خاطره آرزو جان

❤به نام او...❤
به قول احسان علیخانی :سلام به روی ماهتون🙋
احوال شما؟خوبین؟ان شاالله هرجای این سرزمین قشنگمون  هستین تنتون سالم و لبتون خندون باشه (یاد درقندون لب خندون عمو پورنگ افتادم😄)دیگه نیازی به معرفی نیس هست آیا؟نه که ماشاالله همش خاطره میزارم الان انتظار دارم منو یادتون باشه😂آقایون داداشام منم آرزو😊الان یه سری هاتون رفتین تو فکر این کدوم آرزوهست🤔اگه گفتین من کدومم؟هوم؟منم نمیگم تا خودتون متوجه بشین😬دیدم  خاطره ها کم شده گفتم دست به قلم بشم و یه خاطره براتون بنویسم وبسی  دلتون رو شاد کنم😃
خاطره:یه دختر عمو دارم به اسم مبینا این مبینا خانم ما دوست داشت ک گوش هاش دوتا سوراخ باشه و ازاین گوشواره یکسره ها بزاره 😏منم خیلی دوس داشتم ک یه سوراخ دیگه کنم ولی مادر جان دوس نداشت البته ترس خودمم بود وگرنه صد دفعه سوراخ کرده بودم😃مبینا یه مدت میگفت بیاباهم بریم سوراخ کنیم به خدا درد نداره و اگرم داشته باشه یه لحظس ولی خوب کسی ک بترسه میترسه دیگه☹️گفتم مبینا تو بالابری پایین بیای چپ بری راست بیای من یکی میترسم سوراخ نمیکنم باهم بریم توسوراخ کن من ببینم اگه درد نداشت منم همونجا سوراخ میکنم بعد گفت آرزو یه چیز بگم🤔گفتم بگو گفت  به نظرت اگه درد داشت من بهت میگم که درد داره انجام نده؟؟؟گفتم اره میگی دیگه مگه نمیگی؟؟ نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت نه خیر نمیگم ک سوراخ کنی 😒این همه راه با من بیای سوراخ نکنی گفتم پس کور خوندی من بیام😂خودت تنهایی برو چشمتم کور🙈گوشتم کر😆یه چند روز گذشت دیدم در خونمون رو میزنن رفتم دیدم مبینا خانم شاد شنگول گوششم از شالش انداخته بیرون😂 داره میاد سمتم بلند گفتم اینجوری ک تو گوشتو انداختی بیرون حتما سوراخ کردی رسید کنارم گفت بله که  کردم به گوشش اشاره کرددیدم نخ انداخته😢 تعجب کردم😳گفتم مبینا با دستگاه که سوراخ میکنن سریع میتونی گوشواره بزاری توچرا نخ انداختی؟؟دیدم میگه خاحالا بیا بریم داخل تعریف میکنم برات خجالت نمیکشی مهمان رو تو حیاط نگه میداری 😒گفتم آخی بمیرم برات نه که تو هم مهمونی از راه دور اومدی (خونشون کنار خونمونه یعنی من از تو خونه صدا کنم مبینا اون از تو خونشون جواب میده😂)خلاصه رفتیم داخل سریع رفت پیش مامانم گفت زنمو گوشمو نگاه مامانم نگاه کرد گفت بلاخره کار خودتو کردی عیب یه دونه سوراخ چی بود که کردیش دوتا؟گفت هیچی خوب دوست داشتم قشنگه بعد مامانم پرسید الان سوراخ میکنن چقد میگیرن ؟؟؟مبینا گفت ۵هزار تومن😐گفتم وا مطمعنی مگه میشه😳مامانم گفت مبینا جان مطمعنی اشتباه نمیکنی ؟؟مبینا گفت البته پیش دکتر نرفتما😐رفتیم خونه خالم همسایشون یه خانمه بود گوش سوراخ میکرد گفتم چرا اینقدر پول بدم همینجا سوراخ میکنم😢😢گفتم مبینا درد نداشت چطوری طاقت آوردی چه پوست کلفتی هستی تو😕من بودم بیهوش میشدم😬مامانم پرسیدحالا چجوری سوراخ کرد ؟؟خیلی راحت گفت با سوزن خیاطی یه ذره الکل زد بعد با خودکار محل تعیین کرد اروم سوزنو فشار میداد یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود 🥴گفت بخدا کاری نداره ها منم میخوام مال مامانمو سوراخ کنم😱😱مامانم گفت سلامتی مادر و دختر خل شدین رفت😆باور نمیکنین ۳روز نکشید مال ۶نفرو سوراخ کرد😁(مال دختر عمو و زنموهای دیگم)واقعا نمیدونم با چه دل و جراتی اینکارو کردیه روز اومد گفت بیا مال توهم سوراخ کنم😢منم شیر شدم گفتم مال ۶نفرو سوراخ کرد دیگه دستش اومده بلده گفتم سوراخ میکنم بعدش مامان میگم 😂آرمین هم ک کاری نداره رفتم الکل و سوزن خیاطی و پماد بتامتازون و  یه آینه و خودکار آوردم دوساعت فقط سر میزان بودن این گوش تا اون گوش معطل شدیم من از تو آینه به نظرم میومد یکسان نیس بالا پایین هست مبینا میگفت نه تو کوری😂یعنی گوشم شده بود دفتر نقاشی ازبس خودکاری شده بودآخر به توافق رسیدیم یه بالش گرفتم دستم اگه دردم اومد تواون جیغ بزنم به مبیناهم هشدار دادم امکان داره پاهای توروهم چنگ بگیرم😂تو به دل نگیر😬قرار شد که هرموقع درد مثلا خیلی شد مبینا دست نگه داره تا درد یه ذره آروم بشه بعد دوباره ادامه بده🥺الکل زدآروم سوزن رو فشار داد اولش انگار نیش زنبور بود پایین گوش رو میکشید از اونورم خیلی آروم آروم سوزن رو جلو میبرد اول دستام مشت بود با همون میکوبیدم روپای مبینا میگفتم بمیری من چرا به حرف تو خر گوش کردم دیگه رسید وسط گوشت درد بیشتر شد گفتم صبر کن ولش کن یه ۵دقیقه تنفس کردیم گوشم تازه آروم شده بودبتامتازون زد یه ذره نرم شد دوباره آروم شروع کردبعد چند دقیقه گفت از پشت گوش معلومه دیگه آخرشه 😍گفتم درد مرض معلومه 😂گوشمو داغون کردی بدو دیگه که گفت اومد بیرون تمومه بعدم نخ رو گره زد یه ذوقی کردم که نَگین  حدود یه ربع بعد اومدیم سراغ گوش بعدی واقعا سراین گوش خیلی اذیت شدم یه نیم ساعت فکر کنم سر این گوش معطل شدیم فوق العاده درد داشت این سمت آی فحش خورد مبینا 😂😂اینقدم بیچاره رو چنگ گرفته بودم که پاش کبود شده بود😁 خلاصه این دوتا گوش سوراخ شد و مامان هم خوشبختانه چیزی نگفت 😊از این داستان گذشت تا تقریبا یکماه بعد متوجه شدم پشت گوشم همونی که سر سوراخ شدنش خیلی اذیت شدم یه جوش بزرگ زده که خیلی هم درد میکرد دقت کردم دیدم جوش نبود شبیه زگیل بود ولی زگیل هم نبود جوری بود گوشواره نمیتونستم بزارم  بازم مبینا رو مورد عنایت قرار دادم😂گفتم اگه به آرمین نشون بدم کلی باید دعوا کنه و غر بزنه😒بیخیال اون شدم گفتم ولش خودش خوب میشه  دوبار مامان گفت چرا یه گوشت دوتا گوشواره اون یکی گوشت یه دونه؟موندم چی بگم گفتم مدله😁 دیدم اینجوری نمیشه لعنتی دردم میکرد گفتم یواشکی برم دکتر دوساعت فقط با مبینا کل کل کردم میگفت خنگ دکتر تو خونه داری بعد بری بیرون دکتر😒گفتم بله چون بدونه  تورو هم دعوا میکنه بهتره نفهمه😐بلاخره قبول کرد باهم رفتیم کلینیک نوبت گرفتم نشستیم حالا یه ذره استرس داشتم تو کلینیک دکتر دندون پزشک هم بود بیمارای مطب دندون پزشکی هم میدیدم  استرسم بیشتر شد😁به مبینا گفتم توهم بیا داخل  میگفت نه من بیام چیکار توبرو سریع نشون بده بیا😒گفتم خیلی میمونی😂تااینکه نوبتم شد هراسان هراسان با استرس رفتم در زدم وارد شدم 😢یه آقای دکتر عینکی پشت میزش نشسته بودسلام کردم به صندلی اشاره کرد گفت بفرمایید😢نشستم گفتم پشت گوشم یه چیزی مثه جوش زده که دردم میکنه😁پاشد اومد ببینه روسریمو یه خورده دادم کنار گوشمو مثه مبینا انداختم بیرون😂 اومد معاینه کرد گفت دردم داره گفتم اره واییی وقتی محکم فشارش داد یعنی جونم رفت اینقد تو دلم مورد عنایت قرارش دادم😡من گفتم درد میکنه دیگه چه نیازی بود باتمام قدرت فشار بدی😒 بعد گفتش که این مال تازگی نیس خون مردگی جمع شده تخلیه نشده باعث عفونت شده  دارو میدم مصرف کن اگه خوب نشد با یه جراحی سرپایی سوزونده بشه😐 دفترچمو گرفتم و رفتم بیرون  با مبینا رفتم داروخونه در کمال ناباوری  دیدم در کنار قرص و پماد یه دونه آمپول هم خود نمایی میکنه منو یخ گرفت😢گفتم مبینا دربه در بزنم نصفت کنم 😡من الان چه غلطی کنم من فقط از آرمین آمپول میخورم ازکس دیگه میترسم تازه آمپولشم قیافش میخوره درد داشته باشه😭 چیکار کنم مبینا گفت آرزو بیا بریم بزن  زودتر خوب بشه گوشت آرمین بفهمه بدتر میشه ها اونموقع به جای یه دونه باید دوتا نوشی جان کنی😐 گفتم مرگ یه بار شیون یه بار دوباره رفتیم کلینیک فیش گرفتم  خلوت بود سریع نوبتم شد مبینا بیرون نشسته بود آمپولو دادم رفتم رو اون تخت کذایی باکلی وسواس دراز کشیدم تو دلم کلی صلوات میفرستادم تا خانومه اومد گفت آماده ای گفتم نه صبر کن😂بلند شدم گفتم ببینم آمپولو(تو جیبش بود)گفت بخواب عزیزم استرس نداشته باش بیحرف دمر شدم آماده شدم پنبه کشید یه بسم الله بلند گفتم وسوزنو وارد کرد و شروع به تزریق کرد درد داشت یه خورده ولی دستمو گاز گرفتم نزاشتم صدام در بیاد آبروداری کردم😁 بعدچندثانیه کشید بیرون و تشکر کردم و رفتم بیرون  دیدم  مبینا خانم لم داده سرش تو گوشیه اینستامیچرخید گفتم من اونجا درد کشیدم تو اینجا تو اینستا میچرخی😕پاشو بریم حدود یه هفته قرص و پماد رو مصرف کردم یعنی جوش هیچ تکونی نخورد یه ذره هم بزرگتر شده بود ترسیدم گفتم به درک به آرمین میگم منتظر موندم آرمین از شیفت اومد رفتم پیشش گفتم داداشیییی گفت چیه توهرموقع اینجوری داداشی میگه یه چیز میخوای یا یه چیز شده چیشده بستت تموم شده؟😂 خیلی مظلوم گفتم نه چیزه میدونی چی شده؟یادته گوشمو مبینا سوراخ کرد؟گفت بله یادمه چیزی بهت نگفتم فک نکن فراموش کردم چیه باز حتما میخوای ۳تا سوراخ کنی😂گفتم نه داداشی یه چیز دیگس☹️گفت چیه پس فسقلی بگو جان آبجی خستم🥺 گفتم پشت گوشم جوش زده حتی با مبینا دکترم رفتم آمپولم زدم ولی تاثیری نداشت☹️ گفت به به آبجی خانم بفرما تحویل بگیر بشین ببینم  نشستم رو تخت اومد پشت گوشمو دید یه کوچولو فشار داد گفت چجوری اینقدی شد تو تازه متوجه شدی جوش نیس  کیسته  دفترچتو بیار ببینم چی مصرف کردی رفتم آوردم نگاه کرد گفت اصلا نیاز به امپول نبود به قرص هم احتیاج نبود یه پماد داد گفت روزی ۳بار میزنی  بعد با پلاستیک میبندیش 😐گفتم وا داداش گوشمو چجوری پلاستیک ببندم  اومد برام پماد زد پلاستیک گرفت نصف کرد گذاشت پشت گوشم و بعد چسب زد😐گفت اینجوری هر روز انجام میدی خودش کم کم خشک میشه ازبین میره😄بعد تقریبا یکماه کامل کوچیک شد ازبین رفت😍 بعدشم حسابی از خجالت مبینا در اومد

🙋‍♀:مرسی ک وقت گذاشتین برا خاطره اگه بد شد شرمنده چون یهویی تصمیم.به نوشتن گرفتم
🙋‍♀:برای کسانی که به شما حسادت میکنند  اینگونه دعا کنید:

 پروردگارا ...
اگر در این جهان کسی هست ،
که تاب دیدن خوشبختی مرا ندارد ،
چنان خوشبختش کن 
که خوشبختی مرا از یاد ببرد.

🙋‍♀:یه دعا میکنم از ته دل بگین آمین🙏

خدایا همه چی رو
اون موقع بهمون بده
که هنوز ذوقشو داریم!😊❣️
❤️آرزو❤️

خاطره کیانمهر جان

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام کیانمهر هستم 25 ساله هنوز با آداب خاطره نویسی این وب آشنایی ندارم بنابراین پیشاپیش عذرخواهی می کنم به خاطر ایرادات یکشنبه گذشته بود شیفت شب بودم و روز وقتم آزاد بود رفتم بانک و بعد از انجام کارها و خرید برگشتم خونه خریدا رو جابجا کردم تصمیم داشتم کمی مطالعه داشته باشم بعد از گذشت چند ساعتی مامان اومدن بالا برای ناهار صدامون کنند دیدن تنهام و کوثرخانم نیستند سراغشون رو گرفتند گفتم دانشگاه هست و گفت مگه برنگشته گفتم نه پنج میرم دنبالشون گفتن پنج دیره دخترم الان خسته شده برو دنبالش گفتم
مامان کلاس داره گفت میدونم درس عمومی هست مشکلی بود خودم هستم برو دنبالش تماس گرفتم اما مگه راضی کردن کار اسونی بود خلاصه به هر نحوی بود رفتم جلوی دانشگاه و برگشتیم خونه گفتم لباسات رو عوض کن مامان اینا منتظر ما هستند گفت که باید برگردم _با همین عجله ؟ +کلاس جبرانی دارم بعد تفسیر _تا چند؟ .+هشت شب _پس بریم بعداز ناهار با بابا مشغول صحبت بودم که ایفون رو زدن خواهرم اینا بودن حدیث(دختر خواهرم 4سالشه ) مثل همیشه با سروصدا اومد بالا پرید بغلم گفت سلام دایی خوبی گفتم سلام فندق ممنونم دایی خودت چطوری گفت خوبم و شروع کرد کل اتفاقات مهد رو تعریف کردن مجبور به گوش کردن و تایید بودم😅 با وروجک مشغول بودم کوثر صدام زد کیان گفتم جانم گفت میرسونی منو گفتم چشم تا اماده بشی منم اومدم حدیث گفت کجا میرین گفتم زندایی رو برسونم دانشگاه میام گفت نبر زندایی رو من اومدم حرف بزنیم یعنی تنها بمونم از شیرین زبونیش دلم ضعف رفت گفتم شب بر میگرده اما قانع کردن حدیث به این راحتی نبود پشت سر ما راه افتاد و اومد بیشتر از من وابسته کوثر هست متوجه بیحالی کوثر شده بودم گفتم کوثرخانوم گفت بله گفتم حالت خوبه چیزی شده ؟گفت نه خوبم _ولی من میبینم حوصله نداری +خوبم کیان خستم یکم گفتم نرو امروز رو اما قبول نکرد و ادامه مسیر رو رفتم جلوی دانشگاه هم برنامه داشتیم با حدیث با قول پارک و جایزه راضی شد برگرده تو ماشین که همون لحظه برگشت مجبور شدم به قول هام عمل کنم اونشب مرخصی گرفتم هشت شب رفتم دنبال کوثر دیدم رنگش پریده بود پرسیدم فقط جوابش خوبم بود نگران بودم سعی کردم نشون ندم و تو خونه موضوع رو بفهمم رسیدیم کوثر مشغول بود تو آشپزخونه رفتم پیشش _خانوم من امشب رو هم میرفتیم پایین خسته رسیدی اذیت میشی +کیان زشته هرروز مامانم شاغله گناه نکرده که هرروز زحمت ما هم بیفته واسه اونا _اوه از کی تعارفی شدی + جدی میگم و...حرفهای بعدش رو فاکتور می گیرم بعد از جمع کردن میز رفتیم اتاق مطالعه و مشغول بودیم یک ساعت گذشت گفتم عزیزم کافیه بریم استراحت کن متوجه بودم حالش مساعد نیست موقع خواب فشارش رو گرفتم روی 8 بود یک دفعه بلند شد رفت سمت سرویس و حالش بد شد کمک کردم بشینه چند بار تکرار شد ضربانش بالا بود حاضر شدیم و رفتیم اورژانس دکتر مروی شیفت بودن بعد از معاینه دارو نوشتن و گفتند چندساعتی تحت نظر باشه تا جواب ازمایش ها بیاد ..رفتیم تحت نظر و سرم وصل شد و خانم صالحی زحمت آزمایش ها رو کشیدند دکتر اومدند سر بزنند صدام کردند بیرون گفت کیان جان خانومت باردار که نیست گفتم نه دکتر نه گفت من احتمال میدم این حالاتش از اون باشه جواب آزمایش بیاد انشالله خیره اما پسر تبریک میگم بهت تو این یه مورد سلیقه ات حرف نداره عاقل شدی خندیدم گفتم ممنون دکتر دست شما درد نکنه گفت شوخی کردم به انتخابت باید احسنت گفت قبلا کوثر رو گاهی تو بیمارستان می دیدم با داییش میومد وقتی شنیدم برات خوشحال شدم تشکر کردم و گفتم بااجازه من برم تنها هستن گفت آره پسرم برو میخوای با پدرت حرف بزنم ؟ گفتم نه خودم نگفتم بهشون نگران میشن سرکار، احتیاج بود تماس می گیرم برگشتم و کوثر گفت دکتر چی میگفت گفتم چندتا سوال پرسید نیم ساعتی گذشت و مشغول حرف زدن بودیم نگرانی عجیبی داشتم رفتم سمت استیشن و پرسیدم جواب ازمایشا نیومد محمد گفت نه داداش ندادن هنوز تو برو اومد میگم داشتم برمی گشتم دیدم خانم صالحی با برگه داره میاد برای چند بیمار بود نگاه کردم و برای کوثر رو برداشتم خانم صالحی گفت میرم دکتر رو صدا کنم تشکر کردم منتظر دکتر بودم حقیقت خودم نتونستم به جواب نگاه کنم دکتر اومد و رفتیم داخل اتاق بعد از چند دقیقه گفت حاضرید بگم گفتم دکتر چی شده گفت پسرچرا عجله داری تبریک میگم پدر جوان شکه شدم چندبار سوال پرسیدم و فقط هر دوخیره مونده بودیم دکتر تنهامون گذاشت و گریه کوثرخانم شروع شد نمیدونستم بایدچه عکس العملی داشته باشم به بابا هم دکتر خبر دادن و اومد اورژانس و وقتی تو اون حالت ما رو دید می خندید اونشب سپری شد فردای اون روزرفتیم و مشخص شدصاحب دوتا کوچولو شدیمبرای بچه ها یک جراحی سطحی نیاز هست که انشالله چندهفته دیگر انجام میشه دلیل اصلی این خاطره یک چیز بیشتر نبود هم من هم کوثر داریم از دنیای مجازی فاصله می گیریم در اصل صلاح نیست با  وجود دوتا هدیه خدا ذره ای تنش داشته باشیم دوستانی که پیج ایستاو ایمیل بنده رو داشتن اگر جوابی دریافت نکردن  دلیل بر دی اکتیو بودن هست و درمورد کوثر خانم هم خودشون مایل بودند این روابط تموم بشه از دوستانی که لطف داشتند سپاسگزارم از دوستانی هم که برعکس بازهم ممنونم اما فراموش نشه شخصا اطلاع دارم از همه حرف ها و گفته ها اما فراموش کردیم ،فرصت بود خاطرات این وب رو دنبال می کنم چون از این وب روابط ما هم شروع شد برای همگی خواستار موفقیت هستم .یاعلی 

خاطره سارا جان

سلام دوستان 
خوبین خوشین سلامتین چه خبرا
بازمن اومدم 
گفتم بزارین یه خاطره بنویسم 
الانم تو مسجد دانشگاه دارم تایپ میکنم خاطررو،
خوب داستان از اینجا شروع میشه که
من یکمی بعد از جراحی اپاندیسم که قبلا خاطرشو گفتم  یه کوچولو 
حساس شدم 
هر چیزی دیگه نمیخورم غذا یی که یه وعده بمونه نمیخورم البته الان میخورم 😂😂
تو دانشگاه گشنت باشه همچی میخوری،
اخر شهریور من با مامانم رفتم تهران پیش برادر کوچیکم که اونجا زندگی میکنه یه مدت پیشش باشیم 
روزا یکی پس از دیگری میگذشت 
و مامانم گفت سارا بیا یکم گوشت مرغ و سیب زمینی سرخ کن برا شام 
گفتم مانی بیخیال تازه از بیرون اومدیم خسته ایم  ،تخم مرغ چیزی بخوریم مامانم.گفت نه بزار تا من پیش داداشتم غذا ی خوب بخوره.،یکم فلان درست کردن که کار نداره (من میرم بیرون میام خونه خستم 😂😂)
خلاصه قبول کردم گفتم اول میرم حموم بعد میام کاراشو انجام میدم مانی گفت باشه برو زود بیا ،
غذا رو درست کردم ولی نمیدونم چم اصلا ازش خوشم نمیومد ولی بقیه گفتن خوبه ولی من دوس نداشتم ،
شد ساعت 12اینا تو رختخواب بودم که سرمم تو گوشی ،اونموقعم هواشبا  یکمی سر د شده بود منم مو هام خیس 
امکاناتم خونه داداشم کم.مجرده دیگه 
همینجوری همش احساس میکردم یه چی میاد تو حلقم بر میگرده 
کولر خاموش کردم که دیگه بخوابم اما دیدم این حسه بدتر شد 
هرجور شد خوابم برد 
یدفه از خواب پریدم سریع دستشویی رو  درشو واکردم و شروع کردم به بالا اوردن و اوق زدن 
یکم بهتر شدم رفتم دوباره دراز کشیدم 
اما نیم ساعت دوباره بالا اوردم  ودلم میپیچید و همش اذیت بودم 
تا شد ساعت 6صبح داداشم بیدارشد بره سر کار که منم قضیه رو بهش گفتم گفت چرا دیشب نگفتی
گفتم ممکنه خوب بشم که بدتر شد 
یکمی اخم و تخم کرد بعدش گفت مامانم بیدار کنم بیاد گفتم نه فقط دیگه سریع بریم 
مامانم قرص خواب خورد بخوابه دیشب که دیگه من سر و صدا کردم پانشده بود وگرنه خوابش سبکه
خلاصه بهش گفتو رفتیم بیمارستان 
داداشم رفت سمت بیمارستان چمران که نزدیکه محل کارشه و باهاشم طرف قرار دادیم 
اوف اول فشارم و گرفتن و یه شرح حال 
بعد ش گفتتن این پولو کنین قبض بگیرن منتظر دکتر بمونین 
خلاصه یدفه دلم پیچید و احساس شدید به دستشویی داشتم 
بدو بدو رفتم و برگشتم دیدم نوبتم شده
داداشم تیپش رسمی خودم یه چی رسمی تنم بود 
رفتیم داخل و به دمتر گفتم دلم میپیچه و چند بار بالا اوردم و احساس میکنم از مرغ دیشبه که خوردم 
دکتره یه اقای 45ساله اینا بهشون میخورد 
گفت بیرون غذا خوردی گفتم نه 
گفت اسهال نیستی گفتم نه فقط دلم میپیچه و بالا میارم 
گفت حامله نیستی  
چنان سرمو اوردم بالا جواب بدم بگم نه 
که همزمان شد با نه گفتن داداشم 
دکتره فک کرده داداشم 
شوهرمه 
گفت مطمئنی 
داداشم گفت دکتر اصلا ازدواج نکرده 
حالا من عه خجالت اب شدم 
رگ گردنم جابه جاشد 
خلاصه گفت برو دراز بکش رو تخت 
همین کارو انجام دادم 
بعد داداشم اونور تخت بود 
یواشی گفت پریود نیستی 
گفتم دکتر من که گفتم بهتون 
احساس میکنم مسموم شدم.
چرا قبول نمیکنین اخه 
گفت اخه تو فقط از اون غذا نخوردی که
گفتم اخه من حساسم  
خلاصه شکمو و یکمی رو معده اینا رو فشار داد
بدتر  بالای دلم درد گرفت 
و بعدشم رفت دارو بنویسه 
حالا عین دارو نوشتن 
گفت شاغلی 
داداشم گفت دکتر تازه کنکورشو داده منتظر نتیجه انتخاب رشتشیم گفت 
اها بالاخره بسلامتی هر چی خیره پیش بیاد .
داداشم رفت 
دارو ها رو بگیرع 
سرم داشتم و دو تا امپول که 
منم موندم باید چیکار کنم 
و خلاصه تصمیم گرفتم برا حالمم که شده خیلی محترمانه امپول و سرمم و بزنم 
 اوند گفت گفت اقا شما بیرون میخوام عضلانی تزریق 
کنم و بعدشم لباسمو زدم پایین ،وگفتم خانوم جون هر کی دوس داری یواش بزن 
اونم یع باشه گفت 
و برگشتم و پنبه کشید 
امپول و زد 
و دردش تموم ولی نه تموم نشده بود
دو دفعه سفت کردم 
شل کن تموم شد 
شل کن دیگه 
اها تموم شد 
احساس کردم پام فلج شد .
پنی پیشش هیچ بود بنظرم 
و گفت برگرد سرمتو بزنم که صداش کردن رفت 
و داداشم اومد درد داشت گفتم اصلا 
خیلی خوب اصلا حال کردم 😜😜😜
داداشم بهش زنگ زدن رفت بیرون صحبت کنه 
یدفعه 
یه اقا اومد گفت خانوم سرمتو ن وصل نشده 
خانوم فلانی کو 
گفتم صداش کردن 
گفت دستو بزن بالا 
خودم.وصلش میکنم 
منم 
اروم دستمو زدم بالا
گفتم ببخشید یواش بزنین 
و رگمم پاره نکنین لطفا 
اونم گفت مگه قرا ره شکنجت کنم 
اخه 
خوب یواش میزنم 
تو ام تکون نخوری سوزن و کرد تو دستم 
خداییش خوب زد
بهتر از همه که قبلا تجربه داشتم 
گفتم ممنون و اونی یکی امپولو هم زد تو سرم 
و رفت.
و داداشم اومد بعد از چن د دقیقه
و دیگه  
خانومه اومد عه کی زد برات 
و سرمم تموم شد 
داداشم منو.برد خونه و و خودش دوباره این راهو رفت 
بره سر کارش ،
و این بود خاطرم 
شرمنده اگر بد نوشتم و تعریف کردم 
یه سوال کیا کرمانشاهین 
* گاهی در شتاب زندگی گوشه ای می ایستم و می گویم 
خدایا میدانم  که هستی 
و عجیب احساست میکنم *
یا علی 
در پناه حق

خاطره روژان جان

سلام
روژانم 19 ساله از ارومیه البته در حال حاضر ساکن تبریز چون دانشجوم😁
خب خاطره داغ داغ مربوط به همین چن ساعت پیش
من که بخاطر دانشگام تبریز زندگی میکنم بخاطر اینکه از تنهایی دربیام هر یه ماه مامان و بابام چن روز میان پیشم که از تنهایی درام خلاصه اینکه بجز مامان و بابام پریروز عمو و زن عمو و گل پسراشون اومدن 
خب بریم سراغ خاطره 
دیروز بعدازظهر مامانم اینا همه دست جمعی رفتن بیرون ولی من نرفتم چون صبحش دانشگاه بودم برگشتم خیلی خسته بودم حوصله نداشتم 
تا اینکه نزدیکای 8 بود بابام زنگ زد گفت که آماده شم برم اون آدرسی که فرستادن تا شاممونو بیرون بخوریم بعدش بریم شهربازی چون دوتا پسرعموم جفتشون کوچیکن
خلاصه یه ربعی آماده شدم و رفتم پیش خونوادم شامو خوردیم و رفتیم شهربازی 
اونجا یکم احساس سرما میکردم ولی اصلا توجه نکردم شب برگشتیم و همه خسته بودیم زودی خوابیدیم 
ساعت 4 اینا بود همه خواب بودن من از کوفتگی بدنم و گلو درد بیدار شدم یکم نشستم و یه قرص خوردم که دوباره خوابم برد تا 6 
ساعت 6صبح بود از دل درد بیدار شدم و به گریه افتادم(هیچ دردیو نمی تونم تحمل کنم زودی گریه میکنم) اوناهم با صدای گریه من بیدار شدن و شوکه شدن که اصلا چی شده جریان بهشون گفتم هر چی گفتن بریم دکتر نرفتم هی میگفتم خودم خوب میشم لازم نیس

خب گذشت و گذشت و گذشت و ما حالمان هم چنان بدتر میشد 
ساعت 2 بود که اصلا لب به هیچیم نمی زدم چون هر چی می خوردم بالا میاوردم یهو فشارم افتاد و حالم خیلیییی بددد شد
که بابام اینا منو به زور بردن دکتر 
(برا یه سرماخوردگی ساده عمو و بابا و مامانمو با خودم بردم دکتر😂😂😂)
خب تو نوبت نشستیم تا نوبتمون شد با بابام رفتم تو قبل اینکه برم به بابام گفتم به دکتر بگه امپول نده اونم گفت اگه لازم باشه میزنی😒😒😒
رفتیم تو دکتر قشنگ معاینه کرد شروع کرد همینجوری به نوشتن منم یه چشم ابرو برا بابام اومدم که به دکتر بگه آمپول نده 
بابام به دکتر گف دکتر گفت امکان نداره حالش خوب نیس
منم بغض کردم اومدم بیرون بابام داروها رو گرفت 2 تا آمپول داشت گفتم نمیزنم 
گفت حالا بریم خونه یه فکری به حالت میکنیم(آمپولای منم کلا بابام میزنه اونم پرستار کلا تا الان هیچ کی جز بابام بهم آمپول نزده)
رفتیم خونه لباسامو درآوردم بابام گفت کجا راحت تری برو گفتم نمیخوام حالا باشه برا بعد قرص و شربتامو میخورم گفت نمیشه پاشوو
منم گریه م گرفته بود رو به عموم کردم گفتم تو یه چیزی بگو تروخدا نزنم
اونم یه نگاه ایجوری😒کرد گفت عمو فدات شه برو بزن خلاص شی تو که خودت پرستاری میخونی زشته اصلا این حرفا
نخیر حرفام جواب نداد رفتم اتاق بابام اومد هنوز همین جوری ایستاده بودم 
بابام گفت پس چرا نمیخوابی؟
گفتم بابایی همین یه دفعه رو نزن تروخدااا
گفت نمیشه بخواب 
گفتم باشه مامانم بیاد 
مامانو صدا کرد
مامانم اومد با کمک اون دراز کشیدم دست مامانو محکم گرفتم و فشار میدادم 
هنوز نزده بود گریه م شروع شد
اول سعی کردن یکم ارومم کنن بعد بزنن 
منم فقط گریه می کردم( دست خودم نیس بخدا بدجور فوبیا دارم ازش)
خلاصه بعد یه 5 دقیقه دوباره دراز کشیدم
بابام پنبه کشید پامو تکون دادم هی پامو میبردم بالا نمی ذاشتم بزنه تا اینکه بابام عموم رو صدا کرد اونم اومد پامو گرفت
خلاصه هیچ راه فراری نداشتم بابام امپول فرو کرد و داد و بیداد و منم اغاز شد 
وسط آمپول یهو سفت شدم 
بابام هی میگفت شل کن
منم ایییی بابااا اییی مامااان میکردم 
تا اینکه اولی تموم شد
دومی رو زد 
چنان دادی زدم که بابام بجا من خجالت کشید هر چند این دومی دردم نداشت فقط می ترسم چه درد داشته باشه چه نه داد رو زدم
خلاصه تموم شد ولم کردن بابام کمی جاشو ماساژ داد و اونقد ناراحت بودم از دستشون گفتم همشون برن بیرون  
اونا رفتن منم رفتم زیر پتو خوابیدم  و تازه بیدار شدم و این خاطره رو برا شما می نویسم
خداشکر الانم یکم بهترم 
تمام 
ببخشید اگه یکم طولانی شد

خاطره غزل جون

 این نمیدونم چندمی و اخرین خاطره ایی که میزارم خاطره از دندون پزشکی رفتنم و بدون بیحسی کار کردن دکتر روی دندونم خاطره مال اردیبهشت امساله که من 21 سالم بود ابان میرم تو 22سال وخاطره صبح پاشدم سرگیجه داشتم توجه نکردم و مهموننم داشتیم و من از صبح کمک مامانم میکردم سر پا بودم تا شب مهمونا که رفتن من داشتم تو حیاط رو مرتب میکردم اخه بچه های معمون کثیف کرده بودن منم سرگیجم بیشتر شد توجه نکردم و توجه نکردن همانا و از پله اوفتادنمم همانا از حیاط رفتم تو خونه مامانم گفت چراغای حیاطو که خاموش نگردی برو خاموش کن بیا گفتم باشه کاش نرفته بودم تو حیاط یه پله داره از اون اومدم بیام پایین سرم گیج رفت حس کردم زیر پام خالی شد با صورت اومدم زمین حس کردم دندونم شکست رفتم تو اینه دیدم اره با بغض رفتم سراغ مامانم تو اشپزخونه داشت ظرفارو میشست بابامم بود وایسادم تا بره ترسیدم بهش بگم رفتم به مامانم گفتم حالا هم مامانم هم ابجیم از من کوچیکتره اونم پیششبود اونم ترسید گفتن کجات شکسته گفتم دندونم و گریم گرفت درد نداشت خلاصه داداشم اومد گفت غزل بیا کارت دارم من نرفتم چرا چون لبم باد کرده بود اون اومد گفت مگه من صدات نمیکنم غزل لبت چیشده ؟گریم گرفت بغلم کرد گفت چی شده عزیزم نتونستم بگم گریم نمیزاشت رفت از مامانمم پرسید گفت درد داری؟ گفتم نه گفت پس چرا گریه میکنی میریم دندون پزشکی درست میشه نمیخواد کاریش کنه تیکه برات میچسبونه به دندونت اصلانم معلوم نیس منم در حال گریه دست خودم نبود اونم بغلم میکرد و بوسمم کرد گفت اصلا نگران نباش خودم میبرمت دکتر خلاصه شب اومدم که برم تو رختخواب که وای اصلا نمیتونستم به سمت چپم اشاره کنم از بس که درد میکر تازه فهمیدم زانوم ورم کرده کبود شده جفت ساق های پام کبوده ارنجم کبودو زخمه خلاصه بدنم درد میکرد بعد دوروز بابام قرار بود جایی بره وقتی که رفت داداشم گفت عزیزم بیا بریم دندون پزشکی دندونت رو ببینه و من برای اولین بار پا به دندون پزشکی گذاشتم تازه قبلشم داداشم تو خونه کلی بغلم کرد منم الکی میگفتم اونجوری نکن من نمیترستم در جایی که خیلی میترسیدم اونم میدونست الکی میگم رفتم واسه معاینه حالا صدای دستگاهش میومد من بیشتر استرس میگرفتم کنار دندون پزشکیه مطب دکتر بود بو مطب دکترم بهم خورد بدتر استرس گرفتم رفتم تو اتاق کسی جلوم نبود دکتره گفت بشین رو صندلی یه مریضم اونجا خوابیده بود گفت دهنت رو باز کن حالا هم دکتره بالا سرم بود هم داداشم هم مریضه داشت منو میدید خلاصه پرسید دندونت درد میکنه الکی گفتن نه موقع غذا خوردن چی الکی گفتم نه  خلاصه واسه فردا نوبت داد و فردا شدو داداشم منو برد و خودش نیومد تو اتاق چون میدونه دوست ندارم کسی باهام تو بیاد یه پسری فکنم همون دیروزیه بود خوابیده بود تو اتاق در باز شد دیدم یه مرد دیگم جلوم بود بعد نوبت من بود داداشم رفت منم از استرس داغ کرده بودم دستام یخ بود اخه میدونید چرا اون مرده که جلو من بود انقدر استرس داشت که از رفتارش معلوم بود پسره از اتاق اومد بیرون بیحال برگشت یه نیگا به من کرد منم بیشتر استرس گرفتم اخه داداشم گفت برات بیحسی میزنن ممکنه گیج بشی منم مردم از استرس حالا مرده رو صدا کرده مرده با یه ترسی پاشد که من دیگه ولو شدم از استرس ولی خودمو گرفته بودم منشی نفهمه از وقتی که مرده رفت تو حرف زد تا موقعی که دراومد حتی درم که باز شد رو صندلی نبود نمیدونم چیکارش میکرد خلاصه صدای مرده اومد که داشت خداحافظی میکرد از استرس پاهام میلرزید منشی صدام کرد نفهمیدم فقط دیدم دهنش تکونی خورد گفت خانم پاشایی بفرمایید
منم پاشدم گفتم برم تو منشی با تعجب گفت اره بفرمایید منم با ترس رفتم تو دکتره داشت چایی بیسکوییت میخورد منسی اومد پیشبند برام بست و وای موقعی که رو صندلی نشستم چشم به اون سوزن افتاد چقد بلند بود منشی یه جعبه باز کرد اونم از اون اموپول معمولی توش بود گفتم وای میخواد اونم بزنه وای دیگه داشت گریم در میومد که دکتر اومد بالای سرم اخ وقتی اومد بشینه نفس عمیق کشید نفسش خود به صورتم وای خفه شدم دکتر خودش بومیداد یارو دندون پزشکه بومیده ماسکم نزده بود وای که خفه شدم دستکشش رو دست کردو چراغ و میزو اورد جلوم و خیلی صندلی رو اورد پایین و شد مثل اتاق عمل دستش رفت سمت میز و یه چی لای دندونم گذاشت و فشار میاد یه حسایی از درد داشتم خلاصه دستگاه رو برداشت و سرش یه چیزی گذاشت و شروع کرد به صاف کردن دندونم بعد رفت سرلغ اون دوندونم که شکسته بود بدون بیحسی دندون شکسته رو صاف کرد ولی چند بار اسپری به دندونم زد داشت حالم بهم میخورد خلاصه تیکه چسبوندو اصلانم امپول نزد فقط من مردم از استرس کارش تموم شد و رفتم پولو حساب کردمو به داداشم زنگ زدم بیاد دنبالم اومدو رفتیم خونه و من رفتم تو اتاق مامانم دندونت چی شد نشونش دادمو داداشم اومد اونم دیدو بوسم کرد و گفت عزیزم خیلی درد داشت گفتم نه امپولو میگم منم گفتم امپول نزد گفت با تعجب نزد گفتم نه گفت درد نداشت واقعا گفتم نه گفت شانست بوده اخه اونم واسه دندونش که شکسته بود تو بچگی براش زده بودن برام گفت خلاصه اخرم بابام نفهمید امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه شاید دوباره بزارم. کسی هم هست که بدون بیحسی دکتر رو دندونش کار کرده باشه؟نظر یادتون نره

خاطره میلاد جان

بسم الله...

