خاطره پروانه خانم

سلام پروانه ام ۲۸ ساله خواننده خاموش که روشن شدم یه بیو بدم از سلامتیم که همگی روشن بشین خونواده معمولی دارم باغفلت مادرگرام واکسن اوریون نزدم وشنوایی ام افت کرد البته ازدوازده سالگی الان لبخونی میکنم بیخیال به موضوع وب ربط نداره ولی بعداتوخاطرهام سردرگم نشین یه خاطره بچگیم بگم اون موقع مثل بقیه بودم عادی دقیقا یادم ولی فکرکنم مسموم شده بودم فقط قسمت تزریقش یادم میاد دکترپنج تاپودری داده بودکه بایدمیزدم نه سالم بودمامانم تشویقم کرد که درد نداره واگه نزنی خوب نمیشی وتازه بزرگ شدی زشته بترسی بروبابابات بزن بیا اقا ماهم باهمین حس مزخرف بزرگ شدیم پس دردم نمیگیره رفتیم به طرف کشتارگاه رفتیم درمانگاه سرکوچه باباآمپولاروداد به یه اقای مسنی که تزریق انجام میداد به منم اشاره کردبرم بخابم روتخت یه خورده شلوارم رودادپایین پنبه که کشیدسفت کردم نامرد دستاش میلرزید یجوری زد که احساس کردم استوخنم داره تابالای کمرم تیرمیکشه که تموم شد ازدردش دلم رفت بیحال شدم نای گریه کردنم نداشتم بابام هم دیدخیلی دردم گرفت بغلم کردتا خونه دیگه نرفتم ونه گذاشتم بهم آمپول بزنن الان هم فقط سرم میذارم بزنن البته همه روهم حسابی سرمریضیام اذیت میکنم اگه خوشتون اومدبازم بیام

ادامه خاطره ملورین جان

با دستش به اتاق تزریقات اشاره کردگفتن بفرمایید آماده شین اونموقع توشوک بودم وبا چشای ازحدقه بیرون زدم داشتم آمپولو نگاه میکردم که مامان دستمو گرفت ازصندلی جدام کردومنوبه سمت اتاق تزریقات برد همین نشستم روی تخت یه ترسی سرتاپامو گرفته که داشتم پس می افتادم دستام قشنگ میلرزید که مامانم گفت درازبکش گفتم مامان توروقرآن بریم قول میدم بریم یه جای دیگه بزنم گفت نمیشه مامان جان درازبکش اشک توچشام جمع شده بود گفتم مامان من ازاین(من خودم روکلمه خیلی حساسم کسی بهم بگه چشاشو درمیارم اصلا کلمه قشنگی نیست ولی اونموقع خیلی ترسیده بودم) خجالت میکشم جون من بریم گفت اهههه ملورین خجالت بکش این کارچیه بزرگ شدی مامان جان همینجورکه داشتم آماده میشدم باحالت گریه گفتم مامان دیدم دکتر داره بهم میخنده گفت دختر بزرگ شدی این اداها چیه اماده شو درازکشیدم همین که پنبه کشید سفت شدم گفت اروم باش نفس عمیق بکش همین که کشیدم نیدلو فروکرد گفت آفرین یه نفس دیگه بکشی تمومه همین که نفس کشیدم گفت تموم شدوکشید بیرون دردش روخیلی کم حس کردم فکرنمیکردم امپول پودری اینجوری راحت تزریق بشه بلندشدم لباسام ومرتب کردم ولی لنگ زدن جزمستثا نشدنی ازامپول زدنه بابدبختی رفتم ازدکترتشکر کردم ورفتیم خونه وخداروشکر خیلی سرفه هام بهترشدممنونم ازاینکه خاطرات منومیخونین وکم وکاستی ها روبه بزرگواری خودتون می بخشین

ادامه خاطره محیا خانم

سلام دوستای گل گلی من اینم ادامه خاطره:وقتی رفتیم من مثل یه دختر خوب معاینه شدم مامان بابام رفتن فرودگاه چون سمینار داشتن تو اسپانیا خلاصه منم رسوندن خونه خالم اینا من خالم پزشک عمومی هست و پسر خالم پرستاره فقط پسر خالم خونه بود منم نمیدونستم که دکتر برام آمپول نوشته هیچی از حرفای دکتره نمیفهمیدم تخصصی حرف میزد خلاصه اول با پسر خالم کلی خوش و بش کردیم بعد گفت آبجی جون برگرد تا امپولاتو بزنم گفتم چیییی امپول ندارم گفت داری اما کوچیکن زود باش که میخوام برم منم گریه کردم گفت گریه زشته ماشالا بزرگی دیگه خلاصه منم از رو خجالت خوابیدم شلوارمو دادم پایین گفت ابجی از رو شلوار بزنم برات ؟بعد شلوارمو تا زیر باسنم داد پایین بعد پنبه زد دو طرف باسنم دو تاشو همزمان از فاصله دور فرو کرد یه جیغ زدم و کلی گریه کردم اونم بی توجه کارشو میکرد سومی و چهارمی هم همزمان مث دارت زد که سفت کردم گفت سفت کنی یه تقویتی میخوری شل شد فرو کرد تو همین حالت بودم که شوهر خالم وارد شد برام کمپرس کرد اما من کلی خجالت کشیدم یه شیافم برام زد. وقتی مامانم اینا برگشتن بابام برای آرتین بدبخت دو تا تقویتی زد تا یاد بگیره مثل ادمیزاد امپول بزنه

خاطره ملورین خانم

سلام خوبین؟خوشین؟سلامتین؟من ملورین هستم قبلا هم یه بار خاطره گذاشته بودم اما بازم یه بیوبدم 20سالمه دانشجوی مهندسی پزشکی هستم.
یه روزخوب طبق عادت خوب خانومای محله نوبت پیاده روی گروهی داشتیم قبل ازپیاده روی رفتم یه دوش گرفتم موهامم اینقدربلنده که حوصله خشک کردنشون روندارم بازشون گذاشتم تو حیاط که بادخنکی هم میومد منم یه صندلی گذاشتم وسط ازنسیم خنک بهاری لذت ببرم یه نیم ساعتی نشستم باگوشیم وررفتم یه بطری اب معدنی برداشتم رفتم محل گردهمایی خانوما با اینکه جمعشون زنونه بود ولی بارندگی امسال دیگه عالی بود همه جا خیلی قشنگ بود سرسبز منم عاشق طبیعت ازاونجا مستقیم رفتیم دشت نمیدونم ولی من گل های خودرو طبیعی روکه میبینم باید بچینمشون یه دسته خوشگل درست کردم خیلی خوشگل بود یه عکس خوشگل ازش گرفتم بذارم اینستام تا اومدم دیدم همه رفتن من جا موندم منم دنبالشون میدویدم بهشون که رسیدم عرق کرده بودم خیلی گرم بود منم بطری ابمو ریختم روسروصورتم بعدازیه ده دقیقه که رفتیم رسیدیم به یه تپه منم رفتم نشستم اونجا اونموقع ذوق کرده بودم عین بچه ها اصلا حواسم نبود که قراره چه بلایی سرم بیاد خلاصه یه نیم ساعت که موندیم گفتن برمیگردیم منم خسته وکوفته(درسته بزرگ شدم ولی هنوزم عین بچه هام بچه کوچیک میبینم میشم عین خودشون دلم ضعف میره براشون)راه افتادم دنبالشون رسیدم خونه کوله واب معدنی روپرت کردم روجا کفشی که مامانم ماشاالله ابروبرام نذاشت ازبس دادزد فک کنم همه همسایه هامون شنیدن ولی خیلی خسته بودم رفتم یه دوش گرفتم اسپیلتوروشن کردم گرفتم خوابیدم ساعت سه صبح بود پاشدم دیدم دارم میپزم زیر پتو پتوروانداختم دوریه ده دقیقه دراز کشیدم خیلی گرمم بود گلو درد داشتم گوشام که دیگه وحشتناک دردداشت ازجام نمیتونستم بلندشم خیلی تشنه ام بود ولی نمیتونستم بلندشم برم اشپزخونه پارچ هم که مثل همیشه ازبی حوصلگی هام خالی بود اولین باربود توزندگیم ازدردگریم گرفت یه ده دقیقه گرمم بود یه دقیقه دیگش سردم بود دیگه داشتم احساس میکردم دارم میپزم یه دفعه حالت تهوع گرفتم ولی زیاد نبود با بدبختی بلندشدم باکمک دیوارها رفتم تواشپزخونه اب خنکو ازیخچال برداشتم یه لیوان برداشتم اب بخورم که افتاد وشکوندم مامانم بیدارشد اومد اشپزخونه منوکه دید گفت چیشده مامان جان گفتم مامان گرممه دستشو گذاشت روپیشونیم گفت تب داری وایسا یه استامینوفن بهم دادگفت بخور خوردم ولی گلاب به روتون بالااوردم وسط اشپزخونه یه کم حالم بهترشد سردردم کم شده بودولی گوشام تیرمیکشید با کمک مامانم رفتم دستشویی دست وصورتمو اب زدم رفتم تواتاقم یه استامینوفن 500خوردم بعد 30min حالم بهترشد خوابم برد ولی صبح زودبا گوش دردبیدارشدم یه سرفه هایی میکردم که قطع نمیشد دیگه داشتم میمردم که بابام اومد گفت لباست بپوش ببرمت درمونگاه یه خرده هم غرزد که سهل انگاری واینا که منم سکوت کردم گفتم بابا من نمیام بهترم گفت اره ازسرفه هات مشخصه که خیلی خوبی بپوش بریم بابا خیلی ابهت داره وقتی بگه دیگه کارت تمومه به اجبارلباس پوشیدم زیر چشام پف کرده ازبی خوابی دلم به حال خودم سوخت منی که شلختگی رودوست ندارم نای اینکه موهام شونه کنم شالم انداختم روسرم رفتم توهال بابام تا منودیدگفت بریم گفتم بریم رفتیم سوارماشین شدیم رسیدیم درمونگاه تا رسیدیم خلوت بود مستقیم رفتیم توبعد ازمعاینه واینا گفت واسه عفونتت قرص میدم مرتب مصرف کن واسه سرفت ضدحساسیت ویه امپول دگزا بابام با دگزا زدن مخالفه گفت امپولتم بزنیم گفت دگزاست گفت باشه بریم رفتیم خونه بعد ازدوروز تبم قطع شد گلوم وگوشمم بهتربود ولی سرفه هام تمومی نداشت کم که نشده بودبیشترم میشد اونقدر سرفه میکردم که احساس میکردم دارم خفه میشم دستگاربخور گذاشته بودم تواتاقم ولی فایده ای نداشت مجبورشدم باز برم دکتر نوبتم که شد دکتر همین که منودید گفت بازم پیدات شد که مامانم خودش شرح حالمو دادگفت حساسیته گلوگوشمم دید گفت بهتره داروهامو عوض کردگفت یه امپولم مینویسم برات حتما تزریق کن بهترمیشی تشکرکردیم اومدیم بیرون مامانم داروهام گرفت دکتره گفت بیا خودم تزریق میکنم اونموقع اگه کاردمیزدی خونم درنمیومدامپوله پودری بودمن واقعا طاقت بالاست ولی خیلی خجالت کشیدم بخوادیه دکترجوون برام تزریق کنه داروهاروازمادر گرفت همینجوری که داشت امپولو جدامیکرد

خاطره نهال خانم

سلام دوستان امیدوارم حال همتون خوب باشه من اسمم نهال 16 سالم هست تا حالا من خاطره نذاشتم و برای اولین بار هست اما مدت زیادی هست که خواننده خاموش بودم .خب بریم سراغ خاطره من تک فرزند خانواده هستم و برای خودم پادشاهی میکنم👑 این خاطره برای شب عید امسال هست خانواده من و فامیل مادری هر سال برای سال تحویل میریم خونه مادر بزرگم و سال تحویل رو اونجا هستیم همه خاله ها و دایی ها و بچه هاشون خوشبختانه توی فامیل دکتر یا پرستار نداریم از بس ارادت خاص دارم به پزشکان عزیزمون. ما چند ساعت قبل سال تحویل آماده شدیم که بریم خونه عزیز جونم من چند تا ساک لباسی برداشتم آخه قرار بود با دختر خالم و چند تا از بچه های فامیل چند روزی بمونیم چون اونجا مزرعه هم داره و هم عشق آب بازی و مزرعه و عکس لاکچری و از اینا من سریع دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتیم خونه عزیز جون ما اولین نفر بودیم که رسیدیم مامان رفت کمک عزیز که مقدمات سفره هفت سین را آماده کنن من هم یکم کمکشون کردم و تا تونستم از خودم و سفره عکس گرفتم دختر است دیگر😃 کم کم بقیه هم اومدن و کلی خندیدیم و خوش گذشت دو ساعت به سال تحویل من حس کردم خیلی گرممه و گلوم میسوخت انگار ی چیز تیزی تو گلوم گیر کرده بود منم که دست به سرچم خیلی خوبه سریع تو اینترنت سرچ کردم و دیدم نوشته شربت عسل و آبلیمو برا گلو درد عاوووولییههه🍸 منم رفت تو آشپزخونه درست کردم و به سختی خوردم اونجا دایی منو دید و گفت نهالی چرا اينا رو خوردی حالت خوبه منم گفتم آره آره خوبم من عادت دارم هر شب میخورم آخه میگن خیلی خاصیت داره داییم اسمش فرزاد هست گفت چه جالب از کی تو انقدر به فکر سلامتی افتادی و اومد کنارم که یکدفعه دستش خورد به موهام و به حالت داد مانندی گفت احمق موهات خیسه چرا خشک نکردی الان سرما میخوری منم گفتم خیس که نیست داییم گفت خفه رفت سشوارش رو آورد و موهام رو خشک کرد و گفت نهال نکنه گلوت درد داره که اومدی عسل و آبلیمو بخوری دیگه لو رفته بودم یکم بغض کردم و گفتم آره دایی یکم اما زیاد نیستااااا دایی گفت واقعا که نهال مامانت میدونه منم سرم رو به نشونه ن تکون دادم و گفتم خواهش میکنم به کسی چیزی نگه دایی هم گفت خیلی خب بزار ببینم تو کشو دارو ها چی داریم و دوتا قرص استامينوفن و سرما خوردگی بهم داد که بخورم بعد هم رفتیم تو اتاق پذیرایی پیش بقیه فامیل و من مشغول حرف زدن با بچه های فامیل و دختر خالم شدم حالم بهتر شده بود ولی هنوز کوچولو گلوم درد میکرد خلاصه اون شب همه چی به خیر گذشت و فردا صبح قرار بود بریم مزرعه که نهار اونجا باشیم کنار مزرعه یک موتور آبکشی بود و یا استخر کوچیک داشت ما بچه ها هم عشق آب بازی رفتیم کنار موتور خونه و تا تونستیم به همدیگه آب پاشیدیم من که خیس آب شده بودم حالا لباس اضافه هم نیاورده بودم دایی فرزاد و چند تا از فامیل اومده بودن برای پیدا کردن چوب برای درست کردن آتش دایی تا چشمش به من افتاد سریع اومد طرف من و گفت کی گفت سر خود بیایی اینجا نگاه قیافشو مثل موش آب کشیده شدی مگه تو دیشب گلوت درد نمیکرد وای بحالت اگه بگی حالت بدتر شد بیچارت میکنم نهال 😠😡 این داییم خیلی منو دوست داره و ما خیلی بهم وابسته آیم و بیشتر راز هامون رو بهم میگیم داییم رشته گرافیک خونده و 27 سالشه.منم خیلی ازش حساب میبرم با یکم توپق زدن ازش معذرت خواهی کرد م و رفتیم خونه باغ که من لباسام رو عوض کنم و خودم رو خشک کنم هر دونه از لباسام از یکی از فامیل بود و سر و ضعم خیلی خنده دار شده بود چون همه ازم گشاد بود اون روز تا نزدیکای 9 شب مزرعه بودیم ولی من اصلا حالم خوب نبود خیلی تب داشتم و گلوم به شدت درد میکرد مامان و بابام هم خیلی نگران بودن مامان به دایی گفت بیا ما زودتر بر گردیم نهال رو ببریم دکتر تبش خیلی بالاست شوهر یکی از خاله هام اسمش علی رضا هست حرفای مامان و داییم رو شنید و اومد کنارمون گفت چی شده نهال تب داره؟ دایی هم گفت آره اصلا حالش خوب نیست علی رضا هم گفت دوست من پزشکه همین درمانگاه نزدیک اینجاست بزار بهش ی زنگ بزنم نهال رو ببریم پیشش خیلی دکتر خوبی و کلی ازش تعریف کرد من میخواستم مخالفت کنم ولی هم از دایی میترسیدم و هم حالم بد بود نای مخالفت نداشتم شوهر خالم شماره دوستش رو گرفت و یکم از علایم منو گرفت و دوستش هم از پشت تلفن داشت ميگفت سریع بیاریدش تب بالا خطرناکه دایی رو به مامان و بابا کرد و گفت نگران نباشید الان خودم با علی رضا میبریمش دکتر شما لازم نیست بیایین ولی مامان اصرار میکرد که همراهمون بیاد منم مدام میگفتم ترو خدا مامان رو بزارید بیاد ش خلاصه راضی شدن و با هم حرکت کردیم به مطب دوست شوهر خاله اون روز نميدونم واقعا بخاطر چی گریه می کردم یا از خجالت بود یا ترس از آمپول خوردن یا از درد و تب بالا بود ولی هر علتی داشت خیلی اشک ریختم تا رسیدیم در مطب شوهر خالم گفت دیگه رسیدیم نهال خانوم گریه نکن الان میریم دکتر گلو دردت خوب ميشه آنقدر ضعف داشتم که خودم نمی تونستم راه برم با کمک مامان و دایی رفتیم داخل خدا رو شکر خلوت بود و ما بعد ی نفر وارد اتاق شدیم دکتر ی جوان 35.36 ساله ایی بود و خیلی گرم از ما استقبال کرده کلی احوالپرسی و عید مبارکی به دایی و مامانم و شوهر خالم گفت بعد از همه این حرفا اومد جلو و گفت خب حالا نوبت دختر گلمه ببینم چی شده حالش خوب نیست همین طور که معاینه میکرد مدام هم سوال ازم میپرسید اما من حرف نمیزدم خیلی ترسیده بودم دایی هم اخم کرده بود شدید که دیگه خودش همه چی رو کامل گذاشت کف دست دکتر گفت چطوری مریض شدم دکترم ی سر تکان داد و گفت عاقبت لج بازی و حرف گوش ندادن همین میشه دیگه بعد هم رفت نشست پشت میزش و شروع کرد به نوشتن نسخه من با همه ترس و خجالتی که میکشیدم گفتم آقا ی دکتر خواهش می کنم آمپول ننویسید😭😭قول میدم هر دارویی نوشتید سر ساعت بخورم دکتر ی نگاه بهم کرد و گفت شما که میترسی چرا مواظب خودت نبودی تو همین حین مامان گفت آقای دکتر نهال قبلا سینوزیت داشت که یکم بهتر شده ولی با هر سرماخوردگی کوچیک بدتر میشه و زود گلوش عفونت میکنه تا اینو مامان گفت دکتر بهم گفت چرا دختر خوب نگفتی سینوزیت داری دوباره از اول معاینم کرد سر و صورتم رو فشار میداد و بهم گفت چشمت رو ببند و ی پا تو بلند کن ميخواست ببینه تعادل دارم یا ن و خیلی کارهای دیگ بعد ازم پرسید سر درد دارم یا ن که گفتم یکم ولی زیاد نیست.دکتره گفت بلهه باز سینوزیتت عود کرده تمام فضای کانال سینوس های پیشانی و زیر گونه ها عفونت کرده واجب شد حتما آمپول بزنی .منم زدم زیر گریه و از روی صندلی بلند شدم و گفتم نه ترو خدا دکتر آمپول نه ولی با چشم قره ایی که دایی رفت آروم نشستم سر جام و دیگه حرفی نزدم .دکتر یکم باهام حرف زد و نسخه رو نوشت و گفت علی رضا جان میشه لطف کنی این دارو ها رو برای این دختر خوب از دارو خانه بگیری و زود بیایی بعد رو به مامان و دایی کرد و گفت باید آمپول بزنه و خودش برام تزریق میکنه چون تزریقات کسی نیست چون روز عید بود رفته بود مرخصی منم گریم بیشتر شد و به دایی گفتم بیا بریم ی جای دیگه من اینجا آمپول نمیزنم از دکتر خجالت میکشم مامان هم ميگفت از شهر یکم دوریم و تا برسیم نصفه شب شده تبت بالاست نميشه صبر کرد مامان جان. دکتر رو به من گفت نهال خانم برو رو تخت آماده بشو و اصلا هم نترس با بی حسی میزنم اذیت نشی چند مین بعد شوهر خاله عزیز باکلی دارو و امپوووولللللللل💉💉💉💉💉 وارد اتاق دکترشد و نایلون دارو ها رو گذاشت رو میز دوستش دکتر داشت روش استفاده قرصها رو به مامان و دایی ميگفت و چند تایی آمپول جدا کرد ی ویال پودری بزرگ بود و ی دونه بیرنگ باز شجاع شدم پرسیدم این امپولا اسمشون چیه دکتر گفت آنی بیوتیک هست با تب بر زیاد درد ندارن آنتی بیوتیکت رو با بی حسی میزنم خیالت راحت درد نداره به من که داشتم اشک میریختم گفت تا آماده کنم زود برو دراز بکش دایی به مامانم گفت ابجی میشه خواهش کنم شما چند دقیقه برید بیرون مامان گفت باشه داداش فقط مراقب بچم باش خیلی ترسیده دایی فرزاد هم گفت نگران نباش دردش نمیاد قول میدم ابجی خانوم مامان به من گفت لوس بازی در نیاریااا مامان جان خب آفرین دختر گلم و با شوهر خاله رفتن بیرون بد جور بغض کرده بودم دایی بهم گفت بخواب دایی جون نترس خیلی زود تمام میشه دکتر صدا زد نهال خانوم گل آماده شدی دایی هم گفت الان آماده میشه آقای دکتر به من گفت بخواب دایی زود باش وقتی دید عین ماست نگاهش میکنم و کاری نمیکنم خودش دکمه شلوارم رو باز کرد و درازم کرد رو تخت و یکم لباسم رو آورد پایین و گفت نترسیا قربونت بشم درد نداره قول میدم منم با بغض و گریه گفتم نمیخوام بزنم من میترسم دایی نه درد میگیره من میدونم 😭 دکتر اومد بالا سرم و گفت اصلا نترس عزیزم با بی حسی میزنم دردت اصلا نیاد و بهم گفت خودت رو کامل شل کن تکونم نخور تا دردت زیاد نشه. ی بسم الله گفت و پنبه کشید و خیلی سریع آمپول رو وارد کرد من ی لحظه تکونم شدیدی خوردم و با گریه بلند گفتم اااااااایییییییی دایییییییی .دایی هم گفت جونم عزیزم دایی جان یکم تحمل کن الان تموم میشه دکتر خیلی آروم داشت تزریق میکرد ولی خیلی پام درد گرفته بود انگار سوزن امپوله داشت معرفت تو استخونم بلند داد زدم و اااااااایییییییی پاااااااامممم دکتر نههههه درد داره نمیخوام بزنم درش بیارید دایی درد دارهههه و گریه میکردم خودم دلم به حال خودم سوخت😭😭دایی مدام قربون صدقه آم میرفت و دکتر هم ميگفت جانم عزیزم ی کوچولو تحمل کن میدونم درد داره و همش ميگفت نفس عمیق بکش الان تمومه چند مین بعد آمپول رو کشید بیرون و گفت نهال جان تمووم شد تمام دیگ گریه نکن دختر خوب و با پنبه جاشو ماساژ میداد دایی گفت آفرین دایی جون تمام شد عزیزکم دکتر گفت این یکی هم تحمل کن دیگه تمومه ولی من از رو تخت بلند شده بودم و حاضر نبودم دوباره بخوابم هر چی دایی باهام حرف میزند فایده ای نداشت دکتر ی داد سرم زد و گفت تا داییت رو بیرون نکردم خودت مثل ی دختر خوب دراز بکش دایی هم گفت نهال دختر فهمیده آیی هست و ميدونه برای سلامتیش باید آمپول بزنه مگه نه دایی جان بعد هم منو دوباره دراز کرد رو تخت و گفت عزیز دایی اینو بزنی پیش خودم ی جایزه خوب داری منم گریه میکردم با هر زحمتی بود بالاخره دراز کشیدم و دایی طرف چپم رو آماده کرد و دکتر گفت شل کن خودتو و پنبه کشید واااییی چقدر سوخت داد میزدم التماسشون میکردم که درش بیارن تا تموم شد و کشید بیرون و گفت تمام شد دختر گل بسه ديگه انقدر گریه نکن گلو دردت بیشتر ميشه ها .بعد به دایی گفت جاشو برام ماساژ بده و خودش رفت دستاشو بشوره مامانم اومد داخل کلی قربون صدقه ام رفت و تشویقم کرد شوهر خالم بعد از چند دقیقه اومد داخل و به دکتر که دوستش بود گفت براش آب میوه گرفتم اشکال نداره الان یکم بخوره دکتر هم گفت نه علی رضا جان اشکال نداره خیلی هم براش خوبه صداش گرفت از بس گریه کرد بهش بده لطفا یکم بخوره تا حالا بیاد بعد هم به مامانم گفت حتما حتما دارو ها شد سر ساعت مصرف کنه و 2 تا آمپول دیگه هم داره روزی یکی و اسمشم گفت فکر کنم سفتراکس بود واایی یعنی این آمپولی که الان زدم اون دردناکه بوده وای خدا جون بدبخت شدم من با صدای گرفته و بلند گفتم نه نه دیگه دکتر آمپول ن این خیلی درد داره من دیگه نمیخوام بزنم دایی جون شما ی چیز بگین به دکتر دایی خنده اش گرفته بود گفت دایی جون من که نميتونم رو تجویز دکترت حرفی بزنم حتما لازمه برات قربونت برم دکتر گفت نهال جان میدونم ی کوچولو درد داره و خیلی میترسی ولی چاره ای نیست اگه یکم همکاری کنی زیاد اذیت نمیشی ولی حتما باید بزنی و گرنه حالت بدتر میشه و باید بیشتر بزنی و ازم قول گرفت که همشو بزنم منم با گریه گفتم باشه اما فقط دونه اشو میزنم دکتر هم گفت نه خیر همشو باید تزریق کنی تا خوب بشی دیگه بحث هم نداریم فهمیدی نهال خانوم بعد هم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه من خیلی پام درد میکند مامانم برام کمپرس گذاشت و من در حال گریه خوابم برد . دوستان خوبم اگه خاطره ام رو دوست داشتین بگین تا بقیشو هم بنویسم چون هنوز 2 سه تا آمپول درد ناک داشتم که بزنم و از این که انقدر خاطره طولانی شد و چشمان نازنینتوت خسته شد منو ببخشید .دوستتون دارم ی عاووولللمهههههه

