سلام . نباتم . ۱۸ سالمه . کنکوری تجربی . تو یک خانواده ۴ نفره زندگی میکنم. الان با حال روحی خراب دارم این خاطره رو ثبت میکنم . فقط هم برای اینکه یکم درد و دل کنم . دارم خفه میشم . هر لحظه ممکنه پاشم یک مشت قرصبخورم داغمو رو دلشون بزارم. کاش میشد بدون خاطره یکم حرف زد . کاش:(
سال دهم بودم . خرداد بود . امتحانات ترم دوم . یادمه امتحان فیزیک داشتیم . افتاده بود وسط ماه رمضون . شب ها ی قدر . یک چند روزی فرصت داشتیم . فیزیکم سال دهم خوب نبود . یادم میاد خیلی برای امتحانش ترسیده بودم . چندین روز شبانه روز فقط و فقط خونده بودم که نمره ام خوب شه. حتی یادمه شب بیست و یکم که افطار خونه عموم بودیم رو در حال خوندن بودم. کل مهمونی تو اتاق خواب عموم و زن عموم خودمو حبس کرده بودم ده بخون . شب بیست و سومم نرفته بودم مسجد . اونم کی من که حتی یک شبم سال های قبل از دست نمی دادم .دیگه ببینید چه قدر واسم مهم بود . اون سال یک معده درد عصبی مسخره ای هم گرفته بودم که هر چند وقت یکبار راهی بیمارستانم میکرد. دور روز مونده بود به ازمون دیگه حتی نمی خوابیدم . فقط و فقط میخوندم . یعنی تو ۴۸ ساعت ۶ ساعتم نخوابیده بودم. سحری که فرداش ازمون بود .
مادرم اصرار داشت که روزه نگیرم . ولی خب کسی حریف من احمق نمیشد که . الانم نمیشه . بعد سحری دوباره تا ۶ خوندم . بعد خوابیدم تا ۸ . ۸ پاشدم لباس پوشیدم و سوار سرویس شدم . تو ماشین هر چی بچه ها با هم درباره فصل ها و تعریف ها حرف میزدن انگار هیچی تو ذهنم نبود . انگار هیچی بلد نبودم . یادمه خیلی استرس گرفته بودم . رسیدیم مدرسه . رفتم سر جلسه . صفحه اول و نوشتم صفحه دومو نوشتم . صفحه سوم دیدم معده ام داره کنده میشع . یک خورده مکث کردم . دیدم انگاری داره بالا میاد یک چیزی از تو معده ام . با سرعت نور خودمو از سالن بی اجازه پرت کردم تو حیاط و پرواز کردم سمت ابخوری و هر چی خورده بودم بالا اوردم . شرایطم به حدی بود که دلم میخواست بشینم اون وسط زجه بزنم . مدیرم که من و با اون حال دید دویید سمتم که ببینه چه مرگم شده بود که اون مدلی برگه رو پرت کردم . تا رنگ و روی من و دید بنده خدا سکته کرد. گفت بیا یک چایی نباتی چیزی کوفت کن . ولی من گفتم روزه ام. بنده ی خدا دوساعت زار کرد که بیا یک چیز بخور ولی مستحضر هستید که حریف و این چیزا .گفت بیا برو خونه . گفتم با اون برگه قبولم نمیشم چه برسه به بیست . گفت میزنم شرکت نکردی در ازمون . گفتم امضا زدم برگه رو . غلط گیر که نمی تونید بزنید باطل میشه . میرم سر جلسه .به هر زوری بود . کشون کشون خودمو به صندلی رسوندم . و یک نیم ساعت دیگه هم با گریه و تقلب های دوستان که دلشون به حالم سوخته بود نشستم و به ۱۵ رسوندم اون امتحان کوفتی رو . بعدم به زحمت از جام پاشدم برگه رو دادم مراقب و زدم تو حیاط و یکراست بی توجه به بقیه رفتم سمت سرویس . تو ماشین به حدی به خودم می پیچیدم که بنده خدا اقای ... میگفت خانم ... بیان شمارو برسونم درمانگاه . بچه ها رو مادر کیمیا( هم سرویسی اون موقع ام) میاره . مادر کیمیا کادر دفتری مدرسه بود. منم اصلا دوست نداشتم با سرویسم برم درمونگاه چون نه یک قرون پول همرام بود نه روم میشد . گوشیش رو گرفتم زنگ زدم بابام که بره خونه منتظرم باشه که بریم درمانگاهی بیمارستانی جایی. بعد قرن ها بلاخره بچه ها اومدن . از قضا مادر کیمیا هم همراهشون بود ( چون یکی از بچه