به بهانه شب یلدا🍉

                      🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉
امشب آخرین دقیقه آذرماه را ورق می زنیم و شمع های روشن زرد پاییز را فوت می کنیم. شب آغاز زمستان است، چراغ خانه ها هنوز بیدارند و خانه نشینان گرد آتش گرم دوستی، نشسته اند و خاطرات دیروز را پلک می زنند. آن طرف هندوانه ای که ضربات چاقو خون سرخش را جاری کرده و این طرف مادر بزرگ که تسبیح فیروزه ای رنگش را بارها مرور می کند. همه گرد هم آمده اند تا از روزهای خوب خدا سخن بگویند و به بهانه یلدا این طولانی ترین شب سال، فارغ از پیچ و خم های زندگی همدیگر را به شنیدن خاطرات خوب خود میهمان کنند.
یلدا فرصتی است برای دیدارها، وقتی کشاکش روزگار تو را از دیدار آنان که به چشمان تو نیازمندند، بازمی دارد. 
یلدا بهانه‌ای است، بهانه‌ای تا ما از فرمان کانال‌های پرپیچ‌ و خم سیم‌های ارتباطات بگذریم و لحظه‌های قشنگ با هم بودن را به هیجان سریال‌های زندگی شیشه‌ای نفروشیم.
خورشیدِ فردا کمی در تأخیر است، که امشب را در طولانی ترین لحظات باهم بودن پر از رمز و راز عاشقانه حیات کنیم...
اما اینو یادت باشه بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی، وقتی همه چیز یخ می زند.
یلدای شکرگزاری‎ات تا همیشه برقرار باد...

                       🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉

با احترام ساره حسینی
#آذر_۹۸

خاطره پرنیا جان

سلام، امیدوارم که حال همگی خوب باشه، من پرنیا هستم ، هجده ساله ، شاید بعضی دوستان منو به خاطر داشته باشن، از اول بگم که شاید خاطرم زیاد جذاب نباشه ،شما به بزرگواری خودتون ببخشید😊
خب بریم سراغ خاطره : فک کنم یک سال پیش بود که هر ازگاهی دچار تپش قلب میشدم و خیلی اذیتم میکرد، به مامانم که میگفتم فک میکرد که سرکارش گذاشتم و میخوام اذیتش کنم😂😂😂 منم دلم نمیومد نگرانش کنم، گذشت و خرداد ماه این تپش قلبا خیلی جدی تر شد طوری که احساس خفگی میکردم تو اون مواقع و از اونجایی که کنکور هم داشتم و درگیر امتحان نهایی هم بودم و ماه رمضون بود و روزه هم میگرفتم گفتم شاید از استرس و فشاری باشه که این مدت روم بوده ولی مامان و بابام اصرار کردن که بریم دکتر ، تا اخر ماه رمضون مقاومت کردم و نرفتم😂😂 ولی حدود بیست روز قبل کنکور به یه روزی افتادم که مامان و بابام منو کشون کشون بردن اولین متخصص قلبی که در دسترس بود😂😂 اون موقع دکتر اکو کردن و از این جریانا ( بماند که من تا اون موقع نمیدونستم اکو چیه و چطوریه و کلی ضایع بازی دراوردم و کلی خودمو لعنت کردم که چرا اومدم دکتر😂😂😂)و تهش گفتن که تپش قلب ممکنه مهم نباشه و از استرس باشه ولی ایا میدونم که فشار خونم نسبت به سنم خیلی بالاس؟ منم در حالی که در افق محو شده بودم گفتم نه ! تا حالا یه درصدم احتمال نداده بودم که فشار خونم بالا باشه، گفتن که برم پدر و مادرمو صدا کنم وکلی باهاشون صحبت کردن و ترسوندن که فشار خونت ۱۶بوده و بعد کنکور حتما پیگیر باش و تا روز کنکور قرص متورال تجویز کردن، گذشت و کنکور رو دادم و تابستون شد ، دیگه مامانم دست بردار نبود هر روز به بهانه ی مختلف منو میبرد بیرون و فشارمو تو درمانگاه میگرفتن😂😂 اومدم بپیچونم یه چند روز خونه ی خالم پناهنده شدم از دست مامانم😂 وقتی برگشتم دیدم داداشم میگه یه سورپرایز داریم برات😜 یه بسته اورد گذاشت جلوم ، با شوق و ذوق بازش کردم دیدم فشار سنج خریدن برام😭😭 اخهههه کادووووو فشار سنجججج😤😤 یعنی قیافه ی مبارکم دیدنی بود اون موقع! خلاصه پیچانیدن را ادامه دادم تا اواخر ابان امسال ( فقط مامانم منو با اون فشار سنج اسفالت کرد رسما )😂 ، که دیگه پیچانیدن جواب نداد و زور بقیه به من چربید و بردنم پیش یه فوق تخصص قلب ، وارد که شدیم بیچاره دکتر تعجب کرده بود که مریض منم😂 هی میگفت دخملی تو اینجا چی کار میکنی بین این همه پیرمرد و پیرزن😂😂😂 نکنه تو هم پنجاه شصت سالته و بوتاکس کردی😂😂 معاینه کردن و نوار قلب و این داستانا و گفتن که باید اکو بکنن تا اسم اکو رو شنیدم قیافمو مثل بیچاره ها کردم شاید یه فرجی بشه😂 ولی از اونجایی که خیلی خوش شانسم برگه ی اکوی قبلی گم شده بود ( بی سلیقه ام خودتونید مرسی اه 😂) و مجبور شدم که دوباره اکو بدم، حالا اون وسط بابام میخواد بچه گول بزنه میگه دخترم اکو درد نداره که خیلی راحته مثل سونوگرافیه😂😂 یکی نیس بگه پدر من، عمم هم میدونه درد نداره ولی یه چیزی بدتر از درد داره خجالتتتتت😥😥 خلاصه باز هم من بدبخت راهی اتاق اکو شدم و تو فاصله ای که من اماده میشدم تا دکتر بیاد هزاران بار دعا کردم که کاش میمردم و مجبور نبودم اکو کنم😂😂( خیلی خیلی خجالتیم و پزشکم هم اقا بودن) دکتر اومد دید من از خجالت چشامو بستمو و دستمم گرفتم روش😂 بیچاره خندش گرفته بود وهی توضیح میداد که برای اون عادیه و اصلا منو نگاه نمیکنه و منم مثل دخترشم😂😂 خلاصه تهش قرار شد یه بیلبیلک😂( هولتر فشار خون) ببندن بهم و ۲۴ ساعت فشارمو ثبت کنه و مشخص بشه که فشار خون بالا دارم یا نه، خلاصه سرتونو درد نیارم ته ته تهش معلوم شد من هجده ساله فشار خون بالا دارم و دیروزم که دوباره برا چک اپ رفته بودم پیش پزشکم گفتن که باید دارو مصرف کنی و داروی بیزوپرولول نوشتن برام
نا گفته نماند که اون وسطا هم اقای دکتر عزیز به لطف مامان عزیزم فهمیدن که کمبود ویتامین دی هم دارم و مرحمت نمودند و بنده ی حقیر رو چند تا امپول مهمون کردن😂😂( کی گفته که من قراره امپول بزنم😂😂 دفاع همچنان ادامه دارد، جنگ جنگ تا پیروزی😂)
پ ن ۱: مامانم خیلی ناراحته و اصرار داره که دارو رو نخورم!( البته فشار خونم چندان بالا نیست و حدود ۱۳،۱۴) میگه از هجده سالگی بخوای این دارو هارو بخوری باید تا اخر عمر گرفتارشون بشی!😞
پ ن ۲: میدونم که نخوردن دارو خیلی تبعات بیشتری داره ولی درگیرم هنوز! این روزا اینقدر فکرمو مشغول کرده که واقعا از درسم عقب موندم!
پ ن ۳: پارسال کنکور رشته ی دلخواهمو قبول نشدم😊نمیدونم چی شد ولی میدونم که حتما کسایی بودن که بیشتر از من زحمت کشیده بودن برا هدفشون 
پ ن ۴: امید بزرگترین سلاح ادمه ، پس تو هر شرایطی اجازه ندین از دست بره
پ ن ۵: چرا ما ادما اینقدر خودخواهیم؟ چرا تو جهانمون "من" حرف اولو میزنه! خیلی خوبه که هر از گاهی هم به این جور چیزا فکر کنیم.
امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشین
دوستدار  شما پرنیا
یا حق

خازره ستایش جان

سلام خوبید خوشید سلامتید😉ستایش ام،چندروز پیش خاطره گذاشتم ادامه همونو اومدم بگم تا یادم نرفته😐😂خوب تاجایی گفتم که رفتم دکتر و آمپول و سرم زدم بعد از اون هنوز حالم خوب نشده بود وحالت تهوع داشتم فرداش چهارشنبه بود رفتم مدرسه نیم ساعت موندم دیدم حالم خیلی بد سرماخوردگیم خوب شده بود ولی حالت تهوع و بدن درد اذیتم میکرد(کسایی که خاطراتمو خونده باشن میدونن ۹۹٫۵ درصد خاطرات من برمیگرده به همون بدن درد😂)رفتم دفتر صحبت کردم که مامانم بیاد دنبالم تماس گرفتم بعدش رفتم خونه اصلا حال خوبی نداشتم مامانم گفت بریم دکتر قبول نکردم فقط دوست داشتم بخوابم خلاصه کنم تا شب من همون حال رو داشتم سردرد هم بهش اضافه شده بود تا حدودا ساعت ۱۱ شده بود حالم بد بود بابام گفت آماده بشم بریم دکتر اولش قبول نمیکردم چون دوبار رفته بودم دکتر حالم فرقی نکرده بود دیگه درنهایت قبول کردم رفتیم دکتر چندتا سوال پرسید و دارو نوشت گفتش سرم نمینویسم چون اثرش بره دوباره حالش بد میشه فقط آمپول نوشتم داروهایی که داشتی هم بخور دیگه رفتم تزریقات آمپول زد که واقعا خوب زد اصلا متوجه نشدم اونشب رفتم خونه خوابیدم صبحش بیدار شدم داغون تر بودم دیگه کارم فقط شده بود خوابیدن بیدار میشدم یه نگاه به اطرافم میکردم دوباره میخوابیدم تا شد روز یکشنبه دوباره رفتیم دکتر دفعه چهارم بود که میرفتم😐خودم که خستگی شدید داشتم طوریکه صحبت کردنم برام مشکل بود ولی دکتر نذاشت مامانم چیزی بگه گفت خودت بگو چیه گفتم از دوشنبه هفته قبل حالت تهوع وبدن درد دارم دیگه گفتم قبلا هم بدن درد داشتم الان خیلی بیشتر شده پرسید چشمت مشکلی نداره(به خاطر خواب زیاد واینکه گریه کرده بودم چشمام یه جوری شده بود😂)گفتم نه بعد از مامانم پرسید کنکوریه؟رابطش با دوستاش چطوره؟ میگفت ناراحتی حالا از اون اصرار که یه مشکلی داری از من انکار😂😂آخرش عصبانی شدم گفتم مشکلی ندارم فقط خستم همین!گفت کاری نکردی که خسته ای😕😂دیگه آزمایش نوشت گفت فعلا نمیتونم نظری بدم تا جواب آزمایش رو بیارید فرداش رفتم آزمایش بدم نمیتونستم درست بشینم خانومه پرسید حالت خوبه گفتم آره یه خانومی دیگه اونجا بود گفت آزمایش نداده داره حالش بد میشه،به زور آوردنت🤔😂گفتم نه خسته ام،خانومه هم یه سرنگ آورد تا به حال ندیده بودم گفتش با سرنگ بچه باید خون بگیرم رگات خیلی نازکه نمیشه دیگه آزمایش دادم اومدم خونه خوابیدم تا ساعت ۶عصر...شاید این حجم از خستگی رو باورتون نشه ولی واقعا اون یکهفته به بدترین حالت گذشت یا خواب بودم یا درحال گریه،یکهفته کامل مدرسه نرفته بودم،هیچی درس نخونده بودم دائم حس میکردم دیگه همه چی تموم شد به کنکور نمیرسم،با خودم فکر میکردم حتما یه مریضی دارم که به این حال افتادم دیگه گذشت تا شد روز سه شنبه رفتیم جواب آزمایش رو گرفتیم دکتری که آزمایش رو نوشته بود نبود ولی منم طاقت نداشتم یه دکتر همون کلینیک بود(البته من نمیدونم کی بهش مدرک داده هردفعه میری پیشش انگار رفتی عطاری با دمنوش های گیاهی رابطه خیلی خوبی داره😂😂)رفتیم آزمایش رو نشونش دادیم گفت پتاسیم بدنت کمه به خاطرهمین بدن درد داری وخسته ای بعدشم دارو نوشت مامانم رفت داروخونه گرفت واومد داشتیم میرفتیم بیرون منم داروهارو نگاه میکردم دیدم دوتا آمپول نوروبیون  هست گفتم اه این آمپوله چیه مامانم دید(قبلش ندیده بود 😐لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود☹️)گفت بریم بزن رفتیم تزریقات یه خانومی اونجا بود قبلا برام آمپول زده بود(خیلی هم بد آمپول میزنه😏 )گفت آماده شو منم خوابیدم روی تخت گفت نفس عمیق بکش همین که آمپول رو زد پامو تکون دادم اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم فقط پامو تکون میدادم گفتم آیییی😣 گفت تموم شد بلند نشو مامانم اومد منم گفتم مامان من دیگه عمرا نوروبیون بزنم🤨😒گفتم من هردفعه میام این کلینیک اول منو میفرستن تزریقات یه نوروبیون میزنن بعد میپرسن چی شدی😭😂حالا فعلا بهتر شدم دیگه از امروز دوباره باید درس رو شروع کنم تا همینجاشم خیلی عقب افتادم😞مرسی ازکسایی که برای خاطره قبلیم نظر دادن نتونستم جواب بدم😘،ببخشید اگه طولانی شد🙂واینکه قدر سلامتیتون رو بدونید که به نظرم باارزش ترین نعمته...خداحافظ❤️

خاطره نگار جان

سلااااااام😍 چطورین؟ خوبین؟ منو میشناسین؟😅 خب از جدیدیا که انتظاری نیست… ولی امیدوارم قدیمیا منو یادشون بیاد🤔 نگار هستم ۱۷ ساله و یک عدد کنکوری بخت برگشته که از صبح تا شب درگیر مدرسه و کلاس کنکوره😧😂 به همراه خواهر کوچک ترم بهار… البته بهار نه تنها در هیچکدوم از سه تا خاطره قبلیم نقشی نداشته… بلکه تو این خاطرم هم هیچ نقشی نداره😐😂 فقط اسمشو برای قاطی نشدن با نگارای دیگه میارم😁 ماشالا میبینم که نگارا از قبل هم بیشتر شدن😍 و هم چنین یه عالمه دوست ماکانی میبینم کههههه😍😍😎😎❤❤ پرچم بالاستاااا✌کماکان با ماکان دیدیری دیدی💫 لازم به ذکره که آخرین خاطرم تو تاریخ ۹ شهریور ۹۷ دقیقا یکسال و سه ماه و دو هفته و چهار روز پیش آپ شده🙈😂 خب خب… منو ول کنید همینجوری حرف میزنم براتون😋 بعد از مدت بسییی طولانی بریم سراغ خاطرم که چهارشنبه دو هفته پیش اتفاق افتاده… همینطور که میدونید متاسفانه آنفلوانزا خیلی فراگیر شده و دوستان عزیز هم که بسیار متخصص هستن در همه امور😒 یه سرفه جلوشون بکنی به مدت دو سال ازت دوری میکنن… بعد پنج سال هم سرما بخورن ببیننت میگن تو اون روز سرفه میکردی از تو گرفتم😐 یعنی خدا شاهده پدر من تو دو سه هفته پیش دراومد… اول که من به خاطر هوای آلوده ماسک میزدم… هر کی تا منو میدید با وحشت میگفت: آنفلوانزا گرفتی؟😲 منم می گفتم نه و به خاطر هوای آلودس و اینا… یه چند روز گذشت و من سرما خوردم… وقتی میگم سرما خوردم یعنی سرما خوردم😐😂 یعنی خارش گلو داشتم و گلوم گلاب به روتون خلط داشت و همچنین آبریزش بینی😷… با اجازه دکترای عزیز وب که رو چشم ما جا دارن و صاحب نظرن🙈❤ باید بگم که شما در آنفلوانزا تب ۴۰ درجه داری و بدن درد… نمیتونی سرپا وایسی اصلا… من بدبخت دو دفعه با لباس نازک رفتم بیرون سرما خوردم😕 آقا تا این هم کلاسی هام فهمیدن من سرما خوردم دهن منو صاف کردن😑 دو ثانیه اون ماسک وامونده رو برمیداشتم نفس بکشم شروع میکردن به جیغ جیغ کردن که ماسکتو بذار تو آنفلوانزا داری خودت نمیدونی الان ازت میگیریم😒😑 حالا بیا قسم و آیه بیار من آنفلوانزا نگرفتم😐 والا جرات حرف زدم نداشتم😕تا دو کلمه حرف میزدم میگفتن حرف نزن ویروست پخش میشه😑 والا دوستام تو حلقم بودن یه سری بادمجون بم گیر داده بودن بهم😒😂 یعنی تو این چند روز سرما خوردگی به این نتیجه رسیدم که اگه الکی به جای سرماخوردگی می گفتم ایدز دارم کمتر از جامعه طرد میشدم (البته که کسی که ایدز داره هم نباید از جامعه طرد بشه☺) آره… من دیدم حالم خوب نیست و سر درد هم داشتم و میخواستم حالم زودتر خوب بشه به درسام برسم و در کنارش گواهی هم برای مدرسه بگیرم😋😋😂😂شجاعت به خرج دادم به مامان و بابام گفتم منو ببرید دکتر😋😅 خلاصه شب کلاس کنکورم که تموم شد اومدن دنبالم تا بریم دکتر چون دکترم تو درمانگاه بودش… جلوی درمانگاه بابام گفت با بهار تو ماشین می مونه تا یه موقع بچه مریضی نگیره و ما بریم و بیایم… رفتیم بالا و بعد ۵-۱۰ دقیقه رفتیم داخل… با دکتر سلام علیک کردیم و نشستیم گفت خب خانوم دکتر چی شده؟ منم علائمم رو براش توضیح دادم گفت سرما خوردی آنفلوانزا نیست.(دیدین گفتم؟ دیدییییین؟😂😂) بعد درجه تب رو گذاشت گفت تب داری… گفتم ببین دکتر این درجه تبت کلا اینطوریه هر دفعه من میام دمای بدن منو بالا نشون میده😞(باور کنین من بدم پیشش بگم انگشت کوچیکه پام میخاره درجه می ذاره ۳۸/۵ درجه تب نشون میده😒😕) گفت خب من چکار کنم؟ یک درجه تب داری گفتم خب پس یه درجه اشکال نداره… خلاصه شروع کرد دارو نوشتن… گفت آمپول بنویسم؟ با تخسی گفتم نه😁 گفت پس برای چی اومدی؟🤔 گفتم اومدم گواهی بگیرم😂 گفت اون رو که می نویسم ولی باید آمپول بزنی😈 منم چیزی نگفتم… با خودم گفتم بذار بنویسه نمی زنم دیگه😂 یهو مامانم برگشت گفت: نه دکتر گواهی ننویسید این نمیمونه تو خونه درس بخونه تا ظهر میخوابه😐 دکتر گفت: خستگی درس و مدرسه و ایناست…مگه اون دفعه قرار نشد دو هفته یه بار ب کمپلکس ب ۱۲ بزنی؟ من بدبخت یهو گرخیدم گفتم نهههه!😱 دکتر پوکر نگاهم کرد و گفت: قرار نبود؟ - نه بخدا نگفتین اصلا (باور کنین نگفته بود😓) گفت نه تو ضعیف میشی خیلی میخوابی ویتامینای گروه B بدنت کمه و اینا… خلاصه دارو ها رو نوشت و داد بهمون تا بگیریم… من: گواهیم؟😞 دکتر:برو داروهات رو بگیر بیار بعد😏
با مامانم رفتیم داروخونه داروهام رو گرفتم. ۲ تا بتامتازون با ۲ تا ب کمپلکس و ۲ تا ب ۱۲😲. اومدیم بالا دم در شیشه ای درمونگاه به مامانم گفتم ایشالا کیسه دارو ها از دستم بخوره به شیشه بشکنه😐😂 که نخورد😒 و دارو ها رو دادیم دست دکتر یه نگاه کرد یه بتامتازون و یه ب کمپلکس ب ۱۲ رو ازش جدا کرد داد بهم گفت اینا رو بزن… گفتم گواهیم؟😕😞 گفت تو حالا برو اینا رو بزن بعد گواهی میدم(😐) منم مثل یه جوجه اردک زشت مظلوم کیوت😕🐥 رفتم تو تزریقات آمپولام رو دادم دست پرستاره… بعد رو کردم به مامانم با بغض ساختگی گفتم: حالا که آمپول میزنم باید منو ببری کنسرت:( مامانم خندید گفت باشه… پرستاره میگه کنسرت کی میخوای بری حالا؟ منم مثل یک ماکانی اصیل😎 سرم رو گرفتم بالا و گفتم: ماکان بند😍❤ زنه خندید و مامانم گفت: کلافه کردین ما رو با این ماکان بند! چند بار آدم میره کنسرت؟ با مظلومیت گفتم: من که یه بار بیشتر نرفتم🙁 - بسه همون یه بار:/ چیزی نگفتم و رفتم رو تخت نشستم… از بس هول شده بودم نمیدونستم کدوم وری دراز بکشم😐😐😂😂 زنه اومد گفت: چرا دراز نکشیدی؟ گفتم نمیدونم کدوم وری دراز بکشم😂😂😂 -دراز بکش دیگه! باشه ای گفتم و با بدبختی دراز کشیدم… پد الکلی رو که کشید استرسم بیشتر شد که یاد عملیات دندون پزشکیم افتادم و با خودم گفتم: خداییش درد آمپول که از اون پروسه مزخرف بیشتر نیست😟 و واقعا هم همینطور بود و آمپول رو زود تزریق کرد و گفت تموم شد. برگشتم و گفتم: مگه دو تا نبود؟ گفت با هم زدم تموم شد. منم که برگام از این همه پیشرفت خانوم پرستار ریخته بود تشکری کردم و اومدیم بیرون… دویدم سمت اتاق دکتر و گفتم: آقای دکتر گواهیمو بدین تو رو خدا😦😂 دکتر هم لطف کردن دو روز گواهی نوشتن و یه گواهی برای همون روز که نرفته بودم… البته پدر و مادر گرام به شدت مخالف بودن من نرم مدرسه مخصوصا روز دومش رو… ولی هم دکتر به مامانم گفت نه بذار بمونه تو خونه هم خودم قبول نکردم برم… آخه هم من مرئی بودم هم بقیه میگرفتن خوو🙁 باور کنید من فقط به فکر بقیه بودم😂 خیر خواه کی بودم من😂 آره خلاصه که اینطوری شد و همین…😏 تامام شد… ایزی ایزی تامام تامام 🙌😂
پ.ن ۱: یعنی عرضم به حضورتون که اون هفته شنبه یکشنبه اش هوا آلوده بود تعطیل شد… بعد من چهارشنبه و شنبه و یکشنبه اش رو مریض بودم نرفتم… این هفته ام که یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه تعطیل شد… تازه فرض کنیم فردا چهارشنبه ام تعطیل میشه… یعنی تو این سه هفته من سر جمع اندازه یه هفته رفتم مدرسه… غیبت های امسالم از پارسال و دو سال پیش رو هم داره بیشتر میشه😂 ولی خب از اون طرف کلاس میرم جبران میشه… امسال مدرسه واقعا وقت تلف کنه😥 فقط امیدوارم وضع هوا خوب شه… داریم خفه میشیم😷😣
پ.ن ۲: یه چهار پنج روز یه نمیتونم خوب درس بخونم… با این که از تابستون شروع کردم ولی خیلی دارم از اطرافم انرژی منفی جذب میکنم😕 قشنگ شیش روزه به جز آموزشگاه تو خونه لای کتاب باز نکردم😔 من هدفم رتبه زیر هزاره و حتی هزار و یک هم نمیخوام… ولی همش از دور و بر یه نواهایی به گوشم میخوره که با این وضع درس خوندن از الانم شروع کنی توپ بخونی زیر هزار نمیشی😢 کمکم کنید لطفا… به انرژی مثبت هاتون نیاز دارم…
پ.ن ۳: آقااااا اینا نمی ذارن برم کنسرت😭 میگن بشین درس بخون… من میخوام برم تولد امیرهههه😢😢😭😭 میگن یه شب کنسرته یه عمر خاطره… البته راست میگن من از پارسال هنوز دارم خاطره تعریف میکنم😂… یعنی صد رحمت به سربازی پسرا😂
پ.ن ۴: امروز داشتم به این فکر می کردم چقد این دنیا مزخرفه… تو برای رسیدن به آرزوهات رویا پردازی میکنی ولی به هر کدوم میرسی میبینی اصلا به قشنگی رویاهات نیستن… شایدم من قوه تخیلم بالاس زیاد رویا پردازم خیلی کمال گرام به خاطر همینه🙃💔
پ.ن ۵: یاد بگیریم به سلایق هم احترام بذاریم… این که تو سلیقت با دیگری فرق داره به تو اجازه بیان سلیقه ات رو میده نه توهین به سلیقه فرد مقابلت… ای کاش یاد بگیریم نقد با توهین خیلی فرق داره… ما حق نداریم برای دفاع از سلایق خودمون سلایق دیگری رو تخریب کنیم… با خوبی هامون از همه بهتر باشیم نه با پایین کشیدن بقیه😏
پ.ن ۶: بیاین از امروز به هم قول بدیم کمتر از نایلون استفاده کنیم… میری مغازه سر کوچه ماست می خری میتونی دستت بگیری تا دم خونه… به خدا کسر شان نیست… برای خودت یه لاکی کلیپسی چیزی می خری میتونی بذاریش تو کیفت نیاز به نایلون نیست… بخدا یه روز به خودمون میایم میبینیم دور تا دور مون پر پلاستیک شده😨
پ.ن ۷: یه جوری عاشقت شدم راه فراری نیست…چجوری بفهمونم بهت حسم اختیاری نیست… به زودی تو باورت میشه عاشقت منم… حسودی میکنن همه هرجا ازت حرف میزنم😍💖 انگار یه خبراییه_ماکان بند
پ.ن ۸: اگه دوست داشتین خاطرات دندون پزشکی رفتنمو هم براتون تعریف میکنم🤗
پ.ن ۹: بعد از مدت طولانی اومدم خیییلی حرف زدم… ببخشید تورو خدا😅 پی نوشت ۵ و ۶ رو هم به چشم نصیحت نبینیدا من در جایگاهی نیستم فقط وظیفه خودم دونستم بگم🙂
پ.ن ۱۰:امیدوارم منو یادتون اومده باشه اگه یادتون اومد تو نظرا حتما بگین خوشحال میشم😉❤💟❣ عاشششقتونم😉 شمس باشید😊 خداحافظ🌹🌹🌹🌹👋👋👋

خاطره امیر جان

السلام علیک رفقا حلاتون؟ احوالتون؟ و دوباره من امیر ۲۵ ساله ،اینترن از شیراز☺خب یه فلش بک بزنیم بریم به گذشته🙈تابستون بود من بچه بودم استثنائا خونه خودمون بودم که پدر جان خرید کردن و اومدن خونه منم چشمم خورد ب پودر لباسشویی دیدم چه عکس برف قشنگی روشه 🙈چشمو گرفت😅 سر یه فرصت خییییلی مناسب درشو باز کردم و کل خونه رو تاید ریختم😅 بعد دیدم خلاقیت نداره رفتم تو اتاقم دیدم کوچیکه رفتم پذیرایی فضا ازاد بود😅 شروع کردم با پودر نقاشی روی فرش😎 اخ نگم بداتون از هنرم 😎پیکاسوی کی بودم منننن؟؟؟؟🙈😂 نیازه از قیافه مامانم براتون بگم یا کافیه؟🙈 فقط خداروشکر دست بزن نداشت😂 منطق مامانم این بود بچه تقصیری نداره نوع تربیت کردن بابام مقصر اصلیه😁😎 در نتیجه تصمیم گرفتن من تنها نمونم خونه تبعید شدم خونه مادرجونم😅😁 اقا جونمم اومد ثواب کنه من سرگرم شم کلی باهام بازی کرد بعد طبق معمول همیشه گرسنه بودم بردم اشپزخونه چون من جثه کوچیکی داشتم میذارتم روی یخچال منم خرکیف ک اون بالا چه خبرههههه😅 اصلا خیلی حس عجیبی داشتم اقاجونم بهم غذا میده و میارتم پایین منم اصرار دوباره بذارتم اون بالا خلاصه که بهم خوش گذشته بود مثل همیشه😊 منم که این کارو فراموش نمیکنم تو خونه هر کیو میدیدم میگفتم منو بذاره رو یخچال البته نمیذاشتن😢 تا اینکههههه😎 یه روز که دورهمی خونه اقاجون بودیم رفیق شفیق دوران کودکیم فرهود هم بوده من بهش این راز رو میگم و دنبال راه میگردیم که بریم روی یخچال صندلی رو میاریم که بابام دستگیرمون کرد و منو تا اخر لحظه اون شب تو بغل خودش نشوند که خطایی ازم سر نزنه😅ولی خب من حافظم قویه😎چن روز هی میگفتم بریم خونه اقا جون بریم اینقد که کلافه میشن و منو میبرن خونه اقا منم که بدون فرهود نمیتونستم تنهایی صفایی نداره😅 با همکاری اقاجون بچه ها هم میان اونجا و همه مشغول بازی میشیم و طی یک شوت اتشین گلدون یادگاری که مادرجون داشته رو میشکنیم مادرجونم بنده خدا دعوامون نمیکرد فقط میگفت برین بیرون بازی کنین صبور بودن از دست ما اگه من جاشون بودم نوه هامو میذاشتم پشت در😅بچه هم اینقد شیطون اخه🙈 اقاجونم به خاطر اینکه مادرجون ناراحت نشه گلدون رو براش با چسب جسبوند منم به طور عجیبی به قدرت اون چسب توجه کردم و اقاجونو زیر نظر گرفتم و جای چسب رو یادگرفتم و رفتم ادامه بازی وقتی مادرجون و اقاجون خواب بودن من و فرهود و نازی عملیاتو شروع کردیم اول چسبو برداشتم بعد با فرهود یه میز کشون کشون بردیم کنار یخچال قدمون نرسید دیگه یه صندلی هم اوردیم گذاشتیم روش تا تونستیم یخچالو فتح کنیم😅بزن به افتخارش👏😎 به نوبت من و فرهود رفتیم بالا نازی هم از ارتفاع میترسید نیومد منم یادم اومد عه چسب توجیب شلوارکمه کشیدم روی یخچال و حواسم نبود دستم چسبید صدای اقاجون اومد فرهود که پرید پایین و خودش رو شطرنجی کرد من موندم اون بالا چسبیده بودم اقا جون اومد جدام کرد و اوردم پایین تذکر داد بهمون ک دیگ از این ورا نیایم و بریم همون حیاط ک بی خطرتره ما نیز راهی حیاط گشتیم
قبلا خونه اقاجون یه حوض وسط خونه داشتن الان دیگ نیس🤕 عیدارو به شوق اینکه ماهی هامونو ببریم خونه اقاجون دست توی تنگ ماهی نمیکردیم ک زنده بمونه اخرشم همه ماهی هارو گربه میخورد ، بچه ک بودم جلوی ماهیا هر چی میخوردم یه تیکشو براشون مینداختم تو تنگشون شاید دلشون میخواست خب🤕 اونروز هر چی فکر کردیم جایی برای اذیت پیدا نکردیم جزززز حوض😎 فرهود سرشو کرد توی حوض اومد بیرون گفت وای چقدر ماهی اونجاست منم از شوق ماهی سرمو کردم تو اب دیدم خبری ک نیس هر چی سرمو میکردم پایین نمیدیدم نازی هم نگاه کرد گفت عه کوسه هم هست منم ساده گفتن تا ده بشمار سرتو اون زیر نگه دار منم هر کار کردم چیزی ندیدم داشتم خفه میشدم ک اقاجون ب دادم رسید 🤕 فرهود و نازی رو دعوا کرد بعدم بردم داخل موهامو خشک کرد 🤕 منم ک یه جا بند نمیشدم رفتم دوباره پی بازی دیگه کم کم بیحال میشدم و تب کردم اقاجونم زنگ زد بابام اومد منو برد فکر میکردم میبردم خونه ولی خب شیفت بود منو برد بیمارستان یه شربت بهم داد و یه جا منو خوابوند منم بچه بودم مریض ک میشدم دیگ شیطونی تعطیل🤕 بیدار ک شدم تنها توی ی اتاق بودم منم به شدددتتتت بابایی رفتم دنبالش😅😎از همه اتاقا سرک میکشیدم بابامو پیدا نکردم از اسانسورم میترسیدم در نتیجه از پله میرفتم بالا هر چی گشتم نبود🤕دیگ اماده بودم بزنم زیرگریه😢 که نگهبان اومد گفت بچه اینجا چیکار میکنه پدرو مادرت کو منم استارت گریمو زدم🙈 بعد گفت اسمت چیه منم گفتم از اطلاعات اعلام کردن ک یه بچه به اسم امیر ....گم شده😂 حالا از من اصرار ک من گم نشدم بابام گم شده اونو پیدا کنین😅اسممو صدا میکردن منم ذوق میکردم🙈 که بابام با یه قیافه مضطرب اومد منم هی میگفتم کجا گم شده بودی😅 دیگ دید بمونم کل بیمارستانو بهم میریزم رفتیم خونه که من باز تب کردم و بابا معاینم کرد دارو اورد برام یه امپولم بود گفتم دکتر خوبی نیستی همش اذیتم میکنی بابامم ک لجباز تر از من گفت باشه میبرمت دکتر😅 سریع خودمو زدم ب خواب اونقدم حالم بد بود ک خواب رفتم🙈 روز بعدش مامانمم اف شده بود اومد خونه وضع منو دید دوباره رفت سراغ بابام ک من چرا این حالم😅 بابامم منو اماده کرد برد دکتر و  یه دکتر مهربونی بود منم قبلا پررو تر از الانم بودم گفتم امپول نمیزنم دکتر هم گفت باشه😁 منم ک بچه باور کردم داروهامو ک دیدم توش امپول بود (حلالت نمیکنم دکتر😂) ترجیح دادم سکوت پیشه کنم😷🤒 مث یه بچه خوووب هیچی نگفتم خونه ک رفتیم مامانم شربتا رو بهم داد و بابا رو صدا کرد بیاد کار منو بسازه😅 منم ک استااااد فرار کردن خلاصه ک من میدویدم بابامم پشت سرم😅 مامانمم مشغول حرص خوردن😅 دونده ک نبودم بچه بودم زود گرفتنم اینقد دست و پا زدم ک بابا بیخیالم شد🙈(بچه میترسه دیگ الانمون نبینین شجاعم😎) همون شربتا رو میخوردم تا اینک تبم خیلی بالا میره و همون امپول رو بهم میزنن ک به گفته مامانم اینقد بیحال بودم ک مقاومت نکردم و مظلومانه تسلیم شدم😞😟😖این ماجرا هم میگذره و من خوب میشم تا یه روز ک من و امین رو خونه تنها میذارن امین ک کتابخون بود برای اینک اذیتش نکنم برام حباب درست میکنه تا ولش کنم و مشعول بازی بشم منم مشغول میشم تا اینک وسطای بازی به این فکر میکنم ک چیکار کنم از دهنم حباب بیرون بیاد🙈 و ظرف اب و مایع ظرفشویی ک امین درست کرده بود تا حباب درست کنم رو قورت دادم ولی بدجور سوزوند و رفت و پایین 🙈 هر چی دهنمو باز میکردم حبابی درکار نبود😂منم شاکی رفتم پیش امین ک چرا حباب بیرون نمیاد امینم دوید اومد دستشو کرد تو حلق من😐 و دیگ بقیشو هم ک میدونید اینگونه بود ک خطر رفع شد😅
من ک حافظه تا این حد ندارم بابا چند روز پیش تعریف کرد منم نوشتم براتون 

مرسی از وقتی ک گذاشتین 
پی نوشت اول: این خاطره رو در هوای بسی زیبا و بارونی شیراز نوشتم پس دعوتتون میکنم به گوش کردن اهنگ اهای صدای بارون راغب ❤🌹

پی نوشت دوم:
همه ى آدم ها یک روزى یک جایى
یکى را دوست خواهند داشت...
یکى ممکن است درهجده سالگى دلبسته شود...
و دیگرى درچهل سالگى...
یکى ممکن است هروز بگوید دوستت دارم
و دیگرى در سکوتش غرق در دوست داشتن باشد!
اما چه تلخ میشود زمانى که کسى را دلبسته خود کنیم و بعد بیخیالش بشویم...
حال خدا نکند آدمى را که عاشق کرده ایم کسى باشد که با خود عهد بسته دل نبندد...
و بعد در اوج روشن کردن احساس و دوست داشتنش او را ترک کنیم...
فرق نمیکند هجده سال دارد یا چهل سال...
همین که دل ببندد و شکست بخورد
براى همیشه دردى در قلبش خواهد ماند که با برگشت آدم ها هم دیگر آن دل،دل نمیشود!

