خاطره سمیرا جان

سلام دوستان عزیز من سمیرا هستم دوباره اومدم مزاحمتون بشم و یک خاطره داغ دیگه بزارم براتون خب بریم سراغ خاطره
یک روز پنج شنبه بود و حدودا ساعت ۷شب بود دور هم نشسته بودیم فرشید هم خونمون بود(نامزدم)مامان گفت حوصلم خیلی سررفته فرشید هم گفت اگه موافق باشید برا بریم تفریح و همه هم استقبال کردن همون شب تا ساعت ۱۲نشستیم و بعد فرشید خداحافظی کردو منم تا در حیاط باهاش رفتم و خداحفظی کردو رفت .صبح ساعت ۸بابا اومد داخل اتاق صدام زد گقت گل دختر بیدار شو باید بریم منم گفتم چشم بابا بیدار شدم دست صورتمو شستم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون گوشیم زنگ خورد دیدم فرشیده تماسو وصل کردم گفتم سلام عشقم گفت سلام خانمی خوبی گفتم اره عزیزم گفت اماده باش میام دنبالت دوتایی با ماشین من بریم گفتم چشم ۱۵دقیقه دیگه منتظر بودم فرشید اومدو بابا ومامان با ماشین بابا منو فرشید هم با ماشین فرشید رفتیم وسطای راه بابا زنگ زد گفت خانواده عمو هم قراره باهامون بیاد عمو دوتا دختر داره که دوقلو هستن ویکسال از من کوچکترن به نام درنا ودریا یه پسر داره به نام دانیال که ۲۵سالشه دیگه یواش یواش رفتیم تا خانواده عمو هم بهمون رسیدن ورفتیم بیرون از شهر لب یه رودخونه و که خیلیم سرسبز بود نشسیم و فرشید گفت بیا بریم کنار رودخونه عکس بگیریم 🥰🥰منم گفتم چشم رفتیم کلی عکس خوشکل گرفتیم یهو دانیال اومد اب پاشید رو منو فرشید یهو من تعادلم از دست دادم از پشت افتادم داخل اب واای کلا خیس خیس بودم لباس هم نیاورد بودم داشتم یخ میزدم دیگه فرشید پیرهنشو دراورد داد من پوشیدم خودش تیشرت پوشید بازم سردم بود شلوارم خیس بود .تا ساعت حدودا ۶بعداز ظهر اونجا بودیم ۶حرکت کردیم سرفه میکردم فرشید گفت سمیرا خوبی گفتم اره چیزی نیست فرشید وسط تابستون بخاری ماشین رو زد ولی من واقعا سردم بود با بخاری هم گرمم نمیشد دیگه تا ساعت ۸رسیدیم خونه ولی سرمم درد میکرد حالت تهوع گرفته بودم فرشید گفت دنیا حالت خوب نیستا گفتم خوبم خوابم میاد خستمه گفت باشه بریم بخاب رفتیم فرشید کمک کرد لباسامو تعویض کردم خودشم شب خونه ما موند کمک کرد خوابیدم و نصف شب حدود ساعت ۴.۵بیدار شدم خیلی سرم درد میکرد گوشام درد میکرد حالت تهوع شدید داشتم رفتم دستشویی و یه کم اب خوردم برگشتم داخل اتاق دوباره به زور خابیدم صبح ساعت ۷فرشید صدام زد گفت سمیرا چرا ناله میکنی چته گفتم فرشید خیلی حالم بده بدنم درد میکنه حالت تهوع دارم گفت سرما خوردی دختر پاشو پاشوبریم دکتر حوصله لباس عوض کردم یه مانتو پوشیدم فقط رفتیم مامان گفت سمیرا چته فرشید گفت مامان چیزی نیس سرماخورده میبرمش دکتر و میایم مامان گفت منم میام فرشید گفت نه مامان شما خسته میشید خودم میبرمش دیگه رفتیم و رفتیم درمانگاه حدودا شلوغ بود بوی الکل میومد حالم بد میشد یهو احساس کردم الان میارم بالا فورا دویدم طرف دستشویی داخل درمانگاه فرشید هم دنبالم اومد دیگه نمیتونستم راه برم فرشید به زور برد منو خابوند رو یکی از تختای پخش تزریقات بعداز ۱۰دقیقه دکتر اومد و معاینه کرد گفت عفونت شدید گوش وحلق وبینی تبش هم بالاس حالت تهوع هم که داره گفت دارو مینویسم زود بگیر بیار من نفهمیدم چی داده ولی واقعا خیلی حالم بد بود تو فکر داروها نبودمبعداز رب ساعت فرشید اومد گفت سلام عشقم خوبی به زور گفتم خوبم پرستار اومد گفت استینشو بزن بالا هرکاری کرد استینم بالا نرفت مانتومو دراورد و منو خابوند و انژوکت رو زد خیلی درد اومد وبه زور ناله کردم دست فرشیدو گرفتم فرشید گفت جانم تموم شد سرم و نصب کرد دوتا امپول هم ریخت داخلش و بعداز چن دقیقه خوابم برد و با سوزش دستم بیدار شدم گفتم آخ فرشید گفت جانم سرمت تموم شد دراوردم بعداز چن دقه دکتر اومد دوباره معاینه کردو فشارو تبم گرفت گفت فشارت اومده بالا خداروشکر ولی تب داری چنتا امپولتو بزن خوب میشی یهو استرس گرفتم گفتم فرشید نه میترسم نمیخام فرشید گفت عزیزم حالت بده بزن زود خوب میشی پرستار به فرشید گفت امادش کنید تا امپولش و بزنم فرشید کمک کرد دمر خابیدم و شلوارمو از دوطرف کشید زیر باسنم گفت عشقم زود تموم میشه دستتو بده به من دستشو گرفتم پرستار گفت چیزی خوردی فرشید یهو گفت نه فقط سرم زده پرستار گفت امپولشقویه نمیتونم بزنم باید یه چیز بخوره فرشید گفت الان میخرم میارم ولی نمیتونستم چیزی بخورم فرشید رفتو برگشت ابمیوه وکیک باز کرد گفت بخور ولی نمیتونستم به زور یه کم خوردم ولی فورا زد زیر دلم فرشید فورا سطل اشغالو گرفت جلوم همشو بالا اوردم دکترو صدا زدن دکتر فشارمو گرفت رو ۱۰ بود گفت چاره نداریم چنتا امپلشبزن اگه حالش بد نشد همشو بزن اگه ضعف داشت صدام بزنید دوباره فرشید منو دمر کردو شلوارمو کشیدپایین پرستار اومد گفت عزیزم شل باشفقط پنبه کشید وفرو کرد وای درد داشت شروع کردم گریه کردن گفتم بسه نمیخام دراورد گفت تموم تموم اروم باش که ضعف نکنی فرشید هم بوسم کرد گفت قشنگم اروم باش الان تمومه دوباره سمت مخالفو پنبه کشیدو فرو کرد وای این دردش بیشتر بود هی آی آی کردم گفتم درش بیار فرشید باهام حرف زد هی دردش بیشتر میشد صدامو بردم بالا و گریه میکردم یهو خاستم برگردم که فرشید کمرمو گرفت پرستارهم تمومش کرد دراورد وااای خیلی ضعف داشتم گم فرید حالم بده دوباره بالا اوردم پرستار دکترو صدا زد اومد دکتر گفت یه سرم بیار زود دوباره بهم سرم وصل کردو دوتا امپول هم خالی کرد داخلش و فرشید هم باهام حرف میزد مامانم زنگ زد فرشید فرشید هم گفت مامان چیزی نیست دکتر چنتا امپول داد بزنه میایم بعد قطع کرد و اومد پیش دوباره حالم یه کم بهتر بود یک ساعت گذشت سرم تموم شد فرشید سرمو دراورد پرستار وصدا زد پرستار گفت باید دکترو خبر کنم دکتر هم اومد معاینه کرد گفت خب دخترم دوتا پن سیلین مونده برگرد خودم میزنم برات ولی قول بده همکاری کنی فرشید هم گفت چشم دکتر جان سمیرا خیلی خانم خوبیه 🤣🤣دوبار رو شکم خابیدم فرشید هم امادم کرد دکتر امپول و اماده کرد اومد گعت دخترم اماده ای گفتم اره گفت افرین پنبه کشید وسط باسنم و به فرشید گفت تکون میخوره موقع امپول فرشید گفت اره دکتر گفت خب کمرشو بگیر منم استرس گرفته بودم یهو فرو کرد واااای خیلی درد داشت گفتم دکتر درد داره وااای گفت تمومه تمومه وااای هی بیشتر درد میومد نمیتونستم تحمل کنم هی پامو تکون میدادم ولی فرشید گرفته بود منو نمیتونستم برگردم دکتر گفت اقرین تموم شد دختر گل یه کوچولو تحمل کن یکی دیگه مونده دوباره سمت مخالفو پنبه کشید توده درست کردو و فرو کرد این هم خیلیییییی درد اومد زدم زیر گریه گفتم فرشید تورو خدا خیلی درد میاد بگو درش بیاره فرشید گفت عشقم تموم تحمل کن صدا گریم رفت بالاتر دکتر گفت خیلی خوب تموم شد پنبه رو فشار داد رو جاش گفت تموم تموم یه دقه همونجور دراز کشیدم فرشید شلوارمو کشید بالا گفت افرین عشق قشنگم تموم شد بلند شو بریم کمک‌کرد بلند شدم کفشمو کمک‌کرد پوشیدم و نمیتونستم درست راه برم لنگون راه افتادم از پرستارهم تشکر کردیم و رفتیم سوار ماشین شدم فرشید حرکت کرد گفت خانمی چی میخوری بگیرم برات گفتم فرشید هیچی ازغدا بدم میاد گفت نمیشه باید بخوری دیگه رفت برام یه قهوه وکیک گرفت اومد یه کوچولو خوردم ازش گفتم بسه نمیتونم اونم قبول کرد رفتیم خونه خابیدم فرشیدم پیشم موند ممنون که تا اینجای خاطرمو خوندید ادامشهم میزارم

وقتی بیدار شدم دیدم فرشید پایین تخت خابیده فداش بشم حالم بهتر بود رفتم داخل اشپز خونه سلام کردم یه بوس هم رو لپ خوشکل مامان کردم مامانم کلی قربون صدقم رفت باباهم اومد بوسم کرد گفت یکی یه دونه بابا حالش بهتر شده گفتم اره باباجون کلی امپول زدم گفتافرین دختر بابا بزرگ شده مامان هم اب پرتقال اورد خوردم و رفتم داخل اتاق فرشیدو بیدار کردم اونم منو بغل کردو کلی شوخی کرد باهام یهو گفتسمیرا ساعت چنده گفتم ۳بعدازظهر گفت اوووف فک کردمیادم رفته گفتم چی گفت ۱۲ساعت یه بار امپول داری خانمم اخم کردم گفتم نمیخام مننمیخام من خوبم گفت اه سمیرا بچه شدی عفونت داری بایدبزنی گفتم نچ گفت عشقم ارومم میزنم برات گفتم نچ گفت اه سمیرا براخودت میگم دیگه هیچی نگفتم حدود ۳ ساعت داخل اتاق باهم بودیم وحرف زدیم گفت ۱۱ ساعته گفتم فرشید جون من نه یهو اخم‌کرد گفت این چه حرفی بود زدی حرفتو پس بگیر منم بغض کردم گفتم معذرت میخام گفت پاشوبریم بیرون یه چیزی بخوریم ضعف کردم رفتیم بابابا و مامام اب پرتال وک خوردیم و یک ساعت نشسیم فرشید گفت سمیراجونم وقت امپولته گفتم نمیخام نمیخام بابا گفت سمیرا دخترم بزرگشدی برا خودته بدو بدو گفتم نه زدم زیر گریه بابا بغلم کرد گفت جانم عزیزم فدات بشم گریهنکن برا سلامتی خودته دردش زود تموم میشه فرشید امپولو اماده کرد اومد گفت بابا جون همینجا رو مبل بخابونش منم گریم شدید تر شد خجالت هم میکشیدم بابا منو خابوند رو مبل سرم گذاشت رو پاش فرشید هم شلوارمو از دو طرف کشید پایین گفت عشقم دیگه تکرار نکنما شل باش مامان هم میگفت دختر قشنگم نترس زود تمومه فرشید سمت راست پنبه کشیدو فرو کرد دردم گرفت گفتم وااای واای درد داره گفت تموم تموم درش اورد وماساژ داد جاش دوباره بغلش پنبه کشیدو فرو کرد وااااای خیلییی شدید درد داشت دادم رفت هوا نمیتونستم تحمل کنم یهو خاستم برگردم بابا فورا کمرمو گرفت فرشید داد زد گفت سمیررررا مگه عقل نداری نزدیک بود بشکنه توکپات خیلی ناراحت شدم گریه میکردم فقط باباهم بوسم میکرد فرشید دراورد گفت عشقم ببخشید سمت چپمو پنبه کشید پن سیلینو فروکرد دوباره که جیغم رفت هوا دیگه تحمل نداشتم فقط التماس میکردم و گریه تا اینکه تموم شد دراورد و جاشو ماساژ داد و گفت عشقم تموم شد تموم بابا بغلم کرد گفت افرین چقدر دخترم شجاعه مامان هم اب اورد بهم داد گفت فدای چشات بشم گریه نکن فرشیددستشو شست اومد بغلم نشس بغلم کرد گفت خانم شجاع من چطوره محلش نذاشتم یهو دست کرد داخل موهام هم ریخت منم خندیدم واشتی کردم تا ۲روز بعدش ۱۲ساعتی ۲تا امپول با گریه و به زور میزدم وای خیلی بد بود ممنون که خاطرمو خوندید عشقای دلم ممنونم🥰🥰🥰🥰🥰

خاطره هستی جان

سلام دوستان من هستی هستم اولین باره که خاطره می ذارم و تقریبا خاطره بیشتر شما رو خوندم و بیشتر شما رو میشناسم😂 البته فکر نکنم مثل شما عزیزان قلم زیبایی داشته باشم به بزرگی خودتون ببخشین😊  من شمالیم و تو استان گیلان زندگی می کنم ص15 سالمه و یه برادر کوچیکتر دارم اسمش سامه و من با این که خیلی اذیتم می کنه خیلی دوسش دارم و این خاطره به اون مربوط میشه .
چند ماه پیش یه روز  قبل کرونا منو. سامی خونه تنها بویدم(پنجشنبه بود مامانم رفته بود خرید بابامم استدیو بود)منم داشتم با گوشیم ور می رفتم که یهو صدای جیغ سامی بلند شد دویدم آشپزخانه دیدم سامی ظرف میوه شیشه ای از دستش افتاده شکسته دست خودشم خونیه من یه لحظه هنگ کردم که باید چکار کنم فورا رفتم گرفتمش بردم تو دست شویی دستشو زیر اب گرفتم خیلی خون میومد و یه پارچه دادم دستش که رو دستش نگه داره تا بتادین رو بیارم بعد با باند ببندمش وای دوستان چشتون روز بد نبینه موقع بتادین زدن و باند پیچی کردن دستش بمیرم خیلی گریه می کرد هی می گفت اجی دستمو ول کن می سوزه و همون لحظه مامان اومد وای یعنی بنده خدا هنگ کرده بود 😂صحنه این جوری آشپزخونه پره خون منو سام تو حال نشسته یه تشت هم وسطمون حالا سامی هم جیغ می کشید 😂😂 صحنه جوری بود که انگار من داشتم شکنجش می کردم😂😂بی چاره مامان ترسید پلاستیکا از دستش  افتاد دویید سمت ما من قضیه رو براش توضیح دادم هی می گفت بچممممممممم شهیید شد خاک تو سرم. هیچی خلاصه زنگ زدیم به بابام به سرعت جت رسید (بابا قطع که نشده 😶) و رفتیم بیمارستان دستشو بخیه کردن که سر اون هم خیلی اذیت شد 
خودمم کوچیک بود (حدود 2 ساله)مثل میمون از همه چی بالا میرفتم😶😒ما اون موقع یه دراور داشتیم دسته هاش جوری بود می شد روش پا گذاشت رفت بالا اقا ما رفتیم بالا 😂😂دوربین عکاسی بابام اون بالا بود هیچی انقدر اونو از اون بالا کشیدم که اخر دوربینه میوفته رو سرم پیشونیم پر خون میشه و بعد بخیه زدن هنوزم جاش هست😶 


ممنونم که خاطرمو خوندین ببخشید چشماتون خسته شد یا بد نوشتم اولین. بارم بود 🙏🍀❤

خاطره گیتا جان

سلام دوستای مهربون امیدوارم حالتون خووب باشه🌺
گیتا هستم
اومدم خاطره دیشب رو براتون تعریف کنم که تو خواب حالم بد شد و ....
یه مدتی بود که خیلی درگیر مامانم بودم یه مشکلات و مریضی براش پیش اومده بود که خداروشکر به خیر گذشت 
ولی تو اون مدت که دکتر هنوز جواب قطعی نداده بود من خیلی استرس داشتم و همش همراه مامانم میرفتم ازمایشگاه و رادیولوژی وبیمارستان و....
تا اینکه در جواب نهایی دکتر گفت چیز مهمی نیست و با دارو رفع میشه و منم که خیالم راحت شده بود بعداز چند روز رفتم خونه پیش ارش و امیر ولی بخاطر استرس اون چند روز بدنم خیلی ضعیف شده بود همش احساس ضعف و تب داشتم حس میکردم یه کوچولو سرماخوردم ولی زیاد نبود.(من کم خونی شدید دارم وقتایی که اینجوری ضعیف و بیحال میشم یعنی تقویتی لازمم🤦‍♀️) 
بعداز چند روز رفتم خونه ارش پرید بغلم و امیر مطب نرفته بود و شام درست کرده بود !!! 
واقعا خیلی سوپرایز و خوشحال شدم که دوباره با خیال راحت تونستم به خونه برگردم و با این چیزا روبه رو بشم....
امیر گفت چقدر صورتت لاغر شده مریض شدی؟؟؟ 
اگه میگفتم اره دوباره داستان تقویتی ها رو پیاده میکرد و به زور به آرشم میزد که مریض نشه و آرشم که فوبیا داره و.... 
گفتم نههه چیزی نیست از خستگیه 
گفت اوکی پس تا دوش بگیری منم شام و اماده میکنم.
من انقدر خسته و بیحال بودم حتی جون نداشتم دوش بگیرم ولی باهرسختی بود بخاطر الودگی درمانگاه و بیمارستان به کرونا رفتم حموم ولی زیر دوش سرم گیج می رفت خیلی زود دوش گرفتم و اومدم بیرون.
 بعداز شام امیر برای من و ارش ۲ تا لیوان اب اورد و قرص جوشان مولتی ویتامینم توش انداخته بود که بوش حالمو بد میکرد ولی به زور داد خوردیم😬
داشتیم فیلم میدیدیم که من داشتم بیهوش میشدم از بی خوابی گفتم من میرم بخوابم که ارش گفت گیتا جون خیلی بدی بعد از چندروز اومدی خونه نمیخوای بیای اتاقم باهم حرف بزنیم برام داستان بخونی یکم بغلم کنی؟!!!!!
 آرش و بغل کردم بردم تو اتاقش بهش گفتم حالم بده ولی به امیر چیزی نگه من استراحت کنم خوب میشم 
واقعا درصد زیادیش بخاطر خستگی و بیخوابی بود.... 
رفتم تو اتاق خودمون خوابیدم و اصلا نفهمیدم امیر کی اومد خوابید و چیشد فقط با لرز شدیدی چشمامو باز کردم دیدم امیر یه دستش رو پیشونیمه داره نگام میکنه
امیر: فداتشم خوبی؟!!!
من: سردمه امیر😢
امیر: تب داری عزیزم تب سنج گزاشتم برات بیدارنشدی 
من: خستم یه پتو دیگه بنداز روم فقط بخوابم
امیر: باشه عزیزم بخواب من پیشتم تبت زیاد بالا نیست چیزی نیست بخواب
دست امیرو گرفتم تو دستم و دوباره چشمام سنگین شد و خوابیدم همش خواب هایی میدیدم که هیچ مفهومی نداشت ولی پراز انرژی های بد بود و نمیتونستم بیدارشم انگار مرده بودم...با تکون های امیر چشمامو باز کردم دیدم امیر داره با ترس تکونم میده و صدام میکنه وقتی چشمامو باز کردم یه نفس بلند کشید و  با یه دستش سرمو یکم بلند کرد و لیوان آب رو گرفت جلوی دهنم یکم خوردم که سریع حالت تهوع تو دلم پیچید که امیر فهمید گفت گیتام  تبت بالاست داشتی هزیون میگفتی هرچی صدات میکردم چشماتو باز نمیکردی فداتشم الان خوبی؟!
نور چشمامو اذیتم میکرد گفتم خوبم فقط برق و خاموش کن
امیر اباژور و روشن کرد من دوباره چشمام سنگین شده بود داشتم میخوابیدم ولی به شدت سردم بود و میلرزیدم .
امیر نشست لبه تخت و پتو رو زد کنار گفتم نهه سردمه😰
 امیر گفت فداتشم اروم باش ۲ تا امپول کوچولو میخوام برات بزنم 
همونجوری که بیحال خوابیده بودم و ناله میکردم اروم گفتم نه امیر خواهش میکنم سردمه بزار بخوابم😢
حتی جون نداشتم برگردم باهاش مخالفت کنم .
امیر پتو رو کنار زد و گفت زود تموم میشه عزیزم
من: 🤒😵
بدون توجه به من ، سمت راست شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید 
من: امییر!!!
امیر: نفسم نفس عمیق بکش 
من تا اومدم نفس عمیق بکشم سریع سوزنو وارد کرد یه تکون خوردم و بعدش خیلی خودمو کنترل کردم که تکون نخورم و سفت نشم چون واقعا خیلی درد داشت
من : اخخخخ
 امیرررر 😓
امیر: جووونم الان تموم میشه 
من : واییییی امیر بسسسسه 😣
امیر: باشه عزیزم تمووم شد 
همون موقع دراورد و پنبه رو فشار داد
اخخخخخخخ نکننن میسوزه جاش😭
امیر: گیتاااا تو داری گریه میکنی؟!!!
سرمو فرو کردم تو متکا و گریه کردم.
امیرم میدونست گریه من بخاطر امپول نیست به پهلو کنارم خوابید و سرمو گزاشت رو سینش و بغل کرد منم بلند بلند گریه کردم و تمام دلتنگی و فشار روانی اون چند روزو روی سینه امیر گریه کردم . امیر ارومم کرد و گفت گریه نکن عزیزم برات خوب نیست 
منم لرزم خیلی کمتر شده بود و داشتم تو بغل امیر میخوابیدم که صدام کرد
امیر: گیتام؟
من: جانم؟
امیر: نفسم همینجوری که خوابیدی پاتو شل کن
تا بخوام چیزی بگم یا اعتراضی کنم سریع شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید (دیکتاتور😐)
من: امیر اروووم
سوزنو اروم وارد کرد 
امیر: چشم قشنگم چشماتو ببند اروم اروم بخواب دیگه 
من: آااای😓
امیر: تموم شد خانومم 
دستشو گزاشت رو پنبه و یکم ماساژ داد تا خوابم برد. یه خواب خیلی سنگین و دلچسب که با صدای ارش بیدارشدم.
ارش: مامان گیتا من گششنمه بیدار نمیشی؟؟؟!
من: مگه ساعت چنده مامان؟ 
ارش: ۱۲
من: 😲😲😮
ارش: مامانی دیشب امپول زدی؟!!
من: تو از کجا فهمیدی وروجک؟
ارش: اخه ۲ تا سورنگ تو سطل اتاق دیدم
من: اره مامانی دیشب اخرش بابات بهم امپول زد 
ارش: خیلی درد داشت؟
من: اومممم یه کوچولوو
ارش: مثل خودت که برام حوله گرم میزاری میخوای برات حوله گرم کنم بزارم؟؟
من: نه فداتشممم😃😃
یه ناهار حاضری با ارش خوردیم و پرید بغلم و دوتایی خوابیدیم تا غروب که امیر اومد😁
ببخشید خستتون کردم امیدوارم دوست داشته باشید.

خاطره مائده جان

خاطره مائده جون 
سلام خوبین خوشین؟مائده ام ۲۲ ساله متاهل 😊این خاطره مربوط به دبیرستانی بودنه و کیارشی وجود نداره تو این خاطره 😂😂😂
خاطره:امتحانای خرداد تازه تموم شده بودو منم به بابام اصرار کردم که کولر رو را بندازه که سوختمو پختمو نیم پز شدم تو این گرما😩
خلاصه راش انداختن و شب زیر کولر چه حالی میده خواب با موهای خیس😂😐
از حموم اومدم بیرون ساعت ۹ بود شام خوردم و رفتم خوابیدم کولرم روشن گذاشتم تختمم رو ب رو کولر 🤦‍♀انقد حال داد که جاتون خالی😢ولی صب حالم داغون بود گلوم درد میکردو و بینیمم کیپ شده بود پاشدم رفتم صورتمو شستم و رفتم صبونه بخورم کسی خونه نبود (پدر و مادرم شاغلن و تک فرزندم😢)هر کاری کردم لقمه که تو دهنم میرفت حالت تهوع میگرفتمو نمیتونسم بخورم میزو جم کردمو رفتم تو اتاق هودمو پرت کردم رو تخت و گریه کردم 😭عادتمه مریض میشم گریه میکنم تحمل درد ندارم 😐🤦‍♀ساعت ۲ بود دیدم مامانم داره بیدارم میکنه بلند شدم گف چیشده مائده حالت بده؟زیر کولر خوابیدی؟
_ارع مامان دارم میمیرم 🥺🥺🥺
+زبونتو گاز بگیر بیا ناهار بخور ببرمت دکتر بعدش
-ن خوب میشم خودم 😭
+گریه نکن بد تر میشی الان بری بهتره 
-😢🥺
رفتم یه ذره ناهار خوردم که به ۵مین نکشید گلاب به روتون .... بعله 😂
رفتیم درمونگاه سر کوچمون نوبت گرفتیم رفتیم داخل دکتر یه آقای ۳۰ ساله بودن 
دم در خشکم زد مامانم از پشت هولم داد که برو بشین رفتم نشستمو گفتن مشکل چیه منم همع رو گفتم
دکتر هم هیچی نگف موقع دارو نوشتن مهر کرد و داد بهمون بلند شدیم اومدیم بیرون مامانم رفت داروخونه منم داشتممممم سکته میکردم دم تزریقات بود صندلی ها و منم اونجا نشسته بودم هر کی میرفت با پای لنگون میومد بیرون 😱🥺پرستارشم دانشجو بود خدا خدا میکردم امپول نداده باشه 😭
مامانم اومدو دیدم ۴  تا امپول ویه سرم و کلی شربت و قرص 😭😭😭😭
دارو هارو ب پرستار نشون دادیم گف یه سرم و ۲ تا امپولش برا الانه 😭☹️
بهم گف برو اماده شو مامانم نشست بیرون هر کاری کردم بیاد تو گف من که نباشم یاد میگیری ابرو داری کنی من باشم کولی بازی در میاری😐😂(ولی الان همیشع کیارش پیشمه 😍البته کسی که مجبورم میکنه امپول بزنم بایدم باشه ن پ نباشه😤😠🤨)
رفتم دراز کشیدمو شلوارمو دادم پایین یه طرفمو امپولم پنی سیلین ۶.۳.۳ بود با آپوتل 
داشتم اون صحنه لعنتی امپول اماده کردنو میدیدم دختر ۴ سال از من بزرگ تر بود خیلی بد زد هنوزم یادم میاد دردم میگیره 😭اومد شلوارم بیشتر کشید پایین و پنبه کشید و از بغل فرو کرد که خیلی بد فرو کرد یه آخ گفتمو قیافم رفت تو هم و پمپاژ که کرد گریه منم شروع شد دسمو گذاشتم جلو دهنمو گرییییییه میکردما گریه که کشید بیرون و همون طرف پنبه کشید و آپوتل و بغل همون زد آپوتل هم درد نداشت و پنبه رو گذاشت جای امپولم و رفت گریه میکردمو نمیتونسم پاشم 😭پاشدم نشستم و دراز کشیدم
 اومد 😒😭
استینمو دادم بالا و کش بستو و پنبه کشیدو سرمو زد و یه امپولم زد توش و رفت 😢🥺مامانم اومد با ابمیوه و کیک و رانی💋❤️یکم خوردمو حرف زدیم تا تموم شد سرمم 
کشید و رفتیم خونه خوابیدمو حالمم بهتر بود 
صب مامانم ساعت ۱۱بیدارم کرد که بریم ویتامین سی رو ک مونده بزنیم هر طور شده بود با گریه و التماس و خواهش انداختم واس بعدازظهر مامانمم راضی شد
بعد از ظهر مامانم اومد تو اتاقم گف کیانا اومدکلی ذوق کردم (دوست به شدت صمیمی و الانم زن داداششم☺️😌❤️)اومد تو اتاق از همون اول نشستیم به ح زدن و گف پاشو بریم خرید گفتم کیانا امپول دارم میخوام بپیچونم پاشو بریم خرید😔 هر حا بگی میام فقط تو رو جون مائده پاشو بریم 😩
کیانا گف نمیشع که بی حالم هسی پاشو باهم بریم بزنیم بعد بریم خرید جمعه میخوام برم تولد کادو نگرفتم بریم یه سر نقره فروشی 
من:امپول نمیزنم ولی خریدو هسم 🥺
خیلی بیحال بودم لباس پوشیدمو رفتیم خرید برگشتنی کیانا با زور بردتم درمونگاه گف مرگ کیانا بزن اوکی شع حالت مائده  توروخدا💋❤️درد نداره بخدا 
جون قسم داد مجبور شدم ولی اشکم سرازیر شد😂هنووووو نرفتیم تو درمونگاه 
رفتیمو امپولو داد به پرستار از مامانم گرفته بوده😑😐
پرستار گف برو رو تخت سوم 
:مائده برا چی گریه میکنی ؟هنو نزدی ک /:❤️
:کیانا نزنم تو رو خدا ولش کن تقویتیه بزنم نزنم فرقی نداره 
:بیا برو بخواب دکتر شده حالا واس من 😳☺️
رفتم دراز کشیدم کیانا امادم کرد پرستار اومد بالا سرم یه خانم مهربووووووون خیلی دوسش دارم میشناسمش 
گف اگ سوزشش بیشتر شد بگو بهم 
پنبه کشید وارد کرد وای از لحظه ورودش هلاک کرد منو😭😭😭😭اولین بار بود ویتامین سی میزدم هی باهام حرف زد گف که اروم پمپاژ میکنه ولی اصن از دردش کم نمیشد 
کیانا:مائده جانم تموم شد الان دیگه در میاره گریه نکن دیه مائده جونم 🥺💋❤️
:😭😭😭😭😭آییییییییی
که کشید بیرون و کیانا ماساژ داد برام 
و بعدشم همسری که داداش کیاناس اومد دنبالمون البته اون موقع همسری نبود🙊🙈😂😌❤️تا خوده خونه گریه کردم انگا هنوز امپول تو پام بود🤦‍♀
وتامام😂
یاحق💛

