سلام ماهک هستم امید وارم حالتون خوب باشه 🙂عذر میخوام نتونستم تو خاطر قبلی جواب کامنت هارو بدم تو این خاطره جبران میکنم خاطره:شب بود که مامانم زنگ زد که برم خونه مادر بزرگم منم دیدم نمیشه که نرم چون عزیزم همش اصرار میکرد به امیر گفتم امیر هم اجازه داد منم خیلی خسته بودم دوشب بود بیخوابی داشتم سرمم خیلی درد میکرد رفتم خونه دوش گرفتم آماده شدم رفتم کل فامیل مثل همیشه دور هم جمع بودن برف هم میبارید،داشتم با امیر چت میکردم بعدش دیگه خوابیدم خیلی خیلی سردم بود لباس گرم نپوشیده بودم ولی با این حال خوابیدم صبح با احساس اینکه گوشیم داره زنگ میخوره بیدار شدم برداشتم امیر بود
من:سلام
امیر:سلام خوبی خواب بودی؟؟!
من:اره چطور
امیر:ع صدات معلومه
من:کاری داشتی
امیر:میتونی بیای بیمارستان؟؟
من:باشه کی بیام
امیر:نیم ساعت دیگه
من:باشه 🙄
یه مقدار دیگه صحبت کردیم بعد سریع رفتم ی دوش گرفتم(یکی از عادت های مزخرف من اینکه هرجا میخوام بدم باید برم حموم نرم احساس میکنم ی چیز بزرگ رو فراموش کردم 😑🤦♀️) آماده شدم با همون موهای خیس هوا هم خیلی خیلی سرد بود 😑رسیدیم بیمارستان رفتم بالا لباسامو عوض کردم چون میدونستم امیرببینه گیر میده 😪 رفتم پیش امیر بعدش کمکش کردم تو کارا گلومو گوشم درد میکرد ولی خیلی کم بود زیاد اهمیت ندادم کاراتموم شد داشتم از بیمارستان خارج میشدم که یکی از دوستامو دیدم دیدم ناراحته ازش پرسیدم که چی شده گفت که با همسرش اختلاف داره نشستم به حرفاش گوش دادم و همش میگفت بابام با من اینجوری رفتار نمیکنه که همسرش میکنه منم بهش میگفتم که پسر مردم رو نباید با پدر خودش مقایسه کنه ولی دلش میخواست جدا شه 😕 ازش پرسیدم چه رفتاری هایی میکنه گفت :سرغذا حساسه هر غذایی رو نمیخوره دوست داره خونه مرتب باشه نمیزاره زیاد آزاد باشم میگه باید همش با من باشی گیر زیاد میده ک فلان لباس رو نپوش زشته آدم مقرراتی هست و....با تعجب گفتم واقعا این دلیل موجه ای برای جداییه 😳
گفت:خب پس چی
گفتم:خب اصولا بیشتر آقایون حساسن سر این ها و طبیعیه اگه بخوای رو اون حساب بگی ک امیر صدبار منو زده به هر دلیلی، این ها دلایل موجهی برای طلاق نیست بعدش شما بچه دارید و مجبورید در بدترین شرایط هم ک باشید باهم زندگی کنید ک بچه تون آسیب نبینه
ی مقدار دیگه صحبت کردیم بیرون داشتیم صحبت میکردیم به خاطر همین سرما بیشتری بهم میخورد و باعث میشد حالم بد شه🤦♀️انقدر باهاش صحبت کردم ک از طلاق منصرفش کردم داشتم سوار ماشین میشد ک صدای امیر رو شنیدم
امیر:هنوز نرفتی چرا !؟
من:کارداشتم
امیر:باشه پس باهم میریم
باهم رفتیم خونه احساس میکردم تب دارم بعدش امیر رفت خونه خودشون منم رفتم خونه خودم☹️
رفتم خونه لباسمو عوض کردم سرم سنگین بود ی مقدار چند ساعتی خوابیدم بیدار شدم سرم داشت از درد منفجر میشد تب و لرز هم داشتم خیلی سردم بود بدننمم درد میکرد به هر زوری بود بلند شدم رفتم پتو برداشتم انداختم رو خودم تا گرم بشم چند ساعتی گذشت و حال من بدتر رو بد تر میشد سعی میکردم بخوابم ولی نمیشد قرص هم نداشتم تا بخورم 😑 خلاصه تا شب من با همون حال خوابیدم کلا شاید کل شب ده دقیقه خوابیدم حالم خیلی بد بود نمیتونستم بخوابم هیج جوره صبح بود که یکی در زد چند بار در زد منم تو اتاق بودم اصلا توان بلند شدن نداشتم احساس کردم اومد داخل بعد در اتاقم باز شد
امیر:حالت خوبه😳
من:اره سرفه
امیر:معلومه😡
من:سرفه خوبم سرفه نگران نبا سرفه ش
امیر:معلومه😒😤
بعدش ی نفس عمیق کشید اومد سمتم خیلی سعی میکرد ک خودشو کنترل کنه و بهم چیزی نگه😬 منم سر سنگینم موندم و از نگاهش فهمیدم ک باید لباس بپوشمو بریم دکتر ک معاینه ام کنه با بغض لباس پوشیدم امیر هم بیرون بودش بعدش رفتم پیشش سوار ماشین شدیم خیلی سردم بود
ولی خب جرات حرف زدن با امیر رو نداشتم چون وقتی اعصبانی میشه و سوکوت(سوکت) میکنه ترسناک میشه
امیر :حالت خوبه؟؟!
