خاطره پریسا جان

بازم سردردهای مسخره برگشتن😡عصبانیم خیییلی تا وقتی هوا سرد نیست همه چی خوبه همین ک یه ذره بارون میاد یا هوا سرد میشه سردردهای کوفتی بازم شروع میشن اینقد دردش شدیده که چهار ساعتی یه مسکن میخورم تازه یه ساعت هم تحمل میکنم ولی دیگه بعد از پنج ساعت حتما باید یکی دیگه بخورم چشمام و صورتم به شدت درد میکنه و بینیم کیپ شده و صدام گرفته بازم سینوزیت لعنتی بوی گند عفونت داره حالمو بهم میزنه🤮سردی هوا کار دستم داده و خاطره ساز شدم.پریسا هستم ۲۳ ساله از اهواز.
توی اتاقم بودم و داشتم غر غر میکردم روز پنجشنبه بود خاله دوتا دختراش(درسا ۶ سالشه و فاطمه ۲سال و نیم) مریض شده بودن نه گلو درد داشتن ن گوشاشون عفونت داشت فقط تب داشتن و نق میزدن خاله هم اومده بود خونمون که بعد از ظهر با مامانم بچه ها رو ببره دکتر.منم با این سر درد ها و صدای گرفته حوصله هیچ کسو نداشتم و توی اتاقم مشغول مرتب کردن میز تحریرم بودم ساعت یازده صب بود قرار بود عصر مامانم و خاله بچه هارو ببرن دکتر و مامانم گفته بود که باید منم برم دکتر چون دیگه حوصله سردردای منو نداره:عصر ک قرار نیست جایی بری؟گفتم چطور؟گفت عصر حتما باید بری دکتر هیچ بهونه ای هم نمیاری گفتم که قراری برنامه ای چیزی داری کنسل کنی🤨☝️ 
من:باشه بابا نکشی منو😁
خلاصه عصر شد و بابا مارو رسوند درمانگاه قبل از پیاده شدن بابا بهم گفت زهره(دختر خاله باباس ولی یه سال از من بزرگتره و پرستاره و رفیق پایه خودمه😜👌ولی حیف که خونشون چند وقتی رفته اصفهان و از هم دور شدیم😢)اومده اهواز خونه مادرجونه اگر تزریقی داشتین میگم شب بیاد بزنه نمیخواد بری اینجا که اذیت بشی هم خودت هم بچه ها
من:واقعا😍😍کی اومده ای بیمعرفت چرا بهم خبر نداد😒دارم براش 
بابا:حالا بعدا باهاش دعواهاتو بکن الان برو نوبتتون رد نشه
من:بابا اصلا از کجا معلوم که تزریقی بده اصلا من نمیرم میخوام با تو بیام😝
بابا:پیاده شو ببینم خودتو لوس نکن😂
من😂😂😂👋خدافظ
و رفتیم داخل مطب منتظر نشستیم زیاد شلوغ نبود اول مامانم با خاله رفت داخل و دکتر دختر خاله هامو معاینه کرد درسا دختر نترسیه تعجب میکنم با این سن کمی ک داره اصلا تا حالا نشده بگه دکتر نمیرم یا آمپول نمیزنم خیلی تعجب میکنم ازش😐ولی فاطمه خیلی بدقلقه و از صدای گریه هاش فهمیدم که دکتر داره معاینش میکنه خلاصه یه ده بیست دقیقه ای توی اتاق دکتر بودن که خاله با بچه ها اومدن بیرون و گفت من برم داخل گفتم پس مامانم کو😢؟
پیش دکتره برو داخل عزیزم
با نگرانی پا شدم رفتم تو
:سلام خسته نباشین
یه خانم دکتر تقریبا ۴۰ یا ۴۵ ساله بود 
:سلام خانومم بفرما تو
وویی چه مهربون بود🙈😂
خلاصه مامانم شرح حال داد و یه عالمه هم همونجا پیش دکتر از شاهکارام برای دکتر ردیف کرد😕دکترم به من نگاه میکرد و لبخندهای خطرناک میزد😑 بعد از کلی غر غر های مامانم و گزارش دادن به دکتر دکتر معاینه کرد و نسخه نوشت من فقط نگاه میکردم به دست دکتر ک این کلمه لعنتیAmpرو ننویسه😂🤦‍♀(تنها چیزی که از کلاس نسخه خوانی یاد گرفتم همین کلمه کوفتی بود😝)داشت صفحه پر میشد و خیال من راحت تر که خبری از آمپول نیست آخر صفحه که رسید اون کلمه لعنتی رو نوشت😕دست خودم نبود یهو گفتم نه 🙊بعد ساکت شدم😁مامانم زد زیر خنده دکتر نگا کرد گفتی چی شد؟؟😳گفتم آمپول ننویسین لطفا🤪
دکتر😑
مامانم🤣
من😢
دکتر گفت:بلدی بخونی؟😊
بله تنها چیزی که از کلاس نسخه خوانی یاد گرفتم
:آفرین چه عالی
دوباره شروع کرد به ادامه نسخه نوشتن
و یه برگه رو برا خودشون برمیدارن و خلاصه از این کارا😏دفترچه رو بهم داد و گفت داروهایی که نوشتم رو حتما مصرف کن و آمپولا رو هم حتما بزنم اصلا وضعیتت خوب نیست باید خوب بشی وگرنه حالت خیلی از این بدتر میشه
من:یه نگاه به مامانم و یه نگاه به دکتر کردم و پاشدم دکتر هم پا شد و باهام دست داد و گفت ایشالا زودتر خوب بشین مراقب باشین منو مامان هم تشکر کردیم و اومدیم بیرون😐.
مامان دفترچه ی درسا و فاطمه رو هم گرفت دفترچه‌ی منم که تو دستش بود رفت سمت داروخونه منم دست درسا رو گرفتم و یکم سریع رفتیم که به مامانم برسیم گفتم مامان میشه...سریع برگشت یه نگا کرد بهم🤨پریسا 🤫
من😕
مامانم دارو هارو گرفت و رفتیم بیرون دم در مطب منتظر شدیم که بابا بیاد و بریم خونه.
تو ماشین بودم گوشیم زنگ خورد دیدم زهره‌س سریع جواب دادم:
به به چه عجب دیگه همه رو دیدی یادت اومد به ما
زهره:اووووووو بابا نفس بکش چته دختر😂😂سلامت کو
:نفس بلندی کشیدم که صداشو بشنوه😂بیا کشیدم اع سلامم رو هم باهاش قورت دادم🤣 خب چی شد که زنگ زدی آخرین نفر باید بفهمم که اومدی خیلی نامردی الانم زنگ نمیزدی😒
زهره فقط پشت خط میخندید غش کرده بود از خنده😂😂😂
خلاصه حالو احوالو این حرفا گفت امشب بیا بریم بیرون دوری بزنیم دلم برا شهر تنگ شده منم گفتم باشه کجا بیام گفت تو بگو
گفتم بریم کیانپارس پاساژ گردی😍👌
یهو مامان برگشت طرفم و گفت پریسا😡با این اوضاع🤨فکرشم نکن☝️
من:ماماااااااان😩
زهره:چی شد؟
واااای زهره مامانم نمیزاره گیره داده امروز
بابام گفت: پریسا درست حرف بزن 
بابا خب ببین بعد چند وقت میخوام با زهره بزنم بیرون دکترم که رفتم دیگه چیکار کنم😑
مامانم گوشی رو ازم گرفت و خودش با زهره حرف زد😑😡
:سلام خوبی عزیزم 
رسیدن بخیر
میدونم عزیزم ولی پریسا اصلا حالش خوب نیست امروزم رفته دکتر چند تا آمپول داره گفتم اگر بتونی بیای امپولاشو براش بزنی همدیگه رو هم میبینین حالا فردا پس فردا یروز که پریسا حالش بهتر باشه برین بیرون به حرف من که گوش نمیده گفتم به تو بگم 
من:ماماااااان  بده به من گوشی رو یعنی چی چرا اینجوری میکنی 
😂😂😂😂😂 منو مامانم داد و فریاد تو ماشین😂😂😂
خلاصه آخرش قرار شد همون کاری انجام بشه که مامانم گفت😐
تا خونه که برسیم باهاشون حرف نزدم رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم نشستم رو تخت داشتم فکر میکردم چجوری در برم😈گوشیم زنگ خورد زهره بود گفت پایینه درو باز کنم
پا شدم درو زدم بازشه و برگشتم تو اتاقم  مامانم گفت کیه؟ گفتم زهره
پ کجا میری قهر قهرو بیا اینجا شام حاضره😁
:نمیخورم😒
رفتم تو اتاق و لباسامو تو کمد میزاشتم که زهره اومد داخل بعد از سلام و احوال پرسی اومد تو اتاقم و پریدیم بغل هم🥰🥰🥰دلم واست تنگ شده بود خیلی بیشعوری
زهره:مرسی از این همه محبت 😅
من😂😂😂😂
خلاصه کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم مامان صدامون زد واسه شام
:زهره شام خوردی شام حاضره 
:آره عزیزم یه چیزایی خوردم گرسنه نیستم
:خیلی خب پس بپوشم بریم دور دور
:پریسا مامانت گفت حالت خوب نیست بزارش برا یه شب دیگه
:زهره ضد حال نباش الان برا پاساژ گردی دیره ولی میتونیم با ماشین بریم دور سردمون هم نمیشه
:مامانت گفته بازم سینوزیتت عود کرده چرا حرف گوش نمیده کله کدو😂😂
:بخدا رفتم دکتر هیچی نمیدن که فقط بلدن آمپول بدن😏😕
:خب چون عفونته با قرص خوب نمیشه باید پنیسیلین بزنی که خوب بشی
واااای زهره تو رو خدا اسم این کوفتی رو نیار با قرص هم خوب میشه فقط بیشتر طول میکشه که اونم مشکلی نیست ولی آمپول رو بیخیال.
مامانم دوباره صدا زد ما بازم نرفتیم
اومد در اتاق دخترا مگه با شما نیستم غذا یخ کرد بدویین دیگه 
زهره:من خوردم ممنون زن عمو
:پریسا تو پاشو برو بخور که بریم
مامانم:کجا برین؟پریسا من چی خواستم ازتون؟الان چی شد باز؟من حرفامو بهت زدماااا
:زن عمو با ماشین میریم تو سرما نمیمونیم
مامانم:آخه با سردرد و حال بد چه گشتنی دارین آمپولاشو بزن بعد برین من دیگه نمیتونم مریض داری کنم خسته شدم پریسا بیا شام بخور بعدم آمپولاتو بزن بعد هرجا خواستی بری برو
:مامان شب میزنم حالا فرار نمیکنم که😒
:والا تو فرار میکنی اینقدم با من بحث نکن پاشو
😩😩😩😩😩
زهره عزیزم تو هم بیا یه چیزی بخور پاشو عزیزم
زهره:باشه بریم 
و رفتیم شام خوردیم و بعد از شام مامانم آمپولارو داد به زهره و ازش خواست ک آمپولارو برام بزنه
من😱
زهره😁
مامانم😒
مامان حالا میذاشتی غذام بره پایین بعد این کوفتیارو درمیاوردی
زهره: پری پاشو بریم تو اتاقت
زهرهههههه😩
پاشو بیا تا بهت بگم
مامانم هم رفت دور جمع کردن سفره و چای درست کردن
منو زهره هم رفتیم تو اتاقم اینقد به زهره خواهش کردم که بزار وقتی برگشتیم مگه به حرفم گوش میداد هر چی گفتم گوش نداد و شروع کرد به آماده کردن اون آمپول پودری لعنتی دوتا بودن ولی دوتاش از همین کوفتیاااا😩😩هر چی گفتم گوش نداد
:مگه نمیخوای بری بیرون پس زود باش
:نه نه صبر کن نشکن صبر کن من یه چیزی بگم...
:خیلی خب بگو ببینم
:ببین الان اینارو بزنم دیگه نمیتونیم بریم بیرون.بزار بریم بیرون وقتی برگشتیم قول شرف میدم بدون هیچ بهونه ای بزنم و صدامم درنیاد
زهره:اینقدم واجب نیست بریم بیرون فردا میریم پس فردا میریم نیاز نیست حتما امشب بریم
و آب مقطر رو شکست😩😩😩😩
زهره خیلی نامردی خیلی بیشعوری خیلی........بووووووووق😂😂😂
خلاصه از سر و صداهای من مامان اومد تو اتاق و به دستور جلاد سنگ دل زهره کمک کرد من دراز بکشم دست و پام یخ کرده بود هر چی نفس عمیق میکشیم این ضربان قلبم اوکی نمیشد دیگه داشت اشکم درمیومد واااااای بوی الکل😱
برگشتم دیدن زهره با پنبه الکی و آمپول ب دست بالا سرمه 
:نه نه زهره تو رو خدا صبر کن درد دارن؟
تو رو خدا نزن
:وااااای پریسا خیلی بچه ننه ای بخدا اونقد درد ندارن به شرطی ک پاهاتو شل بزاری و تکون نخوری خب؟
زن عمو لطفا بهش کمک کن دراز بکشه
مامان دستشو گذاشت رو شونم که دراز بکشم  و کمرمو ماساژ میداد :زهره حالا کجا میخواستین برین امشب
وااااای مامان تو رو خدا بسه میخوای بچه گول بزنی😖
هر دوشون زدن زیر خنده🙁
 و دیگه چیزی برای پرت کردن حواس من نگفتن و کاری نکردن
پری عزیزم نفس عمیییییق...پنبه رو کشید...لطفا شل باش و اصلا نترس چون درد نداره...و سوزنو وارد کرد از اولش من آی آی  کردم دردی احساس نمیکردم(از ترس داشتم میمیردم کلا مشکل  

من با آمپول بخاطر ترسمه وگرنه اصلا درد نداره از این حس ِ ترسه متنفرم بخاطر همین از آمپول بدم میاد )
پریسا چته هی شلوغش میکنه الکی صدا درمیاریمیتونم شرط ببیندم اصلا درد احساس نمیکنی بچه بازیا چیه آخه
پری مامان تمام شد دیگه برگرد ببین اصلا  خبری نیست چته تو دختر😂
من 😳برگشتم دیدم بهله🤦‍♀اصلا آمپوله تمام شده من هنوز دارم آی آی میکنم😂😂
نامردا خیلی بهم خندیدن آمپول دوم رو هم همین که وارد کرد مامانم واسه مسخره بازی ادای منو درمیاورد و آی آی میکرد و منو خنده انداخته بود😂😂😂این یکی هم اصلا دردی حس نکردم
نکه حس نکردم حس کردم ولی خندم گرفته بود و حواسم بهش نبود😂😂😂
خلاصه آخرشم اون شب نرفتیم بیرون دور دور ولی با هم رفتیم خونه مادرجون لباسا و وسایل زهره رو آوردیم و فردا که جمعه بود از صب رفتیم بیرون دور دور و ناهارو این ور اون ور و خوش گذرونی تا شیش هفت عصر بود که اومدیم خونه😜😜

از اینکه از چیزی بترسم خیلی بدم میاد و حتما در بهبود این حس مزخرف حتما کاری میکنم ولی هنوز نتونستم به ترسم علیه چیزایی مثل سوزن سرم و حتی دکتر رفتن هر دکتری(عمومی دندان چشم )کنار بیام البته زیادم براش تلاش نکردم باید وقتش برسه که براش راه حل پیدا کنم🤔ولی چه راه حلی خدا میدونه🤷‍♀😊👋 همچینم تنبل نیستم فقط باید حسش بیاد😝اینم از خاطره ساز شدنم

خاطره Miiina جان

Miiina
با نام او
سلام👋کسی اینجا هست که یدونه مینا یادش باشه؟ یا یدونه مینا با مامان و بابا و حسام و سایه و احسان و بهار و میلاد و میثاق یادش باشه؟
من دلم انقد شده بود👌
تولد سایه بعد از مدتها پامو از خونه بیرون گذاشتم که براش کادو بخرم از فرصت استفاده کردم به دوستام زنگ زدم که بعد از مدتها اونارم ببینم خیلی زیاد خوش گذشت و البته خیلی زیاد هم سرد بود! کلی راه رفتیم پاساژگردی کردیم یه عالمه چیز خوردیم و اخر سر برای سایه طبق سفارش خودش پیرهن شماره ۱۰ تیم یووه رو خریدم ولی چون خودش دستورشو داده بود سورپرایز نمیشد برای همین یه عالمه لاک و دستبند و کش و گل سر و گردنبند و خلاصه یه عالمه جینگول مینگول خوشگلم خریدم با یه باکس خوشگل که همه رو بذارم توش، برگشتنی بارون گرفته بود و من دیگه کاملا رو ویبره بودم ولی هیچکدوم نمیتونستیم دل بکنیم از هم تا غروب با دوستام بیرون بودیم و شبم به خواست سایه با خانواده رفتیم شهربازی و شام بیرون خوردیم یه کیک کوچیکم دور هم خوردیم چون تولد اصلیش فرداش بود که دوستاش دعوت بودن، از ماجراهای روز تولد که بگذریم میرسیم به حال داغون من فردای تولد، خیلی وقت بود همش تو خونه درحال درس خوندن بودم و انگار بدنم ب هوای بیرون عادت نداشت😐با همون یه روز بیرون بودن سرما خورده بودم البته اعتراف میکنم تقصیر خودم بود که با وجود اینکه یک هفته ای میشه گلودرد داشتم ترجیح دادم به جای لباس گرمتر لباس قشنگترمو بپوشم و خب اونهمه آب زرشکی ک تو اون سرما خوردم هم بی تاثیر نبود فرداشم انقدر کار ریخته بود سرم که فرصت خود درمانی هم پیدا نکردم. میثاق وضعش از من خیلی بدتر بود حالا میثاق این وسط چرا مریض شده؟ خودش میگه تو باشگاه عرق کرده و اومده بیرون سردش شده🙄اما حقیقتی که من میدونم اینه که اونم با دوستاش رفته بوده خوشگذرونی البته نه مثل من، تو کوه و برف و اینا. دقیقا همون روزِ بعد از تولد هم تماس گرفتن که حال پدربزرگم خوب نیست و مامان همیشه نگرانِ من بعد اینکه باعجله برامون سوپ درست کرد با میلاد راهی شهرستان شد جهت پرستاری. البته اینم بگم که قبلش شرح حال کامل من و میثاقو به داداش حسام داده بود و داداش حسامم بعد از معاینه میثاق اومد تو اتاق منی که سعی داشتم با وجود سر درد و گلو درد درس بخونم و با وجود همون سردرد و گلودرد و علائم دیگه اصرار داشتم که حالم خوبه و نیازی به معاینه نیست. داداش حسامم گفت خیلی خب بذار تا حالت خوبه ببینمت بد بشی دیگه پشیمونی سودی نداره، معاینه کرد و دفترچمو برداشت، گفتم ننویس، خب؟
_حال خوبتم دیدما ، لازمه
+داداش؟😥 دست گذاشتم رو خودکارش
دستمو زد کنار گفت کمه، نترس انقد
مهر زد گفتم پنی سلینم نوشتی؟ _اره
کتشو پوشید +حداقل بیحسی بگیر😰... خب😢؟
دید کم مونده گریم بگیره گفت چشم ... چشم! برو ی..
حرفشو قطع کرد مسیرشو عوض کرد رفت اشپزخونه با یه لیوان بزرگ شیرعسل برگشت گفت بخور تا بیام. و رفت
شیرعسلو خوردم و چون میثاق شیر نمیخوره ابلیمو عسل بردم براش کم کم خورد و باز خوابید. خودمم چشمام باز نمیشد همون کنار تخت یکم خوابیدم نمیدونم چند دقیقه شد داداش حسام بیدارم کرد. سلام کردم دستمو گرفت که بلند شم گف چرا رو سرامیک خوابیدی دیوانه! سلام 
_میثاق چیزی خورد؟ +ابلیموعسل فقط _خودت چی؟ +خوردم شیرعسلو دیگه
رفت اشپزخونه _به مامان زنگ نزدی؟ +ن
بشقاب سوپو داد دستم، گفتم داروهارو ببینم‌ گف تا داغه بخور
شماره مامانو گرفت همینطور که باهاش حرف میزد برا میثاقم سوپ کشید و رفت تو اتاق، نایلون داروها رو میز پذیرایی بود ولی جرئت نداشتم برم ببینم، یکم با سوپه بازی کردم، حس بدی داشتم رفتم تو اتاق که تنها نباشم، داداش حسام گف تموم شد؟ فقط نگاهش کردم چپ چپ نگام کرد که گفتم باور کن میلم نمیکشه ... خوردم یکمشو 
سوپ میثاقو داد دستش، دست منو گرفت برد بیرون به زور چندتا قاشق بهم داد و گفت رو مبل دراز بکشم.
+ بی حسی گرفتی؟ _بعله 
دراز کشیدم سرمو گرفتم بین دستام سرنگو از جلدش دراورد صداش قشنگ رو اعصابم بود شیشه امپولو شکوند میخواستم پاشم فرار کنم. صدای جلد سرنگ دوم که اومد بغضم ترکید، گفت میناااا! دردت نمیاد ته تغاری لوس بیحسی کشیدم ببین
اومد بالاسرم پدالکلی کشید هی پام سفت میشد باز از ترس اینکه دردم نیاد شل میکردم باز سفت میشد ، چندبار پد کشید یکم که اروم شدم نیدلو وارد کرد سعی کردم تحمل کنم اخرش کم مونده بود به التماس بیفتم که تموم شد، دومی رم سریع زد که با یه آخ تموم شد. لباسمو درست کرد گفت این همه ترس داشت؟ جواب ندادم گف هوم؟ +چیکار کنم دست خودم نیست خب.
_دست کیه پس؟ یه قرصم بهم داد رفت سراغ بقیه دارو ها چندتا امپول اماده کرد با سرم رفت تو اتاق. سروصدای میثاق نشون میداد هنوز موفق نشده قانعش کنه ولی صدای داداش حسام که رفت بالا میثاق دو سه دقیقه ای ساکت موند. خوابم برد باز، بیدار که شدم خونه تاریک بود یذره در و دیوارو نگاه کردم تا لود شدم رفتم تو اتاق میثاق پای لپ تاب بود گفت ساعت خواب، +اااا ازصبح تاحالا خونه ای!! چ عجیب _مجبووور شدم میفهمی میرفتم باشگاه(مربی کاراتس) با یه روانی طرف بودم (داداش حسامو میگف😐) یه "درست حرف بزن" بهش گفتم و رفتم تو اشپزخونه فکر میکردم شام چی درست کنم دیدم دلم رشته پلو میخواد برنج و رشته رو که ابکش کردم گذاشتم دم بکشه و مرغ گذاشت بپزه بعد ریش ریش کردم و یکم تفت دادم با ادویه و نمک و دارچین فراوان😍 و قاطی برنج کردم. گوجه هم حلقه حلقه کردم سرخ کردم نشستم به سالاد درست کردن بلاخره در نبود مامان باید یه حرکتی میزدم🤭 داداش حسام شب با سایه اومد به سرویس مدرسش سپرده بود اونروز نیارش پیش ما. باباجونم هم اومد و بابا که از دست پختت تعریف کنه مگه میشه ذوق مرگ نشی😍 داداش حسام گف تو مگه مریض نبودی وایسادی به آشپزی؟ گفتم خیلی بهتر شدم. یه چشمک زد گفت امپول سریع روت جواب میده ها. لیوانارو شسته بودم اورده بودم سرمیز تهشون اب بود برداشتم آبو پاشیدم روصورتش که خندید و هیچی نگفت. خواستم ظرفارو بندازم گردن میثاق ولی مریضی رو بهونه کرد البته واقعا هم خیلی حالش از من بدتر بود داداش حسامم خسته بود نذاشتم، خودم شستم. داشتم سرفه میکردم بابا نگام کرد یه چیز از داداش حسام پرسید نشنیدم داداش ساعتشو نگاه کرد گف خوردی قرصتو؟ +الان میخورم. سایه کلا اون شب ازم دوری میکرد اخه همین که اومدن همش میومد پیشم بهش گفتم بابات همین چندساعت پیش بهم امپول زد نزدیکم نیا که خدایی نکرده مریض نشی. اون طفلکیم ترسید دیگه کلا باهام حرفم نمیزد که نکنه مریض شه😂 فرداش بهاری و داداش احسان اومدن پیشمون، داداش حسام قبلا به داداش احسان سپرده بود که امپول آخرمو بزنه ولی نزاشتم😐بابا خب خیلی سریع میزنه داغون میکنه ادمو، گفت حاضر شو بریم بیرون بزن که بازم نرفتم😐 داداشامو حداقل میدونستم چجوری میزنن تزریقاتارو که نمیدونستم اصن! مدیونین اگه فکر کنین دنبال بهونه بودم. زنگ زد داداش حسام گزارش داد بعد گوشیو داد به من اونم گف لوس بازی درنیار بده بزنه گفتم نمیخوام اوندفعه زد یه هفته نابود بودم. جدی گف مینا😠 + ن می خو ام _پس باهاش برو بیرون بزن. یذره فکر کردم با اکراه گفتم باعش . قطع که کردم بهار گفت چیشد؟ +هیچی گف شب خودش میاد میزنه(😁) میثاق ولی خوابید امپولاشو زد بعد رفت. داداش احسانم رفت سرکار. بهار نشست پای لپ تاپ نقشه نمیدونم چی چی میکشید با اتوکد منم نشستم سر درسم ولی حالم خوب نبود بهاری گفت پاشو بریم امپولتو بزن اذیت میشی تا شب، گفتم خوبم، شب میزنم دیگه. سایه که اومد باهاش کارتون دید و سرگرمش کرد تا من درس بخونم که البته خیلی بازده نداشت خوندنم😕 بعد شام ظرفارو میشستیم که شنیدم داداش حسام از داداش احسان پرسید مینارو بردی امپولشو زد؟ اونجا بود که ارزو کردم کاش نامرئی بودم. فهمیدن دروغ گفتم داداش حسام صدام کرد رفتم بیرون خواست شروع کنه گفتم ببخشید، به بابا نگو خب؟
اون لحظه بهترین راه پناه بردن به باباییم بود ولی اصلا دوست نداشتم تو ذهنش یه دختر ترسو و دروغگو باشم. همون موقع بابا از دستشویی اومد بیرون داداش حسام اشاره کرد برم تو اتاق داداش احسان خشمگین داشت نگام میکرد قیافمو مظلوم کردم زیرلب گفتم ببخشید و رفتم تو اتاق. بیست دقیقه ای تو اتاق بودم قلبم داشت میومد تو دهنم تا داداش حسام اومد اول قشنگ یه دور شخصیتمو به توپ بست بعد شروع کرد امپول اماده کردن، یه جوری دهنمو بست که نتونم بگم یدونه امپول چرا شد دوتا، هرچی نگاه کردم دیدم از بیحسی خبری نیست دیگه واقعا نتونستم سکوت کنم گفتم الان تنبیهم اینه که به جای یدونه دوتا بزنی یا اینکه بدون بی حسی بزنی؟ یکیش دیگه، یدونه دروغ که بیشتر نگفتم. چپ چپ نگام کرد گفت اماده شو سریع، دراز کشیدم و از گوشه چشم دیدم که شیشه لیدوکایینو برداشت . اومد بالاسرم باز استرس گرفتم تو دلم تندتند صلوات میفرستادم پدالکلی کشید با بغض گفتم اونجا دوتا زدی درد داره، گفت بچرخ پس، لباسمو درست کردم بلند شدم برعکس خوابیدم سمت دیگه رو اورد پایین تزریق کرد‌ از وسطاش ریزریز گریه میکردم تا تموم شد دوباره پدالکلی کشید و دومیم زد صدای گریم یکم بلند شد گفت الان تموم میشه، تزریق کرد و درش اورد گفت کمپرس بیارم؟ +نه _مگه نمیگی جای قبلی درد میکنه +نه منظورم این بود که روش امپول بزنی درد میگیره
_با سایه بحثی قهری کردید؟ خندم گرفت +نه میترسه مریض شه
رفت بیرون خیال سایه رو راحت کرده بود که اومد تو اتاق و شروع کرد ثانیه به ثانیه وقایع تاریخی مدرسشون رو تعریف کردن سعی کردم وقتی بهش گوش میدم کلافه بنظر نیام چون خودم تو بچگیام هروقت میخواستم برا داداشام تعریف کنم خیلی شیک میگفتن اتفاقای مدرست برا ما هیچ جذابیتی نداره😶و اصلا به این فکر نمیکردن که واسه یه دختر بچه دبستانی اهمیتی نداره که حرفاش چقدر بنظرتون جذابه!فقط میخواد تعریف کنه. 
مرسی خوندید🌹

خاطره آهو جان

سلام اومدم یه خاطره تعریف کنم راست و حسینی . من با مادرم زندگی می کنم . اسمم آهو و 18سالمه اسممو پدر بزرگم انتخاب کرده.😅⁦♥️⁩چون اسم مادر بزرگ خدا بیامرزم آهو بود منم که اومدم دیدن چقدر شبیه اون خدا بیامرزم منم گذاشتن آهو شماره 2 😜😂پدر بزرگ و مادر بزرگم خیلی سخت به هم رسیدن و منم خدا بعد کلی دعا و التماس داده به پدر مادرم خواستم بگم قدرمو بدونید 😜😜. وقتی 15سالم بود پدرم شهید می شه . پدرم پزشک نظام بود . اینو نگفتم که ترحم کنید من با این که سنی نداشتم ولی باعث افتخار منه. رشته من گرافیک و هر وقت توی سنین پایین هم از علاقم به هنر می گفتم تشویق پدر و مادرم و به همراه داشت ،⁦♥️⁩. دوست ندارم از 15سال اول زندگیم بنویسم چند تایی خاطره دارم توی همین سه سال یکیشون که الان می نویسم اگه دوست داشتید بقیه رو تعریف خواهم کرد خب بریم خاطره: من اصلا از آمپول نمی ترسم تا یه سنی استرس می گرفتم وحشتناک ولی اصلا به مامانم نمی گفتم که می ترسم بدون نه آوردن می زدم آمپول و و جیکمم در نمی اومد و این طور هم نبود که قهر کنم بعدش بخوان برام کادو بگیرن برای آشتی برام کادو می گرفتن به خاطر صبر و تحملم . این خاطره مال هفته پیش از خواب بلند شدم می خواستم برم بیرون حال چندان خوبی نداشتم به هر سختی بود خودمو رسوندم آشپز خونه کمی عسل خوردم با چایی و نون پنیر و گردو سعی کردم صبحانه کامل بخورم که مجبور نشن جنازمو از خیابون جمع کنن. مادرم‌ سر‌کار بودن. خلاصه رفتم بیرون و خرید هامو انجام دادم موقع برگشت حالم بهتر نشده بود بد تر هم شده بود منم رفتم درمانگاه حالا دفترچه هم نداشتم خواستم موقع بیرون اومدن بردارم گفتم مهم نیست . خلاصه آزاد حساب کردم و دکتر معاینه کرد گفت افت فشار دارید بعد سوال در مورد این که حالت بد شده یا نه توضیح دادم که خیلی خودمو کنترل کردم که حالم بد نشده و بعد چند دقیقه که چیزی خوردم بهتر شدم . هی سرشو مثل این مهران مدیری تو فیلم در حاشیه تکون تکون می داد (خدایا قول داده بودم غیبت نکنم ولی نمی گفتم می موند اینجا ،👈⁦♥️⁩) بعد خواست نسخه بنویسه بهش گفتم آزاد بنویسید دنبالم نیست آزاد نوشت و گفتم دکتر اطفال سرم ننویسید تو شرایطی نیستم که بزنم گفت تزریقی زیاده گفتم مورد نیست حالا می گفت زیاده کلا سه تا بود . اسم هاشو نمی دونم چون از تخصصم خارج مارک خوب لوازم طراحی خواستید در خدمتم ولی فقط یکیش ویتامین سی بود چون رفتم توی تزریقات نمی زد هی می گفت دردش مثل پنادر و اذیت می شی من گفتم بزن‌ نمی ترسم گفت نه تو رگ می زنم منم یه لباس پوشیده بودم آستینش بالا نمی رفت رو دستمم که سرد بود هوا خشک شده بود پوستم گفتم نه عضلانی بزن بره خلاصه که زد دیدید تزریقاتی ها می خوان تزریق کنند می گن این آمپول درد داره آدم از استرس دردش می یاد،😜😂 بهش گفتم بزن فقط نگو که کدومو می زنی خودمم گوشیمو دستم گرفتم و عکس های که داشتم و می دیدم خدایی خوب میزد موقع تزریق چیزی حس نکردم و بعدش یکم درد گرفت که طبیعیه خوب ولی زود خوب شد و جاش هم اصلا نه سیاه شد نه ورم کرد اومدم خونه حتی جای سوزن هم روی پوست خودنمایی نمی کرد . خلاصه عالی بود مامانم هم بعد این که فهمید حالم خوب نبوده کلی بهم رسید منم امروز رفتم برای روز مادر براش کادو خریدم و از حالا شروع کردم کادوی روز پدر برای بابام می خوام کل قرآن و بخونم . در زمان حضرت محمد شخصی بوده که وقتی قرآن می خونده این قدر زیبا بوده صداش که بقیه ایمان می‌آوردند توی جلسه ای بودیم خانومی که معلم قرآن بود قرآن و با لحن های مختلف خوند واقعا جذبم کرد و الان کلاس می رم دعا کنید منم بتونم مثل اون بخونم و برای بقیه راه گشا باشم.
چهلم سردار سلیمانی هم گذشت و سال های آینده هم بی سردار می گذاره و سردار دلها هنوز زندست یک حاج قاسم رفت و خون در رگ هزاران قاسم سلیمانی جوشید . هیچ درجه نظامی بالا تر از این نیست که مردم عاشقت بودن برای شهید نباید اشک ریخت باید تبریک گفت و لبخند زد که بفهمن ما چشممون دنبال هدیه ای نیست که در راه خدا دادیم.
حرف آخر: چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است

چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش

عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است

خاطره آرزو جان

به نام او...😍
عرض سلام و ادب خدمت شما دوستان عزیز و دوس داشتنی 💐
امیدوارم تو روزای واپسین آخرسال لحظه های خوب و شادو به یاد موندنی رو درکنار عزیزانتون داشته باشین و کانون خانوادتون همیشه گرم و پابرجا باشه🙏ان شالله😍 
خب آرزو اومده یه خاطره دیگه براتون تعریف کنه😬که مال همین اوایل بهمن هست که با بسی تلاش های فراوان آخر موفق نشدم و خاطره ساز شدم😕
دوستم روناک حدودا یک ماهی میشه که یه کانالی رو تو تلگرام راه اندازی کرده چون یه روشا کوچولو داره نمیتونه زیاد به کانال رسیدگی کنه و کار رو انداخته گردن من همون هفته اول کار بود که یه مشتری یه جنس سفارش دادو از بدشانسی اون جنس  رو دیگه اونجایی ک ما سفارش می دادیم نداشت و دیگه نمیاورد و ما واقعا موندیم جواب مشتری رو چی بدیم 🤷‍♀تصمیم گرفتیم بگردیم جاهای دیگه شاید پیدا کنیم، از شهرهای دیگه  هم کسی رو می شناختیم عکس جنس و می فرستادیم و ازشون میخواستیم برامون بگردن از بندر انزلی گرفته تا خود قشم گشتن ولی متاسفانه خود اون جنس و پیدا نکردن شبیه اونو پیدا میکردن که به درد ما نمیخورد از همین جا هم یه تشکر ویژه کنم از زهرا رامش عزیز که بنده خدا زحمت کشید تهران برام گشت ولی خوب پیدا نشد 😭من که اینستاندارم ولی روناک دیگه جایی تواینستا نمونده بودکه نگرده یعنی زیر و بم شو گشت آخر این بیصاحاب جنس پیدا نشد که نشد☹️اصن قحطی اومد😞 راستش دیگه ناامید شدیم گفتیم خودمون بریم چالوس و نوشهر و برج عظیم زاده متل قو رو بگردیم ازاین ستون تا اون ستون فرجه شاید پیدا کردیم 🥺روناک که با بچه سختش بود بیاداون گفت من خونه تو اینستا میگردم توبازار بروبگرد 😏منم ناچاری دیگه رفتم بازار گفتم حالا که اومدم بزار اول کارای خودمو برسم رفتم اول یه سرم مو خریدم اومدم بیرون چشمم به گرانچی توسوپر مارکت خورد رفتم یه گرانچی تند هم خریدم😋همونجا باز کردم یه ذره شکمو صفا دادم دیدم ساعت عین برق داره میگذره من هنوز یه بوتیک هم نرفتم😱رفتم اولین پاساژ ۳تا بوتیک رو سوال کردم که نداشتن و همینجوری بقیه پاساژهارومیگشتم دیگه خسته شده بودم میرفتم داخل  سلام خانم/آقا ببخشید این مدل جنسو شما دارین؟ میگفتن نه و بساط مدل های دیگه رو میاوردن وسط که هرچی هم میگفتم نه من همون رو میخوام بابا ول کن نبودن عین کنه میچسبیدن😐اینقد که گشتم شب کرده بودم تقریبا دوتا پاساژ مونده بود که نگشته بودم و گذاشتم برای یه روز دیگه راه ایستگاه رو درپیش گرفتم که چشمم به زیتون خورد رفتم یه مقدار زیتون خریدم و پیش به سوی خونه از همون روز غروب من حس کردم گلوم درد میکنه رفتم یه قرص سرماخوردگی خوردم که بدتر نشم از حدود ۲/۳ساعت بعد کم کم سرفه خیلی خفیف میکردم از فردای اونروز من سرفه هام شدید تر شد هیچ علائم دیگه ای هم نداشتم فقط سرفه خشک بود مامان هم میگفت آب نمک قر قر کن منم اصلا بلد نیستم قر قر کنم همه رو قورت میدم😂گفتم مامان من حاضرم همینجوری سرفه کنم ولی اونو انجام ندم 😕دیگه سرفه هام شدید تر شده بود خیلی خیلی بد بود نصیب گرگ بیابون نشه خب سرفه اگه یه خورده خلط دار باشه آدم زیاد اذیت نمیشه ولی سرفه خشک آدم از اعماق وجودش سرفه میکنه یعنی من که اینجوری بودم پناه بردم به شربت سرفه گیاهی یعنی نگم براتون هم ازبدمزه گی هم بیمزه گی یک ذره نه تلخ بود نه شیرین یعنی همین حال آدمو بد میکردجلوی بینی مو میگرفتم دوقاشق میخوردم دوتاقندم مینداختم بالا تا قند آب نمیشدو مزه شربت ازدهنم خارج نمیشد جلوی بینی مو ول نمیکردم😂گرچه خوردنشم هیچ فایده نداشت یک ذره بهتر نمیشدم😕چون چندروز قبلش به لطف آرمین پنی زدم جراتم نداشتم که آرمین معاینم کنه میترسیدم باز سرنوشتم به آمپول ختم بشه به نظر خودم نیاز به معاینه هم نبودچون سرماخوردگی نبود نه تب لرز داشتم نه بدن دردفقط و فقط همین سرفه خشک بود تقریبا یک هفته ای من اینجوری تحمل کردم ولی جیگرم دراومد جوری سرفه میکردم که  میگفتم الان دل و رودم از حلقم میزنه بیرون شب ها میخوابیدم یه بطری آب با یه نصف نون بربری کنارم بود تا خود صبح من نون بربری میخوردم سرفم قطع بشه جوری بود ک دیگه ناهار نمیخوردم از بس نون میخوردم دیگه سیر بودم پنج شنبه همون هفته اولین سالگرد مامان بزرگم بود (چه زود گذشت انگار همین چندماه پیش بود اومدم براتون خاطرشو گذاشتم☹️)براهمین مجبوربودم تا آخر هفته خوب بشم چاره نداشتم که خودم سریه فرصت به آرمین بگم  دوباره یه روز من راهی بازار شدم  تا اون لباس قحطی زده رو پیدا کنم باز از اول پاساژهارو گشتم گفتم شاید جنس جدید آورده باشن ولی نه خیر انگار پیدا بشو نبود😭گفتم برم آخرین پاساژ که یه خورده راهش طولانی بودمجبور بودم قدم زنان برم اینقدر هم که سرفه میکردم  واقعا دلم میخواست بشینم وسط خیابون گریه کنم خودمو به یه سوپر مارکت رسوندم یه آب معدنی خریدم و خوردم تا آروم بشم ولی خب مگه آب تاثیری داشت فقط گلومو تر میکرد  رفتم اون پاساژ رو گشتم متاسفانه نداشت توراه برگشت بودم دیدم آرمین زنگ زده:+سلام آبجی خوبی ؟کجایی تو؟
—علیک سلام کجا دارم باشم خونم دیگه🤥
+آرزو چرادروغ میگی میگم کجایی؟
—گفتم که خونه🤥(خیلی با قاطعیت گفتم😂)
+آها پس که خونه ای حتما علی عمه منو  بازار دیده باتواشتباه گرفته😂
—علی منو بازار دیده؟چرا من ندیدمش؟
+مارمولک چیشد توکه گفتی خونه ای؟
—خب که چی آره اومدم بازار کارداشتم علی کی منو دید چرا من متوجهش نشدم؟
+رهگذری دیدت برات بوق زد متوجه نشدی
—آها.. خب حالا اگه نمیگفت بهت جونش در میومد ...سرفه....
+آبجی خانم حالا که تو مسیری قبل خونه بیا بیمارستان خفه شدی اینقد سرفه کردی
منم که تصمیم داشتم بهش بگم  گفتم باشه و قطع کردم تقریبا نیم ساعت بعد رسیدم فوق العاده اونروز شلوغ بودیه میس انداختم براش حدود 10دقیقه بعد سر و کلش تو راهرو پیداشدگفت سریع دنبالم بیا دستمو گرفت و دنبال خودش برد یه طبقه دیگه😕گفتم پس چرا میگی دنبالم بیا خودت که داری زحمت بردن منو میکشی😏رسیدیم به یه اتاق در زد سلام کرد منو هل داد داخل و گفت سپردمش به شما رفت ☹️در رو هم نبست من سلام کردم و برگشتم در و ببندم یادم افتاد تو دهنم آدامس هست (من همیشه از خونه بخوام بیرون برم حتما بایدآدامس  دهنم بزارم اونم نه یه دونه معمولا دوتا که راحت بتونم بجوم و باد کنم😂)قبل اینکه بخوایم وارد اتاق بشیم من یادم بود آدامس و در بیارم گفتم شاید بخواد گلومو معاینه کنه ولی اینقد که آرمین سریع پیش رفت من یادم رفت وقتی در رو بستم سریع آدامس و در آوردم حالا تازمانیکه به اون صندلی بیمار برسم با چشمام دنبال سطل آشغال میگشتم ولی پیدا نکردم☹️رسیدم به صندلی تصمیم گرفتم آدامسو بچسبونم به زیر بطری آب معدنی ولی ترسیدم موقع گرفتن کش بیاد😂خیلی نامحسوس کف دستم چسبوندم رو صندلی نشستم به محض نشستن چشمم به سطل آشغال کنار دکتر خوردتاحالاشده یه چیزی دیده باشین ذوق کرده باشین یهو سمتش بپرین؟؟؟من دقیقا همونجوری بودم با یه ذوقی یورش بردم سمت سطل که متوجه شدم زبونه سطل آشغال طرف دکتره😂بد ضایع شدم😆اصلانم به روی خودم نیاوردم
+دکتر گفت بگو ببینم از کی سرفه میکنی؟
—حدودا ۱۰روز
+تازگی سرما خوردی؟یا هرسال این فصل اینجوری میشی؟
—گفتم نه اصلا علائم سرماخوردگی رو ندارم نه بدن دردو...نه هرسال اینجوری نمیشم 
گوشی پزشکی رو از رومیز برداشت از جای مبارکش بلند شد بعد رو زبونه سطل آشغال لقد کرد بازش کرد وگفت اول آدامس تو دستت رو بنداز😆اینقد خجالت کشیدم اون لحظه آدامسو انداختم که گفت ماشالله چقدم بزرگ بود😆بعد اومد پشتم ایستاد گفت نفس عمیییق ۴بار تکرار کردم که آخر ول کرد اومد نشست گفت سردرد تهوع سرگیجه؟؟گفتم هیچی هیچی فقط همین سرفه 😭گفتش که حساسیت شدید به چیزی داشتی  بگرد ببین تو این  10روز چی رو تغییر دادی یا چی جدید خوردی گفتم هیچی☹️
+عطر وادکلنت رو عوض نکردی؟
—نه😕
+مواد شوینده لباس؟روتختی روبالشتی ؟
—نه اصلا چیزی عوض نکردم
+گل و گیاه جدید؟لباس جدید؟
—نه تااونجای ک یادمه من چیزی جدید نگرفتم
+خب پس بگرد تو خوراکی ها ببین تواین دوهفته چی جدید یا تازه خوردی دود سیگار و قلیون و اسپند هم بهت نخوره
بعد دفترچمو گرفت مشغول نوشتن شدیه نگاه بهم کردو گفت آمپول میزنی؟من موندم چی بگم نخواستم کم بیارم😂گفتم آره میزنم چرا نزنم بنویسین😭البته ترس آبروی آرمین هم داشتم دفترچه رو مهر کرد داد دستم و گفت خوب برو خونه فکر کن ببین چی باعث این آلرژی شدیدشده منشا رو پیدا کن  گفتم باشه و خسته نباشید گفتمو اومدم بیرون از این حرصم گرفت که من آدامسمو انداختم به هوای اینکه گلومو بخواد معاینه کنه ولی اصلا سمت گلوم نرفت😂آرمین که میدونستم سرش شلوغه دیگه پیشش نرفتم پیامک دادم که من رفتم 😁بعدرفتم داروخونه داروهارو گرفتم چندتا قرص بود با یه آمپول بتامتازون😭که رنگ سفیدش منو میترسوند😂آرمین از اون شب کلی محدودم کرد اینو نخورم اونو نخورم تا بفهمیم حساسیت به چیه حتی سرم مو که خریده بودم و ازم گرفت و گفت فعلا این تعطیل من تو اون مدت چیز تازه فقط گرانچی و زیتون بود که خورده بودم دقیقا از اون روزم من سرفم شروع شد ولی ازاوناهم نبود😭قرص هارو شروع کردم به خوردن آمپول روهم آرمین یادش نبود😬ولی قرص ها زیاد اثر نداشت تاحدودی سرفه کم شده بود ولی ترجیح دادم بااینکه میترسیدم بزنم پنج شنبه سالگرد مامان بزرگ بود تا اوایل صب خوب بودم زیاد سرفه نمیکردم جدیدا هم سرفه میکردم پهلوم درد میگرفت تااینکه زنموم اومد اسپند دود داد چون اکثرا همه سرما داشتن دود دادن همانا سرفه من همانا دیگه رو به کبودی میرفتم گلوم داشت پاره میشد دیگه مامانم آوردم تو حیاط یکم صورتمو آب زد بهتر شدم  بعد زنگ زد آرمین اومد اونم حالمو دید خیلی جدی گفت برو تو اتاق عمو تا بیام آمپولتو بزنم اصن کجا گذاشتیش؟آدرس دادم داخل کیفم تو زیپ کوچیکه😕رفت سمت خونه منم رفتم تو اتاق عمو وقتی وارد اتاق شدم یه لحظه فک کردم رفتم قطب جنوب 😐چنان سرد و یخ بود اتاق گفتم من کم خودم استرس دارم سردی اینجا هم باعث میشه بیشتر بدنم یخ بشه😨داشتم با خودم فکر میکردم که روزمین بخوابم یارو تخت که آرمین اومد گفت چیه استخاره میکنی تخت رو اشاره داد گفت بخواب دیگه با استرس فراوان دمر شدم ولی یخ زدما تشک یخ یخ بود چشامو دادم سمت آرمین که تازه  داشت پوکه رو میشکوند پد الکی رو آروم پرت کرد سمتم گفت بیکار نشین پد رو باز کن😕در حال باز کردن چشمم به سرنگ بود که پر میشد گفتم داداشی درد داره؟درحالیکه میومد سمتم گفت نه به جون داداشی اصلا درد نداره یه آمپول کوچولوعه سریع تموم میشه 😁پد رو ازم گرفت و آماده شدم پنبه رو کشید و گفت نفس عمیق یه نفس عمیق نصفه و نیمه کشیدم که نیدلو وارد کرد تازه داشتم یه کوچولو درد رو حس میکردم که متوجه خیسی پنبه شدم گفتم وای داداشی همین بود ؟اصن زدی؟سرنگ خالی روجلوی روم گرفت گفت بله خانم خانما من میرم بیرون توهم زود بیا اینجا نمون سرده گفتم باشه از اون روز واقعا سرفه هام خیلی آروم شده بود میدونستم اینقد تاثیر داره و درد نداره زودتر میزدم😂سرفم داشت خوب میشد ولی ازاونور پهلوی چپم داشت خودنمایی میکردبا کوچکترین سرفه درد میگرفت فقط تونستم یه شب آروم بخوابم اونم همون شبی ک آمپول زدم چون بعد دیگه درد پهلوم اضافه شد یعنی جوری بود که اصلا نمیتونستم رو پهلو چپ بخوابم دستم بهش میخورد دادم هوا میرفت یه عطسه میکردم تا دم مرگ میرفتم برمیگشتم درد خیلی بدی میگرفت اینم چندروز تحمل کردم دیدم نه واقعا دردش شدید شده کلا یکبار به آرمین گفتم داداش من پهلوم خیلی درد میکنه حالا نمیدونم اون زمانی که من بهش گفتم خسته بود یا حواسش جایی دیگه بود یاهرچیز دیگه در حد یه باشه اکتفا کرد 😕 و اصلا اصلا دیگه روزای بعد ازم نپرسید پهلوت خوب شدیانه منم لج کردم دیگه بهش نگفتم و گفتم به درک درد رو تحمل میکنم حالا من اومدم خودم با زبون خودم بهت گفتم توعین خیالت نیس😒منم دیگه بیخیال شدم ولی واقعا درد کلافم کرده بود تااینکه روناک زنگ زد بیا فردا بریم سمت نوشهر بگردیم دنبال اون جنس دلم نیومد بگم نمیام چون میدونستم بابچه دست تنها سختشه گفتم باشه میام  فرداش دوتایی رفتیم ازاول تا اخر هم روشا بغل من بود روناک میگشت دردو به زور تحمل میکردم دلم میخواست ازدرد روشا رو توبغلم چنگ بگیرم😂دیگه طاقت نیاوردم گفتم روناک پهلوم داره سوراخ میشه بریم توروخدا منو به زور برد خونشون😫 روشا پدر منودرآورد اونشب دیگه شکم و پهلو برام نذاشته بود  وقتی عرق بدنم خشک شد درد پهلوم به طور بدی بدتر شد دیگه خم و راست نمیتونستم بشم روناک گفت بیا برات باروغن زیتون ماساژ بدم گفتم من همینجوری دارم جون میدم چه برسه بخوای ماساژ بدی گفت پس حتما به آرمین بگوتو دلم گفتم چشم حتما میگم😒حالم خوب نبود دیگه شوهرش منو رسوند خونه تو راه هم چقدر اصرار کرد خیلی درد داری یکسره بریم پیش داداشت گفتم نه مرسی و فلان پیچوندم😕اون شب بادرد فراوان خوابیدم خیلی هم سعی میکردم عطسه نکنم دقیقا روز بعدش آرمین مرخصی داشت ولی کلا آقا خونه تشریف نداشت 😒من درحال گرم کردن حوله رو بخاری بودم که بزارم رو پهلوم تا یخورده بهتر بشم دیدم صدای گوشیم در اومد دیدم روناک خانم زنگ زده از اینستا یه مدل تقریبا پیدا کرده آدرسو چالوس زده توبی زحمت برو😕ازنزدیک رویت کن ببین همونه یا نه با کلی غر غر و فحش🙈راهی شدم این همه را ه رو بادرد پهلو کوبیدم رفتم آخرهم هیچ به هیچ کلی دوباره همونجا فحش نثارش کردم البته تو پیامک😬واقعا دیگه نمیتونستم راه برم خودمو به زور میکشیدم راه میرفتم خیلی درد داشتم دل و زدم به دریا گفتم میرم دکتر رفتم نوبت گرفتم نشستم تا نوبتم بشه بعد دوتا مریض نوبتم شد رفتن به داخل همانا و هنگ کردن اینجانب همانا😐بعله پزشک محترم کسی نبود جز علی😕اگه میدونستم شیفت اونه اصن نمیرفتم نه راه پیش داشتم نه راه پس مشخص بود علی هم ازدیدن من تعجب کرده سلام کردم جواب داد و پرسید :
+تواینجا چیکار میکنی اتفاقی افتاده؟ 
—گفتم نه اتفاق خاصی نیوفتاده فقط پهلوم درد میکنه منو راهی دکتر کرد🥺 +خب چرا به آرمین نگفتی؟ نکنه باز زدین به تیپ و تاپ هم؟
—نه  من یه بار بهش گفتم هیچ توجهی نکرد☹️
+چه مدته درد میکنه؟
—سه چهار روزی هفت هشت روزی میشه😄
+آرزو خودت فهمیدی چی گفتی سه چهار روز بعد هفت هشت روز؟بلاخره کدومشه؟
—چه فرقی میکنه تو فکر کن همون هفت هشت روز😐
+سوزش ادرار نداری؟
—نه علی فقط درد پهلو هست☹️
ازجاش بلند شد اومد پشتم ایستاد
+پشتمو دست زداینجا یا این سمت درد نمیکنه به این قسمت نمیزنه؟(منظورش پایینتر از کتفم بود)
—نه اصلا
+کدوم سمت پهلوته؟
—پهلوی چپ☹️
با دو انگشت پهلو رو فشار داد یعنی جون از بدنم رفت ولی جیکم در نیومداومد رو صندلی نشست پرسید خم و راست میشی درد میگیره؟گفتم اوهوم😐 گفت به عضلات پهلوت خیلی فشار اومده گرفتگی عضلاته گفتم آره سرفه خیلی میکردم ازهمون موقع هم دردش شروع شدپرسید سرفت خوب شد ؟گفتم آره😊 دفترچمو گرفت گفت باید آمپول بزنی 😏بعد ساعتو نگاه کردگفت قرصم از فردا شروع کن گفتم باشه و تشکر کردم اومدم بیرون رفتم داروخونه دیدم یه قرص متاکاربامول داده هر۸ساعت دوتاباهم😕😕بایه آمپول متاکاربامول و  دوتا سرسرنگ جدا😭وقتی آمپولو دیدم هنگ کردم فک نمیکردم اینقدری باشه تو دلم گفتم اینو کی میزنه بابا باهمون قرص خوب میشم از همون شب قرص رو شروع کردم و تموم کردم ولی دردم خوب نشد😭روناک ذلیل شده میگفت آرزو بزن باورکن آمپولش مثه آب رو آتیشه داشتم کم کم قانع میشدم که بزنم ازاین درد خلاص بشم علی هم اصلا به آرمین نگفت که من رفتم پیشش چون وگرنه آرمین بدونه و نیاد به زور آمپولو بزنه ازاین جهت خوشحال بودم که در جریان نیست تصمیم داشتم برم داروخانه دوباره قرص رو بخرم ولی پیش خودم گفتم  وقتی با یه خشاب قرص خوب نشدم قطعا با ده تا دیگه هم خوب نمیشم بالابرم پایین بیام باید این آمپول رو بزنم 😭۴/۳روز بعد تصمیم گرفتم آمپولو بزنم واقعا دیگه ازدرد خسته شده بودم  اون روز آرمین خونه بود رفتم پیشش گفتم داداشی من پهلوم درد میکرد رفتم پیش علی بهم دارو داد خوب نشدم نکنه علی تشخیصش اشتباه بود 😱گفت بشین ببینم اومد پهلومو معاینه کرد گفت علی اینقد بی سواد نشده که نتونه اینو تشخیص نده گرفتگیه کامل مشخصه دفترچت کو؟چی داد بهت؟بهش گفتم چی داد😩گفتم آمپولو نزدم😔گفت زده بودی الان این نبودی باشه آماده شو بزنم تا نزنی بهتر نمیشی گفتم آره میدونم😕آمپولو روتودوتا سرنگ 5سی سی آماده کردواون دوتاسرسرنگ جداروبهشون اضافه کرد و پنبه به دست اومد😭فوق العاده استرس داشتم ازاینکه قراره دوتا آمپول بخورم و ازدردش هیچ اطلاعی ندارم😔گفتم آرمین خیلی درد داره؟گفت نه زیاد درد نداره فقط روغنیه مجبورم آروم بزنم توهم تامیتونی شل باش نبینم سفت کنی ها گفتم اوهوم و دمر شدم و لباسمو یه خورده کشیدم پایین که یه خورده بیشتر کشید پایین وسمت راستم رو پنبه کشید گفت نفس عمیق😫یه دونه خیلی آروم کشیدم گفت این عمیق بود الان یالا یکی دیگه بدو ببینم تاکشیدم نیدلو وارد کردشروع کرد تزریق کم کم  پام درد گرفت حس میکردم مواد داره توپام گوله میشه گفتم آرمین بسه اییی گفت یه کوچولو تحمل کن تمومه یه نفس عمیق دیگه بکش که نکشیدم داشت صدام دوباره درمیومد که کشید بیرون و پنبه رومحکم فشار داد که گفتم اخ ارومتر☹️یه ببخشید گفت رفت سمت بعدی رو پنبه کشید دوباره یه نفس عمیق و ادامه ماجرا که سراین پا خیلی اذیت شدم ازطرفی هم میترسیدم سفت کنم دردش دوبرابر بشه اون پام هم درد میکرد نمیتونستم تکون بدم فقط گفتم داداش پام قطع شد بسه (بابغض🥺)که گفت تموم شد 😍کشید بیرون گفت همینجوری بمون بلند نشو بزا جذب بشه جوابی ندادم تا یکساعت همونجوری دمر بودم گریه میکردم دردش تازه بعد تزریق شروع شده بود یه عالمه روناک رو فحش دادم که میگفت درد نداره و آب رو آتیشه  دوساعت بعداز تزریق من بدنم بی حس شد و سردم شدا ولی صداشو در نیاوردم همونجوری بادرد خوابیدم  تا دوروز هم میلنگیدم راه میرفتم هم پهلوم درد داشت کم کم درد پهلو خوب شد ولی درد امپول مونده گاهی یه سوزی میگیره که انگار تازه زدم ازمحل تزریق تا ران پام بی حس شده نیشگون میگیرم اصلا حس نمیکنم شده دست و پاتون بخوابه بیحس بشه دقیقا پای منم اونجوریه تقریبا ۸/۹روز شده که امپولو زدم ولی این عوارضش فعلا برام مونده و به آرمین حرفی نزدم .
🙋‍♀:دقت کردین از اول خاطره تا آخر خاطره من بازار بودم😂
🙋‍♀:ولادت حضرت زهرا(س)و روز مادر رو به همه ی مامانای دوس داشتنی این کانال و وبلاگ تبریک میگم🌷🌹
🙋‍♀:مراقب خودتون و خوبی هاتون باشین😘
در پناه حق🙏
❤️آرزو❤️

خاطره رها جان

سلام خوبین خوشین سلامتین امیدوارم حاله دلتون خوبه خوب باشه ❤️اومدم با ی خاطره داغ از دیروز😕 اصن حوصله نوشتن ندارم 😕ولی ب خاطره فرشته گلی مینویسم🙃❤️البته بی ادبی نباشه ی سری مشکلات هست که به خاطرش واقعا بی حوصله شدم حدوده شیش ماهه متوجه شدم که پلاکته خونم پایینه🤦‍♀️خیلی سخته اصن روزی نشدم سرگیجه و بی حالی و خون دماغ شدن و تحمل نکنم😕 با خوردنه داروهامم حالت تهوع میگیرم😕روزای سختی میگذره ...ببخشید خیلی حرف زدم:) دیروز از صب ک بلن شدم توان اینکه برم دست و صورتمو بشورمم نداشتم خیلی بی حال بودم گریم گرفته ود از این وضعییت  مامانمو صدام زدم اومد کمکم کرد رفتم دسشویی یکم رفتم تو سالن و با فیلم اینا خودمو سرگرم کردم ولی خیلی بی حال بودم تصمیم گرفتم داداشم ک اومد بهش بگم نوروبیون بزنه🤦‍♀️🤦‍♀️ البته این تصمیم ب همین راحتیم نبود:/ ده بار پشیمون شدم 😅 ازز دانشگاه ک اومد بهش گفتم هنگ بود بیچاره😅گف رها مطمئنی😐 گفتم اره در این حد حالم بد بود ینی گفت  باشه یکم استراحت کن من برم بگیرم بیام استرس داشتم وحشتناک اصن پشیمون شده بودم حدوده بیست دیقه بعد برگشت اومد تو اتاقم گفت چیزی خوردی🤦‍♀️گفتم اره😐حالا نخورده بودمم😕 مامانمو صدا زد ازش پرسید😐گف از صب چیزی نخورده 🤦‍♀️ رامی ام ی چی زیره لب گف ک نفهمیدم😐فک کنم فوش بود😂مامانم واسم میوه اورد به زور یکم خوردم😕مامانم رف بیرون گف من دلم نمیاد نگا کنم😐😐 رامی از قبل اماده کرده بود امپولو گف برگرد خواهری😕 برگشتم چن باری پنبه کشید و نیلدو فرو کردخیلییییی پام میسوخت بماند ک چقد به خودم فوش دادم  سفت کردم ک رامی گف شل کن گفتم نمیتونم اصن نفس کشیدنن سخت شده بود پام وحشتناک میسوخت به هق هق افتاده بودم خیلی بد بود خیلی اروم تزریق میکرد🤦‍♀️🤦‍♀️بالاخره تموم شد رامی یکمم مساژ داد جای تزریقو من ازش عصبی بودم گفتم نمیخواد دیگ نمیدونم چرا ولی باهاش قهر بودم...ببخشید جذاب نبود..برام دعا کنید بینه دو راهی گیر کردم البته دو راهیم نیس ولی اصلا دلم با کاری ک همه بر انجامش اصرار دارن نیست... ب امید روزی ک همه چیز درس شع❤️  رها

خاطره ریحانه جان

سلام سلام ریحانه هستم با سومین خاطره😁
از دوستانی که برای خاطره قبلیم نظر گزاشته بودن ممنونم اما نمیتونم جوابشون رو بدم چون که وقتی تو بخش نظرات میرم دیگه بهم شماره ای نمیده که بتونم جوابتون رو بدم🙁
حالا بماند این خاطره تقریبا مال دو سال پیشه 😁(دوستان همین اول بگم من قاعدتا حافظم یاری نمیکنه دو سال پیش رو دقیق بگم اما اما منم مثل هیلدا جون از کلاس دوم سعی میکنم خاطرات روزانم رو بنویسم بامزه میشه و برای همین هم این خاطره دقیقه😁)اون موقع کلاس شیشم بودم و یه حالتی با دوستام تو مدرسه کیف میکردیم هیشکی بهمون زور نمیگفت و.... اولای سال بود که قرار شد ما رو ببرن اردو پارک بانوان برای ناهارم بمونیم خلاصه منو دوستامم که شر گفتیم اقا تفنگ ابپاش ببریم و اب بازی کنیم خلاصه من صبح اون روز پاشدم وسیله هامو جمع کردم تفنگم یواشکی گزاشتم لای وسایل ها(درست فهمیدید رایان اون موقع هم به من گیر میداد😐)خلاصه رفتیم اونجا معاون ها هم فقط به گفتن زیاد دور نشید اکتفا کردن و مارو ول کردن به امان خدا ماعم که از خدا خواسته سریع رفتیم تفنگارو برداشتیم کلا رفتیم اونور پارک🙄😂شروع کردیم اب بازی انقدر بازی کردیم که یهو دیدیم یا خدا ساعت دوازده ماعم خیس خالی🤦‍♀😑مانتو خیس بلیز خیس شلوار خیس اصلا یه وضعی بود نگم براتون😐گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم منم اون وسط یهو گفتم واییی بچه ها خانم ..... ببینه میکشتمون که😱دیگه سریع مانتو ها رو دراوردیم گزاشتیم زیر افتاب با همون بلیز های خیس نشسته بودیم هوام خب اخرای پاییز بود تقریبا داشت سرد میشد خلاصه که وضع بدی بود🥶دیگه ساعت یک شده بود اون نم اولیه لباسا رفته بود ماعم زودی پوشیدمشون رفتیم یه چیزی خوردیم و ساعت دو راه افتادیم سمت خونه خلاصه من تا رسیدم خونه شده بودم جسد😑رفتم لباسام رو عوض کردم فقط افتادم رو تخت و خوابم برد بیدار که شدم دیدم یا خود خدا ساعت هفته😮اومدم بیرون از اتاقم مامانم گفت چه قدر خوابیدی و اینا چجوری انقدر خوابیدی....منم سرم سنگین بود بیحال فقط کسل داشتم جواب میدادم تنها شانسی که اوردم رایان اون موقع کارش سنگینتر از الان بود و کمتر خونه میومد منم با خیال راحت میتونستم خود درمانی کنم😌خلاصههههه گزشت گزشت تا ساعت شد ده شب ولی چون فرداش پنجشنبه بود من با خیال راحت بیدار بودم منتظر رایان حالمم رفته رفته داشت بدتر میشد دیگه حدود ده و نیم بود که رایان بالاخره اومد🤦‍♀منم تا اومد طبق عادتم پریدم تو بغلش اونم همینطور داشت باهام حرف میزد یهو احساس کردم وایساد کلم رو بردم بالا دیدم دستم رو گرفته داره با اخم نگام میکنه😥 گفت ریحانه تو چرا داغی گفتم نه بابا تو از بیرون اومدی سردی من عادیم دیگه بیخیال شد اومد نشستیم شام خوردیم امااا من به شدت گلوم درد گرفته بود و اصلا نمیتونستم چیزی قورت بدم😓رایانم زیر چشمی داشت منو میپایید گفت چرا نمیخوری ریحانه گفتم نمیخوام داداش امروز تو اردو خیلی چیز میز خوردم یهو مامانم گفت نه ریحانه تو امروز یه چیزیت هست ظهرم که اومدی گرفتی خوابیدی رایان یهو با تعجب گفت ریحانه امروز خوابیدهه؟😳(من اصلا امکان نداره بعد از ظهر بخوابم یعنی جزو محالاته)گفتم اره داداش خسته بودم خوابم برد😕رایانم همینطور داشت با شک نگا میکرد منم برا اینکه حواسش پرت شه گفتم برم دوغ بیارم خلاصه جیم زدم رفتم ولی با همون گلو دردم یه دو سه تا لیوان دوغ خوردم بعدشم که سریع جیم زدم رفتم خودم و زدم به خواب که یهو واقعا خوابم برد نصفه شب از گلو درد و گوش درد پا شدم گفتم خدایا چیکار کنم چیکار نکنم دیدم رایان بهترین راهه🤦‍♀اما خو از یه طرف بهش میگفتم قاعدتا زنده به گور میشدم😑خلاصه همینطور داشتم میگفتم چه غلطی کنم یهو در واز شد چنان جیغی زدم که فک کنم تا کوچه بغلی هم بیدار شد🤦‍♀(اما مامانم بیدار نشد😐)(بابامم که کلا نبود اصلا)رایان اومد تو گفت چته نصفه شب جیغ میکشی بچه منم همینطور ترسیده گفتم خو برادر من اهنی اوهونی چراغی بوغی راهنمایی چیزی میزدی بعد میومدی تو سکته ناقص زدم خو😥گفت خب حالا چرا بیداری اینو گفت یهو یادم افتاد من اصلا چرا بیدارم😂🤦‍♀گفتم خب چیزه یعنی چیز دیگه اه بگو چیز خو همچین میدونی یکم گوشم درد میکنه چپ چپ نگام کرد گفت بعد چرا موقع شام نگفتی منم که خودم رو زدم به کوچه معروف علی چپ🙄که رایان گفت بشین معاینت کنم که خلاصه از من انکار از رایان اصرار میگفتم رایان سمتم بیای یه جیغ بدتر از اون جیغه میکشم اون هعی میومد جلو من میرفتم عقب اخر کوتاه اومد گفت خیله خب بیا برات حوله داغ بزارم لااقل😫منم متعجب از اینکه رایان کوتاه اومده ولی دیگه خودمم کلافه شده بودم یه حوله دادم بهش با اتو گرم میکرد میزاشت رو گوشم انقدر اینکارو کرد تا بالاخره خوابم برد صبح که پاشدم عین دیشب بودم فقط سردرد و بدن دردم اضافه شده بود🤦‍♀که رایان اومد گف ریحانه پاشو مامان رفته پیش خاله اینا نمیشه

تنها تو خونه بمونی منم ساده پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان بعد گفتم من کجا بمونم گفت بیا میگم خلاصه ما رو برداشت رفت تو یه اتاق گفت اینجا باش منم الان میام منم نشسته بودم که در اتاق واز شد یکی از دوستای رایان که حدود دو سه سال ازش بزرگتره و مثل رایان پزشک وارد اتاق شد بعد سلام و احوال پرسی و اینا یهو گفت صدات چرا اینطوریه و اینا منم گفتم یکم سرماخوردم چیزی نیس که گفت پس بزار من معاینت کنم(اقا رایان با ایشون هماهنگ کرده بود که بیاد منو معاینه کنه منم که به شدت رودروایسی داشتم دیگه.....)به اجبار قبول کردم معاینه کرد تهش گفت وضعت خیلی خرابه که این یه کوچولو نیس😐بعدم همینطوری گزاشت رفت منم فرصت را غنیمت شمرده اومدم جیم بزنم هنوز پامو از در بیمارستان بیرون نزاشته بودم گوشیم زنگ خورد جواب دادم که رایان بود همچین صداش یه حرصی داشت گفتم الان منو ببینه زنده زنده چالم میکنه گفت کجا رفتی تو😠منم اروم گفتم الان میام و قطع کردم سریع دوباره رفتم پیششون که رایان فقط عصبانی نگام میکرد که احسان(دوست رایان)گفت ریحانه ماها که نمیخوایم اذیتت کنیم که اینجوری میری😐الانم برو رو تخت دراز بکش بزنم اینارو تموم شه راحت شی اینو گفت من انگار یه سطل اب یخ ریختن رو سرم🤦‍♀خجالت میکشیدم شدیدددد اصلا تا حالا غیر رایان کسی برا من امپول نزده (غیر یبار که میگم براتون بعدا اگه شد😅)منم فوری گفتممم نه نمیشه که احسان گفت چرا نمیشه اونوقت؟😐گفتم نمیشه دیگه😥رایانم که دردم رو فهمید گفت نه مرسی نمیخواد خودم میرم خونه براش میزنم دستت درد نکنه که خلاصه بعدشم خدافظی کردیم و اومدیم خونه رسیدیم رایان هنو پام رو تو اتاق نزاشته بودم گفت اومدم اماده باش بعدم رفت تو اتاقش منم خیلی از دستش ناراحت بودم بخاطر کارش خلاصه بی هیچ حرفی دراز کشیدم و منتظر موندم که بعد از دو سه دقیقه اومد و پنبه کشید و سوزن رو وارد کرد که خب اونقدری درد نداشت و طبق حدسیاتم تب بر بوده(قشنگ تو دفتر خاطرات نوشتم این تیکه رو😂چون رایان رو هرکاریش کردم بهم نگفت داروها چی بود منم با حرص نوشتم طبق حدسیاتممممممم)که زودم تموم شد رفت که رایان گفت ریحانه این یکم درد داره سفت نکن که بیشتر اذیت میشی نفس عمیقم بکش زود تموم میشه نصفه نیمه داشتم نفس میگرفتم که سوزن رو وارد کرد و از شواهد پیدا بود که پنیسیلینه🥺که وسطاش گریم گرفت با بغض گفتم رایان بسه درش بیار🥺اونم انگار صدام رو شنید دلش سوخت که دوباره برگشت به حالت نرمال گفت جانم عزیزم الان تموم میشه یکم صبر کن که با بدبختی تموم شد😭منم که قشنگ صورتم خیسه خیس بود رایان برگردوند درستم کرد گفت تموم شد ابجی کوچولوم گریه نکن جانانم ببخشید بخاطر خودت بود و...... 
من فرداشم دوباره امپول زدم اما چون از رو چیزی نوشتن سخته واقعا و من سه روزه دارم اینو مینویسم اونو نمیگم براتون😐(چرا واقعا انقدر سخته؟)
بعدش با رایان قهر کردم بخاطر اینکه بدون خبر بردم دکتر که اخرم به شرط اینکه ببرتم غذا کثیف(از این غذا کثیفا دیدین که به طرز عجیبی خوشمزن😐از اونا)بخوریم اشتی کردم😂و اون دوست عزیزی که گفته بود از رایان خاطره بزارم چشم سعی میکنم خاطره بعدیم رو با کمک رایان بنویسم که خودشم دقیق براتون تعریف کنه چه بلاهایی سرش اومده 
بعد ایندفعه خلاصه کتاب سرینیتی رو براتون میگم :
یسری بچه هستن که توی یه روستا زندگی میکنن و کل افراد اون روستا روی هم حدود صد و خورده ای میشن بعد چند وقت یک سری از این بچه ها متوجه اتفاقات عحیب دور و اطرافشون میشن و طی یکسری عملیات و....متوجه میشن که کل این شهر بر اساس دروغ و اینا برپا شده(در حالی که مردمش میگفتن ما برای همین از شهرای دیگه دوریم که از کارای کثیف اونا مثل دروغ و دزدی و .... چیزی بهمون نرسه)و این اونا رو کنجکاو تر میکنه و حدس بزنین این دروغ چیه؟چهارده تا از این بچه ها بچه ی واقعی نیستن اونا یسری ژن کشت شده از بزرگ ترین خلافکار های جهانن و برای تحقیق درباره اینکه اگر این بچه ها توی یه محیط خوب بزرگ شن بازم هم خلافکار میشن یا نه درست شدن و کلا زندگیشون بر اساس دروغه و.......
این کتاب عالیه و به شخصه یه لحظه عم زمین نزاشتمش و داستان از اونجایی شروع میکنه که یه گروه کوچیک از این بچه ها سعی میکنن از شهر فرار کنن و زندگی واقعی رو تجربه کنن و همچنین خود واقعیشون رو هم ببینن و کلا عالیه دیگه😍
و دوستان خیلی دوست دارم نظراتتون رو درمورد خاطره و حالت نوشتنم بدونم چون خودم دارم سعی میکنم یه کتاب بنویسم و میخوام ایرادام رو بدونم پس خوشحال میشم نظر بدین😊
دوستون دارم ریحانه🌹
و در ضمن اگه اخرای خاطره مدل نوشتنش فرق داره بدونین بخاطر اینه که ساعت یک نصفه شب دارم براتون مینویسمش و عملا خوابم😂🤦‍♀

