خاطره اریاناجون

خاطره اریاناجون

سلام من اریانام در حال خانم دکتر شدن . وب زیبایی دارین و خاطرات قشنگی .
خب منم یه خاطره بگم براتون :
من یه چند سال پیش یه تصادف وحشتناک داشم😱😱 . تایر ماشین خراب بود و نباید سوارش میشدیم قبل از تعمیر که شدیم🙈🙈 داشتیم میرفتیم خونه باغ که توی جاده تایر ماشین میترکه و ماشین پرت میشه ته دره😞😞. خیلی وحشتناک بود . ماشین روی سقف افتاده بود ته دره . اول که همه بیهوش شدن به خاطر ضربه شدید 😞😞😞😞منم جلو نشسته بودم با سر کوبیدم به شیشه جلوی ماشین . کمربندم نبسته بودم . دستمو گذاشتم رو داشبورد که نخورم تو شیشه و همون باعث شد انگشتام بشکنه 😫😫😩. خیلی بد بود . زانوم اسیب دید و کتفم و دنده هام . دستمم که شکست و صورتم یکم زخم شد و... یعنی کامل خورد شدم.
چشامو باز کردم خودمو از پنجره کشیدم بیرون مامان و داداش کوچیکمو دیدم که تو ماشینن به زور با پای خالی و دست شکسته و سرو صورت خونی با سرگیجه و بدبختی خودمو رسوندم بالا کنار جاده 😩😫 دیگه نتونستم سر پا باشم و افتادم رو زمین و کمک خواستم . چندتا ماشین ایستادن و امبولانس خبر کردن که مامان و داداش کوچیکه رو بردن بیمارستان . منم اصلا حالم خوب نبود ولی میتونستم راه برم یه اقایی که اصلا نمیدونم کی بود دستمو گرفت و کمرمو و برد سوار ماشین خودش کرد و برد بیمارستان🙈🙈🙈. یعنی اون لحظه اگه میبرد میکشتمم متوجه نمیشدم همش تصویر داداشم جلو چشم بود و نگرانش بودم .
بردنم بیمارستان . چون خونه باغ خارج از شهره و نزدیک به یک شهرستان کوچیک ما رو بردم بیمارستان اون شهرستان که گفتم اینا باید برن به یه بیمارستان مجهز تر . از شانس ما همون روز چنتا تصادفیه دیگه هم اورده بودن بیمارستان 😐😐. مامان و داداشمو با امبولانس بردن اما برای من امبولانس نبود . یکی از دوستای بابام با ماشین خودش منو برد تا بیمارستان . یعنی فکر کنید یه نفر که داره از سرو صورتش خون میاد با دست شکسته و دنده و زانو و کتف و.. اسیب دیده با ماشین شخصی بره بیمارستان😒😒😒. یعنی امکانش بود تو راه بمیرم 😂😂. هیچی بردنمون بیمارستان و بعد کلی معاینه و ... بستری شدم . من یه بیمارستان بودم مامان و داداش بقیه خانواده یه بیمارستان دیگه . عمه خانم مثلا میاد پیش من که شب بمونه بیمارستان مراقب من باشه . نصفه شب خوابش میگیره و میره تو اتاق یه بیمار اسمی که تخت خالی داشت میخوابه . 😮😮. حالاحالا هوای اتاق اون بنده خدا رو هم مرطوب نگه میداشتن که بتونه نفس بکشه و عمه جان ما تا صبح با بدبختی خوابید . من نصفه شب خواستم برم سرویس بهداشتی خب هرچی گشتم همراه محترمو پیدا نکردم . رفته بود تخت خوابیده بود😂😂😂😂. خودم پا شدم رفتم . خونم کامل برگشت تو سرمم چون نبستمش . پرستاره خیلی غر زد و درستش کرد . شب میخواستم بخوابم میترسیدم تکون بخورم این سوزن سرم که تو دستمه گیر کنه به جایی و درد بگیره  . اومدم خیلی ریلکس کشیدمش بیرون و با دستمال دستمو گرفتم تا خونش بند اومد و تختتتت خوابیدم تاصبح😂😂😂😂😂😂😂😂😂صبح حالم یکم بد شده بود چون سرممو در اورده بودم و دارو نگرفته بودم . دکترم خیییییللللی دعوام کرد و یکی دیگه زد برام😫😫😩کلی جیغ و داد کردم البته تا سرم دوممو زد . اقا این عمه خانومو فرستادیم بره و دایی جان شهاب تشریف اورد بالا سرم . یه روز ظهر یه پرستاره اومد گفت باید پنی بزنم برات😫😫😩😩😖😖 خیلی درررد داره . گفت حساسیت نداری گفتم نمیدونم . یکم تزریق کرد تو ساعد دستم ببینه حساسیت دارم یا نه  و رفت گفت چند دقه دیگه بر میگردم . با بد بختی به دستم نگاه میکردم حاضر بودم 10 تا سرم دیگه بخورم ولی امپول نزنم . یه نگاه خیلی مظلومانه به شهاب کردم و گفتم داییی ترو خدا یه کاری کن اینو نزنم بخدا درد داره میمیرم . گفت باشه عزیزم نگران نباش اومد جلو دستمو گرفت و محل تزریق روی ساعدمو خاروند تا قرمز شد . پرستاره اومد قبل اینکه چیزی بگه دایی گفت دستش التهاب پیدا کرده ببین قرمز شده حساسیت داره پنی نزنین .😍😍😍😍😍😍😍.
پرستاره گفت باشه و رفت . یعنی بااال در اوردم و بوسیدم حسابی داییمو .
البته بعدش یه سرم خوردم 😕.
خب اینم از خاطره من امید وارم خوشتون بیاد.:)))))
و امید وارم هیچ وقت تصادف پیش نیاد برای کسی چون واقعا سخته.

خاطره دکترمهدیه عزیز

خاطره دکترمهدیه عزیز

به نام خالق خلاق زیبایی ها
سلام به روی ماهتون حالتون خوبه؟ سلامتید؟ زندگی باب میل هست؟ مهدیه هستم فکر کنم دیگه نیاز به معرفی نباشه اومدم خاطره امروز رو واستون تعریف کنم خاطره:
فکر کنم هفته پیش بود که تو بیمارستان بیماران رو ویزیت میکردم که یه دختر خانم جوان که حدودا بیست ساله بود با مادرشون اومدن داخل بعد از احوال پرسی مادرشون توضیح داد که چند وقتیه که سردرد و سرگبجه های شدید و گاهی حالت تهوع دارن گفتم بی زحمت رو تخت دراز بکشید که ترسیده بود و دستاش یخ بود اسمشو پرسیدم که گفت پریا هستم.گفتم باور کن کاری نمیخوام بکنم این قدر ترسیدی اصلا من خواهر بزرگت آدم که از خواهرش نمیترسه گفت مگه شما چند سالتونه گفتم حدس بزن؟ گفت سی سالتونه؟ گفتم یه خرده بیشتر . یه خرده آروم شده بود یه سری علایم دیگه مثل تاری دید و بی حس شدن دست و پا و محل دقیق درد و....هم ازش پرسیدم که یه مشکوک به تومور شدم براش چند تا ازمایش نوشتم که انجام بده و بیاد که فک کنم آخرای ساعت کاریم بود که منشی اومد داخل گفت همون مادر و دخترشون اومدن که اومدن داخل و یه خرده گپ زدیم و جواب ازمایشارو دیدم که حدسم درست بود تومور بود اونم تو ناحیه خیلی حساس مغز تقریبا پشت سر ؛ یه لحظه قفل کردم چجوری بگم پریا هنوز خیلی جوان بود و البته حساس. بلافاصله مادرش پرسید چیشده خانم دکتر؟ منم یه خرده از تومورها و انواعش اینکه یه سریاشون خیلی راحت درمان میشن گفتم بعد گفتم متاسفانه دختر شما هم یه توده دارن که مادرش شوکه شده بود و نمیدونست چی بگه پریا هم گریش گرفته بود یعنی چه من میمیرم؟ گفتم پس من یه ساعته چی میگم عزیزم الان یه عالمه ادم تومور دارن و راحت زندگیشونو میکنن خلاصه یه خرده باهم حرف زدیم که فهمیدم نگران نامزدشه که ولش کنه ،بعد اینکه یه خرده اروم شد مادرش گفت حالا باید چیکار کنیم گفتم باید بیوپسی(بافت برداری) انجام بدیم که براشون توضیح دادم چیه و قرار شد سه روز پیش برای بیوپسی بیان که نیومدن و وقتی که از بیمارستان تماس گرفتیم مادرش گفت مگه شما نگفتید تومور ساده ای هست گفتم خانم اگه یه سرماخوردگی ساده رو هم بهش رسیدگی نشه میتونه کشنده باشه چه برسه به تومور ؛ بعد یه خرده توضیح دادن قرار شد امروز بیان که خداروشکر تشریف اوردن یکی از پرستارا بهم اطلاع داد که اومدن گفتم که برای بیوپسی امادشون کنن و بعد ویزیت بیماران بخش رفتم پیش پریا که دیدم با یکی از پرستارا داره بحث میکنه رفتم دیدم هنوز امپولاشو نزده و داره گریه میکنه خانم پرستار... گفتن سلام خانم دکتر خسته نباشید گفتم سلامت باشید ممنونم پریا هم گفت سلام خانم دکتر گفتم سلام به روی ماهت ابجی کوچولو خوبی؟ گفت نه چرا باید امپول بزنم؟ یه خرده باهاش حرف زدم و همچنین خانم پرستار...(که خدا حفظشون کنه واقعا مهربونن) داشتن با ارومی باهاشون حرف میزدن که کم کم داشت راضی میشد برگرده اروم شلوارشو کشیدم پایین و ایشون پنبه کشیدن و با بسم الله فرو کردن که ای ای میکرد اخرشم گفت تو رو خداااااااااا!!!! گفتم تمومه عزیزم. و دومین امپولش واقعا خیلی درد داشت که بهش گفتم پریا جان این آمپولت یه خرده درد داره تحمل کن باشه؟ پریا:نه نه بخدا نمیتونم گفتم ارووووووم که ایشون سوزنو فرو کردن فقط یه سی سی تزریق کردن که پریااااا داد زد و سفت کرد من : پریا شل کن سوزن تو پات میشکنه پرستار: دخترم نمیتونم تزریق کنم شل شل باااااش پریا: خداااااااایااااااا منو از دست اینا نجات بده ایییی پامو قطع کردین درش بیااارین خواهش میکنم هرچی ایشون گفتن شل نکرد و فقط داد میزد که کلی بالای تزریقرو ماساژ دادم تا شل کرد و خانم پرستار تزریق کردن و درش اوردن و جاشو واسش ماساژ دادن که همچنان گریه میکرد یه خرده حرف زدم که نامزدش اومد داخل و خیلی ازم عذر خواهی کرد و با محبت با پریا برخورد کرد کلی ذوق کردم خلاصه بعد تزریق باید برای بیوپسی آماده میشد که اولش میخواستم با بیحسی موضعی انجام بدم ولی دیدم اصلا تحملش رو نداره که بیهوش کردیم و بیوپسی انجام شد و الان پریا حالش بهتره.
پ ن: من تو یکی از خاطرات وب یه جمله ای دیدم * این همه برای پزشکی زحمت میکشم ولی به اندازه آقا بها نمیدن* میخوام راجع به این جمله حرف بزنم چون خیلی از دانشجوهای دختر رو دیدم که دغدغشون همینه ببینید قبول دارم که پزشک آقا مقبولیت بیشتری داره اما این اتفاق فقط در پزشکی نیست نود درصد شغل ها همینن خانم بخاطر خانم بودنش...
اما این همیشگی نیست ما میتونیم تغییرش بدیم و قطعا موفق میشیم من خیلی پزشکان خانم رو دیدم که ظرافت کارشون رو آقایون نمیتونن انجام بدن که واقعا عالین.من خودم وقتی دوره تخصصمو تموم کردم و رییس بخش منو به عنوان پزشک متخصص معرفی کرد یه عده ای از آقایون و حتی عده ای از خانما خندیدن و این منو به شدت ناراحت کرد چون سالها برای درسم زحمت کشیدم اما من دقیقا از همون روز تا یک سال شب و روز سخت کار کردم و چند تا مقاله پزشکی درباره مغز با کیفیت عالی نوشتم و میتونم بگم تو اون یکسال تموم کتاب هایی که استاد های تاپ دنیا نوشتن رو خوندم و تحقیق کردم که همه اینا در تشخیص و درمان بسیاری از بیماری ها بهم کمک کرد بعد یکسال کار کردن به خاطر دارم همونایی که برخورد خوبی باهام نداشتن ازم عذرخواهی کردن و گفتن فکرنمیکردن این قدر عالی عمل کنم و تمام اینا باعث شد رزومه خوبی هم داشته باشم بعد از اون یکسال تا الانمن همچنان کار میکنم و حاصل این سختی ها پروژه سنگینی هست که با تمام وجودم براش زحمت کشیدم ؛ هدفم از گفتن این حرف ها این بود که دوستان عزیز اگر کسی چه خانم و چه آقا خودتون و توانایی هاتونو زیر سوال برد باهاش بحث کنید که ایمان داشته باشید بی نتیجه خواهد بود و در عمل بهش ثابت کنید که شما هم میتونی عالی باشی، و من اگر الان اعتبار ناچیزی دارم مدیون کار و تلاش سختم و حمایت های شهاب عزیزم هستم .
پ ن:دوستان لطفا برای این پروژه دعا کنید چون میتونه جان خیلی هارو نجات بده.
پ ن: این دفعه جواب تک تک کامنتارو میدم.
ممنون ببخشید طولانی شد.
خداحافظ

خاطره اقا keyvan

خاطره اقا keyvan

سلام کیوان هستم 28ساله،پزشک و همچنین خوشبختاته مجرد😆چند هفته پیش به همراه پدرم رفتیم کیش یه جلسه کاری داشتن منم دنبالشون راه افتادم رفتم😂البته خودمم میخوایتم یه تغیراتی تو کارم بدم و برم کیش کار بکنم چون خیلی از بیمارستانی که الان کار میکنم خسته شدم.خیلی اذیتم میکنن(به دلایل شخصی رئیس بیمارستان با پدر من مشکل داره اونوقت منو توی کار اذیت میکنه)بگذریم حالا از اینا بریم اینکه ببینید چه بلایی سرم اومد.ما صبح رسیدیم کیش مستقیم رفتیم هتل یکم استراحت کردیم ظهر پدرم جلسه داشت.منم همراهشون رفتم جلسه(نخود آش🍲😂👍)جلسه تموم شد همکارای بابام رفتن هر کدوم هتل خودشون منم به بابا گفتم بریم ساحل.رفتیم ساحل و چقدرم خوش گذشت بابامو خیس کردم حرصش دراومد😂اخه با کت و شلوار و تیپ رسمی بود🙈😂دیگه اخرش بابام داشت جوش میاورد گفتم باشه بریم هتل دیگه😊رفتیم هتل بابام دوش گرفت گرفت خوابید منم دوش گرفتم و خوابیدم بیدار شدیم شب شده بود رفتیم واسه شام بازم همکارای بابامو دیدیم.یکیشون هی به من محبت میکرد اخرش بابام گفت دختر دم بخت داره😀😒دیگه بعد اون خودمو جمع و جور کردم که یه وقت فامیل نشیم😜اومدیم هتل بابا خسته بود زود خوابید منم داشتم کتاب میخوندم که خوابم برد صبح رفتیم صبحانه بازم همکارای بابام😩😞گفتن بریم سوغات بخریم بابام گفت منم میرم اگر تو نمیخوای نیا که منم گفتم نه برید نمیام ولی واسم شکلات بخر😊🍫بابام یه جوری نگام کرد احساس کردم میخواد با کمربند بیفته دنبالم😂اقا مگه چیز بدی گفتم اخه یه شکلات گفتم بخره😕😞😋بابام و همکاراش رفتن منم برگشتم تو اتاق نشستم ادامه کتابم رو خوندن که احساس کردم دارم ضعف میکنم پاشدم در یخچال رو باز کردم دیدم به به چخبره😍اخه ببینید بهش گفتم یه شکلات بخره چه الم شنگه ای به پا کرد😂😓گفتم بیخیال یکم تحمل میکنم ظهر بشه بریم ناهار😂یکم گذشت دیدم نه حالم داره بد میشه تهوع گرفته بودم پاشدم رفتمw.c گلاب به روتون حالم بد شد.معده درد شدید گرفته بود اصلا نفس نمیتونستم بکشم.پیام دادم به بابا ببینم کجان که گفت هنوز خرید میکنن گفتم من میرم بیرون یه دور بزنم گفت باشه من خواستم بیام بهت میگم که تو زودتر بیای کارت ندارم من.گفتم باشه.قطع کرد اماده بشم برم بیمارستانی درمانگاهی چیزی تویgoogle mapسرچ کرد بیمارستان پیدا کردم رفتم ماشین گرفتم رفتم بیمارستان.شلوغ نبود خداروشکر رفتم سریع نوبتم شد یکی دو نفر جلوم بودن.دکتره یه اقایی بود معاینه کرد دارو داد.(یکم بی اعصاب بود ترسیدم بپرسم چی نوشته چی داده😱)اومدم بیرون نسخه رو چک کردم دیدم اوووو سرم و سه تا امپول نوشته💉💊چخبره چی شدم مگه من؟؟!!😦😓رفتم داروخانه گرفتم برگشتم بیمارستان رفتم تزریقات دادم بهشون گفتن برید دراز بکشید.رفتم دراز کشیدم.اومدن گفتن اول امپولاتونو میزنم بعد سرم گفت باشه مرسی.پنبه کشید سوزنو فرو کرد زیاد درد نداشت تموم شد سمت دیگه پنبه کشید فرو کرد شدیدا سوزش داشت ولی خداروشکر زود کشید بیرون سومی رو هم سمت اول زد و کشید بیرون اونم خیلی سوزش داشت😓گفت برگردید سرم بزنم.برگشتم سوزنو فرو کرد کشید بیرون دوباره فرو کرد کشید بیرون دوبارخ کرد...بار چهارم گفتم لطفا یکم دقت کنید درست رگ بگیرید😒گفت اقا شما رگ ندارید خیلی بد پیدا میشه رگتون تقصیر من نیست.گفتم باشه خانم نمیخوام اصلا خواستم پاشم گفت نهههه نمیشه بخوابید من مسئولم.گفتم خانم پدر دست منو دراوردی بعد میگی مسئولم والا شما خیلی بی مسئولیتی😒حرصش دراومد گفت اقا درست حرف بزنید😠داشتیم بحث میکردیم یه اقایی اومد گفت چخبره؟گفتم این خانم یه رگ نمیتونع بگیره ادعای مسئولیت پذیری هم داره😒اقاعه گفت خانم شما تشریف ببرید اومد بالاسرم سریع یه رگ گرفت سوزنو فرو کرد چسب زد عذرخواهی کرد گفت ببخشید شما.گفتم خواهش میکنم ولی پدر دستمو دراورد😑گفت ببخشید شما.گفتم میشه یکم تندترش بکنید.گفت نمیشه.گفتم چرا میشه لطفا بکنید من عجله دارم باید برم.قیافشو یکم کج کرد گفت باشه😏یکم تندتر کرد منم با گوشیم بازی میکردم که بابام زنگ زد گفت راه افتادن.گفتم اوکی میام خونه.پرستارو صدا زدم بازش کنه گفت نمیشه.گفتم خانم لطفا بازش کنید من عجله دارم.گفت نمیتونم باز کنم.خلاصه درگیر بودیم همون اقاعه اومد گفت خانم باز کنید برن.پرستاره گفت چشم باز کرد بلند شدم تشکر کردم.اقاعه گفت تو یه چیزایی میدونی نه؟گفتم ببخشید؟گفت میگم تو یه چیزایی از پزشکی میدونی اره؟گفتم بله من خودم پزشکم.خواست بحث کنه حرف بزنه که من عجله داشتم تشکر کردم و رفتم ماشین گرفتم برگشتم خونه که تقریبا با بابام رسیدم.رنگ و روم معلوم بود حال ندارم همه نگران نگام کردن که گفتم چیزی نیست خسته ام.اومدیم اتاق که بابام نسخه رو توی جیب کتم دید گفت کیوان چیشده این چیه?که براش توضیح دادم و قضیه حل شد.واسمم شکلات خریده بود داد خوردم دستش درد نکنه😂🍫یکی از دلیل هایی که کیش رو دوست دارم فقط به خاطر شکلاته😂مرسی که خاطرمو خوندید امیدوارم سالم باشید.
پ.ن1:من یکم معدم همیشه اذیتم میکنه واسه همین رفتم بیمارستان وگرنه لازم نبود.
پ.ن2:الان دوباره میخوام برم کیش واسه کار انشاالله.حالا از شانس میرم اونجا اون خانم پرستار رو دوباره میبینم😂؟پ.ن3:شاید فکر کنید ادم عصبی و بداخلاقیم ولی خب برخورد با اون پرستاره اگر یکم تند بود فقط به خاطر اینکه استرس داشتم بابام نفهمه زود کارم تموم بشه برگردم هتل و وقتی ادم استرس داره یکم قاطی میکنه🙈😆
پ.ن4:کیش وایسا که دارم میام🌊😍
پ.ن5:تخصص بخونم یا نه؟😕📚📖🔬
پ.ن6:ایرانم تسلیت

