خاطره شمیم جان

سلام دوستان وقت بخیر.
شمیم هستم ۲۱ سالمه و بچه اخر خانواده ام ۲ تا خواهر و یه برادر بزرگتر از خودم دارم. دانشجوی عکاسی و عکاس مستند اجتماعی هستم.
در حال حاضر مشکلی با امپول ندارم ولی توی بچگی از امپول بشدت میترسیدم😅.
این خاطره رو هم که میخوام تعریف کنم مربوط به ۵سالگیم هست.
ما تو خانوادمون دکتر نداریم ولی دکتر خانوادگیمون دوست صمیمیه پدرم هست که البته چند ساله رفتن یه شهره دیگه .
منم هرچی خاطرات تلخ از امپول دارم به لطف ایشونه😅
کلا یخچال خونه ما همه جور دارو توش پیدا میشد به طوری که بعضی وقتا که یکم حالمون بد میشد مامانم زنگ میزد به دکتر یه شرح حال میداد دکتر هم میگفت فلان دارو بده بهشون😅
البته میزان نفرت و خاطرات تلخ بنده نسبت به برادر و خواهران گرامی بیشتره😑
یادمه ۴یا۵سالم بود سرما خورده بودم مطمئن بودم که صد در صد امپول رو نوش جان میکنم چون دکتر محترم هیچوقت بدون امپول نسخه مُهر نمیزد😑
بخاطر همین از خونه تکون نمیخوردم مامان منم سعی در گول زدن من داشت ولی من دیگه گول نمیخوردم😅
تا بلاخره با زور و اجبار و گریه و زاری منو بغل کرد و برد دکتر😭
من از خونه تا مطب دکتر گریه میکردم در حین معاینه گریه میکردم در حین خرید دارو گریه میکردم کلا احساس میکردم اگر گریه رو متوقف کنم دارم به خودم ظلم میکنم و عذاب وجدان میگرفتم بخاطر همین تا حد توان گریه میکرم و گلو جِر میدادم😂
جالب اینجاست که مادر بنده و جناب دکتر اصلا اهمیتی به گریه های من نمیدادن اون وسط من داشتم خون گریه میکردم ولی دکتر راجبه دارو ها به مادرم توضیح میداد مادر گرامی هم همه ی هواسش به حرفای دکتر بود😂
بخدا اون وسط از گریه سَقَط میشدم هیچکی به دادم نمیرسید😑😂
یعنی یاده اونموقع که میوفتم دلم برای مظلومیتم و اون اشک ها میسوزه بخدا😭
خلاصه که مادرم دارو هارو خرید و برگشتیم مطب منم که دیدم یه امپول داد دست تزریقاتیه، سوز گریه هارو بیشتر کردم و زدم کانال التماس😂
بازم فایده نداشت دیدم همینجوری بمونم و حرکتی نزنم امپول رو نوش جان کردم پس شروع کردم به مقاومت😂
مطب دکتر جوری بود که یه خونه ویلایی بود و از دره حیاط که وارد میشدی رو به رو یه دره شیشه ای با میله های حفاظ اهنی داشت سمت راستش هم یه در دیگه بود که سالن انتظار و اتاق دکتر توش بود...منم که چسبیده بودم به زمین مامانم بلندم کرد منم شروع کردم کولی بازی در اوردن😅
رسیدیم به دره اتاق تزریقات من محکم چسبیدم به میله های اهنی در😂
هیچ جوره وِل کن نبودم😅
خلاصه که یه ربع ساعت چسبیده بودم به میله های اهنی مسئول تزریقات که مارو میشناخت، اومده بود کمک مامانم دستام رو از میله ها باز کنه😅
دیدم دارن موفق میشن گفتم دستشویی دارم مامانم گفت باشه دستتو باز کن میبرمت .
منم یه ثانیه از ذهنم گذشت که فکر خوبی نیست به بهونه دستشویی دستم رو باز کنم خطر گول زدن هست (یعنی اعتماد موج میزنه😅)بخاطر همین گفتم پشیمون شدم نمیخوام و سفت تر میله هارو چسبیدم و عربده میکشیدم😅
خلاصه با هر سختی بود دستامو باز کردن و بردن روی تخت منم جیغ میزدم که نمیخوام ولم کنید😅
ولی کیه که اهمیت بده😒
اون خانمه هم زود امپول رو اماده کرد منم که مامانم جوری من رو خوابونده بود روی تخت و پاها و کمرم رو گرفته بود که با تخت یکی شده بودم🤦‍♀️😂
بعدش هم خانمه زود پنبه کشید و تزریق کرد تا اونجایی که یادمه درد نداشت ولی بازم من ادم کوتاه اومدن نبودم و تا خوده خونه گریه میکردم😂
یادمه یه دختر بچه ای هم مطب بود طفلکی میدید من چجوری گریه میکنم و ناله و فُغان سَر میدم گُرخیده بود و با تعجب نگاهم میکرد طفلک تو شوک بود😅
مات شده بود رو من😂
خلاصه که تو بچگی کلا دید من این بود بخوای با رشوه و جایزه گول بخوری به خودت خیانت کردی و عذاب وجدان میگرفتم. بخاطر همین اصلا کوتاه نمیومدم حتی با قول جایزه و اینچیزا 😂
(‌استدلالم تو بچگی این بود که با خودم میگفتم شمیم تو اگر جایزه رو قبول کنی و گول بخوری مامان و بابا تو ذهنشون فکر میکنن که موفق شدن گولت بزنن پس قبول نکن تا احساس پیروزی نکنن😁)
ولی خواهر وسطیم اینجوری نبود با قول جایزه زود راضی میشد و امپول میزد استدلالش هم این بود که تو چه با پای خودت بری چه با زور اول و اخر امپول رو خوردی پس بهتره یه چیزی هم گیرت بیاد و بدون درد و خونریزی امپولت رو نوش جان کنی و از جایزه لذت ببری😂
ولی من تا الان افتخار میکنم که هیچوقت گول نخوردم و تا اخرین حدِ توان مقاومت کردم😅از اونموقع دیگه جز واکسن هیچ امپولی نزدم تا ۱۷ سالگی که ۳ تا امپول d3 با تجویز دکتر، هر دو هفته ای یکبار باید تزریق میکردم ،زیاد هم درد نداشت میرفتم بی سرو صدا میزدم و تمام.
یبار هم تو ۱۸ سالگی به صورت خودجوش😁 پاشدم رفتم داروخانه یه ب کمپلکس و b12 خریدم رفتم زدم اخه خیلی کِسِل بودم و فصل امتحانات بود دیگه منم خواستم بدنم رو تقویت کنم😂
اینم از خاطره من
ممنون که خوندید🙏🌻

خاطره هلیا جان

سلام به همه‌ی عزیزان🌻🌻

امیدوارم که حالتون خوب باشه و زندگی به وفق مرادتون بچرخه خاطره ای که می خوام تعریف کنم برای ۲۸ صفر سال پیش هست اوایل آبان بود که قرار بود یکی از آشنایان مثل هر سال آش امام پخش کنن و ما هم مهمون داشتیم.
حوالی شیش صبح بود که بیدار شدم و بعد از انجام دادن کارام حدود چهار ساعت درس خوندم که اگه اشتباه نکنم ساعت یازده و نیم اولین مهمونهامون اومدن و نزدیک های ظهر هم نذری روآوردن مامانم آش رو ریخت تو ظرف و آورد تعارف کرد من گفتم مرسی من نمی خورم که مامان بزرگم گفتن نذری رو می خورن منم به اجبار برداشتم و با توکل به خدا خوردم اوایلش حالم خوب بود اما بعد نیم ساعت معده دردم شروع شد خیلی سعی داشتم خودم رو خوب نشون بدم اما دردش خیلی وحشتناک بود واسه همون عذرخواهی کردم و بلند شدم که برم اتاقم داشتم از پله ها میرفتم بالا از درد نمی تونستم صاف بایستم و خم شده بودم که دایی بابام گفتن صاف راه برو
بله دیگه به هر بدبختی که بود خودم رو رسوندم اتاقم ، مامانم هم که حدس زده بود معدم درد میکنه اومد اتاقم نشست رو تختم پیشم و پرسید _خوبی؟معدت درد میکنه؟+نه مامان جان برو به مهمونا برس من خوبم _رنگت پریده مطمئنی درد نداری؟چیزی نمی خوای؟+نه مرسی
مامانم رفت منم سعی کردم سرم رو گرم کنم که دردم یادم بره ولی نشد کم کم حالت تهوع هم داشت میومد سراغم که یکی در زد اومد داخل دختر دختردایی بابام بود تا دیدمش سکته ی ناقص رو زدم نه اینکه از دیدنش ناراحت شده باشم نه اتفاقا خیلی خوشحال شدم ولی اون موقع وضعیتم اونطوری نبود که بتونم باهاش بازی کنم سرگرمش کنم و اگه بازی نمی کردم هم ناراحت میشد خلاصه خداروشکر با عروسک های داخل اتاقم سرگرم شد و زیاد به من نیاز نداشت تا اینکه داداشم اومد گفت ناهار آمادست بریم پایین به زور خودم رو رسوندم پایین و به کسانی که تازه اومده بودن سلام دادم و نشستم سر سفره برای اینکه لو نرم خودم رو خوب نشون دادم و غذام رو کامل خوردم چون به لطف خدا از هر تخصصی حداقل یک نفر حضور داشتن و پزشکی نبود که نداشته باشیم خلاصه نهار رو خوردیم و سفره جمع شد بماند که حالم با خوردن نهار بدتر شد بعد نهار که بعضی از مهمون های عزیزمون رفتن اتاق مهمان که بخوابن و بعضی ها هم همون تو سالن خوابیدن به مامانم گفتم معدم درد میکنه مامانم یه قرص داد که با آب فراوان خوردم اما تغییر چندانی در حالم ایجاد نکرد گویا معدم از دنده ی چپ بلند شده بود خلاصه تصمیم بر این شد که درد معدم را با آمپول مسکن حل کنیم با هزار مصیبت لباسم رو عوض کردم و آهسته آهسته از خونه خارج شدیم تا کسی بیدار نشه و بعد از خروج از خونه راهی درمانگاه شدیم درمانگاه نسبتا خلوت بود رفتیم داخل تزریقات یک خانم نسبتا جوون مسئول تزریقات بودن و به نظر می‌رسید تازه کار باشن
من رفتم روی تخت نشستم و پس اتمام مذاکرات پدرم و خانم پرستار مبنی بر اینکه بابام می گفت دکتر گفته نصف آمپول باید تزریق بشه اما خانم پرستار چهار پنجم آمپول رو داخل سرنگ کشیده بودند ،خانم پرستار اومدن خلاصه بگذریم از اینها خیلی دلم می خواست به بابام بگم بیرون باشه اما اون لحظه نمی دونستم چه طوری این خواستم رو بیان کنم(هم از لحاظ خجالت و هم از لحاظ اینکه دوست نداشتم شاهد درد کشیدنم باشه) پس برگشتم دراز کشیدم و یک مقدار شلوارم را پایین کشیدم و خانم پرستار هم لطف کردن در صدم ثانیه آمپول رو تزریق کردن که بسی بسیار دردم گرفت این آمپول رو قبل از اون هم تزریق کرده بودم اما تا به حال چنین دردی رو از این آمپول تجربه نکرده بودم موقعی که بلند شدم تمام بدنم تیر کشید واقعا حس میکردم تیر خوردم و هنوز گلوله داخل پام هست.
خلاصه تشکر کردیم و از درمانگاه اومدیم بیرون کم کم دردم کاهش پیدا کرد و اون روز هم بالاخره با همه‌ی خوبی ها و بدی هاش تموم شد.

زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی🎵🎵

خدا روح شاعر بلندمرتبمون حافظ رو شاد کنه و استاد شجریان رو شفا بده و بعد از این دنیا هم ایشون رو در بهشت خودش جای بده بی شک شاعری همچون حافظ نیامده و نخواهد آمد و ترانه سرایی همچون استاد شجریان نیز نخواهد آمد که به خوبی ایشون حق شعر های حافظ را ادا کند و آهنگش به اندازه‌ی آهنگ های ایشون زیبا و تاثیرگذار باشد .

خاطره کیمیا جان

سلام خوبین خوشین عشقام؟!
من کیمیام ١٧ سالمه از یه شهر زیبایه اذربایجان غربی😁یه خواهر برادر دوقلو ناتنی ٢۵ ساله دارم که اصلا دوسم ندارن ☹️بابای من چندسال پیش دزدکی زن گرفته بوده و که بعذ چندوقت خانواده ی پدرم فهمیده بودن ولی مامانم منو حامله بوده وایمیستن تا مامانم منو به دنیا بیاره بعد طلاقش بدن و خلاصه بعد طلاق بابام منو برد پیش زن اولش که دوتا بچه ٨ ساله هم داشتن زن بابام هیچ وقت خیلی اذیتم نکردو اصلا دوسم نداشت ولی کاری هم باهام نداشت فقط بعضی وقتا اگه پژمانو پریا باهام دعواشون میشد پشت شون درمیاد🤭😕 ولی برعکس اون پژمان و پریا خیلی بامن بدن نمیدونم چرا ولی اصلاااا دوست ندارن حتی پیش چشمشونم باشم و هیچ وقت کتک های پژمان و فحش و دعوا های بیخود و بی جهت پریارو فراموش نکردم همین رفتاراشون باعث شده منم بهشون علاقه ای نداشته باشم وبرای اینکه ازشون دور باشم زیر زمین خونمون که تقریبا بزرگه رو تمیز کردم و از ٧سالگی اونجا شده اتاق من. اتاق تو خونمون کمه سه اتاق داریم بخاطر اینکه پریا ناراحت بود هم اتاق من بود برای همین رفتم زیرزمین تنهایی و فقط وقت غذا خوردن میرم بالا کلا همین رفتارشون باعث شده منزوی و گوشه گیر باشم😞 دوست زیادی هم ندارم چون از بچه گی گوشه گیر بودم با کسی دوست نمی‌شدم تا پارسال که یه دوست پیداکردم خیلی دوسش دارم😍🥰خاطره ای که میخوام تعریف کنم مربوط به ٢سال پیشه خیلی زیاد سرما خورده بودم و دو روزی بود نرفته بودم مدرسه بابام دوتا بسته قرص سرماخورگی بزرگسال و استامینوفن برام گرفته بود ولی اصلا خوب نمیشدمو خیلی گوش درد داشتم و شبا یه دفعه سردم می شد یه دفعه گرم خیلی حس بدی بود دوروزی به زور اینجوری تحمل کردم😰😣روز سوم بابام اومد زیر زمین گفت:پاشو حاظر شو تو پریا رو ببرم دکتر.گفتم:مگه پریام مریضه؟ گفتش:آره پاشو زود باش گفتم :چشم. لباس پوشیدم با اون حالم نای ایستادن هم نداشتم به بیرون رفتم دیدم پژمانو پریا باهم دارن میخندن با دیدن من خندشون محو شد😅 پژمان گفت:بابا این دیگه چرا اومده؟😳بابام با صدای بلندی گفت:نمیبینی رنگ رخسارشو؟ انتظار داری نبرمش دکتر؟. پریا گفت:اشکال نداره بابا جون پژمان ولش کن بزار اینم بیاد. بابا به من نگاه کرد و سرشو انداخت پایین از حیاط رفت بیرون تو فکر این بودم اگه پریا مریضه چرا از رنگ و روش اصلا چیزی مشخص نیست 😕که بابام گفت:سوار شین. پریا با غیض نگاهم کردو دست پژمانو کشید رفتن منم اروم پشت سرشون رفتم عقب ماشین پیش پریا نشستم رومو کردم سمت پنجره🤷‍♀️. تو راه بابام و پژمان باهم حرف میزدن تا اینکه بابا جلویه یه درمونگاه ماشینو پارک کردهمه پیاده شدیم پژمان دست پریا گرفت منم هم قدم بابام رفتم داخل و رو صندلی سالن نشستم پریا و پژمان با فاصله از من نشستن بابام دوتا نوبت گرفت اومد پیش من نشست تا حدود نیم ساعت بعد بابام گفت :کیمیا پاشو بعد پژمان پریا شماهم پاشین بریم داخل. من کمی با استرس😨 و پریا خیلی خونسرد دست پژمانو گرفته بود رفتیم داخل اتاق پزشک.دکتر یه مرد حدود ٣۵ساله و جوون بود بعد سلام بابا به من اشاره کرد که برم بشینم رو صندلی معاینه دکتر ازمن شرح حال گرفت که کامل گفتم بعد معاینه کرد منو گفت:حالت بده چرا زودتر نیومدی؟ چیزی نگفتم اونم دارو نوشت و دفترچه مو داددستم بعد من پریا رفت نشست اونم معاینه کرد گفت:مریضیت پیشرفت نکرده افرین زود اومدی. پریا گفت:بله آقای دکتر امروز مریض شدم. دکتر نسخه نوشت و رفتیم بیرون بابا و پژمان رفتن دارو بگیرن پریا دور از من نشست رو صندلی منم نشستم تا بابا اینا اومدن و پژمان اومد طرف پریا و دستشو گرفت بلندش کردگفت: پاشو قربونت برم یه امپول داری باید بزنی. اینو که گفت من استرس بدی گرفتم دستو پاهام یخ کرد😨😰بابام یعد گرفتن قبض اومد طرف ما وبه من گفت: پاشو کیمیا با پریا و پژمان برو امپول هاتو بزن. بعد دارو هارو داد دستم که داخلشو نگاه کردم ۴تا امپول بود با دست و پایی یخ کرده و لرزان پشت سر پریا و پژمان حرکت کردم تا رسیدیم اتاق تزریقات که یه نفر داشت امپول میزد😞 بعد اون پرستار به پریا اشاره کرد بخوابه پریاهم با کمی غرغرو کمک پژمان رفت پشت پرده و دراز کشید پرستاره با یه امپول کوچیک رفت پشت پرده بعد چند لحظه اخ پریا دراومد و به کمک پژمان اوندن اونور پرستار به دارو های من نگاه کرد و گفت سه تاش واسه امروزه کی پنی سیلین زدی؟ گفتم دوماه پیش. گفت:برو بخواب گفتم:چشم. و با بغض و تنهایی رفتم پشت پرده دراز کشیدم شلوارمو دادم پایین و با ترس دمر شدم😞پرستار اومد پشت پرده پنبه کشید سفت شدم ولی زود شل کردم دردم نیاد پرستار امپولو زد خیلی درد نداشت تحمل کردم بی صدا تموم شد🤭طرف دیگه ی شلوارمو داد پایین و پنبه کشید و زد که یه دفه کل پام تیر کشیدو بی حس شد ناخوداگاه صدام دراومد گفتم:خانوم تورو خدا بسه😰و گریم گرفت پرستار گفت:تموم شد دخترم.و کشید بیرون و طرف اولو باز پنبه کشیدو فرو کرد که ایندفعه درد نداشت. پرستار گفت:چنددقیقه بخواب بعد بلند شو. ولی زود پاشدم چون میدونستم بخوابم بعد باید کلی حرف بشنوم. بلند شدم رفتم پشت پرده که دیدم پریا و پژمان رفتن دلم به شدت از تنهاییم گرفت بغض نشست تو گلوم.😔 داروهارو از پرستار گرفتم و بعد تشکر اومدم بیرون با عجله از درمونگاه خارج شدم ماشین بابامودیدم که پریا و پژمان نشستن داخل ماشین منم نشستمو رفتیم خونه💚یه امپول مونده بود که نزدم دیگه و با همینا خوب شدم. امیدوارم پژمان یا پریا یا یکی از آشناهامون این سایت رو نشناسن چون برام بد تموم میشه😅ببخشید خسته تون کردم امیدوارم همیشه ی همیشه خوشحال و شاد باشین و تحت هیچ شرایطی توکلتون به خدا باشه چون اون خودش مراقبتونه💙خدانگهدار

خاطره سحر جان

با سلام من سحرم و ۲۰ سالمه خب من یه همسر دارم که پرستاره و اسمش محمدِ .....


خب بریم سراغ خاطره ی آمپولا 

ی روز سرد زمستانی من به همراه چنتا از دوستام قرار گذاشتیم که بریم تفریح همسرم از اولا گفت که نرو چون من بدم خیلی حساسه با کوچیک ترین چیز ها هم سرما میخورم بعد با کلی التماس گفت برو ولی خیلی مراقب خودت باش
ما رفتیم و اونجایی که رفتیم خیلی از شهر دور بود هوا خیلیییی سرد بود و من هم طبق معمول سرما خوردم بعد از ی شب برگشتیم خونه من موقعه ای که  برگشتم همسرم شیفت بود موقعه ای که اومد خونه من خیلی حالم بد بود و گفت مگه نگفتم مراقب خودت باش حالا هم آماده شو میریم درمانگاه ی چنتا آمپول که بخوری حالت میاد سر جات من خیلی گریه کردم و التماس کردم که نریم دکتر😭😭😭😭😭😭
و بعد از کلی گلمو بلبلم رفتیم...
من اصلا حالم خوب نبود و دکتر هم بعد از معاینه دفترچه ی منو داد به همسرم 
رفت و دارم هارو آورد که سه تا آمپول داشتم و یه سرم من گفتم محمد تروخدا بریم خونه مون گفت بیخود میری و آمپولا رو میزنی ما رفتیم سمت تزریقات و من رفتم رویه یه تخت خوابیدم محمدم آمد و کمکم کرد پرستار اومد و شلوارم رو داد پایین و پنبه رو کشید و آمپلو با شدت فرو کرد من یه تکونی خوردمو ی آی کوچولو گفتم طرف دیگمو پنبه کشید و فرو کرد واسه این یکی گریه کردمو محمدم آرومم کرد آمپول بعدی تو سرمی بود سرم رو زد و آمپول رو تزریق کرد بعد از یه ساعتی برگشتیم خونه من کاری که کردم یه دوشی گرفتم و رفتم خوابیدم....

امیدوارم از خاطره ی من خوشتون اومده باشه اگه بد بود ببخشید چون بار اولم بود
تا خاطره های بعدیم خداحافظ😘

خاطره گیتا جان

سلام دوستان امیدوارم حالتون خووب باشه 💪🌸
گیتا هستم
مثل همیشه ممنونم از لطفتون توی کامنت ها.
خیالتون راحت پوریا کاملا حالش خوب شده و خداروشکر کرونا نبود چون جواب ازمایشش هم منفی بود.
و ما امپول  d3 هم نزدیم و دیگه خاطره ساز نشدیم
ولی من اومدم یه خاطره از گذشته هااا بنویسم....
من دوران دانشگاه تو خوابگاه بودم و کللی خاطره دارم از اون دوران...
ما تو اتاقمون ۴ نفر بودیم که هممون به شدت از امپول میترسیدیم
من الان خیییییلی کمتر میترسم....
ادم وقتی مادر یا پدر میشه انگار یه مسئولتی رو شونش میاد که باعث میشه دیگه خیلی رفتارا رو انجام نده و از خیلی چیز ها نترسه
ما تو اتاقمون ۴ نفر بودیم که خیلی باهم صمیمی بودیم: گیتا و رزا و نگار و مریم 
که من و نگار خیلی بیشتر از بقیه فوبیا امپول داشتیم
یه بار زمستون رزا مریض شده بود خیلی وحشتناک و شروع کرد به خوددرمانی و انقدر دیر رفت دکتر که عفونت گلوش خیلی شدید شده بود و حالش خیلی بد بود
روزی که باهم رفتیم درمانگاه دکتر ۲ تا امپول براش نوشت که یکیش پنی سیلین ۱۲۰۰ بود و اون یکیش نمیدونم چی بود
داروهاشو گرفتم و باهم رفتیم اتاق تزریقات کمکش کردم رو تخت خوابید رزا خیلی استرس داشت
 داشتم باهاش حرف میزدم ارومش میکردم که پرستار با یدونه امپول اماده اومد اول پنی رو تست کرد بعد به من گفت بیرون باش شما تا اینو تزریق کنم اگر حساسیت نداشت بعدش پنی رو میزنم
به رزا گفتم عزیزم نترسیا کاری داشتی صدام کن گفت اوکی ام نگران نباش
بیرون منتظرش شدم و چند لحظه بعد پرستار اومد این سمت پرده و بهم گفت پیشش باش یه ربع دیگه میام ببینم حساسیت داره یا نه
رفتم پیش رزا دیدم اروم دراز کشیده گفتم خوبی؟! 
گفت اره این زیاد درد نداشت ولی برای بعدی میمیرم پنی سیلینه
نشستم کنار تخت و اروم جای امپولشو ماساژ میدادم گفتم نه بابا استرس نداشته باش اونم یه لحظه ست زود تموم میشه
گفت اگه قرار بود خودتم بزنی انقدر ریلکس بودی؟!
من اون لحظه واقعا این شکلی بودم🙄🙄😂
یکم باهم شوخی کردیم و حرف زدیم تا پرستار اومد دید حساسیت نداره بهم گفت بیرون باش 
رزا گفت نههه😣
پرستار گفت وااا نترس بابا چیزی نیست که 
رفتم بیرون ولی صداشونو میشنیدم
رزا اولش اروم بود ولی وسطش یه دفعه بلند گفت ااایی پرستار گفت تموم شد و رزا گفت اوفففففف و چند ثانیه بعد اومد بیرون!
خوب نمیتونست راه بره بهش گفتم چرا انقدر زود از تخت بلند شدی خوبی؟!!!
اشک تو چشماش جمع شده بود با بغض گفت دارم میمیرم گیتا پام تیر میکشه دومی رو خیلی بد زد فقط زودتر بریم اتاق بخوابم😢
گفتم عزیزم یکم بشین رو صندلی پات اروم شه حالا میریم نباید انقدر زود بلند میشدی
یکم باهم صحبت کردیم و برگشتیم خوابگاه 
رزا واقعا نمیتونست خوب راه بره میگفت دومی رو خیلی بد زده براش
رفتیم تو اتاقمون و مریم براش حوله گرم کرد گزاشت و خوابید و وقتی بیدارشد خیلی بهتر بود و شام خوردیم و بچه ها خوابیدن منم داشتم میخوابیدم که دیدم رزا داره تو خواب ناله میکنه دستمو گزاشتم رو پیشونیش انقدر داغ بود ترسیدم رفتم حوله و اب اوردم پاشویش کردم 
رزا اصلا بیدارنشد فقط تو خواب ناله میکرد و هزیون میگفت و گاهی چشماشو باز میکرد ولی هشیار نبود دوباره میخوابید....
اون شب خیلی شب بدی بود من همش استرس داشتم چون رزا تبش پایین نمیومد و نصف شب بود اجازه خروج و دکتر رفتنم نداشتیم....
منم نزدیکای صبح بود که خوابیدم ولی ۳/۴ ساعت بعد رزا صدام کرد گفت گشنمه همه رفتن کلاس فقط تو بودی مجبورشدم بیدارت کنم ببخشید 
گفتم اشکال نداره فداتشم تو خوبی؟!!
گفت اره فقط جای امپولم خییلی درد میکنه
 براش حوله گرم کردم یکم شلوارشو دادم پایین که براش بزارم دیدم چقدر جاش کبود شده.....
گذشت و از فرداش منم گلودرد و ابریزش بینیم شروع شد و بچه ها مجبورم کردن برم دکتر و رفتم همونجایی که رزا رو برده بودم دکتر گفت سرماخوردگی ساده ست به شدت دوستت نگرفتی 
دارو نوشت و گفت با امپول که مشکلی نداری؟
 من اون لحظه یاد اون پرستار و کبودی رزا افتادم گفتم دکتر سرماخوردگی ساده ست دیگه اگر میشه امپول ندین😁
دکتر یه لبخند زد و گفت اوکی ولی داروهاتو سر ساعت بخور
و منم زود خوب شدم و بدون امپول زدن ختم به خیر شد....