خاطره نیوشا جان

سلام نیوشام🙋🏻‍♀️ 
راستش میخوام منم یکم قبل از خاطره حرفایی بزنم اونروز توی کامنتای یکی از خاطره ها یه دوست عزیزم که اسمشون یادم نمیاد یه حرف خیلی جالبی زدن گفتن مگه توی دنیا چقدر ادم هست که شوهراشون دکتره 😂😂با تک تک حرفاشون موافقم والا منم حس میکنم سر راهیم😕😐 منم از امپول میترسم همیشه بعد از امپول بهم میخندن قهرم کنم کادو نمیخرن😑 باز حداقل یکی دو نفر همچین زندگی داشته باشن قابل قبوله ولی همه ابنجا زندگیشون عین همه!! باور کنین همه با موی خیس جلوی کولر خوابیدن مریض نمیشن حداقل یه سری دوستان توجهی ندارن به کامنت ها و هعی خیال بافی میکنن یکم منطقی خیال بافی کنین رمان ننویسین لطفا خب بریم سراغ خاطره امسال اذر ماه یا دی ماه بود فکر کنم من کلاس فیزیک داشتم مامان و بابام اومدن دنبالم نیما با دوستاش رفته بود سنندج😍(حتمااا یبار برید بهترین مسافرتو تجربه میکنید یه شهر خوشگل با مردمای خیلی مهربون رفتین اگه بستنیای ابیدر یادتون نره) مامان بابامم کمی سرما خوردگی داشتن قرار بود فردا که نیما اومد برن تهران بخاطر وقت دکتر مامانم خلاصع اومدم سوار ماشین شدم بابام گفت میریم درمونگاه دکتر( دوست بابام هستن) اونجاست توهم بیا گفتم نه من خوبم شما برید منو برسونید خونه بابام گفت نه بیا توهم تک سرفه داری خلاصه منو بزور بردن دکتر رفتیم درمونگاه خیلی شلوغ بود رو به روی ما یه زن و شوهر مسن بودن که کنارشونم یه خانوم مسن با پسرشون اون خانومه که با همسرشون بودن ماسک زده بودن ولی سرفه کردنی خیلی با مزه ماسکو برمیداشتن سرفه میکردن دوباره میزاشتن😂من همینجوری داشتم با مامانم صحبت میکردم که یهو خانوم مسنه ک با پسرشون اومده بودن گفتن اقا به شما چه من دوست دارم ماسک نزدم انقدر ادم ماسک نزده بیچاره مرده هم میگفت خانوم بخدا من به زنم گفتم به شما نه خانومه تا اخرش غر زد و باور نکرد که به خانوم خودش گفته😂😂 خلاصه نوبتمون شد رفتیم تو دکتر معاینه کردن به من گفتن هیچیت نیست چرا اومدی😒😂برای مامان و بابامم چندتا دارو نوشتن رفتیم خونه من به شدتتت لرز داشتم با پالتو و شلوار تو خونه سردم بود رفتم زیر کرسی( از این کرسیای که با بخاری برقی کوچیکا درست میکنن)بازم گرم نمیشدم خیلی سردم بود حالا این بخاریم اتومات میکردخاموش میشد من یخ میزدم مامانم اینام نگران شده بودن خلاصه بزور لباسامو عوض کردم خودمو پوشوندم رفتم زیر کرسی خوابیدم صبح که بیدار شدم انقدر حالم بد بود که اصلا نمی تونستم باور کنم یه روزه انقدر حالم میتونه بد بشه مامان بابامم عذاب وجدان داشتن که منو زورکی بردن درمونگاه😂مامانم جا انداخت جلو تلویزیون رفتم زیر پتو هعی از چشام اشک میومد غذاهم اصلا نمی توستم بخورم تا عصر نیما اومد و مامان بابای منم رفتن تهران نیما منو دید شکه شد اصلا گفت چیشدی تو خلاصه تعریف کردم حالا کلیم خندید بهم لباساشو عوض کرد اومد معاینم کرد با چراغ قوه گوشیشو قاشق چای خوری😂 وسایلاش پیشش نبود برام دارو نوشت مهرش پیدا نمیشذ حالا کل کولشو ریخته بود دنبال مهرش بود هعی میگفتم خب شاید پیش وسایلاته میگفت نه بابا یه مهر دیگه دارم خلاصه با بدبختی مهر پیدا کرد داشت میرفت گفتم نبما من امپول نمیزنماااا چیزی نگفت رفت یه ۴۰ دیقه بعد اومد کیسه دارو هارو نگاه کردم سرم و امپول و قرص و شربت بود سرمو دیدم کپ کردم (اون موقع از سرم بیشتر از امپول میترسیدم الان نه) گفتم نیما من نه امپول میزنم نه سرم گفت فشارت پایینه الان غذا گرم میکنم دوتایی میخوریم نتونستی غذا بخوری سرم میزنم برات گفتم من نمی تونم غذا بخورم گفت خب پس سرم میزنی بغض کردم گفتم خیلی بدی خیلی زور میگی خندید گفت خب چیکار کنیم الان؟ نه غذا میخوری نه سرم میزنی فشارتم پایینه گفتم نمیدونم گفت حالا بزار غذا بیارم غذارو اورد حال منم پتو زدم کنار همونجا کنار تشکم نشستم برام غذا کشید یه قاشق خوردم واقعا نمی تونستم گفتم نیما نمی تونم بخورم گفت باشه اشکال نداره سعی کن اروم اروم با ماست بخوری غذا بخوری زودتر خوب میشیا خودش غذااشو خورد یه ذره ماست خوردم اصلا نمی تونستم غذاش تموم شد گفت جمع کنم؟ نمیخوری دیگ گفتم نه با خنده گفتم ناهار نخورده بودی( اخه تموم کرد غذارو)😂😂😂گفت چرا بابا خورده بودم غذارو دیدم هوس کردم😂😑 گفتم قوربون هوست که اندازه دو وعده غذایی منه خندید گفت کاش مامان برات سوپ درست میکرد میترسم سوپ اماده بدم بهت بدتر شی معلوم نیست توشون چیه گفتم نه نمی تونم بخورم کلا گفت اوکی منم دوباره دراز کشید حالا یه دستم دستمال کاغذی اشکمو پاک میکردم با یه دستمم بینیمو😂😂😂 نیما با کیسه دارو ها اومد با یه لیوان اب گفت نیو معدت خالیه یه ذره نون پنیر بیارم برات؟ گفتم نه توروخدا گفت اخه با معده خالی قزص نمیشه ک خلاصه دو سه لقمه بزور نون پنیر خوردم قرصامو داد بهم خوردم گفت دراز بکش دوتا امپول بزنم بهت بعد سرمتو گفتم نه من گفتم نمیزنم گفت نمیشه ک باید بزنی چشام پر شد گفتم توروخدا ولم کن خودم خوب میشم خندید گفت با چی با باد هوا؟بدو بخواب اذیت نکن بعد از کیسه دوتا امپول در اورد دیدم دوتای دیگم هست با گریه گفتم خیلی بدی چرا الکی میگی دوتا اول یکم باتعجب بهم نگاه کرد گفت نگاه چه گریه ایی میکنه واسه دوتا دونه امپول اینارو میریزم تو سرمت بخواب دیگ خستم کردی لوس با گریه گفتم لوس نیستم گفت نیو جدا گریه میکنی😕گفتم نه اشک خوشحالی برای امپول خندید گفت بخواب درد نداره گفتم نیمااا گفت عه کلافم کردی بخواب دیگه با گریه خوابیدم اونم امپولارو اماده کرد اومد نشست کنارم گفت نترس جوجه زود تموم میشه دردش یه لحظست منم هیچی نگفتم گفت الو مشترک مورد نظر در دسترس نیستی چرا؟😂گفتم بلهه هیچی نگفت امادم کرد منم محکم چشامو با دستام گرفتم و هاهای گریه کردم گفت نیو جان بزار بزنم بعد گریه کن گفتم خیلی بدی گفت ببخشید شوخی کردم گریه نکن بخدا انقدر تو بزرگش میکنی ترس نداره(اینو واقعا خودمم قبول دارم ولی چه کنم دست خودم نیست) پنبه کشید امپول زد زیاد درد نداشت زود تموم شد در اورد یه ذره پنبه رو نگه داشت گفت خوبی؟گفتم هوم گفت دیدی درد نداشت گفتم هوم😂گفت مرض هوم زبون نداری مگه 😂خندیدم گفت افرین بخند دوباره طرف دیگمو پنبه کشید امپول رو زد گفتم اییی درد داشت خیلیم درد داشت تو کل پام پخش شد گفتم ایی درد داره😭😭گفت تموم شد تموم پنبه رو یکم نگه داشت لباسمو درست کرد اروم برگشتم با خنده گفت قیافشو دخترا بهتر میدونن که ادم گریه کنه زشت میشه الان انقدر زشت شدی 😂😂گفتم زشت خودتی گفت وای وای ادم به داداشش میگه زشت؟ گفتم برو بابا دوتاامپولو با سرم رو در اورد امپولارو ریخت تو سرم سرم زرد شد😑 گفتم نیما توروخذا نه من نمیزنم خیلی میترسم 😭😭گفت این دردش کمتر از امپوله اروم باش چیزی نیست رفت رخت اویز اورد گذاشت بالا سرم سرم رو هم اویزون کرد گفت دستتو بده با گریه گفتم نه نمیخوام خوبم یه ذره نگام کرد گفت عجب گرفتاری شدیما دستتو بده چشاتو ببند منم دستمو دادم بهش محکم بالای دستمو با یه دستش گرفت دنبال رنگ میگشت با سر انگشتش منم اروم اروم گریه میکردم گفت گریه نکن جوجه خودمو مثل اون شخصیت بدجنسای کارتن ها حس میکنم عذاب وجدان گرفتم😂گفتم پس ولم کنن جدی شد گفت نفس عمیق بکش یه ذره اروم شو چشاتم ببند منم همون کارارو کردم ولی همچنان گریه میکردم منتظر درد بودم نیما هم با انگشتش دنبال رگ بود غر میزد بچه تو چرا انقدر بی جونی دستاشو یکم فشار بدم شکسته رگم که نداری گفتم ایی نمیدونم خندید گفت چیو نمیدونی🤦🏻‍♀️😂خیلی استرس داشتم سوزنو فرو کرد اروم گفتم ای گفت تمومه نوار چسب زد کلی سر به سرم گذاشت وخندیدم همش مواظب بودم سرمه چیزیش نشه درنیاد نیما میگفت در نمیاد نترس خلاصه نیم ساعت بعد تقریبا تموم شد نیما کشید سرمو پنبه رو داد دستم نگه داشتم خونش بند اومد اینم خاطر من☺️امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️

خاطره سمیراجان

سلام من دوباره اومدم خاطره بنویسم برا بچه های عزیز وب ببخشید اگه خاطرههای طولانی مینویسم خب من سمیرام خاطرم در مورد فرشیدهستش که امروز صبح اتفاق افتاد
دیشب فرشید اومد خونمون برا شام مامان هم فداش بشم غذای مورد علاقه فرشیدو درست کرده بود فسنجون فرشید هم تا میتونست خورد عزیزم قراربود فرشیدشب خونه ما بمونه صبح هم بره سرکار تا ۱۱در محفل گرم خانواده نشستیم بعد بافرشید رفتیم داخل اتاق بخابیم فرشیداز دیروزمیگفت فک کنم سرما خوردم ولی اهمیت نمیداد تا اینکه پنجره رو باز گذاشتم خابیدیم چون هوای اتاق خیلی گرم بود صبح که بیدار شدیم فرشید گفت سمیرا به زور حرف میزنم گلوم داره میترکه منم نگران شدم براش ابجوش عسل اوردم بهش دادم با صبحونه به زور ۳.۴تا لقمه دادم بهش گفتم نرو سرکار حالت بده فضای بیمارستان هم بدتره برات گفت اصلا جون ندارم بلند بشم نمیتونم برم تا ساعت ۱۰ هی مراقبش بودم ولی هی حالشبدتر میشد اخه شب قبلش هم فسنجون خورده بود چرب بوده برا گلوش خوب نبوده بدترشده منم رفتم زنگ زدم به اقای دکتر که دوست فرشید هست قضیه رو گفتم گفت تو مسیر بیمارستان بودم الان میام معاینش میکنم ادرسو لطف کن بگو منم ادرسو گفتم قطع کردم رفتم پیش فرشید باهم حرف زدیم هی میگفت چیزی نیست نگران نباش بعداز ۱۵دقیقه دکتر اومد درو باز کردم اومد به فرشید گفته بودم زنگ زدم دکتر فرشید رو تخت من خابیده بود دکتر هم با مامان سلام علیک کرد اومد داخل اتاق من منم درو بستم رفتم پیش فرشید نشسم دکتر هم معاینه کرد گفت فرشید جان وضع گلوت افتضاحه الان دارو مینویسم میرم میگیرم منم تعارف کردم گفتم نه ممنون خودم میرم میگیرم میارم دکتر قبول نکرد و رفت منم برا فرشید اب پرتقال اوردم دادم بهش به زور نصف لیوانو خورد دکتر اومد واااای داخل کیسه پرازززز امپول بزرگ من ترسیدم به جای فرشید ،ولی فرشید هیچی نمیگفت اخه نمیترسه دکتر گفت سمیرا خانم کمک کن دمر بخابه منم بند شلوار ورزشی فرشیدو باز کردم کمک کردم دمر بخابه شلوارش هم تا نصف کشیدم پایین دکتر اومد بالا سرش گفت امپولا عضلانی عمیقه شلوارشو از دو طرف کامل کشید پایین بعدگفت فرشید جان اماده ای فرشید گفت اره دکتر گفت تب بر هست پنبه کشید بالای باسنشو فرو کرد فرشید هیچی نگفت تموم شد دراورد بعدیوبرداشت یه کم بزرگ تر بود گفت پنی سیلین ۶.۳۳هست پنبه کشید همون سمت دوباره فرو کرد فرشید مش کرد هیچی نگفت تا تموم شد دراورد دکتر رفت دوتا امپول بزرگ اماده کرد اورد وای من که ترسیدم یکیش ماده زرد رنگ داخلش بود که دکتر گفت سفتریاکسونه یکیش ماده شیری دکتر گفت پن سیلین ۱۲۰۰هس دکترزد رو باسن فرشید گفت افرین شل شل باش درد داره پنبه کشید وسط باسنش سفتریاکسونو فرو کرد که فرشید یه تکون خوردو دوباره ریلکس خابید ولی دستشو مشت کرد منم دستشو گرفته بودم میگفتم عشقم الان تمومه یهو فرشید سفت کرد گفت وااای دکتر درد داره دکتر محکم زد رو باسنش گفت شل باش شل فرشید هم شل کرد دکتر زد و امپولو دراورد پنبه رو گذاشت روش به من گفت ماساژ بده منم با پنبه ماساژ دادم براش ولی دردش میومد رفت پن سیلینو کشید داخل ویال اومد گفت فرشید جان دیگه نگما شل باش سفت نکن اول با انگشتش باسن فرشیدو فشار میداد که شل کنه یهو یه ضربه زدو امپولو زد وسط باسن فرشید که فرشید یهو گفت اخخخخ گفتم جانم جانم اروم باش بوسش کردم دکتر هم گفت اه بچه نشو تحمل کن الان تمومه بعداز ۳.۴دقیقه فرشید گفت وااااای بکش بیرون مردم دکتر هم دراورد گفت تموم تموم منم گفتم افرین عشقم تموم دکتر یه کم جای امپولا رو ماساژ داد گفت فرشید شیاف هم داری بزارم برات فرشید خجالت میکشیدولی قبول کرد دکتر شلوار فرشیدو تا دود ران کشید پیین گفت رو بغل بخاب فرشید هم خابید و دکتر ژل زد و فرو کرد شیافو فرشید گت وااای دکتر گفت تموم تموم منم کمک کردم شلوارشو کشید بالا و پتو کشیدم روش دکتر هم خداحافظی کردو رفت گفت فرشید مرخصی تا ۴روز برات رد میکنم نگران نباش اینم از خاطره امروز ممنون که خوندید ساعت ۸دوباره امپول داره وشیاف خاطرشو مینویسم براتون 🥰♥️🥰🥰

خاطره مهدیس جان

#اخرین_خاطره
 سلام دوستای گلم 😁😊😍 خوبین؟حالتون اکی هست؟!
من مهدیس ام ۲۰ ساله از خراسان یه شهرستان مرزی و گرم و خشک شهر ما به دیار اسبادها و شهر آفتاب مشهوره

قبل خاطرم میخام یکم صحبت کنم یکم غر بزنم و خودمو خالی کنم بعد برم سراغ خاطره...
نمی‌دونم چی باعث شد که من مهدیس دختر شر و شیطون تبدیل بشم به یک دختر کاملا درونگرا بی حوصله منزوی و کلافه...چند روزی که نه...چند ماهی هست که خیلی ناجور بهم ریختم عصبی شدم بی حوصله و کسل...خیلی دووم آوردم به کسی نگم خودم حلش کنم اما نشد سعیمو کردم...خواستم از یکی کمک بگیرم اما باز نتونستم بی حوصله و کلافه تر ازین بودم که پای صحبتا ونصیحتای کسی بشینم قاطی کردم...
مامانم ازین شرایط کسل شده و بابام کلافه هر دوشون اذیت میکنم دست خودم نیست خواهرم نصیحتم می‌کنه مامانم باهام حرف میزنه اما هر بار یجوری فرار میکنم
برام نوبت مشاور میگیره اما یه یه طریقی طفره میرم هر بار یه بهونه میارم...
دیشب حالم گرفته بود نمیدونم چی شد بعد چند سال شمارو الهه(پزشک سابقم الان رزیدنت جراحی هستن) رو پیدا کردم از تو مخاطبینم دقیق یادم نیست ساعت ۲ بود یا ۳ حتی بخودم نگفتم دختر الهه الان خوابه اذیتش میکنی اشکام میریخت درست شده بودم همون دختر کوچولوی ۱۶ ساله که الهه حسابی قربون صدقش میرفت گوشی و برداشت دل تو دلم نبود قلبم تو دهنم میزد صداش خابالو نبود انگار توی بیمارستان بود الووو.... سلااام بفرمایید...الهه؟؟
سلام عزیزم بفرمایید خودمم منم مهدیس😭
سلام مهدیس😍😍😍😍 عزیزم دلم فدات بشم خوبی؟؟؟خوشی؟؟؟ سلامتی عزیزم چخبر؟؟؟ چی شده این وقت شب یاد من افتادی و...دقیقا یکساعت حال و احوال کرد حتی امون نداد نفس بکشم😂
تمام حرفایی که تو دلم بود بهش گفتم خالی شده بودم سبک شدم
مث همیشه حرفایی شنیدم که حالمو بهتر میکرد و راه درستو نشونم میداد
بعد اینکه قطع کردم تا خود صبح یه دقیقه هم نخوابیدم به حرفاش فک کردم به زندگیم به رویاهام....
یه حرفی زد الهه که بقول خودش دنیا رو سرم خراب شد اما اون حرف باعث شد تا خود صبح فکر کنم: گفت مهدیس تو این دنیا تنها کسی که می‌تونه بهت کمک کنه خود تو هستی و تنها کسی که می‌تونه عوضت کنه بازم خودتی...
حرفش برام آشنا بود اما هیچوقت عمیقأ بهش فکر نکردم یه شب و تا صبح فک کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم!!
میخام حرفایی که بینمون رد و بدل شد و به عنوان نصیحت(البته که من خیلی کوچیکتر ازین حرفام که بخوام نصیحت کنم) و یادگار اینجا بذارم بعد برم عیناً اون حرفایی که به الهه گفتم اینجا مینویسم چون خیلی مهم و ارزشمند:
خیلی وقتا تو زندگیم به این نتیجه میرسم این سالهای آخر که زندگی سختگیر تر شد بارها بهش رسیدم این نتیجه بود که خیلی وقتا سر پا نگهم میداشت چون معتقد بودم هیشکی نمیتونه اونجوری که هستم تغییرم بده جز خودم و افکارم...خیلی بارها هم پیش اومد که از زیر این قانون زندگی فرار کردم چون اینکه خودمو تغییر بدم و عوض بشم برام سخت بود
گاهی فک میکنم اینکه از زیر حرفا و نصیحتای بقیه در میرم بخاطر اینکه به این زندگی و شرایط عادت کردم و بسنده زیر بار نمیرم چون می‌دونم در نهایت این منم که باید عوض بشم هر چقدر هم با بقیه صحبت کنم چیزی رو عوض نمیکنه تا خودم نخوام این منم که نمیخام به آرزوهام برسم و تلاشی بکنم اگ میخواستم تا الان بهش رسیده بودم.
از سر شب دارم به این فکر میکنم کجای راه رو اشتباهی رفتم و کجای کارم خطا بود که قشنگ ترین روزای عمرم داره اینطوری تلف میشه...
خیلی این روزا با خودم کلنجار رفتم و دو دوتا چهارتا کردم ببینم اصلا چی شد که اینجوری شد؟!!
ولی بهش رسیدم یعنی خیلی وقت پیش بهش رسیده بودم فقط تلاشی نکردم برای عوض کردن این شرایط...
میدونین من خودمو زده بودم به اون راه درحالی که همه چیو میدونستم
یه آیه قرآن میگ یه عده ای راه اشتباه رو رفتن درحالی که میدونستن اشتباهه ولی اون راه اشتباهو فقط از روی لجبازی و سرکشی رفتن....اومدم بگم خیلی از ما دقیقا همون ادمیم
 آدمای بد و لجبازی شدیم با اینکه می‌دونیم اشتباهه ولی فقط از روی لجبازی داریم بهش ادامه میدهی و این رفتارا و شرایط و عوضش نمیکنم بعد از بقیه میخایم کمکمون کنن درحالی که خودمون هیچ تلاشی برای بهبود وضعیت نکردیم
بنظرم این نتیجه گیری تو زندگی خیلی مهم اومد واسه همین گفتمش
حالا بریم سراغ خاطره:
من خیلی زیاد خاطره دارم خیلی خیلی زیاد نمیدونم کدوم تعریف کنم اما میخام آخرین خاطراتمو به قلم بنشونم و احتمالا بعدش برای همیشه ازینجا خداحافظی کنم....

ریه هام یخ کرده بود و نفسم درست بالا نمیومد و دم و بازدم برام سخت شده بود مث همیشه این برام علامت آشنایی بود "عفونت" چیزی که هر بار برای چند ماهی نفس کشیدن عادیو ازم می‌گرفت چندباری مستقیم و غیر مستقیم به گوش مامانم رسوندم اما نمیدونم چی باعث میشد که علی رغم همیشه نسبت به این شرایط بی تفاوت باشه شاید بی‌حالی ناشی از رمضون... سردی نفسام نگرانم کرده بود من این شرایط قبلا بارها تجربه کردم...یسر به دارو های قبلنم زدم توش دوتا اسپری بود یه آبی و یه قهوه ای نمی‌دونستم باید کدوم بزنم اصلا کدوم به درد من میخوره فقط یادم اومد که آبی راه نفسمو باز میکرد دو پاف ازش زدم و پیاده زدم بیرون از خونه یه حال و هوا عوض کنم یه خیابون بالاتر از خونمون لوازم تحریر پوشاک و... هست رفتم چنتا دفتر و خودکار وهایلایتر خریدم با یه مانتو نخی تابستونی آخه هوا واقعا گرم شده بود وقتی برگشتم تمام بدنم خیس عرق شده بود مث همیشه در یخچال و باز کردم و از پارچ یه لیوان آب سرد ریختم و تا تهش سر کشیدم و رفتم زیر پتو هنوز یکساعت هم نگذشته بود که خس خس نفسام ارامشمو ازم گرفت بیدار شدم دیدم نمیتونم نفس بکشم ریه هام بشدت صدا میداد مث صدای بولدوزر وحشتناک بود حسابی ترسیده بودم همینجور که نفسم می‌گرفت یهو به سرفه افتادم نیم ساعت یکسره سرفه کردم انقد سرفه کردم که دیگ گوشام و گلوم درد میکرد و کیپ شده بود رنگ ناخونام و کف دستانم کبود شد یه لحظه خودمو تو آینه دیدم صورتم به وضوع سیاه شده بود سرم که تموم شد دکتر دوباره اومد پیشم دوباره علائم و شرایطمو چک کرد  گفت الان بهترین ولی اینجا متخصص تا چند روز دیگ نمیاد شما باید برید شهرستان حالتون اصلا خوب نیست به بستری نیاز دارین هرچه سریعتر برین تا دوباره به این حد نرسیده 
حالم خیلی بهتر بود از دکتر تشکر کردم وگفتم چشم حتما میرم 
داشتم آروم برمیگشتم که دکتر صدام زد خانم....برگشتم و گفتم بله؟
دفترچتون بدین لطفاً... دفترچمو بهش دادم گفت تا وقتی که آماده بشی بری بیرجند چنتا آمپول برات مینویسم که بتونی تحمل کنی الان امپولای ضعیفی زدی چون نمیخاستم بیشتر اذیت بشی ولی اینارو حتما بزن باشه؟
_بله چشم 
توی دفترچه رو باز کرد و شروع کرد به نوشتن خطش خوانا بود و میتونستم بفهمم چی می‌نویسه آمپول پنیسیلین ۱,۲۰۰+آمپول هیدروکورتیزون+ یه آمپول دیگ که آشنا نبود برام
به نشانه اعتراض گفتم آقای دکتر آخه ۱,۲۰۰ چرا؟؟همون ۸۰۰ هم کلی درد داشت😫😒 یکم جدی‌تر شد و گفت آمپول اصلا درد نداره فقط سوزنش یذرع درد داره زیادی شلوغش میکنین
وای مردم از خجالت با حرفش ولی هیچی نگفتم دوباره تشکر کردم و برگشتم خونه  وقتی برگشتم خونه تقریبا شب شده بود حالم مساعد نبود و حسابی خسته و کسل بودم اولین کاری که کردم این بود که وای فای رو روشن کردم وپیامای تلگرام و اینستاگرامم رو سین کردم با بی‌حوصلگی گوشی رو روی تخت انداختم و لباسامو از شدت گرما از تنم کندم دلم برای یه دوش آب گرم لک میزد اما با اتفاقی که افتاد جرئتشو نداشتم که برم حموم آخه بابام میگه کسی که سرما میخوره اب نباید به تنش بخوره درسته تو حمام گرمه اما بیرون یهو سرده گرم و سرد میشه و نور علی نور
مقنعمو درآوردم و داشتم با موهای بلندم توی یه عالم دیگ سیر میکردم که خوابم برد روز بعدش ظهر همین که بیدار شدم سرفه هام شروع شد و از ریه هام خلط سیاه کنده میشد انقد ترسیده بودم که حد نداشت
سریع بدون هیچ مقدمه ای پنادور وبا پنبه و الکل برداشتم رفتم تو اتاق مطالعه خواهرم گفتم بگیر اینو برام بزن که داغون شدم فاطمه مامان بفهمه کلمو می‌کنه گفت چی شده گفتم هیچی فقط می‌دونم که ریه هام بدجور عفونت کرده
همینجور که داشتم میگفتم نفس نفس میزدم و هی سرفم میگرفت
آمپول از دستم گرفت گفت تو برو رو تختت من آمادش کنم میام منم قبول کردم رفتم درحالی که روی تختم لش کرده بودم و داشتم از آرامش حاکم بر اتاقم لذت میبردم خواهرم حامل یک عدد آمپول بدجنس دردناک اومد داخل داشت تکون تکونش میداد....
گفت برگرد زود تا نبسته سریع برگشتم گفتم آبجی جون عمه یواش بزن بخدا فلج شدم من گفت باشه حرف اضافی نزن(لعنتی خیلی مهربونه😂)
پنبه کشید سوزن فرو کرد واااایی با فرو کردن سوزن تمام بدنم لرزید و خودبخود سفت شد
گفت مهدیس شل کن پاتو وگرنه برای من سخت نیست همینجوری پیستون فشار بدم من مظلومانه شل کردم که پاک تیر کشید درد بین کمرم و پاهام پخش میشد وااااای خدا افتضاح بود بلند داد زدم اییییی مردم عوضی😭😭یواش درش بیااار مررردم تو رو خدا درش بیااااررر که کشید بیرون دقیقا تا یکساعت بعد داشتم اول خودمو بخاطر اینکه گفتم برام آمپول بزنه بعدم خواهرمو فوش میدادم خیلی دررد داشت مردم و زنده شدم تا ده دقیقه پام بی حس بود و تکون نمی‌خورد یه چنتا فوش من درآوردی نثارش کردم کیف کرد و رفت😭😂😂😂یه لحظه که سرفه هام قطع شد خودمو به دیوار گرفتم و سعی کردم یجایی بشینم یجایی که امن باشه بابام سر کار بود و مامانم تو خونه نبوددیهو جیغ زدم و خوردم به دیوار که صدای در خونه هوشیارم کرد تمام توانمو جمع کردم و داد زدم مااااماااان😫😫😫
توی گوشام سوت میکشید حالم قابل توصیف نبود داشتم میمردم صدای مامانمو نامفهوم می‌شنیدم مث یه صوت بود هیچی یادم نمیاد مامانم چند بار تو دهنم اسپری کرد اما تاثیری نداشت ازم میخاست نفس عمیق بکشم اما همین که میخواستم نفس بکشم سرفم میگرفت روز تعطیل بود و دکتر متخصص پیدا نمیشد اونم تو شهر کوچیکی مث شهر ما فقط دکتر اورژانس بود
مامانم سریع شماره بابامو گرفت و گفت زود خودتو برسون لباسای منم یجوری تنم کرد یه ربع بعد بابام رسید وقتی منو تو اون حال دید باورش نمیشد.
 گفت مهدیییسس چیکار کردی با خودت؟؟؟ تو که منو کلافه کردی دیگ از دست این کارات من چیکار کنم؟؟؟ مامانم گفت تمومش کن همین الان زود باش بریم بیمارستان
تو راه بیمارستان چند بار بالا آوردم همش اسید و زرداب بود داغوون بودم اشکام درومده بود نمیدونم چطور تحمل کردم وارد اتاق ویزیت شدم گرم بود نمیتونستم تحمل کنم نفسم بیشتر تنگ میشد پاهام و به زمین می کوبیدم و سرفه میکردم دکتر معاینم کرد گلو و گوش و ریه هامو یه آمپول پنیسیلین ۸۰۰+ یه آمپول دیگ نوشت با شربت ضد سرفه و سفیکسیم و... و گفت سریع امپولاش تزریق بشه سریع نگرانی رو تو صورت دکتر می‌دیدم اونم مثل من حالش خوب نبود دفترچمو برداشت و رفت استیشن به یه پرستار خانوم گفت این امپولارو براش بزنین وقتی باباش داروهارو آورد جایگزین کنین
منم سر به زیر و مطیعانه رفتم دنبال پرستار رو تخت خوابیدم اما هی نفس کم میاوردم و عق میزدم پرستاره بهم گفت فقط دو دقیقه تحمل کن سعی کن سرفه هات باعث تکون خوردنت نشن زودی تموم میشه فقط دو دقیقه
سرمو تموم دادم گفتم چشم آروم شده بودم پای چپمو پنبه کشید و پنیسیلین رو فرو کرد اول دردش قابل تحمل بود اما رفته رفته بدتر میشد دیگ تحمل نداشتم تهوع و سرفه و نفس تنگی امونمو بریده بود بلند گفتم اییییییی😭😭😭 گفت تموووم تمووم خواست پای دیگمو آماده کنه گفتم نه... تو.. رو... خو..دا یه لحظه صبر کنید خفه شدم نیم خیز شدم چندبار نفس گرفتم آرومتر که شدم برگشتم اون حالت دمر خوابیدن تنفسمو بدتر میکرد پای دیگمو پنبه کشید و فرو کرد هیچی حس نکردم درد آمپول بین اون حال بدم گم شده بود سریع بلند شدم و نفس نفس گفتم م..م..نو..ن😭😫
دکتر با نگرانی دم در تزریقات وایساده بود تا منو دید گفت بهتری؟؟؟ با سر به نشونه نه علامت دادم گفت نیم ساعت باید صبر کنی ببینیم چی میشه خب؟ _اوهوم آروم آروم با کمک مامانم رفتم یه گوشه کمتر از دو دیقه کنار دیوار وایسادم و بشدت سرفه میکردم حالم افتضاح بود توی فضای اورژانس فقط صدای سرفه های من میپیچید بیمارستان خلوت بود دکتر از تو استیشن نگام میکرد کاملا حسشو درک میکردم بعد دو دیقه اومد پیشم انگار اونم مثل من بیتاب بود گفت دنبالم بیا آروم آروم و به سختی قدم برمیداشتم دنبال دکتر رفتم تو اتاق احیا گفت باورم نمیشه حالت انقد بد باشه چند روزه اینطوره؟ گفتم دو روز _پس حسابی ریه هات حساس برام اکسیژن گذاشت فشار و اشباعمو چک کرد هم فشارم هم اشباعم خیلی کم بود کمکم کرد رو تخت دراز بکشم گفت باید بستری بشی ولی متخصص نداریم چیکار باید کرد نمیدونم کلافه تر از من اون بود (این دکتر میگفت دوست داداشمه و منو میشناسه اما من اولین بار بود میدیدمش) به پرستار گفت ازم رگ بگیره بد دو دقیقه پرستار با گارو و انژیوکت  اومد بالا سرم بالای دستم روی ارنجم با گارو بست چند بار روی دستم ضربه زد و سوزنو فرو کرد چشام بستم اما درد زیادی حس نکردم فقط یه حاله ای از درد توی دستم پیچید بعدش سرمُ زد دکتر دوباره اومد گفت تهوع داری  _اوهوم
معدت خوبه؟؛
_نه
گفت توی میکروست براش ضدتهوع بریزین بعد نیم ساعت چهل دقیقه حالم بهتر شده بود نفسام مرتب تر و تهوعم کمتر شد
خیال میکردم دیگ حالم خوب شده میتونم برم اما پرستار اومد توی میکروست بعدی یه سفتریاکسون ریخت و داخل ورید دستم یه آمپول پنتو پزازول خالی کرد گفت اگ مشکلی نداشتی میتونی بعد تموم شدن سرم بری خونه گفت غلط میکنی میگی بیا بزن منکه مجبورت نکردم😂(خیلی بی تربیوت تشریف داره) گفتم حرف نباشه برو نمیخام شکلتو ببینم دختره پررو فلان فلان (جایز نیست بگم)😒
تا خود صبح سرفه کردم و بالا آوردم حالم خیلی بد بود ساعت ۵ صبح بود که تهوم خیلی بیشتر شد و هر چند دقیقه راهی روشویی میشدم نمی‌دونستم چیکار کنم خواهرم خوابیده بود مامانم بابام همه خواب بودن یه آمپول اندانسترون داشتم تو کمدم، همیشه تو کمدم پیدا میشه چون من همیشه تهوع دارم بلد بودم بزنم خودم اما دلم نمی‌خواست اینکارو بکنم حس بدی بهم منتقل می‌کنه ولی هی حالم بدتر میشد بالاخره دلو زدم به دریا آمپول آماده کردم پنبه الکل و برداشتم روی تخت دراز کشیدم روی پای راستم که بیشتر تسلط دارم پنبه کشیدم نیدل و فرو کردم اسپیره کردم و آروم تزریق کردم  درد زیادی نداشت حالم رفته رفته بهتر میشد و چشام سنگینی می‌کرد و رشته های خواب تو چشام تنیده میشد
دقیق نمی‌دونم چقدر طول کشید اما با اثر پنی‌سیلین هایی که زدم ریه هام خشک شد و سرفه هان بدتر تو راه شهری که داشتم میرفتم سراغ متخصص حالم خیلی بدتر شده بود هوا گرم و خشک بود و سرفه میکردم نمیتونستم نفس بکشم از یه طرف هر چند قدم بالا میاوردم الانکه بهش فک میکنم نمیدونم چطور تحمل کردم واقعا شرایط سختی بود یه مقداری از مسیرو رفته بودیم همونجور که سرفه میکردم و هر چند دقیقه بالا میاوردم دیدم بابام سروته کرد و آره برمیگرده گفتم چرا نمیری؟؟گفت اینجوری خفه میشی نمی‌رسیم وسط بیابون چیکار کنیم بریم همون بیمارستان خلاصه برگشتیم همینکه رسیدیم مستقیم رفتیم بیمارستان دکتر اورژانس معاینم کرد و گفت وضع ریه هات اصلا خوب نیست باید بستری بشی و پرونده تشکیل داد دکتر داخلی رو هم خبر کردن اونم اومد دوباره از اول معاینم کرد و پرونده رو کامل کرد نیم ساعتی طول کشید تا کارای بستری انجام شد بعدش رفتم رو یکی از تختای انتهای اورژانس دراز کشیدم یه پرستار آقا اومد برام انژیوکت بزنه خیلی ترسیده بودم حالم به مراتب بدتر از قبل بود انقد بالا آورده بودم که رگ نداشتم بلاخره دور ساعدم گارو رو بست و یه رگ از پشت دستم انتخاب کرد پنبه کشید انژیوکت و باز کرد با کمی جدیت گفت صورتتو اونور کن و اصلا اینطرف نگاه نکن خب؟گفتم چشم
همینکه سوزنو فرو کرد یذره دستم کشیدم و گفتم اییییی😫😭 صورتمو برگردوندم صداشو یذره بالاتر برد و گفت مگ نمیگم اینطرف نگاه نکن دو سه بار جهت انژیوکت عوض کرد که خیییلییی درد داشت ولی ازش ترسیده بودم دیگ چیزی نگفتم رو دستم کلی چسب زد گفت رگت وضعیتی خیلی مراقب باش خراب نشه سرم وصل کرد بهش چنتا آمپول تو میکروست ریخت و یه پنتو IV داخل انژیوکت خالی کرد و رفت
بعد چند دقیقه دوباره اومد ازم خون گرفت و گفت آماده باشی که از ریه هات عکس بگیرن خلاصه از قفسه سینم عکس گرفتن و آخر شب با همون پرستار آقا رفتیم داخل بخش که تخت خالی نداشتن فقط یه تخت داشتن که کنار مریض بدحالی بود که آنفولانزا شدید داشت منم به مامانم گفتم من عمرا رو این تخت بخوابم حالم بد که هست میخای بدتر بشه مامانمم باهام موافق بود. خلاصه اون شب تا خود صبح یه دقیقه هم نخوابیدم فقط سالن بخش و متر میکردم و هی بالا میاوردم نزدیکای صبح بود که دیگ گریم گرفت گفتم مااماان توروخدا ازینجا بریم توروخدا رضایت شخصی بده من برم نمیتونم اینجا تحمل کنم انقد گریه کردم که از حال رفتم پرستار اومد بهم شکلات داد و سرممو تند کرد حالم جا بیاد گفتم توروخدا بذارین من ازینجا برم دیگ نمیتونم تحمل کنم دارم تموم میکنم😭😭😭😭 از دیشب صدبار بالا اوردم
اونم یکم باهام حرف زد آرومم کرد گفت باشه باشه ولی الان ساعت ۵ صبح که نمیشه بذارم بری تازه دست من نیست ساعت ۱۰ دکتر میاد باهاش صحبت کن
تا ساعتای ۹_۱۰ از شدت خستگی یکم رو تخت نشستم تا اینکه دکتر اومد قبل اینکه من بهش چیزی بگم گفت پرستار گفته دیشب خیلی حالت بد بوده اره؟ گفتم بله گفت فضای بخش حسابی آلوده هست بهتره بری خونه تو این شرایط بدترم میشی خودت میخای بمونی یا بری؟ گفتم میخام برم واقعا نمیتونم این جو رو تحمل کنم خلاصه مرخصم کرد و کلی آنتی بیوتیک برام نوشت که فقط شربتای فارمنتین و خوردم و از قرصا یدونه هم نخوردم
متاسفانه هنوز با گذشت چند هفته خوب نشدم و همین الان کلی سرفه کردم
«پایان»