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

سلام علیکم🙋❤ خوبین؟! من باز اومدم😅😅 داشتم رد میشدم گفتم یه سری هم اینجا بزنم😂😂😂 چخبـرا؟! حالتون چطوره؟! من الان توی رختخوابم😂😴 شوخی کردم بیمارستان شیفتم 😬 اینقدر دلم واسه تختم و بالشم و پتوم تنگ شده که نگین😐😕 هر لحظه ممکنه بیوفتم😔 واسه همین گفتم یه خاطره بنویسم سرم گرم شه😂خب میرم میگم فعلا✋✋
.
.
.خــاطره : چند هفته پیش شیفت بودم بیمارستان توی مطب نشسته بودم نسخه یه بیمار رو نوشتم و رفتن . یکم منتظر موندم دیدم کسی نمیاد گفتم شاید اخرین نفر بودن ایشون که رفتن ، سرمو گذاشتم رو میز یکم چرت بزنم باورتون نمیشه خیلی خستم بودم 🙈😥 تو حس خواب غرق بودم یهو یکی گفت : پسرم گریه میکنی؟؟!!😂😂😂😓 ترسیدم باور کنین یهو سرمو بلند کردم یه خانوم مسن بودن همراه همسرشون با یهبچه ۶ ساله تقریبا که حاج اقا گرفته بودش بغلش خیلی باحال و ناز بود😘😘 یه لحظه منو یاد اقاجون و عزیز انداختن🙈😍 اومدن جلوتر خندم گرفت من : سلام بفرمایید ، نه بابا گریه چیه خستم بود مادرجون😂😂😅 همسرشون خندید . مادر : پسرم من میدونم خسته ای ما میریم یه دکتر دیگه پیدا میکنیم بچمو ببینه تو بخاب ننه😅😘😘 زدم زیر خنده : نه مادرجون خوبم بفرمایین😃😃 شمابیمار دارین حالش بده بعد من برم استراحت کنم؟؟! خندید . مادر : ننه توروخدا کاری کن این بچم صبح تا حالا داره میسوزه داغه ننه حالت تهوع داره همش بالا اورده دیگه به اقامون گفتم اوردیمش پیش شما ننه😔😔 یه دمنوش بهش افاقه نکرد مادر😔 خندیدم ، حاج اقا نشستن روی صندلی بیمار و بچه هم توی بغلش بی حال بود و با یه دستش گوش سمت چپشو گرفته بود ، رومو کردم طرفشون با خنده : بـهبـه چه پسر خوشگلی اسمت چیه ؟! یه نگاه به من کرد و اروم یه چیزی گفت نفهمیدم چی گفت 🙈🙉 ابرهامو کردم تو هم با خنده گفتم چی؟؟ حاج اقا : دکتر میگه مهیار😊 من : چه اسم قشنگی😉 دستمو گذاشتم روی پیشونیش یهو انگار ترسید 😓 حاج اقا : نترس بابا نترس 🙈خیلی داغ بود صورتش قرمز شده بود 😫 من : خب پدرجون از کی مریض شده؟؟ حاج اقا : از صبح بابا ، صبح حالش بد شد نوه ام 😔 استتوسکوپ رو برداشتم یکم تو دستم مالش دادم پیرهنشو دادم بالا تا این کارو کرد چشاشو باز کرد ومنو نگاه کرد اشکاش جاری شد میخاست بیاد پایین از بغل بابابزرگش که حاج اقا گرفتش😕😮😮 فکر کنم از اون عینکم و گوشی پزشکی و لباس سفیدم ترسید😂😂 من : نترس عزیزم چیزی نیست نفس عمیق میکشی یه دیقه ای تمومه کاری نمیخام بکنم که 🙈🙈 حاج اقا : نه بابا نترس ببین اقای دکتر چه مهربونه چیزیت نمیکنه که بابا خوب میشی نترس😍 ارومتر شد و منو نگاه میکرد اروم لباسشو دادم بالا و گوشیو گذاشتم روی سینش و ازش خواستم نفس عمیق بکشه بلد نبود مثل اینکه😐 نفس عمیق کشیدمبهش گفتم نگاه عزیزم اینطوری منظورمه🙈😅 یکم نگاه کرد باز انجام نداد خندیدم اخه سفت یقه بابا بزرگش رو گرفته بود سرشم قایم کرده بود😐 حاج خانم اومد سمت یکم نازشو خرید ارومتر شد نفس عمیق کشید سینش که مشکلی نداشت ، گلوشو دیدم عفونت داشت ، Auriscope یا همون اوریسکوپ رو برداشتم به حاج اقا گفتم بلندش کنه بشونش روی پاهاشون حاج اقا اروم بلندش کرد و نشوندش ، قرمز شده بود و بی حال بود تا نزدیک میکردم به گوششسرشو میبرد عقب باز با مهک های حاج خانوم راضی شد😂 گوششو معاینه کردم که گوش سمت چپش عفونت داشت خیلی 😔 ، تبش زیاد بود ، فشارشو گرفتم یکم پایین بود ، من : خیله خب تموم شد مادر دفترچرو بدین . حاج خانوم دفترچرو گرفت سمتم : بفرما ننه 😔 دفترچرو گرفتم که دارو بنویسم . یادمه چندتا امپول و شربت و شیاف نوشتم و مهرش کردم و دادم دست حاج خانوم : داروهارو تزریق کنه پدرجون تبش بیاد پایین😊 تشکر کردن و حاج اقا بلند شدن از روی صندلی میخاستن برن بیرون یهوحاج خانوم برگشتن رو به من : ننه اینقدر بی خوابی خوب نیستا ننه ما میریم بگیر بخواب مادر 😂😂😍 من : چشم ننه میگیرم میخابم خیلی ممنون که به فکر مایی😂 رفتن . نفس عمیقی کشیدم و مشغول کامل کردن یه پرونده بودم کاملش کردم بلند شدم رفتم بیرون توی راهرو میرفتم که روی صندلی ها حاج خانومو باز دیدم مهیارو توی بغلش خوابونده بود . پرونده رو تحویل پرستار دادم و رومو کردم سمت حاج خانوم : مادر زدین امپولاشو؟! هنوز بی حاله که 😐 مادر : نه هنوز نزده ننه بابابزرگش رفتداروهاشو بگیره مادر منتظر اونیم🙈 مهیار چشاشو باز کرد سفت چسبید به مادربزرگش با صدای ضعیف : مامانی بریییم نمیخااام اوندفعه زدم دردم اومد بریم پیش مامان و بابا نمیخاااام مامانی😭😔 خیلی دلم سوخت باور کنین ولی چه میشه کرد واقعا نمیتونستم تغییرش بدم🙈😿 خندیدم : مادر داروهاشو گرفتین بیارین مطب خودم براش میزنم🙈 مادر : باشه ننه 🙈 سرمو تکون دادم راهمو ادامه دادم رفتم سمت مطب . نشسته بودم مشغول کار کردبا گوشیم شدم . یه بیست دیقه ای گذشت که در زدن یه بفرمایید گفتم که حاج اقا و حاج خانوم اینا بودن😎 اومدن تو . مهیار گریه میکرد ، حاج اقا خوابوندش روی تخت 😔 من : چرا گریه میکنی تو مهیار؟؟! حاج اقا خندید : باز میخاد امپول بزنه و میترسه دکتر مگه شما اروم نمیزنید براش؟!! من : صد در صد💃 حاج خانوم : بیا مادر دیدی عمو گفت اروم میزنه گریه نکن خوشگلم قربون چشای خیست بشم بزن سریع تموم شه بریم برات از اون چیزای مثلثیا بخریم😮😂 یهو مهیار با اون حالش برگشت سمتحاج خانوم : مامانی اسمش پیتزاس😂😂😂😂😂 خندیدم 😂 حاج خانوم : اره همون پیتزا برات میخرم مامانی😂😅😅 مهیار : قول دادیا😐😭 حاج خانوم : باشه قربونت برم 🙈 کیسه داروهارو از حاح اقا گرفتم سه تا امپول بود رو جدا کردم با یه شیاف و بقیشو گذاشتم روی میز رفتم امادشون کنم . حاج اقا نشست رو تخت مهیارو گرفت بغلش و روی پاش برگردوندش🙈 مهیار اروم گریه میکرد 😔😔 یکیشو اماده کردم با پنبه رو برداشتم رفتم سمتش .حاج اقا شلوارشو کامل داد پایین حاح خانومم باهاش حرف میزد 😅 ( یاد عزیز میوفتادم میدیدمشون😍) پنبه رو کشیدم سمت راست و اروم سر سوزنو فرو کردم . یه تکون خورد و زد زیر گریه😔 : آی آی دردم میاااد مامانی😭😭😭 شروع کردم تزریق رو صدای گریش بیشتر شده بود پای راستشو سفت کرد و میخاست دستشو بیاره سمت سوزن که حاج اقا دستشو گرفت چندتا ضربه زدم بالای جای تزریق :عمو اروم باش سفت نکن اخراشه افرین 😥😥 باز چندتا ضربه زدم و ادامشو تزریق کردم و کشیدم بیرون و پنبه رو گذاشتم و یکم اروم فشار دادم🙈 سرنگو انداختم تو سطل و امپول بعدی رو که پنسلین بود یادمه اماده کردم و رفتم بالا سرش اروم شده بود تقریبا ، سمت دیگشو باز پنبه رو چندبار کشیدم که باز صدای گریش اوج گرفت : نه دیگه بسمههه بابایی بریم دردم میاد تو که گفتی یکیه بابایی😭😭😭 حاج اقا : باشه بابا میریم قربونت برم یکم تحمل کنیه امپوله ها تو مرد شدی بابایی اروم باش قربونت برم😥😥 سوزنو از بغل فرو کردم و شروع کردم به تزریق گریش اوج گرفت و به جیغ تبدیل شد😔😔 : اییییی مامانی دردم میاد پاشو برییییم نهههه درد داره اییی اییی😭😭😭 اروم داشتم تزریق میکرد تقریبا نصف مادرو تزریق کرده بود یهو باز سفت خودشو گرفت : شل کن مهیار شل نکنی در میارمش دوباره میزنما اونوقت دردت بیشتر میشه شل کن افرین تمومه 😔😔 چمد تا ضربه نسبتا محکم بالایجای تزریق زدم که سریع واکنش نشون داد بدنش و شل شد باز ادامرو تزریق کردم که دستشو اورد سمت پاش که حاج خانوم قربون صدقش میرفت دستشو گرفت😥😥 باقی مونده رو تزریق کرد و کشیدم بیرون و پنبه رو گذاشتم روش و یکم باز فشار دادم که حاج خانوم پنبه رو نگه داشتن و بوسش کردن🙈🙈 حاج اقا باهاش حرف میزد و سعی در اروم کردنش بود مهیارم تلاش میکرد بلند بشه ولی نمیزاشت حاج اقا 😶 رفتم بعدی اماده کردم و بازپنبه رو برداشتم و رفتم سمتش تا امپول دست منو دیدم گریش بیشتر شد : نهههه امپولم نزنید درد میاددد اییییی بابایی بریم 😭😭😭😭😭 تو که گفتی میریم دردم میاد بریم😭😭 یکم باهاس حرف زدیم ارومتر شد بود ولی باز گریه میکرد منم سریع پنبه رو کشیدم سمت راستشو و اروم سرزنو فرو کردم . به محض ورود سوزن یه تکون خفیف خورد و اروم شد . شروع کردم به تزریق که صدای گریش باز بیشتر شد : اییییی میسوزه بابایی بزارم برممم دردم میاد 😭😭😭 حاج اقا : چشم بابا میریم اروم باشمیریم بابا امپولتو بزن میریم😔 مهیار : نهههه بریم آیییی اخ دردم میاد 😭😭😭😭 بالای جای تزریق رو ماساژ میدادم و اروم تزریق میکرد باقی موندرو سریع تزریق کردم و کشیدم بیرون و پنبه رو گذاشتم : تموووم شد عزیزم گریه بسه دیگه اروم باش تمومه🙈 حاج اقا جای امپولشو ماساژ میداد و سرنگو انداختم تو سطل و رفتم سراغ شیاف و دستکشو دستم کردم شیافو اماده کردم : پدرجون امادش کنید من شیافم بزارم تموم شه ، حاج اقا : باشه اقای دکتر🙈 رفتم سمتش مهیار فکر کرد با میخاییم بهش امپول بزنم گریش اوج گرفت باز و با صدای بلند گریه میکرد و میخاست بلند شه : عزیزم امپول نیس گریه نکن یه شیافه کوچولوهه ارومت میکنه ببین امپول نیس نگاه 🙈🙈 نگاه کرد با گریه : میخایید گولم بزنید امپوله بزارید برررم باباییی بسمه😅😭😭 من : نه عزیزم گولت نمیزنم اروم باش بخواب شیافو بزارم بعد هرجا خواستی برو . حاح اقا محکم گرفتشو شلواشو تا زیر زانوش،کشید پایین . حاج خانومم پاهاشو گرفته بود . باسنشو از هم فاصله دادم و اروم فرو کردم شیافو که مهیار یه تکون خورد : آییییی میسوزهه😭😭😭 من :‌ تموم شد دیگه عزیزم چیزی نیست ببخش😅 بوسیدمش، دستکشمو بیرون اوردم انداختم تو سطل و رفتم نشستم . حاج اقا با مهیار حرف میزد لباسشو درست کرد و دادش بغل حاج خانوم و همچنان مهیار گریه میکرد😔😔😔حاج اقا از تخت اومد پایین یه امپول دیگه داشت که به حاج اقا گفتم شب تزریق کنه و نحوه استفاده داروهارو براشون توضیح دادم و تشکر کردن حسابی و رفتن 🙈❤ یه نگاه به ساعت گوشیم کردم دو ساعت دیگه مونده بود تا پایان کار اینقدر خسته و کلافه بودم که نگین😴😴 الان بیمارستانم پنج ساعت دیگه تمومم😂😂😂 باز سرمو گذاشتم رو میز و چشامو گذاشتم رو هم که چمد دیقه بعدشم یهبیمار دیگه 😅😅😅😓 دیدم نمیشه خوابید اینجا باید تحمل کنم تا برسم خونه😂😂 خب اینم از خاطره تمام❤🙋

پ.ن : مـمنونم اَز همہ ❤


پ.ن : شاید زندگیِ خیلی آدم‏ها همین باشد. آدم؛ کج میرود، دوباره راه را پیدا می‏کند، مانند حیوانات پست و بزدل خانگی. آدم حیوان دست‏آموز ش را نوازش می‏کند، نوازش می‏کند، به او خو می‏گیرد. زندگی همیناست البته آدم‏های باشهامت هم هستند و نیز کسانی که خود را وفق می‏دهند، مانند من. خود را وفق دادن خیلی کم‏تر آدم را خسته می‏کند ، مي شكند ، سكان را رها مي كند ، خودش را به دست طغيان اشك ها مي سپارد . اعتنايي نمي كند ، فكر مي كند حالا بهتر است . بايد ميدان را خالي كند و به چيزهايي كه دوست دارد بپردازد ، دكتر با آن پيراهن سپيد تميزش و كلمات پيچيده اش بيهوده مي گويد دليل بيخوابي او خسته نشدنش است ، دكتر هيچ چيز نمي فهمد در حقيقت او بسيار خسته است ، بسيار خسته ... ( نوشته از : آنا گاوالدا)
پ.ن : بچه ها من جواب ادامه کامنتارو توی خاطره قبلم دادم برین ببینم 😊
پ.ن : موفق باشید💛

 

خاطره سانازجان

خاطره سانازجان
سلام سانازهستم ازکرمانشاه میشه گفت دوسال بااین وبلاگ آشناهستم وبیشتر بچه ها رو میشناسم . من ۲تاخواهر دارم یه دونه برادرکه همه ازدواج کردن خودم فوق دیپلم الهیات دارم از حوزه علمیه خواهران ودیپلم کامپیوتر ازآموزشگاه های آزاد .    قبل ازشروع خاطره جان باختن برخی ازپزشکان وپرستاران کرمانشاه که درحادثه هوایی امروز یاسوج رو تسلیت میگم
اماخاطره:من به خاطرآلرژی شدیدی که به خاطر شغلم دارم خیلی اذیت میشم طوری که دیشب تا صبح نتونستم بخوابم تنگی نفس شدید ودردگوش هم اضافه شده بود یعنی تا صبح جان کندم انقد حالم خراب بود😓😓 به سختی مرخصی گرفتم ورفتم درمانگاه که خداروشکرخلوت بود سریع رفتم داخل که بلافاصله دکتر من رو شناخت ولبخندملیحی زد وگفت خانم .....فامیلم به خاطرآلرژی آمدی واسه ش توضیح دادم که دیشب چقدر اذیت شدم معاینه کرد وعصبی شدقیافه دکتر😡 که چرا انقد دیرمراجعه کردم اخه گوشم وسینوس هام به شدت عفونی شده دفترچه رو گرفت بهش گفتم سفتریابنویس داخل سرم نگاهم کرد😠😠 گفت توکه تجویز بلدی چرا اومدی دکتر قیافه من😳 دیگه حرفی نزدم رفتم داروها روگرفتم سه تا سرم بود یه دونه آمپول دیکلوفناک ۳تاسفتریا ویه نوروبین ویه آمپول تریامنیسلون وتعدادی قرص واسپری بینی بکلومتازون رفتم تزریقات که سه تا آمپول جدا کرد گفت سفتریا رو داخل سرم میرزم منم گفتم اول آمپول ها روبزن چون دارم خفه میشم اولی ودومی رو که زد زیاد درد نداشت ولی سومی هرلحظه دردش بدترمیشد انگارسرب داغ توم پام خالی میکرد من عادت ندارم سفت کنم یا دادبکشم فقط اروم گریه میکنم تا کشید بیرون واقعا مردم وزنده شدم پرستاره گفت اگه آماده ای تا سرم وصل کنم برگشتم
پام درد گرفت کش رو بنده به دستم گفتم میشه روی دستم وصل کنی پرستاره نگام کردگفتم چی خوب روی دست چپم وصلش کن بعدظهرباید برم سرکارنمیتونم بنرجابه جاکنم اونم روی دستم وصل کردکه یه کم دردم گرفت ویه دونه آمپول داخل سرم ریخت الانم خداروشکربهترم
پ ن پ: من چون ضعیف هستم بیشترآمپول هارواز طریق سرم دریافت میکنم
پ ن پ: هرچند دیر شده ولی به آقا پارسا تبریک میگم انشاالله که خوشبخت بشن
پ ن پ: درپایان از مدیر وب تشکرمیکنم

خاطره اقا ماهان عزیز

خاطره  اقا ماهان عزیز

سلااام خوبین 😊چه خبر 😅یه عروسی افتادم جلو😆😂ارتین که میشناسید😁ارونا هم فکر کنم بشناسید 😐نمیشناسید؟خواهر شوهر ستاره😎خواهر محمد 😌هفته دیگه من تهرانم😍این وروجک ها رو هم میبینم😅قربونشون برم😍اگه بیام واسه عروسی ارتین 😊میریم خواستگاری هم 😌🙈تروخدا خجالتم ندین 🙈میخواستم سوپرایزتنون کنم که ستاره گفت 😐ولی الان نمیگم کیه 😅ولی میشناسیدش و دکتر و پرستار هم نیست 😊 و اما خاطره که مال پارسال یه روز تو بیمارستان بودم قشنگ سه روز نخوابیده بود و خیلی خسته بودمو بیمارم نبود که دیدم علی اومد داخل (یکی از دکترا ها که میشه گفت دوستیم)که علی به ماهان خان میبینم انرژیت تمام شده 😅من علی حان بچت بیا همین یک ساعت بجام وایسا که دارم میمیرم فردا هم باید برم 
درس بدم 😭علی یه شرط داره 😜من بگووووو 😓علی فردا شب باید بیای مهمانی حمید رضا 😊من حرفشم نزن 😡(مهمانی نبود و بیشتر به پارتی میخورد و من بدم میاد از این جور جاها😲)نخواستیم بابا این یه ساعتم میمونم تو هم برو بدرک 😡علی بابا خو نیا پ چرا ناراحت میشی ☹بیا برو خونه خودم هستم بجات 😚من‌نخواستیم باباا که یه بیمار اومد با اخم معاینش کردم که واقعه ان حالش افتضاح بود اخمم شدید تر شد که ترسید ( اگه تو این وبی شرمنده بخدا خسته بودم و اعصابم داغون )که گفتم امپول باید بزنی که بدبخت هیچی نگفت و نسخه نوشتم دوید رفت 🙃🙈علی هم هرچی اسرار کرد برو نرفتم فرستادمش تو بخش این یک ساعتم بزور وایسادم یعنی وقتی شیفت تمام شد احساس کردم دارم بال در میارم‌🤣🤣 یه هوای خنکی هم خورد تو صورتم 😁حالم بهتر شده بود ولی خیلییی خوابم میومد 😭که سوار ماشین شدم هرجوری بود خودمو سالم تا کوچه رسوندم که یه لحظه فقط یه لحظه چشمام گذاشتم رو هم 🙈🙈(بخدا خسته بودم و بزور چشمام باز میشود )که با یه صدای وحشتناکی که سرم محکم خورد به فرمون و تماام 😌صدا ها رو میشنیدم ولی نمیتونستم چشمام مو باز کنم و بعد از ۵ دیقه دیگه واقعه ان بیهوش شدم 😅وقتی بهوش اومدم چشمامو باز کردم 😊یعنی اصلا درد نداشتم 😁😁و هیچکسم پیشم نبود 😢که دیدم در باز شد 🤗ستاره با چشای اشکی 😢اومد داخل وقتی منو دید یه جیغ کشید 😁(کلا ستاره هرچیزی که خوشحالش کنه میگه واایییی از هرچیزم حرصش بگیر جیغ میزنه 😁😁محمدگوشات مشکل پیدا نکردن 🤣🤣🤣)که محمد اومد داخل 🤣🤣😊که ستاره افتاد روم 😍و گریه 😓که اخم رفت هواا 😅که محمد ماهان خوب استراحت کردی هااا 😁من من الان کجام این کیه (میخواستم اذیتشون کنم 🤣🤣😂)اصلا من کیه ام شما کیه اسم من چیه😁قیافه ستاره دیدنی بود 😅🤣🤣که ستاره با گریه ماهاااان منم ستاااره محمد 😢نکنه حافظشو از دست داده 😭😭من اه ستاره تویی تو همون شری بودی که همیشه داداشت اذیت میکردی🤣😂وبازم قیافه ستاره دیدنی بود 🤣🤣که با گریه گفت کوفت بیتربیت منو بگوو از اون سر دنیا با گریه اومدم پش تو بعدتو که دکتر اومد گفت به اقای دکتر خوبین 🤗بستریتون کردم گفت میدونستم خیلی خسته این و ضیف شده بودید وگرنه خداروشکر هیچتون نشده بود 😁که فقط چندتا تقویتو باید بخوری هاا😐چون خواهر و شوهر خواهرت خیلی اذیت کردی من 😢محمد😁ستاره😅دکتر 😆 که خداحافظی کرد رفت و ۵ دیقه بعد پرستار با سه تا امپول اومد 😒که گفت برگرد اقای دکتر اینقدر جدی گفت که خفه شدم😁😂 اماده شدم وبرگشتم که سریع پنبه کشید و فرو کرد که درد زیاد نداشت🤗و بعدی‌تا زد احساس کردم دارن پام قط میکنن که گفتم ایییییییی اخ که گفت ساکت الان تمام میشه😲 یعنی باز خفه شدم 🤐🤐که کشیدش بیرون و بعدی که واقعه ان درد داشت سفت کردم که راحت کشیدش بیرون باز زدش که دادم رفت و هوا 😣و اینگونه بود من سه تا تقویتی زدم و فرداشم رفتم کلاس که واقعه ان دیوونم کردن😑خدا صبر بده به همه معلما😊

🌷قربون چشاتون 😙
🌷دختره میفته تو دریا میبینند کوسه کاریش نداره ،
از کوسه میپرسن چرا نخوردیش میگه پارسال یه دختر خوردم اینقدر کرم مالیده بود ،
که هنوزم اسهال دارم....... !!!😂😂😂
🌷‏يه عطسه کردم😱🤕
سريع رفتم قرص خوردم🏃
سوپ درست کردم🚶
آب نمک قرقره کردم😚😚
وقتي داشتم آب ‌جوش ميخوردم ويروس اومد بيرون
گفت: "باشه...آروم وحشى!!خودکشي نکن،خودم ميرم!🏃😂
🌷بچه ها من خیلی عجولم بعد تا وقتی که خاطره اپ بشه من روزی ۱۰۰۰ بار اومدم ببینم اپ شدده یا نه مهدیه ببخشید که هی بت میگم خاطره رو زود اپ کن🙈🙈
🌷در اخر شادو پیروز باشید

