خاطره پریسا جان
بازم سردردهای مسخره برگشتن😡عصبانیم خیییلی تا وقتی هوا سرد نیست همه چی خوبه همین ک یه ذره بارون میاد یا هوا سرد میشه سردردهای کوفتی بازم شروع میشن اینقد دردش شدیده که چهار ساعتی یه مسکن میخورم تازه یه ساعت هم تحمل میکنم ولی دیگه بعد از پنج ساعت حتما باید یکی دیگه بخورم چشمام و صورتم به شدت درد میکنه و بینیم کیپ شده و صدام گرفته بازم سینوزیت لعنتی بوی گند عفونت داره حالمو بهم میزنه🤮سردی هوا کار دستم داده و خاطره ساز شدم.پریسا هستم ۲۳ ساله از اهواز.
توی اتاقم بودم و داشتم غر غر میکردم روز پنجشنبه بود خاله دوتا دختراش(درسا ۶ سالشه و فاطمه ۲سال و نیم) مریض شده بودن نه گلو درد داشتن ن گوشاشون عفونت داشت فقط تب داشتن و نق میزدن خاله هم اومده بود خونمون که بعد از ظهر با مامانم بچه ها رو ببره دکتر.منم با این سر درد ها و صدای گرفته حوصله هیچ کسو نداشتم و توی اتاقم مشغول مرتب کردن میز تحریرم بودم ساعت یازده صب بود قرار بود عصر مامانم و خاله بچه هارو ببرن دکتر و مامانم گفته بود که باید منم برم دکتر چون دیگه حوصله سردردای منو نداره:عصر ک قرار نیست جایی بری؟گفتم چطور؟گفت عصر حتما باید بری دکتر هیچ بهونه ای هم نمیاری گفتم که قراری برنامه ای چیزی داری کنسل کنی🤨☝️
من:باشه بابا نکشی منو😁
خلاصه عصر شد و بابا مارو رسوند درمانگاه قبل از پیاده شدن بابا بهم گفت زهره(دختر خاله باباس ولی یه سال از من بزرگتره و پرستاره و رفیق پایه خودمه😜👌ولی حیف که خونشون چند وقتی رفته اصفهان و از هم دور شدیم😢)اومده اهواز خونه مادرجونه اگر تزریقی داشتین میگم شب بیاد بزنه نمیخواد بری اینجا که اذیت بشی هم خودت هم بچه ها
من:واقعا😍😍کی اومده ای بیمعرفت چرا بهم خبر نداد😒دارم براش
بابا:حالا بعدا باهاش دعواهاتو بکن الان برو نوبتتون رد نشه
من:بابا اصلا از کجا معلوم که تزریقی بده اصلا من نمیرم میخوام با تو بیام😝
بابا:پیاده شو ببینم خودتو لوس نکن😂
من😂😂😂👋خدافظ
و رفتیم داخل مطب منتظر نشستیم زیاد شلوغ نبود اول مامانم با خاله رفت داخل و دکتر دختر خاله هامو معاینه کرد درسا دختر نترسیه تعجب میکنم با این سن کمی ک داره اصلا تا حالا نشده بگه دکتر نمیرم یا آمپول نمیزنم خیلی تعجب میکنم ازش😐ولی فاطمه خیلی بدقلقه و از صدای گریه هاش فهمیدم که دکتر داره معاینش میکنه خلاصه یه ده بیست دقیقه ای توی اتاق دکتر بودن که خاله با بچه ها اومدن بیرون و گفت من برم داخل گفتم پس مامانم کو😢؟
پیش دکتره برو داخل عزیزم
با نگرانی پا شدم رفتم تو
:سلام خسته نباشین
یه خانم دکتر تقریبا ۴۰ یا ۴۵ ساله بود
:سلام خانومم بفرما تو
وویی چه مهربون بود🙈😂
