشین داشتم میخندیدم و حال میکردم😂😂بعد چند دقیقه مامان اومد سمت ماشین اونقد نگران بود متوجه نشد که ماشین قفل نیست 😀😀نشست تو ماشین همش میگفت ای خداا یعنی کجا رفت حالا چیکار کنم 😢😢😢😢 زنگ زد بابام و همه چی رو توضیح داد رسیدیم خونه یواشکی پیاده شدم رفتم تو اتاقم زیر پتو قایم شدم مامانمم فقط دعا میخوند پیدام بشه (اون موقع نمیفهمیدمم مامان داره چی میکشه 😢😢😵) تا یه دفعه سرفه امونم و برید هر کاری کردم جلوشو بگیرم نشد که نشد مامان دویید سمت اتاااق جیییییغ زددددد سپییییییییید مگه روحیییییی از کجااا اومدییی😁😁😁 بعدش عصبی شد کلی دعوام کرد و زنگ زد به بابام و گفت مثل روح تو خونه ظاهر شد نگران نباش پیدا شد بابامم تو شک بوودد😂😂 مامان یکم باهام حرف زد و بعد سوار ماشین شدیم و دوباره پیش بسوی بیمارستان 🌳🌲🚘🚘🌳 تا رسیدیم و به زور پیاده شدمم و گریم گرفت و داشتم اشک میریختمم اون زمان خیلیییی تپلیییی بودممم نگاهم به یه دختری افتاد که حدودا ۲۰ سالش میشد صدام کرد تپلیییی بیا اینجا ببینم تا رفتم بغلش و گریهه کردم نذار بهم امپول بزنن 😢😢😢😢یکم باهام حرف زد و با کلی حرف که قول میدم درد نداشته باشه و ...... قولم زد و آخرش یه شکلات بهم داد🍬🍬🍭🍭 و مامانم دستمو گرفت و رفتیم تزریقات مامان بغلم کرد و برد روی تخت دوباره گریم گرفت مامانمم عصبی شد گفت زود برگرد اگه فرار نکرده بودی الان تموم شده بود و کفشامو در آورد و برم گردوند بوی الکل داشت قلبم و از جا میکند مامانم شلوارمو دادد پایین صدای پای پرستار و شنیدم جییغ زدمم 😢😦😦مامانی گفت صب کن بزنه بعد اینجور کن تا پنبه کشید گفت تا سه بشمور بزنننمم افرین شروع کردم شمردن گفتم یییییک. ... سوزن و فرو کردد یه اییییییییییییی گفتمم گفت عه نشد که بشموور تا سه به زووور ادامه دادممم و گریم شدییید شددد تا سوزن و درش آورد طرف دیگ رو پنبه کشید همش داشت باهام حرف میزد تا خواستم بگم نزننن دیگ بسه فرو کرد از دردش یع لرز گرفتم مامانم و پرستار هر دو جیییغ زدن عه تکووون نخووور همشش میگفتم اییییییی مامااااااااااااااااننن بسه خواهش میکنم 😢😢😭😭😭😭😭😭😭😭 مامانمم میگفت گریه نکن ببین تموم شد آااا اهاااا دیدی تموم شد همون لحظه کشیدن بیرووون یه نفس کشیدم فک کروم تموم شدد اروم شدمم مامانم گرفت بغلش همینجوری بعد دوباره خیسی پنبه رو حس کردمم تااا جیییغ بزنم تمووومممم شددد😢😢😢😰😰😟 تا یکم اروم شدمممم و رفتیم خونه که به خاطر اون فرارمم از مامی جون تقویتی خوردم .....😉 ممنون که واسه خوندنش وقت گذاشتین ...❤ 
🐰: لطفا اگه خاطرم مورد پسندتون بوده رای بدین 
🐰: من بیشتر خاطرات امپولیم خنده داره اگه خواستین بازم تعریف میکنم واستون 
🐰: تک تک خاطره هاتونو میخونم و دوسشون دارم 
🐰:مواظب خودتون باشیییدد
🐰: برای کنکورییای عزیز آرزوی موفقیت میکنم این جمله یادتون باشه 
آنچه در مزرعه ذهن خود بکارید درو خواهید کرد. 
فدای همتون 😚😚

خاطره حدیث جون

سلام سلام دوستان عزیز اوضاع و احوالتون خوبه؟؟ 😉😉😉
یادتونه گفتم خالم گفت برم ناهار بپزم؟؟😕پختم😐😐اونم چه پختنی😒صبح که بیدار شدم با مامان آماده شدیم من رفتم خونه مامان بزرگم مامانمم رفت کارگاه ساعت نه بود و تصمیم بر این شد که برنج و مرغ بپزم😞😞وقتی رسیدم داییم دم در بود گفت انگار اومدی؟ گفتم اره اومدم غذا بپزم 😎گفت حالا بلدی برنج بپزی؟ گفتم بار اولمه ولی بلدم😆😆گفت حالا نکشیمون 😕😕خلاصه رفتم تو خونه مرغ رو گذاشتم بیرون آب کردم تو قابلمه مرغ رو گذاشتم روگاز(بابا بزرگم اصلا مرغ بیرون رو نمیخره خودش جوجه میگیره یه جایی هس جوجه ها رو خودش بزرگ میکنه بعد اونا رو سر میبره میخوریم تخم مرغ هم همینطور بابا بزرگم میگه دیگه اینطوری میدونیم که مرغا چی میخورن)قابلمه رو پر آب کردم که قشنگ بپزه بعد رفتم سراغ برنج😵😵چهار تا لیوان ریختم دیدم انگاری خیییلی کمه یه لیوان دیگه هم ریختم 😐 با خودم گفتم بابا این یه بشقابم نمیشه که دوتا دیگه ریختم بازم از دید من خیلی کم بود😕😕یکی دیگه هم ریختم هی نگاش میکردم میگفتم یعنی زیاده؟😟یه نصف لیوان برگردونم تو کیسه بعد گفتم نکنه کم بشه😯یه لیوان دیگه هم ریختم😐😐😐بعد آب ریختم روش که خیس بشه نمکم ریختم😄😄بعدشم پیش بسوی گوشی😉😉یه خورده که گذشت دیدم همه آب مرغه بخار شده بود دوباره آب ریختم یه قابلمه بزرگ آب کردم گذاشتم روی گاز بزرگ که توی حیاط بود(مامان بزرگم همیشه برنجشو توی حیاط میپزه یه گاز بزرگ اونجا گذاشته)بعدشم که آب جوش اومد برنجو خالی کردم توش بعد یه ده دقیقه ای یه قاشق زدم توش ببینم برنجش نرم شده یا نه یکم چشیدم دیدم آره نرم شده وای آبش خیلی خوشمزه شده بود😍😉 غلیظ بود زیرش خاموش کردم سرخوش نشستم هی قاشق قاشق آبش میخوردم که یهو مامانم زنگ زد گفت چیکار میکنی گفتم ماااااماااان آبش اینقدر خوشمزه شده فقط بیا بخور😄😄😂گفت واااااای 😵😵تو نشستی آب برنج میخوری بلند شو زودی درستش کن الان دیگه شله شله شده😱😨اینو گفت گوشیو قطع کردم قاشقو هم پرت کردم سریع ابکش گذاشتم خالیش کردم خیلی زیاد شده بود هی میگفتم وایییی چرا اینقد زیاد شده😨😨😲وای حالا چیکارش کنم😣سریع ریختمش توی یکی از قابلمه ها دیدم جاش نمیشه😕😕😕نصف دیگش ریختم تو یه قابلمه دیگه😑😑فکر کنین برای چهار نفر دو تا قابلمه بزرگ برنج😐یهو یادم افتاد به مرغه دویدمرفتم تو آشپز خونه دوباره اب ریختم روی مرغه😂😂وقت نمیکردم درستش کنم هی آب میریختم روش که خیالم راحت باشه نمیسوزه😕😂😂 یخورده سیب زمینی هم سرخ کردم هی میدویدم میرفتم تو حیاط هی برمیگشتم تو خونه فقط میدوییدم😩😩برنجه که سه برابر موقع که مامانبزرگمینا بودن بود خیلی زیاد شده بود هی فحش خودم میدادم و میدوییدم😕😂رو فرشیا کلا جمع شده بود بس که رفته بودم و اومده بودم 😐😂😂بعد مامانم زنگ زد منم که سر خوش همزمان حرف میزدم و ربع میریختم تو خورشته یهو مامانم گفت سس هم تفت بده بریز توش😨😨گفتم باید تفتش بدم؟؟؟ گفت آره گفتم مامان😕گفت بله گفتم تفت ندادم ریختم توش😕😕ولی دیگه کار از کار گذشته بود😐بعدش بابابزرگم کلید انداخت اومد تو سلام کردم گفت تو ناهار پختی؟؟؟؟؟گفتم بعله😎😎✋✋بعد اومد تو آشپز خونه گفت این چیه گفتم برنج 😕گفت پس اون که بیرونه چیه؟؟؟😕😯گفتم اونم برنجه😕گفت این چیه؟؟گفتم این خورشته😕😂😂گفت میخواستی نذری بدی بابا اینقد برنج پختی😑گفتم نمیدونستم اینقد زیاد میشه خوب😕😕دیگه سفره رو انداختم مامانمم اومد کشیدیم و خوردیم بازم بابا بزرگ جان کلی به به کردن 😄😂😂خدایی خیلی خوشمزه شده بود 😄😄خودم که دوست داشتم بقیه هم گفتن خوبه😂دیگه بماند که چقد اضاف اومد😄😂شب رفتیم خونه فردا کلاس زبان داشتم قبلش رفتم خونه اون یکی مامان بزرگم واسه اون آمپول دیگش که سه روز بعد باید میزد😉😉در که باز شد دوباره مراسم قربون صدقه رفتن و بوس و بغل شروع شد😍😘😕بعدشم اجازه ورود صادر شد 😉😉گفتم مامانجون اون آمپوله که نزدیش گفت نه گفتم بده بزنم گفت حالا یکم بشین بعد😐😂😂میوه آورد دختر عموم هم بود یکم که نشستم گفت خوب بیار رفت بیاره گفت داروخونه سه آمپول بهم داده با دو تا سرنگ😕😕بزار بگردم ببینم سرنگ دارم بعد مامان جون به ستایش(دخترعموم 9 سالشه)گفت برو ببین بابات داره(خونشون طبقه بالا خونه مامان بزرگم هس)اونم رفت به باباش گفت بعد دو سه دقیقه دیدم عموم مثل کماندو ها پرید پایین😂😂گفت سرنگ میخواین چیکار😮آمپول چی میخوای بزنی واسه چی حدیث مگه بلدی گفتم آره گفت هوا نزنی بدبختمون کنی😕😕به جای مامان بزرگم اون استرس گرفته بود همچین صداش میلرزید😂😂ستایش میگفت بابام همینجوره ماهم وقتی میخوایم آمپول بزنیم اول شیش تا صلوات میفرسه بعد میزاره آمپولمون بزنن 😐😂بعد رفت سرنگو باز کردم جلدش گذاشتم رو آمپوله بشکونم نمیشکست دوسه بار امتحان کردم نشکست 😕 مامان بزرگم میگفت وای ننه نشکه تو دستت منم هی فشار میدادم که یهو تققققققققق😎دختر عموم که رفته بود تو حسه آمپوله هی نگاش میکرد و نمیشکست وقتی شکست دو متر پرید بالا 😂😂😂 منم مواد کشیدم تو سرنگ و هوا گیری کردم رفتم به مامانجون گفتم برگرد😆😎یکم کج شد گفت بزن باورتون نمیشه من تو چه حالتی آمپول زدم فکر کنین همونجوری که رو مبل نشسته بود یکم کج شد فقط یکمیا😐😐😕هیچی دیگه منم پنبه کشیدم یهو گفت با ضربه نزنیا😩گفتم بااشه😉😉دوباره پنبه کشیدم اروم سوزنو فرو کردم یه کوچولو تکون خورد سریع تزریق کردم پنبه رو گذاشتم کنار سوزن و درآوردم 😉😉بعدم من رفتم کلاس زبان فردا مامانم گفت تو برو خونه مامانجون یه خورشت بادمجون درست کن گفتم عمراااااا دیگه من دست بزنم 😒😒مامانم :😕😕... با هم رفتیم کارگاه مریم هم بود (همون که واسه اولین بار بهش آمپول زدم)😉😉😆ساعتای ده بود مامانم گفت حالا نمیری یه چیزی درست کنی؟؟😕گفتم نوووچ😞😞 بعده یه ده دقیقه ای یه فکر زد به سرم به مامانم گفتم به شرطی میرم درست میکنم که ظهر با مریم بریم تو پارک ناهار بخوریم مامانم گفت این گرما بریم پارررک😮😮گفتم اره..خب چیکار کنم؟؟؟😎گفت باشه چیکارت کنم برو درست کن میریم پارک😕😉😉منم رفتم در بنگاه از بابابزرگم کلید خونه بگیرم رفتم گفتم سلاااام باباجون🙌🙌گفت سلام بابا اینجا چیکار میکنی گفتم کلید خونه میخوام گفت میخوای چیکار گفتم میخوام برم خرابکاری کنم😆(با صداقت کی بودم من😂😂)گفت نهههههههه😵😵نمیخواد چیزی درست کنیا سارا (زنداییم) یه مرغ کامل با کلی برنج درست کرده غذا خیلی داریم 😯😯گفت برنج تو هم اضاف اومد همش ریختم جلو جوجه ها😕😐(میبینید چجوری دست رنج منو به باد میدن😭😭😭)گفتم عهههه بابا جووووون من اون برنجو با عشق درست کرده بودم 😟😟چرا با روح روان من اینطوری بازی میکنید آخه😔😔بعدم کلیدو گرفتمو رفتم خونه تا واسه خودمون ناهار درست کنم 😄در حیاطو با کلید باز کردم رسیدم مرحله دو در دومی که در راهرو باشه قفل بود زنگ زدم به باباجون گفتم کلید کجاست گفت داییت قفل کرده زنگ دایی زدم در دسترس نبود😑😑تا ساعت یازده تو حیاط نشستم بعد دوباره زنگش زدم برداشت گفتم کلید کجاست گفت زیر گلدون سمت راست باغچه😐😐رفتم درو باز کردم رسیدم به در سومی که در خونه بود بازم دیدم قفله به دایی زنگ زدم کلید اونو کجا گذاشتی ای بابا😞😞گفت تو جاکفشی گذاشتم تو کفش مشکی مامانجون من:ای خدا😟😟کلیدو برداشتم رفتم تو بعدم واقعا نمیدونم چی شد شیطون گولم زد گفت حدییییث😈😈بیا مامانتو شگفت زده کن😈برنج بپز 😈 سوپرایزشون کن😈منم تصمیم گرفتم برنج بپزم😕یه خورده برنج خیس کردم بادمجونا رو پوست گرفتم بعدم کلی روغن ریختم تو ماهیتابه شروع کردم به سرخ کردن 😉بادمجونارو انداختم توش گذاشتم به حال خودشون بپزن😆خالم که مشهد بود پیام داده میگه هویج در چه حالی؟😐(خاله هام و دایی کوچیکم همیشه به جای حدیث به من میگن هویج😑😑)نوشتم هیییییییچی بیکار بیکار نشستم(جون خودم) در حال چت کردن بودم یهو دیدم یه بوهایی میاد😟😟سرمو آوردم بالا دیدم همه جا رو دود برداشته تو سر زنان دویدم😩دیدم بادمجونا کامل جزغاله شده بودن😨😨 ریختمشون دور کولر رو هم زدم دور تند میدویدم اول خونه آخر خونه بال بال میزدم تا دودا بره همه در و پنجره ها رو هم باز کردم 😕😕 دوباره پوست گرفتم انداختم سرخ بشه😩باورتون نمیشه ولی بازم سرگرم گوشی و چت با خاله شدم😭😭😭دوباره بادمجونا سوختن برای بار سوم پوست گرفتم مث عزرائیل وایسادم بالا سرش😈😈تا سرخ شدن آب گذاشتم برنجو هم ریختم حالا این وسط جو گیر شده بودم آهنگ گذاشته بودم میرقصیدم😕(الهی توبه😐)برنجو آماده کردم هر چی روغن اضاف اومده بود ریختم تو خورشت😆😉یه وجب روغن رو خورشتم بود😄✋✋همش رو کردم تو ظرف رفتم تو کارگاه دیدم مریم و دخترش ازگشنگی دارن نونی که مال دیروزش بود و البته خشکم شده بود میخورن 😕😕 مامانم گفت میدونی ساعت چنده😕گفتم نه گفت نگاه کن واییی ساعت سه و نیم بود خخخخ خندیدم 😂😂گفتم بلند شین بلند شین براتون غذا پختم انگشتاتون هم باهاش بخورین 😋😋😋خالاصه که رفتیم پارک و بعدشم رفتیم خونه پسرعموم رفتیم رو پشت بوم آهنگ گذاشتن و پسر عمو هام میرقصیدن و ما هم که روده بر شده بودیم از خنده 😂😂😂پسر عموم به داداشش گفت فردین بپر یه مرغی تیکه پاره کن بیار یه کبابی درست کنیم 😂😂رفت گرفت و اومد درست کرد و جاتون سبز خوردیم موقع برگشتن به پسر عموم گفتم مرسیییی پسر عاموووووووو😉😉_نوکرتم دختر عاموووووو😉😉 پ.ن این خاطره بیشتر آشپزی بود تا آمپولی ولی نوشتم تا شما اشتباهات منو نکنید مثلا هیچوقت گول ظاهر برنج رو نخورید خییییلی زیاد میشه😕😕نابود شدم اون همه برنجو پختم واسه بار اول😱😩😩و چند توصیه:😅ربع رو یادتون نره تفت بدین وگرنه خورشتتون ترش میشه😉😂😂ولی اونقدر تفت ندین که خورشتتون سیاه بشه😂😂روغن زیاد نریزین😉مث چشماتون مواظب چیزی که سرخ میکنید باشه سه بار دو سه تا بادمجون پوست گرفتم😩😩😩اینم تجربیات من در آشپزی😉
پ.ن بنظرم نمیشه که سراغ گوشی نری مثلا مرغ تا بخواد بپزه بیشنی بالا سرش هی نگاش کنی که هر وقت پخت مرحله بعدی رو انجام بدی نمیشه که وقت طلاست😉😉از وقتمون استفاده میکنیم میشینیم پای گوشی خخخ😕😂
پ.ن مامانم زنگ پسر عموم زده اونم تا برداشته با صدای جدی گفته نیروی انتظامی کل استان فارس بفرمایید😨مامانم سریع گفته ببخشید اشتباه گرفتم و قطع کرد اینقد ترسیده بود😂😂بعدش پسر عموم زنگ زده میگه چرا قطع کردی😂😂
پ.ن و در آخر حواستون باشه هیچوقت شیطون گولتون نزنه😉🌹🌹
(یکی نبود اونموقع بهم بگه نونت کمه آبت کمه برنج پختنت چیه دیگه ساعت دوازده ظهر😒😒)


مرسی که خوندین منتظر نظراتتون هستم😉😉🌹🌹🌹


حال دلتون خوش...

خاطره شیرین دخت عزیز

سلام به همه ی دوستای عزیزم
امیدوارم حساااابی خوب باشین؛
وکیف کنید باحاله خوبتون☺️
شیرین دخت هستم ۲۴ساله از تهران
همون طورکه قبلا عرض کردم من تا دیشب آخرین آمپولی که زدم برای سال سوم دبستانم بود!
که متاسفانه فقط تونستم تا دیروز دووم بیارم و جای دوستان خالی بعداین همه سال بالاخره خط مقدم شکست خوردوتسلیم شدم...

صبح طبق روال همیشه گی
با صدای پیام زندگیم بیدارشدم؛
فراموشم شد بگم من نامزد دارم
وایشون مهندس معماری خوندن!
خواب وبیدار چشمامو بازکردم ودیدم نوشته
عسل ساعته ۱۰اماده باش قراربیام دنبالت...صبحانه نخور که باهمیم خانومم.
اینقدر هول شدم که فراموشم شد جوابشو بدم واصلا بپرسم کجا...
ازبین موهام بلندشدم☺️رفتم حمام
بعدم آمدم کارای اتوکشی روانجام دادم
تقریبا ساعته ۹:۳۰بودکه پیام داد
نباتم نیستی؟
تازه یادم اوفتاد وای اصلا جوابشو ندادم!
جواب دادم وحدودای ساعت ۱۰ وده دقیقه بود که رسید...
مثل همیشه از سره عادت محکم بغلش کردم وتوی گوشش گفتم زندگی کجامیخوادببره عسلشو؟؟
محکم توی بغلش فشارم دادو گفت
یه جای خووووب...
اما یه حسی داشتم این بار لحنش خیلی متفاوت بودمیفهمیدم خودشم مضطربه!
سوارماشین شدیم وحرکت کردیم...
ساکت بود
یه آهنگ شاد انتخاب کردم وصداشو بردم بالا یه نگاهی بهم کردم پیشونی مو بوسید
تمام راه دسته راستش توی دستم بود
منم که یه عاشقه دیووونه چشم ازش برنمیداشتم
یه دفه دیدم ماشینونگه داشت
نمیدونستم اصلا کجاییم؛
گردنمو کج کردم تابلوی آزمایشگاه روکه دیدم دلم رییییییخت....
بهش نگاه کردم گفتم ازشوخی شم متنفرم!
تازه فهمیدم معنی رفتاراشو...
بدنم یخ کرده بود؛
نمیتونستم حرف بزنم
میلرزیدم...
محکم بغلم کرد؛
قربون صدقه م رفت
مدام میگفت شیرین بهم نگاه کن...
اما من انگار مرده بودم!
یکی از بزرگ ترین نقطه ضعف های من خودشه؛من چندسال جنگیدم که به عشقم برسم خوب میدونه اسمش کجا برش داره...
گفت پیاده شیم شیرینم
گفتم نمیخوام
گفت جانه...
نزاشتم کاملش کنه گفتم توروبه مقدسات اسم خودتو نیار..
گفت شیرین من نگرانم درکم کن!
دوست داشتم گریه کنم
پیاده شدیم
رفتیم تو
دائم خودمو بهش میچسبوندم
اصلا قدم برنمیداشتم
منومیکشید دنباله خودش...
نوبت گرفتیم؛
نشست اما من ازاسترس مدام راه میرفتم وهی التماس میکردم که بریم!
بالاخره نوبتمون شد...
دیگه داشتم جون میدادم تقریبا!
آروم توی گوشم گفت لازمه بغلت کنم؟
آخه ما از نظره هیکل خیلی تناسب داریم(من ۵۸کیلو باقده ۱۶۸
زندگیم ۹۵کیلو با ۱۸۵تاقد☺️)
رفتیم تو
راضی نمیشدم بشینم روی صندلی
مدام بوسم میکرد وخواهش میکرد؛
خانومه پرستار صندلی شو چرخوند مارودید...بنظرم خیلی تعجب کرده بود!
به زندگیم گفت دخترتون ترسیده؟
زندگی یه نگاهی بهم کرد (اخه ما سی سال باهم تفاوت سنی داریم؛البته جفتمون ازدواجه اولمون هست)
توی اون حال گفتم خانوم محترم من نمیترسم فقط کمی هول شدم
درضمن ایشون همسرم هستن نه پدرم...
نشستم رو صندلی ؛زندگیم آستینمو دادبالا یه صندلی اون گوشه بودکشیدوگذاشت مقابل صندلی من سرمو کشید توی سینه ش!
بغضم ترکید
مدام میلرزیدم
شروع کرد توی گوشم اهنگی روکه دوست دارم زمزمه کرد...

(ازاین بیراهه ی تردید ازاین بن بست میترسم..)

همین طور که میخوند
بادستش دستمو مشت میکرد!
ینی
نوک انگشتای خانوم پرستار وقتی داره دنباله رگ میگرده از درد اون سوزنه بیشتره...
پنبه الکل کشید
بلند گفتم تورو خدا بریم خونه😭😭
صداشو بلندتر کردو محکم ترتوی بغلش نگه م داشت؛
سوزنو فروکرد؛
نمیتونستم تکون بخورم اصلا...
بلند بلندگریه میکردم
دیگه
اصلا صداشو نمیشنیدم!
چندثانیه گذشت...درآورداون لعنتی رو....
زندگی بوسم کرد
تقریبا داشتم ازحال میرفتم
خانوم پرستار گفت بلندش کنید چنددقیقه روی تخت درازبکشه بهترمیشه!
درازکشیدم وچشمامو بستم!

