خاطره نفس خانم
منم گفتمش چشم، گفت شیش ماه دیگه بیا چکاپ، گفتمش باش،اومدم بیرون نشسته بودم جواب رو میخوندم که منشی گفت آقای دکتر کارتون دارن، رفتم تو اتاق، گفت الانم یه کیک و آبمیوه بخور فشارت بیاد بالا،منم تشکر کردم اومدم بیرون و پیش بسوی خونه،

ببخشید من خاطره نویسیم خوب نیست امیدوارم هرجا که هستین سالم و تندرست باشید و هیچ پدرو مادری شاهد دیدن مریضی بچه هاشون نباشند
یاعلی
با کلی استرس و نگرانی راضی شدم بخوابم و از طرفی فاطمه هم بود و نمی خواستم جلوش گریه کنم واسه آمپول! تقریبا با زور خوابیده بودم که دیدم یک خانوم پرستار همراه عمم اومده!!! می خواستم بلند بشم که عمم بهم گفت نترس خودم میزنم و درد نداره و ... منم در اون لحظه گوشام دراز و مخملی شد!!! دیگه اجازه دادم که آمپولو بزنن ولی همین که آمپولو زد من فقط گریه کردم و جیغ زدم طوری که صدام بیرون می رفت
و عمم میگفت تموم میشه الان و نگاه کن عمه جان خودم دارم برات میزنم آفرین الان تمومه و منم میگفتم عمه ترو خدااا خودت بزن چون فکر میکردم پرستار داره میزنه برای این دردش زیاده!
توی این حین هم فاطمه نامرد از پشت پرده گاهی صورت منو میدید و احتمالا تو دلش بهم نیشخند میزد "نامرد"
نمیدونم چرا اینقدر طول کشید ولی بالاخره تموم شد و منم با چشمای گریون بلند شدم و به عمم گفتم خیلی بدی که واسم خودت نزدی و ... توی مسیر برگشت به خونه که با همه قهر بودم و فقط موقع عبور از خیابون دستشونو میگرفتم ( خب جون آدم در هر شرایطی مهمه دیگه! خخخ
)و بعدش تند تند و جلو جلو تنهایی می رفتم .تا اینکه رسیدیم خونه و یکم که گذشت فاطمه تواتاقم و منم کم کم اخمام باز شد و با هم شروع به بازی کردیم . پ . ن .1: برای نوشتن این خاطره از فاطمه پرسیدم که عمه آمپولمو برام زده بود؟؟؟ گفت نه !!!! عمه نزد و پرستار زده بود و فقط اینو گفته بود که تو بخوابی و آمپولتو بزنی !!( یعنی تا الان فکر میکردم خودش زده!!
)
) و برای همین خاطره زیادی ندارم و این خاطره هم قدیمی بود نتونستم زیاد با جزئیات بنویسم و به نظر من آمپول برای کسانی که ازش میترسن حالا یا از خودش و قیافه قشنگش و یا از دردش یا اینکه وقتی میبینن امپولو استرس میگیرن حکم اسمشو نبر مدرسه موش ها رو داره !
و در آخر امیدوارم تنتون سلامت باشه و نیازی به اسمشو نبر نداشته باشین و ممنون که خاطرمو خوندید خدا نگهدار همتون.
گفتم پس خودت بزن پس حداقل گفت نه به جاش یادمیگیری دروغ نگی و رفت بیرون ستاره بادوتا امپول اماده شده اومدتواتاق گفت برگرد هنگ کرده بودم بش گفتم میشه اروم بزنی اونم سرشوتکون داد اولی رو که زد واقعا حس کردم الان از این ور در میاد دلم نمیخواست بلندگریه کنم از درون کلی جیغ بی صدا و گریه کردم دومی رو هم به همین ترتیب نوش جان کردم که واقعا دردش برام وحشتناک بود خیلییی بد زد بعدش اونا رفتن خونشون منم تا ی ساعت نمیتونستم تکون بخورم امیر برام کمپرس کردجاشو که دید اخماش رفت توهم گفت سفت کردی منم گفتم نه زیاد اونم پی برد که ستاره واقعا بد زده همین الانشم راه رفتن برام سخته تاالانم بارضا حرف نزدم دندونمم هنوز درست نکردم دارم تمام سعیمو میکنم پیش اون اقا نرم الان دنبال نوبت تو بیمارستان میلادم بااین حال که ازخیلیا شنیدم میلاد دندونپزشکیش خوب نیست امیدوارم دندون درد نکشید و مرسی که خوندین
ش
بنم گفت پس من میرم تو اتاق خواب شما اینجا راحت باشین.کیانم با خودش برد که پسرم شاهد آه و ناله های باباش نباشه😥😁
دکتر بهش یه متوکاربامول با یه دگزا و یه دیازپام داده بود.بازم آمپول بود تو مشما که باید اون ۴تارو میزد بقیشو فردا.
بهنام گف خوب دیگه شبنمم که رفت دراز بکش.فرهاد با کمک بهنام از رو مبل بلند شد حتی درست نمیتونست بایسته. دراز کشید بهنامم رفت الکل و پنبه آورد داد بمن.من متوکاربامولوکشیده بودم تو سرنگ داشتم اون دوتای دیگه رو آماده میکردم.فرهاد داشت نگاه میکرد یدفه داد زد گف چند تا آمپول میخوای بزنی گفتم ۴تا.گف چیییییی ۴تا؟؟؟!!
گفت آقا اصن من نمیزنم تا اومد تکون بخوره که از جاش بلند شه بهنام سریع خوابوندش و گف ببین صدات درنیاد خدایی نکرده فکر میکنیم از آمپول میترسی😁
بهنام کمک کرد کمربندشو باز کرد و شلوار و لباس زیرشو داد پایین.منم دیگه همه ی آمپولارو آماده کرده بودم و گذاشتم تو یه سینی با پنبه و الکل اومدم نشستم کنارش.شروع کرد به ناله کردن که توروخدا یواش بزن فاطمه.
گفتم باشه عزیزم نترس.گف اول اون کوچیکترارو بزن گفتم بالاخره باید همشو بزنی دیگه چه فرقی میکنه
گف نه دردشون کمتره اول اونارو بزن گفتم باشه.
شلوارشو بیشتر دادم پایین و توده عضلانی با دستم درست کردم پنبه کشیدم به محض اینکه پنبه کشیدم از سردی الکل خودشو سفت کرد مثه سنگ شد.گفتم شل کن اینجوری که نمیشه چنتا ضربه به پاش زدم گفتم یه نفس عمیق بکش تا نفس کشید شل شد منم سریع سوزنو فرو کردم یه تکون خورد بهنامم از اونجایی که منتظر همچین صحنه هایی بود آماده نشسته بود کنار من سریع کمرشو پاهاشو محکم گرفت که نتونه تکون بخوره.حین تزریق کلی داد و بیداد کرد.تموم شد کشیدم بیرون.سمت دیگشو پنبه کشیدمو سریع تزریق کردم.بهنام اگه نبود نمیشد چون خیلی تکون میخورد اون محکم نگهش داشته بود.
جاشو یکم ماساژ دادم گف توروخدا بسه درد خودم یادم رفته اون دوتارو دیگه نزن من بدون اینکه به حرفش توجه کنم سمت اولو پنبه کشیدم متوکاربامولو برداشتم فرو کردم به محض اینکه سوزن وارد پاش شد خودشو سفت کرد یه داد سرش زدم که چیکار میکنی الان سوزن میشکنه!!!
بهنام:فرهاد خودتو شل کن.نفس عمیق بکش...
اصلا گوشش بدهکار نبود چند تا ضربه به اون یکی پاش زدم یذره شل شد شروع کردم به تزریق که آه از نهادش بلند شد.از اینکه زیر دستم انقدر داشت درد میکشید حس بدی داشتم ولی خوب چاره ای نبود واسه خودش لازم بود.آروم تزریق کردم گفتم تموم شد عزیزم و کشیدم بیرون.سریع دستشو گذاشت رو محل تزریق و آی آی میکرد.
تورخدا بسه دیگه فاطمه اون یکیو نزن.گفتم نمیشه که عزیزم آخریشه بذار بزنم تموم بشه گف حداقل یذره صبر کن دوباره بزن.گفتم باشه.
بهنام جای آمپولاشو یکم ماساژ داد و بعد۳-۴دقیقه گفتم خوب دیگه بذار بزنم اینم تموم شه راحت شی همونطوری که سرشو گذاشته بود رودستاش سرشو بلند کرد دیدم چقد رنگش پریده و عرق کرده خیلی دلم سوخت واسش جلوی بهنام نتونستم چیزی بگم.گف نمیشه اینو نزنی گفتم نه.پسر خوبی باش همکاری کن اینم تموم بشه اونطرفشو پنبه کشیدم کنار تزریق قبلی سوزنو فرو کردم و آرم آروم تزریق کردم.اینجور آمپولارو نمیشه سریع تزریق کرد.
بالاخره اینم تموم شد و جاشو پنبه گذاشتم و لباسشو درست کردمو جاشو ماساژ دادم.بهنام رفت تو اتاق که به شبنم بگه بیاد بیرون فرهادو یه بوسش کردم و گفتم ببخشید عزیزم خیلی اذیت شدی ولی لازم بود دیگه.
اونم با یه لبخند از جاش بلند شد.
شبنم اومد بیرون گف فکر نمیکردم شجاع تر از خودم باشه ولی امشب دیدم(شبنمم به شددت از آمپول میترسه جوری که فرهادو میذاره جیب بغلش😅)
چقدر سر و صدا کردی!!😁بهنام گف شبنم خانوم خودتو یادت رفته چه کولی بازی ای درمیاری.یهو همون لحظه بهنام گف ا راستی شبنم تا فاطمه اینجاس بذار اون آمپلتو واست بزنه.گفتم چی شده شبنم توام مریض شدی.با یه حالت عصبانیتی گف ای لال بشی بهنام دارم برات😁😁.
هممون زدیم زیر خنده.فرهاد که خودش قربانی شده بود هی اصرار میکرد که شبنم خوب بذار بزنه واست اصلا دستش درد نداره.شبنم گف اصلا درد نداشت تو اونجوری خونه رو گذاشته بودی رو سرت؟؟!😁
خلاصه که سرتونو درد نیارم فرهاد بعد ۱ربع حالش بهتر شد.و ۲-۳ساعتی نشستیم گپ زدیم و بعد رفتیم خونه. اونشب بعد چند شب فرهاد راحت خوابید.
ببخشید طولانی شد.حالا اگه خوشتون اومد خاطره زیاد دارم از آدمای شجاع دورو برم که بگم😁.
امیدوارم همیشه تنتون سالم باشه و به دکتر و آمپول نیاز نداشته باشین.