خاطره فاطمه خانم زند


سلام  رفقا ی گلگلاب 🌹🌸وب...
امیدوارم روزگار ب کامتون شیرین  باشه.وحسابی از تابستونتون لذت ببرین😊..
بیو خلاصه از بنده :فاطمه ام "زند"18 سالمه اهل دیار کریمان.ودانشجو طراحی ودوخت.بیشتر کامنت میزارم براتون نمیرسم خاطره بزارم...!
این دومین خاطره بندست.اولیشو تاریخ 17 فروردین 96واستون گذاشتم.خیلی از رفقاکامنت گذاشتن ازشون ممنونم.وادامشو خواستن.الانم بعد اییین همه مدت اومد خاطره هامو بگم واستون...🤓امیدوارم خوشتون بیاد:
چهارشنبه اونروز که بعد بیمارستان اومدیم خونه.بابام کلییی نگرانم شده بود.فرداشبش.موقع خواب دوباره احساس بدی توقلبم داشتم ههم درد میکرد هم داغشده بود نفسم صدادار شده بود..داداشم اومد کنارم .دیدحالم بدشده ترسید رفت مامان وبابامو صدازد.
اومدم بالا سرم خودمو خوب نشون میدادم دوست ندارم مامانم نگرانم بشه.جوشمو بزنه.میدونید که مادرا خودجوووش جوش میزنن.گفتم مامان خوبم یادم نیس بهش چیگفتم اونچیگف فقط مامان رفت بیرون بابابام داشتن پچ پچ میکردن نگو بابام زنگ زد اورژانس😫😰😰.بابام بهشون گفت ما ماشین داریم.ولی اونا گفتن باید باآمبولانس بیاد.😭 آخه پدر من چرااا ؟؟؟؟مامانم کمکم کرد یچیزی پوشیدم. بابام رفت سرکوچه ساعت حدودا 2-3نصف شب بود.منم اومدم روی حیاط روز صندلی نشستم.اینقد استرس داشتم ولی خب بروز نمیدادم😥.دیدم بابام بادونفراز تکنیسین های 115 اومدم سمتم..من هنوز دستم روقلبم بود. بعداز سلام شرح حالی از م گرفتن.برای فشارم.اجازه نمیدادم دستمو بگیره.😞🙁😕ولی با مساعدت پدر گرامی حل شد.😁
یهدونه از قرصایزیر زبونی برداشت باسرسرنگ سوراخ کرد بهم داد بزارم زیر زبونم گفت تابیمارستان سریع آرومت میکنه..😳😳😳 اه اه ایییقد بدمزه و  تلللخ بود.ولی چاره ای نبود...
ب بابام گفت کمکشون کنید تاپای آمبولانس بیان😰😰😰دوباره استرس گرفتم...همش مثل این عجوزه های خبییس تودلم زمینو زمانو نفریین میکردم فوووووحش میدادم😤😤😟😠😡 آخه چرا باید وضع قلب من این باشه😔...!خلاصه کنار آمبولانس رسیدم یکی شون در عقبو داد بالا اون یکی هم تعارف زد بفرمایین.(بنظر من  تعارف زدن تواونموقع یجور امیدواریه یعنی هنوز اوضا اوکییه..!نیس با برانکارد جمعت کنن بندازن بالا.بییی بوو بییی بووو🚑🚑🚑😂😂)خب ذهنیت منه از کوودکی چیکار کنم😉😀!!بهش گفتم واای نه  بخدا دیروز مارو بار زدین.من خوشم نمیاد.😞😞 اونم با یه مهربونی گفت ایشالا دیگه سوار ماشین ما نشین😊😊...
تارفتم بالا دوباره با برانکارد مشکل داشتم نمیتونستم دراز بکشم بدم میوومد 😕😕😕.مامانمم اومد بالا کنارم بود.مرده بهم گفت خانوم لطفا دراز بکشین...بعد همون دستی که روز قبل رگ گیری کرده بودن رو گرفت گفت باید یه خط ivازتون بگیریم.دستمو بردم عقب گفتم نه تروووخدا.این دستم دیروز سوراخ شده.گفت ایراد نداره خانوم اون دستتونو بدین...
با ترس همییشگی باحالت التماسی که  توچشمام بود  بهش فهموندم که میترسم آخه جلو مامانم خجالتم میشد ...اونم گفت بخدا نمیشه دختر جون این سرسوزنیه که واس اطفاله.زشته...منم لال مونی گرفتم بالای رگمو بست رومو کردم سمت مامانمو اونم سوزنو وارد رگم کرد.که یکم سوخت 😬😬.اکسیژن هم واسم گذاشت ورفت پشت رول بشینه بابام صحبت کرد.اونم باماشین خودمون اومد.(آخه چکاری بود؟)اون آقایی که بالا سرم بود یکسرر سوال پیچ کرد مارو اووف.منم راستش ازماسک اکسیژن بدم میومد چون عمومیه وبنظرم استریل نیست از جلوی صورتم بایه حالت چندشی برداشتم😖😖 فک کنم بهش برخورد.گفت چرا برش داشتی؟بو میده؟؟منم گفتم نه  نفسم خوبه نیازی نیس.اونم دوباره گفت نه بزار باشه.منم به مامانم نیگا میکردم که حالم بهم میخوره ازاین...خلااصه رسیدیم بیمارستانو منوبردن  همون اتاق دیروز نه کنارش ورفتن. نوارو که گرفتن دوباره درد وحشتناکی گرفت توقلبم همه چیز و تار دیدم یلحظه احساس مرگ کردم واقعا وحشتناک بود پرستاره خیییلی ترسید.رفت دکترو صداکرد.مامانم که اشکش دراومد بابامم که دستش تودستم بود یخخخ کرده بود بنده خدا😔دکتره که اومد نوارمو دید.شنید گفت یه مسکن براش بزنین.پرستاره اومدو آمپولو ازطریق همون برانول تزریق کرد..دکر دستور بستری کردنو داد منوباوییلچر بردن تو قسمت بستری اورژانس.وااای خیلی حس مزخرفیه.همههه بهت زل میزنن.فووضووولا.😳😳همون موقع 3تا قرص آسپرین دادن بهم ازاین مانیتورا بهم وصل بود انگار.پااااک روبموت بودم.(باخودم گفتم مگه سکته کردم....😳😳😳) بعد یه پرستار اومد برام سرم وصل کرد.فرداش هم موقع آزمایش ها یه پرستار آقا اومد وگفت آزمایش دارین.سرنگو بازکرد منم 😨😰 رگ آرنجمو دید گفت نه رگ نداری مجبورم از رودستت رگ بگیرم یکم درد داره.منم از دورووون 😱😱😱 ولی درظاهر 🙂🙂🙂 هیچی بادستکش لاتکس بالا رگو بست دوسه بار ضربه زد پنبه رو کشید قشنگگگ فشاری که اوورد تاسوزنه وارد شه روحس کردم.خیییلی سوخت . بعد خونیگری سوزنو دراوورد.چسب زد گفت ببخشید دردتون اومد.دیگه سرتونو درد نیارم تا شنبه مارو نیگه داشتن..دکتر متخصصم که اومد منو معاینه کردن و یسری قرص برام نوشت یکیش نورتلیپترین یادمه که اونموقع ها نخوردم تاااهمین چند ماه پیش بخاطر استرس امتحانات که بزوور میخوردم.آخه من اعتقادی ب درمان با قرص آمپول... اینا ندارم.درواقع مشکل دارم باهاشون تابشه نمیخورم.

ازتون ممنون که محبت کردین خاطرمو خوندین کامنت فراموش تون نشه... بازم ممنونم🌹 از کسایی که براخاطره قبلی من کامنت گذاشتن.خواستن باز خاطره بزارم. امید وارم خوشتون بیاد بازم براتون خاطره میزارم.باآرزوی سلامتی برای همه عزیزان وب.
یاعلی.✋🏼

خاطره بیتا خانم

خاطره بیتا خانم

سلام به همگی این خاطره رومشترکامن وداییم نوشتیم خب این خاطره خیلی جالبه چون بنده زخمی ومریض میشم ودایی جان آمپول نوش جان میکنن وسرم میزنن!خب من دردوران بچگیم خیلی شلوغ بودم وهمه پسراازم میترسیدن تومهدوپیش دبستانی مختلط بودیم ومن ازچارچوب دربالامیرفتم ووقتی پسرامیومدن که بیان داخل من میپریدم روشون ( خیلی هیجان داشت )وهمشون میخوردن زمین وتنهاچیزیکه ازش میترسم ازگذشته تاالان آمپول وگربه اس مدرسه مایه درخت به داشت ویع بارمن رفتم ازاون بالاوازاونجاخودمورسوندم به یه چیزه نیزه مانندی که ازدیوارزده بودبیرون( هنوزم موندم اون براچی اونجا بودولی ازروزی که وارداونجاشدم میخواستم فتحش کنم! )خلاصه رفتم اونجانشستم کلط چون نیزه وخب باریک بودخیلی بهم سخت گذشت بعدبچهاومربیامون جیغ ودادمیزدن که بیاپایین!(شماتصورکنین مادرم دراون لحظه نبوداگربودومنواونجامیدید... )خلاصه بنده تصمیم گرفتم بیام پایین ولی دستم خراشیده شد( به جهنم! )اومدم همین که پاموگذاشتم روشاخه گربه دیدم کنارمه( ینی سکته نکردم خوبه خداییش مگه جای گربه رودرخته؟! )بعدتعادلموازدست دادم باسراومدم روزمین ویه لحظه حس کردم ازبینیم داره آب میادواین لحظه مادرم رسیدودادزدچییی شدع؟! که من هیچی که دوباره جیغ زدوای یاجدسادات خودت کمکم کن( ینی این مامان من توهربحثی پای این جدبیچاره مارومیکشه وسط باباایشون کاردارن مادرمن وقتشونونگیر )وبعددیدم بعلههه اون خونه نه آب حالامدیرمون بایه بسته دستمال کاغذی اومده این بینی منوهی میکشه( باباپینوکیوشدم )منم هی میگم ولن کنازاون ورمامانم افتاده خلاصه دیدن خون بندنمیادمن وبردن بیمارستان بوعلی! وازاونجام زنگ زدن به بابام وداییم( بااون سنم شماره کل فامیلوبلدبودم )وخلاصه منوبردن واول خونوبنداوردن نمیدونم یه پمادی بودزدن بنداومد( فک کنم )بعدبامدیرمون رفتیم یه اتاقی نمیدونم براچی بودخوب5سالم بودبعدمن خیلی ترسیدم( برااولین بارازیه جاترسیدم )یه تخت خیلی بزرگی اونجابود( شایدگ من زیادی کوچولوبودم )بعدیه خانمی اونجابودگف بخواب روتخت منم خوابیدم که وایی چقدرسرددددبود( حس فاجعه ای بوددلم براخودم سوخو چقدربی کس موندم )وبعدش نمیدونم اون دستگاهی که بالاسرم بوداومدپایین یامن رفتم بالا!( بخداهمه ایناکه میگم عینه یه هاله اس توذهنم خوب یادم نمیاد )بعداومدم پایین که البته کل قدمن اندازه ارتفاع تخت بودکه بعدش دیدم بابام اونجاس تامنودیدکلی نازم کردوکلی مدیرمونودعواکردکه شمامسولین اگه بچم میمردچی اگه ضربه مغزی شده باشه اگه بینیش کج شه اگه چشمای آبیش( اینوخودم اضافه کردم چون عاشق چشماممکورشه )اگه فلج میشد....مدیرمونم گف حالاآقای....صبرکنین فعلاکه چیزی نشده! بابای من میگف چیزی نشده خانم دخترمن افتاده ازرودرخت شمامیگی هیچی نشده ازتون شکایت میکنم مگه شهرهرته!( به من نمیگه اون بالاچع غلطی میکردی میگه شماحواستون کجاس )پدرینی این!!!!حالامنم هی میگم پس دایی کوچرانمیادببینه چجوری شدم حالاازموقعیت سواستفاده میکنم میگم بابااگه من مردم گریه نکنیا[خندهف]( خداییش چقدربچه خوبی بودم والبته خول! )خلاصه ماموندیم تادکتراومدومنودید( یه آقایی بودبسی بلندددددشایدم من کوتاه بودم ولی نه اوم بلندددبودچون من الان175سانت قدمه واصلن جزوه افرادکوتاه قدنیستم )بعدگف ماشالله خیلی شیطونی خانم کوچولو( کوچولوع....! )آخه بالای درخت چی میکردی؟ من وقصیرگربه بودحالابابامم تاییدمیکنه که این دخترمن وارده و....سه طبقه خونرونه باپله میره نه باآسانسورمیره رونرده میشینه وسرمیخوره ( بخداخجالت نمیکشیدم تاهمین حالام ادامه میدادم )خلاصه دکترکه کلی به ماخندیدوبعدم گف مشکلی نیس ...فقط یه ماه دیگه بیارینش ...بعددیگه گفتم زودبریم پیشه عرضا( علیرضاچون من همش خونه مامان جونم بودم بیشترازمامانم وبابام به اون وابسته بودم)خلاصه رفتیم که دیدم داییم بیچاره سرم دستشه( دلم براش سوخت ازیه طرف حرصم گرفته بودچرامامانم هیچیش نشوه نکنع من مهم نیسم! )هی میگفتم دوستم نداری اگع داشتی توام سرم میزدی مامانم میگف من خیلی دوستت دارم تودختره منی ....بعدیه خانم پرستاراومدپشت پرده سرم وکشیدوبعدش ازتوجیبش 2تاampدرآوردبعددای که ازاونموقع خواب بودگویاپریدددزپرستاره گف برگردیداین دوتاروبایدعضلانی بزنم مامانم که رفت بیرون ولی من میخواستم عکی العمل داییم وببینم وموندم بابام خندیدگف علیرضاجان شمادیگه بزرگ شدی بایدبرات زن بگیریم چن وخ دیگه بعدداییم گف نه دیگه آمپول چرااا؟ حالم خوبه اصلن داروی من بیتابودکه اومد! بعدمنم کنجکاویم گل کرده هی میگف دایی بخواب بزنه دایی ....خلاصه خوابیدوشلوارشویه کم دادپایین که پرستارعزیزتویه حرکت انتحاری کلشودادپایین که صدای داییم دراومد چ خ ب ره )نمیخوای به رونم بزنیکه! که او نم گف عمیقه خلاصه پنبه کشیدوزداولیوداییم هی آییییی وای مردم و...میکردبرادومی دیدم یاخدادوبرابرقبلیه پرستاره به بابام گف نگهش دارین که داییم گف مهدی توروخدابیخیال ! بابام گف لوس نشوآبروی هرچی مرده بردی ! بعدگف خانم توروخداتوروجون هرکی دوست داری آروم بزن اونم گف چشم وپرستاره نمیدونم چشمش واسه چی بودکه عینه دارت آمپول فروکردداییم یه تکون وحشتناک خوردودادمیزدولم کنین آی پام قطع شدولم کن واییی مهدی بمیری ایشالله خودم حلواتوخیرات میکنم( خداییش فک نکنماینقدرم دردداشت ایشون زیادی...تشریف دارن )خلاصه تموم شدوبابام خندیدگف کموم شدعموجون داییم برگشت بابام گف آخی کوچولواوخ شدی بیابوست کنم خوب شی)داییم حرصش دراومدکیف مامانم برداشت کوبوندتوسره بابام گف ببند....بابام گف وای ترسیدم خلاصه داییم حرص خوردوبعدچن دقبقه پاشدورفتیم وبعدم معلوم شدچیزه خاصی نشده وولی تاهمین چن سال
پیش همش خون دماغ میشدم تابستوناولی همون پمادکه گفتم رومیزدم زودخوب میشدوبعدازاوم مامانم همش تنم پیرهن مبکردبلکه بنده یه کمی خانم بشم ولی آخرم حسرت به دل موندومن همین الانم دختری باموهای بلوطی وژلیده واتاقی بس درهم وبرهم تربازارشامم حتی جالب اینه مغزم به نامرتبی عادت کرده هروقت اتاقمومرتب میکنم نمیتونم درس بخونم( دوستتون دارم خیلی زیاد )یاعلی مدد

خاطره مهرو خانم

خاطره مهرو خانم

سلام توی خاطره ی قبلیم گفتم راهم به دندون پزشکی باز شده الانم یک جلسه دیگه که کارم به تزریق مسکن کشیدو براتون خواهم گفت دکتر محترم گفتن از اون جایی که ژن بدی دارم پوسیدگی دندونم بیشتر برای همونه به خاطر همین هنوز هم رفت و امد من ادامه داره یک روز بسیااار گرم صبح به من نوبت دادن مامانمم همراهم اومد رفتیم اونجا استرسم کمتر شده بود ولی بازم اروم نبودم هی میخواستم بگم میشه ازاون قرصا بم بدین. ولی خب گفتم زشته اخرشم نگفتم سورنگ بی حسیش فلزی بود منم هی نمیخواستم نگاه کنم هی نگام می افتاد بشتا نزدیک میکردن خیلییی اتوماتیک وار دهنمم بسته میشد دفعه سوم فقط بااخم نگام کردن منم باز باز کردم درد زیادی نداشت ولی متوجه سوزن میشدم و حس بدی بود دو ساعت تمام رو صندلی نشسته بودم اخرش میخواستن اره بکشن سرم میرفت عقب که اونجا گفتن تو چرا اصلا زور نداری بچه جان یه حرکت میزنم یک متر میری عقب نیم متر میای جلو منم محکم خودمو گرفتم که تاثییر زیادی نداشت برام مسکن نوشتن گفتن هر 8ساعت بخور به مامانمم گفتن به (بابام) بگو چند شیفته کار کنه که خدا روزی منو تو دهن این دختر گذاشتهالبته به شوخی البته راه حل ازدواجم گفتن که شوهر کنم ولی گارانتی دندون دهنم کاملا بی حس بود هیچی نمیفهمیدم بالاخره رفتیم خونه خوابیدم البته قبلش قرص خوردم بعد از 5ساعت به زور مامانم بیدارشدم میخواستیم بریم خونه خالم دختر خالم زایمان کرده بود شام دعوت کرده بود خیلییی وقت بود مهمونیا رو به افق محو و نیست شده بودن نمیتونستم نرم واقعا رفتیم اونجا نیم ساعت نشده دندونم دردش بیشتر شد اونجا بم قرص دادن ولی خوب نشدم اصلا نمیتونستم دهنمو باز بکنم هوا میخورد تیر میکشیدسرمم درد گرفته بود تو اتاق بودم با رضا و بابام که بابام با دکتر تماس گرفت گفت مشکلمو و اینکه قرصش اثر نمیکنه گفتن یه مسکن تزریق کنم رضا میخواست بره بگیره قبول نکردم گفتم عمرا اینجا امپول بزنم رضام بالبخند گفت نه که تا حالا اینجا نزدی بعدشم چه فرقی میکنه(مراسم پسر خالم خونه خالم کلی امپول زدم) منم قبول نکردم. اونام گفتن خودت درد میکشی رفتن باز امیر اومد خیلی اصرار نکرد چراغا رو خاموش کرده بودم سرم رو پای امیر اروم گریه میکردم اومدم ب ه امیر اشاره کنم اب بیاره دیدم چشماش بستستکونش دادم دیدم خوابه قیافم واقعا دیدن داشت اون لحظه بیخیال اب شدم به هر بدبختی مامانم ول کرد و تصمیم رفتن کردن ولی خب یک ساعت داشتن خداحافظی میکردن واقعا کلافه شده بودم رفتیم خونه مامانم اینا داشتن اماده خواب میشدن رضا اومد منم تو اتاق بودم اومد تو اتاق گفت بهترنشدی منم کلا دپ شده بودم سرمو تکون دادم گفت اشکال نداره الان خوب میشی بخواب باز سرمو تکون دادم گفت بخواب درد نداره کلی فشار اوردم به خودم گفتم دروغ نگو اونم نشست به حرف زدن دیدم خیلی داره دیگ نصیحت میکنه خودم خوابیدم اونم خندید گفت افرین خب چی میشد از اول همکاری کنی الان تموم شده بود داشت اماده میکرد من باز گریم گرفت گفت نگاه نکن وقتی زد واقعا به دردی که تو خاطره ها از مسکن گفته بودن پی بردم تاب میخوردم در بیاره اونم نامردی نکرد تااخرش زد خیلی بد بود گفتتمومممم حالا راحت بخواب منم چشمام خیس نگاش کردم گفتم خیلی درد داشت گفت خب تقصیره من نبود که منم گفتم جریمت اینه که امشب همینجا بمونی اونم خندید گفت چه جریمه سختیم هست لباسشو عوض کرد گفت من رو زمین بخوابم دلم سوخت گفتم نه بیا رو تخت منه بدبخت با اون همه درد رو زمین خوابیدم ولی زود خوابم برد. زیاد شد نمیدونم. زندگی به کام