خاطره ترنم جان

سلام من ترنمم یعنی هم ترنم هستم هم نیستم من یکی از نویسنده های قدیمی اینجام‌ که با این اسم اومدم و بیو نمی دم چند بار خاطره فرستادم که گویا به دست ساره جان نرسید منم انصراف دادم از نوشتن ولی امشب اتفاقی افتاد که دلم خواست بنویسم . هر کسی تو زندگی اشتباهاتی داره من یکی از اون آدم‌ های پر اشتباهم که خدا دوستم داشته حتی امام حسین هم نگاه خاصی داشته به من ولی من اصلا بنده خوبی نیستم براشون من توبه کردم چون یه جا خوندم که وقتی توبه کنی خدا کمکت می‌کنه منم با امید به خودش توبه کردم و سعی کردم سرم به کار خودم باشه و به زندگی و درسم برسم . خیلی حرف زدم می رم سراغ خاطره من حدود یک سال و چند ماه ازدواج کردم شکر خدا شوهرم آدم آروم و مهربونیه و من خیلی دوسش دارم قبلاً خیلی عصبی بودم چند ماه قبل ازدواجم که فاجعه بودم کلا مثل دیوونه ها شاید باورتون نشه تا کسی تو خونه چیزی می گفت بهم این قدر به خودم می زدم یک بار که صورتمو چنگ زدم مامانم دست هام و گرفته بود اصلا یادش می افتم گریم می گیره من خیلی پدر و مادرم و اذیت کردم خیلی خیلی خیلی خدا منو ببخشه همش می ترسم بچم این بلا رو سرم بیاره ولی همه این ها رو یک دوست بد به سرم آورد .
تو رو خدا توی انتخاب دوست انتخاب کنید و اجازه ندید هر کسی بهتون نزدیک‌‌ بشه باورتون می سه من الان هیچ دوستی ندارم و تنها دوستم همسرمه نمی دونن شاید بد بین شده باشم ولی تنهایی رو ترجیح می دم به دردسر الکی توی همون دوران بود که من خیلی ضعیف شده بودم هر چی می خوردم و بر می گردوندم و لاغر شده بودم مامانم چند بار منو برد دکتر که همه دارو می دادن برای تپش قلب منم هیچی نمی خوردم یه دکتر ها هم بکمپلکس داد که به مامانم گفتم گرفتی خودمو می کشم اونم دیوونه بازی های منو دیده بود ترسید دکتر داروخانه می گفت درد نداره بزن رنگ نیست به روت ولی قبول نکردم یکی از اقوام نزدیک که نمی گم نسبتشو چون قرار بود بیو ندم به زور منو معاینه کرد و کلی دارو داد با قرص اشتها آمپول هم که همه مدل ویتامینی بود منم اول راضی نبودم بعد قسم قرآن خورد که بستریت می کنم اول بیمارستان بعدشم تیمارستان خیلی ناراحت شدم آماده شدم برای تزریق که تا آخرش گریه کردم شاید این قدر حال روحیم بد بود که درد آمپول و نفهمیدم . همیشه گفتم آدما کنار می یان کنار می یان بعد که دیدن کسی توجهی نداره از همون کنار می رن من توی همین وب هم دوست های زیادی داشتم ولی خوب آخرین باری که بهشون پیام دادم توی تلگرام حال روحیم افتضاح بود و بر خورد بدی داشتم باهاشون امید وارم منو بخشیده باشن ولی خوب اون ها هم حرف های خوبی به من نزدند و باعث شدن حال روحی من به قدری خراب بشه که تا دو روز توی بیمارستان بودم با این که با هاشون صمیمی بودم ولی هیچ وقت این ها رو بهشون نگفتم نمی دونن هنوز هم هستن یا نه . نمی دونم‌آخر رستگار شدن یا نه ؟ هنوز هم ده تا تفنگدار هستن یا نه .‌‌ خیلی حرف زدم حرف های که توی مدتی که توی این وب بودم و با آدم‌هاش صمیمی شده بودم هم مخفی می کردم و نمی گفتم و چقدر نقاب مجازی قشنگ همه رو شاد می بینی برای همه آرزو می کنم که شادی هاتون واقعی باشه با آدم های واقعی بخندید و دعای متقابل طلب دارم . همیشه یکی انشا و یکی املام افتضاح بود امید وارم اینجا در این دو مورد سوتی نداده باشم . آرزو مند آرزو هاتونم

خاطره فائزه جان

بسم الله الرحمن الرحیم 
سلام فائزه هستم 
درسری خاطرات جهادی امروز خاطره سوم میخوام براتون تعریف کنم اردوی جهاادی شهرستان چادگان مناطق دولت آباد و دره آلوچه و باغ ناظر و....  
بعد از امتحانات و پشت سر گذاشتن هفته ی پرکار تیم پیگیری درمان و پیگیری درمان بیماران نیازمند 
با وجود حال نامساعد عصر شنبه اگر اشتباه نکنم ۱۹ تیر بود راهی اردوی جهادی شدم اردوی ناب با لحظات زیبا 
تیم ها شامل سه تیم پزشکی و ۳ تیم روانپزشکی و یک تیم مامایی و دو تیم دامپزشکی و دو تیم دندانپزشکی بود شب را در فراموشجان در خانه ای که برای اسکان تدارک دیده بودند قرار بود سپری کنیم ولی من باید برای تفکیک دارو و چیدن آنها در جعبه ها بیدار میماندم به همراه ۴ نفر دیگر از بچه ها به کار مشغول شدیم و تا صبح این کار را انجام دادیم . 
بعد از جلسه توجیهی و تیم بندی من در گروهی بودم که پزشک در راه بود و تا رسیدن به منطقه زمان زیادی داشت پس روز اول به منطقه نرفتم ولی کار مهمی داشتم باید ریز هزینه های درمان را که تا کنون انجام دادیم درمی آوردم و برای تایپ آماده میکردم به همراه فاطمه این کار را انجام دادیم که تا شب که بچه ها از منطقه برگشتن به طول انجامید 
یه دفعه خانوم بدحالی را اوردن پزشکی فوق تخصص خون و سرطان شناسی همراه تیم بود که باتوجه به شرایط عالی در کشور دیگری آنجا را ترک کرده بود و چه عادی و با صمیمیت در کنار ما مشغول خدمت رسانی بود به بالین بیمار امد و پس از معاینه دستور قرص NTG را داد و گفت سریعا به بیمارستان باید منتقل شود .
آخر شب جلسه نظرات انتقادات بود و چه بی آلایش در کنار ما نشسته بود و به نظرات گوش میداد...
آخر شب تا ساعت ۳ بامداد مجدد من مشغول جمع آوری دارو ها بودم که دیگر خستگی امانم را برید و کمی ترجیح دادم استراحت کنم تا ساعت ۶ صبح خوابیدم کمتر از ۳ ساعت و مجدد به ادامه کارم رسیدم و خوشبختانه انجام شد به همراه تیمم که متشکل از خانم دکتر ف از تهران و فاطمه دانشجوی پزشکی ترم ۴ و آقای ش دانشجوی پزشکی ترم ۱۰ و خانم عکاسی که جهت ثبت مستندات با ما همراه بود ساعت ۸ به منطقه رفتیم خانه به خانه و چهره به چهره میگشتیم و ویزیت میکردیم حدود ۵۰ ویزیت انجام دادیم بیماری های مختلفی از جمله سیاه زخم و چند مورد پسوریازیس و انگل دیده میشد  .
که باید با مراکز بهداشتی آن منطقه صحبت میکردم در مورد  سیاه زخم گوشه ی دستم علامت زدم که فراموش نکنم .
گروه پرستاری و  که به ما ملحق شده بود داشتن کار تزریقات آمپول های ویتامین را انجام میدادن ۳ مورد تزریق انجام دادن البته پس از تایید خانم دکتر که در هر کدام ما فقط صدای ناله میشنیدیم ... 
آقای ش مسئول شرح حال گیری بود و فاطمه مسئول ثبت اطلاعات بیماران 
و من مسئول دارو و چه بسا که افراد زیادی تقاضای دارو میکردن بدون اینکه مشکلی داشته باشن و من فقط با دستور پزشک دارو میدادم 
به جای دیگری رفتیم و من از خستگی و بیخوابی دچار افت فشار بودم😂 قیافه ای هم چون میت داشتم و مینا که از گروه مامایی بود و به ما ملحق شده بودن با دیدن من کلی خندید و گفت لا اله الا الله میت شدی دیگه ولی من با تمام توانم به کارم ادامه میدادم و شاید هم بیشتر از توانم چون انرژی فوق العاده ای به من منتقل میشد از انجام این کار ها ... در جایی رفته بودیم که پیرمرد دو زن داشت که زن دوم بیمار بود و فشار بالا و ناراحتی قلبی داشت داروهایش را چک کردیم یک ورق قرص به او دادیم با نظر پزشک ولی خانواده ی شادی بودند و فقط میخندیدن و برایم جالب بود دو هوو در کنار هم خوش و خرمند😁 خانم جوانی در آن منزل بود که گویا عروس خانواده بود و تزریقات بلد بود و خودش آمپول پنی سیلین داشت هی به ما میگفت من آمپولای همه رو میزنم حالا هیچ کس نیست آمپول منو بزنه شما بزنین که خانم دکتر به دلیل اینکه این آمپول پنی سیلین بود و امکان حساسیت و شوک بود اجازه ی تزریق نداد وگفت هیچ موقع این آمپولا رو تو خونه تزریق نکنین که ممکنه یه لحظه بدن واکنش بده که اگر تو درمانگاه باشین که به خیر میگذره ولی اگر تو خونه باشین خدا میدونه چه بلایی سرتون بیاد کمی آگاهشون کردیم و عروس را روانه ی مرکز بهداشت جهت تزریق آمپول پنی سیلین
روزی پر از خدمت رسانی را انجام دادیم در راه برگشت به محل اسکان بودیم که خانم دکتر به خاطر اینکه گروه خوبی بودیم ما را مهمان بستنی کرد بستنی شکلاتی خوشمزه که بعد از بی خوابی و کم اشتهاایی این چند روز خیلی به من چسبید  به محل اسکان رسیدیم و من مشغول جمع آوری و جمع بندی لیست های تمامی گروه ها شدم جهت اولویت بندی و مشورت باپزشکان در امر پیگیری درمان 
و بعد از آن راهی مسجد شدیم که در جشن دهه کرامت شرکت کنیم و بعد از آن مجدد به محل اسکان رفتیم چشمانم خواب را طلب میکرد ولی باید وسایل را جمع میکردیم به همراه ۴ نفر دیگر تا ۴ صبح وسایل را جمع کردیم و سومین شب بی خوابی من هم گذشت و ساعت ۸ صبح بعد از صبحانه بچه ها را به کنار رود روانه کردیم و خودمان هم بعد از تمیز کردن محل اسکان به آنها ملحق شدیم و پس از عکس دسته جمعی روانه شهرکرد شدیم  این مختصری از فعالیت جهادی ما در طی ۳ روز بود تیم پیگیری درمان موفق به درمان
 امیرعباس ۵ ساله شد پس از ۳ سال سختی .علی کوچولو که فیلم برف بازی و خنده و خوشحالیش را برای ما فرستادن و موارد زیاد دیگری  که پیگیری شدن . همه ی ما میتوانیم قدمی هر چند کوچک برداریم در خنداندن لبهای نوشکفته های سرزمین زیبایمان ایران و خدا رو شاکرم که در این مسیر قرار گرفتم  و وسیله ای برای خندان لبهای رنج دیدگان . ارادتمند شما فائزه 💜🌹

خاطره آنوشا جان

سلام آنوشام 19 ساله و یک عدد پشت کنکوری😓
امسال اگه خدابخواد آماده ام و ایشالله قبول میشم 
بگذریم❤️
هفته پیش دوستم زنگ زد که میخواد بره خرید عید حالا چرا اینقدر زود نمیدونم 😐
منم قبول کردم گفتم کلاس دارم بعدش میام باهات قبل کلاسم یه دوش گرفتم موهامم خیلیی پره برا همین نه سشوار کشیدم نه کلاه پوشیدم فقط موهامو بستم که خیسیش اذیتم نکنه و رفتم کلاس که وقتی رسیدم گفتن استاد تصادف کرده نمیاد 😐 مدیر آموزشگاه گفت برا اینکه یه ذره روحیتون عوص شه بریم بستنی بخوریم 😍 ماهم راه افتادیم پیاده سمت بستنی فروشی و بستنی خوردیم بعدشم من رفتم پیش دوستم 😐 حالا من میگم سرده بریم تو پاساژا میگفت نه خیابون راه بریم 😐
 دیگع به هر زور و ضربی بود چندساعت بعد برگشتم خونه و حس سرماخوردگی نداشتم و خوشحال بودم 😍😂
خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم بیحالم😓
محل نذاشتم نشستم پای درسم
عصر از بیحالی گرفتم خوابیدم
طرفای ساعت هشت بود دیدم یکی داره صدام میکنه نگاه کردم دیدم دخترخالمه که از بدبختی من شوهرش پزشکه🤦‍♀️☹️
پاشدم گفت چرا اینقدر داغی تو بگم علی بیاد؟ گفتم نه چمه خوبم 😂الکیی
گفت داغی چرا گفتم گرممه 😂حالا سگ لرز میزدما 😂
گفت باشه بیا تو سالن مامانت گفت صدات کنم
منم رفتم چایی خوردم دیدم علی نیست ذوق مرگ شدم 😂😍😍
همینجوری نشستم با دخترخالم حرف زدن یهو در زدن دیدم بلهه عليه 😐
درو باز کردم تا منو دید گفت خوبی؟؟ گفتم ارههه شما خوبی؟ گفت چرا چشات اینقدر خستست؟گفتم خواب بودم گفت اهان پس هیچی 😶
نشست رفتم براش چایی بیارم تا اومدم دیدم دخترخالم بهش گفت یه ذره حس میکنم آنوشا داغه ببین تب داره 🤦‍♀️😢
منم قیافه مظلوم گفتم نه چیزیم نیست
هیچی نگفت فقط خیلی یهویی دستمو گرفت بعدشم دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت جلو بخاری بودی؟گفتم نه گفت بیا اینجا ببینم شانس گند منم لباسم یقش باز بود دست گذاشت رو استخون ترقوم گفت داغیا🧐
گفتم نه بابا خوبم
گفت معلوم میشه تا شب هرکاری کرد نذاشتم معاینه کنه و با خوبم خوبم ردش کردم
خلاصه دوروز به همین روال گذشت 
شی دوم خوابیدم البته با دوتا قرص
صبح که بیدار شدم صدام انگار خروس 🐓
یه گلو درد زشت و بدن درد بدی داشتم که حد نداشت جلو مامانم به رو خودم نیاوردم شد عصر باز خوابیدم که بازم با صدای دختر خالم بیدار شدم اینبار داشت بلند بلند صدای علی میزد 😐😐
(دختر خالم چون محل کارش نزدیک خونه ماست معمولا هر چند روز یه سر بهمون میزنه)
خلاصه من فقط فهمیدم علی اومد بالا سرم دست گذاشت رو صورتم گفت دیدی گفتم معلوم میشه 😐 چه وفت تلافی بود اخه
منم ناله میکردم از درد منو نشوند و معاینه کرد منم ریز اشک میریختم گفت چته گفتم آمپول میدی مشخصه 😭 گفت نه پس نوازشت میکنم با این کارات ناهار خوردی؟گفتم اره گفت ساعت چند؟ گفتم یک اینا بود گفت الان ساعت هفته گفتم خب 😐هیچی نگفت رفت بیرون با یه چایی عسل برگشت میدونست عاشق چایی عسلم 🥺 منم همشو خوردم رفت داروهامو گرفت 😐 همش آمپول بوووود همششش 😐😐 منو میگی به پهنای صورت اشک میریختم 😭 گفت نمیخواد بزنم برات بگیر بخواب 😐 گفتم هااان؟گفت بخواب نمیزنم برات 😐آقا من ذوق مرگ گرفتم خوابیدم به سختیی البتع 😭 از درد داشتم جون میدادم دیگه ساعت 1 شب بود دیدم نمیتونم تحمل کنم رفتم برم اتاق مامانم صداش بزنم دیدم دختر خالم و شوهرش تو سالن خوابیدن 😐 جفتشونم خوابشون سبک تا من از اتاق اومدم بیرون بیدار شدن 🤦‍♀️چقدر به بابام گفتم در اتاقمو روغن بزن 🤦‍♀️
تا منو دیدن گفتن چته؟ گفتم حالم بده دستمو گرفتن بردن تو اتاقم بازم برام چایی عسل اورد گفت بخور آمپولاتو بزنم منم خوردم و همینجور رو کمر خوابیدم 😂 علی گفت آمپولا تو شکمت قرار نیست بزنم اونوری شو گفتم قرص بخورم؟ گفت نه خیر اونوری شو 😭 منم رو شکم شدم دختر خالمم طاقت نداشتم رفت بیرون😐
گفتم علی😶گفت تکون نخور که شیفت بودم امشب به سختی جا به جا کردم پیش تو بمونم حالت بد نشه 😠 گفتم به من چه خب 🙁 گفت اگه نبودم که الان رو تخت بیمارستان بودی 😠 ترجیح دادم سکوت کنم خلاصه اولیش تب بر بود منم که هیچی شلوارمو نداده بودم پایین خودش یه کوچولو کشید پایین تا اومدم بگم نزن 🥺 گفت هیییس این درد نداره لوس بازی نداریما 😡 زود زد و درآورد دردم نداشت زیاد دومی که اومد بزنه دستمو گرفت گفت پنی سیلین زدی این اواخر؟ گفتم اره خودت زدی ماه پیش😭(خاطره اونم تعریف میکنم) گفت پس میزنم برات آماده کرد شلوارمو خیلیییی کشید پایین که از خجالت یه لحظه بدنم لرزید گفت نترس گفتم نترسیدم خجالت کشیدم 😶 گفت از کی تاحالا و اینو که گفت سوزنو فرو کرد 😭 من فقط مشت میکوبیدم دیگه یه ریز دادی زد گفت بسه دیگه 😡 منم گریههههه😭 البته بی صدا که کسی بیدار نشه 😢 من اصلا سفت نمیکنم هیچوقت همیشه شل ترین حالت ممکنم برا همین معمولا راحت تزریق میکنن برام دیگه دومی که زد درآورد دستمو گرفت باز گفت اروم باش بچه گفتم تموم؟ گفت نه یه نوروبین هم داری که گفتم نهههه گفت اروم باش اروم میزنم من فقط گریه میکردم دستشو گرفتم گفتم علی توروخدا نه توروجون زنت نههه😭گفت زنم دخترخالته ها گفتم هرچی نزن دیگه 😢😩😭 گفت نه نمیشه لازمه 😐من که برگشته بودم رو باز به شکم کرد گفت اروم باشی زود تموم میشه گفتم نهههه😭گفت تحمل کن دیگه
با سه تا نفس عمیق وارد کرد من دیگه خون گریه میکردم 😭😭 علی هم فقط با یه لحن بد میگفت ساکت باش دیگه یه جا اومدم تکون بخورم محکم زد رو باسن مخالفم گفت تکون نخوووور 😡😡 که درد اون زدنشم اضافه شد و من یه لحظه یه جیغ کوتاه کشیدم دوباره با یه لحن بد گفت مگه نمیگم ساکت باش به خدا ادامه بدی هفته ای یه نوروبین میزنم برات که یاد بگیری😡منم فقط گریه
دیگه تموم که شد کمپرس گرم گذاشت برام و ماساژ داد که من محل نذاشتم گفت قهری؟ گفتم علی فقط نمیخوام تا آخر عمرم ببینمت 😒
گفت باشه ببخشید داد زدم سرت هیچی نگفتم
یکم بعدشم دستمو گرفت بلندم کرد کشیدم تو بغلش گفت دخترخالتو میبینی زنمه عشقمه جونمه عمرمه نباشه میمیرم حالا فکر کن دختر خالت همینقدر تورو دوست داره این دو سه روز که مریص بودی منو کشت اینقدر گفت نرو بیمارستان بیا بریم پیش آنوشا مراقبش باش منم نتونستم بیام دیروز ولی امروز دیگه گفتم بیام اون اول شبم آمپول نزدم برات که خودت با رضایت خودت بذاری برات بزنم منم فقط گریه میکردم
راستش چندسال یپش خواهرم با خالم و شوهرخالم تو جاده تصادف میکنن و سه تاشون فوت میشن برا همین منو دختر خالم خیلی به هم وابسته ایم
خلاصه که اینم از خاطره من 😊 خوشحال شدم که خوندید
اگر هم بد بود ببخشبد🙌اولین خاطرم بود

خاطره مبینا جان

بسم الله الرحمن الرحیم
با چون خودی درافکن اگر پنجه می کنی
ما خود شکسته ایم ، چه باشد شکست ما
سلام . روز بخیر ، فکر میکنم خاطره ی جدیدی که گذاشته بودم زیاد خوب نبود ، خوشحال باشید خاطره ساز شدم ناجور ...
دیروز که جمعه باشه از همون لحظه ای که چشمامو باز کردم بدن درد داشتم ولی قابل تحمل بود جوری نبود که اذیتم کنه . گلومم خیلی خفیف درد میکرد اصلا حس نمیکردم انگار ...
صبحانه خیلی کم خوردم ، والا همونم به زور تونستم بخورم فکم انگار باز نمیشد دندونام انگار از کار افتاده بودن !
به مامان و بابا گفتم بابا گفت خب بیا بریم پیش عمو ، گفتم نه نمیخواد یه قرص بخورم خوب میشم . خیلی اصرار کردن هر دو ، ولی خب راضی نشدم . مامان یه قرص داد خوردم ولی سفارش کرد که اگه حالم بد شد بگم . یه باشه از اونایی که بوی نباشه میداد گفتم و رفتم اتاقم .
اومدم وب جواب کامنت هاتون رو دادم ، یکم دیگه چرخیدم تو گوشی ، بعدم آهنگ مورد علاقم دنیای این روزای من از داریوش رو پلی کردم .
داشتم باهاش زمزمه میکردم که در اتاقم زده شد ، قطع کردم آهنگو گفتم جانم ؟ بابا بود گفت خوبی مبینا ؟ پنهون کاری نکنیا ! اگه حالت بده بگو . گفتم خوبم به جون نفس دون ... ، خیالم تخت ؟ چشمک زدم گفتم تخت .
طرفای ظهر میشد که تب کردم ، رفتم رو تختم دراز کشیدم سردمم بود همش پتو رو میپیچیدم دور خودم ، سعی کردم بخوابم ، همش میگفتم به خودم چیزی نیست چیزی نیست تلقین نکن به خودت تو مریض نشدی چیزی نیست خیلی بده تب کردن ، حس میکردم وزنم خیلی زیاد شده ، شقیقه هام انگار داشتن سوت میکشیدن .
مامان که اومد واسه ناهار صدام کنه وقتی دید حالمو ، بدون چون و چرا دستمو گرفت و آروم بلندم کرد پاهام قفل شده بودن انگار ، کم مونده بود گریم بگیره جلو خودمو گرفتم .
حالم اصلا خوب نبود ، بعد از خوردن ناهار به زور مامان و بابا ، بابا زنگ زد به عمو و رفتیم بیمارستان .
حس میکردم میخوام بمیرم ، هزار جور فکر میومد سراغم ، به همه چی فکر میکردم ، چرت و پرت بود ولی بیشتر فکرام . رفتیم ، عمو هم با دستکش و ماسک بود ، مامان خیلی هول کرده بود . عمو معاینه کرد فشارم پایین بود تبمم بالا بود ، یکمم دعوام کرد چون براش مهم بودم ..‌.
_ هزار بار بهت گفتم مبینا ، برای بار هزار و یکم میگم شد شد نشد نشد دیگه ! چرا انقد خودتو داری عذاب میدی ، چرا با خودت داری جنگ میکنی آخه ، جان من دیگه اصلا بهش فکر نکن بسه دیگه ... برات مهم نباشه به خدا بدبختی های خودم کم نیستن تو هم که خودت خوب میدونی برام عزیزی ...
یه لحظه با خودم گفتم اون قضیه اصلا چه ربطی به مریضی داره ؟ بهانه ی خوبی پیدا کرده بود که منو از انجام کاری که قصد دارم انجامش بدم منصرف کنه ... مامان و بابا هم پشت عمو وایستاده بودن و حرفاشو هی تایید میکردن .
چیزی نگفتم فقط سکوت کردم متاسفانه یا خوشبختانه تو این مواقع دلم میخواد یه چیزی بگما ... ولی فکم قفل میکنه ... دهنم باز نمیشه ... دندونام محکم روی هم قرار میگیرن ، از درون نابود میشم فقط بابا رفت نسخه رو گرفت اومد . سرم داشتم و آمپول که خدا رو شکر آمپولا تو سرم باید ریخته میشدن و فقط یه آمپول بود که باید قبل سرم میزدم .
رفتیم تزریقات
_ مبینا آماده شو اینو بزنم بعد سرمتو
پالتومو در آوردم .
آماده شدم ، انقد فکرم مشغول بود اصلا نفهمیدم کی تموم شد و حتی دردشم حس نکردم . برگشتم و آستین دست چپم رو دادم بالا . شانس آوردم رگم پیدا شد .
رنگ سرم زرد زعفرونی شده بود . عمو رفت من موندم و بابا و مامان .
تا سرم تموم بشه سعی کردم چشمامو ببندم و به چیزی فکر نکنم ... ولی نشد انقد تو دلم با خودم حرف زدم ، انقد فکر کردم ، داشتم کلافه میشدم، دلم میخواست بشینم گریه کنم .
مامان و بابا باهام حرف میزدن که فراموش کنم زیر سرمم و مریضم ولی جوابام کوتاه بود . حوصله ی حرف زدن نداشتم .
تقریبا آخرای سرم بود که خیلی حس کردم دستم درد میگیره ، به بابا گفتم بابا رفت عمو رو صدا کرد عمو هم اومد گفت نترس طبیعیه بعدم چک کرد و گفت تو رگه نگران نباش ، آخه رگاتم نازکن مبینا ...
سعی کردم تحمل کنم . تا اینکه تموم شد و در آورد . چسب زد و گفت میتونید برید ، بره خونه استراحت کنه شب میام یه سر میزنم بهش . یه کاغذم از جیبش در آورد گفت گواهی نوشتم واسه فردا و پس فردا ،
مدرسه نره بهتره .
برگشتیم خونه ، حالم یکم بهتر شده بود ، اشتها پیدا کرده بودم واسه خوردن ،
مامان سوپ درست کرد ، با اشتها خوردم خیلی خوشمزه بود .
هی مامان و بابا بهم میرسیدن ، بابا هی منو یاد یه خاطره مینداخت هی میرفتم زیر پتو از خجالت ، هم میخندیدم هم خجالت میکشیدم . خودم این حماسه بسیار جذاب رو آفریده بودم ... اسم حماسه آفرینی خیاره !بعدم مامان گفت استراحت کنم . خوابیدم ، ولی چه خوابیدنی ! هزار تا خواب دیدم یکی از یکی بدتر ! ترسناک تر !
وقتی هم که بیدار شدم ساعت هشت و نیم بود ، پاهام اذیتم میکردن ، بلند که شدم راه برم حس کردم اصلا تعادل ندارم ، نشستم رو زمین یکم ماساژ دادم پاهامو بعدم با ترس دوباره پاشدم . خیلی ترسیده بودم ‌. خیلی ...
رفتم بیرون از اتاق ، حالمو پرسیدن گفتم خوبم . شام مامان برام کتلت آب پز درست کرده بود ، خوردم و بعد خوردن داروهام رفتم نشستم رو مبل .
داشتم به این فکر میکردم نکنه ام اس گرفتم ...سعی کردم بیخیال فکر کردن بشم ... ، نمیدونم چقد گذشت تلفن زنگ خورد ، مامان برداشت . عمو بود ، حرف زدن مامان گفت نه نخوابیده نشسته گوشیو آورد داد دستم ، باهاش حرف زدم گفتم خوبم . معذرت خواهی کرد از منم گفت که نمیتونه بیاد . چیزی نگفتم گفت قهری به خاطر امروز ؟ گفتم نه ، خستم میخوام برم بخوابم . خداحافظی‌ کردم و قطع کردم . رفتم‌ وضو گرفتم وقتی تو آینه به خودم‌ نگاه کردم حس کردم با یه مبینای دیگه طرفم ! رفتم تو اتاقم چادر نمازمو برداشتم نشسته نمازمو خوندم اصلا حال نداشتم ، بعد از تموم شدن نمازم مفاتیح فیض کاشانی رو برداشتم ... با برداشتنش مثل همیشه لبخند اومد رو لبم ، مثل همیشه بازش کردم تا دوباره اون نوشته ای که توش بود رو بخونم . تقدیم به مبینای عزیزم ... هر وقت دلت گرفت بخونش‌ ، آرومت میکنه این مفاتیح رو من هدیه گرفتم از یه عزیزی . شروع کردم به خوندن دعای توسل . با خوندش همینطور هی قطره قطره اشکم میومد ، از خدا میخواستم بهم انرژی بده بهم کمک کنه بدونم راه درست کدوم راهه ، یکم خودمو پیدا کنم ... ببینم با خودم چند چندم ... ، کاری که میخوام انجام بدم درسته غلطه ... یه راه بهم نشون بده .
دراتاقم زده شد صدام کرد و گفت مبینا خوابیدی ؟ بابا بود . چیزی نگفتم درو باز کرد . جلوی بابا گریه کردن برام سخت بود اشکامو پاک کردم با لبخند گفتم دارم دعا میخونم . خوبم بابا نگرانم نباش . بابا گفت گریه کردی ؟ یکم پدر و دختری حرف زدیم و بعدش خوابیدم که نصفه شب تب و لرز گرفتم که هیجانش بمونه واسه روز مهندس که مثل پارسال دلم میخواد بیام .
آمپولایی هم که دیروز زدم همون روز تعریف میکنم .
پ.ن‌ : ممنون که خوندید ، الان ساعت ۵۴ : ۷ صبحه ، از دیشب تا الان پلک روی هم نذاشتم و به معنای واقعی نابودم . سر درد و بدن درد نذاشته که بخوابم . خبر هم ندادم به مامان یا بابا ، بنده خداها همین ۳ روزم از جمعه تا الان زیادی استرس کشیدن .
پ.ن : از خیلی وقت پیش تو این فکر بودم که یه پیج بزنم واسه متن و شعر و تیکه کتاب و اینا ... ، یه پیج دارم که خالیه ، ولی به زودی فعالیت میکنه اینم آیدیشm.f_1616 .
زندگیم شده پر از کتابایی که نخوندم .
سفرایی که نرفتم .
آدمایی که ندیدم .
رویا های نصفه نیمه ...
آدمای نصفه نیمه ...
منه نصفه نیمه ...
روز خوش 🌹

