سلااااام دوستای عزیز خودم
اومدم خاطره ای که همین چند وقت پیش برام پیش اومد و مربوط به سفرم به یکی از روستاهاست براتون بگم و ثابت کنم که هستم/ برای خودم تجربه ی خوبی بود امیدوارم برای شما هم جالب باشه و با خوندنش حوصله تون سر نره به احترام دوستایی که گفتن خلاصه کن تا جایی که امکانش باشه خلاصه میکنم که خسته نشین.../از دوستان عزیزی که نگرانم بودن و ازم خواسته بودن که بمونم خیلی خیلی ممنونم مرسی که به یادم بودین دوستون دارم

........حالا بریم سراغ خاطره
شنبه نزدیکای عصر تو پایگاه مشغول جواب و بررسی تماسها و ثبت ادرسها بودم که اعلام کردن بریم بخش کشیک سریع ادرسها رو به واحدها گزارش کردم و بلند شدم جامو دادم به یکی دیگه.....بچها یکی پس از دیگری به بخش کشیک میرسیدن از علی یکی از همکارام پرسیدم چه خبره؟ گفت جلسه است فکر کنم بازم ی ماموریت چند روزه دیگه در راهه
قرار شد یه سری دارو ببریم چندتا از روستاها که درخواست دارو کرده بودن.وقتی اسم روستایی که باید میرفتیم اونجا،رو شنیدم خیلی خوشحال شدم جایی که امیر (یکی از دوستان و از نیروهای سابق پایگاهمون که پزشک عمومیه )توی بهداری اون روستا کار میکرد فقط از این بابت ناراحت بودم که چطوری به مامان بابام بگم که بازم قراره برم و چندروزی خونه نمیام(مامان بابام با کارم مشکل دارن مخصوصا مامانم میگه هیچ وقت خونه نیستی)صبح اول وقت پایگاه بودم همه ی هماهنگی ها انجام شد بعد از گرفتن مجوز داروها رو تحویل گرفتیم و به صورت چندتا کاروان به سمت مقصد راهی شدیم رسیدیم به یه جایی که دیگه باید از هم جدا میشیدیم و هر کس باید میرفت به طرف مقصد خودش که از قبل تعیین شده بودبعد توقف یه ساعته تو یه روستا ....از هم دیگه خداحافظی کردیم
تعداد روستاها اینقد زیاد بود و جاده های خاکی هم اینقد پیچ در پیچ و عجیب و غریب که من با این که از چند نفر اسمو ادرس روستای مورد نظرو پرسیدم ولی بازم گیج شدم و راهو گم کردم (من تو ادرس پیدا کردن خنگم یعنی هزارو یک بار هم ادرسو بهم بگن بازم ی جای کارم می لنگه ) وقتی به خودم اومدم که وسط ی بیابون بودم اینقد دور خودم چرخیدم که هوا تاریک شد خداییش اون لحظه ترس ورم داشت هوا تاریک بود هیجا رو نمیشد دید عصبی مشتمو محکم کوبوندم به فرمون گفتم عه خاااااک برسر دستو پا چلفتیت کنن ارین یه مسیرو نتونستی درست بیای حالا میخوای چیکار کنی ؟حقته خوراک مارو عقربای بیابون بشی 😡از دست خودم حرصم گرفته بود مونده بودم کدوم طرفی برم 😦
بعد هزارو یک بدبختی و دربدری به ی روستا رسیدم همین که نزدیک ورودی روستا شدم انتن هم برقرار شد سیل تماسها به گوشیم هجوم اوردم باید به جمعیت جواب پس میدادم😐
ساعت حدود هشتو نیم شب بود که وارد روستا شدم بعد ماجراها که جزئیاتشو نمیگم چون طولانی میشه ی اقای حدود چهلو پنج پنجاه ساله محبت کرد منو برد خونه ی خودش از همون لحظه ی اول که وارد حیاط شدم صدای گریه ی یه بچه توجهمو جلب کرد گریه اش یه جوری بود گریه ی لجبازی نبود انگار درد یا غم چیزی داشت خیلی سوزناک گریه میکرد محو تماشای حیاط شدم رو ی تخت نشستم حیاط با صفایی داشتن بافت قدیمی جالبی داشت ی سمت حیاط کلا مزرعه ی ذرت بود نزدیک تخت هم درختای گردو و انار اقا رضا گفت عه چرا اینجا نشستی پسرم؟ بریم تو کنار حوض دستو صورتمو شستم با اصرار اقا رضا رفتم تو (خجالت میکشیدم دیگه)

همین که رفتم تو با ی اقا و خانم مسن روبرو شدم که متوجه شدم پدر و مادر اقا رضا هستن به گرمی و مهربونی بهم سلام کردن اقا بزرگ تعارف کرد بشینم (از مبل خبری نبود)
حالا دیگه صدای گریه ی اون بچه رو خیلی واضح میشنیدم یه نیم ساعتی با پذیرایی و تعارفات معمول گذشت ولی من اصلا نمیتونستم رو حرفای بقیه تمرکز کنم همش فکر میکردم این بچه چشه که اینطوری گریه میکنه تو چهره ی همه شون نگرانی میدیدم احساس میکردم اقا رضا میخواد ی چیزی بگه حدس میزدم هر چی هست مربوط به اون بچه است که مدام گریه میکرد و خیلی فکرمو مشغول کرده بود دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم شاید کمکی از دستم بر می اومد برای همین رو به اقا رضا پرسیدم ببخشید این بچه چرا اینقد گریه میکنه ؟بچه ی شماست؟فورا با ناراحتی جواب داد بله پسر منه اقا بزرگ گفت طفل معصوم عقرب نیشش زده از غروب همینجوری داره بی تابی میکنه یه لحظه هم ارومو قرار نداره با وحشت گفتم وای عقرب کجا بوده؟ اقا رضا با تاسف گفت نزدیکای غروب که داشتم به ذرتها کود میدادم اینم اومد هی تو دستو پای من بین ذرتها بود هر چی بهش میگفتم گوش نداد اخرش منو مادرشو بدبخت کرد همینجوری که دتشت توضیح میداد راهنماییم کرد سمت اتاقی که ی بچه ی پنج یا شیش ساله یه گوشه رو زمین خوابیده بود و از فرط گریه چشاش قرمز شده بود مدامم بالا میاورد مامانش با گریه بالا سرش نشسته بود فورا رفتم کنارش گفتم اخ اخ چی شدهههه؟