خلاصه مامانم شرح حال داد و یه عالمه هم همونجا پیش دکتر از شاهکارام برای دکتر ردیف کرد😕دکترم به من نگاه میکرد و لبخندهای خطرناک میزد😑 بعد از کلی غر غر های مامانم و گزارش دادن به دکتر دکتر معاینه کرد و نسخه نوشت من فقط نگاه میکردم به دست دکتر ک این کلمه لعنتیAmpرو ننویسه😂🤦♀(تنها چیزی که از کلاس نسخه خوانی یاد گرفتم همین کلمه کوفتی بود😝)داشت صفحه پر میشد و خیال من راحت تر که خبری از آمپول نیست آخر صفحه که رسید اون کلمه لعنتی رو نوشت😕دست خودم نبود یهو گفتم نه 🙊بعد ساکت شدم😁مامانم زد زیر خنده دکتر نگا کرد گفتی چی شد؟؟😳گفتم آمپول ننویسین لطفا🤪
دکتر😑
مامانم🤣
من😢
دکتر گفت:بلدی بخونی؟😊
بله تنها چیزی که از کلاس نسخه خوانی یاد گرفتم
:آفرین چه عالی
دوباره شروع کرد به ادامه نسخه نوشتن
و یه برگه رو برا خودشون برمیدارن و خلاصه از این کارا😏دفترچه رو بهم داد و گفت داروهایی که نوشتم رو حتما مصرف کن و آمپولا رو هم حتما بزنم اصلا وضعیتت خوب نیست باید خوب بشی وگرنه حالت خیلی از این بدتر میشه
من:یه نگاه به مامانم و یه نگاه به دکتر کردم و پاشدم دکتر هم پا شد و باهام دست داد و گفت ایشالا زودتر خوب بشین مراقب باشین منو مامان هم تشکر کردیم و اومدیم بیرون😐.
مامان دفترچه ی درسا و فاطمه رو هم گرفت دفترچهی منم که تو دستش بود رفت سمت داروخونه منم دست درسا رو گرفتم و یکم سریع رفتیم که به مامانم برسیم گفتم مامان میشه...سریع برگشت یه نگا کرد بهم🤨پریسا 🤫
من😕
مامانم دارو هارو گرفت و رفتیم بیرون دم در مطب منتظر شدیم که بابا بیاد و بریم خونه.
تو ماشین بودم گوشیم زنگ خورد دیدم زهرهس سریع جواب دادم:
به به چه عجب دیگه همه رو دیدی یادت اومد به ما
زهره:اووووووو بابا نفس بکش چته دختر😂😂سلامت کو
:نفس بلندی کشیدم که صداشو بشنوه😂بیا کشیدم اع سلامم رو هم باهاش قورت دادم🤣 خب چی شد که زنگ زدی آخرین نفر باید بفهمم که اومدی خیلی نامردی الانم زنگ نمیزدی😒
زهره فقط پشت خط میخندید غش کرده بود از خنده😂😂😂
خلاصه حالو احوالو این حرفا گفت امشب بیا بریم بیرون دوری بزنیم دلم برا شهر تنگ شده منم گفتم باشه کجا بیام گفت تو بگو
گفتم بریم کیانپارس پاساژ گردی😍👌
یهو مامان برگشت طرفم و گفت پریسا😡با این اوضاع🤨فکرشم نکن☝️
من:ماماااااااان😩
زهره:چی شد؟
واااای زهره مامانم نمیزاره گیره داده امروز
بابام گفت: پریسا درست حرف بزن
بابا خب ببین بعد چند وقت میخوام با زهره بزنم بیرون دکترم که رفتم دیگه چیکار کنم😑
مامانم گوشی رو ازم گرفت و خودش با زهره حرف زد😑😡
:سلام خوبی عزیزم
رسیدن بخیر
میدونم عزیزم ولی پریسا اصلا حالش خوب نیست امروزم رفته دکتر چند تا آمپول داره گفتم اگر بتونی بیای امپولاشو براش بزنی همدیگه رو هم میبینین حالا فردا پس فردا یروز که پریسا حالش بهتر باشه برین بیرون به حرف من که گوش نمیده گفتم به تو بگم
من:ماماااااان بده به من گوشی رو یعنی چی چرا اینجوری میکنی
😂😂😂😂😂 منو مامانم داد و فریاد تو ماشین😂😂😂