ومدم کن
ارش گفتم برگرد هی این پا اون پا میکرد گفتم برگرد زودباش دیگه گفت من خجالت میکشم ازت یهو خندیدم گفتم عه خجالت نداره که!! گفت باور کن گفتم من فکر کردم با هم رفیق شدیم نگو تو هنوز منو یه غریبه میدونی داره بهم برمیخوره هاااا گفت نه نه اصلا اینطور نیست راستش از همون اول که چهره ی صمیمی و خودمونیت رو دیدم حس کردم انگار سالهاست میشناسمت گفتم چه جالب منم همین حسو دارم پس حالا که اینجوری شد برگرد وادارش کردم برگرده خواستم اماده اش کنم دستمو گرفت گفت تروخدااا نه نمیتونم واقعا خجالت میکشم گفتم ای باااباااا چقد خجالتی هستی بزار بزنم حالت خوب نیست اینقد تبت بالاست پتو از حرارت بدنت گرم شده به هر زوری بود اماده شد پنبه کشیدم بلند گفت وای
تروخدا یواش گفتم چیزی نیست نترس بنده خدا اینقد استرس داشت و خجالت کشید نفهمید کی امپول تموم شد از خجالت سرشو بین دستاش قایم کرده بود اصلانم بلند نمیکرد در گوشش اروم گفتم خوبی؟ گفت بله گفتم نمیخوای سرتو بلند کنی؟ تموم شده گفت واقعا ؟؟گفتم دیدی درد نداشت؟ گفت اره فکر نمیکردم بعد چند سال اینقد بی دردسر امپول بزنم خندیدم پنی سیلینو اماده کردم گفتم برگرد اینم بی دردسر بزنیم گفت فقط خواهشا یواش گفتم چشم پنبه که کشیدم سفت کرد گفتم شل کن یکم گفت نمیتونم گفتم چرا میتونی شل کن اینطوری بهت بد میگذره ها گفت باور کن نمیدونم چجوری باید شل کنم گفتم نفس عمیق بکش و کاملا ارررووووم باش حالا نفس عمیق نیدولو فرو کردم یکم تکون خورد فورا سفت کرد هر چی میگفتم شل کن بیشتر سفت میشد گفتم نفس بکش زود باش زود باش ،،
افرین اروم اروم شروع کردم به تزریق داد زد ااای این خیلی درد داره به خداا وای خدا ای ای
خنده ام گرفت اخه خیلی خجالتی بود بعد اونجوری داد میزد (حالا انگار خودم تا حالا از اینکارا نکردم)همش سفت میکرد از شگرد همیشگیم استفاده کردم پاشو از زانو خم کردم گذاشتم رو اون یکی پاش و نگه داشتم اینجوری نمیتونست سفت کنه نه زیاد تکون بخوره یکم نامردی بود ولی خب چاره ای نداشتم اگه کسی با خودم چنین کاری میکرد در جا میکشتمش داد زد اییی ای با لهجه کردی حرف میزد زیاد نفهمیدم چی میگه ولی همش بیصدا میخندیدم دست خودم نبود اخه ادم ارکمی به نژر می اکمد و تن صداس هم خیلی پایین بود فکر نمیکردم اینقد اادو بیداد کنه گفتم تموم شد پنبه گذاشتم کشیدم بیرون پنبه رو فشار دادم چسب زدم دیدم اصلا تکون نمیخوره گفتم تموم شد راحت باش باز تکون نخورد سرشو قایم کرده بود گفتم میتونی برگردی زدم رو شونه اش گفتم خوبی ؟ چراتکون نمیخوری؟ ببخشید اذیت شدی فقط سرشو تکون میداد گفتم این یعنی چی ؟خب یه چیزی بگو داری نگرانم میکنی سرتو بلند کن ببینم بلند شد نشست با ارنجش صورتشو پاک کرد گفتم عههه گریه کردی؟ روشو کرد اونور سرشو چرخوندم طرف خودم گفتم چی شده رفیق خیلی دردت اومد آره؟دیدم خیلی داره خجالت میکشه زدم رو شونه اش گفتم خیله خب داداش لازم نیست اینقد خجالت بکشی میدونم راحت نیستی مراقب خودت باش حالت بد شد من تو ماشینم خواستم بلند شم دستموگرفت فورا گفت نه امشب بعد شیش ماه حس کردم یکی از اعضای خانواده ام کنارمه خیلی بهم محبت کردی حس میکنم داداشمی خیلی وقته خانواده مو ندیدم گفتم ای جانم دلت برای خونواده ات تنگ شده؟ گفت بدجور خیلی زیاد گفتم درکت میکنم خیلی مردی که به خاطر این مردم تحمل میکنی یکم صحبت کردیم خیلی تنها و دلتنگ بود معلوم بود اینجا خیلی بهش میگذره یک ساعتی گذشت دستمو گذاشتم رو پیشونیش گفتم هنوز یکم تب داری دستمو گرفت تو دستش گفت ممنون که هستی بهش لبخند زدم
صبح روز بعد کلی واکسن فلج اطفال اوردن ریختن سر محسن بیچاره گفت وای کارم در اومده دو سه روز درگیرم دیگه... باید کل روستاهای تحت پوشش خونه بهداشتو واکسینه میکرد اونم خونه به خونه حالش زیاد مساعد نبود گفتم نگران نباش کمکت میکنم گفت واقعاااا ؟ گفتم اره چرا که نه ؟ گفت کار سختیه هاااا گفتم نه بابا کاری نداره فقط کافیه بهم بگی چیکار کنم به تهیه ی گزارش هم خیلی کمکم میکنه
اون روز چون محسن حالش خوب نبود بیخیال واکسنا شد موند خونه بهداشت به مراجعه کننده ها میرسید منم رفتم یه دوری تو روستا زدم گزارشامو نوشتم شبم یه امپول به محسن زدم اینقد داد زد که بعدش خجالت میکشید نگام کنه تا پنبه میکشیدم برمیگشت دستمو میگرفت میگفت وای نه تروخدااا خندیدم گفتم چیزی نیست چرا اینجوری میکنی ؟ بخدا نمیزارم زیاد دردت بگیره تا میخواستم بزنم میگفت نه صبر کن صبر کن خواهش میکنم یکم صبر کن باهاش راه می اومدم چون درکش میکردم
اخرش خودش خسته شد گفت اهههه بزن راحتم کن نیدلو که میخواستم وارد کنم حس کردم سوزن اصلا تو نمیره خیلی سفت میکرد ترسیدم سوزن بشکنه تو پاش گفتم شل کن ببینم زودباش الان میشکنه شل کن چیزی نیست محسن بزار تموم بشه درش بیارم یه کوچولو فقط شل کن با هر بدبختی بود تزریق کردم نیم ساعت ف
قط همونجو
ری دمر خوابیده بود سرشو بین دستاش گرفته بود روش نمیشد برگرده کلی کار بالاسرش انجام دادم اصلا تکون نمیخورد دیگه خودم رفتم سمتش گفتم بلند شو خفه کردی خودتو چرا اینقد خجالت میکشی اتفاقی نیفتاده که !!! ببینم نکنه داری گریه میکنی ؟ اروم دم گوشش گفتم خوبی ؟ حداقل یه علایم حیاتی چیزی از خودت نشون بده واقعا دارم نگران میشم برگشت با خجالت خندید گفت ببخشید این همه اذیتت میکنم خندیدم گفتم من که طوریم نیست خودتو داری اذیت میکنی
روز بعد محسن زیاد حالش خوب نبود تو واکسیناسیون کمکش کردم امارها و لیست خانواده هایی که بچه های زیر پنج سال دارن رو حاضر کردیم و
آماده شدیم بریم واکسیناسیونو انجام بدیم محسن حالش خوب نبود گفتم بیا با ماشین بریم گفت نه با موتور راحتره حوصله ی ماشین تو این کوچه های دربو داغونو ندارم
یه روستا رو بهم معرفی کرد چن تا خونه اومد دنبالم که راه بیفتم بفهمم چی به چیه بعد خودش رفت یه روستای دیگه منم کارمو شروع کردم چقد سخت بود تصور نمیکردم اینقد کاره سختی باشه فکر میکردم حالا یه قطره است میدم تموم میشه ولی بچه ها تا منو میدیدن احساس خطر میکردن نمیزاشتن بهشون نزدیک بشم بعضیا اصلا دهنشونو باز نمیکردن حالا یه ذره قطره بوداااا ولی نمیخوردن خودشونو میکشتن گریه میکردن فرار میکردن یه پسر کوچولو با زور پدرش اومد دم در هر کاری کردم دارو رو بهش بدم اصلا اجازه نداد خودشو انداخت زمین همینجوری رو زمین غلط میزدو گریه میکرد خنده ام گرفت گفتم عه چرا اینجوری میکنی ؟ مگه میخوام چیکارت کنم؟ باباش به زور بلندش کرد گریه میکرد اونم چه گریه ای به هر بدبختی بود قطره رو بهش دادم ولی قورتش نمیداد لج کرده بود باباش دماغشو گرفت دیگه مجبور شد بخوره گفتم بیا تموم شد این همه خودتو اذیت کردی الان چی شد ؟ جایت درد گرفت طوریت شد؟آره؟ چشاشو مالید خودش فهمید زیادی شلوغش کرده لپشو یه شکلات بهش دادم گفتم حالا بخند با یکم خجالت خندید گفتم بلندتر بازم خندید انگار نه انگار چند دیقه قبل مثل ابر بهار گریه میکرد گفتم افرین این شد سلام که نکردی حالا حداقل خداحافظی کن دستشو تکون داد گفتم نه اینجوری که قبول نیست قشنگ بگو خداحافظ خیلی غافلگیر کننده صورتمو بوسید گفتم ای جانم عززیززم محکم بوسیدمش باباش خندید با مهربونی گفت خیر ببینی جوون رفتم دم در یه خونه دیگه دوتا دختر بچه ی ناز با لباس زیبای محلی هر دو بغض کرده بودن یکیشون رفت عقب میترسید گفتم نترس عزیزم کاریت ندارم اسمت چیه خواهرش گفت اسمش اسماست گفتم اسم خودت چیه؟ گفت مینا گفتم دهنتو باز کن بی دردسر دهنشو باز کرد گفتم افرین دختر خوب صورتش رفت تو هم با خنده گفتم تلخ بود؟ گفت اره شکلاتو دادم دستش گفتم با این شیرین میشه با خوشحالی ازم گرفت به خواهرش نشون داد اسما نمی اومد گریه میکرد گفتم عه گریه نداره که بیا جلو کاریت ندارم مگه الان با خواهرت چیکار کردم ؟ مادرش دستشو گرفت اورد جلو دستمو به طرفش دراز کردم گفتم سلام خانم خوشکل با تردید باهام دست داد گفتم فشاربده فشاربده بیشتر بیشتر خنده اش گرفت زدم نوک دماغش گفتم خندیدیااا اخماشو وا کرد ولی تا گفتم دهنتو باز کن محکم بسته بود گفتم باز کن باز کن افرین یکم به فکش فشار اوردم دارو رو بهش دادم اخماش رفت تو هم به شوخی یه اخم کردم گفتم بدمزه است ؟ خندید سرشو تکون دادیه شکلات دادم دستش گفتم دیدی ترس نداشت ؟ خندید مادرش گفت خدا خیرتون بده