بزار ببینم.... چشمم به جای گزیدگی افتاد واقعا شوکه شدم ....کوچولوی بیچاره...از درد به خودش می پیچید محل گزیدگی نزدیک شاهرگ دستش تاول زده بود و کبود شده بودو خیلی هم ورم داشت با دیدن جای نیش حدس زدم از اون عقربای سیاه عتیقه ی بدجنس باشه که نیشش بزرگه (خداییش کویر عقربای عتیقه ای داره متنفرم از هر چی عقربه)پرسیدم دیدین چه عقربی بود پدرش گفت اره یه عقرب سیاه متوسط بود گفتم مطمئنی؟گفت اره خودم با بیل کشتمش😱دلم خنک شد که زده عقربو نفله کرده موهاشو نوازش کردم گفتم خیلی درد میکنه عزیزم؟فقط گریه کرد پرسیدم چند سالشه پدرش گفت هفت سال امسال میره مدرسه با تعجب گفتم جدی؟ پس چرا اینقد کوچولوئه ؟!(نسبت به سنش جثه ی ریزی داشت )من فکر کردم پنج سالش بیشتر نیست...پرسیدم بردینش دکتر ؟اقا رضا گفت ای بابا این کوره ده دکترش کجا بود ؟گفتم یعنی چی؟پس اگه کسی نصف شب طوریش بشه باید چیکار کنه؟گفت هیچ باید بسوزه و بسازه و امیدش به خدا باشه اسم همون روستایی که قرار بود برمو گفتم پرسیدم چرا نبردینش اونجا که بهداری داره گفت اوووووه تا اونجا چند ساعت راهه تا میخواستیم حرکت کنیم میخوردیم به تاریکی و شب ....شبا وسیله نیست با چی میرفتیم ؟با ناراحتی گفتم یعنی هیچ کاری برای این بچه نکردین ؟ عقرب خیلی خطرناکه مخصوصا برای بچه ها هر چه زودتر باید ببرینش بیمارستان بهش پادزهر بزنن گفت کاری از دستمون بر نیومد فقط با کمی عسل و داروی محلی جاشو مالیدیم که اصلا افاقه نکرد (واقعا متاسفم برای مسوولین یعنی هیچ کس نیست به این روستاها رسیدگی کنه ؟این مردم حق کمترین امکانات درمانی رو هم ندارن؟ این چه وضعشه اخهههههه؟؟؟؟؟) مادرش با نگرانی گفت تروخدا یه کاری بکنید بچه ام داره از دستم میره موندم چیکار کنم

گفتم نگران نباشین الان به دکتر زنگ میزنم ازش میپرسم ببینم چی میگه زنگ زدم به امیر همین که گوشیو برداشت شرول کرد پشت سر هم سوال پرسیدن وای ارین تو کجایی پسر؟؟ چه بلایی سرت اومده ؟؟گوشیت چرا در دسترس نیست؟ چرا میگن بی سیمت قطعه؟؟؟گفتم همه رو بعدا میگم مشکل اون بچه رو گفتم و وضعیتشو تا جایی که میدونستم توضیح دادم اولش کلی غر زد و گفت بدون معاینه اصصلا نمیشه دارو داد باید حتما بیارینش ببینمش گفتم باشه من که از خدامه ولی خیلی دور افتاده است تا برسیم صبح شده حدودا شیش یا هفت ساعت راهه اینو که شنید گفت نه نباید زمانو از دست بدیم ممکنه دچار تشنج بشه با شنیدن کلمه ی تشنج نزدیک بود سکته کنم حالا باید بدون دکتر چه غلطی میکردم گفتم امیر تروخدا یه کاری بکن من میترسم این بچه حالش خیلی بده تنهایی چه خاکی تو سرم بریزم گفت خونسردیتو حفظ کن فقط کارایی که میگمو مو به مو انجا، بده دستورای لازمو گفتو یه سری دارو رو تلفنی تجویز کرد همش میگفت حواستو جمع کن خیلی مراقب باش خلاصه کلی منو ترسوند بدون معطلی رفتم سمت ماشین باید یه عملیات جستجوی اساسی راه مینداختم برای پیدا کردن داروهای مورد نظر بین این همه دارو انصافا کار سختی بود .....کلی کارتونا رو زیرو رو کردم و داروهای مد نظرمو برداشتم گذاشتم تو کیف متاسفانه همش هم، امپول بود با استرس راه افتادم بطرف خونه تو فاصله ای که داشتم میرفتم سمت خونه همش به این فکر میکردم که این همه امپولو چطوری به این بچه بزنم حتما خیلی گریه میکنه و با دیدن این همه سرنگ وحشت میکنه تو دلم نالیدم خدااا چه غلطی کنم همیشه از زیر امپول زدن به بچه ها در میرفتم داشتم فکر میکردم با این امپولا خوب میشه نمیشه چی میشه اخرش؟تا دم در خونه تو همین افکار غرق بودم افکارمو جمو جور کردذمو رفتم تو اتاق همه با چهره ی امیدوار نگام کردنکنارش نشستم دستمو گذاشتم رو پیشونیش دستاشو لمس کردم تب داشت نبضش تند میزد نسبت به چند دیقه پیش خیلی گیج و بی حالتر به نظر میرسید گریه اش به ناله تبدیل شده بودترسیدم هوشیاریشو از دست بده با انگشتم صورتشو ناز کردم پرسیدم اسمت چیه با لکنت گفت ب ر دیا یکم خیالم راحت شد هوشیار بود با لبخند گفتم چه اسم قشنگی داری اسم پسر عمه ی منم بردیاست
دست چپشو گذاشت جای گزیدگی با صدای خیلی ضعیف و همراه با بغض گفت دستم خیلی درد میکنه و زد زیر گریه وای خدایا که اون لحظه چقدر دلم سوخت دلم میخواست زمینو بکنم از زیر سنگم که شده یه دکتر پیداکنم(یعنی اون موقع اگه کسی میگفت هفتاد متر زمینو بکن که به دکتر میرسی حتما اینکارو میکردم)گفتم اخی عزیزم چیزی نیست خوب میشه اتان با هم یه کاری میکنیم زودتر خوب بشه
میتونستم درک کنم چه دردی داره تحمل میکنه اخه چند وقت پیش همین اتفاق برای یکی از نیروهای پایگاه افتاد یعنی یه مرد چهل ساله عین بچه ها از درد زار زار گریه میکرد
کیفو باز کردم یه سرنگ برداشتم یه سرنگ برداشتم دستمو بردم همونجا داخل کیف کمی از پادزهرو کشیدم تو سرنگ نمیخواستم بردیا سرنگ و اماده کردنشو ببینه و بترسه
