سلام قشنگای من🥰خب هانام اومدم که ادامه ی خاطره ی امیرو بگم براتون🥰❤️ خب پس بدون هیچ حرفی بریم سراغ خاطره مون😍❤️: خلاصه امیر خوابیدو منم یکم مشغول کامپیوتر بازی بودم که صدای ویبره ی گوشی ای به گوشم خورد میزو نگا نکرد دیدم گوشیه امیر رفتم گوشیو برداشتم دیدم نوشته: "mom" آروم از اتاق خارج شدم و رفتم گوشیو دادم به مامان:ماااماان خاله اس، راستی حرفی از سرماخوردگی امیر نزنیا... مامان باشه ای گفت و گوشیو گرفتو جواب داد:الووو بههه سلام خواهر جان😍 چطوری خوبی؟ شیراز خوشمیگذره؟ حال مادر شوهر گرامیت بهتره؟ چی؟ نه خوابه بچم خسته بود زود خوابید، آره خوبه نگران نباش مواظبشیم بابا، باشه عزیزم توهم مراقب خودت باش فعلا🙋🏻♀❤️گوشیو ازش گرفتم و برگشتم تو اتاق و گوشیو گذاشتم جای اولیه اش و رفتم کامپیوترو خاموش کردم و رفتم تشک و پتو اوردم و پهن کردم و برخلاف علاقم که رو زمین بخوابم رو زمین دراز کشیدم اخه امیر خیلی مظلومانه رو تختم خوابیده بود🥺😍دراز کشیدم و یکم گوشی بازی کردم همینطور مشغول گوشی بازی بودم که مامان اومد تو، اروم اروم گفت بیداری من:آره خوابم نبرد😕🤷🏻♀ نشست گوشه تخت و دست گذاشت رو پیشونی امیر چیزی نگفت و رفت بیرون چند دقیقه بعد با یه پارچه و یه ظرف آب اومده بود نشست گوشه تخت و پارچه رو زد تو اب و گذاشت رو پیشونی امیر، امیر آروم چشاشو وا کرد مامان:جانم پسرم بیدار شدی خاله جونم؟بخواب عزیزم❤️ امیر:چیه؟چقدر سردهه؟ مامان:دورت بگردم من،یه کوچولو یه کوچولو تب کردی منم اینکه خیالم راحت شه گفتم پاشویه ات کنم خاله به فدات❤️ امیر کلا تو حالت خوابو بیداری بود اصلا جواب مامانو نداد دوباره چشاشو بست و خوابید. مامان پاشویه اش کرد و رفت بیرون.هانا سرصدا نکنیا بیدار نشه امیر🙅🏻♀ من:باشه مامان خیالت راحت🙌🏻🙂یه نیم ساعتی گذشت که دیدم منم خوابم میاد ولی مسواک نزده بودم حسش نبود بلند شم🤨😂از اینور وسوسه جان بهم میگفت بابا بگیر بخواب دختر حالا چی میشه با یه شب مسواک نزدن از اینورم وجدان گرامیم بهم میگفت هانا پاشو😑🤣 مونده بودم به حرف کدومشون گوش کنم که مامان اومد تو با یه لیوان ابو قرص و شربت آروم امیرو صدا زد که بیدار نشد یکم تکونش داد چشاشو وا کرد:بله؟ مامان:پاشو پسرم پاشو عزیزدلم پاشو داروهاتونو بخور امیر دست گذاشت رو پیشونیش گفت خاله تب دارم🥺 مامان:امیرم پاشویه ات کردم الان خوب میشی🥰❤️ امیر:عه کی پاشویه ام کردی؟ من:وا امیر بیدارم شدی که😂 امیر:نه چیزی یادم نمیاد که🙁🤷🏻♂ مامان: حالا پاشو بشین خاله داروهاتو بخور خوب شی امیر اروم نشست مامان اول قرصو بهش داد گذاشت تو دهنش بعدش لیوان ابو از مامان گرفت و همشو خورد... امیر:تموم؟ مامان:وایسا الان زمان شربتتم هست بیا اینم بخور مامان ریخت تو قاشق و اروم گذاشت دهنش😂 منم خندم گرفت گفتم:امیر عمو چندسالته؟🤣😂 امیر:امیر هستم ۵ ساله😛شوکولات داری عمو؟🤣😂 من:نه عمو جون شوکولات همراهم نیست بزار فردا میبرمت برات جایزه میخرم😆😅 مامان و امیر خندیدن و امیر میخواست دراز بکشه که گفت خاله میشه اب بیاری؟ شربتش خیلی تلخ بود مزه اش هنوز تو دهنمه... مامان گفت چشمممم عشق خاله منم گفتم وجدانم گناه داره بزار برم به حرفش گوش بدم و مسواکمو بزنم😂 که گفتم نه مامان بشین پیشش الان میرم میارم! رفتم اول مسواک زدم بعدم یه لیوان اب ریختم بردم تو اتاق مامان گفت وایی هانا رفتی از چشمه آب بیاری؟😂🤨 من:ببخشید رفتم مسواکمو بزنم😅 سریع لیوان ابو ازم گرفت داد امیر، امیرم یه نفس خوردش گفت اخیشش چقدر بد مزه اس این داروعه🤧 من:ببخشید ایندفعه بهش میگم برات شربت با طعم قرمه سبزی بنویسه🤣🤣 مامان:بگیرید بخوابید دیگه بابا اروم کمک کرد امیر دراز بکشه❤️ قبل اینکه در اتاقو ببنده گفت هانا بخوابی دیگه😑🙈 امیر روشو کرده بود طرف من و با لبخند نگام میکرد من:وا چته؟😁🤨 امیر:هیچی☺️ببخشید سرجات خوابیدم میدونم عادت نداری رو زمین بخوابی بیا جا عوضی کنیم برا من فرق نداره من:واا برای منم فرق نداره امیرتو الان حالت بده من خیلی نگرانم بیخیال راحت باششش دادای خودم🥺❤️ امیر:آخ که دورت بگردم بخدا خوبم خیالت راحت باشه عزیزم امپولارو که زدم بهتر شدم❤️ از تو حال صدای مامان بلند شد:بخواااااابید😂 امیر:اوه صدای خاله هم بلند شد شب بخیر هانای من😂❤️ من:شبت بخیر امیری👋🏻 صبح با صدای مامان و امیر بیدار شدم در اتاق چار طاق باز بود و صداشون قشنگ میومد😫 امیر:خالههه ول کن تروخدا خوبمممم مامان:چی چیو خوبی؟ تشخیص دکتر این بوده تا همه رو نزنی خوب نمیشی امیر:خاله باور کن جاشون خیلی درددد میکنه بسه تروخدا دیگه نمیتونم🥺🥴 دیگه اعصابم خورد شد و اومدم بیرون از اتاق:واییی ماشاالله اول صبح چقدرر حرف میزنیدددد😐 مامان:بله بله اول صبح؟🙄🤔😂 هانا ساعت ۲ هااا😑😶 میخوای بیشتر این بخوابی؟😳🤣 من:اوکی مامی فهمیدم😂😐 امیر چطوری؟ امیر:خوبم تروخداا بیا مامانتو راضی کن من که از پسش برنمیام هرچی بهش میگم خوبم دیگه نمیخواد نیازی نیست راضی نمیشه😫🤦🏻♂ من:چی شده؟ مامان:باید ۲ تا امپول دیگه شم بزنه که خوب خوب شه مگه نه هانا؟ منم که کلی سوراخ سوراخ شده بودم توسط امیر گفتم بلههه درسته باید بزنی امیر🙅🏻♀😂 خودت دکترایا بعد از ۲ تا امپول کوچیک میترسی؟