پی نوشت اخر: روز با کوتاه آمدنش،
بلندترین شب سال را تقدیممان میکند
تا بدانیم با گذشت میتوان شادی را به دیگران هدیه کرد 
صدای امدن شب یلدا ارام ارام به گوشمان میرسد ...
پیشاپیش یلداتون مبارک🌹

ارادتمند. امیرمحمد. واپسین روزهای پاییز ۱۳۹۸

خاطره ایمان جان

دم دمای عصره،بیمارستان خلوته ،تعطیلیه ونصف تهران زدن به جاده چالوس!توحال وهوای خودم بودم صدای یه چیزمحکم که به درخوردمن وبه خودم اورد خدمه بیمارستانن دارندطی میکشن!
یه نگاه روصفحه گوشیم کردم ۴_۵تامیس کال دارم باخودم گفتم مامانه دیگه!بین تماس هایه شماره ناشناس دیدم،زنگ زدم صداش اشنابودهمینجوری که سلام وعلیک میکردیم تواین فکربودم که این صدای کیه!؟
_ علی جون تویی؟
__دست دردنکنه ،علی کیه بابامحسنم.زنگ زده بودبرای عروسیش دعوتم کنه یادمه ازترم چهاروپنج بود عاشق سحرشد،همکلاسیه درس نخون وباحال دانشکده،فک کنم نزدیک 6_7ساله که ندیدمشون.داشتم شماره مامان ومیگرفتم خودش زنگ زد‌‌ یه دوقه حرف زدیم مریض اومدقطع کردم.دوتادختربچه یکی ۸ساله یکی ۴ساله بایه خانمی که بنظرمادرشون بوداومدندداخل.مامانش نشست روصندلی بیماروکوچیکه روگذاشت روپاش.خیلی اروم بودو راحت معاینش کردم. کروپ بود.دفترچش وگرفتم دگزامتازون وتایلوفن وشربت ضدسرفه وچندقلم دارو دیگه نوشتم. چندتاسوال درموردواکسیناسیونش پرسیدم ودفترچه رومهرکردم دادم به مامانش _مریضیش مسریه تاخوب نشده پیش بچه های کوچیک نره بیرون نبرش.بزرگه اومدنشست روصندلی بیماردفترچش وگرفتم داشتم اسمش وتوبرگه نسخه واردمیکردم دیدم فامیلیش بااون کوچیکه فرق داره!پرسیدم بچه هاتونن؟؟گفت نه اقای دکتر این بچه خواهرمه(بزرگه).معاینش کردم یه سرماخوردگی ساده بود.نسخش ونوشتم گفتم داروهاروبگیرین بیاین نشونم بدین.کارشون که تموم شد خانمه گفت ببخشیداقای دکتر آمپول دارند؟
گفتم بزرگه نه ولی کوچیکه اره.طفلک بچه ازخوشحالی داشت بال درمی اورد!یه نفس راحت ازته دلش کشید.
داشتم ویزیت میکردم اومدندداخل کارم که تموم شددستورداروهاروداشتم براشون میگفتم بزرگه بادقت به داروهانگاه میکردباورش نمیشد آمپول نداره!
یه حس رضایت درونی ازتوچشاش به وضوح دیده میشد!خدافظی کردندرفتندمریض نداشتم منتظرتماس کسی بودم دیدم همون دختربچهه اومدداخل گفت‌ عاشقتم آقای دکتر ودر رفت!رفتم دنبالش دیدم چادرخالش وگرفته دارن میرن.یه قلب بادستاش درست کرد وبای بای کردورفت!خندم گرفته بود.
داشتم میرفتم به نگهبان بگم به خدمات بگه یه چایی برام بیارن،یه خانم بایه بچه کولش ازچارچوب درمطب اززیردست من ردشد رفت نشست تومطب.گفتم خانم یدقه تشریف داشته باشین الان میرسم خدمتتون.گفت دکترتویی؟؟؟بچه من تب داره.تشنج کنه کی میخوادجواب من وبده!؟اگه تشنج کنه خدمت تودیگه به هیچ دردی نمیخوره!همینجورکه توچارچوب دروایستاده بودم یکم بهش زل زدم.دادزدم گفتم یه چایی پررنگ برای من بیارن.نشستم پشت میز گفتم بچه روبزارروصندلی،بچه باپای خودش بلندشدنشست روصندلی!یه سرماخوردگی ساده بودیذره تب کرده بود.گفتم چیزیش نیست بچه انقدشلوغش کردین،گفت من باشماهمکارم میدونم تب چه عوارضی داره بایه لحن طلبکارانه گفت بچه داره توتب میسوزه.گفتم دیگه بدترهمکاری واینقدشلوغش کردین!؟پزشک که نیستین؟پرستارین؟؟گفت نه بهورزم.
نسخش ونوشتم گفتم این بچه هیچیش نیست بچه باپای خودش داره راه میره خانم،پاشویش کنین تبش میادپایین.دفترچه رودادم دستش خدافظی کردندرفتند اعصابم خوردشده بود.خدمه برام چایی اوردندیه آنتراکت دودقه ای براخودم گرفتم گفتم تادودقه مریض نفرستین من این چایی روکوفت کنم!پرستاراومدگفت آقای دکترعجله دارندببخشید.گفتم دودقه؟هوووه!بفرست بیان.
پدرومادرجوون بایه بچه ۶_۷ماهه توقنداق اومدندداخل!سلام کردندومادربابچه نشست روصندلی باباش گفت آقای دکترماتعریف شماروزیادشنیدیم میدونستیم فلان روزبیمارستانین منتطرموندیم شماباشین یه نگاه به بچه بندازین.یکم لباس بچه رو ازتوصورتش دادم عقب گفتم هرکی گفته لطف داشته یاشایدبراش پنی سیلین نسخه کردم(اکثربیمارافقط دکترایی که پنی سیلین تجویزمیکنندوباسواد به حساب میارند).مادرش گفت برای غربالگری واین چیزهابردیمش بهداری گفتندرشدش اصلاخوب نیست نمیدونم دلیلش چیه نگرانیم.بچه روگرفتم خیلی ریزه میزه بود وازونجایی که به آکندوپلازی مشکوک بودم یه نامه نوشتم مهرکردم گذاشتم توپاکت فرستادمش پیش متخصص اطفال.نگرانی روتوچشماشون میدیدم زوج جوانی بودند که مشخص بود خیلی مظطرب وبی تجربه اند.مادرش یه چندتاسوال درموردشیرخشک وتغذیه وشلی وسفتی شکم بچه پرسیدوخدافظی کردندورفتند.یه نگاه به چایی سردشده کردم_شت!
چایی سردشده روازرومیزبرداشتم برم پاویون یه چایی بخورم خانم م(پرستار)گفت اقای دکترنسکافه میخورین؟_نیکی وپرسش؟
لیوان نسکافه روتعارف کردگفت برای شمادرست کردم دیدم بدجوربرای چایی سرخدمه دادزدین.داشتم قضیه اون مریض ودلیل عصبی شدنم ومیگفتم که باصدای دادوبیداد یه بیمارجوون لیوان نسکافه رودادم به خانم (م).رفتم سمتش بیمارآژیته ای بودبادردوحشتناک وسابقه بیماری کلیوی داااادمیزد.ادرارم نمیاااددرددارم .دارم میمیرم.معاینش کردم گفتم یه نلاتون هشت بیارند.پرستارچندبار ترای کردگفت دکترگیرداره نمیشه.گفتم نلاتون کی زدی؟گفت نمیدووونم خیلی وقته نزدم تواون  دستمم دستکش کردم دفعه اول نشد.دفعه دوم بالاخره رفت تو!تاحدودی ازفشارش کم شد دردش که آروم شددستم وگرفت گفت ممنونم! فازموفقیت آمیزبودن یه جراحی مغزواعصاب وگرفتم و یه لبخندژکوندتحویلش دادم.😅
دستوربستریش ودادم تافردامتخصص ویزتش کنه.دستکشاروازدستم دراوردم گفتم خانم م نسکافه من چیشد؟گفت اونکه الان تومعده دکتر فلانیه.
گفتم دست شمادردنکنه.جلوم شیرینی تعارف کردگفتم به به خبریه؟گفت نه دکتر خودم درست کردم اوردم.گفتم سهمم وبذار دستم وبشورم میام میخورم گفت درموسپت هست.گفتم من وکه میشناسی بایددستم بشورم.سهمم وبذار.
من درظاهربسیارادم تمیزواستریلی ام.هرکی می بینتم میگه به به چه ادم تمیزومرتبی چقدربهداشتی!
امادرواقع فقط استایل وحفظ میکنم فقط به ظاهروتمیزی ومرتبی خودم اهمیت میدم. اتاق من وببینیدنظرتون360درجه تغییرمیکنه،من تایه مدت پیش باچندتاازدوستان اینجاازطریق دیگری ارتباط داشتم گهگاهی عکسی ازاتاقم یامطب فرستادم اولین جملشون این بوده، چقدرشلخته ای. قبلافقط لباسام پروپخش بودوسط اتاق الان چندماهیه کتابای پزشکی برای ازمون رزیدنتی هم اضافه شده((:
دستام وشستم برگشتم دیدم یدونه شیرینی ته جعبه برامن گذاشتن.گفتم اینم میخوردین.یه نگاه به هیکل من بنداز این برامن کم نیست؟زدن زیرخنده گفتن دکترشرمنده تعدادزیادبود .داشتیم حرف میزدیم،امبولانس یه مریض اورد رفتم بالاسرش.سیانوز،میدریازدوبل.بادستم علامت دادم احیاروشروع کنین.مستقیم بردیمش اتاق CPR.چنددقیقه ای ماساژقلبی دادیم هیچ علایم حیاتی نداشت.ساعت مرگ واعلام کردم اومدم بیرون حال همه پرسنل گرفته بود.اعصابم خوردبودمریض داشتم ناچارابرگشتم اتاقم.پدرومادری که به گمانم اهل تهران نبودندباپسر بچه ۸_۹ساله که پاش وباپارچه وروسری بسته بودند، اومدندداخل.پدرش پسربچه روگذاشت روصندلی .بنظرخیلی دردداشت وخیلی بی حال بود.صندلی روچرخوندم رفتم نزدیکش گفتم چی شده؟
بایه لهجه خاصی مادرش گفت دکتر این بچه هفته پیش بودازچرخ افتاده پایین پاش دردمیکنه بردمش پیش شکسته بندجاانداخت، مرهم داده زدم بهتره ولی از دیشب خیلی دردداره. پارچه هاروبازکردم بوی تعفن میداد گفتم این دیگه چه زهرماریه مالیدی به پای این؟!
مادرش گفت پیه مرغه ودنبه گوسفندی وتخم مرغ وزردچوبه و..حکیم گفت بزنیم.بدون هیچ حرفی دستکش کردم دستم معاینه کردم. خیلی دردداشت.باهربارلمس پاش نفسش میرفت وبی حال می افتاد.گفتم این بچه پاش شکسته برین عکس بگیرین بیاین.مامانش گفت اقای دکتر براش مسکن بنویسیددردداره ،خودش خوب میشه شمابراش مسکن بنویسیدعکس نمیخواد. خانم دارم میگم پاش شکسته میفهمی چی میگم؟حاج اقامتوجه ای؟
پدرش گفت دکترشمامسکن بنویس خوب میشه این جوونه!از۱۰_۱۲تاالنگویی که تودست مادربودفهمیدم مشکل مالی ندارند.نمیفهمیدم مشکلشون چیه.بیمارخیلی بیقراری میکرد ودردمیکشید دلم واقعابراش سوخت.هرچی اصرارکردم فایده نداشت چندتامسکن قوی نوشتم که حداقل برای چندساعت دردش اروم بشه.دفترچرودادم دست مامانش گفتم این آشغالارونزن به پای بچه خانم بچت ناقص میشه اینجاروقبول نداری ببرش یه بیمارستان دیگه همین جورولش نکن.گفت دست شمادردنکنه این خودش خوب میشه ورفت بیرون.خیلی کلافه بودم دودقه بعدیه مامانبزرگ ۷۰_۷۵ساله باموهای فرق یور وروسری آبی بااقایی که بنظرپسرش اومدندداخل.گفتم مامان چته؟کجات دردمیکنه؟به پسرش گفت چی میگه؟؟پسرش گفت یکم گوشش سنگینه ببخشید.باصدای بلندتوگوشش گفت دکترمیگه کجات دردمیکنه؟گفت هان مادرچندروزه سرم سنگینه قرصامم خوردم ولی افاقه نکرد.گفتم تیرم میکشه؟گفت بله؟پسرش اومدبگه گفتم خودم میگم بلندترگفتم تیرم میکشه؟دردش چیجوریه؟
گفت زوق زوق میکنه!فشارش وگرفتم داشتم نسخه مینوشتم گفت یه دارویی هست برای مرض قندم میخورم وشروع کرد به گشتن کیفی که دستش بودهمینجورکه میگشت یدونه شکلات ازتوکیفش درآورد دادبهم._آی قربونت برم این شکلات خوردن داره خندیدگفت بخور.گفتم مادرمگه شماقندنداری ایناچیه توکیفت اینابرای شماسمه سم.گفت بخورهیچیم نگو.خلاصه قرصش ودیدم نسخه نوشتم.ورفتن به سلامت
شکلاته روگذاشتم گوشه لپم وپشت سیستم چک کردم مریض بعدی کیه که یه زن وشوهر۴۰_۵۰ساله اومدندداخل. بیمارنشست روصندلی وهمینطورکه دفترچه رومیگرفتم گفتم خب مشکلتون چیه خانم صفایی؟شوهرش انگاربرق سه فاز بهش وصل کرده باشن گفت شماهمدیگرومیشناسید!؟
حالابیاوثابت کن دفعه اوله داری این خانم ومیبینی.شوهرشم ازین شرابودگفتم الان ابروریزی راه میندازه!_ کامپیوتروچرخوندم گفتم بیااینوببین . تاده نفربعدشمارواسم وفامیل ومشخصاتشون جلوم هست اخه من همسرتوروازکجابشناسم حاج خانمم که خیلی بهش برخورده بودوچندبارم معذرت خواهی کرد.خلاصه ویزیتش کردم ورفتند.چنددقه بعدحاج آقااومدداروهارونشون بده یکم درددل وکرد متوجه شدم این شکاک بودنش دست خودش نیست خودشم داره عذاب میکشه .یه نامه نوشتم که روانپزشک اورژانسی ویزیتش کنه ورفت به سلامت.ولی ازون به بعدخیلی دقت کردم که ازین اشتباهانکنم البته یدفعه دیگه هم شده بود.
یه بیمار ۲۰ساله اوردن که تودعوا بازوش شکاف عمیقی برداشته بود دستش وسوچورزدم وهمینطوردستورداروییشو مینوشم به پرستار(ح) گفتم مریض دکتر فلانی چطوره؟stable؟؟ دیگه تشنج که نکرد؟ گفت دکترآپنه تنفسی کرد ودچارسیانوزمرکزی شد ولی برگشت.خودکاروگذاشتم توجیبم داشتم میرفتم خانم ح گفت دکتر؟__بله؟
مهروفراموش کردی!برگشتم گفتم وجودشماهم یه نعمتیه هاگفت صدالبته خندیدم ومهرکردم وبرگشتم.
یه نگاه به مریضاکردم وداشتم میرفتم کاپشنم وبپوشم رضاهمکارم زدروشونم گفت خسته نباشی__درمونده نباشی.گفت شام خوردی؟گفتم الان؟زودنیست؟من میرم خونه اینجاشام نمیخورم دیگه. گفت اره فک کنم قیمه هست امشب اوه اوه نوش جون خودت.یکم گپ زدیم ومریض داشتم برگشتم.تک وتوک مریض میومد.داشتم بایکی ازدوستان چت میکردم که کدخوردوپیجم کردند.بیمار۵۵ساله دکتر ف باتشخیص DKAدوروزی میشدکه بستری بود. کاپشنم واز رو روپوش دراوردم وسریع احیاروشروع کردم
علائم حیاتی نداشت. چنددقیقه ای ماساژ دادم نبضش وچک کردم،نبض نداشت.دوباره شروع کردم بدنش هنوزگرم بود.ازماساژدادن خسته شدم بلندگفتم یکیتون دستکش دست کنه بیادجای من.جام وعوض کردم.استاجریهودادزدنفس میکشه نفس میکشه!
برگشتم نبضش وچک کردم گفتم احمق صدای هوای آمبوئه_ببخشیددکتر.
اریتمی کرده سریع دفیبریلاتور روبیارین.جات وعوض کن.
این دفیبریلاتورچی شد؟؟خانم سریع سریع وصلش کن
برین کنار شوک زدم فایده ای نداشت‌.200تادیگه
نه نه نشد دوباره!هیچ فایده ای نداشتexpire شد حال همه گرفته بود هنوزنوک انگشتام قفسه سینش وحس میکردم. هنوز صدای خنده های شیرین پیرمرد که دیروزبه شرح حال گرفتن بچه هاغش ش میخندید توگوشم بود.خیلی حالم گرفته شد خیلی شبیه بابابزرگ خودم بود.حواس خودم وپرت کردم تاازون حال وهوابیام بیرون.همکارم اومده بود وسایلم وجمع کردم وکاپشنم وپوشیدم بابچه هاخدافظی کردم وسوارماشین شدم.شیشه های جلو ماشین وکشیدم پایین ویه موزیک شادگذاشتم که فقط تواین یکساعت رانندگی خوابم نبره!باهربدبختی بودخودم وسالم رسوندم خونه.کلیدانداختم رفتم داخل مامان وبابانشسته بودندتلویزیون تماشامیکردند.
سلام!
مامان دوئیداومدسمتم_سلام عزیزم خسته نباشی بغلم کرد کاپشنم وگرفت گفت بشین برات چایی بریزم.
بابا:چطوری بابا؟_بدنیستم .شماخوبی؟_الحمدلله
مامان من گشنمه چی داریم غذا؟یه بشقاب فسنجون برام آوردگفت ظهرپختم برات نگه داشتم بخورآماده شو که بریم مهمونی خونه عمت._مهمونی؟؟؟!مهمونی چی؟؟؟؟جشن فارغ التحصیلی عسل،برای دیشب برنامه چیده بودگفتم توبیمارستانی طفلک مهمونی روانداخت عقب.همین الانشم دیرشده گفتم 7:30_8میای خونه زوداماده شو مامان دیرتربشه زشته._مگه قرارمن بیام؟؟توروخداخیلی خستم اصلانمیتونستم رانندگی کنم کجابیام،شمابرین معذرت خواهی کنین بگین اصلا کشیک جمعه بود.به جون ایمان نمیتونم چشام وبازبزارم.
مامان:ایمان پیرهن صورتیت کجاست؟پاشومامان برویه دوش ۵دقه ای بگیرسرحال میشی||:
بابا:پاشو باباجون مامانت وکه میشناسی پاشودیره زشته.
سریع یه دست شامپوبه سرم زدم اومدم بیرون موهام وسشوارکشیدم .مامان بابااماده نشسته بودندروکاناپه .__مامان یه قهوه ای چیزی برامن درست کن من اونجاچرت نزنم.
کمربندم وبستم وقهوه بدست رفتیم پارکینگ
باباگفت سوییچ وجاگذاشتم یدقه صبرکنین الان میرم میارم گفتم ولش کن باماشین من میریم.سوییچ ودادم به بابا وگفتم من نمیتونم پشت ماشین بشینم.تمام بدنم ازخستگی خورد بود.مامان گفت دم یه گل فروشی وایسا یه دسته گل بگیریم.گفتم مامان ولش کن همین چندوقت پیش بودبرای قبولیش جشن گرفت گل وشیرینم بردیم بسه دیگه.گفت مادرزشته چندوقت پیش نبودوچهارپنج سال پیش بود_هووووه!
رفتیم بامامان یه دسته گل گرفتیم ودوباره سوارماشین شدیم.رسیدیم دم درخونشون ایفون وزدیم رفتیم داخل .
حیاط وپوش زده بودن وصندلی چیده بودند فک کنم نزدیک400_300تامهمون توحیاط نشسته بودند.خونش قدیمیه حیاط وباغچه دارندخیلی باصفاست ولی بااین که بخاری گذاشته بودتوحیاط یکم سردبود .سلام احوالپرسی کردیم ومنم دسته گل وتقدیم کردم ونشستیم.همه ی همکلاسیای دانشگاه ودبیرستان ودوستاش ودعوت کرده بودیعنی دقیقا عروسی طوربود.مامانم هی میوه پوست میگرفت میذاشت توحلق من گفتم مامان اونجا که بایدبه فکرمن باشی ،نیستی ول کن دست دردنکنه.
دودقه بعدعسل وداداشش ویکی ازدوستاش اومدندگیتارزدن وچندتااهنگ خوندن وخیلیم قشنگ اجراکردند.توچرت بودم پسرعموم گفت دکتر پاشو بیاسرمیزما.خلاصه پاشدم رفتم جمع پسرعمه دخترعمه هاوپسرعمودخترعموهام جمع بود.باچندتا همکلاسیای عسلم آشناشدم اکثریت زوج بودند.ازمرودشت واصفهان ومشهدبرای جشن مسخره این اومده بودندتهران.داشتیم حرف میزدیم وبحث سربازی شد هرکی یه جور خالی میبست منم دیگه ازخنده سرخ شده بودم انقدر چرت وپرت میگفتن.
یهویه دختر بچه شیش هفت ساله به رسول اومدگفت بابا مامان میگه بیا اجی تب داره ببریمش دکتر.(خانمه رسول هم دانشکده ای عسل).گفتم عمومن دکترم چی شده؟یه چیزی گفت انقدربچگانه بالهجه یزدی گفت اصلانفهمیدم. به رسول گفتم فک کنم کیفم توماشین باشه یدقه صبرکن اگه بودخودم می بینمش.سوییچ وازباباگرفتم کیفم توماشین بوداوردم یاالله گفتیم بارسول رفتیم توخونه.بچه رودیدم دهنم بازموند _خدایاادوقلوانداینا؟همسررسول گفت بله.باخواهرش مونمیزد لباساشونم مثل هم بوداصلانمیشدتشخیص بدی باران کدومه بهارکدومه.جالبیش اینجاست این دوتادقیقافتوکپی رسول بودند فقط دخترونش.معاینش کردم یکم تبش بالابودمامانش گفت دکتر یکساعت پیش براش شیاف گذاشتم ولی اسهال داره اثری نکرد._چرااسهال داره شیاف گذاشتی؟شربت استامینوفن بهش بده تبش میادپایین.عمه گفت فک کنم تویخچال دارم یه قاشقش وبزور ریختم تودهن بچه ونسخه نوشتم دادم به عماد(داداش عسل)‌،نوشابه هاکم اومده بود میخواست بره بگیره گفتم سرراه این داروهم بگیره بیاد.یه نیم ساعت چهل دقیقه بعدش عماداروهااورد دستورمصرفش وبراشون توضیح دادم.تبش باهمون یه قاشق شربت نرمال شده بودگفتم اون امپولم لازم نیست دیگه. اگرتااخرشب تبش رفت بالابهش میزنم.شام خوردیم ودوباره رفتم معاینش کردم تبش اومده بودپایین داشت باخواهرش بازی میکرد.جمع خودمونی شده بودهمه خودیابودندبه علاوه همکلاسیای عسل که چندشبی مهمون عمه بودند.بعدشام یکم باهم گپ زدیم ساعت1نصفه شب بودتازه بساط قلیون وجورمیکردندمن دیگه واقعانمیتونستم چشام وبازبذارم سردردوحشتناکی داشتم.پاشدم خدافظی کنم بچه هاگفتن باباخیلی پاستوریزه ای دکتر‌.اهل قلیون نیستی چراپامیشی نکش خب.گفتم چیکاربه قلیونت دارم ریم درست بود یه پک میزدم کنارت.خستم دوروزه درست نخوابیدم.(دقیقامثل حال الانم 😴)خلاصه باسردردوحشتناک چشای نیمه باز برگشتم خونه.صبح باهمون لباساحتی باکمربند ساعت انگشتر بلندشدم آماده شدم رفتم سرکار 
ایمان نوشت1:یادم باشه،بهترین ورژن ازخودم باشم نه دیگران.

ایمان نوشت 2:یادم باشه،زمانی در روابط موفق ومفیدهستیم که ازتنهایی فرارنکرده باشیم.

ایمان نوشت3:یادم باشه،خودم ودوست داشته باشم،

ایمان نوشت4:یادم باشه،شکستای بقیه روبه روشون نیارم.

ایمان نوشت5:یادم باشه،به ظاهرم همیشه اهمیت بدم،وقتی برای خودم ارزش قائل میشم،بقیه هم برام ارزش قائل میشن!

ایمان نوشت 6:یادم باشه،چقدرچاق شدی،چقدرلاغرشدی،چقدپیرشدی،چقدموهات سفیدشده روازسلام احوالپرسیهام حذف کنم.

ایمان نوشت7:یادم باشه،بعدازمرگ بیمار فقط ۵دقیقه به خودم وقت دادم به حالت عادی برگردم وذهنم ودیلیت کنم.

ایمان نوشت8:یادم باشه، وقتی به کسی دل بستم دل کندن بلدنباشم.

الهی هیچ کسی مریض ومریض دارنباشه،الهی هیچ دلی تنگ نباشه؛هیچ کس محتاج دیگران نباشه.الهی بتونیم بعضی ادمابعضی چیزهاروراحت ازذهنمون پاک کنیم.

آذر 1398
د.ایمان

خاطره فاطمه جان

سلام سلام سلام دوست ای عزیز .حالتون خوبه چه میکنید با این هوای آلوده و سرد .اخرای آذر ماه هست و کم کم داره زمستون خوشگل از راه میرسه .یلدا تون پیشاپیش مبارک باشه. 🍉🙏.ی تشکر هم بکنم به دوستایی که برا خاطره قبلی کامنت گذاشتن مرسیییی فدای تک تکتون و بعضی از دوستان که تو واتساپ حالم رو پرسیده بودن آبجی گلم عزیز دلم فاطیما جان 😘 اما بریم سر خاطره که دوباره خاطره ساز شدم ببیند چه قدر به فکر شما دوستان هستم . دوروز پیش شنبه مثل همیشه صبح رفتم سر کار و تا ۱ مهد کودک بودم که ید فعه دیدم از دانشگاه بهم تماس گرفتن و گفتن جشن دانشجو هست و شما هم باید حتما بیایین برای تقدیر از معدل بر تر ها و جشن فارق التحصیلی چون ترم آخر بودم .گفتم سعی میکنم بیام ولی خیلی خستم .دیگه اومدم خونه و لباس عوض نکرده برا محمد جان نهار درست کردم خورش مرغ و کدو خیلی دوست داره .بعد رفتم ی دوش گرفتم و آماده شدم برم دانشگاه که محمد اومد و گفت صبر کن خودم میبرمت هوا سرده تاکسی ها نیستن این ساعت .خلاصه منو رسوند و گفت کی تمام میشی گفتم جشنه نمیدونم خودم با بچه ها بر میگردم .خلاصه ما رفتیم تو سالن جشن و همه چی خوب پیش رفت منم ی متن درباره روز دانشجو خوندم و هشتم پیش مسولین دانشگاه از فرمانداری و بخشداری و شورای شهر هم آمده بودند گرم صحبت بودیم که افتادم رو دور سرفه خیلی بجه ها بو عطر و ادکلن و خوراکی میومد چند مرتبه بلند شدم رفتم بیرون اسپری زدم برگشتم ولی دقیقه به دقیقه بدتر میشدم رنگم داشت کبود میشد ناخن هام ی رگ کبود افتاد وسطشون سرفه ها بیشتر شده بود و قفسه سینه ام سنگین و فشار بدی توش بود حالم خیلی بد بود هیچی نمی دیدم فقط نامفهوم صدا هایی میشنیدم. که بعد چند دقیقه متوجه شدم منو بردن تو نماز خونه و آمبولانس هم اومده بود. 
دو تا آقا و همه مسولین دانشگاه بالا سرم بودن یکی از اون آقا ها که پزشک آمبولانس بود داشت ماسک اکسیژن برام میزاشت و اون یکی داشت رگ می گرفت رو دستم واابییی بد جا زد رو مچ دستم خیلیی سوخت دستم ی اییی بلند گفتم که رئیس دانشگاه خانم ایزدی عزیز گفت جان فاطمه تمام شد بدنم یخ کرده بود مدام می گفتن تاکیکارد هستی ضربان خیلی بالاست بالای ۱۱۰ باید انتقال بدیم اورژانس این جوری نمیشه وضعیت رو کنترل کردحالا هر چی بریده بریده می گفتم ن ن دارم بهتر میشم کسی گوش نمیداد دیگه منو بردن داخل آمبولانس همون دکتره ی امپولی داشت آماده میکرد خیلی بزرگ بود و خیلی طول کشید آماده کردنش.بعد در انژیوکت رو باز کرد و اروم زد داخلش تا برسیم بیمارستان این امپوله داشت میرفت تو دستم سنگینی قفسه سینه ام کمتر شده بود ولی سرفه ها بیشتر اونجا منو بردند تو ی اتاقی که همش مانیتور داشت این دم و دستگاه رو که بهم وصل کردن تازه بیشتر هول کرده بودم و بیشتر سرفه میکردم دکتر و پرستارا سعی داشتن آرامم کنن رئیس دانشگاه و دوستام مدام زنگ میزدنن ولی نمی تونستم جواب بدم ی ۴۰ دقیقه که اکسیژن گرفتم ی پرستار گفت همراه نداری دفترچه پیشت هست باید دارو بگیری گفتم ن و ی تک زدم به محمد که سریع برداشت گوشی و دادم به پرستار دکتر دوباره برگشت یک خانم دکتر بود که تا حالا ندیده بودنش خیلی دعوام کرد که چرا وقتی میدونم مشکل تنفسی دارم بدون ماسک رفتم تو جاهای شلوغ و عمومی وچرا دارو ها رو درست استفاده نکردم چرا امپولا رو به موقع نزدم و از ایناا..محمد هم مدام میگفت اره داداش کنید بگید بچه نیست که آنقدر برای ی سوزن کوچک آنقدر مقاومت میکنه بیا اینم نتیجه اش .خیلی گریه کردم خیلی به خودم می گفتم چرا من باید آنقدر بد بخت باشم که ی نفس کشیدن عمیق جز ارزوهام باشه .پرستارا مدام دارو و امپول میزدن تو دستم و می گفتن ن هنوز اکسیژن خونت پایینه و اکسیژن رو بیشتر کردن لب صورتم آتیش گرفته بود نمی تونستم بگم چطوریم شاید زیاد بود این حجم از اکسیژن لبم کاملا زخم شده بود خلاصه از ساعت ۴عصر تا ۱۰ تو اون اتاقه بودم بعد کم کم اوردنم تو ی بخش دیکه و تا صبح بستری بودم ی چیزی به دستم وصل بود تا دلم میرفت تو خواب باد میکرد دستم از خواب می پریدم تا خود صبح نشد بخوابم محمد هم بیرون اتاق نشسته بود و با وات باهام حرف میزد خلاصه یکم بهتر شدم که دکتر شیفت اومدم برا ترخیص گفت میتونی بری ولی قبل رفتن ۲ تا امپول داری باید بزنی بعد اجازه داری بدی برای کارهای ترخیص مونده بودم چی بگم من از امپول میترسم خییلیییی میدونستم درد دارن ولی نمیشد با این حال مخالفت کنم فقط خیلی مظلوممم گفتم محمددد محمد گفت عزیز دلم چاره ایی نیست زود تموم میشه بخواب دکتر میگه زیاد درد نداره فقط خودت رو سفت نگیریااا باشه .پرستار اومد با ۲ تا امپول آماده شده نفهمیدم چیه یعنی برا مم مهم نبود هر چیزی از این دارو میدونستم میتونست استرسم رو بیشتر کنه حتی اسمش یا دیدن ویالش .دیگه دمر شدم دستم که توش سرم بود خیلی ورم کرده بود و کبود شده بود خیلی درد میکرد محمد سریع لباسم رو درست کرد و گفت تکون ندی پاتو فاطمه بعد دستش رو گذاشت رو سرم و کمرم .پرستار چند بار پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش اصلا نترس .واییی تا نیدل رو وارد کرد بد لرزیدم و گفتم وای ن محمدددددد .محمد گفت جونم فاطی خوشگلم اروم باش پرستار هم گفت نترس عزیزم نمیزارم دردت بیاد امپول رو اروم تزریق کرد درد داشت ولی زود تمام شد. اون طرف پام رو پنبه کشید و زد این و نگم از دردش یعنی با ۲ متر قد و ۳۰ سال سن داددد میزدم و التماس که درش بیارن اونام می گفتن اروم باشم و نفس عمیق بکشم . خیلی طول کشید محمد گفت خانم یکم زودتر هلاک شد ک پرستار م گفت ن تند بزنم دردش بیشتر میشه الان تمومه شل کن یکم دختر خوب تموم شد بالاخره بعد قرنی درش آورد ولی من همچنان درد داشتم و با قدرت داشتم گریه میکردم. یکم جاش رو محمد ماساژ داد بعد گفت بسه فاطمه تمام شدددد گریه نکن دیگه .زشته همه دارن نگات میکنن برام مهم نبود و بیشتر زدم زیر گریه خلاصه بعد چند دقیقه اروم شدم و ی پرستار اومد سوزن انژیوکت رو باز کرد و رفت محمد هم لباسام رو مرتب کرد گفت بشین تا برم حسابداری و بیام و بعدش هم که اومدم خونه و تا الان از رو تخت بلند نشدم خیلی بی حالم و عضلات گردنم گرفته و سدید سردرد دارم علتش رو نمیدونم اگه شما دوستان دلیلش رو می تونید بهم بگید و راهنماییم کنید چیکار کنم از دست این گردن درد راحت بشم. ببخشید دوستان دوباره طولانی شد خاطره و حوصله اتون نمیشه بخونید .بازم از دوستایی که همیشه جویایی حالم هستن تشکر میکنم خیلی با معرفتین دوستتون دارم همه تون روووووو
یا علی

