خاطره اقا شهاب

خاطره اقا شهاب

به نام خدا
سلام خوبید؟ دوستان اینجا چخبره؟ کی با آیدی من همچین خبر دروغی رو اعلام کرده؟ مهدیه حالش خوبه و فقط حدود یکسال به دلیل درمان نمیتونه بیاد وب همین. دوست محترمی که چنین خبرمزخرفی رو اعلام کردن متاسفم براتون و آقا یا خانومی که در خاطره پریا خانم بجای من نوشتن باوران حالش بد شده برای شما هم متاسفم، چرا از هویت من سواستفاده میکنید؟ این چه وضعشه آخه؟ من و همسرم به اندازه کافی تحت فشار هستیم و همسرم به تازگی مادرشو از دست داده واقعا رواست که اینجوری اذیتمون کنید؟ واقعا انتظار دارید همچنان در وب باشیم؟ جایی که آرزوی مرگ همسرم رو دارن و به راحتی به خودشون اجازه میدن این دروغ رو منتشر کنن و به عواطف یک عده پشت پا بزنن. این عدالته؟ این انصافه؟ مهدیه چه بدی در حقتون کرده آخه؟ لطفا جواب بدین؟ فقط میگم تاسف باره این منش و رفتار و از کسانی که نگران شدن صمیمانه معذرت میخوام. این دروغ هارو تموم کنید توروخدا. من فکر نمیکردم همچین ضربه ای بخوریم از این وب. و اما آخرین خاطره:
من دو سال پیش برای یه کنفرانس رفتم اهواز و اونجا بدجوری سرماخوردم جوری که چشمامو نمیتونستم باز کنم بعد یه هفته برگشتم و رفتم خونه و همسرم خونه بود و وقتی حالمو دید اصرار کرد معاینم کنه و منم وقتی حالمو دیدم قبول کردم و مهدیه معاینم کرد و دارو نوشت و داد و رفت بگیره و منم داستم از درد و تهوع میپیچیدم که اومد خونه و دیدم سه تا آمپول جدا کرد و گفت عزیزم برگرد آمپولاتو بزنم و منم خیلی آرون برگشتم و لباسمو دادم پایین و گفت نفس عمیق و وارد کرد که اول آبروداری کردم و بعد آی آی کردم که تموم شد و دومی رو زد که سوختم و سومی که هم درد زیادی نداشت و برام سرم هم وصل کرد و لباسمو درست کردم و مهدیه برام سوپ گذاشت و خوابیدمدوستانی که ایمیل میدن بهمون باید بگم من سیستممو بستم و دیگه نمیتونم ایمیل بدم نگران نشید لطفا. من و مهدیه به دلایلی هویتمون در کانادا فرق میکنه و اسممون متفاوته. علی جان انشالله که کمکتون کرده باشم و شما بسیار به ما کمک کردین ممنونم. باوران برگشته کنار ماست. ادمین ممنونم از زحماتتون و اینم آخرین خاطره ما. مخلصم

خاطرهparia جون

خاطرهparia جون

سلام خدمت شما دوستای عزیزم
امیدوارم همیشه حالتون خوب باشه
چند وقت پیش بود تقریبا ساعت ده و نیم صبح بود تو اتاق کارم نشسته بودم پای لپ تاپ و داشتم لواشک میخوردم(لواشک جزء خوراکی های ممنوعست برا من چون زیاد که بخورم معدم درد میکنه)با دست چپم تند تند لواشک میذاشتم تو دهنم ،با دست راستمم یه سری اطلاعات و وارد لپ تاپ میکردم که در به طرز فجیعانه ای باز شد و هادی خان در چارچوب در نمایان شدن.پاشدم صاف واستادم و دستم و به نشونه ی تهدید بردم بالا گفتم اگه فقط یه بار دیگه این مدلی بیای تو ،از همین پنجره پرتت میکنم پایین!!!با حرکتدستش گفت بروبابا!!!!بعدم اومد طرف لواشکام گفت به به موقع ارتکاب جرم غافلگیرت کردم؟؟؟نوچ نوچ صبر کن به پوریا بگم قایمکی داشتی لواشک میخوردی!!بعدم نصف لواشکم و کرد تو دهنش !!!سریع میز و دور زدم حمله کردم طرفش که با دستاش گارد گرفت بعدم از پشت مبل فرار کرد منم افتادم دنبالش !!!!کم مونده بود برسم بهش که پام گیر کرد به پایه ی مبل و با سر خوردم زمین !!!سمت چپ پیشونیم با ضرب خورد به لبه ی میز !!یه لحظه انگار تو شوک بودم نفهمیدم چی شد!!!صدای هادی اومد که گفت یاحسین چی شد؟؟؟اومد طرفم کمکم کرد بلند شدم!!تا صورتم و دید رنگش پرید!!تند تند چندتا دستمال کاغذی کشید و فشار داد رو پیشونیم!!!تازه اونجا بود که سوزشش وحس کردم !!!!گوشه ی سمت چپ پیشونیم شکافته بود و خونریزی داشت (من تا یکم خون از دست میدم حالم خراب میشه)چشمام داشت سیاهی میرفت!!هادی گفت الهی من فدات بشم پری عشقم غلط کردم بخدا غلط کردم!!!دستمالا پر خون شده بودن !!!اونارو انداخت رو میز وچهارپنج تا دیگه کشید فشار داد رو زخمم!!!با اون یکی دستشم موبایلش و از جیبش درآورد و شماره گرفت و گذاشت دم گوشش!!چند لحظه بعد فهمیدم با پوریا داره حرف میزنه گفت - پوریا پیشونیش شکسته خونش بند نمیاد چیکار کنم؟؟؟ - .... - نمیدونم آره آره فک کنم داریم!!!بعدم اشاره کرد که دستمال و خودم بگیرم!!!دستام ملایم میلرزید !!!همونجور دست لرزونم و بردم سمت دستمال !!!!هادی خداحافظی کرد و موبایلش و انداخت رو مبل و سرم و گرفت تو دستاش و روی چشمم و بوسید گفت قربون چشمات بشم الآن برمیگردم!!!پاشد با دو رفت بیرون و سریع برگشت پشت سرشم یکی از مهندسای شرکت(میلاد)با یه لیوان تو دستش اومد تو!!!هادی دستش ظرف عسل بود !!اومد کمکم کرد نشستم رو مبل بعد سرم و تکیه داد به پشتی مبل و دستمال و برداشت!!!یه قاشق عسل ریخت رو زخمم و گفت خوب میشی الآن عزیزدلم!!!موبایلش زنگ خورد!برش داشت رفت اونطرف حرف بزنه!!!میلاد لیوان و داد دستم گفت بهتره یکم بخورین !!یه قلوپ خوردم و دوباره لیوان و دادم دستش!!!زخمم چیزی نبود ولی خونریزی داشت از پا درم میاورد!!!هادی اومد دوباره چندتا دستمال کشید آروم گذاشت رو پیشونیم گفت پاشو عزیزم پاشو بریم بیمارستان پوریا منتظره!!!با کمک هادی بلند شدم و خلاصه رسیدیم بیمارستان!!!که پوریا تو ورودی بیمارستان وایستاده بود و تا مارو دید سریع اومد طرفمون !!!تا پوریا رو دیدم یه حالی شدم نمیدونم چم شد ولی اشکام ریخت رو صورتم!!!پوریا با احتیاط بغلم کرد گفت جانم جانم خواهر کوچولو؟؟؟چی شدی تو؟؟؟بعدم دستم و گرفت کمک کرد رفتیم تو !!!دوست پوریا پیشونیم و بخیه زد بعد بهم سرم وصل کردن و خوابم بردچشمام و که باز کردم فقط هادی کنارم بود و نشسته بود لب تخت!!!سِرم دستم نبود!!با کمک هادی بلند شدم سرجام نشستم و یه دفعه ای دستام و دور گردن هادی حلقه کردم!!!هادی گفت تو که باز از پسر مردم آویزون شدی!!!محکم تر بغلش کردم گفتم دایی خیلی دوستت دارم،خیلی!!هادی دستاشو دور کمرم پیچید و تو گوشم گفت منم خیلی دوستت دارم!!با کمی مکث گفت خوب شو پریا!!!خواهش میکنم خوب شو فرشته ی دایی!!!قوی باش،اجازه نده هیچی از پا درت بیاره!!!اجازه نده هیچی کمرت و خم کنه!!باشه؟؟؟با حالت بامزه گفت دایی؟؟؟گفت جان دایی!!گفتم اگه تو ازدواج کنی من خیلی تنها میشم!!!گفت فعلا قصد ازدواج ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم!!!خندیدم که گونم و محکم بوسید گفت فدای چال گونه هات بشم قند عسلم،همیشه بخند!!پوریا اومد تو و یکم بعدش یه پرستار با یه سینی اومد و دادش به پوریا و پوریا هم ازش تشکر کرد و پرستارهفت!!پوریا سینی و گذاشت رو میز و رو به من گفت پریا جان دراز بکش دوتا آمپول داری عزیزم بزنم تموم شه بریم!!!گفتم نمیخوام!!پوریا گفت عه بچه شدی؟؟بخواب ببینم زود!!اونروز عین بچه ها شده بودم با بغض گفتم اگه بابا اینجا بود از دستت ناراحت میشد که با من اینجوری حرف زدی!من نمیخوام آمپول بزنم خسته شدم دیگه بدنم به حد کافی درد میکنه دیگه نمیتونم درد آمپول و تحمل کنم اصلا تو خودتت بهتر از من میدونی که چقدر درد داره!!بازم میخوایی من درد بکشم؟؟نمیخوام!!! اصلا نمیخوام خوب شم!!!پوریا اومد کنارم سرم و چسبوند به سینش و گفت لجباز کوچولوی داداش مگه دست خودته که بخوایی خوب نشی؟؟؟هوم؟؟؟بله میدونم درد داره منمدلم نمیخواد تو درد بکشی ولی چاره ای نیست اگه نزنی زخمت عفونت میکنه!!من تمام تلاشم و میکنم آروم بزنم توعم همکاری کن تا دردش و برات قابل تحمل تر کنیم!!!باشه؟؟؟چیزی نگفتم و پوریا رفت سمت آمپولا که آمادشون کنه!!داشت سرنگ و باز میکرد که هادی محکم از پشت زد از پس گردن پوریا ،یه صدای وحشتناکی داد!!!پوریا دستش و گذاشت رو گردنش و برگشت عقب خواست هادی و بزنه که هادی دستاشو به حالت تسلیم بالا برد گفت به جونه نوه ی بزرگ مامانم پشه بود رو گردنت خواستم اونو بکشم!!!پوریاچپ چپ نگاش کرد گفت دارم برات نمکدون!!!بعدم آمپولارو آماده کرد اومد طرفم و با هزار خواهش و تمنا درازم کرد و پنبه کشید که ناخوداگاه تکون خوردم!هادی گفت دستش بشکنه ایشششالااا!نترس دایی جون من پیشتم اگه خواست اذیتت کنه برخورد فیزیکی میکنم باهاش!!!پوریا دوباره پنبه کشید و سوزن و فرو کرد که گفتم آخ پوریا گفت جان عزیزم تمومه الآن!!درد تو کل پام پیچید ولی چیزی نگفتم!!!تند تند نفس میکشیدم که تحملش راحت تر بشه !!هادی داشت کمرم و ماساژمیداد !!!پوریا کشید بیرون و بعدی و زد که نتونستم خودم و نگه دارم و صدای گریم اوج گرفت و اونم تموم شد و طبق روال همیشه پوریا بغلم کرد و تو بغلش آروم شدم
*اینم از این خاطره،سعی کردم با جزئیات بنویسم امیدوارم دوست داشته باشینهادی در عوض پس گردنی که به پوریا زده بود یه تقویتی خورد!! اگه فرصت کنم حتما ماجراش و براتون تعریف میکنم
*راستش این خاطره رو نوشتم که آخرش یه خبر بهتون بدم ،15 شهریور مراسم نامزدی منو پوریا بود با آرمان و باران!!آرمان و باران و میشناسین؟؟؟پسرعمو و دختر عموم که دوقلو هستن و 25سالشونه!!آرمان نامزد بنده وباران زنداداش عزیزم هستن!!
* وقتی آرمان از من خواستگاری کرد بیماریم و میدونست،من به شدت مخالف این ازدواج بودم چون دلم نمیخواست آرمان با کسی ازدواج کنه که معلوم نیست تا کی میتونه پیشش بمونه ولی آرمان سرسختانه ایستاد و بهم قول داد بیماریم و درمان کنه(معجزه ی عشق)*نمیدونم چرا اینقد دوست داشتم این خبرو بهتون بدم
*دوستتون دارم مهربونا مرسی که تا این خط خاطرمو خوندین،در کنار شما بودن و هم کلام شدن با شما برای من افتخاره
*کلی از وجودتون انرژی میگیرم،کامنتای محبت آمیزتون و چندین بار میخونم و هر بارش کلی برام لذت بخشه!!
*مهدیه بانوی مهربون خیلی خوشحالم که برگشتین و خیلی ممنون که دوباره قبول زحمت کردین....
*اینکه دکتر مهدیه فوت کردن شوخیه دیگه؟؟؟

در پناه حق

خاطره رویا جون

خاطره رویا جون

💙به نام خدایم💜
سلام 
🌹توکل به خدایت کن کفایت میکند حتما
اگر خالص شوی با او صدایت میکند حتما
اگر بیهوده رنجیدی از این دنیای بیرحمی
به درگاهش قناعت کن عنایت میکند حتما
دلت درمانده می میرد اگر غافل شوی از او 
به هروقتی صدایش کن حمایت میکند حتما
خطا گر میروی گاهی به خلوت توبه کن با او
گناهت ساده میبخشد رهایت میکند حتما
به لطفش شک نکن گاهی اگر دنیا حقیرت کرد 
تو رسم بندگی اموز حمایت میکند حتما
اگر غمگین اگر شادی خدایی را پرستش کن 
که هردم بهترین را عطایت میکند حتما🌹
این خاطره مربوط به روز تاسوعاست 
مهدی هرسال روز تاسوعا را نظر میده اخرشم بهم نگفت واسه چی 
میگه اگه بگم دیگه نزر نیست امسال با بقیه سالها فرق داشت امسال رویا هم دوست داشت کمک کنه تو ثوابش شریک شه من اعتقادی به این چیزها نداشتم مامانو با با دارن ولی من نه نمیدونم چرا این مربوط میشه 
به خیلی سالهای قبل قبلا هم مامان مهدی مامانم ومهدی به کمک همدیگه شعله زرد اماده میکردن اما امسال خودم برنجشو چند روز زودتر پاک کردم خودم شستمش خودم شکر زعفرونشو گلابشو ریختم البته به کمک مامانا
وقتی اماده شد گذاشتیم تا کمی سرد شه بعد ریختیم تو ظرف واسه عاشورا 
غروب شد که کم کم کارمون داشت تموم میشد مامان نگام کرد گفت رویا رنگت چشمات انگار تو خواب باشن گفتم مامان کمی سرم درد میکنه اخه چند روز پیش سرما خوردم ولی بروم نیاوردم محل ندادم 
رفتم داخل اشپزخونه کشوی فویل قرصها رو باز کردم یه نصف استمینو فون خوردم بعد دوباره رفتم کمک واسه تزئین مامان مهدی گفت رویا امروز خیلی زحمت کشیدی خیلی خانم خوبیه دوسش دارم کاری به کار هم نداریم تب لرز داشتم خسته بودم دوست داشتم تا اخر باشم 
ولی واقا دیگه کشش نداشتم مهدی دستمو گرفت گفت برو بخواب رویا خیلی تب داری گف بیا ببرمت دکتر گفتم بزا یه ساعتی بخوابم اصلا حسش نیست گفت باشه رفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم کارا تموم شده 
ونشستن چای میخورن رفتم دستو صورتمو شستم اومدم نشستم یه لیوان چایی بخورم که مامان دست گذاشت رو پیشونیم گفت رویا داغی هنو زیاد حالت بد نشده برو 
گفتم چشم بزا چایی بخورم بعد بلند شدم رفتم تو اتاقم لباس پوشیدم 
چادرمو سرم کردم دفترچمو برداشتم وگذاشتمش داخل کیفم ورفتممامان مهدی گفت سر راهتون منم بذارید خونه گفتم شام باش زود برمیگردم اما گفت العان که پدر مهدی از بنگاه بیاد رفتیم گذاشتیمش در خونشون 
ورفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم کمی شلوغ بود یه بیست دقیقه ای. منتظر موندیم تا اینکه نوبتمون شد رفتیم داخل بعد سلام واحوال پرسی 
نشستیم ودکتر معاینه ام کردوگفت تبت بالاست با اینکه نصف قرص تب بر خورده بودم 
سرم به شدت درد میکردبدنم خیلی درد میکرد گلومم چرک کرد بود 
سرما خوردگی با حساسیت فصلی چی بشه 
دکتر دفترچمو گرفت واسم دارو نوشت گفت پینی سیلین میزنی گفتم اره اخه دردو تحمل نداشتم. خداحافظی کردیم زدیم بیرون 
مهدی رفت دارو بگیره وقتی اومد دیدم یه پنیسیلین ودو بسته کپسول 
کو اموکسی کلاو وسرماخوردگی بزرگسالان وتب بر وشیاف بود 
مهدی گفت العان امپولتو بزن گفتم باشه 
رفتیم اتاق تزریقات خانم پرستار منو میشناسه اکثر اونا منو میشناسند 
گفت رویا خانم باز اومدین که منم خندیدم وگفتم رویا بهتون گفت که دلش واسه اینجا وشماهاتنگ میشه 😅
گفت خدا بد نده گفتم خدا هیچ وقت بد نمیده گفتم یه سرما خوردگی کوچولو گفت معلومه از پنی برو دراز بکش رو تخت 
رفتم چادرو کیفو گذاشتمش رو تخت کناری ودراز کشیدم 
وپرستار اومدو پنبه رو کشیدو نیدلو فرو کرد البته با بی حسی 
پنی خیلی درد داره وگفت تموم شد کمی دراز بکش بعد کمی بلند شدم 
وکیفو چادرمو برداشتم وازش تشکر کردمو رفتیم خونه 
وقتی رسیدیم مامان داشت نماز میخوند حالش خوب شده خا را شکر 
شام درست کرده بود ابجی رها ورفته بود تو اتاق محیا خوابیده ود 
خسته شده بود 
بچه ها هم خواب بودن. اون شبو ابجی رفت خونش مامان موند پیشمون 
راستی من عاشورا رو نتونستم برم مراسم اخه حالم خوش نبود 
بی حال وخسته بودم خیلی دوست داشتم برم مهدی با بچه ها رفت وبعد از یه ساعتاومد بچه هارو خونه مامانش گذاشته بود 
واومد شعله زردهایی که تو جعبه چیده شده بود گذاشت داخل صندوق 
عقب ماشینش وبرد که پخش کنه 
اینم از خاطرم از اینکه تا اخر خوندین ممنونم 🙏
رویا 
🍏نمیدونم چرا دلم بهم میگه دروغ خانم دکتر مهدیه 
یادتون بهتون گفتم براتون دعا میکنم به نیتتون شعله زردو هم زدم دعاتون کردم ولی بیمعرفت چرا من باور نمیکنم خانم دکتر عزیزم خوبیهاتونو هیچ وقت از یاد رویا نمیره پند هاتون یادم نمیره باشه عزیزم ازم خواسته بودی مواظب قلب لطیفم باشم باش

خاطره اقا هادی

خاطره اقا هادی

سلام گرمی به روزای اخر شهریورتون🌸سلامی گرم تر به دانش اموزا و دانشجوهای عزیز😭امیدوارم سال تحصیلی خوبی داشته باشیم هممون😭🤕📚
استادم پریشب زنگ زد گفت از اول مهر بازم بیا مطب😭بعدازظهرا بعد کلاسات بیا که تجربه بیشتری جمع کنی😭من نخوام تجربه جمع کنم باید کیو ببینم میرم میبینم بخدا😭بسه دیگه خیلی لوس شدم بریم خاطره بگم.
ما این ایام نذری داشتیم شبا دیر میومدم خونه.شب هفتم ماه محرم بود هیئت بودم که عروس و نوه ی یکی از حاج اقا های هیئت اومدن پیشم.با پسر کوچولومون دست دادم داغ بود به مادرش سلام کردم احوالپرسی کردیم بعد گفت که پسرش تب داره اگر میشه معاینه اش کنم.خب من هنوز درسم تموم نشده معاینه میتونستم بکنم اما توی تشخیص و تجویز دارو هنوز شک دارم به خودم و میترسم.بهشون گفتم من میتونم ببینم اما نمیتونم چیزی براش بنویسم مادرش گفت اشکال نداره من خودم دو شبه بهش استامینوفن میدم بعد شربت پروسپان هم برای سرفه اش میدم ولی خوب نشده نمیدونم چیکار کنم.تو دلم گفتم ماشالا شما از من دکتر تری😐گفتم خب اجازه بدید من ببینم استادم بیداره ازش بپرسم گفت باشه پس محمدجواد اینجا بمونه من برم برمیگردم.رفت بعد محمدجوادم نشست کنارم گفت کمک کنم گفتم نه برو میخوای اون گوشه رو فرش دراز بکش تا من زنگ بزنم.خوبی تلگرام اینه میتونی چک کنی ببینی مخاطبت انلاینه یا نه منم رفتم چک کردم دیدم استادم اخرین انلاینش برای یکساعت پیشه اما بازم بهش پیام دادم که اگر بیدارید بهتون زنگ بزنم.مشغول کار شدم دیدم خود استادم زنگ زد.بهش توضیح دادم بعد عذرخواهی کردم مزاحمش شدم گفت علائم محمدجواد رو بگم بعد چندتا سوال پرسید گفت خب تشخیصت؟گفتم بخدا نمیدونم استاد نصفه شب از مغزم نمیتونم استفاده کنم ببخشید😥خندید یک ساعت بعد گفت خیلی پررویی هادی بزار کلاسا شروع بشه وقت نمره دادن برسه اون وقت ببینم کی نمیتونه از مغزش استفاده کنه😏🤣قلبم اومد تو دهنم میدونستم شوخی میکنه مهربونه از این کارا نمیکنه🤗بعد گفت یدونه براش پنیسیلین بزن،استامینوفن یدونه شیاف استفاده کنه بعد قرص یا شربت بخوره،پروسپان بخوره بعد چندتا چیز دیگه هم گفت قطع کرد.کارو سپردم به یکی از بچه های هیئت رفتم داروهاشو بگیرم.خداروشکر صاحب داروخونه محل تو هیئت بود گفتم بیاد باهم بریم چون منو میشناسه بدون نسخه بهم داد.برگشتم دیدم مادرش اومد تشکر کرد ازم پول داروهارو میخواست حساب کنه نزاشتم دو ساعت قسم و آیه توروخدا بگیرید پولشو گفتم حالا بزارید بزنم براش بعد حرف میزنیم.رفتم پیش محمدجواد گفتم برگرد برات امپولتو بزنم گفت درد داره؟گفتم اره یکم ولی میتونی تحمل کنی😉برگشت بعد مامانشو فرستاد بیرون درو بست.من داشتم اماده میکردم.گفت میشه نزنید من خیلی وقته امپول نزدم😢وی صداش بغض داشت.رفتم کنارش نشستم گفتم قول میدم بهت خیلی یواش بزنم بعد باید زود خوب بشی میخوای توی هیئت کار کنی کمک کنی.با بغض خوابید یکم شلوارشو داد پایین.به شوخی گفتم محمدجواد از روی شلوار نمیزنن یکن بده پایین تر حداقل ببینم😂یکم بیشتر داد پایین بعد اروم براش پنبه کشیدم خودشو سفت کرد گفتم چیشد گفت قلقلکم میاد😂گفتم خب باشه کاری ندارم الان سفت کردی ولی بعد خواستم بزنم شل کن.یکبار دیگه پنبه کشیدم گفتم شل کن نفس عمیق بکش بعد نیدلو فرو کردم.تکون خورد گفت آخ بعد ساکت شد شروع کردم به تزریق کردن دردش گرفت.محمدجواد:آخ آخ آییییییی درد داره آخ😭😭😭من:تحمل کن تمومه عزیزم😙محمدجواد:آیییییی هادیییی اقا هادی لطفا دربیار😭😭😭سوزنودراوردم پنبه گذاشتم دستشو اورد گذاشت روی پنبه.رفتم سرنگو انداختم تو کیسه شیاف رو اوردم گفتم یکم بده پایین تر لباستو گفت چیه چرا؟لباسشو داد بالا برگشت.گفت چیزی نیست شیافه نترس قول میدم دردت نگیره.گفت نه نمیخوام.گفتم ببین اگر تبت بالا بره خطرناکه اینو استفاده نکنی مجبوری امپولشو بزنی پس برگرد نزار کار به امپول برسه😙مظلوم و با بغض برگشت شلوارشو تا پایین ران کشید پایین.گفتم به پهلو بخواب یه پاتو جمع کن تو شکمت.برگشت نگام کرد قرمز شده بود😶گفت نمیتونم گفتم چرا گفت خجالت میکشم😓خندم گرفت ولی سعی کردم جلوخودمو بگیرم گفتم خجالت نداره عزیزم من چشمامومیبندم خوبه؟😉خندید دوباره برگشت.اروم براش شیاف رو گذاشتم گفتم همونجوری بمون یکم رفتم دستکشمو دراوردم انداختم تو کیسه درو بستم انداختم تو سطل.دستامو شستم برگشتم پیشش اصلا نگام نمیکرد فقط گفت مرسی باز خندم گرفت خودمو کنترل کردم گفتم خواهش میکنم رفتم سر کارمیکم بعد پاشداومد گفت ببخشید مرسی رفت گفتم خواهش میکنم تا رفت بیرون زدم زیر خنده حالا تو این شبای محرم یکی منو میدید میگفت یارو خله😂پآیآن
📌محمد جواد ۱۴سالشه٫با استادم زیاد شوخی میکنم چون با جنبه اس از این استاد مسخره ها نیست که قهر کنه یا اذیت کنه😂ماهه😘٫اقا شهاب تسلیت میگم بهتون خدا رحمت کنه خانم دکترو٫اقا پارسا نرید لطفا یکم استراحت کنید بعدا برامون دوباره خاطره بزارید،علی اقا شماهم نرید لطفا شماهم یکم استراحت کنید دوباره برگردید اگر میشه از تجربیات دوره اطفال هم بهم بگید🙏🏻شآید اطفال خوندم اما میدونم خیلی سخته😓

خاطره مبینا جون

سلام من دوباره اومدم ممنون از نظراتتون خب میدونم منو یادتون نیست پس یه بیو دیگه میدم
بنده مبینا هستم ۱۵ ساله مظلوم خاطره قبل که با دو تا پسر عموی هرکولم رفتم دکتر و آمپول نوش جان کردم خب دیگه برم سر خاطره ، خاطره این بار یه فرقی داره و اونم اینه که من مثل هر بار از آمپول فرار کردم ( البته بجز دفعه قبل) خب خاطره:
من تفریبا اواسط بهمن پارسال دندون درد زیادی داشتم که دیگه خودم تصمیم گرفتم برم دکتر(البته من از دندون پزشکی که میرم پیشش زیاد نمیترسم به خاطر اینکه خیلی شوخ هستن) خلاصه که وقت گرفتم و رفتم مامانم هم یه سرماخوردگی خیلی بدی گرفته بود اما بیچاره به خاطر من اومد و کلی پله رو هم رفت بالا بعد از چند دقیقه که مامانم همش سرفه میکرد نوبتم شد و رفتیم تو ولی وقتی خانم دکتر دندونم رو دید گفت: اصلا نمیشه کاری کرد چون عفونت داره اما چون هم باد کرده هم درد داره دو تا آمپول پنی سیلین مینویسم و مسکن یه روز در میان این ها رو بزن و روز چهارم بیا

منم اون لحظه کلی اعتراض کردم ولی خانوم دکتر دعوام کرد😞☹️ که چرا عفونت تا این حد زسیده بهد تشریف فرما شدم و.... بعدم که اومدیم منم ایجوری بودن😥😭 که مامانم بعد از اینکه دارو ها رو خریدیم من به مامانم گفتم:من اینا رو نمیزنم قرص میخورم(همون کپسول های چرک خشک کن) مامانمم دید مثل بچه ها از دمه درمانگاه تا داروخونه و از دارو خونه تا درمانگاه دارم هی به قول خودش نق میزدم که خودش چون حالش بد بود گفت باشه‌منم خوشحال از اینکه دیگه آمپول نمیزنم😂😂 ولی وقتی شب شد تازه فهمیدم چه خبره مامانم

وقتی من حواسم نبوده از موقعیت سواستفاده کرده و به بابام زنگ زده که شب منو ببره تا آمپولم رو بزنم😐😱😡😭 منم از اونجایی که میدونستم آنتی بیوتیکه و از نوع۶.۳.۳ دنبال راه فرار بودم😏😢😱😰 و خب موقعی که بابام اومد و با زور منو برد(زور که میگم یعنی گفت: ببین چقدر داداشت شجاعه ولی تو خیلی ترسویی داداشمم هی میگفت ترسو) منم تصمیم گرفتم برم چون از پنج سالگی هیچ آمپولی (بجز واکسن هفت سالگی)نزده بودم استرس هم به ترسم اضافه شده بود خلاصه که رفتیم و منم تو ماشین همش گریه میکردم ولی آروم و بی صدا تا رسیدیم و بابام چقدر قربون صدقم رفت که الان تست میکنه اصلا شاید حساسیت داشته باشی و....

منم با این حرفا گوشام مخملی شد😂😂 و رفتم تو چون درمانگاه شلوغ نبود رفتم تو و قبض رو دادم و پرستاره هم گفت: برو بشین روی اون صندلی عقبی تا من بیام منم رفتم رایتش انقدر استرس داشتم از بوی الکل که فقط دوست داشتم از اونجا فرار کنم تا اومد و گفت: آستینتم بده بالا ولی من تا سرنگ آماده رو دستش دیدم ترسیدم و به این حرفش گوش ندادم😁اونم خودش وارد عمل شد و آستین مانتوم رو داد😒 بالا و یه دفعه گفت: واااا چرا دستت انقدر یخه منم روزه سکوت بودم 😂 هیچی نمیگفتم که تازه بعد از قرنی فهمیده من میترسم😡😱🤔😳 هیچی دیگه خانوم پروفسور بالاخره تصمیم گرفت در سرنگ رو باز کنه و صورت منم به طرف مخالف برگردوند که نبینم منم به مخض وارد شدن یه اییییی گفتم مه تموم شد و کشید بیرون وگفت یه ربع بشین بعد بیا منم تا دمه در با وجود دردی که داشت ضربه میزدم تا قرمز بشه☺️😅(این راه رو دوستام گفته بودن) تا اومدم بیرون دوباره گریه(خودتون لوسید ولی خب دخترا بابایی هستند دیگه😂)

بعد یه ربع رفتم تو و تا اون لحظه اصلا به دستم نگاه ن میکردم ولی خیلی جاش میسوخت رفتم تو و پروفسور (همون پرستاره) اومد دید و با یه‌قیافه ای مثل این🤔گفت: برو به دکتر نشون بده منم با بغض اومدم بیرون و به‌بابام‌گفتم و رفتیم نشون دادیم که این بار خوش شانسی جای بد شانسی رو گرفت و دکتر بعد از چند سوال گفا حساس هست ولی چند روز دیگه‌دوباره بیا چون من نمیتونم جای اون دکتر تصمیم بگیرم بعد از این حرف من میپریدم بالا پایین😂😂 که دکتره خندش گرفت اومدیم بیرون و پیش به سوی خونه که تو خونه هم با مامانم ماجرا داشتتیم که من با این حالم اومدم اونجا تو آمپول نزدی هر چی هم که میگفایم حساسیته میگفت نه خب میزدی😂 ولی خب درذش بعد از چند روز خوب شد و بادش خوابید ولی مامانم گیر میداد که باید بزنی و من هر دفعه یه بهونه میاوردم کلا تو بهونه آوردن کارم عالیه میگید نه از آقا بهنام بپرسید
پ.ن زندگی دفترچه خاطرات ماست چه خوب است وقتی دفتر خاطرات زندگیمان را ورق میزنیم خوشنودی پروردگار رل در آن نظاره گر باشیم.
این یکی از متن های قشنگی بود که‌من هرسال برا دوستام مینویسم و معلم کلاس پنجمم برام نوشته البته این خلاصش بود
ممنون که خوندین نظراتتون رو بگید حتی اگه بد بود بگید تا دیگه نذارم یا بهتر بذارم

خاطره رها جون

رها جون
سلام به روی ماهتون حالتون خوبه ؟ حال دلتون چطوره ؟! برای من که دیگ گفتن نداره😕 ممنون بابت دلگرمیهاتون مرسی که هستین واقعا رهام این چند روز خیلی درگیر کار بود و محمد ک این کارشو بی جواب نزاره هرچند من گفتم ولش کن مهم نیست ولی رهام گوش نمیده بخاطر همین شبا دیر میومد خونه منم از بس گریه زاری میکردم خوابم میبرد ( رهام میخونه کلمو قطع میکنه 🙈🙈 ) (بالاخره این چیزه ساده ایی نیست ) یه شب سعی کردم نخوابم تا بیاد رهام ساعت 2:30 بود ک اومد رفتم جلو : سلام خسته نباشید رهام : مرسی خواهر گلم خودت خوبی ؟ من : بد نیستم رهام : امروز محمد زنگ زد بهم برای عروسیش دعوتمون کرد منم هرچی بود بارش کردم من : میخوام عروسیش برم رهام : چی میگی رها من : نمیخوام مثل بقیه خودمو درست کنم بشینم از عروسی لذت ببرم میرم یه کار کوچیکیو انجام میدم برمیگردم رهام : نه رها من اجازه نمیدم من : رهام لطفا توروخدا رهام : ببین تو تازه داری بهتر میشی من چجوری اجازه بدم بری اخه من : لطفااا . بعد از خواهش های من رهام راضی شد ادرس رو گرفتم ازش ساعت 9 بود ک راه افتادم وقتی رسیدم دهنم وا مونده بود یه کاخ خیلی بزرگ بود ک ...... نگم بهتره عروسی نمیمونست پارتی انگار بود پیاده شدم رفتمو رفتمو تا مامان محمد اومد : سلام عزیز دلم خوبی فک نمیکردم بیای واقعا متاسفم داشت میومد بغلم کنه ک رفتم عقب من : نمیخوام ن شما ن خاندانتون نزدیک من بشین من نیومد اینجا خوشگذرونی اومدم یه کار نیمه تمومم رو تموم کنم با این حرفم یه جوری شد از کنارش رد شدم ک رسیدم ب محمدو زنش 😒 از زنش خواهش کردم همرام بیاد رفتیم یه گوشه همچیرو گفتم همجیرو از اول تا اخرشو نمیخوام زندگیشو نابود کنم ولی اونم حقش بود بدونه بد حرف زدنم بدو بدو اومدم دیگ جون وایسادن نداشتم رفتم تو ماشین زار زار گریه کردم رهامم هرچی زنگ میزد جواب نمیدادم بعد از حدود 1 ساعت گریه چشمام تار میدید حس میکردم یکی به شیشه محکم میزنه رومو به سختی چرخوندم ببینم کیه رهام بود با نگرانی ترس نگام میکرد در ماشین قفل بود جون نداشتم در رو باز کنم یکدفعه در با شدتی باز شد منو بغل کرد برد طرف ماشین خودش منو رو صندلی خوابوند دیگ نفهمیدم چیشد که با سوزشی تو دستم بیدار شدم رهام و دکتر بالاسرم بودن داشتن حرف میزدن یه پرستارم داشت سرمم رو در میاورد من : ر ر ر ها مم رهام برگشت چپ چپ نگام کرد دکتر : رها خانم من برای بار چندم میگم لطفا مراقب خودتون باشین ولی شما گوش نمیدید من : چشم دکتر : چشمت سلامت دخترم من شمارو تنها میزارم شمام مرخصین دکتر رفت من موندمو صورت اخمو نگران رهام من : رهام من رهام : هیس حرف نزن میتونی بلند بشی من : تا باهام حرف نزنی بلند نمیشم رهام نشست رو صندلی کنارم : چی بگم ها وقتی تو حرف گوش نمیدی گفتم نرو رفتی معلوم نیست چیکار کردی تلفنتو جواب نمیدی میام تو کاخ شاید اونجا باشی میبینم بیحال رو صندلی ولو شده ایی چی بگم اخه رها من : ببخشید ولی باید رهام : ولی باید چی رها ها کی میخوای دست از این لجبازیات بردار هوم من سرمو اوردم پایین بغض کردا بودم ک رهام چونمو گرفت اورد بالا پیشونیمو بوسیدو گفت : فدای خواهرم بشم که انقدر بد شانسه حالا پاشو بریم من اروم بلند شدم و...... رسیدیم خونه یه راست باهمون لباسا رفتم رو تخت خوابم برد چشمامو کم کم باز کردم رهامو دیدم ک داشت امپول اماده میکرد من : رهام این امپول ماله کیه رهام : شما من : نمیخوام نمیزنم رهام بلند شد اومد رو تخت کنارم نشست : عزیزم لج نکن بزار بزنم من : ن توروخدا رهام : توروخدا بزار بزنم منم رومو اونور کردم شلوارمو داد پایین خیسی پنبه رو حس کردم صدای قلبمو میشنیدم ک فرو کرد ک نگم براتون از دردش من : اااااااااااا این چیه اااااااای رهام : جونم هیس من : اخخخخخخ اییییییییییی ... اییییییی اخخخخخخ وایییییی رهام در اورد و پایان.
پ.ن : نازنین جونی ک شوهرش علی اقا بود برامون خاطره بزار . فاطمه السادات جون منتظر خاطرتما
پ.ن ؛حال دل خرابه
شاد باشید❤️

