خاطره نفس خانم

سلام ، نفسم، چندماهی هس ناراحتی کلیه دارم، امروز سونوگرافی داشتم، دکتر سونوگراف دکتر محسنی بود، ایشون منو چون مرتب پیششون میرفتم واسه سونو، میشناختن، وقتی داخل اتاق بودم تا نوبتم بشه برم پشت پرده، دکتر اومد اینور و کاری داشت که منو دید گفت شما حالتون خوبه؟ داشتم میلرزیدم چون ناشتا بودم ، گفتمش ضعف کردم، خلاصه بیمار قبل از منو سونو کرد و منو صدا کرد که برم بخوابم، وقتی دراز کشیدم، دکتر اومد گفت مشکلت چیه، گفتمش ناراحتی کلیه دارم، گفت کدوم کلیه ت؟ گفتمش چپ. گفت به راست بخواب. خوابیدم و شروع به سونو کرد، درحین سونو گفت قبلانم سنگ داشتی؟ گفتمش اره، اسفند اومدم پیشتتون گفتین یه 4 و یه 6/5میل دارم، اما هفته بعدش سونو اورژانسی داشتم 4و5میل بود، به خانمه گفت سابقه خانم ک رو دربیارین، اونم در آورد و دکتر رفت و نگاش کرد و اومد دوباره از چپ.شروع به سونو کرد بعد گفت سنگ 4و6/5میل داری، بعدم گفت به چپ بخواب، خوابیدم سونو کرد گفت سالمه، بعد یه کوچولو شلوارمو کشید پایین و مثانه و رحم و تخمدان رو سونو کرد مشکلی نبود، بعد اومد بالای شکمم، تا دستگاه رو کشید یه دردی پیچید، گفت چیزی نیس، بعد دوباره گفت به راست بخواب، دوباره کلیه چپ رو سونوگرافی کرد و گفت همون سنگان، بعد بهم دستمال داد تا پاک کنم و گفت دراز بکش تا بیام، رفت و اومد دستشو گذاشت رو کلیه چپ و فشار داد که دردم اومد اخمام.رفت تو هم، بعدم شکممو فشار داد،اذیت نشدم، گفت تموم شد میتونی پاشی😊، منم پاشدم گفتمش این سنگا که کوچیک شده بودن، گفت مایعاتتو زیاد کن، گفتمش مایعاتم زیاده، بعد گفتمش دکتر نزدیک کنکورمه😢، گفت مایعاتتو ببر بالا و دکترت اگه گفت عمل، عمل کن نزار بیشتر بزرگ بشه
منم گفتمش چشم، گفت شیش ماه دیگه بیا چکاپ، گفتمش باش،اومدم بیرون نشسته بودم جواب رو میخوندم که منشی گفت آقای دکتر کارتون دارن، رفتم تو اتاق، گفت الانم یه کیک و آبمیوه بخور فشارت بیاد بالا،منم تشکر کردم اومدم بیرون و پیش بسوی خونه،

خاطره ناردون

سلاااام😊امیدوارم حال دلتون خوب خووب باشه.اومدم که دومین خاطرمو تعریف کنم.
حدود سه سال پیش انحراف بینیمو عمل کردم که میخوام خاطره اونو بگم.شاید باعث بشه اگه کسی خواست این جراحی انجام بده ی خرده ترسش کم تر بشه اخه منو خیلی از این جراحی ترسونده بودن.همیشه میشنیدم که جراحی بینی خیلی درد داره مخصوصا وقتی که میخوان پانسمانشو دربیارن.
من خیلی وقت بود که گلوم ترشحات زیادی داشت اما بهش اهمیتی نمیدادم.مامانم بهم اصرار میکرد که بریم دکتر ولی خب من زیربار نمیرفتم.تا اینکه ی روز گفت فردا دکتر نوبت گرفتم باید بریم.منم بهونه اوردم که نههههه پس فردا امتحان دارم اون وقت نمیرسم بخونم و کلی درس دیگه هم دارم.خلاصه هرجور بود از زیرش دررفتم.فردای اون روز مامانم گفت نوبتتو انداختم سه شنبه دیگه هیچ بهانه ای هم نمیشه بیاری.منم چاره ای جز قبول کردن نداشتم.سه شنبه شد و من و مامانم رفتیم مطب دکتر.دوتا اتاق کنار هم بود که دکتر همش بین این دوتا اتاق در رفت و امد بود. خداروشکر خیلی معطل نشدیم که منشی گفت نوبت شماس.با مامانم رفتیم سمت اون اتاقا که دکتر از یکیش اومد بیرون گفت برای شست و شو گوش اومدین یا ویزیت؟که ما هم گفتیم ویزیت.گفت پس بیاین اینجا و رفت تو اون یکی اتاق.نشستیم و من مشکلمو گفتم. اومد معاینه م کنه.گفت عمو باز کن دهنتو گلوم نگاه کرد گفت لوزه داری احتمالا به خاطر همونه باید جراحی کنی. بعدش هم اسکن نوشت گفت اینو انجام بدین بیارین ببینم.تشکر کردیم اومدیم بیرون مامانم همون موقع زنگ زد بابام که بیاد دنبالمون بریم اسکن. رفتیم بیمارستان ی سری فرم بود که باید پر میکردم بابام هم اومد کمکم یه فرم پر کرد دیدم سنمو نوشته15!گفتم بابا من15 سالمه اخه؟گفت اره دیگه.گفتم من17سالمه!گفت زهرا الکی سنتو زیاد نکن.فک نکن سنتو زیاد کنی زود میفرستمت خونه بخت از این خبرا نیست.حالاحالاها بچه ای.گفتم اون که بله ولی من الان15سالم نیست اخه.یه خرده باهم حساب کتاب کردیم.گفتم من الان16سالم تکمیل شده رفتم تو17.گفت خب یه چند روز بیشتر نگذشته.نوشت16 اخر هم قبول نکردن 17سالمه! منتظرشدم تا نوبتم بشه.نوبتم که شد رفتم ی سالنی که توش دوتا اتاق بزرگ بود و تو هرکدوم ی دستگاه.مسؤلش گفت که اگه گل سر و گوشواره و اینجور چیزا دارم دربیارم.منم همه دراوردم دادم بابام.رفتیم تو یکی از اتاقا گفت دراز بکشم بعدشم من و دستگاه و تنظیم کرد و رفت بیرون.منم چشمامو بستم که چیزی نبینم. دستگاه روشن شد.منم چشمام بسته بود ولی حس میکردم اون دایره هه داره میچرخه بعد ی مدت دستگاه خاموش شد و اون مرده از میکروفون گفت که بیام پایین
منم اومدم پایین و از اتاق رفتم بیرون. از اون اقا هم خداحافظی کردم.اومدم پیش مامان و بابام بعدش هم ک رفتیم خونه. وقتی اسکن اماده شد از اونجایی که از دکتر رفتن فراری ام به مامانم گفتم من دیگه نمیام خودت ببر نشون بده.ی چند روز بعد مامانم اسکن برد نشون دکتر بده.منم خونه بودم و داشتم درس میخوندم که فهمیدم مامانم اومد سریع از اتاق پریدم بیرون.گفتم سلام چی شد؟ مامانمم گفت هیچی باید عمل کنی.فکر کردم داره شوخی میکنه گفتم عه مامان اذیتم نکن دیگه بگو دکتر چی گفت.مامانم گفت راست میگم دکتر گفت باید عمل کنی ولی من باور نمیکردم همش فکر میکردم داره سر به سرم میذاره.مامانم گفت دکتر گفت انحراف بینی داری باید عمل کنی. بعدشم گفت سری بعد خودشم بیار برای ویزیت. دیدم انگاری قضیه جدیه.یه اسپری هم داده بود ک استفاده کنم.اونو مصرف کردم و با هرترفندی که بود خانواده قانع کردم که فعلا موضوع پیگیری نکنیم. تا اینکه من دیگه خودم اصلا یادم رفته بود و قضیه فراموش کرده بودم. ولی فکرکنین یه درصد مامان من یادش بره!تابستون شد.مامانم گفت تهران نوبت دکتر گرفتم.
خلاصه با مامان و بابام رفتیم تهران. منتظر بودیم تا نوبتمون بشه. یادمه یه پسره بود دماغشو عمل کرده بود.معلوم بود زیبایی هم عمل کرده.اومده بود پانسمانشو دربیاره با دو تا از دوستاش بود.نوبتش شد رفت داخل یه چند دقیقه که گذشت دکتر از اتاقش اومد بیرون همراهاشو صدا زد که برن تو.ی نیم ساعت بعد پسره اومد بیرون دیدم چشماش سرخ شده معلوم بود حسابی اذیت شده. اونو که دیدم شروع کردم به دعا که برای من عمل نخواد بالاخره نوبت ما شد.رفتیم داخل بعد از سلام و احوال پرسی.دکتر اسکنمو نگاه کرد بعدش هم دماغمو معاینه کرد و پرسید کی دماغت شکسته؟گفتم شکسته؟ دکتر هم گفت احتمالا تو بچگی شکسته متوجه نشدین. بعدش هم گفت فکت هم مشکل داره.دستشو گذاشت دو طرف صورتم گفت دهنمو باز و بسته کنم.بعداز اینکه اینکارو کردم حس کردم بدتر فکم ازجا دراومد! گفت 6 ماه بعد عمل فکت هم خوب میشه.خیلی حرف های دیگه هم گفت که اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه.تاریخ اسکنو نگاه کرد مال ابان ماه بود گفت این دیگه به درد نمیخوره یه اسکن دیگه نوشت با ازمایش های قبل عمل. و قرار شد وقتی انجامشون دادم ببرم نشون بدم. خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. تو راه برگشت که بودیم من گریه ام گرفته بود بدون اینکه کسی بفهمه ی خرده گریه کردم البته نه ب خاطر اینکه باید عمل میکردم اون روزا من درگیر یه مشکل دیگه ای هم بودم.همزمانی اینا منو دپرس کرده بود. به جز اینا از شر یه اتفاق بد هم تازه خلاص شده بودم خلاصه ک روزای خوبی نبود. بعدش هم از شنبه مامانم شروع کرد به اصرار که برم اسکنمو انجام بدم.هی میگفتم فعلا نع بزا اون حل بشه بعدا مامانم هم میگفت تا تو این کارارو انجام بدی اون موضوع هم حل شده. یکی دو روز بعد مامانم دوباره گفت ک برم اسکن دیگه عصبانی داشت میشد بابام هم نشسته بود رو مبل هیچی نمیگفت.فک کنم میدونست ک مامانم بالاخره موفق میشه. منم با ناراحتی رفتم اتاقم که اماده بشم.گریه میکردم و لباس عوض میکردم.حق با مامانم بود تا من این ازمایشا و اسکن انجام میدادم اون موضوع هم حل میشد.ی جورایی داشتم از جراحی فرار میکردم.بالاخره اسکن انجام دادم و حالا نوبت رسید به ازمایش!روز اولی ک قرار بود برم ازمایش بدم ناهار خونه خالم دعوت بودیم خیلی شیک ساعت11از خواب پاشدم.مامانم گفت اماده شو بریم ازمایش از اونجا هم بریم خونه خاله.منم گفتم باشه بزار صبحونه بخورم بریم! حالا من اصلا خیلی اهل صبحونه خوردن نیستم مخصووصا اون موقع ها. مامانم گفت زهرا نمیخواد بخوری یه وقت میبینی باید ناشتا باشی گفتم ن بابا نمیخواد ناشتا باشم ونشستم به خوردن! رفتیم ازمایشگاه مامانم پرسید که باید ناشتا بود یا ن که اونا هم گفتن بلههه. منم اینطوری😁 ب مامانم نگاه کردم.روز دوم من ساعت8مدرسه کلاس داشتم مامانم گفت میریم ازمایش میدیم از اونجا میبرمت مدرسه. رفتیم ازمایشگاه.گفتم واای مامان ساعتو نگا میترسم دیر بشه به کلاسم نرسم.معلوم نیست که کی نوبتمون بشه.(ولی واقعا ممکن بود دیر بشه) مامانم یه نگا به ساعت و ی نگا ب جمعیت کرد و گفت چی کار کنیم؟منم گفتم بریم فردا بیایم اینطوری مطمئن تره جواب ازمایش هم برای چهارشنبه میخوایم دیگه تا اون موقع حاضره. و ب این صورت اون روز هم ازمایش ندادم. امااا دیگه برای فردا بهونه ای نداشتم.خداروشکررر اون موضوع هم حل شده بود دیگه راه پیچوندنی نبود. روز سوم دیگه ازمایش دادم. وقتی نوبتم شد خانمی ک ازمایش میگرفت ازم پرسید اینارو برای چی میخوای؟منم گفتم برای جراحی انحراف بینی. اول ازم خون گرفت دفعه دومی بود ک داشتم ازمایش خون میدادم دفعه اولم هم خودش ماجرایی داشت😂!سرمو برگردوندم تا چیزی نبینم خدایی خوب گرفت فقط اولش ی سوزش کمی حس کردم.بعدش هم یه دونه از این چوب بستنیای خودمونو برداشت،برد تو دهنم کشید به لپم.بعدش هم فک کنم ی چیزی مثل تیغ بود زد به گوشم و دکمه کرنومتر زد. بعدا که رفتم خونه اسم ازمایشامو زدم تو نت دیگه از اون روز کار من شده بود که تو گوگل جراحی انحراف بینی سرچ کنم.دنبال فیلم هاش هم گشتم ولی فقط فیلم جراحی های زیبایی بود اونم به خاطر تبلیغش.برای انحراف بینی فقط از این فیلم های انیمیشنی بود.4شنبه شد .رفتیم دکتر.دیگه اونجا استرس من خیلی زیاد شده بود همش به مامانم میگفتم از مریضای دیگه راجب دکتر و عملشون بپرسه.همه راضی بودن.بعد دوباره میگفتم مامان من میگم پیش ی دکتر دیگه هم بریم.مامانم دلش میخواست من هر چه زودتر عمل کنم.میگفت زهرا خداکنه دکتر بگه همین فردا بستری شی جمعه عمل کنی شنبه هم مرخص بشی!اینجوری به کلاسات هم میرسی!گفتم مااامااان خیلیی زوده مامان من زودتر از یه هفته عمل نمیکنما مامان نگی ی وقت ب دکتر.خلاصه کلی باهاش صحبت کردم ک ی وقت چیزی نگه.نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر اسکن و ازمایشمو نگاه کرد گفت خداروشکر خوبه ازمایشات.بعدش هم دوباره معاینه کرد.تقویمشو برداشت که تاریخ عمل مشخص کنه.گفت سه شنبه خوبه؟منم سریع گفتم نعععع خیلی زوده یه خرده دیرتر. ولی مامان بابام موافق بودن😢 مامانم گفت اقای دکتر زهرا یه خرده میترسه اگه میشه شما باهاش صحبت کنید.دکتر گفت ترس نداره ک تو هیچی,متوجه نمیشی. عمل نکنی که چی بشه؟اگه عمل نکنی ممکنه بعدا مشکل قلبی پیدا کنی.هر سوالی هم داری ازم بپرس.منم برای اولین سوال پرسیدم درد داره؟!گفت ن اصلا.گفتم تامپون هم میزارین؟ دوباره گفت ن.وقتی گفت تامپون نمیزاره من خیلی خوشحال شدم،قبلا تو نت خونده بودم که بعضی از دکترها از تامپون استفاده نمیکنن.دیگه مجبوری قبول کردم که سه شنبه جراحی کنم. دوشنبه باید بستری میشدم.یادمه من چند روز قبل عمل و یه ماه بعدش به بهونه عمل تو خونه دست به سیاه و سفید نزدم(هرکی ندونه فک میکنه حالا من چه قدر کار میکردم 😂)کارایی که انجام میدادم افتاده بود گردن داداشم.ینی حسااابی سو استفاده میکردما.قبل عمل میگفتم به من چیزی نگید من زیر تیغم!بعدش هم میگفتم دکتر گفته نباید وسیله سنگین بلند کنم! دوران خوبی بود حیف که تموم شد.خلاصه دوشنبه شد و روز بستری شدن فرا رسید.اون روز من تا ظهر مدرسه کلاس داشتم و قرار بود بعد کلاس من سریع بریم.بعد از کلاس با بچه ها رفتیم فضای سبز کنار مدرسه یه خرده عکس گرفتیم.همش هم از دماغ بیچاره من عکس میگرفتن،میگفتن میخوایم از این عکس های قبل عمل بعد عمل درست کنیم.بابام اومد دنبالم رفتیم خونه. سریع ناهار خوردیم.من اصلا میل نداشتم فک کنم به خاطر استرس بود دو سه تا قاشق بیشتر نخوردم.بعدش هم دوش گرفتم و رفتیم. داداشم هم قرار بود بره خونه خالم.رسیدیم بیمارستان.بابام کارای بستری شدنمو انجام داد.من بستری شدم. چشمتون روز بد نبینه دیدم رو تختم یه دست لباسه. لباس ک چه عرض کنم میتونستم دو دور، دور خودم بپیچمش. خانوادگی توش جا میشدیم.منم خیلی شیک دوباره لباس تا کردم گذاشتم سرجاش. یه خرده بعد دیدم دارن غذا میارن یادم نمیاد چ ساعتی بود ولی هوا هنوز تاریک نشده بود. اصلا اون لحظه دلم غذا نمیخواست. به خاطر همین به مامانم گفتم سوپ بگیره.سوپ ک اورد من از هر زاویه ای که تماشا کردم دیدم شبیه سوپ نیست.توش پاستا داشت من تاحالا سوپ این مدلی ندیده بودم.فقط لیمو ترششو خوردم.ب مامانم گفتم شب نمیخواد پیشم بمونی خسته میشی.برو استراحت کن فردا صبح بیاین.ولی راضی نمیشد بالاخره با کمک پرستارا تونستم راضیش کنم.مامان بابام شب رفتن خونه عمه.تو بیمارستان اصلا زمان نمیگذره ادم حوصلش سر میره.مامانم هر یه ساعت ی بار زنگ میزد میگفت چیزی خوردی؟ منم میگفتم اره فلان چیزو خوردم(الکی مثلا) شب شد ی پرستار اومد فشار و دما ی بدنم اندازه گرفت و چندتا سوال پرسید.بعد گفت تاحالا بیمارستان بستری شدی؟منم گفتم نه.خندیدگفت پس ما قراره اینجا به صلابه بکشیمت!بعدش هم خواست انژیوکت وصل کنه. من تا اون روز تاحالا سرم نزده بودم. سرمو برگردوندم تا چیزی نبینم.گفت لباسم هم بپوشم.منم روم نشد حداقل بگم لباس مردونه بیارن بهتره باز. همون لباس خوشگل پوشیدم! خیلی سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد ک.دیدم داداشم پیام داده.حالمو پرسید و یه خرده باهم حرف زدیم (خیلی مهربونه داداشم 6سال از من کوچیک تره)بالاخره ی چندساعتی خوابیدم.بیدار شدم دیدم دارن صبحانه میدن. ولی هوا هنوز روشن نشده بود.فکرکردم به من نمیدن چون باید ناشتا باشم برای عمل.ولی دیدم برای منم اوردم.هرچی گفتم من صبح عمل دارم نباید بخورم گفتن ن عملت بعدازظهره. منم دیدم اگه نخورم تا بعدازظهر شاید حالم بد بشه.یه نصف لیوان چای خوردم با اندازه دوتا بند انگشت نون با کره و عسل!(خب اونم نمیخوردی دیگه)پنیر هم ک کلا دوست ندارم.یکی دو ساعت بعد گفتم زنگ بزنم به مامانم بگم عملم بعدازظهره الکی زود نیان اینجا.گوشیمو برداشتم دیدم مامانم چندبار زنگ زده متوجه نشدم.زنگ زدم بهش قضیه گفتم ولی خب دیگه دیر شده بود تو بیمارستان بود داشت میومد پیشم.مامانم اومد یه خرده باهم حرف زدیم. ساعت نه و نیم بود یکی اومد گفت اماده شو باید بری اتاق عمل!گفتم ولی به من گفتن بعدازظهر من ک الان ناشتا نیستم. زنگ زدن به دکترم گفتن ماجرا قرار شد همون بعدازظهر عمل بشم البته بعدازظهر ک چ عرض کنم شب بود دیگه.گفتم من فقط یه ذره صبحونه خوردم نمیشه حالا برم؟دوباره زنگ زدن پرسیدن گفتن نمیشه.ینی دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار.چون میخواستم زودتر تموم شه خلاص بشم.هیچی دیگه ی جوری خودمونو سرگرم کردیم.مامانم با اون لباس پرنسسیم هی ازم عکس میگرفت،ی عکس هم فرستاد تو یکی از گروه های فامیلی ابروم رفت. یه خرده با فامیل چت کردم یه خرده با دوستام. ولی وقت نمیگذشت ک. روز قبل ناهار درست حسابی و شام هم نخورده بودم اونم از طرز صبحونه خوردنم دیگه حسابی گشنگی و کلافگی بهم فشار اورده بود.ساعت 7ونیم 8بود که اومدن گفتن اماده شم. هیچ وقت فکرنمیکردم از اینکه قراره برم اتاق عمل خوشحال بشم ولی اون لحظه خوشحال شدم.لباسای اتاق عمل پوشیدم بامزه شده بودم یه عکس هم با اون لباسا گرفتم!با یکی از پرستارا رفتیم سمت اتاق عمل.اونجا یه سالن بزرگ بود که اتاق اتاق میشد.وقتی رسیدیم پرستار منو تحویل یکی از پرسنل اونجا داد و رفت.اونم چندتا سوال ازم پرسید و گفت برم تو یکی از اتاقا ک اتاق انتظار بود.قبلش کفشامو دراوردم و یه جفت دمپایی پوشیدم.رفتم تو اتاق چندنفر دیگه هم بودن که منتظر بودن نوبتشون بشه.یادمه یه مادربزرگ گوگولی مگولی هم اونجا بود که دستش شکسته بود.انقدر ساکت و مظلوم بود.هیچی نمیگفت.دیگه همه رفته بودن فقط من و یه خانومه مونده بودیم. باهم حرف میزدیم.دیگه از همه چی برای من تعریف کرد.از اینکه دخترش بستکبال بازی میکنه و اردوی تیم ملی دعوت شده ولی باباش اجازه نداده بره تا جراحی قبلش که بیهوش نبوده و مثل اینکه از ترس فشارش میاد پایین و دکترش شروع میکنه از عروسی پسرش تعریف کردن تا ترسش کم بشه!دقیق یادم نیس کجاشو میخواست جراحی کنه تیروییدش بود نمیدونم، فقط یادمه تو همون دور و برا بود! پا شدم از اتاق رفتم بیرون ببینم چه خبره داشتم برا خودم میرفتم یکی گفت عمو کجا میری؟برو تو اتاق جایی نریا.هیچی دیگه منم برگشتم. دوباره همون مرده اومد صدام زد گفت بریم. تو راه ازم پرسید برای چی میخوای عمل کنی؟منم جوابشو دادم.دیدم دکترم هم داره از رو به رو میاد.سلام کردیم و گفت برو الان میام. رسیدیم به اتاق عمل شماره6 یه نیمکت بود گفت بشین اینجا این کاشیارو بشمار تا دکترت بیاد.منم یه نگا به کاشیای روبروم کردم دیدم خیلی زیاده بهتره همین برگه های تو دستمو بشمارم! یه چند دقیقه بعد دکتر با یکی دیگه اومد در اتاق باز کرد گفت برم تو. بعدش هم پرونده مو ازم گرفت.رفت سراغشون. یه جایی بود پر از انواع و اقسام دستگاه با ی تخت هم وسط اتاق.اون یکی مرده هم داشت وسیله برمیداشت.ازم پرسید میترسی؟منم گفتم:یکم! بعدش دکترم برگشت گفت میترسی؟.منم قیافه مو ی جوری کردم ک ینی اره.اومد پیشم گفت تو اصلا چیزی حس نمیکنی.تنها دردی ک میفهمی وقتیه که میخوان رگتو بگیرن.که منم گفتم قبلا رگ گیری کردن.به اون اقا گفت که دیگه انژو نمیخواد.بعدم گفت که برم رو تخت بخوابم.وای ک چ استرسی داشتم.اون اقا اومد فشارمو گرفت.8بود فک کنم.بعدش بهم سرم وصل کرد یه امپول هم زد که فک کنم به خاطر همون بود که بعدش خیلی احساس گیجی داشتم.ازون گیره ها هم وصل کرد به انگشتم.ماسک اکسیژن گذاشتن.دیگه کم کم همه اومدن.من خیلی گیج بودم بیشتر صدا تو ذهنمه تا تصویر.پا و دستمو بستن.بعدش میخواستن یه چیز بزارن زیرم چون تو حال و هوای خودم نبودم سخت بود!بالاخره با تشویقای دوستان تونستم یه خرده بلندشم و اونو گذاشتن.دکتر بیهوشی هم اومد.دکترم بهش گفت ک میترسم.اونم گفت میترسه؟بعدش ازم پرسید که چندسالته؟منم گفتم17.گفت17؟من 17سالم بود انگار ک 20 سالم بود!.به دکترم گفت:دکتر اماده ای؟ دکتر هم گفت من همیشه اماده ام!بعدش فهمیدم ک دارن داروی بیهوشی تزریق میکنن نمیدونم چی شد دکتر بیهوشی گفت بچه رو اذیت نکن بعدش حس کردم خودش دستشو اورد جلو و دارو تزریق کرد.دیگه هیچی نفهمیدم تا ی خانومی صدام کرد گفت زهرا پاشو عملت تموم شده. من شروع کردم به گریه در حد المپیک. پاهام میلرزید.نمیدونم چرا گریه میکردم دست خودم نبود.دوباره همون خانوم بهم گفت ک اروم باش.بعد یه مدت دیگه گریه ام بند اومد. چشامو باز کردم.فهمیدم تو ریکاوری ام. سخت ترین قسمت ماجرا همین جا بود. با دهن نفس میکشیدم.چون دهنم باز مونده بود خشکک خشکک شده بود.وحشتناک خشک بود.گلوم میسوخت.به زور اب دهنمو قورت میدادم تا شاید یه خرده بهتر شه.دلم میخواست اب بخورم دهنم از این خشکی دربیاد.خیلی بد بود خیلی. یه خرده اطرافمو نگا کردم.نمیدونم چی شد ک یه دفعه ای تصمیم گرفتم از جام بلند شم!! همه انرژیمو جمع کردم نشستم! واقعا با اون حالم چه طوری این کارو کردم خودم موندم! که یه دفعه ای یکی دید گفت برای چی پاشدی بگیر بخواب. بعد یه مدت خواستن منتقلم کنن بخش.یکی اومد هرچی بهم وصل بود باهم گرفت کشید( یه خرده ملایم تر خو)گفت کلاهت کو؟کلاهم سرم نبود!هرچی گشت پیداش نکرد. اون ملافه ای که زیرم بود گذاشت رو سرم که با حجاب بشم.بعدش بردتم تو سالن.اونجا رفتم روی یه تخت دیگه بعدش هم سوار اسانسور شدیم.ادمایی که تو اسانسور بودن داشتن راجب پیرزنی حرف میزدن که به خاطر عفونت سر عمل فوت شده بود.و من هنوزم دعا میکنم اون پیرزنی که من دیدمش نبوده باشه😞. بردنم بخش.مامانمو دیدم.چشماش سرخ بود صداش هم گرفته معلوم بود گریه کرده. حالمو پرسید.منم سرمو به نشونه خوبم تکون دادم.بردنم اتاقی که بستری بودم. لباسامو عوض کردن.خواستن دوباره سرم وصل کنن.که پرستار دستمو دید گفت این رگ دیگه به درد نمیخوره.دوباره انژوکت وصل کردن. دوستم گفته بود وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون بهش خبر بدم.میدونستم اگه نگم نگران میشه. به خاطر همین به مامانم گفتم گوشیمو برداره بهش خبر بده. گوشیمو برداشت حالا رمزو نمیدونست. رمزم یه الگو سختی هم بود.دیدم نمیتونم بگم.گوشیو گرفتم بعد چندبار بالاخره تونستم بازش کنم. یه جمله با پر از غلط فرستادم.بعدش مامانم با قاشق بهم اب میوه داد که یخ خرده گلوم بهتر شد.دیگه هی میخوابیدم و بیدار میشدم ی چندتا قاشق اب میوه میخوردم دوباره میخوابیدم.یادم نمیاد صبح چه ساعتی بود که سرحال شدم. داشتم اهنگ گوش میکردم همون خانمی که تو اتاق عمل دیده بودم با همراهش اومد پیشم.حال عمومیش از من بدتر بود گفت وقتی تو از اتاق عمل اومدی من تازه داشتم میرفتم اتاق عمل.پرستار اومد بهم قرص مسکن بده که من گفتم درد ندارم.تعجب کرده بود درد ندارم.گفت حالا این قرص پیشت باشه اگه یه وقت درد داشتی بخور.دوباره بعد ی مدت یه پرستار دیگه اومد یه امپول بی رنگی بود زد تو انژوکتم و پانسمانم هم عوض کرد.ناهار برام سوپ اوردن که خداروشکر اندفعه قابل خوردن بود. دیگه نزدیکای ظهر بود که دکترم اومد.پانسمانمو باز کرد یه نگاه بینیم انداخت.بعدش هم گفت خواستی پانسمانتو عوض کنی گاز هم نذاشتی مهم نیس.همین چسب کافیه. دارو نوشت و مرخصم کرد.منم لباسامو عوض کردم.یادم افتاد کفشام تو اتاق عمله.مامانم فرستادم که برام بیاره.ولی وقتی برگشت گفت پیدا نکردن.حالا مونده بودم بدون کفش! تو ماشین یه جفت دمپایی بود.بابام اورد پوشیدم.تو بخش که داشتیم میرفتیم مامانم گفت از دوستت خداحافظی نمیکنی؟گفتم کدوم دوستم؟! گفت همونی که اومد پیشت.از بیرون اتاقش نگاه کردم دیدم خوابه دیگه بیدارش نکردم. تو راه بابام کنار یه شرینی فروش نگه داشت شیرینی بخره.ما هم که خانوادگی عاشق شرینی، شیرینی و شیرینی فروشی میبینیم از خود بی خود میشیم. با همون دمپایی های قشنگم پیاده شدم رفتم تو مغازه و شیرینی انتخاب کردم. قبل از اینکه بریم خونه رفتیم خونه عمه جان.عروس عمه ام برام سوپ درست کرده بود یه بشقاب خوردم. گفت فک کنم دوست نداشتی کم خوردی. گفتم نه اخه بیمارستان هم یه کم خورده بودم دیگه بیشتر از این جا نداشتم.(همه میدونن من سوپ و اش دوست دارم و به ی بشقاب قانع نیستم). یه خرده نشستیم برگشتیم خونه. من هنوز لباسامو از تنم درنیاورده بودم دیدم زنگ خونه زدن!خانواده عموم بودن با عزیزجونم اومده بودن عیادت.دیگه عزیزجونم بیشتر از این دلش طاقت نیاورده بود به خاطر همین زود اومده بودن.حالا منم به زور نشستم دلم میخواست بخوابم.همین که رفتن من سریعا رفتم تو اتاقم خوابیدم.شب بود بیدار شدم سوپ خوردم.بابام گفت قرص هم بخورم.مسؤل قرصم بابام بود. به منو مامانم اعتماد نداشت میگه شماها سروقت دارو نمیخورین.مثلا میدیدم بابام4صبح با یه لیوان اب میوه بالا سرم وایستاده.تا اخرش هم باید میخوردم.میگفتم خب بابا شما برو بخواب من بقیشو میخورم.میگفت نه باید بخوری من ببینم. تا روز یکشنبه مشغول استراحت و مهمون بودم. یکشنبه هم رفتم مطب دکتر تا به قول دکتر بخیه هامو بکشم. دراز کشیدم رو تخت.دکتر اون دوتا نخی ک بهم گره خورده بودن باز کرد اروم اروم کشیدش.یه چیزی شاید نهایت به اندازه10سانت از بینیم اومد بیرون.خداروشکر این قسمتش هم اصلا درد نداشت.فک کنم اونایی درد دارن که یه پانسمان خیلی دراز داخل بینیشون میزارن.کلی هم خوراکی گفت نخورم به خاطر حساسیت.منم ماه اول جوگیر بودم رعایت میکردم ولی بعدش دیگه بی خیال شدم. یک ماه بعد هم رفتم برای شستشو.این بود خاطره ی من.
پ ن:اگه خیلی طولانی و بی مزه بود شرمنده خاطره نویسیم خوب نیس
پ ن:اخرش رفتم رو دور تند که زود تموم شه
پ ن:امیدوارم همیشه سلامت باشین و اگر خدایی نکرده لازم بود این جراحی انجام بدین ترستون کم تر شده باشه

و در آخر آخر جا داره که بگم دوباره ایران...

خاطره آقا امیر

سلام سلام به همه خوانندگان خوب وبلاگ . امیدوارم خوب خوب باشین. اینجا شیرازه و خاطره ی من رو از شهر شیراز شهر حافظ و سعدی میخونین. قبل از خوندن باید بگم که این خاطره زمان کودکیه منه و منم مثل همه شما خاطره های کودکیم رو خوب به یاد ندارم و این خاطره رو برام تعریف کردن که برای شما خواننده های خوب مینویسم.خب از هر چه بگذریم سخن خاطره خوش تر است بریم سراغ خاطره.بچه که بودم به خاطر شغل پدرومادرم نود درصد اوقات خونه باباجونم بودم چون خانواده مادریم شیراز نیستن در نتیجه خونه باباجونم ( بابای بابا) بودم و خیلیم بهم خوش میگذشت. امین برادرم که بزرگتر بود کلا درحال درس بود منم ترجیح میدادم خونه باباجونم باشم تا اینکه خونه باشم و کسی باهام بازی نکنه. یه روزم در هفته همه خونه مادرجونم جمع میشدیم وبچه های عمه و عموم و با هم بودیم (همون یه روز به اندازه کل هفته به هم ریختیم همه جا رو🙈)خلاصه که همه جمع میشدیم و شیطونی جالب اینجاس کلی بهمون سفارش میکردن باباجون و مادرجون رو اذیت نکنیم🙈 چندتا هم لباس میدادن ببریم چون میدونستن تمیز نمیتونیم برگردیم خونه😆 ما هم بچه بودیم و دنبال شیطونییی😅بابابزرگمم خیییلی باهامون همکاری میکرد خیییلی پاتوق دوران کودکی من و بقیه بچه ها خونه باباجونم بود و بهترین موقع ها وقتی بود که همه نوه ها اونجا بودیم میترکوندیم دیگه همه باهم بازی میکردیم بزرگتر از همه مهرداد بود (پسر عموم )که مسئولیت مراقب از همه ما رو داشت خیییلی اذیتش میکردیم جوری که دیگه پستش رو ترک میکرد) 😂 وظیفه شناس نبود 😂)مهرسام(پسرعموم) و امین (برادرم) توی کتاباشون بودن گاهیم یه نگاهی به ما میکردن مثلا مراقبمونن 😂 من و فرهود و ماهان و نازی و نگار (بچه های عمه ام) چون اختلاف سنی زیادی نداشتیم همبازی بودیم 😂 کارهای کودکی ما همیشه زبانزد همه بوده و هست🙈 هروقت هممون دور هم بودیم بی شک یه فاجعه ای اتفاق میفتاد حالا یاخودمونو مجروح میکردیم یا خونه باباجون رو داغمون میکردیم🙈 خونه قبلی باباجون و مادرجونم یه حوض بزرگ داشت که عاشقش بودیم تا میرفتیم اونجا اول اب بازی میکردیم دوچرخه هامونم همونجا میذاشتیم حیاطشون بزرگ بود و مسابقه داشتیم با هم😐 یکی از روزایی که همه جمع بودیم خونه باباجون واکیپمون کامل بود یه گنجشک زخمی توی حیاطشون پیدا کردیم بالش زخمی بود همه دورش جمع شده بودیم و نظر میدادیم مهرسام گفت باید عملش کنیم 😂😂😂ما هم مثل متفکرا تاییدش کردیم و به طور مخفیانه وسایل جراحی که چنگال و کارد بود از اشپزخونه برداشتیم 😂😂😂 و وقتی داشتیم مثلا میرفتیم اتاق عمل پدربزرگم دستگیرمون کرد😂😂😂 اول که قبول نمیکردیم ولی بعدش قرار شد باباجون به عنوان دستیارمون باشه😂 مهرسامم پرش رو بازکرد و مثلا جراحی کرد با کمک بابا جون و باباجون بخیه کرد و پرش رو بستیم اسمشم گذاشتیم فریبرز(به پیشنهاد مهرسام طبق اعتراف خودش در دوره نوجوانی خیلی به اسم فریبرز علاقه داشته و همه ماهی ها و جانورایی که میدیده به اسم فریبرز خطاب میکرده 😂 😂 😂) فریبرز شده بود دوستمون و هرروز یکی میبردش خونه 😂 اون روز بعد از درمان فریبرز و خسته از اتاق عمل و حس دکتری 😂 😂 😂 رفتیم توی حوض و اب بازی کردیم ما از توی حوض اب میریختیم روی نازی و نگار اونا میرفتن توی اشپزخونه تنگ پر میکردن از پشت میریختن روی ما😂 بچه درسخونا هم خیس میکردیم 😐 اب بازی ما ادامه داشت تا وقتی که نازی تنگ اب هم برامون پرتاب کرد و شکست ما که فرار کردیم نازیم شروع کرد گریه حالا هرچی مادرجون و باباجون میگفتن اشکال نداره نازی تموم نمیکرد 😂 تا وقتی که دیگه فک کنم اشکش تموم شد 😂مهرداد که بهش میگفتیم رییس میگفت برین لباساتونو عوض کنین ما هم خیسش کردیم و رفتیم دنبال بازی خودمون قایم موشک خیلی خوب بود چون خونه بابا جون بزرگ بود دیر همو پیدا میکردیم جاهای خوبیم برای قایم شدن داشت یه بار فرهود چشم گذاشت و ما قایم شدیم من رفتم بالای درخت 😅  دیگه نفهمیدم بقیه کجا رفتن هرچی صبر کردم دیدم پیدام نمیکنن صبرم تموم شد خودم خواستم بیام پایین که فاصله داشتم تا زمین لیزخوردم و افتادم پام خیلی درد گرفت خیییلی دستمم به خاطر شاخه های درخت زخم شده بود هنوزم پیدام نکرده بودن خواستم برم پیششون که نتونستم راه برم چون اخر حیاط بودم اینقدر با داد صداشون کردم که پیدام کردن رفتن به باباجون بگن که مهرسام دستم رو که دید گفت باید عمل بشه 😐 منم بچه بودم عمل کردن فریبرز(گنجشکمون) رو دیده بودم خییییلی ترسیدم و شروع کردم گریه کردن بابا جون اومد و بغلم کرد و بردم داخل خونه میخواست دستمو ببینه قایمش میکردم چون فک میکردم میخوان مثل فریبرز عملم کنن (اون موقع نمیدونستم عمل چجوریه فک نمیکردم بیهوش کنن😂) گفتم نمیخوام عملم کنین باباجون اول خندید و بعدم برام توضیح داد که عمل نمیخواد تا اینکه دستمو ضد عفونی کرد و بست بعدم بابا جون بردم بیمارستان پیش بابا (پدرم ارتوپد هستن) و عکس گرفتن از پام و استخوان پای من ترک خورده بود و میخواستن گچ بگیرن ولی من نمیذاشتم بار اول که فرار کردم ورفتم پشت استیشن پرستاری 🙈 که پرستارا دستگیرم کردن بابا بزرگم به طور ماهرانه ای گرفتم که تکون نخورم ولی تا تونستم پامو تکون دادم بابام پراز گچ کردم لباساش تا گذاشتم برام گچ گرفت😅برگشتم خونه مادرجون و بقیه برام دلسوزی کردن من به اون شیطونی باید یه گوشه مینشستم و خیییلی برام سخت بود خلاصه که مجروح شدم اون روز و تابستونم بود مدرسه هم نداشتم موندم توی خونه هرروزم یا بابا و یا مامانم یکیشون باید میموندن خونه با من بازی میکردن ی هفته ای بود پام توی گچ بودو ما هم که هرهفته قرار داشتیم خونه مادر جونم 😆 با هزاران هزاران تلاش و کلیییییییی سفارش بابا منو رسوند خونه باباجون کلیم سفارش کرد به مامان جون که حواسشون به من باشه نخورم زمین و از این حرفا من که اونجا رسیدم همه سفارشای بابا و مامانم رو فراموش کردم و چون باباجون هم نبود و مادرجون از پس همه ما برنمی اومد رفتم بازی موقع مسابقه دوچرخه که داور بودم چون نمیتوتستم رکاب بزنم 😐 بعدم بچه ها رفتن اب بازی که من به خاطر سفارشهای بابا نرفتم ولی بچه ها گفتن اشکال نداره و منم گوش کردم ورفتم اب بازی ودیگه اصلا فراموش کردم پام گچ گرفتن تا تونستیم اب بازی کردیم رفتم توی حوض و بعد که اومدم بیرون گچ سنگین شده بود ترسیده بودم همه دنبال راه حل بودیم هممونم خیس مثل موش اب کشیده داشتیم همفکری میکردیم که مادرجون اومد و فهمید زنگ زد به بابام و تا اومدن بابام متفکرای عزیز گفتن بمون تو افتاب شاید خشک شد منم رفتم وسط حیاط نشستم 😅 همونجا هم دیگه خشک شدم مادرجونم هرکاری کرد نرفتم توی خونه تا وقتی بابام اومد و از خرابکاری من اگاه شد ( به نظر من بابای من صبورترین ادم دنیاس از دست خرابکاری های بچگی من همیشه هم به جای اینکه دعوام کنه اشتباهمو میگفت و برام توضیح میداد منم قول میدادم که تکرار نکنم دست قولم میدادیم به بهم ) به گچ نگاه کرد و بهم گفت گچ رو برام عوض میکنه الان دیگه علتش رو فهمیدم ( اگه گچ قوامش رو از دست بده محل اسیب دیده جوری که باید فیکس نشده باشه و پا از حالتی که گچ گرفته شده خارج بشه گچ رو عوض میکنن ) منم برد بیمارستان و از اونجایی که کار اشتباهی کرده بودم اروم و مظلوم نشسته بودم حالا میخواستن گچ رو باز کنن و دوباره برام گچ بگیره هزار بار اون لحظه قول دادم دیگه نمیذارم گچ خیس بشه و هیچ کار بدی انجام نمیدم ولی اون اره رو بهم نزدیک نکنین اثر نداشت فک میکردم پام رو میبره اون اره رو بهم نزدیک کردن فک کنم کل بیمارستان رو روسرم گذاشته بودم 🙈 بالاخره دوباره پام گچ گرفته شد ولی از ترس اون اره هم که شده دیگه اب بازی نکردم و بابا و مامانم مثل دوتا بادیگارد مواظبم بودن خرابکاری نکنم 😐 در ادامه خرابکاری قبلم که رفته بودم توی حوض و توی حیاط خشک شده بودم تب کردم و سرماخوردم مامانمم من رو سپرده بوده به اقا داداش که ببرتم پیش بابا بیمارستان که معاینم کنه امین هم به جای اینکه منو ببره بیمارستان با دوستاش برده بوده بیرون و هر چیزیم من خواستم بهم داده بوده الوچه و لواشک و چیپس و چیزای دیگه که حال من بد میشه و امین و دوستاش میبرنم بیمارستان که امین اعتراف میکنه چیکار با من کرده و بابا دعواش میکنه و منم مثل همیشه مظلوم واقع میشم 😐 این بار دیگه مظلوم مظلوم بودم و معاینه شدم و بابا نسخه نوشت و چون از خواهش همیشگی من از خردسالی اشنا بودن و هستن و خواهند بود دیگه چیزی نگفتم تا وقتی داروها رسید و باید امپول میزدم با حرف که راضی نمیشدم ولی چون بچه خیلی خیلی قانعی بودم با قول راضی میشدم مثلا ماشین و تفنگ و پارک و قولهای دیگه ای که به بچه ها میدن دیگه به من امپول زدن که میگن همه پرسنل بیمارستان رو عاصی کرده بودم با سروصدا شما باور نکنین احتمالا شایعه بودهفریبرز ( یا همون گنجشکمون) خوب شد و پرواز کرد🐥 به خاطر کار خوبمون هم بابا جون بهمون کادو داد😁 و سه هفته پای من توی گچ بود ولی باز هم با اره برقی باز کردن که مثل اینکه اروم بودم احتمالا از خوشحالی باز شدن گچ و شیطونی دوباره بوده. خدا سایه همه پدربزرگ و مادربزرگ ها رو بالا سرمون نگه داره که همه ی ارامش ها صدقه سر مادربزرگ و پدربزرگ های خوبمونه. خدا همه پدربزرگ و مادربزرگهایی هم که بینمون نیستن رو بیامرزه از جمله باباجون من که چند سالی هست که نیستن ولی بهترین خاطرات ما با باباجون بوده. مرررسی مررررسی و مرررسی از همه که خاطره منو خوندن. دوستدار شما امیر. 