سلام عصر پاییزیتون بخیر و خوشی🍁مواظب خودتون باشید و مارا از حال خود بیخبر نذارید. حال و احوالتون خوبه؟ دانش آموزها،کنکوریها، دانشجوها😩، فارغ التحصیلان  و بیکاران😀متاهلین عزیز، از همه قشر داریم😅چُرت نزنین که میخوام شروع کنم😬

روی مبل خوابیده بودم و با گوشی سرگرم بودم کم کم چشمهام داشت گرم میشد. مامان اشپزخونه مشغول شست و رُفت بود🙄 بابا هم روی مبل نشسته چُرت میزد. هنوز دلیل این مقاومت ما برای خوابُ نفهمیدم . چند ساعت بعد بیدار شدم .افتاب غروب کرده بود در واقع نمیدونستم‌ الان صبحه یا شب😐 چراغها خاموش بود ، گردن خشکمُ کمی تکان دادم که روح از بدنم جدا شد😂 همانطور کج رفتم اتاق مامان بابا دیدم کسی نیست فهمیدم عصره😂 وگرنه دلیلی نداشت ساعت ۵ و نیم صبح مامان بیرون باشه. رفتم‌ حمام و کمی کوفتگی بدنم کم شد متوجه امدن فرزاد و سارا شدم لباس پوشیدم و موهامُ یکم خشک کردم در حدی که آب نچکه🙈 رفتم بیرون و فرزاد تا منُ دید تعجب کرد من هم چشمکی زدم و رفتم‌ اشپزخونه😉 سارا داشت نوشیدنی درست میکرد سلام و احوال پرسی کردیم نشستم و فرزاد هم کنارم نشست یکم گپ زدیم رفتم آماده شدم برم بیرون بس بود اذیت کردن فرزاد😄گفتم شام نمیام 🖐زنگ زدم به دوستم تا باهم بریم چرخی بزنیم. روز شلوغی بود و طول کشید تا برسم و حسابی بابت تاخیرم داد و بیداد کرد🤐 
بعد از شام رسوندمش و راه افتادم سمت خونه که گوشیم زنگ خورد. سیمین بود گفت مهیار میخواد بیاد خونه شما میتونی بیای دنبالش؟ 😬😬😬😬
(مهیار از وقتی سارا امده خیلی خوش بحالشِ و دوستش داره.سارا هم مهربون و باحوصله اما ساکت😁اذیت خورش عجیب ملسه🙈البته دور از چشم فرزاد) رفتم خونه فرهان اول با مهگل خودمُ شارژ کردم و حسابی بوسیدم و بالا پایین انداختمش تا داد مهیار درامد و رفتیم😁(*مهیار به این ایموجی خیلی علاقه داره🐽
😐😂😂😂😂😂) مهیار که دویید اول سارا خانمُ بغل کرد بعد به بقیه سلام داد😂هنوز شام نخورده بودن من هم نشستم همراهی کردم از گلوشون پایین بره🙈ساعت ۱ بود که فرزاد خواست خانمشُ برسونه مهیار هم نرفت حالا که سارا نبود آویزان من بود😐سرم سنگین بود و فکر کردم بخاطر بیخوابیه رفتیم اتاقم طبق معمول مهیار با من بود.‌ دراز که کشیدم چند دقیقه گذشت حس سرگیجه و فرو رفتن در تخت داشتم😵😪 بلند شدم چند دقیقه نشستم دوباره خوابیدم و باز هم همان حس... ابی به دست و صورتم زدم و خوابیدم و در کل دو یا سه ساعت خوابیدم. بیدار که شدم سر درد و گلو درد داشتم. سر میز صبحانه چُرت میزدم و رفتم دوباره بخوابم اما با حضور مهیار خیال محالی بود. مامان شربت عسل ابلیمو اورد و کمی گلوم نرم شد و ظهر هم قرص خوردم و بیحالی مضخرفی داشتم . زود بود انقدر زود بیوفتم روی تخت اما شده بود.‌ مهیار مثل ادم بزرگها همش با پشت دست تبمُ چک میکرد و به شوخی میگفت اوخ اوخ سوختم😂 
:آقای دکتر حالم چطوره؟ 
:اصلا خوب نیستی 😠
:حالا چیکار کنیم؟🤨
:باید قرص بخوری سوپم بگو مامان جون درست کنه من دوست دارم😃
:چون تو دوست داری باید درست کنه یا چون من مریضم؟ 
:هر دوتاش😄
:ناقلا😂
سوپ خوردیم و بابا گفت برو دکتر سرم امپول بزن شب بتونی بخوابی (اعتقاداتشُ دوست دارم.تجویزشون فقط امپول و سرُم😂)
:چشم😶
عصر زنگ زدم به رهام ببینم کجاست و با احتیاط حرف میزدم تا اگر اوضاع خوب نبود لو ندم و نرم😁 اگر بیخوابی شب نبود عمرا نمیرفتم🙈
فهمیدم‌ بیمارستانه و خبری از عمو نیست😈 اماده شدم و به سختی تلاش کردم مهیارُ بپیچونم که موفق نشدم. نشستم کنار بابا و گفتم اصلا نمیرم🤥
حدود یک ربع نشسته بودم که بلند شد بره دستشویی من هم سریع دوییدم رفتم😂 (مادرها با این سختی بچه نمیپیچونن) 
رسیدم بیمارستان و لابی بودم زنگ زدم‌ رهام و امد رفتیم اورژانس.(اقایی در راهرو بود که نفهمیدم دکتر بود پرستار بود متخصص بود یا چی 😂گرفتیم بردیمش اتاقی 😅بعد از آشنایی و احوال پرسی معاینه کرد. به رهام گفت دکتر حال دوستمون خوب نیستا 
شروع کرد به نسخه نوشتن رهام هم گلوم و گوشمُ دید حرفی نزد. دکتر هم راجع به داروها و غذاهایی که باید بخورم و نخورم توضیح داد و تشکر کردیم رفتیم بیرون. همینطور که حرف میزدیم رسیدیم داروخانه  شلوغ بود نشستم چشمهامُ بسته بودم  رهام رفت داخل و زود هم برگشت(پارتی بازی نکنید😀)
:خوابیدی؟ 
:دیشب نخوابیدم گیج خوابم😴
تا سرنگ‌ دیدم از جا تکان‌ نخوردم.  حرفهای من و رهامُ فاکتور میگیرم اصلا قابل پخش نیست🙈 
اما خب پای آبروی خانوادگی در میان بود و راضی شدم😂از اول هم راضی بودم😎...
برسیم به تزریقات که قرار شد پنیسیلین ۸۰۰ و پیروکسیکام بزنم و پنیسیلین بعدی برای فردا شب . کمربندمُ شل کردم و دراز کشیدم پنیسیلینُ زد اول اخم کردم و بعد چشمهامُ بستم و دهنموُ باز کردم به دُرّ و گهر🙈 تا تمام شد و پیروکسیکام هم طرف بعد تزریق شد که سعی کردم مودبانه برخورد کنم😂 تمام شد و رهام نشست کنار تخت گفت مرتیکه خجالت بکش بزرگ شو 😂 
:مگه میزارین؟ 😒آخ آخ 😫
:بسه پاشو راه برو خوب میشی عمو‌جون😝اوف شدی؟😄
:درد😑
بلند شدم‌ رفتیم تا جلوی در بهتر بودم و خداحافظی کردم رفتم خونه.قرص خوردم و به سبکی دستش ایمان اوردم و مثل خرس خوابیده بودم گاه بیگاه از سر و صداهای مهیار بیدار میشدم اما عجیب سرحال امدم. عصر فرهان مهیارُ برد و منُ با تخت و اتاقم تنها گذاشتن😄 
رهام زنگ زد احوال پرسی 
... 
:میلاد مطمئن باشم گلو درد نداری؟ 
:من به تو دروغ میگم؟ 
:کم نگفتی😂
:ای....
:اگه کاملا خوب شدی و درد نداری نزن. چیکارت کنم دیگه😕
بعد از خداحافظی داشتم فکر میکردم که خوب شدم یا نه 😂بدین گونه دوتا امپول بعدی تزریق نشد.دکتر گفت نزن وگرنه من که اماده بودم برم بزنم😎(اینکه مکالمه ما سانسور شده هم در باور پذیر بودن خاطره بی تاثیر نیست🙈😂)
امروز سارا اینجاست.پدر مادرش رفتن مسافرت و چند روزی صاحب خانه ماست😂اتاق مامان بابا خوابیده میگن‌ مریضه 🤨موفق نشدم ببینمش😃 با تدابیر امنیتی اینجاست که خدای نکرده مهیار نفهمه وگرنه اول هفته بیاد از درس و مدرسه عقب میوفته... .
من.نوشت: میان حق و باطل جز ۴ انگشت فاصله ای نیست.باطل این است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم."امام علی(ع)"....(قدری تفکر)

م.ن: تهمت زدن تنها گناهیست که شیطان هم‌ از آن بیزار است(کاش درکش کنیم)

م.ن: ای صاحب آبرو! آبروی مارو دست بنده هات نده...(خیلی از این قضیه میترسم)

م.ن: رو به هر کس بزنی غیر علی باخته ای...
یاحق👋

خاطره عسل جان

عسل
سلام سلام ، امیدوارم حالتون خوب باشه
من عسلم ۲۲ سالمه نامزدم ارین ۲۷ سالشه ، بریم برای اولین خاطره :
با الارام گوشیم از خواب پاشدم ، باید میرفتم دانشگاه ، تند تند لباسمو برداشتم رفتم حموم دوش بگیرم ، ده دقیقه ایی اومدم بیرون ، گوشیمو برداشتم زنگ زدم ارین گزاشتم بلندگو خودم رفتم اماده شم
ارین :‌ سلام خانمم
من : سلاممم خوبی کجایی
ارین : بخوبیت ، دارم میرم دنبال خانمم
من : بعله بعله ، دارم اماده میشم
ارین : دیرت نشه ی وقت ساعتو دیدی
من : خب حموم بودم
ارین : موهاتو یادت نره خشک کنیا ، کاری نداری؟
من : چشم ;/ فعلنی

ی نگاه ب ساعت انداختم قلبم هری ریخت تند تند لباس تنم کردم اصلا وقت خشک کردن موهامو نداشتم بالا جمش کردم مقنعه گزاشتم کیفو گوشیمو گرفتم رفتم پایین ، ب خیال خودم میگفتم ارین نیومده هنوز ولی تا درو وا کردم اولین چیزی ک دیدم ارین بود😂😐
دوییدم سمت ماشین نشستم 
من : سلام علیکم
ارین با اخم :‌ علیک سلام
من :‌ برو ارین دیر شده بخدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من : چرا اینجوری نگام میکنی خو🥺 ( عصبی😒😂)
ارین : موهاتو خشک نکردی نه؟
من : نه🙄 بخدا دیرم شده ارین
ارین : خودتو ، تو اینه ببین
اینه ماشینو کشیدم پایین دیدم ی ور مقنعم کلا خیس😐😐😂😂
من : عه خب وقت نداشتم بریم ارین
ارین : تو فقط مریضشو
🙄🙄
حرکت کرد توراه باد میخورد ب سرم کل وجودم یخ میزد ینی شیشم جرعت نداشتم بکشم بالا😐😂
رسیدیم تند تند رفتم داخل ک با استاد باهم رسیدیم 🤦‍♀🤦‍♀
کلاسارو با سر درد فجیهی گذروندم 
ساعت ۷ شده بود ک ارین زنگ زد بیاد دنبالم یا ن گفتم خودم میرم ، میترسم برم باهاش داغون بودم😐😁🙄
تا رسیدم خونه دمنوش خوردمو خوابیدم مامان با جیغ : عسلللل عسلللل پاشوو مادر عسلللل
من هنگ کرده نشستم : چیشده مامانننن
مامان : دختر تو چرا انقدر داغیی اومدم برا شام صدات کنم چت شده
من : خوبم مامان بزار بخوابم فقط
مامان :‌ عسل تو تب داری میسوزی پاشو بپوش بریم دکتر
من : مامانم عزیزم خوبم قرص میخورم خوب میشم
مامان رفت از اتاق بیرون
میدونستم بیخیال نمیشه ، خوابم پریده بود ب کلی ، اصلا حسو حال هیچیو نداشتم ، بزور گوشیمو برداشتم دیدم ۱۲ تا میس و ۱۰تا پیام از ارین دارم🙄🙄
ساعت ۱۱ بود ، با استرس بهش زنگ زدم ک تو دومین بوق برداشت
ارین : عسل خوبی ؟ کجایی تو ؟ چرا تلفنو جواب نمیدی ، مردمو زنده شدم دختر 
من : سلام ، نفس بگیر خب
ارین: سلام ب روی ماهت خوبی؟
من : اوهوم ، ببخشید گوشیم سایلنت بود خواب بودم 

ارین : خسته نباشید 
من : سلامت باشید😂😁
مامان اومد اتاق : عسل پاشو این قرصو بخور ، شیافم اوردم نیومد پایین بزارم
ارین : عسل!!
من رو ب مامان 👈🤫
من : جانم
ارین: خوبی؟ قرص چرا ؟ تب داری؟
من : ن ن خوبم 🤥
ارین : گوشیو بده مامانت😶
من : بخدا خوبم عه
ارین : میدی یا ب تلفن خونه زنگ بزنم
گوشیو گرفتم سمت مامان 
مامان : سلام پسرم خوبی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم مادر رفتم برا شام صداش کنم دیدم تبش بالاس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر نمیاد که 
قرص اوردم بدم بهش
ـــــــــــــــــــــــــ
نیاز نیست پسرم 
ـــــــــــــــــــــــ
باشه باشه ، خدافظ
من : چیشد
مامان : داره میاد اینجا پاشو
من با کلی غصه بلند شدم قرصو خوردم رفتم سرویس ، میدونستم حالم خرابه مطمئنا میبرتم دکتر 
لباسمو عوض کردم خوابیدم رو تخت ، حالم خیلی بد بود ، اب دهنمو نمیتونستم قورت بدم ، 
نمیدونم کی خوابم برد ، 
ک با دست کسی رو شکمم چشمامو باز کردم
من : سلام
ارین : سلام عسلم ، چت شده اخه 
مامان : خوبی مامان؟
یهو بابا صداش از بالاسرم اومد ( ندیدمش اصلا😂)
بابا : دختر من قویه هیچیش نمیشه مگه نه بابا😍
منم اروم سرمو تکون دادم
مامانو بابا رفتن بیرون ارین اومد نزدیک ترم
ارین : میدونی دلیل این حالتو دیگه؟
من : دعوام نکن ، بخدا تایم
ارین : هیس باشه ، عسل تبت بالاست نمیای بریم دکتر؟
من : توروخدااا
ارین : باشه استراحت کن فعلا 
تا رفت چشمام گرم بشه احساس بالا اومدن مایعی تو حلقم حس کردم تند بلند شدم رفتم سرویس ارینم پشت سرم 
رفتم در سرویسو ببندم ک نزاشت اومد داخل باهام
فقط مایع زرد میاوردم بالا ، تمومم نمیشد
ارین دستمو گرفته بود پشتمو ماساژ میداد 
دیگ جونی نمونده بود برام

از پشت افتادم بغل ارین
ارین ی هینی گفت از پایین بغلم کرد
مامان : یا ابلفضل عباس عسللل
ارین گزاشتم رو تخت : هیچی نیست ‌، مامان ی لباس خوب میدی ‌، دفترچشم بدید بی زحمت
منم اروم دست ارینو فشار دادم
نگامم نکرد😐😂( میدونست چی میخوام😂)
بابا : من میبرمش پسرم
ارین : ن باباجون خودم هستم 😍
بابا پیشونیمو بوسید رفت بیرون مامان با لباس اومد ارین از دستش دفترچمو گرفت رفت بیرون ، مامانم اومد لباسمو عوض کرد
من : ماااااامان
مامان : ببین حالتو ، برو عزیزدلم
مامان بلند شد رفت ارین اومد داخل
ارین : عسلی
من : نریمم😭😭
زدم زیر گریه 
ارین اومد جلو بغلم کرد
ارین : جانم جانم گریه نکن خوشگل من ، حالت بده من ک نمیتونم با این حالت کاری نکنم
من : بگو امپول نده
ارین : نیاز باشه میزنی 
من : اریننن
ارین : هیسسس ، پاشو
دستمو گرفت اروم اروم باهم رفتیم پایین
تو ماشین اصلا حرف نزدم چشمامو بسته بودم 
ارین : رسیدیم
چشمامو باز کردم تابلو بیمارستان ـــــــــــــــ دقیقا جلوم بود
پیاده شدیم دستمو گرفت رفتیم اورژانس ارین رفت دفترچرو داد اومد نشست کنارم ‌، نتونستم تحمل کنم سرمو گزاشتم رو پاهاش 
با موهام ور میرفت تا اسممو خوندن با کلی استرس رفتم داخل 
دکترم ادم فوق العاده عصبی ، هیچی نتونستم بگم حتی موقعی ک از درد معاینش دست ارینو فشار میدادم
مطمئن بودم واسم امپول نوشته معلوم بود اصلا 
نشستم رو صندلی بیرون ارین رفت دارو بگیره 
ــــــــــــــــ
۱۵ min
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ارین : پاشو نفسم
من : چندتاس؟
ارین : نمیدونم
من : نمیگی دیگ
ارین : نه😐🙄😹
دستمو گرفت برد سمت تزریقات
من سریع وایسادم
من : فکرشم نکن بزنم
ارین : میزنی خوبشم میزنی 
من : اریننن
ارین : خوشگلم عسلم نیازته باید بزنی

من : نمیخواممم
ارین دستمو محکم کشید برد گریم در اومده بود ، ارین متوجه نشده بود
برگشت طرفم 
ارین : پیشتم م...
ارین سریع گرفتتم تو بغلش
ارین : جاانم ، میدونی امروز چقدر گریه کردی اروم باش ، من پیشتم دردت اومد نمیزنی دیگه خب
من :ـ من میترسمم😭
ارین : من هستم ، بیا بریم 
اروم رفتیم داخل 
ارین پلاستیکو داد ب پرستار
پرستام دفترچرو از ارین گرفت خوند بعد از بین داروها
۳ تا امپولو ی سرمو دوتا شیافو ی لوله نازک در اورد
من : ارین
ارین : جونم
من : اون نازکه چیه
ارین : نمیدونم ، وقتش شد میپرسیم
پرستار : تخت دومی خالیه برو
ارین : برو قربونتشم
من : بیا توام
ارین : هستم همینجا من برو فداتشم
اروم رفتم سمت تخت دومیه کفشمو در میخواستم بیارم استرس بدی گرفتم سریع رفتم بیرون سمت ارین
ارین با دیدنم بلند شد 
ارین : چیشده عسل
من : بیاااا 🥺🥺🥺
ارین : باشه باشه بریم
رفتیم کفشمو در اوردم خوابیدم رو تخت

ارین دستمو گرفت اروم نوازش میکرد
پرستاره اومد : شلوارشو بکش پایین😐
ارینم سمت راستم یکم کشید پایین 
پرستاره در ظرف پنبه رو باز کرد یکی گرفت اومد سمتم
بیشتر داد پایین پنبه کشید سریع فرو کرد
بغضم گرفته بود ناجور هیچی نگفتم در اورد اومد سمت چپم 
پنبه کشید فرو کرد ، خیلییی بد فرو کرد ک اییی من با خانم گفتن ارین یکی شد
خیلی دردم گرفته بود دست ارینو محکم فشار میادم
ارین : تموم شد تموم
پرستار در اورد : نگه داشته باش بیام اونو بزنم
ارین اومد سمت چپم پنبه رو نگه داشت
ارین : خوبی؟
من فقط سرمو تکون داد شلوارمو کشید بالا ک پرستار اومد سمت راستمو کشید پایین تا وسط کامل
من : ارینن
ارین : جانم اخریه 
پرستاره فرو کرد ک تکون بدی خوردم ارین سفت کمرمو گرفته بود
خیلی دردش زیاد بود 
من : ااااااییییییی ننننن😭😭😭
اخخخخخ
ارین : جانم جانم
من : ااااااااا، اریننننن
پرستاره : شل کن در میارما
ارین : عسل شل کن تمومه
من : ااااایییی
دیگه جیغ کشیدم ک پرستاره در اورد پنبه رو گزاشت رو کمرم رفت😐😐😐
ارین پنبرو گرفت گزاشت رو باسنم نگه داشت
ارین : جون دلم تموم شد هیس
من اروم یواش فقط ارین ارین میکردم
ارین شلوارمو کشید بالا
من : برییمم
ارین : چشم میریم
پرستار : ب پهلوشو
سرمو اوردم بالا
ارین : چرا؟
پرستار : شیاف
من : خونه میزارمم
ارین : نیاز نیست
پرستار : دکتر نوشته گزاشته شه وگرنه ما از خدامونه
ارین شلوارمو تا زیر باسنم کشید پایین پهلو شدم
ارین رفت پرده رو کشید😐😂😍
اومد در گوشم : صدات در نیاد فقط
دستمو گرفت ، یهو سوزش خیلی خیلی بدی کل کمرمو گرفت
ارین دستمو فشار داد 
دلممم میخواست جیغ بکشم میدونستم پرستاره چیکار کرده اشکم اروم اروم میریخت
ارین :خوبی؟ 
من : اریننن
ارین : میدونم میدونم هیس اروم باش
سرمو نمیزارم وصل کنن خودم وصلش میکنم برات😍


ارین اروم رومو برگردوند پیشونیمو بوسید
ارین : خوبی ؟
من : بریم😭😭😭
ارین : دورت بگردم ، میتونی پاشی؟
اروم بلند شدم
.ــــــــــــــــ
پایان❤️
پ.ن : اعتماد کردم بهش ، عاشـــــــــــــــــــــقش شدم شدیــــــــــــــــــــــد ، اما این عشق منو ناخــــــــــــــــــدا هیچوقت ندید :)
#ناخدا
#ماکان بند

خاطره سپیده جان

سلام من سپیده ام دمپایی تراپیست و دارای مرکز مشاوره و خدمات (هر نوع خدمتی برای رضایت خلق الله )از دهمون خدمتتون رسیدم 
فکر کنم با معرفی ام باید چند نفری منو بشناسند 
خب خاطره ای که تصمیم گرفتم براتون بگم از شکستگی پام هست 
البته یه چند سالی هست که از این اتفاق میگذره  حدود دو سالی میشه پای ما در اثر افتادن از دو پله ی ناقابل کج شد 
بدین صورت که ما در اتاق خود بودیم و در خانه تنها، مشاهده نمودیم یک نفر سنگ ریزه به پنجره ی اتاقمان پرتاب میکند 
ما هم که معشوقه ای نداشتیم آن زمان گفتیم چه کس میتواند باشد آیا؟
یعنی پسر همسایه روبرویی عاشق ما گشته؟
یعنی یک نفر پیدا شده که شیفته ی ما شود؟
در حال خوشحالی و تبدیل خوشحالی به مرحله ی قرر دادن رسیده بودیم که متوجه شدیم برادرمان خواستار بازکردن در هستند و معشوقه ای در کار نبوده 
ما هم سریع از پله ها پایین آمدیم و دو پله ی آخری یکی شد و بومب 
بله بنده کل هیکلمان روی پای نازنینمان افتاد و چنین گشت که مثل همان فردی که از یک ساختمان 100 طبقه به پایین شوت میشود و به صورت کج پخش آسفالت میگردد گشتیم 
برادرمان از پشت در: چه شد؟افتادی؟
و من با آه و ناله آره صبر کن باز میکنم الان 
مثال یک جنگجوی تیر خورده خود را روی زمین کشاندیم دستانمان را دراز کردیم و رساندیم به آیفون و در را بازکردیم 
آمد بالا و گفت چی شده؟
گفتم هیچی الان خوب میشه چیزی نیست
او هم گفت بریم بیمارستان ؟
گفتم نه خوبم و او هم که عجله داشت رفت 
به همین سادگی سپیده ی از 100 طبقه افتاده ی له شده ی تیر خورده را رها کرد و رفت 
وما ماندیم و پای داغونمان دستمان را به پای کج شده مان گذاشتیم دیدیم داغ است و گویی ورم دارد چند دقیقه ای که گذشت دیدیم گویا کمی دردش بهتر شده و به کمک دیوار بلند گشتیم و مشاهده کردیم پایمان اندازه ی توپ گشته است 
خلاصه لی لی کنان در سطح خانه حاضر و آماده گشتیم و البته با ترس ترسمان بر این خاطر بود که 
گمان میکردم استخوان پایمان شکسته و این گردو مانند روی مچ پایمان همان استخوان شکسته شده است بدین فرم بیرون زدهخلاصه با خاله مان راهی بیمارستان گشتیم 
من لی لی کنان از دو پله ی کوچک با ارتفاع کم آمدم بالا و باقی مسیر را خاله جان اصرار که باید بر روی ویلچر بنشینی 
و هر چه ما گفتیم نه فایده نداشت 
یکی از خدمه ها آمدند و ما را بر روی ویلچر به اتاق پزشک بردند و دکتر خیلی با احتیاط پای ما را معاینه کردند و به خاله جان گفتند یه کمپرس یخ از ایستگاه پرستاری بگیرند تا پای ما بیشتر از این توپ نشده 😐
 و گفتند عکس بگیریم همانطور که خاله رفته بودند ایستگاه پرستاری ما از روی ویلچر بلند گشتیم  و قصد راهی شدن به مرکز عکس برداری را کردیم دکتر گفتند خودتون میرید؟گفتم آره و ویلچر رو تو اتاق دکتر رها کردم و به راه افتادم و خداراشکر کردیم از شر ویلچر راحت گشتیم 
خاله جان با یخ آبی رنگ به سمتمان آمدند و وارد قسمت عکس برداری شدیم روی صندلی ولو گشتیم و خاله ی عزیزمان جلوی پای ما نشستند و یخ را قرار دادند روی پای ما و هر چه اصرار که بده من خودم نگه دارم بی فایده بود و گفت نه 
و هر کی نگاه به پای ورم کرده ی ما میکرد میگفت قشنگ داغون شده 
مرسی امیدواری ملت شریف و عزیز ایران ✌عکس را هم گرفتند و دیگر کار ما با دکتر عمومی تمام شده بود و رفتیم قسمت کلینیک تخصصی بیمارستان و خود را به دستان دکتر ارتوپد سپردیم 
ما با پای ورم کرده در نوبت نشسته بودیم 
و جالب است بر خلاف ظاهر زشت و نابسامان پایمان ما درد زیادی را احساس نمیکردیم که غیر قابل تحمل باشد (داغ بودم )
به همین دلیل ما مثل یک بیمار عادی در نوبت نشستیم و ملت یکی پس از دیگری داخل اتاق پزشک میشدند و پانسمان هایشان را نشان دکتر میدادند 😐
و منشی عزیز به هیچ جای مبارکشان نبود که یک عدد سپیده ی از 100 طبقه افتاده ی تیر خورده در مقابلشان نشسته است 
خلاصه بعد از یکی دوتا بیمار ما راهی اتاق پزشک گشتیم ما روی صندلی نشستیم ایشان هم پای ما را یک رصدی کردند و عکس را مشاهده فرمودند و ما راهی تخت گشتیم تا معاینه کنند و در نهایت تشخیص بر این شد که کشیدگی رباط هست و شکستگی در کار نیست و به دلیل ورم زیاد دو روز آتل گچی بسته بشه پس از کم شدن ورم گچ گرفته بشه 
و شروع کردند برای ما نسخه پیچیدن و با چشمان خود دیدیم اولین دارو آمپول کتورولاک 
و بنده از قبل سابقه ی تزریق وریدی این آمپول رو داشتم و میتونم بگم مزخرف ترین داروییه که تا الان دیدم بدین صورت شما آمپول رو تزریق میکنید و همه چی خوبه بعد از تاثیر آن روی بدن، شما شاهد سوزش فراوران معده و استفراغ میشوید 
و چون سابقه ی استفاده داشتم و میدونستم به هیچ وجه نمیزنم گفتم ایرادی نداره گفتن نداره بگذار بنویسند 
خلاصه اینکه ما پایمان را آتل گچی بستیم و باید بگویم تجربه ی مسخره ای است 
چون تکه ای که گفته میشود آب داغ اما گویی 
از آب جوش خارج گشته است را به  پایتان میبندند 😐
و پای شما خیلی خیلی گنده میشود 😐
یک کوره میشود پای شما و جلیز ولیز میکند  
ما به خانه بازگشتیم و به سختی از پله ها رفتیم بالا
 به اتاق پدر مادرمان پناه بردیم و استراحت کردیم و البته چه استراحتی 
تازه وقتی به خانه بازگشتم درد بی دردی گریبانمان را گرفت اشکمان را که تا آن لحظه همانند مروارید در کاسه ی چشمانمان از آن محافظت میکردیم مروارید مروارید شروع به چکیدن کرد (گریه ی حضار رو میطلبه این قسمت )
از تخت آمدم پایین و قصد کردم به جمع خانواده بپیوندم برای تماشای فیلم اما دو قدم که برداشتم دیدم حرکت نمیتوانم کنم و دقیقا اینجا بود که گریه کنان صندلی خواستم برام بیارند چون نه میتوانستم جلو روم نه عقب نه رو زمین ولو شوم و نه اینکه بایستم 
معشوقه هم که در جریان هستید نداشتم پس کسی نبود که منو بلند کنه 
بود هم فایده ای نداشت اگر ما را با آن وزنمان بلند میکرد قطعا خودش از هزار ناحیه شکسته میگشت واگرنه پدرمان زودتر اینکار را میکرد خلاصه یک عدد قرص مسکن هم خوردیم کمی هم گریه و زاری به راه انداختیم و بعد از کمی آرام شدن آرام آرام شروع به حرکت کردم و بالاخره به مقصد رساندم خود را 
و دقیق یادمان نمی آید آن شب بود یا شب بعد که پایمان تغییر رنگ داد و بادمجونی رنگ گشت 
کل پا به رنگ بادمجانی گشت حتی بین انگشتانمان
و این شد که تجربه ی داشتن یک پای رنگی را هم داشتم 
و تامام 
سرتان را هم به درد آوردیم که ایرادی ندارد 
مخلص شوما دوستان 
سپیده آبان 98

خاطره مائده جان

سلام ب دوستان خوبین؟☺
بیو برم واس دوستانی ک تازع اومدنو منو نمیشناسن مائده 22ساله همسریمم ک متخصص پوست و مو 29ساله (کیارش) و ی بیوام از فسقلیمون بگم 6ماهه و دختر 😘😍ک کیارش اسم دختر مامانو میخواد بزارع تبسم 😒😂(6ماهه سر اسم جنگ داریم منو شوهری😂)خب بریم سر خاطره : تو خاطره های قبلیم گفته بودم ک مادرشوهرم گرامی بنده دکتر زنان زایمان و دکتر من بودن توی این چن وقت 
هفته پیش جمعه  شب ساعت 7بودداشتم لباسامو از کمد در میاوردم ک واس هفته دیع ک تولد کیانا بود کدومو بپوشم انتخاب کنم /: تنها بودم تو خونه و کیارشم قرار یود از بیمارستان سریع بیاد خونه ولی یکی از دوستاش مریض شدع بود باید میرف معاینش کنه🙊😐
منم تنها بودم حوصلم سر رف رفتم اتاق نی نی با لباساش بازی کردم  عروسکاش😍😍😍بعد اومدم تو اتاق خودم واس انتخاب لباس لباسمو انتخاب کردم گذاشتم کنار ک بدم خشک شویی بعدم رفتم دنبال انتخاب کفش هر چقد ب خودم فشار اوردم نتونسم خودمو قانع کنم ک پاشع بلند نپوشم😂 یکیشو انتخاب کردمو با غر غر پوشیدم(با دخترم داشتم حرف میزدم ک آره بخاطر تو نمیتونم پاشنه بلندو لباس تنگ بپوشمو....اینا😂تازع دعواشم کردم)بعدم ور داشتمو پوشیدم 😐داشتم غر میدادم جلو اینه ک تلفنم زنگ خورد اومدم ور دارم املت شدم رو پارکت😢😐ب شکمم خیلی فشار اومدع همونجا نشستم دیع نتونسم پاشم ازدرد گریع میکردم و نفسم از درد بالا نمیومد 😭
با زور گوشی رو ور داشتم از رو تخت و جواب دادم کیانا خواهر شوهرم بود اها ی نکته رو یادم رف بگم(دوستان من احتمال سقط جنینم خیلی بالاس و دکتر گفته ک هر کاری رو نباید انجام بدم و ب هیچیم دس نزنم😐و غدغنم کلا بخاطر همین همه کارای خونه  وقتی کیارش نیس با کیاناس 22سالشه و دوسمم بودع)
کیانا:ماااااائده چی شدع؟گریع نکن ببینم چته حرف بزن
مااااائده
من:کیانا درد میکنه😭
هق هق میکردم از درد 
کیانا : دم درم الان میام بالا ی دیقه تحمل گریع نکن عزیزم 
گوشی رو انداختم رو زمین از درد دراز کشیدم رو زمین و گریع میکردم ی دفعه دیدم مادرشوهرم (طبقه پایین میشینن😍)با کیانا درو باز کردن کیانا همه جا رو گشت آخر سر با صدای گریم اومد تو اتاق
کیانا:وای خاک تو سرم چیشدی تو؟
مامان: چیزی نیس مامانم ی دیقه فقط تعریف کن چی شد؟
من:😭😭😭افتادم زمین بعدش کمرم و زانوم خوردن زمین ولی دلم درد میکنه
مامان:شکمتم خورد؟😨😳
من:ن ولی درد میکنه
مامان :خیلیه خب میتونی پاشی؟
من: وای ن 😭😭😭
ک کیارش اومد 
کیارش: خانومم از شما بعیدع هاااا ی سلامی ی خسته نباشیدی ی دوست دارم آقای دکتری چیزی کجاییی عشقم مائده مائده خانوووووم(فک کرد قهرم یا قایم شدم آخه خیلی ازین کارا میکنم بعد اومد تو اتاق منو دید کتشو کیفشو پرت کرد تو هالو اومد طرفم چی شدع؟
مامان:چیزی نیس خورده زمین 
کیارش گوشیشو در اورد زنگ بزنه ب اورژانس ک مامان گف نمیتونه پاشع بزارش رو تخت معاینش کنم 
کیارشم ب من ک داشتم گریع میکردم با ناراحتی و اخم نگا کرد بعدم دسشو انداخت زیر زانوم وبا  اونیکی دسش کمرمو گرفتو بغلم کرد گذاشت رو تخت
کیارش:چی شد افتاد پس شما چیکار میکردین ک متوجه نشدین؟
مامان هم اومد لباسمو داد بالا داش معاینه میکردم ک من دسامو اوردم پایینو لباسمو کشیدمو با گریه میگفتم دس نزنید درد دارع😭😭😭😔
کیارش :فداتشم ی لحظه بزا معاینه کنه اگ چیزی شدع باشه ببرمت بیمارستان 
من:😭من ک چیزیم نیس من نمیام ن من نمیام 
مامان خاس دوبارع معاینه کنه ک نزاشتم کیارش مجبور شد دستامو بگیرع موقع معاینه انقد گریع کردم و جیغ زدم داشتم از حال میرفتم 
کیارش:زندگیم الان تموم میشع ی ذره دیع بعدم اشکامو پاک کرد مامانم بعد از معاینه گف چیزی نشدع حال بچه خوبه ولی باید بریم سونو تا خیالمون راحت شع بعدم نسخه نوشت داد ب کیانا تا بره بگیرع و بیاد بعدم مامان رف زنگ بزنه ب همکارش و اکی کنه واس سونو گرافی اتاق خالی شد من بودم و کیارش ک با اخم نگا میکردو صدای گریع منم مث بچه گربه ها رو مخ بود😂😂😂
دسامو ول کرد بعدم ب گف میشنوم 😂
من:بخدا من فقط پوشیدم ببینم ب لباسم میاد یا ن😢
کیارش: چ ربطی ب لباس دارع ب فرض ک بیاد ب لباست مگ من میزارم بپوشی پاشنه بلند ک امتحان میکنی؟😤😠
من:خب من ک نمیدونسم شاید بیوفتم 😢
کیارش:اگ ی بلایی سرت میومد چی؟
من:ببخشید 😭
 کیارش:چرا افتادی زنگ نزدی بهم ؟
من:نتونسم از جام تکون بخورم 
کیارش :هنوز درد داری ؟(دید مظلومم و گریه میکنم مهربون شد 😂💋)
مائده :کمرم خیلی درد میکنه ولی دلم ن زیاد خوب شد
کیارش ب پهلو خوابوندتم و اومد ببینه کمرم ک افتادم چیزیش شدع یا ن ک با صدای بلند گف اخه من ب تو چی بگم؟😡
من: کمر چی شدع؟دارع خون میاد😭؟
کیارش:گریع نکن کبود شدع خیلی درد میکنه؟
من:اوهوم 
نشوند تو بغلش کمرم میمالید ک منم داش خوابم میبرد ک کیانا اومد با مامان مامانم گف مسکن داری برگرد بزنم برات مامانم ی ذره دردت اروم بشع بخوابی شبو تا فردا بریم سونو و بیمارستان 
منم اینه فنر پریدم ک ن من نمیزنم خودش خوب میشع قرصشو میخورم😢😢😢😭😭😭😭
تو بغل کیارش بودم اومدم فرار کنم ک کیارش دسمو گرف یکی نیس بگه اخه دختر خوب تو میتونی بدویی ک در میری؟
من:کیارش ولم کن تورو خدا جون مائده 
کیارش:قسم ندع عزیزم بیا بخواب مسکن بزنه برات تا استراحت کنی بیا عزیزم 😘
من:ن نمیام ولم کن 
کیارشم بغلم کردو هر چی دستو پا میزدم ولم نمیکرد آخر سر زدم تو گوشش😐😂😂😂😂بحث جونم وسط بود خب😂هیچیم نگف 
همه رفتن بیرون کیارشم گف ک خودم برات میزنم اروم بزنم واس خانومم ک خوب بشع بتونه استراخت کنه( 😂مگ بچه ام این چ طرز قانع کردنه😂😂😂) بعدم خوابوندتم ب پهلو و شلوارو از دوطرف کشید پایین پاشم انداخت رو پا و شروع کرد ب آماده کردن😭
من: کیارش 
کیارش:جان کیارش
ی دفعه بغضم ترکید بلند بلند گریع کردم
کیارش:اااا چرا گریع؟خانومم میدونم میترسی حله آقا حله بخدا اروم میزنم ب جون کیارش گریع نکن دیع من ک هنوووز نزدم اخه
:من😭😭😭
:امادست خانومم؟ 
:اوهوم بعدم بالشو بغل کردم 
پنبه کشیدو نیدلو فرو کرد 
من:😭آی
کیارشم گف تموم شد و کشید پایین منم میخواسم پاشم ک دسشو گذاش رو کمرم کجا خانوم خانوما ؟
 من:مگ نگفتی فقط مسکنه خب زدی دیگه ولم کن😣😭
کیارش: امپولای هر هفته تو یادم رف اینارم بزا بزنم بعد پاشه خانومم(من بخاطر اینکه بچم سقط نشه بیاد ی امپولی رو ک نمیدونم اسمش چیه رو بزنم (وحشتناک درد دارع و روغنی)ینی من میخوام بزنم هر هفته از دوسه روز قبلش گریه میکنمو عزا میگیرم 😂و نوروبیون ک ماهی ی دونه باید بزنم ک نزده بودم واس این ماهمو)
من😭:ولم کن اصن نباید از اولم قبول میکردم ولم کن کیارش التماست میکنم
کیارش:نمیشع عزیزم بعد پنبه کشیدو فرو کرد نروبیونو (نمیدونم زدید یا نه ولی وحشتناک درد دارع و خیلی دیر میگذره موقع تزریق😔)
من:آااااااااااای پاممممم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭 
کیارش :جانم جانم عزیزم 
کم موندع الان تموم میشع 
من: میخواسم تکون بخورم ک کیارش محکم تر از قبل گرفتتم 
کیارش تورو خدا آیییییییییی مامان پام😭
کیارشم پنبه گذاشتو گف تموم شد تمومشد 😙بعدم پاشو از رو پام برداشتو ب اون یکی پهلو خوابوندتم 
کیارش ن تورو خدا ن جون مائده نزن بخدا کمرم خیلی درد میکنه 😢😢😢😭
کیارش:این یدونه رو بزن بعد بخواب راحت 
من:نمیخام راحت بخوابم زوره اصن دوس دارم درد بکشم ولم کنید 
کیارشم خوابوندتم ب اون یکی پهلوم(این حجم از توجه رو کجا ور دلم بزارم😂😂)بالشم داد دسم گف بیا توش جیغ بزن😂
من:خیلی بیشعوری بچت از خودت بیشعور تر(اخه بخاطر اینکه عشق مامان سقط نشع و بلایی سرش نیاد😔 باید امپول میزدم)
کیارش:ب دخترم بر میخوره هااااا☺😄
منم هیچی نگفتم و بالشو بغل کردم 
 شلوارمو بیشتر کشید پایینو قبل زدن موهامو بوس کردو گف میدونم خانومم شجاعه اگ دردت گرف تکون نخور بعدم کمرمو گرفت پامم از زانوخم کرد رو اون یکی پام بعدم پنبه کشید و نیدلو فرو کرد
منم گریم شروع شدو هی بالا تر میرفت دیع ب جایی رسید ک جیغ میکشیدم و بالشو گاز میگرفتم خیلی درد داش ینی ی جوریه ک وقتی میخوای تو سرنگ بکشی قطره قطره میاد تو سرنگ چون روغنی و تزریقش عضلانیه😭
کیارش:جانم فداتشم جانم الان تموم میشع اها تموم شد
من:کیاااارش پام 😭
دارم فلج میشم در بیار 
کیارش : تموم شد تموم شد (ولی مگ تموم میشد لامصب  بعد😭) شروع کرد ب حرف زدن باهام تا حواسمو پرت کنه
کیارش:خعله خب تموم دیدی تموم شد بعد پنبه گذاشت و گف بخواب تا بیام
رف دسشو شست و اومد و جای امپولمو ماساژ داد و جیغ من رف بالا 😭(حتمن باید ماساژ بدی )بسع کیارش دس نزن درد میکنه 😡😭😡 
کیازش:باش باش غلط کردم😂
بعدم خوابیدیم و قبل خواب کلی معذرت خواهی کرد ک اذیت شدم😙
تموم💝
پ.ن:صبش رفتیم سونو و خدارو شکر چیزی نشدع بود واس نی نی 😊ولی کمرم هنوز کبودع و خیلی درد دارع😔
پ.ن: خیلی دوستون دارم با خاطرات دوس داشتنیتون ...💜
پ.ن: از تقویتی هایی ک خوردم این چن وقت خیلی خاطره دارم ایشالله اگ وقت شد تعریف میکنم براتون💟
یا حق