خاطره مهدیس جان

سلام دوستای عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه
من مهدیس ام ۲۰y اگه منو بیاد داشته باشین این خاطره که قراره تعریفش کنم خیلی منو تحت تاثیر گذاشت و دوست دارم تعریفش کنم براتون شاید بخشهایی از خاطرم جنبه دردودل داشته باشه اگه خوب نبود منو ببخشین فقط خواهش میکنم اگر قصد کردین بخونین تا آخر بخونین
خب خاطره: حدود یکماه و اندی هست که شب ها چندین بار با جیغ میپرم از خواب و بلافاصله حالم بهم میخوره تهوع میگیرم و بی قرار میشم و پاهام و محکم به تخت میکوبم و در اوج گیجی با ناله مامانمو صدا میزنم احساس میکنم یکی داره اذیتم می‌کنه 
یه شب که تو اتاقم تنها خوابیده بودم حالم تو خواب بد شد بدنم بیحس شده بود و به نفس نفس افتاده بودم به سختی زیادی تمام انرژیمو جمع کردم گوشه تشک تختمو گرفتم و بزور بلند شدم یکهو انگار تمام انرژیم تخلیه شد و از حال رفتم و بلند جیغ زدم مااااماااان دیگ چیزی یادم نمیاد تا اینکه مامان و بابام بالای سرم بودم و داشتن آرومم میکردم هر شب این اتفاق تکرار می‌شد و من واقعا نمی‌دونستم باید پیش چه دکتری برم تنها چیزی که ذهنم رسیده بود متخصص اعصاب و روان بود که رفتم پیششون و تشخیص دادن که افسردگی و اختلال استرس حاد گرفتم من خودم میدونستم همین اتفاق افتاده اما بروی خودم نمی‌آوردم دکتر با مشورت هم چنتا دارو نوشت و به توافق رسیدیم که اینها خوبه البته دکتر با تأسف بهم نگاه کرد گفت مهدیس جان: بله
از آمپول میترسی؟نه دکتر
پس باید چند روز آرامبخش بزنی تا آرومتر بشی و تقویتی برای ضعف و بی حالی و...با کسالت سرمو تکون دادم و تایید کردم و خداحافظی کردم
داروهارو که گرفتم توش نوروبیون دمیترون(تهوع) و اسکازینا(آرام بخش) بود بابام گفت مهدیس میری پیش عالیه یا ابجیت برات بزنه گفتم فرقی نداره هر جا میری که دیدم رفت طرف اورژانس حالم خوب بود ترس زیادی اولش نداشتم فقط ضربان قلبم مث همیشه نرمال نبود گاهی افت میداد و گاهی بشددت شدید میشد(راستش من گره سینوسی قلبم همون بخشی که باعث ایجاد انقباض قلب و تپش میشه مشکل پیدا کرده و آریتمی شدید دارم البته متخصص قلب گفتن که درمان خاصی نداره فقط باید داروهای هم خانواده پرانول بخورم)
وارد اورژانس که شدم طرف استیشن رفتم فقط یه پرستار طرحی تازه کار به چشم می‌خورد اصلا دلم نمی‌خواست بجز عالیه یا فرشته یا خواهرم کسی حتی دست بهم بزنه تا اینکه از دور انتهای سالن فرشته رو دیدم که داره میاد با سرعت جلو رفتم و بهش سلام دادم گفتم آمپول دارم برام میزنی گفت ارررع حتما بریم تزریقات با هم رفتیم که دیدم خیلی شلوغ و چنتا پسر جوون اونجا هستن که دوستشون مریض بود منم خجالت کشیدم جلو اونا آمپول بزنم احتمال اینکه اشکام میریخت هم زیاد بود(من از آمپول نمی‌ترسم فقط خسته شدم خیلی خسته) گفت بریم اتاق احیا اونجا که رفتیم یه اتاق بزرگ پر دستگاه بود که یه تخت بزرگ هم وسطش بود گفت مهدیس چه آمپولی داری؟ بدون اینکه حرفی بزنم دادم دستش با لحن تاسف و ناراحتی گفت وااای مهدیس من چجوری اینارو بهت بزنم؟؟؟ خیلی ریلکس گفتم چطور مگ؟؟ منظورت اینه که درد داره؟؟ سرشو با ناراحتی تکون داد گفت هوووم گفتم مهم نیست بابا و یه لبخند ژوکوند زدم 
بهم تاکید کرد که میتونم ای ای کنم فقط سفت نکنم و تکون نخورم چپ چپ بهش نگاه کردم گفتم فرشته من تابحال سفت کردم و تکون خوردم؟؟اره؟گفت راستش نه من خودم ترسیدم(فرشته بدجور از آمپول می‌ترسه با اینکه ۲۸ سالشه یبار میخواستیم قندشو چک کنیم از نوک انگشتش انقد ادا اطوار درآورد دختره گنده) گفتم نگران نباش خاله جوون من عادت دارم بعدشم خندیدم و آروم دراز کشیدم شلوارمو خجالت کشیدم بیارم پایین یذره آوردم طوری که فقط کمرم مشخص بود خودش کشید پایین یه ضربه زد رو باسنم با شوخی و گفت چقد تپل شدی تو؟؟؟به شوخی گفتم اینا غمباده و زدم زیر خنده گفت آره جون عمت
گفت مهدیس میخای یذره لیدوکائین بکشم توشون گفتم نه نیازی نیست من با لیدوکائین نمیزنم با صدای بچگونه گفتم خاله فلشته فقط ارووم بهم بزن باشه؟
گفت نه نمیشه منم گفتم تو قول دادی!!!آلوم نژنی گلیه میتنم 😐
همینجوری داشتیم صحبت میکردیم و مسخره بازی درمیاوردیم که پنبه کشید و با دو انگشتش توده ایجاد کرد یهو قلبم ریخت انگار ته دلم خالی بشه بلند گفتم واااااییی فرشته میترسم😩😞 گفت چی شد آخه یهو دیگ چیزی نگفتم و تند تند نفس عمیق می‌کشیدم که آروم سوزن وارد کرد یذره تکون خوردم و آروم شروع کرد تزریق درد زیادی نداشت اما چون مریض بودم و بی تاب شده بودم دلم میخاست زود تمومش کنه تزریقش دقیقا ده دقیقه طول کشید آخه قطره قطره تزریق میکرد که دردم نگیره یجایی دردم گرفت شروع کردم ای ای کردن و نفس نفس افتادم ولی اشکام نمی‌ریخت دیگ دید وضعم خرابه یه سی سی اخرو تزریق کرد و گفت تمووم....
طرف دیگ شلوارمو کشید پایین این دمیترون بود که بشدت تزریق دردناکی داره دوباره پنبه کشید و توده ایجاد کردم دیگ کم کم داشت طاقتم تموم میشد آخه کسی هم بالا سرم نبود یذره نازمو بکشه دمیترون وارد کرد و داشت تزریق میکرد که بی اختیار گفتم فرشتهههههه بسسسه اییییی😭 گفت تموم تموم ببخشید این دردش زیاد بود...
دوباره پای اولوو پنبه کشید چون توی پای اولم نوروبیون زده بود دردناک و ملتهب شده بود گفتم نه نه نه فرشته نزززن گفت تو پای دیگت میزنم گفتم فرشته نزن دیگ هنوز حرفم تموم نشد سوزن فرو کرد چون نزدیک کمرم تزریق کرد اشکام ریخت آخه خیلی دردم اومد بلند گفتم اییییییی مااامااان و نفس نفس میزدم گفت تموووم شد نیم ساعت بخواب بعد به بابات میگم ببرتت تا دردش آروم بشه گفتم نه نمیخااام😫😠 و بلند شدم رفتم لنگون لنگون تو حیاط پاهام تیر میکشید مخصوصا جای آمپول اخری نشستم وسط حیاط بیمارستان و دیگ نمیتونستم راه برم بابام اومد طرفم گفت مهدیس چییی شد؟؟گفتم پااهااام خشک شده نمیتونم تکونش بدم آروم بلندم کرد تا نزدیک یه نیمکت سریع رفت ماشین آورد و سوارم کرد کمکم کرد عقب دراز کشیدم دیگ آروم شده بودم فقط درد داشتم خیلی زیاد
بابام پرسید خیلی درد داشت؟!موندم چی بگم که ناراحتش نکنم گفتم خیلی زیاد نه ولی خب اذیتم کرد ناراحت شد صورتشو سمت آسمون کرد و زیر لب گفت خدایا خودت تمومش کن این بچه نابود شد دلم براش آتیش گرفت که اینجوری عاجزانه به خدا التماس کرد من ارزششو ندارم که خانوادم بخاطر من ناراحت باشن(حتی یبار به مامانم گفتم مامان خوش بحالت که فاطمه رو داری اونوقت اگ من بمیرم تو بازم یه دختر داری که جای منو پر کنه ولی فلانی که اون مریضی رو داره تک فرزنده پس برای مامانش خیلی سخته اگ اون بمیره مامانش دیگ هیچ بچه ای ندارد یادمه مامانم خیلی ناراحت شد که من همچین فکرایی میکنم و گفت هر گلی بوی خودشو داره هر بچه ی آدمم مث همون گله) فردا که برای تزریق امپولا رفته بودم اورژانس عالیه بود وقتی پیششم آرامش خاصی دارم هر وقت میخاد امپولم بزنه اول کلی سر به سرم می‌ذاره و آرومم می‌کنه و کمکم خودش استینمو بالا میزنه و...اون روز گفتم عالیه دیشب اسکازینا و دمیترونی که زدم بدجور دردم گرفت جاشون هم کبود شده گفت اسکازینا و ویتامین نمیشه کاریش کرد عضلانیه ولی دمیترون که درد داره تو رگت میزنم خب؟! گفتم اوهووم
گفت حالا دراز بکش اول امپولاتو بزنم بعد اون یکی دیگ همینکه دراز کشیدم هودیمو بالا داد و شلوارمو تا وسط باسنم پایین کشید گفت مهدیس ازین ویتامین کی زدی گفتم دیشب دیگ چیزی نگفت 
فقط گفت نفس عمیق افرییین به پام پنبه زد و توده عضلانی تو دستش محکم گرفت از عالیه اصلا نمی‌ترسم سرتاپاش ارامشه سوزن فرو کرد با یه سرعت متوسط و یکنواخت جوری که اذیت نشم تزریق کرد که خیلی درد نداشت فقط یذره دردم اومد که تحمل کردم بعدش پای دیگم و پنبه زد و اسکازینا و فرو کرد تو پام این دردش زیاد بود چشام بهم فشار دادم و با حالت التماس واری گفتم عالیه گفت جان ببخشید الان تموم میشه ببخشید تقصیر من نیست این لعنتیا درد دارن همشون....
بعد چند دقیقه گفت استراحت کن تا آمپول یه نفر دیگر و بزنم
بلند شدم نشستم و پرده رو کنار زدم با صحنه ای رو برو شدم که دلم ضعف رفت یه پسره چهار ساله با مامانش اومده بود پنیسیلین بزنه رو دست کوچولوش جای تست بود (پسره خیلی استرس داشت و مشخص بود که حسابی ترسیده فقط خجالت میکشه از رنگ پوست چهره و نوع لباسش فهمیدم بچه روستاعه و حسابی خجالتی)
چهرش از یادم نمیره چون ازش خوشم اومد پوست سبزه موهای بلند مشکی خوش حالت با چشمای مشکی پر مژه خیلی ناز بود فقط گونه هاش از سردی هوا و شدت تب قرمز شده بود دلم حسابی براش ضعف رفت چون با اینکه میترسید اما اصلا مخالفت نمی‌کرد و با اینکه بغض داشت اما اصلا گریه نمیکرد انگار خیلی صبور بود(ازون روز اون بچه شد سمبل شجاعت من) من و عالیه که هر دو عاشق بچه کوچولوهاییم ازش استقبال گرمی کردیم و کلی قربون صدقش رفتیم وقتی اومد داخل گفت مامان این خانومه برام تست کرد خیلی مهربون بود منظورش عالیه بود بعد ادامه داد میشه بهش بگی امپولمو بزنه
مامانشم از زبون بچه همون حرفو زد که عالیه و من گفتین چشششششم حتما پسر شجاع(منم تاکید کردم که عالیه حتما انجام بده)  رفتم طرفش گفتم آقا پسر خوشتیپ اجازه میدی رو تخت بزارمت؟ یکم خجالت کشید بعد گفت اوهوم بغلش کردم یه ماچ گونه قرمزشو کردم و گفتم خاله جون نمیترسی که؟ سرش پایین بود چیزی نگفت گفتم قربونت بشم این آمپول خیلی خیلی کوچولوعه اصلا درد نداره تازه خاله عالیه خیلی آروم میزنه بلند د گفتم مگ نه خاله عاالیه؟؟ عالیه که داشت آمپول هواگیری میکرد گفت چششم معلومه که آروم میزنم و اومد نزدیک صورت پسر کوچولو رو برگردوندم که آمپول پنیسیلین نبینه چشاش پر اشک بود اما بازم گریه نکرد (با خودم گفتم خدایا این بچه فقط چهار سالشه چطور انقد قوی و صبوره کاش منم همینقدر آروم و صبور بودم) دلم میخاست تمام صورتشو مالاچ ملوچش کنم عالیه اشاره کرد که کمکشون کنم با حرکت چشمام بهش اطمینان دادم که اذیت نمیکنه آخه مطمئن بودم
با کمک مامانش خوابوندیمش باسن کوچولوشو کامل آماده کردیم بهش گفتم خاله جون هر کاری میگن انجام بده که دردت نگیره عالیه پنبه به باسن تپل کوچولوش زد گفتم خاله نفس بلند بکش و نوک بینی تو محکم فشار بده که عالیه سوزن تا آخر تو باسنش فرو کرد قلبم ریخت ولی پسر کوچولو هیچی نگفت
چون ترسیدم تکون بخوره آروم کمرشو ناز میکردم که اگ تکون خورد بتونم بگیرم چند دقیقه طول کشید تا عالیه تزریق کرد اما بچه حتی یه آه کوچولو نگفت کلی قربون صدقش رفتم گفتم آفرین پسر شجاع کوچولو تو خیلی خوشگل و صبوری قربونت بشم ولی وقتی بلند شد چشاش پر اشک بود که حلقه زده بود اما راهی برای ریختن پیدا نکرد سریع اشکاشو پاک کردم گفتم دیدی چقد راحت تموم شد؟؟ارره؟؟
آروم سرشو تکون داد مامان بچه و عالیه شروع کردن به صحبت کردن
منم پسره کوچولو رو آروم رو تخت دراز کردم تا دردش آروم بگیره و یکم باسنشو ناز کردم از سروضع بچه و مادر مشخص بود که از روستای دور افتاده ای اومدن و وضع مالی خوبی ندارن این موضوع منو بشدت تحت تاثیر قرار داد بعدش از صحبتهای مادر بچه فهمیدم که پدرش وقتی شش ماهه بوده فوت کرده و حالا پسر کوچولو هر روز سراغ پدرشو میگیره و از مامانش میخاد که بگه چه بلایی سر پدرش اومده
مادر بچه می‌گفت همسرم بخاطر سرطان مرد ولی من به یه بچه چهارساله چطور میتونم همچین موضوعی رو بگم و به طریقی داشت با عالیه درد و دل میکرد نمی‌دونم برای من که افسردگی شدید دارم و استرس بدنم هزار درجه از حالت نرمال فراتر هست مظلومیت اون بچه و حرفای مادرش رو چطور میتونستم هضم کنم فقط به خودم اومدم دیدم جایگاه خوبی دارم پدر و مادرم هر دو هستن(خداروشکر) وضع مالیمون بد نیست حداقل زندگی لاکچری نداریم یه زندگی روتین و معمولی داریم هر چیزی که میخام برام میخرن و... نمی‌دونم چم شد چرا اون صحنه انقد برام دردناک بود وقتی بچه و مادرش تشکر کردن و رفتن من موندم و عالیه و هزاران تا علامت سوال که تو ذهنم چشمک میزد
عالیه رفت سر میز که آمپول سوممو آماده کنه همونیکه میخاست به رگم تزریق کنه همون ضد تهوع همیشگی
استینمو بالا زد گارو رو دور بازوم بست تمام این مدت بی صدا بودم و هیچکدوم حرفی نمیزدیم صورتمو به جهت مخالف چرخوندم تا اینکه سوزش سوزن تو پوستم برای لحظه ای هوش از سرم برد یکهو بی اختیار خیلی بی اختیار اشکام ریخت و به معصومیت اون بچه فکر میکردم (کاش من در جایگاهی بودم که میتونستم بهترین لباس بهترین خونه و بهترین امکانات برای اون بچه معصوم فراهم میکردم ولی باز یاد خودم افتادم که گاهی برای هزینه درمان خودم به مشکل بر میخورم اعصابم بهم ریخته بود)
صورتمو که برگردوندم پنبه رو دستم بود و با دستای عالیه فشرده میشد اشکامو که دید گفت مهدیس جاااان چی شد؟؟؟
دردت اومد؟؟؟ ببخشید بخدا تقصیر من نیست
نمیتونستم جوابشو بدم فقط سرمو به نشونه منفی تکون دادم بعد چند ثانیه گفتم عالیه اون بچه چرا انقد مظلوم بود؟؟ پنیسیلین زد چیز کمی نیست حتی آخ هم نگفت چشاش پر اشک بود چرا اشکاش نریخت؟؟ عالیه بچه به اون نازی چرا همچین لباسایی باید تنش باشه؟؟چرا باید تو این سن دغدغه نبود پدر فوت شدشو داشته باشه؟؟ چهرش افسرده بود عالیه و اشک از چشام ریخت عالیه بغلم کرد اشکامو با انگشتاش پاک کرد و گونمو بوسید گفت مهدیس توی بیمارستان بیشتر از هر جایی ازین موارد میبینی خیلی زیادن خیلی زیاد باید عادت کنی چون تو خودت نیازهای زیادی داری و میتونی فقط تعدادی ازین بچه هارو خوشحال کنی
همیشه ازین بچه ها هستن خیلی زیادن درست می‌گفت منم تو این هفت سال بیماری زیاد ازین کیسا دیده بودم
بعد اون موضوع منکه پول زیادی نداشتم چون هنوز پشت کنکورم ولی به خواهرم که ماما هست گفتم چند دست لباس بخریم و بزاریم دست یکی از خدمه های مورد اعتماد بیمارستان تا به بچه های نیازمند بدن خواهرم میگ مهدیس میدونی بیشتر از هر بچه ای اون نوزادای تازه بدنیا اومده ای که سر راهین خانوادشون پول ندارن از روستاهای دور افتاده مرزی ان بچه های که پدر کشاورز و چوپان دارن و...اونا نیاز دارن. گفت مهدیس باورت نمیشه بچه هایی بدنیا میان از روستاهای دور افتاده  پوشک ندارن لباس ندارن کلاه ندارن حتی یه پتو که دورش بگیرن ندارن و کمی از مشکلات زایشگاه برام گفت
کسایی که صیغه میشن و مرد زن رو با یه بچه تو شکم رها می‌کنه و هزاران مشکل دیگ..
به خواست و تمایل خواهرم چند روز بعدش رفتیم سیسمونی و نزدیک ۲۰ دست ست نوزاد با هم خریدیم و بردیم زایشگاه
حالم بهتر شده بود واقعا...
پ.ن۱:من عاشق بچه های کوچولوام
پ.ن۲:کاش بتونم برای بچه ها کاری بکنم
پ.ن۳: امیدوارم ازین خاطره خوشتون بیاد
پ.ن۴:یه خاطره از برادر زاده هام پانیا و پویان دارم که ان شاءالله بزودی مینویسم براتون

خاطره فاطمه جان

سلام عرض میکنم خدمت عزیزان و اساتید محترم وب و کانال ❤️
من تا الان جرئت گذاشتن خاطره در محضر شما دوستان رو نداشتم و الان از محضر مبارکتون پیشاپیش عذر خواهی میکنم و  درخدمتتونم.✍️
👈Bio:فاطمه هستم 19 سالمه 
دچار سندرم Devic (دویک) هستم که از بیماریهای شبیه MS هست(علائم همه مثل ms حتی داروهایی هم که گرفتم و میگیرم با اونا فرقی نداره منهای اون آمپولای عصلانی که بیمارای ms میزنن و من نزدم...برابری داروها رو 
فقط از جهت نوع گفتم وگرنه دوزش حتما فرق میکنه که من نمیدونم دیگه این موردو😅)
دکترای عزیز واقعا ببخشید ولی خودتونم میدونین کسی از این بیماری چیزی نمیدونه و منم سعی کردم در حدی که میدونم اطلاعات دوستان(غیر پزشک) رو ببرم بالا😂 و در آخر ساکن مشهد هستم.
خاطره ای که میخوام بگم در مورد بیماریم نیست و گفتم اگه از این خاطرم خوشتون اومد و تمایل داشتین که بدونین طی چنتا خاطره میذارم.
👈خاطره:کلاس جهارم بودم و مثل همیشه بدون صبحانه راهی مدرسه شدم و صاف رفتم تو کلاس و  ولو شدم رو  میز(بلدین دیگه به چه صورت و با اینکه نیمکتا یخ بود ولی بازم در بیشتر مواقع خوابه از سر نمیپرید😂)که صدای ناظم محترم مبنی بر اینکه برین بیرون واسه صف عزرائیل خواب نازم شد😂سرمو از رو میز برداشتم دور تا دور کلاس یه نگاه انداختم ولی جایی برا استتار پیدا نکردم،زیر میزم نمیشد خب خاکی میشدم سر صب بچه هایم که سابقه دهن لقی داشتن بنا به این دلایل با پای خود راهی حیاط شدیم و پس از صف بندی و برنامه های مزخرف صبحگاهی معمول وارد کلاس شدیم که تایمی که باید منتظر ورود معلم محترم میموندیم داش یواش یواش بیشتر میشد و با گذشت این دقایق پر استرس و دعا برای اینکه چشم زیبای ما یه امروزو روشن نشه به چهرش آمار قندهایی هم که در دل آب میشد میزد بالا😂
در نهایت با پیروزی دعای ما معلم نیامد ولی نمیدونم چرا بازتاب این توسل تفریبا سی نفری به من بدبخت خورد آخرش!بچه ها مشغول ترکوندن کلاس شدن که در نهایت با حضور مدیر ضد حال خوردیم😂حالا مدیر جان اومده میگه قرآناتون رو بذارید رو میز😐بابا ما تازه از درگاه معبود مرخص شدیم زشته انقدر مزاحم بشیم خب ولی تو گوشش نرفت که نرفت و زمانی که فضا روحانی شد با صدای تلاوت قرآن ناله های منم از دل درد بی اختیار بلند شد  البته در همان حال ولو روی میز که اجازه ی خروج از کلاس صادر شد وقتی اومدم بیرون همین که درو بستم  به همون دیوار بغل تکیه دادم و سر خوردم رو زمین از شدت درد تقریبا بی حال شده بودم و احساس کردم دمای دستا و صورتم هم دما شد با سرمای سنگای پشتم و موزایکای کف(فک کنم اسم همونایی که کف بود همین بود دیگه😓😅)فقط گوشام فعال بود که شنیدم یه خانمی که انگار مامان یکی از بچه ها بود با هول رف ناظم و صدا کرد و دیگه نفهمیدم چجوری رو یه صندلی کنار میز پینگ پنگ دوباره ولو شده بودم که صدای صحبت بابام و ناظم  شنیدم و بعدشم بابام اومد طرفم و بردم تو ماشین بیچاره انقدر ترسیده بود همش میگف چرا اینجوری شدی یه دفه؟! از بس هیچی نمیخوری اینجوری ضعیف شدی داری از حال میری.فااطمه؟!همشم صدام میزد و دستش رو رو صورتم میذاشت ببینه هنوز بهوشم!رفتیم نزدیک ترین درمانگاه و وقتی دکترجان شکم منو معاینه کردن گفتن احتمالا آپاندیس یا عفونت روده اس و یه ازمایشم نوشتن که بهترین آزمایش تو عمرم بود چون بی حال بودم خیلی کم اذیت شدم😥😄 بعدش به دکتر نشون دادیم و گف برین بیمارستان فارابی که متخصص ببینه و همونجا سونوگرافی کنین و اگه لازم شد عمل کنه.
من تو اون لحظه دعا و آرزوم این بود که نرسیده به بیمارستان بمیرم ولی عمل نکنم.رفتیم بیمارستان و با دستور پزشک درمانگاه رفتم سونو و بعدش با جواب نشسته بودیم پشت اتاق دکتر متخصص تا نوبتمون بشه.تو این زمان بود که چراغ هدایت من از راه رسید 😃حالا چراغ هدایت:یه پسر تقریبا 20 ساله بود که معلوم بود اونم درد داشت و حالش بد بود قبل از ما وارد اتاق دکتر شد و چون ما خیلی نزدیک اتاق بودیم صداهاشون رو میشنیدم گویا پسر بدبخت یه عمل پیش همون دکتر انجام داده بود که بخیه هاش به مشکل خورده بود حالا هرچی به دکتره میگف به پیر به پیغمبر خودت منو عمل کردی ولی دکتر محترم زیر بار نمیرف.حالا من دردم کم بود استرس اینکه این کیه من اومدم پیشش هم اضافه شده بود😂بلاخره چراغ هدایت عصبانی اومد بیرون و بعد دونفر من مفتخر شدم به رویت دکتر.نگم براتون از دکتر که اصلا با نگاه اول فهمیدم واقعا پسره حق داشت!سنش زیاد بود و موهاش انگار بعد از احوال پرسی جریان مقدس الکتریسیته با بدنش به صورت طبیعی فشن شده بود😂به من فرمودن برم رو تخت و خودشون تشریف آوردن و شکم من رو معاینه کردن بخدا بهش گفته بودم بخاطر درد اومدم ولی همچین انگشت اشارش و انگشت بغلیش رو میذاشت در اقصی نقاط دل بدبختم و فشار میداد که اگه سالمم بودم راهی اتاق عمل میشدم .بعد از زجر دادن بنده نشستن پشت میزشون و گفتن آپاندیسه و هرچه زودتر باید عمل بشه و البته سونو چیزی نشون نداده ولی  بعضی موارد در سونو مشخص نمیشه.(اینو راست می گفت یه بار که بستری بودم بیمارستان مریض تخت کناریه من که بیماریش در زمینه اعصاب بود تو همون حال و اوضاع آپاندیسشم عود کرد و جزو همون موردای خاص بود و عمل شد)‌دیگه اومدیم بیرون و رفتیم رو صندلیایی که روبه روی جایی بود که واسه کارای بستری میرفتن نشستیم.بابام بیچاره قشنگ معلوم بود بین زمین و آسمون گیر بود😅از یه طرف چراغ هدایت،از یه طرف اشکا و التماسای من که بریم خونه و از یه طرف درد و بی حالیمو ترس از ترکیدن آپاندیس و مردنم😂یه دفه پاشد-کجااا؟! -بیا بریم نماز خونه.رفتیم تو نماز خونش و با اینکه کسی نبود ولی من رفتم قسمت خواهران و از پشت پرده دیدم بابام قرآن برداشته میخواس استخاره بگیره دیگه پرده رو انداختم و نشستم رو به قبله و به پهنای صورت گریه میکردم و میگفتم :خدایا نجاتم بده کاری کن اینجا نمونم و عمل نکنم و به جون خودم دیگه همه ی نمازامو مرتب میخونم فقط از اینجا نجاتم بده و دردمو کم کن(😂خدا هم فک کنم با اون قولم خندش گرفته بود)بلاخره دعاهای من مستجاب شد و برگشتیم خونه و منم سریع لباس عوض کردم و وضو گرفتم و نماز خوندم(ممکن بود خدا پشیمون بشه خب😂)در اون حال ملکوتی متوجه شدم مامانم داره با تلفن حرف میزنه و همش میپرسه مطمئنی خوبه؟!و در نهایت -حالا مطبش کجاس؟ و قطع کرد.
نمیدونم عصر یا شب رفتیم مطب بازم پدر دختری(مامانم درگیر نورسیدمون بود) دکتر متخصص اطفال بودن و اسمشونم هنوز یادمه😍ولی فک کنم بهتره نگم🙏.اومد دوباره شکممو معاینه کنه که نداشتم-نه آقای دکتر دست نزنین خیلی درد میکنه😢-نمیخوام که بکشمت دخترم!-نههه تو بیمارستان خیلی بد فشار دادن-نترس من آروم معاینه میکنم قول میدم و منم دستمو برداشتمو واقعا به قولشون عمل کردن😍رفتن نشستن پشت میزشون و گفتن نگران نباشین آپاندیس نیس سینه پهلو کردی و مشغول نسخه نوشتن شدن.(دل دردم یه سره نبود هی میگرفت و ول میکرد ولی تو تایمی که میگرفت واقعا بی حال میشدم)تو فکر این بودم که خدا چقدر مهربونه و واقعا صدامو میشنوه و حالا نمازای صبح رو چیکار کنم نمیشه که بزنم زیر قولم که...-دوتا آمپول برات نوشتم حتما بزن-🤤نه آقای دکتر من خیلی میترسم توروخدا عوضش کنین من نمیتونم بزنم😢-عه!زشته آروم باش!ما که سیّدیم نباید از درد یه آمپول بترسیم میدونی اِماما چه دردایی کشیدن؟امام حسین چقدر شمشیر خوردن؟تو مگه بچه ی اونا نیستی؟!درد آمپول بیشتره یا شمشیر؟ مثل همونا باید شجاع باشی که میدونم  هستی. منم یه حساب کتاب کردم دیدم واقعا درد آمپول کمتره و دکتر راس میگه انگار منو از یه ارث ارزشمندی که داشتم و بیخبر بودم ازش آگاهم کرد چه موقعیم وقتی شدیداً محتاج بودم به این میراث خانوادگی😂بعد از چن ثانیه مکث که انگار فرصت فک کردن بهم داده بود -امشبم بزن حتما -باشه مرسی خدافظ و پاشدم و رفتیم بیرون.(خدایی مریض به این خوبی و حرف گوش کنی و مظلومی دیده بودین؟!😂هنوزم همینم)رفتیم تو ماشین و بابام گف پس الان بریم بزنیم؟ -بریم -میخوای بریم خونه مامانو برداریم که تنها نباشی؟ -نه خودم میرم (خییلی بد جوگیر شده بودم😂) -نترس فقط همون لحظه ای که سوزن میخواد بره تو درد میگیره بعدش دیگه اصلا درد نداره(بابام از من بیشتر استرس داش بیچاره😂)رفتیم درمانگاه و بابام وایستاد دقیقا پشت تزریقات -فاطمه مطمئنی نمیترسی؟! -آره بده.آمپولامو گرفتم و رفتم داخل دادم به پرستاره -برو رو تخت آماده شو الان میام رفتم سمت تخت چادرمو برداشتم و نشستم یه خانومه کنار تخت بود -میترسی؟ -نه براچی؟! -آخه رنگت خیلی پریده -نه خوبم (هی من میخوام فرزند خلفی باشم و آبروی اجدادم رو حفظ کنم نمیذارن😂) پرستاره اومد -بخواب -از رو شلوارت بزنم؟ منم واقعا باور کردم و میخواستم بگم آره که یادم اومد شلوارم کتونه و سفته حتما خیلی باید فشار بده تا برسه به پوستم و از طرفیم شلوارم حیفه سوراخ بشه😂 آماده شدم و پنبه کشید و زد.آقااا همین که زد انگار رفتم تو شوک و از جو در اومدم و بیخیال ارث خانوادگی و آبروی اجدادم شدم و دستم بی اختیار رف پشتم و دست پرستاره که داشت تزریق میکرد و گرفتم و کج کردم -یا امام رضااا ول کن دختر الان سوزن تو پات میشکنههه هیَم میزد رو دستم که دستشو ول کنم ولی واقعا تو شوک بودم و نمیتونستم ول کنم -یا امام زمااان ول کن الان فلج میشییی به همون خانومه که کنارم بود گف - دستشو بگیریییین و دست منو گرفتن و کامل تزریق کرد و اونیکیم زد ولی خدایی جیکم در نیومد و عوضش صدای اونارو درآوردم😂 وقتی پاشدم و صورتشو دیدم به عمق عصبانیتش پی بردم و همشم غر میزد که میگم میترسی میگه نه!😠رفتم بیرون و بابام با چشای از حدقه بیرون زده -تو بودی؟! -آره و خیلی جدی به راهم ادامه دادم و رفتم😂

پ.ن:جدیدا دارم در زمینه ی قوانین جذب و انرژی مثبت و... مطالعه میکنم و به این نتیجه رسیدم بنا به افکار قبلم تا حدودی فک کنم خودم بیماریم  رو جذب کردم! واقعا مراقب افکارتون باشین🙏❤️
پ.ن:من عاااشق پزشکیم از بیماریم تاری چشام فقط فعلا یادگاری مونده برام دعا کنین خوب شه و برسم به عشق و آرزوم😍البته بخدا من و خاطرم واقعییم😉
پ.ن:با اینکه قوانین جذب میگه به هرچی میخواین میتونین برسین ولی یه آرزو برای من هست که هیچ وقت بهش نمبرسم و اون داشتن برادر بزرگه و همیشه حسرت نداشتنشو دارم.کسایی که دارن هواشو داشته باشن واقعا تکیه گاهه👌توی خاطرات خاطره آرزو جان و برادرش دکتر آرمین رو یه جور دیگه دوس داشتم و البته همه ی خاطره هایی که خواهر برادری بود👍امیدوارم همیشه رابطتون گرم و صمیمی باشه😍
خدا نگهدارتون🌹

Fatemeh.M

خاطره مهرو جان

سلام
امیدوارم حال دلتون خوب باشه
برای این ترم تصمیم گرفتم اصلا از قبل برنامه ای نچینم روز انتخاب واحد همون طور که انتظار میرفت چیزی به ما نرسید گفتیم ثبت نام با تاخیر درست میشه ولی بازم ظرفیت ندادن همه عصبانی بودن هیچ کس نتونسته بود درست انتخاب واحد انجام بده
دوستان پیام دادن بریم دانشگاه پیش مدیرگروه ،رفتیم اولش که نبودن بعدشم دفاع داشتن گفتن ساعت ۲ بیاین چهار ساعت بیکار بودیم
رفتیم پیش یه خانومی یکم گله کردیم گفتن از دست من کاری برنمیاد گفتیم شما رئیسین
گفتن شما فکر کردین من انقدر بیکارم ‌که بیوفتم ببینم استاد فلانی چرا ظرفیت نمیده
خلاصه گفتن برید پیش مدیر اموزش دوباره بدو بدو پیش مدیر اموزش یه خانم جوان بودن گفتن خب به من چه فقط باید برید پیش مدیر گروه
این وسط کلی حرف و گله که گفتنش اینجا جز طولانی کردن مطلب فایده دیگه ای نداره
مدیر گروه بعد ساعت ها اومد باهاشون صحبت کردیم گفتن من از اون درس ۱۱تا کد ارائه دادم چی شدن و برید با استاد فلانی بردارید
استاد فلانی تمام کلاسایی که ارائه دادن با ظرفیت بالا هنوز کلاساش بازه
خلاصه هیچ کاری نکردن این از صبح تا ساعت چهارم بود
سردرد بدی گرفته بودم سوار بی ارتی شدم برگردم خونه جلو ایستادم کسی بلند شد بشینم کلی گذشت دیدم کسایی که عقب بودن نشستن گفتم برم عقب ایستگاه بعد صندلیای جلو خالی شد خلاصه تا اخر ایستاده بودم
یک ربع فقط بی ارتی وایساده بود همه بلند میشدن ببینن چی شده یه شخصی ماشینشو جایی پارک کرده بود که نمیشد رد بشیم
خواهشا درست پارک کنید یه خانومی که بسیار ادعای باشخصیت بودن میکردن بلند بلند میگفتن بعضیا شعورشون نمیرسه کجا باید پارک کنن و.... تادو تا ایستگاه بعد سخنرانی میکردن
انقد از صبحش خسته بودم و چونه و التماس و دعوا و‌... داشتم دلم میخواست جیغ بزنم سرشون بگم توروخدا حرف نزن
به هر زوری بود رسیدم خونه همه لباسامو جلو در پرت کردم افتادم رو مبل
مامانم تا منو دید گفت بدبخت اونی که بیاد تو رو بگیره اخه دختر نباید انقد شلخته باشه پاااااشو جمعشون کن مبل که جای خوابیدن نیست دستاتم که نشستی
تنها راهی که مامانم بیشتر نق نزنه این بود که جم کنم برم تو اتاق تا بلند شدم جلو چشمام سیاه شد صدا هارو کامل میشنیدم فقط جایی رو نمیدیدم
سریع نشستم زمین بعد چند ثانیه بهتر شدم رفتم تو اتاق بخوابم
مامانم اومد تو اتاق گفت تو که باز میخوای بخوابی اگه این چند وقت از خونه میرفتی بیرون میگفتم معتادی گفتم از قبل برا این چند وقتم جاساز داشتم :)
مامانم گفت خوبه این چند وقت خونه ای بریم یه ازمایشی بدی
خیلی خسته بودم چیزی نگفتم خوابیدم
ساعت یازده از خواب بیدار شدم دیدم صدا سروصدا میاد رفتم بیرون دیدم برادرام با خانواده اومدن
سلام و احوال پرسی کردم رفتم تو اشپزخونه به مامانم گفتم کی اومدن
مامانم گفت شام اومدن رفتم نشستم رو مبل امیر گفت این چه وضعشه اخه
گفتم کدوم به طور خلاصه اتفاقات صبح رو براش تعریف کردم از اینکه هیچ کس کارشو درست انجام نمیده و این چه وضعشه تا هر کس میره پشت یه میز میشینه فکر میکنه کیه دیگ خلاصه هی نالیدم و نق زدم واقعا حرصم درومده بود
امیرم گفت تو تازه اول راهی بزار بری سرکار بدترشم میبینی ولی اگه قرار باشه سر هر موضوع انقد بهم بریزی خودتو از بین میبری
کاری از دستت برنمیاد اکی قرار نیست خودتو اذیت کنی
خلاصه یکم حرف زدیم احساس میکردم چشمام از درد الان منفجر میشه
رفتم از اشپزخونه یه قرص برداشتم خوردم به امید اینک راحت شم
ولی تاثیر زیادی نداشت رفتم تو اتاقم سرمو با شال بستم خوابم نمیبرد یه جا نشسته بودم مامانم اومد تو اتاق گفت میخوای بریم دکتر گفتم نه بهترم
یکم برام میوه اورد شامم نخورده بودم گشنم بود یکم خوردم بعد چند مین امیر اومد تو اتاق گفت ما داریم میریم بیا قبلش بریم فشارتو بگیرن گفتم نمیخواد خوبم
گفت پاشو دیگه یه فشار گرفتن که انقد لوس بازی نداره
حاضرشدم به امیر گفتم به ماریه (خانومش) بگو بمونه بعد بیادنبالش اونم گفت رفتیم درمانگاه شبانه روزی نزدیک خونمون
امیر فیش گرفت گفت سرت بهتر شد گفتم نمیدونم!
رفتیم داخل یه اقای میانسال بودن
سلام کردم نشستم رو صندلی گفتم سردرد دارم
چندتاسوال شخصی پرسیدن برااینکه زود جم بشه با اوهوم ،نه،بعضی وقتا جواب دادم
معاینه کردن دارو نوشتن گفتم سرم با تقویتی میده فوقش ی ازمایشم مینویسه
امیر داروها رو گرفت دیدم به به دکتر کی بودم من با این تشخیصم😎
باز برادرگرامی فیش گرفت سرم زدم دراز کشیده بودم چراغش صاف میخورد تو چشمم
روسریمم به حالت چشم بند گذاشته بودم رو چشمم
یکم با امیر حرف زدیم
امیر زنگ زد مامانم تعریف کرد چی شده
نمیدونم چقدر گذشت سرم تمام شد به امیر گفتم امپول بی امپولا
دستمو گرفت گفت ساعت چنده الان
گفتم چه ربطی داره
گفت الان وقت چونه زدن نیست
دخترای همسن تو الان یه خونه رو میچرخونن بعد تو این وقت شب بااین حالت داری سر دوتا دونه سوزن چونه میزنی
گفتم امیر به اندازه کافی درد دارم اذیت نکن
بوسم کرد گفت اذیت نمیکنم برو بخواب باخودم جهنم ولی بار اخره
دراز کشیدم یه خانم تقریبا ۳۰ ساله اومدن امپولارو اماده کنن ناخناشون یه جوری کاشته شده بود که وقتی میخواستن سورنگو از پلاستیکش دربیارن واقعا چندشم شد
یکی نیست بگه اخه این چه کااااریه
بالاخره دوتا امپول جلو چشمم حاضر کردن اولیو که زدن قشنگ احساس کردم کمرم داره نابود میشه دومیم همون سمت زدن
منه بدبخت صدام در نیمد نمیدونم پنج دقیقه شد نشد فقط میدونم در مدت زمان کمی درد زیادی رو تحمل کردم
بغض کرده بودم بلندشدم یکم بالارو نگاه کردم چند تا نفس عمیق اروم رفتم بیرون امیر بیرون نشسته بود رو صندلی
دستمو گرفت گفت تموم شد سرمو تکون دادم
رفتیم بیرون گفت بقیشم همت کن بزن شنگول شی
گفتم ملت بایه چیز دیگ شنگول میشن بعد منه بدبخت باید باامپول شنگول شم نمیخوااام
خندید گفت شما بیجاکردی اونجوری شنگول شی
خلاصه منو رسوند خونه
بقیشو نزدم ازمایشم ندادم
امیدوارم زندگی و اینده خوبی داشته باشیم همه
ایام به کام