خاطره mohsen جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه آخرین روزهای پاییزتونو با دلی شاد سپری کنید
هفته پیش برادرزادم محیا چند بار تماس گرفته بود که مطب بودم و گوشیم رو سایلنت بود وقتی شماره دیدم خواستم تماس بگیرم که خودش دوباره تماس گرفت بعد از احوالپرسی گفت عمو علائم آنفولانزا جدیده چی هست دوستم مریض شده هی میگه استرس دارم شاید آنفولانزا باشه
علائم گفتم محیا هم از وضعیت دوستش گفت و داروهایی که خودسر مصرف کرده ولی تغییری نکرده پرسید چه دارویی استفاده کنه که توصیه کردم حتما دکتر بره ویزیت شه با اون وضعیتی که داشت بعد از تماس چند تا مریض ویزیت کردم که دوباره تماس گرفت و پرسید تا چه ساعتی هستم کی میتونه با دوستش بیان گفتم آخر وقت باشه بهتره قبول کرد و ساعت ۶ اومدن دوستشو چند بار دیده بودم از دوستای دبیرستانش بود و رفت و آمد داشتن با هم بعد از احوالپرسی معاینش کردم بنده خدا یکم معذب بود بعد از معاینه هم معلوم شد به زور و وعده های محیا اومده به محیا گفتم کمکش کنه رو تخت بخوابه تا داروهاشو میارن اگر دفترچه هم داره بهم بده کمک کرد دوستش خوابید یکم پچ پچ کردن و اومد پیشم
دفترچه خودشو داد گفت خونه ما بود دفترچش خونه خودشونه قرار نبود بیاد اینجا همراهش نیست باز کردم تا شروع کردم به نوشتن محیا گفت عمو آمپول اصلا ننویسیا گفتم چشم عباس آقا (محیا یه مدته هر کسی چیزی بهش میگه سریع با یه لحن بامزه ای میگه چشم عباس آقا نمیدونم جریانش چی هست)
خودکار ازم گرفت اروم گفت عمو بخدا از ترسش که دکتر نره از صبح خونه ما بود که جلوی چشم مادر و برادرش نباشه به زور راضی کردم اوردمش لطفا ننویس دیگه گفتم عزیزم ننویسم که اومدنتون پیش منم بی فایده میشه تا بره خونه باید با خانوادش بره پیش دکتر که صد در صد هر جایی با این حالش بره آمپول تجویز میکنن براش خودکار داد گفت بنویسی هم من میشناسمش نمیزنه گفتم من وظیفمه چیزی که لازم هست بنویسم باهاش حرف بزن اگر قبول نکرد دیگه به خودش مربوط میشه
سرشو تکون داد رفت پیش دوستش منم نسخه دادم به منشی داروهارو از طبقه پایین بگیره تزریقاتشم انجام بده خودمم رفتم تا راحت باشن محیا هم گفتم تو ماشین منتظرشونم تقریبا یه ربع بعد اومدن محیا با اخم نشست گفت بفرمایید عمو شما امپول دادید خانم ... امپولشو زد اشاره به دوستش کرد بعد این خانم سر من غر میزنه تهدید میکنه گفتم خوب حق دارن دیگه مقصر تویی اگر اصرار نمیکردی بیاد نه من امپول میدادم نه خانم... امپولشو میزد محیا چپ چپ نگام کرد گفت عمو خودت گفتی حرف بزنم راضیش کنم به دوستش گفتم حرفاش یادتون بمونه اگر خدایی نکرده مریض شد یاداوری کنید بهش اینجوری جبرانم میکنید در حق منم لطف میکنید 
تا موقع رسیدن یکم با هم شوخی کردن و اخرش هم تشکر کردن و تمام

 

یک بار آن وقت ها که خیلی کوچک بودم از درختی بالا رفتم و از سیب های سبز کال خوردم دلم خیلی درد میکرد مادرم گفت اگر صبر می کردم تا سیب ها برسند مریض نمیشدم
حالا هر وقت چیزی را از ته دل میخواهم سعی میکنم حرفهای مادرم را در مورد سیب کال یادم باشد.‌‌..
موفق و سلامت باشید🌷

خاطره ثنا جان

سلام من ثنا 17 از تبریز تا الان دوتا خاطره گذاشتیم میخوام خاطره حدودا سه هفته پیش رو براتون تعریف کنم روز سه شنبه بود که ما زنگ اول ادبیات داشتیم معلم در حال درس دادن بود که یهویی بدن من شروع کرد به لرزیدن اصلا دست خودم نبود کاپشن دوتا از دوستامو هم گرفتم پوشیدم بازم سردم بود سرمو گذاشتم رو میز تا شاید یکم بتونم بخوابم ایندفعه حس کردم همه دل و روده هام دارن میان توی ذهنم فقط اینو فهمیدم که خودمو از روی صندلی بلند کردم و دویدم سمت آبدار خونه که طبقه پایین بود,گلاب به روتون هر چی که شب وصبح خورده بودم رو بالا آوردم واقعا راحت شدم. وقتی از آبدار خونه به زور اومدم بیرون فقط اینو فهمیدم که دوتا از دوستام دارن به سرعت میان طرف من دستم رو گذاشتم روی دیوار حس کردم که حیاط مدرسه داره رو سرم میچرخه و یهویی افتادم.
از اینجا به بعد رو دوستم برام تعریف میکنه برام (وقتی که افتادم کم مونده بوده که سرم به زمین بخوره دوستام میرسن میگیرنم
یکی از دوازدهمی ها که اتفاقا همسرویسی منم هم بود منو میبینه که افتادم میره به معاونمون میگه که اونم میان بالاسرم و بهم آب میدن و زنگ میزنن اورژانس دوستم میگه مثل چی داشتی می‌لرزیدی خواستم بلندت کنیم که ببریمت داخل اصلا نتونستم تکون بخورم وقتی آمبولانس که میرسه میگن بدون اینکه فشار اینا بگیرن برانکارد رو آوردن و منو میبرند داخل آمبولانس ولی دست دوستام محکم گرفتم که اونم با من بیاد (چون من خیلی میترسیدم چون اولین دفعه بود که سوار آمبولانس میشدم) من خودم فقط اینو حس کردم که یه چیز تیز وارد دستم شد دوستم میگه چون رنگت مثل گچ دیوار بود پرستاره هم خودشو گم کرده بود بدون پنبه آنژیوکت رو کرده بود تونستم اونقدر بد وارد کرده بود که از دستم خون جاری میشده بخاطر همین در آورده و به اون یکی دستم زده بودن حدودا سه چهار تا هم آمپول تو سرم خالی کردن بعد انگار فشارم رو گرفته بودن که شش بوده بعد نیم ساعت هم بازم فشارم گرفته بودم که هشت شده و تو این حین هم به مامانم زنگ زدن نمیدونم چطوری بهش گفته بودن که بیچاره اصلا معلوم نبود چطور از مدرسش در اومده و رانندگی کرده فک کنم تا برسه مدرسه مرده و زنده شده بود بیچاره بعد دوساعته من کاملا سرحال شدم که فهمیدم دوتا آمپول عضلانی هم دارم که واقعا اصلا طاقت درد نداشتم ولی با حرفای دوستم و مامانم قبول کردم همه رو بیرون کردم ولی باز دوستمو نگه داشتم فقط بهش گفتم که پشتشو به من کنه و دستشو بده من.
با هزار بدبختی آمپول هارو هم زدم و اومدم خونه.
پایان
لطفا نظراتتان را بگذارید

خاطره مهرو جان

سلام 
امیدوارم حالتون خوب باشه 
من مهروام ۲۰ ساله از تهران قبلا هم خاطره گذاشتم اینجا
هفته پیش حاضرشدم برم دانشگاه مامانم سفارش کرد که هوا سرده لباس گرم بپوش منم پالتو پوشیدم 
سوار BRT شدم داشتم از گرما بخارپز میشدم به شدت گرمم بود و بدتر اینکه احساس میکردم نفسم راحت بالا نمیومد 
از روزای بعد کمتر لباس پوشیدم و واقعاراحت تر بودم 
از اون جایی که هوای پاییز حساب کتاب نداره سه شنبه به طر عجیبی یخ زدم چندتا کلاس پشت سرهم داشتم همش تو ‌کلاس بودم بعد چندتا کلاس از ساختمون که اومدم بیرون لرز کرد بدو بدو رفتم به سوی خونه البته من همیشه اول زنگ میزنم مامانم ببینم ناهار چی داریم بعد سرعتمو تنظیم میکنم :)
رسیدم خونه نیم ساعت بعدش زیرپتو بودم اول یکم سردرد گرفتم بعدش گلو و گوش درد اذیتم میکرد
یکی از دوستام بم زنگ زد که میای بریم قم ۱۵ تومن گفتم نه من اصلا حالم خوب نیست گفت چی شده گفتم سرماخوردم گفت کجات درد میکنه گفتم الهه به زور دارم حرف میزنم میشه انقدازم حرف نکشی دوستمم گفت ببین گوشت درد میکنه یه سیرو بزار تو گوشت گلوت درد میکنه ابلیمو عسل عصرونه هم پونه دم کن بخور آویشنم خوبه
گفتم برا ابریزش بینی چی حتما پیاز بکنم تو دماغم
گفت هرهر بانمک نخییر اب نمک درست کن سریع گفتم باشه کاری نداری گفت ویزیت یادت نره خلاصه قطع کردم 
من اصلا سوپ دوست ندارم درنتیجه مامانم آش درست کرد بعدازاینکه داغ داغ خوردم گلوم بهتر بود ولی زبونم سوخته بود  حتی حوصله نداشتم قرص بخورم همش یا خواب یا گوشی مامانم چند ساعت ی بار ی نگاه تاسف امیز نصیبم میکردو میگفت اخرش تو کور میشی :)
شنبه میانترم داشتم رفتم دانشگاه یکی از همکلاسیام گفتن خوبین گفتم نه زیاد ایشونم به شدت خرخون گفتن ای دیتونو بدین براتون جوابارو میفرستم 
مگه نیشم بسته میشد حالاا یکم تعارف کردمو و اینا ولی در همون حال داشتم ای دیمو میزدم براش
با این حال که جوابارو برام فرستاد و با مشقت بسیار تونستم باز کنم ولی از هر سوال یه ذره نوشتم حالم اصلا خوب نبود زود برگمو دادم ازشون تشکر کردم و رفتم پیش دوستم ک باهم برگردیم خونه هی میگفت خداشانس بده حالا من بودم منم میخندیدم تو راه از یه اقای دکتری خیلی تعریف میکرد تو اینستا نشونم داد همه عکساش بالبخند خیلییی مهربون میزد نزدیک خونمونم بود تقریبا 
گفتم خواستم برم دکتر میرم پیشش گفت خواستی بری تازه بدبخت میمیری این آنفولانزا اگ باشه چی 
خلاصه شماره دکترو گرفتم زنگ زدم برا دوساعت بعدش نوبت دادن رفتم خونه مامانم بیرون بود یکم ولو شدم بابام اومد بش گفتم نوبت گرفتم از ی دکتری ادرسشم گفتم 
سری به نشانه تاسف تکان دادن و گفتن بغل خونه درمانگاه دکتر فلانی ی کوچه بالاتر بعد باید بری تااونجااخه 
خلاصه با پدر راهی شدیم مطبشون خیلی شلوغ بود گفتم نوبت دارم منشیشونم که یه اقای پیربود گفتن بشینین مریض اومدبیرون بعدشمابفرمایین
به بابام گفتم میشه اینجا منتظر بمونی سرشوتکون داد 
خلاصه رفتم داخل دکترم گفتن خب چی شده منم ی شرح حال دادم معاینه کردم پرسیدن دفترچه داری منم دادم بهشون گفتم لطفا خوراکی بدین فقط ایشونم گفتن مگه اومده سوپرمارکت خوراکی میخوای 
خندیدم مثل دانشجویی که برانمره مجبوره به جوکای استادش بخنده:)
گفتم امپول نوشتین ینی گفتن دخترم ی دیقه صبر کن تمرکزمو بهم نریز همین جور مینوشتن منم گفتم خب دارو بنویسین که بعدش اعتراض کنم فایده ای نداره گفتن قبلشم فایده نداره چونه نزن دخترم کم خونی داری وضع الانتم درمان نکنی به بیماریای جدی تبدیل میشه گفتم خب حداقل ازاون درد داراش ندین گفتن هر چی لازم بود و حالتو بهتر میکرد نوشتم دخترخوب منم گفتم خب هر چی خوبو کم درده حداقل بدین 
یکی ازدوستم هرموقع میره خرید میگ ی چیز شیک ارزون بدین عجیب یاد اون افتادم :)
دفترچمو بم دادن گفتن داروهارو تهیه کن بیا نشونم بده منم مغموم تشکر کردم بلندشدم برم بیرون بم ی آبنات دادن گفتن اینم برااینکه دخترخوبی بودی خندم گرفت انگار ۵ سالمه 
رفتم بیرون بابام گفت یک ساعت تو چی کار میکردی حوصلش شررفته بود  دارو هارو بابام گرفت دیدم چ خبرهههه همه چی نوشته بودن بابام گفت مهرو انقد حالت بده خندم گرفته بود رفتم داخل نشون دادم یه شرم باسه تا سورنگ و امپول یه شیاف جداکردن گفتن این برا الان بقیه هم توضیح دادن صورتم جم شد 
باز تشکر کردم سرمو دادم به منشی گفتن بشین فعلا دونفرتو نوبتن منم حوصلم نیمد گفتم ولش کن به بابامم گفتم بریم خیلی طول میکشه منشی هم شنیدن گفتن سرمتو ببر جای دیگ بزن ولی امپولاتو بده جلو بابام چی میتونستم بگم ازترسم اسماشو نگاه نکردم انقد اینجا اسم میگین به اسماشونم ادم فوبیا پیدا میکنه :)
گفتن برو اماده شو رفتم تو اتاق دیدم دوتا تخت براسرم داره یه تختم پرده داره رفتم نشستم روش خانمه اومد گفت دکتر گفتن همشو بزنم؟منم گفتم نمیدونم گفتن بخواب برم بپرسم گریه نمیکردم ولی دپ بودم شدید اومدن سعی کردم به زیبایی های دنیا فکر کنم ولی تا پنبه کشید بوی الکل پیچیدتو فضاجز زشتی هیچی نیافتم اولیشو زد هیچی نگفتم 
ولی درد داشتا من شجاع شدم :)
سردومی به خودم روحیه میدادم وقتی زد دستمو گاز میگرفتم صدام بیرون نره حالا دندونمم درد گرفته بود (دندونمو پر کردم بعد ی مدت نکروز(نمیدونم درست نوشتم یانه)شد بعد باز عصبکشی کردم برا همین نباید اصلا بش فشار بیاره چون میشکنه به راحتی ) بلندشدم بقیه رو تو کیفم جاساز کردم تو آینه خودمو نگاه کردم چشمام قرمز شده بود رفتم پیش بابام داشت حساب میکرد منو دید گفت خوبی منم بغص داشتم چون پام تیرمیکشید سرموتکون دادم باهم رفتیم خونه اول شیافو قاطی بقیه داروهای تو باکس کردم که ینی از قبل بوده کسی نخواد بم گیربده امپولارم انداختم تو کشو سرمم نزدم
و من همچنان مریضم و جیب و کیفم پراز دستمال کاغذی و قرص
نتیجه اخلاقیش اینه که شجاع باشین تا عین من دوهفته گیر مریضی نباشین رفتین دکتر داروهاتونو استفاده کنین 
امیدوارم هر کس رو کره زمین هر بیماری داره شفاپیداکنه 
ایام به کامتون

#پی نوشت :
برای جلوگیری از هرگونه پیش داوری یه توضیح کوچولو بدم تو دوتا اتاق برای تزریقات بود چون به جز ایشون یه دکتر دیگ هم تو مطب بود و به شدت شلوغ بود یه خانمم برای انجام کارای تزریقات خانم ها بود که میزشم تو اتاق بود حتی 
اینو تو خاطره ننوشتم ووقتی خوندم لازم دیدم بگم اینم 

خاطره سپیده جان

سلام 
سپیده ام همون دمپایی تراپیست 
و باز هم از دهمون مزاحمتون میشم 
من معمولا تو دهمون ام جایی نمیرم دلشون برام تنگ نشه 
البته هر جایی هم برم اونجا رو به ده خودم تبدیل میکنم 
برا همین الان ممکنه یه ده دیگه باشم اما به هر حال ده ما محسوب میشه 
به قولی کلش واس ماس 😂
خب اصلا مهم نیست من از کجا دارم براتون حرف میزنم 
نمیدونم ولی چرا دارم میگم 
ماجرای این دفعه ی ما برمیگرده به ادامه ی اون نوشته ی قبل
این یه پا چنان کاری با ما کرده که اگه بخوام 30 بار هم بنویسم براتون هر 30 بار رو میتونم از پام بگم 😂 خب شما تا مرحله ی آتل بستن پام میدونید 
بعد چند روز با آتل خداحافظی کردیم و به گچ لبیک گفتیم ✋
اون گچ گرفتن های قدیمی بود تشت آب و گچ و ماسه و سیمان براتون می آوردند الان پیشرفت کردیم به جای تشت ممکنه تو پارچ آب بریزند 😂
ولی خب گچ های قدیمی بهتر بود براتون یادگاری مینوشتند از این گچ جدید ها سخته نوشتن روش 
در واقع درستش اینه که بگم کار هر کسی نیست که از راه برسه بنویسه برات 
ما رفتیم تا برامون گچ بگیرند این دکتری که رفتیم گچ بگیرند منشی اش اون موقع یکی از آشناها بود هنوز هم صحبت اون روز میشه میگه عجب پایی داشتی هااا 😂
چون هنوز کبود بود وقتی خواست آتل رو برام باز کنه خب از مراحل گچ گرفتن بگم که  اول براتون یه چیز مثل پنبه میپیچند دور پاهاتون بعد یه چی رنگی رو از آب داغ بیرون میارند در حکم گچ میپیچند دور پاتون هین پیچیدن هم باز پاتون میسوزه بعد هم انگار یه وزنه بهتون وصل کردند 😥
بعد با این پای 100 کیلویی باید حرکت کنی 
البته شما معشوقه داشته باشید یا وزن کمی داشته باشید نیازی به حرکت نیست معشوقتون یا داوطلبان این عمر خطیر وظیفه ی به دوش گرفتن شما رو بر عهده میگیرند 
معشوقه را که در جریانید 
وزنمم که در جریانید 
بله من یه آدم بدبختی بودم که معشوقه نداشتم و داشتمم فرقی نمیکرد وزنی که من داشتم تریلی پسند بود و باید خودم حرکت میکردم 
میدونی بدبختی بیشتر رو کی حس کردم؟
موقعی که دیدم باید چند صدتا پله رو برم بالا 😐 اونم نه تو خونه راحت خودت رو بکشی رو پله ها 
جلوی 10 ها چشم باید میرفتم بالا با حفظ ظاهر 
ظاهر رو باید همیشه حفظ کرد به هر حال ممکن بود یه چشم بین اون 10 چشم برقش بخواد مارو بگیره 😆
بگذریم پای من دوام زیادی توی گچ نیوورد 
بعد از چند روز با گچ بای بای کردیم 
چون در خودکار رفت داخلش و بیرون آمدنی نبود 😐
غیر از اون احساس سوزش میکردم روی پام 
رفتیم تا برامون خارج کنند این گچ مزخرف رو 
اول آقایی که خواستند خارج کنند دستگاه رو نشون دادند و اطمینان دادند که زخم نمیکنه انگشتاش رو میکشید بهش که ببینم ونترسم 
بگذریم که اتفاقا یه کوچولو زخم کرد پام رو 😐
پس از برش دیدیم بله دقیقا زخم روی پا تشکیل شده که همون پنبه مانند بهش چسبیده بود  میگند که حساسیت به گچ داده پام ولی از خدا که پنهون نیست از شما ها هم پنهون نباشه من خودم احساس میکنم موقعی که خط کش فلزی 2 متری رو داخل گچ کردم پام رو زخم کردم 
حالا نمیدونیم از هر چی بود یه زخم به ما هدیه داد
پام هنوز کلی ورم داشت ولی دیگه از کبودی خبری نبود 
همون آقا  یه پماد زدند و پانسمان کردند و بعد هم باند کشی بستند و گفتند پانسمانش رو عوض کنم و طرز بستن باند کشی رو حین کارشون یادم دادند و گفتند با آب نمک پاهات رو ماساژ بده 
بعد از اینکه کارمون تموم شد خواستم از تخت بیام پایین و فکر میکردم از این به بعد راحت حرکت میکنم ولی زهی خیال باطل 😐 پا به زمین رسیده نرسیده ما یه سر میرفتیم سلام به اجدادمون میدادیم بر میگشتیم 
دیگه یه مدت هم ما با همین باند کشی با کفش مخصوص هایی که وقتی گچ میگیرند پا رو ،میپوشند این طرف اونطرف میرفتیم 
تا کمی ورم پا خوب شد و به زور داخل کفش جا دادیم 
چندین ماه موقع راه رفتن لنگ میزدم و نمیتونستم راحت راه برم یا از پله بالا پایین بشم یا اینکه به هیچ وجه نمیتونستم بدوم 
برا همین  مراجعه کردیم به پزشک ارتوپد 
رفتیم داخل و جریان رو گفتیم و گفتند که ام آر آی بگیرم 
بعد گفت هفته بعد نیستم هفته بعدی بیار ببینم 
از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نمونه فکر کردیم دکتر خودش وقت میده بهمون کی بیایم شاید میخواد ننه اش رو بیاره ما رو ببینه 
ولی زهی خیال باطل از این خبرا نبود 😂 تصمیم گرفتیم بریم ام آر آی 
یه بیمارستان تخصصی وقت گرفتیم 
مهمه که بدونید بیمارستان خصوصی بود نه دولتی 
بله درسته دارم شوعاف میکنم 😂
دیگه سپیده با اون همه دبدبه و کبکبه و اون همه مرکز مشاوره و دمپایی تراپی باید میرفت اونجا ام آر آی بگیره دیگه 😂 رفتیم از پذیرش سوال کردیم و متوجه شدیم باید بریم زیر زمین و یه آقایی اونجا بودند راهنمایی کردند ما را
حالا من با مچ پای کش اومده باید پله های زیر زمین رو طی میکردم 
مردم پله های ترقی طی میکنند ما فقط پله های زیر زمین😂
رفتیم و باز با یه پذیرش دیگه مواجه شدیم
و چندتا سوال پرسید که مشکل چیه؟از کجا افتادم؟چند مدته و این حرفا 
بعد هم ما را راهنمایی کردند به قسمتی که بریم حاضر بشیم  رفتیم داخل یه لباس دادند بهمون و نگم چه لباسی 
من که خب در جریانید بزرگ بودم خودم [همون گنده😂]دیگه با اون لباسه واویلا لیلی شده بودم 
فکر کنم چندتا از دوستان اینجا دیده باشند منو با اون لباس
یه کفش هم دادند بهم چون نباید با کفشای خودم قدم میزدم سوال کردم جورابم رو هم باید در بیارم که گفتند نه 
خلاصه که رفتیم رو تخت و یه چیزی بود که خواست پام رو اونجا قرار بدم ولی انگشت پام بزنه بیرون ازش بعد هم فیکس کرد و گفت 10 دقیقه طول میکشه و صداش بلنده و انگشت هامم تکون ندم بعد هم یه هدفون مانندی گذاشت روی گوشام و رفت درم بست پشت سرش  (نرو تو هم مث من نمیتونی دووم بیاری نرووو😢😂)
البته میشه گفت هر بار این در و محکم نبند نرو  ولی ما ماکان پسند نیستیم و برا همین از شعراشون هم تو نوشته هامون استفاده نمیکنیم مرسی اه 😂
نوشته های من که خب در جریانید چقدر مهمه از اقای صادقی هم پول گرفتم نوشتم! 
با اینکه نمیترسیدم ولی ضربان قلبم رفته بود بالا ![باشه یکم حس ترس داشته 😅]
تو این 10 دقیقه هم فکر میکردم و به سقف زل زده بودم 
بعد هم تموم شد و تو فکر بودم باید چکار کنم که خودش اومد و گفت تموم شد بعد من منتظر بودم تخت رو بیاره پایین چون قبل من آقایی بودند که دیدم تخت رو آورد براش پایین ولی دیدم میگه بیا پایین یگه  میخوام بگم سپیده چقدر بدبخته که براش تخت هم پایین نمیارند خودش باید مثال یک پرنده عمل میکرد
بعد هم جواب اولیه رو داد بهمون و برای جواب ثانویه گفت که چه موقع برم بگیرم و تامام 
+چقدر یهویی تموم شد ولی 😐😂
+ممنون که خوندید🌺
+کلمه ی [فجیع] املای درستش همینی هست که من نوشتم 
چندباری تو نوشته هاتون با فجیح/فجیه و ...مواجه شدم گفتم ما که مرکز مشاوره داریم که هر خدمتی به خلق الله میکنه ایندفعه خدمت املایی کنم بهتون رایگان 😂

خاطره پالیزجان

همه آخر خاطره متن میگذارند من اولش!خب یه متن درمورد برادر و خواهر.
برادر جان این روزها کارم شده نگریستن به تو!به اینکه چگونه میشکنی؟تو می خندی واشکهایت را در پشت هیبت مردانه ات مخفی میکنی تا مبادا غرورت جریحه دار شود!بامن بگو تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟!راستی از تنهایی شبهایت برایم نمیگویی؟
از هجوم دردها و تازیانه های زندگی چطور؟از اولین شکست عشقی برایم نمیگویی؟...آری میدانم تو دم نخواهی زد و همه را پشت نقاشی لبخندت مخفی میکنی ولی بدان من همیشه پشتت هستم!بله درست متوجه شدید برادر همان تنها پسری است که همیشه عزیز دل خواهر میماند!حال هرچقدر هم که قدولجباز و مغرور باشه!هرچقدر که بزرگ باشه بازم میشه با یه قورمه سبزی یاحلیم بادمجون خونگی اونو خوشحال کرد!میشه با یه کیک تولد تو۳۰سالگی اونو به وجد اورد‌.میشه باموهاش بازی کرد و اونم غررربزنه ولی دراصل خوشحال چون توکنارشی! ....بیاید قدر برادرامونو بدونیم. خب حالامعرفی:من paliz(پالیز)هستم ۲۰سالمه وترم۵رشته شیمی محض single.دارای یک عددبرادر به اسم mehrad(مهراد)که۳۵سالشه وپریودنتیست(جراح و متخصص لثه)single!نکته:دکتر ایمان جان و دکترامیرجان میدونم شگفت زده شدین که این دختره مگه مرض داره وقتی دانشجوشیمی کتاب آناتومی میخونه؟خداشفابده دختره عقل سالم نداره!خب اگه علتش درخواستین خط اخرخاطره رو بخوانید.خب حالاخاطره:من یک عدد دوست صمیمی و خیلی گوگولی دارم به اسمkimiya!دختری باقدمتوسط وبسی لاغراندام که اندازه پاهایش بادست های برابر!(کمی مبالغه)موهای لخت مشکی وچشمای مشکی داره و اونقدر گاهی معصوم نگاه میکنه فک میکنی حق یه طفل صغیر ویتیم روپایمال کردی! خاطره واسه روز۳شنبه (۱۹/۹/۱۳۹۸)داغ داغ!بخونیدتااز دهان نیفتاده!منوکیمیا شنبه و۱شنبه و۲شنبه دانشگاه می ریم از۸صبح تا۵بعدازظهر!(خدایی ترکیدیم)و۲۰واحد هم برداشتیم.وخب ترم تابستونی هم برمی داریم.و۳شنبه و۴شنبه و۵شنبه می ریم آزمایشگاه بابای کیمیا و همچنین آزمایشگاه استادمان برای کارآموزی.پدرکیمیافوق دکترای شیمی داره(نمیدونم چه گرایشی یادم نیست فک کنم آلی)وعموش شیمی دارویی خونده و باهم کار میکنن.ازمایشگاه استادمان هم بیشتر در زمینه کارهای دانش بنیان وپژوهش وتحقیق روی مسائل چونdrug delivery هستش!خود استادمونم دکترای شیمی نانو خونده.والان دانشجوی فوق دکتراست والبته استاد آزمایشگاه هستند.سن:۳۴یا۳۲سال!تازه مزدوج شده خانمش دکترپاتولوژیسته.خب حالا بریم به۳شنبه
منو کیم رفتیم آزمایشگاه و اون روز باید روی تیتراسیون یک اسید وباز کار انجام میدادیم.
که تمام شد آزمایش بعدی باید سیم مسی را باHNO3که نرمالیتش ۶بود زیر هود حرارت میدادیم (چون درحین واکنش گازno2ازاد میشه که سمی و سرطان زا و سردرد میاره، و بوی تند داره)...کلا بهتره آزمایشگاه شیمی و خصوصا شیمی آلی ماسک بزنید.البته واسه یسری کارهای خاص خودشون ماسک مخصوص میدن بهتون.دیگه بعدش نمونه برداری کردیم و تمااام!نگم براتون چه آبی خوشگلی بود.خیلی گوگولی بود. دیگه موقع ناهار بود که عسل (دوست)زنگ زد و گفت پالیز بیچاره شدین!گفتم چرا؟گفت توشدی۳/۲۵وکیمیاشده۳از۹نمره فیزیک ۲رو!(دوستان علوم پایه و مهندسی میدونن فیزیک ۲هالیدی)واقعاشوکه شدم چون۵۰۰تاسوال واسه حل کرده بودم!وفکرمیکردم میانترممو خوی دادمممم!حالا بگذریم که این خانم عجوزه(استادم)به پسره همکارش که همکلاسی ماست نمره کامل داده(بخداحلالش نمیکنم.مدیون باشه)اصلاعوضی تشریف داره.من هنوزم نمیدونم چرا۳وبیست و پنج صدم شدم؟!دیگهkimفهمید رفت توهم!دیدم رنگش پریده ودستاش یخ زده!گفت مگه میشه؟یعنی من اینهمه خوندم۳شدمممم!بعد ناهار رفتیم آزمایشگاه و روپوش تن کردیم و ماسک زدیم دیدم کیمیا شکمش رو گرفته میگه اییی درد میکنه!و گرفته!بعدم دستم و گرفته گفت خوش بحالت چقدر گرمی!دیدم طفلک رنگش مثه گچ دیوار و دستش یخ!بعد یهو جیغ زد وایی چقدر درد داره!و شکمش و گرفت(من احتمال دادم آپاندیس چون قسمت راست و پایین شکم رو گرفته بود)ولی چرا پس یخ کرده؟تو این فکرها غرق بودم که گفت وایی خداچرا اینجوری شدم...بدنم رو نمیتونم تکون بدم.حس ندارم.ویهوافتاد!منم هل شدم.موکت پهن کردم و گفتم دراز بکشه و رفتم استاد رو خبر کردم.وبااستاد اومدم و زنگ زدیم اورژانس.کیمیاگریه میکرد که نمیتونم دستانم تکون بدم!اایییی 
درد دارم استادم هم دید رنگ به رو نداره رفت براش آبمیوه انبه آورد!منم نشستم کنارش گفتم هیچی نیست الان میان خوبت میکنن عزیزم.گریه نکن چرا اخه به خودت استرس الکی میدی!؟گفت:نمیتونم تکون بخورم.حس نداره بدنم!!!
اومدم ماساژ بدم که با جیغ و گریه گفت بهم دست نزنین.ابمیوه هم کم خورد.
با گریه میگفت اخه چرا من باید ۳بشم!!!دیگه برادران زحمتکش اورژانس اومدن اول که پسره دست kimرو گرفت که گفت ولم کن که پسره محال نکرد وفشارشو گرفت و بعدم چندتا سوال پرسید و شکمش رو معاینه کرد!و گفت هیچی نیست ولی برای محکم کاری بریم بیمارستان دکترببینه!دیگه گفتیم خب برانکارد بیارین!گفتن راه بیاد بهتره براش!
کیمیا هم بلند میشد و گریه که من نمیتونم تکون بخورم!یکی از اون آقا ها که از اورژانس بودن اومد زیربغل کیمیا رو گرفت گفت هیچی نشده خوب میشی پاشو اینجوری بهتره برات.(حالا نمیدونم واقعا بهتره یامیخواست برانکارد نیاره!)که گویا از زیربغل کیمیا نیشگون گرفته پسره که Kim هم بادست زد به پسره و گفت ایییی !و دیگه من هم زیر اون‌یکی بغلش رو گرفتم و آرام میبردیم سمت آمبولانس!استادم پشت سرمیومد!سوار آمبولانس شدیم وخوابوندمش روی تخت.پسره گفت یکنفر میتونه همراهش بیاد که من رفتم و استاد هم با ماشین خودش اومد.توراه به مامان کیمیا خبر دادم البته یواش یواش که هل نشه.
تو راه پسره دست کیم رو گرفت که سرم بزنه که با جیغ و گریه گفت ولم کن!بعد کم کم راضی شد ولی نفهمید امپول عضلانی هم داره گفت اصلا هیچکدوم رو نمی زنم!پسره هم دید این الانه که از استرس سکته کنه گفت باشه باشه نزن فقط آرام باش!رسیدیم بیمارستان که یه پسره جوان تو اورژانس اومد برای ویزیت که از اتیکت رو پوشش فهمیدم اینترن!همین جور که معاینه میکرد گفت آخرین بار کی ...شدی؟وقتشه؟!!!!!!(حالاkimخیلی خجالتی....طفلی سرخ شد)با گریه چشماشو بست که یعنی اره!بعدم یسری توضیح داد 
Bye!بعدم اومدن نوار قلب بگیرن که میترسیدنکنه سوزن داشته باشه و دردش بیاد و گریه و جیغ که نمیخوامممم بزارید برممممم!
دیگه بعدش براش توضیح دادم که نوارقلب چیست و دقیقا قراره چیکارش کنن آرام شد!(kim از سوراخ شدن بدنش تنفر داره)دیگه رفتم بیرون که راحت باشه و مامان وخالش هم رسیدن!(خالش سوپروایزره همون بیمارستان...به عبارتیheadnurse)ونوارقلب انجام شد که چیزی نبود خداروشکر.بعدش یه خانمه اومد براش سرم وصل کنه که گریه میکرد منو ببرین سرم نمیخوام!( اشکاش تمومی نداشت) هرچقدر گفتیم فایده نداشت که همون آقای اینترن دوباره اومد وباخالش سلام وعلیک کردو گفت چیه چرااینقدرگریه میکنی؟مادرش گفت دکتر میشه سرم نزنه؟دکتر:میترسی؟ kim:بی حرف گریه میکرد.دکتره سرم رو گرفت و رفت بیرون با یه امپول برگشت گفت برگرد کیمیا هم بدتر گریه میکرد که نه توروخدا امپول نزنیم!خاله و مادر ومن هم درحال قربون صدقه!دکتر گفت ببین من نمیخوام اذیتت کنم ولی باید سرم وامپولتو بزنی تنها لطفم اینه که با انژیوکت کودکان برات بزنم.بعدم دست کیمیا رو گرفت و استینش رو داد بالا.کیمیا چشماشو بسته بود میگفت توروخدا یواش! دیگه پسره سرم رو وصل کرد و یه امپول زد توش و رفت.کیمیام اشک می ریخت که دیدین دستم و سوراخ کرد؟(اشکاش بیمارستان رو غرق کرد.خبرش جهانی شد)بعدم سرم اخراش بود که دکتر اومد و سرم رو کشیدی.گفت برگرد آمپولت بزنم برو.کیمیام التماس میکرد نزنه و دیگه بسشه!پسرم جوری که داره کودک رو قانع میکنه میگفت درد ندارهبرگردین زود.دیگه حاضرشد آمپولش رو زد.بی حرف.بعدم پسره همه چی رو چک کرد و گفت مرخصه!حالا تو راه به شوخی می گفتم کیمیا حالا آمبولانس کیف میده؟گفت اره ولی دیدی پسره آژیر رو نزد.من هی میخواستم بگم آقاتوراخدا آژیر بزن!!!!!!(دوست منو نگاه کنید!)خب اینم خاطره.جدیدترین اتفاق این هفته رو باهاتون به اشتراک گذاشتم
پ.ن:بگید ما دوتا دقیقا چه خاکی برای گرفتن نمره بالای۱۵درفیزیک ۲برسر بریزیم؟
الف)بیخیال بشیم وبریم حذف بزنیم(منطقی نیست اخه کلا همه اساتیدفیزیکمون طبع خشکی دارن و نمره نمیدن.)
ب)کلاس بریم!(کجا؟)
ج)دی وی دی تدریس.
د)سایر موارد.(نام ببریدلطفا)واینکه ما هالیدی edition8میخونیم چون اساتید میگن حل نداره مجبورید فک کنید.واینکه ما چون معدلمون باید بالای۱۷بشه نگرانیم وگرنه که ...!
پ.ن:دکتر ایمان ودکترامیروبقیه دوستان که سوال ممکنه شده باشه.من چون درحال نوشتن مقاله هستم و مقاله ام درمورد system smart drug delivery هستش یه قسمتهایی از فیزیو و آناتومی بدن انسان و جانوران را لازم دارم واسه همین پرسیدم.چون میخوام عالی باشه ازهرحیث و اینکه خودمم کلا به این دروس علاقه دارم و...
پ.ن:بنظرشما واسه master شیمی آلی بخونم بهتره یا شیمی دارو؟هر دو رو دوست دارم ولی خب دو چیز برام مهمه اول اینکه من دوست دارم در زمینه سنتز دارو و ترکیبات جدید دارویی کار کنم و دوم اینکه میخوام واسه دکترا بروم از ایران.اولویتمم:۱)امریکا(آرزو بر جوانان عیب نیست)۲)کانادا ۳)هلند ۴)آلمان البته بعد از تموم شدن درسم برمیگردم.
پ.ن:من یه وبلاگ دارم که در اون مطالب علمی می گذارم درمورد شیمی و گاهی هم برادرم پست دندانپزشکی میزاره و کلیپ های جراحی ومن حتی گاهی طرز پخت غذا واشپزی می نویسم چون عاشق آشپزیم و...اگه خواستین بگین بهتون آدرس بدم
پ.ن:اسم من palizنیست و شبیه اسم داداشم mehradهست وmehrداره ولی چون از پالیز خیلی خوشم میاد واسم وبلاگ من پالیز داره دیگه این جا هم با همین اسم اومدم
پ.ن:مرسی از همتون که خوندین
کاش دوستانی مثل دکتر مهرسام و دکتر شاهین و آقا آرین و آقا امیر و f.sجان و آنی جان و اقا میلاد (برقی)ودکترمیلاد(تخصص قلب)و ارتاجان و نیایش جان ویسناجان بیشتر خاطره بگذارند.من با خاطرات شما زندگی کردم.
امیدوارم هیچوووووقت معلوم نشه فیک بودین.چون خیلی ضربه بدی بهم وارد میشه چون ازتون کلی تصویرخوب تو ذهنم دارم. وکلا هم احساسیم
پ.ن:خاطره نویسیم خوبه یا بد؟چرا؟
من خاطره قشنگ زیاد دارم ولی گفتم تازه ترینشو بگم
بای بای.
پ.ن:دکتر ایمان جان امیدوارم شما هم بیشتر خاطره برامون بگذارید.از بیمارستان و یا از خودتون البته انشالله همیشه سلامت باشین.وازمون دستیاری قبول بشین.راستی چی میخوایم قبول بشین؟

