خاطره آرام‌ جان

سلاااااااممممممم به دوستان عزیز💟
امیدوارم حالتون عالیه عالی باشه💐
من آرام ۲۳ ساله دانشجوی رشته ی روانشناسی هستم😊
تک فرزندم
مادرم پزشک ارتوپد
پدرم رشتش معماریه🙂
ما تو خانواده به جز مادرم پزشک دیگه ای نداریم😌
ولی مامانم به من تزریقاتو یاد داده و ب تزریقات کامل مسلطم😁
خوب اینم یه بیو ی کامل از خودم💖
امیدوارم  مفید باشه🥰خوب بریم سراغ خاطره😻
یک روز که من توی اتاق نشسته بودم و برای امتحان فردا درس میخوندم
مامانم هم رفته بود دکتر چون چند وقت کمرش درد میکرد😭بعد از اینکه من درسهام رو خوندم مامانم هم از دکتر برگشت
اول یه نکته رو بگم من با مامانم خیلی رابطمون خوبه😍
خوب ادامه ی خاطره😃
وقتی مامانم اومد خونه منم عین بچه های ۲ ساله پریدم بغلش😆
اصلً هم یادم نبود کمرش درد میکنه🤦‍♀ من:سلام به بهترین مامان دنیا😘
مامانم:سلام دخترم😻
من کمکش کردم بره روی تخت دراز بکشه و یه کم استراحت کنه🛌
خودمم رفتم به داروها یه سرکی بکشم🧐
قیافه ی  من با دیدن نصف داروها😧🤯😮😵😱😨😦😲🤭😰😯🙀
با دیدن کل داروها😭
یا خدا کلی آمپول و قرص😫
فقط  برام عجیب بود که چرا اینارو توی همون تزریقاتیه نزده🤔
بیخیال این داروها شدم و رفتم پیش مامانم‌
رفتم توی اتاقش دیدم چشماشو بسته ولی خواب نبود
رفتم روی تخت پیشش نشستم دستشو گرفتم و گفتم:خوبی مامان جون
گفت آره دخترم فقط برو دوتا از آمپولامو جدا ‌کن بیار برام بزن
قیافه ی من😐
مامانم🤕
خیلی دلم میسوخت برای همون نمیتونستم بهش آمپول بزنم😧
ولی چون دیدم مامانم خیلی داره درد میکشه دلسوزیو گذاشتم کنار و گفتم:چشم آماده بشو الآن میام
از اتاق رفتم بیرون و داروهاشو اوردم گفتم:مامان کدوما رو باید جدا کنم
مامانم یه کورتن و یه ویتامین D جدا کرد و بهم داد
منم آمپولشو آماده کردم و رفتم بالا سرش
چون کمرش درد میکرد خودم کمکش کردم دمر بخوابه
من:قربونت برم آمپولات یه کم درد دارن اصلً سفت نکن(حالا انگار دکتر نیست که من دارم گولش میزنم😂)وقتی دمر خوابید سمت چپ باسنشو دادم پایین و آروم پد کشیدم و توده ی عضلانی درست کردم و نیدلو فرو کردم
اولاش چیزی نگفت ولی وسطاش گفت:آی آیییی من:الآن تموم میشه چند زربه روی بالای تزریق زدم و گفتم:شل کن قربونت برم مامانم:آییی نمیتونم آخ من:تمووووم شد قربونت برم
نیدلو بیرون کشیدم
پنبرو روی جاش فشار دادم
یه کم براش ماساژ دادم و آمپول بعدیشو آماده کردم
این دفعه اون سمتشو پنبه کشیدم و نیدلو فرو کردم
مثل این که این خیلی درد داشت چون از اولش گفت:آی آییییی میسوزه آخ درد داره
من:مامان جون آروم باش تموم شد
مامانم:آیییییی نمیتونم درش بیار
من:شل کن قربونت برم مامانم ترو خدا در بیار آییییییی من نیدلو در اوردم
و پنبرو روش فشار دادم
کمک کردم برگرده
با دیدن صورتش دلم ریش شد😩🥺😣
تو چشاش اشک جمع شده بود😢😥😖
آروم بغلش کردم موهاشو نوازش کردم تا خوابش برد
دوستان عزیزم من یک هفتس که با وبتون آشنا شدم😅 
بنابراین اگه بد نوشتم شرمنده😽
امیدوارم  خاطرمو دوست داشته باشید💋
همتونو دوست دارم👋

خاطره پریسا جان

 

سلامی دوباره خدمت دوستام چطورین؟امید وارم منویادتون باشه من پریساهستم.این خاطره مشترک بین من وعلی است که عاشقشم وواقعا وابستش هستم واون هم مثل من میترسه.(من دوتادایی دارم علی ومحمدکه علی کوچیکتره)واماخاطره.......
من باعلی زیادمیریم بیرون ومامان ومامان بزرگم را میپیچونیم این خاطره مال هفته پیشه که باوجود کورونادریک روز که هوا تقریبا سرد بود رفتیم بستنی فروشی وبستنی خوردیم وبرگشتیم.بعد از دوروز کاملا اتفاقی متوجه شدم که علی سرماخورده ودکتر هم نمیره.بهش زنگ زدم وگفتم بیادنبالم کارت دارم که گفت نه کار دارم میترسید بفهمم سرماخورده منم بهش گفتم میدونم مریض شدی بیا دنبالم تا باهم بریم دکتر منم حالم خوب نیست اما گوشیشو قطع کرد وبعدم خاموشش کرد.منم زنگ زدم به محمد (دایی بزرگم که علی ازش خیلی حساب میبره)وگفتم به علی بگو چرا گوشیت خاموشه ومنتظرتم با دفترچت بیا دنبالم.محمد خودش فهمید میخوام علی رو ببرم دکتر گفت منم میام تا مطمعن بشم رفتی که علی ترسید وگفت نه با پریسا میرم.بعد زنگ زد وگفت دارم میام توهم دفترچتو بیار.منم آماده شدم اومد وگفت کجا بریم گفتم معلومه دکتر اما نه هر دکتری بریم پیش دوست بابام(دکتره وخیلی شخت گیر اما مهربون که منو میشناسه وباهام شوخی میکنه)علی که میدونست حتما آمپول میخوره مخالفت کرداما من لج کردم گفتم فقط همون علی هم که میترسید باهاش قهر کنم راه افتاد(چون چندهفته پیش هم باهاش قهر کردم که اومد با باکس گل ومعظرت خواهی کردمنم باهاش آشتی کردم.)اما تا وقتی برسیم حرف نزد😒😒😒وقتی رسیدیم سریع پیاده شدم ورفتم نوبت گرفتم۳نفر تونوبت بودند علی هنوز نیومده بودرفتم وبزور اوردمش مدام میگفت بیا برگردیم🥺🥺تا اومدم راضیش کنم نیم ساعت طول کشید ووقتی رفتیم یک نفر دیگه تو نوبت بود🤦🏻‍♀️که همون یکیم بعد از پرداخت ویزیت اومد بیرون ومارفتیم داخل.علی نشست بعد معاینه دکتر پرسید:کی پنی سیلین زدی حساسیت که نداری؟علی هم سریع گفت چرا دارم حساسیت دارم.دکترتعجب کرد منم که میدونستم داره ازترسش دروغ میگه (چند هفته پیش به دلیل عفونت دندونش زده بود البته به اسرار دوستش که تزریقات بلده)با عصبانیت گفتم:عللللللیییییییی.
ترسیدکه به محمد بگم گفت:نه ندارم و سرشو انداخت زیر.دکترم نیش خندی زدونسخه رو نوشت.بعد من نشستم(من حساسیت به شکلات دارم وبدنم کهیر میزنه)دکتر معاینه کرد وگفت:باقرص راحتی یاآمپول؟علی که لج منو داشت گفت:آمپول😳بعدم گفت:آقای دکتربدنش خیلی ضعیفه اگه میشه بهش تقویتی بدید؟دکترم تایید کردوگفت باشه.منم ساکت فقط نگاه میکردم😳🤔🤔🤔بعد خداحافظی کردیم واومدیم بیرون باهم رفتیم داروهامون روگرفتیم.علی از ترس اینکه نخواد آمپولشو بزنه سریع رفت سوار ماشین شدمنم ناچار سوار ماشین شدم.علی گفت:تومنو اوردی دکتر حالا باهم میریم تزریقات اما اینجا نه بریم یه جای دیگه من ازترس اینکه دیگه نزنه گفتم:باشه.راه افتادیم ورسیدیم رفتیم داخل چون هردومون میترسیدیم از هم خجالت نمیکشیدیم رفتیم داخل.خانم جوانی اومد وخیلی سریع گفت امپول هاتو بده من:علی تواول برو.علی باخجالت ازپرستار اماده شد واولین امپولشوکه تقویتی بودزددومی هم که تب بر بود زد اماسومی که پنی سیلین بودپرستاد گفت این یکم درد داره خودتوشل کن علی سریع برگشت وگفت همین دوتا بسه پرستاره عصبانی شد وگفت زود برگرد الان رسوب میکنه اما انگارنه انگارمنم باکمک پرستار علیو برگردوندم (پرستار مرد بود)ومحکم کمرشو گرفتم علی مدام داد میزد:ولم کنید نمیخوام خوبم.وقتی پرستار پنبه کشیدونیدلو واردکردلعلی سعی کرد برگرده که پرستاره داد بدی کشیدکه من ترسیدم ولی علی تغییری نکرد.منم هم خندم گرفته بود که علی گفت :بخند بایدم بخندی بعد حالتو میگیرم نگران نباش😳🤒🥺پرستاره گفت:خجالت بکش کسی بانامزدش اینجوری حرف میزنه اگه باهات قهر کنه چی تازه باید بری منت کشی😂😂علی گفت: دختر خواهرمه.ازترس ودردقرمزقرمز شده بود ودستاشو محکم مشت کرده بودولی دیگه داد نمیزد آروم شده بودبعد تزریق نشستم باهاش حرف میزدم تا یکم آروم ترشد میخواست بلند بشه نزاشتم تخت بقلیش خوابیدم وامپولهامو زدم منم مثل علی قرمز شده بودم نفسمو حبس کرده بودم ازطرفی میخواستم خودموقوی تر از علی نشون بدم تاتموم شدباعلی تشکر کردیم پرستار دوباره گفت:یکم از نامزدت یاد بگیر😂.علی باعصبانیت گفت:گفتم که دختر خواهرمه خیر سرم اما بلای جون منه😂😂 ورفتیم توماشین علی باهام قهر بود وخیلی عصبانی تارسیدیم خونه حتی خداحافظی هم نکرد.بعد یک ساعت بهش زنگ زدم جواب نداداس دادم :دوباره محمدو واسته کنم تاجوابمو بدی🤔🤔همون لحظه زنگ زد.باهاش حرف زدم ازم قول گرفت که به کسی ماجرا امشبو نگم (منم به هیچ کس نگفتم جز شما😅😅به من میگن راز نگه دار)وبعدش از تودلش دراوردم. فردای اون روز بامامان بزرگم تلفنی حال علی روپرسیدم:گفت: وقتی اومدنمیتونست راه بره ولنگ میز

ده وخیلی ناراحت بوده وباکسی حرف نمیزدحتی سلام🤣😅وبعد ۱ساعت یکی بهش زنگ زده وآرومش کرده.خوش حال شدم که تاثیر داشته.مامان بزرگم میگفت :توفکرم این کی بوده که اینجوری ارومش کرده وفکر کرده دوست دخترش بوده وهزار تافکر دیگه که من همرو تکذیب کردم👩‍⚖️🙊🙊
امید وارم این دوران کورونا را باهم پشت سر بگذاریم.ببخشید اگه بیمزه ولوس بود.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
همیشه به خودتون امید بدید چون امیدواری شما باعث امید وار شدن خانوادتون میشه.🌹
پ.ن :زندگی انقدر ارزش نداره که بخوای برای چیز های بی ارزش خودکشی کنی سعی کن خودتو اروم کنی ولی اگه میبینی همه صد راحتن باهاشون کنار بیا تاآرومشون کنی اما به راحت ادامه بده البته ازکسایی که واقعا دوستت دارن کمک بگیر وقتی مطمعن شدی راحت درسته صدراحتو کنار بزن وادامه بده.ببخشید من درحد نصیحت نیستم ولی حرفی بود که توگلوم گیر کرده بود وگر نه من درمقابل داداش ها وخواهر هایی که تجربشون ازمن بیشتره قصد جسارت نداشتم. 
🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

---

# چالش
اگه علاقمند به چالش هستین لطفا توی این چالش شرکت کنبن
خاطره بهترین آمپولی که پبچوندین و کسی نفهمید چی بود؟

خاطره ثنا جان

سلام اومدم یه خاطر از امپول خوردن خودم رو تعریف کنم😭اول یه بیو بدم
ثنا هستم ۲۰ سال اهل تهرانم 
خب بریم سراغ خاطره که مربوط به اون هفته س داغه داغ اومدم تعریف کنم
اون هفته دوست مدرسم زنگ زد گفت میای بریم بیرون منم گفتم اگه تو کرونا😐گفت مگه چیه دوتا ماسک می‌زنیم خلاصه خیلی التماس کرد گفتم باشه اون روز هوا ابری بود 😥منم دل و زدن به دریا و گفتم باشه بریم اماده شدم زنگ زدم بهش که بیاد خیابان یادبود 😔اومد. یه ذره قدم زدیم دیدیم بله بارون گرفت دیگه گفتم بر گردیم گفت یکمم زیر بارون قدم بزنیم منم از خدا خواسته قبول کردم تا یه نیم ساعت بعد بارون گرفت شدید بود منم شدم مثل موش ابی 😕گفتم برگردیم گفت بریم یه عصرونه بخوریم که دیگه گفتم کاری نکن اخرین باری باشه باهات بیام بیرون که اونم گفت باشه رفتم خونه یه حموم رفت اومدم بخوابم ساعت ۸شب بود گرفتم خوابیدم ساعت ۱۰ بود بیدار شدم دیدم مامانم سفره رو چیده منم گلوم درد میکرد وسردرد بدی داشتم با کلی بدبختی شام خوردم اومدم بخوابم دیدم اقا مهراد(نامزدم هست) زنگ زد بیام سراغت بریم بیرون یه چرخی بزنیم منم گفتم نه توروخدااا گفت چرا گفتم خسته ام و گوشی رو قطع کردم بعد چند دقیقه دیدم صدا زنگ‌گوشیم اومد مهراد بود گفت بیا در رو برای اقات باز کن منم گفتم کجایی مگه گفت در خونتونم منم عصبی شدم و گوشی رو قطع کردم از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه کردم دیدم بله جلو در خونست دیگه چاره ای نداشتم در رو باز کردم اومد بعد از سلام و احوالپرسی گفت اماده شو بریم یه دوری بزنیم منم گفتم اگه نرم میفهمه اماده شدم و زدیم بیرون تو راه گفت بستنی بخرم؟(اخه تو زمستون)گفتم نه گفت ببینمت گفتم چیه گفت چته گفتم چمه؟😕گفت یه چیزیت هست بعد دستم رو گرفت گفت چرا اینقدر داغی که زدم زیر گریه گفت چت شد؟گفتم سرما خوردم گفت گریه ندارن ماشین رو روشن کرد گفتم کجا گفت ببرمت دکتر گفتم نهههه گفت اینجوری می‌میری (نمی‌دونست از امپول میترسم)هرچی گفتم نه گوش نکرد و کارش رو گرفت سمت مطب دکتر خلوت بود زود نوبتم شد به مهراد گفتم تو نیا که دیدم گفت ساکت باش برو تو منم میام دیگه ناچار رفتم سلام کردم یه مرد چاق عصبانی مسن گفت بشین ببینم منم نشستم حالم گفتن نداشت🙄گفت چته(خب من بگم چی خودت بفهم)که گفتم سرم درد می‌کنه گفت همین گفتم بله که مهراد پرید گفت نه اقای دکتر تب داره گلوش هم میسوزه(اخه بهش گفته بودم) دکتر گفت اها بعد گفت اخرین بار که پنیسیلین زدی کی بود؟😭گفتم چند سال پیش البته با ترس گفت پنیسیلین سه تا نوشتم امشب یکیش رو بزن فرداهم ۲ تای بعدی بعد گفت بدنت ضعیفه نوربیون نوشتم با دگزا که هم امروز بزن هم فردا منم از ترس گریم گرفت مهراد تشکر کرد اومدیم گفت من برم داروخانه  داروها رو بخرم گفتم نه توروخدا گفت چرا؟ گفتم میترسم😭گفت جدی بعد خندید و رفت.😡دلم میخواست خفش کنم 😭😡که بعد چند دقیقه با یه کیسه که توش امپول و یه کیسه دیگه که توش قرص و شربت بود اومد به من گفت خانم ترسو بلند شو میخواد تست بگیره ازت😭گفتم نههههه گفت ارههههه رفتم تست گرفت بعد چند دقیقه گفت دراز شو پنیسیلینت رو بزنم منم گفتم اخرین زورم رو بزنم گفتم مهراد توروخدااا من میدونم اگه خودت هم بودی اینارو نمیزدی گفت اتفاقا برای خودمم نوربیون خریدم 😣منم در کمال تأسف دراز کشیدم گفتم مهراد بگو ارو بزنه که اونم گفت خانم دکتر این خانم ما ترسوئه میترسم از امپول اروم بزنید دلم میخواست بمیره 😡که دکتر هم گفت خیالتون راحت 👍که گفت نفس عمیق بکش فرو کرد جیغ کشیدم دست مهراد رو گرفتم و محکم فشار دادم که مهراد گفت تموم شد عشقم نفسم تموم شد ولی تموم نشده بود😭 کشید بیرون مهراد ماساژ داد منم باهاش قهر بودم که گفت ثنا جونم اروم باش دگزاهم بزنه که گفتم نهههههههه گفت می‌دونی که منم دوست ندارم درد بکشی ولی مجبوری بزنی دکتر اومد گفت اروم باش یه نفس عمیق بکش تا کشیدم فرو کرد منم جیغ می‌کشیدم حالم گفتن نداشت😤که سریع تا اینو کشید بیرون نوربیون رو وارد کرد اونم خیلی درد داشت که مهراد هم گریه ش گرفته بود خودشم معلوم بود ترسیده بود😂😁که تموم شد رفتیم بیرون من بهش گفتم چندتا امپول برای خودت خریدی گفت سه تا نوربیون گفتم کمه گفت چی؟ گفتم کم خریدی گفت خب چه کار کنم گفتم صبر کن که رفتم سه تا دیگه خریدم اون پلاستیک دست من رو دید رنگش پرید بعد هم خندید گفت برای کیه گفتم تو گفت عهده ثنا گفتم چیه خوبه من بزنم تو هم باید بزنی که نوبته مهراد شد دکتر گفت سه تاش رو امشب بزن بعد مهراد روبه من کرد گفت تو نیا گفتم نه میام راحت باش میخواستم حرصش رو در بیارم 😂😁اونم یه نگاه کرد بهم و رفت تو دکتره سه تاش رو داشت اماده میکرد که مهراد گفت ثناا خیلی نامردی گفتم به خودت رفتم و خندیدم گفت باشه فردا که دوتا پنیسیلین داری 😭که خانومه گفت اقای محترم لطفاً دراز بکشید یه نگاه به من کرد و دراز کشید بعد دکتر گفت همونطور که دیدید درد داره شکل بگیرید مهراد هم سرش رو تکون  داد بعد سوزن رو وارد کرد مهراد چیزی نگفت و سرش رو کرده بود تو بالش که دکترم گفت شل کن شل کن که مهراد سرش رو اورد بالا فهمیدم دردش گرفته اون دوتا هم زد و یکم اخ اخ کرد سوار ماشین شدیم من خودم لنگ میزدم که گفت بهتری گفتم اره گفت خوب امپول خوردی گفتم اره اینطوری که تو میخواستی گریه کنی معلوم بود دردت گرفته که چیزی نگفت من رو گذاشت و صبح اومد رفتم بقیه هم زدم اونم زد البته من کلی جیغ زدم چون یه مرد چاق نشسته بود میزد مهراد هم بدجوری موقع نوربین بغض کرده بود بعدش هم من دیگه خوب شدم 
ببخشید اگه بد بود اولین بارم بود خدانگهدار

خاطره آیدا جان

سلام عزیزای دلم ❤❤
آیدا هستم منو میشناسی دیگه ایلامی هستم و دختر کرد هستم 
بچه ها پیشنهاد میکنم بیاین ایلام واقعا خوش میگذره یه باشگاهی چه باشگاهی اومدین بیاین باشگاه سوارکاری حریر ایلام اومدین بگید آیدا میشناسنم که راهنماییتون میکنه بردید داخل چادر کردی خودمون که اسمش نمیدونم چیه ولی بزرگه پذیرایی ازتون میکنن یه غذایی محلی داریم اسمش شله کینه با نان کردی خودمون درست میشه و شیره انگور باهاش قاطی میشه و روغن به زبان کردی ما رین دان 
و اینا کلی پذیرایی ازتون میکنن و من اونجا اسب دارم که خود بنده سوارکار درجه ۱ هستن و من بیام زنگ میزنن که میگن مهمون داری و اینا توروخدا بیاین خانواده گی بیاین دوستانه و اینا بچه ها هم بیاین که بنشینیم باهم خاطره هامون تعریف میکنیم و اینا و کلی بگو بخند و دور آتیش جمع میشیم اهنگ میزاریم و میرقصیم و اگه قسمت شد صد درصد به شهر شما هم میایم  
خود بنده قبلا مجروع شدن که اسب با پا محکم زد زانوی بنده که تا ۳ هفته فلج بودم واقعا بد بود یه بار اسب با سر محکم زد تو دهنم ۴ تا دندونم شکست و کلی مریضی اومد زانوی بنده خیلی درد میکنه که به خانواده نگفتم خودشون فهمیدن بچه ها ما یه معجزه داریم که بذاری تو پاهات بی حس میشه اسمش نیمه نمک که با ارد و نمک درست میشه حالت کوفته داره باید بذاری دردت آروم میشه منم همین کارو کردم خوب شدم 
در صورتی که پاهام شکسته بود خوب شد و بخدا یکی از بچه های وب گفت که نباید تکون بخوره و اینا من همش تکون میدادم فکر کنم آقا پوریا بود و آقا پارسا اره بعد خوب شدم تازه میترسیدم برم پشت اسب خاطرات دردناک بود 
              دوستدار شما آیدا