خاطره آرمیتا جان

با نام آن که با ذکر نامش و یادش دل ها آرام میگیرد.
آرمیتا هستم دختری از دیار ترک زبان ها و دانشجوری رشته حقوق
پدرم نظامی هست و مادرم مدیر دبیرستانی از دبیرستان های شهرمون
دو برادر دوقلو بزرگ تر از خودم آروین متخصص مغز و اعصابه و آرمین دانشجوی مهندسی نفت با این که دوقلوی همسان هستن ولی علایقشون فرق میکرد و هر کس دنبال رشته مورد نظر خودش رفت.
خب بریم سراغ خاطره که مربوط به دو سال پیشه یعنی پیش دانشگاهی و سال مبارزه با غول کنکور
یک روز سرد زمستانی که از شب تا صبح برف باریده بود و زمین لباس عروس خوشگلشو پوشیده بود و آرمیتای قصه ما خواب مونده بود و از سرویس مدرسه جا مونده بود در حال دو به طرف مدرسه میرفت که یهویی لیز خورد و داشت پخش زمین میشد که یک جفت دست دور کمرش حلقه شد و مانع از کتلت شدن اون شد. برگشتم ببینم که فرشته نجات من کیه که با یه دلبری با موهای بور و چشم های عسلی روبرو شدم حس عجیبی داشتم خجالت و دلهره و ..با هم توام شده بود یه تشکر کوتاهی کردم و پرواز کردم به سمت مدرسه و تمام فکر و خیالم اونروز پی اتفاقی بود که افتاده بود.
داشتم به سمت سرویس میرفتم که دوباره دیدمش و اشاره کرد به طرفش برم و اینگونه یک عشقی آتشین بین من و دانیال به وجود آمد.
از گفت و گوهایی که بینمون رد و بدل میشد فاکتور می گیرم که وقت گران بهاتون و چشمای خوشگلتونو اذیت نکنم.
صبح به امید دیدار هم و لااقل شنیدن صدای هم بیدار می شدیم و شبا به امید دیدار دوباره می خوابیدیم.اگه یه روز بی خبر از هم بودیم با عالم و آدم دعوا داشتیم و...تا این که یکروز در ماه اردیبهشت بود و سال کنکور و استرس و ... درحال مطالعه بودم که دوستم پروا زنگ زد
جانم پروا جونی خوبی؟
آرمیتا میگم یه اتفاقی افتاده به عنوان دوستت که برام مث خواهری خواستم با خبرت کنم
پروااااا چی شده بگووو با این لحنت الان من سکته میکنم.
پروا چیزی رو گفت که نباید میگفت دانیال رو تو یه کافی شاپ نزدیک یک مرکز خرید با یه دختر دیده.
نمیتونستم باور کنم یعنی نمیخواستم بهش گفتم از این شوخیا نکن باهام خوشم نمیاد
گفت کاش شوخی بود اصلا تلگرامتو چک کن.
و عکسی از دانیال با یه دختر درحالی که دست همو گرفته بودن فرستاد.
گفتم میشه اگه ازاونجا بیرون رفتن بری دنبالشون تا من خودمو برسونم
اوکی داد و راه افتادم با ترفند و زور تونستم آرمینو بپیچونم و خوشبختانه کافی شاپ نزدیک بود و زود رسیدم. از در وارد شدم و همون جا جلوی ورودی ایستادم و دیدمشون .
دانیال من بود که داشت با یه دختر مو بوری که چشمای درشتی داشت و با لبخند به اون نگاه میکرد حرف میزد حس عجیبی داشتم نمیدونم وصفش کنم .
حس این که یه مدت تمام زندگیتو و کاراتو صرف یه نفر میکنی که عاشقشی و فکر میکنی که اونم عاشقاته اما...
اون دختره سنگینی نگاهمو احساس کرد و به دانیال چیزی گفت که باعث شد برگرده و ظرف منو نگاه کنه و اون هم منو دید. دیگه تحمل این صحنه و دیدنش رو نداشتم و میخواستم هر چه زود تر از اونجا دور بشم و زدم بیرون که دانیال صدام میکرد و میگفت وایستا برات توضیح میدم ولی من نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم به طرف خیابون دویدم که با یه صدای خیلی محکم گفت:آرمیتا مواظب باش یه ماشین با سرعت به سمتم میومد و مغزمم فرمان نمیداد که باید چیکار کنم و سر جام میخکوب شده بودم که ترمز کرد تو چند قدمی من پروا به سمتم دوید و گفت خوبی؟؟
مگه میشد خوب باشم وقتی با احساساتم بازی شده بود ؟!
با سر بهش گفتم نه
از راننده معذرت خواهی کوتاهی کرد و منو به سمت ماشین نامزدش برد که دانیال دوباره صدام کرد
باید باهات حرف بزنم آرمیتا لطفا گوش کن.
بهش گفتم: نمیدونم شانس من بود یا تو که ماشین بهم نزد اگر یه کلمه دیگه بخوای حرف بزنی و صدام کنی کاری میکنم که نباید.
با پروا سوار ماشین شدیم پرسید کجا میری گفتم خونه
عزیزم خونه که الآن کسی نیست حالتم خوب نیست نمیتونم تنهات بذارم
با عجز نالیدم تو رو خدا بریم خونه.به نامزدش آدرس خونه رو داد و وقتی رسیدیم می خواست که با من بیاد ولی نذاشتمش و گفتم شما چه گناهی دارید هفته ای یکبار همو می بینید برو نترس قرار نیست اتفاقی بیافته. طبق معمول کسی خونه نبود به سمت اتاقم رفتم و به اشکام اجازه جاری شدن دادم و از ته دل برای این تیره بختی خودم گریه کردم نمیدونم چقدر گریه کردم که با همون لباس بیرون خوابم برد.
با صدای رعد و برق بیدار شدم و دیدم که بارون میاد به سمت حیاط رفتم و نشستم
اشک می ریختم و به بارون نگاه میکردم
اشک می ریختم و خاطراتمون جلوی چشمم میومد
اشک می ریختم و عاشقانه های بینمون یادم می افتاد
تو فکر بودم که یه نفر از پشت صدام زد و رسما سکته کردم
آروین بود گفت اینجا زیر بارون چرا نشستی؟!نمیگی سرما میخوری ؟؟؟
برگشتم طرفش و به بغلش پناه آوردم و از ته دل گریه کردم و اون باهام حرف میزد و سعی داشت آرومم کنه با کمکش رفتیم داخل و بهم گفت اینطوری سردت میشه بهتره دوش بگیری و منم دوش  مختصر و کوتاهی گرفتم و به طرف تختم رفتم که بخوابم دلم یه خواب عمیق میخواست. آروین با یه لیوان دمنوش دستش اومد اتاقم و گفت:خانوم خانوما الآن چه وقت خوابه؟؟
گفتم میخوام بخوابم خوابم میاد
گفت باشه ولی اول این دمنوش رو باید بخوری و به دستم داد و خودش به طرف کمدم رفت و سشوارمو برداشت و سرمو روی پاهاش گذاشت و موهامو سشوار میکشید و باهام حرف میزد تا خوااااابم برد
با احساس تهوع از خواب پریدم و نفهمیدم چجور و با چه سرعتی خودمو به سرویس رسوندم و گلاب به روتون بالا آوردم و بدنم لرزش بدی داشت و به وضوح میلرزیدم و سرگیجه هم داشتم اومدم بیرون و همونجا کنار در نشستم که آرمین که جلو تی وی نشسته بود متوجه من شد و اومد طرفم و بغلم کرد و به سمت اتاقم برد و آروینو صدا کرد.
آروین اومد و معاینه کرد و چیزی نگفت دفترچمو برداشت و دارو نوشت و به آرمین داد که بره بگیره و خودش هم بیرون رفت و چند مین بعد با شیر گرم که ازش متنفرم و کیک اومد و گفت بخور عزیزم ولی من صورتمو جمع کردم و نمیخواستم بخورم
گفت : آروم آروم بخور چیزی نمیشه
دلم مامان و بابامو میخواست چند روزی بود که با هم به مسافرت رفته بودن و زنگ زدم بهشون و حرف زدم و به حرفای آرامش بخششون گوش دادم.
که صدای در اومد و این یعنی آرمین با کیسه وحشت اومد. همچنان در حال حرف زدن با مامی و ددی بودم که آرمین و آروین اومدن داخل و شروع به حرف زدن درباره ی مقدمات بی معنی درباره آمپول کردن همون حرفایی که وقتی به آدم میگن آدم اون لحظه خر میشه و چیزی نمیتونه بگه و من به این شرط بهشون این اجازه رو دادم که هر وقت دردم اومد در بیارن که ای کاش قبول نمیکردم و آروین رفت بیرون داروها یا بهتره اینطور بگم آمپول های من بیچاره رو بیاره و آرمین کمکم کرد برگردم و آماده ی قربانی شدن بشم آروین اومد داخل و اون لحظه بود که از این که قبول کردم پشیمون شدم و نشستم و گفتم نمیخوااام برید بیرون میخوام تنها باشم.
انگار که اصلا نشنید من چی گفتم و شروع به آماده کردن سرنگ شد و دوباره اسمش رو صدا زدم که گفت جانم برگرد گفتم من نمیخوااام
داداش آروین خیلی مهربونه ولی امان از روزی که مریض باشی و به حرفش گوش ندی.
گفت با زبون خوش بهت میگم برگرد وگرنه به ازای هر تاخیرت یدونه تقویتی میخوری و از این تهدید داداش ما باید ترسید راستش دلم شکسته بود واقعا هم از کاری که دانیال باهام کرد و هم داداش که سرم داد کشید و دوباره آرمینی که تا حالا ساکت به بحث ما گوش میداد کمکم کرد و برمگردوند و سرمو بوس کرد و گفت نفس عمیق بکش نمیذارم دردت بیاد. سمت راستم پنبه کشید و سوزن رو به صورت دارت مانند فرو کرد نا خود آگاه لرزیدم که داداش گفت چیزی نیس آروم باش و دردی حس نکردم و درآورد و کنار همون دوباره پنبه کشید و دوباره همین پروسه تکرار شد و دردی حس نکردم.
آروین گفت آفرین خواهر خوشگلم قوی شدیاااا دیدی ارزش گریه کردن نداشت و با من داشتن حرف میزدن که صدای شکسته شدن شیشه آمپول رو نشنوم ولی من شنیدم و برگشتم دیدم آروین در حال آماده کردن یه آمپول بنفش رنگی هست یعنی تمام توانم رو تو پاهام جمع کردم و الفراررررررررر ولی کدوم انسانی تونسته از این دوتا جان سالم به درببره که من دومیش باشم و از روی اپن گرفته تا دور کاناپه و ناهارخوری و .... من دست تنها و دو خرس گنده دنبالم و موفق به گیرانداختن بنده شدن و آروین دستمو ول نمیکرد به آرمین گفت بره از اتاق سرنگ رو بیاره
روی کاناپه نشست و من رو روی پاهاش خوابوند و گفت به نفعته که شل کنی تا الآن دو تا تقویتی داری سفت کنی بازم میخوری...
آرمین اومد و دوباره اون مایع بنفش رنگ رو دیدم و از آروین خواهش میکردم نزنه ولی کو گوش شنوااا سمت چپم پنبه کشید و سوزن رو آروم وارد کرد و شروع به تزریق کرد با هر قطره ای که تزریق میکرد انگار سرب داغ وارد بدنم میشد سووووووختم به معنای واقعی داشتم میسوختم جججججییییییییییییییییییییغغغغغغغغ میزدم ولی کافی نبود زار میزدم و التماسش میکردم که در بیاره ولی دکمه جفتشون رو الآن تمومه گیر کرده بود که سفففتتت کردم
آرمیتا شل کن سوزن تو پات میشکنه هااا
شل کن درش بیارم اینطوری نکن خطرناکه
قصد شل کردن نداشتم که پام رو انداخت اون یکی پام و همزمان گفت تقویتی سوم و دوباره تزریق رو ادامه داد که دیگه نفهمیدم چیشد
با حس سوزش دستم بیدار شدم که آروین گفت بیدار شدی عزیزم خوبی؟؟؟
جوابشو ندادم هم باهاش قهر بودم و هم خوابم میومد خیلی خوابم میومد و دوباره خوابیدم با احساس دستی روی سرم بیدار شدم و دیدم مامانم اومده و بغلش کردم و کلی باهاش درد و دل کردم و بابا هم به جمعمون پیوست و کلی از پسراشون که اذیتم کردن شکایت کردم اون دو تا خرس گنده هم پشت در فالگوش وایساده بودن
هر چند شکایتام تاثیری نداشت و تا دو روز آمپول نوش جان می کردم و تا آخرین قطره تقویتیارو تزریق کرد.میدونم خیلی ظالمه
اگه برا ولن تاین خرس میخواین بگین داداشامو تقدیمتون کنم  هر چی باشه از خرسای چینی که ویروس کرونا دارن بهترن
این خاطره مال تقریبا دو سال پیشه و طولانی هست اگر همشو مینوشتم چشماتون اذیت میشد و ادامه داره اگر خواستین قسمت نظرات بهم بگین که ادامشو بفرستم.
در پناه حق

خاطره fati accountant

سلام فاطمه هستم دانشجوی حسابداری ساکن تهران . هفته قبل طی سرماخوردگی که داشتم دوتا پنیسیلین توسط اقا سعید گوارای وجودم شد اما سرفه ماندگار شد و حدود یک هفته ای دهان مبارک را.... . خلاصه داماد عزیز هم برای کاری بندرعباس بود و دستمان به جایی بند نبود. صبح تعطیل بیدار شدم و بعداز صبحانه مختصر تصمیم گرفتم سری به کلینیک تازه تاسیس محل بزنم. به محض ورود یاد بیمارستان حاشیه و مهران مدیری رو زنده کردم چون هیچ جنبنده ای به چشم نمیخورد. چشم چرخاندم و یک اقای جوان پشت سیستم بودن . قبض ویزیت گرفتم و چشمم به داروخانه هم مزیّن شد به هر حال بعد از ویزیت قطعا به دردم میخورد. طبق ادرس که دادن مستقیم رفتم و تابلوی پزشک عمومی رو دیدم.‌ در کاملا باز بود و داخل سر و صدا میومد. حدس زدم خب حتما مریضه بشینم کارشون تموم شه. اما صداشون جوری بود که در خلوت سالن کاملا میشنیدم که داشتن از حقوق همسرش و حساب و کتابهایی که از هم جدا کردند و حق پزشک خانواده و خلاصه بیشتر شبیه درد دل مردی پشیمان از ازدواج  بود و دلداری مرد بعدی بود تا ویزیت 😄 خلاصه دکتر محرم اسرار هم هست😝 اقایی از دور منو دید و متوجه شد منتظرم در اتاقُ زد و با تذکر گفتن مریض بیرون منتظره 😤حالا من در حمایت از دکتر گفتم مشکلی نیست منتظر میمونم😐 اما اتاق خالی شد و من نشستم‌ رو به روی دکتری که حدودا ۳۵ ساله بود و رگه هایی از موی سفید بین موهاشون دیده میشد. حلقه ای دستشون نبود حالا یا زن نداشت یا حلقه😐😂شرح حال دادم و داروهایی که مصرف کردم گفتم و در سکوت کامل گوش میداد گفت جزء معدود مریضایی هستی که جایی برای سوال نذاشتی 😄بعد از معاینه گلو و سمع ریه و گرفتن فشار که روی ۸ بود دفترچه رو باز کرد و گفت دو تا شربت مینویسم ۱۲ ساعتی و ۸ ساعتی. برای سرفه ای که داری هم دوتا سفازولین بزن بهتر میشی. آمپول که میزنی؟

_ ... بله 

سِرُمم مینویسم همین الان بزن که فشارت پایینه.همراه نداری؟  
_نه 
_ سوپ و مایعات زیاد بخور غذای سرخ شده کمتر ، مهر زدن و تشکر کردم موقع خروج گفتن الان یکی از سفازولینارو بزن فردا هم بعدی .
برگشتم داروخانه و برام جالب بود که کارکنان همه از دم نیروی جوان😄 اقای خوش برخورد حدود ۳۰ ساله با دندانهای ارتودنسی و موهای مرتب نسخه رو تحویل گرفتن و رفتم صندق دیدم پسر خیلی جوانتری با موهای بور و پوست روشن که ته تهش ۲۵ ساله میخورد کارمو راه انداختن. اصلا از بدو ورود شفا گرفتم 😂😂😂 بعد از تحویل نسخه هم خیلی دلم میخواست قسمتهای بیشتری از کلینیکو ببینم و با بقیه عزیزان هم آشنا بشم اما خب طبق غریزه ی طبیعی هر انسان ، فرار را بر قرار ترجیح داده و خیلی مودب و متشخص از کلینیک پا به فرار گذاشتم😅 مامان و فرزانه بعد از دیدن امپولهای نزده و سرُمِ درسته، بنده رو مورد فیض قرار دادن و تلاشها برای برگرداندنم به کلینیک بی نتیجه بود شربتهای تلخو خوردم و رفتم بخوابم. ظهر که بابا رسید تمام جزئیات خبر به سمع و نظرشون رسیده بود و قبل از هر کاری اومد سراغم 
:فاطمه؟ بلند شو دخترم ...فاطمه؟ .... نمیشنوی؟ 
انقدر تکونم داد که برای جلوگیری از تکون خوردن مغزم بیدار شدم و نشستم 
_سلام خسته نباشین 
_علیک سلام شمام خسته نباشی حالت چطوره؟ 
_مرسی خوبم 
_خوبه. بلند شو دست و صورتتو بشور اماده شو بریم 
_کجا😳
_بریم کاری که صبح شروع کردی تموم کنیم. سِرُم و امپولو برای چی گرفتی. قاب کنی بزنی به دیوار؟ 
همونطور که سرفه میکردم گوشم به حرفاشون بود که صداشون کم و کم و کمتر شد .انقدر که بابا سر من غر میزنه نامردی بود در حقش که مامان نشد 😒 لباس پوشیدم و رفتم بیرون قیافه پیروز مندانه مامان و فرزانه رو دیدم و رفتم کفش بپوشم که بابا هم پلاستیک داروها دستش بود رفتیم دوباره کلینیک . قبض تزریق و سِرُم گرفت و تزریقات خانم بود که گفتن اول سِرُم میزنم برو بخواب 😃 
دراز کشیده بودم پرده تمام تخت ها کنار بود و هیچ مریضی نداشتن . با خودم گفتم روی تابلو ننوشته کلینیک یا مردم مریض نمیشن؟ چقدر ترسناکه😂 بابا هم روی تخت کناری نشسته بود و پرستار سِرُم وصل کرد و رفت چند دقیقه ای که گذشته بود آقای حدود ۴۰ ساله یا بیشتر اومدن و پسر سرشون هم دکتر 😅 اول که متوجه من نشد اما برای تزریق که اومدن بالا سر اون اقا منم دید و سری تکان داد و پرده کنار تختشونو کشید . بعد از اتمام کارش سمت ما اومد و با بابا دست داد و سلام احوال پرسی و چرا حالا اینجایی و صبح بهت گفتم حتما الان بزن.همینطور سهل انگاری کردی سرفه داری و.... هزاران حرف که خیلی به نفعم نبود کنار بابا بشنوم... بعد از دستکاری سِرُم و بالا بردن سرعتش، بابا که حالا گوش شنوایی برای شکایت کردن از دختر ناخلفش پیدا کرده بود مشغول تخریب من بود و دکتر هم باجان و دل همراهی میکرد و منو با برادر زادشون مقایسه میکرد که چیزی فراتر از منه و ترس از تزریق داره .حالا از کجا به این نتیجه رسید من میترسم نمیدونم 😑تا سِرُم تموم شد گفتم تموم شده نمیخوای درش بیارین؟😒 . چسبو دراورد بعد از کشیدن سوزن با پنبه فشار داد گفت آمپولتم زدی؟ 
_نه😤

-خیله خب. برگرد اماده شو
خودشون رفتن سمت ایستگاهی که اونجا بود و با خانم پرستار صحبت کرد و برگشت 
_خب امیدوارم زود حالت خوب شه خانم..‌ 😉 
از بابا هم خداحافظی کرد و رفت پی کارش. هوووف چقدر ادم بیکاری بودا مرتیکه سبک 😒 
هنوز اماده نشده بودم که پرستار اومد و گفت برگرد عزیزم 😅
یک سمت پرده که از ورودی دید داشت کشید و من هم دمر شدم انقدر درد داشت که از کرده خود پشیمون شدم و چند تا داد کوچیک👌 زدم.بابا هم که قربون برم ساکت.  تا کشید بیرون و رفت 😣برگشتیم خونه و با پای چلاق روی تخت بودم که مامان دعوتم کرد به سوپی که انقدر خوشمزه بود کاسه دومم درخواست کردم گفتم از اول همینو‌ میدادی لازم نبود سوراخ سوراخم کنن😒
بابا هم نشست کنارم و دوباره حرفای دکترو با نصیحتهای خودش میکس کرد ریخت توی سوپم که به معنای واقعی کلمه کوفتم شد😐 
برگشتم اتاقم دوش گرفتم و خوابیدم برای نوبت بعدی شربت بیدار شدم و با هر بار خوردنشون قیافه دکتر و شدت تنفرم بیشتر میشد😤 ظهر فردا با اینکه تغییر زیادی نکرده بودم دوباره رفتم کلینیک(حس رو کم کنی داشتم اما روی کی دقیقا نمیدونم) هم اینکه نزدیک بود جای دورتر نرفتم به امید اینکه شیفت عوض شده باشه و هییییچ کدوم از کارکنانو نبینم‌ 😞 بردم قبض و امپولو بدم که دیدم شیفت تزریقشون آقاست😕 دو نفر سرُم به دست دراز کشیده بودن که با خودم گفتم چه عجب😶 راه برگشتی نداشتم چون قبل از هر تصمیمی امپولو تحویل داده بودم و داشت اماده میکرد 😣 دکمه پالتومو باز کردم روی تحت اول دراز کشیدم و گوشه شلوارمو کشیدم پایین و نگهداشتم
_بردار دستتو 
یکم بیشتر کشید پایین و بهتر از دیروز زد. نه که درد نداشته باشه اما با دو تا آخ تموم شد و لباسمو کشید بالا
 _اذیت شدین؟ 
_آمپوله دیگه😏 مرسی بد نبود 
موقع خروج دیدمش و اجبارا تشکر کردم و خداحافظی 
با چند روز صبوری و مصرف شربتها سرفه هم بار و بندیلشو بست و رفت😃 
نمیدونم چه نتیجه ای از خاطره میشه گرفت و این نوشته حاوی حرفهای بدر نخور به کار کدومتون میاد😄هر چند وقت یکبار میام انگشتهای دستمو تقویت میکنم میرم. خیلی لطف دارین کامنت میدین من خودم برای خاطره خودمم کامنت نمیدم نمیدونم چطور خوشتون میاد😂 شاد و پر انرژی باشید. زنده باشید و زندگی کنید ✌️ خدانگهدار

خاطره سپیده جان

سلام سپیده ام همان دمپایی تراپیست !
پس از اینکه یه شب سخت را پشت سر گذاشتم و خواب راحتی نداشتم با وجود گلو درد و تب و لرز
و پس از اینکه تبدیل شدیم به جنازه تصمیم گرفتیم بریم دکتر
مجبورا برای اینکه 6 ساعت تو نوبت ننشینم تن دادیم به پزشکان اورژانس بیمارستان تا دکتر گوگولیه درمانگاه!
بماند که دکتر گوگولیه درمانگاه هم عصر شیفت داشتند و باید تا عصر صبر میکردم اگر قصد مراجعه داشتم
تماس حاصل فرمودیم با بیمارستان تا ببینیم پزشک شیفت چه کسی هستند
اگر خانم ص بودند قطعا نمیرفتم و اورژانس بعدی !
حالا سوال پیش میاد چرا؟
چون خسیس هستند در امر نوشتن :|
گویا خودکارشان تمام میشود که دلشان نمیخواهد بنویسند
آخرین دفعه در حضور ایشون خواستیم برامون آزمایش بنویسند آن هم از نوع چکاپ!
دوتا قلم نوشتند و گفتند اکی تمام شد
داشتیم خارج میشدیم گفتند نه بیا فلان چیز فراموشم شد
و پس از آزمایش دادن متوجه شدم که خیلی چیز ها گویا فراموششون شده -_-
بگذریم
پس از اطمینان حاصل کردن که ایشون نیستند و غمگین شدن بابت اینکه دکتر مهربان و عزیز و گوگولی مد نظر هم شیفت نیست با سلام صلوات راهی شدیم و نوبت گرفتیم
خداراشکر خلوته خلوت
دکتر و پرستار دور هم جمع بودند و داشتند درمورد لباسشویی مارک بوش صحبت میکردند :|
دکتر محترم در بخش تریاژ روی صندلی لم داده بودند که دل از صحبت کردن در مورد لباسشویی کندن و دل به بیمار که ما باشیم سپردند !(به نظرم که هنوز دلش گیر صحبت در مورد لباسشویی مارک بوش بود D: ) اصولا خوشم نمیاد در اتاق پزشک باز باشه و من داخل اتاق باشم چون وقتی بسته هست ملت مثل گاو سرشون رو پایین میندازند و میاند داخل باز هم باشه مثل جغد زل میزنند به ما اما گاو دیدن را اینجا ترجیح میدم به جغد دیدن!
اما پس از بستن در اتاق پزشک محترم فرمودند در رو باز کنید کسی دخترتون رو نمیبینه بیرون کسی نیست :/
این مدلیش رودیگه دفعه اول بود دیدیم
بماند که من از گلودرد لال بودم و نمیتونستم صحبت کنم واگرنه یه چی بارش میکردم !همراهم برای دکتر شرح احوالاتم رو دادند و ایشون گلو رو دیدند و فشار گرفتند و به هیچ جای محترمشون نبود صحبت همراه بنده مبنی بر اینکه تب و لرز دارم و تب ما را چک نفرمودند !
فقط هم نوشتند و هیچی در مورد نوشتنشون ذکر نکردند
در مورد لب های خشک شده هم همراهم سوال پرسیدند بماند که من رفتار اولیه ی ایشون رو دیدم خوشم نیومد و با چشم و اشاره گفتم نپرس !
 که چراغشون رو انداختند رو لب مون و گفتند آها اینا آره یا پمادA+D بزن یا هیدروکورتیزون (مرسی راهنمایی و نسخه نکردن! :/ )
سر آخر  رو بهم گفتند پودر نوشتم برات یا غرغره کن یا بخور
رفتیم داروخانه و مشاهده فرمودیم ناپروکسن و  رینوفکس و پودر روتارین نوشتند و یه سرم و یه آمپول هیوسین
احساس میکردم رفتم عطاری تا بیمارستان :|
فقط بهم نگفته بودند چای نبات بخور خوب میشی :))
بنا بر تشخیص خودم داروها را تغییر دادم و ناپروکسن رو گفتم نمیخوام و یه بکمپلس و ب 12 گرفتم یه آنتی بیوتیک هم خواستم که گفتند بدون نسخه پزشک نمیدیم بماند که ما رفتیم داروخانه ی آشنا و یه آنتی بیوتیک و یه بتامتازون هم گرفتیم!
یه بسته جوشان ویتامین ث هم گرفتیم!
نمیدونم واقعا چرا برای گلوی پر از عفونت و ملتهب من فقط تشخیص پودر روتارین رو دادند !
البته خب من خودم دمپایی تراپیستم میدونم باید چی مصرف کنم برا همون ترجیح دادم طبق عقل خودم دارو مصرف کنم!
سپس مقصد را به سمت کلینیک تزریقات کج کردیم البته زیاد هم کج نشدیم همون حوالی داروخانه بود
که گویا پرستار کلینیک هم دوست همراهمون بود
یه آنژیوکت برامون زدند بدون درد
و سرم هم وصل کردند و آمپول ها هم داخلش و تامام !
+نمیدونم من هر دفعه احساس میکنم یهویی نوشته هام پایان پیدا میکنه یا شما ها هم همین حس رو دارید !
+چند روزی هست که نوشتم ولی الان فرصت ارسالش پیش اومد و هنوز هم گلوی ما عفونت داره با مصرف کپسول و اون سرم و آمپول ها با تجویز دکتر محترم نمیدونم قرار بود چطوری خوب بشیم!
+مرسی که خوندید
سپیده بهمن ماه 98

خاطره ایمان جان

عرض سلام وادب واحترام دارم خدمت همه ی شمامهربانان.امیدوارم که دراین ماه های اخرسال لحظه های خوبی درکنارهم داشته باشید.
ازصبح حالم خیلی بودزودترازهمیشه بیدارشدم.پرانرژی بودم.هیچ چیز،نمیتونست حال خوبم راخراب کند.بهترازهرروز به برنامه درسیم که چندروزی کم لطفی شامل حالش شده بود، رسیدم.حتی چندساعتی وقت داشتم ناهارراباهمسرم خوردم.سه شنبه بودشیفت عصربودم.سریع دوش گرفتم.پیراهن سفیدم راکه ازقبل مامان اتوکرده بودبایک پلیور بافت قرمز پوشیدم‌.ازپله هاپایین اومدم دوباره یه نگاهی به آینه دم راهروانداختم وبلندترگفتم مامان من رفتم._بسلامت.منتظرآسانسوربودم که مامانم صدازدایمان؟بله چیزی جاگذاشتم؟_تکه سیبی ازپیش دستی که دستش بودبرداشت وباانگشت اشاره دردهانم فروکرد وهمان جمله همیشگی بخورمادرجون بگیری!دوسه مرتبه به سیب دندان زدم تابتوانم حرف بزنم امابازتکیه ای پرتقال مجال حرف زدن راازمن گرفت.بارسیدن اسانسورنفسی تازه کردم وبابازشدن اولین باریکه ی راه هوایی دردهانم جمله ای درباب تشکرگفتم و دکمه یGروبااندکی زحمت فشاردادم.همه ی کائنات دست به دست هم داده بودند که حالم راخوب کنند حتی باک ماشین پربود.خبری ازاسترس15اسفندنبود!اماباهمه ی این خوشی هاحس میکردم یک جای کارمیلنگد.این همه خوشی برای من محال بود.سعی میکردم فراموش کنم که بنظرامروز از آن روزهاست که قراراست دهانم دراورژانس سرویس شود!پس از سلام احوالپرسی ساده باپرسنل شیفت راتحویل گرفتم.که به گفته ی همکارم شیفت خلوت وآرامی بود.پایم به اتاقم نرسیده بودکه پیرزنی 70ساله باسابقه تنگی نفس وبه علت تشدید دیسپنه راباآمبولانس به اورژانس آوردند.ازآنجایی که بیمارسنایل بودومن برای این بیماران باهرشکایتی مراجعه کنند وسواس زیادی درگرفتن ای کی جی دارم دستورای کی جی داده شد و
سرم آمینوفیلین هیدروکورتیزون وکلرفنیرامین تجویزشدوساچوریشن بیمار ازهشتادبه ۹۵رسید بیمارساعتی تحت نظربودوباوضعیتی نرمال مرخص شد.دستکش های یکبارمصرف راازدستم دراوردم وازترس ویروس جدید،به درموسپت متوسل شدم.ویزیت برایم نوشته بودند!دوسه تاویزیت سرپایی سرماخوردگی انجام دادم.مشغول خواندن کتاب کرمی بودم که مریض اومدتودفترچه اش راروی میزگذاشت وچنددقیقه ای به کتابم خیره شد.گفتم بشینین مشکلتون چیه؟گفت من همینو دارم!!!نگاهی به کتاب کردم،بیماری پوستی تحت عنوان آکانتوز نیگریکانس،که عکسشم بود.زم زیرخنده ،،بشینید. یقش وبازکرد گردنش روبهم نشون داد.دیگه کجای بدنت ازین تیرگی هاهست؟_زیربغلم._لباستونو دربیارین ببینم._دیابت دارین؟نه نمیدونم ولی قندم ژنتیکی بالاست.شایدباورنکنیداماخودخود آکانتوز_نیگریکانس بود!!!(یکی ازعلائم ونشانه های بیماری دیابته).اصلافکرش راهم نمیکردم درست تشخیص داده باشند.😁یسری ازمایشات وتست قندخون وانسولین نوشتم وخواستم نتیجش وبرام بیارند.داشتم بامائده چت میکردم که یه خانم 23ساله رابدلیل خوردن قرص پروپرانولول به اورژانس اوردند.بیمارعلایم حیاتی پایداری دارد.دیازپام وریدی گرفت وبعدازاستیبل شدن دستوردکستروز وشستشوی معده داده شدیک سری دستورات دیگری دادم.دست یکی ازدانشجوهاکه وقتی پرسیدم اولین اقدام درمانی دراین موردچیه باطنازی گفت پروپرانولول وریدی گرفتم،توبامن میای.بله استاد؟چیزی شده؟؟
_پراپرونولول وریدی!!؟؟؟خودش ایندرال خورده مابازبهش ایندرال بدیم؟عقلت کمه یاطنازی؟؟
استادمن بخداچون خودکشی کرده بودبه شوخی گفتم هرکاری به مردنش کمک میکنه روبایدانجام بدیم_اینجاکسی به کسی شوخی داره؟متوجه ای کجایی؟ببین اقای فلانی من استادشمانیستم امایکباردیگه طنازی ازتون ببینم خیلی حرفادارم که به استادت بزنم.برو._بازم ببخشید.البته این دانشجودفعه اولش نبودکه همه چیز رابه شوخی میگرفت قبل ازآن قضیه بایکی از رزیدنتهاصحبت میکردم میگفت بیمار یکماهه توافت هوشیاریه واینتوبه است، چندبار کدخورده؛دانشجونت گذاشته حال عمومی بیمارخوب است شکایت تهوع واستفراغ ندارد!درحد انتراکت پنج دقیقه ای یه لیوان چایی باهمکارانم خوردم وچندتاویزیت سرپایی که قابل عرض نیست انجام دادم.یک بیماری داشتم خانم باردارحدودا27_28ساله باترس واظطراب زیاد اومده بود اورژانس باشکایت اینکه بچم امروز تکان نمیخوره حالم بده و...پرسیدم خانم لکه بینی داشتین؟گفت بله آقای دکترتاچندوقت پیش روگونه هام بود ولی دکترپوست رفتم خوب شد.قیافه من دیدنی بود نه میشدنخندم نه میتوانستم بخندم!برای بررسی بیشتربه بخش زنان منتقل شد.تاساعت 8ربع کم سرکاربودم البته غدابرای شیفت عصر وصبح رایگانه امامن معمولاترجیح میدم خونه غذابخورم.به همسرم تماس گرفتم خونشون بودگفتم که میام دنبالت شام روباهم بخوریم.باهم رفتیم خونه.سرشام زیرنظرش داشتم باغذا بازی میکرد_چراشامت ونمیخوری؟نکنه دوست نداری عزیزم؟_نه میخورم اتفاقاخیلی هم خوشمزه شده دست مامان دردنکنه_مامان چیزی نخوردی که بکش قربونت برم_خودم میکشم ممنون.
ده دقیقه ای باغذابازی کرد_مائده بیا بالا کارت دار

م(اتاقم پله میخوره میره بالا).چراشام نخوردی؟هرروز داری لاغرترمیشی حواست هست؟چته؟
ایمان این روزاخیلی درگیره کارم یکم حسابای شرکت بهم ریخته بخاطرهمین یخورده استرس دارم اگرنه هیچی نیست._ببینمت آآآآ._چی؟بازکن دهنتوآآآ_باشه آآآ..قرصات ومیخوری؟_کدوم قرصا؟مائده کدوم قرصا؟!؟آهاان میخورم خیالت راحت.مشخصه مطمئنم الان آزمایش بدی کم خون ترم شدی.صب کن یدونه B12فک کنم دارم.نه ایمان بخدالان اصلادلم نمیخواددردبکشم خوبه خوبم_بریم پایین زشته مامان وباباروگذاشتیم اومدیم.انقدرپوستش زرد وبیحال بودهمینطورکه بامامان صحبت میکرد حس میکردم الان ازحال میره!ساعت نزدیکای 11شب بودنمیتونستم چشمام وبازبزارم.مائده هم خسته بود باهم رفتیم بخوابیم،تشکم وپهن کردم ،مائده هم مسواک زداومدپریدروتخت ،خیلی خستم،ایمان لامپ وخاموش کن که دارم میمیرم ازخواب.باشه صبرکن._صدای چیه!؟ایمان این وداری برای من اماده میکنی!؟!ایمان من امپول نمیزنم امشب!؟صدام ومیشنوی باتوام!؟
_میدونی امروزمن ازساعت چندبیداربودم تاالان؟فک نکنم ازمن خسته ترباشی،درازبکش عزیزم زودامپولتو بزنم خوابم میاد._پدالکلی های منو ندیدی؟اینجاست نگرد.ایمااان!؟برگرد زودتموم میشه.باهرترفندی بودآمپول وسریع تزریق کردم.یادم نیست کی سرم رسیدبه بالشت وخوابم برد صبح ساعت 9 بیدارشدم مائده تکست نوشته بودخلاصش این بود دیدم خوابی بیدارت نکردم من رفتم سرکار.ودوباره زندگی ازنو.//

پ ن:دوتارمان؛ ببخشید دوتاخاطره خوندم اینجا،خاطره به کنار باکامنتهاتون خیلی خندیدم.دخترم،پسرم این چه کاریه که میکنی!؟ به شعورادماتوهین کردن اصلاخوب نیست جدااز رواج حس بی اعتمادی دراینجا باعث میشه بقیه خاطرات هم ازچشم بیفته//

پ ن:طب اسلامی!!طبی که باچشمای خودم دیدم ،برای کودکی که تب خطرناکی داشت دودعنبرنسا تجویزکرده بود ونه تنهاتب بیمارپایین نیومده بودبلکه تشنج کرده بود.امیدوارم به این مزخرفات توجه نکنید کسی که کتاب پزشکی هاریسون وآتش میزنه،مشخصه حال نرمالی ندارد. پ ن:چندشب پیش یه زوجی ازاهالی کوره های تهران اومده بودنداورژانس ،خانم این بنده خدا به بیماری مشکوک بودکه اسم نمیبرم به همین دلیل تحت نظربودند تایسری ازمایشات انجام بشه.داشتم نتیجه آزمایشاتشون ومیدیدم،شوهرش اومد زدروشونم گفت آقای دکتر میتونم خانمموببوسم!؟😍
گاهی وقتادیدن روابط عاشقانه دیگران خیلی لذت بخشه امیدوارم عشق ازین جنس درروابطتتون داشته باشید.

پ ن:من ومائده وقتی ازدواج کردیم شناخت زیادی ازهم نداشتیم کاملاسنتی ازدواج کردیم،اختلاف نظرات بزرگ وعمیقی داشتیم و داریم که شاید برای زن ومردی که تازه ازدواج کردند خیلی نرمال نباشه وخیلی جاهاتوذوق بزنه اما باگذشت زمان،نمیدونم من دارم شبیه همسرم میشم یامائده شبیه من!هرچی که هست حالمون باهم خوبه طوری که نمیتونم یک روزدوریشو تحمل کنم.تازه داریم یاد میگیریم باهم زندگی کنیم!
ماه ها بخاطراون شکست عاطفی درگذشته ام خودم وخداروسرزنش کردم یه جاهایی کفرگفتم الان میفهمم حکمت خداوعشق بعدازازدواج یعنی چی..

پ ن:اخرهفته خوبی روبراتون ارزومیکنم.