اینم از خاطره ی من😊❤️
موفق باشیدوعاشق

خاطره مروه جان

به نام خالق زیبایی ها
سلام مروه هستم 16سالمه قبلا دو تا خاطره از خودم گذاشته بودم(دی ماه و بهمن ماه) اینسری میخام از خواهرزادم خاطره بزارم آران پنج سال و سه ماهه خیلی شیطون وابسته به من.
آران یه خواهر دو قلو همسان به نام آرام داره آرام پنج دقیقه از آران بزرگتره و مثه اسمش آروم و ساکته (آران و آرام پسر و دختر خواهرم الناز).
این خاطره برای دو ماه پیشه 6 تیر چهارشنبه تولد خواهرم زهرا بود (زهرا بعد 10سال خدا بهش یه دختر داده که الان پنج ماهشه به نام ضحا)الناز میخواست پنجشنبه 7تیر بره تهران قرار بود آران پیشه من باشه آرام پیشه مادربزرگ پدریش.
تولد زهرا رو 6تیر چهارشنبه گرفتیم. رفتیم خزر شهر (بابلسر) همینکه رسیدیم نفهمیدم چجوری من و آران وسط دریایم جز منو و آران هیچکسی نیومد تو آب ضحا بغل دامادم خوابیده بود آرامم با پدرش قدم میزد غروبش هوا خیلی خنک شد آرانم از آب بیرون نمیومد شبش تو ویلا هوا شرجی شده بود همه گرمشون بود کولرو و روشن کردن ولی آران سردش بود محکم بغلش کردم دورتر از کولر نشستم آرانم بغلم خوابید و این قضیه باعث سرمای خیلی شدید واسه آران شد.
شبش منو پدر و مادرم با آران ویلا موندیم آران همچنان خوابیده بود لباسای آران و عوض کردم دور تا دورش بالشت گذاشتم که از تخت نیوفته چراغ مطالعه رو روشن کردم شروع کردم درس خوندن بعده نماز صبح کنار آران خوابیدم صبح ساعت هفت بیدار شدم رفتم پایین تو آشپزخونه پدرم و مادرم داشتن صبحانه میخوردن .
بعده صبحانه رفتم پیشه آران لای چشاش باز شده بود صداش کردم بیدار شد دست و صورتش و شستم صبحانه آماده کردم مادرم بهش صبحانه داد ساعت 9کلاس داشت پدرم بردتش قایمشهر کلاس منم شروع کردم درس خوندن پسر عموم سامین(17ساله) زنگ زد گفت میخاییم بیاییم پیشتون دریا منم گفتم برن دنبال آران بعد بیان اینجا دو ساعت بعد اومدن آران بغل سام(برادر بزرگتره سامین19ساله) بیحال با رنگ و رویی زرد خوابیده بود مامانم با نگرانی گفت خدا مرگم بده بچم چش شده سام آروم آران و رو مبل خوابوند رو به مادرم گفت خدانکنه زنعمو تب داره مریض شده .
رفتم آران و بغلش کردم بردم تو اتاق رو تخت خوابوندمش لباساشو عوض کردم تنش خیلی گرم بود مادرم زنگ زد به الناز بهش گفت بچه مریض شده النازم گفت دیروز نباید تو آب میرفت سعی میکنم زود تر خودمو برسونم.سام با یه دماسنج اومد تو اتاق یه حوله نمناکم دستش بود دماسنج و گذاشت تو دهن آران حوله رو گذاشت رو شکمش.
سامین شروع کرد سر آران و نوازش کردن آران چشاش و باز کرد دستشو سمته سامین دراز کرد و شروع کرد گریه کردن سامین بغلش کرد بوسیدتش آروم تو گوشش حرف میزد سام دماسنجو برداشت دمای بدنش 39بود زنگ زد به عمو مهرداد (پدر سام و سامین)،عمو مهرداد گفت فورا بیارینش پیشم تا بیماریش پیشرفت نکرده زنگ زدم به پدرم گفتم آران مریض شده میخاییم ببریمش پیشه عمو مهرداد زودتر برگرد ویلا مامان تنهاست پدرمم گفت شما برین من زود خودمو میرسونم لباسای خودم و آران و عوض کردم مامانم گفت منو بی خبر نزارین بوسیدمشو ازش خداحافظی کردم.
سوار ماشین شدیم آران سرشو گذاشت رو پام معلوم بود سردشه بغلش کردم چسبوندمش به خودم رسیدیم به ساختمون سام پیاده شد آران و از بغلم گرفت حرکت کرد سمته واحد عمومهرداد داخل مطب خیلی شلوغ نبود چون سره ظهر بود همه جا اروم و خلوت بود چند نفری نشسته بودن منشی سام و که دید بلند شد و گفت بفرمایید دکتر منتطرن رفتیم داخل عمومهرداد مارو دید بلند شد منو بغلم کرد و بوسید آران و بغل کرد باهاش حرف میزد خوابوندتش رو تخت آران همینکه عمو مهرداد رو با روپوش سفید دید زد زیر گریه و دستش و سمته منو سامین دراز کرد سامین رفت بغلش کرد آران بلند جیغ میکشید اصلا آروم نمیشد عمو مهرداد روپوشش و دراورد رفت بغلش کنه آران محکم سامین گرفت بود و بلند تر جیغ میکشید عمو مهرداد گفت سامین آران و بده به مروه بچه بی حال شد از گریه بلند شدم بغلش کردم بردمش بیرون همه نگاه میکردن میکردن آرانم آروم شده بود هق هق میکرد بردمش سمته تزریقات کودکان اون قسمت خیلی قشنگ تزیین شده بود داشتم واسش حرف میزدم سام یه لیوان آب و چند تا دستمال آورد اشکاشو پاک کرد بهش آب و داد آروم تر شد عمو مهرداد اومد بیرون پشتم وایساد آران و بغل کرد بوسیدتش آرانم آروم شده بود رفت سمته اتاق خودش به منو و سامین گفت برین به عمو شایان بگین بیاد اتاق من، (عمو شایان دوسته صمیمی عمو که در خاطره های قبلم در موردش گفته بودم).
منو سامین رفتیم تو اتاق عمو شایان همینکه مارو دید اومد سمتمون و گفت چطورین لیلی و مجنون سامین خندید من خجالت کشیدم عمو محکم بغلم کرد و گفت چطوری بی معرفت چی شد یادی از ما کردی منم براش تعریف کردم که با آران رفته بودیم دریا و آران مریض شده عمو شایانم گفت واسه اینکه تنها رفتین مریض شده باید سامینم میبردین گناه داره مجنون دور از لیلی سامینم گفت ای گفتی عمو، عمو شایانم رو به 

من گفت قبلا بچه ها بیشتر حیا داشتن این چرا اینطوریه هر سه تا زدیم زیر خنده .
عمو شایان داشت با روپوش میرفت تو اتاق پیشه آران که سامین گفت عمو اگه میشه روپوش و در بیارین آران میترسه عمو شایان گفت شما برید من میام منو سامین رفتیم تو اتاق، عمو مهرداد داشت بیمار ویزیت میکرد آرانم رو تخت خوابیده بود و با سام در مورد بازی جام جهانی که همون شب بود حرف میزدن رفتم پیشه آران بوسیدمش آرانم با لحن بچگونه و پر بغض گفت کوجا بوتی؟(کجا بودی) چیزی نگفتم همون لحظه گوشیم زنگ خورد پدرم بود گفت کجایی بابایی گفتم تو مطب عمو مهرداد گفت گوشی و بده به آران باهاش حرف بزنم گوشی و دادم به آران آران شروع کرد گله کردن با زبوم بچگونه که اینا میهان اسیتم تونن هوجایی پدرجون(اینا میخان اذیتم کنن کجایی پدر جون)(آران نمیتونه کلمه خ،گ،ک،ز،ق و بگه بقیه کلمه هارو درست میگه) نمیدونم پدرم چیا بهش گفت که کاملا اروم شد بعد از اران عمو هم با بابا صحبت کرد و گوشی و قطع کرد داد بهم چند دیقه بعد عمو شایان اومد تو اتاق رفت سمته آران و گفت سلام بزرگ مرد کوچک بعدم بوسیدتش و گفت نمیایی بغلم آرانم دستشو دراز کرد عمو هم بغلش کرد و آران و برد سمته قاب عکسایی که عمو مهرداد با بیمارای کوچولوش میگرفت اسم همشونو به آران گفت و بعدم گفت از بین اینا کدوم دختر از همه خوشگل تره واسه فرداشب بریم خاستگاری آرانم گفت من به سوحا حیانت نمیحونم میحام با سوحا استباج تونم (من به ضحا خیانت نمیکنم میخام با ضحا ازدواج کنم) همه زدن زیر خنده عمو شایان گفت این بچه مریضه این که از هممون سالم تره تازه قصد استباج هم داره دوباره همه زدن زیر خنده بعدم آران و رو تخت خوابوند سام و سامین رفتن بالا سر آران و عموهم اومد پیشمون همه یهو رفتن بالا سره آران، بچه ترسید چشاش پر اشک شد دستشو سمتم دراز کرد و گفت بجل(بغل)، بغلش کردم سرشو نوازش کردم آروم تو گوشم گفت من از اینا میتسم(میترسم) منم آروم تو گوشش گفتم نترس من پیشتم نمیزارم کاری باهات داشته باشن آرانم با بغض نگام کرد نشوندمش رو تخت عمو شایان گفت تو وزنت میگیره اینو بغل کنی نی قلیون من هر لحضه میترسم بندازیش رو به سام و سامین گفت برین رو صندلی بشینین دورش شلوغ بشه بدتر میکنه اونا رفتن عمو شایان وسیله هاشو آورد کنار خودش چید دکمه پیراهن آران و باز کرد سر استتوسکوپ مالش داد تا گرم بشه بعدم صدای قلبش و با دقت گوش داد آرانم ترسیده بود با چشای گشاد شده به عمو شایان نگاه میکرد عمو شایان پیراهن آران و از تنش در آورد داد به من رفت نزدیک تر سر آران و چسبوند به قفسه سینش استتوسکوپ و گذاشت رو کمر آران همون لحظه از چشای آران دو قطره اشک چکید و آروم گریه کرد عمو شایان که ولش کرد دستاشو مشت کرد جلو چشاش و گریه کرد همینکه گریشو دیدم گریم گرفت عمو شایان گفت گریه نداره که پسره خوب من که کاری باهات ندارم سامین اومد پیشم دستم و گرفت چشاشو بست و گفت اروم باش گریه نکن عمو شایان اوتوسکوپ و برداشت گوشش و معاینه کرد و گفت دیروز تو گوشت آب رفت عمو جون آران سرشو تکون داد عمو مهردادم گوشش و دید و گفت گوشش خیلی عفونت داره رو به آران با اخم گفت چرا مواظب نبودی دهنتو باز کن گلوتو ببینم آرانم با گریه نگام کرد اشکامو پاک کردم رفتم نزدیکتر دستاشو گرفتم بوسیدم و گفتم زود تموم میشه دهنشو باز کرد عمو شایان با آبسلانگ و چراغ قوه گلوشو دید عمو مهردادم نگاه کرد بعد هر دو سرشونو تکون دادن آرانم از چشاش همنیجور اشک میومد عمو شایان پیراهن آران و تنش کرد دکمه های پیراهنشو نبست خوابوندتش رو تخت رفت یه دماسنج آورد گذاشت تو دهن آران به آران گفت بزار زیر زبونت باشه پسری آرانم سرشو تکون داد عمو شایان دست چپ آران و گرفت شروع کرد به نبض گرفتن و ساعتشو نگاه کردن بعد از چند دقیقه دماسنج و از دهن آران برداشت یه نچ کرد رفت پیشه عمو مهرداد منم دکمه های پیراهن آران و میبستم عمو مهرداد گفت چی شد عمو شایان گفت گوشش به خاطر آب هایی که داخلش بود عفونت کرد گلوش عفونتش کمتره عمو شایان گفت براش چهار تا پنی مینویسم دو تا 6.3.3 با دو تا 800 یه تب برم واسه تبش یه ویتامین سی هم مینویسم تب بر و بزنین اگه بازم تب کرد براش شیاف بزارین یه 6.3.3 و تب بر و الان بزنه یه 800امشب واسه فردام یه 800و شب بزنه اگه تا جمعه خوب نشد 6.3.3هم بزنه ولی خیلی واجب نیست شربتارو سر ساعت بدین خوب میشه همون سه تا کافیشه برای شنبه بیارینش ببینمش اگرم بدنش خیلی ضعیف شد ویتامین سی رو بزنه الانم تو برو داروخانه من زنگ میزنم هماهنگ میکنم، میخام پنی و براش تست کنم اینجا نباشی بهتره، نسخه رو گرفتم رفتم بیرون.
نسخه رو از داروخانه گرفتم برگشتم تو اتاق آران بغل سامین بود،سامینم آروم میزد رو کمرش سامم داشت با آران بازی میکرد که نخوابه چون چشاش نصفه باز بود خیلی بی حوصله بود دارو هارو دادم به عمو شایان و گفتم عمو خواهش میکنم اروم بزنید، عمو شایان رو به عمو 

م

هرداد گفت نگاش کن ترو خدا چقد مظلوم شد بغلم کرد و گفت انقد نترس عزیزه دلم نمیزارم دردش بیاد میخوای تو برو بیرون ما امپولاشو زدیم صدات میکنیم منم گفتم نه عمو جون، عمو شایان بوسیدتم و گفت برو پیشش.
رفتم کنار سامین نشستم دست آران و گرفتم چشاشو باز کرد و با چشای اشکی زل زد بهم دستشو بوسیدم سام جلوی آران ایستاد تا عمو شایان و موقع آماده کردن امپولا نبینه بعد از چند دقیقه عمو شایان وعمو مهرداد اومدن کنار تخت ایستادن .
عمو مهرداد آران وبغل کرد آران تو یه حالت خواب و بیداری بود روی تخت خوابوندتش دستشو گرفت و حسابی نگاه کرد بعد آروم آران و صدا کرد آران چشاشو باز کرد عمو مهرداد گفت عموجون دستت درد میکنه آران سرشو تکون داد عمو مهرداد باز پرسید دستت میسوزه آران بی جون گفت نه باز پرسید دستت خارش نداره آران زد زیر گریه عمو گفت دستت میخاره آران جواب بده عمو،آران گفت نه عمو مهرداد بوسیدتش و گفت فدات بشم گریه نکن پسر شجاع آران چشاش و بست سام دکمه و کمربند شلوار آران و شل کرد.
قلبم خیلی تند میزد بغض کرده بودم عمو مهرداد اومد پیشم پیشونیمو بوسید و گفت یه کمی درد بکشه بهتر از اینه که عفونتش به یه قسمت مهم اعضای بدنش اسیب بزنه انقدر بی تابی نکن عزیزم آروم باش .
عمو شایان به آرومی آران و دمرش کرد لباسشو کشید پایین به سام گفت صداش کن شوکه نشه سامم آرانو صدا کرد.
آرانم چشاشو باز کرد عمو شایان گفت خوبه سامین پاهاشو بگیر سام تو کمرشو بگیر پد و گرفت دستش از جیبش امپول پنج سیسی پر گچی رنگو در اورد همین که امپولو دیدم بغضم شکست صورتم و پوشندمو زدم زیر گریه عمو شایان پد و کشید رو پوست سفید آران بسم الله گفت و به اران گفت چند سالت بود پسر شجاع آران آروم و بی جون گفت پنج عمو شایان یهو امپول و وارد بدنش کرد بدن آران شدیدا لرزید که سام و سامین محکم تر گرفتنش یهو صدای جیغ آران بود که کل اتاق و پر کرده بود: اییییییییییییی منم اشکام میریخت رو صورتم رفتم جلوش زانو زدم بوسیدمش آران همش میگفت هاله کمکم کن خالهههه اااااااااایییییییییییی عموووووووو جوووووون اااااااااییییی عمو مهرداد گفت جانم پسری چی شد تموم شد عمو تموم شد عمو شایانم گفت تموم شد خوشتیپ تموم تموم پد و دور سوزن گذاشت امپولو کشید بیرون با پد شروع کرد ماساژ دادن آران هق هق میکرد صورتش قرمز شده بود دستشو سمتم دراز کرد لباسشو کشیدم بالا بغلش کردم دو تایی گریه میکردیم تکونش میدادم اصلا آروم نمیشد سام از بغلم گرفتتش بعدم از اتاق رفتن بیرون سامین بغلم کرد و گفت آروم باش عزیزم چرا انقدر گریه میکنی واسه سلامتی خودشه دیدی که بابا چی بهت گفت.
چند مین بعد سام و آران اومدن آران همینکه عمو شایان و دید زد زیر گریه عمو شایان رفت سمته سام از بغل سام گرفتتش آران همینکه رفت بغله عمو شایان گریش به سکسکه تبدیل شد عمو شایان بردتش اتاق خودش بهش یه ماشین اسباب بازی داد با ماشین برگشتن آران اروم تر شده بود ولی چشاش حسابی قرمز بود هر چند ثانیه ام یه سکسکه میزد عمو مهرداد داشت تب بر اماده میکرد رفتم پیشه عمو مهرداد و گفتم میشه اینو نزنید عمو گفت نه عزیزم تبش بالاست نزنه ممکنه خدایی نکرده تشنج کنه تو با سامین برو بیرون بشین گفتم نه همینجا میمونم عمومهرداد رفت سمته آران.
عمو شایان با دست راستش پاهای آران و با دست چپش کمر آران و به خودش چسبوند عمو مهرداد رفت سمته آران شلوارشو کشید پایین آران شروع کرد گریه کردن و هق هق کردن همش میگفت اپول نه اپول نه(امپول) رفتم پیشش بوسیدمش عمو مهرداد گفت تا ده بشمری تموم میشه پسری سمته مخالف پنی پد کشید امپولو مثه دارت فرو کرد آران بلندگفت اااااااییییی عمووووو اااااییییییییی هاله جوووون عمو مهرداد گفت جونم عمو جونم تموم تموم شد پسری گریه نکن تا ده به اینگلیسی بشمر عمو شایان ببینه پسرم چقد با سواده بشمر تا درش بیارم آران با گریه شمرد به چهار رسید عمو درش آورد شروع کرد ماساژ دادن جای تب بر و پنی و چسب زد دستاشو شست برگشت آران و بغل کرد و بوسیدو لباسشو درست کرد کمربند و دکمشو بست و دادتش به من محکم بغلش کردم آرانم محکم بغلم کرده بود میلرزید و هق هق میکرد.
عمو شایان آران و بوسید و گفت غذا های مقوی بهش بده آب پرتقال بگیر بهش بده زود خوب میشه سعی کنید در طول درمانش اصلا نزدیک خواهرش نباشه سمته ضحام اصلا نره چون اونا بدنشون ضعیفه خیلی زود مریض میشن رو به من گفت مروه توام خیلی بغلش نکن نافت میوفته زیادم بوسش نکن ممکنه مریضش بشی،تو مریض بشی سخت خوب میشی باشه عزیزم؟ سرمو تکون دادم عمو شایان بوسیدتم و گفت انقد ناراحت نباش زود خوب میشه سام گفت مروه بریم سرمو تکون دادم سام آران و بغل کرد از رو شلوار جای امپولاشو ماساژ داد منم با عمو شایان و عمو مهرداد خداحافظی کردم دارو هارو گرفتم رفتم تو ماشین.
پ.ن:مادر من خرداد ماه رفته بود رامسر موقع برگشت تو جاده چالوس کنترل ماشین از دستش خارج میشه و از بالای 

پل

به پایین پرت میشن و مچ پا تا رانشون شیش قسمت دچار شکستگی شد و کتف راستشون در رفت و مچ راستشون هم ترک برداشت به همین دلیل پدر و مادرم همراهمون نیومدن.
پ.ن:سام 10تیر کنکور داشت یه هفته اخر کتاباشو بست اومد پیشه ما که اب و هواش عوض بشه
پ.ن:قسمت اول خاطرم تموم شد اگه خوشتون اومد بگید ادامشو هم تعریف میکنم.
پ.ن:ببخشید اگه زیاد بود و خسته شدین یا چشاتون اذیت شد من خیلی با جزییات مینویسم.
پ.ن:آرزو میکنم در هر کجا که هستید شاد و تندرست باشید در زیر سایه پدر و مادرتون.
پ.ن:آرزو میکنم تو هیچ خانواده ای اختلاف نباشه.
پ.ن:ببخشید اگر تو خاطرم غلط املایی داشتم.
در پناه حق

خاطره بهار جان

سلام خوبین من اولین باریه که میخام خاطره بزارم اسمم بهار ونامزدم اسمش امیر عباس ...خب بریم سراغ خاطره ..
من یه روز که بیحال بودم وتب داشتم رفتم مدرسه وبه کسی نگفتم که تب دارم ساعتهای ۱۰بود که حالم بدشد اجازه گرفتم از معلم مون اومدم بیرون صورتمو شستم رفتم به مدیرمون گفتم زنگ زد به نامزدم .نامزدم پرستار گفت که الان خودشو میرسونه .حدودا بیست دیقه بعد نامزدم اومد من تو دفتر نشسته بودم اومد داخل حال احوال شد من بلند شدم گفت خوبی خانومم گفتم یکم تب دارم حالت تهوع دارم گفت الهی بمیرم گفتم خدانکنه اجازمو گرفت کیفم رو از دستم گرفت گفت میتونی راه بیای یا بغلت کنم خندیدم گفتم میام دستمو گرفت رفتیم سوار ماشین شدیم رفت سمت خونه خودشون گفت مامان اینام که میدونی نیستن بریم خونه ما معاینت کنم ببینم چطورش شده خانومم اخه من جلو خانوادش خجالت میکشم رفتیم تو خونه بند کفشمو باز کرد درش اوردم رفتم داخل نشستم رو مبل اومد از یخچال برام اب پرتقال اورد یکم خوردم گفتم نمیتونم بالا میارم گفت بخور خانومی گفتم نمیشه گفت ببین چقدر ضعیف شدی دلمم نمیاد امپول تقویتی بهت بزنم دراز کشیدم رو مبل حال نداشتم معاینم کرد گفت من میرم دارو هات بگیرم بیام تو تکون نخوری ها فقط بخواب همون لحظه مادرش اومد وبهش گفت که من میرم دارو خونه وپیش خانومم باش اینقدر مادرشوهرم قربون صدقم رفت وبرام سوپ درس کرد خیلی مهربونه امیر عباسم بعد نیم ساعت اومد گفت عزیز دلم گفتم جانم گفت بیا غذا بخور میخام دارو بدمت گفتم که خوردم اب برام اورد دوتا قرصم بهم داد خوردم دارو هامو برداشتم نگا کردم سه تا امپول بود با دوتا بسته قرص گفتم مال منه گفت نفسم یکیش مال توعه اون دوتا تقویتیه مال خودمه رفتم تو اتاقش گفتم بیا دراز کشیدم رو تختش گفتم امپولمو بزن از بس بالا اوردم خسته شدم گفت نمیترسی خانومی گفتم ن بچه که نیستم رفت پنبه الکل اورد امپولمم کشید تو سرنگ لباسمو کشید پایین گفت درد نداره امپولت معمولیه گفتم اروم بزنی گفت چشم خانومی پنبه کشید وفرو کرد دردی حس نکردم بعد چند دیقه کشیدش بیرون جاشو چسب زد گفت درد داری گفتم ن گفت شیاف میخای کفتم ن عشقم درد ندارم زنگ زد به مامانم وگفت پیش من میمونه شب میارمش مامانمم خبر نداشت که مریضم و فک میکرد رفتم مهمونی بعد امپولم پتو رو داد روم گفت بخواب خودشم لباس بیمارستانش عوض کرد خوابیدیم تا عصر که بیدار شدیم گفت امپول منو میزنی گفتم امیر جونی امپولت درد داره اون دفعه ام اذیت شدی گفت ن باید بزنی ودراز کشید زودم شلواروشرتش کشید پایین گفت من اماده ام مجبورم کرد امپول تقویتش رو اماده کردم پنبه کشیدم فرو کردم اروم تزریق کردم اخرش گفت اخ تموم نمیشه هنوز گفتم تموم شد وکشیدم بیرون شروع کردم گریه کردن نشستم لبه تخت برگشت دید دارم گریه میکنم گفت چرا خانومی تورو خدا گریه نکن اشکاتو پاک کن تحمل ندارم گفتم من باعث شدم تو درد بکشی گفت ن خانومم من ضعیف شدم باید امپولامو سر وقت بزنم فقطم خانومم میتونه برام بزنه اشکامو پاک کرد مامانش اومد داخل اتاق دید گریه کردم فک کرد دردم گرفته وبه زور امپولم زده کلی امیر عباسو دعوا کرد بعدش من گفتم که ن تخسیر اون نیسته خودم اعصابم خورد شده امیر عباس کفت عصر خانوممو میبرم خیا بون هرچی بخاد براش میخرم گفتم ن چیزی نمیخام ونمیخام خرج الکی کنی گفت نخیرشم از این حرفها نزن عصر منو برد خیابون یه دست لباس خوشگل برام خرید وبعدشم رفتیم پارک باهم قدم زدیم وکلی خوش گذشت اینم از خاطره من .لطفا بزارید تو وبلاگتون 😘😘😘😘