خواستم پنبه بکشم رو دستش که دستشو کشید چسپید به مامانش گفت نههههه و زد زیر گریه گفتم نترس عزیزم این اصلا درد نداره ببین چقد کوجولوءه سرنگو نشونش دادم گفتم زود تموم میشه قول میدم دردت نیاد باباش دستشو محکم گرفت پنبه رو کشیدم گفتم نترسیا چشاتو ببندیو باز کنی تموم شده اروم سوزنو زدم حین تزریق بالا اورد رو دستم البته از بس تو این چند ساعت بالا اورده بود که دیگه هیچی تو معده اش نمونده بود فقط اب بودمامانش گفت ای وای ببخشید گفتم نه نه اشکالی نداره چیزی نشده دارو رو رو دستش تست کردم فقط ی ای اروم گفت یه دسمال کاغذی از جیبم در اوردم دستمو پاک کردم باید بیست دیقه صبر میکردم ببینم حساسیت نداره یه چندتا سوال پرسیدم دستامو شستمو رفتم سراغ امپولا. دگزا رو شکوندم کشیدم تو سرنگ یه امپول ضد تهوع هم اماده کردم ادرنالین رو هم برای احتیاط کشیدم تو سرنگ از بس امیر تاکید حتما ادرنالین دم دستم باشه حین حاضر کردن امپولا راجب روستا و وضعیت مردمش از اقا رضا پرسیدم که اقا رضا و مادرش و خانمش خیلی با حوصله برام تعریف کردن انگار ی گوش شنوا پیدا کرده بودن که باهاش دردو دل کنن دلشون پر بود از بی توجهی و این همه محرومیت (کشور عزیز خودمونه دیگه......وطنم پاره ی تنم

)واقعا مردم صبور و مقاومی هستن که تو شرایط سخت زندگی میکنن
نگاهی به ساعتم انداختم بیست دیقه گذشته بود امیرم زنگ زد یه بار دیگه راجب دوز داروها ازش پرسیدم که کاملا مطمئن بشم مرتب با امیر در تماس که مبادا اتفاقی پیش بیاد.....بردیا مشکلی برای تزریق پادزهر نداشت از درد بیقراری میکرد پد الکلی با سه تا امپول برداشتم اومدم نزدیک ...ترسید با بی حالی بلند شد نشست ای خدا خیلی مظلومانه گفت نه امپول نزن ...بابایی نزار بزنه چسپید به باباش گفتم قول میدم اروم بزنم خیلی خیلی اروم میزنم خب؟یکم باهاش حرف زدم سعی کردم خیالشو راحت کنم بچه ی هفت ساله میشه باهاش منطقی حرف زد تا حدودی راضی شد قبول کرد بخوابه مامان باباش دلداریش میدادن مادر بزرگش خیلی مهربون بود همش قربون صدقه اش میرفت منو یا مادر جون خودم مینداخت اومد کنارش نشست موهاشو نوازش میکرد باباش خابوندش شلوارشو از دوطرف داد پایین دگزا رو برداشتم اروم پنبه کشیدم در پوش سرنگو برداشتم گفتم بردیا تو میدونی نفس عمیقو چجوری میکشن ؟گفت اره اینجوری بلافاصله سوزنو فرو کردم فورا گفت ایییی دیگه چیزی نگفت تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه گذاشتم گفتم تمووم شد افرین چه پسر شجاعی هستی بردیا... دیگه فقط دوتا مونده با گریه گفت نه بسه دیگه نزن پنبه کشیدم بلند همراه گریه گفت نههههه گفتم اینم مثل قبلی زود تموم شد فقط پاتو شل بگیر که دردت نیاد باشه عزیزم ؟ . پادزهرو برداشتم دوباره پنبه کشیدم به باباش اشاره کردم پاهاش بگیره با بسم الله نیدلو وارد کردم صداش بالا رفت و بلند شروع کرد به گریه تکون خو رد که باعث شد باباش با هر دو دست پاهاش محکم بگیره اروم اروم شروع کردم به تزریق مدام با گریه میگفت اایییییی بسسهههه بابایییی بگو نزنه بسسههه اییی درد داره دلم براش کباب میشد همش بلند بین گریه هاش میگفتم تموم شد تموم شد عزیزم ...تموم شد اینقد مظلوم گریه میکرد که بدجور تحت تاثیر گریه هاش قرار گرفتم کشیدم بیرون گفتم خببب این تموووم ...بردیا جان ...عزیزم یکی دیگه مونده یه کوچولو دیگه تحمل کنی اینم تموم میشه همراه گریه گفت نه بسه نمیخوام دردم میاد دیگه نزن...مامانی منو از این جا ببر بلند شد دستش دراز کرد سمت مادربزرگش اینقد مظلومانه گریه و التماس میکرد که دیگه اصلا دستم نمیرفت امپولو بزنم مادر بزرگش بغلش کرد باباش باهاش حرف زد کلی دلداریش دادن اصلا گوش نمیکرد فقط گریههههه مادر بردیا تحمل این جو رو نداشت رفت بیرون اتاق بردبا پشت سر مادرش گریه کرد صداش میزد مامان منو با خودت ببر نزار امپول بزنن وای خدا میدونه چقد دلم براش میسوخت صدای گریه اش کل خونه رو برداشته بود اینقد گریه کرد که حالش بد شد بازم بالا اورد میلرزید میگفت سردمه همشم میگفت دستم خیلی درد میکنه با اینکه بینهایت دلم براش میسوخت ولی باید کاری که دکتر گفته بودو انجام میدادم وگرنه ممکن بود اتفاقی براش بیفته به باباش گفتم بخابونش زودتر امپولشو بزنم حالش خوب نیست اقا رضا به زور بردیا رو از بغل مامانبزرگش کشید بیرون گرفت تو بغلش خدای من به پهنای صورتش اشک میریخت باباش میخواست به زور بخابونتش گفتم نه صبر کنید با انگشتم اشکاشو پاک کردم و با لحن ارومی جوری که نترسه گفتم بردیا چرا گریه چیزی نیست عزیزم یه امپول کوچولوئه واسه ی اینکه زود حالت خوب شه فقط همینه زود تموم میشه اگه خودتو شد بگیری تکون نخوری دردت نمیاد با هق هق شدید گفت نه نمیخوام گریه اش شدت گرفت گفت دیگه امپول نزن دردم میاد گفتم باشه فقط همینو میزنم که خوب بشی دیگه تموم خیلی بی حال بود سرشو گذاشت رو شونه ی باباش و گریهههه پدرش خابوندش اماده اش کرد تا پنبه کشیدم خیلی سفت شد گفتم بردیا جان پاتو شل کن دردت نیاد خب؟