خاطره ملیکا جان

سلا خوبید 
من ملیکا هسم 19از تهران دوماه نامزد کردم و دانشجو هستم 
دو هفته پیش منو دوستام رفته بودیم بیرون تا هم ناهار بخوریم همم قدم بزنیم ...یکی از دوستام یکمی ناخوش بود ....زیاد به حالش توجه نکردم ...از اونجایی که میگن دفع هر گونه خطر احتمالی ضروری است من اصن توجه نکردم ....خلاصه باهاش دست دادم روبوسی  و فلان همش پیش هم بودیم ...
شب ساعت 8اینا بود برگشتم خونه سر درد بدی داشتم دلمم میپیچید توجه نکردم (امیر)نامزدم زنگ زد خیلی بی حال بودم انگار متوجه شده بود ...اومد پیشم ولی من طوری وانمود کردم که هیچیم نیس .
اون شب گذش یه دونه استامینوفن انداختم خوابیدم ..صب پاشدم اما اصن نمیتونسم پاشم ...یه حالی بودم که .... مامانم اومد بگه که بیا صبحونه بخور ..تا منو دید گف چیشده گفتم هیچی مامان دارو بیار ...گف اخه چی بیارم من گفتم یه چی بیار که فقط بخوابم ...گف پاشو بریم دکتر گفتم حرفشم نزن ....دوتا قرص اورد خوردم خوابم برد ....امیر زنگ زد برداشتم ولی اصن نای حرف زدن نداشتم گفتم بعدا حرف میزنیم خدافظی کردم ....ولی مگه دست بردار بود پاشد اومد تا منو دید گف عقل نداری ....گفتم نه که تو داری 😑حوصله جرو بحث نداشتم گفتم باشه بیخیال تو راس میگی گف پاشو بریم دکتر خودتو تو اینه ببین یکم ب خودت بیا  ...زود اماده شو...گفتم نمییییییخوام میشه تنهام بذاری میخوام بخوابم 😒گف مگه دسته خودته زود پاشو ببینم 😕😑منم لجبااااز خلاصه با زور اماده شدم ...فشارم اینقد پایین بود ....چشام سیاهی میرف ...با زور خودمو رسوندم ماشین ....مثه روح شده بودم ...رفتیم بیمارستان .....دکتره تا دید گف بهتره بستری شی ...🤦‍♀️هم فشارت خیلی پایینه وضع گلوتم ...که ....😕😑گفتم نمیشه با دارو خوب شد ...گف این سرم و آمپولایی ک میدمو بزن با توجه ب وضعیتت تصمیم میگیرم ..😕😑😑😠حالا بیا بروآمپول بزن با سرم مشکل ندارم ولی آمپول میترسم ....😕ب امیر گفتم من میرم ماشین بشینم توم برو داروهارو بگیر بیا بریم گف نخیر لازم نکرده بشین همین جا زود بیام 😒دلم میخواس خفش کنم ....
یه رب بد اومد ...رف نسخه رو ب دکتر نشون داد ...اومد 🤦‍♀️گف پاشو بریم اینارو بزن ...منم یه حالی بودم که ...قبول کردم ....اوم  ولی کاش هیچ وقت نمیکردم 😑اول سرم و زد توش سه تا آمپول ریخ بد تموم شدن سرم گف  استینتو بده بالا تست کنم 😳فهمیدم قراره پنی سیلین نوش جان کنم ولی ....😕خدا خدا میکردم حساسیت بدم ولی ...شانی دارم مگه😐😐گف برگرد ...امیر کمکم کرد ...😑پنی سیلینو که زد مگه تموم میشد ....دستمو گاز میگرفتم ...از دردش تموم شد گف این سفتاریوکسن از اونم دردناک تره سعی کن تکون نخوری ...😕صد رحمت ب پنی سیلین فلج شده بودم نمیتونستم راه برم ...😑😑😑😑بد اونم یدونم نوروبیون نوش جان کردم اومدیم خونه مثه مرده ها افتادم رو کاناپه ...خوابم برد ...هر چیم میخوردم بالا میاوردم بد اونم دوروز پشت سرهم آمپول زدم ولی اصلا خوب نشدم و الانم حالم اصن خوب نیست و .....
همیشه سالم و سلامت باشید ...😊

خاطره پریسا جان

سلام سلام من دوباره اومدم پريسام اول يه تشكر بابت دوستانى كه خاطره قبلمو خوندن نظراتشون چه +چه - برام ارزشمند بود مرسى از كامنتايي كه واسم گذاشتين❤️همون طور كه تو خاطره قبليم گفتم من كارشناس بيهوشيم و كارم تو اتاق عمله و ميخوام يه خاطره مربوط به دوران طرحمو بگم بى مقدمه فارغ التحصيل كه شدم ميخواستم طرحمو هر جورى شده نرم و به ايده هايي كه تو ذهنم داشتم برسم بنابراين طى ٥ماه به هر درى زدم كه بتونم طرحمو نرم خونوادمم مخالفت نداشتن اما خب نشد نميدونم دليلش چى بود اما هر راهى داشت امتحان كردم نشد بعد از ٥ ماه يه خانومى باهام تماس گرفتن گوشيمو برداشتم جانم ؟خانم پريسا...؟بله بفرمايين...من ميرزاپور هستم بابت طرحتون تماس گرفتم راضى هستين بيمارستان رجايي مشغول شين؟ من🙄😳رجايييي(يه بيمارستان جنرال كه به جرئت ميتونم بگم ٨٠٪؜بيماراشون تصادفى و اورژانسى هستن)فكرم درگير شد همون لحظه 🤯غرق سكوت بودم كه خانم ميرزاپور فرمودن عزيزم فكراتو بكن من فردا تماس ميگيرم.
تو ذهنم يه دفعه كلى سوال پيچيد كه واقعا جواب هيچ كدومو نميدونستم تو هاله اى از ابهام بودم داشتم فكر ميكردم من يه دختر خيلى حساس 🤪😁چطورى تو يه بيمارستانى كه هر لحظه ممكنه اتفاق ناگوارى بيافته دووم بيارم و ٢ سال كار كنم 🥺از طرفيم فك ميكردم شايد يكم لوس باشمو حساسيت داشته باشم اما باشناختى كه از خودم دارم به شدت مسئوليت پذيرم اگه واردش بشم انقدرى پرو هستم كه پاش وايسمو كم نيارم 👻(اينو زياد تو متنام ميبينيد استيكر مورد علاقمه😊)تو اتاقم داشتم به جور نشدن نرفتن طرحم فك ميكردمو به اينكه بين اين همه بيمارستان اروم چرا اسمم بيمارستان رجايي درومد و غيره ذلك كه پدرم در زدو اومد داخل اتاقم پريسا چى ميكنى چرا چند ساعت بيرون نمياى از اتاقت من بابا ميدونى طرحم كجا درومده؟ رجايي 😔من چه جورى برم اونجا همشون تصادفين به روحياتم نميخوره نميدونم بايد فكر كنم 🤔كه گف عزيزم فردا با اون خانوم تماس بگير يا برو باهاش صحبت كن مشكلتو بگو اگه همين جورى قبول نكردن يه فكرى ميكنيم😊فردا صب اماده شدم رفتم دفتر اون خانومو پيدا كردم همه ى مشكلمو گفتم خيلى مهربون بودن🌸گف دركت ميكنم كامل ولى خب الان اين بيمارستان نياز فورى دارن جز شمام كسيو نداريم بفرستيم بيمارستاناى ديگه ام فعلا اعلام نياز نيرو نكردن☹️ميتونى بگى كلا نميام كه طرحت يكى دو سال عقب ميفته منم به شدت اون موقع تايم سريع تر تموم شدن طرحم مهم بود برام...با خستگى مفرط برگشتم خونه كه تصميم بگيرم🤓گفتم فوقش ميرم تلاشمو ميكنم چيزاى جديد ياد ميگيرم تجربه هاى خوب😍يكمم از اين حالت نازك نارنجى درميام كه خيلى خوب ميشه😄اگه خسته شدم يا نتونستم انصراف ميدم تماس گرفتمو گفتم قبول ميكنم خانوم ميرزاپور پشت گوشى خندش گرفت گف مگه اومدم خواستگاريت خيلى اذيت كردى تا قبول كنى 😂😂 با هم خنديديمو و بعدم مراحل ادارى استخدام طى كردمو به عنوان نيروى جديدشون وارد اتاق عمل شدم😍بعد ١٠ روز روتيشن بودن مريضامو داشتمو و همه جوره واسشون پارتى بازى ميكردم 😎جوريكه وقتى اتاق من هستنو،مريض من،حال جسميو روحيشون خوب باشه اوايل كه مريضاى ارتوپدو جراحى عمومى واسم ميذاشتن يكى دو ماه بعدم مغز واعصابو فكو صورت😍كه من عاشق فيلدش شدم با تموم سختياشون تو حيطه ى بيهوشى واسم جذاب بودو دوسشون داشتم...به اون حجم كارو سختيايي كه تجربشو به هيچ عنوان تا اون مرحله از زندگيم نداشتم كم كم عادت كرده بودم البته اينجوريم له ميشدم🥴٣ماه ازطرحم گذشته بود كه عمل اورژانسيو تصادفيه بدحالو cprشده اينتوبه شده (كنترل راه هوايي با لوله)😒رو هم تجربه كردم هرچند ناراحت كننده ولى تجربه ى خوبى بودخلاصه يه شب كه شبكار بودم  (شبكاريامون معمولا عملاى ارتوپدى سبك و يه وقتايي اپانديسو يه وقتاييم از همون تصادفياى اورژانسى انجام ميداديم)عملاى ارتوپدى دكتر كشيك رو انجام ميداديم كه دكتر ابوترابى اومد سمتمو گف پريسا ميخوام مريضامو اتاق تو بيارم زودتر تموم شن خيلى خسته ام لبخند زدمو گفتم موافقم دكتر هماهنگ كنين با مسئول شب😊ساعت تقريبا ٩ بود كه شروع كرديمو مريضام در حد سديشن (ارامبخشى)و بيهوشى با ماسك و بعضيام بيهوشى كامل بودن ... سرگرم كار بوديم كه يكى از دوستام كه اسمش فرنازه اومد گف دكتر دوستمو خسته كردى بره شام بخوره من جاش هستم ساعت ١١ شبه اين بچه هنوز شام نخورده😳متوجه گذر زمان نميشديم دكتر گف اين چه حرفيه😉 پريسا چرا نرفتى شام بخورى 😡بدو شامتو بخور بدو زود بيا كلى مريض داريم😊داشتم ميرفتم صدا زد راستى يه لقمه ام از طرف من بخور😋😂كه با خنده گفتم من از طرف خودم بتونم شام بخورم شاهكار كردم دكتر 😁(چون ميدونستن خيلى شكمو نيستم)از اتاق زدم بيرون شاممو خوردم با عجله برگشتم تا ساعت ١ كه مريضامون تموم شدن  خيلى خسته بودمو كلى دكتر ابوترابى ازم تشكر كرد و اومدم خوابگاه يكم استراحت كنم چشامو بستم دراز كشيدم با لباس اتاق عملم 😓ساعت ١:٣٠ بود كه مريض اورژانسى اوردن سريع بلند شدم رفتم داروهاى لازمو اماده كردم وسايل واسه مريضاى اورژانسيو اماده كردم دستگاه بيهوشى،مانيتورو دوباره چك كردم چند تا سرم نرمال سالين و رينگر ١ليترى گذاشتم تو وارمر(گرم بشن) كه همين حين مريضو اوردن اتاقم همكاراى ديگه مشغول اپانديسو هدتروما (اسيب به سر)بودن  و بنابراين طبق معمول مريض  بد حال نصيب من شد☹️مريض كه فقط صداى خر خر نفسش ميومد و رنگ به چهره نداشت كاملا سفيدددد پايين تو اورژانس cpr شده بود بنابراين نميتونستم ازش اطلاعات بگيرم اول سرمشو را انداختم و ازش يه انژيوكت سبز گرفتم كه از مايع عقب نيفتم تو همين حين رزيدنتا وپزشك بيهوشي كشيك اومدن پروندرو خونديم و متوجه شديم خونريزى داخلى داره كه بر اثر ضربه با چاقو درگيرى شديد بوده😐درخواست پكسل دادم(خون)و تقريبا اماده بوديم بخوابونيمش فك كنين يه جوون ٢٤ساله بود كه اصلا شبيه اون دسته جووناى شرور و دعوايي نبود(باز من چهره شناسيم گل كرد😂)شروع كرديم بيهوش كردن با علائم حياتى وحشتناك بعد دارو اينتوبه و غيره جراحشون اجازه خواستن شروع كنن تا علت خونريزيو بفهمن با پزشك بيهوشيش صحبت كردم كه خونشو وصل كنم چون خونريزى شديدى داشت بعد چك كردن رقيق كردم از همون انژيوكت سبزش كه اولش گرفتم خونشو وصل كردم همين جورى پر كارو شلوغ پيش ميرفتو زمين پر ازگاز خونى😓كه يه دفعه علائم حياتى بدتر شد با نبضو فشار حداقل كه دوباره پزشك بيهوشيو در جريان گذاشتم و صحبت كردم كه خونشو واسش پوش كنم (به صورت مستقيم و با يه سرى سرنگ بزرگ از طريق انژيوكت)كه موافق بود فقط اعصابم به هم ميريخت از ريلكس برخورد كردنش با خودم گفتم انقد اروم تو شرايط اورژانسيه يه همچين مريضى 😐😒شايدم اينجورى رفتار ميكنه مثلا كادرمون هول نشن اما اينجورى نبود طى خاطره ميفهميد چرا😒همين جورى گذشت و ساعت ٢:٣٠ بود جراح محترم و دستياراشون تلاش ميكردن دليل خونريزيو بفهمن.دوباره با يه انژيو طوسى ازش رگ گرفتم تا هم مايع بيشترى بدم هم بتونم خونشو راحتتر پوش كنم... با روحم و انگيزه اينكه دوس نداشتم يه جوون تو اين سن به احتمال قوى مرگو تجربه كنه😢كارمو انجام ميدادم وگرنه جسمم خيلى وقت بود الارم لوباترى داده بود🥴🥴داشتم خون پوش كردم بدليل خونريزى داخليش علائم حياتى stable نميشد فقط كمكم ميكرد وضعيت بدتر نشه (كار سختيه احساس ميكرددم انگشت شصتم داره ميشكنه انقدر با فشار تزريق كردم💉😰)نشسته بودم رو صندلى كارمو انجام ميدادم كه فرناز(يه فرشته يه دوستى كه ٥ساله با هم دوستيمو هر روز به فرشته بودنش بيشتر پى ميبرم❤️)اومد پريسا خيلى خسته شدى نه؟ برم برات قهوه درس كنم☕️ميارم همين جا بخور...من نه فرناز اگه ميتونى بمون تو اتاق از اون انژيو سبزه خون بزن بهش علائم حياتيش هر چند بد ولى ثابت نگه داشتم با اين حجم خونريزى☹️كه گف نه حالت بد ميشه الان ميام رفتو سفارش كرد برام قهوه بيارن خودشم اومد تو اتاقو شروع كرد پوش كردن همين حين پزشك محترم بيهوشى تشريف اوردنو مارو تو تلاش مضاعف ديدن نميدونم چرا ولى اين جمله ى تلخو گف :
پريسا فرناز اشاره با سر كه بيخيال،اومد نزديكم درگوشى:اين نميمونه تا الانم خيلى خوب دووم اورده جوون قويه🥺😐فرنازم متوجه حرفش شد اهميت نداديم به كارمون ادامه داديم ساعت ٣:٣٠ كه يدفه يكى از رزيدنتا با صداى بلند گف دكتر 😱فك ميكنم نوك چاقو از پهلو عبور كرده بودو به قلبش رسيده 😳يا خداااااااااااااااا اميدوارم خيلى جدى نباشه😔(اينجور كه جراحمون و خونوادش توضيح دادن چاقو نبوده و دعواشون ناموسى بوده😐خب ناديده گرفتن افراد مزاحمو مريض تو خيابون بهترين كاره سر هيچى به اينجا كشيده نميشه😐)سريع پوزيشن مريضو تغيير داديم به پهلو خوابونديم و بعد از تلاش جراحو دستياراى محترم  با پيدا شدن محل خونريزى در كمال ناباورى مشكل حل شد😍از نبض و فشار و سچوريشن(ميزان اكسيژن رسانى به بافتو غيره)همه به حد نرمال و خيلى خوب برگشتن 😎مانيتورو نگاه كردم لذتش وصف نشدنى بود ❤️پزشك بيهوشى داخل شدو مانيتورو نگاه كرد و با تعجب گف إإإإإ چه خوب شد اوضاعش اصلا خوب نبود فك نميكردم... سرشو تكون دادو رفت😳من فرناز سكوت 😒خلاصه بعد ٤:٣٠ مين عمل، ساعت ٥:٣٠ مريضو تحويل icu داديم😍دوس ندارم اغراق كنم ولى قشنگترين شب كاريم بود از اونجا كه همه از مرگش صحبت ميكردنو در كمال ناباورى عمرى داشت و زنده موند و سلامت شد به خواست👆❤️
مرسى كه وقت گذاشتين خاطره ى طولانيمو خوندين اميدوارم خوشتون اومده باشه🌸
پ.ن:هر جا هستيم هر شغلى كه داريم حتى غير از كادر درمان كه با جون ادما سروكار نداريم بهترين خودمون باشيم فارغ از هر نتيجه اى🌸
پ.ن:چه زيباست اميدوار بودن
و با اميد زندگى كردن
نه اميد به خود ؛كه غرور است
نه اميد به ديگران؛كه حماقت است
اميد به خدا؛منبع تمام آرامش هاست ❤️

خاطره آتاناز جان

سلام خوبین ؟؟😊😊

آتانازم .اومدم با یه خاطره دیگه فقط قبلش از دوستانی که برام نظر گذاشتن تشکر کنم(ریحانه جان،زهراجان ،النازجان ،مهدیه جان،ساراجان، زینب جان ممنون برام نظر گذاشتین ببخشید نتونستم جواب بدم چون کد تایید واسم نمایش داده نمیشد🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️؛ ملیکا جون پرسیده بودی با قد ۱۷۰ بازم تخت بلند بود باید بگم بله و اینکه من نمینشستم با زور بود انقد ترسیده بودم خودمو گم کرده بودم😅😅😅 و Manida جان من اول خاطره گفتم گلم من اصلا نخونده بودم ولی چون پرسیده بودی رتبم ۵۱۶ ناحیه ۱ دانشگاه نازلو ارومیه اگه راهنمایی زیاد میخوای آیدیتو برام بنویس بهت میگم)و معنی اسمم عزیز پدر 

چقدر حرف زدم بریم سراغ خاطره:

دقیقا دو هفته پیش بود که به ما خبر دادن عموی بزرگم فوت کرده😱😱(ما با خانواده پدریم به جز عموی کوچیکم *امیر* رفت و آمدی نداریم چون مخالف ازدواج پدرم با مادرم بودن😑😑 بعد فوت پدربزرگ و مادر بزرگ پدریم عموم رو بابام بزرگ میکنه و همیشه باما بوده که از شانس گندم امیر۳۲ سالشه و متخصص قلب و عروق لازم به ذکر ایشون یه مخ بیشعور که چند سال جهشی خونده نکبت 😒😒) من که کلا عین خیالمم نبود😅😅 امیر بخاطر درسش ایران نبود باید میرفتیم تهران چون عموی بزرگم تهران زندگی میکنن . کلا وضعیت خراب بود و من به خاطردانشگاهم نمیتونستم برم داداشام نبودن و از یه طرفم امیر نمیومد میگفت به من چه اون برام کاری نکرده و اینا 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️😑😑

در کل قرار شد منو امیر که ۳ روز دیگه میرسید😍😍 باهم باشیم. من که کلا در حال کیف کردن بودم😂😂 شنبه مامان و بابام راهی شدن و منم رفتم دانشگاه اون روز دو تا میان ترم داشتم😭😭 و بعدش قرار بود با دوستام بریم بیرون. 😍😍خداروشکر امتحانا زود تموم شد و ما از ساعت ۱ تا ۶ بیرون بودیم😬 همه لباس گرم داشتن بجز من🤦‍♀️ . نهار رو که تو یه فست فودی خوردیم (که به قول دوستان از اون ساندویج کثیفا بود🙄🙄🙄) بعدش رفتیم کافه دانشجو بستنی خوردیم که خیلی چسبید🙈🙈. ولی دهنمون سرویس شد از سرماش .😖😖 همینجور که پیاده روی میکردیم یه دفعه بارون گرفت در عرض ۱۰ دقیقه موش آبکشیده شده بودم فکم از سرما میلرزید که بالاخره رضایت دادیم سوار تاکسی شدیم بر گشتیم خونه🙊 . فقط خوشحال بودم کسی خونه نیست که وخامت موضوع رو ببینه و گرنه لنگه دمپایی مامانم کوچیکترینش بود.😂😂😂 سریع رفتم دوش گرفتم و موهامو خشک کردم ولی چون پر پشته موهام کمی نم داشت . شومینه رو روشن کردم و یه پتو هم دورم کشیدم و زنگ زدم به مامانم و باهاش حرف زدم اونم هی تاکید میکرد مواظب خودت باش سرما نخوری(کجای کاری مادر من دخترت بر فنا رفته😶😶). بعد از تموم شدن از رقبار حرف های مامان پاشدم کمی خود درمانی کنم چون گلوم میسوخت😷😷 که تلاشم ثمری نداشت هیچ قرصی پیدا نکردم🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ اومدم گرفتم خوابیدم .😴😴 سه روز به همین منوال گذشت بدون شال و کلاه میرفتم دانشگاه غذای بیرون دوباره برمیگشتم تنها کاری که کردم یه قرص سرماخوردگی کمی شلغم خریدم که اونم از طعم بدش نتونستم بخورم .🤦‍♀️🤦‍♀️😖😖دوشنبه که از دانشگاه اومدم همونجا لباسامو در آوردم گرفتم رو مبل خوابیدم ۱😴. نمیدونم ساعت چند بود که احساس کردم یه نفر تو خونه است قلبم رو هزار میزد😱😱 آروم رفتم کنار آباژور و روشنش کردم که بادیدن یه مرد جیغم رفت هوا (حالا جیغ نکش کی بکش .چشام بسته فقط با اون گلو جیغ میکشیدم) که وسط حالت دفاعیم افتادم به سرفه🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ یعنی مرگو جلوچشمم دیدم که یه دفعه احساس کردن راه نفسم باز شد اشک تو چشام جمع شده بود از درد 😭که احسااس کردم بین هوا معلقم چشامو باز کردم چهره هولکرده امیر و دیدم (تو دلم داشتم فاتحمو میخوندم🤦‍♀️🤦‍♀️)یکم برام آب آورد بعد پرسید 

1. _چرا تنهایی مگه قرار نبود بری خونه خاله اعظم هان؟😡😡 مگه با تو نیستم منو نگاه کن این چه وضعشه😡😡 مامانت میدونی چقد نگرانته نفهم چرا گوشیتو جواب نمیدی آخه؟؟؟😡😡😡

خیلی عصبانی بود با دادی کشید سرم یه دفعه بغضم ترکید گفتم ببخشید 😭😭😭😭

که دیدم چشاش از حدقه دراومد و دهنش مثل غار باز مونده🙄😶😶🙄

_این چه صدایه چه بلایی سر خودت آوردی؟😡

اومد جلو دستشو گذاشت رو پیشونیم :

-داری تو تب میسوزی که😡😡 

تا اینو گفت دوییدم سمت سرویس و هر چی خورده ونخورد(ببخشیدا🙈🙈) بالا آوردم🤢🤢 دیگه نمیتوستم رو پاهام بایستم همون جلو در نشستم که امیر اومد بلندم کرد برد طرف مبلا بدون هیچ حرفی شروع به معاینه کرد اخمش که منو کشته بود تموم که شد تو دلم میشمردم ۱.. ۲.. ۳ منفجر شد😥😥

_من به تو چی بگم هاااا کی میخوای بزرگ شی تو مگه بچه ای خجالت نمیکشی واقعا نه تو خجالت نمیکشی 😡😡😡

+عمو من😭😭

_هیس نمیخوام بشنوم میرم داروهاتو بگیرم پاشو یه چیزی بخور تا بیام

+عمو خواهش میکنم.... عموووو😭😭😭

که بدون گوش دادن درو پشت سرش بست منم پشت سرش هر چی به ذهنم رسید میگفتم نبود راحت بودیم هااا?

🤦‍♀️🙄🙄

بعد ۱۰ مین اومد با یه کیسه پر آمپول 😱😱

از ترسم دوییدم تو اتاقم که تو پله سوم گرفتتم برد تو اتاق گذاشتم رو تخت 

_مثل دختر خوب بخواب تا بیشتر از این عصبانی نشدم😡😡

+نمیخوام تو روخدا عمو خواهش نزنم😭😭

بیشعور داشت آمپولارو آماده میکرد که اومد طرف منو با یه حرکت برم گردوند رو پاش خوابند و پاهامو با پاهاش قفل کرد منم فقط گریه میکردم😭😭😭 خیسی الکل که حس کردم گریم بیشتر شد وارد شدن سوزنم درد داشت 

+ایییییی عمو ای درد داره تورو خدا درش بیار نمیخوام مامانننن 😭😭😭😭😭

_هیس آروم الان تموم میشه 😔

که همون لحظه درش آورد پایین ترش پنبه کشید و بازم درد😖😖 احساس کردم پام داره فلج میشه انقد جیغ کشیدم گلوم درد میکرد 😭😭افتادم به سرفه که درش آورد 😭😭 بلندم کرد یکم آب داد بهم کمی تو بغلش تابم داد هی قربون صدقم میرفت😑😑 آروم که شدم خوابندتم و سرم برام وصل کرد ۳ تا آمپول ریخت توش منم کم کم چشام گرم شدو خوابیدم😴😴😴

ادامه دارد......😥😥😥

اگه خواستین بگین بزارم😊😊

ببخشید طولانی شد معذرت و ممنون که خوندین😊😊🙏🙏

خاطره ستایش جان

سلام خوبید؟خوشید؟سلامتید🤩من ستایش ام ۱۸ سالمه وکنکوری😐قبلاهم خاطره گذاشتم ولی خوب الان به خاطر کنکور وسنگین شدن درس ها وقت زیادی ندارم،امروز دلم خواست بیام و یه خاطره بگم...سه شنبه هفته قبل بود که از مدرسه تعطیل که شدم رفتم کلاس ولی از موقعی که رفتم کلاس گلوم بدجور میسوخت منم تنها دلیلی که میتونستم براش بیارم آلودگی هوا بود تااینکه کلاس تموم شد رفتم خونه یکم درس خوندم میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم بس که گلوم میسوخت رفتم یه بطری آب آوردم گذاشتم کنارم وخوابیدم چهارشنبه هم همینطور گذشت پنجشنبه از خواب که بیدار شدم بدنم،سرم،گوشم...همه درد میکرد(الکی الکی سرما خورده بودم🤦‍♀️😕)خلاصه کنم نیم ساعت درس میخوندم دوساعت به خاطر اون نیم ساعت درس میخوابیدم😂مامانم میگفت بریم دکتر راضی نشدم ولی حالم خیلی بد بود فقط میخوابیدم تااینکه شب شد خونه مادربزرگم مهمون بودیم رفتیم اونجا بازم خوابیدم مامان وبابام هم زودتر شام رو خوردن که بریم بیمارستان رفتیم دکتر هم گلوم وگوشمو دید گفت بدن درد هم داری گفتم بله دیگه یه سری کار گفت انجام بدید،مایعات زیاد بخور واستراحت کن بعدش هم گفت آمپولاشم حتما بزنه،قیافه منم اینطوری😨من نسبت به قبلا خیلی کمتر از آمپول میترسم ولی خوب بازم استرسشو داشتم بابام رفت داروخانه داروهارو گرفت دیدم دوتا آمپول پیروکسیکام که فقط یکیش برای اونموقع بود استرسم کمتر شد اونطوری که دکتر گفت آمپولاش فکر کردم حالا چندتا هست😂رفتم تزریقات پرستار هم آمپول رو آماده کرد داد دستم نگهش دارم تاآمپول یکی دیگه رو بزنه منم یه نگاه کردم دیدم خیلی کوچیکه گفتم خوب معلومه درد هم نداره(فلفل نبین چه ریزه بود😕)پرستار هم گفت آماده شو تا بیام منم آماده شدم اومد زد نمیدونم من خیلی تحمل کم شده یا واقعا درد داشت فقط از درد دستمو نیشگون میگرفتم تا تموم شد خلاصه اونشب اونو زدم وفردایی هم پیچوندم😂ولی حالم هیچ فرقی نکرد از طرفی سردرد شدید داشتم از طرفی هم از یکشنبه حالت تهوع هم بهش اضافه شده بود نمیتونستم داروهارو بخورم حالت تهوع ام بیشتر میشد تا دوشنبه که بیدار شدم خیلی حالم بد بود حالت تهوع وسردرد وگوش درد ولی خوب انقدر سابقم خراب بود ومدرسه غیبت کرده بودم که حتما باید میرفتم😂به مامانم گفتم میرم مدرسه ولی اگه بهتر نشدم زنگ میزنم بیای دنبالم

رفتم مدرسه ولی حتی جون نداشتم به مامانم زنگ بزنم سرمو گذاشته بودم روی صندلی و یه جورایی خواب بودم زنگ خورد اومدم خونه وخوابیدم نه نهار خوردم نه شام فقط یه قرص خوردم برای حالت تهوع ودوباره خوابیدم ساعت نزدیک ۶صبح بیدار شدم نمیتونستم بلند بشم حس میکردم از درون دارم میلرزم فقط مامانمو صدا کردم گفتم نمیرم مدرسه ودوباره خوابیدم وقتی بیدار شدم ضعف شدید داشتم نمیتونستمم چیزی بخورم فقط یک لقمه صبحانه خوردم دیدم داره حالم بد میشه مامانم گفت آماده بشم برم دکتر دوباره رفتم گفتم حالت تهوع دارم فشارمو گرفت گفت ستایش چکار کردی با خودت(قبلا هم رفته بودم پیششون میشناخت)فشارت خیلی پایینه روی هفت بعد گفت همیشه همینطور داغونی😑😂به مامانم گفت حتما بهش برس فشارش خیلی پایینه سرم رو بزنه دوتا آمپول مسکن هم نوشتم داخل سرم بزنه رفتم تزریقات سرم رو بزنه یکم میترسیدم چون دفعات قبل که سرم زده بودم قشنگ آبکشم کرده بودن ولی خوب به دفعه اول سرم رو زد،از کارش راضی بودم👌🤩😂گفت تا یکساعت طول میکشه بعد از یکساعت سرم رو کشید گفت آماده شو آمپولتم بزنم(نوروبیون بود)منم آماده شدم گفت نفس عمیق قبل از اینکه نفس بکشم زد یعنی هرچی از دردش بگم کم گفتم از دردش هیچی نمیتونستم بگم تااومدم پامو تکون بدم درش آورد ولی از درد نمیتونستم تکون بخورم حس میکردم سوزنش هنوز تو پام اومدم بلند بشم درد بیشتری پیچید تو پام داد زدم آیییی یه خانومی خواب بود پرید بالا از صدام😂مامانمم بیرون بود اومد داخل گفت ستایش زدی گفتم آخخخ مامان فلج شدم😭وایساد خندیدن گفتم مامان مسخره میکنی 😕گفت حالا یاد میگیری که دیگه درست غذاتو بخوری خلاصه که اینم تموم شد ولی من هنوز حالم خوب نشد الانم با حالت تهوع شدید دارم براتون مینویسم...امیدوارم خوب نوشته باشم چون از اول انشا وکلا نوشتنم خوب نبوده😂خدانگهدار🌹😉