خاطره f.s عزیز

شاید بشه گفت همه چیز از اونشبی که همه جمع شدیم خونه ی مامانی شروع شد. مامان بزرگ مادری بنده 4 الی 5 ماه پیش توی پله های خونشون خوردن زمین و نتیجه ی این حادثه ی دردناک چیزی نبود جز شکستگی لگنشون. از اونجایی که همیشه دست شکسته وبال گردن دیگرانه مسئولیت خطیر نگه داری از ایشون افتاد گردن من مفلوک! و همین مسئله سبب شد من بیشتر شب های این بهترین سه ماه سال رو مجبور باشم خونه ی ایشون بمونم. سه یا 4 هفته ی پیش بود امیر حسین و الهه و امیرعلی تصمیم گرفتن به خاطر اینکه من تنها نباشم این لطف رو به من بکنن و شب همه شون خونه ی مامانی جمع شن. خلاصه اینکه بعد از یه روز خسته کننده ی کاری که در کنار پدر جان به سرانجام رسونده بودم وارد مرحله ی بعد شدم و مجبور به پذیرایی از اون قوم الظالمین شدم :/ ساعت 9 که از کلاسم برگشتم خونه ی مامانی امیر حسین و الهه اونجا بودن. داخل خونه شدم. سلام کردم و خودم روی اولین مبلی که نزدیکم بود پرت کردم. الهه از آشپزخونه اومد بیرون سلام کرد گفت خسته نباشی. جوابشو دادم. یه چند مین استراحت کردم بلند شدم لباسمو عوض کردم برگشتم توی هال. امیر حسین مشغول تلویزیون دیدن بود. با اونم سلام و احوال پرسی کردم. خواستم دراز بکشم که امیرحسین گفت نخواب دیگه پاشو یه فکری واسه شام بکن همه منتظر تو بودیم. اصلا فکر کردن به آشپزیم برام کابوس بود. دراز کشیدم گفتم زنگ بزنیم امیرعلی سر راه میاد پیتزا بگیره  الهه گفت: نههههه! من رژیم دارم نمی تونم پیتزا بخورم. گفتم رژیم واسه چی؟ گفت واسه این که واسه عروسیم خوشگل تر به نظر برسم. خنده ام گرفت گفتم زیبایی "اکتسابی" نیست گلی خودتو اذیت نکن. امیرحسین محکم با پاش کوبید تو پهلوم جوری که الهه نشنوه گفت از وقتی که عقد کردیم بالای 10 تومن خرج دکتر و رژیم و لیپو ساکشن و... کردم لطفا دهنتو ببند. با تعجب نگاش کردم. همون موقع بود که متوجه شدم زیبایی نه تنها اکتسابی نیست بلکه اتفاقیم نیست! نیازی به کلی هزینه داره. الهه بلند شد رفت توی آشپزخونه که چایی دم کنه زنگ زدم به امیرعلی گفتم یه چیزی واسه شام بگیره. همونجوری جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم که خوابم برد. هنوز خیلی نگذشته بود که با پرت شدن یه چیزی روی شکمم از خواب پریدم. ترسیدم . بلند شدم نشستم که دیدم الهه وایساده بالا سرم. با اخم نگاش کردم گفتم چیه؟ با انگشت به موبایلم که روی پام افتاده بود اشاره کرد و گفت: موبایلتو جواب بده زیبای خفته. حس کردم از جملات قصاری که نثارش کرده بودم ناراحت شده. شونه بالا انداختم گوشیمو جواب دادم. دوستم بود و می خواست واسه تولدش که فردا بود دعوتم کنه. کلی خوشحال شدم . همزمان با اینکه تلفن رو قطع کردم آیفون خونه زنگ زد و امیرعلیم اومد. واسه شام پیتزا گرفته بود. الهه گفت من که نمی تونم بخورم. امیرعلی گفت واسه تو آب کرفسم گرفتم که چربی سوز باشه زیادی چاق نشی.. با کلی مسخره بازیه امیر حسین و الهه بالاخره موفق شدیم شام بخوریم. در حین خوردن شام بودیم که یاد تولد فردا افتادم گفتم من فردا تولد دعوتم . امیرعلی یهو داد زد بیخود پس کی فردا مامانی رو ببره دکتر.نوبت توعه فردا. عصبانی شدم گفتم میشه بگی تو با کدوم فرمول حساب می کنی که هی میوفته به من؟ گفت پیچیده است تو حالیت نمیشه. پیتزامو پرت کردم کنار بلند شدم گفتم بمیرینم من فردا مامانی رو نمی برم دکتر. خواستم برم تو اتاق که امیرحسین مچ پامو گرفت گفت هر کی فردا دیر تر از خواب بیدار شد نوبت اونه مامانی ببره. قبل از اینکه کسی چیزی بگه الهه گفت من نیستما این بازیه کثیف! بین خودتون سه تاست ( اینم عروسه ما داریم !) شب قبل از خواب گوشی و ساعتم رو کوک کردم که حتما فردا زودتر بلند شم. رفتم از توی اتاق رختخواب بردارم که دیدم امیرحسین زودتر بر داشته و فقط به من یه بالش رسیده. از اونجایی که کف تمام اتاقای خونه ی مامانی فقط موکته خوابیدن بدون تشک روی زمین اونجا مساوی با در هم پیچیدن مهره ها و حداقل 30 جلسه فیزیوتراپیه. چاره ای نبود. به هر بدبختی بود تا صبح خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم که خواب موندم. حالا اینکه این توطئه ی کثیف از طرف کدومشون بود بماند. ساعت هفت صبح بود تازه. دیگه واسه اینکه توی زمان صرف جویی کنم رفتم خونه ی خودمون لباس برداشتم ، دوش گرفتم تا بعد از دکتر بردن مامانی برم تولد.رفتم سراغ مامانی. کلی غر زد که تا الان کجا بودی. تمام ملافه و تخت به گند کشیده شده بود :/ با هزار بدبختی ملافه ها رو جمع کردم ، به مامانی کمک کردم دوش بگیره. واسش نهار درست کردم . منتظر بودم تا غذا درست شه که یادم افتاد آدرس تولدو ندارم . رفتم گوشیمو پیدا کنم که هرچی گشتم دیدم نیست به جاش موبایل امیرعلی بود.( برادر من یه اخلاق قشنگی داره اگه صبح گوشیش شارژ نداشته باشه سیم کارتشو میندازه تو گوشیه من گوشی من بر میداره:/ ) کلی تو دلم به امیر علی فحش دادم. نوبت انسولین مامانی بود. خواستم مامانی رو ببرم در مونگاه تزریق کنه که مامانی گفت خودت بزن من نمی تونم تا اونجا بیام. امیرعلی یه چند صد باری روش تزریقشو تئوری و عملی برام توضیح داده بود اما هنوزم می ترسیدم. از من اصرار که بریم درمونگاه از مامانی انکار . آخر سر تسلیم شدم از توی یخچال انسولین رو در آوردم که دیدم دو نوعه یکیش شیری بود یکیش بی رنگو شفاف از مامانی پرسیدم کدومشو باید بکشم تو سرنگ گفت جفتشو اول شفاف رو بکش بعد شیری رنگ رو. برای اولین بار بود که چنین چیزی می دیدم . در همین حینم مامانی در حال توضیح این بود که اون انسولینایی که من قبلا دیدم از قبل با هم مخلوط شده بوده.( رایج ترین نوع انسولینم همین انسولین هایی هستن که مخلوطن ) نوبت تزریق که رسید وحشت ک ه مامانی بهم داد تونستم تزریق کنم که خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد. نهار مامانی رو هم بهش دادم و قندشو چک کردم آماده اش کردم بریم دکتر. ویلچر مامانی رو بردم توی حیاط خواستیم از خونه بریم بیرون که متوجه اون سه تا پله ی بلندی که تا کوچه می خورد شدم. اصلا در توان خودم نمی دیدم که اون ویلچر رو با حداقل 90 کیلو وزنی که روش قرار گرفته بتونم بلند کنم و از پله ها ببرم پایین. رو به روی خونه ی مامانی اینا یه ساختمون در حال ساخت بود. از یکی از کارگرای اونجا خواهش کردم کمک کنه ویلچر رو بیاریم پایین. کمکم کردن ویلچر رو گذاشتیم توی کوچه . تشکر کردم. ماشین امیرعلی رو که صبح واسم گذاشته بودو آوردم جلوی خونه مامانی رو سوار کردم . همون لحظه بود که متوجه یکی از ایرادات ماشینای داخلی شدم. ویلچر صندوق عقب 206 جا نمیشه! مونده بودم چی کار کنم که مامانی گفت بذارش رو صندلی عقب. مطمئن بودم همچین کاری کنم بعدش امیرعلی واسه کثیف شدن روکشای صندلیش خفه ام میکنه ولی چاره ای نبود .با نیم ساعت چهل دقیقه تاخیر رسیدیم مطب دکتر . خدا رو شکر اونجا آسانسور داشت سوار شدیم . درست لحظه ای که از آسانسور پیاده شدیم برقای ساختمون رفت. مامانی شروع کرد خدا رو شکر کردن که اونموقعی که ما اونجا بودیم برقا نرفت اما من مدام فکر لحظه ای که میخوایم برگردیم و آسانسور نباشه رو می کردم. 1 ساعت و خورده ایم تو مطب دکتر معطل شدیم . دکترم مامانی رو معاینه کرد آزمایشاشونو چک کرد و یه سری آزمایش جدید براشون نوشت. کارمون که اونجا تموم شد هنوز برق نیومده بود . از منشی پرسیدم چقدر دیگه ممکنه برق بیاد که گفت معمولا دو ساعته برقا میره.مجبور شدیم یه نیم ساعت 40 دقیقه ای رو هم اونجوری منتظر بشینیم تا برقا بیاد. واسه تولد رفتن خیلی دیر شده بود. حال اینکه بخوایم برگردیم خونه ی مامانی رو نداشتم کلی حرف زدم تا راضی شدن همراه من بیان خونه ی ما برگشتیم خونمون . که دیدم اونجام برق نیست:/ زنگ زدم امیرحسین اومد کمک مامانی رو بردیم بالا. رسیدیم خونه حس می کردم هر آن ممکنه پوست و گوشتم شکافته شه ستون فقراتم بزنه بیرون بس که بهم فشار اومده بود . امیر حسین مامانی رو برد تو اتاق من خوابوند. من همونجا یکی از کوسنای روی مبلو برداشتم روی زمین دراز کشیدم. تازه داشتم یه نفس راحت می کشیدم که الهه از اتاق امیر حسین اومد بیرون سلام کرد. با تعجب نگاش کردم گفتم تو بازم اینجایی؟ خندید فقط . سرمو روی بالش فشار دادم گفتم یه چند روزم برو خونه ی خودتون به خدا امیر حسین فرار نمی کنه امیر حسین از تو اتاق من اومد بیرون گفت فضولیش به تو نیومده بچه . الهه واسم شربت درست کرد. تشکر کردم همزمان با اینکه داشتم شربتمو می خوردم گفتم امیر علی کجاست ؟ امیرحسین گفت با رها رفتن خرید. از ته دل دعا کردم گشت ارشاد بگیرتشون دمار از روزگارشون دربیاره. مانتومو درآوردم همونجا روی زمین خوابیدم .نمی دونم چقدر بود خوابیده بودم که با جیغ رها و متعاقبا داد امیر حسین از خواب پریدم همونطوری که چشمام بسته بود گفتم تو روح اونکه گفت برادرات زن بگیرن آدم میشن . همه خندیدن. تعجب کردم بلند شدم دیدم کل فامیل جمع شدن خونه ی ما. خجالت کشیدم گفتم چرا بیدارم نکردین. که مامانی ( مامانه بابام) گفت عمیق خوابیده بودی دلمون نیومد . خواستم بلند شم بشینم که درد کمرم دادمو درآورد انگار قطع نخاع شده بودم . بابام گفت چته؟ گفتم کمرم شکسته فکر کنم. آقاجونم گفت نه بابا جون اومدی جلوی اسپیلت خوابیدی خشک شدی . هیچی واسه گفتن نداشتم . امیر حسین یکم همونطوری که نشسته بودم کمرمو ماساژ داد که هیچ تاثیری نداشت .نمی تونستم کمرمو صاف کنم اصلا.همون جوری خمیده و لنگ لنگان رفتم توی اتاقم لباسمو عوض کردم خواستم برم بیرون که موبایلم زنگ زد . جواب دادم کیان بود گفت بلیط کنسرت بگیرم میای بریم؟ گفتم آره حتما ! یه سه چهار ساعتیم عمو و مامانی و آقا جونم خونه ی ما بودن و منم مصرانه در تلاش بودم که درد کمرمو نادیده بگیرم اما نمیشد. خیلی خیلی درد می کرد وقتی میخواستم بخوابم یا بلند بشم کمرم ترق ترق صدا میداد.آخر شب که همه رفتن بازم بهزاد و رها و الهه موندن خونه ی ما ( خونه نیست که کمپ اوارگانه !)خواستم برم روی تختم دراز بکشم که امیر علی گفت نخواب امشب اتاق دست پسراست ! بازم همون بحث شیرین اینکه امیر علی چجوری نوبت دهی می کنه بالا گرفت که با پادرمیونی بابا و مامانم بازم نوبت رسید به امیرعلی اینا. بالشت و پتومو برداشتم با رها توی هال خوابیدیم. در تلاش بودم که چه پوزیشنی رو انتخاب کنم که کمتر به کمرم فشار بیاد که رها گفت پس فردا باهم بریم خرید گفتم نه میخوام با کیان برم کنسرت. همین حرف کافی بود که رها سوژه ی حرف زدن تا 4 صبح رو پیدا کنه. حدودای 4 -4.5 بود خوابم برد . بابا یه ربع به شش بیدارم کرد گفت آیلی پاشو دیرمون میشه . حس می کردم یه کامیون از روم رد شده. گفتم من امروز نمی تونم بیام . بابا گفت بیخود پاشو ببینم. خواستم تکون بخورم که دوباره کمرم درد گرفت . دردش به این صورت بود که اول کمرم تیر می کشید بعد میزد به پاهام و دوباره بر میگشت. گفتم کمرم درد می کنه نمی تونم . بابا هیچی نگفت رفت سمت اتاق خودشون باز خواستم بخوابم که اینبار امیر حسین اینا بیدار شدن اومدن بیرون . دلم میخواست خفه شون کنم که نمی ذارن بخوابم . بابا از توی اتاق اومد بیرون گفت تو که هنوز خوابیدی بلند شو دیر شد . رها رو بیدار کردم گفتم میشه تو امروز جای من با بابا بری؟ پتو رو کشید رو سرش گفت نه. گفتم کیانو می پیچونم با هم بریم خرید گفت نه گفتم بلیط کیانو می گیرم با هم بریم کنسرت گفت نه گفتم بلیط خودمو می دم بهت تو با کیان بری پاشو دیگه اه بازم جوابش همون نه بود الهه و مامان میز صبحونه رو چیدن. اصلا حاضر نبودم از جام بلند شم ولی چاره ایم نبود به زور سرجام نشستم که درد کمرم به گریه ام انداخت حس می کردم پاهام سنگین و بیحس شده بابام گفت چرا گریه می کنی ؟ گفتم کمررررررم درد می کنه . بابا نشستم پشتم یه چند تا جا از کمرم و مهره هامو فشار داد گفت هیچیت نیست گرفتگی عضلاته حالا هرچی من می گفتم پاهامم سنگین شده بابام به خرجش نمی رفت. همه داشتن صبحونه می خوردن که بابا گفت بیا صبحونه بخور بعدش یه متوکاربامول بزن خوب میشی . گفتم الانم بزنم اونقد خوب نمی شم که بخوام با شما بیام امیر حسین یه لقمه گرفت داد دستم گفت بخور غر نزن تازه باید بری کارتای عروسی منم بگیری. یه لحظه از اینکه خانواده ام تا این حد به فکرم هستن حس سکته بهم دست داد. همونجوری که پایین میز نشسته بودم چند تا لقمه خوردم بابا بلند شد رفت تو اتاق چند مین بعد با دوتا سرنگ تو دستش برگشت سیخ سر جام نشستم گفتم حالا من یه چیزی گفتم شما چرا جدی می گیری؟بابا گفت زودتر بخواب باید بریم دیر شده . از بابا اصرار بود از من انکار آخر سر به زور امیرحسین و بابا خوابیدم هر چی می گفتم بابا من حالا اونقدم درد ندارم که بخوام آمپول بزنم به گوششون نمی رفت بابا پنبه کشید آروم نیدلو فرو کرد . تمام سعیم این بود که جلوی الهه آبرو داری کنم. اولاش درد زیادی نداشت اما یه 2 ، 3 ثانیه که گذشت دردش شروع شد هم می سوخت هم تیر می کشید بالشتمو گاز می گرفتم که صدام در نیاد . دیگه آخراش بود که پامو از زانو خم کردم بابا پامو نگه داشت تزریق کرد کشید بیرون. حس می کردم کوه کندم حتی جای آمپوله هم به همون اندازه درد می کرد. لباسمو درست کردم نشستم گفتم الان حس می کنم خوب خوب شدم ولم کنین دیگه بابا گفت لوس بازی در نیار بخواب . به بدبختی بلند شدم رفتم سمت اتاقم مامانی گفت خدا بیامرزه الان اگه بابا بزرگت بود قولنجت رو می شکست خوب خوب می شدی همون جا شاکر خدا شدم که گلچین روزگار خوش سلیقس وگرنه الان کمرم نصف شده بود. دیگه بابا بیخیال اون یکی آمپوله شد لباس پوشیدم رفتیم بیرون . این کمر درد لعنتی تا یک هفته دمار از روزگار بنده در آورد. منی که از آمپول فراری بودم در عرض یه هفته 4 تا مسکن زدم ولی خوب خدا رو شکر بعد از یه هفته رعایت کردن و چیز سنگین بلند نکردن کمرم بهتر شد.

 

پ.ن1: برادرای من زنده ان و در صحت و سلامت کامل به سر می برن . نمی دونم به کسی که جای من نوشته بود برادرم مرده چی باید بگم.
پ.ن2: همش استرس دارم الهه با این رژیم گرفتناش از من لاغر تر شه. 
پ.ن 3: امیدوارم زودتر امیرعلیم ازدواج کنه کل حکومت خونه برسه به من البته امیرحسین هنوز تعیین جانشین نکرده.
پ.ن4: الان منم باید ته خاطره ام بپرسم نظرتون در مورد شخصیت من چیه ؟

خاطره آقا محمد


سلام خوبین ؟؟ اومدم از چهارمین ینی دومین شب ک از ۱۰ تا امپول رهاست رو براتون بگم : رفته بودم تو پاساژ ها دنبال یه چیز خوب میگشتم ک برای رها ببرم چشمم به ی ساعت خیلی ناز افتاد خیلی قشنگ بود رفتم حساب کردمو خریدم گوشیم زنگ خورد رهام بود من : جانم رهام رهام : کجایی من : دارم میام صدای گریه رها میومد من : رهام رها داره گریه میکنه ؟ رهام : اره من : چرا رهام : خب قراره امپول بزنه پرسیدن داره من : ارومش کن تا من بیام رهام : خوب شد گفتی😒 من : رهامم رهام : خا بیا قطع کردم سریع خودمو رسوندم خونه رهاشون ایفون رو زدم رهام : بیا تو دینگ در واشد رفتم تو رها رو مبل نشسته بود بی صدا گریه میکرد رفتم پیشش من : رها جونی بسه هلاک شدی رها : محمد خسته شدم 😭 من : قربونت بشم تحمل کن اینا همه میگذره ببین برات چی گرفتم رها : چی گرفتی من : ساعتو دادم بهش رها : وایی محمد این همونی بود ک خوشم اومده بود مرسیی من : خوشحالم ک خوشت اومد رهام : عشق بازی رو بزارید واسه بعد رها گلی پاشو بیا تو اتاق امپولتو بزنم رها ☹👉 من 😞 👉 رهام 🙂👉 من : پاشو قربونت برم رها : محمد نزار بهم بزنه دیشب زدم کافیه رهام : رها پاشو گفتم من : بیا دستشو گرفتم بلندش کردم باهم رفتیم تو اتاق در گوش رهام گفتم : یکم مهربون تر باش تو اینجور مواقع رهام : برووو من : رها میخوای تو بغل من بزنی ؟ رها : چجوری ؟ من : رهام اگه اشکال نداره ایستاده بزنه تو بغل من رها : رهام میشه ؟ رهام : اره میشه باشه رهام امپولارو اماده کرد من رها رو بغل کردم یکم شلوارشو دادم پایین رهام : رها شل کن اجی پنبه کشید فرو کرد چشمامو بستم کمر رهارو ماساژ میدادم رها اروم در گوشم گریه میکرد ک رهام در اورد رهام : افرین ب خواهر خودم من صورت رها رو نگاه کردم اشکاشو پاک کردم سرش رو گذاشت رو شونم رهام پنبه کشید فرو کرد رها : اییییییییییییییی اخخخخخ رهام : جانم جانم رها : واییییییی بسهههههه من : الان تموم میشه جونم رها : اییییییی درد دارههههه رهامممم محمد اخخخخخخ رهام : میدونم درد داره اروم باش رها دیگ داشت تکون میخورد کمرشو سفت ب خودم چسبوندم رها : ایییییی توروخدآآآآآ درارششش رهام : یکوچولو مونده رها : اییییییییییی اووووووییییییییی واییی خدآآآای من رهام درش اورد من : تموم شد تموم رها هق هق میکرد خابوندمش یکم اب بهش دادم خوابش برد من : امپولاش خیلی درد دارن ؟ رهام سر تکون داد و رفت کنار رها نسشت دستشو نوازش میکرد رهام : برو تو داروهاش ی شیاف با قرص بردار بیار من : باش رفتم اوردم رها با حالت نیمه بیدار قرصو خورد رهام اروم برشگردوند ب منم گفت کمرشو بگیرم خودشم اروم شیافو گذاشت واسش منو رهام کنارش خوابیدیم
دوستان ممنون ب ما سه نفر لطف دارین فقط بازم مثل رهام میگم ب رها بگین امپولاشو بزنه
ممنون

خاطره آقا رهام

خاطره اقا رهام
سلام به همه دوستان . حالتون خوبه؟ حال رها خوبه نمیشه گفت خیلی خوبه دیشب نشد خاطره رو بگم برای امشبو : رها حال خوشی نداشت ساعت حدود ۷ بود تب داشت دوباره میومد سراغش زنگ زدم به دکتر صادقی براش توضیح دادم ک گفت اول بهش یه چیز بده بخوره بعد امپولاشو بزن رهام امشب امپولاشو تموم کن من : ینی ۴ تا رو امشب بزنم دکتر : اره من : دکتر نزاشت حرفمو ادامه بدم دکتر: رهام جان کاری ک گفتمو بکن من : چشم دکتر دکتر: چشمت بی بلا پسرم خدانگهدار مواظب رها باش من : حتما خدافظ رفتم پیش رها ک دراز کشیده بود وسط هال من : رها جان پاشو رو مبل دراز بکش رها اروم بلند شد منم کمکش کردم کنارش رو مبل نشستم من : رها رها : هوم من : امشب میخوام امپولاتو تموم کنم رها سریع بلند شد : ن نمیخوام لطفا من : رها دکتر ازم خواست خواهش میکنم رها بدو بدو رفت تو اتاق منم رفتم سریع دستشو گرفتم : وایسا رها: ولم کن توروخدا ولم کن من : عزیز من بیا بشین رها : رهام بس کن ( داد زد سرم ) رفت تو اتاق منم کلافه نشستم رو زمین دستمام رو صورتم بود ک حس کردم دست رها رو شونمه باگریه اومد کنارم نشست رها : ببخشید سرشو انداخت پایین من سرشو اوردم بالا بهش لبخند زدم بغلم کرد زار زار گریه میکرد من : رها نمیزارم اذیت بشی دوتا رو میزنم بعد نیم ساعت دوتا دیگه رو میزنم رها : نمیخوامممم من : رها . رها سرشو اورد بالا من : میشه گریه نکنی رها سرشو زیر دستام قایم کرد من : رها .... رها جوابمو نمیدی رها : رهام میشه ی شب راحتم بزاری خستم کردی من : رها بلند شو از رو پام میخوام برم رها : کجا بری من : میخوام راحتت بزارم کاری نداری خدافظ رفتم سمت در ک رها جیغغغ رهاممممممممممممم من رفتم طرفش : باشه باشه نمیرم ای بابا چرا اینجوری میکنی تو اخه رها : بدجنس خیلی بدجنسی خدآآآآا من : بلند شو امپولتو بزنم بلند نشو همینجا بخواب اروم خوابوندمش رفتم از تو پلاستیک دوتا امپوا گرفتم اماده کردم با پنبه الکل رفتم طرفش رها بلند شد نشست ب من نگاه میکرد من : نمیخوای بخوابی رها اروم خوابید شلوارشو دادم پایین پنبه کشیدم بسم الله فرو کردم رها : اخخ من : جونم در اوردم اون ور رو پنبه کشیدم فرو کردم در اوردم من : رها خوبی؟ رها : ی دستمال بهم بده با ترس ی دستمال بهش دادم ک خونی بهم تحویل داد من : رها ببینمت چیکار کردی با خودت روشو برگردوندم لبش پاره شده بود من : ای خدا چرا اینکار رو کردی واسه اینکه صدات در نیاد رها : اره من خندم گرفته بود رها هم خندش گرفت بود من : رها تو دیوونه ایی رها : مسخره😞 من بلند شدم رفتم دوتا امپولو اماده کردم رفتم بالا‌ سرش پنبه کشیدم فرو کردم رها : ایییییییییییی من : هیس رها : ایییییی ول کن در بیار ایییییی من : الان تموم میشه رها : ای اخخخخخ در اوردم ماساژ دادم اون ور رو پنبه کشیدم فرو کردم رها : جیغ کشید تکون خورد تخ صدا اومد سوزن شکست 😱 رها : ن ن رهام بگو نشکسته من : رها التماست میکنم تکون نخور میتونم درش بیارم فقط خواهش میکنم تکون نخور اشکم در اومده بود خون میومد همین جور رها هم از بس جیغ کشیده بود جون نداشت با کلی بدبختی سوزنو در اوردم انداختم تو سینی رها : میخوام بببمیرمممممم من : تموم شد چندتا دستمال گذاشتم خون بند اومد ی بسته دستمال چسب مخصوص زدم اروم بغلش کردم ب شکم رو تخت خوابوندمش رها : رهام بیا اینجا من بدجور اعصابم بهم ریخته بود من : کار دارم میرم هوا بخورم رها : نرو جون من من رفتم کنارش رها : معذرت میخوام اشکاش سرازیر شد من : گریه نکن میخوام ی خبر بهت بدم و ی چیزو بهت نشون بدم رفتم از تو جیبم بلیط هارو در اوردم دادم بهش رها : اینا چین من : بعد از اینکه این همه اذیتت کردم این حقته رها : واییییییی رهام داشت بلند میشد من : ن ن بخواب رها : مرسییییی پیشونیشو بوسیدم
رها : سلام ب همتون دلم ی ذره شده براتون بزودی میام دیدین چقدر رهام اذیتم کرد دعواش کنین
بای

خاطره رویا جان

بسم الله.....
سلام 
من رویا هستم این بار میخوام خاطره ابجی رها رو بگم واستون 
اون طفلی الان دوماه که باردارهس وببخشید اگه اینو میگم هرچی میخوره بالا میاره الان نزدیک چهل روزه که خونه مامان یه روز رفتم خبرشوبگیرم وارد حیاط که شدم دیدم رها خوابه تو حیاط 
رفتم جلو اروم اروم خواستم بوسش کنم دیدم بیدارشد بغلش کردم گفتم شیطون مگه خواب نبودی گف نه داشتم چرت میزدم ودیدم مامان از داخل خونه اومد بیرون وگف سلام رویا جانم خوش اومدی منم رفتم جلو بغل بوس ویکمم خودمو واسش لوس کردم ورها گف ابجی بسه انقد خودتو لوس نکن واسه مامان مامان همینجوری هم تورو دوس داره ازمابیشتر منم گفتم ای حسود مامان یه چش غره رف وگف همتونودوس دارم اما رویا یه خورده شیرین تره بعد گف بچه ها صبهونه امادست 
منم گفتم ماماااااااان مادرجان الان وقت صبحونست ساعت نگاه توروخدا
چه وضعشه رها گف ابجی ازوقتی هومدم برنامه اینجاروبه کلی عوضش کردم به قول داداش رضا خدا خیرت بده اینجا پادگان بود ولی حالا....
ابجی گف میشه سفره رو بیرون بندازی منم گفتم ابجی مامان گناه داره
اذیتش نکن مامانم 46 سالشه اخه یکم پادرد داره رفتم داخل هرچی رو میز بود گذاشتمش تو سینی واوردمش بیرون سفره انداختم سماورو اوردم چایی ریختم جاتون خالی حیاط مامانم خیلی قشنگه پر درخت وگل ودرخت انگور بگذریم بعد صبحونه سفره رو جمع کردم رفتم داخل اشپزخونه که ظرفهارو بشورم بوی قرمه سبزی مامان همه جاروگرفته بود داشتم ظرفهارو میشستم که مامان هومد ویه هو پیشونیمو بوس کرد من یه لبخند کوچولوزدم ومامان گف رویا دخترم میدونی چقد دوست دارم من گفتم بله میدونم اخه بیچاره از وقتی دچار مشکل قلبی شدم خیلی احساس گناه میکنه یادم میاد یه روز بیمارستان بستری بودم مامانمدخیلی برام اشک میریخت ومیگف همش گناه منو پدرته منم گفتم نه خوسته خدا بوده واشک میریخت ومیگف رویا جان به خدا شرمندتم مارو ببخش منم به جای اینکه دلداریش بدم گریه میکردم اخه دلم اندازه یه دل گنجیشکه اصلا تحمل اینو ندارم کسی پیشم گریه کنه وگفتم مادرم رویا هر کاری تو دنیا واست انجام بده جبران یه شب شب بیداریتو برام نمیکنه بگذریم بعد از ظرف شستن خونه مامانو جارو کردم وگردگیری 
وقتی تموم شد رفتم داخل حیاط 
سراغ گلها ابشون دادم باهاشون حرف زدمخیلی احساساتی هستم یه موقع دیدم مامان میگه رویا بسه شده یه بار بیایی اینجا کار نکنی منم با خنده گفتم مادر جان رویا عاشق این کاراست اخه حوصلم سر میره از بیکاری
بعد گف ربون هون چش ابیت برم ابجی حسودی کرد اخه چشاش شبیه چش مامانمه سیاهه بعد نیم ساعت صدای اذان ظهر از مسجد نزدیک خونه مامان شنیدم من وقتی صدای اذانو میشنوم خود به خود اشک از چشام میاد نمیدنم شما هم این حسو دارین یا نه من خیلی خسته بودم به روم نیاوردم رفتم وضو گرفتم ونمازمو خوندم وکمی دراز کشیدم بعد شنیدم صدای مامان میاد رویا تو یهدچیز به این دختره بگو هیچی نمیخوره شده یه پوست استخون من گفتم مادرم اون العان دست خودشدنیس باید این دوران بگذره بعد انقد بهش بدین ته اینه بادکنک شه وگف اخه چسپیده به چای نبات من گفتم خوبه که نی نی مون شیرین میشه[مامان گف همان از دست تو وقت نهار شد رفتم کمک مامان میزو چیدم مامان غذارو کشید رفتم تو حیاط صدای بچه ها کردم محیا اوا بیایین نهار وگفتم ذها پاشو گف ابجی به خدا نمیتونم از غذه وبوی غذا بدم میادبرو راحت باش بعد نهار مشغول جمع کردن ظرفها بودم که صدای رهارو شنیدم 
منم سلانه سلانه رفتم بیرون دیدم عرق کرده هالش خوب نبود خونهدمامان هیچ مردی نبود بابا از طرف شرکتدساختمانی رفته بودشهرستان قرارداد کاری داشت با یه شرکت ساختمون سازی رصا هم با مدرک لیسانس مدیریت دولتی بالاخره تو یه شرکت تو تهران استخدام شد خده رو شکر مهدی هم سرکاربود شوهر خواهرمم کرش یدککشیه ماشبنه اونم تهران بود خلاصه مانتومو پوشیدم با موهای ژولیده ومردونهاصلا فرصت نکردم موهامو شونه کنم شالموسریع سر کردم چادرمو برداشتمم وکیفو رفتم ماشینوروشن کردم وبه کمک مامان رها رو اوردیم تو ماشین مامان رویا منم بیام منم گفتم مادر جان نه پیش بچه ها باش دخترت یه مرد واسه خودش (برا دلخوشی مامان)خبر از من سریع حرکت کردمم ورفتیم بیمارستان رسیدیم ورفتیم اورژانس دکتر گف چی شده سلام دکتر وسلام کردند وگف چی شده من گفتم درازکشیده بود یه هو عرق کرد وسریع رسوندمش بیمارستان فشارشوگرف وگف خیلی پایینه واسش نسخه نوشت منم رفتم داروهاشو گرفتم وهومدم سرم داشت ویه سرس قرص حالت تهوع و... ابجی نمیخواست منم گفتم تقویتیه برات خوبه رفتیم اتاق تزریقات پرستار انژیوکت فرو کرد به موچ دستش وبهش سرم وصل کرد وتا 20 دقه طول کشید منم زنگ زدم به مامان وگفتم همه چی خوبه بچه ها میدونید چی شد میدونید چی شد اونجا خوابم برد مصلا بهم بیمار سپردن یه موقه چشامو واکردم دیدم رها میگه خوب شد منو اوردی🙈🙈🙈منم گفتم ابجی به خدا خیلی خسته بودم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد 😇😇😇😇😇خوب شد مریض نبود خلاصه رفتیم خونه ابجی برا مامان گف که من هونجا وابم برد مامانم خیلی خندید کیف میکرد وقتی خنده های مامانمو میبینم اصلا اون لحظه با هیچ چیز قابل مقایسه نیس وگف قربون دخترم برم منم گفتم خدا نکنه مادرم این بود خاطرم امیدوارم خوشتون اومده باشه واز اینکه پرحرفی کردم شرمنده وخسته نشده باشین دکتر خاطرمو امیدوارم که بخونید ممنونتونم .......💜💚❤❤💚💜💙❤💚💜❤💚💜💙رویا