🤨🙄😬 امیر:نه بحث ترس نیست بخداا همین الانشم جای دیشبیا درد میکنه دیگه تحمل درد ندارمم🥴 امروزم خیلی بهتر از دیروزم نیاز نیست... مامان:همین که گفتم عصری زنگ میزنی دوستت میاد اون یکی امپولاتم میزنه والسلام نامه تمام😑🤦🏻♀ هانا توهم بیا کمک کن سفره رو بندازیم، من:مادری تازه از خواب پا شدم وایسا ویندوزم بیاد بالا چشم😂😐 امیر خندش گرفت😜 رو کردم طرفش گفتمش والااا بخدا😂🤦🏻♀ از وقتی بیدار شدم با بحث کردن شما سر دوتا امپول بقول خودت ناقابل😑😂😂 امیر:برو بابا😂 من:کجا برم بابا؟ امیر:کمک خاله بابایی🤣😂😝 رفتم کمک مامان سفره پهن کردیم به مامان گفتم بابا نمیاد؟ گفت نه امروز کارش طول کشیده یکی دوساعت دیگه میاد❤️💋 بخاطر امیر سوپ جو درست کرده بود، امیر خیلی خیلی کم کشیده بود کلی منتظر موند تا خنک شه بعد مامان یه ملاقه پر ریخت تو ظرفش😂 قیافه ی امیر خیلی خنده دار بود سه ساعت منتظر بود که خنک شه بعد بخوره🤣🤣 من که مردم از خنده😂 امیر:خالهههه😂😂😐 اولا خاله جان مردم تا خنک شه دوما خاله حالم بده نمیتونم اینقدر بخورم بخدا زیاده حیف نعمت خدا رو حروم کنی❤️🥺 مامان:امیرِمن باید بخوری الان باید قرص بخوری سر معده ی خالی که نمیشه پسرمممم🤦🏻♀🥺خلاصه ناهارو خوردیم و منو مامان ظرفارو شستیم❤️ طرفای ساعت ۴ بود مامان گفت امیرپسرم پاشو زنگ بزن دوستت بیاد امپولاتو بزنه❤️ امیر:خاله بیخیال نگا کن چقدر خوبم😭 خلاصه دیگه من بحثشو فاکتور میگیرم چون اینقدر بحثشون طولانی بود که کلا در اینجا نمیگنجه😂😂😂😂😂ولی خب هرجوری که بود خاله توانست خواهرزاده رو ۲ هیچ ببره😂💪🏻 خلاصه امیر با اکراه پاشد زنگ زد به دوستش🙌🏻😂 دوستشم گفت تو زنگ نمیزدی خودم یادم میبود باشه بزار یه دوتا مریض دیگه ببینم بعدش میام امیر😊امیر رو مبل دراز کشیده بود منم مثل همیشه داشتم سربه سرش میگذاشتم که زنگ ایفونو زدن😁 مامان رفت درو وا کرد. دوستش همون میلاد که دیشب اومده بود، بود. اومد داخل سلام داد و اول دوباره امیرو یه معاینه کوچیک کرد و تبشو گرفت و گفت خب آمپولاشو بیارید بزنم مامان رفت امپولاشو از تو یخچال اورد میلاد یکم امپولارو تو دستش ماساژ داد تا دماشون تنظیم شه که امیر اذیت نشه! میلاد:خب امیر همینجا میزنی یا بریم تو اتاق؟ امیر:نه اصلا نمیتونم تکون بخورم همینجا بزن😩 میلاد:اوکی پس برگرد😉🙏🏻 امیراروم برگشت میلاد اول یکی از امپولاشو اماده کرد رفت بالاسرشو شلوارشو اورد پایین سمت چپشو پنبه کشید که امیر گفت آخخخ آخ نه اینجا نزن دیشب اینجارو زدی داغون کردی میلاد😩 میلاد:بگردممم بگردمممم🥺ولی امیر اینو همینجا بزنم بهتره ها چون بعدی دردش بیشتره این دردش کمه اگه بخوام اونو اینجا بزنم که اذیت تر میشیا🤷🏻♂ امیر:اَیی خِداا(بهتاش😂کلا شخصیت محبوب امیر بهتاشه😂🤣) چه گیری کردیم از دست شما😂😩 چمیدونم بابا هرجا میخوای بزن فقط سریع تمومش کن بره اَه😂😩 میلاد پنبه کشید و گفت باشه شل کن نفس عمیق و یهو فرو کرد تا فرو کرد امیر یه نفس خیلی خیلی عمیق کشید که فک کنم از درد بود🥺😫یکم از پمپاژ کردنش گذشت که امیر شروع کرد اخ آخ کردن🥺امیر:ایی میلاددد چقدررر دیگه تموممم میشهه؟ ایییی تروخدااا🥺 میلاد:اخرشه عزیزم اخرشه تحمل کن😔 امیر:تمومشش کن تروخدا😭 میلاد پنبه گذاشت و کشید بیرون به امیر گفت فشار بده محکم☹️ امیرم یکم مشغول ماساژ شد جای امپولش شد که میلاد اون یکی امپولو اماده کرد میلاد:امیر جونم این ممکنه یکم درد داشته باشه سفت نکنیا خب؟🧐 امیر:سعیمو میکنم🥺چی هست؟ میلاد:چیزی نیست شل کن ببینم سه چهار بار پنبه رو رو پوستش کشید و فرو کرد وای خیلی صحنه بعدی بود از همون اول امیرر اخ اخ میکردد و ناله میکرددد وسطاش ک رسید یهو سفت سفت کرد میلاد:امیرر یعنی چی خودتو عین سنگ کردی؟ مامان:خاله جون شل کن سری تموم شه بره میلاد:امیر شل کن مگرنه میکشمش بیرون دوباره میزنمااا اینجوری میدونی دردش بیشترههه قربونشش بشم امیرم زیر اون همه تهدید فقط داشت ناله میکرد😭😭🥺 خیلیی بد بودد😭 میلاد چند ضربه محکم زد بالای تزریق و امیر یکم شل کرد و میلاد سریع باقی مونده شو تزریق کرد که امیررر خیلییی خیلیی اذیت شددد😭بعدش درش اورد و مامان نشست پهلوی امیر و کلی ماساژ داد جای امپولشو امیرم همش ناله میکرد😭مامان جلوی میلاد شربت و میوه گذاشت امیرم همه ی اون مدت دمر بود رو مبل🥺 میلاد کم کم میخواست بره که گفت عهه پاشو ببینم مرد گنده🥺😛😂 اخرشم بوسش کرد و رفت❤️ امیر تا چهار پنج روز همش میگفت جای امپولام درد
میکنه و اینا😂🥺 خلاصه که خیلی اذیت شد ولی اصلااا به خاله اینا چیزی نگفت❤️😍 خب اینم از این یکی خاطره🥺😍❤️ امیدوارم که لذت برده باشید و خوشتون اومده باشه خیلیی خیلیی ممنون از کامنتای انرژی بخشتون😍❤️
پ ن: این خاطره تقدیم اونایی که از امیر دل خوشی نداشتن سر امپول زدناش به من🤣🤣🤣😂😂 دلتون خنک شد دوستان گرام؟😂😂 هم چی اوکی شد؟😂 خب خوبه😂👌🏻
پ ن:زنـــــدگی تکــرار یک آواز نیست
زنـــــدگی را نوبهنو بـاید شنـید
زنـــــدگی زیــــــباست، مـــانند زمین
زنـــــدگی زیـــــباست، مـــثل آسمان
زندگی زیباست چون رنگین کمان!
میتـــوان بر آســــمانها تـکـــــــیه زد
میتــوان روی زمــین تـــــنها نـــــبود
توی گـــــوش سنگـــها هـم میتـوان
شــــعر خـــوب دوستیها را ســـرود
میتــــوان خــــوابید روی ســـبزهها
در سکــــــوت، آواز گـــــــلها را شــنید
میتـــوان لبخـند بر خــــــــورشید زد
حــــــرفهای مــــــاه ِ زیــــبا را شــــنید🥰❤️