خاطره اسرا گلی

سلام اسرا(دختر) هستم سیزده ساله تو خانواده دکتر نداریم و این خیلی خوبه من از امپول خیلی میترسم ولی وقتی به فوایدش فکر میکنم ترسم میریزه پنجشنبه با معلمامون رفتیم اردو(مادرم مدیر مدرسمه و با همکاراش رفتن اردو دانش آموزی نبود فقط معلما)خیلی خوش گذشت اونروز عصرش با چندتا دیگه از بچههای معلما رفتیم تو اب وفرداش وقتی صبح بیدار شدم خیلی بدنم کوفته شده بود چون خیلی خسته بودم شب قبلشم عموم اینا اومده بودن خونه ما بعد بابا چون بهشون قول داده بود بریم گردش دو باره بازم رفتیم (دقت کنید دوروز پشت سر هم از صبح تا شب تو طبیعت)دوروبرای عصر بود که کلیه هام درد گرفتن رفتم تو ماشین دراز کشیدم بعد خالت تهوع ایجاد شد و جمعیت به خاطر من زودتررفتن همینکه رسیدیم خونه گلاب به روتون بالا اوردم شب دو باره خوابیدم تو خواب هشت بار بالا آوردم دیگه بیحال شده بودم صبح روز شنبه بود که ساعت شش و نیم صبح دوباره بالا اوردم مامانمم گفت بسه دیگه امشب خوا به چشات نیومد بابام هم ساعت هفت میرف مدرسه(معلم ریاضیه )خلاصه رفتم بیمارستان همینکه وارد شدیم این بوی لعنتی به مشامم رسید و دوباره بالا اوردم بابا رفت تا نوبت بگیره یه خانم سی ساله اونجا نشسته بود یه بچه بغلش بود فک کنم یه ساله نمی شد بعد رفتیم اتاق دکتر فک کنم خوابش میومد اصلا نگاهممم نکرد فقط از بابام سوال میکرد عصبانی شده بودم بعد با بابام رفتیم داروخانه با کنجکاوی نگاه میکردم ببینم امپول داره یانه بعله دیدم دو تا سرنگ خوشکل مشکل تو سبده همینکه از داروخانه اومدیم بیرون به بابا فتم امپول داره اشکام اروم اومدن پایین وقتی رفتیم داخل دیدم همون بچه کوچیکه دارن بهش امپول میزدن دلم براش ضعف رفت خیلی مظلوم گریه میکرد.بعد من رفتم برای اولین بار تنها رفتم امپول بزنم روی تخت نشستم یه خانمه 26یا27 ساله بودن بعد اومد گغت اماده شو منم گفتم توروخدا اروم بزن(من خیلی خجالتیم و با مردم کم حرف مبزدم اما اینبار دیگه مجبور بودم)اونم با حرکت چشما گفت باشه 
منم اینجا خونده بودم که شل کردن و نفس عمیق دردشو کمتر میکنه خودمو با تمام تون شل کردم ونفس عمیق کشیدم اولیس رو زد درد نذاشت ولی همینکه دومی رو وارد کرد گفت درد داره بهد با بابام رفتیم داروها رواوردیم ورفتم یه خانمه اونجا بود گفت اماده شو منم رفتم وقتی اومد گفتم تورو خدا اروم بزن اونم با حرکت چشاش گف باشه اولی رو زد درد نداشت دومیرو وارد کرد شروع کرذم به ای ای کردن اونم گفت این یکم درد داره بعد تموم شد و امروز تازه حالم بهتر شدهدعا کنید برام تا تو امتحانا موفق شم

خاطره اقا محسن

سلام به همه خوانندگان وب من محسن هستم 37سالمه به طور تصادفی به وب خوبتون آشنا شدم یه پسر پنچ ساله به اسم آرتام دارم که اونم مثل هربچه دیگه از آمپول میترسه خاطره ای که تعریف میخوام بکنم مربوط به عید امسال هست قرارشد خانوادگی بریم شمال آرتام هم که از قبل یکمی سرماخورده داشت بهش گفتم آرتام بابایی نباید آب بازی کنی سرمات بدتر میشه آرتامم زد زیر گریه من میخوام  با پارسا (پسر خواهرم) برم دریا گفتم پسرم نمیشه بیا بریم بالا یکم بخوابیم خوابت میاد  اونم زد زیر گریه منم بغلش کردم اونم گفت من میخوام برم گفتم بعدا میریم اونم وقتی من خواب بودم با داداشم و پارسا رفتن دریا و با سروروی خیس برگشتن منم که خیلی از دست آرتام عصبانی شده بودم محکم زدم رو دستش اونم با گریه و زاری گفت اگه مامانم بود نمیذاشت منو بزنی منم که ازاین حرف عصبی تر شده بودم از ویلا زدم بیرون و ساعت هشت برگشتم  دیدم آرتام خیلی بی حاله گفتم بابایی چرا با بچه ها بازی نمیکنی اونم گفت بابا بدنم دردمیکنه گلوم میسوزه منم بغلش کردم بردمش پیش خواهرم  خواهرم هم گفت بزاربهش قرص سرماخوردگی بدم اگه بدتر شد ببرش دکتر بعد ازاینکه آرتام قرص خورد تو بغلم خوابید نصفه های شب بود که دیدم تب داره و حسابی عرق کرده بردمش دستشویی و آبی به صورتش زدم و‌آمادش کردم بردمش درمونگاه دکتره سریع معاینش کرد و قرص و شربت و دوتا آمپول نوشت رفتم داروخونه داروهاشو گرفتم بردم خونه که داداشم علی براش تزریق کنه آرتامم که تو خواب و بیداری بود وقتی دید دمرش کردم زد زیر گریه اومد بلند بشه گفتم بخواب پسرم الان آمپول میزنی خوب میشی همین که علی اومد تو اتاق گفت عمو جونم گریه نکن بزرگ شدی دردم نداره و پنبه که کشید آرتام خودشو سفت کرد علی میگفت شل کن عمودردت میگیره گوش نمیکرد علی همین که سوزنو فرو کرد شروع کرد به جیغ زدن تا آمپول رو دراورد اومد پاشه گفتم جونم بابایی گریه نکن و دستمو گذاشتم پشت کمرش و به علی گفتم زودباش بزن  اونم زود پنبه کشبد و سوزنو فرو کرد آرتام با دستاش پتو روی تخت رو چنگ میزد و پاهاشو تکون میدادو پاشو سفت کردکه علی گفت عمویی تموم شد شل کن خپدتو درش بیارم یکم خودشو شل کرد و علی درش آورد وآرتامم بوسبد و رفت دستاشو بشوره منم ارتان رو بغل کردم و یکم راهش بردم که اروم بشه و بخوابه فردا صبح با وجودی که قهر کرده بود اما تا دید بچه ها دارن میرن دریا گفت بابا برم اخم کردم و گفتم نه و آرتامم هم که اماده گریه بود گفتم میخوایم بریم برات ماشین بخرم اونم خوش حال شد 

ببخشید من خاطره نویسیم خوب نیست امیدوارم هرجا که هستین سالم و تندرست باشید و هیچ پدرو مادری شاهد دیدن مریضی بچه هاشون نباشند 

یاعلی 

خاطره لعیا خانم

سلام به همه ی بچه ها و دوستای همیشگی وب .امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه. لعیا هستم ، سوم تجربی و متولد 78 .راستش اولین باره که دارم خاطره مینویسم براتون ولی خیلیییییی وقته که خاطراتتونو میخونم و تقریبا همه دوستانو میشناسم.
خب اینم از خاطره :6سالم بود که حسابی سرما خورده بودم و علاوه بر گلودرد تب هم داشتم فکر کنم .اونموقع  مثل الان تبحر خاصی توی پیچوندن دکتر و پنهان کردن مریضی نداشتم خب بچه بودم دیگه .اونروز که می خواستم برم دکتر عمم و دختر عموم (فاطمه که 4 ماه ازم بزرگتره ) خونمون بودن .کلا منو فاطمه بچه که بودیم زیاد پیش هم می موندیم و کلی بازی میکردیم .خلاصه حاضر شدیم و همه چهار نفری ( مامانم ، عمم ، خودم و فاطمه ) رفتیم دکتر!!! نوبتمون شد و دکتر معاینه کرد و از شانس قشنگ منم یک آمپول پنی سیلین داد.بعد غرغرای من شروع شد که آمپول نمی خوام و درد داره و از این حرفا و بالاخره راضی شدم که برن و داروهامو بگیرن و عمم آمپولمو برام بزنه! ( یادم رفت بگم که عمم دوره ی بهیاری رو میگذروند اونموقع ولی هنوز مشغول به کار نبود ) چون عمم می خواست بزنه استرسم کمتر شده بود و تقریبا آروم شدم چون می دونستم آروم میزنه برام.با خیال تقریبا آسوده نشستم پیش فاطمه و مشغول خوراکی خوردن شدیم. بعد از چند دقیقه که داروهامو گرفتن رفتیم اتاق تزریقات با کلی استرس و نگرانی راضی شدم بخوابم و از طرفی فاطمه هم بود و نمی خواستم جلوش گریه کنم واسه آمپول! تقریبا با زور خوابیده بودم که دیدم یک خانوم پرستار همراه عمم اومده!!! می خواستم بلند بشم که عمم بهم گفت نترس خودم میزنم و درد نداره و ... منم در اون لحظه گوشام دراز و مخملی شد!!! دیگه اجازه دادم که آمپولو بزنن ولی همین که آمپولو زد من فقط گریه کردم و جیغ زدم طوری که صدام بیرون می رفت و عمم میگفت تموم میشه الان و نگاه کن عمه جان خودم دارم برات میزنم آفرین الان تمومه و منم میگفتم عمه ترو خدااا خودت بزن چون فکر میکردم پرستار داره میزنه برای این دردش زیاده! توی این حین هم فاطمه نامرد از پشت پرده گاهی صورت منو میدید و احتمالا تو دلش بهم نیشخند میزد "نامرد" نمیدونم چرا اینقدر طول کشید ولی بالاخره تموم شد و منم با چشمای گریون بلند شدم و به عمم گفتم خیلی بدی که واسم خودت نزدی و ... توی مسیر برگشت به خونه که با همه قهر بودم و فقط موقع عبور از خیابون دستشونو میگرفتم ( خب جون آدم در هر شرایطی مهمه دیگه! خخخ)و بعدش تند تند و جلو جلو تنهایی می رفتم .تا اینکه رسیدیم خونه و یکم که گذشت فاطمه تواتاقم و منم کم کم اخمام باز شد و با هم شروع به بازی کردیم . پ . ن .1: برای نوشتن این خاطره از فاطمه پرسیدم که عمه آمپولمو برام زده بود؟؟؟ گفت نه !!!! عمه نزد و پرستار زده بود و فقط اینو گفته بود که تو بخوابی و آمپولتو بزنی !!( یعنی تا الان فکر میکردم خودش زده!!)
پ . ن .2: هنوز که هنوزه فاطمه به خوبی یادشه و کلا آبرو واسم نمونده پیشش تو این زمینه و میخنده احتمالا به من دبگه
پ.ن.3: ببخشید اگه خاطرم بد و بیمزه بود و چشماتون خسته شد آخه بار اولم بود که خاطره نوشتم براتون و کلا زیاد مریض نمیشم و اگه هم بشم با خود درمانی خوب میشم و یا اینکه دکتر هم برم آمپول نمیده و ( با افتخار 4 ساله که آمپول نزدم ) و برای همین خاطره زیادی ندارم و این خاطره هم قدیمی بود نتونستم زیاد با جزئیات بنویسم و به نظر من آمپول برای کسانی که ازش میترسن حالا یا از خودش و قیافه قشنگش و یا  از دردش یا اینکه وقتی میبینن امپولو استرس میگیرن حکم اسمشو نبر مدرسه موش ها رو داره ! و در آخر امیدوارم تنتون سلامت باشه و نیازی به اسمشو نبر نداشته باشین و ممنون که خاطرمو خوندید خدا نگهدار همتون.

خاطره شیده خانم

سلام ب همه خانم گلا،آقايون گرامي...ديگه معرفي لازم نيس شيده هستم معرف حضورتون،اومدم ي خاطره جديد براتو بگم مربوط ميشه به عيد خيلي سعي كردم زودتر بيام تعريف كنم ولي مشغلم خيييييييلي زياد😏خوب بريم سراغ خاطره:دوستاني ك منو و مهران رو ميشناسن در جريانن ك زن و شوهر خيلي شجاعيم،خيلياااااااا😁اين خاطره مربوط ميشه به روز ٧ فروردين يه چند روزي بود حسه بده سرماخوردگي افتاده بود ب جونم،ولي خوب از اونجايي نميخواستم همسر جانم ب زحمت بيوفته واسه معاينه(مديونيد اگه فك كنيد ميترسم)ب روي خودم نميوردم و خود درماني ميكردم...ي شب ك مهران ب جاي دوستش شيفت مونده بود ي حسي بهم ميگفت حالم بدتر از روزاي قبله اخه گلوم درد ميكرد ولي خيالم راحت بود م مهران نيست ساعت حدوداي ١١شب بود ك مهران زنگ زد يكم صداش گرفته بود گفتم خوبي؟؟؟گفت اره فقط خسته ام دلم ميخواد بخوابم،و امان از اين پيج كردناي يهويي ك نميزارن دو كلمه حرف بزنيم مهران مجبور شد بره،منم ك در جريانيد مهران دوست ديگه مگه خوابم ميبرد حالا حالمم رو ب وخامت بود ديگه فكر كنم حدوداي ٣بودم با روز قرص خوابيدم،صبح ك بيدار شدم ديدم مهران كنارم خوابه البته صبحم نبود ساعت١٢ بود...آروم بلند شدم ك بيدارش نكنم يهو با يه صداي خروسي گفت شيده كجا ميري؟؟؟ب جان مهران اولش قبض روح شدم با اون صداش😱😱😱گفتم خدا مرگم بده اين چ صداييه گفت هيچي رفتم جلو هنوز چشماش بسته بود دستمو گزاشتم رو پيشونيش ك يهو از سردي دست من چشماشو باز كرد واي چشماش قرمز بود داشت تو تب ميسوخت،گفتم مريض شدي؟؟؟گفتنه بابا مريض چيه خوبم،گفتم الان خوبي با اين صدات،تبت حتما گلوتم درد ميكنه...نزاشتم بيشتر دليل بياره ك خوبم و اين حرفا،سريع رفتم صبحانه ك نبود ولي خب صبحانه حساب ميشد حاضر كردم و مهرانو صدا كردم گفتم بخور بريم،گفت كجا؟؟گفتم خونه مهدي ك معاينت كنه،گفت نميخواد،گفتم مهران بابات فردا از مسافرت مياد ببينه حالت بده ديگه بهت اجازه توضيح نميده،گفت ولي پيش مهدي ام نميرم،گفتم خب پس ميريم خونه شايان(داداشم)يكم فكر كرد گفت باشه اون خوبه خلاصه ك صبحانه خورديم و اماده رفتن شديم،تا اينجا كلي خودمو كنترل كرده بودم و مهرانم انقدر حالش بد بود حواسش ب حال من نبود...رفتيم خونه داداشم بعد از سلام و اين حرفا گفت شما ك دو روز پيش اينجا بوديد چي شده گفتم مهران مريضه ديگه،داداشم گفت اهان اومدين پيش دكتر مهربون خانواده😊ب خانمش گفت وسايلشو بياره و همينجوري ك حرف ميزديم شروع كرد ب معاينه مهران ك يهو اخماش رفت تو هم گفت تو دكتري؟؟؟نهههههه ميخوام بدونم تو دكتري؟؟؟ننننننننننه منو نگاه كن آخه تو دكتري؟؟؟مهران گفت اااااا چته حالا مگه چي شده؟؟؟گفت مرد حسابي جاي سالم تو گلوت نيس اخه اين چ وضشه،بعدم بلند شد بره آماده بشه ك ب خانمش گفت مهدثه جان ي ليوان آب ميوه بده اين شازده تا من بيام بعدشم رفت بيرون،حالا مهران كپ كرده بود ميگفت من ميدونم اين داداش تو منو ميكشه،محدثه ميگفت اقا مهران خوب چرا زودتر نرفتين دكتر اخه؟؟؟(محدثه از ترس مهران خبر نداره)خلاصه داداشم اومد با ي كيسه پر آمپول مهران تا ديد گفت من نميزنم شايان گفت نشنيده ميگيرم پاشو بريم تو اتاق،حالا اين وسط از مهران انكار از شايان اصرار يهو زنگشونو زدن خانواده خانمش بودن اومدن خونه و بعد از تعارفات معمول شايان چون ميدونست مهران جلو كسي ترسشو نشون نميده ي اشاره ب مهران كرد ك جفتي رفتن تو اتاق منم مثل جوجه دنبالشون😅داداشم شروع كرد آماده كردن آمپولا ٦ تا بود😱😱😱مهران گفت ب خدا نميزنم مرد حسابي چ خبره مگه مننژيت دارم ك انقدر آمپول داري ك شايان گفت نخير لارنژيت داري بخواب حرف نزن،مهران گفت پس نصفشو بزن نصفشم بعدا شايان گفت تو همكاري كن با هم كنار ميايم،مهران اماده شد و شايان اومد بالا سرش اوليرو پنبه كشيد و زد مهران فقط ي تكون كوچولو خورد ك تموم شد دومي رم همون سمت زد ك اينم درد نداشت واسه سوميم باز همون سمتو پنبه كشيد ك مهران گفت داداش اونور بزن چ خ )خلاصه دوباره كلي پنبه كشيد ك مهران گفت يا خدا شايان جون هر كي دوست داري آروم بزن ك سوزنو فرو كرد هنوز نصف نشده بود ك ديدم مهران از دردسرخ شده دستاشو مشت كرده بود محكم فشار ميداد ميخواست صداش در نياد ك مهموناشون متوجه بشن،اولي تموم شد،ولي سر دومي و سومي ديگه مهران قابل كنترل نبوذ ي بند داد ميزد تورو خدا بسه اي شايان بسه مردم از درد ااااااااااي پام خلاصه انقدر داد زد ك همون ي ذره صدام ديگه نداشت وقتي تموم شد انگار از جنگ برگشته بود بيحال شده بود و عرق ميريخت،شايان گفت بزار جاشو كمپرس كنم گفت نه دست نزن خودش خوب ميشه فقط بهم آب بده،شايان ك رفت آب بياره گفتم مهران خوبي،بميرم الهي خيلي دردت اومد،نگام كرد گفت نه چيزي نيس،بلند شد بشينه يهو گفت واي خدا اصلا نميتونست رو سمت چپش بشينه،خلاصه تا چند روز اوضاع ما همين بود با مهران،تا خوب شد،اين از خاطره مهران مريضي منم پنهان نموندا ولي ديدم طولاني ميشه اگه دوست داشتيد بعدا اونم ميگم...تنتون سلامت،دلتون خوش🌹🌹🌹

خاطره مهتاب خانم عظیمی - لطفا اگه ناقصه کاملش کن

سلام به روی ماه همتون حال همگی خوبه ؟؟؟همه چیز اوکیه ؟؟؟ روزگار بروفق مراد هست ؟؟ درسا چطور پیش میره ؟؟؟من که قشنگ پوست دانشجوهام رو کندم این ترم بالغ بر 25 نفر صد درصد میفتن دو نفر هم که حذفی داشتم قشنگ با حضور من دانشگاه در حال آباد شدنه خخخخخخخخخخخخخ امسال از اول اسفند ماه شروع به تدریس فلسفه تو دانشگاه آزاد کردم خب بگذریمممممممممم و بریم سراغ خاطره که فکر میکنم قشنگ ترین عضو جدا نشدنی این وبه اولین خاطره ای هست که توی این وب میذارم نمیدونم چطور از آب دربیاد در هر حال دلم حال و هوای نوشتن داشت نمیدونم چقدر از اعضای این وب منو میشناسن اما خب برای اونایی که نمیشناسن یه بیوگرافی کوچیک میدم مهتاب عظیمی 28 ساله که انشالله اگر امسال عمری باشه 29 ساله میشم اسم همسرم علیرضاست سال نود و چهار هم عروسی کردیم خودم کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی و همسرم حسابداری بیشتر به ورزش علاقه داشت و ادامه داد اما در حال حاضر نمایشگاه ماشین داره تا پارسال فقط تو یه مرکز مشاوره کار میکردم اونجا سوپروایزر تشریف داشتم خیلی خوب بود اما خب بنا به دلایلی دیگه بعد از عید خودم نرفتم هر چقدر هم تماس گرفتن مجبورا جواب ندادم سلام به روی ماه همتون حال همگی خوبه ؟؟؟همه چیز اوکیه ؟؟؟ روزگار بروفق مراد هست ؟؟ درسا چطور پیش میره ؟؟؟من که قشنگ پوست دانشجوهام رو کندم این ترم بالغ بر 25 نفر صد درصد میفتن دو نفر هم که حذفی داشتم قشنگ با حضور من دانشگاه در حال آباد شدنه خخخخخخخخخخخخخ امسال از اول اسفند ماه شروع به تدریس فلسفه تو دانشگاه آزاد کردم خب بگذریمممممممممم و بریم سراغ خاطره که فکر میکنم قشنگ ترین عضو جدا نشدنی این وبه اولین خاطره ای هست که توی این وب میذارم نمیدونم چطور از آب دربیاد در هر حال دلم حال و هوای نوشتن داشت نمیدونم چقدر از اعضای این وب منو میشناسن اما خب برای اونایی که نمیشناسن یه بیوگرافی کوچیک میدم مهتاب عظیمی 28 ساله که انشالله اگر امسال عمری باشه 29 ساله میشم اسم همسرم علیرضاست سال نود و چهار هم عروسی کردیم خودم کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی و همسرم حسابداری بیشتر به ورزش علاقه داشت و ادامه داد اما در حال حاضر نمایشگاه ماشین داره تا پارسال فقط تو یه مرکز مشاوره کار میکردم اونجا سوپروایزر تشریف داشتم خیلی خوب بود اما خب بنا به دلایلی دیگه بعد از عید خودم نرفتم هر چقدر هم تماس گرفتن مجبورا جواب ندادم قرار بود با هم سریال تماشا کنیم یکم از دستم دلخور بود بلند شدم رفتم میوه آماده کنم توی این مدت یکم سرم گیج میرفت ولی خب اهمیت نمیدادم آماده کردم و آوردم گذاشتم رو میز همش سرم گیج میرفت اصلا انگار دوپامین مغزم از حد عادی زده بود بالا یه جورایی سرم سنگین بود نمیتونستم لبام رو تکون بدم و یا حرفی بزنم یه حالی بودم انگار داشتم تو یه چیزی غرق میشدم رفتم سمت پله های اتاق خواب نرده رو گرفتم که نیفتم اما دیگه نمیفهمیدم چمه اصلا کجام فقط دیگه نفهمیدم چی شد اصلا برام قابل توصیف نیست که بگم بعدش چی شد انگار خواب بودم هیچی نمیفهمیدم کلا انگار همه چیز تموم شده بود نمیدونم چی شد
تازه الان که همسرم میگه میفهمم که در چه اوضاعی بودم یک هفته تو بهوشی و کما بودم به حدی که دیگه گفته بودن که فقط خدا کنه در برابر آنتی بیوتیک مقاوم نباشم و عفونت خون باعث از کار افتادن ارگان های مهم بدنم نشه تمام این بدبختیام هم فقط و فقط به خاطر رعایت شرایط عمل بعد از پرده گوشم بود اگر اون آمپولا رو زده بودم گوشم عفونت نمیکرد که بخواد وارد خون بشه یعنی تا حدی بود که مادر پدرم از شیراز اومده بودن سعید و وحید و حامد و حمید هم اومده بودن در واقع انگار همه فکر میکردن آخرین باره که میتونن منو ببینن اما به هوش اومدم مامانم پیشم بود تمام بند بند بدنم درد میکرد به معنای واقعی داغون بودم اصلا یه جورایی گنگ بودم گیج بودم مامانم که فقط گریه میکرد سهیل پزشک من نبود ولی تو اون بیمارستان کار میکرد و با کادر اونجا آشنا بودبعد از معاینه دکتر سهیل اومد تو اتاق و با یه لحن خنده داری گفت کجا بودی ماه تابان دیگه کم کم علیرضا داشت شعر اعلامیه فوت خودش رو هم انتخاب میکرد هر دوتاتون با هم روز مرگتون یکی هفتتون یکی سالتون یکی خیلی رمانتیک میشد مامانم بهش گفت سهیل بابات رو دیدی زبونت دراز شده روت زیاد شده جای خوشحالیته گفت نه این چه حرفیه مامان بزرگ من که میدونم این یک دونه عمه ما حالا حالا قصد دل کندن از ما رو نداره اصلا حال نداشتم تکون بخورم و یا حرفی بزنم من دستام خیلی ظریف بود کوچیک نبود ولی ظریف بود دستام انگار حس نداشت انگار مال خودم نبود تا میخواستم تکونش بدم خیلی درد میگرفت حس میکردم دارن سوراخش میکنن یکم که گذشت کم کم بهتر میشدم اما از درد هایی که در انتظارم بود خبر نداشتم هر دو سه ساعت یکبار پزشک معا تزریق میکردن خیلی حالم آشفته بود حوصله هیچ کس رو به جز مامانم نداشتم اصلا حواسم پرت بود که من ازدواج کردم و همسر هم دارم موهام خیلی بلند بود اذیتم میکرد همش تو صورتم بود با کمک پرستارا جمعش کردم تازه مش استخوانی کرده بودمش دوست نداشتم آشفته و بهم ریخته باشه بعد از جمع کردن موهام پرستار داشت آمپول آماده میکرد ولی اصلا نمیدونستم که برای منه خیلی آرووم و ریلکس اومد و گفت لطفا برگردید گفتم برای چی گفت باید از این به بعد تا بهبودی کامل تزریق داشته باشید چشمام رو بستم گفتم وای خدایا نه نه نه نه من دارم همینجوری از درد میمیرم دیگه آمپول نه خیلی مهربون گفت مهتاب خانوم برگردید لطفا نمیذارم دردتون بیاد آرووم تزریق میکنم گفتم نه نمیتونم تحمل کنم گفت من بهتون قول میدم گفت چقدر با من بحث میکنی نمیخوام بزنم گفت نمیشه نزینید باید تزریق بشه فعلا آمپول اوله برای بعدی ها میخواید چیکار کنید گفتم من نمیزنمممممممممممممممممم
رفت و با سهیل اومد اومد و گفت عمه عه عهههههههه یعنی چی اصلا از تو انتظار نداشتم آبروی منو نبر دیگه میدونی چند سالته رو به پرستار کرد و گفت به خانوم فتحی هم میگم بیاد کمکتون شما کار خودتون رو انجام بدید مشکلی پیش نمیاد اگر پیش اومد خود من و دکتر بهرامی جور دیگه ای برخورد میکنیم چند دقیقه بعد هم خانوم فتحی اومد که همکاراش با اسم کوچیک شیدا صداش میکردن ناچارا برگشتم واقعا هیچ وقت دیگه نمیتونم اون درهایی که کشیدم رو تصور کنم گفت آروووم باشید و ریلکس وای تا پنبه رو کشید انگار قلبم از جاش کنده شد تا نیدلو فرو کرد بی اختیار عضلاتم منقبض شد پرستار که الان برام مثل یک دوست خوب شده گفت راحت باشید لطفا نمیتونم تزریق کنم اصلا نمیتونستم در حالت عادی باشم صداش رو برد بالا گفت لطفا شل باشید بیشتر دردتون میگیره وای نمیتونستم اصلا خیلی درد داشت خیلیییییییییییییییی تموم نمیشد دیگه صدام در اومد وای مامان دیگه نمیتونم تروخدا درش بیار بسه دیگه نمیتونم تحمل کنم تا اینکه گفت تموم شد تموم خواستم برگردم گفت نه صبر کنید این یکی رو هم تزریق کنم چاره ای دیگه نداشتم در نهایت نا رضایتی و اکراه اون یکی رو هم تزریق کردن صدام درنیومد چون میدونستم کل اجدادم این صحنه به یادشون میمونه که من گریه کردم و یا صدام در اومده بعد از تزریق دیگه خوابم میومد خوابیدم و وای خدای من موقع بیدار شدن هم باید آمپول تزریق میکردن اینبار خود سهیل هم بود گفتم من دیگه نمیتونم بسه ولم کنید دیگه هیچ جام سالم نمونده دستام که دیگه انقدر رگم رو پیدا نمیکردن کلا داغون شده بود خیلی درد میکرد و خون میومد گفت برگرد عمه زشته یعنی انقدر بی تاب و تحمل شدی من که باورم نمیشه تو همون آدمی انقدر لوس نبودی از این ادا اطوارا نداشتی که نکنه تو دیار باقی انقدر لوس شدی گفتم بسه تروخدا بس کن میبینی که حوصله شوخی کردنات رو ندارم گفت باشه پس دوتا راه داری یا من خودم تزریق میکنم یا خانوم فتحی گفتم من بمیرم هم که نمیذارم تو این کارو بکنی یه روزی هم زحماتت رو جبران میکنم برات گفت باشه باشه همون خانوم فتحی تزریق میکنن اینجوری منم جوان ناکام نمیشم نه چه زحمتی وظیفه بوده عمه خانوم و رفت خیلی سختم بود اما چاره ای نداشتم برگشتم و اولی رو زد خیلی درد نداشت برای تزریق دومی هم پنبه کشید گفت آروووم باشید یه ذره درد داره واییییییییییییییییی از درد آمپول دوم دوست داشتم سر به بیابون بذارم خیلی درد داشت خیلییییییییی صدام دراومد گفتم درش بیار نمیتونم بسه مامان بگو درش بیاره دیگه نمیتونم ماماننننننننننن دارم میمیرم بگو درش بیار اما انگار هیچ کدومشون نمیشنیدن مامانم موهام رو ناز میکرد میگفت آروووم باشه دیگه نتونستم تحمل کنم اشکم دراومد صدام هم بلند تر شد دیگه جیغ میزدم بیچاره علیرضا هم که این چند روز منو ندیده بود اومد کنار دیوار وایستاد و دستش رو گذاش

خاطره مهرو خانم

سلام متاسفانه خاطره سازشدم چندهفته پیش سرکلاس بودیم طبق معمول داشتیم یواشکی الوچه میخوردیم که دندونم یهو تیر کشید اصلا بش توجه نکردم تا 4روز پیش که احساس میکردم یطرف صورتم بادکرده ما دندون پزشکی پیش ی اقای دکتری میریم که من از بچگی هردفعه نیازبود که برم باخودم میگفتم این دفعه حتما دیگه مرده (خب پیره چی کارکنم) متاسفانه بابام خیلی به کارش اعتمادداره و من بعد از 7سال داشتم میرفتم پیشش بعد از کلی صحبت کردن که من پیش این اقانمیرم امیر قانعم کرد که فقط معاینه کنه شاید مثل دفعه قبل بگه برو ی جای دیگ(دفعه قبل گفت دستگاه اطفال ندارم برید پیش فلانی)منم قبول کردم خانم امیر رفته بود نور پیش خانوادش امیر کلاخونه ما بود زنگ زد نوبت گرفت مام رفتیم از همون اولش کیفمو بغل کرده بودم ب فکراینده بودم امیرم ک کلا سرش تو گوشیش بود خیلی منتظربودیم اخرش دیگ حوصلم داشت خیلی سرمیرفت گوشی رو از دست امیر کشیدم ببینم داره چی کارمیکنه تو تله با خانومش چت میکرد یکم خوندم چندشم شد گوشی شو پس دادم بالاخره نوبتمون شد سلام که کردم فقط سرشو تکون داد ولی باامیر دست داد یکم نگام کردگفت قدکشیدی منم پوکر نگاش میکردم بعدشم پرسید چی شده منم توضیح دادم که توی دندونی که قبلا عصب کشی کردم خالی شده عکس نوشت انداختیم وقتی عکسو دیدسرشو تکون دادو گفت ی عکس دیگه باطول ریشه5باید بگیری و اینکه عفونت کرده داروهاتو استفاده کن منم گفتم چرک خشک کن مینویسه باامیررفتیم باز عکس انداختیم بماند ک جایی ک رفتیم عکس بندازیم ی زنو منو کشید برد تواتاق گفت ماه چندی فکرنکنم بشه تعیین جنسیت کردم منم کلا پوکر داشتم فکرمیکردم مگه دندونم زن و مرد داره؟؟؟؟بعدش یهوفهمیدم این منو بااون یکی خانومه اشتباه گرفته بعداز کلی جیغ و داد از اتاقش اومدم بیرون عکس گرفتیم بعدش براامیر گفتم چی شد که از خنده رو ب افق شدهی مسخرم میکرد رفتیم داروخونه امیرگوشیش زنگ زد من منتظربودم داروهارو بگیرم ک اسممو صدازد تو سبد چندتا سورنگ و پودرو اب مقطره باتعجب فراوون گفتم اقااا این برای من نیست اقاهه دفترچه رونشونم دادگفت خانمم مگه این دفترچه شمانیس سرموتکون دادم باز دفترچه رو نگاه کردبالبخند ملیح نگام کرد امیرم اومد دیدمن تو هپروتم حساب کرد دستموگرفت رفتیم بیرون خیلی ناراحت شدم من وقتی خیلی ناراحتم میرم روسایلنت امیرهی حرف میزدمن هیچی نمیگفتم نزدیکای خونه بودیم گفتم داداش امیییییر اونم گفتجانم گفتم ببین میشه که بشه که کسی نفهمه اونم گفت چیو گفتم خب من میتونم چرک خشک کن بخورم گفت خب بخور ب کسیم نگو کسیم نمیفهمه گفتم اذیت نکن دیگ میدونی منظورم چیه گفت حالا بیارفتیم خونه اونم پلاستیک داروهارو گذاشت رو اپن منم رفتم تو اتاق درو بستم
اونم کاری باهام نداشت تا شب رضااینام اومدن امیر هیچی نگفت تا موقع شام منم اصلا به روی خودم نیوردم بعدازشام برای اولین بار تمام ظرفارو جمع کردم به هیچ کس اجازه ندادم نزدیک ظرفا بشه تقریبا یک ساعت داشتم کف میزدم اب میزدم و در تمام مدت باخودم میگفتم اخه ارزششو داشت بالاخره ظرفام شسته شدن رضا اینا میخواستن برن منم کلا خوشحال دیگه از اشپزخونه بیرون نرفتم ظرفارو دستمال میکشیدم که رضا اومد تو اشپزخونه گفت مهرو بسه یه دیقه بیا امپولتو بزنم انقدکارنکن تلف میشه بدنت عادت ندارهااز ی طرف راست میگفت ولی گفتم نه دیگ امیرم اومد اخرش گفتم من اصلا خجالت میکشم که جفتشون زدن زیر خنده رضا گفت بیا به ستاره (خانومش)میگم بزنه برات منم تااومدم بفهمم چی شد و چی بگم امپولا اماده شد رضادستمو گرفت برد تو اتاق یهو گریم درومد گفتم نههههه رضام خندید گفت ارههه رضا میخواست بره بیرون که گفتم کجاااا گفت خجالت میکشی دیگ گفتم دروغ گفتم اونم گفت میدونمگفتم پس خودت بزن پس حداقل گفت نه به جاش یادمیگیری دروغ نگی و رفت بیرون ستاره بادوتا امپول اماده شده اومدتواتاق گفت برگرد هنگ کرده بودم بش گفتم میشه اروم بزنی اونم سرشوتکون داد اولی رو که زد واقعا حس کردم الان از این ور در میاد دلم نمیخواست بلندگریه کنم از درون کلی جیغ بی صدا و گریه کردم دومی رو هم به همین ترتیب نوش جان کردم که واقعا دردش برام وحشتناک بود خیلییی بد زد بعدش اونا رفتن خونشون منم تا ی ساعت نمیتونستم تکون بخورم امیر برام کمپرس کردجاشو که دید اخماش رفت توهم گفت سفت کردی منم گفتم نه زیاد اونم پی برد که ستاره واقعا بد زده همین الانشم راه رفتن برام سخته تاالانم بارضا حرف نزدم دندونمم هنوز درست نکردم دارم تمام سعیمو میکنم پیش اون اقا نرم الان دنبال نوبت تو بیمارستان میلادم بااین حال که ازخیلیا شنیدم میلاد دندونپزشکیش خوب نیست امیدوارم دندون درد نکشید و مرسی که خوندین

