خاطره رویا خانم

سلام
من رویام 27 سالمه از یه زمانی به بعد به شدت از آمپول میترسیدم
جریان از این قراره که بابام همیشه رو مدرسه رفتن ما حساس بود
به عبارتی تا رو به موت نمیشدیم اجازه غیبت کردن نمیداد
یادمه کلاس چهارم ابتدایی بودم و عروسی خالم بود اما تا ساعت 5 و نیم بعد از ظهر که خودش اومد دنبالم اجازه نداد حتی ده دیقه اجازه بگیرم. بگذریم
جریان ترس من از زمانی شروع شد که اول راهنمایی بودم از آمپول هم نمیترسیدم چون نزده بودم
منم یه روز مختصر سرمایی خورده بودم، اومدم پیاز داغشو زیاد کردم که نرم مدرسه
صبح که مامانم اومد بیدارم کنه گفتم مامان حالم اصلآ خوب نیست تمام بدنم درد مب کنه. نمیتونم پاشم
بابام هم که اومد دید وضع ناجوره زنگ زد مدرسه مون و اجازمو گرفت
بعد گفت پاشو یه چیزی بخور ضعف نکنی بعد بپوش بریم دکتر
گفتم نه باباجون خوبم، استراحت کنم بهتر هم میشم
بابام هم که یه آدم قاطع بود و نمیشد رو حرفش حرف زد گفت حرف نباشه!!همین که گفتم!!
منم ناچار قبول کردم
خلاصه بعد صبونه آماده شدیم رفتیم مطب دکتر
شلوغ نبود، خیلی زود نوبتمون شد
دکتر شروع کرد به معاینه بعد دفترچمو گرفت شروع کرد به نوشتن دارو
ولی خداییش زیاد از آمپول نمیترسیدم اما وقتی جیغ و داد چندنفر رو اونجا شنیدم یکم استرس گرفتم
خلاصه مامانم رفت با کیسه دارو اومد بردیم دکتر ببینه و دستورش رو بده
مرتب چشم مینداختم داخل کیسه ببینم آمپول داده یا نه. آخر دیدم آمپول ننوشته بود، یه نفس راحتی کشیدم بعد دکتر دستور دارو ها رو روش نوشت ، وقتی کارش تموم شد یه چند ثانیه مکس کرد و کیسه رو زیر و رو کرد ، نگاهی هم به نسخه کرد و گفت آمپول ننوشتم؟؟
منو میگی داشتم آب دهنمو قورت میدادم
دیدم یکم فکر کرد و گفت الیته زیاد لازم هم نیست
نیم خیز شد و دوباره نسشت سر جاش بعد چند ثانیه گفت نه خب، کار از محکم کاری عیب نمیکنه بلند شد از کمد خودش یه شیشه پنیسبلین با یه سرنگ در آورد گفت دخترم برو بخواب رو تخت خودم برات میزنم
من که چون جیغ و داد بچه هایی که قبل از من آمپول زده بودم شنیده بودم ترس بهم غلبه کرد
گفتم آقای دکتر تورو خدا مگه نگفتید زیاد لازم نیست
گفت نترس دخترم آروم میزنم
قول میدم زیاد دردت نیاد از رویا
منم درحالی که به خودم لعنت میفرستادم(چون خودم بودم که این بلا رو سر خودم آوردم) رفتم خوابیدم رو تخت
دکتر که اومد بالا سرم گفتم آقای دکتر درد داره؟ گفت نترس! یکم درد داره اما من آروم میزنم.
آماده شدم پنبه خیس رو کشید سمت راستم با استرس گفتم آقای دکتر تو رو خدا یواش بزن
گفت باشه دخترم فقط پاتو شل کن که زیاد دردت نگیره
دوباره پنبه کشید و سوزنو فرو کرد یه دفعه پام سفت شد گفتم آآآخ دکتر خیلی درد داره. گفت شل کن دختر خوب شل نکنی بیشتر درد داره
منم دوباره شل کردم اونم شروع کرد به تزریق منم مدام التماس میکردم که آآآآی ایییی آقای دکتر تو رو خدا تمومش کن خیلی درد داره اما اون کار خودشو میکرد و مدام میگفت دیگه تمومه آهاا داره تموم میشه .خلاصه تموم که شد گفت خیلی دردت اومد دخترم؟ با آه و ناله گفتم آره امادستتون درد نکنه
از اون به بعد دیگه شدیدآ از آمپول میترسم
وقتی اومدیم بیرون به دو چیز زیاد فکر میکروم
یکی اینکه این چه بلایی بود با دروغ سر خودم آوردم
یکی اینکه این دکتر مدرکشو از کجا گرفته بود که بهم آمپول داد آخه من حالم خوب بود والا

خاطره خانم دکتر سید

سلام بچه ها حالتون خوبه؟ این سومین خاطره ای که تو وب میزارم.انشامم خوب نیست دیگه ببخشید.
هفته ی قبل شنبه که من پامو ارتروسکوپی ی سرماخوردگی خفیف داشتم که بعداز عملم تب کردم و ی پرستار بی سواد(با عرض ادب به همه ی پرستاران دل سوز که با دانش کافی به بیمارا کمک میکنن)تو اتاق عمل رو پیشونی من دشتمال خیس گذاشته بود تبم بیاد پایین(بچه ها هیچ موقع وقتی تب دارین رو سرتون دستمال خیس نزارید خیلی خطرناکه همیشه روی شکم یا پاهاتون بزارید)منم سینوزیت دارم. شنبه این هفته بعد از ظهر برگشتیم تهران تو راه من چون گرمم بود شیشه رو دادم پایین باد خورد به سر و صورتم(واقعا من به عقل پزشکیم شک دارم نمیدونم چرا اصلا حواسم به خودم نیست و اصلا به خودم که میرسه یادم میره پزشکم)فردا صبح حسام و محمد رفتن مطب منم تنها خونه بودم دیدم هی سر و صورتم درد میکنه محلش ندادم هی بدتر میشد هی بدتر میشد تازه تقریبا از همون روز عملم تهوع هم داشتم که اونم داشت کلافم میکرد درد پامم داشت شروع میشد دیگه اشکام همینجور میومدن(من هر موقع از شدت درد کلافه میشم اشکام نا خوداگاه میان)ساعت12بود محمد اومد خونه: زهرا جان --- زهرا خانوم – کجایی؟دید من جواب نمیدم اومد تو اتاقمون: خوابی هنوز تنبل خانوم بلندشو ببینم منم از بس صورتم درد میکرد نمیتونستم لبام رو تکون بدم و به پهلو پشت به در خوابیده بودم اومد خم شد رو صورتم دید دارم گریه میکنم ترسید: زهرا عزیزم چی شدی چرا گریه میکنی ها؟منم به هر بدبختی بود جوابش رو دادم: محمدسر و صورتم درد میکنه داره منفجر میشه تازه حالمم داره بهم میخوره کلافم کرده فکرکنم هنوز بیهوشی تو بدنمه درد پامم که ول کن نیست.- باشه عزیزم الان معاینت میکنم برات دارو مینویسم می خوری خوب میشی دیگه این که گریه نداره قربونت برم. اومد معاینه کرد گوش و گلوم رو –خدارو شکر گوش و گلوت عفونی نیست فقط سینوسات عفونی شدن که اینقدر درد داره صورتتم ورم داره ،دفترچت کو عزیزم؟-نمیدونم وسایل رو خودت جمع میکردی از بیمارستان رفتیم خونه مامانینا. رفت دفترچه رو اورد داروهامم نوشت زنگ زد به حسام: الو سلام حسام جان کجایی؟ فکر کنم گفت جلو درم چون محمد گفت نیا بالا که بری دارو های زهرا رو بگیری منم پیشش بمونم.رفت پایین دفترچه رو داد با ی لیوان اب پرتقال اومد داخل اتاق کمک کرد بشینم:- بیا عزیزم اینا بخود فشارت رو گرفتم 8بود پنی سیلین میخوام بزنم ضعف نکنی – نمیخوام حالم بهم میخوره- نمیشه که باید بخوری . دیگه اونم به زور خوردم – محمد بیا از دو طرف محکم سرم رو فشار بده. اونم اومد سرمو گفت تو بغلش هم ماساژ میداد سرم رو و هم زمان فشار میدادبعد نیم ساعت حسام اومد پشت در صداشونا میشنیدم که حسام میگفت: هیچ موقع حواسش به خودش نیست هرچی من دیروز بهش گفتم پنجره رو ببند گوش نکرد بفرما اینم عاقبتش محمد هم گفت:باشه بابا بیخودی حرص نخور خواهرت مرغش ی پا داره هرکاری که دلش خواست میکنه کسی هم جلودارش نیست. درو باز کردن اومدن داخل اتاق –ابجی خانوم چیکار کردی دوباره با خودت دیدی به حرفم گوش ندادی چی شد؟-حسام هیچی نگو سرم درد میکنه حالم بهم میخوره- باشه برگرد تا محمد امپولات رو بزنه بعد سرمت رو منم برگشتم ی بالش هم گذاشتن زیر زانوم که به زمین نرسه بهش فشار بیاد. محمد هم با دوتا امپول اومد بالا سرم لباسم رو اورد پایین – ی نفس عمیق ازت میخوام عزیزم تا نفس کشیدم سوزنو فرو کرد ی سی سی تزریق کرده بود دردش شروع شد میخواستم تحمل کنم نمیشد که از بس درد میگرفتـ ای ای محمد زود تموم کن چقدر درد داره-یکم دیگه تحمل کن اخرشه نوروبیونت رو زدم فعلا بعد پنبه گذاشت کشید بیرون. اون طرف رو الکلی کرد دوباره نفس کشیدم سوزنو فروکرد این دیگه از قبلی بدتر بود ای ای اینا چیه میزنی به من اینقدر درد داره اییییییییی ای بسه دیگه . – باشه تموم شد این ویتامین دی 3 بود زدم روغنی بود درد گرفت ببخشید عزیزم . برگرد تا سرمت رو بزنم.حسام کمکم کرد برگشتم.باهزار بدبختی رگمم پیدا کردن دوتایی(من کلا رگم پیدا نیست همیشه فرار میکنند همیشه هم میخوان رگمو پیدا کنن سوراخ سوراخم میکنند)اونم زدن که من ضعف کردم اصلا همیشه سوزن سرم بیشتر از سوزن امپول درد میگیره دیگه چند تا امپول تو اونم ریخت محمد ومن که یکم حالت تهوعم بهتر شد خوابم برد ساعت 3بود بیدار شدم دیدم محمد بالا سرمه گفته: به به خانوم خانما بیدار شدی بهتر ی عزیزم؟ -حالت تهوع و درد پام بهتر شده ولی سرم همینجور درد میکنه . ی قرص سفیکسین با ی لیوان اب بهم داد خوردم – محمد چرا اون 4تا پنیسیلین رو که گرفتی نزدی بهم با اونا که زود تر خوب میشم.- عجله داری، تو که همیشه از امپول فراری ای؟ یکم حوصله کن شاید مجبور بشی فقط این کپسول هارا بخوری شاید اصلا اینارم نباید بخوری ،باید ازت ی ازمایش بگیرم تا مطمئن بشم عفونتت چقدره. کمک کرد لباسام رو پوشیدم رفتیم از مایشگاه بعد من رفتم تو ماشین دراز کشیدم تا محمداومد دیدم داره غش غش میخنده هرچی میگم چته فقط میخندید- رو دل نکنی اینقدر میخندی ؟ من دارم از سر درد میمیرم اون وقت تو داری غش غش میخندی؟- زهرا اگه ی چیز بگم باورت میشه؟- معلومه با این حالی که تو داری هرچی بگی باور نمیکنم معلوم نیست اونجا چی به خوردت دادند یا بوی الکل زده تو سرت قاطی کردی؟ خندید گفت : ا توهین نکن اگه بهت بگم بلند میشی با همین پات که نمیتونی تکون بدی میرقصی- خب ی بار بگو راحت شیم- تو مامان دو تا بچه شدی.من که اصلا همینجور مونده بودم تو ی ثانیه کلی فکر اومد تو سرم که خدایا من داروی بیهوشی رفته تو بدنم بهم کفلین زدن چند تا قرص مسکن خوردم یهو زدم زیر گریه خیلی ترسیدم که حالا چی میشه. – چیه زهرا چرا هرچی میشه گریه میکنی بدنت د هیدراته میشه خب.- وای محمد حالا چیکار کنیم میدونی چقدر مواد مضر رفته تو بدن من-توکلت به خدا باشه هیچی نمیشه عزیزم خدا خودش دیدی میتونیم این دوتا بچه رو داده به ما عدد بتا که خیلی بالا بود احتمال حاملگی دوقلویی هست الانم نوبت سونوگرافی گرفتم از همین جا ، پیاده شو تا بریم .تازه بی هوشی هم که کمر به پایین بوده فکر نکنم مشکلی پیش بیاد پیاده شو. دیگه رفتیم سونگرافی سن بارداری رو گفت 10روزه و بارداری دوقلویی تایید شد. اما من هنوز نگرانم امسال باید پایان نامم رو دفاع کنم .امتحاناتم. فعلا گیج گیجم. ولی محمد و حسام اینقدر خوشحالن که خدا میدونه . فعلا هم به کسی نگفتیم که اگه مشکلی بود سقط بشن.دعا کنید من امسال رو موفق بشم و از پس تمامی امتحانات بربیام.

خاطره زهرا خانم

سلام
من زهرا هستم و ۱۷ سالمه تو خانودمون هم پزشک نداریم منم خیلی از آمپول میترسم ولی خوشبختانه خاطره ی خاصی ازش ندارم در حقیقت خاطره ی من در مورد دندون پزشکی چون من به شخصه به همون اندازه که از آمپول میترسم از دندون پزشکی هم میترسم.
چند وقت پیش من دندون درد شدیدی گرفتم طوری که شب بدون خوردن مسکن نمیتونستم بخوابم از اون جا که همه ی دوستام یا دندون عقل شون رو کشیده بودن یا میخواستن بکشند منم فکر کردم از دندون عقلمه و مجبوررررر شدم برم دندون پزشکی 😑😑😑 خلاصه ما رفتیم عکس انداختیم و بعد هم رفتیم پیش دندون پزشک که دوست خوانوادگیمون هم هست ایشان هم که عکس دندون هام رو دیده بود چشم هاش چهار تا شد و گفت که دو تا از دندون هام نیاز به عصب کشی داره حالا هی از اونا اصرار که همون روز عصب کشی کنم از من انکار😏😏😏😏 میگفتم میمیرم 😂😂 بالاخره بعد از اصرار زیاد قبول کردن هفته ی بعدش برم که همانجا دکتره گفت فکر پیچوندن که نیستی ؟ منم فقط لبخند ژکوند زدم
کل هفته رو من توی سایت های مختلف دنبال این بودم چی کار کنم درد کمتر بکشم که متاسفانه نتونستم از طرفی خیلی بیشتر ترسیدم آخه همه جا از درد های وحشتناک گفته بود دوستام هم که همه خاطرات خیلی بدی داشتن خلاصه که یهر هفته به سرعت برق و باد گذشت و روز موعود فرا رسید منم طبق تحقیقاتم یک ساعت قبل از این که برم یه بروفن خوردم .توی تمام راه دست و پام داشت میلرزید که دیگهرسیدم و روی اون صندلی کزایی نشستم از قبل هنسفری تو گوشم بود آقا من چشام رو بستم صدایی آهنگ رو هم تا آخر بردم بالا چون صدایی دستگاه ها مخصوصا اونی که تراش میده خیلی بهم استرس میده اول از همه آمپول بود که واقعا خیلییییی بده اما نمیدونم چرا ایندفعه واقعا درد نداشن🤔🤔🤔🤔 بعد من حدود یک ساعت در همون وضعیت مونده و هر لحظه منتظر یه درد فوق العاده بودم که خوشبختانه اصلا هیچی حس نکردم به کسایی که از دندون پزشکی و... هم میترسن این روش رو پیشنهاد میکنم شدید

خاطره مامان علی کوچولو

سلام
من مدت زیادی نیست که خواننده وبتون شدم اما تو این مدت کوتاه خیلی ازش خوشم اومه
من 27سالمه
گفتین خاطرات بستری و جراحی هم بنویسید منم خاطرات تولد پسرم رو براتون مینویسم
جونم براتون بگه که من کلآ از دکتر و دکتر رفتن خیلی میترسیدم.اصلآ وارد مطب دکتر که میشدم دست و پام سست میشد و تپش قلب میگرفتم تا اینکه ماه های آخر حاملگیم رفتم پیش یه دکتر زنان زایمان که تازه اومده بود تو شهرمون اسمش دکتر رویا کبود مهری بود اگه دوس نداشتید اسمشو چاپ نکنید همینطوری گفتم که شاید دوس دارید بدونید
خلاصه این دکتر فوق العاده مهربون و افتاده بود قشنگ به حرفت گوش میکرد و با حوصله جوابتو میداد
خلاصه همین دکتر سزارینم کرد اما چند روز بعد از زایمان به علت اینکه بچم زردی کرد و دو شبانه روز تو بیمارستان بالای سر بچم بودم بخیه هام کمی خونریزی کرد
بعد از مرخص شدن بچم رفتم پیش دکتر گفتم خانوم دکتر از محل بخیه هام خون میاد اونم خوابوندم رو تخت و شروع کرد به معاینه بخیه ها اما هرچی نگاه میکرد چیز مشکوکی نمیدید
گفت چیزی که پیدا نیست، چند روز از جراحیت گذشته گفتم یه هفته
گفت پس باید بخیتو بکشم
راستش یکم ترسیدم چون غیر منتظره بود آخه قرار بود فرداش بخیمو بکشم
خانم دکتر شروع کرد به کشیدن بخیه ها اما پوستم به نخ بخیه چسبیده بود خیییلی دردم گرفت اما به هر ترفندی بود بخیه رو کشید و گفت حالا از تخت بیا پایین وایسا تا دوباره بخیه هاتو نگاه کنم
منم بلند شدم وایسادم
بعد چند دیقه وارسی دیدم داره از کنار بخیه هام یکم خون میاد.وحشت کردم
با حالت دلداری گفت اصلآ نترس گوشه یکی از بخیه هات باز شده خوابوندم روتخت البته کلی هم دعوام کرد که چرا به خودت فشار آوردی؟ رفت یه بسته دستکش استریل از تو وسایلش آورد بازش کرد و پوشیدش
با دلهره گفتم خانم دکتر میخواید چکار کنید؟ گفت نترس عزیزم میخوام ببینم بخیه هات فقط از رو باز شده یا بخیه های داخلی هم خونریزی کردن
بند اول انگشت کوچیکش رو فرو کرد تو زخم بخیه ام منم یه آآآآخ بلند گفتم ، گفت اینطوری دیده نمیشه باید زیرش رو هم ببینم، باید یکی دو تا از بخیه هاتو باز کنم تا واضح تر بشه یکم درد داره
به التماس افتادم، گفتم خانوم دکتر تو رو خدا نمیشه بی حسش کنید؟ گفت نه دختر خوب به خاطر یه زخم کوچیک سطحی که بیحس نمیکنن
انگشتشو همون شکل قبلی فرو کرد تو زخمم دوباره گفتم آآآیییی
همونطوری به شکل افقی دستشو کشید دوتا از بخیه هامو باز کرد
منم داشتم التماس میکردم که آی آی آآآیییی خانم دکتر تو رو خدا آروم خیلی درد داره
گفت یکم تحمل کن الان تموم میشه و همینطور داشت معاینه میکرد منم که دیگه نفسم بند اومده بود بعد چند دیقه معاینه لبخندی زد و گفت خدارو شکر سطحیه بخیه های زیر سالم سالم اند بعد زهم و تمیز کرد و یه گاز استریل گذاشت روش
من که دست و پام سست شده بود گفتم خانم دکتر الان باید چکار کنم؟ گفت هیچی امروز خیلی درد کشیدی برو خونه فردا بیا برات بخیش کنم
گفتم خانم دکتر خیلی درد داره؟ گفت نه برات بی حسش می کنم
فرداش رفتم مطب اول کار یه آمپول لیدو کائین زد محل بخیه ها خیلی درد نداشت
پنج دقیقه وایساد دستشو آروم فشار داد رو زخم و گفت درد داری؟
گفتم نه
گفت پس شروع میکنم اما ممکنه کامل بیحس نشده باشه و یکم دردت بگیره
سوزنو که فرو کرد اولش درد نداشت ولی یه عمق که فرو رفت خیلی دردم گرفت داد زدم آخ آخ خانوم دکتر تو رو خدا یواش گفن یکم تحمل کن الان تموم میشه اما مگه تمومی داشت؟ بخیه اول رو که از دیگه داشت گریم میگرفت که شروع کرد به بخیه دوم دوباره بلند گفتم آآی آآآآی و ناخدآگاه دستم رو بردم سمت زخم شکمم که یهو عصبانی شد و گفت خواهش میکنم دستتو بکش عقب دستت استریل نیست بخیت عفونت میکنه بخیه دوم رو که زد رو شو تمیز کرد و گفت تموم شد خانومی فقط هر روز با آب و صابون بشور و خشکش کن تا عفونت نکنه
دو بسته هم قرص چرک خشک کن و دو بسته قرص ویتامین ث واسم نوشت
آخر سر گفت ببخشید اگه خیلی درد کشیدی باید مطمئن میشدم که بخیه های زیری سالم اند اگه اونا هم باز بودن کارت به اتاق عمل میکشید
خلاصه کلی دلداریم داد و البته حین بخیه هم زیاد باهام حرف میزد و سوخی می کرد
بعد از اون جریان هم هروقت میدیدمش حال و احوالمو میپرسید
خلاصه دکتر خیلی خیلی مهربونی بود با اینکه این همه زیر دستش درد کشیدم اما به خاطر اخلاقش ترسم به طور کل از دکتر رفتن ریخت
الان هم خیلی دوس دارم دوباره ببینمش
انشاالله هرجا هست خدا حفظش کنه
این بود خاطره من ببخشید اگه بعد تعریف کرد

خاطره ماندانا خانم

سلام خوبین اسم من ماندانا حدود یکی دو ماهه که با این وب آشنا شدم وب خیلی قشنگیه من 16سالمه و بچه آخر خانواده هستم خوشبختانه تو فامیل یه دکتر بیشتر نداریم که اونم تازه یه ماهه اومده ایران و خداروشکر لطفش هنوز شامل حال کسی نشده من یه داداش بزرگتر از خودم دارم که معمارو26سالشه یه خواهردارم که 23 سالشه و داره برا مهمان داری میخونه مامانم دبیر علوم پدرم هم استاد ادبیات حالا بریم سراغ خاطره: خاطره من برمیگرده به تابستون امسال اوایل تیر ماه بود و منم حوصلم سررفته بود ساعت 7 کلاس پیانو داشتم(🎶من از بچگی عاشق صدای پیانو بودم و بهم آرامش میداد برای همین از کلاس هفتم کلاس پیانو میرم) از خونه ی ما تا کلاس پیانوم پیاده نیم ساعت راهه زنگ زدم به دختر خالم و قرار گذاشتیم ساعت 6.15 بیاد در خونه ما تا باهم بریم خرید توراه مغازه هارو دیدیم و منم یه👜 کیف خوشگل واسه خودم خریدم هوا خیلی گرم بوددختر خالم من وگذاشت کلاس و رفت خونه منم تا رفتم تو کلاس سریع جلو دریچه کولر نشستم کلاسم که تموم شد اومدم بیرون دیدم بابام اومده دنبالم بعد سلام واحوال پرسی بابابام گفت که خونه ی داییم دعوتیم من وبرد خونه من سریع یه دوش گرفتم ولباس عوض کردم و بدون اینکه موهام وخشک کنم رفتیم خونه داییم رسیدیم و بعد احوال پرسی من نشستم بغل پنکه که مینا خواهرم گفت نشین موهات خیسه سر درد میگیری منم رفتم بغل داییم نشستم وشروع کردیم حرف زدن که دیدم خیلی گرممه دوباره رفتم بغل پنکه نشستم خلاصه سرتون و درد نیارم صبح که از خواب پاشدم بدنم در میکرد زیاد توجه نکردم رفتم پیش مامانم که دیدم مامانم لباس بیرون پوشیده به منم گفت یه چیزی بخورم و رفت منم که کلا با صبحانه خوردن و این جور چیز ها مشکل دارم رفتم تو اتاق یکم با دوستام چت کردم که دیدم گلوم میسوزه سوزشش کم بود اما چون سرم و بدنم هم درد میکرد شک نداشتم که سرما خوردم دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و چون بیحال بودم خوابیدم که با صدای مامانم بیدار شدم نهار خوردم و نشستم فیلم دیدم اما همش احساس گرما میکردم شب بود همه دور هم نشسته بودیم که داداشم گفت ماندانا چرا لپات قرمزه بی حالم هستی خوبی گفتم اره چیزیم نیست که .مامانم دستش و گذاشت رو پیشونیم گفت یکم تب داری که گفتم گرمه هوا خوب یعنی اون لحظه دلم میخواست داداشم و خفه کنم که خداروشکر بحث به یه سمت دیگه کشیده شد سر شام مینا کنارم نشست در گوشم گفت من که میدونم شما باز موهات و خشک نکردی خونه دایی هم جلو کولر نشستی سرما خوردی حالا انقدر انکار کن تا بد تر شی که منم با التماس گفتم مینا به خدا چیزیم نیست استراحت می کنم خوب میشم اما فرداش که بلند شدم خوب نشده بودم هیچ بد ترم شدم که مینا به مهام داداشم همه چی و گفت متاسفانه مهام خیلی رو سلامتی حساس برا‌همین با تهدید و غربون صدقه و هرچی بود من و مجبور کرد بریم دکتر مامانم خواست با هامون بیاد که مینا گفت من باهاشون می رم که مامانم قبول نکرد با من و داداش اومد تو راه داداشم به مامانم گفت بریم پیش دوستش که دکتره مامانمم قبول کرد دقت کنین منم اون وسط شلغم بودم فقط داشتم از. ترس میمردم که رسیدیم داداشم رفت نوبت گرفت و رفتیم تو که دوستش کع بعدا فهمیدم اسمش ارش بلند شدو احوال پرسی کرد و پرسید چی شده یادی از ما کردی که داذاشم قضیه رو براش تعریف کرد اونم گفت که پیشش بشینم معاینه کنه من که داشتم فقط دستامو به هم فشار میدادم بعد معاینه گفت که خوشبختانه هنوز جدی نشده و تبمم برا عفونت کم گلوم اما باید چند تا امپول تزریق کنم با این حرفش من با بغض به مامانم نگاه کردم که مامانم رو به دکتر گفت اقا ارش نمیشه داروی خوراکی براش بنویسین که گفت امکانش پیست ولی کم مینویسم سه تا بیشتر نیست بعدم به داداشم گفت که به منشی بگه تست کنه دارو هاشم بگیر امپولا شو خودم تزریق میکنم اومدیم بیرون که من التماسام شروع شد اما فایده نداشت اخرش داداشم اشکامو پاک کرد و گفت ارش دستش سبکه خواهری اروم برات میزنه بعدم رفت دارو هارو بگیره منم بامامانم رفتم تست کنه که هر چی اون پنبه میکشید من دستم میکشیدمش عقب اخر مامانم دیگه کلافه شد دستم و گرفت خانمه تست کرد تا اینکه بعد ۱۰دقیقه داداشم با ارش اومدن تو که مامانم سر من و بوسید و چون دل نداشت ببینه رفت بیرونکه دکتره دست من و دید و گفت حساسیت نداره به منم گفت ماندانا خانم دراز بکش خودتم سفت نکن‌ منم اروم میزنم که منم که دیدم راهی‌ نداره دراز کشیدم داداشم امادم کرد و دستم و گرفت در گوشم گفت عزیز دلم هر وقت دردت گرفت دست من و فشار بده به ارشم گفت وای به حالت فقط محکم بزنی اونم گفت رو چشمم اومد نزدیک و پنبه کشیذ که من سفت کردم که گفت ا نشدا شل کن‌ درد نداره یکم شل کردم که فرو کرد منم اهسته گریه میکردم که اخرش سوخت یکم دست داداشم وفشار دادم اونم گفت جانم تموم شد اون طرف و پنبه کشید که چون پنی سیلین بود از اولش دردش شروع شد منم فقط گریه میکردم و دست مهام و فشار میدادم که یهو سفت کردم که مهام و ارش باهم گفتن شل کن مه من با گریه گفتم تروخدا درش بیار اونم چند تا زربه زد یکم که شل شدم همش باهام حرف میزدن تا تموم شد بعدم ازم عذر خواهی کرد که دردم اومده امپول‌بعدیشم برا فردا بود که من هر کاری کردن نزدم که اخرش مینا مجبورم کرد بزنم اونم من پیش ارش نرفتم چون ازش خجالت میکشیدم دوستان ببخشید بی مزه بود و چشمای نازتون خسته شد من خاطره زیاد دارم اگه خواستین بگین تعریف کنم فعلا

خاطره الهام خانم

سلام،من الهامم خیلی وقته خواننده وبم و به خیلیا معرفی کردم مثل گلنار ولی خودم خاطره نذاشتم چون خداروشکر زیاد برام پیش نیومده امپول بزنم ،این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم از مریضی گلناره :
گلنار اوایل دوران دانشجوییش و تو پانسیون دانشگاه بود تقریبا یک سال و نیم ،بعد چون زندگی گروهی تو خوابگاه براش سخت بود و مدت زمان تحصیلشم طولانی بود دایی جان (بابای گلنار)براش خونه گرفت . من و گیتی جون (مامان گلنار)رفتیم بهش کمک کنیم واسه خونش وسیله بخره و جابه جابشه ! ما که رسیدیم خونه گلنار ،گلی دانشگاه بود کلیدو داده بود به صاحب خونه مام کلید و گرفتیم و رفتیم داخل یه سری وسیله تو کارتنا بود که تازه خریده بود تنها چیزی که باز بود یه قالیچه کوچیک که یه بالشتو یه پتو مسافرتی روش بود ،گیتی جون همین خونه رو دید گفت چه خبره حالا حالا ها کارداره که بشه بهش گفت خونه ،بعد گفت نگا توروخدا لابد رو زمین با همین پتو نازک خوابیده .سرتونو درد نیارم خلاصه ما یکم استراحت کردیم و شروع کردیم به جمع کردن خونه تا ساعت ۷ و نیم بود گلی اومد از در اومد تو با یه قیافه اویزون و رنگ پریده ،مارم اصلا تحویل نگرفت اخه طفلک حالش خوب نبود به گیتی جون گفت مامان چایت داغه گیتی جونم گفت اره دورت بگردم الان برات میارم خستگیت دربیاد . تا گیتی جون چای بیاره دراز کشید رو قالیچه و پتورو پیچید به خودش و گفت الی یه پتو دیگه میاری بندازی روم حالا هوا خیلی ام سرد نبودولی گلنار می لرزید یه پتو دیگه اوردم انداختم روش و گیتی جون اومد کنارش گفت گلنار مامان خوبی؟گفت نه سرم یه دردی میکنه مثل نبض میزنه بدن درد و گلودرد و ..دیگه بماند گیتی جون گفت خوب چرا اینجوری خوابیدی پاشو بریم دکتر ،خلاصه زنگ زد آژانس ، گیتی جون به راننده گفت برید یه درمونگاه لطفا راننده پرسید کدوم درمونگاه و اسم چنتا رو اورد که گلنار گفت همون بوعلی برو اونجا خصوصیه خلوته ،رفتیم داخل کسی نبود گیتی جون رفت پزیرش یه اقایی اومده بود قبض تزریق بگیره خلاصه گلنار و گیتی جون رفتن داخل و منم پشت در نشستم در اتاق دکتر باز بود معاینش کرد و فشارش و گرفت گفت چقدر پایینه فشارت گلوتم که داغونه ، پنی سیلین کی زدی ؟گفت یادم نمیاد ولی قبلا یبار زدم گفت پس تست بشه حتما ، تشکر کردن و اومد بیرون ،همین اومدن بیرون با خنده بهش گفتم می بینم که قراره امپول بخوری گیتی جون گفت هم امپول هم سرم ...بعدم رفت داروهاشو بگیره ما پشت در اتاق دکتر نشسته بودیم تا داروهای گلنار بیاد گلی ام چشش و بسته بود سرش تکیه داده بود به دیوار یه دختره با یه نایلون پر امپول اومد یهو گفت دکترو ببین خودش مریض شده ..گلنار چشماشو باز کرد و با دختره خوش و بش کرد هم خوابگاهی بودن البته دختره پرستاری میخوند .اومده بود امپول بزنه .ته راهرو دوتا تخت بود که جلوش پرده بود اونجا تزریق امپول و انجام میدادن اما برای سرم یه اتاق بود با ۴ تا تخت . دختره رفت ته سالن و امپولارو داد به پرستاره و گفت توروخدا یواش بزنیا پرستاره ام گفت ما همه تلاشمون اینه شما دردتون نگیره خلاصه پرستاره امپولار اماده کرد رفت پشت پرده گفت شل بگیر دردت نیاد بعد دوباره گفت اینجوری نشده شل بد دختره یه اخ ایییییی کرد و پرستاره گفت تموم یکی دیگه مونده یکم میسوزونه که دختره یه سیس کرد و پرستاره اومد از پشت پرده بیرون . گیتی جون داروهای گلنار و اورد داد به پرستاره پرستاره ام گفت تو اتاق رو تخت بخوابه ،تو اتاق ۵ تا تخت بود که کنارش پرده داشت ولی پرده ها جمع بود گلی رفت رو اخرین تخت ،کنار دیوار نشست یه باروونی سرمه ای تنش بود اونو در اورد دراز کشید که سرمش و وصل کنه پرستاره گفت ۳ تا عضلانی داری یدونه از امپولاتم میریزم تو سرم ۲ تاش پنیسیلینه باید تست بشه ده دقیقه مونده بود سرمت تموم بشه تست میکنم که اخر سر امپولارو بزنم بری ولی الان یدونه عضلانی داری برگرد . گلنارم بی هیچ حرفی خوابید پرستاره داشت امپولو اماده میکرد از گیتی جون پرسید نمی ترسه که؟گیتی جون گفت نه بابا شجاعه دخترم ؛اخه گلی کلا خیلی مغروره جلو دیگران. امپول اماده شد ۵ سیسی بی رنگ بود .نمیدونم چی بود پرستاره رفت بالا سرش گفت شلوارتو بکش پایین گلی یکم شلوارشو داد پایین که پرستاره بیشتر کشید گفت خانمم شل باش این فقط میسوزونه پشت در اتاق ولی گلی یکم سفت بود پنبه رو کشید سوزن و فرو کرد و همونجوری زد و گلی جیکشم در نیومد بعدم سریع برگشت که سرمشو بزنه ،گلی به پهلو خوابیده بود بارونیشو کشیده روش و یه دستشم رو جای امپولش بود اخماشم تو هم بود
پرستاره اومد استینشو داد بالا گفت دستت و مشت کن کش و بست و سوزنو که برداشت گلی دستشو گذاشت رو چشمش و سرومشو زد دوباره دستشو از رو چشش برداشت گذاشت رو باسنش . پرستاره با دست نشون داد که سرمت اینقدر که شد صدام کن بیام تستت و انجام بدم . من و گیتی جونم نشستیم رو تخت کناری من هی حرف زدم حال و هواش عوض بشه ولی انگار نه انگار گلی وقتی مریض میشه اصلا حرف نمیزنه انگار زبون نداره دیگه وقت گذشت تا نزدیکای اخر سرمش بود گیتی جون پرستاره رو صدا کرد اومد که پنیسیلین و تست کنه رو همون دستش که سرم وصل بود تست کرد موقع تست کردنم مثل سرم وصل کردن دستشو گذاشت رو چشاش ولی اینبار معلوم بود دردش گرفته . سرمش تموم شد و پرستاره اومد سرم و کشید گفت اروم اروم بلند شو بیا بیرون امپولاتو اونجا میزنم اومدیم بیرون گفت بشین رو صندلی هنوز ۵ دقیقه دیگه باید صبر کنی تزریقاتم حسابی شلوغ بود یه پسره اومد روبه روی ما نشست ،پرستاره میخواست به یه بچه ۸ ساله امپول بزنه دختره هم گریه میکرد و بعدم فرار کرد که پسره جلوشو گرفت مامانش اومد بغلش کرد دختره جیغ می کشید دیگه پرستاره خدمتکار درمونگاه و صدا کرد بیاد به مامانش کمک کنه دختره همچین جیغ می کشید دلم براش کباب شد . بعد پرستاره از گلنار پرسید حالت تهوع و سرگیجه که نداری ؟سوزش و خارش چی ؟گلی گفت نه گفت پس بیا بخواب گلنار رفت به گیتی جون گفت مامان توام بیا گیتی جون گفت الهوم باهات میاد برو بخواب رفت رو تخت دراز کشید و یکم شلوارشو داد پایین که یهو پرستاره از دو طرف کلا لخت کرد و اول اون سمتی که امپول قبلیو زده بود پنبه کشید گلی هم سفت کرده بود گفت فقط گلنار خانوم گشنه که نیستی گلی هیچی نگفت گفت گشنه ای؟گلنار جواب داد نه حالا از صبح هیچی نخورده بودا . سوزنو فرو کرد و پمپ کرد فقط گلنار نفس عمیق کشید و صداشم در نیومد پرستاره کشید بیرون گفت این از این اونورتو خیلی سفت نکن مثل این یکی اذیت نشی دوباره پنبه کشید و فرو کرد گلی بازم اصلا صداش در نیومد پرستاره ام مانتوشو کشید پایین گفت بلند نشو خیلی قوی بود یکم بخواب گلی هم همونجور اروم خوابیده بود صورتش و گرفته بود وسط دوتا دستاش ،بعد پسره اومد امپول بزنه که یه نگاه از گوشه پرده به گلی انداخت منم یه چش غره بهش رفتم و رفت رو تخت جلویی دراز کشید گیتی جونم اومد مانتو گلی و داد بالا شورت وشلوارشو مرتب کرد گلی ارو بلند شد خیلی دردش گرفته بود دستش رو باسنش بود بعدم دست منو گرفت اخه خیلی بی حال بود موقع رفتن پرستاره گفت یه ابمیوه خیلی شیرین براش بگیرید . دیگه رفتیم بیرون هرکا رکردیم ابمیوه نخورد برگشتیم خونه ۲ تا دیگه امپول داشت که باهم باید میزد فردا شبش ، که دوستش اومد براش زد .
ببخشید دیگه من خوب تعریف نکردم اولین بارم بود اخه

خاطره میترا خانمم

سلام خیلییی عذرمیخوام میدونم خیلییی دیرکردم اما تومرداد مادرم بیمارشدن ومن سخت درگیرایشون بودم وبعدهم که مهرو شروع مدارس ورسیدگی به بچه ها مجال خاطره نوشتن بهم نمیدادهرروزفقط چنتاخط اونم تومحل کارمیتونستم بنویسم به همین خاطرطول کشید از افرین جان خواهش میکنم که خاطرموازاول بذارن چون مدت زیادی میگذره احتمالا همه فراموش کردن بازم ببخشید