پ ن: الانکه داشتم براتون مینوشتم خاطرات اون دوران تو ذهنم مرور شد و دلم پرکشید به اون روزا....
دوستان قدر تک تک لحظه های زندگی رو بدونید که دیگه تکرار نمیشن و اگر خوب ازشون استفاده نکنید یه حسرت بزرگ رو دلتون می مونه....
امیدوارم شاد و سرحال باشید عزیزای دلم خدانگهدار🌹

خاطره آریانا جان

سلام دوستان گلم اولین باره دارم خاطره میزارم 😁آریانا هستم 😁16ساله در آستانه 17سالگی
یه برادر دارم 12سال بزرگترازبنده
هستش☺️
ازاون جایی که من اصلا ناز نازی نیستم و وقتایی هم مریض میشم خودمو زیاد لوس نمی کنم اگرم درحال موت باشم کسی چیزی نمی فهمه😫خب برم سراغ خاطرم
یک روز زیبای تابستونی ازخواب بیدارشدم و حموم رفتمو و بعدشم موهامو خشک کردمو و 4ساعت طولش دادمو و کم کم احساس کردم دلم داره ضعف میره😋😋مامانی سردرد شدیدی داشت 😤😤😤طبق معمول 🤯🤯🤯گفتش بیا سرمو بمال دخترم
من اول رفتم سراغ یخچال و یه گاز سیب خوردمو🍎دیدم نه! فراتر ازاینه💥الانه که ازحال برم😒خواستم که قاشق بردارم که
خوردم تو یخچال دلم رفت تو ظرفشویی و محکم خوردم زمین
اشیای دورو ورم گنگ شد و یه لحظه صدای داداشمو شنیدم که می‌گفت :آجی داری با یخچال کشتی میگیری؟ 😂فکرکردم دارم خواب می بینم
تواون حال واوضاع فریادکشیدم
مامان حالم بده
همینکه اومدن بالا سرم
احساس تهوع کردم و بدو توی دستشویی🤢🤢🤢🤢🤮🤮حالا چی خورده بودم؟ یه گاز سیب😄😂😂😂چندساعتیو سردرد ولم نمیکرد
مامانی گفت تو بخواب
خودشم اومد بغل دستم دراز کشید قربونش برم
البته قبلش بهم غذا داد و من گرفتم خوابیدم
ازخواب که بیدارشدم احساس کردم سرم تبدیل به توپ تانک شده
خلاصه مثل همیشه رفتیم درمونگاه🚗🏥درمونگاه بزرگ بود و اصلا شبیه درمونگاه نبود شبیه هتل5ستاره بود🕍هیچ چیزیش شبیه درمونگاه نبود
ما رفتیم نشستیم روی صندلی و منتظربابایی که بیاد بریم پیش دکتر
حواسم به در ودیوارا بودکه صدای راه رفتن یه خانوم نظرموجلب کرد
یه خانوم از اون پشت مشتا اومد بیرون ماسک زده
انگاری که یه عروسک بود باروپوش سفید
داداشم به لبخندی ته لب زد و گفت:آجی کارت تمومه
داخل رفتیم و دکترپرسید:مشکلت چیه عزیزم؟ میخواستم بگم مشکلی ندارم فدای اون شکل ماهت😄😄که مامان شرح حال قضیه روگفت
 خیلی شیک وباکلاس باضریف کاری ورعایت پروتکل های بهداشتی معاینم کرد وفشارمو گرفت
مامانم نگران پرسید:خانم دکتر احتياج به سرم داره؟ 😱اونم باسرش جواب بله داد و واسه مامانم برا سردرد ش نسخه نوشت و ما اومدیم بیرون
بابایی رفت داروهارو گرفتو من تادیدمش انگاری قندتودلم آب شد
مال من سرم بود و یه آمپول نوروبیون
نمیدونم چرا ولی اصلا استرس نداشتم😁برعکس همه اوقات
دراز کشیدم و اول نوروبیون رو زد
اصلا نفهمیدم کی پنبه کشید ولی همین که فرو کرد😱😱😱
آنچنان دردی پیچیدتوپام که قشنگ سوزنو تو بدنم احساس کردم ولی اصلا صدام درنیومد😕😕😕😕😕برگشتمو سرممو وصل کرد😫😩
زودی حالم بهترشده بود
اما همینکه پامونو از درمونگاه گذاشتیم بیرون سردردم شروع شد😆😆😆😆خلاصه بگم دوستان عزیزم
سلامتی بهترین نعمت دنیاست
تا مریض نشید نمی فهمید
پس وقتایی که خودتونو باختین به خودتون یادآوری کنین که من یه چیز باارزش دارم که اونم سلامتیه😉😉خدا به همه مریضا امید بده و حال خوب
به دکتروپرستارا هم صبرو حوصله و قوت🤲🤲

خاطره ریحانه جان

سلام سلام من اومدم⁦:-)⁩
(خوش اومدم😌😂)
سریع یه بیو بدم.اسمم ریحانه است،۱۵سالمه،یکی از اون ترسو هایی هستم که کرونا براش مثل دیو دوسر.😂
یه برادر کوچکتر دارم به اسم امیرعلی ۱۱سالشه😍(البته زیادم باهم خوب نیستیماتصویر واضحی ازتام وجری😂😁)
بریم سراغ خاطره:
پارسال تابستون (قبل کرونا😒)با پدر بزرگ و مادر بزرگم و خاله کوچیکم(اتنا۱۸ساله)رفته بودیم شمال،همه چی خوب و عالی تا آخرین روز مسافرت.
من تو مسیر بازگشت تو ماشین بابابزرگم نشستم.ساعت حدود ۱شب بود داشتیم  می‌رفتیم سمت تهران که بابام نگه داشت ماهم که از همه جا بی خبر نگه داشتیم که ناگهان دیدیم امیرعلی گلاب به روتون حالش به هم خورد🤢🤮🥴
تازه داشت بهمون خوش می‌گذشت تو ماشین که امیرعلی خان طبق معمول گند زد🙄😑
هیچی دیگه وسط اون بیابون ها باهر بدبختی Wazeو آدرس از مردم بیمارستان پیدا کردیم وقتی رفتیم داخل حال امیرعلی خیلی بد بود و مثل مار به خودش می‌پیچید.😔
یه خانم دکتر خیلی مهربونی هم اونجا بود که امیرو معاینه کرد و برای امیرخان ۲تا آمپول یه شیاف نوشت.🤪😂
وقتی که امیرعلی امپولا رو میزد صداش کل بیمارستان و برداشته بود همه مردم درد مریضی های خودشونو فراموش کرده بودند فقط میخواستن ببین جریان چیه و طرف ماجرا کیه
اخ داداشی وقتی آمپول دومی زد دیگه توان گریه زاری نداشت😥
وقتی تزریقش تموم شده بود جوری گریه میکرد که دکتر گفت مگه تزریقاتشو انجام نداد؟مامان_چرا تزریق کرد.دکتر_پس چرا هنوز گریه میکنه؟
که فهمیدیم گریه تازه آقا به خاطر آمپولاست 🤫😂
بعد وصل کردن سرم تا ساعت سه صبح ما رو علاف کرد که مجبور شدیم برای استراحت هتل بگیریم چون همه خسته بودیم🥱(منم که بدم نمیومد یه شب بیشتر بمونیم😁😈)
خلاصه صبح همه امیرعلی بدبختو چپ چپ نگاه میکردم(آخه بهش گفتن که غروب تو آب رودخونه نره ولی کو گوش شنوا😒)بیچاره با اون امپول ها و سرم وشیافی که نوش جان کرده بود باید اخلاق گند ما رو هم تحمل میکرد😂
وقتی رسیدیم تهران همه چی خوب بود تا اینکه شب بعدش حال من بد شد☹️😥
یعنی خیلی بد😭
ساعت چهار صبح راهی بیمارستان شدم
این بار نوبت خنده های امیرعلی بود (می‌گفت دردونه خونه حرف مامانی گوشی نکردی اوخ شدی😁😜)
یعنی دوست داشتم بزنم تو دهنش
😡👊🏻ولی خوب حال نداشتم😅
با بابام رفتم دکتر (طبق معمول مامانم نیومد)مامانهای شما هم اینجورین که وقتی مریض میشی تمام گناه ها و اشتباهات دوسال گذشتتو به رُخت میکشن🧐😕
خلاصه رفتیم یه دکتر خیلی بد اخلاق بود(شانس مارو ببین😕😤)
وقتی می‌خواست نسخه بنویسه گفت حساسیت به آمپول که نداری خیلی سریع گفتم چرا دارم 🙄(قشنگ ترس تو صورتم موج مکزیکی میزد😂)
یه خنده تمسخر آمیز زد و گفت پس بیشتر مینویسم
من😟😵
دکتر😎😜
بابام🤗🙂
دوست داشتم کله دکتر مثل پیچ بپیچونم آخه آقای محترم با مریض که شوخی نمیکنن😕
بابام وقتی داروهامو گرفت چهارتا آمپول بود یک سرم دوبسته قرص یه شربت(ولی خدایی اینقدر هم حالم بد نبودا😂😐)
وقتی رفتیم تو اتاق تزریقات انگار فرشته نجاتم از آسمون نازل شده بود😍
پرستار خانمشون نبود😊😌
وقتی پرستار اومد تو چشام چهار تا شد از دوستای خانوادگی مون بود که ظاهرا انتقالی گرفته بود (این یعنی خود پارتی بازی😉😌😁)
بعد که امپولا رو آورد گفتم تو سرم میزنی دیگه مگه نه😉
گفت آخه چهار تاشو که نمیشه😒😑
من:تو رو خدا عمو 😫🙁
پرستار:آخه..
من:نه دیگه آخه نیار بچه حرف گوش کنی باش😚🤗
قیافه بابام:😳🤬
پرستار:🤓😯
(الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره😂😂)
وقتی سرم میزد خدا رو شکر تو بار دوم رگ پیدا کرد حتی وقتی داشت امپولا رو تو سرم میزد نفسم داشت بند میومد
بابام و دوستش گرم صحبت شدن که من تازه سر وضع خودمو دیدم😧
یه شلوار صورتی با جوراب گیتی😥
با مانتو سبز😬
آخه مادر من این همه لباس اینارو از کجا پیدا کردی🙄
وقتی سرم تموم شد گفت خانوم خانوما خوب پارتی بازی کردما من:آره مرسی🙂

ممنون که خاطرمو خوندید😘
پ.ن :نکته جالب اینجاس که آتنا و بابا بزرگم هم حالشون بد شد و حتی چکاپ شدن😂
و اما نکته جالب تر هنوز هم کسی نمیدونه که چی شد چهار نفر همزمان پنچر شدن😂😂😂😐

گفتم چند تا نکته هم خودم اضافه کنم😜👆🏻

ببخشید که بد نوشتم اولین بارم بود🙂

برام نظر بزاریدا😇😉😘

خاطره فاطمه سادات جان

فاطمه سادات:
سلام خوبین...منو یادتون میاد😁خیلی وقته میخام خاطره بزارم اما نشده راستش حسام بابا شده و منم عمه😍و چون  بیشتر وقتا سرکارن من با فسقلی تو خونمون بازی میکنم😁به قول بابام همبازی پیدا شده برام😃

امیدوارم تو این دوران کرونایی سلامت باشید
و اما خاطره

یه روز که عین همیشه خواب بودم و از اونجایی که عادت دارم تا هیچ نودی نباشه تو اتاقم تو خاب ناز یهو یه چیزی خورد تو صورتم..
اینقد گیج بودم که توجه نکردم دوباره با شدت بیشتری خورد و صدای خنده ریزی😐
چشمامو نصفه وا کردم دیدم بعله فسقل عمه😍نفس خانوم داره با کف دستش میزنه تو صورتم و از حرکات من خوشش اومده و میخنده منم که از دیدنش ذوق کردم بعلش کردم چلوندمش که دوباره نق نق هاشو شروع کرد😁گفتم هیس کوچولو چند وقته اینجا نبودی مجبورم😁خلاصه کلی بازی کردم باهاش و مراقبش بودم تا شب.
نفس خابوندم رو تخت خودم کنار خابیدم.با لینکه رو جفتمون پتو بود ولی بازم سرد بود...
نمیدونم چرا توی وسط تابستون یهو باید اینقد هوا سرد شه😐البته اون روز خونه بابا بزرگم بودم ایشونم توی طرقبه اس خونشون و یکم ارتفاع داره😀
صبح که پاشدم یکم گلوم میسوخت ..نفسم شیرشو با بی میلی میخورد و نق میزد..
خیلی ترسیدم سریع زنگ زدم به حسام و از اونجایی که اقا از وقتی کرونا شروع شده دیگه کلا کسی نمیبینتش ..دیدم الکی نگرانش نکنم گناه داره...

سریع گفنم سلام داداش😁گفت فنچول باز چی میخوای😃گفتم اگه دیگه بهت زنگ زدم😑گفت عزیزم سرم شلوغه جانم؟گفتم داداش من خیلی دلم تنگ شده😢
گفت منم همینطور عشق داداش😁
فسقلی دوم چطورع؟گفتم خوبه شیرشو خورده داله با عمش بازی میکنه😁
گفت الهی بگردمتون مراقب خودتون باشین..
منم گفتم چشم😀

زنگ زدم به مژگان😀سلام عروس😌گفت سلام بر خواهر شوهر گرام😂گفتم خوبی ؟گفت اره عزیزم تو چطوری..
دروغ مصلحتی گفتم 😁خوبم خوبمم ..کجایی؟
گفت امشب نمیام..
گعتم تو و حسام اخر کار دست خودتون میدین با این وصعتون ..
ربات که نیستین ادمین😐
گفت عزیزم به کمکمون نیاز دارن نمیشع الان که همه به ما احتیاج دارن ما ول کنیم بریم..
گفتم باشه😢
گفت نفس مامان چطوره؟گفتم مگه پیش عمش بهش بد میگذره😁
ولی مژگان از صبح یکم بیحاله و کم شیر خورده منم خیلی ترسیدم بهت زنگ زدم..

خیلی نگران شد گفت باشه خودمو میرسونم...
دوباره غذای نفسو دادم و جفتمون خابیدیم بلند که شدم دیدم نفس تو بغل مژگانه و داره معاینش میکنه..
گفتم خوبه؟گفت اره چیزیش نیست خوب میشه..
یهو زنگو زدن😐رفتم درو وا کنم دیدم حسامه😀
خوشحال شدم بعد چند وقت تا دبدمش با دوق گفتم داداشییی😀گفت جونمم فنچول😁گفت عزیزم نگران شدم نفس خوبه؟گفتم اره مژگان گفت بهت؟گفت اره ..
خلاصه بعد چند دقیقه دیدم که حسام کیفشو وا کرد و یه سرنگ وا کرد😨گفتم داداش من امپولام واسه فرداس😨گفت میدونم برای نفسه..
گفتم نه😢
گفت بیا کمک عزیزم مژگانم هست حواسشو پرت کن تا بزنم امپولشو..
رفتم تو اتاق دیدم داره بغل مژگان میخنده ..دستامو وا کردم دیدم ناز میکنه نمیاد😆یهو گفتم من گریه میکنم😣یهو دیدم خودشو میکشه یه سمتم😁گفتم بیا قربونت برم
بغلش کردم دمر گذاشتم رو پام😢لباسشو و پوشکشو اوردم پایین حسام اومد نشست کنار پام..
حرف میزد با نفس..
یهو پنبه کشید من پاهاشو گرفتم مژگان جلو صورتش باهاش بازی میکرد ..
حسام گفت فاطمه نگاه نکن..
گفتم داداش گناه داره😢گفت عزیزم برای خودشه نگاه کن چقدر بیحاله..
گفت روتو بکن اونور..گفتم باشه ولی نگاه میکردم..اروم سوزن وارد پاش کرد..
نفس پاشو تکون داد..گفتم جانم عمه 😙تا شروع کرد به نزریق گریه اش شروع شد ..
حسامم میگفت جانم دخترم الهی بمیرم برات جون دلمم نفس بابا..
مژگانم قربون صدقش میرفت..
اروم سوزنو در اورد نفس همچنان گریه میکرد از حسامم میترسید..
منم بعلش کردم باهاش بازی کردم تا اروم شد😁😍

پ.ن:ادامه دارد...
پ.ن:دلم تنگه براتون برام نظر بزارید باهم حرف بزنیم ..
پ.ن:کرونا تو دنیا غوغا کرده ..اما ما میتونیم با همدلی و کمک به هم دنیامونو از نو بسازیم

خاطره امین جان

سلام سلام سلام⁦☺️⁩
امیدوارم تک تک تون در حال حاضر در بهترین اتفاقات زندگیتون در حال خوشگذرانی و لذت بردن باشید.🌺🌹
امین هستم پدرِ آروین😍🥰
خودمم نمیدونم چرا علاقه مند شدم که خاطراتم رو بنویسم اینجا⁦☺️⁩😍(البته میدونم که یک دلیلش به خاطر لطف و محبت شما عزیزانِ)🌹🌹🌹
ولی خب دلِ دیگه کاریش نمیشه کرد.🤪
خب بریم سراغ خاطره:
دوران دانشجویی مون بود(دوره ی ارشد)  که با دوستا  تصمیم گرفتیم بریم شمال یه جمع هشت نفره ی با حال من اون زمان تازه با آیدا(مادر آروین) آشنا شده بودم.
 از شب قبلش به خاطر شوقی که داشتم (چون اولین بار بود که با آیدا قرار بود برم مسافرت و به معنای واقعی کلمه عاشقش بودم و....) خوابم نبرد. صبح هم از همه زودتر اماده بودم و زنگ زدم به ایدا و رفتم دم خونشون دنبالش و بعدشم  رفتیم دنبال علی و سوگل. قرار بود که   حسام و مهرنوش و رضا و مهسا رو هم اول جاده ببینیم. (مهرنوش و مهسا خواهر هستن وسوگل دختر دایی شون و  ایدا هم دختر خالشون) چون ما کرج بودیم   و اون چهارتا از تهران قرار بود بیان (تو این جمع هشت نفره فقط من و آیدا بودیم که ازدواج نکرده بودیم و البته خانواده ها از رابطمون باخبر بودن) رسیدیم اول جاده  و دو ماشینِ رفتیم رامسر ویلای ما این که چه قدر تو راه بهمون خوش گذشت بماند...🥰😍
دیگه نزدیکای غروب بود که رسیدیم.ویلا کنار دریا بود و همیشه اونجا بهم  حس و حالِ خوبی میداد. خسته و کوفته ولی باز از شوق و هیجانِ کنارِ آیدا بودن اصلا احساس خستگی نمیکردم. بچه ها اذیتم میکردن که چی شده اینقدر پر انرژی شدی؟⁦☺️⁩(چون بیشتر اوقات آدم آرومی بودم) هیچی نگفتم حسام گفت تازه اول راهی که اینجوری خوش حال شاد و خندونی بذار یکم بگذره...⁦😂 خلاصه هر کی یه چیزی میگفت منم فقط لبخند تحویلشون میدادم...
تا شب کلی گفتیم وخندیدیم و آقایون طبق معمولِ همیشه ی مسافرت ها دست بکار شدیم و شام و آماده کردیم و خوردیم بعد از شام بچه ها گفتن بازی کنیم  حالا چه بازیی؟ بازیِ مزخرف جرات و حقیقت البته اون موقع برامون جذاب بود.
‌بالاخره به سمت همه افتاد اون بطری.به آیدا که رسید حقیقت رو انتخاب کرد سوگل باید ازش میپرسید که پرسید چه قدر امینو دوست داری که گفت به قدری دوسش دارم که اگه تمام سختی و مشکلات هم بخواد برامون پیش بیاد هیچ وقت تنهاش نذارم و تا آخرین لحظه ی عمرم کنارش باشم....(هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره 😞 کاش هیچ وقت نمیزد زیر قول و قرارش...)علی گفت تو رو خدا تمومش کن حالمونو بهم زدید شما دو تا🤪 بطری رو چرخوند و افتاد سمت من و مهرنوش،جو گیر شده بودم و جرات رو انتخاب کردم و مهرنوشم گفت همین الان باید بری تو دریا حد اقل تا زیر سینه هم تو آب باشی با این که اون لحظه پشیمون شده بودم ولی خب دیگه چاره ای نبود اخرای آبان ماه بود، شب بود و هوا سرد رفتیم تو حیاط و بچه ها کنار ساحل ایستادن و من هم رفتم تو دریا، رفتم و رفتم که آیدا داد زد امین برگرد دیگه کافیه اعتنایی نکردم دقیقا تا زیر سینه تو آب بودم (دروغ چرا خیلی هم ترسیده بودم ولی خب اگه نمیرفتم خیلی ضایع بود به نظرم ،البته با تفکرات اون موقع ام) که متوجه شدم آیدا  پشتمه برگشتم گفتم عه تو چرا اومدی تو آب اونم تو این هوا😣گفت برگرد دیگه خواهشا، گفتم باشه و برگشتیم هر دوخیسِ خیس بودیم آیدا عصبانی بود و گفت تموم کنید دیگه این بازیِ  مسخره رو رضا گفت وقتی که من با این هیکلم داشتم ده دقیقه قِر میدادم بازی با حال و خوبی بود حالا مسخره شد؟ گفتم نه رضا جان هنوزم خوبه⁦☺️⁩ آیدا گفت اگه  مریض بشی چی گفتم فدای سرت...
‌رفتیم تو خونه دوش گرفتیم و لباسامونو عوض کردیم و تا صبح نشستیم به صحبت کردن و بگو و بخند و...متوجه شدم که آیدا  پتو رو دور خودش پیچیده و کنار شومینه نشسته بهش گفتم خوبی؟ گفت سرمای آب هنوز انگار از بدنم نرفته  سوگل گفت نکنه سرما خوردی😣 علی گفت یه قرص سرماخوردگی بده بهش بخوره و یکم بخوابه خوب میشه مهسا گفت من دارم تو کیفم الان میرم میارم رفت و برای من و ایدا آورد گفتم من که خوبم گفت حالا بخور ضرر که نمیکنی پیشگیری میشه، گفتم باشه😕 و هر کدوم رفتن اتاقشون که بخوابن آیدا گفت من همینجا کنار شومینه میخوابم از همه جا گرم ترِ گفتم باشه هر جور راحتی رفتم از بالا براش رخت خواب آوردم و خودمم رفتم تو اتاق خوابیدم یکم سرد بود اتاق ولی از اونجایی که کلا سرمایی نیستم اعتنایی نکردم و یه پتو کشیدم روم و خوابیدم با سر و صدای بچه ها از خواب بیدار شدم که دیدم ساعت دوازده و نیمِ سرم انگار رو تنم سنگینی میکرد و تمام بدنم درد میکرد و کوفته بود با زحمت از جام بلند شدم و رفتم پایین دیدم بچه ها تازه دارن صبحانه میخورن و ایدا نبود، گفتم آیدا کجاست گفتن  خوابه ، رفتم کنارش هنوز خواب بود صورتش سرخ شده بود دست زدم به پیشونیش با این که خودم احساس میکردم تب دارم ولی باز حس کردم که تبش از من هم بیشترِ آروم صداش کردم چشماشو باز ک

رد گفت بذار بخوابم گفتم خوبی؟ گفت نه اصلا. گفتم خب پاشو بریم درمانگاه منم خوب نیستم😞😣
‌آیدا_واقعا؟؟؟
‌من_آره😞😣
‌به زور از جاش بلند شد و گفت بریم پس.
‌فکر نمیکردم به این زودی قبول کنه وگرنه پیشنهاد شو نمیدادم چون خودم اصلا دلم نمیخواست برم دکتر 😣😞😭 لباسامونو عوض کردیم و امدیم پایین بچه ها گفتن کجا آیدا گفت نمیبینید چه حالی داریم؟ داریم میریم درمانگاه مهرنوش از جاش بلند شد و با نگرانی گفت الهی بمیرم ببخشید تو رو خدا دیشب هیچ کدوم حال درستی نداشتیم و متوجه نبودیم. گفتم ناراحتی نداره که حالا کاریه که شده حسام گفت بذار آماده بشم باهاتون بیام حالتون خوب نیست. سه تایی رفتیم و تنها جایی که پیدا کردیم که باز باشه  چون تعطیلات بود بیمارستان امام سجاد رامسر بود رفتیم داخل و نوبت گرفتیم خیلی شلوغ بود کلی نشستیم تا نوبتمون شد و رفتیم داخل اتاق دکتر آیدا گفت اول تو بشین دکتر شرح حال گرفت و معاینه کردو گفت حساسیت دارویی نداری گفتم نه و بازم هم سوال مسخره ی با آمپول که مشکلی نداری؟؟؟ مگه میشد جلوی آیدا و حسام بگم که میترسم و برام تجویز نکنید 😣😕 باز هم گفتم نه نسخه رو نوشت داد بهم و بلند شدم و آیدا نشست و همون سوالا رو از آیدا پرسید که آیدا گفت اگه میشه برام آمپول ننویسید دکتر هم گفت باشه ولی دارو هاتو حتما سر وقت بخور نسخه رو داد به آیدا و اومدیم  بیرون


داشتم تو دلم به خودم فحش میدادم که چرا  گفتم با امپول مشکلی ندارم فکر میکردم از این دکتراست که ادمو ضایع کنه به خاطر همین نگفتم بهش....😣
حسام نسخه هامونو گرفت و گفت بشینید تا داروها رو بگیرم. اومدو گفت  داروهاتونو  به دکتر هم نشون دادم، امین پاشو بریم تزریقات.آیدا گفت چندتا باید آمپول بزنه؟  گفت سه تا امروز دوتا فردا گفتم حالم خوبه قرصا رو میخورم خوب میشم حسام گفت حتما لازم بوده که برات نوشته. گفتم پس چرا برای آیدا ننوشت گفت داروهاشو بخوره کافیه (مثل بچه ها شده بودم) آیدا گفت الهی بمیرم کاش تو هم میگفتی که برات فقط قرص و شربت بنویسه ولی حالا برو آمپولاتو بزن. دیدم که اگه باز بهونه بیارم خیلی بده گفتم باشه شما برید تو ماشین من میرم میزنم و میام حسام گفت آیدا تو برو تو ماشین  من پیش امین هستم.ایدا هم رفت و با حسام رفتیم سمت تزریقات حسام فیش گرفت و پرستار گفت برو بخواب تا بیام رفتم و نشستم رو تخت حسام گفت پس چرا نشستی گفتم حالا بذار بیاد میخوابم قیافم داد میزد که ترسیدم حسام ازم پرسید امین از آمپول میترسی گفتم نه فقط یکم استرس میگیرم همین. گفت رنگ و روت پریده یکم بیشتر از یه استرس ساده است به حرفش اعتنایی نکردم پرستارِ اومد یه آقای با ابهتی بود که اگه همینجوری در حالت عادی هم میدیدمش ازش میترسیدم چه برسه به این که آمپول هم تو دستش بود و میخواست به منِ بیچاره تزریق کنه با همون لهجه ی مازندرانی گفت بخواب دیگه آقا ‌گفتم آقا تو رو خدا آروم بزن و درازکشیدم. گفت مسافرید؟ حسام گفت از تهران اومدیم گفت  اه اه چه قدر شما تهرانی ها سوسولید از یه آمپول هم میترسید حسام خندید گفت البته بلا نسبت بعضیاشون😉 گفت آخرین بار کی پنیسیلین زدی؟ گفتم تازه زدم نیازی نیست  تست کنید.😣
حسام شلوارمو اورد پایین و پرستار چند بار پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکشه و تا من نفس نکشیده فرو کرد درد داشت اما نه اونقدری که بخوام سر و صدا کنم و درش اورد و بلافاصله همون طرف پنبه کشید و بعدی رو زد دردشو داشتم تحمل میکردم اما اخراش دیگه نتونستم و گفتم آیی تموم نشد؟ گفتم تمومِ و درش اورد. اصلا نذاشت یه لحظه نفس راحت بکشم سریع اون طرف و پنبه کشید و گفت پاتو تکون ندی. حسام گفت حواسم هست و پامو نگه داشت و آمپول رو فرو کرد که تکون بدی خوردم یهو بدنم منقبض شد حسام پامو محکم تر گرفت. پرستار گفت شل کن خودتو اینجوری بیشتر اذیت میشی داشت اشکم درمیومد و بلند گفتم آیییی گفت الان تموم میشه حسام گفت امین آروم باش تو رو خدا آبرومونو بردی گفتم به جهنم که آبروت رفت مُردَم از درد😭 که تموم شد و درش آورد  و به زبون شمالی یه چیزی گفت که متوجه نشدم اما حسام بلند خندید تو حالی نبودم که بپرسم چی گفت و بخوام جواب بدم و... 
حسام گفت بلند شو بریم از تخت اومدم پایین و رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم ایدا دید حالم خوب نیست گفت الهی بمیرم برات خیلی اذیت شدی؟ حسام گفت بیشتر از این که اذیت بشه اذیت کرد😂 گفتم ببند دهنتو اصلا حوصله ی خنده و شوخی ندارماااا حسامم فهمید خیلی عصبانیم هیچی نگفت رفتیم خونه و بچه ها نهار هم آماده کرده بودن و گفتم اشتها ندارم میرم بخوابم ایدا گفت نمیشه که نخوری الان کلی هم امپول زدی مهرنوش دوباره معذرت خواهی کرد اینبار به خاطر آمپولایی که زده بودم نگفتم اشکالی نداره و ... فقط رفتم بالا و خوابیدم تا بعد از ظهر بیدار که شدم حالم خیلی بهتر بود  و بچه ها گفتن که بریم بیرون یه دوری بزنیم و خرید کنیم و... نخواستم مسافرت بهشون بد بگذره 

به خاطر همین قبول کردم و رفتیم و شام هم تو رستوران خوردیم و اخر شب برگشتیم و  باز مثل شب گذشته گفتیم و خندیدیم و...صبح میخواستیم برگردیم کرج که قبل از این که راه بیفتیم حسام گفت بریم امپولاتو بزن بعدش بریم که هر چی گفت قبول نکردم و گفتم وقتی رسیدیم کرج میزنم  که اونم خوشبختانه پیچوندم و موفق شدم نزنم و حالمم خوب شد⁦☺️⁩
_مسافرت به یاد ماندنی بود که خیلی از اتفاقاتش رو نتونستم بنویسم چون اینجا جاش نبود خیلی خلاصه نوشتم تازه شد این.🤪 باز هم ببخشید که اینقدر طولانی شد.
_یک ماه بعد از این مسافرت منو آیدا ازدواج کردیم.⁦☺️⁩

_همیشه شعرهایی که شاملو برای آیدا گفته بود رو براش میخوندم....
کاش زندگی دکمه ی برگشت داشت...
کاش....