خاطره نگار جان

سلام دوستان 👋 حالتون چطوره؟
من نگار کیان هستم قبلا چند بار خاطره گذاشتم😉 اما حدود یه سالی میشه که به دلایلی نزاشتم خب یه معرفی کوتاه بکنم : یه خواهرو برادر دوقلو به اسم سامان و سمانه دارم ۳۴ سالشونه و دندانپزشک هستند سعید شوهر خواهرم پزشک عمومیه و...😁
میرم سراغ خاطره : حدود ۱۳ تیر ماه بود که از مدرسه به خونه تماس گرفتن 😒😒مدیر بود😏گفت از سمپاد بخش نامه اومده یه سری از دانش اموزا رو باید برای المپیاد بفرستیم و منم جزوشون بودم مدیر ازم خواست گوشی رو بدم به سامان تا با اون حرف بزنه😞 منم همین کارو کردم ،بعد از چند دقیقه تلفن و قط کردو حاضر شدو رفت بیرون بعد حدود یه ساعت و بیست دیقه اومد از همون دم در شروع کرد : تا بیست و هشتم تیر وقت داری برای المپیاد درون مدرسه ای سمپاد اماده شی و اگر موفق نشی مجبوری از اون مدرسه بیای بیرون 😩بعد سه تا کتاب بهم دادو گفت از امروز شروع کن و رفت 😣😣😣گذشتوگذشت تا شد بیست و سوم از شدت خستگی داشتم هلاک میشدم 😫😫انقدری که سامان منو از اون المپیاد ترسونده بود یه لحظه هم کتابامو ول نمیکردم😱 😨اونروز سمانه اینا اومده بودن خونمون اوا (بچه خواهرم)👼👧انقدر شلوغ کرد و گریه که اخر اعصابم بهم ریخت😠 😡رفتم گوشه اتاق زانو هامو بغل کردم و شروع به گریه کردم😭 😭بعد از یه ربع سامان اومد تو اتاق : تستاتو تموم کردی ؟ اومد پیشم تنبل بازی در نیار پاشو تستاتو تموم کن😒 دیگه واقعا اعصابمو خورد کرده بود😤 😡: بس کن دیگه این تابستونه من دارم از بس استرس کشیدم مردم ول کن اصن میخوام از اون مدرسه کوفتی بیام بیرون ، فشارم افتاده بود چشمام تار میدید😖 😖سامان گفت خیله خب یه ربع استراحت کن بعد تستاتو بزن😏😠با این حرفش دیگه طاقت نیاوردم😔 : از اتاق من برو بیرون 😠رفت خودمم رفتم رو تخت به گریه ادامه دادم😭 😢که در باز شد سعید بود : عه عه عه گریه میکنی درس خوندنم مگه گریه داره 😄شروع کردم یکم باهاش حرف زدن و درد دل کردن گفت سامان فقط موفقیت تو رو میخواد همین و از این جور چیزا ☺بعد رفت وسایلشو اورد و معاینه کرد رفت بیرون و بعد از حدود پنجاه دیقه اومد با یه سرم گفتم این دیگه برای چیه؟ گفت بخواب وصل کنم فشارت میزون شه😃 😉دراز کشیدم سرم و وصل کردو خوابم برد از شدت خستگی با سوزش بیدار شدم😖 سعید داشت سوزن و در میاورد کارش رو کردو رفت بیرون بعد از یه ربع با ابمیوه و کیک اومد گفت بخور یکم جون بگیری🍹🍩یکمشو خوردمو دراز کشیدم رفت بیرون بعد از یه ربع با دو تا امپول برگشت💉💉سمتش برنگشتم صدای سامان اومد: نگار دمر شو این تقویتی ها رو بزن .من:نمیخواد زحمت نکشید ، خود سامان دمرم کرد نمیخواستم بحث کنم میدونستم به تقویتی نیاز دارم، یکم شلوارمو کشید پایین ، سعید : نترس چیزی نیست فقط تکون نخور پنبه کشید و فرو کرد ، یکم سوخت چیزی نگفتم در اورد یکم صبر کرد باز پنبه کشید و فرو کرد این دیگه قبلی هم تلافی کرد منم که فقط بهونه میخواستم واسه گریه پس شروع کردم😭 وسطاشم از بدی های سامان میگفتم اونم سکوت کرده بود😖 بعد از چند لحظه کشید بیرون و گفت تموم شد تموم شد منم به گریم ادامه دادم سامان برمگردوند بوسم کرد گفت همش بخاطر خودته بعد گفت یکم استراحت کن بعد پاشو باقی تستاتو بزن😒😒و...
پ.ن: اخرم المپیاد کنسل شد 😒😒😡
پ.ن: مرسی که خوندید ❤❤❤
پ.ن:Do it today or regret it tomorrow
امروز انجامش بده یا فردا ازش پشیمان باش✌💪
پ.ن:نمیشه به زندگی روز های بیشتری اضافه کرد ولی میشه به روز هامون زندگی بیشتری ببخشیم ❤👑
پ.ن : لحظه هاتون ناب ، خدانگه دار

خاطره مبینا جان

سلام به همگی ، خوبین ؟ مبینا هستم 14 ساله از کیش 😊 ، تک فرزندم و کلی دکتر داریم تو فامیل ، این خاطرم مربوط میشه به عید همین امسال که ما رفتیم کاشان خونه مامان بزرگم ، مامان مامانم 😊یه دایی دارم که اسمش رهام هست 29 سالشه و دکتره ❤
روزای آخراسفند 96 بود و مدرسه ها رو تعطیل کرده بودن 😆 خونه تکونی هم تموم شده بود و راحت بودیم 😆 خلاصه عصر من کلاس زبان داشتم ساعت 5 و نیم تا 7 عصر ، هوا هم سرد بود و من فقط یه مانتو پاییزی پوشیدم مامانم هر چقدر اصرار کرد که پالتوتو بپوش نپوشیدم که نپوشیدم  دوستم اومد و با هم رفتیم ، بارونی گرفت که نگم بهتره 😒 وقتی رسیدیم آموزشگاه موش آب کشیده بودیم یعنی خلاصه با همون لباسای خیس نشستیم سر کلاس ، بخاری کلاس هم روشن نکرده بودن و به معنای تمام من داشتم یخ میزدم ، سرمایی هستم ، کلاس تموم شد و با دوستم از آموزشگاه اومدیم بیرون ، ساره دوستم پیشنهاد داد بستنی بگیریم بخوریم 😒 آخه خواهر من تو این هوا بستنی میچسبه به آدم ؟ من مخالفت کردم که حالت قهر به خودش گرفت منم دیگه ناچارا قبول کردم و بعله بستنی هم خوردم 😒 وقتی رسیدم خونه لباسامو سریع عوض کردم و رفتم دوش گرفتم ، موهامو خشک نکردم و همون طوری گذاشتم خیس بمونه مامانمم همش میگفت مبینا موهاتو سشوار بکش ولی من ... 🙈 یکم فیلم دیدم بعد رفتم خوابیدم احساس کردم یکی داره صدام میزنه آروم ، چشمامو باز کردم دیدم بابامه 😍 اومده بود برای شام بیدارم کنه ، رفتم پایین و یکم شام خوردم بعدش اومدم به اتاقم و یکم از تکالیف عیدم رو نوشتم ، احساس میکردم گلوم میسوزه توجهی بهش نکردم ساعت 11 بود که دیگه خسته شدم و رفتم خوابیدم با صدای اذان گوشیم پاشدم و رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم ، سرگیجه داشتم و نمیتونستم سر پا وایسم رفتم یه قرص سرما خوردگی خوردمو دوباره خوابیدم ، اون چند روز همینطور هی گلوم سوزشش بیشتر میشد و گوش درد هم کم کم داشت خودشو نشون میداد بالاخره 29 اسفند رسید و ما بعد از سال تحویل راهی فرودگاه شدیم ، وقتی رسیدیم کاشان انگار جنازم رسیده بود اونجا ، عزیز و آقاجونو بغل کردم و بوسشون کردم و عیدو بهشون تبریک گفتم ، دایی اومد بغلم کرد پیشونیمو بوسید و عیدو بهم تبریک گفت بعد با تعجب گفت مبینا چرا داغی ؟منم گفتم نه دایی داغ کجا بود خیلیم سردم 😂  گفت مطمئن ؟ منم گفتم مطمئن ،(آره جون عمه نداشتم 😂😂😂) ، به زور نشسته بودم و داشتم چایی میخوردم دایی هم دقیقا کنارم نشسته بود ، منم یه ببخشید گفتم و بعدش گفتم که خستم میخوام بخوابم ، که دایی گفت تخت من مال تو 😀😍 ، خوشحال شدم و داییرو بوس کردم  رفتم تو اتاق دایی ، لباسامو عوض کردم و گرفتم با خیال راحت خوابیدم ، نصفه شب اینا میشد پاشدم دیدم دایی پشت کامپیوترشه ، پشتش به من بود منم گلاب به روتون یه لحظه احساس حالت تهوع بهم دست داد و رفتم سریع دستشویی ، دست و صورتمو آب زدم وقتی اومدم بیرون دیدم همه رو بیدار کردم از خواب 🙈 دایی اومد جلو گفت مبینام مریض شدی ؟ منم اینطوری بودم دقیقا 😢 بغلم کرد گفت گریه نداره که عزیزم الان معاینت میکنم دارو میدم خوب بشی گریه نکن عزیز و بوسم کرد 😍😙😙❤دایی منو نشوند رو مبل و رفت که کیفشو بیاره من دراز کشیدم مامان و بابا و عزیز و آقاجونو فرستادم که برن بخوابن و عذر خواهی کردم که بیدارشون کردم ، دایی اومد یه چشمک بهم زد و کمک کرد بلند بشم و شروع کرد به معاینه ، بعد از معاینه گفت مبینام ، خیلی حالت بده ها عزیز ، بعدم گفت دفترچتو آوردی ؟ گفتم که آره تو چمدونمه تو جیب داخلش پاشدم برم که دایی گفت تو بشین من میرم میارم ، رفت و آورد و شروع کرد به نوشتن ، بعدم رفت تو آشپزخونه و یه لیوان شیر آورد با کیک و خرما گفت اینا رو بخور عزیزم تا من برم دارو هاتو بگیرم بیام ، به زور یه چشم گفتم و دایی رفت ، یکم شیر و خرما خوردم و دراز کشیدم دایی بعد از نیم ساعت رسید ، گفت مبینا ، عزیزم آماده شو اول آمپولاتو بزنم بعد سرمتو منم گریم گرفته بود پاشدم خودمو انداختم تو بغل دایی و گریه کردم دایی هم بغلم کرد نشست رو مبل گفت مبینا ، عزیز دلم ببین چقد حالت بده ، مگه نمیخوایم فردا بریم باغ پرندگان مهرناز و آنیتا حالشون خوب باشه بعد تو بیحال ؟( دختر خاله هام ) ؟ باید انرژی داشته باشی یا نه ؟ هووم ؟ 3 تا بیشتر نیست عزیزم زودی تموم میشه 😙😙😙 گفتم دایی آروم بزنیا دایی هم خندید و گفت مگه من دلم میاد مبینای خوشگلم درد بکشه ، باشه عزیز دلم ، من حاضر شدم و دایی آمپولارو داشت آماده میکرد پشت به من ، یکی از آمپولا قرمز بود ، حدس زدم که تقوییتیه یه بار زده بودم میدونستم درد داره 😢اون یکی هم تب بر بود و اون یکی هم پنی سیلین بود 😭 دایی اومد و گفت یه نفس عمیق بکش گلم تا کشیدم اولیرو زد درد داشت یه آییییی گفتم که دایی گفت جانم عزیزم تموم شد تمومه 😙😙😙 ❤ سمت چپ رو پنبه کشید و تب برو زد درد نداشت نفهمیدم یعنی ، دایی جاشو ماساژ داد و گفت مبینا جانم بیا پایین روی پام بخواب این آخری هم بزنم ، اومدم پایین روی پای دایی خوابیدم دایی گفت گلم تکون نخوریا باشه عزیز ؟ یه چشم آروم گفتم که دایی بوسم کرد و گفت بی بلا ، بعدم طرف چپو پنبه کشید و گفت نفس عمیق تا کشیدم نیدلو وارد کرد وای خییییییییییییییییییییییییییلی درد داشت قبلا 633 زده بودم ولی این 1200 بود 😭😭😭 گریه میکردم و سرمو تو بالش فرو میکردم دایی هم مدام قربون صدقم میرفت خلاصه که اون لعنتی تموم شد و دایی لباسمو درست کرد و منو گرفت تو بغلشو گفت جانم عزیزم جانم قربونت برم تموم شد ببخشید گلم و بوسم میکرد 😍😘😘😘 یکم که آروم شدم تو بغلش سرممو برام زد و منم خوابیدم ❤پ.ن : مراقب خودتون باشین سلامتی بهترین نعمته  
پ.ن : فردای اون روز حالم خیلی خوب بود و رفتیم باغ پرندگان  
پ.ن : من کتاب نوشتم اسم خود کتاب مبینا هست و پنج فصل داره سال آینده چاپ میشه امیدوارم بخونیدش ❤ 
پ.ن : دوستون دارم زیاااااااااااد 😍 
پ.ن: کلی خاطره دارم لطفا برام نظر بذارین و با نظراتتون منو خوشحال کنید ببخشید اگه بد نوشتم و خوب نبود ❤
پ.ن : شاد و با نشاط باشید بگویید و بشنوید و به غم و غصه مجالی برای خودنمایی ندهید ( ویلیام جیمز ) 
پ.ن : ببخشید زیاد حرف زدم خدانگهدارتون 🙋

ناشناس

لام 
نه و یا ده ساله بودم که سرما خوردم و پدر و مادرم من و بردن پیش یه دکتر عمومی ازون پیرمردهایی که همه بهش اعتقاد داشتن .خلاصه دکتر من و معاینه کرد و دو تا آمپول داد تا از در اتاق دکتر اومدیم بیرون من پا گذاشتم به فرار که پدر و مادر و منشی من رو گرفتن و کشون کشون بردن اتاق تزریقات و بابام رفت دارو ها رو گرفت و آوورد.تزریقاتچی دیگه از دکتر ه بدتر اونم یه مرد مسن بود . گفت بخوابونیدش مادرم من و بردن پشت پرده و رو شکم خوابیدم حالا این وسط مادرم شلوارم و میکشید پایین منم می کشیدم بالا بچه تو پری بودم و خجالت می کشیدم از اینکه مرد تزریقات چی بود تا اینکه آقای آمپول زن با آمپول اومد بالا سرم که نمیدونم چه امپولی بود و خودش سمت راست شلوارم رو کشید پایین همه اش با خودم میگفتم چرا اینقدر لخت میکنه وقتی امپول رو بالا میزنه .مادرم پام رو گرفته بود و من نا خودآگاه باسن ام رو سفت کرده بودم پنبه رو کشید و گفت شل کن اما من از ترس و خجالت کماکان سفت کرده بودم که با انگشت چند جای باسن ام رو فشار داد و ضربه زد و آمپول رو فرو کرد و من مظلومانه گریه میکردم تا تموم شد و به مادرم گفت جاش رو با پنبه فشار بده . بعد هم گفت برای دومی فردا بیاریدش . از همون روز عزای دومی رو داشتم . فردا عصر برای دومی من رو بردن و مثل دفعه قبل خواباندن و من هم محکم شلوارم و گرفته بودم تا اینکه خود آقا اومد و گفت خوب ببینم دیروز کجا زدم مادرم طرف راست شلوار و شورت رو کشید پایین و جای آمپول دیروز رو بهش نشون داد اونم با انگشت چند تا فشار داد و درد می گرفت اما چیزی نمی گفتم گفت خوبه بعد گفت این و اون ور میزنم و طرف چپ شلوار و شورتم و کشید پایین دیگه باسنم کاملا لخت بود خیلی خجالت می کشیدم مضافا اینکه مریضهای دیگه میومدن پشت پرده و سوال داشتن من و می دیدن و به خیال خودشون بچه بودم اشکال نداشت من هم طبق معمول تا پنبه رو کشید باسنم رو سفت کردم که دوبار گفت شل کن و با انگشت چند جا رو فشار داد و ضربه زد انگار میخواست جای مناسب پیدا کنه و سرنگ رو فرو کرد و من هم گریه تا تموم شد.

خاطره مریم جان

سلام من مریم هستم ۳۰ سالمه و همسرم علیرضا ۳۱ سالشه یه دختر چهار ساله به اسم مهرسا داریم😍😘 علیرضا پزشکه خودم داخل آزمایشگاه کار میکردم بعد از به دنیا اومدن مهرسا دیگه نرفتم سرکار😊خب حالا خاطره که در مورد مهرساس: اسفند ماه بود که علیرضا بهخاطر یه مشکل باید میرفتم شیراز و تا یه هفته هم نمیومد 😔علی که رفت منم داشتم ناهار درست میکردم که مهرسا با گریه اومد😱مهرسا: مامان ، مامان گوشم درد می‌کنه 😭من:چی شده عزیزم؟😘 مهرسا: نمیدونم مامانی گوشم درد می‌کنه 😭من: باشه مامان 😘رفتم دستمو گذاشتم رو پیشونیش تب داشت 😥به علیرضا زنگ زدم موضوع رو بهش گفتم گفت حتماببرش دکتر 😖مهرسا رو به زور اماده کردم خودمم آماده شدم ماشینو از پارکینگ درآوردم و رفتم یه درمانگاه نزدیک خونمون مهرسارو بغل کردم رفتم داخل نوبت گرفتم نشستم تا نوبتمون شه مهرسا بی‌حال تو بغلم بود بوسش کردم 😘مهرسا: مامانی آمپول نمیزنم😭😭من: باشه گریه نکن قربونت برم 😘😔همون موقع اسممونو خوندن رفتیم داخل بعد از معاینه دکتره گفت: گوشش عفونت کرده گلوشم همینطور تبشم بالاس چندتا آمپول مینویسم سر ساعت تزریق شه 😥 مهرسا تا اسم آمپولو شنید گریش شدید تر شد 😭😭😭😭من آمپول نمیزنم مامانی😥😭😭من: گریه نکن عزیزم 😔😘از دکتر تشکر کردم رفتم داروخونه داروهاشو گرفتم ۵ تا آمپول داخل کیسه بود با شربت😥😥کیسه رو گرفتم تو کیفم که نببینه سرش رو شونم بود😘رفتم قبض گرفتم آروم صداش زدم: مهرسا جان مامانی بیداری؟😘 مهرسا : مامان آمپول نههههه😭😭من: آخه عزیزدلم آمپول نزنی حالت بدتر میشه یدونه کوچولو بزنیم قول میدم دردت نگیره باشه مامانی؟😘 سرش تکون داد بوسش کردم 😘رفتیم داخل تزریقات کیسه داروهاشو دادم به پرستاره و رفتم کنار یه تخت خالی کفشاشو دراوردم خوابوندنم رو تخت😔من: زود تموم میشه خوشگلم خودتو شل بگیر دردت نیاد باشه عزیزم 😘😘سرشو تکون داد همون موقع پرستاره اومد شلوارشو دادم پایین پرستاره پنبه کشید آروم فرو کرد مهرسا: آیییی نهههه مامان نمیخوامممممممم آخخخ دردممممم میاد 😭😭😭😭من: جانم مامان جانم تموم شد تموم شد 😘😘پرستاره درآورد اون طرفو پنبه کشید فرو کرد مهرسا چیزی نگفت فقط گریه میکرد زودم تموم شد پنبه رو نگه داشتم یه خورده ماساژ دادم براش لباسشو درست کردم بغلش کردم 😘😘همش گریه میکرد به زور آرومش کردم😘😘
مرسی از اینکه وقت گذاشتید خوندید 😘😘 اگه دوست داشتین بگید ادامشو بزارم😘.