خاطره علیرضا جان

سلام خوبین ؟چه خبر ؟من علیرضام در شرف ۱۶سالگی.قبلا هم اینجا خاطره گذاشتم .یه خانواده پنج نفره دارم خودم ،خواهرم الهام که رزیدنت اطفاله،امیر داداشم مهندس مکانیک ،بابام داروساز و مامانم روانشناسی خوندن و معلم اند .مونا هم که نامزد امیره و بزودی عروسی میگیرند ولی خب من که جزو خانوادم حساب نمیکنمش .این خاطره مال تاسوعا عاشوراست که با ارش و سپهر و محمد رضا (دوستام)میرفتیم هیئت و کلا عشق و حال بود من عاشق کمک تو اشپزخونه هیئت و دسته ام و از بچگی میرفتم کمک عمو حسین و عمو پیمان و محسن و خاطرات خیلی خوبی دارم خلاصه با بچه ها رفتیم اشپزخونه هیئت که داشتن برنج ظهر رو دم میکردن و کلی دیگ رو گاز ها بود و همه مشغول بودن بابا و عمو حسین داشتن دیگ برنج رو بلند میکردن که مارو دیدن انگار جن دیدن باهم داد زدن برید بیرون الان اینجا هم شلوغه هم خطرناک همین مونده بسوزید شماها .محسن و حاج رضا دیدن خیلی میخوره تو ذوقمون گفتن برید یه ساعت دیگه بیاین کمک غذا هارو که حاج حسن و بقیه میدن شمام کمکشون کنین .خلاصه رفتیم دسته هم تازه اومده بود تو حسینیه رفتیم بینشون .پارسا و پیام هم بودن با رفیقاشون .یکم سینه زدیم و اینا که محسن اومد دنبالمون که بیاین دیگه پیام و پارسا و رفیقاشونم اومدن ،غذا هارو داشتن میذاشتن تو مجمعه و میبردن پخش کنن مام رفتیم زیر مجمعه که عمو حسین همونطور که دستمال بسته بود به سرش و خیلی باحال شده بود گفت جوجه ها شما برین تو این جمعیت لهتون میکنن برید پیش حاج رضا غذا بکشین پارساهم خندید گفت جوجه ها مجمعه رو بدین به خروسا برید .لجم دراومده بود از صبح هرکاری میخواستیم کنیم میگفتن نمیتونین .رفتیم پیش حاج رضا بلاخره یکی مارو تحویل گرفت به سپهر گفت پلو زعفرونی بریزه من و محمد رضام برنج میکشیدیم کمک عمو پیمان .بابا و عمو حسینم خورش .حاج حسن و پسراش و اقا مهدی و حاج رئوف و خلاصه بقیه همه میبردن و کارای دیگه رو میکردن مردونه که تموم شد زنونه رو هم غذا دادن و همونجا چند تا ظرف بزرگ غذا کشیدیم و هممون نشستیم پای سفره و شروع کردیم خوردن .اینقدر دیر شده بود از گشنگی همه هلاک بودن ولی میارزید .حاج رضا هم کلی ازمون پیش بابا و عمو اینا تعریف کرد که چقدر زرنگ اند گفت راه افتادن دیگه برنج رو میدیم دست اینا .محسن و پیمان دیگه باید بازنشسته شن .گفتم خورش چی که عمو حسین گفت فکر کردی این تا لحظه مرگ پستش واسه من و باباته ده ها سال تجربه پشتشه اصلا قلق داره عین چاقو جراحی میمونه واسه همین دادنش به من حاج رئوف یهو رسید گفت بسه دیگه جمع کنین خودتونو که باید خورش و برنج شبو بذاریم .به ماهم گفت برید استراحت کنین که شب بتونین کمک کنین که قبول نکردیم و قرار شد با چند تا از بچه ها و پیام بریم خونه عزیز اینا لپه هایی که پاک شده بود و پیازای خرد شده رو بگیریم اخه از قدیم خانم ها دور هم کمک میکردن و اینا رو اماده میکردن که اینبار خونه عزیز جمع شده بودن (ما واسه عاشوراتاسوعا میریم سمت محله قدیم عزیز اینا که خونه اولشون بوده و هنوزم نگهش داشتن البته طبقه بالاش کسی زندگی میکنه الان)خلاصه رفتیم بیاریم که ما خوشحال نشستیم عقب وانت وحسابی حال میکردیم خوبیش اینه که گیر نمیدن و حاج رضا حاج رئوف و حاج رضا و اینا که بزرگترای هیئت اند مارو هم ادم حساب میکردن و کار میدادن بهمون .خلاصه رفتیم و اونا رو بار زدیم و بردیم اشپزخونه.محسن چکمه پاش بود و دستمال بسته بود به سرش داشت سیب زمینی سرخ میکرد و حاج حسن و پسرشم داشتن برنجا رو ابکش میکردن .حاج رضام داشت غر میزد سر بقیه که بدوید به شام نمیرسیما و گوشتارو که از صبح قربونی شده بودنتقسیم میکردن.ماهمرفتیم کمک و با دامادحاجی رئوفی (مهرداد)لپه هارو شستیم .چند نفرم پیاز هارو سرخ میکردن .داشتیم نگاه میکردیم که یهو پیام اومد گفت بچه ها بیاین بریم خونه یه دوش بگیرین بیایم هرچی کفتیم نه گفت بدوید که نه نداریم خلاصه رفتیم خونه عزیز و دوش گرفتیم و لباس عوض کردیم .بعدشم عین جنازه گرفتیم خوابیدیم .با احساس خفگی بیدار شدم که دیدم طبق معمول من از همه دیرتر بیدار شدم و پیام روانی با بقیه دست به یکی کرده همه پتو و بالش هارو ریختن رو سر من خودشم امیرحسین (پسر عممه و یه سالشه رو بغل کرده و هی میذارتش رو این تپه بالش و پتو اونه قه قه به ریش نداشته من میخنده .خلاصه اومدم بیرون از زیر اونهمه اوار و مجبور شدم جمعشون کنم البته عمه بیشترشو جمع کردا چون دید من جای تا کردن دارم مچاله میکنم 😂و رفتم پایین پیش بقیه
همه داشتن استراحت میکردن چون اوج کار از شب بود که بساط قیمه ظهر عاشورا و شام غریبان رو باید اماده میکردن که البته قرار بود تو خود حسینیه اخر شب همه بمونن کمک چون حجمش خیلی بیشتر بود سخت بود هی بار زد و برد .خلاصه یکم تو حیاط عزیز اینا با پیام و پارسا و سهیل و علی و محمد (رفیقاشون)گل کوچیک زدیم که امیر اقا با مونا بلاخره لطف کردن پیداشون شد .اومدن و سلام دادن البته امیر که کلا پیامو ایگنور کرد اونم سر برگردوند و مشغول بازی شد انگار کسی نیومده کلا .ما کوچولو هارم که ادم حساب نکرد امیر.ولی عزیز اومد استقبالشون و بغلشون کرد و بوسید که دیگه اخم شازده باز شد یدقیقه کلا اخلاقش یه چیز داغونی شده ها از همه طلبکاره انگار .خلاصه اونا رفتن تو ماهم مشغول بازی شدیم که پیام گفت این خان داداشت اومده اینجا پلاس شه یا میره گفتم نمیدونم گفت من که بمونه میرم شب خونه خودمون و دیگه ادامه نداد.تو این حین عمو اینا و بابا هم اومدن یه دوش بگیرن لباس عوض کنن و ماهم رفتیم تو .عزیز واسه مونا و امیر از غذا ظهر اورده بود .بابا و عمو حسین و پیمانم نشسته بودن منتظر که عمو محسن و مهدی (شوهر عمم)از حمام بیان که اینا برن حموم بالا و پایین .عمو زد پشت ارش گفت خسته نباشین پهلوونا امروز حسابی ترکوندینا حاج رئوف که کفش بریده بود  مونا برگشته میگه خیلی باحال تیکه انداختین عمو 😑عمو گفت تیکه نبود عمو جون از صبح تو اشپزخونه اند .امیر :ما که اومدیم که هم اینا هم بزرگتراشون(پیام و رفیقاش)داشتن فوتبال میزدن .حرصم دراومده بود که پیام به موقع با ظرف شیرینی اومد از اشپزخونه بیرون گفت شما دیر اومدی داداش کارارو کرده بودیم داشتیم استراحت میکردیم واسه شب حالا اگه بودی هستیم در خدمتتون چشاتونو باز کنی ببینی بچه ها چقدر زحمت کشیدن .امیر که محو شد .نشسته بودیم‌که عزیز به بابا گفت واسه الی غذا میبری مادر امشبم کشیکه .پیام گفت من میبرم عمو .بابا:خیر ببینی عمو برسون بهش که امشبم نمیتونه بیاد  یعنی با این غذا بردن واسه الی باز بیچاره شدیم بس که تیکه شنیدیم .مونا کم بود امیرم اخلاقش شده عین اون و همش میگفت کاش ماهم الی جون بودیم همه تحویلمون میگرفتن که دیگه عمو حسین که همیشه ساکته گفت تو یذره هم شبیه اون بچه نیستی اون کی درمورد کسی بد گفته و تیکه انداخته همونطور که عزیز واسه تو و مونا غذا نگه داشته واسه اون بچه هم نگه داشته چقدر حسودی میکنی .عزیز زود بحثو جمع کرد گفت خجالت بکشین محرمه دلخوری درست نکنین و قضیه جمع شد .خلاصه بابا و عمو اینا باز رفتن حسینیه .عمو گفت که قراره وانت بیاد چندتا دیگه تو انبار که بیارن واسه ظهر فردا گفت به پارسا و محسن که بمونن کمک کنن با بقیه بارش بزنن .ماهم موندیم .حدودا یه ساعت بعد پیام اومد و گفت که الی کلی خوشحال شده و گفته عزیزو ببوس .عزیزم هی میگفت خوشم نمیاد اونم میخندید میگفت دستور خانوم دکتره و بزور عزیزو بوسید و زنگ زد الی گفت ماموریت انجام شد بعدم داد گوشی رو عزیز که کلی قربون صدقه هم رفتن و عزیز گفت فردا باید بیای ها من این حرفا حالیم نیست .ماها هم همه فالگوش مناظر بودیم که عزیز کفت میاد و همه کلی شاد شدیم بجز دو نفر که من بفهمم مشکلشون چیه خیلی کشف بزرگیه .خلاصه اومدن واسه بار زدن سه تا دیگ .تو عمرم فکر نمیکردم دیگ اینقدر سنگینه.محسن و پارسا و پیام و محمد زیرش داشتن به فنا میرفتن
هرچی به امیر گفتم بره کمک اصلا انگار با دیوار بودی اخر سر بعدی هرچی گفتن نیاین شماها سنگینه برید امیر رو بیارین یا محمدو بیدار کنین از خواب ولی مام رفتیم کمک موقع بالا اومدن از پله ها احساس کردم کمرم یهو کش اومد یجوری بود خیلی درد گرفت ولی باز کمک کردیم و محل ندادم و با پیام رفتیم اشپزخونه هییت باز و اینبار باز برنج و دادن ما ولی حاج رضا و حاج عباسم همزمان از دیگ های دیگه میکشیدن .کلی دسته اومده بود اصلا یه حال و هوا فوق العاده داشت .بعد تموم شدن کارها با پیام و دوستاش رفتیم دسته تو خیابون و تا اخرای شب بیرون بودیم .اخرشب که رسیدیم خونه عزیز جنازه بودیم و رفتیم دیدیم همه دور هم جمع اند و گفتن کارا تموم شد و دورهمی میگفتن‌و چای میخوردند حتی فسقله امیرحسینم بیدار بود و واسه خودش از این طرف به اوت طرف میرفت ازاد و راحت .منم کمرم گرفته بود و تازه داشت خودشو نشون میداد و ارش هم گردنش کلا به یطرف خشک شده بود بدبخت . رفتیم خودمونو انداختیم کنار محسن اینا که تازه متوجه نابودی ما شدن و پیامم پیاز داغشو زیاد کرد که بزرگا که نمیان کمک این جوجه ها میرن زیر دیگ این میشه دیگه .خلاصه بابا یکم ماشاژ داد برامون ولی بدتر شد بیشتر درد گرفت .عمو حسینم چون آنکال بوده گفتن نیومده حسینیه و قبل شام رفته خونشون خلاصه کم کم کمردردم داشت رو میشد و خشک شده بودم و آرش که بدتر بود چون گردنشم بود و کلا کج شده بود بدبخت .با ماساژای بابام خوب نشد که هیچ دردشم افتضاح شد اخه داروساز رو چه به ماساژ.خلاصه اخر مامان بهمون قرص داد گفت شل کننده عضلانیه .بابا هم برامون یه پمادی زد و خوابیدیم .صبح که چشامو باز کردم همه نشسته بودن دور هم صبحونه میخوردن .اومدم بلند شم که چنان دردی پیچید تو کمر و پام که حتی نشد داد بزنم فقط نگاه میکردم شاید یکی به دادم برسه که دیدم نخیر همه عین چی مشغول خوردنن خلاصه داد زدم به من بدبخت کمک کنین که محسن اومد یه دوتومنی  انداخت رو پتوم گفت بیا 
گفتم مکه گدام .محسن:تو گفتی به من بیچاره کمک کنین /:بعد ورشکست نشی با دوتومن /اوضاع اقتصادی خرابه ببین تازه فقط من وجدان داشتم کمک کنم بقیه تکونم نخوردن .بلند شو بیا صبحونه /:نمیتونم کمرم گرفته/:ااااه خوب نشد /نچ /کمک کرد بلند شم که جیغم در اومد حالا مگه میتونستم بشینم ،همونطور وایساده بودم که بابا اومد دست زد به کمرم دادم دراومد گفت باید شل کننده عضلانی بزنی .حالا یه چیز بخور یه قرص دیگم بدم بهت برو دوش اب گرمم بگیر خوب نشد یه فکری کنیم،بعد به ارش نگاه کرد گفت تو هم که کجی هنوز .بلند شد قرص داد بهمون گفت دوش اب گرم بگیرین فعلا از حموم که اومدم یکم دردم اروم تر بود هرچی مامان گفت نرید بیرون بزور راضیش کردیم بریم دسته که طبق معمول مارو سپردن به پیام و رفتیم دسته و بعدم طرفای ظهر رفتیم اشپزخونه کمک.من که نمیتونستم بشینم همون طور که وایساده بودم کمک میکردم تو کشیدن غذا .دیگه اصلا نمیتونستم حتی بایستم که با محسن و پیام و ارش رفتیم خونه عزیز و غذا خوردیم و بزور دراز کشیدم دمر و عزیزم برام حوله داغ میذاشت .یعنی افتضاح بود .همونطوری خوابم برد .با جیغ جیغ مونا بیدار شدم که خدا به داد بعد از ظهری برسه که با صدا مونا بیدار شی😭از جیغ و حرص خوردنش داد میزد الی یا اومده یا داره میاد که این داره اینطوری میکنه پارسا کنارم نشسته بود داشت حلوا میخورد تا دید بیدارم گفت بخواب که اوضاع قرمزه .گفتم الی اومده؟گفت به خودم رفتیا باهوشی .اره اومد ولی رفت .چرا رفت ؟؟؟؟رفت دنبال عزیز که پیاده نیاد چون میخواست دیرتر از حسینیه بیاد گفت الی زانوش درد میکنه خودم میرم دنبالش❤️❤️پس چرا این داره اتیش میگیره ؟/:چه میدونم ول کن بهتری ؟/نچ نمیشه تکون بخورم /:الی اومد بگو یه پیروکسیکامی ،متوکاربامولی چیزی بزنه سرپاشی زود /:اوکی.ارشم اومد نشست پیشم گفتم تو چطوری گفت هنوز کجم 😂 اونطرف هنوز جیغ جیغ مونا و امیر میومد انگار پیام باز حال امیرو گرفته بود که میجوشید .همونطور دراز کشیدم دمر و از ظرف حلوا پارسا که کنارش بود هی یواش یواش برمیداشتم که الی و عزیز و مامان اومدن بعدشم بابا و عمو محسن و پیمان .پیامم امیر حسینو بغل کرده بود و با لبخند اومد پایین پیش ما معلوم بود حال امیرو گرفته باز .نشست کنارم گفت هنوز تسلیم نشدی/چی؟/یه امپول بزن خلاص/اره تسلیمم/جدییییی؟؟؟؟؟؟دمت گرم فکر کنم یکم هییت رفتنت اثر داشت نظر کردن بهت یکم یکما عقلت داره میاد سرجاش/بعدم اخر حلوا رو خورد که پارسا گفت بیشعور خب برو بیار گفت یذره بودا چته ؟/یه ذره !!؟؟ کلی مونده بود/که هردو بهم خبیث نگاه کردن منم خودمو مظلوم کردم و گفتم ابجی کمرم گرفته قرص خوردم دوشم گرفتم گفتم ابجی خوبم کن ./الی:باشه ته تغاری بذار ببینم چی شده که دستشو گذاشت رو کمرم و یکم حرکت داد و گفت میتونی بچرخی یا برندشی؟/نچ/باشه عزیزم میخوای باز صبر کنیم و چربش کنی و قرص بخوری یا امپول بزنی؟/خسته شدم ایجی درد میکنه خیلی همه کار کردیم خوب نشد امپول میزنم فقط خودت بزنیا/باشه پسر شجاع /ارشم گفت ابجی منم گردنم کج شده گرفته نیگاه .اونم معاینه کرد و گفت چیکار کردین شما که پیام تعریف کرد .الی هم گفت من مهر همرام ندارم.بابا گفت من میرم از داروخانه میارم براشون که رفت با عمو و پیام و پارسا اذیت میکردنمون که الان با این امپول گاویا میان .میگفت امپولش خیلی بزرگه و میخندیدند اجی گفت حالا بذار بیان بعد تصمیم بگیرین بعد نشست کنارمون گفت خب بگین ببینم چیکارا کردین شنیدم رفتین کمک تو هییت و کلی حرف زدیم اصلا استرسم کلا از بین‌رفت البته واقعا با ابجی نمیترسم انگار یجوری مطمئنم مراقبمه .خلاصه یکم گپ زدیم تا بابا اینااومدن فوری گیر دادیم کسیه داروهارو بدن بهمون که سه تا امپول خیلی بزرگ توش بود و کلی بیشتر سرنگ .مادوتا ماتمون برده بود که یهو محسن گفت کجایین شماها .پارسا گفت دیدین گفتم اینا مال گاوه .بابا گفت اضافه اوردم یکی گفتم شاید کار تهتغاری با یه دونه راه نیفته فردام بخواد اگه اصرار داری توهم بزنی پارسا عمو پارسا بیچاره خنده ماسید رو لبش گفت قربونتون عمو بمونه واسه بقیه شاید لازم شد.ابجی هم گفت خب اگه خواستین بزنین بگین بهم و رفت پیش عمه امیرحسینو گرفت که عمه بره عزاداری .امیر حسینم که خودشو براش لوس میکرد هی تو بغلش میخندید حالا به ما که میرسه اخلاق نداره .البته جدیدا همش یسری صداهای عجیب درمیاره و خودش قهقه میخنده به خودش.دهه نودی اند دیگه 😂من که دراز کشیده بودم .عمو پیمان و بابا هم تو اتاق بالا رفتن بخوابن که بعد برن کمک اشپزخونه .الی و پیام و پارسام کنار من و ارش بودن .امیر و مونا هم پشت میز پذیرایی بودن که یهو محسن گفت الی عمو بیا این ازمایش منو ببین تا اینجایی که رفت دید و یچیزایی گفت که نفهمیدم ولی انگار اوکی بود ولی یه شروع بود واسه مونا که باز شروع کنه که عمو جون به عمو حسینم نشون بدین یا یه دکتر دیگه که مطمئن شید نکنه الی جون نفهمیده باشه درست که همه سکوت کردن که پیام واسه عوض کردن بحث گفت تصمیم شما ها چی شد بزنین دیگه عین جنازه افتادین ناله میکنین.اخه مجبوری از ما مایه بذاری که دعوا نشه.اخر ارش گفت ابجی خیلی زیاده اینکه.الی گفت تو دوتا سرنگ میزنن .گفت ابجی اروم میزنی؟گفت اره عزیزم اگه میخوای امیر یا بابا بزنه
هردو گفتیم نههههه.خودت.گفت باشه بعد همه رو فرستاد برن چون من که نمیتونستم بلند شم فقط پیام موند و الی گفت اول مال کی رو بزنیم ؟آزش گفت من .که دراز کشید و پیام کمکش کرد اماده شه و ابجی زد براش که یکم اییییی اخ کرد گفت درد داره ابجی هم هی بهش میگفت بااون نفس بکشه و دومیشم زد .من ترسم بدتر شد از ناله ی آرش .ابجی انگاری فهمید گفت پشیمون شدی ؟یهو مونا اومد پایین گفت من جات باشم نمیدم این بهم بزنه حداقل بده بابا یا امیر اخه یا بذار درسش تموم شه بعد خودتو بسپر بهش دیگه میخواستم لهش کنم الی گفت باشه مونا جان لطفا برو شما امپولشو بزنه تهتغاریمونم .مونا ول نمیکرد طبق معمول پیام یکم دهن به دهن شد و الی هم ساکت بود و پیام رو ساکت میکرد اخر شازده خانوم رفتن پیش امیر گزارش بدن که پیام گفت پهلوون پنبه نباشیا تحمل کن تمومه ابجی هم گفت سرفه کن و زد اولش خوب بود ولی وسطاش خیلییی درد داشت تا میومدم بگم اخخخ پیاممم دیوونه میخندوندتم و ادامو درمیورد دیگه این تموم شد دومی رو هم زد و با مسخره بازیای پیام اشک تو چشام بود ولی خندم بند نمیومد یه تیکه ادا مونا رو دراورد گفت الان با امیر میاد همون موقع تموم شد و تا لباسمو درست کرد امیر و مونا اومدن که امیر گفت بده من بزنم براش مونا میگه بد میزنی دردش میاد 😡😡😡حیف نمیتونم بلند شم از جام وگرنه با کله میرفتم تو دماغش .الی بنده خدا که لبخند زد گفت تموم شد داداش حالا ایشالله خیلی بد نزده باشم واسشون که من و ارش باهم گفتیم خیلی کم درد داشت ابجی .دیگه طاقت نیوردم خواستم یه تیکه بندازم که اینبار پیام زودتر گفت شما موقعی که صدات میکنن بیا یدقه کمک بیا که بچه نره زیر بار سنگین الان نمیخواد کمک کنی .حالا مگه ول میدادن این دوتا کلا عین خروس جنگی شدن باهم .این وسط مونا هم یهو رفت عزیز اینارو اورد که ما اومدیم مهمونی با جیغ نه اینکه امیر کمک کنه .بیچاره عمو محسن گفت کسی نخواسته کمک کنین عمو جون شما مهمون بودین مگه کسی مجبورتون کرد 
خلاصه سرتونو در نیارم یه سرو صدایی شد که همه ساکت بودن و متعجب و مونا فقط جیغ میزد و اخرم باز رسید به الی .که اون اصلا دست به سیاه سفید نزده بعد به شوهر من گفتن چرا نیومد سر دیگو بگیره .حالا هرچی میگفتیم کسی نگفت ول نمیکرد که اخرم پیام رو پارسا و عمو محسن بردن واینم از عاشورامون .ما هم بهتر شدیم و رفتیم هیئت هرچند فقط تماشاچی بودیم‌ ولی به حال و هواش میارزید.ببخشید بلد نیستم خیلی بنویسم و خیلی زیاد شد .میدونین من نمیشناسم کسی رو اینجا ولی یجور برامون دعا کنین .کاش اینا زود عروسی کنن برن ازشون خوشم نمیاد امیر دیگه وحشتناک بی رحم شده بیخیال موفق باشین

خاطره پروا جان

سلام 
قبل از اینکه  این خاطره یه صحبت ، گله و شکایت کنم من وقتی خاطره ام نوشتم انتظار داشتم بگن داستان ، رمان ، خیالبافی یا هر چیز دیگه  برای همین قبل شروع خاطره 
گفتم که این خاطره حقیقت محض و منشا از هیچ رمان و داستان یا حتی خیالبافی نیست ولی اونجوری که برای خودم حساب کردم از آب در نیومد چه کسایی که به صورت مستقیم اومدن گفتن اینایی که گفتی من تو رمان خیلی خوندم یا رمان زیادی میخونی  یا کسایی که به صورت غیر مستقیم با حرفای دو پهلوشون اظهار نظرکردن ... با یه خاطره من نسبت داده شدم به یک خیالباف با دوز بالا شاید نظر شما این باشه و من نمیتونم قانع اتون کنم الان زمین و زمان براتون بالا پایین کنم یا قسم آیه قرآن بخونم که شما باور کنید مهم نیست باور نکنید بزارید به خیال شما من تو خاطرتون یه خیالباف باشم یا کسی که رمان مینویسه نمیدونم  . اولش گفتم بابا مهم نیست که فکر کنن زندگی من مثل رمان ولی ضربه آخر این بود که یکی افراد به صورت غیر مستقیم به خاطره من اشاره کرد و گفت خیالبافی با دوز بالا واقعا اعصابم ریخت بهم برای خودم متاسف شدم که چرا خاطره گذاشتم که اجازه دادم هر کی یه ویژگی بهم نسبت بده و گفتم دیگه تموم شد کلا خاطره نوشتن بزارم کنار ولی هر کاری کردم نتونستم خودم قانع کنم اینطوری رفتن از وب یعنی حرف شما درست من اومدم آخرین ضربه امو زدم‌ . و تصمیم گرفتم هم برای خودم هم برای جو وب بهم نریزه همون پروا خاموش بشم چون اولین خاطره کامنتش یکی خودشو جای آروین جا بزنه و پیام عاشقانه بفرسته و ابراز خوشحالی کنه تا کسی که انتقاد کنه که خاطره منشا از رمان باشه (البته به جز دوستانی که لطف داشتن و کامنت های قشنگ قشنگ فرستادن برام) و یه نکته دیگه که باعث تعجبم شد اینکه من یه پی نوشت نوشتم که 
با سرنوشت همراه بشی یه دفعه دیدم که سر از شکست ، تسلیم شدن تو زندگی و آخرش رسید به مرگ بابا من کی گفتم تو زندگی تسلیم شید من گفتم گاهی اوقات تسلیم سرنوشت بشید شاید سخت باشه ولی آخرش قشنگه من گفتم تسلیم مرگ بشید؟ یا تو زندگی شکست بخورید ؟ فقط خواستم بگم من چنین چیزی نگفتم شما مختاری هر جور که دوست دارید زندگی کنید خلاصه یه خاطره من کلی حاشیه برام درست شد  این خاطره هم برای خالی نبودن غریزه مینویسم وسعی میکنم خیلی خلاصه کنم خاطره : من دبیرستان بودم که بودم همکلاسیم مریض شده بود و منم ازش گرفتم بعد مدرسه رفتم خونه فردا امتحان دیفرانسیل داشتیم رفتم کتاب باز کردم هر چی میخونم کار میکنم هیچی یاد نمیگردم دیدم اینطوری نمیشه زنگ زدم به پرهام بیاد دنبالم بریم دکتر ( برای اولین بار با پای خودم😜
)خلاصه رفتیم کلینیک نزدیک خونه امون شلوغ بود خلاصه رفتیم نوبت گرفتیم نشستیم تو رو صندلی منتظر😐 حدود نیم ساعت بعد نوبتمون شد رفتیم تو بعد سلام و علیک گفت خوب چی شده ؟ پرهام اجازه نداد دهن من باز شه خودش شروع کرد حرف زدن آخرشم گفت فردا امتحان داده دکتر یه دارویی بدید بهتر و سرحال بشه دکتر بعد از معاینه دفترچه ام گرفت دارو نوشت بعد دفترچه رو داد بهم و تشکر کردیم اومدیم بیرون پرهام رفت دارو هارو بگیره 
اومد گفت: پروا یه دونه امپول نوشته جان من بیا بریم 
بزن سریع خوب بشی فردا امتحان داری قبول کردم رفت قبض گرفت اورد رفتیم تزریقات پرهام امپول به پرستار داد رفتم رو تخت دراز کشیدم و آماده شدم پرستار اومد بالا سرم پنبه کشید و آمپول فرو کرد اولش سوزش خیلی ریزی داشت کم کم دردش بیشتر شد آروم دستم گاز میگرفتم تا صدا درد نیاد آروم نفس میکشیدم که آمپول در اورد و پرهام برگشتم خونه ... تمام 
هی میام توبه کنم پی نوشتی ننویسم ولی توبه نمیکنم

- شما مایلید تا آخر عمر قضاوت کنید ولی سعی کنید درست قضاوت کنید ‌.
- خیلی دوستتون دارم با آرزوی موفقیت برای همتون 
یه تشکر ویژه هم برای ادمین بابت زحمت آپ کردن خاطره ها و کامنت...
پروا

خاطره دریا جان

سلام😍✋🏻

خوبین؟! خوشین؟!

ایشالله که عالی باشین🌺💙

دریا هستم ۲۱ ساله از تبریز

این خاطره ای ک تعریف میکنم مربوط به  هفته پیشه!

ی توضیحی راجب گندم بدم...گندم دختر دوست پرهامه...آقا میلاد

ی دختر فوق‌العاده ناز و ب شدت بابایی!😍😂

حالا بیشتر باهاش آشنا می شید...بریم سراغ خاطره:

شنبه بود که من رفته بودم کتابخونه...میخواستم برگردم خونه ک پرهام زنگ زد ک میاد دنبالم...۱۰ دقیقه بعد اومد از دور متوجه شدم یکی تو ماشینشه...جلوتر ک رفتم متوجه شدم ی دختر کوچیک و بامزه کنارش خوابیده!

در عقب و باز کرد نشستم

با صدای خیلی آرومی گفتم: سلام

پرهام شبیه من گفت: سلام...خسته نباشی

من: ممنون...(با سر اشاره ای به دختر کوچولوعه کردم)کیه؟!

پرهام: دختر دوستمه...گندم

من: آها

پرهام ماشینو روشن کرد ک یهو ضبطم باهاش روشن شد😶تصور کنید...آهنگ هلهله حمید هیراد با صدای بلند😬

بمیرم برا گندم.‌..چنان هول بلند شد ک گفتم سکته کرد بچه😐🙁💙

پرهام سریع ضبط رو خاموش کرد ولی دیر شده بود

گندم ی نگا ب من کرد...ی نگا ب پرهام....بلند زد زیر گریه🙁

دستاشو باز کرد ک پرهام بگیرش بغل همزمانم گف: عمو پَلی(😐😂)

پرهام: جانم عمو جان

بغلش کرد حالا مگ آروم میشد

فک کنم شوک بزرگی بهش وارد شد😁🙄

اصلا اروم نمیشد.‌‌..پرهام از ماشین پیاده شد منم پیاده شدم...تو بغل پرهام زار میزد ها!☹️

پرهام یکم راه رفت باهاش حرف زد اصلا فایده نداشت

تقریبا کل پیراهن پرهام خیس شده بود!

البته گندم ی ذره کلافه م ب نظر می رسید

ی ذره  م من بغلش کردم ولی اومد بغل من بد تر شد‌‌...چون من غریبه بود و تا اونموقع ندیده بودم!

دیگ هرکی رد میشد نگامون میکرد

هرکاری میکردیم آروم نمیشد ک نمیشد

آخرش پرهام بردش تو یه مغازه اسباب فروشی

۱۰ دقیقه گذشت نیومدن میخواستم برم ببینم چی شد ک یهو پرهام اومد بیرون گف: دریا بیا کمک

من: کمک چی؟!😐

پرهام: بیا میگم

رفتم تو مغازه....۱۰ تا خرس کوچیک...۴ تا باربی...۵ تا عروسک بچه و ی خرس بزرگ رو میز بود...😐✋🏻

ماشالله گندم کم نزاشته بود😂💙

منم نامردی نکردم ی خرس خوشگل و بامزه گذاشتم روشون برا خودم😐🙄

پرهام ی جور بدی نگا میکرد😶

گندم دید منم رفتم آوردم مانتومو کشید ک خم شم‌...ی ذره خم شدم ک گف:

آوَلین آله بیژَن گَدِش(آفرین خاله بزن قدش)

عین بچه محکم دستامونو زدیم بهم

دیگ رسما تو چشمای پرهام تعجبو میشد دید!

بیچاره کارتشو داد و حساب کرد

ب زور جاشون دادیم تو ماشین

پشت ماشین کلا گرفته شد برا همین رفتم جلو نشستم گندم اومد بغلم نشست اصلا انگار ن انگار ک اون همه گریه کرد🙄

خلاصه تو راه من و پرهام فقط ب شیرین زبونیاش میخندیدیم😂💙

وسطای راه ب پرهام گف: عمو پلی شدا میژاری؟!(عمو پرهام🙄 آهنگ میزاری(نمیتونه بگه آهنگ بجاش میگ صدا😄))

پرهامم آهنگ گذاش صداشو برد بالا

گندمم ی چیزای نامفهومی میگف و میرقصید

نیم وجب بچه ی کارایی میکرد😂پرهام از ته دلش میخندید!

مشخص بود خیلیی دوسش داره!

ی ذره احساس میکردم گندم داغه!

ولی خوب میگفتم حتما اشتباه میکنم

خلاصه گندم انقد رقصید ک خوابش برد...مث اینک گندم میخواست شب پیش پرهام باشه چون پرهام راه خونه خودشونو میرفت... نزدیکای خونه پرهام اینا بودیم ک ب پرهام گفتم:

پرهام گندم حالش خوبه؟!

پرهام متعجب گف: چطور مگ؟! چیزی شده؟!

من: ی ذرع داغه فک کنم 

پرهام: ببینم(دستشو گذاشت رو پیشونی گندم): آخ آخ راس میگی

من: چیکار میکنی؟!

پرهام: بریم پیش میلاد دیگ(پدر گندم و دوست پرهام)

خلاصه رسیدیم شرکت آقا میلاد

پرهام گندم و گرف بغلش...رفتیم اتاق آقا میلاد

بعد سلام و احوال پرسی قرار شد گندمو ببریم پیش آقا شهاب(توی خاطره های قبلی بودن...برادر شاهین و برادرشوهر عسل!(:)

گندم بیدار شد از خواب پدرشو دید انگار دنیارو بهش دادن(بعدا فهمیدم گندم مادرشو از دست داده!بعد از به دنیا اومدن گندم مادرش فوت میکنه😔🖤)

اصلا از بغل پدرش بیرون نمیومد😂😍💙

رسیدیم درمونگاه...رفتیم پیش شهاب

یکمی شهاب و میلاد باهم آشنا شدن...گندم داشت با عروسکاش بازی میکرد

پرهام نشست رو صندلی گندم نشوند رو پاش

شهاب مشغول معاینه ش شد

گندم ی ذره اذیت کرد ولی خوب خیلی دست و پا نمیزد

شهاب مشغول نوشتن نسخه بود: 

من:چی مینویسی براش شهاب؟!

شهاب:خداروشکر حالش خیلی بد نیس

من: تزریقی ندی ها!

شهاب یکم نگا کرد: لازمه!🙄

من: شهاااااب...یذره بچه س

شهاب ی نگا ب گندم ک درحال بازی بود کرد: تاجایی ک میتونستم کم کردم

من: ن تروخدا شهاب ننویس براش

پرهام: دریا بزار کارشو بکنه!

من: پرهااااام...واقعا که!

رفتم نشستم رو صندلی ها

شهاب دیگ چیزی نگف ادامه نسخه رو نوشت داد دست منشی ک بگیره

ناراحت از اینک گندم باید آمپول بخوره گوشیمو دراوردم ک باهاش سرگرم

ک حضور پرهام و کنارم حس کردم:

دریا...دریا گلی؟!...من و نگا کن

ب نشانه قهر رومو برگردوندم 

دستشو گذاشت رو دستم:

دریایی...نگام کن

نگاش کردم...با بغض لب زدم:

خیلی بچه س

پرهام: خودت ک میدونی چقد دوسش دارم...ولی باید بزنه...حالش بدترمیشه تو ک نمیخوای بیشتر از این اذیت بشه؟! هوم؟!

سرمو به نشونه "نه" بالا انداختم ک ادامه داد:

الان ی ذره درد میکشه ب جاش حالش بهتر میشه...ناراحت نباشی دیگ ها!

۵ دقیقه بعد منشی در زد اومد تو داروهارو داد دست شهاب

کلا دوتا آمپول نوشته بود براش ک هردوشو اماده کرد 

گندم همچنان مشغول بازی با میلاد و پرهام بود ک شهاب رفت سمتشون ب میلادوپرهام اشاره زد گندم و آماده کنن

من ک اصلا دل دیدنشو نداشتم برا همین از جام تکون نخوردم! 

میلاد: خوب خوب دختر بابا آماده شه

گندم: چِلا؟ م میهام باژی تُنم(چرا؟! من میخوام بازی کنم)

میلاد: اول آمپولاتو بزن بعد بازی...خوب؟!

گندم: آمول؟!(آمپول؟!)

همینطور ک میلاد با گندم حرف میزد پرهام گندمو دمر کرد و شلوارش و آماده کرد...گندم یهو ب خودش اومد:

نهههههه😭😭 ولم تُنین...تُمَمَمَمَت...آله دلیا بیاااا(نههههه ولم کنین...کممممک...خاله دریا بیااااا)

کاش اسممو صدا نمیزد! بغضم بدتر شد بلند شدم رفتم کنارش‌....انقد مظلوم نگام میکرد ک میخواستم زار بزنم😭

پرهام:عمو جون زود تموم میشه...دختر شجاعی مث تو ک از این چیزا نمیترسه!

گندم آروم آروم گریه میکرد🙁

دگزارو آماده کرد اومد بالا سرش پنبه کشید نیدل و فرو کرد...گندم آی بلندی گفت و گریه ش بیشتر شد...پرهام و میلاد همزمان گفتن: جانم جانم تموم

شهاب سعی میکرد تند تزریق کنه

گندم دیگ بلند بلند گریه میکرد

تموم شد کشیدش بیرون...آقا میلاد بلندش کرد بوسش کرد تو اتاق یکم چرخوندش ولی آروم نمیشد

پرهام اومد سمتم: دریا خوبی؟!...میخوای سویچو بدم بری خونه؟!

بی توجه به حرفاش گفتم:

دردش گرف؟!😢

پرهام: لازم بود قربونت برم

آقا میلاد دوباره گندم و خوابوند رو تخت دوباره آمادش کرد...گندم تازه ی خورده آروم شده بود ک دوباره گریشو شروع کرد😭

گندم و آماده کرد شهاب رفت بالاسرش:

گندم خانوم...هر چقد خواستی جیغ بزنه فقط سفت نکن باشه؟!

گندم جوابشو نداد پنبه کشید و با بسم الله نیدل و فرو کرد

گریه گندمم شدت گرفت...انقدر با شدت گریه میکرد ک هم میلاد هم پرهام و هم شهاب ترسیده بودن

انقدر بد گریه میکرد ک منم گریه م گرفت

 براش کباب شدم😭💙

شهاب نصفه آمپول رو دراورد 

گندم همچنان هق هق میکرد

آقا میلاد ناراحت خواست بغلش کنه ک گندم پسش زد...پرهامم همینطور

دستاشو برام باز کرد ک یعنی بغلم کن 

چنان گرفتمش بغل ک فک کنم استخوناش خورد شد!

تو بغلم گریه میکرد منم همزمان باهاش آروم گریه میکردم و زل زده بودم ب پرهام!

آقا میلاد خیلی خیلی ناراحت بودن...و ب شدت گرفته!

بازم سعی کرد از بغلم بگیرش ک اون بدتر دستاش و دور گردنم محکم کرد ک نتونن از بغلم درش بیارن!

آقا میلاد از شهاب تشکر و خداحافظی کرد رفتیم بیرون همچنان گندم گریه میکرد!

آقا میلاد اومد سمتم ک بگیرش اصلا ولم‌ نمیکرد

من: آقا میلاد بزارین باشه...مشکلی نیست

آقا میلاد: ن آخه دریا خانوم اذیت میشین

من: ن ن بخدا من راحتم...تروخدا بزارین باشه

آقا میلاد از پرهام خواست ببرش خونه خودش شب بره دنبالش...پرهامم با کمال میل قبول کرد...خودشم دوست داشت بیشتر پیشش باشه تا حداقل از دلش دربیاره

اقا میلاد ازمون خداحافظی کرد و رفت

من موندم و پرهام

سوار ماشین شدیم....باورتون میشه گندم همچنان گریه میکرد!

ن من ن پرهام حرفی نمیزدیم فقط صدای هق هق گندم تو ماشین می‌پیچید

 پشت چراغ قرمز یهو پرهام گف:

گندم کوچولو؟!...عمو جون...نگام نمیکنی؟!

گندم ک یذره آروم تر شده بود گف: باهات گَهلم(قهرم)

پرهام: چیکار کنم باهام آشتی کنی؟!

گندم: بِبَلِم باژی(ببرم بازی)

پرهام: اگ ببرمت شهربازی آشتی میکنی؟!

گندم سرش و از سینه م برداشت سمت پرهام چرخید...همینطور ک اشکاش و پاک میکرد گف:

آله😢

پرهام گرفتش بغلش ماچش کرد گذاشتش رو پاهاش

برگشت سمت من:

پرهام:دریا میای با ما؟! امروز حسابی خسته شدی اگ میخوای برسونمت خونه؟

واقعا اونروز خیلی خیلی خسته بودم و بخاطر گریه سرم درد گرفته بود!

خواستم بگم "نه" ک گندم با صدای مظلومی گفت: آله دلیا تولوخدا بیا😢(خاله دریا توروخدا بیا)

دلم نیومد بهش بگم ن برا همین گفتم:

باشه خاله جون میام

دستاش و کوبید بهم او از خوشحالی جیغ بلندی کشید!

پرهام بیشتر ب خودش فشارش داد

خلاصه ش کنم ما رفتیم شهربازی خیلی خیلی به گندم خوش گذشت😍💙

پرهام پا ب پاش عین بچه ها باهاش بازی میکرد!

شب خوبی بود درکل...حداقل باعث شد برای چند ساعت هم من هم پرهام ب عسل و امیر فک نکنیم!

گندم چندباری گیر داده بود بستنی بخره ولی خوب پرهام بخاطر سرماخوردگیش نمیخرید...ب جاش براش چیزای دیگ میخرید

حدودا ۱۰ بود ک دیگ احساس میکردم سرم داره میترکه😩...انقدر درد میکرد ک احساس میکردم شقیقه هام‌ نبض میزنن!

پرهام و گندم رفته بودن بلیط بگیرن برا ی بازی

ی ۱۰ دقیقه بعد از وسیله پیاده شدن...میدیدمشون دارن میان سمتم ولی تار!

از دور پرهام نگاش افتاد بهم یکم نگام ‌کرد بعد یهو قدماش و تند کرد اومد پیشم

دریا حالت خوبه؟!

من: خوبم پرهام...چیزی نیست

پرهام: رنگت پریده...حالت خوب نیس!

سرمو بلند کردم:

پرهام:چشمات چرا انقد قرمزن؟!

من: خوبم پرهام...یذره سرم درد میکنه

نگای گندم کردم ک نگران نگاهم میکرد

برا اینک شبش خراب نشه گفتم:

من: خاله من خوبم ها...این عمو پرهامت زیادی شلوغ میکنه...تو خوب باشی منم خوبم

گندم: پ چلا چشات گِلمز شده؟!(پس چرا چشمات قرمز شده؟!)

من: چشمام؟!...بخاطر چیزه...چیز...

هوا😐😄

پرهام رو ب گندم گفت:

نفس عمو بریم‌ خونه بخوابیم؟!

گندم: آله بلیم بیشگاگیم(آره بریم بخوابیم)

ی ذره پیچیده حرف میزنه😐🙄

تموم تلاشمو میکنم مث خودش بنویسم

امیدوارم موفق شده باشم💙

خلاصه پرهام اول منو رسوند بعد با گندم رفتن

کل شبو از درد نتونستم چشم رو هم بزارم!

چند بار مادرم اومد دید بیدارم فهمید بخاطر سردرده فشار اورد بریم دکتر ولی من قبول نمیکردم

ک دیگ دفعه پنجم ب زور بردم درمونگاه

بهش گفتم خودم برم ک گفت همینم مونده نصف شبی دخترمو تنها بفرستم بیرون!

خداروشکر نزدیک بود نیم ساعته رسیدیم

نوبت گرفتم نشستم پیش مادرم

احساس میکردم الانِ ک سرم منفجر بشه

خلاصه نوبتمون شد و رفتیم تو

دکتر ی خانوم ۳۲-۳۳ ساله بودن

ازم مشکلمو پرسید ک براش توضیح دادم

نسخه نوشت و رفتم از داروخونه گرفتم داروهارو

ی دونه آمپول و ی دونه سرم🙄☹️

دیگ خودمم از درد کلافه شده بودم برا همین رفتم نوبت تزریقات گرفتم

مادرم دیگ نیومد تو خودم رفتم آماده شدم

خانوم اومدن پنبه کشیدن...صدای قلبمو خیلی راحت میشنیدم!