سلام دوستان عزیزم میترام معرف حضورتون اومدم یه خاطره جدید از پارمیس بگم :پارمیس بعداز انفلونزا سختی که توی اذر گرفت ورامین بهش واکسن انفلونزا زد دیگه سرمانخورد تاااا ماه پیش اواسط تیریه سرماخوردگی کوچیک گرفت که رامین بهش یه امپول داد امااینقدراصرار کرد که نزدش چندروزبعدش هنوز خوب نشده بود واکثرا شبا تب میکرد یه روز که منو رامین سرکاربودیم پارمیس خونه مامانم بود و پارسام مهد. پارمیس زنگ زد به من که میخوام همراه درساوترسا(دخترای داداش بزرگم )بریم شهربازی منم گفتم زنگ بزن به بابات اگه اجازه داد برو گفت:اااا مامانی خودت که میدونی بابایی اجازه نمیده گفتم خب وقتی میدونی چرا اصرار میکنی؟زنگ بزن به بابات اجازه دادبرو وگرنه بمون عصرمیام دنبالت الانم کار دارم کاری نداری پارمیس باگریه گفت: خیلیییی بدی وبعدم قطع کرد عصراول رفتم دنبال پارسا وبعدم خونه مامانم تاپارمیسو بیارم امامامانم گفت همراه محسن (داداشم)اینا رفته شهربازی زنگ زدم به رامین گفتم توبه پارمیس اجازه دادی بره شهربازی؟ گفت:زنگ زد ولی من اجازه ندادم گفتم:اونم چقدرگوش کرده گفت:مگه رفته؟گفتم:بلهه یه نفس عصبی پشت تلفن کشید گفت بااون حالش؟؟ شب میام خونه تکلیفشو روشن میکنم(رامین به معنای واقعی دیوونه پارمیسه اما رواینجورمسائل خیلییییی حساسه ) اومدم خونه زنگ زدم به داداشم گفتم گوشی روبده پارمیس گفت حالا که اومده بذاربهش خوش بگذره شب اومد هرکارخواستی کن گفتم خیلخب پس زودتر بیاین رامین اومدخونه ازاینکه پارمیس هنوز نیومده بود بیشتر عصبانی شدوقتی اومدن داداشم باپارمیس اومدبالا رامین باهاش حال واحوال کرد بعد به پارمیس که سرش پایین بود گفت علیک سلام پارمیس خانوم چه عجب تشریف اوردین پارمیس اصلاسرشوبالانیاورد رامین با اخم بهش گفت سریع خونه پارمیس همیجوری که سرش پایین بود دوید تواتاقش بعدازاینکه داداشم رفت رامین پارمیسو صداکرد به پارسام گفت پسرم بروتواتاقت درم ببند پارمیس اومدکنارمن نشست رامین بهش گفت:خب مامنتظریم بشنویم پارمیس بابغض شدید گفت بخدانمیخواستم برم درسا خیلییی اصرارکرد رامین:حرف درسارو گوش کردی بعدحرف مامان بابات گوش نمیکنی پارمیس باگریهه گفت:ببخشید بابایی رامین یه کم صداشوبالاتربرد وگفت مگه من نگفتم هنوز حالت کاملا خوب نشده باید استراحت کنی هان؟پارمیس باصدای بلند گریه میکرد(اصلا طاقت دعوای رامین نداره)رامین ادامه داد دیگه خیلیی لوس ولجبازشدی تقصیرمنه که اینقدر لی لی به لالات گذاشتم این تابستون نه از اسکیت خبری هست نه ازکلاس اسکیت هروقت یادگرفتی به حرف پدرمادرت گوش بدی بگوبرات بخرم درضمن فقط دعاکن بدترنشی که اون موقع من میدونم وتو پارمیس باصدای بلندوگریه گفت:بابایی ببخشید رامین رفت بالا پارمیسم سرشوگذاشت روپای من گریه میکرد گفتم توکه میدونی بابایی رواینجورچیزا حساسه چرا ناراحتش میکنی ؟حالام گریه نکن بروصورتت بشور بذارفردا بابایی اروم شد میریم ازش عذرخواهی میکنیم خب؟یه کم ارومتر شد ورفت صورتشو شست گفتم بیاشام بخور بعدبخواب گفت نه سیرم میرم میخوابم منم چیزی نگفتم شب ساعتا12بود من داشتم کتاب میخوندم ورامینم خواب بود دیدم برق دستشویی روشن شد فهمیدم پارمیسه اخه پارسا اگه بخواد بره میادمنوبیدارمیکنه یه چنددیقه بعدش برق خاموش شد دوباره 10دقیقه بعد روشن شد نگران شدم اومدم بیرون رفتم کناردر که دیدم صدای عق زدن میاد سریع دویدم سمت دستشویی گفتم:پارمیس مامان درو باز کن عزیزم اماهمچنان عق میزد بعداز چندباردرزدن دروباز کرد خودشوانداخت بغلم زد زیر گریه سعی کردم ارومش کنم بغلش کردم بردم حموم تمام لباساش عوض کردم دست وصورتش شستم بردم روتختش خوابوندمش دستاش سردسرد بود ومیلرزید گفتم بخواب برم بابایی روبیدارکنم بیادمعاینت کنه باگریه دستم گرفت وگفت:نهههههه مامانی توروخدابیدارش نکن بخداالان حالم خوبه گفتم:نه عزیزم داری میلرزی بذار بابایی معاینت کنه نمیذارم اذیت شی بزور دستموازدستش بیرون کشیدم رفتم رامینوبیدارکردم گفت:چیشده؟گفتم فک کنم پارمیس مسموم شده بالااوردبیایه معاینش کن اخماش رفت توهم گفت ببین بااین کاراش خودشوبه کشتن میده یانه گفتم دورازجونش این حرفاچیه درضمن دعواش کنی من میدونم وتو حالش به اندازه کافی بدهست رامین:همین کاراروکردی که الان این شده توبرو منم یه اب به صورتم میزنم کیفموپیدامیکنم میام من دوباره رفتم پیش پارمیس هنوز داشت گریه میکرد گفتم عسل مامان جاییت دردمیکنه؟باسر جواب منفی داد نشستم روتختش وکشیدمش توبغلم سرشوبوسیدم دلداریش دادم تارامین اومدو بدون حرف وخیلیی جدی نشست کنارتخت وگفت درازش کن میخوام معاینش کنم سرشوگذاشتم روپام ودرازش کردم رامین لباسشودادبالا و گفت هرجادردت اومدبگو بعدشروع کرد فشاردادن شکمش پارمیس گفت الان دردنمکنه ولی اون موقع درد میکرد وقتی معاینه تموم شد رامین بااخم به پارمیس گفت اونجاچی خوردی؟پارمیس: بستنی رامین:دیگه؟پارمیس: فقط همین رامین گفت پارمیس میگی یازنگ بزنم ازدایی بپرسم پارمیس همینجورکه اشکاش میومد گفت پفک وچیپس وسیب زمینی سرخ کرده گفتم:چیییییی؟؟؟؟؟ چجوری تونستی اینقدربخوری توکه توخونه بایدالتماست کنم تایه لقمه غذابخوری؟پارمیس باگریه گفت بخداازهرکدوم فقط یه ذره خوردم رامین اینقدرعصبانی شده بود که حدنداشت (رامین از پفک وچیپس متنفره ومیگه به اندازه سم مخصوصابرابچه هاضررداره) درحالیکه سعی میکردصداش بالانره گفت:مگه من1000باربهت نگفتم ازاین اتواشغالا نخور هان؟؟؟؟؟ پارمیس سرشو توبغل من قایم کردوگفت ببخشید نمیدونستم اینجوری میشه رامین صداشوبردبالاو گفت هرغلطی خواستی بکن بعدبگوببخشید دیگه داری شورشو درمیاری هرچی هیچی نمیگم پرروتر میشی پارمیس منومحکم گرفته ودو گریه میکرد به رامین گفتم:صداتوبیارپایین پارسابیدارمیشه کاری که شده نمی بینی حالش بده تنبیهوبذاربرابعد یه اخم بهم کردورفت بیرون پارمیس ازبس گریه کرد به هق هق افتاده بودیه کم اب بهش دادم گفتم جونم مامانی گریه نکن عزیزم بابایی یه ذره عصبانی شد فرداخوب میشه باهم میریم ازش معذرت خواهی میکنیم قربونت برم باشه گلم؟ چنددقیقه بعدش رامین بایه لیوان اومد تواتاق وگفت اینوبده بهش بخوره اگه دوباره بالااوردیا دل دردشد خبرم کن سرم بهش وصل میکنم گفتم باشه توبروبخواب نگران نباش بعدداروروبزوربهش دادم اینقدرباهاش حرف زدم که هردومون خواب رفتیم فرداصبحش بیدارکه شدم دیدم پارمیس خوابه و رامین داره معاینش میکنه گفتم حالش چطوره گفت یه کم تب داره ولی خداروشکرمیکروب ازبدنش دفع شده من دارم میرم سرکاربه مژده(مژده خواهر بزرگترمه که مسئول ازمایشگاهیه که توش کارمیکنم) میگم برات مرخصی ردکنه کاری داشتی بهم زنگ بزن بعدم پارمیسو بوسیدورفت اون روز پارمیس حالش خوب بود اما خیلییییی بیحال بود اصلاازتختش پایین نمیومد بدنشم داغ بود و تب داشت رامین زنگ زد حالشوپرسید گفتم هوز تب داره خیلیییم بیحاله گفت شایدسرماخورده ببین گوش یاگلوش دردنمیکنه ازش پرسیدم که خیلی قاطع گفت نه منم گفتم شاید عوارض مسمویت دیشبه بیخیالش شدم شب ساعت8رامین یه پروازداشت به شیرازبرای1روز بخاطرهمین وقتی ساعت6ونیم رسیدخیلیی دیرش شده بودوسریع چمدونشوبرداشت خداحافظی کردورفت بعدازاینکه رامین رفت گریه ی پارمیس شروع شد حالاهرچی میگم چته؟چراگریه میکنی؟میگه هیچیم نیس خلاصه اینقدرگریه کردکه خواب رفت روزبعد صبح بیدارکه شدم اول تب پارمیسوگرفتم که دیدم پایین اومده وبعدم بیدارش کردم گفتم:دخترم اگه حالت بده میخوای سرکارنرم گفت نه من حالم خوبه گفتم باشه پس بلندشوببرمت خونه عزیز(مادرشوهرم) اینجوری خیال منم راحته کمکش کردم بلندشد وصورتشوشست اماهرکارکردم حتی یه لقمه هم صبحونه نخورد خلاصه پارساوپارمیسورسوندم خونه مادرشوهرم خودم رفتم سرکار ساعت12بودکه ارمین(برادرشوهرکوچکم که سال3داروسازیه)زنگ زد بهم وگفت پارمیس دوباره گوش درده(گوش چپش خیلیی حساسه خیلیی زودعفونت میکنه قراره عملش کنه امارامین بخاطرترس پارمیس مگه صبرمیکنیم بزرگترشه) همش بهانه میگیره زودتربیاخونه منم سریع مرخصی گرفتم ورفتم خونه عزیز پارمیس نشسته بودروپای عزیزشو ویه حوله هم روگوشش منوکه دیدگریش اوج گرفت رفتم پیشش گفتم چیشده عزیزم؟باهق هق گفت گوشم دردمیکنه هرکارمیکنم خوب نمیشه گفتم اشکال نداره گلم یه ذره تحمل کن الان زنگ میزنم به بابایی ببینم چی بایدبخوری که اروم شی وبعدسریع به رامین زنگ زدم واونم عصبانی شد وگفت:پس دیروزم بخاطرهمین بیحال بوده وهیچی نمیگفته گفتم حالامیگی چکارکنیم ؟توکی میای؟گفت نمیشه منتظرمن بمونین اخه احتمالا تاپس فردا کارم طول میکشه زودتر ببرینش پیش هادی تاعفونت به پرده گوشش اسیب نزده منم بی خبرنذار گفتم باشه تونگران نباش بعدم خداحافظی کردم بلافاصله زنگ زدم به هادی که اونم گفت من الان شیفتم تموم شده میخوام برم خونه ولی قبلش میام پارمیسومعاینه میکنم منم تشکرکردم بعدرفتم پیش بقیه که پارمیس باگریه گفت بابایی چی گفت؟گفتم گفته باید حتمابری پیش عموهادی تاگوشتومعاینه کنه گفت من عموهادی دوست ندارم فقط بابایی میذارم معاینم کنه گفتم:پارمیس دوباره شروع کردی نمیبینی چقدرحالت بده بابات تا پس فردا میمونه توکه تااون موقع کرمیشی پارمیس باگریه دوباره گفت من هیچ جانمیام گفتم نیازی نیست توجایی بری الان زنگ زدم عموهادی قرارشد قبل اینکه بره خونه بیامعاینت کنه بااین حرفم گریش اوج گرفت وباگریه میگفت نمیخواااااااااام منم عصبانی شدم صداموبردم بالا(خیلییی کم پیش میادعصبانی شم همیشه این وظیفه رامین بوده اماوقتی نیست خودم بایدواردعمل شم)وگفتم: بیخود نمیخوای هرچی هیچی نمیگم مراعات حالتومیکنم توبدتر میشی اون از2روزپیش که بدون اجازه رفتی بیرون وبااون حال برگشتی خونه اونم ازدیروز که10بارازت پرسیدم چته میگی هیچی تابه این حال وروزافتادی وحالام به لجبازیات ادامه بده تا پرده گوشت پاره شه پارمیس دیگه حرف نزد فقط سرشو کرده بودتوبغل عزیزشو اشک میریخت تااینکه بعدازچنددقیقه رویا(خواهرشوهرم )با2تاپسرش(ارتان 12وارشام9ساله) وشوهرش(علی که استاد فیزیولوژیه) اومدن اونجا پارمیس سریع رفت دستشویی صورتشوشست وبرگشت بعدازنیم ساعت هادی اومد پارمیس اروم به هادی سلام کرد هادی یه نگا بهش کرد وگفت سلام عموجون چیشدی دوباره تو؟اخه کی توتابستون سرمامیخوره که توخوردی پارمیس بغض کردوهیچی نگفتو رفت کنارعموش نشست هادی رفت کنارش وگفت بیازودترمعاینت کنم بایدبرم جایی کاردارم بعدم کامل معاینش کرد پارمیس بخاطرحضور عمش خجالت میکشیداعتراضی کنه هادی گفت:پارمیس ازکی گلووگوشت دردمیکنه پارمیس گفت امروز هادی خیره نگاش کرد پارمیس گفت باورکن دروغ نمیگم هادی اخم کردوگفت:گوشت ازبس عفونت داره مجراش دیده نمیشه لوزه هات دارن میترکن ازبس ملتهب شدن بعداینا همش مال امروزه پارمیس بغض کردوسرشوانداخت پایین هادی بیشترادامه نداد وبااخم گفت فکرنمیکردم اینقدرحالش بدباشه دارو زیادهمرام نیاوردم یه دفترچه بدین داروهاشوبنویسم توی اون ارمین دفترچه خودشواورد وهادی دارونوشت وفرستادبره بگیره بعدچندتاقرص وشربت بیرون اورد وطرزمصرفشونو توضیح داد وگفت:دوره درمانش طولانیه بایدتمام قرص وشربتشو تازمانیکه رامین تشخیص میده مصرف کنه وداروهایی که ارمین رفته بگیره همشون تزریقین که نحوه مصرفشوبهش توضیح دادم پارمیس چشاش پراشک شدوگفت تابابام نیادمن امپول نمیزنم هادی گفت:100بارمن وبابات بهت گفتیم هروقت مریض شدی زودتربیابگو که قرارنباشه اینقدردردبکشی حالا که نگفتی یعنی دوست داشتی دردبکشی چونه هم نداریم بروتویه اتاق درازبکش تاعموت میاد2تاامپولاتو بزنم پارمیس اشکاش روون شدوگفت عزیزجون من امپول نمیخوام رویا گفت عمه جونم حالت خوب نیس چنتا دونه امپول کوچولوبزن زودترسرحال شی مگه نمیخوای پس فرداکه تولد اروشاست برقصی بااین حال که نمیتونی پارمیس گریش اوج گرفت وگفت نمیخوااام مامانی توروخداتویه چیزی بگو من امپول نمیخوام هادی گفت پارمیس کاری نکن صداموببرم بالا همینجاروپامامانت درازشو زودتمومش کنم پارمیس:عموبخدادیگه گوشم دردنمیکنه بذاراگه خوب نشدم بعدش قول میدم بزنم هادی:نمیخواد قول بدی میخوابی یابزوربخوابونمت پارمیس درحالیکه اشک صورتش خیس کرده بود گفت میخوابم ولی اینجانه گفت خیلخب بروتویه اتاق اماده شو تامن بیام بلندشدم دستشوگرفتم همراه رویا رفتیم تواتاق وپارمیس دیگه هق هق میکرد گفتم چرااینقدرخودتواذیت میکنی گل من بخدا پاتوشل بگیری دردت نمیاد قربون اشکات برم گفت مامانی بگو اروم بزنه گفتم چشم عزیزم بیادرازبکش روتخت روبه رویاگفت عمه مراقب باش ارتان وارشام نیان تو رویاگفت قربون برادرزاده باحیاخودم برم اونا توحیاط دارن باپارسافوتبال بازی میکنن علی همونجاست نگران نباش نمیان هادی اومد تووگفت هنوزکه اماده نشدی زودباش کمکش کردم روتخت دراز کشید گفتم اقاهادی براپارمیس خیلیی اروم بزن گفت چشممم بعدنشست گوشه تخت وپیراهن پارمیسوبالازد وشورتشو کامل کشید پایین پارمیس برعکس همیشه خیلیی اروم بودفقط دست منومحکم فشارمیداد هادی پنبه کشید واروم سوزنوفروکرد بعدم شروع کردپمپاژکردن که پارمیس زدزیر گریه ایییییییییی هادی کشیدبیرون گفت تموووووم شد سرشوبوسیدم وگفتم افرین دخترگلم هادی دوباره پبه کشید پارمیس گفت عموصبرکن قبلی دردمیکنه هادی سریع فرو کرد فک کنم روغنی بود اخه خیلیی اروم تزریق میکرد پارمیسم اصلا اروم نبود وبلندبلندگریه میکرد ومیگف:ایییییییی چراتموم نمیشه اخخ درش بیار عمواییییی توروخدابسههههههه تا هادی درش اوردوجاشوماساژ بعدم شورتشو درست کردوپیراهنشواوردپایین وگفت هیسسسسسس الان که دیگه تموم شده این اشکابراچیه عزیزاومدتویه لیوان اب پرتقال براش اورد ومدام قربون صدقش میرفت ویه عالمه قول کادوبهش داد تااروم شد بعداز چنددقیقه ارمین بایه پلاستیک امپول وپدالکلی اومدتو پارمیس باگریه گفت من دیگه امپول نمیزنماااا هادی بدون توجه به پارمیس روبه من گفت اخرین بارکی پنیسیلین زده؟گفتم همین بهمن پارسال خودت براش زدی گفت پس لازم نیست تست کنم بخوابونش پارمیس نشست روتخت زدزیرگریه من دیگه امپول نمیخوام بسه توروخدا خودم خوب میشم ارمین پیشونی پارمیس بوسید وگفت عموجونم فقط 5دقیقه تحمل کن دیگه راحت شی بعدم دست عزیزوگرفت ورفت بیرون هادی گفت ارمین توکجا؟گفت شرمنده من اصلادلشوندارم میترا ورویاهستن دیگه بسه وبعدم دروبست هادی اب مقطروباپودر قاطی کرد وبعدکشید تویه سرنگ 5میل وروکردبه پارمیس که به شدت گریه میکرد گفت بخواب بزنم زودترراحت شی پارمیس باگریه شدید:عمووو..این خیلییی دردداره ...توروخدابذارنزنم قول میدم همه داروهااموسرموقع بخورم هادی گفت عفونتت زیاده باداروخوب نمیشه این امپولاحتما لازمه بخواب اینقدر خودتومامانتو اذیت نکن رویاسرشو بوسید وگفت الان امپولت سفت میشه بیشتردردت میادهاا بعدم باکمک هادی وتقریبا بزور خوبوندنش هادی گفت رویاخانم پاهاشومحکم نگه دارین به منم گفت دستاشو محکم بگیر پارمیس فقط بلندبلندگریه میکرد هادی دامن پیراهنشودادبالا شورتشواز2طرف کامل تارون پاهاش پایین اورد روبرامدگی باسنشو الکلی کرد وسریع مثل دارت فروکرد پارمیس جیغ کشیدوتکون خوردکه هادی جدی وبلندگفت اینقدرتکون نخور وبعدم شروع کرد به پمپاژکردن که پارمیس بادستاش تختوچنگ میزد وباجیغ میگف ایییییییییییی ماماان دردداره مامااااااااان بگودرش بیاره وپاشوسفت کرد و به طرف هادی کج شد هادی دادزد :داری چکارمیکنی؟پارمیس ترسیددوباره صاف خوابید هادی هی باتشرمیگف "شل کن خودتو"چون پاش سفت کرده بود خیلیی سوزن توپاش موند دیگه سی سی اخر پارمیس باالتماس گفت عمووووووو توروخداا درش بیار بسههه تاتموم شد وکشیدبیرون هادی رفت بیرون من که فقط بغلش کردم ومحکم توبغلم فشارش دادم ورویا م مدام قربون صدقش میرفت اماپارمیس هنوز هق هق میکرد بعداز5دقیقه هادی وعلی اومدن تو اتاق هادی گفت:بهترشدی؟؟ پارمیس با هق هق گفت خیلییییی دردمیکنه هادی گفت:امپول اخرتو که زدی مامانت برات کمپرس کنه خوبه خوب میشی باتعجب گفتم مگه هنوزامپول داره؟هادی گفت:اره فقط یه6.33 ...بعدازاین حرفش فقط جیغای ممتدپارمیس بود که شنیده میشدومیگفت نمیخواااااااااااام من دیگه امپول نمیخواااااام بابایییییییی کجاییییی مامان توروخدانذاربزنم بیابریم خونهه پام دردمیکنه مامانیی سرشوگرفتم بغلم سعی کردم ارومش کنم ارمین گفت:هادی بسشه براامروز دیگه هادی گفت عفونتش زیاده 2تاامپول اولیم که تب بروویتامین بود فقط یه انتی بیوتیک زده این عفونت به این راحتیا ازبین نمیره اینجوری دوره درمانش طولانیتره علی طوریکه پارمیس بشنوه گفت: پارمیس دخترشجاعیه من مطمئنم این اخریرو روهم تحمل میکنه به هادیم چشمک زدوهادیم مشغول اماده کردن امپول شد پارمیس باگریه گفت:من امپول نمیخوااام عموووو ارمین توروخداتویه کاری کن ارمین نشست کنارش گفت قربونت برم عمویی ولی مجبوری این یکیو تحمل کنی عزیزم ببین چقدرحالت بده اصلا خودم کنارت میمونم دردت گرفت میگم درش بیاره پارمیس هنوز هق هق میکرد که هادی به علی علامت داد علیم اومدنشست وگفت بخواب خوشگل خانم و دوباره خوابوندش پارمیس باصدای بلندگریه میکرد سرش روپای ارمین بود من دستاشوگرفتم وعلیم پاهاشو گرفت هادی دامنشو بالا داد وسمت مخالف امپول قبلی والکل زد وچون میدونست اگه چیزی بگه پارمیس گوش نمیده پس بدون هیچ حرفی سوزنو فروکرد پارمیس یه تکون خورد وپاشوسفت کرد هادی گفت :ااا پارمیس من هنوز یه سی سی تزریق نکردم خودتوشل کن عمو پارمیس:نمیتونم اییییییییی هادی گفت:پارمیس کاری نکن دربیارم دوباره بزنم بعدچندضربه محکم به پاش زدوگفت شل کن خودتوببینم پارمیس باصدای بلند ای ای میکرد جیگرم اتیش گرفت حتی یه کلمه حرفم نمیتونستم بزنم اخرش اینقدرپاشوسفت کرد که هادی بیخیال سی سی اخرشدودرش اورد همه باهم گفتن تموووووم شد پارمیس از هق هق بزورنفس میکشید صورتش شده بود عین لبو عزیز براش اب اورد وارمین بهش داد یه ذره نفسش بالا اومد گفتم الهی دورت بگردم دیگه تموم شد عسل مامان گریه نکن اما همچنان اشک میریخت ومیگفت:دردمیکنهههه هادی گفت:ارمین برو براش کمپرس اب گرم بیار الان دردش اروم میشه ارمین کمپرس اب گرم اورد وگفت عموجونم بخواب و دامنتو بزن بالا برات کمپرس بذارم دردت اروم بگیره پارمیس گفت نمیخوااااام همتون برین بیرون عزیزگفت راست میگه بچم مگه اومدین سینما برین بیرون بذارین استراحت کنه بعدم رویاوعلی وارتان وارشام(ازجیغ پارمیس اومده بودن تواتاق) وپارسا وهادی وخودش بیرون رفتن ارمین گفت الان دیگه همه بیرونن راحت بخواب اینوبذارم روش پارمیس میگفت نمیخوااام میخوام برم خونه خودمون گفتم دورت بگردم بذارعموبرات کمپرس کنه بهترکه شدی میریم اما حرف خودشو میزد وگریه میکرد ارمین گفت زن داداش بیاین برسونمتون خونتون این پارمیس ول کن نیست خلاصه باهمون حالش درحالیکه به پهنای صورت اشک میریخت ارمین بغلش کردباماشین رفتیم خونه البته پارساموند پیش عزیز ارمین بردش تختش خوابوندش بعدم براش کمپرس کرد وهی قول کادو وجایزه بهش میداد تا اینکه رامین زنگ زد گوشی روگذاشتم روبلندگو رامین گفت:دختربابا چطوره؟؟ پارمیس باگریه وهق هق گفت باباییییییی زودبیا بعدم شروع کردباگریهههه تعریف کردن البته مطمئنم رامین نمیفهمید اخه خیلییی صداش گرفته بود بعدازاینکه بارامین صحبت کرد خواب رفت ساعتای6بود که هادی اومد(البته برای گرفتن یه سری پرونده پزشکی که پیش رامین بود) پارمیس هنوز خواب بود هادی دوباره معاینش کرد وگفت امپولاشو بیاربگم کدومارو فرداوپس فردابزنین آرمین رفت داروهاشوکه هنوزتوماشینش بودن اورد8تاامپول بود(یه تب بر-2تاتقویتی-یه متاکاربامول-2تاپنی سیلین جی و2تا پنی سیلین6.33)بدنم یخ کرد وقتی دیدمشون هادی گفت این4تا پنیسیلینو فقط2تاشو بزنه یه جی ویه 6.33 اون دوتا فکرنمیکنم لازم شه برا فردا متاکاربامولو وتب بر ویه پنی جی بزنه پس فردام 2تا تقویتی و6.33 ارمین گفت:هادی خودت وضع ترس پارمیسو بهترمیدونی تقصیری هم نداره نمیخوام توکارت دخالت کنم اما امروزکه براش کمپرس میکردم جاشون بدجورکبود شده بخاطر ترس زیادش هر کاری هم کنه نمیتونه پاشو شل کنه یه نگاه دیگه بندازببین میشه بعضیاشو خوراکی تجویزکنی هادی گفت بخدا پارمیسم مثل دخترخودم دوست دارم تاجاییکه میشدبراش خوراکی نوشتم 2تا ازانتی بیوتیکا روهم که بیخیال شدم پارمیس گوش چپش مشکل داره ونیاز به عمل امارامین میگه بذار بزرگترشه وترسش کمتر نمیشه احساسی برخورد کنیم بحث سلامتی شوخی بردارنیست ارمین جان امابرااینکه روتو زمین ننداخته باشم به جای تب بر براش شیاف مینویسم ارمین باخنده گفت دستت دردنکنه تقویتیارو میشه یه جوری بپیچونی هادی گفت جون داداش نمیشه این پنیسیلینا بدنش ضعیف میکنه پارمیسم خیلی بدغذاس اینالازمه ارمین گفت اگه کاری کنم خوردوخوراکش خوب شه چی راهی داره؟هادی باخنده یه نگاه بهش کردو گفت غذاکه جای اینارونمیگیره ولی من حریف تونمیشم بااینحال اگه تونستین یه جوری سرش شیره بمالین بزنه خیلی بهتره ارمین گفت ممنون هادی جان خدایی نکرده فکرنکنی تو طبابت توذره ای شک دارم اما ازبچگی عادت داشتم سر امپول چونه بزنم هادی خندید بعدم خداحافظی کردورفت...شب ارمین رفت عزیزو وپارسارو اورد خونه ما پارمیس بیدارشده بود فقط منتظربود بگیم بالاچشت ابروئه تابزنه زیرگریه موقع شام هنوزچندتاقاشق نخورده بود که ازپشت میز بلند شد گفتم کجا توکه هنوز چیزی نخوردی گفت ممنون سیرشدم ارمین گفت پارمیس بدنت ضعیف شده باید خوب غذابخوری تازودترخوب شی گفت دیگه نمیتونم بخورم ارمین گفت بشین بخور به اشتها میای پارمیس گفت نمیخوااام بعدم قهرکرد رفت تواتاقش(همیشه بعداز امپول زدن خیلی لجبازویه دنده ولوس میشه) ارمین پشت سرش بلند شد کیسه امپولارو برداشت رفت تواتاقش منم دنبالش رفتم پارمیس خوابیده بود ماکه رفتیم تو پتوروکشید روسرش ارمین پتورو ازروش کشید دستشو کشیدونشوندش بعد گفت عصروقتی خواب بودی هادی اومد اینجا برای تزریق این2تاامپول تقویتی ولی من نذاشتم وگفتم قول میدم غذاشوکامل بخوره وخلاصه بزور راضیش کردم ولی اینوبدون پارمیس خانوم ازاین به بعد خودم روخوردوخوراکت کامل نظارت میکنم اگه بخوای اینجوری اذیت کنی بخدا قسم خودم بزور بهت میزنم حالام بلندشو مثل یه دختر گل غذاتوکامل بخوروبعدم داروهاتوبخوروبخواب پارمیس که کاملا شکه شده بود ازلحن ارمین مطیعانه دنبالش رفت وغذاشوکامل خورد(خوبه اشتها نداشت واقعاکه!)وبه همین ترتیب تاوقتی کامل خوب نشد ازترس امپول غذاشوتماموکمال میخورد شب پارمیس کنارمن خوابید ساعتای 3صبح بودکه بیدارم کردوباگریه گفت گوش وگلو وبدنم دردمیکنه بلندشدم وحوله داغ کردم گذاشتم روگوشش وبراش شیاف گذاشتم ساعتای5بودکه دوباره خوابید منم دیگه خواب نرفتم وکتاب خوندم تاارمین بیدارشدوخواست بره سرکار که پارسا باگریه گفت من میخوام برم مهد دیگه ارمین وپارسا بعدازاینکه صبحونه خوردن رفتن ساعت9بود که هادی بهم پیام داد(( بهتره امپولاش تاقبل ازظهرتزریق بشه من شیفتم اگه تونستین براش تزریق کنین بهتره اگه اذیت کرد عصر خودم میام براش تزریق میکنم)) پارمیس بیدارشد بعدازاینکه صبحونشو کامل خورد نشست وکارتون نگاه کرد رفتم پیشش تبشوگرفتم که خوب بود گفتم گوشت بهترشده عزیزم؟گفت هنوز دردمیکنه ولی نه زیاد گفتم داروهاتوکه مصرف کنی خوب خوب میشی بعدبابغض گفت مامان من دیگه امپول نمیزنم هاااا گفتم اتفاقا الان بایدحاضرشی باهم بریم درمانگاه امپولاتو بزنی اینجوری که خوب نمیشی گفت میشم اصلا دوست ندارم خوب شم توروخدااذیتم نکن مامانی گفتم دخترم مگه من دوست دارم تواذیت شی ولی مجبوری ببین هنوز گوشت درد میکنه اماپارمیس فقط باگریه حرف خودشو میزد دقیقا30دقیقه من با ملایمت سعی میکردم راضیش کنم اونم فقط باگریه میگف نمیخوااااام گفتم پارمیس چرا لج میکنی توکه اخرش باید این امپولا بزنی حالا الان نیای عصرعمو هادی مثل دیروز بزور برات میزنه گفت اصلا تابابا نیاد من امپول نمیزنم بعدم قهرکرد رفت تواتاقش بلند گفتم عصرعموهادی اومد همیناروبهش بگو خب؟؟؟؟؟؟ بعدازچنددقیقه گوشیم زنگ خورد مامانم بود جواب دادم که مامانم گفت این بچه رو چکارکردی که اینجوری داره گریه میکنه؟گفتم کی؟؟؟من؟؟ گفت پارمیس دیگه بچم زنگ زده نفس نداشت فقط میگه دایی روبفرست دنبالم بیام پیشت گفتم: به شماچرازنگ زد؟مامان جان تواینو نمیشناسی 3روزجیگرمنو خون کرده ازبعدازشهربازی چنان مریض شده که نگو الانم چون فهمیده عصرقرارهادی بیاد امپولاشو بزنه به شما زنگ زده شما نگران نباش گفت الهی بمیرم براش چرازودترنگفتی خب؟حالا بزار محمد(داداش کوچیکم که مهندسی پزشکی میخونه)بفرستم باهم برین امپولشوبزنین بعدبیاین اینجا منم قبول کردم وبعدرفتم تواتاق پارمیس بااخم گفتم کی گفت به مامان جون زنگ بزنی؟هیچی نگفت وباچشای اشکی نگام کرد دلم براش ضعف رفت گفتم زود حاضرشودایی داره میاد اینقدرخوشحال شد که حدنداشت منم امپولاشوگذاشتم توکیفم واماده شدم تامحمداومد وراه افتادیم نزدیک خونه مامان یه کلینک بزرگ بود که همونجا نگه داشت پارمیس گفت دایی چراوایسادی محمدگفت وایسادم که بریم امپولای خوشگل داییو بزنیم اوردمت یه جای خوب که اصلا دردت نیاد پارمیس باگریه پاهاشو کوبید کف ماشین وگفت من نمیاااااااام منوببرین پیش مامان جوننن محمدگفت دایی جان زشته این کارادختربه این بزرگی ازیه امپول میترسه پارمیس باگریه:نمیخوااام من دیروز4تاامپول زدم هنوزجاشون دردمیکنه توروخداااا داییییییییی محمدگفت پارمیس اگه اینجانزنی توخونه خاله مژده اینا هستن حامد(شوهرمژده که فیزیوتراپه)بزورم که شده برات میزنه نگی نگفتی پارمیس باگریه گفت:اصلا ماروبرگردون خونمون نمیاااااااااام من پیاده شدم ودر عقب بازکردم وگفتم زودپیاده شوببینم بایداین امپولاروبزنی حال دیشبت یادت نیست؟؟؟؟؟؟؟ بعد دستشوکشیدم واوردمش پایین بادستمال اشکاش پاک کردم وگفتم دیگه گریه نداریم خب؟؟ بعددستشوگرفتم ورفتیم تو خیلی شلوغ بودتزریقاتش ولی چاره ای نبود من وپارمیس نشستیم ومحمدرفت قبض بگیره بعدازچن دقیقه پارمیس گفت من میرم پیش دایی وبعدم رفت چنددقیقه بعدمحمداومدگفت پارمیس کو؟گفتم مگه پیش تونیومد گفت من؟؟نه.. بدنم یخ کردگفتم وای محمد نره توخیابون گفت نه حتما همینجاهاس نترس الان پیداش میکنم ورفت توسالن واتاقاروگشت نبود من وقتی استرس بگیرم خیلی سریع فشارم میفته وسرگیجه شدیدمیگیرم واون موقعم سرگیجه ام شروع شده بود محمد حال منودید یه لیوان اب برام ریخت منونشوند روصندلی گفت اصلا نترس من قول میدم پارمیس ازاین ساختمون بیرون نرفته خودت که میشناسیش چقدرترسوئه یه کم اروم شدم وگفتم باشه بروبگرد زود اون رفت طبقه بالا منم رفتم حیاطووذستشویی وداروخونه روگشتم نبود دیگه روپابندنبودم رفتم پیش نگهبان گفتم یه بچه11ساله بلوزشلوارسفیدپوشیده ندیدین گفت نه ندیدم احتمالش کمه ازاین دررفته باشه بیرون شاید ازپارکینگ رفته برین از نگهبان اونجام بپرسین سریع دویدم سمت پارکینگ به محمد زنگ زدم گفت ندیدیش گفتم نه دارم میرم پاکینگ همینجور که باگوشی صحبت میکرد سرشو کنارماشین محمددیدم گفتم محمددیدمش زودبیاپارکینگ وبعدرفتم طرفش چسبیده بود به ماشین وعین بیدمیلرزید صورتش ازاشک خیس خیس بود منوکه دید گریش بلندشدولی تکون نخورد یه نفس عمیق کشیدم که چیزی بهش نگم خیلیی ترسیده بود رفتم طرفش سرشو گرفتم بغلم اونم منومحکم گرفته بودوگریه میکرد محمد اومد چنان دادی زد که هیچوقت ازش نشنیده بودم:معلوم هست کدوم گوری هستی؟این چه غلطی بود کردی؟حال مادرتو ببین پارمیس که هیچوقت محمدو اینطوری ندیده بود پشت من قایم شدوبلند گریه میکرد محمد درماشینو زد وگفت سوارشوببینم سریع سوارشد ماهم سوارشدیم راه افتادولی سمت خونه نمیرفت هممون سکوت کرده بودیم محمدگفت پارمیس اگه اینجانزنی توخونه خاله مژده اینا هستن حامد(شوهرمژده که فیزیوتراپه)بزورم که شده برات میزنه نگی نگفتی پارمیس باگریه گفت:اصلا ماروبرگردون خونمون نمیاااااااااام من پیاده شدم ودر عقب بازکردم وگفتم زودپیاده شوببینم بایداین امپولاروبزنی حال دیشبت یادت نیست؟؟؟؟؟؟؟ بعد دستشوکشیدم واوردمش پایین بادستمال اشکاش پاک کردم وگفتم دیگه گریه نداریم خب؟؟ بعددستشوگرفتم ورفتیم تو خیلی شلوغ بودتزریقاتش ولی چاره ای نبود من وپارمیس نشستیم ومحمدرفت قبض بگیره بعدازچن دقیقه پارمیس گفت من میرم پیش دایی وبعدم رفت چنددقیقه بعدمحمداومدگفت پارمیس کو؟گفتم مگه پیش تونیومد گفت من؟؟نه.. بدنم یخ کردگفتم وای محمد نره توخیابون گفت نه حتما همینجاهاس نترس الان پیداش میکنم ورفت توسالن واتاقاروگشت نبود من وقتی استرس بگیرم خیلی سریع فشارم میفته وسرگیجه شدیدمیگیرم واون موقعم سرگیجه ام شروع شده بود محمد حال منودید یه لیوان اب برام ریخت منونشوند روصندلی گفت اصلا نترس من قول میدم پارمیس ازاین ساختمون بیرون نرفته خودت که میشناسیش چقدرترسوئه یه کم اروم شدم وگفتم باشه بروبگرد زود اون رفت طبقه بالا منم رفتم حیاطووذستشویی وداروخونه روگشتم نبود دیگه روپابندنبودم رفتم پیش نگهبان گفتم یه بچه11ساله بلوزشلوارسفیدپوشیده ندیدین گفت نه ندیدم احتمالش کمه ازاین دررفته باشه بیرون شاید ازپارکینگ رفته برین از نگهبان اونجام بپرسین سریع دویدم سمت پارکینگ به محمد زنگ زدم گفت ندیدیش گفتم نه دارم میرم پاکینگ همینجور که باگوشی صحبت میکرد سرشو کنارماشین محمددیدم گفتم محمددیدمش زودبیاپارکینگ وبعدرفتم طرفش چسبیده بود به ماشین وعین بیدمیلرزید صورتش ازاشک خیس خیس بود منوکه دید گریش بلندشدولی تکون نخورد یه نفس عمیق کشیدم که چیزی بهش نگم خیلیی ترسیده بود رفتم طرفش سرشو گرفتم بغلم اونم منومحکم گرفته بودوگریه میکرد محمد اومد چنان دادی زد که هیچوقت ازش نشنیده بودم:معلوم هست کدوم گوری هستی؟این چه غلطی بود کردی؟حال مادرتو ببین پارمیس که هیچوقت محمدو اینطوری ندیده بود پشت من قایم شدوبلند گریه میکرد محمد درماشینو زد وگفت سوارشوببینم سریع سوارشد ماهم سوارشدیم راه افتادولی سمت خونه نمیرفت هممون سکوت کرده بودیم (محمدبخاطرعصبانیتش پارمیس ازترسش منم خیلی حالم بدبودحالت تهوع وسرگیجه داشتم) محمد گوشیش دراورد وشماره گرفت – زنگ زدبه خاله من که شوهرش قبلا پرستاربوده و پارمیس خیلییی ازش میترسه واقعنم بابچه هاخوب نیست فهمیدم برای تنبیه پارمیس میخوادببرش اونجا تاامپولاشوبزنه بعدکه قطع کرد بغض پارمیس شکست وباگریه گفت دایییییییی غلط کردم منو نبرپیش عمومظفر مگه خودت همیشه نمیگفتی خیلیی بدامپول میزده بهتون توروخدااااا محمدباخونسردی گفت الانم میگم بدمیزنه ولی برای تو همین اقامظفرخوبه (میخواست بترسونش وگرنه واقعاخوب میزد) پارمیس گفت دایی برگردیم هرجاگفتی میام بی سروصداامپول میزنم ولی اینجانه محمد:صدانشنوم پارمیس همین که گفتم باتونمیشه عین ادم رفتارکرد پارمیس گفت ماماااااان گفتم پارمیس فرقی نداره چه اینجاچه جای دیگه دایی اذیتت میکنه اتفاقادستش سبکه پارمیس تااونجایه سره گریه کرد منم هرلحظه حالم بدترمیشد سردردم شدیدتر رسیدیم محمدپیاده شد وزنگ زد بعددرپارمیسوباز کردواوردش پایین اشکاش پاک کرد پارمیس دست منو محکم گرفتورفتیم تو وبعدازسلام واحوالپرسی وچون حالم خوب نبود میخواستم زودتربرم گفتم راستش رامین رفته مسافرت کاری پارمیسم امپول داشت این شد که مزاحم اقامظفرشدیم اگه زودترزحمت امپولاشوبکشین ممنون میشم اخه بایدبرم بیمارستان شیفت اقامظفرامپولاروگرفت گفتم متاکاربامولشوتو2تاسرنگ بکشین بااین پنیسیلین سرشوتکون دادوگفت بخوابونینش همینجا خاله یه متکا اوردگفت تواتاق دارم سبزی خشک میکنم بوش اذیتتون میکنه همینجادرازش کنین وپارمیس مجبورشد جلو2تاازنوه های خاله (ریما وراستین دوقلو14ساله)بخوابه چشاش پراشک شد دستشوگرفتم بلندش کردم عجیب بود تونسته بودخودشونگه داره گفتم زودتموم میشه محمداومدکنارش گفت:پاتوشل بگیردایی پارمیس اشکاش ریخت وگفت بگوخیلییی اروم بزنه گفتم اصلانترس دخترنازم فقط پاتوشل کن بعد دکمه وزیپ شلوارش بازکردم گفتم دمرشو دخترم پارمیس درازکشید شلوارشوتاپایین باسنش پایین دادم اقامظفرم با3تاسرنگ اماده اومدمحمد شورت پارمیسو تاوسط کشید پایین اقامظفر پایینترکشیدوگفت پارمیس خانوم قانون مارو میدونه که اگه سفت کنه تکون بخوره یامثل بچه کوچولوها گریه کنه امپول اضافه روجای همون قبلیا میخوره؟ پارمیس بغضش شکست وگفت :اروم بزنین توروخدااااا بعدپنبه کشیدوسریع پنیسیلینوفرو کردوشروع کردبه پمپاژ پارمیس باصدای بلندگریه کرد وگفت ایییییی مامااان ای ایییییی ااااا خخ اقامظفرباتشرگفت هیسس زخم شمشیرکه نیست ارووووم الان تموم میشه بعدکشیدبیرون وجاشوماساژداد پامیس باگریه گفت مامان بسه بعدیشوشب میزنم گفتم:نه عزیزم تحمل کن الان تمو.....هنوزحرفم تموم نشده متاکاربامولوفروکرد پارمیس که شکه شده بودیه تکون خوردکه اقامظفربااون دستش محکم زدکنار سوزن امپولو گفت اروم بگیربچه.........وقتی شروع به تزریق کرد به معنای واقعی پارمیس هلاک شد من ومحمدبه سختی نگهش داشتیم اقامظفر که ازساکت شدن وشل شدنش ناامیدشده بود بدون حرف فقط تزریق میکرد گفتم الهی بمیرم الان دیگه تموم میشه وتموم شدوسوزنو کشید بیرون هنوزباشدت گریه میکرد دستشوگذاشته بودجای امپولش اقامظفرگفت زهرابیا دستاش بگیر اینم تمومشه پارمیس که فهمید هنوزیکی دیگه هست جیغ کشیدنننهههههههه دیگه بسهههههه مگه2تانبودمامااااان خاله اومدودستاش گرفت منم کمرشومحمدم پاهاشو دوباره پنبه کشیدوبعدباانگشتش کنارقبلی محکم فشاردادتا شل کنه وبدون اینکه انگشتش برداره سوزنو کنارانگشتش فروکرد پارمیس اینقدرجیغ زدکه صداش کامل گرفت وقتی تموم شدازترس اینکه دوباره امپول بخوره بدون اینکه شلوارش درست کنه سریع بلندشد صورتش ازاشک خیس خیس بود دوتادستش گذاشته بودجای امپولشو گریه میکرد محمد بغلش کرد وشلوارش درست کردوبردش توحیاط صورتشوشست وارومش کرد حال خودم اصلا خوب نبود ازشدت سردرد چشام سیاهی میرفت بخاطرهمین سریع خداحافظی کردم اومدم بیرون پارمیس ازبغل محمدگرفتم گفتم زودخداحافظی کن بیاحالم بده دست پارمیس گرفتم هرقدم که برمیداشت 10000تاقطره اشک ازچشاش میومد گفتم الهی بمیرم الان میریم برات کمپرس میکنم خوب میشی باگریه میگف نمیخواااام دیگه باهات کاری ندارم بروووووخلاصه خوابوندمش صندلی عقب خودمم جلونشستم محمداومد وراه افتادیم پارمیس فقط گریه میکرد هرچی محمد باهاش حرف میزد گوش نمیکرد وبدترگریه میکرد یه لحظه حس کرد سرم دجورتیرکشیدبا2تادستم سرم گرفتم محمدترسیدگوشه خیابون نکه داشت ویه دادسرپارمیس زد ساکت باش مامانت حالش خوب نیس وپارمیس ساکت شد محمدگفت میتراخوبی ؟؟؟؟؟فقط باسر جواب دادم نه گفت الان میریم بیمارستان اروم باش بعدم راه افتاد حتی چشام نمیتونستم بازکنم ورفتیم بیمارستانی که رامین توش کارمیکرد و گفت بیاپایین ابجی وبه پارمیسم گفت همینجابخواب تامابیایم پیاده نشیاا پارمیس اونقدرازحال من ترسیده بوددردامپولاشویادش رفته بود خلاصه رفتیم اورژانس دیگه ازشدت درد ناله میکردم وسریع سرم وصل کردن وچندتاامپول زدن توسرم ومن خواب رفتم وقتی بیدارشدم مادرشوهرم پیشم بود دردسرم اروم بود ولی خیلییی سنگین بود سریع گفتم پارمیس کو؟؟ گفت نگران نباش عزیزم خونه ماست اغاجونش پیششه بعدچنددقیقه یه پرستاراومدسرم ازدستم کشید گفت روشکم بخوابید امپول دارین به کمک مادرشوهرم وباخجالت دمرشدم شلوارموپایین کشید وامپولوزد4تااولیو تحمل کردم ولی2تا اخری خیلیی دردداشت تماما اخ اخ کردم فک کنم اه پارمیس گرفته بودم خلاصه اینام تموم شد ودکترمعاینه کردوگفت میگرن عصبی داری (5سال پیش یه بارکه پارمیس تشنج کردهمینجوری شدم)وبعدم اجازه ترخیص داد به رامین زنگ زدم وفهمیدم داره میادتهران البته فرداش بلیط داشته اماگفت طاقت نداشتم باماشین سواری دارم میام ورفتیم خونه مادرشوهرم پارمیس اومدبغلم کلیی گریه کردگفت دایی وعمو کلی دعوام کردن که مامانت بخاطر تواینجوری شده گفتم نه عزیزم من حالم خوبه توخوب شو منم خوبم خلاصه پارمیس همونجاخواب رفت منم رفتمتواتاق تا7عصر خوابیدم رامین ساعت4صبح رسید وخوابید وصبحش ساعتا9رفتم پارمیس بیدارکردم گفتم بلندشوصبحونت بخوربایدداروهات بخوری ولی انگارنه انگارومیگف من دارونمیخورمممم دیگه گفتم پارمیس بابایی اومده هاااااا یدفه سرجاش نشست وگفت واقعا بعددویوتواتاقا تاپیداش کرد رفت بغلش بیدارش کرد صبحونش گذاشتم توسینی بردم اتاق که دیدم داره بابغض برارامین تعریف میکنه امپولایی که زده رو گفتم بذاربابابرسه بعدشروع کن به شکایت کردن گفت نخیرم همه چیو بهش میگم که چقدر اذیتم کردین گفتم مایاتو؟؟؟؟ دیگه رامین صبحونه وداروهاشوبهش داد بعدگفت بیابشین معاینت کنم ببینم این چندروزچی به روزخودت اوردی پارمیس نشست رامین گلوشومعاینه کرد بعدهمین که گوششو خواست معاینه کنه پارمیس گفت ایییییی بابایواش رامین باتعجب گفت من که کاری نکردم بعددوباره بااحتیاط معاینه کردوگفت تازه امپولم زدی وضع گوشت اینه چکارکردی باخودت دختر؟؟؟؟؟؟بعدبه من گفت چندتا انتی بیوتیک زده؟ گفتم:3تا امروزم یه6.33 داره پارمیس باگریه گفت من بخدا دیگه امپول نمیزنم پام داره میترکه رامین بااخم گفت چندباربگم برااینجورچیزا بی ارزش قسم نخور پارمیس بابغض گفت :ببخشیدولی من امپول نمیزنم بابایی رامین گفت خیلخب بذارالان زنگ میزنم ازدوستم برات وقت میگیرم میریم مطب ببینیم چی میگه خوبههه؟؟؟؟پارمیسم چیزی نگفت رامین زنگ زدبه مهران دوستش که متخصص گوش براش وقت گرفت قرارشد ساعت12بریم مطبش که اخروقت وخلوت باشه ساعت12رفتیم مطب واخرین مریض بودیم رفتیم تو بعدازسلام احوالپرسی شروع به معاینه کرد اماپارمیس هی دستش میذاشت روگوشش وای ای میکرد مهران گفت پارمیس عمو اینجوری که نمیشه2دقیقه تحمل کن معاینه کنم اصلا برو روتخت بخواب پارمیس باترس گفت نه نه قول میدم دیگه دیگه کاری نکنم دوباره معاینه کرد البته رامین دستاش گرفت وقتی تموم شد بارامین بحث پزشکی کردن پارمیسم اومدکنارمن رومبل نشست وقتی صحبتاشون تموم شد مهران رفت داروهاروبده منشی بگیره فهمیدم امپول داره گفتم رامین چیشد؟ گفت:پنادرلازمه!!! گفتم وای واقعا!! پارمیس گفت یعنی چی؟رامین نشست کنارش ولپشوبوسیدوگفت یعنی باید2تا نیش پشه روتحمل کنی پارمیس چشاش پراشک شدوگفت:بابااااااا توقول دادی من امپول نمیزنم رامین جلوش زانوزد دوباره بوسیدشوگفت نه عزیزم من قول ندادم گفتم بریم پیش متخصص هرچی اون بگه الانم عمومهران میگه باید2امپول خیلیییی کوچیک بزنی تادیگه ازدست این گوش دردخلاص شی پارمیس باگریه گفت بابا توروخدااا دیگه نمیتونم راه برم ازبس پام دردمیکنه بخداهرچقدرداروتلخم بدین میخورم ولی امپول نه خوااااهش بابایی همون موقع مهران اومدتو وگفت:چراگریه میکنی دخترخوب؟؟؟پارمیس بلندشدرفت جلو مهران باگریه گفت عمووو من امپول نمیخوام بجاش قرص بده بهم من کلیی امپول زدم قول میدم خوب شم مهران گفت پارمیس زشته عمو الان دیگه خانوم شدی نبایدبخاطر امپول گریه کنی پارمیس باصدای بلندگریه میکرد ومیگفت من ام پول نمیخوااا ام مهران بادستمال اشکاش پاک کردگفت اوه اوه این همه اشک از کجامیاری تو حالاخیلخب برو بیرون یه اب به دست صورتت بزن برگردمنم تااون موقع فکرمیکنم پارمیس بادستاش اشکاش پاک کرد گفت من حالم خوبه دیگه هم گریه نمیکنم خواهش میکنم امپولاروخط بزنین مهران خندید ودستش گرفت بردش طرف دروگفت:نخیر صورتت کثیف وزشت شده بدوبرو وقتی خوشگل شدی باهم صحبت میکنیم بعد روبه منشی گفت کمکش کن صورتش بشوره یه لیوان ابم بهش بده دوباره برش گردون بعددرو بست وروبه رامین گفت این راضی بشونیست بعدهمینجورکه امپولارواماده میکرد ادامه داد:توبشین رومبل میتراخانومم کنارت بعدپارمیس وایسون بین پاهاتوبعد خمش کن.روپاهای میتراخانوم اینجوری عضلش چون کشیده میشه نمیتونه سفت کنه بهترم میتونین نگهش دارین اخه پنادر همینجوریش امپول دردناکیه نمیخوام مجبوربشم دربیارم دوباره بزنم اینجوری خیلی اذیت میشه رامین گفت :لیدوکائین(بیحس کننده) میکشی توسرنگ؟ مهران گفت:خودت که میدونی لیدوکائین هم ایجادحساسیت میکنه وهم مهمترازاون اثرانتی بیوتیکو کم میکنه گفتم: وای اقامهران توروخدا اینجوری که بچم هلاک میشه مهران گفت:نگران نباشین 2دقیقه اذیت شه بهترازاینکه بخاطرگوشش اینقدربیحال ومریض باشه بذارین همینجوری بزنم که اثرکنه ودیگه قرارنباشه فردام انتی بیوتیک بزنه منم دیگه هیچی نگفتم مهران پنادروکشیدتوسرنگ بزرگ بعدم شروع کرد به اماده کردن یه تقویتی (میگفت انتی بیوتیک بدنش ضعیف میکنه وحتماتقویتی لازمه)که پارمیس درزد واومدتو رامین گفت بیا اینجا گل دخترم پارمیس مظلوم وترسون اومد طرف ما ورامینم گرفتش بین پاهاش نشوندش روزانوش وبعدم بوسیدش پارمیس گفت بابابریم دیگه مهران ازپشت پرده اومدبیرون گفت:کجا خوشگل خانوم قرارشدمن فکرام کنم هنوز من هیچی نگفتم شال وکلاه کردی؟؟پارمیس بابغض گفت:امپول نزنم دیگهههه؟ مهران گفت:نه دیگه نشد نه حرف من نه حرف تو فقط یکی بزن که اونم دردنداره بعدامپول تقویتی اماده رونشون داد پارمیس گفت عموووو بخدااا خودم بدون امپول خوب میشم باباییی تویه چیزی بگو مهران اخم کردوگفت ببین پارمیس باااید این امپولو بزنی شوخیم ندارم اگه یه قطره اشک دیگه بریزی اون یکیم اماده میکنم من باهات راه اومدم توهم راه بیا دیگه همین یکیه ببین چقدرکوچیکه رامین گفت هینجا روپای خودم درازبکش پارمیس بغض کردواماده گریه بود رامین بایه خورده فشار خمش کرد روپای من وگفت راحت بخواب قناری بابا پارمیس بغضش شکست وباگریه گفت مامانییی من امپول نمیخواام گفتم جون مامان الان زودتموم میشه میریم خونه اماده میشیم بایدبریم خونه عمه ندا تولد اروشا امپولتوبزن تاعصرسرحال باشی عزیزم پارمیس بیصدا اشک میریخت رامین دامنشوزدبالا وشلوارجورابی وشورتشوکامل دادپایین مهران پنادروازجیبش دراورد و الکل زد پارمیس صدای گریش بلندشد مهران گفت اااا عموجان هنوزکه نزدم بعداروم سوزنوفروکرد پارمیس:ای...ای...اییییییییییی اااااااااا ماماااااااااان عمووووو عمووووو توروخدااااااااایییییییییییی بسههههه ازشدت درد تنهاجاییکه میتونست تکون بده یعنی سرشو محکم میکوبوند روپامنو جیغ میزد ناخوداگاه صورت منم خیس شد هنوز نصفش مونده بود بودوپارمیس دیگه گلوبراش نموندازبس جیغ زدازشدت گریه سرفه های وحشتناکی میکردواشک چشماش روون بود ورامین مدام قربون صدقش میرفت ولی اون اصلانمیشنید2سی سی اخر پارمیس فقط میگفت:دیگه بسه دیگه بسههههه باباااااااا بابااااااااایییییییییییی ای ااااای ای اااااااااااااااااااااااااایییییی مردم مردم اگه بگم ازاون بیشتردردکشیدم بخدا دروغ نگفتم وقتی سرنگ خالی شد چندثانیه صبرکردموادبره پایین وگفت جونم عمو جونم الان تموم میشه خوشگلم وبعد سوزنوکشیدبیرون پنبه گذاشت محکم فشار داد بعدبه رامین گفت پنبه رو نگهداره رامین پنبه رو نگه داشت وپارمیسو بلندکرد هنوزبه شدت گریه میکردصورت وچشاش قرررررمزبودو خیس خیس پارمیس سرشوگذاشت روشونه رامین وبه گریش ادامه داد رامین بایه دستش سرپاریسو نازمیکرد بایه دست جای امپولشوماساژمیداد مهران بایه لیوان اب برگشت وگفت پارمیس جان عمو بیایه ذره اب بخورگلوت پاره شد ازبس داد زدی پارمیس سرش توگردن رامین کرد وگفت نمیخواااااام بروووو دیگه دوست ندااارم بروو مهران هرکارکرد پارمیس نگاش کنه اماپارمیس دستاش دوررامین حلقه کرده بود وباصدای بلندگریه میکرد رفتم بزور چندقلوب اب بهش دادم مهران بااشاره به رامین فهموند میخواد تقویتی شو بزنه(اگه خونه بودیم ورامین امپول میزد عمرااا میذاشتم این یکیودیگه بزنه) رامینم دستشو گذاشت روشونه های پارمیس یه دستشم زیرباسنش که تکون نخوره مهران گفت بذارچسب بزنم دیگه تموم شه نشست جلو رامین بایه دستش طرفی که پنادرزده بود واروم فشار میداد بایه دستشم پنبه کشید طرف دیگه پارمیس هنوز گریه میکرد رامینم شروع کرددرموردسوغاتی هایی که براش اورده بود صحبت کردن مهران اروم گفت بیاکمرشو بگیر میترسم تکون بخوره کمرشوگرفتم وخم شدم سرشوبوسیدم که پارمیس بلند گفت ایییییییییییی خواست تکون بخوره که محکم گرفتیمش گفت ولمممم کنین بسههه ایییییی بعد دستشو اورد پایین مهران با اون دستش دستشو نگه داشت که به امپول نخوره دوباره شروع کرد به شدت گریه کردن که مهران درش اورد وگفت تمووووم شد بعدجای هردوتاچسب زد ولباساش درست کرد رامین برش گردوند وپارمیس به شدت هق هق میکرد وگفت برییییم خونههههه رامینم بغلش کردوبعدازتشکر اومدیم توماشین ورفتیم خونه پارمیس تموم طول راهو به شدت گریه کردوگفت پام دردمیکنههههه رفتیم خونه رامین2ساعت تمام براش کمپرس کردتاخواب رفت عصر بیدارش کردم حاضرش کردم رفتیم تولد امااونجا حتی ازجاش تکونم نخورد وسط جشنم سرش روپای رامین گذاشت وتواون سروصدا خواب رفت اماخداروشکربعداز3روزکامل خوب شد البته نزدیک به20تاکادو ازعمه وعمو ودایی ومنو رامین گرفت ببخشیدطولانی شد میتونستم خیلی کوتاه بنویسم اما به نظرم اینجوری بهتره من خودم خاطره هایی که باجزئیات کاملل باشه روبیشتردوست دارم (البته اگه وقت کنم بخونم) خیلی وقت گذاشتم شمام لطف کنین نظربدین درضمن جواب دوستانی که توخاطره قبل نظردادنو تواولین پست نظرات میذار
بازم ممنون وببخشیدکه چشاتون خسته شد

خاطره زهرا خانم

سلام، من يه پزشكم، خاطره من مربوط ميشه به تعطيلات عيد سال ٩٤، با دوستام و شوهرم واسه تعطيلات رفتيم تهران، گلبرگ و مرتضي و شاهين همسرم، اونجا قرار بود با يكي از دوستاي تهراني مون به نام حامد بگرديم، حدودا ٤ روز تهران بوديم، همه چي عالي بود، فقط مشكل اينجا بود كه همش بيرون غذا ميخورديم،حامد هم خيلي علاقه داشت رستوران هاي قديمي تهران رو به ما نشون بده، يادمه آخرين روز رفتيم يه رستوراني تو پايين شهرو همون جا من متوجه شدم كه واقعا در عدم رعايت بهداشت دارم زياده روي ميكنم! سبزي خوردن! دوغ پارچي! ديزي! سرتون رو درد نيارم، عصر همون روز هم بستني قيفي!!!! ساعت تقريبا شش عصر بود كه دل درد من شروع شد! ول كن هم نبود، ساعت ٩ پرواز برگشتمون بود! حامد ما رو رسوند مهرآباد و من واقعا داشتم از دل درد و كم كم تهوع نابود ميشدم! فقط هي با خودم ميگفتم سه ساعت ديگه خونه اي تحمل كن! يه وقت تو پرواز بالا نياري ها! گلبرگ كه متوجه وضع من شده بود همش دلداري ام ميداد، شاهين هم واقعا عصباني بود و ميگفت همش تقصير خودته كه هر چي ميگم دستات رو بشور و بهداشت رو رعايت كن انگار نه انگار! حقته! اون قدر حالم بد بود كه با شروع پرواز وپذيرايي مهماندار حالم بدتر شد، وقتي به شهرمون رسيديم، داداش شاهين و همسرش اومده بودن دنبالمون! يه نيم ساعت منتظر شديم چمدون ها رو تحويلمون دادن! تو اون مدت من فقط به خودم ميپيچيدم! تو راه ديگه تهوع أمونم رو بريد! و ازشون خواهش كردم بزنن كنار بالا بيارم! خيلي بد شد! خيلي خيلي خجالت كشيدم، سرم هم بد گيج ميرفت، يادمه مرتضي گفت با اين وضعت بايد سرم بزني! رسيديم خونه، مامانم در رو وا كرد! منو كه ديد هل ورش داشت، منم دويدم سمت دستشويي و بازم بالا آوردم، وقتي رفتم تو اتاقم ديدم شاهين داره آمپول آماده ميكنه! ميدونستم چاره اي ندارم، گفتم تو رو خدا نه! گفت خودتو لوس نكن ، دراز كشيدم و يه اندانسترون زد، بعد گفت اگه دلت هم هنوز درد ميكنه يه هيوسين هم بزنم كه گفتم نه تحمل ميكنم، ديگه نزن!گفت باشه ولي دل دردت شديد شد حتما ميزنم! گفتم باشه، سرتون رو درد نيارم از اون روز به بعد فهميدم رعايت بهداشت يه مسئله اساسيه، و ديگه نبايد شاهين رو به خاطر اينكه قبل از غذا دستاش رو ميشوره و غذاي مشكوك و سبزي خوردن بيرون رو نمي خوره، مسخره كنم

خاطره فاطمه خانم

سلام من پرستارم نامزدم محمد هم پزشکه خاطره ام مال سه هفته پیشه یه روز بیمارستان شیفت بودم من شیفت هام 24 ساعته حالم صبحش خوب خوب بود ولی دکتر بخشمون سرماخورده بود منم سعی میکردم زیاد نزدیکش نرم ولی شبش گلوم شروع کرد درد گرفتن و سوختن و هر لحظه حالم بدتر میشد قرار بود فرداش با نامزدم بریم گوشی بخریم شب که بهم زنگ زد قرار فردا رو هماهنگ کنیم از صدام فهمید حالم بده مدام ازم میپرسید حالت خوبه منم از ترس میگفتم اره خوب خوبم خلاصه قرار گذاشتیم از بیمارستان برم خونه شون تا باهم بریم خرید.شب خیلی حالم بد شد و تب بالا داشتم به هر بدبختی بود شب رو صبح کردم ولی صبحش دیگه واقعا نمیتونستم تکون بخورم گلوم خیلی درد میکرد . شیفتم که تموم شد مستقیم رفتم پیش محمد تا در رو برام باز کرد شوکه شد اخه قیافه ام خیلی داغون بود کمکم کرد بردم خوابوندم رو تخت رفت برام اب میوه و کیک اورد ولی هیچی نمیتونستم بخورم گفت بذار معاینه ات کنم ولی راضی نمیشدم میترسیدم دیگه کلی نازمو کشیده تا گذاشتم معاینه ام کنه بعد معاینه اش برام دارو نوشت و بهم گفت بخوابم تا بره داروهام رو بگیره منم به قدری بیحال بودم که افتادم رو تخت و خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم برگشته و بالا سرم نشسته تا دارو ها رو دیدم بغض کردم گفتم من امپول نمیزنم یه امپول 1200 برام نوشته بود محمد هم گفت نمیشه و حالم خیلی بد و برام لازمه و فقط یکی نوشته خلاصه سرتون رو درد نیارم نیم ساعت از اون اصرار و از من انکار تا بالاخره اون موفق شد و راضیم کرد خودش کمکم کرد اماده بشم و امپول رو هم اماده کرد و اومد بالا سرم وای از ترس میلرزیدم تا پنبه کشید گفتم اخ گفت چیه هنوز که نزدم بعدش خیلی اروم سوزن رو فرو کرد وای یه درد بدی پیچید تو پام و لحظه به لحظه بدتر میشد دیگه گریه ام افتاد گفتم تو رو خدا درش بیار محمدم تحمل گریه منو نداره درش اورد گفت بقیه اش رو اون ور میزنم نگاه کردم دیدم هنوز 3 سی سی پر تا اومدم اعتراض کنم اون طرف رو پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد منم یه جیغ زدم و بلند بلند گریه میکردم خیلی دردش وحشتناک بود اصلا نفهمیدم کی درش اورد چون دردش اصلا کم نمیشد. محمد هم بغلم کرد و سعی میکرد ارومم کنه تو بغلش خوابم برد وقتی بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود.مامان محمدم برام سوپ پخته بود.