خاطره آقا milaaad

بسم الله...
سلام دوستان میلاد هستم🙋‍♂ حالتون؟ احوالتون؟😃بسیار فکر کردم که چه خاطره ای بفرستم که هم خدا راضی باشه هم بنده خدا😁خاطرات قدیمی زیاد یادم نیست😄ولی اینو دقیق یادمه که از همون بچگی فراری بودم🙈 دیگه خیلیا از ترس من باخبرند و گاهی هم سر به سرم میزارن😅مخصوصا شوهرخاله🤧که یکی دوباری لطفش شامل شده😂 خببببب بگذریم پر چونگی کافی🙂 پارسال پاییز دسته جمعی رفته بودیم زیارت😆خانواده من فرهان و خانواده سیمین😃 پدر و مادر و برادرمجردش که ۲۷سالشه اگر اشتباه نکنم🤔 هوای مشهد زد به سرمون و شوخی شوخی جدی شد😍خلاصه بلیط گرفتیم و بعد از رسیدن من و فرزاد و سامان ی اتاق شدیم مهیارم اومد قاطی مردا😂و بقیه دو ب دو😁اول کاری رفتیم زیارت و چقدر هم خلوت بود😁واقعا هیچ‌کدوم دلمون نمیومد ک از ضریح دل بکنیم.رفتم صحن و نشستم ب تماشای گنبد😊تماشایی ترین صحنه عمرم همونجاست.آرامش.عشق.غربت😢 غریب نوازی امام رو قطعا همگی تحربه ش کردین😃😃 من یکی دوساعتی تو صحن موندم که فرزاد زنگ زد و همگی جمع شدیم باب الجواد و باهم برگشتیم خونه.هوا سرد بود ولی گرمای زیارت نمیتونست حالمو بد کنه😁اون شب خستگی درکردیم صبح برای نماز باز رفتم حرم توحیاط خوندیم و من برای خیلیا ک دیگه نبودن نماز خوندم و تا میتونستم دلمو خالی کردم🤕 نزدیکای ظهر رفتم خونه کسی جز سامان و فرزاد نبود بقیه رفته بودن خرید🤦‍♀ گرفتم خابیدم یه ساعتی که خاب بودم کم کم با گوش درد بیدار شدم😢رفتم ی چایی خوردم باز برگشتم بخابم ک نشد بچه ها ناهار گرفتن خوردیم.رفتم دراز کشیدم مدام دستمم فشار میدادم رو گوشم بلکه یکم ساکت شه🤕بقیه هم رسیدن و همهمه ای ب پابود😂 برای ماهم خرید کرده بودم که اون لحظه فقط ب گوشم فکر میکردم و نفهمیدم چی به چیه🤕.باز رفتم‌اتاق خابیدم فرزاد برای شام بیدارم کرد یکی دوقاشق فقط خوردم🤕دیگه همه متوجه حالم شده بودن دوتا مسکن خوردم و گوشیمو‌تنظیم کردم که صبح برم حرم😃.با تاثیر قرصا خابیدم و صبح که بیدار شدم برم‌ حرم باباهم بیدار بود گفت اگه حالت بده همینجا بخون.که قبول‌نکردم و رفتم.راه زیادی تا حرم نبود پیاده رفتم و نمازمو‌خوندم هوای اول صبح سرد بود و منم رو زمین سرد نشسته بودم🤦‍♀کمی قرآن خوندم که باز هم درد گوشم داشت شروع میشد😢 بیحالم بودم ولی اصلا به دکتر رفتن فکرم نمیکردم🙈موندم حرم که نماز ظهرمم بخونم😄برخلاف خانواده اصلا برای تفریح نیومده بودم.به همچین آرامشی نیاز داشتم البته با فاکتور گوش درد🤕ظهر بابام زنگ زد که برای نماز میان حرم...حالم بدتر شده بود سرم سنگین بود.بعد از نماز اقا همایون (پدرسیمین) گفتن برو دکتر بقیه سفر بیحال نباشی حالت خرابه ها...در حال تارف بودم🙊 که انقدر گفتن واقعا خجالت کشیدم نرم😂 با فرزاد و سامان و بابا و اقا همایون رفتیم درمانگاه🤦‍♀لشکر کشی😂 نزدیکتر بود و نظر همه‌رو همین بود ک‌بریم اونجا😢بسیییارتاکید میکنم بسیار پزشک محترمی بودن و در نهایت ارامشی ک ب منم منتقل کرد معاینه کردن و دارو نوشتن🙃 فرزاد داروهارو گرفت سه چارتا معمولی و ۳ امپول پودری دیگه‌ک اسمشو ن یادمه و ن پرسیدم😂 فقط تا داروهارو دیدم حس کردم گردش خونم متوقف شد😂 جلوی سامان و پدرشم که اصلاااا نمیتونستم حرفی بزنم به شدت رودروایستی داریم🤦‍♀دیگه نمیدونم پدرم چطور متوجه حال خرابم شد که گفت فرزاد ما‌میریم شما بزنین و بیایین😁 ی نفسی کشیدم تو‌دلم گفتم باز میشه فرزادو دور زد😝بقیه ک رفتن فرزاد گفت بریم زود بزن حالت بده🤕حالا هی خاهش🤕هی تمنا😢هی التماااااس😭😂😂مگه راضی میشد؟ مرغش یه پا داشت: تا نزنی نمیریم😏
صدامون‌دیگه بالارفته بود🙈یه پرستار آقا اومد و گفتن ساکت باشیم😶 فرزاد مچ دستمو‌ گرفت و کشید تزریقات😤 منم دیگه از هیکلم خجالت میکشیدم اما اصلا نمیخاستم اون آمپولارو برنم😥 اولش که تزریق به عهده ی خانم بود🤦‍♀ که فرزاد دید معذبم رفت صحبت کرد و ی آقای تقریبا ۳۰ساله اومد.داروهارو که دید گفت همش مال توعه؟😳منم که مظلومانه گفتم آره😢😂اول تست کرد و گفت دراز بکش معمولیارو بزنم تا تست جواب بده😄.همچنان نشسته بودم نگاش میکردم که اومد کنارم گفت عه هنوز نشستی که😊رنگتم که پریده فشارت میزونه؟ گفتم نمیدونم😢 اول فشارموگرفت که پایین بود🤧 فرزادرو فرستاد دنبال سرم خودش از تو کمدی که تو اتاق بود ی سرم برداشت گفت زودبزنم برات داداشت که اورد میزاریم جای این😄دوبار زد و بیرون کشید تا بالاخره رگمو پیداکرد🤕فرزاد ک رسید کنارم نشست و حالمو‌پرسید گفتم‌ گوشم...😢گفت یه چیزی بخور. الان امپولاتم بزنی دیگه درد نمیکنه😃پرستارم که بیکار بود اومد کنارمون و باهم داشتیم حرف میزدیم که یه پسر همسن خودم تقریبا اومد تزریق داشت🤕پرستار که حالا فهمیده بودم اسمش علیه.داروهاشو گرفت و پسره هم کنار تختم دراز کشید امپول اولو خورد بدون هیچ واکنشی 😐 لباسشو کشید بالا علی گفت بلند نشو یکیم داری😄 دیدم این یکی پودریه و مدام چشمم در گردش بود😀دست علی.صورت پسره و فرزاد😅منتظر بودم واکنششو ببینم اگ اذیت بشه نزنم😆اما اینم بی صدا خورد فقط یه بارعلی گفت شل کن‌.‌..افرین..‌😄و تموم شد🙃ماشالله چه بی مزه امپول خوردی برادر😆خداقوت...سرم منم که تموم شد علی گفت برگرد بزنم اینارو🙃دوتا امپول بود😢گفتم‌یعنی باید سه تا بزنم؟😥گفت انگار حالت خیلی بد بود ک‌دکتر همچین داروهایی داده ولی حتما باید مرتب بزنیشون😄 گفتم باورکن سرم‌ک‌زدی خیلی بهتر شدم🙈 گفت به به چه مریض خوبی😂باهزار کشمکش بالاخره منو‌خابوندن😂فقط گفتم‌حریمو رعایت کن لااقل پرده رو بکش😭😂اولی رو که تزریق کرد خیلی میسوخت ولی زود تموم کرد دومی هم همون سمت زد که سفت شدم و دردش خیلی بیشتر بود😢 فرزاد همش میگف شل کن...علی هم که الکی میگف تموم شد😏 دوتا ک تموم شد فرزاد جاشو ماساژ میداد که گوشیم زنگ خورد فرهان بود جواب ک دادم‌صدای مهیار پیچید😍 بهم میگف نزار امپولت بزنن بزار نقشه فرارو بگم بهت😂 گفتم زدم عموجون😢ناراحت شد و گفت با عموفرزاد قهرم😂 گفتم عمو بزار کارم ک تموم شد زنگ میزنم گوشیو قطع کردم ک فرزاد سمت دیگه رو پایین کشید و علی پنبه ک کشیدچرخیدم به پهلو گفتم نزن دیگه این خیلی درد داره🤕 فرزاد باز منو برگردوند گفت خجالت بکشی هم بد نیستا یادم باشه بردمت خونه اول ببرمت جلو آینه هیکلتو ببینی😏علی
گفت بی حسی زدم خیالم راحت باشه😢باز پنبه کشید و نیدل فرو کرد😢 که خیلی درد مضخرفی داشت😯رسما گفتم من دیگه فلج شدم😢😂هر چی تکون و سفت و داد بود انجام دادم🙈😂دیگر آبرویی نماند🙊 تموم که شد علی گفت تموم شد عزیرم ببخشید😄لباسمو دردست کردم و یکم دراز کشیدم فرزاد کمکم کرد بلند شدم تا خاستم خم شم بند کفشامو ببندم آخم در اومد😥 فرزاد منو نشوند رو تخت خودش بندامو بست🙈😂گفت ته تغاری لوووس😂(لازم به ذکر است☝️اصلا هم لوس نیستم 😃🤞)فردا صبح و شبم باید میزدم😭😭 با تاثیر قرصا خابیدم ولی باز دردو حس میکردم صبحم نزاشتن برم حرم😢 طرفای ساعت ۹ بود که مامانم گفتن برو با بابات امپولاتو بزن😣 بریم حرم😁 ولی انقدر سرمون گرم شد که از خدا خاستم فقط یادشون بره من با قرصا حالمو خوب میکنم😅 ولی زهی خیالات باطل که فرهان اماده شده بود فک کردم میخاد بره زیارت ک گفت پاشو بریم آمپولتو‌بزن تا بقیه اماده شن برگردیم 😊 منم اینجوری بودم😬 همه با ترحم و تبسم نگام میکردن🤕😂 و من باز باید جذبه رو جلوی خانواده سیمین حفظ میکردم🙅‍♂😂 مهیار اومد آویزون من شد گفت نمیزارم ببریش😄باز خداروشکر یکی درکم میکرد😂گفتم خودم میرم زود میام😄 قبول کردن منم رفتم بیرون یه دور زدم برگشتم😆دوتا از آمپولارم‌انداختم دور🙈دیگه کسی شک نکرد و رفتیم حرم زیارت کردیم و وداع 😢 زود هم برگشتیم خونه تا جمع و جور کنیم برگردیم تهران🤕دو روز از مرخصی بابا و فرزاد مونده بود فرهانم اومد خونه ما😁فرداش طرفای ظهر بیدار شدم همه خاب بودن😂 داروهامو برداشتم زدم به‌چاک🙈رفتم دانشگاه و چند ساعت اونجا بودم گوش درد بازبرگشته بود🤕 ولی در حدی که میگرفت ول میکرد😂 دیگه هربار قیافه م مچاله میشد سعید(همکلاسیم) میگفت بازم؟😢😂بالاخره تا عصر به سختی تحمل کردم و برگشتم خونه.فکر کردن امپول امروزمو زدم🙈 شام که خوردیم باز دوبرابر تجویز دکتر کپسول و قرصارو خوردم تا بلکه بهتر شم🤦‍♀نکنین از این کارا🙈 ولی درد گوشم شب بدتر شد😢(چرا همه دردا شب میان سراغ آدم🤕)دیگه نتونستم تحمل کنم فرزادو بیدار کردم اونم با اتو حوله داغ میکرد برام.بعد گفت چرا خوب نشدی تو🤕تا حالا باید بهتر میشد بدتر شدی که...بعد گفت آمپولاتو زدی دیگه؟گفتم پس چیکارشون کردم🙈(ببخشید😂دروغگو نیستم فقط اون موقع نمیخاستم‌عصبیش کنم🤕) انقدر دردم ادامه داشت که فرزاد نشسته خابش برده بود😢 دیگه موقع اذان مامان بابا بیدار شدن و متوجه حالم شدن.بابا گفتن سعی کن یکم بخابی اول وقت ببرمت عباس ببینه.عجیبه این حالت نگرانم🤕 اگه میرفتم پیش عمو‌ خیلی شیک‌و مجلسی لو میرفتم😂 ولی دیگه مقاومت فایده نداشت ساعت ۸رفتیم بیمارستان و عمو کلی احوالپرسی کرد و بعد گوشمو‌دید و تعجب کرد از این همه عفونت🤦‍♀نسخه رو دید گفت اینارو زدی و وضعت اینه؟ دوباره دارونوشت تقریبا مثل قبلیا😢 گفتم تزریقی نده دیگه میبینی که تاثیر نداره😢گفت اگه بزنی تاثیر داره پسرم😏 فک کنم فهمید🤦‍♀ دیگه لال گشتمی😶 بابا رفت داروبگیره میدونستم که عمو میزنه و الفاتحه😖 عمو داروهامو‌دید گفت برو بخاب دوتا میزنم الان شبم یکی بزن😄فردا و پس فردام صبح و شب بزن‌ببینم چطور میشی.نگرانم کردی🤕اول خاستم بگم که قبلیا رو نزدم پس نسخه رو کم‌کنه.ولی زشت بود🤦‍♀😂 گفتم همینارو تحمل کنم دیگه بقیه رو باز میپیچونم🙈رفتم نشستم رو تخت بابا هم ناراحت بود فکر میکردن بدنم جواب نداده😢دکتر اومد ی امپول معمولی کشید تو سرنگ و پنبه کشید و اولی تقریبا خوب تموم شد😃 دومی ی امپول بزرگ‌و پودری بود😢 گفتم عمو‌ بی حسی نمیزنی؟ گفت حتما میزنم عزیزم😊 همون سمت اول پنبه کشید و نیدل فرو کرد واقعا حس میکردم یه مایع سنگین داره تزریق میشه که پامو‌سر میکرد🤦‍♀ دستمو مشت کردم و سفت شدم دیگه داشتم میمردم گفتم عمو‌دیگه تحمل ندارما🤕گفت وایستا پسرم الان تموم میشه😄 واییییی آخ عموووو تجون رهام بکش بیرون😢 دیگه اشکم دراومد🤦‍♀ که تمومش کرد و گفت تمام میلاد کوچولو😊 استراحت کن😃 رفت دستاشو بشوره بعد با لبخند نگام کرد گفت دوسه روز راه بیا حالت خوب شه 😊 حرفی نزدم رفت پیش بابا و بهش گفت کدومارو شب بزنم.و تاکید کرد تنها‌نباشم🙈😂😂😂و گفتن امپولارو زدم دوباره برم معاینه. رفتیم خونه افتادم رو تخت و بیهوش شدم😂درد گوشم کامل خوب نشده بود ولی تاثیر امپول مسکن خیلی خوب بود.آرامش داشتم😁 تا شب خابیدم و برای شام که بیدارم کردن دیدم خاله رویا 😍و شوهرش مهمونمونن🤕 یکم شام خوردم و کنار کشیدم.کسل بودم و ترجیح میدادم دراز بکشم.معذرت خاستم و رفتم اتاقم ده مین بعد بابا و آقا آزاد اومدن اتاقم بلند شدم نشستم😁نیس که داماد جدید بود هنوز اونقدرا راحت نبودم اما آقاآزاد ب حدی خوش اخلاق و خوش صحبته که کسیو نمیزاره ساکت بمونه😂 ماشالله ی هیکل بزرگی هم داره‌آدم میگُرخه🙈هیکلش ژنی اینجوریه بدون حتی یک‌جلسه باشگاه😃 بابا ازش خاسته بود آمپولامو بزنه(آزاد با شغل آزاد😂) منم به بابا نگاه میکردم.واقعا دلم نمیخاست بزنم چه برسه به دست آزاد🤦‍♀ اونقدر شوخی کرد و حرف زد که وقتی به خودم اومدم دیدم دمرم و آزاد پنبه کشید🤕 سفت شدم که با دست فشار داد و گفت عه عه شل کن هنوز نزدم‌که... دوباره پنبه کشید و اولیو زد😢 دستمو گاز میگرفتم تا آبرو ریزی نشه.حرفی نزدم ولی سفت شده بودم که گفت یکم شل کن تموم شه😃جاش پنبه گذاشت و من تکون نخوردم 😢 گفت میترسی مگه؟ حرفی نزدم😢 دوباره حرف زو باهام تا به حرف بیام ولی هیچ نگفتم😣دومی رو داشت آماده میکرد میدونستم پودریه و مثل صبح 🤕 دیگه دلو زدم به دریا گفتم بیحسی نداره؟🙈 آزاد خندید گفت نه نداریم ولی نگران نباش‌ اذیت نمیشی😃 سمت بعدیو آماده کرد و پنبه کشید نفسمو‌حبس کرده بودم‌ولی همچنان کارشو میکرد و میگفت نفس بکش😄 کم کم شل شدم نیدلو وارد کرد دردی حس نکردم ولی دوثانیه نگذشته بود که باز حس کردم پام داره قطع میشه🤕 از زانو‌خم کردم بابا نشست کنارم و پامو‌گرفت باهام حرف میزدن ولی دیگه صدام‌دراومده بود و داد میزدم🙊 آزاد زود کشید بیرون و لباسمو درست کرد.معذرت خاهی کرد و حالمو‌پرسید تا رفت دستاشو بشوره منم زود اشکامو پاک‌کردم🙈و ب پهلو خابیدم آزادم اومد نشستیم کلی حرف زدیم آخر شب رفتن قرار شد امپول فردا صبحو بیرون بزنم و شبیو آزاد🤕😢فردا صب رفتم دانشگاه.وسط کلاس دیدم بابا زنگ میرنه جواب ندادم.تا قطع شد مامان زنگ زد🤕 دیگه کلاسو ترک کردم جواب دادم و گفتن وقت آمپولاته زود برو بزن😢گفتم همراهم نیس که🤕 دیگه کلاس که پریده بود.برگشتم خونه و داروهامو برداشتم دیدم مامانمم اماده شده منتظر من🤦‍♀هرچی اصرار کردم نیاد قبول نکرد😂 در این حد اعتماد دارن🙈 باهم رفتیم تزریقات و کسی نبود😂 داروهارو دادم و رفتم دراز کشیدم پشت پرده مامانمم نشسته بود منتظر که کارم تموم شه.تزریقاتی یه آقای حدود۴۰ساله بود چند تا سوال پرسید و بعد امپولو آماده کرد بازهم اصرار داشتم که لیدوکائین بکشه🙈 ایشونم قبول کرد و پنبه کشید خیلی سریع تزریق کرد🤦‍♀تزریقاتی یه آقای حدود۴۰ساله بود چند تا سوال پرسید و بعد امپولو آماده کرد بازهم اصرار داشتم که لیدوکائین بکشه🙈 ایشونم قبول کرد و پنبه کشید خیلی سریع تزریق کرد🤦‍♀ فقط ی آخ گفتم و کشید بیرون😃 خیلی خوشحال بودم که چقدر دردش کم بود😂 رفتم خونه باز خابیدم🙈نمیدونم چرا بعد هرتزریق باید بخابم😁یه قانون نانوشته س برام😁 اما درد امپول اخری تازه شروع شده بود پامو نمیتونستم زمین بزارم🤕 فرزاد کلی برام کمپرس کرد و گفت بد زده😢دیگه حالم خوبه خوب بود تاثیری از درد نبود.ولی قرصامو همچنان میخوردم بابا زنگ زد به عمو که بگه حالم خوبه دوتا آخریو نزنم😍😂
ولی خیلی اذیت شدم سعی میکردم به روم نیارم ولی دردبدی رو تحمل کردم😢

دوست نداشتم انقدر طولانی شه ولی شد🙈ببخشید چشماتون خسته شد 🤓 ولی تا اینجا که زحمت کشیدین محبت کنین کامتنم بزارین 🙈 کلی خوشحال میشم😍😄مواظب خودتون و خوبیاتون باشید😃🖐

خاطره آقا حامد

سلام امید وارم حالتون خوب باشه حامد هستم پسر عموی آوا@ 21 سال و هشت ماه سن دارم ( حامد خدای دقت ) این آوای ما به دلایل مسخره خودش گفته بود حمید 30 سالشه حالا من می گم واسه عمش گفته حمید داداشم 35 سالشه ( اگه جواب کامنت هارو ندادم به پلیس خبر بدید چون شک نکنید به دست دختر عموی بی اعصاب کشته شدم ) یه خاطره از خودشو مهرداد پسر همسایشون گذاشته بود توی اون خاطره حمید 20 سالش بود . ( لزومی نداشت اینارو بگم ولی خوب خودم می دونم چرا گفتم یه تصفیه حساب قدیمی بود ) تو فامیل پدری فقط داداشم پزشک و یکی از دختر های فامیل که امسال قبول می شه رتبه سه رقمی کشوری آورده . بازم پزشک داریم ولی خوب گفتن نداره چون خیلی نسبت دوره تو فامیل مادری دکی موجود نیست خوب می رم سر اصل مطلب اولین آمپولی که از حمید خوردم 14 سالم بود فکر کنم قبلش چند باری مریض شده بودم ولی خوب کیه که دستش به من برسه حمید همیشه برام تکیه گاه خوبی بوده ولی وقتی عصبی باشه حاضرم خودمو بندازم تو دره ولی دورش نرم . بچه که بودیم خیلی شیطون بودیم همش منتظر این بودیم که پنج شنبه بشه همه بزرگتر ها مارو بذارن خونه مادر بزرگ خودشون برن سر خاک یعنی خوشم می یاد همه پنج شنبه ها سر خاک می رفتن بعداز ظهر می رفتن تا شب ( الانم همین طور هممون کل هفته رو می گذرونیم به امید تفریح دور همی آخر هفته ما بااین که دیگه مادر بزرگ پدر بزرگی نیست مثل قدیم هنوز دور همیم ) ما هم تا شب غلطی نبود که نکنیم اون موقع من و آوا و امیر حسین از همه بزرگتر بودیم و بقیه با اختلاق دو یا سه سال کوچیک تر پسرای همسایه هم که قبلا آوا گفت نوه های عمه پدر گرام بودن . به شدت آلار سازی می کردیم عادله بااین که کوچیک تر همه بود ولی به شدت فوضول بود چغندر رسیده رو خاک کرده بودن که سالم بمونه عادله و فائزه کشیده بودنش بیرون به شدت هم راضی بودن از کشفشون سعید ( نوه عمه بابام ) هفده سالش بود اون موقع گفت عجیب دلم آش خواست دخترا هم گفتم کاری نداره همه چی رو قاطی ریختن تو قابلمه یعنی نگم دیگه براتون چغندر به فنا رفت همه مواد نپخته بود ولی خوب زیر قابلمه رو زیاد کرده بودن آبش تموم شده بود هی آب می بستن توش یعنی خیلی صحنه جالبی بود ما هم مثل ابلها همه منتظر بودیم بپزه ( سر آشپز کی بود حالا آوا و فائزه باز فائزه رفته سر خونه و زندگی یه کاری الان بلده این آوا که آب جوش می ذاره رو گاز می سوزونه تهش به قول خودش تخم مرغ عینکی بلد درست کنه ) ماهم تصمیم گرفتیم همه راز نگه داری کنیم و آش و سر به نیست کنیم تا پدر مادرا نیومدن و خودمونو سر به نیست نکردن مراسم خاک سپاری آش که انجام شد یکم علف ریختیم روش که ضایع نباشه همه وسطی بازی می کردیم اون موقع پاییز بود . نمی دونم قبول دارید یا ن حرف منو آدما بیشتر تو پاییز و بهار سرما می خورن چون می پوشی گرم در می یاری سرد ما هم که بازی کرده بودیم تو اون هوای سرد خیس عرق بودیم ولی خوب سرما خوردگی تو تابستون به نظر من یه ننگ بزرگ اونم تو هوای کاشان ( امسال خیلی گرم بود خونه ای که آوا اینا توی روستا دارن آبگرمکنش یه اتاقک مخصوص داره تو حیاط می خواستم روشن کنم برم حمام چون خیلی وقت بود خاموش بود دیدم خودش رو شصت درجش بااین که روستا خنک تر خود کاشان که زندگی می کنیم ) خلاصه که ما کلی بازی کردیم این ارث میگرن و همه داریم و واقعا درد آزار دهنده ایه سر درد داشتم شدید واقعا این آهنگ مهراب حرف دل منه که می گه می کشه آخر منو سر درد شقیقه . اومدیم تو خونه یکم نشستیم مامان بابا ها هم دیگه اومدن مامانم اومد بهش گفتم مسکن بده دارم می میرم ( اون موقع بااین که 14 سالم بود ولی نرده بانی بودم واسه خودم قدم از مامانم بلند تر بود ) مامانم گفت چته باز حوصلم نمی رسید گفتم سرم درد می کنه داشتم جون می دادم یه استامینوفن AD داد آخه کی واسه سر درد شدید این قرص و می ده چیزی نگفتم لباس گرم پوشیدم رفتم رو تخت تو حیاط نشستم بچه ها همه تو خونه بودن صداشون می اومد یه خورده گذشت حس کردم چیزی تو گلوم در جریان دیدم بله خون دماغ شدم راستش ترسیدم آخه خیلی درد داشتم رفتم صورتمو شستم می خواستم برم تو خونه سرم گیج رفت دوباره نشستم رو تخت که دیدم مامانم و حمید اومدن بالاسرم حمید گفت دیوونه تو این سرما با آب یخ صورت شستی اخم کرده بود واسه این که آروم بشه گفتم ن خون دماغ شدم . حمید بلندم کرد بردم تو اون قسمت خونه خونه مادر بزرگم یه خونه با بود با تقریبا می شه گفت با سه دست خونه که سه تا خونه کامل همه چی داشت اون قسمت کسی نبود همه تو خونه اصلی که محل سکونت بود دور هم بودن حمید معاینه کرد فشارمو گرفت . منم واقعا می ترسیدم ولی خوب خجالت می کشیدم چیزی بگم چون به نظر خودم بزرگ شده بودم و یکمم صورتم مو در آورده بود ( عکس هاش موجود این قدر زشت بودم واقعا الان خودمو می بینم باورم نمی شه این عکس ها منم خود کشی نکردم جای امیدواریه ) معاینه که تموم شد به بابام گفت شما شب می مونید ؟ بابا گفت آره چه طور گفت پس من و حامد می ریم خونه خون دماغ شده باید مراقبش باشم درسته بزرگ شده بودم ولی خوب دلیل نمی شه این جا دیگه کوتاه بیام این قدر مخالفت کردم با حرفش که آخر حمید یکی خوابوند تو گوشم بابامم که قربونش برم هیچی نمی گفت ولی خوب به خاطر ضربه باز بینیم خون که حمید به شدت پشیمون شد از کارش خلاصه از همه خدافظی کردیم اومدیم کاشان سر راه حمید دارو خرید من سرم و تشخیص دادم فقط وقتی رسیدیم لباس هامون و عمض کردیم به من گفت هر جا راحتی بخوام از اونجا بود که استرس لعنتی شروع شد اومد کنارم دوتا آمپول دستش بود گفت به شکم بخواب اول اینارو بزنم با ترس و لرز برگشتم لامصب ز اولین قطرش درد داشت منم سرم درد می کرد و دل دل می زد نعره می زدم یعنی حمید هی می گفت جانم داداشی تموم شد بعدی سوخت بهش گفتم آمپول زدی یا باروت خودمم خندم گرفت برگشتم سرم و وصل کرد بهش گفتم حمید فردا بریم روستا گفت حالا ببینم خلاصه خوابیدم حمید هم سرم و در آورده بود من نفهمیده بودم اصلا این سنگین بودن خواب ارثی هممون این جوریم همه جا رو آب برد ولی مارو خواب ( قبلا آوا گفته موضوع خواب و آب ) صبح ساعت یازده بود حمید بیدارم کرد به زور صبحانه کرد تو حلقم ( مهربونی هاشم زورکیه داداشم ) بعدم گفت بخواب یه آمپول دیگه بزنم بعد بریم گفتم بکشیمم نمی زنم اومدم پاشم نشست رو پام آخه یکی نیست بگه پام شکست ابله جان من بچه بودم اون موقع ( البته وزنش و ننداخته بود رو پام ) همون جا که نشسته بود آمپول آماده می کرد آمپول و گذاشت کنار من و گرفت بلند شد با زور من و خوابوند ( این داداش من یه مدت تو ساواک کار می کرده شک ندارم ) پاشو گذاشته بود رو پام یه پاش رو زمین بود آمپول می زد راستش به غرورم بر خورد خیلی بد بود وضعیتم ولی خوب بازم نعره های خشگلم و تحویلش دادم بلدم بلندم کرد آبم داد گفت بخور چه چه زدی گلوت تاب برداشته . ظهر رفتیم خونه مادر بزرگو ناهار تا شب مثل روز قبل بازی کردیم کشته هم دادیم با این بازی هایی که ما می کنیم ولی خوب آمپول نزد کسی . خیلی طولانی شد خاطرم . امید وارم از خاطرم خوشتون اومده باشه دفعه اولم نبود که می نوشتم واستون دو بار نوشتم دادم آوا از طریق ربات ارسال کنه ولی خوب این دختر عموی لجباز من از کسی بدش بیاد دیگه بدش اومده نمی دونم از چی ناراحت حرفم

خاطره Elahe جان

♡Elahe~♡° 😉:
سلام😊✋
من الهه م ۲۲ سالمه . 🙋‍♀
و اینکه چند ساله فقط خاطره ها رو میخوندم👩‍💻 و چند مدتی هست که واسه خاطره هاتون نظر میذارم 😊
خاطره هام زیاده تو دوسالی که دانشجو بودم چقدر بلا سرم اووومد خدا میدونه ولی خجالتم میاد بنویسم🤦‍♀
و اما خاطره:ترم ۴ بودم یک روز تعطیل که دانشگاه نداشتم (من ۲ ترم اخر خونه گرفتم) تا ظهر که سه تایی خواب بودیم از چند روز قبل پهلوی راستم درد میکرد ولی درد میگرفت و ول میکرد.از خواب که بیدار شدیم طی یک حرکت سریع ناهار درست کردیم داشتیم میخوریم که یه درد شدیدی تو پهلوی راستم گرفت خیلی بد بود نمیتونستم بشینم نه میتونستم بخوابم فقط دستم و گذاشتم رو پهلومو گریه میکردم😭😭😭 بچه ها گفتن چیشدی گفتمم واااای پهلوممم خیلی درده دارم میمیرم .تب و لرز کرده بودم و تهوع داشتم دیگ بچه ها کمکم کردن اماده شدم و رفتیم بیمارستاان🚑تا اومدیم برسیم بماند که چقدر درد کشیدم و از شدت درد دست بچه ها رو فشار میدادم که صدام در نیاد 😥🤐😥رسیدیم بیمارستان من و که بردن تو اوراژانس خوابیدم دکتر اومد 👨‍⚕گفت چیشده بچه ها توضیح دادن .من اصلا توانایی حرف زدن دیگ نداشتم .دفترچه مو گرفت دارو نوشت گفتن مسکنه میگم اینو برات تزریق💉 کنن دردت اروم بشه تا ازمایش و بگیرن و ببینم جوابش چیه .دیگ به هر بدبختی بود آزمایش انجام شد و داروهام اورد دوستم داد به یه پرستار اقا ک اونجا بود منم با اون حال تو اون شرایط اصرار میکردم باید خانم باشه😢🙈دست ارزو کشیدم گفتم توروخدا من خجالتم میاد گفت مرض داری میمیری .خانم باشه چیه ؟خانم از کجا پیدا کنم😂😂😂هیچی اقاهه اومد گفت اماده شید اینو بزنم💉 درتون اروم بشه به سختی برگشتم بچه ها خودشون زحمت آماده کردن منو گردن گرفتن😘دیگ پنبه کشید فرو کرد کرد تزریق کرد و کشید بیرون من کلا انقدر درد پهلوم زیاد بود اینو متوجه نشدم خلاصه با کلی خجالت لباسم درست کردم برگشتم جواب ازمایشم اومد دکتر دید گفت سنگ کلیه س.من😳😳😳😭😭😭اینطوری بودم تهوع شدید داشتم لرز داشتم .دیگ دکتر گفت امپوله رو زدی بهتر نشدی گفتم نه اصلا دارم میمیرم😢😢😢 دارو نوشتن و گفتن یه سروم نوشتم و چند تا امپول هست و شیاف. و رفتن گفتن دوباره میام .دوستم رفت دارو هارو گرفتن دادن به همون اقا سرم و اماده کرد گارو بست بالای بازوم حالا رگ پیدا نمیکردن دوب  

 میشه . سروم نکشیدن گفت دکتر بیاد ببیننت اگه گفتن مرخصی میام میکشم بچه ها گفتن باشه مرسی و رفتن به دکتر گفتن بعد ربع ساعت اومدن دوباره معاینه کردن هر جای پهلو و قسمت پایین دنده ها دست میگذاشتن من درد میگرفت و دیدم ول نمیکنه دستشونو گرفتم🙈 گفتم آیییییییی آخ یواش تو روخدا 😢😢😢😢گفت درده گفتم آره فشار میدین درد میگیره دفترچه رو گرفتن گفت این امپول ها رو مینویسم اگه دردداشتی فردا .بزن. یه سونوگرافی هم نوشتم حتما برو فعلا مرخصی تا جواب سونو رو فردا شب بیار ببینم گفتم باشه ممنونم سروم کشیدن بخاطر مورفین💉 خیلی گیج بودم با کمک بچه ها اومدیم خونه.باز شب درد داشتم ک چون شب بود حال بیمارستان رفتن نداشتم واقعا نمیتونستم راه برم و دیر موقع بود و بچه ها خواب .چون خودم دوره دیدم هلال احمر دست به کار شدم یه آمپول💉 پیروکسیکام هم بود اماده کردم چقدر دستم میلرزید تا حالا برا خودم نزده بودم.و به سختی ایستاده واسه خودم تزریق کردم و یکم دردم اروم شد.