فقط گریه کردگفتم ی نفس عمیق بکش همراه گریه گفت نه گفتم اااا چرااا؟ با هق هق شدید گفت اگه نفس بکشم امپولم میزنی خنده ا، گرفت اقا رضا باخنده گفت بابایی قربونت بشه خم شدم بوسیدمش گفتم زود تموم میشه عزیزم چند لحظه فقط پنبه کشیدم کلروپرومازین امپول دردناکیه صبر کردم وقتی یکم ریلکس شد توده عضلانی درست کردم با احتیاط نیدلو وارد کردم تکون خورد و بلند زد زیر گریه اشاره کردم نگهش دارن دست پاهاشو گرفتن گفتم اروم عزیزم الان تموم میشه همین که شروع کردم به تزریق از درد زمینو چنگ میزد و بشدت گریه میکرد قلبم براش تیکه تیکه شد همش میگفت اییی مامانی منو بلند کن باباییی درد داره بسههه خیییلی گریه کرد گفتم تموم تموم الان تموم میشه یه لحظه فقط ....باقی مانده دارو رو تزریق کردم پنبه گذاشتم گفتم تموم شد جاشو ماساژ دادم (کلی تو دلم بدو بیراه بار خودم کردم)به باباش گفتم، پنبه رو نگه داشت بردیا دیگه نمیخواست بخوابه همش سعی میکرد بلند شه میترسید بازم امپول بخوره سریع اومدم جای تزریقو چسب زدم شلوارشو درست کردم فورا بلند شد چسپید به باباش با ترس و گریه نگام میکرد با خنده نگاش کردم (حتما تو ی ذهنش از من یه هیولا ساخته بود...حق داشت طفلک )از بس گریه کرده بود چشماش درست باز نمیشد همش از درد دستش ناله میکرد مونده بودم چجوری به دستش لیدوکائن بزنم اصصصلا دلم نمی اومد ...نمیدونستم باید چی بگم بهش ....من زیاد با بچه ها سروکار ندارم تو فامیل نزدیکمون هم بچه با این سنو سال کم نداریم نمیدونستم چجوری باید با یه بچه رفتا کنم که بهم اعتماد کنه نشسته بود بغل باباش با یه وحشتی زل زده بود به من که نگوووو....هم از نگاهش خنده ام گرفته بود هم دلم بینهایت براش میسوخت همینجوری که مشغول صحبت با اقا رضا بودم با احتیاط یه سرنگ از تو کیف برداشتم فکردم حواسش نیست شاید متوجه نشه اخه بدجور بی حال بود ولی همین که سرنگو ت دستم دید صدای گریه شو برد بالا و دستو پا میزد از بغل باباش جدا بشه خنده ی ارومی کردم گفتم کاری ندارم که!!! اقا رضا خندید گفت همه ی هوشو حواسش به دست شماست ولی معلوم بود خیلی نگرانه پرسید بازم باید امپول بزنه در حالی که کاغذ دور سرنگو باز میکردم براش تو ضیح دادم ....دو میلی لیدوکائین کشیدم تو سرنگ یه نگاهی به بردیا کردم اروم تو بغل باباش سرشو چسپونده بود به سینه ی پدرش و گریه میکرد میگفت دستم خیلی درد میکنه که اقا رضا گفت الان عمو کاری میکنه که دستت زودتر خوب بشه خیلی بی حال و گیج بو د اومدم نزدیک خودشو جمو جور کرد اخی دستشو گذاشت رو پاش با گریه گفت نههه با لبخند گفتم نه نترس عزیرم به پات نمیزنم ی کوچولو به دستت میزنم که دیگه درد نداشته باشی خب؟بازم گریهههه وای یعنی از وقتی دیدمش فقط گریه میکرد یه لحظه هم اروم نبود گفتم دردش از عقرب خیلی کمتر یه نیشگون از دست سالمش گرفتم گفتم، ببین اینجوری انگار خوشش اومد با پشت دستش اشکاشو پاک کرد گفت دستم خیلی درد میکنه امپول نزن دردم میاد گفتم اگه بزاری یه امپول کوچولو بزنم خیلی زود دستت خوب میشه یکم باهاش حرف زدم با مامان بزرگش ازش تعریف کردیم حین صحبت پنبه کشیدم نزدیک محل گزش اقا رضا بردیا رو محکم گرفت تو بغلش دستشو نگهداشت سوزنو فرو کردم گفت ایییی و بازم زد زیر گریه کامل اطراف نقطه ایی که عقرب لعنتی نیش زده بود بیحس کردم هر دفعه که سوزنو فر میکردم گریه اش اوج میگرفت حق داشت طفلکی دستش ورم کرده بود و فرو کردن سوزن خیلی براش دردناک و طاقت فرسا بود گریه هاش قلبمو به درد میاورد ...گفتم تموم تموم دیگه تموم ...تموووم شد صداش از شدت گریه گرفته بود ولی باز، با تمام وجودش گریه میکرد مامانش اومد تو فورا بغلش کرد بردیا با دیدن اشکای مادرش بدتر وحشت کرده بود هر دو همو بغل کرده بودنو با صدای بلند گریه میکردن خیلی لحظات بدی بود همه متاثر شدیم...کلافه شده بودم دلم میخواست یقه ی یکیو پچشپم اخه چرا روستاهو باید از داشتن دکتر محروم باشن مگه مردم، روستا چه فرقی با افرادی که تو شهر زندگی میکنن دارن😡
احساس میکردم خیلی خسته ام عینکمو برداشتم چشمامو مالیدم به ساعتم نگاه کردم دوازده و نیم یعنی دو ساعت کامل داشتیم با بردیا سروکله میزدیم حالا هر چی اقا رضا و مادرش میخواستن ارومشون کنن نمیشد اقا رضا میخندید میگفت بسه خانم چیزی نشده که ای بابااا تو که از بچه بدتری ...گفتم نگران نباشین خوب میشه الان دیگه میتونه راحت بخوابه اگه مشکلی هم بود فردا میبریمش بهداری پیش دکتر بردیا همین که درد دستش ساکت شد تو بغل مامانش خوابش برد، به امیر زنگ زدم حال بردیا رو پرسید همه چی رو براش گفتم خندبد گفت یعنی دو ساعته داری چارتا امپول میزنی عصبی گفتم بچه است همکاری نمیکرد یه ادم بزرگسال طاقت این همه دردو نداره بچه که دیگه جای خود داره بخدا خیلی اذیت شد اعصابم، خرده که این همه اذیتش کردم اگه بدونی چه گریه ای میکرد دل سنگ براش اب میشد به شوخی گفت ای قاتل.... یکم گریه کنه بهتر از اینه که خدایی نکرده جونشو از دست بده اینقدر احساساتی نباش تو هنوز بعد دوسال عادت نکردی ؟