خاطره مروه جون

به نام خالق زیبایی ها
سلام خوشحالم که از خاطره قبلم خوشتون اومد ؛تو ماشین آران بغل سامین خواب بود بیدار شد شروع کرد گریه کردن سامین بیرونو بهش نشون میداد و اروم باهاش حرف میزد ارانم ناله های آرومی میکرد رسیدیم ویلا پدرم آران و بغل کرد بردتش تو اتاق لباساشو عوض کرد ،سام و سامین رفتن آبمیوه بخرن بعد از چند مین خواهرم زهرا با شوهرش و ضحا اومدن،ضحا و بغل کردم به زهرا گفتم ای کاش میزاشتین آران خوب بشه بعد میومدین ضحا مریض بشه چی خواهرم پیشونیمو بوسید و گفت دلم طاقت نمیاورد اجیم دست تنها همه کار هارو انجام بده،داشتم نمازمو میخوندم که سام و سامین اومدن پیشنهاد دادن بریم دریا من گفتم نمیام پیشه آران میمونم پدرمم گفت منو الهامم (مادرم) نمیایم پای الهام درد میکنه برمیگردیم قایمشهر شما اینجا باشید بقیه رفتن دریا پدر مادرمم برگشتن آران و خوابوندم داشتم تست میزدم که آران بلند شد چشم بسته رو تخت نشست رفتم پیشش نشستم گفتم چی شده خاله، جلو دهنشو گرفت سریع بغلش کردم بردمش تو روشویی حالش بهم خورد(ببخشید) شروع کرد گریه کردن منم گریم گرفت پشتشو ماساژ دادم صورتشو شستم آوردمش تو اتاق سرشو گذاشت رو شونم کمرشو و نوازش کردم بی حال بود با گریه زنگ زدم به عمو مهرداد و همه چیز و گفتم، عمومهردادم گفت آروم باش، گریه نکن، داخل داروهاش یه شربت هست یه لیوان آب بگیر توش دو تا قاشق چای خوری از اون شربت و حل کن بده بخوره اگه دو بار، دیگه ام حالش بد شد یه قرص ضد تهوع و نصف کن بهش بده من امشب میام پیشتون نگران نباش. داروشو درست کردم کنارش نشستم دادم بهش آران هر بار میخورد قیافش جمع میشد بعد از دارو دوباره خوابید منم کنارش استراحت کردم غروب بود که همه برگشتن سامین آران و برد بالا تو اتاق چایی درست کردم دور هم خوردیم اذان شده بود داشتم نماز میخوندم ضحا نق نق میکرد نمازمو خوندم ضحا رو بغل کردم خوابوندمش بردمش اتاق پدر مادرم،گذاشتمش رو تخت هر کار کردم موهامو ول نمیکرد کنارش خوابیدم با صدای گریه آران از خواب بیدار شدم (عمومو زنعموم اومده بودن، عمو هم داشت آران و معاینه میکرد) رفتم بیرون آران بغل داداش بود عمو کنار داداش ایستاده بود با اوتوسکوپ گوش آران و نگاه میکرد آران با شدت گریه میکرد و سرشو تکون میداد سامین سر اران و نگه داشت با صدای گریه آران، ضحا بیدار شد خواهرم رفت پیشه ضحا عمو گوش آران و دید آران و بغل کرد و گفت گریه نکن پسری تموم شد عمو جون چی میخواد پسرم واسش بخرم آرانم با بغض گفتم بشنی تاتاویی (بستنی کاکایی) عمو خندیدو گفت تو خوب بشو هر بستنی دلت خواست واست میخرم آران سرشو تو گردن عمو قایم کرد شروع کرد به هق هق کردن عمو کمرشو نوازش کرد صورتشو شست حالش بهتر شد دادتش بغل داداش حسین آران تو بغلم داداش قایم شد عمو اشاره کرد باهاش برم دارو های آران و دادم به عمو خواستم بیام بیرون عمو دستم و گرفت و گفت کارت دارم یه سرنگ بزرگ از پلاستیک در آورد جلدش و باز کرد نیدل و وصل کرد با پنبه سر آب مقطر و باز کرد آب مقطر کشید تو سرنگ با ترس به عمو نگاه کردم و گفتم عمو نمیشه فردا بزنین این معلومه خیلی درد داره عمو گفت نترس عزیزم نمیزارم خیلی دردش بیاد، با پنبه ویال و تمیز کرد بازش کرد آب مقطر ریخت داخلش تند تند داشت تکون میداد عمو دید با ترس نگاه میکنم چشام گرد شده خندید و گفت عینه بچگیات شدی حتی اگه امپول ماله تو هم نبود، میزدی زیر گریه تو بغل بابات قایم میشدی تا چند ساعتم از من میترسیدی و بغلم نمیومدی، پیشونیمو بوسید و گفت حالت خوبه عمو جون سر درد نداری چیزی نگفتم عمو ادامه داد شایان میگه دستات و صدات خیلی میلرزن موقع راه رفتن پاهات بهم میپیچه سامینم میگه خیلی میخوابی راست میگن خیلی لرزش داری دیروز با آران تو آب رفتی، شنا کردی سرتو زیر آب بردی سرمو خم کردم عمو سرشو تکون داد و گفت تو داخل اتاق نیا بعدا حسابی باهات کار دارم یه نیدل جدید برداشت و رفت آران و بغل کرد هر چی اسرار کردم برم نذاشت. کنار زنعمو نشستم سرمو گذاشتم رو پاش داشتم گریه میکردم زنعمو موهامو نوازش میکرد صدای جیغای آران میومد گوشمو گرفتم سامین اومد کنار مبل چهار زانو نشست اشکامو پاک کرد یهو عمو، سامین و بلند صدا زد سامین دوید بالا منو و زنعمو هم رفتیم اران بلند جیغ میکشید عمو مدام میگفت نفس عمیق بکش اران جون شل کن عزیزم با دست به بدن اران ضربه میزد محل تزریق و ماساژ میداد، آرانم جیغ میکشید سرشو رو بالشت فشار میداد با گریه میگفت نیمیهاااام (نمیخام) ، عمو دوباره گفت نفس عمیق بکش آران میشکنه سوزن آران کاری نکرد زنعمو گفت مهرداد درش بیار بچه هلاک شد. عمو نیدل و کشید بیرون تمام مواد ریخت بیرون محکم پنبه رو فشار داد که آران با جیغ صدام زد داداش حسین پاهای آران و ول کرد سامم دستای آران و رفتم جلو لباسشو درست کردم بغلش کردم میلرزید و هق هق میکرد خاستم ببرمش پایین که عمو گفت بیارش اینجا خیلی عصبانی بود تمام رگای پ

یشونیشو دستش زده بود بیرون و قرمز بود یه امپول دیگه آماده کرد آران و ازم گرفت آران گریش به سکسکه شدید تبدیل شد دستشو سمتم دراز کرد خاستم برم بگیرمش سام نذاشت بغلم کرد و گفت بابا خیلی عصبانیه جلو نرو عمو رو تخت نشست آران و گذاشت بین پاش با پای چپش پاهای آران بین دو تا پاش محکم گرفت آران بلند جیغ میکشید ( تا حالا این روی عمو رو ندیده بودم ولی پسر عمم همیشه میگفت دایی موقع امپول زدن خیلی بی رحمه اگه هم همکاری نکنی خیلی عصبانی میشه). زنعمو گفت مهرداد چه خبرته اران و بغل کرد و گفت کشتی بچه رو با عصبانیت که کاری از پیش نمیبری. زنعمو اران و محکم به خودش چسبوند و ارومش کرد و باهاش حرف میزد زنعمو رو تخت خوابوندتش داداش حسین پاهاشو گرفت سامین دستاشو ؛ زنعمو بالاسرش نشست اران صورتشو با دست پوشند گریه کرد عمو با پنبه و امپول رفت پیشه اران سرشو بوسید و یع چیزی دمه گوشش گفت لباسشو کشید پایین جایه قبلیه خیلی قرمز و متورم شده بود ، سمته مخالفشو پنبه کشید امپولو مثه دارت فرو کرد سام با یه دستش چشامو گرفت با یه دستش محکم منو چسبوند به خودش بلند گفتم عمو آروم دردش میاد .اران بلند گفت اااااااایییییییی عمو جون ببشییید تیو هدا ببشید (بخشید تروخدابخشید) اییییییی پام اییییی با دستم دست سامو از روی چشام گرفتم همون لحضه اران شدیدا لرزید عمو دست چپشو گذاشت رو کمر اران و گفت جانم عزیزم جان الان تموم میشه عمو جون.
عمو امپولو نصفه زد پنبه رو دور نیدل گذاشت امپولو کشید بیرون و شروع کرد ماساژ دادن سام ولم کرد عمو خم شد اران و ببوسه اران سرشو قایم کرد و نذاشت عمو بوسش کنه رفتم سمته آران خاستم بغلش کنم اما دستام میلرزید نتونستم عمو لباس اران و درست کرد دستامو محکم گرفت و گفت با من نفس عمیق بکش پشت سر هم نفس عمیق کشیدم داداش آران و بغل کرد باهاش حرف میزد داخل اتاق راه میرفت و جایه امپولش و ماساژ میداد، پاشو بالا پایین میکرد آران میلرزید و هق هق میکرد عمو منو برد بیرون دستاشو شست سامین یه لیوان آب ریخت برام داد بهم چند دقیقه بعد حالم بهتر شد رفتیم داخل اتاق آران عمو رو دید محکم لباسای داداش و گرفت عمو هر کاری کرد آران و بغل کنه نتونست آرانم جیغ میکشید و دست و پا میزد دستاشو سمتم دراز کرد بغلش کردم چسبوندمش به خودم عمو گفت مروههه بار سنگین بلند نکن بعدم بزور آران و از بغلم گرفت رفت پایین صدای گریه آران میومد سام کمپرس آماده کرد داد به عمو، عمو براش کمپرس کرد جای امپول اولش کبود شده بود.اونشبم با سختیایه زیاد گذشت صبح خیلی زود بیدار شدم سامین بیدار بود داشت از روی تراس دریا رو نقاشی میکرد وضو گرفتم نماز خوندم دو تا قهوه ریختم رفتم لبه تراس متوجه من نشد به نقاشیش نگاه کردم همون فضایی که از خونه دریا مشخص بود و کشید با یه دختر که لبه دریا نشسته بود خیلی کوچیک بود ولی واضح بود کنارش نشستم قهوه و پیشش گذاشتم، رنگارو با هم ترکیب میکردم و با سامین حرف میزدم اومدم قهوه رو بگیرم سامین گفت به خاطر من نخور بازم حالت بد میشه اب بخور چیزی نگفتم سام برای صبحانه صدامون کرد آجی زهرا و داداش حسین بیدار شده بودن ضحا خواب بود به آران صبحانه دادم زنگ زدم به مادرشوهر آجی الناز با آرام حرف زدم گوشیو دادم به آران، آرانم حسابی خودشو برای خواهرش لوس کرد.بقیه پیشنهاد دادن بریم دریا بعد رفتن به دریا حال آران بهتر شد خوابید منم نمازمو خوندم کنار آران خوابیدم غروب بیدار شدم.
آران و بیدار کردم بزور بردمش پایین با هر قدمش از چشاش اشک میریخت از پله چهارم به بعد بغلش کردم آخرایه پله سامین اومد از بغلم گرفتتش و گفت چی شده کوچولو آرانم با بغض گفت پام دَد میتونه (درد میکنه) سامین بوسیدتش و گفت زود خوب میشه پسر شجاع زهرا رفت تو اتاق ضحا رو بخوابونه آرانم باهاش رفت داشتیم بازی جام جهانی رو نگاه میکردیم(انگلیس و بلژیک، پاناما و تونس) که گوشیه سام زنگ خورد سام جواب داد گوشیو داد به من عمو بود بهم گفت نمیتونه امشب بیاد یکی از بیماراش بهوش نیومده حالش خوب نیست، یاداوری کرد امپوله آران و بده به سام یا آقا حسین بزنه گفتم عمو امشب باید 800بزنه اما شما دیشب هر دو رو استفاده کردین عمو هم گفت عیبی نداره همون 6.3.3باقی مونده رو بزنه اگه خوب نشد یه فکری میکنیم خیلی ناراحت شدم داداش حسین گفت چی شده گفتم آران باید امپولشو بزنه شما براش میزنی داداش گفت آره عزیزم ناراحت نباش مشکلی نیست کمپرس یخ و داروهای آران گرفت رفت تو اتاق چند مین بعد رفتم پیشه خواهرم، ضحا خوابیده بود آرانم رو پای آجی زهرا بود، آجی داشت موهاش و ناز میکرد براش از رو کتاب، قصه میخوند به آران گفتم خاله بیا بریم پیشه عمو حسین آرانم گفت نه، هاله زهرا دایه دِتابه هانوم داوه میهونه (نه خاله زهرا داره کتاب خانوم گاوه میخونه) زهرا گفت خاله جونم تو الان برو من بازم برات کتاب خانوم گاوه رو میخونم، آران داشت خوابش میبرد بغلش کردم رفتم تو اتاق، اتاق بوی تند الکل میداد آران بوی الکل خورد به دماغش با بغض آروم تو گوشم گفت هاله جون باشم بایت امپول بشنم (خاله جون بازم باید امپول بزنم) از چشماش دو تا قطره اشک اومد پایین بوسیدمش اشکاشو پاک کردم گفتم آخرین امپولته خاله جون، دیگه تموم شد سام از بغلم گرفتتش رو تخت خوابوندتش لباسشو کشید پایین کمپرس یخ و گذاشت رو بدن آران کنار پنجره ایستادم به آران نگاه میکردم سامین اومد پیشم ایستاد داداش حسین پشت به آران داشت سرنگ و پر از مایع شیری میکرد سامین پنجره رو باز کرد برم گردوند و گفت همیشه بهت میگم موقع آماده شدن امپول به امپول نگاه نکن داشتم دریا رو میدیم که صدای گریه اران اومد رومو برگردوندم دیدم سرشو رو بالشت فشار میده و گریه میکنه منم گریم گرفت داداش حسین رو تخت کنار اران نشست و به آران گفت این امپولت کع درد نداره چرا گریه میکنی پسری؟ آران اشکاشو پاک کرد و گفت من باشه امپول گِیه نمیهونم(من واسه امپول گریه نمیکنم) داداش بوسش کرد و گفت آره پینیکیو الان من بودم اشک میریختم. لباس آران و کشید پایین تر و به اران گفت حالا چرا داری گریه میکنی؟ اران با بغض و مظلومانه گفت دَِم بَا ماآنی و باباجون تن شده (دلم برا مامانی و بابا جون تنگ شده)دوباره زد زیر گریه داداش حسین اران و بوس کرد و گفت اِ اینکه گریه نداره اران اینا رفتن واسه داداش جدیدت وسیله های خوشگل بخرن زودی میان تازه من قول میدم بعد از اینکه امپولت و زدی با ایمو براشون زنگ بزنیم تا ببینیشون باشه پسری اران سرشو تکون داد داداش حسین بوسیدتش موهاشو نوازش کرد جایه امپول دیشبی خیلی کبود بود فشارش داد که آران سوزناک گفت ااااخ اااییی داداش حسینم گفت ببخشید ببخشید سامین با دستمال اشکامو پاک کرد و دمه گوشم گفت خیلی زود تر از اون چیزی که فکرشو بکنی تموم میشه عزیزم داداش کمپرس و برداشت با دستش توده عضلانی درست کرد سام محکم پاهای آران و گرفت همون لحضه آران زد زیر گریه داداش حسین گفت اِاِاِاِاِاِ هنوز نزدم که، پینیکیو میخای بعد شام بریم دوچرخه سواری همون لحظه امپولو وارد بدن آران کرد آران لرزید سرشو رو بالشت فشار داد و بلند جیغ کشید اییییییییییی دَد میهونه(درد میکنه) داداش شروع به تزریق کرد با دست راستش کمر اران و گرفت و گفت جواب ندادی بریم دوچرخه سواری اران با جیغ گفت نههه اییییی رفتم کنارش نشستم دستشو گرفتم با چشای قرمز و صورت خیس از اشک نگام کرد و گفت هاله دیده دافیه (خاله دیگه کافیه) داداش حسین گفت الان تموم میشه جانم یهو تمام موادی که مونده بود و تزریق کرد اران سرشو رو بالشت فشار داد و جیغ کشید ااااااایییییییی عمووووو اییییی داداش حسین :جانه عمو جانم تموم شد عزیزم تموم شد امپولو کشید بیرون با پنبه ماساژ داد سام پای راسته آران و بالا پایین میکرد سامین کمپرس آب گرم و از برق کشید گذاشت رو جای امپول، داداش حسین دستاشو شست از طریق ایمو با داداش ارش(شوهر اجی الناز) تماس گرفت ارانم حسابی باهاشون حرف زد ولی در مورد امپولا و دردایی که کشید چیزی نگفت اران خوابش گرفته بود ولی جای امپولش درد میکرد زهرا اومد تو اتاق رو تخت نشست سر آران و نوازش کرد براش کتاب داستانو خوند آرانم آروم شده بود.براش کمپرس کردم کنارش خوابیدم همچنان دمر خوابیده بود پتو کشیدم روش با ریتم میزدم رو کمرش کم کم خوابش برد جمعه عمو شایان و همسرش اومدن پیشه آران عمو شایان آران و معاینه کرد و با شربت های جدید،مرور زمان حالش بهتر شد. 

پ.ن:ببخشید خیلی پر حرفی کردم اذیت شدین چشاتونم خسته شد شرمنده.
پ.ن:اگر غلط املایی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید آران وقتی اروم حرف میزنه کلمه ها رو درست میگه ولی وقتی تند حرف میزنه تنبلیش میگیره کلمه ها رو درست تلفظ کنه.
پ.ن: کمی تاخیر داشتم تا ادامه خاطره رو بفرستم خواهرم الناز سومین فرزندش به دنیا اومد سرم شلوغ شد شرمنده.
پ.ن:آرزو میکنم در هر کجایی که زندگی میکنید زیر سایه خانوادتون شاد و تندرست باشید.
پ.ن:آرزو میکنم زندگیتون پر از آرامش و خالی از هر اختلافاتی باشه.
پ.ن:ممنونم از همه بابت کامنتای زیبایی که دادن.
پایان
در پناه حق

خاطره دکتر علی

خاطره دکتر علی
سلام به همه خوبید؟خوشید؟سرحالید؟
دیدم خیلیا دارن خداحافظی میکنن میرن گفتم منم به رسم ادب اخرین خاطره ام رو بزارم خداحافظی کنم و بعد برم.
یه روز بیمارستان بودم داشتم مریضامو چک میکردم گوشیم زنگ زد از مطب نیلوفر بود برداشتم منشی بود گفت لطفا بیایید خانم دکتر حالشون خوب نیست.دیگه نفهمیدم چجوری تلفنو قطع کردم فقط دوییدم سمت بخش که بگم من دارم میرم یکیو بزارن جای من.اون موقع نیلوفر باردار بود ماه های اولش بود بهش میگفتم کار نکن گوش نمیداد اما قرار شده بود بیمار کم پذیرش کنه خلاصه سریع رفتم مطب دو سه نفر نشسته بودن.رفتم داخل اتاق دیدم نیلوفر روی صندلی مخصوص بیمار دراز کشیده منشی و همکارش هم دارن بهش اب قند میدن و با کاغذ بادش میزنن.رفتم کنارش نبضشو چک کردم ضعیف بود تقریبا به منشی گفتم اگر میشه بیمار هارو کنسل کنید یا همکارش اگر میتونه کار اونارو راه بندازه.کمک کردم نیلوفر بلند شد و رفتیم سمت بیمارستان.تو راه زنگ زدم به دکترش گفت بیمارستانه گازشو گرفتم رفتیم.دکترش معاینه کرد گفت باید ویتامین استفاده کنی خودتم خسته نکنی و کار ممنوع.چون نیلوفر کارش نشسته بود و خب بالاخره خم و راست میشد،گفت نباید به کمرت فشار بیاد زیاد.تشکر کردیم منم بسی بسیار خوشحال بودم که نیلوفر دیگه سرکار نمیره زبونم مو دراورده بود انقدر که بهش گفته بودم نرو.رفتم داروخونه بیمارستان دادوهاشو گرفتم بعد رفتیم سمت خونه که نیلوفر استراحت کنه.رسیدیم خونه اول نیلوفر زنگ زد مطب ببینه چخبره منم رفتم داروهاشو چک کردم یدونه از امپولاش و سرمش رو اماده کردم که براش بزنم.رفتم اتاق دراز کشیده بود چشماش بسته بود گفتم نیلوفر جان برمیگردی اینو بزنم بعد بخوابی؟سریع چشماشو باز کرد گفت نه من هیچی نمیزنم.گفتم ببین نزنی نمیشه ها بیا اینو کوچولو بزنم سرمم وصل کنم بعد استراحت کن.گفت نه علی نزنم خب اصلا چرا قرص نخریدی؟گفتم دکترت نوشته دست من نیست که.تو برگرد اینو بزنم دور بعد رفتیم برای چکاپ بگو خوراکی بهت بده😉یکم با صورتم شکلک دراوردم خودمو لوس کردم تا برگشت گفتم نهههه برنگرد که کاملا،به پهلو بخواب.میخوای بچمو له کنی؟!😑خندید گفت نخیر حواسم بود گفتم بله مشخصه😐همینجوری که میخندید اروم لباسسو کشیدم پایین پنبه کشیدم گفتم سه تا نفس عمیق بعد منتظر بود سوزنو فرو کنم دید اتفاقی نیفتاد سرشو برگردوند نگام کرد گفت بزن دیگه😐گفتم باشه منتظر بودم خودت بگی که اگر دردت گرفت،بگم من تقصیری ندارم خودت گفتی😜چپ چپ نگام کرد بعد با حرص گفت دیووووونه.گفتم خواهش میکنم بعد تو حال و هوای خنده و شوخی بود سوزنو اروم فرو کردم خندش متوقف شد گفت اخ علی گفتم جانم سه سوت تمومه.بعد گفت آیییی علییی در بیارش گفتم تمومه مامان نیلوفر تا سه بشمار ذوق کرد بهش گفتم مامان نیلوفر تا سه شمارد منم سوزنو دراورد پنبه گذاشتم.بعد لباسشو مرتب کردم برگشتم گفت مرسی باباعلی منم ذوق مررررررگ شدم نیشم باز شد😆گفتم خواهش میکنم🙈بعد براش سرم رو وصل کردم رفتم دستامو شستم برگشتم.نشستم کنارش درباره اسم فسقلی حرف زدیم تا سرمش تموم شد باز کردم و تمام.
پ.ن:ممنون همه دوستان امیدوارم که اگر بیمارستان میرید به شادی باشه مثل تولد یه کوچولو و یا به دلخواه خودتون مثل جراحی زیبایی.
پ.ن:دوستان ممنونم که زیر خاطره قبلی و مشترک من و شهاب کامنت گذاشتید متاسفم که نتونستم پاسخ بدم اما همه رو خوندم.دوستان پرسیده بودن که چجوری اشنا شدید و همو پیدا کردید،میخواستم بگم ما اصلا همدیگرو ندیدیم و فقط و فقط با ایمیل باهم در ارتباط بودیم همین حتی عکس همدیگرو هم ندیدیم😁😉الان هم دو سه روزه از شهاب و خانم دکتر بیخبر هستم اما امیدوارم هرکجا هستن سلامت باشند.
پ.ن:ممنون از وبلاگ خوبتون مهدیه خانم.زمانی که توی گروه تلگرام بودیم واقعا فوق العاده بود اما خب به دلایلی مجبور شدیم لفت بدیم اما همیشه حواسمون هست که چه دوستای خوبی داریم.
پ.ن:به دنیای مجازی اعتماد نکنید،اصلا اسمش روشه مجازی.دقت کردید که تصویر آدما توی آیینه مجازیه.دیدی وقتی دست راستتو میبری بالا اون دست چپشو میبره بالا؟؟حالا میتونی اعتماد کنی بهش؟؟ادمای مجازی هم همین طوری هستن.حتی با چشمم که ببینی نمیتونی اعتماد کنی باید لمسش کنی باید حسش کنی
رابطه بین ادما هم اینجوریه.حداقل من که اعتماد ندارم حتی به چشما و گوشای خودم!!شماهارو نمیدونم؟!
پ.ن:و در آخر تصمیم گرفتیم(من و نیلوفر)از این به بعد فقط خواننده خاموش وب باشیم.اینم یه کوچولو بگم من متولد آلمان هستم و اصالتا ایرانی اما کلا توی عمرم شاید فقط چند بار کوتاه ایران بودم و ایران زندگی کردم و حتی درسمو همینجا خوندم مدرسمو همینجا رفتم و فقط رفتم ایران عاشق شدم،ازدواج کردم بعد دست زنمو گرفتم برداشتم اوردم اینجا💍❤😂

اینارو گفتم چون احتمال میدادم ممکنه بعضی از دوستان بخوان برن توی اینترنت و سایت نظام پزشکی و....بگردن دنبال اسم و مشخصاتم و بعد به نتیجه نرسن بیان بگن الکی میگی،دوستان چیزی تو سایت نیست،چون من هیچوقت مدارکم رو به سازمان نظام پزشکی ایران ارائه نکردم چون نخواستم کار کنم.قبلا دوره دو ساله اطفال گذروندم و الان تخصص قبول شدم و میخوام امید به خدا درسمو ادامه بدم.مبینا و نیما به ترتیب شش و یک ساله هستن و همسرم نیلوفر دندانپزشک و متخصص ارتودنسی هستش و برای همتون از صمیم قلب ارزوی موفقیت روزافزون و سلامتی دارم.
پ.ن:سوالی،حرفی،حدیثی،پندی،اندرزی،نصیحتی،چیزی بود خیلی دوست داریم بهمون بگید چه درباره من چه درباره نیلوفر.
یاعلی_خدانگهدار

🏴ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺗﺮﺍﻧﻪ
🏴میخورد ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ،

🏴ﯾﺎﺩﻡ ﺁﺭﺩ ﮐﺮﺑﻼﺭﺍ،
🏴 ﺩﺷﺖ پر ﺷﻮﺭ ﻭ ﺑﻼ ﺭﺍ،

🏴قصه ﯾﮏ ﻇﻬﺮﻏﻤﮕﯿﻦ،
🏴ﮔﺮﻡ ﻭﺧﻮﻧﯿﻦ،

🏴ﻟﺮﺯﺵ ﻃﻔﻼﻥ ﻧﺎﻻﻥ،
🏴ﺯﯾﺮ ﺗﯿﻎ ﻭﻧﯿﺰﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ،

🏴ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ
🏴ﻭ ﺍﻧﺪﺭﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ،

🏴میدود ﻃﻔﻠﯽ ﺳﻪ ساله
🏴ﺁﺥ “ﺑﺎﺭﺍﻥ … ﺁﺥ “ﺑﺎﺭﺍﻥ

فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد

🖤🌙🖤تاسوعــــا
🖤🌙🖤و عاشـورای
🖤🌙🖤حسینــی
🖤🌙🖤ایــــــام
🖤🌙🖤ایثــــــار
🖤🌙🖤عشـــــق
🖤🌙🖤بندگــــی
🖤🌙🖤وآزادگی
🖤🌙🖤برشـما
🖤🌙🖤دوستان
🖤🌙🖤عزیز و
🖤🌙🖤گرامی
🖤🌙🖤تسلیت
🖤🌙🖤بــاد

.

خاطره دکتر عماد

خاطره دکتر عماد

سلام من عماد هستم پزشک عمومی 28ساله...فرزنده سوم خانواده هستم دو خواهر بزرگتر از خود دارم که هردو ازدواج کردند...تو خانواده ما به جز دو دامادهای گرامی همه پزشکند تقریبا...پدرم متخصص اورولوژی فوق تخصص جراحی کلیه و پروستات...مادرم متخصص زنان و زایمان...خواهره بزرگم دندان پزشک و رزیدنت جراحی لثه...خواهره کوچیکم دندان پزشک عمومی...در واقع میون شون من اصلا به حساب نمیام!...مدتی بود که می خواستم خانه جدا بگیرم که با مخالفت خانواده رو به رو شد...پدرم گفتن تو فقط برای ما موندی و نباید بری...من هم خب ناراحت شدم یک مقداری با پدرم و مادرم سرسنگین بودم...یک روز من شیفت به جای دوستم ایستاده بودم...از شب قبل شیفت بودم قهوه بسیار خورده بودم اصلا خوابم نمیومد...این دوستم هم خانمشون بارداری سختی داشتن شرایطش سخت بود...آخره شیفت عموم زنگ زد گفت کجایی عماد؟ گفتم عمو من بیمارستانم پرسید کی شیفتت تمام میشه؟...فهمیدم کاری داره یه خمیازه کشیدم گفتم یه ساعت دیگه گفتن بعدش بیا خونه مادربزرگ!...پرسیدم عمو اونجا خبریه؟ گفت آره شب همه دوره هم جمع شدن...گفتم به خدا من از دیشب نخوابیدم باشه برای یک وقت دیگه...گفت پسر بهت میگم بیا خب بیا دیگه یه کاری باهات دارم سامان هم دل تنگته...از این حرفش متوجه شدم حتما سامان مریض شده!...با خنده گفتم دلش برای بابام یا مامانم تنگ نشده؟...جواب داد لوس نشو بعد از عمری من یه چیز ازت خواستم بیا...مجبور شدم قبول کنم...بعد از اتمام شیفت با تنی خسته راهی منزل مادربزرگم شدم...عمو چون اون موقع خانمش تازه زایمان کرده بود و منزل پدرش بود با پسرش سامان رفته بودن خونه مادربزرگم...از وقتی وارد شدم مادربزرگ و‌پدربزرگ منو دوره کردند و گرفتند به حرف تقریبا خواب بودم روی مبل!...سامان هم یک گوشه آروم و بی صدا نشسته بود از صورتش آشکار بود که مریض هست...
عمو با خنده گفت پاشو عزیزم خوابی گفتم اول سامان و نبینم؟ گفت صبح بردمش دکتر!...با اخم گفتم خب من و چرا کشوندی اینجا؟...گفت آمپولاشو نمیزنه خواستم تو بیای! گفتم خدا پدرتو بیامرزه خب می آوردیش بیمارستان خندید گفت خجالت بکش آقاجان که هنوز زنده ست!...من هم خندم گرفت شیرینی نزدیک بود گیر بکنه توی گلوم...با لبخند به سامان گفتم چه خبر سامان؟ گفت هیچی داداش من خوابم میاد...گفتم بیا بشین پیش من امد نشست روی پام...سامان12سالشه این رو هم بگم...تنش حسابی داغ بود دست گذاشتم روی پیشونیش...آقاجان گفت پسرم مریض شده راضی هم نمیشه آمپولاشو بزنه گفت الا و بلا باید داداش عماد بیاد...لبخند زدم ولی سامان با ترس گفت من کی گفتم آقاجان؟!...خندیدم و گفتم عزیزم حالت خیلی خوب نیست فردا هم جمعه ست همه می خواید دوره هم باشید خوب نمیشی همش خوابیدی...محزون شد گفت اما من آمپول دوست ندارم...بوسیدمش گفتم اگه قول بدم یواش بزنم چی؟ بیین فردا پیش داداشتم میری اونم سرما میخوره ها گناه داره...اول چیزی نگفت بعد پرسید نمیشه کمتر بشه؟ گفتم خب برو بیارش ببینم...عمو بلند شد رفت پلاستیک رو آورد چهارتا آمپول داشت...دیدم شیاف هم براش گذاشته گفتم یکی شو میشه بیخیال بشیم گفت فقط یکی؟!...خندیدم گفتم دیگه چونه نزن...عمو دستش رو گرفت گفت پاشو پسرگلم شجاعی تو پاشو...با هم رفتن توی اتاق منم مشغول حاضر کردن داروها شدم که مادربزرگ پرسید راست میگن بابات اذیتت کرده؟...خندیدم و گفتم نه مادربزرگ چیزی نشده یه بحث بود منم بیخیال شدم...آقاجان گفت پسرجان خونه تنهایی رفتن چه لطفی داره؟ بده الان فقط خودت پیش مامان و بابا موندی؟...واقعا نمیخواستم بحث کنم گفتم آقاجان من دیگه به کل منصرف شدم فقط یه حرفی زدم کاش هیچ وقت نمی زدم...مادربزرگ گفت حالا ناراحت شو مادر گفتم نه ناراحت نشدم برم آمپولای سامان و بزنم بچه حالش خوش نیست...
رفتم داخل اتاق سامان روی تخت دراز کشیده بود عمو کنارش نشسته بود...منم اون سمت تخت نشستم و با لبخند بهش نگاه کردم...بهم زل زد گفت داداش عماد خیلی درد داره؟ گفتم اگر پسره خوبی باشی نه...عمو لباسش رو داد پایین...منم پنبه کشیدم و آروم سوزن و فرو کردم خوابم میومد اما سعی کردم آروم بزنم که دردش نیاد چیزی نمیگفت اما آخرش یه آی کوچولو گفت که من گفتم تمام شد...کشیدم سوزن و بیرون جاش و با پنبه ماساژ دادم بعد اون طرف پنبه کشیدم...بهش گفتم سامان عزیزم یه نفس عمیق بکش...کاری که گفتمو کرد منم پنی سیلین و تزریق کردم اولش ناله کرد بعد دیگه صداشو بلند کرد آی پام آی عماد خیلی درد داره...عمو گفت آروم باش پسرم تموم شد من هم باسنشو با انگشت فشار میدادم و تزریق می کردم تا تمام شد...پنبه رو فشار دادم جای تزریق گفتم ببخشید عزیزم تمام شد...هنوز داشت ناله می کرد جای تزریق قبلی آخری رو زدم...چون درد نداشت چیزی نگفت خوبیش این بود سفت نمی کرد...تزریق و تمام کردم گفتم آفرین سامان خیلی خوب بود...برگشت با صورت درهم رفته بهم نگاه کرد گفت دیگه نمیزنی؟ گفتم نه اما باید یه شیاف بذاری...نگاه کرد به عمو گفت نه! گفتم عزیزم این درد نداره...دادم به عمو گفتم خودت براش بذار گفت باشه...به سامان گفتم من نگاه نمی کنم عزیزم بذار بابا واست بذاره تبت بیاد پایین وگرنه مجبور میشم اون آمپول و هم بهت بزنم...خلاصه قبول کرد من رومو کردم به طرف دیوار...عمو انجامش داد به من گفت برگردم برگشتم سامان داشت نگاهم می کرد...یه خمیازه کشیدم عمو گفت شام بخور بخواب گفتم نه تا شام مونده فعلا بگیرم یکم بخوابم...رفتم دستام رو شستم بعد برگشتم تو اتاق کناره سامان خوابیدم...اونم بیحال بود من هم به سه نرسیده خواب رفتم..بیدار شدم از خواب سامان پیشم نبود سرو صدا هم از بیرون میومد فهمیدم همه هجوم آوردن به خونه مادربزرگ!...تا بلند بشم بابام امد داخل اتاق سلام کردم گفت سلام چرا اومدی اینجا خبر ندادی؟...پرسیدم مگه شما خونه بودین؟ گفت آره من و مادرت عصر برگشتیم خونه...چیزی نگفتم نشست همونجا کنارم گفت هنوز سرسنگینی با ما؟ جواب دادم نه چرا باید باشم؟...با لبخند گفت ببین باباجان من و مادرت اگر میگیم نرو خونه جدا بخاطر این نیست که به تو اعتماد نداشته باشیم بخاطره اینه که به هرحال من پدرم مامانتم مادر نگران بچه هامونیم تنهایی میخوای چه کنی؟ بعدشم من و مامان بعد از کار بیایم خونه هیچ کس نباشه که دق میکنیم...فورا گفتم خدا نکنه منم دیگه به فکره اون موضوع نیستم فراموشش کردم من فقط از این ناراحت شدم که خیلی بد جبهه گرفتین!...جواب داد خودتم میدونی که چه قدر سرتق هستی اگه نگفته بودیم رفته بودی کارت و کرده بودی!...گفتم دیگه خیالتون راحت من ازدواج هم بکنم میام پیش خودتون خندید گفت نه خواهش می کنم بعدش برو رد کارت!...خندیدم و چشمامو مالوندم بلند شدم با هم رفتیم توی پذیرایی...همه هجوم آوردن سمتم فقط خواهران گرامی نبودن که امشب رو در اختیار خانواده شوهر بودند...سامان هنوز کسل بود همه اش کناره بابام نشسته بود عمو رفته بود خونه خانمش سامان و بخاطر بچه نبرده بود...پسرعمم کنارم نشست گفت خفه شدم بوی ای سی یو میدی!...خندیدم گفتم حالا چرا ای سی یو؟ گفت حالا چه فرقی می کنه بیمارستانه دیگه!...چشم گشاد کردم گفتم بله استاد!ما به بوی الکل عادت داریم مشکل از خودته...چون همه شام خورده بودند من رفتم توی آشپزخونه مامان برای من شام کشید...
قرار شده بود شب همه بخوابن همونجا فردا جمعه بود...من باید عصر می رفتم بیمارستان گفتم میرم خونه می خوابم اما عمه ام گفت بمون حواست به سامان باشه...بخاطر سامان موندم شب هم هرکس هرجایی پیدا می کرد می خوابید من میون مامان و بابام خوابیدم!...بچه های عمه هم که یک دقیقه با هم نمی سازند تا صبح در آغوش همدیگه خوابیدن...نزدیک اذان بود فکر می کنم مادربزرگ منو صدا زد گفت بلند شو عزیزم سامان اصلا حال نداره...رفتم پیش سامان دیدم عمه داره پاشویه اش می کنه...تبش باز رفته بود بالا...به ساعت نگاه کردم دیدم هشت ساعت گذشته...یه شیاف دیگه آماده کردم با ناراحتی نگام کرد گفتم سامان عزیزم باید انجام بدیم...عمه و مادربزرگ و فرستادم بیرون حالا بچه های اون یکی عموم پایین خواب بودن!...شلوارش و که تنگ بود کشیدم تا آخر پایین خودش برگشت...براش گذاشتم گفت آی گفتم جان تموم شد...لباسش و درست کردم...موندم بالای سرش تبش رو چک کردم خداروشکر آمد پایین دیگه صبح شده بود که خوابش برد...من هم رفتم یکم دیگه خوابیدم اما بعد از بیدار شدن بقیه دیگه نمی شد خوابید...صبح یه دوش گرفتم و مدام حواسم به سامان بود که اونم حالش خوب شده بود...بچه ها آرامش نذاشته بودن برامون از بس که سرو صدا می کردند...اون روز رو در کنار پدربزرگ مادربزرگ بودیم خوش گذشت...ما معمولا بیشتر طرف خانواده مادری هستیم ولی هر دو یا سه هفته یک بار خونواده پدری هم این طوری دوره هم جمع میشیم...ظهر هم عمو خانمش و قدم نورسیده رو آورد...بچه خیلی شیرینی بود هرکی میدیدش عمه و مادربزرگ میگقتن شبیه منه من هم ذوق می کردم!...عصر هم رفتم بیمارستان سره شیفت...
امیدوارم لذت برده باشید می دونم خیلی حاشیه نوشتم اما گفتم با جزئیات شاید بهتر باشه...طاعات و عبادات همه شما عزیزان قبول باشه...ایام محرم و به همه شما تسلیت عرض می کنیم اجرتون با آقا امام حسین...
ارادتمند شماdr.emad