پ.ن۱:نمیدونم چرا اما یه مدت هست که خندیدن و شاد بودن برام سخت ترین کار دنیا شده از آخرین باری که از ته دل خندیدم هیچی یادم نمیاد اینکه تنها باشم و تو خودم غرق بشم آرامش خاصی بهم میده....
پ.ن۲: این آخرین خاطره ای هست که میزارم بعد اینکه باهاتون صحبت کردم برای یه مدت طولانی ازینجا میرم
پ.ن۳:حلالم کنید و از اعماق دلای نازنینتون برام دعا کنید
پ.ن۴:بسی پادشاهی کنم در گدایی چو باشم گدای گدایان زهرا
پ.ن۵:میرم ازینجا ازین دنیا ازین گوشی میرم تا ازین روزای سخت عبور کنم میرم تا برای آرزوهام تلاش کنم آرزوهایی که براشون خون جگر خوردم

پ.ن آخر: دوستتون دارم جدا ازینکه فک کنم نمیشناسمتون و تک تکتون مجازی هستین من دوستی شمارو باور کردم برام مبدل به واقعیت شده 
ازتون میخام برای آخرین خاطرم هر کس یه نصیحت کنه منو حرفایی که تو زندگیم اثر بزاره و خوشحالم کنه
ایام بکامتون شاد و خوشحال و تندرست باشید....

خاطره سمیرا جان

سلام طاعات و عباداتتون قبول دوستان عزیز
من همیشه خواننده خاموش این وب بودمو خیلییی هم از خاطراتتون لذت میبردم و هم اکنون میبرم.خب خب الان خودمو معرفی میکنم من سمیرا هستم۲۱سالمه و نامزدی هستم اسم آقامونم آقا فرشیدهس آقا فرشید ۲۹سالشه و سوپر وایزره بیمارستانه خب دیگه خیلی پرحرفی کردم بریم سراغ خاطره این خاطره برا هفته پیشه...
داستان از اونجا شروع میشه که من از امپول میترسم و دوست ندارم امپول بزنم هفته قبل روز دوشنبه مامان رفته بود بیرونو به من سپرده بود که غذا درست کنم منم از ساعت ۱۱شروع کردم اشپزی تا ۲تمومش کردم وقتی تموم شد از خستگی حتی نای راه رفتن هم نداشتم همون لحظه قدر مامانمو دونستم همون موقع رفتم پنجره اتاقمو باز کردمو خابیدم ساعت حدود ۳مامان صدام زد برا ناهار من از بس خسته بودم حتی اشتها هم نداشتم گفتم نمیخورم میخام بخابم خلاصه مامان هم بیخیال شدو گذاشت بخابم خلاصه تا ساعت ۵خابیدم و بعد دل از خواب کندمو بیدار شدم رفتم یه لیوان اب خوردم و ناهار هم نخوردم رفتم یه کم برنامه تلویزیونی دیدم و بعد رفتم یه دوش ۲۰دقیقه گرفتم وبرگشتم و موهامو سرسری سشوار کشیدم ولی کاملا هنو خیس بود تا اینکه شب شدو خیلییی کم شام خوردم و خابیدم بگم که من زیاد گرمایی هستم و پنجره اتاق و باز گذاشتم و خابیدم صبح که بیدار شدم کاملا سردردو احساس میکردم و احساس خستگی میکردم ته گلوم میسوخت ولی زیاد درد نمیکرد 🤧🤧🤧حدودا دوساعت رفتم بیرون صبحونه خوردم والبته به اصرار مامان دوتا لقمه اصلا اشتها نداشتم بعد ظرفاشو شستم و اومد اتاق دیدم فرشید زنگ زده و من نبودم جوابش بدم خودم شمارشو گرفتم و گفت سمیرا ۳با زنگ زدم معلومه کجای دلم ور زد گفتم فرشید جون ببخشید داشتم صبحونه میخوردم کلی حرف زدیمو قطع کردیم من برا پیشگیری قرص استامینوفت خوردم و خوابیدم وقتی بیدار شدم بهتر بودم ولی ته گلوم هنوز میسوخت 😭😭😭😭ابجوش و عسل درست کردم خوردم و جرات نمیکردم بگم اصلا اشتها برا غذا خوردن نداشتم هی وضع گدوم بدتر میشد منم استامینوفن و کوریزان میخوردم هی بدتر میشدم تااینکه تب هم به بدبختیم اضافه شد ضعف داشتم مامان هم رفته بود خونه دوستش باباهم سرکار بود من تنها خونه هی به خاطره غذا نخوردن ضعف داشتم یهو حالت تهوع گفتم و نتونستم خودمو کنترل کنم و دویدم داخل دستشویی وقتی اومدم بیرون دیگه نمیتونستم تکون بخورم رفتم دراز کشیدم به زور ۱۰دقیقه خوابم برد که وسط خواب یهو فرشید زنگزد میترسیدم جوابشو بدم🥵دیگه بعداز دوبار زنگ خوردن موبایل جوابش دادم ولی از صدام همه چی خراب شد و دستم رو شد فرشید خیلی نگران بود گفت سمیرااااا چی شده گفتم هیچی خوبم گفت خونه ای شیفتم تموم شده میخام بیام پیشت منم هول شدم گفتم نه نه یعنی اره هستم گفت ۳۰دقیقه دیگه اومدم منم استرس گرفته بودم بلند شدم لباس مرتب وشیدم(البته با حال خراب به زور با گریه)یه کم کرم ورژ لب زدم و دراز کشیدم بعداز ۳۰دقیقه زنگ خونه رو زدن با استرس باز کردم دیدم فرشیده فداش بشم برام گل هم خریده بود♥️♥️به زور سرا پا بودم اومد داخل گلو داد ونشست رو مبل منم نشسم پیشش گفت سمیراخوبیی تند گفتم اره اره مگه قراره چیزیم باشه گفت سمیرا رنگت زرد شده چرا دستت میلرزه گفتم چیزی نیس ناهار نخوردم گفت به من دروغ نگو دیگه با یه مهارت خاصه خودش زیر زبونم کشید منم دیدم له رفتم افتادم رو مبل دیگه نمیتونستم بشینم فرشید هول کرده بود میگفت سمیرا تب داری پاشو بریم دکتر منم اشک‌میریختم میگفتم درد دارم نمیخام امپول میده گفت سمیرا پاشو رفت مانتومو اورد برام پوشید دستمو گرفت بردتم تو ماشین یهو گفت دفترچه اوردی گفتم نه گفت کجاست گفتم کشو کمدم دیگه خودش رفت اوردو حرکت کرد رفتیم درمانگاه نزدیک خونه نوبت گرفتیم و شلوغ نبود زود نوبتمون شد رفتیم داخل به دکتر سلام کردیم و فرشید کمک کرد رو صندلی بیمار نشستم دکتر مهربونی بود گفت خب خانم چی شده منم گفتم سرم درد میکنه اقای دکتر حالت تهوع دارم فرشید گفت دکتر تب هم داره گلوشم درد میکنه دکتر هم معاینه کرد فشارمو گرفت و گفت خب چن روزه مریضی گفتم دیشب تاحالا گفت دلیلش گفتم با مو خیس پشتپنجرهباز خوابیدم که فرشید عصبانی شد دستشو مشت کرد یهنگاه بد به من کرد اخه هزار بار بهم گفته با موی خیس نخاب 😡🥵🥵🥵🥵دکتر گفت خب گلوت و سرت عفونت داره برات کپسول ازیترو مایسین مینویسم با شربت دیفن هیدرامین وکپسول سفیکسیم تا اینجاش که مشکل نداشتم که یهو گفت ۳تا پنسیلین ۱۲۰۰دوتاش الان میزنی یکی فردا یه ۲تا تب بر یکی امروز یکی فردا با ۲تا دگزا یکی امروز یکی فردا واااای گریم‌گرفته بود گفتم دکتر تورو خدا نه زیاده فرشید گفت سمیرا ساکت دکتربهتر مبدونه دکتر گفت فشارت رو ۸بود یه سرم هم مینویسم بزن تشکر کردیم رفتیم بیرون هرچی التماس فرشید کردم راضی نشد نزنم هرچی گفتم خودت تو خونه برام بزن لج کرده بود باهام راضی نشد 😭😭😭😭منو نشوند رو صندلی و خودش رفت داروها رو گرفت واورد به من گفت پاشو عزیزم منم از ترس رفتیم قبص ۴تا امپولو یه سرم گرفت فرشید پرستار گفت از پنی سیلین حساسیت نداره فرشید گفت نهپرستار گفت رو تخت بخاب واایداشتم سکته میکردم کسی نبود خلوت بود به خاطره همین گذاشتن فرشید بیاد داخل تزریقات باهام فرشید کمک‌کرد نشستم رو تخت خودش کفشمو دراورد گفت عشقم نترس زود تموم میشه اصلا درد نداره امپولات کوچولوعه دکمه شلوارمم خودش باز کرد اخه اصلا جون تو تنم نبود منو خوابوند گفت عشقم دمر رو شکم بخاب منم خوابیدم فرشید شلوارمو تا زیر دوتا باسنم اورد پایین گفت نترس عشقم من پیشتم دستمم گرفت توهمین حین پرستاراومد گفت شورتشو بکش پایین فرشید هم از دو طرف کشید پایین خودمو سفت کرده بودم فرشید گفت عشقم شل باش پرستار زد رو باسن سمت راستم گفت شل باش درد نداره پنبه رو کشید امپولو فرو کرد منم دست فرشیدو فشار دادم خیلی درد نداشت زود تموم شد سمت چپمو پنبه کشید تب برو زد یه کم سوخت گفتم آی زود کشید بیرون دوباره سمت راستم پنبه کشید گفت شل باش تکون نخور پن سیلینه وای منم ترسیدم سفت سفت شدم دوبار زد روباسنم محکم گفت شل فرشید گفت عشقم نترس شل باش به زور شل شدم پنبه کشید وسط باسنم یه توده درست کرد امپولو فرو کرد وسط باسنم وااااای درد داشت گفتم فرشید درد داره فرشید گفت جانم الان تمومه تمومه واااای خیلی زیاد درد داشت هی آی آی میکردم که تموم شد کشید بیرون فرشید جاشو ماساژ میداد منم گریه میکردم پرستار رفت امپول یه خانم که پنی سیلین بود زد و اومد که خانمه هم کلی ناله کردو وقتی داشتمیرفت دستش رو باسنش بود دوباره اومد به من گفت خب اماده ای پنه کشید سمت چپم و پن سیلین بعدی هم زد وسط باسنم وااااااای از درد نمیتونستم تحمل کنم بلند بلند گریه میکردم فرشید هم هی قربون صدقم میرفت یهو سفت شدم پرستار زد بالای باسنم گفت شل فرشید هم گفت سمیرا شل باش به هزار بدبختی شلشدم بقیشو زد و دراورد واای خیلی درد داشت فرشید شلوارمو کشید  بالا هی ماساژ میداد گفتم بریم فرشید قبول کرد کفشمو پوشید لنگون لنگون رفتم داخل ماشین فرشید صندلیو خابوند و من ایدم همین که نشسم داخل ماشین باسنم درد گرفت گفتم آی گریم گرفت فرشید گفت جانم چیه دردت گرفت گفتم اره خودشم اومد و رفتیم خونه هنوز بابا ومامان نیومده بودن فرشید منو بردداخل اتاق خابوند پتوکشسد روم وگفت عشقم سرم بزنم برات بعد بخاب منم گفتم نه گفت نترس عزیزم اروم میزنم منم راضی شدم استینمو زد بالا و به من‌گفت نگاه نکن عشقم منم رومو برگردوندم یهو دستم سوخت گفتم آی آی اشکم ریخت ولی زود تموم شد فرشید چسپ زدو گفت تموم شد عشقم یهو دید اشک ریختم گفت اه سمیرا داشتیم عشقم من طاقت گریه کردنتو ندارم وگونمو بوس کرد و گفت بخاب یهو نفهمیدم چطور خوابم برده و سرم هم داخل دستم نیست حالم خیلی بهتر بود ولی خوب خوب نبودم رفتم بیرون دیدم فرشید رفته و مامان بابا هم اومدن سلام کردم مامان گفت سلام عزیزم باباهم گفت سلام گل دخترم بهتری گفتم اره باباجون مامان گفت بیا سوپ پختم سوپو خوردمو گوشیمو برداشتم دیدم فرشید پیام داده نوشته سلام عشق دلم ببخش امروز درد زیادی تحمل کردی ببخش منو ان شاالله همیشه سالم باشی منم جوابشو دادم و تشکر کردم اینم از این خاطره ممنون که خوندید اگه طولانی شد ببخشید🥰🥰🥰🥰🥰خب اینم خاطره روز دوم فرداش که از خواب بیدار شدم مامان صبحونه شیر اورد خوردم حدود ساعت ۱۰بود دیدم زنگ ونه میخوره من داخل اتاق بیرون نرفتم مامان درو باز کرد بعداز چن دقیقه دیدم صدای فرشید میاد منم رفتم بیرون سلام کردم وفرشید هم جلو مامان بوسم کرد که خجالت کشیدم🙊🙊مامان گفت خیر باشه فرشید جان فرشید گفت والا ببخشید مزاحم شدم سمیرا چنتا امپوله کوچولو داره اومدم بزنم براش واااای استرس گرفتم مامان گفت باشه خوش اومدی عزیزم فرشید گفت سمیرا جان بیا خودشم زودتر رفت داخل اتاق امپولا رو انداخت رو میزم اومد یه کم بغلم کرد گفت احوال خانمم چطوره منم گتم ممنون خوبم گفت چرا بغض کرده گفتم امپول نمیخام هنو باسنم درد میکنه گفت ای جانم قربونت برم نترس قول میدم زود تموم بشه یهودر اتاق وزدن فرشید گفت بفرمایید مامان اومد داخل گفت پسرم پنبه الکل اوردم فرشید گفت ممنون از مامان گرفت مامان رفت بیرو درو زد فرشید هم منوودمر خابوند رو تخت رفت امپولارو اماده کرد اومد بالاسرم گفت خب عشقم خوبی گفتم اره شلوارمو از دوطرف تا زیر باسنم اورد پایین گفت خوشکلم نترسیا یهو گفت اوه جای دیروزیا کبوده بس خودتو سفت گرفتی پنبه کشید سمت چپم دگزارو زد یه کم سوخت دراورد دوباره همون طرفو پنبه کشید تب برو زد یه کم درد گرفت گفتم ااای ااااای گفت تموم تموم دراورد پنبه رو رو جاش فشار داد سمت راستمو پنبه کشید فهمیدم پن سیلینه سفت کردم گفت عشقم درد ندارهشل باش با دستش زد رو باسنم شل شدم توده درست کرد امپول زد وسطباسنم گفتم آااااااااااااای آااااااای درد دارهتوروخدا درش بیار وااای فرشید پامو تکون دادم که فرشید فورا روپام نشس سفت کردم محکم زد بالای باسنم داد زد گفت میگم شل کن درد میاد شل کردم تزریق کرد دراورد من هنو گریه میکردم گفت سمیرا جان چرا خودتواذیت میکنی نفسم منم گریم بیشتر شد رفت بیرون بعداز چن دقیقه دیدم با کیسه اب گرم اومد تا یکساعت برام کمپرس کرد باسنم خیلی درد میکرد بعد شلوارمو کشید بالا منو برگردوند وبوسم کرد خداحافظی کردو رفت سرکارش منم خیلی باسنم درد میکرد تاالان هم که این خاطررو مینویسم هنو جای امپولا درد میکنه  فرشید تا ۲روز میومد کمپرس میکرد برام اینم از خاطره من تشکر میکنم که خوندید فداتون ممنون بازم میگم ببخشید که طولانی شد..ولی بعدش فرشید برام کادو وگل گرفت اومد خونمون 🥰🥰🥰🥰🥰♥️♥️♥️

خاطره آرامش جان

سلام من آرامش هستم(اسم مستعار) از اصفهان و در حال حاضر دانشجویی در قرنطینه😑
 نماز روزه هاتون قبول باشه ان شاءالله❤️🙏امیدوارم که حالتون خوب باشه و این روزای قرنطینه رو به خوبی گذرونده باشین و نهایت استفاده رو ازش کرده باشین...میدونم سخته...ولی خب فرصت خوبیه...
خب بریم سراغ خاطره😁:
میخوام خاطره ی ایمپلنت کردنم رو که مربوط به ۲،۳سال قبله تعریف کنم...
من به طور مادرزادی چند تا دندون نداشتم یعنی وقتی که دندون های شیری افتاد دیگه دندون دائمی نداشتم🤦‍♀
با کمک ارتودنسی تونستم تعداد دندون های نداشته ام رو کم کنم یعنی دکترم دندون های دیگم رو جوری تنظیم کرد که جای خالی اون دندون هارو پر کنه...
ولی خب ۲تا از دندون هام رو نمیشد کاری کرد و مجبور بودم حتما ایمپلنت کنم...
خلاصه...ارتودنسیم تموم شد و دکترم نامه نوشت واسه ی متخصص فک و صورت...از من انکار از دکتر و مامان و بابام اصرار🙄
آخرش مجبور شدم که تسلیم شم😂
آقا ما نوبتو گرفتیمو ترسان و لرزان پاشدیم رفتیم مطب آقای دکتر...
فقط چون جلسه ی اول بود خیالم راحت بود که اون جلسه کاری باهام نداره و فقط معاینه میکنه...خلاصه نوبتمون شد و رفتیم توی اتاق...آقای دکتر گفتن که استخوان فکت نازکه چون دقیقا دندون وسطی پایین بود و نیاز به پودر استخوان هم داره ولی واسه ی اون یکی دندونت مشکلی نیست...
خلاصه من گفتم میترسم و اینا ولی گفتن ترس نداره که دردش در حد دندون پر کردن و ایناست(فک کنم منو خر فرض کرده بودن😂😐البته اینو هم بگم من کلا آستانه ب دردم خیلی پایینه)
خلاصه روز موعود فرا رسید و من از صبحش التماس میکردم که نریم اونا هم اصلا محل نمیذاشتن انگار داشتم با دیوار حرف میزدم😑
و دوباره من تسلیم شدم و راهی مطب جناب دکتر شدیم...
وقتی رفتیم توی مطب من از اولش عین ابر بهار گریه میکردم😂(الآن که دارم مینویسم خندم میگیره ها،حال اون موقعم قابل وصف نیس😂🥺)
از سنم هم خجالت نمیکشیدم😁
دیگه مریضای مطب هم دلشون واسم سوخته بود😂میگفتن نترس به بعدش فکر کن که میری بستنی میخوری😐
خلاصه نوبتمون شد و من رفتم تو،منشی گرامشون هم به جای اینکه آرومم کنه گف عه🤨شروع نکنا ببین الآن چند تا مریض قبل از تو اومدن کارشونو انجام دادنو و رفتن هیچیشون هم نبود😐
(متشکرم از دلگرمیت😂🤦‍♀️🙄)
آقا ما نشستیم رو صندلی و آقای دکتر تشریف فرما شدن و سلام و احوال پرسی...منم کلا اون موقع رو ویبره بودم😁دکتر گف خوب دخترم دهنتو باز کن منم‌گفتم نه...نه...‌من آمادگیشو ندارم😂😂😂😂😂دکتر گف آمادگی نمیخواد‌ که نترس و دهنتو باز کن😏منم تا آمپول بی حسی رو میورد نزدیک میشستم😂و این روال ادامه داشت تا فرار رو برقرار ترجیح دادم😁دکتر گف نه اینطوری نمیشه باید بیهوشش کنیم🤦‍♀خلاصه دکتر گف پاشو برو😒
خلاصه منم تا اینو گف فرااااار کردم و کلا از مجتمعی که مطب توش بود اومدم بیرون😂و دکتر یه نوبت دیگه داد بهم...
دوباره روز موعود فرا رسید و ما با ترس و لرز راهی مطب شدیم ولی بازم ایندفعه یکم خیالم راحت بود که بیهوش میشم و هیچی نمیفهمم(آها راستی اینم بگم که دلیل اصلی ترس من دیدن خون هست یعنی اگه بخوام آزمایش بدم یا یه کار این مدلی مثل کارای دندون پزشکی که خون و خونریزی توش باشه تحملشو ندارم و به اضافه ی اون ترس از صدای وسایل دندون پزشکی🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀)
آقا ما رفتیم تو مطب و منتظر نشستیم صدامون بزنن وقتی منشی صدامون کرد با پاهایی لرزان😂همراه مادر گرام وارد اتاق دکتر شدم و دکتر گف میخوای یکم دیگه فکر کنی تا قبل از اینکه دکتر بیهوشی برسه؟ گفتم نه😐من تحملشو ندارم...
دکتر گف ترس نداره ها...دردم نداره...ولی در هر صورت هرطور خورت میخوای...ولی من پامو توی یه کفش کرده بودم😁دیگه در حین بحث ما متخصص بیهوشی هم تشریفشونو اوردن😕بعد از سلام و احوال پرسی با همه...گفتن خب دخترم دستتو بده😳گفتم نههههههه.....نهههههه😂🤦‍♀من آمپول نمیخوام😂(الان که فکرشو میکنم با اینکه هنوزم میترسم ولی از کارای اون روزم خجالت میکشم🤦‍♀)خلاصه دکتر دیدن فایده نداره به دندون پزشکم چشمک زدن و اون دکتر دستمو گرفتن و اون یکی آمپولو تزریق کردن که واقعا هم درد نداشت😐😂منم دیگه خشکم زد...و بعد از فکر کنم یک دقیقه بیهوش شدم و دکتر دیگه با خیال راحت کارشونو انجام داده بودن😂بعد از اینکه بهوش اومدم حالم خوب نبود خیلی بیحال بودم....دیگه از روی یونیت بلند شدم و داشتم میرفتم از اتاق بیرون که یدفعه حالم بد شد و گلاب به روتون مطب دکتر رو قشنگگگگگگگ گلباران کردم😂🤦‍♀(بالا اوردم)دیگه منشیه میخواست منفجر سه ولی هیچی نگف بنده خدا😂فقط به مامانم گف خانم زود تر یه چیزی بیارین اینجا رو تمیز کنین😂🤦‍♀و دیگه بعدش رفتیم خونه و بنده بستنی گنده میل نمودم😂
ولی تا چند روز صورتم ورم داشت و اون دندون وسطیه چون پیوند استخوان هم کرده بودم خیلی اذیتم میکرد ولی مسکن که میخوردم خوب میشد...
بعد از چند ماه هم رفتم واسه ی مرحله ی بعدی و اون دفعه هم با ترس و لرز رفتم ولی وقتی رفتم داخل اتاق دکتر به منشیش گفتم واسم اسپری لیدوکائین قبل از آمپول بی حسی بزنه😂منشی هم گف تو هر چی گفتی ما به همون ساز رقصیدیم ولی چشم😂😁خلاصه اون مرحله با خیال راحت انجام شد ولی آخرش باز حالم بد شد و بالا آوردم اونم بخاطر یه کوچولو خونی که اومده بود یعنی هموفوبیای شدیییید دارم😐🤦‍♀
که حتما باید درمانش کنم...
و مرحله ی آخر ایمپلنت که گذاشتن پروتز بود و پیش یه متخصص دیگه انجام دادم که اونم اولش میترسیدم ولی وقتی به دکتر گفتم میترسم گفت ترس؟😂😂😂😂گف تو همه ی مراحل سختشو انجام دادی اینجا نه خونی ازت میره نه آمپول بی حسی در کاره نه هیچی😂و من گل از گلم شکفت و خودمو با خیالی آسوده به دست دکتر سپردم و واقعا هم هیچ کاری نداشت😂ببخشید خاطرم طولانی بود و چشمای نازنینتون خسته شد😍دفعه ی اولم بود خاطره مینوشتم امیدوارم که خوشتون اومده باشه😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘

خاطره نیره جان

سلام دوستان 
نیره ام سومین خاطره هست که میزارم 
خاطره داغ داغ مال همین امروزه 
من خونه نامزدم هستم و تو اتاقش خوابیدم دارم خاطره مینویسم 
من امروز صبح وقتی بیدار شدم یه خورده سرگیجه داشتم 
وگفتم به خاطر روزه گرفتن طبیعی و بهش اهمیت ندادم 
منتظر موندم بقیه بیدار شدن هر کسی رفت سراغ کارش من موندم و مادر شوهر 
با هم مشغول صحبت شدیم و شروع کردیم به کشیدن الگو تا برا من لباس بدوزیم 
همین طور که مشغول بودیم من یه لحظه احساس کردم حالم داره بد میشه بدو رفتم سمت دستشویی ببخشید هر چی عق میزدم به غیر از یه مایع زرد چیزی بیرون نمیومد 
مادر شوهرمم نگران پشت در دستشویی وایستاده بود 
از دستشویی اومدم سرم گیج رفت ، نزدیک بود بخورم زمین که مادر شوهر منو گرفت و برد تو اتاق یه چند تا خرما آورد خوردم ولی همچنان سر گیجه داشتم 
مادر شوهرم بدو زنگ زد به علی (نامزدم ) و اونم گفت نمیتونه کارشو ول کنه و بیاد اما زنگ میزنه به یکی از دوستاش به نام آرش که دکتره بیاد منو معاینه کنه 
منم همونجور روی مبل افتاده بودم نای حرف زدنم نداشتم 
حدودا ۴۵مین بعد دوست علی اومد و با مادر شوهرم احوالپرسی کرد و اونم راهنماییش کرد به اتاق 
آرش اومد تو اتاق خواستم بلند شم که گفت خواهش میکنم راحت باشید 
اومد جلو ومعاینه کرد فشارم و گرفت و رو به مادر شوهرم گفت چیزی نیست به خاطر روزه ضعیف شدن 
دارو نوشت و گفت میره بگیره تا بیاد 
آرش رفت و مادر شوهرمم برام کیک و شیر آورد خوردم بعد بیست مین دیگه آرش اومد تو اتاق دارو هارو گذاشت رو میز و رفت تا پنبه الکل بیاره 
منم از فرصت استفاده کردم و نگاه کردم دیدم سه تا آمپول با چند تاقرص توش بود 
قلبم داشت تو دهنم میزد مثل چی ترسیده بودم 
چند مین بعد آرش و مادر شوهرم اومدن تو اتاق 
آرش گفت لطفا آماده بشید تا آمپولاتونو بزنم و شروع کرد به شکوندن آمپولا 
خیلی میترسیدم اما روم نمیشد بگم هم از آرش هم از مادر شوهرم خجالت میکشیدم 
آروم خوابیدم و مادر شوهرم شلوارمو از دوطرف داد پایین 
آرش اومد بالا سرم یه چند تا ضربه زد و گفت شل شل کنید و گفت چند تا نفس عمیق پنبه کشید همون نفس کشیدم فرو کرد خیلی درد داشت منم صدام در نیومد فقط بالشو چنگ میزدم پنبه گذاشت در آورد 
دومی رم زد خدا رو شکر اصلا درد نداشت سومی هم فقط یه ذره سوزوند . تموم شد بلند شدم تشکر کردم اونم رفت 
منم گرفتم خوابیدم 
اینم از خاطره امروزم 
ببخشید اگ بد بود 
مرسی که خوندین 😘😘😘
امشب لا به لای دعاهاتون منم یاد کنید و برام دعا کنین  🌷🌹🌸❤

خاطره رونا جان

سلام رونا هستم ۱۶ سالمه تازع با وب اشنا شدم من خودمو معرفی میکنم بعد میرم سراغ خاطره من یه داداش دارم به اسم رامین ۲۲ساله معماری خونده من خودم رشتم نقاشیه پدرم مدیر عامل یک شرکته و مادرم هم خانه داره در خانواده هم فقط داییم دکتره و در کارش خیلی جدیه ولی کلا خیلی شوخ طبع 
خاطرع : بعد از عید توی گروه قرار گذاشتیم که بریم بیرون اخه خیلی وقتم بود همو ندیده بودیم دلمون برای هم کلی تنگ شده بود بعد از عید هی میومدیم جور کنیم بریم بیرون یکی بهونه ایی گیر میاورد ماهم دیگه اوایل اردیبهشت شد همه باهم جور شدیم که بریم بیرون منم قبل از اینکه حاظر شم برم بیرون یه دوش گرفتم و زود اومدم بیرون و دیرم شده بود دیگه موهامو خشک نکردم منم معمولا با اب سرد دوش میگیرم هوا هم اون روز بادی بود یکم باهم رفتیم بیرونو کلی حال دادو بازی کردیم و شوخی کردیم و ساعت ۴بعدظهر رفتیم بیرون ساعت ۸ بود دیگه تصمیم گرفتیم از هم جدا شیم و رفتیم خونه هامون وقتی رسیدم خونه هنوز موهام نمناک بود دیگه خسته بودم و ما هم بیرون کلی خوراکی خورده بودیم سیر بودم شام نخورده خابم برد بیرون هم ما هرچی دلمون میخاست خوردیم تا ازاین ساندویچ کثیفا او لاش چیپس میریختیم میخوردیم او بعدش اومدیم لواشک خوردیمو کلا اون روز خیلی چیز میز خوردیم که شب ساعت حدودای ۳،۴ با دل درد شدید از خاب پریدم حالم اصلا خوب نبود اتاق منو رامین به هم چسبیده ومن هرکاری کنم رامین میفهمه ولی خاب رامین خداروشکر سنگینه و تانکم بیدارش نمیکنه اروم و من داشت حالم به هم میخورد (البته من اینو بگم من معدم مشکل دارع و هر چیزی که من بخورم شاید به معدم نسازع و حدود یهفته درگیرم) بعد اومدم  دراتاقمو اروم باز کردمو رفتم سمت سرویس همین دم در سرویس که رسیدم حالم بدشد و هرچی رو که خورده بودم از امروز و دیروزو بالا اوردم (ببخشید) حالم اصلا خوب نبود و دلم شدید درد میکرد گفتم الان رامینو بیدار کنم حتما زورم میکنه که بریم پیش دایی منم ولش کردم و رفتم تو اتاق خابو به خودم میپیچیدم تا ساعت ۶ شد که فهمیدم بابا بیدار شده و دارع میرع سرکار منم چون میدونستم بابا همیشه قبل سرکار به ما سر میزنه سریع خودمو زدم به خاب وقتی بابا اومد تو اتاق دست کشید روموهام و داشت منو میبوسید (البته ناگفته نماند که من از درد داشتم میمردم و خودمو به سختی نگه داشته بودن) من بیدار شدم و یکم حرف زدیمو داشت از در اتاق میرفت بیرون که گفت رونا جان فردا شب مهمون داریم دایی و خاله هام قرار بود بیان و بابام گفت پاشو یکم کمک مامانت کن من برای فردا صبح خدمتکار گرفتم یکم کمکتون کنه گفتم باشع و بابام رفت خدارو شکر کردم که خودمو تو چند لحظه نگه داشتم و چیزی بروز ندادم که بابام نفهمه پاشدم از کشوم یه قرص معده خوردم وکمی خوب شدم ولی هنوز حالت تعوع داشتم سریع کارامو کردمو اون شب انقدر خودمو نگه داستم که داشتم منفجر میشدم دیگه از درد تا اینکه شب تا صبحم خابم نبرد تا شب رامین فهمید من حالم بده و به همه گفت بابامم اصرار میکرد که بیا بریم خونه دایی سهیل معاین کنه من زیر بار نمیرفتم تا شب من نمیدونستم البته رامین به دایی سهیل پیام داده بود که صبح قبل از اینکه برع مطب بیاد خونه ما و همه چی رو به دایی گفته بود تا صبح حوله داغ میزاشتم قرص میخوردم هیچ فاییده ایی نداشت حالمم بدتر شده بودحالت تعوعمم بیشتر شده بود دیگه فقط گریه میکردم صب که زنگ درو زدن من گفتم به احتمال زیاد خدمتکاره دیگه و دایی بود همین دیدمش زدم زیر گریه دایی سهیل اومد بغلم کردو موهامو نوازش کرد به هزار زور و زحمت گذاشتم که معاینه کنم دایی وقتی میخاد معاینه کنه خیلی جدی میشه و اون شوخ طبعیشو میزارع کنار منو معاینه کردو گفت چیکار کردی با خودت رونا جان دوباره چی خوردی که اینطوری شدی مامانم نه گذاشت نه برداشت گفت بادوستاش رفته بود بیرون لواشک او از این چیز میزا خورده دایی گفت این کار یه لواشک و چیپس نیست منم ترسیده بودم گفتم نه ما رفتیم بیرون فقط همینارو خوردیم چیز دیگه ایی نخوردیم دایی هم گفت تو راس میگی منم از بچگی از امپول وحشتناک میترسم حتی بعضی وقتا هم اسمش میاد خوف برمیدارم خلاصه دایی نسخه نوشتو در حینی که رامین برع دارو هارو بگیرع مامان برای شیر و کیک اورد و تونستم کمی ازش بخوردم رامین گرفت اومد وقتی کیسرو داد دست دایی من یجوریی ترسیده بودم که نزدیک بود سکته کنم دایی هم بهم امید میداد که درد ندارع بخاب یعنی یه جورایی داشت خرم میکرد منم خیلی لاغرم و رامین خیلی زود منو برگشتوند و روی پاهاش گذاشت و دایی هم داشت امپولارو اماده میکرد و رامینم شلوارو شورتمو کشید پایین دایی اومد پنبه رو کشید سمت راست باسنم منم خودمو یکم کشیدم عقب راه فراری هم نداشتم رامین منو محکم گرفته بود که تکون نخورم دایی یه توده عضلانی درست کردو امپولو اروم فرو کرد یکم تکون خوردم درد نداشت و زود تموم شد سمت چپمو پنبه کشید توده درست کردو امپولو فرو کرد یه تکون خوردم و به وسطاش که رسیده بود میسوخت و اروم اخ اخ میکردم دوتا امپول بعدی رو هم باهم اماده کرد( ببخشید من اصلا اسم امپولارو نمیدونم) دایی اومد سمت راستمو پنبه کشید گفت رونا جان این یکم درد دارع شل باش و نفس عمیق بکش و کارای قبل و کردم و به ارومی امپولو فرو کرد من یه تکون خوردم بلند گفتم اخخخ دایی گفت نفس عمیق بکش وقتی داششتت پمپاژ میکرد خیلی دردم اومد من فقط اخخخخ میگفتم و وسطاش بود فکر کنم سفت شدم خیلی درد داشت دایی هی میگفت شل کن کمرمو ماشاژ میداد بالای تزریق رو ماشاژ میداد ولی نمیشد شل کنم تا اینکه رامین گفت رونا شل کن دیگه بزار دایی امپولو دربیارع بازم خرم کردن من یکم شل کردم و هرچی تو امپول بودو دایی زود پمپاژ کرد و من زدم زیر گریه و بلند بلند گریه میکردم تا بیام بجنبم دایی پنبه رو کشید و اون یکی اومپولم زد اونم درد داشت نه مثل اون یکی دایی امپولارو جمع کردو رامینم منو گذاشت رو تختو دایی سرمو بوسید و گفت شب میبینمت عشق دایی ( ناگفته نماند مامانم در همین حین خدمتکاره اومده بود و مامانم رفته بود پیش اون تا کارارو بگه ) دایی خدافظی کردو رفت تا شب که اومدن من حالم باز تعریفی نداشت اخه من مریض شم حدودیکی دوهفته بعدش خوب میشم و من تا ۴روز داشتم از دست مبارک دایی جان امپول میخوردم و حدود ۱۰،۱۲ روز بعدش حالم خوب شد 
ببخشید که خاطرم بد شد برای اولین بارم بود که مینوشتم 🌺🌺
رامینم هم از امپول میترسه خاطرع از اونم میزرام من از همه خاطرع دارم و براتون مینویسم و میزارم 
ممنونم که خاطره امو خوندید 🌺🌺
ببخشید دیگه اگه جایی ایشو جا انداختم یا بد نوشتم یا غلط املایی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید🌺

خاطره نفس جان

سلام دوستان. حالتون چطوره؟ نماز و روزه هاتون قبول🙏
نفس هستم. سعی کنید به یاد بیارید همون دختر شمالی😊
نمیخواستم خاطره بنویسم ولی این روزا دلم میخواد حرف بزنم گفتم یه خاطره بنویسم آخر خاطره باهاتون حرف دارم.
این خاطره برا ۱۸ سالگیمه(الان۲۲سالمه)
یه روز توی خونه تنها بودم تقریبا ساعت حدود ۹ صبح بود هوا بارونی بود یهو زد به سرم که برم قدم بزنم رفتم حاضر شدم و رفتم دریاٖ آرامش اون لحظه با هیچ چیزی قابل مقایسه نبود تا ساعت نزدیک ۲ ظهر اونجا بودم که هوا کم کم داشت سرد میشد گفتم برم خونه تا خودمو بدبخت نکردم اما خبر نداشتم تا همون موقع بدبخت شده بودم خلاصه رفتم خونه. هوا سرد بود منم یخ کرده بودم قهوه درست کردم و خوردم و خوابیدم. دو ساعت بعدش از خواب بیدار شدم که احساس کردم حالم داره بهم میخوره سریع رفتم سمتم دستشویی وقتی اومدم بیرون دیگه جون نداشتم گلوم درد میکرد نمیدونم چجوری حالم یهو اینقدر بد شد🤦‍♀دوباره رفتم خوابیدم نمیدونم ساعت چند بود که با صدای احسان بیدار شدم داشت صدام میکرد و میگفت نفس پاشو داری تو تب میسوزی خواهری... به زور چشمام رو باز کردم اصلا حال نداشتم احسان گفت بزار معاینت کنم ببینم چکار کردی با خودت دخترٖ یهو حس کردم قلبم داره تو دهنم میزنه ولی از شدت بیحالی مقاومت نکردم احسان معاینه کرد و بعدش یه اخم بهم کرد رفت دارو نوشت و گفت زود برمیگردم. من دوباره خوابیدم همین که چشمام گرم شد باز با صدای احسان بیدار شدم با یه لیوان شیر اومد کنار تخت نشست و به زور داد بهم خوردم حس کردم حالم داره بد میشه سریع پریدم توی دستشویی و...
وقتی اومد بیرون احسان با قیافه نگران پشت در بود دستم رو گرفت و برد توی اتاق گفت الان آمپولات رو بزنی خوب میشی من فقط اینجوری🥺نگاش کردم فایده نداشت اینجوری 😢نگاه کردم بازم توجه نکرد دیگه بلند داد زدم من آمپول نمیخوام که با اخم احسان مواجه شدم ساکت شدم دیگه(قبلا هم گفته بودم احسان توی کار خیلی جدیه) دیگه دیدم راه فراری نیست خودم دراز کشیدم احسان اومد کنار تخت نشست و گفت سفت کردن و تکون خوردن نداریم. شلوارم رو کشید پایین و نیدلو فرو کرد یه لحظه تکون خوردم ولی درد نداشت و سریع کشید بیرون دوباره همون سمت رو پنبه کشید و فرو کرد این دفعه خیلی درد داشت پنی سیلین بود یهو سفت کردم احسان همش میگفت شل کن دردش بیشتر میشه اما کو گوش شنوا یکم بالای تزریق رو ماساژ داد و ادامش رو تزریق کرد و کشید بیرون شلوارم رو کشید پایین تر سمت دیگم رو پنبه کشید و فرو کرد نمیدونم چی بود ولی درد داشت😫 اون که تموم شد گفت فقط یکی دیگه مونده من دیگه حال نداشتم تا اومدم اعتراض کنم پنبه کشید و فرو کرد پنادر بود😩😖سوزنش هم درد داشت که گفت نفس عمیق بکش خواهری یهو شروع کرد پمپ کردن موادش وای که چه دردی داشت من:ااااحساااااان جون نفس درش بیار درد داره پام داره قطع میشه. گریه میکردم و جیغ میزدم یهو سفت کردم هرچی احسان گفت شل کن نکردم که نکردم احسان نیدلو دراورد سرش رو عوض کرد دوباره کنار جای قبلی فرو کرد دیگه جونم داشت درمیومد هرچی التماس کردم فایده نداشت احسان بدون توجه به من به تزریق ادامه داد دردش خیلی زیاد بود یهو اون یکی پام رو اوردم بالا که خورد تو دهن احسان(البته اون موقع متوجه نشده بودم که زدم تو دهنش)تا بالاخره اون آمپول لعنتی تموم شد قیافه من:🥴. یکم همون جوری خوابیدم و بعدش برگشتم اصلا به احسان نگاه هم نمیکردم قهر کرده بودم اونم فهمید اومد کنارم نشست تا چشمم بهش خورد دیدم گوشه لبش خونیه بلند شدم نشستم بهش گفتم لبت چی شد😱؟ احسان: دست گل خواهرمه. من:😨 وای ببخشید پام خورده تو دهنت😰 احسان: اشکال نداره فدا سرت بخدا امپولا بخاطر خودت بود ناراحت میشم وقتی میبینم حالت خوب نیست. رفت صورتش رو شست و اومد کنارم رو تخت خوابید داشت با موهام بازی میکرد که خوابم برد. بیدار که شدم بهتر بودم البته تا چند روز از احسان آمپول خوردم.
ببخشید اگه بد نوشتم 
پ.ن۱) عشق همیشه وجود داره دلیلی نداره اگه ما توی نزدیکانمون عاشق های واقعی ندیدیم زندگی بقیه رو باور نکنیم دونفر میتونن اینقدر عاشق هم باشن که باهم یکی بشن عشق واقعی همیشه هست عشقی که بتونی بخاطرش از خودت بگذری هرکاری بکنی که زندگیت رو بااون بسازی
پ.ن۲) دکتر بهم گفت بخاطر مشکل تنفسی بارداری برام خطرناکه یا حتی غیرممکن...😔 نمیدونم میتونم به رابطم با میلاد ادامه بدم یا نه....نمیخوام کسی باشم که حق پدر شدن رو ازش میگیره...
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

خاطره سپیده جان

🌸🌸🍃🍃سلاااااااممممم دوستای عزیزمم.... حالتون خوبه ؟ راستش فک نمیکردم دوباره بتونمم بیام اینجا و خاطره بذارم 😊10 ماهیی هست به خاطر مسائلی نشد بیام اینجا سر بزنم و خاطره بذارم اما الان خیلی خوشحالم که تونستم دوباره در جمع شما حضور پیدا کنم
این خاطره برمیگرده به اواخر مرداد ماه که حال روحی خوبییی نداشتممم .. میتونم بگم جز مرگ‌ ارزوی دیگ ای نداشتمم .. به شدت ضعیف شده بودم .. حتی حال غذا خوردنم نداشتممم کلا حس میکردم تو این دنیااا نیستم دائمااا خیره بودم به یه نقطه و بی اختیار اشک میریختم .. این مسئله باعث شد به شدت ضعیف بشم در عرض یک ماه 8 کیلو لاغر شدم از نگااه بقیه میتونستم بفهمم چقد عوض شدمم 😁 بماااااااااند که تو این مدت چقد امپول و سرم نصیب من شددد 😁 ......................................
تو یکییی از روز های گرم تابستووون مثلااا برای اینکه یکمم حال و هوام عوض بشه رفتیمممم بییییروووون داشتیم باهم قدم میزدیم که یهو سرم به شدت گیج رفت دیگ‌ نمیتونستم راه برممم حس میکردم همه دنیاااا داره دور سرم میچرخه خواهرمم نگران دنبال یه کلنیک نزدیک به اونجااا میگشت حالاااا هر کسییی هم رد میشد از جلوم.. برمیگشتن نگاممم میکردن هر کسیی یه چیزی میگفت وایی چه سفید شده چراا اینجور شده ‌‌‌...😁😁حالاااااااا تو این حال یه پسرر گیییر داده بود برمم شیرخرمااا بگیرممم هر کی رد میشدد میگفت شیرخرماااا حالش و خوب میکنه نه ؟؟؟ ینییی تو اون لحظه فقط میخواستمم خفش کنمم😁😁 حالااا به زور سوار ماشین شدمم که بریمم کلنیک دیدم همون پسره داره به شیشه میزنه خواهرم گفتتتت بله ؟؟؟ پسررر گفتت خاااانوممم شییییر خرمااااا بده بهشششش 😁😁 خواهرمم عصبییی گفت تو این وضع شیر خرماا از کجاا پیدااا کنمممم ... حالا تو 5دقیقه راه چند تا شکلات خوردم حداقل بتونم جلوی خودمووو ببینم حالا کل این ماجرااا ها شاید 10دقیقه بیشتررر طول نکشییید تاااا رسیدیم به کلنییک وقتی دیدن حالمم خوب نیسسست راضی شدن اول من برم داخلل... در زدیم و رفتیم توو نشستم رو صندلییی دکترررر گفت چیه دختر از قطب اومدیی دست و پاهات یخه تو این گرمااا ... حالا فشارم به شدت پایین بود دکتر سرم نوشت بعدد گفت چند تا هم نوروبیون مینویسم حتما تزریق کنین معلومه بدنش به شدت ضعیفه تشکر کردیم و اومدیم بیرون و پیش به سوی تزریقااات ...... یکم استرس داشتممم ولییی حاضر بودم کلییی امپول بزنمم حالم خوب بشه خانومه گفت برو دراز بکش تا بیااام خواهرم دستمو گرفته بود نگاام میکرد و میگفت خوبییی ؟ میتونستم بفهمم چقد نگرانمه 😥😥تا خانومه اومد گفت استینت و بده بالااااا حالا مگه رگ پیدااا میشددد هر چند در حالت طبیعی هم رگم پیدا نمیشه ... حالا پنبه کشید چشامو بستم گفت بسم الله .... سوزنو فرو کرد یکم درد داشت اما چیزی نگفتم اما گفت تو رگ نیستتتت هی سوزن رو میپیچوند بره تو رگمم دستمووو مشت کرده بودم خیلیی درد بدیی داشت اخرش چسب زد و رفتتتت چند دقیقه گذشت گفتممم دستمم خیلییی درد میکنه خواهرم نگااا کرد کفتتتت اووو تو رگ نیست که حالا خانومه اومد سرم در اورد از روی دستممم زد درد داشت ولی چیزی نگفتم کلااا ارومم هیجوقت صدام در نمیاااد احساس میکردم با هر قطره سرم که میره تو بدنمم حالم جا میاد دیگ تموم شد به خواهرم گفتم بریم دیگ‌ من اصلاا نمیذارم امپول بزنه .... یکم باهام حرف زد که حالت بده بذااار حالت خوب بشه و ایناااا دیگ منم قبول کردم و دراز کشیدممم ولیی خیلییی میترسیدمم خانومه شلوارمو داد پاییین سردیی پنبه رو حس کردممم استرسممم چند برابر شددد  تاااحالا تجربه نوروبیون رو نداشتمم امااا تعریف از دردش رو کاملا شنیده بودم .. دستمو مشکت کرده بودم جلو دهنم گرفته بودم با ورود سوزن دستممووو گاااز گرفتم در حین تزریق خانومه فقط میگفت بسم الله 😁 دیگ دردش واقعاااا خارج از حد تحملم بوووود احساس میکردمم دستمم دیگ دارم جانباز میکنم اونقد گاز زدم یهو گفت واییی پس تموم نشد ؟ پنبه گذاشت جاشو گفت تموم شد حتی نمیتونستم برگردمم اونقد پام میسوختتت حالا با کمک خواهرجان از تخت اومدم پایین و تشکر کردیم و رفتیمم و این شددد خاطره من 😁😁😊😊
❤مممنون که چند دقیقه از وقتتون رو صرف خوندن خاطرم کردید
🍃:هنوزم که هنوزه اون شیرخرمااا یادمونه و فقط بهش میخندیم 😁
🍃: بعد این چند مدت حالم بهتره با کمک خدااا و خانوادم و روانشناسم 🌹
🍃: یادمان باشد تا زنده ایم در برابر کسی که به خود علاقه مندش کردیم مسئولیم .‌ مسئولیم در برابر غم هایش اشک هایش تنهایی اش اگر روزی فراموشش کنیم مطمنن دنیاا روزی به یادمان خواهد اورد
🍃: تو این شبای عزیز ممنون میشم منو هم بین دعاهاتون جا بدید برای قبول شدنم تو کنکور برای سال اینده دعاا کنید 🍃
در پایان ارزوی سلامتیی برای تک تک دوستای عزیزم طاعات و عباداتتون مورد قبول باشه انشاالله ..........🌸🌸🌸🌸🌸🌸