همیشه بدتر از این می بینی!!! گریه بچه که این همه ناراحتی نداره!گفتم دیدن دردو رنج دیگران هیچ وقت برای من عادی نمیشه ربطی به احساسات تو زیادی بی رحمو بی عاطفه ای .....کلی سرش دادو بیداد کردم اعصابم خرد بود سر امیر خالی کرد، بیچاره امیر میدونست اعصابم ریخته بهم، چیزی نگفت فقط خندید خلاصه گفت زودتر سرمشو وصل کن چون اب بدنش کم شده برای کلیه هاش خطرناکه ودیگه تا صبح کاری به کارش نداشته باش اگه مشکلی بود بهم، زنگ بزن ولی حواست بهش باشه یه سری توصیه ها کرد و خداحافظی کردیم بعد وصل کردن سرم کنارش نشستم تکیه دادم به دیوار مادرشم کنارش نشسته بود نگاهی به چهره ی خسته اش کردم معلوم بود خیلی خسته است گفتم شما برین استراحت کنین نگران نباشین اقا رضا هم، نمازش تموم شد حرف منو تایید کرد گفت برو بخواب خسته ای ما هستیم اولش نمیخواست بره میگفت میخوام کنار بچه ام باشم و شما مهمونی و ....از این جور تعارفات ولی خیالشو راحت کردیمو گفتم تا صبح محاله بیدار بشه من تا تموم شدن سرم باید بیدار باشم خلاصه بعد از اینکه ازم پذیرایی کرد و برامون چایی اورد رفتو بردیا رو سپرد به ما تا نزدیک صبح با اقا رضا دردو دل کردیم البته تو این مدت یه بار بردیا بیدار شد و گریه میکرد هر چی بهش میگفتیم چی شده کجات درد میکنه میگبت نمیدونم خیلی بیقراری میکرد مشکل خاصی نداشت یکمی باهاش حرف زدیم دوباره خوابش برد ...دوربرای ساعت سه بود که اقا رضا منو برد به اتاق دیگه گفک استراحت کن چیزی تا صبح نمونده ولی من اصلا خوابم نبرد نشستم با گوشیم ور رفتم فرصت مناسبی بود که پیامهایی که از یه هفته پیش تو گوشیم مونده بودو من فرصت نکرده بودم نگا کنمو بخونم بعد خوندن نماز نمیدونم کی خوابم برد صبح با صدای گوشی مزاحمم نه با صدای خروس بیدار شدم خیلی ذوق کردم حس خوبی بود

خیییلی برام جالب بود یه خروس اومده کنار پنجره هز سرو صدا میکرد

(قضیه ی خرسو برای شادی و مانی تعریف کردم مانز یه نگاه عاقل اندر سفیهز بهم کرد چیزی نگفت شادی گفت خااک بر سر ندیت پدیدت کنن با چه چیزایی ذوق میکنی من بودم تک تک پرای اون خروس میکندم که دیگه کله ی صبح هوس اواز از خو ندن نکنه..کلا زدن تو ذوقم)ساعتمو نگاه کردم هفت ..همش دوسالت خوابیده بودم چندتا تلفن جواب دادم اقا بزرگ هم اومد پیشم گفت پسرم پاشو بریم صبحانه حاضره راستش خجالت میکشیدم چند ساعت بیشتر نبود که با این خانواده اشنا شده بودم ولی اینقد صمیمی و خونگرم بودن که یخم اب شد مخصوصو اقا بزرگ که خیلی مرد نازنینی بود
قبل رفتم یه سری به بر دیا زدم هنوز خواب بود وضعیتشو به امیر گفتم ....تا این جا همه چی مرتب بود خیالم راحت شد ولی امیر گفت برای اطمینان حتما باید معاینه اش کنم یکم نگاش کردم خیلی معصوم خوابیده بود
بلندشدم میخواستم برم از اتاق بیرون که چشمم افتاد به یه دختر کوچولوی ناز ریزه میزه با موهای خرگوشی که تو چارچوب درایستاده بود با چشمای تیله ایش زل زده بود به من تا نگاش کردم گفت شدام(سلام)وای دلم ضعف رفت با لبخند و لحن ارومی گفتم سلاااام خوشکل خانوووم چقد کوچولویی تو ...دستمو به طرفش دراز کردم گفتم بیا ببینم با ناز و زبون بچه گانه اش گفت تو عموی منی؟خندیدم گفتم ارههههه بیاااا ...اروم اروم اومد طرفم دیگه نمیتونستم مقاومت کنم فورا بغلش کردم مثل کاه سبک بود محکم بوسیدمش گفتم وای چقد خوشمزه ای پرسیدم خانم کوچولو اسمت چیه؟ گفت دعیا گفتم دریااا؟؟؟!کله ی کوچولوشو تکون داد گفت نه نه دعیا بازم متفکرانه گفتم دریااا؟ایندفعه خندید دندونای خرگوشیش نمایان شد باز بوسیدمش گفتم چی میگی وروجک اخه من که نمیفهمم!!!گفت دعیاا..بگو دعیااا...بگووو...بگو دعیا مجبورم کرد بگم مثل خودش تکرار کردمو زدم زیر خنده با زبون شیرینش گفت نهههه تو نمیفهمی در حالی که پرتش میکردم هوا گفتم ااای شیطون من نمیفهممم یا تو اشتباه میگی وروجک هااان ؟بازم پرتش کردم هوا غش غش خندید دندونای خرگوشیش خیلی بامزه بود دندوناش به موهاش می اومد با سرو صدای ما بردیا تو خواب یه غلط زد گفتم هیس داداشت بیدار شد بدو بریم بغلش کردم رفتیم بیرون گفتم عمو جون اسمت دنیا نیست؟فورا گفت نه عمو اشمم دعیاست سعی میکرد یه جوری حالیم کنه کلمه به کلمه میگفت شاید منه خنگ بفهمم میگفت بگو دع حالا بگو یااا مثل خودش تکرار کردمو زدم زیر خنده اقا رضا و خانمش صدام زدن برای صبحانه خیلی با صفا بود صبحانه خوردن کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ اولین بار بود اینقد با لذت صبحانه خوردم خاله ی ریزه ی وروجک یه تیکه نون برداشت اورد نزدیک دهنم گفت بخور بزگ بشی همه خندیدیم دهنمو باز کردم با ذوق گذاشت دهنم دماغشو کشیدم خندید بوسیدمشو گفتم دلم میخواد با همین نونا یه لقمه ات کنم اخه تو چقد خوشمزه ای کلی شیطونی کرد با زبون شیرینش حرف میزد هی تو بغلم وول میخورد فنجان چایی دستم بود میترسیدم بریزه روش اقا رضا گفت لعیا عمو رو اذیت نکن گفتم اهان پس اسمت لعیاست ؟با خوشحالی دستاشو بهم، زد و گفت اده (اره)..حادا (حالا) یاد گدفتی محکم بغلش کردم وای که چقد شیرین بود ماشاالله چه سرو زبونی هم داشت