خاطره میترا خانم---

سلام به همه خواننده های عزیز وب بایه خاطره جدیداومدم چون طولانیه سریع بریم سراصل مطلب: 27اسفندجشن نامزدی داداشم بود وازچندروز قبلش درگیرخریدوکارای مراسم بودیم ووقت سرخاروندنم نبود ازطرفی21اسفند رامین رفت تبریز ومن دست تنها شدم شب بعدش متوجه تب پارمیس شدم که با مشورت تلفنی بارامین شربت تب برشو شروع کردم امافایده نداشت پس فرداش هنوز بهترنشده بودو چون هواسردبود وبارونم شدید میبارید نذاشتم بره مدرسه که قشنگ استراحت کنه عصرش کلاس زبان داشت هرکارکردم حریفش نشدم که کلاس نره خلاصه باشرط اینکه خودشو خوب بپوشونه اجازه دادم.... عصر رسوندمش کلاس وچون بارون شدیدبود به دنبال اون ترافیک سنگین ترجیح دادم منتظربمونم تاکلاسش تموم شه بااینکه بخاری ماشین روشن بود اما سوزسردی میومد 45دقیقه گذشته بود که یهودیدم پارمیس و2تاازدوستاش ازکانون بیرون اومدن وخوشحال وخندون رفتن سرکوچه وچیزی که فوق العاده عصبانیم کرد این بودکه بدون کلاه وپالتو وفقط همون تونیک کاموایی تنش بود اینقدر عصبانی شدم که سریع پیاده شدم رفتم توموسسه بااون نگهبان دعوا کردم که چرا به بچه به این سن واین موقع شب اونم تواین هوااجازه میده برن بیرون که گفت به من ربطی نداره وبامسئول صحبت کنین منم حسابی به هم ریخته بودم داشتم باهاش بحث میکردم که دیدم پارمیس ودوستاش رسیدن پارمیس یه سمبوسه دستش بود تقریبا کامل خورده بودش ویه چیپسم تودست دیگش وقتی منو دید اینقدر شوکه شد که چیپس ازدستش افتاد نخواستم جلودوستاش چیزی بگم بااخم رفتم جلو گفتم زودوسایلتو جمع کن بریم باترس ولکنت گفت هنوز کلاس تموم نشده الان زنگ تفریح بود خانوممون اجازه نمیده یه چشم غره بهش رفتم گفتم توهمینجا بشین من میرم اجازت میگیرم خواست چیزی بگه که گفتم حرف نباشه پارمیس همین که گفتم.... پارمیس بابغض ازدوستاش خداحافظی کرد ونشست توسالن رفتم دم کلاسشونو با معلمش صحبت کردم ووسایلش برداشتم واومدم بیرون پارمیس پشت سرم میومد نشستیم توماشین وراه افتادم که دیدم پارمیس ازصندلی عقب پالتوشو برداشت وخواست بپوشه که از دستش چنگ زدم وبا داد گفتم لازم نکرده بپوشی تواون هوا وبارون نپوشیدی بعد توماشین که بخاری روشنه میپوشی فقط جرئت داری شب بگو گوشم دردمیکنه گلوم دردمیکنه بهم جوشونده بده پارمیس هیچی نمیگفت وفقط گریه میکرد منم اینقدر عصبانی بودم همینجور باجیغ وداد ادمه دادم:بذار بابات فردابیاد میگم تکلیفتو روشن کنه بفهمه این دختری که اینقدر لوسش کرده ساعت7شب تواین تاریکی میره بیرون آت وآشغال میخره میخوره.....همون موقع گوشیم زنگ خورد رامین بود جواب دادموباعصبانیت گفتم خواهشازودتربیا من دیگه از پس این بچه هات برنمیام... گفت:چرا؟؟؟؟؟دوباره چیشده؟؟؟منم بیتوجه به گریه های پارمیس که میگفت نگو ..... قضیه رو کامل برا رامین تعریف کردم اونم واقعاعصبانی شد وگفت گوشی روبهش بده گوشیو دادم بهش نفهمیدم چی میگفت ولی ازگریه های شدید پارمیس و"ببخشید""ببخشید"گفتناش معلوم بود بدجوردعواش کرده بعدکه گوشیو قطع کرد تاخونه مامان (کلااین چندروز که رامین نبود خونه مامانم بودیم که بتونم تو کارای مراسم کمکش باشم)گریه کرد وقتیم رسیدیم خونه بلافاصله وبدون حرف رفت تواتاق پیش بابام وگریشو ازسرگرفت خودمم گلوم میسوخت فهمیدم سرماخوردم به همین خاطر2تاقرص خوردم وباخواهرم دوباره رفتیم خرید شب برگشتیم وچون خسته بودم وسرماخوردگیم بیحالترم کرده بود دوباره قرص خوردم به تخت نرسیده بیهوش شدم پارساکنارم خوابیده بود وپارمیس چون قهربود پیش بابام خوابیده بود نیمه شب باسروصدا بیدارشدم رفتم بیرون صدای گریه پارمیس شنیدم دویدم اتاق دیدم مامانم وبابام ومحمدبالا سرشن گفتم:چی شده؟؟؟؟محمدگفت:هیچی بابا یه کم گوشش دردمیکنه رفتم بالاسرش گفتم میبینی چی به سر خودت اوردی بااین کارای احمقانت؟؟؟ باااین حرفم گریش شدیدشد بابام گفت:کاریه که شده سرزنشو بذاربرابعد گفتم خیلخب بلندشو بریم بیمارستان باگریه گفت:نمیخواااااام خوبممم صداموبردم بالا:ساعت 1شب همه رو بیدارکردی بعد دکترم نمیای بیخود نمیای مگه دست خودته باگریه گفت باباجووون بگو اذیتم نکنهههه رفتم لباساش ازتوکمد برداشتم گفتم زود بازبون خوش میپوشی میریم دکتر وگرنه بخدا کشون کشون میبرمت پارمیس توبغل بابا گریه میکرد محمد منوکشیدبیرون وگفت توبروبخواب اینم تانیم ساعت دیگه خواب میره گفتم حالشونمیبینی؟؟؟گفت :خودت میدونی بزور نمیشه ببریش بذارفردا رامین میاد خودش معاینش میکنه منم راضی شدم ورفتم توداروها گشتم تا یه شیاف مسکن پیداکردم براش گذاشتم وبعدم یه ظرف آب کردم پاهاش گذاشتم توآب وبه کمک مامان پاشویش کردیم تاکم کم خواب رفت منم همونجا نشسته خوابیدم فرداش با سرفه های شدیدپارمیس بیدارشدم یه سرفه هایی میکرد که دلت میلرزید رفتم بالاسرش بهش اب دادم گفت مامانی سردمه... داشت میلرزید یه پتودیگه روش انداختم تبشو گرفتم38ونیم بود اومدم بیرون زنگ زدم به رامین گفت حدودانیم ساعت دیگه میرسه منم محمدوفرستادم دنبالش رامینو که دیدم تعجب کردم وضعش ازپارمیس بهترنبود گفتم سرماخوردی؟؟؟؟؟؟گفت آره ازصبح بدجور گوش راستم وسرم دردمیکنه ...صدای سرفه پارمیس بلندشد باتعجب وچشای گشاد گفت:پارمیسه؟؟؟؟ چرا اینجوری سرفه میکنه؟؟؟؟گفتم بله دخترگلته میبینی چی به سرخودش آورده؟؟ گفت اینکه خیلی حالش بده چرا نبردینش دکتر؟؟ محمدگفت دخترلجبازتوکه میشناسی؟ازبعدازشاهکاردیروزش اینقدرحالش بدشد دیشبم گوش دردبود منتظربودیم توبیای معاینش کنی امامثل اینکه خودت بیشترنیازداری رامین بلندشدرفت تواتاق پارمیس منم همراش رفتم پارمیس داشت ناله میکرد توخواب رامین گفت تبشو گرفتی؟؟گفتم آره38ونیم سرشوباتاسف تکون داد بعدم پارمیسو بیدارکرد پارمیس چشاشو که بازکرد بادیدن رامین گریش گرفت وخواست حرف بزنه اما اصلاصداش درنمیومد بادست به گلوش اشاره کردوگریش شدیدترشد دلم براش سوخت گفتم چیزی نیست مامانی صدات گرفته خوب میشی عزیزم رامین دستشو کشید نشوندش روتخت گفت دهنتو بازکن باااااز پارمیس بازکرد رامین یه نگاه به گلوش انداخت گفت خیلخب بلندشو دست وصورتتوبشور یه لیوان آب جوش بخورصدات بالابیاد دیگه هم گریه نکن پارمیس بلندشد باکمک مامانم رفت دست وروشوبشوره رامین گفت وضع گلو ومخصوصا لوزه هاش افتضاحه خداکنه به ریه اش نرسیده باشه گفتم برم کیفتوبیارم گفت نه اصلا نمیتونم معاینش کنم سرم وگوشم خیلیی دردمیکنه میریم بیمارستان هم خودم برم پیش متخصص گوش هم پارمیس بعدم زنگ زدبه مهران که ببینه بیمارستانه یامطب که گفت رفته مسافرت ورامین پرسید :پس دکترشیفت کیه؟؟ گفت دکترنعیمی بعدکه قطع کرد گفت این دکترکارش عالیه قبلا استادم بوده خلاصه رفتیم صبحونه خوردیم بزور 2تالقمه به پارمیس دادم همش میگفت حالت تهوع دارم بعدرامین گفت من خیلی خستم زودترحاضرشین بریم که زودتربرگردیم رفتم تواتاق پارمیسو اماده کنم که دیدم داره گریه میکنه گفتم چیه مامانی؟چراگریه میکنی؟گفت:مامااانی ببخشید بخدااااقول میدم دیگه به حرفت گوش کنم نذاربابایی منوبیمارستان بستری کنه گفتم:کی گفته میخواد توروبیمارستان بستری کنه گفت:پس چرا همینجا معاینه نمیکنه گفتم مگه ندیدی چقدرحال بابات بده خودش بایدبره دکتر توروهم میبره گفت قول میدی بستریم نکنه گفتم اره عزیزم خلاصه آرومش کردم بعدم کمکش کردم اماده بشه خودمم آماده شدم درضمن دفترچه سلامت خودمم برداشتم که تا بدترنشدم معاینه شم بعدم راه افتادیم توماشین فقط سرفه های شدیدومداوم پارمیس بودوبس رسیدیم بیمارستان رفتیم مطب دکترنعیمی منشی رامینوشناخت وبعداز2تامریض فرستادمون تو دکترنعیمی یه مرد 45ساله فوق العالده خوش اخلاق بود که بعدازاحوالپرسی گرم اول به پارمیس گفت که روصندلی بشینه تامعاینه شه اول چندتاسوال پرسید که همشو پارمیس الکی جواب میداد ومن پشت سرش بدون اینکه بفهمه باحرکت دست اصلاحش میکردم دکترخندش گرفته بود وهمون اول ازترس شدیدپارمیس باخبرشد بعدگفت دهنشوبازکنه وقتی دهنشوبازکردباتاسف سری تکون داد وگفت چرازودترنیاوردینش؟؟؟ گفتم راستش سرماخوردگیش زیاد شدید نبود پارمیس بی احتیاطی کرد وازدیشب حالش بد شد دکتربعداز معاینه گوشش به پارمیس گفت پالتوت رو دربیار بشین روتخت پشت پرده پارمیس باترس گفت چرا؟؟؟دکتر:هیچی خوشگل خانم باید ریه اتو معاینه کنم بلندشدم دست پارمیسم گرفتم بردم پشت پرده پالتوشو درآوردم نشوندمش روتخت دکتر اومد معاینه کرد وبعدم گفت خداروشکر ریه اش درگیرنشده منم لباساش درست کردم وازتخت آوردمش پایین دکترداشت بارامین حرف میزد بعد روبه من گفت التهاب لوزه هاش خیلی زیاده باید عمل کنه با ترس گفتم یعنی بادارو خوب نمیشه؟؟؟گفت:داروکه بایدمصرف کنه چون بااین وضعش نمیشه عمل کرد امافکرنمیکنم التهابو کامل ازبین ببره اگه جواب دادکه دیگه نیازبه عمل نیست امامن برای اطمینان برای5فروردین یه نوبت عمل بهش میدم که اگه خدایی نکرده بعدازمعاینه ی مجدد نیازبه عمل بود حیرون نشیم درضمن توتعطیلات هست ومیتونه بدون نگرانی ازبابت درس استراحت کنه اصلا نگران عملش نباشین که خیلیی عمل راحتیه پارمیس درتمام مدت داشت گریه میکرد گفت مامان من میترسمممم.... دکترگفت:اااا پارمیس خانومی گریه نداره دخترخوب تازه هنوز که معلوم نیست شاید نیاز نشه فعلا شماباید تواین چندروز خوب خوب استراحت کنی وسوپ ومایعات ومیوه بخوری درضمن داروهاتو سرموقع مصرف کنی شاید دیگه نیازبه عمل نباشه خب؟؟؟؟پارمیس همینجور آروم وبیصدا توبغل من گریه میکرد ودکترشروع کرد به نسخه نوشتن وگفت:3تا شیاف براش مینویسم هرشب براش بزارین و3تا آمپول سفازولین و3تاجنتامایسین برای التهاب لوزه هاش مینویسم و3تا پنیسیلین 6.33برا عفونت گوش وگلوشو2تا بتامتازون (پارمیس باشنیدن اسم آمپول صدای گریش بالاتر رفت وبلندبلندگریه میکرد)دکترسرشو آورد بالا گفت:چیشد دخترخوب دوباره که شروع کردی رامین گفت میتراجان توپارمیس ببربیرون منم الان میام دکتر گفت نه نه صبرکن کارش دارم بعددوباره شروع کرد دارو نوشتن وقتی تموم شد بلندشد رفت ازکمدش چندتاپوسترآورد وبعدکنارپارمیس نشست وگفت خوشگل خانوم مگه شماهمین الان قول ندادی داروهاتو بی چون وچرا مصرف کنی؟؟پارمیس باهق هق گفت من امپول نمیخواااام.....دکتر بادستمال اشکاش پاک کرد وگفت یه لحظه گریه نکن بذاربرات توضیح بدم تو بدنت الان چخبره پارمیس آروم هق هق میکرد ودکتر یه عکس از گوش نشونش دادبراش توضیح میداد میکروبا کجا جمع شدن وبعد دوباره یه عکس از حلق ودوباره یه عالمه توضیح داد که اگر آمپولارو نزنه این میکروبا هی زیادتر میشن براش خیلی خطرناکه پارمیس آرومترشده بود قشنگ گوش میداد و وقتی تموم شد دکتر گفت:حالادیگه فهمیدی نه من نه بابات نه هیچ دکتر دیگه ای نمیخوایم الکی بهت امپول بدیم چون دوست داریم زودترخوب شی بایدبرات امپول بنویسیم خب حالادیگه ازدست من ناراحت نیستی؟؟پارمیس سرشو انداخت پایین وهمینجورگریه میکرددکترم سرشو بوسید وگفت تودیگه بزرگ شدی زشته بخاطرچندتادونه آمپول کوچولو اینجوری گریه کنی عزیزم ازاین به بعد بیشترمراقب خودت باشی تادیگه مجبورنباشی آمپول بزنی باشه خوشگل خانوم؟؟پارمیس بازم جواب ندادفقط سرش توبغل من گریه میکرد دکترم که دیگه از سربه راه شدنش ناامیدشده بود روبه رامین گفت حالادیگه نوبت توئه پدردختر شجاع خلاصه رامینو معاینه کرد گفت سرماخوردگیت زیادجدی نیست گوش دردوسردردت بخاطر اختلاف فشارتوهواپیما وخستگیته استراحت کنی خوب میشه///// بعدم شروع کردنسخه نوشتن که رامین گفت استاد یه چیزی بنویسین زودتر ازشر این سرماخوردگی خلاص شم دکترباخنده سرشو تکون دادوگفت امیدوارم بعدازدیدن داروهات از گفته هات پشیمون نشی دفترشو داددستش وبه من گفت خانم دکترشمابفرمایین پارمیس ازروپام بلندکردم ورفتم روصندلی بیماربعدازمعاینه گفت خب مثل اینکه وضع مادر از پدرودختربهتره ونیاز به امپول نیست اماچون از عشق شدید به خونوادتون خبردارم چندتا امپول تقویتی مینویسم براتون که هم شوهرتوبهتردرک کنی هم توانایی مراقبت از 2تامریضو داشته باشی در ضمن حواستون به پسرتون باشه که اون سرمانخوره بهتره چندروزی ازمحیط آلوده خونتون دورباشه ماهم کلی تشکر کردیم بعدم خداحافظی کردیم واومدیم بیرون رامین رفت داروهارو گرفت وآورد وگفت من سرم دردمیکنه منوپارمیس میریم توماشین توداروهاروببربه دکترنشون بده که طرزمصرفشو توضیح بده قبول کردم و3تاپلاستیک داروهاروازش گرفتم ودوباره رفتم پیش دکتر برا رامین فقط 2 بسته قرص نوشته بودوبقیه همشون آمپول بودن که دکترگفت هر12ساعت2تاتزریق شه (البته بیشترشون تقویتی بودن) بعد داروهای منو که یه نوروبیون بود3تا ب12 و2تاویتامین که گفت هروقت حوصله داشتی بزن وامااااااا داروهای پارمیس الهی براش بمیرم دکترگفت هرروز بایدیه سفازولین ویه جنتامایسین ویه6.33بزنه فشارش پایین بودحتما امروز سرمشووصل کنین یه تب بروضد تهوع و2تاتقویتی بزنین توسرمش 2تاآمپول بتامتازون عضلانی براالتهاب علاوه براینا(2تابسته قرص براالتهاب-2تابسته قرص استامینوفن و2تا قرص ادلت کلد-یه شربت براسرفه ش-یه شربت هیدرامین و3تاشیاف که هرشب باید میذاشت و) بعدگفت:داروها مخصوصا امپولا به موقع تزریق شن مدرسه هم نره این چندروز فقط استراحت وغذاهای گرم ومقوی بدین بخوره امیدوارم باتوجه به این ترسی که داره کارش به جراحی نکشه گفتم:یعنی احتمالش زیاده بااین همه دارو بازم نیازبه عمل باشه؟؟؟؟ گفت :معلوم نیست بستگی به بدنش داره امامتاسفانه لوزهاش بدجور ملتهبن اگرم نیاز به جراحی بود نگران نباشین عمل راحتیه......منم تشکر کردم وداشتم میومدم بیرون که دوباره دکترصدام زد برگشتم گفتم:بله؟؟؟دکتر گفت:دفترچه پارمیسوبدین بهش دادم شروع کردبه نوشتن بعدتوضیح داد:یه کپسول جدیدبراش مینویسم که قویه یکی دوبار بدین بخوره اگه بالانیاورد ادامش بدین هر12ساعت... چون آمپولاش زیادن نمیخوام تقویتی براش بنویسم ولی چون قرص قویه باید خوب تقویت بشه 2بسته قرص مولتی ویتامینم مینویسم که مصرف کنه به امیدخدا التهابش به حدزیادی ازبین میره ایشالله که نیازبه عمل پیدانمیکنه منم کلی تشکر کردم واومدم بیرون رفتم توماشین رامین صندلی رو خوابونده بود وچشاش بسته بود پارمیسم خیلیی بیحال نشسته بود منم سریع وبدون حرف ماشین روشن کردم وراه افتادم رفتم خونه خودمون خلاصه رسیدیم وماشین بردم پارکینگ ورامین وپارمیس بیدارکردم بردمشون بالا پارمیس گفت چرانرفتیم خونه مادرجون گفتم:اونجاشلوغه شمام بایداستراحت کنین اینجا بهتره پارمیس بیحالترازاونی بود که بحث کنه بردم اتاقش کمکش کردم لباساش عوض کردوخوابوندمش روتخت بعدم رفتم پیش رامین که دیدم پنبه والکل وامپولارو گرفت طرفم گفت بیازودبزن دارم میمیرم سریع2تا امپولشو زدم اونم تشکرکردوگفت آمپولاپارمیس آماده کن براش بزنم(آخه من به هیچ وجه دلم نمیادبه پارمیس وپارسا آمپول بزنم) گفتم:فعلا بیاسرمشو وصل کن بعد آمپولاش بزن اونم قبول کرد رفتم سرمش آماده کردمو بارامین رفتیم پیشش رامین استینش زد بالا که پارمیس بیدارشد سرمو که دست من دید باگریه گفت نه بابااااااااا رامین گفت:هیشششششش اروووم زود تموم میشه باگریه گفت سرم نمیخواااام رامین اخم کرد گفت پارمیس بچه بازی درنیار یادم نرفته شاهکار دیروزتو پس بیشترعصبانیم نکن پارمیس دیگه چیزی نگفتو روشو کرد سمت دیوار واروم گریه میکرد وقتی سوزنوفروکرد یه جیغ کشید که گفتم جان مامان تموم شد رامین سوزنشو محکم کردوگفت دستتو تکون نده اگه سوزن دربیاد مجبورم دوباره دستت سوراخ کنم بعدم رفت بخوابه منم بعدازاینکه پارمیس خوابید رفتم سوپ درست کردم وهمش بین اتاق خودمونو پارمیس دررفت وآمدبودم بهشون سرمیزدم سوپ که آماده شد برا رامین بردم تواتاق بزووور بیدارش کردم وبهش سوپ دادم بعدم داروشو خوردودوباره بیهوش شد:) بعدنیم ساعت سرم پارمیسم تموم شد رفتم درش آوردم که بیدارشد گفتم:بلندشو یه ذره سوپ بخور بایدداروهاتوبخوری کمکش کردم بلندشد وبردمش توآشپزخونه براش سوپ ریختم بزور به خوردش دادم بعدم داروهاشو دادم گفتم اگه هنوز خوابت میاد بروبخواب اگه نه بشین کارتون نگاه کن رفت خوابیدروکاناپه و تلوزیون نگاه میکرد منم داشتم ظرف میشستم که رامینم بیدارشد براهردوشون شیر عسل بردم که پارمیس گفت میل ندارم رامین گفت:یعنی چی میل نداری بخورببینم پارمیس :الان یه بشقاب سوپ خوردم رامین:بذارش کنارت کم کم ازش بخور تاتموم شه پارمیس قبول کرد نیم ساعت بعد رامین رفت تواتاق وقتی برگشت کیسه داروهای پارمیس وچندتا پد الکلی دستش بود بعدروبه پارمیس که بابغض وترس نگاش میکرد گفت شیرتو خوردی آماده شوآمپولاتو بزنم پارمیس لیوانو گذاشت رومیزو گفت من که الان سرم زدم رامین یه اخم شدید کرد وگفت پارمیس به حد کافی اعصابمو به هم ریختی پس همکاری کن وبیشترعصبانیم نکن بعدم شروع کرد آماده کردن آمپولا پارمیس چشاش پراشک شد وگفت منکه بابت کاردیروزم چندبارمعذرت خواهی کردم رامین:100باردیگه هم معذرت خواهی کنی تاثیری تو حال الان تو نداره حالام زود دمرشو پارمیس باگریه گفت باباااااایی خواااااهش........ رامین یه چشم غره براش رفت که پارمیس باگریه دراز کشید رفتم کنارش گفتم هیشششششش گریه نداره که بعدشلوارکشو کشیدم پایین وگفتم خودتو شل کن مامانی دردت نمیاد باگریه گفت مامانی میترسمممم رامین اومد وپدالکلی رو محکم کشید روپاشو وگفت شل کن خودتو بعددوتاضربه زد روپاش وگفت پارمیس شل نکنی همینجوری میزنم دیگه نمی تونی ازجات بلندشی زود شل کن پارمیس یه ذره شل کردو رامین سریع فرو کرد وپارمیس یه تکون خوردو جیغ زد کمرشوگرفتم وگفتم الان تموم میشه مامانی رامین مدام به باسنش ضربه میزد ومیگفت شل کن آخرشه پارمیس باهق هق گفت آیییییییییییییییی باباییییییییی خیلیی درد داره درش بیااار بالاخره تموم شد ودرش آورد وباپنبه جاشو ماساژ دادوگفت چرا خودتو سفت میگیری آخه؟؟؟؟؟؟پارمیس سرش گذاشته بود بین دستاشو بشدت گریه میکرد رامین امپول بعدی روبرداشت گفت کمرشو محکمتر بگیر بعدگفت پارمیس تا10بشمری این یکیم تموم شده فقط خودتو کامل شل کن که دردت نیاد پارمیس سرشو گرفت بالاوگفت بسهههههه بابااااا دیگه نههههههههه بعدم هق هق میکرد رامین پد الکلی روکشیدوگفت شل کن خودتودخترم الان تموم میشه بعدآروم سوزنو فرو کرد پارمیس تکون خورد وگریش شدیدترشد آی آی آخخخخخخ بابایی میسوزهههه درش بیاااار رامین بالای سوزنو ماساژمیداد وهی میگفت تمموووووومه تمووووم ولی تموم نمیشد وپارمیسم دیگه فقط جیغغ میکشید بعداز چندثانیه بالاخره تموم شد کشیدش بیرون و امپولوگذاشت رومیزو یه لیوان آب براش ریخت بعدبلندش کردوگفت هیییشششششش آب بخور یه ذره آب خورد دوباره گریهههه......... سرشو بغل کردموگفتم جااانم تموم شددیگه این اشکا براچیه هیشششش بعد رامین یه پلاستیک یخ آورد گفت اول براش براش کمپرس یخ بذار وبعدنیم ساعت کمپرس گرم منم همون کاروکردم و خلاصه پارمیس خواب رفت رامینم سردرد داشت ودوباره رفت خوابید منم خواستم یه ذره بخوابم اماهنوز قصدشو نکرده گوشیم زنگ زد وپارسا پشت تلفن گریهههه که کجاایین بیاین منم ببرین هرچی میگم بیای اینجا مریض میشی حالیش نمیشد خلاصه مجبورشدم برم دنبالش(قدر مادراتونو بدونین بخدا سختترین کاردنیا مادربودنه) رفتم خونه مامانم اونم بنده خدا کلی کارداشت ودست تنها بود یه ذره کمکش دادم بعدم محمد(داداش کوچیکترم) پارسارو راضی کردکه بمونه همونجاومنم دوباره برگشتم خونه رامین خواب بود وپارمیسم داشت باتبلت بازی میکرد تامنو دید رفت تواتاقش(مثلا قهربود)خلاصه تاشام بیرون نیومد رامین صداش کرد سریع اومد سرمیز بی سروصدا دوتاقاشق خورد وعقب کشید رامین گفت غذاتو تاآخرمیخوری بعدبلند میشی پارمیس:دیگه میل ندارم رامین:سرم وآمپول چی؟ میل داری؟ بابغض یه نگاه به من کرد و دوباره شروع کردبه خوردن بعدچنددقیقه رامین گوشیش زنگ خورد بلندشدجواب بده پارمیس به من گفت مامانی بخدا دیگه نمیتونم دارم بالا میارم گفتم باشه اشکال نداره پارمیسم رفت 20دقیقه بعدداشتم میزو جمع میکردم پارمیس درحالیکه داشت گریه میکرد اومد تو گفتم چی شده؟ باهق هق گفت مامانییییی بابا میخواددوباره بهم آمپول بزنه با ناراحتی نگاش کردم که رامین اومد آشپزخونه پارمیس خودشو پشت من قایم کرد وگفت مامانیییی کمکم کن توروخداااااا من آمپول نمیخوااااام رامین گفت :پارمیس نذاربداخلاق شم آمپولای شبت دردنداره بخواب زود تموم کنم الان زنگ زدن باید برم بیمارستان پارمیس :نههههههه نمیخوااام رامین بی حرف شروع کرد همونجا آمپولا رو آماده کرد یه بتامتازون بود یه6.33پارمیس منومحکم گرفته بود گریه میکرد سرفه های ناجوریم میکرد یه ذره آب بهش دادم گفتم خفه شدی مامانم آب بخوریه ذره خورد دوباره گریشو ازسر گرفت رامین آمپولا روآماده کرد بعد با2تا پدالکلی گرفت دستشو جدی روبه پارمیس گفت امشب این آمپولا تزریق میشن منم اینجا میشینم تا خودت بخوابی فقط هرچی معطل کنی آمپولت سفت میشه2برابر دردت میگیره حالاانتخاب باخودته پارمیس باگریه شدید میگفت نمیخوااام گفتم قربونت برم زودبرو بخواب تاسفت نشده پارمیس همینجورگریه میکرد دستشو گرفتم بردم تو سالن دیگه بشدت هق هق میکرد گفتم زودبخواب گلم پارمیس دستشو ازدستم کشید وگفت نهههههه میترسممم گفتم پارمیس آمپولت سفت شد بعدبزور نشوندمش روکاناپه ورامینم اومد گفت اینا زیاددردندارن راحت بخواب پارمیس باگریه خوابید سریع آمادش کردم وپاهاش گرفتم رامینم سریع پنبه کشید وفروکرد پارمیس شوکه شده یه تکون محکم خورد که رامین کمرشوبایه دستش گرفت وشروع کرد به تزریق پارمیس بلند گریه میکرد ویه چیزایی میگفت که نمیفهمیدم رامینم هی میگف شل کن تمومه تااینکه بالاخره تموم شد بلافاصله اون سمتو پنبه کشید پارمیس دستشو گذاشت روباسنش وگفت بسههههه دیگه ولمممم کنین رامین: این یکی درد نداره دستتوبردار زودتموم شه باگریه گفت نههههه ومیخواست بلندشه که رامین صداشو بردبالا وگفت پاااااارمیس بعد دستشو کنارزدو سریع پنبه کشیدو فروکرد پارمیس باصدای بلندگریه میکرد رامین سریع تزریق کردوسوزنو درآورد وگفت تموم شد خودتو کشتی بخاطر2تا آمپول بلندش کردم بزور بهش اب دادم باگریه بلندشد وگفت دیگه دوستتون ندارممممم بعدم لنگون وگریون رفت اتاقش درم محکم کوبیدبه هم رامین گفت برو براش کمپرس کن رفتم اتاقش دروباز کردم باجیغ گفت بروووو بیرووون گفتم بذاربرات کمپرس کنم عزیزم باگریه گفت نمیخواااااام برووو رامین اومدتو اتاق گفت پارمیس این بچه بازیا چیه بذارمامان برات کمپرس کنه دردت آروم بگیره وگرنه اونجوری که توخودتو سفت کردی جاشون دوتاگردو درمیاد پارمیس باگریه گفت نمیخوااام برین بیرون میخوام بخوابمممم رامین عصبانی شد رفت پتورو ازروش کشید بااخم گفت همش باید با زور باهات حرف زدکه گوش کنی؟؟دمرمیشی مامان برات کمپرس میکنه بعدشیافتو میذاره بعدازاونم داروهاتوکه خوردی میخوابی فهمیدی چی گفتم؟؟پارمیس باگریه دمرشد رامین شلوارکشو کشید پایین منم براش کمپرس کردم وهی قربون صدقش رفتم اونم همینجور هق هق میکرد بعد10دقیقه رامین بایه سینی که اپلیکاتوروشیاف وداروهای پارمیس ویه لیوان آبمیوه توش بود اومد وگفت پارمیس بسه دیگه اتاقتو سیل برد خسته نشدی اینقدرگریه کردی؟؟؟؟ بعددستکش پوشید وشیافواپلیکاتورو برداشت اومد کنارمنوگفت میخوام شیافتو بذارم ریلکس بخواب پارمیس صدای گریش بلندترشد ورامینم سریع براش گذاشت که یه جیغ کوتاه کشید ودوباره گریشو ازسرگرفت گفتم الهی بمیرم برات تموم شد گلم رامینم رفت دستاشو شست وبرگشت بادست موهاشو ناز کردوگفت دیگه گریه برای چیه الان که تموم شده خانم خانما بعدم بلندش کرد گفت نبینم اشکای قناری بابارو هیشششش اشکاشوپاک کرد وداروهاشو بهش داد یه ذره نازشو خریدوبعدم بوسیدشوگفت دمرشو مامان خوبه خوب برات کمپرس کنه بعدم خداحافظی کردورفت بیمارستان منم براش کمپرس کردم تاخواب رفت خودمم یه جا روزمین انداختموکنارش خوابیدم (آخه بخاطر بزرگ شدن لوزه هاش گاهی اوقات توخواب نفس تنگی میگرفت وباید یکی مراقبش بود)........خلاصه اون شب باتمامه گریه های پارمیس تموم شد//////// فرداش داشتیم باپارمیس صبحونه میخوردیم که گوشیم زنگ خورد مژده خواهرم بود ج دادم که گفت امروز ظهر فرشته(نامزد محمد) وخونوادش میان خونه مامان برو کمک مامان دست تنهاس(مژده بارداره نمیتونه کارای سنگین کنه به همین خاطر قرارشدمن یه هفته مرخصی بگیرم که بتونم به مامان کمک کنم ومژده هم توآزمایشگاه باشه که کارش سبکتره)خلاصه منم قبول کردم وقطع کرد داروهای پارمیسوکه دادم رامینم اومدخونه وبعداینکه صبحونه خورد گفتم رامین جان من باید برم کمک مامان دست تنهاس گفت برو خانمی اشکال نداره من حواسم به پارمیس هست پارمیس گفت:منم میخوام برم رامین گفت لازم نکرده شمابایداستراحت کنی پارمیس بابغض گفت:منکه نمیخوام فوتبال بازی کنم خب اونجا استراحت میکنم رامین گفت گفتم نه پارمیس باگریه گفت من دلم براخاله فرشته تنگ شده گفتم الان که خاله فرشته نیست ظهرکه میاد شمام بیاین رامین گفت آره ظهر آمپولاتوکه زدی میریم خونه مادرجون پارمیس باگریه گفت من آمپول نمیخواام دیگه هم نمیذارم بهم بزنین رامین گفت به موقعش باهم کنارمیایم پارمیس باگریه رفت تو اتاقش به رامین گفتم خوشت میاد گریشو دربیاری؟؟ نمیشد اعلام نکنی وقت آمپولارو؟ اینجوری که تاظهر ازاسترس سکته میکنه؟گفت:اینجوری دیگه بهونه نداره بهتره تونگران نباش برو پارمیسم یه ذره گریه میکنه بعدخودش خوب میشه گفتم: چقدر خونسردی تو...من دلم نمیاد بااین وضع ولش کنم تاظهر خودشو میکشه اصلا ولش کن منم نمیرم ////صدای هق هق پارمیس کلافم کرده بود گفتم خب بذاربیاد همراه من ظهر همونجا آمپولاشو بزن گفت منکه میدونم اونجا لوس بازیش گل میکنه گفتم جلو مهمونا نمیتونه چیزی بگه اینجوری بهترم هست تاظهر بابچه ها سرگرمه حواسش پرت میشه اینجا بمونه خودشو خفه میکنه از گریه اونم قبول کرد رفتم پیش پارمیس سرشو گذاشته بود رومیز هق هق میکرد منوکه دید اومد بغلم وباگریه گفت مامان من امپول نمیخوااام بخدا خیلییی درددارن گفتم هیششششش نفسم مگه نشنیدی دکتر چی گفت اگه نزنی باید عمل کنی باگریه گف نمیخوااااام قرص میخورم گفتم عزیزدلم میدونم دردت میاد ولی ی چندروز تحمل کنی ایشالله خوب میشی بعددیگه نیاز نیست عیدتو خراب کنی وعمل شی الانم بپوش باهم میریم خونه مادرجون بابایی ظهرمیاد همونجا آمپولات میزنه باگریه گفت بابایی خیلیییی بدجنس شده گفتم بابایی چون دوستت داره ومیخوادزودتر خوب شی اینجوری رفتارمکنه حالام برو یه آب به صورتت بزن سریع آماده شو که دیره خودمم زودحاضرشدم وپارمیس صداکردم واونم آماده اومد که رامین گفت پارمیس اونجا ورجه وورجه نمیکنی هااا مامانی روهم اذیت نمیکنی درضمن ساعت 12نوبت آمپولته قرارنباشه جلو مهمونا باهات بحث کنم خودت مثه یه دخترگل بلند میشی خب؟/پارمیس بابغض سرشوتکون داد رامین گفت نشنیدم پارمیسم بلندگفت:چششم بعدم خداحافظی کردیم و راه افتادیم خونه مامانم اونجا که رسیدیم پارمیس رفت پیش محمدوپارسا منم رفتم کمک مامان بعدیکی دوساعت داداش بزرگمم باخونوادش اومد رفتم طبقه بالا که پارمیسوخبرکنم که دیدم پارسا داره میادپایین وتند گفت مامانی زودبیا پارمیس گوشش دردگرفته دنبالش رفتم دیدم خوابیده داره گریه میکنه گفتم چیشده؟//دوباره گوشت دردمیکنه؟؟؟منوکه دید باگریه پارسا رودعوا کرد که خبرچینی کرده پارسا گفت به من چه دایی گفت مامانی روخبرکنم پارمیس باگریه گفت خیلیی بدی دایی تو قول دادی کمکم کنی گفتم پارمیس بس کن بگو ببینم کدوم گوشته؟؟ باگریه گفت گوش چپم دورگوشش قرمز شده بود گفتم الان حوله گرم میکنم میذارم روش خوب میشی بعد حوله گرم کردم گذاشتم روگوشش همینجور آروم گریه میکرد خواستم برم یه حوله دیگه هم بیارم باگریه دستمو گرفت و گفت توروخدا به بابایی زنگ نزنی هاا گفتم باشه گفت بگو جون پارمیس گفتم جون پارمیس تانپرسه نمیگم همون موقع درساو ترسا بچه های داداشم اومدن بالا پارمیس که اونارو دید کلا درد یادش رفت منم خیالم راحت شد اومدم پایین ساعت11 مهمونا اومدن وبچه هام اومدن پارمیس مظلوم کنار فرشته ومحمد نشسته بود هی نگاش روساعت بود بالاخره رامین اومد پارمیس صدای زنگو که شنید سریع اومد تو آشپزخونه وچسبید به منو زدزیرگریه جیگرم کباب شد گفتم جونم مامانی زشته دخترم صدات میره بیرون اماپارمیس منو محکم گرفته بودو گریه میکرد یه لیوان آب کردم بزور دادم خورد کلی باهاش حرف زدم که راضی شد بریم بیرون اشکاش پاک کردم دستشوگرفتم رفتیم توسالن به رامین سلام کردیم وپارسا رو پای رامین نشسته بود منو پارمیسم رفتیم کنارشون نشستیم البته پارمیس کنار رامین ننشست رامین روبه پارمیس گفت بهتری باباجون؟؟ پارمیس سریع جواب داد اره خیلی خوب شدم یدفه آقاپارسا بلند گفت بابایی پارمیس گوشش دردمیکرد اینقده گریه کرد پارمیس بااین حرف قشنگ بغض کرد با چشای اشکی منو نگاه کرد رامین به پارمیس گفت:آره بابایی؟/بازم گوش چپت؟/ پارمیس سرشو انداخت پایین وجواب نداد یه سقلمه به رامین زدم که ادامه نده و یه اخمم برا پارساکردم وسریع موضوعو عوض کردم یه ربع بعدهمه مشغول صحبت درمورد مراسم فردا بودن که رامین روبه پارمیس آروم گفت دخترم بریم اتاق آمپولاتو بزنم پارمیس بابغض شدید گفت بابایی...الان نه...خواهش میکنم... رامین بیتوجه بلندشد دست پارمیس گرفت وگفت بلندشو بابایی محسن(داداش بزرگم)گفت :کجا رامین خان؟؟ رامین گفت:ساعت12نوبت تزریق پارمیسه میریم بالا آمپولاشو بزنم محسن گفت:پس معطل چی هستی دایی جون زود بزن بیاپایین ناهاربخوریم (همه حرف محسنو تاییدکردن وپارمیسو تشویق که زود بزن بیا )پارمیس اشکاش تندتند میومد ولی چون میخواست کسی نفهمه همراه رامین راه افتاد به محمد گفتم حواست باشه بچه ها نیان بالا بعدخودمم پشت سرشون رفتم رامین آروم باهاش حرف میزد وپارمیسم هرچی از سالن دورتر میشدیم صدای گریش بالاترمیرفت رفتیم طبقه بالا اتاق محمد پارمیس وارد اتاق شد خودشو انداخت روتخت و باصدای بلندزد زیر گریه صدای گریش بالاترمیرفت رفتیم طبقه بالا اتاق محمد پارمیس وارد اتاق شد خودشو انداخت روتخت و باصدای بلندزد زیر گریه رفتم بالا سرش گفتم هیششش مامانی صدات میره پایین رامین بیتوجه شروع کرد به آماده کردن آمپولا وشعر یه دختردارم شاه نداره رومیخوند پارمیسم انگار روضه براش میخوندن سرشو کرده بود توبالشت وگریه میکرد منم هی قربون صدقش میرفتم رامین امپولارو اماده کرد وگفت درست بخواب عزیزم بعدخواست پاهاشو درازکنه روتخت که پارمیس باشدت بیشتری گریه کرد وشروع کرد به تکون دادن محکم پاهاش رامین گفت پارمیسم تکون نخوردخترم پارمیس باهق هق شدید گفت نمیخواااام اگه امپول بزنی هم سفت میکنم هم تکون میخورم تاسوزن توپام بشکنه رامین گفت دختر گل من لجبازی نمیکنه بعدخواست شلوارشو بیاره پایین که دوباره شروع کرد به محکم تکون خوردن رامین عصبانی شد گفت پارمیس دوباره شروع کردی؟؟؟ آروم میخوابی یا برم دایی محسنو صداکنم ؟؟ (داداش بزرگم وبابای درساوترسا که پارمیس هم خیلی ازش خجالت میکشه هم حساب میبره چون الان2ساله اومدن ایران اصلا باهاش راحت نیست ) پارمیس فقط گریه میکرد رامین شلواروشورتشو کامل کشید پایین که ایندفه تکون نخورد فقط خودشو عین سنگ کرده بود رامین چندتا ضربه زد وگفت شل کن خودتو اماپارمیس عین خیالش نبود رامین هی پنبه میکشید ومیگفت نفس عمیق بکش وخودتو شل کن ولی تاثیری نداشت رامین باعصبانیت گفت نه اینجوری نمیشه بزاربگم محسن ومحمد بیان دروکه بازکرد پارمیس باگریه گفت نههههه توروخدااا نگو شل میکنممم رامین برگشت گفت:حتما باید زور بالا سرت باشه؟؟؟سریع چندتا ضربه زد به باسنش وگفت نفس عمیق بکش بعد اروم نیدلو روفروکرد پارمیس آیییییییییی کشیدو سرشو کرد تو بالشت وجیغ کشید رامین اروم ضربه میزدوتزریق میکرد منم کمرشو گرفته بودم وسطاش باجیغ گفت باباااااا درش بیاااااربعددستشو آورد طرف امپول منم سریع دستش گرفتم گفتم جونم تحمل کن اخرشه دوباره پاشو از زانو خم کرد وتکون میداد که رامین پاشو گرفت گفت تمووووومه تموووم بعدپنبه گذاشت کشید بیرون اونطرف پنبه کشید توده عضلانی بوجود اورد پارمیس یه جیغ کشید که به سرفه افتاد اون سرفه میکرد رامینم تزریق میکرد بچم نمیدونست سرفه کنه یا گریه گفتم :رامین درش بیار بچم خفه شد گفت تمومه تموووووم خلاصه آمپول تموم شد سریع بلندش کردم اب بهش دادم تا سرفش بنداومد زدزیرگریه کشیدمش توبغلم بچم خیلییی دردش اومده بود از زور هق هق نمیتونست نفس بکشه خلاصه کیلو کیلو ناز خریدم وقربون صدقه رفتم تا خانوم یه ذره آروم شد رامین لپشو بوسید پارمیس بااخم وگریه هلش دادو گفت منو بوس نکنننن باهات قهررررررررم رامین گفت به تو چه قناری خودمه دوست دارم بوسش کنم بعدم گفت پارمیس کاش همیشه موقع آمپول زدن سرفه میکردی آمپول دومیتو اینقدر راحت تزریق کردم چون پات شل بود پارمیس با بغض گفت اگه دیگه بهم امپول بزنین بخدا ازخونتون میرم رامین دماغشو کشیدوگفت هروقت توسالم بودی ومن الکی بهت آمپول زدم قهرکن الان حالت خوب نیست خوشگلم گفتم حالا ول کن بیابریم ناهاربخوریم مردم منتظرن خلاصه رفتیم پایین همه بالبخند به پارمیس نگاه میکردن قشنگ معلوم بود صداشو شنیدن ناهارخوردیم ورامین مارو رسوندخونه وخودش رفت مطب شب ساعت 9بود که برگشت وشام خوردیم بعدشام رامین رفت کیفشو آوردو گفت قناری بابا بدو بیا ببینم لوزه هات درچه حالن پارمیس اومد کنار رامین ورامین معاینش کردوگفت التهابشون کمترشده اماکامل ازبین نرفته ایشالله بقیه آمپولاتوکه زدی دیگه خوبه خوب میشی باشه دخترم؟؟ پارمیس سرشو تکون داد رامینم سرشوبوسید وگفت آفرین عزیزم پس حالام برو تواتاقت آماده شو که بیام2تا آمپول کوچولو برات بزنم که راحت بخوابی درکمااال تعجب پارمیس بدون حرف بلندشدورفت تواتاقش حالا هیشکی نبود فک منو رامینو جمع کنه رامین گفت:میترا من خوابم؟؟خندیدم گفتم بدو تاپشیمون نشده رامین رفت آمپولو آماده کنه منم رفتم پیش پارمیس دیدم روتختش نشسته محکم بوسیدمش وگفتم الهی قربون دختر شجاع خودم برم اصلا نترسیا تاچشم بهم بزنی تمومه همون موقع رامین اومد کیسه داروها به دستش بود ودرحالیکه سعی میکرد خندشوکنترل کنه گفت پارمیس خانوم منو نگاه کن پارمیس بهش نگاه کرد رامین بااخم گفت آمپولاتو کجا قایم کردی؟؟ ((من میدونستم یه جای کار میلنگه آخه مگه میشه پارمیس بدون گریه وجیغ وداد آمپول بزنه؟؟؟؟؟؟//))پارمیس:من قایم نکردم تو همون کیسه داروها بودن دیگه رامین:آره بودن اما مثله اینکه هرچی آمپول بود یدفه غیب شده همه داروها هستن جز آمپولا پارمیس: خب شاید ازکیسه افتادن رامین عصبانی صداشو بلند کرد:پارمیس منو عصبانی نکن زود بگو آمپولارو چکار کردی؟(بعدا بهم گفت اون لحظه بزور جلو خودمو گرفتم نزنم زیر خنده با این کارش)پارمیس باگریه گفت من برنداشتم رامین خیره خیره نگاهش کرد بعد با صدای بلند گفت الان فکر کردی اینارو قایم کنی دیگه آمپول نمیزنی؟؟ ولی خانوم زرنگ محض اطلاعت بهت بگم که نسختو دارم همین الانم میرم داروخونه میگیرم ولی بخاطر این کاری کردی ودروغی که گفتی به جای2تا امشب4تا برات میزنم که فکرنکنی مامان بابات احمقن وهیچی نمیفهمن بعدم رفت بیرونو درم محکم بست پارمیس باصدای بلند زد زیرگریه وگفت ماماااان توروخدا نذار بره برو جلوش بگیر گفتم آمپولات کجاگذاشتی همینجور که گریه میکرد رفت اززیر تشک پارسا آمپولارو آورد بیرون وباهق هق گفت:برو نشونش بده نذار بره گفتم:خودت برو هم ازش معذرت خواهی کن هم خواهش کن آمپولاتو بزنه باگریه گفت:میترسممم گفتم برو منم باهات میام آمپولای شبشودادم دستش وباگریه رفت اتاق خواب در زد رامین لباساش عوض کرده بود پارمیس با هق هق گفت بابایی ببخشید رامین آمپولا رو دستش دید گفت :چیشد؟؟آمپولاکه دست تو نبودن پس اینا چین؟؟ پارمیس باگریه:یادم رفته بود دست منن ببخشید بعدرفت جلو و رامینو بوسید گفت حالا میشه آمپولای منو بزنین رامین بااخم گفت میزنم برات ولی چون دروغ گفتی یکی اضافه میخوری پارمیس باگریه گفت نهههه بابایییییی توروخدا منکه معذرت خواهی کردم منم گفتم رامین جان حالا اینبار شماببخشید پارمیس قول داده دیگه تکرار نشه مگه نه پارمیس پارمیس باگریه سرشو تکون داد رامین:فقط بخاطر مامانت حالام زود بخواب پارمیس وای بحالت سفت کنی اونموقع دیگه واقعا یکی اضافه میخوری پارمیس با هق هق دراز کشید منم آمادش کردم رامین بتامتازونو آماده کرد اومد کنارش وپنبه کشید وگفت نفسسس بعد فرو کرد پارمیس :آییییییی ماماااان گفتم جانم شل کن تمومه رامین کشید بیرون وبه من گفت ماساژ بدم خودش رفت6.33 آماده کنه پارمیسم آرووم گریه میکرد رامین آمپولو آماده کرد ورفت طرف دیگه تخت نشست وپنبه کشید پارمیس باگریه گفت آیییی بابا اینجانزن درد میکنه رامین شلوارش بیشترکشیدپایین ودوباره پنبه کشیدوگفت نفس عمیق بعد نیدلورو فروکرد وآرووم شروع کرد به تزریق پارمیس خودشو سفت کرد وگفت آآآآآآآآآآی ییی دردداره رامین:پارمیس شل کن خودتو پارمیس باگریه گفت نمیتووونم دردداره رامین :پارمیس آمپول اضافه میخوری میدونی روحرفم هستم شل کن خودتو پارمیس شل کرد ورامینم دوباره تزریق کرد پارمیس باصدای بلند گریه میکرد وگفت چرا تمووووم نمیشه ااااای مامااان درش بیار رامین در آورد ودوباره براش ماساژدادم گفتم جووونم مامانی تموم شد رامین گفت شلوارش کامل بده پایین شیافشو بذارم پارمیس با هق هق گفت شیاف نمیخوااام بدم میاااد رامین شلوارشو داد پایین گفت شل کن خودتو بذارم زود تموم شه مامان برات کمپرس کنه پارمیس باگریه شل کرد اماهمینکه میخواست فروکنه چون به جای آمپولاش فشارمیومد دوباره سفت میکرد 3بار اینکارو کرد واماتا میخواست فروکنه نمیذاشت ودیگه خیلییی دردش اومده بود دستاش گرفته بودم رامین گفت:پارمیس شل کن خودتوباباو پارمیس باهق هق گفت باباااا نکننننن دردم میاااد آییییی گفتم بذاربراش کمپرس کنم آرومترکه شد بعدبراش بذار گفت:نمیشه دیگه بازش کردم میکروب میگیره بااینحال بلندش کرد نشوندش روپاش وگفت هیشششش دخترم آرووووم بیا یه ذره آب بخور آرومترشدی برات میذارم پارمیس باگریه گفت نمیخوااااام ولممممم کنییین وبشدت هق هق میکرد رامین دلش سوخت گفت باشه امشب نمیخواد بذاری دیگه گریه نکن اپلیکاتور وشیافو داد دست من وخودش نشست روتختو پارمیسوکه دیگه بلندبلندگریه میکرد کشید بغل خودشو وهی قربون صدقش رفت تا آرومترشد وکم کم خواب رفت ///////فرداش صب وخلاصه بچه ها جمعشون جمع شد کلی آتیش سوزوندن وبازی کردن تا اینکه ساعت 12بود که رامین زنگ زد گفت ازبیمارستان زنگ زدن عمل اورژانسی دارم معلوم نیست تاکی طول بکشه اگه کسی هست بگو آمپولای پارمیسو بزنه اگه نه بامحمد برین کلینیک سرخیابون درضمن چون دیگه نبایدبتامتازون بزنه 6.33روهم همین الان بزنین که شب دیگه وقت نمیشه میترا هرچقدر گریه کرد گول نخوری هااا آمپولا حتما باید تزریق شن درضمن شیافشو هم بذارین منم ناچارا قبول کردم بعدم قطع کردم ویدا(همسر داداش محسنم)ومحمد(تازه ازگلفروشی اومده بود که ناهاربخوره وبره آرایشگاه)ومامانم کنارم بودن گفتن چیشده؟؟؟ قضیه رو گفتم ویدا گفت:الهی بمیرم دیروز آمپولاش اینجا زدین صدا جیغ و دادش میومد خیلییی دلم براش سوخت گفتم آره این لعنتیام همشون درد دارن بچم هلاک شد محمدگفت: بده حامد براش بزنه///گفتم:نه ولش کن اون بنده خدا دیشب شیفت بوده سردردم داشت بزور قرص خوابیده پارمیسم که میشناسی موقع آمپول زدن خیلییی اذیت میکنه بریم کلینیک بهتره... محمد رفت پارمیسوکه بالا داشت بابچه ها بازی میکرد صدا کرد پارمیس اومد گفت بله مامانی گفتم بیا بشین کارت دارم اومد نشست رو پای مامانم گفتم پارمیس جان الان بابایی زنگ زد گفت تا عصر نمیاد وگفت حتما پارمیسو ببرین آمپولشو بزنه پارمیس باحالت گریه گفت اااااا ماماااان توروخدا اذیتم نکن ایندفه خودتونم بکشین آمپول نمیزنم محمدگفت دایی جونم بزن زود سرحال شی امشب بتونی مجلس داییو گرم کنی پارمیس بابغض گفت نه دایی بخدا حالم خوب شده گفتم دوست داری دوباره مثله دیروز گوش درد شی؟// پارمیس باگریه گفت:من حالم خوبه توروخدا اذیتم نکنین ویدا گفت پارمیس بخاطر خاله بزن زودخوب شی اصلا خودمم باهات میام به پرستار میگم باکلی بی حسی بزنه اصلا دردت نیاد پارمیس رفت توبغل مامان وگفت مادرجونی تویه چیزی بگوووو من هنوز جا آمپولام دردمیکنهههه مامان سرشو بوسیدوگفت قربون اشکات برم دکترت گفته اگه نزنی خوب نمیشی باگریه گفت من خوووبمممم محمدگفت پارمیس اینجوری که نمیشه بلندشو دایی زود اماده شو بریم کلک این آمپولتو بکنیم من بعدببرمت آرایشگاه پیش خاله فرشته خوشگل شی بلند شودایی که کلییی کاردارم پارمیس مادرجونو محکم گرفت وگفت نههههه توروخدااا گفتم پارمیس اعصاب همه رو بهم ریختی بلندشودیگه دستشو گرفتم بلندش کنم باجیغ دستشو کشید وگفت نمیخوااام گفتم هیییس عموحا بااین حرف پارمیس سرشو آورد بالا گفت نههههه توروخداااا (همون موقع اف اف زنگ خورد محمدرفت دروبازکنه)گفتم پس بلندشو بریم کلینیک با گریه گفت نهههه فقط میذارم بابایی برام بزنه گفتم خیلخب بلندشو میریم مطب بابا برات بزنه دوباره باگریهه گفت نمیخواااام بااخم گفتم پارمیس مارو مسخره کردی تواین اوضاع؟///؟؟؟ پارمیس باجیغ گفت نمیخوااااام میترسمممم دردم میاااد ولممممم کنین همون موقع محسن که تازه اومده بود بامحمد اومدن تو آشپزخونه محسن بااخم گفت چخبره اینجا؟؟؟؟ پارمیس باترس خودشو به مامان فشرد وگریه کرد محمدگفت هیچی داداش رامین نمیتونه بیاد گفته ماپارمیسو ببریم آمپولشو بزنه پارمیسم لج کرده محسن بااخم گفت:بیخودلج کرده مگه آدم باسلامتی خودش لج میکنه؟؟وقتی بابات میگه باید بزنی فقط باید بگی چشممممم پارمیس همینجور تو بغل مامان هق هق میکرد محسن گفت پارمیس فهمیدی چی گفتم؟؟؟ پارمیس همینجور گریه میکرد محسن صداشو برد بالا گفت پارمیس باتوام!!!بعدگفت مامان ولش کن ببینم بعد دست پارمیسو گرفت واز بغل مامان کشید بیرون پارمیس باصورت اشکی هق هق میکرد محسن بااخم گفت این کاراچیه؟؟؟خجالت بکش بزرگ شدی بخاطر دوتاسوزن کوچولو اینجوری گریه میکنی پارمیس باگریه گفت کوچولونیستن خیلیی درددارن محسن:آدم وقتی مراقب خودش نیست ومریض میشه وظیفشه درد همه چیو تحمل کنه تادوباره خوب شه حالام میری یه آب به صورتت میزنی ویه لیوان آبم میخوری بامامانت مثل یه دخترخانم خوشگل میری تواتاق محمد آماده میشی تا عموحامد بیاد آمپولاتو بزنه پارمیس گفت نهههه داییی عمو نه میرم مطب بابا برام بزنه محسن گفت این همه راه بری مطب بابات بخاطر2تادونه آمپول؟؟؟مگه دیوونه ای پارمیس باگریهه: من ازعمو خجالت میکشم محمدگفت خجالت نداره که دایی مگه آمپول زدن خجالت داره زود برو آماده شو پارمیس باگریه گفت نهههههه محسن بااخم گفت پارمیس دیگه شورشو درآوردی یاهمین الان بامامانت میری بالا آماده میشی یابزور بغلت میکنم میبرمت بعدرو به محمدگفت توبرو به حامد بگوبیاد یه دستمال داد به پارمیسو گفت اشکات پاک کن ببینم به منم گفت ببرش بالا تواتاق محمد شاید کسی بیاد نمیشه پایین کارشو انجام بده دست پارمیسو گرفتم وبردم بالا توراه همش گریه میکرد ومیگفت ماماااانی توروخدااا من میترسمممم بخداا حالم خوبه نذار بهم آمپول بزنن منم هی قربون صدقش میرفتم ومیگفتم زودتموم میشه بردمش حامد گفت میترا خانوم آمپولاشو میدین آماده کنم آمپولا رودادم بهش وگفتم ببخشید شماروهم ازخواب بیدارکردیم گفت نه بابا این چه حرفیه همون موقع محسنم اومد گفت چخبرته پارمیس؟؟؟ هنوز نزده اینجوری گریه میکنی //؟رفتم کنارش بوسیدمش گفتم هییییشششششش آروم مامانی چیزی نیست که زود تموم میشه گلم پارمیس باهق هق گفت بابااااامو میخوام گوشی محسن زنگ خورد گفت ببین چه حلال زاده است فهمیددخترش کارش داره خودش زنگ زدبعد رفت بیرون جواب بده حامد گفت 3تارو آماده کنم گفتم:آره پارمیس باگریه گفت چرا3تامگه 2تا نبود؟؟گفتم:دیگه شب نباید بزنی عزیزدلم پارمیس باگریه گفت خب 2تاشو شب میزنم الان یکی بزنم فقط حامد:بخواب عموجون هر3تاشون کوچیکن زود تموم میشن شب میخوای تو عروسی بزنی؟؟ محسن اومدتووگوشیو گرفت طرف پارمیس گفت بیاباباته....پارمیس گوشیوگرفتو باگریه وهق هق میگفت:بابااااااااایی من میترسممم توروخدااااا بگو نزنن حالم خوبه محسن دیدپارمیس بدترشدو اصلا به رامین گوش نمیده گوشیو ازدستش گرفت وقطع کرد ویه اخم براپارمیس کردو گفت ببین برا2تا امپول چه الم شنگه ای راه انداختی بخواب ببینم زووود وبعدرفت پیش حامد یه چیزایی گفتوحامد گفت اکی شما بخوابونینش حواسم هست محمدگفت: صبرکن یه کم آب بهش بدم 2قلوپ آب بزور بهش داد محسن گفت بابامگه میخوایم سرشو ببریم بخوابونش زودتموم شه دکمه شلوارشو بازکردم شلوارش خیلی تنگ بود وایسوندمش شلوارش آوردم پایین ودوباره خوابوندمش پارمیسم فقط هق هق میکرد شورتشو ازدوطرف تا نصفه آوردم پایین پارمیس سرشوگذاشته بود رودستاش وگریه میکرد محمدم هی توگوشش حرف میزد حامد گفت محسن بیاپاهاش بگیر محسن پاهاش گرفت حامد طرف دیگه نشست وپنبه کشید وگفت پارمیس 3تا نفس بکش سرسومی من میزنم بعدشروع کرد به نفس کشیدن که سردومی سوزنوفروکرد پارمیس باگریهه گفت آییی عموووو حامد گفت جان عمو الان تموم میشه پارمیس باجیغ گفت آیییییییی بسهههه حامد اااا پارمیس نشد دیگه شل کن عمو بعد آروم ضربه میزد کنارسوزن گفتم شل کن مامانی اینجوری دردت میاد اما انگار نه انگار پاهاش اینقدر سفت کنارهم جفت کرده بود که عین چوب صاف سیخ وایساده بودن محسن گفت پارمیس شل میکنی یادربیاره دوباره بزنه پارمیس باگریههه گفت عموووودرششش بیااار درددارههه حامد به محسن گفت پاشو از زانو خم کن بذار رو اون پاش محسن بزور پاشوکه سوزن توش بود خم کرد رواون پاشو دوباره محکم گرفت (خیلیی راه خوبیه اینجوری ناخودآگاه عضله شل میشه)ودوباره حامدشروع به تزریق کرد پارمیس جیغغ میزد وبااینحال که گرفته بودیمش تکون میخورد بالاخره امپوله تموم شد وکشید بیرون وبلافاصه اون سمتو پنبه کشید وبه محسن گفت حالا اون پاشو خم کن محمدگفت بذارنفسش بالا بیاد حامد گفت نه 6.33 همین الانشم سفت شده ودوباره بدون مکث فرو کرد باجیغ گفت مامااااااااان مردمممممم بسههههه آیییییی حامد ایندفه جدی گفت پارمیس شل کن خودتو ببینم بعد یه ضربه محکم زد رو باسنش وگفت پارمیس سفت شد آمپولت شل کن پاتو دختر پارمیس پاشو شلتر کرد وباجیغغغ گفت مادرجوووووووون بیاااا مادرجوووون باباجووووون بعدم هق هق میکرد ((باهرجیغی که میکشید تو قلبم سیخ میزد)) همون موقع درباز شد و درساو پارسا اومدن تو پارمیسو تواون وضعیت دیدن زدن زیر گریه محسن یه داد سر اونا کشید وگفت سریع برین بیرون ببینم حامد آمپولو کشید بیرون وگفت تموووم شد بعد یه چسب زد جا آمپولشو گفت بذارین استراحت کنه بعد آخری رو میزنم بلندش کردم وکشیدمش بغلم گفتم الهی بمیرم برات مامانی جونم نفسم جونم هیشششش تموم شد پارمیس بشدت هق هق میکرد محمد یه لیوان آب ریخت براش وبزووور بهش دادحامد گفت همیشه موقع تزریق اینجوریه؟؟ گفتم نه به این شدت نمیدونم ایندفه چرا اینجوری کرد ببخشید اذیت شدین گفت نه بابا این چه حرفیه خودش اذیت شد پارمیس توبغل محمدبود وهنوزم هق هق میکرد محمدم هی دم گوشش حرف میزد محسن که رفته بود لشکربیرونو(پارسا ودرساوترسا) آروم کنه برگشت وگفت پارمیس چقدر خاطرخواه داری درسا میخواست منو بزنه بعدگفت حالت جا اومده آخری روهم بزنی راحت شی؟؟؟پارمیس بااین حرف گریش شدیدشد وباجیغ گفت نههههههههههه ولم کنینننننننن توروخدا بسههه دیگه نمیذارممم محسن گفت خوشگل خانم آخریه ها چندثانیه تحمل کنی تمومه پارمیس با گریه گفت نزنی بخواب زود بزنم فقط جون هرکی دوست داری پاتو سفت نکن عموجون پارمیس باگریه چسبید به محمدو گفت توروخداااا ولمممم کنین محسن اومد روتخت وگفت محمد دمرش کن محمد بازور چرخوندش پارمیس باجیغ گفت نهههههههههه ومدام دست وپامیزد که با دادی که حامد زد:بخواب ببینم پارمیس صداشو آورد پایین وآرومتر گریه کرد محسن یه طرف باسنشو کامل لخت دوباره زانوشو خم کرد حامد پنبه کشید وگفت پارمیس وای بحالت ایندفه سفت کنی بعد دوتا ضربه زد بالا باسسنش وسوزنوفرو کرد پارمیس:ایییییی مامان گفتم جانم مامان هرچی ماده بیشتر تزریق میشد صدای گریه پارمیس بالاترمیرفت دوباره وسطش سفت کرد حامد گفت پارمیس شل کن آخرشه پارمیس باجیغ گفت آآآآآآآآآآآآآیییییییی عمو درش بیاااار توروخداااااا حامد تندتند ضربه میزد وتزریق میکرد آخراش فقط جیغ میزدو بدنش مخصوصا پاش شروع کرد به لرزیدن باترس به محسن گفتم تموم نشدد؟؟ حامد گفت تمومه تمومه بعد پنبه گذاشت کشیدبیرون وبعدم شلوارش درست کردوگفت ببخشید عمویی دردت اومد همینجوری بخواب آرومترشی بعدم سرشو بوسید ورفت بیرون محسنم رفت بیرون رفتم کنارش گفتم مامانی بلندشو یه ذره آب بخور باجیغ گفت نمیخوااااااااام برین بیروووون محمد گفت:دلت میاد باداییت اونم شب عروسیش اینجوری صحبت کنی پارمیس باگریه گفت بله همینجورکه شمااذیتم میکنین من امپول نمیخوااااستم بزور بهم زدیییین بعدم هق هق کرد گفتم عزیزمامان الان که تموم شد دیگه گریه نداره که دخترم پارمیس:من پام هنوز دردمیکنه گفتم الان برات کمپرس میکنم خوب خوب میشی وبعدبه محمدگفتم توبرو ناهارتوبخور کمپرس آب گرمم بده یکی برام بیاره محمد سرپارمیسو بوسید گفت شب خوشگل کن بیا مجلس داییوگرم کن خب؟؟ بعدم رفت بیرون .... همون موقع مامان وبچه ها اومدن تواتاق پارمیس باگریه گفت مادرجووون خیلییی دردداشت مامانم میگفت الهی بمیرم برا اشکات بخدا ازاون موقع دارم هی دعا میخونم دردت نگیره پارمیس که گریه کرد پارسام زدزیرگریه پشت سر اونم درسا وترسا باورتون نمیشه 4تاشون باهم وبشدت گریههه میکردن نمیفهمیدم کدومو ساکت کنم دیگه محسن اومدوگفت دوباره شماشروع کردین؟؟؟ برین پایین بذارین پارمیس استراحت کنه زود برین بیرون هر3تاشون بالب ولوچه آویزون پارمیسو بوسیدنو رفتن بعدشم به مامانم گفتم میشه برا پارمیس کمپرس گرم بیارین بزارم جا آمپولاش مامانم (الهی فداش شم )گفت آره الان میارم حامد خندیدوگفت اوووووه ازعموت خجالت میکشی خجالت نداره که اصلا من چشام میبندم میذارم پارمیس باگریه گفت شب بابام برام میذاره الان نمیخواااام محسن گفت پارمیس بخدا سرم درد میکنه بیا اینم بذارتموم شه کلی کاردارم یک ساعته درگیرتوام حامد:عمو جونم چشاتو ببندتا5بشمری تموم شده پارمیس دوباره دمر خوابید ولی گریش همچنان وپرقدرت ادامه داشت شلوارش خیلییی تنگ بود بزور کشیدمش پایین شورتشم کامل کشیدم پایین که پارمیس باگریه وبلندگفت چشاتونو ببندین حامد گفت چشم چشم بستم بعد آروم کارشو شروع کردوگفت پارمیس خودتو شل کن عمو پارمیس شل کرد وحامدم سریع فرو کرد وگفت تموووم شد تکون نخور جا بره پاریس سرشو از خجالت بالا نیاورد تا اونا رفتن بیرونو منم لباساش درست کردم مامان کمپرس آورد وگفت نمیاین ناهاربخورین مژده وویدا منتظر توان نیم ساعت دیگه وقت آرایشگاهتونه گفتم به اونا بگو برن من یکی دوساعت دیرتر میرم اونم قبول کرد ومنم شروع کردم براپارمیس کمپرس کردم میدونستم بااین وضع دوساعت دیگه نمیتونه ازجاش تکون بخوره بعدداروهاشوباآبمیوه دادم خورد وخوابید منم همینجوربراش کمپرس کردم که ساعت3بود که رامین اومدوگفت چرا هنوز اینجایین گفتم پارمیس پاهاش دردمیکردموندم کمپرس کنم گفت خیلی اذیت کرد؟؟؟گفتم100برابر دفعه های قبل هم اذیت کرد هم اذیت شد فک کنم نصف آب بدنش اشک ریخت گفت خیلخب توبرو من هستم گفتم پارمیس بیدارشه بفهمه نبردمش آرایشگاه کن فیکون میکنه گفت آخه بچه رو چه به آرایشگاه گفتم دخترم ساقدوشه باید خوشگل باشه گفت میترا فقط موهاشو درست میکنی هااا وای بحالت دست به صورتش بزنن گفتم باشه باباتوهم بااین تحفت خلاصه پارمیس بیدار کردم ورفتیم پایین ناهارخوردیم ولی با رامین بدجور قهربود اصلا نگاشم نمیکرد ولی بعدکه از آرایشگاه اومدیم اینقدر شوق وذوق داشت که آمپول ودردو قهرو کلا فراموش کرد وکلی خوش گذروندوفرداش رامین پارمیسو معاینه کرد وگفت هنوز یه ذره التهاب داره باید2تادونه آمپول بزنی هنوز این حرف درنیومده بود ازدهنش که پارمیس زد زیرگریه وهی میگفت من دیگههه آمپول نمیخواام بابااااااایی توروخداااا ننویس رامینم هی میخندید ودرنهایت گفت پارمیس شوخی کردم بابا نمیبینی دارم میخندم پارمیس باهق هق گفت راست میگی رامین:آرع عزیزم پارمیس گفت خیلیییی بدی بعددوباره گریه شد رفت تواتاقش گفتم رامییییین؟مرض داری بچه رو اذیت میکنی؟گفت 