خاطره سید علی جان

سلاااااممممم🙋‍♂️🙋‍♂️حالتون چطوره بچه ها؟چخبرا؟
نماز روزه هاتون قبول🤲
امیدوارم منُ بشناسید😅
سیدعلی ام 20 سالمه دانشجوی فرهنگیانم👨‍🏫
قصه ازونجایی شروع شد که ،ازکجاشروع شد؟یاداهنگ اندی افتادم😅😅
[قصه ازکجاشروع شد ازگلُ باغُ جوونه ازصدای مهربونُ یه سلام عاشقونه 😅]
داشتم میگفتم یادم میاد یروزی مثل چنین روزی اواسط اردیبهشت بودُ نزدیکه امتحانات آخرسال.
معلما خیلی بهمون فشارمی آوردندُروزی نبودکه امتحان نداشته باشیم.
یدونه جوجه رنگی داشتم درس که میخوندم ازدستُ پام بالامیرفت.هنوززندست😅فکرمیکردیم مرغه ولی خروس شد.
امتحان ماهانه فیزیک داشتم ازچندروز قبل امتحان استرس داشتم ولی اصلا دلم نمیخواست بشینم بخونم.
ساعت یک بعدازظهربود گفتم یکساعت میخوابم بعدابلندمیشم تاشب میخونم.یهوازخواب پریدم دیدم هواتاریک شده ساعت ۵عصره!!!
صدای قلبمُ میشنیدم😅خیلی استرس گرفته بودم نمیدونستم ازکجابایدشروع کنم.
هرصفحه که می خوندم صفحه هایی که نخوندمُ میشمردم خونه سرُصدا بود.نمیتونستم تمرکز کنم فرمولارو قاطی کرده بودم.
ازاتاقم بیرون رفتم.مامانمُ صدا زدم. گفتم مااامااان من درررس دارم فرداامتحان فییزیک دارم نمیتونم تواین سروصدا درس بخونم توکه میدونستی امتحان دارم چرا بیدارم نکردی؟مامانم گفت آرومترزشته صدات رفت.
تاصبح وقت داری برو بچسب به دَرسِت پسر.
گفتم بابا میگم نمیتونم تواین سرُصداااادرس بخووونم حالیته؟
آقاایمان ازاتاقی که ب سمت پذیرایی بازمیشه اومدگفت چخبره علی؟
گفتم هیچیُ رفتم تواتاقم دَرُ محکم بستم.
دکتر اومد تواتاقم گفت چه امتحانی داری؟همینطورکه سرم روی نمونه سوالات دبیربود گفتم فیزیک!
گفت نیم ساعت تحمل کن چندتامریض بیشترنیستند
من بعد فقط پایگاه ویزیت میکنم.
رفتن بیرون منم هیچی نگفتم.
تاساعت 9شب یکسره خوندم همه جارُ تارمیدیدم🙄🙄سرم دردمیکردتوآشپزخونه یه قرص استامینوفن پیداکردم خوردم دوباره رفتم سردرسم.
چشام داشت گرم میشد.برای شام مامانم صدام زد حتی برای شام نرفتم.
خیلی عصبانی بودم.😰😰😠
ناخنامُ میخوردم،خیسه عرق بودم گرمم بود خیلی حال بدی بود
توچندتامسئله دوساعت مونده بودم.زنگ زدم به دوستم اونم بلدنبود.
کتابُ دفترمُ برداشتم رفتم تواتاق دکتر.
گفت علی شامتُ خوردی؟گفتم نه حالابعدامیخورم.دکتر میشه این مسئله برای من توضیح بدی؟گفت فیزیک من یادم رفته بلدنیستم.گفتم باشه اشکال نداره.
اومدم برم گفت کتابتُ بده من بروشامتُ بخورببینم چیه.
سرمُ تکون دادم چنددقیقه بعدبرگشتم.
دکترگفت علی ایناکه چیزی نیست خیلی ساده است.
نمونشُ توکتابت حل کرده بیابشین تابرات توضیح بدم.
مسئله رو برام توضیح دادولی من یه دنیایه دیگه سیرمیکردم😅سرم دردمیکرد گیج بودم.
چشمام مال خودم نبود.چندبارپرسیدعلی گرفتی؟فهمیدی؟گفتم آره آره ولی هیچی نفهمیده بودم😅😅
توباغ گیلاس بودم که دکترگفت بیا این سوال نمونه همونه فقط اعدادش تغییرکرده حلش کن.گفتم چی؟چی کارکنم؟
گفت علی حواست اینجاست؟دست گذاشت روی پیشونیم گفت توتب داری یامن سردم!
ببینمت خوبی؟؟
گفتم آره آره سرم دردمیکنه خوابم میاد.
کتابامُ جمع کردم گفتم دستت دردنکنه یادگرفتم حل میکنم خودم.رفتم تواتاق خودم.
تاساعت ۲ شب یه دور دیگه مرور کردمُ رفتم خوابیدم.
صبح ساعت ۷ مامانم بیدارم کرد حالم خیلی بدبود
دماغم گرفته بود سرم دردمیکرد😓😓
سریع لباس پوشیدمُ یه لقمه کره عسل خوردمُ با پسرهمسایمون رفتم مدرسه.
زنگ صفُ که زدندبیرون نرفتم حوصله نداشتم هواهم خیلی سردبود.
سرمُ گذاشتم رومیزکه یکی ازبچه هایی که مامور صف بود اومدگفت بیابیرون صفه.گفتم حالم خوب نیست نمیتونم .گفت صف فوق آخرش یه ربع باشه بیابیرون اگرنه اسمتُ مینویسم😑😑
[کی نسل ایناتموم میشه؟حتی دانشگاه هم ازین خودشیرینای رواعصاب پیدامیشه🙄😐😑]پاشدم رفتم بیرون.داشتم یخ میزدم حس میکردم بدنم داغه ولی سردم بود!!🙄😓نیم ساعت مدیر حرف زد😐😐 ده دقیقه آخرُ نشسته بودم روزمین😢😢بعدشم چون چهارشنبه بودمعلم ورزش داشتیم اومد ورزش صبحگاهی انجام داد😑😑😑
زنگ اول امت فیزیک داشتیم صندلی هاروجابه جاکردیمُ دبیربرگه هارُپخش کرد.بینی ام شُل شده بود آبریزش بینی داشتم‌.یه دستم به دستمال کاغذی بود🤧🤧یه دستم به خودکار.انقدر بینیمو کشیدم بالا که همه روکلافه کردم🥴😪
تقریبا صفحه اولُ جواب داده بودم.
دبیراومدبالاسرم گفت شاکری خوبی؟گفتم بله خوبم گفت پاشو برو یه آبی به صورتت بزنُ بیا.
بلند شدم رفتم دستشویی یکم آب سرد ب صورتم زدم.وسط راه حس کردم دل پیچ دارم دوئیدم دستشویی😑کارم که تموم شد باحال بعد داشتم میرفتم سمت کلاس که بازدوباره حس کردم دسشویی دارم 😅😢خیلی حالم بد بود.
دبیر دید دیرکردم یکی رُ فرستاده بوددنبالم.رفتم دم کلاس دبیرگفت نمیخواد امتحان بدی،عسگری حواست به کلاس باشه تابیام.شاکری وسایلتُ جمع کن!
گفتم فقط یه صفحه دیگه دارم جواب بدم.گفت لازم نکرده بیابرو تاکاردستمون ندادی.توحالت انقدبده برای چی میای مدرسه؟؟
[هفته پیش  کی بود میگفت روبه قبله هم بودید بایدامتحان بدید!🙄]
رفتم تودفتر مدیرگفت شماره پدرتُ بده.گفتم بابام کارداره نمیتونه بیادخونمون نزدیکه خودم میرم.گفت نمیشه کارشون از تو که واجب تر نیست.
شماره خونمونُ دادم بامامانم حرف زد.
رفتم بیرون زیرآفتاب نشستم.دوباره حالم بدشد رفتم دستشویی.
ازدستشویی اومدم بیرون دیدم دکتر ایمان داره توحیاط مدرسه دنبالم میگرده.
کیفمُ ازروی نیمکتها برداشتم رفتم سمتش.گفتم سلام
دستشُ گذاشت روپیشونیم گفت خوبی علی؟همون دیشب گفتم تب داری گوش نکردی بیابریم.
بامدیرخدافظی کردمُ سوارماشین شدم.باز آبریزش بینی ام شروع شد😢😢گفتم دستمال؟
دکتر جعبه دستمال کاغذیُ گرفت جلوم یدونه برداشتم چندتادیگه درآورد بهم داد. سرمُ چسبوندم به شیشه بیرونُ نگاه میکردم.
دیدم کوچه رُ رد کردیم گفتم خونه نمیریم؟
گفت ن
کنار پایگاه بسیج وایستادگفت پیاده شو.
میدونستم چه سرنوشت شومی درانتظارمه ولی باخودم میگفتم منکه چیزیم نیست فوقِ فوقش چهارتاکپسول مینویسه.
گفتم نمیشد منُ بذارین خونه؟گفت ن میبینی که مریضارُمنتظرگذاشتم اومدم دنباله تو.
برو برای خودت یه چایی بریز به مامانم زنگ بزن نگرانته.الان میام
بیست دقیقه ای بود که داشتم به رفت و آمد مریضا نگاه میکردم که دکتر صدام زد.
کولمُ برداشتم رفتم تواتاق رویِ صندلیِ کنارِدکتر نشستم بازدستشُ گذاشت روی پیشونیم.
دهنتُ بازکن.بازِباز.
گفت دلتم دردمیکنه؟ گفتم نه .پس چرادلتُ گرفتی؟گفتم دلپیچه دارم 😩
گفت اس...ل؟آروم گفتم آره
گفت بشین الان میام.
بایدونه سرم اومد گفت بشین روی تخت.
گفتم دکتر من خوبم سرم نمیخواد.گفت نترس دردنداره.😅😅
آستینمُ زدم بالا.گفت مشتتُ بازُبسته کن.چندباربه پوستم ضربه زد.پنبه الکل کشیدُ سرمُ وصل کردُ نوارچسب زد.چندلحظه سوختُ دستمُ تکون دادم ولی بعدش عادی شد.یدونه آمپول زد توسرمم گفت همینجادرازبکشُ پرده رُ کشید.
داشتم به صدای مریضاوحرفایی که به دکتر میزدند گوش میکردم که خوابم برد.
باصدای دکتربیدارشدم.
سرمُ ازدستم درآورد رفت سمت میز پشتش به من بود ولی صدای کاغذ سرنگُ شکستن شیشه آمپولُ می شنیدم.
داشتم فکر میکردم چی کارکنم دکتر گفت علی آماده شو آمپولتُ بزنم.گفتم من خوب شدم خیلی بهترم سرم زدم.😟😬
گفت اینوبهت بزنم بهترم میشی برگرد.
حسه ترسم می گفت عمرا امروز بذارم این آمپولُ بهت بزنه.حسه غرورم میگفت حسه ترس، خفه شو!غرورش جلودکتر خدشه دارمیشه😅😅😅 یکم جدل کردند تابالاخره غرور بر ترس غلبه کرد.
خوابیدم شلوارمُ کمی آوردم پایین.دکترسریع پنبه کشیدُچندثانیه بعد آمپولُ فروکرد.
انتظارداشتم خیلی دردداشته باشه امادردنداشت حس ترس زیادی بزرگش کرده بود😅😅[ترس قبل ازآمپول خیلی دردداره!]
بلندشدم شلوارمُ پوشیدم دکتر گفت دردکه نداشت؟
آروم گفتم نه..
گفت داروهاتُ روی میزبردار.
رفتم سمت میز یدونه آمپول توکیسه حالمُ گرفت😑😑سریع سرنگُ شیشه رُ ازتوپلاستیک درآوردم گذاشتم پشت تقویم اومدم😅🤣
کولمُ برداشتمُ ازاتاق اومدم بیرون دکتر اومد درُ قفل کنه گفت گوشیمُ جاگذاشتم.گفتم من میارم
سریع رفتم از روی میز گوشیُ بیارم سرمُ بالاآوردم دیدم دکتر سرنگ به دست داره نگام میکنه😂🤣وای خدا توعمرم انقد خجالت نکشیده بودم خیلی بدددشددد.
گوشیُ ازدستم گرفت گفت خودتی😂
الان فکرمیکنم نمیدونم چرا اینکارُکردم😅
ولی باعث شد تاخونه بخندیم.
امتحان فیزیک رُ هم یک هفته بعد ازم گرفت 19,5شدم😎😅اگر اونروز امت میدادم قطعاتک میشدم😁
بچه هامممررسسیی که خاطره ی طووولااااانی ام رُ وقت گذاشتید خوندید
کیااینجاشمالی اند؟🧐کامنت بذارید همُ پیداکنیم😁
شب های قدر یادتون نره برای هم دعاکنیم🤲🤲
خدانگهدار🤚🤚🤚

خاطره نیلوفرجان

سلام دوستان نیلوفر هستم 19سالمه پشت کنکوری ام وخواننده خاموش وب
اولین باره خاطره می نویسم دیگه ببخشید اگه بد می نویسم
خاطره مال تقریبا اول زمستونه که آنفولانزاگرفتم یه روز صبح که بیدار شدم احساس کردم بیحالم و یکمی هم سرفه می کردم اون موقع هم می گفتن آنفولانزا با سرفه خفیف شروع می شه مامانم وقتی فهمید همش می کفت بریم دکتر حالت بدتر می شه درس هات عقب میوفته مثلا کنکور داری ولی از اونحایی که خیلی شجاعم همش می گفتم نه خوبم دکتر نمی خوام تا آخرش انقدر گفت بریم بریم که منم به شرطه اینکه آمپول نزنم فقط سرم بزنم(با سرم زیاد مشکل ندارم در کل بهتر از آمپوله)و درمانگاه وبیمارستان هم نرم بریم داروخانه ای که خالم او نجا کار می کنه ودکتر داروخانه بهم دارو بده(آخه هر چی بگم دکتره قبول می کنه) قبول کردم خلاصه رفتیم داروخانه خالمم اونجا بود ومنم رفتم پیش آقای دکتر وشرح حال دادم وزود بهش گفتم که من آمپول نمی زنم فقط سرم می زنم که خوشبختانه قبول کرد وسرم و چندتا آمپول داد که تو سرمم بریزن (ببخشید اسم آمپولارو دقیق یادم نیست) خوب داروهارو گرفتیم پیش به سوی تزریقات وای همین که وارد تزریقات شدم بوی الکل اومد یه استرس شدیدی گرفتم یعنی می خواستم همونجا بشینم گریه کنم اما خوب مجبوری هیچی نگفتم تزریقاتیه مرد بود و شنیده بودم که خیلی خوب سرم می زنه خلاصه سرم و آماده کرد منم رو تخت خوابیدم اومد وقتی که سوزن و وارد کرد همون دفعه یه اول رگ و پیدا کرد اما با این حال بازم وقتی سوزن و وارد کرد خیلی سوخت واقعا تقریبا 40دقیقه ای طول کشید تا تموم شد اومدسرم و درآورد که اصلا درد نگرفت بعدش با مامانم رفتیم خونه مامانبزرگم کلا اونشب حالم خیلی خوب بوم دیگه بیحال نبودم در عوض سرفه هام بدتر شده بود که فرداش حالم ناجور بد شد تب و لرز شدیدی گرفتم وهمه بدنم وگلوم درد می کرد آخرش مجبور شدم برم بیمارستان او نجا دکتر گفت که آنفولانزا گرفتی ولی خفیف(اگه این خفیف بود پس شدید هاش چین من که اونروز امید به زنده بو دنم نداشتم) وسه تا آمپول بهم زدن (آخرش مجبور شدم بعد چند سال آمپول بزنم) که دوتاش زیاد درد نداشت اما آخری که پنی بود واقعن درد داشت یعنی مردم و زنده شدم تاآمپول تموم شد
با آمپولا یکم بهتر شدم ولی بازم تا یک هفته حالم بد بود و نتونستم درس هام و بخونم 😞😞
اینم از خاطره من ببخشید که خیلی بد نوشتم وطولانی

خاطره مبینا جان

بسم الله الرحمن الرحیم
تیر ۹۷ بود که با یه وب دیگه آشنا شدم ، هیچ وقت فکرشم نمیکردم بتونم اتقد زود صمیمی بشم با بچه های اونجا ، از طریق همونجا با اینجا آشنا شدم ، رابطه دو طرفه شد ... ، به لطف مزاحما اونجا منحل شد و اینجا موندگار شدیم ، هر از گاهی هر کدوم از بچه های اونجا که خاطره میذاشتن اینجا ، بعضیاشون کامنت میذاشتن و منم براشون کامنت میدادم و یه حال احوالی میکردیم ...
میخوام بگم واقعاً دلم براتون تنگ شده ... واسه همون روزای خوب ... ، تک تک اسم نمیبرم ، دیگه منو میشناسن خودشون ، معروف شده بودم به آتیش پاره اونم به خاطر شیطون بودنم ! ، گاهی اوقات که فکر میکنم میبینم خیلی از حرفام و رفتارام بچگانه ترین حالت ممکن رو داشته ، و واقعاً الان وقتی گاهی اوقات میخونمشون خجالت میکشم ! .میخوام معذرت خواهی کنم ، فرقی هم نداره با من در ارتباط بودین یا نبودین ، معذرت میخوام اگه خواسته یا ناخواسته حرفی ، شوخی ای ، رفتاری کردم که باعث ناراحتیتون شده ، معذرت میخوام بابت همه ی عصبی شدنای یهوییم ! ، تو بعضی از خاطرات هم جواب کامنتاتونو ندادم بازم معذرت .
اگه بخوام از دلتنگی تو این روزای قرنطینه بگم ، دلم واسه همه تنگ شده حتی دشمنم ! ، دیگه انقد روزای اول با آهنگ شهر آشوب رضا صادقی که منو یاد یه خاطره غمگین ولی شیرین میندازه گریه کردم مامانم منو بست به آشپزی ! کدبانو که نشدیم هیچ ... آبروی کدبانو هارو تو خاور میانه بردم یعنی ... ، نظافت خونه و اینارم همچین دست و پا شکسته انجام میدادم ولی تا دلتون بخواد فقط ریخت و پاش کردم ! پس با این حساب نتیجه میگیریم که آشپزی صفر که سهله ، زیر صفر ، نظافت و اینا حالا یه ارفاق کنیم نهایتش ۱۰ ! ، شلختگی با افتخار ۲۰ ! در ضمن با تک ماده هم قبولم (:
روز مهندس نیومدم چون دل و دماغشو نداشتم و کرونا ضدحال بدی بود ...
ولی به نظرم دیگه عادت کردیم و عادی شده ، اینطور نیست ؟ من دیگه خیلی برام فرقی نمیکنه برم بیرون یا نرم ! یا اونی که دلتنگشمو ببینم یا نبینم ! عادی شده واسم . فقط کتاب خوندم و خوندم و خوندم و نوشتم و نوشتم و نوشتم (: 
و اینکه زلزله ای که جمعه اومد ... ، انقد یعنی بابام خندوند ، خانوادگی داشتیم فیلم میدیدیم ما ، بعد منم پتو کشیده بودم رو خودم ، بابام میگه زلزله که اومد یه دستمو انداختم به مبینا یه دستم مریم یه دستم پتو یه دستم گوشی یه دستم سوئیچ نمیدونم اون موقع من هشت پا شده بودم ، حالا خوبه فقط منو و مامانو گرفته بود زیر بغلش بقیه ی اونایی که گفت شارت بود (:
بعدم گفت هر چی زده بودیم تو همون یه لحظه قشنگ هضم شد ...
بگذریم‌ ... میرم سراغ ادامه ی خاطره ای که بهمن گذاشته بودم ، ولی جریان تب و لرز رو میگذرم ، اصلاً بدتر از این وجود نداره .بعد از شب تب و لرز که آمپولم اتفاقاً نوش جان شد ، کلاً یه جور ناجوری ریخته بودم بهم ، سیمام اتصالی کرده بود ناجور ! ، مگه تبم قطع میشد اون شب ؟ خوبه حالا آمپولم زده بودم ، تا نزدیکای صبح فقط ناله کردم و اذیت کردم مامان و بابارو ، بعدم خود به خود خوابم برد و صبح وقتی بیدار شدم ، اصلاً نا نداشتم پاشم ، یه حسی بهم میگفت میخوای بمیری ، گاهی اوقات حس میکنم کرونا گرفته بودم ):
ضعف داشتم ولی اصلاً نمیتونستم چیزی بخورم فقط مامان به زور قاشق قاشق عین این بچه کوچولوها میذاشت تو دهنم ! منم با گریه و زاری قورت میدادم !
سردرد هایی که داشتم کلافه کننده بودن ، به نظر خودم آدم هر دردی رو میتونه تحمل کنه به جز سردرد و دندون درد ! ، اون روزم آمپول داشتم دیگه ، که رو اعصاب ترینش همون پنی بود . 
نزدیکای ظهر اینا میشد ، عمو اومد ، خیلی دلگیر بودم ازش ، وقتی هم که اومد اتاقم یه سلام دادم فقط ، گفت اومدم بهت سر بزنم ، گفتم مقدمه چینی نکن ، بچه خر میکنی (: ، من اون مبینای قبلی نیستم .
گفت دلگیری ؟ گفتم معلوم نیست ؟ ، خیلی باهوشی حاجی ...
یکم حرف زد ، آشتی کردم باهاش . ( شنیدین میگن طرف مهره ی مار داره ؟ ایشون زبون داره ! ، البته دست گذاشت رو نقطه ضعفم ... ، هیچ وقت نذارید کسی بدونه رگ خوابتون چیه ! هیچ وقت ... )
با مامان داشتن حرف میزدن درباره ی موضوع من ، منم حوصله ی شنیدن نداشتم پتو رو کشیدم رو سرم .
بعدم صدام کرد عمو پتو رو کشیدم پایین مونده بودم بگم جانم یا بگم بله ؟ گفتم نه پررو میشه بذار بگم بله (:
دیدم داره میره سر خونه ی اول ... ، گفت بازم بگم ؟ گفتم بگو ، ولی من کار خودمو میکنم ، من از این دسته از آدما نیستم که وقتی میبینم سر یه نفر به سنگ خورده و شکسته دیگه نتیجه بگیرم که نباید طرف سنگ برم ، من تا سر خودم نشکنه معنی سنگ رو نمیفهمم .
گفت یه دنده و سرتق و لجباز ! به کی رفتی من نمیدونم ، گفتم حلال زاده به عموش میره‌ . یکم زمان گذشت ، گفتم آمپولامو بزن ، میخوام زودتر خوب بشم برم پی هدفم ،
( که بنده یک هفته کامل تو خونه موندگار شدم ، اون دو روز اول همه چی خوب بود ولی یهو دوباره بدتر شدم ، خیلی شیک هم از درسا عقب موندم ولی خب خودمو رسوندم ) .
گفت خیلی عجیبی مبینا ، خیلی ، گفتم میدونم .
رفت آمپولارو از مامان گرفت ، مامان هم اومد ، منم آماده شدم ، گفتم اول پنی رو بزن یکم با تعجب نگاه کرد ، مامان خیلی نگران بود اومد گفت سرتو بذار رو پام ، ( گاهی اوقات حس میکنم این وابستگی ای که بهم داره واسش خوب نیست ، واسه همینم حالا قبل کرونا بیشتر از قبل میرفتم خونه ی مامان عسلی اینا و شب میموندم ، به نظرم باید از این حساسیتش نسبت بهم کاسته بشه ) .
درد که دروغه بگم نداشت ! داشت ولی واکنش نشون ندادم ، دومی هم درد داشت ولی نه به اندازه ی پنی ، بعدشم که یکم استراحت کردم بیدار که شدم عمو رفته بود ، منم رفتم رم دوربینو در آوردم و انداختم تو گوشیم و عکسایی که تو عروسی دایی گرفته بودم رو نگاه کردم ...
پ.ن : این آخرین خاطره ی منه . اول خاطرم مثل همیشه با تیکه کتاب و شعر نیومدم ، میخوام شما متن یا شعر برام بنویسید . منم مینویسم .
پ.ن : یعنی کاشان فقط اردیبهشت بری ... انگار بهشته ... ، اصلا باید تو اردیبهشت که میری کاشان وقتی برمیگردی با تاج گل محمدی و دنبک به دست برگردی خونه ...
الهی که شادی تو خونه ی تک تکتون جریان داشته باشه و برقرار باشید .
حالا بگم یه چیزی میخوام بگم خنده داره ، داشتم فکر میکردم اون سالی که دانشگاه امیر کبیر و رشته ی مورد علاقم یعنی مهندسی معماری قبول شدم ، یه بار دیگه میام ، دیگه به این فکر نبودم که تا اون موقع زنده ام یا نه ! .
مهندسی را در حلقمان چپاندند اما این مخ و دستها #هنر میخواست ...
دل ندارم که بمونی
دل ندارم که بری
دل ندادم که ببینم
واسه رفتن حاضری
چی عوض شد تو وجودم
این نبودم
قبل تو ...
مطمئن باش هر چی بودم
این نبودم
قبل تو ...
مبینا
1399/2/23

خاطره دریا جان

سلام عزیزان💙
من دریا هستم ۲۲ ساله از تبریز
چند روز پیش بعد از مدت طولانی غیبت خاطره گذاشتم...انقدر کامنتا پر انرژی بود که دلم نیومد خاطره نزارم و این کامنتارو از دست بدم💙
همونطور که قول داده بورم این خاطره مربوط به آمپول خوردن پرهامه..البته خودم! ☹️
و اینک خاطره برمیگرده به ۱۰ دی ۱۳۹۸(تاریخ ها خیلی خوب یادم میمونه😅)
البته تصمیم داشتم خیلی زودتر این خاطره رو بنویسم ولی خوب دیگ نشد☹️
گندم و یادتونه؟!😍 دختر آقا میلاد...تو این خاطره اسمش هست خواستم یه یادراوری کنم😅💙
و اما خاطره👇🏻
چند روزی بود که گندم زنگ میزد و ازم می خواست بریم پارک باهم😅 ولی خوب چون خودش یکم مریض بود هربار هم من هم اقا میلاد یه جوری بیخیالش می کردیم تا اینکه یه روز زنگ زد با گریه میگفت بریم پارک!😓
هرچی باهاش حرف زدم اصلا بیخیال نمی شد! من واقعا از خدام بود ببینمش ولی خوب پرهام و اقا میلاد میگفتن یکم سرماخوردگی هنوز تو وجودشه و بهتره بیرون نره!
ولی اونروز انقدر گریه کرد که بلاخره تسلیم شدیم..‌.البته به شرط اینکه لباسای گرمشو کامل بپوشه.
از طرف دیگه پرهامم سرماخورده بود🤦🏻‍♀ مثل اینکه پسرخاله ش سرماخورده بوده چون با پرهام تقریبا رابطه نزدیکی دارن...پرهامم ازش گرفته بود☹️
با پرهام رفتیم دنبال گندم☺️
انقدر ذوق داشت که بند کفشاشو نبسته اومده بود پایین😅 دستامو باز کرد یعنی  بیا بغلم دوید تو بغلم🤤
از بغلم بیرون نمیومد😍 پرهام گفت: دستت دردنکنه گندم خانوم داشتیم؟! فقط خاله دریارو تحویل میگیری که!
گندم انگار تازه پرهامو دیده بود😅
گندم برگشت سمتش دستاشو سمت پرهام باز کرد که بغلش کنه ولی پرهام گفت: قربونت برم من سرماخوردم بغل نه!
گندم: بگللللل(بغلللل)
پرهام سوار ماشین شد گفت: بغل نه!
من و گندمم سوار شدیم که گندم گفت: آخا پلی خیی بدی..دیگ دوشت ندالم(آقا پری(😂🤦🏻‍♀) خیلی بدی...دیگ دوست ندارم)
پرهام: ولی من تو رو خیلی دوست دارم گندم خانوم
خلاصه پرهام مارو رسوند پارک و خودش رفت دکتر...قرار شد من گندم رو بزارم خونه شون بعد پرهام بیاد دنبال من
هم به من هم به گندم خیلی خوش گذشت😍 البته گندم اولش خیلی نق میزد بخاطر لباساش☹️ میگفت گرمشِ...مخصوصا با کلاهش زیاد اذیت می شد ولی خوب هرکاری کردن نزاشتم لباساشو دراره🤷🏻‍♀
تا خونه گندم اینا پیاده رفتیم تو راه گندم فقط شیرین زبونی می کرد و من غش غش می خندیدم😂💙
رسیدیم خونه شون با گندم رفتم بالا با اقا میلاد دوباره سلام احوال پرسی کردم اقا میلاد از گندم پرسید خاله دریارو اذیت نکردی؟!
گندم با ناراحتی گفت: بابایی! من اینگد مهلوبون و خوف کشی و اژیت میتُم؟!(من اینقدر مهربون و خوب کسی و اذیت میکنم؟!)
جفتمون به حاضر جوابیش خندیدیم😂
چون پرهام دیگه نزدیک بود برسه پرهام و بهونه کردم خداحافظی کردم سوار آسانسور شدم..تو یه آپارتمان ۶ طبقه زندگی میکنن و گندم و آقا میلاد طبقه ۵ هستن...طبقه ۴ ی خانومی میانسالی سوار شد آسانسور حرکت کرد به سمت پایین بعد چند ثانیه دوباره وایساد. به خیال اینکه کسی میخواد سوار شه توجهی نکردم ولی یهو یه در سنگی باز و  بسته شد! گیج برگشتم سمت خانومه که خیلی ریلکس گفت: این اسانسور خیلی اینطور میشه‌...الان خودش درست میشه😑 حالا من داشتم سکته می کردم! انقدر ترسیده بود حالت تهوع گرفته بودم...فشارم افتاده بود! خودمم فکر نمی کردم بخاطر یه آسانسور اینطور حالم بد بشه! بعد از چند ثانیه که انگار ی سال گذشت ی تکون شدید خورد و دوباره راه افتاد! 
رسیدیم طبقه همکف در باز شد اون خانم خیل ولی من اصلا جون تو پاهام نبود که راه برم😓 از ترس اینکه دوباره بسته بشه و باز تو اون فضا قرار بگیرم به زود خودمو کشیدم بیرون نشستم روی سکو داخل پارکینگ خونه شون تا یکم حالم بهتر شه
همین که نشستم یهو در باز شد پرهام اومد داخل 
فضای پارکینگشون خیلی بزرگه یه جوری که آسانسور یه طرفه و پله هاشون ی طرف دیگ
پرهام رفت سمت پله...اصلا متوجه من نشد🤦🏻‍♀
بلند اسمشو صدا زدم که برگشت سمتم
متوجه شد حالم خوب نیست قدماشو تند تر کرد 
پرهام: دریا چی شده؟! اینجا چرا نشستی؟
به زور گفتم آسانسور(انگار فکم قفل شده بود!!!)
پرهام: آسانسور چی؟!
من: خراب 
پرهام:رنگت پریده دریا! پاشو بریم بالا من که سر درنمیارم چی میگی🤦‍♂
درست نمیتونستم راه برم با کمک پرهام و به سختی دوباره رفتیم خونه آقا میلاد(چون دیگه حتی نمیخواستم اسم آسانسور و بشنوم از پله ها رفتیم بالا) 
گندم فک کرد دوباره میخوایم بریم بیرون خوشحال اومده بود استقبال😅🧡
تا حال من و دید میخواست بزنه زیر گریه!
 آقا میلاد جریان رو پرسید پرهامم تا جایی که فهمیده بود براش توضیح داد
اسم آسانسور و گفت خود اقا میلاد تا تهشو خوند🙄
خلاصه آقا میلاد فشارمو گرفت چون پایین بود پرهام رفت داروهاشو از ماشین اورد بالا که سرمشو برا من بزنه آمپولاشم آقا میلاد بزنن(دوره تزریقات رفتن)
پرهام سرمو آماده کرد آستین مانتوم خیلی راحت 

کشید بالا 
پنبه رو الکلی کرد و کشید رو دستم...دوبار سوزن و فرو کرد که تو رگ نبود خداروشکر بار سوم تو رگ زد🤲🏻
وقتی دستش میخورد به پوستم  داغ داغ بود! گفتم:
پرهام تب داری؟! دستات چرا اینقدر داغه!
پرهام: عوهوم چشمامم میسوزه
برگشت سمت آقا میلاد: میلاد بیا این آمپولای منم بزنم که الان از حال میرم
میلاد رفت آمپولارو آماده کنه پرهامم کنارم دراز کشید لباساش و آماده کرد چند دقیقه بعد آقا میلاد با امپولای آماده اومد بالاسرش بدون هیچ حرفی پنبه کشید و آمپول اول و وارد کرد
داشت ویال و تزریق می کرد که پرهام گفت:
پرهام: بهتری دورت بگردم؟!
من:خوبم.‌‌‌..من دیگه تا عمر دارم سوار آسانسور نمیشم😓یهو یه در سنگی بازو بسته می شد!!! 
کم مونده بود بزنم زیر گریه😑
گندمم بدتر از من بغض کرده بود😐😂💙اومده بود رو دستم خوابیده بود داشت گوش می داد!
میلاد امپول و دراورد و دومی زد
پرهام:باشه باشه..خداروشکر به خیر گذش...آخ 
قیافه ش توهم رفت
من: چیه این آمپوله؟!
آقا میلاد: ۶.۳.۳
پرهام: آخ...لعنتی چه دردیم داره!
من: چقدرش مونده آقا میلاد؟!😫
اقا میلاد: تموم شد
دراورد پنبه رو گذاشت جاش سرنگا رو جمع کرد رفت دستاشو بشوره
پرهامم چندثانیه دراز کشید و بعد بلند شد☹️

                    💙پایان💙
پ.ن۱: ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید⭐️💙
و ممنون از دوستان عزیزی که توی اینستاگرام به من لطف داشتن💙
پ.ن۲: امیدوارم هیچ وقت گیر افتادن داخل آسانسور و تجربه نکنین😓
پ.ن۳:پشت من خدا بودع همیشه(:♡
پ.ن۴:
کارت که لنگه...میگی خدا قشنگه⛓
کارت تموم شه...میگی دلش چه سنگه!🥀
اوردمت در این جهان خود را کشاندی در قفس🖇
دنیای من تنها دلیل امتحانت بود و بس!☝️🏻

خدانگهدار👋🏻💙

خاطره بیتا جان

سلام بیتا هستم سومین خاطره‌س که میزارم خاطره دومم رو نزاشتن با اینکه تخیلی هم نبود😁این خاطرم مربوط به چند سال پیشه 
خاطره اقا پارسا رو خوندم یاد این خاطرم افتادم 
اوایل تابستون بود یه روز صبح طبق روال همیشه بلند شدیم منو پسرم که اونموقع یک سالو چندماهش بود میخواستم باهاش بازی کنم ولی یهو تب و لرز کردم هیچ علائم دیگه‌ای هم نداشتم فقط تب و لرز چون خیلی شدید بود از شیاف استفاده کردم وقتی شیاف اثر کرد خوبو عادی شدم انگار که اصلا مریض نیستم دوباره بعد از چند ساعت تب و لرز باز شیاف بعدش احساس ضعف کردم چون بدنم ضعیفه( قدم یکو شست وزنم پنجاهو دو) فکر کردم ضعف کردم یا دوباره کمبود ویتامین دارم چون بعد از زایمان متاسفانه چندماه بعدش یه سقط ناخواسته داشتم و بدنم به شدت ضعیف بود خلاصه همینجوری ضعف داشتمو فشارم پایین بود منتظر موندم تا شوهرم بیاد شوهرم ساعت ۱۲ شب اومد شیفتش ساعت ۱۱ تموم میشد تا ۱۲ رسید منو برد دکتر دکتر یه پسر جوون بود تقریبا هم سن همسرم معاینه کردو گفت چیز خاصی نیست پلک پایینه چشممو کشید پایین گفت هموگلوبینت خیلی پایینه😐به حق چیزایه نشنیده بدون ازمایش
شروع کرد نسخه نوشتن بعدم پرستارشو صدا زد گفت لطفا داروهاشو که اورد اوکیش کن😑نفهمیدم منظورشو 
رفتیم داروهارو گرفتیم نزدیک بود سکته کنم یه دونه سرم با یه دنیا امپول هرنوع امپول ویتامینی توش بود به شوهرم گفتم تا ازمایش ندم چیزی نمیزنم خلاصه گفتیم ولش رفتیم خونه
فردا صبحش حالم بدتر شد دوباره رفتم دکتر امپولایه روز قبلمم بردم یکی دوتاشو دکتر گفت خوبه یه سرمم نوشت امپولارو ریخت تو سرم،زدم و اومدم خونه باز حالم بد بود حس میکردم پاهام میسوزه حس میکردم پاهام زخمه و روش نمک ریختن،کم کم حس کردم گلومم درد میکنه از ترس اینکه امپول بزنم رفتم یه دونه اموکسی کلاو خوردم که اگه گلوم عفونت کرده زود خوب بشه،(دیگه هیچ وقت بدون تجزویز دکتر این کار اشتباهو نمیکنم حسابی ادب شدم) 
به محض اینکه قرص از گلوم پایین رفت حس کردم دارم بالا میارم حالت تهوع خیلی شدید گرفتم باز رفتم دکتر مثلا میخواستم امپول نزنم ولی دکتر کلی حرف بهم زد که بدن تو اصلا طاقت اموکسی کلاو رو نداره چرا خوردی و اینا اون شب دوتا امپول بهم دادن 
بازم خوب نشدم حالت تهوع همچنان ادامه داشت هرزگاهی بدنم خارش هم میگرفت یه روز خواهرم اومد عیادتم گفت چرا سفیدیه چشمت زرد شده😑گفتم نمیدونم حتما از مریضیه به شوهرم گفتم گفت نه خطرناکه ایندفعه پیش یه دکتر متخصص گوارشو کبد برام نوبت گرفت متاسفانه خارش بدنم یهو خیلیییییی زیاد شد چندین شب نمیتونستم بخوابم از شدت خارش زیاد به جنون رسیدم تمام نقطه نقطه بدنم خارش میکرد حتی یه چرت کوتاهم نمیتونستم بزنم بچمم کوچیک میخواست از سرکولم بره بالا شوهرمم که همیشه سرکار شغلشم شیفتی نمیتونست کمکم کنه خیلیییییی شرایط بدی داشتم خارش واقعا وحشتناکه حس میکردم زیر پوستم پر از نمکه دوس داشتم چاقو بردارم پوستمو پاره کنم نمکا بریزه تا حس خارش بره تا این حد به جنون رسیده بودم رفتم دکتر گوارش برام سونو از کبد نوشت و یه ازمایش خیلی بلند بالا که شهر ما فقط تستشو میگرفتن ولی میفرستادن تهران جوابشم طول میکشید بیاد 
داروهایی هم که برای خارش دادن هیچ اثر نداشت سونو دادم مشکلی تو سونو دیده نشد ازمایش دادم خیلیم گرون بود ازمایشم گفتن دو هفته دیگه جوابش میاد من همچنان خارش داشتم که شوهرم رفت داروخونه هلال احمر اونجا یه نفرو منت کرد یه دارویه کبدی بده خارشمو بخوابونه یه دارویه پودری اورد که هر ۱۲‌ساعت باید تو اب میوه حل میکردم میخوردم همون اولین بار که خوردم مثل اب رو اتیش بود باورم نمیشد خارشم خوب شد اصلا باورم نمیشد ولی وزنم از ۵۲ رسید به ۴۹ منم از لاغری متنفر هیجا نمیرفتم خودمو تو اینه نگاه نمیکردم
جواب ازمایشم اومد بردم دکتر گفت متاسفانه ویروس ebv گرفته بودی ولی چرا اینقد برای شما عوارض داشت توش موندم گفت جواب ازمایشت خیلی بده همه چیت به هم ربخته چیکار کردی باخودت دخترم گفتم قرص اموکسی کلاو خوردم یه کم فکر کرد گفت پس فعلا صبر میکنم ۳ماه دیگه دوباره ازمایشتو تکرار کن مریضیه من از اول تابستون تا اخر تابستون طول کشید و شب یلدا دوباره ازمایش دادم که خداروشکر جواب ازمایشم سالم بود 
بخاطر اینکه امپول نزنم واقعا بلایه وحشتناکی سر خودم اوردم بعداز اونم معدم به هردارویه قوی‌ای واکنش بد نشون میده و مجبورم امپولش رو بزنم ،یک سال کامل طول  کشید تا به حالت عادی برگردم و حسابی ادب شدم که سرخود دارو نخورم 
ببخشید خیلی طولانی شد