خاطره نیلا جان

سلاااام 🙋🏼‍♀نیلا هستم بیو👇
من نیلا هستم 😍14ساله 10روز دیگه تولدمم🥳از تهران 🦠
وضعیت کرووونا خیلی بدد لطفا در خونه بمونیددد🦠 
ی خواهر دارم که  یک سال از من بزرگ تر 🤷🏼‍♀به نامم نیلیی💜
دوتا داداش دارم که هر دو پزشک🤦🏼‍♀ دوقلو هستن
مهرداد و مهراد که مهرداد. 2دقیقه بزرگ تر از مهراد🤦🏼‍♀😂❤️ 30ساله و متخصص قلب و عروق هستن ❤️
مادر و پدرم رو 6سال پیش از دست دادم  در تصادف🖤😩🥺قدر مادر و پدراتون رو خیلی بدونید🖤🥺 من دست همه مادر و پدر های وب رو میبوسم 🌹❤️(البته با پروتکل ها ی بهداشتی🦠😂)
خب بریم سراغ خاطرهههه واسه 1سال پیش
خاطره :تابستون قرار بود من و نیلی بریم آزمایش خون (هر یک سال به اجبار مهرداد. مهراد میریم😩😭😂)  وارد آزمایش شدیم  پسر خالم رو دیدم (اسمش سپهر و 24سالشه )  رفتیم وقرار شد من اول خون بدم (سال پیش نیلی اول داد بود امسال من باید اول میدادم😂🤦🏼‍♀😐 ) رفتم رو صندلی هودی لش پوشید بود استیشن کوتاه بود دیگه نیازی به بالا دادن نداشت  رفتم و اون کش رو بست (اسمش الان یادم نمیاد 🤦🏼‍♀🤷🏼‍♀) و داشت رگ رو پیدا میکردسپهر :مهرداد این چرا رگ ندارهههه😩
و ی دونه پیدا کرد (من فوق العاده بد رگم🤦🏼‍♀😐) و سوزن رو فرو کرد انقدر دردم گرفتتتت😭😔 که دوست داشت جیغ بزنم و دستم رو بکشم😭 ولی خب بخاطر نیلی مراعات کردم که نترسه (چقدر من فدا کارم  او مای گادد😂😐🤦🏼‍♀)خلاصه از من خون گرفت چون هیچی نخورده بودم ضعف کردم نوبت نیلی بود که بره من و مهرداد هم داشتیم نگاه میکردیم نیلی نشست واسش  اون کش رو بست 🤦🏼‍♀ و خیلی  زود رگ گرفت داشتم به خون نیلی نگاه میکردم که ی هو گفتم :مهردااد سرم و دیگه هیچی نفهمیدم (از هوش رفت)🤦🏼‍♀ (گویا تو ژن ما بود وقتی پدرم کوچیک بود شیشه پاش رو میبره و عمو بزرگم میره کمکش ولی اون وقتی خون می بینه از هوش میره 🤦🏼‍♀) (بقیش رو میدم به نیلی ❤️ ) خب سلام بیو که نیلا داد منم میخوام کمی از خاطره رو بنویسم  نیلا که از هوش رفت سپهر سرعت خون گرفت (خیلی دردم اومد😢) سریع رفتم پیش نیلا که چند تا پرستار مرد اونجا بودن😂(کلی نیلا ی شخصیت عجیب داره از نظر من  که میگه جنس مخالف و هم جنس فرق نداره مهم اینکه به همدیگه کمک کنیم و با جنس مخالف خیلی زود گرم میگیره 🤦🏼‍♀   و من از این طرز فکر مخالفم ) (نیلا:برو بابااااا😂😒) اهان داشتم می گفتم سریع بردم روی ی تخت و بهش سرم وصل کردن  تو ی اتاق  مهرداد یکم ترسید بود😨 منم داشتم با دوستام چت میکردم 😐(نیلا :تو چقدر بفکر منی خاک ........😂😐😏) و کم کم نیلا خانوم افتخار دادن چشم های خود را باز کردند 😂🤲🏻(ی چیزی آخر سر بگم و برم نیلا ی آدم مغرور، لج باز ، حرف گوش نکن (یچی میگم یچی میشنویی )  و واقعا صبوری میکنه و میکنه و یهو فوران میشههه بووم💣🧨 خیلی دلسووز  ، از امپول فوق العاده میترسه و اگر اسمش بیاد موهای تنش سیخ میشه😂(نیلا:تو حخخیلی شجاعی 😂🤦🏼‍♀😐 ) احساس مسولیتش فکر میکنه خودش ، زود اعتماد میکنه   دیگه چیزی باقی نمود 💜 خیلی دوستون دارم 💙) خب تا ایشون راز های زندگی من رو بیشتر رو نکردن خودن تایپ میکنم بله 
وقتی بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد سرم رو دیدم صورت نگران مهرداد 💕  نیلی هم که این خیالش نبود😏 وقتی بهوش آمدم نیلی آمد بالا سرم نیلی:ی چی می پرسم راستش رو بگو🤦🏼‍♀من:باشه نیلی :خودت رو زدی  به اون راه ؟مهرداد :نیلی ی زره  به اون عقل خودت فشار بیار  😐نیلی :خب سوال بود من:مگه مرض دارم 
دیگه هیچی نگفت  خب خاطره ی ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید 🤦🏼‍♀😂
پ.ن :بعد از آزمایش خیلی تقویتی زدم😭🥺😩خواستین بگن تعریف کنم
پ.ن میدونم خیلی بی مزه شد ولی خوب اولین بارم دارم خاطره می‌نویسم 🥺شما ببخشید 
پ.ن ساعت 00:31دقیقه به وقت تهران 
پ.ن خیلی دوستون دارم ❤️
پ.نه نیلی :خودت رو زدی  به اون راه ؟مهرداد :نیلی ی زره  به اون عقل خودت فشار بیار  😐نیلی :خب سوال بود من:مگه مرض دارم 
دیگه هیچی نگفت  خب خاطره ی ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید 🤦🏼‍♀😂
پ.ن :بعد از آزمایش خیلی تقویتی زدم😭🥺😩خواستین بگن تعریف کنم
پ.ن: میدونم خیلی بی مزه شد ولی خوب اولین بارم دارم خاطره می‌نویسم 🥺شما ببخشید 
پ.ن :ساعت 00:31دقیقه به وقت تهران 
پ.ن :خیلی دوستون دارم ❤️
پ.ن :ایدی روبیکا @art_nila حتما فاو کنیم 
پ.ن :ی سوال من و نیلی و مهراد و مهرداد قصد مهاجرت داریم به کشو آلمان البته بعد کرونا و سوال اینه که شما تا حالا رفتیم ‌.؟ چه جوری ؟
پ.ن: به قول بابام عشق آینه نیست که طرفت خندید تو هم بخندی،
 اخم کرد تو هم سگرمه هاتو بکشی توی هم،
 رابطه آینه نیست که خوب بود خوبی کنی، 
بد اگه بود تو بدتر بشی...
عشق یعنی ایثار، 
یعنی فداکاری،
 عاشق که بشی باید یاد بگیری یه جایی اگه اون کوتاه اومد،
 یه جایی هم تو بایستی کوتاه بیای...
دو تا من با هم نمیشن ما،
 یه وقتایی لازمه اگه اون من بود،
 تو بشی نیم من، جای دوری نمیره .
──────────

خاطره آیدا جان

سلام من بازم اومدم بگم و برم پیرم کردین دیگه هی میگن چرا آیدا خانم خاطره نمیزاره آیدا هستم که قبلا خاطره گذاشتم ۱۶ سالمه واینا راستش من چندروز معده درد داشتم مرتب بالا می اوردم🤮🤢ولی خیلی بد بود الان نزدیک ۱ هفته است هیچی نمیخورم و من بدنم ضعیف شده اگه برم دکتر امپول در اختیارمه😷😷خودم نمیترسم از امپول فقط از مواد امپول میترسم اونم‌نوربیون خیلی دردناکه پاهات قطع میشه وای خدا من اینقدرترسو نبودم گفتن اونایی که ضعیف هستن باید نیروبیون بزنن که بدنشون قوی باشه یا صاحب الزمان به دادم برسه ولی بنده خودش سوارکاره و تزریقات بلدم که یکبار بروی عروسک انجام دادم که پدرم و عموم پرستارن و چند بار بروی فامیل و اینا انجام دادن و نمیزارن من بزنم 
بیاین بریم؟ سراغ خاطره👇👇
یه روز مادرم مریض بود سنگ کلیه داشت وسنگ در قالب مثانه گیر کرده بود باید عمل میشد که انجام  با موفقیت انجام شد و پدرم مادرم رو سپرد به دست ما که باید هواتو داشته باشیم مادرم زیر سرم بود و پدرم عصر کار بود 
سرم تموم شد و مادرم گفت ایدا و سارا بیاین سرم تموم شد و رفتیم یادم رفت بگم سارا خواهرم ۲۱ سالشه و رشته میکروبیولوژی میخونه و بذار بگم خواهرم یه روز استادشون بهشون گفت که قورباغه بیارن که میخایم اعضای بدن روحیوان رو بهتون بگم و سارا با دوستش زهرا میرن تا اونجایی که گفت استادشون اومد این قورباغه رو بیهوشش کرد ای استاد چکار این قورباغه داری میزاشتین بده سر زندگیش کلی فوحشش دادم و برای این قورباغه بدبخت ناراحت شدم که چکارش داشت و گفت که تموم شد قورباغه رو پرت کرد تو سطل اشغال ای بیشعور حداقل بخیه میزدی بره سر زندگیش چه بیشعوره این استاد 
یادم رفت مال سرم مامانم رو بگم رفتیم پیشش که سارا میترسید درش بیاره فوبیا در اوردن داشت و گفتم سارا الکل بده زود اونم داد داشتم میکندم دختر همسایه اومد خونمون که اون دختره کیش زندگی میکرد آقا پارسا که همشهری شما تو ایلام پیدا شد و اومد گفت چکار میکنی و اینا گفتم دارم درش میارم مامانم خو میترسه من درش بیارم یه چشمک به فاطی زدم گفتم شروع کن به حرف زدن و اونم حرف و من داشتم درش می اوردیم مامانم یه تکون خورد که نگو ممکن بود رگش پاره بشه و تند درش آوردم اون اصلا حسش نکرد 
و که کندم رفتم دستمو شستم گفت ایدا زنگ  بزن بابات بیاد در بیاره گفتم مامان نگاه کن فقط اونم گفت چی نگاهش که کرد گفت تو کی درش آوردی و اینا بچه ها بابام خیلی بد سرم در میاره، محکم در میاره، دیگه دستت تا یه هفته ورم  میکنه و همون روز معروف شدم به دکی جون  
آقا مهران تسلیت میگم درگذشت شیده خانم 
آقا شاهین شما چرا خاطره نمیزارین منتظریم 
فاطیما جان تو دیگه چرا بذار واقعا لذت داشت خاطره خودتو امیر حسین بذار

خاطره نبات جان

سلام . نباتم . ۱۸ سالمه . کنکوری تجربی . تو یک خانواده ۴ نفره زندگی میکنم. الان با حال روحی خراب دارم این خاطره رو ثبت میکنم . فقط هم برای اینکه یکم درد و دل کنم . دارم خفه میشم . هر لحظه ممکنه پاشم یک مشت قرص‌بخورم داغمو رو دلشون بزارم. کاش میشد بدون خاطره یکم حرف زد . کاش:(
سال دهم بودم . خرداد بود . امتحانات ترم دوم . یادمه امتحان فیزیک داشتیم . افتاده بود وسط ماه رمضون . شب ها ی قدر . یک چند روزی فرصت داشتیم . فیزیکم سال دهم خوب نبود . یادم میاد خیلی برای امتحانش ترسیده بودم . چندین روز شبانه روز فقط و فقط خونده بودم که نمره ام خوب شه. حتی یادمه شب بیست و یکم که افطار خونه عموم بودیم رو در حال خوندن بودم. کل مهمونی تو اتاق خواب عموم و زن عموم خودمو حبس کرده بودم ده بخون . شب بیست و سومم نرفته بودم مسجد . اونم کی من که حتی یک شبم سال های قبل از دست نمی دادم .دیگه ببینید چه قدر واسم مهم بود . اون سال یک معده درد عصبی مسخره ای هم گرفته بودم که هر چند وقت یکبار راهی بیمارستانم میکرد. دور روز مونده بود به ازمون دیگه حتی نمی خوابیدم . فقط و فقط میخوندم . یعنی تو ۴۸ ساعت ۶ ساعتم نخوابیده بودم. سحری که فرداش ازمون بود .
مادرم اصرار داشت که روزه نگیرم . ولی خب کسی حریف من احمق نمیشد که . الانم نمیشه . بعد سحری دوباره تا ۶ خوندم . بعد خوابیدم تا ۸ . ۸ پاشدم لباس پوشیدم و سوار سرویس شدم . تو ماشین هر چی بچه ها با هم درباره فصل ها و تعریف ها حرف میزدن انگار هیچی تو ذهنم نبود . انگار هیچی بلد نبودم . یادمه خیلی استرس گرفته بودم . رسیدیم مدرسه . رفتم سر جلسه . صفحه اول و نوشتم صفحه دومو نوشتم . صفحه سوم دیدم معده ام داره کنده میشع . یک خورده مکث کردم . دیدم انگاری داره بالا میاد یک چیزی از تو معده ام . با سرعت نور خودمو از سالن بی اجازه پرت کردم تو حیاط و پرواز کردم سمت ابخوری و هر چی خورده بودم بالا اوردم . شرایطم به حدی بود که دلم میخواست بشینم اون وسط زجه بزنم . مدیرم که من و با اون حال دید دویید سمتم که ببینه چه مرگم شده بود که اون مدلی برگه رو پرت کردم . تا رنگ و روی من و دید بنده خدا سکته کرد. گفت بیا یک چایی نباتی چیزی کوفت کن . ولی من گفتم روزه ام. بنده ی خدا دوساعت زار کرد که بیا یک چیز بخور ولی مستحضر هستید که حریف و این چیزا .گفت بیا برو خونه . گفتم با اون برگه قبولم نمیشم چه برسه به بیست . گفت میزنم شرکت نکردی در ازمون . گفتم امضا زدم برگه رو . غلط گیر که نمی تونید بزنید باطل میشه . میرم سر جلسه .به هر زوری بود . کشون کشون خودمو به صندلی رسوندم . و یک نیم ساعت دیگه هم با گریه و تقلب های دوستان که دلشون به حالم سوخته بود نشستم و به ۱۵ رسوندم اون امتحان کوفتی رو . بعدم به زحمت از جام پاشدم برگه رو دادم مراقب و زدم تو حیاط و یکراست بی توجه به بقیه رفتم سمت سرویس . تو ماشین به حدی به خودم می پیچیدم که بنده خدا اقای ... میگفت خانم ... بیان شمارو برسونم درمانگاه . بچه ها رو مادر کیمیا( هم سرویسی اون موقع ام) میاره . مادر کیمیا کادر دفتری مدرسه بود. منم اصلا دوست نداشتم با سرویسم برم درمونگاه چون نه یک قرون پول همرام بود نه روم میشد . گوشیش رو گرفتم زنگ زدم بابام که بره خونه منتظرم باشه که بریم درمانگاهی بیمارستانی جایی. بعد قرن ها بلاخره بچه ها اومدن . از قضا مادر کیمیا هم همراهشون بود ( چون یکی از بچه ها نیومده بود جای خالیش و پر کرد) تو مسیر من فقط به خودم پیچیده ام . بچه ها هم پشتمو مالش میدادن تا رسیدیم خونه . بابا دم در منتظر بود . تا بابا رو دیدم خودمو پرت کردم تو بغلش حالا گریه بکن کی گریه نکن( هیچ ربطی نداشت ولی الان اعصاب ندارم گیر ندید) نه واسه دردا واسه امتحانی اون همه خودمو واسش کشتم و اون مدلی گند خورد توش. بابا هم که ماشاالله اصلا بلد نیست سرزنش کنه . کلی دلداریم داد من و به راه راست هدایت کرد. مثل همیشه. حالا طولانیش نکنم . من و بابا به زور ننه رو( مادر:/) راضی کردیم که نیا و راه افتادیم سمت درمانگاه همیشگی من. تو مسیر باز هم من کلی فحش خوردم تا رسیدیم . تو درمانگاه نمی دونم دکترش کی بود. یادم نیست . ولی فکر کنم زن بود‌. یک سرم داد بهم . منم همون جا سرمو بهم زدن . اها یک خانومی هم بود معده درد شدید داشت هی گریه میکرد تو تزریقات منتظر بود اقاییشون امپولاشو بیاره . یکی دیگه هم زیر سرم بود . هر دوشون هم در همون حال نزار و بی ریخت خودشون داشتن منی که زار زار اشک می ریختم و روح معلم فیزیک و خودمو همه رو مستفیض( املاش درسته؟؟اولین باره مینویسم:/حالا نبودم مهم نیست فدا تار موم) میکردم اروم میکردن که گور بابا امتحان . سلامتی مهمه . منم داشتم تو دلم بهشون حرف های زشت میزدم مناسب جمع نیست بیانش . تو همون حالم بابا خان زنگ زد مدرسه به دبیر که یا با ملامیت امتحانو خوب تصحیح میکنی یا این که هر طور صلاح میدونید.دبیر جان هم 

هر طور صلاح دونستن و یک بیست پنج صدم هم کمک نکردن و من با نمره شاهکار ۱۵ کارنامه گهر باری رو برای خانواده رقم زدم . و کمترین معدل رو تو کارنامم ثبت کردم( ۱۹ و ۶۰:/)

حالا دلیل خاطره نویسی . سه ماه درس نمی خونم . یک کلمه هم نمیخونم. هیچی. مشاورمو ول کردم . کلاسام و لغو کردم . کتابامو و جمع کردم و تامام . سه ماهه خونه ما جنگه . هر شب هر شب . به حدی من خودمو میزنم و از ته دل ارزو میکنم که مامان بابام سال بعد ۱۱ ۱۲ تیر درگیر مراسم ختمم باشن . دیگه نمیکشم . دیگه بریدم . از دست دوست داشتن ها بیجا بابام . اقا من دلسوزی شونو نمیخواااام . دوست داشتنشونو نمیخواااام . میگم فکر کنید نبات مرد . سقط شد . باز ول نمیکنن . میگن خوبیتو میخوام . میگم خوبیمو نخوااید . نمیخوام خوبیمو بخواید . نمیییییخوااااااام . دست از سر من بردارید . ولی کو گوش شنواااا کووووو گوش شنواااا . خستم کردن . دیگه کشش ندارم . رفتیم پیش روانشناس . برگشته روانشناس بهشون گفته فعلا یک مدت کاری باهاش نداشته باشید ولی باز هم ول کنه قضیه نیستن . امشب بهم گفتن تا کمتر ۷ ماهه دیگه یک فکری واسه جات بکن . منم گفتم نگران نباشید جا امادس . برگشتن هر چی لقب زشت بود دادن به من . خستم کردن . میخوام قرص بخورم خودمو بکشم راحت شم از دستشون . خدایا مرگ من و برسون . 
پ .ن : یادم نمیاد قبلم تعریف کردم این خاطره رو یا نه .

پ .ن : حالم بده کمکم کنید به وجودتون نیازمندم . هیچکی رو جز شما ندارم.

پ.ن : حالم بده

پ.ن :
پاییز عجیب است!
یک دلتنگی و هیجان عجیبی دارد..
مثلا با اینکه دوست داری سرسبز باشد و درخت ها پربار
اما حسی ته دلت می گوید..نه!
زرد و نارنجی اش قشنگتر است..
یا مثلا وقتی دوست داری هوا آفتابی و گرم باشد
اما ته دلت هوای ابری و بارانی را بیشتر می خواهد!
همین که دوست داری زود بگذرد و از شر دلتنگی هایش خلاص شوی

پ .ن : سبز باشید زیر سایه خودش:(

خاطره پریسا جان

تاريخ: ۱۶ نوامبر ۲۰۲۰
موضوع: پنجشنبه ۸آبان

سلام دوستان امید وارم حالتون عالیییی باشه.❤یه بیو بدم من اسمم پریساس و۱۵ سالمه وخداراشکر دکتر توفامیل نداریم البته چند تا از دوستای پدرم دکترن وپدرم در مشاور املاک ومادرم خانه دارویه خواهر خیلی شیطون دارم به نام درساکه جونم به جونش بستس.خوب بریم سر خاطره:
 ماجراازدوروزقبل شروشدکه اتفاقی رفتیم داروخانه یه خانمی هم اومده بودو۶تاامپول نروبیون خرید مامانم تعجب کرد وپرسید برای چی خوبه چون نسخه هم نداشت.دکتر داروخانه هم توضیح دادکه برای کم خونی عالیه.مامان من هم ۳تا خریدورفتیم خونه.دوروز بعدرفت از دکتر داروخانه پرسید که دخترمم هم میتونه از نوروبیون استفاده کنه که دکترم سفارش کرده بود که حتما بزنه وبراش لازمه.مامانم اومد خونه گفت که فردا میریم خونه دوستم اذت خانم (تزریقات بلده) تاآمپول هامون رو بزنیم‌.🤔پرسیدم :بزنیم یابزنی؟ که گفت بزنیم گفتم:من که آمپول ندارم.گفت:چرا توهم یه نروبیون بزن 😬🥶🤒🤕😵😵😳🥺😭ترسیده بودم اما روم نمیشد بهش بگم.تواین سایت خاطرات امپول خوردن تون روخوندم دیدم همه میگن این امپول خیلی درد داره وهمه ازش فرارین.😭😭😭خیلی ترسیدم اما به روم نیوردم فرداش مامانم زنگ زد به دوستش اذت خانم وگفت امروز خونه هستس که ساعت ۸شب بیاییم برای امپول زدن.اذت خانم گفت: مهمون دارم اگه میشه فردا بیا مامانم تشکر کردوبه من گفت فردا ساعت ۸شب میریم تاآمپولهامون رو بزنیم بدنم شرو کرد به لرزیدن اما بازم به روی خودم نیوردم وبه بهونه امتحان ودرس خوندن رفتم تواتاق وسعی کردم خودمو اروم کنم اما نمیشد هر چی توی خاطرات دنبال این میگشتم که یکی بگه درد نداره پیدا نکردم باخودم کنار اومدم ومتقاعد شدم که من میتونم دردشو تحمل کنم امانکران این بودم ابروم جلو دوست مامانم بره حتی توخواب هم کابوس اینکه جیغ زدم رومیدیدم تااینکه فردا شد.مامانم زنگ زد واذت خانوم گفت بیاییدوقتی فهمیدم الان باید بریم دنبال بهونه بودم که نرم که یهو بابام اومد وگفت ماشین بیرونه وزود اماده بشید.سریع آماده شدم چون دوست نداشتم بدونن ترسیدم.راهی شدیم وقتی رسیدیم مجبور شدیم ماشین راسرکوچه پارک کنیم ومن ومامانم پیاده بقیه راهو بریم که خواهرم درساهم گفت منم میام میخوام گریه کردن پریسا رو ببینم (من باداشتن همچین خواهری احتیاج به دشمن ندارم😒🤕)هوا خنک بود اما خیلی سرد نبودولی من داشتم میلرزیدم ازترس فَکَم به هم میخورد.هرجوری بود رسیدیم خونشون یکم گرم شدم فکم آروم شدسلاموعلیک کردیم ومامانم قضیه را گفت.بعد اذت خانوم نشسته بود باخونسردی کامل امپول هارو آماده میکردوحرف های متفرقه میزد وهی ازم سوال میپرسید منم جواب میدادم ازطرف دیگه درسامدام میگفت:ببین چقدر تیزه،گریه نکنی ها زشته و... وترس منو صدبرارمیکرداماهنوزم ترسمو بروز ندادم خیلی عادی رفتار میکردم.مامانم اماده شد خوابیددرحین تزریق هم حرف میزم که من داشتم سکته میکردم.بعد نوبت من شد حول شدم و هنگ کرده بودم بودم مامانم واذت خانم هم زمان گفتند:بیاتوبخواب وجفتشون نگاه ترسناکی بهم کردند.منم خیلی تبیعی خوابیدم وشلوارم پایین کشیدم که اذت خانم گفت شل کن وگرنه دردت میگیره اما نمیتونستم نفس عمیق کشیدم خیلی کم شل شدم وهنوز سفت بودم وپنبه کشید وفرو کردیکم گذشت ودردش شرو شد ناخنام بلند بود باچهارانگشت پوست دستمومیکشیدم ونفسمو حبس کرده بودم تادردش آروم بشه پام بیحس بود وحرکت نمیکردحتی نمیتونستم تکونش بدم تموم که شد میخواستم نشون بدم که دردم نیومده دردو تحمل کردمو سریع پاشدم که پام تیر کشید میخواستم جیغ بزنم اما ازچهره لبخند میزدم.مامانم گفت یکم استراحت کن امامن گفتم: نه خوبم مامانم واذت خانم بازم همزمان پرسیدند:دردت گرفت:گفتم نه دردنداشت (بالبخند)اماداشتم میمردم.اومدم کناروبه طور نامحسوس جاشو میمالیدم ازدرد به یه جاخیره میشدم. خلاصه خداحافظی کردیم وامدیم بیرون تازه یادم افتاد که باید تاماشین پیاده برم که حدود۳۰۰متر بودومن باپای نابود خیلی ریلکس راه افتادم امامامانم فهمیده بود.خلاصه رفتیم توی ماشین اما درسامدام میگفت:شل کن شل کن،اخی خیلی درد داشت و.....که خیلی ناراحتم میکرد اما به روی خودم نیوردم.رسیدیم خونه من هم که داشتم از درد میمردم  کردم ووانمود میکردم خوبم برای همین کمپرس کردم وتونستم راحت بخوابم
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹امید وارم خوشتون اومده باشه نظراتتون را برام بگید دوست دارم بدونم.انشالله که این دوران تموم بشه:الهی آمین
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
میشه نظرتون را برام بگید؟