خاطره نیاز خانم

سلام
اول بگم که خاطرات من اکثرا مال خودم نیستن و فقط راوی هستم ولی اگر خاطره مال خودم باشه حتما ذکر میکنم و اینم بگم که بخاطر یک سری مزاحمتها نمیتونم یه چیزاییو بگم اگرم روزی لازم بود حتما میگم پس ناراحت نشید از دستم
نوشتنم خیلی خوب نیست امیدوارم خوشتون بیاد

 نیاز هستم 22 ساله دانشجو رشته پرستاری
خاطره ام مربوط به دختر عمه ام هست که اون موقع 18 سالش بود اسمش مریمه 4 ماه از من بزرگتره
عمه من وقتی مریم خیلی بچه بود فوت کردن و مریم اکثر وقتا با زن باباش نمیخواست باشه و پیش عمه بزرگم که نزدیکتر بودن زندگی میموند اکثرا که بزرگترین اشتباه زندگیش بود و شد آغاز روزی که مریم گفت عاشق شدم و دلباخته پسر عمه بزرگ پسری که خودشم همش 20 سالش بود و جز چشمای رنگیش چیزی برای دل باختن مریم نداشت منظورم آینده ساختن بود بگذریم..
مریم بعد ازدواجش با آقا تازه یادش افتاد بچگی کرده و هر طور بود جداشد و برگشت خونه مادر بزرگم که تو همون شهری بود که ما هم بودیم مریم بعد جداییش افسرده شده بود و گوشه گیر ولی هر روز که میگذشت بیحال تر میشد چند باری بیهوش شد گفتن از افت فشاره و استرس و...ولی بعدا که آدمه داشت فهمیدن تب تیفویید(حصبه) بوده
وقتی بردنش دکتر من و عمه ام و مریم بودیم و پدرم چون اصلا نمیتونست رو پاش وایسه همش باید حواسمون بهش میبود
وای روز اولی که از دکتر برگشتیم وقتی آمپولارو دیدم من جای اون سکته کردم (متاسفاه بخاطر سطح فرنگی پایینه عموی مریم نمیشد بستری بشه چون گفته بود بخاطر ازدواج و طلاق و بس فکری و به قول خودشون بی آبرویی بار آوردن حتما مریم و میکشه و جرات نداشتیم بیمارستان باشه خونه امن تر بود براش ) وقتی برگشتیم شیما (عمه ام که دوره تزریقات گذرونده) گفت که خودش آمپولاشو میزنه ولی مریم اینقدر بی تابی کرد که تمام بدنم درد میکنه هر روز آمپول نمیتونم تحمل کنم میگفت منو ببرید بیمارستان دوس دارم عموم بیاد بکشتم راحت شم! به هر حال تقریبا 3 روز با آنژیوکت تزریق میکرد برای هر بار تزریقم باید میرفت پیش پسر دوست بابام که بیمارستان نزدیک خونه بود چون عمه ام میگفت عضلانی آسونه ای وی نزدم میترسم خرابکاری کنم
من بعدش تا 2 روز مریم و ندیدم ولی بعدش مامان بزرگم زنگ زد به پدرم گفت مریم حالش خیلی بد شده و همش بالا میاره وه تبش خیلی بالاس سریع رفتیم دنبالش و بردیمش بیمارستان پدرم گفت ماشین و پارک میکنم منو مریم جلو در ورودی بودیم یهو دستم و گرفت تا خواستم بگم جانم از حال رفت یعنی واقعا داشتم سکته میکردم سریع بردنش داخل تا شب بیمارستان بود و بهش سرم زدن ولی اینقدر بیحال بود حتی برای اون آمپولای پودری ام صداش در نیومد

فردا شبش عمه ام گفت مریم گفته دستش درد میکنه   میخواد آمپولاش و عضلانی بزنه اون موقع برای منم نبود ولی از ترس داشتم سکته میکردم😐
ولی خب عمه ام و منو دختر عموم پیشش بودیم مریم سرش رو پای دختر عموم بود خیلی حالش بد بود کمکش کردیم آماده بشه عمه ام خیلی آروم شروع کرد پنبه زدن و خودشم گریه میکرد و همش زیر لب میگفت یادگار خواهرم داره پرپر میشه اولی و که زد فقط خیلی آروم آخرش آه کشید برای دومی آروم بود ولی بدنش میلرزید دیگ همه مون داشت گریه مون میگرفت لباساش و مرتب کردیم و کم کم خوابش برد
این قضیه اینقدر ادامه داشت تا 3 دوره کامل درمان جواب داد ولی بقیه آمپولاش و من نبودم و اگرم بودم جرات نداشتم کنارش باشم

ببخشید اگ بد بود
فعلا❤️

خاطره افنان خانم

سلوووووم
افنانم 22 از سنندج

 اومدم خاطره بزارم البته خدایی دعا کنید من خاطره ساز نشم با هر باز آمپول زدن من یه ایل و حرص میدم و پسر میشن😂
خاطره ام خیلی جدید نیست خدارو شکر چون جدیدا خاطره ساز نشدم( نکه آمپول نباشه ها افتخار نمیدم نزدیک بشه)
چند وقت پیش عروسی دختر یکی از فامیلای پدرم  دعوت بودیم ولی به دلایلی که مامان جون اسمش و گذاشتن (سرمون شلوغه و بچه ها امتحان دارن) نرفتیم ولی در اصل ( مادرم اصلا ازشون خوشش نمیاد حق ام داره دخترشون خیلی وقت پیش قرار بوده زن پدرم باشن ولی خب نشده و با مامانم ازدواج کردن الان ایشونو هووی خودشون میدونن😂)
خلاصههههههه تقریبا 1 ماه بعد عروسی بود بازم دعوت شدیم خونشون و گفتن همه هستن باید شمام باشید و به اجبااااار رفتیم(ولی خدایی اگه اون خانم زن پدر بنده میشدن من الان نبودما🤔 همون بهتر که سر نگرفته وگرنه از نعمتی مثل من دنیا محروم میشد☺️ شوخی کردم بوخودا!!
هیچ توی راه تا دلتون بخواد هله هوله نوش جان کردم وقتی ام رسیدیم  اینقدر شیرینی خوردم که در حد انفجار بودم (بخدا بعضی وقتا فقط یکم میخورم وگرنه تو عمرم نفهمیدم چاق شدن یعنی چییییی☹️☹️☹️)
بگذریم اون روز ن نهار خوردم ن شام فقط هله هوله و شیرینی
شب زود خوابم برد از بس اونجا هوا خوب بود 😚
فرداش عروس داماد قرار بود برای شام بیان اونجا منم دیدم هیچکس و نمیشناسم به داداشم گفتم با راحله و محمد رضا (تنها افرادی که اونجا باهاشون راحت بودیم!) بریم بیرون
4 نفری رفتیم طاق بستان خیلی خوش گذشت از بستنی و بامیه و ....گرفته تا وقت برگشت ام به بهانه گرما تو حیاط حسابی همدیگرو خیس کردیم و آب بازی کردیم
اصلا ام به این فکر نکردم لباس همرام نیست و لباس هیچ کدوم از اون تپلیا سایز تن من نیست(راحله جون به جون خودم منظوری نداشتم فقط میخوام انگیزه بشه واست دختر خوب نیست اینطور تپل باشه😂)
شب  عروس داماد تشریف آوردن وای که چقدر حرص دادیم بزرگترا رو از بس سر و صدا کردیم و اونا میگفتن زشته تو در و همسایه(خیلی با فامیل پدری جور نیستم ولی کلا هرجا برم عادت دارم با همه زود گرم میگیرم و اون شب خیلی زود با همشون گرم شدم البته فقط همسنای خودمون بودیم و جوونا که برای عروس داماد آهنگ میخوندیم و کلا سرخوش بودیم)
شبشم برای خواب همه دخترا طبقه سووم خوابیدن ماهم گفتیم 2 نفری( من و راحله) بالکن راحت تریم ما که نمیخوابیم تا صبح حرف میزنیم(ارواح عمه هامون😕)
تا نزدیک صبح حرف زدیم نفهمیدم کی خوابم برد صبح با سرفه های شدیدی از خواب بیدار شدم دیدم راحله کنارم نیست رفتم دیدم هیچکس ام طبقه سووم نبود بجز زینب خانم (یکی از عروسای خاله بزرگ ) سلام کردم گفت صبحت بخیر چقدر خوابیدیا  صداتم کا گرفته نباید اونجا میخوابیدی گفتم اصلا حواسم نبود شرمنده گفت شوخی کردم عزیزم آماده شو بیا پایین صبحانه بخوریم همه رفتن کسی نیست فقط خودمونیم(تو عمرم اینطور نبودم با کوچکترین صدایی بیدار میشدم اون روز کلا تو هپروت بودم)
صورتم و شستم و لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین هیچکس نبود جز من و زینب خانم و دخترش و مهرداد(داداش عروس خانم)
صبح بخیر گفتم که مهرداد با خنده گفت صداتون گرقته ها (نمیدونم چرا همیشه از این بشر تنفر داشتم😒) گفتم بله..
از زینبت خانم پرسیدم بقیه کجان گفت رفتن خرید راحله ام گفته کلاس داره بعد کلاسم میره خونشون
کمکش کردم یکم تو کارا و برای نهار بعد از تموم شدن کارا ازش اجازه گرفتم و گفتم میرم یکم دراز بکشم (کلا تا کارا تموم شد همش سرفه میکردم گفتم شاید یکم بخوابم بهتر شم خودمم نمیدونم چه ربطی داشت فقط دوس داشتم بخوابم خسته بودم شدید )
بعد نزدیک 2 ساعت  از خواب بیدار شدم رفتم پایین همه بودن منم که همش سرفه میکردم زینب گفت به مهرداد گفتم برات قرص بگیره وقتی برگشت قرص و خوردم باز خوابیدم نزدیک عصر بود بازم بیدار شدم که پدرم گفت باید بریم خونه راحله
آماده شدم ولی همش سرفه میکردم اصلا گلو درد نداشتم فقط سرفه های شدید داشتم و بدنم داغ بود
تو راه پدرم جلو درمونگاه نگه داشت و بدون اینکه حتی اجازه بدن حرف بزنم گفت پیاده شو مامانم و نگاه کردم فقط گفت خب همش سرفه میکنی بدتر میشی دیدم نخیر بی فایده اس رفتیم داخل ی اقای دکتر نزدیک 50 ساله خوش اخلاق بودن بعد معاینه گفتن دخترم تب داری برات دارو مینویسم ولی حتما باید آزمایش بدی کم خونی داری رنگت پریده چشمات....( آقا من آرایشم خدایی خیلی کنه ولی بازم آرایشه ها چرا جلو دکترا رو نمیگیره هر بار این و به من  نگن😐)
به هر حال دارو هارو گرفتیم دیدم بله طبق معمول آمپول دارم اون شب خونه عمو بودیم (پدر راحله) و پیچوندم فرداش برگشتیم خونه و بازم تا شب تحمل کردم ولی شبش به حدی حالم بد بود که خودم مامانم و بیدار کردم آمپول و آماده کرد برای اولین بار بدون هیچ مخالفتی آماده شدم و فقط حس میکردم تمام بدنم عرق کرده آروم پنبه کشید حتی سردی الکل ام باعث میشد بلرزم آمپول و تزریق کرد درد داشت ولی دوس داشتم فقط یکم بهتر شم خوابم ببره بعد آمپول مامانم کمکم کرد لباسام و مرتب کردم  خودش صورتم و با دستمال تمیز کرد و دیگ هیچ نفهمیدم و بعدا فهمیدم مادرم تا صبح بالا سرم بوده

 آقا مهرزاد آقا سهیل اوا خانم و بقیه دوستان آقا شماها چطور اینقدر زود زود خاطره ساز میشید🤔
من 2 ماهه آمپول دارم هنوز نزدم آزمایش دادم خیلی واضح بهم گفتن باید بزنم بعضیاش هورمونی ام هست هنوز نزدم از من یاد بگیرید😂

دوستون دارم خدافظ❤️

خاطره محیا خانم

سلام محیام و 12سالمه اولین باره که خاطره میذارم پدرو مادرم هردو پزشک هستن
یه روز صب که از خواب پاشدم متوجه شدم که گلو و گوش راستم درد میکنه اونموقع مامان بابام بیمارستان بودن و خالم پیشم بود صبونه خوردم و راهی مدرسه شدم تو مدرسه حالم بد شد و زنگ زدن به بابام که بیاد دنبالم بابامم تازه رسیده بود خونه و حسابی خسته بود اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانمم خواب بود بابام هم زود رفت خوابید بعد از دو ساعت تحمل بیدار شدن بابام معاینم کرد و بهم گفت محیا گلو و گوشت داغون... منم گفتم بابایی آمپول مینویسی؟بابام گفت عزیزم لازمه برات دو تا مینویسم که دخترم دردش نیاد منم زدم زیر گریه و رفتم بغل مامانم اونم دلداریم میداد بابا آمپولا رو از تو یخچال دراورد آمادشون کرد بعد با پد الکلی اومد طرفم مامان به زور خوابوندم بابا لباسمو داد پایین پنبه کشید تا فروکرد سفت کردم گفت محیا شل کن من هنوز کاری نکردم دو تا ضربه زد و مواد و تزریق کرد مامانم جاشو ماساژ داد تا بلاخره خوب شد بعدی زیاد درد نداشت بعد رو پای بابام خوابیدم تا مامانم برام شیاف گذاشت فرداش نرفتم مدرسه و خوب نمیشدم که رفتم پیش دوست بابام که متخصص گوش و حلق و بینی بود...
اگه خواستین ادامشم میذارم

خاطره مها جان

خاطره مها جان

سلام من مهام بهتون قول دادم بازم خاطره بگم . این خاطره شاید یکم ناراحتتون کنه اما خوب دیگه خاطرست دیگه . . مرداد ماه پارسال بود که 3 مرداد سالگرد پدر و مادرم بود . مادرجون کمرشون اسیب دیده بود و بیمارستان بودن و کسی حواسش به من نبود .منم نخواستم اذیتشون کنم . تا ظهر روز 3 مرداد با زن عمو ارام(زن عمو ایمان نامزدن) بیمارستان بودیم(تازه عقد کرده بودن با عمو) من حالم خیلی گرفته بود . ظهر عمه افسانه اومد و ما اومدیم خونه مادرجون. بعد از نهار زن عمو رفت خوابید و من موندم و کلی تنهایی. یهو تصمیم گرفتم تنهایی برم بهشت زهرا. زنگ زدم اقای سرمدی(راننده ای که اقاجون بهش اعتماد داره و منو میبره کلاس و اینا) اومد دنبالم . اروم از خونه زدم بیرون و قبلش واسه زن عمو پیام گذاشتم. خلاصه سر راه یه مقدار چیز واسه خیرات خریدم و رفتم اونجا . خیلی حالم بد بود . اون چند روز نبود مادرجون تو خونه و بی خوابی خیلی بهم فشار اورده بود . خلاصه کلی خودمو خالی کردم اومدم بلند شم که عمو و زن عمو رو دیدم که مظطرب دارن میان سمتم . یه لحظه از قیافه عمو ترسیدم بهم که رسید یه قدم رفتم عقب و اروم گفتم:ببخشید. عمو چیزی نگفت و نشست فاتحه گفت . زن عمو اومد سمتم بغلم کرد و اروم گفت:خوبی عزیزم؟ترسیدم خوب بهم می گفتی می اوردمت . خودمو انداختم تو بغلش و توش جمع شدم و شروع کردم به گریه کردن. بعد از چند دقیقه بدنم می لرزید که زن عموبا وحش برگشت سمت عمو و گفت:ایمان مها حالش خوب نیست. مو اومد بلندم کرد و بردم تو ماشین و راه افتاد . نصفه راه احساس کردم دارم بالا میارم .بلند شدم و گفتم:عمو حالم بده بزن کنار . از ماشین پیاده شدم و کنار خیابون هرچی تو معدم بود و گلاب به روتون بالا اوردم. بعد چند دقیقه که حالم بهتر شد رفتیم خونه با کمک زن عموم رفتم اتاقم . تمام انرژیم تحلیل رفته بود . عمو بعد چند دقیقه اومد تو اتاق و گفت:بهتری ؟ توان حرف زدن نداشتم . زن عو گفت:ایمان یه کاری بکن اصلا جون نداره. عمو اومد پیشم و دستشون کشید رو سرم گفت: تبم داره که . بیا ببریمش بیمارستان اونجا خودم هستم و الانم عمل دارم و مامان کار داره . پاشو بریم . عمو منو برد تو ماشین و رفتیم بیمارستان . اونجا تو اورژانس دراز کشیدم که تا رسیدیم عمو رو پیج کردن سریع رفت که بعدش عمو احسان اومد و بعد سلام و احوال پرسی گفت:به به مها خانم . باز که کارت پیش ما گیر کرد عمو جون . با بی جونی گفتم:عمو . گفت :جانم عزیزم حالت خوب نیست یه لحظه صبر کن اومد که بره بازم حالت تهوع گرفتم و بالا اوردم . عمو چند تا چیز نوشت و اومد پیشم و با زن عمو حرف زد تا یه پرستار با یه کیسه اومد. توش یه سرم و 2 -3 تا امپول بود. عمو سرمو در اورد و امادش کرد اومد سمتم و گفت: ارام جان کمک کن استینشو بزن بالا . زن عمو کمک کرد و عمو پنبه کشید تا اومد انژیوکتو وارد کنه دستمو کشیدم که گفت:اه عمو جون یواش هنوز کاری نکردم. یه بار دیگه پنبه کشید و وارد کرد که دستم سوخت و اروم گفتم:اخخخخ. عمو گفت :تموم شد. و یه امپول تو سرم زد و تنظیمش کردچند دقیقه موند که من کم کم خوابم برد . از خواب که بیدار شدم سرم تو دستم نبود و عمه افسانه و عمو علی(همسرش) بودن . عمه تا دید بیدار شدم زنگ زد عمو ایمان و اومد یکم باهام حرف زدن که عمو علی که چند دقیقه پیش رفته بود بیرون با دوتا امپول اومد تو و داد دست عمو ایمان. عمو گفت:مها جان برگرد تا ایان امپولاتو بزنه. با بغض به عمه افسانه نگاه کردم و گفتم:عمه نه خواهش میکنم. عمه گفت:عزیزم بدنت ضعیف شده و عصبی بودی اینارو بزن خوب شی که مامان خفمون کرد هی میگه مها کجاست؟چیکارش کردین . یه کم دیگه مخالفت کردم که عمو ایمان کلافه گفت:اماده میشی بزنم یا بدم علی بزنه برات؟ منم خجالت کشیدم و برگشتم . عمه لباسمو داد پایین و عمو ایمان به عمو علی اشاره کرد که پاهامو بگیره. عمو علی پاهامو گرفت و عمو ایمان پنبه کشید و با یه بسم الله فرو کرد . اولش یکم سوخت ولی بعدش درد داشت که اروم همش میگفتم:ایییییی اخخخخخ عمه . عمه افسانه هم می گفت:قربونت برم تموم شد . عمو کشید بیرون و سمت دیگرو پنبه کشید . بازم فرو کرد که دردش خیلی زیاد بود . دیگه خجالت بوسیدم گذاشتم کنار و شروع کردم به گریه کردن و ناله کردن:ایییییی عمو تو روخدا . عمو درش بیار پام داره می سوزه .عمو علی شما یه چیزی بگو . ایییییی اقاجون بیا منو ببر و... . گریه می کردم تا تموم شد که زن عمو ارام اومد تو و گفت:مها جان خوبی؟ صدات کل بیمارستانو برداشته عزیزم اروم تر . با گریه گفتم:زن عمو بیا عمو رو ببر سوراخ سوراخ کردم . اییییی پام درد میکنه . عمو با خنده اومد طرفم و گفت: بسه وروجک واسه سلامتیه خودته اخه نمی دونی چه فشارت پایین بود در ضمن شما بدنت ضعیفه دردت میگیره . خلاصه بعد یک ربع رفتیم بالا پیش مادرجون . اونجام کلی شکایت کردم و اقاجونم بهم گفت: اقای سرمدی بهش گفته بردتم بهشت زهرا وگرنه پوستمو قلفتی(غلفتی) می کند. هفته بعد عروسی عمو ایمانه دیگه میره و من تنها میشم باز. ببخشید خستتون کردم. ممنون که خوندید.