•هنوز ادامه داره ک خیلی زیاد میشه دیگه 😊😊😊
•الان ۱۰.۱۱ ماهه از این موضوع میگذره من کلا همیشه حالت تهوع دارم 😭
غذا نمیتونم بخورم بوی غذا میخوره بهم حالم بد میشه .شب ها تب میکنم من سنگم دفع نمیشه دکتر هم میگن لازم به سنگ شکن و اینا نیست 
خیلی خیلی پهلوم درد میگیره بعضی روزها مخصوصا شب ها 
دکتر های وب راه و چاره ایی به من بدین ❤️❤️ خیلی دارم اذییت میشم 
اگه خاطره رو بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید 😘😘❤️❤️

خاطره marjan عزیز

سلام به همگی marjan هستم همسر محمد.م👋😎 پرستار هستم و همسرم هم پزشک . مادر دوقلوها😇 انقد شیطون شدن که فقط باید ببینین نیاز به نیروی کمکیو احساس میکنم شدیدا😒 خب بریم سراغ خاطره که واسه چند روز پیشه
من و محمد شیفتامونو تا حدامکان یجوری برداشتیم که هر دو باهم سرکار باشیم بعد هر دو باهم پیش بچه ها باشیم
چند روز پیش اخرای شیفت بودم که دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره رو نمیشناختم برداشتم من:الو _الو من:سلام بفرمایید _... هستم از بیمارستان همسرتون من: اهوم بله احوال شما؟ بفرمایید _سلامت باشید میخواستم بگم لطف کنین بعد از شیفتتون تشریف بیارین بیمارستان که با اقای دکتر برگردین من: چیزی شده؟ _ یکم حال ندارن خودشون اینجوری گفتن من: چی شده؟😐 _ انگار مسموم شدن من: اهوم باشه مرسی _ خواهش میکنم خدانگهدار من: خدانگهدار😶 شیفتم تموم شد باید بخشو به همکارام تحویل میدم بخاطر همین یکم کارم طول کشید ولی سریع از بیمارستان خارج شدم و یه آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان . رسیدم و بدو بدو رفتم تو بخش خودمو معرفی کردم و یکی از پرسنل منو برد تو یه اتاقی😑 دیدم محمد رو یه تخت خوابیده و سرم بهش وصله و ظاهرا خواب بود رفتم کنارش دیدم رنگش پریده دستشو گرفتم سرد سرد بود خیلی ترسیدم😑 ادم حتی اگه خودش از کادر درمان باشه ولی مریض شدن عزیزای ادم واقعا ادمو بهم میریزه😑 چشماشو بی رمق باز کردم گفت سلام مرجان گفتم سلام محمد خوبی؟ گفت راستش نه امروز کل شیفتم تو سرویس بهداشتی گذشت 😂 گفتم الان بهتری؟ گفت اره هد حسابی روبرام کرد😂 گفتم محمد یکم جدی باش😕 گفت باشه گفتم چرا نرفتی خونه گفت کسی نبود اینجا حداقل یه دارویی چیزی زدن بهم گفتم الهی بمیرم سرمت تموم شد بریم دیگه ؟ گفت نه بابا درش بیار بریم گفتم عجلت واسه چیه؟ گفت اخه بچه ها مامانت اذیت میشه گفتم الان زنگ میزنم میگم که امشب بمونن همونجا گفت ینی من بچه هامو نبینم😢 گفتم نمیتونم نگهشون دارم خب حالت بهتر شد میریم میاریمشون😎 خلاصه زنگ زدم و مامانم کلی سفارش مادرانه کرد و گفت که خیالت راحت باشه و مواظب شوهرت باش😛
سرم محمدم که تموم شد از دستش کشیدم و کمکش کردم اماده شد. هدشون خیلی اقای خوبیه  ازش تشکر کردیم اونم کلی سفارش کرد گفت اگه شیفت بعدیتو نتونستی بیای زنگ بزن جابجا کنم 😇و رفتیم پایین . محمد سوار ماشین شد و منم پشت فرمون نشستم گفت مرجان یه داروخونه وایسا یکم دارو بگیریم گفت باشه دکتر😁 جلو یه داروخونه نگهداشتم گفت اون کیفو بیار یه برگه بردار اینایی که میگم بنویس گفتم الان خودم برات تجویز میکنم😂 خودم یه سری چیزا نوشتم و به محمد گفتم اینا رو نوشتم خوبه اونم یه دارو دیگه گفت و مهر کردم و رفتم داروخونه گرفتم و اومدیم خونه . محمد اروم شده بود ولی خیلی ضعف داشت کمکش کردم دراز بکشه یکم کته گذاشتم و رفتم سراغش گفتم چیزی میخوای ؟ گفت نه مرسی گفتم از داروهات بیارم یا میخوای بخوابی؟ گفت یه b12bکمپلکس بیار بزن واسم دست و پام بیحسه کلافم😑 رفتم اوردم و اماده کردم گفتم یه جا کشیدم اقای شجاع😎 گفت مرسی مرجان ترسو😕 انقد بیحال بود حتی نمیتونست اماده شه کمکش کردم اماده شد پنبه الکلی کشیدم گفتم خب اقای دکتر یه دوتا نفس خوب بکش محمدم گفت دوتا دروغه اولیو نکشیدم میزنی😕 گفتم عجبا شگردامون لو رفته😂 تصمیم گرفتم تا فرصت هست کارمو بکنم داشتم اینو میگفتم نیدلو فرو کردم گفت اخخ هیچوقت شگردات لو نمیره 😑 خندیدم گفتم حالا نفس بکش😂 شروع کردم تزریق کردن محمد گفت وای مرجان مطمئنی پنی نیس چرا انقد سنگینه؟😑 اااخخ گفتم بخاطر اینکه تو ضعیف شدی یه نفس دیگه بکش تمومه گفت واااای مرجان اروووم بسسسههه گفتم تموم اقا تموم گفت ااای مرجان خیلی درد داره گفتم الهی فدات شم تموم شد درش اوردم یکم جاشو ماساژ دارم که محمد گفت خدا ازت نگذره انقد دستت سنگینه گفتم عهههه بقیه امپولایی که برات گرفتم میدم خانم ... بزنه گفت نه نه غلط کردم😐یکم خندیدم و گفتم خوبی الان ؟ گفت عالی یهو حالش بد شد بدو بدو رفت تو دستشویی حالت تهوع داشت همش عق میزد رفتم یکم پشتشو ماساژ دادم گفتم الهی ضعف کردی با یه امپول وگرنه خوب بودی که😑 یکم اب زدم دست و صورتش اوردمش تو تخت گفت مرجان اون دمیترونو بیار گفتم امپول نه ضعف میکنی بخواب یکم اروم میشی بعد ولی تا میومد دراز بکشه دوباره حالش بد میشد رفتم دوتا امپولو اماده کردم اومدم براش بزنم که دیدم کنار تخت از حال رفته خیلی ترسیدم😑 پاهاشو انداختم بالای تخت صداش میزدم یکم اروم زدم تو صورتش و بازوشو فشار دادم چشماشو باز کرد بلندش کردم اومد رو تخت سرم گرفته بودم ااومدم رگشو پیدا کردم البته با بدبختی سرمو وصل کردم یه تقویتی و یه ضد تهوع توش ریختم گفت مرجان یکم اب بده بهم رفتم یکم اب اوردم یکم خورد و خواب رفت . سرمش تموم شد رفتم دربیارم بیدار شد گفت مرجان معدم داره میترکه یه رانی بیار گفتم سرمتو دراوردم که گفت عضلانی بزن اشکال نداره . رفتم یه رانی اوردم امادش کردم پنبه کشیدم خودشو سفت کرد گفتم اروووم درد نداره که شل کن خودتو یه نفس کشید و شل کرد تا اومدم نیدلو وارد کنم همین که احساسش کرد دوباره سفت کرد گفتم محمد چی شدی؟ خوبی؟ گفتم وای مرجان توروخدا اروم بزن گفتم باشه محمد این چه حرفیه😏 خلاصه شل کرد منم امپولو زدم که یهو داد زد ااااخ مرجان درش بیار گفتم تمومه دراوردم بقیشو تزریق کردم و کشیدم بیرون یکم ای ای کرد و دوباره خواب رفت😑 فردا که بیدار شد یکم رنگ و رو نداشت که به تجویز خودش😂 یه ب کمپلکس زدم بهش که دیگه اون خاطره ساز نشد😂 تا عصرم حالش بهتر شد و رفتیم بچه ها رو اوردیم که مامانم کلی قربون صدقش رفت گفتم مامان من بچتما گفت وااا این چه حرفیه محمد مثل پسر خودمه گفتم باشه😕 محمدم هی میخندید😏
اینم از این خاطره
خدانگهدارتون🌹

خاطره آرتا جان

سلام به همه شما،تقریبا یک ساله که نیومدم وب،از بس که درگیر بودم ،دلم تنگ شده بودچطورین؟خوب هستین تابستون خوش میگذره؟چه خبرا؟اصلا نمیدونم دیگه کسی هم از قدیمیا مثل آیلین گلی مهرسام عزیز،آقا امیر شیطونمون،سارای مهربونم دکتر مهدیه و آقا مهرزاد عزیزمون اینجا موندن یا نه،امیدوارم هر جا هستن سالم و سرحال و شاد باشن خب بریم سراغ خاطره که مال تقریبا یک ماه پیشه،اینجا که خداروشکر همه با هم از آمپول میترسیم ولی اگه من از آمپول ۱۰ تا میترسم از دندونپزشکی و کلا هر کاری که به دندونپزشکی ربط داشته باشه ده هزار تا میترسم،یعنی تا این حد که من آخرین باری که رفتم دندونپزشکی واسه ارتودنسیم بود که اون موقع ۱۶ سالم بود و همون بار اول که این بند های فلزی رو گذاشتن تو دهن من و چون فاصله بین دندونام کم بود رفت تو لثم و دستکش دکتر خونی شد به حدی بعد از ۱۰ دقیقه که رو یونیت خوابیده بودم رنگم پریده بود و میلرزیدم که به مامانم گفتن بره سرم بگیره و همونجا رو یونیت به من سرم وصل کردن و فقط فک بالامو ارتودنسی کردن و توی جلسه بعدش فک پایینمو ارتودنسی کردن کهخلاصه که از اون موقع تا حالا من از بس میترسیدم دندون پزشکی نرفته بودم تا اینکه نزدیکای عید من همش میدیدم فک پایینم درد میکنه یه یک ماهی باهاش ساختم دیدم اصلا دردش کم نشد خلاصه که رفتم دکتر و عکس گرفتم مشخص شد که دندونای عقلم که از شانس گلم هم نهفته بودن در اومدن و دارن به دندونام فشار میارن و دکتر گفت هر چه زودتر باید جراحی کنی و درشون بیاریم چون اینجوری نظم دندونای پایینت هم بهم میریزه و خب من یه به درک گفتم و دردو تحمل میکردم.که اونم بعدش اومدم خونه و آرمان بهم سرم وصل کرد از بس که حالم بد شده بود،من بیچاره نه ماه ارتودنسی داشتم و بعدش چون خیلی میترسیدم دیگه نذاشتم دندونامو فیکس کنن و هنوز که هنوزه من اکثر شبا پلاک میذارم،خلاصه که از اون موقع تا حالا من از بس میترسیدم دندون پزشکی نرفته بودم تا اینکه نزدیکای عید من همش میدیدم فک پایینم درد میکنه یه یک ماهی باهاش ساختم دیدم اصلا دردش کم نشد خلاصه که رفتم دکتر و عکس گرفتم مشخص شد که دندونای عقلم که از شانس گلم هم نهفته بودن در اومدن و دارن به دندونام فشار میارن و دکتر گفت هر چه زودتر باید جراحی کنی و درشون بیاریم چون اینجوری نظم دندونای پایینت هم بهم میریزه وخب من یه به درک گفتم و دردو تحمل میکردم و به کسی هم نگفتم تا اواخر تیر که مثلا من به آرمان به عنوان برادر رازدار و عزیزم گفتم که اینجوریه و اون موجود سواستفاده گر رفته بود گذاشته بود کف دست دوست سواستفاده گر تر از خودش که جراح فک و صورته و عکسای منم دیده بود و تاکید کرده بود که باید هر چه زودتر عمل کنیم آرمان مثلا لطف کرده بود و بهش در مورد ترس من و غش کردنام گفته بود و محمد بهش گفته بود اصلا نگران نباش بیارش پیش خودم،آخر وقت که همه مریضا رفتن براش وقت میذارم که نخواد عجله کنیم و آروم آروم کاراشو میکنم تا حالش بد نشه، آرمان جملش تموم نشده بود که رفته به محمد گفته که من فحش بر سرش نازل کردم،یعنی سه چهار دقیقه خودمو میزدم به در و دیوار به آرمان فحش میدادمرمان هم هی میگفت حالا که عجله نمیخاد بکنی یک هفته مونده اصلا ترس نداره بی حسی میزنه نمیفهمی و ازینجور چیزا،منم اصلا این چیزا حالیم نبود که، نزدیک بود از ترس سکته بکنم که البته به لطف پروپرانول خدا نذاشت من بمیرم و خلاص شم😩تو این مدت هم آرمان همش داشت با من حرف میزد در مورد دندون عقل خودش که عمل کرده بود میگفت ولی هیییییییییچ تاثیری بر تصورات من نذاشت تا همون روزی هم که میخواستیم بریم من هر شب زار میزدم بابام میگفت نمیدونم چرا این چند روز دلم میخواد زودتر شوهرت بدم بری😅😅😂😂 خلاصه که اون روز نحس اومد ما نزدیک ۸ شب رفتیم من رنگ گچ شده بودم آرمان همش منو دلداری میدادتا محمد کارش تموم شد و اومد کلی تحویل گرفت لپ منم کشید گفت نگاش کن هنوز منو ندیده هم گریه کرده هم رنگش پریده جوجه خانم و شروع کرد که اصلا درد نداره و نمیفهمی و اصلا چشماتو ببند خون هم دیدی یا اگه مجبور شدیم سه چهار تا بی حسی هم بزنیم نترس و تو فقط یکیشو حس میکنی و از اینجور چیزا،منم لنزامو در آوردم که رسما کور بشم و اصلا وسایل رو نبینم😁😁 خلاصه من رفتم رو یونیت خوابیدم چشمامو بستم محمد هم مرتب تکرار میکرد که اصلا نترس آرمانم اومده بود کنار من وایساده بود گفت اگه دردت گرفت دست منو فشار بدهمنم شر و شر اشک میریختم اینقدر که محمد خندش گرفته بود میگفت به خدا بچه ها هم از تو کمتر میترسن حداقل اونا اول آمپولو میبینن بعد گریه میکنن تو که من دارم دستکش میکنم دستم گریه رو شروع کردی،آماده که شد به من گفت یه نفس عمیق بکش چشماتو ببند تا من بی حسی بزنم منم همینکارو کردم ولی تا درد آمپوله رو حس کردم دوباره اشکام میومد تند تند داشتم نفس میکشیدم به معنای واقعی کلمه قلبم اومده بود تو دهنم شلوارمو چنگ میزدم دست آرمانو فشار میدادم متاسفانه متاسفانه مجبور شد سه تا بی حسی بزنه،خداییش هم دروغ میگفت که فقط اولیشو حس میکنی😒 اصلش اینه که فقط اولیشو خیلی حس میکنی من فقط سومی رو اصلا حس نکردم،محمد هم همش داشت شوخی میکرد که مثلا من نترسم ولی من تا آخرش که نزدیک نیم ساعت طول کشید،قلبم داشت میومد تو دهنم همینجور گریه میکردم،آخراش که یه لحظه چشممو باز کردم یه ذره خون دیدم اینقدر حالم بد شد و بدنم دیگه داشت میلرزید که محمد به آرمان گفت من چند مین دیگه تمومم برو یه سرم بگیر بیار این الان زیر دست من غش میکنه،دیگه تا آرمان رفت و اومد محمد هم کارش تموم شد سریع سرم واسه من وصل کرد اینقدر خودش هم نگران شده بود هی میگفت چشماتو باز کن من ببینم تو خوبی باور کن دیگه اصلا اینجا خون نیست من اینقدر حالم بد شده بود اون صحنه خون هی میومد جلوی چشمم اصلا نمیتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم دیگه اسیستش اومده بود سرمو ناز میکرد😂 باهام حرف میزد یه ذره آب زد به صورتم تا من بالاخره تونستم چشامو باز کنم،محمد تا دید چشامو باز کردم یه نفس بلند کشید گفت وای سکته کردم از دست تو دختر 😁😁😁،دیگه یه ذره من خوابیده بودم رو یونیت آرمان و محمد هم حرف میزدن تا سرمم تموم شد بعدم آرمان اومد سرمو در آورد کمک کرد بلند شم هر چند که بعدشم هنوز سرگیجه داشتم،دیگه خدافظی کردیم داشتیم میومدیم که محمد گفت واسه سمت راستش ده روز دیگه وقت میذارم یعنی چنان گفت که من با اون بی حالیم زبون باز کردم گفتم من دیگه غلط بکنم بیام پیش تو،اونم خندید گفت حالا که دیدی چقدر خوب دندونتوکشیدم خودت نه تنها میای اون یکی رو هم واست بکشم بلکه واسم کادو هم میاری منم دیگه جوابشو ندادم داشتیم میرفیتم خونه آرمان جلو داروخونه نگه داشت رفت یه چیزی خرید و برگشت تا نشست تو ماشین گفت دو تا تقویتی گرفتم باید بزنی منم اینقدر حالم بد بود که با سر گفتم باشه آرمان هم از بس که واسش عجیب بود منو محکم بغل کرد گفت الهی بمیرم اینقدر حالت بده واسه آمپول دیگه حتی جون نداری چونه بزنی رفتیم خونه و مامان و بابام چون پرواز داشتن رفته بودن(رفتن پیش خواهرم😒) و خب طبق تشخیصهای هر سه نفرشون به جز من که انگار نقش خاصی ندارم تصمیم بر این شده بود که من نرم فرودگاه که گریه و زاری کنم واقعا من نمیفهمم این حرکتشونو خوبه مثل سنگ بی احساس باشم خب مامان بابام دارن سه ماه میرن دلم تنگ میشه چه اشکالی داره گریه کنم تو فرودگاه واقعا؟😞😒 دوباره واسه اونا هم یه نیم ساعتی گریه کردم بعد آرمان کیسه آمپولا رو آورد تو اتاقم خودشم ناراحت بود یه نوروبیون آورد بیرون گفت فقط همینو میزنم نمیخواد دوتاشو بزنی منم با گریه خوابیدم اینقدر ناراحت بودم و حالم بد بود که اصلا توان مقاومت کردن هم نداشتم فقط یه ذره بلند تر گریه کردم اونم سریع آمپولو زد بعدم تا صبح تو اتاق من خوابید که حواسش به من باشه ولی خداییش فرداش دریغ از ذره ای ورم یا درد،هر چی صبر کردم هیییییچ،اینقدر دردم کم بود که من کلا فقط تا دو روز بعدش روزی یه دونه ژلوفن ۲۰۰ خوردم،ورم صورتم هم اینقدر کم بود که دوستم که فرداش اومد خونمون اصلا متوجه نشد من دندونمو عمل کردم تازه واسه سمت راستم چون دیگه ترسم از درد بعدش ریخته بود حالم خیلی بد نشد،البته محمد به آرمان تاکید کرده بود که سرم بگیره ولی خب لازم نشد هر چند که من بعدش بازم سرگیجه داشتم ولی به بدی دفعه قبلش نبود تازه محمد هم با ما اومد سر راه هم با آرمان پیتزا گرفتن رفتیم خونه ما من آب میخوردم اونا جلوی من نشسته بودن پیتزا میخوردن به من میخندیدن😒
(از نمونه دکترهای بی وجدان که مشاهده میکنید واقعا یه همچین دکترایی هستن که مایه سرافکندگی جامعه پزشکی میشن😒😂😝)
مرسی که خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه،خیلییی مراقب خودتون باشین اتفاقی واستون نیفته موفق باشین

خاطره نازنین جان

سلام نازنين هستم معرف حضور همتون ببخشيد كه هي خاطره ميزارم اخه بيكارم😭 ممنون از نظرات درمورد خاطره قبلي من همشونو جواب دادم ولي بيشتر نظر بذاريذ😂😍 خب بريم سراغ خاطره: اوايل دي بود كه ما امتحان ديني داشتيم منم كه مذهبي 😐☹️ هميشه بد ميدم امتحان دينيو و اصلا حوصله ندارم بخونم . خلاصه شب قبل امتحان عروسي خالم بود ( اخه اينم شد موقع عروسي گرفتن)؟؟؟!😓 من وقت نداشتم بخونم خلاصه صبحش خوندم و ظهر رفتم كارامو بكنم (بنده ساقدوش هم بودم خير سرم 😓🤦🏻‍♀️) مدرسمون خيلي رو ابرو اينا گيره بعد خانوم ارايشگر محترم هم ابروهاي منو برا خالت دادن برداشت البته خودم گفتم☺️😂. خلاصه كارامونو كرديم وقتي ميخواستيم بريم تالار هي بدنم ميلرزيد مامانم ميگف انگار تو عروسي ك استرس داري ولي همه بدنم درد ميكرد .وقتي رسيديم تالاو و فاميلو ديدم و رقصيديم يادم رفت تا موقعي كه دنبال ماشين عروس خواستيم بريم هوا سرد بود منم حس خود شاخ پنداري داشتم لباسم بلند بود فقط يه شال رو دستام انداختم😂😐 عليرضا تا منو ديد اخماشو كرد توهم كه اين چه تيپيه اومدي بيرون😡بعد من در برابرش هميشه مظلومم يعني جرات ندارم😂😂 گف وايسا شما بريم خونه😒 گفتم علييييي😔ببشيد خب گف خب حالا لوس نشو بعد گف برو تو ماشين سرما ميخوري ،بعد دنبال ماشبن عروس رفتيم و كلي جيييغ زديم😂😍 كلا من خيلي هيجانيم😂😁 رفتيم خونه گلوم درد ميكرد گفتم ازبس جيغ زدم اينطور شدم ولي به خاطر سردي هوا بود ارايشمو شستم كه علي ديد ابروهامو برداشتم يه دفعه گف نازنيننننن گفتم جان؟گفت ابروهاي خودتو برداشتي؟گفتم نه عمم گف با اجازه كي!؟ گفتم خودم (خیلی پررو جوابشو دادم)بعد يه كوشولو عصبي شد گفت ماماااان شما نميگي اين خانوم ابروهاشو برداره فردا مدرسه نميزارن بره ،مامانم گف واا علي جان مامان گير نميدن ، خلاصه رفتم مقنعمو اتو کردم خوابیدم ،صبح علي گف ميرسونمت بعد گف به به امتحان ديني بببينم ابجي خانوم چيكار ميكنه گفتم علي گلوم داره ميپوكههه گفت فيلم بازي نكن برو امتحانتو بده بعد معاينت ميكنم . (فك كرد به اين خاطر ميگم ك امتحان و ابروهامه) خدافظي كردم و رفتم سر جلسه خلاصه رفتم امتخانو دادم و داشتم خداروشكر ميكردم كه مدير نفهميده يه دفعه مدير گف نازنين ....بيا اينجا يه لحظه دخترم!بعد گفت ابروهاتو ببينم😡 من نشون دادم گفت ميخواي ديگ لخت بيا مدرسه (چه ربطي داشت نميدونم😂) گفتم خانوم فلاني عروسي خالم بود گف عروسي هركي ك هست مدرسه قانون داره گفتم بله ببخشيد حق با شماست!گفت فقط حيفف به خاطر اقاي....(بابام) نميتونم اخراجت كنم وگرنه يه اخراج موقت بودي ! حالا هم برو فردا با مامان بيا گفتم چشم😂😐خيلي مهربون سده بود پياده با دوستم رفتم خونه گلوومم داشت اتيش ميگرفت تو راه هم بستني خوردم خداروشكر سه روز برا يه درس تعطيل بوديم! رسيدم خونه علي تا منو ديد گف به به نازنين خانوم خوب هستين؟صدام داغون گرفته بود سريع خودمو جمع كردم ك بخوابم و رفتم تو اتاق بعد به دفعه م مسيج اومد از طرف علي برام ك بيام تو اتاقت يا مياي اتاقم؟گفتم واسه چي؟گف مياي يا بيام؟گفتم بيا😐 بعد گف. حالتو ميبيني ولي نميخواي به روي خودت بياري از دستت چبكار كنم نازنين؟ منو تو اخر ميكشي😔 بعد بدون هيچ چون و چرا معاينم كرد چون با كيفش اومده بود و گلوم شديد عفونت داشت و تب داشتم . گف يه امپول ميدم ولي بعدازظهر ميبرمت پيش دوستم كه عفونت گلوت و اينا رو معاينه دقيق تر كنه گفتم توهم دكتري خيررر سرت گفت مبدونم ولي ميريم پيش اون.رفت از تو اشپزخونه امپول اورد و شروع كرد اماده كردن(اينم بگم مامان رفته بود خونه خاله و باباهم به خاطر ماموريتي اصلا ايران نبود و برا عروسي هم نبود وگرنه اونم برا ابروهام غر ميزد😫😩😀😅) گفتم داداشي ميشه نزنم؟گفت نخير!گفتم علي جوني؟گفت جانم گفتم نزنم ديگه 
گفت نازنين بخدا واسع خودته عشق داداش اين ي دونه رو بزن تا عصر بريم پيش سجاد (يه دكتر سگ اخلاااق)گفتممم علييييييي ،خانوم سجاد ميره پيش به دكتر ديگ برا معاينه با اون سگ بودنش اون وقت من بيام پيش سجاااد؟گفت تشخيصاش خيليي خوبه بعد منم عصبي سدم گفتم خاك تو سرت هنوز خودتو دكتر نميدوني! امادم كرد پنبه كشيد سوزنو فرو كرد خودمو سفت كردم گفت نازنين شللللل بعد خودم شل كردم ولي درد داشت ولي چون عصبي بودم از دستش هيچي نگفتم و تا اينكه تموم شد و عذر خواهي كرد ازم.بعد ازظهرم رفتيم پيش سجاد اونم گف امپولي ك زدي خوبس كرده با چند تا قرص☺️😊. اينم از خاطره من 😍ببخشيد كه بد بود 😔
پ ن:منتظر نظراتتون هستم، راستي خواهرشوهر هم شدم😫🤨
پ ن٢: دوستان راستش من با يكي دوست بودم از15سالگيم اشناييم. اومده خواستگاريم ، علي ميگه هنوز بچه اي برا اداره ي زندگي😢نظر شما چيه؟ اون ااقا پسر هم24سالشه .