خاطره ستاره جان

به نام خدا
سلام اولین خاطره ای که توی وب گذاشتم مربوط میشه به مهر ماه با اسم مستعار (ستاره)واما نمیدونم امشب چی شد یکی از خاطره های امپولی باحال یادم اومد منم که روز از بس خوابیده بودم خوابم نمی برد پس با خودم گفتم بیام این خاطره رو باهاتون به اشتراک بزارم خب بریم سراغ خاطره حدود ۴ سال پیش برای یه دوره کمک های اولیه رفتم جهاد دانشگاهی و ثبت نام کردم  خب خلاصه یه روز که قرار بود وصل کردن سرم رو یاد بگیریم استاد روز قبلش بهمون گفته بود برای فردا اسکالپ وین سبز بیارید خلاصه ماهم رفتیم داروخانه
-سلام
مسعول دارو خانه که یه پسر جوون بود:سلام
-ببخشید یه اسکالپ وین سبز بدید لطفا 
-باشه  فقط چی میخاستین
-اسکالپ وین سبز
-یعنی چی
-ها استادمون گفته اسکالپ وین سبز میخام اقا😐
-اها چی
-سبز باشه
-چیش
خلاصه یه چیزی بهم داد که منم نفهمیدم چیه 😂😂😂😂اخه تا حالا اسکالپ وین ندیده بودم اصلانمیدونستم چی میخام خودمم فقط اسمی که استاد گفته بود رو گفته بودم فکر نمی کردم حالا اشتباهی یه چیز دیگه بهم بدن
چند تا هم سرنگ گرفتم و از داروخانه اومدم بیرون فردای اون روز رفتم سر کلاس دوستم زیبا دوید اومد تو رفتیم تو کلاس نشستیم تا استاد بیاد زیبا روبه من کرد و گفت :اسکالپ وین  سبزگرفتی  بعد یه پاکت از کیفش در اورد که توش پر اسکالپ وین سبز بود من یه نگاه به چیزی که خودم خریده بودم کردم از تو کیفم درش اوردم گفتم عههه پس چرا مال من با مال تو فرق داره 
زیبا یهو پقی زد زیر خنده:خنگول این چیه گرفتی این که اسکالپ وین نیست  این چیه خریدی ستاره
من در حالی که مسعول داروخونه رو تو دلم مورد عنایت قرار میدادم گفتم:نمیدونم
زیبا در حالی که با اون چیزی که من خریده بودم ور میرفت گفت بیخیال من زیاد اوردم بعد ۳ تا اسکالپ وین سبز داد دستم ازش تشکر کردم و بالاخره استاد اومد وشروع کرد توضیح دادن راجب اینکه چطوری سرم بزنیم اینا البته سرم که نمیزدیم فقط اسکالپ رو تو رگ میکردیم تا یاد بگیریم چطوری رگ بگیریم قرار شد ۲ نفر ۲نفر این کارو بکنیم  من که تو عمرم خدارو شکر سرم نزده بودم گرخیده بودم منتهی برا اینکه ضایع نشم چیزی نمیگفتم خلاصه نوبت ما شد و با سلام وصلوات رفتم که از دوستم رگ بگیرم  منتهی ایشون از اون دسته افرادی بودن که اصلا رگ دستش پیدا نمیشد فکر کنم برا خانوما بیشتر اینطوری میشه چون همه پسرای کلاس نگاه میکردی رگشون پیدا بود یکم دستشون رو باز وبسته میکردن که دیگه کامل دیده میشد ولی خانوما نه
من با گارو کلا درگیرم هی باهاش ور میرفتم که استاد گفت:خانم فلانی چیکار میکنی بدو
منم سریع گارو بستم و لمس کردم رگشو خداروشکر راحت براش زدم که استاد گفت افرین خیلی خوب رگ گرفتی منم ذو ق کردم سوزن ول کردم تو دستش داشتم میرفتم😂که استاد دادش در اومد که نمیشه از تو تعریف کرد سوزنو در بیار از دستش منم پنبه گزااشتم و اروم  سوزن رو در اوردم حالا نوبت دوستم بود که از من رگ بگیره که من رنگم شد مثل گچ با ترس ولرز رفتم بشینم رو تخت که استاد فهمید ترسیدم گفت:وای خانم فلانی ترسیدی ببین میترسی لازم نیست بزنی با این رنگ ورو توالان غش میکنی من بدبخت میشم نمیخاد
من که دیدم هیچ کس نمیترسه فقط من ضایع میترسم گفتم نه اخه من برای ایشون زدم ایشون هم باید برا من بزنن رفتم رو تخت نشستم  استاد هم گفت باشه حالا که خودت اصرار داری بشین  ولی بچه ها یه چهار پنج تا شکلات بدین به من تو هم روتو کن اونور خودت نگاه نکن 
یکی از بچه ها هم واستاده بود تو صورت من نگاه میکرد منم هی رنگم بیشتر می پرید😂 یکی نیست بگه مگه مجبوری اخه
یه شکلات داد دستم گزاشتم تو دهنم  و دوستم سریع رگ گرفت وارد کرد اصلا درد نداشت الکی استرس داشتم گفتم همین 
استاد😏:داشتی سکته میکردی دیدی بمیری برو بشین 
خلاصه اون روز تزریق امپول هم یاد دادن وبعد از چند جلسه تمرین رو ماکت گفتن یه  امپول ویتامین ب بخرید وبه چند نفر بزنید  و جلسه بعد بگید چطور بود
ماهم رفتیم خونه و به هرکی گفتیم گفت نه مگه جونمو از سر راه اوردم بدم  دست تو  ولی من ناامید نشدم و با تلاش وپشتکار فراوان و کلی تعریف از خودم که خوب میزنم یه بنده خدایی رو راضی کردم که براش بزنم😂😂خلاصه ایشون چون با من رو در بایستی داشت نمیزاشت من درست لباسشو بیارم پایین ببینم امپول قراره کجا بزنم انقدر هم تپل بود نزدیک بود اشتباهی امپول بزنم تو کمرش ولی خب خدا رو شکر یکم بیشتر دقت کردم و نکشتمش😂 بعد پیدا کردن مکان مناسب ویاد اوری تقسیم بندی امپول اماده کردم  وزدم البته چه زدنی😂استاد به ما گفته بود دستتون شل بگیرید بزنید ولی من چون ترسیده بودم اروم سوزنو وارد کردم که بیچاره یه داد زد گفت اشهد ان لا اله الله سفت شد منم ترسم ۲ برابر شد اصلا اسپیره نکرده سریع خالی کردم در اوردم که همه مواد ریخت بیرون اصلا چیزی وارد بدنش نشد اون بنده خدا از بس دردش اومده بود همونطور خوابیده بود میگفت تو رو خدا درش بیار که گفتم بابا درش اوردم پاشو  خلاصه بیچاره ترکیده بود😂 ولی میگفت خیلی خوب زدی افرین انرژی گرفتم .اونجا بود که فهمیدم کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن😂😂😂😂 و تصمیم گرفتم دیگه به کسی امپول نزنم ولی زدم ودستم راه افتاد بعد اون کسی ناکار نشد
تو اون دوره کوتاه من به قدری خنگول بازی در اوردم که میتونم تو گینس ثبتش کنم 
😂😂😂😂😂یکی دیگه از اون سوتی ها این بود گوشی پزشکی رو برعکس گزاشته بودم🤣🤣🤣🤣 به دوستم میگفتم چرا  قلبت نمیزنه اونم از من خنگول تر می گفت شاید خراب بوده که یهو استاد اومد بالا سرمون گفت دارید چیکار می کنید😳 منم گفتم:هیچی استاد این گوشی خرابه که یه نگاه کرد به ما بنده خدا نمیدونست بخنده یا گریه کنه  بعد گفت خدایا گوشی رو برعکس گزاشتید خنگا😂😂😂😂😂خدا رو شکر بقیه بچه ها حواسشون نبود وگرنه کلاس میرفت رو هوا
ولی باز به همینجا ختم نشد وما با دستگاه فشار هم کلی مسخره بازی در اوردیم یه روز که استاد گرفتن فشار خون رو بهمون یاد داده بود باز دو نفر دو نفر شروع کردیم به فشار گرفتن که حالا ما اولین بارمون بود پیچ این دستگاه رو باز گزاشته بودیم هر  کاری می کردیم کاف باد نمی شد که دوباره استاد اومد بالا سرمون گفت دارید چیکار میکنید باز شما😐 که ماهم با اعتماد به نفس گفتیم استاد این فشار سنج خرابه که یه نگاه بهمون کرد گفت خدایی اگه درست باشه می کشمتون خو شما پیچش رو باز گزاشتین ایکیو ها😂😂 
از دیگر افتخاراتم میتونم به این اشاره کنم که استاد گرامی داشتن روش شکست امپول رو یاد میدادن که بکشیم تو سرنگ و اینا که من گفتم استاد😂😂 گفت بله گفتم این امپول نمیشکنه اومد جلو دستمو گرفت  گفت بیا اینطوری بشکون که منم شکوندم که نمیدونم چی شد همش پاشید از سر تا پای استاد من😶 .استاد😩 بنده خدا تازه با پیراهن نو اومده بود سر کلاس😂 تازه یکمیش هم پاشیده بود رو سر یکی از بچه های کلاس حالا استاد خیلی ریلکس گفت یاد گرفتی حالا منم گفتم بله😂 که گفت همین مهمه اصلا نا راحت نباش فدای سرت حالا داشتن توضیح میدادن چطور امپول بکشیم توسرنگ اون پسره که امپول ریخته بود روش میگفت خانم فلانی امپول شما  ریخته رو کله ی من 😂😂
خلاصه کلاس کلاس بسیار پر باری بود و من با وجود خنگول بازی های فراوان 😂😂 که دیگه روم نمیشه بگم وگرنه میگفتم با نمره ۱۰۰ قبول شدم و نفر اول کلاس شدم از قدیم گفتن خنگول بودن عیب نیست تلاش نکردن عیب است 😂😂 
از دوستانی که خوندن ممنونم  🙃
پ ن:هر انسانی اون طوری دیگران رو میبینه که خودش هست ادم دروغ گو دیگران رو دروغگو میبینه وادم راستگو دیگران رو راستگو ادمی که به دیگران بد بین میشه احتمالا همون ویزگی هارو در وجود خودش داره
پ ن:اون بنده خدایی که ناکار شد به صورت داوطلب هی میاد میگه ویتامین برا من بزن که من میگم نه همون یه بار بسته برات😂
پ ن:از استاد پرسیدم که این چیه داروخانه اشتباهی بهم داده گفت اسکالپل(تیغ جراحی) منم دلم نمیومد بندازمش دور😂 اخه پول داده بودم خو ولی چون استاد گفت خنگول بازی در نیاری این گوشت و استخوان همه چیز رو میبره  منم نگهش داشتم ولی بازش نکردم یعنی حاضرم چیزی که ازش استفاده نمیکنم رو نگه دارم ولی دور نندازمش😂
پ ن:همیشه سعی میکنم قوی باشم حتی اگه تو دلم پر ترس باشه ولی گاهی نقش ادمای قوی رو  بازی کردن خیلی سخته ولی یه خوبی داره بعد از اینکه خوب نقش بازی کردی خودت هم گول میخوری گول خنده های الکیت ونقابی که برای اطرافیان به صورتت زدی نمیدونم خوبه یا بد ولی تو دیکشنری من چیزی به نام کم اوردن وجود نداره همیشه سعی کردم رو پای خودم بایستم واز اون دسته ادم هایی هستم که اگه کارد به استخوانم برسه یا از شدت درد در حال جون کندن باشم سعی میکنم هیچ کس نفهمه یاد گرفتم که حامی باشم برای هر ادمی که بتونم ولی اجازه ندم کسی پشتم باشه تنها کسی که پشتم بوده خداست و من همیشه با تلاش به هر ارزویی که داشتم رسیدم  ویه توصیه ای که براتون دارم اینه سعی کنید همیشه مرهم باشید برای درد اطرافیانتون تا اینکه نمک رو زخمشون به جای تمسخر و تیکه انداختن به هم با استدلال و منطقی همدیگه رو نقد کنید و یادتون باشه قاضی فقط خداست .
پ ن:بدون دیوونه بازی های ما و خنده های از ته دل قاب این دنیا که هر ثانیه پر وخالی میشه از عکس های اشنا چه فایده ای داره
پ ن:بعضی از بچه ها فوق العاده مینویسن واقعا بعضی از خاطره ها رو که میخونم میگم ایول چه  خوب توصیف کرده طوری که کامل میتونم تجسم کنم 
پ ن:فکر میکردم این خاطره بهتر بنویسم چون تجربه دومم هست ولی الان میبینم نه کلا قلم من خرابه😂😂😂
ودر اخر مرسی که خوندید دوستتون دارم😘😘😘😘😘

خاطره سارا جان

سلام من سارا هستم و برای اولین باره که ایجا خاطره میزارم ولی به مدت ۱ سال هست که خاننده بودم و مثل همه ی شما از آمپول میترسم.این رو هم بگم من نوشتنم اصلا خوب نیس حالا شما به بزرگی خودتون ببخشید . خوب حالا نوبت اینه که یه بیویی از خودم و خانوادم بدم: سارا هستم ۱۳ ساله دارای یک خواهر که اون ۲۰ سالشه و دانشجوی معماری هست و مادرم خانه دار هستش و پدرم هم استاد دانشگاه هست.ما تو فامیل مادریم همه مهندسن خدارو شکر دکتر نداریم ولی من یه پسر عمم دکتر هست که خدارو شکر تا بحال لطفشون شامل حال من نشده ولی تو فامل همین یکی دکتر هست بقیه همه مدرکه دکترا دارن(اینم بگما فقط بابام داره بقیه همون لیسانس رو دارن😂)خوب حالا بریم سر خاطره این خاطره مربوط به کلاس سومم هست که مربوط به آزمایش خون هستش(این رو هم بگم من تا بحال خاطره از آمپول زدن ندارم ولی از دندونپزشکی زیاد دارم)

خاطره:من بالاخره بعد از چند روز راضی شدم که بامامانم برم آزمایش بدم‌‌‌.آقا ما رفتیم آزمایشگاه از شانس من درجا نوبت ما شد منم قلبم داشت از دهنم بیرون میومد(چون بار اولم بود آخه)من رفتم رو صندلی نشستم و یه خانم جوون و مهربون اومد.خانومه اون بندرو بست و پنبه کشید و سرنگ و فرو کرد منم اصلا دردم نیومدا همینجوری الکی شروع کردم به گریه کردن و جیغ و داد(یه نکته هست که باید بگم ما خانوادگی تون صدامون بلنده و میخوایم یه حرف عادی بزنیم انگار داریم داد میزنیم حالا خودتون تصور کنید اگه بخوایم جیغ و داد بزنیم چی میشه و نکته دوم اینکه من اون موقع مرض داشتم😂)آقا کل کسایی که تو آزمایشگاه کار میکردن اومدن بالا سرم فکر کن 😱حالا مگه خون من در میومد از شانسم یه قطره اون اول اومد دیگه نیومد انگار خونم خشک شده بود و اون بندرو که بازکرد یه قطره دیگه اومد و اون سرنگ لامصب رو هم در آورد.بعد مامان و بابام برام یه کادو خریدن البته اینم بگما شب که رفتیم بیرون شام بخوریم اون موقع تو رستوران به من کادوی شجاع بودنم دادن(خیلی هم من شجاع بودم بزنم به تخته😂😂)

خاطرم تموم شد امید وارم که خشتون اومده باشه و من رو تو جمعتون قبول کنید و دیگه ترسم از آزمایش خون ریخته و دیگه نمی ترسم مثل آدم آزمایشمو میدم. ‌

دوستون دارم کلی بوس براتون😘😘😘

خاطره میلاد جان

سلام رفقای با معرفت🖐احوالتون چطوره؟ امیدوارم همگی سلامت باشین و تنتون به ناز طبیبان نیازمند نباشه😄 میلادم n ساله😎 تصمیم دارم سن و سالمُ نگم جایی😂 روزهای پاییز و سرد و کرونایی و پر از اضطراب و گرانی تان بخیر خوشی😁 همین که تا حالا هم جان سالم به در بردیم نشان دهنده سخت جانی ملت شریفِ😎 این روزها که نه بهتره بگم این ماههای کرونایی و گوشه نشینی باعث شده هر چی میکروب و بیماری و سرماخوردگیِ کم بشه اصلا نادر بشه خداراشکر😁 دقت کردین چقدر استوری های سرُم به دست کم شد؟🙈 چطور شد که اینطور شد؟😂 اصلا خاطرات فیک که هیچی، حتی اگر کسی سرما هم بخوره میگه کی‌؟ من؟ نه😳
همانطور که گفتم با تمام رعایتها و بخور نخورهای مشخص مامان فعلا سالم موندیم😁 البته جوشانده های مامان با طعم ۷ گناه کبیره هم بی تاثیر نبوده و نخواهد بود😂( این اسمُ گذاشتم برای دمنوش های مامان که واقعا باخوردنش تمام گناهام میاد جلو جلوی چشمم😶) همینطور که شاد و خندان در جوار خانواده بودم دندون دردی گرفتم که نصیب هیچ بنی بشری نشه 😣 با کلی مسکن و ژل بیحسی و آب نمک و خلاصه هر روشی بود دو روزی دردشُ ساکت کردم خابیدم اما صبح که بیدار شدم چنان ورمی کرده بود که خودم گرخیدم😁البته مامانم اعتقاد داشت ورم کرد دیگه درد نمیکنه😁باید بگم کاملا اشتباه تشخیص داد😂 چاره ای نموند و باید میرفتم دندانپزشکی😖 فکم بخاطر ورم شدیدی که داشت اصلا باز نمیشد وارد مطب که شدم بعد از نیم ساعت منشی فرستاد داخل و روی یکی از یونیت ها دکتر تا کمر رفته بود داخل حلق مریض😂روی یونیت وسط خوابیدم که خانم دکتر نشست کنارم و وقتی ماسکُ برداشتم گفت اوه اوه چیکار کردی؟ دکتر به زور نگاهی انداخت و گفتن الان که نمیتونم کاری کنم عفونت کرده یک هفته بعد بیا درستش کنم.
من هم فکر میکردم بعد یک هفته خود به خود خوب میشه😁 اما از نگاه دکتر فهمیدم که یه کاسه بده آش به همین خیال باش😂 جای همگی خالی دوتا پنیسیلین ۸۰۰ نوشتن و دو ورق کپسول اموکسی سیلین🙁 با داروها برگشتم خونه و دوباره دردم شروع شد دوتا مسکن خوردم و با هر مصیبتی بود خوابیدم. شام یکم سوپ خوردم و هنوز گرسنه بودم😭 فرزاد گفت عفونت با مسکن و سوپ درست بشو نیستا پاشو برو آمپولتُ بزن
گفتم اره میرم🙄
اره به جان خودم😂 بحث عوض شد و دیر وقت بود رفتم بخوابم فرزاد در زد گفت قرار نبود جایی بری؟
گفتم صبح میرم

گفت اوکی.شب بخیر 
 چند ساعتی نخوابیده بودم که دوباره درد لعنتی شروع شد انقدر ژل بیحسی زده بودم که نصف صورتم بیحس بود جز دندان😐 سر صبحانه به زور یکم شیر خوردم و آمپولمُ برداشتم رفتم درمانگاه😎 خودتون بببینید چی به من گذشت به سرعت رفتم تزریقات☺️ قبض تزریق گرفتم و نشستم تا صدا کنن اول که دیدم تزریقات دختر خانمه. به شانسم هزار ماشالله گفتم و رفتم داخل دیدم نه آقا هم دارن😁همراهش رفتم کنار تخت که محلفه جدید کشید روی تخت و گفت تست پنیسیلین لازمه؟ گفتم نه😥 رفت و من دراز کشیدم برگشت کنارم آماده کرد گفت برای چی میزنیش؟ گفتم دندونم ورم کرده خیلی هم درد داره😑 
لباسمُ کشید پایین پنبه کشید گفت ای بابا اگه درد داری که مسکن هم بزن 
گفتم نه ممنون همین کافیه😶 
زد و دردش زیاد بود اما از درد دندون کمتر😣 هر طور بود تزریقش کرد و کشید بیرون گفت عجب آدم بد قلقی هستیا همون اول میگفتی میترسی 😂
گفتم فرقی میکرد؟ 
خندید گفت نه😂 میخوای یه مسکن هم بزنی؟ 
گفتم نه قرص میخورم دستت درد نکنه😅

برگشتم خونه و مستقیم رفتم حمام و کرونا شرمندم شد 😄 یکم ناهار خوردم و قرص که خوابم برد و بیخوابی دیشب جبران شد انقدر مسکن خورده بودم عین معتادها وقتش که میرسید خودم میفهمیدم😄دوباره شب شد و دردم شروع شد گفتم خاک بر سرت میلاد ببین ۱ دندون چطور چند روزه زمینت زده😑
سر درد هم گرفته بودم و واقعا حال زاری بود. راضی بودم یکی بیاد با انبر دستی چیزی بکَنه این دندونُ خلاص کنه🤦‍♂️ صبح دوباره بدو بدو رفتم تزریقات و دوباره پسر دیروزی بود چشمهای بیخواب و قرمزمُ که دید گفت اوه اوه حتما دیشب نخوابیدی
گفتم نه😑
.فت الان درستت میکنم برو آماده شو😊
فهمیده بود ترسیدم🙈
گفت برو بخواب بیام🙂
خودم رول محلفه را کشیدم و دراز کشیدم آماده شدم صورتم سمت دیوار بود گفت ترست ریخته یا نه؟
گفتم نه ولی بزن😥
زد دردش کم بود تعجب کردم که نکنه واقعا ترسم ریخته😅 دیدم طرف بعدُ کشید پایین گفتم یکی بودا
خواستم برگردم کمرمُ گرفت گفت فهمیدم میترسی دیگه😂قبلی مسکن بود آروم بگیر این هم بزنم تا سفت نشده 💉
هنوز شوکه بودم که زد و باز هم به سختی تموم شد کشید بیرون گفت بری خونه تخت میخوابی😉
میخواستم سرشُ از تن جدا کنم😤
بعد از چند روز که ورم صورتم کم شد دوباره رفتم دندانپزشکی و دندان کذایی درست شد😁
امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه ممنون که مطالعه کردین. مواظب خودتون باشید🙋‍♂️در پناه حق!

من نوشت: ‏وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ
و او با شماست هر کجا که باشید...

من.نوشت:
وقتی که دلتنگ میشم و
همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه
زمزه های خوندنم
دغدغه های موندنم
با تو هم اندازه میشه
قد هزار تا پنجره
تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم
نمی دونم…نمی دونم
این روزا دنیا واسه من
ازخونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم
قد هزار تا پنجره
طلوعِ من طلوعِ من
وقتی غروب پر بزنه
موقعِ رفتن منه
حالا که دلتنگی داره
رفیقِ تنهاییم میشه
کوچه ها نارفیق شدن
حالا که هی میخوان شب و روز
به همدیگه دروغ بگن
ساعت ها هم دقیق شدن
طلوعِ من طلوعِ من
وقتی غروب پر بزنه موقعِ
رفتنِ منه...

خاطره حامی جان

سلام وقت بخیر ، حامی هستم .
تو مطب داشتم مریض ویزیت میکردم که گوشیم زنگ خورد مادرم بود : جانم مامان : سلام حامی جان خسته نباشی من : ممنون جان ؟ مامان : امروز رفتم جواب آزمایش خودمو و اسرا گرفتم یه دفعه بردم به دکتر نشون دادم بخاطر کم خونی و کمبود ویتامین B برامون آمپول داده هرکاری کردم اسرا قبول نکرد بزنه الان اومدم خونه حامد هم نیست کی میای خونه پسرم ؟ من : شب میام مامان اومدم خودم راضیش میکنم نگران نباشید مامان : باشه عزیزم مزاحمت نشم پس من : مراحمی خداحافظ دوباره مشغول ویزیت بقیه بیمارهام شدم تا شب ویزیت کردم و برگشتم خونه دیدم مامان و بابا تو پذیرایی نشستن سلتم عیلک کردم و گفتم پس کو اسرا مامان : از وقتی اومدیم تو از اتاقش نیامده بیرون من : باشه میرم پیشش الان مامان : بعد بیارش پایین شام بخوریم اول رفتم لباس عوض کردم 
رفتم اتاق اسرا دیدم رو تختش دراز کشیده من : وروجک داداش تنهایی چیکار میکنه ؟ اسرا : سلام من : سلام خواهر قشنگم رفتم سمت تخت بلندش کردم من : خب چه خبر ؟ امروز چیکار کردی ؟ اسرا : با مامان رفتیم جواب آزمایش گرفتیم من: همین اسرا : اره دیگه زیاد اصرار نکردم من : باشه بریم شام بخوریم که داداش خیلی گرسنه اس انداختمش بغلم رفتیم تو آشپزخونه بعد شام مامان داروهارو با جواب آزمایش اورد یه نگاه کردم دکتر نوروبین نوشته بود براشون اسرا که تو بغل بابا قایم شده بود تکون نمیخورد حسابی ترسیده بود انقدر مظلوم نگاه میکرد دلم میخواست بیخیال بشم ولی نیاز بود براش مامان پنبه الکل هم اورد یدونه از آمپول جدا کردم و به اسرا گفتم : اسرا برو بالا تو اتاقم از لپ تاپ یه فیلم خوب انتخاب کن با هم ببینیم منم آمپول مامان بزنم بیام بدو اسرا که انگار دنیارو بهش دادی از بغل بابا بیرون اومد و دوید سمت پله ها مامان : چرا اینطوری گفتی تو بغل بابات بود تزریق میکردی دیگه من : مامان جان الان ترسیده بذار یه ذره آروم بشه حواسش پرت بشه چشم میزنم براش بذار یه ذره ترسش بریزه هر دفعه با زور آمپول زدن آخر این ترس براش میمونه مامان : هرکاری میکنی فقط تزریق کن براش دکتر تاکید کرد
مواد کشیدم تو سرنگ و گفتم : چشم شما هم هر جا راحتی دراز بکش تزریق کنم برات مامان رو مبل دراز کشید بلند شدم رفتم سمتش زیپ دامنشو باز کردم و آماده اش کردم پنبه کشیدم رو پوستش من : مامان جان آمپول یه ذره درد داره کامل شل کنید هر جا اذیت شدی نفس عمیق بکش یکبار دیگه پنبه کشیدم و آمپول فرو کردم و شروع کردم تزریق مامان : آخ آخ خیلی درد داره حامی من : نفس عمیق بکش مامان سفت نکن خودتو بیشتر اذیت میشی بابا : پری جان یه ذره دیگه تحمل کنی تمومه آمپول تزریق کردم پنبه گذاشتم و آمپول در اوردم من : تموم شد مامان جان ببخشید اذیت شدی و خم شدم سرشو بوسیدم یه چند دقیقه دراز بکش بعد بلند شو یه ذره راه برو یه دونه نوروبین دیگه از داروها جدا کردم با پنبه الکی رفتم تو اتاقم دیدم اسرا رو تختم نشسته لپ تاپ هم جلوش یک ربع از فیلم هم دیده آمپول گذاشتم رو میز و رفتم کنارش رو تخت نشستم یه نیم ساعت دیگه از فیلم دیدیم کم کم چشماش گرم خواب شده بود من : اسرا جونم دکتر برات آمپول نوشته منم جواب آزمایشو نگاه کردم باید بزنی میخوای الان برات تزریق کنم یا فردا داداش حامد بزات تزریق کنه ؟ اسرا : نمیخوام داداش حامد بزنه خودت برام آروم میزنی دردم نیاد ؟ من : آره فدات بشم من آروم آروم تزریق میکنم که دردت نیاد حالا خواهریم بخوابه تا من بیام دمر خوابوندمش رو تخت بلند شدم رفتم سمت میز آمپول آماده کردم کنار اسرا رو تخت نشستم شلوار و شورتشو از یه طرف کشیدم پایین اسرا : داداش خیلی درد داره ؟ من : عزیزدلم یه کوچولو درد داره که اگر قول بدی سفت نکنی خودتو اذیت نمیشی حالا یه نفس عمیق بکش پنبه کشیدم رو پوستش و آمپول فرو کردم که به تکون ریز خورد دست آزادمو گذاشتم رو کمرش همین تزریق کردم اسرا شروع کرد گریه کردن که خیلی درد داره داداش نمیخوام من : جانم 
عزیزم یه ذره دیگه تحمل کنی تموم میشه قراره برای خواهریم یه جایزه خوب بگیرم که انقدر خانمه با حرف هام مشغولش کردم تا امپول تموم شد و جاش پنبه گذاشتم رفتم دستامو شستم اومدم دیدم که اسرا هنوز دمر دراز کشیده دستش هم روی جای آمپولشه من : خواهریم چطوره ؟ اسرا : جای آمپولم درد میکنه برام ماساز میدی داداش ؟ من : چشم عزیزم کنارش دراز کشیدم بغلش کردم و حای آمپولشو یه ذره ماساژ دادم باهاش حرف زدم تا آروم شد و تو بغلم خوابش برد .
- این هم خاطره من بود تصمیم داشتم کمی صحبت کنم باهاتون ولی الان که دارم خاطره تایپ میکنم نمیدونم چرا دیگه دستم نمیره برای تایپ و یه دفعه تصمیم گرفتم در سکوت نظراتت و کامنت هاتون بخونم .
- دوستتون دارم مواظب خودتون باشید ، حامی .