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

سلام ...
یه سلام قشنگ تقدیم نگاهاتون حالتون خوبه؟ این سلامو اینقدر با انرژی گفتم که امیدوار هستم این انرژیم از همینجا بهتون برسه😅❤شما نوبید؟ ماهم خوبیم خوداروشکر😊 
خاطرمو بگم دیر شد!😂 توی زمستون پارسال بود هوا هم سرد شده بود بسیاررر👌 طوری که ما نمیدونستیم با پتو بریم بیرون از خونه یا با پالتو! خلاصهخلاصه من صبح بیدار شدم که برم بیمارستان من ساعت ۹ شیفت بودم متاسفانه 😒 خلاصه از اونجایی که صبح ها جزوی از عادتمه که برم هروز دوش بگیرم و بعدش برم سرکارم سریع لباسامو جم و جور کردم پرواز کردم تو حموم😒 یه دوش گرفتم اومدم بیرون سشوارو یکم رو موهام گرفتم به یه دقیقه هم نرسید سریع خاموشش کردم اخه باد سشوار موهامو زبر و خشک میکنه انگار خیلی نمیگیرم روش اصلا شما فرضکنید سشوار نزدم موهام خیس بود هنوز یکم از بی حوصلگی و سهل انگاری نبودا اونجوری نگام نکنید لباس پوشیدم یه لقمه واسه خودم گرفتم خوردم و از خونه زدم بیرون تمام مدتو داشتم تو دلم با خودم تکرار میکردم که پارسا؟ یادت باشه سرکوچه یه بستنی شکلاتی بزنی وای حالا خدا کنه بستنی شکلاتیاشون اماده باشه!! 😮 نه که بستنی فروشیه سرکوچمونه احساس میکنم هروز یه بستنیش رونزنم از امکانات محلمون خوب استفاده نکردم😳😂😂 رفتم جلو بستنی فروشیه نگه داشتم توجهم بدجور به دوتا پسر که نشسته بودن بستتی میخوردن جلب شد با یه اشتهایی میخوردن که نگم براتون ادم خود به خود کشیده میشد به سمتشون اصلا منو شما قشنگ میتونید تصور کنید تو اون لحظه سریع پریدم یه بستنی شکلاتی همیشگیم رو سفارش دادم چون هوا یکم سرد بود ویه باد نسبتا اروم و یخی هم میومد موهای منم که ماشالله خیس واسه همین به اقاهه گفتم میرم تو ماشین اماده شد خبرم کنه رفتم تو ماشین منتظر موندم بعد از دقایقی اقاهه خودش بستنی رو برام اورد تو ماشین میشناخت منو از بس پیشش بستنی خورده بودم😂 ازش گرفتم همونجا حساب کردم رفت به ساعت نگاه کردم ۸:۳۰ بود سریع بستنی رو زدم جاتون خالی خیلییی...👌 یکم دور دور کردم توشهر و رفتم بیمارستان ساعت پنج دیقه موند به ۹ بود با عجله و از سرما دویدم توی سالن اخه دستام یخ زد بود یه سوز میومد بیرون نمیدونم چرا اینجوریه اینجا؟ 😵 اصلا هوای جالبی نبود کلا اینجا زمستوناش خیلی سرد میشه تابستوناشم خیلی گرم😵 خلاصه رفتم تو شروع کردم به کار یه کله تا ساعت هفت شب فقط میدوییدم اینور و اونور آی وزن کم میکردما😂😌 توی مطب همش حس میکردم خیلی سرده دست به هرچی میزدم یخود درجه شوفاژو بردم بالاتر احساس میکردم یه لرزش عجیبی دارم یه چند ساعتی گذشت من توی این فاصله چندتا از کارامو انجام دادم چشام بدجور میسوخت اولش فکر کردم از خستگیه چشامه عینکمو از جلدش دراوردم زدم اصلا تغییری نکردم بازم مریض اومد رفتم پیشش باز تو مطب وچندتا مریض رو دیدم بعدش یکم چرت زدم تو مطب سرمو گذاشتم رو میز عینکمو دراوردم چشامومحکم بستم از اون ته های گلوم احساس سوزش میکردم میدونستم چی داره سرم میاد😒 این لرز توی بدنم هی داشت بیشتر خودشو نشون میداد لرز کرده بود سپردم به منشی که مریض اومد بیدارم کنه خودم رفتم پالتومو انداختم رو تخت روش خوابیدم ( توی اینجور جاها خیلی دل بدم اصلا روی تختای بیمارستان نمیتونم درست بخوابم نمیدونم چرا؟ حتما باید یه چیزی باشه که روش بخوابم😐)دنم به معنای واقعی داشت میلرزید چشام میسوخت اصلا یه حالی بودم احساس میکردم اصلا نمیتونم خودمو جا به جا کنم بدنم سنگین شده انگار نمیدونم چقد گذشته بود یا چقد خواب بودم احساس کردم یکی داره صدام یمزنه چشامو باز کردم و به زور خودمو بلند کردم نشستم رو تخت منشی بود : خوبین؟ من : بله من چقد خوابیدم؟ منشی : یه نیم ساعتیه دکتر بیدارتون کردم بگممریض هس😐 سرمو تکون دادم منشی : میخایین یه قرصی چیزی بیارم بخورین؟😐 من : نه ممنون اومدم پایین از تخت مریض اومد کاراشو کردم و این وضعیتو تحمل کردم به زور تا فردا صبح اصلا فرصت استراحت پیدا نکردم باز از این اتاق به اون اتاق رفتنم شروع شد احساس نیکردم با تموم انرژیم الان دارم راه میرم هنوز لرز داشتم یکم فردا صبحش کارم تموم شده بود وسایلامو همش ریختم تو کیفمکه برم یکی از پرستارا اومد پیشم گفت : دکتر باید یکم دیگه بمونین !😮 درحالی که حتی چشامو به زور نگه داشته بودم پرسیدم : چرا؟ من کاری دیگه ای اینجا ندارم😧 پرستار : اخه اقای دکتر نورشاد نیومده هنوز 😐 اون موقع این اقای دکتر نوشاد تازه اومده بودن این بیمارستان من چندان نمیشناختمشون فقط اسمشو شنیده بودم! دلم میخاست بیوفتم وسط اتاق اصلا جون نداشتم تنمداغ بود لرز کرده بودم دلم میخاست فقط بخوابم 😭 سرمو تکون دادم نشستم رو صندلی دستامو حلقه کردم سرمو گذاشتم رو دستام یه نیم ساعتی گذشت منم خسته و بی حال هی به پرستار بیچاره گیر میدادم که چرا نیومد؟؟! نیم ساعت شد یکساعت تو مطب نشسته بودم پرستاد اومد یه لیوان چایی داغ گذاشت رو میز : بخورین اینو منبرم یه زنگ بزن ببینم کجان دکتر😐 تا اینو گفتن اقای دکتر با عجله وارد مطب شد اومد سلام کرد کلی عذر خواهی کرد که دیر اومده منم ازش با بی حالی خداحافظی کردم و میخاستم بیام از مطب بیرون یهو صدام زد : ببخشید ؟ دستمو گرفتم به دیوار برگشتم : بله؟ دکتر : ناراحت شدین؟ ببخشید بخدا من خواب موندم این دفعه دیر شد واسه همین دیر اومدم میدونم خسته شدین شرمندم🙏 لبخندزدم : نه مشکلی نیست پیش میاد ناراحت نیستم! خدافظ✋ اومدم راهمو برم تبم زیاد بود بیحال بود احساس میکردم میخام بیوفتم برگشتم که ادامه راهمو برم باز صدام زد : ااا دکترر وایسا ببینم یه لحظه😐 وایسادم : بله؟ اومد جلو : حالتون خوبه؟ چرا قرمز شدین؟ پشت دستشو گذاشت زیر گلوم بدنتون چرا داغه مریضین؟ من : بله مریض شدم مثه اینکه چیزی نیست خوب میشم😥 دکتر :مریضی خود به خود خوب نمیشه دکتر شما چرا اینو میگید؟ با یه لحن ناراحتی گفت پس چرا نمیگین بیایین ببینمتون مشکلتون حل شه ، گفتم شاید از من ناراحتین که اینقد سرد باهام رفتار کردین نگو مریضین😐 خندید لبخند زدم کیفمو از دستم گرفت گذاشت رو تخت نشستم رو صندلی بیمار معاینم کرد چیزی نگفت یکم مکثگفت : دکتر دفترچت همراهته عزیزم ؟ من : فک نکنم ، نه همراهم نیست 😐 خندید : مشکلی نیست من دفترچمو دارم پاشد رفت از تو کیفش در اورد دفترچشو دارو نوشت پاشد : من میرم بگیرم داروهاتو میام الان😊 تشکر کردم میخاستم پول داروهارو بدمشون که هرکاری کردم نزاشتن رفتن بگیرن منم باز سرمو تکیه دادم به صندلی چشامو بستم دستم و بدنم واضح میلرزید خیلی لرز بدی گرفته بودم یه بیست مین بعد دکتر اومد داروهاروگذاشت رو میز رفت دستکشو دستش کرد اومد نشست رو صندلی : همش دوتا امپول داری دکتر بزنم براتون بقیه داروهارو هم بخوری خوب میشی اوکی؟ خندید😂 از خندش خندم گرفت اروم و بیحال یه خنده ارومی کردم سردم بود ولی پالتومو دراوردم رفتم رو تخت دراز کشید اونم نشسته بود داشت امپولارو از کاورش درمیاورد و اماده میکرد انگار داشتم یه وزنه چندکیلویی رو با خودم حمل میکردم خیلی بدنم سنگین شده بود دراز کشیدماومد سمتم لباسمو داد پایین و سمت دیگه رو داد پایین تر بعد از چند ثانیه خیسی الکلو حس کردم انقدر حرارت بدنم زیاد بود که وقتی پنبه رو کشید یهو انگار یخم زد یه لحظه اروم لرزیدم فرو کردن سوزنو حس کردم بعد از چند ثانیه یه سوزش زیاد کل پامو گرفت لبمو با تمام انرژی ای که برام مونده بود گاز گرفتم مشت دستام اصلا منبع فشار بود خیلیمیسوخت مونده بود صدام دربیاد که صدای انداختن سرنگ توی سطلو شنیدم خیالم راحت شد که تا اینحاشو ابروداری کردم😂 توی دلم به خودم گفتم ماشالللله به خودم💪 جاشو برام ماساژ داد خندید گفت : خوبی؟ چیزی نمیگی! حرفی بزن ، چیزی بگو دکتر 😅 خندیدم : چی بگم ؟ دارم دردو تحمل میکنم 😂 یکم زمان داد پنج دقیقه بعد تقریبا رفت بعدی رو حاضر کرد اومد اونور تختوایساد سمتی که قبلا تزریق کرده بودو داد بالا و سمت دیگرو داد پایین باز خیسی الکل و کشیدن پنبه رو حس کردم منتظر بودم سوزنو فرو کنه مه یهو انگار فرو کرد این باعث شد یه تکون ارومی بخورم دستشو گذاشت پایین ران پایی که داست تزریق میکرد گفت : هیسسس اروم تمومه دیگه!😐 داشت درد میگرفت پام هی درد بیشتر و کمتر میشد برام چشامو روی هم فشار دادم با پای مخالفم اروم میزدم به تخت تا تموم شه یعنی جونم دراومد دیگه تا کشید بیرون و پنبه روتو سطل لباسمو درست کرد : همینجوری بخواب تا دو سه دقیقه جذب شن مواد 😊 تشکر کردم بعد از دقایقی بلند شدم نشستم رو تخت یکم باهم حرف زدیم راجب کار و دانشگاهمون و شیفتا بعد از نیم ساعتی حرف زدن از رو تخت اومدم پایین پالتومو تنم کردم کیسه داروهامو از رو میز برداشتم گذاشتم تو کیفم وتشکر کردم اومدم بیرون از مطب از منشی خداحافظی کردم و از بیمارستان اومدم بیرون لرزشم کمتر شده بود اینو حس میکردم ولی همچنان تب داشتم سوزش چشامم کمتر شده بود. همچنان بی حال بودم ماشینو از پارکینگ بیرون اوردم و رفتم خونه رسیدم کیفمو پرت کردم رو مبل لباس عوض کردم با بی حالی هیچکه خونه نبود همه سرکار بودن😂 ساعت ۹ صبح بود منم دیدم کسی نیست یه اب پرتقال خوردمپرتقال خوردم رفتم اشپزخونه نشستم رو صندلی داروهامو نگاه کردم یه قرص جدا کردم با یه کپسول و خوردم و از فرط خستگی از اشپزخونه اومدم بیرون همونجا رو مبلا دراز کشیدم یکم بعد دیدم پاهام یخ کرده رفتم پتو اوردم پتو انداختم رو خودم بازم سردم بود شوفاژ روشن کردم درجشو بردم یکم بالا و خوابیدم تا شب کسی بیدارم نکرد خداروشکر 😊❤ تا همیجا بیشتر ادامه نمیدم طولانی نشه😊 مرسی که خوندینپ.ن : مرسی که تا اینجای خاطره بودین و خوندین❤ اوووم حرفی ندارم جز اینکه ترجیح میدم خواننده خاموش وب باشم از این جا به بعد خیلیم دور نیستم تو وبم 💪خاطره نزارم فکر کنم بهتر باشه یعنی برای خیلیا . ترجیح میدم بشینم خاطره های بچه هارو بخونم خاطره های میلاد ، مهرسام که خواهشمندم بزاره ، سیما ، یسنا ، شهاب ، مهدیه ، پویا ، پریا ، ماهان ، مهران ، هادی بقیه بچه ها که اسمشون تو ذهنم نیست و خیلی خاطره هاشون منمیخندونه مرسی واقعا💪👌گفتم خداحافظی کنم باهاتون و بعد برم که بعدا نگید پارسا نامرد بود بدون خبر و خداحافظی گذاشت رفت😂😂اوه من برم مامانم خودشو کشت از بس صدام زد 😂 امیدوارم سال تحصیلی خیلی خوبی رو شروع کنید و در اخرم شب همگی بخیر و سلامت خدانگهدار❤

خاطره اقا سپهر

خاطره اقا سپهر

سلام بچه ها منو یادتون میاد؟قبلنا خاطره میذاشتم سپهرم ۲۸سالمه و فوق مکانیک دارم دو ساله ازدواج کردم دوتا برادر دارم سامان ۳۲سالشه و سعید ۲۵سالشه و چندماه دیگه عمومیش تموم میشه زمستون امسال با چندنفر از همکارا از طرف شرکت برای یه همایش رفتیم اصفهان پسر یکی از سهامدارای اصلیم اومده بود اسمش شایان و هیچی حالیش نیست و کارش گندزدنه و بابت گندکاریاش تو اصفهان باهم دعوامون شد من از اول مسافرت دندونم دردمیکرد شب اخر قابل تحمل نبود با راننده شرکت میزبان رفتم تا یه درمانگاه دندونپزشکش گفت دندونتو باید بکشی نمیشه درست کرد گفتم اقا دست نزن به دندونم یه مسکن بده دردش بیفته تا برم تهران گفت باشه نسخه نوشت منم نسخه رو دادم راننده رفتم تو ماشین نشستم چنددیقه بعد اومد گفت مهندس آمپوله تو هتل کسی بلده بزنه؟گفتم نه بشین تو ماشین همینجا میزنم این ترس از امپولم دست از سرم برنمیداره میخواستم نزنم ولی دندونم خییلی درد میکرد با ترس و استرس رفتم امپولمو دادم مسئول تزریقات و رفتم اماده شدم درد داشت خیلیم میسوخت ولی می ارزید به خوب شدن درد دندونم برگشتم تهران و درد دندونم کم کم داشت برمیگشتصورتم بادم کرده بود زنگ زدم به سامان ادرس یه دندون پزشکو داد بهم گفت برو پیش این ببین چی میگه رفتم گفتش عفونت کرده نمیشه کاریش کرد فعلا دارو مینویسم استفاده کن بعد بیا عصب کشی کنیم منم راحت رفتم داروخونه و نسخمو دادم وقتی مسئولش صدام زد ۵،۶تا سرنگ تو داروا ديدم هنگ کردم گفتم خانم اشتباه نشده گفت نه اقا پنیسیلینا هر ۱۲ساعته دگزام روزی یکی درصورت درد هنوز تو شوک امپولا بودم برگشتم خونه دیدم خانمم غذا زیاد گذاشته گفتم چخبره گفت به بابات اینا گفتم بیان مامانم رفته بود رشت پیش مادربزرگم و نبود سامان و بابا اومدن ولی سعید نه داروامم یواش گذاشتم تو کابینت فعلا سامان نبینه😀سعید رسید دست داد داغ بود تو اون سرما گفتم چته گفت داغونم افتاد رو مبل گفت سامان بیا یه چیزی بده بمن سردرده بزاره یکم بخوابم سامان معاینش کرد گفت دیوانه با این حالت چجوری کشیک موندی گفت چیکار میکردم خب مجبورم تو این دوشب یه لحظه ام نتونستم بخوابم دیشب(من که اسم داروارو نمیدونم دوتا امپولو گفت)زدم ولی چرک کرده گلو و گوشم خلاصه که سامان داشت نسخه مینوشت گفت سامان یه چی بنویس خوب شم کاردارم نسخه روداد بهش گفت ببین خوبه سعید: هرچی تو بنویسی خوبه فقط قرص کم بنویس وقت نمیشه بخورم حالا من آمپولامو قایم کرده بودم نبینن😃رفت دارواشو گرفت اومد شام اماده بود منم دندونم درد میکرد بزور میخوردم که سامان گفت راستی دندونت چیشد من:گفت چرک کرده دارو نوشت سامان: چین داروات گفتم نمیدونم سعید خندید من:زهرمار سعید:حتما امپول داره كه نشون نميدي من:خفه بعد شام سامان سعیدو صدا کرد رفتن تو اتاق دو ثانیه بعد منم صدا کرد گفت دارواتو بیار منم که میخواستم بحثو عوض کنم گفتم چرا اومدین این اتاق بیاین اینیکی که تخت هست سعید خندید گفت همین کاناپه اینجا خوبه برو دارواتو بیار رفتم دیدم قرصم نداره توش که بخوام امپولارو بندازم دور قرصارو نشون بدم بردم تو اتاق داشت امپولای سعیدو اماده میکرد سعید اماده شد دوتاشو بدون صدا زد بعدیشو از وسطاش گفت ای ای ساماااان سامان گفت یه نفس بکش سفت نکن چن ثانیه بعدم پنبه گذاشت وتموم گفت سپهردارواتو بده من من: راضی به زحمتت نیستم سامان: زحمتی نیست بده سعید بلند شد گفت بیا بخواب من: سعید بد حالتو میگیرم با ترس خوابیدم لباسمو خودش کشید پایین تا پنبه زد گفتم اااییی سامان:درد زد میسوخت خدایی من: سامااااااان میسوزهههههه درش اورد یدونه ام زد جاش گفت ساکت ببینم الکی داد نزن بعدیو زد درد داشت زیاااد من: اخ اخ ااااای سامان درد دارههههه اروم نامرد سامان: تموم شد کولی مثل جنگ زده ها بلند شدم نشستم گفت پاشو میخوام سرم سعیدو بزنم من: برو اون اتاق رو تخت سعید: همینجا بهترهرفتم از پری یه چیزی بگیرم که بشه سرمو اویزون کرد بهش گفت رو کاناپه چرا اخه بگو بیاد اینیکی اتاق رو تخت سعید رفت اونیکی اتاق سرمشو زد خوابش برد مام بیدارش نکردیم خسته بود شب موندن خونه ما صبح من كه بيدارشدم برم سركار رفته بودن منم رفتم سرکار پری زنگ زد گفت سپهر آمپولتو یادت نره من:نیاوردم
پری:چرا من گذاشتم تو جیب کتت دست کردم تو جیبم درش اوردم گفتم باشه میزنم پری:سامان گفت ساعت ده و نیم من:باشه قط کردم آبدارچی تو اتاق بود شنید گفت مهندس خدابدنده اگه امپول داری اقا علی(از بچه های فروش)بلده ها گفتم نه مرسی گفت تعارف میکنی الان بهش میگم اقا چشمتون روز بد نبینه رفت سریع گفت بهش اونم زنگ زد به اتاقم موندم تو رودروایسی گفتم ساعت ده و نیمه تا اونموقع همش فکرم پیش امپوله بود اصلا نتونستم کاری انجام بدم ساعتش ک شد خودش زنگ زد میخواستم بپیچونم گفتم تو شرکت جایی نداریم که گفت نمازخونه هست با ترس و لعنت رفتم بیرون تو نمازخونه گفتم کلید اینجا نیست گفت نه کسی این ساعت نمیاد اینجا خیالت راحت ولی بازم خیالم ناراحت بود استرس داشتم امپولو دادم بهش تا لحظه اخرم نمیخواستم قبول کنم که بخوابم اماده شد گفت بخواب دیگه کمربندموباز کردمهرچی دعا بلد بودمو داشتم میخوندم که خیسی پنبه رو حس کردم پریدم گفت نترس مهندس زدش درد داشت داشتم تمرکز میکردم صدام درنیاد که صدای دراومد تصور کنید چه حالی داشتم حواسم نبود که سفت شدم علی گفت شل کنید ولی من حتی دردم حس نمیکردم فقط میخواستم تموم شه تموم که شد سریع بلند شدم دیدم شایانه با پوزخند داره نگام میکنه گفت خدابدنده گفتم بد نمیده شما اینجا چیکار میکنی گزارشاتو اماده کن باهمون پوزخندگفت رو میزتونه منم از علی تشکر کردمو رفتم اتاقم انقد حرصم گرفته بود که نگو درد امپولم کم کم داشتم حس میکردم نمیتونستم بشنم زود کارمو تموم کردم رفتم خونه خوابیدم پری بیدارم کرد گفت بیا بریم خونه بابات اینا شام پختم رفتیم اونجا فقط سعید خونه بود اونم امپول داشت گفت تو میرنی برام من:پنیسیلینو نمیتونم بزنم سعید:بزن بابا هیچی نمیشه من اینجام پری صدامون کرد شام خوردیم بعد شام رفتیم تو اتاق امپولمو برداشت گفتم اول تو خندید دراز کشید گفت دردم بیاد یه جوری میزنم دردت بیاداگفتم جرعتشو نداری اولیشو زدم هیچی نگفت بعدیشو که زدم اروم گفت ایی یواش تر درش اوردم پنی رو هنوز اماده نکرده بودم گفتم سعید یه چیزیت میشه بزار سامان بیاد بزنه سعید:سامان فردا میاد بزنمن:خب بریم بیرون بزن سعید:هیچی نمیشه میگم امادش کردم جایی که میخواستم بزنمو دستمو گذاشتم روش گفتم اینجا خوبه سعید:یه کم پایینتر پنبه کشیدم ولی سوزنش کند بود وگرنه من مثل همیشه زدم سوزن سخت فرو رفت تو صداش دراومد سفت شد اااااایییی چیکارمیکنی سپهر من:سوزنه کنده سعید:با همون سوزنی که دارورو کشیدی داری میزنی؟ من:اره نباید میزدم؟ سعید:هووف نه بزن یه ساعته سوزنو نگداشتی تو پام فقط اروم خالی کن موادو منم اروم اروم خالی کردم یه سیسی تهش مونده بود با ناله گفت تموم نشد؟آاااخ زدم دراوردم سرشو فرو برده بود تو بالش بلند نفس میکشید گفتم سعید کمپرس بیارم برات؟سرشو اورد بالا یه هوف کشید گفت نه بیا بخواب من:عمرا بابا دردت اومده میخوای بد بزنی سعید:جرعتشو ندارم من:سعید نمیزارم تو بزنی امپولمو بد میزنی سعید:بابا بخدا بد نمیزنم قول میدم اروم خوابیدم با امپول اماده اومد بالاسرم گفت الان دقیقا مثل خودت میزنم که دردو حس کنی خواسم بلندشم دستشو گذاشت رو کمرم گفت شوخی کردم بخواب داشتم فوشش میدادم که یه لحظه سوزش خیلی کم بعدم خیسی پنبه رو حس کردمگفتم زدی؟سعید:اره دیدی درد نداشت من:پنیسیلینه رو میخوای بد بزنی دیگه خندید پنبه کشید گفت شل کن نفس کشیدم و زداولاش که هیچی نفهمیدم بعد یه دردکمی حس کردم همش منتظر دردبیشتر بودم که درش اورد و گفت تموم نمیدونستم چی بگم گفتم افرین بچه بلدیا فردا صبشم الکی به پری گفتم میرم سعید میزنه ولی نرفتم بماند که شبش لو رفتم ولی دیگه نزدم امپول اخرمو اما سعید بدبخت اون شبم امپول زد کلا حالاحالاها مریض نمیشه ولی وقتی میشه دیگه خوب نمیشه جای پنیسیلینی که من زدم براشم کبود شده بود😁دندونمم که رفتم عصب کشی کردم که اونم خیلی بد بود 
مرسی
عزاداریاتون قبول

خاطره مبینا جون

سلام من مبینا هستم یکی از خواننده های خاموش وب گفتم توی این چند روز باقی مونده به مدرسه ها یه خاطره بذارم تا خاموش نمونم خب من الان دقیقا دو ماه و سه روز هست که دارم خاژراتتون رو هم میخونم برای این که بگم خوندم اسم چند نفر رو میگم😂 مثلا سیمولی جون، آقا ی دکتر پارسا که برادر معلمشون خیلی اذیتش میکنه، هیلدا جون که حصابی حرص آقای دکتر رو در میاره و....
خب فمر کنم دیگه خیلیییی پرحرفی کردم😅اصلا یادم رفت یه بیو از خودم بدم تا شما هم با یه فرد شجاع مثل خودتون آشنا بشید😜 بنده کوچیک همه اعضای وب مبینا هستم ۱۵ ساله ان شاالله ۵ روز دیگه میرم کلاس نهم بسیار شجاع و خب از خوش شانسی من هیچ کسی تو خانواده ما دکتر نیست البته فعلادقت کنید فعلا یعنی در آینده دور که خطری هنوز نداره دختر داییم میخواد به جمع دکترا بپیوندد😁

خب دیگه بریم سر خاطره که مربوط به فروردین پارساله البته ببخشید پر حرفی کردم: یه روزی از روزای خوب من سرما خوردم😭😢 ولی خوب از اونجایی که مامانم زیاد گیر نمیده خود درمانی رو شروع کردم از قرصای چرک خشک کن گرفته تا آنتی هیستامین تا دارو های گیاهی مثل آویشن و پونه(بهتون پیشنهاد میکنم در طول خود درمانی و یا قبل از اون این دارو ها رو بخورید به من که در نود درصد مواقع میسازه) خوب داشتم میگفتم سر خودم رو با این ها گرم میکردم کهدیدم نه خیر اصلا جواب نمیده فردا هم باید میرفتیم خونه ی مامان بزرگم و از همه بد تر اینکه همه ی اون ها (عمه ها، عمو ها و مامان بزرگ و پدر بزرگم با این خود درمانی مخالفن کافیه عطسه کنی سریع دکتری) با خود درمانی مخالفن از شانس خوب منم همه اونجا بودن اول میخواستم نرم اما دیدم خیلی زشته چون خب بقیه هم درس داشتن ولی عین من کلاس نمیذاشتن و همی خانوا ده میدونستن که من اصلا تو خونه درس نمیخونم و فقط باید سر کلاس یاد بگیرنپس باید میرفتم😡 خلاصه رفتم اونجا ولی زیاد طرف کسی نرفتم و سعی کردم دستمال هم دستم نگیرم و خودم رو سرحال نشون بدم ولی از اونجایی که وقتی پای وسطی میاد نمیتونم سر جام بشینم مجبور شدم برم و تو حیاط بازی کنیم بعد از دو ساعت تمام ده دیقه ای استراحت کردیم که توی این فرصت مامان بزرگمون هم برامون لواش ک و ترشک میوه ( گوجه سبز، توت فرنگی و...) آورد از اون جایی که همه میدونن من عاشق اینجور چیزا هستم و بعضی اوقات اینقدر میخورم که از رنگ سفیدی که هستم بیش تر سفید میشم هیچی نتونستو بخورم و همین باعث شد بهم مشکوک بشن منم برای جلوگیری از اتفاقات شوم از همه کلی خوردم بعد از یه ربع بلند شدیم نیمه دوم رو بازی کنیم که تقریبا بیست دقیقه بعد احساس کردم الانه که معدم خودش محتویاتش رو بده بیرون و در نتیجه دویدم سمت دسشتشویی و گلاب به روتون... حالا پشت در دختر عمم و پانزده تا پسر عموم دارن در میزنن که چی شده آخه قبلش مثل آفتاب پرست رنگم زرد شده بود😐😐وقتی اومدم بیرون دوباره بعد از دو دقیقه دوباره به سمت دستشویی حمله ور شدم که خوشبختانه فقط یکی از پسر عمو هام اومد و بابام بقیه رو هم فرستادن رفتند البته بابام زورش به پسرعموم نرسید(اسم پسرعموم مجتبی هست و امسال کنکور ریاضی داره) خلاصه من از دستشویی اومدم بیرون و ایندفعه دیگه بابام گفت بریم دکتر اما دوباره مثل بقیه ی عمو ها و عمه ها جوابم نه بودایندفعه دیگه مجتبی عصبانی شد(عصبانی که میشه همه ی ما ها ازش میترسیم) و گفت: عمو ولش کن این و الان خودم میبرمش شما ها خیای لوسش کردین(به خدا من لوس نیستم) منم دیدم اوضاع خیای خیته گفتم: لازم نکرده من با بابام میرم بعدم من نمیتونم با این حالم نمیتونم پیاده برم مجتبی هم قبل از اینکه بابام چیزی بگه سریع گفت: عمو خواهش میکنم شما برید من خودم اینو میبرم با داداشم یعنی اون موقع داشتم فکر میکردم با این دو تا چه جوری برم و را فرارم چیه که سریع گفتم: دفترچه ندارم بابام هم گفت: مامانت آورده منم دیگه مخم ارور داده بود و تصمیم گرفتم آماده بشم و برم بعر از اینکه نیم ساعت رو سریم رو درست کردم و نیم ساعتم چادرم رو مرتب کردم دیگه رفتم(مدیونید فکر کنید کشون کشون رفتم😂)نیم ساعت تا مطب دوست محمدرضا(داداش مجتبی)مونده بود و من و این دو تا هرکول با هم تو ماشین بودیم و اینا هرچند دقیقه یک بار مزه میریختن که بالاخره رسیدیم و چون هیچ کس نبود سریع رفتیم داخل بعد از یه سلام و احوالپرسی گرم دوستش که اسمش حسام بود منو معاینه کرد و بعد هم با اخم گفت: چند روزه مریضی که منم سریع جواب دادم سه روز و شروع کرد دارو نوشتن منم خیلییییی دقیق داشتم نسخه رو نگاه میکردم( الان که یادم میوفته خیلی به خودم میخندم آخه آویزون میز شده بودم😂😂😂)بعد هم گفتم: چی نوشتی؟ میگه شما نفهمیدی؟ میگم نه میگه خوب این تو معمولا دارو مینویسن میگم خب میدونم دارو چی نوشتی؟ میگه قرص منم خوشحال گفتم: یعنی‌فقط قرص که گفت: نه یه چند تا آمپول هم هست منم عین پهلوون پنبه توی عموپورنگ😂 بادم خالی شد و اومدیم بیرون قرار بود همون دکتره آمپولام رو بزنه چون دیگه وقت نبود و منشیش رفته بود منم گفتم خجالت میکشم که رفت اتاق روبه رویی و به یه خانوم دکتر گفت بزنه منم بغضم گرفته بود شدید و نشسته بودم که بی ... مجتبی میگه نترس نی نی تو تو لو درد ندارهخلاصه که محمدرضا آمپول های منو آورد و دو تایی میخواستم دنبالم بیان که گفتم خودم میرم و اون ها هم با دکتره نشستن صحبت کردن خانوم دکتره گفت: برو آماده شو عزیزم تا منم بیام منم فقط به خاطر غرورم فقط غرور رفتم پشت پرده چادرم رو در آوردم و فقط نشستم رو تخت☺️وقتی دکتره اومد دستش سه تا آمپول بود منم به لطف این وب یه چیزایی سرم میشه ازش پرسیدم چیه میگه نترس عفونت گلوت خیلی بوده آقای دکتر یه پنادر نوشته یکیش برای تبتون هست اونم نوروبیون که یه تقویتی خیلی سادس برا این که داروهاتون قوینخلاصه من نخوابیدم که آخر سر دکتره با دوتا پسرعموم های هرکول من اومدن منو خوابوندن اول تب بر رو زد که به محض وارد کردن من یه اوییییی گفتم که گفت: تمام و در آورد بعد گفت: این‌ پنادره یه کوچولو دردر داره تا اومدم سفت کنم سریم وارد کرد که مصادف با یه جیغ بنفش بود اومدم تکون بخورم که مجتبی کمرم و محمد رضا هم پاهام رو گرفت منم شروع کردم ایییی اییییییییییی تو رو خدادزش بیار بسه دیگه ایییییییییییی و سفت سفت کردم دکتره هم اومد پام رو اون یکی گذاشتو خانوم دکتره هم هی میگفت تمومبعد هم یه دیقه بعد کشید بیرون که مجتبی بالاخره زبون باز کرد و گفت: میشه اونو نزنه مه دکتره گفت: باشه ولی باید حسابی خودش رو تقویت کنه منن وسط هق هقم خوشخال شدم بعد از چند دیقه استراحت بالاخره اومدیم بعد به مامانم میگم میگه چقدر خوب من که حریف تو نمیشم از این به بعد با اینا میفرستم بری دکتر😢😢😢😭😭😭😒😟😩😡☹️😰

بعد از چند روزم خوب شدم ولی هنوز مجتبی تا منو میبینه بهم میخنده
ممنون که خوندین منو هم دعا کنید😘
نظر یادتون نره❤️❤️❤️

خاطره الینا جان

خاطره الینا جون

سلام به همه شما عزیزان الینا هستم 21ساله و دانشجو گرافیک و همسرم فرزاد22ساله و دانشجو پرشکی خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم بازم مربوط به خودمه من آمپول خیلی زیاد زدم تا حالا چون تقریبا زیاد مریض میشم سال پیش تابستون من و فرزاد و خواهر و شوهر خواهر فرزاد قرار شد بریم شمال اسم خواهر فرزاد فرزانه هست و تکنسین اتاق عمل هست و همسرش آقا امیر رضا دامپزشک هستنمن از وقتی که میخواستیم راه بیوفتیم یکم بدن درد و سردرد داشتم اما گفتم مهم نیست چون سرم خیلی پایین بوده اینجوریه و زود خوب میشه به فرزاد هم حرفی نزدم تو راه چون خیلی سرگرم بودم یادم رفته بود مریضم تقریبا دو روز تو راه بودیم شب اول وقتی رسیدیم تهران من بدن درد و سردردم بیشتر شده بود تا رسیدیم رفتم ولو شدم رو تخت فرزاد یکی از چمدونا رو اورد گفت الینا خانوم خوبی ؟گفتم خسته نباشی انقد رانندگی کردی بعد شام راحت بخواب(در واقع بحثو پیچوندم )فرزاد اومد نشست لبه ی تخت من پاشدم مثلا میخوام برم دوش بگیرم رفتم یه دوش ده دیقه ای گرفتم اومدم بیرون لباس عوض کردم دوباره خوابیدم و با گوشیم ور رفتم فرزاد اومد کنارم خیلی ناگهانی دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت الینای من تو گفتی خوبی...من اینجوری فکر نمیکنما گفتم فرزاد فقط گرممه دارم میپزم شاید برا همینه که داغم گفت پس خودتم میدونی تب داری پا شدم گفتم فرزاد تب چیه فقط گرممه ...همینالانم دارم از گشنگی میمیرمبریم شام بخوریم دیگه سرشو تکون داد و گفت الینا اگر کسی مریض باشه بعد نگه مریضیش بد تر میشه هاا چشمامو ریز کردم گفتم چشم آقای دکتر اگر مریض شدم میگم بهتون... خندید گفت زود حاضر شو دیر شد رفتیم پایین و شام خوردیم حالا فرزانه به من میگفت الینا چرا انقد رنگت پریده دیگه واقعا نمیدونستم اینو چجوری بپیچونم که چیزی نگفتم اونم ادامه نداد بعد از شام رفتیم بالا و خوابیدیم صبح زود هم حرکت کردیمتو راه من گلو درد خیلی افتضاحی گرفته بودم حالم واقعا بد بود چشمامم نمیتونستم باز نگه دارم دیگه دلم رو زدم به دریا و به فرزاد گفتم ... اونم گفت الهی من قربونت بشم چرا زود تر نگفتی عزیزم و به امیر رضا زنگ زد و گفت اولین درمونگاه یا بیمارستان نگه داره رسیدیم به بهشهر که تو مازندران بود و اونجا کنار یه درمونگاه وایسادیم خیلی استرس داشتمفرزاد پیاده شد منم پیاده کرد رفتیم تو دید من یخ کردم و میلرزم گفت نفس من اینجوری نکن عزیزم نترس من اینجام هوم؟سرمو تکون دادم رفتیم تو ...آقای دکتر تقریبا مسن بود معاینه کرد و گفت خانوم چیکار کردی با خودت ...باید زودتر میومدی و شروع کرد نسخه نوشت تو گوش فرزاد گفتم بگو آمپول ننویسه دکتره سرشو اورد بالا خندید گفت خانوم وضعیتت جالب نیست اصلا آمپولم خیلی ننوشتم امروز سه تاشو بزن فردا هم سه تا دیگشوانقد به فرزاد مظلومانه نگاه کردم که اروم گفت چیزی نیست گلم نترس...از دکتر تشکر کردیم و اومدیم بیرون چشمام پر اشک شده بود اما به بالا نگاه کردم که اشکام نیاد لوسم خودتونید...فرزاد گفت بریم آمپولاتو بزن فردا بقیشو میزنم برات دیگه خودمو نتونستم کنترل کنم و با گریه گفتم فرزاد نمیخواااممم منشیه ترسید گفت خانوم چی شده و هول کرده بود بیچاره... فرزاد گفت چیزی نیست خانمم یکم از آمپول میترسه منشیه گفت ما پرستارمو خیلی خوب آمپول میزنهبعد از اینکه فرزاد داروها رو گرفت رفتیم تزریقات من خیلی استرس داشتم خوابیدم فرزاد اومد بالا سرم گفت درد نداره ها نترس خب؟لباسمو آماده کرد خانومه اومد پنبه کشید آروم فرو کرد یکم تکون خوردم فرزاد دست گذاشت رو کمرم گفت تمومه عزیزم پرستار کشید بیرون سوزن رو گفتم فرزاد بریم؟گفت نه گلم مونده هنوز لبخند زد پرستار اومد و یکم لباسمو بیشتر داد پایین بعد از اینکه پنبه کشید آمپولو فرو کرد خیلی درد داشت واقعادست فرزاد رو فشار دادم و گفتم آییی خانم لطفا بکشین بیرون درد دارم فرزاد گفت الینای من تمومه عزیزم قربونت برم یکم تحمل کن ... سوزن رو دراورد رفت آمپول بعدی رو آماده کنه واقعا جای اون دو تا درد میکردن به فرزاد گفتم بزار خودت فردا بزن برام که مخالفت کرد خانومه اومد گفت کدوم طرف درد بیشتری داشتی؟فرزاد قبل از اینکه من جواب بدم گفت طرفی بزنید که آمپول اولیه رو زدیدخانوم پرستار پنبه رو کشید که استرس من اوج گرفت نیدل رو فرو کرد درد خیلی بدی تو پام پیچید دست فرزاد رو محکم فشاد دادم یکم تکون خوردم خانومه گفت نکن حالا تموم میشه اما مگه تموم میشد...!!!نمیدونم چرا انقد طول کشید فرزادم کلی دلداریم میداد وقتی تموم شد خانومه به فرزاد گفت پنبه رو نگه داره و فرزاد همینکار رو کرد لباسمو درست کرد گفت الینا جان گلم دراز بکش تا من برم ببینم فرزانه اینا دارن چیکار میکنن وقتی رفت خودم یکم جای آمپولام رو ماساژ دادممیخواستم بلند شم که پام تیر کشید اما آروم آروم سعی کردم وایسم از پرستار تشکر کردم فرزاد هم اومد کمکم سوار ماشین شدیم و رفتیم فرداش فک کردم فرزاد یادش رفته که من آمپول دارم اما زهی خیال باطل... عصر قبل از اینکه میخواستیم بریم بیرون فرزاد گفت الینا جانم برو بخواب عزیزم آمپولاتو بزن تا خوب خوب بشی گلم گفتم فرزاد جای قبلیا درد داره نمیتونم بزنم گفت عزیزم فک کردی من دوست دارم تو دردت بگیرهخدا خودمم مقل تو اذیت میشم خانومم اما میخوام خوب بشی هنوز خیلی جاها نرفتیما داشتم مخالفت میکردم که فرزانه و امیر رضا اومدن فرزادم گفت بهشون که من آمپول نمیزنم و... فرزانه و امیر رضا و فرزاد سه تایی دیونم کردن از بس گفتن اما بلاخره راضی شدم آقا امیررضا رفت بیرون فرزانه کمکم کرد بخوابم یکم لباسمو داد پایبن فرزاد پنبه کشید و با بسم الله آروم فرو کرد دردش خیلی بد بود اما چون فرزانه کنارمون بود آبرو داری کردمکشید بیرون سریع لباسمو درست کردم نشستم رو تخت(خیلی درد گرفت وقتی بلند شدم اما به روی خودم نیوردم)گفتم من دیگه نمیخوام فرزانه گفت الینا جان بخواب زود تموم میشه فرزادم معلوم بود عصبانیه اما داره خودشو کنترل میکنه همونجور که آمپولو آماده میکرد گفت خانومم بخدا آروم میزنم قول میدم عزیزم بخواب زود خوابیدم و خدایی درد نداشت سر و صدا کردم اما خب یکمی مبالقه کردم در واقعسلامت و پیروز و سر زنده باشید