خلاصه آخرش قرار شد همون کاری انجام بشه که مامانم گفت😐
تا خونه که برسیم باهاشون حرف نزدم رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم نشستم رو تخت داشتم فکر میکردم چجوری در برم😈گوشیم زنگ خورد زهره بود گفت پایینه درو باز کنم
پا شدم درو زدم بازشه و برگشتم تو اتاقم مامانم گفت کیه؟ گفتم زهره
پ کجا میری قهر قهرو بیا اینجا شام حاضره😁
:نمیخورم😒
رفتم تو اتاق و لباسامو تو کمد میزاشتم که زهره اومد داخل بعد از سلام و احوال پرسی اومد تو اتاقم و پریدیم بغل هم🥰🥰🥰دلم واست تنگ شده بود خیلی بیشعوری
زهره:مرسی از این همه محبت 😅
من😂😂😂😂
خلاصه کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم مامان صدامون زد واسه شام
:زهره شام خوردی شام حاضره
:آره عزیزم یه چیزایی خوردم گرسنه نیستم
:خیلی خب پس بپوشم بریم دور دور
:پریسا مامانت گفت حالت خوب نیست بزارش برا یه شب دیگه
:زهره ضد حال نباش الان برا پاساژ گردی دیره ولی میتونیم با ماشین بریم دور سردمون هم نمیشه
:مامانت گفته بازم سینوزیتت عود کرده چرا حرف گوش نمیده کله کدو😂😂
:بخدا رفتم دکتر هیچی نمیدن که فقط بلدن آمپول بدن😏😕
:خب چون عفونته با قرص خوب نمیشه باید پنیسیلین بزنی که خوب بشی
واااای زهره تو رو خدا اسم این کوفتی رو نیار با قرص هم خوب میشه فقط بیشتر طول میکشه که اونم مشکلی نیست ولی آمپول رو بیخیال.
مامانم دوباره صدا زد ما بازم نرفتیم
اومد در اتاق دخترا مگه با شما نیستم غذا یخ کرد بدویین دیگه
زهره:من خوردم ممنون زن عمو
:پریسا تو پاشو برو بخور که بریم
مامانم:کجا برین؟پریسا من چی خواستم ازتون؟الان چی شد باز؟من حرفامو بهت زدماااا
:زن عمو با ماشین میریم تو سرما نمیمونیم
مامانم:آخه با سردرد و حال بد چه گشتنی دارین آمپولاشو بزن بعد برین من دیگه نمیتونم مریض داری کنم خسته شدم پریسا بیا شام بخور بعدم آمپولاتو بزن بعد هرجا خواستی بری برو
:مامان شب میزنم حالا فرار نمیکنم که😒
:والا تو فرار میکنی اینقدم با من بحث نکن پاشو
😩😩😩😩😩
زهره عزیزم تو هم بیا یه چیزی بخور پاشو عزیزم
زهره:باشه بریم
و رفتیم شام خوردیم و بعد از شام مامانم آمپولارو داد به زهره و ازش خواست ک آمپولارو برام بزنه
من😱
زهره😁
مامانم😒
مامان حالا میذاشتی غذام بره پایین بعد این کوفتیارو درمیاوردی
زهره: پری پاشو بریم تو اتاقت
زهرهههههه😩
پاشو بیا تا بهت بگم
مامانم هم رفت دور جمع کردن سفره و چای درست کردن
منو زهره هم رفتیم تو اتاقم اینقد به زهره خواهش کردم که بزار وقتی برگشتیم مگه به حرفم گوش میداد هر چی گفتم گوش نداد و شروع کرد به آماده کردن اون آمپول پودری لعنتی دوتا بودن ولی دوتاش از همین کوفتیاااا😩😩هر چی گفتم گوش نداد
:مگه نمیخوای بری بیرون پس زود باش
:نه نه صبر کن نشکن صبر کن من یه چیزی بگم...