خاطره شیوا خانم

خاطره شیوا خانم

سلام عشقوليااا😍 عشقتون اومد دوباره😍 خب خب برم سر اصل مطلب شما گفته بوديد درباره امپول خوردن نيما و شاهين بگم ولي ميدونيد اينا يا تو بيمارستان امپول ميزنن يا ميخواان امپول بزنن مارو راه نميدن😢😭 ولي اصلا نميترسن😐 صداشونم در نمياد. 😐خب اسمم كه نازنين ميگم چون شيوا سختمه😐 اين جريان بر ميگرده به شهريور پارسال كه ما رفته بوديم شمال اونم از نوع مجرديش يعني من و شاهين و نيما و نياز و نيايش. و دوستاي شاهين و نيما كه ماشالله دكتر بودن و و محسن كه با نامزدش اومده بود و هاديم كه مجرده و اسم نامزد محسنم سارينا بود. محسن و هادي پزشك عمومين ساريناهم داره معماري ميخونه خلاصه رفتيم شمال و و رفتيم ويلا. همه خسته بوديم و خوابيديم وقتي بيدار شدم ديدم اسپيلت روشنه و منم جلوش خوابيدم ولي شاهين پتو انداخته بود روم ولي من سردم بود😑خلاصه دگ از خواب بلند شدم و رفتم بستني خوردم و بقيه هم بيدارشدن و رفتيم متل قو. تو شب هممون رفتيم تو اب كه بسي وحشتناك بود😱 ولي نيما نيومد چون تو بچكي نزديك بوده غرق بشع از اب ميترسه بدبخت😬😂 وقتي اومدي بيرون م پسرا لباساشونو عوض كردن
ولي دخترا با لباس خيس نشستن تو ماشين😬 رفتيم تو ويلا كه من پريدم رفتم حمام😐 وقتي اومدم. چون موهام بلند بود خشك نميشد منم سريع با كش بستم😐كه به قول نيما از بس خنگي😄 وقتي دونه دونه رفتيم حمام با پيشنهاد دختا رفتيم پاساژ😍دواي درد دخترا😂😐 و شامم بيرون خورديموقتي برگشتيم اينقدر خسته بوديم خوابمون برد ولي صبح بلند شدم سرم عجيب درد ميكرد و چون ميگرن دارم سريع به شاهين گفتم و اونم بهم قرص داد ولي بدتر شدم هي كه شاهين و نيما رفتن برا صبحانه نون بگيرن و مخلفات. منم داشتم ميمردم از سردرد و سرگيجه اومدم بيام بيرون كه اومدم بيفتم زمين هادي منو گرقت. از حق نگذريم هادي خيلي بد اخلاقه ولي محسن عاليه گقت چيشدي نازنين؟گقتم سرمممم😭😭😭 گفت باشه باشه برو بخواب رو تخت😢😔 رقتم مه نياز و نيايش و محسن و هادي و سارينا بالا سرم بودن كه محسن گفت. شاهين گفته ميگرن داره احتمالا به همين خاطر سرش درد گرقته بزار يه زنگ بزنم كه تا بوق خورد شاهين گفت درو باز كن اومديم تو😐اصن نداشت محسن حرف بزنه وقتي اومدن محسن گقت سريع بيا بالا كه اونام سريع اومدن و محسن براشون تعريف كرد چي شده گفت اتفاقا امپولشم اوردم كه محسن گقت شاهيييينشاهين گفت هادي منم دل زدن ندارم كه هادي گفت بسي غلط ميكني پس امپول نزنه😂كه نيما گقت هادي بدتر ميشه😐اينجا من از سردرد لال شدم نياز و نيايش و ساريناهم با محسن رفتن بيرون چون محسن گفت بيايد بيرون. و هادي چون خيلي خوب امپول ميزنه گفت باشه ميزنم كه شاهين گفت مرسي💋بعد من گفتم داداششش😭همينحورم گريه ميكردم و اينا كه شاهين گفت جون دله داداش؟گريه نكن الهي فدات بشم به خاطر خودته😔 كه نيما رفت بيرون و شاهين شلوارمو كشيد پايين و تا خواست امپولو فرو كنه گفتم نهههه هادي گفت جانم الان تموم ميشه شاهين گفت هيس هيس فدات بشم كه امپولو فرو ميكرد من گريه ميكردم ولي سفت نكردم. تا تموم صد ولي نيما و شاهين و هادي و محسن برام كادو خريدن😈😍 دوستدارتون شيوا

خاطره رویا خانم

سلام به همگی رویا هستم 19 ساله از شیراز . چند وقته پیش سرماخوردم و گلوم و.گوشام درد میکردن.مامانم به زور منو برد دکتر. بعد معاینه گفت : دوتا آمپول مینویسم .....) دیگه به بقیه حرفاشو گوش نکردم. مامانم بهم اخم کرد که حرف نزن ! ساکت موندم و از مطب بیرون اومدیم. مامانم رفت داروهارو بگیره. بعد هم رسیدیم به اتاقی که روی درش نوشته بود تزریقات و پانسمان . مامانم دستمو گرفت و برد تو. آمپولا رو روی میز خانومه گذاشت.اونم شروع کرد به آماده کردن. مامانم من رو روی تخت خوابوندو شلوارم رو تا زیر باسنم پایین کشید. خانوم تزریقاتی سمت چپمو الکل زد و فرو کرد. درد نداشت . گفت نفس عمیق بکش . منم کشیدم . یهو سمت راستم الکل زد و سریع فرو کرد . آی آی کردم و دردم اومد. بعد خواستم بلند شم که مامانم نذاشت . دوباره خوابیدم. شلوارم رو تا زانو کشید پایین و لای باسنم رو باز کرد. تا اومدم برگردم یهو شیاف رو داد تو ! جا خوردم و دردم اومد بعد هم برای اینکه بیرون نیاد دو طرف باسنم رو بهم نزدیک کرد و بعد جای آمپولا رو ماساژ داد

خاطره اقا سهیل

خاطره اقا سهیل
ســــــلام به همگی.امیدوارم از ایام چرت و مزخرف امتحانات به سلامت عبور کرده باشید .منم به شکرانه ی زنده خارج شدن از این روز های چـــــــــرت اومدم یه خاطره تعریف کنم. ببینیم آخر عاقبتمون به کجا میرسه😀اما قبل خاطره از همین تریبون از اساتید گرامی خواهشمندم اون نمرات درخشان مارو تو سایت بزارن😒نصف تابستون که با استرس امتحان گذشت نصف دیگه رو هم باید کابوس نمره ببینیم.خدا شاهده چن شب پیش خواب دیدم تو یکی از امتحانا ۲شدم نزدیک بود تو خواب سکته بزنم😥استاد عزیزی که یـــــک مــــاهه امتحان گرفتی و هنوز نمراتو درج نکردی منتظری موقع تایید نمرات بزنی نتونیم اعتراض کنیم 😒 اگــر من تو خواب به خاطر زرنگ بازی شما سکته میکردم و یه ورم کـج میشد مسئولیتش رو شما می پذیرفتی آیــا ؟؟؟😞بابا استاد قربونت برم جـــان مادرت او نمراتو بزار دیگه😡😣 .این صرفا غــر بود ربطی به اصل مطلب نداشت ولی خالی شدم تو دلم مونده بود داشتم منفجر میشدم😅😤واما خاطره:عرضکنم خدمتتون بنده اگر ریا نباشه از۹سالگی تکواندو کار میکنم البته حدود یک ساله تو مسابقات شرکت نمیکنم و کلا جدی تمرین نمیکنم وبیشتر تمرین مربیگری میکنم که ایشالا دو سال دیگه تو کلاسای مربیگری شرکت کنم ببینم چه گلی به سر مربیگری میزنم😅وقتی سوم دبیرستان بودم اون موقع اوج تمریناتم بود میخواستم وارد تیم ملی بشم(زهی خیال باطل😂)یه دوره مسابقات حوزه ای تیمی داشتیم که اگه به صورت تیمی مقام میاوردیم به مسابقات لیگ راه پیدا میکردیم ولی توزیع مدال انفرادی هم بود یه خبرای غیر رسمی هم رسیده بود که قراره از کادر فنی تیم ملی بیان بچه های با استعدادو بدون انتخابی ببرن تیم ملی واسه همین همه مون خیلی سخت کار میکردیم .مربیمونم میگفت خودتون حواستون به وزنتون باشه دیگه من نخوام یکی یکی چک کنم منم که همیشه خدا عین گاو میخوردم تو اون دوره کلا کم غذا شده بودم .یه روز قبل مسابقه وزن کشی داشتیم که همه ی تیم رفتیم وزن کشی من که رفتم رو ترازو مسئولش با تعجب گفت وزن چندی؟گفتم وزن یک گفت یه کیلو کم داری !😱مربیم داد زد سرم که مگه نگفتم حواست باشه و از این حرفا گفتم حالا چیکار کنم؟؟؟؟یکی از بچه هارو فرستاد گفت برو چن تا بطری اب بگیر ببینیم وزنش درست میشه یا نه وقتی داشت میرفت گفتم حالا که میخری یکیشو دوغ بخر گاز دار باشه لطفا (فرصت طلب بدبخت😂)گفت امر دیگه گفتم حالا همینو بخر تا ببینم بعدا چی میشه.مربیمم اون وسط عین اسفند رو آتیش بود میگفت بیچاره یــــــه کیلو کم داری چرا عین خیالت نیست😠منم گفتم اینا همش از استرسه استاد 😩😅خلاصه رفت دوݟ و آب گرفت و آورد یه دوغ خانواده رو سر کشیدم با خودم گفتم این که از یه کیلو ام بیشتربود اضافه نیارم خوبه دوباره رفتم رو ترازو گفت بازم خیلی کم داری تا درست نشه نمیتونم کاری کنم 😐دوباره اومدم با بدبختی یه بطری بزرگ آب خوردم دیگه داشتم منفجر میشدم باز دوباره هیچی به هیچی اومدم نشستم گفتم دیگه نمیتونم بیخیال مربیمم میگفت فقط یه بطری دیگه بخوری تمومه دیگه اشکم در اومده بود اون هی اصرار میکرد منم که اصلا نمیخوردم .اونجا قــشنگ تابلو شده بودم بچه های دیگه ام دورم جم شده بودنواسم به دو تاشون بود که بهم میخندیدن یکیشون گفت فردا بازی این چقدر دیدنی بشه😂یه چش غره بهشون رفتم تا خواست حواسم جم بشه دیدم یه بطری آب ریخته شد سرم .سرمو بالا کردم دیدم یکی از هم تیمیام بود گفت موهات خیس باشه وزنش بیشتر میشه با صدای بلند گفتم آخه مگه من چن گرم مو دارم ؟😡مربیم گفت الان یه گرمم تاثیر داره به زوووور یه بطری کوچیک آب داد به خوردم با بدبختی رفتم رو ترازو که خدا رو شکر گفت درست شد البته ۲۰۰گرم کم بود که موردی نداشت .من تا شنیدم این حرفو دویدم سمت در مربیم داد زد کجا بیا لباس بپوش سریع اومدم لباس پوشیدم وضع انقد خراب بود بلوزمو داشتم به پام میپوشیدم😂حالا بیا تو سالن دسشویی پیدا کن از هرکی ام میپرسیدم جواب درس نمیداد رفتم طبقه دوم یه آقایی از یه دری اومد بیرون گقتم دسشویی کجاست؟؟؟😫گفت همینجا سریع پریدم تو دیدم آدم توشه 😠همش با مشت میکوبیدم به در با داد میگفتم جان مادرت زود باااااااش داره 3میشه که درو باز کرد نزدیک بود مشتم بخوره تو صورتش😂وقتی اومدم بیرونچقدرر دنیا به نظرم زیبا اومد😂خدا هیچکسو با دسشویی نرفتن امتحان نکنه خـــــــــیلی سخته😂😩اومدم دم در دیدم همه وایستادن منتظر اتوبوس که بیاد دنبالمون .سرم خیس بود یه سرمایی مثل تیر خورد وسط پیشونیم به دلم افتاد سرما میخورم اخه زمستون بود یه هوای سرد و خشکی ام حاکم بود .از بد شانسی کلاه نبرده بودم کاپشنمم کلاه نداشت خیلی ام طول کشید تا اتوبوس بیاد دنبالمون هی رفته رفته علائم سرما خوردگی رو تو خودم حس میکردم اولش با سردرد شرو شد تا برسم خونه گلو و گوشمم گرفت .اومدم قرص خوردم ولی هیچ تاثیری نداشت به بابامم نگفتم مریضم چون به زورم که شده منو میبرد پیش دایی اون تقویتی که قبل هر مسابقه میخوردمم میزدن 😣شب تا صب نتونستم بخوابم گلو و گوشم خیلی درد میکرد تا چشمم میرفت رو هم خواب مسابقه میدیدم دوباره میپریدم از خواب صب هوا هنوز کامل روشن نشده بود اون موقع دیر هوا روشن میشد چشمام تازه رفته بود رو هم که بابام بیدارم کرد گفت پاشو مسابقت دیر میشه (مسابقات تو پاکدشت یکی از شهرای اطراف تهران برگزار میشد با خونه ما خیلی فاصله داشت باید یه ساعت زود تر میرفتیم چون بابام برای دیدن بازیم قرار بود بیاد من از تیم جداشدم قرار شده بود با بابام برم)صبحانه هیچی نخوردمبابام پرسید سرما خوردی؟سرمو تکون دادم گفت الان میگن؟؟؟اروم گفتم ببخشید سرشو به نشونه تاسف تکون داد وقتی رسیدیم محل مسابقه خیلی شلوغ بود منم که خیلی بی انرژی و بی حال بودم تمام استخونام درد میکرد خواب درستی ام نداشتم سرم درد گرفته بود 😷😵تو اولین بازی رفتم تو زمین دیدم حریفم همون پسریه که روز قبلش مسخرم کرده بود و گفت مسابقه این چی بشه.اونم با دیدن من جا خورد بازی شرو شد در همون حرکت اول نامرد با روی پاش محکم زد تو چشم چپم احساس کردم کاسه ی چشمم فرو رفت تو مغزم😣بلند داد زدم آییییییییـــی چشمم 😭بازی متوقف شد دکتر مسابقات اومد چشممو دید گفت چیزی نیست ولی اگه نمیتونی ادامه نده مربیمم گفت ادامه نده گفتم نه خوبم ادامه میدم(که کـــــــــــاش انصراف میدادم)دوباره بازی شرو شد دیگه کل انرژیم تحلیل رفت حتی دیگه پامم بالا نمی اومد اونم که نقطه ضعفمو پیدا کرده بود تو ضربه سرا میزد تو گوشم دادم میرفت هوا 😰از راند دوم به بعد دیگه حتینمیتونستم کیاب بکشم تخلیه بشم نفسم بالا نمی اومد مربیمم همش میگفت سهیل کیاب بکش راه نفست باز بشه ولی واقعا نمیتونستم اونم هی چپ و راست علنی دیگه کتکم میزد😅وقتی ام که اون نمیزد خودم تعادل نداشتم می افتادم زمین اخطار میگرفتم .اون بازی بدترین بازی دوران زندگی ورزشیم بود برام یـــک سال گذشت تا تموم شد بازی حوضه ای هم که مثل مسابقات رسمی نیست تا تایم تموم بشه حق داری بزنی .خلاصه من خییییلی مقتدرانه و مثل یــــه مـــــرد 💪۲۲بر۰ باختم و اومدم بیرون 😅نفس کشیدن برام سخت بود سرفمم گرفته بود دیگه داشتم جون میدادم 😷یه مدتی گذشت من یکم بهتر شدم و نشسته بودم بازی هم تیمیامو میدیدم که مربی اومد گفت حریفت رفته فینال تو گروه شانس مجدد دوباره بهت بازی خورده بازی میکنی یا نه؟گفتم نمیدونم یکم فک کردم گفتم بازی میکنم هرچی باداباد مربی ام گفت حالت بد میشه ها گفتم نه بهترم .بازی شرو شد من رفتم با کمال تعجب وبا بد بختی ۲بر ۱بردمش ینی ببین اون بیچاره ی فلک زده کی بود که مـــــــن با اوووون حالم بردمش بیچاره چقدرم خوشحال بود از باختش بعد بازی همش میخندید😂😂دیگه جنازمو از وسط جمکردن و بردن بیرون کلم داغ کرده بود احساس میکردم از سرم بخار بیرون میاد تب داشتم سرفمم دیگه قطع نمیشد چشمم که اون پسره زده بود ناجور درد میکرد همش میگفتم گرمه هرچی پک یخ میزاشتن رو سر و گردنم خنک نمیشدم تازه داشتم میفهمیدم چی به چیه که اعلام کردن بازی سوم می خواد شرو بشه با گریه به مربیم گفتم دیگه نمیتونم بسه خواهش میکنم گفت سهیل یه قدم با مدال فاصله داری یه ذره همت کنی تمومه ولی واقعا جونشو نداشتم دو نفر بین تماشا گرا نشونم داد گفت ببین اونااز طرف تیم ملی اومدن فک کن یه درصد از کارت خوششون بیاد (واقعا تا الانشم نفهمیدم اونا واقعا از تیم ملی بودن یا مربیم الکی گفت منو شیر کنه بفرسته جلو😂)با گریه گفتم به خدا نمیتونم دیگه توانشو ندارم آروم و با ناراحتی گفت باشه ،میرم بگم انصراف دادی داشت میرفت که یهویی از پشت صداش کردم گفتم نرو بازی میکنم (غیرت درونم بیداد میکنه😂😂😅) بازی سوم شرو شد حریفمم خییییلی چغر و بد بدن بود راستش اولش یکم ازش ترسیدم اما نه ازش امتیاز میگرفتم نه میزاشتم اون ازم امتیاز بگیره عصبی شده بود همه ام داد میزدن ســـــــهیل بزنش صدای بابامم از بین تماشاگرا میشنیدم (از هموطنان عزیز خواهشمندم وقتی کسی بازی میکنه انقد نگین بزن بزن مطمئن باشید اون که تو زمینه بیشتر از شما عقلش میرسه که بزنه ولی آخه باید بتونه بزنه یا نه؟ همه نشستن بیرون گود هی میگن لنگش کن😶البته من خودمم اینطوریم😂😂😂)انقدر وقتو تلف کردم که کشید به راند طلایی دیگه چاره ای جز زدن نداشتم اونم که پی در پی حمله میکرد که بالاخره یه ضربه زدم بهش اونم همزمان یه ضربه به من زد که احساس کردم ضربه ی اون محکم تر بود رو اسکوربورد دیدم یه امتیاز به من دادن گفتم حتما اشتباه دادن الان درستش میکنن ولی در کمال تعجب بازی به نفع من تموم شد بچه ها و مربیم دویدم طرفم بغلم کردن گفتم استاد فک کنم امتیازو اشتباه دادن داور متوجه نشد اونا اعتراض نکردن .سریع دهنمو گرفت برد پایین 😂😂واقعا باور نداشتم من بردم .که بالاخره بعد از کلی بیچارگی مقام سوم مشترک و مدال برنز کسب کردم دیگه بعد بازی از حال رفته بودم مربیم سریع کلاه و هوگو رو در اورد گفت وااای چقد تب داری سریع یه نفرو فرستاد بین تماشاگرا بابامو صدا کرد بهش گفت سریع ببریدش دکتر تا حالش از این بدتر نشده توزیع مدال خیلی طول میکشه من میگیرم جاش بعدا بهش میدم حتی نزاشت لباسمو عوض کنم بابام سریع دستمو گرفت و برد بیرون تو ماشین تو همون پاکدشت دنبال درمانگاه و بیمارستان میگشت من که یکم هوای آزاد بهم خوردحالم بهتر شد تونستم نفس بکشم گفتم بابا دیگه لازم نیست دکتر بریم حالم خوبه گفت تب داری دکتر حتما بایدمعاینت کنه .خلاصه جلو یه بیمارستان نگه داشت پیاده شدیم تو حیاط دیدم همه دارن یه جوری نگام میکنن به خودم نگاه کردم ماشالا یه تیپ دختر کشی داشتم عین ستاره ی سهیل از صد فرسخی میدرخشیدم لباس تکواندو با شلوار کوتاه و کتونی بدون جوراب با یه کاپشن بادی نارنجی که نمیدوم مال کی بود تن من کرده بودن 😂😂رفتیم بابام نوبت گرفت نشستیم تا نوبتمون بشه همه یه جور خاصی نگام میکردن منم چشامو از رو زمین برنمیداشتم نوبت ما شد رفتیم تو یه دکتر جوون خوش اخلاقی بود لباسمو دید گفت ورزشکاری؟گفتم بله. گفت تکواندو دیگه؟(پ ن پ کشتی ،اونم دو بنده ست پوشیدم😒)گفتم بعـله بعد معاینم کرد وقتی اون یارو که شبیه چکشه نوکش تیزه وارد گوشم کرد بلند داد زدم آییییییی گوشم سرمو بردم عقب گفت تکون نخور الان تموم میشه بعد تموم شد گفت ورزشکار انقد کم طاقت ندیده بودم .بعد شرو کرد به نوشتن که من اروم به بابام گفتم بگو امپول ننویسه که شونشو انداخت بالاهیچی نگفت بعد دیگه دیدم هیچی نمیگه خودم گفتم ببخشید میشه آمپول ندین؟گفت چرا؟نکنه مسابقه داری نگرانی پات درد بگیره ینی تا خواستم دهنمو وا کنم بابام زود گفت نه آقای دکتر بازیش امروز تموم شد دیگه نداره 😆😎منم که 😨😨😨🔥🔥🔥🔥دکتر گفت خب پس نگرانی نداری زیادم ننوشتم. تزریق کنی حالت بهتر میشه .بعد گفت حالا مقامم اوردی بابام گفت بعله مقام سوم اورد دکترم خیلی گرم گفت آفرین با این وضعت خیلی کار بزرگی کردی بعد پرسید چشمت امروز اسیب دید؟گفتم بعله یه نگاهی بهش کرد گفت طبقه بالا چشم پزشکی هست بهتره بری یه نگاهی بندازه که مشکلی بعدا پیش نیاد.بعد تشکر کردیم اومدیم بیرون مستقیم رفتیم طبقه بالا چشم پزشکی .خودمم خیلی نگران چشمم بودم توش که شده بود کاسه ی خون دور و برشم کم کم داشت کبود میشد.چشم پزشکی شلوغ بود نوبت گرفتیم نشستین تا نو بتمون بشه .فضا خیلی ساکت بود منم همش سرفه میکردم سرمم گذاشته بودم رو شونه ی بابام .یه نفر کنار بابام نشسته بود سرشم تو گوشی بود برگشت به بابام گفت آغا فک کنم اشتباه اومدین دکتر عمومی پایینه.بابامم گفت خودمون میدونیم کجا اومدیم شما سرت به کار خودت باشه .بیچاره رفت تو گوشیش محو شد😂یه پسر جوون کنار من نشسته بود دید من حالم خوب نیست نوبت خودشو داد به ما(دمش گرم)رفتیم تو دکتر چشممو دید و معاینه کرد گفت مشکل خاصی نیست فقط یه قطره واسه قرمزی چشمم داد .دیگه تقریبا داشت شب میشد که رسیدیم تهران بابام جلوی یه دارو خونه نگه داشت و دارو هاموگرفت ۴تا توش آمپول بود گفت بریم یه جا اینارو بزن بعدش بریم خونه.من😲 با بغض گفتم باشه دیگه من خودمو کشتم مدال گرفتم میخوای کوفتم کنی 😢گفت چه ربطی داره مگه نمیبینی حالت بده نزنی حالت بدتر میشه اصلا میخوای زنگ بزنم ببینم دایی کجاست بریم اون بزنه .سریع گفتم نه باباااا خواهش میکنم 🙏الان ببین حالم چقد خوبه (دروغ گفتم حالم خیلی ام بد بود😭)اگه حالم بد بشه قول میدم بزنم خواااااااااهش میکنم.گفت باشه ولی حالت بد باشه میزنیا☝گفتم چـــــششششششم. بابام انقد از مدال من ذوق زده بود اگه طلا میاوردم انقد خوشحال نمیشد هر کس که میدونست مسابقه داشتم زنگ میزد بابامم با افتخار میگفت مدال برنـــز اورده انگار که مدال برنز المپیک اورده بودم😂😂 اون شب قرص خوردم و خوابیدم صبش با اینکه حالم اصلا خوب نبود ولی پاشدم رفتم مدرسه گفتم اگه تو خونه بمونم میفهمه حالم بده اونوقت زورم میکنه امپول بزنمتو مدرسه ام همه میدونستن مسابقه داشتم تو سالن مدیرمو میدم گفت چیکار کردی گفتم آغا مدال برنز اوردم چشممو نشون دادم گفتم تازه با مصدومیت و سرما خوردگی گفت افرین یه جایزه پیش من داری😊زنگ اول ورزش داشتیم چون هوا سرد بود تو کلاس دو به دو شطرنج بازی میکردیم که معلمم پرسید نتیجه مسابقه رو گفتم برنز که یکی از بچه ها که نمیدونم خیر ندیده چطور فهمیده بود گفت اغا بازی اولو ۲۲هیچ باخت همه خندیدن گفتم زهرمار نیشتونو ببندین خب مریض بودم دیگه بچه ها چیزی نگفتن .زنگ تفریح اکثر بچه ها تو کلاس بودن منم حالم خوب نبود سرمو رو میز گذاشته بودم .اون پسره که اسمش پویا بود اومد بالا سرم گفت چطوری اقای ۲۲هیچ گفتم برو پویا سربه سرم نزار رفت نشست سر جاش همش تیکه مینداخت ارش بهش گفت حالش خوب نیست سربه سرش نزار اونم گفت برو بابا خودشو زده به مریضی باخت شکوهمندشو توجیح کنه سرمو بلند کردم گفتم برو به نمره تربیت بدنی خودت یه نگا بنداز اونم برگشت گفت یادم نمیاد ۲۲هیچ باخته باشم بعد بازم شرو کرد تیکه انداختنقرار داد بعدشم دو نمره از انظباط هردو مون کم کرد و از هردو مون تعهد گرفتن😅به منم گفت داغ اون جایزه رو به دلت میزارم حالا بشین منتظر باش که جایزه بگیری 😡منم اروم گفتم داغ به دل یخ میزاری😒(والا😅)گوشش تیز بود شنید یه نمره ی دیگه از انظباطم کم کردم😂 منم که واقعا حالم بد بود حوصله ی کلاسم نداشتم گفتم یکم دیگه فیلم در بیارم خودمو بی حال نشون بدم یقین کنن حالم خیییلی بده اجازه بدن برم یهو دویدم سمت دسشویی ،الکی مثلا حالم بد شد😂بعد اومدم بیرون خودمو گیج و منگ نشون دادم با بی حالی گفتم من حالم خوب نیست میشه اجازه بدین من برم خونه مدیر گفت الان زنگ میزنم بابات بیاد دنبالت یه چن کلمه حرفم باهاش دارم😆من😦(کلا من در طول عمر ۲۰سالم اول یه کاری میکنم بعد دربارش فک میکنم .شنیدین میگن خنگ خدا؟اون خنگ خدا که میگن منم😶)زنگ زد به بابام ده دیقه نشد خودشو رسوند فاصله ی مدرسه تا محل کار بابام حداقل نــــیم ساعت بود😐تا اومد من سویچو از دستش گرفتم فلنگو بستم😃یکم تو ماشین نشستم اومد تو ماشین (بابام عصبانی بشه هیچی نمیگه فقط یه نگاه خیـــــــــلی بد میکنه که از صدتا فش بدتره شدت عصبانیتشم با تایم نگاه کردنش رابطه ی مستقیم داره 😂 )قشـــنگ یه ربع خیره بود به من منم هی خودمو میزدم به بی حالی که راه بیفته ولی همچنان زل زده بود به من .بدون هیچ حرفی حتی یک کلمه رسیدیم در خونمون خواستم پیاده بشم گفت تو نیا بالا الان برمیگردم رفت و با دارو ها بر گشت به داییم زنگ زد گفت داریم میایم بیمارستان .تو راه گفتم بابا ببخشــــید باز هیچی نگفت .منم ترجیح دادم حرف نزنم رسیدیم بیمارستان داشتیم میرفتیم که از پشت داییم صدامون کرد گفت بیاین این اتاق بعد سلام و احوال پرسی به من گفت تو چرا قیافت انقدر داغونه (یه چشمم بادمجون روییده بود یه چشمم چسب زده بودم ینی داغون تر از داغون بودم)بابام گفت خواهر زادتون بزن بهادر شده دعوا را میندازه .داییم با خنده گفت تا دیروز که مقام اورده بود پسر گل جنابعالی بود امروز که گند زده شد خواهرزاده ی ما منم گفتم یه شوخی بکنم فضا عوض بشه بابا یادش بره گفتم دعوا نکنید منمتعلق به همه ی شمام فقط امضاها یکی یکی قول میدم با همتون عکس بگیرم😃بابام گفت تا ده دیقه پیش که داشتی میمردی چی شد پس دایی جانتو دیدی زبون در آوردی ؟خیلی ضایه شدم 🙈رفتم نشستم پشت میز گفتم دایی دکتر بودنم خوبه ها الان پشت این میز دیدم به دنیا عوض شده😂گفت دست به وسایل نزن اتاق مردمه امانت گرفتم واسه معاینه جنابعالی رفت نشست رو تخت گفت چراغ قوه و یه آبسلانگ بردار بیا اینجا ببینم .من اینطوری😮که ابسلانگ دیگه چه صیغه ایه .ازشم نپرسیدم با خودم بی کلاسیه بزار خودم بگردم پیدا کنم .چون گفته بود یه ابسلانگ گفتم باید دنبال چیزی بگردم که چنتا باشه یه نگاه انداختم دیدم سه چهار تا مهر رو میزه با خودم گفتم حتما خارجکی مهر میشه آبسلانگ دیگه بعد بین اون مهر ها هم اونی رو که آبسلانگ تر به نظر میرسید برداشتم بابام و داییمم گرم صحبت بودن مهرو چراغ قوه رو بردم دادم به داییم گفت مهر واسه چی اوردی؟اروم گفتم این ابسلانگ نیست؟یه نگاه عمیق بهم کرد گفت سهیل دایی جان منظورم همون چوب بستنی بود چوب بستنی بود😐ن قیافم😶دیگه گفتم یه نمکی بریزم ضایه شدنم به چشم نیاد گفتم خب دایی جان بگو آبسلانگ بیار دیگه چرا میگی مهر بیار .داییم یه لحظه به خودش شک کرد😃 بابام از خنده غش کرده بود به داییم گفت دکتر جون آینده ی این پسر منو چطوری میبینی داییمم گفت اوووف دررررخخخششااان 😂رفتم یه آبـــــــــسلانگ برداشتم دادم دستش(منو سرزنش نکنید به جان خودم تا چن هفته پیش نمیدونستم پانکراس چیه فک میکردم اسم یه جور بیماریه😂🙈)خیلی سرفه میکردم نفسم بند میومد رفتم نشستم روتخت معاینم کنه اون آبسسسسسسلانگو تا مری کرده بود تو حلقم فک کنم تا توی پانکراسمو هم دید😂منم سرفم گرفته بود هی رو دستش میزدم اون آبسسسسسلانگو بکشه بیرون هی میگفت تکون نخور بزار کارمو بکنم تا اون آبسسسسسلانگو کشید بیرون انقد سرفه کردم نزدیک بود خفه بشم .رفت دارو هارو دید گفت داروها خوبه ولی یه چیزایی باید بهش اضافه کنم .به من گفت دراز بکش فعلا چنتا از این امپولارو بزنم تا ببینیم چی میشه گفتم چنتا ؟گفت سه تا. تا خواستم دهنمو وا کنم یه چیزی بگم گفت سهیل چونه هیچ فایده نداره امروز خودتو بکشیم من اینارو میزنم پس الکی وقت منو نگیر یه ساعت دیگه جراحی دارم دراز بکش .به بابام نگا کردم اونم سریع به سقف خیره شد😃دیگه دیدم چاره ای نیست خودمو به خدا سپردم و دراز کشیدم اماده شدم داییمم امپولارو اماده کرد اومد بالاسرمگفت قبل هرچیز ازت خواهش میکنم اینجا کمتردادو بیداد را بنداز بیرون رفت و امد زیاده صداتو میشنون من اینجا آبرو دارم .هیچی نگفتم گفت شنیدی؟سرمو تکون دادم.تا پنبه کشید داد زدم اییییییییییییی بلند گفت چته هنوز که نزدم گفتم بالاخره که میزنی .گفت ساکت بعد فرو کرد آخ که چه دردی داشت بلند داد زدم آییییـــــــــــــــــــــــی که بالاخره تموم شد سمت دیگه رو پنبه زد و تزریق کرد این زیاد درد نداشت ولی گفتم دیگه ضایه نشم یکم ایی ایی کردم تا تموم شد پا شدم نشستم گفت چرا نشستی یکی دیگه مونده گفتم دااایی خواهش میکنم بسه گفت اصلیه همونیه که مونده زود باش بهت میگم جراحی دارم گفتم بااابا که اون کلا جواب نداد😃دوباره دراز کشیدم تا فرو کرد یه سوزش خییلی مزخرفی داشت که تکون خوردم داد زد تکون نخور ببینم عه بلند بلند داد میزدم آیییییییییی آخخخخخخخخخ بسه دیگه که تموم نمیشد منم خیلی خودجوش سفت شدم بلند داد زد شل کن .ینی مرد میخواستم شل نکنه😅اینم تا آخرش زد کشید بیرون.بابام اومد پیشم گفت خوبی بابا؟منم چشام پر اشک بود پاک کردم سرمو تکون دادم.داییم اومد فیس تو فیس من وایساد تو چشام نگاه میکرد منم که میترسیدم به چشماش نگاه کنم به سقف زل زده بودم گفت تو چشمام نگاه کن نگاه کردم گفت از اینجا مستقیم میری خونه ی ما به عمت زنگ میزنم میگم برات سوپ درست کنه .نمی پیچونیا فهمیدی؟گفتم چشم .شبیه قاتلا حرف میزد😃رفتم اونجا تا شب اونجا بودم که شب بابام اومد داییمم یه ساعت بعدش اومد منم که از لحن حرف زدن داییم ترسیده بودم هی میگفتم چرا یهویی اونطوری حرف زد.من رفتم تو اتاق با گوشی ور میرفتم یادش بخیر اون موقع ها لاین و وایبر بود سرگرمی ما خدا بیامرزدشون😂 یهو داییم اومد تو با دیدنش با دیدنش به شوخی داد زدم وااای خداااایا ااوووومد کممممک کمممممک.داییم با خنده گفت زههههر مار حالا همسایه ها فک میکنن دارم سلاخیت میکنم گفتم من حاظرم سلاخی بشم ولی آمپول نزنم گفت من نمیدونم تو به کی رفتی انقدر بی عقلینم با خنده گفتم خب معلومه دیگه حلال زااده بـــــه ،دیدم قیافش جدی شد گفتم بــــــه داایـــــــیـــــش کـــه نــــه در ایــــن مورد خــــاص به عموش میره(بیچاره عموم😂)خیلی جدی گفت اماده شو الان میام امپولتو بزنم .منم خیلی خودجوش خوابیدم اومد بالا سرم تو همون حالت گفتم دایی چنتاست؟گفت دوتا برگشتم گفتم یه دونه مونده بود که .گفت یکی ام امروز اضافه شد .مرد میخواستم بگه چرا؟😂منم هیچی نگفتم برگشتم اولی رو زد درد داشت ولی زیاد وحشتناک نبود طبق معمول ای آی کردم سر دومی که زد تا زد پام سفت شد گفتم دایی خواهش میکنم داد نزن بزار الان شل میکنم گفت افرین که به وظیفت واقفی هرچی بیشتر میزد دردش بیشتر حس میشد با صدای بلند میگفتم بسه دیگه دایی مردم گفت آخرشه تموم شد اخراش بلند داد زدم آخخخخخخخخخخخخخخخخ که گفت چه خبرته بچه تموم شد .کر شدم.تموم شد پاشد بره تو همون حال برگشتم گفتم دایی گفت جانم گفتم تو مطب چرا اونطوری حرف زدی؟با خنده گفت به نظرت اگه نمیترسوندمت میومدی؟منم خیلی صادقانه گفتم نــه .😂خلاصه بعد از چند روز خوب شدم.خدارو شکر .این از خاطرهنکته ی دیگه اینکه .اخر اون سال وقتی کارناممو گرفتم که دیپلمم محسوب میشد جوری که خودم حساب کرده بودم انظباطم حدود ۱۴ ۱۵می اومد که ۱۹شده بود چون نهایی بودم دلشون برام سوخته بود😃اونجا بود که به خودم گفتم ای کاش پویارو بیشتر میزدم ای کاش بیشتر شلوغ میکردم ای کاش مدرسه رو رو سرشون خراب میکردم و هزاران ای کاش دیگر😂 که حسرتش به دلم موند😂😂😅