خاطره حسین جان

سلام حسین هستم یک پزشک ۳۱ ساله و بزرگ ترین بچه بعد من داداشم سامان هست که حالا چرا من اون سامان را خدا میدونه ۲۷ ساله پزشک نیست ولی تزریقات را بلده یا خواهر ناناص هم دارم به اسم ستایش اها اینجا یافتم فکر کنم پدر مادرم به اسم ستایش فکر میکردند که اسم داداشمو گذاشتن سامان ۱۵ سالشه و به شدت از آمپول میترسه متاسفانه پدر هم چند سال پیش فوت شدند و دوسال بعد هم مادرم واقعا دردناک بود خوب حالا برم تعریف کنم
یک روز تو بیمارستان مشغول ویزیت بیماران بودم که ستایش با من تماس گرفت با آن زبان شیرینش که موقع خواهش به کار میوفته خواهش کرد که شام بریم بیرون منم قبول کردم و و بعد از اتمام شیفتم با سامان به سمت خونه راه افتادم رفتم ستایش آماده بود ما هم لباس هامون را عوض کردیم و راه افتادیم به دستور خانم خانم ها رفتیم رستوران نزدیک شهربازی که بعدش هم بریم شهر بازی خلاصه شام فسد فود خوردیم که من به شدت مخالف بودم ولی دلم هم نیومد به ستایش نه بگم بعد اینکه شام را خوردیم رفتیم شهربازی که بیشتر سامان و مخصوصا ستایش بازی کردند که من هم بیشتر تماشاچی بودم
بعدش بستنی هم با اسرار ستایش که خواستم نه بگم که سامان گفت تو که نمیخوای ناراحت بشه؟ول کن بزار بخوره
گفتم اخه هوا سرده گفت چیزی نمیشه
و رفت یه تا خرید که ستایش مال خودشو و با نصفه من نوش جان کرد و سامان هم ته مانده اش را ریخت سطل زباله سوار ماشین شدیم که تو راه ستایش خانم چشمش به دست فروش های ترشک و باقالی و اینا افتاد و با خواهش ماشین را نگه داشتم اول فقط بلال خوردیم ولی ستایش ترشک میخواست منم تهدیدش کردم اگه مریض بشه تقویتی هم میخوره که اونم قبول کرد و ترشک هم خورد و دیگه با سرعت رانندگی کردم که زود برسیم و رسیدیم حتی تو ماشین هم سوز میومد رسیدیم خونه و اومدیم تو که انقدر خسته بودیم زود خوابمون برد نصفه شب پاشدم برم دستشویی که صدای ناله شنیدم رفتم اتاق ستایش پنجره باز بود انقدر عصبانی شدم که نگو رفتم بالا سرش خیلی داغ بود اون قدری که تا گرما را حس کردم زود دستم را کشیدم پنجره را بستم و ندونستم چی کار کنم پاشویش کردم بهتر شد موندم بالا سرش تا فردا صبح که یک ساعتی هم خوابم بورده بود
صبح که شد ستایش را بیدار کردم انقدر عصبانی بودم که طفلی هیچ نمیتونست بگه اما تا رفتم مثل اینکه به سامان التماس کرده که اونم زیاددنازشو نخریده بوده چون اگه تو امپول زدن بخوای لیلی به لالای ستایش بزاریا جوری زبون میریزه تو دیگه دلت نمیاد کاری بکنیش داروخانه هم خلوت بود داروها را گرفتم و رفتم خونه در وردی و باز کردم ستایش یک لیوان آب پرتغال و کیک بغلش بود که مثل اینکه نمیتونسته بخوره و سامان هم پافشاری میکرده اما نخورده تصمیم گرفتم جدی باشم با اخم گفتم تا میرم لباس عوض کن تمام شده باشه فهمیدی؟
سرشو به معنی اره تکون داد که داد زدم لالی که آخ بمیرم اشکاش دونه دونه اومد و گفت خیلی بدی و تو خودش جمع شد و گفت بابایی کجایی که دلم ریش شد به خودم فحش دادم دارو ها را دادم به سامان و گفتم عزیزم ببخشید و دستشو گرفتم تو دستم ارومش کردم رفتم به سمت دارو ها و به سامان گفتم ببرش اتاق سامان گفت همشو الان میزنی گفتم نه ۳ تا الان ۲ تا شب سرشو تکون داد و رفت سمت ستایش که صدای گریه اش بلند شد منم فهمیدم اون ببخشید عزیزم و اروم کردنش کار دستمون داد گفتم سامان ببرش اینو ول کنی تا فردا زور بالا سرش نباشه نمیزنه سامان بردش تو اتاق و منم رفتم تو آمپول ها را دادم به سامان که تزریق کنه چون خودم دستم سنگینه همه امپولاش را سامان میزنه بعضی اوقات هم نباشه مجبورن خودم تزریق میکنم دمر خوابیده بود ستایش لباسشو دادم پایین که گفت داداشی درد داره گفتم نه دورت بگردم و بوسش کردم گفت قول میدی گفتم قول میدم سامان اومد بالاسرش پنبه کشید و فرو کرد در آورد و بعدی هم زد که اونم ستایش ساکت بود و بعدی که پنی ۶.۳.۳ بود که گفتم آجی دورت بگردم این یک کوچولو درد داره خوب؟تحمل کن نفسم
ستایش گفت چیه داداشی
گفتم پنی ۶.۳.۳ با بغض گفت میشه نزنم گفتم نه عزیزم و آمپول را فرو کرد که ستایش اروم گفت آی چند ثانیه صدای ستایش بلند شد که گفت آیییی داداشی بسه تروخدا آییییی نمیخوام گریش گرفته بود اروم گفتم جان عزیزم تمامه ببین تموم شد که سامان کشید بیرون و گفت تمام آبجی قشنگم لباسشو درست کردم و بعد از کمپرس من رفتم بیمارستان سامان هم موند خونه پیش ستایش
بیش از این ادامه نمیدم که خیلی طولانی نشه و خسته نشید

مواظب خودتان باشید کوید ۱۹ به کسی رحم نمیکنه ما امروز ۵ فرد جان باخته داشتیم که مرگشون را با چشم های خودم دیدم

خاطره زهرا جان

به نام خدا 
از یکشنبه ظهر بدن درد شدید گرفت  جور بود که احساس میکردم استخوانم دارن از درد له میشن فقط همین نه سرما خوردگی نه گلو دردی هیچ فقط  علامتی  ولی دو هفته قبلش سرما خورده شدم خوب شدم خب من اولش  فکر کردم مثل همیشه با  پماد ویکس چیز خوب میشه یا نزدیک پریودیم یک استافیوین خوردم دیدم تغییر نکردم با کلوفون خوردم یعنی اگر معتاد میخورد بی هوش میشد  ولی روی  من اصلا ثاتیر نداشت  نزدیک غروب مامانم گفت زهرا میخوای بریم دکتر گفت نه برای چی (خب فکر میکردم خوب میشم )خوب نشدم فردا میریم - مامان گفت زهرا میدونی نعصف شبی شبیه در بیاری من میدونم با (کسی که نمیدونه بدونه شبیه چیه همون تعزیه میشه 😂) در میاری نمیزاری ما بخوابیم گفت قول میدم .. 
نزدیک ۱دو دیگه از بدن شدید پاهام خواب نمبیرد بدن یک جور بود یا گرم بود یا سردم  نزدیک اذان صبح دیگه گریه گرفته بودم  مثل اون اونخ مخاای فیلم یوسف هی خم راست میشدن من همین طوری بودم از درد خم راست میشدم تا ۶صبح تحمل کردم به مامان گفتم  حقته من دیروز کی بود اون هم التماس میکردم اگه میرفتی شب این هم درد تحمل نمیکردی  بزار ساعت   ۹ بشه  رفتم مطب شلوغ خداروشکر زود نوبتم شد البته منشی شناخت بود رفتم زود  بعد وارد شدم گفت دکتر خودمون بود  خندید  گفت چته شده دختر اینجای باز  قرار داد  با من بستی هر هفته ماهی اینجای  خندید بعد شروع کرد معاینه کردن و چند سوال پرسید  فشارم گرفت پایین بود  گفت سرما خوردی کوفتکی بدنت هم بخاطر اون دارو نوشت گفت پنی که زدی بله چند هفته قبل دو تا پنی نوشت با امپول فک کنم سفریاکسون بود داخل سرم من گفتم سرم خونه میزنم گفت پس این نزن شاید بدنت بهش حساسیت نشون بده بجاش پنی دیگه نوشت  داروها از داروخونه مامان  گرفت اونجا مطب امپول نزدم میدونستم شاید هم  ن صد دصد بیماری کرونا هست که مراجعه میکن  به خانوم همیشه خونه انجام میداد گفتم بیاد خونه عزیزم خونه بزن چون پدر بزرگم دارو ترزیقی داشت مال اون انجام میشد 
خانوم اومد اول  سرنگ وصل کرد از  این بگذریم که دو بار  دستم سوارخ کرد به بهانه سوزن کجه (منظور همون سوزن سرم شما چی میگید بهش انژوک ) که سوزن خداروشکر جدید خونه عزیزم بود داد بعد امپول پنی حاضر کردقسمت دوم 
دو تا امپول داخل سرم ریخت دو تا امپول اماده کرد یکی پنی بود و این بگم من چندین هفته قبل زدم احتیاج به تست نبود گفت به پهلو شو گفتم حالا مامانم و عزیز بالا سرم بودن 😂😂گفتم بصبر مامان برو بیرون با عزیز حالا عزیز میگه ننه جان مگه تا حالا بدنت ندیدم داری برای من عدا بازی در میاری _ گفتم عزیزم خواهش میکنم برید  پاشد با پا دردش رفت با غرغره 😂🤦‍♀  دستم سرم داشت گفت به پهلو شو گفتم نمیشه که دستم سرم گفت باشه من با اون چیکار کمی به پهلو شو امپولت بزنم  باشه فقط دست  تکون نده  سرم در نیاری اولی پنی زد درد داشت ولی ابرو داری کردم نور زد ولی واقعاا بدحور درد داشت  داشت گریه ام میگرفت خانوم گفت چیزی بخور مجبور نشی امپول ویتامین بخوری  😐😐😐  (خب اینجا یک نکته بگم قابل توجه بعضی ها یک امپول لازم نیست ۸نفر پاهات بگیرن و شوهرت دکتر باشه بگه من دلش ندارم بزنم دوست شوهر بزنه  و بقیه کمر ماساژ بدن من نمیگم امپول درد نداره داره ولی قابل تحمل )قصدم توهین به کسی نیست ولی حرفی نگم فکر میکنم احساس خفگی میکنم 😂😂😂 اخش راحت شدم گفتم  خب بریم سراغ خاطره امپول اشغالی انداخت دست شست گفت وایسم سرم بکشم که مامان گفت خودم بلدم  (قابل توجه بعضی دکتر هستن و جراح بلد نیستن سرما خوردگی معاینه کن )بخدا این  چیز ساده سواد نمیخواد مثل شیاف گذاشتن که جلو پسر خاله پسر عمو فلان شلوار تا پایین بکشن شیاف بزارن پاهات بگیرن قسمت سوم 
روز بعدش صبح رفتم بیرون کافینت که شاید این رمز اشتباه دانشجو که زدم درست بشه گفت کار ما نیست کار خود دانشگاه سایت درست کنه گفتم من شنبه زنگ زدم ولی درست نشده با بی اعصبابی برگشتم خونه ظهر بود مامان گفت قسمت چهارم 
زنگ بزن به خانوم بگو بیاد خونه عزیز دارو های اقا جون تزریق از اونجا بیاد اینجا ولی نگی من هستم خونه حوصله ندارم برم دنبالش با ماشین 😂😂😐 ایشون عادت دارن مثل تاکسی بری دنبالشون خانوم من زنگ زدم گفتم مامانم میگه بری خونه پدر بزرگم دارو ترزیق کنی خونه نیستم بیا دنبالش مال خودم نگفتم 😂😂😂🤦‍♀ سوتی دادم من وقتی قطع کردم شوهر خاله خونمون بود ترکتید از خنده میگه تعحب میکنم چطوری رتبه اوردی و قبول شدی با دانشگاهت همون گیج میزنی رمز نمیدونی چی زدی که دانشگاه از دست تو هنگ کرده 😂😂😂قسمت پنجم 
دو تا پنی مونده با یکی  نور یکی پنی  میزدم اون یکی با نور فردا  شب رفتم درمانگاه زدم اومدم خونه  کل همون بیرون ضدعفونی کردم لباسم بیرون حیاط انداختم  بعد وارد خونه شدم 
سلام مجدد دوباره ادامه خاطره گفتم یکی هم با هم بنویسیم بعد بفرستم بچه ها من خوب نشدم و امروز روز سوم از سرفه شروع شروع شده خاطره الان ساعت بگم دلم برای مادر بزرگم تنگ شده بدجور  امشب دلم مادر بزرگم میخواد ولی نیست 😭😭😭 بجاش محمکم قاب عکس  اش بغل  کردم وقتی فهمیدم چیزی کم دارم امروز از خودم بدم اومد راست میگن همیشه  باعث اذیت شون  میشم تقصیر من هستش  بی بی  یادته میگفتی  کی قبول بشی اولین شیرینت من بخورم چرا همونروز نتایج این شیرینی به تلخی شد بی بی کجایی فقط یک بار دیگه ببیمنت اخ خداا چقدر من دلتنشگم 6
سر شب بحث دعوا شد سر میز شام سر غذا خوردن من واقعا حالم بهم میخوره از هر چی غذا حتی اگه غذای  مورد علاقه باشه اشتها نداشتم من کی سر شکم گریه میکردم الان بدم میاد از هم چی  مامان گریه اش  گرفت زهرا میخوای من بکشی غذاب بدی میخواستم حرف بزنم توجیه کنم  مامان ساکت نمیخوام صدات بشنوم چقدر بخاطر تو عذاب  بکشم یا غصه چشمت بخورم یا ... بابام ساکت فقط سکوت کرده رفتم  اتاقم  زانو بغل کردم بخدا من نمیخواستم این طوری بشه  نمیخواستم باعث اذیت بقیه بشم 7
۴۵دقیقه  طول نکشید  صدای ایفون در دیدم صدای فهمیه میاد در اتاق زد زهرا فورا صورتم پاک کردم سلام زهرا چطوری نفسس خوبی ممنون زهرا عزیزم  چیزی شده ن چرا چیزی شده چرا چشمات قرمز گفتم هیچی نیست گفت  نمیخوای بگی گفت خواهش فهیمه الان وقتش نیست اوکی باشه بخواب امپولت بزنم  کی اونقد به تو خبر داد من  مریضم  امپول دارم مامانم ... ؟ چیزی نگفت  گفت  زود دختر من کار دارم دارز بکش بزنم  😁  من این طوری 😐🙁😒 اخرش جواب نداد  گفت تو همین وایستادی بخواب دیگه  بهش گفتم اخ کی به تو گفت اصلا نمیخوام بزنم زور  فهمیه گفت ننه حجی گفت 😂😂😂  بخواب بابا لوس  +خودتی  خسته شده بودم از این امپول ترس نبود خسته از بیماری امپول دارز کشیدم بدجور هنوز نزده بود بعض داشتم از ترس نبود امپول چونه بزنم بخاطرش باید میزدم   ولی درد من جای دیگه بود دلم از هم چی پر بود  مامان اومد اتاق چیزی بهش نگفتم اولی زد  پنبه کشید زد درد داشت لبم گاز گرفتم صدام در نیاد  تموم شد دومی  پنبه کشید طرف   زد برای اولین بار تو چند مدت دیگه گریه گرفته بود  دستم میکوبیدم به تخت توروخدا بسه درد داره    (من  بعد  عمل جراحی دیگه ترس ریخته بود   ) ولی این دفعه کم اورده بود  دلم از هم جا پر بود گریه گرفت شدید  عهههه زهرا داری گریه میکنی   جدی  مامان گفت زهرا ؟مامان که صدای گریه بیش تر شده بود اروم  نفس اروم بکش  دختر زهرااا با توم که زود ترزیق کرد امپول سطل اشغال انداخت فهمیه خندید گریت ندیدم بودم که دیدم تو دختر بنمیتتت  سر یک امپول ...زیاد درد داشت 😁 ؟ مامان کنار نسشته بودم با همون صدای گریه هق مامانم بخدا نمیخوام اذیت کنم ببخشید قول میدم دیگه ... 
خب بچه ها داستان من اینجا پایین رسید راستی الان خاله ام خونمون  مامان با لبخند ملیح کج میخنده میگه بگم قضیه دیشب به خالته 😂😂😂 هیچ وقت نمیتونه  چیزی تو دلش نگه داره خب من به همون رفتم خب دیگه  من فرزند همون دخترم 😝😉😁 
و نکته بعد این خاطره جدا از هم نوشته شده اخرین  نوشته تاریخ ۲۲ابان ساعت ۱۶نیم
دوستدار شما زهراا روان شناس 😂😅😉(این لقب فقط بعضی میدون از این طریق من شناخت )

خاطره لیلا جان

سلام بچها اسمم لیلا ست ۲۱ سالمه 
دانشجوام و رشتم کامپیوتر 
ازدواج نکردم ولی خیلی دوس دارم که ازدواج کنم راستش با امیر تصمیم گرفنتیم فعلا صبر  کنیم تا شرایط اون بهتر بشه و منم درسم تموم شع (دوست پسرم ۲۸سالشه  و خانواده دوتامون خبر دارن و قرار مزدوج شیم☺️)امیر کارمند بانکِ  و تک بچست بچم😁وخاطره برای ۴ سال پیشه ۱۸ سالم بود و سال اخرم بود که بچه مدرسه ایی بودم🙂
خاطره👈 اون موقع ۱۸ سالم بود و با امیر ۱ سال بود که بودیم با هم یعنی از ۱۷ سالگیم ولی کسی خبر نداشت میترسیدم بگم و نزارن به هم برسیم ...چون خانواده من مذهبی و سخت گیر نیستند ولی این اعتقاد رو دارند که دخترشون باید به یه ینی برسه تا بتونه برای خودش انتخابای درستی داسته باشه بخاطر همین یواشکی امیر میومد میدیدتم خلاصه یه روز صبح پاشدم حاضرشم برم مدرسه دیدم مامانم نیست گفتم شاید رفته مدرسه ابجیم جلسه ایی انجمنی چیزی بدون پالتو و صبونه رفتم مدرسه (چش مامانمو دور دیده بودم😆)رفتم مدرسع کبانا بغل دستیم مریض بود هر چقد بهش گفتم بیا برو خونه زیر بار نرفت رو به قبله بود قشنگ🤦‍♀خلاصه که کار خودسو کرد و منو مریض کرد  .
دم مدرسع امیر توماشین منتظرم بود رفتم تو ماشین و کلی دعوام کرد که چرا لباس گرم نپوشیدم و از این حرفا رسوندتتم سر کوچه و رفت رسیدم خونه حالا مامانم...😹😹😹
دوست داشتم خب اه 😌
شب شام نخوردم کسل بودم رفتم دراز کشیدم به امیر پیام دادم دیدم آفلاین خوابیدم   تصف شب پاشدم از تب و لرز داشتم میمردم حالم خیلی بد بود رفتم مامانمو صدا کردم اومد پتو داد بهم و قرص و شربت 
خوابیدم با بدبختی ولی صب پاشدم نمیتونسم پاشم ضعف داشتم حالم بد بود 
مامانم گفت برو مدرسه حالت بد شد زنگ بزن بیام اگرم نه که پس هیچی 
قبل رفتنم دیدم چقد گوشیم زنگ خورده و پیام 🤦‍♀امیر کلی نگران شده بود  منتظر بودم مامانم شربت بده بعد برم   با امیرم داشتم چت میکردم وقتی بهش گفتم با ابن حالم دارم میرم مدرسه گفت بیخودو با یه روز دانشمند نمیشی قهرمان بازی در نیار بگیر بخواب تا خوب شی 🤣گفتم که مامانم اینطوری گفته که برم و اینا کلافه شد گفت باشه یه چن دیقه وایسا تا اماده شم خودن ببرمت با ماشین 
اومد سر کوچه سوار شدم و غر غرا شرو شد که پالتو نپوشو حالا دیدیو اینا   دستشو گذلشت رو پیشونیم گف تب داری که بعدم جلو رو نگا کرد منم چیزی نگفتم تو فکر این بود ریاضی رو نخوندم چیکار کنم 🥺یه ذره که رفایم دیدم راه مدرسم نیس گفتم امیر حواست کجاست اشتباه داری میری گفت تب داری درسم که نخوندی میری مدرسه چیکار ؟الان که پیشتم بزا ببرمت دکتر خیالم راحت شع تو دکتر بره نیستی با مامان بابات
از دکار و امپول نمیترسم ولی مدرسم اگه غیبت میخوردم اگه زنگ میزدن به خونمون به خاطر علتش چی؟🥺
مخالفت کردم. که امیر زنگ زد به مامانش که زنگ بزنه به مدرسم بگه مامان لیلاست و دخترم نمیاد  مریضه😂😂😂😂😂رفتیم دکتر وقت گرفتیم نستیم رو صندلی صبوته نخورده بودم امیر رفت از مغازه کیک بخره که گفتم نرو دارم تو کیفم لقمه در اوردم نصف کردم دادم به امیر خندید گفت مرسی کوچولو خوراکیتو خودت بخور مامانت دعوات میکنه اگ من بخورم😂از اون لقمه نصف شده یه گاز خوردم کلا😐صدا کردن فامیلیمو رفتیم داخل دکتر معاینه کرد و دارو  نوشت .
اومدیم بیرون منو نشوند خودش رفت داروخونه 
منم تو فکر این بودم که نکنه مامانم بفهمه یا اگه امپول بدن چطوری به امیر بگم خجالت میکشم نیای تو  یا مثلا به دکتر چیکار کنم ؟مدرسه تا ۲ بود من ساعت ۸ دکتر بودم 😐
که امیر اومد گفت از امپول که نمیترسی ؟نمیترسیدم ولی اون لحظه ترس وجودمو گرفت گفتم نمیدونم   گفت نمیدونی ؟ گفتم نه نمیدونم    گفت خوبی ؟چیشده ؟ 
پرستار :۲ تا برا امروز   ۲ تا ام فردا همین ساعت تزریق شه     
امیر :اهان ممنون
پرستار :خواهش میکنم عزیزم برو اماده شو تا بیام  رفتم تو اتاق تزریقات  امیرم اومد باهام 🤦‍♀خیییییییلی خجالت میکشیدم ازش کلا ۱ سال با هم بودیم اون موقع و اون روز اولین بار بود که برده بود دکتر منو و میخواسم امپولم بخورم جلوش 😂😐
پالتومو در اوردم دادم بهش دراز کشیدم گف چرا دراز کشیدی؟
پاشدم نشستم تازه یارم افتاد تست میخداست بکنه پرستاره😂(بیشور کلی بهم خندید )تست کرد یه ذره قیافم رفت تو هم که امیر زیاد نزاشت به دردش فکر کنم زنگ زد به مامانش که ببینه ناظممون چی گفته که ناظممونم باور ورده بوده گفته اشکال نداره گواهی بیاره و اینا😂😂😂😂😂کلی با امیر خندیدم .از اونجا بود که مادرشوهرم فهمید داره مادرشوهر میشه حالا میگم اخرای خاطره😂
بعد یه ربع گفت که حساسیت ندارم دراز کشیدم امیر وقتی پرستار اومد بالا سرم شروع کرد به حرف زدن که لیلا الان میخوای چیکار کنیم تا ۲ که مدرست تموم میشه؟ 
پرستار پنبه رو کشید تمرکزمو از دس دادم دیگه همه حواسم از حرفای امیر رفت پی درر امپول .فرو کرد یه ایییی گفتم و ساکت شدم .رفته رفته دردش بیشتر شد که گفت م آخ امیر گفت تموم شد کوچولو یه ذره دیگه تحمل کن ❤️
من:باشه 🥺
امیر : فدای اون باشه گفتنت ❤️
پنبه رو که گذاشت رو جای امپول امیر اون طرف شلوار مدرسع رو داد پایین ولی چون کشش خیلی بود بود امیر یه دستش رو کمرم بود با یه دستش شلوارمو نگر داشت پرستاره پنبه کشید دارتی زد ترسیدم پریدم یه کوچولو 
امیر گفت چیزی نیست نترس عزیزم ❤️
اخرای امپول بود که گفت تموم شد عزیزم ❤️شلوارمو درست کرد بلند شدم سمت چپم که پنیسیلین بود تیر میکشید بخاطر همین پام درد گرفتو گریمو در اورد🥺 امیر پالتومو پوشوند کیفمم گرفت دستش گفت اشکال نداره دردش بدتر از سرما خوردگی نیست که خوب میشی عوضش رفتیم تو ماشین اونجا ام با بغض همش میگفتم درد میکنم امیر🥺😂امیر برد منو خونشون تا تایم مدرسم تموم شع برم خونه مامانم نفهمه (الان که یادش میوفتم چقد دلم تنگ میشع برا اون روزا )اونجا بود که با مادرشوهر جان اشنایی برقرار گشته و پسندیده و من هم  ایشون را پسندیده😂خلاصه اونجا گفتن که امیر قولو زنجیرش کن نزار عروس کسع دیه شع واس خودمه این پرنسس😂😌نه بابا شوخی کردم گفت بزرگ شی برا امر خیر میایم ایشالله بعد مسائل خانوادگی پرسید و مامانمو بابامو پرسید .... تا ساعت ۲ شد امیر بردم خونمون 😂مامانم هنوزم ننیدونه اون روز غیبت کردم 
پ.ن:من از اون ادمایی بودم که اصلا به عشق و علاقه ایی که تو کوچه و خیابون شکل میگرفت اعاقاد ندلشتم ولی امیر همسایمون بودن و رفتن یه محل دیگه که وقتی من رفتم دبیزستان پا پیچ من شد برا دوستی  و من هم راستش ادمی بود که میشد بهش تکیه کرد و دوسش دارم بخاطر همین پذیرا شدم 😂ولی اون منو پذیرا نیست میگه بعد کرونا که بتوتیم عروسی بگیریم😂😂😂😂
پ.ن: خاطره بعدی ایشالله خاطره امیر وقت بشع حتما تعریف میکنم براتون  😂🙄
پ.ن: ماسک بزنید😷
پایان ❤️