خاطره یاسمن جان

خاطره زهراا
 دارم این مینویسم دلم خیلی گرفته من یاسمن هستم حالا چرا گفتم خاطره زهرا خواهرم هستن اومدم اتاق زهرا  چند تا وسایل بردارم .. و هم دلم تنگ شده بود لب تاب زهرا باز کردم 🙈🙈 فضولم  چند تا دل نوشته هاش  بود خوندم  و   پیام  های که از واتساپ و تل که داشت  جواب نداده بود  🙈 زهرا نخوندم هاا  باز...) تا اینجا رسیدم  که انگار  قرار بودخاطره  بنویس چند خط نوشته بود   من تازه با این وبلاگ اشنا شدم از طریق دوستان 
 خاطره  زهرا از بعد جراحی زود مرخص کردن بدلیل عفونی بودن و کرونا  بودن جمعه خونه بود ولی هم تو لاک خودشون بودن مخصوص مامانم خونه ما همیشه شلوغ خاله هام دایی  .. شنبه زهرا حالش خوب بود تا روز یکه شنبه صبح ساعت ۹نیم صبح بود دیدم زهرا حالش بده مامانم کمک میکنه لباس تنه اش میکنه من تازه از خواب بیدار شده بود ویندوزم بالا نیومده بود  از از پله ممیومدم پایین چشم میمالیدم مامان کجحاا ؟ مامان با عجله  یاسمن هر چی زنگ میزنم به بابات در دسترس نیست زنگ بزن به بابا  بگو زهرا حالش خوب نیست بیاد هر چی زنگ میزنم جواب نمیده ببین تو شرکت یا ن تا ماشین در بیارم زهرا کمک کن بیا جلو دم ماشین رفتم ابحی خوبی سرتکون داد  اره عزیزم  خوبم خودم میرم نیاز نیست  رفت تنها شدم سر صورتم شستم چایی ریختم چند بار تماس گرفتم در دسترس نبود زنگ زدم به عموم (شوهر خاله  ام ایشون همون شرکت بابام هستن _ عمو بابام کنار هست+
 نه عزیزم چی شده ..)خدا حفظی کردم  نسشته ام  تی وی روشن کردم که دیدم صدای ایفون زنگ رفتم ببینم کی ایفون در زدم رویا (دوست زهرا از بچگی به هم وابسته هستن ایشون دانجشو پزشکی )زهرا چیکار میکنه گفتم حالش بد شود با مامان رفت دکتر گفت چرا کجا برای چی ؟؟؟؟_ نمیدونم تازه از خواب بیدار شدم  + نمیدونی کدوم بیمارستان رفتن _نمیدونم  همین  طوری ایستاده بود  تو حیاط زنگ زد  گوشی زهرا دید جواب نمیده گفتم لابدجا گذاشته اتاقش گوشیش نبرده - بیا خونه حالا + گفت ن همین جا خوبه به  گوشی مامانم تماس مامانم جواب داد   +سلام خاله کجایید باشه باشه اها الان من میام ... همین طور حرف میزد گفت من میرم یاسمن_  گفتم کجا پیش زهراا   گفت من باهت میام گفت نمیخواد من عجله دارم خدا حافظی کرد رفت رفتم اتاقم شروع به درس خوندن اصلا حسش نبود کتاب بستم دیدم دو ساعت شده هنوز نیومدن زنگ زدم گفت مامان سلام کجایید پس چرا نمیاین گفت زهرا دستش سرم هست  نیم دیگه میایم     یک ساعت بعد دیدم صدای  در ماشین تو حیاط میاد رفت  رویا دست زهرا گرفته بود اومدن خونه نرسیده بودن گفت چی شود  مامان چی شود _مامان  جان مهلت بده یک نفس بگیرم همشون  زهرا بیا لباس عوض کن کرونا نگیری  رویا دست صورتش شستن زهرا رفت تو حال  روی کاناپه دارز کشید بی حال بود اصلا حال  جواب دادن نداشت مامان رویا  یکی یک چیزی بگه  ؟ از عفونت (این بگم زهرا بعد از عمل هیچی نمیتونه بخور بخاطر اینکه  از  داخل دهنش جای لپش  از گوشتش  برای عمل  برداشته  دهنش بخیه داشت من حالا نمیدونم جا نبود از اینجا برداشته بودن و بخاطر لوله بیهوشی گلوش هم زخم بود اذیتش کرده بود  )  قبل از این عمل جراحی گوش و دندون درد داشتن خانوم نرفتن دکتر میگفت نمیدونم دندون به گوش زده یا گوشم که به دندنم زده عفونت  حالا با این وضعیت شده بود قوز بالا قوز نایلون دارو دیدم پر امپول انتی بیوتیک مامان چقدر داده😳😳  این ها لازم  رویا از اون طرف گفت اگه لازم نبود نمیاد رویا براش یک پتو اورد از اتاق زهرا روی زهرا انداخت دست زهرا گرفت خوبی عزیزم درد نداری  زهرا گفت ن پام جای امپول درد میکنه رویا =خخ خب عزیزم نباید سفت میکردی بزار کمپرس بیارم زهرا = ن نمیخواد
 من با شوخی به  زهرا گفتم  گریه کردی ترسو خانوم 😁 زهرا اخم کرد گفت ن 
  مامان گفت یاسمن سر به سرم بچم نذار به شوخی گفتم  خوبه تحفه اش  بعد گفتم مامان راستی نامادری سندلار کی بود 😂 مامانم  یاسمن برو من حوصله ندارم   مامانم میدونی  حواسم به حواسم هست بیا برو کم شیرین بریز  از خودت شیر عسل درست کردم برای زهرا بردم بیا ابجحی تحفه جان چشم سبز  بخور 😂 زهرا روی این کلمه حساس هم خوشش نمیاد نمیدونم چرا بدش میاد وقتی میگی  چشمات سبز رنگیه شبیه گربه 😂😂  من از خدام بود رنگی باشه  کوسن مبل پرتکرد جای خالی دادم خورد به رویا 🤦‍♀ ببخشید رویا  خندید  گفت شما خب هنوز مریضی باز بهم میپریدزهرا  پتو اش برداشت رفت اتاقش گفت اینجا نمیشه از دست تو خوابید کلن خوابلو از اول بود نیم ساعت نشود عزیز جون اقاجون اومدن خونه گفتن زهرا چطوره ؟ دیدن خوابیده بیدارش نکردن همین طور مامانم عزیز جونم با رویا دور جمع شدن حرف میردن بابا اومد   بعد لباس عوض کردن رفت اتاق زهرا بیدارش کرد  دختر من چطوره ؟ من = بابا اونقد دخترت لوس نکن بابا  لپم  کشید ای حسود خان 🙂مادر بزرگم سوپ درست کرد برای زهرا    ولی بیش تر دو سه قاشق اون بزرور 
ساعت ۳،چهار بعد ظهر بود زهرا دوید سمت سرویس ببخشید بالا میاورد دوباره ... 
بابا مامانم  زهرا خوبی بریم دکتر _زهرا خوبم خوبم چیزی نیست دیگه 
داشت از حال میرفت بابام گرفتش 
تب اش هم بالا بودم مامان همین طوری گریه میکرد اخه یک دفعه چی شده تورو ا ماده شدن رفتن بیمارستان 
من غروب اماده شدم دایی اومد دنبالم رفت خونه اقاجون 
شب بود عزیزجون نماز میخوند بعد نماز گریه میکرد رفتم بغلش کردم از پشت عزیزجون +جانم 
زهرا خوب میشه 
+واا مادر جان چرا این حرف میزنی معلوم خوب میشه 
بغلش کردم یک حس ارامش بود وقتی پیشش هستم 
زهرا دوباره بستری شود لطفا براش دعا کنید 🙏 
ببخشید اگه بد نوشتم 🤦‍♀🤦‍♀ تندتند نوشتم   الان خالم میاد دنبالم من هنوز اماده نشدم  ای وای 🏃‍♀✋

خاطره ریحانه جان

قبل از شروع خاطره بگم دوستانی که نمیخونین اشکالی نداره 😅😅🌷ولی لطفا قبل اینکه رد کنین بزنین خاطره بعدی لطفا برین به سوالای پی نوشت جواب بدین خیلی ممنون و مچکر🖤خبببب سلاااااام به همه عزیزان چطورین خوبین؟😁ریحانم که امیدوارم یادتون باشه....یه غیبت تقریبا طولانی داشتم که بابتش معذرت میخوام عزیزان....😅🌷بخاطر همین غیب یه معرفی دوباره میکنم خودمو که یادتون بیاد😁
ریحانم 15 سالمه اهل تهرانم و یه برادر به اسم رایان دارم که پزشکه....حالاااا از این بحث ها بگذریم و برسیم به خاطره عجیب و غریب من که ماله دوره ایه که ابله مرغون گرفتم😂😑🤦‍♀
خب ماجرا از اینجا شروع شد که ما وقتی از شمال برگشتیم(رجوع شود به خاطره اول😅🤦‍♀)من تو راه برگشت یه سر درد ریز گرفتم که خب بی توجهی کردم و......خلاصه سرتون رو درد نیارم اقا ما اومدیم و شنبه ای که بالاخره مدرسه ها باز شد رفتیم مدرسه😂🤦‍♀اونجا هم یه حالت کسل بودن داشتم اما گفتم بخاطر بد خواب بودن و ایناس....فردا صبح پاشدم دوباره برم مدرسه که دوباره سر درد اومد سراغم اما به شدت ضعیف اما خب ما اون روز یه امتحان علوم داشتیم🙄🙈منم بسی تو این درس تنبلم بنابراین تصمیم گرفتم که سردرد رو بهونه کنم و مدرسه رو به قولی بپیچونم.....رایان هم بخاطر چند روزی که رفته بودیم شمال و شیفت هاش رو با دوستاش جابه جا کرده بود الان جای اونا وایساده بودو قرار بود شبم دیر بیاد....منم رفتم به مامانم گفتم که اره مامان جونم برات بگه سرم داره میترکه الان برم مدرسه هیچی نمیفهمم.....مامانمم بنده خدا خودش باید زودتر میرفت وگرنه به مدرسه خودش دیر میرسید گفت باشه نرو ولی به شرطی که رایان شب معاینت کنه منم که مطمئن بودم تا شب بهتر میشم خیلی راحت قبول کردم......رفتم گرفتم خوابیدم دیگه فکر کنم نه،نه و نیم پاشدم.....سردردم کلا محو شده بود و عالی بودم خلاصه.....نشستم یکم کارتون و فیلم دیدم ساعت شد دوازده .....دوباره سردرد و بدن درد اومد سراغم اما با این تفاوت که این دفعه حس میکردم فشارمم پایینه.....رفتم رو تخت و زیر لاحاف که یکم بهتر شدم اما اصلا حس اینکه از روی تخت بلند شم رو نداشتم.......خلاصه همونطور خواب و بیدار تا چهار گذروندم....تو این بین فقط پاشدم یکم اب خوردم و با عرض پوزش یک بار هم بالا اوردم.....دیگه واقعا کلافه شده بودم چون حالم ده برابر از صبح بدتر بود....قشنگ حس میکردم بدنم شده کوره اتیش و دارم اب میشم....مامانمم تو همون حوالی اومد و وقتی من و تو اون حال دید کاملا تعجب تو صورتش مشهود بود......با کلی سوال اومد بالای سرم و دمای بدنم رو گرفت که تا حدی تب داشتم اما بیشتر بدن درد و افت فشار کلافم کرده بود .....مامانم هم به رایان زنگ زد که رایان گفت واقعا سرش شلوغه و ما بریم اونجا.....اما متاسفانه بیمارستانی که رایان توش کار میکنه تقریبا از خونه دوره و من واقعا تحمل این همه راه اونم با ماشین که هعی تکون میخورد همراه استخوان های دردناکم نداشتم بخاطر همین به اصرار من به درمانگاه نزدیک خونمون مراجع کردیم که تا نوبت بگیریم و از پله های درمانگاه بالا بریم و منتظر نوبت شیم واقعااااا من جونم در اومد.....یعنی وقتی رو صندلی مقابل خانوم دکتر نشستم عملا داشتم غش میکردم....(من دیروزش متوجه یه جوش عجیب غریب رو شکمم شده بودم اما خب توجه نکردم🤦‍♀و بعد از قضایای پیش اومده معلوم شد جوش نبوده😂😑)خلاصه اون بنده خدا شروع کرد معاینه کردن من منم که فقط و فقط همونطور که میگفتم نقش جسد رو بازی میکردم😑🤦‍♀😂😂خلاصه ایشونم گفتن که فشارت به شدت پایینه و یه سرم مینویسم و احتمالا یه سرماخوردگی سادس و نگران نباش(و از قیافش هم معلوم بود که حس میکرد من دارم فیلم بازی میکنم😂😑خو هیچ عفونتی پیدا نکرده بود اما من واقعا داشتم میمردم که حالا اصلا بماند)
دیگه با یه بدبختی دوباره اون پله های مضخرف رو طی کردم و طبقه پایین رو صندلی منتظر نشستم تا مامانم بره دارو هارو بگیره و بیاره...مامانم که اومد سریع نوبت گرفت و بهم کمک کرد تا وارد اتاق تزریقات بشم....اونجا هم که نمیدونم چه خبر بود بازار شام بود یا اتاق تزریقات😑با بدبختی یه تخت خالی پیدا کردیم و منتظر موندیم تا یه پرستار بیاد....وقتی اومد بدلیل کوچیک بودن اون فضا مادر گرام مارو تنهاگذاشتن😂ایشونم گفتن که دخترم برگرد اول اینو تزریق کنم برات بعد سرم رو وصل کنم....منم اول رفتم تو شک و گفتم چیرو که گفتن یه امپول  عضلانی داری منم که اصلا نای مخالفت نداشتم با بدبختی برگشتم و اماده شدم اما مثل هر دفعه که پنبه سرد به پام خورد ناخوداگاه تکون خوردم که ایشون هم گفتن اروم باش نفس عمیق بکش که انجام دادم و ایشونم سریع انجام دادن کارشون رو تموم شد و رفت و من واقعا هیچی نفهمیدم حالا نمیدونم دستشون سبک بود یا چی اما تجربه خوبی برای منه ترسو بود😅دوباره به حالت اول برگشتم و استینم رو دادم بالا ایشونم شروع کردن دنبال رگ گشتن که خداروشکر بار دوم رگ رو پیدا کردن و این بخش هم به پایان رسید.....👌😂بعد وصل کردن گفتن احتمالا تا بیست دقیقه دیگه تموم میشه این زنگ کوچیکه رو بزن و رفتن...بعد رفتن ایشونم مامانم اومد و همونجا وایساد تا سرم تموم شه....منم که یکم داشت حالم بهتر میشد تازه نگاهم به سر و وضم افتاد😂😑از مانتو و شلوارم که بگذریم عاشق جورابم شدم یه جوراب با طرح هندونه پام بود که فقط برا شب یلدا خریده بودم اما خب مثل اینکه قسمت بوده اون شب هم بپوشمش😂😑بعد تموم شدن سرم به دلیل شلوغ بودن تزریقات تقریبا یه ده دقیقه بیشتر اون سوزن مضخرف تو دستم بود که اونم تموم شد ولی😅
دیگه ما اومدیم خونه که میشه گفت ساعت شیش شده بود اما با اینکه من از صبح چیزی نخورده بودم بازم اصلا میل نداشتم برای همین به تختم برگشتم و دوباره بیحال پخشش شدم😑🤦‍♀همینجوری تا ده شب گذشت که رایان اومد و با منه همچنان بیحال روبه رو شد.....خواست معاینم کنه که بخاطر بیحالی شدیدم و مطمئن بودن از اینکه دارو هام رو درست استفاده کردم بیخیال شد.....خداروشکر فردا رو برام استراحت نوشته بودن خانوم دکتر عزیز😅و در اون حین من رفته رفته خوب و بدتر شدم😑😐برا چی میگم خوب و بدتر؟چونکه یهو حس میکردم خوبم و هیچیم نیس و دقیقا یه دقیقه بعد همین حس جوری حالم بد میشد که حتی دستمم با بدبختی تکون میدادم.....بدن درد شدید و سردرد از همش بدتر بود....قشنگ حس میکردم یه کامیون از روم رد شده و کلا نابودم..... خلاصه دیگه فردا شده بود و من تغییر انچنانی نکرده بودم و تقریبا مطمئنم که از دیروزش چیزی نخورده بودم جز یکم میوه😑🤦‍♀شب ساعت ده بود که حالم نسبتا خوب بود برای همین بیرون اومدم تا لااقل بشینم سریال ببینم اقا من نشستم پا سریال تا وسطاش داشت خوب پیش میرفت که من شروع کردم ور رفتن با موهام(عادت رو مخیه😑🤦‍♀)داشتم همینطور بازی بازی میکردم که متوجه یه جوش پشت گوشم شدم یهو یاد جوش چندروز پیشم افتادم....رفتم به مامانم گفتم :
مامان 

گفتم:
مامان چیزه یچیز بگم....؟

مادره عزیز هم که غرق در سریال با حواس پرتی جواب داد:
چیه؟

که اروم گفتم:
مامان فک کنم ابله مرغون گرفتم

جوری سرش چرخید سمتم که حس کردم چند تا از مهره ها در اون بین جابه جا شد😂😅یه چند لحظه نگام کرد و یهو جیغ کشید چییییییی
منم برای اینکه گوشام رو دوست داشتم و خب کلا دنبال یه راه حلی هم بودم پشت گوشم رو و روی شیکمم رو نشون دادم که کاشف به عمل اومد علاوه بر پشت گوشم پشت گردنمم چندتا دونه هست🤦‍♀
خلاصه وایسادیم تا رایان بیاد اون بنده خدا هم با خستگی اومد منم معاینه کرد و گفت اره ابله مرغونه😩یعنی خانوادگی قیافمون دیدن داشت موقع شنیدن این خبر زیبا😂😑و جذاب تر از اون دیدن صورت اعضای خانواده صبح فرداش بود که من واقعا به یه هیولا تبدیل شدم😑کل صورتم دون دون باد کرده کل دست و پاهام پر لک اصلا خودم خودم و دیدم ترسیدم😂اخه یکی نیس بگه مریضی عزیز اول امتحانا پاشدی اومدی چی بگی😐و دقیقا از چند روز بعدشم که امتحانای ترم اولم شروع شد.....
بعله این بود ماجرای ما😑🤦‍♀
پ.ن:خیلی خیلی دوستون دارم اگه جواب کامنتارو نمیدم بخاطر این نیست که ندیدم اتفاقا دیدم و خیلیم خوشحال شدم😍🖤اما متاسفانه همونطور که قبلا گفتم بلاگفا به من کدی نمیده که نظر بزارم جانان ها🥺
پ.ن:از همینجا از دکتر های وب هم یه تشکر ویژه میکنم که تو این گرما اون لباسای گرم رو تنشون میکنن تا جون مردم رو نجات بدن🖤🌷بدونین که این لطفتون تا ابد تو ذهن همه ی مردم دنیا موندگاره🖤
پ.ن:خب میرسیم به سوالای من😅سوال اول و مهم🤦‍♀دوستان من به شغل معماری(طراحی در واقع یعنی یه چیزی شبیه طراحی داخلی) جدیدا علاقه پیدا کردم و با توجه به اینکه امسال تایین رشته دارم این شغل رو برای ایندم انتخاب کردم اما برای رفتن به این شغل دو تا رشته وجود داره یکی هنر و یکی ریاضی من واقعا نمیدونم از کدومشون باید وارد شم😑🤦‍♀بخاطر شرایط کرونا هم مدارس تعطیله پس مشاوراهم نیستن😑🤦‍♀میخواستم بدونم عزیزانی که این شغل و دارن میتونن من و یکم راهنمایی کنن چون واقعا گیج شدم خیلی خیلی ممنون از همین الان🌷
و سوال دوم😑😅دوستان کسی جایی و میشناسه که کتاب های ترک(استانبولی)زبان اصلی بفروشه😑حالا چه انلاین چه به صورت مغازه من دربه در دنبال یه کتاب زبان اصلی ترکم اگه کسی تونست تو این مورد هم کمکم کنه ممنون میشم🌷
پ.ن:اهم اهم از این مسائل جدی بگذریم😂😑تو قرنطینه چه میکنین😂
منکه بیست چهارساعته سریال میبینم😑🤦‍♀واقعا کم مونده که کور شم و احتمالا تا چند وقت دیگه که کور شدم میگم یکی از اشنایان بیاد بهتون بگه😂
و خلاصه کتابه ایندفعه😁خب من تو این چند وقت خیلی کتاب خوندم و میخوام یه کتابی رو پیشنهاد کنم که فیلمشم هست برای دوستداران فیلم😁
خلاصه:
دایانا بیشاپ دختری که دارای قدرت های ماورالطبیعه هستش اما به دلایل شخصی خودش از این قدرت ها متنفره و نمیخواد بهشون متکی باشه به کتابی بر میخوره که صد و خورده ای ساله که افراد زیادی دنبالشن اما به دلایلی این کتاب فقط و فقط خودشو به دایانا نشون میده اما دایانا سریعا اون کتاب رو پس میزنه و سعی میکنه جوری رفتار کنه انگار که این اتفاق نیوفتاده.....ولی دیگه کار از کار گذشته و موجودات زیادی دنبال اینن که دایانا رو به سمت خودشون بیارن در این بین دایانا با کسی اشنا میشه که تمام قوانین و کائنات معتقدن این دو باید از هم دور بمونن متیو دوکلیرمونت یه خون آشام.....
کتابه:کشف جادوگران
نوشته:دبوراهارکنس
فیلم:a discavery of witches
به شدت خفنه و پیشنهادش میکنم😁
و اینکه Çukur her yerde
کیا فهمیدن😈
همین دیگه و اینکه دوستون دارم مراقب خودتون باشین🌸

خاطره آرمیتا جان

سلام عشقای من :-)
حالتون و احوالتون ؟ آرمیتا هستم 12 ساله و پنجمین خاطره ام هست ممنونم از کامنت های مثبتتون انقدر انرزی گرفتم از کامنت هاتون که تصمیم گرفتم باز خاطره بزارم از خانمها :محدثه *آذین*مریم *پانید* شمیم * یاسمن*و ss23و بقیه دوستانم تشکر می کنم بابت انرژی که بهم دادن خیلی دوستتان دارم خوب بریم سراغ خاطره خاطره ای که میخوام تعریف کنم برای آبان سال 98 یعنی وقتی کلاس ششم بودم
خاطره :تقریبا هفته ی اول ابان بود یک روز که تو مدرسه بودم بهمون کاغذ دادن که فردا ساعت 8صبح بریم مدرسه قراره ببرننمون کوه (شیفت بعدازظهر بودیم) قرار بود 8بریم مدرسه 11 برگردین از 12 زنگ کلاس میخوره و تا 5 مدرسه بمونیم یعنی 10 ساعت قرار بود رنگ خونه نبینیم (نیدونستم جز محالات مامانم بزاره بابام مشکلی نداره هاا فقط مامانم زود نگران میشه ولی دوست صمیمی ام گفت هر جوری شده راضیشون کن بریم منم گفتم هر جوری شده باید راضیشون کنم ) انروز جواب ازمون اجتماعی نون رو دادن بچه ها راستی ما تعدادنون زیاده تو کلاس 40 نفر هستیم جواب رو گرفتم دیدم 18 ونیم گرفتم(بچه ها همه می دونیم ششم نمره نداره ولی معلم ما نمره میداد تا اماده شیم برای پایه ی بعدی یادمه قرار بود سه شنبه بریم کوه خلاصه رقتم خونه از وقتی رفتم گفتم مامان ما رو فردا میبرن کوه من هم باید برم به هر قیمتی که شده مامانم اول سرزنشم کرد بعد التماسم کرد نرو تو رو خدا منو اینقدر عذاب نده ! گفتم مامان خواهش میکنم باید برم تو رو خدا بزار التماست میکنم مامانم هیچی نمی گفت انگار دلش برام سوخته بود خلاصه من که می دونستم صد درصد میرم چه اجازه بده چه نده افتاده بودم تو دنده ی لج زنگ زدم به دوست صمیمی ام که ببینیم چی بخریم چی نخریم و.... خلاصه بابام از سر کار اومد من شروع کردم به گریه که باید برم هر جور شده (هردفعه با این روش راضیشون کردن و از هیچ اردو ..... نموندم )(،افراد زیر 18 سال چشاتون رو ببندید بد اموزی داره کار ها ی من(:-) :-) :-) :-) :-) :-) خلاصه همه چی حل شد موند با چی بریم چون بابام گفت من ساعت 7 میرم زنگ زدم دوستم که تو با چی میری گفت نمی دونم تصمیم گرفتم زنگ بزنم به سرویسمون خانم گفت من ساعت 8 شیفت صبح مدرسه ی پسرانه (درست بغل مدرسه ی ماست)رو می برم میتونم شما هم با اون ببرم چاره نداشتم قبول کردم زنگ زدم به دوستم گفتم ماشین هم ردیف شد  و فردا با سرویسمون خانم فلانی میریم
دوستم:باشه ارمیتا ولی پسرا چند سالشونه ؟من خجالت میکشم
من:نترس بد نگاه کنن چششون رو از کاسه خودم در می یا م خلاصه کلی شوخی کردیم و خندیدیم
شب دلم طاقت نیاورد رفتم از دل مامانم در اوردم و بابت رفتار عصرم عذر خواهی کردم مامانم گفت:باشه حالا که دوست داری برو رفتم تکالیفم رو نوشتم و رضایت نامه ام رو دادم ببابام امضا کرد و خودم رفتم از سوپری خرید کردم کلی خوراکی خریدم مامانم هم دستش درد نکنه ماکورونی پخت برام شب بعد شام وسایلم رو حاضر کردم ایت الکرسی خوندم نمیدونم چرا دلم شدید شور میزد احساس میکرد فردا روز مرگمه!!!!! همه ی وسایل خونه رو لمس کردم و با قران خوندم خودمو اروم کردم و رفتم رختخواب با خودم حرف میزدم می گفتم فردا اتفاقات شیرینی رو قراره تجربه کنم نباید نگران باسم ولی شدید حس بدی داشتم اضلا حال رو حیم خوب نبود (داشتم حسی رو تجربه می کردم که تا حال نکردم )به زور خوابیدم دم اذان صبح باز با دلشوره پاشدم باز ایت الکرسی خوندم و ساعت 7 با صدای بابام پاشدم به بابام گفتم الان میام و یک نگاه به بالشم انداختم و گفتم حالا وقت خداحافظیه و اشک ریختم بزور خودمو جمع کردم و اشکنو پاک کردم بابام نگران نباشه و به بیرون رفتم اصلا اشتهای صبحانه نداشتم بزور یک جایی شیرین خوردم ضعف نکنم مامانم بیچاره اول صبحی بیدار شده بود گفت بخور صبحو. نه ات رو ضعف میکنی بزور یک لقمه از پنیر خورد پاشدم ب
رفتم اتاق دیدم مامانم کلی لباس گرم داد چند تا کت و....و گفت ارمیتا مامان ساعت 5 که از مدرسه می ایی می تونی با مامانبزرگت بری دندانپزشکی من گفتم خسته می شی گفتم نه گفتم چرا میرم باهاش وقت عصب کشی داره مامان بله خلاصه لباس های مدرسه و کت و اینا رو پوشیدم و جالا وقت خداحافظی بود پریدم تو بغل مامانم بوش کردم لمسش کردم بغض شدیدی داشتم بعد خدا حافظی رفتم که سوار سرویس شم نم نم بارون به صورتم میزد باد شدیدی میوزید و هوا فوق العاده سرد بود 10 دقیقه منتظر میندم که یرویس اومد دوستم رو دیدم که نشسته پشت و به من دست تکون میده رفتم س.ار شدم خانم سرویس سه تا پسر برداشت با انیس کلی شوخی کردیم وقتی یکیش میخواست بشینه حواسم نبود بهش سلام کردم که انیس دستش رو نحکم کوبید تو پهلوم خلاصه رسیدیم مدرسه دیدم ماشالاه همه ی کلاس اومدن رفتم رضایت نامه و 5 هزار تومان مبلغ رو بابت هزینه ی حمل و نقل و..... گرفتن و کیفمدرسه رو بردیم گذاشتیم تو دفتر و کیف کوه رو برداشتیم و رفتم با دوستم تو حیاط قدم میزدم و از هوا لذت نیبردیم و تو رویا بودیم که یکی از اولیا ها صدامون کردن گفتم بچه ها کوه رفتن کنسل شد که همه با چیغ و فریاد به طرف دفتر رفتیم ببینیم راسته یا نه؟ دیدیم بله متاسفانه به علت باریدن بارون هست و تو جاهای بلند برف هم میباره خلاصه از همه ادرس منزل پرسیدن که با سرویس هایی که قرار بود بریم کوه برسونمون خونه همه با غر غر فراوان سوار سرویس شدیم و رفتیم سرویس هه میخواست اونور خیابان نگه داره که قبول ننکردم چون بلد نبودم از خیابارد شم خلاصه رفتیم خونه و ساعت 12 زنگ زدیم سرویس اومد دنبالمون برگشتیم مدرسه ساعت پنج برگشتیم خونه بعد از خوردن ناهار با مامانبزرگم رفتیم دندانپزشکی که بابام بهم گفت بده دندون های تو هم بینه ببینیم چند پوسیدگی داره؟ خلاصه رفتیم وارد مطب شدیم و سه ساعت منتظر موندیم نوبتمون شه بعد که نوبتمون رسید رفتیم تو خانم دکتر با دیدن من لبحند زد و بسیار منو تحویل گرفت من رفتم نشستم تو صندلی های داخل مطب دکتر و مامانبزرگم خوابید تو یونیت خانم دکتر از دستیارش امپول بی حسی خواست با دیدن سرنگ بی حسی فلزی رنگ من پرید به عوض مامانبزرگم :-) :-) انگار خانم دکتر فهمیده بود من به عوض مامانبزرگم ترسیدم شروع کرد حرف زدن با من چه حبر پرسیدن سن مدرسه و.... من دیدم امپول رو می بره به سمت دهن مامانبزرگم یخ کردم و من به عوض م ب صحنه رو ترک کردم چند دقیقه بعد دیدم صدای ناله ی م ب بلند شد اونقدر ترسیدم که رنگم پرید و ضربان قلب گرفتم با خودم گفتم هر جوری شده نمی ذارم به دندان های من نگاه کنه چند بعد کارش رو شروع کرد و صدای دستگاه ها رو مخم بود هنوز یخم با نشدخ بود خانم دکتر که از اول فهمیده بود به جای م ب من ترسیدم باز هین کار با من حرف میزد واقعا دکتره خیلی مهربانی بود خلاصه کار مامانبرگم تموم شد و به دستیارش گفت عکس بگیره که مامانبزرگم گفت خانم دکتر لطفا دندان های ارمیتا هم ببینین(چون ما اخرین نفر بودیم و وقت تنگ بود)اونقدر ترسیده بودم که ترس تو چهره ام موج میزد خانم دکتر یک نگاه به من انداحت و گفت چشم و از دستیارش اینه ی دندانپزشکی رو خواست و اومد سمت صندلی )(چون یونیت پر بود و مامانبزرگم خوابیده بود) اومد سمتم قلبم تو دهنم میزد گفت دهنت رو باز کن یک کوچولو باز کردم گفت نه قشنگ باز کن خاله ببینم قشنگ باز کردم ولی لونقدر ترسیده بودم هی صحنه ی اون امپول بی حسی رو سرم اکو می شد اروم اینه رو گذاشت رو لوپم و کشید یک نگاه به فک پایین انداخت و گفت خیلی خوب جالا بالا ببین اونجا رو بشمار پرنده ها رو بشمار (کاغذ دیواری رو می گفت) همون کاری که گفته بود رو کردم گفت تموم رو به مامانبزرگم گفت دو تا صطحی داره بچه ها من پیگیر د تا نشدم تا تو خاطره ی اول که پیش خانم دکتر پر کردم و 4 تا شده بود ولی اونموقع می کردیم پوسسیده ها دو برابر نمی شد
پ ن:امید وارم خوشتان بیاد
پ ن :بچه ها وقتی از مدرسه نوشتم همراه با خط به خط نوشته ام گریه کردم یادش بخیر
پ ن :بچه ها راستی من 2 سالی هست که نمی تونم از بینیم نفس بکشم و از دهنم می کشم و تو خواب این باعث خر و پف هم هم شده به نظرتون چرا اینطوری شدم؟؟ چیکار کنم؟
پ ن : خیلی دوستتتان دارم
زندگی به وفق مرادتون
امضا:یک دخترنو جوان و پر انرژی