خدا نگهدار همگی

خاطره سیما جون

خاطره سیما جون

سلام به دوستان خوبم امیدوارم حال همگی خوب باشه گفتم حالا که وقتم آزاده یه خاطره براتون بذارم.
خاطره مربوط به یکی دوسال پیشه که سعید برای یه مدتی اومد تهران و همش با خانواده و دوستاش بود منم بیشتر وقتا اگه بیمارستان اجازه می داد خونه دوستاش می رفتم.همون هفته یکم برف بارید و سعید و دوستاش قرار دیزین گذاشتن من که کلا اون هفته برای امتحانای ترمم می خوندم اما سینا هنوز به ترمش مونده بود برای همین این قدر به سعید اصرار کرد که ببرتش من اصلا بهش اجازه ندادم چون می دونستم سرما بهش بخوره مریضه 
به سعیدم گفتم یه بهونه جور کنه و نذاره سینا بیاد صبح روز جمعه که پاشدم دیدم سینا به راهه سعید تازه پاشده بود تعجب کرد گفت تو دگ کجا؟ گفت میام اسکی دگ .من گفتم مگه تو بلدی تازه شم من بهت اجازه نمی دم گفت عه سیمااا من می خام برم سعید راضیش کن دگ؟ سعید گفت من مامورم و معذور سیما می گه نه یعنی نه بعد سعید یه نگا به ساعتش انداخت گفت دیرم میشه من برم اماده شم سینام دنبال من راه افتاد گفتم سینا یه کلمه گفتی نگفتی ها گفت سیما می خام برم توروخدا بذار دگ گفتم مریض شی جواب بابا رو کی میده گفت نمیشم این همه آدم میرن اسکی گفتم نه سینا نمیشه اصرار نکن سعیدم داشت چایی می ریخت برا خودش گفت سیما بهش یه ارفاق بکن من خودم مواظبشم گفتم نه سعید خونه بمونه خیالم راحت تره سینا گفت اصلا من میرم تنهایی هم میرم به اجازه کسی احتیاج ندارم گفتم سینااا؟ گفت اه خب بذار دگ سعید گفت سیما بذار بیاد حوصله اش تو خونه سر رفته بچه گفتم سینا مسئولیتت با خودته ها من دگ نمی دونم سینا گفت آخ جون سریع یه بو س از لپم کرد گفت سعید من وسایلو بردم تو ماشین سعیدم گفت چه قدرم به راهه ماشاالله گفتم سعید مواظبش باش دگ گفت اوکی بابا بچه که نیست گفتم این از بچه ام بدترهسعید و سینا ک رفتن من یکم خونه رو گردگیری کردم رفتم یه دوش گرفتم و مطالعه کردم بعدشم با یکی از دوستام تلفنی حرف زدم خلاصه وقت گذروندم تا سعید و سینل عصر اومدن سعید دیرتر اومد تا ماشینو پارک کنه سینا اومد یکم خسته بود ولی شنگول می زد گفت سلام ابجی گفتم سلام خوش گذشت؟گفت عارره خیلی خوب بود سعیدم اومد گفت اتیش نبود ک نسوزونه نزدیک بود بهمن راه باندازه بس ک برف بازی کرد گفتم سینااا گفت خو چیه برف بازیم نکنم سعید گفت تو کلاه و کاپشنت کلی برف رفته لباساتو عوض کن دوش گرمم بگیر منم گفتم برو سینا دگ سعید جان قوری چایی به راهه (همسر من شدیدا عاشق چایی هست و امکان نداشت بیاد خونه و یه قوری چایی نخوره همیشه می گفت به لطف چایی جای دوستاشم کشیک وایمیسته) یهو دیدم زنگ می زنن حامد دوست سینا بود سینا گفت عه حامده گفتم سینا کجا؟گفت رفیقم اومده برم کارش دارم گفت می دونم لباساتو عوض کن بعد گفت میام دگ زود و سریع رفت پایین به سعید نگا کردم گفت ب من ج داداش خودته..دگ من و سعید نشستیم چایی خوردیم شبم سینا از 11زودتر نیومد صدای باز شدن کلیدو شنیدم اما نرفتم بالا ک باهاش دعوا نکنم سعیدم خیلی اونشب خسته بود و منم زودتر خوابیدم صبح زود سعید پاشد قوری چایی شو درست کردم بعد صرف چایی و صبحونه گفت باید برم یه سری به حمید بزنم یه مدته ندیدمش احتمالا تا شب نیام پیشت گفتم باشه عزیزم برو راحت باش یکم پایین موندم کتابامو خوندم ساعت 12صبح اینا بود ک دیدم از بالا صدایی نمیاد رفتم بالا اتاق سینا دیدم نیست بعد نگا کردم دیدم رو مبل خوابیده گفتم سینا خوابی هنوز پاشو داداش دگ تکونش دادم فهمیدم یکم تنش داغه چشاشو مالید گفت اووف گوشم گفتم چی شدی؟گفت سیما دیشب گوشم بیچاره ام کرد گفتم کدومش گفت اینا این چپیه خیلی درد می کنه یه صدایی هم می ده گفتم از کی گفت از دیروز ک رو موتور بودم گفتم واای از دست تو سینا لباسای برفی تو عوض نکرده سوار موتورم شدی؟؟!گفت سیما اینا رو ولش کن الان تصویر دارم صدا ندارم خندیدم گفتم حتما گوشت عفونت کرده میرم پایین برات مسکن میارم دست گذاشتم رو پیشونیش گفتم ی کوچولو هم داغی گفت سیماا؟گفتم جان گفت به سعید ک نمی گی گفتم گوشت اگ عفونت کرده باشه ک کرده بله میگم گفت خیلی نامردی گفتم تو هم خیلی بی عقلی ی متکا ورداشت بزنه تو سرم سریع جاخالی دادم خندیدمولی به سعید زنگ نزدم تا خودش بیاد برا سینا مسکن اوردم ولی بهتر نشداصلا براش حوله گرم کردم مرتب رو گوشش می ذاشتم که کم کم خسته شد رو مبل خوابش برد تازه اون موقع به سعید زنگ زدم گفتم سینا از صبح گوشش درد می کنه گفت باشه الان تو راهم میام سعید یک راست اومد بالا اروم گفت چی شده گفت گوش چپش فک کنم عفونت کرده از ظهر درد داره گفت گفتم ک دیروز تو کلاهش برف زیاد رفت منم گفتم وقتی میگم نذار بیاد برا اینه سینا خودش از صدای ما بلند شد گفت چی شده چه قدر پچ پچ می کنید بعد دستشو گذاشت رو گوشش گفت اوووف ‌چ دردی داره سعید گفت پس باید بش ی نگاهی باندازم سیما کیفمو میاری؟گفتم اره الانکیف سعیدو اوردم سینام داشت با سعید حرف می زد که جان من قرص بنویسی ها من امپول نمی زنم خودت می دونی عمرا ینی بزنم سعیدم می گفت الکی برای خودت نبر و ندوز تا نبینمت هیچی نمی تونم بگم گفتم سینا باز ک شروع کردی سعید اتوسکوپو برداشت و تا یکم اتوسکوپو یکم فرو کرد سینا گفت ای ای .. سریع سرشو پس کشید سعید گفت عه چرا اینطوری کردی واستا گوشتو ببینم کفت نمی خام داغون شد گوشم گفتم سینا ی معاینه ساده اس زود ببینم گفت نمی ذارم اونو تو گوشم کنه درد می گیره... اومدم کنارش نشستم گفتم اقا سینا بذار سعید معاینت کنه دستتو بده من صاف بشین دستشو گرفتم سعیدم اومد نزدیکتر دوباره اتوسکوپو تا توی گوش سینا کرد جیغ سینا درراومد ای ای... گوشم ول کن دگ سعید.. دستشو برد سمت گوشش من سریع دست سینا رو گرفتم گفتم سینا عه نکن واستا ی لحظهسینا اصلا واینمیستاد تا سعید گوششو معاینه کنه من همش داشتم سینا رو راضی می کردم ک آروم واسته سعید گفت ولش کن سیما اون چیزی ک باید می فهمیدم فهمیدم عفونت تا نزده ب پرده گوشش باید درمانش کنم شروع کرد ب نسخه نوشتن سینا گفت سعید من امپول نمی زنم الکی جوهر خودکارتو حروم نکن نمی زنما سعید گفت نه تو امپول نمی زنی می خوریسینا با ترس یه نگا به سعید بود که داشت نسخه می نوشت گفت من اصلا خوب شدم نمی خام کاری کنین بعد پاشد رفت تو اتاقش درم محکم بست سعید یه نگا به من کرد گفت میرم داروهاشو بگیرم یه چیزی بده بخوره گفتم سعید انتی بیوتیک خوراکی بده گفت مگه می خوره؟گفتم نه گفت پس چی؟ بعد بلند شد رفت داروخونه منم چن تا بیسکوییت ورداشتم با یه لیوان ابیموه رفتم دراتاق سینا گفتم عزیزم باز کن درو یه چیزی بخور گفت هیچی نمی خام گفتم سینا عزیزم چیزی نخوردی اصن امروز گفت نمی خام می گم امپولم نمی زنم گفتم تو الان دست من امپول می بینی بیسکوییت و ابیموه اس عزیزم باز کن بیا بخور گفت نه گفتم باشه هر طور راحتی بیسکویت و ابیموه رو ‌گذاشتم پشت در اعصابم از دست سینا خورد شده بود همیشه لجبازی می کرد نیم ساعت بعد سعید با یه نایلون پر دارو برگشت گفت کجاست؟ گفتم اتاقش چیزیم نخورد گفت چرا تو ناراحتی حالا؟گفتم بس که لجبازه عفونت گوشش اگ خطرناک بشه چی گفت خودم راضیش می کنم رفت دم در اتاق سینا گفت اقا سینا زشته ها بچه ک نیستی بیا بیرون یه چیزی بخور تا امپولاتو بزنم درد گوشت بهتر شه سینا هیچی نگفت سعید چند بار در زد سینا گفت من گوشم خوب شد می خام بخابم گفتم سینا من و سعید امشب نیستیما حالت بد شه خودت مقصری گفت نمیشه برین گفتم عزیز ابجی این همه لجبازی نکن عفونت گوشت زیاده بیا بیرون. هرچی اصرار کردیم سینا اصلا درو باز نکرد بابا اخر شب می اومد خونه برای همین سعید اصرار کرد بریم خونه خودشون با اینکه خیلی نگران سینا بودم راه افتادم گفتم عزیزم ما رفتیما داروهات تو خونه اس درد داشتی ایبوپروفن بخور فقط با شکم پرمن و سعید رفتیم خونه مادر شوهرم و شب اونجا شام خوردیم قبل خواب به سینا زنگ زدم که ببینم حالش چطوره جواب نداد صبح سعید یه کاری داشت که باید با باباش می رفتن بیرون منم صبحونه خوردم که دیدم سینا بهم زنگ می زنه گفتم جانم داداش دیدم از پشت تلفن صداش خیلی گرفته اس با ناراحتی گفت سیما تو کی میای گفتم چرا مگه چیشده گفت بابا داره منو می بره درمونگاه میگه باید امپولاتو بزنم گوشم سیمااا خیلی ناراحت بود گفتم باشه عزیزم ناراحتی نداره کدوم درمونگاه می رین من بیام پیشت خلاصه من از فروغ خانم خداحافظی کردم و با آژانس خودمو رسوندم درمونگاهدیدم سینا به سینه نشسته رو صندلی های درمونگاه بابامم با عصبانیت داره قدم می زنه گفتم سلام بابا گفت سلام دخترم رو به سینا گفت پاشو ببینم اینم سیما گفتم بابا بریم خونه براش خودم بزنم ‌گفت دیشب تا صبح ناله می کرد اگ به حرف تو بود دیشب می زد گفتم اره سینا چرا پس بهم نگفتی درد داشتی گفت سیما من اینجا امپول نمی زنم بابام گفت بیخود قبض گرفتم پاشو زود بریم بزن گفتم یکیش فقط پنی سلینه یکی دگ اش درد نداره پاشو عزیزم این همه راه اومدی تا اینجا بزن دردت بهتر شه سینا گفت نه نزنم بابام عصبانی شد گفت سیما تا بلندت نکردم خودت پاشو گفتم پاشو عشق دل ابجی بریم من پیشتم سینا قشنگ استرس داشت بازوشو گرفتم یواش یواش اوردم تزریقات اقاهه بیکار نشسته بود بابام قبضو داد دستش و اونم امپولارو گرفت از رو نسخه نگا کرد گفت یکیش1200 مال شماست اقا؟ بابام گفت نه مال پسرمه گفت باید تست شه گفتم حساسیت نداره تقریبا هر یکی دوماه می زنهگفت من مسئولم باید حتما تست شه گفتم لازم نیست اخه اقاهه خطاب ب سینا گفت بیا بشین اینجا استینتو بزن بالا سینا گفت سیما من امپول اضافی نمیزنم بابام گفت اضافی نیس تستشه بازو سینا رو گرفت اورد اورد گفت بشین تکونم نخور تا اقا کارشو بکنه سینا چشاش یهو پر اشک شد گفتم جانم داداشی دردش. خیلی کمه ی لحظه اس اصلا اقای پرستار سرنگ ب دست دست سینا رو گرفت گفت ترس نداره ماشاالله بزرگی دگه ی نفس عمیق بکش ب سرنگم نگا نکن سینا همینطور ک از چشش اشک می اومد دستشو اورد جلو من اومدم کنار سینا سرشو اوردتو شکمم گفتم تموم میشه الان هیچی نیس. بابامم دست سینا رو صاف نگه داشته بود تا تکون نخوره اقاهه سوزنو زد سینا ی ای ملایمی گفت و سرشو فشار داد تو شکمم گفتم جان تموم تموم بعد سوزنو کشید جاش پنبه گذاشت گفت 10دقیقه دگ بیارید ببینم تو سالن نشستیم بعد بابا سینا رو بلند کرد رفتن تزریقات منم رفتم اقای پرستار دست سینا رو دید گفت مشکل ندارهخطاب به سینا گفت خب حالا رو تخت بخواب سینا یکم این دست اون دست کرد گفت سیما گفتم جان داداشی نمی خای گوشت خوب شه برو بخواب دگ گفت نه سیمااا بابام گفت باز داری اذیت می کنی ها سینا یه نگا به بابا کرد فهمیدم از بودن بابا معذبه و هم می ترسه گفتم بابا شما بیرون باشید من پیش سینا می مونم امپولشو بزنه گفت باشه اگ اذیت کرد صدام بزن.پرستار دو تا امپولو کشیده بود تو سرنگ سینام همین طور رو تخت نشسته بود گفت عه تو ک هنوز اماده نشدی الان امپولت سفت میشه خراب میشه دراز بکش سینا اماده گریه کردن بود ک خودم رفتم جلو گفتم زود تموم میشه دورت بگردم گفت درد داره خیلی؟اقاهه گفت برات بی حسی زدم نگران نباش سینا کمربندشو باز کرد دمر شد اما شلوارش تنگ بود اصلا پایین نمی رفت من گفتم عزیزم ی لحظه پاشو با ناراحتی پاشد واستاد شلوارشو دادم پایین گفتم حالا بخواب عزیزم سینا با ناراحتی خوابید سرشو گذاشت رو دستاش. دستمو بردم لای موهاش گفتم فقط تکون نخوری ها
آروم باش اقاهه پنبه کشید که سینا گفت اخ..اقاهه گفت بذار بزنم بعد اروم ی گوشه پوستو جمع کرد امپولو زد سینا پاشو بالا اورد من سریع خوابوندم گفت اخ اییی درد داره سیما بسه....گفتم الان الان تموم شد اقاهه هم مرتب می گفت نفس عمیق نفس عمیق سرنگ ک به نصفه رسید سینا گریه شو شروع کرداقاهه با تعجب ‌گفت عه عه گریه چرا تموم شد سینا سفت کرده بود که اقا پرستار با یه ضربه ملایم رو کمر سینا یکم محل تزریقو شل کرد بعد سوزنو سریع کشیدش بیرون طوری که چند قطره از بغل سوزن بیرون ریخت سریع جاشو پنبه گذاشت و با دستش پنبه رو تکون و فشار داد من گفتم تموم شد عزیزم سینا بینی شو کشید بالا گفت درد داشت اقاهه گفت دگ پنادور درد داره تو هم خیلی تکون میدی اینو اونطرفت می زنم سعی من تکون ندی گفتم سفازولینه گفت اره گفتم سینا شل باشی داداشما سینا فهمید درد داره خاست برگرده ک اقاهه سریع کمرشو گرفت گفت عه عه کجا اینو بزنم بعد سینا گفت نه نه نمی خام دستاشو برد سمت شلوارش من دستاشو گرفتم سعی می کرد دستاشو از دستم بکشه بیرون پرستارم رفت بیرون بابامو صدا کنهبابا اومد گفت کاریش نداشته باش سیما دستاشو گرفت محکم چسبوندش به تخت گفت باز که برای امپول اذیت می کنی سینا گفت بابا ولم کن امپولش درد داره ی طرف پام بی حسه بریم اقاهه گفت اینو بزنم بعد برو منم اروم دست کردم تو موهاش گفتم من اینجام شل کنی فقط زود تمومه موهاشو شروع کردم به نوازش کردن اقاهه پنبه که کشید سینا بلند داد زد اووخخخخخخ نه....اییییی بعد باز گریه اش دراومد دوسمتشو هم کامل سفت کرد اقاهه گفت شل شل شل کن زود من گفتم سینا عزیزم سفت کردی شل کن پاتو سینا ی چند لحظه سفت موند بعد باز داد زد سیماااا اخخخ گفتم شل کن سینا داداشم تموم شد بابامم گفت باباجان اذیت نکن خودتو این همه سینا اروم شل کرد اقاهه هم بقیه سرنگو ب ی دفعه خالی کرد سینا ی ای بلند از ته دل گفت پرستار گفت تموم شد خیلی سخت می گیری ها سرنگا رو انداخت سطل اشغال منم جا امپول سینا رو ماساژ دادم از اقاهه چسب خواستم و دو طرفشو چسب زدم یکم که حالش بهتر شد برگشت گفتم خوبی عزیزم؟گفت نه درد داره پامگفتم خوب میشی فدات شم بابا دستشو گرفت سینا بلند شد شلوارشو درست کرد لنگان لنگان از تزریقات به کمک من و بابام اومد بیرون یه خانوم و اقای جوون با تعجب ما رو نگاه کرده بودن یه اقای مسنم تقریبا می خندید بس که سینا داد زده بود از پله ها اروم اروم بردیمش بالا سر هر پله هم می گفت ای پام منم می گفتم جان رسیدیم دگ بابا ما رو رسوند رفتیم خونه عصر کار سعید تموم شد اومد ولی گوش سینا بدتر شد ک بهتر نشد عفونت گوشش خیلی زیاد بود برا همینم اونشب سعید بهش دوتا امپول دگ زد و فردا و پس فرداشم امپول خورد ک براتون بعد می گم اگ دوست داشتین .
ایام به کام
التماس دعا
به یاد همتون هستم و دلتنگ همگی گفتم خاطره ای بذارم ک بازم فرصتی پیش بیاد نظراتتونو بخونم و روحیه بگیرم همیشه سلامت باشید

خاطرهARMILAجون

خاطرهARMILAجون

به نام ایزد دانا 
سلام دوباره من اومدم با یه خاطره جدید و تازه از تنور در اومده که در مورد عمه گلمه😙 فقط قبل از خاطرم معذرت از همه دوستایی که خاطره قبلیمو خوندن و کامنت گذاشتن ولی نتونستم جواب بدم💙❤ و یه بیو هم بدم من آرمیلا هستم ۱۵ سالمه و برادرم آترین ۱۳ سالشه خب به حول قوه الهی بریم سراغ خاطره چند روز پیش بود که عمو سیاوش(شوهر عمم...پزشک) زنگ زد خونمون و گفت اگه خونه اید نورا (دختر عمم ۱۰ ساله) رو بیارم خونتون مامان گفت که آره خونه ایم و اینا و بعد از چند مین عمو نورا رو اورد خونمون و خودش هم سریع رفت دیگه نورا اومد تو و گفت مامانم چند روزه دلش درد میاد و الان با بابام رفتن سونوگرافی بعدشم با آترین رفتن حیاط و والیبال بازی میکردن منم قرار بود برم کارخونه (سرشون شلوغ بود و چند روز رفتم کمک )دیگه رفتم و حاضر شدم و زنگ زدم آژانس گفتم یه راننده آشنا بفرستن و بعدشم رفتم کارخونه و تا۳بعد از ظهر یه بند داشتم میدوییدم اینور اونور😥 تا دیگه بابا گفت خسته شدی برو خونه منم از خدا خواسته پاشدم وسایلمو جمع کردم و برگشتم خونه دیدم آترین و نورا نشستن پاسور بازی میکنن😲 منم یکم به شکمم رسیدم🍦🍰😋 و بعدش رفتم تو اتاقم داشتم تو وب میگشتم که دیدم آترین اس داد و نوشته بود آرمیلا عمه روشنا( مامان نورا) ترکیده😮😂 نوشتم وات مگه کپسول گازه🤣 که گفت نه خنگ آپاندیسش رو میگم الانم عملش کردن و به نورا هم چیزی نگو دیگه منم گرفتم خوابیدم و ساعت ۶ بود بیدار شدم که عمو سیاوش زنگید گفت سلام آرمیلا جان خوبی گفتم آره عمو و حال عمه رو پرسیدم که گفت بهتره فقط باید یکی دو روز بستری باشه و گفت اگه میتونی امشب بیا پیشش منم کاری نداشتم گفتم باشه میام دیگه رفتم پایین دیدم بابا هم اومده پریدم بغلش😚😙😗 که گفت اِاِاِدختر خل شدی گفتم نه علی جون گل شدم😑 بعدشم گفتم میخوام امشب برم پیش عمه که بابا گفت میدونه و عمو قبل از من به اون زنگ زده بوده بعدم گفت برو حاضر شو منم میام یه سر به روشنا بزنم دیگه رفتم آماده شدم و مسواک و شارژر و مودم و هدست و یدونه کتاب برداشتم😁 ریختم تو کوله و رفتم پایین دیدم بابا تازه وایستاده داره کراوات میبنده 👔منم با لباس بیرون نمیتونم بمونم تو خونه و کلافه میشم از همه خدافظی کردم و سوییچ رو از بابا گرفتم و ماشین رو بردم بیرون تا بابا بیاد😉 تازه کلی هم نصیحت کرد که وقتی من نیسگفتم پدر من از تو پارکینگ تا تو کوچه من کیو میتونم زیر بگیرم که خطرناک باشه🤔😃 دیگه رسیدیم بیمارستان و بابا زنگ زد به عمو و اتاق عمه رو پرسید که پیدا کردیم و رفتیم تو که دیدم عمه دراز کشیده رو تخت و عمو هم کنارش نشسته بود و دیگه رفتیم تو و بابا هم بعد از ۳۰ مین رفت و بعدش یه پرستار اومد تو و به عمو گفت آقای دکتر خانوم دکتر (اُلالا☺) تزریق دارن عمو هم گفت بدید به من و بعد از اینکه سینی آمپول ها که شامل سه عدد آمپول مزخرف بود 💉💉💉رو گرفت به اون خانوم پرستار گفت خیلی ممنون شما تشریف ببرید که ایشون رفتن و عمو هم به عمه گفت روشنا جان خانومی برگرد آمپول هاتو بزنم تموم بشه عمه هم گفت نه سیاوش توروخدا من الانم کلی درد دارم درد آمپول رو نمیتونم تحمل کنم 😣بعدشم زد زیر گریه که عمو آمپول ها رو گذاشت کنار و عمه رو بغل کرد گفت جانم گلم گریه نکن 😮منم هی نگاه میکردم کسی نیاد تو اتاق شرفمون بره کف پامون😂 که دیگه عمو یکم عمه رو آروم کرد و بعدشم به من گفت آرمیلا جان بیا کمک کن برگرده که عمه نمیتونست کاملا دمر بشه دردش میگرفت به خاطر همین به پهلو شد و نگهش داشتم و عمو آرووم پنبه کشید و سوزنو فرو کرد که گریه عمه دوباره شدت گرفت😢 داشتم آروم دلداریش میدادم که عمو آمپول رو کشید بیرو و تا اومد پنبه بکشه دوباره عمه دستشو گرفت و گفت نه سیاوش تو رو خدا 😔که عمو دستشو جدا کرد و گفت اِ نداشتیما بعدم پنبه کشیو و دوباره نیدل رو وارد کرد که عمه یه جیغ کشیو🙊 و تقریباً وسطاش بود که با گریه گفت تو رو جون نورا درآرش که منو عمو قربون صدقش رفتیم تا کشید بیرون و بعدی رو فرو کرد دیگه روشنا نای التماس کردن هم نداشت فقط آهسته داشت گریه میکرد 😢😭تا آمپول رو دراوورد و اومد برش گردونه که عمه گفت ولم کن اول اذیتم میکنی بعد میخوای کمکم کنی😔😡 که عمو ناراحت شد و رفت بیرون (نباید اینطوری میگفت حداقل جلوی من چون خود عمو هم ناراحت بود) کمک کردم درست بخوابه و بهش گفتم عمه جونم من خیلی کوچیک تر از اونی ام که اینو بخوام بگم ولی نباید اینو میگفتی خود عمو هم خیلی ناراحت بود عمه گفت وای آرمیلا یعنی خیلی ناراحت شد 🤔(نه از خوشی تو آسمونا بود😂)گفتم میتونی از دلش در بیاری گفت پس برو بهش بگو بیاد رفتم دیدم عمو تو کرویدور قدم میزنه بهش گفتم عمه کارت داره اونم رفت منم رفتم تو لابی بیمارستان با گوشیم ور میرفتم که عمو اومد پایین و گفت آرمیلا برو پیشش بعدم کلی تشکر کردو رفت دیگه منم رفتم پیش عمه اون شب هم اونجا موندم که خیلی بخش خلوت بود یعنی اصن نور رد میشد آدم میگرخید😞 منم که خوابم نمیبرد و تا میخواستم بخوابم عمم بیدارم میکرد😆 دیگه فرداش اومدم خونه و عمه روشنا هنوزم بیمارستانه 😆
پ.ن۱- دمتون بمب اتمی که این خاطرمو خوندین و شرمنده که طولانی شد😍
پ.ن۲- باز آمد بوی ماه مدرسه برای همه دانش آموزا و خودم آرزو میکنم یه سال تحصیلی داشته باشیم پر از نمره های ۲۰💙🤓 (برای دبستانی ها خیلی خوب😁)
ARMILA
QAZVIN

خاطره پریا جون


سلاااام به همه ی دوستان عزیزمم خوبین ؟؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ انشالله همیشه حال دلتون خوب باشه .... من اومدم با یه خاطره دیگه .... این خاطره مربوط به زمانی هستش که اول دبیرستان بودم اونموقع ها من خیلی درس خون بودم درس خوناااااا ...خودمو خفه میکردم با درس .... خرداد ماه بود و فکر میکنم 5 و 6 خرداد اگه اشتباه نکنم .... اون موقع عادت داشتم بعد از ظهرا ب بابام میرفتم باغمون و تا شب بابام اونجا مشغول میشد و منم درس میخوندم چند روری بود که خفیف سرماخوردگی داشتم داداشم فهمیده بود چند بار خواست معاینم کنه هر بار با یه بهونه ای از دستش در رفتم روزی بود که فرداش امتحان ریاضی داشتیم منم خیلی خونده بودم کامل مسلط بودم و داشتم اونروز دوره میکردم تو باغ بودم طبقه بالا بابام یه اتاق کوچیک چوبی درست کرده بود من اونجا درس میخوندم فکر کنم حدودای 5 6 بعد از ظهر بود که دوستم زنگ زد داشتم باهاش تلفنی صحبت میکردم راجب درس و ... ز پنجره هم نگاه میکردم پایینو... یه مدتی بود یه گربه اومده بود تو باغ بیرونم نمیرفت دیدمش ک بین درختا میگشت همون موقع چند تا کبوتر نشستن رو زمین داشتن نوک میزدن گربه هه پرید روشون همه شون پر زدن و رفتن گربه هه سریع دویید رفت ( نگو یکی شونو گرفته و برده بیشور ) منم یه خورده حرف زدم و قطع کردم گفتم برم پایین یه دوری بزنم و بیام رفتم پایین اونجایی که پرنده ها بودم دیدم پررر خون و قطره های خون ریخته بودن رو زمین خیلی حالم بد شد خیلیااااااااا ضد حال بود فهمیدم یکیشونو خورده اومدم بالا گریه میکردم خیلی ناراحت بودم من واسع خیلی چیزای بیخودی گریه ام میگیره تو اون وضع مامانم زنگ زد بهم بیچاره صدای منو شنیدکم مونده بود سکته کنه بهش گفتم و بعدش که قطع کرد زنگ زده بود به بابام یادمه بابام اومد و وقتی قیافه منو دید کلی خندید و میگفت این دیگه رسم طبیعته گریه نداره که .... من کلا انگار دلم گرفته بود نیم ساعت گریه کردم عمم اینا اومدن باغ شوهر عمم عممم و دخترعمه ام که دوسال ازم کوچیکتره و خیلی صیمیم با هم.... اومده بودن یه سر بزنن گفتن دارن میرن دور بزننن و خیبی اصرار کردن منم برم منم حوصله درس نداشتم دیگه قبول کردم وسایمو جمع کردم رفتیم کلی دیوونه بازی با ماشین میرفتیم اهنگ گذاشته بودیم با صدای بلند جیغ میزدیم و فیلممیگرفتیم و .... هر چهار تا شیشه ماشین پایینن بود باد مستفقیم میزد تو صورتمون من احساس سردرد بدی داشتم هی داشت بیشتر میشد یکی دو ساعتی گشتیم و 9 شب منو رسوندن خونه صورتم به خاطر گریه پف کرده بود وقتی رفتم خونه فقط مامان بابام بودن منم رنگم پریده بود ولی فقط گفتم سرم درد میکنه 2 تا قرص سرماخوردگی و استامینوفن خوردم و به زور خوابیدم نمیدونم چقدر بعدش بود که یادمه فقط صداها نمیتونتم از تب و سردرد شدید چشامو باز کنم فقط گریه میکردم و ناله میکردم و هذیون میگفتم مامانم پاشویه ام میکرد بابام گفت حاضر شین بریم بیمارستان اصلا داشتم میسوختم تو تب مامانم شنل و شالمو فقط به زور تنم کرد و دو تایی زیر بغلامو گرفتن من فقط میگفتم تروخدا ول کنین من صبح امتحان دارم بابام میگفت با این حالت میخوای بری امتحان ؟ بخار میشی تا صبح ..... از مامانم پرسیدم ساعت چنده گفت 1 و نیم من فقط توراه ناله میکردم و گریه واقعا چشمامباز نمیشد تو ماشین بابام زنگ زد به داداش پرهامم و گفت که دارن منو میارن بیمارستان اون موقع درسش تموم نشده بود هنوز ... وقتی رسیدیم بیمارستان فقط صدای داداش یادمه که با ترس به مامانم میگفت مامان این داره میسوزه که از کی اینطوریههههههه بعد سعی میکرد منو کمک کنه راه برم اما من اصلا نمیتونستم وایسم جدی داشتم میمردم از تب منو با ویلچر بردن تو اورژانس و خوابوندن رو تخت اصلا نمیتونستم چشامو باز کنم سرم داشت میترکید از گریه دکتر اومد اینم یکی از استادای داداشم بود بعد از سلام و معرفی منو معاینه کرد گفت بدنش پر از عفونت و چرکه متاسفانه گفت موقع امتحاناته نمیتونم بستریش کنم بابام گفت صبح امتحان دارم دکتر گفت گواهی مینویسم با این حالش نمیتونه بره ولی من عمرا قبول میکردم بعدش یه چیزاییی سریع نوشت و رفت گفت میام سر میزنم بهش نمیدونم چقدر گذشته بود چننددقیقه یه پرستاره اومد تو یه دختر جوون بود به داداشم گفت اقای دکتر سرم و امپول دارن داداشم گفت اول تزریق شو انجام بدین لطفا بعد پرستاره شروع کرد به اماده کردن چند تا امپول که رو میز چرخ داره بود مامانم و داداشم بالاسرم بودن داداشم منو صدا میزد و میگفت پریا عزیزم برگرد امپول داری من دیگه نا نداشتم حتی دیگه ناله هم نمیکردم داداشم خودش منو برگردوند مامانم آماده ام کرد داداشم خم شد دم گوش من گفت خواهری آبرو داری کنیا باشهههه؟ بعد صورتمو بوسید و دستش رو میکشید تو موهام با دست دیگه اش هم دست منو گرفته بود پرس

تاره اومد پیشم وایستاد سمت راستم خنکی پتبه رو حس کردم ( اونقدر بدنم درد داشت دوست داشتم نزده های های گریه کنما ولی نمیشد اینو بگم که من تا حالا به غیر از بچگیم نشده که موقع امپول زدن کسی بهم گرریه کنم حتی صدامم در نمیاد مگر اینکه تو خونه و داداشام بزنن من خیلی خجالتیم حتی پیش داداشام اول خیلی معذب بودم بعدش دیگه نه ) پنبه کشید نیدلو فرو کرد شروع کرد به تزریق دردش تو کل پام پیچید بکر کنم پنادر بود دست داداشوفشار دادم با همه زوری که داشتم اونم فقط موهامو ناز میکرد وای که چقدر دردش زیاد بود داشتم میمردم نفهمیدم کی تموم شد کشید بیرون پنبه گذاشت جاش به مامانم گفت پنبه رو نگه داره سمت دیگه ام رو پنبه کشید و دومی رو زد داشت تزریق میکرد بابامم اومد تو اتاق خیلی سخت بود با اونهمه درد به زور خودمو نگه داشته بودم خیلی درد داشت فقط محکم دست داداش پرهامو فشار میدادم و دست دیگه ام مشت بود این یکی هم با کلی بدبختی تموم شد با فاصله تر از امپول قبلیه پنبه کشید گفت آخریه و زد حین تزریق گفت خواهرتون چقدر شجاعن اقای دکتر داداشم خندید و چشمک بهم زد گفت بعلهههه اینجوریاست دیگه چشامو از درد فشار میدادم تا تموم شد کشید بیرو گفت یه خورده استراحت کنن میام سرم رو وصل میکنم بعد گفت شیاف داره خودتون میزارید مامانم گفت خودش میزاره اونم از داروهام جدا کرد و داد به مامانم و رفت بیرون داداشم خم شد سرمو بوسید قربون آبجی شجاع خوشگلم برم آفرین عزیزدلم منم که دیگه مطمین بودم پرستاره رفته اشکام ریخت رو صورتم داداشم گفت عههه پریا همین الا ازت تعریف کردم اشکامو پاک کرد گریه نکن عزیزداداش تقصیر خودته هاااا حالت بد شد چقدر بهت گفتم پریا بیا معاینت کنم فرار کردی ایننم شد نتیجه اش الان دیگه زدی تموم شد دیگه استراحت کن حالت خوب شه باشه؟ مامانم گفت برین بیرون یه لحظه بابا و داداش رفتن بیرون مامانم برام شیاف گذاشت و برگشتم رو کمر خودبیدم دوباره اومدن تو پرستاره دوباره اومد سرنگ خالی و گارو دستش بود گفت دکتر نوشتن ازمایش بدید خداااا همینو کم داشتم فقط داداش اومد کنارم دستمو گرفت استین مانتومو زد بالا پرستاره اومد خون بگیره نمیتوست رگ پیدا کنه هی میزد رو دستم یه جا پنبه کشید چشمامو بستم که نبیبنم فرو رفتن سوزن تو دستم بدجوری سوزوند لبمو گاز گرفتم چشمامو باز کردم سرنگ رو تا اخرش خون کشید و پنبه گذاشت و کشید بیرون و ریخت تو ظرفای مخصوصش و برد بیرون داداشم پنبه رو فشاز میداد رو دستم اونقدر مظلوم بودم داداشم تعجب کرده بود چرا صدام در نمییاد از من بعید بود اونهمه تحمل ..... دوبراه اومد تو و میخواست سرم بزنه خیلی استرس داشتم نتونه رگ پیدا کنه دستمو سوراخ سوراخ کنه ولی همون دفعه اول که زد تو رگ بود و سرمو وصل کرد بعدم سه تا امپول ریخت تو سرم من خوابم برد بیدار شدم مامان بابام بالا سرم بودن نگاه ساعت کردم 3 و نیم شب بود سرمو نگاه کردم حالم بهتر بود سرمم داشت تموم میشد مامانم گفت بعدش باید برم ازمایش( دیگه خودتون میدونید ازماش چی) فقط می گفتم کی میریم خونه داداشم اومد تو اتاق گفت به به بیدار شدی خوابالو اومد نزدیک دستشو ءذاشت رو پیشونیم گفت حالت بهتره عزیزم سرمو تکون دادم با خنده گفت زبونتو موش خورده ؟ مامان بابام میخندیدن داداشم پرستار صدا کرد اومد سرم رو در اورد ( راستی یادم رفت بگم داداش پویا 3 روز بود رفته بود شهر دیگه برای دیدن یکی از دوستاش و فردا قرار بود بیاد) سرمو در اورد گفت میره دکترو صدا کنه تا اومدن دکتر منم رفتم ازمایش دوباره برگشتم رو تخت دکتر اومد گفت بهتر شدیا گفتم بله ممنون معایننم کرد به پرستاره گفت تو سرمش چیزایی که گفتم زدی گفت بله و اسم اون سه تا امپولو گفت دکترم عصبانی شد که پس سفتریاکسون چی گفته بودم بهت کلی دعوا کردش که همه تون حواس پرتین و .... گفت دیگه چاره ای نیست یه سفتریاکسون عضلانی بزنید حتما باید تزریق شه بعدم تاکید کرد بقیه داردها و سر وقت استفاده کنم و رفت پرستاره رفت سفریاکسون بیاره ( من تا اونموقع نزده بودم هیچ تصوری از دردش نداشتم) داداشم گفت فقط یه امپوله اونم بزن برین باشه عزیزم ؟ پرستاره اومد تو امپوله دستش بود با دیدن اون سرنگ بزرگ پر مواد فهمیدم که امپول دردناکیه داداشم گفت دراز بکش عزیزم دستمو گرفت منو خوابوند سمت چپ شلوارمو داد پایین پرستاره اومد بالا سرم تو دلم کلی فحشش دادم بنده خدا رو .... شلوارمو کشید پایینتر و پنبه کشید داداشم محکم دست منو گرفت گفت یه خورده درد میگیره عزیزدلم اروم باش و نفس عمیق بکش تا تمو بشه پرستاره هم تایید کرد و نیدلو فرو کرد از همون اولش حس کردم رفت تو استخونم محکم دست داداشو فشار دادم گفت ارووووم چیزی نیست شروع کرد به تزریق وایی که چقدر درد داش واقعا حس میکردم

پ

ام داره قطع میشه دردش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد داداشم میدونستم گفت پریا نفس عمیق بکش عزیزم الان تمو میشه سرمو محکم فشار میدادم با به بالش داداشم دستمو محکم گرفته بود دیگه صبرم تمو شده گفتم چرا تموم نمیشهه؟😢 پرستاره و داداشم گفتن الان تموم میشه واقعا جونم در رفت تا تموم شد اصلا نفهمیدم کی درش اورد و پنبه گذاشت بعدش و رفت بیرون واقعا دوست داشتم تک تک موهای پرستاره رو بکنم داداشم خواست جا امپولمو ماساژ بده تا دست زد گریه ام گرفت گفتم نههه اونم پنبه رو گذاشت لباسمو درست کرد بوسم کرد عزیزززززم الهی فدات شم میدونم خیلی درد داشت منم دیگه گریه میکرردم اصلا پامو نمیتونستم تکون بدم داغون بود داداشم 10 دقیقه فقط قربون صدقه ام میرفت تا اروم تر شدم کمک کرد پا شدم گفت صبح خودش میاد خونه منو میبره اگه حالم بهتر بود ولی من گفتم اگه رو به موتم باشم میرم تا رفتم خونه و بخوابیم شد 4 و نیم .... امتحانم ساعت 10 صبح بود داداشم 8 اوده بود خونه قبل ساعت 9 منو صدا کرد بیدارم کرد گفت بهتری عزیزدلم ؟ میتونی بری امتحان ؟ گفتم اره رفتم صبحونه خوردیم سر صبحونه به داداشم گفتم با آژانس میرم نیاز نیست بیاییولی گفت خودش میبره و میارتم رفتم تو اتاقم حاضر بشم لباس مدرسه مو پوشیدم داداشم در زد گفتم بفرمایین اومد تو گفت پریا جانم 2 تا امپول داری بخواب بزنم بریم بغض کردم گفتم داداااااش نههههه من که همینن چند ساعت پیش امپول زدم گفت لازمه عزیزم چونه نزن نمیبینی چقدر حالت بده ؟ گفتم الان میخوام برم امتحان به خداپام ددد میکنه برمم بیام بزن دیگه گفت نه دیگه الان بزنم که با خیال راحت بریم گفتم دادااااش😭نزدیک بود گریه ام بگیره گفت جاااان داداش عزیزدلم فقط 2 تاست زود تموم میشه هر چی گفتم بعدا میزنم گفت نمیشه رفت بیاره نشستم رو تخت داداشم اومد یه امپول کوچولو اماده دستش بود و یه پنادر و سرنگ که اماده نشده بود تا دیدم گفتم نهههه داداش نمیتونم تحمل کنم به خدا پام درد میکنه😭😭😭 گفت میتونی ....باید بزنی خوشگلم بدنت پر از عفونت شده شروع کرد به اماده کردن گفت دراز بکش عزیزدلم دیر میشه با نا رضایتیی مانتومو در اوردم دراز کشیدم اونموقع ها هنوز موقع امپول از داداشم خیلی خجالت میکشیدم با بغض نگاهش میکردم داشت امپولو اماده میکرر متوجه شد کامل برگشت که من نبینم اماده اش کرد با اون یکی امپوله و پنبه اومد بالا سرم گفت عزیزداداش سفت نکنی خودتو باشه؟ هیچی نگفتم زدم زیر گریه گگفت گریه نکن عزیزدل من هنوز نزدم که فدات شم امپولا رو گذاشت کنار اماده ام کرد گفت همکاری کنی زودی تموم میشه پنبه کشید پامو یکم سفت کردم گفت نچ .... پریااااا اذیت میشی خواهری نفس عمیق بکش چیزی نیست که با دستش ضربه میزد رو پام نفس عمیق کشیدم به زور .... دوباره پنره کشید با دستش توده عضلانی درست کرد و زد گفتم اوییییی گفت جوونم عزیزم نفس عمیییق دردش زیاد بود گفتم دادااااش ببسه درش بیار اونم فقط میگفت تحمل کن گلم الانه تموم میشه ها ا یه کوچولو تحمل کن منم دیگه بیخیال التماس فقط گریه میکررم تا تموم شد درش اورد و پنبه گذاشت جاش سمت دیگه پنبه کشید گگفت خودتو شل کن عزیزدلم چرا میترسی اخه این درد نداره ببین چقدر کوچولوعه یه خورده شل کردم زد و زود تزریق کرد دردش یک سوم قبلی بود گفت جانم جانم تموم شد نفسم ابجی کوچولوم گریه نکن دیگه ... چند دقیقه همونجور دارز بودم رو تخت داداشم لباسمو درست کرد رفت دستاشو شست اومد یه لیوان شیر عسل داد بهم به زور خوردم و دوباره مانتومو پوشیدم رفتیم تو راه ترافیک بود 10 دقیقه مونده به امتحان سیدیم من ماسک زده بودم رفتیم دفتر مدرسه مدیرمون اونجا بود و معلم ریاضیم داداشم گواهی رو بهشون نشون داد و گفت که من بدجور مریض شدم معلمم گفت پریا زرنگ ترین شاگرد کلاسه مشکبی نداره بعدا بیاد امتحان بده ولی قبول نکردم گفتم میخوام امتحان بدم مدیرم کلی ازم تعریف کرد هم از درسم هم انضباط (خودشیفته هم خودتونین .خخخخ...)منم تو دلم کلی خوشحال بودم خلاصه که با پای لنگ رفتم سر جلسه داداشم گفت همون دوربر میمونه امتحانمو خیلی خوب دادم 19.75 شده بودم بعدش که برگشتیم خونه داداش پویام رسیده بود با دیدنش خیلی ذوق کرردم دویدمم بغلش کردم سرمو بوسید گفت باز که تو مریض شدی ابجی کوچیکه از امتحانم پرسید ک گفتم عالی بود اونم کلی تشویقم کرد مامانم داشت وسایل حاضر میکرد گفتم چه خبره گفت مادر اقای اشتری(همکار سابق بابام) فووت شده ما باید بریم اونجا گفتم شب میایین گفت فکر نمیکنم چون اگه تا عصر مراسم باشه به شب میخوریم تا شهر اونا حدود یا5 4 ساعت راه بود به مامانم گفتم منو تو این حال میزاری میری😭 گفت مجبورم مامان جان زشته اگه نریم گفتم باشه رفتم اتاقم لباسامو عوض کردم

