خاطره سهند جان

سلام سهند هستم ۲۸ ساله مجردم 😅و لیسانس مدیریت دارم 💁‍♂ چند بار خاطره گذاشتم و امیدوارم که دوست داشته باشید. چند روزی بود تصمیم داشتم یه آمپول نوروبیون تزریق کنم قبل از کرونا که باشگاه میرفتم چند وقت یکبار میزدم و حالا خیلی وقت بود نزده بودم . دیروز برای خریدهایی که مامان داشتن رفتم بیرون و وقتی از فروشگاهی که مامان ادرس داده بود خارج شدم متوجه شدم بغل فروشگاه داروخانس . گفتم تا اینجا اومدم بگیرم برم خونه هر وقت سهیل اومد میدم میزنه.دوتا نوروبیون گرفتم و چون نزدیک بود پیاده رفته بودم داشتم فکر میکردم چیکار کنم مامانم نفهمه😂موقع پیچیدن به کوچه یادم افتاد اینجا یه کلینیک هست برم سر بزنم اگه تزریقاتش خلوت بود دو دیقه بزنم برم خونه. اتفاقا خلوت بود دوتا پسر که حدود ۱۸ با ۱۹ میخورد آمپول داشتن و یک خانم که رفتن بزنن من هم سرنگ و آمپولو دادم دست ختر خانمی و رفتم دراز کشیدم و خانمه که اومد کنارم طولانی پنبه کشید و زد گفت نفس عمیق بکشین . اولش خوب پیش رفت ناگهانی سوزش داشت و تا گفتم آخ دوباره درد کم شد و آخرش دوباره همون درد پیچید و تموم😀 خودش لباسمو کشید بالا و رفت منم سریع بلند شدم کمربندمو بستم و موقع خروج دیدمش گفت خوبی؟ 
گفتم ممنون دستتون درد نکنه 🙃
زدم بیرون رفتم خونه و خریدهای مامانو که گذاشتم پشت در مامان بیاد ضد عفونی کنه خودمم آمپولو گذاشتم روی جاکفشی و همونطور رفتم حموم وقتی کارم تموم شد مامان گفت سهند آمپول برای چیه؟ 
گفتم هیچی همینطوری گرفتم
گفت پس بیا بخواب بزنم 💉😈
گفتم تازه زدم مامان😂🤒😳😱 براش تعریف کردم چیشد و گفتن نباید بیرون میزدم و  آلوده هست و از این حرفها . حتما میپرسید چرا نیاوردم مامان بزنه، باید بگم که مامانم بد میزنه🙈😂😂😂😂😂 آمپول دوم هم شب برای بابا توسط مامان تزریق شد که بابا حتی نفس هم نکشید چه برسه به جیک😂 چیکار میکنه قدرت عشق😅 بعدش جالب بود که دست به کمر با یه سری حرفهای نامفهموم(قطعا میکفت آخه پسر نونت کم آبت کم امپول به این مضخرفی خریدنت چی بود.حالا خریدی چرا به من زدین😂) زیر لبی رفت اتاق بخوابه😂 

خلاصه که اگه خوب نبود و نپسندیدید معذرت میخوام . ممنون که خوندین در پناه حق

خاطره رز جان

سلام به همه دوستان
به تازگی باکانالتون آشناشدم.رزهستم ۱۹ساله  
من یک خواهردوقلوی عزیزترازجان به نام یاس دارم(واقعادنیا دوقلویی خیلی خوبه هرکی دوقلو نیست واقعا دلش بسوزه)سال کنکورمامتاسفانه به دلیل عدم هماهنگی گزینش فرهنگیان وسنجش من ویاس ازهم جداشدیم ومن دانشگاه فرهنگیان قبول شدم وخواهرم گفت به خاطر تنهانبودن من یک سال دیگرتنهایی برای کنکور می خواند تا ۳سال بعدی باهم باشیم .روزهای اول خیلی برام سخت بودتااینکه تمام شد ومن ویاس دوباره درکنارهم هستیم اززیبایی های دوقلویی تا اینجا بگم که اساتیدماراباهم جابه جا می گیرندوماهرکاری دلمان بخواهد انجام می دهیم.خیلی خوش میگذره

من ویاس تابه حال داروی تزریقی نداشتیم حتی پنی سیلین!
البته دوراز واقعیت نیست چون من ویاس ازچیپس وپفک ولواشک وهرچیز غیرطبیعی وناسالم دردنیا بدمان می آید ونمی خوریم از کودکی با میوه ها وموادطبیعی رارابطه بهتری داشتیم تامواد مصنوعی.
تافراموش نکردم بگویم ما۶تاعموداریم که هرکدام یک دکان(به قول خودشان)دارند وما موقع تصادف یا تعمیراتومبیلمان غم نداریم.پدرم مهندس مکانیک ومادرم مربی آموزشگاه است وطب سنی وسوزنی هم خوانده وماهمیشه باداروهاش زودخوب میشیم.(کلا خانواده ی دوستدار طبیعت هستیم)

من و  خواهرم در دبیرستان رشته تجربی بودیم در۱۷ سالگی کنکور دادیم رتبه مان به پزشکی اصفهان نمی خورد ولی می توانستیم جاهای دیگر رابزنیم بامخالفت‌های شدید پدر مان که دختر نباید راه دور برودنتوانستیم در رشته پزشکی تحصیل کنیم و انتخاب بعدی مافرهنگیان  بود دردانشگاه فرهنگیان کانون ها وانجمن هاوتشکلات فراوانی وجوددارد بایاس درکانون سلامت عضوشدیم وبعد ازچند ماه به خاطرکارکرد خوبمان معاون اول ودوم آن شدیم به همین سبب باپزشکان وکادربهداشتی ودرمانی زیادی آشناهستیم.
من الان کارورزی۲هستم ویاس کارورزldاین به خاطرهمان ۱سالی است که دوباره برای کنکورخواند یاس ۲۴واحد درس های دانشگاه را می گیره تابعضی کلاس هامان باهم باشیم.

اما بریم سراغ خاطره تزریق دوستم
صبح روز شنبه انگار به دستگاه شوک وصل کرده بودن با تکان های یاس بیدارشدم(آدم رابرای نماز صبح اینجوری بیدارمی کنه) رفتم به سمت سرویس بهداشتی اتاقمان صورتم شستم ووضوگرفتم ونمازم خواندم 
باهم رفتیم پایین پیش مامان وبابا تاصبحانه  بخوریم بعداز کلی شیطونی درآشپزخانه سرمیز حاضر شدیم ومثل دوتابچه خوب صبحانه مان راخوردیم بعدلباس دانشگاه پوشیم (زمان ورودبه فرهنگیان دو تعهدنامه ازشمادردانشگاه می گیرنداولی مثل سوگندپزشکی است تعهد میدی ۳۰ سال برای آموزش وپرورش خدمت کنی ودومی کتباً فقط لباس رسمی بپوشی وکارهای خارج از عرف نکنی مثل رقصیدن درمجالس عروسی😒😒😒)آماده پیش به سوی دانشگاه بایک آجی فوق العاده
ماهمیشه بااتوبوس میرم چون آلودگی هوابرامان مهمه وکمتر پشت فرمون میشینیم ،اتوبوس آمد سوارشدیم بین راه همه دوستامون هم رسیدند ولی وقتی زینب رسید یه حالی بود بهش گفتم خوبی گفت آره بهترازاین نمیشه  گفتم مزه ننداز خوب نیستی ها یاس هم درتاکید حرفم سرش راتکان می داد
ازماتایید وازاوانکار

وارد کلاس شدیم تایم اول فلسفه تربیت رسمی وعمومی درجمهوری اسلامی ایران(جونم براتون بگه همه کتاب های زیست دبیرستانمدربرابر این درس ازرو میرند  چون این درس خیلی سخته وحشتناکه)زینب بی حال نزدیک ترین صندلی به شوفاژ نشست،ماهم دیدیم حالش خیلی بده کاری به کارش نداشتیم وباگذشتن زمان کلاس بیشترناراحتش می شدیم به یاس یک ضربه زدم گفتم امروز شنبه است دیگه گفت خُب گفتم زینب هم حالشون خوب نیست گفت خُب
بادستم سمت اتاق پزشک دانشگاه اشاره کردم گفت قول شرف می دهم دراین عملیات کمک کنم .
بازیر چشم یک نگاه به زینب کردم دیدم هنوزحالش بده
در زمان استراحت به یاس گفتم مراقب باش بیمار فرارنکنه گفت باشه 
منم به سمت اتاق دکتر بدون اینکه از قبل به زینب بگم چون می دونستم فوبیای آمپول دارد درزدم صدا بفرما ازداخل شنیدم  ووارد شدم ازشانس بده زینب پزشک آنروز آقا بود .
اول پیش خودم گفتم بهتره نگم ولی بایادآوری حال زینب مصمم شدم که بگم.
دکتر سرش راروی میز گذاشته با ورود من سرش راازروی میز بلندکرد وگفت سلام بفرمایید 

خیلی باحالت رسمی وکمال ادب سلام کردم وگفتم یکی ازدانشجویان حالش خوب نیست گفت خوب بیاریدش اینجا تامعاینه کنم گفتم اگر خودش نمیاد شما لطف می کنید بیایید .
بعداز مکثی کیفش رابرداشت وهمراه من آمد اول من وارد کلاس شدم به بچه هااطلاع دادم وتمام بچه ها ازکلاس خارج شدند بعد زینب بادیدن یک آقا همراه مت وخالی شدن کلاس شَستَش خبردارشد پاشد وصاف نشست.
پزشک به  سمت زینب رفت زینب گفت من حالم کاملا خوبه ویک چشم غوره به من کرد پزشک گفت بعدازمعاینه تان مشخص می شود.
بیچاره کاردبهش میزی خونش درنمی آمد
رفتم کنارش نشستم ودرگوشش گفتم نگران نباش نمی زاریم تزریقی تجویز کند
یاس هم باسر تایید کردپزشک گفت اگرلازم باشه باید تزریق کنِه زینب هم دستم رافشارمی داد بعدمعاینه گفتم آقای دکتر مراعات دوست مارابکنیدفردا تدریس دارد گفت خانم معلم آینده شما چطوری می خواهید به بچه های مردم درس بدید درحالی که از یک آمپول کوچولو می ترسیددرضمن اگرتزریق کنه برای تدریس حالش خوب میشه.
منم هیچ حرفی برای گفتم نداشتم وقتی دیدم واقعا راست میگوید چطوری به بچه های مردم درآینده بگوییم ازدکتروآمپول نترسید آنوقت خودمان می ترسیم.

پزشک گفت بیارش درمطب چندتاآمپول داره منم بانگاهی که ازدکتر خواهش کنم ولی انگارفایده نداشت بایاس زینب کمکش کردیم بایستاد دربین راه زینب بغض کرده بود واقعا حالش رامی فهمیدم چون درشرایط بدی قرارگرفته بود.

درحال بدی بودیم که دکترسلطانی رادیدم مابااین  استاددرس برنامه ریزی درسی راگذراندیم وقتی حال زینب رادید به طرفمان آمد زینب دیگرخودش نتوانست کنترل کند وگریه کرد ولی استاد ماجرارافهمید رفت وبا دکترصحبت کرد وبعد دست زینب راگرفت وبه سمت شکنجه گاه برد من ویاس هم ازفضولی دنبالشان رفتیم استاد زینب رابرد آنطرف پرده وروی تخت خواباندبعدازدکتر داروهاراگرفت درحال آماده کردن بود که یاس گفت کمک لازم دارید استاد گفت ممنون هروقت نیازداشتم اطلاع می دهم
دکترهم رفت پشت میزش نسشت سرش راروی میز گذاشت.
استاد ۳تاآماده کردورفت آنطرف پرده به زینب گفت دخترم آرام باش ونفس عمیق 
سکوت خاصی آنجا بود میدانستم که آرامش قبل طوفان هست.
پزشک که ۷پادشاه راخواب می دید باصدای جیغ زینب ازجاپاشد خیلی بد بود هنوزگیج بود من ویاس هم رفتیم آن طرف پرده بله تااینجای کار استاد درحال تزریق دومی بوده که زینب همکاری نکرد ومجبورشد درش بیاورد بعدباعوض کردن سوزن طرف دیگر زینب را پنبه گذاشت گفت دختر خوب همکاری کن تا راحت بشی
بعد نیدل راوارد کرد وزینب جیغ زدن راشروع کرد بعد استاد گفت تمام وپنبه راروی محل تزریق گذاشت همراه استاد آنطرف رفتیم گفت شمادوتا برید سرکلاس هنوز یک سرم وتزریق دیگر هم دارد بایاس از مطب خارج شدیم وبه سوی کلاس ۱۰۲ دویدیم متاسفانه دکتر حجازی سرکلاس بود تاخیری گذاشت وماجرارا براش توضیح دادیم  ولی قبول نکرد (آمدیم ثواب کنیم کباب شدیم) وقتی کلاس تمام شد به سمت مطب رفتیم زینب سرمش داشت تمام می شد وخواب بود پزشک هم بادیدن من وخواهرم گفت امان از دوست ترسوشما ماهم که به رگ غیرتمان خیلی بر خورده بود

جوابش راندادیم وبه عنوان که اصلا حرف شما برای مااهمیت نداشت رفتیم پیش دوستمان سرمش تمام شد پزشک  سرم را درآورد وزینب رابیدارکردم دکترسلطانی هم رسید وبالای سر زینب رفت ودر آغوش گرفت پزشک هم طبق روال رفت تابخوابد.
زینب ازروی تخت پایین آمد من ویاس کمکش کردیم که کفش هایش رابپوشد وقتی می خواستیم ازاتاق بیرون بیام ازپزشک ودکتر سلطانی تشکرکردیم، پزشک روبه ما گفت درست نیست این همه جیغ برای چندتاآمپول 
من نگذاشته ونه برداشته گفتم انگار حال شما نیز مساعدنیست روبه استاد شدم وگفتم دکتر سلطانی لطفا زحمت داروهای آقای دکتر رابکشیدورفتیم بیرون 
واردسلف شدیم سوپ برای زینب گرفتیم وسهمیه جوجه کباب زینب رابایاس خوردیم(خب باید درچنین جاهایی کمک کند)فکرکنید ۱پرس ونیم خوردیم وای نتوانستیم ظرف هارابشوییم بردیم خانه مامان برامان شست بعداز خدافظ اززینب روبه سوی خانه شدیم که یاس به یک نفر اشاره کردوکه درست راه نمی رفت
اگر گفتید کی بود!!
پزشک بود که دکترسلطانی ازخجالتش درآمده بوداز آن موقع دیگر آن پزشک رادردانشگاه ندیدم ولی خوب شد یعنی چه معلم جامعه رابه سخره می گیرید.😄😄
رسیدیم خانه استراحت کردیم وعصر آماده شدیم که برویم کانون قلمچی 
تمام  
باکانال آشناهستم واز وب سایت تان چیزی نمی دانم 
خاطره ام را۲۷ خرداد شروع کردم به نوشتن و۲۸ خرداد تمام شد
دارم سعی می کنم به زبان معیاربنویسم داخل همین خاطره هم همین طور
باراولم بودکه برای کانال خاطره نوشتم آرزو دارم لحظات خوبی درکنار خانواده دراین شرایط کرونایی داشته باشید .
لطفا برای ظهور آقا امام زمان وشفاهمه بیماران وحاجت رواشدن حاجتمندان صلوات ختم کنید .
خیلی ممنونم که خاطره یک دانشجو معلم راخواندید🌸 همان طورکه گفتم خاطره تزریق ندارم
ولی خاطره طب کارم می تواند برایتان جالب باشددوست داشتید می فرستم
ارادتمندشما معلمان آینده🌺

خاطره مهدیه جان

1
سلام سلام🤚
خوبین؟مهدیه هستم متاسفانه یا خوشبختانه تو فامیلو اشنا کم دکتر نداریم😄
 اوایل زمستون بود و هوا خیلی سردددد حالا خودتون تصور کنین دیگ😁پدرم بخاطر ی سفر کاری مجبور بود یه هفته برن یه شهر دیگ ولی مامانم بخاطر اینکه شوهر جونش تنها نمونه باهاش رفتو منه بد بخت تنها موندم🤦‍♀ولی یه جورایی تنهایی رو دوست داشتم میدونین چرا؟نه نمیدونین😁کنکوری بودم اگ بابا و مامانم خونه بودن مجبور بودم خر بزنم🤦‍♀حالا که رفتن دلم به این خوش بود که تنهایی تو خونه عشقو حال میکنم😝ولی نمیدونم خدا این ابتینو از کجا فرستاد بلای جونم🙄😢گیر داده بود که بابا خاله و عمو حرف زدم که بریم خونه ما من تنهات نمیزارم(غیرتووو😂)بالاخره بعد کلی بحث ابتین گفت که تازه از بیمارستان اومدم خستم تا سه میشمرم جلوی در باش😠اینو گفتو رفت😕منم مجبور شدمو کتابامو با یه دست لباس برداشم که بهانه باشه فردا برگردم خونه😉رفتم خونه خاله اینا و شبو با دیوونه بازیای ارسام(سه سال ازم بزرگتره و دانشجوی عمرانه و ابتین ۲۷سالشه و پزشک تشریف دارن)سپری شد صبح کلاس داشتم به اتنا (دوستم)زنگ زدم که ۹جلوی اموزشگاه متنظرم😇ب هوا نگاه کردم سردتر شده بود منم از لج ابتین لباس گرم نیاورده بودم... ب درک هرچه اید خوش اید(شاعر شدماااا😂)
بدو بدو کتابامو برداشتمو به زور خاله چند لقمه خوردم خدافسی کردم خواستم از در برم بیرون که ارسام گفت کلاس داره سر راه منم میرسونه منم مخالفتی نکردم.
بالاخره کلاس تموم شدو اتنا همش اسرار میکرد که قدم بزنیم 
-نفهم لباس نپوشیدم حالا تو این گیرو دار سرمل میخورم👊
+حالا یه بار ازت چیزی خواستماااا😢
-اتنا..
+خواهش میکنم🙏
-بااااشه😠
نیم ساعتی بود که بی هدف قدم میزدیم حس میکردم کم کم داره سرم سنگین میشه🙁 سرم گیج میرفت که دست اتنا رو گرفتم نگران برگشت سمتم😟
+چیشدددد؟خوبی
-خوبم سرده دیگ برگردیم😰
+باشه...میگم میخوای یه چیزی بخوریم گرم بشیم؟
-باشه
رفتیم یه کافیشاپ کیکو نسکافه خوردیم بعدشم نخود نخود هر که رود خانه خود😄
خودمو رسوندم خونه سرم همچنان درد میکرد با اسرار خاله یکی دو قاشق غذا خوردم ولی خوشبختانه ابتین متوجه سر دردم نشد میزو جمع کردمو رفتم اتاق که بخوابم سرم به بالش رسید چشام گرم شدو خوابیدم😴 صبح با احساس سر درد شدیددد و گلو درد چشامو باز کردم گلوم بد جور میسوخت😓تو دلم به اتنا کلی بدو بیرا گفتم😠(ببخشید رفیق  ولی همش تقصیر تو بود😂)
گفتم اگ اینجا بمونم ابتین کار دستم میده ولی یادم افتاد که امروز تا فردا صبح شیفته یوووووووهووو😝😂لباسامو پوشیدمو کتابامو برداشتم رفتم پایین صب بخیر گفتم که خاله و عمو و ارسام جوابمو با خوشرویی دادن خاله:کجا عزیز دلم بیا صبحونه
من:نه خاله جون مرسی من امروز کلاس دارم تو خونمون استاد میاد خصوصی درس میگه بعدشم مامان زنگ زد گفت احتمالا شب بیان(واای خدا چه زری زدم🤦‍♀🙄😂)
خاله:اخه عزیز دلم مامانت گفت یه هفته...
من:نه نه الان باهاش حرف زدم😐
خاله:حداقل صبحونه بخور بعد
من:ممنون میل ندارم
ارسام:وایسا خودم میرسونمت
من:نه داداش خودم میرم
ارسام:تعارف نداریم که عزیزم
بالاخره بعد کلی اصرار خاله و عمو که بمون موفق شدن در برم😂
ارسام رسوندن خونه و رفت گفت که اگه خاله اینا نیان میام میبرمت منم باشه گفتمو رفتم خونه🙃
ساعت۶بود حالم هیچ تعریفی نداشت هر لحضه داشت بدتر میشد 😪تبو سرفه خشکم بهش اضافه شده بود😓از دیشب تا حالا هیچ چیزی جز ابجوش نخورده بودم🤒گوشیمو برداشتمو با سختی شماره اتنا رو گرفتم
-بله؟
+میتونی بیای اینجا؟😪
-مهدیه چی شده؟😳چرا صدات اینجوریه؟
+انتا فقط بیا😷
-باشه باشه عزیزم الان میام کجایی؟
+خونه🤧
-اومدم
گوشیو قطع کردو ۱۰مین خودشو رسوند با دیدن من خوف کرد بدبخت😂قیافش😲😂
-هااا ادم ندیدی😒
+تو چرا این شکلی؟چرا اینجوری شدی؟😧
-بهت گفتم دیگ سرما میخورم😠
+ببخشید واقعا نمیدونستم سیستم ایمنی بدنت اینقد ضعیفه😢پاشو بریم دکتر داری میمیری...یا اصلا وایسا زنگ بزنم پسر خالت
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه🤬
+چـــــــــرا؟😳حالت خیلی بده نمیتونی درس بخونی که.
-نیخواد😒
+ببین مهد...
-بس کن دیگ اه😠
+باشه باشه عزیزم😐برم برات سوم درس کنم توام استراحت کن فعلا😊
سرمو به معنی باشه تکون دادم و روی کاناپه دراز کشیدم اونم رفت 😷
اتنا سوپو اورد به زور چند قاشق خوردمو بقیشو پس زدم اونم دید حالم خیلی بده نرفت خونشون ارسامم کلی زنگ زد منم قبول نکردم برم خونشون گفتم که اتنا پیشم میمونه🤕ص
صب تا احساس اینکه سرم خیس چشامو باز کردم که دیدم اتنا دسمال خیس گذاشته پیشونیم🥵(🥵استیکرو😂😂)
-مهدیه تبت خیلی بالاس پاشو بریم دکتر😞
+خوبم
-اصلا خوب نیسی یا الان پا میشی مث یه بچه خوب میری دکتر یا زنگ میزنم پسر خالت👊😡
+پسر خاله پسر خاله نکناااا😠
-باشه😞
+قهر نکن😷
-نیستم
اینو گفتو رف از اتاق بیرون ۵مین با اب و قرص اومد داد دستم خوردمشون ولی با سختی از گلوم پایین نمیرفت😖
کنارم روی تخت نشسته بود منم چشامو رو هم گذاشته بودم😑زنگو زدن که اتنا بدو بدو رف بیرون😐منم بیخیال چشامو بازم رو هم گذاشتم😑با صدای پای کسی که داشت بهم نزدیک میشد چشامو باز کردم با چهره پز از خشم ابتین😡🤬(تا حالا اینجوری ندیده بودمش🤭)پشت سرش ارسام بود که سرشو به معنی فاتحت خوندس تکون میداد اتنام دست به سینه وایساده بود داشت با حالت پیروزی منو نگاه میکرد😊دوست داشتم اون لحضه بزنم فکشو بیارم پایین😡👊
ابتین کنارم نشست رو تخت و با حالت خیلییی جدی گف:لباستو بزن بالا😒
-من خو...
اینار داد زد:گفتم لباستو بزن بالا😡😡
نگاهی به اتنا انداختم که ابروهاشو انداخت بالابعدشم به ارسام که چشاشو رو هم گذاشت ینی بزن بالا😐
لباسمو زدن بالا بعد کلیمعاینه ب حرف اومد
-کجات درد میکنه؟
+هیچ جام بخد...
-مگ با تو نیستم😡سرت؟
+اره😔
-بدنت؟
+اره😔
-گلوت؟
+اره😔
-حالت تهوع؟
+نه😐
-زنده ای؟😡
+اره😐
با این حرفم ارسامو اتنا ریز ریز خندیدن😕منم یه چش غزه بهشون رفتم😒
-دفترچت؟😑
+ندارم😐
-دفترچت؟😒
+نیس😐
-دفتررررچت😡
+تو کشوعه😶
دیگ واقعا لال شده بودن تاحالا ابتینو عصبی ندیده بودم😕
نسخرو نوشتو داد به ارسام که بگیره😑
+امپول نمیزنمااا😑
-تو نمیزنی که خودم میزنم😊
+زحنت نکش جناب نت نمیزنم😊
-چیزی خورده؟
اتنا:ن دیشب چن قاشق اش فقط همین😐
+😒😒😒
-😐😑
+بابات اینا کی اومدن؟😐
-نیومدن کار پیش اومد😐
(یا قران حالا بیا دروغ به این گندگیو جمعش کن🤦‍♀)
چن دیقه بعد ارسام با ی پلاستیک پر امپول اومد تو رنگم شده بود عین گچ🤯
-گفتم ک من نمیزنم😐
+ارسام اتنا خانم شما برین بیرون😑
-دادش میخوای من بمونم
+برو اگ لازم باشه صدات میکنم😑
-باشه😐
ارسامو اتنا رفتن بیرون ابتینم داش امپولارو جدا میکرد💉
منن بیخیال البته تو دلم غوغا بودااا دراز کشیده بودم رو تختو چشامو رو هم گذاشته بودم😑
-اماده شو😑
+نمیزنم😑
-زود تند سریع حاضر شو😒
+من ن م ی ز ن م😤
ابتین داد زد ارسامو صدا کرد اونم اومد تو سرشو ب معنی متاسفم تکون داد😕
-کمکش کن بخوابه😑
ارسام اشاره کرد که بخواب منم ابرو هامو بالا انداختم🙄 ابتین:رسوب کنه دردت میاد زود بخواب😑
+اقا من نمیزنم مگه زوره😤
-اره زوررررره زود برگرد حوصله ندارم باهات بحث کنم😡
دیگ این دفعه واقعا لال شدم ک برگشتم ارسام شلوارمو داد پایین و ابتین با۴تا امپول اومد بالای سرم💉 دیگ داشتم پس میوفتادم🤦‍♀ارسام با یه دستش کمرمو با دست دیگش دستمو گرفته بود همشم در گوشم میگفت نترس من پیشتم(ارسام جااان اگ تو کاری میتونسی بکنی همون اولش کرده بودی😂)
بوی الکل داشت حالمو به هم میزد🤮خیسی الکلو رو پوستم احساس کردم کل بدنم لرزید😰ارسام فشار دستشو رو کمرم بیشتر کرد
-شل بگیر خودتو نفس عمیق بکش😑 نیدلو فرو کرد اولی درد نداشت همونجارو دوباره پنبه کشیدو بعدیو فرو کرد که از همون اولش مردم
-اخخخخخخ پام ابتین ترو خدا تمومش کن اییییییی پام😫
+بشمر تا ۳تموم شد😑
تموم میشد داشتم بالشو گاز میزدم😓
بالاخره کشید بیرون طرف دیگمو پنبه کشید اصلا درد نداشت مثل اولی همونجارو دوباره پنبه کشید
-خودتو شل بگیر این یکم درد داره
+تروخدا ابتین دیگ نزنم بقران با همینا خوب میشم
-دکتر منم منم میگم باید بزنی😡
ارسام:عزیزدلم یکی دیگ مونده تحمل کن فداتشم😘
ی بار دیگ پنبرو کشیدو فرو کرد دیگ تحملم تموم شده بود 😢پامو اوردم بالا که ابتین کشید بیرون و داد زد:بیشور داری چیکار میکنی میخوای تو پات بشکنه😡😡
گریه میکردم شدید بازم همونجا بدون اینکه الکل بزنه فرو کرد دیگ داشتم داد میزدم
+ایییییی ابتین ترو خداااا اییی مردم پااااام اخخخخخخ😫
کشید بیرون سرنگارو انداخت تو سطل خواست برام ماساژ بده که داد زدم به من دست نمیزنی😠😒
ابتین رفت بیرون ارسام کلی باهام حرف زد😘
واقعا از دست ابتین دلخور بودم😔
ب زور ارسام رفتم خونشون دو تا دیگ زدم که مث اولی بود☺
ابتینم ازم معذرت خواهی کرد گفت همش بخاطر خودته من که دلم نمیاد خواهرمو اذیت کنم😘
دوستان ببخشید اگه بد بود یا ایرادی داشت اولین خاطرم بود ولی خدایی خاطره نوشتن بعد از معدن سخت ترین کاره😂
ایشالا که تنتون همیشه سالم باشه😍
نظر بدین لطفا که اگ خوب بود بازم بزارم🌹

خاطره شیرین جان

سلام سلام 
من شیرین هستم.
حالتون چطوره ؟! دلم بسیار بسیار بسیار براتون تنگ رفته بود آخه....😘❤️
اومدم خاطره ی یک عدد جوجه مادر آینده ی آبکش شده توسط جوجه پدر آینده بگم.
آقا جاتون خالی از خاطره قبلی که گفتم چند وقت بعدش بود، صبح خواب بودم که با صدای در و زنگ پشت هم با وحشت از خواب بیدار شدم دوییدم رفتم سمت در از چشمی نگاه کردم دستشو‌ گذاشته بود رو چشمی استرس تمام وجودمو‌ گرفته بود گفتم هرچی میگفتم کیه چیزی نمیگفت اشکم در اومد خواستم برم تلفن رو بردارم زنگ بزنم خونه مادرشوهر که یکی بیاد ببینه کیه که یهو صدای مازیار پیچید تو گوشم میگفت شیرین جون درو برای یک عدد پزشک خسته از جنگ کرونا باز نمیکنی؟ تلفنو پرت کردم دوییدم سمت در کلی بغلش کردم ابراز دلتنگی و‌گریه ی دلتنگی کردم احوال شهاب داداشمو پرسیدمو گفت میاد میبینتت گفتم مازی چرا اینجوری در میزنی نمیگی من خوابم هول میکنم یه چیزی میشه؟! گفت چی میخواد بشه عزیزم (هنوز نمیدونست باردارم) خلاصه چند روزی گذشت من انگار رو ابرا بودم از برگشتنشون از استرس اینکه کرونا بلایی سرشون بیاره خلاص شده بودم.
چند وقت بعدش من هنوز دنبال فرصت برای سورپرایز بودم که حال خراب شروع شد دائم صبحا حالت تهوع داشتم و میدوییدم تو دسشویی تمام تلاشمو میکردم مازی نفهمه یه بار نیمه خواب بود متوجه شد اومد دنبالم گفت چیشد شیرین جان گفتم هیچی عزیزم معدم بهم ریخته گفت بیا معاینت کنم گفتم نه خوب خوبم بدتر شد اونوقت قبول کرد.
ولی این تازه شروع ماجرا بود رفتم توی اشپزخونه بوی هرچیزی اذیتم میکرد و حسابی بهمم میریخت با هزار بدبختی صبحانه اماده کردم و‌ تو دلم‌گفتم باید هرچی زودتر بهش بگم. نشستیم صبحانه خورد اصلا میل به هیچی نداشتم هرچیم مازی میگفت میگفتم گرمه میلم نمیبره. سویچو برداشتم رفتم خرید یه بادکنک هلیومی با یه کیک کوچولو خریدم با یه بادی سفید مخملی کوچولو
خودم داشتم براشون ضعف میکردم رسیدم خونه رفتم داخل آروم کیک و بادکنک رو‌گذاشتم روی میز رفتم توی اتاق چشماشو بستم بردمش پشت میز دوربینو دستم گرفتم و لباسو دادم دستش گفتم حدس بزن. خلاصه که نتونست هی میگفت فقط میدونم لباسه. چشماشو باز کرد یه نگاه به لباس کرد یه نگاه به کیک و شمع و بادکنک رو‌میز یه نگاه به نیش باز من پشت دوربین گفت آره؟ با سر تایید کردم بغلم کرد گفت: یه مژدگونی حسابی داری. خدا پاداش تمام لحظه های سخت این چند وقت رو با این بچه بهم داده شکرت.
ظهرش من خوابیده بودم با دل درد بیدار شدم مازیارو صدا کردم با استرس گفتم دلم خیلی درد میکنه پاشو منو ببر دکتر ( اولین دفعه تو کل عمرم بود ک با زبون خودم درخواست دیدار پزشک رو داشتم😂 ) رفتیم دکتر معاینم کرد سونوگرافی اورژانسی انجام داد و نسخه نوشت و کلی سفارش منو به همسرجان کرد من نشستم داخل ماشین مازی رفت داروهارو‌ گرفت از دکترم طرز دقیق مصرفشو بازم پرسید ما اومدیم سمت خونه
تو راه پرسیدم دارو چی داده هی میگفت چیزای خوب چیزایی که حال تو و نی نی رو بهتر کنه عزیزم. گفتم خب قرصه شربته آمپوله چیه؟ گفت برسیم خونه حالا رسیدیم خونه داروهارو ضدعفونی کرد اومد نشست جلوم خیلی منطقی شروع کرد توضیح دادن ببین عزیزم این دوتا امپول برای امروزه این دوتاهم برای فردا گفتم: وای چخبره مازیار من نمیخوام. گفت : عزیزم مادر ک میشی باید بفکر بچت و سلامتیشم باشی حالا بدو برو اتاق ( دقیقا یاد خاطره دوستمون افتادم ک میگفت ما آمپول میزنیم کسی نازمونو نمیکشه حالا یکم ناز میکشید مازی جان چی میشد😂)
خلاصه غر زنان گفتم اتاق چیه خونه خودمونه دیگه کسی نیست تو ک میخوای ابکش کنی بیا همینجا اعصابم ندارم باهام حرف نزن.
خندید گفت: حالا به نفس بگیر وسط غر زدنات تجویز من نیست که سرمن خالی میکنی.
گفتم ولی فعلا تو بلای جون من شدی خلاصه پنیه رو چندبار کشید گفت یه نفس عمیق بکش کشیدم سوزنو فرو کرد، کم کم که میگذشت دردش بیشتر میشد گفتم بسه دیگه گفت یه دوتا نفس عمیق بکش تمومه نفس کشیدم کشیدش بیرون دوباره پنبه کشید و‌ بعدیو زد (حقیقتا بنظرم زود زد یکم فرصت نمیده ) اینم درد داشت شروع کردم پشت هم نفس عمیق کشیدن تا فوش ندم بهش😂 کشید بیرون و لباسمو مرتب کرد اومد پیشونیمو بوسید گفت: ببخشید، دوست دارم. گفتم: نداری بعد این همه مدت اومدی اینجوری پذیرایی میکنی از من اینم شانس منه.
گفت: اذیتم کنی بازم جیزت میکنما. 
گفتم: به هر حال ک فردا میکنی.
فرداشم دوتا امپولو همینجوری زدم.
ممنون که خوندین.
اخیرا اسم چندتا از قدیمی هارو میبینم خیلی خوشحال میشم که باز خاطره میذارن و فراموش ‌نکردن مارو واقعا ممنون🌹
ممنون که خاطره منو ‌خوندین
خدانگهدار🌹❤️

خاطره سایه جان

سلام و درود 🙋 حالتوون چطوره ؟؟ خوبین ؟!
سایه ۸۴ هستم . نمی‌دونم من و می شناسید یا نه ولی من
سایه ام😂
چخبرا ؟!! خوش میگذره بهتون ؟ منم که خوبم . ولی از صبح تا شب در حال پزیدن ، 😅هوا بسیار گرم . نمی‌دونم غرب کشور چرا باید اینقدر گرم شه 🤔
امروز توی آشپزی به مامانم کمک کردم ، اما من یکی از سخت ترین کارها رو انجام دادم . شاید بگین چیکارکردم ؟🤔🤨
قبول دارید یکی از پر استرس ترین کارها تو دنیا باز کردن در زعفرونه 😂 از بس با ارزشه حس می‌کنی اگه یه دونه اش بیفته تمام سرمایه آدم به فنا میره 😂😂 جلدشم طوری درست می کنن وقتی می خوای بازش کنی از خنثی کردن بمب هم بد تره 😂
این تمام کاری بود که من امروز کردم 😅 دیدین یه تنه چه کار سختی و انجام دادم ؟!😂
ولی بعدش چیپس خوردم با ماست انرژیم برگشت ‌. چنان
با لذت می خوردم تک تک سلول ها و بافت های بدنم شاد
شدن. 😂😂
از صبح تا شب سر پام 😁 از سوخت های فسیلی هم بیشتر انرژی دارم 😂 حس می کنم بیش فعالی گرفتم 😂 این روزا آسی کردن خواهرم از تفریحات سالم زندگیم به حساب میاد 😂 چون کار دیگه ای ندارم اگه کرونا نبود میرفتم تو کوچه با پسرا فوتبال بازی میکردم ، این قدر فوتبالم خوبه از همه شون بهتر بازی می کنم 😂
هر سال تابستون تو کوچه بودم یا دوچرخه‌سواری می کردم یا فوتبال حال کردین چقدر تحرک دارم . 😂 ولی هیچ دختری تو کوچه نبود همه پسر بودن 😁 منم با پسرا بازی می کردم 😁
تا حالا شده دوست داشته باشین یه چیزی رو بو کنین بعد
نباشه ؟؟من الان دوست دارم با بابام برم پمپ بنزینی سرم و عین زرافه از ماشین بیارم بیرون بنزین بو کنم 😂 یا چسب رازی ، نفت و واکسم باشه خوبه 😅
و اما دیگه باید بریم سراغ سومین خاطره : همین امسال بود نمی‌دونم اواخر آبان ماه بود یا اوایل آذر دقیق یادم نیست 🤨 آخر شب بود مشغول درس خوندن بودم یه دفعه حالت تهوع شدیدی گرفتم در حد لالیگا 😂چنان رفته بودم تو کتابام که به خودم اومدم دیدم سه ساعته یه جا نشستم .بلند شدم رفتم تو پذیرایی یه نگاه به ساعت انداختم دو شب بود .یه ذره آب لیمو خوردم معدم سوخت . شکلم این طوری شد 😣 دوباره بدون توجه رفتم سراغ کتابا . همیشه عادت دارم تا نصف شب درس میخونم .دوباره یک ساعت دیگه خوندم ولی کماکان حالت تهوع پابرجا بود و شدیدتر هم شده بود .یکی نیست بگه حالت تهوع داری درس خوندنت دیگه چیه ؟؟ 😂
دیگه شده بود ساعت سه رفتم گرفتم خوابیدم از خستگی تا سرم رفت روی بالش دیگه آسمانی شدم .😂 چند بار توی خواب بیدار می شدم از شدت حالت تهوع ولی بازم به خوابم ادامه میدادم میدونید که چقدر سخته از خواب بلند شدن 😅 صدای رعد و برقم میزد دیگه عالی بود 😁 فقط جون میداد پتو رو بیاری رو سرت و دیگه بیدار نشی ، عین اصحاب کهف😂 نمی‌دونم چرا اینقدر زود صبح شد مامانم اومد بیدارم کرد . بزور و بد بختی از تخت خواب دل کندم از اون ور حالت تهوع خیلی خیلی شدید .
رفتم سرویس چند مشت آب سرد زدم صورتم یه ذره بهتر شدم .
رفتم سر میز صبحانه هیچی نمی خوردم فقط زل زده بودم این چایم سرد شه یکم بخورم خیلی هم گرسنه ام بود .😐