خاطره مها جان

 

 سلام من مهام معرف حضورتون. این خاطره مربوط میشه 12 سالگیم یعنی 4 سال پیش. مرداد ماه سال 93 سام پسر عمه عاطفه به دنیا اومد. هفته اول و دوم اومدن خونه مادرجون اینا. مادر و آقا جون و بقیه همه حواسشون به سام بود و توجهاتشون به من کم شده بود. متاسفانه من زمانی که خیلی ناراحتم تب می کنم و اینو از بدو تولد به همراه دارم و هیچ درمانی هم نداره. خلاصه که من خیلی ناراحت بودم و گوشه گیر شده بودم .روز سوم چهارم بود که عمه اونجا بود من داشتم تلویزیون نگاه می کردم که دیدم صداش کم شد برگشتم دیدم عمس گفت : با صدای کم ببین عمه جون سام آوردم سالن بیدار نشه. من که اون موقع ها منتظر بودم یکی بهم بگه بالا چشت ابرویه بزنم زیر گریه کنترل برداشتم و تلویزیونو خاموش کردم و گفتم دیگه بیدار نمی شه. بعدم رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم و خوابیدم . موقعی که بیدار شدم صدای کوبیدن به در اومد و صدای مادر و عمو ایمان . عمو ایمان می گفت چی بهش گفتین که اینجوری درو قفل کرده آخه؟ بعدم باز در می زد و میگفت مها عمو درو باز کن خوابی عزیزم؟ تب شدیدی داشتم با زور بلند شدم و درو باز کردم و چشم بسته تکیه دادم به دیوار عمو اومد تو بغلم کرد و گفت خوبی عمو جون ؟ وایییی تو چرا انقدر داغی . بعد بغلم کرد و خوابوندم رو تخت و گفت الان میام و رفت بیرون مادر اومد کنارم و باهام حرف می زد اما من به خاطر تب شدیدم قدرت حرف زدن نداشتم . عمو بعد چند دقیقه با یه لگن آب و یه حوله. ومد تو و گفت مامان جان شما یه لحظه کنار وایسا مها عمو پا تو بذار تو این لگن . کمکم کرد و حوله ولرم می ذاشت رو پیشونیم. حدود چند ساعت بعد حالم بهتر بود. عمو وسایل جمع کرد و برگشت پیشم گفت : هنوزم نمیخوام بگی چرا اینجوری شدی؟ گفتم عمو میشه بریم بیرون . گفت آره ولی می خوای فردا با من بیای بریم تفریح قراره با دوستام بیمارستانم بریم بیرون خانمم توشون هست حوصلت سر نمیره؟ گفتم آره عمو می خوام یعنی میشه؟ گفت آره اما باید بگی کی حالتو خراب کرده که اینجوری هنوزم تب داری ؟ براش همه چیو گفتم اونم گفت پاشو جیگرر عمو بریم بیرون تا فردا . با عمو رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم
ساعت 12 شب با برگشتیم خونه که مادر اینا مهمان داشتن . من و عمو خیلی خسته بودیم رفتیم خوابیدیم. صبح عمو بیدارم کرد باهم رفتیم بیرون یکی از دوستان عمو اومده بود دنبالمون خلاصه که رفتیم یه جایی وایسا دیم تا اینکه دوتا ماشین دیگه هم اومدن که یه ماشینش دخترا بودن و از ماشین دیگم 6 تا پسر پیاده شدن که یکیشان از همه شوخ تر بود الانم هنوز باهاش در ارتباطم عمو سپهر اومد زد رو شونه عمو و گفت داداش نمی شد میومدن دنبال منم تا اینجا دستگیره ماشین تو کمرم بود. یهو چشمش اوفتاد به من و بلند گفت بچه ها بیاید یه مهمون جدید داریم . بعد خم شد و گفت : اسمت چیه عمویی؟ گفتم مها . گفت او یس تو برادرزاده ایمانی ؟ گفتم بله ولی شما منو از کجا می شناسید؟ گفت : این ایمان مارو کچل می کرد دوران دانشجویی هر جا می رفتیم هرچی می دید می گفت مها دوست ، مها دوست نداره و فلان. حالا اینا رو ولشش بزن قدش بریم خوش بگذرونیم. منم دستمو زدم به دستش و سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه منطقه سر سبز که آبم داشت .یه رودخونه باحال با یه آب سرد . کلا اکیپ خوبی بودن و هستن الانم همین ای پابرجاست با این تفاوت که به جز عمو سپهر همه ازدواج کردن و عمو فعلا زن نمی خواد بعد ناهار همه رفتن تو آب و همدیگرو خیس کردیم منم بخاطر اینکه آب نره تو چشمم همش سرمو کج میکردم و از آنجایی که فقط کلاه سرم بود همه ابا می رفت تو گوشم. خلاصه که خیلی خوش گذشت . شب ساعت 8 رسیدیم خونه .من آنقدر خسته بودم که فقط سلام کردم و رو مبل خوابیدم . و تا خود صبح متوجه هیچی نشدم. صبح که بیدار شدم کیپ کیپ بودم گوشم می سوخت آبریزش بینی داشتم و یکم تبم داشتم ولی گلودرد نداشتم. از اتاقم رفتم بیرون و رفتم به اتاق عمو ایمان خواب بود. کارش نشستم و تکون دادم و با صدای خروسی گفتم عمو عمو ایمان پاشو عمو گوشم درد می کنه پاشو . عمو؟!...
عمو ایمان بیدار شد و نشست و با یه صدای گرفته ای گفت : جانم عمو چی شده اول صبحی ؟ گفتم عمو سرما خوردم شما چرا صدات گرفته؟ گفت منم از دیشب تا حالا حالم خوب نیست بیا بریم صبحانه بخوریم و با ام بریم بیمارستان تا زود خوب شیم و سامم سرما نخوره از ما. رفتیم آشپزخونه انقد گوشم درد میکرد جویید غذا برام سخت بود دو سه تا لقمه خوردم و دیگه نخوردم . بازوم گذاشتم رو میز و گوشمو گذاشتم روش فشار می دادم بعد چن دقیقه عمو گفت : پاشو عمو بریم آماده شیم . با عمو رفتیم بیمارستان. وارد یه اتاقی شدیم که دکتر تا سرشو بلند کرد دیدم عع این که عمو محمد یکی از پزشکایی بود که دیروزش همراهمون بود. بلند شد اومد با هر دومون سلام و احوال پرسی کرد و گفت : چی شده ایمان؟ جدیدا دلت زود به زود برام تنگ می شه؟ عمو گفت : چرت نگو دوست عزیز منو و مها سرما خوردیم اومدیم معاینمون کنی . خلاصه که عمو محمد معاینمون کرد و اومدیم بیرون و رفتیم داروخانه . من خیلی تب داشتم اصلا نمیتونستم چشمامو باز کنم نشستم رو صندلی و گفتم عمو حال ندارم برو دارو هارو بگیر من اینجام. عمو هم از من بیحال تر رفت سمت داروخانه بعد حدود یک ربع اومد و گفت پاشو عمو بریم امپول اونو بزنیم . گفتم منم امپول دارم؟ گفت آره برا هر کدوممون 3 4 تا نوشته. با یه حال داغون با عمو رفتیم اورژانس اونجا عمو با یکی از پرستارا حرف زد و با هم اومدن سمت من و گفت بیا عمو بریم این خانم پرستار خوب می زنه . رفتم رو یکی از تخت نشستم و کفش امو دراوردم و دراز کشیدم بعد عمو اومد گفت عزیزم شلوارت درست نکردی که. بعد خودش کمکم کرد زیر و دکمه شلوارم و باز کرد و دراز کشیدم. خانم پرستاره با دو تا امپول تو اتاقک اورژانس و گفت : اسمت چیه عزیزم؟ گفتم مها. گفت : مها خانم نباید سفت کنیا یا تکون بخوری چون دردت میگیره اگه این کارا رو نکنی منم قول می دم آروم تر از هر وقت دیگه بزنم. آروم گفتم چشم. صدای آماده کردن امپولا به گوشم می خورد حالم بدتر می شد. تپش قلب گرفته بودم .عمو دستشو گذاشت رو کمرم و بعد چند ثانیه پرستاره اومد لباسم و درست کرد و پنبه کشید و فرو کرد. یه لحظه تکون خوردم ولی بعدش آروم شدم .پرستار شروع کرد به تزریق کردن.هر لحظه که می گذشت انگار داشت پامو اره می کردن وسطایی تزریق دیگه نمی تونستم تحمل کنم بخاطر همین اشکم در اومد از درد ملحفه رو تختو چنگ میزدم عمو کنار گوشم گفت : آروم عمو داره تموم می شه . امپول اول تموم شد و امپول دومو وارد کرد از همون اولش درد داشتم گفتم : اییی عمو درد داره آخ تو روخدا درش بیار خانم ایییییی. به هر بدبختی که بود تموم شد و امپول سوم رو آماده کرد و گفت این دیگه تب بره عزیزم درد نداره. گفتم بسه دیگه عمو درد دارن بریم خونه دیگه. عمو گفت باشه عمو الان می ریم. امپول بعدی رو هم زدم . عمو هم امپول اشو زد و رفتیم خونه.
مرسی از این که خوندین 💋
فرداشم امپول زدم اگه خواستین بگین تا براتون خاطرش بذارم
خداحافظ👋

 

خاطره دکتر ایمان

سلام.من ایمان هستم.۳۱سالم هست ومتولد شمالم..روستازاده ام و۱۵_۱۶سالی هست که ساکن تهران هستم..قبلا یکی دوبارخاطره فرستادم وسیدعلی شاکری هم خاطراتی بامضمون وروایتی ازحضورمن توروستامون ونوشتند...
این خاطره که میخوام تعریف کنم مربوط به اوایل تابستان امسال هستش..
ازساعت ۷:۳۰شب تا۳:۵صبح تواورژانس بودم.خیلی خسته بودم ومریض ازسر وکولم بالامیرفت..پزشک بدون جانشین بودم وبیمارستانم شلوغ بود...ساعت ۹_۸:۳۰بودیه پسرجوون ۲۵_۲۶ساله پدره ۵۰سالش وآورد اورژانس..هشیارنبود وهردومردمکش به نورجواب نمیداد وpin pointبودوحدس زدم over dose کرده باشه..گفتم که نالوکسان براش بذارند وهشیارشد..پسرش وفرستادم که بره کارای بستریش وآزمایشا وسی تی اسکن وانجام بده وبیاره برام

دودقه بعدیه دختر۱۷_۱۶ساله باسروصورت خونی درحالی که رو ویلچر نشسته بود باپدرومادرش اومداورژانس..مریض ازروی چرخ افتاده بود وسرش شکسته بود...سرش ودیدم وخواستم پرستاربهش رسیدگی کنه واز سرش عکس بگیره ...عکسش ودیدم که مشکلی نداشت..برای بخیه مجبورشدیم یه قسمت از موهاروماشین کنیم که مریض اورژانس وگذاشت روسرش..ویه آینه گرفته بود دستش وزار زار اشک میریخت میگفت زشت شدم! ونمیزاشت کارم وانجام بدم...هرچقدر توضیح دادم بهش که این موها دوباره درمیاد قرار نیست که تااخرعمرت اینطورباشی..امافایده ای نداشت..
خلاصه بعدازکلی معطلی کارم وانجام دادم ورفتم سراغ بقیه بیمارا...یه آقاوخانم جوون بانوزاد دوماهشون اومدندداخل..گفتم بفرمایین؟خانمه باچهره مظطرب گفت که آقای دکتر بچم ۵روزه جیش نکرده!درحالی که سعی میکردم پتو وملافه هایی که دوربچه پیچونده بود وکناربزنم تاشکمش ومعاینه کنم گفتم ۵روز؟؟۵روزه دفع ادرار نداشته شماتازه میارینش دکتر؟؟؟!!!
گفت چییز ،آقای دکتر منظورم جیش بدی بود!!جیش خالی که داره!
گفتم خانم جیش چیه!😂😂شماکه من وترسوندین! فک کردم ۵روزه دفع ادرار نداشته.لباس بچه رودادم کنار وداشتم شکمش ومعاینه میکردم که بچه دراثریه شاهکارگوارشی جیش بدی وجیش خالیش وتخلیه کرد!
گفتم ماشالله خوبه شکمش کارنمیکنه!بچه کل اجابت مزاجه ۵روزش وگذاشته بودبراالان..
باباش که دیگه ازخنده سرخ شده بود..مادرشم گفت وای آقای دکتر،۵روزبودجیش نکرده بودنمیدونم چرا اینجوری کرد شرمنده😁😁گفتم شماکه بازگفتی جیش!
خلاصه‌یسری دارو نسخه کردم ورفتن به سلامت..
چنددقیقه بعدیه خانم وآقای جوون درحالی که خانم روویلچر ازدرد به دور خودش می پیچیداومدند داخل...گفتم چیشده؟که اقاگفت زنم ازدیروز دلش درد میکرد الآن یهوبدترشد..گفتم دراز بکشین روتخت...درحالی که به سختی خودم وازصندلی جدامیکردم گفتم چی خورده ازدیروز؟جوابم وداد..رفتم نزدیک که معاینش کنم امااجازه نمیداد فقط جیغ می کشید ومیگفت دارم می میرم..خانم کیست تخمدان داشتن وضربانشون بالابود وبرای کیستش خطرناک بود..فرستادم یه سری ازمایش وسونوبگیرند وارجاشون دادم به بخش زنان.سلانه سلانه داشتم میرفتم پاویون یه ابی به صورتم بزنم که برایه مورد متاستاتیک راست ریه وپلورال افیوژن پیجم کردن به بخش داخلی اقداماتی که لازم بودوانجام دادم وسریع رفتم پاویون ویه چایی نبات پاشیدم تومعده وروده
وبرگشتم اورژانس...یه پیرزن وکه سکته قلبی کرده بود آوردند اورژانس بستریش کردم وتااومدم تماس بگیرم به رزیدنت قلب حاج خانم ارست کرد ونیازبه احیاداشت باپرسنل کاراحیاروشروع کردیم بعداز ۲۰ دقیقه حاج خانم برنگشت..منکه دیگه خسته شده بودم جام وباهمکارم عوض کردم اماماساژ دادن نتیجه نداد حاج خانم متاسفانه علائم حیاتی پیدانکرد...یهو نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت ۱۱:۳۰شده بود ونمازم ونخونده بودم..سریع رفتم وضوگرفتم وبرگشتم اتاقم..چنددقیقه ای دیدم مریض نیست سریع نمازم وخوندم ویکم توگوشی وتل بیخود وبی جهت چرخیدم..که یه آقاوخانم باچهره مظطرب وبابچه ی ۶ماهشون اومدندداخل...
گفتم بفرمایین؟آقاگفت،اقای دکتر کتری روی پیک نیک بوده ویه نفرخورده بهش واب جوش پاشیده روی بچه..
سریع پسربچه روگداشتم روتخت ولباسش وکنارزدم.. سوختگیه خیلی سطحی دریه قسمت از شکمش و وناحیه تناسلیش بود..یه پرستار وصدازدم که بیادبهش رسیدگی کنه ویسری دارو براش نسخه کردم ورفتم سراغ بقیه..چنددقیقه بعد همون آقا اومدند داخل وگفتند آقای دکتر ببینید داروهادرسته؟یه نگاه انداختم وگفتم بله درسته...درحالی که آروم آروم بهم نزدیک میشد باصدای آروم گفت آقای دکتر برای دستشویی وایناش که مشکلی نداره؟گفتم نه هیچ مشکلی نیست..گفت منظورم برای آیندشه!برای بعدازینش!گفتم نه هیچ مشکلی نداره یه سوختگیه سطحیه که اگر کارهایی که گفتم وانجام بدین کاملا برطرف میشه..حاج اقا که مشخص بودمنظورش ودرست نرسونده یکم حروف وتودهنش مز مزه کردوگفت آقای دکتر بالاخره منم میخوام نوه دار بشم!برای نوه دار شدن واینام!
منکه تازه متوجه ی صحبتشون شده بودم باخنده گفتم نه حاج اقا بهترازمن وخودت میشه!
باخنده گفت دمت گرم ورفت..
توتایمی که در ودیوار اورژانس داره من ومیخوره حاج اقا برای شب جمعه های آینده ی بچه ی ۶ماهش ازمن ضمانت میخواد! عجب ملتی اند!🙈مریض نداشتم رفتم stationپرستاری که پرونده ی یکی ازمریضام وچک کنم...یهورضا(پرستار اورژانس)شونه هام وگرفت گفت خسته نباشی!گفتم همینه!یکم پایینتر!گفت شونه هات گرفته؟گفتم آره بدجور..یه چنددقیقه ای بی خود وبی جهت درموردهمه چیز وهیچی گپ زدیم...:
مشغول صحبت بودیم که احساس کردم مریض دکتر خ سخت نفس میکشه ونفسش بالانمیاد...بدو بدو رفتم سمتش وریش ومعاینه کردم(ادم ریوی بود)..پیرمرد ۶۷ساله ایست تنفسی کرد وسریع cpr وشروع کردم.۱۵دقیقه ای ماساژدادم اماعلائم حیاتی حاج آقابرنگشت...یهو دستم گرفت..ازسرشب یه احساس ضعف عجیبی تودست راستم داشتم..امابی توجه به ماساژادامه دادم..خدارشکر حاج آقاعلائم حیاتیش برگشت ومنتقلش کردیم سی سی یو

خانم ز یکی ازپرستارای اورژانس که متوجه شده بود حالم خوب نیست،اومدنزدیک گفت چیشدآقای دکترخوبین؟دستون چی شد؟گفتم چیزی نیست ازسرشب دست راستم دردمیکرد عصبیه مهم نیست ...بوی قهوه کل اورژانس وگرفته بود...گفتم چه بوی خوبی میاداینجا...گفتند بوی قهوس میخورین؟من که منتطراین جمله بودم سرم وبه نشونه ی تایید تکون دادم...
لیوان قهوه رو بادست چپم گرفتم وتشکرکردم وسریع رفتم تومطب و مشغول ویزیت شدم..سرم شلوغ بود انقدر پشت سرهم مریض اومدکه لیوان قهوه هم همونجا یه گوشه ازمیز برای خودش یخ کرد! بعد از هفت هشتاویزیت دستم داشت امانم ومی برید!.احساس میکردم مغزاستخونم داره میسوزه!یهو خانم ز در زد وباچندتامسکن وپماد دیکلو‌ و باندکشی و..اومد داخل.گفت دستتون بهترشد؟گفتم ممنون نه راستش..گفت میخواین برین عکس بگیرین؟گفتم نه مهم نیست یکم بهش فشارآوردم...چیزی نیست!
یدونه مسکن ازتو ورقه قرص جداکرد وگفت پس اینو بخورین....گرفتم وتشکرکردم..گفت اقای دکتر قهوه رو دوست نداشتی؟یه نگاه به قهوه ی سردشده ی روی میز کردم وگفتم نه اتفاقا قهوه دوست دارم اما وقت نشد!احساس کردم ناراحت شد اما چیزی نگفتم..گفت این پمادم بمالیدبه دستتون وباند وببندید دردش وآروم میکنه!گفتم ممنون خیلی لطف کردین..گفت میخوای خودم انجام بدم؟گفتم نه زحمت نکشین...بفرمایین به کارتون برسین..باتندی قهوه ی سردشده روبرداشت‌ ورفت بیرون!بلندگفتم بازم ممنون!که جوابی نشنیدم!..بعدازچندتاویزیت دیگه واقعادستم داشت کلافم میکرد..چشمم خورد به باند وپماد و...پماد مالیدم ودستم وبستم..اما فایده ای نداشت...ساعت تقریبا ۲:۳۰واینا بود 
توخلوتی بیمارستان یدونه مسکن گرفتم ورفتم یه سرک کشیدم دیدم خانم ز فقط بخش تزریقاتن..سرم وگرفتم پایین وداشتم میرفتم گفت دکتررر!؟کارم داشتی؟؟!گفتم جان؟شمارو؟نه...گفت اون آمپول چیه دستتون؟درحالی که آمپول وتو جیب مسخره ی روپوش پنهان میکردم گفت مسکنه؟دستتون خوب نشد؟دین به من برین دراز بکشین!
حتی اجازه ی حرف زدن به من نداد...من ناچارا امپول ودادم ورفتم روتخت اماده شدم ودرازکشیدم..اومد پیرهنم ویکم داد بالاتر وپنبه کشید..داشت جونم بالا میومد..ختم صلواتی داشتم براخودم..
صدای خانم ک میومد..گفت عع مریم جون دکتر فلانیه؟خدابدنده!تااومدم جوابش وبدم آمپول وفروکرد!یکم درد داشت ولی برای حفظ ابرو هم که شده چیزی نگفتم....پنبه رو یکم فشارداد وگفت تموم شد!سریع بلندشدم ولباسم ودرست کردم..ورفتم بیرون بااخم وطخم تشکرکردم ورفتم تومطب ولی به یک ربع نکشید درددستم اروم شد!..تقریبا،۴۵دقیقه به شیفم مونده بود ومریض نداشتم..سپردم اگه مریض اومد خبرم کنند ورفتم پاویون شلوارک زرده مامان دوز وپوشیدم وتخت گرفتم خوابیدم!که ای کاش نمیخوابیدم!کابوس خانم ز خفتم کرده بود!
ساعت ۴ربع کم همکارم گفت پاشو ایمان بروخونه...بهترین جمله ای بود که میتونستم ازکسی بشنوم!خلاصه لباس عوض کردم و کیفم وبرداشتم و درحالی یه آهنگ شمالی و شادوشنگول میخوندم راهیه خونه شدم...بگذریم که این دست درد تایه هفته چه زجری بهم داد!

🙏مرسی که خاطرم وخوندید..

🙏یکی از انتقادهایی که دوستان به خاطراتم داشتن این بودکه همش شرح حال واقدامات درمانی وداروهای تجویزی ومینویسم ومثل اینکه دوستان حس کرده بودند باید تشخیص افتراقی باخوندن خاطراتم بدند!🙈🙈امیدوارم که تاحدودی رعایت کرده باشم ..من باسبک خاطره نوشتنه اینجااشنانیستم..
ارادتمند
ایمان....

 
   
 

خاطره nargess جان

سلااااااام. چطورین؟☺☺
اومدم خاطره ای که خواسته بودین رو تعریف بکنم. ماه رمضون پارسال بود و سال اولی که قرار بود توی ماه رمضون با وجود امتحانا روزه بگیرم. یادمه همون اوایل امتحانا بود. 😞😰🙈📝📝امتحان دوم رو دادم و برگشتم خونه. مامان بعد از ظهر باید میرفت بیرون و بهش گفتم موقعی که خواست بره صدام کنه.💤💤فرداش امتحان دینی داشتم. از تشنگی حال خودمو نمی فهمیدم.😣😣 به هر بدبختی بود خوابیدم. مامان که صدام زد همونجا توی تختم شروع به خوندن کردم. حتی نفهمیدم مامان کی رفت.

سه تا درس که خوندم از جام بلند شدم و رفتم سر کمدم. اومدم دفترمو بردارم یهو چشمام سیاهی رفت و همه کتابام ریخت رو سرم. نازنین ترسید و اومد توی اتاق. حس می کردم حالم خوب نیست. همو بغل کردیم و شروع کردم به گریه.😭😭😓 با احساس دستشویی از اتاقم خارج شدم. معذرت میخوام ببخشید اسهال گرفته بودم. واقعااا توی اون شرایط فقط اینو کم داشتم.😪😪نازنین بیرون کردم و مشغول خوندن شدم. ۹ تا درس مونده بود و تا ساعت ۲۰ با هر زجری بود تمومشون کردم.

بین درس خوندن شاید ۱۰-۱۵ بار دیگم دستشویی رفتم.😥😥😰 سرگیجه و دل دردم به کلکسیون دردام اضافه شد.😔😔😔 عین جنازه شده بودم. روی زمین دراز کشیدم و مشغول تلویزیون دیدن شدم.😔📺📺📺بابا که اومد خونه و دید سفره افطار پهن نیست اومد بالای سرم و گفت
:"سلام. چته بابا؟😙😞
حرفی نزدم و کنارم نشست. هی صورتمو ناز می کرد و می پرسید چمه.😥😥 برای اینکه نگران نشه چیزی نگفتم و آروم آروم سفر رو آماده کردم.😓😓 مامانم که از اتاق اومد بیرون و حالمو دید نزاشت ادامه ی کارهارو انجام بدم و خودش سفره رو آماده کرد.چندتا لقمه بیشتر نتونستم بخورم و سریع کناره گیری کردم.😪😪😪 گذشت و حالم رفته رفته بدتر شد.😥😥 هربار که از دستشویی می یومدم دیگه بدن لرزه هم گرفته بود اما سعی می کردم دور از چشم باباو مامان دراز بکشم.😷😷😏😏 مامانم اومد بالای سرم و با دیدنم اصلا خشکش زد.

همون موقع پریدم دستشویی و گلاب به روتون حالم بهم خورد.😓😓😢😢😢😪کنترلی روی راه رفتنم نداشتم و مامان زیر بغلم گرفت.😔😔 دندونام محکم از لرزش می خوردن بهم و مامان و بابا هول زده سریع آماده شدند. ساعت ۲۲:۳۰ شب بود.🌕⏰ دوباره مامان کمک کرد و سوار ماشین شدم.🚗🚗 حس می کردم ذره ذره بدنم داره تیر میکشه و دردددد می کرد.😕😕😕 رسیدیم بیمارستان و بابا سریع نوبت گرفت. دوتا مریض جلوم بود و مامان کنارم نشسته بود و بغلم کرده بود.💞💞 هنوز اون درده و لرزشم بود و بی تاب بودم.😪😪 مریضی که جلومون بود وقتی حالمو دید گفت که ما بریم داخل.👍👍✌🙏 تشکر کردیم و رفتیم تو. بابا بالا سرم ایستاد. دکتر علائم رو پرسید و بعد از معاینه دلم تشخیص میکروب معده دادند. همون طور که می نوشتن گفتند
:"سه تا آمپول می نویسم. حتما تزریق بشه. همین امشب. سرم میزنی؟💉💉💊

با بغض گفتم
:"نههه...ترخدا آمپولم ندین.😭😭
مامان با ناراحتی گفت
:"فردا امتحان داری مامان. زود خوب میشی عوضش. آقای دکتر لطفا سرم رو نویسین دیگه.😞😞
با مامان و بابا رفتیم بیرون. حالا من گریه نازی هم با من گریه.👭👭👭 مامانم شونه هامو می مالید و هی میگفت
:"چته مامان؟ درد ندارن که...گریه نکن عزیزم.💜💜
شاید ۱۰ دقیقه منتظر بابا نشسته بودیم تا اومد. فیشم گرفته بود و با لبخند گفت
:"پاشو بابا...پاشو دختر گلم...زود میزنن تموم. ❤❤
رفتیم داخل تزریقات و مامان بعد از اینکه کمک کرد دراز کشیدم از تخت فاصله گرفت و به پرستار گفت
:"دخترم یه کم میترسه. آروم بزنید لطفا. 😙😙😙
پرستار باشه ای گفت و پنبه کشید.😪😪 سوزن که وارد پام شد سوره ی توحید رو خوندم که کشید بیرون و پنبه گذاشت.😤😤 اون طرف پام دوباره پنبه کشید و آروم سوزن وارد پام شد.😓😓😓 از همون اولشم درد داشت.😢😢 با ناله گریه می کردم.
:"آآآی...مامان...آآآآی....
پرستار گفت
:"ببخشید...ببخشید...یه کوچولو شل کنی درآوردم.😞😞😞😞 بعدم آروم درآورد و جاشو فشار داد. مامان کمک کرد بلند شدم و یه نفسی تازه کردم.😅 با لبخند نگام می کرد.☺ حالا من شاکی گفتم
:"بریم دیگه....😩😩😩
:"نچ...اینم بزن تا بریم...صورتشو خدا...😀😀
(گریه که می کنم همه میگن خیلی مظلوم میشی. 😓😓😓وقتی خوابمم همین طور.)

پرستار دوباره برگشت ولی من نخوابیدم.😫😫 مامان اومد جلو و گفت
:"بخواب مامان. یکی دیگه مونده فقط.😊بخواب دیگه دخترم.😉😉😉
من درمانده هم تسلیم شدم و دراز کشیدم. بعدی هم درد داشت و دوباره گریم گرفت. 😭😭 هرطوری بود از روی تخت بلند شدم و با کمک بابا و مامان سریع رفتیم از بیمارستان بیرون و برگشتیم خونه.🏠🏠 امتحان فردا هم شکر خدا عالی شد.🙏🙏
تشخیص پزشک اونشب اشتباه بود و این علائم دوباره یک هفته بعد بر گشت.😟😟😟 دفعه بعدی پیش شوهرخاله بابا رفتیم. البته توی مهمونی افطاری حالم بد شد و ایشون بودن و معاینه کردند. با کلی التماس نذاشتم دیگه برام آمپول بنویسن. تشخیص ایشون هم نادرست بود.😦😦😦 تا اینکه رفتیم پیش آقای دکتر همون همسایه ی خاله اینام که تشخیصشون درست بود و بنده معدم عصبی شده بود و خواهد بود.😱😱😱

الانم در اثر نگرانی و استرس معدم شدید درد میگیره و حالم بد میشه. اینم خاطره ی همون بیماری که قبل سوراخ کردن گوشم برای دکتر توضیح دادم.