د.ایمان بهمن ۹۸

خاطره مهساجان

سلام مهسا هستم یک کشاورز
خب ممنون از همه کسایی که نظر گذاشتن برای خاطرم خیلی خیلی ممنون راستش اول میخواستم یکی از خاطرات دوران نوجونیم رو بنویسم ولی بعد دوباره خاطره ساز شدم  .چهار شنبه هفته پیش که از یه سفر برگشتم بابا هم آمد خونه برای اولین بار بود که بعد از فهمیدن قضیه دادگاه میدیدمش اون قدر استرس داشتم که نگو و از اون جایی که اخلاق بابا رو خوب می‌شناختم که توی این جور مواقع کلا نباید چیزی بگم . میخواستم هم نمی‌تونستم چیزی بگم راستش از واکنش بابا هم می‌ترسیدم هم مطمئن بودم یه دو ساعت مرگ بار گذشت که بابا گفت بیا بشین و دوباره ساکت شد انگار تازه میخواستم زبون باز کنم منم شروع کردم گفتن از اول که چی شد کجا بود و چی کار کردم و کجا ها رفتم . تایم می‌گرفتی نیم ساعت داشتم فک میزدم .که کلا به بابا نگاه نمی کردم . دیگه داشتم گردن درد می‌گرفتم که بابا گفت برو بخواب فردا میریم کوه منم گفتم همین ؟.! بابا هم گفت نکنه مدال هم میخوای منم رفتم تو اتاقم مثلا بخوابم که تا صبح نخوابیدم که ساعت۴ صدا از آشپز خونه میومد که بابا بود داشت وسایل کوه و صبحانه رو آماده میکرد منم رفتم جلو سلام دادم و فقط یه جواب سرد گرفتم ازش و راه افتادیم به سمت چالوس راه که افتادیم۱ ساعتها رسیدیم  اون قدر جو بینمون سنگین بود که دیگه داشت حالم بده میشد که یه جا برای صبحانه وایستادیم که بابا بالاخره شروع کرد حرف زدن اون قدر صحبتامون طولانی شد که فقط۱ ساعت طول کشید ما هم نشسته وقتی بلند شدیم بنده به پهنای صورت داشتم گریه میکردم . بعدش چون طول کشیده بود و بدنامون سرد شده بود بابا گفت بر گردیم دیگه عملا آمده بودیم فقط حرف بزنیم .
تو راه برگشت دیگه خسته شده بودم ولی هوا عالی بود برگشتیم خونه و من دوش گرفتم و لالا... تا ساعت ۳ بعد از ظهر یعنی من میرفتم معدن کار میکردم این قدر بدن درد نمیگرفتم که کلا پای چپم  از درد داشت  عضلاتش جدا میشد با زحمت آمدم پاشم برم بیرون اصلا نمی‌تونستم پای چپم کلا تعطیل بود دیگه با گوشیم به بابا زنگ زدم بیاد اتاقم چون اتاقم توی راه رو و صدا به سختی میرسه پذیرایی و آشپزخونه که بابا در عرض نیم ثانیه آمد گفت چی شده بهش گفتم نمیتونم پای چپم رو تکون بدم دست به ساقم میزد از درد میخواستم جیغ بزنم گفت بذار کمکت کنم بریم حمام باید با آب گرم ماساژ بدی منم با هزار مکافات رفتم حمام و یه صندلی آورد نشستم گفت کمک میخوای که گفتم نه خودم میتونم که حدود نیم ساعت فقط با آب گرم و داغ گرفتم و ماساژ دادم احساس میکردم بهتر شده لااقل می‌تونستم پام رو بذارم زمین با هزار سختی رفتم پذیرایی که بابا با قرص متاکاربامول آمد و یدونه بهم داد بخورم تا عضلاتم برگرده و دو تا کیسه آب گرم هم گذاشت رو پام  ولی وقتی میشستم و میخواستم بلند شم دیگه پام یاری نمی‌کرد جوری که میگفتم دیگه نمیتونم راه برم و بابا می‌خندید ولی یه ۵ دقیقه که راه میرفتم آروم میشد انگار گرم شدن و دردش کمتر میشد .اون قدر دور خونه راه رفتم که بابا گفت بسه دیگه سرگیجه گرفتم بپوش بریم دکتر دو تا آمپول بزنی درست میشی 🤯🤯🤯آخه پدر من وقتی خودمون می‌دونیم گرفتگیه چرا بریم دکتر ؟ اصلا همین الان قرصش رو خوردم خوب میشه اون آمپول گاویا مخصوص خودتون و کمر دردتون ؟!( آنقدر بابا کمر درد گرفته دیگه همه دارو های شل کننده عضلات و حفظم ) خب نیا منم دارم میرم خونه مامانم شام یه چیزی ردیف کن تا بیام . 🥴🥴🥴منم که وقتی نگران آمپول خوردن باشم دیگه به این فکر نمیکنم من با این پان چجوری سر پا وایستم برای غذا درست کردن دیگه کمرم هم داشت جیغش در میومد از بس راه رفته بودم نشستم رو مبل به کتاب خوندن که تلفن زنگ زد . یعنی بابا بود هیچ بنی بشری زنگ نمیزدا حالا که تلفن اون سر خونست منم دیگه پایی برای بلند شدن ندارم داره زنگ میزنم برام😡😡😡منم بر نداشتم  که حدود نیم ساعت بعد خود بابا آمد خونه با غذا دستش منننن🤗🤗 گفت چرا تلفن رو جواب نمیدی ؟من بااشناییتی که با گربه شرک دارم گفتم دیگه نمیتونم بلند شم پاک خشک شده. اونم گفت نمی‌خواد بلند شی بیا غذا بخوریم . که خود بابا میز عسلی رو آورد جلوم و با هم ناهار و شام و یکی کردیم . بعد از غذا و جمع کردن ظرفا رفت راه رو اتاقا و با تمام لباسام آمد بیرون بعدشم گفت کی میخوای یاد بگیری وسایلت رو آوزون کنی؟ بپوش بریم  منم دیگه چیزی جز چشم گفتن ندارم  بابا رفت سمت اتاق خودش منم همون وسط پذیرایی با زور لباس پوشیدم و در آخر بابا صدا کردم . آمد و دوباره با کمکش بلند شدم پیش به سوی درمانگاه از شلوغ بودن و انفلانزا گرفتن ۶۰%از بیماران که بگذریم من با کمک بابا رفتم نشستم صندلی بیمار و دکتر که یه آقا جوونی بود با عینک آفتابی نشسته بود . تنها فکری که کردم این بود که یارو میگرن داره و شده پلاناریا مغزش دستور فرار از نور میده که با قطره های چشم کنار دستش این گزینه حذف شد همین جوری مشغول بررسی بیماری دکتر بودم که یادم رفت مریض منم با دست بابا که زد به شونم جای منو و آقا دکتر عوض شد و دوباره من شدم مریض که گمونم برای چندمین بار پرسید مشکل چیه ؟ من گفتم تمام عضلات پام قفل کرده هر کاری هم کردم باز نشد . بابا هم گفت آمدیم کلیدش رو شما بدین . دکتر که دید می‌تونه خستگیش رو با یه پدر دختر پایه بگذرونه شروع کرد مزه پرون و به گرفتن شرح حال که همه رو گفتم به جز ۱ ساعت نشستن روی سنگ یخ 🥶🥶🥶 که گفت راه برو منم عاقل اندر صفی نگاش کردم که ...من اگه میدونستم راه برم که پیش تو نمیومدم که خودش فهمید خداییش باهوش بود گمونم برای همین پزشکی قبول شده بود که دفترچه رو از بابا گرفت و شروع کرد به دارو نوشتن که میپرسید کدوم پماد رو خونه داریم دیگه ننویسه که هر چیزی رو داشتیم به جز اون آمپول مسخره رو . منم تا رسید به امپوله گفتم میشه یه آمپول شل کننده کم حجم تر بدید تازه مثل متاکوربابول روغنی و درد ناک هم نباشه . دکتره با یه نگاه گفت نه تازه دوتا هم نوشتم که اگه تا فردا بهتر نشدی اون یکی هم بزن که با فریاد تو دلم گفتم حتماااا😶😶😶😶 دیگه منم رفتم بیرون نشستم تا بابا بیاد کلا دوتا آمپول بود با چهار تا سرنگ یعنی من که پاهام داشت می‌گفت خوبم ولی خب نه من باور کردم نه خودش فکر کن من با پاهای خودم رفتم تزریقات با کمک بابا که خانمه هم آمد با آمپول آماده امد داخل با زور زانوم رو هم کردم برم رو تخت بشینم و بعد بخوابم یه ۵ دقیقه ای طول کشید و خانمه اون قدر سرش شلوغ بود سریع اولی رو زد جوری زد که نفهمیدم چیز اصلا فرصت سفت کردن نداشتم تا آمدم سفت کنم یه ویشگون گرفت و سریع در آورد منم از دردی که یه دفعه پیچید توی پاک  سریع شلوار رو کشیدم بالا گفتم برو بیرون اون قدر درد داشتم و عصبی بودم که با دادم بابا آمد داخل گفت چی شده ؟ منم به بابا گفتم وحشی سرش شلوغه عین چی تزریق میکنه .... به زور داشتم خودم رو جم و جور میکردم که بلندشم زنه هم میان سال از اونایی که انگار ارث باباشون رو خورده باشم سلیطه بازی در میآورد که اره دخترتون لوسه و فعلا و...یعنی جا داشت تمام فشاری عصبیت این مدت رو سرش خالی کنم چون قشنگ ظرفیتم پر پر بود از اون وقتایی که فقط پاچه میگیرمم و خدا رو هم بنده نیستم چه برسه بنده هاش  دیگه بابا برای خوابوندم  بحث یه بسه و چشم غره بهم رفت که ساکت شدم ولی خانمه که نمی‌بست اون دهان مبارک رو بابام هم بسیار جدی بشه دیگه کسی جلو دارش نیست که به خانه فقط گفت بس میکنید یا نه که خانمه موش شد رفت بیرون که انگار داغ دل بقیه هم تازه شد که پرستاره خیلی بد آمپول میزنه و بر خورد خوبی ندارن و همه اعتراض میکردن  و دکتر هم آمد بیرون همه تو سالن بودن منم نشستم رو صندلی اون موقع دیگه من و بابا حرف نمیزدیم بقیه صحبت میکردم که خیلی بی ملاحظست و اصلا درک و حوصله تو کار نداره که دکتره آمد طر ف من و بابا و معذرت خواهی کرد از طرف همکارش بابا هم گفت اشکال نداره ولی بیشتر حواستون به پرسنل باشه و.. منم که آروم شدن بودم خودم رفتم تو ماشین . بابا هم آمد و ازش معذرت خواهی کردم . که عصبانی شدم .  اونم گفت وقتایی که فقط بحث حقت باشه باید گرفت ولی با حد و حدودش خلاصه این که فقط یه داد من  برای خانمه بس بود و کار خوبی کردم . برای اون پسره هم حداکثر دو تا کشیده کافی بود . بعدشم دوباره ماساژ آب گرم و پماد و ویکس و.. تا فردا ظهر خوب خوب شد .
بچه ها به شدت  نیاز مند دعا های سبزتان هستم ... آخر بهمن دادگاه دارم . بابا هم هیچی در باره تنبیه و تشویق نگفت بهم گمونم می‌دونه استرسی که دارم میکشم برای هفت پشتم بسته . یه وکیل گرفتیم فکر میکردم عین این فیلم های آمریکایی باشه که تو میری اونجا ازت سوال میپرسم و تو به اندازه میوفتی نمیتونی حرف بزنی  اون قدر وکیلی بهم خندید که نگو اخر گفت اصلا حضورت تو دادگاه لازم نیست . نخواستی نیا . ولی از اون جایی که دلم میخواد قشنگ ببین چقدر با فیلما فرق داره گفتم میام همچین هم با ذوق گفتم همون لحظه بابا یه نگاه متاسفم برات بهم داد که تو آدم بشو نیستی . ولی در طی روز خوبم . شبا استرس میگیرم و خواب شبای زندان رو میبینم و خودم میپرم از خواب  و خودم میخندم .... گمونم به جای وکیل روانشناس می‌خواستممم🙈🙈🙈.
خیلی دوستون دارم
موفق و پیروز باشید

خاطره مبینا جان

بسم الله الرحمن الرحیم
آقا سلام علیکم 😃😃😃 ، خوبین ؟ 😀😀😀 ، خدا شاهده احساس غریبی دارم ! انگار تازه واردم ! ، مهندس مبینا 2020 سونامی هستم با ورژن جدید در خدمت شما 😁 . آقا چه خبرا خوش میگذره ؟ 😀 آخرین خاطره ای که گذاشتم اگه اشتباه نکنم مرداد ماه بود و بعد از اون دیگه غیبت داشتم البته غیبتام موجه هستن 😅 ، اول اینکه دبیرستان اوایل برام اصلا جذابیت نداشت و اصلا نمیتونستم باور کنم که اومدم دبیرستان حس می کردم از نوک کوه پرت شدم پایین ، ولی بعدها دیگه برام عادی شد . یعنی همش میگفتم خدایا منو گوربَه کن عجب غلطی کردم اومدم دوباره نمونه ، ای کاش قلم دستم میشکست همه تستارو غلط میزدم ، ای کاش میرفتم فلان رشته و اینا ...زمین و زمان رو اون روزا کلا بسته بودم به فحش ، خدا وکیلی انگار راهنمایی بچه بازی بود ! قبول دارین اولیااااا ؟ ، جا داره بگم کمر شکن ترین امتحان هندسه بود ، یعنی سوالایی داده بود فیثاغورت هم میومد سر جلسه ی امتحان هنگ می کرد ما که جای خود داریم ! ، چقد فحش های خوشگل دادیم به دبیر محترم ، هر چند خودش قبل امتحان گفت کسی بالای 17 بشه اسممو عوض می کنم ! ، بگذریم از درس ، بعدشم که 23 آبان عروسی دایی جان بود و کلا درگیر بودیم پارسال نامزد کرد عروسی قرار بود تابستون باشه ولی خب منصرف شدن افتاد 23 آبان ، آموزشگاه هم که دیگه نمیرم یعنی روزای اول قشنگ حس افسردگی اومده بود سراغم ! دلتنگ می شدم ولی خب خدا رو شکر کم کم تونستم باهاش کنار بیام . نیوشای عزیزم ممنون ازت که تو وب بهم تولدمو تبریک گفتی 😘😘😘💋💋💋 🌹🌹🌹 باور کن همین امروز که اومدم خاطره بنویسم دیدم انشاء الله همیشه تو زندگیت موفق و سلامت باشی . و ممنون از تمام دوستان عزیزم که بهم تولدمو تبریک گفتن 🌹🌹🌹 .خاطره مربوط به 6 سالگیم هست ، من اون زمان خیلی خیلی خیلی بیشتر از الان شیطون بودم و به قول معروف مبینا نگو بلا بگو ! .
از روی عکسام اگه بخوام خودمو توصیف کنم یه بچه ی ریزه میزه با موهای کوتاه مشکی ، ابرو و چشمای درشت مشکی لب هامم باریک بود پوستمم سفید اون زمان لپ داشتم ولی الان ندارم ، کلا بزرگ که شدم زمین تا آسمون فرق کردم ، دیدین بعضی ها هنوز شبیه بچگیشون هستن ؟ من از این قاعده کلا دورم ، همه چی تغییر کرد کلا ، عزیز دردونه ی پدر و مادرم بودم و هستم و خواهم بود ! با کوچکترین عطسه و سرفه و گریه و ناله و بی حوصلگی و ... بدو بدو دکتر میرفتیم ، یه روز تو پیش دبستانی بودم و داشتم با حنانه و فاطمه که هنوزم میبینمشون خمیر بازی میکردیم ، اون موقع از این میز و صندلی های کوچیک بود 3 تا صندلی برای یه میز مربع شکل میذاشتن ، دخترا سمت چپ پسرا سمت راست .یعنی انقد دلم واسه اون روزا تنگ شده که حد نداره ، حس میکنم شدیدا نیاز دارم برگردم به اون زمان ! . بچگیم خیلی خوب یادم میاد ...
خاله بازی که می کردیم همیشه ی خدا میرفتم تو نقش اصلی خانواده یعنی پدر.
بگذریم ، خلاصه داشتیم خمیر بازی میکردیم ، یکی از پسرا به اسم علیرضا نجاد ( یه فیلم داریم از زمان پیش دبستانیمون ، اسم همه ی بچه ها یادمه چون تو این فیلم عکس + نام و نام خانوادگی + از کلاس پیش دبستانی ذکر شده ) درخواست داد واسه اینکه با ما بازی کنه ما هم قبول کردیم بیاد .
علیرضا اومد با ما بازی کرد ولی همش سرفه و عطسه و آبریزش بینی و کوفت و زهر مار داشت که انتقال داد به ما !
یکی دو روز بعدشم که من سرما خوردم ، عامل اصلی ایجاد سرما خوردگی هم که جناب آقای علیرضا نجاد .مامان که علائمو دید رفتیم دکتر ، انقد گریه کردم قبلش الان دلم واسه خودم میسوزه . خلاصه به هر بهانه ای بود مامان موفق شد .
تو مطبم دوباره گریه کردم ، وقتی هم رفتیم داخل اتاق شدیدتر از قبل گریه کردم . میترسیدم کلا .
دکتره هم ایشالا بره زیر ۱۸ چرخ نابود بشه ، خیلی بداخلاق بود !
بدون توجه به گریه های من معاینه کرد نسخه پیچید و رفتیم داروخانه .
رفتیم و نشون دادیم داروهارو ، آمپولم که داشتم ، فقط دست مامانو گرفته بودم هی صداش میکردم ، بی فایده بود و رفتیم تزریقات .
خانمی که اونجا بود داشت حرف میزد باهام یا به قول معروف داشت خرم می کرد .
آمپوله هم با گریه های من نوش جان شد ، دستش بشکنه خیلی نفرینش میکنم همیشه ...
پ.ن : کارنامه رو شنبه میدن اگه احیانا دیدین خبری ازم نشد دیگه تو وب بدونید که شهید شدم .
روز خوبی داشته باشید .
مبینا سونامی ...

خاطره راحیل جان

سلام به همگی ❤️. 
خوبین خوشین سلامتین ؟ انشالله 👌. 
خاطره ساز شدم دوباااااره😒.  
شنبه بود ساعت نزدیک 3 اینا نماز که خوندم به شدت احساس سرگیجه کردم  و رفتم دراز بکشم با گوشی یکم بازی کردم تا یکی دوساعت که سرگیجه ام شدت گرفت و گوشیمم و پرت کردم و یه چند دقیقه چشمامو بستم کلا 🤦‍♀حالت تهوع علاوه شده بود که  دیگه نتونستم تحمل کنم زنگ زدم مامان یه آب قند برام بیاره به چایی نبات خیلی غلیظ برام آورد گفت چیشده یهویی خوب بودی که دختری ! گفتم نمی‌دونم احتمالا فشارم پایین اومده اینو بخورم خوب میشم گفت بخور فعلا خوب نشدی بریم دکتر و برق بالاسرمو خاموش کرد تو چشمم نزنه و  رفت ، یعنی انقدی حس بدی بهم دست داده بود که اصلا چشمامو نمی‌تونستم باز کنم چشم بسته چایی رو تا نصفه خوردم  تا جایی که کل خونه دور سرم بود دستام یخ کردن و بدنم شروع به لرزش کرد پتو کشیدم که در اتاق و زدن مامانم بود نتونستم سرمو بلند کنم مامان  تعجب کرد گفت وای زنگ بزنم  بگم مهدی بیاد   راحیلم خوبی  سرتو بلند کن ببینم ؟ گفتم نمیتونم بالا سرم گیج می‌ره حالت تهوع داشتم احساس می‌کردم می‌خوام بالا بیارم😔😭. تند تند زنگ زد به بابا گفت راحیل حالش خوب نیست میبرمش بیمارستان بیا عزیزم بعدم خیالش و راحت کرد خیلی اتفاق خاصی نیفتاده تند تند پالتومو تنم کرد و شالمو انداخت رو سرم خیلی نامرتب بودم ولی واقعا نمیتونسم  سرمو تکون بدم ، با همون شلوار ورزشی مشکی رفتم 
زیر بغلم و گرفت و آهسته آهسته از رو پله ها رفتیم گوشیش ک داخل جیبش بود زنگ خورد کمک کرد بشینم روی مبل و رفت کیفش و برداره گوشیش و جواب داد من  فقط  صدای این طرف و داشتم که گفت سلام بهنام جان مرسی خوب که نمی‌دونم والا رفتم اتاقش دیدم میلرزه چشاشم باز نمیکنه میگه سرم گیج می‌ره تو از کجا میدونی ؟ آها مهدی پیشته ؟ بهش بگو میریم درمانگاه سرچاراه فعلا، ببرم رضوی ؟ آها باشه باشه پس من میرم شمام بیایین فعلا خداحافظ . کمک کرد رفتیم بیرون انقد هوا سرد بود که شروع کردم ب لرزش صندلی رو خوابوندم برام و منو کمک کرد بشینم رفتم رو ویبره کلا دندونام چنان بهم میخورد دستام و سر انگشتام یخ کرده بود گفتم مامان گفت جان مامان درجه رو ببر بالا سرده گفت بالا عزیزدلم ، پالتوشو انداخت روم و رفت به سمت بیمارستان رضوی گفتم چرا اومدی اینجا ماماننن گفت بهنام گفت برین اینجا الان خودش و بابا میان انقد بدحال بودم نتونستم جوابشو بدم افتضااااااح. سریع کمک کرد رفتیم اورژانس و خداروشکر کلی خلوت بود ، نشستم رو مبل و مامان رفت قبض بگیره سریع رفتیم داخل اتاق پزشک و یه خانم دکتر خیللللی خوشگل😁 البته بعد اینکه حالم اومد سرجاش دقت کردم و آنالیزش کردم 😅 گفت خب چیشدع عزیزم مشکل چیه مامانم براش گفت پرسید ازم که قرص اشتباهی خوردم یا کسی اشتباهی بده بهم یا چند روز قبل دارو  بیخودی خوردم ؟ گفتم نه اصلا پاهامو تند تند تکون میدادم که گفت چرا پاهاتو تکون میدی گفتم سرده الکی مثلاً ( استرس گرفته بودم )  گفت علائمتو و دقیق بگو گفتم و تبمو گرفت و گفت پالتورو در بیارم مامان از تنم درش آورد ک فشارمو بگیره ، فشارسنج و کیپ کرد یهو گفت چرا انقد فشاااارت پایینه رو  شیش و نیمهه تند تند برام نسخه نوشت به یه خانم دیگ گفت قندمو اندازه بگیره اونم اومد سرانگشتام یه سوزن زد 😑🥺  و گرفت و پنبه گذاشت رفت مامان نسخه رو گرفت که جز سرم و آمپول هیچی نبود ، ب خانم دکتر نشون داد ایشونم گفت بدو سریع بخواب رو تخت اون پرستاره دوباره اومد یه لیست دستش بود پر کنه دکتره هم  اومدو یه اصطلاح گفتن و بعد زیر چشمشو دید که پرستاره سنش بیشتر بود گفت نه این اکثر چشم رنگیا اینطورین معلوم بود ب چیزی شک کرده🤦‍♀😂 قندم رو 90 بود که به نسخه اضافه کرد و گرفتن ، سرم و اومد متصل کنه یه اسپری زد رو محلش و پنبه رو کشید خواست بزنه دستمو کشیدم گفت آروم باش عزیزم فشارتم پایینه پیدا نمیشه رگت مامان دستمو گرفت که سوزنو فرو کرد یه اییی بلند بالا گفتم که اوکی کرد همه چیزو سه تا آمپولم زد توش که سرم زرد رنگ شد 😐 
صدای خانم دکتر و دونفر اومد که اومدن داخل اتاق دیدم بابا و عمو ان بابا اومد کنارم و پرسید چم شده و اینا 
بعدش به مامان گفت خانوم بیا لطفاً و رفتن بیرون دیدم دکترهای داره برا عمو توضیح میده حال منو بعدم عمو گفت راحیل چی خوردی امروز دیروز دیشب ؟ گفتم هیچی گفت منو ببین حالا بگو گفتم بخدا هیچی نخوردم گفت همونطوری ک گفتم خوراکت سرجاشه ؟ آره گفتم هوم گفت باتوام هوم یعنی چی ! گفتم بعدا میشه بپرسیا😕 الان بیخیال من شو عمو گفت  خودت هنوز شعورت نمی‌رسه و حرف هیچ بنی بشری رو جدی نمی‌گیری یهویی انقد افت فشار ؟ گفتم تقصیر من چیه خب یهویی سرگیجه گرفتم 😢 گفت از بس سهل انگاری اگر سه روزم هیچی نخوری اصلا مهم نیست برات گفتم عمو چرا الان گیر دادی 😢🤦‍♀ 
بهنام : بخواب فعلا بعدا کارت دارمم انقد  با لحن بدی حرف میزد که جلو اون خانمه اعصابم بدتر خورد شد من وقتی یه چیزی اعصابمو بهم میرزه یا ترس دارم پاهام نا خداگاه تکون میدم رو تخت بودم و پاهام و میلرزوندم که از مچ پام گرفت گفت راحیل !! آروم باش عزیزم گفتم فحش بده بابا بیا بزن منو اصلا ، به همه بیمارات اینجوری روحیه میدی یا سرزنش می‌کنی که چرا مریضن ؟ مامانم کو اصلا بگو بیاد گفت آروم عزیزدلم رفتن بیرون چکارش داری مامانتو اشکتم که دم مشکته بعدم بوسم کرد گفت میدونی خانم .. گفت چی گفتم نخیر نمی‌دونم . گفت برادر زادت مشروبات الکی مصرف کرده ؟ گفتم آها خب مبارکه توام ک باور کردی گفت جوجه تو نوشابه نمیتونی بخوری مشروب الکلی کجات بود😂 بهش گفتم که جنابعالی استرس داری عالم اندازه . سرمو تنظیم کرد که بابا و مامان اومدم یکم دستشون خوراکی بود گفتم من حالم بهم میخوره مامان اینا چیه ؟ بابا گفت قندت پایینه بابا ، چشمامو بستم که یکم خوابم برد با سوزن سرم پریدم که چسب کنارشون کندن برام و پنبه رو عمو فشار داد گفت خوبی الان ؟ پرستار اومد گفت خب بهتری عزیزم ؟ بخواب اون یکی امپولتم بزنم برات با بغض گفتم مگه آمپول دارم 😢😭 گفت آره فقط یه دونه آماده شو ، به خانمه اعتماد نداشتم 😂 به بهنام نگاه کردم یعنی خودت بزن به پرستاره گفت ممنون خانم ... من خودم براش تزریق میکنم گفت باشه دکتر هحور مایلین و رفت مامان پالتومو تنم کرد که دکتر اومد دوباره فشارمو گرفت مجبور شدم دربیارم 


پالتورو . فشارم 10 و نیم بود گفت خب خداروشکر فشارتم که اوکی شد بیشتر مراقب خودت باش خوشگل خانم ! گفتم هستم بهنام گفت آره خیلی 😝 بد نگاش کردم گفت هنوز آمپول داریا حواست باشه دکتره ک رفت ،  کنار دستم بود که نیشگون گرفتم گفت جوجه تو جون داری آخه ؟ 😒 بابا خندش گرفت بود گفت بریم ، مادرجون کلی نگران شد ما اونجا بودیم گفتم چرا گفتین همش تقصیر این بهنامه همه چیزو شلوغش می‌کنه 😕 بریم خونه من میرم پیش مادرجون عم‌و گفت بریم پس  گفتم باتوکه نمیام میرم خونه خودمون  با بابام میام گفت دیوونه که شاخ و دم نداره😒 خلاصه منو مامان رفتیم خونه مادرجون زنگ زدم گفتم میام که گفت بیا برات دمنوش فلان گذاشتم یکم هنوز سرگیجه داشتم یه سری وسایل برداشتم و با بابا رفتم اونجا که بابا برگشت مادرجون اومد استقبالم گفت دختر گل و نازنینم خوبی مادر ؟ بهنام سرش تو لبتابش بود گفت دختر خلت فشارش رفته بود رو 6 جوابشو ندادم مادرجون برام چایی برگه به و دارچین آماده کرده بود توشم پر نبات 😁 یه لیوان بزرگ ازون خوردم که بهنام رفت امپولمو آورد گفت همینجا بخواب بزنم گفتم خوبم الان فشارمم که بالاس دیگه لازم نیست که داشت آماده میکرد گفت حاظری دیگه ؟ گفتم نزنم ؟😭 گفت یه ذرس بابا اصلا درد نداره که بخواب اذیت نکن گفتم تو که عادته همیشه ضایع کنی منو بعدم خوابیدم گفتم آروم بزن جون من 😭 گفت مادر میدونستی راحیل امشب نوشیدنی‌ الکلی خورده ؟ مادرجونم گفت خدا مرگممم چی ؟ پنبه که کشید سفت کردن دوباره پنبه کشید گفت شل سریع ، گفتم دروغ میگه بخدا همون لحظه فرو کرد و آروم تزریق کرد اولش درد نداشت آخرش دیگه صدام در اومد درش بیار دیگه کشید بیرون پنبه گذاشت 😕🤦‍♀ . 
تازه گریم گرفت 😂😂 گفت تموم شدا باید چند ثانیه قبل گریه میکردی بالشتک کوچولو کنارم بود زدمش گفتم اصلا با من حرف نزن غریبه پرست ، مادرجون جلو همکارش انقد باهام بد حرف زد که نگو هنوز بغضم داشتم مادرجون گفت چراااا آره بهنام ؟ اذیتش کردی باز؟ گفت راحیل آخه چی گفتم بهت مگه من قربونت برم گفتم با من حرف نزن اصلا که خیلی دلم گرفت ازت سرم داد زدی اه اصلا چرا تو نمیری خونه مادر زنت مادرجون گفت بهنام ساکت باش از صبح کن سرت تو اون ماسماسک بود الآنم برو راحت بذار بچمو 😕😂 بهنام جدی  گفت راحیل دکتر مستثاری پس فردا مشهده میریم پیشش به برنامه غذایی درست و حسابی بده بهت یا میای از رو همون برنامه خوراکت و تنظیم می‌کنی یا حق نداری یک خط درس بخونی جواب ندادم سرم و کردم تو گوشیم با یکی از دوستام چت میکردم گفت فیلم بذارم ؟ جواب ندادم مادرجون خندش گرفته بود. می‌گفت شما همیشه باید باهم همینطوری باشین ؟ گفتم من که کاریش ندارم اون اذیتم می‌کنه فقطم ب من گیر میده میز و از جاش برداشت و دوتا بالشت و پتو آورد گفت بیا انقد حرف نزن سرتم از تو اون گوشی در بیار بیا یکم استراحت کن دیدم بیراه نمیگه بی حرف رفتم از لباساش و برداشتم پوشیدم 😂😅 خیلی باحال شده بود قیافم تو آیینه که خودمو دیدم زیر چشمام سیاه ، زرررررد بودم و لبام خشک 🥴🤦‍♀😐 بعدم رفتم کنارش گفت باز تو لباسای منو برداشتی ؟ پرووو . حرف نزدم که گفت به لحمدلله از زبون افتادی ؟ گفتم خیر سرت باهات قهرم الان ولی بهنام خداییش مبخام این دونه دونه موهاتو بکنم که جلو اون دختره اونجوری باهام حرف زدی گفت باشه حالا بیا بعدا یه فکری برا موهام میکشیم گفتم به من میگه پرو😕 . یه فیلم گذاشت یکم ک گذشت گفت خوبی الان ؟ گفتم هوم گفت بله رو برا کی گذاشتن ! گفتم برا سر عقد 😐 گفت جدی گفتم راحیل مشکل نداری ؟ زیر دلم درد داشت ولی نگفتم گفت نزدیک ماهانته  فک کنم درسته ؟ (زدم کوچه علی چپ گفتم این فیلمه رو منوچهر هادی ساخته ؟) رفت آشپزخونه گفتم بیا دیگه فیلم تموم شد ، یه لیوان بیشتر شبیه پارچ بود آورد گفت بخور ، گفتم چیه گفت چیز بدی نیست ، شیر خرما و گردو بود تا آخر خوردم و فیلمم تموم شد از تنبلی مون همونجا خوابیدیم😅 .

 

❤️❤️❤️❤️

/ سپاس ازینکه خوندین 

// شادم که حسود نیستم ؛ محسودم

///دعا رو فراموش نکنیم حتی در شادی ها . 

//// افسانه‌ای مصری وجود داره که میگه، بعد از مرگ از انها فقط دو سوال پرسیده میشه سپس به بهشت میرن، یا شادی را یافتی؟ ایا شادی افریدی؟ احتمالا فقط یه افسانه‌ است ولی بنظرم زیباست.

در پناه حق ❤️

خاطره هدیه جان

سلام عزیزان امیدوارم حالتون خوب که نه عالی باشه ی بیوگرافی کامل بدم بهتون😂 هدیه ام ۲۷ ساله از دیار خراسان، عاشق پزشکی ام اما بنا به دلایلی حقوق خوندم و بیکارم، پدرم کارمند بازنشسته و مادرم فرهنگی بازنشسته هستن و دارای یک برادر به نام هادی که ۲۶سالشه، فارغ التحصیل مهندسی عمران و فعلا شاغل هست.😂 بالاخره از پایان نامه دفاع کردم و فرصت برای خوردن،خوابیدن، زندگی کردن و مهمتر از همه فکر کردن پیدا کردم. فکر کردن به همه چیز مثل اینکه چطور یک عده با حرفاشون من رو از رشته مورد علاقه ام دور کردن و مجبورم کردن به خوندن این رشته، من با چه سختی تونستم خودمو با این رشته وفق بدم و بهش علاقه مند بشم، چطور با حرفاشون من رو به سمت ادامه تحصیل سوق دادن و نتیجه اش ملحق شدن به جمع فوق لیسانس های بیکاره😐فایده درس خوندنم چی بود و آخر و عاقبت من و داداشم چی میشه، سبک سنگین کردن موندن تو ایران یا رفتن از ایران و... بگذریم😂تا جایی که حافظه ام یاری میکنه تا به حال خاطره از دندونپزشکی واسه شما نذاشتم فقط آخرین خاطره ام رو کاملا یادمه که بهتون گفتم بخاطر مشکلات گوارشی و تنفسی دارو مصرف می کردم و این داروها با وجود اینکه تایم مصرفشون رو رعایت میکردم یک شب باهم تداخل کرد و من روز بعدش از صبح تا عصر بیمارستان زیر سرم بودم. اون روزی که من بیمارستان بودم عصرش نوبت دندون پزشکی داشتم برای پر کردن دندان ۵ سمت راست فک بالا😂🙈اما با توجه به وضعیتی که داشتم دکتر اورژانس پیشنهاد داد که تا وقتی پیش دکتر گوارشم نرفتم هیچ دارویی مصرف نکنم و حتی تایم پر کردن دندونم  رو به یک روز دیگه موکول کنم تا اون روز بیحسی نگیرم. من هم راستش رو بخواین اینقدر گیج و بی حال بودم که وقتی دکتر همچین پیشنهادی داد از خدا خواستم و خوشحال شدم و به پیشنهادش عمل کردم. معده درد و حالت تهوعم با سرم ها و آمپول هایی که بهم زدن برطرف شده بود اما ضعف داشتم و حوصله هیچ کاری نداشتم فقط دلم میخواست دراز بکشم و بخوابم😂بابام با مطب دکتر تماس گرفت و برای یک هفته بعد به من نوبت دادن برای پر کردن دندونم که مابین مریض برم داخل. روزی که باید میرفتم دندونپزشکی استاد راهنمام بهم گفت برم دانشکده منتها دوساعت قبل نوبت من، مطب دندونپزشکمم نزدیک دانشکده ام بود قبلش رفتم دانشکده پیش استادم کارم که تموم شد ساعتمو نگاه کردم دیرم شده بود و ۱۰ دقیقه بیشتر زمان نداشتم یک مسیری رو دویدم و نفس زنون رسیدم مطب. آقای دکتر با ما آشناست و کل فامیل مارو میشناسه😂🙈تا چشمش به من افتاد به هم سلام کردیم گفت خانم... دویدی؟😂گفتم بله آقای دکتر وگرنه دیر میرسیدم گفت اشکال نداره من که فرار نمی کنم دیرتر میومدی😂😂🙈🙈گفتم من معمولا سعی می کنم آن تایم باشم و چون باید مابین مریض میومدم داخل ترسیدم با وقت نشناسیم برای دیگران مزاحمت ایجاد بشه گفت آفرین خوب کاری کردی😂 حالا بیا دراز بکش دندونتو یک بررسی دیگه بکنم.  منم دراز کشیدم بعد با آینه و یک ابزار دیگه 😂 دندونمو نگاه کرد و بعد اون آمپولش رو برداشت تا امپول رو برداشت طبق عادتم چشامو بستم😂 و خیلی آروم فرو کرد تو لثه ام و مایع رو تزریق کرد و بعدم اروم سوزن رو دراورد منم چشامو باز کردم😂 بعد چند دقیقه فکم بیحس شد اقای دکتر ازم پرسید بیحسی گفتم بله گفت دهنتو باز کن منم دوباره چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و بعدم اون دستگاهی که صدای گوش خراش داره و من اسمشو نمیدونم😂رو روشن کرد و قسمت پوسیده دندونمو تراشید😂و کارشو انجام داد و بعدم گفت تموم شد گفتم تموم شد؟😳گفت اره گفتم چه سریع😂گفت بخاطر اینکه پوسیدگیش سطحی بود 😂 فکر کنم کلا یک ربع طول کشید که زیر دستش بودم😂 تشکر کردم و اومدم بیرون و هزینه رو حساب کردم و برگشتم خونه و خدارو شکر بعدش هم هیچ دردی نداشتم☺

پ.ن: من تو زندگیم از ارتفاع، حیوان، شنا کردن تو قسمت عمیق استخر و دندون پزشکی میترسیدم اما با تلقین کردن تونستم به ترسم از دندان پزشکی و شناکردن تاحدودی غلبه کنم و الان مثل گذشته نیستم😂اما ترس از ارتفاع و حیوان رو هرکار کردم نتونستم کنار بذارم😂

پ.ن:🔻 آدم‌های اطراف‌تان را به 
سه گروه تقسیم کنید!
🔸اول؛ کسانی که وقتی هستند،
 هستند و وقتی نیستند هم که نیستند.
🔸دوم؛ آدم‌هایی که وقتی هستند هم نیستند.
🔸و سوم؛ آدم‌هایی که وقتی نیستند هم هستند!
🔹زیاد درباره دو گروه اول به ذهن‌تان فشار نیاورید چون زندگی ما با آنها کاری ندارد...
🔹اما گروه سوم! یعنی انرژی مثبت‌ها! آدم‌هایی که آنقدر انرژی - آن هم از نوع مثبت - دارند که حتی اگر آنها را نبینیم، انرژی‌شان را حس می‌کنیم.
سعی کنید برای دیگران گروه سوم باشید!

پ.ن: ﺑﯿﺸترين ﺿربه ﻫﺎﺭﻭ
ﺧﻮﺑﺘﺮﯾﻦ ﺁﺩﻣﺎ
میخوﺭن ...
ﻭﺍسه ﺧﻮﺑﯿﺎﺗﻮﻥ
حــد ﺑﺬﺍﺭین ...
ﺑﻪ ﻫﺮﮐﺴﯽ به اندازه
ﻟﯿﺎﻗﺘﺶ بها بده
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯه مرامت..!

پ.ن: خوشبختی نمیتونه
 مسافرت کردن باشه،
داشتن باشه، بدست آوردن
باشه یا حتی پوشیدن!
خوشبختی یک 

تجربه معنوی
از زندگی کردنِ هر دقیقه از زندگیتان،
با عشق، لذت و قدردانی است.

پ.ن: بالاترین رهایی، 
آزاد شدن از نظرات دیگران است؛
روزی که بتوانی بدون وابستگی و اهمیت
دادن به نظرات دیگران، از خودت و
فردیتت لذت ببری، آن روز، روز رهایی توست!