ها نیومده بود جای خالیش و پر کرد) تو مسیر من فقط به خودم پیچیده ام . بچه ها هم پشتمو مالش میدادن تا رسیدیم خونه . بابا دم در منتظر بود . تا بابا رو دیدم خودمو پرت کردم تو بغلش حالا گریه بکن کی گریه نکن( هیچ ربطی نداشت ولی الان اعصاب ندارم گیر ندید) نه واسه دردا واسه امتحانی اون همه خودمو واسش کشتم و اون مدلی گند خورد توش. بابا هم که ماشاالله اصلا بلد نیست سرزنش کنه . کلی دلداریم داد من و به راه راست هدایت کرد. مثل همیشه. حالا طولانیش نکنم . من و بابا به زور ننه رو( مادر:/) راضی کردیم که نیا و راه افتادیم سمت درمانگاه همیشگی من. تو مسیر باز هم من کلی فحش خوردم تا رسیدیم . تو درمانگاه نمی دونم دکترش کی بود. یادم نیست . ولی فکر کنم زن بود. یک سرم داد بهم . منم همون جا سرمو بهم زدن . اها یک خانومی هم بود معده درد شدید داشت هی گریه میکرد تو تزریقات منتظر بود اقاییشون امپولاشو بیاره . یکی دیگه هم زیر سرم بود . هر دوشون هم در همون حال نزار و بی ریخت خودشون داشتن منی که زار زار اشک می ریختم و روح معلم فیزیک و خودمو همه رو مستفیض( املاش درسته؟؟اولین باره مینویسم:/حالا نبودم مهم نیست فدا تار موم) میکردم اروم میکردن که گور بابا امتحان . سلامتی مهمه . منم داشتم تو دلم بهشون حرف های زشت میزدم مناسب جمع نیست بیانش . تو همون حالم بابا خان زنگ زد مدرسه به دبیر که یا با ملامیت امتحانو خوب تصحیح میکنی یا این که هر طور صلاح میدونید.دبیر جان هم
هر طور صلاح دونستن و یک بیست پنج صدم هم کمک نکردن و من با نمره شاهکار ۱۵ کارنامه گهر باری رو برای خانواده رقم زدم . و کمترین معدل رو تو کارنامم ثبت کردم( ۱۹ و ۶۰:/)
حالا دلیل خاطره نویسی . سه ماه درس نمی خونم . یک کلمه هم نمیخونم. هیچی. مشاورمو ول کردم . کلاسام و لغو کردم . کتابامو و جمع کردم و تامام . سه ماهه خونه ما جنگه . هر شب هر شب . به حدی من خودمو میزنم و از ته دل ارزو میکنم که مامان بابام سال بعد ۱۱ ۱۲ تیر درگیر مراسم ختمم باشن . دیگه نمیکشم . دیگه بریدم . از دست دوست داشتن ها بیجا بابام . اقا من دلسوزی شونو نمیخواااام . دوست داشتنشونو نمیخواااام . میگم فکر کنید نبات مرد . سقط شد . باز ول نمیکنن . میگن خوبیتو میخوام . میگم خوبیمو نخوااید . نمیخوام خوبیمو بخواید . نمیییییخوااااااام . دست از سر من بردارید . ولی کو گوش شنواااا کووووو گوش شنواااا . خستم کردن . دیگه کشش ندارم . رفتیم پیش روانشناس . برگشته روانشناس بهشون گفته فعلا یک مدت کاری باهاش نداشته باشید ولی باز هم ول کنه قضیه نیستن . امشب بهم گفتن تا کمتر ۷ ماهه دیگه یک فکری واسه جات بکن . منم گفتم نگران نباشید جا امادس . برگشتن هر چی لقب زشت بود دادن به من . خستم کردن . میخوام قرص بخورم خودمو بکشم راحت شم از دستشون . خدایا مرگ من و برسون .
پ .ن : یادم نمیاد قبلم تعریف کردم این خاطره رو یا نه .
پ .ن : حالم بده کمکم کنید به وجودتون نیازمندم . هیچکی رو جز شما ندارم.
پ.ن : حالم بده
پ.ن :
پاییز عجیب است!
یک دلتنگی و هیجان عجیبی دارد..
مثلا با اینکه دوست داری سرسبز باشد و درخت ها پربار
اما حسی ته دلت می گوید..نه!
زرد و نارنجی اش قشنگتر است..
یا مثلا وقتی دوست داری هوا آفتابی و گرم باشد
اما ته دلت هوای ابری و بارانی را بیشتر می خواهد!
همین که دوست داری زود بگذرد و از شر دلتنگی هایش خلاص شوی
پ .ن : سبز باشید زیر سایه خودش:(