من جای دیگه بودم اصلانمیدونستم مامانم داره باهام حرف میزنه . خواهرم یدونه زد رو شونم گفت هپروت سیر می کنی ؟
تازه به خودم اومدم .
مامانم : چرا نمی خوری ؟
من : حالت تهوع دارم ، حالم خیلی بده .
مامانم : میگم تا نصف شب نشین درس بخون همینه .الان رنگت زرد چوبه می مونه مادر ، می خوای نری مدرسه ؟
من : مامان حالا شما روحیه نده 😂
یه قرص ضد تهوع آورد تا گزاشتمش توی دهنم یه ذره چای گرفتم روش در کسری از ثانیه خودم و رسوندم دستشویی گلاب به روتون ده دقیقه اون تو بودم . وقتی اومدم بیرون مامانم پشت در وایساده بود نگران داشت نگام میکرد .
دستمو آوردم بالا گفتم هنوز زندم 😂
دوباره رفتم توی آشپزخونه از گرسنگی ضعف میکردم ولی نمی‌تونستم چیزی بخورم بدترین حالته نمی‌دونم تجربه کردین یا نه 🤔 با اون حال خراب و افتضاح راهی مدرسه شدم . رفتم تو کلاس روی اون نیمکت سرد نشستم سرم و گذاشتم رو میز . نماینده انتظامات اومد رو سرم می‌گفت صفه . گفتم حالم خوب نیست ولم کن . گفت برو زود تموم میشه آخرشه . این متاسفانه من و می‌شناخت اسممو میداد دفتر مدرسه . وگرنه اگه اسمم و نمی‌دونست بچه ها خدایی پشت آدم در میان مثلاً میپرسن این اسمش چیه هیچکی هیچی نمیگه . یا وقتی میان یه اسمی رو میگن همه باهم میگن منم 😂 ولی دیگه نمیشد رفتم سر صف نمی‌فهمیدیم چی میگه چون بلندگو مدرسه خرابه فقط هر جمله تموم میشد می‌گفتیم الهی آمین😂رفتیم سر کلاس ، خوب شد اون روز امتحان نداشتیم . تا زنگ آخر به سختی تحمل کردم نمی‌تونستم بشینم . اگه می نشستم هی پاهام و تکون میدادم حالم اصلا خوب نبود . سر هر کلاسی چندین بار از معلم اجازه می خواستم که برم بیرون .
شد زنگ آخر . همه وایساده بودن جلو در کی زنگ بخوره از کلاس بپرن بیرون 😂.زنگ خورد عین چی همه رفتن تو در. حواست نباشه میری زیر دست و پا 😂 رسیدم خونه کلید و انداختم تو در امیدی نداشتم کسی خونه باشه هی با خودم و خونه سلام و احوالپرسی می کردم 😂 مامان و خواهرم مدرسه بودن و بابام هم سرکار .با همون لباس ها رفتم تو دستشویی دستام و شستم یه آب زدم صورتم اومدم بیرون همون در سرویس نشستم . سرم و تکیه دادم به در .اصلا حال نداشتم سرپا وایسم بعد بیست دقیقه یا نیم ساعت یکی کلیدو انداخت تو در دیدم سه نفر اومدن تو . مامان و سارا و دختر خالم که دانش آموز مامانمه و سه سال ازم بزرگتره. اون روز خالم تهران رفته بود مأموریت مامانم آورده بودش خونه . مامانم همینجور صدام می زد . داد زدم گفتم جلو دستشویی حضور دارم .😂 مامانم اومد رو سرم تا دیدم که کپ کرد بنده خدا پرسید خوبی ؟؟ گفتم آشکارا
نیست ؟؟ عالی تر از من مگه پیدا نمیشه .مامانم گفت خیله خب حالا تو هم ‌.😐
مامانم کمکم کرد دراز کشیدم رو مبل . بعد سارا و دختر خالم اومدن رو سرم .
سارا : دیدی آخرش ترکیدی 😂هی حرف ، حرف خودته هر چی میگم شبا درس نخون مریض میشی ، احمق خرخون مگه تو کنکور داری ؟؟ 😂 فقط یه نگاه بهش کردم خودش گرفت دختر مردم بود نمیشد چیزی بگم😂 اونا رفتن ناهار بخورن ولی من چیزی نخوردم بو غذا بهم می خورد یا غذا می‌دیدم حالم بد میشد .خیلی هم گرسنه ام از صبحش هیچی نخورده بودم . تازه رفتم یه قرص تهوع خوردم با معده خالی عالی شد 😂 معده دردم گرفتم ‌. لباس عوض کردم و رفتم زیر پتو . صداشونو می‌شنیدم داشتن حرف میزدن یه چند دقیقه اشو شنیدم و بعد بیهوش شدم . از خواب بیدار شدم . از تخت اومدم پایین . بزور سرپا وایسادم تعادل نداشتم . از تو اتاق اومدم بیرون روی پله ها وایسادم از اتاق ها تا پذیرایی پله می خوره ولی نمی‌دونم چندتا 🙉 یه نگاه انداختم ساعت چهار عصر بود چقدر خوابیده بودم نمی‌دونم. 🤔اول نمی‌دونستم صبحه یا شب با خودم می گفتم ساعت چهار صبحه پس چرا همه بیدارن .🤨 تا حالا براتون پیش اومده 🤔خواستم بقیه پله ها رو بیام پایین یه دفعه پاهام سست شد چشام سیاهی رفت همونجا نشستم روی پله ها . هی چشام و میمالیدم شاید خوب شم میدونستم فشارم افتاده چون وقتی فشارم میفته اینجوری میشم . سارا اومد نزدیکم گفت چرا اینجا نشستی بیا بریم پایین یه چیزی بخور. بلند شدم باهاش برم یکدفعه افتادم ، خوب شد گرفتم وگرنه پخش زمین میشدم 😂 بعد سارا مامانم و با داد صدا زد. اومدم خودم دیدم روی مبل دراز کشیدم دارن آب قند میکنن دهنم .
بزور آماده شدم که بریم بیمارستان، بیمارستانم نزدیک خونمون بود بارونم نم نم می بارید دیگه پیاده رفتیم . باد
می خورد توی صورتم خیلی خوب بود حالم و بهتر میکرد. رسیدیم نوبت گرفتیم رفتیم تو فشارم و گرفت بعد گفت چی خوردی گفتم آب قند .
سرش و تکون داد نسخرو نوشت تشکر کردیم اومدیم بیرون . مامانم رفت دارو هارو بگیره منم نشستم از مناظر زیبای بیمارستان لذت می بردم 😂 مامانم اومد اول گفت
می خوای بزنی؟؟
من : نه
مامانم : بیا بریم بزن تا حالت خوب شه درد نداره .
هی چندین بار اصرار کرد . من چندبار گفتم نمی‌زنم .آخرش گفتم سرکاره خانم نمی خوام این بیست بار . ماشاالله مگه کم می آورد مامانم. معلم باشی همینه همه چیز طبق میلت پیش می‌ره 😂
منم دیدم مردم دارن نگامون میکنن گفتم بیشتر از این ضایع نشم و آبروم نره کیسه دارو رو از دستم مامانم گرفتم خودم رفتم . شجاعت و حال کردین .😁 رفتم خوابیدم . پرستاره خیلی سریع بود خوشم اومد ازش .از اونا نبود تا یه آمپول می خوان بهت بزنن از استرس بمیری .😂 آمپول و زد خیلی درد نداشت قابل تحمل بود . مونده بود سرم ، من مسئله اصلی رو با همین دارم . پرستاره به زور یه رگ پیدا کرد پنبه کشید رو دستم ، سوزنش و نزدیک کرد دستم و بردم بردم بالا سرم گفتم غلط کردم😂 بخدا غلط کردم . اشتباه کردم . پرستاره هم می‌گفت نترس دردت نمیاد نگران نباش.
دوباره دستم و آوردم دیگه نگاه نکردم یه دفعه دستم بدجور سوخت گفتم آی میسوزه . تازه بعدش یه آمپول زدن تو سرم رنگ سرم زرد شد .بعد مامانم گفت دیدی درد نداشت ؟؟
گفتم آره خیلی لذت بردم دلپذیر بود واقعا 😂
وقتی هم سرم تموم شد اومدیم بیرون گفتم حالا ما تا اینجا اومدیم یه دقیقه اجازه گرفتم دوباره رفتم تو اتاق دکتر گفتم یه استعلاجی واسه من بنویسه .
و اینم از این امیدواریم خوشتون اومده باشه .
ممنون از همه .⁦☘️⁩
پی نوشت : از زندگی لذت ببریم .
بله ! کلمه ای که قصد دارم یادآوردی کنم « لذت » است .
در واقع ما یک رکن اساسی از زندگانی و گذر عمر را به کلی فراموش کرده ایم که آن چیزی نیست جز لذت بردن از زندگی و شکر گزاری تمامی لحظاتی که وجود داریم و نفس می کشیم.گویا از خاطرمان رفته است که فقط یکبار در این دنیا و کنار خانواده و دوستان هستیم . برای چیز های عجیب و غریب می جنگیم ، به جای خوشحالی و لذت بردن از دقایق و لحظه ها ، بیشتر آنها را تباه و آشفته می کنیم .
مقصر کیست یا چیست ؟
شاید تقصیری هم نداشته باشیم . ما همگی متأثر جامعه و محیطی هستیم که در آن قرار داریم ، البته انواع مختلف
تکنولوژی ها ، تبلیغات محیطی ، مجازی و صد نوع دیگر که هر لحظه چیز جدیدی را در مخمان فرو می کنند .
اما چیزی که واضح است ، مادی نگری و مصرف گرایی ماست که زندگی را از کام و دلپذیری انداخته !
انسان ها ، صنایع مختلف ، کارخانجات و... نیاز های گوناگون برای خودمان ایجاد کرده اند یا بهتر بگوییم ایجاد کرده ایم ، غافل از اینکه هیچ کدام از این موارد زمانی وجود نداشتند و نیاز هم نبودند !
زندگی ادامه داشت ، حتی شاید خیلی بهتر از زمان به وجود آمدنشان . شاید بهتر باشد قبول کنیم که مقصر اصلی خودمان هستیم . این ماییم که تصمیم اول و آخر لحظه های مان را
می گیریم ، و باور کنیم که دست خود ماست که مصرف گرا و مادی نگر کامل باشیم یا نباشیم و کمی هم به معنی واقعی ، به زندگی و لذت بپردازیم .
این زندگی نیست که می گذرد این ما هستیم که رهگذریم ...
لذت بردن از زندگی خود یک هنر است که برای رسیدن به آن باید سعی کنید به جای شمردن خار های زندگی ، گل های آن را
بشمارید .
لذت بردن از زندگی کار سختی نیست ولی در عین حال به تمرین نیاز دارد .
لذت بردن از لحظه لحظه زندگی وابسته به چیزی نیست بلکه به خود شما بستگی دارد . شما می توانید از بدترین لحظه زندگی هم به سود خود بهره ببرید و از آن لذت ببرید . مانند کاری به سادگی یک لبخند .
انسان بدون عاطفه احساس پوچی می کند چرا که بسیاری از مفاهیم زیبا شناختی از عواطف بشر سرچشمه می گیرد . برای لذت بردن از زندگی فقط کافی است دید مثبتی نسبت به همه مسائل زندگی داشته باشیم . این گونه می توانیم حتی در
سختی های اجتناب ناپذیر در زندگی شاد و امیدوار باشیم که سختی ها زود می گذرند .
ما باید به توانایی خود برای به دست آوردن شادکامی ایمان داشته باشیم . اگر در برابر ناکامی ها کمر خم کنیم و خود را ناتوان بپنداریم مطمئناً شادکامی از زندگی ما در خواهد کشید .
افراد بسیاری باور دارند که لذت بردن در زندگی به عوامل خارجی مثل پول ، کار ، شهرت ، سلامتی و از این قبیل وابسته است ولی در واقعیت ، این طرز فکر بسیار نابالغانه و خیال پردازانه است.اگر شما نتوانید در وضعیت کنونی تان شاد باشید حتی اگر به تمام اهداف و آرزوهایتان هم که برسید باز شاد نخواهید بود . به دلیل این است که وقتی به اهدافتان می رسید دیگر به همیشه ناراحت و ناراضی بودن عادت کرده اید . به جای به تعویق انداختن لذت بردن از زندگی سعی کنید این را به سبک زندگی تان تبدیل کنید .لذت بردن از زندگی شما ارتباطی به ثروت و سلامتی تان ندارد . همین طور به عنوان و شهرتتان .
هیچ دستاوردی در جهان نمی تواند برای شما شادی و خوشبختی جاودانه به ارمغان بیاورد و تنها فرد در جهان که می تواند شما را از خوشبختی که لایق آن هستید محروم کند ، کسی نیست جز خودتان . در واقع همه چیز به خودتان بستگی دارد ، اگر واقعاً
می خواهید شاد باشید و از زندگی لذت ببرید پس دست از به تعویق انداختن آن بردارید .
از هر لحظه با همه چیز هایی که دارید لذت ببرید . بالأخره همه چیز هایی در زندگی شان دارند که بخواهند به خاطر آن خوشحال باشند . دوباره می گویم سعی کنید به جای شمردن خارهای زندگی ، گل های آن را بشمارید . فقط یادتان باشد ، لذت از زندگی از درون شما سرچشمه می گیرد و به هیچ عامل بیرونی بستگی ندارد و همه ی انسان ها شایسته ی این هستند که زندگی ای شاد داشته باشند .
بخش ناراحت کننده آن این است که هیچ وقت هنر شاد زیستن را به ما یاد نداده اند . این هنر بسیار ساده است :« از لحظه لحظه زندگی تان در همان زمان لذت ببرید . یادتان باشد زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند ! خوب یا بد بودن آن لحظات را قضاوت نکنید فقط از آنها لذت ببرید ، قدردان نعمت ها و داشته هایتان باشید ، مثبت ها و خوبی های زندگی تان را با دیگران قسمت کنید و نگرشی مثبت به زندگی داشته باشید .»
اگر نتوانید از همان لحظه ای که در آن هستید لذت ببرید مطمئناً از لحظه بعدی هم نخواهید توانست . زیرا همین لحظه است که وضعیت شما را در لحظه بعدی تعیین می کند .
بنابراین اگر می خواهید در آینده نزدیک شاد باشید ، باید در همین لحظه هم شاد باشید . علاوه بر این ، لذت بردن از زندگی خودش یک هنر است . بیشتر آدم ها نمی دانند چطور لحظاتشان را خاطره انگیز کنند . آنها در این توهم زندگی می کنند که اگر خانه و ماشین خوب و یک عالم پول داشته باشند آن وقت می توانند بنشینند و از زندگی لوکس شان لذت ببرند . زندگی شان به همین ترتیب پی خواستن می گذرد و هیچ وقت نمی توانند طعم و لذت شاد بودن را حس کنند .
یادتان باشد هر که هستید ، هر جا که هستید و موقعیتتان
هر چقدر بد هم که باشد ، باز هم می توانید شاد باشید و برای چندمین بار تکرار می کنم خوشبختی و شادی به عوامل بیرونی بستگی ندارد . شادی ذات درونی شماست . اگر واقعاً بخواهید شاد باشید و از زندگی لذت ببرید شاد خواهید بود .
مشکل اینجاست که ما اکثر مواقع بیشتر روی به دست آوردن
چیز ها تمرکز می کنیم تا لذت بردن از لحظه . به جای تمرکز بر رسیدن به اهداف تان ، روی لذت بردن از لحظات زندگی تان متمرکز شوید .یه بار یه جایی در همین موضوع یه جمله ی زیبایی رو خوندم نوشته بود که : ثانیه به ثانیه عمر را با لذت سپری کن
در هر کار و هر حال
کار ، تفریح ، تحصیل و...
زندگی ذفقط در رسیدن به هدف خلاصه نشده
ما به اشتباه این گونه می اندیشیم
درسم تمام شود راحت شوم
اتاقم را تمیز کنم راحت شوم
بالأخره رسیدم راحت شدم
اوه چه پروژه ای تمام شود راحت شوم
تمام شود که چه شود ؟
مادامی که زنده هستیم و زندگی می کنیم هیچ فعالیتی تمام شدنی نیست ، بلکه آغاز فعالیتی دیگر است .پس چه بهتر که در حین انجام دادن هر کاری لذت بردن را فراموش نکنیم نه مانند یک ربات فقط به انجام دادن بپردازیم و به تمام شدن و فارغ شدن.
حتی هنگامی که دستها را می شوییم نیز می توانیم با لذت این کار را انجام دهیم . یکبار امتحان کنید .
و آن جاست که احساس خوب زندگی کم کم به سراغتان می آید .
لذت باعث قدرتمند شدن می شود و به طرز باور نکردنی باعث بالا رفتن اعتماد به نفس می شود . لذت بردن هدف و لازمه ی زندگی است . تا می توانی همه ی کارها را با لذت همراه کن حتی نفس کشیدن که کمترین فعالیت توست ...
به نظرتان کار سختی است ؟ شاید
ولی اگر بتوانید این کار را بکنید ...
متن طولانی نوشتم ببخشید اگه خسته شدید اما همه ی این ها رو نوشتم که بگم :
لحظه به لحظه ی زندگی را باید دوست داشت
با تمام سختی ها ،
نا مهربانی ها و تردید ها !
هر چیزی در زمان خودش زیباست ،
تو نمی توانی چیزی را که متعلق به زمان دیگری است دوست داشته باشی
لذت ببری و طعم شیرینش را مزه مزه کنی !
وقتی چیزی یا کسی را از دست می دهیم آن چنان غرق در تشویقش می شویم که از یاد می بریم در حال از دست دادن چیز های بزرگ تر هستیم .
و در آخر فراموش نکنید ما به رؤیاهامون یه چیزی رو بدهکاریم رسیدن ! ...
برای همتون زندگی شاد و همراه با پیروزی و موفقیت رو
آرزومندم.
خدانگهدار 🍃
سایه / خرداد ۹۹

خاطره فاطمه جان

سلام
حالتون خوبه؟
من فاطمه ام ۲۰ سالمه. راستش من خداروشکر زیاد مریض نمیشم. اگر هم بشم،‌خوددرمانی میکنم و با داروگیاهی و آبلیمو عسل و اینجور چیزا زود خوب.آخرین باری که سرما خوردم رفتم دکتر، شاید هفت هشت سالم بود که یه دونه آمپول داشتم که یادمه اصلا درد نداشت و خانم پرستاره به بابام گفت چه دختر شجاعی دارین، حتما براش جایزه بگیرین.بعد از اون به غیر از واکسن هیچ آمپول دیگه ای نزدم. تا پارسال که بخاطر حساسیت پوستی رفتم دکتر و یه آمپول کوچولو اونجا نوش جان کردم که اونم نمیدونم چه آمپولی بود ولی بحدی بی غیرت بود که یهو دیدم خانم پرستاره رفت. یه نگاه کردم دیدم تموم شده و پنبه گذاشته و رفته.منم به خودم خندیدم و پاشدم.خلاصه که تا حالا خداروشکر از این دردایی که شما تو خاطره هاتون میگید نداشتم و الهی بعد از این هم نه من، نه هیچکدوم از شما نداشته باشید.
اما خاطره ای که میخوام بگم یرمیگرده به ماه پیش که بالاخره یه آمپول دردناک زدم.اول از همه بگم که من ۷ ماهه با یک آقای خوشبخت به اسم حسین نامزد کردم😎😅.ماجرا از این قرار بود که من خونه پدرشوهرم اینا بودم.حالم هم خوب خوب بود.شب ساعتو کوک کردم و خوابیدم.صبح واسه نماز صبح که گوشیم زنگ زد، پاشدم داشتم موهامو میبستم که یه سرگیجه بدی حس کردم، چشام همش سیاهی میرفت.حسین داشت آماده میشد که نمازشو بخونه.منم به سرگیجه ام اهمیت ندادم و از‌جام پاشدم که یهو سرگیجه ام شدید شد، دنیا جلو چشام سیاه شد، داشتم میفتادم که حسین گفت فاطمه! و سریع اومد منو گرفت.گفت خوبی؟گفتم سرم گیج میره. منو نشوند و خودش داشت با تعجب منو نگاه میکرد.همش فکرمیکردم الان خوب میشم.دائم سرم گیج میرفت و نمیتونستم یه جا بند شم.حسین هم رفت آب قند برام آورد.خلاصه به هر بدبختی بودرفتم وضوگرفتم ونمازموخوندم. بعد نمازرفتم دراز کشیدم و باخودم گفتم صبح پاشم حتما خوب میشم.صبح شد، من هنوز سرگیجه داشتم، ظهر شد هنوز سرگیجه داشتم، مادرشوهرم و جاریم ازم میپرسیدن چیشده؟ رنگت پریده؟ منم هی میگفتم نه خوبم. اصلا دلم نمیخواست هیچوقت جلو چشم مادرشوهرم مریض شم بااینکه فوق العاده مهربونه ولی‌بهرحال نمیخواستم از خودم ضعف نشون بدم.به حسین هم هیچی نمیگفتم چون هنوز معتقدبودم خوب میشم.تا اینکه ساعتای ۷عصر شد و من سرگیجه ام تموم نشد.دیگه تصمیم گرفتم به حسین بگم.ولی قبلش داشتم تو اینترنت سرچ میزدم که درمان و علل سرگیجه که حسین اومد بالاسرم و گفت این چیه؟تو هنوز سرگیجه داری؟ گفتم آره.گفت خب چرا از صبح نمیگی بهم؟نگران شد،نشست،رفت توفکر و گفت برم دفترچه مامانمو بگیرم، ببرمت دکتر.گفتم نههع نمیخواد سرگیجه چیزی نیست و خوب میشم و ازاینجورچیزا که گفت نه آماده شو باید بریم دکتر.خلاصه که آماده شدم و رفتیم که من همش توراه سرم گیج میرفت.رسیدیم و رفتیم تو اتاق دکتر نشستم، حسین گفت خانم دکتر از دیروز یکم بیحال بود، صبح که پاشد رفت تو دیوار😐من مونده بودم بخندم یا گریه کنم😅دکتر‌بهم گفت بارداری؟؟گفتم نه.بعدفشارموگرفت که رو۸بودویسری سوال ازم پرسید.موقع نسخه نوشتن گفت چیزی نیست بخاطرگرما وایناست،اینروزاخیلیااینجوری میشن.حسین گفت خانم دکتر بخاطر ضعیفی هم هست نه؟دکتره گفت آره.گفت یه سرم برات نوشتم و با دوتا آمپول که یکیش عضلانیه،یکیشو داخل سرم میزنن برات.اومدیم بیرون و حسین رفت داروهاروبگیره و من بیرون وایسادم منتظر.باخودم میگفتم نه بابادرد نداره،پنی سیلین که نیست.حسین اومد و رفت قبض گرفت.منم چشمم همش به اتاق تزریقات خواهران بود.حسین مشغول حساب و کتاب بود که خانم دکتره خودش اومد، کیسه داروهارو ازدستش گرفت و به من گفت بیا تو اتاق.منم چشمم به حسین بود که بهش بگم بیاد تو، چون تنهایی میترسیدم ولی تواتاق کسی بود و نشد بهش بگم.همونجور دم در وایساده بودم که دکتره گفت بیاد آماده شو دیگه آستینتو بالا بزن. آمپولارو آماده و کردوبه پرستارکه مشغول وصل کردم سرم یکی دیگه بود گفت این خانمو آمپولاشو آماده کردم.منم دراز کشیدم و آستینمو دادم بالا و منتظر.پرستاره کارش تموم شد و به من گفت دمر بخواب اول آمپولتو بزنم و خودش با آمپول و پنبه بالاسرم وایساد.منم دمر خوابیدم و شلوارمو دادم پایین.پنبه کشید و نم تو دلم هول و ولا راه افتاد، سریع پنبه کشید و سوزنو‌وارد کرد که یکم جاش سوخت، اولش دردنداشت بعد کم کم شروع شد و درد بدی تو پام پیچید،خیلی دردم گرفت ولی تا خواستم آه و ناله کنم و بگم آی، سوزنو بیرون کشید و گفت تموم شد.منم یه نفس راحت کشیدم. بعدش سرممو داشت وصل میکرد که گفت خودت نگاه نکن ومن دردم گرفت.بعد یه ربع بیست دقیقه سرم تموم شد، اومد از دستم کشید.گفت جاشو سفت بگیر.من همینجورکه نشسته بودم تو پلاستیک داروهام قبض داروخونه رو دیدم و فهمیدم آمپولی که زدم، ب کمپلکس بوده. باورم نمیشد من آمپول ب کمپلکس زدم، آخه همیشه از اسمش میترسیدم.  چادرمو پوشیدم واومدم بیرون که دیدم حسین منتظره.باهم رفتیم خونه ولی من انگار حالم بدتر شده بود، سرگیجه ام بیشتر شده بود و بیحال دراز کشیده بودم.اونشب حسین رو خیلی اذیت کردم هم بخاطر اینکه بیحال بودم، هم بخاطر اینکه هی آه و ناله میکردم و میگفتم جای آمپولم درد میکنه ماساژ بده جاشو، اونشب گذشت و من صبح خوب خوب شده بودم، ولی جای آمپول تا دوهفته درد میکرد و گرفته بود.
اینم از خاطره من
الهی هیچکدومتون مریض نشین و سالم باشین همیشه💓

خاطره همتا جان

سلام دوستان همتا هستم ۲۰ ساله از تهران این دومین خاطره ای هستش که براتون میفرستم🙃
راستش من از بچگی از امپول میترسیدم یعنی نمیشه اسمش رو ترس گذاشت بخاطر اینکه من راستش درد امپول حس نمیکنم اما از زدن امپول عضلانی هم خجالت میکشم هم یه جوریه واسم و همیشه موقع زدنش یکی همرام هست و به همین دلیل بیشتر خجالت میکشم😩
شما هم این حس دارین؟😕
بگذریم بریم سراغ خاطره...

چندروزی هستش که هوا خیلی گرم شده و نمیشه بدون کولر خوابید
چندروز پیش ساعت ۲ ظهر بود که یهو چُرتم گرفت و کولر روشن کردم و گرفتم خوابیدم
ساعت ۵ و خورده ای هم یه قرار مهم داشتم در ربطه با کار عکاسیم
۵ بیدار شدم...
خدا نصیبتون نکنه بیدار شدم دیدم صدام گرفته گلومم درد میکنه عطسه هم میکنم بدن درد هم دارم و...
دیگه با بدبختی بلند شدم برم بیرون که دوستم با داداشش اومدن دنبالم دوستم اومد بالا(اسمش شبنمِ) اومد تو و یه سلامی کرد و منو دید و گفت وایسا ببینمت چرا رنگ و روت پریده چرا انقد داغی چیکار کردی با خودت
منم واسه اینکه نرم دکتر گفتم خوبم بابا چیزیم نیس

گفتش دارم خوبیتُ میبینم بلندشو بریم دکتر
منم گفتم نه من یه سرما خوردم فقط الان بریم بیمارستان هزارتا درد و مرض دیگه ام میگیرم
شبنم : خفه شو بابا داری تو تب میسوزی
دیگه به زور کمکم کرد لباس بپوشم و رفتیم تو ماشین نشستیم داداشش شایانم گفت خوبین گفتم اره
شبنم:نه بابا کجاش خوبه برو بیمارستان داره تو تب میسوزه چرت میگه
شایانم هول شد و گازشو گرفت و سریع رسیدیم بیمارستان
دیگه رفتیم پیش دکتر گفتش برو بخواب رو تخت بیام معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم و اومد معاینه کرد و گفت نگران نباش سرما خوردگیِ فقط خفیف نیست 
به شبنم گفت دفترچه رو بدین تا داروهاشو بنویسم
شبنمم داد و دکتر داشت مینوشت و نسخه رو داد به شایان
شایانم رفت داروخونه و سریع هم برگشت
گفت اول برای تبش باید یه سرم بزنه و توش چندتا امپول و گفت فقط ما تزریقاتی خانم امروز نداریم و همشونو فرستادیم بیمارستان های کرونایی و شیفتشون امروز نیس
شبنمم گفت خیلی خب حالا سرم اشکال نداره اقا بزنه
دکتر:پس ببرینش اتاق تزریقات تا پرستار بیاد 
رفتیم تزریقات و پرستارِ اومد گفت استینشو بدین بالا تا بیام بزنم
دیگه شبنم استینمو داد بالا و پرستار اومد دستمو بلند کرد تا رگ پیدا کنه😓دیگه با بدبختی رگ پیدا کرد و سوزن فرو کرد و چندتاامپول زد توی سرم بعداز ۴۵ دقیقه اومد و سرم جدا کرد تا اومدم بلند شم گفت خانم کجا برگرد امپولات مونده منم با تعجب به شبنم نگاه کردم شبنمم به من
شبنم:اقا قرار بود فقط سرم بزنین
پرستار:خانم پرستار های خانم رفتن بیمارستان های کرونایی و پرستارهای اقا هستن این شیفت
ایشون تبش بالاس همین الان باید ۳تا از امپولاشو بزنه بقیه و هم بعدا
منم گفتم نه خوبم نمیزنم که شبنم نزاشت
درگوشم گفت نترس اشکال نداره اروم بخواب فقط یه گوشه شلوارت میدم پایین چندثانیه بیشتر طول نمیکشه خجالت نکش برگرد
منم گفتم مرگ من شبنم منو از اینجا ببر من اینجا امپول نمیزنم😥

گفتش خیلی دیگه داری حرف میزنی برگرد الان میاد تا اومدم جمله بعدی رو بگم پرستار اومد گفت ای بابا شما که هنوز اماده نشدی برگرد دیگه خانم 
با این جمله اش اب شدم😫
برگشتم شبنم شلوارمو داد پایین یه خورده پرستاره اومد با ۳تا امپول😭😭اولی رو پنبه رو کشید گفت تکون نخورین و سریع نیدل فرو کرد اولیش زیاد درد نداشت
امپول دومی رو برداشت و اون یکی طرف شلوارمو داد پایین و اونور باسنم  پنبه رو کشید به شبنم گفت حواستون باشه تکون نخوره این یه خورده درد داره شبنمم از ترسش دستشو گذاشت رو کمرم
و برای سومی یه خورده دیگه شلوارمو داد پایین😩😭و پنبه رو کشید و بدجوری فرو کرد😖
از شما چه پنهون داشتم بالشت با دستم از درد جر میدادم و یه اخ بلندم گفتم
گفتش بلند نشین براش جای امپولا رو ماساژ بدین بعد کمکش کنین بلند شه و یه خورده ماساژ داد و بلندم کرد و دکتر گفت فردا ۳ تا دیگه رو هم باید بیاد بزنه و رفتم خونه و به مامانم ماجرا رو گفتم کلی دعوام کرد که پیش یه مرد امپول زدم ولی چاره ای نداشتم پرستارای زن رفته بودن یه بیمارستان دیگه و فرداییش رفتیم مطب نزدیک خونمون و اونجا یه پرستار خانم ۳تا امپولام رو زد خیلیییییی درد داشت نگم براتون😭😭
ببخشید ولی قشنگ سوراخ سوراخ شدم
هنوز که هنوز جای امپولا درد میکنه
چیکار کنم دردش خوب شه نمیتونم راحت بشینم؟؟🙁

مرسی ازتون که خوندین ببخشید اگه بد بود و طولانی شد
یه چیزی ذهن منو مشغول کرده چرا امپول به باسن میزنن؟؟
به نظرتون اشتباه کردم پیش یه مرد امپول عضلانی زدم؟
الان عذاب وجدان دارم چیکار کنم به نظرتون؟

مراقب خودتون باشید خیلی دوستون دارم❤️

خاطره آرزو جان

به نام او...❤ 
سلام گلای تو خونه😁
روزگارتون خوبه؟لحظه های بهاری زندگیتون خوب و خوش میگذره؟
انشاالله که همیشه دلتون شاد و شنگول باشه و رنگ و بوی غم و ناراحتی رونبینه
نمیدونم چرا جدیدا فضای وب مثل قبل نیس هرروز خاطره هایی رو میخونیم که بعضی هاشون از خط به خط یه رمان گرفته شده یا اکثرشون هم معمولا از قبل   به خاطر اینکه حموم رفتن موهاشونو خشک نکردن یاجلو پنجره باز خوابیدن سرما خوردن و آخرشم به پنادر و آمپول های خوشرنگ ختم میشه همون رنگ هایی که ما تاالان خبر نداشتیم آمپولی باهمچین رنگی وجود داره نمیدونم والا اما امیدوارم یه روزی چشم منم به همچین آمپول هایی روشن بشه و بیام بهتون خبر بدم بچها بچها منم ازاین آمپول بنفش ها زدم😂 اگه میگفتین آمپوله قرمز بود خب میگفتیم حتما نوروبیون بود یا  B6 میگفتین زرد بود خوب ذهنمون میرفت سمت بکمپلکس ولی آخه بنفش و … کجای دلمون بزاریم یه سری دیگه خاطره ها هستن بازم اینا از قبل سرما داشتن حالا به دلایلی خانواده محترمشون به دلیل بیماری پدر یا مادرشون میرن این نویسندهای عزیز مارو خونه تنها میزارن یا میسپارن به برادر یا دایی و عمو که از قضا پزشک هم هستن  😒یه خاطره نخوندم که شمارو بسپارن به خواهر یا خاله و عمه 😁باباپزشک هم بودن باز قابل تحمله توهمه خاطره های این چنین دایی و عمو پزشک ازآب در میاد یعنی این خانم دکترا هیچکدوم خاله و عمتون نیس ؟؟
بعد جالبه اکثرا آخر خاطره میگین هرسوالی رو پاسخگو هستم ولی کو؟؟زیر یه سری خاطره ها کلی کامنت هست ولی دریغ ازیه جوابت نویسنده عزیز😒یه سری دیگه هم هستن  اول خاطره با یه اسم هستن وسط خاطره اسمشون تغییر میکنه 😕
نویسنده های کوچولو خودتونو همونجور که هستین قبول کنین همه قرار نیس شبیه هم باشن همه قرار نیس دایی و عمو پزشک داشته باشن خودت مگه چشه ؟که سعی داری اینجوری بایه  شخصیت دیگه بیای و داستان سرایی کنی بابا خودت باش  خاطره داری بیا بزاراما بااسم خودت خاطره واقعی نه داستان مطمعن باشین بازخوردخاطره واقعیتون بیشتر از داستانتونه باشد که رستگار شوید😉
خب بریم سروقت خاطره که فکم زیادی گرم شده🙈البته خاطرم جدید نیس مال قبل هست ازسربیکاری گفتم بیام یه اعلام حضور کنم 😍
یه مدت بود با دوستم(محدثه)میرفتیم بوتیک سرکارتو شهرک تفریحی نمک آبرود)هردو پیش یه نفر کار میکردیم منتها بوتیک ها کنار هم نبود حدودا ۵دقیقه با هم فاصله داشت یه روز فوق العاده خلوت بود فقط یه چندتا مشتری عرب اومده بودن چون شلوارک پاشون بود اجازه نداشتن کابین سوار بشن بوتیکی که من بودم شلوار مردونه نداشتم شلوار قسمت محدثه بود میترسیدم به اینا آدرس اونجا رو بدم و اینا نرن گفتم خودم یه جوری سرهم میکنم بپوشن برن ۶نفر بودن زبون اینارو هم زیادمتوجه  نمیشدم درحد خیلی کم بلد بودم توفکراین بودم بهشون ساق دست بدم بپوشن توپاشون یه نمونه بیرون آوردم دادم دست یکشیون بابدختی حالیش کردم بپوشه توپاش😂 به محض پوشیدن بقیه زدن زیر خنده یکیشون روبه من گفت بنتلون بنتلون(شلوار) به شلوارکش اشاره میکرد بقیشم با دستش تا پایین نشون میدادمنم گفتم لا بنتلون 😂  بعدبا اشاره حالیشون کردم رفتین بالا ساق رو دربیارین دارین برمیگردین دوباره بپوشین🙈خداروشکر بلاخره بازبون بی زبونی  راضیشون کردم هرکدوم ساق دست خریدن همونجا پوشیدن آخرم یه فی امان الله گفتن و رفتن حدودا یکساعتی میشد خبری از مشتری نبودحوصلم سر رفته بود یه ذره موزیک گوش کردم 😍بعد جارو گرفتم بوتیک و جارو کردم با این که تمیز بود چون هرروز جارو میزدم هرچی بود بهتراز بیکاری بودبعد جارو زدن اومدم نشستم یه چیزی تو ذهنم اومد گفتم قفسه ها رو باپارچه تمیز کنم یه یا علی گفتم بلند شدم😊شروع کردم لباس هارو میریختم رومیز قفسه رو تمیز میکردم لباس ها رو میزاشتم دیگه به جایی رسید که قدمبارکم به قفسه ها نمیرسید تصمیم گرفتم برم رومیز بایستم تمیز کنم متاسفانه سقف  مغازه یه خورده کوتاه بود بعد پنکه سقفی هم روfull بود اون پایین بودم اول یادم بود که پنکه رو خاموش کنم بعد بیام بالا اما یادم رفت به محض اینکه رفتم رومیز یادم اومد عه من پنکه رو خاموش نکردم دیگه زورم اومد هی برم پایین بیام گفتم حواسمو جمع میکنم مراقبم چون سقف کوتاه بود پنکه خیلی پایین بود دقیقا پره هاش کنارم بود مثلا با تمرکز زیاد مشغول تمیز کردن شدم یهو یه قفسه رو خالی کردم دیدم یه سوسک خیلی بزرگ  سیاه اونجاعه یعنی خداشاهده نفهمیدم چجوری مثه جت یهو بی هوا برگشتم دستم خورد به پنکه اون لحظه اصلا متوجه نشدم که دستم خورد فقط ترس سوسکه رو داشتم اومدم پایین سریع زنگ زدم به محدثه که بیا این سوسک رو بگیر من میترسم 😂بعد اینکه قطع کردم متوجه سوزش دستم شدم وقتی چشمم به دست پر خونم افتاد تازه یادم اومد که دستم به پنکه خورد بلند زدم زیر گریه ترسیده بودم بدجور گفتم انگشتام قطع شده 😂عین مجسمه نشستم همونجا دقیقا یادمه رو زمین هم نشسته بودم تااینکه محدثه اومد منو دید سکته نکرد خیلیه بلند زدم زیر گریه که محدثه انگشتم قطع شده چون انگشت وسطم کامل پوستش ورم کرده بود اومده بود بالا خون هم میومد مشخص نبود چی شده دیدم محدثه  میگه خنگ خدا انگشتت سرجاشه اون پوست انگشتته اومده بالا به انگشت کوچیکم نگاه کردیم اونم از بغل دقیقا کنار بندانگشت یه استخوان داره از اونجا پاره شده قشنگ یادمه یه سفیدی میدیدیم که گفتم استخونم زده بیرون😂 محدثه سریع زنگ زد پوریا بیاد (صاحب مغازه)اونم سه سوته خودشو رسوند من که دیگه ضعف رفته بودم اومدمحدثه کمک کرد بلند شدم بریم دکتر انگشتام همونجور یکسره خون میومد یه مشت دستمال کاغذی گرفت گذاشت رو انگشتام فشار داد جوری که دستش نخوره بهم جونم دیگه از بدنم رفت فقط تونستم به زبون بیارم فشار نده دوباره دستمال گرفت کف دستش رو با دستمال پر کرد محدثه هم دست منو گرفت گذاشت تو دستش دوباره دستمال گذاشت کامل دستمو پوشوندکه دستامون به هم نخوره چون هردو به این چیزا پایبند بودیم دوباره دیدم دستمو فشار میده و میگه متاسفم مجبورم توهم باید تحمل کنی تا برسیم از بوتیک تا کانکس دکتر حدودا 10دقیقه بود فکر کنم یکربعه رسیدیم من توان راه رفتن نداشتم ترسیده بودم دردم داشتم گریه میکردم فقطم میگفتم چرا نمیرسیم پوریا هم میگفت آرزو خانم اگه یکم همکاری کنی بتونی یه خورده تندتر راه بیای میرسیم😒بلاخره بعد قرنی رسیدیم کانکس پامو گذاشتم داخل یخ کردم کولر روشن بود سرد سرد بود نشستم رو یه صندلی دکتر اومد گفت چیشده 😒پوریا تعریف کرد براش اومد دستمال هارو آروم گرفت  یه نگاه کرد گفت خداروشکر بخیه نمیخواد😍یه سطل اشغال آورد جلوی پام گذاشت یه سرم شستشو هم دستش شروع کرد ریختن رو انگشتام  سوزش خیلی کمی داشت اما امان از بعدش بتادین ریخت که دیگه شیون میکشیدم وحشتناک سوز میکرددستمو کشیدم گفتم نمیخوام دیگه  دکتره خیلی مهربون بود😍گفت دخترم عزیزم میدونم میسوزه اما تحمل کن به پوریا هم گفت دستشو بگیر گفتم نه نیاز نیس گفت باشه دستتو نکش پس اومد سراغ انگشت کوچیکم که یه کوچولو چاله شده بود و چیز سفیدی معلوم بود که آخرم نفهمیدم چی بود وقتی داخل او چاله بتادین ریخت دستمو کشیدم بلند شدم گریه میکردم دکتر گفت باشه تموم شد تموم شد بشین پانسمان کنم مشکوک به پوریا نگاه کردم سرشو تکون داد خیالم راحت شد نشستم رو صندلی چشمامو بستم دیگه به زور باز نگهشون می داشتم بعد چند دقیقه متوجه شدم بالای مچمو یکی محکم گرفت و یه سوزش خیلی خیلی بدی دستم گرفت با جیغ چشم باز کردم دیدم اون دست پوریا هس و دکترم داره یه پماد زرد رنگی رو به زخمام میزنه یعنی سوزشش از بتادین بدتر بود با توان توانم گریه میکردم و سعی میکردم دستمو بکشم پوریا هم هی میگفت آرزو خانم تموم شد آفرین خوب تحمل کردی ولی تموم نمیشد که دکتر کل پمادو رو زخمام زد دیگه جون نداشتم چشمام سیاهی میرفت و حسابی زیر کولر عرق کرده بودم دیگه نفهمیدم دستم کی پانسمان شد کم کم به خودم اومدم دیدم رو همون صندلی زیر سرم هستم کنارم لیوان آب قنده ولی اصلا یادم نمیاد آب قند خورده باشم😂آقا پوریا رو صدا کردم دیدم دکتر اومد:+ خوبی؟سرگیجه نداری ؟– نه ممنون دوباره پرسیدم آقا پوریا کو؟+ رفت پارکینگ ماشینشو بیاره  برسونه خونه شما روبااین حال نمیتونی سرکار بمونی بعد اومد سرمو آروم در آورد رفت یه لیوان اب و قرص  به دست اومد قرص رو داد خوردم بقیشم گفت هرموقه درد داشتی بخور پانسمان دستتم هر یه روز درمیون عوض کن  گفتم باشه ممنون 😊که پوریا اومد یعنی خجالت میکشیدم تو چشماش نگاه کنم به خاطر کولی بازی که در آوردم😂+بهتری؟بریم؟—آره مرسی خوبم بریم از دکتر تشکر کردیم رفتیم سمت ماشین توماشین به این فکر میکردم به آرمین چی بگم به مامان بابا چی بگم که گوشیم زنگ خورد محدثه بود حالمو پرسید گفتم خوبم بعد گفت+ دختره دیوانه به خاطر یه سوسک مرده ببین چی بلا سرخودت آوردی – چی اون سوسکه مرده بود؟😂+آره خل و چل خشک شده بود 😐
آخ دلم میخواست سرمو بکوبم به شیشه ماشین خیلی حرصم گرفته بود خداحافظی نکرده گوشیو قطع کردم🙈رسیدیم جلو خونه هم تشکر کردم هم عذرخواهی کردم و قرار شد فردا هم بمونم خونه استراحت کنم (زخم شمشیر خورده بودم😂)وارد خونه شدم دیدم یه پارچه سفید تو پذیرایی پهنه این سرش بابا با قیچی نشسته اون سرش مامان نشسته هی پارچه رو میکشه گفتم سلام بر اهالی خونه چیکار میکنین؟دستم و بردم پشتم که فعلا نبینن که مامان گفت میخوام زیر پرده رو عوض کنم اون دیگه آفتاب خورده نازک شده گفتم باشه موفق باشین😁 داشتم میرفتم سمت اتاقم که بابا پرسید چرا زوداومدی امروز ؟دستمو نشون دادم گفتم به خاطر این😁مامان سریع بلند شد ازرو پارچه ای که تازه مرتب و صاف کرده بود اومد سمتم گفت اون چیه چیکار کردی با خودت؟منم بی کم و کاست تعریف کردم 😁بعدم زنگ زد آرمین اطلاع داد 😒
آرمین هم شب کلی دعوام کرد به خاطر این به احتیاطی 😁اما کلی کولی بازی هم سر 