خاطره رها جان

سلام :) خوبین دوس جونیا امیدوارم خوب باشین همیشه                                                             رها هستم 19 تهران  دو تا داداش دارم رامی و رادی که رامی پنج تیر ازمون رزیدنتی داره:) قبلنم چند باری خاطره نوشتم ک نمیدونم یادتون هست یا نه                      این خاطره مربوط ب هفته قبله  شب رفتم حموم و با حوله اومدم رو تخت دراز کشیدم گفتم یکم بدنم خشک شه بلن میشم لباس میپوشم من نمیدونم چرا بعده حموم اینقد بی حال میشم همینجوری ک داشتم فک میکردم سشوار تو اتاقه کیه 😐🤦‍♀️که برم بردارم خوابم برد صبح با گلو درد افتضاحی از خواب بیدار شدم یادم رفته بود پنجره اتاقو ببندم🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️      دیدم ساعت 9 هست از ساعت ده دیشبش خوابیده بودم کسی ام نیمده بود ببینه من مردم زندم قهرم قهر نیسم😐😐😐مورد داشتیم دو روز با مامانم قهر بودم ولی نمیدونست من قهرم باهاش(عاشقتم ننه) اگه ب داداشم شباهت نداشتم حتما دنباله خانواده واقعیم میگشتم شایدم دوتاییمونا از تو جوب پیدا کردن😐بگذریم بلن شدم لباس پوشیدم موهامم ی جوری گره خورده بود بهم انگار دو ماهه شونه نکردم بیخیالش شدما با کیلپس همینجوری بستمش رفتم تو اشپخونه مامانم تا منو دید گف خدا مرگم بده چقد زشت شدی😐😐😐😐😐پوکر نگاش کرددم گفتم گشنمه گفت من روزه ام خودت بخور 🤦‍♀️🤦‍♀️یکم ابجوش خوردم و دو تا قرص سرما خوردگی رفته رفته حالم بدتر میشد به حدی که قورت دادنه اب دهنم سخت ترین کار واسم شده بود تو اون روز دو تا دیازپام خوردم که بتونم بخوابم ولی هر ده دیقه یه بار بیدار میشدم نمیدونم ساعت چند بود که مامانم اومد تو اتاق گفت خوبی گفتم دارم میمیرم گفت خدانکنه مامان جان مهربون شده بود😁😁دسشو گذاشت رو پیشینونیم گف خدا مرگم بده چرا زبون باز نمیکنی بگی تب داری🤦‍♀️🤦‍♀️رفت رامی و صدا زد اومد گف تو باز مریض شدی😐😐یه ذره محبت😐😐😐 از اونجایی که رامی هنوز وسایل پزشکی نداره زنگ زد دوسش اومد بعده سلام احوال پرسید  گفت و باز مریض شدی😐😐😐😐😐  معاینه کرده و از مامانم خواست دفتر چمو بیاره رامی و محمد رفن داروهامو بگیرن مامانم برام اب پرتقال و بامیه اورد گفت تا اخرش میخوری بعدم گفت یکی ببینتت فک میکنه ما نه اب بهت میدیم نه غذا که اینقد لاغری😂😂😂خوردم نیم ساعت بعد رامی اومد این محمد فلان فلان شده:/چاتا امپول نوشته بود با یه سرم رامی اومد گف چیزی خوردی گفتم ارع گف خب برگرد گفتم درد دارن گفت اره🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️اصلا حالم خوب نبود بدونه هیچ مخالفتی برگشتم رامی شلوارمو یکم کشید پایین و سوزنو فرو کرد چیزهزیادی نفهمیدم ازش بعدی فک کنم پنی سیلین بود از همون اول درد داشت جیغ میزدم فقط رامی گف تموم شد شل کن د بیارم 🤦‍♀️🤦‍♀️وقتیم سرنگو درد اورد درد و حس میکردم به هق  هف افتاده بودم رامی مامانمو صدا زد برام اب بیاره کم خوردم بهتر شدم رامی گفت اون یکیو بهتر نشدی میزنم برات 😍😍😍😍😍 سرمم واسم وصل کرد که خداروشکر رگم راحت پیدا شد و یککی از امپولام ریخت توش چند دیقه بعد خوابم برد و وقتیم بیدار شدم بهتر شدم و نیاز به اون یکی امپول نشد ببخشید چشماتون خسته شد میدونم جذابم نبود ولی به خاطره زهرا گلی نوشتمش                                                                                    اگه اشتباه تایپیم داشت به بزرگی خودتون ببخشین                                                              حال دلتون خوب❤️

خاطره سوگل جان

سلام علِکُم👋🏻سوگل هستم🌺25ساله و همسرم آرمان 29ساله😍4ساله ازدواج کردیم👰🤵اینم اولین خاطره بنده هست🤗آرمان خان پزشک هستن 😒و البته خیلی دوسش داااااارم اونم همینطور💜استاد دانشگاه هست (و خیلی سختگیر🤣یعنی همه ازش حساب میبرن چه دانشگاه چه بیمارستان کلا همرو بدبخت کرده😂🥴)و نی نی کوچولومون الان11ماهشه و فوق العاده شیطون به مامان جونش رفته😜🤩البته آرمان فقط وقتی من شیطنت میکنم بنده رو دعوا میکنه ولی نی نی رو دلش نمیاد میگه بچست🥴🥴😖😖😒😒(حسودم نیستم🤣)من خودمم مربی رقص هستم 💃فقط روزهای خاصی باشگاه میرم اسم فسقلمونم(آرمان بهش میگه فسقل😁)دایاناست،بریم سر خاطره=خاطره مال سه سال پیشه که آرمان دانشگاه داشت صبح زود میخواست بره منم باهاش رفتم به دلایلی و قرار بود در حیاط به سر ببرم🤨🤣آرمان قصد داشتن امتحان بگیرن😜😂🤨یعنی بچه های مردم و بد بخت کرده😂یهو یکی از دانشجو ها که سال اول پزشکی هم بودن اومد تو حیاط یه ذوقی کرده بوددددد که نگو🥺🥺🥺😂😂😂گفت سوگل خانوم توروخدا استاد و راضی کن ازمون امتحان نگیره آخه نخوندیم🥺منم که دلرحم گفتم باشه اون رفت منم رفتم سرویس بهداشتی آخه حالم یه خورده بد بود رفتم پیش استااادگفتم سلام عشقولی گفت چی میخوای؟؟؟😐گفتم میشه امتحان نگیری؟؟؟
_نه نمیشع😐
+آرماااااااان🥺
_کی اومده پیشت بگو تا نمرشو کم کنم😐
یهو عصبی شدم😡گفتم بسه دیگه بیچارشون کردی امروز و حق نداری امتحان بگیری چون به من رو انداختن هر موقع خواستی بگیر و غرغر😁😐
+باشه عزیزم چرا یهو عصبی میشی😁🤨
رفت سر کلاس گویا کلی دعواشون کرد به خاطر اینکه پیش من اومدن اما خب امتحان نگرفت (قدرت و دارید🤪)کلاس تموم شد اومد پیشم حالم داغون بود🤢هر چی خورده بودم و بالا میوردم گفت اع سوگل چیشدی؟؟؟گفتم حالم خرابه🤢گفت از کی؟
+هیچی بخدا همین امروز
_پاشو پاشو بریم بیمارستان
+تو خودت دکتری بریم بیمارستان؟/=😐
_بلند شوووو زود بریم بیمارستان
+😐😐😐(یه کوچولو مشکل داره🤣😁)
رفتیم بعدش نوبت گرفت من که همش توی سرویس بهداشتی بودم🤢😁
اومدم دیدم نوبتم شده اشک تو چشام جمع شد🥺رفتیم داخل یه خانم بد اخلااااق اون جا بود منم یه چشم غره به آرمان رفتم که تقصیر تو بوده و.....اگه تو خودت معاینه میکردی الان پیشی این خانوم بد اخلاقه نبودم😐🤣(همرو تو جشام خوند)🤣🤣🤣😡😡خانومه چند تا سواب پرسید و نسخه ندشت آرمان تشکر کرد رفتیم بیرون بعدش گفتم=
+بخددددداااا نمیزنم
_اذیت نکن عشقم
+نووووچ
_میای یا با زور ببرمت😡
+من تو بیمارستان نمیزنم
_باشه بریم خودم برات میزنم🤣😐
من گفتم باشع ولی به خیال خودم میخواستم بپیچونم اما زهی خیال باطل🤣🥺
اومدیم خونمون
_خانوووومی برو با اتاق بخواب
+😐🥺
_خانومم با شمام
+حالا بزار نهار درست کنم بخوریم(هرچی میخوردم میوردم بالا)🤣🤣🤣سو تی دادم قشنگ
دستم و گرفت با زور برد
منم افتادم گریه اشک از چشام شر شر میچکید😭☹
درازم کرد و برج گردوند آمپولارو آماده کرد پنبه رو کشید جیغ زددددددددددددم
_هنوز نزدم😅
+آییییییییییییییی
نیدلو فرو کرد 
+آخخخخخخخخخ😓😓دراااااارررررررررر مرررررردم آررمانننننن😭😭😭😭
انقدر گریه کردن دل سنگ آب میشد(راستی آمپولا دو تا بودن منم اسمشونو نمیدونم😁😂کلا تو این چیزا دخالت نمیکنم)
_جااالانم تموم تموم صبرکن
اما تموم نمیشد که
+درااااااااااار
_تموم تمووووم عشقم🤩😗
فقط گریه میکردم که آرمان گفتم گلم بعدی درد داره سفت نکن تکونم نخور هر چقدر میخوای داد بزن
فاتحه م و خوندم آخه اون که خیلی درد نداشت اونطور اینکه درد داره دیگه چی😐😑
یهو پنبه کشید بعد فرو کرد
سفت کردم🥴
_اععع سوگل شل کن ببینم😡
+نمیخووووام ولم کن درش بیاااااررررر😓😓
_سوگل در میارم دوباره میزنما😡
شل کردم 
+درااااار تورو خدا غلط کردم لواشک و آلوچه خوردم غلط کردم ببخشید (یهو بخودم اومدم دیدم همه چی رو لو دادم😅😐)
_تموووووم 
یهو در آورد گفت خانومی برگرد دیگه
برگشتم بوسم کرد گفت بخواب استراحت کن 😍🌺
پ.ن1=آقا آرمان بنده رو از لواشک خوردن تحریم کردن اون یک ماه تمام🥴😅خودمکردم که لعنت بر خودم باد
پ.ن2=بچه ها من نمیتونم تو کامنتا حواب بدم بنا بر دلایلی 
پ.ن3=ببخشید بد شد اولین خاطره بود🥰😍😍🥰
خوش باشید😍🌺🤩

خاطره پارسا جان

سلام بچه ها
حالتون چطوره؟ خوبید؟ چخبرا؟ لحظه ها بر وفق مراده؟
طاعات و عبادات همگیتون مورد قبول حـق🌙🍃
به شدت التماس دعا🌺 حاجت روا باشید انشالله توی این ماه پر برکت💫

"پشه خاکی"
پشه ی خاکی رو میشناسید؟!
نمیدونم منظورمو متوجه میشید یا نه ، همون پشه های ریزی که شبا منتظرن تا یه نور یا روشنایی ببینن که جمع شن دورش! ما به اونا میگیم پشه های خاکی حقیقتا من نمیدونم فارسیش میشه چی😂
گفتم ظاهرو توصیف کنم تا خودشو راحتر حدس بزنید😅😅
اگه شناختید باید بگم من با اونا هم خاطره دارم😅✌
مونده بود پنج تا پوشه با حجم زیادی از فایل هام که باید بایگانیشون میکردم !
تو اتاقم رو تخت ، حالتم نشسته و سرم تو لب تاب!
وضعیت خسته کننده ای بود برام . رگای کمرم بدجور گرفته بود هر چند ثانیه یه بار صاف میشدم تا کمرم از حالت گرفتگی در بیاد. چشام از نور صفحه ی لب تاب اشکی شده بود دیگه😑 دهنم که هیچی ، خود کاملم سرویس شده بود😅 یکی نبود بگه اخه پخمه مجبوری این کارو ساعت ۹ شب انجام بدی؟!!!!
هیچی اقا وضعیت جان کاهی بود😥
استپ زدم به زور صاف شدم کمرم ازاد شد ، پاهام خواب رفته بود و مور مور میشد یکم دراز کشیدم بهتر که شدم بلند شدم رفتم بیرون . هیچکس خونه نبود! یه قهوه گذاشتم ☕ در قابلمه های رو گازو باز کردم
پلو و قورمه سبزی! میشد درو بزاری؟! نه!
نه اقا نمیشد . برای خودم کشیدم نشستم خوردم ظرفم گذاشتم رو سینک👀
نگاهم افتاد به قهوه ساز ، دلم دیگه قهوه نخواست سیر بودم🙊 ( مرض داری قهوه میزاری؟😂)خاموشش کردم . رفتم تو حال . روی میز مبل ، یک عدد جامیوه ای پر از میوه بود! برداشتم و به درون اتاق رفتم! بعد از تجدید قوا😂 به کارم مشغول شدم . نیم ساعت بعد خانواده اومدن . صدای پدرم تو خونه پیچید بلند بلند منو صدا میزد : پسررم؟ پارسا؟ اومدی خونه بابا؟ دهنم پر از سیب بود🍎 نمیتونستم حرف بزنم . بابام که صدام میزد هول کردم تند تند سیبو جویدم که بتونم جوابشو بدم با دهن پر فقط این صدا ازم بلند شد : اووووم 😅 همتون این موقعیتو تجربه کردید میدونید من چه صداییرو میگم😅هیچی دیگه تا سیبه هضم شه بابام رسید به اتاقم با دیدن صحنه طرح خنده افتاد تو صورتش !
این صدای اووووم اووووم از توهه؟😂 خندم گرفت.
دهنم که خالی شد سلام و احول پرسی کردم باهاش😁
یه یک ساعتی گذشت . من هنوز تو لب تاب و کارم غرق بودم . پویا اومد اتاقم : دل بکن لامصب! من : خیلییه پویا بیا کمکم یکم😒 اومد لب تابو برداشت گفت : بیا تو حیاط بیرون نشستیم با بابا اینا اونجا کمکت میکنم!یکم دراز کشیدم بدنم اِرور میداد دیگه مخصوصا کمرم .
پاشدم رفتم تو حیاط! جنوب ، شبای تابستونو همه بیرون تو حیاط میشینن !
خیلی کیف میده . هوا بینظریه ! نسیم تابستوناش خنکه .
ولی باز همین جنوب تابستوناش یه پشه هایی داره که اصلا نابودت میکنن😂
خلاصه تو حیاط نشسته بودیم یه بالشت گذاشتم زیر سرم و دراز کشیدم .
بابا اینا حرف میزدن من اروم اروم چشام گرم شد خوابم برد بله😴یه جاهایی از خواب احساس خارش زیاد مانع خوابم میشد. این خارشا هی بیشتر میشد. هم هوا خوب بود ، هم خوابم خوش بود ، هم بالشتم نرم بود دلم نمیخاست بیدار شم ! به مرز خواب و بیداری رسیدم از دست این خارشا .
چشام گرم خواب بود میخاستم پلکامو بزارم رو هم بخوابم ولی خارشا نمیزاشت چشام بهم برسه و بسته شه😫😓 بلاخره دل کندم و بیدار شدم همجای بدنم بدجور خارش میداد . بیدار شدم نشستم. مامانم اینا هنوز حرف میزدن. مامانم متوجه بیدار شدنم شد منو که دید با تعجب و ترس گفت : ای وایی پارسا بدنت قرمز قرمز شده خاک بر سرم . همینجور که درحال خاروندن دستم بودم گفتم: اره خیلی بدنم خارش میده نزاشتن بخوابم پشه ها😥 متاسفانه با تیشرت هم خوابیده بودم کل بدنم قرمز بود😭 بلند شدم رفتم تو . یکم دست و پامو گرفتم زیر اب یخ که شاید از شدت خارشا کمتر شه ولی افاقه نکرد ! از بس خارونده بودم جاشون میسوخت و بعضی جاهای بدنمم زخم شد. مامان نگرانم پماد و وازلین اورد از هر کدوم ریختم دوتاشو قاطی کردم کشیدم به جاهایی که میسوخت و زخم شده بود و دستمال کاغذی گذاشتم روش!‌ یکساعت صبر کردم بازم خوب نشد توی این مدت زمان سعی کردم اصلا نخارونم ولی نشد شدت خارشش زیاد زیاد بود . با خاروندن من هی زخمام بیشتر میسوخت و خون میومد . رفتم تو ایینه قسمتایی که نمیدیدم مثل کمرم رو نگاه کردم . همجای بدنم قرمز قرمز شده بود زیر گردنم ، قفسه سینم ، زیر لاله گوشم ، بازوهام همجام قرمز شده بود و زخم! مامانم برام خمیر دندون اورد ! یکم کشیدم رو پنبه و گذاشتم جاهایی که میسوخت! یه مدت صبر کردم ولی باز خارشا و خاروندن من نمیزاشت اینا اثری کنه! با این وجود فهمیدم اصلا امشب خواب ندارم همش باید تحمل کنم .زودتر از این اتفاق تصمیم گرفتم برم بیمارستان ! اجازه ندادم بابا و مامانم بیان خسته بودن .با پویا رفتیم بیمارستان . تمام مسیرو به زوررر سعی کردم در حالت خارش نخارونم بدنمو 

 ولی نشد و نتوستم خیلی بد بود! دلم گریه میخاست دیگه! خیلی اذیت بودم و تعجب در اینکه چرا پویا و بابام و مامانم از پشه شکایتی نمیکردن؟😐 منکه از اون شب به بعد اصلا بیرون نیومدم پیششون تو حیاط بشینم😂 حتی همسایه هامونم هرشب بیرون تو حیاط مینشستن نمیدونم واقعا چطوری😑 بگذریم! رسیدیم به بیمارستان رفتیم تو پویا نوبت گرفت از پذیرش. اصلا حتی نمیتونستم بشینم رو صندلی تا نوبت به من برسه راه میرفتم یکم بهتر بود! بلاخره نوبت رسید رفتیم تو سلام کردیم پویا گوشیش زنگ خورد مشغول حرف زدن شد . شیفت رهام بود. منو دید جا خورد! گفت : اقا من عصر از تو شیفت تحویل گرفتما همش چهار پنج ساعت نیست رفتی خونه به همین زودی مریض شدی؟!! بشر تو دیگه تهشییی😐نشستم رو به روش دستامو و بدنمو کلا نشونش دادم با تعجب پرسید : یا ابلفضل اینا چیه؟ براش همچیو توضیح دادم . چشمم خورد به زخمای روی دستم ترسیدم به لحظه گفتم : وااای این زخما بزرگتر شدنن تو خونه اینطوری نبود!! گفت بس که خاروندی این شکلی شده!
اعصابم از این وضعیتم و درد زخمام و سوزشا خورد شده بود دلم میخاست بس که زخمم میسوخت و خارش میداد کل زخمو بکنم! پویا تلفن تموم شد اومد نزدیک رهام : چشد دکتر زنده میمیونه مریض ما؟😂 رهام : توکلتون به خدا باشه😂😂 پویا اومد نزدیکم دستم محکم گرفت شاکی و عصبی گفت : میگم نخارون اینقد ببین زخم کردی پوستتو 😒😒😒 میدونم سخته خارش میده ولی تو هم سعیتو بکن نخارونی دیگه بدتر میشه ! رهام شروع کرد : پماد و روغن نوشتم یه امپولم داری تزریق میکنم برات از این درد و سوزشا خلاص شی آرومت میکنه ! رفتی خونه هم این پماد و روغنرو مرتب طبق ساعت میزاری روش تا زخماتو خشک کنه! سرمو تکون دادم .
پویا رفت داروهارو بگیره . مشغول نگاه کردن به زخمام بودم رهام : چیزیم گذاشتی رو تو خونه؟ گفتم : اره بابا پماد آ دِ و وازلین و خمیر دندون و زیر اب یخم گرفتم فایده ای نداشت! رهام: پوستت بدجور خراب شده همجات کهیر و زخمه ! پویا برگشت . امپولو از تو کیسه در اورد داد به رهام : بزن براش سریع که خیلی اذیته! رفتم دراز کشیدم پنج مین بعد رهام اومد گوشه از لباسمو داد پایین یکم پنبه الکلی رو ، رو پوستم کشید و فرو کرد!
چیزی حس نکردم اِلا اخرش که با یکم درد تموم شد!
انقدر سوزش و خارشام زیاد بود که اصلا درد امپول توش گم بود! از صدای انداختم سرنگ تو سطل فهمیدم تموم شده! چند ثانیه دراز کشیدم بلند شدم
تشکر کردیم اومدیم بیرون . از شدت خارشام هنوز کم نشده بود داشتم تمام تلاشمو میکردم نخارونم که بدتر نشه! نشستیم تو ماشین . توی مسیر بابا زنگ زد به پویا حالمو پرسید. پویا در حال توضیح دادن بود. دیگه نتونستم تحمل کنم باز شروع کردم به خاروندن . پویا: خوبی? گفتم : نه هنوز خارش میده .
گفت خوب میشه تو اینقدر بی زحمت نخارون بزار اثر کنه امپوله😒 چیزی نگفتم . رسیدیم خونه مامان داروهامو از پویا گرفت لباس عوض کردم ، پمادو با پنبه کشیدم رو زخمام و جای خارشا دستمال هم گذاشتم روش دراز کشیدم! خارش میداد بدنم ، خیلی دلم میخاست بخارونم ولی تمام سعیمو کردم نخارونم تا پماد و امپول اثر کنن بدتر از این نشه . اقا خوابمون برد. تو خواب باز یه جاهایی بدنم اندکی خارش میداد ولی فرداش نزدیکای ظهر که بیدار شدم از شدت خارشام تقریبا خیلی کمتر از قبل شده بود و حالم بهتر از قبل بود خداروشکر! تا دو هفته روغن و پماد طبق ساعت اعلام شدش استفاده کردم تا از بین رفتن جای زخما‌. خارش خیلی بده خدا نصیب کسی نکنه مخصوصا نیش پشه😭 داغونت میکنه😨😭 من خیلی درد کشیدم انشالله کسی دچارش نشه واقعا😥 خب اینجا هم پایان خاطره مرسی😊💛
من ــ نوشت : بیایید حرف بزنیم!😊
شما هم مثل من هستید؟!
شما هم ممکنه گاهی اونقدر درگیر ضعف هاتون بشید که قدرت هاتون رو فراموش کنید؟!
پس این شعر آقای جوینی برای همه ما🍃

خود را ضعیف و کم ندان ، تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن
بـر روی بوم زندگی ، هرچیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست ، تحقیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبـی نیـستی
اَز نـو دوباره رسـم کن ، تصـویر را باور نکن
خالـق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو ، زنجـیر را باور نکن
شعر از : مهدی جوینی عزیز

حال شما چطوره؟
بیایید یه ذره غُـر بزنیم و به هم انگیزه بدیم.
من از خودم میگم! این روزهام با استرس و اضطراب گره خورده! احساس میکنم یه گوله ی اضطرابم که دست و پا در آورده!
اضطراب ، همون زنجیریه که دست و پام رو بسته و قدرت و قدرت بال زدن رو ازم گرفته!
تو چطوری؟

دلتون شاد🌿🍃

خاطره مائده جان

سلام خوبین دوستان؟
مائده هستم ۲۳ ساله حسابداری خوندم و کیارش همسریمم ۲۹ ساله متخصص پوست و مو
خاطره مربوط به دوران نامزدی هس که عید منو کیارش رفته بودیم شمال 
صب ساعت ۷ راه افتادیم و تو جاده هوا بارونی بود و نم نمک بارون میزد 😍شیشه رو دادم پایینو بادو به سرو صورت خودم دادم خلاصه کلی از خجالت خودن در اومدم😐
کیارش:عزیز دلم سرما میخوری بده بالا 
:کیارش چه هواییییییه 😍ی کوچولو دیگه لطفا 
کیارش: نه بده بالا سرما میخوری میخوای طرف خودمو بیارم پایین ببینی؟
من:سرما میخوری که 🥺نه طرف خودمو میخوام 🙈😌
کیارشم داد بالا شیشه منو و برا خودش داد پایین بخاطر من🤦‍♀😐
دیگه منم انقد بیرونو نگا کردم تا خوابم برد
کیارش:مائده خانوم پاشو بریم صبونه بخوریم 
من:🤫🥱
کیارش:پاشو پاشو بسه خیلی خوابیدی تا الانم کلی کنترل کردم خودمو بیدارت نکردم (خب تو حوصلت سر میره من نباید بخوابم ؟باید بخاطر حوصله جنابالی بیدار باشم؟😐😂😳)
من: من لواشک میخوام صبونه نمیخورم😕
کیارش: نشنیده میگیرم  🤨 ی لبخندم تحویلم داد از صد تا حرف بدتر بود 😂
خلاصه صبونه رو با زور بهم خوروند و راه افتادیم و من بازم خوابیدم 😐
برا ناهار دیگه شمال بودیم رفتیم خونه مادربزرگ کیارش  (مادری)
کلی ذوق کرد و قربون صدقم رف و بوسو تفو از این جور چیزا 😂
بعدم ناهار خوردیم و خوابیدیم بعدازظهر کیارش و من رفتیم دریا و تا شب بیرون بودیم و باد سردی هم  میومد  🤦‍♀ 
کیارش دید خیلی سردمه پتو رو از ماشین اورد پیچید دورم خودشم بغلم کرد رسما خفه شدم 😂خودشم لباس گرمی تنش نبود هر چی اصرار کردم پتو رو تو بپیچ من سردم نیس گف هیسسسسس دریا رو نگا کن 😐
اخر سر بعد ۴۵ مین برگشتیم خونه 
ننه سروناز:خاک عالم کیارش تو این سرما چرا ور داشتی بچه رو بردی بیرون بیایین تو بیایین چای بزار براتون 
رفتیم زیر کرسی😍من سردم نبود حالمم خوب بود ولی کیارش داغ بودو سرفه میکرد رفتیم زیر کرسی گرم شدیم یه ذره 
کیارش: مائده عزیزم بیا اینجا ببینم 
رفتم پیشش دسشو گذاشت رو پیشونیم گف ن خودارو شکر تب نداری خوبی؟
:اوهوم تو خوبی ؟🥺
:خوبم عزیزم نگران من نباش
ننه سروناز:بخور دخترم چایی گیاهی رو بخور مادر 
من:ممنون ننه نمیخورم من 🤢🤭
کیارش:نمیخورم چیه بخور بینم 
بازور خوروند بهم اون چای بدون مزه رو 
بعدم زیر کرسی خوابمون بردو نفسش خورد به نفسم منم سرماخوردم 🥺صب پاشدم بدنم داغ داغ بود کیارش از من بدتر 
رفتیم درمونگاه شهر دکتر معاینه کرد کیارشو امپول داد بهش اصلا حالش خوب نبود منم معاینه کرد دکتر و شربت و قرص داد کلی ذوق کردم از اینکه امپول نداده  و از اینکه شیاف نوشته برام بدم اومد ازش😢رفتیم تزریقاتو کیارش دراز کشید منم شلوارشو درست کردم و  ۲ تا امپول داشت اقاهه اومد پنبه کشید و نیدل وارد کرد کیارش هیچ عکس العملی نداره در برابر امپول اون یکی امد زد پرستار و شلوارشو درست کردمو پاشد بعدم سرمشو وصل کردو برگشتیم خونه ننه کلی بهش رسید ولی من حالم بدتر شده بود شب تو خواب احساس گرما میکردمو داشتم میسوختم و ناله میکردم کیارش بیدار شد برقو روشن کرد پاشویم کرد
من:کیارش😭
:جان کیارش 
:حالم بده گرممه 
:الهی دورت بگردم تب داری الان شیاف میزارم برات اگه تبت اومد پایین نمیبرمت دکتر 😚
:ن شیاف نمیخوام 😢😢😢😢