رفتم یه جای دیگه یه اقا اومد دم در گفت بیا تو گفتم اگه میشه بچه تونو بیارید دم در من کارم زیاده بایددزودتر برم گفت بیا تو من نمیتونم بیارم یکی دوتا نیستن منو برد تو یه اتاق با یک قطار بچه قدو نیم قد مواجه شدم که به ترتیب از بزرگ به کوچیک خوابیده بودن خیلی جالب بود که همه خواب بودن با تعجب گفتم ببخشید همه این بچه ها مال خودتونن گفت پنج تاش مال منه چهارتا شون مال برادرم بگو ماشاالله گفتم بله خدا بده برکت از قیافه های اون بچه ها معلوم بود بشدت سوءتغذیه دارن انگار فقط یه روکشی از پوست استخوناشونو پوشونده بود خیلی نحیفو لاغر بودن یاد کودکان قحطی زده ی سومالی افتادم خیلی ناراحت کننده بود
به یکشون که قطره دادم گریه کرد و همه بیدار شدن ارکست سمفونیک راه انداختن به ترتیب به همه دادم فقرو به خوبی میشد تو چهره ی اون بچه های طفل معصوم دید خیلی دلم سوخت احساس خفگی میکردم که نمیتونم بهشون کمک کنم تقریبا بیشتر بچه های اون منطقه دچار سوءتغذیه شدید بودن و قبل از اینکه به دارو نیاز داشته باشن شدیدا نیازمنده برنامه ی غذایی درست حسابی بودن افراد بزرگسال هم از این قاعده مستثنا نبودن داشتم فکر میکردم چطوری میشه به این مردم عزیز هموطنمون که تو کشور خودمون هم زندگی میکنن کمک کرد (خیلی جای تاسف داره تو ایران هنوز همچین جاهایی وجود داره که مردمش از گرسنگی مریض میشن حتی جونشونو در اثر گرسنگی از دست
میدن یه لحظ
ه با خودم فکر کردم اینجا ایرانه واقعا !!؟؟؟ یا بخشی از کشور قحطی زده ی سومالی؟؟؟ در افکارم غرق بودم رسیدم به یه خونه ی دیگه خانم جوونی بچه به بغل اومد هنوز ثانیه ای نگذشته بود که یه خانم مسن اومد بچه رو بشدت از بغل مادرش کشید بیرون با دعوا رو به مادر جوان گفت خاک بر سرت میخوای اجازه بدی بچه رو مسموم کنن گفتم خانم این چه حرفیه که شما میزنید من چرا بایدچنین کاری بکنم؟ هر چی توضیح میدادم حرف خوشو میزد گفت اگه از اینجا نری داد میزنم همه همسایه ها بریزن اینجا گفتم خب داد بزنید همسایه ها میدونن من برای چی اینجام خانم جوونی که مادر بچه بود سعی میکرد بهش بفهمونه ولی اون پیرزن چنان سیلی محکمی بهش زد که در جا ساکت شد گوشیم زنگ خورد رفتم سمت ماشینم محسن بود گفت چه خبر اوضاع بر وفق مراده گفتم آره بدجور رو وفق مراد گیر کردم خندید گفت چی شده؟ بهش گفتم چی شده گفت اشکالی نداره خودم درستش میکنم
کارم تموم شد یه لحظه فکر کردم اگه بر حسب اتفاق اشنایی چیزی منو اینورا ببینه که دارم چه کاری انجام میدم چی فکر میکنه !؟یکم به خودم خندیدم میخواستم ماشینو روشن کنم که همون خانم جوون با بچه اش اومد نزدیک ماشین گفتم مشکلی پیش اومده ؟ کلی ازم معذرت خواست گفت مادر شوهرش هیچ اعتقادی به دکترودارو نداره برای همین اینطوری برخورد کرده با خوشرویی گفتم اشکالی نداره خلاصه دارو رو به بچه دادم همه چی حل شد چند جا هم یه سری مشکل پیش اومد ولی درستش کردم کارم که تموم شد به محسن زنگ زدم گفت حالش خوب نیست نمیتونه برگرده ادرس روستا رو ازش گرفتم با سرعت حرکت کردم از هر کی میپرسیدم فلان ده کجاست میگفت برو بطرف بالا حالا من اصلا نمیدونستم بالا کجا هست هر وقت میگفتن بالا من جایی غیر از آسمون به ذهنم نمیرسید !!! کلافه شدم از یه اقای میانسال ادرسو پرسیدم بازم گفت برو بالا گفتم ای بااابااا بالا دقیقا کجاست؟ شرقه؟ غربه؟ جنوبه ؟شماله ؟کجاست اخه؟؟؟؟میشه به من نشون بدین؟ گفت بالا اقا بالا چطور نمیدونین؟ گفتم آقا شما لطف کنین منو تا بالا راهنمایی کنید خیلی ممنون میشم کمکم کرد ده رو یعنی همون بالا به قول اهالی اونجا پیدا کردم جالب بود اصلا اون ده تو ارتفاع قرار نداشت که بهش میگفتن بالا گفتم خدا خیرتون بده اقا واقعا منو از سردرگمی نجات دادین خودمو به محسن رسوندم کنار مسجد داشت به صورتش اب میزد فورا گفتم چی شده گفت حالم خوب نیست سرم گیج میره دستاشو لمس کردم بشدت تب داشت گفتم وای خیلی تب داری بیا بریم خونه گفت نه چندتا خونه مونده اونارو انجام بدیم کلا میریم چند خونه تو کوچه های تنگو درب و داغون بود که ماشین عبور نمیکرد ماشینو کنار موتور پارک کردم پیاده رفتیم هر چی به محسن گفتم نمیخواد بیای خودم انجامش میدم گفت نه به اندازه ی کافی بهت زحمت دادم کارمون که اونجا تموم شد محسن گفت چندتا خونه هم سمت جنوبه برگشتیم سمت ماشین ریموتو که زدم تازه فهمیدم قفل نیست یکم که نزدیک شدم دیدم ماشینم کلا خط خطی شده و شیشه ای جلوی ماشین بدجور اسیب دیده آه از نهادم بر اومد واقعا دلم برای ماشین عزیزم سوخت همش دوهفته بود که خریده بودمش متوجه شدیم بله کل وسایلم لب تاپم که کلی گزارش و تحقیق توش بود و یه سری وسایل نیست موتور محسن هم نبود گفتم کل تحقیقاتم به فنا رفت محسن گفت همش تقصیر منه اگه نمیگفتم بیای اینجا همچین اتفاقی نمی افتاد تو رو هم انداختم تو دردسر گفتم تقصیر تو نیست اشتباه از من بود که یادم رفت ماشینو قفل کنم الان که وقت این حرفا نیست نگاهی به ساعتم انداختم 12:30ظهر گفتم هر کی اینکارو کرده باید پیداش کنیم محسن حالش خوب نبود سرشو به صندلی تکیه داد گفت چطوری ؟ گفتم نمیدونم ولی من باید به اون کسی که ماشینمو به این روز در اورده یه درس حسابی بدم واقعا عصبانی بودم حالا وسایلمونو دزدید اشکالی نداره شاید لازم داشته میتونستم ببخشمش و درکش کنم ولی به چه قصدی ماشینو داغون کرده نمیدونستم با چی باید توجیهش کنم برای همین خیلی عصبی شدم گفتم اینجا بزرگی شورایی چیزی نداره؟ گفت اتفاقا یه ریش سفید داره بهش میگن مولوی ولی خونه شو بلد نیستم گفتم اشکالی نداره میپرسیم از چند نفر پرسیدیم راهنماییمون کردن ولی بازم یه جا گیر کردیم نزدیک زمینهای کشاورزی وایستادیم یه پسر هشت نه ساله اونورا بازی میکرد از ماشین پیاده شدم صداش زدم اومد صورت خیلی بامزه ای داشت موهاش خیلی کوتاه بود گفتم اقا پسر خونه ی مولوی میدونی کجاست؟ خیلی جالب بودهیچی نگفت هر چی ازش میپرسیدم فقط نگاه میکرد گفتم عه چرا حرف نمیزنی بچه جون؟ اسمت چیه؟ باز فقط نگاه میکرد انگار یه پدیده ی ناشناخته دیده بود خوشم اومد با شیطنت کلی سوال ازش پرسیدم هیچ به هیچی لام تا کام حرفی نمیزد خندیم گفتم فکر کنم زبونتو گم کردی آره؟ دهنتو باز کن ببینم محسن گفت آرین تو این موقعیت شوخیت گرفته ؟ ول کن بیا بریم از یکی دیگه بپرسی
م /بچه رو نگا
ه کردم چند قطره اشک از چشمش اومد یهو شروع کرد به گریه اونم چه گریه ی مظلومانه ای گفتم عهههههه چرا گریه کردی عزیزم؟ من که کاری نکردم !!!محسن گفت چرا اشک بچه ی مردمو در میاری؟ خندیدم گفتم بخدا کاریش نکردم گفت شاید واقعا نمیتونه حرف بزنه بوسیدمش سرشو به سینه ام فشار دادم گفتم ای جان ،ببخشید عزیزم ناراحت شدی؟ آره؟ گریه نکن من که کاری ندارم باشه دوست نداری حرف نزن محسن گفت یه جوری ارومش کن الان باباش با بیل نصفمون میکنه گفتم چی ؟؟؟ اشاره کرد به یه نقطه سرمو چرخوندم دیدم یه اقای میانسال هیکلی بیل به دست به سرعت داره میاد به طرفمون گفتم خدای من این چرا اینجوری داره میاد محسن با خنده گفت میبینی با چه حالت تهاجمی داره میاد؟ گفتم یعنی به قصد زدن ما داره میاد؟ گفت هر چیزی ممکنه هر دو خندیدیم با هر مکافاتی بود بچه رو با نازو نوازش تا اومدن باباش آروم کردم گریه یادش رفت یه شکلات بهش دادم اقاهه اومد برخلاف تصور ما با خوشرویی گفت مشکلی پیش اومده جوان؟ پسر بچه فورا دویید پشت باباش قایم شد خنده ام گرفت( اخه مگه من چیکارش کردم) ادرس جناب مولوی رو ازش پرسیدم گفت از سرو وضعتون معلومه اهل اینورا نیستین از شهر اومدین مهمون مولوی هستین؟ دیگه قضیه رو بهشون گفتیم محسنو میشناخت بنده خدا خیلی کمکون کرد واقعا ادمای دوست داشتنی بودن مردم اون منطقه عاشق اخلاق و سادگیشون شدم برخوردشون همیشه با خونگرمی و صمیمیت بود
وقتی ماجرای دزدی رو به جناب مولوی گفتیم خیلی ناراحت شدن میگفتن چطور ممکنه تو این ده اصلا دزدی اتفاق نمی افته چون همه همدیگرو میشناسن کلی از ما به خاطر مشکل پیش اومده عذر خواهی کردن بسیار انسان محترم و جا افتاده ای بودن در عین حال مهربون و دلسوز
خلاصه بعد تحقیق معلوم شد دزد اهل این ده نیست و احتمالا مال دهات اطراف بوده راه برگشت بازم همون اقاهه کمکمون کرد از ماشین پیاده شدیم اقاهه از دور دستشو تکون داد اومد سمتمون اون پسر بچه داشت زیر یه درخت تاب میخورد تا ما رو دید با عجله بلند شد که بره پیش باباش خورد زمین خندیدم گفتم مواظب باش بچه!!