پانسمان عوض کردن با آرمین داشتم چون اونم دقیقا اون پماد لعنتی رو میزد تا مغز استخونم میسوخت😭
اما هرچی بود به خیر گذشت من انگشتام سر جاشه😊فقط اینکه توخاطرم خبری از آمپول نبود😁 
🌸الـــــهی دریــــای 
💫زنـــدگـیتـون
🌸پــراز امواج زیبای سلامتی

🌸آسمون دلتون خالی از
💫ابرای غم و ناراحتی

🌸و ساحل عمرتون پراز
💫ماسه های برکت باشه
❤آرزو❤

خاطره زهرا جان

سلام من زهرا ۱۵ مازندران هستم دومین خاطرم هست در خاطره ی قبلیم گفتم که من یک برادر پزشک دارم در حقیقت برادرم نبود پسرعموم بود که رابطم باهاش خوب بود ولی پسرعموم از رابطه مون سوءاستفاده کرد و..... 
داییم سهیل پزشک هست . 
خوب بریم سراغ خاطره .. 
ماجرا از روزی شروع میشه که دایی سهیل برای کاری به مدرسمون میاد . دایی وارد مدرسه شد و دوستام داییمو دیدین اعلام کردن که داییت اومده 😂😂چون مدرسمون پنجره کلاس ما رو به حیاط هست مشاهده کردن و داییم رفت دفتر مشغول صحبت کردن با مدیر بودن که یکی از بچه های هفتم اومد گفت معلم دینیشون که معلم ماهم میشد تو کلاس افتاد خوب دایی و مدیر داخل کلاس رفتن و معلم رو مشاهده کردن دایی به یکی از بچه ها سوئیچ ماشین و داد که بره لوازمش و از ماشین بیاره خلاصه اون بچه میره میاره دایی معاینه میکنه و معلممون فشارش افتاده بود و چشامشون سیاهی میره و تو کلاس میوفتن دایی نسخه مینویسه و میره بگیره که زنگ تفریح ما به صدا در میاد من با دوستان صمیمی میریم تو حیاط مشغول خندیدن بودیم که همکلاسیم که ایشون با من مشکل داره و مدتی هم بود که دعوا میکردیم باعث شده بود که توی کلاسمون دو دستگی ایجاد بشه بعضی ها طرفدار آرمیتا و بعضی ها طرفدار من ولی خدایی سرمسئله ای که بامن بد شده بود حق با من بود داشتیم دوباره دعوا میکردیم این دفعه دعوا کلا فرق میکرد دیگه فقط من و آرمیتا نبودیم کل کلاس بود داشتیم بیست دقیقه اول و با بحث شروع میشد که داییم میاد همه ساکت میشن و بهم نگاه می کنند 😂😂 ولی وقتی وارد دفتر میشه دعوا شدت بیشتری یافت و گیس و گیس کشی شد 😂😂من از صبح حالم مساعد نبود از صبح فشارم افتاده بود . سرم گیج میره وچشام سیاهی میره میوفتم رو زمین که دوست صمیمیم ( حنانه ) متوجه من میشه میاد سمتم گفت زهرا چیشده چرا رو زمین افتادی گفتم حنا فشارم افتاده رفت برام شکلات بیاره ولی هنوز ارمیتا میگفت چیه کم اوردی 😏😏
تا حنا بره شکلات بیاره دایی از دفتر میاد بیرون و و با بچه های کلاسمون و من مواجه میشه به گفته ی دایی قیافت زرد شده بود منو بلند میکنه میره از خانم مدیر اجازه میگیره که منو ببره خونه و خانم اجازه میدند . دایی منو برد تو ماشین و حنا کولمو به دایی میده تو ماشین درمورد دعوا ارمیتا و دلیلش پرسید منم جواب دادم رفتیم خونه منو معاینه کرد منم حال مناسبی نداشتم اعتراض هم نکردم . نسخه نوشت رفت بگیره و بعد از نیم دقیقه اومد یه سرم بود با چندتا امپول اسم آمپول هارو یادم نیست اول سرم و زد و من هم حرفی نزدم چون از سرم نمیترسم و چندتا امپول زد . کنار هم خوابیدیم وقتی که دایی میخواست سرم و دربیاره بیدار شدم دایی هم گفت حالا که بیداری بزار امپولتو بزنم که حالت بهتر بشه شروع کردم به گریه کردن که نمیخوام و نمیزنم که دایی گفت نمیشه زهرا باید بزنی پاشدم که فرار کنم دایی منو گرفت و آماده کرد بعد پاشو گذاشت رو پام که تکون نخورم و پنبه کشید با بسم الله فرو کرد هر لحظه دردش بیشتر میشد و میسوزوند گریه میکردم ازش میخواستم دربیاره ولی بی فایده بود بعد از چند ثانیه که انگار مثل چندساعت گذشت دراورد هنوز جاش درد میکرد . 
دوستان من نوشتنم زیاد خوب نیست به بزرگی خودتون ببخشید . لطفا برام نظر بزارید

خاطره نیلگون جان

سلام
نیلگون هستم ۱۶ سالمه از کیش
اولین خاطره مه...امیدوارم بلاخره ی استعدادی از خودم تو نویسندگی نشون بدم😐✌️🏾 البته فک نکنم خاطره نویسی استعداد خاصی بخواد نه؟!🤦🏾‍♀
پدرم نمایشگاه ماشین داره و مادرم یه قنادی رو اداره می کنه
تک فرزندم.پدرومادرم قبل از اینک من ب دنیا بیام میخواستن طلاق بگیرن ک ب دنیا اومدن من برنامه هاشون و کلا می ترکونه😑درنتیجه خونواده صمیمی نداریم در حد اینک فقط کنار هم هستیم!
عموم با ما زندگی میکنه(کیش دانشجوعه...دانشجو طراحی صنعتی مقطع کارشناسیه)راستی اسم عموم طاهاست
خاطره👇🏾
هفته پیش چهارشنبه من برای تولد یکی از دوستام باید کادو می گرفتم...آژانس گرفتم و مستقیم رفتم "رویا مال"
من وقتی میخوام برا خودم خرید کنم اولین چیزی ک ببینم و میخرم ولی وقتی بخوام کادو بخرم خیلی خیلی وسواس به خرج میدم برا همین وقتی میخوام کادو بخرم کسی با من نمیاد خرید🙄
تو هرمغازه ای می رفتم کل مغازه رو میریختم بهم بعد پرو پرو میومدم بیرون😂 هنوزم با یاداوری قیافه ها پوکر شون روده بر میشم🤣
دقیقا ۱ ساعت و ۱۶ دقیقه من فقط گشتم و خوردم😐🤦🏾‍♀ 
و البته هیچی م نخریدم🤭
داشتم بستنیم رو نوش جون می کردم ک یهو یکی از پشت سرم داد زد: نیللللل 
من موقع خوردن بستنی به هیچ عنوان نمیتونم خودم و کنترل کنم و اگ ۱۰ تا بستنی بخورم بازم سر ۱۱ همی چنان لیس میزنم ک انگار بعد ۱۰۰ سال دارم ی دونه بستنی میخورم😅
بخاطر همین وقتی دارم بستنی میخورم باید حتما برم ی جای خلوت ک تو دید هیچکی نباشم...وگرنه آبرو برام نمی مونه😬
اون روزم رفته بودم ی گوشه نسبتا خلوت ...و اینک همه حواسشون به خرید  بود کسی به من اصلا نگاه نمی کرد
به لطف دادی ک ژینا زد چند نفر برگشتن سمت من😑 ک نمیدونم با چه صحنه زیبایی روبرو شدن ک چهره هاشون جمع شد و سریع روشونُ برگردوندن😂
ژینا انقدر خودشو پوشونده بود ک اصلا نتونستم تشخیص بدم کیه😐
لعنتی هم ماسک زدم بود...هم شیلد داشت...دوتا دستکشم پوشیده بود😑 یدونه پارچه ای روشم ی دونه نایلونی!
خدا رو سر شاهده(درسته؟!😐) اگ شلوار ارتشی پاش نبود اصلا نمی شناختمش😑(مشخصه ژینا شلوار ارتشی شه...انقدر این شلوار و دوس داره که اصلا نمیتونین تصور کنین! هربار ک ما باهم میریم بیرون بدون استثنا این شلوار پاشه...لعنتی کهنه م نمی شد اصلا😑 انقدر ک مراقبشه) البته صداشم از پشت شیلد و ماسک خیلی نامفهوم بود
اومد جلو سلام کردیم دستشو آورد جلو ک دست بدیم😐عقب مونده ذهنی😐 اون دستکشایی ک پوشیده بود منبع هرچی آلودگی و کرونا بود ب قران.! بعد دستاشو آورده بود جلو ک دست بدم باهاش😑
بگذریم ژینا پرسید چرا اومدم خرید ک جریان تولد هلن(دوستم) و براش گفتم
و قرار شد اون کمک کنه ی چیزی براش بخرم...بازم هرچی اون‌ میگف من میگفتم نه🤦🏾‍♀
انقدر گشتیم ک دیگ دیوونه شده بود😂 ولی من با کمال خونسردی داشتم بستنی دومم رو میخوردم😑😂🤷🏾‍♀
ی بلوز از پشت ویترین دید چنان جیغی زد عین این سکته ای ها برگشتم سمتش دیدم زل زد به یه بلوز....کلا مشکی بود فقط ی کاکتوس زرد وسطش بود😑
ولی خوب بازم من قبول نکردم😁😂
رفت برا خودش خریدش🙄🖐🏻
انصافا سلیقه ی خودم از ژینا خیلی بهتره😐
میخواست بره داخل ی مغازه ولی من همون اول رفته بودم و دیگ زشت بود بازم برم مخصوصا با اون آبروریزی هایی ک من کرده بودم😁
گفت میرم از این مغازه ی چیزی میخرم به دوستی باهام افتخار کنی
و اینجا بود ک من چهارستون بدنم لرزید از انتخابش😑
کارتم و برداشت و رفت تو بعد ۱۰ دقیقه با ی لبخند گشاد اومد کارتو کیسه خرید و داد بهم بدون این ک کارتو بگیرم کیسه رو باز کردم...یعنی خدا اینطور رفیقی نصیب گرگ بیابون نکنه!
تو این گرما رفته بود هودی خریده بود🤯 زل زده بودم به هودیه.. هیچی نمی گفتم ک خود ژینا به حرف اومد: به به ببین چ کردم...همه رو دیوونه کردم! تو من و نداشتی چیکار می کردی آخه؟! بگو چقد خریدم اینو...ن فقط حدس بزن(دید من چیزی نمیگم گفت:) ۳۰۰ تومن بود آوردمش ۲۵۰ ناقابل...تازه بعد ی عالمه چک و چونه مگ کوتاه میومد! من چه کارایی ک برای تو نمیکنم!
برگشتم سمتش گفتم: آخه احمق تو این گرما کی هودی میپوشه؟ عقل کل طرف بهت گرونم داده...آخ خدا این نفهم از کجا پیدات شد آخه امروز؟
ژینا: خواهش میکنم بابا اینقد تشکر لازم نیست
من: فقط ازجلو چشمام دور شو...تا بعد تولد نبینمت ک میکشمت
رفته ۲۵۰ تومن داده به این دوقورت و نیمشم باقیه😤😑
انقدر این بشر پروعه تو هوا ی بوس فرستاد برامو گورش و گم کرد رفت
از اونجایی ک فقط ۴۶ تومن تو کارتم مونده بود تصمیم گرفتم چن تا دیگ بستنی بخرم و برگردم خونه 😑😂
از بستنی امکان نداره بگذرم😐
خلاصه تا رسیدم خونه ساعت ۹ و ۴۵ دقیقه شده بود
طبق معمول پس از یک استقبال گرم در حضور پرشور خونواده(جون عمه نداشته م) اول بستنی مو گذاشتم فریزر بعد رفتم اتاقم بعد اینکه لباسامو دراوردم بلند بلند سحر(مامانم) و صدا میزدم تک تک اتاقارو

گشتم نبود کم کم ب این نتیجه رسیدم کلا نیومده خونه ک تو اتاق یکی مونده به آخر پیداش کردم😑
برق و روشن کردم دیدم ی روسری بسته سرش جیغ زد: ببند اون لامصبو
برق و بستم رفتم بالاسرش گفتم: غذا داریم یا سفارش بدم؟
گفت: تو یخچاله گرمش کن بخور
خواستم برم بیرون ک گفت: کجا بودی تا الان؟
من: خرید... برا تولد هلن
گفت: اوکی.درم ببند
اوج نگرانی مامانم همینقدر بود😑
رفتم‌ تو آشپزخونه داشتم غذا رو گرم کردم که طاها اومد تو:
سلام
طاها: سلام..غذا چیه؟
من: سحر از بیرون خریده دارم گرم میکنم
طاها: برا منم گرم کن پس
رفت لباساشو عوض کرد اومد غذا هارو خوردیم ولی من بخاطر بستنی هایی ک خورده بودم اصلا جا نداشتم و ب زور خوردم(اصلا جرئت نداشتم بهش بگم بستنی خوردم...چون طاها به شدت روی اندام و خورد و خوراک من بیچاره حساسه و از اونجایی ک نمیتونم برم باشگاه بستنی رو کلا غدقن کرده چون هم چربی هم شکر دیگ اصلا نمیزاره بخورم البته منم اینقد دختر حرف گوش کنی نیستم😑 در نبود طاها سه تا سه تا میخورم😐 واقعا نمیتونم از بستنی بگذرم😩)
بعد از شامم ک مث همیشه نخود نخود هر که رود اتاق خود😑 کم کم احساس می کردم دلم درد می‌کنه...رفتم آدامس بخورم ک یکم غذام هضم شه (آدامس وَن)بنظرم معجزه میکنه تو هضم غذا...ولی خوب اونشب من با هر بار ک آدامس و می جویدم احساس می کردم محتویات معده م دارن به گلوم نزدیک و نزدیک تر میشن...آدامس رو درآورد انداختم دور کم دراز کشیدم ولی اصلا فایده نداشت😩
بعد از نیم ساعت بلاخره آوردم بالا.من اینطور مواقع ترجیح می دم بیارم بالا تا اینک حالت تهوع داشته باشم...بنظرم حالت تهوع سخت تره واقعا☹️
سه بار به فاصله ۲ دقیقه آوردم بالا! دیگ تسلیم شدم...میخواستم برم پیش طاها اتاقش دقیقا روبروی اتاق منه... صدای تلویزیون از پایین میومد و مادرم بیدار بود ولی ترجیح دادم برم پیش طاها!طاها پشت به دراتاق رو تخت خوابیده بود هدفونم تو گوشش بود رفتم کنارش تکونش دادم ک برگشت سمتم.‌.رنگم پریده بود و دلم درد می کرد.‌‌‌...بیچاره هراسان بلند شد گفت: یا خدا نیلی چی شده؟!
خواستم براش توضیح بدم ک بازم آوردم بالا!
خودش فهمید مامانمو صدا زد اونم تا دیدم هول شد رفت هودی ک خریده بودیم و آورد پوشوند تنم😂😂 کلاهشم کشید سرم...نابود بودم یعنی...شلوار خونگی ک روش پر بود از عکس سیندرلا و باربی با هودی ک نماد هری پاتر روش بود😂😂
اون لحظه اصلا حواسم نبود ولی الان بهش فک میکنم میخوام از خنده زمین ک گاز بگیرم😂
صندلای نارنجی مامانم تیپمو کامل کرد دیگ😂
تو ماشین من سرم روی پاهای مامانم بود و طاها رانندگی می کرد
خلاصه ش میکنم رسدیم بیمارستان با کمک مامانم و طاها راه می رفتم 
دلم خیلی درد می کرد😓
رفتیم داخل خلوت خلوت بود مامانم نوبت گرفت مستقیم رفتیم پیش پزشک
معاینه کرد و پرسید چرا اینطور شدی؟
تجربه ثابت می کنه اگ اینطور مواقع بترسی کارت تمومه😐 برا همین با پررویی تموم گفتم دوتا بستنی خوردم و شامم روش
و اصلا به عواقب و رفتار طاها فکر نکردم😐
ی دونه آمپول و سرم داد...رفتیم تزریقات مامانم گفت بیام تو یا ن ک منم گفتم نمیخواد
رفتم داخل داروهارو دادم به ی خانومی دوتا تخت کنار همه دیگ بودن رو یکی شون دراز کشیدم بعد چنددقیقه اومد سمت چپ رو پنبه کشید و نیدل و فرو کرد... اولاش خوب بود ولی رفته رفته دردش بیشتر می شد😩
آروم آی آی می کردم ک آخرش فک کنم پرستاره عجله داشت یکم سریع تزریق کرد دیگ نتونستم خودمو کنترل کنم☹️
جیغ نسبتا بلندی کشیدم و درش آوردم
رفت سرمو بیاره...منم چند ثانیه دراز کشیدم و بعد برگشتم
سرمم زد و برگشتیم خونه
تموم

پ.ن۱:تولدم نرفتم😂...با اون لباس و اون حالم بیخیال تولد شدم و هودی هم داره گوشه اتاق خاک می خوره😑😒
پ.ن۲:من فقط چهارتا خاطره اول اول کانال رو خوندم😐 و بعد تصمیم گرفتم خاطره بزارم😐 سرعت عملُ حال کردین😁
پ.ن۳:اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من،دل من داند و من دانم و دل داند و من!
این شعر رو برا بستنیام نوشتم...الان سه روز یه دونه م نخورم😩
پ.ن۴:خدافظ😑👋🏾

خاطره بهینا جان

سلام🖐حالتون خوبه؟بهینا هستم 16 سالمه بابام وقتی 10سالم بود فوت کرد و من و مامانم پیش مامان جون و آقا جون زندگی میکنیم مامان سه تا داداش داره دایی کوچیکم (دایی آرمین،که پایه تمام شیطنتهای منه😍)دایی وسطیم(دایی آرمان،که خیلی با هم خوبیم😻)دایی بزرگه(دایی آرش که ازدواج کرده و یه نی نی کوچولو تو راه داره🤩)دایی آرش پزشکه و دایی آرمان مهندسو دایی آرمین داشجوی رشته حقوق.دو تا خاله هم دارم که یکیشون19سالشه و پشت کنکوری و اسمش بهاره هست و نامزد کرده اسمشم میلاده خاله اونوری یه دختر داره به اسم ستایش که یکسال از من کوچیکتره و اسمش فرزانه هست و یه پسر داره 19سالشه و اسمش آرین.از همینجا خواستم بگم دکتر پارسای عزیز و سوین جون♥️اگه خاطره منو میخونید حتما واسم نظر بزارید ممنوووووووون میشم؛خیلی خوشحال میشم😍خب بریم سراغ خاطره=یه روز صبح از خواب پاشدم ساعت 6:30واینا بود(یه عادت خیلی بد دارم صبح ساعت 6و7از خواب بلند میشم تا ساعت 10و11میرقصم بعدمیخوابم تا4و اینا😂وقتیم که از خواب پا میشم خیلی کسلم)هندزفریمو از داخل کشو برداشتم رفتم داشتم میرقصیدم و قر میدادم تا اینکه در باز شد و ستایش اومد داخل داشتم قر میخوردم که با صورت ستایش مواجه شدم و گرخیدم و از ترس با فرش اتاق یکسان شدم😑سر بنده بسیار سنگین شد و از صدای ضربه مادر بیدار شد با قیافه ی وحشتناک بعد از بیدارشدن به منو ستایش نگاه میکرد ستایش هر هر میخندید من اشکم در اومد آخه سرم یهو دردش شروع شد مامانم دوباره خوابید و هیچ حرفی نزد(سلطان غم چشم و چراغم مادر...😑😂)و من رفتم صورتم و شستم و رفتیم با ستایش شیطونی هامون و شروع کنیم😌هی بازی کردیم و شادی تا که زمان نهار شد و بساط کباب راه افتاد همه مهمون مامان جون بودن و روز جمعه بود روبه ستایش گفتم من دیگه برم بخوابم روز خوش😁که ستایش با اخم گفت حالا من یه امروز و اینجام تو میخوای بری بخوابی بزار فردا صبح با خیال راحت بکپ😡(حالا خوبه ها 24ساعت روز و25ساعتش و خونه مامان جون ایناس😐)زدم تو سرش گفتم آره نه که تو اصلا اینجا نمیای😒در ضمن فردا مدرسه داریم باید 7برم ستایشم دید روشش کار ساز نبود از روشی دیگه وارد شد😎بله آن روش هم روشی نبود جز تهدید کردن من که تمام شیطنت ها و خرابکاری های امروز را به دایی آرمان میگوید😑🙄و من مثل یه دختر خوب روی گونه ی دختر خاله عزیز و بوسیدم و گفتم که بیدار می مانم😁(خیلی پروهه این دختر با این حال که خودشم تو تک تک لحظه ها همکاری کرده ولی بازم تهدید میکنه😐)مرغ ها رو که کباب کردند رفتم داخل سفره پهن شده بود و داشتن میچیدنش زندایی گیر داده بود من هوس آلوچه کردم و دایی آرش با جدیت تمام مثل این عروسکا که کوک میشن و تکرار میکنن میگفت نه،نه،نه.....من واقعا نمیدونم مشکل دکترای عزیز با آلوچه چیه🙄😁(البته دکترای وب که جاشون روی دو تا چشم ماس و دایی آرش جووون😍♥️)زندایی با حالت قهر پاشد و رفت سر مبل نشست همه نشستیم که دایی آرش گفت الهام عزیزم پاشو بیا غذاتو بخور ضعف نکنی زندایی الهام:تا برام آلوچه و لواشک نخری ننننننمممممممیییبیخووووورررررم🙄دایی آرش:الهام نزار به زور به خوردت بدم بلند شو زندایی:هر کاری میخوای انجام بده نمیاااام😒مامان جون:آرش مامان زن حاملس هوس کرده پاشو براش بخر دایی:مامان تو که میدونی میخوره حالش بد میشه گلوش درد میگیره با معدشم ساز گار نیست الانم که حاملس اصلا نباید بخوره یه ذره بگذره ویارش برطرف میشه باباجونم با حرف دایی موافقت کرد و بقیه هم همینطور  زندایی خیلی ناراحت شد ولی به احترام بقیه اومد و سر سفره نشست جفت من بود و دایی آرش ستایشم روبروی من ستایش به من به چشمک زد😉که فهمیدم باز این شروع کرده به نقشه کشیدن و زمانی که چشمک میزنه صد در صد منو به دادگاه مجازات دایی آرمان دعوت میکنه🤦🏻‍♀️😥نهار که تموم شد همه مشغول یه کاری شدن و دایی آرشم رفت بیمارستان ستایش نقشه کشیده بود که منو تو میریم و واسه زندایی کلی آلوچه میگیرم و خودمون میخوریم البته یواشکی چون هیچکس حواسش به ما نبود من:ستایش اگه زندایی حالش بد بشه هم واسه خودش بده هم واسه ما دو تا😒ستایش:اییییییش😒چقدر تو زود باوری بابا اونا اینو گفتن  که زندایی بهونه نگیره من:من که نمیام تو برو😉 ستایش:ناامرررررردددد باید بیای خواهش عشقم بهینااااا🥺 من:اما....نزاشت حرفمو بزنم و بالا خره من احمق دم به تله گذاشتم و راهی شدم رفتیم توی اتاق مامان جون ستایش چادر مامان جون و برداشت و من چادر مشکی مامانم مث دو تا خل و چل راهی شدیم رفتیم آلوچه ها رو گرفتیم با چادرامون اول رفتیم داخل پارک جفت خونه مامان جون داشتیم آلوچه میخوردیم که گوشی هر دوتامون زنگ خورد اول مامان به من زنگ زد بعد دایی آرمین به ستایشم دو سه بار خاله فرزانه زنگ زد من که ترسیدم گفتم یا ابلفضل ستایش دایی آرمان میکشتم(ولی دایی عشق منه♥️😍😁)ستایش:اااااععع نترس بابا دایی اصلا خونه نیس من:میاااادد ستایش:پس بیا یه کاری کنیم من که تو اون حالت میدونستم مامانم خیلی عصبانیه و صد در صد به دایی میگه قضیه رو بازم با طناب ستایش بیشعور🤦🏻‍♀️😡😁توی چاه افتادم  گفت که یکی از هم کلاسیام که باهاشون رفت و آمد خانوادگی هم دارن قرار بوده فردا بعد مدرسه برم خونشون بیا الان بریم و مامان باباشم پاین و به مامان و خاله و بابا نمیگن یه جور میپیچونمیشون با همکاری آیما. اسنپ گرفت داشتیم میرفتیم من همش استرس داشتم و از ترس ناخونام میجوییدم (واقعا الان فکر میکنم عصبانیتشون اونقدرام نمی ارزید که همچین کاری کنم😶)اونقدر زنگ زدن که ستایش مجبورم کرد گوشی و خاموش کنیم رفتیم خونه آیما اینا کلی باهم شیطنت کردیم و چیپس و پفک و آلوچه و......همرو با هم خوردیم که حالم داشت بد میشد و گلوم درد میکرد ولی اونقدر بهم خوش گذشت که همه چی از یادم رفت خاله اینا فکر نمیکردن که اونجا باشیم و تا ساعت 8 و9شب اصلا زنگ نزده بودن و تمام کوچه های شهر وبیمارستان هارو اداره پلیس و......ستایش و آیما سرگرم شیطونی بودن ولی من همش بالا میوردم و گلوم درد میکرد من رو تخت بودم و دستم رو شکمم و آه و ناله میکردم و ستایش و آیما متوجه حالم شدن خواستن برن مامان آیما رو صدا بزنن که در باز شد مامان آیما اومد داخل و گفت ستایش جان شما به مامانت نگفتی اینجایی؟؟؟ستایش یه لحظه ترسید ولی خودش و جمع کرد گفت چرا خاله؟؟؟گفت آخه مامانت عصبانی بود ولی خیلیم خوشحال گفت یه10دقیقه دیگه میاد آماده باشین من با این حرف زدن زیر گریه و اونقدر گریه کردم که نفسم رفت خاله ترسید و بدو اومد و توصورتم فوت کرد نفسم برگشت ولی هق هق میکردم و گریه  چادرای مامان جون و مامان افتاده بودن یه گوشه(من و ستایش چادری نیستیم فقط چون حوصله لباس پوشیدن نداشتیم همونارو سر لباس های خونمون پوشیدیم😁😁🤦🏻‍♀️)آیما دو دست مانتو شلوار بهمون داد پوشیدیم صدای آیفون بود رفتیم سمت حیاط درو باز کردم دایی آرمان بود با مامان و یه ماشین دایی آرمین و خاله فرزانه دایی آرمان پیاده شد اومد سمتم نفهمیدم چیشد که یه طرف صورتم سوخت چنان محکم زد که من پرت شدم ولی خب حالم نداشتم اومد سمتم که بلندم کنه ولی دایی آرمین دستشو گرفت و فقط شنیدم که گفت زشته  اومد بلندم کرد و پرسید دردت که نیومد با سر گفتم نه که یهو حالم بد شد و تو حیاط بالا اوردم(بیچاره مامان آیما)مامان آیما که خیلی ترسیده بود و اومد کلی عذر خواهی کرد و ستایشم ترسیده بووود خیلی و فقط مامانش میگفت بزار بریم خونه.مامان حیاط و تمیز کرد به کمک مامان آیما و خاله فرزانه و ما زودی سوار ماشین شدیم تو ماشین کلا حرف نزدیم و من نشستم تو ماشین دایی آرمین و خاله فرزانه و ستایش خاله فرزانه در حال دعوا کردن هر دوتامون بود باز حالم بد شد گفتم دایی که زد بغل و من بالا اوردم (ببخشید♥️♥️)دایی اومد و بهم گفت آخه چرا حرف گوش نمیکنی آرمان که میدونی چقدر بهت وابستس تا پای مرگ رفت و اومد(دور از جونش♥️😥🥺😍😍)مامانت بیچاره از حال رفت تا الان زیر سرم بود آخه عزیزم شیطنت خوبه ولی نه تا این حد پریدم بغلش و کلی گریه کردم ولی بازم حالم بد شد و فضای عاشقانمون بهم خورد سوار ماشین شدم رفتم خونه دایی آرش هم دعوام میکرد و قربون صدقم میرفت زنداییم که همش میگفت من فدای مهربونیاتون و هم دعوامون میکردن و هم قربون صدقم میرفتم تا اینکه باز حالم بد شد رفتم سمت دستشویی و گلاب به روتون باز بالا اوردم وقتی اومد بیرون همه اونجا بودن دم دستشویی به جز دایی آرمان و این یعنی اعلام یک قهر طولااانی😣😣دایی آرش:بهینا جان عشق دایی حالت بده؟؟؟؟؟من:یهو اشکم سرازیر شد و گفتم آره و پریدم بغل زندایی(البته به خاطر نی نیش فاصلمو باهاش حفظ کردم😂)اونم همش میگفت عزیزم اشکال نداره معاینت میکنه خوب میشی تا اینو گف از بغلش در اومددم و اومدم فرار کنم که دایی آرمین دستم و گرفت اصلا ازش توقع نداشتم آخه همیشه خودش فراریم میداد و لی اینبار نه😕🙁گفتم دایی کمکم کن گفت عشق دایی این یه بار نه بارای بعدی روی چشم اومدم برم که نزاشت😿دستم و گرفت و بزور کشیدم و بردم سمت اتاق اصلا ساکت نمیشدم تا دایی اومد دایی آرش:ااااع ااااععع عشق دایی چرا اینطوری میکنی بزار معاینت کنم زود خوب شی من:نممییییخووووااااام آممم.....پپ..ووو..ل ..نننن..ههه(دیگه هق هق میکردم)دایی آرش:فدات شم شاید آمپول نیاز نباشه بعدشم اگه باشه که میزنی زودی خوب میشی من:داااییی نننن....ه ت....وووو.رووو جو....ن زن....داااییی.یییی تو...روو جووون نی......نی...تتتتتت ننننهههه دایی زد زیر خنده گفت بچه بزار معاینت کنم چیکار با خانواده من داری😂من::پاشدم که در برم دایی آرمین عصبی شد خیلی کم پیش میاد عصبانی بشه و سر من داد بزنه😙😩دایی آرمین:بخوااااب بببینم رو مخ من راه نرو انقدر بسه دیگه😡😡😡ترسیدم و گریم بیشتر شد مچمو گرفت گفت بیا ببینم😡نشوندم رو تخت دایی معاینم کرد و نسخه نوشت داد دایی آرمین بگیره رفت بیرون و منم تو اون مدت یه بار حالم بد شد دایی اومد و فقط کیسه آمپول خودنمایی میکرد(بیشعووور😂)دایی آرمین اومد تو اتاق و تا اومدم نق بزنم گرفتم بغل و نشست و منم رو پاش خوابوند و پام و با پاش قفل کرد.دایی آرش اومد شلوارمو تاوسط باسنم کشید پایین و پنبه کشید و گفت بسم الله نیدل و فرو کرد جییییغ کشیدم من:آییی دایی تو رو خدا دایی درار دایی جون نی نی ت باز شروع  کردم  که دایی آرمین و آرش زدن زیر خنده😂😂دایی آرش:باز که تو شروع کردی دختر بزار بیاد دنیا بعد جونش و واسه آمپول زدنت قسم بخور😂😐من:آی دایی دراااار داشتم میمردم از درد پاهام بی حس شد سفت کردم که دایی ضربه زد و شل شدم بالاخره در اورد🥺🥺🥺اومدم برگردم که دایی آرمین گفت خوشگله کجا؟؟بخواب باز گرفتم دایی اومد سمت مخالف و پنبه کشیدکه باز جیغ زدم نیدلو فرو کرد تکون خوردم که دایی آرش دیگه صداش در اومد و داد زد 😡بسه دیگه  تکوون نخور تمومش کن 😡گفتم دایی گفت هیس😡نشنوم ساکت شل میکنی تا بزنم شل کردم ادامشو تزریق کرد اومدم پاشم که باز با عصبانیت گفت کجا😡دو تا دیگه هست دایی آرمین اومد بگیرتم که گریم شدید تر شد و عصبی شدم بیشتر لجم از این بود که دایی آرمان دست روم بلند کرده بودو باهام قهر کرده بود با دادو گریه و هق هق میگفتم  چون من بابا ندارم دایی روم دست بلند میکنه وگرنه کار ستایش بود همه اینا تقصیر ستایش بود اونم با من اومد اونم گم شد ولی شما منو دعوا کردید ولی شما سر من داد میزنید چون من بابا ندارم😥😭😭😭اینارو همه با داد گفتم که همه اومدن حتی دایی آرمان؛ دایی آرمان داشت میوند سمتم که ببینم چیشده اومد منو گرفت بغلشو یه خورده آرومم کرد بعدش نفهمیدم چیشدخوابیدم چشامو که باز کردم زیر سرم بودم رومو اونطرف کردم و همش به یاد بابام اشک میریختم که دایی آرش اومد و سرم در اورد خودم به خواب زدم تا اینکه سرم و در اورد یه آخ گفتم دایی گفت دورت بگردم برگرد دو تا آمپولتم بزنم چون قهر بودم بدون حرفی برگشتم و دستم و توی دهنم گذاشتم تا اون و گاز بگیرم و جیغ نزنم باز بوی مسخره الکل پیچید دایی نیدل و فرو کرد اولش یه ذره درد داشت دستم و گاز گرفتم ولی باقیش و زد و در اورد یه ذره خون مردگی تو دستن ایجاد شد دایی پنبه کشید که دومی رو بزنه خیلی درد داشت اونقدر که دستم خون اومد و آخرش داد زدم و دستم از دهنم در اوردم دراررررر همش پام و تکون میدادم دایی ایندفعه با لحن مهربون اعع شما که تا حالا خوب بودی چیشو یهو من:ددرددد دار.....داشتم ادامه حرفم و میزدم که کشید بیرون و سرم بوسید و گفت بخواب گلم بخواب😘وقتی بیدار شدم رفتم تو حال با همه قهر بودم ولی انقدر قربون صدقم رفتن و نازمو کشیدن که جای خالی پدرمو پر کردن😘😘😘😘😍 و غم از دست دادنش از یادم رفته بود برای حتی چند ثانیه😭 دایی آرمان اومد بره آب بخوره حتی نگاهم نکرد و من فهمیدم که درستع بغلم کرده ولی این دلیل برای آشتیش نمیشه😭 دایی آرمین اومد دلدرایم داد و بعد یه هفته باهم رفتیم بیرون  و کلی شیطنت کردیم فست فودو همه چی خوردیم زندایی الهامم یه شام مفصل مهمونم کرد (خودم تنهایی حتی مامانمم نبردم😂😍)ولی دایی آرمان تا یه هفته تمام باهام قهر بود ولی بالاخره با غذا نخوردن و گریه و بوس بچه شدن آشتی کرد و یه شب کامل بیدار موند پیشم و با هم بازی کردیم(انگار بچم کلی جنگولک بازی در اوردیم تو اتاق دایی آرمان و....😍😍😍)بچه ها اینم بگم که دایی آرمان اصلا آدم جدی و خشنی نیست حتی از دایی آرمینم مهربونتره ولی خب کار من خیلی بد بود و حتما باید به خاطرش تنبیه میشدم😩😙🙁و چه تنبیهی بد تر از محروم کردن من از دایی آرمانم و حرف زدن باهاش و شیطونیامون و....من دایی و اندازه بابام دوست دارم روز های اولی که بابام رفت دایی با دلداریاش تونست منو به زندگی برگردونه و تربیت من اول به مامانم بعد به داییم مربوطه 😍😘دایی به خاطره سیلی که بهم زد هر روز میومد و جاش و بوس میکرد😂که آخر کفریم کرد و گفتم ااااه خوبم😡😂خب خاطره ما به سر رسید کلاغه به خونشم رسید😂آقا پارسا اگه خاطرمو خوندید نظر یادتون نرررره ممممنون😍😘و سوین جووون بچه ها اگه دوست داشتید تا منم دوباره خاطره بزارم و با نظراتتون خوشحالم کنید😍