خاطره فاطمه جون

خاطره فاطمه جون

سلااااااااااام

خب معرفی مجدد بکنم خودمو(فاطمه هستم ۱۷سال)این خاطره که می‌خوام بگم مربوط  میشه به وقتی که ۹سالم بود یادمه من و  ابجیم( اون موقع ترم ۳دانشگاهش بود ) سرما خورده بودیم ولی حال ابجیم اون موقع خیلی بد بود..ولی من اونقدر حالم بد نبود به خاطر همین کسی متوجه نشده بود که سرما خوردم 💃💃💃 خلاصه  مامان جان هر دارو گیاهی بود ب خورد الهام (ابجیم )میداد ولی اصلا حال الهام تغییری نمی‌کرد و حالش بدتر میشد  ب حدی ک اصلا توان بلند شدن نداشت الهام بر عکس من اصلا از آمپول نمیترسه ولی نمی‌دونم چرا دکتر نمی‌رفت🤔🤔🤔روز بعدش من خواب بودم دیدم دست یه  نفر رو پیشونیمه ترسیدم وسریع چشامو باز کردم ک دیدم بابامه گفتم چی شده بابا ؟؟؟گفت من باید بگم چی شده یا شما ؟سرما خوردی  و چیزی نمیگی سریع بیا صبحونه بخور که تو و الهامو  ببرم دکتر 😩😩😩😩😩😩 هر چی گفتم خودم خوب میشم و نریم دکتر قبول نکرددیگه تسلیم شدمو گفتم باشه 😞ولی به شرط اینکه بابام ب دکتر بگه ک واسه من آمپولننویسه (چه خوش خیال بودم من ....هی خداااا)خلاصه رفتیم  و منتظرشدیم تا نوبت من و ابجیم بشه نوبتمون ک شد الهامو اشاره کردم ک تو اول برونشست و دکتر معاینش کرد و براش نسخهنوشت و نوبت من شد 😢معاینم ک کرد گفت گلوت عفونت کرده و تبتم زیاده دفترچمو از بابام گرفت تا میخواست شروع کنه بنویسه ب پای بابام زدم یعنی بگو دیگ برام امپول‌ننویسه اما بابام فقط برام لبخند زد و هیچی نگفت (آخه چرا 😩😩😩😩)نسخه ک نوشت مهر کرد و داد ب بابام   تشکر کردیم و اومدیم بیرون بابام رفت داروها رو گرفت و اومدواسه ابجیم ۶تا آمپول بود دقیق نمیدونم چیا بودن ولی واسه من ۳تا بودن یکدومشون پنی سیلین بود بقیشو نمی‌دونم  رفتیم تزریقات و بابام فیش گرفت منتظر شدیم تا نوبتمون بشه در همین زمان  ب بابام همش میگفتم من آمپول نمی‌زنمو بریم خونه  هر چی گریه کردم و التماس فایده نداشت و قبول نکرد حالا من داشتم از استرس میمردم ولی الهام عین خیالش نبود و همش میگفت چرا نوبتمون نمیشه 😕ک در همین حال صدامون کردن و دارو هارو دادیم ب پرستار ک گفت یکدومتون بخوابه طبق معمول اول الهام رفت (دیگ بزرگتر اول اون باید بره😝😝)رفت پشت پرده   روی تخت دراز کشید و آماده شد پرستارم داشت امپولاشو حاضر میکرد حاضر ک شد رفت پشت پرده  به الهام گفت حاضری ؟؟؟اونم گفت اره پنبه کشید و سوزنو فرو کرد و شروع به تزریق ولی الهام هیچی نمی گفت 😢😢 حتی یه اخ ...... اون تموم شد دومی رو برداشت  پنبه کشید و فرو کرد ولی بازم هیچی نگفت 😳😢رفت سومی سر اونم هیچی نگفت با خودم همش میگفتم یا امپولش درد نداره یا پرستار داره خیلی خوب میزنه ☺️☺️☺️خلاصه امپولای الهام تمام شد و نوبت ب من شد ک زدم زیر گریه و میگفتم نزنم و درد داره و میترسم ولی قبول نکردن ب زور منو روی تخت گذاشتن و و آمادم کردن ولی من تکون میخوردم و سعی میکردم بلند بشم الهام ک دید نمیتونه کنترلم کنه رفت از پرستار اجازه گرفت که بابام بیاد ☺️ بابام ک اومد گفت آخه من به تو چی بگم 😕 گفتم من آمپول نمیخوام بزارین برم اما بازم قبول نکرد و اومد پاهامو گرفت الهاممدستامو پرستار اومد و پنبه کشید گفت نفس تا کشیدم سوزنو فرو کرد خیلی خیلی درد داشت اصلا نمی‌تونستم دردشو تحمل کنم و کلی جیغ کشیدم الهام همش میگفت آروم باش اما من انگار نه انگار بیمارستان رو روی سرم گذاشتم😂😂خلاصه تموم شد و نوبت ب دومی شد این یکی  زیاد درد نداشت و هیچی نگفتم تموم شد رسید ب سومی پنبه کشید و پمپ کرد خیلی میسوخت و همش ناله میکردم و میگفتم در بیارین و خیلی میسوزه  میگفتن داره تموم میشه ولی مگ از تموم شدن بود خلاصه تموم شد و کشید بیرون ولی بازم جاش می‌سوختاز روی تخت پاشدم و بابام از پرستار تشکر کرد و اومدیم بیرون رسیدیم خونه سریع رفتم پیش مامانم و بهش گفتم بابا منو گول زد ب دکتر نگفت ک برام آمپول ننویسه مامانم هم قربون صدقه ام می‌رفت و می‌گفت عیبی نداره عزیز دل من بجاش حالت خوب میشه گلکم دیگ اینقدر باهام حرف زد تا خوابم برددیگ‌ اون آمپول آخرین آمپولی بود که زدم تا ب الان وقتی مریض میشم نمیزارم کسی بفهمه اگه بفهمن هم نمیرم دکتر 😊😊ولی ی چند مدته که  پهلوهام درد میکنهب کسی هم چیزی نگفتم

 

خاطره دلارا جون

خاطره دلاراجون
 
سلام یه خاطره جدید! چقد جدیدا فعال شدم:)  امیدوارم حوصلتونو سرنبرم:) اگه سربردم بگید.
توضیحات صفر: خاطره شامل صحنه های ناراحت کننده نمی باشد:)
توضیحات: من ازدواج کردم و دوتا برادر دارم، دانیال(دنی، دنیل) و میلاد که حدود 22 سالشه:/‌
توضیحات دو: یه روز امسال که قرار شد برف بیاد وبرف زیادبود قرار شد عصر بریم واسه بازی تونل شیطون، چون دنی اصرار داشت شب بازی کنیم که کیفش بیشتره[عصر آماده سازی هاش رو میکردن].  من ازشب قبلش رفتم خونه پدرمادرم. [چون همسر اون شب خونه نبود و قرار شد خودش از شرکت بیاد]

خاطره: ساعت حدود ده صبح بود که از خواب پاشدم رفتم پایین دیدم دنی کلی واسه خودش هات چاکلت درست کرده و داره از خودش پذیرایی میکنه، منم نشستم واسم ریخت و شروع کردیم مسخره بازی و خندیدن و حرف زدن. پرسیدم:میلاد کجاست؟ گفت لابد خوابه، هنوز بابا اجازه نداده بازی کنه، اعصابش خرده.
گفتم: تو بابا رو راضی کن. گفت: الآن بگم خودمم نمیذاره برم:/ بذار همون موقع! کاش میلاد اعصابش رو خرد نکنه!
حدود یک ربع به یازده بود که دیدم بابام با شتاب از پله ها اومد پایین و دویید تو حیاط، یک لباس نازکم بیشتر تنش نبود و اصلا جواب سلام منو دنی رو نداد.
دانیال گفت: فکر کنم باز میلاد یه غلطی کرده، لباس بپوش بریم ببینیم چی شده، واسه بابا هم لباس بیار.
یک ژاکت گرم هم واسه بابام برداشتم دوییدم تو حیاط که از خنده نتونستم جلوتر برم. میلاد آدم برفی درست کرده بود و لباسای بابامو تنش کرده بود و همون سبک بابام با برگ سوزنی های کاج براش مو گذاشته بود، روی یه تیکه مقوا هم نوشته بود ٭٭من ظالم ترین و ستمگرترین پدر دنیا اجازه نمیدم پسر 22 ساله ام اندکی تفریح کند٭٭ بعد مقوا رو زده بود به چوب و داده بود دست آدم برفیه:))))) بابامم داد میزد: از ساعت چنده تو این برفی؟ چرا لباس گرم نپوشیدی؟ تو بزرگ شدی؟ ۲۲ سالته؟ مغزت اندازه یک بچه دو ساله هم نیست.
میلادم هی میگفت: بابا میخواستم اعتراض کنم لطفا بذار بازی کنم، من که دیگه خوب شدم.
بابامم اصلا گوش نمیداد، دنی هم هی میخواست وساطت کنه که میلاد یهو گفت: اگرنذاری بازی کنم یواشکی میرم بینی مو عمل میکنم[چون تنفس میلاد مشکل داره نباید عمل زیبایی کنه، اما یک دکتر پیدا کرده بود ک حاضربود عمل کنه]
اینو که گفت بابام افتاد دنبالش که بزنتش:)) میلادم فرار کرد تو کوچه. بابامم دنبالش:)) من داشتم بلند بلند میخندیدم  که دنی ک خودشم خندش گرفته بود گفت: تو برو، بابا سکته نکنه، لباسم تنش کن. منم میرم ماشین رو بیارم تا میلاد رو نبریم دکتر بابا آروم نمیشه
بعد موبایلشو درآورد از آدم برفیه عکس بندازه[کلا یکم خونسرده] منم رفتم دنبال میلاد که تا پارک سر کوچه رفتم. دیدم اونجا میلاد رفته بالای یکی از این وسیله های بازی داره داد میزنه: ای مردم، آقایون خانما... جونم به لبم رسیده، میخوام داد بزنم.
بابامم هی میگفت میلاد زشته بیا پایین، میلادم میگفت: اگ بیای جلو از همین جا می پرم تو برف کل لباسا و تنم برفی میشه ها.
من خواستم میلاد رو راضی کنم که برگرده باز داد: مردم... مردم توروخدا یه دقیقه بیاید به حرف این جوون گوش کنید، فیلمم نگیرید:)
چند نفری که تو پارک بودن جمع شدن که میلاد گفت: من یه جوون 22 سالم که عاشق شدم! جرمم چیه؟ عاشقی! من و دختر این آقا[به بابام اشاره کرد] باهم نامزد بودیم که ایشون دخترشون رو نامزد منو بجای من دادن به یه پیرمرد شکمو احمق جدی بداخلاق عنق که خیلی هم بیریخته به اسم پرهام:)) [پرهام اینجوری نی، فقط میلاد یکم مشکل داره باهاش] فقط چون پولداره:) این انصافه؟
بابام گفت: میلاد بیای پایین الآن کاریت ندارم!
میلادم کلا خوشش اومده بود از شنونده داشتن نمیومد پایین گفت: دختر مثل دسته گلش رو:) داده به اون احمق بدعنق که باید واسه تحملش کور و کر باشه آدم!!!!!!!! اسمشم گفتم؟ اسمش پرهامه؟
بابا اصلا به من توجه نمیکرد که ژاکتش روبپوشه تا دانیال رسید و بابا رو به زور تا ماشین برد و سوارش کرد، یکی از همسایه هامونم اونجا رسیده بود واسه مردم توضیح میداد:)))) دانیال گفت: میلاد بیا پایین.
میلادم گفت: نمیام.
دنی گفت باشه، شروع کرد سگک کمربندشوباز کردن که میلاد گفت اگ بیام به بابا میگی بازی کنم بعدم نزنی؟
دانیالم بی توجه داشت کمربندشو درمیاورد ک میلاد پرید پایین گفت: باشه ، بریم:/
وقتی دنی دید میلاد کوتاه اومده کمربندشو بست گفت: باشه بهش میگم.
منو میلاد عقب نشستیم، تا خود مطب دکتر، بابام داد و بیداد میکرد سر میلاد منم دهن میلاد رو گرفته بودم جواب نده:)) بعد رسیدیم مطب که من حواسم پرت شد میلاد و بابا میخوان پیاده شن لباس گرم تنشون نی، میلاد گفت: من حالم خوبه، واسه چی باید بیام؟
همون لحظه بابام پیاده شد گوش میلاد رو کشید که میلاد داد زد: آیییی.... بابااااااااا[کلا متوجه نی نباید آبرو ریزی کنه]  منو دانیالم دوییدیم که زودتر سوار آسانسور شدن ما بهشون نرسیدیم:/
دانیال گفت کاش به بازی برسیم:)
از پله ها رفتیم بالا بابا هنوز گوش میلاد رو گرفته بود که منو دانیالم رفتیم، دنی شروع کرد حرف زدن با بابا و آرومش میکرد که مریض دکتراز مطب اومد بیرون و ما رفتیم تو:) [کلا خیلی هم ضایع بود که واسه یه پسر 22 ساله که زیادم مریض نبود سه نفر اومده بودن] دکترم خندش گرفت پاشد با بابا سلام و احوالپرسی کرد؛ بعد به میلاد گفت: باز چی کار کردی این دوست ما اعصابش خرده؟
میلادم نشست رو صندلی کناری صندلی دکتر، چایی دکتررو برداشت سر کشید گفت: دکتر جونم زبان فارسیت ضعیف بوده ها، دوستت اعصاب منو خرد کرده.
بابام بهش چشم غره رفت ولی دکتر نشست کلی میلاد رو معاینه کرد که آخرش گفت: زیاد مریض نشده؛ خطری نی!! نگاه بابامو دید که گفت: البته اگه سرمای زیادبخوری ممکنه دوباره دچار مشکل بشی، الآن دارومیدم تا به نحوی جلوگیری شه.
میلادم اخم کرد گفت: مثلا دکتری!! فقط میخوای جلو بابام خودشیرینی کنی:)
قبل از اینکه بابام پاشه میلاد رو دعوا کنه دکتر سریع گفت: یکی ازآمپولاشو دارم. بیا بزن. واست خوبه بدو.
میلاد خواست حرف بزنه که دنی کشیدش از رو صندلی و بردش سمت تختی که رو مطب دکتر بود میلادم داد زد: این انصاف نی! من واقعا مریض نیستم.
دکترم هی مریضیشو توضیح میداد که با اینکه پیشرفته نی ولی دارو لازمه و الکی دارو نداده ولی میلاده دیگه!! هی اذیت میکرد تا دنی به زور خوابوندش، منم پیش بابام نشستم دستشو بوسیدم. یکم آروم شده بود دیده بود میلاد مریضیش مهم نیست.
دنی تا شلوار میلاد روداد پایین میلاد گفت: نمیخوااااممممم. بابااااا ببخشیددددد... تقصیر من نبود اصلا.
آمپولو که زد فقط یکم آخ آخ کرد که دنی شلوارشو درست کرد، نشوندش که دکتر یهو به بابام گفت: مهرداد توهم مریض شدیا!
میلاد یهو اینقد ذوق کرد که حد نداشت، با خوشحالی گفت: من تاحالا آمپول زدن بابامو ندیدم،توروخدایدونه آمپول بدین بهش، میشه یه کتگوری آمپول بدین من انتخاب کنم؟😐
دنی هم دست میلاد رو گرفت کشیدش بیرون از اتاق که میلاد هم همش التماس میکرد بمونه تماشا کنه، بعد دکتر بابامو معاینه کرد که یکی دوتا داروداد که شامل آمپول نبود.
رفتیم داروخونه وداروهای میلاد رو گرفتیم که یک آمپول دیگه مونده بود که میلاد اصرار داشت این واسه باباست نه اون:/
آخر بابا تهدیدش کرد اگر یک کلمه دیگه حرف بزنه میبرتش وسط اتاق تزریقات جلوی همه میخوابونتش رو پاش:/ که میلاد ساکت شد، ولی وقت دنی داشت میلاد رو میبردتزریقات گفت: تو و دلا با مامانید منو بابا باهم، جفتمون اسممون با٭م٭ شروع میشه، پس من بابارو میبرم آمپولشو بزنه:) باباهم به منو دنی گفت شما برید توماشین، بعد میلاد رو برد و آمپولشو زد و آخرم میلاد بدون اجازه بابا تونل بازی کرد.
پ ن: خاطرات تونل شیطون کلا دیگه بخوام بگم مثنوی میشه:)
پ ن: دکتر میخواست بابارو دلداری بده که میلاد هیچیش نیست، وگرنه داروالکی نداده.
پ ن۳: بابام واقعا حق داره از دست میلاد عصبانی بشه، روی میلاد خیلی حساسه.
پ ن۴: من خودمم زیاد با خاطره ناراحت کننده موافق نیستم. خاطره قبلم از دستم در رفت🌹
پ ن۵: امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم
پ ن ۶: میلاد اصرار داشت بابام باید به همچین پسر خلاقی افتخار کنه، در آخرم همگی من جمله بابام با آدم برفیه عکس انداختیم

خاطره femaleجون

خاطره femaleجون

سلام خاطره اي كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط ميشه به دندون عقلم ؛ طبق فرمايش مادرخانومي گويا ما خيلي زود دندون درآورديم در دوران شيرخوارگي و به تبعش دندون عقل بنده هم از ١٤ سالگي منو اذيت ميكرد تا اينكه توي ١٦ سالگي دكتر گفتن نيمه نهفته است و داره نظم دندون هات رو بهم ميزنه بايد بكشيمش خلاصه ما وقت گرفتيم و منم كلي استرس داشتم وقتي رسيديم مطب دكتر ديگه احساس ميكردم قلبم داره توي گلوم و گوشم ميزنه وقتي نوبتم شد آقاي دكتر كه من از كودكي تحت نظرشون بودم اومدن و مثل هميشه يه كم شوخي كردن اما من داشتم از ترس قالب تهي ميكردم و البته عمده ترسم از آمپولش بود چون تا اون موقع آمپول دندون پزشكي نزده بودم و خب خبر نداشتم بعدش قراره چه بلايي سرم بياد خلاصه روي يونيت دراز كشيدم و تا چشمم به آمپول افتاد از ترس فوري چشمامو بستم همونطوري با دهان باز و چشم بسته يه كم براي آمپولش ناله كردم وقتي بيحس شدم يه سر و صداي خرچ خرچ و يه فشار زيادي توي دهانم حس كردم با وحشت چشمامو باز كردم و سعي كردم سرمو تكون بدم اما دكتر محكم سرم رو گرفته بود نگاهم كه به مادرم افتاد اشهدمو خوندم مادرم با چشماي نگرانش بهم نگاه ميكرد و آيت الكرسي ميخوند و بهم فوت ميكرد من داشتم با همه وجودم فرياد ميزدم و زير دست دكتر جون ميدادم ايشونم همش ميگفتن : ميدونم عزيزم آروم باش الان تموم ميشه با اين كه ساكشن توي دهنم بود اما شالم و صورتم همه خوني بود اما دندونم خيال دراومدن نداشت با همون زبون بي زبوني به دكتر ميگفتم تو رو خدا فقط بذارين من برم قول ميدم هفته بعد بيام برام بكشين دكتر هم ميخنديدن و ميگفتن با اين وضع كه نميشه الان تمومش ميكنم فكتو شل كن. اينطوري و بهم گفتن چكار كنم خلاصه بعد كلي كشمكش بالاخره دندونم دراومد از جاش همه مون يه نفسي كشيديم دكتر همش ميگفتن: مرسي واقعا خيلي خوب همكاري كردي (والا من كه همش جيغ زدم نميدونم تعريفشون از همكاري چي بود دقيقا  بعدش هم گفتن: دندونهاي عقلت فك جوش هستن براي همين اينقدر اذيت شدي سر اون يكيا هم كلي اذيت شدم البته كه ديگه خيلييي طولاني ميشه . ممنونم

خاطره دلارام جان

خاطره دلارام جان

سلام. خوبید؟ قبل از خاطره چند تا توضیحات بدم.
توضیحات صفر: خاطره اول ناراحت کنندس:/ خاطره دوم نیست.
توضیحات : همسرم[پرهام] دوتا داداش داره که سه قلوعند[بردیا و بهزاد] و یک داداش کوچولو که ناتنی عه و اسمشم باربده و 14 سالشه الآن.
توضیحات دو: همسرم و داداشاش کلا خیلی پدرشون رو دوست دارند و نسبت بهش حساسند و سعی میکنند تحسینش رو جلب کنند. حتی الآن.