خاطره هیلدا خانم

سلام به همه دوستان گلم.خوبين؟اين خاطره رو قراره شهرام تعريف كنه فقط قبلش خودم ميخواستم چندتا نكته رو بگم بابت يه سري نظرات.بعضي از دوستان ميان ميگن تخيلي بود يا دروغ بود.نميدونم بر چه اساسي اين حرف رو ميزنن ولي اگه منظورتون داستاني بودن خاطره هاس من تو نظرات خاطره اولمم گفتم كه من رمان مينويسم و يكي دو سال اينده چاپ ميشه كتابام ان شاءالله پس يه ذره بهم حق بدين كه خاطره هام داستاني باشه يه كم چون خودم اينجوري دوست دارم تعريف كنم واسه مخاطبم.نميدونم شايدم واقعا زندگي من مثل رماناس چون رمان خودمم كه دارم مينويسم زندگيمه از وقتي كه با شهرام اشنا شدم تا الان و سالاي ديگه.به خاطر همينم باورش سخته.اگه هم منظورتون عشقيه كه بين من و همسرمه من نميدونم تو ايران چرا دوست داشتن و دوست داشته شدن داره كم كم به فراموشي سپرده ميشه و روابط شدن در حد دوست بودن و استفاده ابزاري كردن از هم و بعدشم ول كردن هم به امان خدا. كم كم عشق داره به فراموشي سپرده ميشه ولي من عاشق همسرمم و خواستم اينو بدونيد كه حرفايي كه مينويسم واقعا از ته قلبمه.ميدونم تو فضاي مجازي اين حرفا زياده چون خودمم وب داشتم و بازديد ازش زياد بود ولي به خاطر همين مسائل شهرام نذاشت نگهش دارم و مجبورم كرد حذفش كنم.به هرحال اگه دوست ندارين نمينويسم و دوباره ميشم خواننده خاموش اشكالي نداره از خاطره هاي خوبتون لذت ميبرم.ممنونم از همه دوستاي گلم فقط جواب اقا ارين رو بدم چون فكر كنم اين قدر درگير كار و خدمت به مردم هستن ممكنه نظرات رو نخونن:اول از همه خسته نباشين اقا ارين بابت اين خدمتي كه به مردم ميكنين.دوم اينكه بعله بنده زبون درازي بودم واسه خودم تو بچگي😂 💪البته هنوزم هستم با عرض شرمندگي☺️زورگو هم بودم😂كسيم كه به حرفم گوش نميداد مجبورش ميكردم گوش كنه😂متاسفانه يا خوشبختانه بعله شهرام عاشق بچه هاس😎هرجا بچه باشه تو جمعي شهرامم هست اونجا.😑بچه خيلي زوده هنوز ان شاءالله ٦-٧ سال ديگه🙄اختيار دارين خاطرتون اين قدر خوب بود ميشه اينو از تعداد نظرات فهميد ماشالله تركوندين حسوديم شد بهتون😂(دوستان ببينم ميتونين بزنين رو دست نظرات اقا ارين يا نه😉😂).خسته هم نباشين بابت مشغله كاريتون.همين!من برم.شهرام كنارم نشسته لپ تاپ رو بدم بهش چون داره چپ چپ نگاهم ميكنه.😂ببخشيد خيلي حرف زدم.منتظر نظرات خوبتون هستم.🌹خودمم لا به لاي حرفاش حرف ميزنم.🙃
سلام به خواننده هاي عزيز وب.من شهرام هستم نميدونم هيلدا چه قدر معرفيم كرده ٣٠سالمه متخصص ارتودنسي هستم و معلم كنكور هيلدا بودم و از بس اذيت كرد اون سال منو و دقم داد تا درس خوند نميدونم چه مصيبتي بود زد و عاشقش شدم😎😂(هيلدا:شما باور نكنين من ازارم به مورچه هم نميرسه چه برسه شهرام😂😉مديونيد اگه فكر كنيد هر روز هر روز مامانمو ميخواست مدرسه😎در كل حقش بود كه اذيتش ميكردم اونم اذيتم ميكرد😎).اين خاطره مربوط ميشه به زمستون چهارسال پيش كه من و هيلدا تازه نامزد كرده بوديم.خيلي سرد بود هوا.سعيد دايي هيلدا تازه از كانادا اومده بود واسه نامزدي ما دوتا(هيلدا:بنده يه دايي ديگه دارم به اسم سعيد كه همسن شهرامه.ايران نيست ولي وقتايي كه مياد دوران اوج منه ديگه😂چون كلي باهم شيطوني ميكنيم و اذيت ميكنيم بقيه رو كلا خيلي حال ميده😂بچه كه بوديم با هم نميذاشتن يه جا تنها بمونيم ميدونستن خراب ميشه اونجا از بس خرابكاري و شيطنت ميكنيم🙄🙃هميشه هم طرف منو ميگيره تو همه چي چه دكتر و امپول نزدن چه مسائل ديگه.اخه خود سعيدم با امپول يه ذره مشكل داره امپولاي بدون درد رو ميزنه ولي انتي بيوتيكا يا كلا درد دارا رو اصلا و ابدا زير بار نميره😂البته منم اگه حالم بد باشه مجبورم ميكنه كه بزنم ميگه لازمه😎) هرچي به هيلدا ميگفتم بيا خونه من درس بخون خونتون شلوغه همش مهمون دارين به خاطر سعيد و رفت و امد زياده نميتوني درس بخوني ميگفت نه ميخونم خيالت راحت.نگو خانوم خانوما سرماخورده بود نميخواسته جلو من افتابي بشه كه مبادا بفهمم.منم به خاطر هم تدريس هم كاراي دانشگاهم وقت نداشتم برم پيششون سرم خيلي شلوغ بود.زنگ ميزدم بهش ميگفتم بيام دنبالت ببرمت دانشگاه؟بيام ورت دارم ببرمت خونه؟بريم بيرون؟بريم خريد؟ و ... ميگفت نه سعيد هست باهاش ميرم.من ساده ام فكر ميكردم چون سعيد بعد مدت ها اومده ميخواد پيشش باشه چون ميدونستم خيلي روابطشون نزديكه.ميگفتم خب ديگه باشه خيالم راحت بود سعيد هست😎شك كرده بودم كه چرا اينجوري ميكنه هيلدا هرچي ميگم بهونه مياره ديگه يه شب كه از اموزشگاه برميگشتم خونه زنگ زدم هيلدا گفتم خودم فردا صبح ميام دنبالت واسه دانشگاهت.گفت نه كار داري سرت سلوغه خودم ميرم.گفتم نه وقتم واسه خانومم ازاد ازاده😂😉ميخوام در خدمت خانومم باشم.😎💪ديد راهي نداره گفت باشه البته با من من😎صبح رفتم دم خونشون هيلدا اومد تو ماشين سلام كرد چشمام زد بيرون از تعجب.صداش خيلي بد گرفته بود.گفتم هيلدااا اين چه وضع صداس؟😳😡هول شد گفت چيزي نيست ديشب همه نوه ها خونه مامان پري(مامان بزرگ هيلدا)بوديم سعيد ايكس باكسش رو راه انداخت از بس جيغ و داد كرديم اينجوري شده صدامون.☺️گفتم ايكس باكس جيغ و داد داره مگه؟😎🤔گفت اره بازيش هيجاني بود.🙄فهميدم به خاطر جيغ و داد نيست چون شده بود رفته بوديم شهربازي يا جاهاي ديگه كلي جيغ كشيده بود ولي صداش نگرفته بود.به روي خودم نياوردم گفتم خب چه خبر؟خوش ميگذره منو نميبيني؟همش سعيد سعيد... ما رو فراموش كردي.گفت نه دلم تنگ ميشه براش برگرده و ... بعد شروع كرد با هيجان و اب و تاب از جاهايي كه اين يكي دوهفته با سعيد رفته بود رو تعريف ميكرد اصولا هم وقتي داره اينجوري با هيجان حرف ميزنه و اب و تاب ميده راحت ميشه ازش حرف كشيد😂(هيلدا:ببينيد چه بدجنسه منو به هيجان مياره از زير زبونم حرف بكشه😎) يهو گفت جاات خالي شهراممم پنجشنبه رفته بوديم ديزين اسكي😋گفتم كجااااا؟😳تازه فهميد سوتي داده ولي كم نياورد گفت ديزين اسكي برف بازي جاده چالوس.🙄رفته بوديم گردش فقط🙄 نگاش كردم فقط😎گفت ام چيزه خب رفته بوديم اسكي و برف بازي ولي جات خالي كلي خوش گذشت بهمون😉تاااازه رفتيم دركه...سريع حرف رو عوض كرد كه من رو بپيچونه گير ندم گفتم تو اين سرما كي پيشنهاد داد برين ديزين؟بعد اونوخ من الان بايد بفهمم؟😠احيانا اين گرفتگي صدا مال همون ديزين نيست؟😡هيلدا هم هول كرده بود ميگفت نه گفتم كه مال جيغ و داده.گفتم كه اينطور اگه يه موقع خدايي نكرده مال همين ديزينيه كه رفتين من ميدونم و تو و سعيد.😎چون حالت مثل سرما خورده هاس گفت نه سرما نخوردم.(نه تو رو خدا ميخواستي بگم اره عشقم رفتيم سرما خورديم زيادم خورديم ميخواي به توام بدم؟😎😂والا يه جوري ميگه حالت مثل سرماخورده هاس توقع داره بگم اره سرما خوردم معلومه كه ميگم نه نخوردم اگه ميگفتم اره كه سرم رو سينه ام بود قشنگ😂)رسوندمش دانشگاه خودمم رفتم اموزشگاه.رسيدم اموزشگاه گفتم بذار يه زنگ به سعيد بزنم ببينم اون تو چه وضعيتيه ميتونم بفهمم چه خبره يا نه.زنگ زدم گوشيش رو برداشت از خواب بيدارش كرده بودم😂گفت هاااا؟😠گفتم ها و كوفته قلقلي سلامت كو بي ادب؟خوبه بزرگترم ازتا.گفت اوووو حالا يه روز😎(من و سعيد يه روز اختلاف سنيمونه😂سر همينم كلي اذيتش ميكنم)گفت عليك چي كار داري سر صبح؟گفتم صبح كجا بود بابا پاشو لنگ ظهره.😎گفت من موندم هيلدا چي در تو ديده با اين مغز فندقيت باهات ازدواج كرده بابا من بدنم به تايم ايران عادت نداره ريختم بهم اصن نه ميدونم كي شبه كه روزه اين زنتم كه از اول هفته هوار شده سر من خونه خودشون نميره توام كه معلوم نيست كدوم گوري هستي بياي ورش داري ببري همه رو سرما داده😎 (هيلدا:چه ادميه اين سعيد جلوي من به به چه چهش به راهه اونوخ به شهرام اينجوري ميگه😎نميدونستم اين حرفا رو زده)اينو كه گفت يهو زد رو استپ فكر كنم با دستش زد تو دهنش تا جلو دهنشو بگيره بيشتر از اين خودشونو لو نده چون صداي كوبيدن اومد.گفتم گرفتگي صداي جفتتون مال مريضيه نه؟سعيدم صداش گرفته بود اخه.گفت شما؟🤔گفتم سعيد مسخره بازي درنيار جواب منو بده.گفت من خوابم بذار بيدار شدم زنگ ميزنم بهت.😑بعدشم چندتا الو الو كرد مثلا انتن رفته و قطع كرد.😂فهميدم جفتشون مريضن.بعد يه ربع دوباره زنگ زد بهم.گفت سلااااام داداش شهرام😉خوبي خوشي سلامتي؟گفتم چي شد؟داشتي فحشم ميدادي يهو مهربون شدي؟😎گفت من غلط بكنم احترام به بزرگترا هميشه واجب بوده و هست و خواهد بود.شهرام هرچي گفتم تو خواب بود جدي نگيريا😎گفتم داشتي ميگفتي.جفتتون مريض شدين اره؟😎گفت كي ما؟نه بابا مريضي كجا بود؟🙄گفتم اها اونوخ عمه من بود پنج شنبه رفته ديزين؟اره؟گفت تو از كجا ميدوني؟😱گفتم كلاغا خبر اوردن گفت اي لال شه اون كلاغه كه همش لو ميده ادم رو يه دقيقه نخود تو دهنش خيس نميخوره.😠گفتم زبونتو گاز بگير.دايي علي خبر داره سرما خوردين؟🤔😠گفت نههههه جون من لو نديااا حاضرم بميرم زير دست علي نرم😑(هيلدا:ببينيد دايي علي كيه كه سعيد از دستش فراريه😂چه برسه من)گفتم حالا چي شد سرماخوردين؟مگه لباس گرم نپوشيده بودين؟ گفت چرا بابا يكي از بچه ها كلاه هيلدا رو برداشت يه نفر ديگه داشت گلوله برفي ميزد به دوستش،دوسته جا خالي داد گلوله برفي خورد تو گوش هيلدا😎گفتم چيييييييي؟😡گفت باور كن بدون قصد بود.گفتم كلاهشو چرا برداشتين اخه؟😡تو نميدوني هيلدا فوتش كني مريض ميشه اونوخ برديش ديزين؟😡بعدشم كه اينجوري استقبال كردين ازش😡سعيد باور كن حساب جفتتون رو ميرسم😡 گفت جون من شهرام به علي چيزي نگو يه هفته اس فرارييم جفتمون از دستش اخه اجازه نداد ارزو و ارمان بيان ما رو هم گفت نريد ولي ما رفتيم اينجوريم كه شده عصباني ميشه جون من چيزي نگو بهش.گفتم لازم نيست من چيزي بگم خودشون ميفهمن.گفت تو لطف كن نگو ما خودمون حلش ميكنيم گفتم ببينم چي ميشه😈من بايد برم فعلا.بعدشم قطع كردم.كم كم داشتم عصبي ميشدم از بي احتياطي جفتشون. معمولا سر كلاس من گوشيمو خاموش ميكنم يا ميذارم سايلنت باشه ولي اون روز ترسيدم گفتم نكنه خدايي نكرده هيلدا يه چيزيش بشه گفتم بذار روشن بمونه سايلنت هم نباشه.همونم شد.حدوداي ساعت ١٠ بود دنيا دوست هيلدا با گوشي هيلدا زنگ زد بهم.گوشي رو برداشتم فكر ميكردم هيلداس گفتم جانم؟قيافه شاگردام ديدني بود قشنگ شده بودن مثل گيرنده ماهواره اي گوشاشون شده بود انتن مركزي فقط صداي منو ميگرفت كلاس سكوت كامل بود😂دنيا گفت سلام اقا شهرام خوبين؟دنيام.گفتم سلام دنيا خانوم ممنون شما خوبين؟ گوشي هيلدا دست شما چي كار ميكنه؟ گفت ببخشيد مزاحمتون شدم هيلدا يكم حالش خوب نيست هرچي ميخوره گلاب به روتون بالا مياره سرما خورده مثل اينكه بي حال بي حاله ميشه بياين دنبالش با اين وضعيت نياد سر كلاس؟حالا تو همين حين كه دنيا داشت گزارش ميداد صداي هيلدا هم از اونور خط ميومد كه فحشش ميداد بنده خدا رو😂ميگفت لال شي دنيا نگوووو ديگه خفه شووو و ...(هيلدا:من هميشه به جون خودم مودبم ولي اون موقع شرايط مودب بودن نبود ديگه😂🙄)از يه طرفم بچه ها زل زده بودن به من ببينن با كي دارم حرف ميزنم😂قيافه هاشون باحال بود خندم گرفته بود.گفتم دنيا خانوم كلاس بعديتون كيه؟با كي كلاس دارين؟گفت ١١:٣٠ با استاد...(دايي علي)گفتم باشه من الان ميام دنبالش ميبرمش بيمارستان مراقبش باشيد الان خودمو ميرسونم😎قطع كردم از بچه ها عذر خواهي كردم رفتم به مسئول اموزشگاه يه برگه دادم از بچه ها امتحان بگيرن😁(هيلدا: تو اون شرايطم ول كن بچه هاي مردم نبود😎تازه بعدشم كلي ترور شخصيتيشون كرده بود بابت درصداشون😂)رفتم سمت دانشگاهشون وارد محيط دانشگاه شدم اكيپ هيلدا اينا رو ديدم از دور.رفتم جلو با سپهر و ارشيا سلام و احوال پرسي كردم با دنيا هم همين طور نوبت رسيد به هيلدا😎ديدم نشسته رو نيمكت هاي محوطه دانشگاه رنگ به رو نداره مشخص بود حالش خرابه.خيلي مظلوم گفت سلام گفتم عليك.اين طوري خوبي ديگه نه؟😡اين طوري سرما نخوردي ديگه اره؟😡كه صدات از جيغ و داد موقع بازي گرفته درسته؟😡حالا من ميدونم و تو و اون سعيد كه بگم خدا چي كارش نكنه تو رو برداشته برده ديزين😡مگه دايي علي نگفته بود نرين؟😡سپهر و ارشيا ميگفتن حالا اروم باش شهرام جان با عصباني شدن كه چيزي درست نميشه🙄گفتم نه اخه بايد ببينم تا كي بايد اين حرف گوش نكردناش ادامه داشته باشه😡به هيلدا گفتم پاشو ببرمت بيمارستان بلند شو😎هيلدا گفت بيمارستان واسه چي؟😢زيادي شلوغش كردين من خوبم فقط يه ذره سرما خوردم.😢بيمارستان نريم😢اينجوري كه ميگفت بيشتر منو عصباني ميكرد.گفتم هيلدا همين كه تخفيف دادم بهت نگفتم بريم پيش دايي علي برو خدا رو شكر كن پس پاشو بهونه نيار😡 ديدم ناي بلند شدن نداره اصلا.بازوشو گرفتم بلندش كردم با بچه ها خداحافظي كرديم يواش يواش اومديم سمت ماشين سوارش كردم و پيش به سوي بيمارستان.تو راه هيلدا اروم و مظلوم گفت شهرام؟😢گفتم بله؟😎گفت ببخشيد😢گفتم چي رو ببخشم؟😎گفت همين كه بهت نگفتم رفتيم ديزين سرماخوردنمون حال بدم دروغي كه صبح گفتم و ...😢گفتم بعدا راجع بهشون حرف ميزنيم😎 رسيديم بيمارستان رفتم نوبت گرفتم نشستيم تو سالن انتظار.تا نوبتمون بشه هيلدا همش ميخواست يه چيزي بگه ولي ميترسيد حرفي بزنه اخرم طاقت نياورد گفت شهرام😢ميشه بگي امپول ننويسه؟😢گفتم نخير نميشه با اين وضعيتت امپول نده جاي تعجب داره😎گفت عههه شهرام بدجنس نشو ديگه جون من بگو امپول ننويسه😭گفتم قسم دادن نداره😡 من چه بگم چه نگم فايده اي نداره مينويسه برات😎 نوبت ما شد رفتيم داخل دكتر يه پيرمردي بود يه مقدار جدي بود هيلدا رو معاينه كرد كامل گوش و گلوش رو كه ديد كلي دعواش كرد هيلدا هم مظلوم نشسته بود هيچي نميگفت.نوبت رسيد به نسخه نوشتن هيلدا به من نگاه كرد كه بگم امپول ننويسه منم اصلا به روي خودم نياوردم😂(هيلدا:از بس بدجنسه😎)خودشم ميترسيد اعتراض كنه دكتره دوباره دعواش كنه.💪داروهاشو نوشت و ما اومديم بيرون هيچ توضيحي هم راجع به داروها نداد.همين از در اتاق دكتر اومديم بيرون هيلدا غر زدنش شروع شد گفت خيلي بدي ديگه دوست ندارم واسه چي نگفتي امپول ننويسه من امپول نميزنم و ...😭گفتم يه دقيقه اروم بگير هنوز كه نميدونيم نوشته يا نه بعدشم بر فرض نوشته باشه بايد تا دونه و قطره اخرشو بزني😎😡گفت من نميزنم😠سوييچ ماشين رو گرفت رفت سمت ماشين منم رفتم داروهاش رو گرفتم ديدم سه تا ١٢٠٠ بود با سه تا دگزا با ٢تا تقويتي بود بقيه اشم قرص و شربت.رفتم تو ماشين ديدم هيلدا سرشو تكيه داده به صندلي خوابش برده.چيزي نگفتم كه بريم امپول بزنيم ماشين روشن كردم رفتيم خونه مجردي خودم.هيلدا رو بغلش كردم بردم بالا تو خونه گذاشتمش رو تخت كه بخوابه.تا هيلدا بيدار بشه يكي دو ساعت طول كشيد تو همين حين مامان پري زنگ زد به گوشي من واسه شام دعوتم كرد اونشب گفت همه هم هستن قرار بوده هيلدا بهت بگه گفتم خودمم زنگ بزنم و اينا.هيلدا بيدار شد اومد از اتاق بيرون گفتم بهتري؟گفت نه شهرام تمام بدنم درد ميكنه😭سرم سنگينه😭گفتم ميدونم از حالت معلومه.رفتم براش اب پرتقال اوردم گفتم بخور كارت دارم.بعدش رفتم تو اشپزخونه كيسه داروهاشو اوردم نشستم كنارش.دونه دونه داروهاشو چيدم رو ميز جلوم.گفتم ابميوه اتو كامل بخور بايد دارو بخوري😎اخه ابميوه دوست نداره هيلدا اونم اب پرتقال😐مگه ميشه؟مگه داريم؟😐🤔(هيلدا:هم ميشه هم داريم😎)گفت شهرام امپولم كه نميخواي بزني؟😭گفتم چرا اتفاقا.گفت نه ديگه تو رو خدا اول داروهامو بخورم اگه خوب نشدم بزنم😭گفتم نه اتفاقا اول بايد امپولاتو بزني چونه هم نزن به اندازه كافي عصباني هستم از دستت😡گفت شهرام تو رو خدا خواهش امپول نزنم ديگه😭 گفتم هيلدا تا صبحم اينجا گريه كني بگي نميزنم قبول نميكنم باااايد امپولتو بزني فهميدي؟باااايد😎 شروع كرد گريه كردن منم شروع كردم اماده كردن پني سيلينش.اول بايد تست ميكردم.كشيدم تو سرنگ يه مقدار گفتم هيلدا دستتو بيار.اولش نميذاشت دستشو بگيرم بلند شد گفت نميزنممم😭😭گفتم هيلدااا😡😎خودش فهميد كه بايد بشينه😎💪نشست رو دستش پنبه كشيدم دستشو كشيد عقب😎گفتم هيلدااا حرف گوش كن دستتو تكون نده😡مچ دستشو گرفتم پنبه كشيدم اروم نيدل رو زير پوستش كردم هيلدا گفت اييييي😭😭😭گفتم هيسسس الان تموم ميشه.تزريق كردم در اوردم نشستيم.رفتم براش شكلات اوردم گفتم بيا بخور دلتو نگه داره.گفت نميخورم😭😠گفتم هيلدا عزيزدلم چرا لجبازي ميكني اخه؟ به خاطر خودت ميگم امپولتو بزن وگرنه ميدوني كه چه قدر اذيت ميشم درد بكشي.گفت معلومه چه قدر ناراحتي😭زورگو😭دوست ندارم اصلا😭همش زور ميگي😭ديدم نخير اينجوري نميشه😎ميدونستم شب دايي علي اينا هم هستن و حتما دايي متوجه حال هيلدا و سعيد ميشن به خاطر همين تصميم گرفتم من نزنم امپول هيلدا رو دايي مجبورش كنه بزنه.گفتم ميخواي نزني؟گفت اوهوم ولي تو كه نميذاري😭همش زور ميگي.گفتم باشه نميخواد بزني خوبه؟ هيلدا چشماش شده بود اندازه ته كاسه😂گفت جدي كه نميگي؟🤔گفتم چرا اتفاقا عزيزم جدي جدي ميگم وقتي نميخواي بزني من واسه چي مجبورت كنم؟هيلدا باورش نميشد كه قبول كردم نزنه😂ميگفت جون هيلدا چي تو سرته؟🤔😢مگه ميشه يهو نظرت برگرده؟🤔گفتم نميخوام فكر كني زورگوام وقتي دوست نداري منم نميزنم برات.هيلدا كه رو ابرا سير ميكرد😂كلي خوشحال شده بود.گفتم پاشو برو بخواب استراحت كن تا شب بريم خونه مامان پري.گفت مگه توام مياي؟😐😳گفتم ببخشيد كه بنده همسرت هستم😎ميخواي نيام؟😎گفت نه منظورم اين نبود اخه قرار بود من بهت بگم كه امشب مهمونيه منم يادم رفت ولي گويا خودت ميدوني🙄گفتم يادت نرفت از قصد از ياد برديش كه نيام وضعيتت رو ببينم😎گفت نه به جون خودم يادم رفت واقعا.يه ذره سر به سرش گذاشتم بعدش هيلدا رفت خوابيد تا هشت شب.بيدارش كردم ساعتو ديد كلي غر زد بهم كه چرا زودتر بيدارم نكردي؟دير ميشه تا بريم و اينا...حاضر شدن خانوما هم كه ماشالله هزار ماشالله يه صبح تا شب طول ميكشه تازه شانس اوردم هيلدا مريض بود زياد حال ارايش كردن و اينا نداشت وگرنه هيچي ديگه تا ١٢ بايد منتظر ميموندم😂 (هيلدا: نه كه مثلا اقايون سه سوت حاضر ميشن.😎اقايون بدترن كه همش جلو اينه به موهاشون ور ميرن😎) خلاصه هيلدا حاضر شد رفتيم دنبال مامان باباي من و پيش به سوي خونه مامان پري.همين رسيديم رفتيم تو هيلدا به مامان پري گفت مامان پري سعيد اينا كجان؟مامان پري هم گفتن بالا تو اتاق سعيدن همه بچه ها منتظر شما دوتا بودن كه بياين.هيلدا هم سريع رفت بالا كه حساب سعيد رو برسه😂 با همه سلام و احوال پرسي كردم رفتم طبقه بالا پيش بچه ها ديدم صداي هيلدا رفته هوا.گفتم چه خبره؟😎هيلدا ساكت شد با همه سلام و احوال پرسي كردم سعيد گفت هيچي اين خانوم خانوما دارن دعوا ميكنن با بنده كه چرا لوشون دادم😎هيچي نگفتم گفتم بذار دعوا كنن😂به ارزو گفتم ارزو بابات كي مياد؟گفت ١٠كشيكش تموم ميشه مياد اينجا.سعيد و هيلدا مشغول بحث بودن اينو كه شنيدن يهو سكوت كردن باهم گفتن چييييي؟😳😱گفتم هيچي شنيدين كه دايي علي ساعت ١٠ مياد😈قيافه هاشون ديدن داشت😂 دور هم بوديم داشتيم پانتوميم بازي ميكرديم صداي زنگ اومد.دايي علي تشريفشونو اوردن😈همه رفتيم پايين سلام عليك كرديم دايي به هيلدا كه رسيد گفت به به شاگرد غايب😎دوستات گفتن حالت خوب نبوده😎گفت چرا دايي خوبم🙄دايي گفتن كه اينطور.سعيدم تب داشت نرفت نزديك كه دست بده از دور سلام احوال پرسي كرد.هيلدا از وقتي دايي علي اومد از كنار من جم نخورد😂نه حرف ميزد نه تكون ميخورد نه هيچي.شام خورديم دايي اومد گفت شهرام جان اگه اجازه بدي ميخوام پيش خواهرزاده گلم بشينم😉گفتم بعله حتما بفرماييد دايي.بلند شدم دايي نشست.گفت خب هيلدا خانوم امروز چرا حالت بد بود نيومدي سر كلاس؟گفت خوب بودم دايي🙄دايي گفت پس كلاسو پيچوندي چون امتحانم داشتين😎حالا اخر ترم كه نمره ندادم بهت ميفهمي كلاس پيچوندن يعني چي😎هيلدا گفت عهههه نه دايي اممم چيزه خب دايي خوب نبودم ديگه يه ذره بد بود حالم.گفت چيت بود؟گفت نميدونم كه يه ذره بد بود🙄😢به من نگاه كرد گفت شهرام هيلدا چش بود؟😎گفتم راستش دايي قصه اش درازه اينجا هم جاش نيست واقعا بخوام براتون بگم🤔سعيد و هيلدا اينجوري نگام ميكردن😠دايي گفتن بگو كاري به اين دوتا نداشته باش چون ميدونم اين حال خراب از كجا اب ميخوره😎گفتم از كجا دايي؟😳دايي به هيلدا و سعيد با يه لحن جدي و عصباني گفتن مگه من نگفتم بهتون نريد اسكي؟😡مگه نگفتم سرده هوا سرما ميخورين؟😡 بفرما اينم از نتيجه اش😡جفتتون پاشيد بريد بالا تو اتاق تا بيام تكليفمو مشخص كنم باهاتون😡هيلدا و سعيدم مظلوم بلند شدن رفتن سعيد علامت ميكشمت نشون ميداد بهم😂رو گردنش با دست خط افقي ميكشيد😂دايي گفت سعيد برو بالا😡منم با نيش باز براش ابرو بالا مينداختم و چشمك ميزدم بهش اداي امپول تو دست گرفتن در مياوردم😂كلي حرص ميخورد😂دايي بلند شد بره بالا پيش هيلدا و سعيد گفتم دايي هيلدا رو بردم دكتر امروزم نيومد سر كلاس به خاطر همين بود امپول نوشت دكتر براش ولي نزد خواستم بدونين.دايي هم گفتن باشه مرسي كه گفتي.دايي رفت بالا بعد نيم ساعت اومدن پايين سه تايي.قيافه سعيد و هيلدا مشخص بود دايي هم دعواشون كرده هم قراره ابكش بشن😂دايي اومدن نشستن از تو كيفشون نسخه در اوردن شروع كردن نوشتن.هيلدا مظلوم رفت پيش بابام نشست بابا هم ديد هيلدا ناراحته طاقت ناراحتيشم ندارن سر به سرش ميذاشت كه اروم بشه به سرماخوردگيش فكر نكنه.سعيدم اومد كنار من نشست اروم زير لب منو تهديد ميكرد ميگفت شهرام به جون خودم يه روز فقط يه روز به عمرم باقي باشه زنده ات نميذارم😎ابكشت ميكنم😎با همين دستاي خودم خفه ات ميكنم😎حالا ببين چه بلايي سرت ميارم😎و... منم ميگفتم حالا شوما فعلا ببين از زير دست دايي سالم بيرون مياي يا نه اونوخ اينجوري كري بخون و تهديد كن😂😉حرص ميخورد.رفتم نسخه هاي جفتشون رو گرفتم دايي واسه هيلدا هم نسخه نوشته بود ولي به عنوان جريمه بود تقويتي بود امپولاش و داروهاش.واسه شهرامم دوتا ٦.٣.٣بود با دوتا ويتامين سي و قرص و شربت.دايي گفت شهرام هيلدا با خودت امپولاشو بزن.سعيدم با من.بعد به سعيد گفت پاشو بريم بالا😎سعيد ميگفت حالا چه كاريه يه شب دور هميم هستيم پايين ديگه🙄😉بلند نميشد بره تو اتاقش😂دايي علي گفتن رضا و شهرام دوست گلمون نياز به كمك داره😎منظورشون اين بود ببرينش بالا.جفتمون رفتيم سمتش سعيد بلند شد اومد فرار كنه زير پا انداختم بهش سريع گرفتمش.دوتايي به زور برديمش بالا دايي هم پشت سرمون اومد اونا رفتن تو اتاق من اومدم پايين هيلدا قايم شده بود پشت بابام😂تو خودش جمع شده بود مظلوم منو نگاه ميكرد.رفتم جلو گفتم هيلدا عزيزم بيا بريم تو اتاق💋 جلو بابا جرئت داشتم با لحن ديگه اي برخورد كنم باهاش؟😂بابا به قطعات مساوي تقسيمم ميكرد.😂هيلدا به بابام نگاه كرد يه نگاهم به من كرد با اكراه بلند شد دستشو گرفتم رفتيم بالا.همين رفتيم تو يهو انگار منفجر شد همه رو جمع كرده بود حرصاشو يه جا تنها شديم سرم خالي كنه😂گفت خيلي بدي😭خيلي بدجنسي😭چرا لو دادي؟😭دايي كلي دعوامون كرد😭و... يه ريز داشت ميگفت منم خونسرد داشتم گوش ميدادم😉گفتم خب تموم شد حرفات؟گفت اره😢گفتم خوبه حالا بخواب رو تخت😎 حرصي شده بود چه جور😂صداي سعيد و دايي علي هم از اتاق سعيد ميومد بحث ميكردن باهم.هيلدا دراز كشيد رو تخت نميدونم چي شده بود اين قدر مظلوم شده بود حرف نميزد اعتراضم نميكرد.امپولاشو اماده كردم رفتم بالا سرش اماده اش كردم سمت راستش رو همين پنبه كشيدم زد زير گريه حالا گريه نكن كي گريه بكن.😐گفتم هيلداااا😳اروم باش عزيزم يه امپول ساده اس به خدا😐با گريه گفت نههه نميخوام بزنمممم خواهششش شهرام تو رو خدا😭قول دادي بهم گفتي نزنم😭و... باهاش حرف زدم ديدم اروم نميشه رفتم بابا رو صدا كردم ميدونستم بابا بياد هيلدا حرفشو گوش ميده.بابا اومد داخل هيلدا تا بابا رو ديد صداي گريه اش بيشتر اوج گرفت.بابا گرفتش تو بغلش حرف زد باهاش پنج دقيقه نشد هيلدا اروم شد😑گفتم فقط ميخواستي بابا بياد نه؟😎 بابا هيلدا رو خوابوند رو تخت خودشم بغلش نشست گفتم بابا ميشه بي زحمت نگهش دارين؟بابا هم گفت دختر من خيليم شجاعه اروم ميخوابه تو كارتو بكن😎بهم اشاره كرد نگهش ميداره ولي الان نه.پنبه رو كشيدم خودشو سفت كرد.گفتم عهه هيلدا نداشتيمااا اذيت نكن ديگه💋توده عضلاني درست كردم نيدل رو اروم فرو كردم هيلدا گفت اييييييي😭😭بابا شروع كرد باهاش حرف زدن كه حواسش پرت بشه.شروع كردم پمپاژ كردن جيغش رفت هوا🤔سفت سفت كرد خودشو كمرشو چرخوند بابا سريع گرفت كمرشو.گفتم هيلداااا😡 شل كن ببينم😡ميگفت نميتونم به خداا درش بيار شهرام😭😭گريه ميكرد حرف گوش نميكرد اصلا.داد زدم هيلدااا شل كن گفتم وگرنه در ميارم رو همينجا ميزنمااا😡ديدم نخير اصلا نميشنوه😎چندتا ضربه زدم ادامه دادم تزريق رو هيلدا هم با صداي بلند گريه ميكرد.١٢٠٠اش تموم شد.سريع دگزا رو هم زدم براش.نوبت رسيد به ويتامين سي.هيلدا هق هق ميكرد از گريه زياد هرچي باهاش حرف ميزدم بابا حرف ميزد اروم نميشد اصلا🤔بلندش كردم نشوندمش بهش اب دادم خورد يه ذره اروم شد.گفتم عزيزم چرا اذيت ميكني خودتو اخه؟قربونت برم لازم نباشه كه دكتر نمينويسه مينويسه؟💋اين ويتامين سي هم لازمه كه بزني بخواب پس افرين دختر خوب💋با هق هق گفت نه نميزنم نميخوام😭بابا گفت هيلدا عزيز بابا حتي اگه من خواهش كنم ازت بزني بازم ميگي نه؟💋گفت بابا به خدا درد داره نميخوام😭بابا گفت ميدونم عزيزم ولي بايد مصرف كني ديگه مگه نه؟😉به هر زوري بود راضي شد.دراز كشيد دوباره بابا داشت ميزد امپولشو.پنبه رو كشيدن نيدل رو فرو كردن هيلدا دوباره از سر گرفت گريه اشو.منم موهاشو ناز ميكردم باهاش حرف ميزدم حواسش پرت بشه ولي نميشد😑 😑بابا شروع كرد تزريق از شدت گريه اش نفس يهو رفت😱سريع تو صورتش فوت كردم بتونه نفس بكشه گفتم بابا درش بيار هلاك شد هيلدا.😳اروم با دستم ميزدم رو دهنش كه هوا وارد دهنش بشه بتونه نفس بكشه بابا نيدل رو در اورد تونست نفس بكشه مثل ابر بهار گريه ميكرد.اين قدر دلم سوخت براش(هيلدا: دوستان دقت كنيد دلش سوخته اينه وضعيت😂نميسوخت چي بود😂)بلندش كردم نشوندمش بابا يه ذره حرف زد باهاش گريه اش بند اومد ولي هق هق ميكرد.اومدم حرف بزنم هيلدا گفت برو بيرون قهرم باهات😭بابا هم به طرفداري از هيلدا گفت برو بيرون😎گفتم اي بابا😐خلاصه من بدبخت رو بيرون كردن گفتم بذار برم به سعيد يه سر بزنم ببينم در چه حاله😂شايد باورتون نشه ولي هنوز سعيد نزده بود امپولشو😂دايي گفتن هيلدا زد امپولشو؟ گفتم بله دايي زد.سعيد گفت واقعا زد؟😐گفتم اره😏گفت بدون اعتراض؟😐گفتم بعلههههه😂😉دايي علي گفتن بفرما هيلدا با اون ترسش،نصف توئم كه هست زد تموم شد اونوخ تو هنوز نزدي😡خلاصه كه سعيدم به زور زد😎بعدشم دوتايي منو سكته دادن تلافي لو دادنشون😑
هيلدا به من گفت كه فقط خاطره خودشو تعريف كنم به خاطر همين براي سعيد رو تعريف نكردم دوستان. ببخشيد طولاني شد چشماتون خسته شد.ممنون كه خونديد🌹ببخشيد بد بود تقريبا تو خواب نوشتم اينا رو از بس خسته بودم🙄نظر يادتون نره🙏

خاطره نازی خانم

سلام
نازی هستم ۱۷سالمه نامزدم هم اسمش محسنه ۲۵سالشه
من چندروز پیش سرماخوردم و قرص مصرف کردم ولی حالم فرقی نکرد زنگ زدم محسن اونم مریض شده بود یه چندوقت هم بخاطر درسایه من میرفتم کلاس کنکور نمیتونستم ببینمش قرارگزاشتیم فردا بعدازظهرش باهم بریم بیرون
وقتی رفتم پیشش اول همه چی خوب بود بعد که دستمو گرفت فهمید اوضاعم خرابه بعدسریع اون یکی دستشو گزاشت روپیشونیم گفت نازنین عزیزم تو چراانقد داغی ؟منم د هیچی خوبم چیزی نیست سرماخوردم یکم گفت ولی حالت خیلی بده بیا بریم دکتر منم مخالفت کردم که دیدم هیچی نگفت دیگه نشستیم توماشی بریم خونه که دیدم جلو در درمانگاه نگه داشت بهم گفت نازی ببین دوتا امپول تقویتی برا خودم گرفته بودم بزنم ولی حال تو خیلی بدتره الان بدون هیچ جیغ و دادی بیا پایین بریم امپولاتو بزن تا خوب شی گلم منم وایسادم جیغ و داد و گریهههه که نهههه عمرا بغلم کرد باهام حرف زد گفت اگه نزنی بدتر میشی اونوقت میبرمت پنی سیلین میزنم بهت منم قبول کردم والبته یکم ترسیده بودم بدترشم و نشه کاریش کرد بخاطر همین به حرفش گوش کردم هرچند اصلا هم امپول دوست ندارم و اون لحظه داشتم از ترس سکته میکردم دست محسنوگرفته بودم تاوقتی نوبتم شد  همش میگفتم محسن نزنم درد داره دردم میاد ولی محسن قبول نمیکرد اخرش نوبتم شد محسن اومد بالاسرم شلوارمو کشید پایین گفت بخواب عزیزم درد نداره منو بزدر خوابوند منم گریه میکردم محسن هم بخاطراینکه. من گریه نکنم کلاس حلال احمر رفته قبلا پنبه رو برداشت کشید رو جایی که میخواستم امپول بزنم و هی ادا در میاوورد ولی من فقط گریه میکردم اصلا بهش توجه نکردم تا پرستار اومد امپول اولو زد زیاد درد نداشت ولی برا دومی به محسن گفت امپولش روغنی درد داره پامو بگیره اولش ترسیدم گفتم نهه نمیخوام و زدم زیر گریه محسن بغلم کرد یکمی اروم که شدم شلوارمو دوباره داد پایین منو خوابوند روپاش دوباره شروع کردم گریه کردن محسن هم انگار میخواست بچه بخوابونه میگفت هییشش جون دلم تموم میشه الان یه دیقع صبر کن نفسم بعدش پرستاره امپولمو زد خیلییییی درد داشت من به هق هق افتاده بودم که اون سوزن لعنتی رو درش اوورد محسن هم بغلم کرد جاشو ماساژ میداد منم بدتر جیغ میکشیدم میگفتم دست نزن پاشدم برم که از پشت کمرمو گرفت گفت کجا خانومم هوم؟بدون اقاتون کجا میری جلوترازمن رفت درو برام باز کرد بدون هیچ حرفی تاخونه منو رسوند ازش خدافظی که نکردم هیچ درماشینشو محکم بستم و رفتم محسنم هیچی نگفت میدونست ازدستش شاکیم خلاصه باهم اشتی کردیم بهم گفت باور کن میخواستم حالت خوبشه گلم ببین امروز رفتم خودمم دوتاامپول زدم که منم باهاش اشتی کردم

خاطره نگین خانم

سلام دوستان . ممنون از کامنتاتون برای خاطره قبلیم . راستشو بخواین دارم با خودم میجنگم که نترسم...
خبببب این خاطره بزای سوم مهره امساله که مجبور به امپول زدن شدم‌.من معدم خیلی حساسه وبگم یه جورایی ارثیه چون همه خانواده معدشون زخم داره ‌.روز دوم مدارس پاشدم برم مدرسه معدم دردمیکرد به مامانم که گفتم بهم چایی نبات داد به زور رفتم مدرسه و گفتم مثل همیشه تا زنگ دوم خوب میشم .زنگ اول یکم اروم شدم. زنگ دوم منطق داشتیم رسما چیزی نفهمیدم و معلم خوبم و عزیزم فکر کرد من از قصد گوش نمیدم و بهم منفی داد . زنگ سوم عربی داشتیم و من عاشق عربیم و معدمم هر دقیقه دردش بیشتر میشدمن چون زیادی پر حرفم «البته بقیه میگنا وگرنه خیلیم ارومم» معلممون گفت چرا امروز ساکتی منم گفتم معدم دردمیکنه و نمیتونم حرف بزنم وقتی فهمید چه قرصی میخورم بهم یه قرص رانیتیدین داد و وقتی خوردم حالم بدتر شد ‌دیگه روهوا بودم ماشالا کلاسمونم طبقه چهارم بود و همش حس میکردم دارم میوفتم . زنگ چهارم ورزش داشتیم متاسفانه انقد دویدم و معلممون نمیزاشت بشینم بدتر شدم و توی یه زنگ چهار بار حالم بد شد و تا زنگ خورد اومدم خونه مامانمم از شانس خوبم بیرون بود تنهاکاری که کردم لباسامو در اوردم زیر پام بالشت گذاشتم و خوابیدم بیدار که شدم انگار روی صورتم اتیش بود رور پاهام یخ تا ساعت شش به زور با استامینوفن و اب زدن به صورتم تبمو اوردم پایین .دیگه گفتم بشینم درس بخونم «اخه من نمیدونم هنوز مدرسه شروع نشده چرا امتحان میگیرن روز اول امتحان داشتیم فکرشو بکنین»اقتصادو که باز کردم هیچی نمیفهمیدم چشام درحال بسته شدن بود یه کتاب به دستم کتاب تاریخم روی شکمم. اخر دووم نیاورم زنگ زدم به مامانم بهش گفتم کی میای گفت چیشده؟من بابابزرگتو با عمو بابات اوردیم دکتر گفتم باشه قطع کردم . حالم هردقیقه بدتر میشد تا اینکه ساعت هشت دوباره زنگ زدم گفتم تب دارم حالم بده گیر داد تو راهیم حاظر شو بیام بریم دکتر. واییی اسم دکترو که شنیدم مردمو زنده شدم.گفتم نننهههه حالم خوبه دکتر نمیخواد یه ذره تب دارم و قطع کردم حالاهی زنگ میزد هی قطع میکردم اومدن خونه مامانم میگفت پاشو بریم منم پشت بابام قایم شده بودم میگفتم نههههه عموم میگفت من باهات میام پاشووواخر بابام و عموم «عشقمهههه»راضیم کردن رفتیم دکتر تا نوبتمون شه هزار بار چرت زدم اخرسر رفتیم و چون دکتر دوست مامانم بود هی از خاطرات بچگیم که فلان بودم بهمان بودم تعریف میکرد اخر گفت سه تا امپول الان داری و معدت عفونت کرده . تازه یادم افتاد لواشک غیر بهداشتیو کالباسو پفکو باهم خورده بودم که اینجوری شدم . رفتیم داروهاموبگیریم تو چشام پراز اشک بود و غرورم نمیزاشت بگم امپول نمیزنم رفتیم تزریقات متاسفانه خلوت خلوت بود اماده کردو من خوابیدم و گفت یه جوری میزنم دردت نیاد منم گفتم چه خوببببب. اولیو زد درد نداشت دومیم دقیقا همون جا زد یکم درد داشت سر سومی تا صدام دراد تموم شد همشم در یک نقطه زد گفت ابکش نشی .اومدیم خونه داروهامو خوردم بیهوش شدم فرداشم نرفتم مدرسه و مامانم از صبحش بهم میگفت حالت تهوع نداری منم میدونستم میخواد بگه امپولاتو بزن میگفتم ننهههه.ولی شدید داشتم. معدت درد نمیکنه ننههههه . کلا سه تای بعدیو نزدم .هر کاری کردن خودشونم کشتن نزدم .
ببخشید که بی مزه بود بعددوسال دوباره امپول زدم.
راستی دوستان توی خاطره اولن گفتم عمو محمدم«دوست پدرم که دکتربودن» حالش بده و توی کماست الان یک هفتس که فوت کردن و من واقعا ناراحتم ...
امیدوارم همتون سالم و سرحال باشید...