چون با لحن خیلی بدی گفت جواب ندادم😎 امیر هم دیگه چیزی نگفت فقط پالتوشو گذاشت روم بعد حدودا نیم ساعت ماشین رو نگه داشت پیاده شد اومد سمت من منم گنگ نگاش میکردم!
در ماشینو باز کرد صندلی رو داد عقب
امیر:ی ذره استراحت کن تا برسیم بعدش پیشونیمو بوسید منم ی ذره ناز کردم بعدش دوباره حرکت کردیم رسیدیم منم نتونستم بخوابم امیر پیاده شد اون درو واسم باز کرد
امیر:پیاده شو
من:امیر☹️
امیر:نمی زارم اذیت شی فعلا فقط ی معاینه
من با بغض گفتم:باشه 😞
رفتیم داخل بعد ده دقیقه نوبتمون شود منم به امیر چسبیده بودم رفتیم داخل دکتر ی مرد تقریبا ۴۵ ساله بود و آدم شوخی بودن معاینه کردن فشارمو گرفتن بعدش چندتا سوال پرسیدن و شروع به نوشتن کردن به امیر نگاه کردم بقلم کرد تو گوشم گفت :نترس پیشتم
بعدش نسخه رو گرفتیم اومدیم بیرون
امیر:قربونت برم برو بشین
برم دارو هاتو بگیرم سردت که نیست؟
من:هست😢
امیر:خب بریم تو ماشین بشین
رفتیم تو ماشین امیر بخاری رو روشن کرد داشت میرفت دارو هامو بگیره ک گفتم:امیر چی نوشت 😢
امیر:زود میام
رفت خیلی حالم بعد بود احساس میکردم دارم میمیرم چشامو بستم ولی نمی تونستم بخوابم گلوم خیلی درد میکرد بیست دقیقه بعد امیر اومد دارو هارو گذاشت عقب بعدش اومد نشست نتونستم ببینم چه چیز های نوشت دکتر خواستم پلاستیک رو بردارم که ببینم امیر گذاشت تو کل راه هم استرس داشتم فقط فکرم درگیر بود که چه چیز های دکتر نوشته بعد چنده دقیقه امیر نگه داشت با تعجب به دور و اطرافم نگاه کردم دیدم همون بیمارستانی ک توش کار میکنیم نگه داشته
من:نه دیگه امیر اذیت نکن من حالم خوبه
امیر:معلومه😒 زیاد درد نداره بیا بریم بزن تا حالت خوب شه
من:خوبم بیخیال شو
امیر اومد دستمو محکم گرفت پیاده ام کرد😐 بعدش هم مجبورم کرد که بریم داخل خیلی استرس داشتم رو صندلی نشسته بودیم ک نوبتمون بشه
من:امیر من خیلی میترسم نزنم دیگه😖
امیر:قربونت برم ترس نداره ک من پیشتم
سرمم چسبوند به خودش
من:چندتاست
امیر:زیاد نیست
من:بگو دیگه
امیر:۶تا
با تعجب نگاهش کردم 😳
امیر:تو سرم
من:چرا جو میدی خوب
وقتی گفت ک تو سرم میزنه دلم آروم گرفت ولی خب ی مقدار ترس سرم رو هم داشتم نوبتمون شد رفتیم داخل استرسم خیلی زیاد شده بود امیر کمکم کرد کفشمو در بیارم بعدش نشستم روی تخت
امیر:دراز بکش بزار سرم تو بزنه تموم شه
من:نه دیگه امیر لطفا🥺
امیر:انقدر نترس ی سوزن کوچیک ک انقدر ترس نداره
من:آخه...
ک یه خانومی با یه سرم اومدن داخل امیر کمکم کرد دراز بکشم بعدش پرستار چند بار زد ولی خب رگ پیدا نمیکرد🤦♀️ بعد سه بار زدن داشت بازم میزد ک نزاشتم
من:امیر بسه دیگه خیلی درد داره😭
امیر:ی سرم بلد نیستی بزنی نه ؟؟
یه نگاه به امیر انداختم دیدم داره از اعصبانی میشه سریع اعصبانیتشو کنترل کردم نزاشتم زیاد بشه که از کنترل خارج شه و....