خدا پشت و پناهتون❤️

خاطره دردانه جان

سلام دوستان عزیز وب🖐🏻
حالتون خوبه؟! همه چی بر وفق مراده؟!
من دردانه هستم...قبلا ی خاطره هم گذاشتم 
خواهر دوقلوم درناز که ۱۸ سالمونه
مادرم دندون پزشکه و پدرمم متخصص اطفال+
و اینک من و درناز دوقلوی همسان هستیم و توی نظرات خاطره قبلی گفته بودید که من و درناز شبیه همیم یا نه!
بله ما چون همسانیم کمتر کسی میتونه تشخیص بده!
تنها فرق من و درناز اینه که روی دست چپ درناز بخیه خورده ولی من نه!
معمولا اینطور تشخیص مون میدن!
و اما خاطره🧡
این خاطره مربوط به دیروزه!
من کلا دوتا خاله دارم...یکیشون آلمانه و اونیکی تهران...و پدرمم تک فرزنده یعنی ن عمه و ن عمو!
من و درناز با اون خاله م که تهرانه خیلی صمیمی هستیم!
خاله سارام دوتا پسر داره
آرین و رایان
آرین ۲۲ سالشه و رایان ۳ سالشه😍🧡
و اینک خاله م پرستاره و آرینم حقوق میخونه!
دیروز حدودا ساعت ۱۰ صبح بود که درناز خواب بود و منم داشتم تلویزیون میدیدم...یهو در خونه رو زدن...درو ک باز کردم یهو رایان پرید بغلم:
شلام آبجی دُرانه(به من میگ دُرانه و به درناز میگ دُراز😑🧡🙄)
من: سلام عشق آبجی...خوبی؟!
رایان با بغض سرشو به معنای "نه" بالا انداخت!
من: عشق آبجی چشه؟!
جواب نداد و سرشو گذاشت رو شونم!
میدونستم آرین داره میاد چون همیشه باهم میان یکم منتظر موندم ک نیومد!
هوام ی ذره سرد بود خواستم برگردم داخل که یهو صدای آرین و شنیدم:
سلام
من: عع سلام پسرخاله...اومدی؟!
آرین: آره مگ رایان بهت نگف؟!
من: ن وروجک چیزی نگفت
آرین: رفتم ماشینو پارک کردم‌.‌.یکم طول کشید
من: عوهوم...بیا تو سرده🤐(ی ذره بیشتر می موندم لرز میکردم!)
خلاصه رفتیم داخل رایانو صدا زدم...جواب نداد خوابیده بود😐🧡
بردمش تو اتاق گذاشتمش رو تخت کنار درناز
دلم نیومد درنازو بیدار کنم چون شب دیر خوابیده بود
آرین تو هال نشسته بود براش چای ریختم...یکم حرف زدیم که یهو درناز   اومد بیرون😑 نمیدونست آرین‌ اومده با همون لباسا اومد بیرون😐 درناز ن من و ن آرین و ندید اصلا داشت میرف سمت توالت که یهو آرین دیدش...بیچاره چای پرید گلوش😂
شروع کرد سرفه کردن درناز تازه متوجه ما شده بود:
درناز: یا ابرفضل تو اینجا چیکار میکنی؟!
من خندم گرفته بود از قیافه شون😂😂
خلاصه درناز رفت لباساشو عوض کنه و برگشت 
آرین: راستی دردانه رایان حالش خوب نیست...سرماخورده
دکترم ک نمیاد گفتم تو بگی بهش شاید راضی شه!
من: باشه باشه...میگم ی ذره داغ بود ها☹️
رایان بیدار شد بیحال بیحال بود!
گهگاهیم سرفه میکرد☹️
خلاصه عصر با ارین رفتیم درمونگاه... البته که رایان اصلا راضی نمیشد...با شرط اینکه منم باشم و به دکتر بگم آمپول نده قبول کرد بیاد!درناز چون باشگاه داشت نتونست باهامون بیاد
آرین نوبت گرفت...رایان سرش رو شونه م بود گهگاهیم سرفه می کرد!
آرین چند باری خواست ازم بگیرش که رایان جیغ میزد میگفت نه!با آرین قهر بود😐!
نوبتمون شد رفتیم داخل یه پیرمرد فوق العاده مهرصبون بود و جالب بود بیشتر اوقات کُردی حرف میزد!😍راستش من تاحالا با کسی کردی حرف نزدم ولی خوب چند باری شنیدم خیلی دوس دارم زبانشونو!...و اینک من ترکم!
ولی چون شوهر خاله م کُرده برا همین آرین خیلی راحت کردی حرف میزنه...جواب دکتره رو اون میداد من ک چیزی نمیفهمیدم😐🤷🏻‍♀
جالب بود بعضی وقتا با منم کردی حرف میزد!😐 و منم فقط سر تکون میدادم😁😑✋🏻
بگذریم...بعد از چند دقیقه خواست رایانو  معاینه کنه ک رایان نمیزاشت! اصلا از بغل من بیرون نمیومد!
تو بغلم معاینه ش کرد..‌.شروع کرد به نسخه نوشتن‌. هیچی راجب داروها نگفت!
اومدیم بیرون آرین رف داروهاشو بگیره...منم ی زنگ زدم به درناز(تو همون ۲ ساعت دلم براش تنگ شده بود☺️🧡)
یکم باهاش حرف زدم چون کلاس داشت سریع قطع کردم...خلاصه آرین اومد تو داروهاش ی دونه آمپول داشت😩
من: آرین ولش کن امپولرو..‌.گناه داره☹️
آرین: نمیشه که...دکتر ی چیزی میدونسته که آمپول داده 
من: خوب بریم پیش خاله
(خاله م شیفت بود)
آرین قبول کرد رفتیم بیمارستان خاله م رایانو ازم گرف بردش تو ی اتاق...ما هم باهاش رفتیم تو...به آرین گف اماده ش کنه🙁
آرین آروم رایان و برگردوند انگار ی چیزایی فهمیده با بغض به آرین گفت:
داداشی...چیتال میتی؟!(چیکار میکنی؟!)
ارین بوسش کرد گفت: هیچی عزیز داداش...ی آمپول کوچولو داری
رایان شنید آمپول داره شروع کرد گریه کردن!
من و خاله م سعی میکردیم آرومش کنیم ولی رایان با قدرت به گریه ش ادامه میداد🙁
خلاصه خاله م آمپولشو آماده کرد رفت بالا سرش ب من و آرینم گفت بگیریمش که تکون نخوره!☹️
نیدل و که فرو کرد تا آخرش رایان بدون وقفه جیغ میزد!!!!
آرین و خاله م مدام قربون صدقه ش میرفتن ولی اصلا صداشون بهش نمیرسید فک کنم!
خاله م موادو تزریق کرد و امپول و دراورد رایان و بغل کرد‌‌.. سعی میکرد آرومش کنه ولی زیاد موفق نشد
رایان همچنان گریه میکرد ولی جیغ نمیزد دیگ!
خاله م دادش بغل من!!!!!
انقدر راه رفتم و تکونش دادم احساس میکردم کمرم داره نصف میشه!
از خاله خدافظی کردیم رفتیم تو ماشین...رایان که سریع خوابش برد!
آرین من و برگردوند خونه و تموم!
پ.ن۱: توروخدا فضای وب و خراب نکنید!‌...همین!
ن به شعور خودتون توهین کنید و ن به شعور خواننده ها!
پ.ن۲:البته اول میخواستیم بریم پیش پدرم برا رایان...ولی خوب من اصرار کردم نریم اونجا!
پ.ن۳: ی حسی بهم میگ بین درناز و آرین یه خبراییه😄
انگار ی خبراییه😅🧡
پ.ن۴: من و درناز تجربی میخونیم^-^
پ.ن۵:
کلمه‌ای برای
این حجم از دلتنگی پیدا نمی‌کنم
می‌نویسم دلتنگم...
تو بخوان خسته‌ام،
زمین‌گیرم،
تو بخوان تمامم...!
- امیرسینا ماندگاری
پ.ن۶:
من توقع ندارم همنشینم شوی ای حضرتِ دریا
خالی از لطف نباشد بزنی موجی بر این ساحلِ تنها!
#lotf
#RezaBahram
شنیدنش خالی از لطف نیست😉🧡
خدانگهدار🖐🏻🧡

خاطره سارا مامان اکبر اقا

من سارام، در نیمه ی دهه ی سوم زندگیم به سر میبرم. دانش آموخته ی حقوق و کاراموز دفاع از موکلی که نمیشناسم در برابر کسی که نمیشناسم هستم. گربه ای به فرزندی گرفتم و اسمش رو، بنا بر شباهتش با شوهر عمه ی کج و کولم گذاشتم اکبر آقا. از این رو خودم رو توی وب به مامان اکبر آقا معرفی کردم و خواستم که به این نام شناخته بشم. شغل خونواده و جد و آبادم اهمیتی نداره، نه واسه شما و نه واسه خودم. به رسم معرفی نامه ی اول خاطرات در وب و احترام به رویه ی ایجاد شده میگم، مادرم یک کارمنده، توی یکی از ادارات مفت خور دولتی. دقیقا از همون کارمندای ترسناکی که توی ذهنتونه. دقیقا از همونا که ارباب رجوع رو پاس کاری میکنن به این اتاق و اون اتاق. اما خارج از اداره، برای من بهترین مادر دنیاست. پدرم پزشکه. تخصص اصلیش دعوا کردن و غر زدن و ایراد ایرادات بنی اسرائیلی به هر کاریه که من میکنم. این که حالا روی تابلوی مطبش به عنوان تخصص چی نوشته شده اهمیت چندانی نداره و تخصصش همونه که من میگم!
من طِی یک داستان رمان وار و عاشقانه عاشق شدم، عین کلیشه هایی که توی رمان های آبکی اینترنتی بی اصل و نسب میخونید، با چاشنی فیلم های اغراق آمیز بالیوود! حالا هم کنارش نشسته بودم و دستاشو گرفته بودم. دستای زخمی و پر از خراشی که من عاشقشون شده بودم. "امیر" دامپزشکی بود که من به یمن و برکت اکبر آقا باهاش آشنا شدم و خدا میدونه اون روزی که اکبر آقای بی جون رو انداخت رو دستم و گفت این زنده نمیمونه، بهش دل نبند و دقیقا همون زمانی که اشکام جاری شد و توی دلم بهش هزار فحش دادم، فکر نمیکردم یه روز دستشو بگیرم. اکبر آقا البته که نمرد! جون گرفت و سرپا شد و رابطه ی مارو به هم پیوند زد و منو رسوند به اینجا، دقیقا جایی که خاطرم شروع میشه. توی ماشین امیر...
از بد روزگار و مشغله های فکری و کاری زیاد، ما داشتیم از زمان کمی که خدا بهمون برای کنار هم بودن داده بود استفاده میکردیم. این زمان از ۶:۳۰ تا ۷:۳۰ صبح توی سرمای زمستون بود! اما این حداقلی بود که میتونستیم داشته باشیم.
از عاشقانهه های بینمون رد میشم، چون یا علاقه به شنیدن ندارید و یا سنتون به اندازه ی شنیدنش نیست و نیاز به سانسوره! اما پیشونیش داغ بود‌، بینیش سرخ بود و صداشم گرفته بود. به زور درمیومد. سرفه های خشک و آزار دهنده ای داشت و درجه ماشین رو روی ۳۲ درجه گذاشته بود و همچنان میلرزید، و من؟ جوانک عاشقی بودم که دستای عشقم رو ول نمیکردم و بیخیال بوسیدن و بوییدن و بغل کردن نمیشدم. خدا از سر تقصیرات من بگذره...
مثل عاشق های وب، من هم شروع به نصیحت کردن امیرم کردم که بره دکتر. من حتی هنوز هم نمیدونم که آیا اجتناب میکرد؟ میترسید؟ اجتناب نمیکرد؟ وقت نداشت؟ دکتر رفت؟ نرفت؟! و اینا اصلا مهم نیست، اقلا برای شما میدونم که مهم نیست. این خاطره خاطره ی من از آمپول خوردن امیر نیست! مطمئنا اگر هم قرار به تزریقی باشه اونقدر ماخوذ به حیا هست که جلوی من نکشه پایین، پس خاطره ای از ایشون ندارم. خاطره از شخص خود منه!!!
فردای اون روز وقتی اولین سوزش رو توی گلوم حس کردم، با خودم گفتم کاش حدود شرعی و عرفی رو رعایت میکردم و دست به این نامحرم عزیز نمیزدم! ولی دیر بود. بی سر و صدا یه کلدژل خوردم و باز رفتم زیر لحافم، تا وقتی که مامان و بابام صدام کنن که بریم. کجا بریم؟ خونه ی مادر بزرگ من، شمال!
شب به نزدیکی گرگان رسیدیم، تازه تبم شروع شده بود و سرم به شدت سنگین بود. گاهی سرفه های خشک میکردم، ولی توی اون شلوغی کسی حواسش به رنگ رخساره ی من نبود. شلوغی چرا؟ الان میگم خدمتتون.
بابای من یه خاله داره. یه خاله که نه، چند تا داره و یکیش مد نظر ماست. ایشون تصمیم گرفت با ما بیاد شمال. با شوهرش و پسر عجیب الخلقش که وصفش خاطرمو ناخوشایند میکنه. توقف های طولانی برای ناهار و نماز و توقف های مکرر به منظور قضای حاجات و گلاب به روتون مستراح، همچنین حرف های نسنجیده و بی جا و مکانشون و تظاهرشون به دینی که من شاهد عینیش بودم که ندارن، مسیر رو زهر مار ما کرد بماند، اما فضا به شدت با سر و صدای این خونواده شلوغ بود.
داشتم میگفتم، تو بحبوحه ی چرندیات و جیغ و داد های خاله زنک وار اینا، من که حس میکردم نامرئی ام روی تخت سوییتی که بابام از طرف دانشگاه گرفته بود ملافه انداختم‌و گرفتم خوابیدم.
همتون با سرماخوردگی آشنایید، پس وصف این که تا صبح چقدر بیدار شدم و خارش گلو چقدر عصبیم کرده بود فقط داستانمونو طولانی تر میکنه،‌پس فاکتور میگیریم.
القصه، به روال معمول جهان، صبح شد! خلاصه و مختصر و مفید، ما رسیدیم ماسال. خونه ی پدری پدر من! همیشه مهمونی رفتن توی سرماخوردگی رو دوست داشتم. بهترین بهانه بود برای این که از بغل و ماچ و تُف جلوگیری کنم، ولی حساب مادربزرگ و پدربزرگم جدا بود و عمق فاجعه رو وقتی دیدم که تک تک سلول های بدنم میگفتن بغلشون کن و فشارشون بده،‌ اما نمیشد. با اجتنابم از بغل کردن ا

نگار مرئی شدم! انگار یکی بالاخره متوجه من و وجود من شد! حالا مامان بزرگم چهرش نگران بود و بابا بزرگم با سرزنش نگاهم میکرد و دنبال این میگشت که منو مقصر مریض شدن خودم بدونه. بابام پشت دستشو رو پیشونیم گذاشته بود و مامانم در حال غر زدن بود که چرا زود تر نگفتی! حالا سرم سنگین تر شده بود، بینیم گرفته بود، گلوم درد میکرد، بدنم درد میکرد و وقتی چشمامو توی حدقه میچرخوندم درد میگرفت. همچنین یه طرف سرم درد ضربان دار داشت. انگار میگرن داشت به سرماخوردگیم قدرت نمایی میکرد و میگفت عمرا اگه بتونی به اندازه ی من از پا دربیاریش!!!
از خونه مامان بزرگم بگم، یا بهتره از خونه مامان بزرگم تو تعطیلات بگم.
مامان بزرگ من، به حدی زایمان کرده و زاییده، که روایته که وقتی درد زایمان آخرین بچش میگیره، به در خونه نمیرسه و تالاپ، بچه میافته پایین. این بچه ها در جای جای کشور پراکنده ان. در استان ها و شهر های مختلف. حتی در کشور های مختلف! موقع تعطیلات از سراسر ایران و گهگاهی هم جهان، دور هم جمع میشن و میان اینجا.
شاید به نظرتون خیلی قشنگ و صمیمی بیاد، همینطوره، اما جالب بودنش فقط برای یک ساعته. به محض این که به مثانت فشار بیاد و ببینی تمام سرویس های بهداشتی اشغال شدن، یا وقتی بخوای آب بخوری و ببینی لیوان نیست، یا وقتی بخوای دوش بگیری و ۱۰ نفر قبلت زنبیل گذاشته باشن،‌و یا حتی وقتی که بخوای بخوابی و چپ و راستت انواع اقسام آدم‌به انواع و اقسام حالات خوابیده باشن نظرت عوض میشه.
و این از مواقعی بود که توی خونه جای سوزن انداختن نبود!!!!
از فواید مریضی این بود که رفتم تو اتاق کوچولوی بالا که یه تخت چوبی فزرتی داره. من به عنوان مریض این حق رو داشتم که تنها، به دور از فک و فامیلی که خیاری روی زمین ولو شدن بخوابم. دو طرف سود بود! هم من راحت بودم و هم اونا مریض نمیشدن. اتاق هم اونقدر کوچیک بود که فقط ۱ نفر میتونست روی زمینش بخوابه.
بعد از نیم ساعت که لباسامو عوض کردم و میخواستم دراز بکشم مامانم با قرص و یه لیوان آب اومد تو.
یکیشون آنتی بیوتیک بدبو و منفور کو آموکسی کلاو بود. 
خدا برای دشمنمم نیاره، تا کپسولشو خوردم بین زبون و حلقم گیر کرد. طعم وحشتناک و بوی فوق العاده چندش آورش توی دهنم پیچید و تمام محتویات معدم اومد بالا. خودمو با سرعت رسوندم دسشویی، و میدونم که خدا یار و یاور من بود که دسشویی خالی بود، و تمام چیزایی که به زور خورده بودم بالا آوردم.
(اگر حساس هستید،چند خط پایین رو نخونید، ادب حکم میکنه که بگم عذر میخوام گلاب به روتون، پیش از گفتن ای بخش از داستان.)
شما با این حالت نفرت انگیز آشنایی دارید، چشمای آدم پر اشک میشه و قیافه ی آدم تغییر میکنه...
مسواک زدم و رفتم طبقه پایین. مامانی واسم سوپ درست کرده بود و گذاشت جلوم و شروع کرد به تعریف کردن:
آره مامان جون بخور یکم حالت جا بیاد بعد دارو هاتو بخور. من همیشه وقتی بابات مریض میشد واسش همین سوپ رو درست میکردم. هیچی نداره که تو معده سنگینی کنه. 
سوپو نگاه کردم، شدیدا آبکی بود و فقط برنج و یکم جعفری توی آب غوطه ور بود. بدون هیچ ادویه خاصی.
ادامه داد حرفشو:
باباتم هی بالا میاورد هر وقت مریض میشد، من واسش اینو درست میکردم.
پرسیدم یعنی اینو که میخورد دیگه بالا نمیاورد؟
نیشش باز شد و گفت: چرا اینم بالا میاورد. همه چیو بالا میاورد عزیز دلم، اما من وقتی اینو میخورد امیدوار تر بودم که بالا نیاره.
عمم همون موقع از اونور هال صدا زد: آره بابات خیلی بالا میاورد.(بابام به زمین خیره شده بود)
خاله ی بابام ادامه داد: اصلا از نوزادیش همین بود، خاله جان من یادمه که سر شونه ی لباسای من و مامان بزرگت و عمت همیشه پر از شیری بود که بابات استفراغ کرده بود!(بابام به خالش چش غره میرفت به امید این که ساکت شه.)
عمه کوچیکم گفت: واااای تازه خواستگاری دختر فلانی هم که رفته بودیم براش بعد از مراسم جلو در خونشون بالا آورد (مامانم یه چش غره به عمم و یه چش غره به بابام رفت و هر ۲ به زمین خیره شدن)

سرتونو با بحثای چندش آور به درد نیارم، دونه دونه خاطراتشونو از بابای بدبخت من گفتن، منم کم نذاشتم که. با هر قاشقی که میخوردم یکی خاطره میگفت و منم میزدم زیر خنده، اما نگاه زیر چشمی بابام به من که قاشق به دست به اتفاقاتی که تعریف میکردن میخندیدم گویای فقط و فقط یه جمله بود: رو آب بخندی...

۳ روزی که اونجا بودیم به هر فلاکتی بود گذشت، بدن درد و سردرد منو از پا دراورده بود و تحت تاثیر دارو ها تقریبا ۸۰٪ روز رو یا خواب بودم و یا دراز کشیده بودم و چشمام بسته بود. دوباره راه افتادیم که بریم سمت گرگان و شب رو اونجا بخوابیم تا برگردیم مشهد. شکر خدا این دفعه من ملزم به تحمل خاله ی پدرم و خونوادش نبودم.
بعد از این که رسیدیم به سوییتی که بابام گرفته بود خودمو رو تخت ولو کردم. نفهمیدم چی شد. خوابم برد؟ نبرد؟ یکم که هوشیار شدم دیدم بابام داره به مامانم میگه مطمئنی منظم خورده دارو رو؟ تبش باید قطع میشد تا الان. تا دید چشمام بازه بلندم کرد و گلومو معاینه کرد. با دستش زیر گردنمو لمس کرد و پشت دستشو گذاشت رو پیشونیم. 
دوباره برگشتم زیر پتوم، خیلی سردم بود. سعیمو کردم که بگیرم بخوابم. توی این چند روز با این که همش خواب بودم اما خواب درست و حسابی نداشتم و توی خواب و بیداری بودم. از خارش گلو درست خوابم نمیبرد. نکته ی مثبت این بود که بیماریم توی زمانی که باید سر کار و دانشگاه میرفتم نبود و منو از کار ننداخته بود.
فهمیدم بابام رفت بیرون. حدود ۲۰ دقیقه بعدشم برگشت، با یه کیسه دارو. 
تو کیف من بیشترین چیزی که پیدا میشد دارو بود. از بو و طعم آنتیبیوتیک حالم داشت به هم میخورد دیگه. گاهی به همین خاطر بالا میاوردم و مجبور میشدم دوباره یکی دیگه بخورم. 
کیسه جدید محتویاتی داشت که احتمالا شما به خاطرش تمام این خاطره رو با شوق دنبال کردید و منتظر وقوعش بودید، یکم دلتون خنک شه شاید.
آره عزیزان، آمپول بود توش. نه از این کوچول موچولو ها که سر شیششو میشکنن و میکشنش تو سرنگ کوچولو و میزنن. 
پنی سیلین های خوشگل سفید پودری که با آب مقطر باید قاطی میشد 😊 آره از همونا که درد داره.
یه مدتی بود از شرشون خلاص بودم. 
بابام اومد کنار تخت، با لحن تحکم آمیزش پرسید یادته کی زدی آخرین بار؟ گفتم آخرین بار واسه دندونم همین چند وقت پیش زدم. دوزاریش افتاد چه زمانیو میگم. از مزایای هی آمپول زدن یکیش اینه که نیازی به انجام تست نیست! یه جا کمتر سوزن میخوره که همین هم غنیمته.
رفت سراغ آمپول و یه سرنگ باز کرد، آمپولو جلوی چشمم کشید داخلش. هیجوقت به این صحنه نگاه نمیکردم! همیشه سرمو تو بالش فشار میدادم و تمام درکم از مراحل تزریق همون حس سردی پنبه و درد بعدش بود! الان دیدم مایع سفید کدر داره خیلی آروم وارد سرنگ میشه.
بابام با نگاه چپ نگام کرد و گفت نمیخوای بخوابی؟ نشسته بلد نیستم بزنم!
یه نگاه به مامانم انداختم، دیدم روی تخت کناری دراز کشیده و داره با گوشیش ور میره. تا منو دید که دارم نگاهش میکنم به پهلو شد و پشتش رو کرد بهم. بالش رو زدم کنار و دمر خوابیدم، شلوارمو از سمتی که بابام نشسته بود یکم دادم پایین، سرمو هم گذاشتم رو دستام و منتظر شدم.
پنبه رو کشید و گفت نفس عمیق بکش. منم نفسمو دادم تو که سوزش سوزنو حس کردم. ۲-۳ ثانیه هیج حسی نداشتم، بعدش یهو دردش شروع کرد به زیاد شدن همراه با سوزش...دندونامو فشار دادم به هم و منتظر شدم تموم شه. بالاخره دوباره پنبه رو گذاشت و گفت تموم شد. داروهامم اثر کرده بود تقریبا، تبم پایین اومده بود و سرم سنگین تر شده بود. گرفتم خوابیدم. چند بار تا صبح بیدار شدم، چون گلوم خیلی اذیتم میکرد. همینطور خیلی هم تشنه میشدم و خیلی دسشویی میرفتم. دلم لک زده بود واسه یه خواب عمیق از شب تا صبح!!!
صبحش راه افتادیم بریم به سمت خونه. از خوبیای مریضی اینه که کسی ازت انتظار کمک توی جمع کردن ملحفه ها و وسایل و کیفا و... که نداره هیچ، وسایل تو رو هم جمع میکنن!!!
حس کردم گلوم بهتر شده. وقتی فکمو تکون میدادم هم دیگه بناگوشم درد نمیگرفت. حس بهبود داشتم بالاخره.
سرتونو درد نیارم، بعد از این که اکبر آقا رو از خونه ی خالم آوردیم، بالاخره وارد خونه ی خودمون شدیم.
۴-۵ روز خونه خالی بود و هواساز هم خاموش...خونه از بیرون سرد تر بود! انگار وارد سیبری شدی!
حالم به وضوح بهتر بود، اما برای این که کمکی توی آوردن وسایل نکنم خودمو زدم به بیحالی 😊 رفتم تو اتاق خودم و با همون کاپشن و لباسا خزیدم زیر پتوم. هوای خونه اونقدر سرد بود که نوک دماغم یخ زده بود. اکبر آقا هم بعد از یک دعوای جانانه با من سرِ جا توی تخت، یکی با ناخوناش زد تو صورتم و موفق شد خودشو زیر پتوی من جا بده!
یکم با گوشیم ور رفتم که بابام دوباره اومد تو اتاقم! بدون در زدن، بدون خبر دادن! بدون هیچ چیز خاصی! 
مکالمات زوری و از پیش تعیین شده ی یکی از اعضای خونواده با عضو مریض رو طی کردیم. همینا که تو خاطره ی شما از ما بهترون به این صورته که: بهتر شدی قربونت برم؟ دیگه فلان جات درد نمیکنه قند عسلم؟ بعدم با ماچ و بوسه و ای جان گفتن به پایان میرسه! 
اما توی خاطره ی منِ معمولی به یه بهتری؟ و آره گفتن من خلاصه میشه.
شروع کرد به آماده کردن آمپول! دوباره پنی سیلین بود!!! با لحن اعتراض امیز گفتم: اینو که دیشب زدم!!!! و با لحن تمسخر آمیزش جواب داد: عه خوب شد گفتی، نمیدونستم. باشه دیگه نمیزنم! و بعد چشماشو تنگ کرد و چش غره رفت بهم!!!
خواستم به شکم بخوابم، دیدم اکبر آقا خودشو رو ۲/۳ عرض تخت پهن کرده و جایی نمونده که من دمر بخوابم!! یکم جا به جاش کردم، چند بار دستمو گاز گرفت که جا به جاش نکنم و بالاخره موفق شدم فضای کافی برای دمر خوابیدن رو ایجاد کنم!!!!!
بابام پتو رو از روم زد کنار، سریع شلوارمو از سمتی که نشسته بود دادم پایین (قبل این که خودش با اخلاق حسنش تا زانو بده پایین و بعد غر بزنه!) پد الکلی رو کشید و سوزن رو فرو کرد. سعی کردم نفس کشیدنامو منظم کنم که بتونم تحمل کنم، اما یهو دردش شدید شد، همراه با سوزش. آهم درومد بالاخره. دندونامو روی مچ دستم فشار میدادم که تموم شه فقط. دوباره دعوام کرد که شل کنم پامو تا تموم شه، منم چشمام از سوزشش پر اشک شده بود. یکم آروم تر شدم و سعی کردم عضلاتمو شل کنم که دوباره دردش شدید شد و یهو سوزنو کشید بیرون و دوباره سردی الکل رو حس کردم.
دوباره لحن بابام به حالت عادی برگشت. گفت فعلا همینا کافی ان. هیچوقت نمیدونستم بعد از آمپول زدن باید چیکار کنم راستش! چشمام پر اشک بود، جای تزریقم هم درد میکرد. من نمیدونم شما چجوری بعد از تزریق تشکر میکنید 😂 فقط به پهلو چرخیدم و اکبر آقا رو تو بغلم فشار دادم.
در حالی که دوباره چرخیدم و به پشت خوابیدم روی تخت و جای آمپول همچنان میسوخت خیره شدم به سقف و به بدبختی های کاریی فکر کردم که از فردا دوباره درونش غرق میشدم و دیگه وقتی برای مریض بودن بینش پیدا نمیکردم.

خاطره مرضیه جان

سلام به همه دوستان عزیز . مرضیه هستم ۳۶ ساله متاهل و دخترم هم کیانا ۱۰ سالشه 😍. باز اومدم با یک خاطره جدید که مال یک ماه پیش هست . 
حدود ۲۰ دی ماه بود که من پروژه های پایان ترمم داشتم و کیانا هم امتحاناتش شروع شده بود . قرار بود مامانم بیان پیش ما که مواظب کیانا باشن و داخل درسهاش بهش کمک کنن تا منم راحت به کارهام برسم .(مامانم معلم ابتدایی بودن و حدود ۱۰ ساله که بازنشست شدن.) پدر من ۱۱ سال پیش فوت کردن و من فرزند ارشد خانواده هستم و یک برادر و یک خواهر دارم. 
روزی که مامانم قرار بود بیان من از صبح شروع به تمیز کردن خونه کردم که وقتی ایشون رسیدن خونه مرتب باشه و من که رفتم دانشگاه مامانم اذیت نشن . بعد از کارهام آشپزخونه را تی کشیدم و خواستم برم دوش بگیرم ظهر شده بود و تایم اومدن کیانا به خونه . وقتی اومدم از آشپزخونه بیام بیرون عجله کردم و پام یک دفعه لیز خورد و نتونستم خودمو کنترل کنم و محکم به پهلو زمین خوردم . هر کاری میکردم نمیتونستم از جام تکون بخورم و کسی هم صدامو نمیشنید . من با دوتا برادر شوهرم در یک مجتمع مسکونی زندگی میکنم . یک دفعه همه بدنم شروع به لرزیدن شدید کرد و نمیتونستم لرزش بدنمو کنترل کنم . کیانا رسید خونه و وقتی من تو این حالت دید سزیع با مهران تماس گرفت و ازش خواست بساد خونه مهرانم مامانمو از ترمینال برداشته بود و داشت میومد خونه . وقتی رسید دستش برد زیر پام که بلندم کنه اما من فریادم بلند شد از درد پام . و نمیتونستم تکون بخورم . مجبور شدن به آمبولانس زنگ زدن و منو بردن بیمارستان مامانم و کیانا ازز ترس گریه میکردن . وقتی رسیدم بعد از عکس برداری و تماس با جراح ارتوپد متوجه شدم که استخوان لگنم ترک شدید برداشته و باید ۲۴ ساعت بعد سیتی اسکن کنم که ببینیم نیاز به جراحی هست یا نه . بهم سرم وصل کردن و مسکن و ضدتهوع داخل سرم ریختن اما من هنوز هم به شدت میلرزیدم . واقعا روز بدی بود و دردم هم غیر قابل کنترل بود. بعد مرخص شدم و قرار شد فردا برای سیتی دوباره برم . شب اصلا نخوابیم فقط میتونستم روی کاناپه بخوابم و روی تخت هم نمیتونستم بخوابم چون پامو نمیتونستم روی تخت بذارم . بعد از سیتی مشخص شد که نمیخواد جراحی کنم ولی یک ماه باید استراحت میکردم و روزی یک ساعت داخل خونه با عصا راه میرفتم که خون داخل پام لخته نشه . منم که امتحانات پایان ترمم بود و ترم آخر بودم . دانشگاه هم با اینکه من یک ماه بعد امتحاناتم بدم موافق نکرد.  تا حدود یک هفته بعد شبها با آمپول مسکن به سختی حدود ۳ ساعت میخوابیم و برای هر تزریق آمپول به سختی کمی جابجا میشدم تا مهران بتونه آمپول بهم بزنه اونقدر درد داشتم که حاضر بودم درد هر آمپولی تحمل کنم فقط کمی بتونم بخوابم .با هر تکون ناگهانی پام فریادم به آسمون بلند میشد. حسابی به مهران و مامانم زحمت داده بودم و برای همه کارهام به کمکشون نیاز داشتم ( واقعا شرمنده محبتهاشون هستم) . ۳ تا امتحان داشتم که هر هفته باید باید مهران من میبرد دانشگاه که ۲ ساعت با شهر محل زندگی من فاصله داشت و با ویلچیر سر جلسه میرفتم و بعد از امتحان هم به سختی برمیگشتم . هر امتحانم هم که بین ۳ تا ۵ ساعت طول میکشید و واقعا با درد پای من طاقت فرسا بود . ولی خدارو شکر که روزهای سخت گذشت . واقعا این مدت به این فکر میکردم که جانبازان عزیزمون و افراد معلول مهربونمون چطور این قدر سختی تحمل میکنن و از خدا گله مند نیستن . واقعا خداوند به داشتن چنین بنده هایی مطمئنا افتخار میکنه. 
خیلی ممنونم که خاطره من میخونید قدر سلامتی خودتون بدونید و امیدوارم خدا همه شمارو به آرزوهای خوبتون برسونه .
پ.ن:  موفقیت کلید شادی نیست، شادی کلید موفقیت است؛ اگر آنچه انجام می دهی دوست بداری، موفق خواهی بود. هرمن کین🌸🌸🌸🌸

خاطره یلدا جان

سلام منم یلدا ببخشید حدود یک ماهه که نتونستم خاطره آپ کنم ولی خاطره هاتونو خودم خب این خاطره برمیگرده به دوروز پیش
یکمی شکمم نسبت به قبلا برجسته شده پویان بعد اینکه فهمید باردارم منو برد دکتر تا تحت نظر باشم دکترم گفت بخاطر سن خیلی پایینم بارداری برام سخت و البته خطرناکه بخصوص چون کم خونیم دارم احتمال سقط جنین و نارسایی اون هست برام چند نوع تقویتی و یه قرص برای تهوعم نوشت خب این خاطره برمیگرده به اولین امپول تقویتی
بعد از اینکه از مطب دکتر بیرون اومدیم پویان گفت بریم رستوران
من:ن پویان نریم رستوران من حالم خوب نیس همش بالا میارم بریم خونه
پویان:چشم خانومم
رفتیم خونه بعد از اینکه غذا پختم بیشتر از چند قاشق نتونستم بخورم
پویان:چرا نمیخوری عزیزم
من:حالم بده نمیتونم
پویان:عزیز دلم تو الان دو نفری بخور خانومم
من:نمیتونم اصرار نکن
پویان;باشه باشه ببخشید
بعد از اینکه غذاشو خورد
پویان :گلم برو تو اتاق استراحت کن من ظرفارو میشورم
من:ن خودم میشورم
پویان:عشقم برو دیگه اذیتم نکن
من:باشه
من رفتم تو اتاق بعد نیم ساعت پویانم اومد یه امپولم دستش بود
من:پویان ن تروخدا
پویان نشست رو تخت :خانومم خانوم دکتر که با تو لج نیس بهت امپول تقویتی داده ببین هیچی نمیخوری باور کن واسه فسقلی خطرناکه تازه واسه توهم سخت میشه
من:پویان میترسم نزن
پویان:عزیزم نترس قول میدم اروم بزنم ببین چقدر کوچوله
من:ن پویان
پویان:خانومم لطفا بخاطر من اگه منو اون فسقلیو دوس داری
من:خیلی بدی بعد دمر خوابیدم که پویان داد زد
پویان:دمر نخواب یلداااااااا خطرناکه به پهلو شو
منم از داد پویان ترسیدم اروم به پهلو شدم
پویان:ببخش خانوم سرت داد زدم دیگه دمر نخواب
من:چشم
پویان:بی بلا
پویان شلوارمو داد پایین پنبه کشید اروم سوزونو فرو کرد
من:اخ
پویان:ـــــــ
من:اویییی اوخ
پویان :جانم جان اروم باش
من:اخخخخخ پویان درش بیار نی نیم دردش گرفت
پویان:فدای تو و اون نی نی بشم تمومه یکم تحمل کن الان درش میارم
من:ایی
که پویان درش اورد و جاشو ماساژ داد بعدم دستاشو شست و کنارم خوابید
اینم خاطره من ببخشید اگه بی مزه بود
یا حق

خاطره رز گل جان

اسمم رز گل سن نمی گم چون فکر می کنید بچه هستم در صورتی که بزرگی به عقل نه به قد و سن اولین خاطره که اینجا خوندم خاطره دکتر مهرسام بود خوشم اومد گفتم چرا من ننویسم . توی خانواده ما پرستار زیاده سه تا دکتر دارو ساز داریم که یکیش بابامه مادرم معلم زیست و داداشم دندان پزشک و داییم متخصص اطفال و برادر دیگم مهندس عمران و شرکت خصوصی داره . خوب خاطره تابستون بود من پایین مبل رو به روی دریچه کولر دراز کشیدم خوابم برد داداشم رضا (مهندس عمران)از بیرون می یاد می بینه اونجا خوابیدم کلی دعوام کرد منم یکم احساس بدن درد داشتم دوش گرفتم و موهامو قشنگ خشک کردم تو اتاق خوابیدم از خواب بیدار شدم گلوم می سوخت رفتم بیرون با خودم گفتم کاش قرص سرما خوردگی می خوردم بدنم خوب به دارو واکنش نشون میده گاهی می خورم با دوتاش خوب می شم خلاصه که اهل خونه اومدن و با دیدنم مثل غنچه لب هاشون به خنده باز شد . به مامانم گفتم گلوم سوزش داره دید گفت متورم بریم دکتر؟ مخالفت کردم و ازش خواستم بالنگ با آب جوش بده گلوم نرم بشه . بهتر شد صبح خیلی گلو درد داشتم با زور بابا و مامان و داداش ها رفتم دکتر پزشک هم سن بابام بود و خیلی مهربون دوست ندارم توی جمع مثل لال ها برخورد کنم یا رفتاری داشته باشم که بقیه فکر کنند ضعیف هستم با پزشک سلام علیک کردم و خوشم اومد ازش منو یاد داییم انداخت وقتی کسی خوشرو باشه استرس ناخود آگاه کم می شه نشستم معاینه کرد حالا توجه کنید همه با من اومده بودن تو اتاق دکتر معاینش تموم شد گفت کسی دیگه هم بیمار هست . داداش علی (دندانپزشک) خندش گرفته بود . برام گفت چی نوشته ولی امان از اون لحظه ای که گفت یه آمپول کوچیک هم هست دخترم و اشک در چشمان اینجانب مربع زد ولی خوب حفظ آبرو کردم آخه عزیزم واسه کسی که نیدل فوبیک داره کوچیک و بزرگ یکیه من فکر می کنم یک چیز تیز می ره تو پوست جگرم کباب می شه بابام دارو هارو گرفت و من خنک هم خوشحال که نگفت بزن نگو می ترسید آبروشون بره . رفتیم از اونجا خونه مادر بزرگم و علت این که همه بودیم همین بود وگرنه عقلمون کم نیست این همه آدم پاشیم بریم ولی خوب اتاق دکترهمه با هم
قیافه دکتر
قیافه‌ مامانم
بابام
علی
رضا
رز بخت برگشته
خلاصه رسیدیم خونه مادر بزرگم همه بودن کلا ما زیادیم ولی متاسفانه هم سن من ندارن و بیشترشون هم پسرم جز من دو تا دختر های دایی بزرگم هستن من که بی حال بودم رفتم اتاق دراز کشیدم بعدش ناهار خوردیم دوباره رفتم خوابیدم دیدم داداش و بابام اومدن اتاق بابام گفت عزیزم دکتر 633نوشته برات درد داره ولی خیلی نیست همکاری کن عزیزم که بد تر نشی من لوس نیستم با این که نازم خریدار خیلی داره و از آدم لوس بدم می یاد گفتم بابا می شه نزنم گفت به هیچ وجه دیدی که دکتری که معاینت کرد سعی کرد بیشتر خوراکی بده گلوت هم خیلی متورم داداش علی گفت می خواهی بگم دایی هم ببینتت می دونستم دایی بیاد آبکشم با وجود ترسم دیدم یکی بهتر سه چهارتاست از بچگی عادتمه انگشت کوچیکشو گرفتم گفتم قول یواش بزنی مطمئنم کرد علی کمک کرد بخوابم که بچه خالم مهیار چهار سالشه اومد تو اتاق دید بابا آمپول آماده می کنه تو خونه داد می زد عمو حسین می خواد به رز آپول بزنه داییم (متخصص اطفال) و مامانم اومدن تو اتاق مامانم انگار باورش نشده بود که تو سکوت خوابیدم یعنی فاجعه نازل شد .
داییم گفت رزگل من چی شده بابام گفت سرما خورده دایی کنارم نشست سرمو نوازش می کرد خیلی مهربونه ولی من خجالت کشیدم چون بابا دستش درد نکنه تا جا داشت کشید پایین چون شلوار لی پام بود باعث سفت شدن عضله میشد علی هم پامو خم کرد تا زد منم زدم زیر گریه تا آخرش اشک هام رو سایلنت اومد خیلی خوب زد ولی ترس منو کم نمی کنه بعد از این که حالم جا اومد نشستم دایی با اخم گفت چرا نیومدی پیش دایی ؟ منم چیزی نگفتم رفت کیفشو آورد و معاینم کرد دوباره به بابا گفت این گلوش خیلی ملتهب با دارو هایی که داده طول می کشه خوب بشه منم با التماس بابا رو می دیدم که بابا گفت اگه دیدم بد تر شده می یارم معاینش کن دایی گفت تب بر بده بهش داغ منم خوابیدم و دارو ها رو مرتب خوردم پس فرداش دایی اومد خونمون منو معاینه کرد گفت‌نه با این که دستتو بگیریم می شکنه از بس کوچولویی ولی بدنت مقاوم و خوب جواب داده تا هفته بعدش هم خوب خوب شدم و بعدش هم رضا مریض شد که دایی معاینش کرد منم می گفتم دکتر.... به بخش اطفال کلی با علی بهش خندیدیم رضا از آمپول نمی ترسه و خیلی خوش اخلاق با این که منو علی اذیتش می کنیم ولی با ما خیلی خوبه آدم و شرمنده می کنه .
پ.ن:لره میره جنگ میشه فرمانده

داداشش شهید میشه

با بیسیم بهش میگن لااقل جنازه داداشتو برگدون عقب

میگه اینا همشون داداشای من هستن ، کدومشونو بیارم ؟

آره !!!! .... اینبار جوک نبود!!!!