خاطره فاطمه جان

سلام
حالتون خوبه؟
فاطمه ام قبلا دو سه تا خاطره گذاشتم که البته خودمم یادم نمیادشون چه برسه به شما ها😂
من حدودا 10 ساله که امپول نزدم
اون امپولیم که ده سال پیش زدم تنها امپولیه که زدم😂 که خاطرشو گذاشتم.
خاطره ای که الان میخوام براتون بگم ماله یکم قبل کروناست وسطای امتحانامو دی و اینا😂
صبح پاشدم که برم امتحان بدم
طبق معمول سوار ماشین شدم و د برو که رفتیم😂
وسطای راه که افتاب دقیقا میزد تو چشمم😐هر کاری میکردم که چشممو ریز کنم که کمتر اذیت بشه
یه چشمم رییز نمیشد
این شد که تا خود دانشگاه به خاطر افتاب اشکی بود که از چشمم میومد😂
یادمه امتحان نقشه برداری داشتم.
اون روز بعد امتحان
وقتی رسیدم خونه دوستم بهم زنگ زد که حرف بزنیم وسطای حرفمون که مسلما کلی میخندیدیم😂 حس کردم وقتی میخندم فقط یه طرف لبم میخنده اون ور ثابته😑
بعد تلفن رفتم جلو آیینه ببینم چه خبره😐
یه چشمم بسته نمیشد یه طرف لبمم تکون نمیخورد
سریع رفتم به مامانم اطلاع رسانی کردم(پزشکه)
گفت ابروتو بالا پایین کن ببینم
درکمال تعجب😂یه ابرومم جابجا نمیشد😐 مامان متوجه مشکلم شد و سریع زنگ زد به یکی از دوستاش که متخصص مغزو اعصابه(مشکلم فلج عصب بل بود که باعث از کار افتادن نصف صورت میشه)دیگه از اون شب کورتون و اینا رو شروع کردم
شبام چشممو میبستم که بخوابم.
دیگه شما فکر کنین وسط امتحاناا پلکم نمیتونستم بزنم سردردددد داشتم
نمیتونستم درس بخونم😂اصلا یه وضعی😂😂
یه روسری دستم بود که میبستم
یه قطره اشک مصنوعیم دستم بود که چشمم احیانا خشک نشه😂😂
دیگه نوبت گرفتیم و رفتیم پیش یه دکتر مغز و اعصاب😊
ایشونم گفتن که باید فیزیو تراپی بری که برگرده گفتن هم ماساژ هم لیزر هم فیزیو هم طب سوزنی😲
من که گفت طب سوزنی اصلا هیچی😐
هیچ وقت فکر نمیکردم از اینکارا که یانگوم میکرد رو منم بکنن😂😂😂
دیگه بعد ده جلسه فیزیو تراپی و لیزر و ماساژ(روهم ده جلسه منظورمه)
دوجلسه ام طب سوزنی داشتم
جونم براتون بگه که😂 دیگه اون روز رسید و منم تو دلم داشتن رخت میشستن
قبلش هی تو اینترنت سرچ میکردم و خوشبختانه کسی از درد و اینا چیزی نگفته بود همه راضی بودن😂
برا همین هی اعتماد به نفسم صعووودیی میرفت بالاا😆
قبله اینکه برم تو اون اتاقه که طب سوزنی روم پیاده کنن😐 فیزیو تراپی هم داشتم
حالا از شانسه من تخت بغلیم همششش داشت از درد سوزنایی که پشتش زده بودن میگفت😂
منم گمونم هی رنگم میپرید😂
باخودم میگفتم لابد صورت دردش بیشتره
دیگه رفتم تو اتاق و دراز کشیدم و روسریمو باز کردم تا دکتره بیاد .
گمونم ده یازده تا سوزن زد یا بیشتر یا کمتر نمیدونم😐
یه درد لحظه ایهه خیلیییی کم داشت هرکدوم خوشبختانهه
بدیش این بود که یه ربع باید میموند😕
همینجوری که داشتم خدارو شکر میکردم که بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم
دکتره اومد دربیاره
همه رو در اورد ولی اخری هر چی میکشید در نمیومد😂
رو پیشونیم بود اخری
دیگه به زوور دراورد همینجورییی خون بودکه میومد😐
جاشم تا چند روز کبوود بود
بچه ها مسخرم میکردن میگفتن جای مهره😂
ولی واقعااا عالیی عمل کرد این طب سوزنی
تا شب لب و دهنم قشنگ شد مثله اولش.
فکرکنم اون یه سوزنم یه اشتباهه پیش اومده بود.
وگرنه اوکی بودهمهه چی😍
اینم خاطره من
فکرکنم خیلی طولانی شد😐
پ.ن:گفته بودی که چرا محو تماشای منی
ان چنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی😊
پ.ن:سوالی خواستین بپرسین پاسخگو ام😉😂

خاطره پارسا جان

خداوکیلی سلاممم😅😅خوبیید؟ سلامتید؟ به ای خندم نگاه نکنیدا آف الکیه! الان واقعا پوکرم از خستگی😁😐 خدا مو کاری نِـدارُما! ولی مطمئنم اون بالا بدون اینکه ماسک زده باشی یا دستات رو با آب و صابون شسته باشی یا حتی رمز پویات رو فعال کرده باشی برای خودت لم دادی و پای چپت رو انداختی روی پای راستت و یه باکس آبجوی تگری کرونا گذاشتی کنارت و با یه بسته بادوم زمینی سرکه نمکی میزنی برای خودت!!! و به اَشرف مخلوقاتت بُلند بُلند میخندی!!! باراِلها وجدانن اگه اون دنیایی بود و فردای قیامت گفتی پارساو بیو میخوام به حساب کتابت رسیدگی کنم زورم به خودت که نمیرسه ولی یه دادی سر فرشته هات میزنم که دلوم خنک بشه!!!
خدا او دنیا مو از تو سوال دارُما!!! تو باید جواب مو بدیا!!! خو چِتِـن خدا...؟ ای نِه دُرُسُشِن پروردگارا...! عامو ما دلمون برای روزای معمولی تنگ شده! برای کارای معمولی ، خنده های معمولی ، خرابکاری های معمولی .. پروردگارا مگه ما چی تو حسابمونه که رمز پویامون روفعال کنیم؟؟؟ خدا ما خَسِه شدیم بسکه دسمون رو با آب و صابون شستیم! میدونی چن وقته یه آب خوش از گلوی جهانت پایین نرفته؟ کوتاه بیو توروخودت😶خب غر بسته 😅
عشق یعنی خورد و خسته ، داغون و عصبناک ، مقروض و مفلوک ، چرکو و الکلی بیای خونه . کولرو بزاری رو دمای شونزده درجه ( دمای طلایی) جوراباتو که بوی خستگیت میده رو پرت کنی یه وری ، شلوارک بیـگ سایزتو بپوشی و آهنگ مورد علاقتو پلی کنی ... بعدش بشینی مرغِ کلاسیک با سس پرتقال و آلوی پوس نگرفته و هویج فارسی بُر که مامان درست کرده رو بخوری. همـین! نمیدونم دقیقا کی بود! ماه پیش ، سال پیش ، یا قرن پیش😅 یادمه بچه ی دوساله رو با سرماخوردگی آوردن اورژانس! از در که وارد شد بچه اونقدر جیغ زد و گریه کرد که بدون معاینه و هیچ کاری با باباش فرستادمش بیرون
که بتونم از مامانش اول شرح حالشو بگیرم! بعدم گفتم بچه رو بیاره داخل که معاینه کردم! سرماخوردگی جزئی بود! مامانش میگفت بهش امپول بزنید! براش توضیح دادم که چرا احتیاج نداره که با یه سرماخوردگی جزئی حتما امپول بزنه و به زور قانع میشه! نسخرو نوشتم دادم دستشون ! سناریو تکراری باز شروع میشه😅 بعد از مدتی بابا میاد داخل میگه من ده روز یه بار بخاطر این بچه بیمارستانم! این تا امپول نزنه خوب نمیشه . گفتم ببین چطور داره گریه میکنه؟ هنوز هیچیش نشده سرماخوردگیش پیشرفته نیست با داروهای خوراکی که دادم بهش خوب میشه سریع! از بس بهش بیخود آمپول زدید چشمش ترسیده! بدنش هم به داروهای با آمپول بیخودی مقاوم شده که هی مریض میشه! باز حرف خودش رو تکرار کرد گفت نه این باید آمپول بزنه! گفتم : نه اصلا من امپول نمینویسم! داد زد گفت من یکساله دارم میرمو میام اینجا هیچکی بهش امپول نمیده!!! هربار مجبورم فرداش ببرمش دکترِ کلینیک شهر که اون امپول بده خوب شه! خرجمو فقط دوتا میکنید اینجا! گفتم فکر میکنی چرا اینجا هیشکی بهش امپول نمیده؟ گفت حتما بلد نیستید😅 والا بلد بودید میدادید😅 گفتم پس ببرید اونی که بلده بده! داد زد گفت الان نصفه شبه اون دکتره نیست اگه بود که نمیاوردمش اینجا! نگاهم افتاد به بچه ، بغل مامانش چشاش از خوشحالی برق میزد از این حمایت😂❤ وسط جیغ و داد و توهین باباش به این فکر میکردم که تنها راهی که باعث میشه دست نکشی از حرفت و بیشتر از پدر و مادرش براش دلسوزی کنی علی رغم اینکه همه چیزت رو داره زیر سوال میبره اینه که به خودت نگیری و از لحاظ عاطفی خودت رو درگیر نکنی! والا هم بهت برمیخوره و هم تو کیفیتِ مراقبت از مریضت تاثیر میزاره! این یه پارادوکس کامله اصلا😅 خیلی کار سختیه که همزمان هم عاطفت رو درگیر نکنی که ضربه روحی نخوری و هم تمام و کمال بزاریش وسط که از میزان دلسوزی و کیفیت مراقبت از مریضیت کم نشه! و به این فکر میکنم همین که مجبوری توی این کار اونقدر احساساتت رو از شخصیتت دور کنی و بین آنچه هستی و نیستی در نوسان باشی شاید باعث بشه که مرور حس همذات پنداریت کمرنگ بشه و یا یه جاهایی بیخیال و بی عاطفه برای بیمارانت به نظر برسی! نمیدونم ، شایدم این حس منه! بگذرم با داد و بیداد مطب رو ترک کرد! چند دقیقه بعد پرستار با یه بشقاب هندونه و یه لیوان چایی اومد. تو دلم گفتم خدا رسوندتت😅 تشکر ویژه ازش کردم و سریع تمومش کردم ! خیلی خستم بود. با گوشیم ور میرفتم که چند لحظه بعد دختر تقریبا شیش ساله ای با پدرش اومد تو! پدرش نشست رو صندلی دخترشم نشوند رو پاش! پدرش از گلود درد و معده دردش میگفت! گفتم خب بگو ببینم چی چی خوردی؟ برگشت گفت : دیشب تولد امیرحسام بود منم یه خورده کیک خوردم ، ژله خوردم ، چیپس و ماست موسیر خوردم ، تارت میوه خوردم و ... خندیدم گفتم : خونَت آباد😅😅 چیز دیگه ای نبود؟ گفت : هوس کردمم😅 گفتم : این هوس نیس عزیز دل من این زیاده روی میتونستی بخوری ولی کمتر. گفتم خوابید رو تخت معاینش کردم! اخر کار هم گلوش رو دیدم گلوش چرکی 

بود! شروع کردم براش دارو بنویسم گفت : میخوای امپول بدی؟ من : آره! یه جوری زد زیر گریه جیگرم کباب شد. حالا روزی کلی بچه میان و میرن یکی میخواد و یکی نمیخواد😅 گفتم : باشه! باشه! نمیدم نگران نباش . به جاش شروع کرد به خندیدن... باباش گفت اقای دکتر شما کار خودتونو بکنید به حرفش گوش ندید امپول لازم بود بنویسید براش! من : حالا بهش گفتم امپول نمیدم ، بزار حرفم دوتا نشه گناه داره!
لبخند زد ، نسخرو نوشتم دادم دست دخترخانم گفتم : بیا خانم برو حالشو ببر😅 موقعی که رفتن و از اتاق خارج شدن هم حال من خوب بود هم حال بچه ! گاهی اوقات هم وسط خستگی و شلوغی و شیفت مجبوریم حال خودمون رو خوب کنیم دیگه ... چه کنیم؟😌😀😀
و تمام😊🙆
من.نوشت : تمرین سوم👇
بچه ها این تمرین تحقیق رو آدم های موفقیه که تمرکز بالا روی زندگیشون دارند و خوشحالند!
نه لزوما آدم هایی که وجهه اجتماعی جالبی از نظر ما دارند و از دور میبینیم که موفق هستند!
من فقط روایم! 
تعریف موفقیعت خیلی نسبیه ، ولی به عقیده ی من آدمی با ذهن مرتب و خوشحال که میدونه چی میخواد و تک بعدی نیست و در همه ی جنبه های زندگی تعادل رو رعایت میکنه ، موفقه!
تمرین سوم اینجوری شروع میشه :
دو راه برای ثروتمند بودن در جهان وجود داره .
یک اینکه تمام تلاش زندگیت رو بزاری برای پول بدست آوردن . 
دو اینکه به اونچه که داری قناعت کنی ، درواقع لذت اونچه که داری رو ببری.
( من با دو موافقم ولی براش پرانتز دارم که در تمرین های بعدی میگم)
کریس ، از خاطرات خودش وقتی تو وال اِستریت نیویورک کار میکرده میگه .
( وال استریت پیشرو ترین مرکز مالی در جهانه که ببشترین پول های دنیا همونجا جا به جا میشه و کلا یه دنیاییه) میگه فصل پاداش دادن که میرسید آشوب و ناراحتی هایی در من به راه بود . همه پول های زیادی در آورده بودند و پاداش های زیادی نصیبشون شده بود، ولی هیچکی راضی نبود . چرا؟ چون هرکس خودش رو با بقیه مقایسه میکرد! میگه درست همون موقعی که باید میرفتن با خانواده هاشون جشن یکسال تلاش و پاداش رو میگرفتند ، اغلب حرص کمتر در آوردن از دوست و همکاراشون داشتند . خب این خیلی غمناکه! درسته که ذات آدمیه که همیشه بیشتر میخواد. ولی تا حالا به اینکه مگه چقدر بیشتر از زندگیمون میخواییم ، فکر کردید؟!
مگه چندتا خونه؟ چند تا اتاق؟ چند تا ماشین؟ چند تا وعده غذایی در روز؟ چند تا ... . لازم داریم که بتونیم از زندگی و کنار هم بودن لذت ببریم و آرامش داشته باشیم. میدونم هممون آرزوهای بزرگ تو کله هامون برای آینده داریم ، خیلی هم خوبه که براش تلاش سازنده کنیم ولی اگر به قیمتش لحظه های خوبمون رو از دست بدیم شاید نیرزه! مثالی که کریس میزنه از بازی هاش با پسرهاشه ، میگه من دیگه هیچوقت پسرم رو ۷ ساله یا ۱۲ ساله ندارم که بخوام به شکل اعتیاد وار کار کنم و لحظه های بازی و خاطره سازی و شکل دادن شخصیت به پسرم رو از دست بدم! میگه من نمیخوام هی پول جمع کنم ولی پسرهام خاطره ای تو بچگیشون از من و من از بچگی اونها نداشته باشم! مسلما وقتی که با اونا میگذرونم براشون بارها ارزشمند تر از هر غذاییه که بخورند!
آدم هایی که همه زندگیشون رو دنبال پول بودند و بیشتر از حد نیاز براش وقت گذاشتند ، یه روزیکه خیلی دیره ممکنه به عقب برگردن و اَفسوس بخورند!
تمرین سوم میگه قناعت کن و سازنده باش!
میگه مالکیت چیزهای مادی رو داشتن ، حس خوبش اَبدی نیست!

خدانگهدار🍃🍀
پارسا/کیش/خرداد ماهِ ۱۳۹۹

خاطره ترانه جان

سلام من ترانه ام و 22 سالمه شوهرم محمد پزشکه یه بار دیگه ام خاطره گذاشته بودم ولی این خاطره یکمی با جزئیات تره.. بچه ها من خیلی از خاطره هارو خوندم که باهاتون دردو دل کرده بودن منم میخوام امروز یه ذره دردودل کنم اخه دلم بدجوری گرفته🙂و این دردو دل یه جورایی به خاطره مربوط میشه خب بگذریم... خانواده ی شوهرم مخصوصا مادر شوهر و خواهر محمد دوست داشتن که محمد با دختر ابجی مادرشوهرم(ریحانه) ازدواج کنه که میشه دختر خاله ی محمد و باهم تا پای عقد هم رفته بودن ولی یه مشکلاتی پیش اومده بوده که عقد به هم خورده و قرار به چند وقت بعد موکول میشه که در همین مدت محمد منو میبینه و چون علاقه ای به دخترخالش نداشته عاشق من میشه و با هم ازدواج میکنیم سر این موضوع مادرشوهرم و خواهر محمد که اسمشو نمیگم بامن سر جنگ دارن این موضوع باعث شده برادر شوهر و پدر محمدم بامن بد باشن و هی از من بد بگن و با زخم زبونا و سرک کشیدن تو زندگیم اتیش بزنن به زندگیم باورتون نمیشه اوایل با محمد از پس همه برمیومدیم و زندگیمونو باهم جلو میبردیم ولی الان با وجود عشق و علاقه ای که من و محمد به همدیگه داریم که حس میکنم علاقه ی محمد تقریبا کم شده دیگه جا زدیم و بعضی حرف و حدیث ها یا دخالت ها تو زندگیم و مشکلات زندگیم باعث شده که سر هر مشکلی که خانواده ی شوهرم برام درست میکنن با محمد دعوا کنم و اون زنگ زدنای  مادرش به محمد و دروغ بافی هاش باعث شده محمد بامن دعوا کنه البته این یه بخش کوچیکه شه ببخشید که خیلی طولانی شد خب بریم سراغ خاطره.. 
اواسط اسفند بود که مادر شوهرم مهمونی گرفت که خواهرشو دخترش یعنی همون دخترخاله ی محمدم بودن اولش اسرار کردم که نرم به مهمونی ولی با زخم زبونای مادرشوهرم(که از چه میترسی زندگی دختر رو سیاه کردی الان فرارمیکنی) تصمیم گرفتم که منو محمدم بریم محمد میگفت توجه نکن نمیریم ولی از من اسرار بود که بریمو موفقم شدم از قبلم سرماخوردگی داشتم یه ذره ولی خیلی نبود و محمد دوسه تا قرص داده بود فقط ولی اون شب که رفتیم اونجا هوا خیلی سرد بود منم لباس نازک ولی شیکی پوشیده بودم که کم نیارم غافل از اینکه قراره چی پیش بیاد.. 
از اول مهمونی زخم زبون از زبون خواهرشوهرمو مادرشوهرم و خواهر مادرشوهرم میشنیدم و دخترخاله ی محمدم با نفرت نگام میکرد منم فقط تظاهر به بیخیالی میکردم تا بعد از شام که نشسته بودم پیش محمد که مادرشوهرم اومد نزدیکمون به محمد گفت این زن تحفه تو ول کن بیا ریحانه مریضه سرش درد میکنه.. محمد دیگه جوش اورد یکم صداشو برد بالا گفت تحفه همون ریحانه ایه که سنگشو به سینه میزنی جهنم که مریضه بره دکتر.. مادرشوهرم چشم غره ای به من رفت و رو ب محمد گفت صداتو بیار پایین میشنوه ناراحت میشه پاشو بیا معاینه ش کن وگرنه شیرمو حلالت نمیکنم😳 محمد با اعصابی داغون پاشد رفت که معاینه ش کنه(بخدا مشکلی با اینجاش ندارم از این ناراحتم که همیشه باید من حرف بشنوم) محمد که با مامانش رفت سمت اتاق منم با ناراحتی رفتم حیاط با همون لباس نازکم هواهم بی اندازه سرد بود ولی اونجا راحت میتونستم غمو ناراحتیمو بروز بدم یکمی گریه کردمو خودمو خالی کردم احساس تنهایی عجیبی میکردم🙂🖤تا صدای در ورودی اومد زود رفتم دستشویی حیاط تا صورتمو بشورم صدای محمد میومد که صدام میکرد رفتم بیرون و چون هوا تاریک بود متوجه ی گریه ام نشد گفت برو تو سرما میخوری میرم داروهای ریحانه رو بگیرم گفتم باشه و با حالی داغون رفتم داخل و رفتم اتاق مجردی محمد یکمی آرایش کردم تا غمه درونم معلوم نباشه و رفتم بیرون و یکمی کمک جاریم که داشت ظرف میشوست کردم(تنها کسی که باهام بد نیست جاریمه درسته صمیمی نیستم ولی خیلی جاها هوامو داره) خلاصه محمد اومدو بدون توجه به من رفت اتاقی که ریحانه و مادرش اونجا بودن یکم که گذشت صدای دلداری محمد میومد دیگه طاقتم تموم شدو رفتم داخل اتاق دیدم محمد به ریحانه میزنه با یه دستش دست ریحانه رو گرفته و دلداریش میده💔اینو که دیدم دیگه نتونستم جلویه اشکمو بگیرم با صدایی که بزور در میومد گفتم آفرین🙂محمد با شوک نگام میکرد و با عجله امپولو کشید بیرون دیگع موندنو جایز ندونستمو رفتم مانتومو کیفمو برداشتم و رفتم از خونه بیرون به صدا کردنایه ی محمد و تیکه های مادرشوهرم که میگفت بره به درک هم توجهی نکردم نزدیک در خروجی حیاط بودم که دستم کشیده شد محمد با داد گفت داری کجااا میری داد زدم بتو ربطی نداره ولم کن گمشوووووو که یه کشیده زد تو دهنم مات و مبهوت نگاش میکردم و ایندفعه با دو رفتم بیرون و با دو تا سر کوچه رفتم محمدم دنبالم میدوید داشت میرسید بهم که تاکسی گیرم اومد و سوارشدم نمیخواستم مادرم کع ناراحتی قلبی داره و باید دور از هر تنشی باشه رو پدر مریضم در جریان بزارم بخاطر همین ادرس خونه ی دانشجویی دوستم که اهل سنندج بود و این جا بخاطر دانشگاه خونه گرفته بود رو دادم و تو راه بهش زنگ زدم و جریانو مختصر توضیح دادم رفتم اونجا و روژین دوستم گفت بیا میرم با ماشین یه دوری میزنیم حالت بهتر شه قبول کردم و کلی دور زدیم یه جا نگه داشت رفتم پایین تا جا داشت گریه کردم بادم مستقیم میخورد تو صورتم دیگه تا ساعت دو بیرون بودیم که برگشتیم خونه اصلا طرف گوشیم نرفتم و از بغض و ناراحتی و خستگی فورا خوابم برد 
صبح با صدای روژین که میگفت داری تو تب میسوزی بیدار شدم روژین گفت ترانه داری تو تب میسوزی چیکار کردی با خودت پاشو بریم دکتر گفتم خوبم بیخیال.. که راضی نشد اخر سر گفتم اگه تا شب اینجوری بودم میرم گفت باشه تازه یاد گوشیم افتادم فوری رفتم از تو کیفم برش داشتم دیدم خاموشه از روژین شارژر گرفتم زدم به پریز که بعد چند دقیقه روشن شد از محمد 65 تا میسکالو دوروبر صد تایی اس ام اس داشتم از داداشم کلییییی میس داشتم دیگه فهمیدم بدبخت شدم خانوادم فهمیدن در همین حین بازم محمد زنگ زد که با دستایی لرزون جواب دادم گفتم بله تا اینو گفتم محمد دااااااد زد کدوم گووووووووووری هستیییییییییی گفتم به تو ربطی نداره که گفت بخدا ترانه نگی خودم پیدات میکنم میکشمت حالا زود باش منم ادرسو دادم که بعد از 25 دقیقه ای زنگ ایفونو زدن با قدم هایی لرزون که اگه روژین نگرفته بودم پخش زمین میشدم تا دم در رفتم که داداشم از ماشین پیاده شد و با دو خودشو بهم رسوند خواست بزنه تو گوشم که روژین دستشو گرفت و با داد بهش گفت نمیبینی حالش بده؟ اصلا نمیزارم ببرینش مریضه تو هم میخوای بزنیش؟ داداشم با عصبانیت گفت خانوم از دیشب تا حالا مارو سکته داده وجب به وجبه این شهرو دنبالش گشتیم الانم باید بگم خوب کردی؟.. بعد دست منو کشید و پرتم کرد بو ماشین که در همین حین به سرفه افتادم جوری که نفس کشیدنم سختم بود محمد از تو اینه نگام کردو از داشبورد یه بطری اب برداشتو داد دستم  یکمی خوردم بهتر شدم ولی هنوز سرفه میکردمو سینم درد میکرد داداشم اومدسوار شد تو ماشین کلی دادو بیداد کرد ولی محمد ساکت بود رسیدیم خونع خودمون تا رفتیم تو دعوا ها شروع شد اینقدر گریه کردم که دلشون به حالم سوخت رفتم خوابیدم طرفای ساعت 8 بیدار شدم نمیتونستم حرف بزنم به قدری که گلوم درد میکرد صدام در نمی اومد  از شدت تب چشام باز نمیشد رفتم بیرون از اتاق داداشم خواب بود رو کاناپه پتو برداشتم انداختم روش محمدم پایین کاناپه خواب بود پتو هم انداختم رو اونم ولی بحدی ازش ناراحت بودم نمیتونستم نگاش کنم احساس میکردم زندگیمون به اخرش رسیده 🙂رفتم اب جوش بخورم که گلوم یکم باز شه ابو گذاشتم که جوش بیاد از سرو صداش محمد بیدار شد اومد اشپزخونه و به آرومی صدام کرد و گفت ترانه اینجور که فکر میکنی نبود گفتم هیچی نگو محمد هیچی نگو😊 بیخیال شو اونم با ناراحتی رفت بیرون یکم اب جوش خوردمو رفتم اتاق بخوابم که محمد با وسایلش اومد تو و گفت دراز بکش معاینت کنم گفتم نمیخوام ولم کن گفت بخواب دیگه کاریت ندارم که منم حوصله ی جروبحث نداشتم دراز کشیدم معاینم کردو گفت چیکار کردی با خودت بعدم تو کشو میز ارایشم دفترچمو برداشتو دارو نوشت و رفت بگیره گفت مطمئنم از دیشب تا حالا هیچی نخوردی یه چیزی بخور بیام داروهات قوی ان وگرنه مجبورم سرم بزنم گفت باشه و رفت داداشمم بیدار شد و با اخمو تخم ازم پرسید که چبشده منم سربالا گفتم که دعوامون شده بود و عصبانی بودم اونم سرزنشم کرد رفتم اشپزخونه کمی کیک و یه ذره شیر خوردم که محمد اومد و داداشمو صدا کرد گفت ترانه رو ببر اتاق بخوابون من بیام گفتم عمرااااا من امپول بزن نیستم ولم کنین محمد گفت ترانه با زبون خوش بخواب وگرنه بزور بهت میزنم حالت خوب نیست با گریه رفتم اتاقو خوابیدم داداشمم پشت سرم اومد و امادم کرد محمد بعد دوسه دقیقه اومد تو و زود پنبه کشید و فرو کرد نمیدونم چی بود اما بییییی اندازه درد داشت جیغ زدمو و پاهامو تکون دادم که داداشم پاهامو گرفت بلند گریه میکردم کشید بیرون و طرف مقابلو پنبه کشیدو فرو کرد این یکیم خیلییییی درد داشت داد میزدم خواهش میکردم محمد در بیاره ولی با بی رحمی تمام کلشو تزریق کرد و یکی دیگه ام زد درد نداشت و برم گردوند داداشم دستمو گرفت خواست سرم وصل کنه که گفتم مگه قرار نبود یه چیزی بخورم سرم نزنی گفت نه حالت بده سرم میزنم راحت بخوابی و رو دستم پنبه کشید که گفتم توروخدا یکمی یواش گفت چشم و اروم فرو کرد که جیغ کوتاهی زدم اونم یه امپول دیگه داخل سرم ریخت و خوابیدم... بچه ها ببخشید خیلیییی طولانی شد شرمندم ولی خب دردودل بود بچه ها از اون موقع به بعد من و محمد خیلی زیاد سرد شده رابطمون اصلا مثل گذشته نیست مثل دوتا همخونه زندگی میکنیم برام دعا کنید زندگیم تباه نشه🙂🖤یا حق

خاطره مهدی جان

سلام دوستان
مهدی هستم انشالله که من رو به خاطر داشته باشید.گفتم بعد از یه مدت خاطره ای بزارم. دیر وقت بود.در اتاقم کتاب خورشید همچنان می دمد رو مطالعه میکردم. صدای سرفه های آرومی رو از اتاق کناری میشنیدم .
شکلات رو گذاشتم بین کتاب تا صفحه گم نشه. رفتم آروم در رو باز کردم . خواهرزادم صبا ، که یک روز درمیون خونمونه باز جامونده بود و خونمون خوابش برده بود. تو خواب پتو رو گرفته بود جلو دهنش و سرفه میکرد. یکم توجه کردم به صدای سرفه هاش ، سرفه هاش خشک بود. از اشپزخونه یکم آب گذاشتم تا به نقطه جوش برسه . از یخچال شربت دکسترومتورفان پیدا کردم برداشتم. به دلیل حضور و مریضی های صبا همیشه داروهای مربوط به سن ایشون تو خونمون هست. آب به جوش که رسید ریختم تو لیوان و دوتا قاشق عسل ریختم توش و حل کردم . تب سنج هم از کشو کمدم برداشتم رفتم بالا سرش . لامپ خواب رو روشن کردم پتو رو از روش کنار زدم . دستم رو گرفتم جلوی بینیش نفسش داغ میزد. نگاهی به تب سنج کردم به دمای محیط رسیده بود. نیم تنه ای که تنش بود رو خیلی آروم بیرون اوردم.
دستشو اوردم کنار تب سنج رو گذاشتم زیر بغلش و دستشو گذاشتم کنار بدنش که تب سنج نیوفته .لیوانو برداشتم یکم با قاشق اروم هم زدم تا عسل حل بشه.
چند لحظه بعد تب سنج رو نگاه کردم بالا بود تبش. اهسته تکونش دادم و صداش زدم گفتم صبا خانوم؟ دایی؟ بیدار نمیشی دایی ببینه چته؟ صبا؟ به سختی بیدارش کردم خوابش عمیق بود. کمکش کردم نشست. چشاش پر از خواب بود سرفه های بدی میکرد . چند ثانیه با لبخند نگاش کردم گفتم نگاش کننن! چه گلایی انداخته لپاش☺ با سرفه تیکه تیکه کلمه هارو به هم میچسبوند گفت دایی کی اومدی؟ خیلی منتظر موندم بیایی نیومدی موقعایی که نیستی خونه حوصلم سر میره انقدر که الکی میگذره زود تر بیا . گفتم کارم طول کشید تو مطب دایی دیر وقت اومدم. لیوانو دادم دستش گفتم بخور گلوت نرم بشه 
نگاش کرد اولش یکم چشید وقتی از طعم خوبش اطمینان پیدا کرد آروم آروم خورد. تا نصفه خورد لیوانو داد بهم مجبورش کردم تا اخرش خورد. شربتو باز کردم ریختم تو قاشق بهش دادم خورد. دست گذاشتم رو لپاش و پیشونی اش داغ بود. رنگ پریده بود. کمکش کردم دراز کشید یه یا علی گفتم بلند شدم که برم صبا گفت دایی؟ نگاش کردم . با سرفه های پی در پی آهسته گفت یه چیزی بگم؟ گفتم دوتا بگو. گفت آتیشی شدم. خندیدم بهش، گفتم اره میدونم یه لحظه صبر کن میام .
رفتم اتاقم تو کیفم گشتم امیدی نداشتم که تب بر تو کیفم داشته باشم پیدا نکردم . یادم افتاد بابام دو روز پیش که مریض شده بود براش تب بر هم نوشته بودم ولی اون بخاطر کار سنگینش وقت تزریق کردن پیدا نکرده بود من هم در دسترسش نبودم و بیمارستان بودم .
رفتم سراغ یخچال کیسه داروهای بابارو از در یخچال برداشتم یه دگزا بود و یه تب بر ، خداروشکر فهمیدم
بقیشو تزریق کرده . تب برو با پنبه برداشتم بقیه گذاشتم یخچال . رفتم اتاق ، دست گذاشتم رو پیشونیش به همون اندازه قبل داغ بود . گفتم صبا خانوم؟ اجازه میدی دایی یه امپول بزنه بهت دیگه اتیشی نباشی؟
گفت نه دایی نمیخاد همینایی که خوردم خوبم میکنه برو بخواب فردا میبینمت☺ قاطعانه گفتم خواهش میکنم! گفت درد نداره؟ گفتم اره یه کوچولو درد حس میکنی! قانع شد گفت باشه دایی خوب بزن. مایع رو سریع کشیدم تو سرنگ . لباسشو پایین آوردم پنبه کشیدم و سوزنو فشار دادم تو. براش تزریق کردم با یه آیی آروم از سمت صبا تموم شد . سرنگ رو انداختم تو سطل زباله لباسشو درست کردم برش گردوندم . گفت همین؟ با لبخند گفتم همین.بهش شب بخیر گفتم لامپو خاموش کردم اومدم بیرون . گرفتم خوابیدم . فردا صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدمم صدای زنگو خفه کردم یکم دیگه چرت زدم بلند شدم اومدم بیرون .مامانم داشت میومد سمت اتاقم که منو بیدار کنه . بهش سلام کردم ، صورتمو آب زدم لباس پوشیدم . کیف و سوییچ رو گذاشتم رو اپن رفتم تو اتاق وضع صبارو چک کردم تب نداشت ، سرفش تا حدودی قطع شده بود . لیوان و قاشق و تب سنج رو برداشتم با خودم اوردم اشپزخونه . با مامان صبحونه مییخوردیم .گفتم مامان صبا دیشب حالش بد بود تب و سرفه داشت.بهش امپول زدم و شربت دادم بهش ، حواست بهش باشه بیدار که شد تبشو بگیر .صبحونتو بخور من برم یه سر بزنم بهش . بلند شد رفت لقمه اخر پنیر و گردو رو گرفتم بلند شدم برم مادرم اومد یه عکس داد دستم گفت مهدی اینو حاج خانمِ صیادی که براش سی تی اسکن نوشتی داد گفتش یه نگاهی بهش بندازی مامان .گوشیمو برداشتم چراغ قوشو روشن کردم گرفتم زیر عکس. گفتم اول باید یه معاینه حضوری دیگه بشه با چندتا ازمایش انجام بده ، بعدش براش دارو بنویسم که استفاده کنه بگید اخر هفته چهارشنبه بیاد بیمارستان پیشم! عکسو دادم دست مامان رفتم بیمارستان . برگه ورود رو امضا زدم رفتم مطب . اولین مریض یه خانم جوان بودن که تومور بدخیم تو سرشون بود! اومد تو سلام داد و نشست ازمایش و عکس سی تی اسکنش رو نشونم داد مشغول نگاه کردن به عکسا بودم که گفت اقای کتر باردارم!!!! با تعجب نگاش کردم .اعصابم خورد شد با این حرفش . گفتم خانم اولین باری که اومدید پیشم رو یادتونه؟ بهتون گفتم تومور بدخیم توی سرتونه ، تا وقتی تومور از بین نرفته نمیتونید باردار بشید خطرناکه. یادتونه یا نه؟ خانم تو حالت بده هرلحظه ممکنه حالت بد بشه بری اتاق عمل. هر لحظه ممکنه بیهوش بشی بیوفتی. اصلا توی این هفته چند بار اومدی پیش من؟ چهار بار درسته؟ باید مادر سالم باشه که بچه هم سالم به دنیا بیاد مادری که وضعیتش اضطراریه و هر لحظه ممکنه بره اتاق عمل یا حالش بد بشه چطوری میتونه بچه نگه داره؟ این اول ظلم در حق خودت و بعدم ظلم در حق بچست! با عصبانیت و جدیت نسخه نوشتم براش گذاشتم رو برگه ازمایش و سی تی اسکن و گرفتم جلوش گفتم بچه باید سقط بشه خانم!
اگر این کار رو نکردید من دیگه پزشک شما نیستم پزشکتون رو عوض کنید. شروع کرد به گریه. از علاقش نسبت به بچه حرف میزد. تعجب میکردم چرا حرف های من رو نمیشنوه. کلی حرف زدم براش قرار شد بچه رو سقط کنه .
افکار زیاد و ناراحتی بخاطر از دست دادن بچش خداحافظی کرد و رفت! یه نفس عمیق بعد از جر و بحث با خانم کشیدم . مریض بعدی اومد تو .
خانم حمیدی بود که مشکل عصبی داشت ناشی از افکار زیاد و ورشکستگی همسرشون . ساکن یکی از شهرای اطراف تهران بودن که هر یکماه یک بار نوبت دارند پیش من .این بار با دختر خانم اومده بودن . سلام کردن و نشستن.خانم حمیدی گفت اقای دکتر دخترمه هدیه ، کلاس نهمه. سلام کردم بهشون اومدن نشستن ، خانم حمیدی بعد از اتمام داروهاشون وقت معاینه داشتن.براشون سی تی اسکن جدید نوشتم که تاثیر داروهارو ببینم . مشغول نوشتن نسخه جدید بودم گفتم خب هدیه مامان تو خونه چطوره؟تو فکر نمیره؟ دیگه قصد طلاق گرفتن نداره؟ دعواتون نمیکنه؟ گفت نه خداروشکر دیگه آروم تر شده اولاش میخاست بکشه مارو امنیت جانی نداشتیم☺ گفتم خانم حمیدی قرصایی که مینویسم برات حالتو بد نمیکنه؟ علائم خاصی بهت نمیده؟ مشکلی نداری؟ گفت نه اصلا آرومم میکنه موقعی که به هم میریزم! سرمو تکون دادم نسخرو دادم بهشون گفتم سی تی اسکنو انجام بدن بیارن برام، تشکر کردن رفتن . مریض بعد یه مریض جدید بود . سلام دادن نشستن . گفتم خب مشکلتون؟ گفت من دوسال قبل باردار شدم ، بچم ناقص بود دکتر گفت باید سقط بشه . سقطش کردم ، چون تجربه اولم بود خیلی ترسیدم و ترسم رو بروز ندادم! علاقه شدیدی به بچه داشتم حتی اتاقشم اماده کرده بودم وقتی بهم گفتن باید سقط بشه هم ضربه روحی شدیدی خوردم و هم خیلی ترسیدم. ولی همشو تو خودم ریختم . موقعی ای که بچه ی سقط شدم رو نشونم دادن هیچیش نبود
دست داشت ، پا داشت همچی داشت سالم بود .الان باز دوماهه باردارم. افسردگی گرفتم ، نمیخوابم اصلا ، عذاب وجدان دارم ، احساس گناه میکنم که بچه ی به اون سالمیم رو سقط کردم ، دلم نمیخاد کسیو ببینم ، با کسی حرف بزنم و خیلی زود عصبی میشم و همش میرم تو فکر گذشته گریه میکنم. اصلا نمیام به اینده ، پیش روانشناس و روانپزشک و همجا رفتم اصلا تاثیری نداشته.بهم گفتن ترسهایی که اون موقع تو خودت ریختی الان داره بروز داده میشه در قالب افسردگی و این مشکل از اعصاب و روانته که اینقدر عصبی و داغونی! بهم گفتن باید بری پیش پزشک مغز و اعصاب و شمارو معرفی کردن! همین .
داروهای زیادی خوردم ، از طب سنتی و داروهای گیاهی و داروهای پزشک تا جملات مثبت و اهنگ های شاد و فیلمای شاد هیچکدوم نتونست منو از فکرهای گذشته بیرون بیاره آروم و قرار ندارم و اصلا نمیخوابم وقتی هم بیدارم همش تو فکر بچه ی قبلم و اون ترسها هستم. همش نگرانم که نکنه این بچم هم عین بچه ی قبلی سقط بشه و ...
هیچی دارویی نمیتونه کنترلم کنه که تو فکر نرم! سرمو تکون دادم. قرصهایی که پزشکای دیگه بهش دادن رو گذاشت رو میز. نگاش کردم خیلی دوزاش پایین بود . گفتم این قرص ها خیلی دوزش پایینه نمیتونسته کنترلت کنه . برات دوزای بالاتری مینویسم رو بچه هم اثری نمیزاره نگران نباش و راحت میخوابی ، حتما استفاده کنید تا یکماه! بعد از یکماه بیایید ببینمتون . سعی کنید موقعی که میرید تو فکر پاشید یه کاری انجام بدید که سرگرم بشید. یه سری تمرین در کنار داروهاش بهش توصیه کردم پاشد تشکر کردن رفتن . مریض های بعدی هم به همین منوال ویزیت کردم .مریض نبود دیگه . از مطب اومدم بیرون یه سر به مریض ها زدم . مشغول معاینه و بررسی سطح هوشیاری یک مریض بود پرستار اومد گفت ببخشید دکتر حجتی باز شروع کرده جون خودتون برید آرومش کنید از پسش بر نمیام. دکتر حجتی پزشک عمومی بیمارستان بودن که بخاطر میگرن عصبیش و شدت سردردشون و بستریشون کرده بودم! معاینه بیمار که تموم شد رفتم اتاق دکتر .با دعوا اقای پرستارو مورد هدف قرار گرفته بود .یه دستمال از کیسه روپوشم بیرون اوردم رفتم سمت ایشون سرم رو از دستشون بیرون اوردم . کفشاشو اوردم گذاشتم روی چهارپایه ی زیر تخت ، پتو رو از روش کنار زدم ، دستگاه های دورشو خاموش کردم رفتم جلو در وایسادم گفتم بفرما برو دکتر !!! خوابید جاش روشو ازم برگردوند پتورو هم کشید رو سرش!
به پرستار گفتم مجدد سرم و دستگاه رو بهش وصل کنن!
برگشتم مطب.تموم شد تایم کاریم بلند شدم گوشیم رو از شارژ کشیدم روپوشو بیرون اوردم از منشی خداحافظی کردم اومدم بیرون . تو راهرو یکی از دوستان رو که تکنسین اورژانس بودن رو دیدم با بچشون. یکم باهم حرف زدیم گفتم
گفتم این داروها چیه دستت مریض شدی؟ گفت نه اقای دکتر پسرم مریض شده امپول داره میگه نمیزنم الان دارم ناز شازده رو میکشم.
خندیدم لپشو کشیدم گفتم حتما امپولاتو بزن زودتر خوب شی بابات طاقت مریضیت رو نداره ببین چه نگرانه؟ ازشون خدافظی کردم ادامه راهمو رفتم تا خونه!
با اجازه همگی ✋🙌✋