خاطره فاطمه خانم - ناقص

سلام دوستاي گلم
امروز ميخوام يه خاطره از دوران بچگي واستون بگم😂(فقط ممكنه يكم طولاني بشه)
توي خاطره ي قبلي يا قبل تر گفتم كه من يه دختر عمو دارم به اسم مهرنوش كه خيلي با هم صميمي هستيم.وقتي ٦سالمون بود خونواده من و خونواده عمو با هم رفتيم خونه ي باباجون و مامان جون و من و مهرنوش كلي بازي و فضولي كرديم و بابا جون مامان جون كلي ذوق ميكردن و همش ميبوسيدنمون كه نوه هامون اومدن و اين حرفا من و مهرنوشم گفتيم خب مامان جون حالا كه خيلي خوشحالين ما شب ميمونيم پيشتون كه عمو و بابا با خنده گفتن عههه؟با اجازه ي كي؟كه من و مهرنوش گفتيم خونه بابا جون مامان جون كه ديگه اجازه نميخواد ميمونيم و بعدشم مهرنوش گفت خب ديگه فاطمه بيا بريم بازي كنيم و قبلشم به باباهامون سفارش داديم چه لباسايي بيارن واسمون بابا و عمو هم گفتن شماها مگه قراره چقدر بمونين كه اين همه لباس ميخوايين؟مامانامونم فققططط ميخنديدن😂هيچي ديگه باباها واسمون لباسامونو اوردن و ما هم شبو مونديم
خونه ي باباجون يه حوض خيلي خوشكل داشت ما هم تا بابا مامانامون رفتن سريع پريديم بغل باباجون كه ما ميخواييم بريم تو حوض بازي كنيم كه بابا جون ميگفت شبه تاريكه و اين حرفا ولي مامان جون راضيش كرد گفت اشكال نداره و خودتم برو پيششون بمون مواظبشون باش باباجونمم راضي شد و رفتيم تو حوض و بابا جون چراغ حياطو روشن كرد ولي بازم توي حوض يكم تاريك بود منم به بابا جون ميگفتم نكنههه كوسه بياد بخورتمون😂😂😂😂بابا جون ميگفت حوض كه كوسه نداره بابايي بازي كن و اخرشم با دستشويي كردن مهرنوش تو حوض بازيمون تموم شد و باباجون با خنده مهرنوشو از حوض اورد بيرون و مامان جون لباسامونو عوض كرد و گفت بياييد موهاتونو خشك كنم كه ما راضي نشديم و ديگه مامان جون اصرار نكرد ما هم خوابيديم و قبلشم مامان جون قصه گفت
نصفه هاي شب از خواب بيدار شدم ديدم هم گلوم درد ميكنه هم گوشم مهرنوشو بيدار كردم بهش گفتم هرچقدر فكر كرديم به نتيجه نرسيديم كه چيكار كنيم حال من خوب بشه و رفتين مامان جونو بيدار كرديم وقتي بيدار شد همه چيزو بهش گفتيم اون بيچاره هم باباجونو بيدار كرد گفت فاطمه سرماخورده پاشو ببريمش دكتر تا اسم دكتر اومد من ميپريدم هوا گريه ميكردم نه دكتر نهههه مامان جون دكتر نههههههههههه اصن من خوب شدم دكتر نههه نههه مهرنوشم ترسيده بود گريه ميكرد ميگفت توروخدا فاطمه رو نبريد دكتر😂بابا جون بغلم كرد يكم تو بغلش بودم و راه ميرفت بعدم يه ليوان اب بهم داد اروم كه شدم با قول اينكه صبح كه شد ميريم عروسك ميخره واسه من و مهرنوش راضيم كرد بريم دكتر🙁😢مهرنوشم كه اسم عروسك شنيد داشت منو راضي ميكرد كه برم دكتر😂منم راضي شدم ولي گفتم حتما مامان جون و مهرنوشم بايد بيان توي راه هم همش به مهرنوش ميگفتم تو توي حوض دستشويي كردي واسه همينه من مريض شدم😆هيچي ديگه رسيديم بيمارستان و يكم نشستيم بعدش با باباجون رفتيم توي اتاق دكتر😖دكتر يه اقايي بزرگتر از بابام بود و مهربونم بود با باباجونم حرف زد يكم و پرسيد چي شده منم از ترس چسبيده بودم به باباجون و با بغض به دكتر نگاه ميكردم باباجونمم تعريف كرد كه اب بازي كردم و الانم مريض شدم منم گفتم نه خير چون مهرنوش دستشويي كرد تو حوض مريض شدم دكترم خيلي مهربون معاينم كرد در حين معاينه هم يكي از اين چوب بستينا داد دستم گفت با اين بازي كن منم گفتم ميشه يكي هم واسه مهرنوش بدين؟كه دكتر خنديد يكي هم واسه مهرنوش داد و برخلاف هميشه كه موقع معاينه گوشم اذيت ميشدم اين دفعه اذيت نشدم و دكتر گفت دختر گلم كه از امپول نميترسه؟منم زدم زير گريه گفتم چرا ميترسم خيلييي ميترسم و از بغل بابا جون اومدم پايين و رفتم دم در گفتم باباجون بريم خونههه و گريه ميكردم دكتر با خنده گفت تو كه شجاع بودييي چرا گريه ميكني؟بابا جون اومد بغلم كرد دكترم نسخه رو داد باباجون و خواستيم بريم كه دكتر گفت چوب بستنيات يادت رفتاااا منم گفتم نميخوامشون اخه ميترسيدم از دكتره ديگه اقاي دكتر خودش چوب بستنيارو اورد داد دستم دوتا دونه شكلاتم بهم داد گفت واسه خودت و دوستت گفتم دوستم نيست دختر عمومه و خداحافظي كرديم و من نشستم با بغض پيش مامان جون و مهرنوش بابا جون داروهارو گرفت و اومد سمتم گفت عزيزم پاشو بريم دو دونه امپوله كوچولو بزن زود خوب بشي منم زدم زير گريه و ميگفتم امپول نه نميخوام نه نه نه نه😭😭😭😭كه اقاي دكتر اومد و به باباجون گفت بياريدش توي اتاق خودم ميزنم واسش بابا جونم منو بغل كرد برد تو اتاق منم فقط جيغ ميزدم گريه ميكردم دكتر با خنده گفت مگه گلوت درد نميكنه چطور اين همه جيغ ميزني؟بابا جون خوابوندم رو تخت امادم كرد منم ديگه اينقدر گريه كرده بودم كه حالا كه فكر ميكنم دلم واسه خودم ميسوزه دكتر اومد پنبه كشيد و امپول اولو زد كه خيلييييييييييي درد گرفت و خيلي زياد هم طول كشيد و منم گريه ميكردم جيغ ميزدم اخراش ديگه از گريه بيحال شده بودم كه تموم شد و سريع دوباره پنبه كشيد و بعديو زد كه اصلا درد نگرفت ولي من گريه كردم و باباجون لباسمو درست كرد بغلم كرد منم سرمو فرو كرده بود تو سينه باباجون و گريه ميكردم اونم همش بوسم ميكرد باهام حرف ميزد دكتر هم گفت ديگه گريه نكن دختر خوب درعوض حالت الان ديگه خوب ميشه و بعدشم خداحافظي كرديم و رفتيم خونه و منم توي راه خواب بودم و تقريبا ديگه صبح شده بود مامانجون

خاطره فاطمه خانم

💉💉 خاطرات 💉💉:
سلام.من فاطمه ام.۲۴سالمه.پرستار هستم.
یه پسر ۱۱ماهه دارم.این خاطره ای که میخوام بگم درمورد یه پسر شجاعی بنام آقا فرهاده (همسر بنده)😊.فرهاد ۳۲سالشه.
کلا زیاد مریض نمیشه خداروشکر.ولی وقتیم مریض میشه پدرتو درمیاره انقدر که ناز میکنه و ابراز احساسات میکنه.(منظورم اینه که ثانیه به ثانیه حالشو گزارش میده:آی پام درد میکنه آی کمرم درد میکنه آی مردم از سرفه و... خوب بابا میدونیم دیگه چقد ناله میکنی😣😥).
من چون خودم اهل ناز کردن و اینجور چیزا نیستم وقتاییم که مریض میشم اصلا صدام درنمیادخودم مثه بچه ی آدم میرم دکتر و درصورت نیاز آمپولم باشه میزنم چون نمیتونم درک کنم که آدم وقتی درد داره و ناخوشه چرا باید تحمل کنه.
خوب زیاد پرحرفی کردم بریم سراغ خاطره:
تو تعطیلات عید بود که یشب ما خونه ی یکی از دوستای دوران دانشگاهم شبنم دعوت شدیم.فرهاد دقیقا از ۱۰روز قبل از عید رگ سیاتیک پاش گرفته بود و طبق معمول هرچی ماخودمونو کشتیم که بابا پاشو برو دکترگوشش بدهکار نبود.چند وقت یبار این اتفاق واسش میفته خوب میشه باز دراثر یه بد نشستن یا بد خوابیدن درد میاد سراغش.کسایی که این دردو کشیدن میدونن که خیلی وحشتناکه.
کل تعطیلات عیدو به کام خودشو ما تلخ کرد.کاری بمن نداشتا ولی وقتی یکی از اعضای خانوادت مریض باشه و شب تا صب از درد ناله کنه خوب آدم ناراحت میشه و دوست داره کاری واسش بکنه.یشب که خیییلی درد داشت بقدری داد میزد که فکر کنم همه همسایه هامون بیدارشدن نصفه شب دیگه من از خواب بیدارشدم و یه شیاف دیکلوفناک آوردم واسش و باهر بدبختی ای بود خودش گذاشت.بعداز ۱۰دقیقه یذره آرومتر شد.
دیگه من کفری شده بودم که بابا چرا آخه دکتر نمیری ینی مثلا زدن یه آمپول کوچیک دردش بیشتر از این دردیه که داری تحمل میکنی😠.
ولی همچنان حرف خودشو میزد که دکتر لازم نیست خوب میشم.
اونشب به هر ترفندی بود مجبورش کردم‌که بریم خونه ی شبنم اینا.بعداز کلی آه و ناله کردن که من پام درد میکنه و راه دوره و خسته شدم و هزارتا بهونه بالاخره رسیدیم.شبنم و بهنام همسرش کلی ازمون استقبال کردن.تا اومدیم وارد خونه بشیم بهنام متوجه شد که فرهاد موقع راه رفتن لنگ میزنه و درست نمیتونه راه بره.گف چی شده فرهاد که اونم شروع کرد به توضیح دادن.شبنم پرسید خوب دکتر رفتی؟نگفته علتش چیه؟؟منم داغ دلم تازه شد گفتم نه بابا دکتر کجا بود هرچی میگیم گوش نمیده و نمیره دکتر!!!
اوناهم‌کلی تعجب کردن که آخه چرا اینقدر درد داری نمیری دکتر و از اینجور حرفا...
فرهادم دید اوضاع خرابه سریع بحثو عوض کرد.
تا موقع شام منو شبنم تو اتاق بودیمو کلی حرف زدیم سر میز شام فرهاد بحدی دردش زیاد شده بود که عین لبو قرمز شده بود و همینطوور عرق میریخت و همش با غذاش بازی میکرد.من متوجه شدم و بهش گفتم فرهاد خوبی؟؟
.انگار منتظر بود یکی این سوالو ازش بپرسه که با یه صدایی که از ته چاه درمیومد گف نه اصلا خوب نیستم توروخدا یه شیاف بمن بدین دردم خیلی زیاده.بهنام وشبنم که بیچارها هول شده بودن همه از سر میز شام بلند شدن.بهنام بدون اینکه حرفی بزنه رفت تو اتاق و بعد ۵دقیقه اومد دیدیم لباس تنش کرده و سوییچ بدست به فرهاد گف سریع پاشو بریم دکتر سر کوچه ام هست نزدیکه.مرد حسابی این چه وضعشه حالتو ببین(اینارو باحالت عصبانیت میگف،دمش گرم بالاخره از پس فرهاد براومد).بمنم گف توخونه آمپولی چیزی نداشتی بهش بزنی گفتم خودت که میدونی من سرخود داروهایی که نیاز به نسخه داره رو مصرف نمیکنم نه خودم نه اجازه میدم کسی اینکارو بکنه(واقعا هم اشتباهه اینکار و ممکنه خطرات جبران ناپذیری داشته باشه).
به هرحال فرهادو مجبور کرد و رفتن دکتر.
بیچاره ها غذا کوفتشون شد.
۲۰دقیقه بعد اومدن و من درو باز کردم دیدم فرهاد از اونی که بود بدترشده و بزور داره راه میره دلم واسش سوخت بیچاره خیلی درد داشت جلوی شبنم و بهنامم خیلی نمیتونست ابراز احساس کنه😅
اومدن تو یه مشما دست بهنام بود که توش پر سرنگ و آمپول بود😎
با چند ورق قرص.
بهنام سریع مشمارو داددست من و گف زودباش بداد شوهرت برس که بدجوره داره دردمیکشه.دکتر دست به پاش میزد دادش میرفت هوا..
من رفتم سراغ آماده کردن آمپولا.فرهاد زیر چشمی داشت به دست من نگاه میکرد و یه دستشم رو کمرش بود وهمچنان داشت از شدت دردعرق میریخت.که بهنام بهش گف پس چرا نشستی نگاه میکنی بخواب دیگه گف من عمرا آمپول نمیزنم قرصارو بده بخورم خوب میشم.
وای ینی این حرفو که زد ۳تایی میخواستیم خفش کنیم😠.مخصوصا بهنام😅
بهنام گف ینی چی ناسلامتی مردیا بچه که نیستی زودباش بخواب وگرنه یجور دیگه رفتار میکنم فرهاد که دیگه دید راه فراری نداره و جلوی شبنم ضایس بیشتر مقاومت کنه.گف من روم نمیشه اینجا آمپول بزنم بهنام گف خوب برو تو اتاق گف نه من تو اتاق خواب هیچکس نمیرم(یه اخلاقی که داره مهمونی میریم حتی خونه ی برادرخودش بهیچ وجه تو اتاق خوابشون نمیره میگه جای خصوصیه اتاق خواب درست نیست).

ش

بنم گفت پس من میرم تو اتاق خواب شما اینجا راحت باشین.کیانم با خودش برد که پسرم شاهد آه و ناله های باباش نباشه😥😁
دکتر بهش یه متوکاربامول با یه دگزا و یه دیازپام داده بود.بازم آمپول بود تو مشما که باید اون ۴تارو میزد بقیشو فردا.
بهنام گف خوب دیگه شبنمم که رفت دراز بکش.فرهاد با کمک بهنام از رو مبل بلند شد حتی درست نمیتونست بایسته. دراز کشید بهنامم رفت الکل و پنبه آورد داد بمن.من متوکاربامولوکشیده بودم تو سرنگ داشتم اون دوتای دیگه رو آماده میکردم.فرهاد داشت نگاه میکرد یدفه داد زد گف چند تا آمپول میخوای بزنی گفتم ۴تا.گف چیییییی ۴تا؟؟؟!!
گفت آقا اصن من نمیزنم تا اومد تکون بخوره که از جاش بلند شه بهنام سریع خوابوندش و گف ببین صدات درنیاد خدایی نکرده فکر میکنیم از آمپول میترسی😁
بهنام کمک کرد کمربندشو باز کرد و شلوار و لباس زیرشو داد پایین.منم دیگه همه ی آمپولارو آماده کرده بودم و گذاشتم تو یه سینی با پنبه و الکل اومدم نشستم کنارش.شروع کرد به ناله کردن که توروخدا یواش بزن فاطمه.
گفتم باشه عزیزم نترس.گف اول اون کوچیکترارو بزن گفتم بالاخره باید همشو بزنی دیگه چه فرقی میکنه
گف نه دردشون کمتره اول اونارو بزن گفتم باشه.
شلوارشو بیشتر دادم پایین و توده عضلانی با دستم درست کردم پنبه کشیدم به محض اینکه پنبه کشیدم از سردی الکل خودشو سفت کرد مثه سنگ شد.گفتم شل کن اینجوری که نمیشه چنتا ضربه به پاش زدم گفتم یه نفس عمیق بکش تا نفس کشید شل شد منم سریع سوزنو فرو کردم یه تکون خورد بهنامم از اونجایی که منتظر همچین صحنه هایی بود آماده نشسته بود کنار من سریع کمرشو پاهاشو محکم گرفت که نتونه تکون بخوره.حین تزریق کلی داد و بیداد کرد.تموم شد کشیدم بیرون.سمت دیگشو پنبه کشیدمو سریع تزریق کردم.بهنام اگه نبود نمیشد چون خیلی تکون میخورد اون محکم نگهش داشته بود.
جاشو یکم ماساژ دادم گف توروخدا بسه درد خودم یادم رفته اون دوتارو دیگه نزن من بدون اینکه به حرفش توجه کنم سمت اولو پنبه کشیدم متوکاربامولو برداشتم فرو کردم به محض اینکه سوزن وارد پاش شد خودشو سفت کرد یه داد سرش زدم که چیکار میکنی الان سوزن میشکنه!!!
بهنام:فرهاد خودتو شل کن.نفس عمیق بکش...
اصلا گوشش بدهکار نبود چند تا ضربه به اون یکی پاش زدم یذره شل شد شروع کردم به تزریق که آه از نهادش بلند شد.از اینکه زیر دستم انقدر داشت درد میکشید حس بدی داشتم ولی خوب چاره ای نبود واسه خودش لازم بود.آروم تزریق کردم گفتم تموم شد عزیزم و کشیدم بیرون.سریع دستشو گذاشت رو محل تزریق و آی آی میکرد.
تورخدا بسه دیگه فاطمه اون یکیو نزن.گفتم نمیشه که عزیزم آخریشه بذار بزنم تموم بشه گف حداقل یذره صبر کن دوباره بزن.گفتم باشه.
بهنام جای آمپولاشو یکم ماساژ داد و بعد۳-۴دقیقه گفتم خوب دیگه بذار بزنم اینم تموم شه راحت شی همونطوری که سرشو گذاشته بود رودستاش سرشو بلند کرد دیدم چقد رنگش پریده و عرق کرده خیلی دلم سوخت واسش ‌جلوی بهنام نتونستم چیزی بگم.گف نمیشه اینو نزنی گفتم نه.پسر خوبی باش همکاری کن اینم تموم بشه اونطرفشو پنبه کشیدم کنار تزریق قبلی سوزنو فرو کردم و آرم آروم تزریق کردم.اینجور آمپولارو نمیشه سریع تزریق کرد.
بالاخره اینم تموم شد و جاشو پنبه گذاشتم و لباسشو درست کردمو جاشو ماساژ دادم.بهنام رفت تو اتاق که به شبنم بگه بیاد بیرون فرهادو یه بوسش کردم و گفتم ببخشید عزیزم خیلی اذیت شدی ولی لازم بود دیگه.
اونم با یه لبخند از جاش بلند شد.
شبنم اومد بیرون گف فکر نمیکردم شجاع تر از خودم باشه ولی امشب دیدم(شبنمم به شددت از آمپول میترسه جوری که فرهادو میذاره جیب بغلش😅)
چقدر سر و صدا کردی!!😁بهنام گف شبنم خانوم خودتو یادت رفته چه کولی بازی ای درمیاری.یهو همون لحظه بهنام گف ا راستی شبنم تا فاطمه اینجاس بذار اون آمپلتو واست بزنه.گفتم چی شده شبنم توام مریض شدی.با یه حالت عصبانیتی گف ای لال بشی بهنام دارم برات😁😁.
هممون زدیم زیر خنده.فرهاد که خودش قربانی شده بود هی اصرار میکرد که شبنم خوب بذار بزنه واست اصلا دستش درد نداره.شبنم گف اصلا درد نداشت تو اونجوری خونه رو گذاشته بودی رو سرت؟؟!😁
خلاصه که سرتونو درد نیارم فرهاد بعد ۱ربع حالش بهتر شد.و ۲-۳ساعتی نشستیم گپ زدیم و بعد رفتیم خونه. اونشب بعد چند شب فرهاد راحت خوابید.
ببخشید طولانی شد.حالا اگه خوشتون اومد خاطره زیاد دارم از آدمای شجاع دورو برم که بگم😁.
امیدوارم همیشه تنتون سالم باشه و به دکتر و آمپول نیاز نداشته باشین.

خاطره آقا ارین


سلام امیدوارم در سال جدید روزای خوبی درانتظارتون باشه
از اول عید هی میخوام براتون خاطره بزارم ولی بدلیل ضیق یا ذیق یا زیق یا ظیق یا ..... فکر کنم همون ضیق وقت امکانش نبود 
راستش از پاییز 95
 اتفاقات زیادی برام افتاد  که تا همین چند وقت پیش ادامه داشت
و  حالا که همه چی ارومه هوس کردم براتون خاطره بگم و بهتون تقدیم کنم
برای یک ماموریت  بازم سر از یه جای دور افتاده در اوردم
همه چیز از یه خانه بهداشت در یه روستا  شروع شد
یه ساختمون یه طبقه  تقریبا نو ساز نه چندان بزرگ در باز بود با سوییچ زدم به در یه پسر جوون پشت میز نشسته بود و از هر دو طرفش جعبه دستمال کاغذی گذاشته بود و با دماغش درگیر بود  سرشو از روی انبوهی از  کاغذ بلند کرد  گفت بله بفرمایید  بعد سلام   گفتم برای بازرسی اومدم هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم بهورز بیچاره رنگش پرید گفتم نترس داداش من  .....
عزرائیل نیستم کارتمو نشون دادم از معاونت هلال احمر مزاحمتون میشم   نفس راحتی کشید گفت بله بله بفرمایید گفتم چرا رنگت پرید گفت اینقد که شما جدی بودی  فکر کردم از وزارت  بهداشت اومدن باز گیر بدن خندیدم  گفتم  نه بابا اومدم بهم کمک کنی باهاش دست دادم و خودمو معرفی کردم با صمیمیت دستمو فشرد و گفت منم محسن هستم در خدمتم  چند ساعتی گذشت  با هم صمیمی شدیم پرونده ها رو دیدیم امارها و از اینجور چیزا...مسولیت چندین روستا به عهده ی همین خونه بهداشت و بهورز بود کار سختی داشت  اینطور که تعریف میکرد بعضیا اصلا برای زدن واکسن همکاری نمیکردن و مجبور بود  درب خونه ها بره و التماس کنه که بابا  بچه تون برای در امان موندن از بیماری ها ی خطرناک باید واکسن بزنه و نباید از زیرش در رفت که!!! خانم های باردار هم به هیچ وجهه راضی نمیشدن برای تشکیل پرونده و مراقبت به خونه بهداشت مراجعه کنن  چند بار به خاطر همین موضع کار به کتک کاری کشیده شده بود از اون طرف هم مسولان بهش گیر میدادن که چرا درست کارتو انجام نمیدی خلاصه که این بهورز بیچاره یه سر داشت و هزااااررر سودااا   اهل اونجا هم  نبود  همین کارو براش سختر کرده بود دلم براش سوخت
منو به خونه اش دعوت کرد چون نزدیک غروب بود و جایی برای موندن نداشتم قبول کردم یه خونه ی سازمانی چسپیده به ساختمون خونه بهداشت جزئي از خونه بهداشت محسوب میشد بنده خدا با وجود سرماخوردگی کلی ازم پذیرایی کرد گرم صحبت بودیم که در زدن رفت در باز کرد  یه خانم مسن مهربون براش شام اورد گفتم نه مثل اینکه خیلی دوستت دارن اونقدرام که میگی بد نمیگذره گفت اره  زری خانم همیشه به من  لطف دارن مثل یه مادر اینجا خوبه  این روستا مردمش درک بالاتری دارن امکاناتشون هم بد نیست ادمای دوست داشتنی  هستن ولی روستاهای اطراف به خاطر همکاری نکردنشون یکم اذیتم میکنن ولی در کل ادمای مهربونو دوست داشتنی هستن
نیمه های شب بود من بیدار بودم  صدای تند رعدو برق  خو ابو از چشمام گرفته بود   تو هال مشغول تایپ گزارشاتم شدم صدای  محسنو  از تو اتاق شنیدم  تو خواب ناله میکرد بلند شدم رفتم کنارش دستمو گذاشتم رو پیشونیش خیلی داغ بود صداش زدم بیدار شد به سختی نفس میکشید گفتم خیلی تب داری گفت همه ی بدنم درد میکنه   دارم  میمیرم نفسم بالا نمیاد بهش اب دادم تا خورد فورا بلند شد دوید سمت دسشویی اومد بی حال افتاد گفتم اینورا دکتر چیزی پیدا نمیشه گفت نه سه ساعت تا شهر فاصله است گفتم این که چیزی نیست با هم میریم گفت نه این وقت شب خبری از دکتر نیست  تازه تو این بارون جاده خرابه گرفتار میشیم گفتم  اینجوری که داغون میشی تبت خیلی بالاست  کار دستت میده گفت پریروز دکتر رفتم ولی وقت نشد سر وقت داروهامو  مصرف کنم گفتم عه پس کو داروهات ؟بگو بیارم گفت فکر کنم تو خونه بهداشت جا گذاشتم کلیدو برداشتم گفت چتر یادت نره  رفتم بیرون بارون مفصلی میبارید  همه جا پر اب بود حیاطو طی کردم رسیدم به در بازش کردم بعد کمی گشتن داروها رو پیدا کردم سریع خودمو رسوندم بالا سرش نسخه رو دیدم گفتم یعنی هیچ کدوم از این امپولا رو نزدی گفت نه فرصت نکردم  میخواستم امپولا رو اماده کنم گفت نه اونا نمیخواد همین قرصا رو بخورم کافیه گفتم  چرااا؟تبت بالاست بزار بزنم روبراه بشی گقت نه قرصا رو بخورم خوب میشم  راضی نشد منم اصراری نکردم چندتا قرص رو یه جا با یه لیوان اب خورد که هنوز به معده اش نرسیده حالش بهم خورد بدون هیچ حرفی شروع کردم سرنگو از جلدش در اوردن گفت نه لازم نیست مشکوک گفتم چرا مقاومت میکنی ؟ اینا رو وقت نکردی بزنی یا نخواستی بزنی ؟  با شیطنت گفتم ببینم نکنه میترسی آره؟ گفت بگم آره میخندی بهم؟ گفتم نه  بابا منم از تزریق متنفرم گفت من خیلی وقته نزدم گفتم اشکالی نداره الان میزنی گفت نزنم راحت ترم گفتم دست بردار  گفت از ده سالگی تا حالا امپول نزدم  گفتم جدی؟ لوک خوشانس بودی پس پنیسیلینو تست کردم یه امپولو کشیدم تو سرنگ  پد الکلی  برداشتم ا

ومدم کن

ارش  گفتم برگرد هی این پا اون پا میکرد گفتم برگرد زودباش دیگه گفت من خجالت میکشم ازت یهو خندیدم  گفتم عه خجالت نداره که!! گفت باور کن گفتم  من فکر کردم با هم رفیق شدیم نگو تو هنوز منو یه غریبه میدونی داره بهم برمیخوره هاااا گفت نه نه اصلا اینطور نیست راستش از همون اول که چهره ی صمیمی و  خودمونیت رو دیدم حس کردم  انگار سالهاست میشناسمت گفتم چه جالب منم همین حسو دارم پس حالا که اینجوری شد برگرد وادارش کردم برگرده خواستم اماده اش کنم دستمو گرفت گفت تروخدااا نه  نمیتونم واقعا خجالت میکشم گفتم ای باااباااا چقد خجالتی هستی بزار بزنم حالت خوب نیست اینقد تبت بالاست پتو از حرارت بدنت گرم شده  به هر زوری بود اماده شد پنبه کشیدم بلند گفت وای
تروخدا یواش گفتم چیزی نیست نترس بنده خدا اینقد استرس داشت  و خجالت کشید نفهمید کی امپول تموم شد از خجالت سرشو بین دستاش قایم کرده بود اصلانم بلند نمیکرد در گوشش اروم  گفتم خوبی؟ گفت بله گفتم نمیخوای سرتو بلند کنی؟ تموم شده گفت واقعا ؟؟گفتم دیدی درد نداشت؟ گفت اره فکر نمیکردم بعد چند سال اینقد بی دردسر امپول بزنم خندیدم پنی سیلینو اماده کردم گفتم برگرد اینم بی دردسر بزنیم گفت فقط خواهشا یواش گفتم چشم پنبه که کشیدم سفت کرد گفتم شل کن یکم گفت نمیتونم  گفتم چرا میتونی شل کن اینطوری بهت بد میگذره ها گفت باور کن نمیدونم چجوری باید شل کنم گفتم نفس عمیق بکش و کاملا ارررووووم  باش حالا نفس عمیق  نیدولو  فرو کردم یکم تکون خورد  فورا سفت کرد هر چی میگفتم شل کن بیشتر سفت میشد گفتم نفس بکش زود باش زود باش ،،
افرین اروم اروم شروع کردم به تزریق داد زد ااای این خیلی درد داره  به خداا وای خدا ای ای
خنده ام گرفت اخه خیلی خجالتی بود بعد اونجوری داد میزد (حالا انگار خودم تا حالا از اینکارا نکردم)همش سفت میکرد از شگرد همیشگیم استفاده کردم پاشو از زانو خم کردم گذاشتم رو اون یکی پاش و نگه داشتم اینجوری نمیتونست سفت کنه نه زیاد تکون بخوره  یکم نامردی بود ولی خب چاره ای نداشتم اگه کسی با خودم چنین کاری میکرد  در جا میکشتمش داد زد اییی ای با لهجه کردی حرف میزد زیاد  نفهمیدم چی میگه ولی همش بیصدا میخندیدم دست خودم نبود اخه ادم ارکمی به نژر می اکمد و تن صداس هم خیلی پایین بود فکر نمیکردم اینقد اادو بیداد کنه گفتم تموم شد پنبه گذاشتم کشیدم بیرون پنبه رو  فشار دادم  چسب زدم   دیدم اصلا تکون نمیخوره گفتم تموم شد راحت باش باز تکون نخورد سرشو قایم کرده بود گفتم میتونی برگردی  زدم رو شونه اش گفتم خوبی ؟ چراتکون نمیخوری؟ ببخشید اذیت شدی فقط سرشو تکون میداد گفتم این یعنی چی ؟خب یه چیزی بگو داری نگرانم میکنی سرتو بلند کن ببینم بلند شد نشست با ارنجش صورتشو پاک کرد گفتم عههه گریه کردی؟ روشو کرد اونور سرشو چرخوندم طرف خودم گفتم چی شده رفیق خیلی دردت اومد آره؟دیدم خیلی داره خجالت میکشه زدم رو شونه اش گفتم خیله خب داداش لازم نیست اینقد خجالت بکشی میدونم راحت نیستی مراقب خودت باش حالت بد شد من تو ماشینم خواستم بلند شم دستموگرفت فورا گفت نه امشب بعد شیش ماه حس کردم یکی از اعضای خانواده ام کنارمه خیلی بهم  محبت کردی حس میکنم داداشمی خیلی وقته خانواده مو ندیدم  گفتم ای جانم   دلت برای خونواده ات تنگ شده؟ گفت بدجور خیلی زیاد گفتم درکت میکنم  خیلی مردی که به خاطر این مردم تحمل میکنی  یکم صحبت کردیم  خیلی تنها و دلتنگ بود معلوم بود اینجا خیلی بهش میگذره یک ساعتی گذشت دستمو گذاشتم رو پیشونیش  گفتم  هنوز یکم تب داری  دستمو گرفت تو دستش گفت ممنون که هستی بهش لبخند زدم
صبح روز بعد کلی واکسن  فلج اطفال اوردن ریختن سر محسن بیچاره گفت وای کارم در اومده دو سه روز درگیرم دیگه... باید کل روستاهای تحت پوشش خونه بهداشتو واکسینه میکرد اونم خونه به خونه حالش زیاد مساعد نبود گفتم نگران نباش کمکت میکنم گفت واقعاااا ؟ گفتم اره چرا که نه ؟ گفت کار سختیه هاااا  گفتم نه بابا کاری نداره فقط کافیه  بهم بگی چیکار کنم به تهیه ی گزارش هم خیلی کمکم میکنه
اون روز چون محسن حالش خوب نبود بیخیال واکسنا شد موند خونه بهداشت به مراجعه کننده ها میرسید منم رفتم یه دوری تو روستا زدم گزارشامو نوشتم شبم یه امپول به محسن زدم اینقد داد زد که بعدش خجالت میکشید نگام کنه تا پنبه میکشیدم برمیگشت دستمو میگرفت میگفت وای نه تروخدااا خندیدم گفتم چیزی نیست  چرا اینجوری میکنی ؟  بخدا نمیزارم زیاد دردت بگیره تا میخواستم بزنم میگفت نه صبر کن صبر کن خواهش میکنم یکم صبر کن  باهاش راه می اومدم چون درکش میکردم 
اخرش خودش خسته شد گفت اهههه بزن راحتم کن نیدلو که میخواستم   وارد کنم حس کردم سوزن اصلا تو نمیره  خیلی سفت میکرد ترسیدم سوزن بشکنه تو پاش  گفتم شل کن ببینم زودباش الان میشکنه شل کن چیزی نیست محسن بزار تموم بشه درش بیارم یه کوچولو فقط شل کن با هر بدبختی بود تزریق کردم نیم ساعت ف

قط همونجو

ری دمر خوابیده بود سرشو بین دستاش گرفته  بود روش نمیشد برگرده کلی کار بالاسرش انجام دادم اصلا تکون نمیخورد دیگه خودم رفتم سمتش گفتم بلند شو خفه کردی خودتو چرا اینقد خجالت میکشی اتفاقی نیفتاده که !!! ببینم نکنه داری گریه میکنی ؟  اروم دم  گوشش گفتم خوبی ؟ حداقل یه علایم حیاتی چیزی از خودت نشون بده واقعا دارم نگران میشم برگشت با خجالت خندید گفت ببخشید این همه اذیتت میکنم خندیدم گفتم من که طوریم نیست خودتو داری اذیت میکنی
روز بعد محسن زیاد حالش خوب نبود تو واکسیناسیون  کمکش کردم  امارها و لیست خانواده هایی که بچه های زیر پنج سال دارن رو حاضر کردیم و
آماده شدیم بریم واکسیناسیونو انجام بدیم محسن حالش خوب نبود گفتم بیا با ماشین بریم گفت نه  با موتور راحتره  حوصله ی ماشین تو این کوچه های دربو داغونو ندارم
یه روستا رو بهم معرفی کرد چن تا خونه اومد دنبالم که راه بیفتم بفهمم چی به چیه بعد خودش رفت یه روستای دیگه منم کارمو شروع کردم چقد سخت بود تصور نمیکردم اینقد کاره سختی باشه فکر میکردم حالا یه قطره است میدم تموم میشه ولی بچه ها تا منو میدیدن احساس خطر میکردن نمیزاشتن بهشون نزدیک بشم  بعضیا اصلا دهنشونو باز نمیکردن حالا یه ذره قطره بوداااا ولی نمیخوردن خودشونو میکشتن گریه میکردن فرار میکردن  یه پسر کوچولو با زور پدرش اومد دم در هر کاری کردم دارو  رو بهش بدم اصلا اجازه نداد خودشو انداخت زمین همینجوری رو زمین غلط میزدو گریه میکرد خنده ام گرفت  گفتم عه چرا اینجوری میکنی ؟ مگه میخوام چیکارت کنم؟ باباش به زور بلندش کرد  گریه میکرد اونم چه گریه ای به هر بدبختی بود قطره رو بهش دادم ولی قورتش نمیداد  لج کرده بود  باباش دماغشو گرفت دیگه مجبور شد بخوره گفتم بیا تموم شد این همه خودتو اذیت کردی الان چی شد ؟ جایت درد گرفت طوریت شد؟آره؟  چشاشو مالید خودش فهمید زیادی شلوغش کرده لپشو   یه شکلات بهش دادم گفتم حالا بخند با یکم خجالت خندید گفتم بلندتر بازم خندید انگار  نه انگار چند دیقه قبل مثل ابر بهار گریه میکرد  گفتم افرین این شد    سلام که نکردی  حالا حداقل خداحافظی کن دستشو تکون داد گفتم نه اینجوری که قبول نیست قشنگ بگو خداحافظ خیلی غافلگیر کننده صورتمو بوسید  گفتم  ای جانم عززیززم  محکم بوسیدمش باباش خندید با مهربونی گفت  خیر ببینی جوون   رفتم دم در  یه خونه دیگه دوتا دختر بچه ی ناز با لباس زیبای محلی هر دو بغض کرده بودن یکیشون رفت عقب میترسید گفتم نترس عزیزم کاریت ندارم اسمت چیه خواهرش گفت اسمش اسماست گفتم اسم خودت چیه؟ گفت مینا گفتم دهنتو باز کن بی دردسر دهنشو باز کرد گفتم افرین دختر خوب صورتش رفت تو هم با خنده گفتم تلخ بود؟ گفت اره  شکلاتو دادم دستش گفتم با این شیرین میشه  با خوشحالی ازم گرفت به خواهرش نشون داد اسما نمی اومد گریه میکرد گفتم عه گریه نداره که بیا جلو کاریت ندارم مگه الان با خواهرت چیکار کردم ؟ مادرش دستشو گرفت اورد جلو دستمو به طرفش دراز کردم گفتم سلام خانم خوشکل با تردید باهام دست داد گفتم فشاربده  فشاربده بیشتر بیشتر خنده اش گرفت زدم نوک دماغش  گفتم خندیدیااا اخماشو وا کرد ولی تا گفتم  دهنتو باز کن  محکم بسته بود گفتم باز کن باز کن افرین یکم به فکش فشار اوردم دارو رو بهش دادم  اخماش رفت  تو هم  به شوخی یه اخم کردم گفتم بدمزه است ؟ خندید سرشو تکون دادیه شکلات  دادم  دستش گفتم دیدی ترس نداشت ؟  خندید  مادرش گفت خدا خیرتون بده
رفتم یه جای دیگه یه اقا اومد دم در گفت  بیا تو گفتم اگه میشه بچه تونو بیارید دم در من کارم زیاده بایددزودتر برم گفت بیا تو من نمیتونم بیارم یکی دوتا نیستن منو برد  تو یه اتاق با یک قطار بچه قدو نیم قد مواجه شدم که به ترتیب از بزرگ به کوچیک خوابیده بودن خیلی جالب بود که همه خواب بودن  با تعجب گفتم ببخشید همه  این بچه ها مال  خودتونن گفت پنج تاش  مال منه چهارتا  شون مال برادرم بگو ماشاالله    گفتم بله خدا بده برکت از قیافه های اون بچه ها معلوم  بود بشدت سوءتغذیه دارن انگار فقط یه روکشی از پوست استخوناشونو پوشونده بود خیلی نحیفو لاغر بودن یاد کودکان قحطی زده ی سومالی افتادم خیلی ناراحت کننده بود
به یکشون که قطره دادم گریه کرد و همه بیدار شدن  ارکست سمفونیک راه انداختن به ترتیب به همه دادم فقرو به خوبی میشد تو چهره ی اون بچه های طفل معصوم  دید خیلی دلم سوخت احساس خفگی میکردم که نمیتونم بهشون کمک کنم تقریبا بیشتر بچه های اون منطقه دچار سوءتغذیه شدید بودن و قبل از اینکه به  دارو نیاز داشته باشن شدیدا  نیازمنده برنامه ی غذایی درست حسابی بودن افراد بزرگسال هم از این قاعده مستثنا نبودن داشتم فکر میکردم چطوری میشه به این مردم عزیز هموطنمون که تو کشور خودمون هم زندگی میکنن   کمک کرد (خیلی جای تاسف داره  تو ایران هنوز همچین جاهایی وجود داره که مردمش از گرسنگی مریض میشن حتی جونشونو در اثر گرسنگی از دست