سریع پا شد دویید پشت باباش قایم شد محسن خندید گفت ببین اذیتش کردی ازت میترسه اقاهه اومد نزدیک پرسید چی شد دزد پیدا نشد جریانو گفتیم اون پسر بچه هی از پشت باباش سرک میکشید تا نگاش میکردم قایم میشد خیلی خنده ام گرفته بود یه شکلات نشونش دادم گفتم بیا میترسید ولی اروم اروم با تردید اومد جلو تا خواستم دستشو بگیرم دویید پشت باباش قایم شد خندیدم گفتم چی شد؟ چرا ترسیدی ؟ باباش خندید گفت از غریبه ها میترسه گفتم نمیتونه حرف بزنه تو تکلم مشکلی داره؟ بازم خندید با مهربونی گفت نه آقا الان غریبی میکنه خجالت میکشه یکم که خودمونی بشه به جای صد نفر هم حرف میزنه خندیدم داشت راه برگشتو توضیح میداد لهجه ی غلیظی هم داشت زیاد حرفاشو متوجه نمیشدم ولی محسن بهتر میفهمید میگفت برین بطرف زیر با تعجب به اقاهه نگاه کردم گفتم زیر؟؟؟!!!!!!!! خدای من تا حالا بالا بود الان شد زیر ؟!!!چقد زیرو بالا داره اینجا خندیدن داشتن با محسن حرف میزدن یه لحظه دیدم اون بچه نیست دورو برمو نگاه کردم دیدم یکم اونطرفتر داشت اطراف ماشین میچرخید یواشکی رفتم سمتش از پشت بغلش کردم گفتم بلاخره گرفتمت از جا پرید وحشت زده نگام کرد کم مونده بود بزنه زیر گریه گفتم نه نترس عزیزم بغلش کردم گذاشتمش رو سقف ماشین گفتم با من دوست میشی ؟ بازم حرف نزد بوسیدمش گفتم چرا حرف نمیزنی ؟ قهری ؟ خندید گفت نچ پرسیدم دوست داری سوار ماشین بشی؟ فقط سرشو به نشانه ی بله تکون داد بازم جای امیدواری بود گفتم تا حرف نزنی نمیارمت پایین یکم شکمشو قلقلک دادم غش غش خندید گفتم اسمت چیه خیلی اروم گفت گفتم چی ؟ نمیشنوم بلندتر بگو خب!! گفت یاسین گفتم افرررین یاسین حالا که افتخار دادی باهام حرف زدی پس یعنی با هم دوستیم مگه نه ؟ گفت آره با ماشین چندتا دور زدیم کلی ذوق کرد جلوی محسن نگه داشتم گفتم خوش گذشت ؟ سرشو تکون داد دماغشو کشیدم با لبخند گفتم بازم که زبونتو گم کردی؟ خندید گفتم دیگه از من نمیترسی؟ یکم خجالت کشید گفت نه چندتا ادامس و شکلات بهش دادم با خوشحالی ازم گرفت
نزدیکای غروب با خستگی برگشتیم به محض ورود به روستا اهالی با دیدن ماشین خطی خطی جویای احوالمون شدن ماجرا رو تعریف کردیم گفتن هر طور شده دزدو پیدا میکنیم محسن حالش خیلی بد بود کمکش کردم از ماشین پیاده شد رفتیم تو همش حالش بهم میخورد زری خانم براش سوپ اورد حتی یه قاشق هم نتونست بخوره تبشو گرفتم 39فورا گفتم پاشو باید بریم دکتر گفت الان حالشو ندارم نمیتونم سوار ماشین بشم حالت تهوع دارم نمیتونست سرپا بایسته همین که بلند میشد سرش گیج میرفت حالش بهم میخورد انقدر سماجت کردم که کم اورد ساعتمو دیدم گفتم الان حرکت کنیم 12 برمیگردیم بعد تعویض لباس حرکت کردیم مجبور بودم اروم رانندگی کنم از بس جاده ی خاکی پ
ر چاله چوله بود
و مدام ماشین تکون میخورد که باعث شد حال محسن بهم بخوره سریع ماشینو نگه داشتم هوا تاریک بود و مه الود محسن دقیقه به دقیقه حالش بدتر میشد حرارت بدنشو حس میکردم گفتم ادم کنار تو باشه نیازی به بخاری نداره با صدای گرفته گفت خیلی گرمه حالم داره بهم میخوره بخاری رو کم کردم شیشه ها رو یکم پایین آوردم بوی نم خاک حس خوبی به آدم میداد به جاده ی اصلی که رسیدیم سرعتمو بیشتر کردم وقتی رسیدیم بارون بند اومده بود جلوی یه درمونگاه نگه داشتم چندبار محسنو صدا زدم تا بیدار شد اینقد بیحال بود که نمیتونست حرف بزنه بسختی پیاده شد کمکش کردم رفتیم تو حسابی شلوغ بود ولی چون حال محسن خیلی بد بود دکتر بدون نوبت ویزیتش کرد دکتر یه اقای حدودا چهل ساله با موهای جوگندمی بود تا محسنو دیدگفت شما که خیلی حالتون بده چرا زودتر نیومدین توضیح دادم از کجا اومدیم با تعجب نگامون کرد گفت ولی بهتون نمیاد اهل اونورا باشین بازم مجبور به توضیح شدم کلی سوال پرسید و معاینه کرد محسن حال جواب دادن نداشت مجبور بودم به سوالای دکتر جواب بدم گفت متاسفانه علائم انفولانزا داره و مجاری تنفسیش بخاطر سابقه ی آلرژی عفونت کرده کلی دارو نوشت داروها رو گرفتم دادم به پرستار فورا سرمشو وصل کرد چندتا امپول ریخت داخل سرم کنارش نشستم کم کم حالش بهتر شد میتونست چشماشو باز نگه داره آروم گفتم بهتری؟ گفت آره ولی جدی جدی داشتم میمردماا
سرمش کم کم داشت تموم میشد دکتر اومد فشارشو گرفت گفت حالت خوبه؟گفت اره خوبم ولی هنوز یکم تهوع دارم دکترم گفت طبیعیه هنوز فشارت پایینه یکی از عوارض انفولانزا تهوع و استفراغه مشکلی نیست امپولا تو بزنی بهتر میشی رو به پرستار کرد گفت سرمشون که تموم شد امپولاشونو حتما تزریق کنید قیافه ی محسن دیدنی بود روش نمیشد مخالفتی بکنه گوشی محسنو گرفتم رفتم تو سالن به مامانم زنگ زدم یه وقت نگران نشه چهار ساعت توضیح دادم تا باورش شد حالم خوبه و فقط گوشیم گم شده
پرستار اومد گفت اقا کجایین شما ؟ گفتم بله چی شده؟ با کلافگی گفت دوستتون اجازه نمیده امپولاشو بزنم گفتم خب؟ گفت خب به جمالتون آقا
بیاین باهاش صحبت کنین کلی معطل شدم سرم شلوغه تو دلم گفتم مگه زوره خب نمیخواد بزنه ؟انگار شنید گفت حالا که امپولو اماده کردم میگن نمیخوان بزنن دکتر میگه بزن ایشون میگن لازم نیست بلاخره چیکار کنم تکلیف منو روشن کنید اه
رفتم تو گفتم محسن چیکار میکنی؟؟ چرا نمیزاری کارشونو بکنن ساعت از نه هم گذشته ولی ما هنوز اینجاییم زود باش دیگه
گفت نمیخواد بخدا خوبم گفتم حتما لازمه که دکتر گفته
زود بیا بخواب ببینم اینقد معطلش نکن دیر شد تا برسیم خونه صبح شده پرستار هم با امپول معطل ایستاده بود مرتب چشم غره میرفت مجبورش کردم دراز بکشه دلم براش میسوخت ولی مجبور بود بزنه راه دور بود نمیشد هر دفعه بیاییم دکتر باید کامل خوب میشد کمکش کردم آماده شد پرستار اومد سریع پنبه کشید فرو کرد یه ذره تکون خورد عکس العمل خاصی نشون نداد تموم شد پنبه رو نگه داشتم پرستار پنسیلینو اماده میکرد که محسن برگشت میخواست بلند بشه گفتم بخواب داداش یکی دیگه مونده پرستار گفت پنسیلین کی زدین ؟ جوابشو دادم محسن با ترس گفت وای خدا پنسیلینه؟ گفتم چیزی نیست نگران نباش اینم بزن که کامل خوب بشی دیگه لازم نباشه برای اومدن به اینجا هی تو این جاده های ی داغون رفت و امد کنیم داشت میکشید تو سرنگ گفتم زودتر برگرد اماه شو که نبنده اروم گفت من خجالت میکشم از این خانم خندیدم ارومتر از خودش گفتم الان که دیگه آب از سرت گذشته خجالتت واسه چیه ؟ گفت حالا پنسیلین چنده ؟ یه کاره گفتم 1200گفت وای نه بلند شد نشست گفت من نمیزمااا پرستار با امپولو پنبه اومد گفت عه شما که هنوز اماده نشدین زود باشین خراب میشه گفتم بخواب محسن شوخی کردم 6.3.3است باور نمیکرد حالا مگه میخوابید یه اقای مسن نزدیک تخت محسن زیر سرم بود همش محسنو دلداری میداد گفت بخواب پسرم دردرش فقط یه لحظه است ترس نداره که یه لحظه فقط حس میکنی مورچه گازت گرفته انگار با بچه حرف میزنه مرده بودم از خنده بلاخره با کلی اصرار و اجبار با اکراه دراز کشید پرستار کلافه شده بود با عصبانیت پنبه کشید گفت یکم شل باشین اینطوری نمیشه گفتم اروم باش محسن جان نفس عمیق بکش اون پیرمرد همش با صدای بلند داد میزد شل کن پسرم فکر کنم کل درمانگاه شنیدن پرده کنار رفته بود و تختای دیگه هم پیدا بود متوجه یه پسر بچه ی حدودا دوساله شدم که رو تخت زیر سرم خواب بود یه لحظه دلم براش سوخت خیلی ریزه بود داشتم فکر میکردم چطوریی رگشو گرفتن حتما خیلی زجر کشیده طفلک
خدا رو شکر خواب بود وگرنه محال بود سرم تو دستش بمونه قبل اینکه سوزنو فرو کنه پیرمرده خیلی عمیییق و بلند گفت بسمممم الله الرحمان رحیمممم خیلی خنده ام گرفت پرستارم خنده اش گرفته بود با دقت داشت محسنو نگاه میکرد کلا پیرمرد جالبی بود یهو محسن
بلند گفت اییی ا
ی گفتم هیس یه ذره آرومتر الان اون بچه بیدار میشه پرستار گفت اره راست میگین کلی بدبختی کشیدیم تا رگشو پیدا کردیم طفلک از بس گریه کرد بیحال شد حالس خیلی بد بود دکتر مجبوری براش سرم تجویز کرد وگرنه کی دلش میاد به بچه به این کم سنو سالی سرم بزنه گفتم طفلک
محسن گفت آرینننن گفتم جانم چیه؟ الان تموم میشه داداش