خاطره milaaad جان

بسم الله...
سلام من به شما یارهای قدیمی😁 میلاد هستم. امیدوارم ترکش سرما و انفولانزا و الودگی هوا ‌و بنزین و صندلی اتوبوس و.... بهتون اصابت نکرده باشه و جان سالم به در برده باشین😁 مدتی که هوا سرد شد تمام تلاشمُ کردم تا سرماخوردگی نداشته باشم و زمستان بی دردسریُ از سر بگذرونم، تا اینجا موفقیت چشمگیری کسب کردم😎 جمعه ای که گذشت، خانواده داداش بزرگه امدن تا به روال اکثر هفته ها کنار هم باشیم، روز ۵ شنبه سارا هم‌ به ما ملحق شد(طاقت دوری نداره داداش من😂) برای ناهار فسنجان داشتیم که جای همگی خالی 😁مهیار شکمو دو بشقاب پر غذاخورد😳در حالی بود که سارا با التماس های مامان تنها دو کفگیر خورد و سریعم رفت دراز بکشه نمیتونست از سنگینی بشینه😅 مهیار گوشه ای نشسته بود چرت میزد ما سه کله پوک هم تخته میزدیم😄عصر شد و بساط جوج برپا شد در حیاط همراه با چای زغالی و سیب زمینی کبابی😄 مهیار به قصد کشت میخورد😂😂😂 هر چقدر تذکر دادیم و از دستش گرفتیم اما انگار سیرمونی نداشت😐تازه ساعت ۱۲ هم شام میخواست😄بر خلاف اصرارهای سیمین، مامانم غذا گرم کرد و مهیار تهشُ دراورد 😃 خلاصه همه رفتن سر زندگیشون و من هم بعد از دوش گرفتن خوابم کاملا پریده بود خیلی دیر خوابیدم و با صدای  در بیدار شدم تا لود بشم و برم بیرون صدای گریه مهیار و داد داداش پیچید ،نگران شدم رفتم بیرون مهیار دستش روی دلش بود و گریه میکرد . صبح رفته بودن دکتر البته بدون دارو برگشتن😐 طوری که فرهان داد میزد من متوجه نشدم چیشده😂 کمی که عصبانیتش کم شد فهمیدیم رفتن دکتر و امپول و سرُم نوشته اما مهیار اصلا راضی نشده بزنه حتی به زور🤕 دفترچه مهیارُ گرفتم و خواهش کردم بره😂 کمی صبحانه خوردم و سرحال که شدم با مامان راضیش کردیم بریم دکتر اما فقط گریه میکرد و میگفت ۵ تا آمپول میده😆 گفتم از کجا میدونی؟ 
: اسکل گفت ۵ تا باید بزنی😭🙈🙈🙈😂😂😂😂😂 (من‌ واقعا معذرت میخوام😂)
به چه مصیبتی راضی شد بیاد دکتر و شرط کرد آمپول نمیزنم و به بابام نگو بیاد
چاره ای جز چشم و اطاعت که نداشتم😕 
از درد میپیچید زنگ زدیم به بابا گفتن خارج شهرن، فرزاد هم کلا حسابش از ما جدا شده😅با مامانم آماده شدیم بریم مطب عموعباس ، هم از تشخیصشون مطمئنیم هم ترس مهیار کمتر میشه. زنگ زدیم مطب و مامان معرفی کرد و وقت دادن راه افتادیم. مهیار از درد اشک میریخت گوله گوله😭 تا عمو معاینه کرد پرسید چی خورده دیشب و امروز؟ 
ما هم توضیح دادیم و عمو گفت چطور این همه خورده؟ 
نشست و دارو نوشت مامان گفت: دکتر امپول ننویسید با همین شرط راضی شد بیاد 
: مهیار مرد شده دیگه 😁
گریه ها و التماسهای مهیار راه به جایی نبرد و دکتر توضیح داد اگر خوب نشی مجبوریم معدتُ شستشو بدیم که خیلی اذیت میشی تو که دوست نداری اذیتت کنیم؟ 
اما مهیار همچنان سر حرفش بود و اینبار فقط میخواست بریم خونه.قبلا هم چند باری بدلیل پر خوری دلدرد گرفته اما اما نه به این شدت. مامانُ بغل کرده بود و گریه میکرد عمو به من گفتن برم داروخانه تا مهیار آروم میشه. 
خیلی ناراحت بودم از درد کشیدنش و بدتر اینکه قول مضخرفی دادم😐 پلاستیک داروها سنگین بود ۴ تا آمپول بود، دوتا شربت یکیش رانیتیدین، کپسول لانزو و دو ورق قرص دیگه که اسمشون یادم رفته🙈 رفتم بالا و صدای مهیار هنوز قطع نشده بود با مامان بیرون نشسته بودن، بعد از مریض رفتم داخل و عمو نسخه چک کنه، تلاش آخر هم کردم و گفتم :عمو هنوز گریه میکنه نمیشه با همین داروها خوب شه؟😔
:نه بابا جان منم دلم نمیاد اذیتش کنم اما چاره ای نیست. برو بیارش داخل 
رفتم از بغل مامان گرفتمش و بوسیدمش ماشالله سنگین😂 تا رفتیم اتاق عمو محکم بغلم کرد و قصد پایین امدن نداشت داشتم از کمر ساقط میشدم که نشستم روی تخت و گفتم چقدر گریه میکنی مهیار، گوشم پاره شد بسه😄 مامان هم لوسش میکرد و قربون صدقش میرفت،عمو تمام زورشو زد تا مسالمت آمیز تمام شه اما مهیار با صراط مستقیم غریبه بود😄هزارتا قول دادم که هیچ کدوم یادم نیست😂 عمو از من جداش کرد و من بلند شدم به هر زوری بود خوابوندش اما با دلدردی که داشت همچنان دست و پا میزد سه نفری گرفته بودیمش 😂 کافی بود دست یکیمون شل بشه تا لگد و سیلی بخوریم😂😂😂 عمو خندش گرفته بود گفت حالا چیکار کنیم 😂 ولش کرد رفت بیرون و با یه پسر که میشه گفت چند سالی از من بزرگتر باشه امدن و عمو رفت دو تا امپول اماده کرد و مامان سعی میکرد مهیارُ آروم کنه و من و اقا علی دوباره دمرش کردیم و عمو لباسشُ کشید پایین مهیار جیغ زد.عمو گفت کاری نکردم هنوز 😁
پنبه کشید و دوباره جیغ مهیار بالا رفت و عمو بی توجه نیدلو وارد کرد صدا به صدا نمیرسید، اولی تمام شد چشمم به صورت مهیار افتاد سرخ شده بود و اشک میریخت🤕 خیلی ناراحت شدم از این وضعیت، هر چقدر بزرگتر میشه کمتر حریفش میشیم و مجبور شدیم به زور تزریق کنیم😢. سمت دوم که پنبه کشید مهیار منُ صدا زد و بریده بریده خواهش میکرد ببرمش خونه و امپول نزنه ، داشتم بهش قول میدادم که جیغش درامد و عمو دومی هم زده بود. مهیار از حال رفت و کمی اب دادیم بادش زدیم تا دوباره شروع کرد به هق هق و گریه🤕 اوضاع بدی بود برای من، از دست فرهان عصبی بودم که چرا مسئولیت قبول نمیکنه و من مجبور شدم بیارمش دکتر 😕مهیار اصلا با عمو حرف نمیزد و بغل من بود چند دقیقه گذشت خداحافظی کردیم و رفتیم تو ماشین مهیار و مامان عقب نشستن مهیار بغل مامان خوابش برد و گرفتم بغلم بردم بالا  تا ۵ عصر خوابید و بعد هم کم کم غذا دادیم و داروهاش که نمیخواست قورت بده، تو دهنش نگهداشته بود که من متوجه نشم😎 اما نمیدونه من خودم زغال فروشم😂 شب هم فرهان امد و خواست ببره خونه، من اصلا حرفی نزدم تا بره😏گریه کرد و خواهش کرد بمونه😐 با اصرار مامان قرار شد بمونه و فرهان برگشت 😤
صبح قبل از صبحانه بعد از تلاش نیم ساعته و فدا کردن سه تا کپسول لانزو،(چقدرهم خوش رنگ بود 🙈) بالاخره کپسول ۴ موفق شد بره پایین😃  مهیار هنوز کمی دلدرد داشت اما به شدت دیروز نبود، تا ظهر باید دوتا امپول بعدی هم تزریق میشد، من با مامان اتمام حجت کردم و پامُ از این قضیه کنار کشیدم 😒اتاقم بودم که صدای گریه مهیار دوباره رفت بالا 🤦‍♂ رفتم اشپرخونه دیدم مامانم داره ظرف میشوره و مهیار سرشُ گذاشته رو زانو و گریه میکنه🤷‍♂ پرسیدم چیشده دلت درد میکنه؟ 
مامانم که حالا یکم جدی شده بود گفت مهیار تا شب هم گریه کنی من دلم نمیسوزه. حرف گوش نکنی زنگ میزنم بابات بیاد 😤 
من که هاج و واج بودم.فهمیدم مامانم به این نتیجه رسیده با زبان خوش نمیتونه حریف بچه دایناسور خانواده بشه 😄 مامانم دست و صورت مهیارُ شست و برد اتاقم تا لباس عوض کنه، همچنان گریه میکرد😐 مامان که میدونست قرار نیست من همراهشون برم زنگ‌ زد به فرهان، مهیار تا فهمید بدتر گریه کرد و آویزان من شد 🤕 مامان هم نگفت چیشده و قطع کرد .مهیار وسط گریه میگفت عمو تو رو خدا نزار 😭 
چیکار کنم که دل نازکم😂😂😂 لباس پوشیدم و با هزار مصیبت رفتیم‌ بیمارستان...تا نوبتش بشه کلی حرف زدیم و موفق شدیم اشکشُ بند بیاریم ☹️تزریقات اقایون مامانُ راه ندادن و من مثل خ... گیر کرده بودم چه غلطی باید بکنم 😂مهیارُ نشوندم روی تخت و رفتم سمت پرستاری که داشت امپول اماده میکرد . وخامت اوضاعُ که گفتم قرار شد دو نفری بیان 😂(دقیقا یک وجب بچه ۴ نفرُ الاف کرده بود😐 ) رفتم کنار مهیار و دکمه شلوارشُ باز کردم دوباره بغض کرده بود گفتم دراز بکش مهیار نترس 😃 به عمو‌ گفتم خیلی آروم بزنه😉 دو تا پسر امدن که اولش کلی شوخی و بازی دراوردن یخ مهیار اب شد و کم کم اماده شد برای تزریق😀 داشتن ازش سوال میپرسیدن مهیار داشت جواب میداد وسطش گفت عمو من میترسم 😭 با سرفه و گرفتن بینی و همین گول زدنها اولی تزریق شد که مهیار ترسیده بود و جیغ و داد میکرد من دست و پرستار هم پاهاشُ گرفته بود پشت سر هم دومی هم تزریق شد و ولش کردیم گریه میکرد و بغلم کرده بود پرستاری که تزریق میکرد رفت اما دومی سعی کرد از دل مهیار در بیاره باهاش دوست بشه که موفق نشد ترسیدم ادامه بده و مهیار حرفهای خوشگل بزنه🙈 تشکر کردم و بغلش کردم رفتیم بیرون نشستم روی صندلی و مامان که ابمیوه گرفته بود کم کم به خوردش داد و خواهش کردم تا ماشین راه بره من نمیتونم بغلش کنم😭😂 مورچه ای راه میرفت و حوصلمون سر رفته بود . بعد از سالها رسیدیم به ماشین و گفت من دیگه امپول نمیزنم دوست نداااارم😭 منم مثل خودش گفتم باااااشه😁 رفتیم خونه دوباره خوابید تا عصر و سیمین زنگ زد گفت دلم برای پسرم تنگ شده و امشب بیا خونه😭(بچه زرنگ که میگن خانواده منن😐) بالاخره مهیار هم چترشُ جمع کرد رفت 😅 . این بود انشای من😄
من.نوشت: ای بندگان من که در گناه زیاده روی کردید. از رحمت خدا ناامید نشوید که خداوند همه گناهان را میبخشد...این نمکدان خدا جنس عجیبی دارد...هر چقدر می شکنیم باز نمک ها دارد…
م.ن۲: در پناه خداباشید 🖐

خاطره آیسان جان

دیدین چقد همه از وضع مملکت مینالن؟هرکی میرسه میگه ایران جای زندگی نیست و جلوی موفقیتامونو میگیره و از این حرفا؟

تا چند وقت پیش هرکی از این چیزا بهم می گفت می زدم تو دهنش می گفتم تو اگه قرار بود چیزی بشی همینجا می شدی اول یه تلاشی بکن بعد بگو بهت بها نمی دن ولی به نظرم جدا از جنبه ی بسته بودنه دست و بالمون تو زمینه کار و تحصیل که خودم به شخصه بهش اعتقادی ندارم و می گم که هر کسی توی هرجایی از دنیا می تونه موفق باشه واقعا دیگه این مملکت جای زندگی نیست دیگه چشمام بازه،می بینم که واسه پنومونیه ریه می رم بیمارستانه تخصصیه ریه به ظاهر درمان میشم سری بعد همون پنومونی میشه عاملِ اِدِم ریه و توی همون بیمارستان،فوق تخصص ریه تشخیص آسم میده و درمانو با تشخیصه غلط شروع می کنه.من شانس آوردمو یه پزشکه دیگه به دادم رسید و گفت این ریه اِدِم کرده تکلیفه اونایی که تو اوراژنس جلو چشمامون چند روزی سرپا بودن و آخرم خبر فوتشون به گوشمون رسید چیه؟

می دونین چرا دارم ربطش می دم به داغون بودن وضع مملکت؟

چون یه روزی یه سری آدمه دلسوز و شجاع با خلوص نیت رفتن جنگیدن واسه کشور و مملکتشون منم خودم به شخصه خیلی واسشون ارزش قائلم اما الان بعد چندین سال واسه اینکه نبود اونها رو یه جوری برای بچه هاشون جبران کنن حق بچه های عادی و ضایع می کنن نتیجه اش میشه یه سری کادر درمانه بی سواد که توانایی تشخیص ساده ترین چیز ها رو هم ندارن😏😑قصدم توهین به کسی نیست خیلی هاشونم از صد تا دکتر مهندس قوی تر و فهمیده تر هستن اما متاسفانه کشورمون داره به سمت بی سوادی میره😔.

کاش فقط اینا بود نگم از وضع رسیدگیشون که حتی داروهای بیمارستانی مثل سفتری اکسون هم همراهِ بیمار باید از بیرون تهیه می کرد.

تازه یه هنر دیگشونو براتون تعریف کنم:تو پرونده ی من زده بودن نمونه برداری از خلط انجام شده،شوهر خواهرم رفته پیگیر شده که اگه انجام شده نتیجه اشو می خوام ببینم،گفتن نمونه نگرفتیم که ما چه جوابی؟فرزاد گفته پس چرا اینجا زدین انجام شده؟گفتن چون ما لوله فالکون نداریم نمی تونیم نمونه برداریم برای اینکه برامون داستان نشه الکی می زنیم انجام شده.و بابای من مجبور بود حتی تجهیزات ازمایشگاهی هم از بیرون بخره و بیاره،تازه بماند که من شوهر خواهرم پزشکه و اونجا اشنا داشت و باز هم رسیدگیشون با این وضع بود ببینید اوضاع بقیه مردم چی بوده دیگه.

از رفتارای زشتشون و جنگ اعصابایی که هر روز باهاشون داشتم که نگم اصن،فقط و فقط چون تنها بیمارستان تخصصی ریه بود و دستگاهاشون رو جای دیگه نداشت مجبور بودم اونجا بمونم مجبووووووووور😥.

 

روزای خیلی تلخی رو تجربه کردم وضعیت سلامتی ای که معلوم نبود به دست اونا قراره چی بشه از یه طرف ناراحتم میکرد مردمی که از شهرستان های دور اومده بودن به امید این که تو بیمارستان تخصصی ریه درمان شن اما حتی پذیرش نمیشدن و خیلی بد باهاشون رفتار میشد مثل کوه غمی شده بود که رو دوشم سنگینی میکرد...

هم تختیم به سختی نفس میکشید ۴روز با اون وضعیتش تو اورژانس سر پا بود و جای نشستن هم نداشت و حالش به خاطر اون شرایط بد تر شده بود از اردبیل اومده بود و کسیو نداشت۳ روز تو بخش بود تا شاید یه تشخیصی برای بیماریش بِدن اما هیچ جوابی بهش ندادن اسکن ها و آزمایشاشو داد به فرزاد که ببینه دید فاکتور های کنسر داره!

اما فرزاد چی میتونست بهش بگه وقتی متخصص هاش نگفتن جز این که بیرون برو پیش متخصص و نظر اونا رو هم بپرس! فرداش با توجه به اینکه نتونستن تشخیص بدن دیدن دردسره براشون مرخصش کردن رفت شهرستانش!!!

واقعا آدم میتونه چی بگه؟!؟ چی کار کنه؟!؟ به خاطر رفتار بدشون به مسئولینشون تذکر دادیم اما مگه فایده ای هم داره؟!

من معمولا لحظات غمگین رو به اشتراک نمیذارم چون به اندازه ی کافی هممون تو دنیای واقعی غم و غصه داریم حداقل یه لحظه گوشی دستمون میگیریم دور بشیم از اون فضا دلمم نمی خواست اینجوری و با این خاطره وارد جمعتون بشم اما بد نیست بدونیم تو چه بیابونه بی آب و علفی زندگی می کنیم😔

 

پ ن:اول غرغرامو کردم حالا بیاید با من آشنا شید🤦‍♂️‍😁😂

من آیسانم ۱۹ سالمه و دانشجوی ترم ۳ گرافیکم😊تو شرکت پدرم یه ریزه کاری هایی می کنم اما فکر نکنم شاغل به حساب بیام🙄دائم المجردم یا به قول بابا:ترشیده ی گوگولی😁😂یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که یک ساله با فرزاد جان عروسی کرده و خودش هم دانشجوی داروسازیه،آیلار افتخار خاندانمونه😁🙂.و اما تمومی نداریم که مامانم در لحظه های واپسین مرگ آخرین دخترشم پس انداخت و آیسو ی چهار ساله در حال حاظر زیر دست من بزرگ میشه🙄😁. 

پ ن:بیاین یه کار خوب یاد بگیریم👍:

مشخصه که همتون از سطح فرهنگ بالایی بر خوردارین و شاید چیزی که می گم رو خودتون از خیلی وقت پیش عملی کرده باشین و حرفای من جنبه یاد آوری داشته باشه اما بیاین برای کمک به بازیافت زباله و بچه های خودمون که قراره تو ی این کشور زندگی کنن از این به بعد تفاله های چایی و ته نشین های قهومونو داخل خاک گلدون یا توی باغچه هامون بریزیم.مطمئن باشید با این کار کوچیک یه کمک بزرگ کردیم و حتی گل های قشنگمونم با کود طبیعی جون تازه می گیرن😊👍

مخلص همگی آیسان🙋‍♀️

خاطره ماهک جان

سلام ماهک هستم امید وارم حالتون خوب باشه 🙂عذر میخوام نتونستم تو خاطر قبلی جواب کامنت هارو بدم تو این خاطره جبران میکنم خاطره:شب بود که مامانم زنگ زد که برم خونه مادر بزرگم منم دیدم نمیشه که نرم چون عزیزم همش اصرار میکرد به امیر گفتم امیر هم اجازه داد منم خیلی خسته بودم دوشب بود بیخوابی داشتم سرمم خیلی درد میکرد رفتم خونه دوش گرفتم آماده شدم رفتم کل فامیل مثل همیشه دور هم جمع بودن برف هم میبارید،داشتم با امیر چت میکردم بعدش دیگه خوابیدم خیلی خیلی سردم بود لباس گرم نپوشیده بودم ولی با این حال خوابیدم صبح با احساس اینکه گوشیم داره زنگ میخوره بیدار شدم برداشتم امیر بود 

من:سلام 

امیر:سلام خوبی خواب بودی؟؟!

من:اره چطور 

امیر:ع صدات معلومه 

من:کاری داشتی

امیر:میتونی بیای بیمارستان؟؟

من:باشه کی بیام 

امیر:نیم ساعت دیگه

من:باشه 🙄

یه مقدار دیگه صحبت کردیم بعد سریع رفتم ی دوش گرفتم(یکی از عادت های مزخرف من اینکه هرجا میخوام بدم باید برم حموم نرم احساس میکنم ی چیز بزرگ رو فراموش کردم 😑🤦‍♀️)  آماده شدم با همون موهای خیس هوا هم خیلی خیلی سرد بود 😑رسیدیم بیمارستان رفتم بالا لباسامو عوض کردم چون میدونستم امیرببینه گیر میده 😪 رفتم پیش امیر بعدش کمکش کردم تو کارا گلومو گوشم درد میکرد ولی خیلی کم بود زیاد اهمیت ندادم کاراتموم شد داشتم از بیمارستان خارج میشدم که یکی از دوستامو دیدم دیدم ناراحته ازش پرسیدم که چی شده گفت که با همسرش اختلاف داره نشستم به حرفاش گوش دادم و همش میگفت بابام با من اینجوری رفتار نمیکنه که همسرش میکنه منم بهش میگفتم که پسر مردم رو نباید با پدر خودش مقایسه کنه ولی دلش میخواست جدا شه 😕 ازش پرسیدم چه رفتاری هایی میکنه گفت :سرغذا حساسه هر غذایی رو نمیخوره دوست داره خونه مرتب باشه نمیزاره زیاد آزاد باشم میگه باید همش با من باشی گیر زیاد میده ک فلان لباس رو نپوش زشته آدم مقرراتی هست و....با تعجب گفتم واقعا این دلیل موجه ای برای جداییه 😳

گفت:خب پس چی 

گفتم:خب اصولا بیشتر آقایون حساسن سر این ها و طبیعیه اگه بخوای رو اون حساب بگی ک امیر صدبار منو زده به هر دلیلی، این ها دلایل موجهی برای طلاق‌ نیست بعدش شما بچه دارید و مجبورید در بدترین شرایط هم ک باشید باهم زندگی کنید ک بچه تون آسیب نبینه

ی مقدار دیگه صحبت کردیم  بیرون داشتیم صحبت میکردیم به خاطر همین سرما بیشتری بهم میخورد و باعث میشد حالم بد شه🤦‍♀️انقدر باهاش صحبت کردم ک از طلاق منصرفش کردم  داشتم سوار ماشین میشد ک صدای امیر رو شنیدم

امیر:هنوز نرفتی چرا !؟

من:کارداشتم 

امیر:باشه پس باهم میریم 

باهم رفتیم خونه احساس میکردم تب دارم بعدش امیر رفت خونه خودشون منم رفتم خونه خودم☹️

رفتم خونه لباسمو عوض کردم سرم سنگین بود ی مقدار چند ساعتی خوابیدم بیدار شدم سرم داشت از درد منفجر میشد تب و لرز هم داشتم خیلی سردم بود بدننمم درد میکرد به هر زوری بود بلند شدم رفتم پتو برداشتم انداختم رو خودم تا گرم بشم چند ساعتی گذشت و حال من بدتر رو بد تر میشد سعی میکردم بخوابم ولی نمیشد قرص هم نداشتم تا بخورم 😑 خلاصه تا شب من با همون حال خوابیدم کلا شاید کل شب ده دقیقه خوابیدم حالم خیلی بد بود نمیتونستم بخوابم هیج جوره صبح بود که یکی در زد چند بار در زد منم تو اتاق بودم اصلا توان بلند شدن نداشتم احساس کردم اومد داخل بعد در اتاقم باز شد 

امیر:حالت خوبه😳

من:اره سرفه 

امیر:معلومه😡

من:سرفه خوبم سرفه نگران نبا سرفه ش

امیر:معلومه😒😤 

بعدش ی نفس عمیق کشید اومد سمتم خیلی سعی میکرد ک خودشو کنترل کنه و بهم چیزی نگه😬 منم سر سنگینم موندم و از نگاهش فهمیدم ک باید لباس بپوشمو بریم دکتر ک معاینه ام کنه با  بغض لباس پوشیدم امیر هم بیرون بودش بعدش رفتم پیشش سوار ماشین شدیم خیلی سردم بود 

ولی خب جرات حرف زدن با امیر رو نداشتم چون وقتی  اعصبانی میشه و سوکوت(سوکت) میکنه ترسناک میشه 

امیر :حالت خوبه؟؟! 

چون با لحن خیلی بدی گفت جواب ندادم😎 امیر هم دیگه چیزی نگفت فقط پالتوشو   گذاشت روم بعد حدودا نیم ساعت ماشین رو نگه داشت پیاده شد اومد سمت من منم گنگ نگاش میکردم!

در ماشینو باز کرد صندلی رو داد عقب 

امیر:ی ذره استراحت کن تا برسیم بعدش پیشونیمو بوسید منم ی ذره ناز کردم بعدش دوباره حرکت کردیم رسیدیم منم نتونستم بخوابم امیر پیاده شد اون درو واسم باز کرد 

امیر:پیاده شو 

من:امیر☹️

امیر:نمی زارم اذیت شی فعلا فقط ی معاینه 

من با بغض گفتم:باشه 😞

رفتیم داخل بعد ده دقیقه نوبتمون شود منم به امیر چسبیده بودم رفتیم داخل دکتر ی مرد تقریبا ۴۵ ساله بود و آدم شوخی بودن معاینه کردن فشارمو گرفتن بعدش چندتا سوال پرسیدن و شروع به نوشتن کردن به امیر نگاه کردم بقلم کرد تو گوشم گفت :نترس پیشتم 

بعدش نسخه رو گرفتیم اومدیم بیرون 

امیر:قربونت برم برو بشین

برم دارو هاتو بگیرم سردت که نیست؟

من:هست😢

امیر:خب بریم تو ماشین بشین 

رفتیم تو ماشین امیر بخاری رو روشن کرد داشت میرفت دارو هامو بگیره ک گفتم:امیر چی نوشت 😢 

امیر:زود میام

رفت خیلی حالم بعد بود احساس میکردم دارم میمیرم چشامو بستم ولی نمی تونستم بخوابم گلوم خیلی درد میکرد بیست دقیقه بعد امیر اومد دارو هارو گذاشت عقب بعدش اومد نشست نتونستم ببینم چه چیز های نوشت دکتر خواستم پلاستیک رو بردارم که ببینم امیر گذاشت تو کل راه هم استرس داشتم فقط فکرم درگیر بود که چه چیز های دکتر نوشته  بعد چنده دقیقه امیر نگه داشت با تعجب به دور و اطرافم نگاه کردم دیدم همون بیمارستانی ‌ک توش کار میکنیم نگه داشته 

من:نه دیگه امیر اذیت نکن من حالم خوبه 

امیر:معلومه😒 زیاد درد نداره بیا بریم بزن تا حالت خوب شه 

من:خوبم بیخیال شو 

امیر اومد دستمو محکم گرفت پیاده ام کرد😐 بعدش هم مجبورم کرد که بریم داخل خیلی استرس داشتم رو صندلی نشسته بودیم ک نوبتمون بشه 

من:امیر من خیلی میترسم نزنم دیگه😖

امیر:قربونت برم ترس نداره ک من پیشتم 

سرمم چسبوند به خودش 

من:چندتاست

امیر:زیاد نیست 

من:بگو دیگه 

امیر:۶تا 

با تعجب نگاهش کردم 😳

امیر:تو سرم 

من:چرا جو میدی خوب 

وقتی گفت ک تو سرم میزنه دلم آروم گرفت ولی خب ی مقدار ترس سرم رو هم داشتم نوبتمون شد رفتیم داخل استرسم خیلی زیاد شده بود امیر کمکم کرد کفشمو در بیارم بعدش نشستم روی تخت 

امیر:دراز بکش بزار سرم تو بزنه تموم شه 

من:نه دیگه امیر لطفا🥺

امیر:انقدر نترس ی سوزن کوچیک ک انقدر ترس نداره 

من:آخه...

ک‌ یه خانومی با یه سرم اومدن داخل امیر کمکم کرد دراز بکشم بعدش پرستار چند بار زد ولی خب رگ پیدا نمیکرد🤦‍♀️ بعد سه بار زدن داشت بازم میزد ک نزاشتم

من:امیر بسه دیگه خیلی درد داره😭

امیر:ی سرم بلد نیستی بزنی نه ؟؟

یه نگاه به امیر انداختم دیدم داره از اعصبانی میشه سریع اعصبانیتشو کنترل کردم نزاشتم زیاد بشه که از کنترل خارج شه و....

پرستار:بله

امیر:هیچی برو خودم میزنم 

امیر:عزیز دلم تحمل کن الان تموم میشه

منم ساکت وایسادم امیر سرم رو وصل کرد دوتا آمپول ریخت توش 

من:بقیه اش؟فقط دوتا چرا ریختی 

امیر:نکنه انتظار داری پنیسیلین هم بریزم تو سرم 😐

من:امیر تو مگه نگفتی تو سرم 

 امیر:نگفتم که همش 🤷‍♂️

من:😤

امیر:الان ذهنتو درگیر نکن یه مقدار استراحت کن 

اون یکی دستمم گرفت موهامو نوازش کرد منم خوابیدم با سوزش دستم بلند شدم 

امیر:حالت خوبه؟؟

من:امیر نزنم دیگه 😣

امیر:🤦‍♂️ باید بزنی 

من:خب خونه اینجا نه 

امیر:نه خیر همینجا 

من:خواهش میکنم😢

امیر چشماشو محکم بست بعد گفت:باشه😒

بعدش رفتیم خونه امیر یه دمنوش داد بهم که نتونستم بخورم حالم بعد میشد حدودا بعد نیم ساعت امیر گفت:خیلی خب خانوم خانوماا بهونه دیگه نداری؟؟ امپولاتو بزنم؟؟

من:امیر اذیت نکن دیگه تا فردا اگه حالم خوب نشد میزنم 

امیر اخم کرد😶منم چاره ای نداشتم دیگه🙄رفتم نشستم رو تخت امیر اومد با دارو ها 

من:چندتا؟؟

امیر:بستگی به خودت داره اگه اذیت کنی تعدادش زیاد میشه اگه اذیت نکنی تخفیف میدم بهت 

من:😐🙏 

امیر دوتا آمپول آماده کرد

من:امیر توروخدا نزنم دیگه 😭

امیر:درد ندارن 

من:واسه تو درد نداره واسه من درد داره😒

امیر:دراز بکش 

من:نه دیگه😭

امیر آمپول هایی که توی دستش بود رو گذاشت رو میز اومد پیش من نشست بقلم کرد 

امیر:ببین قربونت برم این ها اونجوری که فکر میکنی درد ندارن فقط داری به خودت استرس وارد میکنی اخه یه آمپول چیش درد داره 

من:امیر اذیت نکن دیگه من میترسم 

امیر:خیلی خب باشه قول میدم همه شو نزنم اما به شرط اینکه حالت بهتر بشه وگرنه باید بزنی 

من:نه دیگه کلا نزنم😁

امیر:خیلی پرویی، برگرد ببینم 

من:وایی امیر 

امیر:آروم میزنم برگرد وگرنه خودم برت میگردونماا 

دیدم چه کاریه سر سنگینی خودم بمونمو خودم برگردم برگشتم امیر آماده ام کرد پنبه کشید 

امیر:یه نفس عمیق بکش درد نداره نفس کشیدم امیر هم سریع زد و تزریق کرد که دردی حس نکردم دومی هم زد یه مقدار درد داشت دوباره پنبه کشید و نیدلو وارد اولش درد نداشت کم کم دردش زیاد میشد 