خاطره یارن جان

به نام خداونددلهای پاک           که نامش بوددردلت تابناک        به نام آن کس که توراافرید سراغازعشق است ونوروامید🥀 سلام،من یارن هستم 17ساله ومحصلمورشتم انسانیه دیروزبراتون خاطره گزاشته بودم باخودم گفتم فرداحالش نیست که برم مدرسه (مدرسه روستای مابرخلاف جاهای دیگه ازشانس بدما حضوریه😭😭😭)تایم درس خوندنمو بجاش ادامه خاطرموبفرستم 😁😁😁      خوب اینم ازادامه خاطرم:          چندروزی ازبجنوردبرگشتن ماگزشته بودوفکرم همش درگیرعمل جراحی وبیمارستان بودتوکلاسم همش امتحاناتم وخراب میکردم حتی جدول ضربم روکه ازحفظ بلدبودم چنان جوابایی برای اقای فتوحی میدادم که بنده خداسیمای مغزش اتصالی میشد😄😄یه روزکه پنج شنبه بودومدارسم تعطیل بودمن طبق روال همیشگی گوسفندامون روبردم چراتایکم حیوونکی هابچرن ومنم یکم توتپه خوش بگذرونم وقتی رسیدم چراهمش بابره هامیدوویدم ازاین تپه به اوتپه میدوویدم گل وگیاه جمع میکردم که واسه خودم یه تاج خوشگل درست کنم😉😉    داشت واقعابهم خوش میگذشت که صدای صحرا(خواهرمه)به گوشم رسید   که خیلی خوشحال بود دویدم سمتش پرسیدم چیه چیشده  انقده ذوق مرگ شدی ؟؟؟گفت بیمارستان منم گفتم چی؟؟گفت ازبیمارستان زنگ زدن میگن فرداقراره بستریت کنن وبعدش چشاتو عمل کنن (خوشحالی صحرابخاطر این بود که اون همش بخاطرمن عذاب وجدان داشت ونمیتونست خودشوببخش😔😔)من انگار دنیاروسرم خراب شدوخیلی استرس گرفتم خواهرم که چهره منودید گفت:ابجی جان چرااینجوری میکنی بخداچیزی قراره نیست بشه فقط یه جراحی کوچولو  من:کوچولوچرادروغ میگی اصلاهمش تقصیر توعه اگه تواین بلاروسرم نمی اوردی من الان چشام سالم بودازاین حرفم صحراخیلی نارحت شد وبرگشت منم گوسفنداروجمع کردم وبردم طویله وقتی رفتم خونه مامانم وسایلمونواماده میکرد بابامم باتلفن به یه اتوبوس خبرمیدادکه فرداصبح واسه ماهم جانگه داره منم که حوصله هیچی نداشتم رفتم حمام بعد گرفتم خوابیدم      تااینکه فرداصبح شدوماهم ساعت پنج ونیم حرکت کردیم سمت بجنورد وقتی رسیدیم یه راست رفتیم کارای بستریری   شدنمو انجام بدیم وبعدش یه لباس گشاد تنم کردنون که دونفردیگه هم توش جامیشد منم که دیگه بلکل لال شده بودمو تسلیم سرنوشت که یهویه مردحدودا50ساله اومدتوبایه سینی چرخدارمنم که اماده گریه کردن بودم زدم زیر گریه😭😭😭😭وازتخت اومدم پایین وبه مامانمو بابام گفتم عمرامن حاظرشم ایناروبزنم که اون اقاهه پرستار گفت دخترم شمااول بگواسمت چیه منم باگریه گفتم یارن اونم گفت یارن جان عزیزم شمافقط  قراره یه سرم بهت وصل شه همین اصلا هم دردنداره منم قول میدم یه جوری وصل کنم که هیچی نفهمی منم که اصلا هرچی میگفتن راضی نمیشدم تااینکه بابام یه سیلی جلوی اون اقاهه زد توصورتم خودش دستموتحویلش دادسرم زد اصلا دردنداشت منم بیشتر بخاطر رفتار بابام گریم گرفته بود      بعدش هم که فرداش ناشتابودم بخاط جراحی  وبابابام ومانم هم قهربودم تایکه زمان موعودرسید ویه خانم اومد لباس اتاق عملودادکه بپوشم منم پوشیدمورفتم بابامومامانم خواستن باهام حرف بزنن ودستاموگرفته بودن مامانم که درحال گریه بود وبابام یه عروسک خوشگل خریده بود برای اشتی ولی من دستشونو باجیغ ول کردمو گفتم تاقیامت هم باهاتون حرف نمیزنم(الان پشیمونم ازحفای اونموقم واقعا دست خودم نبود)خلاصه عملم سه ساعتی طول کشیدبعدعمل اوردنم توبخش ولی من چون هردوتا چشام بسته بود هیچی رونمیدیدم وبابامومامانم همش قربون صدم میرفتن که من اروم باشم خیلی بدبود اون لحظات مادرموپدرم حتمابخاطر من خیلی اذیت شدن نصفهه های شب بود امابرای من اصلا شب معنی نداشت چون حتی چند ساعت قبلش که روزبود بازم من جایی نمی دیدم وازاونطرف یه چیزایی بهم وصل بودکه اذیت میشدم نمیتونستم بخوابم که تواین بین یهو تختم شروع به لرزش شدیدی کردمنم  ازترس شروع کردم به گریه ومامانموصداکردم اونم تابیدارشد گفت یاخداخودت به دادمون برس زلزلهههههه وزودیه چیزاییروازم جداکردو    منم گرفت بغش وفقط میدووید منم که فقط ازترس جیغ میزدم تواون حال صدای دویدن ادمای دیگرومیشنیدم (گویااونام بادیدین مادرم مریضشونوبرمیدارن واسه اینکه ببرن یه جای امن وصدای پرستارا کع میگفتن حراستوخبرکنیین نگهبان کجاستم بیشتر به گوش میرسی تاینکه نمیدونم چیشدولی حس کردم یه اقایی منوازمامانم جداکرد وبردتم روتختم بعدم بامامانم حرف میزدمنم چون استرس وگریه بهم فشاراورده بود تب کرده بودم واقاهه به مامانم گفت الان دکتر میان برامعاینه منم همش به مامانم میگفتم که من خوبموهیچیم نیست ولی کوگوش شنوا نمیدونم بعدچندمین صدای پااومدبعداحوالپرسی دکتریه راست اومد سمتمو تبمو چک کردوبعدم معاینات دیگه بعد که کارش تموم شد بهم گفت یارن جان عزیزم یه امپول خیلی کوچولوبزنی حالت زود خوب میشه منم تااینوگفت زدم زیرگریه واونم دش به حالم سوخت اگه نمیخوایی امپول بزنی باید همین الان یه شیاف برات بزارم که من بازم قبول نکردم ولی اونادیگه ام

ادش کرده بودن منم شلوارمو تاتهش کشیدن پایین ومامانم واسم گزاشت ولی من ازخجالت هیچی نگفتم وبعدم خوابم بردازبیمارستانم فرداش مرخص شدم وخداروشکر چشامم  صحیح سالم اند خدارو شکر 
                 یاعلی 

پ .ن ازهمه پزشکای کشورم قدردانی میکنم دست تک تکشونو ازهمینجا میبوسم 😘😘                            پ.ن ازهمتون بخاطرطولانی بودن خاطرم معذرت خواهی میکنم

خاطره بیتا جان

سلام بیتا هستم ۲۶ سالمه متاهل 
حقیقتش خاطره هایه دیگه اینقد جذاب و خوش قلم و داستانیه که من موندم بنویسم یا نه ولی خب مینویسم😁
این خاطره مربوط به چند سال پیشه تازه مادر شده بودم پسرم چند ماهش بود اینقدر به پسرم میرسیدم و همزمان به شوهرم که چون شغلش شیفتی بود اون زمان، بدنم حسابی ضعیف شده بود 
یه روز صبح که از خواب بیدار شدم کلی ضعف داشتم و گلوم درد میکرد تنم داغ بود بعداز اینکه به پسرم شیر دادم  به همسرم زنگ زدم گفتم کی میای؟ چون شب کار بود باید صبح میومد که نیومده بود هنوز ،گفت مشکلی پیش اومده باید دستگاهیو که خراب شده راه بندازیم بعد شیفتو تحویل بدیم بیام خونه گفتم اگه تونستی زودتر بیا حالم خوب نیست باید برم دکتر 
برعکس داستان‌هایه هیجان انگیز بقیه اصلا نازم نداد(درحالی که ما واقعا همو دوس داریم و عاشقه همیم)گفت من واقعا خسته هستم ساعت ها نخوابیدم نمیتونم از پسرمون نگهداری کنم تا تو بری درمونگاه 🙂
گفتم حالا بیا یه کاریش میکنیم 
خلاصه شوهرم موقع ناهار اومد خونه بهش گفتم بچه که کاری نداره فقط شیر میخوره و میخوابه همین تو ناهارتو بخور بعدش دوتایی بخوابین تا من برم همین درمونگاه که اونطرفه خیابونه خونمونه خیلی نزدیکه زود میام شوهرم گفت باشه مواظب خودت باش زودم بیا من حتی نمیتونم چشمامو باز نگه دارم گفتم استراحت کن منم زود میام 
حالم خیلی بد شده بود از درون گر میگرفتم و عرق میکردم از بیرون سردم بود فکرمم پیش پسرم بود داغون بودم خیلی زود رسیدم درمونگاه که تقریبا شلوغ بود خانمی که هم منشی بود هم پرستار سرم داد زد گفت این چه وقته اومدنه مگه نمیدونی درمونگاه نیم ساعت دیگه تعطیله گفتم ببخشبد من اصلا متوجه نمیشم چرا عصبانی هستین گفت اگه امپول یا سرم داشته باشی من مجبورم بیشتر از شیفت کاریم بمونم خلاصه پول ویزیتو دادم رفتم داخل دکتر معاینم کرد گفت امپول میزنی؟ من خیلیییییییی از امپول بدم میاد و میترسم ولی اون لحظه گفتم بله میزنم فقط زود خوب بشم بتونم به پسرم برسم دکتر گفت یکی امروز بزن یکی فردا گفتم فردا نمیتونم بیام بچه کوچیک دارم همین یبارم بزور اومدم گفت باشه یه دونه امپول برام نوشت با سرم چون فشارم پایین بود رفتم داروهارو گرفتم با ترس دادم به پرستار فوق بداخلاق وقتی پنی رو دید بداخلاق تر شد گفت نگو که باید تستم بکنم گفتم بله خیلی وقته نزدم
تست کرد بعداز یه ربع گفت دراز بکش بزنم دراز کشیدم اماده شدم من به هیچ عنوان به جز اینبار صدام درنیومده بود تو درمونگاه چنان امپولو بد و با حرص زد که ناخودآگاه گفتم اخخخخ زود جلو دهنمو گرفتم به بدترین شکل ممکن تزریق کرد جوری که حس کردم فلج شدم با اینکه پنی ۸۰۰ بود و نباید درد خیلی زیادی داشته باشه 
بعدم برگشتم گفت استینتو بزن بالا سرمو وصل کرد رفت درمونگاه هم خلوت شده بود دلم گرفت کمی گریه کردم سرمم که تموم شد دکتر محترم رو صدا کردم اومد سرممو دراورد چون پرستار رفته بود، رفتم خونه دیدم شوهرم با پسرم مثل اواره ها هستن 😁 گفتم چه خبره خونه چرا اینجوریه چی شده گفت پسرم پ..ی..پ..ی کرده اومدم ببرم بشورمش(اولینبارش بود) سرشو زدم به چهارچوب در هول کردم نفهمیدم چه جوری شستمش لباسامو عوض کردم به همسرم گفتم برو بخواب پسرمو حموم کردم تمیزش کردم خوابوندمش 
شوهرم بیدار شد بره سرکار ازم عذرخواهی کرد که نتونست منو ببره دکتر قطعا نازمم داد که چون مسائل خصوصیه گفتن نداره😁 خودمم داروهامو سر ساعت استفاده کردم چند روز بعدش خوب شدم
برای همه سلامتی و ارامش ارزو میکنم❤

خاطره دردانه جان

درود☺️🖐🏻
حالتون چطوره؟ همه چی خوبه؟ 
من دردانه هستم دارای یک عدد خواهر دوقلو به اسم درناز☺️
الان ک دارم این خاطره رو می نویسم تازه از دکتر برگشتم😬خوب اصلا وقت و تلف نمیکنم بریم سراغ خاطره:
من از بچگی هر چند وقت یه بار مشکل حالت تهوع داشتم...یعنی هر  7,8 ماه ی بار حالت تهوع می گرفتم و گلاب به روتون میاوردم بالا😓
هرچقدر بزرگتر شدم این مدت بین حالت تهوع هام بیشتر شد یعنی مثلا هر ۲ سال ی بار این حالت تکرار می شد
 یکشنبه بود شب موقع خواب یه حالت تهوع ای خفیفی داشتم اهمیت ندادم خوابیدم
ساعت حول و حوش ۵ صبح از شدت حالت تهوع بیدار شدم فقط چند ثانیه تونستم مقاومت کنم بلافاصله راهی توالت شدم😣 و دقیقا همه چی از اون جا شروع شد😩
فقط زردآب بالا میاوردم...آخ واقعا بدترین حالت دنیا بود تموم شکمم دردگرفته بود از طرف دیگه درناز بیدار شده بود پشت سرهم در میزد و گریه میکرد
یه ذره ک احساس سبکی کردم همین که اومدم بیرون درناز شروع کرد سوال پرسیدن...بنظرم درناز حالش بدتر از من بود☹️😐
متاسفانه اون شب پدرم شیفت بود و مادرمم خونه نبود(فک کنم توی خاطره پیش اشاره کردم که یکی از دوستاش عمل انجام داده بود و از اونجایی که واقعا صمیمی هستن اکثرا اونجاست مادرم)
من دوباره حالم بهم خورد که تو این فاصله درناز زنگ زد مادرم اونم قرار شد راه بیفته
حال افتضاحی داشتم😓 درناز از مادرم پرسید قرص ضد تهوع بخوره که مادرمم گفته بود رفلاکس طبیعی بدنه نباید جلوش و گرفت☹️
تا مادرم رسید چند بار دیگه حالم بهم خورد ولی خوب فقط زردآب بالا می آوردم🤦🏻‍♀
مادرم رسید و با کمک درناز لباس پوشیدم سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستانی که خاله م اونجا بود
وسط راه ی بار دیگه حالم بهم خورد😭
مادرم نمی دونست حواسشو بده به من یا به درناز که داشت گریه می کرد یا رانندگی یا به خاله م ک داشت باهاش حرف میزد😐🤦🏻‍♀ خدا رحم کرد تصادف نکردیم واقعا😐🙌🏻
خلاصه با مشقت فراوان(😑) رسیدیم بیمارستان خاله م اومد جلومون رفتیم داخل اتاق پزشک(بنده خدا خواب بود☹️😐) مشکل و پرسید که مادرم سربسته توضیح داد
ایشونم اول گفتن آمپول نوشتم ولی خوب وقتی داروهارو خاله م آورد گفت سرم جایگزین کرده🤷🏻‍♀
چندتا آمپولم بود که گفتن توی سرم میریزن
تا لحظه ای که رفتم خوابیدم برای سرم هر دو دقیقه یه بار بالا میاوردم
خلاصه دراز کشیدم خاله م با سختی فراوان رگ مو پیدا کرد و سوزن سرم و فرو کرد یه کوچولو سوخت ولی واقعا در مقابل سوزش معده م قابل توجه نبود😓
فکر  کنم نیم ساعت طول کشید تا سرم تموم شد(متاسفانه توی بخش شون سه نفر آزمایش کروناشون مثبت شده بود با اینکه فقط دو ساعت اونجا بودیم ولی چندشم می شد از خودم😐 واقعا خدا به پرستارا و پزشکا صبر بده😬🧡)
پدرمم زنگ زد مادرم باهاش حرف زد توضیح داد چی شده...درناز نشست کنارم گریه نمی کرد فقط بغض کرده بود😢
هرچند دقیقه ی بار میگفت خوبی؟😅
خلاصه سرم تموم شد ما برگشتیم خونه و من گرفتم خوابیدم
صبح مادرم بیدارم کرد که پدرم میخواد بیاد(پدرم بیمارستان بود شیفت داشت)خلاصه بگم که پدرم چندتا سوال پرسید راجب دل درد و اسهال و... بعد چند قسمت از شکم مو فشار می داد  میگفت نفس عمیق بکش کجاش درد میکنه
به غیر از  معده م بقیه قسمت های شکمم درد نمیکردن خلاصه آزمایش خون نوشت..روز بعدش رفتیم برای آزمایش...چون آزمایشگاه شوهر دوست خاله م بود با خاله م رفتیم که خاله م رایانم آورده بود😍 قطعا بهترین اتفاق ممکن حضور رایان بود ☺️👌🏻تموم طول راه نشسته بود بغلم چون من زیاد باهاش بازی میکنم؛همش میگفت بازی کنیم اینقدر بیحال بودم حتی نمی تونستم درست بغلش کنم☹️ اینقدر ورجه ورجه کرد خاله م گفت آبجی مریض شده نمی تونه باهات بازی کنه اینو ک شنید تا وقتی رسیدیم نازم می کرد😅😍 خلاصه رسیدیم.انقدر حالم بد بود ک اصلا متوجه نشدم کی سرنگ رو زد کی خون گرفت فقط لحظه ای که سوزن و درآورد احساسش کردم
عصرش نتیجه آزمایش اومد و پدرم گفت که میکروب توی معده مه☹️
ولی خوب بازم برای اطمینان بیشتر قرار شد امروز(سه شنبه) بریم پیش یکی از دوستای پدرم که متخصص داخلی بود 
واقعا استرس گرفته بودم دقیقا نمیدونستم از چی میترسم😐 از میکروب معده؟!از داروهایی که قرار بود بده؟!🤔دقیق نمیدونستم😬👌🏻
انقدر آرین مسخره بازی دراورد و خندیدیم و رایان شیرین زبونی کرد استرسم کمتر شد‌ عصر پدرم اومد و رفتیم مطب دوستش انقدر شلوغ بود توی این اوضاع کرونا واقعا نمی شد نفس کشید🤦🏻‍♀😐
باز داخل مطب روی صندلی های دوتا درمیان نشسته بودن ولی بیرون توی راهرو کیپ تا کیپ آدم بود🤦🏻‍♀
با درناز رفیتم نشستیم داخل ماشین ولی پدرم موند بالا حدودا یه ربع بعد پدرم زنگ زد به درناز که بریم بالا
رفتیم داخل اتاق دوست پدرم...آزمایش و دید تقریبا همون معاینه ای که پدرم انجام داد رو تکرار کرد آزمایش و بررسی کرد که با پدرم کلی صحبت کرد درنهایت به این نتیجه رسیدن مشک

ل اصلی استرسه😑 البته برای میکروب معده کلی دارو دادن ولی درکل گفتن که مشکل از اعصاب و استرس باید خودمو کنترل کنم تا مشکلم حل بشه...جالب اینجاست که میگفتن ۹۰ درصد مردم ایران میکروب معده دارن!
اسم قرصا رو دقیق نمیدونم ولی فک کنم یکی شون کلاریسینه یکی شون فاموتیدین🤔 یه دونه هم برای حالت تهوعه که اسمشو یادم نیست☹️
دکتر ی لیست بلند بالا مواد غذایی گفت که نباید بخورمم😩 از همشون دردناک تر لواشکه😐😓
ممنون که وقت گذاشتین و خاطره رو خوندین😊🧡

پ‌.ن:مراقب خودتون باشین هیچ لذتی به این نمی ارزه کارتون برسه به بیمارستان و دکتر و ...😓
پ.ن: من قبل اینکه خاطره رو تایپ کنم روی کاغذ می نویسمش...وقتی داشتم مینوشتم رایان هم کنارم بود یه لحظه رفتم آب بخورم برگشتم دیدم کله صفحه خط خطی شده😑برای بار دوم نشستم خاطره رو نوشتم و الان ک دارم تایپش میکنم چشمام داره درمیاد😐🙄

پ‌ن۳: 
هر چه انسان تر باشيم زخم‌ها عميق تر خواهند بود.
هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت.
بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد. شادی ها لحظه ای و گذرا هستند. شايد خاطرات بعضی از آن‌ها تا ابد در ياد بماند اما رنج‌ها داستانش فرق می کند، تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آن‌ها زندگی می کنيم.
"انگار که اين خاصيت انسان بودن است"
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی

بدرود🧡

خاطره نادیا جان

سلام من نادیا هستم مدت زیادی نیست وبتون رو دنبال میکنم تصمیم گرفتم یک خاطره بزارم . تجربه اولم هست اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید . ۲۲  سالمه و دانشجوی معماری داخلی هستم اهل شیراز هستم و اصفهان دانشگاه میرم یک برادر دوقلو دارم نیما دانشجوی عمران و تهران هست پدرم مهندس هستن و شرکت دارن و مادرم خانه دار . میخوایم یکی از دردناک ترین خاطره های عمرمو بگم که هیچوقت اینقدر درد نکشیدم  خاطره بر میگرده به بهمن ماه بعد از امتحانات بود و با بچه ها قرار گذاشتیم بریم بیرون جاتون خالی جمعه بود و ما از صبح رفتیم بیرون تا شب هوا به شدتتتتت سرررررررد بود سرررررد و منم کلاه و شال یادم رفته بود غذا هم که فست فود و اخرشبم آلاسکا(کدوم آدم عاقلی شب توی سرمای بهمن آلاسکا میخوره؟)برگشتیم خونه و دوش گرفتم و از خستگی خوابیدم صبح پاشدم بدنم گرفته بود و سرم درد میکرد موهامم خیس بود ولی به روی خودم نیاوردم اماده شدم رفتم دانشگاه تا عصر کلاس داشتم خونه که برگشتم آبریزش بینی و سرفم هم شروع شد و دوتا قرص خوردیم و سرم رو بستم و خوابیدم سه روز با این وضع گذشت دیگ نتونستم تحمل کنم حالم به شدت بد بود و هرچی به خودم میگفتم خوبی بابا توام 
شلوغش کردی یه قرص بخوری خوب میشی فایده نداشت راستی نیما هم قرار بود اونروز بیاد اصفهان براش کاری پیش اومده بود و عصر میرسید گفتم بهتره برم دکتر نیما منو با این وضع ببینه دور از جونش سکته میکنه لباس پوشیدم و دفترچم رو برداشتم و رفتم درمانگاه شلوووغ ها نه شلوغ ، شلوووووووغ سرم سوت کشید بعد از یکساعت و خورده ای نوبتم شد دکتر که یه خانم جوان خیلی خوش اخلاق بودند معاینم کردند و دارو نوشتن تشکر کردم رفتم دارو هارو گرفتم چهل دقیقه هم تو داروخانه معطل شدم دیگ داشت گریم میگرفت داروهارو گرفتم امپول و سرمم توش بود تزریقتش خیلی شلوغ بود رفتم یه درمانگاه خلوت تر که تزریقاتشم خلوت بود و قبض گرفتم داروهارو دادم گفت برو دراز بکش تا بیام خیلی استرس داشتم اما حالم بدتر از این چیزا بود خوابیدم و گفت اول سرمتو میزنم آستینمو دادم بالا از سرم خیلی میترسمممم و بعد از فک کنم ده یازده سال اولین بار بود میخواستم بزنم اومد گارو بست و بعد کلی وقت پنبه کشید و فرو کرد چشمامو رو هم فشار دادم و دراورد و گفت رگات اصلا مشخص نیست و روی دستم رو دید و پنبه کشید و فرو کرد یعنی دررررد گرفتاااااا گفتم اخخخخ و فیکس کرد و رفت کم کم چشام گرم شد و خوابم برد 
پرستار صدام کرد و سرم رو دراورد و گفت آماده شو آمپولاتو بزنم برگشتم و اومد  گفتم چندتاست گفت سه تا ولی یکیشو توی دوتا سرنگ کشیدم شلوارم رو داد پایین و یکیشو زد که اصلا درد نداشت و بعدیشو پنبه کشید و فرو کرد اولاش خوب بود اما اخراش درد بدی گرفت لبمو گاز گرفتم تا تموم شد بعدی رو پنبه کشید و زد اخ که سوزنشم درد داشت یه تکون خوردم و تزریق کرد جونم اومد بالا گفتم آییییی یکم آروووم تر لطفاااا گفت الان تمومه ولی مگه تموم میشد اخرش گفتم اخخخخخخخ بسه توروقران و دراورد خیلی درد داشتم خیییلی گفت یه دقیقه استراحت کن من کار یکی رو راه بندازم بعد میام اونیکی رو میزنم پنبه داد بهم گذاشتم جاش و ماساژ دادم اشکم دراومده بود بعد چند دقیقه اومد و سمت مخالفم رو پنبه کشید و زد اینم دردش مثل همون بود پامو میزدم به تخت و دیگ گریه میکردم تا تموم شد به هزار بدبختی پاشدم رفت خونه و مثل جنازه افتادم تا عصر چشامو واکردم دیدم دوازده تا میس کال دارم از نیما زنگ زدم بهش  یه بوق نخورده برداشت چنان عربده ای کشید که گوشیو سه متر از گوشم فاصله دادم با داد گفت کدوم گوری هستی گفتم خ خون خونم چط چطور گفت تو گوه خوردی پس چدا درو باز نمیکنی یک ساعته سریع رفتم درو باز 
کردم اومد تو دوباره داد و بیداد راه انداخت اینقدر عصبانی بود که حتر متوجه حالم و سرفه هام قیافه مثل جنازم نشد اخرش یه دقه سکوت کرد یهو منو دید گفت وااااا نادیا تو چرا اینجوری شد زدم زیر گریه و با گریه براش توضیح دادم پشیمون شده بود و کلی عذر خواهی کرد بدنم و گلوم هنوزم درد میکرد شدید تا صبح نخوابیدم نیما هم پا به پای من بیدار بود صبح گفت پاشو پاشو بریم آمپولاتو بزن بلکه بهتر شی بسکه درد داشتم و حالم بد بود حوصله مقاومت نداشتم قبول کردم و رفتیم درمانگاه تزریقات خلوت بود گذاشتن نیما هم بیاد دوتا امپول داد به پرستار رفتم رو تخت دراز کشیدم و شلوارم رو اماده کردم دست نیما رو گرفتم پرستار اومد پنبه کشید و زد که اصلااا درد نداشت بعدیو سمت مخالف پنبه کشید و فرو کرد چه فروکردنی گفتم هیییییییییییسسسسسس وای سوختم سوزنش کند بود و بد رفت جوری که نیما هم ناخوداگاه گفت الهی بمیرم و تزریق کرد تا وسطاش تحمل کردم اما بعدش دیگ دست نیمارو فشار میدادم تا تموم شد نیما ماساژ داد گفتم دسسسست نززززن و لباسمو درست کردم و رفتیم خونه بعد آمپولا تا چند ساعت خوب بودم اما بعدش دوباره گلوم و قفسه سینم و بدنم از درد منفجر میشد جوری که شب به نیما التماس میکردم بریم آمپول بزنم اونم هی میگفت آخه عزیزم تو که الان آمپول نداری میگفتم عیب نداره بریم زودتر بزنم دارم میمیرم اونم هی دلداریم میداد اعصابش خورد شده بود شبا تا صبح نه میخوابیدم نه میزاشتم اون بنده خدا بخوابه حتی به کارشم نرسید صبحش گفت اینجوری نمیشه زنگ زد یکی از دوستاش که اصفهانیه و ادرس یه دکتر گرفت اماده شدیم رفتیم و دکتر آقای مسن فوق خوش اخلاق بودند معاینه کردند و آزمایش و عکس از ریه نوشتن رفتیم بیمارستان ازمایش دادم  عکس هم گرفتبم فرداش جواب ازمایشو گرفتیم و رفتیم پیش دکتر و دوباره الکتروکادیوگرافی نوشت انجام دادیم و جوابش رو بردیم و تشخیص روماتیسم قلبی داد و گفت فعلا تا یک ماه ده روز یک بار یدونه پنیسیلین ۱۲۰۰ بزن و کپسول آنتیبیوتیکم داد و گفتم بدنممم داره منفجر میشه توروخدا یه کاری بکنید گفت امپول مسکنم نوشتم فعلا دردتو آروم میکنه تا دوره درمان رو شروع کنی بدنتم خوب میشه و گفت بعد یکماه بیا تا ببینمت دوباره . رفتیم داروهارو گرفتیم و نیما بردم درمانگاه و آمپولو داد به پرستار و اماده کرد و گفت حساسیت داری گفتم نه تازه زدم دراز کشیدم و گفت پات کبوده که کدوم سمتت بیشتر درد داری گفتم 
هردو فرقی نداره اول مسکنو زد که دردش قابل تحمل بود از بدن درد و درد قفسه سینه و گلوم کمتر بود . بعدش پنبه کشید و پنادر رو زد از اولش درد دااشت دست نیما رو خورد کردم بسکه فشار دادم وسطاش گفتم آآآآآیییی یواااش تر گفتم نفس عمیق بکش الان تموم میشه اما تموم نمیشد که لامصبببببب اصن بقیه دردا جلوی این سوتفاهم دود تازه فهمیدم درد آمپول یعنی چی اخراش گفتم اخخخ تورو قرآن جون هرکی دوستش التماست میکنم درش بیااار نیما ارومم میکرد تا تموم شد بی حس شدم همینجوری افتاده بودم و فقط اشک میریختم نیما کمکم کرد رفتیم خونه و بعد چند روز تازه خوابیدم بیدار شدم دیگ شب شده بود بدبخت داداشمم رو مبل خوابش برده بود با لباس بیرون دلم سوخت اونم چندروز نخوابیده بود وغذا هم خو درست حسابی نخورده بودیم رفتم بوسش کردم و شام اماده کردم و بیدار شد و خوردیم و خیلی بهتر بودم امپولارو هم زدم بعد یکماه 
دوباره رفتم اما خب دیگ نیما نبود ایندفه تنها بودم و چکاب کامل انجام شد و دارو نوشت و گفت پنادر رو ماهی یک بار بزن و داروهاتم مصرف کن و خییییلی مراقب باش تا سرمانخوری و گلوت عفونت نکنه و اگر علائم سرما خوردگی داشتی سریعا به پزشک مراجعه کن و جدی بگیر و دوماه یک بارم بیا برای چکاب تشکر کردم و رفتم داروهارو گرفتم الانم صرف میکنم دیگ درد پنادر هم برام عادی شده چند ماه اول جونم بالامیومد از دردش اما الان دیگ عادی تر شده و دوران کرونا هم دکتر گفت خییییییلی مراقب باش که سمه برات به هیچ وجه نباید ویروس رو بگیری وگرنه ........ و اینگونه است که من الان هشت ماه و پونزده روزه از در خونه بیرون نرفتم مهمونم نیومده برامون و خانوادمم خیلی مراقبت میکنن دکترم گفت نمیخواد تو کرونا بیای چکاب تلفنی باهم در ارتباطیم و برای آمپولامم نیما رفت تزریقات رو یادگرفت که نریم بیرون برای تزریق. نمیدونم این وضع تا کی ادامه داره ولی منکه پوسیدم تو خونه خداکنه همه زودتر عادی بشه. ببخشید اگر بد بود دوستون دارم خیلی زیاد.

خاطره یارن جان

سلام خوبید خوشید باکرونادرچه حالید انشاالله که سلامت باشین من تازه بااینجااشناشدم اونم اتفاقی خواستم خاطره ی خودم که تمامابراساس واقعیت روبراتون تعریف کنم خب یک بیوازخودم بدم وبعد بریم سراغ خاطره.  من یارن هستم 17ساله ومحصل ساکن یکی ازروستاهای محروم خراسان شمالی باافتخار شغل پدرم ازاده ومادرم هم قالی میبافه ویک خواهردارم که اسمش صحراست و25سالشه ودیپلم گرفته وباپسرعموم که اسمش ماهان ازدواج کرده .              وقتی ازبه دنیااومدنم یک هفته گزشته بوده خواهرمم که اون موقع 8ساله بوده داعم باهام درحال بازی بوده ومامانم هم مراقب هردومون بوده یه روز که مامانم واسه بام صبحونه اماده میکرده خواهرم منوبغلش گرفته بوده که ناگهان حواسش پرت میشه ومن ازدستش میفتم وسرم هم میخوره به زمین وبعد که مامان وبابام متوجه میشن خوارمو ناجور دعواش میکنن(حقش بوده دل نسوزونید)من روهم میبرن بیمارستان بجنورداونجادکترابعدازمعاینات فراوان متوجه انحراف چشمی من میشن وتشخیص میدن که باید عمل شم ولی ازاونجاکه بابام وضع مالی خولی اونموقع نداشت ونمیتونستن پول جراحی چشمای منوجورکنن تااینکه من 9سالم میشه باورکنید خیلی سخته همه توی مدرسه مسخرت کنن یاتومهمونی ومجالس به یک چشم دیگه نگات کنن خیلی عذاب اوره تااینکه یه روز خبردادن رهبر گرانقدرمون سفرمیکنه به استانمون وهرکس هرمشکلی داره میتونه بنویسه بفرسه ومادر پدرمم اینکارو میکنن وخداروشکر لطف ایشون شامل حالمون میشه وچندوقت بعد ازبیمارستان امام علی برای معاینه خواستن من برم گرچه مادرپدرم خیلی خوشحال بودن امامن همش ازجراحی ودکترمحیط بیمارستانی واهمه داشتم وحاظرنمیشدم باهاشون برم تااینکه یه روز بابام گفت واسه عموم که توبجنوردزندگی میکنه اتفاقی پیش امده وپاش اسیب دیده بایدبریم عیادش اونم بیمارستان (اخه پدرمن چراازجون عمو مایه میزاری😊😊😊)منم که خیلی خنگ قبول کردم وخلاصه راهی بجنوردشدیم وقتی رسیدیم یه نهارخوردیموپیش به سوی بیمارستان وقتی رفتیم بیمارستان به جای اینکه بریم بخش رفتیم یه اتاقی که من تاچشم به یک اقای دکتر افتاد تازه دوهزاریم اومد سرجاش وخواستم بیام بیرون که بابام محکم گرفت بغلش ( اخهمن خیلی کوچیک ولاغرام)من همش توبغل بابام دست وپامیزدم والتماس که برگردیم وبابام ومامانم همش قربون صدق میرفتن میگفتن الان یه معاینس تموم میشه برمیگردیم خونه دکترم که دید من راضی نمیشم اومد سمتم شروع کردباهام حرف زدن باصورت مهربون گفتش که دختر مگه شمانمیخوایی چشات مثل روزاولش خوشگل شه پس چرانمیزاری من کارموبکنم بخدادوست ندارم تورواذیت کنم فقط یه معاینه سادس همین منم که یادمدرسه ومسخره کردن دوستام افتادم گفتم باشه فقط امپول نزنید که دکتربایه خنده شروع به معاینه کرد روزجراحی روبه مامانم وبابام گفت وگفتش که قبل جراحی من باید ازمایش خون بدم منم که نمیدونستم ازمایش خون چیه فقط سکوت کردم ودکترم یه شکلات داددستم  وخوشحال اومدیم بیرون وبابام رفت برای ازمایش فردام فقط بگیره وعداینکه کارامون تموم شدرفتیم خونه عموم اینا اونجاهمش عموم باهام حرف میزدومیخندوند میگفت چیزینیس یه ازمایش سادس تموم میشه منم که نمیدونستمتا ازمایش چیه همینجوری وایساده بودم تاینکه فرداش شدو بهم گفته بودن باید ناشتاباشم هیچی ام نخورده بودم راهی ازمایشگاه شدیم توراه بابام ومامانم همش میگفتن دخترماشجاع میتونه تحمل کنه منم همش توتحلیل حرفاشون بودم که رسیدیم داخل رفتیم همش بوی الکل وصدای جیغ ودادبچه هامیومد منم که استرس گرفته بودم شروع کردم به گریه بابام:دخترم چیزی نیست چراگریه میکنی بخداانقدم که توفکرمیکنی دردنداره زودتموم میشه .مامانم هم که معلوم بود خیلی ناراحته رفته بود یه گوشه منم نگاه نمیکرد بابامم همش توبغلش منو گرفته بود تااروم شموبه فکرفرارنیوفتم تاینکه بعدیکساعت معطلی نوبتمون شد رفتیم تویک خانم خیلی چاغ اونجابود ازچهرش میشد بداخلاغ بودنش روفهمیدبادیدن گریه کردن من بامامانم وبابام اشاره کرد که منو محکم نگه دارم تاتکون نخورم بعدیه چیزی شبیه شلنگ رودوردستم بست ومحل روالکلی کردمنم همزمان ازترس گریم گرفته بود تاورود سوزنودیدم یه جیغ بنفش کشیدم اونام سعی داشتن ارومم کنن ازبس که ترسیده بودم حتی یک سیسی ام نتونستن خون بگیرن وسوزن رودرکمال نامردی دراورد وازیه جای دیگه استینم خون گرفت امامن اونقدگریه کرده بودم که دیگه به هق هق افتاده بودم بابامم برام اب اورد وبرگشتیم خونمون تاروز جراحی که اگه خواستین ادامشو براتون میزارم معذرت که چشای قشنگتون خسته شد خیلی ببخشین بی مزه بود خوب دفعه اولم بود                 دوست دارتون یارن😘😘

خاطره محسن جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و کرونا از خودتون و خانوادتون دور.

من هم متاسفانه ۹روزه به کرونا مبتلا شدم خداروشکر مشکلات تنفسی نداشتم ولی اوایل ضعف بدن درد و سردرد شدید داشتم و الان هم حس بویایی ندارم و همچنان داخل منزل در قرنطینه به سر میبرم تو این مدت هم دو تا سرم و ۳تا تزریق عضلانی داشتم دو تا اول به خاطر بدن درد نمی تونستم خودم انجام بدم امیر تزریق کرد و آخری هم خودم تزریق کردم و فاقد از جذابیت هست که تعریف کنم
خواهر و پدرم به خاطر فوت مادر همسرشون ماه گذشته شمال رفتن من هم چون احتمال ناقل بودن داشتم خواستم ازشون چند وقتی همونجا باشن بعدم که مبتلا شدم فعلا به اجبار هستند
اوایل مهر ماه بود وارد ساختمان مطب شدم آقایی تو قسمت نگهبانی مشغول به کار هستند همیشه هم یه صندلی کنار اتاق میزارن داخل اتاق نمیشینن میگن دلگیره
از بغل اتاق نگهبانی رد میشدم دیدم داخل هستند با دیدنم بلند شدن سلام کردیم حالشونو پرسیدم معلوم بود حالشون مساعد نبود گفتم بیاین بالا معاینه شید اول یکم مخالفت کردن چون تو ساعت کاریشون بود اول وقت هم یکم ساختمان شلوغ بود آقایی مسئول نظافت بود هم متوجه صحبت ما شدن گفتن حواسم هست من هم گفتم زیاد طول نمی کشه معطل نمیشن قبول کردن و با هم رفتیم داخل اتاق بعد از معاینه نسخه نوشتم نحوه مصرف دارو هم توضیح دادم بهشون دو تا تزریق هم برای اون روز گفتم حتما انجام بدن زودتر بعد هم رفتند
تا ظهر مشغول ویزیت بودم موقع خروج از ساختمان پیش اون آقا رفتم حالشونو پرسیدم سرنگ ها از کیسه داروهایی که رو میز بود مشخص بود پرسیدم چرا آمپول تزریق نکرده گفت پسرم تزریقات بلده شب میگم انجام میده گفتم تا شب حالتون بدتر میشه همین الان برید خانم ... بزنه براتون که معذب بودن گفتم بریم خودم میزنم که باز هم گفت شما دارید می‌رید استراحت مزاحم شما نمیشم بعد از تموم شدن تعارف ها راضی شدن دوباره برگشتیم داخل رفتیم قسمت تزریقات آماده شدن منم آمپول آماده کردم رفتم کنارشون دیدم آروم مشغول خواندن دعا هستن پرسیدم چی می‌خونید گفتن آیة الکرسی گفتم می‌ترسید خندید و گفت حواسمو پرت میکنم اینجوری
گفتم خیلی خوب ادامه بدید خودتون کامل شل نگه دارید منم آروم میزنم اذیت نشید خیالتون راحت پنبه کشیدم چند لحظه صبر کردم بعد تا سوزن وارد کردم یکم عضله سفت کردن گفتم شل کنن آروم شروع کردم به تزریق خوب تحمل کردن دیگه آخرای تزریق یکم سفت کردن پرسیدم  آیة الکرسی تموم شد گفت دکتر درد دارم نمیتونم گفتم تموم یه نفس عمیق بکشید همون موقع سوزن در آوردم یکم جاشو ماساژ دادم گفتم بعدی اصلا درد نداره خیلی زود سمت مخالف براشون تزریق کردم بعدم گفتم چند لحظه استراحت کنید زود بلند نشید تشکر کردن رفتم روز بعد هم دیدمشون حالشون بهتر بود


گاهی خوشحال بودن سخت ترین کار دنیا میشه و خندیدن تلخ ترین واکنشی که میشه به زندگی داشت
اما دقیقا همینجا و در همین لحظست که تو باید بیشتر از همیشه به خودت کمک کنی هوای خودتو داشته باشی و به خودت برسی و توجه کنی چون در سختی هاست که عیار رفاقت خودت با خودت مشخص میشه بنابراین لطفاً رفیق خوبی برای خودت باش
سلامت باشید🌹

خاطره کیان جان

سلام
کیانم
شاید بعضیا منو به یاد بیارن
کار اصلیم تزریقات نیست ولی بخاطر علاقه م بصورت پاره وقت تزریقات انجام میدم
توی همین روزا یه مادر دختر پیشم اومدن
مادره برای چک کردن قند خونش اومده بود
بعد اینکه قند خونش رو چک کردم
قند ناشتاش نزدیک ۱۲۰ بود
بهش گفتم خیلی بیشتر باید رعایت کنه و تغذیه ش رو عوض کنه
کارش که تموم شد گفت دخترش هم یا امپول داره ولی معلوم بود دختره میترسه بزنه و یکم من و من میکرد
اما بخاطر خجالت و اصرار مادرش رفت آماده شد
بهش میخورد ۱۷ یا ۱۸ سالش باشه
کلا من توی تشخیص سن ضعیفم حالا که ماسک زدن هم پیدا شده دیگه بدتر
آمپولش ویتامین دی بود
موقع آماده کردن امپول یکم سوالای متفرقه ازش پرسیدم که استرسش کم بشه و خیلی به امپول فک نکنه
لباسشو اماده کرده بود ولی دستش رو از روی پاش برنمیداشت من پنبه بکشم😂
بالاخره تسلیم شد و دستش رو کنار کشید منم چندبار برای محکم کاری پنبه کشیدم 
با تکرارهای مرتب من که میگفتم شل کن شل کن
تونست خودشو شل کنه
ویتامین دی هم روغنیه و اروم اروم باید تزریق بشه و خوبیش هم اینه کم درده
امپول که تموم شد
تشکر کرد و  ازم پرسید و
اون پنبه که کشیدی بهش بی حسی زده بودی
گفتم نه چطور؟
گفت اخه هیچ دردی حس نکردم
منم اینجوری شدم😍😍
اینجور تعریف کردن خیلی بهم میچسبه
به امید اینکه همه امپولای کم درد بزنن و دوست امپول باشن😁
تا امپول کم درد بعدی بدرود

خاطره هانا جان

سلام سلام❤️ حال و احوال؟ خوبید ایشاالله؟ 
خیلی دلم براتون تنگ شده بود گفتم بیام براتون یه خاطره بذارم🤩
چند روزی بود من بشدت مریض شده بودم امیرم اونموقع یادم میاد با دوستاش یه سفر کوچیک رفته بود... هرچی مامان میگفت بیا بریم دکتر منم میگفتم بابا خوبم ول کن مامان جان😕🤦🏻‍♀ امیر که اومد خودش معاینه م میکنه😒🤦🏻‍♀  مامانم میگفت بچه نگا حالت چقدررر بدههه😬😑 امیرم کمِ کم هفته ی دیگه میاد🤒 خب تا اونموقع مردی😠😂ولی من حوصله نداشتم برم دکتر باز هم مخالفت کردم😎😂 دیگ مامان دید من به این راحتیا تسلیم نمیشم گفت الان زنگ میزنم به امیر حداقل بگه چ دارویی بهت بدم بهتر شی😒😅 مامان زنگ زد به امیر باهم سلام و احوال پرسی کردن مامان بهش گفت ک خاله جان هانا مریض شده و... 🤧🤦🏻‍♀ من نمیفهمیدم امیر چی میگه ولی تقریبا از حرفای مامان دستگیرم شد داره چی میگه😂😐 مامان: والا چی بهش بگم خاله😒مگه راضی میشه؟ میگه تا خود دادا بیاد😏 بعدم گوشیو گرفت سمت من گفت هانا بگیر کارت داره😑😁 تا گفتم الو یعنی شروع کرد به حرف زدن😂😐نذاشت سلامم کنم😐😂 امیر: ببین دادا جان من الان چطور از پشت تلفن بهت بگم چی بخوری😐 باید بری دکتر من معلوم نیست کی برمیگردم تا اونموقع میخوای مریضی رو تحمل کنی؟؟😑   من: واااااای دادا ی نفس بگیر خواهشا😂😐 چتههه هنوز سلام نکرده استارت غراتو میزنی😒😂 تازه یادش اومد بگه سلام😂😏من: علیک سلام😂😐 حالا ببینم چی میشه اگه بهتر نشدم میرم😂😎 امیر: هانا؛ اگه بهتر نشدم و کوفت😐😂 همین امروز باید بری😠 
خب فردای اون روز گویا پدر جان بدون اینکه من بفهمم رفتن نوبت گرفتن😂😐 و دیگه منم مجبور شدم که برم😑😂 
رسیدیم اونجا چون پدر از قبل نوبت گرفته بودن زیاد معطل نشدیم اگه اشتباه نکنم بعد دوتا مریض رفتیم داخل🤦🏻‍♀دکتره یه خانم تقریبا ۴۰،۴۵ ساله ی به ظاهر بی اعصاب میومد😐😂 نشستم رو صندلی در سکوت معاینه م کرد و در سکوت شروع کرد به نسخه نوشتن😂😐 روبه مامانم کرد بهش گفت امپولاشو حتما الان بزنه اوضاع گلوش افتضاحه🤒 منم با خودم گفتم وااای از دست امیر راحت شدیم ایندفعه، اینم ک مثل امیر دست به امپولش خوبه😐😐 راستش روم نشد جلوی دکتر چیزی بگم سریع خداحافظی کردیم اومدیم بیرون به مامانم گفتم مامان من امپول نمیزنم😂😐 یه بار امیر نیستا😂 بذار ایندفعه که امیر خان نیستن راحت بگذره😒😂 مامان: برووو هانااا مگه بچه ای؟😐 خجالت بکش😐😂بعدش باهم رفتیم داروخانه داروهارو گرفتیم دکتره ی نامرد ۲ تا امپول داده بود🥺 کلی به مامانم اسرار کردم که نزنم ولی بازهم مثل همیشه شکست خوردم 😂🥺 مامان رفت قبض گرفت و رفتیم سمت تزریقات🥺🥺 لعنتی یه بوی الکلی اونجا رو گرفته بود اینقدررر ترسیدم که دست و پام شل شد😂🥺 یه خانم چاقی مسئول تزریقات بود که با دیدن قیافه ی اخمو و جدی ایشون بیشتر ترسیدم😬😂 مامان امپولارو بهش داد رو به من کرد و گفت بدو برو اماده شو😬 مامانم میدونه چون من راحت نیستم موقع امپول خوردن کسی پیشم باشه رفت بیرون واااقعااا داشتن از استرس جون میدادم اون لحظه دراز کشیدم رو تخت صدای پاهای تزریقاتیه رو ک شنیدم به قدری استرسم بیشتر شدددد 😭 یهو پرده رو زد کنار و اومد بالا سرم گفت شلوارتو بده پایین🥺 یکم دادم پایین که خودش بیشتر کشید پایین و پنبه رو زد همین که پنبه رو مالید یهو گفتم تروخدا اروم بزنید🥺😫 تزریقاتیه:باشه شل باش😬یهو سوزنو وارد کرد خیلیییییی بدددد سوزنو زدددد😭 یه آخخ گفتم و دیگه هیچی نگفتم تا وسطاش که صدام داشت بلند میشد🥺 آخخخ آخخخخ وااای بسههه تروخدااااا آییییی که گفت تموم و کشیدش بیرون  و گفت بگیر پنبه رو😭یکم پنبه رو فشار دادم چند ثانیه بعدش اون سمتمو پنبه کشید و وارد کرد تا س ثانیه ی اول هیچی حس نمیکردم که یهو یه درد بد تو پام پیچید صداااامو دادم بالااااا آیییییی واااایییی آرووم تروخداااااا دردددددد داااااره    تزریقاتیه: هیسسسس آرووووم😠شل کننن ببینممممم😠 دردش خیلی بد بود اصلا نمیتونستم شل کنم یه یه ضربه زد بالای محل تزریق و دوباره شروع کرد به پمپ کردن منمممم بازهم آخخخخ آخخخ میکردم مردمممم تا تمومش کردددد🥺 اصلا نمیتونستم بلند شم پام بی‌حس شده بوددد😭 فقط داشتم ناله میکردم و ماساژ میدادم جای امپولو که مامانم اومد 😭 گفت چطوری دختر قشنگم؟ من: وااای مردممم مامان یکم دراز کشیدم بعدش بلند شدم ولی بشدت لنگ میزدم😂🥺 اصلا شبشم از شدت درد جای امپولام خوابم نبردددد🤕😭ولی خب خوب بود تاثیر داشت ۲ روزه کاملا خوب شدم❤️