خاطره سمیراجان

سلام دوستان عزیز خوبید خوشید روبه راهید رو به رشدید انشاالله هرجاکه هستید دلتون خوش تنتون سالم و به دوراز کرونا باشید خب خاطره مربوط به مامانم هس ومربوط به ۴روز پیشه 
صبح که از خواب بیدار شدم اومدم داخل سالن دیدم مامان رو مبل پتو کشیده روش خابیده تعجب کردم گفتم ساعت ۱۰مامان خوابه بعیده ازش رفتم بالا سرش صداش زدم گفتم مامان مامان گفت جانم گفتم هنو خوابی گفت حالم خوب نیس گفتم چیه چت شده به بابا گفتی گفت نه معدم درد میکنه حالت تهوع دارم گفتم صبحونه خوردی گفت نه رفتم شیر گرم کردم و شیر عسل درست کردم و اوردم براش که به محض اینکه از گلوش رفت پایین دوید داخل دستشویی وگلاب به روتون همش اورد بالا ترسیده بودم مامان هم خیلی درد داشت گریه میکرد اخه مامانمم مثه خودمه یهکم نازک نارنجیه🙊🙊رفتم زنگ زدم فرشید قضیه رو گفتم ،گفت اماده بشید میام دنبالتون بریم دکترمنم اماده شدم مامان هم اماده کردم و دفترچه هم برداشتم فرشید بعداز یکساعت اومد منم دست مامان گرفتم بردم داخل ماشین صندلی عقب خابوندم خودمم جلو نشسم خیلی ناراحت بودم توفکر بودم دلم برا مامان میسوخت کلا هروقت مامان مریض بشه من بق میشم گریم میگیره فرشید هم میگفت خانم گلی نگران نباش اخم نکن الان میبریمش دکتر خوب خوب میشه و هی اذیتم کرد منو خندوند دیگه رفتیم درمانگاه و مامانو پیاده کردم و فرشید هم رفت ماشین پارک کنه بیادش و مامان ونشوندم رو صندلی رفتم نوبت گرفتم اومدم پیش مامان نشسم ۴.۵نفر جلومون بودن مامان هی میگفت بوی الکل حالم بد میکنه منم دستمال دادم گرفت جلو دهنش فرشید هم اومد گفت نوبت گرفتی گفتم اره نشس پیشم و تا بعداز۴۵دقیقه نوبتمون شد فرشید دست مامان گرفت بردش داخل مطب منم پشت سرشون رفتم دکتر یه اقای حدود ۴۰ساله بود سلام علیک کردیم و فرشید کمک کرد مامان رو صندلی بیار نشس و اومد پیش من دکتر علایم وپرسید مامان هم گفت حالت تهوع شدید دارم ومعده درد امونم وبریده دکتر هم گفت بخاب رو تخت و منم رفتم مامانو خابوندم رو تخت و دکتر گفت لباسشو بزن بالا منم مانتو مامانو دراوردم بلوزشو زدم بالا دکتر هم با دستش معده مامان وفشار میداد و ضربه میزد که مامان اشک میریخت یواش ازدرد ولی هیچی نمیگفت منم تو مرز گریه کردن بودم دست مامانو گرفتم فرشید هم به من میگفت چته دختر خوب میشه دیگه دکتر معاینه کرد ولباس مامان پوشیدم گذاشتم بخابه تت دکتر نسخه بنویسه دکتر گفت ورم معده داری متاسفانه دارو مینویسم براتون حتما سر ساعت مصرف کنید بعد یهو یادش اومد فشار مامانو نگرفتع اومد فشارشو گرفت رو ۸بود گفت پایبنه رفت دارو نوشتو منم کمک‌کردم مامان اومد پایین از تخت نسخه رو فرشید گرفت تشکر کردیم اومدیم بیرون فرشید گفت همینجا بشینید داروهارو بگیرم میام ماهم نشسیم فرشید بعداز ۲۰مین داروهارو گرفت واومد واای دکتر چقدر امپول داده بود سرم هم داده بود فرشید گفت من قبض میگیرم قبض ۴تا امپول با سرم گرفت و اومد گفت سمیرا مامانو ببر تزریقات منم مامانو بردم که ۴تا تخت بود پرده هم نداشت یه خانم رو تخت سوم خابیده بود منم مامانو رو تخت ۴بردم خابوندم پرستاره با امپول اماده رفت بالا سره خانمه شلوارشو محکم کشید پایین گفت شل باش عزیزم خانمه هم یه خانم تپل بود میترسید گفت یواش و پرستار فرو کرد که خانپه یه تکون خوردو گفت وااای میسوزه پرستاره هم تزریق کردو دراورد ورفت دوتا از امپولای مامانو اماده کرد منم مامانو دمر کردم شلوارشو از دوطرف اوردم پایین مامان از امپول نمیترسه پرستاره گفت شورتشو بده پایین منم دوطرفو کشیدم پایین پرستاره پنبه کشید اولیشو فرو کرد دراورد زود دومی هم مه اول زد ودراورد رفت دوتای دیگه اماده کرد واورد این دوتا بزرگتر بودن پرستاره یه توده عضلانی درست کرد پنبه کشیدو فرو کرد که مامانم یه تکون شدید خورد گفت وای پرستاره هم تزریق کرد دراورد سمت دیگه رو دوباره توده درست کردو پنبه کشیدو فرو کرد که مامان سفت کردو اه وناله پرستاره محکم زد بالای تزریق گفت شل کن مامان هم شل کردو پرستاره تا اخر زد ودراورد مامان هی میگفت اخ درد داشت منم شلوار مامانو کشیدم بالا برگشت و کمک کردم بلند بشه گفتم مامان میخای سرمو بریم خونه فرشید بزنه گفت اره بوی الکل اینجا بدم میاد کمک‌کردم کفش پوشید رفتیم بیرون مامان لنگ میزد فرشید گفت مگه سرم نزد گفتم نه گفت خونه بزنی براش دیگه رفتیم خونه کمک‌کردم مامان لباس عوض کرد خودمم عوض کردم مامان خابید رو مبل فرشید گفت مامان سرمتو بزنم مامانم گفت اره عزیزم فرشید گفت بهتری مامان گفت یه کم بهترم ولی هنو حالت تهوع دارم فرشیدم‌گفت فشارت پایینه بزنی بهتر میشی فرشید گفت سمیرا یه شال بیار منم اوردم بست بالای دست مامان و ضربه زد تا رگ پیدا بشه پنبه کشیدو سوزنو فرو کرد که مامان دستشو تکون داد چشماشو بست فرشیدم گفت تموم تموم چسپ زد مامان بعداز ۱۰دقه خابش برد منو فرشید هم رفتیم داخل اتاق من و بعد فرید اومد سرم وتموم شد دراورد اینم از داستان من ببخشید طولانی شد ادامش هم میزارم براتون ادامه داره🥰

خاطره زهراجان

سلام سلام سلام
حال و احوالتون در این روزای کرونایی چطوره؟
همگی خوبین؟
امیدوارم که حالتون خوب و لباتون خندون باشه
نمیدونم خداروشکر کنم یا نه که تو خانواده ای زندگی می کنم که پزشک و پرستار و کادر درمانی داریم ولی کم داریم 😂😂 تا به حال هم لطفشون شامل حال من نشده والا چه کاریه آدم جلو فامیل بکشه پایین
متاسفانه یا خوشبختانه عمو یا دایی یا پسرخاله چاقو کش جذاب 😍😍 یا پسرخاله دکتر ندارم که جلوی داییم بکشه پایین که برام شیاف بذاره یا داداش بزرگتر ندارم که وقتی مریض شدم منو ببره پیش دوستش که معمولا دست به آمپولش هم خوبه و به زور به من ۲۰ ساله آمپول بزنن و من عربده بزنم و اونا برای این که من تکون نخورم پامو بگیرن یا حتی دریغ از یک قربونت برم عزیزم چیزی نیست الان تموم میشه به نظرتون من مظلوم عالم نیستم؟؟😢😢
عه یادم رفت خودمو معرفی کنم بریم سراغ اصل من زهرام همین و بس والا چه کاریه و چه نیازی هست بگم بابا و مامانم چیکارن و ... فک نکنم شما هم علاقه ای به دونستن این حرفا داشته باشید شما فقط میخواهید آمپول خوردن منو ببینید و دلتون شاد بشه منم در خدمتتون هستم با آبکش شدنم 😂😂
این که این خاطره قبل کنکور بود یا بعدش راستش یادم نیست لزومی هم نمی بینم که یادم باشه ولی از زمستون سالی که من کنکوری بودم معده درد عجیب و افتضاحی داشتم ولی مث خیلی از شماها که خیلی شجاعم و نمی ترسم پنهون می کردم و درد مریضی رو به درد آمپول و درمان ترجیح می دادم آره ننه مونم براتون بگه این معده درد روز به روز بیشتر و اوضاعش بدتر میشد و من رسما به این درد عادت کرده بودم و برام روزمره شده بود کسایی که معده درد کشیدن میدونن چی دارم میگم خیلی افتضاااااحه خیلی پدر که سهله پدربزرگو آدمو هم درمیاره
یه روزی که بعد از مدت ها با خانواده عمو و عمه و ... تو خونه پدربزرگ پدریم جمع شده بودیم و از قضا عید قربان هم بود و اونروز پیش خودم خدارو شاکر بودم که لااقل امروز درد ندارم با بگو و بخند و شوخی و بازی و ... گذروندیم و ناهار هم جای همگی خالی گوشت قربانی رو خوردیم آخ که چقد چسبید😋😋😋
بماند که سر سفره با دختر عمم ادا در میاوردیم و نمکدونو از این سر سفره به اون سر سفره برای هم تعارف می کردیم ( احتمالا یه رگمون شیرازی بود که از تو اون جمع کسی نمی رفت نمکدون بیاره😂😂😂)
بعد از ناهار دوباره بساط بازی رو پهن کردیم و یار و یار کشی می کردیم و ورق بازی (هعی از دهنم در رفت شما نشنیده بگیرید ) با پسر عمم که کلی با کمکش تقلب می کردیم و می بردیم و کسی تقلبای زیبامون رو نمی دید منچ بازی می کردیم و دوباره یار هم شده بودیم و مهره ی هم رو نمیزدیم وقتایی هم که هر کدوممون یه مهره داشتیم عقب عقب میرفتیم که همدیگرو نزنیم و عجیبه که کسی متوجه نمیشد انقد ضایع تقلب می کردیم و در آخر من بزرگ ترین ریسک زندگیمو کردم و یک مهره مستقیم بردم داخل بازی و در این جا دخترعمه گرامی متوجه شد و منو شست و پهنم کرد و گذاشت خشک بشم و بازی ناتمام موند . به نظرتون حقم نبود من ببرم؟
همگی رفتیم حیاط برای بازی وسطی که طبق معمول اونم ناتموم ول کردیم چرااا؟؟ حتما میگید باز تقلب کردین آره توپ رو می انداخت و من می گرفتم اصلا هم عمدی نبود😁😁😂
خلاصه همگی به صرف شیربلال دعوت شدیم و به جمع پیوستیم و مشغول عملیات بلعیدن شدیم واااای چه بلالی چه شیربلالی خوشمزه بود یکی کفاف نداد دو تا ، دو تا نه دیگه برای من کافی بود ولی بقیه به ۳ و ۴ هم بسنده نمی کردند😂😂😂😂😂
نیم ساعت بعد یه چای دبش آماده اومد جلوی رومون مگه میشد به این چای دبش معطر نه گفت؟!
مگه میشه؟
مگه داریم؟
رفتم داخل خونه یکم نشستیم با دخترا موسیقی گوش می کردیم و حرف می زدیم و غیبت می کردیم بلند شدم برم گوشیمو بیارم که احساس سرگیجه کردم رفتم داخل باغ که هوایی به سر و صورتم بخوره ولی رفته رفته این سرگیجه بیشتر و بیشتر میشد و به دنبال این سرگیجه معده ی گرامی هم شروع به رقص بندری کرد اونم چه رقصی نور علی نور
نمیدونم چی شد ولی از دردی که این مدت کشیده بودم خسته شده بودم زدم زیر گریه زار زار گریه می کردم حالا گریه نکن پس کی گریه کن کلی دلداری می دادن که چیزی نیست الان خوب میشی مامان بزرگ عزیزم هم از این نوشیدنی های گیاهی میاورد به زور میگفت بخور تا خوب بشی
طرف صورتم که گرفت به زور برای این که دلشو نشکنم یک قلپ از اون خوردن همانا و هجوم مواد داخل معده همان فقط تونستم خودمو برسونم سمت سرویس و گلاب به روتون .
وقتی اومدم بیرون حتی توان این که روی پاهام بایستم هم نداشتم و همون جا نشستم و مامان اومد پیشم گفت چی شدی تو مگه چی خوردی این طور شدی که یهویی دیدم خواهرم و دخترعمم هم مثل من شده بود حالشون بابا یهویی با تحکم و خیلی جدی گفت : این طوری نمیشه بپوشین بریم دکتر اون لحظه انقدر درد داشتم که حاضر بودم هر کاری لازمه بکنم ولی این درد رو دیگه نداشته باشم و مانتو و شالم رو پوشیدم ب ه کمک مامانم که بابا گفت لازم نیس همتون بیاید من و کیوان باهاشون میریم و اینگونه بود ۳ تا مریض رو به سمت کشتارگاه با میل و رضای قلبی میبردن
تو ماشین هم یه حال عجیبی داشتم در عین حال که از درد نفسم بالا نمیومد چشمام خسته بود و دلم میخواست بخوابم رو صندلی جلو نشسته بودم و چشمامو هم بسته بودم و پدر گرامی هم مشغول رانندگی بود و از شانس خوب توی ترافیک گیر کرده بودیم تا با توسل به کوچه های فرعی بالاخره به درمانگاه شبانه روزی ( دکتر ایکس آخه لزومی نداره که اسم جایی که سوراخم کردن رو بگم😂لازمه بگم؟ )
نه خواب بودم نه بیدار ولی آنقدر سرگیجه و تهوع داشتم که قدرت تکون دادن انگشتم رو هم نداشتم چه برسه به این که با پای خودم برم کشتارگاه
صدای باز و بسته شدن صندلی حاکی از پیاده شدن بقیه رو می داد تا این که در سمت من هم باز شد در این فکر بودم که چجوری بلند بشم و راه برم که بابایی خوبم که الهی قربونش برم یه دستشو زد زیر سرم و دست دیگه زیر زانو و در یه حرکت منو تو بغلش گرفت و درو بست و رفتیم داخل که منشی با دیدن من در آغوش پدر و رنگ پریده و بی حال به اتاق دکتر زنگ زد و شرایط رو گفت و ظاهرا دکتر اجازه ورود داده بود که هنوز مریض قبلی بیرون نیومده بود که ما رفتیم داخل و بابا منو گذاشت روی تخت .
و دکتر هم خیلی ریلکس مشغول نوشتن داروهای مریض قبلی بود و اونارو راهی کرد و به سمت من اومد و پدر هم شروع به شرح حال دادن کرد و دکتر هم شروع به عملیات سخت و دردناک و منزجر کننده ی فشار دادن ناحیه ی درد کرد و همش غر میزد که صاف باش یکم مگه دست خودم بود از درد نمی تونستم حرفی بزنم وگرنه دلم میخواست سرش داد بکشم نکن برادر من یبار فشار دادی بس نبود بار دوم و سوم و چهارمت چیه آخه
فشارم رو گرفت که گفت تو واقعا زنده ای ؟
نکنه مردی و داغی هنوز خبر نداری این چه اوضاعیه ؟
با بابا حرف میزد و من میشنیدم و گوش نمی دادم و فقط از بین حرفاش یه لفظ آزمایش رو کامل شنیدم و گفتم الفاتحهه
این مدت نمیدونم کی خواهرم و دخترعمم و کیوان هم اومده بودن داخل .
اینو وقتی شنیدم که دکتر همزمان که داشت از اون کمد خوشگلش وسایل برمیداشت و تو یه سبد گوگولی میذاشت شرح حال اونا رو هم میگرفت و به بابا اشاره کرد که کمکم کنه بشینم و دو تا قرص از بستش درآورد گفت بخور حتی حرات و توان نه گفتن هم نداشتم با سلام و صلوات فقط خدا خدا می کردم اونجا بالا نیارم آبرو بره پیش دکتر🤦‍♀
که یهویی صدای یکی از بیرون میومد که عربده میزد و ظاهرا از ورود ما بدون نوبت شاکی بود حق داشت ولی حال من واقعا در حدی بد بود که نمیتونستم اونجا تو نوبت بشینم
دکتر هم خواهرم و دختر عمم رو خیلی ریلکس و با خونسردی انگار نه انگار بیرون انقد صدا هست هم معاینه کرد و دارو نوشت و دفترچه ی هر کس رو داد دست خودش😂😂😂😂😂
اماااااا من اگه شانسم این بود که لوک خوش شانس بودم ولی اون سبد حاوی آمپول های گوگولی و وحشتناک رو آورد گذاشت تو بغلم گفت برو تزریقات انتهای سالن هست و دفترچه رو هم به بابا داد و منم به کمک بابا از تخت پایین اومدم ( نمیدونم قرص ها اثر کرده بود یا تلقین من بود که دیگه راضی به بغل نشدم ) و به بابا تکیه دادم و از مطب اومدیم بیرون که دکتر گفت بعد تزریق حتما یبار دیگه بیاین مطمئن بشم حالش خوبه.
اومدیم بیرون مستقیم رو صندلی های اتاق انتظار نشستم حالم یکم بهتر شده بود دیگه دلم نمی خواست برم کشتارگاه ولی مغرورتر از این هم بودم که بگم نمیخوام یا نمیرم که یه دستی طرفم دراز شد که پاشو بریم فیش رو گرفتم و این کسی نبود جز کیوان گفت دایی رفت داروهارو بگیره پاشو بریم بدو حالت خوب نیس
صورتشو هم جدی و اخمو کرده بود که مثلا ازش حساب ببرم و برم مثل پسرخاله ها و دوست پسرها و شوهرای وب😂😂😂😂
گفتم باشه بابا میریم حالا عجله نداریم که خندید و گفت داری هذیون میگی زهرا پامیشی یا یجور دیگه ببرمت 😐 چجوری مثلا🤔🤔🤔
در حال کل کل بودیم که دوباره در اتاق دکتر باز شد و خانم مثلا شیوا رو صدا زد و منشی زنگ زد و یه نفر با دو از تزریقات با یه جعبه آمد و به اتاق دکتر رفت و من بسی شاد شدم که پرستاری برای تزریق نیست 😂😂😂😂😂😂
گفتم داریم میریم کجا اینجا که تزریقات نداره بریم تو ماشین بابا بیاد بریم خونه سبدشونم بذاریم اینجا😂😂😂😂
کیوان پوکر نگام میکرد و حتما تو دلش میگفت خدایا به جوونیشرحم کن شفاش بده
از شانس خیلی خوبم که خبر دارین در اتاق دکتر باز شد و اون پرستار با دکتر اومدن بیرون و دکتر ما رو دید گفت چرا اینجا نشستی؟
گفتم رفتیم پرستار نبود اومدیم اینجا نشستیم
پرستار و دکتر با هم خندیدن 😂😂 ( فهمیدم دروغم خیلی ضایع بود چون دو تا دیگه اونجا بودن )😂😂😂😂😂
دکتر به پرستار یه چیزی گفت که نشنیدم و رفت داخل و یه سرم تو دستش اومد و بعد گفت همه داروهاشونو سفارشی تزریق کنید.
پرستار اومد سبد رو گرفت دستش و نگاه کرد و گفت پاشو عزیزم نترس درد نداره که این چرندیات قبل آمپول
گفتم باشه الان میام . پا شدم که برم دیگه چاره ای هم نداشتم و اگه بابا هم میرسید باید اخم اون رو هم به جون میخریدم ولی یدفعه چشام سیاهی رفت دوباره نشستم و می خواستم به روم نیارم و سعی کردم با کمک دیوار چند قدم برم که دوباره چشمام سیاهی رفت و قبل این که بیافتم کیوان منو گرفت گفت تو آخه با کی داری لج میکنی الان با این حالت؟
چیزی نگفتم رفتیم داخل و شیوا ( پرستار ) منو راهنمایی کرد به طرف یه تخت و گفت آماده شو الان میام کسی داخل نبود برای همین به کیوان چیزی نگفتن و روی تخت نشستم داشتم فکر میکردم چطوری کفشامو در بیارم با این سرگیجه که کیوان روی زانو نشست و کفشم رو درآورد زیر لب تشکر کردم و به پشت دراز کشیدم که پرستار با دو تا آمپول آماده اومد گفت پس چرا آماده نشدی عزیزم ؟
یکم فکر کردم گفتم از قواعد و اصول من خارجه جلوی پسرعمه آمپول بخورم بهش گفتم لطفا برو بیرون و اونم گفت باشه کاری داشتی زنگ بزن و رفت .
شیوا گفت مشکلات حل شد الان آماده میشی دختر جون ؟؟😂
با یه حال زاری گفتم توروخدا آروم بزن من خودم درد دارم حوصله درد دیگه ندارم بغض داشت خفم میکرد اونم گفت باشه عزیزم آروم باش و کمکم کرد آماده شدم و شروع کرد باهام حرف زدن و سوال پرسیدن که حواسم پرت بشه
چند سال داری؟
در حال محاسبه ریاضی سال تولد با اون سال بودم که ما به التفاوتشون رو پیدا کنم که پنبه الکلی و بعدش ورود دارت مانند سوزن محاسبم رو بهم ریخت انگار بهم شوک وصل کردن از درد یهو زدم زیر گریه و اون همش باهام حرف میزد که آروم بشم و بعد یه عمر گفت تموم شد عزیزم آروم باش
اون طرف رو پنبه کشید و وارد کرد که دردش به نسبت کمتر از اولی بود .
کمکم کرد برگردم و یه دستمال کاغذی بهم داد و گفت اشکاتو پاک کن یعنی انقد دستم سنگین بود ؟! یکم استراحت کن الان میام و رفت و منم در این فکر بودم که چند بار دیگه قراره آبکش بشم که چشام سنگین تر میشد ولی نمی تونستم بخوابم که کیوان اومد پیشم گفت خوبی ؟
سرمو تکون دادم و چشمام بستم و اون دستامو گرفت گفت یه سوال میپرسم یا جواب نده یا اگه جواب دادی راستشو بگو ؟
دو راهی اسمش بود ولی آخرش یه جواب داشت با اون سوالش و اونم مشخص بود که با جواب ندادن هم لو می رفتم و هم با جواب دادن 😂😂😂
گفت اولین بارته که معده درد داری ؟
کیوان خوابم میاد 😴😴😴😴 و در کمال پررویی با خواب مثلا پیچوندمش ولی اونم گرفت جریانو😂😂
کم کم داشتم می خوابیدم که یهویی صدای جیغ و عربده آشنای دختر عمم به گوشم میرسید ولی سرم به حدی سنگین بود که گنگ بود برام انگار هم میشنوی و هم نمی شنوی و کیوان آروم دستمو روی تخت گذاشت و رفت اون طرف
از بدبختی های یک بدبخت صدای جیغ که یکم پایین اومد با حس سوزشی توی دستم چشمامو باز کردم که شیوا بود داشت سرم وصل میکرد گفت ببخشید عزیزم بیدارت کردم و سرم و وصل کرد و رفت ۲ تا آمپول آماده کرد بهش نگاه میکردم و به زحمت خواستم بگم دیگه نمییزنم که گفت تو بخواب عزیزم اینا رو تو سرمت میزنم و بابام هم اومد داخل و پیشم نشست و گفت خوبی بابا؟؟
منم آروم پلک زدم و در حالی که با موهام بازی میکرد گفت یکم بخواب الان خوب میشی و بالاخره با موفقیت خوابیدم .
نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با احساس صدا شدن اسمم بیدار شدم دیدم سرمی به دستم نیست و بابا میگه پاشو بریم خونه که همه نگران حالت شدن و زنگ میزنن و لباسمو درست کردم و به طرف در خروجی میخواستم برم که بابا گفت صبر کن دکتر گفته قبل رفتن دوباره معاینت کنه و من با اندوه و عصبی همراه پدر به طرف اتاق دکتر رفتیم و گفت حتما برم آزمایش ها رو بدم و یسری سوالات پرسید و گفت داروهاتو کامل مصرف کن
و من یه چشم از اون چشم ها گفتم که به همین خیال باش و در یک عملیات انتحاری موفق شدم هم آمپول ها و هم آزمایش رو بپیچونم .هر چند که در نهایت به ضرر خودم تموم شد و تقریبا بعد از یک سال درد های گاه و بی گاه بالاخره خسته شدم و پیگیر و ماجراهایی که بعد از اون اتفاق افتاد که نتیجه اخلاقیش میشه این که حتی اگر میترسید ولی به سلامتی تون ارزش و احترام قائل باشید و مثل من احمقانه رفتار نکنید به خاطر ترس .
سخنی با بانوان سرزمینم
ای خانم ها و ای دختر ها روی صحبتم با همه ی شماهایی هست که قوی ترین و مهربان ترین و دلرحم ترین انسان ها هستید شما خودتون یک شخص هستید یک شخص که اختیار زندگی خودش رو داره و میتونه برای زندگی خودش تصمیم بگیره نه این که دیگران در قالب شوهر و دوست پسر و نامزد و ... عقاید خودشون رو بر شما تحمیل کنند فقط با این عنوان که چون دوست داریم و صلاح تو رو میخوایم و به خاطر خودت میگیم و ....
شما قوی هستید ولی این خود شما هستید که به خودتون تلقین میکنید که من ضعیفم و در مقابل یکسری حرفای عاشقانه و احساساتی کم میارید و خودتون رو تسلیم خواسته ی دیگران می کنید و متاسفانه بیشتر مواقع ضربه می بینید
امیدوارم این اتفاقات برای هیچ کدوم از شماها نیافته خواهش میکنم تو انتخاب های زندگیتون عاقلانه جلو برید و با قربونت برم و فدات شم برای آیندتون تصمیم گیری نکنید
من رو ببخشید در جایگاهی نیستم که این حرفا رو به شما بزنم ولی به عنوان یک خواهر کوچیکتر یکم بیشتر به خودتون و حقوق خودتون اهمیت بدین
اگر شما در قدم اول به حقوق خودتون اهمیت بدین و پایبند حقوق خودتون باشید
در قدم دوم اطرافیان و جنس مخالف هم به حقوقتون اهمیت میدن.
به خودتون احترام بذارید چون لایق بهترین ها هستید تا دیگران هم به شما احترام بذارن
شماها آرزوهای بزرگ تر و شیرین تری رو اگر بگردید پیدا می کنید و همچنین فانتزی های با حال تر نه این که نهایت فانتزی یه دختر و یا پسر چیزهایی باشن که نهایتش قربونت بشم و فدات بشم شنیدن از طرف جنس مخالف باشه
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم
دوستدار شما زهرا
ایزی ایزی تامام تامام

خاطره ریحان جان

هوالحق
سلام دوستان! امیدوارم حالتون خوب باشه ^^ ریحان هستم سال یازدهم رشته تجربی =) یک عدد کنکوری 1400!!=) امیدوارم تو این وقت امتحانات از اون لطف ویژه های دبیران عزیز شامل حالتون بشه و مثل ما از امتحان نصف درس هاتون معاف بشین! =) البته بماند که یه سری هامون اگر امتحان بدیم خیلی بهتره برامون! (به شخصه زمین شناسی 13 گرفتم! زیبا نیست؟! =) هیچ تستی ازم نداشت و گفت با ارفاق ویژه و بخاطر پروژه ی جشنواره ای که "مثلا"!! گروهی بود بهم 15 می ده! خیلی جذابه نه؟ =)!)
بگذریم! ببخشید بابت پر حرفی؛ بریم سراغ خاطره...
نمی دونم دقیقا چند سال قبل بود اما به گمونم من راهنمایی بودم... عید بود و ما هم با خانواده رفته بودیم شمال. هوا خنک و بهاری و دوست داشتنی! یه ویلا توی نزدیکای تنکابن و حضور خاله و همسرش و دو تا بچه هاش، سفرمون رو جذاب تر کرده بود... توی گیر و دار بیرون رفتن و کیف کردن بودیم که پسرخاله و دخترخاله ی من پیشنهاد گذروندن شب ها رو سر بالکن دادن و مامان و خاله هم که پایه! بابا و شوهر خاله ام همون اول گفتن مراقب باشید هوا یکم سرده و مامانا با اطمینان گفتن حواسمون هست خیالتون راحت! ^^ (پتو تو خونه نمونده بود که رو ما ننداخته باشن! 😅😂)

شب اول با خوشی سپری شد و پنج تایی سر بالکن تا دم دمای صبح گفتیم و خندیدیم و بماند که کل دوران راهنمایی پسرخاله ام، محمدرضا رو زیر و رو کردیم و بهش خندیدیم! 😁 (مدرسه ی راهنمایی اش یه مدرسه غیردولتی بود تو یه محله ی ساکت و آروم! و کلا بخاطر این که نخواد درس بخونه رفته بود غیردولتی😂 اما یه مدتی به طرز عجیبی صبح ها زود پا می شده که بره مدرسه! نگو اینا با دوستاشون(یه اکیپ پنج یا چهار نفره) هر روز صبح می رفتن تو کوچه ی کنار مدرسه از همون خونه ی اول شروع می کردن به ترتیب زنگ در ها رو زدن و فرار کردن! 😂 اونم با یه دو چرخه که چندتایی باهم سوارش می شدن! 😂 (دوچرخه بدبخت😂) آخرش یه روز یه پیرزنی کمین کرده بوده اینا تا اومدن زنگ در و بزنن و فرار کنن با جارو شروع کرده بوده به زدن اینا😂😂 اینا ام اومدن فرار کنن یکی شون تپل بوده از دوچرخه می افته و به قول پسرخاله ام، طفلکی دوستشون مثل ژله رو زمین می لرزیده!!😂😂 هیچی دیگه... زنه ام دیگه از بس خندیده نزدتش اما مثل این که پای پسره آسیب دیده بوده😂 اینا ام دیگه نرفتن سمت همچین کاری و روش شون و عوض کردن بعد اون😂) خلاصه که شب اول گذشت و هوا سرد بود و واقعا دیگه پتو نمونده بود مگه این که از بابا ها کش می رفتیم که نه امکانش بود و نه دلش رو داشتیم! صبح من یکم سر درد داشتم که کاملا عادی بود و کلا کسی توجه نکرد! خاله ام هم گلو و سرش درد می کرد که باز هم سر دردش عادی بود و گلو دردش هم با دو تا قرص تجویز دخترش رفع شد! که داروساز تشریف دارن! ^^ 
شب دوم با تاکید شیرین، دخترخاله ام، و البته محافظه کاری های محمد رضا و پوشونده شدن همه مون با چند دست لباس اضافه تر توسط مامان بنده به سرانجام رسید... غافل از این که شب دوم سرد تر بود، من می لرزیدم قشنگ و خاله هم دیگه رفته بود رو مرحله ی عطسه زدن! =) ینی قشنگ با هر عطسه ی خاله ام، شیرین برمی گشت یه نگاه عمیق می کرد و دوباره جو توسط محمدرضا به فضای خنده ی خودش برمی گشت! مدیونید فکر کنید که اونم سرماخورد ولی با خاله دست به یکی کرد که نه خاله بگه به کسی نه اون بذاره کسی خیلی حواسش جمع خاله بشه! 😶😂 صبح، خاله واقعا رنگ رو به نداشت! صداش درنمیومد و به اصرار من و شیرین چای خورد حتی...! خاله و رد کردن صبحونه؟! اصلا مگه ممکنه؟! دیگه همه منتظر بودیم عطسه بزنه چپ چپ نگاش کنیم😂 این بار دیگه خاله رو آورد به خوددرمانی و بی توجه به شیرین خودش چند تا قرص دیگه اضافه بر قبلی ها خورد و اصلا توجه نکرد که این طرف من و محمدرضا داریم بال بال می زنیم که بابا نخور! بپرس از یکی حداقل! و خیلی زیبا و با نگاهی عاقل اندر سفیهانه گفت من خودم یه پا دکترم بابا! 😌😂🤣🤣 منم با یه لبخند ژکوند صحنه رو ترک کردم و مامان و محمدرضا به شیرین و حرص خوردنش می خندیدن😂
این ما بین ما بیرون هم می رفتیم و ظهرش یادمه خاله از شدت حالت تهوع دم ظهر دیگه واقعا حالش بد شده بود و تسلیم حرف شیرین!=) و شیرین هم همش می گفت مگه من الان چیزی هم بگم شما گوش می کنی مامان جان؟! =) این اتفاقات تکرار شد و خاله زیربار مراجعه کردن به پزشک نمی رفت! در نهایت بعد از دو روز سختی کشیدن و استفاده کردن تمام دستمال کاغذی ها برای بند آوردن آبریزش بینی، تموم کردن دو-سه ورق قرص سرماخوردگی بزرگسالان و خوردن چند تا قرص دیگه همزمان به شکل نقل و نبات(!!) راضی شد نرن پیش پزشک و شیرین خودش بره از داروخونه آمپول موردنیاز رو بگیره و فقط برن درمانگاه برای تزریقات...!!

قشنگ یادمه خاله تو ماشین به من چسبیده بود می گفت به نظرت چند تا آمپول می خره؟😂 و در آخر هم من و با شیرین و محمدرضا همراه کرد تا برم تو داروخو

نه و جلوی زیاد خریدن شیرین و بگیرم! 😂(مگه شکلاته؟! 😂) منم خیلی شیک و مجلسی رفتم کنار شون وایسادم و سکوت کردم...! ^^ در جواب محمدرضا هم که گفت "تو دیگه چرا پیاده شدی بچه؟!" یه لبخند زدم گفتم "مامانت گفته بگم کم بگیر!". شیرین کارتش رو نشون داد (نمی دونم دقیقا اسم کارت هاشون چیه!😶 کارت سازمان نظام پزشکی؟؟ چی؟! نمی دونم! یادم نیست!) و یه کدی رو استعلام گرفتن که مطمئن بشن داروسازه چون پنی رو بدون تجویز پزشک نمی دادن... یه دونه کلا آمپول بود... پنی. یادم نیست بیشتر از این ولی یادمه برای من و محمدرضا و خاله یه سری بسته از این قرص ها ک مث آب نباتن نعنایی گرفته بود و همش می گفت بخورید! برا سینوساتون و فلان و بهمان! منم با خوشحالی از این ک شبیه آب نباته و حتما خوشمزه ست یکی گذاشتم دهنم که کل صورتم جمع شد و محمدرضا تو ماشین فقط به من می خندید! (می دونم! شعور نداره!😌😂🤣) و یه سری قرص دیگه که خوب من واقعا نیاز نداشتم و محمدرضا هم خورد و بعد چند روز خوب شد! و اما خاله... 😂 رفتیم یه درمانگاه تو همون نزدیکی ها. اول که گفتن کسی نیست برای تزریقات و شیرین عصبانی شد که ینی یه پرستار یه دکتر و واقعا هیچکسی نیست؟! (خودش متنفره از تزریق... چه برای خودش! چه بقیه! اما اصلا از آمپول نمی ترسه و به شدت متفاوته!) گه خوب بالاخره یه خانم محترمی اومد و گفتن پرستاره و با همون خانم محترم دعواشون شد! =/ در نهایت شیرین کوتاه اومد اما باز هم تا فهمیدن آمپولی که برای تزریقه، پنی عه، گفتن نسخه پزشک می خواد و با کارت شیرین هم حل نشد! دیگه واقعا باید یکی می اومد باد می زد شیرین و از شدت داغ کردن و عصبانی شدنش!😂

سراغ دکتر و گرفتن که گفتن نیست و رفته جایی و...! =) خیلی منظم و دقیق بودن اصلا! =)) باز هم یکم منتظر موندیم و بعد از حدود نیم ساعتی یه آقای جوونی اومد گفتن ایشون دکتره و معاینه کرد خاله و محمدرضا رو... منم چسبیده بودم به صندلی های راهرو انتظار نفسمم درنمیومد که یهو کسی یادش نیفته منم مریضم😂😂 اومدن بیرون از اتاق دکتر، خیلی مودب عذرخواهی کرد بخاطر نبودنش و به پرستار گفت تجویز شیرین درست بوده و همون آمپولی که گفته رو تزریق کنن و... لبخند پر از پیروزی شیرین دیدنی بود یعنی!😂🤣 خاله تست کرد آمپول رو؛ اومد نشست کنار من تو راهرو ببینیم نتیجه بعد از چند دقیقه چی می شه... داشتیم حرف می زدیم همش می گفت ریحانه دعا کن منم مثل تو حساسیت داشته باشم😂🤣🤣 (چرا؟!😂 خوبه ها... آدم راحت در می ره از آمپول زدن اما بعضی وقت ها که هیچی واقعا با بدنت سازگار نیست حتی به چند تا قرص آنتی بیوتیک هم واکنش های فجیعی می دی! و واقعا کلافه کننده ست! =/) خاله جان هم حساسیتی نداشت؛ رفت تزریق کرد و مثل جوجه اردک زشت با پای لنگان اومد بیرون و من و محمدرضا هم می خندیدیم! 😂 که چرا مثل پنگوئن راه می ری آخه؟! 😂 رفتی تو آب چشات خیسه؟! 😂 تیر خوردی مگه!؟ 😂 بعله! هم تیرخورده بود گویا و هم گریه کرده بود! =) تا خونه گفتیم و خندیدیم و خاله دیگه یادش رفت ولی بماند که چقدر پسرش یه تنه تا خود خونه ناز کشید! 😂 ینی این عشق مادر و پسری کولاک می کنه! 😂 مدیونید فک کنید شیرین تا خود خونه حرص می خورد از همین توجهات و من هم هی بیشتر حرصش می دادم😁😌😂
خاطره هم تموم شد...
امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️
دوست داشتید نظرتون رو داخل کامنت بهم بگید
و یادمون باشه که اگر می خوایم چیزی نباشه، نباید بهش بها بدیم! اگر دنبال خاطرات واقعی می گردیم، خاطرات فیک رو بولد نکنیم و حتی به دنبال جایگزین باشیم... خودمون خاطرات واقعی مون و به اشتراک بذاریم تا طعم حقیقت و بچشیم نه افکار یک رنگ و یک مدل کلیشه ای! گاهی وقت ها آگاه کردن مخاطب از فیک بودن و اشتباه بودن خاطرات کافی نیست؛ باید تغذیه ی جدید ذهنی برای جایگزینی وجود داشته باشه تا نتیجه بده... با کمال احترام!💕✋🏻
یا علی!