خاطره سکینه جان

سلام دوستان من اسمم سکینه هست ۲۵ سالمه و سه هفته هست نامزد کردم و نامزدم هم تو کارخانه سنگ بری کار میکنه من خودم طراحی دوخت خوندم تو دانشگاه بریم برا خاطره من همیشه خدا خسته ام و بی انرزی روز ی که قرار بود بریم ازمایش خون نامزدم که اسمش احمد هست گفت چرا انقدر رنگت پریده نکنه ترسیدی با خجالت گفتم ن فقط ضعف دارم احمد گفت بزار آزمایش و بدیم میبرمت جایی صبحانه بخوریم حالت درست میشه همون موقع صدا مون زدند و من با چه سختی آزمایش رو انجام دادم داشتیم از آزمایشگاه میومدیم بیرون که ی آقای پرستاری صدا مون زدن با دلهره برگشتیم که گفتن دکتر آزمایشگاه کارمون دارن و ما رو راهنمایی کردن بعد از سلام و احوالپرسی و خسته نباشید و تبریک گفتن خانم شما به نظر من کم خونی دارین و بهتر ی آزمایش بدین چون این آزمایش فقط گروه خونی رو مشخص میکنه از من انگار و از نامزدم اصرار دیگه تسلیم شدم و باز عملیات خون گیری شروع شد اشک تو چشمام حلقه زده بود خلاصه بعد از اتمام کارمون رفتیم رستوران و ی صبحانه خوردیم و برگشتیم خونه ۲ روز بعد که نامزدم جواب آزمایش رو گرفته بود مشخص شد من کمبود فقر آهن دارم خیلی ناراحت بودم نامزدم یکم باهام حرف زد و گفت چیزی که نشده میریم دکتر برات دارو میده ی مدت اگه سر وقت و منظم استفاده کنی حله بیشتر خانمها کپ خونی رو دارن به خاطر مشکلات ماهیانه اشون یکم آروم شدم و قرار بود عصر بریم دکتر و آزمایش رو نشون بدیم از زمانی که وارد مطب شدیم قلبم تند میزد و یخ کرده بودم خیلی استرس گرفته بودم دو نفر جلو ی ما بودن بعد که نوبت من شد احمد دستم و گرفت و گفت پاشو عزیزم آنقدر نگران نباش ی چشمکی بهم زد وجودش آرامش بخش بود برام دکتر آزمایش رو دید چند تا سوال پرسید یکم چشمام رو نگاه کرد ناخنهام رو و تایید کرد خیلی کم خونیم شدیده و گفت چرا تا الان مراجعه به پزشک نکردم دفتر چه رو از نامزدم گرفت و ی خط نوشت سرش و بلند کرد و گفت با تزریقی که مشکلی نداری تا اسم تزریق اومد مثل فشنگ بلند شدم گفتم چرا چرا مشکل دارم هر دوشون از واکنش من خندشون گرفته بود ولی دکتر یکم جدی شد و گفت اما باید یک کوچولو تحمل کنی و چند تایی تزریق کنی هنوز حرفش تمام نشده بود که با حالت بغض و اعتراض مظلوم گفتم ن خواهش میکنم ننویسید احمد که تا اون موقع سکوت کرده بود یکم بهم اخم کرد و گفت عروس خانم هر تجویزی دکتر بگن انجام میدیم شما که نمیخوایی عقدمون عقب بیوفته دکتر تا شنید عروس و داماد هستیم تبریک گفت و بعدش رو به من گرد و گفت چند تا امپول بزنید که یکم از این حال بیایین بیرون براتون کپسول اهن هم نوشتم که زیاد اذیت نشین هیچی نمیتونستم بگم همون جور ایستاده بودم کنار صندلی و بغض کرده بودم دکتر نسخه رو مهر کرد و گفت انشاالله بهتر باشین و خدا حافظی کردیم و اومدیم بیرون تا در اتاق دکتر رو بستیم نق زدنهای من شروع شد که امپول نزنم و اینا احمد اصلا به حرفام توجه نمیکرد و همچنان اخم داست دارو ها رو گرفت و گفت بیا بریم بزن که راحت بشی هر چی گفتم من نمیزنم راضی نشد می گفتم امپولا چیه میگفت نمی دونم حالا هر چی هست دکتر لازم دونسته که تجویز کرده فقط گفت کپسول هماتینیک و مفنامیک اسید برلت نوشته باید هر روز بخوری گفتم تعداد امپولا چند تاست که کلافه گفت نمی دونم هر چی باشه شما باید بزنی مفهومه احمد رو آنقدر عصبی و بد اخلاق ندیده بودم منم دلگیر شدم و حرفی دیگه نزدم تا رسیدیم به در تزریقات خواهران دارو ها رو داد دست پرستار و به من گفت برو اتاق درلز بکش تا پرستار بیاد تزریقات خلوت بود تا حدودی از ترس تکون نمیخوردم من زیاد دکتر نمیرم و امپول نزدم و هر وقت دکتر تجویز کرده پیچوندم و با دارو های خانگی حلش کردم احمد ایستاده بود جلوی تزریقات گفت سکینه جان برو درلز بکش دیگه گفتم ن احمد من میترسم ی خنده کم جون زد گفت نترس عزیزم چیزی که نیست درد نمیاد گفتم چند تاست یکم ترم تر شده بود گفت الان ۲تا میزنی چند تا تقویتی عزیزم درد نداره که نترس آروم باش دستم رو گرفت برو داخل و نشوند رو تخت پرستار داشت امپولا رو آماده میکرد گفت خانم کجایین پس زود باش کار دارم احمد گفت بخواب عزیزم نترس درد نداره با گریه دراز کشیدم که احمد خواست شلوارم رو بیاره پایین که خودم دستم رو آوردم و گفتم احمد ن گفت باشه عزیزم خودت آماده بشو پرستار اومد بالا سرم کمکم داد بیشتر کشید پایین گفت چرا انقدر میلرزی دختر نترس زیاد درد نداره گفت پاتو اصلا سفت نکن نفس عمیق هم بکش ی بسم الله گفت و سوزن و زد یکم سوخت بعد درد نداشت خیلی فقط اخرش ی ای کوچیک گفتم که سوزن و در آورد و به احمد گفت یکم براش ماساژ بده احمد گفت دیدی درد نداشت دختر خوب اون یکی هم مثل این خیلی زود تموم میشه فقط سفت نکن باشه عزیزم با سر تایید کردم و گفتم باشه یکم ترسم ریخته بود تو دلم گفتم بعدی هم زیاد درد نداره اروم تر شده بودم پرستار سریع اون طرف داد پایین و امپول و لز پهلو زد زد مردم از دردش قابل تحمل نبود اشکام گلوله می ریخت پایین ی تکون بد خوردم و گفتم آخ آخ احمد پاام احمد سریع پام و گرفت و گفت هیسسس تکون نده پاتو عه پرستار مدام میگفت سفت نکن دختر سوزن گیر میکنه هاا دوستان پام خیلی درد گرفته بود ن میتونستم داد بزنم ن گریه کنم فقط بی جون ای ای کردم که احمد گفت جون دلم میدونم دردت گرفته یکم تحمل کنی تماما باشه عزیزم پرستار سریعتر تزریق کرد که با داد بلند گفتم ایییی ترو خدداا درش بیارین پرستار گفت باشه باشه تموم شد نفس بکش درش بیارم نمیتونستم و نفسم گرفته بود پرستار سوزن و کشید بیرون که بیشتر سوخت اصلا دردش کم نشده بود و من با قدرت بیشتر گریه کردم احمد تمام شد گریه نکن الان دردت اروم میشه پرستار گفت یکم بخواب بعد اروم اگه سرگیجه نداشتی بلند شو من گریه ام گرفته بود احمد بعد ۲ یا ۳ دقیقه ماساژ دادن پام گفت بهتری میتونی بشینی با سر گفتم خوبم و نیستم یکم درد داشتم اما چیزی نگفتم میدونستم احمد هم ناراحت نخواستم بیشتر اذیتش کنم اروم اروم دستم گرفت تا رسیدیم به ماشین صندلی رو خواباند و گفت راحت باش رفت در ی سوپر چند تا از میده و شکلات گرفته بود گفت بخور یکم آروم بشی خیلی گریه کردی دختر تمام آب بدنت سد اشک بالاخره اون روز گذشت و من یکم حالم بهتر شد و خیلی مختصر عقد کردیم اونم فقط با حضور خانوادهامون من هنوز هم از همون امپولا دارم اما از احمد خواهش کردم که نزنم و اونم فعلا بیخیالش شده و من فقط کپسول ها رو میخورم ممنون که حوصله کردین و خاطره منو خوندین من اولین باره خاطره میزارم انشااله که خوشتون بیاد ا که هم دوست داشتید برام کامنت بزارید در اولین فرصت میخونم مراقب خودتون باشین خدا نگهدار

خاطره ندا جان

سلام ندا هستم و این سومین خاطره من هست
تا نیمه تایپ کردم و وقت نشد ادامه اش رو بنویسم از ادمین عزیز عذر می خوام که یه بار نیمه فرستادم و دوباره می فرستم
ما مرداد ماه عقد کردیم و اربعین حدود 3 ماه بعد از عقد ما بود که خانوادگی تصمیم گرفتیم بریم حدودا یک اتوبوس می شدیم از ایران راه افتادیم به قول خالم هیچ کس ایران نبود اگر اتفاقی برامون افتاد بتونه کاری بکنه. خلاصه بگذریم از اتفاق هایی که توی مسیر افتاد و آمپول پررو توی مسیر نصیب بعضی ها شد. بعدا میام اونا رو هم تعریف می کنم. من و محمد تا وادی السلام با مامانم اینا بودیم و بعد ازشون جدا شدیم اونا یه روز زودتر از ما برگشتن ایران و چون دخترعموم همراهشون بود سریع رفتن شیراز ولی ما رفتیم خونه ی مادربزرگ همسرم که خوزستان زندگی می کنن تا اونجا حال من خوب بود ولی محمد یواش یواش داشت علائم بیماری نشون می داد رسیدیم و خوابیدیم خوابیدیم که چه عرض کنم بیهوش شدیم وقتی هم بیدار شدیم اول رفتیم قبرستون و فاتحه ای برای پدرشوهرم و بقیه رفتگان دادیم که عمشون زنگ زد و کلی قسم و آیه که من پیرم و نتونستم برم کربلا شما که زائر بودید باید بیاید خونه ی من هرچی گفتیم ما حالمون خوب نیست قبول نکرد (بعد از بیدار شدن از خواب اولین علائم منم خودشون نشون دادن) رفتیم اونجا و سه تا عمه اش بودن شروع کردن به قلیون کشیدن منم که می دونید ریه های حساسی دارم بوی دود قلیون اذیتم می کرد ولی روم نمی شد چیزی بهشون بگم فقط به محمد می گفتم بلند شو بریم که اونم می گفت زشته به خاطر ما مهمونی گرفتن و تکون نمی خورد من اونجا اشهد خودم خوندم برگشتیم از روستایی که رفته بودیم برای زیارت اهل قبور به سمت شهر و توی هوای باز حالم بهتر شد که محمد شروع کرد از خوبی های باباش تعریف کردن بچه ها شاید باورتون نشه من پدرشوهرم ندیدم و حدود یک سال قبل از عقد ما فوت شدن (من به سبب دوستی با خواهرشوهرم توی بعضی مراسم ها شرکت کردم ولی خب زیاد نمی شناختمشون) ولی مثل پدر خودم دوستشون دارم و قبرستون که می ریم از ته دل گریم می گیره و توی مناسب ها دلم براشون تنگ می شه روز عروسی مون هم هر دو ورودی تالار برای نبودنشون گریه کردیم ببخشید از موضوع پرت شدم همین طوری که محمد تعریف می کرد حس می کردم سنگ سنگین دارن می زارن روی ریم و حالم بدتر می شه رسیدیم شهر و رفتیم بیمارستان دکتر بعد از معاینه گفت خسته هستی گفتم بله از سفر اربعین میام بعد گفتن چیزی شده ناراحتی محمد گفت نه اتفاقی نیوفتاده و دکتر سری تکون داد و گفت به نظر میاد تحت فشار عصبی بودن (همون خاطرات توی راه) نسخه پیچیدن و اومدیم بیرون نسخه نگاه کردم دیدم با دوتا آمپول شروع می شه (فکر می کنم همه ی مردم جهان نسخه خوانی بلد باشن و اگر دوست دارید از این به بعد پایان هر خاطره یه بخشی ازش توضیح می دم) از محمد اصرار که بشین برم بگیرم بیام از من انکار و عین جوجه اردک پشت سرش راه افتادم و توی راه قسم و آیه که بریم خونه خودت بزن حس اطمینان به همسرم داشتم ولی محمد قبول نمی کرد و می گفت اونجا مهمون زیاد هست و نمی شه بزن بریم که من مجبور کرد همون جا بزنم برگشتیم و فیش گرفت رفتیم داخل توی اورژانس من راضی نمی شدم تنها برم پشت پرده پرستاری که اونجا بود به همسرم گفت اورژانس شلوغ هست هر وقت راضی شد بگید من و محمد مرده بودیم از خنده اخه کسی که اورژانس شلوغ بیمارستان نمازی دیده نمی تونه نخنده وقتی کلا توی اورژانس دوتا مریض هستن که تزریق دارن و بگن اونجا اورژانس شلوغی هست رفتم دراز کشیدم همون پرستاری که گفته بود اورژانس شلوغ هست اومد هردو رو یه سمت و در سرعت برق تزریق کرد و رفت منم بلند شدم و تا خونه به شلوغی اورژانس خندیدیم فک کنم بنده خدا رو می آوردیم اینجا سکته می کرد. ولی این تازه شروع ماجرا بود و انگاری اون دود لعنتی نمی خواست از ریه های من بره بیرون. وقتی رسیدیم از فامیل دور همسرم چند نفری اومده بودن اونجا و محمد به من گفت یکی از پسرا خیلی آدم خوبی نیست و ازش دور باش که من زدم زیر خنده ولی بلند خندیدن همانا و به سرفه افتادن همانا از توی داروهای مادربزرگش اسپری سالبوتامول برداشتم (جز تجویز پزشک نبود ولی اون موقع واقعا راه دیگه ای به فکرم نرسید داشتم خفه می شدم و من سابقه استفاده دارم لطفا هر کس از فردا سرفه کرد خودش نره بگیره) چند پاف زدم تا آروم شدم ترجیح دادم تا دوباره شروع نشده برم بخوابم و وقتی بیدار شدم بهتر بودم تا چند روز هم سرفه ها که حاصل مریضی سفر و ادامه ماجرا ها بود همراهم بود
کاش این کرونای لعنتی می رفت تا امسال هم این سفر فوق العاده قسمتون می شد
دوستون دارم خدا نگه دار
لطفا نظرتون درباره نوشته ها بهم بگید تا بتونم بهتر از قبل بنویسم

خاطره باران جان

سلام دوستان 👋 من باران هستم و این اولین خاطرمه خب بزارین خودمو معرفی کنم بنده ۲۳سالمه و سه ساله بخاطر نی نی جونمون درسمو ول کردم شوهرم ۲۶سالشه و البته پزشک عمومیه و اسمشم 🤔 کوروشه 😍 خب منو کوروش دوست بودیم من ۱۶سالم بود که با کوروش اشنا شدم تا ۱۸سالگی کسی خبر نداشت که بعدشم اومد خاستگاریم و زنش شدم و ۲۰سالگی یه فرشته کوچولو به اسم اوا وارد زندگیمون شد خب خیلی پر حرفی کردم این خاطره بر میگرده بعد ۲۰سالگیم که نی نیمون چهار ماهه توی. شکمم بود خب بریم سراغ خاطره:
صبح که پاشدم کوروش دانشگاه داشت منم براش صبحانه گذاشتم خورد و رفت منم بخاطر بارداریم زیاد نمیتونستم غذا بپزم چون تا بوی غذا بهم میخورد حالم بد میشد 🤮😥 و فقط تونستم سیب زمینی سرخ کنم بعدشم هوس سالاد کردم یه سالاد شیرازیم درست کردم گذاشتم یخچال سرد بشه 😍 بعدشم شروع کردم تمیز کردن خونه و گرد گیری اخرش دیگه داشتم میوفتادم انقدر خسته شدم رو کاناپع خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم کوروش رو کاناپه بغل خوابش برده 😱😀 منم یهو یه نقشه کشیدم و جیغ زدم واییییییی سوسک کوروش سوسک کوروشم از ترس من سریع بیدار شد‌ 😳 بعدشم رفتیم ناهار خوردیم بعد ناهار یهو زیر دلم درد گرفت منم چون بدنم ضعیف بود دکتر گفته بود احتمال سقط هست یهو با گریه رفتم پیش کوروش گفتم زیر دلم درد میکنه
کوروش : گریه نکن خانومم اروم باش چیزی نیس بشین زنگ بزنم دکترت
منم نشستم کوروش رفت زنگ زد به دکترم
کوروش: پاشو خانومم دکترگفت بهتره بریم بیمارستان تا معاینه ات کنه
من:کوروش درد میکنه دلم 😭😭
کوروش کمکم کرد رفتیم لباس پوشیدیم بعدشم رفتیم بیمارستان که سریع دکترم اومد
دکتر:سلام مامان جوون چیشده؟؟
من:خانوم دکتر بعد ناهار یهو زیر شکمم تیر کشید درد میکنه
دکتر:نگران نباش مامانی الان معاینه ات میکنم
بعدم معاینه ام کرد که گفت چیزی نیس بخاطر فشار زیاده فقط دوتا تقویتی و‌یدونه سرم و مسکن نوشت کوروشم از داروخونه خرید و رفتیم‌خونه
کوروش:خانومم به پهلو بخواب برات امپولاتو‌ تزریق کنم که نی نیمون ارم شه
من:کوروش امپول نزنم قول میدم دیگه‌کار نکنم 😭😭😭😭
کوروش:خانومم بخاطر نی نیمون ببین داری اذیت میشی
من:ن نمیخوام 😭
کوروش:جون منو فرشتع کوچولومون
من:اه همش قسمم میدی بعدم با قهر به پهلو خوابیدم کوروش:نترس خانومم درد نداره اروم برات میزنم
کوروش شلوارمو کشید پایین بعد سوزونو فرو‌کرد
من:ای اخ کوروش 😭😭😭😭😭 بعدم یهو زدم زیر گریه
کوروش:جونم جون دلم اروم تروخدا گریه نکن نی نیمون ناراحت میشه
من:ای کوروش
بعدم درش اورد جاشو اروم ماساژ داد منم هی ناله میکردم شلوارمو درست کرد برم گردوند اشکامو پاک کرد
کوروش: بمیرم مامان خوشگل این مرواریدارو نریز
بعدم برام سرم وصل کرد که فقط یه اخ گفتم
خب این خاطره همینجا به پایان میرسه
پ ن : خب چندتا نكته میخوام بگم اول اینکه ما اصلا قصد بارداری نداشتیم اما چون قبل ازدواجمون کوروش به مادرش گفته بود که با من دوسته و عاشقمه مادر شوهرم با ازدواج ما مخالف بود چون بنظرش من یه دختر بچه بودم که هیچی نمیدونستم و اینکه همش میگفت دختره مشکل داره باردار نمیشه دوساله ازدواج کردن بچه نیاوردن دیگه تحمل نکردم و به کوروش گفتم میخوام باردار شم اول مخالفت کرد اما بعدش قبول کرد
پ ن :من تو دوران بارداریم سعی میکردم کارا و اتفاقات هر روزو یادداشت کنم که بعد نی نی بزرگ شد بخونتش
پ ن :ببخشین یکم خودم به خاطره اضافه کردم 😁😛
پایان

خاطره مرضیه جان

سلام دوستان خوب هستید ؟ من مرضیه هستم البته الان با نام انگلیسی اومدم چون مشابه اسم من در وب بود... میدونید که الان ۳۷ سالمه و مهندس عمران هستم . همسرم مهران مهندس و مدرس دانشگاه هست و دخترم کیانا هم ۱۱ ساله شده ...
بریم سراغ خاطره من : حدود یک ماه پیش کیانا یک روز صبح با بی حالی بیدار شد و گفت که دیشب اصلا خوابم نبرده و دل درد و سردرد شدید دارم تب و لرز هم دارم . من خیلی نگرانش شدم چون با تب بر تبش قطع نمیشد و ببخشید حالش هم به هم میخورد . گلوش هم درد گرفته بود . با مهران تماس گرفتم تا به پسر عمه اش علی آقا که پزشکه تماس بگیره و در مورد علائم کیانا بهشون بگه . مهران باهام تماس گرفت و گفت که علی میگه اینها علائم کرونا در کودکان هست و بهتره کیانارو ببرید تا تست بده . واقعا وحشت کردم چون اصلا کیانا از خونه بیرون نمیره و کلاسهاش هم کلا مجازی هست . بردیمش بیمارستان و اونجا به مرکزی که تست کرونا میگرفتن معرفی شدیم و متاسفانه تست کیانا مثبت بود . البته احتیاج به بستری نبود و پزشک گفتن که تا اومدن جواب تست در منزل بمونه و اکثر بچه ها قبل از یک هفته علائمشون بهتر میشه و جای نگرانی نیست.
روزهای اول خیلی سخت و پراز استرس بود و کیانا هم از شنیدن اسم کرونا وحشت کرده بود و گریه میکرد. ولی خدارو شکر با تمام سختی ها بعد از ۴ روز علائمش روبه بهبودی رفت . اما من بعد از یک هفته با گلودرد شدید مواجه شدم . اصلا نمیتونستم حتی مایعات را به راحتی بخورم . بدن درد و تب و سردرد هم بهش اضافه شده بود . میخواستم به خودم امیدواری بدم که من کرونا ندارم و حتما آب سرد خیلی خوردم و گلوم تحریک شده . اما فردای اون روز دیگه از بدن درد تکون نمیتونستم بخورم و نفس تنگی هم داشتم و حس بویاییم هم درست نبود . با مهران تماس گرفتم که خیلی حالم بده و تبم اصلا کم نمیشه بیا خونه . مهران اومد و بردم بیمارستان اونجا پزشک من را معاینه کرد و تست کرونا و اسکن ریه نوشت . بهم سرم وصل کردند و آمپول تب بر و مسکن برای بدن دردم ریختن داخل سرم . و اکسیژن خون را اندازه گرفتن که خدارو شکر در حد خوبی بود . توصیه کردن که برم خونه و اونجا خودم را قرنطینه کنم . چون وضعیت بیمارستان اصلا مطلوب نبود و پر از بیمار کرونایی بود . اومدم خونه و بعد از اسکن ریه و دیدن نتیجه توسط متخصص عفونی و تایید ایشون که مقداری ریه های من درگیر شده اما جای نگرانی فعلا نیست برام دارو تجویز شد . متاسفانه داخل داروها آمپول نوروبیون هم بود که باید هفته ای دوتا میزدم.
وقتی اومدیم خونه گرفتم خوابیدم . چون دو شب بود که درست نخوابیده بودم. مهران هم برگشته بود سرکار .من و کیانا تنها خونه بودیم . کیانا هم نگران من بود و به مهران گفته بود که زود برگرده خونه . مهران شب اومد و من هنوز درست بعد از ۲ روز یه بشقاب غذا نخورده بودم . با کیانا با هم برام سوپ درست کرده بودن و آب هویج گرفته بودند . مهران بیدارم کرد و گفت این آب هویج بخور و بیا کمی سوپ بخور . گفتم نمیتونم اصلا چیزی بخورم . گفت: دکتر گفته حتما کم کم غذا و مایعات بخوری که بیماری بدتر نشه . به زور آب میوه را خوردم و وقتی سوپ دیدم پرسیدم اینو کی درست کرده ؟ گفت من و کیانا با هم . البته میدونی که من اصلا تخصص آشپزی ندارم ولی فکر کنم قابل خوردن باشه😅. کمی ازش خوردم گرچه مزه اش زیاد متوجه نمیشددم ولی درکل بد نبود . آخر شب مهران گفت بخواب تا آمپولتو بزنم که بهتر بشی. گفتم مهران به نظرت واجبه آمپول بزنم؟ گفت : نظر خودتونه خانم دکتر🤔گفتم باشه مسخره کن آقا😐مهران خندید گفت آخه فکر نکنم این مدت تخصصی تو پزشکی گرفته باشی که من بی خبر باشم . منم ترجیح دادم باهاش بحث نکنم و آماده شدم .
گفتم مهران نمیشد به جای دوره های هلال احمر یه دوره جذاب آشپزی میرفتی دست پختت بهتر میشد؟😄گفت: بهش فکر میکنم در اولین فرصت بتونم حتما. پنبه کشید بدنم یه کم لرزید .گفت ای بابا اینم ترس داره دیگه؟گفتم نترسیدم فقط سردم شد نگام کرد گفت میدونم😊😊. نیدل که وارد کرد یه کم بدنم سفت شد گفت شل کن تا تزریقش کنم . منم یه کم پامو شل کردم وقتی شروع کرد به تزریق دردش اذیتم میکرد اما غرورم اجازه نمیداد صدام دربیاد . تا تمام شد گفت آفرین چه خانم ساکتی 😁بهش یه نگاه معنی دار انداختم گفتم فکر کنم آخر ماه حساب کتابای کارهارو میخوای جمع بندی کنی😏😏گفت عیبی نداره خانمم حسابداریش خوبه . گفتم صددرصداما کاری برات انجام نمیدم .😅
روزهای اول بیماری خیلی سخت بود . چون فقط من و مهران و کیانا خونه بودم . البته بگم مهران تست داد و در بدنش آنتی بادی بود و انگار بیماری را گرفته بود و علائم شدیدی نداشته و خودش متوجه نشده بود. ولی خیلی کمتر بیرون میرفت وقتی من بیمار بودم و اصلا داخل بانک و ادارات و جاهای شلوغ نمیرفت و سر ساختمان هم با فاصله زیاد از کارگرها می ایستاد که کسی خدای نکرده درگیر بیماری نشه .ما همیشه از ماسک استفاده میکردیم از همون اولین روزهای شروع کرونا . منم با نفس تنگی های شبانه کنار اومده بودم و سرفه هارو تحمل میکردم البته به سختی چون شبها نمیشد سر روی بالش بذاری و بخوابی . الان بعد از ۱۲ روز خداروشکر بهترم و هنوز هم داخل خونه قرنطینه هستم . آمپولهارو هم تا آخرینش با محبتهای بی دریغ مهران تزریق کردم😂😆
الهی که همگی سالم و تندرست و موفق باشید . مرسی که خاطره هامو میخونید و برام نظراتتون را میذارید .
برای کنکوریهای عزیزمون هم آرزوی بهترینهارو دارم . امیدوارم موفق باشید🌹
دوستتون دارم . مرضیه ۹۹/۵/۲۵

خاطره ملیکا جان

سلام من ملیکا هستم 28 سالمه😍خودم پزشک عمومیم و شوهرم متخصص بیهوشی😊یه دختر کوچولوی شیرین زبون ۲ ساله به نام دلارام دارم و یه شوهر خیلی خوب که اسمش متینه😘خب بریم سراغ خاطره : یه روز از سرکار برگشتم دیدم دلارام حال نداره🙁خواب بود. پاشویه اش کردم و بیدار شد گفت مامانی♥️گفتم جانم گفت میشه بغلت بخوابم گفتم باشه مامان🤗 بغلش کردم و حدود ۲ ساعت خوابید تا متین اومد😍سرم رو بوس کرد و گفت دلارام چرا انقدر داغه😐گفتم تب کرده و حالش خوب نیست😭دلارام تا باباش رو دید گریه کرد و گفت مامانی بابا میخواد بهم آمپول بزنه😭گفتم نه مامان بیا بریم معاینه ات کنه. متین معاینه اش کرد و ۶ تا امپول و ۳ تا شیاف و یدونه سرم نوشت😭😭 امپولارو خرید و اومد🙁دلارام رو طاقباز دراز کشوندم روی تخت دیدم داره جیغ میزنه گفتم مامان قربونت بره جیغ نزن دخترم گلوت بدتر میشه هااا🙁🙁🙁اون وری دارز کشوندمش شلوار و شرتش رو تا زیر باسنش کشیدم پایین پامو گذاشتم روی پاش و دستمو گذاشتم توی دستش گفتم دخترم دست مامانو فشار بده فقط جیغ نزن🙁🙁متین پنبه کشید و فرو کرد😐دلارام یه کوچولو تکون خورد. دخترم همش داشت دست منو فشار میداد الهی بمیرم براش♥️🙁سر دومی وقتی سوزنو وارد کرد دلارام فقط جیغ میزد باسنش هم خیلی تکون میداد گفتم مامان جونم تکون نخور. سر سومی یه کوچولو گریه کرد ولی سوزن داشت تو باسنش میشکست. اما سر چهارمی پدرمونو در آورد اولش که متین سوزنو محکم وارد کرد(دارتی)😭😭بچم انقدر گریه کرد دیگه هلاک شدددد♥️♥️♥️♥️بمیرم براش😭🙁پنجمی هم اذیت شد یه ذره برای پمپاژ کردن. شیشمی که دیگه نگو یعنی اصلا انقدر سفت کرده بود خودشو هی بهش گفتم دخترم شل کن مامان. متین چندتا ضربه زد به باسنش و گفت قربونت برم شل کن🙁اخر با هربدبختی بود اونم زد.😭۳ تا شیاف هم داشت. متین گفت بخواب بابا برات بذارم دخترم♥️گفت نه مامان بذاره😗دراز کشوندمش و گفتم متین بره بیرون لای باسنش رو باز کردم و آروم شیاف رو گذاشتم. سر سومی اذیت شد و شیاف از باسنش در اومد به زور براش دوباره گذاشتم. بچم کلی اذیت شد و گریه کرد تازه یدونه سرمش هنوز مونده بوددددد😭😭😭خوابوندمش و سرشو به سمت خودم چرخوندم. دستشو گرفتم و متین سوزنو وارد کرد بچم یه خورده گریه کرد ولی زود ارومش کردم موقع سرم خوابید و بیدار شد و بعدش یه کوچولو از دستش خون اومد🙁
مرسی که خوندین🌹
یاحق♥️