میدن یه لحظ

ه با خودم فکر کردم اینجا ایرانه واقعا !!؟؟؟ یا بخشی از کشور قحطی زده ی سومالی؟؟؟ در افکارم غرق بودم رسیدم به یه خونه ی دیگه    خانم جوونی بچه به بغل اومد  هنوز ثانیه ای نگذشته بود که یه خانم مسن اومد بچه رو بشدت از بغل مادرش کشید بیرون با دعوا رو به مادر جوان گفت خاک بر سرت میخوای اجازه بدی  بچه رو مسموم کنن گفتم خانم این چه حرفیه که شما میزنید من چرا  بایدچنین کاری بکنم؟ هر چی توضیح میدادم حرف خوشو میزد گفت اگه از اینجا نری داد  میزنم همه همسایه ها بریزن اینجا گفتم خب داد بزنید همسایه ها میدونن من برای چی اینجام خانم جوونی که مادر بچه بود سعی میکرد بهش بفهمونه ولی اون پیرزن چنان سیلی محکمی بهش زد که در جا ساکت شد گوشیم زنگ خورد رفتم سمت ماشینم محسن بود گفت چه خبر اوضاع بر وفق مراده گفتم آره بدجور رو وفق مراد گیر کردم خندید گفت چی شده؟ بهش گفتم چی شده گفت اشکالی نداره خودم درستش میکنم
کارم تموم شد یه لحظه فکر کردم اگه بر حسب اتفاق اشنایی چیزی منو اینورا ببینه  که دارم چه کاری انجام میدم چی فکر میکنه !؟یکم به خودم خندیدم  میخواستم ماشینو روشن کنم که همون خانم جوون با بچه اش اومد  نزدیک ماشین  گفتم مشکلی پیش اومده ؟ کلی ازم معذرت خواست  گفت مادر شوهرش هیچ اعتقادی به دکترودارو  نداره برای همین اینطوری برخورد کرده  با خوشرویی گفتم اشکالی نداره خلاصه  دارو رو به بچه دادم همه چی حل شد چند جا هم یه سری مشکل پیش اومد ولی درستش کردم کارم که تموم شد به محسن زنگ زدم گفت حالش خوب نیست نمیتونه برگرده ادرس روستا رو ازش گرفتم با سرعت حرکت کردم  از هر کی میپرسیدم فلان ده کجاست میگفت برو بطرف بالا  حالا من اصلا نمیدونستم بالا کجا هست هر وقت میگفتن بالا من جایی غیر از آسمون به ذهنم نمیرسید !!! کلافه شدم از یه اقای میانسال ادرسو پرسیدم بازم گفت برو بالا گفتم ای بااابااا بالا دقیقا کجاست؟  شرقه؟ غربه؟ جنوبه ؟شماله ؟کجاست اخه؟؟؟؟میشه به من نشون بدین؟ گفت بالا اقا بالا چطور نمیدونین؟ گفتم آقا شما لطف کنین منو تا بالا راهنمایی کنید خیلی ممنون میشم کمکم کرد ده  رو یعنی همون بالا به قول اهالی اونجا پیدا کردم جالب بود اصلا اون ده تو ارتفاع قرار نداشت که بهش میگفتن بالا گفتم خدا خیرتون بده اقا واقعا منو از سردرگمی نجات دادین خودمو به محسن رسوندم کنار مسجد داشت به صورتش اب میزد فورا گفتم چی شده گفت حالم خوب نیست سرم گیج میره دستاشو لمس کردم بشدت تب داشت گفتم وای خیلی تب داری بیا بریم خونه گفت نه چندتا خونه مونده اونارو انجام بدیم کلا  میریم چند خونه تو کوچه های تنگو درب و داغون بود که ماشین عبور نمیکرد ماشینو کنار موتور پارک کردم  پیاده رفتیم هر چی به محسن گفتم نمیخواد بیای خودم انجامش میدم گفت نه به اندازه ی کافی بهت زحمت دادم کارمون که اونجا تموم شد محسن گفت چندتا خونه هم  سمت جنوبه  برگشتیم  سمت ماشین ریموتو که زدم تازه فهمیدم قفل نیست  یکم که نزدیک شدم  دیدم ماشینم کلا خط خطی شده و شیشه ای جلوی ماشین بدجور اسیب دیده  آه از نهادم بر اومد واقعا دلم برای ماشین عزیزم سوخت همش دوهفته بود که خریده بودمش  متوجه شدیم  بله کل وسایلم لب تاپم که کلی گزارش و تحقیق توش بود و یه سری وسایل نیست موتور محسن هم نبود  گفتم  کل تحقیقاتم به فنا رفت محسن گفت  همش تقصیر منه اگه نمیگفتم بیای اینجا همچین اتفاقی نمی  افتاد تو رو هم انداختم تو دردسر گفتم تقصیر تو نیست اشتباه از من بود که یادم رفت ماشینو قفل کنم  الان که وقت این حرفا نیست  نگاهی به ساعتم انداختم 12:30ظهر گفتم هر کی اینکارو کرده باید پیداش کنیم محسن حالش خوب نبود سرشو به صندلی تکیه داد گفت چطوری ؟ گفتم نمیدونم ولی من باید به  اون کسی  که ماشینمو به این روز در اورده یه درس حسابی بدم واقعا عصبانی بودم حالا وسایلمونو دزدید اشکالی نداره   شاید لازم داشته میتونستم ببخشمش و درکش کنم ولی به چه قصدی ماشینو داغون کرده نمیدونستم با چی باید توجیهش کنم برای همین خیلی عصبی شدم گفتم اینجا بزرگی شورایی چیزی نداره؟ گفت اتفاقا یه ریش سفید داره بهش میگن مولوی ولی خونه شو بلد نیستم گفتم اشکالی نداره میپرسیم از چند نفر پرسیدیم راهنماییمون کردن ولی بازم یه جا گیر کردیم نزدیک زمینهای کشاورزی وایستادیم یه پسر هشت نه ساله اونورا بازی میکرد از ماشین پیاده شدم صداش زدم اومد صورت خیلی بامزه ای داشت موهاش خیلی کوتاه بود  گفتم اقا پسر خونه ی  مولوی میدونی کجاست؟  خیلی جالب بودهیچی نگفت هر چی ازش میپرسیدم فقط نگاه میکرد گفتم عه چرا حرف نمیزنی بچه جون؟ اسمت چیه؟  باز فقط نگاه میکرد انگار یه پدیده ی ناشناخته دیده بود خوشم اومد با شیطنت  کلی سوال ازش پرسیدم هیچ به هیچی لام تا کام حرفی نمیزد   خندیم گفتم  فکر کنم زبونتو گم کردی آره؟ دهنتو باز کن ببینم  محسن گفت آرین تو این موقعیت شوخیت گرفته ؟ ول کن بیا بریم از یکی دیگه بپرسی

م /بچه رو نگا

ه کردم چند قطره اشک از چشمش اومد یهو شروع کرد به گریه  اونم چه گریه ی مظلومانه ای گفتم عهههههه چرا گریه کردی عزیزم؟ من که کاری نکردم !!!محسن گفت چرا اشک بچه ی مردمو در میاری؟ خندیدم گفتم بخدا کاریش نکردم گفت شاید واقعا نمیتونه حرف بزنه بوسیدمش سرشو به سینه ام فشار دادم گفتم  ای جان ،ببخشید عزیزم ناراحت شدی؟ آره؟ گریه نکن من که کاری ندارم باشه دوست نداری حرف نزن محسن گفت یه جوری ارومش کن الان باباش با بیل نصفمون میکنه گفتم چی ؟؟؟ اشاره کرد به یه نقطه سرمو چرخوندم دیدم یه اقای میانسال هیکلی بیل به دست به سرعت داره میاد به طرفمون گفتم خدای من این چرا اینجوری داره میاد محسن با خنده گفت میبینی با چه حالت تهاجمی داره میاد؟ گفتم یعنی به قصد زدن ما داره میاد؟ گفت هر چیزی ممکنه هر دو خندیدیم  با هر مکافاتی بود بچه رو با نازو نوازش  تا اومدن باباش  آروم کردم   گریه یادش رفت یه شکلات بهش دادم اقاهه اومد برخلاف تصور ما با خوشرویی گفت مشکلی پیش اومده جوان؟ پسر بچه فورا دویید پشت باباش قایم شد خنده ام گرفت( اخه مگه من چیکارش کردم) ادرس جناب مولوی رو ازش پرسیدم گفت از سرو وضعتون معلومه اهل اینورا نیستین از شهر اومدین مهمون مولوی هستین؟ دیگه قضیه رو بهشون گفتیم محسنو میشناخت  بنده خدا خیلی کمکون کرد واقعا ادمای دوست داشتنی بودن مردم اون منطقه عاشق اخلاق و سادگیشون شدم برخوردشون همیشه با خونگرمی و صمیمیت بود
وقتی ماجرای دزدی رو به جناب مولوی گفتیم خیلی ناراحت شدن میگفتن چطور ممکنه تو این ده اصلا دزدی اتفاق نمی افته چون همه همدیگرو میشناسن کلی از ما به خاطر مشکل پیش اومده عذر خواهی کردن بسیار انسان محترم و جا افتاده ای بودن در عین حال مهربون و دلسوز
خلاصه بعد تحقیق معلوم شد دزد اهل این ده نیست و احتمالا مال دهات اطراف بوده راه برگشت بازم همون اقاهه کمکمون کرد  از ماشین پیاده شدیم اقاهه از دور دستشو تکون داد اومد سمتمون اون پسر بچه داشت زیر یه درخت تاب میخورد تا ما رو دید با عجله بلند شد که بره پیش باباش خورد زمین خندیدم گفتم مواظب باش بچه!!
سریع پا شد دویید پشت باباش قایم شد محسن خندید گفت ببین اذیتش کردی ازت میترسه   اقاهه اومد نزدیک پرسید  چی شد دزد پیدا نشد جریانو گفتیم اون پسر بچه  هی از پشت باباش سرک میکشید تا نگاش میکردم قایم میشد خیلی خنده ام گرفته بود یه شکلات نشونش دادم گفتم بیا میترسید ولی اروم اروم با تردید اومد جلو تا خواستم دستشو بگیرم  دویید پشت باباش قایم شد خندیدم گفتم چی شد؟ چرا  ترسیدی ؟ باباش خندید گفت از غریبه ها میترسه گفتم نمیتونه حرف بزنه تو تکلم مشکلی داره؟ بازم خندید با مهربونی گفت نه آقا الان غریبی میکنه  خجالت میکشه یکم که خودمونی بشه به جای صد نفر هم حرف میزنه خندیدم  داشت راه برگشتو توضیح میداد  لهجه ی غلیظی هم داشت زیاد حرفاشو متوجه نمیشدم ولی محسن بهتر میفهمید  میگفت برین بطرف زیر با تعجب به اقاهه نگاه کردم گفتم زیر؟؟؟!!!!!!!! خدای من تا حالا بالا بود الان شد زیر ؟!!!چقد زیرو بالا داره اینجا خندیدن داشتن با محسن حرف میزدن یه لحظه دیدم اون بچه نیست دورو برمو نگاه کردم دیدم یکم اونطرفتر داشت اطراف ماشین میچرخید یواشکی رفتم سمتش از پشت بغلش کردم گفتم بلاخره گرفتمت از جا پرید وحشت زده نگام کرد کم مونده بود بزنه زیر گریه گفتم نه نترس عزیزم بغلش کردم گذاشتمش رو سقف ماشین  گفتم با من دوست میشی ؟ بازم حرف نزد بوسیدمش گفتم چرا حرف نمیزنی ؟ قهری ؟ خندید گفت نچ  پرسیدم دوست داری سوار ماشین بشی؟ فقط سرشو به نشانه ی بله تکون داد بازم جای امیدواری بود گفتم تا حرف نزنی نمیارمت پایین یکم شکمشو قلقلک دادم غش غش خندید گفتم اسمت چیه خیلی اروم گفت گفتم چی ؟ نمیشنوم بلندتر بگو خب!! گفت یاسین گفتم افرررین یاسین حالا که افتخار دادی باهام حرف زدی پس  یعنی با هم دوستیم مگه نه ؟ گفت آره با ماشین چندتا دور زدیم  کلی ذوق کرد جلوی محسن نگه داشتم گفتم خوش گذشت ؟ سرشو تکون داد دماغشو کشیدم با لبخند گفتم بازم که زبونتو  گم کردی؟ خندید گفتم دیگه از من نمیترسی؟ یکم خجالت کشید گفت نه چندتا ادامس و شکلات بهش دادم با خوشحالی ازم گرفت
نزدیکای غروب با  خستگی  برگشتیم  به محض ورود به روستا اهالی با دیدن ماشین خطی خطی جویای احوالمون شدن ماجرا رو تعریف کردیم گفتن هر طور شده دزدو پیدا میکنیم   محسن حالش خیلی بد بود  کمکش کردم از ماشین پیاده شد رفتیم تو  همش حالش بهم میخورد زری خانم براش سوپ اورد حتی یه قاشق هم نتونست بخوره تبشو گرفتم 39فورا گفتم پاشو باید بریم دکتر گفت الان حالشو ندارم نمیتونم سوار ماشین بشم حالت تهوع دارم نمیتونست سرپا بایسته همین که بلند میشد سرش گیج میرفت حالش بهم میخورد انقدر سماجت کردم که کم اورد ساعتمو دیدم گفتم الان حرکت کنیم 12 برمیگردیم بعد تعویض لباس حرکت کردیم مجبور بودم اروم رانندگی کنم از بس جاده ی خاکی پ

ر چاله چوله بود

و مدام ماشین تکون میخورد که باعث شد حال محسن بهم بخوره سریع ماشینو نگه داشتم  هوا تاریک بود و مه الود  محسن دقیقه به دقیقه حالش بدتر میشد حرارت بدنشو حس میکردم گفتم ادم کنار تو باشه نیازی به بخاری نداره با صدای گرفته گفت خیلی گرمه  حالم داره بهم میخوره بخاری رو کم کردم شیشه ها رو  یکم پایین آوردم بوی نم خاک حس خوبی به آدم میداد به جاده ی اصلی که رسیدیم سرعتمو بیشتر کردم  وقتی رسیدیم بارون بند اومده بود جلوی یه درمونگاه نگه داشتم چندبار محسنو صدا زدم تا بیدار شد اینقد بیحال بود که نمیتونست حرف بزنه بسختی پیاده شد کمکش کردم رفتیم تو حسابی شلوغ بود ولی چون حال محسن خیلی بد بود دکتر بدون نوبت ویزیتش کرد  دکتر یه اقای حدودا چهل ساله  با موهای جوگندمی بود  تا محسنو دیدگفت شما که  خیلی حالتون بده چرا زودتر نیومدین  توضیح دادم از کجا اومدیم با تعجب نگامون کرد گفت ولی بهتون نمیاد اهل اونورا باشین بازم مجبور به توضیح شدم کلی سوال پرسید و معاینه کرد محسن حال جواب دادن نداشت مجبور بودم به سوالای دکتر جواب بدم  گفت متاسفانه علائم انفولانزا داره و مجاری تنفسیش بخاطر سابقه ی آلرژی عفونت کرده کلی دارو نوشت داروها رو گرفتم دادم به پرستار فورا سرمشو وصل کرد چندتا امپول ریخت داخل سرم کنارش نشستم کم کم حالش بهتر شد میتونست چشماشو باز نگه داره آروم گفتم بهتری؟ گفت آره ولی جدی جدی داشتم میمردماا
سرمش کم کم داشت تموم میشد  دکتر اومد فشارشو گرفت گفت حالت خوبه؟گفت اره خوبم ولی هنوز یکم تهوع دارم دکترم گفت طبیعیه هنوز فشارت پایینه یکی از عوارض انفولانزا تهوع و استفراغه  مشکلی نیست  امپولا تو بزنی بهتر میشی رو به پرستار کرد گفت سرمشون که تموم شد  امپولاشونو حتما تزریق کنید  قیافه ی محسن دیدنی بود روش نمیشد مخالفتی بکنه گوشی محسنو گرفتم رفتم تو سالن   به مامانم زنگ زدم یه  وقت نگران نشه چهار ساعت توضیح دادم تا باورش شد حالم خوبه و فقط گوشیم گم شده
پرستار اومد گفت اقا کجایین شما ؟  گفتم بله چی  شده؟  با کلافگی گفت دوستتون اجازه نمیده امپولاشو بزنم گفتم خب؟ گفت خب به جمالتون آقا
بیاین باهاش صحبت کنین کلی معطل شدم سرم شلوغه تو دلم گفتم مگه زوره خب نمیخواد بزنه ؟انگار شنید گفت  حالا که امپولو  اماده کردم میگن نمیخوان بزنن  دکتر میگه بزن ایشون میگن لازم نیست بلاخره چیکار کنم تکلیف منو روشن کنید اه
رفتم تو گفتم محسن چیکار میکنی؟؟ چرا نمیزاری کارشونو بکنن ساعت از نه هم گذشته ولی ما هنوز اینجاییم زود باش دیگه
گفت نمیخواد بخدا خوبم گفتم حتما لازمه که دکتر گفته
زود بیا بخواب ببینم اینقد معطلش نکن دیر شد تا برسیم خونه صبح شده پرستار هم با امپول معطل ایستاده بود مرتب چشم غره میرفت مجبورش کردم دراز بکشه  دلم براش میسوخت ولی مجبور بود بزنه راه دور بود نمیشد هر دفعه بیاییم دکتر باید کامل خوب میشد کمکش کردم آماده شد پرستار اومد سریع پنبه کشید فرو کرد یه ذره تکون خورد عکس العمل خاصی نشون نداد تموم شد پنبه رو نگه داشتم پرستار پنسیلینو اماده میکرد که محسن برگشت میخواست بلند بشه گفتم بخواب  داداش یکی دیگه مونده پرستار گفت پنسیلین کی زدین ؟ جوابشو دادم محسن با ترس گفت وای خدا پنسیلینه؟ گفتم چیزی نیست نگران نباش اینم بزن که کامل خوب بشی دیگه لازم نباشه برای اومدن به اینجا هی تو  این جاده های ی داغون رفت و امد کنیم داشت میکشید تو سرنگ گفتم زودتر برگرد اماه شو که نبنده اروم گفت من خجالت میکشم از این خانم  خندیدم ارومتر از خودش گفتم الان که دیگه آب از سرت گذشته  خجالتت واسه چیه ؟ گفت حالا پنسیلین چنده ؟ یه کاره گفتم 1200گفت وای نه بلند شد نشست گفت من نمیزمااا پرستار با امپولو پنبه اومد گفت عه شما که هنوز اماده نشدین زود باشین خراب میشه گفتم بخواب محسن شوخی کردم 6.3.3است باور نمیکرد حالا مگه میخوابید یه اقای مسن نزدیک تخت محسن زیر سرم بود همش محسنو دلداری میداد گفت بخواب پسرم دردرش فقط یه لحظه است ترس نداره که یه لحظه فقط حس میکنی مورچه گازت گرفته  انگار با بچه حرف میزنه مرده بودم از خنده بلاخره با کلی اصرار و اجبار  با اکراه دراز کشید پرستار کلافه شده بود با عصبانیت پنبه کشید گفت یکم شل باشین اینطوری نمیشه  گفتم  اروم باش محسن جان نفس عمیق بکش اون پیرمرد همش با صدای بلند داد میزد شل کن پسرم  فکر کنم کل درمانگاه شنیدن  پرده کنار رفته بود و تختای دیگه هم پیدا بود متوجه یه پسر بچه ی حدودا دوساله شدم که رو تخت زیر سرم خواب بود یه لحظه دلم براش سوخت خیلی ریزه بود داشتم فکر میکردم چطوریی رگشو گرفتن حتما خیلی زجر کشیده طفلک
خدا رو شکر خواب بود وگرنه محال بود سرم تو دستش بمونه قبل اینکه سوزنو فرو کنه پیرمرده خیلی عمیییق و بلند گفت بسمممم الله الرحمان رحیمممم خیلی خنده ام گرفت پرستارم خنده اش گرفته بود   با دقت داشت محسنو نگاه میکرد کلا پیرمرد جالبی بود  یهو محسن

بلند گفت اییی ا

ی گفتم هیس یه ذره آرومتر الان اون بچه بیدار میشه پرستار گفت اره راست میگین کلی بدبختی کشیدیم تا رگشو پیدا کردیم طفلک از بس گریه کرد بیحال شد حالس خیلی بد بود دکتر مجبوری براش سرم تجویز کرد  وگرنه کی دلش میاد به بچه به این  کم سنو سالی سرم بزنه گفتم طفلک
محسن گفت آرینننن گفتم جانم چیه؟ الان تموم میشه داداش
دستاشو مشت کرده بود یکم آی آی کرد که  کشید بیرون پنبه رو نگه داشتم گفتم تموم شد یکم  همونجوری موند بعدش بلند شد نشست بی اختیار داد زد  آی پام زود متوجه شد دستشو گذاشت جلوی دهنش گفتم اخرش اون بچه رو بیدار میکنی با کنایه گفت این همه ادم اینجا داد میزنن تو فقط گیر دادی به من؟  میدونستم منظورش همون پیرمرده است  خندیدیم گفتم بیا بریم اینقد غر نزن بدجور لنگ میزد کمکش کردم اومدیم بیرون بارون دوباره شروع به باریدن کرده بود دم یه فروشگاه مواد غذایی نگه داشتم محسن گفت چرا وایستادی گفتم میرم خرید کنم یه وقت به قحطی زمان حضرت یوسف دچار نشیم خندید گفت بیام کمک گفتم نمیخواد بمون استراحت کن زود میام سریع خرید کردم با سرعت راه افتادیم جاده رو مه گرفته بود  و شیشه ی جلوی ماشین ترک زده بود دید درستی نداشتم چشمام هشت تا شد موقع رانندگی اون لحظه فقط دلم میخواست دزده رو پیدا کنم چنان بزنمش که همه جاش ترک بزنه ساعت نزدیکای یک و نیم  بود که رسیدیم با صحرای محشر مواجه شدیم کل آدم دم در بودن محسن گفت یااا خدا اینجا چه خبره  این وقت شب؟خندیدم تکیه دادم به صندلی گفتم لابد ایندفعه خونه رو دزد برده محسن گفت این همه خونسردی رو از کجا میاری واقعا؟ بیا زودتر بریم ببینیم چی شده تا پیاده شدیم کلی ادم به سمتمون هجوم اوردن گفتم موافقی بدوییم؟ این جمعیت بهمون برسن دخلمون اومده خندید گفت الان وقت شوخیه ؟؟؟ مگه دزدیم که فرار کنیم یه اقا از دور داد زد اقا دزد !!!گفتم بیا دیدی چی میگه ؟! محسن گفت صبر کن ببینم اینا واقعا منظورشون از دزد مائيم!!!!؟ اقاهه  اومد نزدیکتر گفت اقا دزدو پیدا کردیم دست محسنو گرفت دنبال خودش  کشید همه وسایلامونو تحویلمون دادن موتور محسن درب و داغون شده بود گوشی نازنینم صفحه اش شکسته بود خدا رو شکر لپ تابم  مثلا سالم مونده بود فقط درش یکم شکسته بود گفتم این چه وضعشه اینا چرا اینجوری داغون شده؟ یکی گفت دزده سوار موتور بوده که خورده زمین گفتم اوه از موتور پرت شده پایین؟ الان کجاست؟ گفتن داغون شده افتاده تو خونه یه جای سالم نمونده براش به جاش داداششو گرفتیم اوردیم یه لحظه جمعیت کنار رفت یه پسر حدودا هم سن خودم دستاشو بسته بودن نزدیک خونه گفتم  چرا بستینش این چه کاریه اخه؟ گفتن به زور اوردیمش گفتم اینم   همدستش بوده گفتن نه به جای داداشش اوردیمش گفتم ای بابا چرا همچین کاری کردین این بنده خدا چه گناهی کرده که باید بجای داداشش مجازت بشه عدالتو باید رعایت کرد زود باشین بازش کنید سریع رفتم سمتش با کمک یکی از اهالی بازش کردم طفلک از خجالت  سرشو انداخته بود پایین گفتم سرتو  بگیر بالا  تو که گناهی نداری جلوی پاهام نشست شروع کرد به گریه گفت بخدا شرمنده ام قول میدم دوبرابر  کار کنم خسارتتونو بدم و از اینجور حرفا  گفتم بلند شو برادر من اینکارا چیه اخه بلند شو تقصیر تو که نیست اونی که اینکار  کرده باید شرمنده باشه و مجازات بشه نه شما  به زور بلندش کردم یکی گفت الان زنگ میزنم پاسگاه بیان تکلیف تو و داداشتو روشن کنن پسره با التماس گفت نه تروخدااا به داداشم کاری نداشته باشین اون حالش بده پاش داغون شده منو به جاش ببرین شروع کرد به التماس جمعیت هر کسی یه چیزی میگفت دلم براش سوخت گفتم فعلا هیچ کس  به پاسگاه چیزی نگه  چونه شو گرفتم سرشو اوردم بالا  گفتم ببینم داداشت خیلی حالش بده مشکل جدی براش پیش اومده ؟ با گریه گفت اره فکر کنم پاش شکسته  تروخدا بهش رحم کنید نزارید ببرنش پاسگاه گفتم نگران نباش کسی باهاش کاری نداره داداشت الان کجاست؟ چند لحظه نگام کرد گفت اقا بخدا من حاضرم هر مجازاتی بجاش تحمل کنم گفتم نگران نباش میخوام کمکش کنم  منو برد خونه شون دم در یه خانم لاغر با صورتی رنگ پریده پرسید این کیه؟ پسره جواب داد مادر ایشون همون کسیه که پسره احمق ازش دزدی کرده تا اینو گفت خانمه شروع کرد به التماس که تروخدا نبرینش کاریش نداشته نباشین حالش خیلی بده و .... اصلا اجازه نمیداد   من یه کلمه حرف بزنم گفتم خانم یه لحظه گوش بدین من چی میگم بخدا فقط اومدم به پسرتون کمک کنم    رفتم تو با یه پسر شانزده هفده ساله روبرو شدم  که گوشه ی  یه اتاقی که فقر از درو دیوارش میبارید  دراز کشیده بود و مرتب ناله و گریه میکرد غرق خون بود از دیدن  خونه ی درب و داغون و حال و روز اون پسر شوکه شدم  یکم که خوب رو چهره ی  پسره دقت کردم یه حسی بهم گفت جایی دیدمش زود یادم اومد یکی از افرادی بود که ازش ادرس پرسیده بودم   تا چشمش بهم افتاد جا خورد سعی کرد خودشو جمو جور کنه گریه ا

ش بند اومد با جدیت

  تو چشماش نگاه کردم   رفتم بالا سرش  با ترس خودشو کشید عقب  گفتم به قیافت نمیاد پسر شری باشی  به نفس نفس افتاده بود دیدم خیلی داره میترسه دلم سوخت  دم گوشش با ملایمت گفتم لازم نیست بترسی الان وقت مناسبی واسه ی تسویه حساب نیست پس خیالت راحت باشه  ولی به موقعش حسابمو باهات صاف میکنم سرشو انداخت پایین   ساق پاش بشدت اسیب دیده بود و ورم داشت  و   از تغییر شکلش راحت میشد  فهمید شکسته کل ساق پا با خون پوشیده شده بود ولی محل شکستگی باز نبود و خون از یه جای دیگه که ظاهرا بدجور زخمی شده بود جریان داشت معلوم بود درد زیادی داره تحمل میکنه خیلی سعی میکرد جلوی من گریه نکنه ولی وقتی یکم پاشو جابجا کردم چنان دادی زد که حس کردم حنجره اش پاره شد  بعد یکم بررسی حدس زدم  احتمالا چند جا  از زیر زانو تا ساق پاش دچار شکستگی شده کیفو باز کردم وسایل مورد نیازو برداشتم و بعد شتشوی محل شکستگی شروع کردم به بستن اتل اول باید پاشو فیکس میکردم که دچار اسیب بیشتر نشه و بعد زخمشامو میدیدم موقع بستن اتل دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره شروع کرد به گریه طفلک خیلی زجر کشید صداش کل خونه رو برداشته بود از اینکه یکی  زیر دستم زجر میکشید خیلی حس بدی داشتم  مدام دستمو میگرفت نمیزاشت کارمو بکنم برادرش دستاشو گرفت همش التماس میکرد ارومتر بخدا خیلی درد داره گفتم عزیزم یکم اروم بگیر میدونم درد داره ولی باید تحمل کنی تکون نخور اینطوری خودت بیشتر اذیت میشی  پاشو از زانو تا مچ اتل گرفتم خونریزیش زیاد بود باید محل خونریزی رو میدیدم ظاهر قسمت بالای رانش زخمی شده بود اشاره کردم به شلوارش گفتم باید درش بیاری  خودش گفت نهههههه برادرش میخواست اینکارو بکنه  گریه کرد گفت نه تروخداا خجالت میکشم گفتم خجالت نداره عزیزم خونت داره میره باید ببینم کجات دقیقا زخمی شده که بتونم خونریزی رو بند بیارم اجازه نمیداد خیلی معذب بود دوست نداشتم غرورش جریحه دار بشه ولی چاره ای جز این نداشتم صدامو یکم بالا بردم گفتم خونت داره میره همینجوری ادامه پیدا کنه از خونریزی میمیری متوجه نیستی  زخمات عفونت میکنه یکم اروم شد
رانش بدجور زخمی شده بود گفتم خدای من این که خیلی وضعش بده کلا گوشتای پاش کنده شده بود و حفره های بدی به وجود اومده بود و خونریزی داشت گفتم چطوری خوردی زمین که این شکلی شدی ؟ مگه روی چیز نوک تیزی افتادی؟ گفت یه جا زمین پر سنگهای ریز نوک تیز بود موتور پنچر شد و من نتونستم خودمو کنترل کنم همونجا محکم از موتور پرت شدم و رو سنگا کشیده شدم مادرش مدام گریه میکرد یکم نچ نچ کردم سرمو با تاسف تکون دادم  یه ذره پاشو چرخوندم که پشت رانشو ببینم  دادش در اومد که بازم پشت ران و روی باسنش زخمای بدی داشت و خون میزد بیرون شستشو و پانسمان کردن این همه زخم کار راحتی نبود بخصوص که اصلا همکاری نمیکرد حقم داشت چون شستشوی چنین زخمایی واقعا دردناکه زخمها پر شن و سنگریزه بود محلول ضدعفونی رو که ریختم رو زخمها از جا پرید و شروع کرد به تقلا و گریه چنان ضجه ای میزد که دل سنگ هم براش اب میشد  داداشش نمیتونست کنترلش کنه دستاشو میکشید رو محل زخمها گفتم دستاشو بگیر نزار دست بزنه به زور نگهش داشته بود همش دستو پا میزد گفتم  آروم باش اینقد به پات فشار نیار بازم اسیب می بینه گفت تروخداا بسه غلط کردم دیگه هیچ وقت دست به همیچنین کاری نمیزنم گفتم حالا اروم باش کاریه که شده  خونریزی رو با اسپری و گاز بند اوردم پانسمانش کردم از بس گریه و التماس کرد برای چند لحظه دست نگهداشتم  با ناراحتی به داداشش گفتم ولش کن بزار یکم آروم بشه بعد زخمای پشت پاشو میبینم دستاش که آزاد شد گذاشت رو چشماش و با صدای بلند زد زیر گریه  دلم خیلی براش سوخت گفتم دستات خونیه نمال به چشمات   میدونم خیلی بد بود ولی باید تحمل کنی زخماتو که کامل پانسمان کردم از التهاب و سوزشش هم کم میشه  ارنجشم زخمی شده بود گفتم  داغون کردی خودتو  جای سالم نمونده برات ! دستگاه فشار سنجو اماده کردم دستشو از رو صورتش  اوردم پایین خواستم فشارسنجو بهش وصل کنم با ترس از جا پرید گفتم نترس عزیزم  آروم باش کاری ندارم فقط میخوام فشارتو بگیرم فشارش پایین بود نگرانش بودم نیاز  فوری به دکتر و دارو داشت رو به داداشش گفتم کمک کن رو شکمش بخوابه که زخماشو ببینم مقاومت میکرد همش میگفت نه نمیخوام خجالت میکشم درد داره بی توجه به التماساش دمرش کردیم طفلک دفاع خاصی نمیتونست از خودش بکنه بدنش بخاطر جراحات زیاد خیلی حساس شده بود به محض اینکه  بهش دست  میزدم از جا میپرید شروع میکرد  به دادو فریاد بسته ی پنبه رو باز کردم با زحمت  یه ذره برگشت  وحشت زده  به دستام نگاه کرد گفت وای نه تروخداااا سعی میکرد با همون پاش برگرده که اشکش در اومد داداشش نگهش داشت گفتم اینقد به این پات فشار نیار چرا این همه تقلا میکنی؟ با اینکارا فقط داری خودتو اذیت میکنی بلند بلند زد گریه گفتم اروم باش  عزی

ز من  ،، نمیزارم زیا

د دردت بیاد راحت بخواب تکون نخور مقاومتم نکن که زودتر تموم بشه یه تیکه پنبه برداشتم به نرمال سالین اغشته کردم اروم و با احتیاط کشیدم رو زخما که کم کم به سوزشش عادت کنه یکم که گذشت به طور کامل زخمها رو با محلول ضدعفونی کننده شستشو دادم که بازم کلی ناله کرد با التماس گفت تروخداااا دیگه بسه بزارین بلند شم با ملایمت گفتم باشه دیگه داره تموم میشه  یکم  تحمل کنی کمک میکنیم برگردی با سرعت پانسمان کردم چون دیگه طاقتش تموم شده بود  خیلی بهش سخت گذشت  گفتم خیله خب تموم شد دیگه ، الان کمکت میکنیم برگردی نگران نباش به پشت خابید یهو شروع کرد به لرزیدن رنگش پریده بود و لباش سفید شده بود گفتم چیه مشکلت؟ گفت سردمه مامانش گفت چش شده تروخدا کمکش کنید گفتم چیزی نیست ضعف داره خون زیادی از دست داده فشارشم پایینه به سرم نیاز داشت که  من نداشتم  باید یه جایگزین برای سرم پیدا میکردم  داداشش گفت میتونه لباسشو بپوشه گفتم اره مشکلی نیست رفتم تو ماشین بین داروهای محسن یه امپول نوروبیون برداشتم تازه یاد محسن افتادم نمیدونستم در چه وضعیه انقد با عجله اومده بودم که داروهاش تو ماشین جا مونده بود سریع رفتم تو پسر بیچاره از درد  بدجور ناله میکرد یه امپول مسکن هم  از جامبگ برداشتم شروع کردم به اماده کردن با مظلومیت داشت به دستای من نگاه میکرد به روش لبخند زدم گفتم اینا رو بزنم دیگه  میرم از دستم راحت میشی  یه لبخند کم رنگی زد به داداشش گفتم کمک کن به پهلو بخوابه لازم نیست کامل برگرده اذیت میشه پنبه کشیدم گفتم پاتو شل کن دردت نیاد گفت تروخداا یواش بزنید گفتم باشه نترس  نفس عمیق بکش یهو دستشو گذاشت رو پاش گفتم عه چرا اینجوری میکنی دستتو بردار گفت وای درد داره گفتم هنوز نزدم از کجا میدونی درد داره نه مطمئن باش به اندازه ی درد پات درد نداره دوباره پنبه کشیدم گفتم نفس عمیق  سریع فرو کردم شروع گردم به تزریق بلند گفت ا  اییی خیلی درد داره گفتم تموم  الان تموم میشه کشیدم بیرون پنبه رو سپردم به برادرش  امپول نوروبینو برداشتم  دوباره یکم اونطرفتر پنبه کشیدم  گفت تروخدااا بسه درد داره  نیدولو وارد کردم شروع کرد به دادو بیداد و گریه طفلک نمیتونست تکون بخوره فقط زورش میرسید دستمو بگیره که برادرش دستشو نگهداشت یکم سفت شد گفتم شل کن یکم
با التماس گفت تروخداا بسه درش بیار گفتم باشه داره تموم میشه یکم اروم باش  پاتو شل کن درش بیارم نفس عمیق بکش افرین اروم اروم تزریق کردم دوباره شروع کرد به لرزیدن گفتم سردته ؟؟گفت نه،، نمیدونم   ای ای درد داره گفتم تموم شد تموم پنبه رو فشار دادم برگشت نگاهی بهش کردم صورتش پر اشک بود گفتم دیگه هم چی تموم شد گفت پام خیلی درد میکنه گفتم نگران نباش بهت مسکن زدم خوابت میبره
یه چند  وقتی هم از مدرسه رفتن راحتی داداش با تاسف گفت این که مدرسه نمیره  با تعجب گفتم عه چراااا؟ گفت هیچی میلش نمیکشه بره الان یه ماهه که نمیره مدرسه هر کاریشم کردیم میگه نمیرم رو بهش کردم چرا مدرسه رو ول کردی؟ گفت مدرسه بدرد من نمیخوره کلی سرش دادو بیداد کردم که حتما باید بری وگرنه تبدیل میشی به یه ادم بی مصرف و از اینجور حرفااا اینقد بابت اینکه مدرسه رو رها کرده بود  عصبانی شدم که دلم میخواست چندتا سیلی بخابونم تو گوشش
خلاصه  رو کردم  به مادر و برادرش
گفتم فردا باید ببرینش بیمارستان از پاش عکس بگیرن و کارای درمانی رو براش انجام بدن گفتن وای بیمارستان چرا مگه همین کارایی که کردین کافی نیست گفتم چی دارین میگین؟؟؟؟؟؟ من که کاری نکردم فقط به طور موقت دردشو ساکت کردم اثر مسکن که بره دردش شروع میشه اونم شدیدتر از الان دکتر تشخیص میده پاشو گچ بگیره یا شایدم تصمیم به جراحی بگیرن چون وضع پاش خیلی بده زخمهاش هم به دارو نیاز داره بعد کلی چک و چونه دلیل اینکه نمیخوان ببرنش بیمارستان گفتن داشتم پیش خودم فکر میکردم چرا  من بعضی وقتا اینقد خنگ میشم چطور از اولش نفهمیدم مشکلشون چیه خیالشونو از بابت مشکلاتی که داشتن  راحت کردم  ساعتمو دیدیم سه  نصفه شب تازه به خودم اومدم خیلی دیر وقت بود با عجله وسایلمو جمع کردم گفتم  من باید برم مادرش بعد کلی تشکر با نگرانی گفت خوب میشه؟ شما برین حالش بد شد چیکار کنیم ؟ به روش لبخند زدم با خوشرویی گفتم معلومه که خوب میشه نگران نباشین بهش مسکن زدم تا صبح راحت میخوابه اگه مشگلی بود بهم خبر بدین تا دم در همراهیم کردن خداحافظی کردیم
پدرم در اومد تا از کوچه های داغون و تاریک عبور کردم تازه میفهمیدم محسن چرا با موتور اینو اونور میرفت رانندگی با ماشین  تو این کوچه هاواقعا غیر ممکن بود سرکوچه احساس کردم تو اون تاریکی یکی جلوی ماشین وایستاده زدم رو ترمز گفتم نکنه یکی میخواد خفتم کنه  یه اقای میانسال سراسیمه اومد نزدیک گفت اقا تروخداا به دادم برسید بچه ام گفتم چی شده ؟ نفس نفس زنان گفت داره میمیره تروخداا کمک کنید الان دوساعته اینجا منتظرتو

نم بچه ام حالش خوب نیس

ت داره میمیره گفتم خدا نکنه ولی اقا من دکتر نیستم اگه حالش   خیلی بده بهتره ببرینش دکتر میخواستم ادامه حرفمو بگم که چنان دادی سرم زد که واقعا جا خوردم گفت اقاااااا  دکتر کجا بود این وقت شب ؟ دارم میگم داره میمیره به دکتر نمیکشه تو این خراب شده دکتر از کجا بیارم ؟ چطور به  اون دزد تونستین کمک کنین الان که رسید به یه بچه ی طفل معصوم  دکتر نیستین و خلاااص؟ اینطوری وجدان خودتونو راحت کردین ؟ گفتم اقا یه لحظه اجازه بدین من هنوز حرفم تموم نشده چرا عصبانی میشین ؟ من هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم بچه تون کجاست دستمو کشید گفت زودتر بیا بچه از دست رفت گفتم صبر کنید بزارین وسایلمو بردارم با عجله جامبگ رو از تو  ماشین  رو برداشتم حتی اجازه نداد سوییچ ماشینو بردارم بدون اینکه ماشینو قفل کنم همراهش رفتم پیش خودم گفتم من که دیگه چیزی برای از دست دادن اینجا ندارم بزار این ماشینو هم ببرن راحت بشم رسیدیم دم در گفت در خرابه باز نمیشه باید از رو دیوار بیای   یه دیوار نسبتا کوتاه بود برای من که  اموزشهای سخت امدادی رو گذرونده بودم پریدن از یه دیوار کار راحتی بود سریع وارد حیاط شدیم منو برد بالا سر یه دختر  بچه ی پنج ساله که تب و لرز و استفراغ خیلی شدیدی داشت و مدام هذیون میگفت تب سنجو گذاشتم  زیر بغلش 
تبش از سی و نه گذشته بود علائم انفولانزا داشت گوشیم خراب بود و هیچ دسترسی به دکتر نداشتم که بخوام مشورتی  برای دادن  دارو به بچه داشته باشم  من همیشه تو دادن دارو  محتاطم و تا با دکتر مشورت نکنم به هیچ وجه به خودم اجازه نمیدم برای کسی دارویی تجویز کنم  حتی یه امپول تب بر ساده مگر تو مواقع خیلی اضطراری که چاره ی دیگه ای نداشته باشم( تجویز دارو کار پزشکه) از شیاف استامینوفن استفاده کردم چون استفراغ داشت دادن داروی خوراکی ممکن نبود گفتم دارویی بهش ندادین پدرش گفت نه ولی مادرش گفت چرا بهش شربت دادیم ولی فورا بالا اورد یعنی هر چی میدیم بهش بالا میاره گفتم چه شربتی گفت شربت دیگه گفتم میدونم میخوام بدونم اسمش چیه رفت شربتو اورد وقتی دیدم هنگ کردم شربت ادی ژل   گفتم اینو دادین به بچه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتن بله گفتم   چرا همچین کاری کردین ؟ گفتن فقط همینو تو خونه داشتیم پدرش گفت این داروی خوبیه من هر وقت  کمرم درد میگره هم همینو میخورم نمیدونستم باید چی بگم پیش خودم فکر کردم یعنی اگه توضیح بدم متوجه میشن؟؟؟شروع کردم به توضیح که این دارو فقط برای معده است و .....حرفام که تموم شد امیدوار بودم متوجه شده باشن البته فقط امیدوار بودماا اقاهه گفت چه فرقی میکنه دارو داروئه دیگه بازم کلی توضیح دادم نصف شبی دیگه کشش قانع کردن کسی رو نداشتم  ولی فکر کنم فهمیدن
یه امپول به  اون دختر بچه  زدم که استفراغش کنترل بشه چون خیلی داشت اذیت میشد وقتی تبش اومد پایین و شرایطش بهتر شد  مادرش اشاره کرد به پسر  بچه ی دو سه ساله ای که کنار اون دختر بچه ی مریض خوابیده بود  گفت میشه  به این بچه هم سوزن بزنید؟ گفتم چی؟؟؟؟ مگه این بچه هم مریضه ؟ گفت نه میترسم اینم مریض بشه بزنید که مریض نشه با لبخند گفتم نگران نباشید مراقبش باشین از کنار خواهرش هم بلندش کنید نباید نزدیک مریض باشه وگرنه ممکنه اینم بگیره فورا کاری که گفتمو انجام داد  چندتا توصیه به مادرش کردم که اگه دوباره تب دخترش بالا رفت از شیاف استفاده کنه  و دستمال خیس روی کشاله ی رانش بزاره  غذاهای مقوی بهش بده با نگرانی گفت  ولی ما پولی  زیادی برای  تهیه  غذا نداریم  خیلی از خودم خجالت کشیدم که نمیتونم کاری انجام بدم و تا حالا راحت بی هیچ دغدغه ای زندگی میکردم تصمیم گرفتم یه کاری بکنم اونکارو انجام دادم از پدرش خواهش کردم دراولین فرصت ببرتش دکتر میخواستم برم که گفت اگه ممکنه به مادرمم کمک کنید گفتم مادرتون چه مشکلی داره گفت سرش درد میکنه به ایشونم رسیدگی کردم فشارش بالا بود و مشکل فشار خون داشت قرصاشو مرتب نمیخورد توضیح دادم که قرص فشار رو باید همیشه و هر روز طبق دستور پزشک بخوره جالبه به ایشونم به جای داروهای خودش  همون شربت هم کاره (ادی ژل) داده بودن
ساعت چهار رسیدم خونه محسن خواب بود نماز خوندم میخواستم خبرم بگیرم بخوابم که در زدن محسن از صدای در بیدار شد یه خانم دارو و کمک میخواست اونروز  تا شب همش همین اوضاع تکرار شد  رفتم بیمارستان و کارای بستری همون پسر که پاش شکسته بود   انجام دادم پاش نیاز به عمل داشت وقتی همه چی درست شد برگشتم روستا به محسن کمک کردم  مدام ما رو میبردن بالا سر مریضاشون و دارو میخواستن از داروهای بدون نسخه استفاده میکردیم بعضی جاها مجبور بودیم از یه سری داروها که احتیاج به نسخه داشت استفاده کنیم هر چی دارو تو جامبگ داشتم تموم شد روز بعدش هم همین بساط بود داروهای خونه بهداشت هم تموم شد انفولانزا مثل طاعون همه رو مبتلا کرده بود مخصوصا افراد مسن و بچه ها   تقریبا بیشترشون توانایی پردا