دستاشو مشت کرده بود یکم آی آی کرد که کشید بیرون پنبه رو نگه داشتم گفتم تموم شد یکم همونجوری موند بعدش بلند شد نشست بی اختیار داد زد آی پام زود متوجه شد دستشو گذاشت جلوی دهنش گفتم اخرش اون بچه رو بیدار میکنی با کنایه گفت این همه ادم اینجا داد میزنن تو فقط گیر دادی به من؟ میدونستم منظورش همون پیرمرده است خندیدیم گفتم بیا بریم اینقد غر نزن بدجور لنگ میزد کمکش کردم اومدیم بیرون بارون دوباره شروع به باریدن کرده بود دم یه فروشگاه مواد غذایی نگه داشتم محسن گفت چرا وایستادی گفتم میرم خرید کنم یه وقت به قحطی زمان حضرت یوسف دچار نشیم خندید گفت بیام کمک گفتم نمیخواد بمون استراحت کن زود میام سریع خرید کردم با سرعت راه افتادیم جاده رو مه گرفته بود و شیشه ی جلوی ماشین ترک زده بود دید درستی نداشتم چشمام هشت تا شد موقع رانندگی اون لحظه فقط دلم میخواست دزده رو پیدا کنم چنان بزنمش که همه جاش ترک بزنه ساعت نزدیکای یک و نیم بود که رسیدیم با صحرای محشر مواجه شدیم کل آدم دم در بودن محسن گفت یااا خدا اینجا چه خبره این وقت شب؟خندیدم تکیه دادم به صندلی گفتم لابد ایندفعه خونه رو دزد برده محسن گفت این همه خونسردی رو از کجا میاری واقعا؟ بیا زودتر بریم ببینیم چی شده تا پیاده شدیم کلی ادم به سمتمون هجوم اوردن گفتم موافقی بدوییم؟ این جمعیت بهمون برسن دخلمون اومده خندید گفت الان وقت شوخیه ؟؟؟ مگه دزدیم که فرار کنیم یه اقا از دور داد زد اقا دزد !!!گفتم بیا دیدی چی میگه ؟! محسن گفت صبر کن ببینم اینا واقعا منظورشون از دزد مائيم!!!!؟ اقاهه اومد نزدیکتر گفت اقا دزدو پیدا کردیم دست محسنو گرفت دنبال خودش کشید همه وسایلامونو تحویلمون دادن موتور محسن درب و داغون شده بود گوشی نازنینم صفحه اش شکسته بود خدا رو شکر لپ تابم مثلا سالم مونده بود فقط درش یکم شکسته بود گفتم این چه وضعشه اینا چرا اینجوری داغون شده؟ یکی گفت دزده سوار موتور بوده که خورده زمین گفتم اوه از موتور پرت شده پایین؟ الان کجاست؟ گفتن داغون شده افتاده تو خونه یه جای سالم نمونده براش به جاش داداششو گرفتیم اوردیم یه لحظه جمعیت کنار رفت یه پسر حدودا هم سن خودم دستاشو بسته بودن نزدیک خونه گفتم چرا بستینش این چه کاریه اخه؟ گفتن به زور اوردیمش گفتم اینم همدستش بوده گفتن نه به جای داداشش اوردیمش گفتم ای بابا چرا همچین کاری کردین این بنده خدا چه گناهی کرده که باید بجای داداشش مجازت بشه عدالتو باید رعایت کرد زود باشین بازش کنید سریع رفتم سمتش با کمک یکی از اهالی بازش کردم طفلک از خجالت سرشو انداخته بود پایین گفتم سرتو بگیر بالا تو که گناهی نداری جلوی پاهام نشست شروع کرد به گریه گفت بخدا شرمنده ام قول میدم دوبرابر کار کنم خسارتتونو بدم و از اینجور حرفا گفتم بلند شو برادر من اینکارا چیه اخه بلند شو تقصیر تو که نیست اونی که اینکار کرده باید شرمنده باشه و مجازات بشه نه شما به زور بلندش کردم یکی گفت الان زنگ میزنم پاسگاه بیان تکلیف تو و داداشتو روشن کنن پسره با التماس گفت نه تروخدااا به داداشم کاری نداشته باشین اون حالش بده پاش داغون شده منو به جاش ببرین شروع کرد به التماس جمعیت هر کسی یه چیزی میگفت دلم براش سوخت گفتم فعلا هیچ کس به پاسگاه چیزی نگه چونه شو گرفتم سرشو اوردم بالا گفتم ببینم داداشت خیلی حالش بده مشکل جدی براش پیش اومده ؟ با گریه گفت اره فکر کنم پاش شکسته تروخدا بهش رحم کنید نزارید ببرنش پاسگاه گفتم نگران نباش کسی باهاش کاری نداره داداشت الان کجاست؟ چند لحظه نگام کرد گفت اقا بخدا من حاضرم هر مجازاتی بجاش تحمل کنم گفتم نگران نباش میخوام کمکش کنم منو برد خونه شون دم در یه خانم لاغر با صورتی رنگ پریده پرسید این کیه؟ پسره جواب داد مادر ایشون همون کسیه که پسره احمق ازش دزدی کرده تا اینو گفت خانمه شروع کرد به التماس که تروخدا نبرینش کاریش نداشته نباشین حالش خیلی بده و .... اصلا اجازه نمیداد من یه کلمه حرف بزنم گفتم خانم یه لحظه گوش بدین من چی میگم بخدا فقط اومدم به پسرتون کمک کنم رفتم تو با یه پسر شانزده هفده ساله روبرو شدم که گوشه ی یه اتاقی که فقر از درو دیوارش میبارید دراز کشیده بود و مرتب ناله و گریه میکرد غرق خون بود از دیدن خونه ی درب و داغون و حال و روز اون پسر شوکه شدم یکم که خوب رو چهره ی پسره دقت کردم یه حسی بهم گفت جایی دیدمش زود یادم اومد یکی از افرادی بود که ازش ادرس پرسیده بودم تا چشمش بهم افتاد جا خورد سعی کرد خودشو جمو جور کنه گریه ا
ش بند اومد با جدیت
تو چشماش نگاه کردم رفتم بالا سرش با ترس خودشو کشید عقب گفتم به قیافت نمیاد پسر شری باشی به نفس نفس افتاده بود دیدم خیلی داره میترسه دلم سوخت دم گوشش با ملایمت گفتم لازم نیست بترسی الان وقت مناسبی واسه ی تسویه حساب نیست پس خیالت راحت باشه ولی به موقعش حسابمو باهات صاف میکنم سرشو انداخت پایین ساق پاش بشدت اسیب دیده بود و ورم داشت و از تغییر شکلش راحت میشد فهمید شکسته کل ساق پا با خون پوشیده شده بود ولی محل شکستگی باز نبود و خون از یه جای دیگه که ظاهرا بدجور زخمی شده بود جریان داشت معلوم بود درد زیادی داره تحمل میکنه خیلی سعی میکرد جلوی من گریه نکنه ولی وقتی یکم پاشو جابجا کردم چنان دادی زد که حس کردم حنجره اش پاره شد بعد یکم بررسی حدس زدم احتمالا چند جا از زیر زانو تا ساق پاش دچار شکستگی شده کیفو باز کردم وسایل مورد نیازو برداشتم و بعد شتشوی محل شکستگی شروع کردم به بستن اتل اول باید پاشو فیکس میکردم که دچار اسیب بیشتر نشه و بعد زخمشامو میدیدم موقع بستن اتل دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره شروع کرد به گریه طفلک خیلی زجر کشید صداش کل خونه رو برداشته بود از اینکه یکی زیر دستم زجر میکشید خیلی حس بدی داشتم مدام دستمو میگرفت نمیزاشت کارمو بکنم برادرش دستاشو گرفت همش التماس میکرد ارومتر بخدا خیلی درد داره گفتم عزیزم یکم اروم بگیر میدونم درد داره ولی باید تحمل کنی تکون نخور اینطوری خودت بیشتر اذیت میشی پاشو از زانو تا مچ اتل گرفتم خونریزیش زیاد بود باید محل خونریزی رو میدیدم ظاهر قسمت بالای رانش زخمی شده بود اشاره کردم به شلوارش گفتم باید درش بیاری خودش گفت نهههههه برادرش میخواست اینکارو بکنه گریه کرد گفت نه تروخداا خجالت میکشم گفتم خجالت نداره عزیزم خونت داره میره باید ببینم کجات دقیقا زخمی شده که بتونم خونریزی رو بند بیارم اجازه نمیداد خیلی معذب بود دوست نداشتم غرورش جریحه دار بشه ولی چاره ای جز این نداشتم صدامو یکم بالا بردم گفتم خونت داره میره همینجوری ادامه پیدا کنه از خونریزی میمیری متوجه نیستی زخمات عفونت میکنه یکم اروم شد
رانش بدجور زخمی شده بود گفتم خدای من این که خیلی وضعش بده کلا گوشتای پاش کنده شده بود و حفره های بدی به وجود اومده بود و خونریزی داشت گفتم چطوری خوردی زمین که این شکلی شدی ؟ مگه روی چیز نوک تیزی افتادی؟ گفت یه جا زمین پر سنگهای ریز نوک تیز بود موتور پنچر شد و من نتونستم خودمو کنترل کنم همونجا محکم از موتور پرت شدم و رو سنگا کشیده شدم مادرش مدام گریه میکرد یکم نچ نچ کردم سرمو با تاسف تکون دادم یه ذره پاشو چرخوندم که پشت رانشو ببینم دادش در اومد که بازم پشت ران و روی باسنش زخمای بدی داشت و خون میزد بیرون شستشو و پانسمان کردن این همه زخم کار راحتی نبود بخصوص که اصلا همکاری نمیکرد حقم داشت چون شستشوی چنین زخمایی واقعا دردناکه زخمها پر شن و سنگریزه بود محلول ضدعفونی رو که ریختم رو زخمها از جا پرید و شروع کرد به تقلا و گریه چنان ضجه ای میزد که دل سنگ هم براش اب میشد داداشش نمیتونست کنترلش کنه دستاشو میکشید رو محل زخمها گفتم دستاشو بگیر نزار دست بزنه به زور نگهش داشته بود همش دستو پا میزد گفتم آروم باش اینقد به پات فشار نیار بازم اسیب می بینه گفت تروخداا بسه غلط کردم دیگه هیچ وقت دست به همیچنین کاری نمیزنم گفتم حالا اروم باش کاریه که شده خونریزی رو با اسپری و گاز بند اوردم پانسمانش کردم از بس گریه و التماس کرد برای چند لحظه دست نگهداشتم با ناراحتی به داداشش گفتم ولش کن بزار یکم آروم بشه بعد زخمای پشت پاشو میبینم دستاش که آزاد شد گذاشت رو چشماش و با صدای بلند زد زیر گریه دلم خیلی براش سوخت گفتم دستات خونیه نمال به چشمات میدونم خیلی بد بود ولی باید تحمل کنی زخماتو که کامل پانسمان کردم از التهاب و سوزشش هم کم میشه ارنجشم زخمی شده بود گفتم داغون کردی خودتو جای سالم نمونده برات ! دستگاه فشار سنجو اماده کردم دستشو از رو صورتش اوردم پایین خواستم فشارسنجو بهش وصل کنم با ترس از جا پرید گفتم نترس عزیزم آروم باش کاری ندارم فقط میخوام فشارتو بگیرم فشارش پایین بود نگرانش بودم نیاز فوری به دکتر و دارو داشت رو به داداشش گفتم کمک کن رو شکمش بخوابه که زخماشو ببینم مقاومت میکرد همش میگفت نه نمیخوام خجالت میکشم درد داره بی توجه به التماساش دمرش کردیم طفلک دفاع خاصی نمیتونست از خودش بکنه بدنش بخاطر جراحات زیاد خیلی حساس شده بود به محض اینکه بهش دست میزدم از جا میپرید شروع میکرد به دادو فریاد بسته ی پنبه رو باز کردم با زحمت یه ذره برگشت وحشت زده به دستام نگاه کرد گفت وای نه تروخداااا سعی میکرد با همون پاش برگرده که اشکش در اومد داداشش نگهش داشت گفتم اینقد به این پات فشار نیار چرا این همه تقلا میکنی؟ با اینکارا فقط داری خودتو اذیت میکنی بلند بلند زد گریه گفتم اروم باش عزی
ز من ،، نمیزارم زیا