یه نیم ساعتی گذشت داشتم با لعیا بازی میکردم که بلاخره بردیا بیدار شد داشت دنبال مادرش میگشت که چشمش افتاد به من ترسید دم در اتاق متوقف شد اروم با لبخند گفتم سلااام بیدار شدی بردیا ؟خوبی؟بغض کرد چند قدم رفت عقب در استانه ی گریه بود با حالت التماس گفتم تروخدااا گریه نکن ..کاری ندارم باهات با احتیاط چند قدم رفتم جلو بازم بو ترس رفت عقب چسپید به دیوار خدای من دستاشو گذاشت رو چشاش همونجا نشت رو زمین رفتم کنارش نشستم اروم گرفتمش تو بغلم قلب کوچولوش مثل گنجشک تند تند میز د گفتم بردیاااا ببینمت دستاشو از رو چشماش برداشتم صورتش پر اشک بود گفتم ااا گریه میکنی !!!بوسزدمش گفتم عزیزم من ترس دارم ؟ اره؟ ببین منو قزافا ام ترسناکه؟ سرشو به نشانه ی نه تکون داد کلی باهوش حرف زدم اشکاشو پاک کردم کم کم یخش اب شد لعیا هم اومده بود دست میکشید رو موهای داداشش ادای بزرگترا رو در می اورد هی میگفت جانم جانم گریه نکن

خنده ام گرفته بود عجب وروجک سرو زبون داری بر عکس داداشش خیلی شیطون بود (معمولا دخترا شیطون ترن اونوقت اسم، پسرا بد در رفته)گفتم بردیا دستت چطوره دردنمیکنه ؟دستشو نشونم داد هنوز یکم ورم داشت ولی میگفت درد نداره حالش ظاهرا خوب بود تب نداشت نبضش نرمال میزد التهاب دستش ، کمتر شده بود همه چی اروم بود خیالم راحت شد انگار داروهای شب موثر بود ولی هیچی نمیخورد میگفت گرسنه ام نیست حتی ابم نمیخورد پرسیدم تهوع داری گفت نه فقط دوست ندارم الان چیزی بخورم معلوم بود تهوع داره ولی میترسید بگه بازم امپول بخوره
شب با اقا رضا قرار گذاشتیم با من بیاد بردیا رو ببریم پیش دکتر ولی صبح منصرف شدن میگفتن حالش خوبه لازم به دکتر نیست با امپولایی که شب زدی حالش خوب میشه هر چی میگفتم بابا دکتر باید ببینتش حتما باید معاینه اش کنه انگاااار ن انگار همش میگفتن حالش خوبه برای چی باید الکی این همه راهو بیایم نمیخواییم دربدر روستاهای دیگه بشیم ما اونجا کسی رو نداریم خودمو کشتم ولی راضی نشدن یک ساعت فقط باهوشون بحث کرد، به نتیجه ای نرسیدم تا حالا اینقد از کسی خواهشو تمنا نکرده بودم دیگه تسلیم شدم قرار شد یکم دیگه بمونم اگه بردیا مشکلی نداشت حرکت کنم، سمت روستایی که بنا بود داروهارو تحویل بدم قضیه رو به امیر گفتم
تو حیاط اقا بزرگ ازم خواست کنارش بشینم گفت یه امپول انتی ونوم (پادزهر) برای بردیا تزریق کن اگه تهوع استفراغ داشت کلروپرومازین( ضد تهوع )بزن دوز دادوها روهم توضیح داد کلی سر امیر بابت امپولا غر زدم دلم، نمی اومد دیگه اشک بردیا رو در بیارم خیلی بچه ی مظلومی بود
تو حیاط اقا بزرگ ازم خواست برم کنارش رو تخت بشینم مرد بسیار
دوست داشتنیو با محبتی بود گرم صحبت شدیم لعیا و بردیا هم بعد یکم بدو بدو کردن اومدن کنارمون نشستن حواسم به بردیا بود برعکس لعیا که یه جا بند نمیشد خیلی بی حال و رنگ پریده به نظر میرسید دراز کشید رو تخت سرشو گذاشت رو پای بابا بزرگش گفتم بردیا خوبی ؟گفت اره با مهربونی جوری که فکر نکنه عین دکترا دارم ازش بازجویی میکنم گفتم هنوزم دوست نداری چیزی بخوری؟گفت نه دوست ندارم گفتم حتی شکلات ؟چشماش برق زد(من به شکلات بدجور اعتیاد دارم همیشه چند تا جعبه شکلات تو ماشین و اتاقم پیدا میشه کلا هر جا من باشم شکلاتم هست) بغلش کردم رفتیم از تو ماشین یه جعبه شکلات برداشتیم همونجا تو ماشین نشستیم زل زده بود به شکلات توی دستش معلوم بود حالت تهوع خیلی اذیتش میکنه یکم به زبونش نزدیک میکرد ولی نمیخوردش انگار میلی نداشت ولی خب حیفش می اومد نخوره سعی میکرد به خودش جرات بده بخوره گفتم بردیا چرا نمی خوری عمو؟بخورش دیگه ،،،دوست نداری؟با بغض گفت دوست دارم بخورم ولی میترسم حالم بد شه دو قطره اشک از چشماش اومد گفتم چرا عزیزم ؟هنوزم حالت تهوع داری؟اروم زد زیر گریه بغلش کردم گذاشتمش رو پام گفتم گریه نکن عمو حالت خوب میشه نگران نباش شکلاتو دادم دستش گفتم حالا اینو بخور شاید حالت بد نشد سرشو گرفت بالا با چشمای معصومش نگام کرد گفت عمو گفت اگه حالم بد شد بازم بهم امپول میزنی؟ وای خدا مونده بودم چی بگم بهش دلم، میخواست کله ی خودمو بکنم این بچه هنوزم ازم میترسید احساس هیولا بودن بهم دست داد گفتم من دوست دارم زودتر خوب بشی گفت من از امپول میترسم گفتم حالا اگه یه امپول کوچولو بزنی که حالت خوب بشه از نظر تو بده؟بازم چشماش پر اشک شد با ترس نگام کرد سریع جلوی ریختن اشکاشو گرفتم گفتم نترس الان که نمیخوام بزنم چون تو دوست نداری هر وقت خودت اجازه دادی اونوقت یه امپول کوچولو میزنم که خیلی زود حالت خوب بشه گفت نه نمیخوام گفتم باشه هر چی تو بگی حالا بیا بریم شکلاتو رو به لعیا هم بدیم خیالش راحت شد رفیم تو حیاط لعیا داشت دنبال یه خروس می دوئید هر کاری میکرد دستش به خروس زبل نمیرسید خیلی بامزه میدوئد رفتم کناار اقا بزرگ نشستیم بهش شکلات تعارف کردیم لعیا هم دست از سر خروس برداشت اومد چندتا شکلات برداشت با ذوق میخورد دلم میخواست همش نگاش کنم لبای شکلاتیشو بوسیدم گفتم هوم چه خوشمزه شدی دلم میخواد بخورمت یه شکلات برداشت گذاشت دهنم و با خوشحالی دستاشو بهم میزد خوشش می اومد به کسب غذو بده انگار من عروسکش بودم