خاطره نیلا جان

بچه ها دوباره سلام بابت نظراتتون خیلی ممنونم و خیلی ناراحت شدم که شما ها هم مشکل منو دارید و کمی با خانواده هاتون نمیسازید به نظر من اکثر ما مشکلمون اینه که پدر و مادرهامون شاغل هستن و وقت زیادی نمیتونن بذارن من که پدر و مادرم بیشتر نقش عابر بانک دارن تا پدر مادر البته به نظرم کسایی که تک فرزند نیستن اندازه من مشکلشون حاد نیست چون بالاخره با خواهر برادراشون حرف میزنن ولی امیدوارم روزی برسه که هیچ بچه ای کم لطفی خانواده شامل حالش نشه راستی بابت ازدواج هم من قصد ندارم خودمو بدبخت کنم چون هرطور فک کنم زندگی تو خونه پدر مادر بهتر از اینه که بخوام با یه آدم بداخلاق و ... ازدواج کنم اما خب دوس دارم که احساساتمو با یه آدم مطمعن درمیون بذارم اگر قرار بر ازدواج بیفکر بود که میتونستم از این دوستی های جنس مخالف مجازی داشته باشم ولی خب از اون جنس دوستی منتفرم والان هم دارم درس میخونم چون بهترین راه حل خوابگاه دانشجویی رفتنه فعلا
با اجازه برم سراغ بقیه خاطره
خلاصه من به زور خودمو رسوندم به ماشین بابام کلی حرصم درومده بود تا خونه نه من حرفی زدم نه بابام وقتی هم که رسیدیم خونه من سریع رفتم تو اتاقم و کلی گریه کردم حالا فک کنید مریضی و آبریزش بینی و گریه ،ینی من %90 اشکم از بینیم خارج میشد بعدشم خوابم برد وقتی بیدار شدم شب شده بود رفتم بیرون آب به دست و صورتم بزنم که مامانم گفت بیا غذا بخوررفتم سر میز همین که نشستم جای آمپولام درد گرفت و چشمامو بستمو روی هم فشار دادم که مامانم گفت زخم شمشیر که نیست چنتا آمپول بهت زدن فقط ها ... حالا غذا چی بود شینسل مرغ منم گفتم مریضم ها نمیخورم که گفتن برو تخم مرغ آب پز کن خلاصه رفتم و از عمد وایسادم تا غذاشون تموم بشه بعد رفتم غذامو خوردمو بعدشم یکم شربتو قرص خوردم خوابیدم صبحم که بیدار شدم فهمیدم مستخدمی که من سحرجون مجبور بودم صداش کنم اون روز نتونسته بیاد دیگه یکم دیگه یکم آهنگ گوش دادمو با موبایلم بازی کردم ظهرم هیچ چیز نبود بخورم جز تخم مرغ که واقعا آب پزش حال آدمو بهم میزنه من یکم خوردم و با اجازتون معدم نتونست تحملش کنه منم رفتم خوابیدم که با صدای دادوبیداد بیدار شدم بابام گفت خونه عمت شام دعوتیم بدو لباستو بپوش بریم منم بیحال رفتم آماده شدم که مامانم آمپولارو از در یخچال دراورد که بعد خونه عمت باید بزنی منم گفتم خوبم ولی یه نگاه سرتاپا بهم کردو دارو هارو داد دستم خلاصه رفتیم خونه عمم و بیچاره کلی زحمت کشیده بود من فقط یکم برنج خوردم که همش میگفت کباب بخور ترشی بخور (من خیلی ترشی دوس دارم ) که گفت چت شده و مامانمم گفت مریض شده و از این حرفا بعد شام عمم گفت دکتر رفتی که مامانم اجازه صحبت نداد (البته نه حال صحبت بود نه صدایی برای حرف زدن)گفت که آره دیروز رفته امشبم قراره بعد اینجا بریم بقیه آمپولاشو بزنه که عمم هم گفت که همسایشون آمپول زنه و خیلی ماهره و از این حرفا که قرار شد بره بیارش یه ربعی طول کشید فک کنم که اومد با یه خانم تقریبا مهربون و یکم سلام و احوال پرسی کرد و آمپولا رو خواست و گفت نمیدونم چی ندارید که عمم گفت این چیه گفت بیحسی که عمم هم جواب داد خیر موجود نمیباشد که خانومه هم گفت اتفاقا تاثیر دارو رو کم میکنه و از این حرفا حالا چهره پسر عمه هام و شوهرعمم خیلی باحال بود اصلا دوشتن ذوق میکردن من میخوام آمپول بزنم (من همیشه اعتقادم اینه که عمم خیلی بدبخت تر از منه چون واقعا شوهرو پسرای خوبی نداره )خلاصه رفتیم تو اتاق پسر عمم وعمم هم که میدونه من حساسم رفت یه ملحفه تمیز انداخت رو تخت پسرعمم و گفت تمیزه بیا دراز بکش خانومه هم آمپولا رو تو آشپزخونه آماده کرد و در زد و وارد اتاق شد که خیلی ترسیده بودم اومد و گفت کدوم طرف بیشتر درد میکنه که طرفی که روز قبلش آخرین آمپولو خورده بود دادم پایین که عمم متعجب گفت چکارت کرده و خانومه هم گفت نترس من خوب میزنم ولی خودتو شل کن و از این حرفا همینکه پنبه کشید گف یه نفس عمیق و فرو کرد آمپولو اولش درد نداشت ولی خب همینکه دراورد دردش شروع شد واقعا نسبت به روز قبل عالی زد سکوت کردم که آبروم پیش عمه حفظ بشه خانومه طرف مخالفو داد پایین و یکم صحبت کرد که پاتو تکون ندی و از این حرفا منم چشمامو بستم که از لحظه ورودش درد داشتم خیلی درده داشت بد میشد دیگه اشکام درومده بود وبیصدا گریه میکردم که یهو وناخوداگاه گفتم آ... که بقیشو خورم که گفت تموم شد یکم صبر کن وگفت پاتو شل کن تموم شد میخوام درارم که همین که شل کردم یکم تزریق کرد و کشید بیرون یکم فشار داد و با جنازه آمپولا رفت بیرون عمم هم گفت یکم دراز بکش بیا تا من برم میوه بشورم همین که رفت بیرون صدای عمم اومد که گفت کجا پسرعمم هم صداش میومد گفت برم درس بخونم که عمم صداشو بالا برد که اگر بری تو اتاق قبل از اینکه نیلا بیاد بیرون به خدا امشب تقویتی بهت میزنیم که اونم مث اینکه ترسید چون دیگه نیومد تو منم دوسه دیقه ای دراز کشیدم و بعد پاشدم که چشمام بادکرده بود انقدر اشک ریخته بودم
یکم چشمامو مالیدم و خودمو دلداری دارم رفتم تو حال اون لحظه چهره پسر عمه هام وشوهر عمم که به من خندان و خوشحال خیره شده بودن رفت رو مخم و یه اخم بهشون کردم و رفتم نشستم واقعا حالم ازشون بهم میخورد رفتیم خونه وبابام گفت دیگه حالت خوبه فردا برو مدرسه صبح روز بعدشم با چه حالتی من راه میرفتم که معلممون که یه آقای به نسبت جوون بود خودشو رسوند بهم و گفت حالت خوبه این چه نوع راه رفتنه و دیروزم به خاطر این نیومده بودی که من فقط سرتکون میدادم چهرم هم خیلی آویزون بود که گف بیخیال و یکم شوخی کرد و منم به خاطر اینکه دس از سرم برداره لبخند مصنوعی تحویل میدادم دیگه رفتم سرکلاس که بغل دستی هام گفتن کجا بودی که منم گفتم مریضیم بیشتر شد رفتم دکتر البته من واقعا رعایت میکردم ماسک زده بودم و رفتم رو صندلی تک نفره جلو کلاس نشستم که بچه ها نگیرن خدایی نکرده که حالا معلم هم اومد حال منو دید یه ربع ریاضی درس میداد 5 دیقه با من شوخی میکرد که چنتا آمپول زدی و وقتی گفتم تا الان 6 تا صورتشو جم کرد و گفت آخ دردم گرفت وهمش بعد یکم درس دادن بر میگشت میگفت درسته نیلای آبکش یا گفت چقدر گریه کردی آبرومونو بردی یا نه شجاع بودی که گفتم نه شجاع بودم خندید و گفت ولی من شجاع نیستم بیمارستانو بهم میریزم وقت آمپول خلاصه تا ظهر انقدر شوخی کرد که یکم حالو هوام عوض شد بعدشم رفتم خونه شب بابام گفت بریم آمپولاتو بزن که گفتم خوبم دیگه بقیه نیاز نیست اونا هم خسته بودن بیخیال شدن
ببخشید طولانی شد راستی....جون خیلی دوس دارم باهاتون صحبت کنم اما نمیدونم چطور خودت اگر هستی بیا یه راهنمایی کن
منتظر نظراتتون هستم و بازم به خاطر نظرات قبلی متشکرم

خاطره تارا جان

سلام این اواین خاطره ایی هست که دارم میزارم امیدوارم که خوشتون اومده باشه من تارام و یه داداش دادم طاها ما دوقلوییم تاراوطاها پدر جراحه و مادرم پرستاره ما ۲۰ سالمونه وتهران زندگی میکنیم این خاطره بر میگرده برای ۲سال پیش که برف اومده بود 
خاطره : ۲سال پیش کلاس کنکور میرفتم و مامان بابا هم سرشون خیلی شلوغ بود تو بیمارستان و کم میومدن خونه سه شنبه بود کلاس کنکور رفتم و با بدبختی برگشتم خونه خونه هیچ کس نبود طاها هم کلاس داشت اونم خونه نرسیده بود منم اصلا حوصله غذا خوردن نداشتم و کیفو مقنعمو پرت کردم یه ورو روتخت خابیدم فکر کنم طاها هم یه ساعت بعد از من رسیده بود خونه ( یه چیزی بگم من از امپول اصلا نمیترسم چه برسه واقعا خیلی ددرد داشته باشع صدام در میاد ولی طاها اصلا تحمل نداره و از اول اخ و اوخ میکنه ) ما تو این پاییز تابستون همو مریض نکنیم خودمون نیستیم انگار طاهاهم نقشه کشیده بود برام و از فریزر یخ برداشت تو لباسم و یقه و گردنمو پر یخ کرد یه دفعه با شک عجیبی از خاب پریدم و رومم دوتا پتو  به چه سنگینی کشیده بود که نتونم پتو هارو بکشم کنار دیگه با انقدر دادو بیداد کردم تا اومد پتو رو برداشت و چون میدونست میرم حموم پکیچ و خاموش کرده بود با هزار بدبختی فقط بدنمو بروم زیر ابو در اوردیم و اومدم بیرون داشتم میلرزیدم دم دمای شب بود که گفت بریم پارک سر کوچه برف بازی کنیم منم داشتم از سرما میلرزیدم حالمم اصلا خوب نبود و سردرد بدی داشتم دیگه رفتیم پارک من یه جا وایستادم اخه خیلی حالم بد بود و به فکر تلافی بودم منم سریع رفتم پریدم روش توی لباساشو پر برف کردم و هی برف میریختم روش با اینکه حالم بد بود ولی کار خودمو کردم دیگه یکم بازی کردیمو داشتیم برمیگشتیم طاها گفت من هوس بستنی کردم میرم بخرم من گفتم برای من نخر گفت باید بخوری با اون اوضاع که من داشتم اونو میخوردم دیگه میموردم خریدو اورد باز کرد و بزور داد خوردم خودشم خورد با من تا اومدیم خونه من دوبارع مجبور شدم با اب سرد یه دوش الکی بگیرم ( من همین که کلا میرم زیر دوش و بر میگردم خیالم راحت میشه وسواسی نیستم ولی به نظافت خیلی اهمیت میدم )
بعد زود اومدم بیرون لباس پوشیدم و داشت خابم میبرد که تب و لرز بدی کردم رفتم کنار شوفاژ نشستم گاه سردم میشد گاه گرمم دیگه داشتم کلافه میشدم تبمم بالا بود وطاها با خیال راحت خابیده بود سرمم به شدت درد میکرد و گلومم داشت نم نم میسوخت از چشمام اشک میومد خیلی حالم بد بود تا دم اذان شد که طاها بیدار شد دید من اصلا حالم خوب نیست و منم دیگه شب جون بلند شدن نداشتم برم طاها رو بیدار کنم بخاطر همین شب تا صبح اونجا بودم بعد طاها تا منو دید جا خورد مثل گچ سفید شده بودم حالم اصلا خوب نبود تا بلندم کرد منو ببرع بزارع رو تخت حالم بد شد و چیزایی که خورده بودمو بالا اوردم از دسشویی که اومدم بیرون منو زود برد گذاشت رو تخت و زنگ زد بابا جواب داد و حالمو گفت با مامان زود خودشونو رسوندن خونه تا حالا منو مامان دید جا خورد گفت دوشنبه شب داشتم میرفتم حالت خوب بود چجوری اینطوری شدی منم هیچی بهش نگفتم مامان رو کرد به طاها گفت تو مریضش کردی من گفتم نه مامان کار اون نبود کار خودم بود خودم رعایت نکردم با بچه ها رفتیم برف بازی به این حال افتادم بابا گفت سریع حاظر شو بریم بیمارستان مامان امادام کردو رفتیم دکتر خیلی خلوت بود سریع نوبت گرفتیمو رفتیم  داخل یکی از همکارای بابا بود سلام و احوال پرسی کرد و منو بابا نشوند جای مریض دکتر یکم که معاینم کرد سری تکون دادو گفت چیکار کردی با خودت مامان هم گفت با دوستاش رفته برف بازی دکتر گفت فکر کنم این کار یه برف بازی ساده نیست فشارمو گرفت ۷ بود وگفت خیلی پاینه و تبمو گرفت رو ۴۰ اینطورا بود دکتر گفت تا الان تشنج نکردی خوبع یه سری تکون دادمو به طاها نگاه کردم دکتره یه چندتا سئوال پرسیدو دکتر به بابا گفت بستریش کنید بابا ناراضی گفت نه خودم مرخصی میگیرم با مامانش ۳روز پیشش میمونم دکتر میگفت نه حالش بد میشه و اینا بابا گفت نه خودم مراقبش هستم تو خونه راحت ترم دیگه دکتر به سختی راضی شد دیگه فقط ۲صفحه پر نسخه نوشت داد به بابا امینم صداش گرفته بود و دکتر اونم معاینه کردو چند تا دارو نوشتو دفترچه هامونو داد به بابا وخداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ما رفتیم تو ماشین مامان برامون بخاری رو زد بابا هم رفته بود دارو هارو بگیرع بیاره بابا بعد از ۱۰ دقیقه اومدو رفتیم خونه لباسامو عوض کردمو رو تخت ولو شدم که بابا اومو گفت تارا جان برگرد امپولاتو بزنم حالت بهتر بشه منم برگشتمو اماده شدم و شلوارمو تا نصفه حا کشیدم پایین بابا که اومد شلوارمو تا زیر باسن کشید پایین و پنبه رو کشید رو پوستم چند بار یه توده درست کرد وفرو کرد زیاد درد نداشت ولی یه سوزش خاصی داشت دومی رو طرف مقابل زد اونم زیاد درد نداشت یعنی دردش قابل تحمل بود بابا گفت عزیزم این دوتا امپول اخریا درد دارع یکم شل باش و همکاری کنی دردت نمیاد یکیش پنادر بود و اون یکی فکر کنم پنی ۱۲۰۰ بابا پنبه کشیدو فرو کرد اروم تکون خوردم که بابا دستشو گذاشت رو کمرم داشت پمپاز میکرد و من فقط دستمو محکم فشار میدادم خیلی درد داشت اخراش بود که دیگه تحمل نکردم و صدام دیگه درومد و اخ اخ میکردم که بابا میگفت الان تموم میشع عزیزم و پنبه گذاشت کنار امپولو کشید بیرون و هی ماساژ میداد برام طرف بعدیمو پنبه کشیدو توده درست کرد و زد یکم تکون خوردم این یکی خیلی درد داشت از اولش نمیتونستم تحمل کنم و هی اییی اخ میگفتم که اخراش بود و اصلا نتونستم و گفتم بابا ترو خدا دربیار خیلی درد داره که بالا زود پمپاژ کردو من دیگه دادم رفت هوا و دراورد و بابا گفت به پهلو شو برات شیاف بزار تبت بالاس من گفتم نه بابا خودم میزارمو از شما خجالت میکشم راصی نمیشد که نمیشد مرغش یه پا داشت دیگه به پهلو شدم و یه پامو توی شکم خم کرد و شیافو گذاشت و یه اخخ کوچولو گفتو از بابا تشکر کردم و رفت بیرون من هر ۱۲ ساعت باید اون امپولارو کم یا زیاد تزریق میکردم و مامان باباهم بخاطر من ۳روز به سختی مرخصی گرفتن و پیش من موندن طاها هم دیگه هم درسی برای خودش شد هم برای من که دیگه منو مریض نکنه 
ممنون که برای خاطره ما وقت گذاشتیو خوندید 💉❤❤ 
دوسدارتون تارا وطاها 🌹🌹

خاطره آرمیتا جان

سلام دوستای عزیزم 😘😘😘
امیدوارم در این روز های سخت کرونایی حالتون خوب باشه😗😘😄😘😍آرمیتا هستم ۱۲ ساله یک فرد تازه تیز هوشان داده😂😂😂😂😂😂(دوستان من اصلا برای تیز هوشان نخونده بودم و همنجوری امتحان دادم چون اعتقاد دارم کسی که تیز هوشه باید بدون کتاب و تمرین و۰۰ بره مدرسه ی تیزهوشان نه به زور معلم خصوصی و کتاب) اول از همه از دوست عزیزم محدثه ی گل تشکر میکنم که به من قوت قلب داد باز خاطره بنویسم ولی متاسفانه بعضی از دوستان تو کامنت ها توهین میکنن و گروه رو کم ارزش میکنن خاطره ای که میگم مربوط به هفته ی دوم مهر سال ۹۷ هست یعنی وقتی من کلاس پنجم بودم
خاطره :صبح روز سه شنبه پاشدم برم مدرسه رفتم مدرسه (معلم ما اونسال یک معلم مهربان و شدیدا جدی و باسواد بود)یعنی تکلیف ننوشتن و شلوغی اینا جرم آدم کشتن رو داشت تو کلاس😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 خلاصه اون روز خانم اومد ما همه گی پاشدید
دانش آموزان:سلام صبح بخیر خسته نباشید سلامت باشید😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
خانم معلم :با حالت تاسف مرسی بفرمایید (بچه ها تا یادم نرفته این هم بگم من اون سال شدیدا تلاش میکردم از بچه های زرنگ کلاس جلو بزنم البته تعداد زرنگ ها هم کم بود هاااا) یعنی معلممون میگفت این بدترین کلاسی هست که تا حالا دیدم 😂😂😂😂دقت کردین هر سال معلم ها این حرف رو به ما میزنن 😂😂😂😂😂😂واقعا چرا؟😂😂😂😂😂😂یک چند نفر رو صدا کرد ریاضی حل کردند که واقعا هیچی بلد نبودند 😂😂😂به خاطر کار اون ها ما رو هم تنبیه کرد به هر کدوم ۱۰ تقسیم چکشی😂😂😂و ۱۰ ضرب و یک صفحه از کتاب ریاضی گفت تا بنویسیم خلاصه اون زنگ گذشت زنگ بعد هم فارسی داشتیم که از اون هم یک مشق از درس جدید و مترادف متضاد و هم خانواده و یک درس از کتاب نگارش بنویسیم (چون این هم به یکی از بچه ها گفت درس جدید رو روخوانی کن که جوری روخوانی کرد بیچاره معلمه برگاش ریخت) خلاصه اینجوری میگذشت ولی من خودم حالم خوب نبود سرما خورده بودم چون روز قبل بغل دستی که خودش دختری باهوش و زرنگ بود سرماخورده بود و من هم ازش گرفتم و سرم بدجوری درد می کرد و کمی گوش درد داشتم
خلاصه زنگ ها همین طور میگذشت و خوشبختانه دیگه معلممون بهمون تکلیف نگفت وقتی برمی گشتیم خونه بغل دستی منو دید گفت ایوای آرمیتا شرمنده منو ببخش شاید از من گرفتی دیروز گفتم نه بابا این چه حرفیه هوای پاییز خودش سرده خودت خوبی؟
دوستم:بله خوبم دیروز توسرویس خوابیدم خوب شدم😂😂😂
من:باشه من هم امتحان میکنم خداحافظ
دوستم:بای
حالا رسیدیم به قسمت سخت مرحله (خداحافظی از معلم)نمی دونم چرا من وقتی این معلم رو می دیدم قلبم تند تند میزد ولی واقعا الان آرزو میکنم کاش برگردیم به اون روز ها
با استرس فراوان رفتم و به خانم معلممون گفتم خداحافظ خانم خسته نباشید
خانم معلم یک نگاه به من انداخت و گفت مرسی خداحافظ
با سرویس رفتم خونه رسیدم که دیدم صدای گریه ی خواهرم میاد رفتم تو سلام کردم و پرسیدم چی شده؟(اونموقع خواهرم ۴ سال و نیم داشت)مامانم:هیچی مریض شده گلاب به روتون خیلی خیلی خیلی معذرت میخوام ببخشید اسهال شده باشه ای گفتم و گفتم مامان راستی تا یادم نرفته بگم فردا جلسه ی اولیا و مربیان داریم و حتما بیا مدرسه گفت باشه فردا میام آشنایی معلم با اولیا هست؟؟ دیگه من :بله مامان فقط اونجا هم خانممون گفته آزمون ورودی که گرفته رو به مامان های همه نشون میده گفتم که شوک نشی گفت باشه اکی عصر خواهرم رو می بره دکتر کودکان انگار تو خودت هم زیاد رو به راه نیستی بیا تو هم نشون بدیم گفتم :نه اصلا من حالم خیلی هم خوبه گفت باشه هر جور راحتی خلاصه ناهار رو خوردم و بعد یک سرماخوردگی بزرگسالان خوردم و خوابیدم بیدار شدم عصر بود و حالم خوب شده بود شروع کردم به نوشتن مشق و مترادف متضاد هم خانواده بعد یک مروری اجتماعی و هدیه و فارسی رو کردم که سرم رو برگردوندم دیدم هوا تاریک شده اهمیت ندادم وشروع به نوشتن یک صفحه ریاضی که گفته بود کردم وقتی ریاضی رو نوشتم و تموم کردم نگران شدم چرا پس مامانم و خوارم اینا نیامدم زنگ زدم دو سه بار جواب ندادند منم رفتم حموم وشروع به شستن پوشیه کارم کردم (پلاستیکی هست)دوباره با بابام اینا تماس گرفتم که مامانم جواب داد و گفت به خواهرم سرم زدیم وداریم برمیگردیم به خونه 😰😰😰😰😰😰😰😰 راستش رو بخواهید برای خواهرم خیلی ناراحت شدم خلاصه اومدن که دیدم به دست خواهرم سرم وصل کردن یکم نشستم پیشش نازش کردم و باهاش حرف زدم تا سرمش تموم شد خودم یادم افتاد که ضرب و تفسیمم مونده حالم افتضاح شد گوشم شدید درد می کرد به زور رفتم تقسیم ها رو با اون حالم شروع به حل کردنشون کردم که بابام اومد گفت انگار حالت خوب نیست پاشو بریم دکتر قبول نکردم گفت باشه برو بخواب حالت خوب نیست  فتم نه خوبم باید تکلیف هامو بنویسم بعد بخوابم (یک حسی میگفت باید بنویسی ننویسی یک اتفاق بد میفته )مامانم یک بشقاب سوپ برام آورد خوردم و دوباره شروع به نوشتن کردم آخر سر اون ها رو هم تموم کردم و به حالت پیروز مندانه رفتم آشپزخانه بابام یک سرماخوردگی بزرگسالان داد باز خوردم گفت دخترم انگار خانم معلتون خیلی سخت میگیره ها گفتم بله زیاده جدی هست رفتم خوابیدم که تا صبح کابوی می دیدم و داغ بودم صبح پاشدم حالم خیلی خوب شده بود برعکس دیروز صبحانه ام رو کامل خوردم و یک سرماخوردگی بزرگسالان برای احتیاط خوردم و لباس گرم پوشیدم و به مامانم تاکید کردم که سر ساعت بیاد جلسه و یک آبمیوه ی گرم برداشتم تا بخورم و با سرویس رفتم داخل حیاط مدرسه شدم و خانم معلممون رو دیدم که داره میاد باز قلبم تند تند میزد فکر می کرد ۱۰۰۰ تا میزنه آرون سلام دادم که با خوشرویی جوابم رو داد رفتم داخل کلاس بغل دستیم :سلام آرمیتا جان خوبی؟ من :سلام عالی هستم بغل دستیم:خداروشکر کتاب اجتماعی رو در آوردم و در حالی که بینیم رو پاک میکردم در وقت آزادی که خانم معلم میاد شروع به مرور کردم بغل دستیم هم همینطور که خانم معلممون رسید بلند شدیم و باز مثل همیشه گفتیم :سلام صبح بخیر به کلاس پنجم خوش آمدید جوایمون رو داد و ما که میدونستیم این زنگ ریاضی داریم زنگ اول ریاضی رو در آوردیم و اجتماعی روگذاشتم کیفم که گفت تقسیم و ضرب هایی که دیروز گفتم رو در بیارین برترین رو میزاتون بیام نگاه کنم با این حرف همهمه تو کلاس ایجاد شد (بله درست متوجه شدید حس ششم بنده درست کار کرده بود)با این همهمه معلوم بود که خیلی ها ننوشتن استرس بدی تو وجودم رفت این استرس من برای کسایی بود که ننوشته بودن دفتر ریاضی رو در آوردم و اون صفحه ای که نوشته بودم رو باز کردم و گذاشتم رو میزم با صدای داد خانم که میگفت:فلانی خجات نمیکشی چرا ننوشتی؟ باشه امروز ماماناتون میاد من تکلیفم رو روشن میکنم صبر هم یک اندازه ای داره استرسم خیلی زیاد شد ضربان قلب خیلی خیلی شدیدی داشتم خلاصه رسید به ردیف ما ردیف ما ۴ نفر هستیم من و دوست صمیمی ام که سرما خوردگی رو از اون گرفتم و دو نفر دیگه (البته در زمانی که به ردیف ما می خواست برسه با نصف ملاس این رفتار شده بود که چرا ننوشتی رفت پیش اون دونفر ۱:دو یا سه تاشو ننوشته بود گفت چرا ننوشتی و باز داد و بیداد که اون یکی گفت :بلد نبودم معلم بودی تنبلی کردی ننوشتی برات متاسفم و و دفتر نفر دوم رو خواست که گفت ننوستم امضا کرد و یک چیز هایی نوشت تو دفترس و داد دستش و گفت باشه امروز تکلیفت رو مشخص میکنم تنبل های کلاس معلوم شدند و از بنده دفتر خواست من که دستان یخ کرده بود رنگم پریده بود و از ترس ضربان قلبم شدید میزد و به زور نفس میکشید اروم دفترم رو دادم و گفتم بفرمایید یک نگاه زیر چشمی به من کرد و گرفت نگاه کرد خدا می دونه من مردم و زنده شدم اروم دفترم رو داد دستم و گفت آفرین و فامیلی بنده رو پرسید که جواب دادم (کلا این معلممون ما رو با فامیلی صدا می کرد )یک لبخند رضایت زد و رفت پیش بغل دستیم که باهوشه برای اونم همینطور و تشویقش کرد من از ته دلم خوشحال بودم زنگ خورد آبمیوه ام رو خوردم زنگ کلاس خورد مثل همیشه بچه ها کنسرت گذاشته بودم و میرقصیپم که یک لحظه معلممون وارد کلاس شد که همه خوشکشون زد و به زور نشستن سر جاشون رو به مبصر کلاس گفت این چه وضع اداره کردن کلاسه مبصره گفت خانم نمی شینن سر جاهاشون که خانم معلم کیف سو برداشت و رفت وگفت دیگه بر نمی گردم که بچه ها انگار اصلا براشون مهم نبود شروع به ادامه ی کنسرتشون کردند ولی من دلم شور میزد که این دفعه خانم مدیر وارد کلاس شد (,البته من تماشاگر کار های بچه ها بودم)که بچه ها خشکشون زد و خود من سکته کردم با داد گفت این چه وضعشه خانم معلممون اومد گفت دیگه نمیاد به کلاس باشه این ادا هارو پر بیارین امسال بدون معلم بمونید بعد با داد گفت اون هایی که تقسینم هارو ننوشن کیا بودن پاشن هیچکی پانسد که با داد دومی که زد کارساز شد و پاشدن من خیلی نگران بودم چون دوست صمیمی می ام همونیکه گوشش رو سوراخ کرده بود جز اونا بود خلاصه اون ها رو برد تعهد گرفتن که همشون اونقدر گریه کرده بودم چششان باد کرده بود خلاصه اون روز پر استرس تموم شد رفتم خونه که یادم اومد مامانم رفته به مدرسه به خاطر حجلیه دوباره استرس خون خونمو میخوردم تقریبا دو ساعتی گذشته بود که دیگه واقعا داشتم سکته می کردم هی راه میرفتم که مامانم اومد پرسیدم خانم چی گفت گفت:هیچی ازت تعریف کرد گفت تلاش میکنه فقط شدیدا پر استریهیه و این کار باعث میشه به سلامتی اش لطمه بزنه رفتم با مامانم ناهار خوردم که واقعا یک دفعه فکر کردم دارم میمیرم قلبم جوری میزد و جوری درد می کرد منی که از دکتر میترسیدم به مامانم التماس میکردم بریم دکتر مامانم یک لیوان آب برام ریخت بزور خوردم گفت نفس بکش نترس هیچی نیست کم کم حالم خوب شد ولی ناهار کوفتم شد میدونستیم این کار لطمه اون استرسی هست که تو مدرسه بهم وارد شده مامانم گل گاب زبون دم کرد واسم گفت بخورم خوردم و اروم شدم و عصر هم بیدار شدم رفتیم مهمون و حالم خوب شد فقط روز بعد حال خواهرم خوب نشد که باز بردنش دکتر مامانم هر چقدر اصرار کرد صدای تو هم خروسی شده بیا قبول نکردم و نرفتم خواهرم رو برد و بهش آمپول زدن که وقتی اومد گریه می کرد که آبجی بهم آمپول زدن خلاصه من پوست کلفت با تخم ریحان و آب نمک و ۰۰۰خوبشدم😂😂😂😂😂
پ ن :ببخشید زیاد راجب آمپول نبود چون برای تغیر که خیلی وقت هست مدرسه تعطیله نوشتم
پ ن :ببخشید زود به زود خاطره میزارم
پ ن :ببخشید خیلی طولانی شد
پ ن کلا برای چیزی که به نظرتون خوب نبود ببخشید 😂😂😂😂
پ ن : من محبت های اون معلمم هیچ وقت از یادم نمیره چون بعدا فهمیدم چون اول سال بود برای این اینجوری می کرد حساب ببریم 😂😂😂😂
پ ن:هنوز هم استرس و ترس همراه بنده هست 😅😅😅
پ ن :لطفا هر کس خاطره رو خوند نظرش رو بنویسه ممنون میشم
پ ن :بازم تشکر میکنم از محدثه ی عزیز که باعث شدن باز من خاطره بنوسم
پن:خیلی دوستت دارم
پ ن :ببخشید چشم ها ی خوشگلتون رو خسته کردم
پ ن :نتیجه میگیریم به حس ششم احترام بزاریم😂😂