پ ن : برای "اتفاق خوب" زندگی ات منتظر باش
هر قدر که لازم است!
اصلا هر روز خودت را برای اتفاق افتادنش آماده کن و هر لحظه دنبالش بگرد!
روزی نرسد ‌که اتفاق خوبت، لا به لای مشکلات و مسائل روزمره گم شود و دیگر هرچه بگردی پیدایش نکنی...
یا این که
هی بیاید پشت پنجره اتاقت
هی بنشیند روی یقه ی پیراهنت
هی خودش را روی میز کارَت برقصاند
و تو نادیده اش بگیری !
و بعد ها در آلبوم جوانی ات به دنبال يافتن اثری از "اتفاق خوب" به چشم هایت توی عکس ها خیره شوی و...!
نکند دیر شود
نکند که فکر کنی اتفاق نمی‌افتد...!
زندگی پر از اتفاقات خوب ریز ریز است
فقط باید نگاهشان کنی..🍃

پ ن: خاطره جدید نیست 
پ ن:مرسی که خوندید عاشقتوووونم😍❤️

خاطره زهراجان

سلام به همه
حالتون چطوره؟ 😁وی اولین بار است خاطره میذاره نمی‌فهمه چجوری مقدمه چینی و شروع کنه 😂😁
بنده زهرا(چاکر همتون🙋🏻‍♀️) از دیار کریمان(همون کرمون خودمون)
دارای خانواده که یک عدد پزشک داره و لطفش هیچ وقت شامل حالم نشده 😂چون با غریبه بیشتر کنار میام تا فامیل جماعت😂والا
دست به قلم افتضاحی دارم و هیچ وقت نتونستم درست حسابی بنویسم 😂دل به نوشتن نمیدم
زیادی حرف گرانبها زدم میرم سر خاطره😐
حدودا دو سال پیش بود قشنگگ یادمه سر امتحان ریاضی ترم اول بود(بنده الان کنکوریم)
خلاصه از صبحش پا شدم دل درد بودم دردش اونجوری نبود شروع کنم به گریه و جیغ و اینا قابل تحمل بود 
تا ظهر باهاش کنار اومدم به محض اینکه ناهار از گلوم پایین رفت دردم یکم بدتر شد ولی گفتم بیخیال خوب میشه دیگه
کم کم عصر شد مامانم میخواست بره خونه دوستش (ممنون میشم فاتحه بخونید براش )
عاغا رفتیم، دیگه خونه دوست مامانارو دیدین از لطف زیادشون هرچی هست و نیست باید بخوری 😐😂😂یعنی میرفتیم تا دو روز ذخیره غذایی داشتیم دستشونم درد نکنه ولی چ خبره خب😂
خلاصه رفتیم و یه عالمه خوردیم برگشتیم خونه 😂😂
دو ساعت صبر کردم دیگه حالت تهوع هم شروع شد
متنفرم از حالت تهوع متنفرم یعنی
دل درد و حالت تهوع اصلا برام قابل تحمل نبود آنچنان دردی نداشتم ولی یه عالمه بی‌حال بود 
😂😂 با سلام و صلوات به خانوادم گفتم منو ببرین دکتر😂
سعی کردم شلوار آزاد تری بپوشم چون میدونستم آمپول در انتظارمه 😂
خلاصه لباس پوشیدیم و رفتیم رسیدیم درمانگاه
مامانم قبض گرفت نشستیم تا نوبتمون شه(متنفرم وقتی میخوام برم پیش پزشک احدی همراهم باشه فقط باید تنها برم 😐😂چون تنهایی چک و چونه زدن برام راحت تره )
تا دو دقیقه بحث میکردم تنها میرم و اینا که مامانم راضی شد
نوبتم شد رفتم داخل (خانم دکتر بودن آقا نبودن) دیگه علائم رو بهشون گفتم گفتن مسموم شدی 😐
شروع کرد نوشتن وقتی تموم شد گفت سرم میزنی که؟ (حقیقتش از سرم بیشتر از آمپول میترسم ) گفتم نه شرمنده گفتن باشه پس. مجبوری سه تا آمپول همینجوری بزنی(روم نمیشد چک و چونه بزنم😐😂حس میکردم یه غرورم بر میخوره ) گفتم باشه نسخه رو داد دستم منم د برو که رفتی، رفتم بیرون
نسخه رو دادم مامانم بگیره
گرفت و اومد گفت زهرا سه تا آمپول داریا (چون هروقت داشتم به بهونه هایی نزدم فکر می‌کرد نمیخوام بزنم) گفتم باشه بریم بزنم
بابام اینا تو ماشین بودن مامانم بهشون اطلاع داد اید طول میکشه یکم
دیگه قبض گرفت خانومه گفت آماده شو الان میام(همون لحظه مامانم اومد داخل😐)
گفتم مامان جان برو بیرون من بزنم میام
حالا اصرار من میخوام بمونم اشکم داشتم در میومد(حقیقتش خجالت میکشیدم جلوش😑🙈) به زور فرستادمش پشت در تا من با مامانم بحث میکردم خانومه سه تا آمپول رو آماده کرده بود😐
اومد گفت آماده شو دیگه 😐😂حالا استرس گرفته بودم یادم رفته بود چیکار باید  بکنم 😂دیگه بعد از دو دقیقه فهمیدم عیب کارم کجاست دیگه با یاری خدا آماده شدم
چی داره این پنبه 😐قشنگ میدونی سرآغاز یه درده تنو بدن آدم میلرزه😐یخم هست دیگه بدتر 😐
پنبه کشید اولیو فرد کرد، بعد از چند سال آمپول میزدم تو شک درد نیدلش بودم 😂😂میگفتم عه دردش اینه 😂چه درد مسخره ای
همینجور تو ذهنم سرگرم درد این بودم دومیو پنبه کشید زد 😂بازم تو شک این بودم گفتم من که همش شلم بذار سفت کنم ببینم چی میشه 😂😂از قصد خودمو سفت کردم در حدی که  نیدل رو تو پام حس میکردم 😂حالا شل نمی‌شدم این وسط 😂به غلط کردن افتاده بودم که تموم شد
اومد سومی رو بزنه گفت کدوم سمتت دردش کمتره 😂( والا الان یادم نیست کدوم سمتو گفتم شرمنده) 
پنبه کشید گفتم خیلی درد داره؟ گفت نه زیاد عزیزم
تو دلم گفتم دوباره باید درد تحمل کنم 😐😂
اتفاقا زد اصلانم درد نداشت منم اصلا دراز نکشیدم به محض اینکه گفت تموم بلند شدم 😂😂😂انگار پرنده ی توی قفس بودم دلم آزادی میخواست 😂
خلاصه لباسمو مرتب کردم رفتم بیرون دیدم مامانم داره گریه میکنه آخ که من فداش شم😍😍میگفت طاقت نداشتم با آمپول درد بکشی ❤️😘میشه براش نمرد آیااااا؟
خلاصه دیگه ماجرای منم تموم شد با سه آمپول خوب شدم 😁😁البته غلط میکردم خوب نشم😂
فدای چشماتون بشم که خوندینشش مرررررسی ❤️
بیا در شهر دل من پادشاهی کن🧡
این‌تو واین‌دل‌من‌هر‌چ‌تو‌خواهی کن🍊

یا علی 💛🙋🏻‍♀️

خاطره هلیا جان

سلام به همه عزیزان🌻🌻
امیدوارم که حالتون خوب باشه و پاییز زیبایی رو شروع کرده باشید ، پاییز امسال از اولش برای من که خوشایند شروع نشد همون اولاش متاسفانه مبتلا به کرونا شدیم و تا دم مرگ رفتم😢 یکم داشتم از اون حال و هوا درمیومدم دبیر فیزیک عزیزم بر اثر کرونا فوت شدن😢 و اتفاقات ناگواری که پشت سر هم اتفاق افتادن.
تقریبا بعد از نه ماه سه هفته پیش برای تولد مامان بزرگم رفتیم خونشون شاید از وقتی کرونا اومده غیر از امتحانات مدرسه سومین بار بود که پام رو از خونه بیرون میزاشتم که اونم خدا زیادی دید ، رفتیم سه چهار روز از اون روز میگذشت که شب رو تا خود صبح نخوابیدم ، صبح حس می کردم یه کامیون از روم رد شده و اصلا حال نداشتم و اندکی هم تب داشتم اول فکر کردم به خاطر اینه که شب رو نخوابیدم اما تا شب بهتر نشدم که هیچ شاید بتونم بگم بدترم شدم طوری بدنم درد می کرد که می خواستم از درد گریه کنم .
روز بعدش به پیشنهاد داییم قرار شد بریم و تست کرونا بدم رفتیم آزمایشگاه تست رو دادیم جواب که اومد منفی بود یکم خیالم راحت شد 😷 همون شبی که جواب تست اومد و منفی بود حال من به طور فجیعی بدتر شد😥 تب و لرزشدید ،از دست دادن حس بویایی به طور کامل و کمتر شدن حس چشایی ، استفراغ ، سرفه هایی که خودم از صداشون میترسیدم (از اولم یکم سرفه داشتم)، بدن درد شدید مخصوصا سردرد خیلی شدیدی داشتم اونجا بود که گفتم صد رحمت به میگرن اون موقع تازه فهمیدم سردرد واقعی به چی میگن خلاصه چه کنیم چه نکنیم داییم اومد بعد از دیدنم اول یکم حالش گرفته شد گفت فردا صبح آفم میام میریم دوباره تست میدی بعد زنگ زد از یکی یه چیزهایی پرسید و شرح حالم رو داد و ایشون هم مطمئنا یه چیزایی گفتن ولی چون من صدای اون طرف رو نداشتم نفهمیدم چی گفتن فقط داییم آهان آره آهان نظر منم اینه کرد و بعد از تشکر قطع کرد.داییم رفت فعلا دارو بگیره تا ببینیم چی میشه انگار اون آقایی که پشت تلفن با داییم حرف می زد نظرش مثل داییم این بود که حتی اگه کرونا هم باشه بهتره درمان تو خونه صورت بگیره خلاصه داییم تو دفترچه ی خودم دارو نوشت و رفت که بگیره بعد از فکر کنم ده دقیقه برگشت عجب شبی بود الانم که یادم میاد چهارستون بدنم میلرزه 😔رسما مرگ رو جلو چشام دیدم (آهان این رو یادم رفت بگم تو این مدت به توصیه ی داییم و خواسته ی من ، مامان و بابام و داداشم طبقه ی بالا بودن و من تو اتاق مهمان بودم هرچند بعد از اینکه اونا هم تست دادن جواب تست اونا هم مثبت شد اما عقل این رو حکم می کرد که تا حد امکان رعایت کنیم)بعد از اینکه داییم اومد بعد از ضدعفونی کردن دارو ها دو تا قرص با یه لیوان آب🍶که بیشتر شبیه پارچ بود بهم داد و گفت آبو تا آخر بخور و یه قاشق شربت هم بود ، خلاصه اون شب گذشت و فرداش با داییم رفتیم مرکز بهداشتی که تست کرونا می گرفتن اگه اشتباه نکنم اسمش قنادامامی بود بعد از دادن تست همون جا حالم بد شد و مجبور شدن با آمبولانس🚑 به بیمارستان منتقل کننم(من رگ های بینیم خیلی حساسن و یه مدت زمستون ها پشت سر هم از بینیم خون میومد و نظر پزشکان هم این بود که نسوزونم ، بعد از اینکه اون گوش پاکن دراز رو از بینیم بیرون آوردن از بینیم خون اومد و خیلی طول کشید قطع بشه و نفسم هم به دلیل درگیر بودن ریم با این ویروس بالا نمییومد)رفتیم بیمارستان سریع بردنم تو یه اتاق و اکسیژن بهم وصل کردن نفسم بالا نمییومد که کم کم بهتر شد و بعد اسکن ریه انجام شد که متاسفانه ریم هم درگیر شده بود ولی زیاد نه اونجا واقعا گریم گرفته بود عموم می گفت خداروشکر ریت زیاد درگیر نشده بریم عکس ریه بعضا رو نشون بدم بهت ببین چقدر وضعشون از تو بدتر بوده و کامل درمان شدن(این اولین باری بود که برخلاف همیشه عموم انرژی مثبت میداد) داییم هم تایید می کرد اما نمی دونم شاید من خیلی ناامید شده بودم رسما حس می کردم دارم می‌میرم(نمی دونم فقط من اون طوری شده بودم که وقتی مبتلا شدم حس افسردگی بهم دست داده بود یا اکثر اونایی که مبتلا شدن همین طور بودن؟ هرچند حس می‌کنم طبیعی هم بود چون والا به ما کسی نگفته اصلا نگران نباشید بهترین امکانات رو داریم و درحقیقت هم نداریم ما فقط اینو میدونیم که هر روز در تعداد فوت شده ها رکورددار هستیم) حالا مامان و بابام زنگ زده بودن به داییم نمی دونم داییم به مامان بزرگم گفته بود که حالم بد شده و مامان بزرگم بهشون گفته بود یا چطور که زنگ زده بودن و بسیار نگران بودن داییم بیرون بود که اومد و تلفنش رو داد بهم تا حرف بزنم منم فقط درحد خوبم تونستم باهاشون حرف بزنم چون رمق حرف زدن هم اصلا نداشتم .
بابام خیلی میخواست که انتقال داده بشم تهران بیمارستانی که دایی بابام کار می کنه (چون ما تو اردبیل یه اصل داریم هرکی تو اردبیل بیمارستان راش بیوفته به احتمال ۹۹ متاسفانه درصد زنده بر نمی گرده جدی می گم اردبیل از هر لحاظ خوب باشه از نظر پزشکی خیلی ضعیف هست آهان بزار

ید یه مثال بزنم هیچ اغراقی هم نمی کنم در حرفم یه بار یکی از آشنا های ما برای سرم زدن با پای خودش رفته بود بیمارستان زنده برنگشته بود)اما من مخالفت کردم چون هفت ساعت راه که به هیچ وجه با ماشین نمی تونستم برم هواپیما هم که نمی تونستم سوار بشم و اون کار اصلا صلاح هم نبود.
داییم بعد از چند دقیقه رفت نمی دونم چقدر گذشته بود که یه پرستار با پوشش فضانوردی وارد شدن دروغ چرا ترسیدم چون اولین باری بودکه تنها تو اون شرایط جایی بودم .
می خواستن سرم رو وصل کنن بار اول که سوزن رو فرو کردن خیلی سوخت اما خداروشکر تو رگ بود و سرم وصل شد ،بعد از چند ساعت که داییم اومد موبایل مامانم رو آورده بود که از همون لحظه ای که موبایل دست من رسید تماس ها و راهکار ها ... شروع شد هر کس هم که خداروشکر یه نظر میداد یعنی بعضی موقع ها من حس می کنم کل فامیل تا اون دور دور ها تو خونه ی ما دوربین دارن ازبس که سریع اخبار منتشر میشه .
دقیقا یک هفته تو بیمارستان موندم که تو اون یک هفته آنچنان داروی تزریقی دریافت نکردم و حتی تزریقی ها هم اکثرا وریدی بودن و فقط یه آمپول بود که عضلانی دریافت می کردم که اونم هر یه روز درمیان تزریق میشد و زیاد درد نداشت اما جدا از اینا ای کاش صد تا آمپول بود اما اون درد عضلات و سرفه تو این بیماری نبود من الان بعد از ۲۳ روز هنوزم سرفه هام کامل خوب نشده و بدنم به حالت قبلی خودش بر نگشته.

پ.ن یعنی من نمی دونم اون آزمایششی که اول دادم حکم کشک داشت والا اگه توانایی تشخیص توسط آزمایشگاه های خصوص نیست چرا بهشون اجازه داده میشه
با جون مردم بازی کنن؟

یکی از اقواممون متاسفانه حالش خوب نیست نیازمند و محتاج دعاهاتون هستیم.😢

عزیزان خواهش میکنم خیلی رعایت کنید بخدا اون تعداد از فوت شده ها که اخبار اعلام می کنه پشه یا حشره نیستن که دارن پر پر میشن ، انسان هستن انسان هایی که هر کدوم عزیز دل چند خانواده هستن و این رو مطمئن باشید آمار واقعی حداقل ۲ برابر آمار اعلام شدست برای مثال از خانواده ی ما جمعا ۱۹ نفر مبتلا شدن و بودن افرادی هم که علایم نداشتن اما به احتمال زیاد مبتلا شده بودن اما چون فقط از هشت نفر تست گرفته شده بود ۱۱نفر دیگه تو آمار حساب نمی شدن حالا شما حساب کنید اگه تو همه ی خانواده ها اینطوری باشه آمار واقعی چی میشه الان دیگه نه پرستار کافی داریم ونه دکتر کافی من می تونم به عینه بگم الان تو اکثر بیمارستان ها از هر بیست نفر ، پنج نفر انتخاب می کنن و به اون ها رسیدگی می کنن و پونزده نفر بعدی اگه خودشون زنده موندن که هیچ اما اگه بدنشون مقابله نکرد دار فانی رو وداع میگن و بیشتر از این متاسفانه کاری هم از توان کسی ساخته نیست ، رعایت نکردن کسی اول از همه به ضرر خودش تموم میشه ما که سر هیچی به باد کرونا رفتیم و مبتلا شدیم دیگه اختیار با خودتونه و یکی ام خواهشا اگه حتی علایم سرماخوردگی دارید هم در هنگام روبه‌رو شدن با کسی بهش بگید که فاصله ی چند متری شو باهاتون حفظ کنه و در تماس مستقیم با افراد نباشید.

زنده باشید و سلامت🌻🌻

خاطره فتانه جان

سلام من فتانه هستم ۳۰ سالمه مجردم اولین باره خاطره میزارم چتد روزی بیشتر نیست این وب رو پیدا کردم گفتم تا خاطره ام داغه منم براتون بنویسم .من تو ی خانواده ۵ تفره هستم پدرم سیمان فروش هست یعنی مغازه سیمان داره و مادرم خانه دار ۳ تا خواهریم و ی برادر که اخرین فرزند هست فاطمه خواهر بزرگم که مهندسی کامپیوتر خونده و ازرواج کرده صاحب دو تا دختر به نام هلیا و پریا که ۵ سالشونه فریبا که دوسال از من بزرگتره مهندسی منابع طبیعی خونده و داداشم عباس دام پزشکی خونده و چتد ماهی درسش تمام شده ولی تو ی کلینیک دام پزشکی فعلا کار میکنه خب اینم از بیو خانواده اها اها از خودم نگفتم براتون من ارشد حقوق هستم و تو ی دارو خانه صتدوق دارم برای خرج تحصیل و خوابکاه و اینا و احی فریبا هم میره سر کار توی کارخونه کاشی ۴ روز پیش پدرم گفتن یکی از دوستای قدیمیشون با خانواده دارن میان خونه ما .مادرم خیلی ناراحت سد و اعتراض کرد تو این وضعیت کرونا کجا دارن میاانن خلاصه پدر گرامم گفت کار دارن تو این شهر منم تعارف کردم زشت بود حداقل تعارف زبونی نکنم .ما این خانواده رو میشناختیم خانمش خیلی فضول بود و لوقوزی یعنی به هر چیزی ی حرفی داشت در بیاره و کلا خودش رو صاحبخانه میدونست .مادر به من گفت چند روز نرو سر کار با فریبا کمکم بدین دستی به خونه بکشیم والا تو خونه ما به اب از وایتکس استفاده میشه با این کرونا هم که دیگه بدتر حالا مادرم به خاطر مهمونا ما رو مجبور کرد در و پنجره و دیوار بساویم حتی فرش بشوریم فرییا که وسطای کار گفت من باید برم سر کار و از زیر کار در رفت من موندم و کلی ظرف تو کابینت ها که باید شسته میشد با کلی غر زدن گوشیم رو باز کردم زدم رو اهنگا و پلی کردم تا ساعت های ۸ شب درگیر بودم تا بالاخره تمام شد عین جنازه افتادم رو تخت عباس و خوابم برد اها اینم بگم خونه ما خیلی کوچیکه و برا هنه اتاق نداره من و فریبا تو ی اتاق عباس هم تا الان تو حال میخوابید الان ی انباری تو حیاط داریم اونو حلوت کردیم که اونجا باشه منم ظرفا رو که شستم بردم تو حیاط پهن کردم که ابش گرفته بشه دیگه همون جا رفتم اتاق عباس و خوابیدم چند ساعتی خوابم برده بود تا یدفعه با صدا داداشم بیدار شدم که میگفت وخی هرکول زشت این انباری تاریک هم نتونسای برا ما بببیتی جا خواستیم جانشین نخواستیم. بلتد شدم یکم سر به سر هم گداشتیم اومد دستم و بگیره یعو داد زدم ای گردنم ای دستمممم کپ کرده بود که من چم شده اشک میریختماا گفت فتان چطه چی شدی تووو چرا دستت درد میکنه وقتی گفتم امروز چه قدرر کار کردم خیلی ناراحت شد گفت حالا این مهمونا هم وقت گیر اوردن خونه که تمیز بود چرا دوباره همه چیز رو شستین .خلاصه کمکم کرد رفتیم داخل خونه مامانم گفت چطه مامان چرا چشمات اشکی دیگه عباس گقت دستم درد میکنه من ارترز گردن دارم و هر بار زیاد کار بکشم از دستم شونه هام به شدت میسوزه انگار اتیش گذاشتی روش .مامان گفت ای وای حالا شبی چیکار کنم با تو با هم فکری داداش و مامان و بابا اون شب رو با گریه تاب اوردم هر مسکنی بهم دادن دردش کم نشد میترسیدیم بریم درمانگاه به خاطر کرونا مجبور بودم درد و تحمل کنم ۲ روز بادرد ساختم و دستم و با روسری بسته بودم تا امروز عصر دیگه تحمل درد و نداشتم بابا گفت پاشو بابا جون ببرمت دکتر نمیشه که درد بکشی با کراهت قبول کردم چون کلی کار پایان نامه ام مونده بود و با این گردن و دست نمیتونستم قاشق هم دست بکیدم چه برسه به کارهای دانشگاهم بابام گوش هاش سنگینه و تا یادم میاد سمعک استفاده میکنه داداشم گفت ن بابا جون شما استراحت کنید من میبرمش مامانم گعت صبر کنید منم بیام خلاصه با گریه اماده شدم و رفتیم ی دزمانگاه نزدیک خلوت بود اما همون چند نفر هم ماسک زده بودند ما هم دو تا ماسک رو هم زدیم و رفتیم داخل عباس نوبت گرفت اومد پیش ما وایساد بعد ۲ نفر نوبتم شد ی اقای دکتر تقریبا هم سنایی خودم بود گفت مشکل چیه و هر سه تا با هم حرف میزدیما دکتر گفت متوجه نشدم نریض خودش بگه چشه خلاصه ایی از دردم گفتم و اونم یکم با دوستاش گردننم و پشت شونه هام رو معاینه کرد گفت ی امپول بررات مینویسم همین الان بزن تا ابن گرفتگی درست بشه و کلی توصبه کرد کلر سنگین نکنم و فیزیوتراپی هم برم .با چشم و ابرو به مامانم اشلره کردم بگه امپول و خط بزنه اما انگار دکتر متوجه شد خندید گفت برا خودتون گفتم تزریقی بزنید تا زدتر دردت کم یشه عباس گفت میزنه اقای دکتر شما بنویسید نسخه رو نوشت مهر زد و ی نگاه به قیافه مچاله من کرد گفت حتما بزن انشااله بهتر باشی و خدافطی کردیم اومدیم بیرون تا اوندیم بیرون دفترچه رو لز دیت داداشپ کشیدم تا بببینپ چه امپولی تجویز کردن تو دارو خانه کار میکردم و بالاتره ی جیزایی از نسخه خوانی سر در میآوردم دیدم نوشته امپول دبکلوفناک ۲ تا عضلانی هر ۲۴ ساعت شل شدم از ترس عباس گفت بده من بببینم گفت مامان ببرش تزدیقات تا من دارو هاش رو بگیرم بیام با این قد و قیافه و حالم جای جونه زدن نبود بعد ۲۰ دقیه اومد امپول ها رو داد دست مامانم و با هم رفایم داخل اتاق چند دقیقه نشستم اما پرستلری نبود مامان رفت به منشی بگه وقتی برگشت گفت مامان پرستارشون داره برای ی خانمی نوار فلب میگیره و دکتر تا اون موقع خودش کار تزریق رو انجام میده یعنی سنگ شدم تندی بلند سدم گفتم ن دیگه بریم خونه من نمیخوام ی اقا بهم امپول بزنه و کفشام و پوشیدم با ناله ایی لز درد اوندم بیرون که دیدم دکار جلو ولیساد گفت خانم پرستار تزریق کرد امپولتون رو؟مامان گعت ن اقای دکتر اونم گفت اها اشکال نراره خودم میزنم برید رو تخت اماده بشید که عباس گفت خواهرم معذب هست صبر میکنیم کار پرستار خانم تمام یشه دکتر هم گفت باشه هر طور راحتید و رفت باز داخل اتاقش ی ۴۵ دقیقه صبر کردیم که پرستار نیومد فکر کنم حال اون خانم خوب نبود چون دکتر ی برگه نوشت به هنراهش و درخولست امبولانس دادن منم داشتم اشک میزیختم گرونم خشک شده بود تکونش نمیتونستم بدم و پشت شونه ام میسوخت مامان گفت عباس بچم گناه داره بریم ی جایی دیگه یا خودت بزن مگه للد نیستی عباس گفت مامان جان من بلدم اما نمیشه من بزنم فتانه رو که میشناسی نمیزاره درمانگاه دیگه هم تا بریم و نوبتومن بشه خودش ۲ سافت طول میکشه بزار همین جا بزنیم براش بریم من خیلی خستمه . پرستار اومد بلاخره و عذر خواهی کرد و امپول رو از مادرم گرفت به من گفت برو اماده بشو اتقدر هم اشک نریز سیل برد هممون رو و خندید .رفتم با مامان پشت پرده و رو ی ی تخت درلز کشیدم و مامانم اماده ام کرد پرستار تا اوگد پنبه بکشه مثل چت نشستم و گفتم ن من میترسم مامان گفت زشته مامان بچه ایی مگه بدو بخواب بابا خونه تنهاست تا حالا چند بار زنگ زده حالت رو پرسیده من گفتم نمیزنم مامان اصلا نمیدونم چم شده بود پرستار هم انگار خیلی اعصابش خورد بود گفت نزن میرم به دکتر میگم خودت میدونی و اقای دکتر .رفت بهش گفت و با هم اومدن تو اتاق تزریقات گفت چی شده دختر خوب چرا پس نزدی امپولت رو مگه نگقتی پیش من مغذبی و باید پرستار خانم باشه پس چرا بعد یساعت هنوز میگی نمیزنی؟ مامان گفت هیچ وقت ابن جوری نمیکرد نمیدونم چرا امشب میگه میترسم دکتر یکم با اخم نگاهم کرد و گفت امپولت که زباد درد نداره زود دراز شو خودم میزنم از ترس نتونستم حرفی بزنم عباس که بیرون بود مامانم هم بالا سرم ی چشمک بهم زد و مهربون خندید گفت بخواب مامان جون دکتر امپول رو از پرستار گرفو و بهش گفت شما برو تا نریض بعری نیومده یکم استراحت کن خودم برا ابن دختر خانم تزریق میکتم .با دلهره و خجالت و شرم بر گشتم .دکتر گفت چرا میلرزی نترس زیاد درد نداره ک خودت رو شل کن افرین و اروم سوزنو فرو کرد ی ااایی گفتم و ساکت شدم خیلی پام درد گرفت اما از خجالت هیجی نگفتم تا اخراشش دستم و بردم که سرنگ و بکیرم که دکتر گفت اااا دستت رو برا جی مباری دختر مامان سریع دستم و گرفت و دکتر زود تزدیق کرد که من بلند گفتم وااایییی ماماننن .مامانم گفت جان تموم شد .دکتررگفت تمام شد دختر خجالتی به مامان میگفت یکم براش'ماسلژ بدین بعد بلند بشه و رفت بیرون مامان گفت بهتری خیلی دردت گرفت گعتم ن زباد و اشکام و پاک کردم با شالم .و اروم بلند شدم عباس با خنده اومد داخل و گفت این صدای تو بود یا پلنگ اخه ی امپول کوچیک هم انقدر عربده کشی داره
بعد از تزریق امپول برگشتیم خونه و یکم بابا حالم و پرسید و رفتم تو حمام اول هنه لباسهام رو اب کشی کردم و ی دوش گرفتم اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم فریبا طفلک تازه از سر کار برگشته بود رو تخت خواب بود منم بیدارش نکردم ی بالش و پتو انداختم پایین تخت و خوابیدم و وقتی بیدار شدم گردنم یکم بهتر شده بود اما هنوز درد میکنه .خب خاطره منم تمام شد نکنه اخلاقی خاطره ام این بود که گور بابایی مهمون قرار نیست به خاطر ی مهنون انقدر خودمون رو اذیت کنیم که بشید مثل من .خوب دوستان ببخشید پر حرفی کردم اخه بلد نیستم سر ته ی حرفی رو هم بمالم باید با جزییات تفریف میکردم .
چند تا خاطره خوندم اینجا خیلی شیرین بود انشااله که از منم بخونید و درس عبرت بگیرید والا
خدافظی