من:اخ ایی امیر بسه دیگه ایییی امیررر😭😭😭بسه دیگه 

امیر:جانم آخرشه یه مقدار دیگه تحمل کن 

من:بسه دیگه 😭😭😭😭😭 درش بیار😖😖😖 

امیر: باشه شل کن در بیارم........تموم..شد 

ماساژ داد جاشو یه دونه دیگه داشت آماده میکرد 

من:نه دیگه امیر لطفا😭 

امیر هم دوباره اومد محکم گرفت تکون نمی تونستم بخورم پنبه کشید وارد کرد 

من:ایی 

بعدش شروع کرد به تزریق کردن که از همون اول درد داشت تا آخر 

من:اییی امیر 😭😭😭 خیلی درد داره 😭😭😭😭😭😭😭 بسه 

امیر:باشه،شل کن 

من:بسه درش بیار 😭

امیر:سوزن میشکنه شل کن......شل کن وگرنه تقویتی میزنمااا 

من:خیلی درد داره 😭😭😭😭😭😭😭 درش بیار 

امیر:در میارم دوباره میزنمااا شل کن 

امیر چندتا ضربه زد پامو گذاشت رو اون پام دوباره تزریق کرد

من:امیرررررر بسه 😭

امیر درش اورد انداختش دور داشت ماساژ میداد 

من:اخ نکن😢

احساس میکردم هنو داره تزریق میکنه چون خیلی درد داشت جاش

امیر:یعنی انقدر درد داشت😐خودتو کشتی به خاطر یه آمپول 😒

بعدش دلش برام سوخت رفت دستشو شست بقلم کردم 

امیر:عزیز دلم تموم شد گریه بسه 

من:درد میکنه جاش 

امیر:بقیه رو هم بزنم ؟؟ تقویتی ها تو نزدی 

من:امیر 😭😭میزنم دیگه اه 

امیر:خیلی خب حالا 

اشکامو پاک کرد 

من:خوابم میاد میخوام بخوابم

امیر بقلم کرد و خوابیدم 

پایان

خاطره آتاناز جان

سلام خوبین؟ اسمم آتانازِ و اهل ارومیه ام و ۱۸ سالمه . تقریبا ۲ سال خواننده خاموش بودم گفتم حالا فعال شم البته خاطره نفرستادم ها وگرنه تو گروه بودم فعالیتم داشتم ولی خوب با عصبانیت خانوادم بابت زیاد تو گوشی بودن و مگه تو کنکور نداری لفت دادم که خداروشکر الان حقوق میخونم . دوتا داداش دارم امین و علی که ۲۱ و ۲۳ سالشونه .. و اما خاطره:
من تولدم ۱ تیر بود تازه از امتحانات تموم شده بودم و داشتم برا کنکور میخوندم اونم برای اولین بار😂😂😂کلا همه از من قطع امید کرده بودن . اصلا به خودم بد نمیگذروندم . تولد ۱۸ سالگی از مهم ترین تولدهای آدم تو زندگیه بخاطر همین خانوادم تصمیم داشتن که برام تولد بگیرن که مکانش به عهده ی خودم بود که با تذکرای مامان باید درس بخونی جای خوبی باشه من طومار ر رو انتخاب کردم(کسایی که ارومیه اومدن میدونن چه جای خفنی تو بندِ) بالاخره بابابم راضی شد که اونجا بگیریم و ساعت ۸ صبح با داداشا رفتیم تا مامانم و بابام بعد ازظهر بیان. هوا به شدت سرد بود (من خیلی سرماییم😬😬) اونجام چشمه است پس سردیش بیشترم میشه اون وسط منو داداشام تو آب آب بازی میکردیم خوبیش این بود دید نداشت به اونجا تا نهار تو آب بودیم با همون لباس های خیسم ناهار خوردیم😑😑😑 دهنمون سرویس شد کامل تا مامانم بیان لباسا و موهامون خشک شد و گوش درد و گلو درد منم شروع شد😖😖😖😖 
دیگه با اون وضع گلو نصف کیک رو خودم خوردم به کسی هم ندادم والا کیک آدم مال خودشه😑😑😑
مامانم فقط چپ چپ نگام میکرد منم انگار نه انگار تا شب اینطوری گذشت دیگه بستی شهر بازی جیغ کشیدن هله هوله چیزی نبود ما نخوریم🙄🙄🙄🙄
شب که برگشتیم خونه مامانم بهمون کاسنی داد که خدایا نکرده مسموم نشیم😅😅😅
تا زمان کنکور که میشد ۱۲ روز من با قرص سر میکردم ولی حالم اصلا خوب نبود چون ساعتشون رو رعایت نمیکردم 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ .
نگم از جلسه کنکور که کلا با چشم بسته میزدم برخی شونم با صلوات 🤣🤣🤣
شد ۱۴هم دیگه داداشم که تازه از ماموریت اومده بود و بنده بسی ازش حساب میبرم🙄🙄🙄(البته داداشام نیست رفیقمه ها ولی خب بهم هشدار داده بود مواظب خودمون باشیم) دیگه جمعه بود ناهار خوردیم علی حاضر شدم منم با داد وجیغ و لوس شدن حاضر شدم....
خدارو شکر ساکت بود😑😑😑نوبت گرفتیم و رفتیم تو یه دکتر پیر و عینکی بو آدم از قیافش میترسی😬😬😬 اول علی نشست دکتر ۱۰ دقیقه معاینش کرد و شروع کرد به نسخه نوشتن بعد تموم شدنش سرشو تکون داد گفت از هیکلت خجالت بکش چرا انقد دیر اومدی علی هم ریلکس گفت معذرت میخوام بخاطر شغلم کمی گرفتار بود😐😐😐😐.دستم تو دست امین بود قشنگ فشارم افتاده بود. نسخه علی رو نوشت بلند شد من نشستم منو معاینه کرد سرم یه داد خوشگل کشید😑😑😑ولی دیگه من جواب ندادم یعنی جرئت نداشتم مخصوصا که امین اخماش تو هم بود. دکتر نسخه برامنم نوشت کمی توضیح داد که من فقط باشنیدن آمپول تو هپروت بودم تا خواستم بلند شم امین با فشار نشوندتم گفت آقای دکتر آمپول ننویسد برا خواهرم چون اسپاسم میکنه و کلا نمیشه تزریق کرد مخصوصا که وزنش کمه و آمپولا قویه .دکترم سرشو تکون داد گفت برو رو ترازو ناقابل وزنم ۵۰ قدم ۱۷۰😬😬😬 
دکتر رو کرد به منو گفت زنده ای بعد به داداشم گفت لازمه و گرنه نمینوشتم بدنش پره عفونت هنوز میخواستم بستریش کنم که با حرفت پشیمون شدم به تزریقات بگو خودش میدونه چیکار کنه تقویتی هم نوشتم اونارم بزنه حتما 😭😭😭😭😭😭😭
اومدیم بیرون داداشام رفت دارو هارو بگیره منو علی هم نشستیم این قوزمیت انگار نه انگار قراره آبکش بشه😒😒😒
امین اومد با دوتا فیش نشست کنارم ۲ تا کیسه پر آمپول (راستش من تا حالا پنی نزده بود کلا فقط در حد دگزا و اینا زده بود اونم یه دونه نه این همه)من بغ کرده نشستم علی گرفت فیشو آمپولاشو بلند شد رفت تو بعد ۵ دقیقه اومد بدون هیچ گونه آثاری (والا کوروکودیلم در برابر این همه آمپول فلج میشد😑😑😑) داداشم دستمو گرفت کشون کشون منو برد تو به پرستار شرایطو گفت اونم گفت نگهش دارین تا تکون نخره😭😭😭😭😭
علی هم اومد . امین بلندم کرد گذاشت رو تخت (آخه بلند بود تختش🙄🙄🙄) خم شد کفشامو درآورد از رو مانتو یه کت کوتاه پوشیده بودم اونم درآورد روشو کرد اونور گفت دکمتو باز کن بخواب منم همینجور آروم اشکام میومد😭😭😭برگشت دید همینجور موندم یه لبخند مهربون زد خودش باز کرد کمکم کرد دراز بکشم(کمک نکرد بازور خوابوند... والا درضمن من از داداشم خجالت نمیکشم چون اکثرا با اون میرم دکتر🙈🙈🙈🙈🙈🙈)علی پاهامو گرفت امینم کمرمو بهم گفت چشامو ببندم پرستار اومد خیسی الکل و رو که حس کردم سفت کردم که هر سه گفتن شل کن منم حرف گوش کن شل کردم😭😭😭😭 وارد شدن سوزن همانا بلند شدن صدام همانا😭😭😭😭😭 کم کم حس کردم داره بدنم میلرزه که صدای امینو کنار گوشم شنیدم گه میگفت آروم الان تموم میشه نفس بکش ولی من: داداش درش بیار توروخدا ای کمرم ای پام😭😭😭😭😭😭😭 
که خداروشکر درآورد دوباره پنبه کشید که سعی کردم برگردم که نشد اینم مثل قبلی بود ولی دردش بیشتر از قبلی بود😭😭😭😭😭😭😭😭😭 اونم درآورد سرتونو در نیارم سه تا دیگه نوش جان کردم که کلا نفهمیدم چون اون طرفم فلج بود 
پرستار که رفت داداشم بلندم کرد چشامو بوسید 😍 کفشامو داد دست علی خودش بغلم کرد😊😊 برد طرف ماشین علی نشست منم سرمو گذاشتم رو پاشو خوابم برد😴😴😴😴 و دیگه تا فردا که بازم آمپول زدم 
پ.ن: دوست دارم نظرتونو بدونم حتما بگین بهم
پ.ن : دوست داشتین بازم مینویسم
پ.ن: ببخشید بی مزه بود اولین بارم و مرسی که خوندین
براتون آرزوی موفقیت دارم 
مینا جون بازم خاطره بزار😊😊😊
فاطمه السادات کم پیدایی؟؟؟
آقا آریا من همیشه خاطراتتون رو دوست داتم و دارم😊😊😊
ودیگر عزیزان امیدوارم همیشه سر حال و موفق باشین

خاطره آرینا جان

سلام دوستااان🙋🏻‍♀️خوبین؟
من آرینا هستم اومدم تا یک خاطره داااااغ مال همین چند شب پیش رو تعریف کنم که اینبار مورد عنایت قرار گرفتم😂بریم سراغ خاطره:
یه روز صبح با سر و صدا های مرضیه و پریا از خواب بیدار شدم، رفتم بیرون سلام کردم و دیدم که قفسه هایی که برای وسایل هنرمون سفارش دادیم رسیده! (مرضیه هم با پریا هنر میخونه)
خلاصه که پریا افتاد به جون قفسه ها که وصلشون کنه منم رفتم صبحونه بخورم مرضیه ام شروع کرد به جمع کردن وسایل هنر تا بعدا بچینیم تو قفسه. خلاصه نگم براتون که دو تا خرس گنده بیست و یک ساله نتونستن این قفسه ها رو ببندن😂 عاقا گذشتتتت...تا فردا صبحش که من خواستم برم هنرستان. چشمتون روز بد نبیبنه این چیزای آهنی قفسه دم در خونه بود و سرشونم خیلی تیز بود، منم بی هوا رفتم سمت در و اصن نفهمیدم چیشد که یدفعه پام به شدت سوخت و همه جا رو خون فرا گرفت🥺گریم گرفته بود داد زدم پریاااا پریا اومد گفت یا خدا چیشدیییی تو بزار زنگ بزنم آریا (آریا دوست پریاست و چندماهی هست که دوستن و خانواده هامون در جریانن.متاسفانه دکتره و 25 سالشه😂) سریع زنگ زد به آریا و همه چی رو با گریه براش گفت. چند دقیقه بعد آریا از راه رسید. مرضیه پامو با یه باند بسته بود ولی همچنان از پام خون میرفت و خیلی بی حال شده بودم. آریا اومد بهم گفت نترس، باندو باز میکنم فقط زخمتو ببینم اوکی؟ گفتم اوکی. باند رو باز کرد و با هر مشقتی بود معاینشو انجام داد. بعد رفت به پریا یه چیزی گفت و گفت ببرینش تو اتاقش تا من برم وسیله هامو بیارم.پریا که کاملا رنگش پریده بود برا همین خیلی ترسیده بودم!🥺 آریا اومد بالا و لپمو کشید گفت نترس کوچولو (کوچولو خودتی😐) زود کارم تموم میشه. با صدای لرزون پرسیدم چه کاری؟ گفت پانسمان. منم دلم خوش بود که پانسمان میکنه😐پریا و مرضیه اومدن داخل آریا گفت پریا برو رو تخت کنارش دراز بکش و سفت بغلش کن .پریا انجام داد . بعد به مرضیه گفت که پاهامو سفت بگیره. به منم گفت دختر خوبی باش باشه؟ باگریه گفتم مگه قرار چیکار کنین😢 چیزی نگفت و شروع کرد پاک کردن خون های دور زخمم که به شدت میسوخت گریم اوج گرفت 
آریا:ای بابا هنوز که کاری نکردم
من:میسوووزه بسه😢
آریا:باشه چشم🙄
بعد دستکشش که خونی شده بود رو عوض کرد و یه سری وسایل از کیفش بیرون اورد و گفت چشماتو ببند.چشمامو بستم چند دقیقه بعد پریا گفت آریا بدون بی حسی؟ آریا گفت هیسسسس.
اومدم چشمامو باز کنم که یهو درد افتضاحی تو پام پیچید و جیغ زدم که دوباره همون درد تکرار شد و بی اختیار جیغم میرفت هوا. سعی کردم پامو تکون بدم که آریا آرنجشو گذاشت رو پام و گفت آروم باش و دوباره شروع کرد بخیه زدن...😭همش جیغ میزدم و پریا محکم بغلم میکرد و سعی میکرد ارومم کنه. دیگه واقعا تحملم تموم شده بود گفتم:آریا جون پریا بسه😭توروخدا بسه
پریا:تموم نشد آریا؟ هلاک شد بچه
آریا:نصفش مونده، یکم استراحت کن
از اتاق رفت بیرون.یکم اروم شدم ولی گریم قطع نمیشد، چند دقیقه بعد باز آریا اومد و گریه هام اوج گرفت.باهاش قهر بودم و سرمو بردم تو بغل پریا. آریا اومد کنار نشست گفت کوچولو... جواب ندادم باز گفت خانوم خوشگله گفتم زود بخیه رو تموم کن(خیلی جدی😂😎) گفت باشه و رفت نشست و باز شروع کرد... جیغ ها و فحش های رکیک بنده هم شروع شد🙊خلاصه دیگه نگم براتو بالاخره با هر بدبختی بود پای بنده هفت تا بخیه خورد. آریا بلند شد و پیشونی من و پریا رو بوسید و رو بهم گفت ببخشید اذیت شدی جوجه. منم که باهاش قهر بودم اخم کردم و هیچی نگفتم. تو بغل پریا بودم و چشمام داشت سنگین میشد که صدای باز شدم در رو شنیدم.
پریا: آریا نهههه
آریا:لازمه بخدا
من:چیشده؟ اونا چیین؟؟؟؟؟
آریا:چندتا امپول کوچولوئه 
من:هیچوقت بخاطر اینهمه اذیت کردنم نمیبخشمت😭😭😭
پریا:آریا لطفاً. ..
آریا:😠زود برگرد آرینا.سه تا امپول اینهمه چک و چونه نداره والا!
من:آریااا پام درد میکنه هنوز😭
آریا:خب اینا رو بزنی خوب میشی.
بعد دست پریا رو گرفت و بردش بیرون (پریا بیشتر از من ترسیده بود😂)اومد تو اتاق و در رو بست
آریا:🤨هنوز برنگشتی کههه
من:من برنمیگردم و امپول هم نمیزنم😢
آریا:راست میگی؟😂 پس خودم برت میگردونم😎 با یه حرکت برگردوندم و شلوارمو کشید پایین پنبه کشید و نیدل رو وارد کرد و چند ثانیه بعد کشید بیرون گفت درد داشت؟ گفتم نه گفت بیمار گرامی هر تکان و سفت کردن معادل یک تقویتی میباشد😂 و بعد پنبه کشید و وارد کرد... آقا نگمممممم نگممم ازش که انگار یه چیز دااااااغ میریختن تو پام.دیگه تحملم تموم شده بود و تکون میخوردم که کشید بیرون و همون لحظه طرف بعدی رو پنبه کشید و فرو کرد که اونم دردش مثله قبلی بود، سفت کردم هی گفت شل کن آرینا ولی من گوش نکردم اصن نمیتونستم! در نهایت پامو گذاشت روی اون یکی پامو و چنتا ضربه زد و باز تزریق کرد آخراش بود که گفتم آریااا بسه دردم میاد😭😭گفت تموم تمومممم و در اورد و با پنبه جاشو فشار داد.گفتم ایی بسه برو بیرون😭 آریا ام رفت بیرون

پریا اومد تو اتاق گفت بمیرم برات بهتری؟ گفتم به لطف آقاتون ابکشم الان😑
پریا:به فکر خودته نمیخواد اذیتت کنه که
من:😢خیلی درد دارم اجی
پریا:باشه قربونت برم الان میام کمپرس میکنم برات 
بعد رفت بیرون که صداشو شنیدم با آریا حرف میزد
پریا:بخدا اگه بزارم اینارم بهش بزنی
آریا:مرض دارم بخوام اذیتش کنم؟
پریا:من نمیزارممم، خواهرمو کشتی 
اریا:عه! بزار کارمو بکنم (صداشو برد بالا تقریبا😬)
صدای نزدیک شدن قدمهاشو شنیدم و به سختی از جام بلند شدم اومدم درو قفل کنم که آریا درو باز کرد و گفت یعنی اینقد وحشتناکم که درو میخواستی قفل کنی؟؟  بغضم ترکید و همونجا وسط اتاق نشستم گفتم بخدا دردم میاد نمیتونم دیگه تحمل کنم😭😭ولم کن آفرین😭 آریا نشست کنارم و اشکامو پاک کرد گفت جوجههههه اینا تقویتیه درد نداره در عوض خوب میشیااا بعدم کمکم کرد رفتم رو تخت و اون دو تا تقویتی هم زد و فقط اخراش اخ گفتم.رفت دستاشو شست و اومدگفت دیدی درد نداشت😊اینقدر که تو این یک ساعت توئه جوجه از من انرژی گرفتی کل بیمارای یک هفته از من نمیگیرن😑منم جوابشو ندادم اصن باهاش حرف نزدم😐😒 بعد هم باز عذرخواهی کرد و یکم با موهام بازی کرد تا خوابم برد و تاماااااااام 
پ.ن بعدش با گل و شیرینی از دلم در اورد😁😍
بدروووود❤️

خاطره امیر جان

السلام علیک حالتون؟احوالتون؟ قطع بودن نت و اف بودن امروز من باعث شد خاطره ای از چند روز پیش بنویسم
امیداست که منو یادتون باشه امیر هستم ۲۵ ساله اینترن از شیراز☺ اینقد هوا سرده که به قول شاعر هوا سرد است و رقص بندری میچسبد😅 خب بسم الله بریم سراغ خاطره
همینطور که قبلا براتون نوشتم چند روز قبل از تاسوعا عاشورا بود که خواهرم عسل دچار برق گرفتگی شد و پرتاب شد باعث شده بود استخوان کتف و بازو ترک برداره که بازوش رو پدر گرام گچ گرفت ولی چون سنگینی گچ برای کتفش خوب نبود مدت خیلی کمی گچ داشت و باز کردن در نتیجه قرار شد دستش رو به مدت دوهفته بندازه گردنش و همینکار رو انجام داد بعد از دوهفته قرار بود بره فیزیوتراپی که خیییلی پشت گوش انداخت از ترس اینکه دستش رو بلند کنه و درد داشته باشه به هیچ صراطی هم مستقیم نبود هرروز هم بی استثنا مهمون داشتیم که میومدن عیادت عسل یه روز عسل تنها بوده دوستش میاد پیشش و میگه مامانم گفته چسب کمر بنداز خوبه،براش هم خریده بوده و همراهش بوده کسی هم که خونه نبوده دوتا فیلسوف کارشون رو میکنن عسل هم چیزی به کسی نگفت تا اینکه یه شب اومد پیش من گفت دستم میسوزه و با کلی مقدمه چینی گفت که چیکار کردن و دو روز هست که چسب کمر روی کتف و بازوش هست🤕 چسب هارو که برداشتم دستش زخم شده بود چند قسمت چون مدت زیادی بوده و تاول زده بود دیگه هرشب بساط شستشو و پانسمان و جیغ جیغ عسل داشتیم 😑 زخمش رو به بهبود بود دوباره هم عکس گرفت که تفاوت زیادی با قبل نداشت. باید میرفت فیزیوتراپی به خاطر ورزشهایی که به دستش میدادن میترسید و خیلی به تعویق انداخت تا اینکه اواخر ابان بود که رفت فیزیوتراپی مامانم هر عصر همراهش میرفت سه جلسه رفته بود بهش گفته بودن این جلسه طب سوزنی و لیزر انجام بده بابا گفت نیاز نیست همون ورزش براش کافیه ولی مهرداد(پسرعموم) گفت من خیلی راضی بودم برای سیاتیکم که انجام دادم حتما انجام بده عسل گفت میترسم از نیدل و قرار شد انجام نده.  روز یکشنبه ۲۶ ابان جلسه چهارمش بود مامانم کار داشت منم نمیتونستم برم بابا هم مطب بود قرار شد برسونمش و زنگ بزنه برم دنبالش ساعت سه و نیم بود که راه افتادیم و چهار رسیدیم در ساختمونی که فیزیوتراپی بود قرار شد کارش که تموم شد بهم زنگ بزنه ساعت حدودای شش عصر بود که زنگ زد حالم خیلی بده بیا مسیر هم شلوغ بود با تاخیر رسیدم دم در که بودم عسل زنگ زد گوشی رو جواب دادم اقای م(فیزیوتراپیست) بود گفت بیا بالا داشتم طب سوزنی انجام میدادم براش فشارش افتاده رفتم دیدم رنگ به رو نداره فشارش رو گرفتم ۶ بود سریع بهش ابمیوه دادن نفس تنگی داشت اکسیژن خراب بود و قلبش درد داشت قرص دادیم بهش خوشبختانه چند طبقه پایینتر مطب متخصص قلب بود با ویلچر و اقای م رفتیم طبقه پایین نوار قلب گرفتن که اصلا خوب نبود(ما زمینه بیماری قلبی رو داریم چون بابام هم مشکل قلبی داره) زنگ زدن اورژانس و خانم دکتر هم اکو کردن اکو مشکلی نداشت ولی نوار قلب خراب بود تو اتاق دکتر بودیم تکنسین های اورژانس اومدن عسل بیشتر ترسید میگفت من خودم میام من با برانکارد نمیام رگ گرفتن و رفتیم پایین سوار اورژانس شدیم فشارش بهتر بود و رفتیم بیمارستان دوباره پزشک اورژانس نوارقلب خواست ولی این دفعه بهتر بود گفتن ۲۴ ساعت تحت نظر باشه خون گرفتن و سرم هم وصل کردن یه دونه امپول عضلانی داشت که میگفت نمیزنم اقای رستمی هم که پرستارش بود خیلی اصرار کرد راضی نشد دیگه مجبووور شدم بترسونمش تا راضی بشه🙈 اومدن تزریق کردن و رفتن چون اقا هم بود چیزی نگفت. منم با بابا تماس گرفتم که گوشیش خاموش بود به مامان گفتم که بیاد و براش پتو و بالشت بیاره چون عسل حساسه به وسایل بیمارستان استفاده نمیکنه. خداروشکر خیلی بهتر شده بود چند ساعتی گذشت مامان هم اومده بود ارومتر شده بود دوباره نوارقلب گرفتن که طبیعی بود و قرار شد ساعت یک و نیم صبح دوباره خون بگیرن. تخت کنارش هم یه پسر بچه 8 یا 9 ساله بود پرستار میدید میزد زیر گریه، شدید رو نرو بود. عسلم هی تختشو عوض میکرد سوژه شده بودیم😅 حدودای دوازده بود که بابا هم اومد من رفتم توی ماشین یکم دراز بکشم خیلی خسته بودم ساعت یک بود رفتم پیششون عسل همچنان بیدار بود و درحال ارتباط برقرار کردن با بقیه مریضا بود یک و نیم خون گرفتن گفتن سه و چهار صبح حاضر میشه ولی نوارقلبش خوبه بعد از جواب ازمایش اگر دوباره منفی باشه میتونه بره عسل هم اصرار که میخوام برم خونه اینجا کثیفه نمیتونم بخوابم با اصرار همون چند تا قطره اشک همیشگیش حرفش به کرسی نشست بابا قبول کرد با رضایت شخصی مرخص شد تا کارای ترخیص انجام شد ساعت دو و نیم بود و ما سه رسیدیم خونه و همه غش کردیم تا ده صبح که رفتم جواب ازمایش عسل رو بگیرم گفتن باید دوباره خون بده رفتم دنبالش میگفت نمیام چون دوتا دستاش کبود بود با نازکشیدن بردمش و گفتن دو ظهر جواب امادست رفتم جواب رو گرفتم که خداروشکر دوباره منفی بود خیالمون راحت شد عصرش با بابا رفتن متخصص قلب که گفتن تست ورزش بده ولی چون کتفش درد داشت انجام نداده بود و دارو بهش دادن که استفاده کنه. البته توصیه کردن که وضعیت رگهای قلبش بررسی شه که گذاشتیم یکم حال روحیش بهتر بشه تا بعد انجام بده، عسل هم میترسید فیزیوتراپی بره😅 ولی خب دوباره شروع کرده و بهتره. 
مرسی که خوندین ببخشید ک بد بود
این روزا خیلی مواظب خودتون و سلامتیتون باشین🙏

خوشبختی های
کوچکت را بشناس و باور کن
عشق را بهانه کن
برای بوییدن دامان
مادرت 
برای بوسیدن دست 
پدرت که هنوز نمیلرزد
خوشبختی ها
ماندنی نیستند
اما میشود تا هستند زندگی شان کرد 🍃

ارادتمند. امیر محمد. شیراز. ابان ۹۸

خاطره هستی جان

به نام عشق ❤️
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه، دو سال خواننده خاموش بودم، گفتم بیام تو جمع نویسنده های گل😍
چندتا گله از بعضیا اوله کار بکنم
فاطمه السادات، رفتیو رفتی دیگه، ی خبر نگیریااا منتظرتیم خانمم
رها جونم اول از همه پسر گلتو ببوس و لطفا خاطره اپ کن فداتشممم قرار بود سر بزنی🙊
نازنین جون دلمون تنگ شد بیا زودتر
و بقیه عزیزان محترمه دیگه.....
من هستی ام 20 سالمه و 
همسرم 25. احسان😍❤️
این خاطره برمیگرده به ازمایش گروه خون منو احسان : 

از شب قبلش با خودم هی میگفتم ازمایش خون نیست ادارو این چیزاست😂😂
هرچی خواهرم میگفت قبول نمیکردم حرف خودمو میزدم
با خودم داشتم کلنجار میرفتم ک احسان زنگ زد ساعت فردارو بگه(نا گفته نمونه مامانش زنگ زده بود گفته بود😂🙂)
اول ک بهش گفتم نمیامو فلان
دلیلشو فهمید گفت ازمایش خون نیست خیالت راحت🙄 بدجنس🙄
دیگه فردا رفتیم
نشسته بودیم رو صندلی تا اسممونو بخونن از استرس زیادی ک داشتم، صدای قلبمو میشنیدم ینی🙄
اول اسم منو گفتن آروم پاشدم ی نگاه ب احسان کردم با لبخندی ک بهم زد تا نترسم یکم آروم تر شده بودم
رفتم داخل
پرستار : بشین اینجا عزیزم
با ابروهای بالا رفته از تعجب😂 نشستم رو صندلی
پرستار با ی سرنگ اومد روبروم
پرستار : عزیزم استینتو بده بالا
من : چرا؟ 😂🤦‍♀
پرستار : میخوام خون بگیرم دیگه گلم
من : مگه ادرار نیست فقط😐🤦‍♀
پرستار : ن بزن بالا وقت ندارم
من : ن نمیخوام
اومدم بلندشم نزاشت
پرستار : بشین عه پرونده دادن دستم، نترس درد نداره
من : ولم کن نمیخوام خب 

پرستار : مگه بچه ایی ک میترسی
داری میری سر خونه زندگی خودت 😐👌
من : چه ربطی داره ای بابا
.
مامان(با صدای بلنددد😂)
مامانمم از ترس تند اومد
مامان : چیشده هستی
پرستار : خانم من تایم ندارم دخترتون نمیزاره ازش خون بگیرم
مامان : عه وا هستی، بزار بگیره مادر احسان داده بیرون منتظریم همه
من : بگو احسان بیاد مامان🥺
مامان : ههههیح زشته مادر من هستم همینجا درد نداره اصلا
اومد جلو بزور استینمو داد بالا دستمو سفت گرفت
چشمامو محکم بسته بودم

با سوزش فجیح دستم جیغی ک کشیدم واقع غیر ارادی بود
خیلی بد دردم گرفته بود
با گریه میگفتم بسه
پرستار : تموم شد دختر،. اولین باره از این موردا میبینم
مامان : خب حالا، یوقت فکر نکنی شاید مشکل از خودتون بوده؟
من : دستممم😭
مامان : پاشو عزیزم تموم شد،. زشته😂😐
رفتیم بیرون احسان رنگ پریده جلوتر از همه پیش ورودی وایساده بود
احسان : چیشد، صدای جیغ از شما بود؟
مامان : آره پسرم، هستی خودشم میترسه، پرستاره هم خدا وکیلی بد ازش خون گرفت
مامان احسان : الهی گلم، خوبی الان؟
من اشک گوشه چشممو پاکیدم سرمو تکون دادم
و......
پ.ن : پوزش بابت بد بودنش❤️
پ.ن :منو احسان باهم دوست بودیم❤️❤️
پ. ن : عید عروسیمونه❤️
.
اخه جونه دلمی
جونمو بگیر
هرجا که میخوای ببرش
اگه عاشقی اینه
حقشه دلم
هرچی ک بیاد ب سرش🙃❤️
.
#ماکان_بند
#ایرانی_اصل

خاطره مرضیه جان

سلام من مرضیه هستم . دوباره اومدم با یک خاطره دیگه . مرسی از افرادی که برای خاطره قبلی من کامنت گذاشته بودید متشکرم . 🌸 
اما خاطره من . آذر ماه پارسال من یک امتحان خیلی سخت داشتم . به طوری که سه شبانه روز حدود ۶ ساعت فقط خوابیده بودم. امتحانم حدودا ۴ ساعت طول کشید . دیگه واقعا داغون بودم. سرگیجه و حالت تهوع و سردرد امانم بریده بود . بعد از امتحان وسایلم برداشتم و اومدم ترمینال که برگردم خونه . خدا خدا میکردم زودتر ماشین حرکت کنه . اصلا نمیتونستم روی پاهام بایستم . وقتی ماشین حرکت کرد منم حالم هی بدتر میشد.😫😫 دیگه سرگیجه نمیگذاشت که بتونم یه کم تمرکز کنم . مهران تماس گرفت که ببینه کجام منم گفتم حالم خیلی خرابه لطفا وقتی نزدیک شهرمون شدم تماس میگیرم که من ببری بیمارستان😐. ( ببینید چقدر حالم بد بود که خودم پیشنهاد دکتر و بیمارستان دادم😅😅). وقتی رسیدم مهران ترمینال اومده بود دنبالم . حس میکردم دیگه پاهام هم زمین حس نمیکنه😭. زیر بغلم گرفت و گذاشتم داخل ماشین و رفتیم یک راست به سمت بیمارستان . وقتی یکی از پرستارها دید حالم بده اورژانسی من فرستاد که دکتر منو ببینن . دکتر پرسیدن که چی شده وقتی من توضیح دادم براشون گفتن که احتمالا به علت اختلال در گوش میانی من به این حال افتاده بودم😩 برام دارو تجویز کردن و به یکی از پرستارها گفتن که منو بستری کنن . مهران هم رفت که داروهامو بگیره . وقتی اومد سریع بهم سرم وصل کردن و ۳ تا آمپول داخل سرم ریختن . یک دفعه پرستار اومدن و گفتن یه کم به پهلو بشید آمپول عضلانی دارید😢. من گفتم نمیشه داخل سرم بریزید ایشونم گفتن نه نمیشه . نترس زیاد درد نداره😊. یه نگاه به مهران کردم و به پهلو شدم مهران هم یه لبخند معنی دار بهم زد گفت آبرومون بردی با این ترسهات😁. پرستار اومدن و نیدل وارد کردن انگار برق بهم وصل شد خیلی درد داشت یه دفعه گفتم آیییی😭. بسه درد داره درش بیارین که گفتن تمامه تمام . یه نفس کشیدم و مهران کمکم کرد لباسم درست کنم ولی به خاطر سرگیجه نمیتونستم روی تخت بخوابم . مهران کمی پشت تخت بالا آورد که راحت باشم . تا سرم تمام شد مهران پرستار صدا کردن که سرم دربیارن . اما ایشون گفتن که دکتر گفتن باید مجددا همسرتون ویزیت بشن و اگه مشکلی نداشتن مرخص بشن . 😳من که حالم هنوز بد بود نگاه کردم به سمت مهران و گفتم خواهش میکنم من ببر خونه من دیگه طاقت بیمارستان ندارم . مهرانم گفت عزیزم تحمل کن نمیشه که بریم خونه دوباره حالت بد بشه دکتر من دیدن و فشارم گرفتن ولی فشارم تازه اومده بود روی ۸ 😭. دوباره گفتن که یک سرم دیگه بهم وصل کنن و دوتا آمپول دیگه هم تجویز کردن که از بدبختی من یکیش باز عضلانی بود . 😂 خواستم بگم دیگه آمپول نمیزنم که مهران با نگاهش ساکتم کرد😜بازم من به پهلو شدم وقتی نیدل وارد بدنم شد بازم درد شروع شد ولی من حتی توان صدا کردن را هم نداشتم فقط گفتم آخخخ توروخدا بسه دیگه . مهران گفت جانم داره تمام میشه یه کم دیگه .. . خیلی کنترل کردم که صدام درنیاد زیاد تا تمام شد😫😫و بعد از ۲ ساعت سرم قطع کردن و من مرخص شدم و اومدم خونه . تا یک هفته هنوز سرگیجه داشتم و دارو مصرف میکردم روزهای خیلی بدی بود .
 واقعا شغل پزشکان و پرستاران و افرادی که در بیمارستانها کار میکن خیلی سخت هست و باارزش . بسیار مشکله که با درد وناراحتی دیگران همیشه روبرو باشی و بتونی خودت را کنترل کنی و به دیگران روحیه بدی . خسته نباشید.
پ.ن: هیچ وقت شکست را در گزینه هایتان نگذارید ؛تا زمانی که متعهد به انجام کاری هستید شما موفق خواهید شد ...برایان تریسی 
 شاد باشید و پیروز🌺

خاطره رویا جان

بسم الله......