نیدلو فرو کرد ک ی آیی خیلی آروم گفتم...خودمم ب زور شنیدم!

تزریق و شروع کرد ک ی ذره درد داشت 

آروم ناله میکردم ک درش آورد پنبه رو گذاشت و رفت

برا سرم خودمو آماده کردم

گاردو بست بالا دستم و سوزنو فرو کرد ک اونم با ی آی کشیده تموم شد

🦋پایان🦋

پ.ن۱: تشکر از کسانی ک وقت گذاشتن و خوندن امیدوارم خوب شده باشه💙

پ.ن۲: گندم خیلی زود بهم وابسته شده!

اصلا فکرشم نمیکردم ی روز بخواد تا این حد وابسته بشه

هم ب من...هم ب پرهام!

فکر میکنم برمیگرده ب قضیه فوت مادرش!

سعی میکنم بیشتر باهاش باشم🙂💙

پ.ن۳: پشت من خدا بودع همیشه...(:♡

پ.ن۴:یا رب

 این دل عشق تو صبر و ثباتم میدهد        عطر تو وقت سحر 

از غصه نجاتم میدهد

یا رب...(:

امشب....

برایم نم باران بنویس....[:

دو سه شب پرسه زدن توی خیابان بنویس... !!!!

#خدا 

 #حمید‌هیراد

فک کنم قبلا یبار دیگ این و نوشتم

ولی خوب خیلی دوست دارم این آهنگو💙

توصیه میکنم گوشش بدید💙

خدانگهدار👋🏻💙

خاطره ایمان جان


سلام وعرض ادب وحترام خدمت همه ی کاربران عزیزو دوست داشتنی وب.امیدوارم که حال دلتون خوب وروزیتون پربرکت باشه.
چندوقت پیش یه بیماری داشتم خانم ۸۰ ساله ای،باشکایت تنگی نفس درحدFC3_4 وضعف شدید وبیحالی وسرفه های پروداکتیو‌که برام یاداورزندگیه خودم شد!
تابستون بودبه شدت مریض شدم،سردرد وسرفه های عجیب،نفس تنگی؛خودم میدونستم یه چیزیم هست امانمیدونم چراسعی داشتم خودم وگول بزنم.//تااینکه بااصراروپافشاری های استادم بیمارستانی که درحال حاضرمشغول به کارهستم بستری شدم.روزهای بدی بود یادمه دردناکترین داروهارومیگرفتم وازین جهت که محل کارم بستری بودم جو بدی داشت.پنهان کاری وحرف نزدنای همکارام بیشترمن روحساس میکرد تاحدی که حتی نتیجه ی یه ازمایش خون معمولی هم بهم نمیگفتن وفقط میگفتن استراحت کن تاازمایشا انجام بشه.بااستادم حرف میزدم فقط یک کلام میگف ایمان توالان بیمارمنی وحق دخالت توکارمن نداری وفقط استراحت کن وکاری به پروسه درمان نداشته باش.من ازین جهت ناراحت بودم ولی خب خودم وزدم به بیخیالی وقراربود عصراونروز برم دوبارهCXRانجام بدم.خواب وبیداربودم صدای دوتاازاینترنا واینکه درمورد من صحبت میکردند توجهم وجلب کردچیزهای خوبی نمیگفتن وشنیدن این جمله که مشکوک بهlung cancerهست برای من کافی بودکه قبرخودم وبکنم.اون لحظه کل30سال زندگیم اومدجلوچشام.افسوسم فقط برای خودم نبودنگران مامان بابام بودم.من تنهابچشون بودم وبعدازچندین سال خدابهشون یه بچه داده بودکه ارزو داشتندعروسیش وببینند.به هیچ چیز دیگری غیرازسرطان ریه فکرنمیکردم ده بارباخودم مراحل درمان ومرورکردم ولی اخرش باناامیدی به بن بستی به نام مرگ میرسیدم.حالم اصلاخوب نبودازفضای بیمارستان وتوجه پرسنل کلافه بودم.اصلا به روی خودم نیوردم که صحبتای همکارام وشنیدم.نگاه کردم دیدم مامانم نیست.آنژیوکت وازدستم دراوردم ولباسام وازتوکیفم زیرتخت پیداکردم وعوضشون کردم.یکی ازخانمای پرستاردیدلباس عوض کردم گفت دکتر لباست وچراعوض کردی کجامیری؟جوابش وفقط بایه لبخنددادم.دستم روگرفت و همکارم روصدازد گفت مامسیولیم اینجا نمیشه که همینجوری لباس عوض کنید برید که؟!محسن دوئیدسمتم گفت شال وکلاه کردی کجابسلامتی؟؟گفتم محسن مامانم کجاست؟گفت احتمالانمازخونس.توچرالباست وعوض کردی؟؟ گفتم ولم کن محسن توروخداولم کن.گفت یعنی چی این بچه بازیاچیه ازخودت دراوردی؟!نمیفهمم ایمان یدفه چی شد؟گفتم هیچی نشده نمیخوام بمونم همین. اختیارم که دست خودمه؟نیست؟گفت باشه صبرکن استاداتاق عمله صبرکن اجازه مرخصیت وبده چشم بروهرجاخواستی برو.
پرستار:ازشماکه دیگه باروندکاراشنایی واقعا بعیده،بدون هیچ رضایتی بدون اجازه مرخصی کجامیخواین برین؟به سرفه افتادم محسن هولم دادگفت برودرازبکش‌باهم حرف میزنیم.گفتم محسن خودت میدونی نه تونه هیچ کس دیگه نمیتونه من واینجانگه داره ازرضایت واینهاهم برامن نگو برامن یکی نگو!برو اونور.گفت ایمان من اصراری ندارم ولی یه قدم برداری نگهبانی خبرمیکنم. گفتم هرغلطی میخوای بکنی بکن! قبل اینکه بخواد همرو دورم جمع کنه ،ازونجازدم بیرون تاکسی گرفتم دم درخونه پولش وحساب کردم کلیدانداختم رفتم بالا.پشت سرهم گوشیم زنگ میخورد.خاموشش کردم.سرم خیلی دردمیکرد وحشتناک سردرد داشتم.لباس برداشتم برم دوش بگیرم.توحمام فقط به این فکرمیکردم که بایدبرم شمال.پناهی جزروستاندارم.اومدم ازحمام بیرون مامان نشسته بوداشک میریخت میگفت تومن ومیخوای بکشی؟اره ایمان تومن ومیخوای بکشی؟چرابامن وبابات اینکارومیکنی؟چرااومدی خونه؟هیچی نگفتم حرفی نداشتم بزنم.چی بگم؟بگم هرچی بهت توبیمارستان گفتن فراموش کن ،بچت مشکوک به سرطانه؟چمدونم ازبالای کمداوردم پایین وسایلم وجمع میکردم بابارسیدخونه،باهم بحثمون شدگفت اگه پات وازخونه بزاری بیرون دیگه پسرمن نیستی. حرفهایی بهش زدم که الان بهشون فکرمیکنم خجالت میکشم.برای اولین باریکی خوابوندتوگوشم فقط نگاش کردم چمدون وسوییچ ماشینم وبرداشتم زدم بیرون ازخونه.خیلی ناراحت بودم.سرفه کلافم کرده بود.خودم وجمع وجورکردم به سمت شمال راه افتادم.
فک کنم یه6_7ساعتی توراه بودم.نزدیکای روستا به اقاسیدتماس گرفتم گفتم توراهم میخوام بیام کلیدای خونم وبگیرم(یه خونه کوچیک روستادارم البته خونه که نه اتاق کوچکی بیش نیست).رفتم دم درخونشون،منتظرم بودند،هرچی اصرارکردم که خونه خودم راحت ترم مزاحم نمیشم آقاسیدو حاج خانم اجازه ندادند منم ازخداخواسته تواون وضعیت روحیم قبول کردم.مامان متوجه شده بودند مریضم.گفت ایمان چراانقدربی خبراومدی؟چراانقدرلاغرشدی؟ چرا؟چرا؟گفتم مامان خوبم فقط خستم ویکم گشنمه همین.
/(اگراشتباه نکنم اولین خاطره ی سیدعلی دقیقا درمورد همین روزه)/مامان گفت ای به چشم پسرالان سفره روپهن میکنم،__ روشن.غذاروکه خوردم گفتم میرم خونه خودم امااقاسیداجازه نداد وعلی بقیه وسایلم وازتوماشین اورد.یه اتاق برام اماده کرده بودن لباس عوض کردم ویکم غرزدم به خدا و قبل خوابم به مامان پیام دادم من حالم خوبه نگرانم نباشن وگوشیم وخاموش کردم وخوابیدم.خیلی حالم بدبود اماهیچی به روی خودم نیوردم هرچند متوجه حال بدم شده بودند.صبح پاشدم بعدصبحونه باعلی رفتیم چندتاخونه که معمولا هردفعه که میرم روستا بهشون سرمیزنم.حالم اصلاخوب نبود و نفس تنگی داشتم وخب خونواده علی ومردم روستافک میکردند بااین حالم بخاطر ویزیت مردم روستااومدم درصورتی که نمیدونستن من ازمشکلات خودم فرارکردم وبه روستاپناه بردم.طهرکه برگشتیم خونه سرسفره حالم بدشدخیلی ترسیده بودن ومنم سرفه هام تمومی نداشت،یدونه 3 3 6ازتوماشین اوردم مجبوربودم خودم به خودم تزریق کنم وهیچ وقت تااون روز چنین کاری نکرده بودم،انقدربدزدم که موقع تزریق جونم داشت بالامیومد وبه شدت جاش کبودشد.تب داشتم یدونه شیاف گداشتم گفتم میرم میخوابم.یکم بهتربودم حداقل ازنظرروحی خیلی بهترم بودم سرم به ویزیت و مردم روستاگرم بودوکم کم داشت یادم میرفت که سرطان دارم!حاج خانم وآقاسیدخیلی هوام وداشتن واین تنهاچیزی بودکه تواون موقعیت برای من حیاتی بود.بعدچندروز تصمیم گرفتم برگردم تهران دیگه تاکی میتونستم اونجاباشم اخرش که چی؟! ولی حداقل باحال جسمی بداماحال روحی خوب برمیگشتم.
نزدیکای تهران خیلی خسته بودم‌وچشام سیاهی میرفت نمیتونستم پشت ماشین بشینم.دم یه درمونگاه اطراف تهران ایستادم.چندتاامپول ازبین داروهابرداشتم رفتم قسمت تزریقات.خانم پرستاره امپولارودیدگفت اقانوروبیون مشکلی نداره ولی پنی سیلین وحتمابایدپزشک تاییدکنند.گفتم چرا گفت قانونه اینجاازشهردوره وتزریق این دارو مسئولیت داره ممکنه حساسیت داشته باشین.(بیمارستانی هم که من کارمیکنم تزریق یسری داروازجمله پنی سیلین ازساعت10شب به بعد نیاز به تاییدپزشک داره).گفتم خب چیکارکنم الان؟_تشریف ببرین سمت راست پذیرش نوبت بگیرین پزشک معاینتون کنه  اگردستوردادند مشکلی نداره چشم.اومدم بگم خودم مهرمیکنم مسئولیتش باخودم اماگفتم یه ویزیت بشم ضرری نداره.جمعیت ودیدم پشیمون شدم!ده یازده نفرجلوم بودند.یکم منتطرنشستم گوشیم ده بارزنگ خورد که اخرش پرستاره باعصبانیت اومدگفت لطفاگوشیاتون و سایلنت کنید.😤زل زدم به چشاش دستم وگذاشتم روسینم گفتم چشم.خندش گرفت رفت.
یک نفرجلوم بود پشت درمنتطرموندم که بعدش برم داخل.پزشک یه خانم دکتری بود همسن خودم شایدیکم جوونتر.سلام کردم گفتم پنی سیلین دارم گفتن نیازبه تایید شماداره.اشاره به صندلی بیمارکردگفت بله بفرمایید بشینید.دفترچم وگذاشتم رومیزش ونشستم.گفت چی شده؟__گفتم که تزریق دارم گفتن نیازبه تاییدشماداره.گفت بله میدونم ،مشکلتون چیه؟؟
وضعیتم وبراشون توضیح دادم ولی نگفتم بیماری ریوی دارم.یدونه ابسلانگ برداشت گفت دهنتون بازکنین؟گفت چندوقته مریضین؟گفتم یه چندوقتی میشه.گفت چندوقت؟گفتم دوسه هفته شایدبیشتر.
گفت تاحالاکجابودی؟! وضعیتت زیادخوب نیست،نفس عمیق بکش!ریم وسمع کرد گفت مشکل دیگه ای که نداری؟__نه.تبم که داری.بزارفشارت وبگیرم.فشارم وگرفت گفت معمولافشارت چنده؟گفتم12_13
گفت الان فشارت خیلی پایینه.ضعفم داری؟؟گفتم خانم دکتر تاییدکنیدمن برم.بلندترگفت ضعفم داری؟
بله .نسخه نوشت گفت سرمت وهمین الان بزن.پنی سیلین هم مشکلی نداره میتونی بزنی.گفتم سرم لازم نیست عجله دارم نمیزنم.گفت شماپزشکی که تشخیص دادی سرم لازمه یانه؟گفتم بله پزشکم.گفت بله؟!گفتم بله!تعجب کرده بود باورش نمیشد فکرمیکردمسخرش کردم.دفترچه روازرومیزبرداشتم وگفتم ممنون واومدم بیرون گفت اقاحتماسرمتون بزنید.
پنی سیلین ودادم به خانم پرستاره گفت اقاقبض بگیریدبیاید.قبض گرفتم برگشتم گفت نسختون ونمیگیرین؟یه نگاه به نسخه کردم دیدم ندارم توماشین،گفتم کجابرم بگیرم؟ گفت_داروهام وگرفتم برگشتم دادم به خانمه گفت دراز بکشین سرمتون وبزنم.دستم وسوراخ سوراخ کرد ورگم پیدانکردفک کنم کاراموز بود.گفت اقافشارت خیلی پایینه رگت وپیدانمیکنم یکم تحمل کن یه لبخندتمسخرآمیز زدم گفتم راحت باش؛دوباردیگه امتحان کرد گفت صبرکنیدالان دکتروصدامیزنم.رفت دکتروصدابزنه خودم رگم وپیداکردم سرم ووصل کردم ودرازکشیدم.برگشت گفت اع کی وصل کرد؟!
خانم دکتر اومدجلو گفت: گفتین پزشکین؟؟_بله.کدوم دانشگاه؟عمومی؟تهرانی نیستین نه؟جوابش ودادم.چندتاامپولارو زدتوسرمم.گفت خانم نمیدونم چیچی،سرمشون که تموم شد صدام بزنید ورفت.سرفه هام کلافم کرده بودوداروهاکم کم داشت گیجم میکردیه پوک خواب میخواستم،توحال خودم بودم نفمیدم کی خوابم برد.یه سوزش تودستم حس کردم پریدم بالاگفتم آی!همون پرستاره بود. روش نمیشدتوصورتم نگاکنه.گفت ببخشیدآقای دکتربرای سرم اذیت شدین.گفتم تازه کاری؟گفت تقریبا.بهترین؟ممنون.اماده میشین ؟__چی؟؟برای پنی سیلین؟؟___اهان اره.اماده شدم برگشتم گفت وای این جای امپوله؟؟!!!چراانقدرکبودشده؟؟!!چقدرناشی بوده طرف!!!!گفتم ناشی خودتی.گفت بله؟؟گفتم خودم زدم.زدزیرخنده گفت ببخشید.
یه نفس عمیق کشیدم وامپول وفروکرد(من ازامپول نمیترسم اماهمیشه مشکل تکون خوردن روداشتم)گفت تکون نخورین تمومه.امپول ودراورد بلندشدم.خانم دکتراومدگفت بهترین آقای دکتر؟گفتم بله ممنون.گفت بشینیدفشارتون وبگیرم.گفتم ممنون لازم نیست.__ بشینید،استینم ودادم بالانشستم.گفت خعله خب
خداروشکر خیلی بهترین یکم حرف زدیم براشون مریض اومدرفت.منم خدافظی کردم وسوارماشین شدم.حالم خیلی بهتربودهرچندسرفه امونم وبریده بود.رسیدم تهران مامان خونه بودطفلک نمیدونست باهام قهرباشه وکم محلیم کنه یابیادبغلم کنه!به باباتماس گرفت اومدخونه.بغلم کرد گفت خیلی خودخواهی پسر.نقطه ضعفمون اومده دستت هرکاری دوست داری باهاش میکنی.نمیدونستم چی بگم حق داشتن.دوش گرفتم بدون هیچ حرفی رفتم بیمارستان بستری شدم.هرچندیه توگوشی هم ازاستادم خوردم.ازین مردای قدیمی هم هست دستاش سنگین!//
حالم خیلی بهتربودیجورایی باشرایطم کناراومده بودم همه ی ازمایشاروانجام دادم ودرکمال ناباوری خبری ازسرطان نبود!دوست ندارم درموردبیماریم بگم پس خواهشانپرسیداما بادرمان دارویی کاملا خوب شد.ازین اتفاق تنهاچیزی که برای من عجیبه اینه که بدترین عکس العمل رو دربرابر بیماریم داشتم.بااینکه رشتم اینه به هیچ چیزی جزسرطان ومرگ فکرنمیکردم.نمیگم یه عفونت ساده نه ،خیلی تاسلامتیم برگرده اذیت شدم اما بدترین عکس العمل وواکنش رودربرابر بیماریم داشتم،یادبگیریم صبورباشیم قوی باشیم ومشکلات وبرای خودمون بزرگ نکنیم.یکی دوماه گذشته بودمن حالم کاملاخوب بودوخدا دوباره سلامتیم وبهم بخشیدوبرگشتم سرکار.یه شماره ناشناس روگوشیم افتاد.یه خانم که صداشون برام اشنابود دقیقانمیدونستم کیه.گفتم ببخشیدمیشناسم شمارو؟گفت آقای دکترمگه اسمم وسیونکردین؟گفتم نه متاسفانه.گفت فلانیم،ماه پیش،درمونگاه.گفتم حالتون چطوره خانم دکتر؟ببخشیدنشناختم واین تلفن شروع رابطه ای بودکه حالم باهاش خوب بود رفت وامداتلفنام بیشترشده بود.چندبارقرارگذاشتیم همدیگرو دیدیم باهم گپ زدیم.درموردش باخونوادم صحبت کردم همه چی عالی بود تااینکه یروزمتوجه شدم این خانم دکترغیرازمن باچندنفردیگه هم هست قول ازدواج داده! به معنای واقعی کلمه شکستم،من اهل عاشق شدن نبودم،توبازه ی زمانی که همکلاسیام دنبال دختربازیشون بودن من تمام عشقم این بودکه این۶_۷سال تموم بشه وبرم روستا.حالاخام این خانم شده بودم.برام عجیب بود،دوتااتفاق وتجربه ی بد دقیقا پشت سرهم حقم نبود.الان نزدیکه یکساله ازین اتفاق میگذره ولی هنوز نتونستم هضمش کنم چون دوسش داشتم وبدترین کارممکن وباهام کرد.
این گوشه ای اززندگی من بودممنون که تااخرخوندین
پ ن:قبول دارم واکنشم به بیماریم باوجودشغلم کاملاغیرحرفه ای بود.

پ ن:این خاطره خیلی وقت پیش تایپ شده اماخب به دلایلی که کاملاواضحه تصمیم نداشتم بفرستمش ،تاامروز که یسری تغییر نهایی دادم وفرستادم.

پ ن:یادبگیرید صبورباشید گاهی وقتابیخیالی وریلکس بودن انتخابای بهتریند

پ ن:چندوقته پیش یه خاطره خوندم اینجا،دوزخیالبافیش خیلی بالابود،بادوزکمتربهترجواب میده اوردوزم نمیشی .جداازشوخی نکنیداینکارارو،جزبی اعتمادی نسبت بهم چیزی نداره.
پ ن:این بخش اززندگیم وخیلیا ازش خبرنداشتن واقعیت من اینه.هرچندخیلی جزییات ونگفتم

پ ن:دوستانی که من رومیشناسند وبامن درارتباط بودند میدونند ادمی نیستم که فوری به کسی اعتمادکنم؛به هیچ کس سریع اعتمادنکنید،مخصوصاتوفضای مجازی که اشغالدونی محضه!
این توصیم برای خانماپررنگ تره خصوصا وبسایت هاکه هیچ اسم ونشونی ازهم نداریم.

پ ن:عاشق هرادم آشغالی نشید!

پ ن:هیچی دیگه خدافظ

خاطره رها جان

سلام سلام
خوبین؟؟ خوشین ؟ سلامتین؟؟
همونجور ک قولشو داده بودم ک هرموقع پسرمون ب دنیا اومد من ی خاطره میزارمو تموم ، ساشا ۲۹ شهریور دنیا اومد ، ی پسر ریز میزه و کپی داییش😁😂😍
تو این مدت خیلی اتفاقات افتاد مثل مرگ مادر بزرگم 💔 
۲۳ شهریور بود ک خبرشو دادن ، یادگاری بود برام با رفتنش خیلی چیزام برد💔
...........
این خاطره برمیگرده به سه شنبه ک من سرماخوردگیم اوج گرفته بود و کاملا مشخص🥴😓 تو خونه بخاطر ساشا ماسک میزاشتم و کلی دارو هایی ک تو عمرم لب نزدمم مجبوری میخوردم😑🤧 ک رسید ب بیمارستان اخرش : 
علی باید شب میموند بیمارستان ( اخرین روزای شیفته دیگه شیفت نمیگیره ، هیچی ب اندازه این خوشحالم نمیکردو منتظرش نبودم😂😁) لباسشو اماده کردم گزاشتم رو تخت منتظر موندم تا از حموم بیاد 
علی : رها حواست ب داروهات باشه ها
بخورشون سر ساعت
من : چشم چشم
لباس پوشید ساشارو کلی بوس کرد اخرم گریشو در اورد ( ته ریشش میخورد ب صورتش😂)
علی : زنگ میزنم جواب بدی خب؟ با مثل اون دفه نشه🙄 ( دو سه هفته پیش بود ک علی از بیمارستان کلی ب خونه و تلفنم زنگ زد تلفنم سایلنت بود ، تلفن خونم چون در اتاق بسته بود نشنیدم از نگرانی اومد خونه ، دید منو ساشا تو حال خودمونیم مادر پسری😂🙃 کلی حرصش گرفت😁😅)
من : باشه باشه مواظب خودت باش
ساشارو خوابوندم  
نشستم پای tv ک الارام قرصم صداش در اومد ، اصلا نای بلند شدم نداشتم پشت گوش انداختم نخوردم هر دو تایمو🙄
بلند شدم tv رو خاموش کردم ساشارو بغل کردم بردم اتاق ، سعی کردم ب چیزی فکر نکنم بخوابم ( همیشه میخوای موقعی ک تنهایی ب چیزی فکر نکنی بدتر چیزایی بد میاد ب ذهنت😐)
چشمام داشت گرم میشد ک با هجوم مایعی دوییدم سمت سرویس ، 
پوزش ، هرچی خوردمو نخوردمو اوردم بالا ، هیچ جونی نمونده بود برام صدای گریه ساشا هم میومد
با تمام توانم خودمو رسوندم ب اتاق

برقو روشن کردم بغلش کردم شیرش دادم دوباره خوابش برد گزاشتمش تو تختش ، روده ها همه میپیچید
دراز کشیدم رو تخت تا یکم اروم بشم ک باز حالم بهم خورد 
دیگه گریم داشت در میومد هیچ توانی نداشتم 
گوشیمو برداشتم زنگ زدم ترنم 
حالا مگه جواب میداد ، ساعت ۲ شب بود🙄🤦‍♀
بعد ۶مین بار زنگ برداشت با صدای خابالو : جانم رها
من : ترنم
ترنم : رهاا صدات ، خوبی؟ ساشا خوبه چیشده
من : حالم بده میتونی بیای پیشم باید برم پیش علی
ترنم : بیمارستانه؟
من : اره دیگه میای؟
ترنم : اره اره الان میام 
تلفن رو قطع کردم لباسمو پوشیدم دراز کشیدم 
از شدت درد نتونستم جلو اشکمو بگیرم ( یک ماهی میشه ک اصلا طاقت کوچیکترین دردو ندارم زود گریم میگیره 🤦‍♀ دکتر میگفت بخاطر زایمانیه ک داشتی نمیدونم🤦‍♀)
از چشمام گرما میومد نزدیک ساشا نمیتونستم بشم دعا میکردم تا ترنم بیاد این بیدارنشه 
گوشیم زنگ خورد ترنم بود بلند شدم رفتم از پنجره ماشینشو دیدم ایفون رو زدم درم باز کردم
رفتم اتاق کیفو گوشیمو برداشتم دست ساشارو بوسیدم
ترنم : رها
من : ترنم فقط حواست ب ساشا باشه من اصلا حالم خوب نیست خب؟
ترنم : به علی زنگ زدی؟
من : نه 
ترنم‌ : با ماشین نریا صبر کن زنگ بزنم اژانس بیمارستان
من : ن با ماشین میرم
ترنم : منم گزاشتم با این حال رانندگی کنی هنوز جای اونم خوب نشده حواست هست
دیگه چیزی نگفتم منتظر اژانس شدم
حالم خیلی بد بود تبمم مطمئن بود بالا رفته 
اژانس اومد بعد یک ربع رسیدم بیمارستان
خلوت خلوت بود یکی دو نفر بودن
رفتم سمت میز منشی
من :‌ سلام ( سرش رو میز بود🙄)
منشی : سلام ، ..... عه خانم ـــــــــــــــــــــــــ
من : اقای ــــــــــــــــ بیمار داره؟
خانم.... : بعله بیان بیرون میفرستمتون داخل
من : این دونفرم بیمارشونن یا ماله اون ورن؟
خانم..... : بله بیمار دکتر... هستن
من : اول اینارو بفرستید بعد من میرم
خانم.... : شما حالتون انگار زیاد خوب نیست خبر ندم؟
من : ن نیاز نیست ممنون
رفتم نشستم رو صندلی ک صدای علیو شنیدم ک میگفت داروهارو سر ساعت بخوریدو فلان
مریض اومد بیرون ک یکی رفت داخل

دردم زیاد شده بود دعا میکردم زود کارشون تموم بشه
اخرین نفرم رفت داخل 
نیم ساعتی میشد نشسته بودم طرف بیرونم نمیومد
احساس کردم حالم داره بد میشه تند خودمو رسوندم ب سرویس باز اوردم بالا
صورتم زرد زرد شده بود
اومدم بیرون
من : خانم... مریض بیرون نیومد؟
خانم... : چرا همین الان رفتن بفرمایید داخل
رفتم جلو در زدم اروم باز کردم علی سرش پایین بود داشت برگه ورق میزد
درو بستم علیم همزمان سرشو اورد بالا
علی : رها
سریع پاشد اومد طرفم 
بازمو گرفت : خانمم ، چیشده اینجا چیکار میکنی ، ساشا کو 
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گزاشتم اشکم بریزه
علی هنگ کرد ی لحظه 
بغلم کرد پشتمو ماساژ داد
علی : رهایی حالت بده؟ بگو ، فقط اینجوری گریه نکن ، ساشا خوبه؟ 
من : حالم بده علی درد دارم
هدایتم کرد سمت تخت اروم خوابیدم
علی : کجات درد میکنه؟
من : خونه حالم بد شد اینجام باز حالم بهم خورد  روده هام میپیچه
علی : قرصاتو ک خوردی؟ 

وسایلو گزاشت سرجاش رفت پشت میزش فقط مینویشت استرس گرفته بودم
کیفمو برداشتم زنگ زدم ب ترنم خبر ساشا رو گرفتم
ساعت ۴ شده بود 
علی پاشد رفت بیرون کلی سفارش کرد ک دارو از داروخونه بیمارستان گرفته بشه 
اومد پیشم 
علی : بخواب رها
من : نمیشه اینجوری بام حرف نزدی؟😬
علی : من هرچی میگم هرکاری میکنم بخاطر خودته باز تو پشت گوش بنداز باز خودتو اذیت کن ، لا الا الله
😂😂😂
( همیشه عصبانی میشه تهش اینو میگه ، انقده خوشم میاد انگار انرژی میگیرم اصن😂😂😂😂😐😐)
دارو هارو اورد 
امپولارو دیدم هیچی نگفتم دلم میخواست زودتر حالم خوبشه تمومشه
ب پهلو شدم شلوارمو کشیدم پایین
صدای اماده شدنش رو مخم بود قشنگ🤦‍♀
علی : تحمل کن خب؟ 
پنبه کشید اروم فرو کرد
درد زیادی نداشت تحمل کردم
پنبه گزاشت در اورد
من : علی
علی : جون علی
من : چندتاس؟
علی : ۴ تا رو میزنم بقیه فردا
اون سمتو کشید پایین پنبه زد فرو کرد
من : ای علی
.....
اخ بسه 
...
اااااای🥺
علی : جانم 
..
ااایییی 
..
در اورد جاشو ماساژ داد 
.
سرمو فشار میدادم تو بالشت دردش باهام بود هنوز
علی : یکم درد داره شل بگیر 
پنبه زد

فرو کرد
از همون اولش درد عجیبی داشت 
من : ایییی درد داره علی 
....
اخخخخ بسه دیگه
.
ااااییی 
علی : شل کن در بیارم
شل شدم
تا اخر خالی کرد در اورد
من : علیییی😭😭😭
علی : جونم فداتشم تموم شد ، یکی دیگه خب ؟
من : ن توروخدا
علی : باشه باشه 
رفتم تو پلاستیک سرم در اورد
منو برگردونید 
پیشونیمو بوس کرد ( دل نداره اینجوری ببینه😁🙃🙃💋)
دستمو گرفت ، بست پنبه کشید اروم فرو کرد
چشمامو بهم فشار دادم
بلندشد امپول ریخت داخلش دوتا تنظیم کرد
اومد کنارم رو صندلی نشست

علی : بخواب قربونت
من : زنگ بزن ترنم
علی : چشم شما بخواب
و........
پایان :🙃
پ.ن : خب گوگولیا مواظب خودتون باشیداااااااا
بوس ب کلتون💋😍
خدافظی❤️❤️❤️

خاطره ایمان جان

ایمان
سلام دوستان من باز هم مزاحمتون شدم اما این بار متوجه روند وب شدم و خیلی از عزیزان خواسته بودن که بازهم براتون تعریف کنم و موضوع دیگه این که من سوء تفاهمی که پیش اومد برطرف کنم چند تا از عزیزان واکنش نشون دادن که چرا او برخورد من داشتم با او پرستار این خانم پرستار چندان رفتار مناسبی نداشتن و رفتارشون به گونه بود که برای هر اقای دیگه ای  هم که این رفتار ها رو انجام میدادن مطمئنم همین رفتار من از اوناهن سر میزد و شاید بدترش
خاطره که تعریف میکنم برای دوره دانشگاه منم مثل خیلی های دیگه ارزوی خانه انچنانی ویلا وماشین داشتم و به هر دری میزدم تا بتونم حداقل پول ماشین به دست بیارم و از طرفی سرم با نقشه ها و پروژه های دانشگاهی شلوغ بود از طرفی هم فکرو خیال ولم نمیکرد وحالت افسردگی سراغم اومده بود و میدونستم چه اتفاقی داره برام میوفته تنها چیزی که نیاز داشتم یه تنوع بود چیزی که بتونه من از او حال و هوا دربیاره یا به چیزی که میخواستم برسونه وتنها چیزی که عایدم شد یه مسافرت بود اونم به شمال و همین مسافرت برای من شد یه سکو پرواز به محض رسیدن مادر و بزرگ و پدر بزرگم اومدن برای استقبال روز اول که بارون وباد شدید گرفت در حدی که نتونستیم ازخونه بریم بیرون روز دوم بارون ریزه میومد اما دلچسب بود صبح زود برای خرید نون رفتم بیرون که بابابزرگم همراهم شد و توی راه ازم می پرسید چرا تو لکم و نکنه خدایی نکرده عاشق شدم منم تنها کسی که میدونستم ممکنه کمکم کنه یا حمایتم کنه پدر بزرگم و کل ماجرا هارو گفتم توی راه چندتا خونه خرابه که نشونم داد و گفت برام برنامه ها داره من هم از خدا خواسته شروع کردم به ساختن کاخ ارزو هام وقتی صبحونه خوردیم خانوادم به همراه مادر بزرگم رفتن بیرون وتنها من وبابا بزرگ رفتیم  املاک ها سر زدیم چهار دیواری هایی که نصف و نیمه ساخته بودن همراه کمی زمین های طرافش قیمت گرفتیم ومناسب ترین هاش برداشتیم موقع خرید خود املاکی گفت چه ضرری میکنید پدر بزرگمم جواب میداد کاری میکنم خودتون بیایید خریدار بشید توی همون سفر یه سرما خوردگی گرفتم ولی از طرفی حال روحی خوبی پیدا کردم سریع طرح هایی که داشتم با اساتیدم در میون گذاشتم وقرار شد یه مسافرت هم با اونا برم وچندتا از دوستان باخود همراهی کنم وقتی رسیدیم واقعا خوشحال بودم وخودم یه قدمی تمامی ارزوهام میدیدم او  چهار دیواری که نصف دیوارش نبود کامل کردیم و تقریبا یه هفته وقت برد تا گچ بکشیم و درستش کنیم بهتون بگم یه اتاق مربع کوچیک نه اتاق داره و نه اشپزخونه حتی شیر اب هم نداشت تنها کاری که کردیم دیوار هارو درست کردیم ورنگش کردیم و به قیمت مناسب به خانمی فرو ختیم که نون میپخت (برنحی-گردو-خلفه)وبه همراه تخم مرع سریع زمین های اطرافش خریدیم به متراژ کم و دوباره دست به کار شدیم و تقریبا یه مجموعه کوچیک شد و اولین سودم اونجا دیدم تقریبا یه ماه اونحا بودیم که تصمیم گرفتم خونه بابابزرگم تغییرش بدم که زیر بار نرفت منم اصرار نکردم وقرار شد تنها یه هفته بمونیم اونم جهت خوس گذروندن که حال بد من بدتر هم شد وقتی از شنا برمیگشتیم از شن وماسه متنفر بودم با این که بیرون از اب بیشتر سرما حس میکردم با این حال با بطری اب بدنم تا حدی شست و شو میدادم و هرشب دوش میگرفتم یه شب تصمیم گرفتیم دیونه بازی در بیاریم یه قایق به زور راضیش کردیم بهمون سواری بده یکم که از ساحل فاصله گرفتیم اوج دیوانگی گل کرد از قایق ران خواستیم نگه داره پریدیم داخل اب و هیچ کدوم ازما شنا بلد نبودیم و جزر و مد دریا هم از نزدیک باهاش اشنا شدیم دستای هم دیگر و گرفتیم تا اتفاقی برامون نیوفته یه جاهایی حس میکردم زیر پاهام خالیه به بقیه که میگفتم بیشتر مراقبم میشدن به محص رسیدن لرز کردم و بدنم یخ کرد سریع خودم شستم لباس پوشیدم حتی اتیش هم گرمم نکرد دندون هام بهم میخورد از سرما وقتی رسیدیم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم وسایلم از قبل جمع کرده بودم فرداش به سختی چشمام باز کردم خودم متوجه داغی بدنم شدم به مامان بزرگ گفتم که میرم پیش نیما حالم خوب میشه و نگرانم نباشه توی راه همش خواب بودم موقعی پیاده شدن روی پاهام بند نبودم در حیاط که باز شد چشمام سیاهی میرفت به سختی پله هارو بالا رفتم تنها نیما خونه بود من و که دید کمکم کرد لباسم عوض کنم روی تخت دراز کشیده بودم توی خواب و بیداری معاینه کرد به سختی یه چیز خوردم ودیگه متوجه دور برم نشدم تا وقتی خیسی پاهام وپیشونیم حس کردم   چشمام که باز کردم اتاقم تاریک بود وبدنم ضعف داشت دستمال که برداستم اباژور هم روشن شد نیما کنارم بود کمکم کرد یه چیزی بخورم فقط یه روز کامل خوابیده بودم قرص و شربتم خوردم بیحال بیحال بودم نیما ازم خواست برگردم توی دوره های حلال احمر که بود تزریقات یاد گرفته بود کمکم کرد برگشتم اروم پنبه کشید و خیلی اروم سوزن وارد کرد اولیش خیلی خوب زد دومی که زد یه اخ گفتم تا صبح خوابیدم صبح واقعا حال بهتری داشتم صبحونه حریر بادوم خوردم واقعا جان تازه گرفتم بعد از صبحونه نیما خواست بقیه امپول هارو بزنم که تازه یادم اومد این خودش هنوز دانشجو و چطور داره واس من امپول میزنه 
:نیما داداش به سلامتی مدرکت گرفتی توی یه ماه که نبودم  الان داری دارو تجویز میکنی
نیما:اولا که هنوز نگرفتم دوما تجویز شده از قبل سوما من نه ویکی دیگه 
:احیانا او استادت که بالاخونه داد اجاره معاینه نکرد که 
نیما: اتفاقا خودس بود 
:دیوانه او خودش چهار تختش کمه حالا تو ای خدا من دیگهدنه چیزی میخورم نه میزنم تا برم یه دکتر درست وحسابی 
نیما:سلوغش نکن دیگه حالا درسه یکم قاط داره ولی کارش حرف نداره 
زیر بار نرفتم رفتم پیش یه دکتر دیگه دقیقا همون دارو هایی داد که استاد نیما دادا بود 
:نیم میگم این دکتره غلط نکنم دانشجو این استادت بودا 
نیما: اولا نیم هیکلت دوما غلط بکن چون نیس 
رسیدیم خونه بی هیچ حرفی دراز کشیدم نیما با امپول اومد بالا سرم به خیال این که درد ندارخ راحت دمر بودم 
نامرد حرفی نزد که ممکنه درد داشنه باشه وقتی زد تازه فهمیدم چی به سرم داره میاد هرچی تحمل کردم نشد یه داد زدم سرش:کدوم احمقی به تو یاد داده امپول بزنی 
نیما: شل بگیر تو دردت نیاد
:لامصب شل تر از این 
نیما:حرف نزن تحمل کن 
:تو روحت بکش بیرون پام فلج کردی 
وقتی تموم شد نفس منم رفت واقعا از روی درد پام حس نمیکردم 
نیما :این یکی درد نداره کولی بازی در نیاریا 
:عه وا خواهر من کجام شبیه کلی هاس 
نیما: گفته باشم کلی مُلی بشی در میارم دوباره میزنم
:وایسا ببینم میخوایی امپول بزنی یا شکنجه کنی 
همین که منتظر جواب شدم امپول زد صدام در نیومد از زور درد کلا نتونستم حرف بزنم 
نیما:داداش خوبی زنده ای ایمان داداش یه چیز بگو 
سعی کردم اروم و شمرده بگم جوری که بتونم تحمل کنم:فقط بکش بیرون
نیما:چشم داداشی تو تحمل کن 
:بکشششششسششش بیرووووووووووووووووووونننننننننننن 
نیما :یه داد دیگه بزنی تمومه 
واقعا دیگه توانی واس داد نداشتم دور از جون تمام شما عزیزان مثل جنازه بودم رو تخت وتا شبش حالم بهتر شد ونیازی به امپول پیدا نکردم 
امروز خواستم به خودم استراحت بدم که یاد شما عزیزان افتادم وخاطرم گذاشتم امید وارم که خوشتون بیاد 
**************************
من داخل خاطره قبل اشتباهی که کردم این بود که من یه چیزایی تو ضیح ندادم ویه سری عزیزان باتوجه به رشته خودشون از من سوال داشتن و فکر میکنم منتظر جوابی بودن که من بدم تا همه چیز حل بشه 
من یه چیز رو بهتون میگم که فرق نداره شغلت چی باشه معلم،دکتر،مهندس،مکانیک،راننده هرچی توی حرفه خودت بتونی یه مشکل حل کنی که بقیه حل نکردن او میشه پول ونگاهت به شما وقتی راه حلی پیدا کنید برای مسکلتون میشه کار افرینی ایده خلاقیت 
یه نمونه شرکت اپل گوشی که ساخت دگمهhomeنداشت وبعد دکمه فروخت خودش مشکل به وجود اورد خودس هم حل کرد پارسال یه دانشگاه رفتم یه گروه خانم برداشته بودن تخته شاسی طراحی کردن که از وسط تا میشد حالا مشکل چی بود تخته شاسیA3جا گیر بود حملش سخت بود تا میشد A4میشد وکوچک تر درواقع یه تخته اما دوسایز 
به مشکلاتت فکر کن و راه حل پیدا کن براش این میتونه رمز موفقیتت باشه
موفق باشید یا علی مدد