د دردت بیاد راحت بخواب تکون نخور مقاومتم نکن که زودتر تموم بشه یه تیکه پنبه برداشتم به نرمال سالین اغشته کردم اروم و با احتیاط کشیدم رو زخما که کم کم به سوزشش عادت کنه یکم که گذشت به طور کامل زخمها رو با محلول ضدعفونی کننده شستشو دادم که بازم کلی ناله کرد با التماس گفت تروخداااا دیگه بسه بزارین بلند شم با ملایمت گفتم باشه دیگه داره تموم میشه یکم تحمل کنی کمک میکنیم برگردی با سرعت پانسمان کردم چون دیگه طاقتش تموم شده بود خیلی بهش سخت گذشت گفتم خیله خب تموم شد دیگه ، الان کمکت میکنیم برگردی نگران نباش به پشت خابید یهو شروع کرد به لرزیدن رنگش پریده بود و لباش سفید شده بود گفتم چیه مشکلت؟ گفت سردمه مامانش گفت چش شده تروخدا کمکش کنید گفتم چیزی نیست ضعف داره خون زیادی از دست داده فشارشم پایینه به سرم نیاز داشت که من نداشتم باید یه جایگزین برای سرم پیدا میکردم داداشش گفت میتونه لباسشو بپوشه گفتم اره مشکلی نیست رفتم تو ماشین بین داروهای محسن یه امپول نوروبیون برداشتم تازه یاد محسن افتادم نمیدونستم در چه وضعیه انقد با عجله اومده بودم که داروهاش تو ماشین جا مونده بود سریع رفتم تو پسر بیچاره از درد بدجور ناله میکرد یه امپول مسکن هم از جامبگ برداشتم شروع کردم به اماده کردن با مظلومیت داشت به دستای من نگاه میکرد به روش لبخند زدم گفتم اینا رو بزنم دیگه میرم از دستم راحت میشی یه لبخند کم رنگی زد به داداشش گفتم کمک کن به پهلو بخوابه لازم نیست کامل برگرده اذیت میشه پنبه کشیدم گفتم پاتو شل کن دردت نیاد گفت تروخداا یواش بزنید گفتم باشه نترس نفس عمیق بکش یهو دستشو گذاشت رو پاش گفتم عه چرا اینجوری میکنی دستتو بردار گفت وای درد داره گفتم هنوز نزدم از کجا میدونی درد داره نه مطمئن باش به اندازه ی درد پات درد نداره دوباره پنبه کشیدم گفتم نفس عمیق سریع فرو کردم شروع گردم به تزریق بلند گفت ا اییی خیلی درد داره گفتم تموم الان تموم میشه کشیدم بیرون پنبه رو سپردم به برادرش امپول نوروبینو برداشتم دوباره یکم اونطرفتر پنبه کشیدم گفت تروخدااا بسه درد داره نیدولو وارد کردم شروع کرد به دادو بیداد و گریه طفلک نمیتونست تکون بخوره فقط زورش میرسید دستمو بگیره که برادرش دستشو نگهداشت یکم سفت شد گفتم شل کن یکم
با التماس گفت تروخداا بسه درش بیار گفتم باشه داره تموم میشه یکم اروم باش پاتو شل کن درش بیارم نفس عمیق بکش افرین اروم اروم تزریق کردم دوباره شروع کرد به لرزیدن گفتم سردته ؟؟گفت نه،، نمیدونم ای ای درد داره گفتم تموم شد تموم پنبه رو فشار دادم برگشت نگاهی بهش کردم صورتش پر اشک بود گفتم دیگه هم چی تموم شد گفت پام خیلی درد میکنه گفتم نگران نباش بهت مسکن زدم خوابت میبره
یه چند وقتی هم از مدرسه رفتن راحتی داداش با تاسف گفت این که مدرسه نمیره با تعجب گفتم عه چراااا؟ گفت هیچی میلش نمیکشه بره الان یه ماهه که نمیره مدرسه هر کاریشم کردیم میگه نمیرم رو بهش کردم چرا مدرسه رو ول کردی؟ گفت مدرسه بدرد من نمیخوره کلی سرش دادو بیداد کردم که حتما باید بری وگرنه تبدیل میشی به یه ادم بی مصرف و از اینجور حرفااا اینقد بابت اینکه مدرسه رو رها کرده بود عصبانی شدم که دلم میخواست چندتا سیلی بخابونم تو گوشش
خلاصه رو کردم به مادر و برادرش
گفتم فردا باید ببرینش بیمارستان از پاش عکس بگیرن و کارای درمانی رو براش انجام بدن گفتن وای بیمارستان چرا مگه همین کارایی که کردین کافی نیست گفتم چی دارین میگین؟؟؟؟؟؟ من که کاری نکردم فقط به طور موقت دردشو ساکت کردم اثر مسکن که بره دردش شروع میشه اونم شدیدتر از الان دکتر تشخیص میده پاشو گچ بگیره یا شایدم تصمیم به جراحی بگیرن چون وضع پاش خیلی بده زخمهاش هم به دارو نیاز داره بعد کلی چک و چونه دلیل اینکه نمیخوان ببرنش بیمارستان گفتن داشتم پیش خودم فکر میکردم چرا من بعضی وقتا اینقد خنگ میشم چطور از اولش نفهمیدم مشکلشون چیه خیالشونو از بابت مشکلاتی که داشتن راحت کردم ساعتمو دیدیم سه نصفه شب تازه به خودم اومدم خیلی دیر وقت بود با عجله وسایلمو جمع کردم گفتم من باید برم مادرش بعد کلی تشکر با نگرانی گفت خوب میشه؟ شما برین حالش بد شد چیکار کنیم ؟ به روش لبخند زدم با خوشرویی گفتم معلومه که خوب میشه نگران نباشین بهش مسکن زدم تا صبح راحت میخوابه اگه مشگلی بود بهم خبر بدین تا دم در همراهیم کردن خداحافظی کردیم
پدرم در اومد تا از کوچه های داغون و تاریک عبور کردم تازه میفهمیدم محسن چرا با موتور اینو اونور میرفت رانندگی با ماشین تو این کوچه هاواقعا غیر ممکن بود سرکوچه احساس کردم تو اون تاریکی یکی جلوی ماشین وایستاده زدم رو ترمز گفتم نکنه یکی میخواد خفتم کنه یه اقای میانسال سراسیمه اومد نزدیک گفت اقا تروخداا به دادم برسید بچه ام گفتم چی شده ؟ نفس نفس زنان گفت داره میمیره تروخداا کمک کنید الان دوساعته اینجا منتظرتو
نم بچه ام حالش خوب نیس
ت داره میمیره گفتم خدا نکنه ولی اقا من دکتر نیستم اگه حالش خیلی بده بهتره ببرینش دکتر میخواستم ادامه حرفمو بگم که چنان دادی سرم زد که واقعا جا خوردم گفت اقاااااا دکتر کجا بود این وقت شب ؟ دارم میگم داره میمیره به دکتر نمیکشه تو این خراب شده دکتر از کجا بیارم ؟ چطور به اون دزد تونستین کمک کنین الان که رسید به یه بچه ی طفل معصوم دکتر نیستین و خلاااص؟ اینطوری وجدان خودتونو راحت کردین ؟ گفتم اقا یه لحظه اجازه بدین من هنوز حرفم تموم نشده چرا عصبانی میشین ؟ من هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم بچه تون کجاست دستمو کشید گفت زودتر بیا بچه از دست رفت گفتم صبر کنید بزارین وسایلمو بردارم با عجله جامبگ رو از تو ماشین رو برداشتم حتی اجازه نداد سوییچ ماشینو بردارم بدون اینکه ماشینو قفل کنم همراهش رفتم پیش خودم گفتم من که دیگه چیزی برای از دست دادن اینجا ندارم بزار این ماشینو هم ببرن راحت بشم رسیدیم دم در گفت در خرابه باز نمیشه باید از رو دیوار بیای یه دیوار نسبتا کوتاه بود برای من که اموزشهای سخت امدادی رو گذرونده بودم پریدن از یه دیوار کار راحتی بود سریع وارد حیاط شدیم منو برد بالا سر یه دختر بچه ی پنج ساله که تب و لرز و استفراغ خیلی شدیدی داشت و مدام هذیون میگفت تب سنجو گذاشتم زیر بغلش
تبش از سی و نه گذشته بود علائم انفولانزا داشت گوشیم خراب بود و هیچ دسترسی به دکتر نداشتم که بخوام مشورتی برای دادن دارو به بچه داشته باشم من همیشه تو دادن دارو محتاطم و تا با دکتر مشورت نکنم به هیچ وجه به خودم اجازه نمیدم برای کسی دارویی تجویز کنم حتی یه امپول تب بر ساده مگر تو مواقع خیلی اضطراری که چاره ی دیگه ای نداشته باشم( تجویز دارو کار پزشکه) از شیاف استامینوفن استفاده کردم چون استفراغ داشت دادن داروی خوراکی ممکن نبود گفتم دارویی بهش ندادین پدرش گفت نه ولی مادرش گفت چرا بهش شربت دادیم ولی فورا بالا اورد یعنی هر چی میدیم بهش بالا میاره گفتم چه شربتی گفت شربت دیگه گفتم میدونم میخوام بدونم اسمش چیه رفت شربتو اورد وقتی دیدم هنگ کردم شربت ادی ژل گفتم اینو دادین به بچه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتن بله گفتم چرا همچین کاری کردین ؟ گفتن فقط همینو تو خونه داشتیم پدرش گفت این داروی خوبیه من هر وقت کمرم درد میگره هم همینو میخورم نمیدونستم باید چی بگم پیش خودم فکر کردم یعنی اگه توضیح بدم متوجه میشن؟؟؟شروع کردم به توضیح که این دارو فقط برای معده است و .....حرفام که تموم شد امیدوار بودم متوجه شده باشن البته فقط امیدوار بودماا اقاهه گفت چه فرقی میکنه دارو داروئه دیگه بازم کلی توضیح دادم نصف شبی دیگه کشش قانع کردن کسی رو نداشتم ولی فکر کنم فهمیدن
یه امپول به اون دختر بچه زدم که استفراغش کنترل بشه چون خیلی داشت اذیت میشد وقتی تبش اومد پایین و شرایطش بهتر شد مادرش اشاره کرد به پسر بچه ی دو سه ساله ای که کنار اون دختر بچه ی مریض خوابیده بود گفت میشه به این بچه هم سوزن بزنید؟ گفتم چی؟؟؟؟ مگه این بچه هم مریضه ؟ گفت نه میترسم اینم مریض بشه بزنید که مریض نشه با لبخند گفتم نگران نباشید مراقبش باشین از کنار خواهرش هم بلندش کنید نباید نزدیک مریض باشه وگرنه ممکنه اینم بگیره فورا کاری که گفتمو انجام داد چندتا توصیه به مادرش کردم که اگه دوباره تب دخترش بالا رفت از شیاف استفاده کنه و دستمال خیس روی کشاله ی رانش بزاره غذاهای مقوی بهش بده با نگرانی گفت ولی ما پولی زیادی برای تهیه غذا نداریم خیلی از خودم خجالت کشیدم که نمیتونم کاری انجام بدم و تا حالا راحت بی هیچ دغدغه ای زندگی میکردم تصمیم گرفتم یه کاری بکنم اونکارو انجام دادم از پدرش خواهش کردم دراولین فرصت ببرتش دکتر میخواستم برم که گفت اگه ممکنه به مادرمم کمک کنید گفتم مادرتون چه مشکلی داره گفت سرش درد میکنه به ایشونم رسیدگی کردم فشارش بالا بود و مشکل فشار خون داشت قرصاشو مرتب نمیخورد توضیح دادم که قرص فشار رو باید همیشه و هر روز طبق دستور پزشک بخوره جالبه به ایشونم به جای داروهای خودش همون شربت هم کاره (ادی ژل) داده بودن
ساعت چهار رسیدم خونه محسن خواب بود نماز خوندم میخواستم خبرم بگیرم بخوابم که در زدن محسن از صدای در بیدار شد یه خانم دارو و کمک میخواست اونروز تا شب همش همین اوضاع تکرار شد رفتم بیمارستان و کارای بستری همون پسر که پاش شکسته بود انجام دادم پاش نیاز به عمل داشت وقتی همه چی درست شد برگشتم روستا به محسن کمک کردم مدام ما رو میبردن بالا سر مریضاشون و دارو میخواستن از داروهای بدون نسخه استفاده میکردیم بعضی جاها مجبور بودیم از یه سری داروها که احتیاج به نسخه داشت استفاده کنیم هر چی دارو تو جامبگ داشتم تموم شد روز بعدش هم همین بساط بود داروهای خونه بهداشت هم تموم شد انفولانزا مثل طاعون همه رو مبتلا کرده بود مخصوصا افراد مسن و بچه ها تقریبا بیشترشون توانایی پردا