ونکته ی بعدی اینکه از وقتی امتحانات تموم شده یه انرژی کاذبی اومده سراغم که میتونم بدون چتر از برج میلاد بپرم پاییم ینی خودتون حساب کنید انرژی من تا چه حدیه که این خاطره ی بسی طولانی رو تایپ کردم.اگه این انرژی کاذبو تو فصل امتحانات داشتم الان دانشجوی برتر کشور بودم .بورسیم میکردن😂😂
مرسی که خوندین🌹🌹🌷🌺🌻

 

خاطره مها خانم

سلام من اسمم مهاست . 16 سالمه و اهل تهرانم. متاسفانه وقتی 5 سالم بوده پدر و مادرم رو بخاطر گاز گرفتگی از دست دادم. من با خانواده پدریم زندگی می کنم. پیش مامان جون و اقاجون و عمو کوچیکم. خانواده پدریم همه به جز عمه کوچیکم پزشکن. دو هفته پیش برای زدن واکسن کزاز (برای ورود به دبیرستانه) با عمو ایمانم(عمو کوچیکم) رفتم مرکز بهداشت. مرکز بهداشت نزدیک بمارستانی بود که عمو توش کار میکرد . بخاطر همین اول صبح با عمو رفتم بیمارستان یه سری کار انجام داد و بعدش ساعت 9 بود که رفتیم مرکز بهدتشت. من نسبت به امپول فوبیا شدیدی دارم و همه فامیل میدونن. خلاصه هرچی نزدیکتر می شدیم من استرسم بیشتر می شد. عمو دستمو گرفت و گفت:چیه عمو جون چرا مظطربی؟ گفتم:عمو واقعا باید این واکسنو بزنم؟ نمیشه نزنم؟ گفت:قربونت برم من درد نداره که . نه عمو باید بزنی راه دیگه ای نداره. خلاصه رسیدیم مرکز بهداشت و عمو دستمو گرفت و با هم وارد شدیم. چند تا نوجوان دیگم بودن که واکسن داشتن . بعد از 3 نفر نوبت ما شد و من طی اون مدت بخاطر استرس در شرف سکته بودم. رفتیم تو اتاق که یه خانومی اونجا بود و راهنماییم کرد برم رو صندلی بشینم و اماده شم. نشستم و با کمک عمو مانتومو در اوردم چون استینش نمی رفت بالا. اون خانومه با یه سرنگ پر از ماده اومد سمتم. من سرمو برگردوندم طرف عمو و سرمو تو شکمش قایم کردم بعد از چند ثانیه خیسی الکل و وارد شدن سوزنو تو بازوم حس کردم . خیلی درد داشت . اروم گفتم:اییییییییی. عمو سرمو نوازش می کرد و دلداری می داد که تموم شد. پعد از چند دقیقه یا ثانیه دقیق نمی دونم ولی تموم شد. لباسمو درست کردم و بعد از معاینه پزشک اومدیم بیرون . داشتیم می رفتیم سمت خونه و درد دستم هر لحظه بیشتر می شد. عمو منو رسوند و خودش رفت سرکار. رفتم تو خونه که تا مامانجونمو دیدم با گریه خودمو انداختم تو بغلش . اونم دلداریم می داد که:خوب میشه دختر گلم . دیگه تموم شده و... . خلاصه رفتم تو اتاقم و بعد تعویض لباسام خوابیدم . با احساس گرمای شدیدی بیدار شدم . انقدر تب داشتم که چشمام به زور باز شد. دستم به شدت درد میکرد که وقتی نگاش کردم دیدم باد کرده و قرمز شده . به سختی رفتم پایین پیش مامانجون و اقا جونم که دیدم عمه افسانه هم هست خودش تنها بود . وارد سالن که شدم تا منو دید زد تو صورتشو گفت:مها عمه خوبی؟ چرا انقدر قرمزی تو ؟ با حرف عمه اقاجون و مامانجونم نگام کردن که اقاجونم بلند شد اومد سمتم و دستشو گذاشت رو پیشونیم و برگشت سمت مامانجونمو گفت:پری جان تب داره یه سطل و دستمال با اب بیار پاشویش کنیم و به من کمک کرد رو مبل بشینم . هنوز عمو ایمان نیومده بود . با پاشویه کردن یکم تبم اومد پایین ولی هنوزم تب داشتم. مارجونم دستمو کمپرس کرد اونم بهتر شد . تا ساعت 10 شب که عمو اومد تبم بالاتر رفت. وقتی عمو اومد اقاجون همه چیو بهش گفت . عمو اومد سمتم دسشو گذاشت رو سرم و پیشونیمو بسی و رفت و با کیفش اومد (لباساشم عوض کرد) تب سنجو گذاشت زیر بغلم و یه معاینه کوچیک مثل گرفتن فشار و معاینه ضربان قلب انجام داد و بعد تب سنجو دید . تبم 40 درجه بود عمو با نگرانی پاشویم می کرد اما تبم پایین نمی اومد . عمو رفت اشپزخونه و با جعبه دارو ها نشست کنارم و یه قرص استانمینوفن بهم داد اما بازم افاقه نکرد . ساعت 2 صبح بود و من هوز تب داشتم (از عوارض واکسن بود که من بدنم ضعیفه و خیلی بد تب کردم) عمو اومد کنارم و گفت:مها جان عمو تبت پایین نمیاد باید برات شیاف بزارم بر میکردی؟ یهو گریم گرفت که عمو نه تورو خدا من شیاف نمی خوام عمووووووو. با صدای من مادرجون و اقاجونم اومدن و به هر طریقی بود راضیم کردن برگشتم و عموم برام شیافو گذاشت البته با کلی خجالت من. تبم پایین اومد و خوابیدم . اما دو روز بعد این ماجرا برای تعطیلات عید فطر با عمه هام و عموهام رفتیم شمال . تو ی اون سه روز عموم خیلی مراقب بود تا سرما نخورم اما روز اخر با دختر عمو هامو و پسر عمه هام رفتیم لب ساحل و کلی بازی کردیم من اصلا حواسم نبود کل بدنم خیس بود که باد خنکیم می اومد اما حسش نمی کردیم. وقتی رفتیم ویلا بزرگترا کلی دعوامون کردن و عمو ایمان با من سر سنگین بود . بعد از نهار همه خوابیدیم که با سر درد و گلو درد از خواب بیدار شدم . هنوز همه خواب بودن . گلوم خیلی اذیتم می کرد یکم اب ولرم خوردم اما فایده ای نداشت که بالاخره دلو زدم به دریا و رفتم تو اتاقی که عمو ایمان خوابیده بود . رفتم پیش عمو و اروم گفتم :عمو ،عم ایمان . عمو بیدار شد تا منو دید سریغ نشست و گفت :خوبی مها؟ چیه عمو؟ گفتم عمو گلوم درد میکنه و سردرد دارم کم نگام کرد و رفت بیرون و با یه کیفاومد . معاینم کرد و بدون حرف شروع کرد به نسخه نوشتم و رفت بیرون. تا عمو بیاد ،عمو احسان و عمه افسانه و عمه عاطفم پیشم بودن . عمو ایمان اومد و به عمو احسان گفت:داداش امادش میکنی تا بیام . اول نگرفتم اما همین که برم گردوند شروع کردم به گریه کردن. اما عمو و عمه افسانه سفت گرفتنم. عمو ایمان اومد و شلوارمو داد پایین و پنبه کشید و اروم امپولو فرو کرد . از مون اولش دردش شروع شد . جیغ میزدم و التماس عمو رو میکردم که درارش . دست عمه عاطفه که تو دستم بودو فشار میدادم و داد میزدم تا عمو کشید بیرون و گفت:الهی قزبونت برم تموم شد بعدی درد نداره و طرف مخالفو پنبه کشید و وارد کرد . این یکم درد داشت اما نسبت به اولی کمتر بود . بازم التماسام شروع شد این دفه دیگه داد میزدم اقاجون ، مادر جون ایییییییییی عمو احسان تو رو خدا عمو ایمان اخخخخخخخخخ. تا اینکه تموم شد و من همچنان گریه میکردم . عمه افسانه جاشونو برام ماساژداد و بوسم کرد و رفت همه رفتن جز عمو ایمان . اومد کنارم و نازم کرد تا خوابیدم . فرداش بهتر بودم اما یکی دیگم زدم .ببخشید اگه طولانی و بی مزه بود ممنون که خوندید