این خاطره واسه چند وقت پیشه که بهزاد سفر بود و خونه نبود. یک سفر کاری غیر منتظره واسه پدرشوهرم پیش اومد که قرار شد همراه همسرشون برن سفر. باربد هم امتحانات ترمش بود و نمیتونست بره باهاشون.  
بردیا هم اکثرا بیمارستان بود و نبود که مواظب باربد باشه و آخرسر با کلی بالا و پایین پدرجون تصمیم گرفت که باربد خونه ما بمونه[چون پرهام ذاتا حسوده، از باربد زیاد خوشش نمیاد و سر همین باربد نباید خیلی بهش نزدیک شه😐اما باربد پرهام رو دوست داره و سعی میکنه بهش نزدیک شه]
موقعی که داشتن میرفتن پرهام شرکت بود اما کلی قبلش پدرجون به پرهام گفته بود که وقتی میاد،باربد رو جون به لب نکرده باشه، پرهامم گفته بود باشه.  بردیا و من و باربد با پدرجون اینا رفتیم فرودگاه که پدرجون باز توصیه هاش به باربد شروع شد: زیاد دو و بر داداش پرهام نرو، پیش دلارام بمون.  درساتوبخون، آمپولتم بزن:/
بعد به بردیا هم گفت: دکتر متخصص(!!!!!) میای آمپول باربد رو میزنیا. [چون بردیا میگه من کلی درس خوندم متخصص شدم کسر شانم میشه سرماخوردگی درمان کنم و آمپول بزنم:)]
بردیا هم فقط گفت: چشم بابا.
باربدم از همونجا اخم کرد ولی چیزی نگفت. فکر کنم امیدوار بود که یادشون بره[ اون سال هر ماه یک آمپول میزد که دردناکم بوده]
بردیا هم مارو رسوند خونه رفت. توی اون مدتی که باربد خونه ما بود همه سعی اش رو میکرد به پرهام نزدیک شه اما پرهام مثل برج زهرمار عمل میکرد و بچه رو می تاروند، اما چون به باباش یه سری قولا داده بود وحشیانه عمل نمیکرد.
آخر سر روزی که باربد باید آمپول میزد بردیا به من زنگ زد که شب میام واسش آمپول میزنم، نمیخواد بیاریش بیمارستان.
شب با کلی آب میوه و غذا تقویتش کردم که آمپول قرار شد بزنه، یهو ضعف نکنه. باربدم نگران امتحان فرداش بود و اصلا حواسش نبود که باید آمپول بزنه.
شب بردیا اومد و اول نشست غذا بخوره. گفتم: باز میری بیمارستان؟
گفت: نه دیگه. فرداروهم میمونم اینجا یکم بخوابم.
گفتم: پس پاشو آمپول بچه رو بزن، الآن پرهام میادا.
گفت: نترس قبل از اون میزنم، اما خوبه نزدیک اومدنش باشه باربدم بترسه.
گفتم: مثل آناستازیا و گرزیلا میمونید واسه باربد. گناه داره.
اونم بی توجه به من بیخیال داشت غذا میخورد که غذارو کشیدم از جلوش گفتم: پاشو آمپولشو قبل از اومدن پرهام بزن بعد غذاتو بخور.
بردیا هم اول سعی کرد غذارو بکشه جلوش که دید نمیشه، گفت باشه:/
بعد رفت از کیفش دو تا آمپول برداشت که گفتم مگه یدونه نی؟
اونم با دلخوری گفت: چون ناخواهری سیندرلام میخوام اذیتش کنم😒
بعدم غر زد: کم بابامونو ازمون گرفت، زن داداششمونم طرفدارشه😐[حسود]
گفتم: بیخیال دیگه، پرهام بیاد اعصابش خرد شه سرخودت هم خالی میکنه ها، به من که کار نداره:)
گفت: آره ها، اینم که بچه نرمال نی، اعصاب خردکنه. این آمپولم باید کنارش بزنه چون بچست و آمپوله قویه. توهم بیا کمک کن نگهش دار.
در اتاق باربد رو بدون اینکه در بزنه باز کرد(!!!) و گفت: زودباش بخواب، کار دارم.[کارش غذا خوردن بود]
باربد هم پشت میز نشسته بود داشت درس میخوند اتود از دستش افتاد گفت: نه....
بردیا هم بی حوصله نشست رو تخت و شروع کرد آمپولو آماده کردن:/ من رفتم باربد رو ناز کردم و گفتم: پاشو آمپولتو بزن، زودتر تموم شه.
گفت: آبجی لطفا... فردا آخرین امتحانمه، هنوز مونده. بذار بخونمش بعد امتحان آمپولمو میزنم.
گفتم: نمیشه که باید امروز بزنی. تاریخ داره. تموم شد بعد بخون، منم میام دوتایی باهم بخونیم.
گفت: آبجی خواهش میکنم، نمرم کم میشه ها.
بردیا هم ک ساکت بود گفت: چون خنگی. وگرنه بدون درس خوندن هم میشه بیست گرفت تو سن تو🙄[ساکت میموند بهتر بود]
باربدم از حرف بردیا بغض کرد که من گفتم: اینو ولش کن....
داشتم حرف میزدم که بگم خنگ نیستی که یهو باربد جیغ کشید دیدم بردیا آمپولرو آماده کرده بلند شده بازوی باربد رو میکشه که بلندش کنه بخوابونتش:/
گفتم: ولش کن بردیا. باربد بیا پیش من...
بردیا هم که قدو هیکلش دوبرابر باربده با زور کشیدش رو تخت که باربدم گریه میکرد و میخواست بره منم همش به بردیا میگفتم: بچه رو ول کنه . به باربدم میگفتم آروم باشه و با این هیولا(اونجا میگفتم داداش!)همکاری کنه. آخر سر باربد که داشت دست و پا میزد نمیدونم چیش شد که آمپوله خراب شد . بردیا گفت خرابش کردی احمق بیشعور. محکم زد رو بازوش که باربد جیغ کشید و بازوشو گرفت که منم دوییدم باربد رو بقل کردم گفتم: عیب نداره، برو یکی دیگه بخر... نزنش...
نخر،من نمیزنم.
بردیا هم گفت: الآن اگه مثل سگ کتک نمیخوری واسه دلارامه، آدم باش.
و رفت. منم رفتم واسه باربد آب آوردم که بخوره و بقلش کردم که گفت: آبجی میشه کتابمو بدی درس بخونم؟ گفتم نمیخواد بخونی. فوقش صبح بیدارت میکنم بخونی.
گفت آخه بابا به داداش پرهام گفته کارناممو بگیره، اگه معدلم بیست نشه خجالت زده بشه که من داداششم چی؟😐
منم گفتم: نمیشه، من خودم زنشم معدلم اصلا بیست نمیشد!
بعد خودش رفت پشت میزش نشست و بازوش رو میمالید، منم رفتم کنارش دوتایی باهم تمرین حل کردیم.
بردیا که اومد اینبار در زد، قبل از اینکه آمپول رو آماده کنه گفت: باربد بخواب حوصله ندارما. بابا گفته آمپولتو بزنی، توهم میزنی.
باربد هم گفت نمیزنم.
چون تو بقل من بردیا نمیومد به زور ببرتش منم گفتم خودم راضیش میکنم . بردیا هم گفت این زبون آدمیزاد نمیفهمه، به هرحال تلاشتو بکن. بعد رفت غذاشو آورد همونجا بخوره.
داشتم با باربد چون میزدم که بردیا گفت: بابا به من گفته آمپولتو بزنم. منم میزنم. حرفی هم نیست
باربدم گفت: به هیچکس اجازه نمیدم بهم آمپول بزنه.
قبل از اینکه من یا بردیا حرف بزنم پرهام گفت هرجور خودت مایلی.
هممون اینقد درگیر جروبحث بودیم ک نفهمیدیم پرهام کی اومد، باربد که قشنگ رنگش مثل گچ شد، بردیا هم گفت: داداش شما برید استراحت کنید من خودم آمپولشو میزنم[ بردیا هرچقدم با باربد بد باشه راضی نی پرهام دعواش کنه] پرهامم گفت: نه دیگه، به هیچکس اجازه نمیده بزنه. بیا اینجا ببینم.
باربد بلند شد رفت پیشش که پرهام گفت: بشین رو تخت.
نشست رو تخت و هیچ حرفی نزد. پرهام به بردیا گفت آمپولو آماده کنه که بردیا هم اون ویتامینه رو آمادش کرد که پرهام گفت: شلوارتو بده پایین... زود باش... نمیخواد بخوابی، بشین همینجوری، بردیا بشین پشتش جاشو که باید بزنه بهش نشون بده، خودش بزنه.
من گفتم: پرهام...
بردیا گفت: داداش نمیتونه که، بذار من واسش بزنه.
پرهامم گفت: دیدی که، نمیذاره هیچکس بزنه. پس خودش میزنه. زود باش جاشو نشونش بده.
بردیا نشست پشتش پنبه زد خواست آمپولو فشار بده که پرهام گفت: باربد آمپولو بگیر خودت بزن؛ بردیا بهت بزنه من میدونم و تو!!! بردیا فقط مواظب باش فلج نشه که ازینی هم که هست بدردنخور تر نشه!
گفتم: پرهام ولش کن!
اونم گفت: تو دخالت نکن.
باربد هم آمپولو گرفت که چشماش پر از اشک شد، بردیا هم دستشو تنظیم کرد که باربد هی سرنگ رو رو باسنش فشار میداد ولی نمیرفت تو و هی اشکاش بیشتر میومد ولی صداش درنمیومد. بردیا خواست کمکش کنه که پرهام نذاشت.
پرهام گفت: تا کی باید وایسیم که تو آمپول بزنی؟
باربد هم گفت: ببخشید داداش، غلط کردم... آمپولم رو بزنید... لطفا...
من گفتم: بس کن پرهام. بچس؛ یه چیزی گفت حالا.
تا حواس پرهام به من پرت شد بردیا آمپولو فشار داد که باربد گفت: آخ...
پرهام گفت: زودباش، پدالو بکش بیرون... زود...
به زور بردیا اینکارو کرد که پرهام گفت: بردیا دستتو جدا کن، زود باش فشار بده.
یه کوچولو ک فشار داد یهو زد زیر گریه سرنگ رو ول کرد که بردیا گرفت.
پرهامم گفت: بردیا یه قطره اش رو فشار بدی ندادیا، باربد زود باش.
من داشت اشکم درمیومد خواستم برم پیش باربد ک پرهام هلم داد از اتاق بیرون درم بست.😐
فقط صدای گریه میومد. آخر سر اینقد در زدم پرهام درو باز کرد که من رفتم پیش باربد بقلش کردم. جای آمپولش پر از خون شده بود چون سرنگ تکون خورده بود، پرهام به بردیا گفت: بعدی رو بزنه.
باربدم با گریه گفت: داداش، لطفا... اشتباه کردم. بچگی کردم.
بردیا هم گفت: داداش بابا ب من گفت بزنم بهش، آمپول قویه مثل ویتامینه یهو فشار بده میمیره.
پرهام قشنگ معلوم بود به زور رو موضعش مونده، گفتم: ب جون میلاد پرهام اگ مجبورش کنی خودش بزنه طلاق میگیرم ازت میرم خونه بابام:)) [والا هیولا!!]
باربدم با گریه گفت: نه آبجی. من اصلا دردم نیومده،  توروخدا از داداش طلاق نگیر😐🤔پرهامم گفت: خیلی خب، فقط بخاطر تو. سریع بخواب بردیا بزنه.
باربد تو همون ثانیه دراز کشید.
پرهامم رفت از اتاق بیرون که به من گفت بیا من محل ندادم اونم عصبانی رفت، بردیا آمپولو آماده کرد اومد پنبه کشید با ناراحتی گفت ببین یه ویتامین چجوری برآمده شده.
احمق الاغ... اه اه... الآن بابا میاد سر من...
آمپولو که فروکرد یذره پمپ کرد باز هق هق باربد بلند شد، قشنگ صداش دیگه گرفته بود گفت: آرووووووممم... آییییییییی....
بردیا هم اعصابش بهم ریخته بود سر کارای پرهام گفت: هیسسسس... بس کن تا نیومده...
باربد همش صورتشو فشار میداد تو بالش منم دستشو گرفته بودم و کمرشو ماساژ میدادم، بردیا هم هی دور آمپولو فشار میداد تا شل شه و تزریق کنه.
باربد دیگه آخراش نفس نداشت که کشیدش بیرون و رفت یه شیاف آورد و واسش گذاشت که باربد فکر کنم کلا سر شده بود و واکنش نشون نمیداد.
منم پیشش موندم تا خوابش برد، رفتم آب بخورم که پرهام اومدباهام حرف بزنه منم جوابشو ندادم چون قهر
کرده بودم باهاش. اونم بدتر از قبل عصبانی شد. فرداش به زور تا دفتر مدیرشون بردمش و امتحانشو جدا از بقیه داد چون خیلی ناجور میلنگید از دو طرف. بعد  امتحان رفتیم که جلوی خونه ی خود پدرجون نگه داشتم گفتم دیگه لازم نی بیای خونه ما، من میمونم همینجا پیشت تا پدراینا برگردن که یهو زد زیر گریه گفت: نه آبجی... لطفا... بذار پیش داداش پرهام بمونم... من اشتباه کردم... دوست دارم پیشش بمونم... خواهش میکنم.
کلی باهاش حرف زدم که باربد حرف خودشو میزد فقط[فکر کنم این تو ژنشونه] بعد برگشتیم خونه ما که باربد آروم گرفت. شبم کلی از پرهام عذرخواهی کرد که بچه بدی بوده ولی پرهام جوابشو نمیداد ک قیافه منو دید گفت: باشه بخشیدم، برو جلو چشام نباش.
با پرهام نیمه قهر بودم[در حد سلام، بیا غذا بخور، شب بخیر] که اونم بعد از یه مدت تلاش واسه آشتی کردن بیخیال شد. روزی که کارنامه میدادن پنجشنبه بود. ما نشسته بودیم خونه و استرس باربد به منم سرایت کرده بود، پنج بار زنگ زدم پرهام ک جواب نداد آخر سرپیام داد تنها بیا پایین.
منم دوییدم پایین، که پرهام کارنامه باربد رو داد، همش بیست بود یدونه نوزده داشت و اون درس آخری رو پونزده شده بود. پرهام گفت: هنوز قهری؟
من: آره:)
پرهام: خیلی خوب. این همه نمره اش بد شده، فکر کنم تنبیهش...
پریدم وسط حرفش: آشتی میکنم به شرطیکه واسش کادو بخری که نمراتش خوب شده.
گفت: نه
منم گفت: باشه. دیگه دوستت ندارم.
اونم گفت: خیلی خب. کوپیدو [خدا عشق یونانی که با تیر عشاق رو دچار عشق اشتباهی میکرد. لقبی ک پرهام به باربد میده] بابامو گرفت کمش نبود زنمم گرفت😐
رفتیم بالا، جلو چشمای من یه مقدار پول بهش داد گفت: بیا اینم کادوی کارنامت، چون دلا گفت بهت بدم://///////
باربدم دویید بقلش کرد(!) تشکر کرد.
آخر سر که پدرجون اومد من کلی غر زدم که پرهام اینجوری کرد اونجوری کرد که پدرجون باربد رو صدا کرد گفت: من مگه از تو پرسیدم نگفتی اذیتت نکرد؟
گفت: بابا... اذیتم نکرد... تازه بهم کادو داد! من خودم حرف گوش ندادم ولی بهم کادو داد!!! داداش باهام کلی خوب بود بهم کادوهم داد!!!!!!! لطفا باز بذارید پیش داداش بمونم
پ ن: پ ن ندارم.
************************
خاطره دوم واسه حدودا 4 سال پیشه.
باربد ده سالش بیشتر نبود، مریض شده بود. مامانشم نمیتونست مجبورش کنه یا قانعش کنه آمپول بزنه یا داروهاشو مصرف کنه اونم حالش بد و بدتر میشد.
تا اینکه یه شب دیگه مادرشوهرم[نامادری شوهرم] خسته شد و به باباش گفت که من هرکاری میکنم باربد داروهاشو استفاده نمیکنه خوبم نمیشه! پدر شوهرمم صداش کرد گفت مامان اینجوری میگه. باربدم گفت نمیزنم! پدرشوهرمم گفت:من که نگفتم بزن، هیچکس مجبورت نمیکنه، بیا بقلم بشین.
باربد هم رفت روی پای باباش نشست که بهزاد(برادرشوهر عزیزم. 28 سالش بود.)گفت بابا همیشه مارو مجبور میکردی بزنیم حالا واسه ته تغاریت عیب نداره؟
پدر شوهرمم گفت: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن:)
بعد از ده دقیقه باز بهزاد گفت: بابا واقعا نمیخوای مجبورش کنی؟
اینبار کلا پدر شوهرم جوابش رو نداد، باربدم کلا بی حال بودهمونجوری نشسته بود سرش رو گذاشته بود روی سینه باباش.
باز ما داشتیم بازی می کردیم بهزاد دوباره برگشت به بابا گفت: بابا مطمئنی؟ ما بودیم می زدیمون تا آمپول بزنیم:/
باباشم گفت:اگه ساکت نشی الآنم می زنمت:)
بهزادم وسط بازی پاشد رفت تو اتاقش گفت خسته شده:)چند دقیقه بعد مادرشوهرم رفت سر غذاها،باربد پرسید: بابا نمیخوای مجبورم کنی آمپولمو بزنم؟:))))) پدر شوهرمم گفت: نه عزیزم، اگه لازم باشه خودت میفهمی که باید بزنی. الآن که نمی زنی، لابد لازم نی!
باربدم بلند بلند زد گریه گفت:چرا لازمه، باید بزنم!!
حالا من تعجب کرده بودم که چی شده یهو نظرش عوض شده! پدرشوهرمم دلداریش میداد میگفت نه، حتما لازم نبوده که نزدی تا حالا.
اونم با گریه میگفت لازم بوده و اشتباه کرده نزده!!ترسیده! بعدم گفت می خوام بزنم!
باباش گفت:مطمئنی؟ الآن میخوای بزنی؟
اونم گفت:آره بابا.
باباجون به من گفت برم به مادرشوهرم بگم آمپولشو آماده کنه بیاره. منم رفتم بعد با مادر شوهرم برگشتیم. باربدم رو مبل دراز کشید شلوارشو داد پایین تا پنبه کشید باز زد زیر گریه گفت نمیخوام نمیخوام! خیلی درد داره!!! بعد هم پاشد نشست.
مامانش گفت:یعنی چی؟ بخواب بزنم زود تموم میشه.
اونم گفت نمیخوام!! مامانش خواست با دست بخوابونتش باز که پدرشوهرم گفت:ولش کن، حتما پسرم تشخیص داده که لازم نیست.  
بعدم از روی مبل بلندش کرد باز نشوندش روی پاش! به مادرشوهرمم گفت برو آمپول رو بنداز دور. من داشتم با پدرشوهرم راجع به شرکت حرف میزدم که بحث تموم شد یهو باربد گفت: بابا ازم ناامید شدی؟ o-O
بابا هم گفت: نه پسرم! چرا ناامید بشم؟
باربدم گفت: چون آمپولم رو نزدم! بابا هم گفت:نه دیگه، تو اگه بدونی واست لازمه دردشو تحمل میکنی! الآن دیدی لازم نیست[بقول همسرم بابا فقط بلدهآدم رو شرمنده کنه:)))]
باربد هم گفت: بابا میشه تو بقلت آمپولمو بزنم؟
باباشم گفت:کسی نمیخواد مجبورت کنه آمپول بزنی! اگه میخوای بری اتاقت برو.
باربدم گفت: نه، من خودم دوست دارم آمپول بزنم. دلارام جون لطفا برو به مامانم بگو من آمپولمو می زنم.
من به پدر شوهرم نگاه کردم ک اونم اشاره کرد منم رفتم، از همون آمپول دوتا داشت که باید بیست وچهارساعتی می زد. بعد مادرشوهرم آماده اش کرد دومی رو کلی هم غر زد که باربد لوس شده! اومد بقل پدرشوهرم به باربد آمپول زد که از اول تا آخرش رو گریه کرد ولی نگفت نمیخوام و لطفا درارید و این حرفا!
بعدم پدرشوهرم بوسیدش و اومدیم شام خوردیم که باز بهزاد غر زد تبعیض اصلا خوب نیست!!
پ ن: اون شب فقط من و بهزاد و باربد و مامان باباشون خونه بودیم.
پ ن۲: آمپول فردا شبش رو باباش نبود و به زور و دعوای بهزاد بهش زدن:/
پ ن۳: برادرم بودهیچوقت شرمنده نمیشد که خودش داوطلبانه آمپول بزنه.
پ ن4: خداحافظ

خاطره سهیلا جون

خاطره سهیلا جون
سلام دوستان عزیز
سهیلا هستم  یه مدت بود که خاطره نگذاشته بودم
خاطره که میخوام بگم یه هفته پیش اتفاق افتاد
۲۲بهمن قرارشد شمال باشیم چهارشنبه ظهرحرکت کردیم منتظرمامان بودیم که ازمدرسه بیاد صبحش با دوستم هماهنگ کردم که حاظریم سرکلاس بزنه بابام زود اومدخونه وسایل داخل ماشین جاسازی کرد .
ازیه طرف اصلا دلم راضی به رفتن نبود چون چندتا ازمسابقات فوتبال وفوتسال ازدست میدادم وازیه طرف خواهرم که به خاطر یه سنت مزخرف به اسم ازدواج  ورفتن زیر تکلف شوهر حق اومدن نداشت .حالم بدجور گرفته بود مامان بلاخره اومد راه افتادیم نزدیک ها دلیجان بود که پدرم بایه ماشین شاخ به شاخ شد برای من یه امرکاملا عادیه حتی اگه بین دوتا تریلی گیرکنیم  .
بین راه چندبار دوستم سمانه زنگ زد اول دبیرستان باهم بودیم ناگفته نمونه دوم دبیرستان تایه جایی باهاش همراهی کردم (رشتش تجربی بود مامان وبابا اصرار داشتن برم تجربی وقتی معدلم رونگاه کردن سریع اسمم رونوشتن اما من واقعا ازرشتش خوشم نمیومد وحتی نشون دادم ازخون فوبیا دارم تااین که واقعا بهم تحمیل شد که فوبیا دارم وبالجبازی کردن های من درس نخوندن هام ازتجربی زدم بیرون رفتم رشته موردعلاقه ام گرافیک )سمانه بعدازتموم کردن دبیرستان کنکورش رو دانشگاه های تهران زد تارفت وامدش به خونه پدریش گرگان راحت تربشه مدت زمانی که باهم حرف میزدیم اصرار داشت برم پیشش
حالا ازاواصرارازمن انکار😂😂 قول دادم یه شب پیشش بمونم بابا اول قبول نکرد امافهمید دوستم کیه وچیه رشتش چیه سریع قبول کرد هنوز امید دارند که برم تجربی
ساعت تقریبا ۱۱ بود که رسیدیم لاهیجان مسیر همیشگی خونه پدربزرگم طی کردیم لیلا کوه وبعد پرش کوه وقتی رسیدیم داییم در باز کرد کیان بغلش بود یه پسر تپلی ۱ ساله که تازه دندونش دراومد ناگفته نمونه توی ماه رمضون اش دندونی دادن دوهفته پیش دندونش دراومد (تنبل هم خودتونید)😂
دلم براش ضعف رفت  بغلش که کردم اولین کاری که کرد بینیم روزخم کرد اگه ولش میکردم چشمم درمیاورد واقعا خون دماغ شده بودم باکیان رفتیم تو بعدازوردم دیدم کارن قل کیان بغل بابابزرگمه بازنداییم روبوسی کردم وباسهیل دست دادم کارن تقریبا میتونست روی پاهاش بیاسته داشتم ذوغ کارن میکردم انگشتم وحشتناک تیر کشید کیان با چشمای درشتش که شیطنت از میبارید داشت گاز میگرفت نامردی خیلی بد گاز میگرفت مامان وباباوداییم باکلی وسیله وارد شدند خودم زدم به اوراه کیان مدام انگشتش میکرد تودهنم ولبم میکشیدپایین منم یه گاز کوچولو خیلی کوچولو ازانگشتش گرفتم(نامردهم خودتونید) دیدم یه جوری داره نگاهم میکنه نامردی نکرد محکم تر گاز گرفت 😣 زنداییم کیان ازم گرفت کمک کردم سفره پهن بشه فکر میکردم شام درست کردن اولین چیز بشقاب سبزی خوردن بعدماست ونون .منتظر کباب یامرغ بلاخره یه چیزی بودم دیدم خیر پنیر ودراخر شیر به اصرار پدربزرگم یه لیوان خوردم مزش یه جوری بود
بابابزرگم گفت شیرگاو میشه دیگه نتونستم بخورم حس کردم حالم یه جوریه شب زود خوابیدیم موقع خوابیدن دیدم یه چیزی اومد روشکمم گوشی ازجلوی چشم بردم کنار دیدم مامان کیان گذاشت رو شکمم اونم داره زل میزنه بهم😢😭 هیچی مجبور شدم نصف رخت خواب بدم بهش دیدم نه نگاهش خیلی یه جوریه کل متکا پتو دادم بهش اخه این انصافه منم رفتم تو الاچیق زیر کرسی بخوابم که تاخود صبح سرماکشیدم صبحم با صدای خروس ساعت پنج بیدار شدم .
دیدم خیر این جوری نمیشه اس دادم به سمانه که میرم پیشش بلاخره صبح بابدبختی بدن درد بیدار شدم گلوم نمیسوخت اما ماهیچه شکمم وپهلو هادرد میکرد وسرمعدم میسوخت گفتم شاید به خاطر گرسنگیه
رفتم سرسفره دیدم واییی😣😖😖 بسم الله گفتم سریع گفتم صداقلله العلی العظیم بلند شد لب به هیچی نزدم همه گفتن توکه چیزی نخوردی بشین ازاین حرفا منم گفتم دست شمادرد نکنه زنگ خونه همون موقع زده شد سمانه بود داشتم شاخ درمیاوردم گفت اومدن لاهیجان وکنار چمخاله خونه گرفتن منم سریع بوسش کردم واقعا نجاتم داد مامانم وسایلم داد ازهمه خداحافظی کردم .
وقتی ویلاش رودیدم فاتحه ام خوندم چون تاساحل ۵دقیقه راه بود منم که خودکشی میکنم با دریا
بعدازمستقر شدنم باباش ازم پذیرایی کرد ناهار گفت چی میخورم منم تعارف تیکه پاره کردم لب ساحل که بودیم موقع نشستن روی شن وماسه ها دلم درد میگرفت دردش مثل دراز نشست بود که وقتی زیاد میرفتم اما عادت داشتم به تعدا زیاد دراز نشست
به سمانه گفتم گفت بابت زیاد نشستنه که درد گرفت 😄😄خندم گرفته بودازخندم  خندش گرفت بهش گفتم عاشق این دلیل اوردنتم برای ناهار رفتیم ویلا سرمیز بودیم که دیدم بعله دل وجیگر کباب کردن تشکر کردم شروع به خوردن کردم بابای دوستم گفت تاشب نمیاد خونه

ظرف های ناهار شستیم دیدم سمانه مواد حلوا اماده کرد نگاهش کردم دیدم بغض داره سرش بغل کردم دلداریش دادم گفت هرسال برنامه واسه فوت مادرش همینه کمکش کردم حلوا پخته شد بدن درد منم بیشتر شده بود باکمکش حلوا رو پخش کردیم بین افرادی که لب ساحل بودن غروب که شد بود واقعا غیر قابل تحمل بود باهم دیگه خاطرات مرور کردیم این که چقدر من اذیت میکردم سرکلاس ها وهمش خواب بودم یا از میله کنار پله ها سرمیخوردیم ماشین مدیر پنچل میکردیم واین که چطوری گوشی موبایل هارو داخل کلاس جاساز میکردیم که پیداشون نکنند حتی به ساعت دیواری رحم نکردیم سطل اشغال هم همین طور همه جا جاساز داشتیم یه برگه ومداد از سمانه گرفتم شروع به طراحی چهرش کردم موقع کار کردن پهلو خیلی تیر میکشید داشتم جای چشماش روکاغذ مشخص میکردن یه لحظه به طور وحشتناک قلبم تیر کشید نیازداشتم نفس عمیق بکشم اما قلبم تیرمیکشید وازیه طرف درد پهلو دهنم باز کرده بود واروم نفس میکشیدم امافایده نداشت سمانه ژستش بهم زد شونه ام تکون میداد برام لیوان اب اورد اما نمیتونستم بخورم چندبار سعی کردم نفس عمیق بکشم بدتر تیر میکشید چندثانیه صبر کردم واروم اروم اب خوردم حالم بهتر شده بود باکمک سمانه لباس پوشیدم که بریم دکتر سوار که شدیم هوای ماشین خفگی داشت سریع سانرف ماشین زد باجریان پیداکردن هواحالم بهترشد یه کلینیک شبانه روزی پیداکردیم ازشانسم خلوت بود رفتم برای معاینه شدن مشکل قلبم گفتم چکاب کامل نوشت جوابش روکه نگاه کرد گفت چیزی نمیبینه وباطنه گفت دختراهمشون لوسند خواستم جوابش روبدم سمانه دستم فشار داد کوتاه نیومدم گفتم شایدم شما خوب کارتون بلد نیستید کمی به دکتر برخورد امامن خنک شدم موقع دارونوشتن فاتحه ام خوندم

وقتی داروهام دیدم نیش خندی زدم ولی پاهام سست شد نشستم روزمین سمانه خندش گرفته بود کامل ابکش میشدم روزی ۲حساب کردم دیدم تمومی نداره رفتم اتاق نزریقات یه پسرجوون بود پلاستیک داروبهش دادم گفت اول پنسیلین امتحان میکنم بعدازامتحان کردنش یه ربع گذشت کمی جاش میسوخت ومتورم شده بود
سرش تکون داد وگفت خداروشکر کن ۳تاپنسیلین داشتی اماده شو ۲تاتقویتی داری بابسم الله غلط کردم دیگه تکرار نمیشه ای بشکنه دستت دکتر برگشتم پنبه کشیدنش همانا فروکردنش همانا یه نفس عمیق کشیدم گفت تمومه سمت دیگه رو پنبه کشید دردش مثل قبیله بود