خاطره دکتر گلنار

سلامواقعا فکر نمیکردم اینقدر مورد لطفتون قرار بگیرم ،خاطره: اونموقع طرح عمومیمو میگذروندم ،

هوا حسابی تاریک شده بود و من هنوز تو درمونگاه مریض می دیدم،نگهبانمونم وایساده بود دم  در و به کسایی که داشتن میومدن داخل میگفت تعطیله ،ولی کو گوش شنوا ؟

پذیرش و تزریقاتمونم یه ساعتی می شد رفته بودند ،نگهبان برقای سالن و خاموش کرد و منم اخرین نسخه رو مهر کردم سریع بلند شدم برم سمت پانسیونم. تو راه یه اقایی داد میزد گلوی بچم درد میکنه بعد به بچش گفت بگو آ دکتر ببینه بهش گفتم اینجوری نمیشه که تاریکه مهرمم تو درمانگاه هست تشریف ببرید مطب بغل درمانگاه اونجا تا ۱۲ شب مریض ویزیت می کنند. بی هیچ مقدمه ای گفت  : .... تومن پول می گیری. وظیفته ببینی !!!!

گفتم : ساعت چنده ؟ من این ساعت مریض غیر اورژانسی رو نباید ببینم . تو وظیفه منو تعیین نمی کنی ...

پشتمو می کنم و میرم که چهرش تو ذهنم نمونه . شروع میکنه به فحش دادن ...

منم اومدم تو پانسیون، له بودم یه هندوانه داشتم بریدم گذاشتم تو یخچال خنک بشه خودمم رفتم یه دوش بگیرم .

تازه لباس پوشیده بودم ظرف هندوانه رو در اوردم با یه بشقاب چنگال تا اومدم بشینم دیدم نگهبانمون محکم در پانسیونو می کوبه دکتر بدو بیا اولش پیش خودم گفتم این نگهبانه باز فک و فامیلش اومدن الکی شلوغش میکنه من فک کنم اورژانسیه ببینمش اروم بلند شدم لباس بپوشم که یهو ازون ور نگهبان گفت خانوم دکتر بدو زائو اوردن ،تا اینو گفت مثل جت پریدم بیرون تا برسم درمونگاه تمام چیزایی که خونده بودمو مرور کردم تو ذهنم بعد هی پیش خودم میگفتم من چجوری تنهایی از پسش بر بیام که دیدم یه اقای بیست و شیش هفت ساله هی میگه بچم بچم داره از دستم میره گفتم خیلی خب کو مریض گفت رو تخت تو اتاقتون ،رفتم تو اتاق میبینم یه دختر بچه رو تخت خوابیده میگم مریض اینه ؟میخواستم ینی بزنم لهشون کنم . شرح حال گرفتم مریض دختر ۱۴ ساله که ۹ ماه بود با اقای ۲۷ ساله ازدواج کرده بود و تو هفته ۲۴ ام بارداریش بود ،زیاد دیده بودم دخترای اونجا زود ازدواج کرده بودند اما درشت هیکل تر بودن و چهرشون بزرگ تر از سنشون نشون میداد اما این نه !ریزه میزه و کوچولوبا همون چهره بچگونه اما شکم جلو اومده فشارش بالا بود و دو بینی و لگن درد شدید ،طفلک از درد سرخ شده بود و به خودش می پیچید  شوهر بیشعورشم عوض اینکه حالشو درک کنه برگشت بهش گفت :مسخره بازی در نیار میزنم تو دهنتا !دیگه نتونستم تحمل کنم با عصبانیت گفتم میفهمی چه دردی داره؟معلومه که نمی فهمی .....برو بیرون از اتاق . هیچی نگفت و رفت بیرون به دختره گفتم عزیزم اگه خیلی درد داری داد بزن گریه کن به خودت فشار نیار ،خوب ؟اشک از چشماش اومد انگار که راحت شده باشه .
زنگ زدم به یکی از بچه های سال پایینیم که اونموقع اینترن بود خواستم از پدرش که جراح زنان بود یه مشاوره بگیرم برای دختره .باهاشون صحبت کردم دکترم ازم شرح حال خواست و گفتم که علائم زایمان زودتر از موعدو داره و دکتر خیلی اروم و شمرده بهم توضیح داد که اگه نتونستی همسرشو متقاعد کنی که اون طفل معصومو ببره پیش یه جراح زنان براش ازمایش بنویس که از نظره پره کلاپسی بررسی بشه همچنین بتا متازون یادت نره که ریه جنین کامل بشه

چون فکر نکنم ان ای سی یو اونجا باشه گفتم دکتر دلت خوشه ان ای سیوش کجا بود گفت دوزشو که میدونی گفتم بله هفته ای شیش تا تا هفته سی و دو ، نوبت اول سه تا و دقیقا ۲۴ ساعت بعد سه تای دیگه ودوباره هفته بعد ....

تشکر کردم و خداحافظی ، شرایط مریضو به شوهرش توضیح دادم و براش دارو نوشتم که دختره مثل ابر بهار گریه میکرد و التماس توروخدا امپول نزنم خانوم دکتر ! شوهره هم با پشت دست زد تو دهن دختره که  دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم . فقط با دستمال خون گوشه لبشو پاک کردم و برگشتم تو پانسیون ....

سرم داشت منفجر میشد یه ژلوفن خوردم و دراز کشیدم اما به محض گذاشتن پلکم روی هم دختره جلو چشمم بود فقط ۱۴ سالش بود .... فردا شبش داشتم بر میگشتم تهران مرخصی رفتم از بهیارمون خداحافظی کنم دیدم زینب اومده امپولشو بزنه . اشک تو چشاش پر بود دست کشیدم صورتش گفتم دختر خوب اصلا درد نداره که ، گفتم بیا کمکت کنم بخوابی ،به پهلو خوابوندمش رو تخت شلوارشو یکم کشیدم پایین خودشو سفت کرده بود بهیارمون اومد یدونه زد رو باسنش گفت شل باش دختره همچین با مظلومیت گفت چشم و خودشو شل کرد دلم براش کباب شد ،امپولاشو زد و کمکش کردم اومد پایین دستش و گرفتم کمکش کردم بره بیرون دم در تزریقات شوهرش منتظرش بود
اومد جلو گفت سلام گفتم دستش و بگیر کمکش کن ،این الان به کمکت احتیاج داره نه به کتکت گفت خانم دکتر من شرمنده ام اخه نگران حال بچم بودم ...گفتم از روی زینب شرمنده باش حداقل ازین به بعد حواست بهش باشه،اینو گفتم و قبل ازین که حرفی بزنه سرم و انداختم پایین و رفتم ...
البته چند ماه بعد وقتی اومده بود واکسن دوماهگی بچش و بزنه دیدمش یکم باهم حرف زدیم ازش پرسیدم با شوهرت چیکار می کنی؟ گفت خانم دکتر مرد زحمت کشیه یکم اخلاقش تند هست ولی تو دلش هیچی نیست .من واقعا از سعه صدری که نسبت به همسرش داشت متعجب شدم ...

خاطره دوم سحر خانم

سلام دوستای گلم.اومدم یه خاطره دیگ هم واستون بگم چون کنکور دارم وقت نمیکنم دیگ خاطره بنویسم گفتم تمروز ک روز تعطیلم هست واستون خاطره بنویسم. هفته دوم شهریور با 2 تا از دایی هام و خواهرم رفتیم شمال و روز شنبه رفتم تو آب کلی شنا کردیم و کلی با پارمیدا دوستم کرم ریختیم ماسه ها رو میریخیم تو یقه دایی هام اب میپاشیدیم بهشون خلاصه کلی شیطونی کردیم 😆تا شب دریا بودیم شب اومدیم ویلا و رفتیم حمام سشوار هم دنبالم نبود ک موهامو خشک کنم خیلیم نگران بودم ک سرما نخورم ولی کاری نمیتونستم بکنم.شب منو پارمیدا تو یه اتاق بودیم پارمیدا هم کولرو روشن کرده بود هر چی بهش گفتم کولرو خاموش کن گوش نداد گفت گرمه نمیتونم بخوابم 😤منم دیگ چیزی نگفتم خیلی سردم بود 2 تا پتو انداختم روم و خوابیدم صبح که پاشدم گلوم خیلی درد میکرد فهمیدم ک سرما خوردم حالم گرفته شد 😢کلی هم تو دلم پارمیدا رو فحش دادم تا شب به کسی چیزی نگفتم شب به به یکی از دوستام تو گروه تلگرام گفتم حالم بده دوستم گفت قرص استامینفون و اموکسی سیلین بخور که آمو کسی سیلین نداشتم و اموکسی کلاو خوردم و خوابیدم صبح ک پاشدم گلو دردم بیشتر شده بود یکی دیگ آموکسی کلاو خوردم ولی بالا اوردم حالم خیلی بد بود تب هم داشتم ولی به کسی چیزی نگفتم یک ساعت بعد دوباره استامینوفن خوردم که اونم بالا اوردم پارمیدا فهمید حالم بده بهش گفتم به کسی بگی کشتمت اونم گفت بالا خره ک چی باید بری دکتر .خلاصه ظهر با پارمیدا رفتیم دکتر و به داییم گفتیم میریم خرید رفتیم درمانگاه تا ساعت حدود 2 نوبتمون شد رفتم داخل دوست نداشتم پارمیدا بیاد ولی به زور اومد داخل .دکتر معاینم کرد و گفت گلوت عفونت داره برات آمپول مینویسم گفتم نه لطفا قرص بنویسید بعد از 3 ساعت که دکترو راضی کردم برام قرص بنویسه پارمیدا گفت اقای دکتر هر چی میخوره بالا میاره آسمم داره یعنی میخواستم پارمیدارو خفه کنم خلاصه دکتر 3 تا پنادر و یه آمپول دیگ ک اسمشو نمیدونم نوشت و گفت حتما بزن.اومدیم بیرون پارمیدا میخواست نسخه رو بگیره که از دستش گرفتم گفتم نمیخوام شب به دایی میگم بگیره و اومدیم خونه بازم تب داشتم حالم اصلا خوب نبود همش بالا میاوردم نفس تنگی هم داشتم پارمیدا هم نگرانم بود.خوابیده بودم ک داییم اومد تو اتاق گفت سحری خودم چطوره گفتم خوب خوب☺ گفت پس خوبی گفتم بله گفت پس چرا خوابیدی گفتم همینجوری یهو داد زد که همینجوری اره.ترسیدم،گفت ظهر هم که زفتی خرید گفتم اره دایی کلی خرید کردم داد زد گفت چقد دروغ اخه مگه من خرم.گفتم دور از جون.گفت منو خر فرض کردی چرا به من نگفتی هان  دفترچتو بده ببینم نسخه رو دید و گفت کو داروهات گفتم نگرفتم گفت جرا گفتم اخه امپول داشت گفت خب ک چی؟داشته باشه گفتم من امپول نمیزنم گفت بذار معاینت کنم معاینه کرد و گفت لازمه باید حتما بزنی  زود بخواب تا بیام برات بزنم منم گریم گرفت گفتم دایی من نمیزنم برو بیرون از اتاقم گفت مگه دست خودته بخواب الآن میام رفت بیرون منم دیدم اعصابش خورده خوابیدم اومد ( دایی بنده همیشه تو کیفش انواع و اقسام آمپول ها رو داره)آمادم کرد گفت شل کن دردت نگیره گفتم چشم گفت نفس عمیق و سوزنو وارد کرد تموم شد تموم شد ولی تموم نمیشد ک . کشیدش بیرون و جاشو ماساژ داد و یه امپول دیگ هم زد که اون درد نداشت بعدش هم برام حوله گرم گذاشت و رفت از دستم دلخور بود برا همین باهام حرف نزد همیشه آمپول که میزدم کلی برام حرف میزد .آمپول بعدی هم قم زدم که ابرو داری کردم چون همه اونجا بودند فقط اروم اروم گریه کردم. همه تعجب کرده بودن که بدون سر و صدا امپول زدم .سومین امپولم خونه زدم. که اونم دایی برام زد که خیلی درد گرفت و جیغ زدم حسام تو اتاقم خوابیده بود بیدار شد ترسید گفت چی شده داییم گفت خانم شجاع امپول زدن حسام برام کمپرس کرد و پیشم خوابید.ببخشید اگ بد تعریف کردم.

خاطره سحر خانم

سلام بچه ها خوبین؟ من سحرم 17 سالمه تیر و مرداد و شهریور خاطره گذاشتم اگ منو بخاطر ندارین خاطره تیر ماه بخونیناین خاطره مربوط  زمستون دو  سال پیش هستش پنجشنبه جمعه با خانواده مادریم رفتیم چادگان خیلی سرد بود ولی خیلی خوش گذشت جمعه ساعت 12 شب رسیدیم خونه و از اونجایی ک خیلی خسته بودم خوابیدم صبح ساعت 5 بیدار شدم رفتم حمام طبق معمول موهامم خشک نکردم😎و ساعت 7 رفتم مدرسه پالتو پوشیده بودم ولی کلاه نگذاشته بودم رفتم مدرسه و مدیر نیم ساعت تو سرما مارو سر صف نگه داشت و حرف زد😤منم سرمام بود شدید خلاصه حرفاشون تموم شد رفتیم سر کلاس من چسبیدم به بخاری و همش عطسه میکردم اصلا سر کلاس هیچی متوجه نشدم حالم بد بود بیحال بودم چشمام قرمز شده بود و از همه مهمتر نفس تنگی شدید داشتم ساعت 3 تعطیل شدیم رفتم خونه هیچکس خونه نبود مامانم یادداشت گذاشته بود ک برو خونه دایی ولی اینقد حالم بد بود ک ترجیح دادم فقط بخوابم وقتی بیدار شدم ساعت 6 عصر بود بابا مامانم خونه بودن رفتم سلام کردم بهشون و رفتم پای درسم ولی هیچی نمیفهمیدم 10 بار یه متنو خوندم اخرشم نفهمیدم چی شد😉یکمی داغ بودم ولی اصلا اهمیت ندادم به کسی هم نگفتم رفتم پایین شام خوردم بابام گفت سحر خوبی بابایی گفتم بله خوبم فقط خستم میرم بخوابم دوباره خوابیدم و صبح ساعت 7 رفتم مدرسه ک زنگ دوم حالم بد شد حالت تهوع شدید داشتم گلوم میسوخت خیلی حالم بد بود دوستم به مدیر گفت ک حالم بده اونم زنگ زد تو خونه ک کسی گوشیو بر نداشت شماره محمدو دادم اونم گوشیشو جواب نداد اخرش زنگ زدم خونه خواهرم حمید اومد دنبالم تشکر کرد و رفتیم گفت چی شده؟سرما خوردی؟گفتم اره حالم خیلی بده دوس دارم بخوابم فقط گفت اول میریم بیمارستان بعد میری میخوابی گفتم نه خوبم بخوابم خوب میشم دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت داری میسوزی کجا خوبی گفتم اخه دفترچه پیشم نیس گفت نگران نباش دفترچه من هست منم دیگ ساکت شدم چون اگر میفهمید ک هنوز از امپول میترسم کلی مسخرم میکرد رفتیم بیمارستان دایی اونجا بود معاینم کرد گفت سحری امپول باید بزنی دایی گفتم نه دایی من آمپول نمیخام دایی نه اشکام داشت جاری میشد حمیدم فقط میخندید خیلی اعصابم خورد شده بود میخواستم بزنم شل و پلش کنم ولی حیف ک نمیشد خلاصه دایی دارو نوشت و گفت بخواب تا بیام رو تخت خوابیدم اینقدر بوی الکل میومد ک حالم بهم خورد گلاب به رو تون.دایی اومد نگران شد گفت چی شده چرا اینقدر رنگت پریده گفتم حالم بد شد اصلا نای حرف زدن نداشتم دایی فشارمو گرفت و برام سرم وصل کرد خوابیدم یک ساعت و یا احساس سوزش تو دستم بیدار شدم حالت تهوع نداشتم ولی گلوم بشدت درد میکرد نفس تنگی هم داشتم دایی گفت بهتری عزیز دایی گفتم بله بهترم گفت خب بخواب آمپولتو بزنم منم مخالفت نکردم چون حالم واقعا بد بود نفسمم اذیتم میکرد خوابیدم دایی امادم کرد و حمیدم فرستاد بیرون چون باهاش راحت نبودم اصلا دایی پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش شل شلم باش ک دردت نیاد باش؟گفتم چشم سوزنو وارد کرد و اروم تزریق کرد ک خیلی درد نداشت ولی وقتی درش اورد یکمی سوخت گفتم اخ دایی گفتم جونم تموم شد بعد فهمیدم ک دگزا بوده طرف دیگرو پنبه کشید و گفت این درد داره دایی حواست باشه سفت نکنی منم شل شل بودم ک زد و اروم تزریق کرد خیلی درد داشت پنیسیلین بود اروم اروم گریه میکردم وسطش خیلی درد گرفت بلند گفت ای دایی بسه اخ نمیخام و بلند گریه میکردم دایی گفت جونم تموم و کشیدش بیرون خیلی حالم بد بود تفس تنگی داشتم دایی اسپری برام زد و گفت ک مواظب باشم و فردا هم نرم مدرسه با حمید رفتیم خونه خواهرم سوپ خوردم و خوابیدم عصر پاشدم تب داشتم سرم سنگین شده بود خواهرم پاشویم کرد بعدش بابام اومد دنبالم رفتم خونه محمدم بیمارستان بود زنگ زد حالمو پرسید و گفت صبح نرو مدرسه صبح پاشدم صبحانه خوردم مامان بابا هم رفتن سر کار ساعت 2 داداش محمد اومد خونه یکمی حرف زدیم و نهار خوزدیم بعدش گفت سحر گفتم نه گفت منکه هموز چیزی نگفتم عزیز من گفتم نمیخام گفت درد نداره گفتم نخیرررررررررررررررر نمیخامممممممممممممم و اشکام جاری شد محمد اومد بغلم کرد گفت خوشکل داداش گریه کنی ناراحت میشم ها اجی جونم گفتم داداش خوب شدم دیگ گفت نه گلم هنوز تب داری ینی اینکه عفونت تو بدنته هنوز گفتم داداش درد داره نمیخام و لج کردم محمدم همینجور نازمو میکشید ولی من اصلا توجهی نمیکردم اونم عصبی شد گفت سحر زود بخواب ببینم انگار نمیشه با تو قشنگ صحبت کرد زود گفتم نمیخام مگه زوره اصلا به تو چه گفت خیلی بی ادب شدی ها گفتم خب شما ک با ادبی نباید با ادم بی ادب صحبت کنی گفت سحر میدونی ک اگر عصبانی بشم چکار میکنم ها گفتم مثلا چکار میکنی حالا انگار کی هست برو بابا ( اخه من هر وقت مریض میشم به شدت بد اخلاق میشم و حرفام دست خودم نیس و بعدش هم مشیمون میشم) و رفتم تو اتاقم خوابیدم تا شب بیدار شدم رفتم بیرون گلو دردم بدتر شده بود رفتم پایین سلام کردم ک محمد جواب نداد رفتم پیش بابام نشستم گفت محمد امپولاشو زدی محمد گفت نخیر خانم لجباز نگذاشتند بابام گفت عه سحر چرا بابایی گلوت عفونت داره زود برو بزن حالت بد میشه باید بستری شی ها گفتم نمیخام بابا گفت نمیشه بدو بدو منم گریم گرفت همینجور گریه میکردم حمید گفت اه چقد لوسی گفتم لوس عمته بابام گفت سحر زشته بابا عه گفتم اخه میبینه حالم خوب نیس تیکه میندازه بابام از حمید عذر خواهی کرد پنبه الکل برداشت محمدم صدا کرد بیاد تو اتاق منم با گریه خوابیدم گفتم نمیخام ولی بابام راضی نشد ک نزنم منم ناچارا اماده شدم بابامم بالاسرم بود محمد اومد تو امپولارو اماده کرد قلبم داشت میومد تو دهنم بابام بهم دلداری میداد که درد نداره و این حرفا محمد پنبه کشید گفت سفت کردی در میارم دوباره همون جا میزنم و تقویتی هم میخوری با این حرفش گریم شدید شد بابام محمد دعوا کرد و گفت حق چنین کاریو نداری منم گفتم ایول باباجونی خودمی عشقی داشتم قربون صدقه بابام میرفتم ک پام درد گرفت چون حواسم نبود جیغ کشیدم و بلند بلند گریه میکردم پامم سفت کرده بودم بابام پامو گرفته بود ولی بازم تکون میدادم محمدم نتونس تزریق کنه درش اورد زد داد زد حالا میشکنه تو پات شلش کن بابام پامو سفت تر گرفت و داداش تزریق کرد یکم ماساژ داد نفسم تنگی میکرد از بس گریه کردم بابام اسپریمو اورد زدم و نگذاشت امپول تقویتی رو بزنه برام شبم محمد پیشم خوابید ولی من باهاش قهر بودم جوابشو ندادم فرداش هم امپول زدم ک محمد برام زد بعدش هم کادو گرفت اشتی کردم.

خاطره طنین خانم

سلام.من 30 سالمه و خاطره ای که میخوام تعریف کنم برای 4 سال قبله.
از وقتی که یادمه از آمپول میترسیدم به حدی که دست و پام از ترس میلرزیدو تا مرز بیهوش شدن میرفتم.
4 سال پیش،وقتی که 26 ساله بودم،2 روز مونده بود به آخرین امتحان پایان ترم ارشدم که سرمای وحشتناکی خوردم،حتی نفس کشیدن برام عذاب بود.دیگه چه برسه به درس خوندن که اصلا نمیتونستم زرف کتابام برم.گوش،فک و حتی تیغه بینیمم درد میکرد.
اینقدر که وضعیتم بد بود که خودم با پای خودم رفتم دکتر،و مطمئن بودم که آمپول نوش جان میکنم،از همون لحظه از ترس تپش قلب گرفتم.
با مامانم رفتیم درمونگاه.دکتر که یه آقای خوشتیپ بود,وقتی که داشت معاینه میکرد چشماش از تعجب گرد شده بود.
گفت چرا اینقدر قلبت تند میزنه،از چی میترسی؟
منم یهو چشمام پر اشک شد،با چنان مظلومیتی گفتم از آمپول،که خودم دلم واسه خودم کباب شد.
یکم نگام کرد،فکر میکردم الان میزنه زیر خنده و مسخرم میکنه.
ولی خیلی جدی گفتش که:ریه هات،گوشت،گلوت عفونی شده.
همین که تا الان پرده گوشت پاره نشده باید خدا رو شکر کنی.تا آمپول نزنی حالت بهتر نمیشه،فقطم امروز نیست،حداقل باید 4 روز و هر روز 4 تا آمپول بزنی.2 تا آنتی بیوتیک،تقویتی و یه آمپول پیروکسیکام که عضلاتتو نرم کنه،حداقل بتونی نفس بکشی.
الانم شما همین جا میمونی،مامانت که داروهاتو گرفت،خودم واست تزریق میکنم که دردش کمتر باشه. منم که هم از ترس قلبم داشت تو دهنم میومد،هم از جدیت صدای دکتر ترسیده بودم.هم از وضعیت خراب جسمیم داغون بودم و هم نگران امتحانم،هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم.
خلاصه مامانم رفت داروهامو بیاره.منم تو مطب نشسته بودم و میلرزیدم از ترس.دکتر جونم که مشغول مریضای بعدی بود تا که مامانم اومد.
با یه کیسه پر دارو و آمپول.جناب دکتر خیلی جدی گفت،دراز بکش روی تخت و اصلا به آمپول فکر نکن.منم آروم میزنم که دردش کمتر شه.
با پاهای لرزون رفتم که آماده شم.اول یه آنتی بیوتیک اومد بزنه،از ترس خودمو سفت گرفته بودم ،اصلا نمیتونستم شل کنم با اینکه واقعا میخواستم ولی دست خودم نبود.سوزنو که فرو کرد،من شده بودم مثل سنگ.هر کاری میکرد نمیتونست تزریق کنه.
یهو خیلی جدی گفت:در میارم از اول میزنم،شل نکنی همبن طوری میزنم یهو دیدی فلج شدیا.منم گریه میکردم که دست خودم نیست...دلش واسم سوخت،گفت هر کاری میگم بکن که دردشو حس نکنی،قبوله؟منم گفتم باشه.گفت وقتی گفتم بینیتو بگیر ،سرفه کن.به محض اینکه گفت بینیتو بگیر،سوزنو فرو کرد که من فقط گریه میکردم،بعدش گفت سرفه کن،هیچ کاریت ندارم.من که سرفه زدم،آمپولو تزریق کرد منم همین طوری اشک میریختم.اون یکی انتی بیوتیکم همین طوری تموم شد.بعد نوبت به تقویتی بود که ویتامین C بود.چشمتون روز بد نبینه.یه امپول 5 میل بود که نصفش کرد تو 2 تا سرنگ.قبلشم گفت این باید فوق العاده آروم تزریق شه،وگرنه ممکنه شوک بده.منم که دیگه فقط اشک میریختم،حتی حرفم نمیتونستم بزنم.تا وقتی اون 2 تا تموم شد من جون کندم از درد.وقتی گفت تموم،اومدم یه نفس راحت بکشم که گفت آخریشم بزنیم که حداقل راحت نفس بکشی.این خیلی کوچولوئه.
منم که تا به اون روز آمپول پیروکسیکام نزده بودم،با خودم گفتم این دیگه درد نداره.زود تموم میشه.
زهی خیال باطل...وقتی که اونو زد،فقط کف دستمو گاز میگرفتم که جیغ نزنم.تازه رسیدم به عبارت فلفل نبین چه ریزه...
تا که تموم شد من همون طوری داشتم هق میزدم. بعدش گفت 10 دقیقه دراز بکش،بعد پاشو که حالت بد نشه.به مامانمم گفت که پاهامو خم و راست کنه که بی حسی پاهام از بین بره.
بعد که بلند شدم،چشمام از گریه میسوخت،با چشم و بینی قرمز و پای لنگون خداحافظی کردم که خیلی جدی گفت:فردا همین ساعت میای خودم شیفتم،آمپولاتو میزنم واست،اگه نزنی عفونت تو کل تنت پخش میشه و باید بیمارستان بستری شی.
تا 4 روز که آمپولا تموم شد وضعیت من همین بود،آخرین آمپول که تموم شد،آقای دکتر خوشتیپ شماره خونمونو از مامانم گرفت و اجازه خواست که مامانش تماس بگیره واسه خواستگاری.
منو میگید؟؟؟؟ با چشمای پر از اشک و یه بینی قرمز،هاج و واج داشتم نگاش میکردم،یهو بدون فکر گفتم:چی ی ی ی؟مگه میشه؟مگه منو میشناسی؟؟؟؟
اونم تو چشمام زل زد و گفت:همون لحظه که با چشمای اشکی گفتی از آمپول میترسی،دل و دینم رفت،عاشق نگاهت شدم با اون چشمای معصوم. وگرنه منو چه به آمپول زدن.میخواستم مطمئن باشم تا آخر داروهاتو استفاده میکنی.
هر چند که کلی اون 4 روز اذیت شدم و عذاب کشیدم.
ولی الان بهترین همسر دنیا رو دارم.
6 ماه بعد اون روز با هم ازدواج کردیم و واقعا همو دوست داریم.هر بار که مریض میشم تا اونجا که بشه آمپول نمیذاره بزنم،خودش میگه دلم نمیاد چشماتو اشکی ببینم....
اینم از آمپول زدن پر درد من که مسیر زندگیمو عوض کرد،منو به آقای دکتر خوشتیپ،آقای کوروش جونم رسوند...

خاطره fateme خانم

سلام دوستان. امیدوارم حال همتون خوب باشه. من چندوقتی بود که با اینجا آشنا شده بودم ولی خوب هیچ وقت خاطره نزاشتم تا امروز که تصمیم گرفتم خاطرم رو بزارم واستون.خوب اول یه بیو بدم!
فاطمه هستم۲۳سالمه و رشتم کامپیوتر هست. ما ۳ تا خواهر و برادریم.یعنی من یه خواهر و یه برادر دارم ولی در حال حاضر هیچکدومشون شهر خودمون نیستن.
خوب خاطرم مربوط میشه به دوهفته گذشته که هوا بارونی شده بود و نسبتا سرد. صبح از خواب که بلند شدم گلوم یه کم درد میکرد 😐منم که مثل همیشه جدی نگرفتم و یه آب نمک قرقره کردم و یه چایی و یه کم صبحانه خوردم و آماده شدم که با دوستم برم کتابخونه(آخه داریم واسه ارشد میخونیم و از اون جایی که اصلا تو خونه نمیتونم درس بخونم هر روز میریم کتابخونه) هوا هم سرد بود و بارونم کم کم میزد.
منم چترم رو گرفتم و حرکت کردم ولی راستش خیلی سخت بود نگه داشتن چتر چون هم باید چادرم رو نگه میداشتم هم چتر رو هم اینکه اون روز باید واسه دوستم یه سری کتاب میبردم که ازقضا سنگین هم بودن. داشتم همینطور با نایلون کتاب کلنجار میرفتم که متوجه اختلاف ارتفاع بین دوقسمت پیاده رو نشدم و افتادم زمین.داغون شدم به معنای واقعی زانوم درد گرفته بود 😥😣😳و چادرم هم خیس شده بود ولی خداروشکر تو کوچه هیچکی نبود و آبرومحفظ شد😅😊
خلاصه که بزور خودم رو جمع و جور کردم و خودم رو به کتاب خونه رسوندم .و رفتم تو کتابخونه که دوستم رو دیدم و رفتم پیشش و یه کم حرف زدیم و بعد شروع کردیم به درس خوندن📚📕 ولی من هرچی میگذشت بیحال تر میشدم و داشتم یخ میزدم 😞😟که دوستم به مسئول کتابخونه گفت میشه شوفاژ رو روشن کنید ؟؟
که اون خانومه هم وقتی حال من رو دید شوفاژ رو روشن کرد ولی من اصلا گرم نمیشدم.
ساعت ۱۱:۳۰ اینا بود دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و رفتم که یک ساعت بخوابم😪😪خداروشکر یه تخت اونجا بود
بعد حدودا یه ۳۰دقیقه بعد با صدای گوشیم از خواب پریدم و بدون اینکه ببینم کیه و با اعصاب داغون جواب دادم: بلهههههه؟؟؟
بعدش صدای پسرخالم اشکان رو پشت خط شنیدم: فاطمههههههههه تو خوبی؟؟؟؟ صدات چرا اینجوریه؟
(خودمم که صدای خودم رو شنیدم تعجب کردم.گرفته بود داغون.به زور درمیومد صدام😷😷)
بعد من گفتم هیچی بابا یه کم ناخوش احوالم خوب میشم.
اون گفت فقط یه کم؟؟؟
بعدشم یه کم حرف زدیم و سفارش کرد کلی بهم و بالاخره قطع کرد. بعدشم من بلند شدم که برم یه چیزایی بخونم ولی حالم خوب نبود و نمیتونستم کاری بکنم پس یه تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم خونه 🚕که مامانم خونه نبود( رفته بود خونه مامان بزرگم که دستش شکسته کمکش کنه)منم بعد از اینکه بازم یکی دوتا قرص رو انداختم بالا💊💊
و با خوشحالی از اینکه مامان خونه نیست(همیشه وقتی مریض میشم مجبورم میکنه برم دکتر) رفتم و دوباره خوابیدم.
بعد یک یا دوساعت با صدای یه نفر بیدار شدم که بابام رو بالای سرم دیدم که داشت صدام میکرد.
من لز جام بلند شدم که بابام گفت فاطمه بابا خوبی؟؟
چرا اینقدر داغی ؟
که منم گفتم چیزی نیست بابا بعدم بابام ازم پرسید که چرا ناهارم رو نخوردم و با هم رفتیم ناهار خوردیم🍝🍜🍛🍲
بعدش بابام بهم گفت که بریم دکتر آخه صدام خیلی ناجور شده بود ولی من قبول نکردم و راضیش کردم که دکتر نریم .
بعدشم قبل از اینکه مامان بیا فلنگ رو بستم و رفتم خونه دوستم المیرا (به بابا هم گفتم میخوام برم باهم درس بخونیم.بابامم که میدونست که چرا دارم میرم فقط خندید😂)بعدشم رفتم خونه المیرا اینا شب اونجا خوابیدم ولی صبح که از خواب بیدار شدم تمام تنم درد میکرد.گلوم که هیچی آب دهن نمیتونستم قورت بدمم.گوشمم درد گرفته بود و آب ریزش بینی هم دیگه خفم کرده بود.
چشمام رو نمیتونستم باز نگه دارم و سرم داشت میترکید.مامان دوستمم که دید حالم اینجوریه گفت که یا باهم بریم دکتر یا زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم که ببرتم دکتر.منم که دیگه درد گوش و گلو امونم رو بریده بود با گریه زنگ زدم به نیما (پسر عمم).
راستش میترسیدم بابا من رو تو اون حال ببینه مطمئن بودم که کلی از دستم شاکی میشد و ناراحت. راستش من و نیما با هم خیلی راحتیم و از اونجایی که عمه ی من وقتی نیما ۵سالش بود فوت شد و ما هم اختلاف سنیمون تقریبا ۳ سال بود نیما بیشتر مواقع خونه ما بود البته حدودا تا دوران راهنمایی من.
خلاصه که من به نیما زنگ زدم واون جواب داد و من همینطور با گریه و فین فین باهاش حرف زدم و براش توضیح دادم که چی شده و اونم بهم گفت که آماده باشم میره دنبالم.بعد ۲۰ دقیقه بهم زنگ زد که برم پایین و منم با ظاهری داغون رفتم و تو ماشین نشستم.اونم که حال خراب من رو دید یه کم چرت و پرت گفت که حالم بهتر بشه ولی اصلا حوصله خندیدن نداشتم. تو ماشین با هم حرف زدیم و ازم درمورد اینکه چی شد که مریض شدم پرسید و منم همه چیز رو گفتم .بالاخره رسیدیم به یه کیلینیک که میدونستم یکیاز دوستاش اونجا کار میکنه.
وارد کیلینیک شدیم که یه کم شلوغ بود ولی نیما به دوستش پیام داد و ما وقتی بیمار اومد بیرون رفتیم تو اتاق.
اونا هم کلی با هم حرف زدن و بعدشم دوستش من رو معاینه کرد و شرح حال گرفت و دفترچه رو گرفت که برام نسخه بنویسه.
منم چشمم رو دوخته بودم به دفترچه تا اینکه نوشتنش تموم شد و رو به نیما گفت چون گوشش و گلوش چرک کرده باید آنتیبیوتیک تزریق کنه.
من این رو که شنیدم اشک تو چشام پر شد و رو به حمید دوست نیما گفتم میشه آمپول نزنم.اونم ازم پرسید میترسی؟؟؟منم گفتم آره
اون گفت ببین فاطمه باید بزنی چون عفونت کرده گوشت اگه زودتر اومده بودی یه کاری واست میکردم دلی الان باید یه چندتایی بزنی!خوب؟؟؟ بعدم به نیما نگاه کرد و گفت خوب نیما تو برو دارو هارو بخر اومدی به منشی بگو بهم خبر بده خودم بیام واسش تزریق کنم.بعدم با لبخند مارو بدرقه کرد.من اشک تو چشام پر شده بود 😢و تو دلم آشوب بود که نیما دید صورتم رو و یه لبخند بهم زد و گفت نترس بابا.چیزی نیست.تو میتونی تحمل کنی.
بعدم من تو کلینیک موندم و نیما رفت دارو هارو گرفت و اومد.
تو مدتی که نیما بیاد پرستار ازم تست گرفت که مشکلی نداشتم.
همین که نیما اومد زل زدم به دستش که گفت نترس زیاد نیست کلا پنج تاست.💊💉💉💉💉💉
با این حرف دیگه گریم قشنگ دراومد.نیما هم که گریه من رو دید اومد بغلم کرد و آروم باهام حرف میزد که اینا گه چیزی نیست و تو خیلی شجاع تر از این چیزایی و کلی خاطره از بچه گی هامون گفت که من هیچکدوم رو یادم نبود😅
بعدش مریض که اومد بیرون منشی به نیما گفت شما بفرمایید تو
و من دوباره عذا گرفتم😭😭
تو اتاق دکتر که رفتیم حمید آمپولا رو نگاه کرد و گفت ۳تا رو امشب بزن اگه حالت بهتر شد دوتای دیگه رو نمیخواد بزنی.بعدم بهم گفت اینقدر ناراحت نباش.خیلی درد نداره واست بیحسی هم میزنم که دردت کمتر بشه. بعدم به نیما گفت که آمادم بکنه.نیما هم به من که اشکم همینطور میریخت نگاه کرد و کمکم کرد رو تخت دراز بکشم.آروم هم حرف میزد باهام که سرم رو مثلا گرم کنه ولی من فقط به صدای شکستن آمپولا توجه میکدم😣😣😑😟😞😷😩
بعدش هم حمید بالا سرم حاظر شد و شلوارم رو داد پایین یه کم که داشتم از خجالت و ترس میمردم.بعد هم پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد که اشکم ریخت ولی خیلی درد نداشت بخاطر همین اصلا واکنش نشون ندادم.که حمید گفت آفرین چقدر شجاعی تو😉
بعدشم اونطرف رو پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش به نیما هم گفت منرو نگه داره که تکون نخورم.
همین که سوزن رو وارد کرد احساس درد کردم و یه کم خودم رو سفت کروم ولی ماجرا از جایی شروع شد که پمپ کرو.انگار پام داشت قطع میشد. گریم اوج گرفته بود و آخ آخ و دادم هم هوا بود.😦😧😢😳😲😱😰 همینطور که جیغ میکشیدم 😲صدای نیما رو میشنیدم که قربون صدقم میرفت😄😄 و صدای حمید رو هم میشنیدم که می گفت شل کن.
بعدش هم کشید بیرون😥😐
و گفت ببخشید دردت اومد ولی خیلی سفت کردی شل کن خودت رو دختر!!
بعدم به نیما گفت جاش رو ماساژ بده و رفت آمپول بعد رو آماده کنه که من خواهش میکردم که دیگه آمپول نزنم 😨😭ولی نیما با غصه نگام کرد و گفت یه کوچولو دیگه تحمل کن جون من زود تموم میشه.فقط یکی مونده😟😞
حمید بازم اومد و اون سمت شلوارم رو کشید پایین و فرو کرد و بازم جیغ من هوا رفت.خیلی درد داشت .خودم رو داشتم تکون میدادم که نیما محکم من رو نگه داشت و حمید تزریق کرد تا آخر و بعد کشید بیرون اون سوزن کوفتی رو😰😭

منم که رو تخت دراز کشیده بودم و نمیتونستم تکون بخورم و فقط داشتم زار میزدم😭
نیما هم شلوارم رو کشید بالا و جای آمپولا رو مالش داد😊☺😄
من با باسن دردناک بعد ۱۰ دقیقه درحالی که هنوز درد داشتم و لنگ میزدم از پشت پرده اومدم کنار که بریم خونه.حمید و نیما با دیدنم لبخند زدن و نیما بلند شد و اومد کمکم کیفم رو برداشت.
حمید هم عذر خواهی کرد و گفت مواظب خودت باش و دارو هات رو سر وقت بخور و اگه نمیخوای بقیه آمپولارو بزنی لطفا شلغم و کدو بخور و با اکالیپتوس بخور بگیر. که من چیزی نگفتم و نیما تشکر کرد و من رو برد خونه.
وقتی من و نیما رسیدیم خونه مامان با دیدن حال من کلی عصبانی و ناراحت شد😠😤😬 و از نیما تشکر کرد.نیما هم که بعد از اینکه یه چایی خورد رفت.منم تا فرداش حالم بهتر شده بود و گوش و گلون درد نمیکرد ولی مامانم مجبورم کرد که بدم همسایمون آمپولام رو بزنه که پدرم رو درآورد اینقدر بد زد😬😕😢💉😭😣
مرسی که خوندید!ببخشید چشماتون درد گرفت و اینکه خیلی طولاتی بود و به اندازه خیلی از خاطرات اینجا خوب نبود.
امیدوارم همیشه سالم باشید دوستان😍❤

خاطره نگین خانم

سلام دوستان من از خوانندگان خاموش وب بودم تا اینکه امروز تصمیم گرفتم یکی از خاطره هامو بنویسم
اول یه بیو بدم! اسمم نگینه 21 سالمه معماری میخونم زمستون پارسال ازدواج کردم و همسرم پزشکه اسمشم محمده و مهمتر از همه اینکه مثل شماها از آمپول فراریم!
پارسال زمستون بود که نامزد بودیم که من سرماخوردم و از ترس اینکه آقا امیر چیزی نفهمه دوروز اصلا تلفناشو به بهونه های مختلف جواب نمیدادم تا صدامو نشنوه البته صدامم خیلی تغییر نکرده بوداااا ولی محض احتیاط فقط بهش پیام میدادم! روز دوم بود که امیر زنگ زد که رد تماس کردم! پیام داد که حاضر شو میام دنبالت ناهار بریم بیرون منم جواب دادم که کار دارم نمیتونم بیام! دوباره پیام داد مشکوک میزنیااا! پشت سرش دوباره زنگ زد دیدم ضایس اگه ج ندم گوشیو برداشتم و بعد سلام احوالپرسی گفتم کجایی؟ گفت درمونگاهم الان میخوام بیام گفتم کجا بیای؟؟؟ گفت بیام دنبالت ناهار بریم بیرون دیگه! گفتم من هیچجا نمیام! گفت نگین تو دو سه روزه یه چیزیت میشه هاااا خیلی مشکوکی! بمون خونه اومدم و سریع هم خدافظی و قطع کرد!!! هیچکی همخونه نبود تقریبا 20 دیقه بعد صدای زنگ در اومد که از جا پریدم رفتم دیدم محمده درو زدم و اومد داخل داشتم از پنجره تو حیاطو میدیدم و هرچقد نزدیک تر میشد من استرسم بیشتر میشد!! اومد داخل گفت سلاااااممممم بر نگین خودم از دور سلامش کردم دستاشو باز کرده بود و کیفشم تو دستش بود گفت بعد چند روز نمیای شوهرتو ببینی؟؟؟ یخورده رفتم نزدیکتر گفتم خسته نباشی بشین برات چایی بیام و رفتم سمت آشپزخونه که محمد تعجب کرد قیافش این شکلی شده بود آخه همیشه بغلش میکردم!! چایی رو براش بردم و منم رو مبل روبه روش نشستم گفت بیا کنارم بشیم گفتم نمیام گفت بخدا تو یه چیزیت هست منم پاشدم رفتم کنارش نشستم یکی زد رو پام گفت خبببب تعریف کن ببینم گفتم چیو تعریف کنم؟ گفت چرا خانوم خانوما دوروزه اصلا مارو تحویل نمیگیرن؟؟؟ قبلا برا دیدنم لحظه شماری میکردی چی شده حالا؟؟؟! گفتم هیچی نشده کار داشتم گفت که کار داشتی آره؟؟؟ دیدم اوضاع یکم خیته پاشدم برم که دستمو گرفت گفت کجااا؟؟؟ صبر کن ببینم تو چرا داغی؟؟؟ دستمو از دستش کشیدم رفتم سمت آشپزخونه گفتم گرممه( اخه یکی نیست بگه دختر تو چله ی زمستون گرم چیه؟؟؟؟ حالا داشتم از سرما میلرزیدم یه سویشرت هم پوشیده بودم) دیدم محمد پشت سرم اومد تو اشپزخونه یه نگاه پرمعنا بهم کرد و با نیشخند گفت اره خیلی گرمه هوا ازاین لباسی هم که پوشیدی معلومه!! منی که دو متر زبون داشتم و هیچوقت کم نمیاوردم اون لحظه لال مونی گرفته بودم هیچی نداشتم که بگم!!!
سرمو انداختم پایین محمد اومد نزدیکم دستمو گرفت گفت عزیزم چرا بهم نگفتی مریضی؟؟؟ بازم هیچی نگفتم گفت بیا بریم معاینت کنم ببینم در چه حالی! باهم رفتیم تو حال نشستیم و محمد وسیله هاشو از کیفش دراورد و گذاشت رو میز گفت خب حالا تعریف کن ببینم؟ (محمد نمیدونست از آمپول میترسم کلا من با دیدن دکتری که قصد معاینه ی خودمو داشته باشه ترس ورم میداره!!!) با بغض گفتم سرما خوردم گفت دیگه؟؟؟ گفتم گلوم و گوشم درد میکنه گفت اوهوم دیگه؟؟؟ خیلی مظلوم گفتم دیگه هیچی! این هیچیو که گفتم یهو بغضم ترکید زدم زیر گریه!!! محمد داشت از تعجب شاخ در میاورد! گفت چی شد؟؟؟؟ نگیییییننننن؟؟؟؟ قربونت برم چی شدی یه دفعه ای؟؟ با گریه گفتم من آمپول نمیزنم گفت چیییییییییییی؟؟؟؟؟ بخاطر آمپول داری گریه میکنی؟؟؟ بعد زد زیر خنده گفت من قربون این دختر کوچولوم برم که اینقد ترسوه ازاین حرفش حرصم گرفت اشکامو پاک کردم گفتم نخیرم نمیترسم فقط دوس ندارم درضمن کوچولو خودتی!!! بغلم کرد گفت الهی من دورت بگردم اولا که هنوز معاینت نکردم ببینم چه وضعیتی داری اصلا آمپول لازم داری یا نه دوما مگه آمپول چیه که ازش بترسی؟؟؟ هیچی نگفتم گفت حالا بذار اول معاینت کنم بعد اینکه معاینه کرد قیافش عوض شد یکم جدی شد فکنم میدونست اگه همون محمد مهربون همیشگی باشه ازش حساب نمیبرم گفت دفترچت کجاس؟ گفتم تو کشو میز دراورمه تو اتاق خواست بره بیاره گفتم بشین خودم میارم رفتم دفترچه رو آوردم خدا خدا میکردم آمپول نده دفترچه رو دادم بهش شروع کرد به نوشتن خیلی مظلوم گفتم محمممدددد؟؟؟؟ گفت نه!!! گفتم چی نه؟؟؟ گفت همون چیزی که خواستی بگی!! نه نمیشه! با خودم گفتم ولش کن بذار هرچی مینویسه بنویسه من که نمیزنم ولی زهی خیال باطل بعدش گفت من میرم داروهاتو میگیرم و میام توهم یه چیزی بخور تا برمیگردم تو این فاصله داشتم نقشه میکشدم چیکار کنم که امپولو نزنم یهو محمد و بابام اومدن داخل بابام گفت نگین بابا چرا نگفتی سرماخوردی؟؟ هیچی نگفتم محمد گفت هنوز خیلی جدی نشده داروهاشو مصرف کنه زود خوب میشه بابا عجله داشت گفت محمد میسپارمش دست خودت دیگه!! محمدم گفت چشم شما خیالتون راحت و یه چشمک به من زد بابام رفت محمد اومد طرف من گفت چیزی خوردی؟؟ گفتم نه سیرم گفت بدو بریم تو آشپزخونه یه چیزی بخور ضعف میکنی بازم مهربون شده بود!!! گفتم محمد توروخداااا گفت محمد توروخدا چی؟؟؟؟ گفتم آمپول نزنم خودم خوب میشم بخدا داروهامو سر وقت میخورم خندید گفت اونو که باید سروقت بخوری!!! حالا فعلا بیا بشین یه چیزی بخوریم بابا بخدا خودمم گشنمه یکم خیالم راحت شد که فعلا از امپول خبری نیست رفتم غذا گرم کردم نشستیم خوردیم بعدش گفت خببببب از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است و خندید! دوباره ترس ورم داشت گفتم امیرمحمد توروخدا بیخیال شو گفت اصلا حرفشم نزن نشنیدی بابات چی گفت؟؟؟؟ بخدا اگه خودتو شل بگیری خیلی دردت نمیاد اومد دستمو گرفت و برد سمت اتاقم و کیسه ی داروهارم اورد نشستم رو تختم و محمدم دوتا امپول از کیسه دراورد و شروع کرد به اماده کردنشون گفت حاضر شو دختر خووووووب ولی من از جام تکون نخوردم و داشتم اشک میریختم و به امپولا نگاه میکردم محمد منو دید گفت عههههههه نگییییییییینننننننن؟؟؟؟ اومد کنارم نشست اشکامو پاک کرد گفت زودی تموم میشه عشق من بخدا برا خودته من که دوست ندارم تورور اذیت کنم که بعدش پیشونیمو بوسید و دمر خوابوندم و امادم کرد و دوباره رفت سراغ امپولا پنیسیلینم کشید داخل سرنگ و پد الکلی رو ورداشت و اومد کنارم نشست همینکه پنبه کشید تکون خوردمو سفت شدم که محمد گفت عجباااااا همین الان بهت گفتم اگه شل بگیری کمتر دردت میاد شل کن نفسم منم سرم تو بالش بود و گریه میکردم هیچی نمیگفتم (کلا موقع امپول زدن خیلی صدام در نمیاد بیشتر گریه میکنم مگه اینکه دیگه خیلی دردم بیاد اون موقس که بیا و ببین) گفت راستییییی یادم رفت بهت بگم!!!! آرش بالاخره به آرزوش رسید و همزمان امپولو زد (واقعا درد نداشت) ( آرش دوست محمد بود که عاشق و دلباخته ی یکی از همکلاسیاش بود ولی دختره خیلی براش تاقچه بالامیذاشت) امپولو زد و دراورد وقتی پنبه رو فشار داد تازه دردش شروع شد گفتم ااییییی گفت تموم شده عزیزم منم کلا در سکوت به سر میبردم ( خیلی دلم برا خودم میسوزه موقع آمپول زدن!! حس میکنم بی ازار ترین موجود روی زمینم) محمد گفت دیدی شوهرت چه خوب امپول میزنه دوباره کنارش پنبه کشید و امپول دومم زد که خیلی زود تموم شد و درش اورد و اصلا هم درد نداشت واقعا چیزی نفهمیدم!!! ولی خب یغض کرده بودم شلوارمو کشید بالا و یکی زد رو پام گفت بفرما خانوم خانوما دیدی درد نداشت؟؟؟ بلندم کرد نشستم کنارش دید چشمام خیسه گفت ای باباااااااا تموم شده هااااا حالا خوبه دردتم نگرفت!!!! دیگه نبینم از این چشما اشک بیادااا بعدش گفت چرا چیزی نمیگی؟؟؟ مثلا قهر کردی؟؟؟؟؟ وقتی ایتو گفت قیافش خیلی باحال بود که من خندم گرفت گفت دیدییییی دیدی خندیدی پس درد نداشته گفتم اره درد نداشت خوب زدی ولی دوس ندارم امپول بزنم!!!! محمدم خندید و بعدشم جفتمون خوابیدیم تا شب که مامانم اومد بیدارمون کرد گفت پاشین تنبلا مهمون داریم(مهمونمونم مامان بابای محمد بودن) کلی هم خودمو برا بابای محمد لوس کردم که پسرتون منو اذیت کرده و ..... بابای مجمدم گفت شما ناراحت نباش خودم دارم براش
روز بعدشم یه امپول خوردم که خیلی درد نداشت
مرسی که خاطره ی منو خوندین و ببخشید که چشمای نازتون خسته شد اگه خاطره نویسیم خوب نیست به بزرگیه خودتون ببخشین دیگه!! بار اولم بود[بوسه