خت ویزیت دکتر و خرید دار
و نداشتن مخصوصا روستاهای اطراف که در دل کوه قرار داشتن و دسترسی به امکانات نداشتن روزای بدی بود وقتی تو روستا قدم میزدی یه حس بدی بهت منتقل میشد انگار یه بیماری خطرناک مثل وبا یا طاعون روستا رو فرا گرفته بود همه مریض بودن یا از بیماری عزیزاشون ناله میکردن محسن در حالی که داشت رو تخت دراز میکشید گفت اینطوری نمیشه باید یه فکری بکنیم گفتم من یه فکرایی دارم با امپول اماده اومدم بالا سرش اماده اش کردم گفت جان هر کی دوست داری اروم بزن دیگه طاقت ندارم مردم از بس امپول زدم خندیدم گفتم چشم مگه تا حالا بد زدم گفت نه انصافا کارت بیسته پنبه کشیدم یهو محسن ادای همون پیرمرده رو که تو درمونگاه بود دراورد با همون لحن گفت بسممم الله .....هر دو خندیدیم امپولو تزریق کردم گفت ای ای گفتم چی شد؟ این که درد نداره پنبه رو فشار دادم گفت به هر حال سوزنه فرو بره تو بدن درد داره دیگه اون سمتش پنبه کشیدم سریع سفت شد گفتم عه شل کن ببینم گفت خواهشا یکم صبر کن گفتم باشه راحت باش ولی نیدولو فرو کردم گفت اخخخخ ای بی انصاف گفتم ببخشید رسوب میکرد گفت اخ زود گفتم چشم تو فقط اروم باش اروم تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه و چسب زدم برگشت تشکر کرد گفتم هیچ وقت از کسی که بهت امپول زده تشکر نکن خندید گفت آره، والا تشکر نداره ...حالا فکر کردم ناراحت میشی تشکر کردم وگرنه دلم میخواد بزنمت خندیدیم گفت حالا چه فکری داری برای اینجا ؟؟ ما دیگه دارو نداریم نمیتونیم جوابگوی این مردم باشیم رفتم سراغ تلفن گفتم فقط بشین تماشا کن تلفنو برداشتم با مرکز استان تماس گرفتم و درخواست کمک کردم قبول نمیکردن یکم بحثمون شد گفتن هفته ی بعد نیروی پزشکی و دارو میفرستیم گفتم دیره با کلی بحث شد پنج روز قطع کردم
با پایگاه خودمون تماس گرفتم و جریانو گفتم با مرکز اون استان تماس گرفتن و بعد کلی پیگیری همه چی حل شد و قرار شد فردا صبحش پزشک و دارو برسه
همه چیز خوب پیش رفت
به دلیل کمبود نیرو و جمعیت زیاد با نیروهای امدادی همراه شدیم به بیمارا کمک کردیم
مریضای بدحال رو هم به بیمارستان منتقل کردن
مشکلات مردم کمی سبک شد
از اینکه مردم شاد بودن بینهایت خوشحال بودم انگار دنیا رو بهم دادن
دیگه کاری اونجا نداشتم و باید برمیگشتم خونه دل کندن از مردم و بخصوص محسن که حالا به یک دوست خوب برام تبدیل شده خیلی سخت بود
لحظه ی خداحافظی همدیگرو بغل کردیم و بعد از کلی ابراز دلتنگی از هم جدا شدیم به سمت ماشینم رفتم مردم روستا همه اونجا جمع شده بودن از دیدن اون همه جمعیت شوکه شدم خیلی بهم لطف داشتن واقعا چه مردم قانع و قدر دانو مهربونی بودن من کار خاصی نکرده بودم ولی اون مردم نهایت لطف و مهربونی رو در حقم تموم کردن
اون لحظه ها با ارزشترین لحظه های زندگیم بود که هیچ وقت یادم نمیره
همه با من دست دادن بدون اینکه احساس خستگی کنم با تک تک شون خداحافظی کردم (فکر کنید با پنجاه شصت نفر دست دادم)
یه سری به بیمارستان زدم و جویای حال همون پسری شدم که پاش شکسته بود عملش به خوبی تموم شده بود و حال عمومیش خوب بود ازش قول گرفتم با همین پای داغون دوباره بره مدرسه وگرنه بابت دردسرایی که برام درست کردی ازت شکایت میکنم میندازمت زندان (هیچ وقت نمیخواستم شکایت کنم)این یه تنبیه هست بابت خسارتهایی که بهم زدی اینجوری حساب مون با هم صاف میشه برادرش خندید گفت چه تنبیه خوبی کلی هم راجب مدرسه با هم حرف زدیم و قانع شد که برای رسیدن به یه زندگی ایده ال چاره ای جز درس خوندن نداره
اینم از سفر نامه ی من
امیدوارم با خوندن این سفرنامه ی طوووولانیییی مثل من عینکی نشین
اول یه معرفی بکنم فاطمه هستم15سالمه.خوب بریم سر اصل مطلب: خانواده مادری من همشون شهرکرد هستن.یه مدت بود که یکی از دایی های من(ماشاالله دایی هام تعدادشون زیاده و من عاشقشونم چون من نوه کوچک دختر هستم اوناهم منو دوست دارن) قلبش درد میکرد ما یه مسافرت ده روزه رفتیم شهرکرد (تابستان بود)دایی من هر روز حالش بد میشد و اصلا ...چون دلم نمیومد نگاه کنم حالشو درست یادم نیست ولی یادمه یه روز حالش بد شد بعد از کمک رسانی اطرافیان بهتر شد من داشتم گریه میکردم...داییم که یکم سرحال تر بود گفت جونم دایی چته عزیزم؟ بیا پیشم ببینم ،من بلند شدم تا برم پیشش در حال رفتن بودم که داییم بازم قلبش گرفت با صدای بلند زدم زیر گریه مامانم دعوام کرد که بسه و...من هنوز گریه میکردم رفتم پیش داییم اونم سر منو گرفت تو بغلش و سرمو بوس کرد یکم حالش بهتر بود گفت دایی چیزی نیست که هییس اروم عزیزم.منم بغلش کردم
اگه خواستین بگین ادامشو بنویسم براتون
داییمو بغل کردم و گریم بند اومد دیگه پاشدیم با دخترخالم رفتیم تو اتاق و یکمی حرف زدیم و برای شام اومدیم از اون اتاق بیرون و رفتیم واسه شام تا کمک بدیم.که دیدم داییم حالش بهتره و یکی دیکه از دایی هامم از سرکار برگشته و دارن باهم حرف میزنم اون داییم که از سرکار برگشته بود پشت به من نشسته بود رفتم دست گذاشتم رو چشماش اون یکم دست زد به دستام و بعد گفت اممم فاطیمایی گفتم اه از کجا فهمیدی اوناهم خندیدن.سرشام داییم دوباره قلبش درد گرفتم جوری که اصلا نمیتونست تکون بخوره واقعا خیلی بده همه نگران شده بودن.مامانم بادش میزد. اون داییم کمرشو ماساژ میداد و میگفت اروم داداشم اروم هیچی نیست.دخترخالم اب اورد یکم بهش دادن و یکم که گذشت حالش بهتر شد ولی هنیشه قلبش میگرفت اما با کمک اطرافیان بهتر میشد تا یه شب که همه به مناسبت اومدن ما خونه بابابزرگم جمع شده بودن داییم قلبش خیلیی بد گرفت جوری که به اورژانس زنگ زدیم اومد و رفتن بیمارستان منو دخترهالم و مامانبزرگم و یکی از دایی هام خونه بودیم خیلی بد بود خیلی حس بدی داشتم همش نگران بودم که خدایی نکرده اتفاقی نیوفتده( من وقتی حالم اینجوریه اصلا بروز نمیدم جز پیش یکی از دایی هام و دخترخالم) حالا هیچ کدوممون هم خوابمون نمیرفت نشسته بودیم که من گفتم دایی؟ داییم برگشت سئوالی نگام کرد. گفت حالا چی میشه؟ گفت جی چیمیشه؟ گفت دایی حمید دیگه.گفت انشاالله خوب میشه دیگه دایی جان سرمو تکون دادم.اومد سرشو گذاشت روپام تا بخوابه دخترخالمم میخندید گفتم کوفت. خلاصه که دیگه مادربزرگم رخت خواب رو پهن کرد و خوابیدیم فک کنم نیم ساعت بعدش بود که با صدای حرف زدن بیدارشدم دیدم همه نشستن داییمم سرم به دستش وصله اون یکی داییم گفت بخواب دایی جون.گفتم نه دایی خوابم نمیاد پاشدم اب خوردم اومدم رفت پیش داییم که بیمارستان بود گفتم دایی خوبی؟ گفت اره قربونت برم و سرمو بوسید منم محکککممم بوسش کردم گفت آااخ کندی لپمو منم خندیدم و پاشدم رفتم که دوباره بخواب داییم گفت تو که خوابت نمیومد گفت حالا که فکر میکنم میبینم خوابم میاد رفتم از اتاق بیرون که برم تو اون اتاق هوا خیلی سرد بود(شهرکرد زمستون تابستون سرش نمیشه همیشه سرده) خوابیدم صبحم پاشدم و رفتیم چشمه دیمه و برگشتیم خیلییی خوش گذشت.داییم دیگه گرفتن های قلبش کمتر شده بود و از رو
با رضایت خاطر از مطب زدم بیرون به سمت داروخونه , داروهارو که گرفتم یه نگاهی انداختم بهشونو آمپول دگزارو هم بینشون دیدم , دوباره رفتم کلینیک برای سرم دکتر تو مطب نشسته بود داشت برا مریضی نسخه مینوشت و منم رفتم سمت پرستاره و گفتم لطفا سرممو وصل کنین اما آمپول دگزارو نمیخوام بزنم , داشتم میرفتم سمت اتاق تزریقات که متوجه شدم دکتر هم اومد بیرون و به پرستار یه چیزی گفت . پرستار که اومد داخل دیدم یه آمپولی دستشه گفتم من که گفتم دگزا نمیزنم پرستار هم انقدر کول برگشت گفت گفت عزیزم این که دگزا نیست یادم نمیاد گفت برای چیه ولی گفت برگرد بزنم برات , منم اماده شدم و داشتم مرور میکردم که داخل کیسه داروها مگه چند تا آمپول بود که من ندیدم که ناگهان یه سوزش بدی رو تو پام احساس کردم و متوجه شدم گولم زدن !!! 😡زیر سرم که بودم متوجه شدم دکتر یه دختر بچه ای رو معاینه کرده و داشت باهاش صحبت میکرد که آفرین دختر خوب آرههه شربتتو بخوری زود خوب میشیو از این حرفا که دیدم مکالمشون قطع شد و چند دقیقه بعد صدای جیغ دختر بچه و آی آیش که مامانی خیلی درد داشت دردم اومد بلند شد , بعد از تموم شدن سرمم رفتم به پرستار گفتم با یه آژانس تماس بگیرن و تا اومدن آژانس رو صندلی نشسته بودم سرم تو موبایلم بود که سایه یه نفر رو بالا سرم احساس کردم سرموکه آوردم بالا دیدم دکتر با لبخند داره بهم نگاه میکنه و میگه بهتر شدی ؟! منم که حالم خیلی بهتر شده بود گفتم ارهههه انگاری دوپینگ کردم دکترم گفت خب خدارو شکر . تا روز عروسی دوستم هم داروهامو استفاده کردم خیای بهتر شده بودم .