پرستار:بله
امیر:هیچی برو خودم میزنم
امیر:عزیز دلم تحمل کن الان تموم میشه
منم ساکت وایسادم امیر سرم رو وصل کرد دوتا آمپول ریخت توش
من:بقیه اش؟فقط دوتا چرا ریختی
امیر:نکنه انتظار داری پنیسیلین هم بریزم تو سرم 😐
من:امیر تو مگه نگفتی تو سرم
امیر:نگفتم که همش 🤷♂️
من:😤
امیر:الان ذهنتو درگیر نکن یه مقدار استراحت کن
اون یکی دستمم گرفت موهامو نوازش کرد منم خوابیدم با سوزش دستم بلند شدم
امیر:حالت خوبه؟؟
من:امیر نزنم دیگه 😣
امیر:🤦♂️ باید بزنی
من:خب خونه اینجا نه
امیر:نه خیر همینجا
من:خواهش میکنم😢
امیر چشماشو محکم بست بعد گفت:باشه😒
بعدش رفتیم خونه امیر یه دمنوش داد بهم که نتونستم بخورم حالم بعد میشد حدودا بعد نیم ساعت امیر گفت:خیلی خب خانوم خانوماا بهونه دیگه نداری؟؟ امپولاتو بزنم؟؟
من:امیر اذیت نکن دیگه تا فردا اگه حالم خوب نشد میزنم
امیر اخم کرد😶منم چاره ای نداشتم دیگه🙄رفتم نشستم رو تخت امیر اومد با دارو ها
من:چندتا؟؟
امیر:بستگی به خودت داره اگه اذیت کنی تعدادش زیاد میشه اگه اذیت نکنی تخفیف میدم بهت
من:😐🙏
امیر دوتا آمپول آماده کرد
من:امیر توروخدا نزنم دیگه 😭
امیر:درد ندارن
من:واسه تو درد نداره واسه من درد داره😒
امیر:دراز بکش
من:نه دیگه😭
امیر آمپول هایی که توی دستش بود رو گذاشت رو میز اومد پیش من نشست بقلم کرد
امیر:ببین قربونت برم این ها اونجوری که فکر میکنی درد ندارن فقط داری به خودت استرس وارد میکنی اخه یه آمپول چیش درد داره
من:امیر اذیت نکن دیگه من میترسم
امیر:خیلی خب باشه قول میدم همه شو نزنم اما به شرط اینکه حالت بهتر بشه وگرنه باید بزنی
من:نه دیگه کلا نزنم😁
امیر:خیلی پرویی، برگرد ببینم
من:وایی امیر
امیر:آروم میزنم برگرد وگرنه خودم برت میگردونماا
دیدم چه کاریه سر سنگینی خودم بمونمو خودم برگردم برگشتم امیر آماده ام کرد پنبه کشید
امیر:یه نفس عمیق بکش درد نداره نفس کشیدم امیر هم سریع زد و تزریق کرد که دردی حس نکردم دومی هم زد یه مقدار درد داشت دوباره پنبه کشید و نیدلو وارد اولش درد نداشت کم کم دردش زیاد میشد
من:اخ ایی امیر بسه دیگه ایییی امیررر😭😭😭بسه دیگه
امیر:جانم آخرشه یه مقدار دیگه تحمل کن
من:بسه دیگه 😭😭😭😭😭 درش بیار😖😖😖
امیر: باشه شل کن در بیارم........تموم..شد
ماساژ داد جاشو یه دونه دیگه داشت آماده میکرد
من:نه دیگه امیر لطفا😭
امیر هم دوباره اومد محکم گرفت تکون نمی تونستم بخورم پنبه کشید وارد کرد
من:ایی
بعدش شروع کرد به تزریق کردن که از همون اول درد داشت تا آخر
من:اییی امیر 😭😭😭 خیلی درد داره 😭😭😭😭😭😭😭 بسه
امیر:باشه،شل کن
من:بسه درش بیار 😭
امیر:سوزن میشکنه شل کن......شل کن وگرنه تقویتی میزنمااا
من:خیلی درد داره 😭😭😭😭😭😭😭 درش بیار
امیر:در میارم دوباره میزنمااا شل کن
امیر چندتا ضربه زد پامو گذاشت رو اون پام دوباره تزریق کرد
من:امیرررررر بسه 😭
امیر درش اورد انداختش دور داشت ماساژ میداد
من:اخ نکن😢
احساس میکردم هنو داره تزریق میکنه چون خیلی درد داشت جاش
امیر:یعنی انقدر درد داشت😐خودتو کشتی به خاطر یه آمپول 😒
بعدش دلش برام سوخت رفت دستشو شست بقلم کردم
امیر:عزیز دلم تموم شد گریه بسه
من:درد میکنه جاش
امیر:بقیه رو هم بزنم ؟؟ تقویتی ها تو نزدی
من:امیر 😭😭میزنم دیگه اه
امیر:خیلی خب حالا
اشکامو پاک کرد
من:خوابم میاد میخوام بخوابم
امیر بقلم کرد و خوابیدم
پایان