خیلی شیرینو شنگول بود بردیا رو مجبور کرد دنبال خروسه بدوئه خیلی خنده دار بود همه چیزو بهم ریختن ولی موفق نشدن بگیرنش مدام بهسون میخندیدم و راهنمایشون میکردم از کدوم سمت برن که بتونن بگیرنش بردیا بز حال اومد سرشو گذاشک رو پای بابابزرگش گفتم بردیا خوبی؟گفت اره ولی معلوم بود حالش تعریفی نداره کم کم باید اماده اش میکردم میگفتم که قراره دوتا امپول بزنه...خیلی نگرانش بودم تصمیم گرفتم یه بار دیگه با اقا رضا صحبت کنم راضیش کنم با من بیاد بردیا رو ببریم پیش دکتر
بردیا بلند شد با بی حالی همراه مادرش رفت تو لعیا اومد دستمو کشید گفت عمو بیا بگیدش اشاره کرد به خروسه خندیدم گفتم من ؟با اصرار گفت بیا عموووو گفتم باشه به شرطی که تو هم کمکم کنیااا با خوشحالی پرید هواگفت باشه بدو عمو
خروس زرنگی بود هر چی دنبالش کردیم حریفش نشدیم کلی بدو بدو کردیم هر دفعه لعیا بهم برخورد میکرد میگرفتم پرتش میکردم هوا ریسه میرفت از خنده دندونای خرگوشیش دلمو برده بود بازم دنبال خروسه میکردیم پدر بزرگ مادربزرگ هم رو تخت نشسته بودن مرده بودن از خنده اقا رضا که تو مزرعه داشت به ذرتها اب میداد شلنگو ول کرد با ما همراه شد یا لحظه به اقا رضا توجه کردم داشت کودکانه میدوئید کلی خنده ام گرفت

خروس زبل هی دور حوض میچرخید منو لعیا از دو طرف محاصره اش کردیم خواست از رو حوض بپره هول شد افتاد تو اب فورا درش اوردم بدبخت همه ی پراش خیس شد حقش بود فکر میکرد خیلی زرنگه

لعیا گرفک تو بغلش هی نازش میکرد براش شعر میخوند منم ازش فیلم گرفتم
یکم نشستیم با اقا رضا سر رفتن چونه زدیم تا حدودی راضی شد دیگه وقت امپولای بردیا بودبه اقا رضا گفتم که صدای گریه ی بردیا رو شنیدیم اقا رضا گفت یا ابوالفضل ...گفتم باز چی شده؟!! با اقا رضا رفتیم تو بردیا باز حالش بهم خورده بود همش بالا میاورد با ناراحتی گفتم من هی دارم به شما میگم سم عقرب خطرناکه نباید ازش غافل شد با نگرانی گفتن حالا چیکار کنیم ؟خدایا ایگ چه مصیبتی بود سرمون نازل شد

گفتم نگران نباشین دوتا امپول داره اونارو براش تزریق میکنم بعد با هم، میبریمش پیش دکتر انشاالله که چیزی نیست ...رفتم کیف امدادی رو اوردم بردیا تا کیفو تو دستم دید زد زیر گریه فورا بلند شد رفت یه گوشه تو خودش جمع شد شروع کرد گریه کردن اقا رضا رفت سمتش گفت اااا زشته بابا مرد که گریه نمیکنه پاشو ببینم خواست به زور وادارش کنه بیارتش گفتم نه تروخدا اقا رضا به زور نه ...خواهش میکنم اذیتش نکنید یه لحظه اجازه بدین
اروم رفتم سمتش سرشو گذاشته بود رو زانوهاش بی صدا گریه میکرد نمیدونم این بچه چرا اینقد مظلوم بود یه جوریم مظلومانه گریه میکرد که جیگر ادم براش کباب میشد کنارش نشستم گرفتمش تو بغلم لرزش بدنشو حس کردم گفتم بردیااا گریه چرا اخه ؟نکن اینجوری از من میترسی ؟ارههه؟چندبار سوالمو تکرار کردم بین گریه اش گفت نه عمو گفتم پس چرا گریه میکنی ؟یه حرفایی میزد ولی اینقد هق هق میکرد که نفهمیدم چی میگه گفتم عزیزم، یه لحظه گریه نکن اروم باش بفهمم چی میگی من که کاری ندارم باهات بوسیدمش گفتم ما که با هم رفیق بودیم مگه نه ؟ سرشو به نشانه ی تایید تکون داد گفتم اینجوری قبول نیست بگو اره یا نه (بمیرم داشتم به زور ازش حرف میکشدم)سعی کرد جلوی گریه شو بگیره گفت اره رفیقیم ولی من از امپول میترسم دیگه نمیخوام امپول برنم و انگار داغ دلش تازه شد شروع کرد گریه گفتم من که نمیخواهم بهت امپول بزنم یه لحظه با تعجب نگام کرد با صدایی که از شدت گریه میلرزید گفت پس چرا اون کیف قرمزه رو اوردی؟گفتم خب اونو اوردم اگه تو اجازه دادی فقط دوتا امپول کوچولو خیلی کوچولو بزنم که حالت زود خوب بشه بتونی شکلات بخوری بازی کنی قبل اینکه دوباره شروع به گریه کنه گفتم ولی حالا که تو دوست نداری نمیزنم ساکت نگام کرد اقا رضا گفت اره نمیخواد بزنه ده بیست روز میخوابه هیچی نمیخوره بعد خودش کم کم خوب میشه گفتم اره بردیا ؟میتونی ده روز فقط بخابی هیچی نخوری ؟با بغضو ناراحتی گفت ده روز خیلیه من دوست ندارم همش بخوابم میخوام با لعیا بازی کنم گفتم ما هم دوست داریم تو زودتر خوب بشی بتونی بازی کنی اگه بزاری دوتا امپول کوچولو بهت بزنم همین الان خوب میشی میتونی اون شکلاتا رو بخوری تازه ی جعبه شگلات بزرگ هم بهت جایزه میدم چشماش برق زد (شکلات هم بعضی وقتا خیلی مشکل گشاست )بلاخره با کلی حرفو حدیث قبول کرد ...اووفففف یعنی تا حالا اینقد با یه بچه سرو کله نزده بودم تازه میفهمم این مامانا چی میکشن واقعا ......الان بیشتر قدر مامان بابامو میدونم خودم کم اذیتشون نمیکنم با این سنم