:ترس نداره که زود تموم میشع بعدم خابوند رو پاش و شلوارمو تازانوکشید پایین وگف مائده به نظرت تا کی اینجا باشیم ؟تا سیزده بدر ؟
:نمیدونم آیییییی😢🥺
:تموم شد عزیزم دیدی درد نداشت بعدم شلوارمو درست کردو موهامم بوس کرد بعدم خوابیدیم 
:من دکتر نمیاما فردا 😷😢
:هیسسسس بخواب 
صب از خواب بیدارشدم حالم داغون بود کیارش سوار ماشینم کرد برد همون درمونگاه همون دکتر اون روزی بود یه پیرمرد مهربون 
معاینه کرد و گف پنی سیلین کی زدی؟ 
:😢😢😢😢کیارشششششش
:اقای دکتر تازگیا زده مشکلیم با امپول نداره 
دکتر :۴ تا امپول مینویسم  یکشو الان بزنه ۲ تاشب یکی ام فردا صب شربت و قرص هم نوشتم سرم هم نیازی نیس 
کیارش:ممنون دکتر 
اومدیم بیرونو رفتیم تزریقات نشستم رو تخت و کیارش آپوتل و داد به پرستار 
دکمه شلوارمو باز کردو پالتومم در اورد گف دراز بکش عزیزم امپولتم درد نداره نگران نباش 
:میشه نزنم ؟قول میدم خوب شم توروخدا 😢🥺
:بخواب (: 
خوابیدمو شلوارمو یه ذره کشید پایین سمت چپ پرستاره اومد گف سفت نکنید شل باشید منم سرمو تکون دادم که باشه  کیارشم دسمو بوس کرد کمرم گرف پنبه کشید و نیدل فرو کرد ی ذره تکون خوردم و کشید بیرون 
کیارش:افرین خانم شجاعم 😘
رفتیم و ناهار نخوردم ساعت ۱ و سوپ خوردم ساعت ۶ بود فک کنم 
بعدم ساعت ۱۰ بود تو اتاق با ننه بودیم که کیارش اومد و امپولامو اماده کرد ۲ تا پنی سیلین 😢😢😢خیلی ترسیده بودم 
کیارش: ننه الکل و پنبه داری؟
من:😢😢😢🥺من نمیزنم ننه تورو خدا بگو نزنه 
کیارش:عزیزم لازمه برات نمیزارم دردت بگیر 
ننه:زود تموم میشع مادر منم پیشتم نترس عزیزم پاشم برم الکل بیارم 
:کیارش توروخدا😭😭😭درد داره پنی سیلین
 اومد جلو یه بالشت ور داشت انداخت رو زمین منم دراز کرد شلوارمم از دو طرف کشید پایین 
:😭😭😭😭
:دوس ندارم درد بکشی خودت که میدونی 
امپولاتو بزنم حالت بهتر بشه بریم دریا و دور دور و.... باشه ؟
ننه اومد و الکل و داد وپنبه ام ی ذره جدا کرد داد کیارشم امپولو اماده  کرد و پنبه کشید کمرمو گرفته بود ننه ام دستش رو موهام بود ناز میکردو پامم گرفته بود و ایت الکرسی میخوند زیر لب💋❤️
کیارش پنبه کشیدو نیدل فرو کرد 
:کیارش😭😭😭😭😭آییییییی
:جانم خانومم تموم شد تموم شد 
:آییییییی🥺😢
پنبه گذاش جاشو دراوردش ننه ام جاشو ماساژ میدادو قربون صدقم میرف کیارش سمت مخالفو پنبه کشید
:نننننننننن نمیخوام بزنم 😭
امپولو که فرو کرد با تموم وجود گریه میکردم به پهنای صورت 😭😭😭😭😭خیلی درد داشت امپول دومیه 
:خانومم یه کوچولو دیگع تحمل کنی تمومه دورت بگردم یه ذره دیگه همکاری کن
وکشید بیرونو ماساژ داد و گذاش رو پاش منو منم محکم بغلش کردمو گریه میکردم خیلی دردم اومد سر دومی    ننه ام پاشد با اون پا دردش برام حوله داغ کرد و سوپ اورد 
با گریه و نمیخورم نمیخورم ی ذره سوپو خوروند بهم بعدم شلوارمو ی ذره کشید پایینو حوله رو گذاشت دردش اروم شد ولی سمت راستم که امپول دومیه رو زده بود درد داشت بعدم خوابیدیم نصف شب بیدارشدم دیدم کیارش بیداره داره نگام میکنه گفتم چرا نخوابیدی گف خوبی؟بهتری؟جاییت درد نمیکنه ؟
:خوبم توچرا بیداری؟
:تب داری بیدار باشم خیالم راحت تره 💋❤️
بعدم چشمو بست با دسش خوابم برد دوباره صب حالم بهتر بود😌 
ببخشید انقد طولانی شد با جزئیات نوشتم ❤️🙄 
خیلی دوستون دارم ❤️
یاحق❤️💋

خاطره مهدیس جان

دل_نوشته
دستش روی انژیوکتی بود که به دست راستم وصل کرده بودن زیر پوستم کبود شده بود و گز گز میکرد و حالم به مراتب بدتر از همیشه بود استرس و حال بد ناشی ازون تمام وجودمو گرفته بود بخودم اومدم دیدم روی تخت اتاق عمل هستم جایی که تا ۱۶ سالگی نمی‌دونستم چه شکلی هست و هیچ تصویر ذهنی از آن نداشتم منظره سبز رنگ وحشتناکی به چشمم میخورد پر از پرده های سبز و حتی سرامیک های سبزرنگ از بچگی این صحنه برام حکم درمانگاه یا بیمارستان رو داشت جایی که درد شیهه میکشید...
صدای یک مرد برای لحظه ای هوش رو از سرم برد دخترم...حالت خوبه؟
این شبه جمله برام مفهوم دردناکی داشت من خوب نبودم خوشحال نبودم و من آدم گذشته نبودم همچنان که فشار دستش روی انژیوکت بود درد بدی در رگ دستم پیچید چشمام رو بهم فشار دادم و ناله ارامی از من شنیده میشد
دخترم انژیوکتت خراب شده میخام عوضش کنم برات خب:
به نشونه تأیید چشمای پر از اشک و نگرانیمو روی هم فشار دادم و دیگ باز نکردم دوباره صدای همون مرد مهربون به گوشم رسید دخترم این سوزن کوچولو رو به دستت میزنم یخورده درد داره نترسی خب
فقط گفتم من عادت دارم من عادت دارم و یکهو اشک از چشمام ریخت
چهره مادر و پدرم چهره برادر و خواهرم و تمام دلخوشی های ۱۶ ساله ام رو برای یه لحظه تداعی کردم  مثل یه فیلم یا یه رویا از جلوی چشمام عبور می‌کرد
ناگاه درررد عمیقی در ورید دستم حس کردم و کلمه خداااا مثل همیشه راهی زبانم شد   چشمام رو به اون انژیوکت سبز رنگ که به دستای ضعیف و لاغرم وصل کرده بود دوخته بودم و گیرنده های دردم هر لحظه بیشتر پیام درد رو به مغزم می‌فرستاد اینجا دررد شیهه میکشید تصویر ذهنی که ۶ سالگی از بیمارستان داشتم در ۱۶ سالگی برام مبدل به واقعیت شد و بسم الله الرحمن الرحیم الله لا اله الا هو حی القیوم... 
درحالی که آخرین کلمه های قرآن رو که در  ذهن و قلبم مرور میکردم و چشمان کم سو و پر از اشکم رو به درد ناشی از انژیوکت دوخته بودم برای مدتی هوش از سرم رفت و از اون ماجرا دیگر هیچ چیز یادم نمی آمد
درحالی که چشمام نیمه باز بود و وارد مرز بیهوشی و هوشیاری شده بود نمی‌دونستم اینجا دنیاست یا قیامت 
مرده ام یا زنده تنها جمله ای که یادم میاد این بود: من کجام؟ گوشه تخت رو محکم در مشتم گرفتم تمام انرژی که در بدن بی جونم بود در دستم متمرکز کردم خواستم بلند بشم و از خدا بپرسم من کجام؟
یکهو صدای آرومی نزدیک گوشم گفت بخواب نباید بلند بشی اینجا اتاق عمل هست
هر لحظه ای که می‌گذشت دلم بیشتر برای دیدن مادرم تنگ میشد و لک میزد با نهایت مظلومیت اشک می ریختم و با طعنه خدارو بخاطر تمام دردهایی که حقم نبود و کشیدم شکر میگفتم و دوباره در خواب غرق شدم

بین خواب و بیداری بین مرگ و زندگی درحالی هیچ چیزی بهم اطمینان زندگی دوباره رو نمی‌داد درحالی که درد در تمام اعضای بدنم فریاد می‌کشید سوزش و درد عجیبی بین عضلات و استخوان دستم احساس کردم بخودم اومدم دیدم یه سرنگ پر از دارو رو توی بازوی ضعیفم خالی میکنن و من دختر کوچولوی مامانی بی طاقت و کم جون ناله میکردم
مدت زیادی نگذشت که با چشمان پر از اشک و اضطراب مادرم روبرو شدم حالم قابل توصیف نبود اما باز گفتم نگران نباش خوبم ماماااان 
کنار تخت پابپای من قدم برمیداشت و با هر قدم هزاران قطره اشک گریه میکرد هوای انروزها بیش از حد ظرفیت یه دختر ۱۶ ساله گرفته و غم انگیز بود

و این داستان تلخ هرگز تمام نشد...
"مهدیس"

پ.ن۱:من هنوز خوب نیستم هنوز خوشحال نیستم و با گذشته ام خیلی تفاوت دارم
پ.ن۲: به بیمارستان میگویم شفاخانه تا نیمه پر لیوان را ببینم...
پ.ن۳: قانون احتمالات میگوید از هر شش بار فقط یکبار شانس به تو رو میکند من سالهاست دنبال شش شانسم میگردم و به من رو نمیکند
پ.ن۴: بین تمام حسهای بد دنیا دنبال حس ناب لبخند مادرم میگردم
پ.ن۵: دوستتون میدارم

خاطره عطیه جان

سلام عطیه ام 
 تو خانواده هم دکتر داریم و هم پرستار ولی تعدادشون زیاد نیس
من خودم چون بینهایت از امپول نیترسم و دوز لحبازیم بسیار بالا هست دوتا خاطره از خودم بیشتر ندارم 
ولی ترجیح دادم که اولین خاطره درباره هودم نباشه و از مامانم بنویسم که اونم مثل من خیلی از امپول میترسه( البته من به اون رفتم😂)
مامانم متولد ۵۹ هست و عشق من❤️
خب خاطره:
مامانم توی یک خانواده مر جمعیت پر از صمیمیت بدنیا اومده(۴ تا خاله دارم و ۲تا دایی)
یکی از روزای مدرسه مادر گرامی بنده حالش بد میشه و سرما خورده  میشه 😢(الهی فداشم)و خب بدون اینکه به مامان و باباش اطلاع بده میره مدرسه که حالش بد میشه و باحال زار برمیگرده خونه که پدربزرگم میبرشی دکتر و به نخالفت های مامانم توجهی نمیکنه ( یکی از اپشن های اون وقت ها بوده)دکتر به مامان گلم دوتا امپول میده که مامانی من غصه دوتا عالم میوفته توی دل قشنگش و به هر ضرب و زوری که بوده پدرش رو راضی میکنه تا برگردن خونه 
اما ازش قول میگیره که باید بره امپولا رو با ابجی بزرگش و دوستاش بزنن( به قول خود مامانی براش بپا گذاشته بودن😜)
.....
بعد ظهر  میشه اکیپ نوستالژی ما راه میوفتن 
پیش به سوی درمانگاه و توی راه دوستای شیطون مامانم کلی اذیتش میکنن❤️
وقتی میرسن درمانگاه میرن قیض بگیرن که مامانم میگ:
بچه ها من امپولا رو نمیزنم شما هم به کسی تگین تا براتون بستنی بخرم 🥺
دوستای مامانمم هم که چهارپایه قبول میکنن و خاطره با شیرینی و بستنی‌ تموم میشه 
پ ن: ببخشید این خاطره ام امپول نداشت ولی قول میدم تو خاطره بعدی جبران کنم 
پ ن : مرسی که وقت و زمان گذاشتیم برا خوندن خاطره بنده
 پ ن:امیدوار سایه همه پدر و مادرا بالا سرتون باشه🥰🥰🥰🥰 
پ ن :خاطره برا ۱۴و۱۵ سالگی مامانم بود
پ ن : دوستون دارم 💞

خاطره مائده جان

سلام خوبین ؟
خیلی وقت بود خاطره نزاشته بودم 😌خاطره ساز نشدم جدیدا خداروشکر و این خاطره مربوط به امپولیه که کیارش  به نوه خالش  زد 😫😭(درسا کوچولو ۱۰ماهه😘)
مائده هستم ۲۲ ساله 
خاطره :هفته پیش تولد مادرشوهرم بود و یه جشن و  سوپرایز براش اماده کرده بودم فقط خانواده خودمون بودیم ینی منو کیارش  و مادرشوهر و پدرشوهرم و تبسم کوچولوی  مامانش😚
خیلی خوش گذشت جاتون خالی🥰 
وسطای جشن خاله کیارش هم با عروسشو دامادش و نوه شون اومدن برای تزریق امپول نوشون که کیارش براش بزنه واینکه نمیدونستن ما تولد داریم تو این کرونایی  😂البته من با کلی قهر و لجبازی کیارشو راضی کردم که اجازه بدع اخرسرم نزاشت و من هم چیزی نگفتم روز تولد که شد زنگ زدم بعد از مطب بیا تولد نه خونه😂
کیارش:😐😤
خلاصه داشتم میگفتم اونا هم به ما ملحق شدن و خیلی خوش گذشت 😍
نجمه جون : نرجس جان امپول برا چی؟مگ درسا خدایی نکرده سرما خورده ؟
خاله کیارش: اره امروز برده بودنش دکتر گفتم تزریقاتیا بد میزنن بچه هلاک میشع بیارم کیارش بزنه براش 
من :الهی بگردم 🥺
خلاصه مهمونی تموم شدو مردا رفتن جلو تلویزیون کیانم(برادر شوهر) بیرون بود اومد نشست جلو تلویزیون 
نرجس جون و نجمه جونم داشتن صحبت میکردن و نجمه جون داش تبسمو میخوابوند 💋
کیارش و درسا کوچولو و رویا جون (عروس خاله کیارش)رفتن تو اتاق برا تزریق 🥺🥺🥺
من تو گوشی بودم که کیارش صدام کرد مائده رویا خانم دلش نمیاد نگا کنه بیا تو بشین درسا رو بگیر بغلت 
من:😐با منی؟
کیارش:اره دیه 
امپولا رو داست چک میکرد و از کیسه در میاورد تا اونا رو دیدم رنگم پرید 
من:ولم کن 😩من خیلی دلم میاد مثلا؟
رویا جون خواهش کرد ازم روشو زمین ننداختم 😐🤦‍♀قبول کردم در اتاقو بستم و نشستم رو تخت و درسا رو به پشت خابوندم رو پام 😢
ی لحظه بغضم گرف رو ب کیارش گفتم 
کیارش نزن براش توروخدا دردش میگیره 😢 
نزن بعد به مامانش بگو زدی 
کیارش:مگ میشع ؟خب بچه گریش نگیره مشخصه که نزدم براش این چه حرفیه مائده 😐؟نه لازمه براش باید بزنم تا خوب شع
من:فک کن تبسمه بازم دلت میاد؟🥺
امپول امده شده بود یه پی نی سیلین و یه امپول سفید بود نمیدونم چی بود 
کیارش درسا رو ازم گرف شلوارو و پوشکشو اورد پایین تا زیر باستنش بعدم دوباره خوابوند رو پام و پاشو خم کرد رو اون یکی پاش🥺
کیارش:عزیزم لطفا محکم بگیرش
 بعدم همون طور که هی شکلک در میاورد برا درسا و درساام میخندید پنبه کشیدو وارد کرد بچه یه جیغی کشید دلم سوخت براش 🥺💋
کیارش:جانم عمو تموم شد قربونت برم 
جانم جانم ببخشید عمویی ببخشید فداتشم 
درسا:😭😭😭😭😭
کیارش دراوردو پنبه گذاش گفت ماساژ بدم که من ندادم 😐کیارش بعد امپولایی که نوش جون میکنم به زور  ماساژ میده درد داره بخاطر همین درکش کردم بچه رو که دردش میگیرع 😐😂
پنبه کشید و نیدل فرو کرد درسا تازه اروم شده بود که دوباره جیغ کشید 
من: جانم گریه نکن عزیزم 🥺❤️کیارش زود باش 
کیارشم کشید بیرونو پنبه گذاش ماساژ داد واسش بعدم شلوارشو درس کرد ازم گرفتتش
کلی قربون صدقش رف ولی  درسا میترسید ازش 
کیارش :جانم عمو فداتشم ببخشید ببخشیددددددددددددد❤️تموم شد گریه نکن عمویی 
کیارش به من گف برقو خاموش کنم خاموش کردم و رفتم بیرون نیم ساعت بعد کیارش با درسا که خوابیده بود اومد بیرون داد به مامانش 💋❤️بچه داریش بیست 😂👌🏻
مواظب خودتون خیلی باشین 
یا حق🌸

خاطره آرام جان

سلام دوستان خوب هستین😁یه چند وقتیه که خواننده خاطرات شما عزیزان هستم و تقریبا با بیشترتون آشنایی دارم😊❤️خودم خیلی دوست داشتم که یه خاطره بزارم اما تا حالا اتفاقی پیش نیومده بود که البته خداروشکر😂😂خب زیاد چرت گفتم بریم سمت معرفی و بعد خاطره😃☺️من اسمم آرام و 17 سالمه یه برادر دارم به اسمش آرمین 34 سالشه دکتره که جونمم براش در میره😘یه مامان هم دارم که بازنشسته فرهنگیان😇و بابامم مهندس معماریه البته الان استاد دانشگاه😉یه دایی گل هم دارم که اونم دکتره😑😁خب و اما الان بریم سراغ خاطره😕این خاطره دقیقا مال بهار پارسال بود🙃عصر بود و من از صبح درد داشتم🥺دلم و کمرم وحشتناک درد داشت😭(دردیه که همه خانوما درکش میکنن)😕☹️مامان چندتا جوشونده برام اورده بود ولی این سری دردم بیشتر از همیشه بود😢جوری که حس میکردم کمرم داره نصف میشه و نفسم قطع میشه😞😓آرمین خونه نبود و این برای من یه شانس به حساب میومد😉😂مامان هی اسرار میکرد بیا برو دکتر ولی من شدید مقاومت میکردم😇😂تب داشتم🥵حالت تهوع و استفراغ هم بهش اضافه شده بود🤢🤮دیگه اخرش ساعت 3 ظهر بود که تسلیم شدم😑😬لباسام رو پوشیدم و به مامان گفتم:میرم بیرون پیش یاسی(دوستم)مامان هی میگفت کجا با این حالت؟ولی من قصدم بیمارستان بود بیشتر بخاطر اینکه نگرانش نکنم راستش رو بهش نگفتم😥🥺رفتم بیرون سریع آژانس گرفتم و گفتم که بره بیمارستان😖سریع رسیدیم بیمارستان😢کرایه ماشین رو حساب کردم و پیاده شدم😐از درد زیاد دستم رو دلم بود و خم شده بودم ولی سعی کردم که زیاد ضایع نباشم😭وارد بیمارستان شدم سریع قبض گرفتم زیاد شلوغ نبود و سریع نوبتم شد ولی از استرس بدنم یخ کرده بود🥶🥵اولین بار بود بدون چک و چونه و با پای خودم بیام دکتر🥺ولی به خودم امیدی میدادم که اینجور موقع ها حتما قرص میدن و امپول نمیدن😌رفتم داخل یه خانم دکتر اونجا بود روی صندلی بیمار نشستم که گفت:عزیزم مشکلت چیه؟منم اروم گفتم:تو دوره‌ی ماهانه‌ام اما اینبار خیلی درد دارم حالت تهوع و استفراغ هم دارم😓🤢سری تکون داد و گفت:نگران نباش عزیزم این چیزا طبیعیه بعد از اینکه ازدواج کنی و بچه دار بشی به مرور دردت کمتر هم میشه من برات دارو مینویسم اینشالا دردت بهتر میشه😊تشکر کردم و اومدم بیرون رفتم سمت داروخونه و داروهارو گرفتم اما وقتی امپول هارو توی کیسه دیدم چشمهام شد اندازه توپ😳اصلا فکر نمیکردم که امپول بده🧐🙄ولی الان هم زشت بود برم بهش بگم هم خیلی درد داشتم😭دلو زدم به دریا و رفتم سمت تزریقات بدنم از ترس یخ بود و میلرزید😖😰فیش برای تزریق گرفتم و اول چندتا نفس عمیق کشیدم و وارد تزریقات شدم کسی اونجا نبود فقط دوتا خانوم بودن که یکیشون تازه از پشت پرده اومد بیرون و یکی هم رو صندلی نشسته بود. اونی که روی صندلی نشسته بود گفت:بفرمایید من همون لحظه پشیمون شدم میخواستم برگردم که اون دومیه گفت:تزریق دارین؟دیگه نمیشد فرار کرد😤😭سری تکون دادم و کیسه رو گذاشتم جلوش فیش امپول هارو هم بهش دادم کیسه رو نگاه کرد و از بین امپول ها که 4 تا بود دوتاشونو جدا کرد و گفت:برین اماده بشین تا بیام😞 جدی گفت:راستی من به لیدوکائین نداریم(اینم از بد‌شانسی من😭)سری تکون داد م و با استرس گفتم:باشه بدون بی‌حسی میزنم با استرس رفتم پشت پرده اون لحظه مثل خر پشیمون بودم اما هی نفس عمیق میکشیدم و به خودم دلداری میدادم البته کلی خودمو لعن و نفرین کردم که کاشکی تو خونه میموندی با همون کیسه آب گرم و جوشونده سر میکردی😂روی تخت دراز کشیدم و شلوارمو یکم کشیدم پایین بعد چند دقیقه پرده کنار رفت و اون خانومه که روی صندلی نشسته بود اومد اون لحظه حس کردم قلبم ایستاد اما سرم رو انداختم پایین و چشمهامو محکم روی هم فشار دادم😣خیلی حس بدی داشتم😑شلوارمو پایین تر کشید و پنبه کشید اون لحظه حس کردم قلبم تو دهنم میزنه☹️بدون مکثی سوزنو وارد کرد و سریع تزریق کرد چشمهامو محکم از درد بهم فشار دادم و لبم رو گاز گرفتم بزور جلوی خودم رو گرفتم که صدام در نیاد😢😞سریع تزریق کرد و کشید بیرون سمت مخالف رو هم پنبه کشید و بدون اینکه بهم اجازه استراحت بده سوزن رو محکم فرو کرد و تزریق کرد جای امپول ها وحشتناک درد میکردن جوری که وقتی سوزن رو کشید بیرون حس میکردم نمیتونم پامو تکون بدم😢😭خیلی بد تزریق کرد😐😠بزور ابرو داری کردم شلوارمو کشیدم بالا و اروم از روی تخت اومدم پایین😞قدم هام اروم بر میداشتم که لنگ نزنم تشکر کردم و از تزریقات زدم بیرون توی راه رو وقتی داشتم راه میرفتم حس میکردم که زمین جابه جا میشه😶حس سبکی داشتم بدنم رو حس نمیکردم انقدری که دیگ داشتم تعادلمو از دست میدادم یه قدم دیگه برداشتم که حس کردم دارم میوفتم چشمهام روی هم افتاد دستمو دراز کردم که به یجایی بگیرم که دستم با یچیز نرم برخورد کرد دستم رو به اون بند کرد و بدنم شل شد داشتم میوفتادم یکی منو گرفت و صدایی به گوشم خورد _خانم؟خوبین؟صدای یه مرد بود اما دیگه نمیتونستم چشمهامو بیشتر از این باز نگه دارم و از حال رفتم🙁وقتی چشمهامو باز کردم روی یکی از تخت های اورژانس بودم یکم بعدش یه پرستار اومد و گفت که جلوی تزریقات حالم بد شده و یکی از دکترها که منو گرفته بود اورده بود اینجا(شاید بهم بخندین ولی اون لحظه با خودم گفتم نمیشد مثل این فیلم ها دکتره با یه نگاه عاشقم میشد😍🤣دیوونم میدونم😜😂)یکم بعد یه دکتری اومد وضعیتم رو دید و گفت مشکلی ندارم بعد از تسفیه تاکسی گرفتم که برم خونه اما وقتی که ساعت رو دیدم مغزم سوت کشید🤯یاخدا من چقدر دیر کردم تا الان حتما مامان دلش هزار راه رفته به راننده گفتم سریعتر بره اونم چشمی گفت و سریعتر رفت وقتی رسیدم خونه سریع کرایه رو حساب کردم و با کلید در خونه رو باز کردم تند حیاط رو رد کردم در خونه رو باز کردم که دیدم همه تو پذیرایی نشستن و چهرشون نگران بود به خودم لعنت فرستادم که چرا انقدر نگرانشون کردم😓🥺سعی کردم یکم بخندونموش برای همین با خنده گفتم وااای نگران من شنیدن چقدر من عزیز.... هنوز جملم کامل نشده بود که یه طرف صورت سوخت حسابی شکه شدم به سمتی که صورتم چرخیده بود نگاه میکردم با صدای عصبی آرمین به خودم اومدم کدوم گوری بودی؟پوزخندی زدم و به مامان که با وحشت نگاهمون میکرد نگاه کردم انگار اونا هم شوکه شده بودن یکم بعد که انگار از شوک در اومدن بابا از روی مبل بلند شد و روبه آرمین داد زد مگه این دختر صاحب نداره که روش دست بلند میکنی؟گونم گز گز میکرد انگار اصلا اونجا نبودم صداهارو گنگ میشنیدم احساس میکردم قلبم شکسته من بابام هم دست روم بلند نکرده بود اونوقت آرمین؟آرمین یجورایی بت من بود خیلی ناراحت شدم😢سر چرخوندم و با قدمهای بلند خودم رو به در رسوندم کیفم رو که دم در انداخته بودم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون به صداهایی هم که پشت سرم صدام میکردن هم توجه نکردم سریع یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه دایی مهرداد رو دادم میدونستم که الان خونه‌اس و الان اونجا بهترین جاس اشکهام رو پاک کردم و به خیابون نگاه کردم😭حالم خیلی بد بود😔وقتی به خونه دایی رسیدیم کرایه رو حساب کردم و با قدمهای سست سمت خونه دایی رفتم😕از صبح هیچی نخورده بودم با این وضعیتمم اینهمه استرس داشتم دیگه بیشتر از این نمیتونستم تحمل کنم فقط دلم یه چایی گرم☕️با یه رختخواب نرم میخواست🙃زنگ درو زدم دایی بی‌حرف درو زد منم رفتم تو در خونه باز گذاشته بود درو هل دادم و رفتم تو صدای تق تقی از تو آشپزخونه میشنیدم سلامی دادم و خودمو روی مبل پرت کردم حالم خوب نبود سرم گیج میرفت چشمهامو بستم و سعی کردم یکم به خودم استراحت بدم صدای خنده مهرداد رو شنیدم چشمهامو باز کردم مهرداد با دیدن وضعیتم خندش گم شد و سریع خودش رو بهم رسوند با نگرانی کنارم نشستو گفت چته آرام؟حالت چرا اینطوریه؟چرا انقدر زردی؟خنده‌ای بی‌جون کردم و گفتم حتما زردی گرفتم😂مهرداد یدونه آروم زد تو سرم و جدی گفت بگو ببینم چی شده؟این چه وضعیه؟منم که انگار داغ دلم تازه شده بود زدم زیر گریه مهرداد چنان وحشت کرد که الان که دارم بهش فکر میکنم خندم میگیره😂مهرداد بغلم کرد و سعی میکرد ارومم کنه من یکم بعد که اروم شدم بلند شد برام یه لیوان اب قند اورد وقتی خوردمش حس کردم جون توی تنم برگشت😐ارومتر شدم خیره به لیوان توی دستم همه چی رو واسه مهرداد تعریف کردم شاید بنظرتون مسخره باشه ولی من واقع از اون کار آرمین دلم شکست هیچ وقت هم بهش این حق نمیدم چون که نگران بود دست رو من بلند کرد😡همین حرف هارو هم به دایی گفتم دایی هیچی نگفت و فقط اروم بغلم کرد😃عاشق این رفتار جنتلمنیش بودم😁زود قضاوت نمیکرد ولی ادم خیلی خوبی برای دردودل هست❤موهامو نوازش کرد یجورایی این نقطه ضعفمه وقتی موهام رو نوازش میکنن ناخداگاه خوابم میگیره دایی انقدر نوازشم کرد که خوابم برد😴صبح با شنیدن اسمم توسط کسی چشمهام رو باز کردم بلند که شدم گیج به اطرافم نگاه کردم دیدم دایی داره با لبخند نگاهم میکنه منم لبخندی گشادی تحویلش دادم😁دایی اومد بغلم کرد و کنار گوشم گفت حالت بهتره سری تکون دادم و گفتم اره خیلی بهترم دایی سری تکون داد و درحالی که بلند میشد گفت خوبه اگه آمپولات رو هم بزنی بهتر میشی با اعتراض گفتم دایـــی😩دایی جدی شد و گفت دایی بی دایی ؛بی چون و چرا آمپولات رو میزنی بعد راجع یه مسئله‌ای باهات حرف دارم کنجکاو گفتم چه مسئله‌ای؟🤨دایی خنده‌ای کرد و گفت فکر نکنم به نفع تو باشه😂تا تهش رفتم این حرف رو که میزد یعنی آمپولایی در آینده انتظار منو میکشن😤بلند شدم و دست و صورتم رو شستم بعد از شونه کردن موهام رفتم سمت آشپزخونه میز صبحانه آماده بود😋با دیدنش دلم ضعف رفت سریع نشستم پشت میز و مشغول خوردن شدم یکم بعد دایی اومد و گفت لااقل صبر میکردی صاحب خونه بیاد😑با خنده گفتم خونه منو تو نداره که دکی جون🤪🤣خنده‌ای کرد و مشغول خوردن شد بعد از صبحانه رو به من گفت آمپولات کجاست؟با ناله گفتم دایـــی با تهدید نگاهم کرد که دیگه ساکت شدم اَه.بهش گفتم که تو کیفمن رفت و با کیفم اومد کیسه داروهارو از توش در اورد و اول یه نگاه به دفترچه کرد و بعد آمپول ها اول سرنگ هارو از جلدشون جدا کرد و بعد یکی از آمپول هارو برداشت که بشکنتشون با دیدن این صحنه چشمهامو بستم و سرم رو روی میز گذاشتم😓صدای شکستن آمپول با خنده‌ی دایی باهم قاطی شد گفت هنوز از صدای شکستن آمپول میترسی؟تو همون حالت گفتم اره هنوزم به همون اندازه میترسم وحشتمم بیشتر شده باز خندید و بعدش صدای شکستن دومی اومد بعد از چند ثانیه سرم رو از روی میز بلند کردم که دایی هم بلند شد و بعد از پرداشتن پد الکلی رو به من گفت پاشو منم با شونه هایی افتاده رفتم سمت اتاق (همیشه روی تخت راحت تر بودم)با خودم گفتم بزار آخرین تلاشمو بکنم برگشتم سمت دایی و گفتم دایـــــی😇😁دایی هم خودشو زد به کوچ علی چپ و گفت جون دایـــــی😂اخم کردم و گفتم مسخره خندید و جواب داد تو صدام کردی هااا😂الان هم امادشو که از زدن اینا منصرف نمیشم با چهره‌ای شکست خورده روی تخت دراز کشیدم و آروم گفتم آروم بزنی هااا اونم گفت حتما برای گل دایی آروم میزنم شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید توی همون حال گفت اوه اوه مگه چطوری بهت آمپول زده که چاش اینجوری شده؟با عصبانیت گفتم مثل وحشیا😑تک خنده‌ای کرد و گفت اما آرام خیلی عجیبه که خودت با پای خودت رفتی آمپولتو زدی با خنده گفتم اره اتفاقا برای خودمم آخ😫گفت آروم نفس عمیق ؛نفس عمیقی کشیدم که شروع کرد به تزریق کردن آمپوله درد داشت حس میکردم پام داره میسوزه دیگه نتونستم ساکت بمونم و بلند گفتم آیییییی همون لحظه سوزن رو کشید بیرون و گفت تمووووووم شد نفس راحتی کشیدم که سمت مخالف رو پنبه کشید اینبار سریعتر نیدلو وارد کرد  آخ آخ یه لحظه سفت شدم که آروم گفت آروم باش و شروع به تزریق کرد این آمپول دردش کمتر بود آخرش آی آی کردم که تموم شد جاش رو پنبه کشید و خودش شلوارمو درست کرد از روی تخت که بلند شدم یکم لنگ میزدم و جای آمپول ها درد میکرد دایی تو پذیرایی نشسته بود منم رفتم پیشش و گفتم چی میخواستی بهم بگی لبخندی زد و درحالی که به فیلم نگاه میکرد گفت باید بری آزمایش بدی خیلی ضعیف شدی باید ببینم چته تو قبلا اینجوری نبودی(منظورش توی دوره‌ی ماهانم بود آخه بهش گفتم چرا رفتم دکتر)سرمو انداختم پایین با صدای آرومی گفتم قبلا هم اینجوری بودم نگاهش کردم که با تعجب سرشو برگردوند سمتم و گفت چی تو قبلا هم اینجوری میشدی؟پش چرا به هیچکس هیچی نگفتی؟خاک تو سر آرمین اون یعنی دکتره یعنی بعضی وقتا نمیدید حال نداری؟وااای خدای من😂اخم کردم و گفتم دایی روش حرف نزن🤨😕دایی خنده‌ای کرد و گفت مگه باهاش قهر نبودی؟😅با یادآوری دیشب غم عالم رو دلم نشست🥺دایی که دید رفتم تو خودم بغلم کرد و گفت خودم دعواش میکنم خوبه🤪😂لبخند زورکی زدم و هیچی نگفتم🙂
خلاصه تا عصر اونجا بودم که عصر آرمین اومد منم قهر کردم جوابشو ندادم رفتم تو اتاق درم پشت سرم بستم میشنیدم که دایی دعواش کرد وقتی هم اصل موضوع رو فهمید کلی شرمنده شد
(راستی دایی و آرمی اختلاف سنی زیادی ندارم)البته آقای مغرور ازم غذرخواهی نکرد😒فقط اون عروسک خرسی رو که خیلی دوسش داشتم رو برام خرید😍منم دل نازک سریع بخشیدمش البته یک هفته بعدش خوشی از دماغم در اومد و دایی مجبورم کرد که برم آزمایش کامل بدم الان هم منتظر جوابش هستم😕