برگش

تم پیششون داداشا با هم صحبت میکردن بابامم رسیده بود مامانم متوجه شده بود من نمخوام بره موقع رفتن صورتمو بوسید به داداشا گفت دختر منو اذیت نکینااااا بفهمم با من طرفین اونا هم میگفتین ما تسلیم و میخندبدن بابامم کلی سفارش کرد که مواظب خودم باشم و رفتن ... بعد رفتنشون به داداشا گفتم من فردا امتحان امادگی دارم نمیخونم کامل بلدم و میرمم بخوابم ناهارم میل ندارم رفتم تا نزدیکای عصر خوابیدم با صدای داداش پرهام که صدام میکرد بیدار شدم خیس عرق بددم داداشم گفت بیدار شو لباساتو عوض کن عزیزم تبت زیاد شده دوباره بلند شدم خیسس عرق بودماااااا ب داداشم گفتم سرمم درد میکنه گفت لباساتو زود عوض کن رفت بیرون لباسامو عوض کررم لباس کثیفامو بردم گذاشتم تو لباسشویی داداش پویا داشت تلویزیون میدید با دیدنم لبخند زد ساعت خواب خوابااالوووو داداش پرهام از اشپزخونه گففت پریا سرت چقدر درد میکنه؟ با عجز گففتم زیاد 😢 گفت بیا داروهاتو بخور وقتش بود اومدم بیدارت کنم دیدم دری میسوزی رفتم اشپزخونه داروهارو داد دستم یه لیوان اب پر کردم قرصاو خوردم گفت برا ناهر هر چیصدات کردبم بیدار نشدی بشین یه خورده غذا بخور گفتم میل ندارم اخم کرد گفت عههههه گفتم چشممممم میخورم . حالم خوب نبود همش شر شر عرق میرفت از سرم یه خورده غذا خوردم داداش پرهام صدام کرد گفت پریاااا غذاتو خوردی یه دقیقه بیا رفتم اتاقش دیدم نیست گفتم کوشی داداش گفت تو اتاق توام ترسیدم برم تو اتاق گفتم داداش من امپول نمیزنماااااااا دیگه حالم خوب شد .... گفت پریا بیا کارت دارم گفتم تروخدااا دیگه بسمه گفت ای بابا مگه من گفتم امپول بزن بیا اخه .... داداش پویا گفت پریا زشته عزیزم برو ببین چیکار داره داداش رفتم تو اتاقم داداش پرهام نشسته بود رو تخت با ترس رفتم گفتم بله گفت بیا بشین عزیزم کاریت ندارم که خیالم راحت شد که امپول در کار نیس نشستم گفتم بله دست گذاشت رو پیشونیم گفت نیچ.... تبت پایین نمیدد بعد چپ چپ نگاهم کرد گفت همش از بی توجهیته هااااا سرمو انداختم پایین گفت سرت درد میکنه هنوز ؟ سر تکون دادم یه خورده من من کررد یهو گفت باید شیاف بزاری ( انتظار هررررررر چیزی رو داشتم غیر ازن ؟) چشام گرد شد نگاههش کردم گفت خودت میتونی بزاری ؟ ( خیلی بد بود فکر کنم گونه هام سرخ شده بود از خجالت ) به زور گفتم ..... من .... نمیخوام داداشم با جدیت گفت دل بخواهیی نیستش که داروعه باید بزاری گفتم نه😭 داداشم گفت تبت پایین نمیاد تنها راهه گفتم نه تروخدا داداش قرص بده میخورم گفت با قزص نیست که ...... گفتم داداش نه هر چی اامپول بدی میزنم شییاف نه😭 اشکم در اومد خیلی معذب بودم داداشم متوجه شده بود دست کشید رو سرم گفت همه چی که با امپول حل نمیشه گلم برات لازمه اگه نه دکتر نمینوشت ک گفتم نه😭 تروخ ا😭 نمیخوام😭 سرم درد نمیکنه😭 دیگه خوب شدم😭 داداشم خندش گرفت گفت معلومه خوبی ...... گفتم داداششش برو بیرون تروخدا میخوام بخوابم😭 گفت باید بزاری پریا برگرد رو شکم بهوابخودش از کیسه داروها یه شیاف برداش گفت نشستی که من دیگه گریه ام شدید تز شد گفتم نههههههه دادااااش😭😭😭😭😭 همون لحظظه مامانم زنگ زد رو گوشیم برداشتم الو مامامااااااان😭😭😭😭😭داداشم از اتاق رفت بیرون گفتم مامان تروخدا زنگ بین فه داداش یه چیزق بگو😭😭😭 گفت چیشده گفتم بهش گفتم مامان تروخدا😭من روم نمیییشه😭خجالت میکشم😭 گفت خجالت نداره دختر گلم داداشته دکتره اصلا اشکالی نداره گفتم نهههههههه😭 داداشم اومد تو مامانم گفت داداش پیشته؟ گفتم اره گفت گوشی رو بده لهش داداشم گوشی رو گرفت مامانم بهش میگفت که نمیشه به جاش با قرصی امپول چیزی حل کنه داداشم گفت مادر من هر دقیقه که نمیتونم امپول بزنم بهش بعد همونجور که داشت حرف ممیزد از اتاقم رفت بزرون منم پاشدم درو قفل کردم 5 دقیقه بعد داداشم اومد پریاااا درو چرا قفل کردی این کارا چیه الکی مامانو نگران کردی درو باز کن ببیننم 😡گفتم داداش من نمیزارم برو تروخدا😭😭😭😭گفتم درو بار کن میگم .... دید من ج نمیدم گفت باز میکنی یا بشکنمن درو😡 پا شدم درو باز کردم منم ترسیدم ..... پا شدم درو باز کردم داداشم اومد تو اتاق میخواست سرم داد بزنه ولی دید من واقعا هم ترسیدم هم معذبم اروم بعلم کرد سرمو چسبوند به سینه اش نشوندم رو تخت میگفت گریه نکن مانم کاری ندارم که پریا گفتم نمیخوام بزارم😭 گفت ببین چقدر حالت بده همش یک دقیقه است .... بعد خودش ادامه دادا عزیززززم من داداشتم من دکترم خجالت نداره ادم از داداشششم مگه خجالت میکشه ؟ داداش پویا هم اومده بود تو اتاق داداش پدرهام 5 دقیقه همومنجور منو گرفته بود بغلش و میگفت گریه نکنم گفت بخواب عزیزم زودی میزارم 1 دقیقه هم طول نمیکشه گفتم نه😭😭😭😭(واقعا خجالت میکشیدم دست خودم نبود

) گفت

بخواب سعی کرد بخوابونتم مقاومت کردم گففت پریااااااااا😡 داداش پویا اومد کنارم گفت پریااا بخواب عزیزم ببین چقدر تب داری گفتم داداش تروخداااااا تو یه چیزی بگو 😭😭😭😭😭 گفت خجالت نداره عزیزدلم ادم که از داداششش خجالت نمیکشه قشنگ با اعمال زور منو خوابوندن داداش پرهام دستکش پوشید گفت پریا اینهمه گریه زاری واسه چیه یا لحظه اس به خدا داداش پویا میخواست لباسمو بده پایین دستمو انداختم نزاشتم دستامو گرفت گفت عهههههه پریاااا 😳😡😡😳 گفتم نمیخوام😭 زشته😭 روم نمیشه😭 داداش پرهام گفت زشت اینه که دو تا دکتر تو خونه ام و تو دتری اینجوری میسوزی ..... من فقط گریه میکردم داداش پویا به زور به پهلو کرد منو داداش پرهام نشست کنار تخت شیافه دستش بود داداش پویا دو تا دست منو گرفته بود انگار دزد سر گردنه رو گرفته داداش پرهام به شوخی رو به دادش پویا گفت تو روتو بکن اونور داداش پویا خندش گرفت دوتا دست من تو دستاش بود پشت به من وایسات که مثلا من راحت باشم داداش پرهام شلوارمو کامل کشید پایین میخواستم دوباره مقاومت کنم ولی داداش پویا محکم تر دساامو گرفت وای خدا میاونه چقدر خجالت کشیدم بدترین لحطه زندگیم بود داداش پرهام شیاقو از کاورش در اورد گفت پریا پاتو جمع کن تو شکمت پاتو ببر به سمت بالا من انگار اصلل نمیشنیدم خودش پامو از زانو خم کرد بالا و خواست شیافو بزاره ولی من از خجالت سفت سفت بودم گفت پریا شل کن خودتو عطزیزم شل کن بزارمش زود تموم بشه گفتم نمیتونم😭گفت چند تا نفس عمیق بکش تو 2 میش بودم که شیافو گذاشت گفت تموم داداش پویا دستمو ول کرد داداش پرهام لبباسموو داد بالا گفت هیشششششششش تموم شده دیگه گریه نکن گریه نداره که ..... داداش پویا برگشت بوسم کرد اشکامو پاک کرد گفت این همه اشک از کجا میاری تو چیزی نگفتم قهر بودم داداش پرهامم دسااشو شست برام یه لیوان اب اورد گفت دیگه گریه بسه خفه شدی فدات شم بیا اینو بخور پاشو ییکم درس یبخون نمیشه که نخونده یبری سر جلسسه ... یه ذره گذشت تا اروم شددم واقعا سردردم بهتر شد با اون شیافه 2 ساعت درس خوندم بعد خوابم برد داداش پپرهاممم رفت بیمارستان ..... صبحش قبل از اینکه برم مدرسه ااداشم اد خونه دوباره 2 تا امپول بهم زد😭😭😭😭😭😭 بعدم منو رسوند مدرسه دیگه با چشای اشکی رفتم سر جلسه ..... ولی حالم خیلی بهتر بود .... فرداشم دو ته امپول زدم و دیگه خوب خوب شدم ..... اینم از این خاطره . امیدوارم که خوشتون بیاد منتظر نظرات قشنگتون هستم امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشییییید دوستتتون دارم❤️❤️❤️❤️❤️

خاطره رویا جون

خاطره رویا جون

💛به نام خدایم❤
سلام خدمت همگی شما عزیزانم 
امیدوارم عزاداریهاتون قبل باشه
واین خاطره مربوط به دیشب والان ساعت7:37 که دارم تایپش میکنم 
داشتم اماده میشدم که برم هیئت حالم بد بود ولی دوست داشتم از خونه بزنم بیرون نمیدونم چطوری مانتو شالمو وچادرمو سرم کردم 
من چادرخیلی دوس دارم اول نداشتم ولی حالا چند وقت که اصلا از سرم نگذاشتمش ویه چند وقتیه که متوجه زیبایی چادر شدم 
ممنونم از کسی که به خاطرش چادری شدم 
خلاصه رفتم هیئت منو اجی ویه چند نفر از همسایگان قدیمی مامان 
داشتند با هم صحبت میکردند وقتی اسم رویا رو میشنیدم فقط سرم را تکان میدادم والا هواسم به اونا نبود 
رها دستمو گرفت وگفت رویا صبر کن باز رنگت این چند شب پیش شده 
نه ابجی رها خوبم خیالت راهت محیا واوا هم با مهدی رفته بودن قسمت جلو که اقایون بودند شب وقتی تو خیابون خلوت جمعیت سینه زنی سینه میزدند یه آرامش خواص داشتم ولی درد دستم کلافم کرده بود خیلی درد داشتم 
با اینکه پماد مسکن زدم ولی تا ثیر نداشت شاید کمیه یه ربی بود هیئت سینه زنی راه افتاده بود 
که حال بد خودمو متوجه شدم ویه دفعه چشام سیاهی رفت 
نفسم کند شد وافتادم داخل جمعیت ویه لحظه صدای رهای بیچاره رو شنیدم که گفت رووووووویا ابجی خوشکلم چشماتو وا کن 
دیگه نفهمیدم چی شد یه موعه دیدم روتختم تو اورژانس همون اورژانس چند شب پیش اونجا بودم
فقط تختش جا به جا شده بود مهدی واوا وشوهرشم بودند 
بچه ها هم مهدی به داداش رضا سپرده بود دکتر اومد بالا سرم همون دکتر اون شب بود بهم گفت دخترم باز شوک عصبی باز تپشقلب خوب اگه مراسم عزاداری اذیت میشی نرو 

گفت تو با این وضعیت قلبت تپش قلب برات خوب نیست من نگرانتونم 
ولی رویا فط اشک از گوشه چشماش سرازیر میشد 
واصلا هم به فکر خودش نبود اون رویایی که اشکاشو از همه قایم میکرد مگه چی میشد که دیگران ببینند غیر خواهرش 
ولی حالا اون همه افرادی که تو اورژانس بودند دیدند رویا خیلی تند دل میزد دل میزدو گریه میکرد ابجی رها منو بغلم کرد تو اغوشش یه ارامش خواصی بود به اغوشش نیاز داشتم گریه هام ادامه دار بود 
تورو خدا رویا اروم باش واصلا هم مراعات خودتو نکن دختر به وااله 
بسه گناه داری خسته نشدی ببین هستی ولی انگار نیستی 
خوب رویا اگه هر مشکلی داری بگو ولی رویا ی خنگول 
اصلا حرف حالیش نبود وگفت ابجی خوبم ارهمعلومه این منم که زیر سرمم واین منم که فشارم افتاده 
نمیدونم دکتر فللا وضعیت قلبم وفشارم را چک کرده بود ولی اومد قلبم را چک کرد معاینه کرد گفت هنوز قلبت تند میزنه فشارمو گرفت هنوز پایین بودورفت یه امپول اورد وپنبه کشید وفرو کردتو دلم به دکتر گفتم بسه چقدر 
انقد از این امپولا خوردم که دیگه تا ثیری نداره
ورویایی ه انقد از امپول میترسید حالا واسش شده بود عادت 
یه موقعه دیدم بابا با حال پریشون اومد من از پدرم خیلی شرمم می اومد که به خاطر دختر گستاخش که همش به فکر خودش واصلا مراعات دیگران رونمی کنه هیئت ترک کرده بود اومده بود پیشم 
گفت رویا جانم خوبی عزیزم دختر مهربونم 
منم گفتم بله بابا شما برین همه شما برین الانم کمی دیگه خوب میشم میام 
به زور مهدی روفرستادم وباباوابجی رها بیچاره موند پیشم
وقتی بابا داشت میرفت رویا قول بده خوب شی منم 👍
دوباره دکتر اومد چکم کرد وگفت کی تپش قلبت پاین کمی 
از دفعه قبل کمی بهتر شدی وفشارمم بالا امده بو کمی 
منو رها موندیم وگفتم رها تو با این وضعیت یه تخت خالیه 
برو روش دراز بکش دکتر هم به رها گفت. اون تخت خالیه برو روش دراز بکش
گفتم رها ممنونم مرسی رها گفت رویا به خدا خسته نشدی 
مامانو ببین تو نصف عمرت اینجا بودی خودتم خوب میدونی تو هم چند وقتدیگه این مامان میشی منم خورد بودم خودم رو رهای بیچاره خالی کردم....رها جان منم میدونم تو هم میدونی رویا دیگه درس بشو نیست 
مراعاتمو نکن مگه من خسته نشدم هر چهار پنج ماه یه بار ازمایش 
اینجا هم بماند ابجی من نزدیک 13 ساله این دردو دارم میکشم 
واینم میدونم که قسمتم بوده خوب تو بگو چکا کنم 
واینم میدونم که بادمجان بم افت نداره ...رها اره معلومه دختر دکترت گفت اگه زود نمیرسید.......
منم با خنده گفتم ابی الان مهمه که هستم 
میخواستم ارومش کنم از بس به این بیمارستان میام همه منو میشناسند 
وزودم باهام دوست میشند فک کنم از ظاهر مهربونمه هم مهربون هم زیبا 
اخه من از خودم تعریف نکنم کی باید تعریف کنه 😎😎
دکتر کلی باهام صحبت کرد دخترم حیف تو نیست 
اون جاهایی که حالتو بد میکنه نرو واگه هم رفتی ترک کن 
واصع دارم میگم وبار ها هم گفتم تپپپپش قلب برای شما خوب نیست 
وتأکید کرد دختتترم تپش قلب برا شما خوب نیست 
وهمچنین فشار عصبی ودرد دستتم از فشار عصبیه 
وگتم دکتر سعیمو میکنم 
مهدی وبابا اومدند ولی دکتر صداشون کرد با هاشون صحبت کرد قیافه هاشون دربو داغون بود مشخص بود
ووقتی هم اومدن پیشم لبخن رو رباشونبود مصلا انگار رویا هیچی نفهمیده من اصلا به روم نیاوردم ونه اونا بیچاره بابا دلم واسش میسوزه اخه از وقتی رویا مریض شده 
اونم پا به پای مریضی رویا شکسته میشه گریه میکنه اما به دور از چشم رویا اخه میدونه وقتی رویا ببینهنمیتونهدجلو اشکاشو گیره 
اما بابایی رویا توروچند بار دیده گریه هاتو چند بار دیده 
دوست دارم بابایی بابایی باید این 13 سال برات عادی شده باشه 
واینم دون واسه رویا عادی شده بچه ها حالم خیلی بده اشکامو نمیتونم نگه داذم واسه رویا دعا کنید واسه بچه هاش 
منو ببخشید یه لحظه رو واقعا احساساتی شدم منو ببخشید رویا رو ببخشید 
خلاصه مهدی رف حسابداری ووقتی میرفتیم پرسترها خیلی منو دوس دارن اخه هروقط بستری میشم اونجام جام اون بیمارستان 
رویا خانم لطفا خدا کنه دیگه بر نگردین منم گفتم خیالتون راحت 
رویا تا اخر زندگیش اینجاس ویه لبخندی زدموخداحافظی کردم ورفتیم بیرون
امیدوارم خوب تایپ کرده باشم 
بچه ها از وقتی رویا این وبو پیدا کرده 
خیلی خوشهال امیدوارم هیچکی اینه رویا 
مریض نباشه هیچکی اینه رویا تپش قلب نداشته باشه 
اهایی داداشم دیگه همه وب منو داداشمو میشناسند 
منو ببخش به خاطر همه بدیی هام 
واینم بدون من هیچ منظوری نداشتم خودتم خوب میدونی 
رویا رو تنها نذار وقتی بهت احتیاج داشت باش 
شاید فردایی واسش نباشه 
واینم بدون خیلی دوست داره این رویا 🍏🍏
رویا

💛خدایایاریم کن اگر چیزی شکستم دل نباشد 
❤دل مرنجان که زهر دل به خدا راهیست
هرکه را هرچی به کف نیست به دل احی است 
ممنونتونم 
🍏ارادتمند شما رویا

خاطره باوران جون

خاطره باوران جون

به نام خدایی که همیشه حضورشو حس کردم
سلام به همه اعضای وب یا به قول مهدیه جون سلام به روی ماهتون، من باوران هستم سیزده سالمه و عاشق نقاشی و موسیقی و همه خانوادمو تو زلزله کرمانشاه از دست دادم ولی یه زن و شوهر مهربون منو به فرزندخواندگی قبول کردن که عاشقشونم. این خاطره من برای شاید یک ماه پیشه درست یادم نیست من چند روزی بود که حالم اصلا خوب نبود چون مهدیه جون تو بیمارستان بود و من خیلی دلم براش تنگ شده بود آخه مهدیه جون خیلی خیلی مهربونه و همیشه وقتی بغلم میکنه غصه هامو فراموش میکنم و عموشهاب وقتی سرمو میبوسه حس میکنم یه تکیه گاه قوی دارم ، من گوشم خیلی درد میکرد و گلوم یکم میسوخت ولی عمو هرچی بهم میگفت معاینم کنه من اصلا دلم نمیخواست و همش فکر مهدیه جون بودم ، یه روزی که تو خونه بودم عمو اومد گفت بهم دخترم آماده شو بریم بگردیم منم یکم خجالت میکشم ازشون و رفتم لباس عوض کردم و با عموجون رفتیم اولکافی شاپ و قهوه و کیک خوردیم بعد رفتیم شهر بازی که ایشون هر چی من دلم میخواست اجازه داد سوار بشم خیلی خوش گذشت آخه من تا اون موقع شهربازی نرفته بودم و خب تجربه جدیدی بود چون با افتخار من روستازادم ، بعد عمو بهم گفت که حال مهدیه جون خوب میشه فقط ما باید با روحیه کنارش باشیم و یکم باهام حرف زدیم و رفتیم خونه و من گوشم خیلی درد میکرد عمو کنارم نشست گفت دخترم میزاره گوششو ببینم منم خجالت کشیدم و آروم گفتم چشم و عمو با وسایلش اول گلو گوشمو معاینه کرد بعد دستشو رو گلوم گذاشت و آب دهنمو قورت دادم و قفسه سینمو معاینه کرد و بعد بهم یه دونه قرص داد و منم خیلی میترسیدم بهم آمپول بزنه آخه خییییلیییی خجالت میکشیدم ولی یه دفعه دیدم دو تا سورنگ دست عمو داره با لبخند میاد کنارم گفت عزیزم دوتا آمپول کوچولو بزنم که حالت خوب بشه گفتم عمو من خوب میشم لطفا آمپول نزنید گفت دخترم همه سعیمو میکنم زیاد اذیت نشی حالا دراز بکش. منم خیلی آروم دراز کشیدم و یکم شلوارمو پایین دادم ولی داشت گریم میگرفت چون واقعا هم خجالت میکشیدم و هم میترسیدم سخته دیگه!!!عمو اومد یکم بیشتر شلوارمو پایین داد که گریم گرفت و سرمو بین دستام قایم کرد و عرق کردم و پنبه کشیدن و با بسم الله فرو کرد و خیلی درد داشت دیگه گریم اوج گرفته بود انگار همه غصه ها تو دلم جمع شده بود ولی تموم نمیشد گفتم آیییی عمو جون درد دارم خواهش میکنم درش بیارین عمو میگفت دختر نازم تحمل کن قول میدم تموم بشه و زود درش آورد و یکم جاشو مالید و برام آب آوردن ولی گریم بند نمیومد و عمو گفت اینو نمیزنم عزیزم گریه نکن که زنگ خونه به صدا در اومد و اهورا اومد و یکم حرف زدیم و گفتم داداشی میای یه قطعه بزنیم گفت آره عزیزم و رفت ساز آورد و قطعه نازنین مریم رو زدیم که حالمو خوب کرد ، من یه داداش مهربون دیگه دارم که اسمش اهوراست خیلی دلتنگتم داداش ، داداشم خیلی خوبه با تمام خستگی هاش همیشه هوامو داره و خیلی باهاش راحتم.عمو گفت میخوای بریم پیش مهدیه وای باورتون نمیشه خیلی خوشحال شدم و بدو بدو لباس پوشیدم و اهورا رفت دانشگاه و منو عمو رفتیم بیمارستان و من وقتی مهدیه جون رو دیدم محکم بغلش کردم و بوسیدمش ، مهدیه جون خیلی زیاد آرامش داره و واقعا حس خوبی بهم میده مثل یه مادربا من رفتار میکنه، مهدیه جون بهم گفت میزاری شهاب یه آمپول کوچولو بهت بزنه حالت خوب بشه من بغض کردم ولی اینقدر با مهربونی گفت که فقط گفتم چشم و مهدیه جون گفت بیا کنار خودم دراز بکش و یکم رفت اون ور تر و عمو بهم چشمک زد و مهدیه جون کاملا بغلم کرد و شلوارمو پایین کشید و عمو آمپولو زد که دردش کمتر بود ولی بازم درد داشت و آروم دست مهدیه جون رو فشار میدادم که تموم شد و عمو سرمو بوسید گفت افتخار میکنم به این دختر شجاع کرد و مهدیه جون لبخند زد بهم و یکم حرف زدیم و بعد من و عمو اومدیم خونه ولی مهدیه جون باید بیمارستان میموند.
شاید بگین چرا من به مهدیه جون و عموشهاب نمیگم پدر و مادر، خیلی سخته برام هنوز. ولی به خدا قسم به اندازه پدر و مادرم دوسشون دارم اما یکم فرصت میخوام.
مهدیه جون و عموشهاب من دارم برمیگردم پیشتون و این بهترین خبر زندگیمه.
خیلی دوستون دارم-این خاطره رو تو بهزیستی مینویسم در حال که اشک در چشمام حلقه زده- ببخشید که بد تعریف کردم
خداحافظتون باشه

خاطره پریاجون

سلاااام به همه ی دوستان عزیزمم خوبین ؟؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ انشالله همیشه حال دلتون خوب باشه .... من اومدم با یه خاطره دیگه .... این خاطره مربوط به زمانی هستش که اول دبیرستان بودم اونموقع ها من خیلی درس خون بودم درس خوناااااا ...خودمو خفه میکردم با درس .... خرداد ماه بود و فکر میکنم 5 و 6 خرداد اگه اشتباه نکنم .... اون موقع عادت داشتم بعد از ظهرا ب بابام میرفتم باغمون و تا شب بابام اونجا مشغول میشد و منم درس میخوندم چند روری بود که خفیف سرماخوردگی داشتم داداشم فهمیده بود چند بار خواست معاینم کنه هر بار با یه بهونه ای از دستش در رفتم روزی بود که فرداش امتحان ریاضی داشتیم منم خیلی خونده بودم کامل مسلط بودم و داشتم اونروز دوره میکردم تو باغ بودم طبقه بالا بابام یه اتاق کوچیک چوبی درست کرده بود من اونجا درس میخوندم فکر کنم حدودای 5 6 بعد از ظهر بود که دوستم زنگ زد داشتم باهاش تلفنی صحبت میکردم راجب درس و ... ز پنجره هم نگاه میکردم پایینو... یه مدتی بود یه گربه اومده بود تو باغ بیرونم نمیرفت دیدمش ک بین درختا میگشت همون موقع چند تا کبوتر نشستن رو زمین داشتن نوک میزدن گربه هه پرید روشون همه شون پر زدن و رفتن گربه هه سریع دویید رفت ( نگو یکی شونو گرفته و برده بیشور ) منم یه خورده حرف زدم و قطع کردم گفتم برم پایین یه دوری بزنم و بیام رفتم پایین اونجایی که پرنده ها بودم دیدم پررر خون و قطره های خون ریخته بودن رو زمین خیلی حالم بد شد خیلیااااااااا ضد حال بود فهمیدم یکیشونو خورده اومدم بالا گریه میکردم خیلی ناراحت بودم من واسع خیلی چیزای بیخودی گریه ام میگیره تو اون وضع مامانم زنگ زد بهم بیچاره صدای منو شنیدکم مونده بود سکته کنه بهش گفتم و بعدش که قطع کرد زنگ زده بود به بابام یادمه بابام اومد و وقتی قیافه منو دید کلی خندید و میگفت این دیگه رسم طبیعته گریه نداره که .... من کلا انگار دلم گرفته بود نیم ساعت گریه کردم عمم اینا اومدن باغ شوهر عمم عممم و دخترعمه ام که دوسال ازم کوچیکتره و خیلی صیمیم با هم.... اومده بودن یه سر بزنن گفتن دارن میرن دور بزننن و خیبی اصرار کردن منم برم منم حوصله درس نداشتم دیگه قبول کردم وسایمو جمع کردم رفتیم کلی دیوونه بازی با ماشین میرفتیم اهنگ گذاشته بودیم با صدای بلند جیغ میزدیم و فیلممیگرفتیم و .... هر چهار تا شیشه ماشین پایینن بود باد مستفقیم میزد تو صورتمون من احساس سردرد بدی داشتم هی داشت بیشتر میشد یکی دو ساعتی گشتیم و 9 شب منو رسوندن خونه صورتم به خاطر گریه پف کرده بود وقتی رفتم خونه فقط مامان بابام بودن منم رنگم پریده بود ولی فقط گفتم سرم درد میکنه 2 تا قرص سرماخوردگی و استامینوفن خوردم و به زور خوابیدم نمیدونم چقدر بعدش بود که یادمه فقط صداها نمیتونتم از تب و سردرد شدید چشامو باز کنم فقط گریه میکردم و ناله میکردم و هذیون میگفتم مامانم پاشویه ام میکرد بابام گفت حاضر شین بریم بیمارستان اصلا داشتم میسوختم تو تب مامانم شنل و شالمو فقط به زور تنم کرد و دو تایی زیر بغلامو گرفتن من فقط میگفتم تروخدا ول کنین من صبح امتحان دارم بابام میگفت با این حالت میخوای بری امتحان ؟ بخار میشی تا صبح ..... از مامانم پرسیدم ساعت چنده گفت 1 و نیم من فقط توراه ناله میکردم و گریه واقعا چشمامباز نمیشد تو ماشین بابام زنگ زد به داداش پرهامم و گفت که دارن منو میارن بیمارستان اون موقع درسش تموم نشده بود هنوز ... وقتی رسیدیم بیمارستان فقط صدای داداش یادمه که با ترس به مامانم میگفت مامان این داره میسوزه که از کی اینطوریههههههه بعد سعی میکرد منو کمک کنه راه برم اما من اصلا نمیتونستم وایسم جدی داشتم میمردم از تب منو با ویلچر بردن تو اورژانس و خوابوندن رو تخت اصلا نمیتونستم چشامو باز کنم سرم داشت میترکید از گریه دکتر اومد اینم یکی از استادای داداشم بود بعد از سلام و معرفی منو معاینه کرد گفت بدنش پر از عفونت و چرکه متاسفانه گفت موقع امتحاناته نمیتونم بستریش کنم بابام گفت صبح امتحان دارم دکتر گفت گواهی مینویسم با این حالش نمیتونه بره ولی من عمرا قبول میکردم بعدش یه چیزاییی سریع نوشت و رفت گفت میام سر میزنم بهش نمیدونم چقدر گذشته بود چننددقیقه یه پرستاره اومد تو یه دختر جوون بود به داداشم گفت اقای دکتر سرم و امپول دارن داداشم گفت اول تزریق شو انجام بدین لطفا بعد پرستاره شروع کرد به اماده کردن چند تا امپول که رو میز چرخ داره بود مامانم و داداشم بالاسرم بودن داداشم منو صدا میزد و میگفت پریا عزیزم برگرد امپول داری من دیگه نا نداشتم حتی دیگه ناله هم نمیکردم داداشم خودش منو برگردوند مامانم آماده ام کرد داداشم خم شد دم گوش من گفت خواهری آبرو داری کنیا باشهههه؟ بعد صورتمو بوسید و دستش رو میکشید تو موهام با دست دیگه اش هم دست منو گرفته بود پرس

تاره اومد پیشم وایستاد سمت راستم خنکی پتبه رو حس کردم ( اونقدر بدنم درد داشت دوست داشتم نزده های های گریه کنما ولی نمیشد اینو بگم که من تا حالا به غیر از بچگیم نشده که موقع امپول زدن کسی بهم گرریه کنم حتی صدامم در نمیاد مگر اینکه تو خونه و داداشام بزنن من خیلی خجالتیم حتی پیش داداشام اول خیلی معذب بودم بعدش دیگه نه ) پنبه کشید نیدلو فرو کرد شروع کرد به تزریق دردش تو کل پام پیچید بکر کنم پنادر بود دست داداشوفشار دادم با همه زوری که داشتم اونم فقط موهامو ناز میکرد وای که چقدر دردش زیاد بود داشتم میمردم نفهمیدم کی تموم شد کشید بیرون پنبه گذاشت جاش به مامانم گفت پنبه رو نگه داره سمت دیگه ام رو پنبه کشید و دومی رو زد داشت تزریق میکرد بابامم اومد تو اتاق خیلی سخت بود با اونهمه درد به زور خودمو نگه داشته بودم خیلی درد داشت فقط محکم دست داداش پرهامو فشار میدادم و دست دیگه ام مشت بود این یکی هم با کلی بدبختی تموم شد با فاصله تر از امپول قبلیه پنبه کشید گفت آخریه و زد حین تزریق گفت خواهرتون چقدر شجاعن اقای دکتر داداشم خندید و چشمک بهم زد گفت بعلهههه اینجوریاست دیگه چشامو از درد فشار میدادم تا تموم شد کشید بیرو گفت یه خورده استراحت کنن میام سرم رو وصل میکنم بعد گفت شیاف داره خودتون میزارید مامانم گفت خودش میزاره اونم از داروهام جدا کرد و داد به مامانم و رفت بیرون داداشم خم شد سرمو بوسید قربون آبجی شجاع خوشگلم برم آفرین عزیزدلم منم که دیگه مطمین بودم پرستاره رفته اشکام ریخت رو صورتم داداشم گفت عههه پریا همین الا ازت تعریف کردم اشکامو پاک کرد گریه نکن عزیزداداش تقصیر خودته هاااا حالت بد شد چقدر بهت گفتم پریا بیا معاینت کنم فرار کردی ایننم شد نتیجه اش الان دیگه زدی تموم شد دیگه استراحت کن حالت خوب شه باشه؟ مامانم گفت برین بیرون یه لحظه بابا و داداش رفتن بیرون مامانم برام شیاف گذاشت و برگشتم رو کمر خودبیدم دوباره اومدن تو پرستاره دوباره اومد سرنگ خالی و گارو دستش بود گفت دکتر نوشتن ازمایش بدید خداااا همینو کم داشتم فقط داداش اومد کنارم دستمو گرفت استین مانتومو زد بالا پرستاره اومد خون بگیره نمیتوست رگ پیدا کنه هی میزد رو دستم یه جا پنبه کشید چشمامو بستم که نبیبنم فرو رفتن سوزن تو دستم بدجوری سوزوند لبمو گاز گرفتم چشمامو باز کردم سرنگ رو تا اخرش خون کشید و پنبه گذاشت و کشید بیرون و ریخت تو ظرفای مخصوصش و برد بیرون داداشم پنبه رو فشاز میداد رو دستم اونقدر مظلوم بودم داداشم تعجب کرده بود چرا صدام در نمییاد از من بعید بود اونهمه تحمل ..... دوبراه اومد تو و میخواست سرم بزنه خیلی استرس داشتم نتونه رگ پیدا کنه دستمو سوراخ سوراخ کنه ولی همون دفعه اول که زد تو رگ بود و سرمو وصل کرد بعدم سه تا امپول ریخت تو سرم من خوابم برد بیدار شدم مامان بابام بالا سرم بودن نگاه ساعت کردم 3 و نیم شب بود سرمو نگاه کردم حالم بهتر بود سرمم داشت تموم میشد مامانم گفت بعدش باید برم ازمایش( دیگه خودتون میدونید ازماش چی) فقط می گفتم کی میریم خونه داداشم اومد تو اتاق گفت به به بیدار شدی خوابالو اومد نزدیک دستشو ءذاشت رو پیشونیم گفت حالت بهتره عزیزم سرمو تکون دادم با خنده گفت زبونتو موش خورده ؟ مامان بابام میخندیدن داداشم پرستار صدا کرد اومد سرم رو در اورد ( راستی یادم رفت بگم داداش پویا 3 روز بود رفته بود شهر دیگه برای دیدن یکی از دوستاش و فردا قرار بود بیاد) سرمو در اورد گفت میره دکترو صدا کنه تا اومدن دکتر منم رفتم ازمایش دوباره برگشتم رو تخت دکتر اومد گفت بهتر شدیا گفتم بله ممنون معایننم کرد به پرستاره گفت تو سرمش چیزایی که گفتم زدی گفت بله و اسم اون سه تا امپولو گفت دکترم عصبانی شد که پس سفتریاکسون چی گفته بودم بهت کلی دعوا کردش که همه تون حواس پرتین و .... گفت دیگه چاره ای نیست یه سفتریاکسون عضلانی بزنید حتما باید تزریق شه بعدم تاکید کرد بقیه داردها و سر وقت استفاده کنم و رفت پرستاره رفت سفریاکسون بیاره ( من تا اونموقع نزده بودم هیچ تصوری از دردش نداشتم) داداشم گفت فقط یه امپوله اونم بزن برین باشه عزیزم ؟ پرستاره اومد تو امپوله دستش بود با دیدن اون سرنگ بزرگ پر مواد فهمیدم که امپول دردناکیه داداشم گفت دراز بکش عزیزم دستمو گرفت منو خوابوند سمت چپ شلوارمو داد پایین پرستاره اومد بالا سرم تو دلم کلی فحشش دادم بنده خدا رو .... شلوارمو کشید پایینتر و پنبه کشید داداشم محکم دست منو گرفت گفت یه خورده درد میگیره عزیزدلم اروم باش و نفس عمیق بکش تا تمو بشه پرستاره هم تایید کرد و نیدلو فرو کرد از همون اولش حس کردم رفت تو استخونم محکم دست داداشو فشار دادم گفت ارووووم چیزی نیست شروع کرد به تزریق وایی که چقدر درد داش واقعا حس میکردم

