خاطره سمیرا جان
سلام دوستان عزیز من سمیرا هستم دوباره اومدم مزاحمتون بشم و یک خاطره داغ دیگه بزارم براتون خب بریم سراغ خاطره
یک روز پنج شنبه بود و حدودا ساعت ۷شب بود دور هم نشسته بودیم فرشید هم خونمون بود(نامزدم)مامان گفت حوصلم خیلی سررفته فرشید هم گفت اگه موافق باشید برا بریم تفریح و همه هم استقبال کردن همون شب تا ساعت ۱۲نشستیم و بعد فرشید خداحافظی کردو منم تا در حیاط باهاش رفتم و خداحفظی کردو رفت .صبح ساعت ۸بابا اومد داخل اتاق صدام زد گقت گل دختر بیدار شو باید بریم منم گفتم چشم بابا بیدار شدم دست صورتمو شستم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون گوشیم زنگ خورد دیدم فرشیده تماسو وصل کردم گفتم سلام عشقم گفت سلام خانمی خوبی گفتم اره عزیزم گفت اماده باش میام دنبالت دوتایی با ماشین من بریم گفتم چشم ۱۵دقیقه دیگه منتظر بودم فرشید اومدو بابا ومامان با ماشین بابا منو فرشید هم با ماشین فرشید رفتیم وسطای راه بابا زنگ زد گفت خانواده عمو هم قراره باهامون بیاد عمو دوتا دختر داره که دوقلو هستن ویکسال از من کوچکترن به نام درنا ودریا یه پسر داره به نام دانیال که ۲۵سالشه دیگه یواش یواش رفتیم تا خانواده عمو هم بهمون رسیدن ورفتیم بیرون از شهر لب یه رودخونه و که خیلیم سرسبز بود نشسیم و فرشید گفت بیا بریم کنار رودخونه عکس بگیریم 🥰🥰منم گفتم چشم رفتیم کلی عکس خوشکل گرفتیم یهو دانیال اومد اب پاشید رو منو فرشید یهو من تعادلم از دست دادم از پشت افتادم داخل اب واای کلا خیس خیس بودم لباس هم نیاورد بودم داشتم یخ میزدم دیگه فرشید پیرهنشو دراورد داد من پوشیدم خودش تیشرت پوشید بازم سردم بود شلوارم خیس بود .تا ساعت حدودا ۶بعداز ظهر اونجا بودیم ۶حرکت کردیم سرفه میکردم فرشید گفت سمیرا خوبی گفتم اره چیزی نیست فرشید وسط تابستون بخاری ماشین رو زد ولی من واقعا سردم بود با بخاری هم گرمم نمیشد دیگه تا ساعت ۸رسیدیم خونه ولی سرمم درد میکرد حالت تهوع گرفته بودم فرشید گفت دنیا حالت خوب نیستا گفتم خوبم خوابم میاد خستمه گفت باشه بریم بخاب رفتیم فرشید کمک کرد لباسامو تعویض کردم خودشم شب خونه ما موند کمک کرد خوابیدم و نصف شب حدود ساعت ۴.۵بیدار شدم خیلی سرم درد میکرد گوشام درد میکرد حالت تهوع شدید داشتم رفتم دستشویی و یه کم اب خوردم برگشتم داخل اتاق دوباره به زور خابیدم صبح ساعت ۷فرشید صدام زد گفت سمیرا چرا ناله میکنی چته گفتم فرشید خیلی حالم بده بدنم درد میکنه حالت تهوع دارم گفت سرما خوردی دختر پاشو پاشوبریم دکتر حوصله لباس عوض کردم یه مانتو پوشیدم فقط رفتیم مامان گفت سمیرا چته فرشید گفت مامان چیزی نیس سرماخورده میبرمش دکتر و میایم مامان گفت منم میام فرشید گفت نه مامان شما خسته میشید خودم میبرمش دیگه رفتیم و رفتیم درمانگاه حدودا شلوغ بود بوی الکل میومد حالم بد میشد یهو احساس کردم الان میارم بالا فورا دویدم طرف دستشویی داخل درمانگاه فرشید هم دنبالم اومد دیگه نمیتونستم راه برم فرشید به زور برد منو خابوند رو یکی از تختای پخش تزریقات بعداز ۱۰دقیقه دکتر اومد و معاینه کرد گفت عفونت شدید گوش وحلق وبینی تبش هم بالاس حالت تهوع هم که داره گفت دارو مینویسم زود بگیر بیار من نفهمیدم چی داده ولی واقعا خیلی حالم بد بود تو فکر داروها نبودمبعداز رب ساعت فرشید اومد گفت سلام عشقم