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه دوستان عزیز 
اومدم یه خاطره که واسه دو هفته اخیر هست براتون بگم 
راجب دوتادخترهای گلم محیا و آوای عزیزم. اون دوستانی که باهاشون در ارتباط هستم و دخترا رو دیدن ؛میدونند چه گلهایی دارم درس هم قد ؛هم لباس وخیلی بامزه 😉درس همزمان باهم گرسنشون میشه 
تشنشون میشه ؛حتی وقت مسواک زدنشون هم باهم میرن ودعواشون میشه که کدوم اول مسواک بزنه هرچند محیا خیلی جِر زنه آوا هم چون خیلی دوسش داره قبول میکنه حتی تو کار خونه ؛جمع کردن سفره شام که با محیاس بهش کمک میکنه اما تا نوبت محیا میشه که آوا رو کمک بده 
بازم جِر زنی میکنه....بگذریم که دختر داشتن بهترین وبزرگترین نعمتی هس که خدا بهم داده ....😍😍

قرار شد بعد از ظهر همراه دخرها به بازار برم واسه خریدپارچه بارونی و کلاف این جور چیزها (مهدی همیشه درگیر کارهاش 
خیلی کم وقت میکنه باهامون بیاد خرید )تو آشپزخونه داشتم ظرفهای نهار می شستم محیا. لباس تن کرد اومد مامان کی پس میریم. من آماده رفتنم همیشه عجول مث مامانش دستکش از دستم در آوردم یه بوس از لپاش گرفتم قربون دخمریم برم خانمم بزرگ شده واسه خودش یه نگاه به ساعت انداختم 
محیا جانم هنو. زود عجله نکن بعد کمی اوا بیدار شد لباس تنش کردم 
خودمو اماده کردم راهی شدیم گفتم نظرتون چیه پیاده بریم اوا اره مامان جونِِِِِ؛ محیا تنبل یکم قیافشو بد کرد به روم نیاوردم اونم با اخموتخم گف باشهٍِِِِِِِِِِِِِِِ؛ تو مسیر که بودیم هردو با هم گفتن مامانی بادام بو داده میخوایم 
اندازه یه پاکت کوچولو واسشون خریدم 
هوا سر بود بچه ها لی لی میرفتند بعداینکه خریدهامونو انجام دادیم 
زنگ زدم مهدی هنو سر کار بود یه وقت مامان زنگ زد رویاکجایی دختر 
قرار از شهرستون مهمون بیاد 
گفتم مامان الان؛ اخه الان چه وقت مهمون اومدن چرا یه هویی گف حالا شده دیگه میایی گفتم قربونت برم چشم مادری تا یه چایی دم کنی میام تلفن قطع کردم 
به مهدی زنگ زدم جریان گفتم گف برو ؛ به بابا زنگ زدم که بیاد دنبالم 
وقتی رسیدم خونه مامان 
بچه ها جلو tvشبکه پویا دراز کشیدند 
رفتم یه سلام به مامان دادمو بعد 
سریع لباس عوض کردم دیدم لباسم مناسب نیس 
لباس مامان که واسه تنم گله گشاد بود کشوی داداشمو باز کردم یه سوئیشرت برداشتم پوشیدم رفتم تو اشپزخونه مامان داشت رشته محلی سرخ میکرد. میخواس رشته پلو درس کنه گفتم مامان همه کارها رو که انجام دادین 
گف دختر. کمک بهانه بود ؛میدونی چند وقت بهمون سر نزدی گفتم شرمنده روزا کوتاهن مهدی هم که خودت از کاراش خبر داری خندید گف 
سلامت باشین 
برنج واسه مامان دم کردم 
گف رویا چقدر این لباس بهت میاد یه چشمک براش رفتم یه چایی با مامان خوردیم منم ظرفها رو شستم مامان بعد کمی اومد گف محیا خوابش برده 
بغلش کردم بردم تو اتاق تب داش رفتم سراغش بچم داش تو تب می سوخت 

گفتم اگه کاری نداری بریم مامان گف کجا گفتم خونه شما هم مهمون داری 
گف دختر کلی شام پختم گفتم نه مامان محیا فردا صبح مدرسه داره الانم که می بینی
امروز ورزش داش هر کار کردم پالتو تنش نکرد اینم نتیجش 
گف چیزی نیس زنگ زدم به مهدی اومد دنبالمون رفتیم خونه شربت تب بر بهش دادم کلی هم دعواش کردم مهدی گف ولش کن دختر بابا رو 
از فردا قول میده لباس تنش کنه 
گف مامان دوست کناریم مریض منم مریض شدم با مهدی هردو زدیم زیر خنده 😂😂اره جون خودت 
محیا رو بردم رو تختش؛ شب تو خواب خیلی سرفه داش پونه دم کردم به زور به خوردش دادم همراه نبات 
رفتم تو اتاقش یه پتو پهن کردم کنار تختش ؛خوابیدم البته خواب که نه 
صبح با مدرسش تماس گرفتم که نمیتونه بره مدرسه 
مهدی اوا رو رسوندش پیش دبستانی منم لباس تن کردم محیا رو اماده کردم که به وقت شنیدم مهدی میگه زود باش خانم کلی کار دارم گفتم 
اصلا بهم بگو کی کار نداری
الان حاضر میشم رفتیم محیا تو راه کلی بهانه میگرف مامان امپول نمیزنم 
گفتم نه خیر اتفاقا به اقای دکتر میگم چندتا بده تا دیگه با بلوز ورزشی نری مدرسه مهدی هم بهمون میخندید 
گف روبا انقد بچه رو اذیت نکن رسیدیم شلوغ بود بیمارستان طبق معمول مهدی رف ویزیت بگیره 
محیا گف مامان خیلی گشنمه رفتم به مهدی گفتم دارم میرم بوفه چیزی نمیخوایی گف نه با محیا رفتیم واسش یه شیر موز و یه نون خرمایی خریدم واسه خودمم یه آلوورا خریدم نشستیم خوردیم 
که بعدش محیا گف مامان گلوم خیلی میسوزه گفتم الان میریم پیش دکتر 
یکم حرفهای مادر دختری زدیم مهدی اومد گف میبینم که بهتون خوش میگذره گفتم هوای داخل خفس با کلی بیمار؛ اینجا بهتر بعد ؛کمی رفتیم داخل 
یه دونفر مونده بودن تا نوبتمون 
بعد اون دو نفر رفتیم داخل دکتر یه اقایی نسبتا میانسال بودند سلام دادیم روصندلی نشستم و محیا رو گذاشتم رو پام دکتر گف 
چی شده بیمار کیه گفتم دخترم از دیروز تب داره و سرفه 
آبسلانگ برداش که گلو محیا رو چک کنه محیا نمیذاشت خودشو بد میکرد 
دکتر گف دخترم کاریت ندارم محیا بیشتر دهانشو باز کرد گف انقد عفونت نداره گوشاشو چک کرد و دفترچه رو ازم گرف گف. یه سرماخوردگی سادس اما 
بیشتر مراقب باشم 
گف نیاز به آمپول نیس 
یه شربت تب بر یه شربت کوتتیفن یه اموکسی کلاو نسخه کرد به دکتر گفتم اقای دکتر دخترم لباس گرم نمیپوشه یه تذکری داد گف این دفعه رو آمپول ندادم اما دفعه دیگه آمپولت میزنم از این به بعد لباس گرم میپوشه 
محیا سرشو تکون داد دکتر لپشو کشید آفرین دختر خوشگل بعد ازش تشکر کردیم زدیم بیرون رفتیم داروخونه که دارهاشو بگیریم خیلی شلوغ بود مهدی گف بیا بریم از بیرون بگیریم 
محیا یه دو روزی رو موند خونه بعد چند روز منم سرماخوردم 
هرشب بخور میکردم دم نوش گیاهی میخوردم فایده نداشت 
خلاصه که رفتم دکتر تا خوب شدم 
الانم محیا خوب شده مهدی بدجور سرما خورده 
این بیماری جدیدم نمیدونم از کجا پیداش شد 
خیلی نگرانم واسه دخترها که خدایی نکرده تو مدرسه. و پیش دبستانی اتفاقی نیوفته 
هرچند بهشون خیلی تذکر دادم اما باز هم بچه هستند 
ممنون که خوندین
دل نوشته .باید کار درست را 
به دلیل درست بودنش انجام دهید 
نه برای اینکه 
راهی هس به بهشت !......

مهربان باش
و به هرکسی میرسی لبخند بزن
تو نمیدانی به ادمها چه میگذرد 
شاید لبخندت مانند گنجی 
ارزشمند باشد برایشان .

عکاسی در سرما که پسری 
برادرش کول کرده بود ومیبرد 
پرسید میتوانم ازت عکس بگیرم ؟؟
پسر :که چه بشه ؟؟
عکاس :بهت کمک کنم تا مردم ببینند با چه 
رنجی با این سرما برادرت را روی کولت گذاشتی
پسر:میتونی یه کمک دیگه بهم بکنی؟
عکاس:چه کمکی
پسر:کمرم درد گرفته میتونی به جای عکس 
گرفتن برادرمو تا خونه 
سوار ماشینت کنی؟؟
عکاس:شرمنده عجله دارم .

رویا❤

خاطره آریا جان

سلام آریام با دو تا چشمون سیاه قبلا معرفی کردم.
خیلی وقت بود گورمو گم کرده بودما باز چون سوراخ سوراخ شد فیلم یاد اینجا رو کرد
خب من یک عدد پشت کنکوری هستم و بیشتر وقتام درس می خونم یا خوابم بدنم قفل کرده بود غذامم که همیشه تکراری یا مرغه یا تن و خورشت چون ب ادویه ها حساسیت دارم اکثرشون بی مزه و بی نمکن برا همینم دنبال ی موقعیت بودم ک یکم ب بدن حال بدم برا همین نزدیک ظهر ب یکی از بچه ها ک پایه اس و اسمش حسینه اگفتم هستی بریم ی چیزی بزنیم ب بدن؟ اینم بگم داداشمون یکم ایرپک دارن و خررو نمک می زنه می خوره هر وقت می،بینمش می لوبمونه منم از این شکمو تر پیدا نکردم  برگشت گفت تو ک غذا داری ‌گفتم ول کن بابا بیا مال تو باز کرد ظرف غذارو گفتم بیا مرغه شکل مرغ شدم بس مرغ خوردم می بینی تخم می ذارما دو تا قد قدم کردم اونم همچنان ک مرغو می لبموند سرشو تکون داد گفت اره منم گشنمه پول چی داری گفتم اره بریم دادا... ظرفمم تا دم در اورد داشت می خورد تا دم اخر ول کن مرغه نبوددگ من جلوتر میرفتم اونم هن هن کنان می اومد چون جمعه بود کم مغازه باز بود مام اولین فست فودی ک پیدا کردیم خودمونو عین زامبیا انداختیم تو. ناموسا ی قدمم نمیشد با حسبن راه رف تایم بعدم باید سالن می بودم برا همین ب بند باکلاسی جاش نبودم گفتم ی چیزی بزنم فقط بریم چون تایمام برا ارمان پیام می شد و قطعه قطعه ام می کرد می فهمید نبودم سالن. من یه پپرونی سفارش دادم و چن تا سس داداشمونم که نگم کلا از صفر شروع کردم وقتی اومدیم از فست فودی بیرون. نفهمیدم چطوری دو تا خانواده رو بلعید منم بعد خوردن یکی دو قاچ سرفه هام شروع شد فهمیدم زیادی تنده با یه قاچ دگ ام زدم اونم با سس ک حداقل بره پایین با وجود خوشمزگی اش بیخیالش شدم در کسری از ثانیه پیتزای منو هم حسین تجزیه کرد کلا غیبت میشه ها ولی خب محو تماشاش بودم گفتم میگم حسین معده زاپاسی داری؟ چ خبرته گفت پاشو دو تا نوشابه دگ سفارش بده تنده نمیره پایین گفتم خو ترافیکه یکم صب کن باز میشه پاشدم سه تا نوشابه سفارش دادم یکیشو خودم خوردم ک خیلی گاز دار بود ب اونم دوتاشو دادم گفتم پاشو دگ وقت می گذره داداشم بیچاره ام می کنه نوشابه رو تو راه بخور دگ بعد نیم ساعت جم و جور کرد منم سریع اسنپ گرفتم برگشتیم. تایم اول اوکی بودم بعد سوزش معده ام و سرفه های کوتام شروع شد حسینو دیدم زیر میزش تند تند تخمه می شکست مطمئن شدم کوهان داره لامصب حال من با اون دو تا قاچ بهم ریخته بود اسپریمو دراوردم تو پاف زدم خوب شدم یکم فقط ریز ریز سرفه می کردم محل ندادم هر جور بود تایممامو تموم کردم زنگیدم بابا گفت میاد دنبالم تو ماشین هی سرخ می شدم اما سعی می کردم کم سرفه کنم بابام نفهمه اونم اون قد خسته بود اصلا نفهمید فقط گفت خوب پیش می ری؟ گفتم اره خوبه دگ. اومدم خونه مامان بغلم کرد منم گفتم خستم برم بخوابم اسپری مو هم زدم ک راحت بخوابم. از شانسم اونشب نازنین و ارمانم بودن  منم دراز کشیدم یکم غلت زدم رو تخت هی نفسم می گرف ی دل درد خفیفم داشتم دگ پاشدم پنجره رو باز کنم سرمو اوردم بیرون ک چن تا نفس بکشم دیدم ارمان واستاده تا نازی بره براش دس تکون داد برگشت صاف منو دید بلند داد زد ببند پنجره رو میمون نمی بینی سرده براش زبون درازی کردم پنجره رو بستم. خوابم میومدا ولی هی سرفه بالاخره کلافه شدم پاشدم نشستم رو تخت تو دلم حسین خرسو فحش می دادم حالا خودم اغفالش کرده بودما هی می گفتم چ غلطی کردما
دو دقیقه از فحشام نگذشته بود ک دیدم ارمان مث یابو سرشو انداخت پایین اومد تو اتاقم جا خوردم گفتم خر محترم! طویله نیستا گفت اگ طویله نبود توی الاغ توش نبودی(واقعا این بی تربیتو کی پزشک کرده موندم) گفت خب چته چرا با خودت حرف می زنی؟ گفتم بتوچه گفت با ادب باشا می زنم بچسبی ب دیوار گفت گمشو بابا دستشو اورد ب شوخی محکم زد پشتم زدن همانا و سرفه هام همانا...ارمان هول شد گفت چت شد آریا؟ ادا در نیار بعد ک دید سرخ شدم گفت اریا با توام نفس بکش قشنگ نفس بکش... داشتم خفه می شدم حس می کردم دارم می میرم نفهمیدم کی بابام اومد تو اتاق ب زور برام اسپری زد آرمانم هی پشتمو ماساژ می داد مامانمم چشماش پر اشک بود برام آب اورد یکم ک بهتر شدم بابام گفت ترسوندیمون پسرم چت شده سرما ک نخوردی؟ ارمان گفت نه بابا از سرما نیست انگار حساسیته بابام گفت اریا راستشو بگو چی اذیت کرده ریه هاتو مامانمم کنارم نشسته بود موهامو نوازش می کرد چهار نفری میز گرد داشتیم ک ارتینم سرکله اش از بیمارستان پیدا شد اومد دید همه اتاقم جمعن گفت چ خبره؟ مامانم گفت بچه ام دات از دس می رفمامانم خیلی مهربونه ها ولی فک کنم یکم زیادی جو میده آرمان گفت هیچی یکم ریه هاش اذیتش کرد مامانو ببر بخوابه مامانم گفت نه من هستم بابام گفت برو بخواب من پیش آریام. آرتین مامانمو برد آرمانم دررو بست گفت همه رو الکی ترسوندی بگو دگ بچه چی کار کردی؟ گفتم هیچی ب خدااا.. بابام گفت قسم نخور بگو راستشو تا نبردمت بیمارستان میدونی ک دکترت گفته هرموقع حمله شدید داشتی بی خبرش نذارین گفتم خیلی خب یکم پیتزا بابام ‌گفت چی پپرونی؟ همه میدونن دوست دارم نامردا گفتم ولی بخدا بابا یکم بود خیلی کم. ارمان گفت خل بیشعور غذا تند و ادویه جات سمه هزار بار می فهمی یا جدی تعطیلی بابام گفت درس صحبت کن ارمان دستمو گرفت گفت عزیزم غذا مامانت چش بود قول دادی امسال مراقب باشی و درستو بخونی خودمو چسبوندم ب بابام. بابا بغلم کرد ب ارمان گفت داروهاشو بیار گفتم الان خوبم بخدا پاشدم از بغلش خندید گفت دو دقیقه پیش داشتی غزلو می خوندی بابا جون ارتین دوباره اومد ارمان گفت داروهاشو بیار. ارتین نخود هر آشم گفت نسخه نمی خاد؟ بابام گفت نه فقط نمی دونم چیو حتما بیار اسم ی دارو بود ارمان واستاد دم در گفت ی دقیقه ب حال خودش نمیشه گذاشتش اینو می بینی بابا. منم بی توجه ب بابا چسبیدم سد محکمیه در برابر آرمان گفتم بابا قول می دم بخوابم خوب شم برین دگ لازم نیست بابام می گفت نترس چیزی نیست اریا بچه ک نیستی ‌بابا. تا ارتین از پایین بیاد من زورمو زدم خودمو بغل بابا ب خواب بزنم فهمیدم اومد بابام گفت دوتا سرنگو اماده کن بعد منو همون طور ک مثلا خواب بودم نشوند رو پاش اروم زد ب صورتم گفت اریا بابا این دوتا رو بزن بعد بخواب پاشو افرین ب زور چشمامو باز کردم خودمو لوس کردم گفتم بابا من خوابم میاد ول کن ارمان با دوتا سرنگ اومد بالا سرم بابا و ارتین کمکم کردم ب شکم بخوابم زور بود نصفه شبی از آرمان امپول بخورم گفتم باباااا... نمی خام خوبم بخدا خوبمبابام بی توجه گفت بهترم میشی ارتین لباسمو داد پایین اووف خیسی الکل و ی داد ملایم آخ بابا...حالا دردم نداشت کلا متنفر بودم زورکی امپول بخورم پامو کوبیدم ب تخت بابام گفت نکن بابا درد نداره آرمان درش اورد ارتین جا پنبه رو نگه داشت رفتم ب پیشواز بعدی حسم می گف قراره دهنم سرویس شه و شد تا زد سمت مخالفی ک امپول قبلی رو زده بود پام ب شدت تیر کشید ایندفعه بلند گفتم ایییییی ارماااان اخخخ... سفتم شد ولی کلا ب هیچ حای ارمان نبود بابام گفت شل کن تمومه عزیزم تا ده بشمار ولی من هر چی می شمردم تموم نمیشد ب 100 ام رسید خواستم داد بیداد کنم ک درش اورد بابام پنبه رو فشار داد بر گشتم فقط پریدم بغل خودش ارمان گفت ادا کمتر بیار بچه ارتینم گفت ولش کن ارمان. بابا ولم کرد ارتین گفت بهتری؟ سرمو تکون دادم بابام گفت من فردا کلی کار دارم ارتین جا امپولا داداشتو کمپرس کن سرمو بوسید منم قیافه طفلان مسلمو گرفتم ارتین گفت میرم کمپرس بیارم ک بخوابی گفتم ن نمی خاد داداش؟ گفتم اره گفت پس مطمئن چیزی لازم داشتی تک بزن من تا صب بیدارم درس می خونم گفتم باشه دگ کپه مرگمو خیر سرم گذاشتم بعد نوش جان کردن امپولا ریه بی جنبه ام بی خیال شد فقط سرفه هام خیلی اذیتم می کنن الانم ی مدته سرفه ها و درد قفسه سینم بدتررشده و غیر قابل تحمل...خدا کنه خوب شم نرم بشون بگم...

خاطره سیده ضحی جان


بنام خداوند بخشاینده مهربان.
سلام و درود.سیده ضحی هستم.23 ساله. 
امیدوارم منو یادتون باشه.من دانشجوی فیزیوتراپی بودم و برادرم طاها ،تخصص داخلی میخونن.
3 ماهه که نامزد کردم.خاطره ای که میخوام تعریف کنم ، مال تقریبا 7 ماه میشه.
مهمونی دوستانه داشتیم.آماده شدم و رفتم. دو تا از دوستام سرما خورده بودن. منم یه عادت بدی که دارم، این هست که سریع بهم سرایت میکنه...مهمونی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت.
شب همون روز ، چشمام یکم میسوخت و قرمز شده بود. شام خوردیم .ظرف هارو کمک مامان کردیم شستم. رفتم خوابیدم. نصف شب بیدار شدم ، سرم سنگینی میکرد. رفتم دستشویی و دوباره خوابیدم. صبح باید میرفتم سر کار. آماده شدن سختم بود. دست و صورتمو شستم و آماده شدم .صبحانه مختصری خوردم و راه افتادم.تا ساعت 2 سر کار بودم ،بدن درد بدی داشتم ، پلکام سنگینی میکرد ، احساس میکردم تو کله م دارن طبل میزنن 😅 رسیدم خونه، مامان آشپزخونه بودن ، سلام و احوال پرسی کردم ، میخواستم برم اتاقم که مامان صدام کردن.
+ ضحی بیا نهار مادر .
_ دستت دردنکنه مامان. خسته م . شما بخورین ، سهم منو نگه دارین.
لباس عوض کردم و خوابیدم.ساعت نزدیکای 5 بیدار شدم ، احساس میکردم یه کامیون از روم شده . آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم . با چراغ قوه گوشیم ، گلومو تو آینه دیدم ، انگار 2 تا چیز سفید رنگ ، دو طرف گلوم گزاشته بودن . خیلی ترسیدم . دست و صورتمو شستم برم یه چیزی بخورم . عطسه و سرفه نداشتم اصلا ، فقط بدن درد و گلو دارم نابودم میکرد. 
داشتم میرفتم آشپزخونه که داداش طاها در خونه رو باز کرد و اومد داخل .
+ سلام مش طاها . 
_مودب باش . علیک سلام . ضحی غذا چی داریم خیلی گشنمه .
غذا رو گرم کردم . اصلا نمیتونستم غذا رو قورت بدم .حتی نمیتونستم دهنمو باز کنم ، خیلی دردم میومد . نمیتونستم بخورم . دستمو گزاشتم رو گلوم ...
+ چی شده چرا غذاتو نمیخوری
_گلوم خیلی درد میکنه 
+ چرا ؟ مریض شدی ؟ 
_نمیدونم ...میرم اتاقم 
چند دقیقه بعد ، داداش طاهام در زد اومد داخل . پاشدم نشستم . 
+ ضحی دهنتو باز کن ببینم گلوتو 
_ نه داداش 
+چرا؟ 
_ آخه اصلا نمیتونم دهنمو کامل باز کنم .احساس میکنم زخم شده 
+ یه کوچولو باز کنی ، میتونم ببینم
دهنمو یکم باز کردم با چراغ گوشیش نگاه کرد و اخماش رفت توهم .
+ ضحی این چه وضعشه . گلوت پر عفونته. چرا اینطوری شدی عزیزم ؟ دیروز ک خوب بودی .
_ گلوم تازه اینطوری شده . بدنمم خیلی درد میکنه . میخواستم گریه کنم که جلو خودمو گرفتم
مامانم اومد و فهمید مریضم . داداش طاها اومد معاینه م کنه . دوباره گلومو نگاه کرد که من گریه م گرفت . 
+چرا گریه میکنی عزیزم ؟ _ نمیتونم دهنمو باز نگه دارم 😢 
مامان دلداریم میداد. داداش دفترچمو برداشت و نسخه نوشت . میدونستم کلی آمپول های خوشمزه دارم . خواب رفتم . 
تقریبا نیم ساعت بعد طاها و عمو رضا اومدن . منم تو خواب و بیداری بودم . عمو رضا آروم صدام کرد . بیدار شدم 
+ سلام عمو _ سلام عزیزم . ای جانم ببین چه پژمرده شده ( عمو رضا عشقه عشق ) .یه کوچولو دهنتو باز کن منم ببینم .دهنمو باز کردم . عمو با دیدن گلوم و وضعیتم ناراحت شد . گفت : والا به من باشه بستری میکنم. 
+ بخدا اگه من بیام _ بله میشناسمت . الانم باید دست و پاتو ببندیم و آمپول بزنیم ...
+ عمو شما میدونید من با آمپول مشکل دارم . 
داداش طاها اومد نزدیکم . برام سوپ آماده گرفته بود . مامانم کمکم میکرد . به زور سوپ و میخوردم .بعد چند قاشق دیگه نتونستم بخورم . 
داداش طاها : چرا نمیخوری غذاتو ؟ 
من : داداش نمیتونم .احساس میکنم توش پره سوزنه میخوره به گلوم . اذیت میشم 😭 
طاها : میخوام بهت آمپول بزنم . باید بخوری غذاتو یکم سرحال شی .خب عزیزم ؟ 
من : داداش من امپول نمیزنم . هرکاری بکنید آمپول نمیزنم ( با آمپول عضلانی خیلی مشکل دارم . من از بچگی بدون هیچ استرسی میرفتم دندانپزشکی ولی هرکاری میکنم با آمپول عضلانی کنار نمیام ) 
مامان : ضحی! مامان زشته قربونت برم .
من : مامان بخدا میترسم .لج نمیکنم که .خودتون میدونید من چقد میترسم 
طاها : بله میدونم میترسی .ولی الان راه دیگه ای نیست . گلوت با قرص خوب نمیشه عزیزم ...
داداش طاها دست برد کیسه دارو ها که گریه منم شروع شد . 
داداش توروخدا به اونا دست نزن ، دارم میمیرم از استرس 😭😭 عمو رضا اینجور مواقع همیشه سکوت میکنه . طاها اومد منو از بغل مامان کشید و خودش بغلم کرد . سرمو بوسید همزمان هم میخندید و میگفت : ضحی یعنی همیشه داستان داریما باهات ، عزیزه دلم همه از آمپول میترسن ، ولی خب الان لازمته . در ضمن الان 2 تا میزنی فقط . یکم تحمل داشته باش خب 
منم از استرس دستام یخ کرده بود .
طاها : نگاش کن . عمو رضا من اینو چیکارش کنم . 
عمو : زورکی که نمیشه بهش امپول بزنی ، بچه که نیست . هان ضحی ؟؟ من بزنم برات ؟ 
من : نههههههه هیچکس. آی گلووم داره پاره میشه . 
مامان فقط قربون صدقه م میرفت . داداش طاها دو تا سرنگ از کیسه دارو ها درآورد . من سریع پاشدم نشستم . داداش تو روخدا نه . عمو رضا خندید و گفت : ضحی زشته عمو جان .ببین بخاطر 2 تا آمپول چیکار میکنی . یعنی تو نمیتونی یه دیقه تحمل کنی 
من : نه نمیتونم 😭😭😭 خیلی دردم میاد 
طاها دستمو گرفت بلندم کنه که چسبیدم به مبل . کاریت ندارم عزیزه دلم ، پاشو دست و صورتتو بشور .بلند شو . گریه هم نکن . کاری که گفت رو انجام دادم .
عمو رضا دیرش شده بود میخواست بره .بوسم کرد .خداحافظی کرد و رفت .ولی موقع رفتن یه اشاره هایی به طاها کرد و طاها هم با چشماش اوکی داد . 
رو مبل دراز کشیدم .خوابم میومد . نمیدونم کی خوابم برده بود .تقریبا یک ساعت خوابیده بودم . گلوم خیلی درد میکرد حتی آب خوردن هم سختم بود .داشتم تو آینه نگاه میردم تقریبا آخرای زبونم هم قرمز شده بود دون دون . ..
دوباره گریه م گرفت . بدنمم درد میکرد . طاها داشت از دستشویی بیرون میومد که من و دید . منم نشسته بودم رو صندلی کنار آشپزخونه و دستم رو گلوم بود . 
طاها رفت اتاقش و با داروهای من برگشت . ضحی بیا دراز بکش ، باید آمپول هاتو بزنم 
من : نمیخوام آمپول .😰 مامااان توروخدا شما یه چیزی بگو ...
مامان : ضحی عزیزم قربون شکلت بشم ، یکم تحمل کن . ببین چه شکلی شدی 
من : مامان بخدا خیلی دردم میگیره .میترسم 😭 
طاها : یکم جدی شد ، خب دردت بگیره ! همه دردشون میگیره . الانم باید بزنی. بدو دراز بکش ببینم .
من : من آمپول نمیخوام .
طاها اومد دستمو گرفت . ضحی بلند شو . دستمو گرفت میبرد سمت کاناپه منم گریه میکرد. 
مامان : طاها پسرم بزار یکم آروم بشه . 
طاها : مامان الان 2 ساعته این آروم نشده . بخواب ببینم ضحی . گریه هم نکن . ..
خوابیدم ولی استرس بدی داشتم . از طرفی از طاها خجالت میکشیدم . مامان اومد کنارم . گریه م بند نمیومد. طاها چپ چپ نگام کرد. ضحی عزیزه دله داداش. بخدا برات لازمه خوشگلم . یه کوچولو اذیت میشی عوضش یکم گلوت بهتر میشه . داداش طاها یکی از آمپول هارو اماده کرد . رفت سراغ بعدی که پنی سیلین بود . خیلی میترسیدم . 
مامان ، کمک میکنی ضحی آماده بشه . من اروم به مامان گفتم که خجالت میکشم ، ولی داداش فهمید و چیزی نگفت . مامان یه طرف شلوارمو آورد پایین که از استرس و خجالت مردم . داداش پنبه الکلی کشید و یه توده درست کرد ، میخواست بزنه که خودمو تکون دادم . ضحی تکون نخور عزیزم ، یدونه سرفه کن . سرفه کردم و زد .
آی مامان ... جانه مامان تمومه الان ....
درد بدی داشت ، صدام رفت بالا ، طاها و مامان آرومم میکردن . داداش توروخدا درش بیار خیلی درد دارههههه😭😭😭😭😭 طاها : درش آوردم عزیزم .آروم باش. 
ولی من احساس میکردم هنوز تو پامه ...
طرف دیگمو آورد پایین ، پنبه کشید و امپول و زد .اونم درد داشت . ولی گلوم خیلی درد میکردم نمیتونستم جیغ بزنم . فقط گریه میکردم ...تموم شد عزیزه داداش 😘 
مامان شلوارمو درست کرد .طاها رفت دستاشو شست . منم همونطوری دراز کشیده بودم . طاها اومد برم گردوند .(همیشه کار خودشو میکنه ، بعد شوخی کردناش شروع میشه ) .
طاها : این همه گریه داشت ؟؟؟ 
من : آره خیلی درد داشت .😓 
طاها ؛ عوضش گلوت انشالله خوب میشه ، راحت میشی .
همونجا خوابیدم تا صبح ....
چند روز آمپول زدم که هم خودم واقعا اذیت شدم ، هم طاها رو اذیت کردم .
طولانی نوشتم .قربون چشماتون بشم .
برای همه تون آرزوی یه زندگی آروم و بی دردسر دارم .😊😍

خاطره پریساجان

سلام خوبين احوالتون چطوره خيلى وقته كه خاطرات قشنگتونو دنبال ميكنم و لذت ميبرم خاطره هاى نگار جون و داييشون دكتر امين كه چندين بار هر كدومو خوندم😍خاطره هاى ستايشو ماجراهاش و شيطنتاش تو يه خونواده ى پرجمعيتو عالى😍اخيرا هم خاطره ى دكتر ايمان و ماجراى كنسر احتمالى و رفع شدنش و سفرشون واقعا عالى بود و كلى لذت بردم👍 اما به صورت خاموش 😊من كه تقريبا همه تونو ميشناسم ولى شماها منو نميشناسين پس يه بيو بدم از خودم من پريسام ٢٩ سالمه رشتم بيهوشيه و مجردم ااولين بار كه مينويسم اميدوارم كه خوشتون بياد اگه ام نيومد باشد كه رستگار شويد😁خب بريم سراغ خاطره چند روز پيش داداش كوچيكم سرما خورده بود از اونجايى كه با هم صميمى هستيم نميتونيم از هم دور بمونيم مدام دورو بر من بودخلاصه اينكه حالش بد بود رفت ويزيت شد امپولاشم با كمال ميل نوش جان كرد (از امپول نميترسه دقيقا عكس من مورد داشتيم خودش پيشنهاد داده پزشك محترم واسش تجويز كنه تا مثلا زودتر خوب شه😐)يه هفته از سرماخوردگيش نگذشته بود كه به محض بهتر شدنش علائمشو پاس داد به من☹️روز اول سردرد شدم يه كوچولو گلوم ميسوخت مدام به خودم اميد ميدادم كه نه سرما خوردگى نيستو اينا اما زهى خيال باطل😊😒خلاصه به شب نرسيد كه علائم شديد تر شد از اونجا كه خانواده محترم هميشه اصرار به دكتر رفتن دارن پنهون كردم تا شايد خوب شم شروع كردم خوددرمانى🙈 همون  شب قرص كلداستاپ و استامينوفن خوردم سرم واسه چند ساعت بهتر شد سعى كردم بخوابم خوابيدم صب با بدن درد و گلودرد بيدار شدم همچنان قضيه پنهان بود همچنان خود درمانى ...تا شب كه خواهرم (ازدواج كرده)اومد خونمون تو اتاق تا پاسى از شب ساعت ٢داشتيم چرتو پرت ميگفتيم ميخنديديم 😁من اونو قانع ميكردم واسمون نى نى بياره من خاله شم🤱🏻 تنوعم ميشه😍 اونم منو كه به خواستگار جديدم كه پزشكه و تقريبا شرايط خوبى داره اما خب ايده الم نيست و تو خيلى چيزا با هم اختلاف عقيده داريم جواب +بدم كه چون نسرين ميشناسدش وميگه پسر خوبيه🧐همو ميبينيم از تمام فرصتمون استفاده مفيد ميبريم😂خلاصه اينكه گرم صحبت بوديم  و منم دردام يادم رفت كه نسرين دستشو اورد رو صورتم يه دفعه بلند گف پريييييييييي خيلى داغى سعى كردم آرومش كنم فايده نداشت 😂از سرنگونى بخت من مامانمو در جريان گذاشت😐 بعدم پدرم 😐خلاصه هيئت داورى تصميم گرفتن بريم درمونگاه ساعت٢شب😳از من اصرار كه صب ميرم از اونا انكار كه تبت خيلى بالاست😢با هر بدبختى كه بود به زور بردنم درمونگاه رسيديم با خواهرم رفتيم داخل دو نفر قبل من بودن منتظر شديم تا نوبتمون بشه كه يه اقايى صدا زدن بفرماييد داخل🥴 رفتيم سلام كرديمو يه اقاى جوونى پشت ميز بودن به چهرش ميخورد خوش اخلاق باشه گفتم اگه بگم تزريقى نده فك نكنم مخالفت كنه به اين چهره ى مهربون روش تهاجمى نمياد😂(تا اخر خاطرمو بخونيد به من بگيد چهره شناسيمو كجاى دلم بزارم 😂)چهره ى خودمم شبيه اين شده بود😍
دكتر:خب چى شده؟ 
من:سرما خوردم تبم پايين نمياد...
دكتر:ديگه گلودردم دارى ؟
من:با اكراه گفتم بله😢(احتمال ميدادم چى در انتظارمه ولى خب پروام گفتم هر جور شده نميذارم امپول بنويسه بهتره تا خطرى پيش نيومده صادق باشم😁)
ودوباره دكتر :ببينم گلوتو من🥵كه ديد و نبايد ميديد😂بعدم گوشم،بعد ريه ،فشارمو گرفتن كه خوب بود شروع كرد نوشتن تو دفترچم حين اين كه داشت مينوشت دستشو گذاشت رو پيشونيمو و دوباره شروع كرد نوشتن...
دكتر:پنى سيلين زدى تا حالا حساسيت ندارى🧐
من:😳قيافم يه لحظه شبيه گربه شرك شد 😢ساكت بودم چيزى نگفتم اومدم اينبارو صادق نباشم كه خواهر نازنين گف بله اقاى دكتر زده حساسيت نداره🤨
من:😐😨🥺
گربه شرك:😢🥺
خواهر گربه شرك:👻
دكتر:😎
سريع گفتم ميشه لطفا تزريقى ننويسين من ميترسم😥
با لبخند مليحى گفتن نه خيلى تخفيف دادم بهت😊ميخواستم برگردم بگم پس اقاى دكتر سرما خوردگى خر است😂ديدم خب اين بنده خداى مهربون چى كنه دفترچمم زير دستشه الان يه آرامبخشم به امپولا اضافه ميكنه اينه كه سكوت انتخابم بود😂 داروهاتو بيار ببينم چك كنم 
نشستم رو صندلى توان نداشتم خواهرم رف داروهارو بگيره ٥مين گذشت اومد پلاستيك تو دستش حداقل ٤تا سرنگو ديدم حالم بدتر شد دوباره رفتيم داخل كه دكتر يه پنى سيلين ١٢٠٠ و يه كتورولاك و يه
كلرفنيرامين جدا كردو يه اقايى رو صدا زد و گف واسشون تزريق كنين پنى سلينشونم سعى كن اروم تزريق كنى😭 از مطب اومديم بيرون اون اقاى جوون متوجه استرسم شد تا خواستم بشينم گفتن شما برو بخواب كه در جريان اماده شدن امپولا نباشم رفتم رو تخت خوابيدم خيلى زود اومد يه نيم نگاه كردم ٢تا امپول تو دستش بود💉💉(واى خداااااا مواظبم باش😥اينجور موقع ها توسل چيز خوبيه😂چيه خب ميترسم ديگه😒😁) نزديك شد لباسمو از ٢ طرف پايين كشيدو گف فقط پاتو شل بگير كه اذيت نشى سمت راستو الكل زد نيدلو سريع فرو كرد پامو ناخوداگاه تكون دادم خيلى درد داشت همون لحظه گفتم آييييييييي شروع كرد به تزريق همچنان درد داشتم و اشكم درومد ولى زود تموم شد گف يه نفس عميق بكش اونطرفو الكل زدو دوباره با همون شدت نيدلو فرو كرد پامو تكون دادم آييييييييييي پام😭ادامه داد از قبلى وحشتناكتر ولى اينم زود تموم شد چشمام خيس اشك بود كه گف همين جورى بمون تا برگردم😭واقعا تحملم تموم شده بود كوچيكترين درديو نميتونستم تاب بيارم تو اين فكرا بودم كه ٢ ٣مين گذشت دوباره اومد تو دستش پنادر و ديدم 😭😢دوس داشتم فرار كنم ولى چاره اى نبود با بيحالى سرمو گذاشتم رو دستم كه گف اين مثه قبليا نيست تكون بخورياااااااا پاتو شل بگير كامل اصلنم تكون نده سمت راستو الكل زد داشتم گريه ميكردم كه نيدلو فرو كرد نفس عميق بكش😡شروع كرد به تزريق ميتونم بگم سنگ شدم انقدر درد داشت وسطا ديگه نتونست تزريق كنه كه خيلى جديو بلند گف شل كن پاتو😡 گريم بيشتر شد نتونستم شل كنم ٣ ٤ثانيه صبر كرد و  نيدلو دراورد فك كردم تموم شده نفس راحت كشيدم و كامل شل شدم و بي جون بودم دوباره نيدلو سريع  زد و تمام مادشو با فشار خالى كرد كه اانقدر درد داشتم بيحال شدم ديگه پامو سفت نكردم سوزنو كشيد بيرون پنبه رو گذاشت محكم فشار داد (چرا خب 😭)از شدت گريه نفسم بند اومد كه گف تموم تموممممممممم ببين تموم شد سوزنو دراوردم😢يه چند مين بخواب بعد بلند شو زود بلند نشيااااااااا(محض اطلاعتون من بخوامم نميتونم بلند شم چه حرفيه😒)....
همون جورى به همون حالت رو تخت بودم كه خواهرم اومد پيشم بلندم كرد ابميوه داد يه كم خوردم و گف اجى دردت اومد با سر اشاره كردم اره گف عيبى نداره عوضش تا صب كلى بهترميشى و رفتيم خونه دراز كشيدم رو تختم اما از درد امپولا نتونستم به پشت خوابيدم تا صبم تكون نخوردم 🙇🏻‍♀️ صب كه بيدار شدم كلى بهتر بودم و با نسرين اماده شديم بريم واسه خريد😍كلى خوش گذرونديم و اون روز يه امپوله ديگه ام نوش جان كردم🥴 كامل خوب شدم ...
مرسى كه اولين خاطرمو خوندين 🌸اميدوارم خوب بوده باشه و منتظر نظراتتون هستم😍
پ.ن:دين مثه كفش ميمونه كفشى كه اندازت باشه رو انتخاب كن اما من رو مجبور نكن كفش تورو پام كنم!...