خاطره ثنا جان

سلام سلام😍✋ ثنا هستم 22 ساله :) همونی که یه برادر به نام علیرضا داشت😍امیدوارم شناخته باشین🙂 چه خبرا؟😀 چه خبر از کرونا😑😭امیدوارم خوب باشین و هیچوقت خم به ابروتون نشینه💟 وقتتون رو نمیگیرم و میرم سراغ خاطره :
2 روز پیش صبح پاشدم رفتم صبحونه خوردم و رفتم پای گوشی عزیزم😎😁 خلاصه یکم رفتم تو اینستا گشتم و استوری بیلی رو نگاه کردم و پستشو لایک کردم و چند تا آپدیت ازش دیدم😍 به مامان بابام هم گفتم برن پست بیلی رو لایک کنن😁💖 علیرضا هنوز خواب بود. سر ظهر بیدار شد😐 گفت صبحونه چی داریم؟ گفتم باید صبحونه و ناهارتو یکی کنی عزیزم. راستی قبلش برو پست بیلی رو لایک کن مهمه😌😁
گفت وای دیووانه کردی ما رو با این بیلی😐 گفتم اه به بیلی خوشگل من چیزی بگیاااا😠😠 گفت اوه اوه خوش به حال بیلی که انقدر فنای غیرتی داره😂😍 باشه آقا شکر خوردم ببخشید😞😂 من : آفرین آفرین😌😌 بعد از ناهار که خواستم دراز بکشم دیدم سرم یکم درد میکنه توجه نکردم. خوابیدم ، ده دقیقه نشده بود دوباره پاشدم. انقدر سرم درد میکرد اصلا نمیتونستم بخوابم. حالت تهوع هم داشتم💔 خلاصه رفتم یکم توی هال قدم زدم به بیلی فکر کردم خیلی حالم بهتر شد😍❤ رفتم دراز بکشم حالم بد شد و گلاب به روتون رفتم به سمت سرویس😣😣 روی تختم بودم که علیرضا پاشد گفت وای عزیزم چرا اینجوری چرا انقدر رنگت پریده😮 گفتم حالم خوب نیست گفت بیا معاینه ات کنم عزیزم زود. گفتم باشه. معاینه کرد و دو دقیقه نشد رفت یه آمپول و یه شیاف خرید اومد😐😂 گفت دراز بکش عزیزم. گفتم برای آمپول دیگه. گفت آره. گفتم : ماشالا سرعت عمل چقدر زود خریدی😐🤣 و دراز کشیدم(یکی از عجایب هفتگانه جهان اینه که من بدون حرف و جیغ و داد دراز بکشم برای آمپول😂😂) علیرضا اومد گفت شل کن قربونت برم. گفتم شلم دقت کردی؟😐😂 خندید و پنبه کشید و فرو کرد و تزریق با ای و اوی تمام شد😂 گفت حالا سجده شو شیافت رو بذارم. گفتم بده خودم میذارم😓😓 گفت چی شده عزیزم؟ گفتم آخه خجالت میکشم😬😯 گفت عزیزم خجالت نداره که❤ سجده شو. گفتم بده دیگه خودم میذارم. گفت باشه هرجور راحتی. رفت بیرون در هم بست. شیاف رو به راحتی گذاشتم و تمام شد😁 گفتم بیا تو. اومد تو و خلاصه بعدش کلی خوش گذروندیم و باهم خوشحال بودیم :)❤
پ.ن ۱🍃:
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمهٔ نانی نانی
این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی
هر چیزی که در جستن آنی آنی🍀
پ.ن ۲🍃: امروز تولدمه :)🎂💞
پ.ن ۳🍃: امیدوارم همیشه خودتون و اطرافیانتون سلامت و به دور از کرونا باشید🌼
پ.ن‌ ۴🍃: ببخشید بد بود. فدای چشماتون🌟
پ.ن ۵🍃: ساره خانم و آقا امید همیشه شاد و سلامت باشید ممنونم از همه زحماتتون🌷
پ.ن ۶🍃: i love you from the bottom of my heart @billieeilish 💘

خاطره میلاد جان

سلام دوستان.
امیدوارم که سلامت باشید و حال دلتون خوب باشه.
میلاد هستم🙋‍♂میشناسید دیگه؟🤔
بریم سراغ خاطره اونجا یادتون میاد کی بودم...
خاطره برا هفته پیشه. یه اتفاقی افتاد که اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه شما هم خسته میشید پس بعضی جاها رو فاکتور میگیرم و میرم سراغ روزی که میخوام تعریف کنم
 چهارشنبه قبل نفس حال روحی خوبی نداشت باعث شده بود ضعیف بشه احسان گفت بهتره سرم و تقویتی براش بزنن تا بهتر بشه ولی قبول نمیکرد. اون شب احسان و مادرش رفتن خونه پدربزرگشون و چون نفس حالش خوب نبود من با خودم بردمش خونه خودمون که تنها نباشه. قبل رفتن به احسان گفتم توی دفترچه نفس براش دارو بنویسه و توی راه رفتم داروخانه و داروها رو گرفتم. رسیدیم و بعد احوال پرسی گرم نفس و پدر و مادر من، موقع شام به زور راضی شد یکم غذا بخوره و وسط غذا عذرخواهی کرد و رفت توی اتاق من. دیدم بهتره اذیتش نکنم چیزی نگفتم یکم بعد رفتم پیشش خوابیده بود آروم اومدم بیرون. به مادرم گفتم نفس سرم داره اگه میشه بره و به خانم رفیعی بگه بیاد زحمتش رو بکشه(  دختر همسایمون هستن که پرستاره) مادر رفت و حدود چند دقیقه بعد با خانم رفیعی برگشت. خانم رفیعی دارو ها رو از من گرفت منم رفتم توی اتاق نفس رو بیدار کردم و بهش گفتم طبق معمول مخالفت کرد در حال بحث بودیم که خانم رفیعی اومد داخل اتاق. نفس آمپول آماده دستش رو که دید هیچی نگفت آروم دراز کشید منم کنارش نشستم دستش رو گرفتم. خانم رفیعی آروم پنبه کشید و سوزن و فرو کرد نفس یه تکونی خورد و خانم هم شروع کرد به پمپاژ کردن. من:الان تموم میشه عزیزم. نفس هرثانیه دستم رو بیشتر فشار میداد تا کشید بیرون و یه نفس عمیق کشید به یه ثانیه نکشید که سمت مخالف رو پنبه کشید و فرو کرد هنوز یه ذره تزریق کرده بود که نفس سفت شد خانم رفیعی همش میگفت شل کن تا تزریق کنم اما گوش نداد نفس: درد داره خب 😭 من: عشقم شل کن زود تموم میشه نفسم. بالاخره یکم شل کرد ولی بازم سفت بود برا همین دردش زیاد شد با کلی آخ و اوخ بالاخره تموم شد یکم ماساژ دادم براش بعد خانم رفیعی براش سرم وصل کرد که فقط لحظه ورود سوزن یه آخ گفت و تموم. هر دوتا آمپول هم تقویتی بود هنوزم تقویتی داره ولی دیگه راضی کردنش کار من نیست🤦‍♂😅
ببخشید اگه بد بود اگه چشماتون اذیت شد اگر جایی براتون مبهم بود بگید توضیح بدم
انشالله همیشه سلامت باشید 
یاعلی

خاطره دنیا جان

سلام دوستان امیدوارم من رو بشناسین😊چندوقت پیش چند تا خاطره گذاشتم بعد دیگه اینقدر سرگرم شدم که دیگه به کل فراموش کردم😐حالا اصل میدم یادتون بیاد من رویا ۲۴ ساله از تهران 🙃بریم سراغ خاطره:چندماه پیش به خاطر تولد دنیا مجبور شدیم بریم شیراز 🙂من قبل از رفتن گفتم برم حموم خلاصه رفتم حموم اومدم بیرون و راهی شیراز شدیم😍تو را من سردم بود اما داشتیم از هوا لذت می بردیم🤩
که متوجه سردرد شدیدم شدم ولی به روی خودم نیاوردم 😔تا رسیدیم تولد رو برگزار کردن من شب تا صبح خوابم نبرد از شدت درد کم کم به درد هام اضافه می شد  اینو بهتون نگفتم که همسرم پزشک هستن😬 دیگه تاصبح تحمل کردم صبح پاشدم رفتم بیرون دیدم دنیا حالش خوب نیست مامان دنیا گفت که اگه میشه همسرم دنیا رو معاینه کنه اما دنیا اجازه معاینه کردن نمی‌داد هرطور که بود معاینه کرد و دفترچه دنیا رو گرفت و براش دارو نوشت دنیا التماس می کرد امپول نده😨همسرمن یعنی اقا مهران گفت چیزی نیست چندتا امپول کوچولو برات می‌نویسم زود تموم شه بعد خودش رفت داروهاش رو بگیره منم خدا خدا میکردم که نفهمه منم مریضم که منم چندتا امپول میخورم💉💉💉دنیا هم مثل ابر بهار گریه می کرد😔😔می‌گفت توروخداااا امپول نزنم شربت تلخ بخورم خب راست میگه اخه شش سالشه 😧
مهران اومد دنیا سریع رفت تو اتاق و در رو قفل کرد خدارو شکر مامانش یه کلید داشت در رو باز کرد 🙁مهران به من گفت کمرش رو بگیرم مامانش دست هاش رو خیلی دلم سوخت پنیسیلین بود جیغ میزد ااااااااااااییییییییییی توروخداااا درارش عمو مهران درارش ااااااااااااییییییییییی دودقیقه ای جیغ می زد😩مهران هم خیلی خونسرد کارش رو می کرد بعدش کمپرس کرد و دنیا استراحت کرد وقتی بیدار شد ناهار که خوردیم مهران دنیا و بغل کرد دنیا خودش فهمید برای چی گرفتش بغل به خاطر همین زد زیر گریه بردش تو اتاق بعد چند دقیقه دیدم یه صدای جیغ بلند اومد صدای دنیا بود که می‌گفت مردم دیگه بستههه طفلی فهمیدم نوربین زده😟😟دیگه غروب مهران گفت جمع کن بریم تهران منم بلند شدم جمع کردم و خداحافظی کردم و راهی تهران شدیم وقتی رسیدم حالم بد بود تب داشتم مهران فهمید😨گفت چرا اینقدر داغی گفتم سرما گرما شده 😂گفت بشین معاینه کنم منم خیلی مظلومانه نشستم معاینه می کرد هی اخماش می رفت توهم بعد گفت بشین تا بیام من گفتم چه کار میخوای کنی گفت برو یه سرنگ بگیرم برای تست پنیسیلین😓😫من زدم زیر گریه گفتم نرووووو😔‌ چیزی نگفت و رفت اومد دیدم توی یه پلاستیک پر امپول بود استینم  رو زد بالا تست گرفت بعد چند دقیقه گفت دراز شو تا امپولت رو بزنم منم اینقدر گریه کردم که عصبی شد و گفت دراز می‌کشی یا درازت کنم منم دراز کشیدم امپول رو اماده کرد گفت تکون بخوری گریه کنی دو تا تقویتی میزنم منم اشک تو چشمام جمع شده بود😫مثل دارت از بالا کوبید منم جیغ بلندی کشیدم😔😭گفت دوتا تقویتی اضافه میزنم دیگه اینقدر جیغ کشیدم هلاک شدم 😭😭😔تموم شد نگفت اماده باش خودش بدون هیچ امادگی زد منم شوکه شدم یه جیغ بلند کشیدم گفت ۳ تا تقویتی اییییییییی نههههههههه همه رو زد که در نهایت ۵ تا تقویتی برام اضافه زد😔😭که بعد باهاش قهر بودم تا یه هفته منت کشی کرد 😌😌ولی دیگه باهاش دوست شدم
امیدوارم خوشتون اومده باشه

خاطره کوثرجان

سلام دوستان یکی ازخواننده های قدیمی وب هستم😍 اینروزاحال وهوای کنکورکل خونه ماروگرفته نفس میکشم پدرومادرم میگن درس نمیخونی فقط کلاس میری قبول نمیشی😭😭 و....کوثرهستم۱۸ساله اززیراسمان یک شهر.کنکوریم خیلی فشاررومه اومدم یه خاطره بنویسم شایدنظراتتون وپیشنهاداتون ارومم کنه❤.امیدوارم بعدنوشتن خاطره کسی فک نکنه تخیلیه.
یکی ازروزایی که سخت میخوندم برای کنکورتوپانسیون معده دردریزی گرفتم محل ندادم تاشب که کارم تموم شدموندم اومدم خونه نمیتونستم بخوابم😴 ولی بازم محل ندادم باداروگیاهی وعرقیجات سروتهشوهم میاوردم
صبح بلندشدم معده دردبدی داشتم🤢 بخاطرقوانین سخت پانسیون نتونستم برم خلاصه که این هفته به همین منوال بادردهای کم وبیش گذشت یکی درمیون کلاساو..میرفتم بازاعتراضات والدین شروع شدنمیخونی قبول نمیشی تخریب شخصیت و...😭من قصدبی احترامی وجسارت به جامعه پزشکی وپزشکان وب روندارم ولی من کلابابیمارستان.پزشک.دارووعوامل اینهارابطه خوبی ندارم فراریم.
خلاصه بعدبحث وجدل های خانواده رضایت دادم یه نوبت ازیه پزشک داخلی برام بگیرن بامادرم ساعت۳ظهررفتیم بعداینکه نوبتمون شدرفتیم داخل یه اقای مسن بودن شروع کردن به سوال کردن طبق جوابایی که من میدادم گفتن یه ازمایش نوشتم به صورت اورژانسی بایدانجام بشه خلاصه همون ساعت رفتیم یه ازمایشگاهی ازمایشوانجام دادیم گفتن چندساعت دیگه بیایدبگیرید
.اونروزنوبت دندون پزشکیم داشتم قرارشدبابام بره جواب ازمایشوبگیره من ومامانم بریم دندون پزشکی وقتی مارفتیم دندون پزشکی پدرم که جواب ازمایشونشون دکتردادن گفته بودکم خونی شدیدداره من نمیدونم چطوربااین کم خونی سرحاله بایدسریعابستری بشه خون وصل کنه خلاصه بابام زنگ زدمامانم جریان تعریف کردوبلافاصله که کارمن دندون پزشکی تموم شدخبررسیدبه من که انقدرفرارمیکردی نمیزاشتی بریم دکترالان بایدبستری شی دوستان نمیگم هموگلبین خونم چقدربوده تابعضیافک نکنن خاطره خیالیه ولی اگرکسی شک کردبگه اطلاعات میدم تاثابت شه بهش خلاصه که بعدیه ربع دعوامن بامادرم نمیخوام بیام شماچیکاربه من داریدتااینجاشوراحت روپاخودم بودم بقیشم هستم😡😡 رسیدیم بیمارستان 🏥رفتیم داخل پدرم کارای بیمارستانوکردن من بامامانم دوباره رفتیم بایدیه ازمایشم توبیمارستان میدادیم وقتی پرستاره اومدکشوبست سوزنوواردکردیه اخ کوچیک گفتم تموم شدولی بامادرم حرف نمیزدم درواقع تلاش میکردم برای موفقیت وازادی ازبند🏥یه اتاق خصوصی گرفتیم اونام سفارش دادن که خون ازبانک خون بیارن همزمان تااوردن خون بایدبرای من انژیوکت میزدن که خون یاسرم وصل کنن💉💉 اول انژیوکت سبزاوردن واردکردن رگ پیدانشدچیزی نگفتم دوباره دراوردیجادیگه زداندفع دردگرفت گفتم اخ مامانمم دستموفشارمیدادولی بارم رگ پیدانکرد خلاصه همکارشون اومدبازم نتونستن رگ پیداکنن انژیوکت نوزادی اوردن این راحت تربودولی من تحملم دیگه تموم شده بودازدرداشکم دراومده بودگریه میکردم ولی بااونم نتونستن رگ پیداکنن تامیگفتم کی تموم میشه دارم میمیرم پرستاره میگفت رگت گره داره پاره میشه تقصیرمانیست ساکت باش بزارکارمونوکنیم الان تموم میشه😡خلاصه بعداومدن پرستارسوم یه رگ پیداکردن بزورانژیوکت توش ثابت کردن خونووصل کردن امااونشب بازم من گلاب به روتون حالم بدمیشد🤮🤮من تصوراینوداشتم صبح مرخصم کنن همش منتظربودم زودترصبح شه🌄🌄بلاخره صبح شداومدن یه ازمایش دوباره گرفتن من بازم تحملم تموم شده بودگریه میکردم میگفتم اخ بسه بلاخره تموم شد😭😭یکساعت بعددکتراومدتوگفت حالت خوبه بهترشدی باحرصی که ازش داشتم گفتم من حالم خوب بودشمامنوالکی اوردین اینجا😬😬😬(دوستان من دکترنشده ادعادکتری دارم😂)واینکه شب قبلش که خون بهم وصل بودکتاب زیستمومامانم اورده بود📚رومیزبوددکتره اونودیدگفت بله ازهموگلبین خونت معلومه سالمی🩸 خانم دکتروگفت امروزم بایدبمونی تاببینیم چراانقدرپایینه ولی دارویی چیزی مصرف نمیکردم💊 فقط میومدن ازمایش ازم میگرفتن💉 عصرپیش یه دکترگوارش نوبت داشتم که مرخصی ساعتی ازبیمارستان گرفتیم رفتیم پیش اون دکترگفت چیزخاصی نیست احتمالاکولیت رودس بایدفردابیادبیمارستان کولونوسکپی انجام بشه خلاصه صبح ساعت۷صبح رفتیم بیمارستان لباس پوشیدم باکمی تونوبت موندن باترس ولرزباویلچررفتم اتاق عمل اول که توریکاوری موندم تادکترکارش تموم شه هرپرستاری ردمیشدازش میپرسیدم چطوریه من میترسم پ🥵ارومم میکردن بعدکه رفتیم اون اتاق کوچیکه که دستگاه هابودن به دکترگفتم من میترسم گفت پس پاشوبرومریضاگشنه ان نمیتونن منتظرباشن😑🤫خلاصه یه بیهوشی سطحی انجام دادن باماسک بودفک کنم چون اخراش توخواب وبیداربودم میخواستم تلوزیونوببینم این ماسک میزاشتن دوباره بی حال میشدم 😴
بعدانجام کاریه مقدارتوریکاوری موندن بردنم بیرون دیگه یکم حالم بهتربوداسترس نداشتم شبم اقوام اومدن خونمون یکی عروسک🧸یکی گلدون🌺🌵و..اوردبراعیادت ولی من هنوزدرگیراون بیماریم پدرومادرمم تاشیرازمنوبردن خ

یالشون راحت بشه اماقرصاهرماه کولونوسکپی منواذیت میکنه😔😔😔

پ.ن۱:دوستان اگرکسی ذره ای حس کردخیالیه قطعاقیدکنه تاثابت کنم فک نکنه من به شعورکسی توهین کردم❤

پ.ن۲:ازکسایی که تجربه روزای سخت کنکورداشتن خواهش میکنم کمکم کنن که چطوری این فشاروسختیوتحمل کنم🌺😔

پ.ن۳:ببخشیداگرطولانی شداستیکرادرست سرجای خودشون نیستن🙏

پ.ن۴:پزشکان وب شماروزی چندساعت درس میخوندین کچطوری میخوندین؟

ممنون ازکسایی که خاطرموخوندن وکمک میکنن برام دعاکنین این چندماه اخریوباموفقیت بگذرونم مراقب خودتون باشید یاحق🌹🌹🌹🌹🌹🌹