خاطره نگارخانم

خاطره نگارخانم

سلام من 2 ساله که خاطرات قشنگتونو میخونم ولی تا الان خواننده خاموش بودم امشب تصمیم گرفتم دمپایی پرت کنم . خب اول یه بیو بدم : اسمم نگاره 15 سالمه یه آبجی دارم بهار که یکسال و نیمشه مامان گلم خانه داره و بابای مهربونم کارمنده. ما خوشبختانه تو فامیل پزشک نداریم ولی مامانم و خاله هام تزریقات بلدن . خب بریم سراغ خاطره :تابستونه و خواب جلوی کولر که برای همه دردسر سازه . پریشب داشتم اتاقمو جمع و جور میکردم که یهو پهلوم درد گرفت . رفتم به مامانم گفتم ولی از اونجایی که من برای از زیر کار در رفتن خیلی از این بهونه ها میارم مامانم زیاد اهمیت نداد . سر شام هم زیاد اشتها نداشتم. بعد از شام مامانم گفت چته؟ گفتم پهلوم درد میکنه. مامانم به بابام که داشت چرت میزد گفت پاشو نگار رو ببریم دکتر. منم که خواهر دو قلوی پسر شجاع اصلا انتظار اینو نداشتم گفتم دکتر چیه من استرس آزمون نمونه دولتی رو دارم (الکی مثلا). هیچی دیگه بلاخره یه جوری پیچوندیمو مامانم بهم استامينوفن داد و رفتم بخوابم حالا مگه خوابم میبره ؟؟؟ بلاخره بعد کلی غلت زدن خوابم برد ولی تو کل خوابم هذیون می گفتم و خودمو میچسبوندم به دیوار . ساعت هفت صبح پاشدم دیدم مامانم برام قرص آورده خوردم و دیگه خوابم نبرد . بهار هم بیدار شده بود با هم رفتیم شبکه پویا دیدیم منم رو سرامیکا غلت میزدم خلاصه سرتونو درد نیارم مامانم صبحونه آورد خوردیم گفت بیا بریم دکتر منم نمیدونم چیشد قبول کردم گفتم باشه البته بعید میدونستم که دکتر ... (که کل خانواده مادریم پیش اون میرن) تو درمونگاه باشه . خلاصه بهار رو گذاشتیم پیش مامان جونم و رفتیم دکتر.تو کل راه من سرم تیر میکشید بلاخره رسیدیم و از شانس گند من همون موقع نوبتمون شد رفتیم تو و سلام علیک کردیم و اینا بعد دکتر پرسید چیشده و من هم به مامانم نگاه میکردم که یعنی تو بگو چیشده ( کلا من خوشم نمیاد برا دکتر توضیح بدم که چمه ) که دکتر بهم گفت چرا زل زدی به مامانت؟ به منم نگاه کن (چون دوست بابامه باهامون شوخی داره وگرنه که ...) منم خندیدم بعد برگشتم نگاهش کردم اونم درجه رو گذاشت رو پیشونیم و گفت ویروسه هف هشتا آمپول بزنه خوب میشه قیافه من بعد دارو هارو نوشت و پرسید میزنی یا بگم بریزه تو سرم ؟ گفتم بریزه تو سرم . مامانم گفت نه بزن بریم بهار خونه مامان جونه(به من چه؟ ) گفتن نهههههههه بریزه تو سرم . اومدیم تو سالن و من نشستم و مامانم رفت دارو هامو بگیره (الان دارم با خودم فکر میکنم که چرا اون موقع فرار نکردم ) وقتی اومد داشتم شاخ در میاوردم . پرررر آمممپپپوووولل بوووووود یه ب6 و یه ب کمپلکس ب12 یه دمیترون و یکی دیگه رو نمیدونم چی بود فکر کنم کتوتیفن بود به مامانم گفتم همشو میریزه تو سرم دیگه ؟ مامانم گفت آره.فتم روی تخت دراز کشیدم ولی هر لحظه به ترسم اضافه می شد پرستاره اومد و پنبه کشید رو دستم و گفت دستتو مشت کن و بذار رو تخت. منم دستمو گذاشتم رو تخت و چشمامو بستم چشمامو که باز کردم دیدم که پرستاره زل زده به من، بهم گفت چرا دستتو نمیذاری رو تخت؟ منم گفتم دستمو که گذاشتم گفت نه نذاشتی و گفت که اینجوری بذار . بلاخره سرم رو وصل کرد و رفت منم زنگ زدم به دختر خالم و شروع کردم به صحبت کردن (خب چیه حوصلم سر میرفت ) منم اون وسطاش خوابم گرفته بود ولی حرفامون تمومی نداشت .با تموم شدن سرم حرفای ما هم تموم شد. پرستاره اومد و سرممو کشید و ماهم تشکر کردیم . منم کفشامو پوشیدم و اومدیم از دکتر خداحافظی کردیم و رفتیم
الان 3، 4 روز از اون روز میگذره و من همش نگران اون دو تا آمپول تقویتی ام که دکتر داده که اگه خوب نشدم مامانم برام بزنه تازه دیروز مامان و بابام میگفتن چقد رنگت پریده و بیا بریم دکتر برات آزمایش بنویسه . ولی من پیچوندم (مدیونید اگه فکر کنید میترسیدم بهم آمپول بزنن )
مرسی از این که وقت گذاشتین و خاطرمو خوندید خداحافظ

خاطره بهاره خانم

خاطره بهاره خانم
سلام دوستان عزیز
بهاره هستم با دومین خاطرم اومدم 😊😊بازهم تقاضا دارم اگ خاطره هامو دوست ندارید بگید بهم تادیگه نزارم☺☺
اما قبل از خاطره یه موضوعیو میخوام بابت مطلبی ک در قسمت بالایی وبلاگ خوندم ک افردای خودشونو ب جای دیگرا ن جا میزنن کوچیکتر وحقیرترازاونیم ک بخوام حرفی بزنم و تازه هم بااین وبلا گ اشنا شدم وفقط چندتااز خاطره ها روخوندم
اما دوستان عزیز دنیااونقد بزرگ هست ک بخوایم جایگاه حقیقی خودمو نو بشناسیم و خودمونو ب جای دیگران نزنیم وانقد کوچیک هست ک ب هرچی ک میخوایم برسیم هرکی باید توهرجایگاهی هست بهترینش باشه😇😇😇

بعد از این ماجرا دایی مجبورم کرد ک حتما با زهرا تو کلاس تزریقات شرکت کنیم و ماهم اینکارو کردیم و به طور کامل یاد گرفتیم 😊😊😊و من زیر نظردایی تزریق میکردمخاطره واسه دی ماه پارساله که من یه سرماخوردگی خیلی سختی گرفته بودم😧😧😧 واقعا نمیتونستم روپام بندشم شبا توتب میسوختم ولی هیجی نمیگفتم 😓😓
تااینکه انقد حالم بد شد ک خودم ب مامانمم گفتم وداوطلب شدم برم دکتر😕😕😕(واقعا داشتم میمردم چون من حالاحالاها دکتر نمیرم مگر بزور واین اولین بار بودداوطلب شدم 😢😢😢)
اونشبم خونه حاج بابامینا دعوت بودیم مامانم گفت بریم اونجا یکم ب خانجون کمک کنه بعد بریم منم قبول کردم 😑😑😑
رفتیم اونجا زندایی و خاله و زهرا اومده بودن ولی داییم وبابام و شوهر خالم هنوز نیومده بودن
ب زهرا ک گفتم تعجب کردگفت چقد حالت بده ک خودت داوطلب شدی 😆😆😆😆😆
مامانم مشغول کارشد و منو کلافراموش کرد😆😆😆منم مسکن خورده بودم خیلی اروم شده بودم دیگ میلی واسه دکتررفتن نداشتم 😊😊😊😊
ولی ساعت 7 بودک مامانم گفت بهار ه بریم
زهرا 😆😆😆😆من😢😢😢😢
قبول کردم ورفتیم خیلی خلوت بود فقط ما و یه خانم دیگ بود (اینم شانس منه😢😢)
اون خانم ک دراومد ازاتاق بیرون ما رفتیم
یه اقای مسن حدود 50-60ساله ی بد اخلاق بود (گفتم ک بدشانسم)
مامانم شرح حالمو ک داد اون دکتره هم فقط گلومو نگاه کرد ودستشو گزاشت روپیشونیم
بعد هم بدون حرف شروع کرد ب نوشتن😨😨😨
تموم ک شد نسخه روداد ب مامانم تشکرکردواومدیم بیرون(درعجب بودم واقعا دکتره زبون نداشت اخه فقط جواب سلام داد😅😅😅)
دراومدیم بیرون مامان داروهارو گرفت
دیدم ماشالله چقد امپول
مامانم 😊😊😊من😕😕😕😕
مامانم گفت بزن گفتم مامان حسش نیست بیخیال گفت باشه بریم 😯😯😯😯😲😲😲خیلی جای تعجب بودواسمیکدفعه یادداییم افتادم 😲😲😲
(راستش اون سری ک دایی برام امپول زده بودخیلی دردگرفته بود حالا بماند ک بالیدوکایین بود واسه همین فکرمیکردم داییم بدمیزنه 😆😆😆)
ولی بیخیال شدم گفتم دایی اوکیه پایست
رفتیم خونه ساعت 8ونیم بود فقط بابام اومده بود گفت کجابودید مامانم بهش میگقت
بابامم تعجب کرد ازداوطلب بودن خودم دیگ نزدیکای 9 بود ک شوهرخاله و داییم هم اومدن
بعد شام دیدم داییم ومامانم دارن پچ پچ میکنن فهمیدم قضیرو 😊😊
داییم متوجه نگاهم شد یه چشمک زد😜😜😜😉😉😄😄😄
اومد گفت بیا بریم منم رفتم باهاش زهرا هم اومد 😊😊داییم گف خوب
پدرسوخته 3 تاامپول داری گفتم من ک نمیزنم گفت ااا نه بابا
گفتم دایی گفت ببین یه پنیسیلین 6.3.3
یه دگزا و یه تب بره گفتم خوب گفت ب جای تببر میشه از شربت وشیافش هم استفاده کرد دگزاروهم بیخیال میشیم فقط پینیسیلین 😆😆😆
منم خوشحال شدم زهرا گفت من ب عمه میگم 😏😏زهراگفت من ب عمه میگم 😏😏😏
دایی گف خوب تو چی میخوای زهرا گفت بسته اینترنت یکماهه(موقع امتحانا بودودایی نتو قطع کرده بود😆😆)
دایی گفت ای پدرسوخته باشع
ب منم گفت بخواب دیگ منم خوابیدم و زهرا امادم کرد
دایی پنبه کشید زد دردداشت گفتم آاااایییی دایی گفت یه شعر بخونی برای عمو تموم شده 😆😆😆 گفتم منو مسخرع میکنی منم شروع کردم ب خوندن شعر کوچه فریدون مشیری(عاشق شعرم مخصوصا شعرای فریدون) تا تموم شد دایی گفت به به ادامشم بخون منم تااخرخوندم گفت افرین چقد بااین شعر خاطرع داشتم زهراگفت خاطره چی بابا😆😆😆
دایی گفت پاشو پدرسوخته یه کلمه حرف بزنی نتو نمیخرما 😆😆
و فوقع ماوقعواینچنین شد ک من ب جای خوردن 3تاامپول به جاش ب لطف داییم 1 دونه زدم 😊😊😊
خووب اینم از خاطره دومم
بازم تکرارمیکنم اگ خاطره هامو دوست ندارید بهم بگید ک وقتتونو نگیرم 😊😊
چون خودم احساس میکنم بیمزس 😢😢
متشکرم از مدیریت وبلاگ ک خاطرمو گذاشتن ووبلاگو اپدیت کردن 🌹🌹🌹🌸🌸🌸🌸
ومتشکر از عزیزان ک خاطرمو خوندید وچشماتون اذیت شد 🌹🌹🌸🌸🌸🌻🌻🌻🌻🌺🌺🌺
باتشکر
Bahare ☺☺☺

خاطره شیوا خانم

خاطره شیوا خانم

سلام سلام گل گليا چطوره حال شماها؟😍😊 نميدونم خاطرمو دوست داريد يا نه ولي من جوگير شدم😐 هي براتون خاطرت مينويسم😂😐 راستي ميخوام از اول اسممو نازنين بكم چون همه بهم ميگن نازنين سختمه بنويسم شيوا😊 خب معرفيم كه تو خاطره هاي قبل هست و ميرم سراغ خاطره: . حدود خرداد بود كه من امتحانام شروع شده بود و امسالم نهايي بود من از استرس نه شام ميخوردم نه ناهار😊 صبحا برا امتحان. ميخواستم برم هيچي نميخوردم. و شاهين منو ميرسوند فقط تو ماشين گريه ميكردم شاهين هرچي سعي داشت ارومم كنه نميتونست😢 خلاصه اخرين امتحان بود. شاهين اومد دنبالم و منم از دوستام خدافظي كرديم و كلي گريه كه داريم جدا ميشيم(به قول شاهين تو تابستون هيچ موقع خونه نيسيد) خلاصه رفتم سوار ماشين شدم اومدم جلو بشينم ديدم به به اقا نيماي گل. پسر عمه گرام تو ماشينه(من جون خاله و عمو و دايي ندارم و همين يه عمرو دارم همش پيش هميم)خلاصه سلام كردم و پرسيدن امتحان چطور بود؟گفتم عاليييي گفتن خب خدارو شكر💋 رفتيم ديدم دارن ميرن سمت بيمارستان گفتم شاهين من ميخوام برم خونه گفت ابجي بيا امروز باهم باشيم من خرم قبول كردم خلاصه هم شاهين شيفت بود هم نيما. نيما گفت نميزاريم بهت خوش نگذره ولي امان از اين دل😂 سكوت كردم و نشستم وو ماشين گفتن جرا ساكت شدي؟گقتم شماها. اينقدر الكي نگيد. نكنه امپول دارم گفتن نه مگه چته امپول داشته باشي؟يه دقعه نيما گفت نازي چرا اينقدر لاغر شدي؟گفتم نه لاغر نشدم😊 گفت حالا بريم وزنتو ببين گفتم اينو خونم ميتونستم ببينم گفت حالا يه روز بيا پيش ما خلاصه رفتيم و من رفتم اتاق شاهين و برام صبحانه اوردن و خيلي كم خوردم. با اينكه استرس نداشتم چون باباي من ميگ قبلش بخون ولي بعدش فكرشو نكن كه نمرت بد ميشت و اينا ولي من هيچكدوم از ويژگي هارو ندارم. خلاصه سرمم از شب قبل خيلي درد ميكرد چون ميگرن داشتم و اينا سرم تو گوشي بود يه دفعه شاهين گفت نازنين بيا رفتم گفت رنگت پريده اجي جونم گفتم نه خوبم گفت نازنين هرموقع اينجوري ميشي سر درد داري؟اره؟كه منم زدم زير گريه(لوسم خودتونيد)گفت فداتشم من الهي. گريه نكن عشق داداشي😊 تو بغلش بودم. و نيما اومد گفت اوه اوه چه عاشق!!!! بعد گفت نازنين بيا يه امپول بزن سرت خوب شه گفتم نيما عمراا گفت بيا عشق شاهين😑😂. خلاصه منو با هزار ترفند خوابوندن و نيما تا سوزنو فرو كرد جيغ كشيدم شاهين هي بالاي كمرمو ماساژ ميداد تا دردم اروم شه نفهميدم تمپول چي بود ولي با كادو اشتي كردم.دوستان اگ واقعا خوشتون مياد بگيد بازم بنويسم اگ نه كه هيچي😍دوستدارتون نازنين (شيوا)😊

یه خاطره دیگه نیوشا خانم

سلام اومدم خاطره دومین تقویتی رو بذارم که متاسفانه بخاطره اینکه رفته بودیم سفر 1 روز عقب موند و منم اصراد داشتم که اون رو تو تهران بزنم و مادر و پدرم هم مخالفت نکردن من چون خیلی شبش خسته بودم اصلا خوابم نمی برد و خواب به چمچشمم نیومد و فردا با مادرم رفتیم بزنیم که مامانم گفت بخاطر اینکه یه روز دیر شده بریم دکتر ببینیم که دکتر توصیه ای نداره منم گفتم باشه ولی چون میدونستم دیروز نخوابیدم ترسیدم یه سرم بهم بده یا بگه آزمایش بده و فلان و بیسار که رفتیم و دکتر گفت آمپولشو زدید که مادرم گفت نه متاسفانه ما تو سفر بودیم وقت نشد دکترم با کمال آرامش گفت خب باشه حالا اومدید بذارید خودم براش تزریق کنم و بهم گفت برو بخواب که خوابیدم و بهم گفت که من برات با سری می زنم دردت نیاد و منم با خودم گفتم این خیلییی درد نداره و اگه با سری بزنه اصلا دردم نمی گیره ولی به خودم اومدم و فهمیدم که اصلا اون آمپول نیست و تا سوزن و فرو کرد من مثل ویبره تکون میخوردم که اونم به کار خودش ادامه می داد و هیچ توصیه ای نمی کرد 😨😨😨😨ولی چون درد داشت من یه آییییییییییییییییییییی طولانی گفتم که فهمیدم که تموم شد و تشکر کردیم و رفتیم خونه که شام هم دعوت شدیم خونه ی مادربزرگ و من چون پام به شدت درد میکرد اصلا نتونستم تکون بخورم و رفتم نو اتاق خوابیدم😮😮😮😮😮😮

خاطره بهاره خانم

سلام عزیزان من بهاره هستم☺☺ امسال میرم پیش دانشگاهی تجربی وتازه دیروز باوب اشناشدم گفتم خاطره بزارم شاید دوست داشته باشین من یه داداش دارم ک 8سالشع و پدرم هم کارمند بانک ومادرم هم خانه داره . توی فامیلای نزدیک تقریبا یه دکتر داریم پسرعموم ک تاحالا لطفش نصیبمون نشده 😊😊 ولی دایی بنده ک اسمش محمده دوره تزریقاتو دیده ب طورکامل ولی شغلش معلمه
لازم ب ذکر ک این دایی ما یه دختر داره ب اسم زهرا ک هم سن منه و باهم همکلاسیم 😉😉 تعطیلات عید پارسال همه (حاج بابامیناو داییم وخاله )باهم رفته بودیم شمال ک تقریبا میشه گفت کلا بارونی بود و من وزهراهم عشق این من وزهراهم عشق این هواییم قرار شد بریم بیرون ک بامخالفت شدید پدرومادرهامون وتهدیدهاشون مواجهه شدیم ولی کوگوش شنواااا 😈😈
رفتیم وحسابی خیس اب شدیم (ولی اصلا پشیمون نبودیم چون خیلی خوش گزشت)
بعد از یک ساعت برگشتیم و لباسامونو عوض کردیم و خوابیدیم من گوشی روگزاشتم ساعت 9 شب ..وقتی گوشی زنگ خورد بیدارشدم ولی چ بیدارشدنی گلوم ب شدت میسوخت وو ابریزش بینی ...
زهرارو بیدارکردم ولی وقتی بیدارشد ناله هاش شروع شد ک ای گلوم اعصابمو خوردکرد گفتم زهرا من از توبدترم ولی اینجوری نمیکنم گفت من برم ب بابام بگم ببرتمون دکتر(زهرا ب شدت با خوددرمانی مخالفه 😏😏)گفتم اگ خودتو میگی بگو ولی پای منو وسط نکش😣گفت باشه ورفت پایین ده دقیقه بعد اومد گفت من میرم تومطمئنی نمیای ؟؟گفتم اره بروخوش بگذره😁😁 رفتش بعد از دوساعت اومدن داروهاشو دیدم فقط 2تا امپول داشت داییم گفت دراز بکش بزنم امپول داشت داییم گفت دراز بکش بزنم شاید باورتون نشه ولی خیلی راحت وبدون سروصدازد😡😡بعدشم خوابید منم کلاهنگ بودم خوابیدم صبح بلندشدم زهراخیلی سرحال بود ولی من از دیروزم بدتر بودم رفتم پایین و زیاد باکسی حرف نمیزدم زهراهم نگاهم ک میکرد سری ازروی تاسف تکون میداد 😯😯 روز دوم هم ب خوبی گزشت اما شب روز سوم بود ک باتکون های زهرابیدارشدم گفت بهار پاشو ببینم چقدتب داری هزیون میگفتی من میرم ب مامانت بگم گفتم زهرا نگووو گفت ساکت بابا دیوونه رفت وبامامانم اومد مامانمم اومد پاشویم کرد بابام ودایی و زندایی هم ب لطف زهرا بیدارشدن واومدن مامانم گف تبش پایین نمیاد چیکنیم بابام گف داروهم ک نداریم پیشمون باید تاصب صبر کنیم دیگه مامانم گفت بچم تلف میشه زنداییم گف من استامینیفون دارم بدیم بهش تاصبح استامینیفون دارم بدیم بهش تاصبح خوردم اونو و بزور خوابیدم ساعت 9 صبح مامانم بیدارم کرد گفت پاشو بریم دکتر منم گفتم من نمیام دکتر مامان توروخدا مامانم گف باشه حالا پاشو صبحانتو بخور 😕😕😕منم رفتم اشپزخونه دیدم همه بیدارن سلام کرد م و صبحانمو ک خوردم بابام گف حاضرشو بریم دکتر بازم کولی بازی هام شروع شد ک بابام داد زد منم دیگ لال شدمووبغض کردم😂ک داییم گفت پاشو دایی جان پاشو خودم میبرمت منم بزور حاضرشدم و دیدم داییم ب بابام میگ نمیخوادشما بیای من خودم از پسش برمیان باداد وبیدا ک چیزی درست نمیشه
منو ک دید گفت پس ما بریم دیگ فعلا منم باهاش رفتم و توماشین صدام درنمیومد و بغض کرده بودم میدونستم حتما امپول دارم
داییم گفت چیه بهارجان چرا بغض کردی عزیزم بابات ب خاطر خوددت گفت دیگه الانم میریم دکتر دوتاامپول میزنی خوب میشی گفتم دایی تو روخدا امپول نه گفت چرااا گفتم دایی تو روخدا امپول نه گفت چرااا؟؟مگ میترسی گفتم یه جورایی گفتش خیلی خوب حالا ببینم حالت درچ وضع هرچی دکتر بگه همون کارومیکنیم رفتیم درمانگاه و منتظر بودیم تانوبتمون بشع ک صدای جیغ بچه از تزریقات اومد منم همزمان اشکم دراومد ویواش گریه میکردم داییم ک متوجه شد گفت بهارم ب خاطر امپول داری گریع میکنی عزیزم منم هیچی نگفتم وشدت گریم بیشتر شدداییم همینجوری نگام میکرد نوبتمون ک شد داییم دستمو گرفت و درزد منم گفتم دایی توروخداگفت باشع عزیزم یه بار ک بهت گفتم رفتیم داخل و دکتر یه اقای تقریبا 40وخورده ای سال بود ک منو ک دید گفت اوه اوه یعنی حالت انقدبده گریه میکنی داییم گف نه اقای دکتر یکم نازنازیه دکترگفت بیا بشین ببینم منم یه نگاه ب دایی کردم گفت برودختدم رفتم نشستم اشکام بند اومده بود ولی بغض راه گلومو گرفته بودیه کلمه حرف میزدم گریم درمیومد 😢😢😢 دکتر اول قلبمو گوش کرد بعد فشارمو گرفت گفت تااینجا ک خوبه
گلومو ک دیددگفت وای وای وای چیکارکردی باخودت دختر خوب من جای توبودم بیشتر گریه میکردم گوشمودید گقت یکم عفونت کرده .تبمم گرفت گفت اوه اوه نزدیک 40 . داییم گفت دیشب سرفه های شدید میکرد تبشم خیلی بالابود دکتره ب داییم گفت دفترچه لطفا داییم دادش دفترچه رو ک باز کرد گفت مسافرید ؟؟؟داییم گفت بله قبل از اینکه بنویسه گفت پینیسیلین زدی تاحالا ؟؟؟حیاسیت داری؟؟ ب داییم نگاه کردم داییم گفت اقای دکتر بیزحمت امپول ننویسید میونه خوبی نداره باهاش دکتره گفت اگ میونه خوبی نداشت باید همون اول میومد دکتر ن الان ک کاراز کار گذشته داییم چیزی نگفت دکتره گفت پینیسیلینو حتما تست کنید دوباره نوشت منم قلبم داشت میومد تودهنم دستامم یخ یخ شده بودن همین ک میدونستم امپول دارم اونم از نوع دردناکش بررام بس بود نمیخواستم بقیشو بدونم . دکتره دفترچه رو مهر کرد داد بدایی ب منم نگاه کرد گفت چراارنگت پریده داییم گفتت بهار جان چیشدی تو چرا انقد زرد شدی؟؟؟
دکترع گفت دستتو بده فشار تو بگیرن دوباره گفتم ن خوبم گفت من میگم خوب نیستی بده ببینم گفتم خوبم یکم استرس دارم گفت چرا گفتم هیجی داییم گفت دکتر گفتم ک میونه خوبی نداره دکتره گفت دخترخوب تااونجا ک میشد برات کمش کردم الانم پاشو برو بزن امپولاتو تاتشنج نکردی داییم گفت ممنون اقای دکتر وخداحافظی کردین واومدیم بیرون داییم گفت بشین اینجا من برم داروهاتو بگییرم منم نشستم داییم اومد گفت عزیزم بیا بریم دیدم داره میره سمت تزریقات گفتم دایی نه گفت بیا عزیزم نزنی حالت بد میشه گفتم نمیام وزدم زیر گریه دیدم اون اقاهه ک تووایستگاه پرستاریه داره نگاه میکنه صدامو اوردم پایینتر گفتم دایی توروخدا دایی یه اخم توپ کرد (زیاد عصبی نمیشه اگ اخم کنه یعنی عصبی شده شدید)گفت منو مسخره کردی اومدی فقط دارو بگیری بعد بدون توجه ب من تقریبا میشه گفت بزورهل منو برد ب سمت تزریقات منم گریه میکردم بلند رفتیم تو دیدیم مسئولش نیس فقط یه مرده 50ساله اینا نشسته بود روی صندلی انتظار باگوشییش نشسته بود روی صندلی انتظار باگوشیش ور میرفت داییم گف اقا مسئول تزریقات نیس مرده بلندشد گفت بفرمایید تزریق دارید داییم گفت تزریقات خانم ندارید مرده بالهجه شمالی گف د .مسئول تزریقات خانمها گفته ساعت 2میاد داییم گفت پس بیزحمت تزریق دخترمنو انجام بده منم از دایی ناراحت بودم هیچی نگفتم فقط گریه بیصدامیکردم و اشکام میومد مردهگفت استینتو بزن بالا بشین اینجا تست کنم منم نشستم اومد زد ک دردداشت گفتم اخخخ گفت تموم شد بعد بیست دقیقه برو ب دکتر نشون بده حساسیت نداشتی بزنم الانم بروروتختو4 اماده شو تابیام رفتم نشستم منتظر دایی بودم نیومد باصدای ضعیفی صداش کردم اومد بااخم گفت بله ؟؟گفتم دایی من خجالت میکشم بریم خودت بزن گفت لازم نکرده من واسه ادمی ک حرف گو ش کن نیست هر چی میگم گریه میکنه امپول نمیزنم حالام بگیر بخواب خودشم رفت با گریه ای ک ب هق هق تبدیل شده بودخوابیدم وامادهه شدم معلوم بود کدارم گریع میکنم مرده اومد پنبه کشید اولیوزد ک بایه اخ حل شد .بعدیوزد ک دردش ازاولی هم کمتربود امااااااامان از سومی ک پدرم دراومد فقط بیصدا گریه میکردم ک کشید بیرون ازهمه ناراحت بودم 😢😢😢 بعد ده دقیقه داییم گف پاشو بریم دکتر جای تستو ببینه با گریه و اخ واوخ بلند شدم داییم جلوتراز من میرفت رفتیم داخل دکتره گفت ببینم دستتو دیدش گفت نمیسوزع گفتم نه گفت نمیخاره گفتم نه گفت سرگیجه اینا نداری گفتم نه گفت بروبزن داییم گفت دکتر لیدوکایین بکشن براش؟؟دکتره نگاهم کرد گفت اونیکی امپولاشو اروم زد یا کولی بازی دراورد داییم گف اروم بودش دکتره گفت بااینکه لیدوکایین اثرشو کم میکنه ولی بزنه اشکال نداره ب منم گف اشکاتو پاک کن دخترم گریه نداره ک برای خودته منم گفتم اقای دکتر بخدا داروهامو سروقت میخورم3تام امپول زدم تورو خدابسه دیگ دکتره گفت نه دخترم بروبزن اخم کردم اومدم بیرون داییم گفت بهار نگاهش نکردم گفت باش حالامن میخواستم اخری روخودم توخونه بزنم ک کمتر اذیت شی حالادیک خودت خواستی دیک گفتم باشه دایی جونم مرسی خودت بزن داییم گفت چشم بریم خونه ک رفتیم واون یدونه رودایی زد ک میتونم بگم هلاااااک شدم از درد
اینم از خاطره من
خودم میدونم بد بود شما به خوبی خودتون ببخشید
اگ دوست نداشتید بگید ک دیگه خاطره نزارم چون زیاد خاطره از امپول دارم 😁😁😁 ومیخواهم همشو تووب تعریف کنم
بازهم شرمنده بابت طولانی شدنش 🌹🌹🌹🌹🌹🌹