خاطره فاطمه جان


سلام به سلامتی همه آذر ماهی ها پادشاه ماهای سال خوبین دوستان ی بیو بدم برا روستایی عزیزی که تازه وارد وب شدند و من رو نمیشناسن من فاطمه هستم از آباده یکی از شهرهای استان فارس متولد ۶۴ هستم مربی مهد کودکم و دانشجو هم هستم و متاهل بچه ندارم .خوب بریم سر خاطره 
چند روز پیش جمعه همه خونه مادرم بودیم و هوا یکم ابری بود شوهرم محمد جان طبق معمول ماموریت بود تازه رفته بود و تا ۵ روز نمیومد بعد از ناهار با خواهرم و دختر خواهرم تصمیم گرفتیم بریم پارک یکم عکس پاییزه بگیریم رفتیم لباس پوشیدیم و از مامان و بابا خدا حافظی کردیم و رفتیم بیرون کیمیا و خواهرم لباس گرم اورده بودن اما من ن دیگه گرم عکس گرفتن شدیم و من حتی چند تا عکس بی روسری گرفتم خیلی سرم درد گرفت از هوای سرد بعد ی ساعت بر گشتیم خونه و من سریع رفتم دوش گرفتم اونم آب سرد میدونم خلم ولی خیلی برا اعصاب خوبه و آدم رو از کسلی بیرون میاره سریع دوش گرفتم اومدم بیرون بخاری رو تا کهکشان زیاد کردم و کنارش نشستم گوشیم زنگ خورد دیدم همکارام هستن و ی یک ساعتی با هم حرف زدیم دیگه یادم رفت که موهام رو خشک کنم و از خسته گی زیاد خوابم برد صبح با الارم گوشی بیدار شدم دیدم ساعت ۷نمیدونید با چه سرعتی آماده شدم پیاده رفتم سر کار و در مهد رو باز کردم هوا خیلی سرد بود راستی بچه ها که جدید اومدید من آسم شدید دارم پر هوایی یا همون امفیزم خلاصه تا ساعت ۱سر کار بودم بودم دیگه بچه ها رو آماده کردم و سپردم به مربی جانشین و رفتم دانشگاه ولی سر کلاس اصلا حالم خوب نبود و همش رو دسته صندلی خوابم برد یکدفعه استاد پاسیار با صدای بلند گفت میترسم با صدا بلند درس بدم حیدری از خواب ناز بیدار شه و همه بچه ها زدن زیر خنده حالم خوب نبود و گرنه جواب میزاشتم ی یک ساعتی گذشت و من باز رو صندلی خواب میرفتم که پیام اومد رو گوشیم باز کردم استاد بود نوشته بود چطه دختر خوب همش پر انرژی بودی و صدا خنده ات میومد الان بی حالی نوشتم یکم تب کردم و بی حالم و تمرکز ندارم سرکلاس اونم نوشت پاشو برو خونه من دیگه درس نمیدم که عقب نیافتی. تمام بدنم درد میکرد استخونام تیر میکشید و حتی گردنم مثل سنگ شده و تب زیاد داشتم با حال بد اومدم خونه چشمتون روز بد نبینه آنقدر حالم بد بود که هر چی ماسک اکسیژنم رو میزاشتم اسپری و دارو هام رو استفاده میکردم حالم بد تر میشد که بهتر نمیشد دیگه لبام داشت کبود میشد تو همین حال محمد جان زنگ زد به زور جواب دادم ترسید گفت چطه فاطمه این چه صداییه کجایی الان گفتم خونه ام نترس چیزی نیست گفت باز نفست گرفته اسپریت رو زدی گفتم بارها تا این و گفتم مگه چه قدر حالت بده دیگه نتونستم جواب بدم و بالا آوردم ی ۱۰ دقیقه دیگه دوباره زنگ زد هول کرده بود گفت میتونی آماده بشی زنگ زدم به صدیقه خواهرم الان میرسن برو اورژانس دکترت هم امشب شیفته میدونن چیکار کنن فقط دفترچه بیمه ات یادت نره ها و قطع کرد خلاصه بعد ۴۵ دقیقه خواهر شوهرم رسید و رفتیم اورژانس خیلی شلوغ بود همه حالشون تقریبا مثل من بود ولی من تنگی نفس داشتم خواهر شوهرم ترسیده بود و گریه میکرد دکترم تا منو دید رو صندلی بیمار سریع با ی پرستار اومد کنارم گفت باز نفست نترس نترس الان خوب میشی اروم نفس بکش و منو سریع بردن تو ی اتاقی و ماسک اکسیژن رو برام وصل کردن وای ن دکتر داست امپولی که همیشه وریدی میزنم تا نفسم باز بشه رو آماده میکرد با بغض کنم ن خواهش گفت هیسسسس نترس فقط اروم نفس بکش باشه ی ۱۵ دقیقه آمپوله طول کشید خیلی دستم درد گرفته بود این امپول رو نمیشه تند زد حالا چرا نمیدونم کم کم بهتر شدم که دکتر شروع کرد به معاینه و گفت علایم آنفولانزا هست و چرا با این که تاکید کرده بوده من که اسم دارم واکسن بزنم نزدم دیگه دکتر نسخه نوشت و داد به پرستار و گفت سریع انتی بیوتیک ها رو وریدی بهش بزنید امشب مهمون ماست .انژیوکت رو به سختی پشت دستم وصل کردن و چند تا امپول زدن داخلش هر ۵ دقیقه ی امپول میزدند .تبم پایین نمیومد که ی پرستار آقا اومد وضعیتم رو چک کنه دید حالم بده گفت ی تب بر می زاری عضلانی بزنم بهت دکترت گفته نزاریم بالاتر بره برات خطرناکه من اشاره کردم که ن .خواهر شوهرم صدیقه جان گفت به دکتر بگم بیاد فاطمه حالت بده باشه دیگه رفت و با دکتر و دو تا پرستار رسیدن دوباره تبم رو گرفتن و دکتر گفت براش این دارو و ی تب بر بزنید هر ۵ دقیقه علایم رو چک کنید و به من اطلاع بدید من ی ساعت دیگه بر میگردم نزارین بالاتر بره امکان داره بره تو شوک اینو که گفت صدیفه زد تو شرش گفت یا امام رضا خودت کمکون کن پرستار از اتاق بیرون کرد منم بی حال بودم جون حرف زدن یا مقاومت نداشتم فوقش ی چشمکی میزدم همون پرستار آقا با دکتر ی چیزی گفت و اومد کنار من گفت ی کوچولو دمر شو اصلا نترس خوب بعد ی امپولی رو از از پرستار خانمی که کنارش بود گرفت گفت کامل خودتو شل کن تا اذیت نشی نمی تونستم حرف بزنم  فقط چشمام اشکی شد و دستش و گرفتم گفت ااااا نترس دیگه نمیزارم امپولت درد بگیره افرین بعد پنبه کشید و امپول و فرو کرد یکم‌سوخت که درش آورد و گفت درد داشت ؟تا اومدم بگم ن اون طرف پام سوخت ولی این دردش خیلی زیاد بود با تمام زورم گفتم ننننننننن پااام ایییی گفت باشه باشه تمام شد تمام شد دختر جون بعد کشید بیرون و لباسم و درست کرد بد گریه ام گرفته بود هم به خاطر حال بدم بود و هم خیلی از پرستار آقا خجالت کشیدم .پرستار گفت گریه برات خوب نیستا دوباره نفست تنگ میشه سعی کن چشمات رو ببندی و اروم بخوابی الان حالت بهتر میشه منم گیج بودم صدا ها رو می شنیدم ولی بیدار نبودم که چشمم باز باشه نمیدونم بگم حالم چطوری بود .بعد چند ساعت خوابم برد کامل صبح ساعت ۶ بود پرستار باز بیدارم کرد گفت پاشوفاطمه خانم امپولت رو بزنم فکر کردم تو سرم میزنن ولی دیدم ن سرم نیست ولی هنوز سوزن انژیوکت وصل پرستار خانم آزادی بود حدود ۵۰ سالی داره و خیلی با منو شوهرم خوبه یعنی از روستایی خانوادگی هستیم گفت نه تو دستم نزنننن گفت ن تو پات باید بزنم سرمت رو بستیم بیشتر بغض کردم که گفت تو هنوز این ترست رو کنار نزاشتی ؟ بعد گفت برگرد و خودت رو اصلا سفت نکن خب این یکم درد داره هیچی نگفتم مگه کاری از دستم بر میومد خانم آزادی پنبه کشید و سریع نیدل و زد متوجه سوزن نشدم ولی وای از درد امپولش داد میزدمااااااا دستش و میگرفتم که بعد چند دقیقه در آورد گفت هیسسسسسی بسه فاطمه تمام شد اروم باش تمام شد ولی من بدتر زدم زیر گریه نمیدونم چرا انقدر دل نازک شده بودم شاید چون محمد جان کنارم نبود و این دفعه تنها بودم .بعدش که پرستار رفت خواهر شوهرم اوند گفت الهی بگردمت خیلی دردت اوند صدا دادن تا ایستگاه پرستاری میومد گفتم اوهوم گفت الهی حالا بیا با محمد حرف بزن یکم اروم بشی گفتم ن خوابه گفت نه تا صبح چشم رو هم نزاشته مدام زنگ زده ولی تو حالت خوب نبود بتونی باهاش حرف بزنی بگیر خیلی ناراحتته .گوشی و داد بهم و زنگ زدم به محمد تا گفت الو زدم زیر گریه گفت فاطمه سلام عزیزم خوبی بهتری چرا گریه حالاااا منم تند تند داشتم می گفتم چه قدر امپول دردناک بهم زدند و دردم اومده محمد م گفت عب نداره ببین الان چه قدر حالت بهتره جا امپولتو هم خوب میشه نگران نباش عزیزم با دکتر حرف زدم گفت ساعت ۱۱ مرخصت میکنن فقط بعدش نری خونه خودمونااا برو خونه مامان جون یعنی مادر شوهرم گفتم ن اونا اتاق ندارن من نمیتونم تو حال بخوابم رفت و آمد زیاده بدم خونه خودمون راحتترم به خواهرم میگم بیاد پیشمم نگران نباش گفت نگران که هستم خیلی این نفست داره اذیتت میکنه به خدا ار بار سوزن میره تو تنت انگار به بدن من میزنن منم دردش و حس میکنم صبح ساعت ۶بیدارم کردن پاشو فاطمه خانم امپولت رو بزنم چشمام باز کردم گفتم حالا تو سرم میزنه خیالی نیست ولی دیدم ن سرم نیست ولی هنوز سوزن انژیوکت وصل پرستار خانم آزادی بود حدود ۵۰سالی داره از اشناهامون بود گفتم تو دستم نزننننید گفت ن تو پات باید بزنم سرمت رو بستیم بیشتر بغض کردم که گفت تو هنوز این ترست رو کنار نزاشتی ؟ امپول و آماده کرد گفت یکم دمر شو و خودت رو اصلا سفت نکن خب این یکم درد داره هیچی نگفتم مگه کاری از دستم بر میومد خانم آزادی پنبه کشید و امپول و فرو کرد وابیی با تمام زورم گفتم ننننن ااایییییی پااام و دستم بردم که دستش و بگیرم گفت نکن تمام شد اروم باش تمام شد بعد چند دقیقه در آورد گفت بسه دیگه دختر جون تمام شد اروم باش تمام شده بعدش صدیقه جان اومد و گفت الهی بگردمت خیلی دردت اومد صدا دادت تا ایستگاه پرستاری میومد گفتم اوهوم گفت الهی حالا بیا با محمد حرف بزن یکم اروم بشی گفتم ن خوابه گفت نه تا صبح چشم رو هم نزاشته مدام زنگ زده ولی تو حالت خوب نبود بتونی باهاش حرف بزنی بگیر خیلی ناراحتته گوشی رو گرفتم بهش زنگ زدم تا جواب داد زدم زیر گریه نمیدونم چرا انقدر دل نازک شده بودم شاید چون محمد جان کنارم نبود و این دفعه تنها بودم محمد دل داریم داد گفت هیس اروم باش حالات بهتره عزیزم خوبی چرا گریه گفتم ابکش م کردن پام درد میکنه گفت الهی عب نداره ببین الان چه قدر حالت بهتره جا امپولتو هم خوب میشه نگران نباش عزیزم با دکتر حرف زدم گفت ساعت ۱۱مرخصی برو خونه مامان جون یعنی مادر شوهرم گفتم ن اونا اتاق ندارن من نمیتونم تو حال بخوابم رفت و آمد زیاده بدم خونه خودمون راحتترم به خواهرم میگم بیاد پیشمم نگران نباش گفت نگران که هستم خیلی این نفست داره اذیتت میکنه به خدا هر بار سوزن میره تو تنت انگار به بدن من میزنن منم دردش و حس میکنم دیگه ساعت ۱۱ شد و دکتر اومد دوباره معاینه ام کرد و چند تا سوال از پرستارا پرسید و گفت بهتری دختر شجاع گفتم خیلی از دیشب بهترم گفت معلومه رنگ و روت باز شد شده بودی مثل مبارک و خندید منم خندم گرفت گفت مرخصی فقط باید ی چند روز استراحت کنی و بیرون اصلا نری دارو هاتم بخور امپولت هم حتما بزن پشت گوش نندازیااا خببب گفتم هر کاری بگین میگم الا اون قسمت آخری گفت ن نشد دیگه همه درمان به این امپولا بستگی داره نزنی مجبور میشیم باز بستریت کنیم خعببب افرین حتما بزن زیاد درد ندارن دیگه برگه مرخصی رو امضا کرد و بعد از بیمه اومدن و چند تا سوال کردن و رفتن پرستار اوند انژیوکت رو در آورد که کلی خون اوند بعد هم برادر شوهر کوچیکیم امین اوند دنبالنون و اوردنم خونه خودم و و یکم خرید برام کردن و رفتن این چند روز اصلا نرفتم بیرون که خدا رو شکر مدارس و مهد همه تعطیل شد فقط بد سرفه میکنم و امپولا رو هم نزدم فقط دارو هایی که داده مثل اسپری و شربت و اینا ..
ممنون که وقت گذاشتی و خواندی خاطره رو اگه بد شده ببخشید من همین قدر بلدم .دوستتون دارم بچه ها و مراقب این آنفولانزا بد ترکیب باشین به یادم رفت بگم قبل ترخیص واکس رو بهم زدن که یکم دستم درد میکنه

خاطره سید علی جان

به نام خدا
سلااااام خوبین؟؟😍😍
سیدعلی شاکری ام درآستانه 19سالگی ازدیارگرگان😀😀
خیلی وقت بود خاطره نفرستاده بودم.امروزمیخوام یه خاطره نسبتاًقدیمی براتون تعریف کنم.
اون موقع من مدرسه میرفتم.اخ که چقددلم برای اون روزهاتنگ شده☹☹زنگ اخربودپشت درکلاس جمع شده بودیم تااین زنگ لامصب بخوره وازکلاس پرت شیم بیرون.یادش بخیرچقدتوسرومغزهم میزدیم😅😅زنگ که خوردنفمیدم چیجوری بامیلادرفیق فابریکم خودمونُ ازمدرسه گذاشتیم بیرون.گفتم میلاد بیابریم یچیزی بگیریم بخوریم جیبای شلوارشو کشید بیرون گفت پاکه پاک!گفتم دیگه چیکارت کنم مهمون من😏😏😏.رفتیم مغازه حج یوسف دوتاپفک گرفتیمُ به سمت خونه راه افتادیم.همینطور که حرف میزدیم و میرفتیم میلادگفت سیداون دکترنیست؟؟برگشتم اون طرف ودیدم ؛دکترایمان داشت بابهورز جدیدمون اقای کریمی،کرمی یه چیزی توهمین مایه هابود درست فامیلیشُ یادم نیست بحث میکرد.رفتیم جلوتر ، دکتر گفت اقای کریمی من نهایتادوسه هفته دیگه اینجام اگه تواین مدت پرونده هاتکمیل بشه ،کم کاری هاجبران بشه،که هیچ؛ دستم دردنکنه مخلصتم هستم امااگرنشد بی تعارف مجبورمیشم گزارش کنم.
اقای کریمی: دکتر یدقه گوش بده شما
دکتر:نه شماگوش بده،الان چندماه ازسال تحصیلی گذشته؟یه بار رفتی ببینی تواین مدارس چه خبره؟!رفتی؟؟!خودت قبول داری حرفم ویانه؟؟!این که هرروز بشینی پشت سیستم گزارش طرح سلامت فلان بدی نشدکه کارعزیزمن.
اقای کریمی:دکتر گوش بده شماگوش بده
دکتر:گفتنی هاروگفتی شنیدنی هاروهم شنیدی،من حرفم وزدم دیگه خودت میدونی‌من تواین چندروزه بازم میام خانه بهداشت سرمیزنم
خدافظ!
به میلادگفتم بیابریم پیش دکتر،گفت ول کن علی هرچی بودبین خودشون بود بیازودبریم خونه فرداامتحان داریم.گفتم باشه دوقدم بیشتربرنداشته بودیم که دیدم اقای کریمی دادمیزنه ومیگه اصلا توچیکاره ی مردم روستایی؟بتوچه که من اینجادارم چیکارمیکنم؟روستا شورا داره دهیارداره به توهیچ ربطی نداره که اینجافوضولیه مردم ومیکنی بچه قرطی مفت خور....دکتر اومدسمتش گفت مفت خورتویی وجد ابادت مرتیکه اشغال حروم خور.پول ایناخوردن داره؟دیدی با۴تاادم ساده ودهاتی طرفی فک کردی هرغلطی خواستی میتونی بکنی؟!
کریمی : یه پدری ازت درارم بچه قرطی تازه به دوران رسیده و....درگیرشدند گفتم وااای میلادبدوو.وااای
داشتم میدوییدم 🏃‍♂️🏃‍♂️برم سمتشون نمیدونم جلوپام جوق بودتیکه سنگ بود کلوخ بودچی بود که بدپام پیچید که همونجانشستم روزمین.میلادگفت پاشو علی مسخره بازی درنیار!گفتم میلادپاام پاااام!آاااای😫😫😫گفت علی پاشو خودتُ لوس نکن الان وقت مسخره بازی نیس😐😐گفتم آااااااای پام بخدااا به جون مامانم مسخره بازی درنمیارم آااای😵😵😵میلاد:چرارنگت پرید کجای پات؟علی؟علی؟چی شد؟خوردی زمین؟؟من:پام میلاد پام .
میلاد:میتونی بلندشی؟
من:اره دستم وبگیرمیتونم.بلندشدم وزنمُ انداختم روپام یه قدم برداشتم ؛دیدم نمیتونم؛دردوحشتناکی توپام پیچید.خدااین دردُنصیب گرگ بیابون نکنه🥺🥺نشستم روزمین گفتم وااای میلاد پام خیلی دردمیکنه بخداالکی نمیگم.گفت باشه باشه همینجابشین الان دکتروخبرمیکنم.تواون هیرو ویر همینو کم داشتم.
دعواخوابیده بود. مغازه دارا جداشون کردن وهمه داشتن درمورد دکتر واقای کریمی حرف میزدند.خیلی خودم وکنترل کردم که جلومردم دادنزنم وبه روی خودم نیارم امادیگه داشت صبرم تموم میشد.صدای میلاد رو کم وبیش میشنیدم که داشت به دکترحرف میزد،گف دکتر،دکتر یدقه بیاین.
دکتر:میلادبوداسمت؟الان کاردارم حوصله ندارم،چیکارداری؟
تااومد میلادتوضیح بده،داد زدم پاااااام آی خداااپام دکتر پااام دارم میمیرم🥺🥺
اون علیه؟؟؟سید؟؟اومدند سمتم دیگه داشتم ازدردازحال میرفتم‌.
دکتر : علی؟چیشد؟خوردی زمین؟؟کجای پات؟
نترس هیچی نیس نترس خوب میشی هیچی نیس.(این جملشون قشنگ توذهنم مونده 😅😅داشتم تایپ میکردم صداشون پیچیدتوگوشم)
من:پااام مچ پام داره قطع میشه واااای خدااا.
دکتربدون اینکه کفشم وازپام دربیاره بندای کفشم وشل کرد وبادستش مچ پام وفشار دادویکم حرکت دادکه جیغم رفت به هوا.همه دورمون جمع شده بودند.چشام داشت سیاهی میرفت.
دکتر به میلادگفت کیفش وازشونش دربیار وبایه حرکت زیرزانوهام روگرفتُ کولم کرد.
من:دارم میمیرم ااای دارم میمیرم
دکتر: اروم باش هیچی نیس عییزم هیچی نیس.
دکتر:میلاد سوییچ وازجیبم دربیار درماشینُ بازکن.
عقب ماشین خوابیدم اقاایمان کفشم وازپام دراورد وبایسری باند وپانسمان واین چیزها که دقیقا نمیدونم کدوم کدومه😅😁پامُ بست.بوی الکلُ که شنیدم دیگه زدم زیرصدا جیغ میزدمااا.اماده کردن امپول جلوچشام استرسمُ چندبرابرکرد.دکمم وبازکرد وزیپ شلوارم روکشیدپایین گفتم نه نمییخوام ولم کن امپول نمیخوام اذیتم نکن نمییخوام من امپول نمیییخوام
دکتر:الان اینوبهت میزنم اروم میشی ،میلاد برو ازون در، دستاش وبگیر.نمیخواام ولم کن ولم کن.دکتربدون اینکه لحظه ای بهم توجه کنه یکم برم گردوند ولباسم ودادپایینُ امپول روفروکرد درد نداشت ولی تاقبل از اونروز هیچ وقت جلو ده نفر آمپول نخورده بودم خیلی حس بدی بود.ازتوشیشه های ماشین ۱۲ تاچشم داشتن نگام میکردن🙄🙄
جای پام رودست کردن و میلادجلونشست.
خیلی دردداشتم ولی بااون آمپول قابل تحمل شده بود.
دکتر به میلاد گفت گوشی منُ تو داشبورت بردار شماره آقاسید بگیر بده من گفتم نه توروخدا به بابام نگین میترسه 
دکتر گفت اگه من نگم یکی دیگه میگه اونموقع بیشترمیترسه البته اگه تاالان نگفته باشن.
دکتربا بابام حرف زد صداش و میشنیدم
طفلک هول شده بود ،دکترگوشی رودادبه خودم باهاش حرف زدم آروم شد.میلادم زنگ زدبه خونوادش خبردادکه نمیره خونه.
درد داشتم اماازترس اینکه دوباره امپول بخورم هیچی نگفتم وفقط لبام ومیخوردم.نمیدونم چقد گذشته بودتوخواب وبیداربودم که چشام وبازکردم دیدم توبغل آقاایمانم.گذاشتنم رویه تخت وچندتاپرستار یاشاید پزشک اومدند بالاسرم وگفتن دکترفلانی روپیج کنید.بغض کرده بودم چشم که به میلاد افتاداشکم دراومد(به خودتون بخندید😁)
آقاایمان داشت به یکی ازپرستاراحرف میزد به میلاد گفت چشم ازش برندارتابیام.گفت چشم.
یه آقای دکتری اومد پامُ معاینه کرد که جونم بالااومد مچ پامُ گرفته بود ومیکشید.
دیگه داشت نفسم ازدرد میرفت،آقاایمان بادوتاپلاستیک کیک وابمیوه برگشت بادکتری که معاینم کرد حرف زد بعدشم بایه پرستار بردنم تویه اتاق واز پام عکس اورژانسی گرفتن بعدشم که معلوم شد شکستگیه بردنم تویه اتاق دیگه وپامُ گچ گرفتن.یعنی اون لحظه غم عالم گرفته بودم
منی که ازدیوارراست بالامیرفتم دوماه پام توگچ برام خیلی سخت بود.دکتره اورژانس دوباره اومد یه نگاه بهم کردوبه خانم پرستارگفت فشارشُ دوباره بگیر وچنددقه بعد یه امپول زد توسرمم.دکترایمان یه دستمال کاغذی ازجیبش دراورد لبم وپاک کرد گفت الهی بمیرم دردداشتی لبت وگازمیگرفتی؟الان آرومی؟ دردداری بازم؟گفتم یکم.
یهودیدم مامان وبابام اومدندبیمارستان!!!!طفلکیا پای توگچمُ که دیدند هول شده بودند خیلی ترسیدند
مامان گریه میکرد.آقاایمان گفت اع مامان قربونت برم چیزی نشده که خوب میشه.یادمیگیره دیگه جلوپاشُ نگاه کنه😐😐گفتم همش تقصیرشماست اگه دعوا،دکترپریدوسط حرفم گفت هیس علی!مامان گفت خدامرگم بده علی رفتی دعوا ؟خاک برسرم،باکی دعواکردی؟میلادباتو؟
دکترگفت نه مامان دعوانکرده بچه نگران نشو.من برم داروهاشُ بگیرم سرمش که تموم شد مرخصه..خلاصه میلاد سیرتاپیازماجراروتعریف کرد ودکترکه برگشت باکمک بابا سوارماشین شدم.من ومامان سوارماشین دکترشدیم باباومیلادم باماشین خودمون اومدند.
پامونُ نذاشته توخونه ده نفر ریختن توخونمون برای عیادت😐😐یکی نیست بگه بابامریض نیازبه استراحت داره. 
مهموناکه رفتن باباجگروقلوه خریداوردگفت بزن به سیخ بچه بخوره جون بگیره😅😅.بااینکه خیلی درد کشیدم ولی بهم خوش میگذشت.فرداش خالم گوداخته پخت اورد.عمم سوپ پخته بوداورد برام.ازونطرف مامانجونم کله پاچه بارگذاشته بودمیگفت قوت داره خوبه بخوره زودخوب بشه.تاچندماه هم صبونه ناهارشام کمپوت میخوردیم😁😁یعنی این طبقات یخچال ماکه تاچندروزپیش با پمادوشربت ودارو پرشده بودتواون مدت پراز آبمیوه وموز وکمپوت بود😂😂😂عصرشم هر19تاهمکلاسیم باچندتاازمعلمام ومدیر وخدمتکارمدرسمون اومدند عیادتم.یعنی شده بودم سوژه خندشون🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️میلادمیگف علی خداروشکر نرفتی دعوا اگه نه دیگه املت شده بودی😐😐😐
چندروزبعدش مامان زرشک پلوپخته بود دکتر خونمون بودسرسفره گفتم دکتریه چیزی بپرسم؟
گفت اره بپرس
گفتم دکترمن تاحالااون روتونُ ندیده بودم!
خندیدگفت روی داگم؟؟
باباگفت اع علی خجالت بکش سرشام پسر
اقاایمان گفت چیکارش داری اقا سید.
گفتم بابامن که چیزی نگفتم.بعداازتوحرفاش فهمیدم که آقای کریمی بایدهرهفته هرماه،یسری دارو مثه ویتامین دی وکلسیم واهن و...بین اهل محل ومدارس تقسیم میکرده که مااصلا ازوقتی ایشون بهورز شدندیکبارم ندیدیم وبرای غربالگری خانمای باردار ودانش اموزان وچکاپ ماهانه افرادمسن و...گزارش دروغ ردمیکرده.به قول مامان هروقت دلش میخواست بهداری روبازمیکرد.خلاصه دهیاری پیگیری کرد و یکی دوماه بعدش یه خانم واقا جای آقای کریمی اومدند وتاحالاکه همه ازشون راضی بودند.
شام وکه خوردیم نشستم پیش باباداشتم سریال نگاه میکردم که یکی زنگ درو زد.
مامان ایفون وبرداشت گفتم کیه؟گفت
خانم اسدیه اومده عیادت تو.
گفتم این وقت شب؟😐😐
یه اخم کرد که یعنی خفه الان میادتو🤦‍♂️😁
بادوتادختراشون اومدند داخل مامان گفت خوش اومدی،گفت به خوشیه شما؛دکترخونست؟
باخودم گفتم اره چقدم اومده بودمن وببینه😐😐😐
مامان گفت اره بشین دسشوییه الان میاد،خدابدنده،گفت خدابدنمیده ولی این مدارس که بازشده هاهرروزیکیشون مریضه این خوب میشه اون یکی مریض میشه. مامان گفت اره هوا هم سرد شده .گفت اسم اقاپسرت علی بود؟خودم گفتم بله .گفت بهتری؟پات بهتره؟گفتم ممنون.دکتراومدسلام کردخانم اسدی جلوپاش بلندشد گفت اقای دکتر شرمنده این وقت شب،اگه میشه این دخترمنُ ببینیدچشه ۳روزه تب کرده،بچم تبش قطع نمیشه.دکترگفت باشه بشین الان میام.دکترچنددقیقه بعد لباس عوض کرد واومد کنارمینا(دخترکوچیکه)نشست ودستشُ گذاشت روپیشونیش.دکترگفت علی اون کیف منُ رواپن بده.گفتم من؟؟؟؟!!!
گفت اع حواسم نبود چلاق شدی😐😅.مامان بی زحمت داری میای کیف منم بیار‌.دکترگفت اسمت چیه ؟مامانش گفت مینا گفت مگه خودش زبون نداره؟
میناگفت چرادارم.دکتریدونه ابسلانگ برداشت گفت دهنتُ بازکن بازکن، ببینم زبونتُ بیشتر اهان.نه زبون داری!
این چندوقته مریضه؟خانم اسدی گفت یه دوهفته ای میشه ولی ازپریروز بدترشده.گوشیُ برداشت یکم هاکردگذاشت روسینه مینا گفت نفس عمیق بکش بازم اهابازم بازم خعله خب.عفونت توبدنش مونده مزمن شده امااگه یدونه امپول کوچولوامشب بزنه خوب خوب میشه‌.برخلاف انتظارم مینا هیچی نگفت ولی بابغض رفت توبغل مامانش نشست.دکترگفت سرفه عطسه هم داره؟مامانش گفت فقط عطسه میکنه.گفت دفترچه دارین؟خانم اسدی دفترچه رو داد گفت من یسری داروهارواینجادارم خودم بهت میدم بقیه روبراش حتمابگیرین.دکترگفت مشکل دیگه ای ندارین؟
خانم اسدی گفت اقای دکتراگه میشه این دخترمم ببینید ازدیشب میگه گلوم دردمیکنه.دکتربه مریم گفت:پاشوبیاجای خواهرت بشین.دهنتُ بازکن. سرفه هم میکنی؟گفت بله .دکترگفت سرفه هات خشک اندیاخلطی؟گفت گلاب به روتون خلطی.دکترگفت دفترچتُ بده.باردارکه نیستی؟مریم گفت نه.دکترگفت شیرده؟خانم اسدی خندیدگفت آقای دکتراین دخترمن سه ماهم نیست عروسی کرده حالازوده.دکترگفت من وظیفمه بپرسم‌.پریروزمریض داشتم 13ساله بارداربوده مجبورم بپرسم .یهودیدم مریم باارنج زد تو پهلومامانش.خانم اسدی گفت آقای دکتراگه میشه براش امپول ننویسیدیکم روش حساسه.
دکترگفت من خودمم روش حساسم ولی بزنه بهتره.دکتربرگشت یه نگاه به مریم کرد گفت ننوشتم ولی اون یکی گلوش خیلی عفونت داشت بایدآمپولشُ بزنه.منتطربشینیدالان داروهاشون ومیارم.چنددقه بعد دکتر بادوتاکیسه دارو اومدگفت یکی دوقلمشُ نداشتم فرداحتماازبهداری بگیرین.دکترگفت کوچولوئه روبیار من امپولشُ بزنم.میناداشت روپای من نقاشی میکشید مامانش صداش زد گفت مینابیامامان.دکترامپول اماده روپشتش قایم کرده بودبه مامانش گفت آمادش کن.خانم اسدی میناروبغل کردو شلوارش ویکم اوردپایین. میناکه تازه فهمیده بودچخبره یه جیغ زد وگریه افتاد.دکتر سریع پنبه کشید و به مریم گفت بیاپاشُ بگیر وآمپولُ فروکرد.
مینافقط جیغ میزد.دکترگفت جانم دخترم جانم تموم شد وآمپولُ دراورد وتوصورت مینافوت کرد وبغلش کرد.میناهیچ جوره اروم نمیشد وفقط جیغ میزد .دکتر مینارودادبه خانم اسدی وامپول ازروزمین برداشت انداخت توسطل ودستاشُ شست.میناهنوزم داشت گریه میکرد.خانم اسدی به مامان گفت شرمنده بخدااین وقت شب مزاحم شدیم،حاج آقاسیدم ازدستمون کلافه شد رفت تواتاق،مامان گفت خواهش میکنم نه حاج اقازودمیخوابه.ایشالله که زودخوب شن.
دکترازتواتاق اومد مینا روشُ اونورکردوخودشُ چسبوندبه مامانش.دکترخم شد بغلش کرد ،دست وپامیزد میگفت ولم کن.دکتریدونه شکلات بزرگ ازتوجیبش دراورد بهش نشون داد مینااومدشکلات وبگیره شکلات وگذاشت توجیبش گفت اول بوس!😅😍مینالپش واورد جلوگفت بوسم کن😅😅😅دکترمحکم بوسش کرد گف اخ قربونت برم وشکلات ُ بهش داد😍😍😍دکترگفت ولی شکلاتُ الان نمیخوریاوقتی داروهاتُ خوردی خوب شدی بعدبخور.گفت باشه😅😍
دکترگفت حتماداروهاشون بگیرینُ میناروگذاشت پایین.خانم اسدی هم تشکرکردورفتند.
مامان داشت ظرفارو میشست.صداش زدم کمکم کنه برم دسشویی بخوابم.وقتی برگشتم دیدم دکتر وسط پذیرایی خوابیده.اومدم بیدارش کنم مامان گفت ولش کن خیلی خسته بودگناداره بزاربخوابه.گفتم مامان پس یه بالشت وپتوهم برای من بیار منم اینجامیخوابم.
مامان پتوروانداخت روز دکتر ولامپاروخاموش کرد ورفت.یه ۵دقه بعدش دکترنورگوشیش وگرفت روصورتم گفت تواینجاخوابیدی؟گفتم اره
گفت داروهات وخوردی؟گفتم اره خوردم.گفت دردداشتی بیدارم کن گفتم چشم. پتومن وکشید ودوباره گرفت خوابید.دکتر سرش به بالشت نرسیده خوابه!حالامن بخوام بخوابم خاطرات ده سال پیشم میادجلوچشام دوساعت فقط فکر میکنم😅🤦‍♂️😅1منتطرنظراتتون هستم
2آرزوهاتون خاطره شن
لاویوخدافظ