خاطره ترنم جان

سلام من اومدم . قبلاً با اسمی دیگه می اومدم یک بار با این اسم خاطره ارسال کردم . روز های کرونایی رو چطور می گذرونید؟ ما که رسماً هنوز تو قرنطینه هستیم . خیلی دلم سفر می خواد . حتی دیگه ییلاق هم نرفتیم به دلایلی که نمی گم چون از بس تو این وب مطلب تخیلی زیاد نمی خوام محکوم بشم به دروغ البته حق هم دارید منم دیگه باور ندارم خیلی حرف های که می شنوم و البته گوش شیطون کر و چشم حسود کور از بس خونه نشستیم و مراقب بودیم که تک سرفه هم نزدم و این خاطره مال عهد عتیق . و اماااا خاطره،😜 کلا محیط رو آدم تاثیر داره من با خواندن خاطره های اینجا ترسم از آمپول زیاد شده بود ولی وقتی دیدم آمپول آبی و صورتی می زنید فهمیدم دردش هم دروغ و برگشتم به سیستم کودکی 😂
خواهشاً حرف هامو به دل نگیرید باعث رو..دل می شه . خوب داشتم می گفتم . من اون موقع ۹ سالم بود از آمپول نمی ترسیدم یک بار رفتیم دکتر پینی نوشته بود نه یکی نه دوتا سه تاااااا ۸۰۰ هفته قبلش هم دو تا ۶۳۳‌ زده بودم آخه سرما رو با برفاش با سوزش همرو با هم خورده بودم اون موقع مامانم و بابام سفر بودن و ما خونه داییم بودیم داییم من و برد کیلینیک فرهنگیان و دکتر معاینه کرد و دارو داد داییم همش ما رو می برد یک کیلینیک خصوصی برای تزریق گفت بیا همینجا بزن اون دوره قبول کردم ولی تا قیافه تزریقاتی رو دیدم منصرف شدم جوون بود ها خنده هم رو لباش بودا مهربونم بودا ولی ابرو های پیوستش هیچ وقت یادم نمی ره آخه دهه شصتی های عزیز اون پیوست نباشه باز هم معلومه مجردید😭 خوب این گونه بود که من نپسندیدم و رفتیم خصوصی که اجازه ندادم دایی بیاد داخل و خانوم قبلاً من و دیده بود من خوابیدم و زد خدایی خوب زد و وقتی اذیت بشی تا سالیانه سال یادت نمی ره ولی من چیزی از درد غیر قابل تحمل یادم نیست بعد هم دایی تا خانومه رفت اومد داخل که منم برای حفظ آبرو اومدم سریع حجاب و رعایت کنم خیلی درد اومد یعنی آمپول این قدر درد نداشت. چقدر بچگی با الان تفاوت داشتیم😂 .
خاطره با حال تر هم داشتم ولی حال تعریفش نبود اینو هم نوشتم چون حوصلم سر رفته بود .
مراقب خودتون باشید شاید خودتون کرونا بگیرید و براتون اتفاقی نیفته ولی شما در مقابل بقیه مسئول هستید ناخواسته با رفتار اشتباه دست به قتل عزیز هاتون می زنید . واقعا متاسف می شم وقتی می رم بیرون و میبینم مردم جوری رفتار می کنند انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و ناراحت تر از این که با اینا شدیم ۸۰ میلیون . این ها رو گفتم که اگه کسی رعایت نمی کنه و این مطلب و خوند بلکه بهش بر بخوره و اصلاح بشه و بدونه مردم در موردش چی فکر می کنند .

خاطره سارا مامان اکبر آقا

دیدم بازار عمو و دایی داغه، گفتم منم یکی از عموم بگم.
میگن مادرِ پدر من اونقدرررر زاییده که بچه ی آخرش وقتی داشته از خونه میرفته که سوار ماشین شه و برای زایمان بره بیمارستان، یهو تالاپ افتاده پایین.
این اتفاق ۱۲ سال زود تر از به دنیا اومدن من میافته، اسم اون طفل میشه رضای خالی، چون بابا بزرگم اونقدرررر اسم به رضا چسبونده بود و رو پسراش گذاشته بود که دیگه اسمی نمونده بود بچسبونه تنگ رضا(سایر عمو ها و بابای من محمد رضا و حمید رضا و محمود رضا و امیر رضا و... هستن 😑)
زد و این رضای خالی ما ۲ سال پیش دکترا قبول شد، مشهد. منم ارشد قبول شده بودم اینجا.
در اون زمان خونواده ی من تهران بودن و من مشهد. یه روز که از دندون دردی که یه هفته اذیتم میکرد کلافه شده بودم، دیدم زنگ آیفون رو یکی زد. باز کردم و دیدم رضا دم دره و اومد بالا. ماچ و بوسه ی عمو و برادرزاده ای رو کردیم و نشستیم، منم تب دار و بی حوصله و مریض و دندون درد بودم...
گفت: سارا زنگ بزن دوستات که با هم بریم بیرون.
گفتم: به دوستای من چیکار داری عمو؟
گفت: باحالن خب بریم بیرون با هم.
گفتم: بیخیال عمو
گفت: همینجوری همتون بیخیالید که من تا الان مجردم 😐
گفتم عموجان میبینی که حال ندارم دندونم درد میکنه!
تاااازه دوزاریش افتاد که یه طرف صورتم باد داره! به رسم عمو ها و دایی های وب که یا خودشون دکترن، یا به زور میبرن دکتر، گفت پاشو بریم دندان پزشکی. گفتم کی وقت داره الان؟ گفت:زنگ میزنم فلانی!
فلانی کیه؟ یه فامیل دور که هیچوقت نتونستم بفهمم کیه، فقط میدونم فامیله. از بچگی هر وقت منو میدید فشار میداد و با بوس تف مالیم میکرد و بعد ولم میکرد.
گفتم ول کن عمو جان، اصلا وقت گرفتم واسه یکی دیگه. پاشو کرد تو یه کفش که نه کار این خوبه و الان زنگ میزنم بهش و بریم 🤦‍♀️
زنگ زد و از قضا خانم دکتر که میل شدیدی داشت که بیاد خواستگاری من واسه پسرش، با کمال میل گفت ساعت ۷ اینجا باشید.
با بی میلی و سردرد و دندون درد لباس پوشیدم و رفتم مطب...
عاقا این تا منو دید منو بغل کرد و بوس کرد و فشار داد و گفت بشین رو یونیت، منم نشستم، تا ماسکو دادم پایین(یه زمانی بود ما واسه این که ورم صورتمون دیده نشه ماسک میزدیم، ماسک لباس روزمرمون نشده بود) تا ورمو دید و دندونو دید، گفت من الان کار نمیتونم بکنم، انتی بیوتیک مینویسم بزنه بعد بیاد. میخواستم بگم خاله جان(بهش میگم خاله از بچگی) نه به بوس و بغل و فشار اول، نه به نسخه پیچی الان! دیدم رضا داره منو نگاه میکنه، نشد بگم خوراکی بنویس نمیزنم.
رفتیم تو ماشین و رفتم داروخونه آمپولا رو بگیرم، دیدم ۴ تااااا پنی با سرنگاش رو انداخت تو کیسه داد تحویل من، با اسپری بی حسی دندان و مسکن و اینجور چیزا.
رفتیم یه کلینیک نزدیک خونمون، یه کلینیک عمومی تازه باز شده با چسان فسان، دکور تا دلتون بخواد عجیب غریب با رنگای زننده و صندلیای فانتزی ناراحت! مشخص بود دکتره پولش زیادی کرده بود و میخواست بگه من خیلی خاصم وقتی این کلینیک رو احداث کرده بود. بی حال و مریض خودمو انداختم رو یکی از صندلیای صورتی بدرنگ درمونگاه تا رضا بره فیش بگیره بیاد.
جلوم یه بچه ۶-۷ ساله به بابای بد اخلاقش چسبیده بود و گریه میکرد که من نمیخوام بزنم، باباهه هم عین برج زهر مار به جلو خیره شده بود و هییییچ واکنشی به زجه های بچش نشون نمیداد.
بعد از چند دقیقه بابای بد اخلاق به زور بچه رو بلند کرد که ببره اتاق تزریقات، بچه هم سر راهش ستون عجق وجق درمونگاهو محکم گرفت و گفت من نمیام. ۲ تا پرستار و باباهه سعی میکردن بچه ی بدبخت رو از ستون جدا کنن، اونم جیییغ میزد میگفت نمیخوام.وقتی عاجز شدن و زورشون به بچه نرسید به من گفتن خانم شما پاید تزریقتونو انجام بدیم اول، اینجوری معطل میشید. منم رفتم تو اتاق و روی تخت به شکم خوابیدم و آماده شدم. دیدم خبری از پرستارای خوشگل سانتی مانتال مو رنگ کرده و لاک زده و لب پروتزی توی سالن نیست، زنی به سان سوگولی حرمسرای ناصر الدین شاه داره میاد سمتم. یه نگاه چپ به من کرد و پرسید اخرین بار کی منی سیلین زدی؟ گفتم یادم نیست. با لحن بد اخلاقش گفت پاشو اول تست بده بعد بکش پایین 😐 من همینجوری مات و مبهوت از رو تخت پاشدم، تا رفت تست رو بیاره خانومه. همینجوری چربیاش میلرزید وقتی راه میرفت. دلم واسه بچه ی تو راهرو سوخت، بچه اگه اینو میدید خودشو خیس میکرد! با انگشتای چاقش تست رو توی دستم فرو کرد و رفت که به بقیه کمک کنه بچه رو از ستون و میز و صندلیا جدا کنن.
از سنگینی سرم دوباره رو تخت دراز کشیدم، ۱۰-۲۰ دقیقه بعد دوباره اومد بالا سرم، دستمو نگاه کرد و گفت حالا بکش پایین 😐😐😐
باز به شکم خوابیدم و شلوارمو دادم پایین، گفتم خدایا من به دست این فلج نشم فقط 🤦‍♀️🤦‍♀️ گویا سوگولی حرمسرا باسن ما رو با سیبل دارتی که ناصرالدین شاه بهش با تیر و کمان تیر اندازی میکرد اشتباه گرفته بود و عین دارت سوزنو به باسن من فرو کرد. یه تکون خوردم و شروع کرد به پمپ کردن. از بس درد داشت لامصب که بی طاقت شدم! حالا مگه تموم میشد؟!؟؟!؟! 
دیگه با سلام و صلوات بالاخره گفت تموم شد، پاشو بکش بالا 😐 
منم بلند شدم، درد فجیعی داشت 🤦‍♀️ لنگان لنگان رفتم بیرون، توی سالنی که دخترک بیچاره همجنان داشت میدویید و به هر چی به دستش میرسید چنگ میزد. با این تزریقاتچی که اینا دارن، بهترین کار رو همون دخترک میکرد!!! واسه باقی امپولا هم دیگه پامو نذاشتم اونجا.
سخن خواهرانه:
شاید نه در سن و سال و نه در جایگاهی باشم که شما عزیزان رو نصیحت کنم، اما میگم تا شاید یک نفر بخونه و شاید عمل کنه...
در دنیایی هستیم که ادبیات یک هنره و کشور ما هم درون خودش و در زمینه ی داستان و رمان، نویسنده های فاخر و ارزشمندی مثل دولت آبادی و آل احمد و دانشور و جمالزاده و هدایت و معروفی و صدها عزیزی که از شماره خارجن داره. کلاسیک های جذاب و دوست داشتنیی در جهان وجود داره که هزاران نکته ارزنده یاد میده. پس چرا وقتی که میتونیم صرف بالا بردن سواد فارسیمون، یا بینش جهانیمون بکنیم رو باید صرف رمان های بی ارزش اینترنتی با مضامین چرند و کلیشه ای کنیم، تا ذهنمون رو چنان مسموم کنن که در ذهنمون رویای یک دخترِ بی فکرِ مریضِ ضعیف بودن رو داشته باشیم که با "تحکم" و "اخم" و "بداخلاقی" درمانش میکنن! تا مفهموم عشقی که در کلاسیک های عاشقانه ی خواهران برونته با احترام مطلق آمیخته شده رو در ذهنمون تبدیل به "کنترل" و "سلطه گری" کنیم، استقلال و تصمیم گیری خودمون رو زیر سوال ببریم و خودمون رو احمق هایی نشون میدیم که مراقبتی نمیکنن و بیمار میشن و بعد دعواشون میکنن، هیچ مراقبتی نمیکنن و بعد بیمار میشن و نشانه ی عشق و علاقه ی شخص مقابل، که معمولا جنسیت مخالف داره و برای توجیه لمس، پزشکه رو بی احترامی و اخم و دعوا جلوه میدن و تازه تهدید به تزریق تقویتی بیشتر میکنن!!!!
اسامی زیبا و پرمعنی اطرافیانمون مگر چه ایرادی داره که با اسامی بی اصل و نسب و عجیب و غریب جایگزین میکنیم؟
فرهنگ غنی ما و شکاف ناشی از حیا و عفتی که بین دو جنس در خونواده هامون وجود داره، مگر چه ایرادی داره که با فانتزی های بی شرمانه و "به دور از واقعیت" مثل شب خونه ی یکی دیگه خوابیدن و "شیاف گذاشتن!!!" برای دختر خاله و چاقو زدن و هزاران تصور ننگین دیگه مورد تجاوز قرارش میدیم؟ 
شما میدونید که اگر بالغید و بدون رضایت شلوارتونو رو بکشن پایین، مصداق تجاوزه؟ شما اگر پزشک هستید، میدونید که بدون جلب رضایت مریض اگر مریض در حالیه که بتونه رضا رو اعلام کنه، اگر درمانی انجام بدید محکومید؟ پس چرا دوست دارید در تصورات خودتون یا متجاوز باشید و یا قربانی؟ 
چرا باید اینقدر داستان از تزریق زوری امپول تقویتی در حالی که دست و پای طرف رو گرفتن وجود داشته باشه پس؟ 
حتی گاهی نوشتن یک یا دو رمانگونه با یک راوی کفایت نمیکنه و شخص خودش رو جای کارکتر هایی که در داستانش خلق میکنه قرار میده و دوباره و دوباره مینویسه، که البته از لحن نگارش و ایموجی و علامات نگارشی کاملا قابل فهمه، حتی وقتی که هوشمندانه به جای "،" از "؛" استفاده میکنن...
این وبلاگ هدفی جز سرگرمی و تبدیل یکی از فوبیا های مشهور جهان به یک فانتزی برای کمتر کردن ترس نداره. انشالله که اونقدر تنتون سالم باشه که تمام خاطراتتون فانتزی و پرداخته ی ذهن خودتون باشه."اما" برای ذهن خودتون و وقت خودتون ارزش قائل باشید. نذارید زهر داستان های بی پایه و اساس و چرند حتی تخیلاتتون رو مسموم کنه...تخیلاتی که در زندگی هممون از ارزشمند ترین قسمت هان.‌.. تخیلاتی که در بدترین شرایط روحی کمک میکنن تا ما از وقایع بد زندگیمون فاصله بگیریم و مدتی هرچند کوتاه لذت ببریم...
مفاهیم عشق، درمان، سلامتی آنچنان قداست دارن، که ما باید به عالی ترین شکل تصورشون کنیم، نه با زور و تحکم و فقدان سلامتی...
جز آزادی و سلامتی آرزویی برای شما عزیزان ندارم، که این دو ارزشمند ترین نعمات انسانی هستن.
سارا، سرپرستِ گربه ی بی سرپرستی به نام اکبر آقا.

خاطره راحله جان

سلام من راحله ام قبلا یه خاطره گذاشتم 23سالمه وهمسرم امیر مهدی 26سالشه.خب اومدم ادامه اون خاطره قبلی رو بزارم،خب شب رفتیم خونه عمو سهراب《بابای رها و آرمان》داخل که شدم گریم گرفت😭 ولی همش سعی داشتم خودم و کنترل کنم . عمو سهراب حموم بود،با آرمان و زنعمو داشتیم احوال پرسی میکردیم که آرمان زده بود زیر خنده و بهم گفت چه خبرته دختر😂،تا تو باشی دفعه ای دیگه آمپولاتو بزنی و فرار نکنی من چنان دادی زدم که خودمم یه لحظه ترسیدم😑🤣با عصبانیت گفتم😡آره مگه پسر عموی گلت میزارررره؟؟؟؟سوراخم کرد صبح ؛آرمان گفت اع آمپولات و زدی؟ منم صدامو پایین اوردم و مظلوم گفتم اووم☹بعدش یه آها گفت و زنعمو گفت بسه دیگه بشینید پذیرایی کنم امیر مهدیم از پارکینگ اومد.زنعمو میوه اورد ولی من گلوم یه خورده درد داشت  نتونستم بخورم😥رها از اتاق بیرون اومد و یه جیغ بلند کشید و گفت ای جوووونم جاری خوش اومدی😍منم با بغضی که ته گلوم بود گفتم مرسی《خیلی بی ذوق بودم میدونم😁خب مریض بودم》امیر مهدی گفت به به زنداداش دیگه خودت و به اون راه میزنی نمیای ما رو ببینی بعد از  ده بیست دقیقه میای😐😏رها عصبی داد زد دارم درس میخونم داداااااشت پیام داده گفته رها فردا میام تمام درس ها رو میپرسم باید تک تک و بلد باشی واسه امتحانا انگار که من بچم😐😂😡زنعمو گفت امیر مهدی جان مگه فقط عرفان این و آدم کنه😂که آرمانم با حالت جدی و خونسردی که همه حساب میبردن گفت برو درستو بخون دیگه سلام رسوندی😑😁اونم یه آه کشید و رفت اون لحظه برای اولین برام دلم برای رها سوخت 😂غرق صحبت بودیم که آرمان رفت تو اتاق و کیفش و اورد با دیدن آرمان بغض کردم که تا منو دید خندید😁ولی خودش و  جمع کرد وجدی گرفت که من حساب ببرم😑 داشت معاینم میکرد وقتی تموم شد داشت نسخه مینوشت که گفت گل دختر دیروز اگه فرار نمیکردی الان خوب شده بودی مجبور نبودی آمپول بزنی😊منم بغضم شکست و اشک از گوشه ی چشمم چکید😭☹گفتم آرمان ببخشید خواهش میکنم آمپول نه🙏🏻🥺جدی تر از قبل گفت نمیشه😶خودم و مظلوم تر کردم گفتم تو رو خدا گناه دارم خوراکی بنویس 😥😥🙃🙃که امیر مهدی از اونور داد زد این غذای عادی رو هم نمیخوره چه برسه داروهاشو آرمان ننویس😐😒بازم من گفتم خوااااااهش😞😖گنااااه داارم که گفت مینویسم هم زود تر خوب شی هم اینکه امیر مهدی میگه خوراکیشو نمیخوری هم اینکه تنبیه بشی تا دفعه دیگه سر وقت بزنی😎با این حرفش اخم کردم یه چند تا فحش زیر لب طوری که زنعمو نشنوه بهش گفتم😒بعدش گریم بیشتر شد که عمو سهراب از اتاق اومد داشت موهاش و خشک میکرد که گفت سلام گل دختر عمو سلام پسر خوشگلم ما بهش سلام کردیم که گفت کی اذیتت کرده عزیزم گفتم آرمااااااان و امیر مهدی😭یه داد سرشون زد که فهمید قضیه از چه قراره و گفت گل دختر عمو میزنه تا خوب شه باشه عمو منم تو رودروایسی گفتم باااااا....شششش..ههههه😭《خودم که الان دارم مینویسم حس میکنم انگار یه بچه بودم😁》آرمان پاشد بره که دارو هارو بگیره ولی امیر مهدی خودش رفت عموم داشت فیلم میدید و زنعمو مشغول تلفنش بود تو آشپز خونه داشت با یکی صحبت میکرد و آرمانم داشت با لپ تاپ کار میکرد منم در حال گرفتن آب غوره بودم😭😁 آرمان دقیقا روی مبلی نشسته بود که اتاق رها روبه روش بود منم رفتم درو باز کردم که برم داخل و رها رو دیدم که کتابا رو هر کدوم یه طرف پرت کرده و داره کلیپ آموزش آرایش میبینه و رو خودش انجام میده با دیدن من و آرمان که با اخم جدی داشت از زیر عینک نگاهش میکرد دهنش 3متر وا موند😂🤣🤦🏻‍♀️منم میخندیدم آرمان بلند شد و دعواش کردو گوشی و گرفت گفت خوندی بیا بگیرش رهام همش خط و نشون میکشید که اگه من تورو نکشتمت و...😂🤣😃😄😅بعدش امیر مهدی اومد من باز حالم بد شد اما خب آمپولامم چیزی نبودن دو تا بود با یه سرم،آرمان بلند شد و رفتیم توی اتاق آرمان گفت برو دراز بکش باز من شروع کردم به خواهش کرددن ولی خب بی فایده بود فقط آرمان و عصبی میکرد😡😄آرمان گفت میرم امیر مهدی بزنه برات که با لج گفتم خودت بزن به اینم بگو بره بیرون زنعمو یا رها بیاد😒《نمیدونم یهو چم شد با ‌اون لج کردم 😅🤦🏻‍♀️البته یه ذره سر آمپولای صبح باهاش سر سنگین بودم و سر اون حرفش  به آرمان که گفت خوراکیشو ننویس😅》امیر مهدی یه اخم کرد و گفت اوکی میرم و رفت زنعمو اومد تا پام و بگیره با اشک گفتم نمیخواد اونم گفت باشه و فقط دلداریم میداد🥺😍آرمان شلوارمو کشید پایین که جای کبود آمپول صبح که سرش کلی کولی بازی در اوردم و دید گفت این چه وضعشه منم گفتم حرف نزن آمپولاتو بزن😅🤦🏻‍♀️😡بدون حرف پنبه کشید و فرو کرد احساس کردم یه بار رفتم اون دنیا اومدم نمیدونم چرا درد داشت😥🤦🏻‍♀️یهو جییییییییغ بلندی کشیدم که  عمو و امیر مهدی اومدن و سفت کردم دستم برداشتم ببرم سمتش که با داد آرمان برگردوندم و هر چقدر گفت شل نکردم و در اورد🤦🏻‍♀️هنوز کامل تزریق نکرده بود و در اودش گفت اینطوری فایده نداره پاشد رفت بیرون امیر مهدیم همش دلداریم میداد و من فقط گریه میکردم بعد15. 20 دقیقه اومد با چهار تا آمپول تا دیدم جیغ کشیدم 😥سه تاش تقویتی بود اونوریم همون بود که کامل تزریق نکرده بود《من کلا چون از آمپول خوشم نمیاد اصلا علاقه ای دونستن اسمشم ندارم😅🤦🏻‍♀️😑》اومد سه تا تقویتی رو گذاشت کنار و گفت دو تا آمپول داری یه سرم به جان بابا کولی بازی دراری تقویتی رو خوردی امیر مهدی فقط میخندید😅《اینم شوهر ما داریم🤦🏻‍♀️😡》و زنعمو چشم غره به آرمان رفت کع کارم نداشته باشه و اذیتم نکنه😍😅باز روز از نو روزی از نو پنبه کشید که سفت کردم گفت تقویتی میزنماا ترسیدم شل شدم زنعمو پام و گرفته بود امیر مهدیم دستامو😅آمپول و زد همون بود که خیلی درد داشت از ته دلم جیغ میکشیدددم و دددادددد میزدم و گریه میکردم😡😭آرمان هیچی نمیگفت ولی زنعمو و امیرمهدی سعی در دلداری داشتن و هی میگفتن تموم بعد از اینکه خودم را کشتم آرمان آمپول و در اورد😄😅🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️😭😭😭😭با گریه سرش داد میزدم که من تازه عروسم مردم الان تو ماه عسلن من اینجا زیر دست این قاتل😅《البته یه هفته ای بود از ماه عسل اومده بودیم😍🤩》بعد از غر غرام پنبه رو سمت مخالف کشید انقدر درد داشتم که نای مخالفت نداشتم😑🥺آمپول و فرو کرد بهو جیغ کشیدم و میخواستم پاهام و بلند کنم اما زنعمو نزاشت عمو اومد داخل و به آرمان گفت بسه کشتیش😡درش اورد بعد از چند دقیقه گفت برگرد سرمتو بزنم تموم شه که افتادم به غلط کردن ببخشید تورو خدا سرم نه 😑😭من از سرم بیشتر میترسم نه از دردش از اینکه میبینم سوزن و تو دستم فرو میکنن ولی آمپول و نمیبینم پاشدم و لنگون لنگون به سمت در رفتم که طی یک حرکت امیر مچ دستمو گرفت و نشوندم روی تخت بازم پاشدم که بیام عمو اومد و یع ذره باهام حرف زد آرمان داشت رگ و پیدا میکرد که همش تکون میخوردم دستم و میکشیدم عقب حتی نگاهم نمیکردم سرم اونور بود ولی میترسیدم 😑😭امیر مهدی دستم و سفت گرفت و با لحن جدی و عصبی که من رسما خفه میشدم گفت روتو برگردون😡 و با دست اونوریش دست اونوریم و گرفت😭😑سرم و زدم و امیر مهدی و آرمان بدون حرف بیرون رفتن زنعمو و عمو قبلش رفته بودن من کلا عادت ندارم سر آمپول قهر کنم🤦🏻‍♀️ولی غر میزنم😅امیر مهدی اومد داخل گفت راحله گفتم هاااا؟؟؟گفت بی ادب می خواستم یه چیز نشونت بدم😒باش خودت خواستی نشون نمیدم منم با کمال پرویی گفتم به درک😅🤦🏻‍♀️😡🤩رفت بیرون بعد چند دقیقه اومد گفت فیلم عروسیمون و گرفتم مثل این آدما که برق بگیرتشون پاشدم و نشستم طوری که سرمم میخواست کنده شه😅یه چشم غره بهم رفت 😒و اوردش سمتم ازش پرسیدم نصف شبی داد بهت 😑گفت نه صبح زود رفتم گرفتم  ولی تو از خواب پاشیدی مریض بودی وقت نشد نشون بدم😍😍😍ذوق زده شده بودم مثل این ندید بدید ها تا ساعت 3شب با عمو اینا فیلم عروسی و میدیدم👰🤵 عمو زنعمو که بیچاره ها خوابیده بودن آرمانم یه ساعتی به رها اجازه داد بیاد بیرون😅 و بعدش همونجا خوابیدیم و منم صبح زود خوب خوب شدم😍🤩
پ.ن=فقط من مثل دیوونه ها روزی دو بار فیلم عروسیم و با دقت میبینم یا همه اینطورن🤦🏻‍♀️😅🤔آلبومشم هر روز بعد فیلم میبینم😁🤩
پ.ن=ببخشیدا زود زود خاطره گذاشتم  دستم تندتو تایپ کردن یه غذا درست میکنم برای امیر مهدی《یه جوری میگم انگار خودم نمیخورم😂》بعد میام ۰میشینم تایپ میکنم بعد میرم به کارم میرسم
پ.ن=اگه مزاحم شدم که دیر به دیر مینویسم🤓
پ.ن=من کلا آدم بد غذاییم از اکثر غذاها بدم میاد که تقریبا اونایی که بدم میاد همه غذای مفیدن🤭😂و سر این مسئله با امیر معدی دعوا دارم و همیشه برام یه بشقاب پر میکشه و میگه تا وقتی نخوردی حق نداری بلند شی منم بعد دو ساعت تموم میکنم😂
پ.ن=مواظب خودتون و مهربونیاتون باشید😘

خاطره مبینا جان

سلام خوبین ؟خوشین 😊        
من مبینام و ۱۵‌سالمه دوتا برادر دارم (معین۲۷سالشه و پزشکه )و(عرشیا که ۹ سالشه )(مامانمو بابام هردو معلمن )من برعکس بچه های وب که باداداش هاشون خوبن اینجوری نیستم و هر دومون کاری به هم نداریم البته داداش فقط با داداش بزرگم بریم سراغ خاطره☺️
اواسط اذر ماه بود و هوا سرد مثل همیشه فرمم رو پوشیدم و رفتم مدرسه داخل حیاط اکیپمون نشسته بودن ما چهار نفریم بهشون سلام دادم و رفتیم داخل کلاس زنگ اول علوم داشتیم فاطمه بدجور سرفه میکرد بهش گفتم فاطی سرما خوردی فاطمه:اره اما چیز خاصی نیس .من:باشه ولی چقد سرفه میکنی میخوای برات از مدرسه چای بگیرم فاطمه :نه خوبم نیازی نیس -باشه هرجور راحتی 
اون روز بعد مدرسه با فاطمه و فائزه اومدیم خونه  تو را چیپس و پفک گرفتیم خوردیم فاطمه اصلا لب نزد معلوم بود اصلا حالش خوب نیس 😢همین که رسیدم خونه کیفمو یه جا پرت کردم لباسمو دراوردم(طبق معمول هیچکی خونه نبود) بارون میومد حسابی خیس  شده بود و رو تختم دراز کشیدم گوشیو گرفتم و باهاش یکم بازی کردم کم کم چشمام سنگین شده بود خوابم برد بیدار که شدم مامانم و بابام اومدع بودن رفتم بیرون بهشون سلام دادم مامان رفت اشپزخونه شام درست کنه بابام که با گوشیش بود اومدم تو اتاق یه زنگ به فاطمه زدم حالشو بپرسم میگفت خوبم اما از صداش معلوم بود خوب نیس هرچی بهش میگفتم تو که مثل خودم دکتر برو نیستی حداقل به مامانت بگو میگف نه 😣منم گوشیو قطع کردم رفتم شاممو خوردم اومدم تو اتاق بعد از دوساعت که با گوشی ور رفتم خوابم برد صبح با صدای الارم گوشی از خواب بیدار شدم گلوم درد میکرد (با خودم گفتم بدبخت شدم رفت)رفتم بیرون دستو صورتمو اب زدم که مامان: بیا صبحونه بخور من :مامان میل ندارم دیرم میشه فعلا. معین:مبینا صبر کن من میرسونمت 😐-سلام تو کی اومدی مرخصی گرفتم (اینم از شانس خوب من)-نمیخواد مدرسه نزدیکه خودم میرم .مامان:مبینا هواسرده حالا هم که معین خونس دیگه صبر کن برسونتت 😑-باشه پس من میرم کفشامو بپوشم معین:باشه الان میام 
معین زود اومد رفتم تو ماشین نشستم گلومم که دردش بیشتر میشد سردردم بهش اضافه شده بود (مطمئن بودم از فاطمه گرفتم)بعد دودقیقه منو رسوند دم مدرسه پیاده شدم میخواستم درو ببندم که معین گفت خدافظی هم که هیچی گفتم خدافظ درو بستم رفتم کلاس فاطمه نیومده بود فائزه فاطی نیومده فائزه:نه حالش خوب نبود نیومد 😔-اها سر کلاس حس کردم سردردم دو برابر شده بود سرمو گذاشتم رو میز که خانم شادمهر گفت مبینا اینجا جای خواب نیس 😑-سرمو بلند کردم اصلا حوصله چونه زدن نداشتم زنگ دومم به هر بدبختی بود تموم شد زنگ اخر هم که ریاضی داشتیم 😝زنگ خورد وسایلامو به زور جمع کردم بافائزه رفتیم بیرون تو راه اصلا حوصله حرف زدن نداشتم و فقط حرفای فائزه رو تایید میکردم همین که رسیدم خونه رفتم تو اتاق باهمون لباسا خوابیدم ولی میگه خوابم میبرد هم سردرد هم گلو درد (منم که حاضرم از درد بمیرم و دکتر نرم)کلی با خودم کلنجار رفتم وقتی از خواب بیدار شدم هوا تاریک شده بود حالت تهو داشتم سریع از اتاق اومدم بیرون پریدم تو دستشویی وگلاب به روتون اره خودمو تو اینه نگاه کردم رنگ پوستم زرد شده بود اصلا حال نداشتم 😣خواستم برم تو اتاق که عرشیا از پشت حولم داد (بچه کلا یکم فوضوله)عرشیا برو کنار اصلا حوصلتو ندارم عرشیا:واه بی جنبه چرا قیافت اینجوریه 😒-چجوریه اصلا چیکار داری برو کنار بابا:مبینا بچه رو چیکار داری -منکه کاریش ندارم بابا:بیا شام نه من سیرم بابا:توکه واسه ناهارم نیومدی معین:بیا بخور دیگه .برگشت بهم نگاه کرد یهو ترسیدم بفهمه چه خبره رفتم سر سفره نشستم اما دیدن غذا هم حالمو بد میکرد چه برسه بخوام بخورم مامان:مبینا بخوردیگه -مامان باور کن اصلا نمیتونم سریم بخدا میخوام بخوابم مامان :مبینا حالت بده -چی نه بخدا خوب خوبم اصلا الان میخورم بابا که تا اون موقع چیزی نگفته بود بهم یه نگاهی انداخت گفت:مبینا رنگ به روت نمونده 😨-دستشو اورد جلوکه بزاره رو پیشونیم رفتم عقب بابا:مبینا چرا اینجوری میکنی -هیچی باباجون من میرم اتاقم معین:مبینا یه لحظه بیا 😰-چرا معین :بیا کارت دارم -همینجا بگو دیگه بلند شداومد سمتم دیگه داشت گریم میگرفت دستشو گذاشت رو پیشونیم معین:چقد داغی مامان این داره تو تب میسوزه -نه معین بخدا خوبم همیشه همینم معین:اره معلومه خیلی خوبی مامان:مبیناچرا چیزی نمیگی خوب -اخه وقتی خوبم چی بگم داشتیم همینجوری بحث میکردیم که باباگفت دخترمو چیکارش دارین بیا پیش خودم باباجون منم که از خدا خواسته رفتم کنارش نشستم بابادستشو گذاشت روسرم مبینا دخترم ببین چقد داغی صداتم گرفته 😞بزار معین معاینت کنه ببینه چته -بابا جون بخدا..بابا:هیش دخترم بخاطر بابایی(اخه چطوری بگم نه )از ناچاری قبول کردم معینم که بالا سرم کیف به دست وایستاده بود حالا انگار چه خبره اومد کنارم رو مبل نشست ابسلانگ اورد جلو  

دهنتو باز کن 😐 -باز کردم یه نگاه انداخت  گوشی پزشکی گذاشت رو قلبم حالا نفس عمیق بکش خلاصه معاینه شو که انجام داد دفترچه رو از مامانم گرفت هنوز چیزی ننوشته بود که گفتم معین .معین:بله -از الان بگم من امپول نمیزنم ها معین:تو نمیزنی که من میزنم 😂-معین جدی دارم میگم من عمرا بزنم معین یکم جدی شد گفت ببین بااین اوضاع گلوت بااین تبی که داری نزنی باید بستری بشی -دیگه چی من یکی امپول نمیزنم مامان:مبینا بسه دخترم بچه که نیستی بزرگ شدی -مامان من حالم خوبه اخه معین:مبینا دیگه از این بدتر چی میخواد بشه گفت من میرم داروهارو میگیرم مامان تا اون موقع یه چیز بده بخوره -من هیچی نمخورم چون قرار نیس امپول بزنم معین بدون توجه به حرفم در رو بست 😐منم که داشتم از استرس میمردم مامان بایه لیوان شیرو کیک اومد پیشم مبینا اینو بخور از دیروزه هیچی نخوردی مامان چند بار بگم من نمیخورم بابام گف بسه دیگه بچه که نیستی به زور بدیم خودت بخور دیگه منم دیدم بابام بدجور اخماش تو همه یه گاز از کیک زدم بعد یه نیم ساعتی معین اومد تو بله اقاتاتونسته بود امپول نوشته بود بدون حرف سه امپول دراورد داشت حاضر میکرد ببین مثل یه بچه خوب بخواب زود تموم میشه -‌معین ولم کن دیگه من نمیزنم با امپول اومد بالا سرم مبینا بخدا سرم درد میکنه زود برگرد قول میدم اروم بزنم -معین..حرفم هنوز نزده بودم که معین بابارو صدا زد اونم اومد تو اتاق گف بخواب دیگه عزیزم بخدا اروم میزنه -همینجوری اشک میریختم من نمیزنم نمیخوام دردم میگیره دیگه بابا ناز کشیدناش تموم شد (حقم داشت)اومد جلو منو برگردوند معین سریع شلوارمو پایین کشید پنبه رو کشید خیسیشو حس میکردم یهو یه سوزش افتضاحی تو پام پیچید ایــــــــــی مردم تروخدا درش بیار خواهش میکنم بابا:جانم تموم شد معین کشید بیرون هنوز نفسم بالا نیومده بودکه بعدیو زد این یکی دردش کمتر بود اما گریه هام همچنان پابرجا بود نیدلو دراورد جیغم رفت هوا معین خیلی بدی مردم خیلی نامردی معین :ابجی بخدا واسه خودته اینم بزنم تمومه -چی من دیگه بمیرمم نمیزنم بابا تروخدا ولم کن بابا:عزیزم خواهش میکنم اینم تحمل کن بخدا زود تموم میشه -باشه بابا فقط تو ولم کن خودم میخوابم بابا:قول -اره قول میدم دستشو از روی کمرم برداشت معین شلوارمو یکم پایین تر کیشد پنبه رو کیشد (هی بخودم امید میدادم که تحمل کن زود تموم میشه)دوبارع پام سوخت اما مگه میشد تحمل کرد یو ایییییی بلند گفتم سریع برگشتم معین زود امپولو کشید بیرون سرم یه داد بلند کشید احمق عقلتو از دست دادی نمیگی سوزن تو پات میشکنه دستشو برد بالا که بزنه بابا نزاشت اومد سمتم و دوباره منو محکم گرفت معین:مبینا بخدا یکم سفت کنی یا بخوای برگردی من میدونموتو فهمیدی -هیچی نگفتم باتوام میگم فهمیدی -اره فهمیدم باشه 😤داداش تروخدا اروم بزن خواهش معین:تواگه سفت نکنی دردت نمیاد قول میدم زود تمومه سرمو کردم زیر بالشت که صدام در نیاد معین دوباره کارشو شروع کرد زیر بالشت فقط جیغ میزدمو گریه میکردم دلم میخواست معینو خفه کنم معین:تموم شدعزیزم من فقط گریه میکردم معین بالشتو گرفت از رو سرمو دلداریم میداد منم که اعصابم خورد فقط گریه میکردم مامانم اومد داخل رفتم تو بغلش از معینو باباهمش گلایه میکردم مامانم که دل نازک معلوم بود واسم گریه کرده خلاصه من دیگه کم کم حالم بهتر شد معینم مثلا واسه اینکه از دلم دربیاره 😊یه هودی خوشکل گرفته بود دوروز بعد که مدرسه رفتم حال فاطمه هم خیلی بهتر بود
ممنون از اینکه وقت گذاشتین و خاطرمو خوندین ببخشید خیلی طولانی بود 😘  

 