خاطره Fati (آآ) خانم

این خاطره مربوط ب کسیه ک دوسش دارم... (آ)

اسمم فاطمه س. متولد گرگانم و 24 سالمه و ارشد اقتصاد انتخاب رشته کردم. کسی ک دوسش دارم پزشکه. ولی چن تا استان اونورتر زندگی می کنه. این آقای دکتر از بعد از تصادفش بدنش عفونی شده و کلا اگه حواسش نباشه زیاد مریض میشه!
ی باری ک مریض شده بود باید دو تا آمپول میزد ک اسمشو نپرسیدم فقط میدونم خیلی درد داشت. روز اول رفته بود بیمارستان و یه آقایی تزریق رو انجام داد و بخیر گذشت. روز دوم ولی تا وارد تزریقات شد دید ی پرستار دختر جوون قراره آمپولشو بزنه. خب اون یکم برعکس من خجالتیه. گفته بودم من برام زیاد مهم نبود راستش مهم خوب شدنمه. خلاصه به دختره گف آقا نیس بیاد تزریق کنه؟ دختره هم پررو پررو برگشت گف واع خب آقا من و اون آقا چ فرقی با هم داریم؟ فرقش فقط همون یه و* ج*ب*ه دیگه! 😲😲 عشق منم چیزی نگفت و دراز کشید رو تخت. (در جوابش ب منم گف ک خب من خجالت می کشیدم😓😔) تا اومد دراز کشید چون قدش خیلی بلنده دختره از پشت کفشش رو کشید و خواست بکشوندش پایین تر. برگشت ب دختره می گه چرا پشت کفشمو می کشی😠 دختره گف خب پات درازه رو تخت جا نمیشی. خلاصه دیگه دکترجان داغ کرد و بازم چیزی نگفت. ک یهو دختره پنبه رو کشید و آمپول رو ب فرو کرد. ب بدترین شکل ممکن تزریق رو انجام داد در حدی ک پسره می گه دیگه آخراش ب نفس نفس افتاده بودم ولی خودمو آروم جلوه میدادم با اینکه می دونسم تو پام درد شدیدی پیچیده و امکان نداره نلنگم. تعریف می کرد آمپول ک تموم شد صورت تو هم رفته مو از هم باز کردمو جدی عادی لباسمو درست کردم و برگشتم از جلوش بلند شدم و خیلی شیک و مجلسی داشتم می رفتم بیرون ک یهو دختره پقی زد زیر خنده و برگشت گف بیخود واسم کلاس نذار. من ک خودم میدونم چطور تزریق کردم. بعدم شروع کرد قهقهه زدن (دلمم نمیاد بگم الهی ک همون دستش بشکنه😠😭😭 آخه می ترسم سر عشق خودم بیاد😭😭😭). پسره هم گف دیگه اینقد ازش حالم بهم خورده بود؛ از همون جمله و نیش اولش؛ فقط ب سرعت از در خارج شدم. بعدم تا برسم ب ماشین فقط دستم رو باسنم بود ی فحش ب خودم میدادم 😭 ی فحشم ب اون نامرد .😅😅😆😆😆 خخخخ بماند ک اون شب تا دم صبح برام ناز می کرد ک خیلی درد داشت. دارم میمیرم .😆😆😅
آخه از وقتی شنیده من از آمپول می ترسم اونم یکم درد آمپول براش معنی پیدا کرده و از اونجایی ک هیشکی مث من دیوونه نازشو نمی خره موقع آمپول زدن خیلی سنگین میره می خوابه میزنه و میاد.. ولی شب تا صبح واسه من ناز می کنه.😆😆😅

خاطره Baranخانم

خاطره Baranخانم

سلام دوستان من یکی از خواننده های خاموش وب هستم چون هیچ خاطره ای مثل شما ها که به خاطر یه امپول کوچیک کل خانواده تون نازتون رو می کشن ندارم در حقیقت از امپول نمی ترسم وتازه امپول رو به دارو خوردن ترجیح می دم به هر حا ل سالیان دراز من دچار کم شنوایی مادرزادی شدم اخه هنگامی که مامانم حامله بود دچار دیابت حامله گی شد تازه کنترلم نشده بود و همچنین مشکلات خانوادگی داشتیم مامانم یه دنیا استرس و بدبختی کشید ( مشکل خانوادگی مالی و .... اینا نیست با یکی از فامیلامون به خاطر یکی از داداشام تقریبا سه چهار سال این دعوا ادامه داشت ) خانواده ی ما نمی دونم چرا حرف مردم رو خیلی واسشون مهمه به هر حال دوستان خواستم به هتون بگم اونایی که واسه یه امپول گریه دادو بیزار و دنیا رو به اب و اتیش می زنن برین خدارو شکر کنید که بااین امپولا خوب می شین باور کنید یکی از ارزو هام اینه که واسه یه بارم شده دکترا یا شنوای سنجش بگه خانوم سمعک چیه واسه گوشاتون مخرب شما با این امپولا خوب می شین یا با این دارو ها ههه با وجود اینکه تکنلوژی علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده ولی نیم درصدم به این حرفا امیدی ندارم اگه اون سر دنیا هم باشه همچین درمانی باشه با سر میرم ایران امریکا و......هر جای دنیا باشه ولی خداروشکر که حداقل ناشنوا نیستم تنها کاری که می شه کرد اینو بگه م باور کنید اگه بگه ن هر روز باید ده تا امپول بزنید یعنی با خوشحالی می گه م حتما ارزشش رو داره در عوض خوب می شید یا نه ، بگه ن این کاهش شنوایی موقتی ولی زه خیال باطل دوستان گلم ببخشید که اصلا مربوط به موضوع وب نبود ولی خواستم بگه م که مواظب سلامتیتون باشید معتقدم که انسان تا جای از اعضای بدنشو از دست نده قدر سلامتیشو نمی دونه حس شنوایی بهترین نعمت دنیاست ولی اگه نداشته باشی خیلی بده روابط اجتماعیتون و همه چیزتون دچار مشکل می شه امیدوارم از این به بعد با استرساتون واسه امپول کمتر بشه و کارای بچگونه که می خوایی امپول زدنتون رو به تاخیر به اندازی و همچنین تو کار پزشکاتون دخالت نکنید که امپول بده یانه اونا بهتر می دونن خدا یارو یاورتان
یاحق

خاطره اقا کیانوش

خاطره اقا کیانوش

سلام:
یاد خاطره قدیم افتادم کوچیک بودم حدود 8-9 سال و ریز اندام با موهای فرفری ،عصری دل درد شدید داشتم با بابام رفتیم دکتر اول از جلوی قبرستان(تزریقات) رد شدیم منم رنگم شد عین گچ صدای اخ و اوخ وگریه و زجه وپاهای چلاق خلاصه دکتر اسمم خوند معاینم کرد گفت :امپول هیوسین بنویم یا قرص منم گفتم دل دردم کم شده قرص نوشت و منم از تزریقات و عذابش راحت شدم مادرم نبود امپولام بزنه .
.....یا علی موفق موید باشید راستی ببخشید خاطره کم مینویسم خاطرات بچگیم فراموش شده زیاد مریض نمیشم اگرم بشم بهم خیلی امپول نمیدن دیگم ازش نمیترسم سعی میکنم بازم خاطره بزارم

خاطره نیوشا خانم

خاطره نیوشا خانم

سلام من میخوام خاطره ی آمپول خوردم فامیلمون سوگند رو تعریف کنم که از آمپول میترسه و خیلی بد شانسه چون مریضیاش همیشه لو میره و همیشه باید آمپول بزنه اونم از دست فامیل😠😠😠😠ما برای عروسی داییم رفته بودیم شهدستان که از 8 روز قبل رفتیم که کار ها خوب انجام بگیره که چون تمام اقوام تو شهزستان هستند خانواده سوگند جان هم با ما اومدن که بخاطر خوردن لواشک زیاد غیر بهداشتی مسموم شده بود و یکی از فامیل هامون معاینه اش کردو گفت که باید بخاطر اینکه تو عروسی سرحال باشی پنی سیلین بزنی و بخاطر اینکه ضعیف نشی یه ویتامین هم بزنی و دیگه هیچی نگفت و نسخه نوشت و باباش دارو هارو گرفت و اومد خونه و فامیلمون گفت سوگی یا تو اتاق آمپولات و برات بزنم ولی چون من فقط تو آشپز خانه بودم دیدم که فقط دو آمپول نبود بلکه 5 تا بود😨😨😨😨من به جای اون ترسیده بودم و شوک شده بودم و سوگی تنها رفت تو اتاق که میخواستم بدونم چیکار میخواد کنه که یکی از فامیلامون گفت میری شانه رو از تو اتاق برام بیاری و چون میدونستم سوگی هم تو همون اتاق هست باز متعجب شدم و گفتم باشه 😯😯😯😯 که وقتی رفتم تو اتاق دیدم داره یه آمپول و میزنه که خیلی جیغ هم میزنه و گریه میکنه که دکتر گفت نیوشا خدا تورو رسوند بیا کمر سوگی و بگیرو من کمرشو گرفتم و منم استرس گرفته بودم که آمپول هارو با جیغ و داد و تکون خوردن زد که آخرش به هق هق کردن افتاده بود و چون سفت کرده بود خیلی خون اومد😊😊😊😊😊

خاطره هستی خانم

خاطره هستی خانم

سلام دوستان گل وب خوبین؟روزگاربروفق مراده؟نمازروزه هاتون قبول خب اول یه بیوکوچیک ازخودم بدم بعدبریم سراغ خاطره بیوگرافی:من هستی هستم15ساله ساکن شمال یه برادردارم که14سالشه ویه مادرکه معلمه ویه پدرکه مهندسه خب حالافکرکنم یه اشنایی پیداکردین بریم سراغ خاطره:چندهفته پیش برای مسابقات رفته بودیم شیرازجاتون خالی خیلی خوب بوداول که واردشهرشدیم خیلی عالی بودمخصوصااخلاق ولحجشون حالابگذریم که چقدرالکی ودروغین ادرس پرسیدیم که لحجشونوبشنویم ازهمین جاازته دل میگم یاشاسین شیرازبعدازکلی گرفتن ادرس به خونه ای که محل اسکانمون بودرسیدیم واستراحت کردیم فردایی صبحش مسابقه شروع میشدومسابقه یه مسابقه نه دوره درقالب هشت روزبودکه من بامادرم وسرپرستمون وچهارنفرازدوستای دیگم رفته بودیم مامان من کلا ادمیه که به خاطرباختم هیچ وقت دعوام نمیکنه اماامان ازبچه های اکیپمون که ببازی دستت میندازنبالاخره روزاول شدکه مارفتیم سالن دیدیم یه حریف اسون خوردیم(مسابقات به صورت انفرادی بود)که این بنده خدارو مثل سوپ بردم تمام شدموندروزبعدکه دوتابازی بودیه دونه صبح ویکی عصربازی صبح روهم بردم ولی بازم به راحتی موندعصرکه که وقتی اسم حریفموخوندم باکلی تدارک وزحمت وبی خوابی رفتم سرمیزبردم امابه راحتی نه میشه گفت خیلی به صورت سخت روزدوم ازسفرهم به خوبی گذشت وهمه بچه هایه باخت داشتن وفقط من وساراهمه روبرده بودیم تااینجاسه دورازمسابقه به خوبی گذشت که شدروزسوم ودورچهارم که من به یه حریف خیلی سخت خوردم وهمیشه مشکل اعتمادبه نفسم کاردستم میده دورچهارم عصربودومن که اسم حریفودیدم وازقبل خودموباخته بودم بدون اعتمادبه نفس سربازی رفتم که چجوری بگم سه ساعته بازیم تمام شدواومدم بیرون اونم باچه نتیجه ای(باخت خیلی مقتدرانه)واااای که انگاردنیاداشت روسرم خراب میشدنشستم تابازیه بقیه تمام شه درهمان یک یادوساعت داشتم فکرمیکردم که چه بهونه ای بیارم که مسخرم نکنن بعدازمن سارابازیش تمام شده بودبقیه هنوز داخل بودن ساراوقتی فهمیدباختم گفت مهم نیست خودتوبزن به دل دردوحالت تهوع بگوحالم خوب نبوده خواستن به توچایی نبات هم بدن قبول نکن بگودرددلم شدیدترازچایی نباته میبرنت دکتراونم میدونه چیزیت نیست امپول نمیده و....منم دل خیلی خوشی داشتم قبول کردمبازیه بقیه تمام شدکه تاباسرپرستمون اومدن بیرون من خودموبه دل دردزدم وساراهم همش میگفت سریع بریم حالش خوب نیست که یه ماشین گرفتیم رسیدیم خونه وقتی مامان منودیدسریع باورکردکمکم کردلباسامودراوردم منم که نمایش دل دردروتخت انجام میدادم وده دقیقه ای یه بارمیفرفتم تودستشویی که مثلادیگه یه کارایی دراوردم که هرکس بودباورمیکردمادرم اومدتوگفت بیااین چایی نبات روبخورخوب شی منم دیدم اوضاع خوب داره پیش میره گفتم نمیخورم دردم بیشره وهمون چیزایی که سارابهم یادداده بودمادرم انتقال دادم رفت بیرون منم که میخواستم حسابی داغش کنم یکی ازشال های مامانموبرداشتم ومحکم دورسرم بستمداشتم روتخت دست وپامیزدم که سرپرستمون گفت هستی پاشوبریم دکترمنم که بانگاهی پیروزمندانه واینکه دکترامپول نمیده برمیگردیم اماده شدم باسرپرستمون رفتیم ومادرم خونه موندبرای من غذاحاضرکنه وقتی وارددرمونگاه شدیم بوی الکل که اومدداشتم خفه میشدم وترس بهم واردشدبالاخره بعدازگرفتن قبض ازصندوق نشستیم تونوبت ونوبتمون شدمن دوباره خودموپیچوتاب میدادم(اداواصول درجریانیدکه)دکتریه مردبودکه خیلی خوش روبودمن نشستم جلوش که شروع به معاینه کردوهمش سوال میپرسیداینجات دردمیکنه و....که خیلی عصبی بودم ده بارهرسوالشومیپرسیدبعدم یهوسرپرستمون گفت:دخترم برای مسابقه اومده اینجالطفاداروهای خواب اورندیدبهش که دکترگفت :بله درسته شماهم نمیگفتیدمن قرص وشربت به این خانوم نمیدادم چون بااین تکونی که میخوره فکرکنم حالش بدترازاونه روکردبه من وگفت:دخترم امپول که میزنی؟مندکتر
_نه نمیزنم.
_سرم که دیگه دوست داری
_نه اصلا باهاش حال نمیکنم
_مگه دکترادارو میدن که شماحال کنیددارومیدن هرچه سریع درمان شیدبالاخره معاینهونسخه نوشتن تمام شدازاتاق زدیم بیرون سرپرستمون گفت بمون من الان میام دستشوگرفتم گفتم کجاگفت برم داروهاتوبگیرم اون لحظه دنیاروسرم خراب شدسرپرستمون به زورنشوندم روی صندلی خودش رفت ووقتی برگشت چشمای منگفت پاشوایناروبزن یه سرم بودودوامپول به زورش رفتم تزریقات یه خانم بودکه وقتی دیدمش منوترس برداشت امپولاروگرفت گفتم توروخداااانه من امپوول نمیخوام خانومه گفت دردنداره بخواب وقتی امپولارواماده کردوقتی خانمه روبااون دوتاامپول دیدم کل بدنم یخ کردشمافکرشوبکنیدیه خانم تزریقاتی گوشی دستش صحبت میکنه بیسکوییت تودهنش بادوتاامپول بیادبالا سرت چه حسی میگیرین منوکه دیدحتی ازترس یه تکونم نخوردم امپولاروگذاشت درهمون حین که حرف میزددستموگرفت که کمک کنه بخوابم گفت چه سردی بیایه بیسکوییت بخورفشارت بیادبالاگفتم نه ممنون کمکم کردخوابیدم امپول اول روکه زدچیزی نفهمیدم اماوااااای که سردومی چیکاراکه نکردم صدبارسارارونفرین کردم بااون پیشنهادش ده باراون دکتررووهمش میگفتم ااااای ایییییی توروخدادرش بیارین خانمه هم همش میگفت تمومه تمومه ساکت منم دیدم ایشون بیخیالن سفت کردم پاموکه یه دادبلندزدشل کننننن سریع ازترس شل کردم وبالاخره این عذاب هم تمام شدبعدم که اون سرم لعنتی رومیخواستن بهم وصل کنن چه کاراکه نکردم اخرم پرستاره گفت دیدی موقع امپولت باعث شدی بیسکوییتم بیفته تاخندیدم سرم روواردکردوبالاخره بدترین روزتمام شدکه وقتی رفتیم خونه ساراکلی ازمن معذرت خواهی کرد
پ ن:ساراعاشقتم خداتوروواسه من نگه داره هرکس که یه دوستی مثل توداره غم نداره
پ ن:نمیدونم دکتره هیچی بلدنبودیامیخواست حال منو بگیره که سرکارش گذاشتم
پ ن:یاشاسین شیرازومردمونش
پ ن:میدونم خاطره جالبی نبودوطولانی چشماتون دردگرفت امااگرنظربدیدمن میدونم دیگه ازاین خاطراتم براتون بزارم یانه ممنون میشم بابت نظرهاتون
ممنون اندیشه عزیزیاحق

خاطره زیبا خانم

خاطره زیبا خانم

سلام من 25 سالمه و در حد مرگ از آمپول میترسم. اسمش که بیاد رنگم میپره. ولی چند روز پیش دل درد گرفته بودم که مامانم مجبورم کرد بریم دکتر. رفتیم و از قضا دکتر دوتا آمپول نوشت گفت همین الان بزن. مامانم منو برد دم در تزریقات درمانگاه نشوند و خودش رفت داروها رو بگیره. و من از ترس یخ کرده بودم نمیتونستم تکون بخورم. مامان که اومد یه نوبت تزریقات گرفت. خلوت بود و همون موقع نوبت ما بود. منو برد داخل و خوابوند روی تخت. خانم تزریقاتی بهش گفت شما بیرون باش. خلاصه من موندم و آمپولزن. رنگم پریده بود و یخ کرده بودم. خانمه آمپولا رو آماده کرد و اومد گفت برگرد و شلوارتو بده پایین. زیپ شلوارمو شل کردم و برگشتم و کمی لباسمو دادم پایین. من از ترس حالت تهوع هم گرفته بودم. خانمه اومد یه کم بیشتر شلوارمو کشید پایین تا پنبه رو کشید رو باسنم یهو عق زدم و بالا آوردم. دید اینطوریم آمپولو نزد و منو برگردوند و لباسمو مرتب کرد و دکترو صدا کرد. دکتر اومد فشارمو گرفت دید پایینه یه آمپول دیگه و یه سرم هم نوشت داد مامانم بگیره و به پرستار گفت اول این آمپول و سرمو تزریق کن بهتر که شد مسکنا رو بزن. منم که روم نمیشد بگم از ترس اینطوری شدم. هیچی نگفتم و دراز کشیدم. تو همون حالت خواب آلوده بودم که مامانم اومد و خانمه آمپولو زد بهم. نمیدونم اون خوب زد دردم نگرفت یا من خیلی گیج بودم. خلاصه بعد از یه ساعت که سرم تموم شد. دوتای دیگه رو هم نوش جان کردم و با باسن سوراخ سوراخ راهی خونه شدم. این شد که تصمیم گرفتم از این به بعد ترسمو کم کنم چون مجبور میشم آمپولای بیشتری بزنم