خت ویزیت دکتر و خرید دار

و  نداشتن مخصوصا روستاهای اطراف که در دل کوه قرار داشتن و دسترسی به امکانات نداشتن روزای بدی بود وقتی تو روستا قدم میزدی یه حس بدی بهت منتقل میشد انگار یه بیماری خطرناک مثل وبا یا طاعون  روستا  رو فرا گرفته بود  همه مریض بودن یا از بیماری عزیزاشون ناله میکردن محسن در حالی که داشت رو تخت دراز میکشید گفت اینطوری نمیشه باید یه فکری بکنیم گفتم من یه فکرایی دارم با امپول اماده اومدم بالا سرش اماده اش کردم گفت جان هر کی دوست داری اروم بزن دیگه طاقت ندارم مردم از بس امپول زدم خندیدم گفتم چشم مگه تا حالا بد زدم گفت نه انصافا کارت بیسته پنبه کشیدم یهو محسن ادای همون پیرمرده رو که تو درمونگاه بود دراورد با همون لحن گفت بسممم الله .....هر دو خندیدیم امپولو تزریق کردم گفت ای ای گفتم چی شد؟ این که درد نداره پنبه رو فشار دادم گفت به هر حال سوزنه فرو بره تو بدن درد داره دیگه اون سمتش پنبه کشیدم سریع سفت شد گفتم عه شل کن ببینم گفت خواهشا یکم صبر کن گفتم باشه راحت باش ولی نیدولو فرو کردم گفت اخخخخ  ای بی انصاف گفتم ببخشید رسوب میکرد گفت اخ زود گفتم چشم تو فقط اروم باش اروم تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه و چسب زدم برگشت تشکر کرد گفتم هیچ  وقت از کسی که بهت امپول زده تشکر نکن خندید گفت آره، والا تشکر نداره ...حالا فکر کردم ناراحت میشی تشکر کردم وگرنه دلم میخواد بزنمت  خندیدیم گفت حالا چه فکری داری برای اینجا ؟؟ ما دیگه دارو نداریم نمیتونیم جوابگوی این مردم باشیم رفتم سراغ تلفن گفتم فقط بشین تماشا کن تلفنو برداشتم با مرکز استان تماس گرفتم و درخواست کمک کردم قبول نمیکردن یکم بحثمون شد گفتن هفته ی بعد نیروی پزشکی و دارو میفرستیم گفتم دیره با کلی بحث شد پنج روز قطع کردم
با پایگاه خودمون تماس گرفتم و جریانو گفتم با مرکز اون استان تماس گرفتن و بعد کلی پیگیری  همه چی حل شد و قرار شد فردا صبحش پزشک و دارو برسه
همه چیز خوب پیش  رفت
به دلیل کمبود نیرو و جمعیت زیاد با نیروهای امدادی همراه شدیم  به بیمارا کمک کردیم 
مریضای بدحال رو  هم به بیمارستان منتقل کردن
مشکلات  مردم کمی سبک شد
  از اینکه مردم شاد بودن بینهایت خوشحال بودم انگار دنیا رو بهم دادن

دیگه کاری اونجا نداشتم و باید برمیگشتم خونه  دل کندن از مردم و بخصوص محسن که حالا به یک دوست خوب برام تبدیل شده خیلی سخت بود
  لحظه ی خداحافظی همدیگرو بغل کردیم   و بعد از کلی ابراز دلتنگی از هم جدا شدیم  به سمت ماشینم رفتم مردم روستا همه اونجا جمع شده بودن از دیدن اون همه جمعیت شوکه شدم خیلی بهم لطف داشتن واقعا چه مردم قانع و قدر دانو مهربونی بودن  من کار خاصی نکرده بودم ولی اون مردم نهایت لطف و مهربونی رو در حقم تموم کردن 
اون لحظه ها با ارزشترین لحظه های زندگیم بود که هیچ وقت یادم نمیره
همه با من دست دادن  بدون اینکه احساس خستگی کنم با تک تک شون خداحافظی کردم (فکر کنید با پنجاه شصت نفر دست دادم)

یه سری به بیمارستان زدم و جویای حال همون پسری شدم که پاش شکسته بود عملش به خوبی تموم شده بود و حال عمومیش خوب بود ازش قول گرفتم با  همین   پای داغون دوباره بره مدرسه وگرنه بابت دردسرایی که برام درست کردی  ازت شکایت  میکنم میندازمت زندان (هیچ وقت نمیخواستم شکایت کنم)این یه تنبیه هست  بابت خسارتهایی که بهم زدی  اینجوری حساب مون با هم صاف میشه  برادرش خندید گفت چه تنبیه خوبی کلی هم راجب مدرسه با هم حرف زدیم و قانع شد که برای رسیدن به یه زندگی ایده ال چاره ای جز درس خوندن  نداره

اینم از سفر نامه ی من
امیدوارم با  خوندن  این سفرنامه ی طوووولانیییی مثل من عینکی نشین

خاطره shahoo جان

من تو تزریقات یه درمونگا کار میکنم. شبا خانما میرن همه تزریقاتو خودم انجام میدم. دیشب نصف شب یه آقای مذهبی خانمشو آورده بود دکتر که دل درد شدید داشت دکتر دوتا آمپول مسکن داده بود بهش. اومدن تزریقات دید من باید انجام بدم عصبانی شد و داد و فریاد که چرا خانم تزریقاتی ندارین. خلاصه بعد از کلی عصبانیت دید خانمه خیلی درد میکشه راضی شد من براش بزنم. ولی مجبورم کرد دو تا آمپولو یکی کنم و بزنم. خلاصه یه سرنگ 4 سی سی پر کردم اومدم دیدم هیچی از باسن خانمه معلوم نیست که تزریق کنم. گفتم میشه لباسشو بزنین کنار. گفت زدم کنار. رفتم جلو دیدم یه نقطه اندازه سر سوزن جا گذاشته برا تزریق بقیشو با چادر خانمه پوشونده. خلاصه فک کردم دیدم نمیشه. پنبه الکلو دادم بهش گفتم خودتون جاشو ضد عفونی کنید بعد همین اندازه باز بزارین من تزریق میکنم. رفتم بیرون یه دقیقه بعد برگشتم گفت پنبه کشیدم. منم رفتمو سوزنو همون یه نقطه فرو کردمو شروع کردم به تزریق. آقاهه هی میگفت گفت زود تمومش کن خانمه هم آخ و اوخ میکرد. منم از ترسش با سرعت تزریق کردم و رفتم بیرون. ولی خانمه خیلی درد کشید بیچاره. 4 سی سی یه جا و با سرعت. بعد از اون که رفتن کلی با همکارا خندیدیم.

خاطره لیدا جان

من لیدا هستم  ۲۷سالمه و فعلا  تنها زندگی می کنم .



چند  روز  احساس سرماخوردگی داشتم یه صبح که از خواب بیدار شدم  حالم بدتر شده بود سرم سنگین بود و ابریزش بینی و  ....

رفتم سرکار تا ظهر و ظهر برگشتم خونه یه کلد ژل خوردم و رفتم دفتر  روز خیلی پرکاری رو داشتم  با اینکه من تا ۸ بیشتر دفتر  نمی مونم اونروز کارم تا نزدیکای ده طول کشید حالم اصلا خوب نبود و  همین که کارم تموم شد  سریع با منشی   خدافظی کردم بی هیچ حرف اضافه ای  و برگشتم خونه و یه دوتا قرص خوردم و افتادم رو تخت حالم واقعا بد بود . نامزدم زنگ زد که حال و روزمو فهمید گفت تو بهتر نشدی؟گفتم نه بدتر شدم  افتادم تو تخت گفت میام دنبالت  بریم دکتر گفتم نه فرداکه میرم درمانگاه میرم پیش دکتر اونجا گفت مطمئنی نمیخوای بیای دکتر ؟ گفتم اره تو نگران نباش برو بگیر بخواب من چیزیم نیس! ‌من که افتاده بودم رو تخت و از درد واون حالت خلسه اور سرماخوردگی اشک چشام  ناخوداگاه میریخت پایین و  خیلی احساس دلتنگی واسه  خونوادم داشتم و از طرفی با اینکه خودم به سیاوش  گفتم  نمیخواد بیای  ولی دلم میخواست تو اون حال کنارم باشه  .

تو این حال بودم که دیدم سیا تکست داده که دم خونتم دارم میام بالا در رو باز کردم نترسیا! منم .(کلید داشت خودش اخه)

بعدش صدای باز شدن در ورودی و صدای بسته شدنش و منی که افتاده بودم رو تخت :||اومد تو اتاق و نشست کنار تخت و دست گذاشت رو پیشونیم گفت گوله اتیشی دختر پاشو بریم بیمارستان  !لباسامو اورد و پتو رو زد کنار و خودم لباسامو پوشیدم  (اهل ناز و ادا نیستم کلا ) و رفتیم اورژانس بیمارستان و رفتیم دکتر و معاینه کرد گفت چند وقته اینجوری ای؟گفتم چند روزی هست ولی اینقدر بد نبودم امروز حالم بد شد .

گفت چرا اینقدر دیر اومدی پس؟ گفتم کار و مشغله . چپ چپ بهم نگاه کرد بعد گفت عفونتت خیلی شدیده  به پنی حساسیت نداری ؟گفتم قدیما نداشتم  ولی ده سالی هست  نزدم گفت پس تست کن اگه حساسیت نداشتی  یه ۱۲۰۰ و یه ۸۰۰ و یه دگزا الان بزن یه ۱۲۰۰ و ۸۰۰ هم فردا اگه درد و التهابت بهتر نشد یه دگزا هم باز فردا میزنی !خب ؟ گفتم چشم .

سفکسیمم هر ۸ ساعت . گفتم اوکی و اومدیم بیرون .

راستش از امپول نمیترسیدم قدیما ولی ۱۰ سالی بود امپول نزده بودم استرس گرفتم .  با اون حال بدم یجوری به سیا نگاه کردم  که ینی من نمیزنما. اون  هم نیش باز شد و بهم خندید ینی دهنم سرویسه.  توی راهرو نشوندم  بهم گفت  که منتظر باش  تا داروهاتو بگیرم . بهش گفتم  «آمپولشو نگیریا. من نمیزنم. :(» خندید  و گفت «نمیشه که عزیزم. پیشت میمونم. باشه؟» به زور لبخند زدم  و گفتم «باشه. منتظرتم.» پیشونیمو ببوسید  و وقتی داشت میرفت به خانومی که اونور تر داشت بد نگاهمون  میکرد با سر سلام کرد . خانومه حرصش در اومد و نگاهشو ازم گرفت . وقتی برگشتش دیدم  آمپولشم گرفته ، گرچه نگفت نمیگیره ولی امیدوار بودم نگرفته باشه.  با حالت مریض بلند شدم و با حالت ناراحتی نگاهش کردم و  گفتم « نمیخوام خوب شم اصن. :(» خندید و  دستشو دور شونه م انداخت و گفت  «گفتم که پیشتم دیگه. بخاطر من.» گفتم «فقط چون تو  گفتیا.» خندید و رسیدیم به بخش تزریقات. خانومه بپرسید «برا خانومتونه؟»  لبخند زدم. گفت «آره.»

تست کرد و گفت اگه چیزی نخوردی تو این مدت  یه چی بخور ! سیا گفت برم  از بوفه بیمارستان ی چی بگیرم .چی می خوری؟  گفتم یه چیز داغ! ببین چای داره؟ گفت با کیک دیگه  ؟؟؟ گفتم اوهوم . وقتی برگشت اومدم بیرون از تزریقات باهم تو راهرو خوردیمش . بعد گفت یه رب شد و رفتیم داخل به پرستار نشون دادم و مثل ا پرستاره به سیاوش گفت کمک کن خانومت اماده بشه سیاوش  رفت نشست روی تخت و منم سرمو گذاشتم رو پاش و خوابیدم. دستمو گرفت . همونجوری که پرستاره  آمپولو آماده میکرد بهش نگاه کردم  گفتم « نمیشه بریم خونه؟ هنوزم دیر نشده ها ببین من هنوز زخمی نشدم. :( » خندید و دستمو فشار داد گفت« پیشتم دیگه. از یه سوزن میترسی؟ »  گفتم « تو به جای من سوزن نمیخوری که. درد داره خب. :( » خانومه اومد و اشاره داد که بکش پایین و شلوارمو داد پایین و اولی رو زد یکم سوخت و بیشتر کشید پایین و گفت سفت نکنیا گفتم چشم  ولی سفت شدم یکم سیاوش گفت قرار بود سفت نشی که حرفش تموم نشده یه  اه بلند  کشیدم واسه درد وحشتناکش و سیا گفت جانم جانِ دلم  . خانومه گفت تموم وکشید بیرون و سیا دستشو گذاشت جاش و یکم نگه داشت خانومه اونورو داد پایین و ۸۰۰ رو زد که تحمل کردم و کشید بیرون جاشو که سیا فشار داد یه اآاااخ  گفتم سیا گفت دیگه تموم شد  و خندید . لباسمو که مرتب می کردم پرستاره یه جور نگاه می کرد  انگار داره به یه دختر بچه ی لوس نگاه میکنه لبخند زدم بهش گفتم «مرسی.» وقتی داشتیم  میرفتیم  بیرون یواش جوری که فقط بشنوه  گفتم  « بیا. گفتم که نمیزنم. آبروم رفت. همه بد نگا میکنن. :( »  خندید  گفت « خب اونا که نمیدونن تو کوچولوی منی. من که میدونم مهمم. » پام گیر به لبه ی دری که داشتیم  ازش میرفتیم  بیرون دستشو  انداخت  روی شونه م گفت« خوبی ؟ چی شد؟  بی حسی؟ درد داری؟ اوه اوه ببین خودتو خیس کردی. :))) » زیر لب از بدجنسیش غر زدم و خندیدم . ولی ته دلم راستش خوشحال بودم از بودنش و اینکه نگرانمه !

خاطره صبا خانوم گل

سلام دوستا ن صباهستم 18سالمه قبلا خاطره گذاشتم😊
این خاطره مربوط به دخترخالم مبینا ست ک همسن منه هفته پیش شام خونه اقاجونم اینا(بابای مامانم)دعوت بودیم من هم ک امتحانام شروع شده بود .اون هفته کلا بامبینا حرف نزده بودم اونم مثل من بود وقتی رفتیم دیدم مبینا نیس از خالم پرسیدم گفت حالش خوب نیس تواتاقه رفتم تواتاق دیدم دستاش روچشماش گفتم مبیناخوبی گفت صبادارم میمیرم لپاش گل انداخته بود تبش بالا بود صداشم گرفته بود گفتم رفتی دکتر گفت اره امروز گفتم خوب چرا خوب نشدی گفت بایدداروبخورم خوب شم دیگ 😟😟 خالم داروهاشواورد گفت بیابخور امپولاتو ک نزدی حداقل ایناروبخور خورد خالم رف گفتم مبینا امپول داری 😂😂گفت اره گفت صبادعاکن دایی اینا نیان(داییم پرستاره شیفت بودقرار بودساعت 9شب بیاد البته خانومش اومده بود)گفتم مطمئن باش میادگفت مرسی انقدروحیه میدی 😐😐رفتم بیرون استراحت کنه..ساعت 9ونیم داییم اومد مامان جون گفت شاموبیاریم.خالم گفت مبینا روصداوکن .داییم گفت کجاس مگ خالم گفت سرماخورده حالش خوب نیس خوابه .رفتم صداش کردم گفت دایی اومده گفتم اره .گفت نمیام بیرون گفتم دیوانه بالاخره ک باید بیای بیرون گفت نمیام گفتم منم میگم ب خاطر دایی نیومدی (داییم خداییش خیلی مهربونه ولی خوب امپول ک مهربون نیس😂😂) رفتم بیرون ب خالم گفتم نیومد .خالم گفت اشکال نداره.بعد شام رفتم پیشش ک حرف میزدیم دیدم درمیزنن داییم بودگفت اجازه هست؟؟مبینارنگش پرید گفت خدایاخودمو ب تومیسپارم😊😊
گفتم بفرمایید دایی .دایی اومد پاشدیم دایی گفت مبینا خانم قبلنا یه سلام ب دایی میدادی مبیناهمینجوری نگا میکرد😂😂😂یدفعه گفت سلام .داییم گفت صداشو بعداومد دستش گذاش روپیشونی مبیناگفت اوه اوه چ داغی .مامانت گفت امپول داری بزار بزنم .مبینا گریش گرفت داییم گفت ا ا ا بچه شدی مگ مبینا مبیناگفت دوست ندارم بزنم دایی گفت یعنی چی اماده شو تامن بیام مبینا بلندگفت من نمیزنممم.دایی رفت بیرون تب بر اماده کرد باخالم اومد مبینا هنوزگریه میکرد.خالم گف دخترم بزاربزنه خوب شی امتحاناتو خوب بدی .گفت نمیزنم یکبار گفتم دایی ساکت وایستاده بودهیچی نمیگفت هی از خالم اصرارازمبینا انکار تااینکه داییم گفت ولش کن ابجی خیلی لوس شده . 😔😔مبیناگفت اره من لوسم هرچی هستم برای خودمم دیگ داشت بحث بالامیگرفت😂😂😂 دایی رفت بیرون .  رفتم بیرون .دیدم خالم وداییم دارن حرف میزنن گفتم مامان نمیریم . بابام گفت چرادیگ حاضرشیدبریم.. رفتم اتاق لباسمو عوض کنم مبیناگفت صبا.جوابشوندادم مثلاقهربودم گفت صباباتواما گفتم هان چیه ؟؟توک گفتی حوصلتوندارم گفت اشتباه کردم ببخشید .گفتم حالاچیمیگی گفت امشب بمون اینجاباهم اینجابمونیم گفتم چراگفت همینجوری میترسم برم خونمون مامان مجبورکنه امپولوبزنم..گفتم بزار ب مامانم بگم مامانم گفت بمون اشکالی نداره خلاصه موندم وتاساعت3باهم حرف میزدیم ک خوابمون برد .ساعت 7 بوددیدم دارم تکون میخورم😐 دیدم مبیناس گفتم چیشده گفت دارم میسوزم گفتم خوب نسوز😂😂گفت زهرمارپاشو ببین حالمو پاشدم نشستم واقعا لپاش قرمز قرمز شده بود گفتم بزاربزنگم ب مامانت گفت صبابگی میبره امپولمو میزنه گفتم خودت بگوچیکنم ..رفتم بیرون یواش زنگیدم ب خالم گفتم وضع مبینارونیم ساعت بعد خالم اومد .گفت مبیناپاشوبریم بزن امپولاتو مبیناهم ک دید واقعا خودش خوب نمیشه زیاد مقاومت نکرد😂😂 خالم گفت بریم خونه دایی دایی بزنه مبیناگفت من ازدایی خجالت میکشم باهاش بدحرف زدم خالم گفت میریم معذرت خواهی هم میکنیم خالم زنگ زد ب داییم داییم گفت اومده بیمارستان جای همکارش وایسته . رفتیم بیمارستان .مبیناداییمو دید گفت دایی ببخشید دایی گفت اول سلام بده بعد بعدشم گفت اشکال نداره دیگ یه خواهرزاده لجباز 😂 بیشترنداریم ک ب منم یه چشمک زد 😜 
گفت بیا برو روتخت شماره 2 بخواب مبینا مبینا بابغض رفت منم رفتم پیشش گفت صبا میتدسم گفتم خوب نترس😐😐 داییم اومد گفت خوب اماده ای مبینا جواب نداد دایی گفت من ک چیزی نشنیدم صباتوشنیدی گفتم نه گفت مبینااماده ای گفت اره .پنبه کشید زد خیلی کم طول کشید گفت استراحت کن پینیسیلینو اماده کنم تازه زدی دیگ درسته خالم گفت اره .مبیناحرف نمیزد همینجوری خوابیده بودداییم اومد گفت مبیناجان عزیزم سفت نکن گلم .تکونم نخور نفس عمیق بکش پنبه کشیدامپولوزد مبینا اصلا صداش درنیومد (حالا اگ من بودم😂).تاتموم شد داییم ب خالم گفت پنبه رونگهداره  خودش رفت بیرون .بعد5مین خالم گفت پاشومبینا مبینا پاشد صورتش پراشک بود (ولی واقعاخوب تحمل کرد من گفتم بااون مقاومتش الا ن صدای جیغش کل بیمارستانوبرمیداره ).داییم اومد گفت ای وای بمیرم عزیزم دردت گرفت مبینا اشکش بیشترشد داییم بوسش کرد گفت گریه نکن عزیزم ببخشید بخدالازم بود برات عزیزم .مبینا ک اروم شد رفتیم منم رفتم خونمون .فرداشم دایی یه امپول زده بودبهش ک من نبودم😂😂..
خب دوستان اینم ازخاطره من .امیدوارم دوست داشته باشید.
خیلی طولانی شد ببخشید البته دست خودمم دردگرفت😂
باتشکر 
صبا🙆🙆🙆

خاطره عزیزدل bita


سلام بچه ها خوبین؟خوشین؟سرحالین؟شنیدم گفتین بله(توهمم خودتون دارین) بیتام 
دومین خاطره ای که می نویسم یه نکته میگم همین الان کاغذ خودکار در بیارین یادداشت بکنین یادتون نره ما توی وب دوتا بیتا داریم یکی که خب منم دومی دوست و هم کلاسیمه به خاطر همین من اسممو به بیتای انگیلیشی تغییر دادم دوستانی هم که برای اولین بارخاطرمو می خونن اسممو که فهمیدین تا چند روز دیگه (هفتم اردیبهشت) 14 سالم تموم میشه و وارد 15 می شم و از شمالم.بریم سراغ خاطره تابستون سال 95 بود من پنج شنبه المپیاد ریاضی داشتم چهارشنبه صبح که بیدار شدم(حالا همون ظهر چه فرقی داره)بعد از انجام اعمال بهداشتی نهار و صبحانه رو باهم خوردم یکم که گذشت حوصلم پوکید به مامانم گفتم من دارم میرم خونه مامان پری(مادر بزرگ مادریم که ما دوتا ساختمون کنار همیم منم از هفت روزه هفته هشت روز اونجام ) و بدون اینکه منتظر جواب از مادرم باشم رفتم (من دوتا خاله دارم که خاله بزرگم 29 سالشه ازدواج کرده و یه دختر 3 ساله داره و خاله کوچیکم 18 سالشه و مجرده)وقتی رفتم بعد از روبوسی با مامان پری مستقیم رفتم سمت اتاق خالم و بدون در زدن وارد شدم _صد بار گفتم اول در بزن بعد بیا تو مگه اینجا تویله اس که سرتو میندازی میای تو_اولا سلام بی تربیت دوما اینجا فرقی با تویله نداره سوما نفس بگیر_بیتا برو بیرون درس دارم هیچی نخوندم و بعد از اینکه یه نیم ساعتی نذاشتم درس بخونه از اتاق اومدم بیرون(مدیونین فکر کنین پرتم کرد)با خودم گفتم چیکار کنم گفتم یه کم درس بخونم که کتاب تست ریاضی که فکر کنم 600 صفحه ای بود و باز کردم بعد اینکه حسابی خوندم(نیم ساعتم نشد)رفتم رو تخت دراز کشیدم گوشی و گرفتم رفتم وب گردی بعد از چند دقیقه (تقریبا 3 ساعت)از اونم خسته شدم از اتاق بیرون رفتم که دیدم اوه خونه چه خبره (خالم اینا از تهران اومده بودن)گفتم شما کی اومدین؟_یه ساعتی میشه اومدیم_پس چرا کسی به من نگفت_ فکر کردم خوابی نخواستم بیدارت کنم _من بیدار بودم_ پس چرا برقو روشن نبود_همینطوری _ اره جون خودت _حالا بیخیال بعد از یه ساعت مامانم اینا هم اومدن همه برای تعطیلات تابستونه که فکر کنم 10 روزی بود تصمیم گرفتن چند روزی برن ییلاق که مامان و بابای من نمیتونستن بیان منم خب دلم میخواست برم که خالم گفت بیتا توهم بیا منم با ذوق قبول کردم ولی گفتم باید تا تموم شدن المپیادم صبر کنین که گفت اوکی یکی از دایی های مامانم هم قرار بود باما بیان که چون شهرشون یه ساعت با ما فاصله داره ساعت 12بامداد اومدن که شب پیش ما باشن تا سه صبح هم گفتیم و خندیدیم بعدش رفتیم خونه من ساعت 9 امتحان داشتم صبح به زور صدای گوشی ساعت 8 بیدار شدم گفتم حالا که قراره بریم ییلاق قبلش یه حمام برم بد نی نهایت تلاشمم کردم زودتر بیام بیرون که ساعت 8 ونیم شد منم وقتی برای خشک کرد موهام نداشتم با بدترین حس ممکن موهامو بستم(من امکان نداره موهامو خشک نکنم یه جوری حساسیت دارم موهام خیس باشه در این حالت حتی فکر زدن خودم یا دیگران به سراغم میاد حالا خودتون تصور کنین)و طبق معمول بدون صبحانه از خونه زدم بیرون با اژانس رفتم محل برگزاری ازمون که توی دانشگاه بود امتحانو تموم کردم رفتم بیرون دیدم دو تا ماشین و چطور الاف خودم کردم رفتم توی ماشین شوهر خالم که شامل من و خالم و شوهرخالم و یگانه و حسام(پسر دایی مامانم که همسن یگانه) و دینا (دخترخالم) می شد همه در مورد امتحان پرسیدن و من گفتم نمیدونم اونام گفتن تو همیشه همینو میگی شوهر خالم گفت بیتا چی میخوری برات بخرم(همه میدونن من صبحانه نمیخورم)گفتم یه کیک و یه نوشابه با شکلات تلخ (خب دوست دارم چیکا کنم)داخل شهر خیلی گرم بود من پنجره رو تا اخر دادم پایین بعد از اینکه یکم از شهر دور شدیم باز طبق عادتم رفتم روی دسته پنجره نشستم و با دستم به سقف ماشین میزدم و تا یه ماشین میدیدم سریع می نشستم سر جام بعد از اینکه خسته شدم نشستم خوراکی هامو خوردم دیگه داشت هوا سرد میشد پنجره رو دادم بالا و خوابیدم و در حالی که صورتم توسط شخصی خیس شد بیدار شدم فهمیدم خاله گرامی اب ریخته رو سرم و از اونجایی که خیلی مظلومم دنبالش کردم و هی بهش فحش میدادم دیگه خسته شدم بیخیال رفتم داخل ویلا و تلافی رو گذاشتم برای بعدا نهار و که خوردم یه ساعتی فقط نشسته بودم و از سرعت نت لذت می بردم که یگانه گفت بیتا تو خسته نشدی انقدر نشستی بیا بریم بیرون که گفتم ول کن حوصله ندارم که گفت بدرک خودم میرم داشت میرفت که گفتم وایسا میام حرکت نکرده گفتم زود باش اهنگ بذار که یگانه گفت بذار دو ثانیه بگذره (من معتاد اهنگم و همیشه هم باید گوش کنم امکان نداره من جایی باشم که اهنگ نباشه)یکم که از ویلا دور شدیم یه اهنگ خیلی غمگین اومدو من رفتم تو فاز(من اگه اهنگ غمگین گوش کنم میشینم زار زار گریه میکنم ولی همون وسط گریه اگه یه اهنگ شاد بیاد پا میشم میرقصم) داشت قطره اشکی میچکید که یگانه گفت بیتا بدو منم تازه به خودم اومدم میگم چی میگی بیتا فقط بدو خودش رفت منم پشت سرش ینی با سرعت نور میرفت از بین خونه میرفتیم هی داد میزد از جلو به من موانع و میگفت تا اینکه ایستاد منم دیگه نشستم رو زمین گفتم یگانه اصلا چی شد؟که دیدم یگانه غش غش داره میخنده_به سلامتی یه دیونه نبودی که اونم شدی با دست اشاره کرد به جایی که نشستم _اه اینا اینجا چیکار میکنن_ببخشید دفعه بعد به گوسفندا میگم خواستن فوضولاتشونو تخلیه کنن به تو یه زنگ بزنن که مکانشو مشخص کنی_ هرهر خندیدیم با مزه به زور بلند شدم و مانتومو در اوردم شانس اوردم زیرش تونیک داشتم وگرنه باید با همون لباس کثیف میرفتم مانتو رو برعکس تا زدم رفتم تو ویلا سریع گذاشتمش توی پاستیک مشکی شوتش کردم به دور ترین نقطه زیر تخت از اینکه دوباره باید میرفتم حموم اعصابم فجیح خورد بود انقدرم خسته بودم که حوصله خشک کردن موهامو نداشتم میخواستم بگم خالم برام خشک کنه که تازه یادم اومد اصلا ما برای چی اون همه دویدیم داشتم می رفتم پیش یگانه که یادم اومد یه تلافی هم بهش بدهکار بودم تصمیم گرفتم یهویی محکم درو باز کنم و داد بزنم(قدیمیه ولی اون لحظه فقط همین به ذهنم رسید)ولی خب رو یگانه جواب داد چون تا مرز سکته رفت منم بعد ازجویدن زمین ازش پرسیدم که گفت نمیگم(تا همین الانشم بهم نگفته )دوباره رفتم تو نت و وب خاطراتو باز کردم چند تا خاطره بود که نخونده بودم که اتفاقا یکی از اونا به خاطر اینکه موهاشو خشک نکرده بود سرماخورده بود افتضاح منم گفتم پیش گیری بهتر از درمان از یگانه پرسیدم کلداکس اینجا دارین؟اونم گفت فکر نکنم برو تو کشوی قرصارو ببین اصلا به ساعت دقت نکرده بودم وقتی دیدم شاخ دراوردم ساعت 3 صبح بود همه خواب بودن جز ما دوتا رفتم تو فایل دارو ها داشتم میگشتم تو تاریکی گوشی رو هم نبردم که از چراغش استفاده کنم حوصلم نداشتم برگردم دوباره بیارم که چشمم خورد کلداکس و پیدا کردم خوردم رفتم خوابیدم صبح قرار شد بریم ابشاری که اونجاس(یه جایی که خیلی قشنگه ولی برای رسیدن بهش باید هفت خان رستم و بگذرونی)حرکت کردیم بماند که من چند بار نزدیک بود پرت بشم که نجات پیدا کردم تا اینکه رسیدیم به حساس ترین نقطه یه جایی که ارتفاع عجیبی داره راهش 20 سانت طول داره که یه تخت سنگم کنارشه وقتی میخوای رد بشی باید سرتو خم وکج کنی به سمت مخالف سنگ خلاصه اینو هم رد کردیم یه جاهایی شما حتما باید بری داخل اب ولی یه جاهایی هست که میتونی از روی تخته سنگ های ناهموار بری که من ترجیح دادم از اول تو اب باشم هم به سردیش عادت میکردم هم نمی افتادم ولی خیلی ابش سرد بود وقتی رسیدیم به خود ابشاربعد از یکم مسخره بازی وعکس گرفتن وخیس کردن همدیگه شوهر خالم پیشنهاد داد مسابقه بذاریم که کی دیر تر دستشو از اب سرد بیرون میاره منم که اهل رقابت گفتم پایم خالم و یگانه هم اومدن اول از همه خالم دستشو کشید بیرون بعدم یگانه من موندم وشوهر خالم گفت بیتا کم میاری بکش کنار گفتم عمرا که اون خسته شد و دستشو در اورد گفت بیتا اگه 5 دقیقه دیگه دستتو تو اب نگه داری هرچی بخوای برات میخرم که منم گفتم این که چیزی نیست با کمال میل (دروغ گفتم چون از شدت سرماش دستم کامل بی حس بود وچون دست چپمو گذاشته بودم قلبم هم درد میگرفت) ولی 5 دقیقه گذشت و شوهر خالم گفت بیتا تو دیگه کی هستی گفتم یادت باشه چه قولی دادیا اونم گفت چشم دیگه یکم بعد رفتم به سمت ویلا تو اتاق داشتم وسایلو جمع میکردم که گفتم یگانه کلداکس و یه لیوان اب برام میاری بعد چند دقیقه یگانه گفت بیتا اینجا که کلداکس نیست گفتم گذاشتم روی قرص ها که دیدم یگانه در حالی که داره زمین گاز میزنه اومد میگه بیتا تو احیانا اینو نخوردی گفتم اره همین که یگانه گفت خانوم کور کلسی دکس خوردی گفتم خب چیکار کنم نور نداشتم بعدم فکر کنم کلسیم بدنم کم بود چون الان حسابی سرحالم یک ساعت بعد حرکت کردیم سمت خونه تو راهم کلی اهنگ خوندیمو دست زدیم وقتی رسیدیم من بعد از یه دوش اب گرم و خوردن شام به دقیقه نکشید که خوابم برد خب چیزی که قابل پیش بینی بود من سرما خورده بودم طبق تجویز خودم یکی درمیون قرص میخورم(من همیشه رو ساعت قرص حساسم ولی این دفعه صبحا خواب داشتم نمی تونستم بیدار بشم)تا دوهفته صبر کردم ولی هر روز بدتر شدم تصمیم گرفتم برم دکتر نهایتا میگفتم امپول ننویسه رفتم دکتر خانوادگیمون چند تا مریض رفتن داخل نوبتم که شد رفتم توی مطب دکتر بعد اینکه فشارمو گرفت و کلی سوال پرسید گفت بیتا پنی سیلین میزنی که من گفتم نه گفت بیتا  الان نزنی بدتر میشی بعدا باید بیش تر بزنی گفتم نه اونم قبول کرد(من اگه نخوام کاری رو انجام بدم هیچ کسی نمیتونه وادارم کنه انجامش بدم)دکتر گفت خوددرمانی هم که کردی گفتم بله گفت اثری داشت گفتم تازه دو روز به ساعت سفیکسیم خوردم که خیلی تاثیر داشت اونم با خنده دارو رو نوشت گفت بیتا فقط اینارو به ساعت بخور که اگه خوب نشی باید پنی سیلین بزنی گفتم حتما اما انگار همه چی دست به دست هم داد تا من این قرصا رو به ساعت نخورم به قول معروف مه و خورشید وفلک در کار بودن بعد یک هفته به جایی رسیدم که نمیتونستم تکون بخورم اخه کی تو تابستون سرما میخوره اونم از نوع شدیدش سینوسام اوضاعش فجیح بود تا اینکه جمعه صبح واقعا حالم بد شد منم دوست نداشتم بمیرم هنوز کلی ارزو داشتم به پدرم گفتم بریم دکتر ولی دکتر خودم جمعه ها نبود از بیمارستانم خوشم نمیاد که پدرم مطب دکتری رو که خودش قبلا پیش اون می رفته رو معرفی کرد منم به ناچار قبول کردم وارد مطب که شدم از چیزی که میدیدم نزدیک بود شاخ در بیارم در اتاق دکتر باز بود من اولش فکر کردم دکتر یه زن چاق با موهای مسی رنگه ولی جلوتر که رفتم دیدم نه مرده خندم گرفته بود رفتم نشستم چون خلوت بود سریع رفتم داخل دکترم بی انصافی نکرد 6 تا امپول نوشت که روزی دو تا باید میزدم گریم گرفته بود همون تو مطب دو تا پسره تو مطب بودن که یجوری با تعجب نگاه میکردن انگار معجزه ای چیزی دیدن ولی خب شانس اوردن نخندیدن وگرنه با دو تا دستام خفشون میکردم رفتم توی بخش تزریقات یه دختر جونی بود که تزریق رو انجام میداد اولی رو که وارد کرد حس کردم داره تو لگنم میزنه ولی خب زود درش اورد دومی رو که زد خیلی درد داشت فقط اروم اشک ریختم ودستمو مشت کردم تا بزنه مردم و زنده شد کل پام میکشید و درد داشت ولی دختره هم بد زده بود و هم خیلی بالا اون روز کلا پاهام درد میکرد فرداش رفتم پیش دکتر خودم  که گفت اگه همون موقع میزدی خیلی کمتر بود ولی وقتی دید اعصاب مصاب بحث ندارم دیگه چیزی نگفت و گفت دارو ها مشکلی ندارن فقط اینارو بزن که کارت به بستری کشیده نشه تزریقاتی دکتر خودم هم وقتی جای کبودی امپول روز قبلشو دید گفت خیلی بد زده تا دو روز امپولا رو زدم قرص و شربت ها رو مصرف کردم ولی جناب دکترمو مسی فرمودن دو هفته بعد بیا منم دیدم خوب شدم گفتم برم گفت خوبه ادامه بده داروهاتو ولی یک دفعه یه چیزی گفت که شاخ های نداشتم در اومد گفت کی ازمایش دادی که گفتم خیلی وقته پیش(انقدر که خودم یادم نمیومد فکر کنم نوزادی بود)دیگه گفت پس یه ازمایش بده همین هفته بیار ببینم گفتم این هفته نمیتونم مدرسه ما از شهریور شروع میشه باید بذارم هفته بعدی که بتونم اونم گفت باشه من خیلی وقت بود دکتر خودمو می پیچوندم ولی این دکتر من و مجبور کرد ازمایش بدم ولی خب خیلی هم بد نبود چون فهمیدم ازمایش اصلا درد نداره ولی دقت کردین جواب ازمایش از خودش استرسش بیشتره؟منم گفتم بیخیال مشخصه دیگه قند و چربی و این چیزا که مادرم گفت حالا چه اشکالی داره دکتر ببینه رفتم مطب که دکتر نبود منم نشستم روی یه نرده جلو مغازه کنار مطب به یه نقطه نامعلوم نگاه میکردم و به هیچی فکر نمیکردم که دیدم دست یکی رو دوشمه برگشتم دیدم دکتره میگه سلام دختر خوشگله منم تعجب کرده بودم چشام اندازه کاسه دیگه رفتم توی مطب و دکتر گفت مشکلی نداره و پایان(نه خدایی ببینین من چقدر شمارو دوست دارم در حالی که لیتر لیتر خون امروز ازم رفت واستون خاطره نوشتم*ازمایش دادم* )امیدوارم امسال سال خیلی خوبی برای همه ی بچه های این وب باشه سالی خالی از امپول و بیماری.یاحق.

خاطره لعیای عزیزم

سلام به دوستان عزیزم.
من لعیام در استانه 18سالگی هستم خیلی امپول نمیزنم اگرم مریض شم با دارو های گیاهی خودم رو درمان میکنم .
این خاطره مربوط میشه به 10سالگیم که اخرین باری بود امپول پنیسلین زدم.چند وقتی بود خیلی سرما میخوردم بااین که دکتر هم میرفتم و دارو میخوردم اما فایده ای نداشت کمی خوب شده بودم اما سرفه هام هنوز باقی مونده بود خودمم خیلی خسته شده بودم با مامانم رفتیم پیش دوست پدر بزرگم من تا به حال پیش اون نرفته بودم و هیچ شناختی ازش نداشتم اما شنیده بودم دست به امپولش خوبه ولی تشخیص خوبی داره با مامانم وارد مطب شدیم مطب خالی بود ومن به عنوان اولین بیمار وارداتاق شدم دکتر سریع مامانم رو شناخت واز روی صندلی بلند شد با مامانم سلام علیک کرد منم از ترس از پیش مامانم تکون نمیخوردم بعد از این که حال واحوال کردن تموم شد یه نگاه به من انداخت منم با ترس بهش گفتم سلام اونم با مهربونی گفت سلام به دختر شجاع
اومد جلو دستم رو گرفت وگفت چرا این قدر سردی ترسیدی؟ منم گفتم :اره من از شما میترسم گفت: چرا گفتم :چون میگن شما امپول میدین من از امپول میترسم گفت اگر لازم نباشه که امپول نمیدم من رو نشوند صندلی نزدیک خودش و از روی کمد یه گیتار اورد برام کمی باهاش اهنگ زد وقتی که اهنگش تموم شد .
بهم گفت: اجازه میدی با هم دوست باشیم منم گفتم اره بعد دکتر بهم نزدیک تر شد وگفت اجازه میدی معاینت کنم منم استرس وترسم کم شده بود وگفتم باشه معاینم کنید باهم رفتیم نزدیک تخت و چون تخت بلند بود کمکم کرد تا برم روش بشینم کفشامم در اوردم وراحت رو تخت نشستم.گوشی رو برداشت وصدای قلبم رو شنید خیلی طول کشید چندین بار صدای قلبم رو شنید منم خیلی ترسیدم که چیزی باشه   3
اما دکتر به من با لبخند نگاه کرد وگفت نترس چیزی نیست بعدم گلو وگوشم رو معاینه کرد وگفت دیگه تموم شد منم یه نفس راحت کشیدم واونم گفت یعنی این قدر سخت بود منم گفتم اره چون اتاقتون خیلی ترسناکه (اخه جلوم قفسه امپول وسرم بود منم روبروی اونا نشسته بودم بیشتر ترسیدم ) گفت اتاقم ترسناک نیست شما خیلی ترسویی.رفت سمت میزش وشروع به نوشتن کرد اول قرص وشربت نوشت ودر حین نوشتن توضیح میداد که باید چجوری مصرف کنم من گوش میکردم اما یه دفعه دست از نوشتن برداشت وبه من نگاه کرد وگفت باید برای عفونت سینه هات امپول بزنی من با ترس گفتم من از امپول میترسم از روی تخت اومدم پایین رفتم جلوش گفتم من امپول دوست ندارم لطفا قرص وشربت بدین گفت اونارو هم نوشتم اما باید امپول بزنی حالا دیگه مثل قبل مهربون نبود من گفتم اگر شماامپول بنویسید من نمیزنم.دکتر از این حرفم ناراحت شد منم گفتم امپول خیلی ترسناک من دوست ندارم دردم بیاد نمیخوام بزنم نمیشه نزنم قول میدم دارو هامو کامل وسر وقت بخورم اما امپول نزنم4
صندلیشو بهم نزدیک کرد ودستام رو گرفت و گفت اگر امپول نزنم عفونت بدنم بیشتر میشه الان با دوتا امپول خوب میشم اما بعدا مجبور میشم دردناک ترش رو بزنم وحتی بیمارستان بستری شم .
اما هنوز من راضی نبودم امپول بزنم کلی باهام حرف زد فکر کنم 45دقیقه ای تو اتاقش بودیم بعداز کلی حرف زدن من رو راضی کرد که امپول رو بزنم نسخه رو کامل کرد و داد به مادرم و رو به مامانم گفت امپولش رو بگیرین خودم براش میزنم اما من گفتم نه نمیخوام شما بزنی خالم برام میزنه دکتر لپم رو کشید و گفت اولیشو من میزنم بقیشو خالت بزنه دختر شجاع من گفتم مگه چنتاست گفت زیاد نیست فقط 3تا دونه ناقابل 
منم بلند گفتم 3تا چقدر زیاد من فقط یکیش رو میزنم دکترم با اخم بهم گفت همشو میزنی قول  منم تا اخمشو دیدم اروم گفتم باشه بعدتو دلم گفتم حالا فقط دوتاش رو میزنم.
خداحافظی کردیم واز مطب اومدیم بیرون روبه روی مطب داروخونه بود رفتیم دارو هارو گرفتیم وراهی مطب شدیم تو راه به مامانم گفتم دوست بابا بزرگ خوب امپول میزنه ؟مامانم با لبخند گفت: اره عزیزم نگران نباش من گفتم :حتی از خاله بهتر میزنه؟ مامانم گفت: بابابزرگ میگفت خوب امپول میزنه وارد مطب شدیم .
از منشی اجازه گرفتیم رفتیم تو اتاق (منم قلبم خیلی تند میزد انگار داشت از سینم میپرید بیرون مادرم زود رفت امپول هارو داد به دکتر من هنوز نزدیک در وایساده بودم دکتر منو دید گفت دختر شجاع نمیای جلو من تو فکر بودم متوجه صداش نشدم( به فکرم زد فرار کنم اما هرچی فکر کردم دیدم بی نتیجه این جا امپول نزنم خونه حتما زدم ) دکتر اومده بود نزدیک تو چشمام نگاه کرد گفت نمیای بریم رو تخت منم اشک تو چشمام جمع شده بود مظلومانه گفتم نمیشه نزنم من میترسم من از این سرنگ مشکی ها بدم میاد خیلی درد دارن .
گفتم نمیشه با سرنگ ابی ها بزنید ؟دستم رو گرفت درحالی که من رو به سمت تخت روانه میکرد گفت باشه چشم با سرنگ ابی ها میزنم من که دلم نمیخواد دردت بیاد منم گفتم اگر دلت نمیخواست بهم امپول نمیدادی که دردم بیاد اونم گفت شیطون خوب جواب میدی ها .مامانم اومد نزدیک تر وکمکم کرد تا اماده شم دکترم رفت امپول رو اماده کنه پشت دکتر بهم بود نمیتونستم اماده کردنش رو ببینم وقتی برگشت اومد پیشم امپول رو نشون داد وگفت ببین سر سرنگش ابی کمتر دردت میاد منم با سرم تایید کردم ومنتظر درد کشیدن شدم. 
بهم گفت اماده ای منم اروم گفتم اره بهم گفت شل باش ونفس های عمیق بکش منم گفتم باشه خودم رو شل کردم وحواسم رو پرت کردم چون خالم بهم یاد داده بود موقع امپول به چیز دیگه ای جز امپول فکر کن احساس کردم سوزن وارد بدنم شد وبعدش درد زیادی اومد که ناخوداگاه گفتم ایی دکترم گفت اروم باش نفس بکش منم نفس میکشیدم اما وسطش سرفه ام گرفت درد امپول رو فراموش کردم سرفه هام بند نمی اومد دکترم سریع تزریق کرد ومامانم بهم اب داد خیلی دردم نیامد یا شایدم خوب زد نمیدونم اما اونجا بود کمی ترسم کمتر شده بود .مامانم کمی جای امپول رو ماساژداد وکمکم کرد از تخت بیام پایین دکترم رفته بود دستاش رو بشوره من لباسم رو مرتب کردم واومدم با دکتر خداحافظی کنم باهم خداحافظی کردیم اونم گفت دختر شجاعی بودی انتظار داشتم بیشر گریه کنی امپول پینیسلین خیلی درد داره افرین قول بده بقیشم میزنی خوب منم گفتم فقط یکی دیگه رو میزنم اونم گفت دختر بدی نشو باید همشو بزنی باشه منم از اون باشه های الکی گفتم وداشتم از اتاق میرفتم بیرون که صدام کرد لعیا منم گفتم بله گفت امپولت رو با سرسرنگ مشکی زدم پینیسلین رو نمیشه با سرنگ ابی زد خواستم بدونی که سرنگ مشکی ترس نداره منم گفتم پس چرا اول ابی بود گفت موقع تزریق عوض کردم اون جوری گفتم که نترسی منم گفتم باشه مرسی خدافظ.
اینم از خاطره من امیدوارم خوشتون بیاد .
موفق وپیروز باشید. 
یا حق