مرسی که خاطرمو تا اینجا خوندین اگر هم بد شد به بزرگی خودتون ببخشین اولین خاطره‌ای بود که مینوشتم🥰😘❤️
این خاطره بیشتر جنبه درد و دلی داشت😁😊
اینشالا هم همیشه سالم و سلامت باشین و با رعایت اصول بهداشتی کرونارو شکست بدیم👊🏻
برای همه پزشک و پرستار ها آرزوی سلامتی میکنم❤️
برای آرمین و مهرداد هم خیلی دعا کنین خیلی وقته که میشه گفت اصلا ندیدمشون🥺❤️

خاطره رویا جان

سلام دوستان عزیزم خوب هستید امیدوارم همیشه سلامت باشید و همچنین مراقب سلامتی خودتون باشید
Roya هستم از شیراز
2 اسفند ماه انتخابات مجلس بود و من هم به عنوان نیرو نماینده فرمانداری باید حوزه انتخاباتی میرفتم روز قبلش بیرون رفته بودم و یه کوچولو گلو درد داشتم ولی زیاد اهمیتی نمی‌دادم و بیرون که بودم هوا سرد بود و باعت شده بود بیشتر احساس سرما خوردگی داشته باشم ولی گفتم شاید حساسیت باشه. 😊😊😊😊 فردا صبح که از خواب بیدار شدم گلو درد و بدن درد وحشتناکی داشتم و به سختی وارد حوزه انتخابات شدم و اشتباهی که کردم لباس گرم نپوشیدم و از همون اول صبح لرزش و بدن درد داشتم و با اینکه بخاری هم روشن بود ولی باز سرما داشتم و به زور تحمل میکردم و تنها شانسی که آوردم این بود خوشبختانه خیلی خلوت بود و من استراحت میکردم و البته هر لحظه احساس سرما خوردگی بیشتری میکردم تا ساعت 2:30 شب که کار شمارش آرا تموم شد و تونستم برم خونه و استراحت کنم 😊😊😊😊😊 البته،، 9 صبح از محل کارم تماس گرفتن که باید برم سرکار منم سرما خوردگی ام دیگه خیلی بدتر شده بود و سرفه و گلو درد و آب ریزش بینی داشتم😭😭😭😭😭 به سختی محلل کار رسیدم تا دیدن سرما دارم گفتن باید برم خونه خب تازه موقعی هم که تازه کرونا وارد ایران شده بود و یه ترس عجیبی همه داشتن منم خیلی میترسیدم برم دکتر. 😂😂☺️😂😂 البته شوخی میکنم
خلاصه بعد از کار رفتم دکتر و بعد از معاینه تشخیص سرما خوردگی خیلی شدید دادند و آمپول پنی سیلین تجویز کردند و خلاصه داروها گرفتم و قرار شد اول تست پنی سیلین انجام بدم بعد تزریق خلاصه آماده شدم برا تست که یه کوچولو. درد داشت بعد از 20 دقیقه که هیچ مشکلی نداشتم آماده شدم که پنی سیلین تزریق کنم البته از آمپول عضلانی خیلی میترسم و استرس شدیدی داشتم باور کنید استرس پنبه الکل از تزریق آمپول بدتر هست😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄 و موقع تزریق هم چون سفت کرده بودم باعث شد درد داشته باشه ولی تحمل کردم و بعد تزریق یه چند دقیقه استراحت کردم و بعد از 2 روز گواهی استراحت که دکتر بهم داد و تزریق آمپول خیلی بهتر شدم و فقط 2 روز بعد ازآن سرکار رفتم و بعد کلا دفتر به خاطر کرونا تعطیل شد 😔
البته تو این خاطره با وجودی که سرمای شدیدی داشتم ولی خبری از آمپول های زیاد و تقویتی و... نبود 😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄😄
پی نوشت1: دوستان عزیز خطر کرونا واقعا جدی هست حدالامکان از بیرون اومدن غیر ضروری پرهیز کنید اکر هم مجبور شدید حتما ماسک و دستکش استفاده کنید من خودم روز سه شنبه تو مرکز بیمه سند دو تا بیمار کرونایی پذیرش کردم  که روز شنبه بستری شده بودند واقعا کرونا در خطر هست و گذشته از اون پزشکان و پرستاران عزیزی که در خط مقدم جنگ با کرونا هستن دارند برا سلامتی ما مردم تلاش می‌کنند پس چه بهتر که قدر دان زحمات این عزیزان باشبم 🌹🌹🌷🌷🌹🌷🌷🌹🌷🌷🌷
پی نوشت 2: در اقیانوس زنگی کشتی دلت را به خدا بسپار تا به ساحل آرامش برسید 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌸🌼🌸
پی نوشت 3: مراقب خودتون باشید
1399/02/17 شیراز

خاطره رزا جان

سلام دوستان من رزا هستم چند وقت پیش براتون خاطره نوشتم . اومدم یه خاطره بگم حدودا برای یک ماه قبل از عید هست 
من چون لوزه دادم و بدنم ضعیف هست زیاد مریض میشم و امیر (عشقم) خیلی از این بابت نگرانمه و همیشه تاکید داره ک مراقب خودم باشم 
خب قضیه از این قرار بود ک هوا خیلی سرد بود و منم  دوستم زنگم زد ک بریم خیابون و منم قبول کردم . رفتم ی دوش گرفتم  و سریع اماده شدم ک  امیر پیام داد عشقم کجایی . گفتم عشقم رفتم دوش گرفتم  دارن با دوستم میرم بیرون . گفت عشقم رزا ضعیفی تو مراقب باش موهاتم خشک کن ک مریض نشی .منم ی جشم گفتم و خدافظی کردم . چون دیرم شده بود موهام خشک نکردم رفتم و تو اون هوای سرد دلم بستنی خواست ب دوستم گفتم هستی بریم بستنی بگیریم . خلاصه ما بستنی رو خوردیم و بعد رفتیم خونه .  شب انیر پیتم داد ک رزا  خوبی . موهاتو ک خشک کردی  اره . منم گفتم نه وقت نشد  . گفت خیابون چکار کردی منم گفتم بخش و بعد گفتم بستنی خوردم گفت رزا من از دست تو چکار کنم چرا تو این خوای سرد بستنی میخوری  . منم ی ببخشید گفتم  و امیر گفت اگر مریض شدی بدون چونو چرا دکتر میری خودت ک میدونی وقتی رعایت نکنی چی میشه . منم گفتم بعله اما خوبم عشقم . گفت میبینیم . خلاصه دوروز گذشت و من هر روز حس میکردم گلوم مبسوزخ و درد داره ب روی خودم نمیاوردم و صدام گرفته بود وقتی امیر زنگ میزد جواب نمیدادم  تا دیگه حالم خیلی بد شد  . حتی توان نداشتم اب بخورم . امیرم هر وقت پیام میداد ک خوبی میگفتم اره عشقم عالیم . خلاصه سه چهار روز گذشت تا امیر پیام داد شب میام دنبالت بریم  بیرون . قیافه من حالا 😭☹️😖🤯😰😬🙄😷🤧🤒🤕🤦‍♀ گفتم چیزه امشب نه ی شب دیگه گفت رزا دلم تنگ شده  چند روزه ندیدمت و صداتم نشنیدم میام دنبالت . یهو زنگ زد منم جواب دادم ک اصراد کنم نمیام . بیحال حرف میزدم و صدام گرفته بود گفت رزا خوبی ؟گفتم اره عشقم جیزیم نیست گفت دروغ میگی مریض شدی تو گفتم یکم سرماخوردم دارم خوب میشم .گفت از کی اینجوری شدی . گفتم امروز 😢 گعت رزا دروغم ک میگی تو الان سه جهار  روز هست جواب تماسای منوونمیدی  پس بگو مریض شدی . اومدم حرف بزنم گفت رزا هیجی نگو ک بد دلخورم ازت . گفت بدون چونو جرا اماده میشی میام دنبالت میریم دکتر .  راه فراری نبود خیلی عصبانی بود گفتم نه عشقم نیاز نیست تووبیای من میرم خودم اما یه چیز کوچیک ازت میخوام . ک گفت اگر فکر کردی ک ب من بگی میرم دکتر اما امپولو سروم داد نمیزنم کور خوندی مریض شدی هیچی نگفتی خوب میدونی دلخورم ازت . میری دکتر هر چی هم داد میزنی و داروهاتم میخوری سر وقت . منم گفتم امیررررر . گفت حرف نباشه گفتم چشم گفت تصیویری میزنگم ک ببینم اماده میشی بری دکتر . منن گفتم چشممممم . راه فراری نبود . اماده شدم رفتم دکتر اشناهمون هست تا حال منو دید گفت به به  رزا خانون بازم ک مریضیتوومخفی کردی و حالت بد هست . گفتم خوبم . گفت معلوم میشه حالا معاینه میکنم . معایته کرد هر لحظه اخناش بیشتر میشد . گفتم  اقای دکتر گفتم ک خوبم . گفت خجالت نمیکشی 18سالت شده هنوز میترسی . گفتم نه خجالت نمیکشم . گفت دعا کن بستریت نکنم ایتقدر وضعت خراب شده . گفتم توروخدا نهههه من خوبم . بغض کرده بودم . گفتم توروخدا بستری ن میدونه من از  بستدی شدن فوبیا دارم وومتنفرم . گفت خب پس سرومو امپول مینوبسم حتما بیار خانم .... میزنه برات  و حالا من 😰🤦‍♀😭 دفترچمو گرفتم تشکر کردم اوموم بیرون . امیر زنگم زد گفت چیشد خوبی گفتم اره . گفت دکتر چی گفت. گفتم گفته حالت خوبه گفت رزا  دروغ نگووو الان میام خودما گفتک باشه بابا . سرومو امپول نوشته . گفت سریع بگیر  برو بزن تا نیزنی میام میشت عشقم نگرانتم . گفتم نمیخوام گفت اگر نزنی ن من ن تو . 😔 . قطع کرد داروهامو گرفتم امپولا و سرومارو ک دیدگ وحشت کردن و باز اون ترس لعنتی . رفتن داروهامو نشون دکتر دادم . گفت  ابنارو بزن سه تا امپول بود  ی سروم . و گفت سه تای اممول و اون سروم بعدی هم فردا بزن . منم گفتم باش ممنون .  رفتم بیرون استرس و ترس حالمو بد کرد تصمیم گرفتم برم بیرون ی هوایب تازه کنم لعد تصنیم بگیرم بزنم یا ن رفتم بیرون یهو گوشیم زنگ خورد انیر بود .جواب دادم گفت رزا عشقم  سرومتو زدی . گفتم خیر گفت چرا اخه  اهمیت نداشت حرفم ن دوست داری جداشیم ن . گفتم ن بخدا اما عشقم میترستم تو ک میدونی بعدم ایتقدر حالم بد هست ک نمیتونم دیگه درد تحمل کنم. گفتم ااا تو ک میگفتی خوبی رزاخانون دیدی خودت اعتداف کردی حالت بده . گفت رزا جونم جون امیر برو سرومو امپولاتو بزن منم قول میدم تا زدی بیام ونبالت بریم دور دور . گفت ده مین دیگه میزنگم سرومتو زده باشیا و قطع کرد . باز رفتم مطب و خواستم سرومو اممولا بدم تزریقاتیه باز ترسیدم یهو منشیه گفت خانم ... چرا ننیدی برات بزنیم نترس چرا اقد میترسی بابا .گفتم اقای ... نمیتونم ترسیدم استرس دارم گفت نگران نباش تزریقاتیمون خوبه اگر بد بود ک بهت نمیگفتم بزنه .منم گفتم باشه یهو امیر باز زنگ زد گفت زدی گفتممم نههه دعوام کرد اعصابش خورد بود خیلی. رفتم بیرونو برگشتم باز مطب امیر بهم گفت تلفنو قطع نمیکنم تا  صدای تزریقاتیه نیاد ک بگه برو اماده شو. .  رفتم تزریقاتیه گفت هنوز تصمیم نگرفتی . گفتم ن گفت بابا نترس ی دقیقه  درد داره . گفتم باش و سریع پلاستیکو گرفت اومدم فراررکنم دکتر اومد بیرون گفت ااا تو ک رزا هنوز اینجایی سرومت تمون شد ؟خوبی ؟ک منشیه گفت اقای دکتر رزا اصلا نزده ک خوب باشه خانوم ترسیده . ک دکتر عصبانی شد رو کرد ب تزریقلتیه گفت  داروهای رزا خانومو سریع بزنیددد حالش خوب نیست .  منم زدم زیر گریه . رفتم تو اتق تزریقات. تخت خالی نبود مجبور شدم رو  صندلی بشیتیم تا بزنه برام . اوندم بالا سرم گفتم توروخدا یواش .گفت نترس بترسی بدتر هست  پنبه کشید ک دستمو تکون دادم گفت چیه هنوز نزدم ک . گفت تکون نده گفتن باش .  پنبه زدو امپولو فرو کرد داد زدم . چون ترسیدم رگم پرید مجبور شد سوزنو بچرخونه تا بره تو رگم . ک اومد انژوکت رو وصل کنه یخو نتونست کنترل کنه یاهت دستم شد پر خون ترسبدم زیاد گفت چیزی نیست .(اره هیچی نیست فقط خون من بیجاره رو هدر دادی وگرنه ک هیجی نیست )گفتم اییی میسوزه درش بیار گفت تحنل کن الان خوب میشه . اینقدر درد داشتم امیر رو فراموش کردم ک مشت خط هست یهو گفتم امیررر . گفت جون دل امیر خوبی .جواب ندادم میدونست قهرم .گفت خانوم قهروکم  الان خوب میشی دیگه .منم قطع کردم . تخت بغلی خالی شد و تزریقاتیه  گفت برو رو تخت دراز بکش بهتر هیت کمکم کرد ک برن رو تخت بخوابم . خیلی دردم اومد جند دقیقه گذشت خیلی درد داشتم و سوزم گرفته بود سرعت سرومو زیاد کردم . بعد نبم ساعت تمون شد انیر زنگم زد گفت خانونی تموم شد گفتم اره گفت امپولاتم بزن من ببرون مطب منتظرتم . گفتم باش . تزریقاتیه اوند بیاره بیرون انژوکت رو ک خیلی درد گرفت ی ای گفتم وسایلامو برداشتم تزریقاتیه یادش رفت ک امپول دارم جون خودش گفت امپولاتو بعد سروم میزنم منم دیدم یادش نییت اومدم برم ک گفت رزا خانوم اممولاتونو یادم رفت . منم گفتم اها اشکال نداره فردا میزنمم گفت نه دکتر تاکید کرد الان بزتید . منم تو دلم فقط فحش میدادم. باز رفتم رو تخت دراز کشیدم .اومد بالا سرم گفت تو ک اماده نشدی شلوارمو از دوطرف کشید مایبن اممول اولو زد یکم سفت شدم و درد کمی داشت  . دوم رو ک زد از اولش درد داشتم و حی میکردم مام داره قطع نیشه و فقط داد میزدم ک توروخدا درش بیار اونم میگفت تمومه .تا اینکه تمون شد برا سومی هم ک زد از اولش سفت شدم ک چند تا ضربه زد یکن شل شدم و اخراش اونم سریع پمپ کرد و داد میزدم . گفت یکم ایتراحت کن بعد بلند شو منم دو دقیقه دراز کشیدم بلند شدم تشکر کروم رفتم . امیر زنگم زد گفت بیا تو کوجه بغلی منتظر عشفمم . رفتم سواررماشبن شدم باهاش حرف نزدم گفت عشقم نگام کن . محل ندادم . یهو منو کشبد سمت خودش گفت عشقم نبینم چشمات گریه ای باشه ها . ببخشم بخدا منم ناراحتم اما خب چاره ای نبود بخاطر خودت گفتم بری دکتر. من نگرانتم بدون اینو لطفا . وگرته من نمیخوام درد بکشی . گفتم هوم گفت حالا جون امیر بخند منم خندیدم رفتیم دور دور . در ی سومری وایساد گفت الان میام عشقم . برگشت برام ابمیوه و کیک ولباشک و ابن جیزا خریده بود گفت اینم برای عشق خودم . ابمیوه رو باز کرد بهم داد گفتم نمیخوام گفت ااا باید بخوری عشقم فشارت افتاده منم خوردم و بهش گفتم منو برسون خونه  ناگفته نماند ک اون شب تو ناشبن چقدر عشقولانه بازی کردیمو بوسم کرد .بعدم گفت چشم . بعد ک خواستم خدافظی کنم باهاش گفت رزا میدونی ک جقدر دوستت دارم مراقب خودت باش بابت امشبم منو ببخش عشفم منم گفتم دوستت دادم اقایی خواستم برم ک گفت خانومی لفتاشک هاتو ک نبلدی . عادت داره اینجوری باهام حرف میزنه ک من بخندم وقتایی ک ناراحتم . گفتم اقایی ملسی عشفم لفتاشکامم بده بلا خودمه . گفت ای جونم نفسم خیلی میخوامت منم گفتم عاشفتم . خدافظی کردیم . البته تو ماشین قول گرفتم ک اگر بهتر شدن سرومو امپولای فردا رو نزنم ک خداروشکر فرداش بهتر بودم امیرم گفت حالا ک خوبی نمیخواد بزنی عشقم 
ببخشید خیلی طولاتی شد دوستان  
دوستتون دارم عزیزای دلم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹

خاطره فاطمه جان

سلام دوستان  من مدت هاست ک داستان های این وب رو میخونم الان خودم اومدم  یک داستان بگم 
البته اصلا ننوشتم تا الان
اسم من فاطمه اس   ۱۸ سالمه نزدیک به نوزده سالم 
اسم نامزدم محمد   ما   ۶ ماهه ک عقد کردیم  و چند سالی میشد ک باهم دوست بودیم  
من تو ۱۵ سالگیم کلاس تزریقات رفتم و  بعد ک با محمد دوست شدم خودم براش همه امپولاشو میزدم تا دستم صفت بشه البته بگم ک اصلا از امپول نمیترسه برعکس من. بنده حدودا ده سالی میشه ک امپول نزدم و بشدت میترسم    یعنی درحد مرگ و هیچ موقع حتی بزورم خانوادمم امپول نمیزدم  و زمان دوستیم با محمدم هر موقع مریض میشدم  میگف بگو امپول بهت بدن زود خوب شی و مدام اسرار به زدنش میکرد ک من الکی میگفتم زدم  
این خاطره من مربوط میشه به یک ماهه پیش ک بنده به شدت سردرد داشتم  و خواب بودم و هر چی زنگ میزد  جوابشو نمیدادم  تا شب شد  و اینم بگم ک من میگرن دارم اونم شدید  شب شد یدفعه دیدم مامان بابام دارن سلاو و احوال پرسی میکنن  دیدم بد میشه ببینه خابیدم   رفتم تو حمام  و وقتی اومدم بیرون رو تختم دراز کشیدم بود و گفت چرا جواب ندادی  گفتم سلام اقا گفت جوابمو بده بعد سلام و احوالپرسی   گفتم  هیچی حوصله نداشتم ک بم گفت چت شده چقد زرد شدی گفتم سردرد دارم گفت پاشو بریم دکتر گفتم ن خوب میشم  ک دیگه بعد چند ساعت خوابیدیم و صبح دیدم صدام میزنه گفت پاشو پاشو باید بریم دکتر  گفتم چرا گفت اینقد تو خواب سرم سرم کردی ک  دیگه بزور  و گول زدنم بردم دکتر و  وقتی وارد مطب شدیم  و توضیح داد  ک چمه دکترم شروع کرد به نوشتن  ک گفت زود خوب میشی به شرطی ک هفته ای یدونه نوروبیان بزنی و منم درد اومنو میدونستم😭😭   ک شوهرم گفت چشم حتما بعد اومدیم دارو ک گرفتیم دیدم پره امپوله رفت پرسید ک کی باید بزنه.۴ تاش برای امشب بود فردام دوتا بقیشم هفته ای یدونه حتی یه قرصم ندادن  گفتم نمیزنم بخدا حرف بزنی جیغ میزنم خندید گفت باشه بریم خونهمنم خوشحال ولی بیحال تا خونه باباش قربون صدقم میرفت   رفتیم  گفت برو تو اتاق بخاب با مادر شوهر پدر شوهرم سلام احوال پرسی کردم  و   یکم قربون صدقم رفتن عشقن   رفتم تو اتاق با تاب و شلوار شدم و خوابیدم رو تختش دیدم اومد گفت به پشت بخاب چرا اینوری خوابیدی گفتم راحتم گفت عزیزم نمیخاسم نشونت بدم ولی باید بزنی خودت بهم  یاد دادی و دیدی ک برا همرو میزنم اونوقت زنمو نزنم من نزاشتم   بزور گرفتم شروع کردم جیغ زدن مادر شوهرم گفت چیشده گفت هیچی مامان جان. شلوغ میکنه درو بست و نشست رو پام و زود  شلوارمو تا زانو کشید پایین و فرو کرد. خیلی درد داشت تا اخرینش گریه کردم. دیگه بعدش خوابم برد و برای اون هفته ای یدونه نتونستن مقاومت کنم میخابیدم میزدم و خدارو شکر الان خوبم 😍😍😍
ببخشید ک بد بود

خاطره گیتا جان

سلام دوستای مهربون 
گیتا هستم
امیدوارم حالتون خووب باشه و درگیر کرونا نشده باشید. 
ما خداروشکر دیگه خاطره ساز نشدیم ولی هفته گذشته بود تقریبا که امیر زنگ زد گفت مادر و پدرش مریض شدن و زنگ زدن گفتن حالشون خوب نیست.قرارشد امیر بره معاینشون کنه و بیارشون خونه خودمون تا مواظبشون باشیم ولی بعداز چندساعت زنگ زد گفت بخاطر سرماخوردگی و بی حالی که دارن خونه خودشون باشن راحت ترن و بهتره که ما بریم پیششون.
 من و ارش هم حاضرشدیم و با رعایت کااامل نکات ایمنی رفتیم پیششون که دیدم دوتاشون خیلی بی حالن و واقعا ناراحت شدیم با دیدنشون.
چون ما زیاد نمیریم خونشون و اولین بار بود بعداز مدت ها اینطوری می دیدیمشون.
بخاطر بعضی قضایا که اینجا قابل بحث نیست من و مادر امیر زیاد باهم اوکی نیستیم و برای اینکه دلخوری پیش نیاد کلا زیاد باهم کاری نداریم و زیاد صحبت نمیکنیم. اون روزم امیر براشون سرم وصل کرده بود و مادرش رو مبل دراز کشیده بود و بابا رو تخت تو اتاق.
بابای امیر با اینکه خیلی لاغر و ضعیف شده بود و معلوم بود حالش خیلی بده ولی کلی با دیدنمون ابراز خوشحالی کرد و خوش امد گفت....
من اول براشون آب پرتقال گرفتم که بعداز سرم خوردن نشسته بودم کنار تخت پدرامیر و داشت ازم تشکر میکرد که امیر با ۳ تا امپول اماده اومد و گفت باباجان برگرد لطفا . 
پدرامیر از لحاظ شخصیتی خییلی شبیه امیره و من واقعا عاشقشم.
به شوخی گفت: ای بابا اگه گزاشتی دو دقیقه با عروسم خلوت کنم.
گفتم باباجان من میرم امپولاتون تموم شد میام دوباره.
بابا: باشه عزیزم بی زحمت کیسه اب گرمم بیار که الان شوهرت فلجم میکنه.
امیر سمت چپ نشسته بود یکم شلوار بابا رو کشید پایین و امپول اول و وارد کرد.
گفتم چشم بابا میارم.
بابا: با اخم به امیرگفت آخخخخ بابا اروم تر بعدم رو به من گفت دیدی گفتم.
من: 😀
به امیر تذکر دادم اروم بزنه
بعدم سریع از اتاق رفتم بیرون که راحت باشن ولی صداشونو میشنیدم دیگه بابا چیزی نگفت فقط یه جا گفت آخخخ پسر ارووم چه خبرته.😂
امیر با خنده از اتاق اومد بیرون گفتم نخند ببینم من رو بابا حساسم هااا.
گفت نه راحت باش امپولای بابا تموم شد الان دیگه میخوام امپول های مامانو بزنم😁
رفتم پیش بابا براش کیسه بردم چون کمردردم داره زیاد از کیسه استفاده میکنه
گرم صحبت بودیم که صدای آخ آخ مامان بلند شد .
بابا گفت اوه اوه امیر امروز چه گردوخاکی به پا کرده😁
گفتم قربونت بشم ما فقط نگران خودتونیم...
گفت میدونم عزیزم من شوخی میکنم باهاتون.
صدای مامان تا اتاق میومد که بلند بلند میگفت : آخ آخ ... واااای مادر دارم میمیرم....امیرجانم اروووم بزن مادر.... 
امیرم همش قربون صدقش میرفت و میگفت مامان جانم عزیزدلممم اروم باش الان تموم میشه .... 
البته حق داشت بیچاره امیر ۴ تا امپول براش زده بود 
ارش رو مبل خوابش برده بود که از صدای مامان بیدارشد 
بچم ترسیده بود رفتم بیارمش تو اتاق پیش بابا دیدم امیر داره جای امپولا رو اروم ماساژ میده و معذرت خواهی میکنه و نازش میکنه و مامانم اروم ناله میکرد که با دیدن من ساکت شد امیرم رفت دستشو بشوره
من و ارش رفتیم اتاق بابا . ارش بغض کرده بود گفت مامانی منم باید امپول بزنم؟!! 
گفتم نه فداتشم تو چرا بزنی اخهه😃😃
بابا یکم باهاش شوخی کرد سرحال شد.
منم رفتم اشپزخونه و براشون سوپ وغذا درست کردم وتا اخرشب خیلی حالشون بهتر شد.
 شب هم به خواست امیر اونجا موندیم تا مراقبشون باشیم.
فردا صبحش امیر رفت مطب ولی گفت دارو هاشون چجوریه که بهشون بدم.
نزدیک های ناهار بود که بابا حالش بد شد و به سرعت رفت دستشویی وقتی اومد گفت حالت تهوع شدید داره و بالااورده رنگشم خیلی زرد شده بود سریع زنگ زدم امیر گفتم بیا خونه که گفت سرش شلوغه و تا غروب نمیتونه بیاد گفتم پس من بابا رو میبرم درمانگاه.
امیرگفت نه اصصلا این کارو نکن الان محیط اونجا ممکنه به ویروس الوده باشه خطرناکه براش برو تو داروهای مامان (اسم یه امپولو گفت) بردار و براش بزن اگه حالش بهتر نشد زنگ بزن من خودمو برسونم. 

رفتم امپولو پیدا کردم و کمک کردم بابا رو بردم رو تختش خوابید.
انقدر ضعیف و بی حال بود واقعااا دلم نمیومد براش تزریق کنم.
رنگش خیلی پریده بود گفتم بابا برات اب قند بیارم؟؟؟
گفت نه باباجان بزن زودتر راحت شم خیلی تو دلم آشوبه حالم خوب نیست.
سمت راست شلوارشو کشیدم پایین و امادش کردم و پنبه کشیدم و اروم وارد کردم که یه تکون کوچیک خورد اروم شروع به تزریق کردم.گفتم باباجان خوبی؟ 
خیلی اروم با صدایی که از درد می لرزید گفت : اره دخترم.
سوزنو دراوردم و پنبه رو گزاشتم و یکم نگه داشتم
بابا برگشت رو به من خوابید و
گفت دستت دردنکنه عروس عزیزم
گفتم فداتون بشم ببخشید دردتون اومد الان براتون کیسه میارم.
گفت نه باباجان لازم نیست بیا بشین یکم ببینمت و اختلات کنیم دوباره امروزمیرید ما تنها میشیم. انقدر ناراحت شدم برای بغض و تنهاییش گفتم نه باباجون قول میدم دیگه حرف و کینه ها رو کنار بزارم زوود به زود بهتون سر بزنیم امروزم ما بریم قراره دخترتون بیاد پیشتون...
ما بخاطر ارش که بدنش ضعیفه و میترسیدیم اونجا مریض بشه اومدیم خونه ولی هر یکی/۲ روز یه بار یکی مون پیش ارش می مونه و اون یکی میره به مامان و بابا سر میزنه .معمولا هم امیر میره چون تزریقاتشونم انجام میده.

پ ن: این روزا بیشتر مواظب پدر و مادرای پیرتون باشید و قدرشونو بدونید دوستان عزیزم🌸