خاطره المیرا بانو خانم

خاطره المیرا بانو خانم

سلام این خاطره دیگه منه مربوط به 5 6 سال پیش وقتی باربد 9ساله اش بود چن وقت پیشش سرمای بدی خورده بود و ی هفته ای بود سرفه می کرد ولی من نذاشتم ببریمش دکتر فقط با اصرار من فرهاد بهش یک پنی سیلین زد رفت مدرسه و حالش یکم بهتر شده بود اما سه روز بعدش بهم از مدرسه اش زنگ زدن گفتن حالش خیلی بد و بالا اورده زنگ زدم فرهاد بره دنبالش چون خودم ازمایشگاه بودم وقتی برگشتم خونه دیدم نیومدن سریع یه قابلمه سوپ گذاشتم و نیم ساعت بعدش درتا باز شد باربد از بغل فرهاد پرید بیرون تا منو دید گفت مااامان...مااامان با گریه می گفت دوتا امپول زدم بابا منو برد پیش اون دکتر بداخلاقه خیلی خیلی درد داشت پاام...و دوباره گریه کرد گرفتم تو بغلم گفتم قربونت برم حتما لازم بوده بابا ک نمی خاد تو اذیت شی فرهادم داروهاشو داد دستم باربدو برد لباسشو عوض کنه اومدم دیدم امپول زیاده تو پلاستیک بعد فرهادو صدا زدم گفت اگ می ذاشتی هفته پیش ببرمش دکتر لوزه هاش اینطور نمی شد دکتر گفته همه امپولاش تزریق شه گفتم اینا ک خیلی زیادن گفت چاره چیه دکتر می گه اگ وضعیتش حاد شه باید لوزه هاش عمل شه گفتم نه تو رو خدا گفت پس نگران امپولاش نباش صداش زدم ولی مگه غذا خورد نق می زد که نمی خام بدمزه اس بهونه گیری می کرد بعدم فرهاد خودش ب زور چن قاشق بهش داد شب قبل خواب شیاف داشت ک اون قدر گریه زاری کرد من و فرهاد کلافه شدیم ولی بالاخره براش گذاشتم خوابید صبحش من مرخصی گرفتم موندم خونه تا عصر باربد کارتون دید و بازم بهش سوپ دادم عصر ک فرهاد اومد رفت تو اتاقش امپولا رو داشت اماده می کرد گفت الی برو صداش کنباربد تا امپولا رو دست فرهاد دید گفت نه باااباااا مامان ....گفتم جانم مامانم لازمه بدو پسرم با فرهاد نیم ساعت باش حرف می زدیم که فرهاد بالاخره کلافه شدگفت الی دس و پاشو محکم نگه دار تا بزنم تموم شه گفتم فرهاد گفت المیرا می خای چرکش بریزه قلبش باربد تو همین حین زود فرار کرد رفت تو حال فرهاد گرفتشی نشست رو مبل باربدو کشید رو پاش شلوارشو کامل کشید پایین باربد گریه می کرد که نمی خااام نمی خااام امپول ...فرهاد اولی رو زد که باربد می گفت اییی درد داره..گفتم باربد مامان تحمل کن افرین پسرم پاهاشو نگه داشته بودم که از ترس می لرزید امپول قشنگ اروم تزریق می شد چون پنی سیلین 1200مایع غلیظی داره باربد دگ اخراش جیغ می زد همش می گفتم جانم مامان جان فرهاد کشید بیرون پنبه گذاشت سمت دگ رو چار پنج بار ضربه زد تا محل مناسبو پیدا کنه پنبه زد و تزریق کرد باربد همش می گفت بابا خیلیییی بدی ایییی ...باهاتون قهرم اییییی تموم ک شد فرهاد یکم براش ماساژ داد گفت تموم شد بابا تموم ببخشید دردت اومد باربد گریه کنان از روپاهای فرهاد بلند شد رفت با عصبانتیت اتاقش.فرداش گفتم فرهاد چی کار کنیم واسه بقیه اش گفت ی کاریش می کنیم تا عصرش رفتم خونه مامان جون و اقا جون و مامانم تا باربدو دیدن یواشکی بهم گفتن بچه اس ب حرف دکترش گوش کن مادر یکم گریه کنه بهتر از اینه ک خدای نکرده ی عمر بلایی سرش بیاد رنگ ب روش نداره این بچه زن داداشم گفت همینجا ی تزریقاتی خوب هس ببرش اونجا گفتم نه فرهاد خودش میاد دگ تا از خونه اونا خاستیم بیایم بیرون لباسا باربدو پوشیدم دیدم بازم داغه و تقریبا گر گرفته زنگ زدم فرهاد گفت اره امروز کارم طول می کشه ببرش امپولاشو بزنه سه تا جدا کن از امپولاش اسماشونم گفت گفتم باشه ب هوای پارک بردمش تا فهمید تزریقاتیه دستمو ول کرد و خاست بره که گرفتمش تو بغلم ب زور بردمش تو همش مامان بریم خونه کلی بش قول اسباب بازی دادم تا راضی شد فک می کرد یکی هستاما تا اومد تو اتاق گریه می کرد و نمی خوابید کلافه ام کرده بود خانومه گفت ترس نداره ک عزیزم دوتا دختر جوون بودن و خیلی هم با باربد مهربون اون قدر باش حرف زدن ک باربد راضی شدقبل اینکه بخوابه رو تخت شلوار و شورتشو دادم پایین تاچون شلوارش لی و تنگ بود خیلی پایین نمی رفت خانومه گفت پاهاتو تکون ندی ها باشه باربدم گفت مااامان؟؟گفتم جانم مامان زود تموم میشه می ریم برات ماشینه رو می خرم سراولی فک کنم کل کلینیک متوجه شدن اون قدر جیغ کشید و دومی هم اون سمتش تزریق کردن ک من و اون خانومه دگ نگه اش داشته بودیم و اخری چون تب بر بود خود خانومه گفت تو خونه براش پاشویه کنید یا شیاف بذارید خیلی اذیت میشه اینطوری. و زنگ زدم آژانس باربدم خوابش برد تو راه رسیدم خونه و فرهادم با من رسید باربدو از دستم گرفت برد تو اتاقش و من رفتم نماز بخونم و بعدم با فرهاد پاشویه اش کردیم و با ی شیاف تبش اومد پایین یک دو روز دگ همین ماجرا ادامه داشت ولی بعدش حال باربد بهتر شد و بردمیش دکتر و دکتر گفت نیاز ب عمل نیست فعلا گرچه لوزه هاش همیشه دردسر ساز می شد و عامل امپول خوردنای پسرم بود.

خاطره فاطمه خانم

خاطره فاطمه خانم

سلام دوستان عیدتون مبارک باشه .من خواننده خاموش وب بودم واین اولین خاطره ای هست که میذارم امیدوارم خوشتون بیاد .خب اسم من فاطمه هست و سیزده سالمه و خاطره ام درباره ی ارتودنسی دندونامه ببخشید دیگه خاطره امپول زدن نداشتم.خیلی پر حرفی کردم بریم سراغ خاطره :من از بچگی دندونام کج وخیلی ضایع بود بللخره مرداد سال نودو چهار بعد از پرس و جو رفتیم پیش دکتر جمیلیان که اون موقع مطبشون توی برج جم بود و اونم منو دید و گفت که باید ارتودنسی ثابت بکنم و دارم یه دندون دیگه بالای دندونام در میارم (امیدوازم متوجه بشین منظورمو )یه دندون دیگه هم بالای دندونام داشتم به اضافه اینی که داشت در میاومد بعد هم گعت اگه ارتودنسی نکنه شبیه به دراکولا میشه( البته به شوخی گفت) گفت جلسه بعد بیاید بگم کدومارو بکشید جلسه بعد ش که تقریبا اوایل شهریور بود رفتیم پیشش و چهار تا دندون بیچاره بنده رو گفت باید بکشید و بعد منو فرستاد اون یکی اتاق.رفتم اون یکی اتاق سه تا دستیار داشت بعد هم کلی ازم عکس گرفتن مثلا میگفتن یه جوری بخند دندونات معلوم بشه و....روی یکی از تختا خوابیدم شروع کردن قالب گیری خیلی بدتر از ارتودنسی کردن بود این تموم شد بعد از حدود پنج دقیقه . فرستادنم روی اون یکی تخت وزنه شروع به ارتودنسی کرد البته فقط چهار تا دندون جلویی فک بالا رو بعدد هم کلی تو ضیح درباره ی ارتودنسی داد شبش خیلی درد داشتم و فقط سوپ خوردم فکر میکردم همیشه همین جوریه ولی بعد از پنج روز خوب شد .بلاخره دندونارو کشیدم و بعد از حدود سه هفته رفتم که کلا ارتودنسی بکنه کرد و رنگ ابی کم رنگ رو گذاشت گفت اون یکی رنگارو بذارم میشکنه چون باره اولته شبش اتقدر درد داشتم که لرز کرده بودم شبش قرار بود بریم شمال . خلاصه با مسکن و اینا بهتر شد و بعد از سه روز کاملا خوب شد بعد از چند ماه بهم کش داد که خیلیییی مزخرفه و من اصلا نمیزنم الان کاملا فک پایینم صافه و فقط فک بالام هنوز جا داره که درست بشه انشالا چند ماه دیگه بر میدارم اگه خدا بخوادالانم کاملا عادت دارم بهشون ببخشید خیلی پر حرفی کردم .راستی دوستان گل این هفته من از مون نمونه دولتی دارم خیلی دوست دارم قبول بشم دعا م کنید الانم وقت استراحتمه. اگه بد نوشتم بگید دیگه ننویسم . مرسی که خوندین بای

خاطره فاطیما خانم

خاطره فاطیما خانم

سلام من فاطيما هستم 14 سالمه توی ی خانواده ایی به دنیا اومدم و بابا و داداشم پزشکن داداشم 32 سالشه و متخصص اطفال من اولین باری هست و خاطره میگزارم و بیشتر خواننده خاموش هستم خب بریم سراغ خاطره من چون پلیپ و انحراف بینی دارم بیشتر وقتها گوش درد دارم و گلو درد چربی چند سال پیش وقتی و من 8 یا 9 سالم بوده جراحی شدم ولی باز عود کرده و همیشه خدا مریضم و خیلی خیلی از بابا و داداشم آمپول خوردم من هم مثل بچه های وب از آمپول خیلی میترسم این خاطره مربوط ميشه به هفته گذشته که من آخرین امتحان رو داده بودم و با دوستم قرار گذاشتم بریم استخر به مامان گفتم که اجازه نداد گفت از بابا و داداشت بپرس اگه اجازه دادن برم منم گفتم مامانن شما که میدونید اجازه نمیدن بهم زود میرم و یساعته بر میگردم موهامم خشک میکنم ولی مامان اجازه نداد گفت همین و گفتم .سلام من فاطیما هستم 14 سالمه توی ی خانواده آیی به دنیا اومدم و بابا و داداشم پزشکن داداش 32 سالشه و اسمش فرهاده و متخصص اطفال من تا حالا خانه اینجا نداشتم و اولین بار هست و بیشتر خواننده خاموش هستم خب بریم سراغ خاطره که مربوط به هفته گذشته هست و امتحانا تمام شده بود با دوستم انیس قرار گذاشتیم که بریم استخر به مامان گفتم ولی اجازه نداد و گفت از بابا و داداش بپرسم اگه اجازه دادن برم منم گفتم شما و میدانید اجازه نمیدن بهم من یساعته میرم و برميگردم موهامم خشک میکنم ولی مامان گفت همین ک گفتم منم زنگ زدم به بابا و مریض داداشت و به داداش زنگ زدم گوشی رو سریع بر داشت و گفت به به خانم گل من سلام خوبی چه خبر کاری داشتی بهم زنگ زدی منم جریان رو گفتم اونم گفت نه نميشه گوشت حساسه آب میره توش و کار دستمون میده ولی من اصرار کردم که با اکراه قبول کرد و گفت یساعته بیشتر تو آب نباشم و قبل خونه رفتن موهامو خشک کنم منم خوشحال شدم و گفتم قربونت داداش فرهاد اونم پشت تلفن خندید و گفت امان از دست تو خانم گل من برو دیرت نشه و خداحافظی کردیم .منم هورا کشان وسایلم رو آماده کردم و زنگ زدم به انیس و گفتم بریم استخر اونجا به حرف داداشم گوش کردم و فقط یساعت تو آب بودم سریع اومدم بیرون ولی انیس اصرار داشت بیشتر تو آب بمونیم ولی چون به داداشم قول داده بودم گفتم ن و رفتیم دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم اما از بس هول بودم زود بریم خونه یادم رفت موهامو خشک کنم اون شب به خیر گذشت و فرداش که از خواب بیدار شد م طبق معمول همیشه ی صد تایی عطسه پشت سر هم کردم و گوشم درد میکرو افتضاح بودحالم رفتم دست و صورتم رو آب زدم و رفتم تو آشپزخونه همه قرصایی و همیشه میخورد رو با ی لیوان آب برداشتم و رفتم تو اتاقم همشو یا خوردم و با اتو حوله داغ میگردم میافتم رو گوشم تقریبا دردش کم شده بود و در اتاقم باز شد و داداش اومد اتاق گفت فاطیما اتو ندیدی دیرم شد لباسم هنوز اتو نداره منم بهش دادم حواسم نبود داغه داداش گفت چرا این داغه گفتم داشتم مانتو هامو اتو میکردم داداش چون دیر شده بود چیزی نگفت و رفت بیرون منم گرفتم خوابیدن تا ظهر .مامان اومد تو اتاق یکم سرم غز زد و چرا از تو اتاق بیرون نمایم و از این حرفا ولی من فقط مظلوم نگاهش کردم و زدم زیر گریه اونم چه گریه آیی مامانم گفت چی شد یهو مامان جون با بغض گفتم گوشم درد میکنه مامان گفت وااااییییی باز گوش راستت گفتم آره مامان هم گفت خیلی خوب الان زنگ میزنم به بابا ببینم باید چکار کنم مامان زنگ زد به بابام و بابا هم گفت سریع بارش مطب مامان هم گفت باشه با تاکسی میارمش و تلفن رو قطع کرد من گریم بیشتر شد و گفتم نه مامان نریم پیش بابا بهم آمپول میزنه ترو خدا مامان نریم ولی مامان گوش نداد و گفت برو آماده بشو بهش ميگم آمپول نده منم رفتم با گریه آماده شدم وقتی رفتیم مطب ماشین فرهاد رو دیدم بیشتر بغض کردم منشی برای احترام بلند شد و گفت بفرمایید داخل آقای دکتر منتظر شما هستنر زدیم و رفتیم داخل ک دیدیم داداش فرهاد هم اونجاست و ی پرونده هم دست بابا بود و داشت ی چیزهایی بهم میگفتن مامان بهشون سلام داد و هر دو بر کشتن ما رو نگاه کردن و سلام گرمی با مامان کردن بابا گفت به به عزیز بابایی چطوره خوش آمدی ولی داداش اصلا نگام نکرد و ی سلام خیلی سرد بهم کرد و رفت کنار ایستاد و مشغول اون پرونده شد بابا اومد جلو و کامل معاینه کرد وگفت عزیز بابا گوشت خیلی عفونت کرده چطور تحمل کردی چرا زودتر چیزی به کسی نگفتی منم که کلا لال شده بودم بابا رو کرد به داداشم و گفت پسرم ی دقیقه بیا داداش هم گفت چشم و اومد کنارم ایستاد بابا گفت ی بار دیگه شما معاینش کن و لطفا نسخه رو شما بنویس منم گفتم نه بابا خودتون نسخه بنویسید چون بابا مهربانتر از داداش بود و تامجبور نميشد آمپول به کسی نمیداد اما بر عکس داداشم بابا گفت عزیزم من کار دارم مریضیم منتظرن نگران نباش و داداش دوباره معاینه کرد و بیشتر اخم کرده بود و دفتر چه ام رو از مامان گرفت و ی چیزی نوشت به بابا گفت ی نگاه بندازن ببین دارو ها خوبه یا نه بابا ی نگاه به نسخه کرد و گفت دارو ها عالین و بهش گفت آفرین پسرم هر کار میدانی صلاح همون کاری بکن .نسخه رو بابا داد دست مامان و گفت بره دارو خانه رو بگیرم و خودش هما ماشین خودش بر گرده خونه فهمیدم دخلم اومده ولی صدام در نیومد بعد ربع ساعتی مامان برگشت و نایلون دارو ها رو داد دست داداشم و گفت مامان جون اذيتشون نکیا آفرین دختر گلم بعدم بوسیدم و خدا حافظی کرد و رفت بابا هم که مشغول ویزیت بیماراش بود داداشم بهم گفت دنبالم بیا بدوو منم گفتم نه میخوام پیش بابا بمونم داداش ی نگاه تندی بهم کرد و گفت حرف نباشه بچه بدو بیا خیلی جدی و عصبی بود منم ترسیدم مخالفت کنم همراهش رفتیم تو اتاق استراحت بابا و گفت زود دراز بکش منم گفتم ن داداش خواهش میکنم اون آمپول درد دارن من نمی زنم میترسم داداشت گفت درد داشته باشه چرا وقتی بهت ميگم نرو تو آب گوشت حساسه اصرار کردی و بری چرا صبح اومدم اتاقت نگفتی گوشت درد میکنه حالا که چند تا آمپول زدی میفهمی نباید مریضیت رو پنهان کنی منم سرم رو انداخته بودم پایین و آروم گفتم دیگه تکرار نميشه ببخشید داداش او نم گفت فاطيما گوشت خیلی عفونت کرده دعا کن به پرده گوشت آسیب نرسه حالا هم با آبغوره گرفتن زود بخواب تا بزنم من کار دارم باید بر کردم مطب خودم دیگه منم تسلیم شدم و دراز کشیدم و یکم لباسم آوردم پایینداداش داشت آمپول رو آماده میکرد دو تا بود باز م خوب بود و با این اخمش بیشتر نداده بود
داداش بعد از اینکه امادشون کرد گفت فاطیما پاتو تکون نمیدیا سفتم نمیکنی فهمیدی منم گفتم بله فهمیدم داداش اول پنی سیلین رو برداشت گفت میدونی و درد داره پس شل کن تا کمتر اذیت بشی پنبه کشید و سریع فرو کرد هر لحظه که میگذشت دردش بیشتر میشود منم با صدای بلند گریه میکرد م داداش ميگفت جان دلم آبجی خانمی گریه نکن تمام شد ببین آآآآ تمام شد و کشید بیرون و جاشو پنبه گذاشت و یکم ماساژ داد بعد گفت فاطیما جان میدونم دردت گرفت ببخشید خانم گل من منم گفتم داداش اون یکی رو دیگه نزن خیلی درد داشت داداش مهربون دستی رو سرم کشید و گفت من قربون خانم گلم بشم میدونم درد داشت ولی به خدا برات لازم بود من گریه می کردم یکم بهم آب داد و گفت آبجی من بخواب یکی مونده این اصلا درد نداره بخواب .و خودش درازم کرد و گفت اصلا نترس عزیز دلم این یکی درد نداره فقط پاتو شل کن باشه خانمی منم چشمی گفتم و دستام رو گذاشتم رو چشمم تا آماده شدن آمپول رو نبینم داداش بعد از آماده کردن اومد کنارم و گفت آماده آبی. منم آره آیی گفتم و ساکت شدم داداش پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد ی ااااااییییییییییبیبی بلند کشیدم زدم زیر گریه داداش گفت نفس عمیق بکش خانم گل من الان تموم ميشه 1.2.3.تمام شد و کشیدش بیرون جاشو پنبه گذاشت و گفت آفرین عزیزم دیدی چه زود تمام شد یکم بخواب تا من برم وسایلم رو از اتاق بابا بردارم و بریم خونه بهم لبخند زد و بعد رفتنش من زدم زیر گریه پاهام درد میکرد بعد از چند مین با بابا اومدن تو اتاقی که من بودم و بابا گفت عزیز بابایی چطوره بهتری منم گفتم ن پاهام درد میکنه بابا اومد بغلم کرد و گفت اشکال نداره به مامان گفتم وقتی رفتی خونه برات کمپرس کنه دردش خوب ميشه بعد هم گفت داداشت میگه خیلی دختر خوبی بودی نه سفت کردی و ن پاتو تکون دادی آفرین به تو دختر شجاع خودم بعدم بوسم کرد و گفت حالا برو با داداشت خونه و استراحت کن دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم .تو ماشین تا خود خونه با هم حرفی نزدیم دم خونه و رسیدیم داداش گفت خانم گل من باهام قهره منم گفتم آره چون هم آمپولم زدی و هم دعوام کردی دیگه دوستت ندارم داداش خیلی ناراحت شد و گفت ببخشید عزیزم من مجبور شدم بهت آمپول بزنم بعدش اگه جدیت به خرج ندم و تو راضی نمیشی بدون گریه و زاری آمپول رو بزنی و دوباره ازم معذرت خواهی کرد تا رسیدیم خونه به مامان گفت برای فاطیما کمپرس کن و خودش رفت نو اتاقش خوابیدساعت 9 شب بود که بابا اومد و یکراست اومد اتاق من و حالم رو پرسید دوباره معاینه کرد گفت خیلی گوشت بهتر شده ولی هنوز عفونت داره با این حرفش سریع و با بغض پرسیدم باید آمپول بزنم بابا خندید و گفت آفرین به تو که انقدر باهوشی دوباره چشمام اشکی شد و گفتم ن دیگه آمپول ن عصر ی زدم خیلی دردم گرفت من نمیزززنممم بابا یکم باهام حرف زد و گفت این بار خودش بهم میزنه دیگه راه فرار نداشتم دراز کشیدم و بابا داداش رو صدا کرد ک بیاد کمکش کنه بعدم گفت نترس انقدر آروم میزنم و اصلا اذیت نشی داداش هم گفت بعله کار بابا حرف نداره حالا بخواب و یک چشمکی بهم زد داداش امام کرد بابا ی آمپول رو آماده کرد و اومد بالا سرم گفت پاتو شل بگیر تا دردت نیاد پنبه کشید و با بسم الله سوزنش فرو کرد خیییلیییییییی زیاد درد داشت هر چه میگذشت دردش افتضاح تر پیش دیگه نتونستم تحمل کنم با گریه و داد گفتم بابا درارش درد دارهه داداشم پاهام رو محکم گرفته بود و ميگفت آروم خانم گل تمام شد ی زره مونده ولی من با همون گریه گفتم داداش بزار پامو تکون بدم درد دارهههه بابا گفت تموم شد بابا جون گریه نکن تمام شد و کشید بیرون و گفت دیگه گریه نکن عزیز بابا دلم رفت بعد هم هر دوشون بوسم کردن و کلی خود شیرینی کردن و منو خندوندن بعد هم گفتن بخواب تا حالا زود خوب بشهفرداش که از خواب بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود و از ترس دو باره آمپول خوردن به خودم قول دادم و فعلا دور استخر رو خط قرمز بکشم و چند فرسخی هم ازش رو نمیشم ببخشید طولانی شد خاطرم ایشالله هميشه تنتون سالم باشه .دوستدارتون فاطیما