سلام به همه دوستان
به تازگی باکانالتون آشناشدم.رزهستم ۱۹ساله
من یک خواهردوقلوی عزیزترازجان به نام یاس دارم(واقعادنیا دوقلویی خیلی خوبه هرکی دوقلو نیست واقعا دلش بسوزه)سال کنکورمامتاسفانه به دلیل عدم هماهنگی گزینش فرهنگیان وسنجش من ویاس ازهم جداشدیم ومن دانشگاه فرهنگیان قبول شدم وخواهرم گفت به خاطر تنهانبودن من یک سال دیگرتنهایی برای کنکور می خواند تا ۳سال بعدی باهم باشیم .روزهای اول خیلی برام سخت بودتااینکه تمام شد ومن ویاس دوباره درکنارهم هستیم اززیبایی های دوقلویی تا اینجا بگم که اساتیدماراباهم جابه جا می گیرندوماهرکاری دلمان بخواهد انجام می دهیم.خیلی خوش میگذره
من ویاس تابه حال داروی تزریقی نداشتیم حتی پنی سیلین!
البته دوراز واقعیت نیست چون من ویاس ازچیپس وپفک ولواشک وهرچیز غیرطبیعی وناسالم دردنیا بدمان می آید ونمی خوریم از کودکی با میوه ها وموادطبیعی رارابطه بهتری داشتیم تامواد مصنوعی.
تافراموش نکردم بگویم ما۶تاعموداریم که هرکدام یک دکان(به قول خودشان)دارند وما موقع تصادف یا تعمیراتومبیلمان غم نداریم.پدرم مهندس مکانیک ومادرم مربی آموزشگاه است وطب سنی وسوزنی هم خوانده وماهمیشه باداروهاش زودخوب میشیم.(کلا خانواده ی دوستدار طبیعت هستیم)
من و خواهرم در دبیرستان رشته تجربی بودیم در۱۷ سالگی کنکور دادیم رتبه مان به پزشکی اصفهان نمی خورد ولی می توانستیم جاهای دیگر رابزنیم بامخالفتهای شدید پدر مان که دختر نباید راه دور برودنتوانستیم در رشته پزشکی تحصیل کنیم و انتخاب بعدی مافرهنگیان بود دردانشگاه فرهنگیان کانون ها وانجمن هاوتشکلات فراوانی وجوددارد بایاس درکانون سلامت عضوشدیم وبعد ازچند ماه به خاطرکارکرد خوبمان معاون اول ودوم آن شدیم به همین سبب باپزشکان وکادربهداشتی ودرمانی زیادی آشناهستیم.
من الان کارورزی۲هستم ویاس کارورزldاین به خاطرهمان ۱سالی است که دوباره برای کنکورخواند یاس ۲۴واحد درس های دانشگاه را می گیره تابعضی کلاس هامان باهم باشیم.
اما بریم سراغ خاطره تزریق دوستم
صبح روز شنبه انگار به دستگاه شوک وصل کرده بودن با تکان های یاس بیدارشدم(آدم رابرای نماز صبح اینجوری بیدارمی کنه) رفتم به سمت سرویس بهداشتی اتاقمان صورتم شستم ووضوگرفتم ونمازم خواندم
باهم رفتیم پایین پیش مامان وبابا تاصبحانه بخوریم بعداز کلی شیطونی درآشپزخانه سرمیز حاضر شدیم ومثل دوتابچه خوب صبحانه مان راخوردیم بعدلباس دانشگاه پوشیم (زمان ورودبه فرهنگیان دو تعهدنامه ازشمادردانشگاه می گیرنداولی مثل سوگندپزشکی است تعهد میدی ۳۰ سال برای آموزش وپرورش خدمت کنی ودومی کتباً فقط لباس رسمی بپوشی وکارهای خارج از عرف نکنی مثل رقصیدن درمجالس عروسی😒😒😒)آماده پیش به سوی دانشگاه بایک آجی فوق العاده
ماهمیشه بااتوبوس میرم چون آلودگی هوابرامان مهمه وکمتر پشت فرمون میشینیم ،اتوبوس آمد سوارشدیم بین راه همه دوستامون هم رسیدند ولی وقتی زینب رسید یه حالی بود بهش گفتم خوبی گفت آره بهترازاین نمیشه گفتم مزه ننداز خوب نیستی ها یاس هم درتاکید حرفم سرش راتکان می داد
ازماتایید وازاوانکار
وارد کلاس شدیم تایم اول فلسفه تربیت رسمی وعمومی درجمهوری اسلامی ایران(جونم براتون بگه همه کتاب های زیست دبیرستانمدربرابر این درس ازرو میرند چون این درس خیلی سخته وحشتناکه)زینب بی حال نزدیک ترین صندلی به شوفاژ نشست،ماهم دیدیم حالش خیلی بده کاری به کارش نداشتیم وباگذشتن زمان کلاس بیشترناراحتش می شدیم به یاس یک ضربه زدم گفتم امروز شنبه است دیگه گفت خُب گفتم زینب هم حالشون خوب نیست گفت خُب
بادستم سمت اتاق پزشک دانشگاه اشاره کردم گفت قول شرف می دهم دراین عملیات کمک کنم .