خاطره مائده جان

سلام دوستان خوبین ؟خوشید؟😍
مائده ام ۲۳ ساله شوهرمم کیارش متخصص پوست و مو و ۲۹ ساله و منم حسابداری خوندم 😊 از بعد زایمانم که ۱ دی ۹۸ بود موهام شرو کرد به ریزش خیلییییی افتضاح بود خونه پرو مو شده بود ولی من همش میگفتم عادیع و همه موهاشون میریزه ولی اصن فکرشم نمیکردم شاید از کم خونی باشع  یا اینکه دقت نمیکردم که بعد زایمان اینطوری شده خلاصه بریم سر خاطره : شب تبسمو خوابندمو اومد سراغ شام درس کردن ک بیدار شد باز 😐🤦‍♀رفتم تو اتاق تبسم ی ذره لالایی که بلد نیسمو خوندم تا خوابید 😂😐در اتاقو با کردم خیلی نا محسوس اومدم تو بیرون که کیارش ایفونو زد و بیدارشدو جیغ کشید 😩😐 درو با کردمو رفتم تبسمو بغل کردم که دیدم بعله خراب کاری کرده 🤦‍♀کیارش اومد تو گف سلام خانوم خانوما خوبی؟
من:😩سلام اره خیلی خوبم 
کیارش:چیشده ؟🙄😂
بچا رو دادم بغلشو گفتم ی سر ببرش عوضش کن شام نداریم 😂😂😂🚶‍♀(رفتم اشپزخونه )
کیارش:😳 میگم مائده خوب شد اومدم 
من:ای وای من مگ حواس میزاره بچت برام 
خب خوش اومدی عزیزم 😌❤️
کیارش:بابایی سلام😍سلام دخترم 
بچمم هی لبخند پشت لبخند منم کلافه از اون همه قربون صدقه جیغ کشیدم بسع دیه بستشه برو بشورش (حسودم 😂😂😂😂)
خندید و رفت بعد اینکه عوضش کردو خوابوندش اومد پیشم تو اشپز خونه میزو با هم چیدیم و خوردیم ☺️❤️
بعدش فیلم دیدیم و رفتیم بخوابیم ی ذره حرف زدیم و ساعت ۱ بود خوابم برد کیارش نمد 😂🤦‍♀
صب پاشدم کیارش نبود پاشدم رو تختی مرتب کردم و بالشت واینا  رو که دیدم بالشم پر مو 🤦‍♀نمد چرا انقد میریزه جدیدا کیارش رفتع بود مطب بخاطر همین سریع انداختم اشغادو رفتم ی دوش گرفتم و رفتم بیرون برای خرید تبسمم دادم پایین به نجمه جون ❤️بعد اینکه اومدم خونه شرو کردم به پختن کیک و درس کردن ژله میخواسم خوش باشیم ۳ تایی اون شب 
ساعت ۷ بود کیارش اومد با تبسم داش بازی میکرد منم کیک و ژله رو اوردم خودیمو بعدم خواب رو تخت بودیم داش با موهام بازی میکرد که گف مائده دقت کردی چقد ریزش داره موهات ؟ی ازمایش باید بنویسم برات ببرمت حتما 
من:ن بابا طبیعیه قبلنم همین طوری میریخت 😬
کیارشم دسشو کرد تو موهام وقتی در اورد دستش پر مو بود گف این طبیعیه ؟(یکی نیس بگع اخه دخترک خر میخوای دکتر پوست مو رو گول بزنی ؟زرنگگگگگ😂)
من:خب صب وقت نشد شونه کنم گف دیشب که خوابیدی قبل خواب شونه کردی ولی صب روکش بالشتت پر مو بود 
فردا میریم ازمایشگاه الانم حرفی نباشع شب بخیر 😠
کیارش تو رو خدا بخدا چیزی نیس ک 
ریزشش در حدی نیس که ازمایشو... اینا بخواد🥴😰
کیارش:شب بخیر 
من:😤شب بخیر رومو کردم اونور 
صب ساعت ۷ بود بیدارم کرد برا رفتن به ازمایشگاه 😐
کیارش:خانومم پاشو دیر شده 
پاشو مائده
من:وای خیلی خوابم میاد نمیتونم 😴🥱
کیارشم بالشو و پتو رو از کشید بلند شدم مث فنر عین بز نگاش کردم 
کیارش: پاشو (:
من:من الان نمیتونم باهات بیام برا اینکه صبونه نخوردم گشنمه  (میدونسم باید ناشتا باشم بخاطر همین صبونه خوردن ازمایشو مینداخ به عقب)
کیارش:😠بچه تو تو روز عادی صبونه رو با زور باید بهت بدم الان صبونه میخوای؟🤨
بدون سر و صدا رفتم صورتمو شستم 😂
بعدم لباس پوشیدمو رفتم تو ماشین بخاطر محوطه ازمایشگاه و کرونا تبسمو نیاوردیم بیرون 
رفتیم ازمایشگاه دوس کیارش سلام و احوال پرسی کردیمو .... رفتیم داخل کیارش استینو زد بالا و اقا محمد داشتن سرنگو از جلدش درمیاوردن چقد بزرگ بود 🥺😢سرنگو که دیدم میخاسم پاشم کیارش نزاشت گف ااا مائده بچه ک نیسی زود تموم میشع نگران نباش درد خاصی نداره 
اومدن کشو بستن و پنبه کشیدن و با انگشتشون دنبال رگ میگشت و فشار میدادن کیارش با دسش سرمو چسبوند به خودش ی لحظه دستم سوخ کشیدمش که کیارش محکم تر گرف سرنگ بزرگ پر شد از خونم 🥺 دیع اخراش خون نمیومد دسمو فشار دادن دیدن نه خون نمیاد تو سرنگ اینکی دسمم میخواس بگیره 😭دیگع گریم گرف اینکی استینمو کیارش داد بالا و سرنگو فرو کردن ی ذره ام از این کشیدن دسم درد میکرد نمیتونسم تاش کنم که ی چسب دایره ایی داد به کیارش تا بزنه برام تا ماشین گریع کردم 😭بعدم  ۳ روز بعدش ازمایشمو کیارش گرف دل تو دلم نبود هر چی پیم دادم و زنگ زدم نگف گف سرم شلوغه .مریض دارم و.... شب اومدم خونه میگم بهت عزیزم 🥺 
شب اومد خونه دیدم کیسه دارو دستشع ولی رنگی بود نمیشد دید 😢از در ک اومد گف سلام عزیز دلم 
کیارش😢
جان چیع چی شده؟
ازمایش چی شد؟
گف بزا برم لباسمو عوض کنم میام شام چیع ؟😍
من:😐کوفت با درد به مقدار لازم 🥺
کیارش:😂😂😂خرو ببینا 
بعد اینکه اومد سر میز شام از گلوم پایین نمیرفت دید نمیخورم گف بخور امپولات قوی 
کیارش من امپول نمیزنماااا 😭 من از اولم گفتم که موهام ریزشش طبیعیه هی الکی میخوای امپول بزنی بهم با حالت قهر رفتم تو اتاق ۲ بار صدام کرد چیزی نگفتم رفتم زیر پتو گریم گرف چون میدونسم تقویتی حالا حالا هاااا تموم بشو نیس ۲ ماه ۳ ماه طول میکشع  😭
اومد تو اتاق قربون صدقم رف باهام حرف زد گف برا کم خونیت ماهی  نروبیون نوشتم با ویتامین Dام بدنت نیاز داشت قرصشو نوشتم 
همین بخدا 💋نترس ما حواسمون به خانممون هس 
الانم بیا شامتو بخور 
نمیخوام نمیخورم نوروبیون و هیچ کوفت و زهرماری ام نمیزنم 😭
کیارش :خیله خب برم ظرفا رو بزارم تو ماشین الان میام بسع دیا گریه نکن زشتع بزرگ شدی😂دستمال بیارم؟
من:😭😭
اومد تو اتاق با دوتا امپول نروبیون نبود 😐
من:تو ک گفتی نروبیونه فقط اینا چیه ؟تو کیسه رو که دیدم دوتا کارتون بود تو هر کدوم ۶ تا امپول ک میشد ۱۲ تا  😳اسمشونم بیوتین و بپانتین بود با ۳ تا نوروبیون 😭
من:چخبره میخوای بکشیم مگ😭🥺
 کیارش خیلی زیاده تو رو خدا 
کیارش: ی دونه بیوتین ی دونه بپانتین هر هفته باید بزنی تا ۲ ماه بعدش ببینم چی میشه ی نوروبیونم ماهی ی دونه میزنی حرفم نباشع  راسی شربت زینکتم میخوری بدم میادم نداریم 😠
من:من نمیزنم 😭
الانم امادشو امپولاتو بزنم 
شرو کرد به اماده کردن ی دونه نوروبیون با اون  ۲تا 😣😢 
کیارش تو رو خدا بخدا نمیتونم تحمل کنم دردشو پام درد میگیره 😭
میدونم عزیزم ولی نیازه برات باید بزنی ضعیف شدی قربونت برم بخواب عزیز دلم زود تموم میشع قول 💋❤️
دراز کشیدم شلوارمو از دوطرف کشید پایینپاشم انداخت رو رونام منم بالشتو بغل کردم اشکام تند تن میریخت پنبه کشید گف خانمم اروم باشی زود تموم میشع 

فرو کرد نیدلو ی انقباض داد باستنم و به حالت عادی برگشت بعدم پنبه گذاشت و همون طرف امپولو فرو کرد 
من:وای مردم 😭
کیارش:خدانکنه عزیزم تموم شد 😘
بعدم طرف دیگمو بیشتر کشید پایین میدونسم نروبیونه قلبم انقد محکم میزد گفتم الان میاد تو دهنم  🤦‍♀😭 برگشتم ببینم داره چیکا میکنه که درپوش سوزنو ور داشت ی لبخندم بهم زد 😘سرمو کردم تو بالشت و گریمو ادامه دادم ۲ ۳ بار پنبه کشید بعد فرو کرد از لحظه ورودش سوختم 😭
تو بالشت جیغ میکشدمو گریه میکردم پامم هی تکون میدادم ولی چون پاشو گذاشته بود رو رونام تاثیری نداش🤦‍♀
کیارش:ای وای من مائده خانوم تموم شد عزیزم 
قربونت برم تموم شد 😘 پنبه گذاشت و ماساژ داد محکم منم دسمو گذاشتم روشو برگشتم 
کیارش:الهی دورت بگرم‌ببخشید خانومم😘کمپرس کنم ؟
من:😭ن... ن... خوبم فقط اب بده 
(انگا هنو تو پام بود میسوخت لعنتی)
من:دیع نمیزنما
 بلندم کرد اب ک خوردم تو چشام نگا کرد گف ببخشید دردت گرف 😘
من:عب نداره فقط تو رو خدا  دیع نزنم 
کیارش:نمیشع ک ولی حالا بخوابیم خعلی خوابمون میاد😐😂
من:بحث و عوض نکنااااا😭👊🏻
بعدم بازم ماساژ داد و خوابیدیم 
پ.ن :وای من هفته ایی دوتا باید بزنم 🥺
دوستان امپوله ام تست کرد روم که ننوشتم دیع طولانی نشع 🙄
یا حق❤️

خاطره سایه جان

خاطره سایه ۸۴

سلام خوبین ؟؟ خوش میگذره ؟؟ احوالتون چطوره ؟ حال گردنای خم شده توی گوشی چی اونم خوبه ؟؟ امیدوارم همه چی خوب و خوش باشه و از همه مهمتر خنده رو لباتون حضور داشته باشه😀

سایه ام سایه ۸۴ .الان زیر کولر روی کاناپه نشستم خنکه ولی بیرون جهنم . بری بیرون میری زیر دوش عرق برمی گردی خونه. چند روز پیش از پله ها افتادم پام در رفت اینقدر درد داشت 😥آره دیگه من و خاطره یهویی📸
الانم پام توی باند پیچیه . حس میکنم تیر خوردم 😂 هیچ کاری نمیکنم فقط از صبح تا شب یه جا میشینم .
چند روز پیش زلزله اومده بود من نمی‌دونستم با این پا چجوری فرار کنم با لی لی کنان و به سختی از پله ها پایین میرفتم بعد می‌دیدم همسایه ها همه دارن هجوم می برن سمت در همین که له نشدم جای شکرش باقیه 😂منم سرعتم کم بود اونا رو نگاه میکردم اشهد می آوردم حس می کردم قراره بمیرم آخه بدجور تکون می‌خوردیم 😅به سختی خودمو رسوندم توی پارکینگ تموم شد . چون غرب کشور زندگی میکنیم عادت داریم ولی این خیلی بد بود غافلگیرمون کرد بابام میگفت بیرون کروناست خونه هم امن نیست مگه بریم آسمان . خدایا ما رو از زلزله کرونا نجات بده . 🤣 واقعا باهاش موافق بودم . توی شهرمون یا خاکه ، یا زلزله و یا سیل می‌دونم استان مناسبی واسه گردشگری نیستیم.😂 راستی تا حالا به غرب کشور یا به استان های کرد و کرد زبان سفر کردید ؟ می‌دونم الان میگید نه دریایی داره ؟ نه جنگلی نه آب و هوای خوبی ، هر لحظه ممکنه بریم زیر آوار چرا بریم ؟؟ 😂
خیله خب بگذریم این خاطره که می‌خوام تعریف کنم مربوط میشه به بریدگی های دردناک با خونریزی زیاد . اصولا من چون کمتر سرما می‌خورم و اگه بخورم هیچ وقت دکتر نمی‌رم و معتقدم که سرماخوردگی نیازی به پزشک نداره تو خونه خودم درمان میشم از انواع روش های صنعتی و سنتی استفاده میکنم بنابراین لازم نمی‌بینم که بریم. حتی اصرار ها هم زیاد باشه تا خودم نخام هیچکس نمیتونه منو ببره دیگه خودتون مستحضرین ببینین قدرت دست کیه 😂💪 پس ا کثر خاطرات من عمدتا در قالب بریدگی ها و یا شکستگی یا معده درد اتفاق می‌افته چون مشکل معده دارم .البته ریه ها و قلبم هم مشکل دارن ولی نه خیلی زیاد یعنی باید مراعات کنم نمیتونم پله ها رو به راحتی بالا برم مگر در مواقع ضروری نفسم می‌ره بعد دور چشام حلقه سیاه میزنه .
به خاطر همین همیشه سعی میکنم از آسانسور استفاده کنم .
اینا همش نتیجه ی اضطراب و استرسه . همیشه سعی کنید استرس و از خودتون دور کنید چون آسیب می‌بینید البته مقدار کمش خوبه چون باعث میشه بیای خودت و از زندگی جا نمونی ولی زیادش نه به سلامتی لطمه وارد می‌کنه .
بله دیگه می‌دونم باید خاطره بنویسم . یادمه روزی بود از این روزهای گرم خرداد .ماه امتحانات . صبح بود حس کردم تخت داره به شدت زلزله بالا پایین میشه ، بعد یه چیز محکم خورد توی صورتم از ترس روی آرنجام بلند شدم . تصویر و نداشتم فقط صدا می‌رسید طول می‌کشه صبح ها راه اندازی شم 😂 . هیچی دیگه خواهرم بود کلا مهربانانه آدم و بیدار نمی کنه از روش های خشن کمک میگیره . بلند شدم رفتم سرویس یه چند مشت آب زدم صورتم هی بتونم دور خودم و ببینم با مخ نرم تو در و دیوارا . سریع صبحانه خوردم آماده شدم برم امتحان . آخرین امتحانم بود خوشحال بودم . رفتم مدرسه تقریبا یک ساعت بعد اومدم خونه توی مسیر خونه از خوشحالی فقط می‌خوندم دوست دارم زندگی رو ، دوست دارم زندگی رو خوب یا بد اگه آسون یا سخت نا امید نمی شم چون دوست دارم زندگی رو . رسیدم خونه برقا رفته بودن. بالا اشاره کردم باید سعی کنم کمتر از پله استفاده کنم بله دیگه مجبور شدم از پله ها استفاده کنم تپش قلب شدید میگیرم به خاطر اونه نفسم دیگه می‌ره .سریع کلید و انداختم تو در رفتم داخل خواهرم مدرسه بود مامانم هم داشت برگه صحیح میکرد اصلا نمی‌تونستم حرف بزنم سریع رفتم توی اتاقم چند پاف اسپری کردم تو دهنم بتونم نفس بکشم رفتم پیش مامانم اولین سوال
مامانم : خوبی چی شد ؟
من : هیچی برقا رفته از پله ها اومدم بالا تنگی نفس گرفتم .
مامانم : عیب نداره بشین تا یکم آب برات بیارم .
رفته بود توی آشپزخونه حالا دیگه صداشو برده بود بالاتر تا من بشنوم
مامانم : سایه راستی امروز امتحانت چطور بود ؟ خوب بود
من : آره مامان خیلی ساده بود .
مامانم : خب خدارو شکر .
مامانم آب و میوه رو آورد اول یکم آب خوردم بعد میوه ها رو یه بغل زدم رفتم جلو تلویزیون یکم شبکه خبر دیدم بعد هم تبلیغ های تلویزیون رو آخه سه دور زدم روش اینا بهتریناش بودن .😅دیگه رفتم گرفتم خوابیدم بیدار شدم خواهرم اومده بود خونه تا عصر از زندگی لذت می‌بردم . دیگه حوصله ام سر رفته بود .من وقتی حوصلم سر می‌ره کتاب میخونم کلا حس می کنم اگه کتاب بخونم وقتم الکی تلف نمیشه . به هر حال به نظرم از خیلی کارهای دیگه نمیتونه با ارزش تر باشه .
( فرهنگی کی بودم من ؟😂) آره دیگه یه ذره کتاب خوندم منتها حوصلم باز داشت سر می‌رفت . حالا موقع مدرسه همیشه آرزو داری یک ساعت بیکار باشی وقتی بیکاری میگی کاشکی یه کاری باشه من انجام بدم کلا از هیچ شرایطی راضی نیستیم . 😅
بعد از این رفتم مزاحم خواهرم شد همیشه رو مخش اسکی میرم گناه داره بنده خدا 😂 بعضی وقتا میگه سایه من نمی‌دونم از دست تو سر به کوه بذارم سر به بیابون بذارم برم کجا ؟؟
رفتم در اتاقش اول دروباز میکنم بعد در میزنم 😂کلا خوشم میاد از خودم.🤗
سارا: کسی بهت اجازه داد بیای تو
من : نه راست میگی ها 🤔
سارا : پس الان برو بیرون در بزن دوباره بیا دوست دارم اذیتت کنم .
کلا سارا همیشه اینجوریه خیلی سربه‌سر آدم می‌زاره .
ناچار دوباره رفتم پشت در ، در زدم
سارا : نیا
من دستگیره ی درو چرخوندم رفتم تو
سارا : مگه نمیگم نیا
من : 😏😡
سارا : باشه شوخی کردم بیا تو
خلاصه کنم رفتم تو نشستم با ذوق داشتم از حس امروزم براش میگفتم که امتحان آخرمه ولی انگاری حرف های من هیچ جذابیتی برای نداشت اینجوری نگاه میکرد 😕 راحتم داشت به کارای خودش می‌رسید و اتاقش و تمیز می کرد منم گفتم کمکش کنم نگاه کردم روی میزش یه کوه برگه باطله بود
من : سارا چرا اینارو پرت نمی‌زنی ؟
سارا : نمی‌دونم
من : من الان می توانم یه لطف بزرگی در حقت بکنم و اینا رو پرت بزنم بجاش چی بهم میدی ؟
سارا : هیچی
من : باشه حالا پرتشون میزنم . اما یادت نره من چه لطفی در حقت کردم .
سارا : حالا
منم کاغذ ا رو بلند کردم ( می‌دونم الان هی دارین می‌خونیم تا من آمپول بخورم 😅می‌خورم نگران نباشید )
رفتم نزدیک آشغالی دیدم پره تا چشم کار می کرد فقط برگه توش بود .آشغالی من پر توش موی سر چون موهام بلنده سارام همیشه آشغالی شو برگه تشکیل میده منم گفتم این همش برگه است بزار با پا فشارش بدم این برگه ها برن زیر تا جا واسه اینا شه ( امان از تنبلی 😅 )
اینجانش و دقت کنید (شاید برای شما هم اتفاق بیفتد 😂)
روز قبلش سارا یه لیوان توی اتاقش از دستش میوفته و لیوان طی یک حادثه خورد میشه . سارا هم محرمانه میاد قسمت های بزرگتر شو با دست جمع می‌کنه و بقیه شو با جارو جمع می‌کنه .
منم از همه جا بی خبر پام و کردم تو سطل یه لحظه تمام کف پام سوخت ناخودآگاه گفتم آی پام .
خواهرم اومد رو سرم.هنگ کرده بود .
سارا : چیشده ؟؟
من : چی تو آشغالی بود ؟؟
یه لحظه اومد خودش گفت یعنی خاک تو سرت نکنن کی پاشو می‌کنه این تو ، تو دومیش باشی ؟؟
من : چی بهش اومده؟
سارا : چیزی نیست نگران نباش
ولی از روی رنگ چهره سارا می شد فهمید که وضعیت
خرابه.
دیگه مامان و بابام و صدا کرد اومدن رو سرم .بابام سریع رفت لباس پوشید عین کیسه برنج بلندم کرد انداختم صندلی عقب ماشین از درد داشتم میمردم چندین برگ دستمال کاغذی پیچیده بودن دور پام ولی وقتی رسیدیم بیمارستان تمام دستمال ها خیس خون شده بودن .با برانکارد بردنم تو خوابوندم روی یکی از تخت های اورژانس دکتر اومد نگاه کرد بعد رفت و با دو تا پرستاربرگشت سریع یه دستکش پوشید پرستارا فقط گرفته بودنم گفتم بخدا فرار نمیکنم له شدم زیر دستتون .😅
هیچی دیگه چی بشه آقای دکتر شروع کرد شیشه درآوردن اونقدر داد زدم صدام گرفته بود یکسره پام می سوخت در همین حین بخیه اش هم کرده بودن . از درد تمام بدنم خیس عرق شده بود کم کم هی بی‌حال تر میشدم یکی از پرستارا میخواست سرم وصل کنه منم خوب نباید چیزی میگفتم اگه می گفتم باید غرورم میزاشتم زیر پا کلا دوست ندارم کسی از ترسام باخبر شه همیشه خودم و قوی نشون دادم .💪 هرکسی که منو میبینه فکر می‌کنه خیلی مغرورم هرچی هم باهام حرف بزنی نم پس نمیدم حواسم به همه چیز هست 😅 خواهرم میگه تو می‌تونی یه جاسوس دوجانبه خیلی خوب باشی باید استخدامت کنن. 😂
خلاصه سرم و وصل کرد یه نگاه انداختم سمت راست به مریض دیدم هم سرش هم پاش و باند سفید بسته بودن به نظرم بیش تر شبیه گوش پاکن بود تا آدم 😂. یه نگاه انداختم سمت چپ گلاب به روتون یکی داشت بالا می‌آورد حالم از زندگی بهم خورد تصمیم گرفتم به سقف نگاه کنم نور لامپ بدجور میخورد تو چشمم کلا گفتم چشمامو ببندم بیشتر به نفعمه .
اینقدر درد کشیده بودم دیگه گیج بودم واقعا خودمم نمی‌دونم چطوری خوابم برد وقتی بیدار شدم هنوز سرمه تموم نشده بود نمی‌دونم چرا اینقدر سرعتش پایین بود .
بابام : بهتری بابا درد نداری ؟؟
من : پام درد می‌کنه
بابام : تا تو باشی دفعه ی بدی پاتو نکنی تو سطل آشغال
من :😐 
پرستار اومدم طرفم سرم و درآورد فعلا دو مرحله رو پشت سر گذاشته بودم یه دفعه دیدم یه سرنگ باز کرد شیشه آمپول و شکست کشیدش فقط داشتم نگاش میکردم گفت برگرد گفتم جان ؟؟!😥😳
گفت میگم برگرد . دیگه ماتم برد .اون لحظه موندم چیکار کنم مقاومت کنم ؟؟ نکنم ؟ آیا باید غرورم له شه ؟ 😕 همینجور داشتم سبک سنگین میکردم بابام طی یه حرکت دست به کار شد .
گرفته بودم راه حرکت نداشتم .آمپول و فرو کرد خیلی دردم اومده بود ( موندم آمپول این همه درد و از کجا میا

ره ؟؟😂)گفتم آی بابا توروخدا
بابام : یه ذره دیگه تحمل کنی تمومه
من : تموم نشد ؟
اون لحظه درآوردش منم یه نفس راحت کشیدم . پزشک هم اومد توصیه هایی کرد از قبیل نباید به پات فشار بیاری ، باید پانسمانشو زود به زود عوض کنی و...
رفتیم خونه . مامانم برام سوپ درست کرده بود تمام غذاهای مورد علاقه ام توی اون چند روز بهم میداد .هی قربون صدقم می‌رفت حس میکردم زخم شمشیری ، تیری بهم اصابت کرده 😂 تا دو روز من فقط آمپول می‌زدم. سر اونا هر چقدر تلاش کردم بپیچونم موفق نشدم. 😐و لطف بابام شامل حالم شد .( رفته دوره کمک های اولیه )همیشه قدرت دست خودم بود ولی به خاطر پام ناتوان شده بودم آخه من نمیشینم حرف بزنم راضی کنم فرار میکنم .😂 حتی یه بار یادمه توی بیمارستان فرار کردم البته وقتی بچه بودم ماشین بهم زده 😁وایمیسادم آمپول و میزدم بهتر بود 😅

بله و این چنین خاطرم تموم شد ⁦☘️⁩
متشکرم که وقت گذاشتید و خاطرمو خوندید . سپاسگزارم 🌹
پی نوشت : سال ها پیش ، حاکمی بود که به یکی از سوار کارانش گفت : اگر بتواند اسبش را سوار شود و مقدار سرزمین عجایب را که دوست دارد ، بتواند با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید .
همان طور که انتظار می رفت ، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هرچه بیشتر سرزمین ها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن . با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می‌تاخت.
اسب را هرچه سریعتر می تازاند. حتی وقتی گرسنه و خسته بود ، متوقف نمی شد ، چون میخواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیش تری را طی کند .
وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید ‌. خسته بود و داشت می مرد.از خودش پرسید : چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدار زمین به دست بیاورم؟ درحالی که درحال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم . 
داستان ذکر شده شبیه سفر زندگی خودمان است .
برای به دست آوردن ثروت ، قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم .ما از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف کرد ، غفلت
می کنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم .
روزی به گذشته نگاه می کنیم . متوجه خواهیم شد که هیچ گاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی توانیم زمان هایی را که از دست داده ایم را برگردانیم .( نمی توان آب رفته را به جوی بازگرداند.)
زندگی تنها پول درآوردن و قدرتمند شدن و به دست آوردن شهرت نیست ، زندگی قطعا فقط کار نیست ، بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد .زندگی تعادلی است بین کار و تفریح ، خانواده و اوقات شخصی .
بایستی تصمیم بگیری که چطور می توانی با دیگران به توافق برسیم اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه درونیت باشد .
شادی معنا و هدف زندگی است . هدف اصلی وجود انسان . اما شادی معنا های متعددی دارد.
چه نوع معنایی را شما انتخاب می کنید ؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد ؟
امیدوارم تقدیرتون پر از شادی باشه 🍀
خدانگهدار 🌹

خاطره هلیا جان

سلام به همه ی عزیزان
هلیا هستم از اردبیل بابام متولد اردبیل و استاد دانشگاه هست و مادرم متولد استان مازندران شهر ساری و دبیر هست،متاسفانه یا خوشبختانه در خانواده ای بدنیا اومدم که از صد درصد هشتاد درصدشون پزشک هستن،خاطره ای که میخوام بگم درباره ی بدترین اتفاقی هست که تا امروز برام اتفاق افتاده:😢
عصر بود که یکی به گوشی بابام زنگ زد و بابام چیزی نگفته قطع کرد و گفت کار داره میره و بر میگرده ما رو هم موقع رفتن گذاشت خونه مامان بزرگم که پیش داییم باشیم تنها نباشه آخه مامان بزرگ و بابابزرگم خونه نبودن ،خلاصه چند ساعتی از اومدن ما میگذشت که بابام زنگ زد و با صدای گرفته گفت که دارن با دایی بزرگم میان خونه مامان بزرگم (بابام فکر کرده بود که ما برگشتیم خونه خودمون واسه همون زنگ زده بود که بریم خونه مامان بزرگم)خلاصه بابام اینا رسیدن داییم وقتی ما رو دید افتاد زمین و باگریه گفت بیچاره شدیم بابارفت دیگه پشیمون نیست دیگه نداریمش و...😭😭😭 که یکدفعه همه با هم گفتن چی و هرکس یه گوشه افتاد😢 من دیگه نتونستم اون وضع رو تحمل کنم و با داداشم رفتم بالا اتاقم (من چون نوه اول هستم و معمولا زیاد میرم خونه مامان بزرگم و میمونم ،اتاق شخصی دارم اونجا)تقریبا اگه اشتباه نکنم ساعت نه یا ده بود که داداشم خوابید اما من فقط به بابابزرگم فکر میکردم و می گفتم نه اشتباه شده بابابزرگ من زندست و واقعا نمیتونستم باور کنم که دیگه بابابزرگم نیست ( چون بابابزرگ من هر روز پیاده تا مطبش می رفت تا ورزش کنه ،هر هفته با دوستاش پیاده روی وکوه می رفت و هیچ مشکلی هم نداشت.)تا اینکه نزدیک های صبح آماده شدم و قبل از اینکه کسی بفهمه با بابام رفتم مدرسه (شاید بگین تو اون وضعیت چرا مدرسه رفتم،بابام گفت نرم اما من می خواستم تنها باشم تو اون وضعیت تو خونه نباشم یکی ام اون روز امتحان داشتیم و معلم گفته بود نباید هیچ کس غیبت کنه)
تو مدرسه فقط به این فکر می کردم که چه اتفاقی میتونه افتاده باشه و الان حال مامان بزرگم چطوره ؟(آخه مامان بزرگ و بابابزرگم بهم خیلی وابسته بودن)واسه همون نه هیچی از درس فهمیدم نه از اینکه چطور امتحان رو دادم .
موقع برگشتن دخترعموم اومده بود دنبالم و پیاده برگشتیم و چون صبح با عجله از خونه مامان بزرگم رفته بودم مدرسه لباس گرم با خودم همراه نداشتم واز اونجایی که هوای اردبیل همیشه سرده حس کردم سرما خوردم.
وقتی رسیدیم خونه و دیدم همه لباس سیاه پوشیدن یکدفعه اشکم در اومد و سریع رفتم تو اتاقم 😭😭😭(تو خونه ی ما یه رسمی وجود داره که میگن سیاه رنگ خوش یومی نیست و هیچ وقت همینطوری لباس سیاه نمیپوشن حتی یادمه بابابزرگم یه بار داییم همینطوری لباس سیاه پوشیده بود عصبانی شد،شاید باور نکنید اما من تا اون موقع لباس سیاه نپوشیده بودم )خلاصه چند روز به همین روال گذشت اما من از سرماخوردگیم به کسی چیزی نگفتم ولی واقعا دیگه جون نداشتم، چون من معمولا یا مریض نمیشم یا اگه بشم یه جوری میشم که پدرم درمیاد و چون تو اون مدت هم زیاد تحرک کرده بودم حالم بدتر شده بود (دلیل اینکه با اون حالم کار می کردم و به هیچ کس از بیماریم چیزی نمی گفتم این بود که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده سر بعضی چیز های خنده‌دار و بچگانه بعضیا چه آشنا چه غریبه پشت سرمون حرف درآورده بودن و نمیخواستم استراحت کردن من واسشون بهانه بشه )تا اینکه سومین شبی که از فوت بابابزرگم می گذشت وقرار بود نصفه شب مامان بزرگم برسه داییم بعد شام فهمید مریضم,اومد اتاقم و معاینم کرد و بعدش یکم عصبانی شد و گفت: چرا نگفتی حالت خوب نیست و با این حالت کار کردی؟من هیچی نگفتم چون واقعا حالم بد بود و حق داشت ،بعد اینکه از اتاق رفت بیرون چند دقیقه بعدش با چندتا قرص و سه تا سرنگ برگشت اول دارو هارو با آب داد خوردم بعد گفت:برگرد اینارو بزنم راحت شی ،نمیدونم چطوری تونستی تا الان با این درد دووم بیاری ؟
منم برگشتم هرچند یه کوچولو خجالت می کشیدم اما چاره ای نبود حالم چندان تعریفی نداشت،بعد اینکه آمپولا رو آماده کرد اومد نشست رو تخت پیشم و وقتی پنبه رو کشید و گفت نفس عمیق بکش اولی رو زد و بعد چند ثانیه درآورد که چندان دردی نداشت ، دومی هم مثل اولی بود اما امان از دست سومی که از وقتی زد تا درآورد درد وحشتناکی تو پام حس می کردم (دردش طوری بود که من که دوست ندارم موقع آمپول زدن صدام در بیاد دیگه نتونستم تحمل کنم و فقط می گفتم خواهش میکنم درش بیار وداییم می گفت تموم شد ، تموم شد اما مگه تموم می شد) ، بعد از اینکه تموم شد داییم ازم عذر خواهی کرد که دردم اومد و رفت بیرون منم نمی دونم قرصا اثر کرد یا چی خوابم برد که با صدای گریه ی همه بخصوص مامان بزرگم که بقیه سعی داشتن آرومش کنن بیدار شدم تقریبا یه ساعت بعد که صدا ها کم شد مامان بزرگم یواش اومد اتاقم من اول خودم رو زدم به خواب (چون میدونستم اگه مامان بزرگم رو ببینم نمیتونم خودم رو کنترل کنم و دوباره 

با هم گریه می کنیم)اما بعدش با شنیدن صدای گرفته مامان بزرگم که به مامانم میگفت هلیا چرا اینقدر داغه ؟ چون دلم براش تنگ شده بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بیدار شدم و با اولین کلمه‌ای که گفتم سلام و بغلش کردم اینگار داغ دلش تازه شد و دوباره گریه کرد و گفت:هلیا دیدی ،دیدی چطور منو تنها گذاشت و رفت،دیدی چطور تنها شدم...😭😭که من فقط در اون مدت نفس عمیق می کشیدم که بغضم نشکنه😭😭 ،فقط آخر سر گفتم:مادرجون ما نمیزاریم تنها باشی،الان روح پدر جون اذیت میشه تو این کارارو میکنی و راضی نیست تو اینطوری می کنی با خودت که بازم با گریه گفت: چطوری غیرتش قبول کرد منو اونجا با غریبه ها تنها بزاره ؟چطوری راضی شد اینکارو با من بکنه؟...خلاصه فکرم کنم یه نیم ساعت چهل دقیقه ای با هم حرف زدیم که من دیگه هیچی نگفتم که بتونه خودشو سبک و راحت کنه.
😭
فردای اون روز قرار بود بابابزرگم رو بیارن و مراسم تشییع جنازه انجام بشه ،من هر چه قدر اسرار کردم که منو با خودشون ببرن برای آخرین بار بابابزرگم رو ببینم و باهاش خداحافظی کنم😭😭 ،نبردن و گفتن من باید پیش بچه‌ها بمونم و مراقبشون باشم .
چند ساعت بعد وقتی همه از مراسم برگشتن از بس گریه کرده بودن هیچ کدوم حال نداشتن😭😭 ،همون موقع یکدفعه یکی از نزدیکترین آشناهامون حرفی زد که دیگه واقعا صبرم سر اومد (مامان من وخانوادش هیچ وقت اگه کسی حرف بد زد یا تیکه ای انداخت جوابش رو نمیدن و میگن بزار بگه و این منو بیشتر اذیت می کرد که هر چقدر بهش کسی چیزی نمی گفت اون بازم با اینکه حالشون رو میدید از موقعیت سو استفاده می کرد و به کارش ادامه می داد .)و خواستم برگردم چیزی بگم که چشام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه وقتی بیدار شدم رو تخت بودم و سرم به دستم وصل بود.
همینطور که داشتم با خودم حرف می‌زدم و دعا می کردم بابابزرگم برگرده(من تا چهلم بابابزرگم باور نمی کردم که واقعا دیگه بابابزرگم نیست و به خودم روحیه می دادم که الان یکی میاد زنگ خونه رو میزنه و اون شخص بابابززگمه ،حتی هر وقت زنگ خونه رو میزدن من فکر می کردم بابابزرگم داره زنگ خونه رو میزنه،هرچند هنوز هم نتونستم این موضوع رو کامل قبول کنم.)که داییم و مامانم اومدن تو اتاقم و مامانم اومد پیشم رو تخت نشست و گفت:بهتری؟چرا خودت رو اینقدر سر حرف بقیه اذیت میکنی؟بزار هرچی می خواد بگه مگه هر کس هر حرفی زد درسته و ما باید بهش جواب بدیم هدف اون همینه که ما رو اذیت کنه تو چرا اون رو به هدفش نزدیک میکنی؟ما سپردیمش به خود خدا مطمئنم خدا خودش بهتر جوابش رو میده،تو کاری باهاش نداشته باش (مامان من خیلی صبوره واقعا نمی دونم چطوری میتونه اینقدر صبور باشه)
داییم هم وقتی ما حرف می‌زدیم به دیوار تکیه داده بود و حرف های مامانم رو تایید می کرد ،بعد اینکه این حرفا تموم شد داییم اومد سرم رو از دستم درآورد و گفت برگرد آمپولات رو بزنم.منم به کمک مامانم برگشتم و سرم رو گذاشتم رو پای مامانم اولی رو که زد یکم درد داشت اما قابل تحمل بود اما دومی خیلی میسوزوند نمیدونم چرا اونقدر سوزش داشت یا من تحملم خیلی کم شده بود یا اینکه مشکل از خود
آمپوله بود .
خلاصه اون چند روز یعنی تقریبا سال اول برای من مثل یه عمر گذشت ،روزهایی که فقط کارم شده یواشکی گریه کنم و خودم رو خالی کنم اما پیش بقیه خودم رو قوی نشون بدم ،روزهایی که شکسته شدن و پیر شدن اکثر اطرافیانم رو دیدم.روزایی که خیلیا رو شناختم و به عمق حرف آدم ها رو در روز های سخت بشناسید پی بردم.

به بزرگی خودتون ببخشید اگه ناراحتتون کردم و طولانی شد این چند روزه خیلی دلم برای بابابزرگم تنگ شده به خاطر همون خواستم خودم رو با نوشتن آروم کنم.

قدر مامان بزرگ و بابابزرگ ها رو بدونید اونا واقعا فرشتن.انشالله که سایه ی بزرگتراتون تا آخر عمر بالای سرتون باشه🌼🌼.

بعضیا دلتنگ صدا میشن
بعضیا دلتنگ چهره میشن
اما یه نوع دلتنگی هست که بدجور آدم رو مچاله میکنه
اونم اینه که دلتنگ حضور کسی شده باشی و دیگه نباشه

هر سوالی داشته باشید می تونید بپرسید اگه سوال طوری باشه که بشه جواب داد حتما جواب میدم.