خاطره کیانا جان

سلام بچه ها امیدوارم حال همتون خوب باشه و سال خوبی رو شروع کرده باشید من قبل عید به عمو گفتم که هر طور شده میخام برم مامانم اینارو ببینم دلم براشون تنگ شده عمو و دایی هم چند روز شیفتشونو جابه جا کرد بقیشم مرخصی گرفتن و همگی رفتیم پیش مامانم اینا اونجا هم همه چی فوق العاده بود کلی بابا و مامانامون تعجب کرده بودن که من و اهورا چطوری انقدر تغییر کردیم اول که باورشون نمیشد ولی بعد چند روز دیدن فیلم بازی نمیکنیم خلاصه پذیرفتن اون چیزی که تحویل داده بودن و اون چیزی که الان دارن میبینن زمین تا اسمون فرق کردن باورشون شد و با اینکه ما دوتا پوستمون کنده شده بود که همش تنبیه بودیم یا نمیذاشتن کارایی که میخایم بکنیم ولی عمو و دایی قهرمان شناخته شدن بگذریم اونجا هم هر کاری که میخاستیم انجام میدادیم هیچ کس چیزی نمیگفت البته عمو و دایی که کار خودشونو میکردن و دعوا ها همچنان سر جاش بود اما به اندازه ایران سخت گیری نمیکردن همه چیز خیلی خوب بود تا روز آخر که میخاستیم برگردیم خونه مامان اینا یه استخر داشت که عمقش خیلی زیاد بود فکر میکنم 7 متر بود کسی خونه نبود منم حوصلم سر رفته بود با خودم گفتم برم یکم شنا کنم هنوز خیلی مونده تا حرکت کنیم فقط میخاستم یکم تو اب بمونم ولی همین یکم نهایتا شد 3 ساعت که دیگه حسابی خسته شده بودم اومدم بیرون و رفتم تو خونه به قدری خسته بودم که اصلا نفهمیدم کی خابیدم فقط با صدای بابام بیدار شدم که میگفت دخترم پاشو یه چیزی بخور گفتم بابا نمیخورم اصلا میل ندارم یکم اصرار کرد دید فایده نداره رفت یکم نگذشته بود که دیدم باز یکی داره صدام میکنه این دفعه عصبانی گفتم بابا نمیخورم دیگه چرا اصرار میکنید آخه و چشامو باز کردم دیدم عمو با اخم بالا سرم نشسته گفتم عمو!!!!! گفت هنوزم نمیخای چیزی بخوری؟؟؟ گفتم چرا اتفاقا خیلیم گشنم بود رفتم یه غذایی بخورم ولی واقعا نمی تونستم اصلا چیزی از گلوم پایین نمیرفت ولی به هر زحمتی بود یکم خوردم و دیگه باید می رفتیم فرودگاه خلاصه با کلی عذاب من برگشتم هم دلم نمیخاست از مامان و بابام بازم دور باشم هم حالم خوب نبود هم مسیر طولانی بود در کل همه چیز بهم فشار میاورد اومدیم تهران و منم چند روزی بازم ترجیح دادم خوددرمانی کنم شاید بالاخره جواب داد اما جواب نداد که هیچ بدترم شدم تا بابابزرگم اینا اومدن تهران همین که مامان بزرگم منو دید ترسید گفت ااااااااااا کیانا چرا انقدر داغی دخترم مریض شدی؟؟؟؟چرا امیر معاینت نکرده به این روز افتادی؟؟ من چیزی نگفتم خودش فهمید گفت کیانا امیر نمیدونه که بازم دسته گل به اب دادی؟ گفتم نه گفت چرا نگفتی بهش میدونی که خودش بفهمه عصبانی میشه چرا این کارو میکنی؟ گفتم خب اخه گفته بود قبلا بهم که زیاد تو استخر نرو تازههمون روزی هم که من رفتم صبحش تاکید کرده بود که امروز سرده نرو استخر ولی من رفتم خب الان بهش چی بگم بازم دعوا میکنه میشه شمام بهش نگین یکم نگاه کرد و گفت باشه ولی خودت میدونی گفتم حالا فعلا بهش نگو خودم میرم درمانگاه یه نگاه کرد و یه اه کشید و رفت بیرون یه ساعت بعد عمو اومدو سراغ منو گرفت مامان بزرگم گفت تو اتاقش دراز کشیده منم که مثلا خودمو زده بودم به خواب عمو اومد تو اتاق دید خابم رفت بیرون منم گفتم اخیش به خیر گذشت ولی هنوز این جمله تموم نشده بود که حالم بد شد و نیاز پیدا کردم با سرعت نور خودمو به دستشویی برسونم وقتی اومدم بیرون کل بدنم میلرزید سرم گیج میرفت نمیتونستم خودمو تا اتاقم برسونم که عمو اومد دستمو گرفت گفت کیانا خوبی؟؟ تا اومدم یه چیزی بگم دیگه نفهمیدم چی شد و افتادم وقتی بیدار شدم دیدم سرم تو دستمه و عمو با عصبانیت کامل بالا سرم نشسته ترجیح دادم دوباره بخابم که گفت پس بیدار شدی بالاخره پاشو بشین معاینت کنم سرمو که دیگه اخراش بود دراورد و خودش رفت کیفشو بیاره وقتی معاینه کرد تموم شد از عصبانیت نتونست تو اتاق بمونه رفت بیرون یه ربع دیگه برگشت چون همیشه دارو تو خونه داره میدونستم که نمیره تا داروخونه صداشم میومد که به بابابزرگم میگفت بابا من دیگه نمیدونم با این چه کار کنم یکم بابابزرگ و مامان بزرگم ارومش کردن و دوباره برگشت ولی با سه تا امپول که یکیش پنادور بود من همین که امپولارو دیدم زدم زیر گریه که عمو گفت کیانا ساکت میشی یا یکی دیگم بیارم بعدم گفت سریع اماده شو من همون طوری نشستم که خودش اومد با یه حرکت اماده امپولا بودم اولی پنادور بود که تا میتونستم جیغ زدم و سفت کردم عمو هم تا میتونست سریع تزریق کرد و دراورد دومی اما نمیدونم چی بود ولی هر چی بود از پنادورم دردش بدتر بود برای اون که اصلا نمیفهمیدم چه کار میکنم فقط حس کردم تموم شد برگشتم دیدم هنوز یه سی سی هم تزریق نشده و عمو دراورده هیچ چیزی از این بدتر نیست اصلا وقتی که اون امپولو دوباره میزنه دردش صد برابر میشه نمیدونم چرا و دوباره زد این دفعه انقدر محکم نگهم داشته بود اصلا نمی تونستم نفس بکشم چه برسه به اینکه تکون بخورم ولی خب جیغ که میتونستم بزنم انقدر جیغ کشیدم گلوم داغون شد تا بالاخره دراورد ولی سومی اصلا درد نداشت دیگه بعدش اصلا نمیتونستم تکون بخورم همون طوری افتاده بودم رو تخت که مامان بزرگم اومد یه لیوان اب پرتقال دستش بود وقتی اونو دیدم دلم میخاست خودمو دار بزنم ولی اون لعنتیو نخورم همین که میخاستم بگم نمیخورم عمو اومد گفت تو هنوز اینو نخوردی؟ گفتم عمو میدونی که دوست ندارم اونم گفت میدونی که باید بخوری دیدم هیچ راهی نیست اونم خوردم برای شب و فرداشم باید کلا 4 تای دیگه میزدم ولی با پادرمیونی فقط برای شبو زدم که اونم کلی ماجرا داشت ولی بالاخره خوب شدم اما هر چقدر که تو اون سفر خوش گذشته بود با این مریضی جبران شد ممنون که خوندین.  

خاطره دریا خانم

سلام بردوستان عزیزم دریا هستم ترم 2روانشناسی وبادو تاخواهرام 3قلو هستیم ،پدرومادرم هم فرهنگی هستند ودقیقا تا3نسل قبل وبعدمون خداراشکر پزشک نداریم این خاطره مربوط به اوایل بهمن سال گذشتست که یکی از خواهرام که رشتش مدیریت صنعتیه کنفرانس داشت وکلاسشونم اکثرا پسرند وکلا هرکدوم از دخترا که کنفرانس دارند کلی ضایع میشند به خاطر همین موضوع تصمیم گرفتیم منواون یکی خواهرم هم بریم سرکلاسشون تاهرموقع کسی خواست جو را بهم بزنه نگذاریم درهرصورت کنفرانس خواهرم شروع شد وبیچاره اونقدر هل کرده بود که از هر2کلمش 3تاتپق میزد وتلاش های ما برای متشنج نشدن جو کاملا بی فایده بود تازه از اون بدتر اینکه هر 5مین یکبار هم یکی یه مزه ای می پروند ودقیقا تغییر رنگ خواهرم از شیربرنج به لبو ملموس بود بالاخره بعد از نیم ساعت مناظره ی خواهرم تموم شد وبالبتاب از کلاس خارج شد ماهم نگران شدیم واجازه گرفتیم ورفتیم بیرون که دیدیم نشسته کنار چمن های دانشکده وگریه میکنه بیچاره خیلی استرس بهش وارد شده بود چون کلا برعکس من شخصیت آروم وخجالتی ای داره و نتونسته بود نتیجه ی دلخواه را هم کسب کنه بالاخره حدود 1ساعت بعدآروم شد وهرسه مون دیگه کلاس های بعدی را نرفتیم وبرگشتیم خونه وکم کم دوباره روال عادیه کاریمون را پیش گرفتیم البته ساحل(خواهرم) یکم توخودش بود ولی وقتی به ما میرسید خودش را سرحال نشون میداد حدود یک هفته ای از کنفرانس گذشته بود که بین آنتراک یکی از کلاس ها یکی از دوستاش زنگ زد وگفت حالش بد شده ورفته بیمارستان منم سریعا آدرس را گرفتم ورفتم اونجا که دوست ساحل را دیدم وپیداش کردم دیدم روی تخت خوابیده وبهش سرم وصله رنگش عین گچ سفید بود بعد یکساعت هم پزشک نمیدونم بخش بود یااورژانس اومد معاینش کرد وگفت از فشار عصبیه وچون سابقه ی بیماری قلبی داره اگه اینطور پیش بره امکان ایست قلبی هست وباید خیلی شرایط جوی رابراش مساعد کنیم6تا آمپول هم براش نوشت که روی 2تاش را بزنه وهمون موقع هم یه پرستار اومد و2تا آمپول اولی را براش زد ولی چون حالش خوب نبود توان مقاومت نداشت بعد از مرخص شدنش باهم برگشتیم خونه ودیدیم تقریبا کل فامیل خونمونند ووقتی رسیدیم جاتون خالی کلی دعوا و..... شدیم که تاالان کجابودید وازین بحثا واونجا بود که من تازه یادم اومد به کسی خبر ندادم وگوشیم هم خاموش بوده وساحل هم که گوشیشو گم کرده بود  آمپول های فرداش را هم با بابام رفتند درمونگاه زدند ولی روز سوم بابام کاری براشون پیش اومد ومجبور شدند برند تبریز وساحلم گفت خوب شدم و2تای آخری را نمیزنم ولی ما چون نگران قلبش بودیم مجبورش کردیم که باید بزنه که البته موفق هم نشدیم اونروز هم خانوم تا ساعت7کلاس داشتند وتامیومد بیاد خونه تقریبا نزدیک های9و10بود وهیچگونه دسترسی بهش نداشتم برای هنین بادوستش تماس گرفتم وجریان را بهش گفتم وبیچاره مجبور شد بیاد دانشکدمون آمپولهاش را بگیره تادر موقعیت مناسب موش را به تله بندازه به عبارتی و شب هم متوجه شدیم که موفق شده ولی به صورتی که خواهرم وقتی رسیدخونه میخواست زنده زنده روی گاز سرخم کنه از قرار معلوم اونروز یکی از خاستگارهاسمج خواهرم که همکلاسیش هم بود اومده بوده دوباره پیشش که خواهرم حالش بد میشه اون آقا هم پیگیر که بیایند برسونمتون خونه یا بیمارستان دوست خواهرمم قبول میکنه وبا اون آقا میرند بیمارستان وبیچاره مجبور میشه که آمپول های آخری را هم توی رودر بایستی بزنه ممنون که خاطرمو خوندید امیدوارم همیشه سالم وسلامت باشد.

خاطره درسا جونم

سلام دوستان خوبید‌؟؟امیدوارم وقتی داریدخاطرمومیخونیدتوبهترین شرایط روحی وجسمی باشید.😊 
این آخرین خاطره ایه که میذارم حداقل تا۳ماه دیگه،میخوام نت جوان پیرکنوبه خودم تحریم کنم آخه از۱۳فروردین تاحالابخاطربیماریه مامان خیلی ازکارام عقب مونده وخیلی چیزا سرجاش نیست.
خب این خاطره واسه تقریبا۵ماه پیشه. ماباخانواده پدریم خیلی صمیمی هستیم وقتی کوچیکتربودیم زود به زود دورهم جمع میشدیم اما ازیه زمانی به بعد دیگه نوبت به نوبت کنکوری شدیم وبعدش دانشگاه و...این دورهمیاکمتروکمترشدوبه ماهی یه دفعه کاهش پیداکرد اونشب قراربووهمه بریم خونه عموکامران اینا اونروز من خیلی دوندگی داشتم وازصبح تا۷غروب بیرون بودم وساعت ۷بعدکلاس باباومامان اومدن دنبالم تابریم خونه عمو خیلی خسته وپنچربودم اصلا نمیخواستم توماشین بخوابما ولی نمیدونم چطورشد خوابم برد(شاید ازخستگی بیهوش شده بودم)ولی کاش هیچوقت نمیخوابیدم.وقتی میرسیم خونه عموایناانگاری باباچنددفعه صدام میکنه ولی من غرق خوابوجواب نمیدم باباماشینواوردتوحیاط عمو ایناوبه پیشنهادبچه هاگذاشت توماشین بخوابم😁.تجهیزاتی مثل بالش وپتووحتی بخاری برقی اورده بودن توماشین(چکاری بودواقعا؟؟)منم خواب خواب دیگه حدودایه ۹اینابودازخواب بیدارشدم اصلاحال اون لحظه ام گفتن نداره توماشین تاریک تاریک بود بلندشدم وقتی دیدم توماشینم سکته کردم تمام صحنه هایه فیلمایه ترسناک وجنائی که دیده بودم ازجلوچشام ردشدن فکرمیکردم گروگان گرفتنم😂😂تمام تنم میلرزیدحتی نمیتونستم درست نفس بکشم چشماموبستم باتمام وجودم جیغ کشیدم بعدهمین جور زیرلب آیت الکرسی میخوندم هیچی یادم نمیومد (آخه بااراده خودم نخوابیده بودم وترسیده هم بودم😰)دیگه چشاموبازکردم وگوشیمودیدم گرفتمش بادستایه لرزون قفلشوبازکردم زنگ زدم به بابا وقتی صدایه باباروشنیدم بلندزدم زیرگریه ومیگفتم بابا گرفتنم باباااا باجیغ وداد گریه میکردم بابا هم داشت غش میکردازخنده 😂😂وهمینجوربرام توضیح میداد که توماشین خوابیدیوماخونه عموکامرانیم و...باباوبچه هاسریع اومدن پایین دنبالم منم های های گریه میکردم دیگه بابا اومددرماشینوبازکرد خودمو پرت کردم بغلش وگریه میکردم بچه هاهم که غش کرده بودن ازخنده😂😂 منکه کاملا بیحس بودم نمیتونستم راه برم بابا بغلم کردرفتیم خونه همه بادیدن من زدن زیرخنده نیماوهامون که قشنگ روزمین درازکشیده بودن😂 منم تازه یکم دانلودشده بودم همینجورباگریه میگفتم آخه نمیگید آدم سکته میکنه ؟؟😭چرابیدارم نکردید؟؟😭باهرجمله ای میگفتم بچه ها بدترمیخندیدن خلاصه باآب قندو....آروم شدم بعدعموحسام گفت پیشنهادمن بودوبرام همچیو توضیح دادن خودم دیگه غش کردم ازخنده بچه هاکه دیگه کاملا نابودبودن ازخنده (آخه فک میکردم مثلاداغشی چیزی گرفتنم😂😂) حالا هامون هی میگفت دختراست دیگر..ونیمامیگفت فک کن تیتراول خبرمیشدی دخترترسویی که دراثر توهم جان سپرد😉 دیگه کل کلمون ازهمونجاشروع شدحتی بردیا(پسرعمم ۶سالشه)اونم مسخره میکردمن ونیلاوهستی ودریاهم دیگه حرصی شده بودیم وتصمیم گرفتیم یه حال اساسی ازشون بگیریم دیگه بعدشام هممون ۲به۲مشغول گوشیامون بودیم یهوعموحسام بلندشدازهممون بزورگوشیامونوگرفت ریختش تویه نایلون گفت پاشین یکم شیطنت کنید چیه همش سرتون تواون ماس ماسکه بعدهمه غرغرکنان نشسته بودیم که دیدیم عموپیمان(شوهرعمه)وبردیا دارن باهم بحث میکنن بردیاآمپول داشت ومقاومت میکردیهوچشایه هستی برق زدوگفت وقت حال گیریه بعدروکردبه هامون ونیما گفت میبینم که هم تیمیتون ازآمپول میترسه وای وای وای خیلی زشته یه مررررد ازآمپول بترسه ماهم میخندیدیم😂نیماگفت کی؟؟بردیا؟؟عمرااااا گفت بردیابگوکه نمیترسی بردیام شیرشدگفت مگه من دخترم که بترسم؟؟منم گفتم حالا میبینیم خلاصه نیماهامون رفتن رومبل بالاسربردیا وبهراد وهم(داداش بردیا ۱۰ماهش بود)بغل کرده بودن مثلا مردایه جانشستن ومادختراهم رومبل بغلی نشستیم کاملامشخص بودبردیاداره سکته میکنه اماغرورش اجازه نمیداداعلام ترس کنه عموآمپولاشوآماده کردماهم منتظربودیم بخندیم(بدجنس نیستیما ولی دیگه خیلی اذیتمون کرده بودن مخصوصابردیا)۱دونش کوچیک بود ۲تاش بزرگ (بردیاریه هاش شدیدعفونت کرده بود)نیماوهامونم هی میگفتن بردیا شییره دریاهم میگفت بله پاستوریزه دیگه بردیادرازکشیدهممون هیجان داشتیم مامان اینام که داشتن بمامیخندیدن عموپنبه کشیداولیوزد فسقل بچه صداشم درنیومد فقط دستشومحکم مشت کرده بود نیماهامونم میپریدن بالا نیما بلندمیگفت گل گل گل توسط چه کسی بردیاگودسه😂😂😆(آخه بازیکن موردعلاقه بردیا ماریوگودسه هست)بیچاره بهردام که باپرش نیما پستونکش به شعاع۳متری پرت میشدغش غش میخندید ماهم یکم حالمون گرفته شداماامیدمون به اون ۲تاآمپول گنده بود نیماهامونم هی بردیاروتشویق میکردن دلداریش میدادن هممون هیجانی بودیم منتظربودیم ببینیم چی میشه باباهم یهوجدی گفت همیشه یه چیزی ته دلم میگه شماهایه روزی خوب میشیدوبزرگ میشید😄😄مردیم ازخنده هامون گفت بعیدمیدونم عمو ته دلتون زیاد ی خوش بینه😂😂عموپیمان دومیوزد بردیا یه تکون بدخوردودیگه چیزی نگفت هی تندتندنفس میکشیدنیما هی میگفت باریکلا بردیادیگه چیزی نمونده شمارش معکوس یهوعموگفت بردیابابا شل کن تزریق نمیشه بردیام یهوباناله گفت نمیتونم باباااا نیلام گفت میبینم که بردیا گل به خودی زده نیماوهامونم همینجورتشویقش میکردن عمویکم ضربه زد بالایه جایه تزریق وبقیه روزد بردیاچشاش نزدیک به بارش بوددیگه تموم شدونیمایکم جاآمپولشوواسش ماساژداد عموهم داشت آخرین آمپولشوآماده میکرد آمپولش زیادی گنده بود دلم سوخت گفتم بچه هابیخیال بچس گناه داره بذاریدراحت باشه هستی ونیلاودریاقبول کردن رفتیم اونطرف چنددقیقه بعدصدایه گریه بردیااومد الهی بمیرم همش میگفت آیییییی باباا پام دردمیکنه اییی دیگه نمیتونم نیمام مدام دلداریش میداد واقعاباناله هاش هممون ناراحت شدیم عموحسام رفت پیشش دلداریش بده بالاخره آمپولش تمام شدصداش میومد داد میزد بمن دست نزن یهوبلندشدهرچقدرعموپیمان میگفت یکم بخواب پاهات آروم شه قبول نمیکرد محکم باپشت دستش اشکشوپاک کرد وعصبانی گفت من گریه نکردم بعدهیچکدوممون چیزی نگفتیم دوباره بلندترگفت من گریه نکررررردمم زنعمومیگفت آره بابا بردیاگریه نکرده نیما میگفت بردیا مرده ماکه ندیدیم گریه کنه شمادیدین؟؟ماهم گفتیم نهههه😉خلاصه همه ازشجاعتش کلی تعریف کردیم وازدلش دراوردیم ولی باهستی چون زیادسربه سرش گذاشته بود قهرکرده بود هستیم رفت جلوش زانوزدگفت ببخشیدسرورم معذرت میخوام امپراطور😔(بردیاعاشق این اصطلاحاته نمیدونم چراهمیشه اصرارداره بگه من بزرگ وقویم☺)لبخندزدگفت به یه شرط بعدگفت بایدبریم توحیاط فوتبال بازی کنیم بااینکه هواسردبود هممون رفتیم حیاط فوتبال بازی کردیم منونیماوهستی تویه تیم بودیم نیلاوهامون وبردیام باهم بودن ودریام موندتوخونه نیوندبازی ماشالله بردیا خیییلی حرفه ای بودماکه ۲-۰باختیم هردوگلم بردیا زد،یه دفعه هامون تودروازه بود هستی رفت گل بزنه ۳باربجاتوپ هواروشوت کرد 😂هامون همونجا درازکشیدروزمین وفقط میخندید(خداییش منونیلاوهستی هیچ استعدادی توفوتبال نداشتیم)دیگه بعدفوتبالم بردیاافتخاردادوباگیتارش برامون آهنگ زمستونوخوند عموحسامم کلی ازش تعریف کردآخه عموهمیشه بهمون میگه توزندگیتون تک بعدی عمل نکنیدوهردفعه ازمون میپرسه طی یه ماه گذشته چکارایه جدیدی کردیم فعلاکه بردیا(عجوبه دهه نودی)ونیماازبقیه جلوترن وماهم داریم میدووییم فعلاکه عموازمون شاکیه🙄🙄خلاصه طبق معمول خیلی خوش گذشت بجزاونجایی که سکته ناقص زده بودم.
ازهمه اونایی که واسه مامانم دعاکردن ممنونم😍 واسم دلگرمی بودین خداروشکر مامان ازقبل خیلی بهترشده ولی این قضیه درس بزرگی بهم داده خیلی دوس داشتم راجع بش باهاتون حرف بزنم ولی جنبه نصیحت پیدامیکنه ومن اینودوس ندارم. میدونم خاطره خوبی نشده آخه یکم تندتند نوشتم وهم الان که میبینم موضوع وب شده نکته انحرافیش ،معذرت میخوام🙈🙈ولی خبرخوب اینکه حداقل تا۳ماه دیگه خاطره ای نخواهم نوشت.
ثانیه ها ودقیقه هاوساعت هاوروزها وماه هاوسال هاتون پرازآرامش وحس رضایت مواظب خودتون ودوروبریاتون باشیدحساااابی،خدانگهدار😊😍❤ 

خاطره اندیا عزیز

سلااام. خوبین. خوشین. سلامتین. من اولین باره که اینجا خاطره میزارم و خواننده خاموش وبتون بودم و امیدوارم که از خاطرم خوشتون بیاد. یه بیو میدم ازخودم.. من اندیام 14 سالمه و یه داداش دارم پزشکه اسمشم ارشه. خب بریم سراغ خاطره. 👈عید امسال قرار بود با خانواده عموم و عمم اینا باهم بریم ویلای ما. صبح روز پنج شنبه ساعت حدودای 9 بود بابام بیدارم کرد که قراره بریم. منم بیدار شدم و دست و صورتمو شستم و صبحانه خوردیمو یکم اتاقمو مرتب کردم ساعت 10:30 لباس پوشیدیمو رفتیم خونه عموم اینا اخه قرار بود همگی خونه عموم جمع شیم و از اون طرف هم بریم ویلا. ( من یه عمو دارم دوتا بچه داره دخترش مهدیه همسن منه و پسرش دوسال از ارش بزرگتره و دوتا عمه دارم یکیش تازه نامزد کرده و یکی دیگه هم دوتاپسر به اسم فرزاد و فرهاد داره و فرزاد هم پزشکه ) خب ساعت حدودای 12 بود رسیدیم ویلا. وسایل هارو تو اتاق مرتب کردیمو من و مهدیه هم یه اتاق باهم گرفتیم. بعد هم ناهار خوردیمو خوابیدیم.ساعت 6 غروب بود بیدار شدم دیدم مهدیه رو تختش نشسته. رفتم پایین اونم همرام اومد. فقط عمه کوچیکم با شوهرش بودن بقیه همه رفته بودن بیرون. مهدیه هم گفت اندیا حوصلم سررفت بیا یکم بریم تو حیاط, ..بعد باهم رفتیم تو حیاط کنار استخر و باد کنک هایی که مهدیه خریده بود پراز اب کردیمو میزدیم بهم و میخندیدیم و خیس خیس شده بودیم ولی خیلی خوش گذشت و دیگه عمم اومددعوامون کرد بزور بردتمون داخل خونه. هواهم خیلی سرد بود و نم نم بارون میبارید.. دیگه لباسامونو عوض کردیم و رفتیم نشستیم رو مبل که احساس کردم تمام بدنم داره داغ میشه سرمم خیلی درد میکنه. که به مهدیه گفتم بیا بریم تو اتاق. اونم اومدو با هم رفتیم تو اتاق. گفتم مهدیه حالم بده تب دارم. دستشو گذاشت رو پیشونیم. گفت اره اندیا تب داری. بیا بهت یه قرص بدم. /مگه قرص اوردی ؟ / اره گفتم شاید مریض شیم خوددرمانی کنیم. / واقعا لایک داری مهدیه.😍/ رفت برام یه ابمیوه اورد خوردم و بعدش هم قرص خوردمو خوابیدم. نمیدونم چقدر گذشت که مهدیه بیدارم کرد و گفت اندیا بیدار شو بیا بریم شام بخوریم... به زور بیدار شدم اصن قرص تاثیری نداشتحالم بدتر شده بود رفتم پایین سلام کردمو از شانس خوبم جا نبود نشستم وسط ارش و عمو ( متخصصه گوشو حلقه ) اصلا نمیتونستم غذا بخورم هم گلوم خیلی میسوخت هم حالت تهوع داشتم به زور چند قاشق خوردم. حواسم بود که ارش داره زیر چشمی به بشقابم نگاه میکنه.که عمو گفت اندیا بخور عمو جون دیگه هیچی نمیخوری. با غذات بازی نکن. که ارش هم گفت عمو جون انگاری اندیا چیزیش شدع. که یکدفعه همه ساکت شدن. مهدیه هم دید که داره همه چی خراب میشه گفت آی مامان شکمم درد میکنه من میرم بخوابم اندیا تو هم بیا تنها نباشم. منم سزیع از رو صندلی بلند شدم و تشکر کردمو رفتم تو اتاق. یعنی مهدیه رو کلی بغل کردم و بوسیدمش. وای مهدیه دستت درد نکنه نزدیک بود بدبخت شم. که مهدیه گفت بسه دیگه بالاخره که میفهمن. 😒بازم قرص مهدیه رو خوردمو خوابیدم که دیدم یکی داره تکونم میده. چشامو باز کردم دیدم ارش و فرزاد بالا سرم هستن.  ارش گفت عشق داداشی بیدار شو داری تو تب میسوزی گلم / کی ؟من ؟ نه داداشی حالم خوبه خوبه ول کن خوابم میاد / پس اگه حالت خوبه بلند شو معاینت کنم تا مطمين شم واقعا حال اجی کوچولوم خوبه / بلند شدمو نشستم و ارش هم شروع کرد به معاینه یعنی مطمئن بودم الان انپول میده. وقتی معاینش تموم شد بدون هیچ حرفی رفت بیرون و با عمو اومد. دیپه بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن که عمو توروخدا حالم خوبه. عمو هم توجهی بهم نمیکرد و همین طوری معاینه میکرد. حرصم گرفته بود که چرا توجه میکنن به حرفم. بعد از اینکه تموم شد رفت پیش مهدیه اونم معاینه کرد ولی مهدیع اصن گریه نکرد. بعد ارشو عمو رفتن بیرون و بعد چند مین برگشتن که عمو باجدیت تمام گفت اندیا اماده شو. نصفه شبی جیغم نداریم فهمیدی. منم همین طوری گریه میکردمو میگفتم عمو توروخدا ارش تو چیزی بگو ارش گفت به من چه میخواستی اب بازی نکنی. 😬😬یه زور ارش و فرزاد خوابوندنم و ارش امادم کرد و عمو پنبه کشید و اولی روزد خداییش زیاد درد نداشت ولی من جیغ میکشیدم و تکون میخوردم که عمو بدون هیچ حرفی دراورد و بعدی رو زد خیلی درد داشت. خیلی هم میسوخت کلی جیغ کشیدمو تکون خوردم که با داد عمو حل شد و سومی رو زد این دیگه چی بود نمیدونم ازبس جیغ کشیدم گلوم میسوخت صدامم در نمیومد و نفسم هم بند اومده بود که ارش داد زد عمو اندیا حالش بد شد عمو هم در اورد پنبه گذاشت و لباسمو مرتب کرد و برام یه سرم وصل کرد و منم خوابم برد. نمیدونم چطوری به مهدیه امپول زدن. 😒بیدار شدم دیدم یه خرس و یه گل رو تختم بود نوشته بود از طرف عم و ارش. رفتم پایین همه نشسته بودن صبحانه میخوردن رفتم عمو و ارش و بابامو بوسیدمو. 😘😘از ارش و عمو هم تشکر کردم و اوناهم معذرت خواهی کردن و حالمم خیلی بهتر بود. مرسی از همتون که خوندین و ببخشید که طولانی شد خواستم با جزییات تعریف کرده باشم.. ☺☺
خداحافظ.  

خاطره فاطمه خانومی

سلام اولین باره میخوام خاطره بزارم امیدوارم خوشتون بیاد و خواهش میکنم از مدیریت که اگه خاطره به دستشون رسید،خاطره منو آپ کنناول یه معرفی بکنم فاطمه هستم15سالمه.خوب بریم سر اصل مطلب: خانواده مادری من همشون شهرکرد هستن.یه مدت بود که یکی از دایی های من(ماشاالله دایی هام تعدادشون زیاده و من عاشقشونم چون من نوه کوچک دختر هستم اوناهم منو دوست دارن) قلبش درد میکرد ما یه مسافرت ده روزه رفتیم شهرکرد (تابستان بود)دایی من هر روز حالش بد میشد و اصلا ...چون دلم نمیومد نگاه کنم حالشو درست یادم نیست ولی یادمه یه روز حالش بد شد بعد از کمک رسانی اطرافیان بهتر شد من داشتم گریه میکردم...داییم که یکم سرحال تر بود گفت جونم دایی چته عزیزم؟ بیا پیشم ببینم ،من بلند شدم تا برم پیشش در حال رفتن بودم که داییم بازم قلبش گرفت با صدای بلند زدم زیر گریه مامانم دعوام کرد که بسه و...من هنوز گریه میکردم رفتم پیش داییم اونم سر منو گرفت تو بغلش و سرمو بوس کرد یکم حالش بهتر بود گفت دایی چیزی نیست که هییس اروم عزیزم.منم بغلش کردم 
دوستان خاطرم ادامه داره فعلا ببینم آپ میشه اگه خواستین بگین ادامشو بنویسم براتون

داییمو بغل کردم و گریم بند اومد دیگه پاشدیم با دخترخالم رفتیم تو اتاق و یکمی حرف زدیم و برای شام اومدیم از اون اتاق بیرون و رفتیم واسه شام تا کمک بدیم.که دیدم داییم حالش بهتره و یکی دیکه از دایی هامم از سرکار برگشته و دارن باهم حرف میزنم اون داییم که از سرکار برگشته بود پشت به من نشسته بود رفتم دست گذاشتم رو چشماش اون یکم دست زد به دستام و بعد گفت اممم فاطیمایی گفتم اه از کجا فهمیدی اوناهم خندیدن.سرشام داییم دوباره قلبش درد گرفتم جوری که اصلا نمیتونست تکون بخوره واقعا خیلی بده همه نگران شده بودن.مامانم بادش میزد. اون داییم کمرشو ماساژ میداد و میگفت اروم داداشم اروم هیچی نیست.دخترخالم اب اورد یکم بهش دادن و یکم که گذشت حالش بهتر شد ولی هنیشه قلبش میگرفت اما با کمک اطرافیان بهتر میشد تا یه شب که همه به مناسبت اومدن ما خونه بابابزرگم جمع شده بودن داییم قلبش خیلیی بد گرفت جوری که به اورژانس زنگ زدیم اومد و رفتن بیمارستان منو دخترهالم و مامانبزرگم و یکی از دایی هام خونه بودیم خیلی بد بود خیلی حس بدی داشتم همش نگران بودم که خدایی نکرده اتفاقی نیوفتده( من وقتی حالم اینجوریه اصلا بروز نمیدم جز پیش یکی از دایی هام و دخترخالم) حالا هیچ کدوممون هم خوابمون نمیرفت نشسته بودیم که من گفتم دایی؟ داییم برگشت سئوالی نگام کرد. گفت حالا چی میشه؟ گفت جی چیمیشه؟ گفت دایی حمید دیگه.گفت انشاالله خوب میشه دیگه دایی جان سرمو تکون دادم.اومد سرشو گذاشت روپام تا بخوابه دخترخالمم میخندید گفتم کوفت. خلاصه که دیگه مادربزرگم رخت خواب رو پهن کرد و خوابیدیم فک کنم نیم ساعت بعدش بود که با صدای حرف زدن بیدارشدم دیدم همه نشستن داییمم سرم به دستش وصله اون یکی داییم گفت بخواب دایی جون.گفتم نه دایی خوابم نمیاد پاشدم اب خوردم اومدم رفت پیش داییم که بیمارستان بود گفتم دایی خوبی؟ گفت اره قربونت برم و سرمو بوسید منم محکککممم بوسش کردم گفت آااخ کندی لپمو منم خندیدم و پاشدم رفتم که دوباره بخواب داییم گفت تو که خوابت نمیومد گفت حالا که فکر میکنم میبینم خوابم میاد رفتم از اتاق بیرون که برم تو اون اتاق هوا خیلی سرد بود(شهرکرد زمستون تابستون سرش نمیشه همیشه سرده) خوابیدم صبحم پاشدم و رفتیم چشمه دیمه و برگشتیم خیلییی خوش گذشت.داییم دیگه گرفتن های قلبش کمتر شده بود و از رو

خاطره رز خانم

سلام , خیلی وقته خواننده این وبلاگ هستم اما این بار خواستم یه خاطره ای از خودم بنویسم .
اول از همه بگم من نه از دکتر رفتن میترسم نه از آمپول و سرم زدن !
اوایل آذر ماه بود که سرما خورده بودم و زیاد توجه نکردم و مثل همیشه خود درمانیو شروع کردم به امید اینکه مثل همیشه جواب میده . یه هفته ای گذشته بود و حدود سه چهار روز بعدش مراسم عروسی یکی از دوستان هم دعوت بودم , اما من هنوز حالم بهتر نشده بود که بدتر هم شده بودم یعنی برخلاف همیشه خوردن دم نوش ها و قرص های سر وقت جواب نداده بود تا اینکه یه شب که خونه خواهرم بودم از شدت تب بیدار شدم و ناله میکردم بلند شدم رفتم اتاق خواهرم دیدم داره به پسرش شیر میده تا حالمو دید پیشنهاد داد تا تب سنج بزارم و ببینم درجه تبم چقدره بعد از دیدن درجه با یه حالت تعجب گفت : سی و نههههه! گفت برو یه قرص بخورو دست و صورتتو اب بزن تا حالت جا بیاد . بعد از انجام این کارا رفتم بخوابم ولی باز حالم همون طور بود موبایلمو گرفتم و دیدم یکی از دوستان پزشک اس داده که زنده ای از شانسم آن لاین بود گفتم دارم میمیرم تبم بالاست گفت یه شیاف بزار اصلا به این مورد فکر نکرده بودم بعد از گذاشتن شیاف انگار آب رو آتیش ریخته بودن نفهمیدم کی خوابم برد بیدار که شدم رفتم طبقه پایین که خواهرم گفت بهتری ؟ تبم تا حدودی پایبن اومده بود اما اصلن حال نداشتم واسه همین با دیدن حالم منتظر جواب نمود و گفت بعد از خوردن صبحونه برو دکتر ! سر صمتوجه شدم شوهر خواهرمم حالشون خوب نیست و سرما خورده واسه همین به اونم پیشنهاد دادم که با هم بریم که گفتن من چیزیم نیست خوب میشم 😊 بعد از خوردن صبحونه دیدم حالم بهتر شده , واسه همین دکتر رفتنمو به تعویق انداختم 😀 اما بعد از ظهر دوباره روز از نو روزی از نو بود دوباره احساس کردم که دارم داع میشم برا همین از خواهرم خداحافظی کردم و شال و کلاه کردم که برم دکتر , مثل همیشه رفتم اون کلینیک خصوصی که نزدیک تر از همه جا به من بود وارد که شدم دیدم چند نفر نشستن و دو سه تایی هم معلوم بود آستیناشون بالا بود و منتظر جواب تست پنی سیلین و یه آقای جوونی که کنار میز پرستاری ایستاده بود و با پرستار صحبت میکرد , با دیدن من رفت و کنارتر ایستاد و از اونجایی که من همیشه بعد از دادن حق ویزیت حالم خود به خود خوب میشه امیدوار بودم تا نوبتم بشه چند دقیقه ای بشینم و بعدم برم که دیدم خانوم پرستار رو به اون آقا کرد و گفت : دکتر مریض دارین ! یعنی راه فراری نبوووود! همون طور که گفتم من از دکتر رفتن و آمپول نمیترسم ولی گاهی اوقات بستگی به شرایط آدم داره بعصی اوقات حسش نیست نمیدونم متوجه منظورم شدین یا نه ! 😀 آهان یادم رفته بود اینم بگم که تو طول مسیر همش داشتم به این موضوع فکر میکردم که چطور به دکتر بگم برام آمپول ننویسه چون اصلن حس آمپول زدن و درد کشیدن نبود ! واقعا از شب قبلش انقدر اذیت شده بودم که تحملم تموم شده بود , وارد مطب که شدم دکتر با لبخند اشاره کرد بشینم و شروع کرد به شرح حال گرفتن , دستشو که رو پیشونیم گذاشت گفت : تبم که دارییییی هنوز ! بدنتم عفونت داره و از این حرفا , دلم خبر داد که حتما برام آنتی بیوتیک تزریقی تجویز میکنه !میخواست شروع کنه به نسخه نوشتن که دیگه خجالتو کنار گذاشتم و گفتم دکتر یه چیزی بگم : سرشو آورد بالا و نگام کرد بعدم ادامه دادم که ببینین من اصلن از آمپول نمیترسم ولی الان واقعا تو شرایطی نیستم که بخوام دردو تحمل کنم ! چی گفتم 😀 تا اینو گفتم دکتر شروع کرد به خندیدن که یعنی چی بعدم گفت میخواستم برات یه سفتریاکسین داخل سرمی بنویسم نزاشتم ادامه بده انقدر خوشحال شده بودم که گفتم ارههههه همینه !!! دکتر باز خندید و گفت با یه آمپول کوچولو دیگه حالا فکرشو بکنین داشت با انگشتاش کوچولو رو میگفت انگاری یه بچه پنج ساله رو داره راضی میکنه به آمپول زدن 😀البته تو اون لحظه اصلن اینا مهم نبود برا من . منم گفتم نه اون کوچولوها مهم نیستن .

با رضایت خاطر از مطب زدم بیرون به سمت داروخونه , داروهارو که گرفتم یه نگاهی انداختم بهشونو آمپول دگزارو هم بینشون دیدم , دوباره رفتم کلینیک برای سرم دکتر تو مطب نشسته بود داشت برا مریضی نسخه مینوشت و منم رفتم سمت پرستاره و گفتم لطفا سرممو وصل کنین اما آمپول دگزارو نمیخوام بزنم , داشتم میرفتم سمت اتاق تزریقات که متوجه شدم دکتر هم اومد بیرون و به پرستار یه چیزی گفت . پرستار که اومد داخل دیدم یه آمپولی دستشه گفتم من که گفتم دگزا نمیزنم پرستار هم انقدر کول برگشت گفت گفت عزیزم این که دگزا نیست یادم نمیاد گفت برای چیه ولی گفت برگرد بزنم برات , منم اماده شدم و داشتم مرور میکردم که داخل کیسه داروها مگه چند تا آمپول بود که من ندیدم که ناگهان یه سوزش بدی رو تو پام احساس کردم و متوجه شدم گولم زدن !!! 😡زیر سرم که بودم متوجه شدم دکتر یه دختر بچه ای رو معاینه کرده و داشت باهاش صحبت میکرد که آفرین دختر خوب آرههه شربتتو بخوری زود خوب میشیو از این حرفا که دیدم مکالمشون قطع شد و چند دقیقه بعد صدای جیغ دختر بچه و آی آیش که مامانی خیلی درد داشت دردم اومد بلند شد , بعد از تموم شدن سرمم رفتم به پرستار گفتم با یه آژانس تماس بگیرن و تا اومدن آژانس رو صندلی نشسته بودم سرم تو موبایلم بود که سایه یه نفر رو بالا سرم احساس کردم سرموکه آوردم بالا دیدم دکتر با لبخند داره بهم نگاه میکنه و میگه بهتر شدی ؟! منم که حالم خیلی بهتر شده بود گفتم ارهههه انگاری دوپینگ کردم دکترم گفت خب خدارو شکر . تا روز عروسی دوستم هم داروهامو استفاده کردم خیای بهتر شده بودم .
اگه بیمزه بود ببخشید .