خاطره شیده خانم

سلام دوستان اگه یادتون باشه من یه بار خاطره گزاشتم حالا یه یاد آوری میکنم من پرستارم و همسرم پزشکه ینی میگم پزشک کل خاندانمون پزشکه اصلا نمیفهمم چرا یه نفر مهندسی هنرمندی چیزی نشه که بشه ازش نترسیددفعه قبل از مهران گفتم که از باباش آمپول خورد و من حسابی گریه کردم براش خب دلم سوختمهران همسر بنده میباشد...حالا خاطره خودم که دوهفته پیش اتفاق افتاد:یکی از شبهای گرم تابستان مهران شیفت بود منم تو خونه تنها بودم از صبحش یکم احساس سردرد و گلو درد داشتم دست به خود درمانی زدم بگی نگی اندکی رو به بهبود بود البته همش تلقین میکردم که مبادا گیر مهران بیوفتم چون سر یه ماجرایی قسم خورده بود برام داره(حالا اگه خواستید اونم تعریف میکنم ک واسه قبل از ازدواجمونه)اصلانم یادش نمیره ها هیم یاد آوری میکنه خلاصه سرتونو درد نیارم کل روز خواب بودم مهرانم چند بار زنگ زد و با صدای خواب آلود من مواجه شد یه شکایی داشت ولی از اونجایی که من شب قبلش شیفت بودم همش میگفتم چیزی نیس خسته ام دلم خوش بود مهران تا صبح نمیاد منم بلاخره یه گلی به سرم میگیرم تا صبح ولی از اونجایی که همسر جان مشکوک شده بود جاشو با دوستش عوض کرده بود ونصف شب من دیدم صدای در میاد یکی کلید انداخت تو در منو میگید داشتم از ترس سکته میکردم دیدید آدم مریضم که هست توهم میزنه هر لحظه منتظر بود که جیغ بزنم ولی قبل از اینکه من جیغ بکشم مهران لامپو روشن کرد منم نه گزاشتم نه برداشتم گفتم خجالت نمیکشی نصف شب میای خونه نمیگی من تنهام سکته میکنم تو نباید یه خبر بدیبیچاره هاج و واج منو نگاه میکرد گفت حالت خوب نیستا من به خاطر تو اومدم گفتم خیلیم خوبم برو ب کارت برس اصلا واسه چی اون همه مریضو ول کردی برو میخوام بخوابم(مدیونید اگه فکر کنید میخواستم متوجه نشه حالم بده)اومد دستشو گزاشت دو پیشونیم گفت شیده جان تب داری(حالا به شوخی)یهو مثه ملخ پرید گفت یا خدا چرا انقدر داغی تو گفتم خب ترسیدم که با نگاه چپ چپش رو به رو شدم که ینی خودتی گفت منو نگاه کن مریض شدی آره؟؟؟من میگم چرا از صبح همش خوابی نگو خانم حال نداره و از جاش بلند شد منم مظلوم گفتم مهران جونی کجا میری؟؟؟که جدی گفت وسایلمو بیارم معاینت کنم گفتم نه بابا خوبم یهو برگشت با اخم گفت هییییییییش(بد اخلاق)وسایلشو آورد با یه اخم وحشتناک معاینم کرد منم از ترس لرز کرده بود با همون اخم گفت خیر سرم دکترم بعد این اوضاع زنمه و از اتاق رفت بیرون و بعدش صدای در اومد و من داشتم فک میکردم داروخونه شبانه روزی ینی ساعت 3نصفه شب بازهبعد از نیم ساعت که واسه من یه سال گذشت اومد و یه راست رفت توی آشپزخونه اینو از صدای در کابینت متوجه شدم بعدش با یه لیوان آب پرتقال اومد تو اتاق اثری از دارو ندیدم خیالم راحت شد داروخونه پیدا نکرده ولی زهی خیال باطل,لیوانو با اخم داد دستم گفت تا تهش میخوری میدونه من از آب میوه صنعتی بدم میاد واسه همین گفت نق نزن بخور.منم نیس خیالم راحت بود یه لبخند مهران کش تحویلش دادم و تا ته خوردمش ولی هنوز کامل پایین نرفته بود که گفت تا من لباسامو عوض میکنم توام آماده شو آمپولاتو بزنم ک خیلی خسته ام وای چشمتون روز بد نبینه کوفتم شد.گفتم مهرانی خوبما دارو میخورم حل میشه گفت شیده آماده شو.دیدم جای اعتراض نمونده از یه طرفم خسته بود دلم سوخت.با بغض گفتم جون شیده یواش بزن.اومد کنارم نازم کرد گفت چشم خانمم و رفت بیرون صدای شکستن شیشه ها میومد منم اشکم میریخت...با 4تا سورنگ و یه ویال اومد تو اتاق گفت ااااا تو که نشستی آماده شو دیگه گفتم مهران میخوای تلافی کنی؟؟؟خندید گفت دیوووونه آماده شو.اومد بالا سرم گفت فقط شول بگیر باشه اولی رو زد خیلی درد نداشت(کلا خوب میزد)دومی یکم سوخت ولی نه در حدی که کولی بازی در بیارم فقط گریه میکردم سره سومی دردم گرفت گفتم اااااااای مهران گفت تموم شد یکم مونده و سوزنو در آورد ولی سر آخری که پنادر بود اول دولا شد سرمو بوس کرد گفت میدونم خانمم خیلی شجاعه یکم تحمل کنی زود تموم میشه گفتم وای نه مهران پنادر نه پنبه کشید و آروم سوزنو فرو کرد از همون اولش بلند بلند گریه میکردم مهرانم هی میگفت تموم شد عزیزم آروم باش خانمی ولی من داشتم فلج میشدم آخرش جیغم در اومد که گفت تموم و سوزنو در آورد.من به هق هق افتاده بودم رفت دستشو سشت اومد بغلم کرد و جای آمپولارو ماساژ داد گفت خره(خیلی مودبه فک کردی من دنبال تلافیم اخه وروجک خانم گفتم خوب ترسیدم...بعدش انقدر آروم باهام حرف زد و نازم کرد که خوابم برد...صبح که بیدار شدم خیلی بهتر بودم ولی بازم دوتا آمپول خوردم...عشقولیا ممنون که وقت گزاشتید و خوندید امیدوارم هیچ وقت تنتون به ناز طبیبان نیازمند نشه...چشمای نازتون سلامت دوستتون دارم تا خاطره بعد

خاطره دیگه از خانم دکتر گلنار

سلام ،خیلی از عزیزان و دوستان از من و روپوش سفید جان خواسته بودند خاطره بذاریم  ،میخواستم بهتون بگم که یه دانشجوی پزشکی  در طول استاجری و اکسترنی و به خصوص اینترنی باکشیکای شبش یا یه رزیدنت  با متوسط ۶ تا ۱۰ کشیک شبانه بسته به اینکه سال چندی باشه  اگر وقت کنه به کارای شخصیش برسه و خوب اصلا وقت وب نویسی و اینجور کارارو نداره من خودم وب نویس بودم  تو دوران اینترنی هر دوسه ماهی یبار و تو رزیدنتی هم که نهایتا سالی چار پنج بار بیشتر نمیتونستم اپ کنم و خوب مخاطبمو از دست دادم و وبمو بستم . حالا که من ۱۸ شهریور امتحان بورد و دادم و نمره قبولیو کسب کردم و رسمن بورد دار شدم وخوب از طرحم که معافم و فعلا تا وضعیت طرح حسام معلوم نشه نمیتونم جایی کار کنم چون معلوم نیست کجا بیوفته !(شما دعا کنید یه جای خوب بیفته خیلی برامون سخت نباشه) به این فکر کردم که وبمو راه بندازم اما به این نتیجه رسیدم که اینجا براتون بنویسم درسته اینجا واسه من نیست اما مهم اینه مخاطبش شما هستید (از جمع دوستانتون خوشم اومد واقعا)،در مورد روپوش سفید جان خدمتون عرض کنم ایشون چون رزدینت سال چهارن و خودشون و دارن برای امتحان بورد سال ۹۶ اماده میکنن و در عین حال به وظایف همسری و مادریشون میرسن مخصوصا که امسال یه کلاس اولی دارن اصلا وقت حضور ندارن و ازتون پوزش طلبیدن !

خواستم در مورد سرما خوردگیو امپول  باهاتون حرف بزنم و بعد یه خاطره دیگه بذارم براتون : اقا اوایل طرح (من میتونستم معاف بشم ولی خوب خودم خواستم بنا به دلایلی) دیدم همه چقدر از دکتر قبلی تعریف می کنن و بعد فهمیدم چون واسه همه پنیسیلین به قول مردم روستا امپول پودری و اموکسی کلاو(به قول خودشون چرک خشکن )تجویز میکرده ، خوب من دکتر خوبی براشون نبودم چون الکی دارو براشون تجویز نمیکردم دوتا انتی بیوتیک باهم که عمرا اگه خودشونم میکشتن واسه یه سرماخوردگی ساده تجویز نمیکردم خوب همین شد که مردم اصلا از من خوششون نمیومد من همیشه به این فکر می کردم این چه اعتقادیه مردم به پنیسسلین دارن و چقدر نا اگاهن اما بعد تر دیدم خیلی از همکارای خودمونم همینجورین د ر صورتی که  نود درصد سرماخوردگیها اصلا نیازی به امپول که چه عرض کنم حتی مصرف انتی بیوتیکم نداره !حقیقت اینه که پنیسیلین  اصلا روی ویروس هیچ تاثیری نداره

این دارو یک باکتریوسیده که  مانع ساخت دیواره سلولی باکتری می شه و از این طریق موجب مرگ باکتری های در حال رشد و تقسیم و برای یه سری فارنژیت های عفونی (که اگه درمان نشود باعث تب روماتیسمی میشه) و عفونت های مزمن ،من خودم یبار مجبور شدم برای سینوزیتم چون ممکن بود دچار ابسه یا پیشروی عفونت و درگیری بافت استخوانی مجاور بشه دوتا ۱۲۰۰ و ۴ تا ۸۰۰ بزنم ولی اکثر مواقع اصلا نیازی به امپول نیست حتی تو فارنژیت استرپتو کوکی  میشه در صورت خفیف بودن معادل خوراکی تجویز کرد و به بیمار هشدار داد که اگه سر موقع داروهاتو نخوری امپول در انتظارته ،این حرفارو زدم که بگم  در صورت تجویز پزشک از باکتریال بودن بیماریتون مطمئن بشید و بعد تن به تزریق بدید یا همون روز اول شروع بیماری برای درمانش اقدام کنید که دکتر محترم امپول حوالتون نکنه !

پرحرفی منو ببخشید و حالا خاطره : خانم الف یا همون الهامِ جان ،دختر عمم هستند چون تو ۵ سالگی پدرو مادرش رو تو تصادف از دست داد با مادربزرگ و پدر بزرگ زندگی میکرد تا دوران دبیرستانش . پدرمن خیلی به الهام توجه داره و مثل دختر خودش میمونه چون تنها یادگار خواهر دوقلوشه ،به همین خاطر یه مدرسه  خیلی خوب برای دبیرستانش پیدا کرد که تو مسیر محل کار پدر بو د بعدم پدر از مادربزرگ خواست اجازه بده الهام بیاد پیششون تا  هر روز خودش ببرتش مدرسه و بیارتش حواسش بهش باشه و اینکه  یه جورایی در نبود من خود مامان و بابای بنده هم از تنهایی دربیان که خوب الهام خانومم قشنگ خودشو تو دل مامان و بابام باز کرد طوری که یه وقتایی حسودیم میشه . اون موقع الهام دوم دبیرستان بود منم تازه چندماهی  بود ازدواج کرده بودم . چهارشنبه بود و یه تعطیل رسمی که دقیقا یادم نمیاد چه مناسبتی بود  ناهار دعوت بودیم خونه مامانبزرگ . همین رفتم از در تو دیدم الهام رو مبل نشسته پالتوشم کشیده روش رنگم به چهره نداره .  با همه دست دادم رسیدم به الهام گفتم چیشدی؟با یه لحن مظلومی گفت سرماخوردم  دیشب رفتم دکتر بهم امپول داده حرفشو قطع کردم گفتم مامان چرا به من زنگ نزدی ؟

مامان گفت گفتم خسته از بیمارستان اومدی خوابیدی ساعت دو شب بود گفتم دیگه بیدارت نکنم گفتم به جهنم که خواب بودم حال این بچه مهمه یا خواب من ؟

دیگه مامان گفت بردیمش اورژانس  بیمارستان  اتفاقا دکتر اشراقی هم بود براش امپول اینا نوشت گفتم امپولم زده ؟گفت یه دگزا زده  ولی پنیسیلیناشو نزد گفت دیر وقته یه موقع توخواب حالش بد میشه گفتم راست گفته .

الهام اخه مثل خواهر کوچیکه میمونه یه وقتایی حتی رابطمون مادر دختری میشه اونم خیلی وابسته منه !

گفت گلناری  تو بیا ببین گلومو خودت ،بهم قرص بده اخه من زیاداهل آمپول تجویز کردن نیستم معادل خوراکیشو ترجیح میدم  اصلا کلا تو تجویز دارو یکم خسیسم .

گفتم بگو آ ببینم ،چراغ قوه گوشیمو روشن کردم تو گلوشو نگاه کردم اصلا وحشت زده شدم لکه های عفونی سفید کاملا قابل رویت بود  حسامو صدا کردم گفتم بیا ببین ،فارنژیت استرپتو کوکیه  حسامم نگاه انداخت یه لبخند به الهام زد گفت  الی اصلا راه نداره جون خود ت باید بزنی !بچه تو جمع هیچی نگفت بابام پرسید کی بزنه امپولاشو گفتم ناهار بخوره بعدش ،دکتر یه پنیسیلین ۱۲۰۰ و سه تا ۶.۳.۳نوشته بود گفتم باید تستم کنه  مامان گفت تست و دیشب انجام داد گفت حساسیت نداره گفتم خوب پس !  یکی از عمه ها (خاله الهام)برای الهام سوپ اورد گفت تو ناهارتو بخور خاله جان . اونم هی بازی بازی میکرد من کنارش نشسته بودم دستمو انداختم دورش  گفتم بخور الی جان ! با اون قیافه کز کردش یه نگاه بهم انداخت گفت  گلی؟گفتم جانم گفت خیلی درد داره؟گفتم نگران نباش گفت خودت باید بزنی برام من نمیزارم کسی دیگه بهم امپول بزنه ها !گفتم خیلی خب عزیزم بخور سوپتو . غذا شو خورد و مام ناهار خوردیم و جمع کردیم موقع خواب قیلوله روز تعطیل بود همه خانوما جم شدن تو اتاق دراز کشیده بودن حرف میزدن  منم ظرفارو جابه جا کردم چایی ریختم رفتم تو اتاق منم ظرفارو جابه جا کردم چایی ریختم رفتم تو اتاق  مرداهم تو پذیرایی بودن که البته حسام غایب بود پرسیدم حسام کجاست پسر عمم گفت با حسین رفتن بیرون منم حرصم گرفته بود اخه ادم حسابی یه کلمه بگو به ادم . هیچی سینی چاییو بردم تو اتاق خودمم نشستم کنار الی گفتم پاشو یه چایی بخور خوبه برات . بلند شد نشست تکیه داد به من منم دستمو انداخته بودم دورش ،به مامان بزرگم گفتم پنبه الکل دارید گفت کنار جعبه دارو های بابا بزرگ پنبه الکلی تو شیشه هست (چون انسولین میزنه اماده داره) الی هم نگران به من نگاه می کرد و چاییشو سر می کشید گفتم تموم شد گفت اره گفتم پس پاشو بریم اون اتاق امپولتو بزنم . مامان گفت میخوای بیام ؟گفتم نمی خواد کسی بیاد . الی رفت تو اتاق و رو تخت نشسته بود منم رفتم اشپزخونه پنبه الکل برداشتم همونجام اب مقطر کشیدم تو سرنگ فرو کردم تو ویال ولی ادامشو بردم بالا سرش رسوب نکنه ، بهش گفتم بخواب بچه همچین مظلوم دراز کشید خودش شلوارشو داد پایین  منم امپولو اماده کردم گفتم الی جان فقط سفت نکن خوب؟بچه هم اینقدر حرف گوش کن بود با بغض  گفت چشم پنبه زدم و سوزنو فرو کردم گفتم نفس بکش تا ده بشمار فقط اونم هی نفس می کشید که اسپیره و بعد پمپ کردم اروم اروم  گریه میکرد گفتم افرین دختر خوب تموم جاشو پنبه گذاشتم یکم روش نگهداشتم براش ماساژ دادم بهش گفتم دستت و بذار روش پنبه رو  نگهدار خودمم رفتم سرنگ و بندازم اشغالی  و دستمم بشورم همین از اتاق اومدم بیرون حسام گفت سلام گفتم علیک سلام رسیدن بخیر گفت بخدا فقط یه دقه با حسین رفتم دم در ماشین دوستش و ببینم میفروشه ۲۰۱۵ هم هست خیلی تمیزه . گفتم باش حالا ،بعد سرنگ و دید گفت زدی ؟گفتم اره بعد شروع کرد نمک ریختن که الهام چقدر گریه کردی بیا ببینمت ؟گفتم نمک نریز الی شجاع تر ازین حرفاست که خلاصه دستمو شستم برگشتم تو اتاق

لباسشو مرتب کردم  گفتم : الی منو ببخش دردت گرفت ،اینقدر ماهه واس اینکه من ناراحت نشم گفت نه خیلی خوب زدی گلنار .خلاصه منم کنارش دراز کشیدم کلی حرف زدیم باهم ،دیگه تا شب اونجا بودیم و شب همه جمع کردن برن خونه هاشون گفتم الی میای خونه ما ؟گفت تو بیا خوب !منم ینی مث کش تنبون ولم کنی خونه مامانمم اره دیگه به حسام گفتم من میرم خونه مامانم دیگه توهم فردا از بیمارستان اومدی بیا ناهار اونجا بعد شوهر عمم افتاد وسط که دکتر شما مرفه های بیدرد مگه پنجشنبه هام میرید سر کار که حسامم نه گذاشت نه برداشت گفت ما دکترا اگه مرفه بی دردیم شما بساز بندازا چی هستید ؟دیگه همه جم و جور کردن خودشونو!منم رفتم خونه مامان و اون اتاق دوستداشتنیم که دلم همیشه براش تنگه و مامانم همونجور دست نخورده نگهش داشته !! گفتم الی بالشتت و بردار بیار پیشم بخواب (ما دوتامون لاغریم رو تخت یه نفره جا میشیم )خواب که چه عرض کنم تا صبح فقط حرف زدیم دم صبح بود خوابمون برد. دم ظهرم مامان پتو رو از رومون کشید کنار گفت تنبلا پاشید ناهار ،کلیم ماشاکی شدیم بابا بذار بخوابیم گفت یالا پاشید ببینم دیگه بلند شدیم  سریع اول زنگ زدم به حسام که گفت من ناهار نمیام کاردارم دیگه الی رفت به مامان کمک کرد ناهارو اماده کردن منم نشستم پیش بابا و یکم دل دادیم قلوه گرفتیم که مامان گفت بسه حرفای پدر دختری فعلا بیاید ناهار حالا وقت زیاده ،ناهار خوردیم منم میز و جمع کردم ظرفارو گذاشتم تو ظرفشویی و توبرنامم بود بیام کنار بابام بشینم تازه حرفامون گل انداخته بود . همیشه  وقتی تو بغلش بودم انگار امن ترین جای دنیا بودم ،یهو دیدم الهام خانم پیشدستی کرده نشسته کنار بابام چه  خوش و بشی می کنن راستش حرصم گرفت بهش حسودیم شد اخه بابا همیشه فقط مال من بود هیچوقت با کسی شریک نبودم .

گفتم الهام خانوم وقت امپوله بدو تو اتاق تا بیام یه نگا به بابام کرد با مظلومت گفت دایی تو هم میای پیشم دیگه میخواستم بزنم لهش کنم بابام گفت همینجا رو کاناپه دراز میکشه بیا بزن براش الی سرشو گذاشت روپای بابا و دراز کشید, منم تو اشپزخونه امپولشو اماده کردم اومدم از یه طرف کل شلوارشو دادم پایین میدونستم خجالتیه گفت اع گلی ...گفتم حرف نباشه پنبه زدم و سوزن و فرو کردم و خیلی سریع اسپیره و پمپ کردم یکم خودشو سفت کرد و ای ای میکرد منم هیچی نگفتم دوتا زدم روباسنش شل شد پنبه رو روش نگهداشتم بدون اینکه چیزی بگم دست خودشو گذاشتم روش که ینی خودت نگهدار بابا دید اینجوریه پنبه رو نگهداشت یکم براش ماساژ داد و لباسشو مرتب کرد حالا الیم خودشو لوس میکرد همش .منم دیگه عصری حسام اومد گفتم بریم خونه مامانم گفت کجا گفتم خونمون فردا میخوایم بریم بیرون حالا حسامم بیچاره روحش خبر نداشت . دیگه اینجور مواقع خوبش اینه میدونه نباید حرف بزنه مامان  گفت حالا امشب بمون گفتم نه دیگه باید بریم مامان گفت امپولای الهام چی خانم شهرستانیم که نیس (رفته بود المان پیش پسرش)گفتم 

ببرش درمانگاه بزنه ،دیگه مامانم دید من اخلاقم گند شده اصرار نکرد و مام رفتیم خونه البته فرداش رفتیم دوتایی چیتگر از الهامم خبرنداشتم  تا جمعه هفته بعدش که رفتم خونه بابام اینا ،جمعه ساعت ۷صبح بابام زنگ زد منم خواب بودم اول نگران شدم جواب دادم گفت : گلی بابا نمیگه من میمیرم از دلتنگی؟دیگه همه چیز یادم رفت گفت دست حسامو بگیر یه ساعت دیگه اینجا باش دارم میرم نون داغ بگیرم منم حسامو صدا کردم  رفتیم خونه همین در باز شد بابا م اومد محکم بغلم کرد برام شعر خوند گفتم بابا من فکر کردم نو که اومد به بازار کهنه میشه دل ازار گفت پس بگو چرا رفتی پشت سرتم نگاه نکردی ؟سرموانداختم پایین گفت بابا تو یه تیکه از خودمی من اگه به الی توجه میکنم واسه اینه یه موقع نبینه من بهت محبت میکنم دل ازرده بشه ،میدونی که چقدر حساسه؟ گفتم حالا کجاست ؟گفت خواب کجا میخوای باشه رفتم تو اتاقش دلم براش یه ذره شده بود پتورو کشیدم کنار یکم اذیتش کردم بیدارشد. گفتم خوب شدی گفت اره گفتم امپولارو زدی؟گفت یادم ننداز گفتم چرا ؟رفتی درمانگاه گفت نه خاله مهشید(خاله بنده)زد  ،فهمیدم چه بلایی سر بچه اورده دلم براش کباب شد میگفت گلنار هنوز جاش درد میکنه گفتم میدونم چه بلایی سرت اورده بعد پرسید کجا رفتی هفته پیش گفتم هیچی رفتیم چیتگر هوا اینقدر سرد بود برگشتیم گفت حقتونه منو با خاله گذاشتی رفتی خدا جوابتو داد خندم گرفته بود، گفتم حالا پاشو صبحونه بخوریم بریم بیرون ،دلشو بدست اوردم دیگه...

اینروزا الی که اینجارو به من معرفی کرد  واسه خودش خانومی شده ، عزیز دلم شده خانوم معلم ،تازه  دوهفتست  عروس شده اصلا باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده .
پ ن :بچه ها اگه خواستید بگید خاطرات بامزه دوران بیمارستان و حتی طرحمم هست واسه تعریف کردن!