خاطره هیلدا جان

سلام دوستای قشنگم.خوبین؟!ما رو نمیبینین خوشین؟!🙂گفتم چون خیلی وقته نیومدم وب یه خاطره دیگه هم بگم😁کم کم دیگه دارم به خاطره ها میپیوندم😁بچه های قدیمی نمیدونم کیا هستن جدیدیا هم خوش اومدین پر حرفی نمیکنم دیگه میرم سراغ خاطره.اگه حرفی سوالی چیزی بود خوشحال میشم برام کامنت کنید همه رو جواب میدم حتما مخصوصا برای تازه واردای وب🙂
...
این خاطره ای که میگم مال همین پنجشنبه اس که گذشت.صبح زود بیدار شدم ساعت ۶ صبحونه اماده کردم برای شهرام شهرامو بیدار کردم که پاشه صبحونه بخوره.بماند که به زور با کلی تهدید اب یخ و پارچ یخ و... بیدار شد😁چون باید میرفت بیمارستان.صبحونه امونو با غر غرای جناب شوهر خوردیم چشماش باز نمیشد از خواب😂خنده ام گرفته بود از قیافه اش.😁با چشمای بسته رفت اماده بشه که بره.منم بعد از گذاشتن ظرفا تو ماشین رفتم دراز کشیدم تا ۸.بلند شدم اماده بشم که با نجوا وروجک برم خونه نیلوجون نجوا رو بذارم اونجا بعد بیام خونه یکم به کارای خونه برسم و خریدامو انجام بدم.نجوا وروجک رو اماده کردم.موقع لباس عوض کردن یه دست و پایی میزنه😂وقتی اومدم خونه به شهرام زنگ زدم که من دارم میرم حموم زنگ زدی جواب ندادم به خاطر همینه.اونم سفارش کرد که حتما موهاتو خشک کن.رفتم حموم اومدم دیدم از طرف استادم میس کال دارم زنگ زدم بهشون بعد سلام و احوال پرسی استادم گفتن که کجایی؟!پیدات نیست؟!چرا نمیای سر بزنی بهمون؟؟دلمون برات تنگ شده دیگه کلاسا اون حال و هوای قبلو نداره وقتی تو بودی بچه ها با دل و جون میومدن سر کلاسا😁گفتم استاد اون موقع قدر ندونستین الان ببینید پشیمونید منو مینداختین بیرون😂گفت نه پشیمون نیستم مینداختمت بیرون چون حقت بود😑😂بعد از کلی حرف زدن و یه سری در مورد کار و تحقیق اینا قرار بر این شد که من برم پیششون اون روز.منم سریع اماده شدم دیدم موهام خیس خیسه خشک نکردم دیگه فقط بافتمش یه مقنعه ام سرم کردم و رفتم دانشگاه.موهام این قدر خیس بود مقنعه ام خیس شده بود.رفتم پیش استادم بعد از کلی حرف زدن و بگو بخند که حدودا ۳ساعت طول کشید برگشتم خونه.تو راه برگشت هوا بارونی بود و سرد.😑انگار زمستونه😑رفتم خریدامم کردم موهای منم خیس بود باد که میزد بیشتر سردم میشد.زنگ زدم شهرام که داری میای برو دنبال نجوا بیارش خونه.سریع رفتم خونه ناهار درست کردم جناب همسر اومدن گشنه نمونن😎حدودا ساعت ۲:۳۰-۳ بود شهرام اومد.نجوا هم بیدار بود.بغلش کردم شیر دادم بهش پوشکشم عوض کردم خوابوندمش.خودمم رفتم ناهار بخورم شهرام چشمش خورد به موهای بافته شدم.گفت هیلدا موهاتو خشک نکردی نه؟!با ابرو اشاره کردم نچ.داشتم دو لپی غذا میخوردم.😂گفت مگه نگفتم خشکش کن حتما؟!🤔با دهن پر گفتم گفتی ولی من عجله داشتم،نمیذاری کوتاهش کنم که،منم خسته میشم این همه رو خشک کنم وقتشم نداشتم.🙄واسه اینکه گیر ندم بهش که برم موهامو کوتاه کنم چیزی نگفت و فقط به گفتن که اینطور بسنده کرد.😂بعد ناهار رفتیم که بخوابیم.خوابیدیم وقتی بیدار شدم سرم سنگین بود.از این بهتر نمیشد.😢نجوا هم بیدار شده بود اروم تو جاش داشت بازی میکرد.😁تا دید من بیدار شدم شروع کرد دست و پا زدن.بغلش کردم.یه دستم نجوا بود یه دستمم شام میپختم و کارامو میکردم.زمانم که میگذشت حال من بیشتر خراب میشد.بیحال تر میشدم.هی تو دلم میگفتم خدایا غلط کردم😢😁این یه بارو مریض نشم قول میدم دیگه موهامو خشک کنم😢یه لیوان چایی عسل ابلیمو درست کردم خوردم.فایده نداشت اصلا😢قرص خوردم فایده نداشت😢شهرام ساعت۷ بود بیدار شد😒😎اومد تو اشپزخونه نجوا رو گرفت ازم کلی قربون صدقه اش رفت و بازی کرد باهاش و شیرشو داد بخوره،اخرم نجوا تو بغلش خوابید.😴منم بی حال مشغول بودم تو اشپزخونه.شهرام اومد اشپزخونه گفت خانومم چه طوره؟!گفتم بد نیستم.🙄گفت چرا بد نیستی؟!رنگ و روتم پریده ها🤔گفتم نمیدونم بی حالم بدنم حس نداره😞😴شهرام دستشو گذاشت رو پیشونیم گفتم نکن دستت سرده.😖گفت دست من سرده؟!😐گفتم اوهوم.گفت خانومم دست من سرد نیست تو داری سرما میخوری انگار اینجوری حس میکنی.بیا برو دراز بکش استراحت کن من خودم بقیه کارا رو میکنم.دستمو گرفت برد تو اتاق خوابوند رو تخت پتو هم کشید روم.منم از خدا خواسته از بیحالی دوباره خوابیدم.ساعت حدودای ۱۰ بود با صدای گریه نجوا از خواب بیدار شدم ولی حس نداشتم اصلا بلند شم از جام.🤕😷بدنم کوفته کوفته با یه گلو درد وحشتناک😑تب داشتم.اروم شهرامو صدا کردم ولی خب نمیشنید.به زور بلند شدم از جام رفتم بیرون.شهرام تا منو دید اومد سمتم نجوا رو اومد بده بهم گفتم شهرام مریض شدم میترسم مریض بشه😭رفت دوتا ماسک اورد زدم به صورتم نجوا رو بغل کردم اروم شد. نشستم رو کاناپه نجوا رو گرفتم بغلم همین نشستم گریه اش دراومد چون حسابی بغلیه😑🤦‍♀️گفتم شهرام من بدنم حس نداره نمیتونم وایستم توروخدا بیا بغلش کن😭شهرام گرفتش ازم ولی اروم نمیشد.دیدم خیلی بی تابه بلند شدم بغلش کردم اروم شد.راه میرفتم تو خونه نجوا هم سرش رو شونه ام بود ولی بدنم بی حس بی حس بود جون نداشتم نجوا رو بغلم بگیرم به زور نگهش داشته بودم.شهرام گفت هیلدا عزیزم حالت خوب نیست بهتره بریم دکتر.گفتم خوب میشم قبول نکرد گفت چون نجوا الان هست دیگه زود باید خوب بشی تا هم مریض نشه هم بتونی شیر اینا بدی بهش.منم دیدم راست میگه قبول کردم😢نیلو جون اینا نبودن که بگم‌بیان پیش نجوا مجبور شدیم وروجکو ببریم‌با خودمون.شهرام کمک کرد لباس عوض کردم یه شنل بافت گرم تنم کرد با شال بافت که گرم بشم قشنگ با شلوار گرمکن.لباسای نجوا هم تنش کرد یه سرهمی گرم با کلاه و دستکشای مخصوصش که چنگ نگیره خودشو😁دفترچه امم برداشت و رفتیم سوار ماشین شدیم و پیش به سوی بیمارستان.بیمارستان نه شلوغ بود نه خلوت.نوبت گرفت اومد پیشم نشست.نجوا اروم تو بغل شهرام بود.منم سرمو تکیه دادم به بازوی شهرام سنگین بود رو تنم انگار😢نجوا یکم بی قراری کرد دوباره،شهرام مجبور شد بلند شه راهش ببره که اروم بشه.نوبتمون که شد رفتیم داخل.یه اقای دکتر میانسالی بودن.بعد سلام احوال پرسی نشستم رو صندلی بیمار.دکتره پرسید مشکل چیه؟!گفتم سرما خوردم گلو و سر و بدنم درد میکنه😢تبم دارم.دکتره معاینه ام کرد دفترچه امو گرفت شروع کرد نسخه نوشتن.شهرام گفت اقای دکتر لطفا یه جوری دارو بدین زودتر خوب بشه.من😒میخواستم پاشم همونجا بزنمش که بیجا حرف نزنه😒😂😎دکتره هم گفت چشم و نوشت نوشت نوشت.اخرش یه توضیحی داد گفت داروهاتون بیشترش گیاهی و قرص و شربته فقط دوتا امپول دارین که الان تزریق کنید ایشالا خوب بشید🙂تشکر کردیم اومدیم بیرون.شهرام نجوا رو داد بغلم که بره داروهامو بگیره گفتم شهرام بریم خونه خودت بزن برام😢نسخمو نگاه کرد ببینه پنی سیلین دارم یا نه که نداشتم الحمدالله.😁گفت اوکی بریم خونه پس.رفتیم سوار ماشین شدیم دم یه داروخونه نگه داشت گفتم شهرام برا نجوا شیرخشک و پوشکم بگیر.یه نگاه به نجوا کرد گفت مصرفش زیاد شده ها🤨😂گفتم بچه ام مصرفش زیاد نشده بابای بچه ام مصرفش زیاد شده😒😎من‌یه شیشه شیر درست میکنم برای نجوا توام یه لیوان برای خودت درست میکنی😒😎دید حرف حق میزنم گفت خب خوشمزه اس🙄😂ببین خوشمزه اس که این فندق میخوره لپاش شده قد پرتقال دیگه.بعدم لپای نجوا رو با دستش چلوند و‌ پیاده شد.جیغ نجوا هم دراومد🤦‍♀️😎😂رفت داروهامو گرفت با پوشک و شیر خشک اومد.تو راه نمیدونم چرا خوشحال بود اهنگ میخوند:« از خدا خواهم کمک نماید، سالی یک بچه زنم بزاید😐😂🤦‍♀️خانه روشن میشود از صدای کودکان،خانه روشن میشود از نوای کودکان🤦‍♀️😂»منم میگفتم سردیت نکنه سالی یه دونه!؟🤨همین یه دونه رو بزرگ کن ببینم چه گلی به سرمون میزنه بقیه اش پیشکشت😎😒😂نجوا هم درحالی که مشت دستشو کامل کرده بود تو دهن به باباش زل زده بود با تعجب نگاش میکرد🤨😂فکر کنم تو دلش میگفت چی میزنه این بابای ما🤨😂من اگه گذاشتم تو شب بخوابی نجوا نیستم تا تو باشی دیگه این قدر خوشحال نباشی🤨😂رسیدیم خونه شهرام وسیله هایی که خریده بودو گذاشت رو اپن اومد نجوا رو ازم گرفت چلوندش قشنگ قلقلکش میداد و باهاش بازی میکرد نجوا هم حسابی میخندید و کیف میکرد.
منم یه لیوان اب پرتقال ریختم برای خودم و داروهامو داشتم چک میکردم دیدم علاوه بر اون دوتا امپول دوتا نوروبیونم هست🤦‍♀️😑گفتم شهرااااام این دوتا نوروبیون چیه گرفتی؟!😑گفت واسه تو گرفتم مادر بچه ام😎😂بدنت ضعیف شده گفتم بگیرم برات قوت بگیری😉گفتم میشه لطفاااا دیگه از خودت تز ندی عشقم!؟😎🤦‍♀️😂هیچی نگفت دیگه.نجوا رو گرفتم بردم پوشکشو عوض کردم شیر دادم بهش که بخوابه ولی مگه میخوابید؟!😭سرحال شده بود تازه انگار.😭گذاشتمش رو تخت شهرام اومد تو اتاقمون گفتم چراغو روشن نکن نجوا قصد خواب نداره انگار بذار ببینه تاریکه بلکه بخوابه😭🤦‍♀️گفت اشکال نداره نگران نباش من بیدارم نگهش میدارم تو حالت خوب نیست بذار امپولات بزنم بخواب با خیال راحت.بعدشم رفت بیرون بعد چند لحظه با ۳تا امپول اماده تو دست اومد تو اتاق😢چراغ خوابا رو روشن کرد نجوا رو گذاشت تو تختش به منم گفت بخوابم اماده بشم.دراز کشیدم رو تخت لباسمو اوردم پایین بالشو گرفتم تو بغلم به شهرام نگاه میکردم که پنبه الکلی میکرد.استرس گرفته بودم شدید.😢شهرام اومد نشست لب تخت.با نجوا هم حرف میزد و قربون صدقه اش میرفت که فکر نکنه تنهاس گریه بکنه. گفتم شهرام اروم بزن😭گفت به چشششششم حتماااااا،مگه من دلم میاد بد بزنم برا خانومم؟!😉اروم‌تر گفت یه جوری میزنم نتونی تکون بخوری😎😂پامو اوردم بالا محکم خورد تو کمرش😎😂گفت اخ غلط کردم چشم چشم اروم میزنم.😎😂 لباسمو بیشتر کشید پایین پنبه کشید سمت راستم من بالشو سفت گرفتم تو بغلم.نیدلو فرو کرد ولی متوجه نشدم شروع کرد تزریق کردن نفسمو حبس کردم یه سوزش ریزیم داشت که تحمل کردم.پنبه که گذاشت نفسمو ازاد کردم.😢دومی رو سمت چپ پنبه کشید گفت یه نفس عمیق بکش.کشیدم نیدلو فرو کرد یکم منقبض شدم.شروع کرد تزریق دیدم دردش فرق داره با قبلی.اروم‌اروم گریه میکردم.دردش میومد میرفت تو کمرم بیشتر اذیت میشدم.دستمو بردم عقب گذاشتم رو کمرم شهرام‌فهمید درد دارم بالای جای امپولم با اون یکی دستش ماساژ میداد برام اذیت نشم.اخراش دیگه با گریه میگفتم بسه شهرام‌😭شهرامم گفت تموم شد خانومم.😘پنبه گذاشت جاش.گفتم نوروبیون نمیزنم شهرام بدجور میسوزونه😭هیچی نگفت سمت راستم پنبه کشید اومدم بلند شم شهرام سریع کمرمو نگه داشت گفت عه هیلدا اذیت نکن بدنت ضعیف شده جون نداری شیرم میدی به نجوا بدنت خالی کرده باید بزنی.😡پنبه کشید دوباره توده عضلانی درست کرد با دستش گفت نفس عمیق بکش.نکشیدم اونم نیدلو فرو کرد.گریه منم شدیدتر شد.😭اروم‌اروم‌تزریق میکرد که اذیت نشم ولی سوزش خیلی بدی داشتم.گریه میکردم سفت تر هم میشدم هرچی میگذشت.😭وسطاش دیگه خودمو به سمت مخالف اومدم بکشم شهرام سریع پاشو گذاشت رو رونام که نتونم تکون بخورم.😭گفت‌عزیزدلم الان تموم میشه شل کن دردت کمتر بشه💋من همچنان گریه میکردم.😭همه اشو تزریق کرد دراورد سوزنشو.خون میومد جاش.شهرام پنبه رو نگه داشت خونش بند بیاد.دیدم صدای مشمای داروها میاد گفتم من دیگه نمیزنم😭برگشتم دیدم شیافه تو دستش.گفتم شیاف؟!گفت اوهوم اینم استفاده کنی تمومه دیگه بعدش میتونی لباس عوض کنی بخوابی.💋شیافمم گذاشت لباسمو مرتب کرد سرنگا و پنبه ها رو جمع کرد دولا شد لپمو بوس کرد گفت ببخشید اگه اذیت شدی قربونت برم.💋رفت سریع دستاشو شست اومد نجوا رو بغل کرد برد از اتاق بیرون که بخوابونتش.منم بلند شدم رفتم‌صورتمو شستم پروسه قبل خوابمو طی کردم😁لباس عوض کردم شیر واسه نجوا اماده کردم که شب بیدار شد بدم بهش.یکم پیش شهرام نشستم نگاهش کردم ببینم چه جوری نجوا رو میخوابونه که دیدم بیشتر شبیه اینه داره بازی میکنه باهاش😑ترجیح دادم خودم بخوابونمش تا بیشتر از این خوابشو نپرونده🤦‍♀️بغلش کردم رفتیم تو اتاق خواب رخت خوابشو گذاشتم رو پام بالششم گذاشتم خوابوندمش رو پام و اروم اروم تکونش دادم تا خوابش برد.شهرامم نگاهش میکرد کیف میکرد😁
مرسی که خوندین.ببخشید اگه بد بود هول هولکی نوشتم دیگه.ایشالا که خوشتون اومده باشه.سوالی در مورد خودم شهرام نجوا و ... اگه بود بپرسین جواب میدم😄

خاطره مائده جان

خاطره مائده جوووون
سلام و عرض ادب ب همگی خوبید😍؟ 
ی بیو بریم واس دوستانی ک اشنا نیسن با کیارش و بنده😂
مائده 22ساله حسابداری میخونم تهران زندگی میکنم و همسرمم کیارش متخصص پوست و مو و 28ساله 
خاطره:قبل خاستگاری منو کیارش با هم در ارتباط بودیمو بیرون و اینا زیاد میرفتیم 
17اسفند بودو تولد رفیق کیارش ک دکتر عمومیه و اسمش امیرحسین هستش 
مهمونی گرفته بود تو خونش و همه رم دعوت کرده بود (زوج بودن اکثرا😊)کیارش ی دو روز بود بیحال بود خیلی بد سرفه میکرد هرچی اصرار کردم ک ول کن نمیخوام با این حالت بریم و اینا استراحت کن بهتر بشی گوش نداد و میگف خیلی زشته و دعوت کرده و خیلی اصرار کرده ک حتمن بیایم
رفتیم مهمونی و خیلی خوشگذشت ولی سر ی موضوع جر و بحث کردیمو من قهر کردم تقریبا اخرای مهمونی بودو همه رفته بودن جز ما منم چوووون قهر بودم پاشدم اماده شدمو داشتم میرفتم ک جلومو گرفتو کاملا جدی گف باهم میریم😠
کیارش:قهر ربطی ب اینکه اجازه بدم تنها بری ندارع پس بیخیال این شووو ک بزارم تنها بری نصف شبی😒😠
من:میخوام برم ربطیم به تو ندارع(خیلی ناراحت بودم از دسش وگرنه رو حرف من اصن حرف نمیزد)
کیارش: مائده حالم خوب نیس اذیتم نکن بیا برو بشین کارم تموم شد میریم بیا بریم عزیزم لج نکن
میخواسم بگم میخوام برم خونه ک امیرحسین با نامزدش خداحافظی کرده بودو اومده بود بالا ک مارو دم اسانسور دید و گف 
کیارش بدو بیا پسر رنگ ب رخ نداری 
اول متوجه نشدم بدو بیا پسر ینی چی کلی بعد متوجه شدم ک میخواد معاینش کنه 
رفتیم تو و امیرحسین معاینه کردو اینا و گف با امپول ک اوکی کیا؟
:ارع داداش بنویس
من: اخه دردت میگیرع😢
کیارش:بیخیال انقد درد میکنه بدنم درد امپولو حس نمیکنم دیه🤦‍♂️
امیرحسین:کیارش ی چن دیقه استراحت کن یا ی چیزی بخور تا من بیام 
کیارش:اوکی ممنون زحمت میشع واست
امیر ...:زر نزن پسر این چ حرفیه😂الان میگیرم میام مائده خانوم ی چیزی بخوره حتما
مناروم ک خودمم با زور شنیدم گفتم باش (😔ناراحت بودم خوب)
بعد رفتن ام
بعده رفتن امیرحسین رفتم تو اشپز خونه و ی مقدار از کیک تولد امیرحسین(از قسمتی ک خامه نداشت) براش ور داشتمو رفتم تو سالن رو کاناپه دراز کشیده بود ارنجشم رو چشاش بود 
من:کیارش🙂
دسشو از صورتش اورد پایینو منم کیک گرفتم جلوش 
کیارشم با بی محلی گف ک نمیخوره☹️
من:همون طور ک تنها برگشتن من ب خونه ربطی ب قهر بودنمون ندارع غذا خوردن توام ب اینکه قهریم ربطی ندارع 
نی ابمیوه رو با دسم گرفتمو بردم جلوی دهنش 
کیارش:😂الان بخورم ؟
من:مجبوری 🙄
کیارش:اخه من قهر میترسم بخورم بعدعشقم منظور بردارع اشتی کنه😂
من:از صب هیچی نخوردی میترسم حالت بدترم بشه تو ی بخور من قول میدم اشتیم بکنم باهات فقط خوبشو 😢😣
کیارش:فداتشم ک 
بعدشم ک خورد ی ده دیقه بعد همه رو بالا اورد ک دیع جووون نداشت بچم 🤦‍♀️بعد نیم ساعت امیرحسین اومدو رفتیم تو اتاق امیرحسین برا سوراخ کردن همسریم توسط امیرحسین👊😔😞
کیارش:امیر تورو جون جدت ی چی بزن دارم میمیرم
امیرحسین:پنی کی زدی؟
کیارش:یادم نیس😕😑
من:سه ماه پیش 
امیر حسین:اوکی بخواب کیارش کمربندشو باز کردو دراز کشید منم کنار تخت بغلش نشستم (تخت ی نفره بود چون امیرحسین تو خونه مجردیش مهمونی گرفته بود)
من:درد ب جونم استرس نداشته باشیا اصن درد ندارع چرا دارع 😢میخوتی نزنی اصن؟
کیارش : فک میکردم دلت خنک میشه درد بکشم 
ک امیرحسین 4تا امپولو(.پنی 1200.اپوتل.دگزا. ی امپول سفید رنگم بود ک نمیدونم اسمشو) اماده کردو اومد بالا سرش
من:😭دیونه من چرا باید از اینکه داری اذیت میشی دلم خنک شع؟
کیارش:چون بعدازظهر ک باهام قهر کردی من داشتم اذیت میشدم ولی تو خوشحال بودی 
دیع فرصت نشد جوابشو بدم چون امیرحسین پنبه کشیدو نیدلو سمت چپ امیرحسین وارد کرد 😢 
امیرحسین :شل کن کیا الان تموممیشع
کیارش:ااااخ چیع این لامصب ؟
امیر:1200
کیارش اخماش رفته بود تو همو همش نفس عمیق میکشید
من:الان تموم میشه فداتشم ی ذره دیه تحمل کن بعدم دسمو ک تو دسش بود فشار داد 
امیر کشید بیرونو سمت مخالفو پنبه کشیدو فرو کرد ک هیچ عکس العملی نشون نداد و من داشتم گریه میکردم ک کیارش هی مف درد ندارع و گریه نکنم 
اون دوتای دیگرم زد و رفت ک چوب لباسی  بیارع واس سرم و کمپرس اب گرم
بعد رفتن امیرحسین پاشدم رفتم ماساژ بدم ک دیدم جای 1200داره خون میاد پنبه رو فشار دادم ک گف اگ میخوای تلافی کنی ک چرا نزاشتم بری خونه تنها ی روش دیع رو انتخاب کن چون دارم چلاغ میشم همین طوری فشار ندع عشقم 
منم اون روی خریتم گل کردو فشار دادم 
کیارش:خدا بگم چیکارت کنه مائده😣
من:😂😂😂
کیارش:😂
امیرحسین اومدو سرمو وصل کردو خودش رف خوابید رو کاناپه😑😂خستع بوده شاید خستگی دوس و اشنا نمیشناسع من ک قانع شدم 😂بعدم ک سرم کیارش تموم شد در اوردم ک کلی خون رفت😭🙊🙈🤦‍♀️اخه ی دفعه کشیدم خب بلد نیسم چیکا کنم حسابدارو چ ب کارای پرستاری😂 بعدم یواشکی اومدیم از خونه بیرونو رفتیم پارک ملت با اون حال کیارش😑
اخه باید صحبت میکردیم تاکودورتارو بر طرف میکردیم😂 ک بعد منو رسوند خونمون 
💛تموم شد 💛
پ.ن:انقد فشار دادم جایی ک خون میومدو دیع بچم بهم اعتماد نداشت واس کمپرس گذاشتن😂
پ.ن:دوستون دارم با خاطرات دوسداشتنیتون💜💜💜
پ.ن:از خیلیا ممنونم ب خاطر خاطرات قشنگشو دریا خانوم از تبریز❤️
هیلدا جونم با خاطرات قشنگش و رها خانوم (مامان ساشا بود فک کنم🤔🙄)رها جان خاطره بزا لطفن و خیلی های دیگه ک تشکر ویژه ازشون👏💓
اگ بد شده بود ب بزرگی خودتون ببخشید
پ.ن:خدا پشت و پتاه همتون.....((((((:
پ.ن :این خاطره رو تو تابستون داشتم مینوشتم نصفه بود کاملش کردم امروز فرستادم😊
یا حق❤️💙

خاطره ماه مینو جان

توسط:ماه مینوسلام به اعضای قدیم و جدید سلامتی همه تازه واردا ، خواننده خاموشا ، قدیمیمایی که قهر کردن ، قدیمی هایی که هستن اونایی که رفتن و بدجور دلتنگ خاطره و حرفاشونیم مثه دکتر مهدیه دکتر پارسا ، آیلین fs عزیز و عزیزان جاااانی که الان نصفه شبی اسماشون یادم نمیاد

من ماه مینوام البته اسمم فقط مینو اه خودم تو وبی یه ماه قبلش اضاف کردم که خاااااص بشم. مامان آهو خانم ... از شیراز .... یادتون اومد ؟ حالا نیومدم خیلی مهم نی

خاطره مربوط به همین چند روزه پیشه که از بس خندیدم و انرژی مثبت و حال خوب گرفتم تصمیم گرفتم با تمام سختیای تایپ کردن واستون تعریف کنم

ماجرا از اون جایی شروع شد که خانواده همسر جان عاشق پیک نیک و گردش و سفر و کلا بیرونن حالا هر جا که باشه بدی اب و هوا ، داشتن بچه کوچیک ، سرما ، گرما ، خستگی هیچکدوم مانع گردش اخر هفته شون نمیشه منم چند تا در میون میپیچونم و گاهی هم دیگه باید بریم دیگه ... حالا فک کنین تو سرمای آبان ماه بری پیک نیک 😂 خلاصه خودم و آهو رو حسابی پوشوندم و با شهاب (همسر ) ، طناز خواهر شوهر و خانوادش پدر مادر و خانواده شاهین برادر شوهر راه افتادیم سمت کوهمره (شیرازیا میدونن) ولی تو راه متوجه شدیم چند تا از بچه خاله های شهاب هم که ساکن شیراز نیستن و من یادم نمیومد که قبلا دیدمشون یا نه هم میان البته گفتن تو عروسیمون اومدن خوب طبیعیه که یادم نباشه خلاصه کنار جاده فرعی قندیل بستیم تا رسیدن . حالا پیاده شدن به احوالپرسی به پسرخاله شهاب که حدودا سی و چند ساله به نظر میومد سلام کردم که جواب داد "به سلااااام چطوری عمو ؟ مامانت چطوره" ؟ من 😞 خوبم ممنون .که مادر طناز اومدن و اقای پسر خاله که حالا فهمیدم اسمش ناصره رفت سمت خاله و بعد از سلام و احوالپرسی رو به من گفت ماشاالله ماشاالله .خاله ، دختر طنازه ؟چه بزرگ شده (شما میگین انرژی مثبت ما میگیم خر کیف ) اون حس و حال خوبی که میگفتم از اینجا شروع شد( طناز ده سالی از من بزرگتره اما زود ازدواج کرده و کلا هم هیکلی و درشته) همون لحظه مادر 😈😠 طناز 😤😱😲 فرنوش دخترش 😠😬😡 که مادر جواب داد ناصر سوتی هات تاریخیه ها و با اخم گفت این مینو زن شهابه دختر طناز اونه و به فرنوش اشاره کرد فرنوش هفده سالشه و فک کنم چهل کیلو رو چرب داره . خلاصه بعد از معارفه در حالیکه ارادتی زیاد به این ناصر خان حس میکردم دوباره راه افتادیم و بالاخره یه جایی که میگفتن احتمالا از جاهای دیگه گرمتره رو پیدا کردیم و با ماشینا پناهگاه درست کردیم و دیگه هیزم و ذغال و کباب و .. جالب اینجا بود که چند خانواده ی دیگه هم اون دور و بر دیده میشد که نمیدونم چه فعل و انفعالاتی تو مغزشون صورت گرفته بود که اونا رو هم مثه ما به اون جا کشونده بود بعد از ناهار مادر گفتن که پاشین بریم قدم بزنیم و خودشون جلو راه افتادن. طبیعیه که من نرفتم و با اهو رفتیم تو ماشین . چیزی نگذشته بود که صدای جیغ و دادشون بلند شد و معلوم شد که مادر بدجوری زمین خورده . پا و کمر و ساعدش خراشیده بود ، ساعدش ورم کرده و کف دستش پر از سنگریزه بود و از کمردرد گریه میکرد ، اقا مسعود شوهر طناز که دکتره معاینه کرد و گفت جاییش نشکسته اما برگریم و همه شونم قبول کردن و قرار شد سر راه از داروخانه واسه مادر مسکن بگیرن که ظاهرا اون دارو رو بدون نسخه نمیفروختن و خود اقا مسعود که همیشه خدا مهرش همراش نیس رفت گرفت و برامون توضیح داد که چطور روی یه تیکه کاغذ معمولی یه سری علایمی شبیه علوم غریبه و جن گیری رسم کرد و گفت داروخونه چی با این علامت این گوشه( که نمیتونم با این امکانات محدود تایپی نشونتون بدم) دارو رو میده و این علامت نشون میده دارو رو دکتر نوشته. خلاصه توی خونه عروس خوبه سریع رختخواب پهن میکنه واسه مادر و میگه کیسه آب گرم بیارم ؟ عروس خوبه کیه ؟ خوب منم دیگه .. که یهو متوجه شدم فرنوش و داداشش فرزاد که دانشجوی سال دوم پزشکیه دارن سر اینکه کی امپول مادر رو بزنه دعوا میکنن فرنوش : بده من ، فرزاد نچ . فرنوش :فقط به اون ماکته که دانشجوها بهش امپول میزنن زدی اسمشم گفتا یادم رفته الان،. فرزاد خودت به چی آمپول زدی ؟ فرنوش به هوشنگ (عروسک بچهگیاش ) ولی بلدم .منم که دوره کمک های اولیه رو گذرونده بودم و به بادمجون امپول زده بودم سعی کردم قانعشون کنم و آمپولو بدست بیارم که یهو اقا مسعود تو چشم بهم زدنی آمپول رو که البته فرزاد آماده کرده ازش گرفت و با یه سرعت عجیبی به مادر تزریق کرد . سرعت به قدری بود که حدود سی ثانیه بعد مادر گفت آی آی آی مبهوت  سرعت عملش بودیم که گفت آمپول زدن من مثه نماز خوندن مادربزرگ مرحوم طنازه خدابیامرز حمد و سوره رو میگفت قفل و والا هو احد . . . اله بله ضالللللللللین . کلی خندیدیم مادر هم بهتر شدن و گفتن اصلا مشکل این بود که رفتیم کوهمره ایشالا هفته بعد میریم سمت سپیدان 😄

پی نوشت : والا نصیحت و شعر قشنگ بلد هستما منتها الان حضور ذهن ندارم

چند وقتیه یه مشکلی توی خانوادم بوجود اومده خیلی حالم بده واسمون دعا کنید بابام که تا همین الان که سی و چند سالمه فک میکردم قویترین آدم دنیاست امشب گریه کرد . خوابم که نمی برد نشستم به خاطره نوشتن 

اگر یادتان بود و باران گرفت . . . دعایی برای بیابان کنید

خاطره سپیده جان

سلام من سپیده هستم 30 ساله از اصفهان و اولین باره دارم خاطره میذارم من خیلی خیلی به شدت از بچه گی تا الان از آمپول میترسم دسته خودم نیست
که تقریبا 5 سالم بوده سرما خوردگی شدیدی گرفتم و مجبور شده بودم پنادر بزنم که وقتی نوبتم شد با مامانم رفتیم تو اتاق که بخوابونن منو با گریه زیاد که وقتی شلوارمو مامانم در آورد و اومد بخوابونن من آنقدر دست و پا زدم(زورم زیاده تو همه مواقع ) که هلشون دادم که پرده تزریقات افتاد و خانم تزریقات هم هلش دادم و با آمپول خورد زمینو و که بابام و (داداشم 11 سال از من بزرگتر هستن) و دکتر که معاینم کرده بود اومدن منو نگه داشتم که با جیغای بنفش تونستن نگهم دارن و و بدون پنبه کشیدن فروکرد  من نفسم رفت که خود دکتر اون طرفم بشگون گرفت که نفسم برگرده و جیغ زدم تا تزریق تموم شد و منو بلندم کردن و آب بهم دادن و و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیوفتاده از دکتر خداحافظی کردم و اومدم بیرون داداشم گفت عجب رویی داری. یه وری تو ماشین نشستم و اومدیم خونه
این اولی خاطره بود دفعه بعد بازم میام خاطره میگم زیاد دارم از این خاطره ها خخخ
دوستون دارم 😘😘

خاطره نفس جان

سلااااااام. من اومدممممممم. من نفسم دانشجوام. نمیدونم منو چقدر یادتونه چون من خیلی وقته نه گروه اومدم نه وب چون درگیر درس و دانشگاهم. دلم برا همتون تنگ شده، آجی هدیه. الهه جون. مرضی جون. مبینا اتیش پاره . آجی زهرا . یاسی گلی. دیگه کسی یادم نمیاد اگر اسم کسی جا مونده به بزرگی خودتون ببخشید🌺 خیلیا یادشونه که من حالم بد شد و کتفم دررفت و بستری بودم، اگر یادتون رفته خاطره قبلیم شهریورماه رو بخونین. دیروز بعد نماز صبح خوابم نبرد درازکشیدم رو تختم. بعد حدود دو ساعت درد شدیدی توی ستون فقرات حس کردم، تکون نمیتونستم بخورم😢 با ماساژ مادری و روغن مالی تونستم بلند شم ولی تو راه رفتن هم اذیت بودم از درد. دیگه با هر زوری بود تا نماز ظهر تحمل کردم😕بعد نماز دراز کشیدم خوابم برد😴😴😴ساعت سه بیدار شدم🙄 دیدم کتف راستم هم درد میکنه و کم کم زیاد میشه. بعد ناهار اومدم اتاقم و روغن زدم چربش کردم، در حین ماساژ دادن کتفم بودم که مادری وارد اتاق شد گفت یا فاطمه زهرا کتفت ورم کرده😰😰😰😰 من هیچی نگفتم فقط گفت درد داره؟ گفتم آره. گفت انگار استخون کتف داره درمیره😨😨 دیگه با اتل بستیمش تا شب بسته موند☹️☹️☹️ منم ساعت یازده بیحال شدم خوابیدم ساعت 12:30 از شدت درد زیاد بیدار شدم. کمر گردن و کتف و دست وحشتناک درد میکرد اشکم رو دراورد☹️☹️ مادری از صدام بیدار شد اومد اتاقم دید درد دارم مسکن داد بهم فایده نداره، بابا بیدار شد رفتیم بیمارستان که بیشتر شبیه کشتارگاه بود تا بیمارستان. تریاژ دید دارم درد می کشم میگه برو پس فردا بیا درمانگاه ارتوپد😐😐 اگر خیلی درد داری برو عمومی مسکن بده. بابا رفت نوبت بگیره گفت باید بره ارتوپدی ، عمومی کاری نمیکنه😐 بابا گفت بریم بیمارستان الزهرا ، رفتیم بیمارستان. دکتر م بود. تا ما رو دید گفت چی شده بابا گفت یادته کتفش دررفت، گفت اره. گفت الان درد شدیدی داره و ورم کرده درد زده به ستون فقرات. اونم عکس نوشت گفت بگیرین بیاین. رفتیم برا عکس. برا دکتر بردیم. گفت یکم دیگه مونده دربره ولی نمیشه تا چهارشنبه بمونه اذیت میشه. به همکارش گفت اونم اومد طی یه حرکت استخون رو برگردوند سر جاش، دوتا امپول مسکن پروکسیکام و پردنیزولون هم نوشت که دکتر م برام تزریق کرد بسکه بیمارستان شلوغ از بیمارای تنگی نفس، دردم آروم شد اما درد گردن و ستون فقرات هنوز ادامه داره. دکتر م گفت اگر تا چندروزه آینده با این ژل پیروکسیکام دردش خوب نشد ببرش دکتر ا ببینش دوباره چون دررفتگی کتف به گردن و کمر آسیب میزنه. اینم از خاطره🌺
دیشب ساعت سه رسیدیم خونه من خوابیدم تا 11:30امروز ظهر ، الانم بخاطر درد کمر نمیتونم زیاد بشینم اذیت میشم. حتی راه رفتن هم ستون فقرات درد میگیره. بابا گفت اگر تا چندروز آینده بهتر نشد نوبت میگیرم پیش دکتر خودش.

پ ن: من خیلی ساده میرم بیرون. نه آرایشی نه لباس ان چنانی نه قیافه آن چنانی. ولی همش چشم میخورم. نمیدونم دیگه چیکار کنم چشم نخورم.
پ ن: درسام سنگین شدن کارای عملی زیاد دارم ، نوشتنی زیاد دارم اما خیلی اذیت میشم تا انجام میدم. بخصوص که کارام بیشتر با لپ تابه.

پ ن: موفق باشید

منتظر کامنتای قشنگتون هستم. قول میدم جواب بدم🌺

خاطره راحیل جان

سلامممم انشاالله حال همه خوب باشه🥰 ⁦❤️⁩ .

منه بیچاره دوباره خاطره ساز شدم ⁦.😕 

یعنی فک کنید من روز تولدم نیش آمپول خوردم 😑😑😑. از آخرین خاطرم دیگه آنلاین نشدم تا الان که گفتم هنوز داغه بیام بنویسم و برم 🙂 چقد اتفاقا افتاده تو این مجازی تو مدتی ک نبودم 🤔 . حسااااااابی سرگرم درسم و قصد دارم بترکونم 😁. تقریبا 13ساعت در روز مشغولم و انشالله بقیه دوستای کنکوری  هم استارت توپ زده باشند  🤗⁦❤️⁩ . 

خب خاطره ؛ 2 آبان بود یعنی پنجشنبه که برخلاف روزای دیگه مامان و بابام زودتر اومدن خونه 😍. منم روز پنجشنبه ها فقط مرور میکنم و بیشتر از 10ساعت نمیخونم یه جورایی استراحت به حساب میاد 😁 . بابا گفت  بریم روستای اخلمد و طبیعت پاییز و از دست ندیم  منم خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم باهاشون گفتم میام . به سحرم خبر دادم میاییم دنبالت بریم بیرون اولش یکم رفت رو مخم که کار دارم و اینا ولی خو من راش انداختم. گوشیم و 100% کرده بودم که عکس بگیرم 😂. من عاشق پاییزم و به نظرم اصلنم دلگیر نیست 😊 . عیب نذارین رو ماه تولد مردم 😒😒😒. خلاصه رفتیم دنبال سحر خاتون و بعد دل و قلوه گرفتن با عمو جونش راه افتادیم. سحر خانوم که سرماخورده بود و شب قبلش هم از برادر محترم آقا احسان آمپول خورده بود😂😂😂😂 برا اینکه بدتر نشه خودشو پوشونده بود 😅 می‌گفت نفهمیده من اومدما وگرنه عمرا میذاشت ک من بیام ، گفتم غمت نباشه جرات داره حرفی بزنه با من طرفه اصن 😎. سحر : باشه من خودمو به تو سپردم راااااااااستی تولد مبارک جیگر طلا 😍😍😍😍 گفتم یک ساعت دیگه وایمستادی بعد میگفتی 🙄 خانوم و آقای محترم شمام یادتون باشه ها حالا کادو که هیچی یه تبریک خشک و خالی که می‌گفتین ⁦☹️⁩⁦☹️⁩⁦☹️⁩ . بابا گفت شما اگر یه نگاه به گوشیت بندازی میبینی تبریک خشک و خالی دادیم . کادو هم که تخفیف خورد 😊 . خلاصه تا برسیم به اونجا همش من فکم می‌جنبید و سحر مثل خانوما نشسته بود 😂 این ریکشن وقتی من پیش خانواده اونم برعکس میشه 😎😂 طوری که امیر علی و احسان داعم میگن بیا این دوتا رو باهم عوض کنیم .

 

2

وقتی رسیدیم منو سحر جلو راه افتادیم و لیلی و مجنون هم عقب ما بودن . 

اینایی که تازه نامزد میکنن و دیدین ؟! همش دست تو دست همن و.... 😒. (واقعا حسودما 😅) . 