پ.ن:ممنون که خوندین.🙏🙏🙏

پ.ن:‌منتظر نظرات پر از لطفتون هستم.👐👐

پ.ن: لحظاتتون سرشار از خنده های بلند و دلچسب. خوش و خرم باشید.👍👍😍

پ.ن: پریشب مامانم حالش بد شد😞😞😞 من و نازی خونه بودیم و همراه پدرم رفته بودن دکتر. بعد براش آمپول و سرم نوشته بودند. خلاصه فرداش بهش میگم اندر احوالات مادر نترسم. آخه مامانمم از آمپول میترسه.🙈🙈🙈ترس در حدی که حاضر نمیشه بزنه اما من بدبخت تا میریم دکتر با پدرم شروع می کنند اصرار. بعد بهش میگم آخه فداتشم تو که خودت میترسی براااچی میریم دکتر میگی براش آمپول بنویسین.😕😕😕مامان میگه خب تو نمیترسی.😧😧😧😶😶😶😶میگم مااااماااان. موقع نوشتن دارو کی برای ننوشتن آمپول التماس میکنه. میگه خب تو ولی من و بابا می خوایم زود خوب بشی میگیم حتما بده.
قیافه من😯😯😯😯😐😐😐
قیافه مادر 😙😙😙☺☺☺☺
بعد بهش میگم خب اوکی از این به بعد رفتیم دکتر نامردم اگر یه کاری نکنم برات سوزن ننویسه. بعد مامان میگه ببین من اونایی هم که دیشب حاضر شدم بزنم همه داخل سرم بودن. من تا میام بزنم دیگه بیمار نمی مونم که رو به قبله میشم. (دور از جونت💖💖💖) اما تو نه. قشنگ میزنی. بعد میگم خب باشه پس بیا همو درک کنیم. منم میترسم خیلی ولی من ترس و ناراحتیمو می ریزم تو خودم ولی در مواقع تعداد زیاد آمپول گریه هم دیدی می کنم. پس دیگه نگیاااا آمپول بنویسه دکتر. میگه نه نه میگم بنویسه زودتر خوب بشی.😭😭😭😭😭😭
مامااااااااان 😢😢😢😢😢😢😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

پ.ن: ببخشید خیلی هم حرف زدم.

پ.ن: امیدوارم از خاطره خوشتون اومده باشه.☺☺

دوستدار همیشگی شما

خاطره سیمین خانم

سلام علیکم خوبین؟ امیدوارم تو این شرایط سخت اقتصادی حالتون خوب باشه.سیمین هستم و امیدوارم فراموشم نکرده باشین. سهیلا جان همون دختر خانمی که گرافیست بودن شما کجایین؟ مهدیه قبل جراحی سراغ شما رو گرفت و گفت گویا ازش دلخورید؟ امیدوارم که ناراحت نباشین.
دیشب تو بیمارستان سرم شلوغ بود و چند مورد ای وی اف داشتم و سزارین که سر یه سزارین خانمی که قرار بود جراحی بشه وقتی اکسترن های پسر رو دید عصبانی شد که اینا اینجا چیکار میکنن و داد میزد که بچه ها رو فرستادم بیرون و ارومش کردم و بعد جراحی رفتم پبش بچه ها و یکم حرف زدیم و لباس عوض کردم و اومدم خونه که پگاه پرید بغلم و بوسش کردم و هرکاری کردم پایین نیومد و چسبیده بود بهم و گفت مامانی نقاشیمو ببین!! گفتم خوشگلم ببینم و یه خونه کشیده بود که من و امیر رو بیرون خونه کشیده و خودشو گریان داخل خونه کشیده گفتم مامان جان چرا ما بیرون خونه ییم؟ گفت خب مامانی شما همیشه سرکارید و شب میاید خونه. دیگه هیچی نگفتم و محکم بغلش کردم و بوسیدمش. و بعد رفتم لباس عوض کردم و یه موزیک گذاشتم و کتلت درست کردم و واسه پگاه لازانیا درست کردم که امیر اومد و شام خوردیم و پگاه ساعت ده خوابید و من و امیر یه فیلم کمدی دیدیم (یه قسمت از ساخت ایران) و خوابیدیم که ساعت حدود سه پگاه بدجوری جیغ کشید و گریه کرد و با امیر رفتیم اتاقش که دیدم تشک تختش خیسه و خودش گریه میکنه رفتم بغلش کردم و گرم بود و دست خودم نبود با گریش منم گریم گرفت و امیر تشک تختش برد و منم پگاه بردم حمومش کردم و خودمم دوش گرفتم و اومدیم موهای پگاه خشک کردم و براش شیاف گذاشتم و خوابوندمش. صبح زنگ زدم بیمارستان و مریضامو کنسل کردم که پیش پگاه باشم و با کلی قول و شهربازی پگاه معاینه کردم و براش دارو نوشتم

که امیر گرفت و دو تا آمپول بود امیر گفت سیمین جان ای کاش آمپول نمیدادی؟ گفتم حداقل دارو دادم وگرنه خودت میدونی برام سخته. امیر پگاه رو پاش خوابوند و آروم پنبه کشیدم و سریع فرو کردم که پگاه جیغ زد و گریه کرد و گفت اییی مامانی دیگه دوست ندارم بابایی تورو خدا درش بیارین درد داره ماااااااماااااان خواهش میکنم که اروم درش اوردم و یکم بغلش کردم ولی مشت زد به کمرم و رفت بغل امیر که امیر بهم چشمک زد و خندید ولی نمیدونم چرا دلم شکست؟! و گریم گرفت ولی رفتم سرویس و گریه کردم و صورتمو شستم و اومدم بیرون و امیر بغلم کرد و یکم باهام حرف زد که اروم شم و پگاه هم تو بغل امیر خوابیده بود رفتم یه شیاف واسش گذاشتم و یه ملافه سبک روش کشیدم و خداروشکر یه آمپول کافی بود و بهتر شد.
یه خواهش دارم از خانم های باردار: لطفا لطفا لطفا برید راجع به زایمان طبیعی و فوایدش مطالعه کنید و راحت تو اینترنت سرچ کنید و اینو بخاطر داشته باشید که مثل گذشته درد غیرقابل تحملی نداره و امروزه بسیار راحت شده و فواید زیادی هم داره ولی سزارین درسته اکثرا با بیحسی اسپاینال انجام میشه و درد زیادی نداره اما عوارض زیادی داره پس تمنا میکنم با علم و آگاهی تصمیم بگیرید. مرسی از همگی

خاطره آرمیلا جون

خاطره آرمیلا جون

به نام ایزد دانا
سلام آرمیلا هستم ۱۵ سالمه بابای مهربونم مهندس صنایع غذایی و کارخونه داره و مامانم عزیزم هم معلمه یه داداش ۱۳ ساله هم دارم که اسمش آترینه 😊 قزوینی هم هستم
این خاطرم واسه ی پارسال تابستون هستش که بابام برای بستن یه قرارداد باید میرفت شیراز و مامانمم میخواست باهاش بره 😘(مامان من کلا عاشق شیرازه ) آترین هم وقتی دید مامانمم میخواد بره گفت منم میام (خیییییلی بچه ننهس 😉) منم که حوصله مسافرت نداشتم باهاشون نرفتم مامان هم زحمت کشید و گفت باید برم خونه خالم و تنها نمیتونم بمونم تو خونه منم کلی مذاکره کردم ولی زیر بار نرفت که نرفت یعنی هی میگفت منو بابات یه روز رفتیم تهران فرشو آتیش زدی 😁 الان چند روز میخوایم بریم شیراز لابد خونه رو آتیش میزنی دیگه یکم فکر کردم🤔 دیدم پیشنهاد بدی هم نیس اونجادختر خالم هم هس خوش میگذره دیگه قبول کردمو روزی که اهل بیت میخواستن برن ۷ صبح بابام اومد منو بیدار کرد منم رفتم حموم و کوله پشتیمو برداشتم و رفتم پایین سر سفره مامانم شروع کرد آرمیلا مواظب خودت باش آرمیلا به کارات هم برس همشو ول نپلک آرمیلا آدم باش 🤣😅 دیگه بابام گفت آرمیلا دیگه بزرگ شده مواظب هس و از این حرفا (ولی فکر کنم خودشم خیلی به حرفاش اطمینان نداشت 😁😂) دیگه مامانم چیزی نگفت و میزو جمع کردیم و سوار ماشین شدیم و اول رفتیم خونه خالم جلوی در بساط ماچ و بوس راه افتاد😍 و اونا دیگه رفتن و منم زنگو زدم رومینا(دختر خالم ۲۰ سالشه دانشجو حقوق) برداشته میگه الو 😮😂 گفتم خدا شفات بده منم گفت منم کیه گفتم اگه خدا بخواد کور هم شدی مگه نمیبینی آرمیلام 😃دیگه درو باز کردو رفتم تو دیدم شوهر خالم داره میره سلام کردمو رفتم تو و قرار شد من برم تو اتاق کناری اتاق رومینا دیگه رفتمو مستقر شدم و رومینا لباس بیرون پوشیده بود و اومد تو اتاق و گفت پاشو بریم بیرون دیگه حاضر شدم و رفتیم بیرون و کلی دور دور کردیم و رفتیم خونه یعنی عاقا ما دو روز تموم داشتیم دور دور میکردیم و میرفتیم فودکورت و رستوران😆 (تو کل زندگیم اینطوری بیکار نبودم😃) دیگه روز سوم گفتم پاشو بریم استخر رومینا گفت نه بابا بریم استخر چیکار داریم زندگیمونو میکنیمو الان میریم استخر و هزار جور مرض میگیریم 🙁گفتم بابا من خسته شدم انقدر بیکار بودیم میریم شنا میکنیم بعدشم میریم تالار شهر(یه مجموعه تفریحی ورزشیه که استخر واستخر و باشگاهو رستوران و این چیز ها داره و ‌نسبت به بقیه جاها بهتره) تمیز تره دیگه با کلی بدبختی قبول کردو هر کدوم زنگیدیم به دوستامون و حاضر شدیم و رفتیم اونارم برداشتیم و رفتیم استخر بعد از سه ساعتو نیم از آب اومدیم بیرون و من مو هامو خشک نکردم و رفتیم تو ماشین رومینا کولرو روشن کرد منم شالمو درآورده بودم و باد کولر هم صاف میخورد تو صورت من😞 دیگه رسیدیم خونه و من دوباره رفتم حموم و گرفتم خوابیدم بیدار که شدم گلوم و سرم و یکمم گوشم درد میکرد کلا شده بودم کلکسیون درد ها😢 رفتم پیش رومینا دیدم اون زندس گفتم رومینا پاشو یه خاکی تو سرمون بریزیم دارم میمیرم کلی غر زد که میگم نریم استخر واسه این چیزاس و از این حرفا دیگه داشت رو مخم تردمیل میزد 😡که گفتم پاشو برو که قرصی چیزی بیار (خونشون همه جور دارویی موجوده چون شوهر خالم داروسازه و داروخونه داره )رفت با یه قرص برگشت گفت قرص سرما خوردگیه بخور شاید خوب شدی منم خوردم و داشتیم باهم حرف میزدیم که گوشیم زنگید دیدم عممه برداشتم سلام و احوالپرسی کردم و گفت از صبح سه بار زنگ زدم برنداشتی منم گفتم صبح استخر بودیم و بعدشم خوابیدم و تازه بیدار شدم و عمم گفت امشب بیا خونه ما😮😕 منم که همه جام درد میکرد و میدونستم اگه برم گور خودمو کندم (شوهر عمم پزشکه) گفتم نه حالا مامان بابام اومدن میایم و از این حرفا هی از من انکار از عمم اصرار تا دیگه گفت آرمیلا اگه نیای فکر میکنم خاله تو بیشتر از من دوست داری 😁منم دیدم اگه نرم رابطه فامیلی بهم میخوره دیگه قبول کردم😂🤣 و عمم گفت سیاوش(شوهر عمم)یه ساعت دیگه از بیمارستان میاد دنبالت آماده باش منم گفتم باشه و قطع کردم رومینا زد تو سرم گفت خاک تو سرت بدبخت شدی گفتم جای این حرفا یه کاری کن شک نکنن گفت قیافت تابلو نیست صداتم نگرفته فقط تب داری اونم خودت یه فکری بکن ضایع بازی در نیاری لو نمیری بسته قرص هم داد بهم گفت لازمم میشه دیگه حاضر شدم و خداحافظی کردم از خالم و رفتم دم در وایستادم سرمم درد میکرد تا بعد از ۵ مین عمو سیاوش اومد سوار شدم و رفتیم خونشون عمم اومد بوسم کردو بعدش گفت آرمیلا چرا انقدر داغی منم گفتم هوا گرمه و اینا که گفت بیا برو جلو کولر بشین منم دیدم الان برم جلو کولر بشینم بدتر میشم گفتم نه بابا الان خنک میشم که دیگه عمم گفت هر جور راحتی نشسته بودم داشتم با عمه و عمو صحبت میکردمیکردم و دختر عمم نورا (از من ۵ سال کوچیکتره)تی وی میدید عمم هی میوه پوست میکرد🍌🍏🍉🍓 میچپوند تو حلق من بدبخت منم که گلوم درد میکرد با بدبختی یکم خوردم تا دیدم دارم تهوع میگیرم و سرگیجه هم داشتم گفتم نمیخوام همون موقع نورا اومد گفت بیا بریم اتاقم همین که خواستم بلند بشم سرم گیج رفت ولی برای حفظ ظاهر باید تحمل میکردم😣 یکم رفتم داشتم میخوردم زمین که دیوارو گرفتم و عمم هم ترسیده بود هی میگفت خاک تو سرم چی شدی که عمو سیاوش اومد و کمکم کرد تا برم رو مبل بشینم بعدشم گفت آرمیلا کجات درد میکنه ؟ منم آروم آروم داشتم گریه میکردم 😭(همیشه موقع مریضی از درد گریم میگیره اون روزم که هم کلی تحمل کرده بودم و هم میدونستم باید آمپول بزنم گریه میکردم) عمم هی میگفت قربونت برم چیزی نیست الان سیاوش معاینه میکنه و خوب میشی عمو سیاوش معاینه کردو تو دفترچه عمم برام نسخه نوشت بهش گفتم عمو آمپول هم نوشتی گفت آره 😢😔منم هیچوقت سر دارو با هیچ پزشکی چونه نمیزنم چون حس میکنم خوششون نمی آد دیگه هیچی نگفتم و عمو رفت بگیره منم رو تخت دختر عمم دراز کشیده بودم وعمم کنارم نشسته بود و موهام ناز میکرد 💋بعد از چند مین عمو با پلاستیک داروها که تشکیل شده از ۳ آمپول 💉💉💉و تعداد اندکی قرص بود💊 اومد تو اتاق و بهم گفت آماده بشم منم دوباره زدم زیر گریه که اومد جلو و گفت آرمیلا عزیزم میدونم آمپول درد داره ولی یکم فکر کن ببین درد چند لحظه ای آمپول رو تحمل کنی راحت تره یا مریضی رو (خدایی موقع آمپول زدن این حرفا اثر نداره و گل لگد کردنه😅 ) یکم از این حرفا زد و بعدش هم رفت سه تا آمپول آماده کرد و منم گرفتم دراز کشیدم و به نورا گفتم بره بیرون (نورا مثه bbc خبر ها رو منتقل میکنه یعنی تو اتاق میموند از فردا خواجه حافظ شیرازی هم از کولی بازی های من موقع آمپول زدن خبر دار میشد🤣) و عمم شلوارم رو کشید پایین و عمو اومد و پنبه کشید و آمپول رو فرو کرد یه آییی گفتم و گریم رو شدت دادم اونو کشید بیرون 😓و بعدی رو برداشت و دوباره پنبه کشید و گفت دخترم این یکم دردش از قبلی بیشتره خودتو شل بگیر تا کمتر دردت بگیره و آمپول رو فرو کرد وقتی داشت مواد رو تو پام خالی میکرد یه درد خیلی بدی تو بام پیچید هی میگفتم آییی عمو درش بیار درد داره آخخ و گریه میکردم 😭عمه و عمو هم دلداریم میدادن اون موقع دلم میخواست بابام پیشم بود و موهامومیداد💋 دیگه عمو آمپول رو در اورد و برم گردوند و عمم رفت برام آب اورد داد بهم منم یکم خوردم و گفتم میخوام به بابام بزنگم عمو هم گفت باشه فقط هولش نکن اینجا نیست فکر میکنه چی شده زنگ زدم به بابام گوشی رو برداشت و گفت سلام گل دختر بابا چطوری خوشگلم 😚منم با گریه گفتم بابایی بابام گفت آرمیلا چی شده فدات شم منم براش گفتم که چی شده اونم کلی باهام حرف زد و یکمی آرومم کرد بعدش هم گفت گوشیو بده به سیاوش منم دادم و یکمم با عمو حرف زد و بعدش هم عمو گوشیرو گذاشت رو اسپیکر و به منم گفت بخواب منم منم دوباره گریه کردم و گفتم نه دیگه نمیخوام عمو هم گفت نمیشه پنی سیلینه و باید بزنی بابام هم گفت بخواب دیگه خوابیدم و عمو پنبه کشید و فرو کرد خیییلی درد داشت دیگه علناً التماس میکردم بابام و عمه هی قربون صدقه میرفتن (صندوق صدقات شده بودم😉)دیگه عمو آمپول رو در اورد و عمم برام ماساژ داد و بعدش هم کمپرس گذاشت و گرفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت ۹ و نیم بود حالم خیلی بهتر شده بود دیگه رفتم و شام خوردیم و ساعت ۱۲ هم برگشتم خونه خالم چون همه زار زندگیم اونجا بود کلی هم خالم صندوق صدقاتم کرد تا دو روز بعدش خانواده گرام از شیراز برگشتن 
پ.ن ۱ _ اوووووه خاطره نیست که شده اتوبانه تهران قم بس که طولانی شد
پ.ن۲_اگه بد نوشتم ببخشید همه سعیمو کردم که خوب باشه 
پ.ن۳_در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است....
اما من اصلاًاز کسانی که آسان ترین راه را انتخاب میکنند خوشم نمی آید!...
تو را به خدا شاد باش و برای شاد بودن هر کاری که از دستت بر میاید انجام بده....
(آنا گاوالدا)

 

خاطره اقا رهام

خاطره اقا رهام
سلام خوبین رها گفت که بیام خاطره بزارم این خاطره برمیگرده به دیشب راستی رها نمیزاشت من این خاطره رو بگم میخواست خودش بگه ک من قبول نکردم : با صدای اذان صبح پاشدم رها رو بیدار کردم و رفتیم وضو گریفتیمو نماز خوندیم رها گیج میزد معلوم نبود داره چیکار میکنه 🌷🌷🌷🌷🌷🌷 صبح داشتم میرفتم بیمارستان که احساس کردم رها تب داره اما کم براش یه یادداشت گذاشتم و نوشتم اگه تبت بالا رفت قرصی شربتی بخور حتما ابجی گلم گذاشتم زیر موبایلش ک ببینه اومدم از خونه بیرون سوار ماشین شدم و حرکت کردم حس موزیک گوش دادن بهم دست داد پلی کردم اهنگ حسین منتظری خاطرخواه بود رسیدم بیمارستان ماشینو پارکینگ گذاشتم و رفتم تو اتاق لباس پوشیدم بعد از نیم ساعت صدای در اومد گفتم بفرمایید منشی اومد داخل : اقای..... لطفا بیاین بیرون دعوا شده (تو ذهنم گفتم اخه به من چه چرا هرچی میشی میان ب من میگین) پاشدم رفتم بیرون حدود ۱۰ نفری رو سر هم افتاده بودن همو میزدند دکترای دیگ هم سعی میکردن جدا کنم من : خانم محمدی دعوا سر چیه؟ خ محمدی: دکتر ی خانمی اومده بود میخواست شمارو ببینه من چشام گرد شد : من؟! خ محمدی : بله نگهبان اجازه ورود نمیداد من : چرا؟! خ محمدی: سر وضعش خیلی ناجور بود بخاطر همون من: خب این چ ربطی ب اینا داره : بعد داشت برای نگهبان مزاحمت ایجاد میکرد ک ۵ نفر ادمای گنده اومدن زنه رو هی میکشیدن دیگه فک کنم متوجه شدین من: خب اون زنه کی بود با من چیکار داشت اصلا الان کجاس خ محمدی : تو اورژانس بدو بدو رفتم ببینم این زنه کیه رفتم و بعد از پرسجو پیداش کردم خاله نسیم بود وقتی دیدمش ماتم برد ( خاله نسیمو میشناسید مامان محمد ) رفتم جلو : خاله چیشده شما چرا اینجوری شدین خاله نسیم : رهام از دست اینا نجاتم بده من : خاله اینا کین ازت چی میخوان خ نسیم : جونمو میخوان من : وا خاله چی میگی خ نسیم : اینا .................... ( دوستان موضوع رو نمیتونم بگم ممکنه خاله نسیم دوست نداشته باشه ) رفتم پیش اون مردا : گمشین برین دیگه دور بر خالم نبینمتون اومدن جلو : تو کی باشی من : هر کی هستم از اینجا گمشین برین وگرنه اونا: وگرنه چی؟ هان؟ چیکار میکنی من : ی مشت 🤜🤜🤜 کوبوندم رو صورتش بقیه ریختن رو سرم که پلیسا اومدن و بردنشون رفتم تو اتاق جلو اینه ک صورتم خون میومد تمیزش کردمو چسب زدم خاله نسیمو سپردم دست محمد سرمو گذاشتم رو میز ک یهو در وا شد رها پرید تو درو محکم هل داد بامب بسته شد من : بسم الله چرا اینجوری میکنی رها : رهام حالت خوبه ؟ چیزیت نشده ؟ از محمد قضیه رو شنیدم پاشدم رفتم طرفش بغلش کردم : حالم خوبه قربونت برم نگران نباش رها خیلی داغ بود من : رها چرا انقدر داغی رها : نیستم ول کن داداش من: چیشیرو ول کن چرا تبت انقدر بالاس رفتم تو وسایل دنبال تب سنج بودم ک صدای بامب شنیدم سرمو بالا کردم رها رو پخش زمین دیدم با سرعت نور دوییدم من : رها! رها! چیشد یهو رها! صدامو میشنوی؟ بسم الله بلندش کردم گذاشتمش رو تخت تبش خیلی بالا بود میگم خیلی ینی افتضاح رفتم یکی از دکترارو ک خیلی قبولش دارم و بهش اعتماد دارم رو خبر کردم اومد دکمه مانتو رها رو چند تایی رو باز کرد و مانتو تاب زیرش رو داد بالا شکمشو کامل معاینه داشت میکرد قلبم تند تند میزد کارش تموم شد گفت رهام جان الان خبر میکنم اورژانسی ازش ازمایش بگیرن رفت من رفتم پیشونی رها رو بوسیدم تاب و مانتوش رو درست کردم که پرستار اومد داخل استین مانتو رها رو دادم رفتم بالاسرش و یه دستمو گذاشتم رو دستش نگه داشتم یکی هم گذاشتم رو صورتش پرستار ازش خون گرفتو رفت هنوز رها پا نشده بود نگران بودم ک دکتر اومد رهام جان بیا اینم داروهاش بیا واست توضیح بدم مصرفشو ۱۰ تا امپوله شبی دوتا خب من: اشکم داشت در میومد ۴ تا شیاف شبی یکی بعد امپول ۲ بسته قرصه و رهام میدونم خواهرت میترسه اما مجبوری خب؟ اگه دلت بسوزه و نزنی براش خودت ضرر میکنی و من : دکتر مگه رها چش شده ک اینقدر داروهاش قویه و زیاد دکتر : تو هیچ نگران نباش خواهرت هیچیش نیست فقط اینارو مصرف کنه بهترم میشه ک صدای بستن در اومد دیدم تخت خالیه دلم خالی شد ک رها شنیدی باشه دکتر : بدو ک خواهرت بهت نیاز داره دوییدم رفتم رهارو با بدبختی رو صندلی ک خیلی از در بیمارستان در بود پیدا کردم رفتم کنارش نشستم ک بلند شد داشت میرفت دستشو گرفتم نشوندمش من : میدونم همه چیرو از اول شنیدی ولی این عکس العمل واسه تو قویو شجاع خوب نیست رهام تو چشام نگاه کرد : رهام مگه من چیکار کنم اخه چرا انقدر بلا باید سرم بیاد خدآآآآآا این از دست دادن مامان بابام اون از مشکل قلبم این از تب های بی وقتم اینم از این داروها اخه من مگه چیکار کردم اشکاشو پاک کردم من : تو هیچ تقصیری نداری بمیرم الهی رها : اگه بمیری من چیکار کنم دیگ نگو هم خندم

گرفته بود هم بغض داشت خفم میکرد سرشو گذاشتم رو پام نازش کردم رها : تو ک قرار نیست شبی دوتا امپول بهم بزنی ؟ ها من : رها توروخدا عذابم نده رها : من عذابت میدم تو داری میدی مردشور هرچی ...... من : هیس بسه تو بخاطر من بخاطر زندگیت تحمل میکنی اگه تو چیزیت بشه من میمیرم خودمو زنده نمیزارم اینو خوب میدونی رها گریش بلندتر شد : رهام من : جان رهام رها : اگه یه روزی ازدواج بکنی من چیکار کنم ؟ من : اینو چند روزه میخوام بهت بگم من هیچ وقت ازدواج نمیکنم اینو بدون توام نمیخواستم شوهر بدم رها : من ک از خدام بود پس چرا گذاشتی من با محمد نامزد کنم من : چون حقت بود لطفا ادامه نده حالا پاشو بیا همرام دستشو گرفتم بردمش روشویی صورتشو شستم هنوز تنش داغ بود دستشو گرفتم که بریم تو اتاقم : رهام : جونم رها: چرا لباسم اینجوریه وایسا درستش کنم من : چشم رها : اصلا واس چی اینجوری شد من : دکتر صادقی اومد معاینت کرد رها : خب تابم چرا ناجوره من : چون تابتم زد بالا رها : ایییی من : اشکال نداره ولش رها 👈😦 رفتم تو اتاق لباسمو پوشیدم داروهارو گرفتم راه افتادیم تو راه رها هی به دارو ها نگاه میکرد رسیدیم رفتیم داخل رها رفت دوش گرفت بعد منم پشت سرش رفتم ‌( جدا ) رها تو اتاق بود رفتم سراغ دارو ها دوتا امپول با ی شیاف در اوردم گذاشتم تو سینی یه ابمیوه با کیک هم گذاشتم و رفتم تو اتاق رها : ن داداش من : هنوز ک کاری نکردم بیا بخور اول رها : اشتها ندارم ی جوری نگاش کردم ک خودش فهمید باید بخوره و خورد کامل😬😂 رفتم سراغ امپول هردورو اماده کردم رفتم پیش رها من : بخواب عزیزم رها : خیلی بدی و خوابید چیزی نگفتم شلوارشو از دو طرف دادم پایین پنبه کشیدم چندبار شل شد یه بسم الله گفتم و اهسته فرو کردم ک تکون ارومی خورد نصف شد ک رها: اییییییییییییییی توروخدا بسه ایییییییییییی من : یکم تحمل کن رها : 😭😭😭😭😭 👉👉 ایییییییییی اخخخخخخخخخ در اوردم ماساژ دادم من : جونم تموم شد یدونه موند اروم باشه پنبه کشیدم فرو کردم رها جیغ کشیدا اونم چ جیغی من : بخدا الان تموم میشه تو فقط اروم باش رها : وای این چیه خدایآآ اییییییییییییییییی خیلی درد دارهههههه رهاممم بسههه اییییییی من : یکم موند رها دستشو اورد عقب ک گرفتم گذاشتم رو کمرش رها : مامانننننن کمکککککک رها اولین بار بود تو امپول زدن اسم مامانو گفت دلم ریش شد اشکم سرازیر شد در اوردم ماساژ دادم شلوارشو دادم بالا از اتاق رفتم بیرون صدای گریه رها میومد صورتمو شستم خودمو جم جور کردم رفتم تو اتاق رها رو نشوندم با تمام زور بغلش کردم رها: خیلی دردم اومد من : میدونم رها : اذیتم کردی مردم ینی من : ببخشید مجبورم رها :😔 👉 من : خودت شیافو میزاری یا من بزارم رها با حالتی مظلوم : هیچکدوم من : لطفا رها: خودت بزار من : باش دراز کشید و گذاشتم اهسته براش بدون ی اخ
تموم
عزیزان رها رو نصیحت کنین امپولاشو بزنه
ممنون