خاطره اقا ارین

سلااااام دوستای عزیز خودم
اومدم خاطره ای که همین چند وقت پیش برام پیش اومد و مربوط به سفرم به یکی از روستاهاست براتون بگم و ثابت کنم که هستم/ برای خودم تجربه ی خوبی بود امیدوارم برای شما هم جالب باشه و با خوندنش حوصله تون سر نره به احترام دوستایی که گفتن خلاصه کن تا جایی که امکانش باشه خلاصه میکنم که خسته نشین.../از دوستان عزیزی که نگرانم بودن و ازم خواسته بودن که بمونم خیلی خیلی ممنونم مرسی که به یادم بودین دوستون دارم ........حالا بریم سراغ خاطره
شنبه نزدیکای عصر تو پایگاه مشغول جواب و بررسی تماسها و ثبت ادرسها بودم که اعلام کردن بریم بخش کشیک سریع ادرسها رو به واحدها گزارش کردم و بلند شدم جامو دادم به یکی دیگه.....بچها یکی پس از دیگری به بخش کشیک میرسیدن از علی یکی از همکارام پرسیدم چه خبره؟ گفت جلسه است فکر کنم بازم ی ماموریت چند روزه دیگه در راهه
قرار شد یه سری دارو ببریم چندتا از روستاها که درخواست دارو کرده بودن.وقتی اسم روستایی که باید میرفتیم اونجا،رو شنیدم خیلی خوشحال شدم جایی که امیر (یکی از دوستان و از نیروهای سابق پایگاهمون که پزشک عمومیه )توی بهداری اون روستا کار میکرد فقط از این بابت ناراحت بودم که چطوری به مامان بابام بگم که بازم قراره برم و چندروزی خونه نمیام(مامان بابام با کارم مشکل دارن مخصوصا مامانم میگه هیچ وقت خونه نیستی)صبح اول وقت پایگاه بودم همه ی هماهنگی ها انجام شد بعد از گرفتن مجوز داروها رو تحویل گرفتیم و به صورت چندتا کاروان به سمت مقصد راهی شدیم رسیدیم به یه جایی که دیگه باید از هم جدا میشیدیم و هر کس باید میرفت به طرف مقصد خودش که از قبل تعیین شده بودبعد توقف یه ساعته تو یه روستا ....از هم دیگه خداحافظی کردیم
تعداد روستاها اینقد زیاد بود و جاده های خاکی هم اینقد پیچ در پیچ و عجیب و غریب که من با این که از چند نفر اسمو ادرس روستای مورد نظرو پرسیدم ولی بازم گیج شدم و راهو گم کردم (من تو ادرس پیدا کردن خنگم یعنی هزارو یک بار هم ادرسو بهم بگن بازم ی جای کارم می لنگه ) وقتی به خودم اومدم که وسط ی بیابون بودم اینقد دور خودم چرخیدم که هوا تاریک شد خداییش اون لحظه ترس ورم داشت هوا تاریک بود هیجا رو نمیشد دید عصبی مشتمو محکم کوبوندم به فرمون گفتم عه خاااااک برسر دستو پا چلفتیت کنن ارین یه مسیرو نتونستی درست بیای حالا میخوای چیکار کنی ؟حقته خوراک مارو عقربای بیابون بشی 😡از دست خودم حرصم گرفته بود مونده بودم کدوم طرفی برم 😦
بعد هزارو یک بدبختی و دربدری به ی روستا رسیدم همین که نزدیک ورودی روستا شدم انتن هم برقرار شد سیل تماسها به گوشیم هجوم اوردم باید به جمعیت جواب پس میدادم😐
ساعت حدود هشتو نیم شب بود که وارد روستا شدم بعد ماجراها که جزئیاتشو نمیگم چون طولانی میشه ی اقای حدود چهلو پنج پنجاه ساله محبت کرد منو برد خونه ی خودش از همون لحظه ی اول که وارد حیاط شدم صدای گریه ی یه بچه توجهمو جلب کرد گریه اش یه جوری بود گریه ی لجبازی نبود انگار درد یا غم چیزی داشت خیلی سوزناک گریه میکرد محو تماشای حیاط شدم رو ی تخت نشستم حیاط با صفایی داشتن بافت قدیمی جالبی داشت ی سمت حیاط کلا مزرعه ی ذرت بود نزدیک تخت هم درختای گردو و انار اقا رضا گفت عه چرا اینجا نشستی پسرم؟ بریم تو کنار حوض دستو صورتمو شستم با اصرار اقا رضا رفتم تو (خجالت میکشیدم دیگه) همین که رفتم تو با ی اقا و خانم مسن روبرو شدم که متوجه شدم پدر و مادر اقا رضا هستن به گرمی و مهربونی بهم سلام کردن اقا بزرگ تعارف کرد بشینم (از مبل خبری نبود)
حالا دیگه صدای گریه ی اون بچه رو خیلی واضح میشنیدم یه نیم ساعتی با پذیرایی و تعارفات معمول گذشت ولی من اصلا نمیتونستم رو حرفای بقیه تمرکز کنم همش فکر میکردم این بچه چشه که اینطوری گریه میکنه تو چهره ی همه شون نگرانی میدیدم احساس میکردم اقا رضا میخواد ی چیزی بگه حدس میزدم هر چی هست مربوط به اون بچه است که مدام گریه میکرد و خیلی فکرمو مشغول کرده بود دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم شاید کمکی از دستم بر می اومد برای همین رو به اقا رضا پرسیدم ببخشید این بچه چرا اینقد گریه میکنه ؟بچه ی شماست؟فورا با ناراحتی جواب داد بله پسر منه اقا بزرگ گفت طفل معصوم عقرب نیشش زده از غروب همینجوری داره بی تابی میکنه یه لحظه هم ارومو قرار نداره با وحشت گفتم وای عقرب کجا بوده؟ اقا رضا با تاسف گفت نزدیکای غروب که داشتم به ذرتها کود میدادم اینم اومد هی تو دستو پای من بین ذرتها بود هر چی بهش میگفتم گوش نداد اخرش منو مادرشو بدبخت کرد همینجوری که دتشت توضیح میداد راهنماییم کرد سمت اتاقی که ی بچه ی پنج یا شیش ساله یه گوشه رو زمین خوابیده بود و از فرط گریه چشاش قرمز شده بود مدامم بالا میاورد مامانش با گریه بالا سرش نشسته بود فورا رفتم کنارش گفتم اخ اخ چی شدهههه؟بزار ببینم.... چشمم به جای گزیدگی افتاد واقعا شوکه شدم ....کوچولوی بیچاره...از درد به خودش می پیچید محل گزیدگی نزدیک شاهرگ دستش تاول زده بود و کبود شده بودو خیلی هم ورم داشت با دیدن جای نیش حدس زدم از اون عقربای سیاه عتیقه ی بدجنس باشه که نیشش بزرگه (خداییش کویر عقربای عتیقه ای داره متنفرم از هر چی عقربه)پرسیدم دیدین چه عقربی بود پدرش گفت اره یه عقرب سیاه متوسط بود گفتم مطمئنی؟گفت اره خودم با بیل کشتمش😱دلم خنک شد که زده عقربو نفله کرده موهاشو نوازش کردم گفتم خیلی درد میکنه عزیزم؟فقط گریه کرد پرسیدم چند سالشه پدرش گفت هفت سال امسال میره مدرسه با تعجب گفتم جدی؟ پس چرا اینقد کوچولوئه ؟!(نسبت به سنش جثه ی ریزی داشت )من فکر کردم پنج سالش بیشتر نیست...پرسیدم بردینش دکتر ؟اقا رضا گفت ای بابا این کوره ده دکترش کجا بود ؟گفتم یعنی چی؟پس اگه کسی نصف شب طوریش بشه باید چیکار کنه؟گفت هیچ باید بسوزه و بسازه و امیدش به خدا باشه اسم همون روستایی که قرار بود برمو گفتم پرسیدم چرا نبردینش اونجا که بهداری داره گفت اوووووه تا اونجا چند ساعت راهه تا میخواستیم حرکت کنیم میخوردیم به تاریکی و شب ....شبا وسیله نیست با چی میرفتیم ؟با ناراحتی گفتم یعنی هیچ کاری برای این بچه نکردین ؟ عقرب خیلی خطرناکه مخصوصا برای بچه ها هر چه زودتر باید ببرینش بیمارستان بهش پادزهر بزنن گفت کاری از دستمون بر نیومد فقط با کمی عسل و داروی محلی جاشو مالیدیم که اصلا افاقه نکرد (واقعا متاسفم برای مسوولین یعنی هیچ کس نیست به این روستاها رسیدگی کنه ؟این مردم حق کمترین امکانات درمانی رو هم ندارن؟ این چه وضعشه اخهههههه؟؟؟؟؟) مادرش با نگرانی گفت تروخدا یه کاری بکنید بچه ام داره از دستم میره موندم چیکار کنم گفتم نگران نباشین الان به دکتر زنگ میزنم ازش میپرسم ببینم چی میگه زنگ زدم به امیر همین که گوشیو برداشت شرول کرد پشت سر هم سوال پرسیدن وای ارین تو کجایی پسر؟؟ چه بلایی سرت اومده ؟؟گوشیت چرا در دسترس نیست؟ چرا میگن بی سیمت قطعه؟؟؟گفتم همه رو بعدا میگم مشکل اون بچه رو گفتم و وضعیتشو تا جایی که میدونستم توضیح دادم اولش کلی غر زد و گفت بدون معاینه اصصلا نمیشه دارو داد باید حتما بیارینش ببینمش گفتم باشه من که از خدامه ولی خیلی دور افتاده است تا برسیم صبح شده حدودا شیش یا هفت ساعت راهه اینو که شنید گفت نه نباید زمانو از دست بدیم ممکنه دچار تشنج بشه با شنیدن کلمه ی تشنج نزدیک بود سکته کنم حالا باید بدون دکتر چه غلطی میکردم گفتم امیر تروخدا یه کاری بکن من میترسم این بچه حالش خیلی بده تنهایی چه خاکی تو سرم بریزم گفت خونسردیتو حفظ کن فقط کارایی که میگمو مو به مو انجا، بده دستورای لازمو گفتو یه سری دارو رو تلفنی تجویز کرد همش میگفت حواستو جمع کن خیلی مراقب باش خلاصه کلی منو ترسوند بدون معطلی رفتم سمت ماشین باید یه عملیات جستجوی اساسی راه مینداختم برای پیدا کردن داروهای مورد نظر بین این همه دارو انصافا کار سختی بود .....کلی کارتونا رو زیرو رو کردم و داروهای مد نظرمو برداشتم گذاشتم تو کیف متاسفانه همش هم، امپول بود با استرس راه افتادم بطرف خونه تو فاصله ای که داشتم میرفتم سمت خونه همش به این فکر میکردم که این همه امپولو چطوری به این بچه بزنم حتما خیلی گریه میکنه و با دیدن این همه سرنگ وحشت میکنه تو دلم نالیدم خدااا چه غلطی کنم همیشه از زیر امپول زدن به بچه ها در میرفتم داشتم فکر میکردم با این امپولا خوب میشه نمیشه چی میشه اخرش؟تا دم در خونه تو همین افکار غرق بودم افکارمو جمو جور کردذمو رفتم تو اتاق همه با چهره ی امیدوار نگام کردنکنارش نشستم دستمو گذاشتم رو پیشونیش دستاشو لمس کردم تب داشت نبضش تند میزد نسبت به چند دیقه پیش خیلی گیج و بی حالتر به نظر میرسید گریه اش به ناله تبدیل شده بودترسیدم هوشیاریشو از دست بده با انگشتم صورتشو ناز کردم پرسیدم اسمت چیه با لکنت گفت ب ر دیا یکم خیالم راحت شد هوشیار بود با لبخند گفتم چه اسم قشنگی داری اسم پسر عمه ی منم بردیاست
دست چپشو گذاشت جای گزیدگی با صدای خیلی ضعیف و همراه با بغض گفت دستم خیلی درد میکنه و زد زیر گریه وای خدایا که اون لحظه چقدر دلم سوخت دلم میخواست زمینو بکنم از زیر سنگم که شده یه دکتر پیداکنم(یعنی اون موقع اگه کسی میگفت هفتاد متر زمینو بکن که به دکتر میرسی حتما اینکارو میکردم)گفتم اخی عزیزم چیزی نیست خوب میشه اتان با هم یه کاری میکنیم زودتر خوب بشه
میتونستم درک کنم چه دردی داره تحمل میکنه اخه چند وقت پیش همین اتفاق برای یکی از نیروهای پایگاه افتاد یعنی یه مرد چهل ساله عین بچه ها از درد زار زار گریه میکرد
کیفو باز کردم یه سرنگ برداشتم یه سرنگ برداشتم دستمو بردم همونجا داخل کیف کمی از پادزهرو کشیدم تو سرنگ نمیخواستم بردیا سرنگ و اماده کردنشو ببینه و بترسه
خواستم پنبه بکشم رو دستش که دستشو کشید چسپید به مامانش گفت نههههه و زد زیر گریه گفتم نترس عزیزم این اصلا درد نداره ببین چقد کوجولوءه سرنگو نشونش دادم گفتم زود تموم میشه قول میدم دردت نیاد باباش دستشو محکم گرفت پنبه رو کشیدم گفتم نترسیا چشاتو ببندیو باز کنی تموم شده اروم سوزنو زدم حین تزریق بالا اورد رو دستم البته از بس تو این چند ساعت بالا اورده بود که دیگه هیچی تو معده اش نمونده بود فقط اب بودمامانش گفت ای وای ببخشید گفتم نه نه اشکالی نداره چیزی نشده دارو رو رو دستش تست کردم فقط ی ای اروم گفت یه دسمال کاغذی از جیبم در اوردم دستمو پاک کردم باید بیست دیقه صبر میکردم ببینم حساسیت نداره یه چندتا سوال پرسیدم دستامو شستمو رفتم سراغ امپولا. دگزا رو شکوندم کشیدم تو سرنگ یه امپول ضد تهوع هم اماده کردم ادرنالین رو هم برای احتیاط کشیدم تو سرنگ از بس امیر تاکید حتما ادرنالین دم دستم باشه حین حاضر کردن امپولا راجب روستا و وضعیت مردمش از اقا رضا پرسیدم که اقا رضا و مادرش و خانمش خیلی با حوصله برام تعریف کردن انگار ی گوش شنوا پیدا کرده بودن که باهاش دردو دل کنن دلشون پر بود از بی توجهی و این همه محرومیت (کشور عزیز خودمونه دیگه......وطنم پاره ی تنم )واقعا مردم صبور و مقاومی هستن که تو شرایط سخت زندگی میکنن
نگاهی به ساعتم انداختم بیست دیقه گذشته بود امیرم زنگ زد یه بار دیگه راجب دوز داروها ازش پرسیدم که کاملا مطمئن بشم مرتب با امیر در تماس که مبادا اتفاقی پیش بیاد.....بردیا مشکلی برای تزریق پادزهر نداشت از درد بیقراری میکرد پد الکلی با سه تا امپول برداشتم اومدم نزدیک ...ترسید با بی حالی بلند شد نشست ای خدا خیلی مظلومانه گفت نه امپول نزن ...بابایی نزار بزنه چسپید به باباش گفتم قول میدم اروم بزنم خیلی خیلی اروم میزنم خب؟یکم باهاش حرف زدم سعی کردم خیالشو راحت کنم بچه ی هفت ساله میشه باهاش منطقی حرف زد تا حدودی راضی شد قبول کرد بخوابه مامان باباش دلداریش میدادن مادر بزرگش خیلی مهربون بود همش قربون صدقه اش میرفت منو یا مادر جون خودم مینداخت اومد کنارش نشست موهاشو نوازش میکرد باباش خابوندش شلوارشو از دوطرف داد پایین دگزا رو برداشتم اروم پنبه کشیدم در پوش سرنگو برداشتم گفتم بردیا تو میدونی نفس عمیقو چجوری میکشن ؟گفت اره اینجوری بلافاصله سوزنو فرو کردم فورا گفت ایییی دیگه چیزی نگفت تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه گذاشتم گفتم تمووم شد افرین چه پسر شجاعی هستی بردیا... دیگه فقط دوتا مونده با گریه گفت نه بسه دیگه نزن پنبه کشیدم بلند همراه گریه گفت نههههه گفتم اینم مثل قبلی زود تموم شد فقط پاتو شل بگیر که دردت نیاد باشه عزیزم ؟ . پادزهرو برداشتم دوباره پنبه کشیدم به باباش اشاره کردم پاهاش بگیره با بسم الله نیدلو وارد کردم صداش بالا رفت و بلند شروع کرد به گریه تکون خو رد که باعث شد باباش با هر دو دست پاهاش محکم بگیره اروم اروم شروع کردم به تزریق مدام با گریه میگفت اایییییی بسسهههه بابایییی بگو نزنه بسسههه اییی درد داره دلم براش کباب میشد همش بلند بین گریه هاش میگفتم تموم شد تموم شد عزیزم ...تموم شد اینقد مظلوم گریه میکرد که بدجور تحت تاثیر گریه هاش قرار گرفتم کشیدم بیرون گفتم خببب این تموووم ...بردیا جان ...عزیزم یکی دیگه مونده یه کوچولو دیگه تحمل کنی اینم تموم میشه همراه گریه گفت نه بسه نمیخوام دردم میاد دیگه نزن...مامانی منو از این جا ببر بلند شد دستش دراز کرد سمت مادربزرگش اینقد مظلومانه گریه و التماس میکرد که دیگه اصلا دستم نمیرفت امپولو بزنم مادر بزرگش بغلش کرد باباش باهاش حرف زد کلی دلداریش دادن اصلا گوش نمیکرد فقط گریههههه مادر بردیا تحمل این جو رو نداشت رفت بیرون اتاق بردبا پشت سر مادرش گریه کرد صداش میزد مامان منو با خودت ببر نزار امپول بزنن وای خدا میدونه چقد دلم براش میسوخت صدای گریه اش کل خونه رو برداشته بود اینقد گریه کرد که حالش بد شد بازم بالا اورد میلرزید میگفت سردمه همشم میگفت دستم خیلی درد میکنه با اینکه بینهایت دلم براش میسوخت ولی باید کاری که دکتر گفته بودو انجام میدادم وگرنه ممکن بود اتفاقی براش بیفته به باباش گفتم بخابونش زودتر امپولشو بزنم حالش خوب نیست اقا رضا به زور بردیا رو از بغل مامانبزرگش کشید بیرون گرفت تو بغلش خدای من به پهنای صورتش اشک میریخت باباش میخواست به زور بخابونتش گفتم نه صبر کنید با انگشتم اشکاشو پاک کردم و با لحن ارومی جوری که نترسه گفتم بردیا چرا گریه چیزی نیست عزیزم یه امپول کوچولوئه واسه ی اینکه زود حالت خوب شه فقط همینه زود تموم میشه اگه خودتو شد بگیری تکون نخوری دردت نمیاد با هق هق شدید گفت نه نمیخوام گریه اش شدت گرفت گفت دیگه امپول نزن دردم میاد گفتم باشه فقط همینو میزنم که خوب بشی دیگه تموم خیلی بی حال بود سرشو گذاشت رو شونه ی باباش و گریهههه پدرش خابوندش اماده اش کرد تا پنبه کشیدم خیلی سفت شد گفتم بردیا جان پاتو شل کن دردت نیاد خب؟فقط گریه کردگفتم ی نفس عمیق بکش همراه گریه گفت نه گفتم اااا چرااا؟ با هق هق شدید گفت اگه نفس بکشم امپولم میزنی خنده ا، گرفت اقا رضا باخنده گفت بابایی قربونت بشه خم شدم بوسیدمش گفتم زود تموم میشه عزیزم چند لحظه فقط پنبه کشیدم کلروپرومازین امپول دردناکیه صبر کردم وقتی یکم ریلکس شد توده عضلانی درست کردم با احتیاط نیدلو وارد کردم تکون خورد و بلند زد زیر گریه اشاره کردم نگهش دارن دست پاهاشو گرفتن گفتم اروم عزیزم الان تموم میشه همین که شروع کردم به تزریق از درد زمینو چنگ میزد و بشدت گریه میکرد قلبم براش تیکه تیکه شد همش میگفت اییی مامانی منو بلند کن باباییی درد داره بسههه خیییلی گریه کرد گفتم تموم تموم الان تموم میشه یه لحظه فقط ....باقی مانده دارو رو تزریق کردم پنبه گذاشتم گفتم تموم شد جاشو ماساژ دادم (کلی تو دلم بدو بیراه بار خودم کردم)به باباش گفتم، پنبه رو نگه داشت بردیا دیگه نمیخواست بخوابه همش سعی میکرد بلند شه میترسید بازم امپول بخوره سریع اومدم جای تزریقو چسب زدم شلوارشو درست کردم فورا بلند شد چسپید به باباش با ترس و گریه نگام میکرد با خنده نگاش کردم (حتما تو ی ذهنش از من یه هیولا ساخته بود...حق داشت طفلک )از بس گریه کرده بود چشماش درست باز نمیشد همش از درد دستش ناله میکرد مونده بودم چجوری به دستش لیدوکائن بزنم اصصصلا دلم نمی اومد ...نمیدونستم باید چی بگم بهش ....من زیاد با بچه ها سروکار ندارم تو فامیل نزدیکمون هم بچه با این سنو سال کم نداریم نمیدونستم چجوری باید با یه بچه رفتا کنم که بهم اعتماد کنه نشسته بود بغل باباش با یه وحشتی زل زده بود به من که نگوووو....هم از نگاهش خنده ام گرفته بود هم دلم بینهایت براش میسوخت همینجوری که مشغول صحبت با اقا رضا بودم با احتیاط یه سرنگ از تو کیف برداشتم فکردم حواسش نیست شاید متوجه نشه اخه بدجور بی حال بود ولی همین که سرنگو ت دستم دید صدای گریه شو برد بالا و دستو پا میزد از بغل باباش جدا بشه خنده ی ارومی کردم گفتم کاری ندارم که!!! اقا رضا خندید گفت همه ی هوشو حواسش به دست شماست ولی معلوم بود خیلی نگرانه پرسید بازم باید امپول بزنه در حالی که کاغذ دور سرنگو باز میکردم براش تو ضیح دادم ....دو میلی لیدوکائین کشیدم تو سرنگ یه نگاهی به بردیا کردم اروم تو بغل باباش سرشو چسپونده بود به سینه ی پدرش و گریه میکرد میگفت دستم خیلی درد میکنه که اقا رضا گفت الان عمو کاری میکنه که دستت زودتر خوب بشه خیلی بی حال و گیج بو د اومدم نزدیک خودشو جمو جور کرد اخی دستشو گذاشت رو پاش با گریه گفت نههه با لبخند گفتم نه نترس عزیرم به پات نمیزنم ی کوچولو به دستت میزنم که دیگه درد نداشته باشی خب؟بازم گریهههه وای یعنی از وقتی دیدمش فقط گریه میکرد یه لحظه هم اروم نبود گفتم دردش از عقرب خیلی کمتر یه نیشگون از دست سالمش گرفتم گفتم، ببین اینجوری انگار خوشش اومد با پشت دستش اشکاشو پاک کرد گفت دستم خیلی درد میکنه امپول نزن دردم میاد گفتم اگه بزاری یه امپول کوچولو بزنم خیلی زود دستت خوب میشه یکم باهاش حرف زدم با مامان بزرگش ازش تعریف کردیم حین صحبت پنبه کشیدم نزدیک محل گزش اقا رضا بردیا رو محکم گرفت تو بغلش دستشو نگهداشت سوزنو فرو کردم گفت ایییی و بازم زد زیر گریه کامل اطراف نقطه ایی که عقرب لعنتی نیش زده بود بیحس کردم هر دفعه که سوزنو فر میکردم گریه اش اوج میگرفت حق داشت طفلکی دستش ورم کرده بود و فرو کردن سوزن خیلی براش دردناک و طاقت فرسا بود گریه هاش قلبمو به درد میاورد ...گفتم تموم تموم دیگه تموم ...تموووم شد صداش از شدت گریه گرفته بود ولی باز، با تمام وجودش گریه میکرد مامانش اومد تو فورا بغلش کرد بردیا با دیدن اشکای مادرش بدتر وحشت کرده بود هر دو همو بغل کرده بودنو با صدای بلند گریه میکردن خیلی لحظات بدی بود همه متاثر شدیم...کلافه شده بودم دلم میخواست یقه ی یکیو پچشپم اخه چرا روستاهو باید از داشتن دکتر محروم باشن مگه مردم، روستا چه فرقی با افرادی که تو شهر زندگی میکنن دارن😡
احساس میکردم خیلی خسته ام عینکمو برداشتم چشمامو مالیدم به ساعتم نگاه کردم دوازده و نیم یعنی دو ساعت کامل داشتیم با بردیا سروکله میزدیم حالا هر چی اقا رضا و مادرش میخواستن ارومشون کنن نمیشد اقا رضا میخندید میگفت بسه خانم چیزی نشده که ای بابااا تو که از بچه بدتری ...گفتم نگران نباشین خوب میشه الان دیگه میتونه راحت بخوابه اگه مشکلی هم بود فردا میبریمش بهداری پیش دکتر بردیا همین که درد دستش ساکت شد تو بغل مامانش خوابش برد، به امیر زنگ زدم حال بردیا رو پرسید همه چی رو براش گفتم خندبد گفت یعنی دو ساعته داری چارتا امپول میزنی عصبی گفتم بچه است همکاری نمیکرد یه ادم بزرگسال طاقت این همه دردو نداره بچه که دیگه جای خود داره بخدا خیلی اذیت شد اعصابم، خرده که این همه اذیتش کردم اگه بدونی چه گریه ای میکرد دل سنگ براش اب میشد به شوخی گفت ای قاتل.... یکم گریه کنه بهتر از اینه که خدایی نکرده جونشو از دست بده اینقدر احساساتی نباش تو هنوز بعد دوسال عادت نکردی ؟همیشه بدتر از این می بینی!!! گریه بچه که این همه ناراحتی نداره!گفتم دیدن دردو رنج دیگران هیچ وقت برای من عادی نمیشه ربطی به احساسات تو زیادی بی رحمو بی عاطفه ای .....کلی سرش دادو بیداد کردم اعصابم خرد بود سر امیر خالی کرد، بیچاره امیر میدونست اعصابم ریخته بهم، چیزی نگفت فقط خندید خلاصه گفت زودتر سرمشو وصل کن چون اب بدنش کم شده برای کلیه هاش خطرناکه ودیگه تا صبح کاری به کارش نداشته باش اگه مشکلی بود بهم، زنگ بزن ولی حواست بهش باشه یه سری توصیه ها کرد و خداحافظی کردیم بعد وصل کردن سرم کنارش نشستم تکیه دادم به دیوار مادرشم کنارش نشسته بود نگاهی به چهره ی خسته اش کردم معلوم بود خیلی خسته است گفتم شما برین استراحت کنین نگران نباشین اقا رضا هم، نمازش تموم شد حرف منو تایید کرد گفت برو بخواب خسته ای ما هستیم اولش نمیخواست بره میگفت میخوام کنار بچه ام باشم و شما مهمونی و ....از این جور تعارفات ولی خیالشو راحت کردیمو گفتم تا صبح محاله بیدار بشه من تا تموم شدن سرم باید بیدار باشم خلاصه بعد از اینکه ازم پذیرایی کرد و برامون چایی اورد رفتو بردیا رو سپرد به ما تا نزدیک صبح با اقا رضا دردو دل کردیم البته تو این مدت یه بار بردیا بیدار شد و گریه میکرد هر چی بهش میگفتیم چی شده کجات درد میکنه میگبت نمیدونم خیلی بیقراری میکرد مشکل خاصی نداشت یکمی باهاش حرف زدیم دوباره خوابش برد ...دوربرای ساعت سه بود که اقا رضا منو برد به اتاق دیگه گفک استراحت کن چیزی تا صبح نمونده ولی من اصلا خوابم نبرد نشستم با گوشیم ور رفتم فرصت مناسبی بود که پیامهایی که از یه هفته پیش تو گوشیم مونده بودو من فرصت نکرده بودم نگا کنمو بخونم بعد خوندن نماز نمیدونم کی خوابم برد صبح با صدای گوشی مزاحمم نه با صدای خروس بیدار شدم خیلی ذوق کردم حس خوبی بودخیییلی برام جالب بود یه خروس اومده کنار پنجره هز سرو صدا میکرد(قضیه ی خرسو برای شادی و مانی تعریف کردم مانز یه نگاه عاقل اندر سفیهز بهم کرد چیزی نگفت شادی گفت خااک بر سر ندیت پدیدت کنن با چه چیزایی ذوق میکنی من بودم تک تک پرای اون خروس میکندم که دیگه کله ی صبح هوس اواز از خو ندن نکنه..کلا زدن تو ذوقم)ساعتمو نگاه کردم هفت ..همش دوسالت خوابیده بودم چندتا تلفن جواب دادم اقا بزرگ هم اومد پیشم گفت پسرم پاشو بریم صبحانه حاضره راستش خجالت میکشیدم چند ساعت بیشتر نبود که با این خانواده اشنا شده بودم ولی اینقد صمیمی و خونگرم بودن که یخم اب شد مخصوصو اقا بزرگ که خیلی مرد نازنینی بود
قبل رفتم یه سری به بر دیا زدم هنوز خواب بود وضعیتشو به امیر گفتم ....تا این جا همه چی مرتب بود خیالم راحت شد ولی امیر گفت برای اطمینان حتما باید معاینه اش کنم یکم نگاش کردم خیلی معصوم خوابیده بود
بلندشدم میخواستم برم از اتاق بیرون که چشمم افتاد به یه دختر کوچولوی ناز ریزه میزه با موهای خرگوشی که تو چارچوب درایستاده بود با چشمای تیله ایش زل زده بود به من تا نگاش کردم گفت شدام(سلام)وای دلم ضعف رفت با لبخند و لحن ارومی گفتم سلاااام خوشکل خانوووم چقد کوچولویی تو ...دستمو به طرفش دراز کردم گفتم بیا ببینم با ناز و زبون بچه گانه اش گفت تو عموی منی؟خندیدم گفتم ارههههه بیاااا ...اروم اروم اومد طرفم دیگه نمیتونستم مقاومت کنم فورا بغلش کردم مثل کاه سبک بود محکم بوسیدمش گفتم وای چقد خوشمزه ای پرسیدم خانم کوچولو اسمت چیه؟ گفت دعیا گفتم دریااا؟؟؟!کله ی کوچولوشو تکون داد گفت نه نه دعیا بازم متفکرانه گفتم دریااا؟ایندفعه خندید دندونای خرگوشیش نمایان شد باز بوسیدمش گفتم چی میگی وروجک اخه من که نمیفهمم!!!گفت دعیاا..بگو دعیااا...بگووو...بگو دعیا مجبورم کرد بگم مثل خودش تکرار کردمو زدم زیر خنده با زبون شیرینش گفت نهههه تو نمیفهمی در حالی که پرتش میکردم هوا گفتم ااای شیطون من نمیفهممم یا تو اشتباه میگی وروجک هااان ؟بازم پرتش کردم هوا غش غش خندید دندونای خرگوشیش خیلی بامزه بود دندوناش به موهاش می اومد با سرو صدای ما بردیا تو خواب یه غلط زد گفتم هیس داداشت بیدار شد بدو بریم بغلش کردم رفتیم بیرون گفتم عمو جون اسمت دنیا نیست؟فورا گفت نه عمو اشمم دعیاست سعی میکرد یه جوری حالیم کنه کلمه به کلمه میگفت شاید منه خنگ بفهمم میگفت بگو دع حالا بگو یااا مثل خودش تکرار کردمو زدم زیر خنده اقا رضا و خانمش صدام زدن برای صبحانه خیلی با صفا بود صبحانه خوردن کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ اولین بار بود اینقد با لذت صبحانه خوردم خاله ی ریزه ی وروجک یه تیکه نون برداشت اورد نزدیک دهنم گفت بخور بزگ بشی همه خندیدیم دهنمو باز کردم با ذوق گذاشت دهنم دماغشو کشیدم خندید بوسیدمشو گفتم دلم میخواد با همین نونا یه لقمه ات کنم اخه تو چقد خوشمزه ای کلی شیطونی کرد با زبون شیرینش حرف میزد هی تو بغلم وول میخورد فنجان چایی دستم بود میترسیدم بریزه روش اقا رضا گفت لعیا عمو رو اذیت نکن گفتم اهان پس اسمت لعیاست ؟با خوشحالی دستاشو بهم، زد و گفت اده (اره)..حادا (حالا) یاد گدفتی محکم بغلش کردم وای که چقد شیرین بود ماشاالله چه سرو زبونی هم داشت
یه نیم ساعتی گذشت داشتم با لعیا بازی میکردم که بلاخره بردیا بیدار شد داشت دنبال مادرش میگشت که چشمش افتاد به من ترسید دم در اتاق متوقف شد اروم با لبخند گفتم سلااام بیدار شدی بردیا ؟خوبی؟بغض کرد چند قدم رفت عقب در استانه ی گریه بود با حالت التماس گفتم تروخدااا گریه نکن ..کاری ندارم باهات با احتیاط چند قدم رفتم جلو بازم بو ترس رفت عقب چسپید به دیوار خدای من دستاشو گذاشت رو چشاش همونجا نشت رو زمین رفتم کنارش نشستم اروم گرفتمش تو بغلم قلب کوچولوش مثل گنجشک تند تند میز د گفتم بردیاااا ببینمت دستاشو از رو چشماش برداشتم صورتش پر اشک بود گفتم ااا گریه میکنی !!!بوسزدمش گفتم عزیزم من ترس دارم ؟ اره؟ ببین منو قزافا ام ترسناکه؟ سرشو به نشانه ی نه تکون داد کلی باهوش حرف زدم اشکاشو پاک کردم کم کم یخش اب شد لعیا هم اومده بود دست میکشید رو موهای داداشش ادای بزرگترا رو در می اورد هی میگفت جانم جانم گریه نکنخنده ام گرفته بود عجب وروجک سرو زبون داری بر عکس داداشش خیلی شیطون بود (معمولا دخترا شیطون ترن اونوقت اسم، پسرا بد در رفته)گفتم بردیا دستت چطوره دردنمیکنه ؟دستشو نشونم داد هنوز یکم ورم داشت ولی میگفت درد نداره حالش ظاهرا خوب بود تب نداشت نبضش نرمال میزد التهاب دستش ، کمتر شده بود همه چی اروم بود خیالم راحت شد انگار داروهای شب موثر بود ولی هیچی نمیخورد میگفت گرسنه ام نیست حتی ابم نمیخورد پرسیدم تهوع داری گفت نه فقط دوست ندارم الان چیزی بخورم معلوم بود تهوع داره ولی میترسید بگه بازم امپول بخوره
شب با اقا رضا قرار گذاشتیم با من بیاد بردیا رو ببریم پیش دکتر ولی صبح منصرف شدن میگفتن حالش خوبه لازم به دکتر نیست با امپولایی که شب زدی حالش خوب میشه هر چی میگفتم بابا دکتر باید ببینتش حتما باید معاینه اش کنه انگاااار ن انگار همش میگفتن حالش خوبه برای چی باید الکی این همه راهو بیایم نمیخواییم دربدر روستاهای دیگه بشیم ما اونجا کسی رو نداریم خودمو کشتم ولی راضی نشدن یک ساعت فقط باهوشون بحث کرد، به نتیجه ای نرسیدم تا حالا اینقد از کسی خواهشو تمنا نکرده بودم دیگه تسلیم شدم قرار شد یکم دیگه بمونم اگه بردیا مشکلی نداشت حرکت کنم، سمت روستایی که بنا بود داروهارو تحویل بدم قضیه رو به امیر گفتم
تو حیاط اقا بزرگ ازم خواست کنارش بشینم گفت یه امپول انتی ونوم (پادزهر) برای بردیا تزریق کن اگه تهوع استفراغ داشت کلروپرومازین( ضد تهوع )بزن دوز دادوها روهم توضیح داد کلی سر امیر بابت امپولا غر زدم دلم، نمی اومد دیگه اشک بردیا رو در بیارم خیلی بچه ی مظلومی بود
تو حیاط اقا بزرگ ازم خواست برم کنارش رو تخت بشینم مرد بسیار
دوست داشتنیو با محبتی بود گرم صحبت شدیم لعیا و بردیا هم بعد یکم بدو بدو کردن اومدن کنارمون نشستن حواسم به بردیا بود برعکس لعیا که یه جا بند نمیشد خیلی بی حال و رنگ پریده به نظر میرسید دراز کشید رو تخت سرشو گذاشت رو پای بابا بزرگش گفتم بردیا خوبی ؟گفت اره با مهربونی جوری که فکر نکنه عین دکترا دارم ازش بازجویی میکنم گفتم هنوزم دوست نداری چیزی بخوری؟گفت نه دوست ندارم گفتم حتی شکلات ؟چشماش برق زد(من به شکلات بدجور اعتیاد دارم همیشه چند تا جعبه شکلات تو ماشین و اتاقم پیدا میشه کلا هر جا من باشم شکلاتم هست) بغلش کردم رفتیم از تو ماشین یه جعبه شکلات برداشتیم همونجا تو ماشین نشستیم زل زده بود به شکلات توی دستش معلوم بود حالت تهوع خیلی اذیتش میکنه یکم به زبونش نزدیک میکرد ولی نمیخوردش انگار میلی نداشت ولی خب حیفش می اومد نخوره سعی میکرد به خودش جرات بده بخوره گفتم بردیا چرا نمی خوری عمو؟بخورش دیگه ،،،دوست نداری؟با بغض گفت دوست دارم بخورم ولی میترسم حالم بد شه دو قطره اشک از چشماش اومد گفتم چرا عزیزم ؟هنوزم حالت تهوع داری؟اروم زد زیر گریه بغلش کردم گذاشتمش رو پام گفتم گریه نکن عمو حالت خوب میشه نگران نباش شکلاتو دادم دستش گفتم حالا اینو بخور شاید حالت بد نشد سرشو گرفت بالا با چشمای معصومش نگام کرد گفت عمو گفت اگه حالم بد شد بازم بهم امپول میزنی؟ وای خدا مونده بودم چی بگم بهش دلم، میخواست کله ی خودمو بکنم این بچه هنوزم ازم میترسید احساس هیولا بودن بهم دست داد گفتم من دوست دارم زودتر خوب بشی گفت من از امپول میترسم گفتم حالا اگه یه امپول کوچولو بزنی که حالت خوب بشه از نظر تو بده؟بازم چشماش پر اشک شد با ترس نگام کرد سریع جلوی ریختن اشکاشو گرفتم گفتم نترس الان که نمیخوام بزنم چون تو دوست نداری هر وقت خودت اجازه دادی اونوقت یه امپول کوچولو میزنم که خیلی زود حالت خوب بشه گفت نه نمیخوام گفتم باشه هر چی تو بگی حالا بیا بریم شکلاتو رو به لعیا هم بدیم خیالش راحت شد رفیم تو حیاط لعیا داشت دنبال یه خروس می دوئید هر کاری میکرد دستش به خروس زبل نمیرسید خیلی بامزه میدوئد رفتم کناار اقا بزرگ نشستیم بهش شکلات تعارف کردیم لعیا هم دست از سر خروس برداشت اومد چندتا شکلات برداشت با ذوق میخورد دلم میخواست همش نگاش کنم لبای شکلاتیشو بوسیدم گفتم هوم چه خوشمزه شدی دلم میخواد بخورمت یه شکلات برداشت گذاشت دهنم و با خوشحالی دستاشو بهم میزد خوشش می اومد به کسب غذو بده انگار من عروسکش بودم خیلی شیرینو شنگول بود بردیا رو مجبور کرد دنبال خروسه بدوئه خیلی خنده دار بود همه چیزو بهم ریختن ولی موفق نشدن بگیرنش مدام بهسون میخندیدم و راهنمایشون میکردم از کدوم سمت برن که بتونن بگیرنش بردیا بز حال اومد سرشو گذاشک رو پای بابابزرگش گفتم بردیا خوبی؟گفت اره ولی معلوم بود حالش تعریفی نداره کم کم باید اماده اش میکردم میگفتم که قراره دوتا امپول بزنه...خیلی نگرانش بودم تصمیم گرفتم یه بار دیگه با اقا رضا صحبت کنم راضیش کنم با من بیاد بردیا رو ببریم پیش دکتر
بردیا بلند شد با بی حالی همراه مادرش رفت تو لعیا اومد دستمو کشید گفت عمو بیا بگیدش اشاره کرد به خروسه خندیدم گفتم من ؟با اصرار گفت بیا عموووو گفتم باشه به شرطی که تو هم کمکم کنیااا با خوشحالی پرید هواگفت باشه بدو عمو
خروس زرنگی بود هر چی دنبالش کردیم حریفش نشدیم کلی بدو بدو کردیم هر دفعه لعیا بهم برخورد میکرد میگرفتم پرتش میکردم هوا ریسه میرفت از خنده دندونای خرگوشیش دلمو برده بود بازم دنبال خروسه میکردیم پدر بزرگ مادربزرگ هم رو تخت نشسته بودن مرده بودن از خنده اقا رضا که تو مزرعه داشت به ذرتها اب میداد شلنگو ول کرد با ما همراه شد یا لحظه به اقا رضا توجه کردم داشت کودکانه میدوئید کلی خنده ام گرفت خروس زبل هی دور حوض میچرخید منو لعیا از دو طرف محاصره اش کردیم خواست از رو حوض بپره هول شد افتاد تو اب فورا درش اوردم بدبخت همه ی پراش خیس شد حقش بود فکر میکرد خیلی زرنگهلعیا گرفک تو بغلش هی نازش میکرد براش شعر میخوند منم ازش فیلم گرفتم
یکم نشستیم با اقا رضا سر رفتن چونه زدیم تا حدودی راضی شد دیگه وقت امپولای بردیا بودبه اقا رضا گفتم که صدای گریه ی بردیا رو شنیدیم اقا رضا گفت یا ابوالفضل ...گفتم باز چی شده؟!! با اقا رضا رفتیم تو بردیا باز حالش بهم خورده بود همش بالا میاورد با ناراحتی گفتم من هی دارم به شما میگم سم عقرب خطرناکه نباید ازش غافل شد با نگرانی گفتن حالا چیکار کنیم ؟خدایا ایگ چه مصیبتی بود سرمون نازل شدگفتم نگران نباشین دوتا امپول داره اونارو براش تزریق میکنم بعد با هم، میبریمش پیش دکتر انشاالله که چیزی نیست ...رفتم کیف امدادی رو اوردم بردیا تا کیفو تو دستم دید زد زیر گریه فورا بلند شد رفت یه گوشه تو خودش جمع شد شروع کرد گریه کردن اقا رضا رفت سمتش گفت اااا زشته بابا مرد که گریه نمیکنه پاشو ببینم خواست به زور وادارش کنه بیارتش گفتم نه تروخدا اقا رضا به زور نه ...خواهش میکنم اذیتش نکنید یه لحظه اجازه بدین
اروم رفتم سمتش سرشو گذاشته بود رو زانوهاش بی صدا گریه میکرد نمیدونم این بچه چرا اینقد مظلوم بود یه جوریم مظلومانه گریه میکرد که جیگر ادم براش کباب میشد کنارش نشستم گرفتمش تو بغلم لرزش بدنشو حس کردم گفتم بردیااا گریه چرا اخه ؟نکن اینجوری از من میترسی ؟ارههه؟چندبار سوالمو تکرار کردم بین گریه اش گفت نه عمو گفتم پس چرا گریه میکنی ؟یه حرفایی میزد ولی اینقد هق هق میکرد که نفهمیدم چی میگه گفتم عزیزم، یه لحظه گریه نکن اروم باش بفهمم چی میگی من که کاری ندارم باهات بوسیدمش گفتم ما که با هم رفیق بودیم مگه نه ؟ سرشو به نشانه ی تایید تکون داد گفتم اینجوری قبول نیست بگو اره یا نه (بمیرم داشتم به زور ازش حرف میکشدم)سعی کرد جلوی گریه شو بگیره گفت اره رفیقیم ولی من از امپول میترسم دیگه نمیخوام امپول برنم و انگار داغ دلش تازه شد شروع کرد گریه گفتم من که نمیخواهم بهت امپول بزنم یه لحظه با تعجب نگام کرد با صدایی که از شدت گریه میلرزید گفت پس چرا اون کیف قرمزه رو اوردی؟گفتم خب اونو اوردم اگه تو اجازه دادی فقط دوتا امپول کوچولو خیلی کوچولو بزنم که حالت زود خوب بشه بتونی شکلات بخوری بازی کنی قبل اینکه دوباره شروع به گریه کنه گفتم ولی حالا که تو دوست نداری نمیزنم ساکت نگام کرد اقا رضا گفت اره نمیخواد بزنه ده بیست روز میخوابه هیچی نمیخوره بعد خودش کم کم خوب میشه گفتم اره بردیا ؟میتونی ده روز فقط بخابی هیچی نخوری ؟با بغضو ناراحتی گفت ده روز خیلیه من دوست ندارم همش بخوابم میخوام با لعیا بازی کنم گفتم ما هم دوست داریم تو زودتر خوب بشی بتونی بازی کنی اگه بزاری دوتا امپول کوچولو بهت بزنم همین الان خوب میشی میتونی اون شکلاتا رو بخوری تازه ی جعبه شگلات بزرگ هم بهت جایزه میدم چشماش برق زد (شکلات هم بعضی وقتا خیلی مشکل گشاست )بلاخره با کلی حرفو حدیث قبول کرد ...اووفففف یعنی تا حالا اینقد با یه بچه سرو کله نزده بودم تازه میفهمم این مامانا چی میکشن واقعا ......الان بیشتر قدر مامان بابامو میدونم خودم کم اذیتشون نمیکنم با این سنم
باز تا سرنگا رو از تو کیف در اوردم زد زیر گریه گفت نه نمیخوام بزنم یعنی دلم میخواست بشینم همراهش از ته دل گریه کنم پدر هفت جدو ابادم در اومد ولی بلاخره راضیش کردم....شروع کردم اماده کردن اون امپولای....(حالم بهم میخوره از هر چی امپوله)بردیا تو بغل باباش زل زده بود به دستای من با لبخند نگاش کردم خدا میدونه چقد دلم براش میسوخت باباش دمرش کرد باصدای لرزان گفت عمو خیلی درد داره؟گفتم نه عمو جون فقط یکم درد داره که تو میتونی تحمل کنی منم خیلی خیلی اروم میزنم که دردت نیاد باباش اماده اش کرد پنبه کشیدم ترسید سفت شد بازم فقط پنبه کشیدم گفتم بردیا حالا که قراره بری مدرسه بلدی تا بیست بشماری ؟گفت اره تا صد بلدم گفتم جدی میگی؟افرین خیلی زرنگی من سن تو بودم تا سه بیشتر نمیتونستم بشمارم گفت تا سه که خیلی کمه گفتم اره خنگ بودم دیگه خندید همون لحظه سوزنو کامل فرو کردم یه تکون خورد گفت اییی باباش پاهاشو گرفت اروم اروم شروع کردم به تزریق گریه کرد گفتم الان تموم میشه عزیزم تا بیست بشمار ببینم راست میگی بلدی همراه گریه شروع کرد شمردن وسطاش دیگه خیلی دردش اومد بلند بلند گریه میکرد ولی بازم دست از شمردن برنداشت اینقد گریه کرد دلم رفت به خدا.... قبل اینکه بکشم بیرون پنبه گذاشتم گفتم تموم شد عزیزم..تموووم شد کشیدم بیرون پنبه رو فشار دادم ...اصلا دیگه دلم نمی اومد امپول بعدی رو بزنم چنان مظلوم گریه و التماس میکرد قلبم اتیش میگرفت وقتی با التماس صدام میزد عمو بسه دیگه نزن دلم میخواست برم، بمیرم با ناراحتی ضد تهوع رو برداشتم سمت راستشو پنبه کشیدم بلافاصله فرو کردم تکون خورد صدای گریه اش بالا رفت هنوز تزریق نکرده پنبه گذاشتم گفتم تموم شد.. دیگه تموم شد گفت اییی خیلی درد داره حین تزریق گفتم تموم شده میخوای بلند شی؟(قشنگ به بچه ی طفل معصوم دروغ گفتم یکم ارومتر شد گفت اره چون پنبه گذاشتم باور کرد تموم شده گفتم پس تا ده بشمار بعد بلند شو شروع کرد شمردن دیگه گریه نمیکرد قبل اینکه به ده برسه بقیه دارو تزریق کردم کشیدم بیرون با پنبه جاشو ماساژ دادم همچنان داشت میشمرد بلند شد گرفتمش تو بغلم با دستاش اشکاشو پاک کرد ولی بازم دلش پر بود هر چی اشکاشو پاک میکرد بازم کلی اشک از چشاش سرازیر میشد صورت اشکیشو بوسیدم گفتم اخی ببخشید عمو جون ...... خیلی درد داشت؟سرشو تکون داد با هق هق گفت فقط یکم دردم اومد ....باهاش حرف زدم، از دلش در اوردم رفتیم از تو ماشین چندتا جعبه شکلات برداشتیم دیگه کم کم یادش رفت یا جعبه شکلات بزرگ به عنوان جایزه بهش دادم حسابی ذوق کرد یک ساعتی گذشت بردیا حالش خیلی بهتر شده بود دیگه خبری از تهوع نبود داشت با اشتها غذا میخورد خانواده اش هم دیدن حالش خوبه باز شروع کردن که لازم نیست بریم، پیش دکتر و از این جور حرفا و بهانه ها که اینبار من اصلا کوتاه نیومدم دیگه کم کم باید حرکت میکردیم بعد یکم گشتن توی روستا و شنیدن مشکلاتشون مخصوصا نبود دکتر و امکانات درمانی به مردم روستا قول دادم پیگیری کنم و هر طور شده مشکلشونو حل کنیم
خلاصه وقت رفتن رسید کلی لعیارو بوسیدم اینقد ماچش کردم که لپاش قرمز شد جیغش در اومد ساعت یک حرکت کردیم دورو برای هشت شب رسیدیم بهداری دکتر بردیا رو دید معاینه و گفت خدا رو شکر مشکل خاصی نداره
من چندروز تو بهداری پیش امیر موندم تو تزریقات کمکش کردم اخه خیلی سرش شلوغ بود هم ویزیت میکرد هم تزریقاتو انجام میداد اینقد مریض زیاد می اومد که وقت سر خاروندن هم نبود مخصوصا شبا چون از روستاهای اطراف هم، می او مدن
دیگه وحشتناک شلوغ میشد اخرش خودمم مریض شدم چندتا امپول جانانه از امیر نوش جان کردم که فکر کنم اه بردیا بود که منو گرفت...والا... که فعلا تعریف نمیکنم چون طولانی میشه
در اخر از همه ی دکترای عزیزمون خواهش میکنم اگه امکانشو داشتین بعضی وقتا به روستاها و جاهای محروم هم سر بزنید بخدا خیلی نیازمند کمک های شما هستن البته میدونم من در حدی نیستم که بخوام چیزی رو به شما عزیزان یاداوری کنم
اینم یه خاطده که مربوط به کارم میشد البته مگ کارم بیشتر تو جاده و مربوط به تصادفات جاده ایه ولی بعضی وقتا ماموریت اینچنینی هم پیش میاد
معذرت میخوام خیلی طولانی شد باور کنید همه ی سعیمو کردم خلاصه کنم دیگه بیشتر از این نشد......
ببخشید که چشمای قشنگتون خسته شد همین الان از همه ی دوستان عزیزم که خاطره رو خوندن عذر خواهی میکنم قررررربون چشاتون نظر انتقاد یادتون نره

خانم دکتر گلنار

اون روز که منو روپوش سفید جان و خانم الف دورم نشسته بودیم ،خانوم الف شرع کرد به شکایت از فن فن کردن که بهش گفتم رفیق جان خودت و ببند به شلغم پخته جواب میده ،اونم بنا کرد به پیف پیف کردن که بوش گنده مزش حال آدم و بهم میزنه که در جواب بهش گفتم منکه این بد بوی گند مزه رو به اون سوزن کت و کلفت ترجیح میدم . زد زیر خنده گفت اع دکتر جان توام ؟گفتم اره چه جورم . بعدم سریع از تو کیفش یه کاغذ قلم در اورد و ادرس اینجا رو نوشت و داد دستم . وقتی بعد از خواب ۶ ساعته بعد کشیک در حالیکه آقای دکتر هنوز از بیمارستان برنگشته نشستم به خوردن یه چای یاد اون روز افتادم و اومدم یه سر بهتون بزنم که دیدم روپوش سفید جان پیش دستی کرده .
برخلاف خیلیای دیگه من دوران کودکیم به برکت وجودزنده یاد دکتر ابوالحسن فرهودی پیشکسوت به نام طب اطفال (اگر نمیشناسیدش اسمش را در گوگل سرچ کنید) بدون امپول سپری شد که البته من همیشه شکرش رو بجا میاورم😉 همین مسئله هم باعث شد ترس غیر معمولی نسبت به امپول نداشته باشم اما خوب کیه که از فرو رفتن اون سوزن کذایی در ما تحت مبارک دچار اضطراب نشه واقعا !!! که خوب این قسمت رو هم خانم ش پرستار بازنشسته و خوش اخلاقی که سالهای سال به عنوان مستاجر تنهایی در طبقه زیرین منزل پدری زندگی می کرد حل کرد . بارها افراد دیگه ای خیلی بهتر از خانوم مذکور بهم امپول زده اند اما احساس ارامش و امنیتی که در طول تزریق برام ایجاد می کردند باعث میشد که نخوام کس دیگه ای کار تزریق و برام انجام بده  خلاصه که امپول زدن برام چیز خیلی وحشتناکی نبود اما امان ازون امپولی که خاله جان به بنده تزریق کردند ! هنوز بعد سالها دردش از یادم نمیره .
شیش ماه از طرحم مونده بود که ازدواج کردم.۲۰ روز مونده بود که طرحم تموم بشه ،اونموقع من ۷۰۰ کیلومتر دورتر از تهران تو یه درمونگاه روستایی صبح تا شب مریض میدیدم و شبو هم تا پانسیون کثیف و پر از سوسک و مارمولک صبح میکردم و مامان تو تهران داشت تدارک عروسیمو میدید . نه جهیزیم و خودم دیده بودم نه لباسم و نه .... با اینکه سالها بو از خانوادم جدا شده بودم و مستقل زندگی می کردم اما اون حجم از اضطراب برای شروع زندگی جدید و قصه دل کندن دوباره از خونه پدری ،اضطراب برگزاری مراسم و خیلی چیزای دیگه از منِ شلوغ و خنده رو یه دختر ساکت و پریشون با معده دردای وحشتناک عصبی ساخته بود. یادم میاد تو سه هفته ۱۰ کیلو وزن کم کردم به طوری که وقتی رسیدم تهران و مامان درو روم باز کرد از دیدنم لبخند رو صورتش محو شد . ساعت یک شب بود یه زاناکس خوردم و تخت خوابیدم صبح که بیدار شدم بابا رفته بود شرکت و مامان داشت تو اشپزخونه صبحونه می خورد. رفتم نشستن کنار دست مامان . بهم گفت یه چیز بخور منم گوشیمو نگاه کردم نه پیامی نه میسکالی گفتم چی میگی مامان ؟یه لقمه نون داد دستم گفت میگم یه چیز بخور !تا اومدم بگم اشتها ندارم زنگ در خورد گفتم منتظر کسی بودی گفت اره مهشیده گفتم بیاد سه تایی بریم خونتو ببینیم . منم دیگه نتونستم بزنم تو ذوقش با اینکه حالم بد بود قبول کردم بریم . خاله خانم اومد بالا و اونم تا منو دید گفت گلی چی شدی؟گفتم اولا که من گلنارم نه گلی دوما هیچی چی شده یکم لاغر کردم واس عروسیم خوش هیکل باشم خاله ام گفت اینجوری گند زدی به هیکلت عین اسکلت ازمایشگاه شدی! لابد این رنگ و رختم واس خوشگلیه؟گفتم چیزی نیس یکمم هموگلوبینم اومده پایین اوکی میشم .
خلاصه رفتیم و من چون حالم بد بود هیچ ریکشنی به خونه نشون ندادم فقط خداخدا میکردم لفتش ندن برگردیم خونه . مامان فک کرد خوشم نیومده ولی بوسش کردم گفتم مگه میشه تو با این سلیقه و ظرافت خرید کنی برامو بچینیشون من خوشم نیاد . ولی حالم واقعا بد بود دیگه از درد اسپاسم عضلات معده دولا مونده بودم ظاهر سازی فایده نداشت . گفتم توروخدا فقط بریم مامانمم ترسید هول شده بود خاله گفت چیزی نیست نترس این ارامبخش لازمه همش به خاطر اضطرابه خلاصه را افتادیم سمت خونه و سر راه خاله خانم رفت دارو خونه و برگشت منم تارسیدیم خونه رفتم ولو شدم رو تخت . خاله هم دنبالم گفت جانم الان یه امپول میزنم اروم بشی . مامانو صدا کرد پنبه الکل بیاره بعد تا مامان بیاد کمکم کرد برگردم چون از درد نمیتونستم تکون بخورم .شلوارمو داد پایین مامانم پنبه الکل و اورد و خاله هم امپولا اماده کرده بود . پنبه کشید و تا سوزن و رو پوستم حس کردم سفت شدم که داد زد اع تو هنوز این اخلاقتو ترک نکردی شل کن دیازپامه اخ اخ تازه فهمیدم چه بلایی سرم اورد پمپ کردن همانا و گریه کردن منم همانا مامانمم که دلش واس تنها دخترش کباب شده بود همش میگفت بمیرم الهی ...خلاصه تموم شد و کشید بیرون مامان جاشو ماساژ داد بعد پرسید گلنار اروم نشد دردش مامان؟تو دلم گفتم دلت خوشه این دو سه روز دردش میمونه
بهش گفتم مرسی مامان بسه دیگه لطفا برید بیرون استراحت کنم مامانم شلوارمو داد بالا و یه پتو انداخت روم برقم خاموش کرد درم بست و رفت . . به خودم که اومدم افتاب افتاده بود توصورتم و صدای حسام از پذیرایی میومد .پیش خودم گفتم اقا بالاخره بعد از یه روز که من رسیدم پیداش شد !یهو مامان درو باز کرد و اومد تو گفت اع بیداری؟ بهتر شدی ؟حسام اومده نمیای بیرون ؟فقط به پهلو برگشتم که از درد جای امپوله قیافم جم شد ،بعدم پتوو کشیدم روم گفتم میخوام بخوابم مامانم رفت بیرون و دوباره در اتاق باز شد فک کردم دوباره مامانه پتو رو از روسرم کشیدم که کنارکه یه چی بگم  دیدم حسامه دوباره پتورو کشیدم رو سرم . اومد تو  . گفت به خانوم خانوما رسیدن به خیر اینجوری از دوماد پذیرایی می کنن ؟ بعد خودش پتورو کشید کنار مجبور شدم بگم سلام گفت علیک سلام . اونم مث بقیه از دیدنم تعجب کرد :گلنار تو با خودت چیکار کردی عزیزم؟

گفتم مهمه برات که دوروزه یه زنگ به من نزدی ...دیگه سر حرف باز شد و دردو دلامونو کردیم . بهم گفت حالا پاشو بریم بیرون  یه چیز بخور ببرمت به قرار پرو مزون لباس برسی .اومدم از لبه تخت بلند شم  باز درد امپوله !دستمو گذاشتم روش یه آی یواش گفتم .گفت بمیرم :گفتم حالا نمیخوا د من یه امپول زدم همه بمیرن!! لباس پوشیدم و رفتیم بیرون لباسو پرو کردم از مزون که در اومدم بیرون حسام دم ۷پ در واستاده بود گفتم ماشین کو گفت یکم بالا تر پارک کردم اینجا جا نبود. منم حالم اصلا خوب نبود سرم می سوخت یخ کرده بودم وسط گرمای تابستون  تپش قلب ،چشم هیجارو ندید همونجا وسط خیابون یهو نشستم .

یکم هول کرد سریع بطری اب دستشو داد بهم یکم خوردم و یه شکلات بعدم رسوندم نزدیک ترین بیمارستان . اونجام سرم و امپول که پرستار احمق برداشت نوروبیونو زد نیمسانت کنار جای دیازپامه که دادم دراومد بعدم خانومه به حسام گفت عجب لوس ناز نازی ایه این خانومتون همونجا میخواستم کفشمو پرت کنم تو دهنش ولی خوب جون نداشتم . سرمه تموم شد و لنگان لنگان دست رو باسن رفتم سوار ماشین شدم . رسیدیم خونه مستقیم رفتم لباسامو عوض کردم و بعدم خودمو چپوندم تو دستشویی پانسمان تزریق سرمرو کندم و روشو شستم از بوی گند الکل خلاص بشم . به جز اون درد خیلی عذر میخوام باسن مبارک حالم خیلی بهتر بود م البته بماند که روز عروسیم با لباس عروس و کفش پاشنه دار راهی بیمارستان شدم کل بیمارستانم جمع شده بودن که ای داد عروس اومده سرم وصل کنه .
خوب عذر میخوام که خاطرم نصفه موند به این خاطر بود که دکتر بگشتم از بیمارستان رفتم شام بخوریم بعدش یادم رفت تا کجا تعریف کردم حالا به خاطر اینکه ازم دلخور نشید یه خاطره دیگه هم براتون میذارم . من برخلاف دوران کودکی در بزرگسالی به دلایل مختلف امپولای زیادی نوش جان کردم جونم براتون بگه که  یکی از مریضای دکتر که اهل یکی از روستاهای خلخال بود مارو دعوت کرد چند روزی بریم پیششون و از طبیعت و اون کباب فوق العادشون لذت ببریم . ادمای خوبی بودن کلی هم به ما اصرار کردن  حسامم که اهل سفر و ماجراجویی از خداش بود منو راضی کرد رفتیم اونجا اوایل مهربود ولی به شدت سرد بود به طوری که اونجا کرسی و بخاری به راه بود. فک می کردم هوا سرد باشه ولی نه تا این حد کلا دوتا گرمکن برای خودمو حسام برداشته بودم . تمام مدت پتو پیچ زیر کرسی بودیم ولی خودشون انگار به این سرما عادت داشتن . همونجا احساس کردم جفتمون سرما خوردیم . تنها دارویی که پیشمون بود قرص سرما خوردگی و استامینافن بود البته کفایت حالمونو می کرد چون خیلی بد نبودیم تازه علائمش شروع شده بود . تو راه برگشت هم من سردرد و سوزش بینی و تب داشتم هم حسام گلو دردو بدن درد . تو مسیر پلیس بهمون علامت داد نگهداریم بعد ازمون خواست همین مسیرو برگردیم چون جلو تر به خاطر اب گرفتگی ناشی ا ز بارندگی جاده بسته شده بود  که حسام خان گوش نداد گفت اینا دارن شلوغش میکنن و به راهمون ادامه دادیم و خوب مجبور شدیم تو جاده بمونی تا ما باشیم به حرف پلیس گوش کنیم .هیچی تو سرما و بارندگی موندیم تو جاده با یه گرمکن و دوتا پتو مسافرتی بنزینمونم طوری بود که مارو تا پمپ بنزین بعدی برسونه نمیتونستیم بخاری روشن کنیم . حوالی شیش صبح بود حسام گفت بیدای ؟گفتم اوهوم گفت خوبی؟گفتم نه دیگه نمیتونم نفس بکشم گفت منم حالم خرابه که نیم ساعت بعد جاده باز شد و ما به هر بدبختی بود بالاخره رسیدیم خونه .

سریع رفتم تو حموم و یه دوش اب داغ گرفتم و اومدم ولو شدم رو تخت حسام خوابیده بود . منم کنار دستش خوابم برد  . با صدای زنگ تلفن بیدار شدم قبل من حسام جواب داد مامانم بود زنگ زده بود ببینه رسیدیم نگران شده بود که گوشیامون جواب ندادیم  . حسام براش تعریف کرد و حال خرابمونو گفت مامان گفت من الان میام بهتون سر میزنم. حسام گفت بیزحمت  من زنگ میزنم به داروخونه دکتر ب شما سر راهتون برامون دارو هارو بگییرید بیارید ما هیچکدوم نمیتونیم از جامون تکون بخوریم . حسام بدن درد داشت به طوریکه این پهلو اون پهلو میشد اخ و اوخش در میومد ولی من بدتر بودم . سینوزیت حاد با ترشحات وحشتناک عفونی و تب و کوفتگی .

ساعت ۷ غروب بود مامان داروهارو گرفته بود و خانم شهرستانی و برداشته بود با یه قابلمه سوپ اومد خونمون . حسام پا شد در و باز کرد و مامان اومد داخل صداشو میشنیدم داشت می گفت شما چیکار کردید با خودتون .خانم شهرستانی که معرف حضورتون هستند پرستار بازنشسته تنهایی که به سن من طبقه پایین خونه پدری زندگی می کنن و یجورایی مث یه عضو خونوادست .

مامان و خانم شهرستانی اومدن تو اتاق و بعد از دیدار تازه کردن مامان گفت برم یچیز بیارم بخوری امپولاتو بزنی .

بهش گفتم مامان من که اهل شیر نیستم یکم عسل بریز تو ابجوش برام شاید یکم این التهابمم اروم کنه گفتم باشه

خانم ش هم رفت تا امپولارو اماده کنه . حسام نشست لبه تخت کنار دستم . یه لبخند زد بهم گفت

خیلی حالت بده ؟گفتم تو که بدتری گفت بابا من مَردم  قدرتم بیشتر ازین حرفاست بعدشم بادمجون بم که افت نداره !دوتامون خندیدیم . مامان اومد تو و لیوان اب جوش و داد دستم و یه لیوان شیر داغم داد به حسام و بلافاصله خانم ش از بیرون گفت بخواب اومدما!یکم از اب و عسل خوردم و لیوانو دادم دست مامان و برگشتم حسام پتو رو کشید کنار و یکم شلوارمو داد پایین .

همین خانم ش اومد تو گفتم اییی گفت چی شد گفتم هیچی دارم به دردش فک میکنم یکم خندیدن همه .

بعدم باهام حرف زد ریلکس ریلکسم کرد و گفت خیلی خب یکم بیشتر شلوارمو کشید پایین و پنبه کشید و سوزن و زد نا خداگاه یکم سفت شدم حسام گفت شل باش عزیزم .

یه ایییی گفتم و شل کردم خانم ش گفت چیه بابا این که درد نداره زیاد پنی سیلین هشتصده . هیچی نگفتم و زد و کشید بیرون . جاشو فشار داد بعد به حسام گفت دستتو بذار روش براش ماساژ بده تا اونیکی و اماده کنم حسامم یکم ماساژ داد خانم ش هم داشت اونیکی و اماده میکرد. صدای باز کردن سرنگ و... بهم استرس وارد می کرد حسام پنبه رو برداشت و شلوارمو داد بالا و طرف دیگه رو کشید پایین و اماده کرد که خانم ش گفت کنار بشین دکتر  حسامم یکم رفت پایین تر،پایین پام نشست.

پنبه کشید سر سرنگ و برداشت (صداشو شنیدم)بعد گفت سفت نکنی عزیزا ؟گفتم این چیه ؟گفت یک و دویسته گفتم وای (یبار ۱۷ سالگی زده بودم،خیلی هم وحشتناک زده بودن برام)گفتم تورو خدا یواشا گفت تو شل باش شل شل . منم از ترسم شل گرفتم گفت یه نفس بکش و یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد یکم سفت شدم و دوباره شل کردم یه ذره که تزریق کرد تحملم تموم شد گفتم تورو خدا ائییی ای ای گفت نفس بکش هنوز دوسی سی نشده که گفتم تروخدا سفت شده بودم هی مامان و حسام میگفتن شل بگیر یکم شل شدم اروم اروم پمپ کرد منم همش ای ای می کردم  سیسی اخر وکه زد یه اه بلند گفتم گفت تموم شد . جاشو فشار داد من هنوز ناله می کردم گفت تموم شد دیگه چیه گفتم خوب درد میکنه گفت معلومه که درد می کنه  باید تحمل کنی پس فردا میخوای مامان بشی ...فلان و اینا زد صحرای کربلا بعد گفت حالا یکم استراحت کن من امپول دکترو بزنم بعدش  امپول بعدیو !گفتم مگه بازم هست ؟توروخدا من دیگه نمی تونم . حالا مامانمم داشت جاشو می مالید گفت من مامورم و معذور دکتر تجویز کرده منم فقط تزریق می کنم . با بغض گفتم :حساااام ؟گفت جانم گفتم خیلی نامردی ابکش شدم . یه تلخند تحویلم داد خودش دراز شد. مامان گفت من میرم بیرون دکتر راحت باشه . مامان که رفت خودش یکم شلوارشو کشید پایین جفتمون دمر افتاده بودیم رو تخت دقیقا نگامون تو نگاه هم بود گفتم خانم شهرستانی یجور بزن دادش دربیاد گفت لازم نیس من کاری کنم خود امپوله دادش و در میاره اخه اینم ۱۲۰۰ . پنبه رو کشید و سوزن و زد یکم اخم کرد بعد وقتی پمپ کرد فقط نفس عمیق می کشید اخرشم چشاشو به هم فشار داد. جیکشم در نیومد خانم ش بهم گفت شوهرت واقعا مَرده !  بعدش کتورولاک و برداشت خوش شلوار حسام و کشید پایین که اصلا من عکس العمل ندیدم ازش .

به من گفت گلی خانم اماده ای گفتم اسمم گلناره  نه گلی گفت باشه  اماده ای ؟گفتم بابا من خودم دکترم والا دیگه هیدرو کورتیزون نمیخواد گفت زیاد حرف نزن بکش پایین

سمت اول و کشید پایین خودش  پنه کشید باز یه ای گفتم گفت چیه باز داری به دردش فک می کنی ؟گفتم نه بابا الان امپول زدما پنبه می کشی درد میکنه !گفت از دست تو و فرو کرد اولش هیچی نفهمیدم دقیقا ۵ ثانیه بعدش درد و سوزشش شروع شد منم  هی ای ای می کردم دیگه اخرش یه سیس گفتم کشید بیرون و گفت  راحت شدی! رفت بیرون حسام اومدکنارم گفت خوبی ؟گفتم نامرد. همینجور داشت لباسمو مرتب میکرد گفت  این جواب من بود؟اومدم برگردم گفت بخواب یکم دیگه ،به خاطر یه امپول از من ناراحت شدی؟تو اینقدر نازنازی بودی من نمیدونستم !گفتم خیلی دردم گرفت گفت خوب عزیزم چاره چیه من خودمم۱۲۰۰ زدم . دیدم حق با اونه دیگه منم ادامه ندادم ازش پرسیدم دیگه چی دارم گفت فرا همین موقع که این سه تا رو داری باز . با حرص گفتم حسام !گفت سینورزیت حادِ حقش بود سفتریاکسون میدادم حالت جا میومد

خاظره سولماز خانم

سلام دوستان سولمازم😊
19سالمه یه داداش مهربونم دارم28سالشه وپرستاره خیلی مهربونه ها اماسریه جریانی بخاطرپسر منو به شدت زدوازهمون روز دیگه بامن حرف نمیزد تا ...بعدامپول خوردنام😂.اصلاازامپول خوشم نمیاد ولی همین امپول باعث شد داداشم بامن اشتی کنه😍
دیروز حالم خیلی بد بود گلو دردوگوش دردشدید داشتم مهمون داشتیم مادرم میگفت باید بری دکتر منم قبول کردم واقعا خودم داشتم کلافه میشدم ولی هرچقدربه مادرم گفتم گفت نمیتونم بیام باسعید برو،سعیدهم داشت به حرفای ماگوش میدادولی اصلاحرف نمیزد قبلاکه مریض میشدم خیلی شوخی میکردبامن میگفت امپول دردنداره فکرکن داری بستنی میخوری😁منتظربودم بامن شوخی کنه ولی تاچشم توچشم شدم با عصبانیت نگام کرد سکته کردم😢 بالحن کاملاجدی گفت یک ربع دیگه توماشین منتظرتم یک دقیقه اونورتربیای من میدونم تو😡من همیشه نفراول اماده میشم نفراخرم میرم😂فقط پدرم دراین موردتحملم میکنه😆ولی اون لحظه خیلی ازش بدم اومد همیشه نازم میکرد ولی دیگه مث قبل نبودانگارعاشقی جرمه..الان خودشم عاشق دلم میخوادبهش بگم مگه خودت عاشق نیستی ولی میترسم بگم منو له میکنه😢خیرسرم سریع اماده شدم رفتم توماشین اول نگام کردبعد یک دادی زد قلبم واستاد..گفت چادرت کوو😠اشکم سرازیرشد رفتم برداشتم ودوباره اومدم تو ماشین گفت اشک تمساح نریز برام سولماز...وقتی رسیدیم مطب شانس اوردم فقط یه نفربود دوست نداشتم بامن بیاد داخل ولی نوبت که من شد باهام اومد😠😢دوست داشتم بزنم پس گردنش تازه اصلاح کرده بود😆دکترنامردبعدمعاینه بهم گفت ازآمپول که نمیترسی؟من گفتم اتفاقاخیلی میترسم ونمیزنم همون لحظه چشم لعنتیم افتادبه داداشم دیدم بااخم داره نگام میکنه ازترس گفتم اگه حالم خیلی بدلازم باشه میزنم😢گفت افرین دخترخوب اصلانترس هیچ دردنداره داروهارونوشت داددست جلاد(داداشم😆)اومدیم بیرون بدون هیچ حرفی رفت بایه کیسه پرازامپول اومد...اینقدر ترسیدم..تاداروبره به دکترنشون بده فقط ازش پرسیدم یعنی بایداین همه روبزنم 😢یه چشم غره برام رفت بغصم گرفت مظلومانه گفتم سعیدباعصبانیت گفت سعید کوفت...اشکم سرازیر شد نه بخاطرامپولا فقط بخاطر رفتارداداشم باعصابنیت گفت ابرومونبروگرنه بدمیبینی منم اشکموپاک کردم ...بعد داروهاروداد دست پرستاره گفت حساسیت نداری داداشم گفت نه نداره وزنه بهم گفت برودرازبکش😢😢دوتارو اماده کردنمیدونم چی بود بعدمیخواست پنی سیلین اماده کنه گفت برودیگه سعیدم یه دونه نیشگون از دستم گرفت که بلندشم..منم رفتم درازکشیدم فقط گریه کردم یعنی4تا امپول😭5دقیقه بد زنه اومد گفت شلوارتوبکش پایین گفتم میترسم گفت اصلادرد نداره باگریه گفتم نه گفت اون کیه باهات اومده گفتم داداشم گفتش برم بهش بگم بیاد گفتم نه هرگز گفت پس بخواب دوباره درازکشیدم خواست شلوارموبکشه پایین نذاشتم یه دفعه عصبی شد رفت بیرون باسعید اومد 😢😢.. وااای سعید اینقدرعصبی بود که داشتم سکته میکردم وقتی دیدمش بالحن بدی گفتی شلوارتو بده پایین منم یکمی اوردم پایین تا پنبه کشید گفتم نه مچ پامو باتمام زورش فشارداد منم لال شدم ففط گریه کردم  تادوتای اول زد یکمی ماساژ دادرفت پنبه بیاره سعیداومدبالاسرم اروم زد تو سرم منم بیشترگریه کردم گفت خفه شوسولماز زنه اومدداداشم دستشو گداشت روکمرم  نزدیک پهلوم اصلا نمیتونستم تکون بخورم تاامپول زد باگریه گفتم آاااایی بادستش  پهلومو فشارداد یعنی ساکت شم اخری هم زد دردنداشت زنه رفت سعید یکمی جای امپولاروماساژدادفکرکنم دلش سوخت گوشی وچادرم دستش بودبعد گوشیم زنگ خورد داشتم سکته میکردم که محمدباشه دیدم نه یه پیام اومده ازهمراه اول رنگم پرید بعدش دیدم یه شکلات ازجیبش دراورد بهم دادگفتم داداشی با اخم نگام کرد  فقط خواستم بوسش کنم اخه اصلاح میکنه صورتش خیلی نازمیشه ولی چادر داد دستم ورفت بیرون...اومدم بیرون سعیدرفته بود پرستاره خندیدبهم گفت لوس😊منم خندیدم وخداحافظی کردم اومدم تو ماشین چشم به امپولا افتاد😱😰😨😨رفتیم خونه توراه هیچی نگفت شبشم مهمون داشتیم هی میخواستم ازکاردربرم یه اخم بهم میکردیعنی بلندشم کارکنم😢خواهرم هم بودولی به من گیرمیداد..