Maryam:
سلام خوبین من چند سالع خواننده خاموش وب هستم اسم من مریم هست من دکتر هستم این خاطره شوهر خواهرم هست که میخوام براتون تعریف کنم پارسال زمستون مطب بودم که دیدم دامادمون اومد داخل گفتم ااا از این ورا گفت وای حالم خیلی بده نگاه با پای خودم اومدم پیشت نباید امپول بدیا گفتم من که هنوز معاینت نکردم حالا بیا بشین بگو ببینم ابحی ما کحاست گفت بیرون نشسته گفتم خوب بیا معاینت کنم گفتم چند روزع مریضی گفت یع سه روزی میشع گلوش و نگاه کردم خیلی عفونت داشت گوشش هم همینطور قشنگ معلوم بود با این عفونت های زیاد تب هم دارع دماسنج و گزاشتیم دیدم بله تبشم بالاس رفتم بیرون ابحیم دیدم بهش گفتم برو امادش کن تا من بیام رو تخت گفت باشع و منم رفتم داروخونه یدونه پنادر با دوتا پنی 1200با یه تب بر و چند تا تقویتی گرفتم اومدم بیام یادم اومد گفت کل بندم هم گرفته یه دونه متوکاربامول هم گرفتم و برگشتم درو بازکردم دیدم هنوز دوتایی نشستن گفتم چرا نشستین مگه نگفتم برو بگو اماده بشه خودتم کنارش نشستی گفت نمیزنم خوراکی بده گفتم اگه زود تر اومده بودی شاید اما الان نه واقعا حالت بدع عفونت وارد خونت میشع خواهشن برو اماده شو با منم بحث نکن گفا حداقل بگو چندتاس گفتم چکار داری برو بخواب رفت پشت پرده که اماده بشم منم پنادر و امادع کردم رفتم بالا سرش به ابحیم اشاره کردم پاشو بگیره پنبه کشیدم چندبار شل نمیکرد گفتم شل کن نکنی دردش سه برابر میشع گفت مگه جیه گفتم پنادر گفت اوه فاتحمه خوندس یبار دیکه پنبه کشیدم امپولو اروم فرو کردم یه تکون کوچولو خورد که ابحیم پاشو گرفت من شروع کردم به تزریق که صداش در اومد هی میگفت اخخخ ایی درش بیار اخراش دیگه داشت کم کم داد میزد که پنبه گزاشتم درش اوردم اومد بلند شه گفتم بخواب کجا هنوز داری گفت نه نمخوام بسه گفتم بعدیاش زیاد درد نداره ولی اتفاقا درد داشتن رفتم تب بر رو اماده کردم اومدم پنبع کشیدم زودی فرو کردم تا سفت نکرده خودشو یه اخ گفت کشیدمش بیرون رفتم سراغ اصلی کاری پنی 1200که دردش زیاده گفتم همراهی کن باهام تا دردت نیاد گفتم نفس عمیق بکش در حین نفس کشیدنش اروم فرد کردم از همون اولش شروع کرد به اخخ اخ کردنو داد زدن که درش بیار وسطاش سفت کرد که جای امپول پنادرش رو فشاردادم یکم بلند گفت اییی منم سریع تزریق کردم پنبه گزاشتم کشیدمش بیرون بهش گفتم فعلا بسه برگرد تا سرمتو بزنم بقیش باشه برا بعد سرم برگشت استینش داد بالا رگشو پیدا کردن انژیوکت رو وارد دستش کردم گفت ای که گفتم تموم شد جیزی نیس چندتا تقویتی هم ریختم داخل سرمش یه نیم ساعتی خوابید منم در همین حین بقبه مریضامو دیدم رفتم بالاسرش دیدم تموم شده از دستش خارحش کردم که بیدار شد گفتم بهتری گفت اره یکم گفتم بدنت هنوز گرفته اگه گرفته بخواب تا متوکارابامول بزنم خوب شی گفت نه بهترم (نمیدونم حالا از ترسش گفت از جی گفت ) خداحافظی کردو رفتن خونه بقیه امپولاش برا شب بود خسته بودم رفتم خونه یه سوپ درست کردم و برداشتم رفتم خونه ابحی اینا سوپ رو ابحیم اورد خورد ابحیم تو اشپز خونه بهم گفت بدنش بدحوری گرفته امپوله اگه همراته براش بزن تا بهتر بشع گفتم باش اومدم تو حال گفتمش که هر جا راحتی اماده بشو تا بقیه امپولات بزنم جیزی نگفت رفت رو مبل دمر خوابید منم متوکارابامول رو کشیدم داخل دوتا سرنگ رفتم بالا سرش پنبع کشیدم فرو کردم شروع کرد گفت اییی اخخخ درش بیارمردم این دیه چه امپولیه در حین داداو بیداداش کشیدمش بیرون سریع دوباره همون طرفو پنبه کشیدم گفت بزنم اوتطرف گفتم نه نمیشه اونور میخوام پنی بزنم دوباره پنبع کشیدم و فرو کردم ولا دادو بیداد میکرد که درش اوردم رفتم سراغ پنی که امادش کنم اماده کردم اومدم بالاسرش پنبه کشیدم گفتم نگاه شل نکنی بجاش تقویتی میخوری گفت وای نه هنینا هم خیلی که در حین حرف زدنش فرو کردم که یه تکونی خورد دستمو گزاشتم رو کمرش شروع کردم به ارومی تزریق کردن گفت اییی تروخدا درش بیار پام بیحس شد که تموم شده و پنبع گزاشتم کشیدمش بیرون گفتم چون سفت نکردی تقویتی نمیزنم دیکه برات گفت ته والا بیا بزن خلاصه که هنیشه میکه تو دق دالی هاتو رو من خالی کردی خخخ اینم از خاطره من بازم دارم ددست داشتین بگین بزارم مرسی که خوندید

خاطره فاطمه جون

قسمت اول:

سلام به همه✋ .من یه سالی میشه که خواننده ی وبتونم وتا حالا خاطره نذاشتم. راستیش من تا حالا یه بار آمپول زدم که اونم به خاطر امتحانات بود😊. اول یه بیو از خودم بدم :
اسمم فاطمه است اهل ارومیه و 17 سالمه امسال کنکور دارم😣
اولش بگم من توی یه مدت طولانی دچار افسردگی شدم که مصادف با افسردگی برادرم علی بود .😧
به خاطر همین خانوادم توجه زیادی به من نداشتن. تو این مدت من هر از گاهی دچار تپش قلب شدید میشدم ،قفسه سینم درد میکردو... . 😣 دچار سرفه های شدید میشدم حتی چند بار دستم خونی بود(البته یه کوچولو)...😣😣
خب بریم سراغ خاطره:
خرداد ماه بود وسط امتحانات😵 . مدرسه ی ما خیلی سختگیر و معدل های بالای 18 رو فقط ثبت نام میکنه.😨 بخاطر همین همه در تلاش بودیم به قول معروف ...میزدیم😆. اون موقع برا من که مهم نبود چی میخوردم چی نمی خوردم😑 .روزهایی رو داشتیم که فقط 3 ساعت مخوابیدیم😩. کلا لحظات نابی بودیادمه اون روز امتحان ریاضی داشتیم ساعت 8 صبح 😖.من از وقتی از خواب بلند شدم حالت تهوع داشتم
شکمم درد میکرد😷😖. توجه نکردم بلند شدم بدون صبحانه رفتم امتحان (من نمی تونم بیشتر از نیم ساعت پای ورقه بشینم حتی اگه ریاضی باشه..😆) .من عاشق ریاضی با اون حال کمتراز نیم ساعت شد 😊. ورقه رو دادم چشمهای مراقب دراومد...😂مثل این😲
اومدم بیرون بابام منتظرم بود سوار شدم رفتیم خونه. مامانم هر چه قدر بهم گفت بیا صبحانه بخور نرفتم. اصلا بوی غذا حالم رو بد میکرد...😖 رفته رفته حالم بدتر میشد کل روز تو دستشویی بودم😶(ببخشید،شرمنده)جوری بود کتابم رو با خودم میبردم😆 . فردا امتحان تاریخ داشتیم .صبح قبل رفتن بابام از داروخانه قرص گرفته بود .منم نامردی نکردم دوتا خوردم.😆 سر امتحان هرچی بدو بیراه بود بار معلممون کردم😈😠(برداشته 5صفحه پشت و رو سوال داده اونم 0.5و.0.25. مگه تموم میشد . برا کل امواتش جمعا صلوات و فاتحه میفرستادیم)😈اومدم خونه حالم بد بود .😩 (من کلا گریه کردن بلد نیستم همیشه میخندم وبه قول دوستام بیخیالم ) اون موقع کم مونده بود گریه کنم از درد😭 دیگه رفتم
درمانگاه . خلوت بود با مامانم رفتم داخل و مامانم شرح حال داد. تا گوشی رو گذاشت رو قلبم تو دلم یه فاتحه صلوات واسه خودم خوندم.😨 سوال هایی پرسید که مربوط به قلبم بود.مامانم تعجب کرده بود . (راستی دکتر خانم جوان بودند که با آشنا هم هستیم😘)
بهم گفت وزن کم کردی ؟منم تاخواستم جواب بدم😵 مامانم گفت به خاطر امتحان و باشگاه و..
که دکتر فهمید یه چیزی این وسط درست نیست به مامانم گفت بیرون باشن.😰. منم گفتم 10😣 که گفتن تو چند روز گفتم7😣(ازش ترسیده بودم خودشم فهمیده بود اولین روزی بود که استرس گرفته بودم) بعد چیزی نگفت 2 تا آمپول نوشت باسرم💉💉.😭 خودش رفت بیرون پرستار اومد به من گفت برگرد😵.(اونجا داروها رو دارن تا بیمار معطل نشه ما بعدا بهشون دارو از بیرون تهیه مکنیم)منو میگی کپ کردم😑 حرکتی نمیکردم پلکم نمیزدم پرستار با تعجب نگام میکرد میخواست بره دکترو صدا کنه😂 که گفتم دردداره؟ بعد یه نفس :نه برگرد.😈 منم مظلوم برگشتم شلوارمم یکم پایین دادم . صدای شکستن و آماده کردن سرنگا خیلی بد بود با اون پنبه کشیدن که دیگه هیچی نگم بهتره 😰(مثل قربونی کردن گوسفند اول آب میدن بعد یه دفعه میبرن😢) وارد شدن سوزنو کامل حس کردم 😠ولی دیگه بقیه اش رو نفهمیدم دومی هم همین طور😥😥😥. این وسط نمیدونم چرا لباسم خیس عرق بود تا بلند شدم شروع کردم به سرفه کردن 😰. حالامگه بند میومد(شانس رو حال میکنین😭)آب دادن... راه رفتم ... درست نشد تا اینکه باز خون اومد😨 کپسول اکسیژن آوردن و تونستم نفس بکشم😵 . سابقه نداشت😵 سرم رو زدن و من کلا بیهوش شدم 😪بیدار که شدم یه آمپول دیگه هم زدم که واقعا درد داشت عوض اون دو تا در اومد ولی اصلا نای اعتراض و... نداشتم😖 اومدیم خونه من باز خوابیدم😪. فردا باز درد داشتم😵

قسمت دوم :

معدلم19.94 اومد(تو ورزش کم آوردم خدا بخواد ورزشکارم😂)
دکتر به مامانم توصیه کرد پیش یه متخصص قلب برم😨 که نرفتم حالا دست چپمم لمس میشه😵
پ.ن: ببخشید طولانی شد... به بزرگی خودتون ببخشید.😶😶
اولین بارم بود. 😶دوست دارم نظراتتون رو بدونم . دوست دارم اگه میشه تصور خودتون رو درموردم بنویسید.😍ممنونم خداحافظ✋✋✋✋❤❤❤❤

خدا .....
اسمت وقتی تلفظ می شود نط زیبایی دارد....
نطی از جنس آرامش...
همانند آرامش نوزاد در میان زنجیره ی آغوش مادر.....
وقتی گناهی انجام میدهم .....
نگاهم همچون کودکی است که هر لحظه آماده ی باریدن است......
ومهربانیت همچون مادری است که در دل فوری کودکش را میبخشد و او را در آغوش میکشد....
یا ....

بگذار از خدای خودم بگویم ...
خدای من همان کسیست وقتی دلم را زمینی ها شکستندند او آغوشش را بی منت به رویم گوشود...
خدای من بی منت مهربان است...
راه سخن با خود را به من گفتو چیزی نخواست جز سخن گفت

ن.....
خدای من همان خدایی است که هر چقدر دعوایمان شود او زود مرا میبخشد ومواظبم است......

من رشتم انسانی .این نوشته رو خودم نوشتم در مورد خدا تو منطقه اول شد بازم دارم نوشته یکی در مورد پدر هست که اشک معلممون رو درآورد خواستید اونو میزارم

خاطره مینا جان

Miiina
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام👋
خوبم خوبین؟
بابت خاطره قبلی عذرمیخوام ک نتونستم جواب نظراتتون رو بدم🙏 مرسی از دوستای خوبم که نظر گذاشته بودن
چندوقت پیش مامان و بابا و میثاق رفته بودن ی مدت شهرستان و منو سپرده بودن ب داداش حسام😕
میلاد ک از بعد کنکورش محو شده انگار😕 سایه کلاس بود و داداش حسام بیمارستان. time out رو داشتم چنددقیقه ای ورزش میکردم که گوشی زنگ خورد داداش حسام بود گفت نمیدونم پرونده چی چی رو رو میز میلاد جا گذاشته و اگه برام زحمت نیست(!)براش ببرم. خواستم برم اماده شم ک دوباره زنگ خورد اینبار بهار بود(همسر داداش احسان(همیشه یه دوست خوب بوده برام❤️)) یکم حرف زدیم و گفت برم پیشش که تنها نباشم یکم شوخی کردیم درنهایت چندتا فحش دوستانه داد و گف لوس نشو اگه تنبلیت میاد بیام دنبالت‌. گفتم نه خودم میام و خداحافظی کردم. اماده شدم رفتم بیمارستان منشی گف برم داخل. اول داداش حسامو ندیدم بعد صداش از پشت پرده اومد که میگف خداروشکر بدنت به داروها خوب جواب داده ی سری دیگه برات مینویسم اینارم سرساعت استفاده کنی کامل خوب میشی.ی صدای ضعیف گفت ممنون. صدا عجیب اشنا بود ضربان قلبم رفت بالا داداش حسام اومد این طرف پرده گف عه اومدی سلام. اروم سلام کردم رفت پشت میزش یه چیزایی نوشت گفت الان برمیگردم و رفت بیرون. کسی که پشت پرده رو تخت بود یکی از اقواممون بود ببخشید ک ترجیح میدم اسم مستعار بگم(امیر) بجای اسم خودش. اومد این سمت پرده سرمو بزور اورم بالا و نگاهش کردم چشمای روشنش تو صورت سبزش برق میزد مثل همیشه. خیلی وقت بود ندیده بودمش بی تفاوت نگاهم کرد و نشست رو صندلی حس میکردم دستام داره یخ میزنه

نگران بودم نکنه صدای ضربان قلبمو بشنوه(!!!!) داداش حسام اومد گف اوردیش؟ پرونده رو دادم بهش گرفت گذاشت تو کشوی میزش به نظرم اومد اصلا از اولم لازمش نداشته! گفتم من برم؟ گف نه باش فعلا کارت دارم. یکم با امیر حرف زدن اصلا نفهمیدم چی میگن همه سعیم این بود که یه وقت زل نزنم بهش. یه اقایی اومد یه سری دارو اورد داداش حسام گف برو اماده شو امیر جان. و شروع کرد ب امپول جدا کردن. امیر ی نگاهی ب من کرد و رفت پشت پرده تعداد امپولا کم نبود اما مطمئن بودم بخاطر غرور و شجاعتش امکان نداره صداش دربیاد. کوله مو برداشتم و گفتم من بیرون میمونم داداش. سردی دستام کلافم کرده بود. یادمه پسرعموم ک تازه کنکور داده بود وقتی میخواست از تجربیات کنکوریش برام بگه گفت مینا هرطور میخوای هرچقدر میخوای باهر روشی میخوای درس بخون، فقط عاشق نشو...
چند دقیقه بعد امیر اومد بیرون ی نیم نگاه بهم انداخت و رفت. بغضمو قورت دادم و رفتم پیش داداش حسام چند تا مریض دید و ی نگاه ب ساعتش انداخت گف پاشو بیا
+کجا
_سیتی اسکن
+نمیام
_بیخود نمیای عزیزم چندماهه داری میپیچونی
+داداش بینی من مشکلی نداره نه سیتی اسکن میخواد نه عمل
_پس منم شبا نمیتونم بخوابم؟
کوله مو برداشتم گفتم من مشکلی باهاش ندارم. و خیلی سریع رفتم بیرون داداش حسام صدام کرد اما جواب ندادم. داشتم میرفتم سمت خونه داداش احسان که یاد سایه افتادم کم مونده بود سکته کنم ده دقیقه پیش کلاسش تموم شده بود بعد یادم افتاد داداش حسام امکان نداره ب کسی نسپرده باشه همون لحظه بهار زنگ زد گف کجا موندییی پس چرا نمیاای
+تو راهم سایه اونجاس؟
_احسان رفته دنبالش قبل خونه هم میبرتش پارک
+اوکی اومدم.
یکم با بهار گپ زدیم و نشستم که درس بخونم اما اون از ذهنم نمیرفت فکر میکردم یعنی مشکلش چی بوده داداش حسام میگف داره خوب میشه دیگه؟ پس چرا باز اونهمه امپول؟ دستم رفت سمت گوشی که پیام بدم و حالشو بپرسم اما غرورم اجازه نداد اخرین پیامایی ک به هم دادیم یادم افتاد و غرورم اجازه نداد
هی با خودم تکرار میکردم این حسا همش توهمه خیاله چرت و پرته تلقینه
ی پادکست انگیزشی گوش دادم و سعی کردم اصلا بهش فکر نکنم با تمرکز بیشتر شروع کردم و یکم درس خوندم. بعد از شام داداش حسام زنگ زد از بهار و داداش احسان تشکر کرد و گفت میاد دنبال منو سایه. میترسیدم عصبانی باشه به خصوص که تا اونموقع زنگم نزده بود. کوله خودم و سایه رو برداشتم بهارو داداش احسان و بوس کردیم و رفتیم پایین میلادم تو ماشین بود ذوق کردم حداقل نمیذاشت داداش دعوام کنه. رفتیم خونه داداش حسام ،باهام سرد بود میلاد کلی درباره عمل بینیم حرف زد باهام اما من واقعا میترسم از طرفی هم بینیم ظاهر چندان بدی نداره ک ترغیبم کنه به عمل اما خب مشکل داره دگ.

داداش حسام اومد تو اتاق وقتی امپول تو دستشو دیدم دلم میخواست جیغ بزنم خیلی وقت بود که دیگه بخاطر کم خونی و کمبود ویتامین و اینا چرت و پرتا(!)امپول نمیزدم یعنی یه مدت کوتاهی زدم و امپولا که تموم شد دیگه کلا بیخیال شدم و قرصم نخوردم چندوقت پیش داداش حسام فهمید مامانم کلی پیاز داغشو زیاد کرد و گفت اصلا صبحانه هم نمیخوره و این حرفا. سرتونو درد نیارم از اونروز گاهی تقویتی و تزریق

میکنه برام و از اون قرصایی که سری قبل تجویز شده بود دیگه خبری نیست فقط قرص اهن. با بغض گفتم من که تازه زدم
گفت دقیقا یک هفته پیش... تازه نیست
ب میلاد نگاه کردم گفت اونطوری بغض نکن درد نداره که این، بیا بخواب
بلند شدم برم بیرون از اتاق داداش حسام نذاشت درو قفل کرد حرصم گرفت نشستم گوشه اتاق درست مثل بچه ها شده بودم😓 میلاد گفت چرا بچه بازی درمیاری؟
داداش حسام گفت میدونی که متنفرم از لج بازیات پاشو سریع خودت اماده شو(هنوز دلخور بود ازم)
میلاد با اشاره ی چیزی بهش گفت اومد کنارم طبق معمول با چرب زبونی سرم گول مالید و کشوندتم رو تخت مدام تقلا میکردم که برم مثل بچه ها بغلم کرد داداش حسام گوشه لباسمو پایین اورد و پدالکلی کشید بلند بلند گریه میکردم میلاد گف سایه تازه خوابیده ها بیدار میشه. یهو پام سووخت سرمو بغل میلاد قایم کردم و ی جیغ اروم کشیدم. درد داشت اما گریم بخاطر امپول نبود. یکم بعد داداش حسام درش اورد لباسمو درست کرد و رفت بیرون. میلاد ک تا اونموقع منو مثل دزدا محکم گرفته بود ولم کرد. گفت دلت از چی پر بود که اینجوری گریه کردی
اروم گفتم هیچی
خواست حرفی بزنه که گفتم میشه برقو خاموش کنی خوابم میاد
خاموش کرد و رفت بیرون.
پ.ن:
۱ بعدا مجبور شدم منت هر دو شونو بکشم ازم ناراحت بودن

۲میلاد ازم قول گرفت برم سیتی اسکن هنوز ک ب قولم عمل نکردم

۳ممنون میشم اگه کسی عمل بینی انجام داده از تجربش برام بگه

۴حس میکنم دارم از درس زده میشم😑

۵شاد باشید🌹

خاطره اقا سامان

Saman. Kian
سلام 👋 حالتون چطوره ؟
سامان کیان هستم . اولین بارمه خاطره میزارم ، دندانپزشکم 🙋🏻‍♂ توسط خواهرم با وبلاگ اشنا شدم خودشم چندباری خاطره گذاشته گفتم منم یه امتحانی بکم ببینم چجوریه 😅😅
خاطرم برمیگرده به دوران کنکورمن و خواهر دوقلوم ( سمانه) 💑 اونموقع ها هنوز اونیکی خواهرم ( نگار ) بدنیا نیومده بود .
اون زمان منو سمانه با کمک مامان و بابا تونستیم سال سوم و پنجم دبستان و جهش بزنیم 💪 😃همینم یه پوئن مثبت برای ما بود و باعث شد دوسال جلوتر بیوفتیم😊توی درس سمانه همیشه خیلی بیشتر از من تلاش میکرد راستش من خودم خیلی به این اعتقاد نداشتم که بیست و چهار ساعته درس بخونم😅 تو زمان کنکور شاید روزی سه چهار ساعت میخوندم ولی خوندنام همیشه با کیفیت بود ولی گاهی اوقات سمانه حتی ساعت مطالعش به بالای پانزده ساعتم میرسید 😒😒از خوابو خوراکو همه چی میزد فقط درس میخوند ، گاهی اوقات تو خونه سر سمانه بحثم میشد ولی سمانه مرغش یه پا داشت فقط درس😕😕 یه روز اقدام کردم که برم یه یک ساعتی درس بخونم 😬🤓 در اتاق مطالعه رو زدم و رفتم داخل دیدم سمانه سرش رو میزه خواب بود 🙃 رفتم نزدیک میزش : سمانه جان پاشو برو تو اتاق بخواب ، همینجوری حرف میزدمو تکونش میدادم ولی بیدار نمیشد دستشو گرفتم که بیدارش کنم ، دمای بدنش بالا بود تب داشت 🤒🤒 یه چندبار دیگه هم صداش کردم دیدم بیدار نمیشه مامان و بابا هم رفته بودن سر کلاساشون ( استاد دانشگاه هستند👨🏻‍🏫👩🏼‍🏫) تصمیم گرفتم بغلش کنم ببرمش تو اتاق ، بردمش گذاشتمش رو تخت رفتم از اشپزخونه تب سنجو بیارم نزدیک در اتاق شدم که سمانه با دو رفت سمت سرویس بهداشتی بعد از چند مین اومد بیرون صورتش هیچ فرقی با گچ دیوار نداشت دقت کنید هیچ فرقی ! ☹️: سمانه چت شده _ چیزی نیست یکم حالت تهوع دارم فقط ، و رفت تو اتاق مطالعه دنبالش رفتم داشت از قفسه ها چندتا کتاب برمیداشت 📚 : سمانه دقیقا داری چیکار میکنی الان ؟ _ میبینی که میخوام تست بزنم _ سمانه دیونه شدی حالت خوب نیست بیا برو استراحت کن چقدر درس میخونی ؟ _سامان حال و حوصله ندارم اگر میخوای درس بخونی بیا بشین بخون نمیخونی برو بیرون بزار من بخونم😐😐 رفتم کتاب زیستمو از تو قفسه برداشتم نشستم پشت میز به سمانه نگاه کردم قشنگ تو عمق درس بود همینطوری زل زده بودم بهش 😳😳 یهو سرش اورد بالا : چیه سامان چیزی میخوای _ سمانه تو چندتا جون داری ؟ هی بیستو چهار ساعت شبانه روز درس میخونی چخبره اخه ؟ ببین چقدر ضعیف و لاغر شدی رنگ به روت نمونده بیا برو استراحت کن یکم ، بی چون چرا سرشو تکون دادو از اتاق رفت بیرون برام جای تعجب داشت ولی بازم یکمی خوشحال شدم یه پنج دیقه ای خوندم دیدم نمیشه تمرکز نداشتم رو درس 🙁 رفتم بیرون یکم تلوزیون ببینم بعد یه ربع سمانه با دو رفت سمت سرویس 🏃🏻‍♀ بعد پنج دیقه اومد بیرون باز یه ربع بعد با دو رفت سمت سرویس 😐 این روال تا یک ساعت ادامه داشت بار اخر دیگه صدام کرد گفت کمرم گرفته نمیتونم بیام بیرون در سرویس و زدم و رفتم داخل گریه میکرد معلوم بود حالش اصلا خوب نیست کمکش کردم بیاد بیرون کمرشو یکم ماساژ دادم و شروع کردم به نصیحت کردنش 😑 رفتم با مامان تماس گرفتم و گفتم که سمانه حالش خوب نیست گفت سامان امروز تا ساعت چهار کلاس دارم بعدشم جلسه داریم طول میکشه بیایم ببرش دکتر خودت 😕 بعد از خداحافظی روبه سمانه گفتم پاشو یه چیزی بپوش بریم دکتر سمانه: نه نمیخواد دکتر چرا من حالم خوبه _ اره دارم میبینم چقدر خوبی ، رفتم تو اتاقش از کمدش مانتو و شال و شلوارشو برداشتم کمک کردم بپوشه خودمم رفتم حاضر شدم توی این فاصله سمانه باز دو سه باری رفت سرویس 🤢 دیگه کم کم داشت از حال میرفت زنگ زدم اژانس گرفتم و راهی شدیم به سمت نزدیک ترین بیمارستان 🏨 با سمانه رفتیم داخل نسبتا شلوغ بود نوبت گرفتم نشستیم سمانه باز دوسه باری رفت سرویس نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر یه اقا جوونی بودن بعد از سلام سمانه نشست رو صندلی بیمار دکتر: خب چی شده ؟ ، سمانه که دیگه نا برای توضیح دادن نداشت بخاطر همین من برای دکتر توضیح دادم ایشونم لبخندی زدن و شروع به معاینه کردن 😊👨🏻‍⚕ بعد از معاینه دفترچه رو باز کرد و شروع کرد به نوشتن ✍🏻 امپولایی رو که نوشتم ۳ تا شو روز ۲ تاشو شب طی سه روز تزریق کن ( اسم داروها یادم نیست متاسفانه ) شربتا و قرصاتو هم به موقع بخور انشاا... که هرچی سریعتر خوب میشی 😉 اون لحظه قیافه سمانه دقیقا اینجوری ☹️بود دکتر روبه من : تو هم بیشتر مراقب خواهرت باش 🙂( منو سمانه از لحاظ ظاهری خیلی شبیه همدیگه هستیم 💑) بعد از تایید و تشکر و خداحافظی 😅 اومدیم بیرون به سمانه گفتم بشین همینجا برم داروهاتو بگیرم ولی قبول نکرد گفت منم باید بیام و بزور اومد داروخونه خیلی شلوغ بود یه چهل مین بعد اسمشو صدا زدن کیسه داروهارو که دیدم من به جای سمانه یه سکته ناقص زدم کلا امپول بود محض تنوع یکی دو

تا قرصم داده بود 😟😟 هزینه رو حساب کردم سمانه : سامان یه چیزی بگم قبول میکنی ؟ _ بستگی داره چی باشه ! _ سامان من این همه امپولو بزنم فلج میشم که اونوقت میمونم رو دستتونا 😂 نزنم دیگه چخبره اخه _ نمیشه سمانه حالت خوب نیست بابا منو دعوا میکنه _ به حرف خواهر بزرگترت گوش بده( کلا دو مین بزرگتره 😂) سامان میگم حالم خوبه اصلا من چرا دارم با تو بحث میکنم من نمیزنم گفته باشم😏 به درب ورودی بیمارستان رسیدیم دیدم سمانه داره راه خودشو میره : سمانه چرا لج میکنی بیا بریم امپولاتو بزن درد نداره سه تا بیشتر نیست که مگه بچه ای اخه _ سامان گفتم که ن م ی ز ن م . دیگه مجبور شدم به زور متوصل شم 💪🏼 بازوشو گرفتم به سمت بیمارستان بردمشم سمانه هم بنده خدا هی التماس میکرد ( بابام سر مصرف دارو خیلی حساسه و میدونستم اگر سمانه خوب نشه با من دعوا میکنه ) رفتیم سمت تزریقات سمانه : سامان اگر منو ببری اون تو بخدا تا عمر دارم باهات حرف نمیزنم ، چیزی نگفتم رفتم قبض گرفتم در این حین سمانه رو هم دنبالم میکشیدم دیگه رو مرز گریه بود که پرستار گفت ببرمش سمت تخت شماره نمیدونم چند 😅 امادش کنم بردمش نشوندمش روتخت پرده رو کشیدم حالا هر کاری میکردم دراز نمیکشید یکم باهاش حرف زدم که بازم راضی نشد اقایی که تزریق میکرد اومد گفت پس چرا اماده نیستی ؟ زود باش کار دارم 😒😒 سمانه هم تو رودروایسی گیر کرد دراز کشید با چشماش واسم خط و نشون میکشید 😂🤷🏻‍♂ اقا به من گفت برم پشت پرده تا اینو گفت سمانه بلند شد گفت نه داداشم باید بمونه اولش مرده قبول نکرد ولی بعد راضی شد البته با کلی اخم 😒😒 سمانه دراز کشید شلوارشو درست کردم پاهاشو گرفتم اقا سوزن و گذاشت رو پوستش اروم اروم فشار میداد سمانه هم تو اوج مظلومیت گریه میکرد 😭 خیلی اروم تزریق میکرد اعصابم داشت بهم میریخت دیگه که کشید بیرون روبه سمانه : چرا سفت میکنی ؟ و یکم اونورتر پنبه کشید و دوباره مثل بار اول تزریق کرد سمانه صدای گریش اوج گرفت 😭اقا : صدا نشنوما شل کن الان تموم میشه😒 دیگه قشنگ داشت رو اعصابم پیاز خورد میکرد😡 منتظر بودم امپول تموم شه امپولو کشید بیرون خواست اونیکی رو بزنه : وایسا امپولارو بده به من اقا: یعنی چی ؟ من : یعنی امپولا رو بده من برو به یکی دیگه بگو بیاد بزنه اقا : نمیشه پسر جون برو اونور بزار کارمو بکنم 😒 صدامو یکم بردم بالاتر : گفتم به یکی دیگه بگو بیاد 😡😡 یه اقای مسنی اومد پشت پرده روبه من : مشکلی هست پسرم ؟ اینجا بیمارستانه یکم اروم تر 😌 گفتم : این اقا بلد نیست عین ادم تزریق کنه به یکی دیگه بگید بیاد سمانه هم هی استین لباسمو میکشید که یعنی نگو . اقا امپولو از اونیکی اقا گرفت گفت من تزریق میکنم اون اقا هم امپولارو داد یه چشم غره به من رفت و با اخم رفت اونور پرده 😕اقا اومد سمت سمانه پنبه کشید : یکم شل باش دخترم بزار بزنم راحت شی نفس عمیق بکش . سمانه : خیلی درد داره ؟ اقا : نه دخترم شل باش نفس عمیق بکش درد زیادی احساس نمیکنی 😊😊 پنبه کشید اروم فرو کرد سمانه یه تکون خورد اروم پاهاشو گرفتم دیگه وسطاش بود سفت کرد اقا : نفس عمیق بکش دخترم داره تموم میشه سمانه : اخخخخ خیلی درد داره نمیتونم تروخدا زود باشین 😭😭 اقا : چشم شما یکم شل کن نفس عمیق بکش داره تموم میشه سمانه یکم شل کرد اون اقاهم سرعت تزریق و بیشتر کردن و کشیدن بیرون یکم با پنبه جاشو ماساژ دادن و سمت مخالف پنبه کشیدن : یه نفس عمیق بکش دخترم سمانه یه نفس نصفه نیمه کشید اون اقاهم اروم فرو کرد سمانه گریه میکرد 😭 😭😭 من : اروم باش عزیزم داره تموم میشه و اون اقا کشید بیرون یکم جاشو با پنبه ماساژ داد روبه سمانه: هیلی درد داری دخترم ؟ سمانه : نه دستتون درد نکنه ممنونم 🌹🌹اون اقا به من یه لبخند زد و گفت : خوب نیست یه جوون تو سن تو انقدر عصبی باشه ها 😊 لبخند خجولی زدم و سرمو انداختم پایین 😅 ( در مواقع عادی کلا خیلی عصبی نمیشم ولی خب اون لحظه نتونستم خودمو کنترل کنم . ) از اون اقا تشکر کردم و رفتن یکم جای امپولای سمانه رو ماساژ دادم کمک کردم بلند شه صورتش اشکی بود از میز بغل تخت یه دستمال برداشتم اشکاشو پاک کردم کمک کردم بلند شه بیچاره خواهرم بدجوری لنگ میزد 😕😕 زنگ زدم اژانس اومد برگشتیم خونه یکم غذا داغ کردم دادم خورد 🥘 داروهاشو دادم سمانه : سامی میگم یه چیزی بگم ؟ _ جانم ؟ _ سامی میشه بقیه امپولامو نزنم؟ _ چی بگم اخه ؟ _ سامی دیدی آقدر اذیت شدم که چرا انقد بی احساسی( چه ربطی داشت 🙎🏻‍♂) _ سمانه حالا بعدا حرف میزنیم برو استراحت کن سمانه تایید کرد و رفت منم توی این تایم یکم درس خوندم 😬🤓 تا ساعت شیش که مامان اینا اومدن مامان ازم پرسید که سمانه رو بردم دکتر یا نه که پاسخشو دادم 🙃🙃 بابا رفت اتاق سمانه دید خوابه اومد بیرون یک ساعت بعد عمو هیراد و مادربزرگ و پدربزرگم اومدن خونمون ( عموم پرستاره👨🏼‍⚕ ) سمانه تا یک ساعت بعد از اومدن عزیز

اینا خواب بود دیگه نگرانش شده بودم رفتم بیدارش کنم خیلی داغ بود بابا رو صدا کردم باباهم عمورو صدا کرد 🗣 عمو اومد تب و نبض شو گرفت رو به من : سامان جان داروهای سمانه کجاست ؟ رفتم دارو هارو اوردم اون دوتایی که شب باید میزد و دادم به عمو . عمو : سمانه رو بیدارکن امپولاشو بزنم ، اروم صداش کردم چشماشو باز کرد تا عمورو دید سیخ نشست عمو بهش لبخند زد : سلام عمو خوبی ؟ چیشدی گل دختر ؟ 🙂 سمانه: سلام عمو چیزه شما کی اومدین ؟ عمو یک ساعت پیش عزیزم سمانه روبه من : ساعت چنده مگه ؟_هفته عمو : سمانه جان دراز بکش امپولاتوبزنم☺️☺️ سمانه : نه نمیخواد عمو من حالم خوبه امپول واسه چی ؟ عمو : دخترم بحث نکن تب داری عزیزم سمانه : اخه... عمو : بخواب عزیزم سمانه خوابید عمو روبه من اشاره کرد پاهاشو بگیرم چندبار پنبه کشید به سمانه گفت نفس عمیق بکشه سمانع هم کشیدو عمو اروم فرو کرد شروع کرد به پمپ کردن که سمانه صداش دراومد : وایی عمو چقدر درد داره بسه تروخدا 😭😭 عمو : باشه عزیزم شل کن الان تمومه و بعد از چندثانیه کشید بیرون جاشو ماساژ داد اونورتر پنبه کشید : سمانه جان این اصلا درد نداره اروم باش اوکی ؟ سمانه تایید کرد و عمو فرو کرد بعد از چندثانیه کشید بیرون سمانه رو بوسید گفت یکم استراحت کن و رفت نشستم بغل سمانه . سمانه : سامان یه چیزی بگم؟ من : جانم ؟ سمانه : سامان برو فیزیکمو بیار بخونم 😐😐😤 من : سمانه میگیرم با کمربند تا میخوری میزنمتا بسه دیگه اعصابمو خورد کردی هی درس درس بگیر بخواب یکم اروم بگیر اخه ای بابا 😡😡😡 سمانه : باشه بابا در ضمن با بزرگترت درست صحبت کن 😒😒 حالام برو بیرون میخوام بخوابم 😊😊 و رفتم بیرون تا شام که سمانه رو صدا زدم و شام خوردیم و...
پ.ن : دیگه ادامه نمیدم بنظرم خیلی شد 🙃
پ.ن: ممنون که خوندید ☺️
پ.ن : مسواکم بزنید 😂😂
پ.ن : زندگى صحنه یکتا هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواندو از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد ❤👑
پ.ن : از این به بعد بجای نگار من خاطره میزارم البته اگر دوست داشته باشید 😅😅
پ.ن : التماس دعا 🤲🏻 خدا نگه دار👋🏼

خاطره فاطمه جون

سلام خدمت دوستای گلم, خوب هستین؟؟؟🌺🍀
فاطمه هستم 20 ساله..☺️
قبلا چندباری خاطره گذاشتم و خوشبختانه استقبال خوبی هم شد...🙏
و سپاس بی نهایت...∞
روزهاست که نیستم و درگیر نتایج کنکور و اینا بودیم که خداروشکر همونی شد که میخواستم امااااااااااااااااا...😭
آخر خاطره در نکات خواهم گفت که فوق العاده نیازمند هستم و از تمام اعضای کانال میخوام حتما حتما حتما حتما کمکم کنید...🙏🙏
حالا اول خاطره:
من یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که ازدواج کرده و یه پسر هفت ساله هم داره به اسم علیسان کوچولو...😘
این پسر ما با اینکه پسره ولی کاملا دخترونه عمل میکنه و گاهی وقتا در عجبم نکنه ژن هاش اشتباهی بیان شده باشه!!!🤔
قدش بلنده و لاغر ولی بسیار نیرومند..😑
اما وای به روزی که ایشون مریض بشه...😬
همون روز, چهار روز پیش بود...
سرفه ها, بی حالی, گرفتگی بینی, سرگیجه و تب شدید شروع شد...🤒🤧🤮
کمی براش سوپ پختیم و شیر گرم کردیم تا حداقل یه کوچولو سرپا شه و بره دکتر...😞
اما انگار نه انگار...😩
شب شد و همگی دور میز نشسته بودیم که ورم ناحیه ی زیر گوش علیسان نظر همه رو جلب کرد...🧐
واقعا هممون روش حساسیم به خصوص مامانم...🤨
قرار شد فردا صبح زود ببریمش تا پزشک متخصص معاینش کنه و بفهمیم چرا این شکلی شده آخه این پسر ناز ما...💐
صبح شد و خواهرم همراه همسرش علیسان و بردن مطب..👨‍⚕
مامانم بلند شد تا برا ناهارش سوپ بپزه...✌️
منم که استرس نتایج رو داشتم و نمیدونستم بخوابم یا پاشم راه برم!!! از طرفی هم علیسان با دلهره هام اضافه شده بود...😰😱
نمیدونم چی شد یهو چشام و وا کردم دیدم صدای خواهرم اینا میاد...😴🤯
پا شدم و با عجله دویدم بیرون, با صدای بلندی گفتم علیسان کو؟؟؟
گفتن رو مبل اون طرف پذیرایی خوابه... گفتم خب چی شد؟؟ دیدم چشمای آبجیم قرمز قرمزه...😭
با تعجب گفتم خاک بر سرم دکتر چی گفت؟؟ 😢
شوهر خواهرم با خنده رو به من کرد و گفت چرا این شکلی شدی به خدا دکتر گفت هیچیش نیست, فقط سرماخوردگیه...🙁
گوشاش هم عفونت کرده, آمپول زدیم و قرص داد و آزمایش دادیم گفت زود زود خوب میشه... 👍
رو به خواهرم کردم و گفتم تو چرا قرمزی؟؟😕
گفت دستاش خیلی ظریف و لاغره, دو شیشه خون گرفتن ازش...😭
گفتم وییی, خدا بده برکت, اونوقت اونهمه خون و میخوان چیکار؟؟؟😐
خندید و گفت بیلمیرم چه(نمیدونم که)... رفتم پیش علیسان و گفتم پسر جونیم چطوری؟؟😘
خندید و گفت نه عالی...🙃
گفتم درد داشت عشق خاله؟؟
گفت نه درد نداشت, خب درد داشت دیگه!!!این چه سوالیه؟؟؟😤
از صورتش بوسیدم و گفتم الهی بمیرم.... گفت خاله, بند کشی رو بست رو بازوم و هی با دستش دنبال رگم گشت, بالاخره پیداش کرد, همین که سوزن و فرو کرد تا توان داشتم جیغ زدم, دیدم نه آقا انگاری جیغ کار ساز نیست, شروع کردم به گریه کردن...
خندیدم و گفت خب حمد و توحید و تشهد و فاتحه میخوندی دیگه...😂
یه نگاه سرزنش آمیزی بهم انداخت و گفت مگه من توام؟؟؟!!!😒
دوتامون هم خندمون گرفته بود, در این حال بودم که گفتن نتایج اومده...😫
آقا د برو که رفتیم و....
نکته اول...😐
دوستان عزیزم همه ی شما بهترینا علی الخصوص خانم دکترای مهربون و آقا دکترای گل, ازتون میخوام راهنماییم کنین چون واقعا آینده در میان است...😭🙏
ثوابه به خدا, واجبم...🙍‍♀
اگر شما به جای من بودید...
بیوتکنولوژی دانشگاه سراسری رو انتخاب میکردین؟؟
یاااا
پرستاری دانشگاه آزاد؟؟؟
والا اگر سال بعد نظام جدید اضافه نمیشد و تقلب نبود و این افتضاح بازیا حتما میموندم ولی خب اوضاع خرابه...😖😣😭😤
حالا باید برم پس لطفا کمکم کنین...🙏
ممنونممممممممم...🌸☘
نکته دوم...
تشکر که خاطره بنده رو هم خوندین... 😍