اگه بیمزه بود ببخشید .
سارا خانم خاطرت ناقص به دستم رسیده
تو نظرات این پست خاطره نفرستید پاک میشه
بریم سراغ اصل مطلب واسه اونایی که خاطره قبلیمو نخوندن من ۱۸ سالمه یه داداش دارم محمد پزشکه یه خواهرم دارم دانشجو دندون تو ایام عید ،یه روز خالم اینا اومدن خونمون به قصد شام. منم خوشحال که دخترخاله هام میان.یکی از دخترخاله هام قبل از اینکه بیان زنگ زد گفت محمد خونس گفتم آره هست چطور ؟گفت هیچی من نمیام.شک کردم که مریضه اما گفتم مرض که نداره بخاطر اون نیاد که البته داشت مرض سرماخوردگی. به مامانم گفتم شمیم گفت نمیاد. مامانم گف چرا؟ گفتم نمیدونم.خلاصه اینا اومدن خونمون شمیمم اومد. آخرین نفر اومد تو گفتم شما؟ گفت بروببینم بابا. اعصابش خط خطی بود گفتم زیاد نقاشی نکشم منو میخوره.رفتن لباسشونو عوض کنن برگشتن مامانم گفت شمیم، مهدیس گف نمیای!! یه نگاه عمیق بهم انداخت که ینی بعدا میکشمت بعد با ی قیافه حق به جانب گفت نه !!کی؟مهدیس ،چی گفتی به خاله؟ منم گفتم اااا خودت گفتی و.... نزدیک بود دعوامون بشه .آخرسرم مامانم منو با خاک یکسان کرد گفت مهدیس زیاد مسخره بازی در میاره.منم مظلوم شدم رفتم یه گوشه نشستم ساکت. تا اینکه اون یکی خالم اومدن . منم دوباره به حالت کارخانه برگشتم .صبا( دخترخاله دیگر) داشت با شمیم دست میداد گفت تو چرا اینقدر داغی. تو اون حالت همه سکوت بودن صداشم بلند بود.گفت هیچی گرممه.(جون عمش) دیدین تو مهمونیا یه لحظه سکوت میشه بعد بعد از چن ثانیه یه نفر دوباره میحرفه خونه ماهم اینجوری شده بود یه لحظه بعد یه دفعه شمیم سرفه کرد. صدای سرفش قشنگ معلوم بود مریضه.بابام گفت خوبی؟ تا گفت خوبم همه زدیم زیر خنده صداش بم شده بود ناجووووور. لو رفت که مریضه. حالا هی سرفه میکرد قطع نمیشد که.خالم گفت سرماخورده؟ باباش گفت آره. منم یه لبخندای خبیث شیطانی میزدم که دارم برات. سرشام فقط سوپ خورد ماهم بهش میخندیدیم . بعد از شام یواشکی به مامان باباش میگفت بریممم؟ منم هی اذیت میکردم میگفتم کجا برید ؟ تازه شروعم نشده.مامانش گفت شمیم برو با محمد معاینت کنه. بغضش گرفته بود .منم دلم سوخت. محمد پاشد گفت آبجی پاشوبریم کاریت ندارم نترس. شیش تا رف روش که بهش گفت آبجی آخه تک بچه س. منم حرص میخوردم. پاشد رفت باهاش تو اتاق من ماهم اذیت میکردیم نوبتی میرفتیم تو اتاق امار میگرفتیم. آخرین بار من رفتم درو باز کردم باز نشد از اونور محمد گفت عزیزم در قفله. گفتم گوشیمو میخوام. بیشور از زیر در داد منم با عصبانیت گفتم مرررسی. رفتم پیش بچه ها گفتم شانس من در بسته بود. یهو شمیم اومد بیرون با گریه گفت مااماان یه چیزی بگو بهش! منم آمپول نمیزنم . خیلی باحال گفت بزرگترا سعی میکردن خودشون کنترل کنن .بچه ها هم میخندیدن ولی من نه احساسشو درک میکردم. محمد براش تو دفترچه من نوشته بود دارو ها رو. پسرخالم رفت بگیره .حالا این تو طول این مدت گریه میکرد منم دلداریش میدادم .میگفتم حالا عب نداره دیدی پنهون کاری آخر عاقبت نداره. چند بار بهت گفتم چوب خدا صدا نداره آه من گرفتت آمپول درد نداره اصن .الکی) محمد زد زیر خنده گفت حرفای منو به شمیم تحویل میدی. صبا گفت تو میخوای دلداری بدی بدتر آتیشش میکنی. گریش کم شد به من میگفت به محمد بگو کمش کنه. منم گفت دیگه شرمنده اولا تلافیه کارته دوما نباید به من بگی ثانیااون واسه منو کم نمیکنه واسه تو رو کم کنه.اینو گفتم گریش اوج گرفت دوباره . رفت پیش باباش.دیدم محمد داره میخنده گفتم کوفت جون مردمو اشکشو در آوردی میخندی؟ به توام میگن دکتر. گفت تو مگه میخوای بزنی؟ گفتم نه خیر من مدافع حقوق بشرم. پسرخالم گفت تو برو مدافع حقوق حیوانات شو که اینطوری جهانو به باد میدی. تازه فهمید چی گفته شمیم یه دونه با کوسن زد تو سرش دلم خنک شد زنگ درو زدن پسرخالم اومد .شمیم دوباره گریش اوج گرفت خالم اومد یه داد زد سرش که مگه تو بچه ای ؟ و اینا. محمد گفت چون میخوام کوفتش نشه امشب یدونشو امشب بزنه. خالم گفت نه محمد هر چقدر لازمه بزنه. منم گفتم محمد به حرف بزرگترت گوش کن هرچه قدر لازمه . خندیدیم شمیم هنوز داشت گریه میکرد در تعجب بودم این غدد اشکیش از کار نیفتاد؟ پسرخالم گفت اصن دفترچه مال هر کی باشه دارو هاهم مال اونه. محمد گف پیشنهاد خوبیه موافقی مهدیس ؟ گفتم دوکلام از مادر بزرگ عروس . میخوای برو دارو های قبلی رو هم دوباره بگیر همه رو باهم بزنم . یخورده گذشت مامانم شیرینی داد بخوره فشارش نیفته . بعد پنج مین شوهرخالم گفت محمد جان زحمتشو بکش. شمیم بغض کرده بود مثه این بچه ها. محمد آمپولا رو آورد جدا کرد . دوتا رو برداشت . رفت پنبه و الکل و اینا بیاره. به شمیمم گفت برو اتاق مهدیس. گفتم به نظرت اتاق من ساختمان پزشکانه ؟ اول معاینه بعد تزریقات پسفردا احتمالا اتاق عمل همه خندیدیم. گفتم بعدشم تو پیر شدی چشمات نمیبینه الکل میریزی رو پتوم من خفه میشم تا خوابم ببره. . گفت آمپول زیاده ها درخدمت باشیم گفتم چقدر بده آدم نقطه ضعفشو یکی بدونه. صبا شمیمو برد اتاق من .انگار واسه عمم حرف زدم.منم باهاشون رفتم شمیم با گریه خوابید .صبا آمادش کردمحمد سریع اومد پنبه رو باالکل آغشته کرد و پنبه زد و آمپولو فرو کرد شمیمم جیغ میزد گریه میکرد.میگفت بسه درش بیار مردم به خدا محمد گفت بیاکمرشو بگیر به صبا هم گفت پاشو بگیره منم هی باهاش حرف میزدم آروم شه ولی متاسفانه فقط گوش خودم کر شد. دیگه داشت از حال میفرست آخراش بود دیگه محمد درآورد. نزاشت نفس بکشه پنبه زد دومی رو زد اونم فقط جیغ میزد سفت میکرد. محمد دعواش کرد که الان رسوب میکنه شل کن ولی حرف گوش نداد و محمد در آورد. گفت شمیم ادامه بدی من هی میزنم در میارم تصمیم با خودته. خالم اومد تو محمد رفت یه سرنگ دیگه بیاره . خالم و منو صبا میگفتیم تحمل کنه تموم شه . محمد اومد یه لیوان آب آورد لباسشو درست کرد. تا اومد بشینه گفت آخ گفتم امشب رو باید رو به پلهو بخوابی آبشو خورد سریع در یک حرکت انتحاری محمد خوابوندش خالم لباسشو درس کرد بنده خدا خودش کپ کرد . محمد دوباره آمپولو آماده کرد پنبه کشید کفت یه نفس عمیق بکش سریع آمپولو فرو کرد دوباره حیغ و دادش شروع شد. ایندفه دیگه سفت نکرد و سریع آمپولشو زد . دیگع داشت غش میکرد .مامانم واسش کمپرس آورد. محمد اومد بره آقای الازایمر در الکلو باز گذاشته بود پاش خورد بهش ریخت رو لباس منم ریخت. داد زدم محمد سریع از جلو چشمام دور شو فرار کرد مثه جت . مامانم فرشو جمع مرد گفت محمد خودت میشوریش. منم خوابم میومد شمیمم خوابیده بود رو تخت من . بعد نیم ساعت رفتن. منم خودمو پرت کردم رو تخت دیدم باز داره بوی الکل میاد برسی کردم دیدم روی پتو و روتختیم هم خیسه بو کردم دیدم بله الکه دوتاشو برداشتم بردم تو پذیزایی پرت کردم رو صورت محمد گفتم اینارو هم باید بشوری در ضمن امشب من تو اتاقت میخوابم . رفتم تو اتاقش خوابیدم . صبح دیدم رو مبل خوابیده بدون پتو . دلم سوخت اما گفتم ولش کن از خواب بیدار شد کاشف به عمل اومد که سرماخورده. مرخصی گرفت نرفت بیمارستان، منم گفتم اه اون بدبخت گرفتت. دارو های شمیم جا مونده بود زنگ زدم بهشون گفتم شمیم گفت نابودشون کن . گفتم مامانم ناابودم میکنه البته یکی دارو هات مثه زهر ماره بوش کردم اگه دوس داشتی چون دلم برات میسوزه نابودش میکنم . واقعا همین کارو کردم ولی محمد موقع پس دادن فهمید و دوباره رفت خرید به محمدم گفتم دفعه آخرت باشه به کسی غیر منو محدثه میگی آبجیا. گفت اتفاقا میگم . گفتم چشمم روشن به پرستارااا
ببخشید زیاد شد با جزئیات گفتم جبران ماه خرداد که نیستم بشه . مرسی که خوندید.
خداحافظ