مهمونارفتن اصلاخوابم نبرد یه طرف امپول یه طرف داداشم یه طرف درس یه طرف عشقم که هبچ خبری ازش نداشتم باگریه رفتم پیش داداشم که دیدم داره باگوشی حرف میزنه بهم اشاره کردکه برم بیرون ولی بهش توجه نکردم به دختره گفت بعد زنگ میزنم وقطع کرد..گفتم سعیدتوچطور داری باعشقت حرف میزنی بعدمن عاشق شدم گناه کردم؟!اومدجلوم که یک لحظه تو دلم گفتم خاک توسرت سولمازاین همه ازش کتک خوردی کم بود؟!فقط درو بازکرد ومنو هل داد بیرون اینقدرگریه کردم یعنی دادش دارمامن😒بی منطق..دلم میخواست بزنمش پسره غیرتی بداخلاق..رفتم خوابیدم تاظهرکه مادرم گفت بسه سولمازبیدارشو این داروهاتو بخورامپولت هم بزنم گفتم نمیزنم گفت یعنی چی؟گفتم یعنی نمیزنم😊گفت باشه سولمازجان..... گفت باشه سولمازجان...خیلی عصبی گفتم دیشب کلی کارکردم حالم بدمیرم بخوابم وبیدارم نکن...گفتش خیلی پرروشدی سولمازبذارسعیدبیاد😡دیگه نفطه ضعف منوهمه فهمیدن😨😨رفتم بوسیدمش گفتم مامانی شوخی کردم جای امپولام دردمیکنه بذاریک ساعت دیگه میزنم دیشبم کار کردم وظیفم بود😆چب چب نگام کرد ...دیگه نزدیک بود سعیدازسرکاربیاد دو دل بودم گفتم ولی بیادخستس مث خرس میخواببه فکرامپولانیست مادرم داشت میرفت خونه خالم خیلی خوشحال بودم.😆😆یکم خوابیدم وبعدبیدارشدم رفتم یه چیزبخورم دیدم اقای جلاد توآشپزخونست وداره به داروهام نگامیکنه😦😨😢فقط گفت سولمازسریعواماده شو خوابم میاد حوصله هیچ چیزی روندارم گفتم بخواب بعدکه بیدارشدی بزن یه دفعه یه جیغی سرم کشید گفت ساکت شو بروبرامنم تعیین تکلیف نکن ..اشکم دراومد رفتم تواتاقم همون لحظه دنبالم اومد فکرکردم میخوادمنوبزنه دیدم نه😁روتخت درازکشیدم داشتم ازاسترس میمردم سعیدبیشعورخیلی ریلکس شیرینی تودهنش بود وداشت امپولارواماده میکرد دوست داشتم سربه تنش نباشه..با3تا امپول اومدبالاسرم گفت پنی سیلین کدوم طرفت زده بود؟منم بادست نشون دادم خیلی جدی گفت خیلی خب شل بگیر وراحت بخواب تکون خوردی میزنمت 😢برگشتم الکی گفتم من خجالت میکشم توامپول بزنی😑گفت سولمازیعنی الان حقته بزنمت دیشب خجالت نمیکشیدی نه؟؟اینوبا داد گفت تو دلم گفتم خاک توسرت فقط دهنشوبازکن...گفت یه تقویتی بهت میزنم تا بااعصاب من بازی نکنی سریع بخواب..شلوارموکشیدپایین تاپنبه رو کشید گفتم آااایی محکم زد رو کمرم گفت زهرمارمنم اینقدرعصبی بودم گفتم حالتومیگرم اینقدرجیغ زدم ولی اصلاتوجه نکردتابهش گفتم خیلی بد امپول میزنی یه دفعه عصبی شد گفت الان بدامپول زدن حالیت میکنم واای اینقدرگریه کردم گفتم سعیدغلط کردم گفت خفه شو هرچقدرمیخوام مراعاتتو کنم اماتوانگارادم بشو نیستی اون همه کتک خوردی ادم نشدی خیلی دردم گرفت باگریه گفتم  ناااااامرد..اونم سومی تاخواست بزنه سفت کردم گفت شل کن گفتم نمیتونم گفت سولماز یک بارمیگماااا گفتم نمیتونم یکی محکم زدتوباسنم بعدپنبه روکشیدومن گریه کردم گفتم سعید جون عشقت که اسمشونمیدونم دیگه نزن همون لحظه باپنیه فشارداد برگشتم گفتم داداشی خواهش میکنم اشکموپاک کردگفتم سعیدجوووووون خواهش😢😢😢 منوخوابوند به زور مظلومانه گفتم من دیگه برات هیچ ارزشی ندارم اینقدر خندید بعدهمون لحظه امپول زد جاشوماساژ داد شلوارموکشیدبالاومحکم زد روجای امپولم اشکم بیشتردراومد گفت فقط بدون هنوز برام باارزشی این اخری بخاطراین زدم چون خوددکتربهت داده بودامروزداشتم نسختونگامیکردم دیدم داروخونه بهت نداده ورفتم گرفتم..بعدش لپم ابدااربوسید😋😋گفت تو اجی کوچیکه خودمی ولی هرچقدرازم کتک خوردی حقته😢اینقدرخوشحاال بودم داداشم منوبعددوماه بووسید😋😋😋😋دردامپول یادم رفت...بعدش گفت ازاین به بعدهم چیزی بفهمم مث قبل میشم وگفتش هیچ وقت خودتوبادیگران مقایسه نکن لپوکشید وگفت من عاشق شدم به توربطی نداره فضول خانوم..من قصدم ازدواج ولی توچی اون پسره هنوزدانشجو😒هروقت کاراش ردیف شد روچشم خودم کمکت میکنم برا ازدواج ولی تواگه بازم باهاش درارتباط باشی ودرس نخونی میکشمت بعدیه چشمک زد وگفت امیدوارم منوشناخته باشی تواین مدت اینوبالحن جدی گفت...منم یه بغض کردم وگفتم چشم...گفت بی بلا فصوول خانووووم..😉بهش گفتم سعید برگشت گفت جانم گفتم توخیلی عشقی گفت شمابیشترررر😄بعدش گفت من باحرفات خرنمیشم سواستفاده ممنوع✌خودت بلندشو هرکاری خواستی بکن ..اخه هروقت هرکاری دارم میگم تو خیلی عشقی😆میخواستم بگم برام یه اب بیاره بیشعورضدحال زد😅اینم ازداداش من...قدر داداشاتونوبدونید با اینکه خیلی کتک خوردم ازش ولی هنوزم عاشقشم واینوبگم همون اندازه که دوستش دارم همون اندازه هم ازش حساب میبرم ...خواستین اشتی کنیدباداداشاتون اگه دعواتون سطحی یه ماچ ابدارکنیدخودش اشتی میکنه😆......

 
       

خاطره مهساخانم

سلام. مهسا هستم متولد آذر 79 (دوستان متولد آذر 79 دستا بالا😃) یه برادر 23ساله به اسم میلاد و یه دختر خاله 18ساله به اسم نرگس دارم که مثل خواهرمه. یه روز مردادماه تو باشگاه بعد از کلی بازی بسکتبال و دویدن و عرق کردن تو اون گرما راهی خونه شدم و بلافاصله کولرو زدم رو دور تند و یکم جلوش ایستادم تا خنک شم و بعد از دوش گرفتن از خستگی زود خوابم برد. با صدای میلاد از خواب بیدار شدم که بلند صدام میکرد با کلافگی گفتم:هووووووم؟ میلاد: کوووفت چندساعته مث خرس خوابیدی پاشو دیگه میخوایم شام بخوریم. بالشو گذاشتم رو سرم و گفتم: بذا بخوابم. میلاد همینطور که غر میزد اومد دستامو گرفت که بلندم کنه گفت: چرا انقد داغی تو؟ جوابشو ندادم بزور بلندم کرد که مجبور شدم چندتا فوش نثارش کنم یه ابی به صورتم زدم و ساعتو که دیدم برق از سرم پرید باورم نمیشد اینهمه خوابیده باشم. بعد از اینکه شام خوردیم فیلم دیدیم و همه رفتن که بخوابن اما من تا نزدیک 3.30 خوابم نمیبرد و تو تختم غلت میزدم و حتی حال نداشتم پاشم یکم میلاد آزاری کنم تا کم کم خوابم برد صبح که بیدار شدم سرم سنگین بود و گلوم میسوخت رفتم صورتم شستم و همین که به خانواده سلام کردم دیدم صدام شدیدا گرفته. میلاد: اووووو صدارو علیک سلام داداش مهسا. غضبناک نگاش کردم که مامانم گفت: باز تو سرما خوردی تو این گرما؟ شانس اوردم بابام صبح زود رفته بود وگرنه الان مطب دکتر بودم. گفتم نه مامانم منو سرما؟ میلاد گفت: دیشبم که تب داشتی. دیگه داشت میرف رو مخم تا خواستم چیزی بش بگم مامانم گفت: دیشب تب داشته تو الان میگی؟ بعدم رو به من گف: بیا مادر صبحونتو بخور بریم دکتر. گفتم خوبم مامان لازم نیس. از شانس خوشملم یهو افتادم به سرفه بعد صبحونه هرچی گفتن بریم دکتر گفتم نه که نع. مامانم به میلاد گف من از پسش برنمیام میسپارمش دست خودت. نزدیکای غروب دیگه واقعا حالم بد شده بود میلاد هی به پرو پام میپیچید که بریم دکتر اول با محبت و لطافت و قول و بعد منطق و کم کم تهدید و خشم و خلاصه از هر روشی استفاده کرد اخرش با بغض گفتم نمیخوام میلاد نمیام. با حرص یذره نگام کرد و گفت با دیوار این همه حرف زده بودم قانع میشد دختر چرا انقد لجبازی. گفتم: تو میدونی من میترسم هی گیر میدی. گف اخه دکتر ترس داره؟ گفتم تو نمیدونی از چی میترسم؟ گف بیا من میگم امپول نده. گفتم دکترم میگه چشم هرچی شما بگی. گف اگه داد نزن. گفتم خودتی. گف من تاحالا زیر حرفم زدم؟ دیدم نه انصافا راس میگه یذره مظلوم نگاش کردم گفتم داداشی قول دادیا. گف باشه دیگه فداتشم پاشو. رفتم اماده شدم مامانم خواس بیاد ولی میلاد راضیش کرد دوتایی بریم اخه مامانم پیازداغشو زیاد میکرد بدبخت میشدم. رفتیم مطب دکتر جوونی که چندبار هم من هم میلاد رفته بودیم و دیگه میشناختمون. بعد از معاینه همینطور که نسخه مینوشت گف مهسا خانوم میدونم با امپول میونه خوبی نداری ولی حتما باید چندتا بزنی که خوب بشی. منم نه گذاشتم نه برداشتم برگشتم گفتم نمیزنم ننویسید. یذره نگام کرد و به نوشتنش ادامه داد و گفت لازمه پس میزنی. میلاد گفت نمیشه داروی خوراکیشو بنویسید مهسارو که میشناسید. دکتر گف تا امپول نزنه خوب نمیشه داروهاشم که باید بخوره. میلاد دیگه چیزی نگفت و با ناراحتی نگام کرد. گفتم میلاد قول دادی! دکتر نسخه رو داد دست میلاد و گفت داروهارو بیارید مصرفشون و زمان تزریق امپولارو توضیح بدم. میلاد تشکر کرد و اومدیم بیرون رفتیم داروهارو گرفتیم. تو دلم گفتم عه عه عه نگا چقدرم امپول نوشته ها. رفتم تو ماشین نشستم که میلاد زد به شیشه و گفت کجا میری میشینی واس خودت نشنیدی دکتر چی گف؟ گفتم من که قرار نیس امپول بزنم پس لازم نیس داروهارو نشونش بدیم. میلاد یذره جدی نگاهم کرد که از رو برم ولی فک کن یه درصد😂😁. خلاصه چون نمیتونس زیر قولش بزنه ناچارا سوار شد بریم خونه. تو راه دیدم زیادی جدیه خواستم جو رو عوض کنم گفتم راسی پویا(دوست میلاد) دوباره رفت خاستگاری نرگساا چه روییم داره خوبه نرگس ی بار ردش کرده. میلاد: ولی ایندفعه ردش نمیکنه. گفتم معلومه که ردش میکنه نرگس اصلا ازش خوشش نمیاد. گف تو از کجا میدونی؟ گفتم خودش گف اگرم خوشش میومد که ردش نمیکرد. گف: تو نرگسو نمیشناسی؟ من که میگم دوسش داره. 

پوزخند زدم که گفت شرط ببندیم؟ گفتم سرچی؟ گف هرچی برنده بگه. ازونجایی که از جواب نرگس مطمئن بودم قبول کردم. میلاد گف: چون خییلی واسه باختت عجله دارم همین امشب بش زنگ میزنیم. گفتم تو فکر کن من بازندم ارزو بر جوانان عیب نیس. تو ذهنم نقشه کشیدم بعد از باختش مجبورش کنم شام ببرتم بیرون و بعدش شهربازیو کلی خوش گذرونی. شب به نرگس زنگ زدیم اولش نه میگف نه نه میگف اره نیم ساعت رومخش راه رفتیم که اخر گف جوابش مثبته دهنم اندازه غار باز مونده بود اصلا تو کتم نمیرفت تو شوک بودم که میلاد تلفنو قطع کرد و گفت: خبببب خانومه بازنده اماده ای هرچی میگم انجام بدی؟ چشامو مظلوم کردم و گفتم داداشی رحم کنیا. گفت اخه مگه من چیزی میگم که بد خواهرم باشه هر شرطیم بذارم به نفعته. مشکوک نگاش کردم که گف بدو حاضر شو باید امپولاتو بزنی. یذره مث خنگا نگاش کردم و حرفشو تو ذهنم تکرار کردم یهو بلند بلند زدم زیر گریه حالا میلاد مث خنگا نگام کرد. اولش سعی کرد باهام حرف بزنه ولی دید کلا فایده نداره چون فقط گریه میکردم وهرچی حرف میزد گوش نمیدادم یک ساعت تمام همینجوری گریه کردم که اخرش با عصبانیت گفت بدقول بی جنبه و از اتاق بیرون رفت و درو کوبید. منم گرفتم خوابیدم😊. صبح با اینکه داروهامو خورده بودم زیاد تغییر نکردم با بدبختی با اینکه مریض بودم حاضر شدم رفتم باشگا ولی زیاد بازی نکردم. بیرون که اومدم دیدم میلاد اومده دنبالم خواستم بپیچونمش ولی بزور سوار ماشینم کرد. 
دیدم سمت خونه نمیره. گفتم میلاد . همچین گفت صداتو نشنوم مهسا که لال شدم. دیدم جلو ی درمانگاه وایساد. باگریه گفتم میلااااد. بی توجه از داشبورد کیسه داروهامو اورد که گفتم توروخدا داداشی. یذره با غصه و مهربون نگام کرد یه دستمال داد بهم گفت پیاده شو. بلند گفتم تو قوول دادییی. گف من دیروز به قولم عمل کردم توم زیر قولت نمیزنی. پیاده شد اومد در سمت منو باز کرد و پیادم کرد من همینجوری هق هق میکردم دستمو محکم گرفته بود گفت مهساجان اروم بگیر دیگه زشته. هرچی تقلا کردم فایده نداشت. رفتیم اتاق تزریقات خانومه به میلاد گف شما بیرون باشید که گفتم نهههه داداشییی. میلاد گف خواهرم میترسه،اگه...خانومه پرید وسط حرفش گف خیلی خب چون کسی نیس میتونید پیشش باشید. میلاد منو برد رو یه تخت نشوند و کفشامو دراورد گف دراز بکش خواهری. من تکون نخوردم و فقط مث بید میلرزیدم و گریه میکردم میلاد کمکم کرد دراز بکشم. خانومه اومد گفت امادش کنید. میلاد یکم لباسامو پایین کشید خانومه اومد پنبه کشید و فرو کرد زود تموم شد و بعدی رو کنار همون زد بلند بلند گریه میکردم تا تموم شد. میلاد لباسمو درست کرد اومدم بلند شم که نذاشت و گفت بلند نشو مهساجان. گفتم بسه میلاد ولم کن بسسسهه😭 گف یکی دیگه مونده عزیزدلم یکم تحمل کن گفتم خیلییی بدی،بدی میلاد نمیخووااام. خانومه اومد سمت دیگه رو کشید پایین و به میلاد گفت نگهش دارید.تا پنبه کشید سفت کردم خانومه ضربه زد گفت شل کن. میلاد اروم رو موهامو ناز کرد گفت شل کن دردت نیاد خواهری زود تموم میشه. ناچارا شل کردم که فرو کرد خیییییلی درد داشت بلند بلند میگفتم آااای آخ میییلاااد اییییییییی. میلاد نگهم داشته بود تکون نخورم دلداریم دادو گفت تمووومه خواهری. ولی من اصلا دردم کم نشده بود میلاد لباسمو مرتب کرد فحشی نمونده بود که بهش نداده باشم. چنددیقه بعد بلند شدم و همچنان هق هق میکردم میلاد شالمو مرتب کرد و همینطور که اشکامو پاک میکرد گفت مهساخانوم خیلی بی ادب شدیا. جوابشو ندادم قهر کرده بودم به شدت تا چهار روزم به قهرم ادامه دادم تا اینکه میلاد حسسابی واسم جبران کرد و اشتی کردم😃 البته فرداشم مجبورم کردن امپول بزنم😢. مرسی که خوندین و ببخشید که چشماتون خسته شد.👋👋��

خاطره شیواخانم

سلام دوستان شیوا هستم ۱۱ سالمه نزدیک ۱ ساله با سایتتون اشنا شدم تاحالا یک دفعه خاطره گذاشتم حالا اومدم یه خاطره دیگه بذارم خاطره من در مورد حجامت کردنمه و حالا خاطره:دایی من حجامت کردن بلده یه روز همه جمع بودن خونه مامان بزرگم(ما نبودیم) این خاله ما به دایی میگه بیا حجامتم کن و اینگونه میشه که همه داوطلب میشن برای حجامت این دخ‌خر خاله ماهم مامی جونش به اجبار میبرش و اونم حجامت میکنه عکسشم برام فرستاد
خلاصه چند وقت گذشت این دایی ما با مامان بزرگ و پدر بزرگم میان خونمون (خونشون تو شهر مانیست) دایی میاد به من میگه بیا حجامتت کنم مهدیه(دخ‌خر خالم) هم حجامت کرد اصلا درد نداره(مهدیه هم بهم گفت که درد نداره) ولی من قبول نمیکردم میگفت واسه رشد قد خوبه(من قدم کوتاهه) این مامان ماهم جریانو میفهمه بدتر اصرار میکنه
خلاصه بعد ظهر میشه دایی به داداشم(محمد) میگه برو بازار این چیزایی که مینویسم بخر
و لیست بلند بالا واسه حجامت مینویسه که البته ⇦تیغ حجامت⇨هم توش بود😰 داداشی میره میخره میاد
این وسط من دارم از ترس عرق میکنم و التماس که اروم تیغ بکشه(تیغش خیلی کوچیکه) همشم به مهدیه پیام میدادم که مطمئنی درد نداشت؟اونم میگفت مطمئنم رفتیم تو اتاق محمد اتاق خطر ن وسط خاله طاهره (خالم) میاد خونمون و البته تو اتاق محمد 
حالا فرض کنید من بدون لباس هستم( کمرم رو میخواستم حجامت کنم تو اون لحظه اینقدر میترسیدم خجالت حالیم نمیشد) محمد و مامان و دایی و مامان بزرگ و خاله پیشم هستن
دایی شروع میکنه محمد هم همش مسخره بازی در میاورد که چقد میترسی (خودش حجامت کرده) وسطاش دایی گفت حالت خوبه؟ گفتم نه حالت تهوع دارم اونم گفت بخواب خوابیده انجام میدم خوابیدم وقتی بهتر شدم نشستم تا تیغ بزنه همش گفتم اگه درد داشت جیغ میزنما
دایی شروع کرد تیغ زدن خداییش اصلا درد نداشت فقط خارش داشت و قلقلکم میومد بخاطر همین صورتم جمع میشد حالا یکی نبود خاله رو جمع کنه
خیلی حساسه اگه یه چیز اینجور ببینه حالش بد میشه(خودمم اینجورم) با اب قند و اینا حالش خوب شد 
تو مدرسه هم همه بچه ها جا حجامتم رو نگا میکردن جالب اینجا بود که فرداش یکی از بچه ها رفت حجامت کرد
اینم از خا‌طرم ببخشید اگه بی مزه بود راستی یادم رفت بگم از اول تا اخر داشتم سلفی میگرفتم(مهدیه سفارش کرده بود)
من چون بچه ای نیستم که موقع امپول جیغ و داد کنم خاطره امپول ندارم شرمنده
همیشه سلامت باشید خدافس

خاطره سینا

سلام به همه بچه های گل وب .بچه ها از اینکه دیدم انشای افتضاح من مورد استقبال واقع شده خیلی خوش حالش شدم و اینکه که یه عالمه رفیق خوب پیدا کردم واقعا خوش حالم. گفتم تا نرفتم دانشگاه بیام خاطره مو بذارم البته به توصیه سیما اومدم بذارم خودشم اینجا نشسته کنارم اگه یادم رفت کمکم کنه یکمم شوخی قاطیش می کنم چون دفعه ی پیش ناراحت کننده نوشتم.
اقا جمعه دربی بود ما که این قدر کوری خوندیم واسه رفقا خفه شدیم قرارم شده بود بریم ازادی اما دیر جنبیدیم علی هم قرار بود بره بلیط گیر بیاره نتونست خاک بر سرش.گفتیم بیخیال خونه می بینیم قرعه انداختیم شانس ما افتاد به من ینی خونه ی ما من مشکلی ندارم ولی بابام واقعا گیر می ده ولی گفتم باشه عصر 4 و نیم بیاین خونه ی ما فقط بی سرو صدا. اونم چه قدر به حرف کردن سه و نیم نشده هوار شدن رو سرم خدا رو شکر بابام نبود رفته با عمو کوه سیما پایین بود خونه شون فعلا اونجاس وسایلشو هنوز چیده البته سعید رفت از دستش راحت شدیم بچه ها اومدن سه چار کیلو تخمه هم اوردن ینی دیوار راستو می رفتیم بالا اون کیسه کشا که کلاه گذاشته بودن رو سرشون من و حامدم رفتیم پرچم پرسپولیس اوردیم پیچیدیم دورمون ترکونده بودیم بازم کوری خونی و لگد پرانی بالاخره پنج شد اقا ما که همش داد و بیداد راه انداخته بودیم هی توپ که نزدیک دروازه می شد داد بیدا می کردیم یه رفیقی هم دارم خیلی تعطیله صدا خر گاو درمی یورد وقتی توپ نزذیک دروازه می شد هی می گفتم ساکت الاغ چرا عر عر می کنی؟ یه چیزی بهم گفت که نمی گم ببخشید دخترا هستن اخه پسرا که با هم فوتبال می بینن یک سری فحشا می دن بهم آن ورش نا پیدا مثل استادیوم که البته درست نیستا می دونم....اقا ولش کن اصلا خیلی داد زدیم ولی گل نمی شد هی تخمه هم می شکستیم که بچه ها زدن خونه مونو خراب کردن اونقدر پوست تخمه پخش کردن رو زمین من دستشویی هم داشتم اما نمی رفتم می ترسیدم گل بزنن هی به خودم می پیچیدم که سجاد فهمید گفت به فکر کلیه ات نیستی به فکر خونه تون باش سیل راه نیافته گفتم گیریم بیافته تو که شنا بلدی یکی زد به پام بچه ها خندیدن دیدم ضایع اس رفتم دستشویی نیمه تموم شده بود دیدم درخونه زنگ می زنن ابجی بود از طبقه پایین گفت چه خبره سینا؟گفتم داریم فوتبال می بینیم گفت باشه فقط یواش داداش من خوابم میاد گفتم چشم. به اونا گفتم احمقا یواش خواهرم خوابه ولی خودم از همه بدتر بودم باز اومدیم سر فوتبال ولی گل نزدن ضایع شدیم دسته جمعی برانکو اوردیم از اون سر دنیا که صفر صفر کنن اخه چرا ؟؟؟مسئولین رسیدگی کنن.تخمه ها همه جا پخش بود یکم موندن که گفتم گمشین بیرون دگه خرا ساعت 8 شداا اخه ترسیدم بابام برسه کله مو بکنه وگرنه می موندن مشکل نداشتم عین... دروغ می گم. الاخره با بدختی انداختمشون بیرون دوست که نیستن سفره ان ینی پهن می شن یه جا نمی رفتن بیرون وخصوصا اون که عرعر می کرد اسمش یاسره هی می گفت سینا داداش من زیر شلواری پامه جان عمه ات بذار شب بمونم خرچنگه یه جا می ره ول نمی کنه گفتم نگا داداش ما خونمون جن داره شبا میان از زیر تخت بیرون زیر شلواری رو از پات درمیارن می گفت من خودم جنه ام ینی حاضر بود پیش جنام بخوابه مجبور شدم درمورد شب و شیمیایی شدن وخفه شدن بهش یه چیزایی بگم که گفت خاک بر سرت راسو گفتم قربانت خرچنگ خخخخ بالاخره به زور انداختمش بیرون ..اومدم دیدم رو زمین چه قدر خرابکاری کردن خاستم جمع کنم که بابا رسید فهمید فوتبال دیدیم اخم کرد ولی چیزی نگفت منم هی پوست تخمه ها رو می دادم با پام زیر مبل نبینه سیما اومد بالا گفت چی کار کردین واای؟ بعدم رفتم کلی منتشو کشیدم که جارو برقی اورد کشید.سر شام سیما گفت سینا فردا بریم ازمایش داروهات تموم شده باید چکاب شی ببین چند روزه دارم بت می گم گفت باشه ابجی گفتم فردا منتظرم بیمارستان بیای ها یه چشمی گفتم الکی ولی خیال پیچش ولم نمی کرد جلو بابام چیزی نگفتم رفتم تا نصفه شب کلش بازی کردم فردا صبحش خواب بودم سیما صبح زنگ زد گفت بیا بیمارستان ازمایشتو بده سینا چه قدر بهت بگم گفتم سیما بی خیال شو گفت منتظرم بیای داداشم گفتم نمیام یکم عصبانی اش کردم و بد حرف زدم تلفنی گفت باهات دیگه حرف نمی زنم ناراحتم کردی. خودمم ناراحت شدم ولی خب همون فکر سرنگه ازمایشه اعصابمو خرد می کرد امپولای اخرمم راستی پیچونده بودما ینی یه سه تا شو بازم موفقیت چشم گیری داشتم. عصر رفتم واسه خودم بیرون گیم نت خیلی حال داد ولی اون قدر نشستم یارو اومد گفت بیا برو خونتون دیگه اقا پسر رفتم تو خیابون همه رو شکل سربازای کانتر می دیدم هی می خاستم به ملت شلیک کنم مغزم رفته بود تو بازی درنمی اومد سیما شب کشیک بود صبح که اومد از دستم ناراحت بود یکم منت کشی کردم هی ادای غلط کردم دراوردم خودم بلدم فقط باید دستتو پیچ بدی پاتم بکشی عین گداها بعدم روضه می خونی بعد سیما کلی می خنده و می فهمم بخشیده منو بعد ناهار گفت سینا بیا پایین کارت دارم رفتم پایین گفت سینا باید بیای ازمایش داداشم گفتم من نمیام ابجی خانم حالم خوبه اونم کلی واسم حرف زد که باید بیای تا چکاب شی و از اول تابستون دارو این همه خوردی امپول زدی الکی نبوده و منم به زور راضی شدم می دونه منو چطور خر کنه ها یه بوس و بغلم کنه راضی میشم بیشتر امپولایی رو که زدم سیما راضیم کرده تایتانیک راه می اندازه دیگه خیلی رومانتیکه فردا صبحش گفت اول با ماشین من بریم بیمارستان ازمایشگاه توازمایشتو بدی.هر چی خاستم بپیچم نشد بابام این دفعه گفت پا میشی می ری ها سینا من حالم بد میشه از فضای بیمارستان ولی گفتم باشه ناشتا باید می بود ازمایشش و منم هیچی نخوردم تا رسیدیم بیمارستان بوش خورد تو صورتم نمی دونم چطور اون تو کار می کنن خیلی بوی بدی داره. سیما دستمو گرفت باز ترسیده بودم پاهام لرز داشت اول ازمایش خون بود خیلی ترسیدم سرنگاش درد دارن سیما منو نشوند خودش رفت بیرون پرستار یه پسره بود تا اومد واسه اینکه حالو عوض کنم گفتم بازی رو دیدی استقلالی هستی یا پرسپولیسی؟ ؟ سوال دگه ای به ذهنم نرسید اونم هیچی نگفت مث اینکه خوابش می اومد بیچاره گفت استینتو بزن بالا دگه. فکر کنم ابی بود اخه قرمز بداخلاق نداریم استینمو دادم بالا سرنگو برداشت خیلی قیافه بدی داره موافقید؟ تا می خواست بزنه موبایلش زنگ خورد استرس منم زیاد شده بود بالاخره اومد سوزنو فرو کرد زیر پوستم می زنن خیلی سوزش داره با خودم گفتم خدا کنه رگه خون بده اخه همیشه سوراخم می کنن تا زد دستم سوخت ولی خون نیومد ناخوداگاه بلند گفتم ایییی سیماا یهو اومد تو پیشم گفت چی شده عزیز دلم؟ گفتم می سوزه ..به پسره گفت یواش با عجله خون نگیرید اونم دوباره دراورد زد بازم سوخت سیما به من گفت تموم شد دیگه رومو برگردونده بود سمت خودش و سرمو ناز می کرد خیلی خوبه پیشمه احساس راحتی کردم امپولو کشید بیرون دستمو چسب زدن رفتیم ازمایش ادرارم دادم که اونم مکافاتی داشتا خنده داره اخه اینجاش دستشویی نداشتم هی سیما می رفت اب میاورد داشتم منفجر می شدم ولی دستشویی ام نمی اومد سیما می گفت بخور دگه می گفتم سیما به خدا مثل گوسفندا شدم قبل سر بریدن ولم کن ابجی ترکیدم. بعدش جفتمون خنده مون گرفت سیما هم سر به سرم می ذاشت شکمم صدا اب می داد بالاخره ازمایش دادم با مترو اومدم خونه خیلی باحاله مترو ینی من بغل یه اقاهه بودم بس که فضا تنگ بود و ام پی تری پیامای اون یکی اقای دگه رو می خوندم خخخخ رفتم پیش جوجه هام سیما عصر زودتر برگشت از بیمارستان گفت مررسی که پسر خوبی بودی گفتم خواهش می شود. عصرش رفتیم سینما فیلم شهاب حسینی دیدیم فروشنده سیما می گفت چه قشنگ ولی من که نفهمیدم داشتم پفکمو می خوردم یه اقای کچلی ام جلوم بود فقط اونو می دیدم نه شهاب حسینی...خب فرداش سیما جواب ازمایشمو باید می گرفت ترسیدم بیچاره ام کنن بازم امپول بدن البته سعید شوهر جلادش که نباشه پیچوندن امپول راحته اخ سیما نیشگونم گرفت... اخر شب که رفتم بالا گیتار کار کردم سیما اومد پیشم دیدم برگه ازمایش دستشه گفتم چی شد؟مثبته ؟گفت چی مثبته گفتم هیچی دگه ینی دارم بابا میشم؟ گفت خفه شو لوس مسخره خیلی خندید منم خندم گرفت بعدم گفت ازمایشت از مال قبلی ها خیلی بهتره ولی بازم دارو داری گفتم دااارو چی هس؟ گفت همش امپوله گفتم بی خیال شو دیگه دید ناراحت شدم بیخیال شوخی شد اومد دستشو گذاشت دور گردن گفت شوخی کردم عزیزم فقط دارو تقویتی اونم واسه اشتها و ویتامین هست یکی دو تا قرص گفت که نفهمیدم اسماشو که تا سه ماه باید بخورمl خلاصه خوش حال شدم و تموم شد باید برم دانشگاه و نمی تونم تا چند ماه بیام خونه من نفت می خونم سیما بهم می گه نفت کش اخه کارمون به اکتشاف و حفاری هم خیلی مربوطه راستش خودمو دارم تصور می کنم چن سال بعد با گاری دارم نفت میارم در خونه مردم کار نیست اخه ... دلم واسه سیما از همه چی بیشتر تنگ میشه و واسه جوجه ها ولی واسه ابادانم تنگه . انشامو با کمک سیما نوشتم خصوصا جای گفتگوهاشو اون خوب یادشه بهم می گفت من می نوشتم منم که تعطیل ..فعلا خدانگهدار...

خاطره هیلدا

سلام به همه دوستاي گلم🌹خيلي خيلي خيلي ممنونم از نظرات خوبتون🌹كلي انرژي دادين بهم💋فقط ببخشيد طولانيه چون با جزئيات گفتم.اميدوارم خوشتون بياد.يه جورايي اخرين خاطره اس تا سرم خلوت بشه بيام بازم.برگردم ميام كلي براتون خاطره ميگم😋هم از امپولايي كه خودم به بقيه زدم هم شهرام و بقيه.البته شهرام مياد تعريف ميكنه خاطره اي كه قولشو داده.يه معرفي بدم از شخصيت هاي اين خاطره.امير دوست صميمي شهرامه متخصص
اطفال همون كه من خورده بودم بهش تو بخش كودكان بيمارستان.اسم خانومش هم ميتراس يه دختر ٤ساله وروجك دارن ب اسم آيرين كه اول چشم و زبون بوده بعد دست و پا در اورده.😎چشم داره اندازه بشقاب زبون داره شيش متر😂خيلي عشقه😋شهرامم كه عاشقشه😎اونم تا شهرامو ميبينه خودشو لوس ميكنه واسش عشوه مياد كه شهرام بهش توجه كنه و باهاش سر و كله بزنه.حالا بريم سراغ خاطره :
تابستون بود قرار بود بريم شمال دسته جمعي.حدود ١٢-١٣نفر بوديم همه هم دوتا دوتا بوديم فقط امير و خانومش بچه داشتن.قرار بود با سه تا ماشين بريم و من و شهرام تو ماشين امير نشستيم و تا شمال ايرين و شهرام باهم بازي كردن و ايرين كلي زبون ريخت واسه شهرام و كلي خوش گذشت بهمون.رسيديم ويلا بعد از استراحت همه رفتيم كنار دريا هوا هم سرد بود با اين كه تابستون بود و بارندگي بود كلا.پسرا رفتن تو اب شنا كنن خانوما هم كنار ساحل بوديم من پاچه هامو زدم بالا رفتم تو اب.ايرينم اومد بياد گفتم نيا خاله سرما ميخوري عزيزم.گفت هيلدا جون پس چرا خودت رفتي؟گفتم منم الان ميام بيرون عزيزدلم.ولي حرف گوش نكرد اونم اومد تو اب.امير جفتمونو دعوا كرد به خاطر تو اب رفتنمون شهرامم منو دعوا كرد😎 عد از چند مين همه اومدن بيرون و يه خورده مونديم كنار دريا و هوا سرد كه شد رفتيم ويلا تا شام درست كنيم. همه لباساشونو عوض كردن ولي من لباسام خيس بود هنوز و نم داشت و عوض نكرده بودم تا اينكه خشك شد.(تو حياط ويلا داشتيم غذا اماده ميكرديم تو ويلا نرفتم كه خيس بشه همه جا)اين گذشت فرداش رفتيم جنگل از صبح تا غروب.شهرام و مازيار(دوستش) رفتن چوب جمع كنن واسه چايي هيزمي.منم با ايرين بازي ميكردم بعد از چند ساعت يهو يه بارون شديدي گرفت😐همه رفتن زير الاچيق.من عاشق راه رفتن زير بارونم.رفتم زير بارون ميچرخيدم واسه خودم به غرغراي امير و بقيه هم توجه نميكردم يك آن به خودم اومدم ديدم شهرام برج زهرمار وايساده داره نگام ميكنه😡همونجا سر جام ميخ شدم.به روي خودم اصلا نياوردم ك شهرام عصبانيه با ذوق گفتم عههه كي اومدي عشقم؟چه هواييه😉 نه؟جون ميده واسه قدم زدناي دونفري😋😉شهرام مونده بود بخنده از كارام يا دعوام كنه😂اومد دستمو گرفت با حرص اروم گفت حالا قدم زدن دو نفره رو نشونت ميدم بيا بريم ببينم😡برد زير يه الاچيق ديگه كه دور از بقيه باشيم خيلي خودشو كنترل كرد كه جلو بقيه هيچي نگه بهم.همين رفتيم تو الاچيق شهرام دادش رفت هوا.گفت هيلداااااا زير بارون چي كار ميكني اخه تو دختر؟😡سرما بخوري من چي كار كنم؟😡اينجا دكتر و بيمارستان داره اخه بخوام ببرمت؟😡منم خيلي خونسرد گفتم اولا كه سرما نميخورم💪دوما كه هوا عاليه🙄سوما كه امير هست😋چهارما كه...نذاشت حرف بزنم گفت من كه حريف زبون تو نميشم ولي به جون خودت كه ميدوني چه قدر برام عزيزي حالت زكام هم داشته باشي اون روي منو ميبيني😡😎و با حالت قهر رفت پيش بقيه.ميترا اومد پيشم يه ذره حرف زد باهام كه اروم بشم بعدش با هم رفتيم پيش بقيه.هم من هم شهرام هم مازيار موش اب كشيده شده بوديم.البته بقيه هم تا وسيله ها رو جمع كنن برن زير الاچيق خيس شده بودن ولي مازيار و شهرام چون تو راه برگشت بودن خيس خيس شده بودن منم كه زير بارون بودم.با ميترا برگشتم مازيار و شهرام لباس عوض كرده بودن ولي من از لج شهرام عوض نكردم و با همون لباساي خيس موندم.خلاصه بارون بند اومد و ناهار خورديم جاتون خالي جوجه بود ناهارمون و من و شهرام بغل هم بوديم با اين كه قهر بود ولي كلي بهم ميرسيد واسم جوجه ميذاشت برنج ميداد بهم ولي خب البته بنده ناهار كوفتم شد قشنگ شهرام همش اخماش تو هم بود و اصلا نگام نميكرد فقط با بقيه حرف ميزد منم غذا نخوردم درست حسابي.غروب كه ديگه سوز بدي شروع شده بود جمع كرديم كه بريم ويلا.لباسامون كه خيس بود من بدنم يخ يخ بود شهرام هرچي گفت بيا پليور منو بپوش منم نميخواستم غرورم خدشه دار بشه گفتم نههه هوا خعيليم عاليه💪😎 

تو راه برگشت بوديم امير به شهرام گفت شهرام اين بساط قهر و اشتيتونو بذار واسه تهران يه هفته اومديم شمال خوش باشيم كوفتمون نكن تو رو خدا.ادم باش اشتي كن😎😂شهرامم خيلي جدي گفت امير جلوتو نگاه كن راهتو برو(يعني اشتي نميكنم)💪😎امير از اينه گفت هيلدا مريضي حرص ميدي اينو؟نشناختي هنوز شوهرتو؟😎گفتم من كجا حرصش دادم اخه؟كار بدي كردم رفتم زير بارون تو اين هوا به اين خوبي؟امير گفت خوشم مياد از رو هم نميري😂آيرين ديد شهرام خيلي جديه و اخمو اروم گفت عمو شهلام جونم؟شهرام انگار جون دوباره گرفت گفت جوووونم؟😍ايرين گفت با هيلدا جون گهلي(قهري)؟گفت نه عزيزم قهر مال كوچولوهاس.امير گفت اره باباجان قهر مال كوچولوهاس وگرنه شهرام كه خرس گنده ايه واسه خودش😂تو اينه يه چشمكم ب منو ميترا زد😂ماها همه ميخنديديم شهرام همچنان اخمو😎وسط راه يه وانتي بود پشتش پر بود از لواشك و ترشك و الوچه و ...فوووووق بهداشتي😂😉فقط ي چكمه كم بود بري توشون قشنگ لواشك بشن😁😂 آيرين تا ديد گفت بابا اميل تلشك(ترشك)موخوام😋امير گفت بابا جان اينا بهداشتي نيست بريم مغازه برات ميخرم.آيرينم لج كرد ميگفت نه فقط از همينا ميخوام.اين قدر اصرار كرد تا امير ماشينو نگه داشت.😋 