بازیر چشم یک نگاه به زینب کردم دیدم هنوزحالش بده
در زمان استراحت به یاس گفتم مراقب باش بیمار فرارنکنه گفت باشه
منم به سمت اتاق دکتر بدون اینکه از قبل به زینب بگم چون می دونستم فوبیای آمپول دارد درزدم صدا بفرما ازداخل شنیدم ووارد شدم ازشانس بده زینب پزشک آنروز آقا بود .
اول پیش خودم گفتم بهتره نگم ولی بایادآوری حال زینب مصمم شدم که بگم.
دکتر سرش راروی میز گذاشته با ورود من سرش راازروی میز بلندکرد وگفت سلام بفرمایید
خیلی باحالت رسمی وکمال ادب سلام کردم وگفتم یکی ازدانشجویان حالش خوب نیست گفت خوب بیاریدش اینجا تامعاینه کنم گفتم اگر خودش نمیاد شما لطف می کنید بیایید .
بعداز مکثی کیفش رابرداشت وهمراه من آمد اول من وارد کلاس شدم به بچه هااطلاع دادم وتمام بچه ها ازکلاس خارج شدند بعد زینب بادیدن یک آقا همراه مت وخالی شدن کلاس شَستَش خبردارشد پاشد وصاف نشست.
پزشک به سمت زینب رفت زینب گفت من حالم کاملا خوبه ویک چشم غوره به من کرد پزشک گفت بعدازمعاینه تان مشخص می شود.
بیچاره کاردبهش میزی خونش درنمی آمد
رفتم کنارش نشستم ودرگوشش گفتم نگران نباش نمی زاریم تزریقی تجویز کند
یاس هم باسر تایید کردپزشک گفت اگرلازم باشه باید تزریق کنِه زینب هم دستم رافشارمی داد بعدمعاینه گفتم آقای دکتر مراعات دوست مارابکنیدفردا تدریس دارد گفت خانم معلم آینده شما چطوری می خواهید به بچه های مردم درس بدید درحالی که از یک آمپول کوچولو می ترسیددرضمن اگرتزریق کنه برای تدریس حالش خوب میشه.
منم هیچ حرفی برای گفتم نداشتم وقتی دیدم واقعا راست میگوید چطوری به بچه های مردم درآینده بگوییم ازدکتروآمپول نترسید آنوقت خودمان می ترسیم.
پزشک گفت بیارش درمطب چندتاآمپول داره منم بانگاهی که ازدکتر خواهش کنم ولی انگارفایده نداشت بایاس زینب کمکش کردیم بایستاد دربین راه زینب بغض کرده بود واقعا حالش رامی فهمیدم چون درشرایط بدی قرارگرفته بود.
درحال بدی بودیم که دکترسلطانی رادیدم مابااین استاددرس برنامه ریزی درسی راگذراندیم وقتی حال زینب رادید به طرفمان آمد زینب دیگرخودش نتوانست کنترل کند وگریه کرد ولی استاد ماجرارافهمید رفت وبا دکترصحبت کرد وبعد دست زینب راگرفت وبه سمت شکنجه گاه برد من ویاس هم ازفضولی دنبالشان رفتیم استاد زینب رابرد آنطرف پرده وروی تخت خواباندبعدازدکتر داروهاراگرفت درحال آماده کردن بود که یاس گفت کمک لازم دارید استاد گفت ممنون هروقت نیازداشتم اطلاع می دهم
دکترهم رفت پشت میزش نسشت سرش راروی میز گذاشت.