خوبی به زور گفتم خوبم پرستار اومد گفت استینشو بزن بالا هرکاری کرد استینم بالا نرفت مانتومو دراورد و منو خابوند و انژوکت رو زد خیلی درد اومد وبه زور ناله کردم دست فرشیدو گرفتم فرشید گفت جانم تموم شد سرم و نصب کرد دوتا امپول هم ریخت داخلش و بعداز چن دقیقه خوابم برد و با سوزش دستم بیدار شدم گفتم آخ فرشید گفت جانم سرمت تموم شد دراوردم بعداز چن دقه دکتر اومد دوباره معاینه کردو فشارو تبم گرفت گفت فشارت اومده بالا خداروشکر ولی تب داری چنتا امپولتو بزن خوب میشی یهو استرس گرفتم گفتم فرشید نه میترسم نمیخام فرشید گفت عزیزم حالت بده بزن زود خوب میشی پرستار به فرشید گفت امادش کنید تا امپولش و بزنم فرشید کمک کرد دمر خابیدم و شلوارمو از دوطرف کشید زیر باسنم گفت عشقم زود تموم میشه دستتو بده به من دستشو گرفتم پرستار گفت چیزی خوردی فرشید یهو گفت نه فقط سرم زده پرستار گفت امپولشقویه نمیتونم بزنم باید یه چیز بخوره فرشید گفت الان میخرم میارم ولی نمیتونستم چیزی بخورم فرشید رفتو برگشت ابمیوه وکیک باز کرد گفت بخور ولی نمیتونستم به زور یه کم خوردم ولی فورا زد زیر دلم فرشید فورا سطل اشغالو گرفت جلوم همشو بالا اوردم دکترو صدا زدن دکتر فشارمو گرفت رو ۱۰ بود گفت چاره نداریم چنتا امپلشبزن اگه حالش بد نشد همشو بزن اگه ضعف داشت صدام بزنید دوباره فرشید منو دمر کردو شلوارمو کشیدپایین پرستار اومد گفت عزیزم شل باشفقط پنبه کشید وفرو کرد وای درد داشت شروع کردم گریه کردن گفتم بسه نمیخام دراورد گفت تموم تموم اروم باش که ضعف نکنی فرشید هم بوسم کرد گفت قشنگم اروم باش الان تمومه دوباره سمت مخالفو پنبه کشیدو فرو کرد وای این دردش بیشتر بود هی آی آی کردم گفتم درش بیار فرشید باهام حرف زد هی دردش بیشتر میشد صدامو بردم بالا و گریه میکردم یهو خاستم برگردم که فرشید کمرمو گرفت پرستارهم تمومش کرد دراورد وااای خیلی ضعف داشتم گم فرید حالم بده دوباره بالا اوردم پرستار دکترو صدا زد اومد دکتر گفت یه سرم بیار زود دوباره بهم سرم وصل کردو دوتا امپول هم خالی کرد داخلش و فرشید هم باهام حرف میزد مامانم زنگ زد فرشید فرشید هم گفت مامان چیزی نیست دکتر چنتا امپول داد بزنه میایم بعد قطع کرد و اومد پیش دوباره حالم یه کم بهتر بود یک ساعت گذشت سرم تموم شد فرشید سرمو دراورد پرستار وصدا زد پرستار گفت باید دکترو خبر کنم دکتر هم اومد معاینه کرد گفت خب دخترم دوتا پن سیلین مونده برگرد خودم میزنم برات ولی قول بده همکاری کنی فرشید هم گفت چشم دکتر جان سمیرا خیلی خانم خوبیه 🤣🤣دوبار رو شکم خابیدم فرشید هم امادم کرد دکتر امپول و اماده کرد اومد گعت دخترم اماده ای گفتم اره گفت افرین پنبه کشید وسط باسنم و به فرشید گفت تکون میخوره موقع امپول فرشید گفت اره دکتر گفت خب کمرشو بگیر منم استرس گرفته بودم یهو فرو کرد واااای خیلی درد داشت گفتم دکتر درد داره وااای گفت تمومه تمومه وااای هی بیشتر درد میومد نمیتونستم تحمل کنم هی پامو تکون میدادم ولی فرشید گرفته بود منو نمیتونستم برگردم دکتر گفت اقرین تموم شد دختر گل یه کوچولو تحمل کن یکی دیگه مونده دوباره سمت مخالفو پنبه کشید توده درست کردو و فرو کرد این هم خیلیییییی درد اومد زدم زیر گریه گفتم فرشید تورو خدا خیلی درد میاد بگو درش بیاره فرشید گفت عشقم تموم تحمل کن صدا گریم رفت