خاطره سمیرا جان

سلام به همه... من سمیرا هستم سی سال و خوردی و متاهل و دارای یه دختر سه ساله شیرین زبون قند عسل. من و همسرم هر دو معلم هستیم و تو دانشگاه فرهنگیان با هم آشنا شدیم.
اولین خاطره ای که میذارم درباره دخترم هست. 15 ماهه بود که یه روز عصر موقعی که داشت کارتون نگاه می کرد و من بهش سوپ می دادم یهو شروع کرد به بالا آوردن. عزیز دلم... الان هم که دارم مینویسم یاد اون روزها میفتم دست و پام میلرزه. خواهر زادم چند روز قبلش همین مشکل براش پیش اومده بود و دو سه روزی بستری بود. تو هول و ولای این بودم که نکنه دختر من هم همین بیماری رو گرفته باشه. ولی اونشب دیگه تا صبح مشکلی نداشت هرچند بی اشتها بود و خوب شیر نمی خورد. به خواهرم زنگ زدم و گفت اگه همون یبار بوده ایشالا که مشکلی نداره دیگه. اون روز تعطیلی همسرم بود. منم مثل هر روز که میخواستم برم مدرسه تو خواب یکم بهش شیر دادم و باز دیدم خیلی مشتاق نیست ولی خودمو نباختم و رفتم مدرسه. زنگ تفریح اول که شد زنگ زدم به همسرم که گفت سمیرا بیا خونه ببریمش دکتر. بچه اصلا حال نداره. منم یهو استرس بهم غالب شد و نشستم تو دفتر و همینجوری ناخودآگاه اشکام میومد. یکی از همکارا یکم آب بهم داد و گفت بچه تا بیاد بزرگ بشه مادرش نابود میشه. خودتو جمع کن که بتونی بهش برسی. نگران نباش این مریضیا رو بیشتر بچه ها می گذرونن. مدیر هم زنگ زد یکی از همکارها رو جایگزین کرد و من رفتم خونه. دخترم رو بردیم پیش متخصص اطفالی که همیشه میبریم. بعد معاینه گفت همون ویروس خواهرزادمه ولی خفیفه و بستری لازم نیست. سرم و آمپول ضد تهوع تجویز کردند. میتونید تصور کنید رگ گیری از یه بچه 15 ماهه چقدر سخته؟... صد برابرش کنید تحمل کردن زجه ها و ناله های بچه رو برای مادر... مادرم پیشم بود با همسرم دست و پای دخترم رو گرفته بودن... پرستار هم خیلی حرفه ای بود خیلی سریع رگ گرفت ولی چون بعدش مدام بی قراری می کرد و پرستار می ترسید سرم از دستش در بیاد به من گفت بهش شیر بده که آروم بشه. منم همینکار رو کردم. بعد سرم برگشتیم خونه و تا شب حالش بهتر بود 
ولی وای امان از شب. که حالت تهوع شدیدتر بعلاوه تب شروع شد. مجدد رفتیم بیمارستان و همون آش و همون کاسه. این دفعه از اون یکی دستش رگ گرفتن. پرستار از کنار تخت ما رد می شد دخترم هق هقش شروع میشد. چند روزی همینجوری زیر سرم بود. بعد دو روز مرخص شدیم و اومدیم خونه. به نظر حال دخترم بهتر بود. فردا صبحش من و همسرم رفتیم سر کار و دخترم رو سپردیم به مامانم. کل روز من آشفته بودم و همه حواسم به گوشیم بود و کلاس از دستم در میرفت. وقتی برگشتیم دیدیم عزیزم انگار دوباره رنگ به رو نداره. هرچی سعی کردم یه چیزی بدم بخوره موفق نشدم.
عصر دکتر خودش نبود. بخاطر همین پیش یه دکتر دیگه بردیمش. بعد کلی معاینه گفت الان مشکل دیگه اون ویروس نیست. گلوش عفونت داره بخاطر همین چیزی نمیتونه بخوره و اینجوری بی حاله. باید مجدد یه سرم بزنه و یه پنی. اسم پنی اومد بهم ریختم. نمیتونستم تصور کنم به یه بچه 15 ماهه پنیسیلین بزنن. یخ کرده بودم. دوباره رفتیم اتاق تزریقات. پرستار اونجا که یه خانم مسن مهربون و خیلی حرفه ای بودن بعد کلی بررسی گفتن اصلا از دستش دیگه نمیشه رگ گرفت. مجبوریم از پاش رگ بگیریم. اینو که گفت من دوباره اشکام اومد بزور تند تند نفس کشیدن خودمو جمع و جور کردم. در تمام این مدت همسرم دختقند عسلم رو بغلش نگه داشته بود. پرستار گفت بچه رو بدید مادرش نگه داره و خودتون روی پاش رو بکشید به جلو من رگ بگیرم. اینجا دوباره از گریه های دل ریش کن دخترم رد می شم. نمیخوام تو ذهنم تداعی بشه. سرم رو وصل کرد و به همسرم گفت همینجوری پاش رو باید نگه داری. بلافاصله اومد یه آمپول رو از طریق آنژیوکت تزریق کرد که یهو برگشت گفت آقا حالتون خوبه. من سرمو چرخوندم سمت همسرم دیدم عرق کرده رنگش مثل گچ دیوار. فشارش افتاده بود. و داشت از حال میرفت. تو این چند روز کلی غصه عزیزمون رو خورده بود ولی از بس من حالم خراب بود اون همش سعی میکرد منو آروم کنه نگو حال خودش بهتر از من نیست و داره خود خوری میکنه. یه پرستار دیگه و خود دکتر اومدن کمک و بردنش رو تخت کناری خوابوندنش. من هیچ دیدی بهش نداشتم و نمیدونستم چی شده. دیگه مستاصل شده بودم. چون مادرم از قبل مریضی دختر من کلا درگیر مریضی خواهرزادم تو بیمارستان بود بعدش هم دختر من، خیلی خسته بود. ما بهش نگفتیم میریم دکتر. ولی اونجا همش می گفتم کاش یکی پیشمون بود.
با یه دستم پای دخترم رو گرفته بودم با یه دستم بغلش کرده بودم. هیچ دسترسی هم به همسرم نداشتم و نمیدونستم چی شده. نمیتونستم بلند شم برم کنارش و فقط بلند با همراهی دخترم گریه می کردم. همون پرستار مسن مهربون رسید به دادم و پای دخترم رو گرفت. گفت فشار شوهرت افتاده دکتر پیششه نگران نباش. ولی ترمه که دید پاش تو دست پرستاره نق زدن ریزش تبدیل شد به جیغ به همراه تکون دادن پاش که همین باعث شد سرم از پاش در بیاد. وای که چه حال و وضعیتی بودیم. حتی به کیفم دسترسی نداشتم زنگ بزنم یکی بیاد کمکمون. یک سوم سرم مونده بود. دکتر اومد به پرستار گفت امپول رو زدید به تو سرم؟ گفت نه دکتر از آنژوکت تزریق کردم. دکتر هم یه تشویق ریزی انجام داد و گفت دیگه بقیش رو نمیخواد . پنی رو بزن کافیه. پنی رو با هزار مصیبت و بدبختی زدیم و اونور هم همسرم یکم سرحال شد و از تخت بلند شد. گوشیم رو نگاه کردم دیدم یه عالمهههههه میس کال از مامانم و کلی پیام از نگران شدنش. زنگ زدم گفتم اینجوری شده از اونور کلی دعوام کرد و بعدش هم کلی قربون صدقم رفت. بابام با تاکسی اومد پیشمون و با ماشین خودمون رسوندمون خونه . دیگه شب شده بود هیچکس حال نداشت. مامانم یکم بهمون رسید و سر شب خوابیدیم. اون شب دیدم ترمه میتونه شیر قورت بده. هرچند زیاد نمیخورد ولی همینکه صدای قورت دادنش رو میشنیدم خیلیییی خوشحال بودم. از فرداش کم کم بهتر شد و بعد یه هفته سختی و دلهره و دیدن ناله های بچم، برگشتیم به زندگی عادی. و همونجا فهمیدم دیدن بازی کردن بچه وقتی با شوق و سر و صداست نشون دهنده سلامتیشه و چه چیزی قشنگ تر از خوشی بچه ها. منم برای اینکه از اون حال و هوا در بیایم برای خودم و دخترم یه لباس ست خریدم و کلی باهاش عکس گرفتیم و زندگی رو ادامه دادیم. از اون روز فقط یه دعا دارم... خدایا هیچ مادر و پدری رو با بچش امتحان نکن. آمین
عزیزان مراقب خوبی هاتون باشید.
امضا: یه معلم جوون و پر انرژی

خاطره ساحل جان

سلامممممم به همگی خوبید خوشید؟
ایشالله که دل خودتونو وخانواده هاتون همیشه شاد باشه ☺️❤️ من ساحله ام ۱۹  ساله دومین خاطرم هست و دیپلم ریاضی دارم و خاندار همسرمم مهدی  ۲۶ سالشه و شعلش آزاد
خاطره برای  مسافرتیه که ۲ سال پیش نامزد بودم رفتیم قزوین  با مهدی و علی اقا (برادر شوهرم)و لیلا (جاریمو )و ملینا دختر ۴ سالشون رفتیم😘 و من ۱۷ سالم بود :ما روزی که قرار بود بریم جاهای دیدنی قزوینو تو یه کتابچه داشتم برای گردشگری بود انتخاب کردم و مهدی رو راضی کردم که قلعه الموت رو بریم حتما چون به نظرم جالب میومد و تا حالا قلعه نرفته بودم اونم قبول کرد .۳ روز توی هتل قزوین بودیم خود قزوینو گشتیم روز چهارم  ۱۰ صب  راه افتادیم به سمت قلعه الموت . ۲ ساعت قشنگ تو جاده بودیم خیلی دور بود🥺حالا مگ میرسیدیم ؟من میخوابیدم پا میشدم میدیدم نرسیدیم ساعت ۲ ظهر توی ماشین لیلا ساندویچ داد دسمون خوردیم چون جایی نبود نگر داریم 🤦‍♀جادش جوری بود که انگا داری مار پیچ میری بالای کوه  .خلاصه ساعت ۶ بعد از ظهر شد و ما نرسیدیم بخاطر همین رسیدیم به دریاچه اوان خیلی سرد بود هوا ام زود تاریک شد کنار دریاچه البته با فاصله زیاد چادر زدیم من لرز کرده بودم دیگه مهدی تا فهمید اتیش درست کرد دسمو گرف اورد پیش اتیش  بعدم رف تو ماشین چراغ شارژی رو بیاره هم دیگع رو ببینیم تو اون تاریکی😂🤦‍♀و هودی منو .
خلاصه شام که خوردیم اومدیم بخوابیم که دیدیم ۲ تا بالشته ۲ پتو ۱ نفره اونم از این پتو مسافرتی های نازک 😆😩مهدی گفت تو لیلا تو چادر بخوابید منو علی بیرون پیش اتیش میخوابیم ۲ تا بالشتا رو ور داشتن به ما بالشت نداد😆😐
من کیف خودمو گذاشتم زیر سرم لیلا هم کیف خودشو ملینا هم رو دست دراز شده لیلا خابید و ۱ پتو دست اونا بود یه پتو دسته ما .خلاصه انقد سردم بود سرفم از همون شب شرو شد احساس میکردم باد یخ داره میره تو ریم .....
صب پاشدم دیدم ساعت ۵ پتو و کیفم نیس لیلا پتو رو پیچیده دور خودش ملینا ام کیفمو بجا عروسکش بغل کرده 😐😂.خدایا چه سوزی بود اول صبی 🥶لرز کردم رفتم دیدم مهدی نیست پیش اتیش دیدم تو ماشینه همین طوری که سرفه میکردم رفتم درو با کردم دیدم قفله زدم رو شیشه بیدار شد گف  ااااا صب شد ؟ساعت چنده ؟
پتوت کو؟الان سرما میخوری عزیزم بیا تو 
خلاصه بعد صبحانه راه افتادیم تا به این قلعه الموت رسیدیم ولی من حالم خیلی داغون بود گوشمو گلوم خیلی درد میکرد سرفه ام میکردم ریم میومد تو دهنم 🥴😷
مهدی خیلی نگرانم شده بود اخه نه دارویی بود اونجا نه دکتر و بیمارستانی
بعد اینکه دیدیم اونجا رو برگشتیم به سمت قزوین اها یادم رفت بگم  قلعه الموت کوهِ سنگی شکله و یه تیکه از کوهو کافه کرده بودن من اونجا اب پرتقال خودمو با اب انار مهدی عوض کردم نمیزاشت ولی من تند تند خوردم و گلوم داغون تر شد 😔🙈 ملینا ام تب کرده بود و سرفه میکرد مثل من .
خلاصه بعد ۳ ساعت رسیدیم به قزوین مهدی رفت سمت درمونگاه ..... رفتیم تو استرسم خیلی زیاد شد و همش به لیلا غر میزدم که چرا پتو رو از روم کشیدی🥺
اونم میخندید میگف امپول میزنی خوب میشی عب نداره  لیلا 🤣   من 🥺☹️😤
خلاصه که اول ملینا و علی اقا رفتن تو بعدش که اومدن بیرون ما رفتیم تو ‌

دکتر  یه خانم ۴۰ و خورده ایی بود معاینم گرد علائممو کامل گفتم نمیدونم چرا 😆😂اصن فکر اینو نکردم شاید امپول بده یا تعدادش زیاد شه😂😂😂😂 
ابسلانگ و گذاشت تو دهنم و گلومو معاینه کرد بعدم بلند شد اومد پشتم گفت پالتو تو در بیار مهدی پاشد دکمه هاشو باز کرد و در اورد دکترم گف نفس عمیق اروم کشیدم گف عمیق تر .نمیتونسم عمیق تر نفسم بریده بریده میرف میومد گف یه دونه دیگه که کشیدم و به سرفه افتادم وحشتناک مهدی اب داد بهم و بازم اشک از چشام میومد و سرفه اروم کردم .دکترم به مهدی گف حالش اصن خوب نیست تزریقی براش نوشتم سر ساعت تزریق بشه و یه سری توضیح دیگه. رسمن داشتم میمردم 😭😣😣😣😣
رفتیم بیرون دیدم ملینا براش ۱ دونه امپول نوشتن که راضی نمیشه بزنه مهدی و علی اقا بردنش تزریقات .بعد چند دیقه صدای جیغش اومد و اومدن بیرون و مهدی بایودنت داد بهش از جیبش در اورد داد☺️رفتن تو ماشین اونا 
بعدم اومد طرف من گفت بشین الان میام 
رفت دارو خونه اومد مشمبا رو دیدم فقط امپول بود که به چشم میخورد😫😢🥺
رفتیم سمت پذیرش تزریقات بعد اینکه تو دفترش نوشت مبلغه دریافتیشو داروهامو چک کردو ۴ تا امپول ور داشت 
گف برو دراز بکش عزیزم رفتم تو یه تخت بود فقط بغل تختم یه میز پر الکل و پنبه.... برگشتم بیرون گفتم مهدییییییی از صندلی پاشد گف چیه عزیزم چرا نخوابیدی پس؟😳؟؟؟؟؟مهدی بریم نمیزنم من حالم خوب شد 
مهدی یه پوفی کشید گف بیا بریم منم میام نترسی با خانم پرستاره حرف زد گف مشکلی نیس رفتیم رو تخت دراز کشیدم شلوارمم ندادم پایین داشتم به امپولا که داشت میکشید تو سرنگ نگا میکردم و اشکم جم شد تو چشام و قلبم محکم میزد 😢 
مهدی اومد جلو چشم وایساد که نبینم ❤️چی رو نگا میکنی ریاضی دانا من؟مگ میخوای یاد بگیری با این همه دقت زل زدی؟😂هومممم؟میخوای یاد بگیری؟
من:مهدی خندم نمیاد نخند تو ام 🥺😢(😂😂😂😂😐)
اومد بالا سرم خانمه  گف ۳ تا از امپولات تست نمیخواد اینا رو میزنم بعد بلند شو پنی رو تست کنم برات اومد بالا سرم مهدی از یه طرف کشید پایین شلوارمو پنبه که کشید گفتم یه لحظه وایسا 
مهدی گف جانم چیشده ؟
من:مهدی بگو اروم بزنه 😭تورو خدا دردم نیاد 
پرستاره و مهدی خندیدن و مهدی سرشو تکون داد گف باشه 😘
مهدی:اروم بزنید برا خانومم🤦🏻‍♂
خانمه: باشه شل کنی دردت نمیاد 
بعدم دوباره پنبه کشید و سوزنو وارد کرد ترسیدم از ورود سوزن یه تکون اروم خوردم بعدم پنبه رو گذاشت و بعدم بغل همون جای قبلی پنبه کشید و وارد کرد سوزنو دردم اومد میسوزوند 
من: اییییی میسوزه 🥺🥴
مهدی:  کم مونده یه کوچولو دیگه صب کنی تمومه 
که کشید بیرونو پنبه گذاشت . 
اون طرفمو خیلی کشید پایین و گف عزیزم پنادر موادش دردناک اگ دردت گرف بخاطر امپوله سفت نکن دخترم
مهدی ام خم شد بوسم کرد گف نترس من زدم درد نداره زیاد 
پنبه کشید گف نفس عمیق نتونسم بکشم و فرو کرد خیلی خیلی درد داشت من اشکی که تو چشام جم شده بود از موقع دراز کشیدن اون لحظه مث رودخونه سرازیر شد رو صورتم 
هیچ حرفی ام نزدم که درد میکنو و اینا....(برا اینکه مهدی دورغ گف بهم  درد داشت ک ) فقط گریه کردم با صدای بلند 😭
خانمه :اااااا داری گریه میکنی ؟بزرگ شدی هزار ماشالا  برا امپول که گریه نمیکنن 
مهدی ام گف زودتر تمومش کنید 😔
پنبه رو گذاشت و چسب زد گف استراحت کن تا پنی ام بزنم راحت شی عزیزم رفت بیرون.
مهدی ام ماساژ داد گف درد داری هنوز ؟اشکمو پاک کردم و رومو کردم طرف دیوار چوبی  .اونم هی حرف میزد باهام دید جواب نمیدم گف اشتیت میدم با خودم وایسا بریم بیرون از اینجا 😂😂😂😂  راس میگف اشتیم داد با خودش با یه عروسکه سگ سفید قهوهایی. بلند شدیم پرستار تست کردو گف حساسیت نداری و دوباره رفتم  رو تخت و سمتی که ۲ تا امپول زده بودمو اوردم پایین پنی ۶.۳.۳بود پنبه کشید و تزریق کرد منم وسطاش دوباره گریم گرف که تموم شد زود بعد بلند شدیمو رفتیم بیرون  مهدی ام عروسک خریدو... رفتیم تو ماشین ولی نمیتونسم بشینم درد میکرد ۲ طرفم 😭😭😭

پ.ن:این خاطره امپول زدنمم بازم تقصیر لیلا😂😂😂😂به خون این بشر تشنم ینی😂
بخدا راست میگم یا کاری میکنه مریض شم یا مریضیشو به منم میده 😐😂بعید نیس کرونا گرف خدانکرده بیاد به منم تعارف کنه 😂☺️والاااااا
پ.ن: قزوین و مردمش خیلی ادمای خوبی بودن خودم به تنهایی به این  نتیجه رسیدم ❤️😘
پ.ن:دوستان امروز تولدمع و ۱۹ساله شدم ☺️🎂بفرمایید کیک ،فقط اینکه همش واس خودمه 😐😂❤️

پایان 🌻‌‌

خاطره گیتا جان

سلام دوستان 
گیتا هستم😊🖐
اول از همه تشکر میکنم از کامنت های زیباتون که بهم انرژی میده ممنونم ازتون🙏
خیلی خوبه که تو این روزهای کرونایی کسل کننده به بهونه های مختلف به همدیگه دلگرمی بدیم...
خداروشکر ما دیگه خاطره ساز نشدیم ولی هفته قبل پوریا یکم تب و لرز داشت و همش میگفت حس میکنم کرونا گرفتم!
خلاصه بعداز کلی بحث و داستان قرار شد همگی باهم بریم تست کرونا بدیم
البته بخاطر کرونا ما نرفتیم ازمایشگاه و زنگ زدیم اونا اومدن تو خونه....
من و ارش یکم استرس داشتیم ولی امیر و پوریا خیلی اوکی بودن بخاطر همین اول از اون دوتا گرفتن و بعد ارش که در کمال تعجب بدون گریه خودش قشنگ نشست رو صندلی و دستشو دراز کرد
من و پوریا و امیرم دورش وایساده بودیم 
بهش گفتم مامان جان میخوای تو بغلم بشینی تست بگیرن؟!
گفت نه گیتاجون فقط کنارم باشید نترسم 
دکتر گفتن: نه عزیزم ترس براچی؟! چیزی نیست که پسر ببین چقدر خونت خوش رنگه نفس عمیق بکش ببین اصلا سوزنو حس میکنی؟! 
دکتر هم زمان که این جملات رو میگفت خیلی اروم و با مهارت از ارش خون گرفت واقعا دکتر عالی بودن👌
 و چون ارش یه مدت بود یکم بی حال بود و گاهی میگفت پام درد میکنه و.... امیر یه سری ازمایشات دیگه هم برای من و ارش نوشته بود از من و ارش۲ تا سورنگ خون گرفتن که اخراش ارش فقط گفت اییییی داره دردم میاد😖
امیر: تموم شد عزیزدلم افریین
و بعد تست از حلق گرفتن که ارش یکم اذیت شد که پوریا سریع بغلش کرد و بدون گریه ختم به خیر شد.
بعدشم از من تست گرفتن که چون همیشه رگ ندارم یکم اذیت شدم تا رگ پیدا کنن و امیر با یه لیوان شربت کنارم بود که وقتی خونگیری تموم شد بهم بده بخورم تا حالم بد نشه😁
چون من و ارش ناشتا بودیم بخاطر اینکه ازمایش های دیگه هم داشتیم
 تست حلق هم که خیلی حس بدی بود. یه چیزی شبیه گوش پاک کن ولی خیلی بلندتر از اونو به مخاط ته حلق میچرخونن....
خوشبختانه هممون جواب ازمایشمون منفی بود ولی پوریا یککم علائم داره برای احتیاط چندروزه که خودشو تو خونش قرنطینه کرده و ما براش خرید میکنیم و غذا درست میکنیم میزاریم پشت در بعد میریم تو خونه زنگ میزنیم بهش که وسیله ها رو برداره و تزریقاتم که خودش برا خودش انجام میده😂😂
و یه چیز جالب بهتون بگم که ارش تو جواب ازمایشش آنتی بادی داشت (یعنی قبلا کرونا گرفته و خوب شده) 
امیر میگه احتمالا همون دوره ای که خیلی تب میکرده و مریض شده بوده کرونا بوده ولی چون خفیف بوده ما نفهمیدیم.... به هرحال هم خوشحال شدیم که خفیف بوده و رد کرده و الان انتی بادی داره و هم نگرانیم که بیشتر مواظبش باشیم تا دوباره نگیره....
و جواب ازمایش چکاپ من و ارش مثل همیشه سرشار از فقر اهن و کمبود ویتامین D و E  و .... بود 
فقط ویتامین c و کلسیم خیلی اوکی بود اونم بخاطر قرص جوشان هایی که میخوریم....
و من به لطف نوروبیون هایی که امیرخان جهت تقویت بهم میزنه ویتامین  b هم اوکی بودم تقریبا
امیر داشت برامون نسخه مینوشت گفتم امیر تزریقی ننویسی هاااا
گفت چشمم
ولی فرداش که داروهامونو گرفت با اینکه بیشترش قرص و کپسول بود ولی امپولم توش بود...
ویتامین D رو تزریقی نوشته بود و چندتا امپول تقویتی که هنوز نزدیم و فکرنمیکنمم بزنیم
هرچند D3 زیاد درد نداره ولی چون بهش گفته بودم تزریقی ننویس و اون در هر صورت کار خودشو میکنه میخوام باهاش مقابله کنم😄💪

عزیزان دلم امیدوارم شما هم حالتون خووب باشه و خاطره ساز نشده باشید راستش انقدر تو کامنت ها ابراز محبت کرده بودید و گفته بودید زود به زود خاطره بزارم گفتم براتون بنویسم و از طرفی هم چون گفته بودید طولانی مینویسم سعی کرد خیلی کوتاه و مختصر باشه 😊
مواظب خودتون باشید
خدانگهدار🌹

خاطره پرستو جان

سلام دوستان عزیز من پرستو هستم ۱۸ سالمه و تک فرزندم و از اونجای که تک فرزندم خیلی خیلی لوس شدم😂🙄 این خاطره که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به پارسال عید نوروز خوب بریم سر خاطره: من فردای سال تحویل برنامه ریختم و نشستم حسابی درس میخوندم توی تعطیلات و خوابم کمتر شده بود شبا فقط ۵ ساعت میخوابیدم بعد ظهر هم ۱ ساعت یا ۱ ساعت نیم میخوابیدم واسه همین بدنم حسابی ضعیف شده بود یه روز با دوستام قول قرار گذاشتیم بریم استخر و یه روزو بیخیال درس خوندن بشیم منم بعد از استخر با موهای خیس اومدم جلوی کولر (چون ما خوزستانی هستیم هوا توی اون فصل گرمه مجبور میشیم کولر بزنیم ) میدونستم با این کارم عاقبت خوبی ندارم ولی از شدت گرما بیخیال همه چی شدم شب یکم گلوم درد میکرد که بیخیال شدم و خوابیدم فردا صبح با بدن درد شدید و گلو درد از خواب پاشدم سعی کردم با خود درمانی اوکیش کنم ولی بی فایده بود . حالم لحظه به لحظه بدتر بدتر میشد تصمیم گرفتم به نامزدم امیر تماس بگیرم و ماجرارو بهش بگم چون خانوادم رفته بودن مسافرت و کسی خونه نبود منم بخاطر درس هام نرفتم باشون مسافرت خلاصه امیر اومد و با اعصبانیت گفت که اماده کنم و بریم بیمارستان بعد که رسیدیم به بیمارستان پیش دکتر رفتیم و دکتر معاینه کرد گفت اوضاعت خیلی خرابه از کی مریضی؟ 
منم گفتم دیشب تاحالا حالم بده 
امیر که تا اون موقعه ساکت بود یهو گفت اقای دکتر لطفا هر داروی امپولی لازمه بنویسید براش تا زودتر خوب بشه منم با چشم هام براش خط نشون میکشیدم ولی با چشمک امیر مواجه شدم😐😐😐 
تا از اتاق دکتر زدیم بیرون گفتم من امپول نمیزنمااااا امیر گفت بیخود مگه دست خودته که بخوای بزنی یا نزنی باید بزنی تا زودتر خوب بشی خانوادت تورو سپردن دست من اینجوری میخوام از امانتشون نگهداری کنم با این حال بدت؟😏
منم بعض کردم و نشستم منتظر که بره داروهامو بخره بیاره از استرس داشتم میموردم  توی ذهنم هزارتا راه فرار طراحی کردم اما میدونستم تهش بی فایدس و باید بزنم سری از نا امیدی تکون دادمو شونه ای بالا انداختم و منتظر موندم. 
امیر با پلاستیکی پر از امپول و یدونه سرم اومد سمتم و گفت بریم منم برای اخرین بار التماسمو کردم اما بی جواب موند بلاخره تسلیم شدم و رفتیم به سمت تزریقات هر قدم که نزدیک تر میشدیم استرس من بیشتر میشد و محکم تر دست امیر میگرفتم  امیر به سمت پرستاری که امپول زن بود رفت و کیسه امپولا رو تحویلش داد و خانومه رو به من گفت برو اماده شو تا بیام عزیزم 
منم اروم به سمت یکی از تخت ها رفتم و امیر صدا زدم بیاد پیشم حسابی ترسیده بودم بدنم میلرزید نمیدونستم چندتا امپولن از امیر پرسیدم گفت۲ تاس 
یکم اروم تر شدم . دراز کشیدم و امیر کمی از شلوارمو کشید پایین دستمو گرفت و گفت نگران نباش زود تموم میشه عشقم . 
خانوم پرستار اومد و بیشتر شلوارمو اورد پایین تر و پنبه رو زد تا پنبه زد سفت کردم خانومه گفت عزیزم شل کن تا دردت نگیره ولی من از ترس داشتم سکته میکردم . امیر دستمو محکمتر گرفت گفت عزیز دلم شل کن تا زودتر تموم شه بریم خونه دورت بگردم الان تموم میشه تحمل کن یه ذره عزیزم 
اولی امپولو زد خیلی درد داشت انگار که مایع داغی وارد بدنم میشد اروم اشک میریختم امیر با انگشتش اشکامو پاک کرد گفت الهی ببمیرم الان تموم میشه عزیزم تحمل کن گلم
اولی تموم شد سمت دیگمو پنبه زد و امپول بعدی زد درد این کمتر از قبلی بود ولی بازم طاقت فرسا بود . بعد از این خانومه گفت یکم استراحت کن الان میام سرمت میزنم امیر یکم جای امپولا رو ماساژ داد و قربون صدقم رفت تا گریم بند اومد و شلوارمو درست کرد و برگشتم خانومه دوباره اومد توی دستش سرم بود و سرمو زد من هیچ وقت از سرم نترسیدم ولی مرگم امپول بود حسابی ازش میترسیدم 
یک ساعت بعد سرم تموم شد و خانوم گفت توی داروهاش شیاف هم هست اگر شب حالش بد شد تب کرد حتما شیاف استفاده کنه . 
بعد ازش تشکر کردیم و اومدیم بیرون رفتیم خونه خودشون