لبم محکم گاز گرفتم مزه خون حس کردم چشام بستم به دوستم گفتم بیدا کنارم وبهش گفتم لبم پاک کنه ودستمال بندازه سطل اونم همین کار کرد وگفت چشمات باز کن نگاش کردم دیدم داره خندش میخوره زدم توبازوش ازخنده داشت منفحر میشد یه تشکر کردیم از کلینیک بیرون اومدیم توی راه همش سوت میزدیم کنار یه سطل زباله ایستادیم وکل داروهاروانداختیم دور توی راه بایه ماشین درافتادیم کلید کنار ترمز دستی برداشتم ویه خط خشگل کنار ماشین انداختیم وپاگذاشتیم به فرار که توی کوچه پس کوچه ها مارو گم کرد تا صبح حرف زدیم درمورد خواستگارش میگفت نظر من وخواست
منم رک وراست بهش گفتم امر خیلی مزخرفیه ازسایه یه مرد درمیایی ومیری زیرسایه یه مرد دیگه واین که هیچ وقت طعم زندگی رویایی خودتو نمیچشی چراکه باید نظرات یه نفر دیگه رو درنظر بگیری توکه داری زیرسایه پدرت زندگی میکنی ازاد تری تاوقتی میری زیرسایه یه نفردیگه اونم سعی داشت متقاعدم کنه
اماسوالی که ازپرسیدم وباعث شدبره توسکوت این بود که میتونه دوست داشتن فردی باورکنه که ازوسط زندگیش سردراورده اونم به صورت رسمی چیزی نگفت بهش گفتم زندگی شخصیه خودشه کاری نکنه که پشیمونی به بار بیاد صبح برگشتم پیش خانوادام واز اتفاقات دیشب حرفی نزدم چون جز نگرانی چیزی به بارنداره واگه خدایی نکرده تیرکشیدن قلبم دوباره تکرار بشه اوموقع یه فکری به حالش میکنم

خاطره مشترک اقاعرفان و هدیه خداعزیز

خاطره مشترک اقاعرفان و هدیه خداعزیز

به نام او که آرامش بخش دلهاست......
سلااااااااامممممم😍دوست جونیام خوبید خوشید؟؟؟؟من که خدارو شکر خوبم ترازام که بالاست،آرامشم دارم خدارو شکر فعلا زیاد استرس ندارم😥😥😍😍🤗🤗خببب من تو خاطره اقا پارسا گفتم که یه سوپرایز دارم😘😎😎حالا وقتشه...من و عرفان قراره باهم یه خاطره بذاریم😊فعلا از من خدافظ ،گوشی عرفان😂
سلام!عرفان هستم ،۲۶ ساله و متاهل😎انشالله که ایام به کامه و احساس آرامش دارید!چون آرامش بهترین حس دنیاست🤗امیدوارم همیشه لبخند روی لبهاتون باشه😊
خاطره:شنبه شب بود که عطیه بهم زنگ زد_بله!_سلاااااممممممم😍_سلام ،خوبی،چه خبر!چی شده چقدر خوشحالی؟؟.😎_داره برف میادوفردا تعطیلیم هوووووراااااااااااااا(عطیه:البته از اینکه از درس تعطیل باشیم انقدر خوشحال نشدما از اینکه میتونم یه عالمه برف بازی کنم خوشحال شدم چون تو مدرسه نمیذاشتن حتی از در سالن هم بیرون بریم طوری بود که مسئول بوفه وسایل هاشونو اوردن تو سالن😂😂)_باشه پس چه خوب ما فردا میایم اونجا !خوبه؟_عاااااااالللللییییههههه😍😍😍خدافظ_خدافظ!عطیه:ماماااانن عرفانینا فردا میان اینجا🤗🤗🤗_خب پس منم یه آش میذارم😍😍_مرسی!😘رفتم تو اتاقم و از پنجره به بارش برف نگاه میکردم و خدارو بخاطر اینهمه نعمت شکر میکردم🙏واقعا شگفت زده شده بودم اخه تاحالا چنین برفی ندیده بودم😍🌨❄رفتم سراغ فیزیک و شروع به حل تمرین کردم...تاموقع شام🥘بعد شام نشستم به میوه خوردن🥝🍓🍉🍒🍎🍇🍑😍😂صبح بنده ساعت ۱۰ از خواب شیرینم دست کشیدم😯😪و بعدیک ساعت و نیم عرفانینا اومدن دلم شده بود براشون یه فندق😂نشسته بودیم دور هم که خاله زری زنگ زد و گفت که میخوان برن خونه مامانجون !ماهم گفتیم میایم😍عرفان:وقتی رسیدیم محمد مهدی خیلی خوشحال بود😍از خوشحالیش خیلی خوشحال شدم چون تک فرزنده و من داداش صدا میزنه😊رفتیم تو و بعد از قربون صدقه های مامانجون(انشالله سایشون همیشه بالا سرمون باشه واقعا داشتن مادربزرگ پدربزرگ یه نعمت بزرگه!)عطیه و محمد شال و کلاه کردن که برن تو حیاط ماهم(من وترلان همسرم)رفتیم تو حیاط و شروع کردیم به درست کردن یه آدم برفی که به جای دماغش یه تیکه آهن گذاشتیم😂😂عطیه وترلان همکلی عکس انداختن و منم قاطی خودشون کردن😂دیگه گفتیم وقت برف بازیه😉😊و شروع کردیم برف بازی که ای کاش نمیکردیم😣منو محمد 👬عطیه و ترلان 👭یه عالمه بازی کردیم میخواستم یه گوله برفی پرت کنم طرفشون که دیدم یه چیزی گرومپ مصادف شد باصورتم❄😂کلا هنگ کردم بعد فهمیدم که کار عطیه خانم بوده😎تا تونستم بهش برف زدم و به بازیمون ادامه دادیم😂😂البته بگما که ایشونم کم نیاوردند😎بعد دوساعت بالاخره رفتیم تو ماهم رفتیم صورتامونو گرفتیم رو بخاری!منکه تا مخچم یخ زده بود😓خاله طاهره برام پتو اورد😊چون خیلی یخ کرده بودم!بعدم برامون یه چایی دارچین خوشمزه اورد🤗(عطیه):منم دیدم داداشم خیلی یخ کرده😉گفتم یه وقت مریض نشه نذاشتم ترلان معاینش کنه زنگیدم به دایی محسن😉(مدیونید فک کنید فکرای پلیدی داشتم!!😂)_سلام دایی جونم😙_به به سلام عطیه خانم یادی از ما کردی 😎؟!_دایی جون منکه همیشه به فکرتونم!_عطیه میدونم که خودتو با برف تاحالا خفه کردی😂مراقب خودت باشیااا_دااایییی! ما خونه مامانجونیم میتونی بیای؟اخه عرفانم مریض شده!😉_اتفاقا توراهیم داریم میایم!_جااااانن😲واقعا چه سرعتی ماشالله😂پس منتظریم!بای_خداحافظ!یه لبخند ملیحی که شرارت ازش میبارید به عرفان زدمو رفتم پی کارم😂😎بعد۲۰مین دایینا اومدن بعد سلام و ...اومد که عرفان و معاینه کنه که عرفان گفت من که چیزیم نیست😲(برادر من بخدا دروغگو دشمن خداست😂😂به شمام باید بگم😂‌)_عه عرفان خودت گفتی حالت خیلی بده !😉دایی:😎معاینش کردو یکم جدی شدو گفت عرفان خدایی چیکار کردی با خودت؟؟🤔منم دیدم وضعیت داره روبه قرمزی میره گفتم برم بهتره😂😊🤗بعد دیدم دایی با عرفان دارن میرن اتاق خاله طاطا😮(عرفان):اینجا باید یه اعترافی هم بکنم🙄که از دوروز قبلش یکم مریض بودم با دست گل عطیه خانم هم که بدتر شدم😑با محسن رفتیم و دراز شدم رو تخت و سه تا آمپول آماده کردو اومد طرفم😓😞_محسن جان آروماااا😟یه نگاه عمیقی بهم کرد که تصمیم گرفتم برگردم😂😂پنبه کشیدو اولی رو زد درد نداشت دومی هم همینطور ..سومی یکم درد داشت!سر چهارمی هی نفس عمیق میکشیدم تموم نمیشد😥تا یه آی گفتم کشید بیرون!خواست یکی دیگه بزنه که برگشتم گفتم بسهدیگه خواهشا😦😧_بچه نشوو..._من برنمیگردم!😜_برت میگردونم😁😎_میبینیم😎که طی یه حرکت ماهرانه منو برگردوند😣😦اخه دان کاراته داره!_حالا که دیدی!پنبه کشیدو فروکردوای خیلی درد داشت پنادر بود😞(اخه هم گوش درد داشتم،گلودرد،تب،سردرد..واقعاهم انقدر سرمون شلوغ بود که منو ترلان تو خونه زیادهمونمیدیدیم که بگم معاینم کنه یامن میومدم ترلان خواب بود یااون میومد من خواب بودم😊)_اوه اوه بسه..._تمومه!دیدم در میزنن محسن:بفرمایید(عطیه):سلااام😊خوبیددد؟عرفان خان خوبی؟😎_به لطف شمااااا😎دایی:عطیه چرا انقدر قرمز شده صورتت؟😎_جاااننن من واقعا؟؟؟؟بذار تو آیینه ببینم!دیدم آره چقدر قرمز شدم😶_نمدونم😕شاید زیادی جلو بخاری بودم!!هوووم؟_بیا!رفتم!دستشو خواست بذاره رو پیشونیم که گفتم چیزی نیست!عه اذیتم نکن دیگه!_وا چه اذیتی😂بیا..یه نگاه به عرفان کردم یه نگاه به دایی پاشدم د بدو😂🏃‍♀️رفتم توآشپز خونه پشت خاله طاطا😚_چی شده😨؟_خاله تروخدا منو نجات بده😂_انگار ما آدم خواریم میخوایم بخوریمش آبجی😂بالاخره زورش بهم چربیدو منو بغل کرد و برد تو اتاق😞(اگه تپل مپل بودم این اتفاقات برام نمی افتادااا😂)_بابا من چیزیم نیس😭عرفاااان منو نجات بده از این بالا(بنده رو دوش دایی محترمه بودم عین گونی برنج😂😂)منم یه فکری زد به کلم😉قلقلکش دادم!ولی هیچ عکس العملی نشون نداد😐هوچی دیگه عرفان پاشد و دایی منو معاینه کرد😓_🤔عطیه؟_بلههههه😊_عین یه دختر خوب بگو چند روزه مریضی؟😊(همینطوری با لبخندااکه همین لبخندش از همه بدتر بود😁)_دایی باور کن امروز به جان خودم راست میگم☺_عطیه ......؟_عه خب راست میگم دیگه ده بار دیگه هم بپرسی من میگم امروز😊_باااششش پاشو برو!_😒وااااا!رفتم بیرون با محمد یکم دیگه بازی کردیم😍که دیگه خسته شدیمو اومدیم تو!منم رفتم رو تخت خاله دراز شدم!کلا من عادت دارم رو شکم بخوابم یادرازشم!😊که دیدم یکی وارد شد!_کیه؟_منم_بله؟چیکارداری؟_هیچی راحت باش!😊بعد دیدم تخت تکون خورد دایی نشست رو تخت!رومو کردم طرف دیوارهمونطور که چشمام بسته بود!!دیدم پام خیس شد😨اومدم پاشم که دایی کمرمو گرفت !_نه دایی تروخدا خواهشششششش!عرفاااان!تروخدا یکی بیاد مُردم😭😭فک کنم دایی سپرده بودکسی نیادتواتاق🤔😎😂_عطیه جان دایی پاتویکم شل کن!_آییییی دایییی تروخدادرارش😭دردداره دااییی جون😭بزوریکم شل کردم که بقیشوتزریق کرد😭_یه نفس عمیق بکش😊_کشیدم که نیدلوواردکرد😭_آیییییی آخ آخ آخ😢که زودی درش اورد(هردفعه هم ازشون (چه عرفان چه علی چه دایی)میپرسم که اسمشون چیه و ....نمیگن😒)_دیدی چه زود تموم شددایی جون😙منم هیچی نگفتم😑جاشونو برام ماساژدادولباسمو درست کردوپتونوانداخت روموچراغوخاموش کردودرآخرم رفت بیرون😂منم یه ۳،۴ساعتی خوابیدمو(من معتقدم آدم یا بیشتراز۳ساعت بایدبخوابه یاکلا نخوابه چون خوابی که کمتراز۳ساعت باشه خواب نیست که درازکشیدنه😂😎😊)وقتی میخواستم پاشم جوری پام دردگرفت که اشکم درومد😭😢رفتم بیرونوسلامی دوباره به همه کردم😂که مامان گفت سلام به روی ماهت درخت کاجم😂😂آخه موهام یکم فقط یکما مجعد شده بود😂رفتم توآشپزخونه پیش خاله طاطا😙(عاشقشم اخه ازکوچیکی باهامه مثل مامانمه😙مثل دایه حضرت محمده(ص)جونم به جونش بنده😙و برای تشخیص داروهایی که بخوام خوددرمانی کنم کمکم میکنه تا حدودی😊اخه داروسازی خونده😙)_خاله جونم سلااام😙_سلام خاله خوبی ساعت خواب😂واااایی موهااشووو😂تروخدایه دستی بهش بکش خاله جون😂_وای خاله اخه با اینکه کوتاهن اشکمو درمیارن😢😓(موهام پره بعد توهم پیچیده میشه😢)رفتم شونه کشیدم که همینطور اشکام میومد😓بزورباکش بستمشونو رفتم پیش همه نشستمکه خاله مثل همیشه برام نسکافه آورده بود😙 )
ولی اصلا به دایی نگاهم نکردم😂(عرفان‌):همه چاییامونوخوردیم و گفتیم جرئت حقیقت بازی کنیم😎(این بازیو دوست دارم چون خیلی چیزا برملا میشه و قسمت جرئتشم باحاله😂😎)همه دایره ای نشستیم و یه بطری گذاشتیم وسط وجرخید از شانس هم افتا به عطیه و محسن😂😂همه زدیم زیر خنده به جز عطیه که یه لبخند ملیح زد😂عطیه باید سوال میپرسید!😎به زور همه راضی شد که بپرسه!_خب!جرئت یا حقیقت!_جرئت!باید بری۱دقیقه روبرف درازشی یا سه تا مشت نوش جان کنی!😎همه ترکیدیم از خنده اینبارمحسن دیگه نخندید اخه بنده خدا شک زده شده بود😂😂_حالا کدوم؟😎_گزینه دوم!همه باهم رفتیم تو حیاط تا آخر مشت سوم رو نخورد نیومدیم تو😂که یه وقتی خدایی ناکرده نپیچونه😂آخه سابقه داره😂بعد اومدیم تو و به ادامه بازی ادامه دادیم که نگم بهتره چه اتفاقاتی افتاد😂😂اذان مغرب رو گفتن و من و محسن رفتیم مسجدوخانما هم تو خونه به اقامه نماز پرداختند🙏😂_دوتا آمپول دیگت موندها😎_خب مشکلی نیست میگم بعداترلان برام زحمتشو بکشه😊_آهانه اینکه جنابعالیم چقدر پایبندی😎_آره بابا منو چی فرض کردی برادر😂😂_بدوتو اتاق😎رفتیم نشستم رو تخت😎_داییی😂😂😂_حالا شدم دایی آره؟😎😂(اخه منو محسن باهم دوسال اختلاف داریم با علیم که همسنیم😊)_نه بابا اختیار دارید شما سرورید خان دایی😂😂دیگ دراز شدمو اماده شدمو اومد زداولی درد داشت ولی نه به اندازه دومیه که پنی بود!😓رفتیم بیرونو شام خوردیم!😍خیلی خوش گذشت واقعا خستگیمون درفت😊😊خدا انشالله که همیشه سایه مادربزرگ پدربزرگ هارو بالا سرمون نگه داره🙏ما که یه مادربزرگ بیشتر تو این دنیا نداریم و جز سلامتیشونم از خداوند متعال چیزی نمیخوایم🙏🤗
پ.ن۱:(عرفان وعطیه)خب دوستان مرسی ممنونیم که واقعا خوندید و وقت گذاشتید💐😍😎😘🤗مرسی !پ.ن۲:(عطیه)خب دوستان بعد صحبت با عرفان قرار شد که پینوشت آخررو بگذارند😘😊تا قبلش من یه چیزی بگم🤗اونم اینه که قراره بنده سه شنبه روز وفات خانم فاطمه زهرا(س)راهی مشهد بشم و برم پابوس آقا امام رضا(ص)😍استرس دارم😓یه عالمه وسایل نوشتم برای چهار روز😂🤗هیچیشو آماده نکردم😊یا کلاسم یا آزمون😓آها راستی آقا پارسا اینم از سوپرایزم(خاطره😎💐🙊)براهمه دعا میکنم مخصوصا برای دانش آموزای نهم،کنکوری های عزیزو....آقا کلا دیگه حلال کنید 😂💐دعا کنید اونجا مریض نشم!😂😎که بدبخت میشم😂ودرآخر هم مثل همیشه آرزو میکنم شاد و سلامت باشید کنار خانواده هاتون😙💐🙏🤗
پ.ن:(عرفان)به یاد تمام شهدای مفقودالاثر!
ای پیش پرواز کبوتر های زخم8یبابای مفقودالاثر!بابای زخمی!
دوراز تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی!؟کی از حال و هوای خانه غم پر؟
تا یاددارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هرچه بابا آب میداد
مادرنشانم عکس توی قاب میداد
اینجا کنار قابت جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خب یک تکانی لااقل!مردحسابی!
یک بار هم از گیرودارقاب ردشو
از سیم های خاردار قاب ردشو
برگر،تنهایک بغل بابای من باش
ها!یک بغل برگرد،تنها جای من باش
ای دست هایت آرزوی دست هایم
نازوادایم مانده روی دستهایم
شایدتوهم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاکبی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!
تنها تلاشش انتضار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
امشب عروسی میکنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای مفقودالاثر باش
شادوموفق باشید💐