وای نگم چقد ناز و خوشگل شده بود این راهرویی که منتهی میشه به آبشارا 🤩🤩🤩 اصن بوم نقاشی بود یه نم ملایم هم خورده بود انگاری .و فضا واقعا دونفره بود 😂 . به سحر گفتم الان دلت چی میخواد سحری ؟ گفت میدونی راحیل الان دلم ازین شکلات خوشمزه ها میخواد خفن 😃😃😃 ، گفتم ای خاک تو سرت یه دونس همش دست جیبم کردم گفتم فک کردم الان میگی یه نفر که با تمام وجود عاشقم باشه و دست تو دست هم باشیم 🤣  گفت بده بیاد بابا عاشقی کیلو چنده 😂😂😅 . یه 45 مین تو راه بودیم تا رسیدیم به آبشار اولی هوا خیلی سرد میشد هرچی بالاتر میرفتیم ، همش مامانمو دعا میکردم که اصرار کرد سیوشرتمو بردارم ، آب رودخونه و آبشار امسال خیلی زیاد شده بود به خاطر بارون غنی که اوایل بهار اومد. برا همین رودخونه پر بود ما اول رسیدیم و با سحر کلی عکس گرفتیم و مسخره بازی و اینا یه چایی آتیشی هم چاشنی این فضا خوشگل بود ، زدیم بر بدن شالمو مرتب کردم رفتم رو یه تیکه سنگ خیلی بزرگ که سحر عکس بگیره یه چند تایی گرفتیم همینطوری نشسته بودم که کنارم این زیپ لباسم که ازین اویزونا داشت تکون خورد منم فک کردم این مارمولکه (واقعا به شدت میترسم و چون یه بار رودخونه شیرآباد تو شمال چند تا مارمولک باهم و رو به صخره تو آب دیدم فک کردم بازم ازوناس )

جیغ زدم خواستم بیام پایین که پام گیر کرد و افتادم تو آب  وگوشیمم پرت شد، جریان به شدت زیاد بود و اب هم یخ ، شنا هم نمیشد کرد یه مسافتی آب منو برد که واقعا نمیدونم  چطوری بگم خیلللللللللی وحشتناک بود 😢 . تا اینکه رودخونه وسیع شد و از عمقش کمتر و من به زور دستامو  تونستم  به درخت  بگیرم ، تا اونموقع بابا اومد و منو کشید بالا انقد نگران شده بود که حد نداشت یعنی از خودم انگار بیشتر ترسیدن مامان و سحر که گریه میکردن حالا خودم دارم میلرزم و حالم افتضاح از بس ترسیدم اونارو دل داری میدادم 😂.  خیلی سردم بود که یه لیوان آب جوش و با چند تا شکلات دادن بهم و بابا لباسشو در آورد و سیوشرت من در آورد ازتنم لباس خودشو تنم کرد 😑 پاهام زخم شده بود ولی خیلی عمیق نبود که نشه  راه رفت به اصرار گفت خودم راه میام ، حالم بدتر وبدتر میشد سر درد شدید ولی برا اینکه بیشتر نگران وناراحت  نباشن هیچی نگفتم به کمک بابا تا جای ماشین رفتیم بابا هر یک دقیقه می‌پرسید خوبم ؟ که فقط سرمو تکون میدادم منو گذاشت رو صندلی که مامان گفت بیارش جلو مهدی بخاری رو روش ثابت کن بابا گفت نه بذار صندلی عقبو بخوابونم بتونه دراز بکشه پتو مسافرتی که صندوق بود و انداخت روم و مامان گفت سحر جان برو جلو من میام پیش راحیل . که نشستن و راه افتادیم یهو خون دماغ شدم که به زور بند اومد گفتم مامان به بابا بگو ناراحت نباشه دیگه بخدا خوبم 😔 بابا چند بار پرسید مطمئنم خوبم نریم بیمارستان که گفتم نه نیازی نیست ، خواب بیداری بودم و یه بار شنیدم که بابا برسحر گفت بریم خونه ما عمو که گفت نه دیگه عمو مرسی امشب مهمون داریم بهتره  برم خونه . و بعدشم فقط فهمیدم که رو تختم 😐 باز خوابیدم و با صدای مامان بیدار شدم که دیدم بابا هم تکیه داده به دیوار سرم جوریییی سنگین بود که احساس میکردم نمیتونم تکونش بدم ، پرسید خوبی مامان جان الهی من فدات بشم که بعدم بغضش گرفت کن گفتم ای باباااااااا مامان خوبه من هیویم نیستا چرا اینطوری می‌کنی آخه ببین من سالم کنار توام چرا انقد بی قراری 🤦‍♂️

مامان گفت مهدی جان کمکش کن بشینه ک بتونه غذاشو بخوره گفتم چرا بابا کمک کنه خودم میتونم بشینم سینی رو داد دستم که گوشیش زنگ خورد گفت میرم جواب بدم  انگار خانوم عمو رضام بود و سحر بهشون گفته من چه اتفاقی برام افتاده زنگ زده بود ببینه حالم چطوره ، بابا به جاش رو صندلی نشست گفت جاییت ک درد نمیکنه عزیزدلم ؟ گفتم یکم بدنم کوفته اس که طبیعیه ولی نه خیلی  گفت خوبه خدارو شکر ولی باباجان  قربونت برم من یکی دونم یکم بیشتر مراقب خودت باش لطفاً گفتم چشم ، چند قاشق بیشتر نخوردم که سینی رو گذاشتم کنار  بابا گفت این نشد غذا خوردن بده من ببینم گفتم سیر شدم دیگه بسه ، گفت خودت بقیشو میخوری یا بدم دهنت ؟ دیدم راستی راستی میخواد خودش بده دهنم گفتم باشه میخورم که تموم کردم مامان گفت راحیل فردا بخواب استراحت کن نمی‌خواد بری آزمون بابا گفت سودابه جان امشبم که بخوابه کاملا استراحت می‌کنه پس نیازی نیست که آزمون و غیبت کنه گفتم آره بابا من دو هفته دارم میخونم که نتیجه مو ببینم بابا گفت زیر 7500که اصن قبول نیست مگه نه ؟ گفتم امیدوارم که بابا با جدیت  گفت راحیل قرار نیست با اینهمه تایم طولانی خوندن به یه  تراز معمولی فک کنی پس از الان بگم اگر اینطوری با این تفکر پیش بری باید به  همون رتبه کنکور راضی بشی گفتم من تلاشمو کردم بابا ، گفت می‌دونم ، به خاطر همینه دارم میگم با اینهمه تلاش باید اعتماد به نفس هم داشته باشی . مامان با تحکم گفت مهدی جان این بحث درس و نمیشه یه امشب بذاری کنار بچم با آرامش بخوابه ؟ استرس میندازی به جونش ! بخواب مامان جان به آزمون و درصد و تراز هم فکر نکن ، بابا خندید و پیشونیم و بوس کرد و گفت شب بخیر دست مامان و گرفت رفتن بیرون درم محکم نبستن که مامان گفت مهدی چرا بهش اونطوری گفتی ؟ راحیل دختر حساسیه و نظر توهم خیلی براش مهمه چرا گفتی باید 7500 بشی ؟ اونم با اتفاق یهویی و ترسناکی ک براش امروز افتاد ؟! بابا گفت سودابه خانوم من  ، 

 بحث درس و برا این کشیدم وسط حواسش پرت بشه عزیزم ، معلوم بود ترسیده و بهتره از فاز ، اتفاقی که براش افتاد بیاد بیرون ، اصلا شاید خودمم اجازه ندم فردا بره و بمونه خونه استراحت کنه ولی فقط برا اینکه حواسشو پرت کنم اونطوری بهش گفتم . اصلا تابحال من بهش سخت گرفتم مگه ؟ که از در اتاق دور شدن و رفتن پایین دیگه نشنیدم چی میگن پتو رو زدم کنار یه قرص مسکن برداشتم و با لیوان آب پرتقالی که مامان برام گذاشته بود خوردم سر درد و بدن درد بهتر بشه و پتو رو تا رو سرم کشیدم

 دعای عهد رو با لب تاب گذاشتم و تا  آخرش زمزمه کردم و خوابیدم ، همش صحنه آب  و رودخونه جلو چشمم بود که  با گوش دادن به دعا آروم تر  شدم و خوابم برد ، نصف شب از خواب پریدم که بدنم داغ داغ بود و تب داشتم سرمم خیلی درد میکرد 😞😢 یه قرص مسکن دیگه خوردم ( جای عمو بهنام خالی که یعنی اگر بفهمه اینهمه سر خود قرص میخورم میکشتم 😂) دوباره رفتم زیر پتو خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 6بود به آرومی رفتم پایین یه صبحانه آماده کردم با اینکه اصلا میل نداشتم ولی به زور یکم خوردم که سر آزمون غش نکنم 😕 ، آروم آروم کار میکردم بیدار نشن ، حاظر شدم و رو برگه نوشتم سلام صبح بخیر من رفتم ، گوشی ندارم لطفاً ساعت 11/45 بیایید دنبالم . ( از اون دفعه که گوشیمو زدم به آیینه و ترکید ، هنوز یک ماه نمی‌گذره که یکی دیگه خریدم ، گوشی جدید و نازنینم پرت تو آب شد 😐) . 

پیاده راه افتادم و آروم آروم رفتم ب سمت حوزه ، آبریزش بینی و سر درد که بماند ، استخون درد داشت روانیم میکرد افتضاح بودم 😑😑. بعد آزمون رفتم جواب سوالارو تحویل بگیرم مشاورم گفت واه راحیل خوبیییی ، گفتم سلام ، آره خیلی 😂 ، راسی آزمونم و دینی رو نزدم ، گفت من الان از اینکه چکار کردی پرسیدم ؟ میگم حالت خوبه؟ قیافت دااااغونه دختر چرا اومدی ؟ گفتم حالا بعداً تعریف میکنم فعلا با اجازه برم فک کنم منتظرمن گفتم برو عزیزم ساعت 4 جوابا میاد بهم خبر بده گفتم حله . و رفتم دم در چشم گردوندم ماشین پدر را نیافتم دیدم یکی چراغ میزنه یه لحظه احساس کردم ماشین احسانه وقتی اومد جلو دیدم واقعا خودشه انقد استرس گرفتم و ترسیدم که چه اتفاقی افتاده ، چرا باید احسان بیاد دنبالم 😢 خیلی استرس گرفتم که حتما چیزی شده سریع سوار شدم که دیدم سحرم جلو نشسته گفتم سلام چی شده ؟؟؟؟؟ احسان تو چرا اومدی ؟ اتفاقی افتاده ؟ با قیافه متعجب گفت علیک سلام بابا هیچی چرا رنگت پریده تو جنم مگه من ؟ گفتم چیزی شده که تو اومدی دنبالم ؟ بابام ! که گفتتت وای راحیل از کاه کوه می‌سازی 😕 . بابا سحر گفت امروز قرار گذاشتین برین خونه آقاجون منم که روز جمعه ای کاری نداشتم اومدم برسونمتون، خووووووبی ؟؟؟ گفتم آره گفت معلومه بی حرف پیاده شد رفت سمت یه سوپری ، سحر گفت خوبی ؟ گفتم ارهههه چرا هرکس می‌بینه منو اپل میگه خوبی ؟😕 خوبم دیگه 🙄 

گفت خو ندیدی خودتو تو آیینه مثل روح شدی این بارونی سفیدم که پوشیدی شدی ملکه ارواح 😂 یکم سر به سرم گذاشت تا احسان اومد ، شیر و کیک گرفته بود گفت بخور که سرم لازم نشی دختره دیوونه 😒 ، گفتم من گوشی ندارم سحر بدم من زنگ بزنم به مامان بگو دارم میرم ، حتما میگه برگرد بیا خونه حالت خوب نیست ، گفت من گفتم 😊، گفتم یعنی گفت برو ؟؟؟؟😳😳 سحر : آره گفت باشه بریم شما ماهم  بعدظهری میام ⁦😊 گفتم عجیبه حرفی نزده 😶احسان گفت دیگه چه خبرا سیرینتی پیتی ؟ گفتم هیچی شماهام هردفعه یه اسمی رو من بذارین😒 انگار بهتون رسالت اینو دادن منو اذیت کنین 😒 خندید گفت خو چه کنیم یه دختر عمو بیشتر نداریم که

با تو کل کل نکنیم ، کی رو اذیت کنیم 😅 . یهو گفت وااای داشت یادم می‌رفت داروهای خانوم جون ، بچه ها ببینین یه داروخونه پیدا کردین بگین نگهدارم ،چ اونکه رفت دارو بگیره سحر برگشت گفت خیلی حالت بده آره ؟ گفتم ارههههههه سحری دارم میمیرم 😭😭😭 ولی هیچی نگیا به زور دارم فیلم بازی میکنم نفهمه 😢 گفت دیوونه بگو بهش دارو بده خوب بشی شاید آمپول نده ، گفتم نههههه سحر هیچی نمیگیا ، جون من ، 

خودم دارو میخورم خوب میشم شاید طولانی ولی بهتر میشم  ، گفت خو الان بریم خونه عمو بهنام که می‌فهمه 😒😒 گفتم خودم یه کاریش میکنم فعلا تو حرفی نزن ،

خوابیدم تا برسیم ، زنگ زدیم کسی باز نکرد احسان با کلید خودش درو باز کرد  کسی خونه نبود 😐و گفت من میرم امشب برمی‌گردم ، سحر گفت باشه خداحافظ 😘 . گفتم سحر اینا کجان ؟ گفت نمی‌دونم والا روز جمعه کجا رفتن . گفت تو برو دراز بکش داری میمیری چیزی میخوری بیارم ؟ گفتم نه میرم بخوابم بیدارم نکن 😘 گفت ما و باش با کی اومدیم سیزده بدر من برم ببینم یخچال چی میگه 😅. گفتم خوش بگذره 🤗 . و تخت خوابیدم با سر صدا بیدار شدم صدای عمو و جیغ سحر میومد ، گفتم خاک تو سرم علنا اومدم تو دهن شیر برم بیرون که فوری می‌فهمه 😒 ، هرچه باداباد یکم مرتب کردم و رفتم که بلند گفتم سلااااام خانوم جون گفت به به عزیزدل مامان ⁦😘خوبیییی دخترم ؟ ماچ و بوس و اینا که تموم شد گفت شنیدم که دیروز افتادی به آب ، سالمی مادر ؟ گفتم خوبمممم و سااااالم😍 گفت خداروشکر عمو گفت  سلام و علیک خرس قطبی 🤗 چون لباسام همه سفید بود و خواب بودم 😂😂 .سحر گفت عمو بخدا تو تشبیه افراد به حیوان و اشیا نظیر نداری 😂😂😂 گفتم مخصوصا رومن . 😂 خندید گفت تو باز دیروز حواس پرتی کردی ؟ 😕 گفتم وای عمو میخواست تولد و وفاتم یکی بشع 😅😅😅 مثلا می‌نوشتین طلوع :  3 آبان 79 ، غروب : 3 آبان 98😂 ، گفت بزنم تو دهنت ؟ سحر گفت بیشعوره دیگه نمی‌فهمه چی میگه 😒 . عمو گفت بیا اینجا ببینمت جوجه امروز تولدته ؟😍😍😍 گفتم آری دیگه 18تمااااام😅. گفت بالاخره به عنوان یه آدم رسمی تو کشور به حساب اومدی 😂😂😂 ، تولدت مبارک خوشگلم بمونی برام 😘😘😘گفتم مرسییی ⁦❤️⁩ کادوت کو ؟ گفت دیگه داری پرو میشی 😒 برو کنار باید برم کار دارم ، گفتم چه خسیس شدین امسال اون از مامان و بابا که نه ب پارسال کادو اون مدلی دادن ن به امسال که یه تبریک نگفتن این دختره هم که هرسال می‌گرفت از شما بدتر 😒😒😒 سرم به شدت درد میکرد ولی خودمو از تک و تا ننداختم گفتم  نکنه دلار و ارز رو کادو تولدم تاثیر گذاشته 😶 ،گفت یه جورایی 😉 سحری بپر کیف من و از رو میز اتاقم بیار کادو اینو بهش بدیم دیگه خیلی اصرار کرد گفتم ها ؟ جدی؟ میدونستم بابا 😍😍😍😍شما مثل بقیه خسیس نیستی 😘😘😍😍😍🤩🤩🤩 ‌.گفت بیا بشین اینجا ، رفتم نشستم سحر کیف و آورد اونم گفت باز کن دهنتو 😳 گفتمممم عموووو گفت داغی بخدا معلومه به خاطر دیروز بدجور سرما خوردی آره ؟ گفتم خوبم دیگه 😢 گفت معاینه کنم درصد صداقت مشخص میشه 😂 ، باز کن دهنتو میخواستم بدوام که دستمو گرفت گفت کجا ؟ بشین . قشنگ معاینه کرد گفتم ننویسیا 😢 هیچی نگفت گفتم عمووووو باز هیچی نگفت گفتم عمووووو بابا خیر سرم امروز تولدمه 😣😥😥😣😣، گفت راحیل . بغضم گرفت گفتم بعله ، خو ننویس دیگه 😢😭 قول میدم هرچی دارو بنویسی بخورم تا تهش 😔، قیافم فوق مظلوم 😅 . بازم هیچی نگفت و مهر زد رفت وقتی اومد اصلا هیچی نگفتم و طرفمم اونور کردم که خندید گفت چیزی خوردی ؟ جواب ندادم گفت با شمام سرکار خانوم  😂😂 گفتم چیزی ک عوض داره گله نداره 😏 مگه شما جواب منو دادی ؟ گفت بیا خانوم جون کیک خوشمزه درست کرده یکم بخور تا نهار ،جواب ندادم گفت باشه ، من میخواستم یه چیزی بخوری که بتونی قرص و کپسول بخوری امپول نزنی ، اگر نمیخوای باشه برو تو اتاقم حاظر میام امپولاتو میزنم 😎😊.

با دو رفتم آشپزخونه گفتم وای عاشقتمممم😃😃😃😍😍😍، گفت بدو یه چیزی بخور داروهاتم مرتب مصرف میکنیا خب؟ گفتم چشوم مادرجون ک غش کرده بود 😅 ، با سحر جلو tv ولو بودیم ، خانوم جون که به همه زنگ زد برا شام و آقاجونم رفته بود مراسم ختم یکی از آشناها ، عمو هم که رفت با سمانه قرار داشت یکم نهار خوردم باز خوابم برد 😶😶😶 بیدار که شدم حالم به شدت افتضاح بود 😑😑😑عمه و امیر حسین اومدن با عمورضا و خانومش و پسرا  اومدن ، جوری شد که دلم میخواست آمپول بخورم ولی اون حال و تحمل نکنم سمانه و عمو و مامان و بابا و خلاصه همه باهم اومدن دست سمانه یه کیک خوشگل بود و همه با هم گروه سرود تشکیل داده بودن تولد میخوندن  😂😂 تک تک بغلم کردن و خلاصه شمع و فوت کردم و کلیم کادو گرفتم 🙏☺️😍😘🤩. عمو یه گوشی دیگه خریده بود 😂😂😂می‌گفت مدیونی تا یک ماه دیگه اینو نترکونی 😅😅😅 ، به زوررررر خودمو سراپا نگهداشته بودم 🤧😷🤒🤕که آخر بی سرو صدا رفتم تو اتاق دراز کشیدم🤕😭 اعصابم خورد بود واقعا😔 ، سحر و احسان و مامان و عمو اومدن تو خواستم پاشم که احسان دست رو پیشونیم گذاشت گفت واااای داره میسوزه بهنام مگه نگفتم امروز بهت ؟ عمو گفت دارو خوراکی هاشو خورده ولی تزریقی هاش مونده، احسان به  سحر گفت داروهاش و بیار عمو گفت دیدی بدتر شدی ؟ سحر آورد و عمو  آماده کرد گفت برگرد عزیزم بزنم تموم بشه داری آب میشی ! رفتن بیرون بقیه ، دیدم 4تاس 😢  که خودش آمادم کرد و پنبه سرد و کشید گفت سفت نکن باشه ؟ و فرو کرد که مردم از درد و جیغ زدم 😭😭😭 بکش بیرون که تا سه شمرد و کشید بیرون گفتم نمیخوام بسه 😭 حالم خوبه بخدا 😢 واقعا درد داشت لعنتی هرچی گفت من گوش ندادم که گفت راحیل بگم احسان و امیر حسین بیان بزنن ؟ گفتم عمووووو گفت جان عمو بغلم کرد گفت تحمل کن دیگه فدات بشم من 😘 گفتم خو خیلی درد می‌کنه 😭😭😭 گفت می‌دونم ولی مجبوریم دیگه اگر نذاری بزنم که باید یکی از اونا بیان گفتم نمیخوام ، خودت بزن ولی توروخدا آروم بزن باشه ؟ گفت چشم ، خوابوندم و دومی رو هم زد که نفس رفت کامل بوی الکل حالم و بهم میزد  😢😢😭😭سر سومی کلی گریه کردم ولی جوری که صدام نره بیرون 😭 عمو رفت آب آورد داد بهم که بابا هم همراهش اومد ، گفت مونده ؟ عمو گفت آره یکی مونده ، دوباره خوابیدم که آخری رو هم پنبه کشید از اول مثل یه مایع داغ بود میسوزوند ک داد زدم جون من توروخدا عمو بسه که اونم تا ته تزریق کرد ، کاملا فلج شدم 😭😭بابا بغلم کرد و تو بغلش گریه کردم مثل بچه ها 🙈واقعا خجالتم خوب چیزیه 😂😂. عمو انقد مسخره بازی در آورد که آخر یه کاری کرد غش کردم از خنده . ولی واقعا روز بعدش حالم بهتر شده بود  ❤️👍. 

 

ببخشید اگر بی مزه بود و طولانی 🙈. 

ممنون که تا آخر خوندین و مرسی ❤️ . 

اگر خوشتون از خاطراتم نمیاد لطفا بگید 🙏😘😘😘.

خاطره هیلدا جان

سلام همگی خوبید؟!شیر نجوا رو دادم بعدشم خوابوندمش دیدم کاری ندارم گفتم بیام خاطره بگم البته از دو سه ماه پیش تا الان😐😁این خاطره مال وقتیه که شهرام کلاس کنکور داشت و منم پشتیبانش بودم و اعتراف کرده بود دوستم داره و دوست بودیم باهم برای اشنایی بیشتر😁بریم سراغ خاطره:
یادمه زمستون بود برف شدیدی هم اومده بود طوری که همه جا تعطیل شده بود چون کوچه و خیابونا یخ زده بودن ولی بحث کنکوریا جدا بود و تحت هر شرایطی باید کلاس میومدن.بچه ها هی زنگ میزدن به من که توروخدا کلاسو کنسل کن تو این سرما نمیشه اصلا بیایم خیابونا قفله دیر میرسیم و .... منم زنگ میزدم به شهرام که میشه کلاسو کنسل کنید؟!شهرام عصبانی میشد داد و بیداد میکرد که من دارم از تهران به خاطر اونا میام اونوخ اونا که کرجن نمیتونن بیان؟!نخیر باید همه سر کلاس باشن وگرنه جریمه میشن😡سر من داد و بیداد میکرد کلی ناراحت شده بودم چون مقصر من نبودم که اونطوری داد میزد😒😎خلاصه بعد درگیری ها با بچه ها و شهرام بلند شدم که حاضر بشم برم اموزشگاه.بعد از اماده شدن سوییچ ماشینمو برداشتم رفتم تو حیاط هر کاری کردم در پارکینگ باز نشد یخ زده بود انگار از کار افتاده بود😐ماشینو بیخیال شدم سر کوچمون یه اژانسی بود یواش یواش رفتم تا سرکوچه بماند که بیست سی بار سر خوردم رو یخا و نزدیک بود با کمر بیام پایین.😒😑(شمارشو‌ن نداشتم تو گوشیم زنگ بزنم ببینم ماشین دارن یا نه)رفتم تا اونجا دیدم ماشین ندارن😑از این بهتر نمیشد🤦‍♀️😂از خونمون تا اموزشگاه پیاده نیم ساعت راه بود ولی الان شرایط فرق داشت برف اومده بود و یخ بندون بود ولی محبور بودم برم.😑تو کوچه و خیابونم پرنده پر نمیزد چه برسه ماشین.تو دلم این قدررررررررر الفاظ خوب و زیبا نثار شهرام کردم تا اینکه رسیدم به خود اموزشگاه😂رفتم وارد حیاط شدم دیدم ماشین شهرام هست.فهمیدم تشریف اوردن اقا😒😎برفم یهو میبارید یهو ول میکرد.موش اب کشیده شده بودم.دستام از شدت سرما یخ یخ بود سرخ سرخ شده بود و بی حس.صورتمم قندیل بسته بود.از در اموزشگاه رفتم تو وارد اتاق استادا شدم دیدم شهرام با قیافه جدی و یکم اخمو نشسته و داره کافه میکس داغ میخوره.انگار تازه رسیده بود😒من میلرزیدم یه پشت چشم نازک کردم براش راهمو کشیدم رفتم سمت بخاری.با همون اخمش گفت زبونتو موش خورده خانوم کوچولو؟!سلامت کو پس؟!اون موقع بهم میگفت خانوم کوچولو😁البته هنوزم میگه.واقعا هم کوچولو موچولو بودم.😁دوباره یه پشت چشم نازک کردم اروم گفتم سلام.😒خودمو سرگرم بخاری کردم که مثلا اصلا حواسم بهت نیس😒😂بلند شد اومد کنارم وایستاد گفت ماشینت کو پس؟!اروم گفتم در پارکینگ باز نشد پیاده اومدم😒چشماش گرد شد از تعجب گفت چییییی؟!😐پیاده؟!😐تو این هوا؟!😐دیگه عصبانی شدم با لحن تند و عصبی گفتم بعله پیاده تو این هوا هی میگم کلاسو کنسل کن تو سر سگ بزنی بیرون نمیاد از سرما بعد اقا میگه(با ادای خودش)دانش اموز کنکوری تحت هر شرایطی باید بیاد کلاس.😒(خیلی بد گفتم میدونم ولی خب عصبی بودم شدید)خنده اش گرفته بود از ادا در اوردن من.دید دارم میلرزم از سرما لیوان کافی میکسشو گرفت سمتم گفت بخور گرم شی زبونت بیشتر ولوله کنه😂.بدون چونه زدن گرفتم ازش😂گرماش حس خوبی میداد بهم😁رفت نشست سرجاش.سرش پایین بود و تو گوشیش ولی با من حرف میزد.خیلی جدی سوییچ ماشینشو گرفت سمتم گفت برو در صندوقو باز کن یه بسته برگه A5 هست به تعداد بچه ها بردار امتحان میخوام بگیرم ازشون😎گفتم ولی اخه تو این هوا...😐نذاشت حرفم تموم شه گفت چه ربطی به هوا داره درس خوندن نخوندنشون😡گفتم باشه.اماده کردم وسایلشو با برگه ها رو.شهرام بلند شد رفت سر کلاس.منم پشت سرش.همین وارد شدیم گفت وسایلتونو جمع کنید امتحان دارین.صدای اعتراضا بلند شد😂شهرام ولی کوتاه نمیومد.برگه ها رو دادم به بچه ها خودمم رفتم پای تخته نشستم شهرامم گشت میزد بین بچه ها.چون لباسم خیس بود تنم یخ یخ بود و هیچ جوره گرم نمیشد😔بیحالم شده بودم.کلید سوالا دستم بود.گفتم گناه دارن بچه ها چون شهرام شرط کرده بود زیر ۵۰ درصد بزنن ۳جلسه اخراج از کلاس میشن😑قانونای نانوشته زیاد داشت😑بلند شدم طوری که شهرام متوجه نشه یه سری سوالا رو میرسوندم😁یه جا دیگه شهرام فهمید از کلاس انداختتم بیرون😐😂من موندم تو سرما تا امتحانشون تموم شه.قشنگ شد نور علی نور.امتحان که تموم شد برگه ها رو داد بهم گفت تصحیح کن تا انتراک بهم تحویل بده.منم نشستم تصحیح کردم شهرامم یکم سخنرانی کوبنده کرد راجب اینکه کلاسو کنسل نکرده و اینا بعدشم درس داد.منم نشستم صحیح کردم برگه ها رو امتحانشونو خوب داده بودن به جز چند نفری.انتراک که شد رفت تو دفتر دوباره منم پشت سرش رفتم برگه ها رو دادم بهش یه چک کرد باز اخماش تو هم بود.تو اموزشگاه هیچکس نبود چون اون روز تعطیل بود همه جا فقط من و شهرام بودیم و مدیر اموزشگاه که دوست شهرام بود و همسن و سال خودش و بچه های کلاس.بعد یه ربع رفتیم سر کلاس شهرام اون چند نفری که خوب نداده بودن امتحانو سه جلسه اخراج کرد😑جریمه اشونم این بود که سه دور تست های این چند فصل که امتحان گرفتو بنویسن با دلیل و اثبات برای هر چهار گزینه😑🤦‍♀️کلاس که تموم شد بهم گفت بیا بریم برسونمت خونتون بعد میرم تهران.منم بدون حرف قبول کردم.نشستیم تو ماشین و رفتیم گفتم منو اول ببر خونه خودمون وسیله هامو بردارم بعد ببر برسون خونه مامان پری.خونشون کوچه بغلی ما بود.ما مهرشهر(بلوار شهرداری)بودیم اون موقع.شهرام منو برد خونه خودمون کسی نبود لباس و وسیله برداشتم بعدش رفتیم خونه مامان پری.همین رفتم تو خونه بعد سلام و احوال پرسی رفتم حموم دوش اب داغ گرفتم بعد اومدم بیرون لباس گرم پوشیدم پریدم تو تخت سعید(دایی کوچیکم که همسن شهرامه)و خوابیدم تا شب.بیدار که شدم ۹شب بود از صدای سعید بیدار شدم.خونه رو گذاشته بود رو سرش😂بدنم کوفته کوفته بود انگار تریلی رد شده از روم.حالم خراب بود نفسام سنگین بود.تبم کرده بودم.اروم بلند شدم دیدم کلی میس کال و اس از شهرام دارم.بیخیال شدم رفتم پایین پیش بقیه.سعید تا منو دید اومد سمتم که اذیتم کنه منو گرفت انداخت رو کولش جیغم رفت هوا که بذارتم زمین حالمم بد بود خیلی داغون بودم.رنگ و روم پریده بود.گذاشتتم زمین رفتم رو کاناپه افتادم.مامان پری قربونش برم اومد پیشم نشست گفت هیلدا مادر مریض شدی؟!گفتم نمیدونم مامان بیحالم.سعید از اون سر خونه داد میزد این بادمجون بمه هیچیش نمیشه مامان پری خیالت راحت.😂مامان پری دست کشید به صورتم قربون صدقه ام بره دید داغم.گفت یا فاطمه زهرا دختر تو تب داری🤦‍♀️گفتم چیزی نیس مامان نگران نباش.خوب میشم.سعید دید جدیه اومد کنارم نشست.مامان پری به سعید گفت پاشو زنگ بزن علی بیاد اینجا.اسم دایی علی اومد گفتم نههههه مامان پری جونم غلط کردم اصن اومدم اینجا😐🤦‍♀️سعید خنده اش گرفته بود.مامان پری یکم چپ چپ نگاهم کرد بعد پاشد رفت جوشونده درست کرد برام که بخورم بهتر بشم.منم دور از چشمش همه رو خالی کردم پای گلدون😂تا ساعت ۱۲اون حدودا بهتر نشدم.بلند شدم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم گوشیمو گرفتم دستم ببینم چه خبره تو دنیا؟!شهرام زنگ زد دوباره جوابشو دادم اینبار.حدودا ۲۰ تا میس کال داشتم از طرفش کلیم اس ام اس.خیلی عصبی بود نگرانم شده بود که چرا نیستم.دید صدام در نمیاد فهمید مریض شدم گفت تقصیر من بود اینجوری شد.جبران میکنم برات و این حرفا.من فرداش دانشگاه داشتم و باید میرفتم تهران.ترم دو بودم.گفت فردا میام میبینمت.بعد از کلی حرف زدن قطع کردم.بلند شدم پتو و بالشمو برداشتم رفتم اتاق سعید.سعید درازکشیده بود رو تختش منم پتو و بالشمو گذاشتم رو تختش کنارش.تا دید من اومدم گفت کجا خانوم خانوما؟؟بیا تو دم در بده؟!تعارف نکنیاااااا یه وقت تخت منو اشغال کردی.🤨گفتم وایی سعید چه قدر حرف میزنی اومدم بهت افتخار بدم که پیشت بخوابم دیگه.بعدشم کنارش دراز کشیدم.😂سعید موند تو این حجم از پرویی من😂میگفت پاشو ببینم منتظر دوس دخترمم😐😂گفتم این وقت شب دوس دخترت کجا بود اخه؟!😐😂میگفت قرار بود یواشکی از پنجره بیاد مامان پری نفهمه🤨😐😂گفتم باعشه اگه نذاری من شب اینجا بخوابم به مامان پری لوت میدم.😂گفت نهههههه عشقم گوربابای دوس دختر تو فقط بیا بخواب😂حالا شوخی میکردا کلا😂
میگفت اخه من به این کم رویی علی به اون اقایی تو به کی رفتی پس؟؟حلال زاده به داییش باید بره اخه🤨تو چرا پس به عمو امیرت رفتی؟!🤨😂گفتم سعید اذیت نکن دیگه بذار بخوابم ببین اندازه توام جا هست درسته حالا گولاخی ولی اندازه ات میشه من کوچولوام مریضم هستم تازه اومدم اینجا مراقبم باشی حالم بد نشه😢اگه میخوای میرم خب.بلند شدم که برم دستمو گرفت گفت بمون بابا شوخی کردم.عادت داشتم شبایی که اونجا بودم یا سعید اتاق من میخوابید یا من اتاق سعید تختامونم بزرگ بود و دو نفره جای دوتامون میشد.گاهی میشستیم تا خود صبح حرف میزدیم باهم و درد و دل میکردیم.خلاصه خوابیدم تا صبح.صبح بیدار شدم ساعت ۵ با حالی زارتر از روز قبل.حالم خیلی بد بود و منگ بودم قشنگ از شدت زیاد مریضی.😑اماده شدم با مترو رفتم تهران با اون حالم.😭سر کلاسا قشنگ خواب بودم.اخر کلاس شهرام زنگ زد که من همونجای همیشگیم بیا اونجا.یه کافه بود پاتوق ما شده بود واسه قرارامون.با حال خرابم رفتم اونجا.شهرام منتظر بود رفتم دست دادم باهاش نشستم بیحال بیحال.سفارش دادیم بعدش شهرام یه دسته گل خریده بود برام با یه باکس بزرگ که داد بهم.تو باکسه پر ابمیوه و خوراکی های خوشمزه و کمپوت و ... هرچیزی که دوست داشتم با چیزای مقوی هم کنارش برای مریضیم. گفت اینم جبران خسارت😁سفارشامونو اوردن من یکم خوردم گلوم خیلی درد میکرد ضعف خیلی بدیم داشتم شهرامم دید من خیلی بی حالم و هیچی نمیخورم گفت دکتر رفتی؟!گفتم نچ.گفت چرا اخه؟!میخوای ببرمت؟!گفتم نچ😢بلند شد اومد کنار من نشست.دستشو گذاشت رو گونه ام دید تب دارم گفت خانوم کوچولو تب داری عزیزدلم بهتره بریم دکتر.گفتم ن شهرام همینایی ک خریدی میخورم خوب میشم.گفت اونا ک سر جای خودش ولی دارو هم باید بخوری خانومی.پاشو ببرمت دکتر پاشو عزیزم.😘دسته گل و باکسو با یه دستش گرفت منم با اون یکی دستش.دستشو انداخت دور شونه ام رفتیم به سمت ماشینش.من لرز بدی داشتم.همین نشستم تو ماشینش سریع بخاری رو زدم.شهرامم نشست با بغض و ناراحتی نق میزدم که دکتر نبرتم.گفتم شهرام دکتر نریم منو ببر خونه مامان پری خودش با جوشونده و اینا خوبم میکنه😭.گفت نمیشه عزیزم با جوشونده خوب نمیشی حالت خیلی خراب تر از این حرفاست.دیشب خونه مامان پری بودی دیگه باید بهتر میشدی پس چرا نشدی؟!🤨گفتم چون جوشونده نخوردم هیچی نخوردم.😢🙄شهرامم گفت دقیقا به خاطر همین میگم بریم دکتر چون میدونم جوشونده اینا دوست نداری😘دیه هیچی نگفتم میدونستم حریفش نمیشم.رومو به نشانه قهر کردم سمت پنجره و بیرونو نگاه میکردم.شهرامم واسه دلجویی دستمو گرفت بوسید گذاشت رو دنده زیر دست خودش گفت نبینم خانومم ناراحت باشه ها😍تا برسیم چیزی نگفتیم دیگه.دم یه درمانگاه نگه داشت.گفت پیاده شو خانومی.با استرس نگاه درمانگاهه میکردم.پیاده شدم.شهرام اومد دستمو گرفت رفتیم بالا.یه درمانگاه شیکی هم بود که.😂من جلوتر از شهرام میرفتم شهرام پشت من بود.یهو یادم اومد دفترچه نیاوردیم با یه ذوقی برگشتم سمت شهرام گفتم شهرام ما که دفترچه نداریم پس بهتره بریم خونه...برگشتم که از پله ها برم پایین ولی خب شهرام ذوقمو در نطفه کور کرد😐😂سریع دستمو گرفت گفت اون قدری پول دارم که ازاد حساب کنن برات😎😈😂دیدم نخیر هیچ جوووووره نمیشه از دستش در رفت😭مثل یه دختر خوب رفتم رو یکی از صندلیا نشستم شهرامم رفت برام قبض بگیره.بعد پنج مین اومد کنارم نشست.همین اومد پرسیدم دکترش مرده یا زن؟!🤨گفت مگه فرقیم میکنه؟!😐مرده.نمیدونم چرا حس میکردم زن باشه راحت ترم😁درمانگاه به نسبت شلوغ بود اکثرا هم مثل خودم سرماخوردگی داشتن.صدای گریه از اتاق تزریقات میومد.ترجیح دادم نشنوم چون استرس بدی داشتم.رومم نمیشد به شهرام بگم بگه امپول ننویسه با اینکه میدونست میترسم.بعد چند نفر نوبت ما شد رفتیم داخل.شهرام در زد درو باز کرد منو هل داد داخل خودشم پشت سرم اومد داخل درو بست.دکتر یه پسر جوون بود حدودا ۲۹-۳۰ ساله فوق العاده خوش رو.نشستم رو صندلی بیمار.بعد از سلام احوال پرسی گفت مشکل چیه؟!گفتم سرما خوردم.سرشو تکون داد گفت چه علایمی داری؟!گفتم همهههه رو دارم کلکسیون کامل😁ابریزش بینی/تب و لرز/گلو درد شدید.یه ابسلانگ برداشت کرد تو حلقومم گفت اوه عفونت کرده گلوت.گوشمو چک کرد گفت هنوز به گوشت نزده.قفسه سینه امو چک کرد تبمو اندازه گرفت فشارمم گرفت.چندتا سوال پرسید و تموم.گفت دفترچه ندارین؟!شهرام گفت نه متاسفانه از دانشگاه یه راست اوردمش اینجا.پسره با تعجب گفت دانشگاه؟!😐😐😐😐شهرام گفت بله🤨پسره گفت چی میخونی؟!گفتم همکاریم😎گفت پرستاری؟!🤨میخواستم پاشم بزنم دکتر رو من حالم خوب نبود اونم بیست سوالیش گرفته بود.گفتم خیر پزشکی.😎بنده خدا فکش رو زمین بود😂میگفت من فکر کردم دبیرستانی ای😐😂گفتم همه میگن😏اخه من خیلی ریزه میزه بودم لاغر بودم استخون بندیم ریز بود با اینکه قدم ۱۷۰.دارو داشت مینوشت به شهرام با استرس نگاه کردم.فکر کنم خوند از نگاهم که چی میخوام ازش😂گفت امکانش هست امپول ننویسین؟!دکتره هم بهم نگاه کرد گفت خانوم دکتر میترسن؟!😂هیچی نگفتم.به شهرام گفت بهتره بزنن چون درساشون سنگینه عقب میمونن قرصاشونم خواب اور ننوشتم.شهرامم گت ممنون لطف کردین🙂به شهرام نگاه کردم یه چشم غره توپ رفتم بهش بنده خدا چیزی نگفت دیگه فقط خندش گرفت.بعد از نسخه اومدیم بیرون.به شهرام گفتم بریم دیگه اومدیم دکتر حالا بریم خونه.شهرام گفت بشین برم داروهاتو بگیرم بیام.گفتم من نمیزنم گفته باشم.گفت باشه نزن ولی بشن برم بگیرم برات.رفتم نشستم منتظر شهرام موندم.بعد یه ربع اومد.سمت منم نیومد یه راست رفت سمت صندوق قبض بگیره برای تزریقات که دیگه من چونه نزنم😢بعدش اومد سمتم داروهامم‌تو‌یه کیسه سفید بود توش مشخص نبود ببینم چندتاست😭فقط سرمش مشخص بود.😭گفتم بریم؟!😢گفت اول امپولات و سرمتو بزنیم بعد بریم.با بغض گفتم نه نمیزنم.😢شهرام گفت جون شهرام.گفتم عه قسم نده😭دستمو گرفت برد سمت تزریقات.منم بغض کرده بودم سعی داشتم دستمو ازاد کنم ولی خب زورم نمیرسید فقط میتونستم بگم شهرام نه نمیزنم نمیخوام😭شهرام داروهامو داد به پرستار. منم با قربون صدقه برد پشت یکی از پرده ها که رو تخت بخوابم.من نق میزدم شهرام اماده ام میکرد با مهربونی😢پالتومو در اورد زیرش یه بافت تنم بود.با یه حرکت بغلم کرد گذاشتم رو تخت.کفشمو در اورد.پرستار با سرنگ انسولین اومد.شهرام وسیله هامو گذاشت رو تخت اومد سمت من دستمو گرفت استینمو زد بالا پرستار پنبه الکل کشید زد زیر پوستم منم با اون یکی دست بازوی شهرامو چنگ زدم گفتم اییی میسوزههههه😭گریه ام شروع شد.😭شهرامم قربون صدقه ام میرفت که اروم بشم.دراز کشیدم رو تخت شهرامم پالتومو انداخت روم سردم نشه تا اون ۲۰ مین بگذره.منم قهر بودم بدجور با شهرام.بعد ۲۰ مین شهرام رفت پرستاره رو صدا کرد اومد دستمو دید گفت حساسیت نداری اماده شو تا بیام.شهرام گفت خانومی من بیرون میشینم تا راحت باشی.😘ضعف کردم برای اون حجم از شعورش واسه اینکه من معذب نشم رفت بیرون.😁💋منم اماده شدم.به شدت استرس داشتم.با اینکه تب داشتم ولی دستام یخ یخ بود.پرستاره اومد سمت چپمو پنبه کشید گریه منم شروع شد.گفت نفس عمیق...تا کشیدم اون نیدلو فرو کرد.یه انقباض داد باسنم دوباره به حالت اول برگشت ولی یکم منقبض بود هنوز.😭شروع کرد تزریق یه درد بدی پیچید تو کمرم و باسنم.گریه منم شدید شد😭قشنگ با صدای بلند گریه میکردم وسطاش دیگه ایییییییییی اخخخخخخخ درد داره گفتنام شروع شد.پرستاره بنده خدا سعی داشت ارومم کنه ولی موفق نمیشد.از یه جایی به بعد دیگه سفت شدم.پرستاره هرچی گفت شل کن گوش نمیکردم.در اورد سرنگو.گریه ام قطع نمیشد به هق هق تبدیل شده بود.گفتم نههههه😭برگشتم دیدم دو میل مونده هنوز.گفتم اونو دیگه نزنید😭پرستاره دلش سوخت گفت باشه خانومی گریه نکن دیگه.سمت راستمو پنبه کشید دگزا بود سریع نیدلو وارد کرد موقع تزریق یه سوزش بدی داشت.😭سر اونم یکم ای ای ای کردم و تموم شد سریع.پنبه گذاشت جاش و لباسمو درست کرد برام.من از گریه هلاک بودم دیگه.هق هق میکردم.پرستاره رفت شهرام اومد داخل.منم تا شهرام بیاد به کمر خوابیدم دوباره.شهرام اومد دید من اون قدر گریه کردم به خاطر دوتا امپول گفت هیلدا؟!دورت بگردم زخم شمشیر نبودناااا امپول بودن عزیزم حیف اشکات نیست؟!منم با گریه و دلخوری گفتم تو که نخوردیشون من خوردم دردم اومد😭😭شهرامم دید من اعصاب ندارم چیزی نگفت😂پرستاره با ست سرم اومد  دیگه تحمل سوراخ سوراخ شدن نداشتم.گفتم نه دیگه سرم نمیزنم😭
شهرام گفت فشارت پایینه عزیزدلم.زودتموم میشه.دستمو نگه داشت پرستاره گارو بست بالا ارنجم دنبال رگ میگشت😭پیدا نمیکرد پناه بر خدایی زد داخل دستم منم گریه ام در اومد دوباره رگ پیدا نکرد کشید بیرون😭پشت دستمو محکم چندتا ضربه زد رگ پیدا شد.انژیوکتو وارد کرد فیکس کرد قطراتشم تنظیم کرد رفت😢شهرامم نشست کنارم یکم حرف زد منم سرسنگین برخورد کردم که بفهمه دلخورم.😎😁کم کم خوابم برد.وقتی بیدار شدم شهرام نبود.پرستاره اومد سرممو کشید که یکم سوخت.بلند شدم نشستم گفتم این اقایی که همراهم بود کجاست؟؟گفت تلفنشون زنگ خورد رفتن بیرون الان میان.همون موقع شهرامم اومد.گفتم کجا رفتی؟؟گفت تلفنم زنگ خورد.اومد کمک کرد پالتومو پوشیدم.کفشامو پوشیدم و لنگان لنگان رفتیم تو ماشین.شهرامم در باکسو باز کرد یه کمپوت اناناس باز کرد ابشو ریخت تو یه لیوان داد دستم خود کمپوتشم داد اون یکی دستم گفت همه اشو باید بخوری.گفتم این خیلی زیاده نمیتونم بخورم.گفت هرچه قدر تونستی بخور ولی بخور بذار بدنت جون بگیره.ابمیوه اشو دادم خود شهرام اناناسشم نصفشو دادم شهرام که کلی غر زد بقیه اشو یکم یکم خوردم.شهرام بنده خدا از تهران اومد تا کرج که منو برسونه خونمون بعدش برگشت تهران😂دوتا امپول دیگه هم داشتم که نزدم ولی پنجشنبه که با شهرام باید میرفتم سر کلاس شهرام فهمید هم ناراحت شد از دستم هم مجبورم کرد که بزنم.😢
ممنون که خوندین.اگر دوست عزیزی این مدت که نبودم به یادم بوده ممنونم ازش.🙏
پ.ن:به شدت درگیر نجوام دوستان هرچی بیشتر میگذره شیطون تر میشه😁الان ۵ ماه و دو روزشه و این مدت با همه سختیای زیادی که داشت ولی شیرین بود شب بیدار موندنامون،گریه کردناش،نخوابیدناش و ... ولی خب خداروشکر هم شهرام هم نیلوجون حسابی کمک حالمن.من و شهرامم بزرگتر و عاقل تر شدیم.
پ.ن: من خیلی وقت بود که وب نیومده بودم باید بشینم همه خاطره هاتونو سر فرصت بخونم و اگه تونستم کامنت بذارم.🙂ببخشید دیگه به بزرگی خودتون.
پ.ن: این خاطره رو من از روی دفتر خاطراتم نوشتم دقیقا با همین جزئیات چون خیلی اهمیت میدم به جزییات به خاطر همین تک به تکش یادمه و یادداشت شده.فقط یکم سانسورش کردم و تغییرش دادم😁امیدوارم خوشتون اومده باشه چون حدودا دو سه ماهی هست دارم مینویسم این خاطره رو😐😂