امير پياده شد يهو ديديم ايرينم بلند شد ميترا گفت شما كجا؟گفت بلم به بابا اميل بگم كدوما رو بخله ديده😋(برم به بابا امير بگم كدوما رو بخره ديگه. ر نميتونه بگه اصلا حروف رو يه ذره مشكل داره هنوز😍خيلي بامزه حرف ميزنه درست نميتونم مثل خودش بنويسم)منم پياده شدم چون بدجور چشمك ميزدن لواشكا😋شهرام ديد من پياده شدم ميدونست الان ميرم كل وانت رو ميخرم 😂 به خاطر همين اونم اومد پايين با اخم گفت كجا هيلدا خانوم؟😎گفتم اممم خب ترشك بخرم ديگه🙄 گفت حق خوردن اين ات و اشغالا رو نداري😡😎گفتم عههه چرااا من ميخوام😢گفت همين كه گفتم بشين تو ماشين😡گفتم نميشينم اصن بعدشم رفتم سمت امير و ايرين كه داشتن انتخاب ميكردن😎(شهرامو كارد ميزدي خونش در نميومد😂)ديدم پشت سرم اومد گفت امير بيا بريم ديگههه بابا اه.😡آيرين گفت عمو شهلام جونم صبل كن خو بازم موخوام بخلم خو😋شهرام گفت عموجون اينا بده برات زياد نبايد بخوري اين باباي خرت نميدونم چرا اجازه ميده كه تو بخوري😎امير گفت اوووو مودب باش بي اعصابي اسم منو درست بگو😎 شهرام گفت واقعا عذر ميخوام باباي خرجانت😂امير چشم غره رفت بهش😂خندم گرفته بود از دستشون با خيال راحت يه ظرف برداشتم شروع كردم ريختن از هركدوم واسه خودم امير گفت زكي شهرام خان شما خانوم خودتو تحويل بگير😎با سر به من اشاره كرد.شهرامم خيلي جدي گفت من حرفمو به خانومم زدم ميدونه حالش بد بشه چي ميشه😎💪(حرفش تو الاچيق)اين قدر محكم و جدي گفت اين حرفو اينو جدي ميگم عرق سرد رو پيشونيم نشست.دستم خشك شد تو همون حالت ريختن لواشكا.از همش ي ذره ريختم خود شهرام حساب كرد رفتيم سوار ماشين شديم و پيش به سوي ويلا.ترشكا رو خوردم تا ويلا چون ناهار هم نخورده بودم درست حسابي قشنگ معدم واسه خودش خونه تكوني راه انداخته بود بيا و ببين.معده شوري بود😑ولي اصلا به روي خودم نياوردم.رفتيم ويلا شب شد شام خورديم بعد شام گفتن بياين بازي كنيم.من ته گلوم ميسوخت يه ذره ولي بازم توجهي نميكردم گفتم لابد حساسيته ولي همش استرس داشتم كه اگه حالم بد بشه چي؟شهرااام رو چي كار كنم؟😭😱 ميكشه منو😑هي هم سوزشش بيشتر ميشد و بدنم همچنان سرد و يخ بود و گرم نميشد.امير گفت جرئت حقيقت بازي كنيم.آيرين وروجك هم اومد نشست كنارمون و اونم بازي ميكرد.همينجور بازي ميكرديم تا اينكه بطري افتاد به آيرين و شهرام😂آيرين به شهرام گفت شهلام جلت يا واقعي؟(شهرام جرئت يا واقعي؟)ما مرده بوديم از خنده نميتونست بگه حقيقت ميگفت واقعي.😂شهرام بعد از چندين ساعت از صبح تا اون موقع بالاخره خنديد گفت الهي قربون حرف زدنت بشم من عزيز دلم جرئت عموجون😍💋ايرينم به امير نگاه كرد امير دم گوشش يه چيزي گفت ايرين گفت عهههه بابا اميل ژشته(امير زشته) خو🙄امير گفت تو بگو باباجان كاري نداشته باش😂ايرين گفت عموشهلام اينو بابايي دفتااا منو دعبا نتوني(اينو بابايي گفتاااا منو دعوا نكني)گفتيم بگو يهو نگذاشت نه برداشت گفت عموشهلام بايد هيلدا جونو ببوسه اونم لباشو😁يهو همه با هم گفتن اوووووووووو😋😍 من كه سرخ شدم لبووو.شهرام دستمال كاغذي رو با جعبه پرت كرد سمت امير گفت جمع كن خودتو بيشعور.زشته جلو بچه اين حرفا رو ميزني.اميرم ميديد شهرام حرص ميخوره بيشتر ميخنديد.بعد به ايرين گفت عمو جون خودت ي شرط بذار.ايرينم گفت عموجونم با هيلدا جون اشتي تن ديه😢بغلش تن بگو اشتي😋شهرامم ديد شرط خود ايرينه بلند شد كاري كه ايرين خواسته بود رو انجام داد ولي اشتي نكرده بود ظاهري بود😑بازي تموم شد يه ساعت گذشت احساس كردم شهرام سرحال نيست كلافه اس.رفتم پيشش گفتم خوبي؟فوووق جدي گفت بله به لطف شما😎سرش درد ميكرد ميگرن داره منم عصبانيش كرده بودم حرص خورده بود سر دردش شروع شده بود.منم ديدم باز بي اعصابه چيزي نگفتم.شهرام و ايرين مشغول بودن با هم شهرام گفت ايرين عمو چرا اين قدر داغي؟دستشو گذاشت رو پيشوني ايرين گفت امير ايرين تب داره انگار😎 امير اومد ايرين رو بغل كرد به ميترا گفت ميترا اون تب سنج رو بيار.تب سنج رو ميترا اورد امير گذاشت دهن ايرين ديد تب داره.امير رفت وسيله هاشو اورد ايرين رو معاينه كرد گفت به خاطر بارون و درياييه كه ديروز رفتياااا😎نتيجه حرف گوش ندادن همين ميشه😎شروع كرد نسخه نوشتن ايرين مظلوم گفت بابا اميل جوووونم😢ميشه جوجو ننويسي؟(همون امپول منظورشه)امير گفت نوشتم باباجان ولي امشب نميزني اول قرص و شربت ميخوري بعد اگه اثر نكرد يه جوجو كوچولو هم بايد بزني💋امير نسخه رو نوشت اومد بلند بشه بره بخره شهرام گفت امير بيا منم معاينه كن احساس ميكنم حالم خوب نيست.سرم درد ميكنه.مازيار گفت مال بارونه زير بارون مونديم اينجوري شد منم گلوم درد ميكنه يه ذره.جفتشونو معاينه كرد نسخه نوشت واسشون.به شهرام گفت قرص و شربت كه ميخوري ايشالله😎 شهرام گفت نه امپول بنويس حال و حوصله قرص و شربت خوردن ندارم.(كلا برعكسه😂همه ازشون ميپرسن امپول ميزني ميگن نه از شهرام بايد بپرسي قرص ميخوري؟😂)منم كه لال بودم كلا جرئت حرف زدن نداشتم.😑امير گفت هيلدا بيا بشين تو رو هم معاينه كنم امروز بيشتر از همه ناپرهيزي كردي.بدو.گفتم من خوبم امير(جون خودم) برو نسخه هاشونو بگير بيا.اميرم اصرار نكرد رفت و اومد واسه شهرام ٤تا امپول نوشته بود.دوتا ١٢٠٠ دوتا دگزا.واسه مازيار فقط قرص و شربت بود واسه ايرينم يه ٦.٣.٣با دگزا بود.امير كه اومد به شهرام گفت برو تو اتاق حاضر شو تا بيام.شهرام بلند شد رفت تو اتاق. مير امپولاشو درست كرد.يه ١٢٠٠ با يه دگزا.١٢٠٠رو صبر كرد تو اتاق اماده كنه كه رسوب نكنه.بلند شد بره سمت اتاق منم بلند شدم باهاش برم تو اتاق پيش شهرام بمونم دم در اتاق كه رسيديم امير گفت تو كجا؟ گفتم منم بيام ديگه😁گفت كجا بياي؟ميخوام امپول شهرامو بزنم😎گفتم ميدونم منم ميخوام بيام.گفت بيا برو بچه برو با ايرين بازي كن😎(اين قدر حرصم ميگيره بهم ميگه بچه)گفتم اولا كه بچه عمه جونته.دوما كه بابا ميخوام ببينم خب🙄امير گفت چي رو ببيني؟😐😳مگه سينماس؟😑گفتم اه چه قدر حرف ميزني بيا برو اونور ديگه.با دست هولش دادم عقب خودم رفتم تو اتاق ديدم شهرام داره منفجر ميشه از خنده ولي جلو خودشو گرفته كه مثلا جدي باشه گفتم بخند بابا راحت باش😉صورتشو به طرف ديوار چرخوند كه من خنده اشو نبينم ولي خب ميدونستم داره ميخنده.امير اومد تو به شهرام گفت بابا اين زن تو ديوانه اس من موندم صبح روزي كه عاشقش شدي چي به خوردت داده بودن؟مغز خر خورده بودي؟😂شهرام بلند بلند ميخنديد منم عبوس امير رو نگاه ميكردم شهرام گفت اره به خدا فكر كنم صبحش كله پاچه اي رفته بودم به جاي مغز گوسفند مغز خر دادن بهم😉 يدونه زدم تو بازوي شهرام گفتم تو مريضي ساكت باش😎به اميرم گفتم مراقب باش چي ميگي وگرنه به ميترا لوت ميدمااا😎💪😈(يه بار تو بخش ديدم يه پرستاري خيلي گرم و صميمي برخورد ميكنه باهاش😂شده اتو دست من)امير نيشش بسته شد گفت غلط كردم😑 ١٢٠٠ رو اماده كرد من استرس داشتم ميمردم به من نميخواست بزنه ولي نميدونم ميترسيدم.گفتم شهرام جونم درد نداره ها دست منو بگير فشار بده اگه دردت اومد😢 امير صداش رو زنونه كرد ميگفت اره عشقم درد اصلا نداره اگه پسر خوبي باشي قول ميدم يه جايزه خوب پيشم داري😉 گفتم خودتو مسخره كن بي تربيت😎بسته پنبه رو هم پرت كردم سمتش💪😂امير به شهرام ميگفت جون من راستش رو بگو چه قدر كتك ميخوري ازش تو خونه؟🤔گفتم اميييير چه قدر حرف ميزني بابا بيا امپولشو بزن حالش خوب نيست خب😎امير گفت باشه بابا زخم شمشير نخورده كه سرما خورده😎اومد نشست كنار شهرام منم رفتم بالا سر شهرام نشستم سرشو گذاشتم رو پام اروم سرشو ناز ميكردم دستشو گرفته بودم😋(شهرام قهر بوداا ولي خب من كوتاه نميومدم🙄)پنبه رو كشيد سمت راستش گفت شهرام نفس عميق.همزمان نيدل رو فرو كرد شهرام اخماش رفت تو هم.شروع كرد تزريق كردن شهرام يه ذره دست منو فشار داد.نفس عميق ميكشيد وسطاش ديگه نتونست تحمل كنه اروم گفت اييي. منم كه از وقتي نيدل رو فرو كرده بود اشكام ميومد بي صدا گريه ميكردم با گريه گفتم امير درش بيار داره دردش مياد😭امير و شهرام با تعجب نگام كردن به خاطر گريه ام امير گفت بابا تو چرا گريه ميكني؟شهرام داره تحملش ميكنه😐الان تموم ميشه خب غليظه بايدم دردش بياد😐 بعد از اين كه تزريق كرد كشيد بيرون.دگزاشم زد سر اون هيچ واكنشي نشون نداد.امپولش كه تموم شد امير گفت هيلدا تموم شد امپولش گريه اتو تموم كن ديگه😎 رفت بيرون من موندم پيش شهرام يه ذره جاي امپولاشو ماساژ دادم خوابيد.گذشت و گذشت تا شب شد و موقع خواب.همه خوابيديم نصف شب من دل درد شديدي داشتم به خاطر ترشكا بود.حالم داغون بود هم هوا سرد بود هم دلم درد ميكرد اخرشم گلاب به روتون حالم بهم خورد ولي چون همه خواب بودن كسي متوجه نشد و بعد از اين كه بالا اوردم معدم انگار اروم شد خوابم برد صبح بيدار شدم ديدم تمام بدنم درد ميكنه گلوم چسبيده به پشت گردنم انگار،وحشتناكم ميسووووخت😐😭سرم سنگيني ميكرد رو بدنم.به زور بلند شدم رفتم دست و صورتمو اب زدم رفتم پايين همه سر ميز بودن داشتن صبحونه ميخوردن.رفتم وسط سالن چون گلوم درد ميكرد نميتونستم حرف بزنم دستامو بردم بالا يعني سلام.امير گفت خدا شفا بده ايشالله😂اصلا حواسم به صدام نبود گفتم خدا خودتو شفا بده بي تربيت😤يهو همه برگشتن سمت من با تعجب و چشماي از حدقه در اومده نگام كردن😐😳صدام كلفت شده بود مثل اين كوچه بازاريا لاتي😂تركيبي از خروس و بوقلمون و ادمايي كه صداشون كلفت و لاتيه😂ببينيد چي بود😑يكي از دوستاي شهرام گفت جونم صدا😂جون من هيلدا يه دهن اواز بيا خيلي قشنگه صدات😂امير گفت ببند شهروز،😎هيلدا خوبي؟😐صدات چرا اينجوري شده؟😐منم ديدم لو رفتم ديگه گفتم فكر كنم يه ذره سرما خوردم🙄امير گفت يه ذره؟😎مطمئني يه ذره اس؟😎به شهرام گفت يه چي به خانومت بگي بد نيستااا😎(شهرام خونسرد خونسرد داشت صبحونه ميخورد چون ميدونست بالاخره حالم بد ميشه ولي بقيه همه داشتن منو نگاه ميكردن و بهم گوش ميدادن)شهرامم هيچي نگفت بهش به صبحونه خوردنش ادامه داد.رفتم نشستم يه ليوان چايي داغ خوردم اومدم بلند بشم امير گفت هيلدا بشين صبحونه اتو كامل بخور بعدش معاينه ات ميخوام بكنم😎 گفتم خوبم بابا صدامم به خاطر عوض شدن اب و هواس(جون خودم)🙄شهرام پوزخند زد😎امير گفت باشه كه اين طور به هر حال يه معاينه بشي بعد نيست.😎صبحونه رو كوفت كردم قشنگ ايرينم بيدار شد با گريه اومد پيش امير ميگفت بابايي گلوم درد ميتونه😭(گلوم درد ميكنه)امير بغلش كرد يه ذره صبحونه داد بهش.بعد صبحونه من و شهرام و امير و ايرين رفتيم تو اتاق كه من و ايرين معاينه بشيم شهرامم امپولشو بزنه😢(مديونيد اگه فكر كنيد من به زور بقيه رفتم😁)من نشستم رو صندلي ايرينم اومد وسط پام وايساد.شهرامم دراز كشيد رو تخت.امير امپولاشو داشت اماده ميكرد ايرين گفت بابا اميل جونم جوجوي عمو شهلام خوب بژن بلاش😋(بابا امير جونم امپول عمو شهرام وو خوب بزن براش)بعد به شهرام گفت عموجونم جوجو دلد نداله هااا گليه نتوني اگه بابايي بد ژد برات بدو بهم تا دعباش تنم(عمو جونم امپول درد نداره هااا گريه نكني اگه بابايي بد زد برات بگو بهم تا دعواش كنم) شهرام كه دلش غش و ضعف رفت واسه ايرين.اميرم ميگفت دختر بابا بايد طرف باباش باشه نه اينكه طرف عمو شهرام رو بگيري.امير امپولاي شهرامو زد ايرين رفته بود بالا سر شهرام نازش ميكرد كه دردش نياد😂 امير ميگفت خدا شانس بده اون از ديشب هيلدا اونجور گريه ميكرد اينم از امروز ايرين اينجور بهت ميرسه اقا شهرام😎شهرام بلند شد ايرين رو گرفت بغلش محكم ماچش كرد اميرم سرنگا رو انداخت دور رو ب من و ايرين گفت اول كدومتون رو معاينه كنم؟همزمان من و ايرين به هم اشاره كرديم.شهرام گفت اول هيلدا رو معاينه كن دست گلش رو ببينيم😎امير معاينه ام كرد هر لحظه هم اخماش بيشتر ميرفت تو هم.عصباني شده بود.شهرام گفت چي شد امير؟اميرم گفت وضع گلوش اصلا خوب نيست جلوشو نگيريم به گوششم عفونت وارد ميشه😡بعد به من گفت هيلدا از ديروز مريضي درسته؟😡 اونوخ بهت ميگم بيا معاينه ات كنم ميگي نه حالم خوبه😡هيچي نگفتم نسخه نوشت برام رفتم پيشش نشستم ديدم داره امپول مينويسه سريع خودكار رو كشيدم از دستش بيرون گفتم امپول ننويس امير😭قرص و شربت بده بخورم خوب ميشم خواهش😭امير گفت خودكار رو بده ببينم😡به اندازه كافي عصبانيم كردي😡امپول نزني بيشتر عفونت ميكنه گلوت ميزنه به گوشت😡بلند شد خودكار رو گرفت ازم نوشت نسخه رو😭 عدش ايرين رو معاينه كرد ايرينم ديد امير عصبانيه ترسيد بچه هيچ اعتراضي نكرد امير گفت ايرين بابا بايد يه جوجو كوچولو بزنه تا خوب بشه باشه؟😉💋ايرين بغض كرده بود گفت بابا اميل جوجو نزنم خوب نميشم؟😢امير گفت نه عزيز دلم الان اين عفونتا تو گلوت دارن بازي ميكنن بالا پايين ميپرن به خاطر همين گلوي عشق من درد گرفته💋ايرين گفت بابايي دلد داله؟😢اميرم گفت نه قربونت برم درد نداره الان عمو شهرام زد مگه دردش اومد؟تازه امپول تو نصف مال عمو شهرامه💋ايرينم هيچي نگفت ديگه.امير رفت داروهاي منو گرفت اورد تو اين مدت منم داشتم از استرس ميمردم.اومد تو اتاق گفت خب مال كي رو اول بزنيم تا راحت بشه؟🤔هيچكدوممون حرفي نزديم.امير گفت هيلدا پني سيلين كي زدي؟جواب ندادم به شهرام نگاه كرد گفت اسفند ماه زده تست كن براش.گفت خيل خب پس واسه هيلدا تست ميكنم تا امپول ايرين رو ميزنم تستش جواب بده.مال من رو دستم تست كرد وحشتناك ميسوخت اشك تو چشمام جمع شد😢مال من تستم رو انجام داد به ايرين گفت نوبت عزيز دل باباس😉💋 رو تخت ميخوابي يا بغل عمو شهرام؟ايرين هم با بغض گفت تو بغل عمو شهلام😢شهرام بغلش كرد بوسش كرد گفت نبينمت اينجوريااا يه جوجو كوچولوئه اصلا هم درد نداره تازه بابا اميرت اين قدر اروم ميزنه😉💋خوابوندش رو پاش.با پاهاش پاهاشو نگه داشت اماده اش كرد.هرآن امكان داشت بغضش بتركه و گريه كنه.شهرام قربون صدقه اش ميرفت نازش ميكرد كه نترسه.همين امير اومد نشست جلوش كه امپولشو بزنه بلند شد گفت نزنم بابايي😭تولوخودا😭امير گفت الهي قربونت برم شما كه دختر شجاعي بودي عزيزم💋مگه خودت نيومدي گفتي گلوم درد ميكنه؟💋تازه مگه سري پيش كه مريض شدي خودت اماده نشدي كه امپول بزني؟💋بغلش كرد نازش كرد كلي باهاش حرف زد كلي وعده وعيد دادن دوتايي بهش تا اروم شد و راضي شد كه بزنه.شهرام خوابوندش رو پاش حاضرش كرد امير پنبه رو كشيد سمت راستش ايرين زد زير گريه دوباره.سفت كرد خودشو.امير گفت عه ايرين عزيز بابا قرار نبود اذيت كنيااا موقع امپول چي كار نبايد بكني؟💋ايرينم با گريه گفت شفت نتنم تتونم نخولم😭(سفت نكنم تكونم نخورم)امير گفت افرين قربونت برم💋يه شعر خوشگل واسه عمو شهرام بخون ببينه دختر من چه قدر شعراي قشنگ قشنگ بلده.ايرينم با گريه شروع كرد يه توپ دارم رو خوندن.اروم نيدل رو فرو كرد ايرين گفت ايييي امير و شهرام همزمان گفتن جاااانم💋 امير شروع كرد به تزريق جيغ ايرين رفت هوا اومد بلند بشه شهرام كمرشو گرفته بود با دستاي كوچولوش ميزد رو تخت ميگفت بابايي😭دلد داله نژن ديه😭(درد داره نزن ديگه).سفت كرد خودشو امير گفت عزيزم شل كن الان تموم ميشه💋چند تا زد رو باسنش تزريق كرد كامل در اورد.دگزاشم زد سر اونم گريه ميكرد فقط.تموم كه شد امير بغلش كرد بوسش كرد نازش كرد كلي ايرين بهش ميگفت بابا اميل و عمو شهلام بدي هشتين😭ديه دوشتون ندالم😭قهلم باهاتون😭امير بردش داد بغل ميترا اومد تو اتاق سروقت من.تو اين رفتن و برگشتن شهرام اومد دستمو نگاه كرد جدي گفت سوزش و خارش و چيزي نداري؟با بغض گفتم نه.😢رفت نشست رو تخت. با بغض گفتم شهرام😢جواب نداد.گفتم شهرااام😭گفت بله؟ گفتم من معذرت ميخوام حرفتو گوش نكردم تو رو خدا امپول نزنم😭با قرص و شربت خوب ميشم😭خواهش ميكنم نزنم ديگه😭ببخشيد😭شهرامم گفت هروقت امپولت رو زدي ميبخشمت و اشتي ميكنم😎امير اومد ديد من دارم گريه ميكنم گفت اي بابا تازه ايرين اروم شد تو شروع كردي؟يه امپول ميخواين بزنيناااا ببين چي كارا ميكنين😎با گريه گفتم امير تو رو خدا امپول نزنم خواهش ميكنم😭من ميترسم نميخوام بزنم😭امير گفت نچ بايد بزني حالت خوب نيست😎رفت سراغ كيسه داروهام امپولاي منم مثل شهرام بود بايد ١٢٠٠ و دگزا ميزدم😭به شهرام گفت اماده اش كن هيلدا رو تا امپولاشو اماده ميكنم.شهرام بلند شد اومد سمت من منم بلند شدم شهرام ميومد جلو من ميرفتم عقب گريه ميكردم چه جور😭گفتم نه من نميزنم😭نميخوام😭ديگه جا نداشتم رسيده بودم به ديوار.شهرام خيلي جدي به تخت اشاره كرد گفت هيلدا برو بخواب😎گفتم نهه من نميزنم😭دوباره جدي تر از قبل گفت هيلدا گفتم برو بخواب رو تخت😎 من عكس العملي نشون ندادم فقط گريه ميكردم شهرام اومد مچ دستمو گرفت گفت مگه با تو نيستم؟گفتم برو بخواب تا عصباني نشدم😎دستمو كشيد سمت تخت منم گريه ميكردم خودش بردتم خوابوند رو تخت.كمرمو گرفت من فقط گريه ميكردم امير اومد پنبه كشيد سفت سفت كردم خودمو امير گفت عههه هيلدااا سفت نكن خب نميتونم بزنم😎ديد من كاري نميكنم دوتا ضربه زد شل بشه مثلا دوباره اومد نيدل رو بزنه من پامو تكون دادم.به شهرام گفت شهرام اينجوري نميشه هم تكون ميخوره هم سفت ميكنه خودت بشين رو تخت بگيرش بغلت.😎شهرام بلندم كرد خودش نشست رو تخت پاهاشو دراز كرد گفت بيا بخواب رو پاهام😎منم خوابيدم رو پاهاش سرم رو شكمش بود بقيه بدنمم رو پايين تنه اش پاهاشو دور پاهام پيچيد با دستاشم بالا تنمه امو گرفت.بدنم يخ يخ بود گفت هيلدا چه قدر سردي دختر😳من فقط گريه ميكردم😭😂امير پنبه كشيد نيدل رو فرو كرد گفتم ايييييي😭گريه ام بيشتر شد😭شهرام گفت هيسسس الان تموم ميشه.شروع كرد تزريق كردن جيغم رفت هوا😭😭😭  شهرام محكم تر نگهم داشت سرمو بوس ميكرد باهام حرف ميزد كه اروم بشم ولي من اصلا انگار نه انگار فقط گريه ميكردم و جيغ ميكشيدم.سفت كردم خودمو امير عصبي شده بود گفت شل نكني در ميارم دوباره رو همينجا ميزنم😡شل كن پس😡منم ديدم بهترين راه شل كردنه🙄شل كردم بقيه اشم زد دگزامم زد من اصلا نفهميدم كي زد😑امير رفت بيرون شهرام موند پيشم گفتم خيلي بدجنسي😭فقط ميخواستي من درد بكشم تا اشتي كني و ... شهرامم گفت بهت گفته بودم من ميدونم با تو مطمئن بودم حالت بد ميشه ولي هنوز خانوم خانوما تنبيه اصليت مونده اين كه واسه بدنت لازم بود من تنبيهت نكردم هنوز😈💪گفتم تنبيه از اين بيشتر؟😭😡گفت هنوز مونده.حرف زديم باهم كلي حال هممونم خوب شد خدايي وقتي برگشتيم كاري كرد باهام كه به غلط كردن افتاده بودم😐😭يه برنامه فشرده درسي نوشت برام زد چند تا از رو يه برنامه نوشت زد چند جاي خونه.رو ديوار بالاي ميز مطالعه ام يكي رو در يخچال يكي خونه مامانش اينا يكي خونه مامانم اينا هرجا كه من ميرفتم يكي زده بود تا يادم باشه درس دارم تمام وسايل الكترونيكي خونه رو هم قطع كرد و گوشي و لپ تاپ همه چي رو گرفت ازم شده بود پادگان نظامي از ٧صبح تا ١٠ شب درس بود😐 فقط تايم ناهار و خواب استراحت بود.از قصد هم ميبردتم خونه مامانش اينا صبحا كه حواسشون بهم باشه اخه پدرجون خيلي رو درس حساسن و اصلا شوخي ندارن چه عروسشون باشه چه كس ديگه😭بيچاره شدم اون مدت شما فكر كنيد من به زور يه جا بند ميشم اونوخ از صبح تا شب بشينم يه جا درس بخونم😑محاله😭يه بار كه تو اتاق خودم گشتم گوشيمو پيدا كردم هندزفري گذاشتم تو گوشم هم درس ميخوندم هم اهنگ گوش ميدادم هم ميرقصيدم😂رو زمين درس ميخونم يهو ديدم يه جفت پا اومد جلوم وايساد اصلا جرئت نميكردم بالا رو نگاه كنم ميدونستم قورتم ميده شهرام از عصبانيت😂از اون موقع به بعد ديگه ميبردتم خونه مامانش اينا😂
واقعا شرمندم كه طولاني شد چشماي خوشگلتون خسته شد اميدوارم خوشتون اومده باشه.نظر يادتون نره دوستان😉 جواب نظرات هم تو بخش نظرات همون خاطره ميدم خواستين بخونين جوابشو تو نظرات اين خاطره بذاريد🌹بي زحمت نقاط قوت و ضعف رو هم بگيد هرچي كه فكر ميكنيد از رفتاراي من يا شهرام يا نوشتنم هرچي.🌹بازم ممنون از همگي و اقا اميد كه اين قدر زود به زود اپ ميكنند👌🌹👏 

خاطره یارمحمد

سلام من یار محمد هستم بیست و سه ساله اصالتا افغان ولی چهار ساله که ساکن ایرانم همینجا درس میخونم دانشجوی مهندسی مکانیک تو افغانستان برای خواندن درس مشکل داشتم امکانات نبود و مدام درگیری و جنگ به وجود می امد مجبور شدیم با خانواده به ایران مهاجرت کنیم الان در ایران احساس ارامش و اسایش میکنیم واقعا امنیت نعمت بزرگیه قدر بدانید
من نمیدونم چطور خاطره بگم ولی یک خاطره از نوزده سالگی دارم که سال اولی بود که وارد دانشگاه کابل شدم موقع امتحانات بود یادمه حدود یک ماه بود که یک بیماری واگیر همه ی کابل و ایالت های اطراف را فراگرفته بود و مردم دسته دسته در اثر بیماری از بین میرفتند در کشور ما کمبود امکانات بهداشتی و درمانی بیداد میکند و واکسیناسیون هم برنامه درستی ندارد ان روز من برای دادن امتحان به دانشگاه رفتم ولی به دانشجویان اجازه ورود به بعضی از کلا س ها را ندادند و امتحان در سالن برگرار شد بعد تمام شدن امتحان متوجه شدم که اعلام کردن کسی حق خروج از دانشگاه را ندارد و محوطه دانشگاه پر شد از امبولانس و افراد غریبه ای که همه یک لباس با ارم ماه قرمز هلال احمر پوشیده بودن همه کیف های قرمز با همان نشان هلال قرمز در دست داشتن همه در عجب بودیم که چه خبره گویا مسولین دانشگاه از ماجرا خبر داشتن و از دانشجویان تقاضا کردن به داخل کلاس ها بروند و به ترتیب بنشینند ان افردا غریبه هم به داخل همان کلاسهایی رفتند که به دانشجویان اجازه نمیدادن برن داخل بعد متوجه شدیم که این کلاس ها را برای انجام واکسیناسیون دانشجویان اماده کرده اند همه داخل کلاس رفتیم و روی صندلی منتطر نشستیم تا یکی بیاید و بگوید چه خبر است که ریس دانشگاه وارد کلاس شد و توضیح داد گفت از طرف هلال احمر ایران امدند برای تزریق واکسن کزاز و وبا لطفا همه همکاری کنید بدون تزریق واکسن و گرفتن کارت تزریق واکسن کسی نمیتواند از دانشگاه خارج شود با این حرفها دلهره ی عجیبی جو کلاس را فرا گرفت 
کلاس ما شماره ی سی و پنج بود و اعلام کردن که دانشجویان کلاس پنج باید برای واکسن به کلاس شماره ی سی و دو مراجعه کنند همه یکی یکی به ترتیب برای تزریق میرفتند ولی با حال ناخوشایندی برمیگشتن میگفتن خیلی درد داره همه لنگ میزدن و حال خرابی داشتن و سه تا تزریق باید انجام بدی من که از دوران کودکی از امپول وحشت داشتم از ترس رنگم پریده بود و هنوز واکسن نزده بودم حالم از کسایی که واکسن زدن به مراتب بدتر بود  سرانجام نوبت من رسید با پاهای لرزان و و حشت دوچندان به کلاس سی و دو رسیدم در زدم صدایی بلندی گفت بفرمایید در را باز کردم کلاس به کلاس شباهت نداشت مثل یک مطب دکتر بود همه ی تجهیزات یک دکتر در اتاق دیده میشد با دلهره گفتم سلام پزشک جوانی که پشت میز نشسته بود و گوشی پزشکی دور گردنش بود و مشغول نوشتن بود سرش را بالا گرفت با لبخند و مهربانی گفت سلام بفرمایید داخل شدم و به طرف میز دکتر رفتم با دست به صندلی کنارش اشاره کرد گفت بشین با اضطراب فراوان نشستم با چهره ای بشاش گفت خوبی؟ جواب دادم بله خندید گفت چرا اینقدر عرق کردی؟ حالت خوبه؟ گفتم بله خوبم اسم و فامیل و مشخصاتم را پرسید و در دفتر بزرگی نوشت اضطرابم به اوج رسیده بود و بدنم بشدت میلرزید جوری که تکان خوردن لباسم را خوب میدیدم دکتر دستگاه فشار را برداشت گوشی را در گوشش گذاشت و ازم خواست دستم را روی میز بگذارم
از لحن وولهجه اش مشخص بود ایرانی است دست لرزانم را روی میز گذاشتم دکتردبا دیدن دستم به چهره ام نگاه کرد و با خنده و تعجب و لهجه ای خاص ایرانی خودش گفت إ چرا میلرزی؟! چی شده عزیزم ؟! ترسیدی ؟! زبانم قفل شده بود با صدای لرزان گفتم کمی اضطراب دارم باز خندید گفت ترس برای چی پسر خوب ؟ کاریت ندارم که فقط یه معاینه ی ساده است که قبل از تزریق واکسن ضروریه بعد رو به پسر جوانی کرد که پشت میز نزدیک تخت نشسته بود گفت خدای من اینا چرا همه شون ترسیدن پسر جوان که گویا اسمش محسن بود با خنده جواب داد معلومه میترسن عین مورو ملخ ریختیم رو سرشون فکر میکنن حالا میخواییم چیکارشون کنیم مثل اینکه درست اطلاع رسانی نکردن هر دو خندیدن اقای دکتر گفت ببینم از من که نمیترسی ؟ شاید قیافه ام ترسناکه که اینطوری ترسیدی با خجالت گفتم نه اصلا پزشک بسیار شوخ طبع و مهربانی بود و قیافه دلنشین و مهربانی داشت تلاش میکرد التهاب و اضطرابم را کاهش دهد با شوخی و محبت معاینه ام کرد یک چوب مخصوص معاینه حلق برداشت با لبخند گفت دهنتو بار کن بعد گوشی گذاشت قلبم را معاینه کرد چندتا سوال پرسید و بعد گفت خب مشکلی نداری رو به محسن کرد و گفت واکسناشو تزریق کن مشکلی نیست و به من گفت برو بخواب رو تخت از ترس سر جایم خشکم زده بود محسن شروع کردن حاضر کردن واکسن من همه ی نگاهم به دستش بود خیلی با سرعت و حرفه ای مواد رو کشید داخل سرنگ که حقیقتا سرنگها قیافه ی ترسناکی داشتن دکتر یک بار دیگه گفت عزیزم برو بخواب رو تخت نشد از ریزش اشکهام جلوگیری کنم اقای دکتر با دیدن چشمهای گریانم لبخندی زد و با تعجب زیاد گفت إ داری گریه میکنی پسر جان ؟!چانه امو به سمت بالا گرفت گفت سرتو بگیر بالا ببینم با خجالت سرم را بالا گرفتم خندید گفت برای چی گریه میکنی ؟ گفتم من نمیخوام واکسن بزنم گفت چرا ؟این واکسنها هیچ خطری نداره و باعث میشه بدنت در برابر بیماری های شایع واگیر که در حال حاضر گریبان گیر مردم اینجاست مقاوم بشه ما فقط اینجاییم که به شما کمک کنیم در حال صحبت دستمو گرفت به سمت تخت برد با پای لرزان به تخت رسیدم با همان لهجه ی روان ایرانیش گفت خب حالا اروم بخواب رو تخت از هیچیم نترس من هواتو دارم نشستم رو تخت از ترس پاهام بی رمق شده بود حتی نای دراز کشیدن هم نداشتم پاهامو گرفت گذاشت رو تخت گفت اهاااا قشنگ دراز بکش مقاومت کردم گفت إ ترس نداره که من فکر میکردم مردای افغانی خیلی شجاعن وادارم کرد رو شکمم بخوابم پسر جونی که در حال اماده کردن امپولها بود مدام میخندید که باعث میشد من خجالت زده بشم دکتر گفت محسن بس کن دیگه اومد بالا سرم. با دلهره گفتم نههه خواهش میکنم من میترسم نه میخواستم بلند بشم که دکتر مانع شد و نگه ام داشت هر دو میخندیدن دکتر گفت نترس چیزی نیست اروم باش این همه ترسو لرز نداره که ای بابااا محسن شلوارم را داد پایین محکم پنبه کشید با صدای بلند داد زدم نه نه خواهش میکنم نه نه همش میگفتن اروم باش کمرم رو خم کردم که شاید موفق به بلند شدن بشم ولی نشد زیر دست شان خیلی زیاد حرکت میکردم و نمیتوانستن تزریق رو انجام بدن هر چی با جدیت با من برخورد کردن ولی من راضی نمیشدم محسن میگفت خدایا اینا دیگه کین اقا پسر سرتو که نمیخواییم ببریم باز پنبه کشید و اینبار موفق شد تزریق رو انجام بده به محض فرو رفتن سوزن و پخش شدن محتوای سرنگ درون عضله ی پام درد شدیدی حس کردم سعی کردم بلند بشم دکتر گفت اروم اروم سوزن میشکنه تکون نخور فریاد زدم خواهش میکنم بزارید برم خیلی دردش زیاده من مریض نیستم چرا بهم امپول میزنید با گریه التماس میکردم که بسه گفتن تموم شد تموم شد اقا پسر گریه بسه زشته نوزده سالته هنوز نمیدونی برای چی واکسن میزنی ؟ حسابی بهم خندیدن خیلی بده اینطور تحقیر بشی اونم در مقابل افرادی که از کشور خودت نیستن دکتر گفت یکم دراز بکش ممکنه سرت گیج بره و دو سه روز احتمالا تب میکنی و محل تزریق هم ممکنه ورم کنه بازم اون پسر که اسمش محسن بود با یک امپول دیگه اومد و گفت برگرد گفتم نه و از تخت اومدم پایین هر چی تلاش کردن راضی بشم اصلا اجازه ندادم جای امپول خیلی درد میکرد و در راه رفتنم مشکل ایجاد کرده بود گفتن این یکی درد زیادی نداره ولی به هیچ وجه نگذاشتم کاری بکنن دکتر زنگ زد و از یکی از همکاراش کمک خواست یک فرد میانسال وارد اتاق شد که باز هم ایرانی بود و لباس و جلیقه ی مخصوص با نشان هلال احمر پوشیده بود با کمک هم به زور روی تخت خابوندنم و محکم دست و پاهام را گرفتند دیگه حتی تکون هم نمی توانستم بخورم شلوارم از سمت راست پایین داد پنبه را کشید بلند گریه و التماس میکردم با خونسردی سوزن رو درون پام فرو کرد داد زدم و گریه کردم
از امپول قبلی درد کمتری داشت و زود هم به اتمام رسید بلند شدم گفتن دراز بکش ولی میترسیدم باز هم امپولی بهم تزریق کنن گفتم نه خاهش میکنم بسه اقای جوانی که تزریق را انجام داده بود با خندید گفت نترس دیگه تموم شد یکم دراز بکش که مواد جذب بشن و دچار سرگیجه نشی یگ بسته قرص به دستم داد گفت اگه تب کردی هر شیش ساعت یه دونه بخور پای چپت هم احتمالا ورم میکنه و درد ناک میشه شب کمپرس گرم بذار اسم و مشخصاتم رو پرسید روی یک کارت نوشت و کارتو داد دستم گفت با این کارت میتونی از دانشگاه خارج بشی مدام سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره 
پای چپم بسیار دردناک بود و همه ی دانشجویان همین وضع را داشتند و با پای لنگان دانشگاه رو ترک میکردن حتی مسولین دانشگاه
به سختی خودمو رساندم خانه حالم به تدریج بد شد و شب دیگه نمیتوانستم از تخت بلند بشم پای چپم خیلی ورم داشت و اصلا قادر به تکان دادنش نبودم مادرم با گمپرس بالا سرم نشسته بود ولی من از درد به خود میپیچیدم واقعا جای اون واکسنی که به پای چپم زد خیلی درد میکرد و کامل فلج بود دو روز به همین منوال گذشت و من به سختی راه میرفتم با هر یک قدم گریه میکردم 
با این واکسیناسیون بیماری خطرناکی که جان بسیاری از مردم را میگرفت تا اندازه ای کنترل شد که مدیون کشور ایران هستیم به امید روزی که افغانستان هم مانند ایران نظام قانونمند و با اقتداری داشته باشه
پوزش میخوام اگر نتوانستم روان و خوب خاطره را تعریف کنم. 

خاطره ریحانه خانم

سلام به همه ی دوستان . آغاز سال تحصیلی جدید رو به همه ی اونایی مدرسه میرن تبریک میگم آغاز فصل پاییز هم که اصلا نگو 😃 خب یه بیو گرافی کوچولو بدم : ریحانه هستم 13 سالمه . حالا بریم سراغ خاطره ( بخش هیجان انگیز 😅) فکر میکنم زمستون سال پیش بود و منم شیف مدرسم بعد از ظهر ی بود و ساعت شیش همون روز هم کلاس داشتم از دیشبش حالم بد بود تو مدرسه هم اصلا نتونستم آتیش بسزوزنم خلاصه هر چی که بود مدرسه تموم شد و من بدو بدو اومدم خونه که به کلاس برسم ساعت ۵:۳۰, من رسیدم ساعت ۶ تا ۷:۳۰ هم کلاس داشتم و بعد از اون می خواستیم بریم عیادت شوهر خاله مامانم (, بیچاره سکته کرده بود ) البته با خانواده مادری یعنی بابا و مامان بزرگم و سه تا داییام و ما (, بچه ها من خاله ندارم 😑) اومدم آماده شدم رفتم کلاس اصلا به سرماخوردگی اهمیتت نمیدادم رفتم کلاس حدودا ساعت هفت یا هفت و ربع بود که حالت تهوع گرفتم حالا نه می خواستم جلو پسرا بد شه هم استاد دیگه که آقای قاسملو استا د مون فهمید و کلاس رو زود تعطیل کرد بعد من رفتم خونه مامان جونم (, بچه ها من به مامان بزرگم میگم عزیز به بابا بزرگم بابا جون ), گفتم اگه استفاده کردم گیج نشید بعد بابام اومد منو ببره خونه عزیز که وقتی اومد سرمو بوس کنه گفت خیلی داغی دیگه نمیتونستم تحمل کنم گفت بریم دکتر یه مطب روبرو آموزشگاه بود رفتیم خونه عزیز از آموزشگاه تا خونه عزیز زیاد راه نیس رفتیم اونجا کیفمو گذاشتم و با مامانم و بابام خانم سوگند 😡 سوتی بگیر با بابا جونم رفتیم دکی دکی خلاصه رفتیم تو دکتر منو معاینه کرد و گفت شروع به نوشتن کرد بعد مامانم گفت آقای دکتر چی نوشتی گفت ۳ تا ۶.۳.۳ 😱 یه حالت تهوع 😮 یه دونه ویتامین 😨. یه سرم 😲 من از آمپول آن چنان نمژترسم ولی اینهمه برام عجیب بود 😫, ولی از سرم جونم در میاد 😵😵😵😵 اینا رو گرفتیم و رفتیم یعنی بابام هی دو متر دو متر وای میستاد چون حالت تهوع میگرفتم رسیدیم خو نه خاله مامانم راه خیلی بود بعد اونجا مامانم گفت پاشو بریم امپولاتو بزنم رفتیم قرار بود سه تا بزنم ویتامین ضد تهوع و ۶.۳.۳, ولی چون امکانات آن چنانی نبود مامی خانوم امر کردن شیش سه سه رو نزنم و اون یکی را رو بزنم آماده شدم و دراز کشیدم منتظر مامی جون (, عروس خاله مامانم یه پسر شر و بلایی داشت وقتی اومد تو اتاق یهو دید مامانم داره بهم امپول میزنه انقد ترسیده بود از اول مهمونی نشست تا اینکه ما بریم 😂😂) مامانم گفت درد نداره به شرط اینکه وول نخوری اولی رو زد خدایی درد نداشت دومی ولی درد داشت زد گفتم ای مامان گفت تموم شد و کشید بیرون رفتیم خونه مامان بزرگ مامانم اونجا خاله مامانم آمپول بلد بود بزنه پنی، ۶.۳.۳رو میخواست بزنه من نشسته بودم رو مبل راحتی و تلی می دیدیم که خاله خانم گفتن ریحان خاله بیا امپولاتو بزنم که سوگند خواهرم شروع کرد ریحان آمپولی ریحان آمپولی با آیناز دختر داییم منم بلد شدم رفتم تو اتاق که خاله گفت چیزی خوردی گفتم تو مدرسه گفت تو مدرسههه و بعد از اتاق رفت بیرون و یه کم بعد با شیر کاکائو و کیک اومد من چون آمپول ضد تهوع زده بودم حالت تهوعمم رفته بود و اونو تا آخر خوردم و بعد آمپول دمر شدم خالم گفت میدونی درد داره پس همکاری کن گفتم چشم به شرط اینکه اروم بزنی گفت اونم به چشم و بعدپنبه کشید من فقط سر بالشو گاز میگرفتم سوزن و وارد کرد و شروع به پمپ کردن گفتم آی خاله اروم دیگه گفت الان الان خیلی خوب تحمل کردی تا پنج بشمار تموم میشه من شروع کردم به شمردن اروم اروم ۱ ای ای( تو خودما) ۲ خاله بمیری ۳ وای یا علی ۴, اخخخخخ و وقتی می خواستم پنج و بگم طاقتم طاق شد گفتم ای ۵,خالههه و وقتی دیدم اروم کار خودش و میکنه یه سفت کردم و یه تکونی خوردم که خاله گفت باشه باشه تموم و کشید بیرون تشکر کردم و خودشم رفت بیرون و با زنداییام برگشت (, زندایی. کوچیکه دختر عممه یعنی بابام که میشه دوماد خانواده شوهرش داییشه و بهش محرمه ), با هم بگو بخند کردیم و یکم گذشت و منم درد آمپول یادم رفته بود مامی با خاله با اون سرم خر اومدن خاله اروم سرمو آماده کرد و سوزن و کرد من فک میکردم خیلی درد داره ولی فقط سوزنش بود و یکم بعد خوابم برد که به صدای خاله از خواب بیدار شدم گفت سرم تموم شده می خوام بکشمش بیرون و سر علامت تایید دارم و کشید بیرون وقتی از رو تخت پاشدم انقد حالم خوب بود از خاله اینا خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه   من فک میکردم مامان بیخیال اون دو تا شیش سه سه ها میشه که نه اشتباه فکر میکردم صبش یاهم رفتیم مطب اونو با بی حسی زد اصلا درد نداشت اومدم خونه و رفتم مدرسه ولی جاش خیلی درد می کرد خیلیا تحمل کردم فردا صبش مامانم برام زد اون اصلا درد نداشت خلاصه اینکه سوراخ سوراخ شده بودم 
منتظر نظرات شما عزیزان هستم 
می دونم جذابیتی نداشت ولی به بزرگواری خودتون ببخشید .دوستدار همیشگی همه شما ریحانه امیدوارم اولین خاطره ام با نظرات پر مهری روبرو شه

 

یه روپوش سفید درحال خدمت

من تنها دختر خانوم و اقای مهندس بودم .خانوم مهندس زنی قوی و با جسارت و یه مامان سخت گیر که دوست داشت تنها دخترش مثل خودش محکم و قوی تربیت بشه نه یه دختر بچه لوس ناز نازی !همین شد که تودارن کودکی هر وقت لازم به امپول زدن بود خودم میرفتم رو تخت میخوابیدم آمپولرو نوش جان می کردم و جیکمم در نمیومد .چون بار اولی که میخواستم امپول بزنم توی هفت سالگی همون وقت که دلم تاپ تاپ میزد و بغض کرده بودم مامان روی دوتا زانو هاش نشست و با دوتا دستاش بازو هام و گرم بهد بهم گفت توچشاش نگاه کنم و همینطور ادادمه داد که عزیزم میدونم دردد داره ولی باید بزنیش !تو دختر قوی من هستی و میدونم میتونی تحملش کنی !خب؟منم با همون بغض و نگرانی براش سر تکون داد.
اون روز حوالی اذر ماه بود. مثل همیشه اقای ابراهیمی راننده سرویس منو تحویل مادر بزرگ داد و رفت.لباسامو عوض کردم و بعد ناهار دست پخت مادر بزرگ ...
سرم سنگینی می کرد و بدنم کرخت بود دراز کشیدم جلوی رادیاتور و درحالیکه نور افتاب افتاده بود رو صورتم خودمو مچاله کردم .فهمیده بودم بگی نگی سرماخوردم .مادر بزرگ بالشت و گذاشت زیر سرم و یه پتو کشید روم.
چشما مو که باز کردم خبراز نور خورشید نبود.داغ داغ بودم . گلو درد لعنتی!داشتم میسوختم و خود به خود از چشام اشک میومد .بالا سرم خانوم و اقای مهندس تازه راه رسیده!
پدر از مادر بزرگ پرسید :بابا مطب است دیگر؟
مادر بزرگ جواب داد : حوالی هشت هشت ونیم میاد خونه یه تب بر بهش بده تا دکتر برسه ؟
مامان سریع گفت :نه میترسم حالش بدتر بشه میبریمش مطب !لباسامو عوض کرد و پیش به سوی مطب پدر بزرگ.
پدر بزرگ ,بابای بابا را میگویم درس خوانده قدیم و به شدت ارادتمند پنیسیلین! از پله های مطبش که بالا می رفتی صدای جیغ و فریاد و گریه به وضوح شنیده میشد.مطب قدیمی که دیوارهایش تا نیمه با چوب پوشیده شده بود و صندلی های چرمی قهوه ای و تصاویر انتومی اویخته شده به دیوار .
از در کا وارد میشدی سمت چپ میز منشی بود و کنارش اتاق دکتر و کنار اتاق دکتر اتاقی باچندین تخت که تخت هابا پرده از هم مجزا شده بودند !ین اتاق برای من حکم تونل وحشت را داشت ,همیشه شدای گریه و فریاد از ان اتاق بیرون می امد.
خلاصه به محض ورود به مطب منشی از جا بلند شد و با پدر خوش و بشی کرد و از احوال من پرسید و سریع پس از خروج بیمار از اتاق دکتر اذن ورود را به کلمه بفرمایید به ما دادند.
وارد اتاق پدربزرگ شدیم داشت دستانش را میشست ,بعد از خشک کردن دستانش دست روی پیشونی ام گذشت و گفت :چی شده دخترم ؟عزیز دردونه خودم !پدر که خواست احوالم راشرح دهد پدر بزرگ سری تکان داد و گفت که مادرت تلفنی اوضاع را گذارش داده !
بهم اشاره داد بیا جلو ببینمت و بعد او چوب بستنی لعنی!بعدهم بند شلوار پیشبندی ام را باز کرد و اینبار سردی اون گوشی لعتی!ازم پرسید گوش درد که نداری؟ به نشانه نه سرم را تکان دادم خندید و گفت مثل اینکه زبان هم نداری.
خودکار را که برداشت رفتم جلو و خودم و چسبوندم لبه میز ودرحالیکه قدم نمیرسید سعی می کردم رو نوک انگشتانم بایستم و به دستانش نگاه کنم ,سر که بالا اورد نسخه را مهر کند لبخندی زد و به بابا نگاه کرد :بهزاد نگاش کن عین خودت شده بعد هم به مامان گفت :وقتی میخواستم برای بهزادم نسخه بنویسم از ترس اینکه تو نسخش امپول باشه عین یه گنجشک میشد.نسخه رو مهر کرد و رفت سمت کمدو به مامان گفت تو از بهزاد دل و جیگر دار تری بغلش کن تست کنم. مامان بغلم کرد و سرمو چسبوند به سینش مبادا نگاه کنم استینمو داد بالا و بلافاصله سردی الکل و پشت بندش سوزش و درد ویه ای وتمام.پدر بزرگ یه بابا گفت بهزاد از تو شجاع تره!بعدم رفت که دستاشو بشوره مامان داشت جای امپولو فشار میداد پدر بزرگ از بابا پرسید:حال شرکت نوپاتون چه طوره ؟بابا جواب داد که ای بدک نیست تازه داره جون می گیره بعدم که پدربزرگ داغ دلش تازه شد :بهزاد اگه پزشکی خوندی بودی لان کنار خودم...بابا حرفشو قطع کرد:پدر دوباره شروع نکنید!
پدر بزرگ ادامه نداد به مامان گفت که الا ایحال تو ابدارخونه بنشینید چایی بنوشید تا من نتیجه تست را ببینم .بعد زنگ و زد و مریض بعدی...
هموز گرمای مرطوب حاصل از جوشش کتری روی اجاق گاز داخل ابدارخانه یادم نرفته .15دقیقه ای انجا سپری شد,15 دقیقه ای که صدای گریه از بیرون می امد و من بغض کرده و نگران به ان اتاق وحشتناک فکر می کردم.
بعد ازون چند دقیقه پدر بزرگ نگاهی به دستم انداخت و رو به مامان گفت که بخوابونش روتخت !همونجا مامان رو دوتا زانوهاش نشست و ....
بعد دستم رو گرفت و بالاخره وارد اون اتاق کذایی شدم بلندم کرد و روی تخت نشوندم و بند شلوار پیشبندیمو باز کرد و دستی به موهام کشید ,دلم تالاپ تالاپ میزد و نگران بودم ,بعد گفت بخواب عزیزمچیزی نیس .
خوابوندم روی تخت .از تخت بقلی صدای گریه دختری می امد پرده کنار رفت و اقای یوسفی منشی و بهورزی که مسئول تزریقات بود وارد شد. امپولارو میز کنار تخت کذاشت و یکی یکی اماده کرد .صدای پدر بزرگ از پشت پرده می امد:حساسیت نداره بخوابونیدش تا اای یوسفی امپولاش و بزنه ,بالا سر دختر تخت کناری بود. آقای یوسفی شلوارمو از دو طرف کشید پایین و من خودم و عین سنگ سفت کرده بود گفت:اوه اوه  چه خبره !پدر بزرگ پرده رو کنار زد و داخل شد پنبه و الکل و از یوسفی گرفت و شلوارمو پایین تر کشید و پنبه رو مالید بهم گفت دردونه اینا درد داره شل نگیری  نمیتونی تحمل کنی ،منم که ترسیده بودم سریع شل کردم  پنی سیلین اول و از دست یو سفی گرفت یبار دیگه پنبه کشید و  بعد گفت اخه اینقدر لاغر استخونی هستی چجوری بزنم بعدم یه توده عضلانی و فرو رفتن سوزن !فرو رفتن سوزن همانا و سنگ شدن دوباره همانا پدر بزرگم بدون تامل سریع پمپ کرد و کشید بیرون و جاشو محکم فشار داد و بعدم مالش !کلی تشویقم کرد بابت اینهمه شجاعت و من احساس یه قهرمانو داشتم به یوسفی گفت پرده رو بکش کنار و به دختر تخت کناری گفت نگا چقدر از تو کوچیکتره!! ببین چجور تحمل میکنه ؟توکه دوساعت مخ مارو خوردی!

بعد پنبه رو از جای امپول برداشت منکه منتظر کشیده شدن پنبه روی سمت چپم بودم اینبار رکب خوردم مجدادا سوزن همون طرف فرو رفت و یه سوزش وحشتناک !

بغضم ترکید !

پدر بزرگ :جانم جانم چی شد اینکه دردش کمتر بود !الان ازت تعریف کردما بعدم سریع سمت چپم خیس شد و سوزن فرو رفت ،یه درد وحشتناک طولانی پیچید تو پام منم که بغضم ترکیده بود تا دلم خواست گریه کردم بعد پدر بزرگ کشید بیرون  و جاشو ماساژ می داد  . صدای جیغای تخت کناری رو میشنیدم همونجوری که گریه میکردم سر برگردوندم دختر دوازده سیزده ساله ای بود که مادرش   و دو اقای دیگر سه نفری محکم گرفته بودندش و داشت از اقای یوسفی امپول می خورد انهم چه امپولی !درد خودم یادم رفت . مامان داشت لباسمو مرتب میکرد که بابا پرده رو کنار زد و امد تو مطمئن شده بود تزریق تمام شده ، از روی لباس جای امپولارو ماساژ داد و بعد بغلم کرد که بریم. فردا و پس فردای انروز هم امپولا رو ازدکتر نوش جان کردم اما اونروز اولین باری بود که امپول زدم ،اولین و اخرین باری که به خاطرش گریه کردم . و امروز من در ۳۶ سالگی یه روپوش سفید درحال خدمتم که مطب پدر بزرگ را اداره می کنم البته شکل و ظاهرش تفاوت بسیار کرده  !دیگر انجا به کسی امپول نمی زنیم  و پدر بزرگ پیر مرد الزایمری خونه نشینی که بارها بهش امپول زده ام !

هنوز هم که هنوزه تو راه رو بیمارستان و سالن انتظار درمانگاه وقتی بچه های نگران و بغض کرده و درحال گریه را میبینم اون روز برایم تداعی میشود  مخصوصا اگر موقع نسخه نوشتن به نگاه نگران دختر بچه ای برسم.

حالا چرا این بلند بالا را تعریف کردم ؟

دیشب  بابای دخترم تو ۷ سالگیش برای  اولین بار بهش امپول زد . اونم عین یه گنجشک شده بود موقع نسخه نوشتن .وقتی خواستم امادش کنم دست گذاشتم رو قلبش دلش تالاپ تالاپ میزد اونم مث من نگران بود ....