خاطره اقاMasoud

خاطره اقاMasoud

سلام سلام اول از همه یه عذرخواهی کنم که فرصت نمیکنم بیام اینجا برای خاطره ها کامنت بزارم واقعا شرمنده 
این خاطره برای حدود۶ساله پیشه من اینترن بودم من از سال اول دانشگاه تاآخر عمومی معلم کنکور بودم البته علاقه ای نداشتم اما دلم میخواست درآمد داشته باشم اون وسطا یه دوسالی ول کردم تدریسو ولی باز از سر گرفتم من یه عادتی مزخرفی که دارم مثلا تو مدرسه خیلی یهویی گیرم میفتاد رو یکی دونفر همش ازشون درس میپرسیدم تکلیفاشونو چک میکردم کلا بیچاره ها در عذاب بودن الانم همونم به یکی از استاجرا یا اینترنا گیرم بیفته طرف بیچاره میشه😁دست خودمم نیستا😁معمولام به کسی که بیشتر از همه ازش خوشم بیاد گیر میدم😄خلاصه که اونسال یه امیررضا نامی بود از اینایی که کل مدرسه رو دیوونه کرده بود ولی درسش خیلی بود یه جورایی عین خودم بود تمام رفتاراش منو یاد خودم مینداخت خیلی ازش خوشم میومد و خب درجریان هستید که من از یکی خوشم میومد چقد اذیت میشد مثلا میرفتم سرکلاس عشقی درس دو ماه قبلو ازش میپرسیدم اونم که خب بلد نبود یادمه یه بار گفتم کسی از کسایی که آزمونشون‌بالای ۸۰بزنن درس نمیپرسم تو کل کلاس فقط اون بالای ۸۰شد و من بازم ازش درس پرسیدم یه بار با کلید اسممو رو ماشینم نوشته بود البته من اصلا به روش نیاوردما خلاصه که ما از تابستون تا آبان کارد و پنیر بودیم و اصلا اذیت کردنش تفریح شده بود😁ولی بهتون گفتم که به دوره ای مربی بدنسازی بودم(البته انقد برنامه هان فشرده شد که مجبورشدم ولش کنم)اومد تو باشگاهی که مربی بودم ثبت نام کرد وقتی اومد برنامه بگیره منو دید کپ کرد😂از اون به بعد اتفاقایی افتاد که باهم خیلی جور شدیم از مشکلاش توی خونه برام گفت و کلا از حالت شاگرد و معلمی دراومدیم شدیم دوتا دوست البته من بازم به همون شدت ازش درس میپرسیدم😁عید قراربود برن اردومطالعاتی شمال منم هفته دوم شیفت داشتم ولی هفته اول بیکاربودم از اونجایی که خودمم قصد درس خوندن داشتم از روز سوم تا شیشم عید رفتم پیششون هوام سرد بود تا رسیدم وقت شام بود گشتم دیدم امیررضا نیست از دوستاش پرسیدم گفتن تو خوابگاهه گفت شام خورده؟گفتن نه بعدشام رفتم تو خوابگاه دیدم نیست یکم گشتم دیدم تو حیاطه رفتم پیشش یه کم حرف زدیم یه مقدار مشکل براش پیش اومده بوداز یه طرفم سرفه میکرد هی صداشم گرفته بود گفتم بیا بریم تو سرماخوردی نمیتونی درست درس بخونیا گفت به جهنم گفتم پاشو بریم هیچکدوم چیزی تنمون نیست گفت بابا حالم خوب نبست بزار هوا بخورم دیدم یه توپ والیبال هست پرت کردم سمتش گفتم بیا بازی یه کم بازی کردیم حالش که خوب شدرفتیم تو من میخواستم برم خوابگاه معلما که بچه ها گیر دادن بمونم پیش اونا انقد حرف زدن مخمو خوردن همشم از دختر حرف میزدن آخرا گیر داده بودن به من که آقا شما دوس دختر نداری گفتم بخوابید ببینم رو دادم بهتون پررو شدید بعدم چراغو خاموش کردم امیررضا هی سرفه میکرد بهش قرص دادم آروم خوابید صبح که بیدار شدم گلوم گرفته بود گفتم یا خدا بدبخت شدم رفتیم با بچه صبونه خوردیم و رفتن تو سالن مطالعه امیر مدام سرفه میکردحتي مدل مريض شدنشم مثل منه كه سرفه هاي وحشتناك ميكنم مشاورشونم پرشک بود اسمشو نمیگم چون احتمالا بشناسیدش نذاشت بره سالن گفت تو با من بیا منم رفتم پیششون گفت دارو بدم بهش خوب شهاز درساش عقب میفته رفتیم خوابگاه معاینش کرد خیلی تب داشت گفتم دارویی لازمه بگید برم بگیرم گفت یه سری دارو همرام آوردم احتمال این چیزا رو میدادم چن تا سرنگ آورد بیرون از کیفش گفتم میخواید من تزریق میکنم شما برگردید پیش بچه ها گفت باشه فقط پنیسیلینو تست کن گفتم میدونم خودم وقتی رفت امیر گفتش تازه زدم یکی دوماه پیش نمیخواد تست کنی گفتم باشه حالا بخواب والا نمیدونم دقیقا داروا همینا بودن یا نه ولی چیزی که یادمه پنادر داشت که من به تشخیص خودم با ۶.۳.۳ جابه جا کردم پیروکسیکامم با آپوتل دگزام بود که جایگزین پیدا نکردم براش گفتم بزار اگه بهتر نشد میزنه بکمپلکس ب۱۲هم داشت داشتم آماده میکردم گفت آروم میزنی دیگه گفتم نه خندید برگشت تا پنبه کشیدم لرزید گفتم نترس گفت سرد بود اول پنی رو زدم وسطاش گفت آی آی آخخخخ درش آوردم گفتم صدا نده بچه برا دوتا بعدیش یه کوچولو سر و صدا کرد ولی درست یادم نیست تموم که شد لباسشو درست کردم یه کم دراز کشید بعد بلند شد رفت سالن مطالعه گلو درد خودمم بدتر شده بود منم رفتم سالن هم خودم بخونم هم رفع اشكال كنمسرفه هاي امير كم شده بود ولي قطع نه مشاورشون صدام كرد گفت به چه اجازه ای داروارو عوض كردي؟خیلی تند گفتم با تکیه به درسی خوندم حس کردم تجویزتون مشکل داره گفت آهان پس ميفرماييد كه من سوادم از يه اينترن كم تره با حرص گفتم نه خب شما چند ساله كار درماني نکردید تخصصتون بیشتر تو صحبت کردنه(کلا با من مشکل داشت از همون اولم میخواست رفیقشو بیاره جای من همش زیرآبمو پیش بچه ها و خانواده هاشون میزد)خلاصه که یه کم بحثمون شد ولی دیگه چیزی نگفتم امیرو صدا کرد دگزاشم زد براش هی حال من بدتر میشد سرفه هامم شروع شده بودن بعد ناهار داد زدم بچه ها کی میاد فوتبال همه هورا کشیدن که مشاور گفت چیکار میکنید این ساعت برای استراحته نیم ساعت دیگه باید شروع کنن گفتم بیس دیقه بازی میکنیم یه کم تخلیه شن دیگه رفتیم بازی دیگه بد سرفه ام گرفت گفتم بازی بسه برید درستونو شروع کنید شب یه زادیتن خوردم رفتم تو خوابگاه معلما که بچه هارو مریض نکنم فرداشم گذشت و حال من هی بدتر شد امیر یه پنی دیگه داشت که براش زدم یه کم اذیت شد ولی نه خیلیشبش حالم خیییلی بد بود از تب داشتم میمردم مدام سرفه میکردم یهو چراغا روشن شد دیدم ناظم بچه هاس مشاورو بیدار کرد گفت بلند شو مسعود حالش خوب نیست اومد بالاسرم خیلی عبوس معاینه ام کرد گفت شما مثلا اسم خودتو میزاری پزشک این وضع خودته حالم بدتر از اونی بود که چیزی بگم پاشد رفت دیدم صدای خش خش میاد دیدم داره سرنگو از بسته بندیش میاره بیرون اونموقعا ترسم خیلی بیشتر از الان بود ضربانم از استرس رفته بود رو هزار یهو گفت پنیسیلین حساسیت دارین؟گفتم نه داشتم میمردم اومد سمتم دیدم سه تا آمپول چرااااا مگه چمه آخه از یه طرف نمیخواستم ضایع شم از یه طرف میترسیدم خدا هیچ مومنی رو تو اون وضعیت قرار نده😂بند شلوارمو شل کردم یه اشهدم خوندم و برگشتم از دردشون هرچقد بگم کم گفتم دوتای اولو تحمل کردم هی لبمو گاز گرفتم بعدیش دردش واقعا زیاد بود مطمئن بودم از قصد داره بد میزنه آروم گفتمآییی پام سفت شد چندتا ضربه زد شل شدم بقیشو که صدام در اومد درش آورد خواستم برگردم گفت مونده هنوز پام درد میکرد دیگه دلم نمیخواست آمپول بزنم ولی اومد بالاسرم همونجوری پنبه میکشید گفت اصلا سفت نکنی زد خییلی درد داشت هی نفس میکشیدم ولی نشد بلند گفتم آییی بسه بسه آییییی تموم نمیشد یه کم‌سغت شدم باز چند تا ضربه زد گفت شل کن ببینم از درد نفسم گرفته بود هی میگم بسه وای تا درش آورد با پوزخند گفت مثلا خودتونو پزشکم میدونید گفتم شمام خودتو پزشک میدونی ولی هنوز یه تزریق ساده رو بلد نیستی انتظارم داری تجویزتو قبول کنم خواست جواب بده پتورو کشیدم سرم پشتمم کردم بهش خوابم برد کمتر صبحش حالم بهتر بود ولی پام درد میکردا هر قدمی که برمیداشتم به فحش به مشاوره و خاندانش میدادم داشتم رفع اشکال میکردم دیدم آورد یه سری نمونه سوال داد به بچه ها گفت زمانایی که برای تسته اینارو بزنیدزیستشو یه نگاه کردم دیدم همش تالیفیه اونم تالیف کی همون رفیق آقا که گفتم میخواست بیارتش جای من بلند گفتم بچه های تجربی زیستو از رو این نزنید همون کتابی که گفتم تستاشو بزنید اومد سمتم حرف بزنه گفتم هیس سالن مطالعس رفتم بیرون دنبالم اومد گفت برای چی تو کار من دخالت میکنی گفتم شما داری تو کار من دخالت میکنی مسئولیت زیست این بچه ها با منه گفت من مشاور اینام این همه تجربه دارم هرچی من بگم همونه تو چی میگیییی؟لحنش بد بود منم همون كاغذاي تستي كه دستم بود كوبيدم رو سينش هلش دادم كوبيده شد به ديوار گفتم گوشاتو واكن ببین چی میگم من نمیزارم بخاطر خاله زنک بازی تو و اون رفیقت آینده این بچه ها خراب شه ناظمم وضعیت مارو دید اومدن جدامون کردن منم اون شب قرار بود برگردم تهران سر ناهار قشنگ برای بچه ها صحبت کردم و گفتم الان وقت تست تالیفی زدن نیست چه تو درس زیست چه هر درس دیگه ای الان فقط باید تستای کنکورو بزنید بعدم برگشتم تهران
پ ن:امیررضا همون سال مشهد پزشکی قبول شد هنوزم باهم دوستیم چند روز پیش زنگ زد و گفت که میخوادبرای پره بخونه یاد این خاطره افتادم گفتم بنویسمپ ن۲:یه چندتا حرف دارم برای بچه هایی که کنکور دارن اول اینکه شما هر رشته ای رو هدف قرار میدین باید کاملا روش شناخت داشته باشید مثلا پزشکی برید چندبار تو محیط بیمارستان ببینید میتونید دووم بیارید باور کنید من یه عالمه دوست دارم که انصراف دادن و ادامه ندادن پزشکی سخته خیلی سخت تر از چیزی که فکرشو بکنید باید خیلی قوی و محکم باشید که کم نیارید یادمه استاجر بودم که برای اولین بار خبر فوت یه بیماری رو به خانواده اش دادم یک هفته تموم تب کردم و حالم بد بود هنوزم بعضی وقتا کابوس اونروزو میبینم غیر از روحیه قوی پشتکار خیلی قویی میخواد اگه کنکورو غول میدونید خوندن درس تو دانشگاه خیلی غول بزرگ تریه درسا انقدر سخت میشه که خیلیا رو تمام زحمتاشون چشم میبندن وانصراف میدن فقط و فقط علاقه و عشق به رشته میتونه کمک کنه ادامه بدی اگه از علاقت مطمئنی بدون هیچوقت دیر نیست من تا سوم دبیرستان رشتم ریاضی بود همیشه میگفتم بعد از مدرسه میرم پیش بابام حتی قصد دانشگاه رفتنم نداشتم همیشه پزشکیرو دوست داشتم اما از فکر کردن بهشم خندم میگرفت من انقد وضعیت درسیم و شیطونیام تو مدرسه داغون بود که سالی چندبار اخراجم میکردن هرروز بابام مدرسه بود البته بیش فعالم هستمادوم دبیرستان مدیرمون پروندمو داد دست بابام گفت پسرت با درس خوندن هیچی نمیشه ببرش سرکار این دیپلمم نمیتونه بگیره سوم دبیرستان که منو پویا شوخی شوخیامون جدی شد و تصمیم گرفتیم درس بخونیم و تغییر رشته بدیم هرکی میشنید میخندید هیچکس باور نمیکرد البته دست حمید درد نکنه اون تنها کسی بود که باور کرد و کمکون کرد اگه نبودشاید قبول نمیشدیم از سوم دبیرستان به بعد تمام مدت درس میخوندم کل تفریحم باشگاهم بود بغیر اون فقط درس از اون به بعد فهميدم هيچ كاري نشد نداره اگه تا الان شروع نکردید به خوندن صادقانه بگم احتمال قبولیتون خیلی خیلی کمه اما غیرممکن نیست هیچوقت برای شروع تلاش کردن دیر نیست شما به هرچیزی که ایمان داشته باشید همون میشه 
پ ن۳:با حسام درمورد صبا صحبت کردم گفت باید عموش(چون پدرش فوت شده)و مادرش صحبت کنه بعد خبر میده بهم به بابامم گفتم البته رفته با عموش صحبت کرده مثل اینکه همه چیز داره اوکی میشه شاید تا چند وقتی نتونم خاطره بزارم واقعا فرصت نمیکنم 
پ ن۴:حالا نگین تو چقد بدبختی هی گیرکسایی میفتی که داغونت کنن😂حقیقتا که من زیاد مریض میشم رکورد دارم ولی کم پیش میاد کار به آمپول بکشه اگه ام بکشه نهایتا یدونه چی بشه دوتا اینایی که مینویسم جز معدود خاطره هاییه که زیاد بوده خب بنظرم اینا با مزه ترن

خاطرهf.s جون

خاطرهf.s جون

سه چهار هفته پیش هنوز تو دوره زیبای امتحانات بود که من بعد از یک ماه تازه برگشتم شیراز. توی طول مدتی که برای فرجه امتحانات رفته بود تهران یه سری مشکلات پیش اومد که باعث شد مجبور بشم کل دی ماه رو تهران بمونم و نتیجه شد اینکه این ترم مجبور شدم دو سوم درسای ترم قبلو دوباره بردارم . آخرین امتحان این ترممون درس زیبای بافت شناسی بود که من به علت علاقه ی شدیدی که بهش داشتم توی طول ترم حتی لای جزوه و منابعی که استاد معرفی کرده بودم باز نکردم . شب امتحان بود که با آثار ماتاخر!!! این تنبلیم تو طول ترم آشنا شدم . از وقتی از دانشگاه برگشتم شروع به خوندن کردم تا صبح فرداش که نتیجه این همه خوندن این بود که هر چی بیشتر می خوندم بیشتر نمی فهمیدم !! متاسفانه هم اتاقیم توی خوابگاهم امتحان داشت و نمی تونست کمکم کنه . امتحانمون ساعت۸ صبح بود و من تا نزدیکای ۶ صبح خوندم . ساعت حول و حوش شش -شیش و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم . درسا (هم اتاقیم )هنوز بیدار بود داشت درس میخوند . پتو رو کشیدم رو سرم دستامو محکم رو گوشم فشار دادم که صداش خوابمو بهم نریزه . به ربع نیم ساعتی تلاش کردم بخوابم که نشد . از استرس امتحان خوابم نمی برد . پتو رو زدم کنار زل زدم به درسا . پرسیدم تو قبلا امتحان بافت دادی سخت بود ؟!شونه بالا انداخت گفت یادم نیست که !!غلت زدم گفتم حس می کنم هیچی بلد نیستم !!خندید گفت فیبریلاسیون بطنی و دفیبریلاسیون می دونی چیه ؟!سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم گفت کاتتر وریدی و مرکزی و آتروپینم نمی دونی ؟!بازم جوابم همون بود . دوباره گفت نظری در مورد chest tube و آنژیوپلاستیم نداری ؟!دیگه کم کم داشت گریه ام می گرفت گفتم من الان باید اینا رو بلد باشم ؟!. بلند زد زیر خنده گفت نه !!! با حرص نگاش کردم گفت واسه اطلاعات عمومی خودت پرسیدم . دوباره پتو رو کشیدم سرم سعی کردم بدون فکر کردن به اینکه ممکنه پاس نکنم بخوابم .از خواب که بیدار شدم نزدیکای ۷.۳۰ بود . لباس پوشیدم پیاده راه افتادم سمت دانشگاه . اولین کاری که بعد از رسیدن به دانشگاه کردم این بود که دنبال نوشین و شادی (دوستام ) گشتم .همیشه داشتن دوستایی که بیشتر از تو درس نخوندن به آدما اعتماد به نفس میده . تو محوطه پیداشون کردم . خودمو کنار شادی پرت کردم رو نیمکت گفتم من فک نکنم پاس کنم . نوشین گفت منم !! هنوز بیست صفحه مونده که از فرجه تا حالا دوره نکردم . سعی کردم به این فکر نکنم که من حتی توی مدت زمان فرجه ام بافت نخوندم .راس هشت امتحانمون شروع شد . چشمم که به برگه ی سوالا افتاد دیگه مطمئن شدم می افتم . متاسفانه تعداد سوالا کم بود و بارم سوالا زیاد . بد تر از اون این بود که من حتی در حد بافت پوششی و پیوندی دبیرستانم یادم نبود . نیم ساعت اول تماما زور زدم که هرچی بلدم بنویسم .بعد از نیم ساعت کاملا ناامید شدم سرمو گذاشتم رو میز سعی کردم به این فکر کنم چطور باید به بابا بگم افتادم که دعوام نکنه که چشمم به برگه ی صندلی کناریم افتاد !! تقریبا نصفه برگه اش پر بود . یه آه از سر بدبختی کشیدم که سرشو از برگه اش بلند کرد نگام کرد . سعی کردم ملتمسانه ترین حالت ممکنه رو بصورتم بدم شاید یه فرجی بشه . یکم نگام کرد بعدم بدون کوچک ترین عکس العملی باز زل زد به برگه اش .زیر لب مورد عنایتش قرار دادم باز سرمو گذاشتم رو میز . دیگه به ناامیدی مطلق رسیده بودم به برگه ام نگاه کردم . نزدیک دوازده نمره نوشته بودم . برگه امو دادم همزمان با شادی و نوشین از سالن زدم بیرون . بلافاصله بعد از اینکه پامونو گذاشتیم تو محوطه شادی جیغ زد وای باورم نمیشه دیگه ترم یکی نیستیم . نوشین زد زیر خنده گفت الان حراست میاد مجبورت می کنه باور کنی . نوشین و شادی امتحانشونو خوب داده بودنو سر حال بودن ولی من هم به شدت خوابم میومد هم امتحانمو گند زده بودم . نوشین گفت حالا که دیگه کاری نداریم بریم یکم بگردیم ؟! مثلا بریم حافظیه ؟! حتی حال فکر کردن بهشم نداشتم راه افتادم سمت خروجی دانشگاه گفتم من میرم خوابگاه شما برین بعدا عکساشو نشونم بدین . شادی دستمو کشید گفت غلط کردی همه باهم بریم خوش می گذره به هیچ عنوان حاضر نبودم برم ولی پشتکار شادی و نوشینم نمی شد نادیده گرفت . بالاخره راهی شدیم . دو سه ساعتی رو تو حافظیه گذروندیم . شادی حدود دویست بار فال گرفت تا ببینه ممکنه تا آخر علوم پایه بختش باز شه یانه !!تنها نکته مثبت این تفریح زوری این بود که نهار رو بیرون خوردیم . این روزا انقدر سر غذا زجر کشیدم که کم کم دارم به این ایده میرسم که کاش یه موجودیتا ساعت هفت شب درگیر مسخره بازیای نوشین و شادی بودم . ساعت هفت هفت و نیم اونقدر التماس کردم که وقت خوابگاه می گذره زنگ می زنن بابام تا اینکه بالاخره دم خوابگاه پیاده ام کردن . پامو که گذاشتم تو اتاق ،با همون لباس بیرون رو تختم ولو شدم . بیشتر از ۲۴ ساعت بود نخوابیده بودم . تازه نیم ساعت بود خوابم برده بود که درسا هم اومد انقدر سر و صدا کرد که باز از خواب پریدم . بهش چشم غره رفتم . بدون توجه بهم شروع کرد ترکی حرف زدن !! نفسمو با حرص دادم بیرون سرمو کردم زیر پتو .دو سه مین بعد درسا پتو رو به زور از سرم زد کنار گفت دارم با تو حرف می زنم !! گفتم من ترکی نمی فهمم . نشست لب تخت پایینی گفت جدا اسمت ترکیه خودتون ترک نیستین ؟! دیگه انقدر تو این چند ماه براش توضیح دادم که حالم از اسمم بهم میخوره گفتم زن دوم پدربزرگ بابام ترک بوده به نظرت ما ترک محسوب میشیم ؟!شونه بالا انداخت گفت از ظهر که ناهار بیمارستانو خوردم معده ام درد می کنه . هیچی نگفتم . دوباره پتو رو کشیدم رو سرم خوابیدم . دقیقا نیم ساعت بعد با صدای بستن در از خواب پریدم . این باز و بسته شدن در از ساعت نه شب اون شب تا هشت صبح فرداش هر نیم ساعت یه بار تکرار شد . تا صبح جون کندم به جای خوابیدن . ساعت هشت صبح بالاخره تسلیم شدم .از جام بلند شدم زل زدم به درسا که رو زمین نشسته بود . گفتم چرا انقد میری و میای پدرمو در آوردی تا صبح .گفت حالم بده از دیشب یه بند بالا آوردم . هیچی نگفتم . خودش گفت باید برم بیمارستان . بازم چیزی نگفتم . گفت باهام میای ؟! بدجنس نیستم اما در عرض چند ثانیه به نظرم رسید که اگر بره بعد از دو روز میتونم یه خواب راحت بکنم گفتم نع .گفت حالم بده چجوری تا بیمارستان برم ؟! مشکل خودش بود . گفتم با یکی دیگه برو من خوابم میاد . چیزی نگفت . آروم آروم بلند شد لباس پوشید بعدم رفت بیرون . دراز کشیدم خواستم بخوابم که عذاب وجدان نذاشت . بالاخره مسموم شدن اتفاقی بود که ممکنه برای هر کسی اتفاق بیوفته .ممکن بود سر منم بیاد . پا شدم لباس پوشیدم . رفتم پایین دنبالش . تو خوابگاه نبود . رفتم دم در که خم شد تو جوب بالا می آورد . دلم سوخت صداش کردم گفتم بیا بریم بیمارستان . سوییچ ماشینشو پرت کرد سمتم گفت تو بشین پشت فرمون . هیجان زده شدم .از آذر پشت ماشین نشسته بودم . ماشینو روشن کردم راه افتادم گفت برو بیمارستان نمازی . اگقیافه ام از شدت چندش جمع شد . پیاده شد رفتیم توی بیمارستان . نوبت گرفتیم منتظر شدیم تا یه دکتر بیاد ویزیتش کنه . رنگ درسا پریده بود گفت دعا کن بهم گواهی بده وگرنه دکتر ... پدرمو در میاره که امروز نیومدم بیمارستان . سرتکون دادم. سه چهار مین بعد نوبتش شد رفتیم تو . درسا خیلی گرم با دکتر سلام و احوال پرسی کرد . ( درسا استارژر همون بیمارستانه ) بعدم شروع کرد مشکلشو شرح دادن . دکتره با دقت گوش کرد بعدم بهش اشاره کرد روی تخت دراز بکشه تا معاینه اش کنه . کیف درسا رو نگه داشتم تا دراز بکشه . دکتره رفت بالا سرش شروع کرد معده اش فشار دادن . آه و ناله های درسا شروع شد . شروع کرد به ترکی حرف زدن . جالبتر این بود که دکتره هم باهاش ترکی حرف می زد !! کاملا احساس زبون نفهم بودن بهم دست داده بود . کار دکتره تموم شد رفت سر میزش نسخه بنویسه درسا هم از رو تخت بلند شد شروع کرد کفشاشو پوشیدن . قیافه اش از درد مچاله شده بود . دکتره باز شروع کرد به ترکی در مورد دارو ها توضیح دادن . حتی یه کلمه هم نمی فهمیدم !!! بیشتر حس می کردم الان توی تبریزم تا شیراز . بعد از حدود ده دیقه که عین کر ولال فقط بهشون زل زده بودم . بالاخره کار درسا تموم شد اومدیم بیرون. نشست روی یکی از نیمکتا . نسخه اشو داد دستم گفت برو بگیرش . راه افتادم سمت دارو خونه . نسخه رو دادم دست متصدی داروخونه که گوشیم زنگ زد . مهرداد بود . رد تماس دادم گوشیمو انداختم ته کیفم . داروهای درسا رو حساب کردم اومدم بیرون . تو نایلون داروها رو نگاه کردم . پنج تا امپول بود یه سرم . یکم دلم خنک شد . حداقل به جبران این همه اذیتی که تو طول ترم منو کرده بود یه کوچولو آبکش می شد . نسخه و دارو ها رو دادم پرستار . درسا روی یکی از تختای اورژانس دراز کشید تا پرستار بیاد سرمشو وصل کنه . نشستم رو صندلی کنار تخت سرمو گذاشتم رو تخت که بخوابم که باز گوشیم زنگ زد از اونجایی که تقریبا مطمئن بودم بازم مهرداده بی خیالش شدم . پرستاره اومد بالای سر درسا . شروع کرد به وصل کردن گفتم تو میخوای واسه تخصص چی بخونی؟! . نیشش باز شد گفت داخلی بعدم غدد !!! از بچگی آرزوم بود تو چی ؟! شونه بالا انداختم گفتم نمی دونم شاید جراحی !! یکی از برادرام جراحی عمومی می خوند بعضی چیزا رو که تعریف می کرد دوست داشتم . بازم لبخند زد . هنوز دو سه مین از تعریفی که درسا از رزیدنتشون کرده بود نگذشته بود که صدای داد همون رزیدنت مذکور سر یکی از دکترای دیگه که احتمالا اینترنی بیش نبود بلند شد . کاملا مشخص شد چقد آرومه . سرم درسا تموم شده بود . پرستارو صدا کردم بیاد درش بیاره . پرستاره اومد بالای سرش سرمو کشید گفت برگرد آمپولتم بزنم . درسا بهم اشاره کرد برم بیرون . از جام تکون نخوردم اگه خجالت می کشید منو دنبال خودش نمی کشوند . درسا آماده شد . پرستاره پنبه کشید . سر نیدلو گذاشت روی پوستشو فشار داد . پوستش یه کم فرو رفت بعدم نیدل وارد عضله اش شد . انقدر آروم و با طمانینه نیدلو وارد کرد که من جای درسا دردم گرفت . بابا و امیرحسین همیشه خیلی سریع نیدلو وارد می کردن . به درسا نگاه کردم . نه آخ و اوخی کرد نه حتی قیافه اش رفت تو هم . پرستاره خیلی طول داد . یه آمپول دو سی سی قد یه پنی سیلین طول کشید . بالاخره نیدلو کشید بیرون پنبه گذاشت گفت می تونی بلند شی . درسا لباسشو درست کرد و بلند شد . از بیمارستان اومدیم بیرون برگشتیم خوابگاه که تازه درسا یادش اومد گواهی نگرفته !! اگه کتکمم می زد حاضر نبودم نبودم باهاش برگردم بیمارستان . از اونجاییم که اگر دلیل موجه واسه غیبت امروزش تو بیمارستان نداشت بدبخت میشد خود مفلوکش پاشد دوباره رفت بیمارستان .و اینگونه بود که بالاخره تونستم بعد ۳۶ ساعت عین آدمیزاد بخوابم ....
پ.ن ۱گاهیم فکر می کنم این همه بیخوابی و استرس رو تحمل میکنیم اما آخرش هیچ کس مثه یه پزشک مرد بهمون بها نمی ده
پ.ن ۲ بافت شناسیمو با ۸ افتادم !!
پ.ن ۳ چند روز پیشم آشپز محبوب خوابگاه یادش رفته بود لپه های قیمه رو پاک کنه از هر قاشق خورش حداقل یک پنجمش سنگ و آشغال بود . گویا فکر کردن ما سنگدون و چینه دانم داریم
#از رنجی که می بریم
پ.ن ۴این خاطره ام واسه قولی که به یکی از دوستای مجهول الهویمون تو چت دادم .