خاطره نازگل جون

سلام به همه دوستای عزیز
نازگل هستم چند وقتیه که با وبتون آشنا شدم امسال کنکور تجربی دادم ولی خوب قسمت نبود قبول شم ولی بگما کم کاری نکردم دور از جونتون عین خر خوندم حتی وقتی پدربزرگم فوت شد نرفتم ولی خوب خدا نخواست یه داداشم دارم که داره پزشکی میخونه قوربونش برم از همین الان ژست دکترا رو میگیره بگذریم بریم سراغ خاطره:
اصولا آدمیم که خیلی قویه و مریض نمیشه ولی از بد روزگار یه روز چند روز پیش بعد از نهار خوابیدم وقتی بیدار شدم نوک انگشتم گزگز میکرد با خودم گفتم حتما پشه ای چیزی نیش زده خوب میشم تا شب خوش گذروندم بعد از شام با مامانم فیلم دیدیم آخه اونشب داداشم و بابام خونه نبودن آخر شب که رفتیم بخوابیم انگشتی که گزگز میکرد متورم شد و قرمز به حدی که احساس کردم انگشتم الانه که منفجر شه گفتم بخوابم صب پاشم خوبه خوبه خوابیدم ولی چشمتون روز بد نبینه ساعت ۲ نصفه شب از شدت درد از خواب بیدار شدم نیمه ی چپه بدنم بی حس بود حتی نمی تونستم راه برم با کمک مامانم لباس عوض کردم هرچی به تاکسی تلفنی زنگ زدیم نبود تاکسی اسنپ هم نمیومد همین که رفتیم تو حیاط دیدیم پسر همسایه تو کوچه است زحمت کشید و ما رو رسوند بیمارستان ولی گفت میمونم تا بیاین هر چی مامانم گفت برو من گفتم برو نرفت رفتم تو بیمارستان دکتره گفت کهیره یه قرص نوشت و یه آمپول تورگی😡 خدا رو شکر شانس اووردم داروخونه ی بیمارستان تعطیل بود همون همسایه مون هم این وسط خودشو قاطی کرد که بریم یه جا دیگه دارو رو بگیریم اون لحظه به حدی عصبانی شدم که خون خونمو میخورد ولی من خوش شانس تر از این حرفا بودم چندتا داروخونه رفت ولی همه بسته بودن☺️ بالاخره اومدیم خونه قرص رو خونه داشتیم خوردم و خوابیدم ساعت دوازده ظهر بیدار شدم مامانم هی میگفت بیا بریم این آمپوله رو بزن خوب میشی از اونجایی که مرغ من همیشه یه پا داره قبول نکردم حالا تو این اوضاع همسایه های گرامی سر رسیدن یکی از همسایه ها مون به زور منو میکشوند که لباسم رو عوض کنه😞 دیدم مقاومت فایده نداره اگه بایست جلو جمع لباسام رو خودش عوض میکنه بلند شدم رفتم تو اتاقم و لباس عوض کردم آخه توی اتاق پذیرایی رو مبل دراز کشیده بودم رفتیم بیمارستان ولی من زیر بار نرفتم که اون آمپول رو بزنم رفتیم و دوباره دکتر دیگه ای ویزیتم کرد اونم گفت حساسیته و سه تا آمپول داد و یه سرم و یه بسته قرص 😱 ولی گفتم آمپول تو رگی نمیزنم اونم گفت میگم بریزن تو سرم
رفتیم و دو تا آمپولا رو ریختن تو سرم ولی یکیش عضلانی بود بازم زیر بار نرفتم و عضلانی رو نزدم اومدیم خونه ولی حالم بهتر نشد که هیچ بدترم شدم فرداش به خاطر تعویض آب و هوا گفتیم یه سر خونه مادربزرگم بریم غروب حالم بدتر شد رفتیم دکتر اونم تا دید گفت اون دو تا آمپول و سرم الکی بود اون لحظه احساس فردی رو که تو سرمای زمستون بدون لباسه تازه یه سطل آب یخ هم روش ریختن گفت این آمپول عضلانی رو بزنم حله و خوبه خوب میشم از ا نجایی که مطب بود منشیش برام برا تزریق کرد وقتی همراه منشیه رفتم تو اتاق تزریق قلبم داشت میومد تو دهنم به منشیه میگم فوبیا دارم میگه نترس درد نداره ولی من همچنان کنار ایستاده بودم و قصد تکون خوردن نداشتم چند باری بهم گفت دراز بکشم که بالاخره راضی شدم رو تخت بشینم بعد از چند بار دیگه که تذکر داد دراز کشیدم شلوارم رو داد پایین پنبه رو کشید اون لحظه بدترین لحظه است بعد از این که دوباره گفتم میترسم یواش بزن اونم خیلی جدی گفت که گفتم درد نداره لحن جدیش کمی دلم رو قرص کرد همون لحظه سوزن رو زد دروغ چرا خیلی دردم اومد ولی حرفی نزدم تزریفش هم خیلی دردناک بود ولی بازم نه گریه کردم و نه جیغ کشیدم بالاخره تموم شد و سوزن رو به شدت بیرون کشید و جاش رو برام ماساژ داد اون روزم گذشت ولی بازم خوب نشدم مچ پام چنان ورمی داشت که نمی تونستم راه برم فردای اون شبی که آمپول زدم رفتیم یه دکتر دیگه اونم قوی ترین دوز های آنتی بیوتیک رو داد ولی بازم خوب نشدم وای از روزی بگم که رفتم آزمایش خون بدم وقتی شمارم رو خوندن و نشستم رو صندلی که آقای به اصطلاح دکترشون ازم خون بگیره دکتر بیشهور زد سیاه و کبودم کرد بعد از کلی تلاش رگم رو شانسکی پیدا کرد همکارش که بغل دستش بود و داشت خون میگرفت چنان تبحری داشت که خون پنج شیش نفر رو گرفت ولی این دکتره هنوز خون منو نمی تونست بگیره آزمایشگاهش این جوری نبود که با سرنگ خون بگیرن یه سوزن مخصوصی رو فرو کرد بعد شیشیه آزمایش رو بهش وصل کرد و بی انصاف سه تا شیشه خون گرفت این وسط ها هم خدا رو شکر حالیش بود که اذیت شدم کلی هم عذر خواهی کرد وقتی داشت شیشه آخر رو پر میکرد وقتی منو دید ترسید رنگم کبود شده بود و داشتم جون میدادم یعنی به عینه جناب عزرائیل رو جلو خودم دیدم دکتره هم هی میگفت تموم شد تموم شد ولی مگه تموم میشد فکر کنم یه بیست دقیقه ای طول کشید وقتی آخرین شیشه رو دراوورد سوزن رو بیرون کشید پنبه رو گذا

شت جای سوزن و گفت روش رو فشار بده از زور درد فقط زیر دندون غریدم که نمیتونم اون بیچاره هم خیلی ترسید گفت باشه باشه خودم برات نگه میدارم این وسطا هم هی میگفت حالت خوبه ؟ درد داری ؟ سر گیجه چی؟ میخوای برا آب بیارم ؟ بنده خدا ترسیده بود جوون هم بود فکر کنم تازه تو اون آزمایش گاه استخدام شده بود آخه خیلی هل کرده بود از شانس بدم آزمایشگاه شلوغ بود نه میشد جیغ زد نه داد دروغ چرا خجالت میکشیدم بگم فوبیا دارم😁 جواب آزمایش غروب اومد و سالم بود ولی من از درد مثل مار به خودم میپیچیدم تمام مفاصلم درد میکرد دکتر دوباره آزمایشات جدیدی نوشت فردای اون روز آزمایش قرار بود دوباره آزمایش بدم اون شب تو جمع اعلام کردم که من آزمایش نمیدم همه نازم رو میکشیدن عمه ام دستم رو میبوسید و میگفت حالا این یه بارم برو ولی جدا از فوبیایی که داشتم خونی تو تنم نمونده بود بالاخره فردا صبح هم رفتم آزمایش ولی این بار یه کار بلد افتاد گیرم خیلی قشنگ رگم رو گرفت این بار همون اول پرسیدم چندتا شیشه میخوای خون بگیری اون گفنت هرچی آزمایشت باشه ۲ تا شیشه بازم روم نشد بگم میترسم😁 همون طوری که گفتم خونی تو تنم نبود سوزن رو تکون میداد تا بتونه دوتا شیشه رو پر کنه این بار هم بخاطر تکون دادن سوزن خیلی دردم اومد ولی بازم نه جیغی نه دادی هیچی راه نینداختم سوزن رو که دراوورد خودش پنبه رو برا نگه داشت این وسطا هم پرسیده بود چند روز دیگه آزمایش دیگه ای داری ؟ گفتم نه ؟ گفت چرا سه شنبه باید دوباره بیای قیافم اون لحظه این جوری بود😡 ولی این دفعه آزمایشات با دفعه قبل فرق داشت چون با توجه به داروهایی که برا حیاسیت خورده بودم و جواب نداد دکترا گفتن یا تب مالته یا... هنوز فکرم درگیره آزمایشیه که قراره بدم خیلی میترسم که چرا همون روز نگرفتن چرا دکتر حرفی نزد ولی یه حس بدی بهم میگه آزمایش این دفعه خون نیست فکر کنم میخوان از مایع مغزی نخاعیم بگیرن حس های من هیچ وقت بهم دروغ نمیگن وقتایی که مدرسه میرفتم قبل از این که معلم بیاد بچه ها همش از حسم نسبت به این که این معلم امتحان میگیره امروز یا نه میپرسیدن و هر دفعه حس هام درست بود یا قبل از این که معلمی بیاد کلاس همش احساسم بهم میگفت که امروز ازم درس میپرسه یا نه فقط یه بار حسم بهم رکب زد حسم بهم میگفت امروز این معلم شیمیه ازم میپرسه ولی اصلا فکرشم نمیکرم اولی باشم ولی معلم اومد و اولین نفر منو برد پا تخته بعد با ذوق گفت اصلا فکرش رو میکردی ازت بپرسم منم با پررویی گفتم آره ولی فکرش رو نمیکردم اولی باشم نامرد بهش برخورد سخت ترین سوالا رو ازم پرسید من که همش نمره ام ۲۰ بود اون روز شدم ۱۱ 😞 بگذریم داشتم راجع به حسم میگفتم خدا کنه ابن دفعه رو اشتباه کرده باشه وگرنه بدبخت میشم من با یه آزمایش خون پس افتادم با آزمایش مغزی نخاعی میخوام چی کار کنم😥 بچه ها لطفا برا دعا کنین تازه اوج بدبختیم اونجاعه که تب مالت داشته باشم طی تحقیقاتی که تو اینترنت کردم داروش آمپوله 😥اونم خیلی زیاد هر روز با توجه به شدت مریضی باشه به مدت یه هفته تا سه ماه😩 یعنی ۷ تا آمپول تا ۹۰ تا آمپول
برام دعا کنین
ببخشید که پر حرفی کردم اولین بارم بود که تو وبی خاطره میزارم
دوستون دارم😘😘

خاطره ریحانه جون

سلام من اومدم با یه خاطره جدید 😁😁البته این خاطرم خیلی طولانی از الان بگم شرمنده 😏😏 این خاطره میخوام بگم برای سال تحصیلی هفتم هستش و هزار ماجرا
خاطره: اول بگم که فاویسم مینور هستم 😥 روز سه شنبه بود قرار بود برای یک آزمایش علوم بریم آزمایشگاه و باید مرحله به مرحله چک نویس میکردیم و بعد پاک نویس .
و دوساعتی تو آزمایشگاه بودیم و بعد آزمایش هارو گروه بندی میشه این آزمایش نوبت گروه ما بود یه یک ساعتی داشتیم ازمایش انجام میدادیم با توضیح که احساس کردم تب دارم ( گرما حس میکردم🤒🤒🤒 ) سرم دردمیکرد و سرگیجه😖😖 باهر بدبختی بود اون یک ساعت هم گذشت
بعد زنگ تفریح حالم خیلی بد شد یعنی هر کی منو میدید متوجه میشد حالم بده 😷😷شورشور عرق میریختم دیگه معلم اومد دید حالم بده گفت زنگ بزن اولیا بیان دنبالت بادوستم رفتم پایین زنگ زدم بابام جواب نداد مامانمم مادرجونم برده بود دکتر ... ناظمم میگفت یه شماره دیگه بده بدو( خوب قربونت برم من نفس کشیدن به زور میکشم
بعد شماره بدم سریع عه 😔😔😔) دیگه دوستم رفت بالا از دفترچه اش شماره ارشام اورد ( ارشام یه شماره داره که برای بیمارستان منم اون به دوستام دادم اگه احتیاج شد چون واقعا اونجا به درد خورد ) ناظم زنگ زد بهش گفت نگران نباشید وقت یکم سر گیجه داره ( عه دارم با مرگ دست و پنچه نرم میکنم نمیرم این وسط تو میگی فقط سرگیچه داره 😤😤😤😤) دیگه تا خودشو برسونه خودتون تصور کنید من حالم چه بود . اومد حالم دید خودش شکه شد اومد دستش گذاشت تو پیشونیم بعد روبه ناظم گفت : این داره تو تب میسوزه بعد شما میگید فقط سرگیجه داره (حالا قیافه ناظم😐😐😐 ) دوستم رفت وسایلم اورد زیر پهلوم گرفت بلندم کرد من خودمو میکشیدم دیگه اصلا تسلط نداشتم ولم میکردن پخش حیاط بودم با کارتکم نمیشد جمم کرد والا 😶😶 نشستیم تو ماشین ارشام بهم گفت : چیشد تو که حالت خوب بود
من : نمیدونم فقط حالم خیلی بده نیمه بیهوش بودم رنگم زرد زرد فقط فهمیدم ارشام داره با موبایلش حرف میزنه
دیگه چیزی متوجه نشدم تا با احساس سوزش پاهام بیدار شدم اومدم بلند شم دیدم یکی دستش رو کمرمه من : ایی ولم کن دیگه چیکار میکنی گفت: عه بیدار شدی نگاه تموم شد و سوزن از پام در اورد هیچی بابا تب بر بود
گفتم : یه به سلامتی انشالله نه هنوز خوابم این روحم داره از فرصت طلبی که میکنی فیض میبره ..😊 ( یعنی من در موقعیت خنده از روی لبام نمیره ) شروع کرد خندیدن گفت تازه من دارم جونت نجات میدم من : لطف میکنی زحمت کشیدی میخوای برات مدالم بندازم ارشی جونم
ارشام : صد بار گفتم منو اونطوری صدا نکن فهمیدی 😠😠
خوب بیا منو بخور برادر دیگه چه کاریه )من : نهههههه حالا من😆😆😆😆 ارشام : وقتی چند روز موندی اینجا از اینانوش جان کردی ( بعد تو هوا شکل امپول میکشید برام )
میفهمی عزیزم ارشام😂😂😂😂 من 😨😨😨😳😳
صدای در اومد ارشام: بفرمایید من : نمیگفتی هم میفرمایید یه جوری نگاهم کرد یعنی گلم ببند
پرستار اومد تو من همینطوری نگاه میکردم جان من نباشه مرگ ارشی جونم انگار داره تو سالن مد راه میره
باید یکی بهش میگفت عزیزم اینجا بیمارستان
اومد جلو بهش گفتم اونجا چی نوشته اونم با تعجب نگام میکرد گفتم اونجا ( بالای تخت که مشخصات بیمار و نام دکتر معالج اینا اشاره کردم ) همچین با حالت مسخره کردن گفت عزیزم مشخصات بیماره گفتم عه افرین شروع کردم دست زدن گفتم بالاش چی نوشته گفت بیمارستان.. اومد ادامه بده گفتم خوب میدونی ...
گفتم یه چی بگم گفت بگو گفتم خیلی شبیه مدلینگ ها هستی همچین با ذوق گفت واقعا من از پچگی هم شغل مدلینگ دوست داشتم حالا من البته ارزو بر جوانان عیب نیست من رفتار که از خودت در میاری گفتم 😅😅😅😅😅 حالا همچین با حرص نگاه میکنه چیه خوب دوست داشتم شوخی کردم آرشام بیچاره از خنده

پرستاره با حرص : اسیناتو بزن بالا میخوام آزمایش بگیرم
دادم بالا کش بست رگ پیدا کرد همچین با شتاب زد تو دستم من هیچوقت صدام در نمیاد موقع ازمایش گفتم اخ اخ ایی داشت خون میرفت تو سرنگ دراورد گفت رگم نداری ( عه اخه خواهر من اگه مشکل بینایی داره سرت سلامت نداری بازم سرت سلامت دست بدبخت منو چیکار داری خوب) 😔😔😔😔 دوبار دیگه انجام داد دیگه تو رگ نمیرفت صدام در اومد گفتم بسه دیگه مردم ارشام تو بیا انجام بده ارشامم حالم دید گفت من خودم انجام میدم شما بفرمایید پرستاره هم با اخم رفت بیرون ارشام اومد رگ گرفت سرنگ گرد تودستم خون گرفت منم دستم درد گرفته بود اخ بسته دیگه گفت من نمیدونم چیکار به پرستاره داری من: مثل ادم رفتار کنه اخه ☺☺
در زدن یه پرستار مرد اومد تو گفت اقای دکتر جواب ازمایش اومد ارشام آزمایش گرفت نگاه کرد حالش گرفته شد اصلا معلوم بود یه چیای به پرستاره گفت پرستاره هم گفت چشم داشت میرفت گفت یه کیسه خونه A مثبتم بیار
حالا هنگ بود سریع گفتم ارشام بسه بریم خونمون منو ببر خونمون گفت ببین عزیزم تو باید چند روز اینجا بمونی
من : نه من میخوام برم خونمون مامانم کو ااصلا گفت الان زنگ میزنم بیاد رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد تو گفت بیا با عمو حرف بزن با بابام حرف زدم گفت باید بره ماموریت یه هفته منم میگفتم من هم با خودت ببر دیگه پرستاره اومد تو ارشام گوشی ازم گرفت گفت بخواب
( نامرد و بداخلاق ) پرستاره سینی اورد پنج تا امپول بود با یه کیسه خون منم گریم گرفته بود همینطوری به ارشام نگاه میگردم ارشام حالم فهمید به پرستاره گفت شما برین من انجام میدم پرستاره رفت گفتم ااینا که برای من نیست
حالا با لبخند : چرا هست منم با ترس من نمیزنم من نمیزنم
و شروع به گریه گردم😢😢😭😭😳 اومد پیشم گفت اروم باش اومد پیشم گفت اروم باش ببین عزیزم تو فاویسم باید بهت خون وصل کنن شانس اوردی سریع متوجه شدیم وگرنه باید خونت عوض کنن تو که اینو نمیخوای گفتم نه گفت پس با من همکاری کن دیگه گلم
این امپول تقویتی کم خونی داری باید بزنی تا ما هم رضایت دادیم و دوباره گیر این غول بی شاخ و دم شدیم
اومد کیسه خون برام وصل کنه پنبه کشید اومد برام بزاره
دستم کشیدم عقب ( من قبلا برای زدن سرم مشکل نداشتم ولی نمیدونم چرا فکرمیکردم این درد داره ) چند بار پنبه کشید بازم دستم کشیدم عقب ناخوداگاه دستم به عقب کشیده میشد بلند بلند گریه میکردم میگفتم نمیخوام دست نزن بهم اخرش دستم گرفت و برای گذاشت منم یه ایی گفتم و تمام شد با اینکه تموم شده بود دردم نداشت باز گریه میکردم بهم گفت خیلی اروم برگرد که به دستت فشار نیاد امپولتو بزنم من: نه نمیخوام من امپول نمیزنم گفت عزیزم بزن حالت خوب بشه دیگه و من گریه و زاری.....
حالا از اون اصرار از من انکار دیگه کلافه شد گفت باشه منم میرم بیرون پرستار صدا میکنم بیاد بزنه برات اونا مثل من نیستن نازت بکشن شده بگیرنت کارشون میکنن فهمیدی
حالا من 😢😢😢😭 داشت میرفت سمت اتاق که گفتم باشه خودت بیا گفت افرین عزیزم بخواب تا من اماده کنم
منم مظلوم خدایی از من مظلوم تر تو عمرتون دیدید
همه: نههههه 😂😂 منم رو تخت دراز کشیدم و به اینده نسبتا شومم فکر میکنم ( اخه چرا خدا) 🙁🙁🙁🙁

اومد بالا سرم گفت ببین گلم ریلکس باش خوب میدونم درد
داره امپول ولی لطفا با من همکاری کنی من سعی میکنم دردش کمتر شه باشه ریحانه خانم باشه منم با صدای گرفته گفتم چشم گفت افرین گل دختر بخواب قشنگ
اومد بالا سرم شلوارم بیشتر کشید پایین و پنبه کشید و فرو کرد خیلی درد داشت یعنی خیلی منم فقط اخخ و ایی ارشام درش بیار من نمیخوام خوب بشم ارشام: هیس داره تموم میشه یه کوچولو تحمل کن و اولی تموم شد دومی درد نداشت و سومی صدام در نیامد اخ اخ
ارشام: بعدی یکم درد داره اینم تحمل کن افرین و زد
یعنی انقدر درد داشت من هر چی بگم کم گفتم نمیدونم چی بود میزد که دیگه گریه هام به هق هق تبدیل شده بود نفس کم اورده بودم و اخریم زد منم با هزارتا بدبختی برگشتم تازه میگه دیدی درد نداشت گفتم کی گفته درد نداره اخه من مردم بعد پیجش کردن گفت من برم برمیگردم سریع
زن عمو الانه که برسه رفت منم داشت خوابم میبرد که مامانم اومد وقتی دید بهم خون وصل کردن کلی نگرلن شد یه ربع طول کشید تا اروم شد کی باید مامانم اروم میکرد دیگه گرفتم خوابیدم بیدار شدم صبح بود ارشام تو اتاق بود وقتی دید بیدار شدم اومد سمتم یه سرم برام وصل کرد
برام صبحانه اورد که من اصلا لب نزدم هر چی اصرار کردنخوردم اونم لج کرد گفت باشه و برم آمپولتو بیارم
خوب برادرم اول صبحی اخه امپول اومد دیدم یکی
گفتم خودم مثل ادم بخوام و با ارامش پولم نوش و جان کنم دراز کشیدم اومد پنبه کشید فرو کرد ( کلا مگه میشه من امپول بزنم درد نداشته باشه مگه داریم و مگه میشه😒😒) ایی اخ مامان بابا هوی کچل ای ارشام بسه دیگه مردم
ارشام : نگران نباش تو نمیمیری تا منو دق ندی من: خوب به سلامتی انشالله دق کن به من چه ( خوب واقعا به من چه
مردم برن دق کنن به من ربط داره نه شما بگید به من ربط داره ) دیگه امپولم در اورد منم برگشتم باذوق گفتم بریم خونه ارشام : نه ( بی ادب بی احساس ) مامانم کو چیکارش کردی ارشام : رفته خونه لباس بیاره برات
دستش درد نکنه میشه گوشیم بدی ارشام : نه
نه و نگمه نه و خلال دندون نه و.... خودتون دیگه بگید بقیه
ارشام : دیروز از کی حالت بد شد من : تو آزمایشگاه حالم بد شد ارشام:برای چی من : نمیدونم داشتیم آزمایش انجام میدادیم حالم بد شد ( چون اون روز از مدرسه اومده بودیم بیمارستان کیفم تو اتاق بود) رفت از کیفم کتاب علوم برداشت و گفت کدوم ازمایش نشونم بده نشونش دادم
نگاه کرد همچین با قیض نگام کرد خودم ترسیدم یعنی
اعصبانی شده بود بدجور صورتش قرمز گفتم : چته چی شده گفت : مگه من نگفتم نباید تو این آزمایش شرکت کنی بعد رفتی خودتم انجام دادی ( قبل از مدرسه کتاب هارو میگیریم یه نگاه میکنم بهشون همون موقع بهم گفت
که این ازمایش انجام ندم ولی من یادم رفته بود ) گفتم به خدا یادم رفت یه کوچولو اروم شد من: حالا به کدوم حساسیت دارم ( کاشف به عمل اومد که من به گوگرد حساسیت شدم چون شیمیایی گوگرد: گوگرد یه ماده پودری و شفاف به رنگ زرد که از ظاهر خیلی هم زیبا
اون باید با دستکش استفاده کرد من قبل از دستکش دستم کنم باهاش ور رفتم بهش نگفتم که اخرم لو رفتم)

و این خاطره ادامه دارد چهار روز بیمارستان بودم و شنبه پام کردم تو یه کفش که من میرم مدرسه حالمم هنوز خوب نبود باید استراحت کنم مامانم میگفت حالت خوب نیست نرو من امروز خونه نیستم باباتم سرکاره حالت بد شد نمیتونم بیام دنبالت گفتم مامان مدرسه یعنی مدرسه
دیگه به ارشام گفتم بیاد دنبالم منم رفتم اماده بشم کلی خودم مرتب کردم که لو نرم چون هنوز رنگم پریده بود ولی کم رفتمپایین پر انرژی(💪💪جون خودم حالم بد بود ولی نمیخواستم نشون بدم ) گفتم سلام صبح بخیر داداشی گفت سلام عزیزم بهتری؟؟ چرا اخه میخوای بری مدرسه با این حالت من اولا بله بهترم والا من عالی کدوم حالم به این خوبی بزنم به تخته ( زدم به سرش 😃) با اخم نگام کرد من: چیه خو دوست دارم داداشم خودم بعد اگه دوست داری برو دیرم شد جلوی در مدرسه کلی سفارش کرد مواظب باش پیاده شدم تا جلوی درم رفتم دوباره صدام زد
بله ارشام: قرصاتو برداشتی من: 😰😰😰😰😰😰
من : ام.. اره برداشتم یعنی اگه میگفت ببینم بدبخت بودم
رفتم مدرسه دوستم منو دید گفت خوبی یه لحظه خوشحال شدم گفتم مردی ( اصلا موج میزنه ابراز احساسات شما نگران نباشید من سقف گرفتم )
دیگه ترجیح دادم بهش چیزی نگم زنگ اول گذشت زنگ دوم
دینی داشتیم اونم امتحان 😧😧 ( کل بچه ها مشکل دارن با این خانم هم دینی و عربی با این داریم ) ولی با من لج
زنگ دوم من داشت کم کم حالم بد میشد باید قرص میخوردم نیاورده بودم اومد برگه پخش کرد جاها رو عوض
کرد ( کلا عادت داره جاها عوض میکنه ) ما جاهارو عوض
کرد نشستم داشتم امتحان میدادم حالمم بد درسم نخونده بودم ولی بلد بودم داشتم مینوشتم چهارتا سوال مونده بود
اومد بالا سرم گفت بلند شو منم شدم گفت اینا چیه
گفتم چیه ( اصلا من گیج بودم ) نگاه کردم کسی که جای من نشسته بود تقلب نوشته بود گذاشته بود زیر میز منم
از شانس گندم اونجا گفت بشینم گفت تقلب میکنی
گفتم من دارم سوالام جواب میدم چی کار به اینا دارم
گفت خر خودتی گفتم خانم درست حرف بزنید من کاری کنم میگم کردم حالا خط من بزرگ و کشیده و اونی که تلقب نوشته بود ریز مینوشت گفتم اخه خط من هم نیست
چی میگید شما گفت بریم پایین زنگ بزن اولیا ( حالا همه بچه ها میگفتن اصلا خط مثل هم نیست کار ریحانه نیست ولی گوش نمیدادم البته سر یه خاطره با من لج کرد ول کنم نبود یعنی دنبال ضایعه کردنم بود ) منم گفتم من از کاری که نکردم نمیترسم بریم زنگ بزنم اولیا بیاد رفتیم به ناظم
میگه این خانم بی ادب بلد نیست با بزرگتر حرف بزنه و سرم داد میکشه ( اخه من اصلا داد نزدم ) منم حالم داشت بدتر میشد هیچی نمیگفتم زنگ زدم ارشام خیلی سربسته گفتم چون حالمم بد بود یه ربع طول کشید تا اومد
وقتی اومد تو سریع بلند شدم رفتم بغلش گفت : چی شده عزیزم اومدم حرف بزنم معلم دینی گفت اقا شما چیکاره ای اینی ارشام : سلام خانم من پسر عمو ریحانه ام اتفاقی افتاده معلم : بگید چی نشده ارشام : میشه بیشتر توضیح بدید متوجه نمیشم همینطورم بغلم کرده بود
خلاصه همه چی تعریف کرد کلیم اضافه کرد که بی ادب گستاخ بی تربیت اینا ارشام با تعجب به من نگاه کرد گفت اره خانم چی میگن عزیزم گفتم دروغ میگه به خدا من اصلا روحمم خبر نداره از اون برگه ها معلم :من دروغ
میگم چه قدر پرویی منم گریم گرفت حالم بد شد ولی چون
بغل ارشامم بودم فهمید گفت قرصاتو خوردی سرم به معنای منفی تکون دادم گفت صبر کن الان میام منم برد سمت صندلی نشستم بعد چند دقیقه قرص بهم داد خوردم
گفت اروم شدی گفتم اره منم توضیح دادم چی شده اونم با معلمم حرف زد اونم معلمم گفت اصلا گیریم که تو تقلب نکردی نمره ات شده امتحان ۱۵ من قبول ندارم وای خدا
گفتم من داشتم مینویسم شما برگه گرفتی نزاشتی بنویسم
بعد دفتر باز کرد یه منفی هم میزارم که وقت کلاس گرفتی یعنی من اینطوری 😥😥😥بودم دیگه اجازه ام گرفت
رفتیم خونه عمو اینا سر ناهار همش فکرم درگیر بود( یعنی من تا به حال مادرم برای درسم نیامده بود مدرسه )
دیگه بعد ناهار رفتم تو اتاق ارشام رو تختش دراز کشیدم
داشت خوابم میومد ارشام اومد تو اتاق با امپول
یعنی من محاله ببینمش بدون امپول یه بار ارزو به دلم شدم
ارشام: دمر بخواب امپولاتو بزنم خوشگل خانم گفتم اصلا حوصله ندارم ولم کن گفت بخواب ببینم بدو بزنم راحت شی دوست نداری بری دوباره بیمارستان منم خوابیدم
رو تخت اومد اولی فرو کرد که یه اخ گفتم صبر کن کوچولو
الان تموم میشه من ای کوچولو خودتی اخ ایی و تموم شد امپول بعدی زد که خیلی درد داشت که منم بغض هم ترکید شروع کردم به گریه کردن بلند بلند گریه میکردم

و اخری هم زد که اون دردش کمتر بود منم خوابیدم و دوباره روز از نو روزی از منم با اون معلمه ساختم تا اون سال تموم شد
پ.ن : بازم معذرت خواهی میکنم خیلی طولانی شد
دیگه اخراش خودمم خسته شدم
پ.ن :امیدوارم خوشتون بیاد از خاطره ام
پ.ن میخوام یه خاطره هم از خود ارشی جونم بنویسم ولی خوب اون نمیترسه ( الان اگه اینجا بود دنبالم میکرد)

خاطره نگین جان

نگین..
سلام دوستان🙌
اسم من نگین هست و18ساله 👍دوتا داداش گل و اندکی دردسر دارم دردسر از این بابت که یکی پزشک و دیگری دندانپزشکه از یکی در میرم گیر اون یکی میفتم یعنی
داداش بزرگترم نیما32ساله پزشک که یه دختر ناز هم به نام پریا داره داداش کوچیکه احسان 27 ساله و دندانپزشک که اسمشم زیاد با ما هماهنگی نداره خواسته مادربزرگم بوده این اسم مخصوصا 😐👍
پدرمم هم پزشک و مادرم هم روانشناس بودن که الان 2 سالیه فوت کرده و پیشمون نیست دیگه 😔
این خاطره بر میگرده به زمستون 2سال پیش اونموقع تازه مادرمو از دست داده بودمو حساااابی دپرس بودم و منتظر یه جرقه بودم که مثل بمب منفجر بشم و چون اوایل فوت مادرم بود و منم شرایط روحی مساعدی نداشتم داداشام و همینطور پدرم زیاد اجازه نمیدادن برم سر خاک مادرم و من از این کارشون به شدت کلافه بودم یه روز که حسابی ناراحت بودم و از زمین زمان شاکی و کسی هم خونه نبود تصمیم گرفتم برم سرخاک مامانم اونم تنهایی و بی خبر..
خلاصه با یه آژانس تا بهشت زهرا رفتم و سر خاک مامانم حسابی نشستم و زار زدم و نمیدونم چقدر گذشته بود که گوشیم زنگ خورد من آهنگ زنگ موبایلم یه قطعه ضبط شده با گیتار کلاسیک هست که چون خودم گیتار کار میکنم اونو زده بودمو مادرم هم خیلی زیاد به اون قطعه علاقه داشت منم اونو گذاشته بودم به عنوان آهنگ زنگم خلاصه بعد اینکه گوشیم زنگ خورد منم که باز داغ دلم تازه شده بود باز های های به گریه کردنم ادامه دادمو تلفنم انقدر این وسط زنگ خورد و تا قطع شد دوباره بعد از چند دقیقه زنگ خورد ایندفعه برداشتم و داداش احسان بود تا گفتم الو گفت نگین قربونت بشم این چه صداییه کجایی؟! گفتم پیش مامان اینو گفتم و باز زدم زیر گریه اونم دیگه چیزی نگفت و گفت منتظر باش الان زودی میام دنبالت (دوستان اینم بگم که مادر من آذر ماه فوت کردن تو یه تصادف و این ماجرا تقریبا مال اخرای دی ماه هست و در هوای سرررررررد زمستانی) خلاصه یکم دیگه با مامانم درد و دل کردم چون نمیدونستم دیگه کی میتونم بیام پیشش.. تاااا برادرم رسید و یواش یواش کمکم کرد و رفتم نشستم تو ماشین تا اونموقع متوجه اینکه هوا چقدر سرده و لباس گرم تن من نیست نشده بودم تا اینکه تو ماشین احسان چشمش به من خورد و گفت این چه وضعیه آخه الان حالت بد بشه میخوای چه کار کنی وسط درس و مدرسه منم که اعصاب نداشتم شروع کردم به داد و بیداد که نه درس واسم مهمه نه مدرسه مهمه مادرم بود که الان زیر خاکه دیگه تو اوج داد و بیداد بودم که نفس کم آوردم و ساکت شدم و به گریه کردن ادامه دادم
احسان دیگه دید حرف و نصیحت فایده نداره چیزی نگفت تا رسیدیم خونه تو خونه هم زن داداشمو پریا و داداشم منتظر نشسته بودن پدرمم بعد از فوت مامانم بیشتر شیفت بیمارستان و مطب بود و کمتر سر خودشو خلوت میذاشت بخاطر همین از نبودش تعجبی نکردم نیما هم که حال و روزمو دید دیگه چیزی نگفت و منم مستقیم رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم تا شب به گریه و دپرس بودنم ادامه دادم تا شب دیگه نیما اومد در زد گفت نگین پاشو قربونت بشم بیا یه دقیقه لااقل این درو باز کن منم که تنها و منتظر یه آغوش واسه گریه سریع رفتم درو باز کردمو و خودمو انداختم تو بغل نیما و باز گریم از سر گرفتم😑دیگه خانواده به این حال افتضاح من عادت کرده بودن و فقط سعی میکردن کنارم باشن تا شاید بتونن آرومم کنن بعد نیما رفت یه لیوان آب برام آورد و بهم داد و اومد اشکامو پاک کنه گفت نگین داغی چقدر!! گفتم نیما ولم کن گیر نده میخوام بشینم پای درسام هیچ کاری نکردم هنوز اونم گفت باشه بیا با هم انجام بدیم منم رفتم کتابامو آوردم و یه ذره ورق زدم هیچی به ذهنم نمیومد باز ورق زدم نیما هم فهمیده بود من کلا اینجا نیستم بلند شد تمام کتابامو جمع کرد و به زور منو برد تو هال و گفت واسه شام که نیومدی لااقل الان بشین برات یکم غذا بیارم منم دیدم بحث با نیما فایده نداره معمولا بی خیال شدم و سارا (زنداداشم و عشق من ❤️) یکم برام غذا آورد و خودشم نشست کنارم یکم باهام حرف زد و منم یکم غذا خوردم و تو این مدت هم نیما و احسان توی آشپزخونه دنبال دارو واسه تب من بودن 😣😣پریا هم انقدر منتظر من نشسته بود پشت در اتاق و دیده بود که از من خبری نمیشه خوابش برده بود ☹️یکم دیگه نشستم پیششون دیگه از بس گریه کرده بودم سرم داشت منفجر میشد و بی حالم که شده بودم و از همگی معذرت خواهی کردم و شب بخیر گفتم و سریع جیم شدم توی اتاق که دارو رو هم بپیچونم😐

صبح با صدای پچ پچ کردن داداش احسان و پدرجان بیدار شدم همینکه اومدم بلند بشم سرم گیج رفت و تصمیم گرفتم باز بخوابم 😐داداش احسان ولی فهمید و اومد سراغم که گیر بده بابا هم گفت نگین لجبازی نکن بابا از دیشب تا حالا که اومدم تب داری و بدنت داغه داغه منم که دلم پر بود گفتم شما که شب وقت نمیکنی به ما سر بزنی بگو دم دمای صبح که رسیدم دیگه بعدم دست داداش احسان و زدم کنار و بلند شدم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم بلکه اندکی توی درجه تبم تاثیری داشته باشه 😐اومدم بیرون و حاضر شدم واسه مدرسه که بابا گفت نمیخواد بری نگین حالت خوب نیست لجبازی نکن گفتم من لجبازی نکردم میخوام برم دنبال درسم مگه نمی‌گید انقدر روحیمو خراب نکنم مامان راضی نیست از درسم بیفتم بفرما دارم میرم که از درسم نیفتم دیگه باز من کنترلمو از دست داده بودمو بابا هم چیزی نمی‌گفت فقط گوش می‌کرد و سعی میکرد منو آروم کنه منم که باز کلافه دیگه با عصبانیت از خونه زدم بیرون و پیش به سوی مدرسه هر چی هم احسان گفت اینجوری نرو وایسا بیام برسونمت گوش نکردم و خلاصه باز چون عصبانی بودم سوییشرتم یادم رفت و با همون فرم مدرسه راهی مدرسه شدم که حسابی دیگه حالم بد شد مخصوصا زنگ سوم که دیگه داشتم از حال میرفتم چون هم گلوم درد میکرد و اینکه میلم به چيزي نمی‌کشید و حسابی سرگیجه داشتم اون زنگ معلمم گفت اگه لازمه برم دفتر تا زنگ بزنن خانواده اگرم نه برم حیاط یه نفس بگیرم منم گزینه حیاط رو انتخاب کردمو و رفتم یکم هوا بخورم دیگه وسطای زنگ باز برگشتم سرکلاس و زنگ چهارمم معلممون نیومده بود و من کل زنگ بی حال افتاده بودم رو میز و به دوستامم گفتم بخدا حرفی ببرید دفتر دیگه سمت من نباید بیاد😐 زنگ خورد از در مدرسه که اومدم بیرون نیمارودیدم و اومد دستمو گرفتو سوار ماشین شدیمو تو راه یه عالمه حرف زد و من کم و بیش متوجه میشدم بخاطر همین دیگه اونارو نمیگم تا اینکه رسیدیم خونه و اومدم از ماشین پیاده بشم یه لحظه جلو چشمام سیاه شد و دیگه خواب به خواب رفتم😕بیدار که شدم رو کاناپه تو هال خونمون بودم و توی دست سرم بود و نیما هم بالا سرم چشماش بسته بود تو فکر حال خرابم گلو دردم بودم که نیما صدام زد گفت خوبی؟! اومدم جوابشو بدم که در باز شد احسان با یه پلاستیک دارو اومد (مثل اینکه تو این فاصله که من بیهوش میشم نیما معاینه میکنه و زنگ میزنه احسان احسان که نزدیک خونه بوده میاد نسخه رو میگیره و میره بخره سرمم از اونجایی که من اون موقع ها خیلی حالم خراب میشد و دائم افت فشار داشتم شده جزو یکی از واجبات اصلا تو خونه ی ما و همیشه هست 😐) احسان منو دید گفت چی شدی تو آخه بعدم اومد یکم سر به سرم گذاشت نیما با بشقاب غذا اومد گفت پاشو عشقم اینو بخور که آمپول هاتو بزنم منم گفتم نه اینو میخورم نه آمپول میزنم خلاصه هرچی نیما اصرار کرد نخوردم گفت باشه نخور ولی به حال آمپول میزنی با زور برگشتم و احسان امادم کرد گفت عزیز دلم یه کوچولو همکاری کن زودی تموم میشه منم که ناراحت و پر از استرس دیگه چیزی نگفتم که نیما اومد بالا سرم و گفت یه نفس عمیق و پنبه کشید و آمپول فرو کرد که زیاد درد نداشت در آورد گفت نگین جونم عشق داداش ببین یکیش تموم شد تحمل کن الان زودی تموم میشه همون سمتو پنبه کشید و آمپول بعدی رو فرو کرد که فرو کردن سوزن همانا و درد عظیم بعدش هم همانا پمادر بود لعنتی 😫😫دیگه زدم زیر گریه و گفتم نمیخوام خوب بشم در بیار این چیههه احسان منو محکمتر گرفت گفت جانم عزیز دلم الان تموم میشه قربونت بشم گریه نکن و بعد از حدود یه قررررن فکر کنم بالاخره تموم شد و نیما میخواست سمت دیگه رو پنبه بکشه که نذاشتم و گفتم توروخدا بسه حالم داره بد میشه گفت باشه یکم استراحت کن تا بقیشو بزنم منم گفتم بسه دیگه هی بقیش بقیش بسهههه نمیخوام توروخدا دیگه باز به گریه ادامه دادم که بابامم رسید و اومد گفت چی شده چرا دختر منو گریه انداختید شما دوتا منم که متعجب از زود اومدن بابا و هم خوشحال بابامو بغل کردمو گفتم بابا بهشون بگو ولم کنن اونم یکم باهام حرف زد و گفت اینجوری بهتره زود خوب میشم و فلان خلاصه دوباره منو برگردوند و آمپولو از نیما گرفت خودش پنبه کشید آمپول فرو کرد اینم باز درد داشت و منم دیگه از درد خسته شده بودمو فقط گریه میکردم التماسشون میکردم که بسه توروخدا نیما کمرمو می‌مالید میگفت باشه قربونت بشم حیف چشمات نیست اینجوری گریه میکنی بابا آمپول درآورد و چهارمین آمپول و بالاخره آخرینش رو هم زد که فقط یکم سوزوند و منم دیگه به هق هق افتاده بودمو و بی حال بودم بی حال ترم شدم 😐😐😐دیگه یکم احسان موهامو سعی کرد تا از دورم جمع کنه که مثلا راحت باشم موهای من خیلی بلنده و اونموقع هم احسان گیج شده بودو انقدر باهاش ور رفت بدتر کلافم کرد و خودم بلندشدم موهامو جمع کردم و با کمک نیما رفتم تو اتاقم و یکم باهاش درد و دل کردمو همونجوری خوابم برد...