مامان باباش خیلی مهربون و منو خیلی دوست دارن . همیشه توی دعواهامون طرفتاری منو میکنن😁😜😌
مامانش برام سوپ درست کرده بود و به زور به خوردم دادن چون هیچ اشتهایی نداشتم برای غذا خوردن.
خیلی خسته بودم رفتم توی اتاق امیر گرفتم خوابیدم نصف شب یهو با سردرد و بدن درد از خواب پریدم امیر دیدم که پایین تخت نشسته و توی گوشیشه اروم صداش زدم و امیر برگشت بم گفت چی شده عزیزم خوبی بهتری؟ 😚 گفتم نه حالم بده اونم دستشو گذاشت رو پیشونیم  گفت اوه دختر تو که داری تو تب میسوزی سریعی از اتاق زد بیرون و با یه پارچه خیس شده برگشت گذاشت رو پیشونیم نیم ساعت این کارو تکرار میکرد ولی فایده ای نداشت تبم یه درجه هم پایین نیومد بود .
بلند شد باز از اتاق رفت بیرون این بار با شیاف اومد تا شیاف تو دستش دیدم جیغ کوتاه ای کشیدم گفتم امیررررر من شیاف نمیزارم ازش متنفرمممممم
امیر گفت عزیزکم واسه خودته لازمه‌ باید بزنی تا تبت بیاد پایین گلم 
از اون اصرار از من انکار‌😂😂😂
هم میترسیدم هم اینکه ازش خجالت میکشیدم . 
بلاخره با پاستیل و لواشک چیپس پفک راضی شدم البته نیم ساعت باهم حرف زد تا راضی شدمااا😊😁
من توی عمرم یه بارم شیاف نزاشته بودم . 
امیر برام شیاف گذاشت . فرداش از خواب بیدار شدم حالم بهتر شده بود ولی باز رفتم دوتا دیگه امپول زدم تا دیگه کاملا خوب خوب شدم البته واسه اون دوتا امپول هم حسابی غر زدم و کلی قول گرفتم از امیر که واسم پاستیل و شیرینی لواشک بخره😊😁☺️
...................................................
ببخشید دوستان اگر خاطرم بد بود اخه اولین بارم بود خاطره مینویسم من از اون دسته ادمایم که ادبیانش خصوصن انشام افتضاع همیشه مامانم واسم انشا مینوشت😜😂🙄😁
حالا بازم ببخشید اگر بد شد 🌹❤️👍

خاطره نیلا جان

سلام من نیلا هستم و 18 سالمه و خیلی وقته از طریق گوگل باهاتون آشنا شدم
خب من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که هیییچ پزشکی ندار هیچی هااا☹ من از این بابت خیلی ناراحتم 😢 خلاصه من اگر بمیرمم مامانم یا میگه تمارض میکنه نازشو بکشیم (نه اینکه تا اینجای زندگی ناز کشیدن 😑) یا میگه برو بخواب خوب میشی😠 خلاصه من خاطرات زیادی از آمپول خوردن ندارم اما همون ها هم مامانم نبوده چون بمیرمم میگه نقش بازی میکنه 😢خب دیگه توضیح بسه ...12 سالم بود که سرمای شدیدی خوردم شبا تا صب ناله میکردم و تبم به شدت بالا میرفت به زور از پله ها میرفتم بالا و کلی سرفه میکردم غذا هم که اصلااا نمیتونستم بخورم چن روزی گذشت تا از دست خودم خسته شدم حالا به جز روز اول و دوم ،بقیه روزا واقعا دوس داشتم یه تعارف خشک و خالی بهم بکنن که بیا بریم دکتر که اصلا به رو خودشون نمی آوردن من مریضم تا اینکه رفتم به بابام گفتم دیییییگه نمیتونم ببرم دکتر اونم یه نگاه بهم کرد با غرغر گفت دم درم دفترچتو بیار بیا حالا دوساعت گشتم به زور دفترچمو پیدا کردم رفتم تو ماشین که بابام گف میذاشتی 24 ساعت دیگه میومدی😑 خلاصه تو راه بیمارستان بابام گف پیش دکتر نگی از آمپول میترسی هااا تو تزریقاتم صدات دراد خودت میدونی ولت میکنم همونجا ما بچه لوس نمیخوایم (بابامم جدی ،مطمعن بودم قطعا حرفشو عملی میکنه اون موقع هم خیلی وابسته بودم به خانواده دیگه هیچی ،کلی ترسیدم )رفتیم اورژانس بیمارستان و دکترهم داخل اتاق نبود یه محیط بود که چهار طرفش پرده بود یه تخت و دوتا صندلی (بیمارستان نوساز بود هنوز درمانگاهش راه نیوفتاده بود ) که کنارشم یه 5-6 تا تخت بود برای تزریقات یکی دونفری رفتن و اومدن تا پذیرش اسممو خوند و رفتیم پیش دکتر معاینه شدم و دکتر هم گف چرا انقدر دیر اومدید که بابام نگذاشت نه برداشت گفت نیومده به ما بگه 😑 معاینه تموم شد و بابام رفت دارو بگیره بیاد منم بیحال رو صندلی نشستم که دیدم باباجون با یه کیسه پر اومد منم شوکه شدم خدایی😮 بردیم پیش دکتر و انم دست بردو پرده جفتشو کشیدو گف بشین همینجا (برادر من مگه دزد گرفتی من با پای خودم اومدم هااا😐)تست پنیسلین کردن که متاسفانه حساسیت نبود دکترم گف دراز بکش و اسم یه آقایی و صدا زد و اونم اومد و شروع کرد بالای سرم آماده کردن آمپول که مطمعنم شما بهتر از من میدونید زجرش اندازه آمپول زدنه ...خلاصه من داشتم اشهدمو میخوندم که دیدم چهارتایی آمپول آماده کرد خودم دس بردم شلوارمو دادم پایین اما خود اون آقای آمپول زن شلوارمو زیادترداد پایین و شروع کرد به پنبه زدن یکم پنبه کشید ویه شل کن گفت آمپولو فروکرد زیاد درد نداشت منم خیلی تهدید شده بودم میترسیدم از بابام طرف مخالفو داد پایین و آروم فرو کرد درد داشتم و از یه جایی به بعد ملافه سفید تختو چنگ زدمو یکم خودو سفت کردم که عمو تزریقاتی اصلا حرفی نزد و تزریق کرد برا سومی که مث اینکه به بابام اشاره کرد که کمرشو بگیر که بابام گفت نیلا تکون نمیخوره مگه نه ؟ که منم سکوت کردم و عمو تزریقاتی هم پنبه زد و آمپولو فرو کرد جز لحظه اول تمام مدت از درد به ملافه روتختی چنگ میزدم و اشک میریختم که بالاخره درش آور و کلی گفت آفرین دختر شجاع که نمیدونس از ترس بابام جیکم در نمیاد رفت سراغ پایی که یه آمپول خوره بود و گفت پاتو شل شل کن باشه؟ منم خفه خون گرفته بودم ورودش هماناو احساس اره شدن پام همانا انقدر وحشتناک بود که ناخوداگاه پام تکون خورد که عموعه دستشو گذاشت رو کمرم و منم بقشو دست خودمو گاز میگرفتم ناگفته نمونه مزه خونم احساس کردم که آمپولو کشید بیرون و به بابام گف براش آبمیوه بگیرو به منم گف پا نشوفعلا چن دیقه ای دراز کشیدم و بعدش بلند شدم که واقعا به زور راه میرفتم فرداشم دوتا آمپول خوردم که اگر خواستید بعدا تعریف میکنم اما دوتای روز سومو پیچوندم چون مامان بابامم رغبتی نداشتن
من خیلی تنهام چون نه خواهر دارم نه دختر خاله ونه کلا کسی که هم سنم باشه بدون تعارف دوس دارم زودتر ازدواج کنم اما خب موقعیتش پیش نیومده برام دعا کنید اگر دوس داشتید نظر هم بدید

خاطره فرزانه جان

سلام دوستان
امیدوارم که توی این اوضاع علاوه بر حال جسمیتون حال و هوای روحیتون هم خوب باشه
فرزانه هستم ۱۷سالمه و با افتخار اصفهانی
این دومین خاطره ای هست که میزارم و مربوط به خاطره قبلی هم میشه
توی خاطره قبلی گفته بودم که وسط جزوه نوشتن دستم گرفت و بعد کم کم گردنمم درد گرفت و دکتر رفتم و دوتا آمپول ناقابل هم نوش جان کردم🤗😁
با اون آمپول ها و بقیه قرص ها هم حالم خوب نشد و دوباره رفتم دکتر که البته اینبار به اصرار خودم بود «دیگه واقعا خسته شده بودم،تابستونم داشت تموم می شد من هر بار که میخواستم درس بخونم یه بلایی سرم نیومد و نمیشد»
خلاصه که ما رفتیم دکتر و بعد دو نفر نوبت ما شد و رفتیم داخل که بازم مامانم توضیح داد که چی شده😁کلا من میرم دکتر لال میشم😆آقای دکتر بعد اینکه معاینه کردند و گردن و شونه های منا حسابی فشار دادن«اخه چه کاریه اینقدر محکم😩یکم با ملایمت تر ⁦❤️»بازم به این نتیجه رسیدند که عضلاتم گرفته 😭😭
یه نسخه پر بار نوشتن 😭و توضیح دادن که شش تا آمپول را باید هر سه روز یکبار دوتا بزنم😭😱و دو تا نوروبیون هم نوشتند هفته ای یدونه😱😭و دوتا قرص که یکیش ویتامین ب۱بود و اون یکی برای عضلات بود ،بعد تشکر کردن با مامانم اومدیم بیرون و غرغرای من شروع شد اما دریغ از اینکه حتی یکم روی مامانم اثر داشته باشه
رفتیم داروخونه که شلوغ بود و توی اون مدتی که اونجا بودیم من از شدت استرس دست و پام یخ یخ بود ،هر چی هم میگفتم من نمی‌زنم مامانم می‌گفت حتما لازم بوده که دکتر برات نوشته مامان جان 😭😩
هنوز نوبتمون نشده بود که بابام زنگ و وقتی فهمید آمپول دارم شروع کرد خندیدن و سعی میکرد که حالما عوض کنه اما من آروم که نمی‌شدم هیچ استرسم بیشتر هم میشد
بالاخره نوبتمون شد و من دیدم هشت تا آمپول گذاشتند روی میز😭
بازم من تا امید نشدم و به مامان گفتم حداقل بریم خونه خودت بزن که مامان گفت با اون آمپول زدن اون بار که اینقدر سفت کردی من که جرات ندارم توی خونه بهت آمپول بزنم و اینبار من نا امید راه افتادم به سمت تزریقات 😭😩
بعد اینکه قبض گرفتیم رفتیم داخل که گفتند برم روی یه تختی که اونجا بود بخوابم تا آمپول ها را آماده کنند و بیان 😰و من همچنان داشتم غر میزدم که حداقل نوروبیون نزنم
خلاصه که من رفتم روی تخت نشستم و کفشما در آوردم اما نخوابیدم تزریقات خلوت بود و صدای شکستن آمپول واقعا روی مخ من بودم
اول به مامانم گفتم نیا تو خودم میرم اما وقتی خانم پرستار با سه تا آمپول آماده اومدن و گفتند بخواب قشنگ به غلط کردم افتادم و مامانم را صدا زدم بیاد کمکم کنه تا آماده بشم آخه اصلا نمی‌تونستم کاری کنم از بس که یخ کرده بودم
حالا تو همین حال و هوا خانم پرستار میگن مگه مامانت درد امپولا کم می‌کنه 😁
مامان کمک کرد خوابیدم و لباسما آماده کرد
از همون اول میگفتند شل کن ولی مگه میشد خلاصه با کلی نفس کشیدن یکم شل شدم که تا پنبه را کشیدن دوباره سفت شدم 😁
آمپول را وارد کردند اما هیچ دردی نداشت ،هی با خودم میگفتم الان دردش شروع میشه ،تو همین حال و هوا بودم که خانم پرستار گفتند خوب این دو تا که درد نداشت؟
قیافه من اون لحظه این شکلی بود😐😧مگه تموم شد؟
خدایی هیچ دردی نداشت💪از همین جا از خانم پرستار تشکر میکنم خدایی خیلی با صبر و حوصله کارشون را کردن و مهربون بودن😍💞
طرف دیگه را پنبه کشیدن و نوروبیون را زدن که یکم درد گرفت که با یه اخ تموم شد و مامانم لباسم را درست کرد
از خانم پرستار تشکر کردیم و اومدیم بیرون اما یکم من ضعف کردم که سریع رفتیم توی ماشین و پیش به سوی خانه 😁
منی که چند سال بود آمپول نزده بودم و فوبیا آمپول داشتم الان توی تقریبا یه هفته ده تا آمپول زدم😭
بقیه آمپول ها را هم زدم اما دیگه گردنم درد گرفته باید گوشی را بزارم کنار
اگه دوست داشتید بگید بقیش هم بگم
دوستتون دارم یه عالمه ⁦❤️⁩🌹مراقب خودتون باشید
#ماسک بزنیم
دکتر پارسا و آقا پویا لطفاً برامون خاطره بزارید🌸💞

خاطره هلیا جان

سلام به همه‌ی عزیزان🌻🌻

امیدوارم که زندگی بر وفق مرادتون هست و حال دلتون خوبه خداروشکر امتحانات ما هم تموم شد الان که دارم فکر می کنم امسال همه جا رفتم از سر جلسه ی امتحانات بگیرید تا مرکز بهداشت بازم خداروشکر که با خوشی تموم شد و اتفاق بدی نیفتاد بیچاره کنکوری های امسال که هنوز تکلیفشون مشخص نیست امیدوارم هر چیزی که صلاح هست اتفاق بیفته، تو خاطره ی قبلیم از آندوسکوپی شدنم گفتم الان هم می خوام ادامش رو تعریف کنم .
تا چند روز بعد از آندوسکوپی از ته دل خوشحال بودم که اتفاق خاصی نیفتاده و مشکله جدیی نبوده اما این خوشحالی زیاد دووم نداشت به من نگفتن به چه دلیل اما بابام گفت که می خواد مرخصی بگیره چند سالی بریم خارج از کشور زندگی کنیم معمولا بچه ها از خداشونه منم خیلی خوش حال شدم خلاصه ما برای مدتی که هنوز مشخص نبود از ایران خارج شدیم دقیق یادم نمیاد فکر کنم تقریبا یک هفته از نقل مکانمون گذشته بود که بابام گفت حالا که ما اینجاییم هلیا رو هم ببریم یه دکتر دیگه ببینه منم که بی خبر از همه جا فکر می کردم قراره مثل دفعه ی قبل اتفاقی نیفته چیزی نگفتم رفتیم پیش پزشکی که پسردایی بابام معرفی کرده بودن بعد از آزمایش های مختلف و کار هایی که انجام دادیم ایشون منو بستری کردن خیلی از مامان و بابام پرسیدم که چه اتفاقی افتاده و مشکلم چیه اما هر دفعه یه جوری حرف رو عوض می کردن و جوابم رو نمی دادن یا می گفتن دکتر میخواد یه آزمایشی بگیره که باید بستری باشم تو اون مدت من حس می کردم از یه چیزی رنج میبرن اما اون رو ازم پنهون می کنن تا اینکه یه موقع وقتی بابا و مامانم تو اتاق نبودن یه پرستار اومد داخل ایندفعه از ایشون خواهش کردم که مشکلم رو بگن ایشون نشستن کنارم و با هم حرف زدیم که درآخر یه اسمی به کار بردن که من نفهمیدم یعنی از حرفشون سر در نیاوردم واسه همون رفتم درباره ی اسمی که گفتن تحقیق کردم وقتی اسم فارسیش اومد یه لحظه خشکم زد همون بیماری که جون بابابزرگ پدریم رو گرفته بود همون بیماری که جون مادربزرگ مادرم رو گرفته بود همون بیماری که حتی اسمش رو تو خانواده نمی آوردن یعنی تنها بیماریی بود که اصلا بهش یک درصد هم فکر نکرده بودم بیشتر تحقیق کردم خیلی چیز ها رو تونستم پیدا کنم ولی شک داشتم این بیماری رو داشته باشم چون چندجا خوندم که معمولا افراد بالای ۴۵ سال این بیماری رو می گیرن و احتمال ابتلا در سنین پایین کم هست همینطور داشتم دربارش می خوندم که یکدفعه مامان و بابام اومدن منم سریع خودم رو جمع و جور کردم و هیچ حرفی در مورد اینکه چه چیز هایی رو می دونم نزدم،حدود دو یا سه ساعت فقط به این فکر می کردم که چطوری بپرسم ازشون؟چطوری مطمئن شم از واقعیت؟و...
تا اینکه دلو زدم به دریا و یواش یواش شروع کردم مقدمه چینی کردن تا گفتم یه سوال می پرسم ازتون فقط تو رو خدایی که بهش اعتقاد دارید راستش رو بگید حتی اگه جوابتون برخلاف انتظارم باشه ناراحت نمی شم فقط می خوام حقیقت رو بدونم من...............دارم ؟یه لحظه مامان و بابام بهم نگاه کردن ، از قیافه ی مامان و بابام به نظر می رسید از سوالم تعجب کردن بازم هیچی نگفتن اما ایندفعه دیگه مطمئن شدم حقیقت داره ، خیلی گرفته شد حالم خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنین یعنی در واقع همه ی زندگیم و رویاهام رو درعرض چند ثانیه باختم اون موقع فقط از خدا گله می کردم که چرا من ؟ اگه قرار بود تو این سن بمیرم اصلا چرا بدنیا اومدم؟ به خیلی چیز ها فکر می کردم اینکه بعد من چه بلایی سر مامان و بابام میومد؟چقدر میتونستم زنده بمونم؟ ...
شد روزی که برای اولین بار باید شیمی درمانی میشدم به این نتیجه رسیده بودم که نباید ناراحت باشم و خودم و اطرافیانم رو اذیت کنم چون دو حالت وجود داشت یا میمردم و یا زنده می موندم حالت سومی درکار نبود البته احتمال اینکه زنده می موندم زیاد نبود رفتم شیمی درمانی شدم بعد از شیمی درمانی اومدن یه آمپولی بهم زدن که بعد از تزریق اون آمپول بدن دردم شدت پیدا کرد حس می کردم استخوانام دارن خورد میشن یه فشار زیاد روی استخونام بود این درد ها معمولا تا چندین روز بعد از شیمی درمانی باهام بود طوری که بعضی موقع ها نمیتونستم روی پای خودم بایستم و راه برم تا اینکه کم کم دردم کمتر میشد که دوباره وقت شیمی درمانی بعدی می‌رسید بعد از هر بار شیمی درمانی شدن حالت تهوع شدیدی می گرفتم که خیلی اذیتم می کرد و...
بعضی موقع ها از زندگی خسته می شدم از خودم بدم میومد که داشتم خانوادم رو اذیت می کردم اما تحمل می کردم چون به خودم و مامان و بابام قول داده بودم که کم نیارم.تو اون مدت خیلی اذیت شدم بیشتر از من خانواده ام اذیت شدن شوخی نیست بچه ی آدم جلوی چشمش درد بکشه ولی به هر حال هرچی بود خداروشکر تموم شد .
الان فقط به خاطر این ، این خاطره رو نوشتم که بهتون بگم برید قدر سلامتیتون رو بدونید سلامتی خیلی متفاوت تر از همه ی دارایی هاتون هست درسته من د

رمان شدم اما هنوزم که هنوزه بدنم به حالت عادی خودش برنگشته و قرار نیست برگرده هنوزم که هنوزه باید یه سری دارو ها رو مصرف کنم و هر شیش ماه آندوسکوپی بشم و... به نظرم برید سجده ی شکر بجا بیارید که سلامتید ، یکی ام قدر پدر و مادراتون رو بدونید تو سختیا پدر و مادرتون هستن که باهاتون می مونن و پا به پاتون درد می کشن .

من در دنیای کسب و کار، به قله ی موفقیت رسیدم. به چشم دیگران زندگی من مظهر موفقیت است. اما جدای از کار، انسان چندان شادمانی نیستم. به هر حال، ثروت یک حقیقت زندگی است که من به آن عادت کرده ام . در این لحظه و در حالی که روی بستر بیماری قرار دارم و کل زندگی ام را به یاد می آورم ، در می یابم که تمام شهرت و ثروتی که اینقدر به آنها افتخار می کردم رنگ باخته اند و در مواجهه با مرگ قریب الوقوع من، معنای خود را از دست داده اند.  در تاریکی، به چراغ های سبز رنگ دستگاه های کمک حیاتی بالای سرم نگاه می کنم و به سرو صداهای ماشینی آنها گوش می دهم و می توانم نفس خدای مرگ را که هر لحظه نزدیک تر می شود، حس کنم.  حال می دانم، وقتی به اندازه ای ثروت اندوختیم که تا آخر عمرمان را کفاف بدهد، باید به مسائل دیگری بپردازیم که ربطی به ثروت ندارند. این مسئله باید چیز مهم تری باشد: شاید روابطمان، شاید هنر، شاید رؤیایی که در سال های جوانی در سر داشته ایم. مدام در پی ثروت بودن تنها نتیجه اش این است که فرد تبدیل به موجودی رنجور می شود؛ درست مثل من. خداوند حس هایی در وجود هر یک از ما قرار داده است تا بتوانیم عشق را در قلب هر کسی احساس کنیم، نه توهماتی که ثروت برایمان به ارمغان می آورد. من نمی توانم ثروتی که در زندگی ام کسب کرده ام را با خودم ببرم. تمام آنچه می توانم با خود ببرم خاطراتی هستند که به واسطه ی عشق ثبت شده اند. این آن ثروت حقیقی است که شما را همراهی خواهد کرد، با شما خواهد ماند و به شما توان و روشنایی لازم برای ادامه ی مسیر را خواهد بخشید. زندگی محدودیتی ندارد. هر جا که می خواهید بروید. به هر قله ای که می خواهید صعود کنید. تمام اینها در قلب و در دستان خود شماست.
گران قیمت ترین تختخواب جهان کدام است؟ بستر بیماری 
شما می توانید کسی را استخدام کنید که به جای شما اتومبیلتان را براند، یا برای شما پول در بیاورد. اما نمی توانید کسی را استخدام کنید تا رنج بیماری را به جای شما تحمل کند.
مادیات را می توان به دست آورد. اما یک چیز هست که اگر از دست برود دیگر نمی توان آن را بدست آورد و آن زندگیست.
آدم وقتی وارد اتاق عمل می شود، پی می برد که یک کتاب باقی مانده که می بایست خواندنش را به اتمام برساند ، و آن ، کتاب زندگی سالم است.
ما در این لحظه در هر مرحله ای از زندگی خود هم که باشیم ، با گذر زمان ، بالاخره روزی خواهد رسید که پرده ی نمایش زندگی مان پایین کشیده خواهد شد.
برای خانواده ی خود، همسر خود و دوستان خود عشق بیندوزید. با خودتان خوب رفتار کنید و دیگران را گرامی بدارید.
هرچه بزرگتر و عاقل تر می شویم کم کم می فهمیم که داشتن یک ساعت ۳۰ دلاری یا ساعت ۳۰۰ دلاری تفاوتی ندارند چون هر دو یک زمان را به شما نشان می دهند.
کیف پول ۳۰ دلاری داشته باشیم یا ۳۰۰ دلاری تفاوتی ندارد زیرا هر دو یک مقدار پول را در خود جای می دهند.
داشتن ماشین ۳۰۰۰۰ دلاری یا سه میلیون دلاری تفاوتی ندارد زیرا مسافت و مقصد یکی است و هر دو ما را به مقصد می رسانند.
خوردن نوشیدنی ۳۰ دلاری با ۳۰۰۰ دلاری نیز تفاوتی ندارد چون اثرشان تفاوت چندانی با هم ندارد.
خانه تان ۵۰ متر باشد یا ۵۰۰۰ متر فرقی ندارد چون تنهایی در هر دو زجرآور هست.
شما خواهید فهمید که خوشبختی هرگز با دارایی های مادی بدست نمی آید بنابراین امیدوارم بفهمید که خوشبختی واقعی در داشتن خانواده،دوستان و آشنایان و خوش گذرندان با آنهاست کسانی که با آنها حرف می زنید ، می خندید ، می خوانید ، بازی می کنید و از هر دری سخن می گویید این است خوشبختی واقعی.
پنج حقیقت غیر قابل انکار زندگی:
۱. به بچه هایتان ثروتمند بودن را نیاموزید بلکه خوشبختی را بیاموزید تا وقتی بزرگ شدند ارزش اشیاء را بدانند نه قیمت شان را.
۲. غذایتان را مانند دارویتان بخورید در غیر این صورت باید دارو را بجای غذا بخورید.
۳. کسی که شما را دوست دارد شما را بخاطر دیگری رها نخواهد کرد چون اگر صد دلیل برای جدا شدن وجود داشته باشد او یک دلیل برای ماندن خواهد یافت.
۴. تفاوت زیادی بین انسان و انسان بودن وجود دارد فقط عده ی کمی این را می فهمند .
۵. شما وقتی بدنیا می آیید شما را دوست دارند و وقتی در حال مرگ هستید نیز شما را دوست دارند،اما در این بین را باید مدیریت کنید اگر می خواهید سریع حرکت کنید تنها بروید اما اگر می خواهید دور بروید با یک همراه بروید.
شش تا از بهترین پزشکان دنیا: ۱. نور آفتاب ۲. استراحت کردن ۳. ورزش ۴. رژیم غذایی ۵. اعتماد به نفس ۶. دوستان آنها را در تمام مراحل زندگی با خود داشته باشید تا از یک زندگی سالم برخوردار باشید،خداوند شما را دوست دارد.
"steve jobs"

خاطره امین جان


سلام به دوستان عزیز.
امین هستم.
خیلی خوشحالم از این که خاطره ی قبلی رووقت گذاشتید و خوندید و خوشتون اومد و نظر دادید.
به خاطر همین انگیزه گرفتم که ادامشو زودتر بنویسم.
تا اینجا گفتم که برادرم امیر زنگ زد و گفت که امروز نمیتونه بیاد و آمپول های آروین رو براش تزریق کنه و باید ببرمش درمانگاه.
خودمم اصلا حالم خوب نبود و گلوم میسوخت و گوشم هم کمی درد میکرد تصمیم گرفتم که خودمم برم پیش دکتر و معاینه بشم. اون چند روز هوای کرج به یکباره خیلی سرد شده بود. به خاطر همین کلی لباس گرم برای آروین پوشوندم تا یه وقت سردش نشه البته با کلی غر غر آقا آروین چون اصلا دلش نمیخواد لباس گرم بپوشه و این عادتش مثل خودمه و سریع گرمش میشه.⁦☺️⁩
رفتیم و سوار ماشین شدیم تا بریم درمانگاه از وقتی سوار شدیم اروین شروع کرد به گریه کردن که من حالم خوبه و نمیخوام آمپول بزنم بهش گفتم بابایی من خودمم میخوام برم پیش دکتر بهش میگم برام حتما آمپول بنویسه اول من آمپولامو میزنم بعدش اگه درد نداشت و تو هم بزن. گفت حتی اگه شما هم بزنی و درد هم نداشته باشه من نمیزنم...
دیگه واقعا نمیدونستم چه جوری راضیش کنم رو به روی درمانگاه یه اسباب بازی فروشی بود که با دیدنش به ذهنم رسید بهش قول بدم که اگه پسر خوبی و باشه آمپولاشو بزنه براش هر چی که خواست از اون اسباب بازی فروشی بخرم. آروین هم با حالت  درماندگی قبول کرد اما بازم ته دلش راضی نبود.
قبل از رفتن به درمانگاه ماسک آروین رو براش گذاشتم و خودمم همینطور و رفتیم داخل درمانگاه و نوبت گرفتم چون خلوت بود کسی نبود رفتیم داخل اتاق دکتر.
دکتر خانم جوانی بود تقریبا همسن خودم پرسید مریض شمایید ؟ گفتم بله. گفت پس چرا بچه رو با خودتون آرودید  اینجا با این شرایط کرونا گفتم پرسمم مریض بوده الان هم آمپول داره که باید بزنه  وگرنه خودم متوجه هستم که تو این شرایط نباید بیارمش بیرون اونم همچین جایی. یه نگاهی کرد و گفت بفرمایید .
نشستم و شرح حال دادم و معاینه کرد خواست که دارو بنویسه آروین گفت برای بابام آمپول ندید دردش میگیره (اون لحظه  تمام مشکلاتمو یادم رفت وقتی دیدم  پسرم اینجوری هوامو داره⁦☺️⁩🥰) خانم دکتر هم قربون صدقه ی آروین رفت و گفت که لازمه برای این که زودتر خوب بشه. و بعدش ازم پرسید که با آمپول مشکلی ندارید که؟
(اون لحظه مثل زمان بچگیم میخواستم بگم چرا واقعا مشکل دارم اصلا کیه که از آمپول خوشش بیاد😣 ولی وقتی به آروین نگاه کردم یکم خجالت کشیدم)  گفتم نخیر مشکلی ندارم. دکتر هم نسخه رو داد بهم و منم تشکر کردم و رفتیم دارو هامو گرفتم  وقتی دیدم چهارتا آمپول داده یهو یه استرس بدی گرفتم ولی چاره ای نبود تازه باید جلوی آروین آبرو داری هم میکردم و تا حالا در چنین وضعیتی گیر نکرده بودم.😞😣
اومدیم دارو ها رو به دکتر نشون دادم توضیح داد درباره ی دارو ها و گفت این سه تا آمپول هم همین الان بزنید یکی هم شب بزنید.
رفتیم سمت تزریقات سه تا آمپول خودم و دوتای آروین رو دادم که خانم پرستار گفت برید تو اتاق آماده بشید وقتی رفتیم تو اتاق استرسم خیلی بیشتر شد به آروین گفتم بابایی میخوای اول تو بزنی؟ تو چشمام نگاه کرد گفت بابایی ترسیدی؟جا خوردم یه لبخند از سر اجبار زدم و گفتم نه عزیزم  من و ترس؟؟؟⁦☺️⁩ گفت پس حالا که نمیترسی اول تو بزن گفتم باشه خانم پرستار اومد تو اتاق و گفت هنوز که آماده نیستید و بعد‌ بهم گفت آخرین بار که پنیسیلین زدید کی بود گفتم خیلی وقته نزدم گفت پس باید تست بشه آستینتونو بدید بالا. 
نشستم رو تخت و کتمو درآوردم آستینمو کشیدم بالا پد الکلی کشید رو دستم و با سرنگ خیلی کوچیک رو دستم تست کرد و گفت بخوابید این دو تا رو براتون بزنم تا یکم بگذره و بعد پنیسیلین رو براتون بزنم.
کمر بندمو باز کردم و دراز کشید رو تخت یکم شلوارمو از یه طرف کشیدم پایین اروین هم داشت با دقت به خانم پرستار و من نگاه میکرد. خانمِ پرستار اومدم بالا سرم یکم دیگه شلوارمو کشید پایین تر و پد الکلی کشید سردی الکل رو که حس کردم نا خوداگاه بدنم منقبض شد که گفت لطفا نفس عمیق بکشید تا نفس کشیدم و سوزنو فرو کرد زیاد درد نداشت و سریع در آورد آروین گفت بابایی میخوای دستتو بگیرم اگه دردت گرفت دستِ منو فشار بدی تا دردت کمتر بشه؟گفتم بیا عشقم دستمو گرفت و خانم پرستار هم همون طرف رو دوباره پد کشید آمپول بعدی رو فرو کرد یکم درد داشت اخمام رفت تو هم تا خواستم بگم آخ که  تموم و شد و آمپول رو درآورد و جاش پنبه گذاشت و  گفت بلند شید ببنیم اگه حساسیت ندارید پنیسیلین هم بزنم براتون بلند شدم و گفتم حد اقل باید یه ربع صبر کنید تا ببینیم حساسیت دارم یانه( از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون از ته دلم میخواستم که حساسیت داشته باشم این پنیسیلین لعنتی  رو نزنم😥)
گفت باشه پس پسرتونو آماده کنید تا امپول های اونو بزنم بعدش برای شما رو بزنم(نمیدونم چه اصراری داشت که حتما پنیسیلین رو بزنم 