خاطره مهران جان

با سلام مجدد خدمت همه دوستان،از اونجایی که فعلا شیفت نیستم و اندکی سرماخوردگی دارم و سعی میکنم جلو چشم وحید نباشم اومدم تو اتاق که هم ادامه خاطره علیرضا رو براتون بگم هم از کتک خوردنم بگم هم به قولم عمل کنم
فردای اون روز دوباره آرش زنگ زد جواب دادم گفتم سلام برادر آرش خوبی؟جان؟یهو با توپ پر گفت مهران کجااااااایی؟گفتم بیمارستانم دیگه طوری شده؟گفت مرد حسابی مسخره کردی هی هر روز بیمارستان این چه وضعشه؟اه یه بار شد من زنگ بزنم خونه باشی؟به توام میگم رفیق؟گفتم آرش جان خوب کارم داخل بیمارستانه،محل کارم اینجاست کجا برم؟میخوای دفعه بعد زنگ زدی میگم شرکت فنی مهندسیمگفت نمک نریز بابا علیرضا پدر منو در آروده هر کار میکنم نمیاد بریم درمانگاه آمپولشو بزنی میمردی کمتر آمپول میدادی؟گفتم آرش جان لازمه بعدم من عصری میام خودم براش میزنم خودتو خسته نکن،گفت خوب زودتر بگو باشه و قطع کرد(مردم عجیب شدن)منم روپوش پوشیدم و از در اتاق رفتم بیرون ولی چشمتون روز بد نبینه همین که در اتاق رو بستم یهو یکی پرید یقمو گرفت و کوبیدم به در منم که کمرم ناقص خورد به دستگیره در یه لحظه نفسم بند رفت فکر کنم چند ثانیه طول کشید به خودم اومدم دیدم یه آقایی یقمو گرفته داره داد میزنه من زن و بچمو از شما میخوام چند نفرم سعی داشتن از من جداش کنن،گفتم آقا چه خبرته رعایت کن اینجا بیمارستانه چی شده؟زن و بچت کین؟مگه مریض منن؟یهو یه دونه خوابوند زیر گوشم گفت اسم خودتونو گذاشتید کادر درمان بعد هیچ غلطی نمیکنید خلاصه که نه منو ول میکرد نه حراست میتونست از من جداش کنه،نه درست حرف میزد که بفهمم چی به چیه؟گفتم آقا اینجوری که داری منو میکشی بیا بریم تو اتاق من صحبت کنیم اصلا هرچی شما بگی فقط یقمو ول کن گفت بریم ولت نمیکنم خلاصه با بدبختی درو باز کردم منو هول داد رو صندلی خودشم نشست روبه روم یهو زد زیر گریه گیج شده بودم،پاشدم براش آب آوردم وقتی آروم شد برام تعریف کرد که عید پدرش رو به خاطر کرونا از دست داده (پدرش بیماری قلبی داشته) حالا هم خانومش مبتلا بود و بیمارستان بستری بود خیلی دلم گرفت گفتم برادر من آروم باش بهم بگو پزشک خانومت کیه تا کمکت کنم باهاش صحبت کنی،گفت نمیدونم من مشهد نبودم تازه اومدم گفتم خوب اسمش رو به پذیرش میگفتی تا راهنماییت کنن،گفت ببخشید اولین نفر که دیدم شما بودید
منم عصبی بودم یهو پریدم به شما،خلاصه بردمش پذیرش و پزشک خانومش رو براش پیدا کردم رفتم سراغ کار خودم ولی به طرز عجیبی کمرم درد میکرد با هر زوری بود اونروز تا ساعت 6 بیمارستان بودم بعدم زنگ ردم وحید اومد دنبالم رفتیم خونه،یکم استراحت کردیم به وحید گفتم پاشو بریم آمپول علیرضا رو بزن من نمیتونم گفت چته؟گفتم هیچی پاشو بریم آماده شدیم رفتیم با هم علیرضا تا منو دید یهو گفت به خدا بیاین طرفم فرار میکنموحید گفت چی کارش کردی؟گفتم هیچی به خدا خوب حالش خوب نبودیهو یه نفر از پشت سر سلام دادم دیدم خاله آرشم اومده(مامان علیرضا)قبلا دیده بودمش گفت ممنون آقای دکتر داروهاتون خیلی خوب بوده علیرضا هر وقت مریض میشد یه هفته طول میکشید سرپا بشه ولی الان یه روزه خوب شدهگفتم کاری نکردم اگر الانم همکاری کنه فردا خوب خوب میشه،مامانش گفت پاشو علی خودتو لوس نکن یه آمپوله دیگه پاشو،گفت نمیخوام،هی ما گفتیم پاشو گفت نه و نشسته بود رو مبل رفتم کنارش یکم نگاش کردم گفتم گل پسر وزنت زیاد نیست میتونم بغلت کنم ببرمت ولی خودت بیا باز گفت دیگه مامانش عصبی شد گفت پا میشی یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی خلاصه با اکراه پاشد رفت اتاق آرش منم آمپولارو آماده کردم دادم دست وحید گفتم من دارم میمیرم امروز از پا در اومدم کار خودتو رفتیم اتاق آرش دیدم نشسته خودم طی یه حرکت خوابوندمش بماند که کمرم نصف شد بعدم با آرش آمادش کردیم یعنی جا داشت منو میکشت،وحید گفت بابا دوتا دونس دردم نداره به خدا به خاطر خودتو ما که دشمنت نیستیم تا وحید سوزنو فرو کرد شروع کرد داد زدن حالا دردم نداشتا خدایی کلرفنیرآمین درد نداره دیگه قبول کنید
تموم شد سمت مخالفش رو پنبه کشید آروم سوزنو فرو کرد که باز شروع کرد داد زدن گفتم اااااااااا چته کرم کردی واسه پنادر داد نزدی واسه 6.3.3 داد میزنی بسه دیگه خودم حالم خوب نبود اونم رو اعصابم بود،تموم شد وحید یکم جاشو ماشاژ داد گفت پایان عملیات ولش کنید یهو داد زد همتون برید بیرون،رفتیم خونه وحید گفت تو چته منم ماجرای امروز رو براش تعریف کردم و رفتم لباس عوض کنم که دیدم با یه سرنگ پر اومد تو اتاق گفتم این چیه گفت پیروکسیکام زود آماده شو بزنم میخوام برم شام درست کنم،گفتم خوبم نمیخواد گفت مهران اون روی قشنگ منو بالا نیار بخواب دیگه کمرت صاف نمیشه،دیدم راست میگه
خودم آماده شدم(تا این حد منطقیم)وحید گفت سفت نکنیا گفتم قول نمیدم ولی سعی میکنم آروم دو سه بار پنبه کشید و یهو سوزنو فرو کرد،گفتم آی وحید گفت یه کم تحمل کن داشت دردش زیاد میشد که درش آورد گفت استراحت کن شام آماده شد صدات میکنم.
اینم ادامه خاطره و اینکه دیدین سر قولم هستم
به وحیدم گفتم بیاد خاطره بزاره و میاد
روزگارتون خوش رفقای جان،یا حق

خاطره سپیده جان

🌸🐦زندگی موسیقی گنجشک هاست🍃
🍃زندگی باغ تماشای خداست🍃
🍃زندگی یعنی همین🍃
🍃🍃🌸پروازها...
☀️صبح ها...☀️
🤣لبخندها....
🎶آوازها......🎵
سلاممممممممممممممممHiممممممممممممم 🤓🤓 حال دلاتون چطوره ؟😉خب خببب چه میکنید بااا گرمییی هواا و بی حوصلگی این روزا؟؟😥 چقد سخته روزهاییی که با ماسک و دستکش سپری میشه.. روزاییی که با خیال راحت نمیتونی قدم بذاری تو خیابوناااا .... چقد زندگی هاا عوض شدد... وضعیتی که هیچوقت فک نمیکردیم برامون پیش بیادد.... کی فکر میکرد یه ویروس کوچولو این همه دنیااا رو تغییر بده ؟.......☹ بیایید دعاا کنیم🙏 به حال بیماران .. ... برای سلامتی کادر درمان ... دعااا کنیم برای رهایی از این روزهااا 😥😏
خب بریم سراغ خاطرمون : چند روزی بود احساس میکردم سرماا خوردم اماا به روم نمیاوردم چون بااا هر عطسه نگام میکردن که کرونا گرفتم 🤣 کلااا شرایط این روزااا همینه کسی که عطسه و سرفه میکنه همه یک صداا میگیممم وایییی تو چشات کرونااا داره ....🎶 بالاخره چند روزی گذشت و ابریزش و بی حالی شروع شدددد امااا با قرص و اینا تا حدودی کنترل کردم امااا رسید روزی که این علائم در مادر عزیز هم احساس شد 🤣 راه فراری نبود میدونستم دکتر در انتظارمه اماا میگفتم حال من که خوبه مطمنم که دکترم برم آمپول در کار نیست ....😏 باباهم تو خونه همش خط و نشون میکشید به دکتر میگم برات آمپول بده (اصلاااا من نمیدونمم چه کنم با عشق پدر و مادر به آمپول اخه 🤣دکترم راضی باشه حتمااا باید به اصرار امپول نوشته بشه 🤣)خلاصه سوار ماشیین شدیم و پیش به سوی کلنیک خیلییی خلوت بود و صدای شکستن شیشه امپول بوی الکل و آی و اخ دیگ استرسمو زیاد کرده بود .... رفنیم داخل دکتر مامان رو معاینه کردن و مامان گفت از دخترم گرفتم منم دیگ اینجوری که مگه من چه کردم اخه ؟😳😳😳 خلاصه من روی صندلی نشستم علائم رو گفتم دکتر گفت چشاتم که خیلی قرمز شده مطمنی فقط ابریزش داری یا به خاطر ترس آمپول میگیی گفتم نه بخداا راس میگم بابا هم گفت حالا راستم بگی اقای دکتر لطف میکنه ۵.۶ تا آمپول مینویسه برا دخترم 🤣 بااا چشام به بابا اشاره کردم دارم برات پدر از دکتر تشکر کردیم و رفتیم بیرون بابا دارو هامونو اورد مامان هیچ امپولییی نداشت به شدت متعجب بودم امااا من یه امپول بتامتازون داشتم 😥😥😥میدونستم کوچیکع و درد نداره امااا خب بالاخره امپوله دیگ بابا هم همش شکلک در میاورد امپول دادم به خانومه گفت برو دراز بکش ... رفتم دراز کشیدم شلوارمو کمی دادم پایین و دستمو جلو دهنم گذاشتم ... هیچ چیز بدتر از انتظار برای امپول نیست واقعا🤣🤣 پرده کنار رفت و خانومه اومدددد اسنرسم خیلیی زیاد تر شددد خانومه شلوارم رو بیشتر کشید پایین با سردی الکل شک شدمم خیلی سرد بود واقعا🤣 تو قلبم انقلابی به پا بود 😥سوزنو خیلی بد وارد کرد منم سفت شدم وسطاش کمی سوخت ولی چیزی نگفنم تا چسب زد و رفت یه نفس کشیدم اخیییش تموم شد ...😎 سوار ماشین شدیم مامان گفت حالا که بیرونیم بریم آمپول آقاجونم بزنیم ( هفنه ای دو تا آمپول داره ) حالاااا رسیدیم خونشون مامان گفت اقاجون بی زحمت تو اتاق دراز بکشین بیام ... اقاجون گفتت میخوام دخترم بزنه مامان گفت هنوز که بلد نیستتت ولی میاد یاد بگیره مامی آمپول و اماده کرد و پنبه رو الکل زد و رفتیم به اتاق ... مامان شلوارشو داد پایین گفت ببخشید دیگ اذیتت میکنیم همه جاا جای سوزنه مامان چند بار پنبه کشید و بعد سوزن و وارد کرد وسط تزریق اقا جون گفت اخ اخ مامانی گفت تموم شددد و کشید بیرون 🙈🙈 بعد مامان بزرگم گفت که دکتر به منم امپول نوروبیون داده اماا درد داره نمیخوام بزنمم مامانم کههه عاشق امپول زدننن 😂😂 یواشکییی رفت امپول و اماده کرد گفت مامان بیاااا اماده شووو مامان بزرگ‌ از همه جااا بی خبر گفت نه بابااا من نمیزنم من نمیخوام بابامم گفت حاج خانوم یعنی جی برات لازمه دیگ پاشو عروست بزنه 😂😂 اونم میگفت نه درد داره نمیزنمم اقاجون گفت خانوم پاشو برو بزن دیگ دیگ مجبور شد بره تو اتاق مامان میگفت درد داره خودت میدونی سفت نکن دردت کم میشه همش میگفت اه ادم پشیمون میشه یه چیزی میگه هاااا شلوارشو کشید پااییین دراز کشیددد مامان پنبه رو کشید وارد کرد مامان بزرگ گفت اخ اخ اخ مامان تزریق میکرد و میگفت نفس عمیق بکیش اماا همش میگفت اخ ای ای خیلیی میسوزه بالاخره تموم شد و گفت اخ این امپولا چین که این همه درد دارن اخه 😂 دستشو گذاشته بود حای امپول و هر چند دقیقه یه بار میگفت آی آی آی باباهم هنش میخندید 😂😂رفتیمم خونه و بابا گفت دیدی دکتر برات امپول نوشت حالااا هی ادا امپول زدن در میاورد منم خیلی حرص میکشیدم گفتم تلافیییی میکنممم 😎😎 بابا رفت دراز بکشه به مامان اروم گفتم بابا میگه بیا برا منم امپول نوروبیون بزن 😂😂 مامان گفت باشه الان میزنم اتفاقا خیلی وقته که نزدم براش اخ نمیدونین چقد خوشحال بودم 😂😂 مامان با امپول اماد

ه رفت به اتاق و در و بست منم پشت در منتظر بودم که بابایی چطور سورپرایز میشه 😂بابا گفت این جیه اوردی با خودت مامی گفت وااا سپید گقت بابا میگه براامنم بزن 😂😂 بابا گفت خیر من همچین حرفی نزدم
مامی گفت واا یعنی جی ؟؟ حالا دیگ اماده کردم دراز بکش بزنمممم 🙈🙈 کمی گذشت و صدای بابا اومد که میگفت توروخدا بقیش و نزن فقط بکش بیرون اخ اخ بسه بعد تموم شدن رفتم تو اتاق گفتممم باباییی خوشت اومددد ؟😂😂 هیجی دیگ بابا از جااا پرید تا جون داشت قلقلکم داددد منم فقط جیغ میزدممم 🙈🙈🙈 اینم خاطره مننننننننننننننننن 🌸🍃🌸🍃🌸

💚: مرسییی که خاطرم رو خوندین👀
❤: در بدترین روزها امیدوار باش که همیشه زیباترین باران از سیاه ترین ابرها می بارد
🧡:زندگی به من یاد داده برای داشتن آرامش و آسایش امروز رابا خدا قدم بر دارم و فردا رابه او بسپارم
💜:وقتی شما کم بدست می آورید ،بیشتر می خواهید ،هنگامی که بیشتر بدست آوردید باز هم بیشتر می خواهید . اما وقتی که آن را از دست دادید تازه می فهمید که همان مقدارکم کافی بود.
💙:هنگامی که در شادی به روی انسان بسته می شود بلافاصله در دیگری باز می شود اما ما آنقدر به در بسته خیره می شویم که در باز شده را نمی بینیم
💚:تقدیم به همه دوستای عزیزممم
https://digipostal.ir/golli

خاطره ثنا جان

سلاااااام من ثناام🙂
خیلی وقته که خواننده خاموشم 17سالمه ودرخانواده ازنعمت حضور هیچ پزشکی بهره مندنیستیم😁(الحمدالله😑😂) تادلتون بخواد مهندس داریم(حتی ازنوع بیکارش یامهندسی ک مهندس شده ولی کارش ربطی نداره😂) ولی کسی به سمت پزشکی رو نیاورده
تک دخترم ویه برادر 3ساله دارم،وهنرستانی ام ومعماری میخونم😍📏📐
مامان بنده یه آدم احساسی ودلسوز تشریف داره❤️(شبیه اکثرمامانا) و درکل رابطه خوبی داریم🤞
ازاونجا که من 13وخورده ای سال تک فرزندبودم بیشتراز رابطه مادر ودختری رابطه خواهرانه وصمیمانه ای بینمون شکل گرفته... این خانومه ازبچگیم که من می‌برده دکتر جای آمپولا یاتوهمون داروخونه بوده ونمیگرفته یا توسطل آشغال😁

استدلالش هم این بوده که بچس من دلم نمیاد نگهش دارم وگناه داره😁(شاید دلیلای قانع کننده بیارید برای اشتباه بودن کارمامانم ولی دمش گرم دیگه😂)
تاااا15سالگی من
اردیبهشت بود که برای چهلم یکی ازاقوام دور با یکی ازفامیل هاوبیشتر دوست خانوادگیمون که دخترشون دوست صمیمی من باشه (بهار که هم سنیم🙂❤️) راهی شمال شدیم
کل راه توآفتاب بالباس مشکی که داشتم میسوختم😒 گذشت وده بار خودمو سرزنش کردم که چرا یه چی دیگه نپوشیدم که عوض کنم وآخریادم میفتاد خب داریم میریم مراسم وجای لباس عوض کردن نیست(مگه عروسیه لباساتو دربیاری لباس قشنگه رو بپوشی😐) اینطور قانع میشدم

درنتیجه فقط تونستم کفش پاشنه بلندمو(که درسقوط ازش خداحافظی کردم... خدابیامرزه هنوز توجاکفشی نو مونده😂😂) بایه کفش اسپرت راحت عوض کنم
مامانم هم همین کارو کرد و وقتی نزدیک شدیم من ریز ریز کفشامو عوض کردم ولی مامانم کفشاش تو صندوق عقب بود😐تواون شلوغی بابام گفت پیاده بشید برم ماشینو پارک کنم بعدبیام....مامانم سری کفشاشو برداشت وبابام نگهداشته بود بقیه ماشیناپارک کنن تابره مامانمم کنار کفشش زیپ داشت تکیه داده بود به ماشین مشغول عوض کردن منم داشتم جمعو حاضرغایب میکردم خلاااصه درهمین لم دادن های مامانم بابام راه افتاد لحظه آخرگفتم مامان، باباااا(نیفتاد ولی من تاآخرمجلس خندیدم) کفشاشو خلاصه پوشید بعد از اینکه نشستیم هرچنددقیقه یاد مامانم میفتادم وخندم میگرفت(عاقاچرا مجلس ختم اینجوری میشه باکوچکترین اشاره خنده میگیره ودیگه قطع نمیشه😂)
خلاصه مجلس تموم شد وشب بابهار وبقیه (این بقیه دایی بهارهست که منم دایی صداش میکنم) 
وصبح بعد یه صبحانه مختصر به سمت جنگل وبعدش برگشت به خونه راه افتادیم
بعضی وقت هاکه زیاد توماشین بمونم یامعدم خالی باشه حالت تهوع میگیرم اون روز هم ازاون روزا بود...
چون مافقط برای ختم رفته بودیم وسیله ای برای بیرون موندن نداشتیم... (منقل وسیخ وزیراندازو میگم) درنتیجه توی راه،، رفتن دنبال وسیله
یه عادتی که دارم بخاطرهمینکه معدم بهم نریزه توی ماشین چیزی نمیخورم مامان بهم سیب تعارف کرد منم دیدم ضعف دارم ازش گرفتم حس کردم حالم بده ها اما خودمو کنترل کردم
تارسیدیم جنگل حالم بهم خورد توماشین😐(متاسفم بخاطر گفتنش ولی تاعوض کردن روکش ماشین لکش نرفت که نرفت😐😂)
لباسامو عوض کردم ورفتم پیش بقیه
سردم بود ولی دوتاپتو که پتوی خودمم بود انداخته بودن بعنوان زیرانداز😐
هی خودمو کنترل کردم که مثلا حالم خوبه قرص خوردم به بهارگفتم بریم توماشین دراز بکشیم ماشین بالاتر ازجامون بود
عاقا رفتیم منم که اون روز حساسیت ماشین پیداکرده بودم😂دویدم رفتم ودوباره....
بهار بلند مامانمو صداکرد خالههه خالههه بیا
مامانم گفت چی شده گفت خاله بیا ثنا
(یه حالتی گفت خودم نگران خودم شدم هیچ، مامانم میگفت فکرکردم افتادی😂)
عاقا به سختی منی که دراز نمی‌کشیدم جلوبقیه توجمع بخاطرحالم خوابیدم😐بدون پتو چون دوتاپتو مونده بود یکی زیرایلیا(برادرم) بود بچه جاش بدنشه یکی هم روش بچه سردش نشه😐منم مظلوم کنارش خوابیدم
وقتی برگشتیم بابام قبل خونه رفتن به سمت درمانگاه رفت خلاصه کنم براتون بامامان رفتیم داخل مطب وبه مامان سپرده بودم بگه آمپول نده دکترهم نه که جوون نباشه ها اماپیرهم نبود وکاملاجدی😐
معاینه کردو میخواست بنویسه مامانم گفت و حرفش تموم نشده بود دکتره به من نگاه کردباصدای بلند گفت چلوکباب بنویسم😐بستنی چطوره وکلا من😐😶
گفت حالت بده باید بزنی منم تودلم😏
گفت زود اومدی هنوز ویروس کامل خودشو نشون نداده کم کم علائمش بیشترمیشه...
خلاصه اومدیم وگفتم بریم خونه وحالم بدشد میام میزنم
دمشون گرم به حرفم رفتن😂
اومدیم وازناهار هیچی نفهمیدم ونتونستم بخورم
گذشت تافرداش مدرسه هم نرفتم وحالم بدتربود
(شمافکرکن برات آب پرتقال بگیرن وازشمال هم کلوچه بیاری تومعدت نمونه😑)
روزبعد باهرسختی و درمانی بود رفتم مدرسه
اون روز یه طرح داشتیم که غذادرست کنیم وتوحیاط جمع بشیم.. غذامون ساندویچی بود من که حال تکون خوردن نداشتم
همه وسایلش روخورد کردم گفتن میتونی تزئین کنی گفتم آاااره بابا ازمامانم یادگرفتم این شکلی خوردکنم وفلان خیااالتون راحت😎
یه ربع بعد

 دیدم ظرف که درست حسابی نیست یه کاسه بود😐(من برنامه هام برای یه ظرف سالاد خوری مستطیل بود که بریزم😂😂)
تواون شرایط مغزم جواب نداد دیدم هویجم کمه😐خیارم بدشکله😐خلاصه روهم ریختمشون گفتم تموم شد😁
قیافه همشون😕😳🤢
من🙄😌😁
یکیشون گفت زحمت نکش بده من نمیخواد تزئین کنی😂
منم گفتم بلدمافقط هویج کم شده اندازه یه دایره نبود دورش بریزم نصف دایره شد😂😂‌بقیش هم آماده شد وسفرمون روچیدیم...
به هرسختی بود نصف ساندویچموخوردم(شده یه چیزی رو نخورین بمونه دلتون هیچی هم جبران نکنه؟!) این ساندویچ هم همینجوری شد..😑
گذشت تا دو روزبعد مامانم راضیم کرد که بریم دکتر واینا تابهترشی کم کم هم داشت منو برای پذیرش آمپول آماده می‌کرد که چیزی نیست که یه ثانیس ولی خوب میشی ومن قانع شدم🙂😁😑جونم براتون بگه رفتیم دکتر ودکتر درسکوت معاینه کرد ونوشت
اومدم کلا یه آمپول بود اونم تب بر😎من که نمیدونستم چیه مامانم هم بخاطراینکه سوزنش ونبینم که اضطراب نگیرم نشون نمیداد
رفتم داخل تزریقاتی مامان هم داشت ریزریز توصیه میکردکه دردت گرفت اینجوری کن واینکارو نکن وفلان
تارفتم نشستم روتخت مامی خانوم هم چون دل دیدنش رو نداره گفت برم حساب کنم😐موند بیرون😐

عاقامن خاطره خونده بودما میدونستم چخبره اماانگارنمیدونستم
همونجور دراز کشیدم که پرستاراومد وگفت آماده شودیگه😐(ازدفعه بعدش دیگه درحدی راه افتادم که تو اسلوموشن آماده شم چرا اسلوموشن بالاخره حالم بده دیگه بعد استرسم که دارم آروم پیش میرم😁) عاقا بسم الله گفت وزد منتظر یه درد طولانی بودم که دیدم یه نفراومد داخل وزنه شروع کرد حرف زدن
برگشتم دیدم رفته😐تموم شد😐(آمپول انقدر بی غیرت، عاقا یذره میزاشتی صدام درآد اسمش ابهت داره خودش هیچی نبود😕😂)
مامانم هم بایه قیافه😁 اینجوری بالاسرم بود گفتم تموم شد😐؟ گفت آره میخوای یکم بشین امابلندشدم راه افتادم ویکم که گذشت فقط یکم تیرمیکشد اماخب اذیت نکرد🙂


تاحالاشده حالتون بدباشه یه جابرید که انگار درمانتون اونجاست؟
مامان بنده متولد شهریاره وخانوادش اونجاهستن
شهریار خونه دوم منه (خونه مادر بزرگم🙂) خیلی وقت ها بیشتراز خونه خودمون برام آرامش داره
تادوروز دکتررفت

اما بارسیدنم به شهریار اثری از مریضی نبود😁
خاطرم تموم شد
ببخشیدکه طولانی شدوخستتون کردم ومتاسفم اگه بد شد وحوصلتون روسر برد
ممنون که باهام همراه بودید
دوستتون دارم
ثنا🙂🤞

خاطره سوین جان

سلام بالاخره بعد از چندماه موفق شدم بیام و یه خاطره بذارم اسم من سوین 😉 همونی که یه عمو هامین دارم که خیلی بهش وابسته ام یه عمو دیگه هم دارم که اسمش هیراد بود از عمو هامین خوش اخلاق تره و مثل عمو هامین سریع عصبانی نمیشه یادتون اومد ؟

خاطره : این خاطره برای امسال تو آبان ماه بود که میخواستن مارو ببرن اردو یه پارک تفریحی با تلاش های من و زن عمو تونستیم عموهارو راضی کنیم فرداش با بچه ها تقسیم بندی کردیم که کی چی بیاره از اونجایی که عمو هامین عمرا اجازه میداد که برم چیپس و پفک و لواشک کرانچی و پاستیل بخرم تصمیم گرفتم زنگ بزنم به دایی آرسام که پایه شیطنت هام هست شب زنگ زدم به دایی ،دایی : جانم سوین من : سلام آرسام جونم دایی : بچه تو کی یاد میگیری به من بگی دایی من: 😊😊 ببشید دایی جونم (ببخشید ) دایی : حالا چرا آروم حرفی میزنی من : چون الان عمو میاد دارم آروم حرف میزنم متوجه نشه دیگه دایی : باز میخوای چیکار کنی آتیش پاره که کسی نباید بفهمه من : هیچی میدونی که فردا میخوام برم اردو دایی : بلههه خبر دارم من : میشه بیای دنبالم فردا ببریم مدرسه دایی : فقط ببرم مدرسه ؟ من : اره دیگه 😆
دایی : باشه میام من : وایی خیلی جیگری بوج بوج ( 🙃🙈🙈) فقط به عمو هامین زنگ بزن خبر بده خداحافظ نداشتم بدبخت یه خداحافظی کنه گوشی و قطع کردم گذاشتم رو میز و دراز کشیدم رو تخت چند دقیقه بعد عمو هامین اومد تو اتاق : سوین جان من : بله عمو ، عمو هامین :آرسام زنگ زده بود ؟ من : چیکار داشت ( من که از چیزی خبر نداشتم 😆) عمو : گفت فردا میاد دنبالت تا ببرت مدرسه من : اهان باشه عمو : پس بگیر بخواب دوباره رو تخت دراز کشیدم عمو پتو انداخت و پیشونیمو بوس کرد.من : عمو جونم برام داستان بگو ( هنوز این عادتمو ترک نکردم 😥) عمو : چشم چشماتو ببند ، اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد با صدای زنگ ساعتم بیدار شدم عمو زودتر از من رفته بود بیمارستان بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم لباس پوشیدم کیفمم برداشتم رفتم تو آشپزخونه طبق عادت همیشگی عمو برام لقمه آماده کرده بود و تو برگه تاکید کرده بود که حتما بخورم با صدای زنگ آیفون رفتم دیدم که دایی آرسام پایین منتظره سریع کتونی هامو پوشیدم رفتم تو جلوی در من : دایی جونم بند کتونی هامو ببند دایی یه نگاه تاسف بار بهم انداخت و خم شد بندهامو بست و گفت چطوری عزیزم ؟ من : خوبم دایی : خب کجا بریم ؟ من : مدرسه دیگه دایی : وروجک من تورو میشناسم
من : فروشگاه 😆 دایی : از اولم منتظر همین بودم رفتیم فروشگاه دایی یه چرخ برداشت منم هر چی دستم میومد چندتا چندتا میریختم تو چرخ دایی : سوین جان عزیزم اینارو بخوری حالت بد میشه هااا من : فقط من نیستم که
نگران نباش دایی خاکی باش 😂 دایی : الان هامین اینجا بود گوشتو میپیچوند بدو بریم دیر شد رفتیم رسیدیم مدرسه سریع یه ماچ از لپش گرفتم و سریع رفتم تو مدرسه برای طولانی نشدن خاطره خلاصه کنم که روز فوق العاده ای بود خیلی خوش گذشت و منم خیلی زیاده روی کردم تو خوردن و متوجه شدم معده ام سنگین شده ولی به رو خودم نیاوردم رفتم بعد از مدرسه سرویس منو برد خونه عمو هیراد چون عمو هامین بیمارستان بود میرفتم اونجا بعد میومد دنبالم سریع رفتم تو خونه و زن عمو گفت : عزیزم برو دست و صورتتو بشور و عمو هیراد هم تو اتاق خوابه بیدارش کن بیاین من : چشم رفتم دست وصورتمو شستم رفتم اتاق عمو رو تخت خواب بود طی یه تصمیم ناگهانی با لبخند شیطانی پریدم رو تخت 😊 و خودمو انداختم رو عمو هیراد عمو : وروجک عمو باز شیطونی کردی همیشه شیطنت هات زودتر از خودت اعلام حضور میکنه من : عمو چقدر میخوابی تنبل نباش دیگه عمو : سوین جان من ساعت ۱۰ صبح تازه از بیمارستان اومدم دیشب تا صبح نخوابیدم تازه سه ساعته خوابیده بودم
من : ببخشید زن عمو گفت بیدارت کنم عمو : قربونت برم بلند شو بریم ببینیم
زن عمو چیکار کرده، دستمو گرفت رفتیم سرمیز با اینکه میلم اصلا نمیکشید ولی سعی کردم بخورم ولی با بی میلی عمو : سوین جان چرا نمیخوری ؟
من : چیزه عمو یه ذره امروز خوراکی زیاد خوردم برای همونه ولی زن عمو غذات خیلی خوشمزه شده دستت دردنکنه زن عمو : نوش جونت عزیزم بعد از ناهار رفتیم تو پذیرایی کنار عمو نشسته بودم عمو : اردو خوب بود ؟ من : بله خیلی خوش گذشت یه انیمیشن پیدا کردم و با عمو دیدیم کم کم داشت خوابم میبرد عمو : سوین جان برو رو تخت بخواب با کمک عمو رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم من : عمو پیشم میخوابی ؟ عمو: باشه عزیزم و کنارم دراز کشید (هنوز باید یک نفر کنارم باشه تا بخوابم 😐) وقتی بیدار شدم کسی پیشم نبود رفتم بیرون زن عمو الهه نقاش و تو اتاق مخصوصش داشت نقاشی میکشید عمو هم رو مبل ها نشسته بود و تلویزیون میدید من : سلام عمو : سلام عزیزم میخواستم برم کیفم بیارم تا درس بخونم که با پیشنهاد وسوسه کننده عمو که چایی با نون خامه ای بود مسیرم عوض کردم

به  آشپزخونه رفتم ?

? وقتی مطمئن شدم نون خامه ای نمونده از آشپزخونه اومدم بیرون (شکمو هم خودتونید ) رفتم درس های فردا خوندم تا شب عمو هامین اومد شام خوردیم برگشتیم خونه عمو : سوین بدو سریع لباساتو عوض کن برنامه اتو جمع کن خیلی دیر شده باید بری بخوابی من : چشم ۹
سریع کارام کردم رفتم رو تخت خواب که یادم افتاد مسواک نزدم ولی تنبلیم میگرفت بلند شم از رو تخت عمو : سوین مسواک زدی ؟ من : بله (الکی 😆) عمو : پس بخواب بدو دوباره طبق شب های قبل برنامه ما تکرار شد تا من خوابم ببره نمیدونم چه ساعتی بود که با دل درد و سنگینی معده بیدار شدم گلاب به روتون رفتم دستشویی و هر چی از صبح خورده و نخورده بودم بالا اوردم 🙈 حالم بد بود و دلپیچه و حالت تهوع داشتم همیشه وقتی اینطور میشم سرگیجه هم میگیرم میخواستم عمو بیدار کنم ولی دلم نمیومد رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم تا شاید بتونم بخوابم که دیدم نه نمیشه انقدر رو تخت تکون خوردم که عمو بیدار کردم عمو وقتی منو دید با تعجب گفت : سوین چرا بیداری تو ؟ داشتم فکر میکردم بگم بهتره نگم بهتره عمو : سوین ؟؟ من : دلم درد میکنه عمو دلپیچه دارم عمو : چرا زودتر بیدارم نکردی اخه 😞 بیا دراز بکش من : میشه معاینه نکنی دردم میگیره عمو : نخیر نمیشه 😡
هنوز به اون درجه نرسیدم که بدون معاینه نسخه بنویسم انقدر پاهامو خم کرده بودم و به پهلو دراز کشیده بودم که عمو نمیتونست معاینه کنه بالاخره کفر عمو در اوردم که با عصبانیت گفت : سوین 😡😤 مثل دختر خوب دراز کشیدم معاینه ام کرد یه نسخه نوشت رفت بیرون و دوباره اومد پیشم یک ربع بعد با صدای زنگ آیفون رفت از اتاق بیرون (نسخه داده بود آژانس ببره داروهارو بگیره چون من تنها میموندم خونه داد به آژانس ) اومد تو اتاق در سکوت یه سرم برام وصل کرد که کم کم حالم بهتر شده خوابیدم صبح وقتی بیدار شدم و به ساعت رومیزی نگاه کردم نه بود رفتم سریع بیرون از جلو در اتاق داد زدم : عموووو ، عمو چرا بیدارم نکردی دیرم شد . عمو : سوین آرومتر امروز نرو مدرسه تا بهتر بشی منم بچه خوب : چشم عمو : بیا صبحانه بخور من : نه عمو دوباره حالم بد میشه عمو : یعنی چی بدو ببینم من : عمو..... عمو : صبحانه
( چرا هیچ وقت نمیتونم از صبحانه خوردن در برم ؟)نشستم صبحانه خوردم رفتم تو پذیرایی و تلویزیون روشن کردم داشتم کانال عوض میکردم که با عمو با یه آممول به دست اومد : سوین دمر بخواب این آمپول برات بزنم من : عمو من که خوب شدم میشه نزنم عمو : نخیر نمیشه من : عمو لطفا عمو : سوین نگفتم از این رفتار بدم میاد میدونی که خوشم نمیاد سر آمپول باهام چونه بزنی 😡 پس بخواب رو مبل دراز کشیدم عنو خودش لباسمو درست کرد و پنبه کشید : یه نفس عمیق بکش هم زمان با نفس من آمپول فرو کرد ( اخه چقدر من مظلوم آمپول میخورم😉) اولاش درد زیادی احساس نمیکردم ولی یه دفعه شروع دردش شروع شد بدجور میسوخت : آی عمو خیلی درد داره درش بیار لطفا عمو : تا سه بشماری تمومه بالاخره آمپول کشید بیرون و با پنبه جای آمپول ماساژ داد متنفرم از این کار احساس میکنم بیشتر دردم میگیره 🤕
عمو : تموم شد میتونی بلند شی خودش رفت سرنگ انداخت تو سطل و دستاشو شست ، تمام .
♡یه پیام ادبی برای هامین جونم : من میام اینجا خاطره میخونم همه بعد از آمپول زدن یکی نازشون میکشه برای ما برعکس ما باید ناز این عمو بکشیم که شاید اخم هاشون‌باز بشه خوب عمو جون یه ذره انعطاف پذیر باش همینه دیگه هیچکی بهت زن نمیده موندی رو دست من 😂
ایموجی که برات انتخاب کردم اینه 😡😡 کلا من چه کاری کنم که مورد تایید خودت باشه چه خرابکاری کلا همینی 😡۸۰ درصد قیافه ات همینه 😡😡 ۱۵ درصد هم اینی 🤔🤔 اون پنج درصد هم اگر ما شانس داشته باشیم که قسمت ما بشه اینی 😄 کلا قیافه جالبی نداری (😂😂🙈🙈)
♡ یه چیز دیگه اگه خاطره امو خوندی شب من نمیام خونه ،خونه عمو هیراد ک زن عمو الهه میمونم 🙃
♡ خداحافط بچه فکر کنم خاطره با جزئیات فراوان شده اگه خسته شدید ببخشید 🙂🙂
( ساره جونم من تو شمارش پارت های خاطره فکر کنم یه شما جا گذاشتم
ولی همه رو به ترتیب فرستادم .)

خاطره مهران جان

سلام رفقا،حال و احوال چطوره؟خیلی خیلی دلتنگ همه بودم،امیدوارم همه سلامت و شاد باشید و در خانه بمانید😊لطفا🙏
میدونم دیر اومدم غر غراتون به سرم،ولی دیگه شما شرایط رو بهتر میدونید تو این روزگار کرونایی همین که به ما۱ساعت وقت استراحت میدادن بال در میاوردیم،نه به خاطر خستگی که قطعا سلامتی مردم مهم تر از خستگی ماست،باور کنید من فقط دلم میخواست از اون لباسا بزنم بیرون مخصوصا الان ک گرماااااا اصلا نگم براتون،به خاطر خودتون به خاطر همه همکارای ما میدونم رعایت میکنید ولی بیشتر رعایت کنید...این از درد و دل و اما اصل مطلب بریم سراغ خاطره:
همین هفته قبل بود ماام ک طبق این سه ماه دائم الشیفت😁 آرش جان که معرف حضور هستن زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت کجایی دکتر؟گفتم شهربازی خب بیمارستانم دیگه،گفت مهران جان پسر خاله من سرماخورده از نوع شدید هر کاریم میکنیم دکتر نمیره،میخواستم بیارمش پیش شما یا وحید گفتم نه بیمارستان نیا من صبح میام خونه،الانم یه شرح حال بده بگم چی کار کنید تا بیام،وحیدم شیفت بود اون روز،گفت ببین سرفه خشک نداره پس کرونا نیست ولی بقیه علائم رو داره😅عاشق شرح حالشم،گفتم خیلی خوب برای پایین آوردن تبش پاشویش کنید،دارو بهش ندید،دمنوش پونه و آویشنم بهش بدید من صبح میام،بعد از شیفت اول رفتم خونه دوش گرفتم حدود ساعت ۱۰ بود که وحیدم اومد بهش گفتم میای بریم طبابت گفت جان عزیزت ولم کن از دیشب یه پا اورژانس بودم خیلی شلوغ بود،زنگ زدم به آرش گفت بیداریم بیا که بچه از دست رفت،رفتم بعد از سلام و احوالپرسی به مامانش رفتیم تو اتاق آرش،پسر خالش(علیرضا)بنده خدا اصلا حال نداشت معاینش کردم گلوش بد بهم ریخته بود آنژیم شدید بود،گفتم علیرضا باید یه چیزی بخوری،من میرم داروهاتو بگیرم گفت توروخدا آمپول ندید(۲۳ سالشه)گفتم حالا وقت چونه زدن نیست به آرشم گفتم برو یه لیوان شیر عسل بیار براش تا من برم داروخانه گفت خودم میرم،گفتم کارتو بکن اومدم،رفتم داروهاشو گرفتم برگشتم،مامان آرش گفت مهران جان مادر این بچه از آمپول میترسه چی کار کنیم؟گفتم نگران نباشین درستش میکنم رفتم تو اتاق،به آرش گفتم چیزی خورد گفت بله دکتر آمادس واسه آبکش شدن😅تا اینو گفت یهو علیرضا نشست گفت نه نه گفتم ک نمیزنم،گفتم با من چونه نزن هر چی بیشتر چونه بزنی به ضررته،گفت خواهش میکنم من میترسم،گفتم پسر خوب نمیخوام اذیتت کنم ولی لازمه،بدنت ضعیف بشه مستعد کرونا میشی این خیلی بدتره،خلاصه نیم ساعت حرف زدیم تا راضی شد یه دونه بزنه منم گفتم اوکی یه دونه😉با کمک آرش آماده شد منم رفتم بیرون از اتاق ۳تا آمپول آماده کردم(اپوتل،پنادر،ب کمپلکس)برگشتم تو اتاق،دیدم آماده شده آرشم نشسته کنارش،رفتم بالای سرش گفت علیرضا جان اصلا سفت نکن درد نداره،پنبه کشیدم سمت راستش گفتم نفس عمیق و آروم سوزنم فرو کردم یه لحظه تکون خورد ک آرش سریع کمرشو گرفت همین ک تزریق رو شروع کردم سفت شد هی میگفت درد داره توروخدا،گفتم شل کن معلومه اینجوری درد داره،گفت نمیتونم گفتم شل نکنی همینجوری میزنم تا یه ماه نتونی درست بشینی،میدونستم درد داره ولی چاره ای نبود،آروم اطراف سوزنو ماساژ دادم همین ک شل شد سریع تزریق کردم بنده خدا دردش اومد ولی مجبور بودم،دیدم حواسش نیست سریع سمت چپش رو پنبه کشیدم و بعدی رو زدم تا خواست سفت کنه سریع کشیدمش بیرون گفتم تمام،به آرش اشاره کردم کمرشو بگیره گفت نه نه ولم کن گفتی یه دونه،گفتم یه دونه دیگه مونده به جون خودم راست میگم بزنم خلاص دیگه منو نمیبینی،داشت التماس میکرد ک نه دلم سوخت چون پنادر بود گفتم باشه بزار یه کاری میکنم دردت کم شه به آرش گفتم نگهش دار تا بیام رفتم از مادر آرش یخ گرفتم گذاشتم جایی ک میخواستم تزریق کنم بعد آروم سوزنو فرو کردم(چون یکم بیحس میشه درد کمتر میشه)کم کم تزریقش کردم گفتم علیرضا جان خوبی؟درد داری؟بنده خدا با بغض گفت چرا تموم نمیشه؟گفتم یه کوچولو مونده بعد از چند ثانیه درش آوردم و دوباره یخ گذاشتم براش کلیم معذرت خواهی کردم ک اذیت شد،بیچاره میگفت نه من شمارو اذیت کردم ببخشید،خلاصه هی معذرت خواهی میکردیم😂فرداشم با وحید رفتیم اینبار حالش بهتر بود زورش زیاد شده بود منو آرش گرفتیمش تا وحید بزنه😁
اینم خاطره،امیدوارم هیچ وقت غم و غصه راهی به دلتون نداشته باشه،یا حق🌹