خاطره اقا ALi

خاطره اقا ALi

سلام گرم من به شما یارای قدیمی،منم همون علی قدیمی...🙋😂💟خوبید؟خوشید؟سلامتید؟ما یه مدت نبودیم مرسی از اونایی که جویای احوالمون بودن🙏سعی میکردیم بخونم خاطرات رو توی کانال ولی خب وبلاگ نمیشد بیاییم دیگه شرمنده کامنت نمیزاشتیم انشاالله بتونیم جبران بکنیم.چند روز پیش استاد بزرگی یه خاطره گذاشتن که فوق العاده بود واقعا لذت بردم ازش و امیدوارم همیشه هرجا که هستن،سالم و تندرست باشند و بازم برامون خاطره بنویسند و نصحیتمون بکنند🙏طی چند روز گذشته اون ته ته ته گلوم یکم میسوخت ولی خب صداشو در نیاوردم همینجوری قرص میخوردم که بدتر نشه.امروز دیگه گوشمم شروع کرد به درد شدید و دیگه صدام در نیومد که لو رفتم😆یه چند روز اینجا برف اومد همش تقصیر اونه❄⛄😒مبینا خانم دلش برف بازی خواست و ماهم قبول کردیم که ببریمش برف بازی.آنقدر که از مریض شدن مبینا میترسیدیم یه عالمه لباس تنش کردیم ولی از خودمون غافل شدیم😂رفتیم پارک نزدیک خونه و مبینا رفت که بازی کنه منم دنبالش میرفتم که گم نشه یا زمین نخوره.خیلی شلوغ بود😐هرکی یه طرف میرفت مبینا گفت بابا بریم رو برفا لیز بخوریم گفتم مبینا خطرناکه بیا همینجا یه ادم برفی درست کنیم بعد بریم سرده😶ولی خب از اونجایی که هرچی بچه ها میگن همون میشه و تو اخر مجبوری کوتاه بیای،حرف مبینا شد که بریم لیز بخوریم رو برفا(اخه من کجا و اون بچه هایی که اونجا لیز میخوردن کجا😓)رفتیم کمک مبینا کردم یکم بازی کرد چندباری هم خورد زمین ولی خب چیزی نگفت😅یکم بازی کردیم و دیگه داشتیم برمیگشتیم که از رو به رو یه گوله برف خورد تو صورتم😕😩سریع پاکش کردم داشتم یخ میزدم کلا صورتم رو حس نمیکردم😂به خودم اومدم دیدم مبینا داره نگام میکنه بعد نگاش کردم گفتم بدو بریم مبینا که یخ زدم👣مبینا زد زیر خنده گفت بابا شبیه ادم برفی شدی⛄⛄😂😂😂اصلا نمیتونستم با اون قیافه مضحک دیگه یک لحظه هم اونجا وایسم.همه هم میخندیدن من فکر میکردم به من میخندن😂دست مبینارو گرفتمو دوییدیم😂حالا فکر کنید رو برف داریم میدوییم.اخه یکی نیست بگه عقلتون کجا رفته میخورید زمین اگر بدویید بدتر مسخره میشید😂😐رفتیم سمت صندلی های پارک نیلوفر و نیما اونجا بودن گفتم نیلوفر بدو دارم قندیل میبندم و خودم با مبینا راهمو ادامه دادم.حالا نیلوفر با نیما وکیف وسایل باید میومد😂یکم رفتیم جلوتر برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم ععع نیلوفر چرا نمیاد😞گفتم مبینا مامانت کجا موند؟😕گفت نمیدونم🙆برگشتیم عقب دیدیم نیلوفر همچنان نشسته رو صندلی.گفتم چرا نیومدی پس😕سردمه پاشو توروخدا.گفت علی واقعا من چجوری پاشم الان؟😑چندتا دست دارم من؟😑نباید به من کمک کنید؟😑یکم همکاری کنید خب😒👊گفتم باشه بده من کیفو😂😂کیفو گرفتم وسایلم دادیم دست مبینا که تا برسیم خونه صد دفعه از دستش افتاد وسط راه😂😘نیلوفرم نیمارو گرفت بغلو رفتیم سمت خونه وای عجب دیدنی بودیم ما😂😂اصن یه وضعی بوداااا😂👌اومدیم خونه سریع نیلوفر مبینارو برد حمام من داشتم مثل بید میلرزیدم😰ولی خب پدر باید فداکار باشه دیگه😉رفتم لباسامو عوض کردم نشستم زیر پتو تا مبینا دربیاد.نیما هم زده بود زیر گریه باید پامیشدم بغلش میکردم😭😩😳مبینا دراومد نیلوفر اومد سریع لباساشو عوض کرد اومد تو اتاق نیمارو دادم بغلش گفتم من رفتمدوش اب گرم گرفتم اومدم بیرون دیدم به به چایی گرم رو میزه🍵😍👌خوردم یکم گرم شدم و..دیگه رسیدیم به شبو ماجرای من شروع شد😊حس کردم ته ته گلوم میسوزه یکم ولی خب زیاد جدیش نگرفتم ولی رفتم سراغ مبینا ببینم اون در چه حالیه که خداروشکر خوب بود😍👌خودم یه قرص برداشتم گفتم من شام نمیخورم میرم بخوابم شب بخیر👋همین که رفتم تو اتاق پشت سر من مبینا اومد پرید رو تختو گفت فردا بازم بریم❄⛄😍گفتم باشه فسقلی حالا بزار فردا برسه بعد😂گفت نه باید قول بدی.گفتم باشه قول میدم😊خوشحال و راضی رفت بیرون منم گرفتم خوابیدم فردا هم پاشدم رفتم سرکار همه چیز خوب بود اومدم خونه دوباره رفتیم برف بازی😊😳😭دوباره یخ زدیم ولی اینبار کمتر بازی کردم من😂خلاصه چند روز گذشت و من هر روز قرص میخوردم البته یکم علائمم بیشتر شده بود ولی از من صدایی در نمیومد تا اینکه دیروز صبح که پاشدم برم بیمارستان دیدم حرف نمیتونم بزنم گوش چپم به شدت درد میکرد.گفت خب باشه اشکال نداره میرم بیمارستان اونجا حالم بدتر شد یه کاری میکنم😊فقط مشکلم این بود که نیلوفر نفهمه چون باعث میشد مجبورم کنه از داروهای بد(💉)استفاده بکنم تا زودتر خوب بشم🤭 رفتم آشپز خونه سلام دادم با بدبختی لقمه اول رو گذاشتم تو دهنم قورت دادم که نیلوفر گفت علییییی صدااات😱این چه رنگ و رویی داری!!چرا؟؟چیشدی؟؟گفتم هیچی یکم گلوم میسوزه😊گفتم علی با یکم صدای ادم اینجوری نمیشه ها😤😠گفتم خب باشه حالا چند روزه😊گفت علیییی با این حال بازم میری برف بازی؟؟؟گفتم خب تا دیروز خوب بودم الان بدتر شدم.میرم امروز دکتر.این چندروزم دارو خوردم😊گفت علی هیچ جا نمیریا بیمارستانم نمیری.یه روز نری چیزی نمیشه که حالا زنگ میزنی یکی جات میره.بمون خونه امروز.چون واقعا حالم بد بود از خدا خواسته زنگ زدم بیمارستان گفتم میشه با مسئول بخش حرف بزنم مستقیما وصل کرد به خودش.اولین بار بود میخواستم مرخصی بگیرم استرس هم داشتم نتونم درست حرف بزنم که گفت بله بفرمایید گفتم سلام علی....هستم میخواستم اگر بشه امروز نیام و براشون توضیح دادم اونم صدامو شنیده بود گفت باشه نیا ولی باید فردا بیایی کتبی بنویسی گفتم بله چشم خداحافظ.قطع کردم نیلوفر تلفنو گرفت زنگ زد به یکی از دوستام که توی یه بیمارستان دیگه هستش و ازش خواست که بیاد خونمون.به قدری سریع این کارو کرد که نتونستم اعتراض بکنم فقط نگاش کردم گفتم مرسی😂گفت خواهش😉برو بخواب منم سوپ بزارم واست.رفت سمت در بعد برگشت گفت وای علیییی😠گفتم چیشد😱گفت تو توی این مدت مریض بودی، بچه هارو بغل میکردی بوس میکردی؟؟😠گفتم نههه اصلا این دوسه روز نیمارو بغل نکردم.مبینارو هم بوس نکردم😊گفت بله😒(نیلوفر کلا من وقتی بچه هارو بغل میکنم میگه نکن😐تازه فهمیدم محمدجان هم این مشکلو داره😂😞)اقا سرتونو درد نیارم خلاصه این دوست من اومدو شروع کرد معاینه کرد گفت علی واقعا که مثلا خودت دکتری این چه وضعیه واسه خودت درست کردی اخه؟😠تو باید بیشتر مراعات کنی چون بچه کوچک تو خونه داری😏بخواب تا من برم داروهاتو از رضا بگیرم.گفتم نهههه رضا چرا😲داروخانه همینجا نزدیک هست.گفت نخیر داروخانه های اینا زیاد امپول و داروهای قوی نمیفروشن😑رضا اشناعه میرم پیشش تو اماده باش من زود میام😒بعد تازه فهمیدم عجب اشتباه بزرگی کردم که همون روز اول هیچی نگفتم.حداقل روز اول اگر میگفتم کارم با داروخانه های همینا حل میشد دیگه نیازی به رضا نبود😱نیلوفر سوپ اورد یکم خوردم.بعد نیم ساعت چهل دقیقه رضا زنگ زد گفتم نیلوفر درو باز نکن😂گفت وا علی😶بچه ها بیدار میشن😂گفتم خب پس باز کن😱دیدم دوتایی اومدن😱حالا چرا دوتایی اومدید؟کار از محکم کاری عیب نمیکنه علی اقا😉😂گفتم نه من فقط خواستم زحمت نشه☺اومدن با نیلوفر سلام و علیک کردن بعدگفتن علی جان برو بخواب که امپول داری💉😊منم خیلی شیک پاشدم رفتم اتاق خوابیدم گفتم دوستان یادتون باشه هر عملی یک عکس العملی داره😊خندیدن😂بعد گفت برگرد بزنم دیگه برگشتمو رفیق عزیز پنبه کشید و سوزنو اروم فرو کرد.اولی رو زد تموم شد دومی رو پنبه کشید زد یکم درد داشتتحمل کردم سومی رو هم زد یکم دردش بیشتر بود اخرش گفتم بدوووو درد داره آخ آخ.ولی امان از چهارمی😩😣به محض فرو کردن نیدل دردش شروع شد.اروم اروم داشت تزریق میکرد.من:آیییی آخ آخ درش بیار آی😭😭 حاااامد آیییی😢😭حامد:تمومه تمومه من:رضاااا بگو در بیارههه چیکار میکنی چیه این آخ آخ در بیار😭.حامد کشید بیرون پنبه گذاشت جاش وای یه دردی بود که حد نداشت😣😭حامد رفت دستاشو شست رضا هم داشت بقیه امپولارو به نیلوفر توضیح میداد که اگر حامد نتونست بیاد،نیلوفر بزنه(اخه رضاجان من که فرار نمیکردم بالاخره میزدم دیگه چرا اخه هی به نیلوفر میگی😣)حامد اومد یه حالمو پرسید عذرخواهی کردو رفت رضاهم گفت کار داره باید بره تشکر کردیم و بچه ها رفتن.منم گرفتم خوابیدم.چه خوبه ادم روز کاریش باشه بعد تو خونه بخوابه😋😌البته مریض نبودم بهتر بود😒ولی خب بازم چسبید😌بعد چندساعت بیدار شدم نیلوفرگفت بیاناهارتو بخورقرصات یادت نره.رفتم ناهار خوردم به زور گلوم وحشتناک بود گوشمم افتضاح😣مبینا سمتم نمیومد😂میگفت بابا میترسم بیام پیشت ازت سرما بگیرم😂(سرمابخورم😉😘😂)خلاصه اینکه من همچنان مریضم ولی خیلی بهترم چون شب لطف نیلوفر شامل حالم شد💉😐که اگر بگم خیلی طولانی میشه حالا شاید بعدا گفتم😉مرسی که خوندید🙏اوه خیلی طولانی شدا😶
*نیما سیستم مون رو ریخته بهم👶😂شبا بیداریم روزا هم باز بیداریم😐😪😂بعد خودش هر وقت دلش بخواد هرجا که بخواد میخوابه👶😴
*مبینا برای مهدش قرار بود نقاشی بابا و مامانشوبرای یه روز که توخونه چیکار میکنن بکشه.ظهر آورد نشونم داد نقاشیشو گفت ببین قشنگه؟گفتم اره خیلی قشنگه.چون میدونستم باید بابا رو هم بکشه،بهش گفتم مبینا این مامانه پس من کوشم😙😉گفت تو مثلا نیستی بیمارستانی😶یه لحظه مغزم وایساد.حرفی نداشتم که بخوام بزنم واقعا نمیدونستم چی باید در جوابش بگم😔حق داشت من واقعا نبودم.از صبح که میرفتم خواب بودن تا شب که میومدم بازم مبینا خواب بود.خواستم بگیرم بغلم بوسش کنم گفتم نه مریض میشه گفتم مبینا میخوام فشارت بدم اما نمیکنم چون ازم سرما میگیری😉برو بگو مامان از طرف من بوس محکم بکنتت😘از دور براش بوس فرستادم رفت.ولی پیش خودم فکر کردم دیدم دنیای بچه ها چقدر خوبه چقدر صاف و سادس.چه راحت میتونه دنیاشو روی یه کاغذ به تصویر بکشه با وجود همه حقایق.دنیای ماها خیلی درهم برهمه.هیچ نظمی نداره متاسفانه😔کاش بزرگ نمیشدیم دنیای کودکانه خیلی شیرینه👯👶*مبینای من ببخشید که بابایی زیاد پیشت نیست از این به بعد قول میدم خیلی بیشتر کنار تو و داداشتو و مامانت باشم🙏👯👶😍
*آخرش خیلی رمانتیک شد😄ولی حس کردم لازمه بگم که بقیه پدر هایی که کارشون سنگینه حواسشون بیشتر به دختراشون باشه.الکی نیست میگن پدر و دختر یه عالم جدا واسه خودشون دارن.دختر داراش میفهمن من چی میگم😉💜👯👨💜
*یه افسانه قدیمی ارمنی میگه: فقط مردهای خیلی مهربان و خوش طینت صاحب فرزند دختر میشن😉به افتخار دختر داراش👏😅
*تو تنها با مادر شدن نیست که معنا میگیری...تو به تنهایی معنا داری،معنایی عمیقی که در واژه "دختر بودن" است...
خداوند تو را "دختر" آفریده و همین برای تو کافیست...💫✳👯(تقدیم به دخترا😉)
*من برم😁🏃🏻‍👋
*مراقب خودتون باشید❤

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

سلام سلام 😍 حالتون خوبه؟! عااالی ؟؟ خوب؟؟ یا بد؟؟😂😂 امیدوارم همه عالی باشین😉 چخـبرا؟! خوش میگذره بهتون؟!! زندگی چطوره؟! سلام منو بهش برسونید😅🙋 من که عاااالیم شاد و خندونم😂😂😂 ببخشید دیر اومدم اخه کیش نبودم رفته بودم دبی واسه کاری دیشب رسیدم😂😊 اونجا هم که بس درگیر بودم نتونستم بیام شرمنده🙌 دوتا خاطره براتون نوشتم 😅😅 خب برم خاطرمو بگم این خاطررو نمیخاستم بگم ولی نمیدونم چرا تصمیم گرفتم بگمش 😊❤
.
.
.

خاطره : یه بار شیفتم توی بیمارستان تموم شده بود وسایلامو جمع کردم و رفتم سمت خروجی بیمارستان که یکی از همراهان یه بیمار منو صدا زدن رومو برگردوندم : سـلام بله بفرمایین ؟ خانم : سلام اقای دکتر صبحتون بخیر ، اقای دکتر مریض ما کی مرخص میشه اخه همش گریه میکنه دیگه حوصلمونو سر برده تا فردا مرخص میکنین؟! من : خانم بیمار شما با عفونت زیادی که توی بدنشه با بیشتر از اینا اینجا بستری باشه من که همین یکساعت پیش بستریش کردم😅 خانمه خندید : بله متوجهم اخه ما چطوری سهروز اینو اینجا نگه داریم؟!! من : نمیدونم 😊 خانم اینکا ازارش نمیدن باید بدونین موقعی از اینجا میرن که خوب شده باشن حالا فردا میبینمش باز 😊 خانم : خیلی لطف کردین ممنونم خدانگهدار 😊 خداحافظی کردم و به راهم ادامه دادم . یهو چشمم خورد به امید ( معرف حضورتون هس) که پشت صندلی نشسته بود و با دستاش خودشو بغل کرده بود 😐😳 تعجب کردم اخه اینا باید با یه پرستا هرجا میخان برن خودشون نمیتونن 😮😮 رفتم سمتش حواسش به من نبود همش اونورشو نگاه میکرد 😮 نشستم اروم گفتم : تو اینجا چیکار میکنی عمو؟!! یهو پرید بالا ترسید😕😕 وقتی دید منم خودشو کشیدعقب و با ترس منو نگاه میکرد😳😳😳 من : ببخشید ببخشید ترسیدی؟! معذرت میخام🙌 امید : عمو توروخدا باهام کاری نداشته باش منو با خودت ببر😭😭😭 من : چشیده اخه امید نگرانم کردی ، این پشت چرا قایم شدی مگه نباید توی اتاقت باشی تو؟؟! چرا اومدی بیرون😊 امید : عمو باز میخان اون امپول بزرگه رو به من بزنن😭😭😭 خواهش میکنم نجاتم بده عمو 😔😔 خیلی درد داره 😭 ( امید هر ماه باید یه امپول میزد دیدن درد داشت ولی این امپول خیلی حال امیدو بهتر میکرد) یهو قیافم توهم جمع شد من : یعنی تو فرار کردی؟! چرا این کارو کردی امید؟!! یه امپول که فرار کردن نمیخاد مگه نمیحاستی خوب و با ترس منو نگاه میکرد😳😳😳 من : ببخشید ببخشید ترسیدی؟! معذرت میخام🙌 امید : عمو توروخدا باهام کاری نداشته باش منو با خودت ببر😭😭😭 من : چشیده اخه امید نگرانم کردی ، این پشت چرا قایم شدی مگه نباید توی اتاقت باشی تو؟؟! چرا اومدی بیرون😊 امید : عمو باز میخان اون امپول بزرگه رو به من بزنن😭😭😭 خواهش میکنم نجاتم بده عمو 😔😔 خیلی درد داره 😭 ( امید هر ماه باید یه امپول میزد دیدن درد داشت ولی این امپول خیلی حال امیدو بهتر میکرد) یهو قیافم توهم جمع شد من : یعنی تو فرار کردی؟! چرا این کارو کردی امید؟!! یه امپول که فرار کردن نمیخاد مگه عمو خاهش میکنم نرو عمو میرم قول بده پیشم باشی😭😭😭 گریه میکرد 😔 نشستم هم قدش شدم یه دستمال از جیبم بیرون اوردم اشکاشو پاک کردم : امـید؟؟ گریه نداشتیما😮 مگه نگفتم به شرطی باهات دوست میمونم که گریه نکنی هیچوقت؟؟ چشم میام پیشت میمیونم😘 سرشو تکون داد بغلم کرد 😍 . ترسو با همه وجودم ازش حس میکردم دستشو گرفتم و رفتیم سمت اتاقش . همیتجور که میرفتیم یکی از پرستارا مارو دید اومد با دو سمتمون : امیییید؟؟ تو کجا بودی بچه؟؟ این همه دنبالت گشتیم😡😡😡 همیجور با امید حرف میزد یهو متوجه حضور من شد😂😂😂 کلی عذرخواهی کرد . من : ببخشید قرار بوده امیدآمپولشو بزنه درسته؟!! خب امید الان میخابه شما هم تزریق کنین 🙋 پرستار با تعجب پرسید : چی؟؟ واقعا؟!😳 امید که همش میگفت نمیخام😳😳 من : حالا میخاد😅😅😅 پرستار سرشو تکون داد و رفت . رفتیم توی اتاق امید و امید نشست رو تخت 🙈 یهو مادرش با عجله اومد تو اتاق : امییید؟؟ پسرم کجا بودی مامان؟ نمیگی مردم برات ؟! عمرم کجا بودی خوشگلم؟؟ گریه میکرد مادرش حسابی بوسش کرد کلی ازم تشکر کرد که امیدو برگردوندم🙊😅 ( میگن تمام دنیارو هم بگردی هیچکس جز مادر غصه دار غم هات نیست😊 من هیچوقت تحمل گریه یه مادرو داشته باشم😔 ) هادی ( دکتر امید ) امید اومد تو اتاق باهمم سلام گرمی کردیم 😘 رفت سمت امید با خوش اخلاقی با امید حرف میزد و ارومش میکرد خیلی دکتر خوبین😍😍 ( سلام اقای دکتر✋😅) پرستار مادر امیدو برد بیرون و درم بستن✋رفتم روی تخت نشستم امید رو برگردوندم سرشو گذاشتم رو پام دستشو گرفتم . میلرزید 😥 من : امـید؟؟ اروم باش عزیز دلم یه امپوله ها زود تموم میشه تو که شجاع بودی 😮😮 چیزی نیست عزیز دلم یکم تحمل کن تمومه😍 میخاست بلند شه دستمو گذاشتم رو کمرش و خوابوندمش : امید این قرارمون نبوداا نترس عزیزم من پیشتم دردت پرفت میگم بیرونش بیاره باشه؟ امید : عموو بزار بلند شم درد داره میترسم من😭😫😫 دستشو تو دستم فشار دادم گفتم : عزیزمی ترس نداره یه امپوله تمومه سرش از یک تا ده بشماری تمومه باشه؟! چیزی نگفت دکتر امپول به دست اومد سمت ما رو به امید گفت : خب اقا امیدم اماده اس نترسیا عمو من میدونم تو خیری شجاعی اروم باش گریه چرا میکنی؟؟ سرشو بوسید لباسشو کامل داد پایین هادی و پنبه رو چهار پنج بار کشید باز صدای گریه ی امید بیشتر شد و دستشو گذاشت روی پاش 😭😭 دستشو گرفتم و باهاش حرف میزدم هادی گفت : امید نشداا بزار بزنم تموم میشه کلامون مره توهماا 😡 پنبه رو کشید و یه توده درست کرد و سوزنو از بغل ارون فرو کرد یه تکون خورد سریع گرفتمش هادی تزریق رو شروع کرد : خب امید سفت نکن کامل خودتو شل بگیر درت نیاد نفس عمیق بکش تا اینو گفت امید یه جیغ بلندی زد : عمووووو هادی بکش بیرون وای مردمممم وااای خدا اخخخ عمو نجاتم بدددده واااای مردم 😭😭😭😭😭😭😭 هنوز نصف مواد رو هم تزریق نکرده بود و امید صدای جیغش بلند تر میشد . تزریقش کند بود طول میکشید 😥😥😥 من : باشه باشه عشقم تموم شد امید اروم باش تحمل کن تمومه خوشگلم اروم باش😔😔😔😔 همینجور باهاش حرف میزدم دست منو فشار میداد چشاشو محکم بسته بود دلم داشت ریش ریش میشد باور کنین خیلی بد گریه میکرد😭😭 تازه نصف مواد رو تزریق کرده بود که خودشو محکم سفت کرد هادی عصبی یه تشر به سمت چپش زد : امید شل کن ببینم بدو الان سوزن میکشنه بدووو که درش میارم از اول میزنمااا شل 😡😡😡 امید صدای جیغش بلند تر شد : التماس میکنم عمو درش بیاااار مردممممم مامان خداااا مردم عمو درش بیار واااای مردم 😭😭😭😭😭 هادی چند تا ضربه محکم زد بالای جای تزریق که بنظر اومد شل شد پاش و به تزریق ادامه داد ، پاهاشو بلند کرد تلاش میکرد که پاشه هادی یه داد بلند زد سرش : بخواب سررریع بلند شدی تقویتی میزنم بهت فهمیدی؟؟ بخواب سریع 😡😡😡 اروم اشکای خودمم داشتن میومدن😔😔 امید با تمام توانش جیغ میزد و مشتاشو محکم تر میکرد ادامشو سریع هادی تزریق کرد یکم صبر کرد و اروم کشید بیرون 😥 و پنبه رو محکم فشار داد که امید یه اخ بلند گفت دوتامون باهم گفتیم تمووووم شد عزیزم تموم شد گریه نکن 😔😔😔 پنبه رو نگه داشتم هادی یه چسب اورد و زد روی جای تزریق . میخاستم شلوارشو درست کنم که هادی گفت نکش بالا پارسا بزار یکم جتی تزریق ازاد بمونه الان دردش زیاده ، سرمو تکون دادم با امید حرف میزدم : امید؟؟ نگاه عزیزم تموم شد دیگه گریه بسه قربونت برم اروم باش 😔😔 درد داری؟؟ راستی امید چقدر شجاعی تو بهت افتخار میکنم 😉❤ به من میزدن این امپولو الان جسدم اینجا بود😐😐 هادی : جای دلداری دادنته 😂😂😂😂😂خندیدم. امید صدای گریش ارومتر شده بود هادی بوسیدش از معذرت خواست و رفت بیرون . من : امید میتونی بلند شی عزیزم ؟؟ امید با هق هق : اره😭😭 شلوارشو اروم کشیدم بالا و خیلی اروم کمک کردم برگرده اخماش تو هم بود وقتی برگشت تعجب کردم واقعا صورتش قرمز شده بود و خیس خیس بود صورتش😔😔😳😳 تعجب کردم چیزی نگفتم بهش حق میدادم🙈😔😔 یه لیوان اب ریختم دادم خورد ارومتر شده بود بوسیدمش اشکاشو پاک کردم مادرش اومد تو بعلش کرد حسابی گریه میکرد برای امید😔😔😔 گوشیمزنگ خورد برداشتم دیدم مامانه برداشتم : سلام دنیای من خوبی؟؟😅😅😅 مامان : سلام مامان چرا نیومدی یکساعت از یاعت اومدنت گذشته مامان اتفاقی افتاده؟!! من : نه قربونت برم امید امپول داشت پیشش موندم تا بزنه الانم حسابی گریه کرده تازه اروم شده😔😔 مامان : باشه مامان از طرف من ببوسش و بیا خونه عمه ایناییم ظهرو🙈😅 خندیدم : باشه عزیزم میام تمومم الان خدافظ ، خداحافظی کردیم قطع کردم . رفتم پیش امید بوسیدمش گفتم من میرم دیگه عمو کاری نداری عزیزم؟!!😍 مادرش تشکر کرد امید سرشو برگردوند ازن تشکر کرد که موندم پیشش خندیدم کیفمو برداشتم و خداحافظی کردم و رفتم . از بیمارستان خارج شدم یه نفس عمیقی کشیددم انگار از زندان میای بیرون وقتی از بیمارستان خارج میشی😂😂😂😂 و ماشینو از پارکینگ بیمارستان بیرون اوردم و پیش به سوی خونه💃 رسیدم خونه یه دوش گرفتم بدنم اروم شد 😅😅😘 موهامو خشک کردم لباس پوشیدیم و رفتیم خونه عمه مرضیه عزیزم😍😍 خاطره کن تمام شد امیدوارم خشتون اومده باشه😊

ممنون از همه❤ خاطره دومو میگم و میرم😅

.