شبم یه آمپول دیگه بابا بهم زد وقتی که از خواب بیدار شدم شب شده بودو رفتم بیرون یکم راه رفتم پاهام خشک شده بود آخه بعد بابا از اتاقش اومد بیرون گفت چیه بابا چیزی میخوای گفتم چرا خونه ای گفت بده میخوام مواظب دختر گلم باشم؟! منم رفتم تو بغلش گفتم نه همیشه پیشم باش اصلا بد نیست بعد گفت چیزی میخوری از ظهر تاحالا که چیزی نخوردی بیا بریم داداش احسان بیدار کنیم بریم شام گفتم بابا گلوم درد میکنه نمیخوام چیزی گفت عه خب بیا اول گلوی تورو خوب کنیم بعد بریم شام گفتم وای بابا نگو آمپول گفت وای دخترم باید بگم آمپول قربونت بشم بخواب زود بزنم بذار گلوت بدتر نشه منم دیگه دیدم خودشم خسته و نگرانه دیگه زیاد بحث نکردم و خوابیدم پنبه که کشید یهو بدنم لرزید بابا گفت آروم باش عزیزم چیزی نیست نترس و آمپول فرو کرد که یکم درد داشت آخراش یه ایییییی گفتم که گفت ببخشید ببخشید تموم شد و کشید بیرون بعدم داداش احسان اومدو منو بغل کرد و حالمو پرسید که یهو زنگ خونه رو زدن بابا باز کرد گفت پری دریایی وارد میشود پریا اومد پرید بغلمو سارا و نیما هم اومدن و سارا برامون شام آورده بود ❤️بعدم با هم خوردیمو اونا رفتن فرداشم باز دوتا آمپول زدم ولی چون صبح بود و بابا تازه خوابش برده بود در سکوت تمام توسط احسان جان اونارو نوش جان کردمو و بعدم دیگه بعد اینهمه آمپول بدنم رضایت داد و از خوب شدن استقبال کرد 😁👍
پ. ن :این روزا خیلی دلم مامانمو میخواد حالا که نتایج کنکور اومده و دلم میخواست الان کنارم بود و خوشحالش می‌کردم ولی نیست دیگه
مامان من روانشناس بود و همیشه همه رو به آرامش دعوت می‌کرد ولی الان دختر خودش به اون آرامش نیاز داره ولی خودش نیست که آرومم کنه😔
پ. ن :بابام دیگه شب و روزشو با کار کردن پر نمیکنه و سعی میکنه بیشتر حواسش بهم باشه و بیشتر پیشم باشه
پ. ن :داداشام خیلی خوبن و همیشه کنارم بودن و با تمام بداخلاقی های من ساختن و هیچوقت تنهام نذاشتن که واقعا ازشون ممنونم ❤️❤️
من تازه با این وب آشنا شدم خاطراتتونو میخونم و خیلی دوستتون دارم امیدوارم منم به عنوان یه عضو جدید قبول کنید 😍❤️
بار اولمه که دارم خاطره مینویسم بخاطر همین خیلی هول شدم😁اگه بد تعریف کردم به بزرگواری خودتون ببخشید 🌹🌹

خاطره اقا پویا

خاطره اقا پویا

هِــلُـو به روی ماهتون خوبین انشالله؟ اگه گفتین من کیم؟!!!😂😜 اها باریکلا درسته همون اقای خوش قولم که سر وقت میاد به دوستای مجازیش سر میزنه و خاطره میزاره😂 وای خجالتم ندین دیگه دارم اب میشم😥 من و بهار یه مسابقه گذاشتیم که کی زودتر خاطرشو میفرسته اخه هر دومون تو یه روز شروع کردیم و تا الانم تمومش نکردیم دعا کنین هنوز نفرستاده باشه شرطو نبازم وگرنه باید نقدی بدم جایزشو😂🙎عرضم به حضورتون چندماه قبل یکی از دوستای صمیمیم که مدیر یه هنرستان توی کیش هست به شدت مریض شده بود صداش در نمیومد حالش بد بود یه سرفه هایی میکرد اصلا سرفه هاش بند نمیومد به پاش افتادم خودمو تیکه پاره کردم نرفت دکتر که نرفت😐 یه روز خونمون خوابیده بودم یعنی داشتم به معنای واقعی خواب هفتا پادشاهومیدیدما که بگم خدا چکار این حسام ( همین دوستم) نکنه اینقد زنگ زد رو گوشیم اخرشم منو از خوابم پروند😒 شاکی و خواب الود گوشیمو از تو پنجره ی بالا سرم برداشتم جواب دادم : الو کیه؟😑 حسام بود با صدای گرفتش گفت : منم حسام! من : جدی میگی؟ نشناختمت😐 اخه چرا کله سحر مزاحم ملت میشی نمیگی خوابم؟ یکم احساس توون وجود مریضت نیس؟😑 حسام : خو حالا زنگ زدم خونتون بابات گفت خوابیدی خیلی حرصم گرفت که گرفتی خوابیدی گفتم انقدر زنگ بزنم تا بیدارت کنم😐 بلند شدم نشستم رو تختم پتورو کشیدم رو خودم من : ادم دوستی مثه تو داشته باشه نیازی به دشمن نداره😧 چیکار داشتی؟ حسام : میخاستم بگم میخام برم قشم یه کار واجبی دارمباید برم حتما تنها نمیتونم حالم خوب نیس میتونی همراهم بیایی؟ تا شب برمیگردیم😶 گفتم باشه میام گفت اماده شو سریع دارم میام دنبالت! قطع کردم گوشیمو پرت کردم و تختم داشتم از اتاقم میرفتم بیرون نگاهم افتاد به ساعت دیواری اتاقم ساعت ۷ صبح بود😵 یعنی چشمم همونجا رو ساعت خشکش زد 😓 همش فکر میکردم لنگه ظهره😐بعد از اینکه چندتا بد و بیراه نثار حسام کردم رفتم ابی به صورتم زدم اومدم لباسمو پوشیدم رفتم اتاق مامانم بهش بگم کجا میرم خواب بود😐 رفتم اتاقم پارسا اونم خواب بود😐 رفتم اتاق بابام که اون اصلا نبود😂 یه یادداشت نوشتم چسبوندم به یه ظرف توی یخچال برای مامانم 😐 . زنگو زدن رفتم باز کردم حسام بود سریع گوشیمو از رو تختم برداشتم رفتم بیرون حسام از تو ماشین پیاده شد بایه صدای مزخرف و گرفته گفت بیا تو بشین پشت فرمون من حالم خوب نیست 😐 من : منم حالم خوب نیست! حسام : چته؟!! نکنه مریض شدی از من گرفتی؟ یعنی خاک تو اون سرت کنن پویا هزار دفعه گفتم نزدیک من نشو 😐 من : نه مریض نیستم نگران نباش😕 حسام : په چته؟ من : زیادی خوابم میاد😂حسام دستشو برد سمت کفشش بیرونبیاردش دستامو بردم بالا : باشه اقا باشه چرا عصبی میشی شوخی کردم سوییچو بده خودم میشینم😦 جونم از خوابم باارزشتره😒 حسام با حرص گفت تو ماشینه 😠 نشستیم تو ماشین حسام صندلی رو خوابوند روش خوابید😶 حرکت کردیم رفتیم اینقد شلوغ شده بود شهر از مسافرا که اصلا از ترافیکش نگم😦 شده بود عین شیراز همش میخوردیم به ترافیک 😦 رفتیم ماشینو بردیم تو کشتی حرکتکردیم سمت قشم یعنی بدبختی اینجا بود که راه مستقیم دریایی از کیش به قشم نیست اصلا باید میرفتیم بندر لنگه از اونجا زمینی میرفتیم بندرعباس بعدشم میرفتیم قشم!😐 توی کشتی که حسام خوابیده بود رو صندلی تو ماشین کولرم زده بود داشت دو طرف سرشو هی ماساژ میداد من : حسام بیا یکم پیاده شو دریارو ببین حالت درجاخوب میشه!😂 حسام : پویا مزخرف نگو میام میزنمتا😐 سرم درد میکنه چه ربطی به دریا داره کاکام😐خندیدم بهش گفتم باشه من میرم جای تو هم خالی میکنم😂 حسام : یه جوری میگه جاتو خالی میکنم انگار میخاد بره تو جزایره لندن دریا که همجا هست😐 خندیدم : باشه نیا😦 پیاده شدم از ماشین رفتم یکم دریارو نگاه کنم تا برسیم 😐 خلاصه رسیدیم به اسکله ی بندر لنگه ماشینو از توکشتی اوردم بیرون رفتیم تو بندر تشنم شده بود هوا هم شرجی بود کلا دیگه نگم براتون یه اب گرفتم سوار شدم رفتیم سمت بندر عباس 😒 یه دو ساعتی راه بود تا بندرعباس حالا من بین راه گرمم بود حسام میگفت من سردمه کولرو خاموش کن پویا😐 هوای شرجی و گرما یعنی مرگ به تمام معنا😂😐 ولی دیگه دیدم داره از سرما منفجرمیشه کولرو خاموش کردم خیلی گرم شد حسامم خوابش برده بود منم صدای اهنگو بیشتر کردمو ادامه ی مسیرو رفتیم . رسیدیم بندر عباس ساعت ۱۰ بود باز یجا نگه داشتم یه چیزی بگیرم بخوریم حسامم بیدار شده بود گفت من میله چیزیو ندارم!! من: مطمئنییی میل چیزیو نداری؟ حسام : اره! من : حسام برای اخرین بار میپرسما هیچیی؟ حسام :پویاااا😡 من : پویا و مرض دکتر که نمیری هیچ حداقل یه چیزی بخور 😒 حسام : دکتر رفتم دیشب 😐 من : په چرا هنوز اینجوری ای؟ الکی الکی میگی رفتم دکتر بچه گول میزنی ایا؟ 😐 رفتم خوراکی گرفتم اومدم باز ماشینو روشن کردم از بندرعباس اومدیم بیرون بریم به سمت قشم نصف خوراکیارو حسام خورد😓 با اینکه گلوش درد میکرد به زور میکرد تو دهنش خوراکیارو حالا من نمیدونمخوراکیایی که من گرفته بودم خیلی خوشمزه بود یا حسام خیلی گشنش بود!؟😐 خلاصع بلاخره رسیدیم قشم و جلو اموزش و پرورش نگه داشتم حسام رفت کارشو انجا بده گفت یک ساعتی طول میکشه منم رفتم دور بزنم تو شهر تا حسام کارش تموم شه کل شهرو گشتم حتی کوچه ها و خیابوناشو😂 یه یک ساعت و نیمی گذشته بودحسام زنگ زد گفت بیا دنبالم کارم تموم شده رفتم دنبالش اول رفتیم بنزین زدیم بنزینمون ته کشیده بود 😂 بعدش که ساعت ۱ ظهر شده بود به سلامتی ناهارو رفتیم یه رستوران که حسام اصلا غذا سفارش نداد😐 گفت میل ندارم لب به چیزی نزد فقط یکم ماست خورد😐 من : چرا چیزی نمیخوری؟ ساعت یکه ها گشنت نمیشه تو؟ حساممیام میزنم تو سرتا یا یه چیزی بخور یا هم پاشو برو دکتر اینجوری پیش بری مرگت حتمیه😂 حسام : دور از جونم من هنوز جوونم😐 من : من نگفتم که میمیری حالا ها فوقش تا فردا😕😂 حسام : میگم رفتم دکتر داروهامم تو ماشینه رفتیمشونت میدم تا باورت شه باشه؟ هرکاری کردم چیزی نخورد فقط نشسته بود منو دستاشو بغل کرده بود منو نگاه میکرد منم که هی خندم میگرفت این نشسته رو به روم نگام میکنه 😂 منم بیخیال شدم ناهارمو خوردم و اومدیم بیرون از رستوران سوار شدیم حسامو داروهاشو از تو داشبورد ماشین دراورد نشونم داد : بیا اینم داروها باورت شد؟ من :خب پس چرا خوب نشدی ؟ حسام : چون نه سرممو زدم نه امپولامو زدم و نه هم قرصامو خوردم اینم سوال کردن داره؟😦 خندیدم سرمو به نشونه تاسف تکون دادم : چقددد مسخره ! اصلا معنی این کاراتو نمیفهمم حسام پس چرا رفتی دکتر ؟ یهو نمیرفتی دیگه زحمت زیادی کشیدی😕 حتی سرمشم نزده بود من موندم این بشر با چه فکردی رفته دکتر؟😮چیزی نگفت سرشو تکیه داد به صندلی چشاشو بست حرکت کردم از قشم خارج شدیم داشتیم توی مسیر میرفتیم به سمت بندرعباس که حسام یهو زد به دستم نگاش کردم گفت سریع بزن کنار حالم داره به هم میخوره😳 منم هول شدم سریع ماشینو کنار نگه داشتم درو باز کرد و مدام بالا میاور پیاده شدم اب معدنیو از صندلی عقب برداشتم سرشو باز کردم دادم صورتو بشوره یکم اب خورد که باز بالا اوردکمرشر ماساژ دادم ده دقیقه همش مدام بالا میاورد یه بیست دقیقه ای وایسادیم حالش که یکم بهتر شد حرکت کردیم کولرو روشن کردم یکم باد بخوره به صورتش حالش بهتر بشه همش ناله میکرد میگفت واای دارم میمیرم خداا ای چه مریضی بود😐😭 هنوز تا بندرعباس یه یکساعتی راه داشتیم حسام سرشو کرده بود رو به پنجره بیرونو نگاه میکرد یه چند کیلومتری که رفتیم جلوتر یهو حسام با یهصدای گرفته گفت نگه دار پویا اینجا نگه دار😐 فکر کردم باز حالت تهوع اومده سراغش سریع نگه داشتم درو باز کرد پیاده شد داشت میرفت اونور جاده شیشه رو دادم پایین : حسام کجا میری وایسا هووووی؟😂 برگشت : وایسا میام الان یکم که دقت کردم دیدم راه میره سمت یه اورژانس بین راهی که دوتا امبولانس جلوش وایساده بودن😐 داشتم فکرمیکردم این داره میره اینجا چکار؟😐 رفت تو اورژانش یه ده دیقه بعد اومد بیرون اروم اروم داشت میومد سمت ماشین منم یکم ماشینو بردم عقب تر رسید به ماشین درو باز کرد کیسه داروهاشو برداشت از داشبورد من : چیکار میخای بکنی ؟ رفتی اونجا چیکار تو ؟ حسام : پویا یکم اون فکرتو به کار بنداز داداشم بی زحمت 😂 خب رفتم تو اقاهه گفتتزریقم میکنم دارم میرم این امپولارو بزنم😐 من : خب یکم صبر کن یکساعت دیگه داریم تا بندرعباس رسیدیم میریم بیمارستان بزن 😐 حسام : نه دیگه تحملم به اونجا قد نمیده دارم میمیرم از گلودرد و سردرد😭 من : وایسا پس منم بیام باهات از ماشین پیاده شدم رفتیم اونور جاده رفتیم تو از پله ها رفتیم بالا یه اقای جوون و خوش تیپی مثه خودم😂😂😂 نشسته بود داشت با لب تاب کار میکرد😐 بلند شد دست دادم باهاش حسام داروهارو داد بهش گفت اینا هس عزیزم ! از دستش گرفت گفت همین سه تاس! رو اون تخت توی اتاق بخواب 😴 امپولا و پنبه ها رو از داروها جدا کرد بقیشو داد به من ! برداشتم حسام رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم نشست رو تخت دستمو به نشونهالتماس بردم بالا : حسااام خواهش میکنم ابرمونو نبر ساکت باش خب؟ دیگه رفتیم بیرون وایسا وسط جاده داد بزن تا خالی شی ولی اینجا جاش نیس😂😅 استرس گرفته بود هی دستاشو مشت میکرد هی باز میکرد پاشو میزد به تخت اروم 😐 به پنج دقیقه بعد اقا اومد دوتاشو اماده کردم بود یکیشو نه ! گذاشت روی میز دستکش دستش کرد به حسام گفت : ااا نخوابیدی؟ حسام لبخند بی جونیزد سرشو تکون داد کمربندشو باز کرد خوابید رو تخت اماده شد منم بیرون از اتاق نشسته بودم داشتم داروهای حسامو نگاه میکردم ماشالله از امپولا و سرم که بگذریم حتی یکی از قرصاشم نخورده بود در یکی از شربتاشم حتی باز نکرده بود که بخوره😑 شیطونه میگفت کفشمو درارم همینجا بزنم شل و پلش کنم حرصمو دراورده بود😂 اقاومد بیرون از اتاق منو دید با خنده و مهربونی گفت اقا این دوستتون چرا اینجوری میکنه؟ من : چجوری میکنه؟😳 اقا : همین که پنبه رو میکشم برمیگرده نمیزاره بزنم 😂 بلند شدم رفتم تو اتاق حسام برگشته بود کامل گفتم : چرا نمیزاری بزنه حسام؟ حسام : پویا پشیمون شدم نظرم برگشت نمیخام بزنم😦 بازوشو گرفتم برگردونمش برنگشت : حسام میزنم لهت میکنما رو اعصاب من راه نرو خواهشارگرد ببینم 😤 باز سعی کردم برگرده برنگشت گفتم زشته میگم برگرد نمیخاد بکشتت که 😒 به زور برگردوندمش اقا اومد لباسشو پایین تر داد پنبه رو کشید چند بار با دستش فشار داد پوستشو بعد سوزنو اروم وارد پوستش کرد فکر کنم حسام اصلا متوجه تزریقم نشد😂😂 هیچی نمیگفت اقا پدالو فشار داد شروع کرد به تزریقش دستم روی بازوی حسام بود دستمو گرفت فشار میداد فقط اصلا فککنم اینقدر فشار داد که جلوی راه جریان خون توی دستمو گرفت😐 دیگه حساب کنید چقد دردش گرفته بود 😑 اقا تزریق کرد کشید بیرون بعدی رو برداشت سمت دیگشو داد پایین تر پنبه کشید از بغل پوستش یه توده ی عمیق درست کرد سوزنو اروم روی پوستش فشار داد و وارد کرد حسام یه تکون اروم خورد و سریعم اروم شد اقا یکم صبر کردحسام که ارومتر شد اخه تکون میخورد شروع کرد به تزریق ! حسام انگار که بهش شوکر وصل کرده بودن تکون میخورد از درد کمرشو گرفتم اقاهه دست دیگشو گذاشت روی پایی که داشت تزریق میکرد گفت : ااا تکون نخور خطرناکه میکشنه سوزنا ریلکس باش یکم! حسام بیخیال اون حرف های من شد شروع کرد به ناله کردن😵 : ایییییی مردم خدااا این چیه 😖😖 چقدر میسوزه اقا درش بیارخواهش میکنممم جون هرکی دوست داری درش بیار 😭 اقا بی توجه به حرف های حسام داشت به تزریقش ادامه میداد سعی کردم ارومش کنم ولی اصلا انگار حرفامو نمیشنید همش ناله میکرد😑 چند بار سعی کرد برگرده که اقاهه دعواش کرد : برنگرررد عزیز من خطرناکه میشکنه سوزن الان تمومش میکنم ااا 😡 سریعزریق کرد کشید بیرون پنبه رو گذاشت روش یکم فشار داد براش ماساژ داد یکم برگشت : واای دیگه نه خیلی درد داشت😭😭 اقا : اره پنادوره دیگه درد داره 😐قاهه رفت که اخریو اماده کنه حسام درجا پاشد نشست رو تخت : نه نه دیگه اقا نمیخام اخریو بزنم😖 یه نگاه بهش کردم : حسام بخواب این مسخره بازیارم تموم کن اقا شما کاری به این نداشته باشین بزنید اخریو😒 حسام : پویااا؟😳 من : جان؟ حسام : بریم من دیگه خوب میشم با همین دوتا بریم توروجدت نمیخام بزنم دیگه خیلی دردش زیاد بودتو که نمیفهمی😫 من : بخواب حسام میگم اینقد حرف نزن 😡 اقاهه گفت اصلا بشین رو تخت تا بزنم برات نمیخاد حتما بخوابی این اخریه دردش کمه قول میدم بهت 😅 بیچاره اقاهه خیلی راه اومد با حسام اگه من جاش بودم تا الان حسامو له کرده بودم😎 باز با اعمال زور و فشار حسامو نشوندم رو تخت رو به روش وایسادم اقاهه اخریو سریع اماده کرد اومد رو تخت کنار حسام با فاصلهنشست گوشه ی شلوار حسامو داد پایین پنبه رو کشید سوزنو فرو کرد و پدالو فشار داد تزریقو شروع کرد داشتم نگاه میکردم به سرنگ یهو حسامو منو بغل کردسرشو فرو کرد تو شکمم😦 تو شک کارش بودم گفتم یعنی اینقد دردش میاد این ؟!!😐 دستمو گذاشتم رو کمرش فشارش دادم به خودم : چیههه حسام؟ تمومه دیگه آرام باش😅😉 اقاههتزریقش کرد یهو کشید بیرون سرنگو پنبه رو فشار داد و شلوارشو کشید بالا حسام ازم جدا شد چشاش و صورتش قرمز شده بود انگار در استانه ی گریه بود که خوداروشکر کشید بیرون 😂 یه نفس راحتی کشیدیکم نشست اقاهه یه لیوان اب ریخت داد به حسام خورد حالش جا اومد تشکر کردیم اومدیم بیرون لنگ میزد حسام بدجور منو گرفته بود راه میومد یه جاهایی به سرم میزد بپرم ببینم چطوری میپره😂😂😂 در ماشینو باز کردم نشست تو خودمم سوار شدم حسام تا خود بندر لنگه گرفت خوابید 😒 هوا داشت تاریک میشد ماشینو بردم تو کشتی حرکت کردیم به سمت کیش حسام هنوز خواب بود تو ماشین بیدارش کردم حالش بهتر شده بود شاد به نظر میرسید نسبت به قبلرسیدیم کیش یه زنگ زدم واسه مامانم که رسیدیم بعدش یه راست رفتم جلو بیمارستان نگه داشتم بیچاره کپ کرده منو نگاه میکرد کمربندمو باز کردم با تعجب پرسیدم چیهه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ حسام : اینجا چرا وایسادی؟ پویا چه نقشه ای داری برام؟😂😂😂من : سوال کردن نداره که وایسادم که بریم تو شما سرمتو بزنی تا زور بالا سرت نباشه ها هیچ کاری نمیکنی حتی اگه درحال مرگ باشی اینو میفهمیدی؟😒پیاده شدم درو باز کردم پیادش کردم رفتیم تو مقدمات لازمو انجام دادیم سرمو دادم به پرستار حسامو شوت کردم تو اتاق پرستاره اومد یه کش بست بالا دست سوزنو فرو کرد حسام چشاشو رو هم فشار داد باز کشید بیرون یکم رو دستش خیره شد باز دوباره سوزنو فرو کرد چسب زد و تنظیمش کرد رفت بیرون . یه یکساعتی منتظر موندیم تا سرم حسام تموم شد نشسته بودیم همونگاه میکردیم 😂 هرچند دیقه یه بار باهم میگفتیم این سرم تموم نشد؟؟😂😂سرمش تموم شد اخرشم پرستارو صدا کردم اومد در اورد سوزنو جاشو پنبه گذاشت اومدیم بیرون از بیمارستان رفتم جلو در خونمون نگه داشتم پیاده شدم از حسام خداحافظی کردم خودش نشست پشت فرمون رفت ماهم رفتیم خونمون 😌اینم از خاطرم که بلاخره تموم شد😛 
خیلی بد شد خاطرم نه؟ حس میکنم بد شد اینبار👀 به هر حال ببخشید من باز چندتا خاطره خوندم تا متوجه شدم باید از کجا شروع کنمو خاطرمو بگم هربار یادم میره🙊خدانگهدار💪✋
پـــویآ

خاطره فریما جون

خاطره فریما جون

سلام عليكم احوال شما چطوره؟!فريما هستم يك بار خاطره گذاشته بودم خداروشكككككر پرستاري قبول شدم جواب ازمون دستياري(تخصص)هم اومد و امين(داداشم)جراحي عمومي قبول شد كلا اين شهريور واسه ما ماه قبولي بود واما خاطره :اين اميرارسلان (پسرداداش رضا ،داداش بزرگم)حدود يك هفته پيش سرماخورده بود شديد وداداشم برده بود پيش دايي ارسلان ك متخصص اطفاله و ايشون هم ٣تاامپول نوشته بود براش ك البته خودش تزريق كرده بود براش حدودا ساعت١٢بود ك داداش بااميرارسلان اومد پريد بغل من گريه ميكرد ميگفت دايي الاغه (فوش تازه ياد گرفته به همه ميگه الاغ 😑😑 البته تنبيه شده ولي راهشو ادامه ميده)داداشم اخم كرد بهش خلاصه ناهاروخوردن داداش گفت بريم مامانت تنهاست ك اميرارسلان گفت من ميخوام بمونم پيش فري 😐 داداشم توصيه هاي لازمو كرد ورفت اقا اين ازبغل من جم نميخورد امين هم ك اومد گفت بيا پيش من اميرارسلان گفت نه نه !!!ودر نهايت شامم خورد وامين بردش تحويل پدرمادرش بده منم رفتم خوابيدم اما صبح ك از خواب پاشدم ديدم اي دل غافل گلوم گرفته اصلا اب دهنمو بزور قورت ميدادم اولش فك كردم چون صبحانه نخوردم اينجوريع ولي وقتي صبحانه خوردم ديدم نه واقعا سرماخوردم واين واسع من يعني مصيبت !!!اون روز جمعه بود و طبق روال هميشه رضا و ميلاد باخانواده هاشون خونه ما هستن(خانم ميلاد هم بارداره ) اونااومدن ولي من اصلا حال نداشتم تبمم رفته بود بالا و سرفه و عطسه هاي متوالي !!!خيلي تابلو بود ك مريضم اگ گير داداش رضا و ميلاد ميفتادم اوج بدبختي بود چون يقينا امپول ميدادن يه پيام دادم ب امين ك بيا تواتاق كارت دارمامين اومد گفت جانم گفتم امين يكم سرماخوردم گفت از كي؟!گفتم ديروز از اميرارسلان گرفتم گفت باشه بشين الان ميرم وسايلمو ميارم رفت يكم بعد اومد گلومو ديد گفت عفونت داره دستشو گذاشت رو پيشونيم گفت تبم ك داري بعدشم چند تا سوال پرسيد ك اب دهنتو قورت ميدي دردداره؟!ابريزش بيني؟!بدن دردولرز و در نهايت دفترچمو گرفت گفتم امين توروخدااامپول ننويس گفت ٢تا كوچولو بزن گفتم واي نه نه ننويس چيزي نگفت منم بغض كردم مثلا گفتم ب امين بگم امپول نميده بلند شد ك بره سرمو بوسيد گفت نترس هواتو دارم رفت بيرون ميلاد اومد گفت چي شدي فريما(ميلاد بعد كنكور خيليييي بهتر شده والان ميفهمم كل سختگيريا و بد اخلاقياش مال كنكور بوده)گفتم هيچي خوبم مامان با يع ليوان شيرعسل اومد گفت بخور مادر يكم خوردم ك امين اومد تو اتاق چند تا قرص داد خوردم با يه شربت گفت استراحت كن ذوق كردم ك ننوشته رفتم بيرون داشتن ميوه ميخوردن مامانم ب من هم داد ولي نخوردم ديگ يواش يواش رفتن ميلاد موقع رفتن گفت اذيت نكن امينو هر چي گفت گوش بده !نگاه ب امين كردم چشمك زد فهميدم يه خبرهايي هست اونا رفتنمنم رفتم تواتاقم داشت خوابم ميبرد ك امين اومد تو اتاق با دو تاامپول اماده نشده گفتم امين نه ي اخم نمادين كرد گفت فقط ٢تانوشتم بقيشو دارو خوراكي دادم ديگه برگرد اماده شو گفتم نميخوام دردداره هي ازاون اصرار از من انكار ديوانش كردم اخرش ديگ مامانو صدا كرد مامان اومد گفت نزدي هنوززز!!!امين گفت ادم بايه بچه ٥سالع زودتركنارمياد تا با اين!!! مامانم يكم اصرار كرد ك ديگ ديدم واقعا ديگ دارم لوس بازي در ميارم مامان رفت بيرون منك دراز كشيدم يكم لباسمو دادم پايين امين اومد پنبه كشيد از ترس سكته كردم يكم سفت شدم امين گفت نفس عميق كشيدم گفتم توروخدا يواش گفت اروم باش نترس زد و خدايي هم درد نداشت كشيد بيرون بعديو داشت اماده ميكرد گفت فريما جان اين يه كوچولووو خيلي كم درد داره هروقت دردت اومد نفس عميق بكش سرمو تكون دادم زدش منم گريم شروع شد ولي خوب زود تمومش كرد وزياد اذيت نشدم
ببخشيد اگ بد بود

با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن؛
شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود... و آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت‌ها و بی‌مهری‌ها زمین‌گیر نشوی...

خاطره ریحانه جون

سلام دوستان عزیز من اولین خاطرم هستش
من به معرفی کنم ریحانه هستم یه پسر عمو اسمش آرشام و بخش مهمش اینه که دکتره 😥😥
خاطره : خوب اول بگم که تولد من ۲۰ فروردین هستش که امسال خورد روز دوشنبه (اخه شانس من دارم من هرسال یا یه روز زودتر باید بگیرم یا چند روز دیرتر 🤔) دیگه مامانم گفت که نمیشه جشن بگیری من: اخه چرا مامان : عزیزم مردم کار دارن فرداش باید برن سر کار خودت مدرسه داری هزار بهانه دیگه حال قیافه 😣😣 ) البته قرار شد پنجشنبه بگیریم) خلاصه دوشنبه شد رفتم مدرسه زنگ دوم بود که معلم علوم اومد گفت فردا از بخش ۱۳ و ۱۴ امتحان کتبی نمره رو برد میخوره ( بله همین کم مونده بود حالا هی دوستم بهم میخندید میگفت اخی عزیزم گریه نکن ببین چقدر حال میده روز تولد ادم درس بخون حالا من 😐😐 گفتم من یه حالی از تو بگیرم )
مدرسه تموم شد اومدم خونه بعد از ظهر بود درس علوم این دوبخش فوق العاده سخت بود دیگه داشت گریم میگرفت که گوشیم زنگ خورد جواب دادم آرشام بود از صحبت کردنم فهمید ( اخه همش سر به سرش میزارم )
گفت چیشده براش توضیح دارم که شروع کرد به خندیدن منم اعصاب خورد گوشی قطع کردم دیدم دوباره زنگ زد منم جواب دادم گفت بابا شوخی کردم چرا حالا گریه میکنی ( حالا من گریه نمیکردم ) منم گفتم اصلا کی گفت زنگ بزنی قطع کن ببینم و بعد گوشی خاموش کردم گذشت ما فردا رفتیم مدرسه امتحانم نگرفت اخر ازمون 😑 روز چهارشنبه بود با مامان میخواستیم بریم خرید که زن عمو زنگ زد گفت متاسفانه عمه بابام فوت کرده که قرار شد پنجشنبه صبح زود بریم شمال این برای من معنی عزیزم تولد بی تولد داشت دیگه اصلا گفتم ولش کن منم لجم گرفت گفتم نمیام بابام میگفت عزیزم نمیشه که تنها بمونی ما سوم باید واستیم منم ناراحت صبح هر چی مامانم صدام زد بیدار نشدم که بعد یه ربع صدای در اومد منم خواب بیداری گفتم یعنی رفتن دوباره خوابیدم فکر کنم دو و سه ساعتی خواب بودم که گوشیم زنگ خورد ... حالا مکالمه من : هان کیه
ارشام: سلام خوبی من : تو فکر کن خوبم امر ارشام : خخخ بابا ارشامم من: عه افرین منم ملکه الیزابتم خوشبختم و گوشیو قطع کردم دودقیقه خوابیدم تو خواب بیداری فهمیدم چه کردم به خودم گفتم یعنی چهارتا ماشین کامیون خاک باشن و ماسه وسط فرق سرت داشتم با خودم بحث میکردم که دوباره گوشیم زنگ خورد من : سلام دکی جونم خوبی چه خبر کار داشتی ارشام : سلام الیزابت جون خوبی
من: هان اون چیز بود میدونی .... خندید گفت باشه اماده باش بیام دنبالت ساکتم زن عمو جمع کرده با خودت بیار خداحافظ حالا من دارم به گوشی نگاه میکنم قطع کرد 🤔🤔 خلاصه اماده شدم رفتم پایین سوار شدم و تهران را به مقصد شمال ترک کردیم منم تو راه خواب 😊😊 تو خواب شیرینم و دل نگیز بودم که یکی بیدارم میکنه من چته هان بزار بخوابم گفت خوب رسیدیم دیدم تو خونه خودشون گفتم منو چرا اوردی اینجا گفت میبردم کجا من: اونجا گفت : کجا من:اونجا هیچی دیگه رفتم بالا دوباره خوابیدم با احساس اینکه دارم خیس میشم بیدار شدم دیدم دختر عمم نگار به لیوان اب ریخت روم گفتم اگه من نگیرمت هیچی دیگه خونه رو دور زدیم داشتم دنبالش از کنار استخر میدوییدم که تعادلم بهم خورد افتادم تو اب حالا اب سرد😶یخ کردم با کمکش اومدم بیرون بهش گفتم مامان اینا کوشن گفت مسجد گفتم باشه رفتم لباس عوض کردم موهام خیس بود ارشام نبود خونه بودم حریفم نمیشد دیگه گذشت تا غروب که من فهمیدم سرمارو میل کردم با یک لیوان ابم روش یعنی اوج بدبختی خودم عادی نشون دادم رفتم پایین نشستیم فیلم دیدم یه دفعه افتادم تو سرفه خیلی بعد سرفه میکردم دیگه لو رفتم ارشامم رفت کیفشو اورد معاینه ام کرد گفت بخواب یه چندتا امپول میل بکن ببین خوشمزه هست؟ گفتم قربونت نیاز نیست اصلا چه اصراریه حتما خوشمزه نیاز به تست نیست گفت نمک بازی درنیار بدو ببینم حالا من😣😣😣😣
( همیشه هم مجهز میاد تو ماشینش پر دارو ) اومد گفتم حالا چندتا هست گفت چهارتا گفتم اوه چه خبره کی میره این همه راهو گفت نیاز نیست راه بری بخواب من میزنم

نگران نباش گفتم چی هست حالا گفت چیزی نیست یه پنادر ، پنیسیلین۸۰۰ ، ویتامین س ، دگزا گفتم افرین خودت تنهایی فکر کردی یا با دوستان گفت خوشمزه میخوابی یا نه
منم گفتم بخوابم بهتره دیگه خودمون به این غول بی شاخ و دم سپردم ( ارشام خیلی هیکلیه باشگاه هم میره من بهش میگم غول بی شاخ و دم ) دمر خوابیدم اماده شدم اومد پنبه کشید گفت یه نفس عمیق بکش تا بکشم فرو کرد بله جاتون خالی یه درد داشت فکر کنم رفتم اون دنیا با جد پدریم ملاقات کردم اومدم در اورد بعدی زد فکر کنم پنادر بود من : ایی چرا تموم نمیشه ارشام : تحمل کن عزیزم میدونم درد داره من: میدونمت بخوره تو سرت کچل شی الهی شکست عشقی بخوری تلف شی مردم در بیار دیگه حالا خندش گرفته بود هی میخندید بالاخره در اورد دوتای دیگه هم زد ( ولی خوب خیلی صبور یعنی خیلی خیلی هیچوقت اخم نکرده هر کی بود جاش عصبانی میشد ولی
ارشام خیلی خوبه مثل داداش نداشتن دوستش دارم خیلی راحتم باهاش و دردلم هم باهاش میکنم تعریف نیست واقعیت )
پ.ن گفتم به دوستم تلافی میکنم کردم اولین روز رسیدم مدرسه رو صندلیس اب ریختم بعد زنگ اول ریاضی داشتیم
دیرتر اومد معلم اومده بود دیگه هول هولی نشد تازه فهمید چیشده
پ.ن امیدوارم از خاطرم خوشتون بیاد خیلی طولانی شد
ولی گفتم با جزئیات بگم ببخشید دیگه
پ.ن رها جون خیلی برات ناراحت شدم امیدوارم با کسی که واقعا دوست داره ازدواج کنی و خوشبخت بشی
خیلی دوستون دارم خداحافظ✋✋