😣)گفتم باشه .
اروین رو بغل کردم که بذارمش رو تخت که باز گریه اش شروع شد: بابایی تو رو خدا بگو آروم بزنه  گفتم چشم دیدی که الان منم زدم خیلی کم درد داشت پسر گلم نمیتونستمم اشکاشو پاک کنم چون معلوم نبود دستام تمیزه یا نه😣😕😞
خوابوندمش  رو تخت و شلوارشو آوردم پایین و پرستار هم اومد بالاسرش پد الکلی رو که کشید آروین گریه اش شدت گرفت. کمرشو براش ماساژ میدادم تا یکم آروم بشه
پرستار هم بدون توجه به گریه ی آروین سوزن رو فرو کرد از همون اولش آروین داد میزد و گریه میکرد گفتم الان تموم میشه عشقِ من یکم تحمل کن اما فایده ای نداشت و انگار صدای منو نمیشنید تا این که تموم شد و براش یکم جاشو ماساژ دادم که پرستار سمت دیگه شو پد کشید و آمپول رو فرو کرد آروین خودشو سفت کرد و پاهاشو تکون داد که خود پرستار پاشو نگه داشت همونجور سریع براش تزریق کرد و در آورد اروین به هق هق افتاده بود. بغلش کردم تا آروم شد گذاشتم همونجا دراز بکشه. پرستار جای تست رو دستمو دید که حساسیت نداشتم اون لحظه انگار ترسم ریخته بود حاضر بودم خودم هزارتا آمپول بزنم اما آروین یدونه هم نزنه و اذیت نشه و اونجوری گریه نکنه.
خوابیدم و سمتی که آمپول نزده بودم رو آوردم پایین داشتم به آماده کردن آمپول نگاه میکردم که دیدم سر سوزن رو عوض کرد و از سر سوزن سبز استفاده کرد که از مشکی هم کمی قطرش بیشتره گفتم این که خیلی بزرگه گفت پنیسیلین یک میلیون دویست باید با این سر سوزن تزریق بشه چیزی نگفتم و خوابیدم پد کشید و خیلی آروم فرو کرد چون درد ورود سوزن رو حس میکردم خیلی بد زد بر عکس اون قبلی ها. نمیدونم شاید هم به خاطر سر سوزن کلفتی بود که انتخاب کرده بود😣
گفتم آیی گفت ببخشید این آمپول خیلی درد داره انگار‌ داشتن تو پام آب جوش تزریق میکردن هم سوزش داشت هم درد خیلی زیاد‌ یعنی اگه به خاطر آروین نبود اونجا رو میذاشتم رو سرم😭 بعد از این که من جون به لب شدم تموم شد. چند ثانیه درازکشیدم و بلند شدم.
آروین داشت با چشمای اشکی منو نگاه میکرد که یه لبخند بهش زدم که خیالش راحت بشه که خوبم. گفت بابایی میشه منو بغلم کنی؟ این بدترین خواسته تو اون لحظه بود. ولی گفتم بیا بغلم زندگیم.
بغلش کردم و بردمش سمت ماشین که گفت قول داده بودی برام اسباب بازی بخری🤦 پام داشت از درد منفجر میشد انگار داشت لحظه لحظه دردش بیشتر میشد.
رفتیم تو اسباب بازی فروشی و طبق معمول همیشه یه ماشین کنترلی برداشت و حساب کردم و اومدیم تو ماشین و رفتیم سمت خونه.
وقتی رسیدیم دیگه ظهر بود و بعد از این که هر دو رفتیم و یه دوش گرفتیم به خاطر این که محیط درمانگاه الوده بود. اومدیم بیرون و موهای آروین رو خشک کردم و لباساشو پوشوندم و رفتم یکم غذا گرم کردم برای آروین چون خودم که اصلا اشتها نداشتم.
غذاشو خورد و داروهاشو دادم دیدم خودمم حال ندارم زنگ زدم مریم خانم گفتم اگه میشه زودتر بیایید چون من میخوام بخوابم میترسم آروین تنها باشه. 
مریم خانم هم تقریبا یه ساعت بعدش اومد دیگه خیالم از بابت آروین راحت بود و داروهامو خوردم و خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم امیر بالا سرمه که گفت تو نمیخوای بیدار بشی؟ ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت هشت شبِ🤦 گفتم از کی اینجایی گفت نیم ساعتی میشه.
از جام بلند شدم و از اتاق رفتیم بیرون  اصلا جون نداشتم راه برم جای اون آمپول لعنتی هم هنوز درد میکرد دستمو گذاشتم جای امپول و بلند گفتم آیی😣😭
امیر گفت چته تو؟ تا من جواب بدم آروین زودتر گفت عمو بابام امروز رفت دکتر سه تا هم آمپول زده یکی هم باید امشب بزنه.
امیر گفت آره؟  گفتم آره😕😞
گفت مگه نگفتم زیاد نزدیک آروین نباش😠
برو کیسه ی داروهاتو بیار ببینم چی داده بهت.
دارو هامو دید گفت صبح هم پنیسیلین زدی؟
گفتم آره همون پدرمو درآورد.
دوباره خودش معاینم کرد و گفت متاسفانه الان هم باید بزنی آمپولتو تازه دکترت خیلی دل نازک و بوده و دست به آمپولش خوب نبوده اگه همون صبح من معاینه ات میکردم که کارت تموم بود😂
اروین گفت عمو یعنی نمیشه که بابام آمپول نزنه؟  آخه صبح خیلی دردش گرفت.
یه نگاه به آروین کردم و گفتم اگه شما فضولی نمیکردی منم الان آمپول نمیزدم طفلی سرشو آورد پایین و گفت ببخشید😞
امیر گفت نه عمو جون شما هم نمیگفتی من خودم متوجه حالِ بد بابات میشدم و امپولشو میزدم ناراحت نباش حالا    برو با ماشینی که برات گرفتم بازی کن اروین هم رفت پیِ بازیش و به امیر گفتم چرا براش گرفتی صبح من خودم براش گرفته بودم گفت دیروز بهش قول دادم نمیشد که نخرم براش ازش تشکر کردم.
امیر گفت همینحا رو کاناپه بخواب بذار آمپولتو برات بزنم که مریم خانم گفت از ظهر که من اومدم آقای مهندس هیچی نخورده یه وقت ضعف میکنه که امیر گفت یه لیوان آب میوه اگه هست براش بیارید  مریم خانم هم رفت و با دو لیوان آب پرتقال طبیعی اومد امیر برداشت و خورد و تشکر کرد و منم یکمی ازش خوردم و به امیر گفتم بریم تو اتاقم من راحت ترم.
رفتیم تو اتاق و امیر مشغول آماده کردن آمپول شد. گفتم صبح سر سونشو عوض کرد از این سبزا گذاشت گفت کار درستی کرده ولی خب هم این که الان ما از اون سر سوزن نداریم و هم این که با اون اذیت میشی.
بهش گفتم امیر میدونی که چه قدر میترسم تو رو خدا آروم بزن خندید و گفت تو خجالت نمیکشی هنوزم از آمپول میترسی؟پس امروز جلو اروین آبرو ریزی کردی؟😂
گفتم نه خیلی خودمو کنترل کردم که نفهمه میترسم😣
گفت بخواب نترس آروم میزنم ولی خب آمپولت درد داره 
خوابیدم  اون سمتی که صبح دوتا امپول زده بودم ولی واقعا درد نداشتن رو شلوارمو یکم آوردم  پایین امیر هم اومد بالاسرم بیشتر شلوارمو آورد پایین که گفت اوه چه کرده با تو جای امپول صبحت کبود شده گفتم همون سمتیِ که پنیسیلین رو زده تو این طرف بزن گفت باشه پد کشید و بلافاصله فرو کرد فرو کردن سوزن رو متوجه نشدم اما امان از لحظه ای که تزریق رو شروع کرد انگار داشتن پام رو قطع میکردن از بس درد داشت گفتم امیر بسه تو رو خدا درش بیار گفت الان تموم میشه ولی مگه تموم میشد این لعنتی مردم و زنده شدم داد زدم جووون مامان درش بیار دیگه نمیتونم تحمل کنم که تموم شد و درش اورد و گفت خجالت نمیکشی؟؟ آروین از تو بهتر تحمل میکنه دردِ آمپولو. داشتم از درد میمردم وگرنه جوابشو میدادمو دیگه هیچی نگفتم تو جام خوابیدم  و امیر هم گفت که باید برم خداحافظی کرد و رفت  و مریم خانم هم برام شام آورد که ازش تشکر کردم یکم از غذا خوردم و خوابیدم تا صبح. صبح که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود ولی باز همچنان جای اون دوتا آمپول درد میکرد................
این خاطره هم به پایان رسید.
امیدوارم خوشتون اومده باشه ببخشید که بلد نیستم خوب بنویسم....
روزگار بر وفق مرادتون🌹🌱🙏

خاطره ملیکا جان

🙋‍♀سلام حالتون چطوره 
امید وارم دلتون آرامش داشته باشه لبتون خندون باشه 
بنده ملیکا هستم شاید به سریا منو بشناسند ولی خب معرفی می کنم
دارای یه برادر بزرگتر به نام مبین
یه خواهر کوچک تر به نام مینا
و یه ته تغاری داریم که نفس منه اسمش مه آرا است
من ۱۴سالمهاومدم ادامه خاطره ای جدیدا گذاشتم رو تعریف کنم 
اول همه تشکر می کنم از کسانی که به بنده لطف داشتند و مشتاق ادامه خاطره بود
خب :همون‌طور که گفتم من رفتم آزمایشگاه و با کلی داستان آزمایش خون دادم بعد چند روز جواب آزمایش آماده شد که البته مبین به سعید سفارش کرده بود که زود تر جواب رو حاضر کنه خلاصه روز چهار شنبه بود که مبین جواب آزمایش خون اومد خونه مبین به دایی زنگ زد و گفت جوابش رو گرفته و دایی هم سر یک ساعت خودشو رسوند وقتی وارد شد ضربان قلبم تند شد به زور سلام دادم  دایی حالمو پرسید منم جواب مختصری دادم 
دایی نشست کنار مبین و آزمایش و ازش گرفت به کم نگاه کرد و گفت خب خدارو شکر چیزی نبوده حتما یا افت فشار بوده یا اینکه ضعف کرده یه نفس راحت کشیدم و بعد لبخند روی چهرم نمایان شد 
تا اون روز یه استرس کوچکی همراهم بود 
ولی خب اون موقع انگار راحت شده باشم 
دایی داشت می‌رفت خونه عزیز که منم خواستم باهاش برم که اونم قبول کرد 
لباس پوشیدن و با دایی رفتیم سوار ماشین شدیم توی ماشین یه کم باهم حرف زدیم و دایی یهو جلو دارو خونه نگه داشت 
منو میگی یخ کردم دایی گفت همینجا بشین الان میام اصلا نتونستم هیچ واکنشی نشون بدم تا اینکه دایی اومد سوار شد من به کیسه نگاه کردم دیدم دو تا آمپول داخلش هست 
من:داییی مگه نگفتی چیزی نیست
دایی:خندید. چرا عزیزم الآنم میگم عشق دایی دایی محسن زنگ زد گفت از دیروز سبحان بی حاله براش اینارو گرفتم(همون‌طور که میدونید سبحان کمبود ویتامین دی شدید داره بعضی اوقات با آمپول بزنه )
خلاصه رسیدیم خونه عزیز من رفتم داخل  دیدم سبحان رو مبل دراز کشیده من با دایی محسن و عزیز خوش و بش کردم 
سبحان تا دایی رو دید که داره آمپول هارو آماده می‌کنه از جاش بلند شد نشست دایی:سبحان خوشگل دایی برو توی اتاق  دراز بکش بیام یه آمپول کوچولو بزنم برات ردیف سی بدو دایی محسن اومد دست سبحان رو بگیره سبحان:بابا نهههههه بابا نهه نمی خوام 
دایی محسن:بدو گل پسرم بریم تو اتاق 
سبحان :که دایی می خواست بغلش کنه ببره تو اتاق زد زیر گریه بلند بلند گریه میکرد. در حدی حرف زدن هاشم نمی فهمیدیم 
دایی محسن سبحان گرفت تو بغلش نشست رو  مبل در گوش سبحان یه چیزی گفت که انگار برق از سرش پرید گریه اش قطع شد و با شجاعت به دایی گفت دایی من میرم تو اتاق بخوابم
دایی خندید و گفت:به به باشه پسر شجاع 
دایی رفت تو اتاق فقط من چند تا صدای ای ای شنیدم 
و با شجاعت اومد بیرون راستی یادم رفت بگم سبحان سیزده سالشه ❤️
اینم بگم که نفهمیدم دایی در گوشش چی گفت 😂😂😂😂😂😂😂😂😂
خب اینم از ادامه خاطره قبلیم 
ببخشید اگه بد نوشتم 
این دفعه می خوام یه خاطره از  واکسن هفت سالگیم و یه خواهر از مه آرا بزارم 
نظر یادتون نره دوستان 
❤️❤️😂

خاطره هانا جان

سلام قشنگای من🥰خب هانام اومدم که ادامه ی خاطره ی امیرو بگم براتون🥰❤️ خب پس بدون هیچ حرفی بریم سراغ خاطره مون😍❤️: خلاصه امیر خوابیدو منم یکم مشغول کامپیوتر بازی بودم که صدای ویبره ی گوشی ای به گوشم خورد میزو نگا نکرد دیدم گوشیه امیر رفتم گوشیو برداشتم دیدم نوشته: "mom" آروم از اتاق خارج شدم و رفتم گوشیو دادم به مامان:ماااماان خاله اس، راستی حرفی از سرماخوردگی امیر نزنیا... مامان باشه ای گفت و گوشیو گرفتو جواب داد:الووو بههه سلام خواهر جان😍 چطوری خوبی؟ شیراز خوشمیگذره؟ حال مادر شوهر گرامیت بهتره؟ چی؟ نه خوابه بچم خسته بود زود خوابید، آره خوبه نگران نباش مواظبشیم بابا، باشه عزیزم توهم مراقب خودت باش فعلا🙋🏻‍♀❤️گوشیو ازش گرفتم و برگشتم تو اتاق و گوشیو گذاشتم جای اولیه اش و رفتم کامپیوترو خاموش کردم و رفتم تشک و پتو اوردم و پهن کردم و برخلاف علاقم که رو زمین بخوابم رو زمین دراز کشیدم اخه امیر خیلی مظلومانه رو تختم خوابیده بود🥺😍دراز کشیدم و یکم گوشی بازی کردم همینطور مشغول گوشی بازی بودم که مامان اومد تو، اروم اروم گفت بیداری من:آره خوابم نبرد😕🤷🏻‍♀ نشست گوشه تخت و دست گذاشت رو پیشونی امیر چیزی نگفت و رفت بیرون چند دقیقه بعد با یه پارچه و یه ظرف آب اومده بود نشست گوشه تخت و پارچه رو زد تو اب و گذاشت رو پیشونی امیر، امیر آروم چشاشو وا کرد   مامان:جانم پسرم بیدار شدی خاله جونم؟بخواب عزیزم❤️  امیر:چیه؟چقدر سردهه؟  مامان:دورت بگردم من،یه کوچولو یه کوچولو تب کردی منم اینکه خیالم راحت شه گفتم پاشویه ات کنم خاله به فدات❤️ امیر کلا تو حالت خوابو بیداری بود اصلا جواب مامانو نداد دوباره چشاشو بست و خوابید. مامان پاشویه اش کرد و رفت بیرون.هانا سرصدا نکنیا بیدار نشه امیر🙅🏻‍♀  من:باشه مامان خیالت راحت🙌🏻🙂یه نیم ساعتی گذشت که دیدم منم خوابم میاد ولی مسواک نزده بودم حسش نبود بلند شم🤨😂از اینور وسوسه جان بهم میگفت بابا بگیر بخواب دختر حالا چی میشه با یه شب مسواک نزدن از اینورم وجدان گرامیم بهم میگفت هانا پاشو😑🤣 مونده بودم به حرف کدومشون گوش کنم که مامان اومد تو با یه لیوان ابو قرص و شربت آروم امیرو صدا زد که بیدار نشد یکم تکونش داد چشاشو وا کرد:بله؟  مامان:پاشو پسرم پاشو عزیزدلم پاشو داروهاتونو بخور  امیر دست گذاشت رو پیشونیش گفت خاله تب دارم🥺 مامان:امیرم پاشویه ات کردم الان خوب میشی🥰❤️ امیر:عه کی پاشویه ام کردی؟ من:وا امیر بیدارم شدی که😂 امیر:نه چیزی یادم نمیاد که🙁🤷🏻‍♂ مامان: حالا پاشو بشین خاله داروهاتو بخور خوب شی  امیر اروم نشست مامان اول قرصو بهش داد گذاشت تو دهنش بعدش لیوان ابو از مامان گرفت و همشو خورد... امیر:تموم؟ مامان:وایسا الان زمان شربتتم هست بیا اینم بخور مامان ریخت تو قاشق و اروم گذاشت دهنش😂 منم خندم گرفت گفتم:امیر عمو چندسالته؟🤣😂 امیر:امیر هستم ۵ ساله😛شوکولات داری عمو؟🤣😂 من:نه عمو جون شوکولات همراهم نیست بزار فردا میبرمت برات جایزه میخرم😆😅 مامان و امیر خندیدن و امیر میخواست دراز بکشه که گفت خاله میشه اب بیاری؟ شربتش خیلی تلخ بود مزه اش هنوز تو دهنمه... مامان گفت چشمممم عشق خاله منم گفتم وجدانم گناه داره بزار برم به حرفش گوش بدم و مسواکمو بزنم😂 که گفتم نه مامان بشین پیشش الان میرم میارم! رفتم اول مسواک زدم بعدم یه لیوان اب ریختم بردم تو اتاق مامان گفت وایی هانا رفتی از چشمه آب بیاری؟😂🤨 من:ببخشید رفتم مسواکمو بزنم😅 سریع لیوان ابو ازم گرفت داد امیر، امیرم یه نفس خوردش گفت اخیشش چقدر بد مزه اس این داروعه🤧 من:ببخشید ایندفعه بهش میگم برات شربت با طعم قرمه سبزی بنویسه🤣🤣 مامان:بگیرید بخوابید دیگه بابا   اروم کمک کرد امیر دراز بکشه❤️ قبل اینکه در اتاقو ببنده گفت هانا بخوابی دیگه😑🙈 امیر روشو کرده بود طرف من و با لبخند نگام میکرد   من:وا چته؟😁🤨  امیر:هیچی☺️ببخشید سرجات خوابیدم میدونم عادت نداری رو زمین بخوابی بیا جا عوضی کنیم برا من فرق نداره   من:واا برای منم فرق نداره امیرتو الان حالت بده من خیلی نگرانم بیخیال راحت باششش دادای خودم🥺❤️ امیر:آخ که دورت بگردم بخدا خوبم خیالت راحت باشه عزیزم امپولارو که زدم بهتر شدم❤️ از تو حال صدای مامان بلند شد:بخواااااابید😂 امیر:اوه صدای خاله هم بلند شد شب بخیر هانای من😂❤️ من:شبت بخیر امیری👋🏻  صبح با صدای مامان و امیر بیدار شدم در اتاق چار طاق باز بود و صداشون قشنگ میومد😫 امیر:خالههه ول کن تروخدا خوبمممم  مامان:چی چیو خوبی؟ تشخیص دکتر این بوده تا همه رو نزنی خوب نمیشی   امیر:خاله باور کن جاشون خیلی درددد میکنه بسه تروخدا دیگه نمیتونم🥺🥴 دیگه اعصابم خورد شد و اومدم بیرون از اتاق:واییی ماشاالله اول صبح چقدرر حرف میزنیدددد😐 مامان:بله بله اول صبح؟🙄🤔😂 هانا ساعت ۲ هااا😑😶 میخوای بیشتر این بخوابی؟😳🤣 من:اوکی مامی فهمیدم😂😐 امیر چطوری؟ امیر:خوبم تروخداا بیا مامانتو راضی کن من که از پسش برنمیام هرچی بهش میگم خوبم دیگه نمیخواد نیازی نیست راضی نمیشه😫🤦🏻‍♂  من:چی شده؟  مامان:باید ۲ تا امپول دیگه شم بزنه که خوب خوب شه مگه نه هانا؟ منم که کلی سوراخ سوراخ شده بودم توسط امیر گفتم بلههه درسته باید بزنی امیر🙅🏻‍♀😂 خودت دکترایا بعد از ۲ تا امپول کوچیک میترسی؟🤨🙄😬  امیر:نه بحث ترس نیست بخداا همین الانشم جای دیشبیا درد میکنه دیگه تحمل درد ندارمم🥴 امروزم خیلی بهتر از دیروزم نیاز نیست... مامان:همین که گفتم عصری زنگ میزنی دوستت میاد اون یکی امپولاتم میزنه والسلام نامه تمام😑🤦🏻‍♀ هانا توهم بیا کمک کن سفره رو بندازیم، من:مادری تازه از خواب پا شدم وایسا ویندوزم بیاد بالا چشم😂😐 امیر خندش گرفت😜 رو کردم طرفش گفتمش والااا بخدا😂🤦🏻‍♀ از وقتی بیدار شدم با بحث کردن شما سر دوتا امپول بقول خودت ناقابل😑😂😂 امیر:برو بابا😂  من:کجا برم بابا؟  امیر:کمک خاله بابایی🤣😂😝 رفتم کمک مامان سفره پهن کردیم به مامان گفتم بابا نمیاد؟ گفت نه امروز کارش طول کشیده یکی دوساعت دیگه میاد❤️💋 بخاطر امیر سوپ جو درست کرده بود، امیر خیلی خیلی کم کشیده بود کلی منتظر موند تا خنک شه بعد مامان یه ملاقه پر ریخت تو ظرفش😂 قیافه ی امیر خیلی خنده دار بود سه ساعت منتظر بود که خنک شه بعد بخوره🤣🤣 من که مردم از خنده😂 امیر:خالهههه😂😂😐 اولا خاله جان مردم تا خنک شه دوما خاله حالم بده نمیتونم اینقدر بخورم بخدا زیاده حیف نعمت خدا رو حروم کنی❤️🥺 مامان:امیرِمن باید بخوری الان باید قرص بخوری سر معده ی خالی که نمیشه پسرمممم🤦🏻‍♀🥺خلاصه ناهارو خوردیم و منو مامان ظرفارو شستیم❤️ طرفای ساعت ۴ بود مامان گفت امیرپسرم پاشو زنگ بزن دوستت بیاد امپولاتو بزنه❤️ امیر:خاله بیخیال نگا کن چقدر خوبم😭 خلاصه دیگه من بحثشو فاکتور میگیرم چون اینقدر بحثشون طولانی بود که کلا در اینجا نمیگنجه😂😂😂😂😂ولی خب هرجوری که بود خاله توانست خواهرزاده رو ۲ هیچ ببره😂💪🏻 خلاصه امیر با اکراه پاشد زنگ زد به دوستش🙌🏻😂 دوستشم گفت تو زنگ نمیزدی خودم یادم میبود باشه بزار یه دوتا مریض دیگه ببینم بعدش میام امیر😊امیر رو مبل دراز کشیده بود منم مثل همیشه داشتم سربه سرش میگذاشتم که زنگ ایفونو زدن😁 مامان رفت درو وا کرد. دوستش همون میلاد که دیشب اومده بود، بود. اومد داخل سلام داد و اول دوباره امیرو یه معاینه کوچیک کرد و تبشو گرفت و گفت خب آمپولاشو بیارید بزنم مامان رفت امپولاشو از تو یخچال اورد میلاد یکم امپولارو تو دستش ماساژ داد تا دماشون تنظیم شه که امیر اذیت نشه! میلاد:خب امیر همینجا میزنی یا بریم تو اتاق؟ امیر:نه اصلا نمیتونم تکون بخورم همینجا بزن😩 میلاد:اوکی پس برگرد😉🙏🏻 امیراروم برگشت میلاد اول یکی از امپولاشو اماده کرد رفت بالاسرشو شلوارشو اورد پایین سمت چپشو پنبه کشید که امیر گفت آخخخ آخ نه اینجا نزن دیشب اینجارو زدی داغون کردی میلاد😩 میلاد:بگردممم بگردمممم🥺ولی امیر اینو همینجا بزنم بهتره ها چون بعدی دردش بیشتره این دردش کمه اگه بخوام اونو اینجا بزنم که اذیت تر میشیا🤷🏻‍♂ امیر:اَیی خِداا(بهتاش😂کلا شخصیت محبوب امیر بهتاشه😂🤣) چه گیری کردیم از دست شما😂😩 چمیدونم بابا هرجا میخوای بزن فقط سریع تمومش کن بره اَه😂😩 میلاد پنبه کشید و گفت باشه شل کن نفس عمیق و یهو فرو کرد تا فرو کرد امیر یه نفس خیلی خیلی عمیق کشید که فک کنم از درد بود🥺😫یکم از پمپاژ کردنش گذشت که امیر شروع کرد اخ آخ کردن🥺امیر:ایی میلاددد چقدررر دیگه تموممم میشهه؟ ایییی تروخدااا🥺 میلاد:اخرشه عزیزم اخرشه تحمل کن😔 امیر:تمومشش کن تروخدا😭 میلاد پنبه گذاشت و کشید بیرون به امیر گفت فشار بده محکم☹️ امیرم یکم مشغول ماساژ شد جای امپولش شد که میلاد اون یکی امپولو اماده کرد  میلاد:امیر جونم این ممکنه یکم درد داشته باشه سفت نکنیا خب؟🧐 امیر:سعیمو میکنم🥺چی هست؟  میلاد:چیزی نیست شل کن ببینم سه چهار بار پنبه رو رو پوستش کشید و فرو کرد وای خیلی صحنه بعدی بود از همون اول امیرر اخ اخ میکردد و ناله میکرددد وسطاش ک رسید یهو سفت سفت کرد  میلاد:امیرر یعنی چی خودتو عین سنگ کردی؟  مامان:خاله جون شل کن سری تموم شه بره  میلاد:امیر شل کن مگرنه میکشمش بیرون دوباره میزنمااا اینجوری میدونی دردش بیشترههه  قربونشش بشم امیرم زیر اون همه تهدید فقط داشت ناله میکرد😭😭🥺 خیلیی بد بودد😭 میلاد چند ضربه محکم زد بالای تزریق و امیر یکم شل کرد و میلاد سریع باقی مونده شو تزریق کرد که امیررر خیلییی خیلیی اذیت شددد😭بعدش درش اورد و مامان نشست پهلوی امیر و کلی ماساژ داد جای امپولشو امیرم همش ناله میکرد😭مامان جلوی میلاد شربت و میوه گذاشت امیرم همه ی اون مدت دمر بود رو مبل🥺 میلاد کم کم میخواست بره که گفت عهه پاشو ببینم مرد گنده🥺😛😂 اخرشم بوسش کرد و رفت❤️ امیر تا چهار پنج روز همش میگفت جای امپولام درد

میکنه و اینا😂🥺 خلاصه که خیلی اذیت شد ولی اصلااا به خاله اینا چیزی نگفت❤️😍 خب اینم از این یکی خاطره🥺😍❤️ امیدوارم که لذت برده باشید و خوشتون اومده باشه خیلیی خیلیی ممنون از کامنتای انرژی بخشتون😍❤️

پ ن: این خاطره تقدیم اونایی که از امیر دل خوشی نداشتن سر امپول زدناش به من🤣🤣🤣😂😂 دلتون خنک شد دوستان گرام؟😂😂 هم چی اوکی شد؟😂 خب خوبه😂👌🏻

پ ن:زنـــــدگی تکــرار یک آواز نیست

زنـــــدگی را نوبهنو بـاید شنـید

زنـــــدگی زیــــــباست، مـــانند زمین

زنـــــدگی زیـــــباست، مـــثل آسمان

زندگی زیباست چون رنگین کمان!

میتـــوان بر آســــمانها تـکـــــــیه زد

میتــوان روی زمــین تـــــنها نـــــبود

توی گـــــوش سنگـــها هـم میتـوان

شــــعر خـــوب دوستیها را ســـرود

میتــــوان خــــوابید روی ســـبزهها

در سکــــــوت، آواز گـــــــلها را شــنید

میتـــوان لبخـند بر خــــــــورشید زد

حــــــرفهای مــــــاه ِ زیــــبا را شــــنید🥰❤️