استاد ۳تاآماده کردورفت آنطرف پرده به زینب گفت دخترم آرام باش ونفس عمیق
سکوت خاصی آنجا بود میدانستم که آرامش قبل طوفان هست.
پزشک که ۷پادشاه راخواب می دید باصدای جیغ زینب ازجاپاشد خیلی بد بود هنوزگیج بود من ویاس هم رفتیم آن طرف پرده بله تااینجای کار استاد درحال تزریق دومی بوده که زینب همکاری نکرد ومجبورشد درش بیاورد بعدباعوض کردن سوزن طرف دیگر زینب را پنبه گذاشت گفت دختر خوب همکاری کن تا راحت بشی
بعد نیدل راوارد کرد وزینب جیغ زدن راشروع کرد بعد استاد گفت تمام وپنبه راروی محل تزریق گذاشت همراه استاد آنطرف رفتیم گفت شمادوتا برید سرکلاس هنوز یک سرم وتزریق دیگر هم دارد بایاس از مطب خارج شدیم وبه سوی کلاس ۱۰۲ دویدیم متاسفانه دکتر حجازی سرکلاس بود تاخیری گذاشت وماجرارا براش توضیح دادیم ولی قبول نکرد (آمدیم ثواب کنیم کباب شدیم) وقتی کلاس تمام شد به سمت مطب رفتیم زینب سرمش داشت تمام می شد وخواب بود پزشک هم بادیدن من وخواهرم گفت امان از دوست ترسوشما ماهم که به رگ غیرتمان خیلی بر خورده بود
جوابش راندادیم وبه عنوان که اصلا حرف شما برای مااهمیت نداشت رفتیم پیش دوستمان سرمش تمام شد پزشک سرم را درآورد وزینب رابیدارکردم دکترسلطانی هم رسید وبالای سر زینب رفت ودر آغوش گرفت پزشک هم طبق روال رفت تابخوابد.
زینب ازروی تخت پایین آمد من ویاس کمکش کردیم که کفش هایش رابپوشد وقتی می خواستیم ازاتاق بیرون بیام ازپزشک ودکتر سلطانی تشکرکردیم، پزشک روبه ما گفت درست نیست این همه جیغ برای چندتاآمپول
من نگذاشته ونه برداشته گفتم انگار حال شما نیز مساعدنیست روبه استاد شدم وگفتم دکتر سلطانی لطفا زحمت داروهای آقای دکتر رابکشیدورفتیم بیرون
واردسلف شدیم سوپ برای زینب گرفتیم وسهمیه جوجه کباب زینب رابایاس خوردیم(خب باید درچنین جاهایی کمک کند)فکرکنید ۱پرس ونیم خوردیم وای نتوانستیم ظرف هارابشوییم بردیم خانه مامان برامان شست بعداز خدافظ اززینب روبه سوی خانه شدیم که یاس به یک نفر اشاره کردوکه درست راه نمی رفت
اگر گفتید کی بود!!
پزشک بود که دکترسلطانی ازخجالتش درآمده بوداز آن موقع دیگر آن پزشک رادردانشگاه ندیدم ولی خوب شد یعنی چه معلم جامعه رابه سخره می گیرید.😄😄
رسیدیم خانه استراحت کردیم وعصر آماده شدیم که برویم کانون قلمچی
تمام
باکانال آشناهستم واز وب سایت تان چیزی نمی دانم
خاطره ام را۲۷ خرداد شروع کردم به نوشتن و۲۸ خرداد تمام شد
دارم سعی می کنم به زبان معیاربنویسم داخل همین خاطره هم همین طور
باراولم بودکه برای کانال خاطره نوشتم آرزو دارم لحظات خوبی درکنار خانواده دراین شرایط کرونایی داشته باشید .
لطفا برای ظهور آقا امام زمان وشفاهمه بیماران وحاجت رواشدن حاجتمندان صلوات ختم کنید .
خیلی ممنونم که خاطره یک دانشجو معلم راخواندید🌸 همان طورکه گفتم خاطره تزریق ندارم
ولی خاطره طب کارم می تواند برایتان جالب باشددوست داشتید می فرستم
ارادتمندشما معلمان آینده🌺