خاطره حامد جان

توسط:حامد۱
سلام دوستان خیییلی وقته وبتون رو دنبال میکنم حالتون چطوره تصمیم گرفتم یه خاطره بزارم براتون.خب من حامد هستم ۲۶ سالمه خاطره مربوط به دوران دانشجویی بود ما تو کلاس یه اکیپ ۱۰ نفره بودیم که خیلی باهم خوب بودیم سال دوم بود تابستون قرار شد هیچکی شهرشون نره و بمونیم و کلی برنامه بریزیم و اون سه ماه رو تفریح و خوشگذرونی همه هم پایه بودن وسطای تیر ماه گفتیم یه برنامه مسافرت بچینیم و قرار شد بریم شمال همه قبول کردن و آماده شدن به جز یه نفرمون اسمش ندا بود میخواست برای تحصیل بره آلمان سخت مشغول یادگیری زبان بود و یکی دیگه از پسرا اسمش سروش بود عموش فوت کرده بود و مجبور بود بره شهرش هشتا بودیم که دو نفر دیگه هم یکیش برادر یکی از پسر ها بود یکیش دختر عموی یکی از دخترا بهمون اضافه شدن بالاخره روز سفر رسید و ساعت ۸ و نیم صبح حرکت کردیم یه ماشین دخترا بودن (ساناز زینب دنیا فهیمه کیمیا)یه ماشین پسرا(من نیما رسول دانیال یاسین)اقا تو راه مثل بچه آدم رفتیم البته یه جایی پلیس ماشین دخترارو 
گرفت و به خاطر سرعت بالا جریمه شدن دیگه رفتیم و رسیدیم حالا هیچکس ویلا میلا نداشت که میخواستیم خونه بگیریم گرون در میومد یه خورده فکر کردیم و دانیال گفت دوست عموش تو شمال یه جا میشناسه با قیمت مناسب بهمون خونه بدن تماس گرفت و رفتیم یه محوطه بزرگ بود که ۵ تا خونه منظور از اونه یه اتاق ساده نقلی هست بود و داخل یه سالن دیگه هم حمام و دسشویی و اشپزخانه مشترک البته که ماله خودشون بود ولی با کلی خواهش یکیشو به ما اجاره دادن رفتیم داخل اتاق و گشششششنه (از اونجایی که از نظر مالی پولدار مولدار نبودیم و قرار بود همه ساده باشیم که به کسی فشار نیاد همه مواد خوراکب خریدیم بردیم ) شام نون و پنیر و گوجه خیار خوردیم(شاید به نظرتون خییلی مسخره باشه ولی ما مثل خیلیا نیستیم که بریم شمال و ویلا انچنانی و هر وعده دنده کباب و شیشلیک و اینا ما همه مثل هم بودیم و همه چیز رو تو ساااده ترین حالت ممکن برگذار کردیم کلی هم بهمون خوش گذشت) و زدیم بیرون و یه خورده گشتیم و تحقیق کردیم درباره جاهای دیدنی و اینا و برگشتیم لباس عوض کردیم من رفتم حمام و بعد حمام چون باید از تو حیاط میرفتم تو خونه باد میومد سردم شده بوز از اونطرفم یکی از دوستام تماس گرفت و کار مهمی داشت و منم تو حیاط موندم تا جواب بدم یه نیم ساعتی شد و وقتی رفتم داخل کااااملا قندیل بسته بودم سرم خیییلی درد میکرد چون سینوزیت دارم حساسم به سرما از طرفی هم همسر بهترررررین رفیقم سرطان داشت و حالش بد بود و دوستم خبر داد بیمارستان هست ریختم بهم یه مسکن خوردم و خوابیدم صبح بیدار شدم هنوز سرم درد میکرد صبحانه خوردیم و طبق برنامه ریزی نوبت من و یاسین بود که ظرفارو بشوریم ولی از اونجایی که حالم خوب نبود بنده خدا یاسین خودش شست رفتیم بیرون و تصمیم گرفتیم برای ناهار بریم یه پارک دور زدیم و اخر هم یه پارک پیدا کردیم و نشستیم و سفره و غذا و کلی بازی کردیم جاتون خالی دنیا و کیمیا رفتن عکس بگیرن وقتی داشتن بر میگشتن چندتا پسر ترقه انداختن جلو پاشون اونا هم ترسیدن جیغ زدن ما هم بلند شدیم من خیلی عصبی شده بودم به پسره گفتم بی فرهنگ 
بی شعور که یهو ساناز داد زد سرم به چه حقی بهش فوحش دادی واسه چی وقتی دختر باهاتن دعوا راه میندازی و اینا منم جا خوردم و خیییلی ازش ناراحت شدم که تو جمع اینجوری باهام برخورد کرد کفشام رو پوشیدم و پیاده شروع کردم به رفتن همینجوری داشتم راه میرفتم و اهنگ گوش میدادم هرکی هم زنگ میزد اصلا جواب نمیدادم و چند باری هم به رفیقم زنگ زدم و حال همسرش رو میپرسیدم که میگفت حالش خوب نیست خیلی ناراحت بودم تا نفهمیدم چی شد سرم گیج رفت نشستم رو نیمکت شروع کردم به سرفه های وحشتناک داشتم خفه میشدم یه خانم که منو دید بهم داد بهتر شدم ازش تشکر کردم ساعت رو دیدم ۱۰ و نیم شب بود واقعا جا خوردم اصلا متوجه ساعت نبودم رفتم سر خیابون و بعد نیم ساعت یه دربست پیدا کردم گرفتم و رفتم خونه در رو که باز کردم سلام کردم دانیال گفت کجاییی تو پسر نگفتی ما مردیم از نگرانی خیلی بی مسئولیتیم و کلی حرف بارم کرد اینقدر حالم بد بود سرفه میکردم و نفسام به شمارش افتاده بود حس میکردم الان دیگه نفسم قطع میشه تو اون اوضاع که هر کی یه چیزی میگفت یاسین که داداش رسول بود و پزشک بود متوجه حالم شد و داد زد گفت یه دقیقه همه ساکت شید همه ساکت شدن و تازه متوجه حالم شدن داشتم میافتادم که گرفتنم نشوندنم رو صندلی خیلی بد نفس میکشیدم یاسین سریع معاینه ام کرد و گفت باید ببریمش بیمارستان یاسین و نیما و دنیا(از بین دخترا من واقعا دنیا رو دوست داشم اونم همینطور خیلی دختر خوبیی بود و اینکه نامزد کرده بودیم )رفتیم بیمارستان چون وضعیتم وخیم بود دکتر اورژانسی معاینه ام کرد و برام دارو نوشت پرستار سرم وصل کرد و ماسک اکسیژن گذاشت یک ساعت بعد سرمم تمام شد پرستار در اورد که خیلی بد 
در اورد و دردم گرفتم گفتم اخ و دستم خون اومد که چسب زد تنفسم هم طبیعی شده بود ماسک اکسیژن رو دراورد و سه تا امپول جدا کرد گفت آماده بشید بزنم امپولارو اماده کرد و دنیا رفت پشت پرده یاسین کمکم کرد برم گردوند شلوارم رو داد پایین و پنبه کشید و فرو کرد و ازریق کرد اصلا درد نداشت در اورد و همین طرف رو پنبه کشید و فرو کرد شروع به تزریق کرد درد داشت تحمل کردم و دستام رو مشت کردم دیگه دردش خیلی زیاد شده بود سعی کردم یه نفس عمیق بکشم که نتونستم و به سرفه افتادم دوباره بدجور سرفه میکردم نفس کم اوردم پرستارم یهو چند سیسی رو خالی کرد و کشید بیرون اینقدر درد داشت که شوکه شدم برم گردوندن و یه خورده بادم زدن دوباره اکسیژن وصل کردن یه خورده که طبیعی تر شدم برم گردوندن و پنبه کشیدن و شروع به تزریق کرد اینقدر درررررد داشت که داشتم جون میدادم ولی اینقدر نفس کم میاوردم و حالم بد بود که نتونستم هیچ واکنشی نشون بدم دو دقیقه طول کشید تا تموم شد دراورد و رفت یاسین گفت داداش خوبیی ببینمت به زور گفتم اره خوبم شلوارم رو درست کردم و ککم کردن نشستم تا نشستم از درد ناخوداگاه گفتم اخخخ یاسین گفت میدونم داداش خیلی درد داشت بد زد  به هر زوری بود بلند شدم و رفتیم خونه و قرص خوردم و خوابیدم فردا صبح یه خورده بهتر بودم صبحانه خوردیم و دوباره زدیم بیرون رفتیم کنار دریا ساناز پاش گیر کرد به سنگ داشت نیفتاد تو اب که مانتوشو گرفتم کشیدمش کنار داد زد تو سعی داشتی منو بغل کنی و از قصد هولم دادی و این جرت و پرتا عصبی شده بودم نیما گفت ساناز چرا چرت و پرت میگی ما وایسادیم داریم میبینیم ولی دوباره خجیغ جیغشو شروع کرد به دنیا گفتم حالم خوب نیست لطفا بهش بگو خفه شه دنیا هم بهش گفت بس کن رفت به یاسین گفت و یاسین اومد گفت چی شده گفتم حالم خوب نیست دوباره حس خفگی میکنم حس میکنم نمیتونم خوب نفس بکشم گفت برو تو ماشین بخواب تا بیام امپولاتو بزنم رفتم تو ماشین دنیا هم اومد کمکم کرد اماده شدم یاسین اومد گفت جای امپولات کبود شده گفتم خیلی درد میکنه یواش بزن گفت چشم پنبه کشید و زد درد داشت ولی نل به انداز

دیشب تحملش کردم اونطرف رو پنبه کشید گفتم نه اینطرف خیلی درد میکنه لطفا اونطرف بزن گفت باشه اونطرف رو پنبه کشید و فرو کرد باز هم درد داشت از تحملم خارج بود گفتم آیییییی اوووف چرا اینقدر درد دارههه یاسین گفت چیزی نمونده الان تموم میشه دنیا دستمو گرفت یاسین تزریق کرد گفتم آخخخ یواااااااش گفت ببخشید اخرشم زد و تموم شد کشید بیرون و پنبه رو جاش فشار داد گفتم ایی نکن گفت ببخشید شلوارم رو درست کرد و رفت یه خورده دراز کشیدم و پا شدم دنیا گفت اروم باش چرا اینقدر عصبانی هستی گفتم خوبم برام اورد و ناهار خوردیم و گشتیم و من همش احساس خفگی داشتم یاسین گفت حتما دکتر برو احتمالا آسم داری دیگه تا شبش ایییینقدددررر اذییت شدم که فردا صبحش برگشتم تهران ولی بقیه نوندن شمال و تا یه هفته تفریح منم دکتر رفتم و بعد ازمایش و اینا دکتر گفت آسم دارم .
ببخشید اگر بی مزه بود و از خاطرم خوشتون نیومد 
خب یه هفت یا هشت سالی از اون ماجرا میگذره ندا ۲ ماه بعدش رفت آلمان و هنوزم اونجاس. سروش هم پیش خودمونه و با یکی از دخترای دانشگاه ازدواج کرد و یه پسر ۳ ساله داره . زینب هم با نیما ازدواج کرد . کیمیا هم با دانیال ازدواج کرد. ساناز و رسول هم که اونموقع با هم عقد بودن و ازدواج کردن و یه دختر ۵ ساله و یه پسر ۱ ماهه دارن دیگه رابطه من و سانازم خوب شده و کلی بابت اون روز ازم معذرت خواهی کرد . فهیمه هم با پسر داییش ازدواج کرد و رفت شیراز . دانیال هم مجرده و پیش خودمونه . یاسین هم ازدواج کرد و یه دختر ۱ ساله داره و پیش خودمونه . و در اخر نامزدی من و دنیا هم بهم خورد و دنیا با یکی دیگه ازدواج کرد و رفت خارج از ایران منم مجردم و هنوز هم با اکیپی که هممون تهران هستیم و اعضای جدید همش پیش همیم و باهم صمیمی هستیم . و همسر دوستم هم خداروشکر خوب شد و یه پسر گوگولی و ناز ۶ ساله و یه دختر ۸ ساله دارن .

خاطره رادمهر جان

سلام دوستان عزیز رادمهر هستم 
خاطره برای ۳ روز پیشه. عمو برای ناهار دعوتمون کرده بود و منو بابا کلینیک بودیم چون هر دومون ماشین اورده بودیم بابا گفت تو خودت برو خودشم میره دنبال مامان کارم که تموم شد حرکت کردم سمت خونه عمو خیلی خسته بودم دلم میخواست بزنم کنار صندلیو بدم‌پایین بخوابم. بعد از نیم ساعت تو ترافیک گیر کردن رسیدم. با همه حال احوال کردم و رفتم سمت سیما و از بغل باباش کشیدمشو کلی به خودم فشارش دادم و بوسیدمش که آخرشم صداش در اومد دِیی دِیی(دایی) بَسسسس اینو شنیدم اینقد بوسیدمش که موهامو با دوتا دستش گرفتو محکم‌کشید😂عادت بدی که داره تا مو میبینه فورا دو دستی چنگ میزنه و میکشه چون طرف مقابلش جیغ میکشه لذت میبره و چون ی اتفاق جدیده واسش خوشش میاد تا حالا موهای منو نکشیده بود ولی دیگه بچه کلی بَس بَس کرد گوش من بدهکار نبود😀دیگه اخرش با کلی شکلک در اوردن و دادن موبایلم دستش دستشو شل کرد و موبایلو گرفت رو مبل نشستم سیما همچنان با گوشیم ور میرفت چون قفل داشت نمیتونس بازش کنه و کلافه شده بود و نق میزد دلم برای این کاراش ضعف رفت موبایلو باز کردم میدونستم الان کلی به همش میریزه و به صد نفر زنگ میزنه. خلاصه که پرید رفت پیش مامانش منم به صحبتای جمع گوش میدادمو گاهی تو بحثاشون شرکت میکردم  زن عموم اومد جفتم نشستو گفت رادمهر جان امیرعلی(پسرعموم) چند روزیه حال نداره هر چی میخوره بالا میاره اصلنم اشتها نداره و این چند وقته هم دائم اسهاله میای ببینیش؟ گفتم حتما رفتیم تو اتاقشو دیدم رو تخت افتاده و خواهرش داره بهش دمنوش میده منو دید سعی کرد بشینه بش گفتم بخواب بخواب من: دوباره زدی خودتو ترکوندی؟ امیرعلی: رادمهر به دادم برس دارم آب میشم بخدا من:از کی اینجوری شدی؟ دو روزی میشه ولی امروز صبح بدتر‌ شدم شکمشو معاینه کردم که ی مقدار اذیت شد من:دل درد؟ حالت تهوع ؟ سرگیجه؟ سردرد؟ امیر علی : اره اره حالت تهوع که افتضاح به زن عمو گفتم دفترچه اشو بیاره بعد ۵ دقیقه آوردش. نمیتونستم زیاد واسش قرص بنویسم چون ناراحتی معده داره.هیوسین و متوکلوپرامید و ویتامین b6 و دیکلوفناک و ی سری قرص نوشتم. داداشش رفت بگیره من:خاله کیک و شیری خرمایی چیزی اگه هست براش بیارید که ضعف نکنه امیر:نه‌اصلا نمیتونم حالت تهوعم شدیده بهش حق میدادم ولی آمپولاش قوی بودن و حتما اذیت میشد من:شده ی ذره هم باید بخوری آمپولات قویَن امیر:بیخیالش‌شو تحمل میکنم  کلی بحث کردیم تهش هیچی نخورد.داروها رسید بدون هیچ مخالفتی برگشت منم شروع کردم به آماده کردنشون. برگشتم شلوارشو پایین تر دادم و پنبه کشیدم و با بسم ا... وارد کردم تزریقو شروع کردم و نفسای عمیق صدادار میکشید میدونستم اذیت شده ولی باید آروم آروم تزریق میکردم اولی تموم شد بلافاصله دومی رو تزریق‌کردم زود تموم شد و سومی رو زدم اینم ی مقدار درد داشت ولی بازم تحمل‌کرد و هیچی‌نگفت گوشیم زنگ خوردگفتم یکم استراحت کن تا بیام‌ برداشتم بابا بود بابا: بشون بگو ممکنه دیر کنیم بگو ناهار بخورن من:کجا رفتین مگه بابا: واسه سنت مناسب نیست من: صحیح مواظب خودتون باشید 😅 به زن عمو اطلاع دادم و برگشتم تو اتاق. اخریَم آماده کردم و گفتم کدوم ور بزنم (یادم نمیاد کدوم ور بود🤔) پنبه کشیدمو نیدلو وارد کردم وسطاش بود که گفت رادمهر نمیتونم دیگه دستشم رو پاش گذاشته بود گفتم نفسای عمیق بکش لازمه بزنمش بعد یکم مکث دوباره شروع به پمپاژ کردم دستشو محکم میکوبید و آی آی میکرد سریع تزریقش کردم که سریع برگشت و رفت دستشویی و بالا آورد بازوشو گرفتم رو تخت خوابوندمش و براش سرم وصل کردم سریع خوابش برد منم رفتم دستامو شستم و پیش بقیه رفتم برای خاله هم ساعت قرصا و بقیه آمپولاشو گفتم سیماهم دستاشو باز کرد که یعنی بغلم کن بغلش کردمو کلی بوسیدمش گذاشتمش رو پام و داشتم با باباش حرف میزدم که سوزش عجیبی رو ساعد دستم حس کردم چنان دندوناشو رو ساعدم فشار میداد که کل هیکل کوچولوش ویبره میرفت😂واقعا درد داشت ولَم نمیکرد بنده خدا فرزاد هر ترفندی بود روش امتحان کرد ولی ول کن نبود اخرش یگانه خواهرم سرش داد زد که با بغض ول کرد. دلم رفت واسه قیافه بغض کردش بغلش کردم بردمش بیرون از خونه 🌹ممنونم ازین که خوندین 
🌹این خاطره رو چند هفته پیش نوشتم و امروز تمومش کردم 🤦‍♂️اگر انسجام نداشت عذر میخوام
🌻 زندگی فقط در رسيدن به هدف خلاصه نشده
بعضی از ما انسان ها به اشتباه اينگونه می انديشيم:
درسم تموم بشه راحت بشم
غذامو بپزم راحت بشم
اتاقمو تميز کنم راحت بشم
بالاخره رسيدم.... راحت شدم
اوه چه پروژه ای... تموم بشه راحت بشم
تموم بشه که چی بشه؟

هيچ فعاليتی تمام شدنی نيست بلکه آغاز فعاليتی ديگر است.... 
پس چه بهتر که در حين انجام دادن هر کار مفیدی لذت بردن را فراموش نکنيم نه اینکه مانند يک ربات فقط به انجام دادن، به تمام شدن و فارغ شدن... بپردازیم. در رانندگی ،آموختن، مطالعه، آشپزی،نظافت ، خوردن و آشاميدن، حرف زدن، نيايش و.... 

حداقل يکبار امتحان کنيم
این متن واقعا دلتنگ کننده است ... !

وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی
و می‌بینی چقدر آهسته می رود 
تازه می‌فهمی چقدر پیر شده !

وقتی مادر بعد از غذا، پنهانی 
مشتی دارو را می‌خورد ، تازه می‌فهمی
چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید.. 

در ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
در ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
در ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا 
همیشه میرن رو اعصابم ”
در ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
در ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
در ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
در ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
در شصت سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الآن اینجا باشن ...

و این رسم زندگی است....
چه آرامشی دارد قدردان
زحمات پدر و مادر بودن
و هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الآن....

خاطره دریا جان

سلام دوستان😍✋🏻

دریا هستم ۲۱ ساله از تبریز

خیلی وقته‌ خاطره نزاشتم🙁...ی سری اتفاقات تلخ پشت هم دیگ پیش اومد ک دیگ اصلا وقت نکردم!

تو‌خاطره قبلی راجب عسل و امیر و شاهین گفتم

من و پرهام دو سه بار امیر و عسل و باهم روبرو کردیم

پرهام ی ریز با امیر صحبت میکرد من با عسل...عسل رو حرفش پافشاری میکرد...عشق بعداز ازدواج!

هر چی بهش میگفتم زندگیتو حروم نکن...اصلا با امیر ن با یکی ک عاشقش شی ازدواج کن...لج کرده بود...با خودش...با امیر...با من!

حال امیر اونقدر بد بود ک حتی پرهام چند بار تصمیم گرفت با عسل صحبت کنه...!

فکر کنین...پرهام با عسل راجب ازدواجش حرف بزنه...

ولی خوب بیخیال می شد!

چون من خودم جای عسل بودم واقعا برام شرم اور بود ک مثلا امیر بیاد باهام راجب ازدواجم حرف بزنه...برا همین همیشه منصرفشم میکردم😞

خلاصه ک چی بگم؟!

از ازدواج عسل بگم؟!...از بله عسل سر سفره عقر بگم؟!

از نابودی داداشم بگم؟!

از گریه های امیر جلو روم بگم؟!

پسری ک انقدر مغرور بود ک جلو پرهامم تاحالا گریه نکرده بود...ولی جلو من.‌‌.!)":

خلاصه ک عسل درحال حاضر متاهله و با شاهین زندگی میکنه!(:

حتی ی بارم جلوش ناراحتی خودمو بروز ندادم...همیشه‌ جلوش شاد بودم...میخندیدم هرچندبا غم!

عسل زندگی خوبی با شاهین داشت!

یکی دو هفته اول مث قبلا ما باهم بودیم...میرفتیم بیرون...تفریح...شادی

ولی بعد دوهفته عسل کلا عوض شده بود...شاید هر دوروز یکبار میدیدمش!

ناراحت بود...گاهی تو فکر میرفت ولی بعدش نقاب شادی میزد رو صورتش...منم میگفتم این چیزا طبیعیه...تازه ازدواج کردن شاید دعوایی چیزی اتفاق افتاده و بیخیالش میشدم...تا همین لحظه با این چیزا خودمو توجیح میکنم

نمیدونم‌...ولی امیدوارم همینطور باشه!(':

 

خوب بریم سراغ خاطره😍💙

بسی بسیار داغه و مربوط ب چهاشنبه س☹️

مادرم پرهام و خونواده شو دعوت کرده بود برا شام...تا شب یکم کارای دانشگاه رو انجام دادم... ساعت ۷ بود ک پرهام و خونواده ش اومدن...بعد شام مادرم میخواست ظرفارو بشوره ولی خوب چون از صبح سرپا بود و داشت کار میکرد اجازه ندادم خاله لیلام میخواست کمک کنه ک اونم اجازه ندادم

خودم تنهایی داشتم ظرفارو میشستم ک یهو ظرف از دستم ول شد افتاد زمین...توانایی اینک ظرف و نگه دارم نداشتم...ضعف کرده بود افتضاح...البته همراه سرگیجه...‌ک بخاطر سرگیجه م نشسته م کف زمین(من کم خونی شدید دارم برا همین بود)

از صدای شکستن ظروف مادرم و خاله لیلا و پرهام اومدن داخل

مادرم کوبید تو صورتش و گفت:

یا خدا دریا چیشدی؟

من: چیزی نیس مامان...خوبم

پرهام اومد کمکم کنه بلند شم:

چی چیو خوبم چرا دستات انقد سرده؟!

من: ای بابا شلوغش نکنید خوبم

مادرم: دریا جان مامان حتما بخاطر کم خونیته!

خاله لیلا: کم خونی؟! عزیزم کم خونی داری؟!

من: بله خاله.‌..ولی خیلی شدید نیس ها🙄

مامانم: چی چیو شدید نیس...لیلا جون ن داروهاشو میخوره...دکتر آمپول داده برا ضعفش هرکاری میکنم نمیزنه...دیگ نمیدونم چیکار کنم!

پرهام:یعنی‌چی؟! مگ دست خودشه؟! داروهاش کجان خاله؟!

من: پرهام ول کن من حالم خوبه...بزار بلند شم اینجاهارو تمیز کنم

(آخه دستامو گرفته بود🙄🤦🏻‍♀️)

پرهام: نمیخواد خودم تمیز میکنم...پاشو برو تو اتاقت

منم از خدا خواسته بلند شدم رفتم اتاق..‌دراز کشیده بودم ک یهو در باز شد

پرهام اومد داخل:

من:هعی خاک ب سرم...تو بلد نیستی در بزنی؟!

پرهام نگاش و اورد بالا دید روسری ندارم یهویی چرخید و پشت ب من وایساد:

پرهام: ببخشید ببخشید...حواسم نبود

من: خیل خوب برنگردی ها...خوب حالا برگرد

روسریم و پوشیدم اونم اومد نشست کنار رو تخت تازه کیسه داروهارو دستش دیدم:

من: پرهام این چیه؟!

پرهام: دارو

من: مرسی😐✋🏻...منظورم اینه ک برا کیه... برا من ک نیستن!

پرهام: اتفاقا برا خودشماس

دوتا آمپول جدا کرد: 

پرهام: برگرد😇

من: نچ😁

پرهام: برگرد😎

من: نچ😁

پرهام: برگرد😒

من: نچ😁

پرهام: اوووم باشه

یهو برمگردوند 

انقد سریع اتفاق افتاد ک تو شک بودم

زیر دستش دست و پا میزدم

که بلند گفت:عع تموش کن دیگ

من: پرهاااام😖

پرهام: اگ نمیتونی به خاله(مادرم)  بگم بیاد بگیرت

من: نه تروخدا نزن

پرهام: بگم یا ن

من: نمیخواد🙁

پرهام: خیل خوب...حالا آروم باش...درد دارن دروغ ک نمیتونم بگم ولی تحمل میکنی باشه؟!

من: باشه🙁

پرهام: آفرین...سفت نمیکنی ب هیج وجه...گریه و جیغم ممنوع...باشه؟!

من: باشه🙁

پنبه کشید و نیدل و فرو کرد

من: اوییییی

پرهام:مممم نفس عمیق بکش

شروع کرد تزریق...اخ ک نگم از دردش😩 نگم از دردش😩

من: آیییی پرهام😢...میسوزههههه

پرهام: جانم...تموم شد تموم

از سوزشش اشک تو چشمام جمع شده بود ک کشید بیرون:

پرهام: آفرین...ببین تموم شد گریه نکنی ها😐(انگار داشت با بچه حرف میزد🙄)

دومی رو هم آماده کرد اومد پنبه کشید:

پرهام: دریا این یکی درد داره‌‌...یکم همراهی کن دردش و کمتر حس کنی باش؟!

من: نزنش پرهام...جون من😢

پرهام: این صد دفعه قسم نخور...لازمه 

...فقط اروم باش زودتموم میشه!

بازم پنبه کشید و نیدل و فرو کرد:

من: آییی آخ

پرهام: جانم جانم...شل بگیر زودتموم میشه

من: آییییی آخ پرهام😭😭

بسههههه...وووی درد داره😭😭

پرهام: ممم تموم تموم نفس عمیق بکش

هنوز نصفشم نزده بود میگف تموم😐

ادامه ویال و تزریق کرد

جیغ بلندی کشیدم ک ازش صداش مادرم و خاله لیلا اومدن تو اتاق

ولی من همچنان جیغ میزدم و باصدای بلند گریه می‌کردم

مادرمو خاله لیلا و پرهام مدام دلداریم میدادن ولی اصلا نمیشنیدم

چند ثانیه بعد کشیدش بیرون

کمکم کرد بلند شدم...ی ذره اب دادبهم خوردم...گریه م قطع شده بود ولی همچنان هق هق میکردم🙁😭

🌺....پایان...🌺

پ.ن:ببخشید کم بود دیگ...انقد سرم شلوغه☹️انقد مشغله دارم بخدا دیگ مغزم ارور داده...از ی طرف عسل...از ی طرف امیر...از ی طرف پرهام😐...از ی طرف آزمایش خونی ک ب زور پرهام باید بدم🙁🤦🏻‍♀️

پ.ن۲: حال امیر اصلا خوب نیس...روانشناس میگ رفته تو افسردگی...ن غذایی میخوره...ن حرفی میزنه...فقط زل میزنه ب ادم...همین

پرهام پا ب پاش داره میسوزه بخدا...و جالب ترش اینه ک انگار برا عسل اصلا اهمیتی ندارع این موضوع! نمیدونم...شایدم داره تظاهر میکنه براش اهمیتی نداره

پ.ن۳: پشت من خدا بودع همیشه(:♡

پ.ن۴: تو را دیدمت بعد عمری...

سلام...!(:

ببین اشک شوقی 

که ریزد مدام...(":

ماندم یا نماندم؟!

ب پای تو ماندم یا نماندم؟![:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!(÷

بی وفا حالا ک من افتاده م از پا چرا؟!

#حمیدهیراد

#گفتم‌بمان

#با‌تضمین‌از‌استاد‌شهریار🖤

خاطره ایمان جان

سلام دوستان من تازه اشنا شدم با اینجا اسم من ایمان مهندس ساختمونم وشغلم اصلا ربطی به دکتر و امپول نداره اما برعکس شغل من برادرم هم دکتر وهم سرکار داره با موضوع وب 

همون طور که گفتم مهندس ساختمون سازیم ولی شرکت من توی طبقه اخر یه ساختمان که پنت هاوس داره نیس در اصل شرکتم توی ذهنم وکار ذهن من دادن ایده های مختلف برای ساختمان هاست وهمیشه متفاوت ترین هارو من رقم میزنم واین یعنی کار افرینی وکار افرینی یعنی پول رو پول اوردن یه به درخواست یه شرکت که در معرص ورشکستی بود جواب مثبت دادم ویه پروژه متفاوت دیگه که نیاز به جای متفاوتی داشت قبول کردم ساختن خونه های کاهگلی ولی با ترکیب معمار های اروپایی اول شرکت زیر بار نمیرفت ومن سر این موضوع ناراحتی معده گرفتم وبا کوچک ترین عصبانیت معدم به سوزش میوفتاد تقریبا داشتم خودم نابود میکردم بی خوابی های شبانه و چیز نخوردن هام باعث ضعف بدنیم شده بود اما کار وشغلم مهم تر از سلامتیم بود کم کم شرکت و قبول کرد منم دست به کار شدم به یکی از روستاها رفتیم ودست به کار شدیم این وسط همسایه ها استشهاد پر کردا بودن وشکایت دیگه داشت خونم به جوش میومد که خون دماغ شدنم به دردام اضافه شد مجبور شدیم شبانه به صورت قاچاقی این کار انجام بدیم و روزا کارهای پر سر وصدا از شرکت درخواست کارگر گرفتم نیروهارو زیاد کردم تقریبا همه کار ها توی شش ماه انجام شد واولین نمونه سریع به فروش رفته بود از طرح من استقبال شد وچندتا نمونه دیگه زدیم وفروش خوبی داشتیم حال من کمی بهتر شده بود توی راه برگشت بودم که زنگ زدن یکی از ساخت ها به طور کل خراب شده باشنیدن این حرف به طورکل دنیا رو سرم خراب شد وچشام سیاهی رفت وتنها چیزی که شنیدم صدای بوق یه ماشین بود نمیدونم چقدر گذشت که با سر درد وچشام باز کردم چشم باز کردنم همانا دیدن کلی دکتر و پرستارهم همانا وقتی معاینه انجام شدن دکترم که داداشم بود گفت منتقلم کنند به بخش هنوز منگ خواب بودم که بایاد اوری که چه بلایی سر پروژه ام اومد خواستم بشینم که پای گچ گرفته و دست شکستم شدم به هر بدبختی بود نشستم وخواستم از تخت برم پایین که یکی از همین جوجه پرستارا با او صدای جیغ جیعش شروع کرد داد وفریاد (بیشتر به درد دزدگیر یه مغازه طلافروش میخورد دختره)انقدر جیغ جیغ کرد که خود برادرم اومد اول پرستار اروم کرد بعد اومد سراغم 

:این پرستار بود یا آژیر کش بیمارستان

نیما:اتفاقا خیلی نچسب 

:اره پیدا بود 

نیما:حالا توکجا که بلند شدی 

:باید برگردم روستا ببینم چیشد چه بلایی سر ساختمون ها اومده 

دستش گذاشت سر شونم :بخواب داداش من تازه به خودت زحمت دادی بعد از دوماه به هوش بیایی حالا هم میخوایی بری 

با حرف نیما وا رفتم ودر آخر زورش بهم چربید دراز کشیدم ساعت ملاقات اتاقم جای سوزن انداختن نبود بماند بیشتر دخترای فامیل واس خودشیرینی کردن برای مامانم اومده بودن به قول نیما بفهمند هیچی ندارم فامیل بودنمون تکدیب میکنند وپا میشن میرند وقتی دید و بازدیدا تموم شد ریس شرکت اومد ملاقات وگفت یکی از ساختمون ها رو خود اهالی روستا زیرش اب داده بودن تا نشست کنه چون شرکت و پروزه وکلا همه چیز حتی خودکار بیک روی میز منشی هم بیمه بود تونستن خسارت بگیرن خیالم راحت شد که پروژم مشکلی نداشت بعد رفتن ریس شرکت همون پرستار جیغ جیعو اومد این بار تصمیم گرفتم یه حال اساسی بهش بدم 

پرستار:اقا برگردید باید امپولتون بزنم 

یه نگاه دختر کش بهش انداختم فکنم کلا قندش رفت زیر صفر لبخندش اونقدر کش اومد فک کردم الانس دهنش جر بخوره :اسمتون چبه خانم؟

پرستار:من ثریا هسم شما هم اقا ایمان برادر اقای دکتر هستید درست 

:بله ثریا خانم شما اینجا یه دختر خوب محجوب که کل صورتش مثل شما فیک نباشه از دماغش بگیر تا نوک شصت پاش و صداشم مثل صدای شما که شبیه آژیر خطر نباشه و پر فیس وافاده دیقا مثل خودتون نباشه سراغ ندارید؟برای داداشم میخواسم اخه نیما از دخترای جیع جیع خوشش نمیاد 

فکرش نمیکردم اشکش در بیاد سریع از اتاقم زفت بیرون چند دیقه بعد خود نیما اومد:چی گفتی بهش شبیه زودپز شد اگه سوپاپ داشت الان هرکدومش یه طرع بود :چیزی نگفدم 

نیما:خیلی خب برگرد این امپولات بزنم تا سفت نشده 

با کمک خودش برکشتم شلوارم داد پایین پنبه کشید سوزن فرو کرد اخمام رفت توهم :توروحت نیما 

نیما:عه داداش این چه حرفیه 

کشید بیرون خواسم برگردم که نذاشت یکم بالا ترش پنبه کشید :بابا لامصب اینجا کمر که 

نیما تو تکون نخور خودم میدونم دارم چیکار میکنم 

جرفش که تموم شد سریع زد نفسم بند اومد 

نیما:شل کن 

:درش بیار ایییییییییییییی

نیما:شل کن ایمان 

:تو درش بیار اخخخخخخخخخخخخخ مردممممم اییییییی

نیما :شل نکنی که نمیشه

:میخوایی نشونت بدم میشه یانمیشه 

یکم اطراف سوزن ماساژ داد که نتونستم تحمل کنم چنان دادی زدم که خودم وحشت کردم 

نیما:خجالت بکش مرد گنده 

:من یاتو که نمیتونی بزنی 

نیما:هنوز دو سی سی نرفت

:میخوام نره برو به همون آژیر قرمز بگو بیاد 

نیما:شل نمیکنی نه 

:بخوامم نمیتونم بکش بیرون لامصب اییییییییییییییییییی

یکم بیشتر فشار داد بدنم داغ کرده بود از درد دیگه تحمل نداشتم که بازم کمرم ماساژ داد وتا قطره اخرش تزریق کرد 

همون شکلی افتاده بودم نمیخواستم برگردم وهمون شکلی هم خوابم برد صبح فرداش با خیس شدن باسنم بیدار شدم خواسم تکون بخورن که صدای نیما بلند:نفس عمیق 

خواسم اعتراص کنم که سریع تزریق کرد اما مث دیشبش نبود سریع تموم شد دوتای دیگه زد که درد نداشت یعنی در برابر اونا نداشت

**********************************

تصمیم گرفتم یه موضوع برای خیلیاکه خواننده هستن تو ضیح بدم 

این روزها همه به فکر پول در اوردن هستن کار بیشتر پول بیشتر 

اما برای رسیدن به پول به خود پول فکر نکنید به کارتون فکر نکنید شما ۱۰تا بستنی فروشی درنظر بگیرید یکیش موفق تره چرا چون ایدش مثل بقیه نیس کاری کرده خلاقیت تو شعلش به وجود اورده که او ۹تای دیگه نکردن 

هرکدومتون توی رشته خودتون متفاوت باشید 

اگه دکتری کاری کن متفاوت باشی ،معلمی کاری کن متفاوت باشی 

ومتفاوت بودن به معنای کار خاص ویا شق القمر کردن نیس 

برای مثال معلم که متفاوت باشه همه اش خودش درس نمیدع دانش اموز درس میده 

او بستنی فروش که متفاوت خودش نمیاد اسکوپ بستنی بکشه مشتری میکشه 

دکتره اتاقش رنگ ابی ،سبز ،سفید نیس رنگ های شاد وملایم دیگس مثل لیمویی یا روی میزش فقط خودکار وسایلی که برای معاینه به کار میره نیس میتونه دفتر نقاشی باشه یا برای کودکان یع مجسمه برای تزین 

متفاوت نگاه کن متفاوت بسنج 

امیدوارم که لدت برده باشید از خاطرم

اگر که پسند کردید بازم براتون میذارم البته وقتی فرصت کنم  

یاحق

خاطره دلارام جان

سلام سلام 
امیدوارم حالتون خوب باشه گفتم تا داغه یه  خاطره بنویسم منو که میشناسین؟؟؟ من دلارامم ☺️
سه شنبه از مدرسه رسیدم حالم خیلی خوب نبودخوابیدم بعدش نشستم کارای مدرسمو کردم 
ساعت که میگذشت احساس میکردم بدنم چقدر درد میکنه بدتر شدم شد ۱۱ شب
 مامانم حالش خوب نبود با داداشم میخواست بره دکتر. به من هرچی گفتن گفتم نمیام . اینا رفتن من هی حالم بد تر میشد و تب کردم 
اومدن یه خورده به من چیز گفتن و خوابیدن ولی من هی بیدار میشدم می خوابیدم خیلی بی قرار بودم 
فردا صبحش مدرسه نرفتم خیییلی حالم بد بود
تب و بدن درد و سردرد و سرگیجه و....
خلاصه هر چی بیماری بود من داشتم
چند بارم حالم ب شد🤮🤮🤮🤢
اصلا اوضاعی بود تقریبا ساعت ۱ ظهر تسلیم شدم و رفتیم دکتر با این شرط که امپول نده😎😎
دکتر یه اقای تقریبا پیری بود اصلا معاینه که نکرد مامانم هی حرف میزد دکتره تندتند مینوشت
مامانم گفت دکتر اگه میشه امپولاشو داخل سرم بزنن همین جور که سرش پایین بود یه علامتی داد نفهیمیدم داده نداده ؟؟🧐🧐🧐🧐
داداشم رف داروها گرفت رفتیم تزریقات 
خانومه اومد رگ گرفت و ۲ تا امپولارو تو سرم زد
دیگه خیالم راحت شد 
تموم شد اومد کشید و ما هم اومدیم خونه 
حالم تا بعداز ظهر خوب بود امااااا شب تب کردم
دوباره صبح حالم خوب بود بعد از ظهر حالم ریخت بهم 😫😫😫😤😤
دوباره رفتیم دکتر 😭😭دوباره مامانم همین حرفا رو زد 
دکتر گفت اوضاش خوب نیست بستری می کنین ؟؟؟
مامانم یه نگاه به من یه نگاه به دکتر قاطعانه گف نهههههه اونم گفت پس برید یه ازمایش بدید بعدشم برید داروخونه دارو هاشو بگیرید برید تزریقات تا جواب ازمایشش حاضر شه بعدشم بیارید من ببینم 😏😏😏
رفتیم ازمایشگاه خارو شکر خیلی اذیت نشدم رفتیم تزریقااآت اما اون جاهم دوست مامانم بود  ۲ تا سرم با یه عالمه امپول یه سرم با ۳تا امپول (که تو سرم میخورد) واسه اون لحظه بقیش واسه فرداشببببب
اونارو هم با مشقت فراوان زدم و  رفتیم پیش دکتر برا دیدن ازمایش چیچیش کمه حالا فردا که اومدید من اینجام بگید این دارو رو هم بنویسم 😑😑😑راهی منزل شدیم حالا بگید با چی مواجه شدیم؟؟؟
بععله با ۲۰ نفر ادم تو خونمون مواجه شدیم اصلا دیدمشون می خواستم گریه کنم😖😖😖
 بابام ازشون پذیرایی کرده بود تا ما برسیم 
من که رفتم خوابیدم انگار نه انگار واسه من اومدن 😂😂🤣🤣
از الان واسه فرداشب استرس دارم اگه خوب نشدم باید برم اوناروهم بزنم....
تامام تامام
* خیلی بیمزه بود می دونم اما شما نظر بدید*
مهربون باشیم شاید فردا نباشیم ❤️❤️❤️❤️