بالاتر دکتر گفت خیلی خوب تموم شد پنبه رو فشار داد رو جاش گفت تموم تموم یه دقه همونجور دراز کشیدم فرشید شلوارمو کشید بالا گفت افرین عشق قشنگم تموم شد بلند شو بریم کمککرد بلند شدم کفشمو کمککرد پوشیدم و نمیتونستم درست راه برم لنگون راه افتادم از پرستارهم تشکر کردیم و رفتیم سوار ماشین شدم فرشید حرکت کرد گفت خانمی چی میخوری بگیرم برات گفتم فرشید هیچی ازغدا بدم میاد گفت نمیشه باید بخوری دیگه رفت برام یه قهوه وکیک گرفت اومد یه کوچولو خوردم ازش گفتم بسه نمیتونم اونم قبول کرد رفتیم خونه خابیدم فرشیدم پیشم موند ممنون که تا اینجای خاطرمو خوندید ادامشهم میزارم
وقتی بیدار شدم دیدم فرشید پایین تخت خابیده فداش بشم حالم بهتر بود رفتم داخل اشپز خونه سلام کردم یه بوس هم رو لپ خوشکل مامان کردم مامانم کلی قربون صدقم رفت باباهم اومد بوسم کرد گفت یکی یه دونه بابا حالش بهتر شده گفتم اره باباجون کلی امپول زدم گفتافرین دختر بابا بزرگ شده مامان هم اب پرتقال اورد خوردم و رفتم داخل اتاق فرشیدو بیدار کردم اونم منو بغل کردو کلی شوخی کرد باهام یهو گفتسمیرا ساعت چنده گفتم ۳بعدازظهر گفت اوووف فک کردمیادم رفته گفتم چی گفت ۱۲ساعت یه بار امپول داری خانمم اخم کردم گفتم نمیخام مننمیخام من خوبم گفت اه سمیرا بچه شدی عفونت داری بایدبزنی گفتم نچ گفت عشقم ارومم میزنم برات گفتم نچ گفت اه سمیرا براخودت میگم دیگه هیچی نگفتم حدود ۳ ساعت داخل اتاق باهم بودیم وحرف زدیم گفت ۱۱ ساعته گفتم فرشید جون من نه یهو اخمکرد گفت این چه حرفی بود زدی حرفتو پس بگیر منم بغض کردم گفتم معذرت میخام گفت پاشوبریم بیرون یه چیزی بخوریم ضعف کردم رفتیم بابابا و مامام اب پرتال وک خوردیم و یک ساعت نشسیم فرشید گفت سمیراجونم وقت امپولته گفتم نمیخام نمیخام بابا گفت سمیرا دخترم بزرگشدی برا خودته بدو بدو گفتم نه زدم زیر گریه بابا بغلم کرد گفت جانم عزیزم فدات بشم گریهنکن برا سلامتی خودته دردش زود تموم میشه فرشید امپولو اماده کرد اومد گفت بابا جون همینجا رو مبل بخابونش منم گریم شدید تر شد خجالت هم میکشیدم بابا منو خابوند رو مبل سرم گذاشت رو پاش فرشید هم شلوارمو از دو طرف کشید پایین گفت عشقم دیگه تکرار نکنما شل باش مامان هم میگفت دختر قشنگم نترس زود تمومه فرشید سمت راست پنبه کشیدو فرو کرد دردم گرفت گفتم وااای واای درد داره گفت تموم تموم درش اورد وماساژ داد جاش دوباره بغلش پنبه کشیدو فرو کرد وااااای خیلییی شدید درد داشت دادم رفت هوا نمیتونستم تحمل کنم یهو خاستم برگردم بابا فورا کمرمو گرفت فرشید داد زد گفت سمیررررا مگه عقل نداری نزدیک بود بشکنه توکپات خیلی ناراحت شدم گریه میکردم فقط باباهم بوسم میکرد فرشید دراورد گفت عشقم ببخشید سمت چپمو پنبه کشید پن سیلینو فروکرد دوباره که جیغم رفت هوا دیگه تحمل نداشتم فقط التماس میکردم و گریه تا اینکه تموم شد دراورد و جاشو ماساژ داد و گفت عشقم تموم شد تموم بابا بغلم کرد گفت افرین چقدر دخترم شجاعه مامان هم اب اورد بهم داد گفت فدای چشات بشم گریه نکن فرشیددستشو شست اومد بغلم نشس بغلم کرد گفت خانم شجاع من چطوره محلش نذاشتم یهو دست کرد داخل موهام هم ریخت منم خندیدم واشتی کردم تا ۲روز بعدش ۱۲ساعتی ۲تا امپول با گریه و به زور میزدم وای خیلی بد بود ممنون که خاطرمو خوندید عشقای دلم ممنونم🥰🥰🥰🥰🥰