باز تا سرنگا رو از تو کیف در اوردم زد زیر گریه گفت نه نمیخوام بزنم یعنی دلم میخواست بشینم همراهش از ته دل گریه کنم پدر هفت جدو ابادم در اومد ولی بلاخره راضیش کردم....شروع کردم اماده کردن اون امپولای....(حالم بهم میخوره از هر چی امپوله)بردیا تو بغل باباش زل زده بود به دستای من با لبخند نگاش کردم خدا میدونه چقد دلم براش میسوخت باباش دمرش کرد باصدای لرزان گفت عمو خیلی درد داره؟گفتم نه عمو جون فقط یکم درد داره که تو میتونی تحمل کنی منم خیلی خیلی اروم میزنم که دردت نیاد باباش اماده اش کرد پنبه کشیدم ترسید سفت شد بازم فقط پنبه کشیدم گفتم بردیا حالا که قراره بری مدرسه بلدی تا بیست بشماری ؟گفت اره تا صد بلدم گفتم جدی میگی؟افرین خیلی زرنگی من سن تو بودم تا سه بیشتر نمیتونستم بشمارم

گفت تا سه که خیلی کمه گفتم اره خنگ بودم دیگه خندید همون لحظه سوزنو کامل فرو کردم یه تکون خورد گفت اییی باباش پاهاشو گرفت اروم اروم شروع کردم به تزریق گریه کرد گفتم الان تموم میشه عزیزم تا بیست بشمار ببینم راست میگی بلدی همراه گریه شروع کرد شمردن وسطاش دیگه خیلی دردش اومد بلند بلند گریه میکرد ولی بازم دست از شمردن برنداشت اینقد گریه کرد دلم رفت به خدا....

قبل اینکه بکشم بیرون پنبه گذاشتم گفتم تموم شد عزیزم..تموووم شد کشیدم بیرون پنبه رو فشار دادم ...اصلا دیگه دلم نمی اومد امپول بعدی رو بزنم چنان مظلوم گریه و التماس میکرد قلبم اتیش میگرفت وقتی با التماس صدام میزد عمو بسه دیگه نزن دلم میخواست برم، بمیرم با ناراحتی ضد تهوع رو برداشتم سمت راستشو پنبه کشیدم بلافاصله فرو کردم تکون خورد صدای گریه اش بالا رفت هنوز تزریق نکرده پنبه گذاشتم گفتم تموم شد.. دیگه تموم شد گفت اییی خیلی درد داره حین تزریق گفتم تموم شده میخوای بلند شی؟(قشنگ به بچه ی طفل معصوم دروغ گفتم یکم ارومتر شد گفت اره چون پنبه گذاشتم باور کرد تموم شده گفتم پس تا ده بشمار بعد بلند شو شروع کرد شمردن دیگه گریه نمیکرد قبل اینکه به ده برسه بقیه دارو تزریق کردم کشیدم بیرون با پنبه جاشو ماساژ دادم همچنان داشت میشمرد بلند شد گرفتمش تو بغلم با دستاش اشکاشو پاک کرد ولی بازم دلش پر بود هر چی اشکاشو پاک میکرد بازم کلی اشک از چشاش سرازیر میشد صورت اشکیشو بوسیدم گفتم اخی ببخشید عمو جون ...... خیلی درد داشت؟سرشو تکون داد با هق هق گفت فقط یکم دردم اومد ....باهاش حرف زدم، از دلش در اوردم رفتیم از تو ماشین چندتا جعبه شکلات برداشتیم دیگه کم کم یادش رفت یا جعبه شکلات بزرگ به عنوان جایزه بهش دادم حسابی ذوق کرد یک ساعتی گذشت بردیا حالش خیلی بهتر شده بود دیگه خبری از تهوع نبود داشت با اشتها غذا میخورد خانواده اش هم دیدن حالش خوبه باز شروع کردن که لازم نیست بریم، پیش دکتر و از این جور حرفا و بهانه ها که اینبار من اصلا کوتاه نیومدم دیگه کم کم باید حرکت میکردیم بعد یکم گشتن توی روستا و شنیدن مشکلاتشون مخصوصا نبود دکتر و امکانات درمانی به مردم روستا قول دادم پیگیری کنم و هر طور شده مشکلشونو حل کنیم
خلاصه وقت رفتن رسید کلی لعیارو بوسیدم اینقد ماچش کردم که لپاش قرمز شد جیغش در اومد

ساعت یک حرکت کردیم دورو برای هشت شب رسیدیم بهداری دکتر بردیا رو دید معاینه و گفت خدا رو شکر مشکل خاصی نداره
من چندروز تو بهداری پیش امیر موندم تو تزریقات کمکش کردم اخه خیلی سرش شلوغ بود هم ویزیت میکرد هم تزریقاتو انجام میداد اینقد مریض زیاد می اومد که وقت سر خاروندن هم نبود مخصوصا شبا چون از روستاهای اطراف هم، می او مدن
دیگه وحشتناک شلوغ میشد اخرش خودمم مریض شدم چندتا امپول جانانه از امیر نوش جان کردم که فکر کنم اه بردیا بود که منو گرفت...والا... که فعلا تعریف نمیکنم چون طولانی میشه
در اخر از همه ی دکترای عزیزمون خواهش میکنم اگه امکانشو داشتین بعضی وقتا به روستاها و جاهای محروم هم سر بزنید بخدا خیلی نیازمند کمک های شما هستن البته میدونم من در حدی نیستم که بخوام چیزی رو به شما عزیزان یاداوری کنم
اینم یه خاطده که مربوط به کارم میشد البته مگ کارم بیشتر تو جاده و مربوط به تصادفات جاده ایه ولی بعضی وقتا ماموریت اینچنینی هم پیش میاد
معذرت میخوام خیلی طولانی شد باور کنید همه ی سعیمو کردم خلاصه کنم دیگه بیشتر از این نشد......
ببخشید که چشمای قشنگتون خسته شد همین الان از همه ی دوستان عزیزم که خاطره رو خوندن عذر خواهی میکنم قررررربون چشاتون نظر انتقاد یادتون نره