خاطره میلاد جان

بسم الله...
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. در ایام ماه صفر من هم دعا کنید🙏 میلاد هستم ۲۱ ساله. تهران زندگی میکنم و دانشجوی برق 🤩مجرد🙋‍♂️ دو تا برادر دارم که هر دو متاهلن و دو برادر زاده شیرین مثل قند و شکلات👫 
چند وقت هست که فرصت نشده خاطره بفرستم باعث شده که ندونم از کجا باید شروع کنم...اول بریم ماه محرم و سفر پدر و مادر و فرزاد و سارا به کربلا😄 فعلا منُ نمیبرن تا زمانی که مزدوج بشم😀
خلاصه، از روزی که راه افتادن گوشی من هر ۵ دقیقه زنگ میخورد و مخاطب همه تماسها از خانواده فرهان بود که مهیار هر بار زنگ میزد که عمو بیا 😤 روز اول تونستم جان سالم به در ببرم و تنها بودم از روز دوم رفتم خونه فرهان و مهیار از شوق حضور من😎درس نمیخوند😕 شرط کردم اگر تکالیفشُ انجام نده من میرم 😭با مهگل مشغول بازی بودم و ذوق میکرد از کارهام کم کم فرهان هم پیداش شد.هنوز یک هفته بیشتر تا امدن مامان بابا مونده بود اما فرهان نشست کنارم و لیست تهیه کردیم از مهمان و پذیرایی که قرار بود بشه. ولیمه ای هم در نظر گرفته بودیم اما نگران بودیم از جا نشدن مهمان🤕 به پیشنهاد عروس ارشد قرار شد طبقه پایین خونه که داره اماده میشه برای فرزاد و سارا هم میز و صندلی بچینیم تا خیال همه راحت باشه. بابا گفته بود سالن نگیریم😶چاره ای جز این هم نداشتیم. شب که داشتیم با فرزاد صحبت میکردیم فرهان خواست که با سارا در میان بذاره ببینه راضی هست یا سالن بگیریم؟ 
به تصویب رسید و قرار شد پایینُ آماده کنیم😑کلی حرف زدیم و کم کم جیغ مهگل در امد که معلوم بود حوصله اش سر رفته. خداحافظی کردیم و سیمین رفت و بچه ها هم دنبالش که بخوابن. سر درد کوچیکی داشتم و چند بار هم عطسه زدم اما اصلا در مخیله هم نمیگنجید که اینطور ناجوانمردانه سرما بخورم🤧 رفتم اتاق بخوابم. جابجا شده بودم و خوابم نمیبرد در اتاقم باز شد و کله مهیار ُ دیدم آروم گفت عمو؟
گفتم بیا تو بیدارم 
اومد و کنارم دراز کشید گفت میخوام پیش تو بخوابم😁 
تا صبح بغلم خوابید و من هم چند باری از وول خوردنهای موجود شیطون کنارم بیدار شدم و سر درد شدیدی داشتم. صبح فرهان مهیارُ به زور بیدار کرد برد مدرسه و من هم دوش گرفتم تا برم کلاس داشتم.دو لقمه صبحانه خوردم و سیمین که مشغول مهگل بود داد زد چیزی نخوردی که کجا با این عجله‌؟ 
خداحافظی کردم و رفتم انقدر سرم سنگین بود که تحملش روی گردنم سخت بود🤕آبریزش بینی هم داشتم و سر کلاس فقط چرت میزدم😴رفتم تو ماشین گرفتم خوابیدم هنوز داشتم فکر میکردم از کجا و چطور سرما خوردم که خواب رفتم و با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. سیمین بود جواب دادم صدای مهیارُ شنیدم😂اینم یکی از آپشن های خانواده ما😁 گفت بیا من ناهار نخوردم😭
راه افتادم سمت خونه.درد دست و پا هم اضافه شده بود ناهار خوردم سریع رفتم اتاق که پیش بچه ها نباشم. اما مهیار با دو امد اتاق😭
: مهیار جان برو اتاق خودت.‌ببین من سرماخوردم تو هم مریض میشی
اما گوش نکرد و موند کنارم. ماسک زدم رفتم دراز کشیدم مهیار هم نذاشتم‌ کنارم بخوابه 😏 یکی دو ساعتی خوابیدم .میخواستم شب برگردم خونه تا بچه ها هم مریض نشن😢 اما فرهان اصرار کرد بمونم و روز فردا که تعطیلی بود. من خواب بودم که فرهان در زد و بیدارم کرد گفت ما میریم خونه بابای سیمین‌ میای با ما؟ 
گفتم نه بابا حالم خوش نیست برید شما
سیمین برام سوپ درت کرده بود ظهر خوردم .اموکسی سیلین پیدا کردم با قرص سرماخوردگی یکی خوردم و دوباره دراز کشیدم بخوابم‌ بدجور سر درد داشتم🤕با صدای در بیدار شدم گریه مهگل و داد و بیداد سیمین و مهیار😐 فرهان ساکت بود 😂 مهیار بیدارم کرد و رفتم دوش گرفتم یکم سرحال شدم و نشستم کنار فرهان گفت بهتر نشدی؟ 
:نه هنوز 😪
سیمین مهگلُ داد بغل فرهان و رفت شربت ابلیمو عسل درست کرد و داد دستم مهیا هم گفت منم میخوام😭 همین یک لیوانُ درست کرده بود و مهگل هم بیتابی میکرد گفتم همینُ نصف میکنیم تو برو مهگلُ بگیر🤕
به فرهان گفتم مسکن بهم بده و شب که برای شام بیدار شدم بدتر بودم. بعد از شام بابا تماس گرفت وماسک منُ دیدن نگران شدن. ثابت کردن اینکه سرماخوردم کار سختی بود اما بالاخره باور کردن😄 مامان میگفت ماسکتُ بردار من ببینمت😢
برداشتم و خیالش راحت شد سر و صورتم سالمه😂😂😂 بابا از فرهان خواست منُ ببره دکتر
:بابا بچه نیستم که حالم بد باشه خودم میرم. اینم که زدم😷بخاطر بچه ها
:اتفاقا تو خودت اگر حالت بد باشه نمیری دکتر از هر بچه ای هم بچه تر😠 
خداحافظی کردیم و قرار شد فردا خودم برم دکتر 😥رفتم خونه دفترچه برداشتم و رفتم بیمارستان😕 انقدر که شلوغ بود جا نبود بشینم تکیه داده بودم به دیوار که دو نفر بلند شدن و من نشستم خیلی طول کشید تا نوبتم بشه و دو بار فرهان زنگ زد که نوبتم نشده بود خواست بیاد که گفتم لازم نیست حالم خوبه😁 
شانسی که داشتم تا نوبت من شد وقت استراحت دکتر بود😂 نشستیم تا خستگی در کنن و بعد یک ربع رفتم داخل، دکتر معاینه کرد و پرسید دارو خوردم یا نه. من هم توضیح دادم 
:این سر درد با مسکن آروم نمیشه حوصله کن دارو مینویسم تا عفونتت رفع بشه سر دردهم قطع میشه
: لطفا خوراکی بنویسین😬
: دیگه الان چونه زدنت بجا نیست. چند تایی باید بزنی 
حرفی نزدم تا نسخه مهر زد و گفت آنتی بیوتیک خوراکی هم نوشتم حتما سر ساعت بخور 
رفتم داروخانه دیدم شدید شلوغه رفتم بیرون و دنبال داروخانه بودم یکی پیدا کردم مگس پر نمیزد🙈 دارو گرفتم و برگشتم خونه فرهان. امپولها در داشبورد جاسازی شد😶 رفتم بالا و دارو خوردم خوابیدم اما چه خوابیدنی.دوست داشتم سرمُ بکوبم به دیوار بلکه چند ساعتی راحت باشم😕تا عصر به زور تحمل کردم اما لباس پوشیدم با پای خودم برم امپول بزنم😢فرهان:کجا میری؟ 
:ها....میرم دکتر 😶
فرهان:تو که صبح دکتر بودی🤔
: بودم اما اصلا بهتر نشدم😥
سیمین فرهانُ همراهم فرستاد. حرفی از امپول نزدم که ضایع نشم🙊 رفتیم کلینیک نزدیک و دوباره معاینه شدم. خداخدا میکردم فرهان نگه صبح رفتم دکتر وگرنه محبور بودم اعتراف کنم😶 که دعاها مستجاب شد و حرفی نزد 😁 دکتر نسخه نوشت و باز هم حال بدمُ فراموش کردم و خواستم تزریقی ننویسه 
دکتر: نمیشه با خوراکی حالاحالاها خوب نمیشی. میتونی تحمل کنی خوراکی بنویسم؟ 
فرهان: نه دکتر هر چی لازمه بنویسین🙃
نشستم بیرون تا فرهان رسید و رفتم تزریقات اصلا نمیدونستم چند تا و چیع😕
دراز کشیدم اقایی امد و دو تا زد که خیلی خودمُ کنترل کردم چیزی نگفتم. رفت بیرون فکر کردم همین بود. داشتم میرفتم بیرون که سر رسید
:کی گفت بلند شی؟ 
:تموم نشده؟ 
:نه برو بخواب سریع 😒
دراز کشیدم دوباره سردی الکل و درد فجیح که صدامُ در اورد و چند ثانیه بعد تمام🤩 
: تمومه؟ 😥
:اره چند دقیقه دراز بکش بعد میتونی بری 🤩
رفتم بیرون فرهان نشسته بود منتظر 
فرهان: خوبی؟ اذیت که نشدی؟ 
:نه بریم 
تا رسیدیم سوپ خوردم و انقدر راحت خوابیدم که باورم نمیشد🤩
روز فردا داشتم یکی دوستامُ میرسوندم که داشبورد باز کرد و سرنگ دید و گفت اینا برای تو؟ 
:هان؟ اره به اونا چیکار داری😬
:چرا نزدیشون؟ 
:اونا چیزه... قضیه داره🤩 
کم کم داشت کار به جایی میکشید که برم بزنمشون😥 به هر تلاشی‌ بود پیچاندمش و رسیدیم به مقصد. بعد هم خودم امپول و سرنگهارُ ریختم سطل آشغال🤫 
رسیدم دیدم مهیار خوابیده. چه عجب🤯داشتم قرص میخوردم که مهگل جیغ زد😱 نمیدونم چرا خوشش میاد جیغ بزنه😫😂مهیار پرید و دعواش کرد انگار مهگل یک ادم بزرگه که مهیار داشت دعواش میکرد که وقتی کسی خوابه نباید جیغ بزنی. تو وقتی خوابیدی من سر و صدا نمیکنم😤 مهگل همانطور که دستشُ با ولع میخورد با تعجب نگاه داداشش میکرد 😂با سیمین زدیم زیر خنده. مهگل هم که نمیدونم فرق دعوا و خوش رویی را میفهمه یا نه دوباره زد زیر گریه و چونه اش میلرزید من ضعف رفتم براش🙈خلاصه سیمین ساکتش کرد و خوابید‌ . ناهار خوردیم فرزاد تماس گرفت و صحبت کردیم. شب قبل از امدن فرهان اماده شدم برم بیرون 🙈تا از اتاق رفتم بیرون در باز شد و فرهان رسید. خواست همراهم بیاد گفتم خسته ای میرم ۵ دقیقه ای میام😬 
مهیار هم دستمو میکشید و آویزان بود که همراهم بیاد😂 گفتم جدی جدی دارم میرم امپول بزنم 😂
گفت عیب نداره منم میام😄
بچه هم بچه های قدیم🙈
گفتم خب برو اماده شو بریم☹️
:نه تو هم بیا اتاقم فرار نکنی😎
فرهان زد زیر خنده گفت ببین با بچه چیکار کردی بهت اعتمادهم نداره😂
رفتم اتاقش لباس پوشید و نتونستم بچه فسقلی که خودم بزرگش کردم بپیچانم😂 جلوی کلینیک هم پیاده نمیشد میگفت عمو من امپول نمیزنم🤣
اینبار حضور مهیار منُ وادار کرد بدون دعوا و تهدید روی تخت دراز بکشم و ادای عموهای شجاعُ در بیارم😎
اقایی که تزریق میکرد امد لباسمُ کشیدم پایین .حواسم به مهیار هم بود که چشم از سرنگ برنمیداشت و چشمهاش در گردش بود😄همین که زد سفت شدم و دوسه بار تذکر داد تا تونست تزریق کنه. هنوز شوک اولی رد نشده بود که طرف دوم هم پنبه کشید و زد این واقعا میسوخت و نمیتونستم ساکت باشم آروم ناله میکردم و سفت بودم به حرفش هم گوش نمیدادم .طول کشید تا تمام شد. 
:خیلی سفت میکنی 
:آااخ🤧 
تموم شد، چند دقیقه دراز بکش 
لباسمُ درست کردم. مهیار گفت عمو خیلی درد داشت؟😰
: یکم😬(جون خودم😂)
بلند شدم رفتیم خونه نمیتونستم درست بشینم قرص خوردم و تلاش کردم بخوابم😥 بقیه داروها خوراکی بود و چرک خشک کن از زور سر درد تماماً سر وقت خوردم و موفق شدم تا رسیدن مامان بابا خوب بشم🙃
من.نوشت: امیدوارم خاطره خوبی شده باشه و دوست داشته باشید 
م.ن: تو دلیل و راهنمایی و من سرگشته ی حیرانم، و چه کسی جز دلیل و راهنما به سرگشته ی حیران رحم میکند؟ "مناجات امام علی(ع)"
م‌.ن: از وقتی عاشقت شدم فقط حالمو بدتر کردم
آخه با هرکی به غیر از من حالت خوبه یعنی چی 
فردای خودت چی میشه حالا امروز من هیچی 
❌بهتر میشه حتماً بعد از تو دنیای من ❌
م.ن:اللهم غیِّر سوء حالنا بِحُسنِ حالِکَ 
خدایا حال بد ما را به حال خوب تغییر ده
م.ن: در پناه حق👋

خاطره ایمان جان

به نام خدایی که زیباست وزیبایی هارادوست دارد.
سلام وعرض ارادت خدمت اعضای دوست داشتنی وب.امیدوارم که حال دلتون خوب باشه.
این روزهاوهفته هایی که داره میگذره، فک میکنم سخت ترین وشلوغ ترین روزهای عمرمه وگفتم بدنیست یه استراحتی به خودم بدم وبایه خاطره تازه درخدمتتون باشم//ازصبح بیمارستان بودم(من به عنوان GPاورژانس کارمیکنم).وسایلم وجمع کردم وروپوشم که خونی شده بود ودادم بشورند.هندزفریم روکه هزارتاگره خورده بودوبازکردم گذاشتم توگوشم واهنگ گیلکی پلی کردم وهمینطورکه میرفتم باهاش میخوندم.داشت میگفت ایمشب شیمی خونه ورشیرینی خورانه😆، که حس کردم یکی صدام کرد.صدای اهنگ کم کردم برگشتم پشت سرم ونگاه کردم،متوجه کسی نشدم وبه راهم ادامه دادم.یهو دیدم یکی پیرهنم وگرفت.برگشتم دیدم یه خانمه،گفت اقای دکترباشماما.گفتم بامن؟؟بله؟؟گفت میشه یه نگاه به دخترم بندازین؟گفتم اهاان برای ویزیت همین راه ومستقیم برید سمت چپ همکارام هستند.گفت بله میدونم یدقه بیاین شما.گفتم من عجله دارم ببخشید.گفت خواهش میکنم گفتم باشه.دنبالش راه افتادم حس میکردم خیلی چهرش برام آشناست ولی هرچی فکرکردم یادم نیومدکجادیدمشون.دیدم یه دختره خوشگل باصورت سبزه وچشمای درشت مشکی بیحال نشسته رویکی ازنیمکتای بیرون.گفتم شماقبلا بیمارمن بودین؟چهرتون خیلی برام اشناست.گفت بله اقای دکتر سه چهارهفته پیش،نگار مریض شده بوداوردمش پیش شما.گفتم مگه داروهاش ونخورده که خوب نشده؟گفت نه خوب شددلش دردمیکرد حالاسرماخورده.دوباره اومدم بگم ببرش پیش همکارم معاینش کنه که گفت میشه خودتون معاینش کنید؟چیزی نگفتم بنظرم یکم داغ بود.نشستم کنارش یدونه آبسلانگ ازتوکیفم دراوردم گفتم نگارخانم دهنت وبازکن ببینم.پاشدرفت پشت چادرمامانش قایم شدگفت نه نه مامان نه. گفتم کاریت ندارم که فقط میخوام گلوت وببینم.گفت نه نمیخوام وگریه افتاد.دستش وگرفتم ،کشیدمش وبین دوتاپام نگهش داشتم گفتم دهنت وبازکن دندوناش وبهم چسبونده بودوبازنمیکردیکم قلقلکش دادم گریه هاش ویادش رفت خیلی هم خوشگل میخندید.گلوش دیدم گفتم این چندوقته اینجوریه؟مادرش گفت یه هفته ای میشه.گفتم قربان دل خوش!یه هفته!؟چرازودترنیوردینش؟گفت خیلی بدمیاددکتر به زوراوردمش.گوشیم وبرداشتم پیرهنش ودادم بالا،اومددستم وبگیره گفت دشته(زشته).خندیدم گفتم چی؟؟میگه زشته؟گفتم دِشت نیست من نگاه نمیکنم.مامانشم میخندید.ریش وسمع کردم وگفتم دفترچه دارین؟مادرش دفترچش وداد.داشتم دارومینوشتم گفت دکتر،همش میگه گوشم دردمیکنه.گفتم براگوششم دارو نوشتم. گفت امپولم داره؟گفتم بله حتماامپولاش وبزنه غذاهای ابکی بهش بدین،لباساشم جداازلباسای بقیه بشورید ویروسه،اگه رعایت نکنید همتون مریض میشید.گفت خیلی ممنون اقای دکتر دستون دردنکنه._خواهش میکنم دفترچه رودادم ورفتم سوارماشین شدم.یهوجلوم سبزشدند!گفتم بله ؟گفت ببخشیدحواسم نبود چقدرتقدیم کنم؟گفتم چی؟داروهاش وگرفتین؟گفت نه.گفتم بگیرین حتما.نگارم همینطورباتعجب نگام میکرد!لپش وکشیدم گفتم مراقبش باشین وراه افتادم.اهنگ گیلکی وبازپلی کردم وشادو شنگول داشتم میرفتم خونه که یه سمندی یهوپیچیدجلوم 2بار،دور خودم چرخیدم.اصلانمیدونم چطورماشین وکنترل کردم که چپ نکرد!!!خدابهم رحم کردکه فقط ماشین پشت سرم نبود نمیدونم چی میشد.ماشین ونگه داشتم اومدم بیرون ازماشین،راننده سمندیه هم اومدپایین،خیلی عصبی بودم گفتم مرد حسابی این چه طرزشه دیگه؟ الان من و به کشتن داده بودی,دست زدم روسینش گفتم کجایی عمو؟!گفت اقامن شرمندم حق باشماست هرچی بگی حق باشماست.زن وبچم توماشینن اوناهم ترسیدن.صورتم وبوسیدگفت اقاحلال کن.چیزی نگفتم،فقط خدابهم رحم کرد.به سمت خونه راه افتادم.کلیدانداختم دادزدم مامان کجایی که پسرت وکشتن😆گفت ایمان چیه چه خبره؟؟نشستم براش تصادف روتعریف کردم یکمم پیازداغش وزیادکردم دیگه مامان هی اسفنددود میکرد دورسرم میچرخوند😐😂 گفتم مامان خفه شدم بسه.مامان قرمه سبزی پخته بود،قرمه سبزیای مامان منم ازیناس که بالب ودهن ادم بازی میکنه.اینه که فک کنم قابلمهه چیزی توش نموند.الکی مثلا رژیم دارم.ماشمالیهاعاشق برنجیم.یعنی من اصلاوعده ی بدون برنج رو غذابه حساب نمیارم.ازونطرفم یکم فقط یکم شکمو تشریف دارم وخلاصه امیدی برای لاغرشدن ندارم 😂الانم که درس میخونم یه صفحه میخونم میرم سریخچال.امیدوارم تااین چندماهه اینده قبل ازمون نترکم!
خلاصه همونجارومبل خوابم برده بودکه یدفه پریدم بالا!چنان گردن دردوحشتناکی داشتم که اصلا نمیتونستم ازجام بلندشم.مامان گفت اع بیدارشدی؟اومدم بیدارت کنم اماده شو بریم خونه خاله.گفتم خونه خاله؟کدوم خاله؟؟گفت ایمان خاله گوهرازکربلادیشب اومده،امشب مهمونی گرفته برای شام بریم اونجا.گفتم ای بابا ولم کن مامان!من تواین خونه یدقه ارامش نبایدداشته باشم؟!گفت پاشو غر نزن ۵ساعت ارامش گرفتی بسه پاشو😐
گفتم مامان شماخودت برو من بیام چیکاربعدمیبینمش بگوشیفت بود.یه حوله وشرت وزیرپیرهنی وپرت کرد توصورتم گفت پاشو برودوش بگیر دیرشد یدقه میریم ومیایم. دیدم فایده نداره رفتم دوش اب گرم گرفتم وموهام وخشک کردم وآماده شدیم ورفتیم.به باباتماس گرفتم گفت خودم وبرای شام میرسونم.مهمونیشم ماشالله سنگ تموم گذاشته بود کل طایفه رودعوت کرده بود یعنی انقدرشلوغ بودکه تواشپزخونه واتاق هاشونم ادم نشسته بود.منم ازگردن درد کلافه شده بودم.اشاره کردم به پسرخالم یدقه بیا.گفت جونم دکتر؟_ سعید یه مسکن برای من بیار.گفت مسکن چی؟_گردنم دردمیکنه ایبوپروفن،استامینوفنم خوبه.گف باشه چشم_روشن//قرص روخوردم یکم اروم شد اما بازم دردداشت به روی خودم نیوردم تابعدشام که همه خودی بودیم وتقریبا اکثرمهمونارفتند.مامان وصدازدم گفتم مامان بیابریم دیگه من فردا بایدبرم سرکار گردنمم خیلی دردمیکنه.گفت مامان یدقه بشین من یکم کمک بدم ظرفاروبشوریم،میریم.یکم سعیدگردنم وماساژ دادورومبلشون درازکشیدم دیدم نخیر فایده نداره نمیخوادبیاد؛ کاش همون موقع سرشب با، بابارفته بودم خونه.سعیدگفت ایمان میخوای برم برات قرصی داروچیزی بگیرم؟گفتم نه مرسی بهترم برم خونه بخوابم خوب میشم‌.ساعت ۱:۳۰_۲نصف شب بودرسیدم خونه باهمون لباسا خوابیدم حتی جورابامم پام بود.
صبح همه ی بدنم دردمیکرد.انقدرکه گردن دردم توش گم بود.مامان باباخواب بودندپاشدم صبحونه خوردم زدم بیرون ازخونه،پام ونذاشته تومطب ازیه پرستاراخواهش کردم که برام دارو بیاره.یکی دوتاویزیت کردم رفتم بیرون به پرستار گفتم خواهش من چی شد؟گفت امپول؟گفتم اره
گفت مریض نفرستم؟گفتم دودقه یکی روبفرستین این امپولم وبزنه حالم خوب نیست.گف باشه چشم.منتطرنشستم خود خانم hاومد گفتم اول مسکن وبدین بخورم همه ی بدنم دردمیکنه.یدونه قرص ایبوپروفن جداکرد گفت بدن دردتون بااین اروم میشه؟گفتم نشد یه فکری دیگه میکنم.گفت احتمالادارین سرمامیخورینا.گفتم حالا شمانگو😐😁
گفت b12چرا گفتم یکم ضعف داره بدنم.داشت امپول واماده میکردهمینطورکه حرف میزدیم رفتم اماده شدم ودرازکشیدم.اومد پنبه کشید یکم تکون خوردم اماریلکس بودم گفت ایمان نفس عمیق بکش.یدفعه امپول وفرو کرد خیلی سوخت وناخودآگاه تکون میخوردم .امپول وکشیدبیرون انداخت توسطل.بلندشدم لباسم ودرست کردم گفتم ممنون خانم hگفت مریض بفرستم؟گفتم اره..خلاصه بعددوسه روز کاملاخوب شدم.
به امیداینکه امسال سالی باشه که همه به خواسته هاشون برسن.
درپناه حق تعالی؛ 1/ابان/98

خاطره رویا جان

بسم الله....

دلم میخواستهای من زیادند؛بلندند،طولانی اند اما مهمترین دلم میخواستهای من این است که انسان باشم انسان بمانم وانسان محشور شوم 

عرض سلام خدمت شما...

یه روز دخترم آوا سرمای شدیدی خورد اول فک کردم حساسیت فصلیه 

اما نه روز به روز بد وبدتر میشد شب بود بردیمش بیمارستان. خلوت بود مهدی رف ویزیت گرف رفتیم داخل وقتی دکتر وضعیت گلوشو چک کرد گف باید حتما یه متخصص حلق بینی آوا رو ببینه لوزه داره 

بعد دفترچه ازم گرف یه چندتا شربت واسش نسخه کرد اکسپکتورانت 

استامینوفن ویه آموکسی سیلین 250 

داروهاشو گرفتیم رفتیم خونه واسه چند روز بعد نوبت دکتر حلق وبینی داشتیم محیا رو راهی مدرسه کردم سه نفری راهی مطب شدیم خیلی شلوغ نبود مهدی رف هزینه ویزیت حساب کنه آوا هم از وقتی وارد مطب شدیم همش بهونه میگرف اذیت می کرد بعد چند نفر نوبتمون شد 

رفتیم داخل جریان به دکتر گفتیم آبسلانگ برداش گلوشو چک کرد 

گف باید جراحی شه دخترتون اذیت نمیشه موقعه غذا خوردن؟ یا خواب؟ 

گفتیم چرا اما فک نمیکردیم از لوزهاش باشه یا حتی خُرخُر های شبونش 

فک کردم باید خیلی سخت باشه واسه یه دخر بچه 6 ساله

و ترس از اثرات بیهوشی ...این جور چیزها. رو داشتم 

به یه دکتر اکتفا نکردیم متاسفانه هردکتری که دخترمو ویزیت می کردتشخیص شون جراحی بود یه عده از اقوام می گفتند وقتی بزرگ شد 

خودش خوب میشه اگه جراحی شه امکان داره دوباره برگرده ...

خلاصه که تصمیم گرفتیم آوا جراحی شه 

صبح از خواب بیدار شدم وضو گرفتم نماز خوندم آوا رو سپردمش دست خودش ..

صبحونه آماده کردم هرچی محیا رو صدا زدم انگار نه انگار 9 ماه تموم داستان داریم ..با این دختر 

بعد اینکه محیا راهی مدرسه شد مهدی بیدار کردم واسه صبحانه 

و رفتم سراغ مصیبت دوم آوا بیدارش کردم آمادش کردم اتاقشون جم جور کردم آماده شدم رفتیم طرف بیمارستان دکتر صبح بیمارستان ویزیت داشت بیمارستان بیش از حد شلوغ بود یه چند نفری جلوتر بودند هوای سالن خیلی خفه بود رفتیم بیرون بد کمی مهدی اومد صدام زد رفتیم داخل دکتر واسش. آزمایش قبل جراحی نوشت و ما رو ارجا دادند دکتر بیهوشی که خوشبختانه دکتر بیهوشی اون روز بیمارستان بودند 

رفتیم آزمایشگاه تا از آوا نمونه بگیرند وقتی خانم خواس ازش خون بگیره

آزمایشگاه گذاشت رو سرش خیلی ترسیده بود قبلش باهاش صحبت کردم که ترس نداره اما ....

آستین هاشو طوری تو دستاش مشت کرده بود که اصلا دستاش معلوم نبود 

کلی بهش خندیدیم خانم گف عجب بچه زیرکی با کلی زحمت 

و معطل شدن مهدی مشتشو بازکرد و بالاخره آستین هاشو دادیم بالا ازش نمونه گرفتند و چون اورژانسی بود قرار شد بعد یه ساعت جواب آماده شه یه سر رفتیم خونه و با سرویس محیا هماهنگ شد که محیا بره خونه مادر مهدی و مجدد بیمارستان رفتیم و بعد از اینکه جواب تحویل گرفتیم رفتیم 

پیش دکتر بیهوشی آزمایش نشونش دادیم و گف مشکلی نیس خوشبختانه 

و یه سری سوال پرسید فرم پر کرد تحویلمون داد ازش تشکر کردیم زدیم بیرون کلی خسته بودیم عصر هم مطب دکتر نوبت داشتیم 

حوصله آشپزی نداشتم مهدی کنار نانوایی توقف کرد یه دوتا نون بخره 

گوشیم زنگ خورد مادر مهدی بود که گف محیا اونجاس و ازم خواس نهار بریم اونجا مهدی با دوتا نون یه شیرموز اومد بهش گفتم مادرت زنگ زده دعوتمون کرده واسه نهار یه ابروشو برد بالا گف از این بهتر نمیشه 

آوا مشغول خوردن شیرموز بود

بعد از خوردن نهار کلی حرف زدن رفتم تو اتاق خوابیدم 

و مهدی اومد بیدارم کرد گف رویا بیدار شو مامان چای دم کرده 

ساعت 6 باید مطب باشیم بعد چای سریع آماده شدیم رفتیم. مطب روز سختی بود واقعا دکتر اوکی داد واسه سه هفته بعد مهدی گف نمیشه زودتر جراحی شه دکتر گف وقتش پر جراحی داره و واسه ویزیت میرف یه شهر دیگه خلاصه که اومدیم خونه بعد چند شب مهدی گف رویا اینجوری نمیشه تا سه هفته بچه زجر بکشه آوا شبها خیلی اذیت میشد 

بالشتش تا صبح خیس آب میشد خرخر میکرد سرفه می کرد بچم نمیتونس به درستی غذا بخوره 

یه تایمی مشخص کردیم رفتیم پیش اون دکتری که قبلا رفته بودیم که تشخیص ایشونم جراحی بود و گف هنو جراحی نشده؟؟جریان واسشون توضیح دادیم واسه خانم دکتر و گف فردا بیمارستان جراحی داره اتفاقا لوزه هس زنگ زدن بیمارستان هماهنگ کردن واسه پنج شنبه صبح مورخ 25 اون شب تا صبح اصلا خواب نداشتم استرس تنگی نفس آبریزش بینی 

گلو درد ....بماند 

فردا صبح محیا رو بردیم خونه خواهرم منو مهدی آوا سه نفری راه افتادیم 

طرف بیمارستان وقتی رسیدیم مهدی رف قسمت پذیرش یه برگه رو به مهدی داد گف بره طبقه بالا بخش جراحی یک از قسمت پرستاری یه مهر بزنه برگرده خواستم باهاش برم که نگهبان گف باید یه نفرتون بره 

آوا رو صندلی چرتش گرفته بود ازش عکس گرفتم بغلش کردم بهم گف مامان تو هم باهام میایی بابا هم میاد گفتم اره جونم یه وقت مهدی اومد رفتیم واسه بستری 

رفتیم بالا بعد سلام برگه بستری رو به خانم پرستار دادم یه چندتا سوال 

پرسیدن دخترت بیماری خواصی نداره جای کبودی چیزی رو بدنش نیس

غذای خواصی نمیخوره داروی خواصی مصرف نداره و خیلی سوالات دیگه 

خدا را شکر بستری شد دخترم رفتیم تو اتاق یه دست بلوزشلوار سبز رنگ ویه کلاه اوردند تن اوا کنم که فقط پشتش سه تا نخ داشت که باید گره میزدم هرکار کردم آوا نمیپوشید کلی اسرارش کردم گفتم چه لباس قشنگی به مامان نمیدی تنش کنه دخترم میپوشه تا خانم دکتر بیاد خوبش کنه 

بالاخره که پوشید یه پرستار اومد که آنژیوکت بزنه وقتی دید تو دست آوا النگو هس گف باید حتما درش بیارم و حتی گیره رو موهاشو رفتم با مایع 

النگوشو در آوردم بعد آنژیوکت خواس بزنه جیک آوا در نیومد خانم پرستار گف باید خانمهای بزرگ بیان از دخترمون یاد بگیرن باورم نمیشد نه به روز 

آزمایشگاه. شایدم ترسیده بود 

خانم پرستار یه شکلات از تو جیب روپوشش در آورد داد بهش

آوا ازش تشکر کرد 

باهاش صحبت میکردم بهش آرامش میدادم تو وجودم پر استرس بود به روم نیاوردم خواستم مادر شجاعی باشم واسه دخترم 

بعد یه ساعت اومدن گفتن آمادش کنم واسه اتاق عمل یکی از پرسنول یه ویلچر اورد آوا رو گذاشتم روش تا دم سالن اتاق عمل گذاشتنمون دست آوا تو دستام بود دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گریم گرف که دستش از دستم جدا شد بردنش تو اتاق عمل آیت الکرسی خوندم اشکام مث ابر بهار 

جاری بود مهدی اشکامو پاک کرد خانمم دخترمون سالم از اتاق عم 

بهم گف صبحونه نخوردی بیا بریم یه چیزی بخور گفتم اصلا اشتها ندارم 

وقتی آوا اوند بیرون باهاش میخورم دوست داشتم وقتی دخترم چشاشو باز کرد خوشحالش کنم به مهدی گفتم باید برم بازار یه چیزی واسش بخرم خواس باهام بیاد گفتم باشه منم زودی برمی گردم

رفتم داخل شهر یه چندتا مغازه اسباب بازی فروشی رفتم اونی که میخواستم بالاخره پیداش کردم یه خرس هم قد آوا یکم بلندتر با پیرهن گلبهی و توپکهای صورتی خیلی خوشگل بود 

قیمتش گرون میگف یه خورده چونه زدم فقط 10 تومن تخفیف داد که اصلا نمی ارزید به چونه زدن و سریع برگشتم بیمارستان همه داشتند نگام میکردند خرس به این بزرگی تو بیمارستان وقتی رفتم بالا خانمهای پرستار 

وایی چه خرس خوشگلی واسه دخترت گفتم اره گفتند کار خوبی کردی 

و رفتم کنار تختش روفویل گذاشتمش دوتا پتو مسافرتی از خونه برداشتمش یکی رو رو تخت پهن کردم دیگری رو گذاشتمش رو تخت و رفتم بیرون و به خانمهای پرستار سپردم کیف مهدی کیف خودم وسایلم تو اتاق بود رفتم پیش مهدی سالن انتظار مهدی طفلی خسته بود دلم واسش میسوخت یه مشکلی واسش پیش اومده بود که سه هفته رو دکتر واسش استراحت نوشته بود بهترین پدر و بهترین همسر 🌹

گفتم برو یکم استراحت کن گف دلش آروم قرار نداره منتظر آوا می مونه

کتاب دعا دستم بود دعا خوندم ....یکم آروم شدم تا اینکه بهمون گفتند دخترت با موفقیت جراحی شد الان میخو ان بیارنش تو بخش 

یه پرستار و پرسنل بیمارستان تخت آوا رو آوردند وقتی گذاشتنش رو تخت خودشو جمع کرده بود معلوم بود سردش بود پتو رو کشیدم روش گریه خوشحالی هم از راه رسید خانم های پرستار و اون اقا تبریک گفتند ازشون تشکر کردم 

آوا رو بردیمش تو اتاق تو خواب بیداری بود بعد چند دقه یه پرستار اومد بهش سرم وصل کرد به مهدی گف بره بستنی و آبمیوه سرد بگیره بیاره مهدی رف یه وقت دیدم آوا بلند شد عذر میخوام خلت خون بالا آورد 

ظرف گذاشتم جلوش سرشو نگه داشتم گفتم. چیزی نیس بعد چند دقه مهدی اومد با کلی بستنی و سن ایچ بهش گفتم خون بالا اورده بره پرستارها رو خبر کنه رف و خانم پرستار اومدن گفتن مشکلی نیس 

بعضی ها اینجوری میشن و رف آوا تو خواب بیداری بود مهدی یه نون خرمایی بهم داد و یه سن ایچ گف بخور به زور کمی خوردم 

آوا هی صدام میزد ناله میکرد صداش زدم صدامو میشنوی سرشو تکون داد 

عروسکشو نشونش دادم خنده رورو لباش اومد و باز خوابش برد بعد دکتر اومد گف جراحی سختی بود یه سری راهنمای کرد برنامه غذایی که باید فرنی و سوپ سرد بهش بدم 
آبمیوه سرد بستنی .....و گف یکشنبه اینده عصر مطبش باشیم 
بعد اینکه سرمش تموم شد اوا تلخیص
ازش تشکر کردیم و رفت بعد پرستار اومد یه برگه داد گف یه ازمایش ازش گرفتیم که دو هفته بعد با اون شماره ای که توش بود تماس بگیرم اماده 
بود ببرم نشون دکتر بدم 
بعد کمی خانواده مهدی و خانوادم اومدن داخل مامان مث دخترش فورا زد زیر گریه محیا رف ابجیشو بغل کرد گریه کرد که منو مهدی هردو بغلش کردیم گفتیم که ابجی خوب میشه 
واسش دوتا دفتر رنگ امیزی خرید و یه سبد اسباب بازی خیلی. خوشگل
بعد اینکه همه رفتند مهدی ساعت حدود 6 بود که رف تسویه کنه 
وقتی داشتیم میرفتیم قبلش به مهدی گفته بودم یه جعبه شکلات کاکائو واسه پرستارها بگیره واقعا با جون دل خدمت کردند خواستم که بهشون بدم هرکار کردم قبول نکردند گفتند وظیفشون و با اسرار من هر کدوم دو تا دونه برداشتند ازشون خداحافظی کردیم رفتیم

 

تو راه واسش یه شربت سفالکسین 250 دکتر نسخه کرده بود از داروخونه گرفتیم که باید هر شش ساعت یه بار به آوا میدادم خدا ا را شکر دخترم بردیم مطب دکتر دید گف انشاالله کم کم دختر گلمون خوب میشه رو زبونش و جای لوزش سفید بود خانم دکتر گف خودش خوب میشه چیز عجیبی نیست سر اوا خیلی درد میکنه و حالت تهوع داره گفتند اثر بیهوشی . دفترچه رو ازم گرفت یه آموکسی سیلین 250 و یه استامینوفن نسخه کرد ازش خیلی تشکر کردیم زدیم بیرون 

آوا خیلی بهونه پیش دبستانی شو میگیره هر روز صبح که بیدار میشه گریه میکنه صداشم خیلی تغییر کرده نازک شده این روزها روزی سه بستنی میخوره به زور فرنی و سوپ به خوردش میدم فقط دوست داره شیر و بستنی بخوره محیا هم هرچی آوا بخوره میخوره 

منم حسابی سرما خوردم بوخور هم فایده نداره 

 

 

دلنوشته 

چند وقت پیش یه اتفاق واسه عزیزترین کس زندگیم افتاد نمیدونم یه امتحان بود از طرف خدا فقط اینو میدونم دعای اون بچه ها پشت سر رویا 

و خانوادش بود که خداوند همسرمو بهم بخشید ❤

 

🍂🍁بالاخره هر آدم یه چیز تو زندگیش داره مگه میشه آس وپاس بیایی 

تو این دنیا ...!

حتی اگه آس وپاس هم بیایی توو این دنیا بالاخره یه راهی جلوت باز میشه بالاخره یه چیزهایی گیرت میاد ...

من قدر داشته هامو ندونستم هی خواستم هی خواستم هرچی شد هرچی داد بیشتر خواستم 

آنقدر حواسم به خواستن اونچه فک میکردم نداشتم بود که یادم رفت لذت بردن از داشته هام رو 

یه عمر گذشت یه عمر پی خواستن گذشت تا بفهمم همین حالا رو زندگی کردن می ارزه به هزاران تا فردا که توش قرار بود با کلی چیزهای جورواجور عشق حال کنم 

اون فردا اومد با اون فراوون جورواجورش ولی بعد اون همه دویدن دیگه نفس نداشتم ....نخ بادبادک رویاهات رو بگیر توو دستت 

اما هی نگو کی وبه کجا می رسه....

با اون بادی که تکونت می ده 

با اون آسمون بالای سرت 

با این زمین زیر پات حال کن .....

می فهمی.... 

 

🍁🍂روزی فراموش خواهیم کرد که 

چه صدمه ای دیده ایم چرا گریه کرده ایم و چه کسی باعث آن شد 

سرانجام متوجه خواهیم شد رمز آزاد بودن انتقام نیست بلکه این است 

که بگذاریم همه چیز به شیوه خود ودر زمان خود معلوم گردد 

در نهایت انچه مهم است نه فصل اول

بلکه فصل آخر زندگیمان است که نشان میدهد 

مسیر را چگونه پیموده ایم پس همواره بخندید 

ببخشید اعتقاد داشته باشید و عشق بورزید 

 

🍁🍂دلم تنگ واسه دنیای بچگیم کاش اقا جون مادرجونم 

بودند بازم میرفتم پیششون چراگاه خونه عشایری 

کاش وقتی میخوابیدم صبح بیدار میشدم 

اون دنیای بی رحم و  قشنگ بچگی رویا دستشو میگرف 

میبردش تو چادر مادربزرگ میبردش به اون مغازه ای که یه کاپشن 

صورتی رنگ پشت ویترینش بود و رویا هرروز به امید اون کاپشن 

بیدار میشد میرف مدرسه.... 

خلاصه که 

کاش رویا تو دنیای بچگیش می موند 

تو دنیای پشت کوهیش ..... 

 

ممنون 

رویا ❤