:خیلی خب بگو ببینم
:ببین الان اینارو بزنم دیگه نمیتونیم بریم بیرون.بزار بریم بیرون وقتی برگشتیم قول شرف میدم بدون هیچ بهونه ای بزنم و صدامم درنیاد
زهره:اینقدم واجب نیست بریم بیرون فردا میریم پس فردا میریم نیاز نیست حتما امشب بریم
و آب مقطر رو شکست😩😩😩😩
زهره خیلی نامردی خیلی بیشعوری خیلی........بووووووووق😂😂😂
خلاصه از سر و صداهای من مامان اومد تو اتاق و به دستور جلاد سنگ دل زهره کمک کرد من دراز بکشم دست و پام یخ کرده بود هر چی نفس عمیق میکشیم این ضربان قلبم اوکی نمیشد دیگه داشت اشکم درمیومد واااااای بوی الکل😱
برگشتم دیدن زهره با پنبه الکی و آمپول ب دست بالا سرمه
:نه نه زهره تو رو خدا صبر کن درد دارن؟
تو رو خدا نزن
:وااااای پریسا خیلی بچه ننه ای بخدا اونقد درد ندارن به شرطی ک پاهاتو شل بزاری و تکون نخوری خب؟
زن عمو لطفا بهش کمک کن دراز بکشه
مامان دستشو گذاشت رو شونم که دراز بکشم و کمرمو ماساژ میداد :زهره حالا کجا میخواستین برین امشب
وااااای مامان تو رو خدا بسه میخوای بچه گول بزنی😖
هر دوشون زدن زیر خنده🙁
و دیگه چیزی برای پرت کردن حواس من نگفتن و کاری نکردن
پری عزیزم نفس عمیییییق...پنبه رو کشید...لطفا شل باش و اصلا نترس چون درد نداره...و سوزنو وارد کرد از اولش من آی آی کردم دردی احساس نمیکردم(از ترس داشتم میمیردم کلا مشکل
من با آمپول بخاطر ترسمه وگرنه اصلا درد نداره از این حس ِ ترسه متنفرم بخاطر همین از آمپول بدم میاد )
پریسا چته هی شلوغش میکنه الکی صدا درمیاریمیتونم شرط ببیندم اصلا درد احساس نمیکنی بچه بازیا چیه آخه
پری مامان تمام شد دیگه برگرد ببین اصلا خبری نیست چته تو دختر😂
من 😳برگشتم دیدم بهله🤦♀اصلا آمپوله تمام شده من هنوز دارم آی آی میکنم😂😂
نامردا خیلی بهم خندیدن آمپول دوم رو هم همین که وارد کرد مامانم واسه مسخره بازی ادای منو درمیاورد و آی آی میکرد و منو خنده انداخته بود😂😂😂این یکی هم اصلا دردی حس نکردم
نکه حس نکردم حس کردم ولی خندم گرفته بود و حواسم بهش نبود😂😂😂
خلاصه آخرشم اون شب نرفتیم بیرون دور دور ولی با هم رفتیم خونه مادرجون لباسا و وسایل زهره رو آوردیم و فردا که جمعه بود از صب رفتیم بیرون دور دور و ناهارو این ور اون ور و خوش گذرونی تا شیش هفت عصر بود که اومدیم خونه😜😜
از اینکه از چیزی بترسم خیلی بدم میاد و حتما در بهبود این حس مزخرف حتما کاری میکنم ولی هنوز نتونستم به ترسم علیه چیزایی مثل سوزن سرم و حتی دکتر رفتن هر دکتری(عمومی دندان چشم )کنار بیام البته زیادم براش تلاش نکردم باید وقتش برسه که براش راه حل پیدا کنم🤔ولی چه راه حلی خدا میدونه🤷♀😊👋 همچینم تنبل نیستم فقط باید حسش بیاد😝اینم از خاطره ساز شدنم