فارس،نژاد پرست نیست (مگه کوروش نژاد پرست بود ؟)

رشتی بی غیرت نیست (مگه میرزا کوچک خان بی غیرت بود ؟)

مازندر

انی کله ماهی خور نیست (مگه نیما کله ماهی خور بود؟)

لر هالو نیست (مگه لطف علی خان یا آریوبرزن هالو بودن؟)

ترک زبان عرعر نمی کنه (مگه شهریار عر عر میکرد؟)


خراسانی بادیه نشین و بدوی نیست (مگر دکتر شریعتی بادیه نشین بود؟)

بلکه اینها ستون های ایرانند ...

وقتی داریم از داخل ستون ها رو خراب می کنیم دیگه نیازی به دشمن خارجی نیست ...

اینها رو کسانی ساختن که میخوان ایران و ایرانی رو اول ریز ریز بعد خوار و ذلیل کنن که چیزی ایرانی نامیده نشه ...

اریایی....فرزندکوروش کبیر...به خودت بیا ببین چیو به کی میگی ...

خطره فاطمه 👑جان


سلام دوستایی عزیز امیدوارم تو این سرمایی زمستون و پر از اتفاقات تلخی که هر روز میشنوییم دلتون پر از امید و گرما باشه .فکر نکنم غریب باشم و نیاز به معرفی ولی بازم برا دوستایی که جریان میگم فاطمه هستم مربی مهد کودک .و متاهلم .اسم همسرم محمد هست و بچه نداریم فهلا . خبر بریم سر خاطره که داغ داغه دیروز چهارشنبه از صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود دستم بد تیر میکشید و انگشتام خشک شده بود قادر به تکون دادنش نبودم البته بگم از چند روز قبلش کم درد داشت ولی دیروز بیشتر شده بود نفسم همیشه سنگین بود که رفتم دارو ها و اسپری هام رو زدم یکم نفسم اروم گرفت ولی دست چپم خیلی تیر میکشید و بار هر بار درد گرفتن اشک منم سرازیر میشد واقعا دردش قابل تحمل کردن نبود شروع کردم به خود درمانی انواع مسکن ها رو خوردم انواع روغن های ماساژ و پماد ها رو زدم حوله گرمش کردم ولی ن اصلا قصد خوب شدن نداشت .دیگه ناخن هام کبود شده بود خیلی ترسیدم با یکی از دوستایی عزیز تو وب پیام دادم که ایشون گفتن سریع برم دکتر تا عصر منتظر محمد شدم تا از اداره بر گرده و بریم دکتر .محمد ساعت ۳ بود اومد خونه با یک مکافات بلند شدم براش ناهار کشیدم محمد دستاش رو شست و اومد سر سفره نشست گفت به به چه کرده خانمم خودت چرا پا شدی بیا بشین دیگه گفتم ن میل ندارم گفت چرا مگه زودتر ناهار خوردی ؟ گفتم ن میل ندارم گفت ببینمت فاطمه چیزی شده حالت خوبه ؟؟ گفتم نه اره خوبم گفت درست بگو اره با ن ؟؟ گفتم ن دستم خیلی درد میکنه ‌گفت حتما به خاطر کار زیاد یه چه قدر میگم یکم کارت رو سبک بکن گوش نمیدی .حالا بیا یکم بخور ببینم دستت چی شده با کراهت و درد نشستم یکم همراه محمد خوردم ولی نمی تونستم قاشق دست بگیرم اشکم در اومد محمد سریع ناهار ش رو خورد ی مسکن بهم داد باز یکم روغن زد بهش گفت بخواب شاید بهتر شد اگه نشد میبرمت دکتر .تو همین فاصله همسایه طبقه پایین اومد در زد و شروع کرد به فحش و اینا چرا همیشه ما باید پله ها رو بشوریم دیگه من اومدم بیرون یکم با هم درگیر شدیم .😄😄😄🙄دیگه شروع کردم به لرزیدن حالم گفتن نداشت تنگی نفسم بد شد دیگه همسایه ها رفتن خونه و محمد خیلی عصبی بود ولی حرف بار همسایه و شوهرش کرد و اومد تو میگفت اروم باش فاطی ی بی عقل ی حرفی زد تو چرا ناراحت میشی .دید حالم بده ی پالتو و ی شال سرم انداخت و کمک کرد برم تو ماشین و رفتیم اورژانس. خدا رو شکر خلوت بود نوبت گرفت و بعد ۲ تا بیمار رفتیم داخل علایم رو دیدین و چند تا سوال پرسیدن گفتن ی نوار قلب سریع بگیر بیاررر چون ضربان نزدیک ۱۴۰بود .با بد بختی راحی ی اتاقی شدیم و دو تا خانم پرستار اومدن و نوار قلب گرفتن که یکم نامنطم‌ بود .دیگه سریع ی قرص زیر زبونی بهم دادن که خیلی تلخ بود گفت اصلا قدرت نده یا دندان روش نزار بزار اروم اروم خودش آب بشه درد دستم و تپشم داشت بهتر میشد که دکتر که ی خانمی بود باز اوند گفت بهتر شدی ؟ گفتم بله خیلی بهترم دیگه دفتر چه رو از محمد گرفت و شروع به نوشتن کرد به محمد گفتم بگو امپول ننویسه 😞 محمد ی نگاه عصبی بهم کرد و هیچی نگفتتت منم بغض کرده بودم دکتر گفت برا اریتمیت و انژینت امپول نوشتم حتما تزریق کن ایشااله بهتر میشی کلی مخالفت کردم گفت ن بزن لازمه و رفت .محمد گفت ترسو خانم ابن که دیگه انتی بیوتیک نیست که درد داشته باشه مسکن اصلا هم درد نمیاد بزن تا بعد بریم خونه مامانت اینا ی هفته هست نرفتیم 😍.باشه بعد دست کشید رو گونه هام و بهم لبخند زد پرستار اومد گفت برگرد زوددد یعنی تو ۱ دقیقه ۳ تا امپول زد هنوز تو شک اولی بودم دومی و بعد سومی زد پام خیلی درد گرفت 😖ولی صدام در نیومد فقط اشکم می ریخت. دیگه بعدش محمد کمکم کرد لباسم رو درست کنم بلند بشم .وقتی اومدیم خونه خوابم برد تا ساعت ۱۰ صبح امروز 😉 امروز یکم بهترم ولی هنوز ناخن هام کبوده خواستم لاک بزنم محمد نزاشت گفت این جوری بهتر دکتر تشخیص میده حالت چطوریه کلی خوب خیلی ضایع هست ما خانمها هم حسساسس. خعب خاطره هم تمام شد مثل دوستان بلد نیستم پ.ن آخر ش بنویسم ولی از ته ته ته قلبم برا همتون آرزویی سلامتی و خوشبختی میکنم دوستتون دارم .

خاطره مهسا جان

سلامم مهسا هستم یک کشاورز
خب برای بار سوم دارم قسمت اول خاطره رو می‌نویسم که کلا دیگه حافظه ندارم . انگار شیفت دیابت شده از مغزم ... فقط یه خبر که امتحانات پیروز مندانه با معدل لبه مرزی به پایان رسید و من مشروط نشدم . البته یه فکری باید به حال نداشته خودم بکنم . خلاصه تا اون جای خاطره گفتم که با مامان و آقا رضا رفتیم خونه و شب خوابیدم صبحش انگار دارو های پیروزی تازه اثر کرده بود انگار تریلی از روم رد شده که مامان آمد صدام کرد که حاضر شم با آقا رضا برم بیمارستان البته ناشتا و بدون صبحانه 🥺🥺منم با زور حاضر شدم رفتیم به سمت پارکینگ کلا نای حرف زدن نداشتم از خواب گیج میزدم که خود آقا رضا سر صحبت رو باز کرد شروع کرد از شیب خروجی پارکینگ گرفته و... که دیدم بنده خدا خسته شد از بس از در و دیوار حرف زد که به دادش رسیدم و در مورد وضعم بهش گفتم البته قبلش هم قول گرفتم که این یه رازه حتی میتونن به خواجه حافظ بگه ولی حق ندارند به مامان بگه .🤐🤐اونم گفت فعلا وضع جسمیت رو چک کنیم یه فکری برای این حال روحیت میکنیم . بعدش تا خود بیمارستان حرف زدیم .رسیدیم یک راست رفتیم بخش آزمایشگاه که مسئول اونجا یه آقایی بود که گفت سلام دکتر جان راه گم  کردی . آقا رضا هم گفت دخترم رو آوردم برای چکاب و یه سری کلمات قلمبه صلمبه بهم گفتن بعد  منو راهنمایی کرد یه اتاقک که گفت این پرستارمون چشم بسته هم رگ میگیره .خودش و آقا رضا هم رفتن اون سمت . یه خانم مسن آمد داخل اتاقک گفت بشین عزیزم منم نشستم استینم رو دادم بالا ولی از استرس فقط داشتم به دست خانمه نگاه میکردم که خودش گفت اینجوری که نگاه می‌کنی انگار قراره دستت رو حفاری کنم کاریت ندارم که اون سمت رو نگاه کن که تا گفتم نمی‌خوام دستم سوخت و نمی‌دونم وسیله اسمش چیه ولی مخصوص پر کردن ویال خون چند ثانیه صبر کرد بعد سه تا ویال پر کرد و اصلا درد نداشت فقط دستم خشک شد و سرر . انگار داشت رو هوا پر میکرد . ولی بعد از در آوردنش بد جور سوخت و یه پک خوراکی بهم داد منم تشکر کردم آمدم بیرون آقا رضا هم وایستاده بود منتظرم از اون دکتر آزمایشگاه هم تشکر کردیم و رفتیم که آقا رضا گفت بریم صبحانه بخوریم منم گفتم ۷ صبح صبحونه دوست ندارم . بنده خدا هیچی نگفت گفت پس بریم بخش یه نوار مغز هم بگیرم ازت باید ام از ای هم بدی . این فرایند یعنی تا ظهر بیمارستان باشم و اصلا حاضر نبودم برم ام از ای بدم چون از صداش متنفرمم که گفتم نوار مغز رو پایه ام ولی ام از ای نه خواهش میکنم همین الان هم سرم داره درد می‌کنه صدای دستگاه رو مغزمه (فقط یه آبله میتونه خودش رو لو بده ،🙈🙈)گفت باشه به شرط اینکه بریم صبحانه من ساعت ۹ ویزیت دارم گشنمه . ننه خنک اصلا یادم نبود تنها کسی که خونه صبحانه نخورده بود خودم بودم 🧐🧐🧐و به این ترتیب رفتیم تریا بیمارستان . گفت چی می خوری منم طبق عادت گفتم قهوه 😬یه نگاهی کرد 😤😤😠 بهم که همون جا توانایی این رو داشتم دمنوش اسطخوتوس رو سفارش بدم . بعد از صبحانه بلند شدیم رفتیم بخششون که نوار مغز بگیرم که منو فرستادن یه اتاقی و آماده شدم فقط روسریم رو بر داشتم و اون کلاه رو گذاشتن سرم خیلی خندم گرفته بود چون قشنگ پرستارا حول شده بودن از حضور گاد فادر (همون پدر خوانده خودمونه)کل نوار گرفتن یه ربع طول نکشید که تموم شد و برگه های پرینت شده رو همون جا نگاه کرد که گفت بیا بریم اتاقم تشکر کردیم و رفتیم اتاقش خیلی جالب بود چون هیچی توش نبود . یه میز یه تخت یه پرده دو تا صندلی  همین مطبش خوشگل تر بود . اصلا دفتر استادانی ما قشنگ تر از اونجا بود . بعدش رفت طرف چوب رختی رو پوشش رو پوشید گفت من باید برم بخش برای ویزیت یک ساعت دیگه بر میگردم مراقب خودت باش کاری هم داشتی زنگ بزن . و رفت بیرون منم که خسته خواستم رو صندلی بشینم که دیدم نه برم رو تخت . با این که از این تختای تزریقاتی بود و یه ذره شک کردم که کمتر از یک ثانیه بود که سریع رو تخت خوابیدم قبلش برقا هم خاموش کردم ولی یه مشکلی داشت اونم پتو بود خواب بدون پتو اصلا نمی چسبید ولی خوب چاره ای نیست منم دراز کشیدم کاپشن آقا رضا هم گذاشتم زیر سرم  که نفهمیدم کی خوابم  برد و از صدای گوشیم بیدار شدم . رفتم برداشتمش که مامان بود خواست حالم رو بپرسم منم گفتم خوبم و خواب بودم خداحافظی به جان خودم بیشتر از ۱۰ ثانیه با مامان حرف بزنه به عقلم شک میکنند . یعنیاا یخ کرده بودم . هیچ وقت بدون پتو نخوابید مثل من کرخت می‌شید تازه ساعت رو دیدم فقط یه ربع گذشته بود 😗😗در. این جور وقت ها برید ول بچرخید تو بیمارستان بهتر . باور کنید منم رفتم دونه دونه از پشت در ها سرک می‌کشیدم تو راه رو ها گرم تر بود که دیدم گوشیم زنگ میزنم آقا رضا بود گفت کجایی تو منم گفتم میام الان که دیدم ازمایشمم آمده و پشت در اتاقش مونده رفتیم داخل که گفت نامه اعمالت دست چپت باید داد این چه وضعشه هیچیت سر جاش نیست . منم گفتم  نه باور کن من همه دارو ها رو خوردم 🤷به قول مدیر گروه همون دروغ که کنتر نمیندازه که گفت آره راست میگی  دارو هات از شهریور دست نخوردست و این که ویتامین دی بدنت روی ۲ یعنی عملا هیچی دیگه کلسیم تیروئید و.. رو نگم راستش ترسیدم چون اصلا با عقل جور در نمیومد شرایطم یه ذره بی خیال بودم نه اون قدر که همه چی بهم بریزه که دیدم داره می‌خنده . که گفت از خودت نترسید از امپولایی که باید بخوری ترسیدی اره؟؟منم صاف گفتم بیشتر شک کردم آخه در این حد وضعم رو بد نمی‌دونستم . خندید گفت همه چی اکیه به جز ویتامین دی که اونم با هفته ای یه دونه آمپول حل میشه و فقط یه مقدار دارو های میگرنت رو عوض میکنم و دوزش رو بالا میبرم فقط میمونه یه چند تا شرط که باید انجام بدی؟ منم گفتم چی؟ اولیش این که دیگه زیاد تو خوابگاه نمونی و حداقل هر دو هفته یه بار بر گردی تهران دومی اینکه قهوه رو ترک کنی  تا اون جایی که امکان داره لااقل روزی یه ماگ . سومین این که حتما  هر چیزی شد لااقل به بابات ویا  من بگی تا تو حلش کمکت کنیم. و خودت سر خود کاری نکنی که به حال دیروزت بیوفتی . منم دیدم راست میگه بلایی که تو این چند مدت اخیر سر خودم آوردم و باعث نگرانی بابا شدم که دست به دامن آقا رضا شده اصلا درست نبوده و قبول کردم دیگه سر خود کاری نکنم . تو فکر بودم که در باز شد و یه خانمی آمد داخل و گفت آقای دکتر دارو های که گفته بودین باورتون نمیشه یه مشمبا گنده بود که پنج تا آمپول رو در آورد که چهار تا یه جور. رو گذاشت کنار من چند یکی که نمی‌دونم چی بود . گفت این دو تا برای امروزته  بقیه هفته ای یه دونه حالا بگم اینجا برات بزنن یا بریم خونه . منم گفتم خونه الان  دوست ندارم اینجا باشم دیگه . قبول کرد و با هم رفتیم خونه که تا نشستم تو ماشین  بخاری رو روشن کردم گفت سردته . گفتم آره یه ذره. تو اتاقتونم خوابم برد بد تر شد که خندید  گفت گمونم سرما هم داری میخوریاااا بدنت هم ضعیف شده . که رسیدیم خونه مامان هنوز نیومده بود از مدرسه آقا رضا هم یه دمنوش اوردفت اینو بخور که برای سرما خوردگی عالیه 
دستورشم آویشن کوهی و به لیمو و زنجبیل بود که عالی بود . مامان که آمد دارو ها رو دید باز سر آقا رضا غر غر کرد که بچه روزی ۱۰ تا قرص باید بخوره این چه وضعشه . که دو ساعت مجبور به توضیح  شد که هر کدوم از فرصت برای چیه در آخر هم بند ه رو صدا کرد که برم اتاق نمی‌دونم چرا یه لحظه وحشت کردم . میدونستم دستش شبکه و آروم میزنه اصلا هم قبلش استرس نداشتم ولی وقتی آمپول های اما ه رو دیدم . گفتم نمی‌زنم . نمی‌خوام  اینم قرصش رو بده بنده خدا که کپ کرد که چم شد یه دفعه مامان هم متعجب تا حالا اینجوری نبودم یعنی این کولی بازی ازم بعید بود که آخر گفت این رو هم بندازم بیرون یکی از آمپول ها رو باید بزنی مخصوصا با این حالت مامان هم شروع کرد که مگه بچه ای دو تا آمپول بیشتر نیست . این چه وضعشه ولی بد جور وحشت کرده بودم که آقا رضا مامان رو بیرون کرد خودش بردنم تو اتاق و آروم با حرف زدن خوابوندم که گفت یکی از امپولات هم بندازم بره با این حالت اون یکی رو باید بزنی که منم با کمک خودش آماده شدم که آمپول اول رو زد که دو ثانیه نشده جیغ زدم و سفت شدن که همش باهام حرف میزد که گفت یه ذره شل کن در بیارم در آورد ولی بالافاصله آمپول دومی هم زد که فقط کارم گریه بود . که دومی هم تموم شد و لباس هام رو درست کردم که نشست کنارم اون قدر آروم حرف زد باهام که خوابم برد .
پ ن ۱ :واقعا تو این چند روز قبل از امتحانات یک ریکاوریه عالی بود برام  که انرژی بگیرم برای امتحان هفته ای که گذشت .
پ ن ۲. :راستش بهتر اینجا بگم چون دیگه جای دیگه ای نمیتونم باز گو کنم  من تو شهر دانشگاهم یه نفر بهم تیکه انداخت اون قدر حرفش بد بود که من یا رو رو زدمش ولی چه میدونستم طرف چوب خشکه که با یه باد می‌شکنه و برای همین با دو تا ضربه من هم دماغش شکسته هم دو تا دندونش 😑😑 منم به بابا اینا هیچی نگفتم این که رفتم کلانتری و و پزشکیه قانونی و داد سرا . همش هم تنهایی البته با یکی از بچه های حقوق خوابگاه هم مشورت گرفتم . حالا بعد از یک ماه و نیم مجبور شدم به بابا بگم و بابا هم چون ما موریت بود صاف گذاشته کف دست آقا رضا و دایی که این دختر بزن بهادر دست شما باشه تا بر گردم . این فشار روحیه این مدت شده بوده کابوسم . 🤯🤯به قول بچه ها حالم کثافت بود . حالا که آقا رضا می‌دونه و بابا وضعیتم بهتر شده .
پ ن ۳:امتحانات رو خوب دادم و با معدل ۱۲:۰۵ ترم رو تمو.م کردم و البته با تنبیه بابا به غلط کردن افتادم که دیگه پسر مردم رو نزنمش یا اگه میزنمش یه دفعه بره اون دنیا (شوخی کردم  جدی نگیرید ) ولی دختر ها خوبه  بتونن از خودشون دفاع کنن به شرطی که کنترل خشمشون هم داشته باشن تا یکی گفت بالا چشمشون ابرو نزنن یارو رو با و دار کنید .
راستی حواستون به ویتامین های بدنتون هم باشه همین ویتامین دی کمبودش خطر افسردگی رو افزایش میده .
پ ن۴:mahsa.mavahed آیدی اینستا کنه دوست داشتین دنبال کنید . ممنون
خیلی دوستون دارم
موفق و پیروز باشید

خاطره پریا جان

سلاااام بچه ها چطور مطورین؟🙋🏻‍♀
حال و احوالتون خوبه؟
من پریام خواهر ارینا (اینجوری میگم که بشناسید😁) خوشبختانههه امتحانام تموم شده و فردا هم انتخاب واحد دارم گفتم تا بیکارم فعلا بیام یه خاطره بگم.این خاطره ی اشنایی من و آریا ست که برمیگرده به اواخر شهریور ماه:
عاقا جونم براتون بگه ما یه شب خوابیدم و صبحش بیدار شدیم دیدیم گلومون درد میکنه.خلاصه طبق روال شروع کردم به خود درمانی که سرتونو درد نیارم هیچ افاقه نکرد بلکه بدتر شد درحدی که نمیتونم اب دهنمو قورت بدم.دیگه ناچارن به حسام(دوست خانوادگی، همسر دوستم نازنین، پزشک اطفال) زنگ زدم
حسام:سلام علیکم پریا خانوم حال؟ احوال؟
من:سلام مرسی خوبم تو خوبی؟
ح:پریااا این چه صداییه؟ باز سرما خوردی؟ خود درمانی؟
م:اره حسام حالم خیلی بده😢
شرح حال دادم 
ح:از دست تو دختر. بیمارستانم پاشو بیا
م:میشه از همینجا بگی چی بخورم؟
ح:پریااا بچه شدی؟ بلند شو ترسووو نترس نمیخورمت
م:باش خدافظ
سریع پوشیدم و یه تاکسی گرفتم. نشستم تو نوبت زیاد شلوغ نبود، بچه ها با قیافه های نگران میرفتن داخل و مدام میگفتن امپول نمیزنم🥺منم تو دلم گفتم منم امپول نمیزنم😂خلاصه نفر قبل من اومد بیرون و رفتم داخل.حسام سرش پایین بد و سخت مشغول... 
م:سلام
ح (با سر پایین):سلام بفرمایید 
م:دکتر من یه خرس گندم که از دکتر و امپول میترسم🥺
ح(سرشو اورد بالا):عههه😂سلام دختر ترسوو
یکمی حرف زدیم با هم و حال و احوال همه رو گرفتیم گفت خب الان خیالت راحت شد که نمیخورمت؟😂 سرمو به تایید حرفاش بالا پایین کردم.دستمو گرفت و برد سمت تخت و گفت دراز بکش دختر خوب تا معاینه کنم تا اومدم بگم حسااام🥺 گفت خب چیههه؟ میخوام معاینه کنم اسکل😐 گفتم خب باش
رفتم پشت پرده و معاینه کرد گفت لباستو در بیار. به هودی که پوشیده بودم اشاره کردم گفتم این؟ گفت اره دیگه. چیزی زیرش پوشیدی؟ گفتم یه تاپه گفت خب در بیار پس. یکم نگاش کردم گفت خجالت نکش دکتر محرمه😌 دیگه خلاصه در اوردم و ادامه معاینشو انجام داد و رفت که نسخه رو بنویسه گفتم با دست باز نسخه بنویس🥺گفت دختر حالت خوب نیست به یه چیزی ام مشکوکم برات یه آزمایش نوشتم امروز انجام بده که خیالم راحت بشه😕. رفتم که نسخه رو بگیرم گفت بشین الان به همکارم میگم بگیره داروهاتو. بعد از چند دقیقه یه اقای جوون که چند سال از من بزرگتر بود با یه پلاستیک پر از سرنگ وارد شد و پلاستیک رو به حسام داد و رفت. حسام داشت یه امپول اماده میکرد و من هم داشتم نگاش میکردم که گفت حاضر شو. با بغض رفتم رو تخت نشستم. اومد گفت چرا حاضر نشدی پس؟🤨گفتم حسام اروم میزنی؟ گفت اره ولی امپولات قویه اگه دردت اومد تقصیر من نیست🤷🏻‍♂. دراز کشیدم و کمکم کرد حاضر شدم. پنبه کشید و آروم نیدل رو وارد کرد چند ثانیه گذشت و دردش برام غیر قابل تحمل شد گفتم حسام😣 هیچی نگفت و همچنان ادامه داد. بلند تر گفتم حسااام گفت تمومه یکم دیگه. چند ثانیه گذشت دیگه صبرم تموم شد پای مخالمو میزدم رو تخت و گریه میکردم که حسام عصبانی شد گفت این چه کاریه😡 تموم شد. بعدم درش اوردم و با پنبه جاشو فشار داد که یه اخ گفتم و سریع برگشتم گفتم دیگه نمیزنم. حسام رفت همون همکارشو صدا زد که بیاد. با هم اومدن تو اتاق. حسام اومد و به من اشاره کرد گفت ایشونن. همکارش که اسمش آریا بود گفت آخی چه گریه ای کرده😅خیلی عصبانی بودم و گفتم درد داشت گریه کردم چیز عجیبیه؟😑 زیرزیرکی خندید گفه نه عجیب نیست😄و بعد رفت که یه آمپول دیگه اماده کنه و حسامم اومد پیشم گفت عزیزم دو تا امپول دیگه بیشتر نیست. دوباره برگشتم و آریا اومد و پنبه کشید که همون موقع برگشتم. دوتاشون😐اینجوری نگام کردن گفتم میشه حسام بزنه؟ آریا گفت چرا نشه و بعد امپولو داد حسام. حسام گفت حواست باشه تکون نخوره. حسام نیدل رو وارد کرد از اول درد داشت بلند گفتم آییی و یه کوچولو کمرمو تکون دادم که همون لحظه دو تا دست سفت کمرمو گرفت و دیگه نتونستم تکون بخورم گفتم بسهه درد داره.😭 آریا گفت آخراشه و چند ثانیه بعد با کلی ناله های من بالاخره حسام درش اورد ولی اصلا از دردم کم نشده بود همچنان سرم تو ملحفه بود و گریه میکردم که حس کردم دستای آریا نوازش وار روی کمرمه عصبی بودم اما خجالتم اجازه نداد چیزی بگم فقط تو دلم میگفتم مرتیکه بی ادب این چه حرکتیه و خجالت بکش و...(الان که دارم تعریف میکنم کلی خندم میگیره😂) حسام باز با یه آمپول دیگه اومد.پنبه کشید و یدفعه مثه دارت وارد کرد یه شک بدی بم داد و باعث شد ناخوداگاه دستمو روی دست آریا که کنار دستم بود بزارم 🤦🏻‍♀با خودم گفتم گندت بزنه که اریا دستمو گرفت و گفت آروم ولی دردش خیلی زیاد بود و به هق هق افتاده بودمو محکم دست آریا رو فشار دادم و یکم بعد دوتایی با هم گفتن تمووووم.آریا جای امپولا رو ماساژ میداد. حسام رفت بیرون.
آریا:هنوز درد دارین؟
م:اوهوم
آ:در عوض زود خوب میشین.اسمتون چیه؟
م:پریا
حسام با یه سینی  اومد کنار تخت و گفت پاشو یه ازمایشم بگیرم ازت راحت شی. گفتم حسام نه توروخدا بسه.🥺 آریا گفت آزمایش دردی نداره که آروم بشین. نشستم و حسام یه کش روی بازوم بست و چنتا ضربه زد و گفت رگ نداره. یکم ور رفتم باهام و نیدل رو وارد کرد اما هیچی نیومد. چندبار دیگه همینجوری شد و بازم تو رگ نبود. بهم گفت اون دستتو بده. گفتم نه نمیخوام گفت بچه شدی باز؟😡 
اون روز خیلی درد کشیده بودم و ظرفیتم تکمیل بود و با این حرف حسام یه قطره اشک از چشام اومد و اون یکی دستمو بردم جلو باز حسام یه رگ پیدا کرد و خواست نیدل رو وارد کنه که دستمو کشیدم با گریه گفتم نه توروخدا بسه دردم میاد😭 حسام برگشت و خیلی جدی به آریا گفت بیا دستشو بگیر😤. آریا اومد نزدیکم و گفت آفرین یه کوچولووو دیگه تحمل کنی تمومه بعدم دست چپم رو نگه داشت. سینش دقیقا مماس صورتم بود و این اذیتم میکرد. حسام نیدل رو وارد کرد و یه نچ گفت و توی دستم حرکتش داد و با این کارش خیلی دردم گرفت و راهی جز این که سرمو تو سینه آریا فشار بدم نداشتم. چند لحظه بعد صدای حسام اومد که هوف کشید وگفت تموم شد تموم شد.بعد دستمال اورد و اشکامو پاک کرد گفت ببخشید تقصیر من نبود رگ نداشتی. رفت تا نمونه رو تحویل بده منم کم کم داشتم پا میشدم که برم که صدای آریا اومد گفت پریا خانوم گفتم بله؟ گفت بهترین؟ گفتم نمیدونم گفت مراقبت خودتون باشین و بعد هم خدافظی کردم و رفتم خونه.
بعد از چند روز حسام بهم گفت که آریا بهش گفته از من خوشش اومده و اونم شمارمو به اریا داده و اینگونه بود که ما الان یکساله با هم دوستیم😊💕
بدروووووود❤️

خاطره بهارجان

سلام اسم من بهاره ۱۷ سالمه و ۶ ماه نامزد کردم نامزدم مهدی۲۲ سالشه و دانشجوی پزشکیه شاید بگید چرا اینقدر زود نامزد کرده تو خاطره همه ی اینارو توضیح میدم ( مهدی رو تو عروسی عمه کوچیکم دیدم بعد اون عروسی یکبار دیگه با خانواده برای مهمونی اومده بودن خونمون ولی چندبار دیگه که اونا مارو دعوت کردن یا ما اونارو مهدی یا خونه نبود یا با خانوادش نمیومد دلیلیشم نمیدونستم )
خاطره: این خاطره مربوط به شیش ماه پیشه . تازه از مدرسه برگشتم خونه دیدم مامانم داره غذا درست میکنه خونه هم خیلی تمیزه ب+ مامان مهمون داریم؟ م— اره دخترم شب پسرعمه ی بابات با خانوادش میاد . سریع رفتم لباسامو عوض کردم و یه دوش گرفتم موهامو خشک نکردم داشتم درس میخوندم که یکدفعه خوابم برد با داد مامان بلند شدم م— ای زلیل شده پاشو دیگه الاناست مهمونا برس تو هنوز خوابید ی سریع بیدار شدم بدنم درد میکرد گلومم خیلی درد میکرد حال تهوع هم داشتن ولی توجه نکردم خودمو خوشگل کردم یه لباس شیک خونگی تنم کردم رفتم کمک مامان یکدفعه صدای زنگ خونه اومد بابام درو باز کرد مهمونا رسیدن ( محمد داداش بزرگتره مهدیه ۲۶ سالشه و پزشکه ) سلام احوال پرسی کردیم یکدفعه احساس کردم میخوام بیارم بالا سریع دویدم تو دسشویی همش اب میاوردم بالا ( ببخشید ) یکم اب زدم صورتم رفتم چایی رخیتم بردم براشون .
با کمک مامان میز شامو کشیدیم داشتم اروم اروم میخوردم یکدفعه احساس کردم سیر شدم ولی تو بشقابم پر بود یه با اجازه گفتم سریع رفتم تو اتاقم یکم بعد یکی در زد
من+ بله بفرمایید مهدی+ چیشده یکدفعه اومدید تو اتاق حالتون خوبه؟ من+ بله خوبم ممنون مهدی+ ولی من احساس میکنم خوب نیستید.. یکدفعه احساس کردم میخوام بالا بیارم سریع دویدم تو دسشوییی ایندفعه دیگه واقعا حالم بد شده بود سرم گیج میرد اروم اروم بدونه اینکه کسی بدونه رفتم تو اتاقم
مهدی+ چیشد من+ حالم بد شد مهدی+ میخوای بگم محمد بیاد فکر کنم حالت بد باشه
من + لازم نکرده مهدی رفت و با محمد برگشت محمد+ چیشدی بهارجونی من+ چیزی نیست داداشت بزرگش میکنه محمد + مهدی برو از تو ماشین کیفو بیار باید حتما معاینش کنم رنگ به رو نداره مهدی رفت بعد از ۵ مین برگشت کیفو داد به محمد محمد معاینه کرد
محمد+ بهار جونی سه تا امپول مینویسم با یه سرم دفترچت کجاست ؟ من + تو کشو میزم (من زیاد از اامپول نمیترسم فقط خجالت میکشم ) محمد رفت داروهامو بخره که یکدفعه مهدی لباسشو دراورد دیدم یه شکم سیکس پک دار اما کلش زخم من+ مهدی بدنت چرا اینجوریه؟ مهدی+ بخاطر تو من+ بخاطر من؟ مهدی+ اره من+ اونوقت چرا؟ مهدی + من عاشقت شدم بهار خیلی دوست دارم میترسیدم بهت بگم دیگه نتونی درس بخونی بهار حاضرم برات جونمم بدم خواهش میکنم من+ مهدی اینجوری که اصلا دوست ندارم اینکارا چیه اگه قول بدی دیگه اینکارارو نکنی منم دوست دارم ؟ مهدی+ چشم من + بی بلا
محمد رسید محمد+ دمر بخواب عزیزم من + ن محمد + بخواب من + من مریضم محمد + توام مثل خواهرمی درضمن من دکترم پس دمر بخواب مهدی+ منم قول میدم نگات نکنم بخواب دمر خوابیدم سر اولین امپول که هیچی نگفتم سر دومی فقط جیغ میزدم بعدشم سرمو وصل کرد و خوابیدم بعد یه مدت مهدی اومد خواستگاری و الانم نامزدیم اینم از خاطرم ببخشید اگه بد بود