خاطره f.s

درحالیكه حرف زدن عادی بنده ام با ایما و اشاره است موقع تایپ این خاطره حس كردم اینجا خیلی پرحرفی می كنم امیدوارم خاطراتم خستتون نكرده باشه ....
یه روز زیبای زمستونی بود كه از مدرسه با سرویس برگشتم خونه. اون موقع من دوم دبستان بودمو امیراینا دانشجو بودن هنوز. زنگ درو زدم كه هیچ كس درو باز نكرد. چند بار دیگه ام زنگ زدم كه بازم كسی جواب نداد. كلیدمو تو خونه جا گذاشته بودم. ناچارا منتظر موندم تا امیرحسین یا امیر علی از دانشگاه بیان. حدود نیم ساعت دم خونه وایسادم تا امیرعلی اومد. منو كه دید گفت عه تو چرا اینجا وایسادی؟! شروع كردم غرغر كردن كه من نیم ساعته اینجام خسته شدم سردم شد و...در حین اینكه داشتم غر می زدم امیر درو باز كرد رفتیم تو. نزدیك پله ها كه رسیدیم وایسادم. امیر گفت بیا دیگه. پامو كوبیدم زمین گفتم من خستم حال ندارم اینهمه پله رو بیام بالا بغلم كن. خندید. كیفمو گرفت بغلم كرد. بوسم كرد گفت دیگه چی ؟! دستمو حلقه كردم دور گردنش گفتم هیچی. گفت مدرسه خوش گذشت؟! گفتم اوهووم ولی فردا امتحان نقاشی دارم استرس دارم. خندید چیزی نگفت. از ترس اینكه نیوفتم محكمتر چسبیدم بهش. طبقه سوم بودیم كه امیرعلی گفت خستگیت در نرفت؟! گفتم نه هنوز خیلی خستم الان مثلا من راپونزلم توام شركی. بلند خندید. بازوم كه نزدیك دهنش بودو گاز گرفت گفت نه من گرگ تو شنگول منگولم الان یه لقمه چپت می كنم. خندیدم. رسیدیم دمه خونه گفت بیا پایین درو باز كنم. نفس نفس می زد !! با اكراه اومدم پایین. درو باز كرد كمك كرد كتونیامو دربیارم. رفتیم تو. مقنعه امو از سرم درآوردم پرت كردم رو مبل. تلویزیونو روشن كردم گفتم اه رنگین كمان تموم شد ندیدم. امیر گفت چه فاجعه ای!! در خونه باز شد ثریا جون (پرستارم) اومد تو. دستش پر از خرید بود. امیرعلی خریدارو گرفت از دستش. ثریا جون گفت تو كی اومدی؟!خیلی منتظر شدی؟! گفتم اووهوم كلی وایسادم. ثریا جون درحالیكه دكمه های مانتومو باز میكرد گفت الهی بمیرم بجاش واست ماكارونی درست كردم كه دوست داری. از خوشحالی اشك تو چشمام جمع شد .دستامو شستم با امیر علی نهار خوردیم. بعد از نهار باز رفتم سر تلویزیون .ثریا جون در حین اینكه داشت مانتو مقنعه مو كه بصورت انفجاری رو مبلا پخش كرده بودمو برمی داشت گفت مشق نداری؟! رفتم سر كیفم. یكی از تفاوتای ما با دهه های هشتاد و نود اینه كه ما اون زمان یه درسی داشتیم به نام هدیه های آسمانی كه البته بیشتر عذاب آسمانی بود تا هدیه. لامصب هیچ محتوایی نداشت فقط رنگ امیزی بود. مداد رنگیامو آوردم شروع كردم رنگ كردن. همونجا روی كتابام خوابم برد كه با صدای بابا و امیر حسین بیدار شدم. تو آشپزخونه داشتن نهار میخوردن. خوابالو بلند شدم رفتم تو آشپزخونه سلام كردم. بابا گفت سلام به دست روی نشسته ات چه وقته خوابه الان؟! گفتم خسته بودم. بابا گفت نهار خوردی؟! سرمو به نشونه ی نه تكون دادم گفتم منتظر بودم با شما بخورم بابا بغلم كرد نشوندم رو پای خودش گفت دستت درد نكنه. از بشقاب خودش شروع كرد بهم غذا دادن كه ثریا جون از اتاقم اومد بیرون گفت عه تو كه الان نهار خوردی. دلت درد می گیره ها؟! با انگشتم یكی از ماكارونیا رو برداشتم گفتم ماكارونی دوست دارم خوب. بابا و امیر حسین به اینهمه شكموییم خندیدن . سه چهارتا قاشق غذا خوردم رفتم سر درسم باز. از یك تا صد باید عدد نویسی می كردیم شروع كردم نوشتن تا مامان اومد. مامان كه اومد همه كتاب دفترامو جمع كردم. . داشتیم میوه میخوردیم كه از تو اتاق امیر اینا صدای فیلم اومد. رفتم توی اتاقشون منم فیلم ببینم كه امیرحسین فیلم رو استپ كرد گفت به درد سن تو نمی خوره (یه وقتایی كه اینجوری ادای بزرگترا رو برام درمیارن دلم میخواد خواهر دوتا تریكودینا بودم جای اینا) گفتم من خیلیم بزرگم الان میتونم از یك تا هزار بشمرم اون زمان تا هزار شمردن نقش انتگرال گرفتن الانو برام داشت . امیر حسین خندید گفت آفرین ولی هروقت تونستی تا یه میلیون بشمری با هم این فیلم رو می بینیم. هر چقد اصرار كردم نذاشتن. با قهر از اتاقشون اومدم بیرون به بابا گفتم. بابا گفت ولشون كن اون دوتا رو بیا باهم پلی استیشن بازی كنیم. سه دست با بابا بازی كردم كه هر سه دستو من بردم. بعد از بازی مامان بابا رفتن بخوابن. ثریا جون بهم گفت دیره توام حاضر شو بری بخوابی تازه همون موقع بود كه یادم افتاد تمرین جمله سازی دارم . به نظرم ابن حجم از تكالیف اصلا عادلانه نبود. دفتر مشقمو آوردم شروع كردم نوشتن. ثریا جونم داشت كتاب میخوند. امیرعلی از اتاق اومد بیرون. آروم گفت تو چرا هنوز بیداری جوجه؟! گفتم مشقام مونده. نشست كنارم گفت چی كار می كردی از صبح تا حالا. گفتم بازم مشق داشتم. میشه تو اینا رو بنویسی من برم بخوابم خیلی خوابم میاد .امیرعلی خندید گفت خط من شبیه توعه آخه؟! خیلی حق به جانب گفتم نخیر دست خط من قشنگ تره. بینیمو كشید گفت اون كه صد البته .ثریا جون گفت آیلین زودتر بنویس دیروقته. امیرعلی جمله ها رو بهم میگفت من می نوشتم. ساعت ده و نیم شب بالاخره موفق به خوابیدن شدم. صبح كه با صدای ثریا جون از خواب بیدار شدم همه جا روشن بود معلوم بود از وقت عادی دیرتره. ثریا جون گفت پاشو خواب موندیم. گفتم مدرسه ام؟! ثریا جون گفت بلند شو خودم ببرمت. از اونجایی كه از همون زمان به شدت طالب علم بودم گفتم میشه نرم؟! ثریا جون زنگ به بابا اجازه بگیره كه نرم. كه بابا گفت ابدا...حتما باید بره مدرسه. نمی فهمم مگه كل بار علمی دوم دبستان چقدره كه بابا انقدر به حضور مسمتر من تو كلاسا اصرار داشت. لباس پوشیدم ثریا جون برام صبحونه درست كرده بود نشوندم رو اپن گفت تا من برنامتو جمع می كنم صبحونتو بخور . فقط یه خورده چایی خوردم. ثریا جون درحالیكه داشت به آژانسای مختلف زنگ می زد كه ماشین پیدا كنه موهای منم می بافت. ماشین پیدا نكرد. مقنعمو داد دستم گفت بپوش بریم دربست بگیریم. هوا بارونی بودو طبق یه قانون نانوشته كه تو روزای بارونی تمام وسایل نقلیه غیب میشن هیچ تاكسی نبود . تا مدرسه پیاده رفتیم. مدرسه كه رسیدم از جورابامم آب می چكید. زنگ تفریح با دوتا از دوستام گرگم به هوا بازی كردیم. دستت كه از دیوار جدا میشد به بینیمو كشید گفت اون كه صد البته .ثریا جون گفت آیلین زودتر بنویس دیروقته. امیرعلی جمله ها رو بهم میگفت من می نوشتم. ساعت ده و نیم شب بالاخره موفق به خوابیدن شدم. صبح كه با صدای ثریا جون از خواب بیدار شدم همه جا روشن بود معلوم بود از وقت عادی دیرتره. ثریا جون گفت پاشو خواب موندیم. گفتم مدرسه ام؟! ثریا جون گفت بلند شو خودم ببرمت. از اونجایی كه از همون زمان به شدت طالب علم بودم گفتم میشه نرم؟! ثریا جون زنگ به بابا اجازه بگیره كه نرم. كه بابا گفت ابدا...حتما باید بره مدرسه. نمی فهمم مگه كل بار علمی دوم دبستان چقدره كه بابا انقدر به حضور مسمتر من تو كلاسا اصرار داشت. لباس پوشیدم ثریا جون برام صبحونه درست كرده بود نشوندم رو اپن گفت تا من برنامتو جمع می كنم صبحونتو بخور . فقط یه خورده چایی خوردم. ثریا جون درحالیكه داشت به آژانسای مختلف زنگ می زد كه ماشین پیدا كنه موهای منم می بافت. ماشین پیدا نكرد. مقنعمو داد دستم گفت بپوش بریم دربست بگیریم. هوا بارونی بودو طبق یه قانون نانوشته كه تو روزای بارونی تمام وسایل نقلیه غیب میشن هیچ تاكسی نبود . تا مدرسه پیاده رفتیم. مدرسه كه رسیدم از جورابامم آب می چكید. زنگ تفریح با دوتا از دوستام گرگم به هوا بازی كردیم. دستت كه از دیوار جدا میشد به قصد كشت می ریختن سرت. ناظممون دعوامون كرد كه می خوریم زمین . مدرسه كه تعطیل شده بود هنوز لباسام خیس بود. با سرویس برگشتم خونه كه خدا رو شكر امیرحسین قبل از من خونه بود. سلام كردم. جوابمو داد خندید گفت تو چرا انقد قرمز شدی؟! گفتم سردمه یخ زدم از صبح. دم در وایساده بودم هنوز. گفت بیا تو دیگه. كتونیامو نشونش دادم گفتم بندشو باز كن. خم شد بند كتونیامو باز كرد گفت بزرگ شدی دیگه ها... باید خودت بتونی بند كتونیاتو باز و بسته كنی . جوابشو ندادم. اومدم تو چسبیدم به شوفاژ. از سرما آبریزش بینی گرفته بودم. امیر حسین گفت ثریا جون فسنجون درست كرده میخوری؟! فسنجون همیشه یكی از منفور ترین غذاها زندگیم بوده. سرمو به نشونه ی نه تكون دادم رفتم بخوابم كه امیر گفت اگه موهات خیسه اول سشوار بكش بعد بخواب سرما میخوری. بی توجه به حرفش رفتم زیر پتو گفتم سرما نمی خورم تكونم داد گفت پاشو من موهاتو خشك كنم پاشو سرما میخوریا . به حرفش گوش نكردم .تا ساعت نه بی وقفه خوابیدم. كه مامان از خواب بیدارم كرد. تا حالا اونقدر نخوابیده بودم. از اتاقم اومدم بیرون همه خونه بودن. سلام كردم دوباره رو یكی از مبلا دراز كشیدم. بی حال بودم. گوشام كیپ شده بود. امیرحسین گفت تو چرا میخوابی انقدر؟! بیحوصله نگاش كردم گفتم خسته ام خوب. فرداش پنجشنبه بود باید بازم میرفتم مدرسه. به بابا گفتم میشه فردا نرم؟!بابا خیلی جدی گفت مدرسه از شنبه تا پنجشنبه بازه همه ام میرن من نمی فهمم تو چرا انقد سر مدرسه رفتن چونه می زنی دختر من؟! گفتم آخه فردا فقط قرآن و ورزش داریم بابا گفت اگر لازم نبود برین تعطیلتون می كردن .یه خورده غرغر كردم كه تاثیری نداشت. مامان شامو كشید .اصلا میل به غذا خوردن نداشتم. یكم ته گلوم میسوخت. به زور چند تا قاشق غذا خوردم دوباره خوابیدم. صبح كه ثریا جون واسه مدرسه بیدارم كرد حاضر بودم بمیرم ولی مدرسه نرم. ثریا جون خواست لباسامو عوض كنه كه گفت عه تو چرا انقد داغی؟! تب داری فكركنم جواب ندادم گفت نمی خواد بری مدرسه بمون ببرمت دكتر با این حرفش كلا تغییر نظر دادم گفتم نه حتما میخوام برم مدرسه ثریا جون گفت نمیشه بابات بفهمه مریض بودی رفتی مدرسه دعوامون می كنه گفتم نمی كنه میخوام برم مدرسه. آخر سر انقدر اصرار كردم كه ثریا جون فرستادم مدرسه. یه زنگ قرآن داشتیمو دو زنگ ورزش. اصلا حال ورزش كردن نداشتم .گلوم درد می كرد. همش گر گرفته بودم. به بدبختی مدرسه رو تحمل كردم تا رفتم خونه. ثریا جون پنج شنبه جمعه ها رو می رفت خونه خودشون . تا بعد از ظهر كه امیر اینا از دانشگاه بیان تنها بودم. تا شب خوابیدم. مامان بابا اونشب نمیومدن خونه. روی كاناپمون دراز كشیده بودم چرت می زدم كه امیرعلی اومد منو كه تو حالت دید خندید گفت تو چرا انقد میخوابی این دو روزه؟! گفتم خسته می شم خوب. شونه هامو ماساژ داد گفت خسته نباشی ولی فكر نكنم یه مدرسه رفتن انقد آدمو خسته بكنه ها .چیزی نگفتم یكم در مورد مدرسه ام باهام حرف زد كه حال نداشتم جوابشو بدم تب داشتم گلومم خیلی درد می كرد. شب واسه شام پیتزا سفارش دادن كه به زور یه تیكه خوردم.امیر حسین گفت تو كه پیتزا دوست داشتی نمی خوری چرا؟! ترجیح دادم گلودردم بین خودمو گلبولای سفیدم بمونه. چیزی نگفتم دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب داری؟! خیلی بی حال بودم. دستشو پس زدم گفتم نه ولم كن. بی توجه به حرفم با تب سنج تبمو گرفت گفت تبت بالاست پاشو بریم بیمارستان. قبول نكردم. هر كاریم كردن راضی نشدم برم دكتر . باز خوابیدم. صبح بود كه بابا اومد خونه. امیر حسین واسه صبحونه بیدارم كرد .امیرعلی خونه نبود. صورتمو شستم رفتم سر میز كه بابا بغلم كرد. بغل كردن یه دكتر وقتی مریضی مثل بغل كردن بمب ساعتی میمونه. بابا گفت تو چرا انقد داغی؟! گفتم زیر پتو بودم چون. بابا نبضمو گرفت گفت تب داری!! با ته قاشق چایی خوری گلومو معاینه كرد كه اخماش رفت تو هم. به امیر گفت كیفشو بیاره. از بغل بابا اومدم پایین گفتم ولم كنین میخوام صبحونه بخورم. بابا چیزی نگفت صبر كرد صبحونه خوردنم تموم شه. بعد از صبحونه رفتم تو تختم باز. از ترس اینكه بابا نخواد معاینه ام كنه رفتم زیر پتو. بابا اومد تو اتاقم گفت عه دیدی چی شد میخواستم معاینه اش كنما رفته زیر پتو نمیشه. خنده ام گرفت بابا پتو رو زد كنار دقیق معاینه ام كرد. شروع كرد به نسخه نوشتن كه گفتم آمپول میدی؟! گفت دوتا كوچولو گفتم من آمپول نمی زنم. بابا بی توجه به حرفم نسخه رو نوشت داد امیر حسین. قبل اینكه امیر بخواد بره نسخه رو بگیره باز به بابا گفتم من آمپول نمی زنم بابا گفت چرا تو دختر بزرگ و خانمی شدی آمپولم میزنی پامو كوبیدم زمین گفتم نمی زنم. امیر حسین رفت نسخه رو بگیره. تا بخواد بیاد گریه كردم كه آمپول نمی زنم. بابا اصلا قبول نمی كرد. امیر كه اومد جای دوتا سرنگ سه تا سرنگ تو كیسه بود. به بابا گفتم من یدونشم نمی زنم. بابا جواب نداد رفت سر كیسه داروها. یكی از سرنگا رو برداشت. سرنگش خیلی كوچولو و نازك بود یكم از پنی سیلین رو كشید توش گفت آستینیو بزن بالا. تكون نخوردم. امیر خواست آستینمو بده بالا كه مقاومت كردم. بابا گفت اینكه درد نداره میخوام تست كنم ببینم حساسیت داری یا نه؟!گفتم وقتی نمیخوام بزنم واسه چی تست كنید؟! امیرحسین آستینمو داد بالا گفت تست كنیم شاید حساسیت داشتی نخواستی بزنی اصلا .تقریبا گوشام دراز شد. بابا رو ساعدم تست كرد كه خیلیییییی سوخت خواستم دستمو بكشم كنار امیر محكم دستمو گرفت. خیلی زود تموم شد. بابا نیدلو كه كشید بیرون گفتم با همین خوب میشم دیگه بقیه اشو نمی زنم بابا یه آمپول دیگه رو آماده كرد. بلند شدم رفتم تو اتاقم. امیرحسین اومد تو اتاقم گفت اذیت نكن دیگه یه آمپوله كوچوله عه گفتم نمی زنم من خیلی كوچولوام نباید آمپول بزنم .امیر بغلم كرد بردم سمت حال گفت تو كه بزرگ شده بودی بلد بودی تا هزار بشمری گفتم هروقت تونستم تا یه میلیون بشمرم می زنم .آمپوله آماده بود امیر گذاشتتم رو كاناپه كه باز بلند شدم. بابا گرفتم گفت اصلا درد نداره بخواب. نخوابیدم. امیر و بابا به زور خوابوندنم. بابا تب بر رو زد كه خون گریه كردم. بعد آمپوله بابا لباسمو درست كرد بغلم كرد گفت تموم شد دیگه گریه نكن. هنوز پنی سیلینه مونده بود. انقدر گریه كردم تا بابا راضی شد پنی سیلین رو نزنم. شب خونه مامانی و آقاجونم دعوت بودیم. با بابا و امیر حسین قهر كرده بودم هرچقدر تو ماشین باهام حرف زدن جوابشونو ندادم . خونه مامانی اینا كه رسیدیم مامان و امیر علی ام اونجا بود . رفتم بغل مامان. مامانی داشت میگفت یكی از دوستاش اسم نوه اشو گذاشته ژینو .حرف رفت سمته حكمت اسم امیرحسینو امیر علی .منم خیلی صادقانه گفتم میخوام اسم بچممو بذارم امیر كامران تا به اسم داییاشم بیاد. همشون خندیدن. مامانی بوسم كرد گفت كی میشه من بچه های شما رو ببینم. یكم كه گذشت آقاجون گفت تو چرا انقد بی حالی بابا جان؟! گفتم آمپول زدم بابا گفت عه تو كی آمپول زدی؟! تعجب كردم گفتم همین عصر امیرحسین گفت تب داری فك كنم...چشمام از تعجب گشاد شد گفتم من عصر آمپول زدم امیرعلی گفت مثه اونروز كه منتظر بابا و امیرحسین موندی واسه نهار؟! پامو كوبیدم زمین گفتم ولی من آمپول زدم. بابا موهامو از تو صورتم زد كنار گفت آفرین كی زد واست اونوقت؟! مونده بودم من سلامتی عقلیمو از دست دادم یا بابا اینا آلزایمر گرفتن . امیرحسین غیب شده بود. به آقاجون گفتم من آمپول زدم آقاجون بوسم كرد گفت واقعا؟! سرمو تكون دادم. گفت ببینم جاشو. رومبل دراز كشیدم آقاجون جای آمپول رو دید گفت آفرین این یكی رم بزنیم كه خوبه خوب شی. اولش منظور آقاجونو نفهمیدم تا اینكه آقاجون پنبه كشید جیغ كشیدم خواستم بلند شم كه بابا كمرمو گرفت. انقد گریه كردمو جیغ كشیدم كه نفسم رفت. انتظار چنین نامردی رو نداشتم . مامانی واسم آب آورد. نیم ساعت تمام بلند بلند گریه كردم. هرچقد باهام حرف زدن آروم نشدم. امیر حسین گفت تو چرا گریه می كنی دهنتو قد نهنگ باز می كنی؟! خواست بغلم كنه كه جیغ كشیدم بهم دست نزن باهمتون قهرم. هر كاریم كردن آروم نشدم. آخر سر آقاجون گفت همسایمون دوتا خرگوش داره میخوای بریم ببینیش. با این حرفش خیلی سریع گریه ام بند اومد . اومد دستمو بگیره بریم كه بریم كه گفتم پام درد می كنه بغلم كن. مامان گفت عه زشته آیلین بلند شو آقاجون بغلم كرد گفت اشكال نداره. رفتیم خونه همسایشون. باوجود اینكه الان ازماهی قرمزم می ترسم ولی اونموقع خیلی ذوق كردم. فرداشم بابا بهم گواهی داد نرفتم مدرسه ولی فكر كنم تا عمردارم این نامردی رو فراموش نكنم.
پ.ن 1 فك كنم تو خاطره نوشتن وسواس گرفتم سه بار خاطره تایپ كردم تا اینو انتخاب كردم
پ. ن 2 شما تدبیر خاصی واسه آشتی كردن با یه آدم غد و لجباز و اعصاب خورد كن كه از قضا برادرمم هست ندارین دیگه خسته شدم

خاطره نیلوفر خانم

سلام ،من نیلوفر هستم و خودم و همسرم هردو پرستاریم  و البته مادرم هم پرستار بودن که باز نشسته شدن من الان سوپروایزرم ولی قبلا که تو اورژانس بودم به تعداد موی سرم  به دیگران آمپول زدم  . خاطره ای که میخوام تعریف کنم  درباره خونواده برادرمه  ، بردارم و همسرش هردو  دندانپزشک هستند و یه دختر ۷ ساله سفیدِنمکی  به اسم آنا  داره . یه شب من و همسرم شام خونه مامانم دعوت بودیم رفتیم اونجا و من دیدم همش مامانم داره با نگرانی به  یکی زنگ میزنه و انگار جواب نمیده مجددا تلاش می کنه . گفتم چیزی شده؟ گفت راستش از صبح به نیما و مائده (برادرم و خانومش) زنگ میزنم جواب نمیدن مطبم نرفتن  همین حین برادرم زنگ زد  مامان جواب داد و برادرم گفت هرسه تاییشون وحشتناک مریضن سرما خوردن و رفته بودن دکتر دارن میان خونه مامان که مامانم گفت میخواستم خودم بگم بیاید اینجا . خلاصه رسیدن خونه و  دیدم انا بغل داداشمه و یه نایلون بزرگ هم دستشه  و مائده اصلا از تب و لرز نمیتونست خوب راه  راه بره که سریع کمکش کردم رفت تو اتاق مامانم رو تخت دراز کشید و یه پتو انداختم روش ! داداشمم درحالیکه انا بغلش بود نشست رو مبل آنا وحشتناک قرمز بود از تب و سرفه می کرد داداشمم همینطور . مامانم گفت شما مگه نرفتید دکتر گفت چرا لطفا مامان سریع سرم و امپول مایده رو بزنید خیلی حالش بده تا نوبت به ما برسه ! تو نایلون بزرگه سه تا نایلون دیگه بود که هر سه پر امپول بود که داداشم گفت اون که سرم داره توش واسه مایدست بعد بهزاد (همسرم) آنارو از بغل نیما گرفت با خنده  گفت خودم داغونی که 😅  نیما خندید گفت من  مرد خونواده ام دیگه  اول خانوم بچه ها بعد خودم 😂

خلاصه مامانمم عینکشو گذاشته بود رو بینیش داشت داروهای مائده رو نگاه می کرد داداشم بلند شد رفت پیشش دوتا پنیسیلین با یه دیکلوفناک و یه سرم و یه نوروبیون جدا کرد داد مامان و خودش رفت پیش  مائده آنام اروم بغل بهزاد نشسته بود باهم اروم صحبت می کردن گفتم چی میگی به بچه یه چشمک به انا زد گفت رازه مگه نه ؟ انا سرتکون داد و یه سرفه وحشتناک کرد  گفتم اخ اخ  چه وضعیه سینت عمه !بهزاد گفت عب نداره الان امپولاشو میزنه زودی خوب میشه انا با بغض گفت نه نمیخوام خوب بشم . مامان   از تو کابینت پنبه الکل برداشت وبا داروها  گذ اشت تو سینی . نوروبیون و دیکلوفناک رم هم کشیده بود تو سرنگ و دوتاویال  پنیسیلین و سرنگ و اب مقطر دست نخورده  بود و سرم هم کنارش گفتم
اب مقطر پنی هارم می کشیدی تو سرنگ گفت بذار اول سرمش بره  فشارش بیاد بالا بعدش  خواستم امپول بزنم اماده می کنم .  مامان سینی رو برد تو اتاق

و بعد منو صدا کرد گفت نیلو جان  یه لیوان اب  میاری واسه مایده ؟؟ یه لیوان اب بردم تو اتاق اصلا حالش خوب نبود  داداشم کمکش کرد بلند شد نشست اب رو داداشم داد بهش و یکم خورد و مامان گفت  برعکس بخواب  دیکلوفناک رو بزنم  اروم میشی الان ! داداشم زیپ و کمربندش رو باز کرد و کمک کرد برگرده و یکم شلوارش رو داد پایین  مامان شلوارش بیشتر کشید پایین و لباس زیرش رو هم داد پایین و پنبه کشید و گفت دختری میسوزه یه ذره تند تند  نفس بکش و یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد که یه ذره  خودشو جم کرد که مامان گفت سفت نکن دیگه  و پمپ کرو و کشید بیرون و پنبه رو اروم نگه داشت جاش و گفت ببخشید دیگه  زنداداشمم با صدای اروم و گرفتش گفت این چه حرفیه و مامان لباس زیرش رو داد بالا و  در سرنگ و گذاشت و اون سمت رو داد پایین و پنبه کشید و گفت هروقت درد کرد بگو باشه؟ ارم گفت چشم و مامان پنبه کشید و با یهدبسم الله فرو کرد و اروم تزریق کرد و مائده هم اصلا صداش در نیومد و مامان سیسی اخر گفت چه تحملی داری من خودم طاقت نمیارم و کشید بیرون معلوم بود درد داره و مامان چند لحظه پنبه رو اروم نگه داشت و پنبه رو برداشت جاشو نگاه کرد و دوبار اروم پنبه کشید و لباس زیرش رو داد بالا و نیمام یکم اروم مالید جاشو و لباسشو مرتب کرد و کمک کرد که برگرده به پهلو  و مامان سرمشم وصل کرد . و مامان سرمشم وصل کرد . و یکم ما نشستیم کنارش و داداشمم دراز کشید رو تخت کنار مائده،مایده بهش گفت بچه کو گفت پیش بهزاده ! حالاچجوری به اون امپول بزنیم ؟اصلا دلم نمیاد .مامانم گفت باید تست کنه؟ نیما گفت نه  ولی من خودم باید تست کنم  اینو گفت و بلند شد مامانم گفت چی شد گفت برم سراغ بچم خیلی تب داشت بهش شربت دادیم برم ببینم تبش اومد پایین یا نه مایده هم چشاش بسته بود ولی خواب نبود  به مامان گفتم بیا مام بریم بیرون  یه ذره استراحت کنه  بنده خدا . مایده چشاشو باز کرد گفت حواستون به انا باشه مامانم گفت معلومه که هست گفتم تو نگران نباش خودت استراحت کن فقط زود خوب بشی  !

رفتیم بیرون دیدم داداشم نشسته رو کاناپه  آنا  اناهم سرش رو گذاشته رو پای نیما  و دراز کشیده داره با بغض غر میزنه  بهزادم تو اشپز خونه بود  داداشم دست کشید سر آنا گفت دخترم  فعلا عمو میخواد به من امپول بزنه  فعلا غر نزن دیگه ببین باباهم حالش خوب نیس  اصلا ! انارو بغل کردم و نازش کردم و بهزاد اومد پنی رو واسه نیما تست کرد و  یه چشمک به آنا زد و خندید بهش آنام سرش رو چسبوند به سینه من  . بهزاد دست برد تو نایلون گفت نیما کدوما رو اماده کنم ؟ گفت یه سیسی دگزا بکش و یه پنی  . آنا هم که فک می کرد واسه نیماس آمپولا  اروم تو بغل من نشسته بود . بهزاد یه سیسی دگزا کشید و  آب مقطرم کشید تو سرنگ و  فرو کرد تو ویال ولی خالیش نکرد گفت اینم ازین ! در حالیکه داشت پنبه الکلی می کرد به من و مامان یه چشمک زد مامانمم اومد سمت ما خواست انارو از بغلم بگیره دست کشید موهاش گفت عمو بهزاد ببین دخترم چه شجاعه الان خودش میاد امپولشو بزنی انا با بغضگفت نمیخوام نه نه نمیخوام و فرار کرد رفت تو اتاق بغل مائده رو تخت خودشو محکم چسبونده بود به مائده و پتورم کشیده بود رو سرش ماهم همه رفتیم تو اتاق که زنداداشم اشاره داد برید بیرون تا راضیش کنم ما اومدیم بیرون ولی صدای زنداداشم میومد که داشت می گفت انا جان بیا بیرون از زیر پتو ببین همه رفتن بیرون ، گفت به شرطی که امپول نزنن گفت شما بیا بیرون ببین مامانو بعد گفت انا ببین اگه الان امپول نزنی مثل مامان میشی نگاه کن دوتا امپول درد دار زدم سرمم زدم تازه باید دوتا دیگه هم بعدش بزنم حالا ببین خوبه الان دوتا امپول کوچولو بزنی یا مثل من بشی؟ آنا گفت مامان درد داره اخه من میترسم دوس ندارم مائده گفت انا جان ببین میدونم درد داره ولی الان اگه نذاری بزنه امپولاتو بعدن باید درد بیشتری تحمل کنی بابغض انا گفت اخه مامان ... مایده گفت دیگه اخه نداره تو بغل خودم بخواب باباهم میاد پیشمون دردشو کمتر میفهمی خب ؟ بعد صدا کرد بابای انا میای پیشش؟ داداشمم رفت تو اتاق و مائده گفت آنا میخواد امپولشو بزنه عمو بهزادو صدا کن که من و مامان و بهزاد رفتیم تو اتاق
مائده اون دستش رو که سرم نداشد گذاشته بود انا سرش رو بذاره روش و دستش و رو خم کرده بود و سر انارو گرفته بود و داداشمم نشسته بود لبه تخت دستش رو کمر انا بود بهزادم رفت جلو و دگزارو برداشت و به من گفت پنی رو اماده کن و شلوارشو از یه طرف نیما داد پایین که انا گفت اووی همه خندیدیم بهزاد گفت نزدم که هنوز و پنبه کشید و انا اروم بغش ترکید و با گریه ملایم گفت اوییی و بهزاد گفت انا چجوری سرفه می کنی ؟ انا سرفه کرد و بهزاد سریع زد و انا بلند گفت اوووخ و بهزاد کشید بیرون و جاشو ماساژ داد داداشم و مائده گفتن دیدی تموم شد ! داداشم سمت دیگه شلوارشو کشید پایین و من پنی رو دادم به بهزاد و و بهزاد گفت انا سرفه کنی اینم تمومه! سرفه کن عمو تا سرفه کرد فرو کرد و شروع به تزریق که کرد انا زد زیر گریه و زنداداشم چشاشو محکم فشار داد به هم و از چشاش اشک میومد هی می گفت بمیرم مامان بمیرم جانم و وسطاش انا گفت عمووووو توروخدا بابا بگو بسه بابا جون توروخدا داداشمم هی نازش میداد وبالاخره کشید بیرون و پنبه که ‌ولی انا نمی خواست جدا بشه از مامانش داداشمم پتورو کشید روش و گفت عب نداره انا بابایی دوست داری پیش مامان باش و اومد بیرون نشست رو مبل یه اخ غلیظ گفت .گفت خودم دارم میمیرمم یه نگاه به دستش کرد گفت بهزاد حساسیت ندارم بیا امپولای منم بزن دارم می میرم پاشدن رفتن تو اونیکی اتاق و همین حین بابام اومد گفت چ خبره این بچه چرا گریه می کرد مام ماجرا رو گفتیم و بابام در زد و رفت انارو از مائده جدا کرد و کلی نازش داد و به منم گفت بیا سرم این بندا خدارو بکش . منم رفتم سرم مایده رو کشیدم و گفتم چیزی میخوری؟گفت نه گفتم دوتا پنی داریا حالت بد میشه گفت بزن امپولارو بعدش میخورم بابامم گفت ما میریم بیرون شما راحت باشید و دوتا پنیسیلین هم بهش زدم که سر یک و دویسه یه ای اروم گفت فقط خیلی صبوره واقعا !
بعدش داداشم اومد تواتاق گفت بهتری عزیزم ؟ مایده گفت خودت چی ؟ تو که بنده خدا از هممون بدتری !داداشم گفت تو خوب باش فقط حال تو مهم تره بعد یه نگاه به من کردبا خنده گفت روتو کن اونور و مایده رو ماچ کرد منم خندیدم گفتم میرم بیرون راحت باشید .

ساناز

سلام عصر همگی بخیر من هیچ خبری از اندیشه جون ندارم که چرا چند روزه سر نزده به وب منم سرم به شدت شلوغه امروز یه سر زدم دیدم خاطرات آپ نشده دیگه عجله ای آپ کردم اگر کامنتا جواب داده نشده شرمنده فرصت نداشتم  

سارا خانم خاطرت ناقص به دستم رسیده 

تو نظرات این پست خاطره نفرستید پاک میشه 

خاطره فاطمه خانمی

سلام سلام سلام

اومدم يه خاطره ي ديگه تعريف كنم واستون 
چندماه پيش تا ساعتاي ٢/٣شب بيدار بودم و داشتم درس ميخوندم واسه امتحان سه روز بعد(اخه خيلي درسش سخت بود و استادشم خيلي جدي و سختگير امتحانم امتحان ميان ترم بود)و صبح ساعت ٦بايد بيدار ميشدم چون ساعت٨كلاس داشتم اينقدر خسته بودم يادم رفت كه موبايل رو واسه ساعت٦كوك كنم و خوابم برد يهو ساعت ٧از خواب بيدار شدم ديدم ديرم شده با عجله خيلي سريع لباس پوشيدم و از اتاق زدم بيرون ديدم بابا داره ميره سر كار گفتم چرا بيدارم نكردي گفت فكر كردم كلاس نداري منم چون عجله داشتم لباس گرم نپوشيدم و حتي صبحانه هم نخوردم از خونه زدم بيرون رسيدم سركلاس استاد نذاشت برم سركلاس و منم نشستم بيرون با بغض و هوا هم خيلي سرد بود حس كردم گلوم درد ميكنه ولي توجهي نكردم و سكشن بعدش يه درس ٣واحدي بود و خيلي سخت و استادش خيلييي سخت گير و اخراي كلاس واقعا حالم داشت بد ميشد دوستم بهم ميگفت خوبي گفتم نه سرماخوردم فكر كنم اونم گفت واااي دوباره؟گفتم بيخيال درسو گوش كن كلاس تموم شد ما هم يك ساعتي بيكار بوديم و هوا هم خيلي سرد بود منم حالم بدتر شد دوستمم همش ميگفت بريم درمانگاه گوش ندادم و به جاش رفتيم فست فود روبه روي دانشگاه و پيتزا خورديم😂ولي وقتي پيتزارو قورت ميدادم گلوم درد ميگرفت ولي دوستم ميگفت فاطمه بيا نوشابه بخور احتمالا گلوت بيحس ميشه ديگه گلودردت خوبه ميشه و منم گوش دادم و بدتر شدم😂😐يكساعت تموم شد و رفتيم سر كلاس شانس من استاد اين درس پزشك بود و منم اصلاااااا يادم نبود اين استاده هم عادت داشت هرجلسه ميپرسيد منم چون امتحان سه روز بعدو ميخوندم يادم رفته بود اين يكي درسو بخونم و استاد بهم گفت پاشو درس ج بده منم گفتم نخوندم استاد گفت چرا منم اصلااااااااااااااااااااااااااااااا يادم نبود پزشكه شروع كردم به گفتن كه حالم بده و سرم درد ميكنه گلوم درد ميكنه و الكي گفتم چندروزه مريضم به خاطر درس وقت نشد برم دكتر و الانم وقت ندارم تا رفتم خونه بايد درس بخونم و فردا هم درس مهم دارم ولي دروغ گفتم اصن روز بعدش كلاس نداشتم😂😂😂 اونم گفت باشه بشين ولي خب واقعا حالم بد بود😂كلاس تموم شد گفت شما بمون منم فكر كردم ميخواددرمورد تحقيق هفته بعد ازم سوال بپرسه (چون قرار بود درمورد يه بيماري تحقيق كنم و واسه بچه ها سر كلاس توضيح بدم )من و دوستم مونديم و همون موقعه يكي از استاداي خوبم كه يه خانوم مهربون بود و خيليي خوب درس ميداد و هم اومد سر كلاس تا از استاد سوال بپرسه منو ديد و گفت چرا مريض شدي و اين حرفا دكتر گفت سرماخورده چندروزه و ميخوام معاينش كنم و منم هننننننگ كه حالا چيكار كنم چون اصلا فكرشم نميكردم اينجوري بشه و بشه سر كلاس بيمار ويزيت كرد رفت از كلاس بيرون و اون يكي استادم كه خانوم بود شروع كرد به حرف زدن كه سوپ بخور مايعات بخور و دكتر بعد از چند مين اومد دوباره و كيفشو گذاشت رو يكي از صندلي ها و معاينم كرد منم به استادم اروم گفتم بگو امپول ننويسه ميترسم اونم خنديد فكر كرد شوخي ميكنم دكتر دارو نوشت و نسخه رو داد دستم گفت امپولاتو به موقع بزن گلوت خيلي عفونت داره و الانم اينجا نمون برو خونه استراحت كن منم خيلي بدتر شده بود حالم گفتم باشه دوستم باز كلاس داشت ولي من نه اون موند ولي من برگشتم خونه و قبلش دارو هارو گرفتم ولي واقعا گريم گرفت ديدمشون خيلي زياد نبودنا ولي امپولاي دردناكي بودن دوتا پنسيلين بود يه ويتامين و يكي ديگه نميدونم چي بود و اون روز يه پنادور و ويتامين و اون يكي كه نميدونم چي بود رو بايد ميزدم رسيدم خونه بابا هم تازه برگشته بود مامان هم خواب بود سلام كردم رفتم تو اتاق بابا اومد گفت دخترگلي خسته نباشي چرا اينقدر ناراحتي منم با بغض گفتم چي شده و بابا كفت لباستو عوض نكن فقط دست و صورتتو بشور بيا بهت غذا بدم بريم امپولاتو بزني زودي خوب شي گفتم پيتزا خوردم بابا هم با اخم گفت با گلودرد پيتزا خوردي؟منم گفتم نه با سس(ميخواستم خودمو سرحال نشون بدم😂 )ديگه نگفتم با نوشابه خوردم 😂دوباره يكم غذا بهم داد و رفتيم بيمارستان از ترس ضربان قلبم رفته بود بالا كم مونده بود گريه كنم ديگه بابا دستمو گرفت گفت بخواب رو تخت دخترگلي منم خوابيدم و دست بابا رو گرفته بودم فشار ميدادم كه بابا با خنده گفت قربونت برم هنوز كه نزدي اينجوري ميكني گفتم بابا ميترسم بابا هم گفت بزرگ شدي ديگهدرد داره ولي تو ميتوني تحمل كني پرستار اومد پنبه كشيد بابا باهام حرف ميزد دستمو ناز ميكرد قربون صدقم ميرفت امپولو وارد كرد ولي زياد درد نداشت بعدي رو زد كه حسابي درد گرفت منم بلند بلند گريه ميكردم و فكر كردم پنادوره وقتي تموم شد گفتم بابا بريم ديگه اونو نميزنم اون ويتامينه قول ميدم غذا بخورم كه بابا گفت عزيزم اين ويتامين بود پنادورت مونده بخواب بزنه منم با كلي اشك وگريه برگشتم پرستار تا پنبه كشيد دوباره برگشتم گفتم نميزنم اين دفعه بابا سرم داد زد گفت برگرد ببينم با اين سن و سال از چي ميترسي برگرررد ببينم منم از ترس برگشتم ولي تا امپولو فرو كرد دوباره شروع كردم به گريه كردن بابا كمرمو گرفت كه بلند نشم و خيلي تزريقش طول كشيد و منم اخراش بيحال بودم و فقط هق هق ميكردم تموم كه شد بابا لباسمو درست كرد و اشكامو پاك كرد گفت لازم بود واست دخترم كه زود خوب شي و رفتيم تو ماشين خوابم برد و برگشتيم خونه فرداشم كلاس نداشتم و كلي خوابيدم

خاطره مهدیس جون

سلام خوبین؟

بریم سراغ اصل مطلب واسه اونایی که خاطره قبلیمو نخوندن من ۱۸ سالمه یه داداش دارم محمد پزشکه یه خواهرم دارم دانشجو دندون تو ایام عید ،یه روز خالم اینا اومدن خونمون به قصد شام. منم خوشحال که دخترخاله هام میان.یکی از دخترخاله هام قبل از اینکه بیان زنگ زد گفت محمد خونس گفتم آره هست چطور ‌؟گفت هیچی من نمیام.شک کردم که مریضه اما گفتم مرض که نداره بخاطر اون نیاد که البته داشت مرض سرماخوردگی. به مامانم گفتم شمیم گفت نمیاد. مامانم گف چرا؟ گفتم نمیدونم.خلاصه اینا اومدن خونمون شمیمم اومد. آخرین نفر اومد تو گفتم شما؟ گفت بروببینم بابا. اعصابش خط خطی بود گفتم زیاد نقاشی نکشم منو میخوره.رفتن لباسشونو عوض کنن برگشتن مامانم گفت شمیم، مهدیس گف نمیای!! یه نگاه عمیق بهم انداخت که ینی بعدا میکشمت بعد با ی قیافه حق به جانب گفت نه !!کی؟مهدیس ،چی گفتی به خاله؟ منم گفتم اااا خودت گفتی و.... نزدیک بود دعوامون بشه .آخرسرم مامانم منو با خاک یکسان کرد گفت مهدیس زیاد مسخره بازی در میاره.منم مظلوم شدم رفتم یه گوشه نشستم ساکت. تا اینکه اون یکی خالم اومدن . منم دوباره به حالت کارخانه برگشتم .صبا( دخترخاله دیگر) داشت با شمیم دست میداد گفت تو چرا اینقدر داغی. تو اون حالت همه سکوت بودن صداشم بلند بود.گفت هیچی‌ گرممه.(جون عمش) دیدین تو مهمونیا یه لحظه سکوت میشه بعد بعد از چن ثانیه یه نفر دوباره میحرفه خونه ماهم اینجوری شده بود یه لحظه بعد یه دفعه شمیم سرفه کرد. صدای سرفش قشنگ معلوم بود مریضه.بابام گفت خوبی؟ تا گفت خوبم همه زدیم زیر خنده صداش بم شده بود ناجووووور. لو رفت که مریضه. حالا هی سرفه میکرد قطع نمیشد که.خالم گفت سرماخورده؟ باباش گفت آره. منم یه لبخندای خبیث شیطانی میزدم که دارم برات. سرشام فقط سوپ خورد ماهم بهش میخندیدیم . بعد از شام یواشکی به مامان باباش میگفت بریممم؟ منم هی اذیت میکردم میگفتم کجا برید ؟ تازه شروعم نشده.مامانش گفت شمیم برو با محمد معاینت کنه. بغضش گرفته بود .منم دلم سوخت. محمد پاشد گفت آبجی پاشوبریم کاریت ندارم نترس. شیش تا رف روش که بهش گفت آبجی آخه تک بچه س. منم حرص میخوردم. پاشد رفت باهاش تو اتاق من ماهم اذیت میکردیم نوبتی میرفتیم تو اتاق امار میگرفتیم. آخرین بار من رفتم درو باز کردم باز نشد از اونور محمد گفت عزیزم در قفله. گفتم گوشیمو میخوام. بیشور از زیر در داد منم با عصبانیت گفتم مرررسی. رفتم پیش بچه ها گفتم شانس من در بسته بود. یهو شمیم اومد بیرون با گریه گفت مااماان یه چیزی بگو بهش! منم آمپول نمیزنم . خیلی باحال گفت بزرگترا سعی میکردن خودشون کنترل کنن .بچه ها هم میخندیدن ولی من نه احساسشو درک میکردم. محمد براش تو دفترچه من نوشته بود دارو ها رو. پسرخالم رفت بگیره .حالا این تو طول این مدت گریه میکرد منم دلداریش میدادم .میگفتم حالا عب نداره دیدی پنهون کاری آخر عاقبت نداره. چند بار بهت گفتم چوب خدا صدا نداره آه من گرفتت آمپول درد نداره اصن .الکی) محمد زد زیر خنده گفت حرفای منو به شمیم تحویل میدی. صبا گفت تو میخوای دلداری بدی بدتر آتیشش میکنی. گریش کم شد به من میگفت به محمد بگو کمش کنه. منم گفت دیگه شرمنده اولا تلافیه کارته دوما نباید به من بگی ثانیااون واسه منو کم نمیکنه واسه تو رو کم کنه.اینو گفتم گریش اوج گرفت دوباره . رفت پیش باباش.دیدم محمد داره میخنده گفتم کوفت جون مردمو اشکشو در آوردی میخندی؟ به توام میگن دکتر. گفت تو مگه میخوای بزنی؟ گفتم نه خیر من مدافع حقوق بشرم. پسرخالم گفت تو برو مدافع حقوق حیوانات شو که اینطوری جهانو به باد میدی. تازه فهمید چی گفته شمیم یه دونه با کوسن زد تو سرش دلم خنک شد زنگ درو زدن پسرخالم اومد .شمیم دوباره گریش اوج گرفت خالم اومد یه داد زد سرش که مگه تو بچه ای ؟ و اینا. محمد گفت چون میخوام کوفتش نشه امشب یدونشو امشب بزنه. خالم گفت نه محمد هر چقدر لازمه بزنه. منم گفتم محمد به حرف بزرگترت گوش کن هرچه قدر لازمه . خندیدیم شمیم هنوز داشت گریه میکرد در تعجب بودم این غدد اشکیش از کار نیفتاد؟ پسرخالم گفت اصن دفترچه مال هر کی باشه دارو هاهم مال اونه. محمد گف پیشنهاد خوبیه موافقی مهدیس ؟ گفتم دوکلام از مادر بزرگ عروس . میخوای برو دارو های قبلی رو هم دوباره بگیر همه رو باهم بزنم . یخورده گذشت مامانم شیرینی داد بخوره فشارش نیفته . بعد پنج مین شوهرخالم گفت محمد جان زحمتشو بکش. شمیم بغض کرده بود مثه این بچه ها. محمد آمپولا رو آورد جدا کرد . دوتا رو برداشت . رفت پنبه و الکل و اینا بیاره. به شمیمم گفت برو اتاق مهدیس. گفتم به نظرت اتاق من ساختمان پزشکانه ؟ اول معاینه بعد تزریقات پسفردا احتمالا اتاق عمل همه خندیدیم. گفتم بعدشم تو پیر شدی چشمات نمیبینه الکل میریزی رو پتوم من خفه میشم تا خوابم ببره. . گفت آمپول زیاده ها درخدمت باشیم گفتم چقدر بده آدم نقطه ضعفشو یکی بدونه. صبا شمیمو برد اتاق من .انگار واسه عمم حرف زدم.منم باهاشون رفتم شمیم با گریه خوابید .صبا آمادش کردمحمد سریع اومد پنبه رو باالکل آغشته کرد و پنبه زد و آمپولو فرو کرد شمیمم جیغ میزد گریه میکرد.میگفت بسه درش بیار مردم به خدا محمد گفت بیاکمرشو بگیر به صبا هم گفت پاشو بگیره منم هی باهاش حرف میزدم آروم شه ولی متاسفانه فقط گوش خودم کر شد. دیگه داشت از حال میفرست آخراش بود دیگه محمد درآورد. نزاشت نفس بکشه پنبه زد دومی رو زد اونم فقط جیغ میزد سفت میکرد. محمد دعواش کرد که الان رسوب میکنه شل کن ولی حرف گوش نداد و محمد در آورد. گفت شمیم ادامه بدی من هی میزنم در میارم تصمیم با خودته. خالم اومد تو محمد رفت یه سرنگ دیگه بیاره . خالم و منو صبا میگفتیم تحمل کنه تموم شه . محمد اومد یه لیوان آب آورد لباسشو درست کرد. تا اومد بشینه گفت آخ گفتم امشب رو باید رو به پلهو بخوابی آبشو خورد سریع در یک حرکت انتحاری محمد خوابوندش خالم لباسشو درس کرد بنده خدا خودش کپ کرد . محمد دوباره آمپولو آماده کرد پنبه کشید کفت یه نفس عمیق بکش سریع آمپولو فرو کرد دوباره حیغ و دادش شروع شد. ایندفه دیگه سفت نکرد و سریع آمپولشو زد . دیگع داشت غش میکرد .مامانم واسش کمپرس آورد. محمد اومد بره آقای الازایمر در الکلو باز گذاشته بود پاش خورد بهش ریخت رو لباس منم ریخت. داد زدم محمد سریع از جلو چشمام دور شو فرار کرد مثه جت . مامانم فرشو جمع مرد گفت محمد خودت میشوریش. منم خوابم میومد شمیمم خوابیده بود رو تخت من . بعد نیم ساعت رفتن. منم خودمو پرت کردم رو تخت دیدم باز داره بوی الکل میاد برسی کردم دیدم روی پتو و روتختیم هم خیسه بو کردم دیدم بله الکه دوتاشو برداشتم بردم تو پذیزایی پرت کردم رو صورت محمد گفتم اینارو هم باید بشوری در ضمن امشب من تو اتاقت میخوابم . رفتم تو اتاقش خوابیدم . صبح دیدم رو مبل خوابیده بدون پتو . دلم سوخت اما گفتم ولش کن از خواب بیدار شد کاشف به عمل اومد که سرماخورده. مرخصی گرفت نرفت بیمارستان، منم گفتم اه اون بدبخت گرفتت. دارو های شمیم جا مونده بود زنگ زدم بهشون گفتم شمیم گفت نابودشون کن . گفتم مامانم ناابودم میکنه البته یکی دارو هات مثه زهر ماره بوش کردم اگه دوس داشتی چون دلم برات میسوزه نابودش میکنم . واقعا همین کارو کردم ولی محمد موقع پس دادن فهمید و دوباره رفت خرید به محمدم گفتم دفعه آخرت باشه به کسی غیر منو محدثه میگی آبجیا. گفت اتفاقا میگم . گفتم چشمم روشن به پرستارااا

ببخشید زیاد شد با جزئیات گفتم جبران ماه خرداد که نیستم بشه . مرسی که خوندید.

خداحافظ