.

.

.

 

خاطرره دوم : سال چهارم پزشکی که بودم توی تهران بودیم با از دوستام تصمیم گرفتیم بریم استخر نزدیک به داشنگاه که تقریبا یه ربع ساعتی با دانشگاه فاصله داشت . با امیر حسین و مهدی و حمید لباس پوشیدم و از دانشگاه اومدیم بیرون و رفتیم سمت اتسخر . پیاده که میرفتی یه ربع ساعتی طول میکشید تا برسی . رسیدیم اونجا رفتیم تو تقریبا یه نیم ساعتی بود که توی اب بودیم و شما میکردیم منو و مهدی از اب اومدیم بیرون ولی حمید و امیرحسین هنوز تو اب بودن😅😅😅 با مهدی موهامونو خشک کردیم و لباس پوشیدیم و نشسته بودیم منتظر حمید و امیر حسین بودیم . با مهدی داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم که یه اقای هیکلی و قد بلند با بازو های برامده اومد کنارمون نشست و یه حوله دور گردنش بود تاز از اب بیرون اومده بود😅 سلام کرد با مهدی جوابشو دادیم . اقاهه : خوبین.؟ دانشجویین؟!😊 مهدی : ممنونم بله دانشجوییم😊 اقاهه : دانشجویچی؟؟😅 من : پزشکی😊 اقاهه : اوه باریکلا خیلیم خوب موفق باشین😊 تشکر کردیم بعد از چند دیقه سکوت یهو مهدی پرسید : باشگاه میرین؟! اقاهه : بله مهدی : کدوم باشگاه ؟؟ کارشون خوبه؟!! برنامه غذاییشون چطوره؟!! اقاهه : عالیه کارشون برنامه های خیلی خوبی واسه شما که یکم لاغرید و اگه دوست داشته باشید بدن خوبی داشته باشید دارن 😊 مهدی : اهااا منم میخام برم میشه ادرسشو بهم بدید😐😐 من : بشین ببینم مگه سر گردنه اس 😁😂😂 باشگاه چیه دیگه😅 اقاهه خندید گفت:شمارتونو بدید تا ادرسشو براتون بفرسم از حفظ نیستم😊 گوشیه مهدی چند وقتی بود که افتاده بود تو اب و سوخته بود واسه همین به من گفت پارسا داداش شمارتو میدم بهش برات بفرسه ادرسو😅 و شماره منو داد که کاش نداده بود 😐 بعد از ده دیقه موندن این اقا بلند شد و خداحافظی کرد و رفت . حمید و امیرحسین هنوز تو اب بودن رفتم جلوتر با خنده گفتم : شما دوتا نمیخایین بیایین باید برگردیم😂😂😂 دو دستی چسبیدین به اب چرا؟ بیایین بیرون فردا هم میاییم شما که اینقدر ابو دوست دارین😅😅😅😎 یکم موندن و بعدش اومدن بیرونموهاشونو خشک کردن و لباس پوشیدن و اومدیم بیرون و رفتیم سمت دانشگاه . رسدیم دانشگاه روی تختم دراز کشیدم داشتم با گوشیم ور میرفتم یهو یه پیام اومد تو تلگرام بازش کردم همون اقاهه بود اسمش امیر بود😊 نوشته بود سلام اقا پارسا این ادرس باشگاهه بدین به مهدی😊 تشکر کردم و ادرسو دادم به مهدی . بعد از دادن ادرس شروع کرد برای من پیام دادن و حرف زدن . خود به خود ما با امیر دوست شدیم همیشه پیام میداد ، زنگ میزد ، میومد دانشگاهمون برامون خوراکی و غذا میاورد ، مارو رستوران دعوت میکرد 😅😅 یعنی دوستیمون در این حد بود انگار سال هاست دوست بودیم😅 گاهی اوقات گوشیو میدادم دست مهدی با مهدی چت میکرد حسابی با مهدی دوست بود و به نطر ادم خوبی میومد 😊 تنها چیزی که ازش میدونستیم این بود و اسمش امیره و متاهله همین😐😐 تا اینکه یه روز اومد و مارو خونشون برای ناهار دعوت کرد خیلی اصرار کرد ما هم فردا درسامون سنگین بود واسه همین قبول نکردیم که بریم خیلی اصرار کرد و من و حمید و امیرحسین و مهدی رو دعوت کرد خونشون . ماهم توی رودروایسی قرار گرفتیم و قبول کردیم🙈🙈 شد فردا و ما اماده شدیم بریم امیرحسین گفت ازش عذرخواهی کنید بگید من نمیتونم بیام اخه امیرحسین خیلی جاهایی که ما میرفتیم نمیومد ادم بی حوصله ای بود😂😂 ( دلم برای همشون تنگ شده😍😭😭) با حمید و مهدی یه تاکسی گرفتیم و ادس خونشونو دادیم بهش مارو رسوند اونجا . خونشونو پیدا کردیم و مهدی ایفونو زد یه خانوم 

برداشت : بله ؟؟ مهدی : سلام ببخشید اقا امیر هست خانومه انگار مارو شناخت گفت بله بله بفرمایین تو 😐 درو باز کرد رفتیم تو یه خانوم اومد بیرون و خیلی گرم با ما سلام که که بعدا فهمیدیم همسر امیره . رفتیم تو به محض ورود سه تا ادم هیکلی که دوتاشون موهاشونو از پشت بسته بودن و داشتن پاسور بازی میکرد 😕😕 ترسیدم باور کنین 😕 سلام کردیم و نشستیم . از لحطه ورود اینا زل زده بودن به ما😐 چند دیقه گذشت نشسته بودیم باهم حرف میزدیم خانوم امیر اومد و سه تا لیوان شربت گذاشت جولومون گفت بفرمایین😊 تشکر کردیم من : امیر کجاست؟ خانوم : امیر رفت از سر کوچه چند تا وسایل برای سالاد بگیره بر میگرده😊 سرمو تکون دادم . شک کرده بود اخه خیلی مشکوک بود ساعت ۱ ظهر بود بعد اقا امیر تازه رفته بودن وسایل سالاد بگیرن؟؟!!شما باشیم شک نمیکنین؟؟ ساعت یک باشه و موقع ناهار بعد اقا امیر تازه بخاد بره وسایل سالاد رو بگیره؟؟! اون سه تا مرد هم همشون مارو نگاه میکردن . این حمید و مهدیم سرشون تو گوشی حمید بود 😕😕اروم زدم به دست حمید گفتم : حمید یکم مشکوک نیس ؟!! این سه تا مرده همش دارن مارو نگاه میکنن😕😕 حمید : اره میخاستم همینو بگم بهت منم مشکوک شدم یه جوریه 😧 مهدی که اصلا هیچی حواسشم نبود چخبره 😂😂😂 خانوم امیر اومده بود پیش ما نشسته بود و با مهدی گرم حرف شده بود ، یکم به اطرافم نگاه کردم رو کردم به خانوم امیر گفتم : ببخشید خانوم دستشوییتون کجاس؟؟!دستشو اشاده داد گفت اونجاس بفمرمایین . من : خیلی ممنون . حمید کنارم نشسته بود اروم زدم به دستش گفتم : حمید شربتو نخورین تا من بیام نخوریناا . حمید : چرا ؟؟ من : میگم نخور حرف گوش کن دیگه میام الان . ( من از حمید و مهدی چند ماه بزرگترم واسه همین همیشه باید مراقبشون میبودم اخه این دوتا عین خنگا بودن فقط 😂😂 واسه همین دوستای صمیمی بودیم باهم و توی دوران دانشگاه همش باهم بودیم الانم هستیم😍) بلند شدم رفتم  سمت دستشویی که یهو چشمم افتاد تو اشپز خونه یکم نگاه کردم اصلا رو گاز غذایی نبود😳😳😳 شما خودتون میدونید وقتی خونه ای مهمون داره بهم ریخته اس اشپزخونش ولی این اشپز خونه واقعاا انگار کسی توش اشپزی نکرده بود ، خیلی ترسیدم قلبم تند تند میزد😭😭 گوشیمو در اورددم پیام دادم واسه حمید که سرش تو گوشیش بود : حمید پاشو یه چیزی بهونه کن با مهدی برین تو حیاط تا من بیام 😳 حمید : چرا؟؟ کجا رفتی تو؟؟! من : میام بهت میگم برو خواهشا . گوشیمو خاموش کردم . یکم  نگاه کردم که یهو حمید گفت مهدی راستی بلند شو بریم برای محمد زنگ بزنیم حالشو بپرسیم😐 ( محمد دوستمون بود که اونموقع عمل کرده بود و حالش مساعد نبود الان یه دختر خوشگل داره 😘) مهدی یکم مکث کرد : اوه راس میگی بریم حالشو بپرسیم😍😍😍 و از خانوم امیر عذر خواهی کردن و رفتن تو حیاط . منم رفتم تو دستشویی دستمو خیس کردم که بنظر بیاد دستشویی بودم و رفتم بیرون خانومه داشت یواش با یکی از اون سه تا اقاها حرف میزدن تا منو دیدن حرفاشون قطح شد من : ببخشید مهدی و حمید کجا رفتن؟؟ خانومه : رفتن برای دوستتون زنگ بزنن مثل اینکه . من : اوووه محمد؟؟ وای منم برم یکم باهاش حرف بزنم . خانومه : شربتتون رو بخورید بعد برید 😐 من : ممنون الان برمیگردم میخوریم رفتم سمت در بازش کرد خانومه پشتم اومد گفت : اینطور که درست نیست مهمونید بیایید شربتتون رو بخورید 😵 ترسیدم باور کنین قلبم تو حلقم میزد یکی از اون اقاها اومده بود جلوتر مارو نگاهمیکرد . من : چشم من برم به اونا هم بگم بیاد دلمم واسه دوستم تنگ شده . راستی امیر چرا نیومد؟؟ خانومه : زنگ زدم گفت نزدیکم 😐 یاورتون نمیشه ساعت نزدیک سه بود و امیر هنوز نیومده بود مگه سر کوچه تا خونه چقدر راهه؟؟؟ نزدیک سام تازه میره وسایل سالاد میخره؟؟!! خیلی عجیبه من : من الان بر میگردم . خانومه سرشو تکون داد و گفت بله منتظرم😐😐😐 سرمو تکون دادم درو باز کردم کفشمو پوشیدم سریع پریدم تو حیاط و حمید و مهدی که منتظر من بودن سریع دست مهدی رو گرفتم درو باز کردیم و دوییدیم بیرووون باورتون نمیشه تا اینقدر دوییدیم نفسمون بند اومده بود😥😥😥😥😥 مهدی رنگش پریده بود حمید دیگه بدتر از مهدی . سریع یه تاکسی گرفتیم و مارو جلو دانشگاه پیاده کنن ک  مسافر زیاد داشتن . چاره ای نبود هنوز خونشون معلوم بود زیاد دور نشده بودیم هممون نفس نفس میزدیم تاکسیه رفت یکم موندیم دوتا ماشین پلیس با سرعت اومد و جلو خونشون وایساد من داشتم نگاه میکردم ولی حمید و مهدی حواسشون نبود داشتم از توی خونه و ادما حرف میزدن😐😐 من : هی بچه ها نگاه کنید اونورو 😳😳 حمید : کدوم ورو ول کن یه تاکسی پیدا کنیم مارو بریونه وااای قلبم داره میزنه😭😭 من : دیوانه جلو خونشونو نگاه کن . حمید روشو برگردوند نگاه مرد چندتا پلیس در خونشون رو انگار زدن و رفتن تو از دور خیلی مشخص نبود 😐 چند دیقه بعد اون خانومه و سه اقا اقاهه رو سوار ماشین ک😲😲😲 یه نگاه به حمید کردم دستاش میلرزید رفتم کنار وایسادیم ماشین با سرعت رد شد و رفت😐😐😲😲 همش داشتم لعنت به خودم میرستادم یمم دیگه مونده بودیم مارو هم میردبن پلیسا😵 خیلی ترسیده بودیم باورتون نمیشه معلوم نبود ما خونه کی مهمون بودیم خیلی بد بود یادم نمیره هیچوقت 😭😭بعد از نیم ساعت یه تاکسی رد شد حمید دستشو تکون داد نگه داشت ادرس دانگشاهو گفتیم مارو رسوند اونجا 😐 تو مسیر هیچکس حرف نمیزد من هنوز قلبم تند میزد خیلی بد بود 😭😭😭 رسیدم پیاده شدیم حساب کرد حمید و رفتیم داخل . رفتیم تو خوابگاه حمید رفت اب بخوره مهدیم نشست رو تخت هیچی نمیگفت عرق کرده بود😐😐😐 من : مهدی به کسی چیزی نگو اروم باش هیچی نشده انگار باشه؟؟ سرشو تکون داد دراز کشیدم رو تخت و به سقف زل زده بودم سریع گوشیمو روشن کردم حمید امدنشست رو تخت من : همین که زنده اییم خداروشکر کنید😥😥 وای خدا 😥 اونا هم فقطط سرشو تکون میدادن😅😅😅 امیرحسین اومده تو خوابگاه مارو دید با تعحب نگامون میکرد : چتونه شما؟؟ جن دیدید مگه؟؟ پارسا چیشده ؟!! چرا عرق کردی حمید؟؟ خوبین؟!!! مهدی قضیه رو براش گفت بیچاره حسابی ترسید دعوامون کرد خیلی عصابی شده بود حسابی 😐😐😐 ماهم هیچی نمیگفتیم اخه امیرحسین ادم حساسیه کلا 😕 واسه همیچی یادمه دعوامون میکرد هنوزم همینجوره ، فدات شم من دوستم😘😘 رفتم گوشیمو روشن کردم تو تلگرام این اقا رو بلاک کردم ، تو واتساپم بلاکش کردم و گوشیمو برای چنز رو خاموش کردم که بعد مامان زنگ زده بود خوابگاهمون حسابی نگران بود چرا گوشیم خاموشه من که چیزی بهش نگفتم😂😂 ترسیدم بیاد تهران منو ببره😅😅😅😅 تا چند روز گوشیم خاموش بود 😐😐 چون فقط شماره منو داشت😭😭این قضیه بود تا فرداش جمعه بود صبح با صدای بچه ها از خواب بیدار شدم بلند شدم روی تخت نشستم حمید کنار تخت مهدی نشسته بودن با علی و امیرحسین داششتن با مهدی حرف میزدن و صداش میکردن بلند شدم رفتم کنار تخت مهدی دیدم عرق کرده دندوناش میلرزه رو هم و هزیون میگه 😓 ترسیدم واقعا رفتم دست گذاشتم رو پیشونیش حسابی داغ بود رو به حمید گفتم چش شده مهدی؟؟! تبش خیلی بالاست😳😳😳 همینجور داشتم نگااش میکردن که یکی از استادامون که توی دانشگاه بودن رو بچه ها صداش کرده بودن که بیاد مهدی رو معاینه کنن😊( استاد دلم براتون تنگ شده😔❤ رفیق روز های سخت بود این استاد😊 من عاشقش بودم) جلوی استاد بلند شدم باهاشون دست دادیماومد بالای سر مهدی صداش زد : مهدی جان ؟؟ مهدی؟؟ بلند شو مهدی؟؟ یکم تکونش دادیم چشاشو باز کرد بی حال بود میلرزید استادو دید هول کرد استاد دوتا دستاشو برد بالا : باشه عزیزم نترس اروم باش تب کردی😐 مهدی ارومتر شد کمک کردیم نشست رو تخت استاد کیفشونو باز کردن دستگاه فشارو برداشتن بستن دور دست مهدی فشارشو گرفتن پایین بود ، تبش هم زیاد بود ، گلوشو دیدن عفونت نداشت ، با دستاش کتف مهدی رو فشار داد که مهدی یه اخ گفت 😔 استاد : بدن درد داری مهدی؟؟ مهدی یه نگاه به من و حمید کرد و گفت : بله 😕 تستاد سرشو تکون داد دفترچه مهدی رو از براشون اوردم براش نسخه نوشتن و دادن به مسئول خوابگاه که برن بگیرن 😕 یکم نشستیم با استاد حرف زدیم بعد از نیم ساعت مسئول خواگاهمون اومد استاد داروهارو ازش گرفت همرو بیرون کود منو و حمید موندیم فقط . سه امپول بیرون اورد ا کیسه دارهاش با یه شیاف و بقیشو داد دست حمید و مشغول اماده کردن امپولا شد😕 مهدی با صدای اروم و لرزون : استاد امپول میزنین؟؟ استاد : بله برگرد عزیزم . مهدی یه نگاه به من کرد چشامو گذاشتم رو هم مهدی سرشو تکون داد گفت نه من میترسم😐😐

من:خجالت بکش مهدی ترس چیه اروم باش بخواب 😅 حمید اخماشو کرد تو هم گفت : بخواب ببینم سریع خجالت بکش 😡😡😡 مهدی انگار ترسید چیزی نگفت 😐😐 استاد : اا حمید چیزی بهش نگو خودش میخابه😊 کمک کردم برگشت مهدی استاد دوتا از امپولارو اورد و حمید شلوار مهدی رو داد پاییین . استاد پنبه رو کشید و اولی رو فرو کرد مهدی اولش چیزی نگفت یه آیییی اروم گفت که دستمو گذاشتم روی سرش 😔 استاد امپولو سریع تزریق کرد که مهدی لباشو گاز میگرفت و چشاشو رو هم فشار میداد 😔😔 استاد کشید بیررون و پنبه رو گذاشت روش . حمید پنبه رو نگه داشت بعد از چند دیقه استاد باز سمت راست مهدیو پنبه کشید و فرو کرد مهدی یه اخخخخ بلند گفت واروم شد 😭😭 استاد : مهدی شل کن ببینم ریلکس باش تمومه دیگه 😐 مهدی : نمیتونم استاد درد داره بیرون بکشیددد😭😭😭😭 استاد میگم شل کن چند تا ضربه زد بالای تزریق و ادامه دادن به تزریق مهدی : اییییی دردش زیاده 😭😫😫😫 استاد بکشین بیرون درد دارممم😭😭 من : جااانم جاانم تمومه اخراشه تحمل کن زشته مهدی🙈😅 استاد سریع ادامرو تزریق کردن و کشیدن بیرون. یکم به مهدی استراحت دادن و دوباره سمت چپ رو پنبه کشیدن و فرو کردن ، مهدی دادش رفت هوا : اییییییی واااای درد دارهه اخ استاااد😭😭😭😭 استادر: تحمل کن ببینم مرد گنده ترس نداره که یکم تحمل کن تمومه 😐😡😡😡 مهدی مشتاشو محکم تر فشار میداد و اروم اییی اییی میکرد . باز سفت کرد . استاد : شل کن میگم مهدی سریععع که تقویتی میخوریا بدو😡😡😡 حمید عصبانی شد : مهدی اعصابمو خورد نکن شکل کن ببینم😡😡 من : حمید اروم باش چته ولش کن 😑😑 مهدی جان اخرشه یکم شل کن تزریق کنن استاد بدو 🙈🙈 مهدی: درد داره بخدا ولم کنین دارم میمیرم دردش زیاده استاد خواهش میکنم درش بیارین مردم😭😭😭😭 استاد چند تا ضربه زدن و سریع تزریق کردن مهدی یه داد بلننندی زد گفت اییییییی😭😭😭😭 استاد گفت خودت خواستی من که گفتم شل کن😐😐😡و خیلی ارومفرو کرد مهدی یه اخخخخ گفت که استاز گفت تمومه اقای دکتر تمومه😅😅😅 استاد دستکششو در اورد و انداخت توی سطل و حمید شلوار مهدیو درست کرد کمک کرد بخوابه 😴😴 پتو رو کشیدم روش . استاد دستشو گذاشت رو پیشونیش گفت تبش کمتر شده و نحوه استتگفاده از دارهاشو به حمید گفتن و تشکر کردین و رفتم😊❤ مهدی هم خوابش برد 😴😴 خب اینم از خاطره من که تصمیم گرفتم براتون بگم تمام شد امیدوارم از خاطره خشتون اومده باشه😊💜 بچه یادتون باشه حتی اگه توی یه شهر غریب و بزرگ هم باشید اونقدرتنهایی بکشید ولی با کسی همینجوری دوست نشید اینو میخاستم بهتون بگم الان ما اگه با این اقا دوستیمون ادامه پیدا میکرد یا اگه بیشتر توی اون خونه میموندیم معلوم نبود چی سرمون در میومد توی شهر غریب و بزرگ تهران 😊 از اون اتفاق به بعد من توی انتخاب دوست خیلی حساس شدم 😊 خیلی حواستون باشه که با کی میگردید و دوست میشید تا مطمئن نشدید از کسی باهاش صمیمی نشید😊 امیدوارم همه همینجور باشن😊❤

پ.ن : ممنونم از همه ❤

پ.ن : فامیل من فُروزان هس پرسیده بودین 😊 پارسا فروزان 💃 دانشگاه پزشکی تهران خوندم و اهل کیشم 

پ.ن : من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام 
عشق به آزادی سختي جان دادن را بر من هموار مي 
عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است 
آزادي معبود من است 
به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است

 دردي بي درد است 
هر زنداني رهايي است ، هر جهادي آسودگي است ، هر مرگي حيات است 
مرا اينچنين پرورده اند من اينچنينم ...
پس چرا از فردا مي ترسم ، من تنهايي را از آزادي بيشتر دوست دارم!نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ، نمی خواهم بدانم کوزه گر از اندام بدنم چه خواهد ساخت ...
ولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد،
سوتک به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی 
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت خواه خواهم را... 😊
آرشیدا نصیری 
۵:۳۰
پ.ن : موفق باشید✋❤

 

 

خاطره امیر حسین عزیز

خاطره امیر حسین عزیز

سلام رفقا✋. امیرحسین هستم . ۱۹سالمه و پشت کنکورم . این خاطره مال چند ماه پیشهمن قاری قرآنم و رابطه ی عجیبی بینسرماخوردگی من با مسابقات قرآن وجود داره . هر موقع مسابقه دارم ، یک هفته قبلش حتماًحتماً سرما میخورم و شدیداً گلو درد میگیرم 😢خلاصه بعد از کلی زحمت تونستم به مسابقات کشوری راه پیدا کنم و طبق معمول یک هفته مونده به مسابقه باز سرماخوردم😕 البته این دفعه واقعا خیلی شدید بود 😖توی اتاقم دراز کشیده بودم و صورتم از تب قرمز شده بود که یهو مامان و بابا مثل کماندو های آمریکایی اومدن تو اتاق 😐 (اصن توی دایره ی ذهنیشون چیزی به نام در زدن تعریف نشده😑): امییییر چرا صورتت قرمز شده😱: خانوم باز مسابقه داره طبق معمول سرما خورده دیگمن : 😕🤒پاشو باس بریم پیش دکتر نوریمن : نههههه تورو به جدت اون نه ( از اوندکتراس که فقط بلده آمپول تجویز کنه )پاشو بابا از قدت خجالت بکش 😒ما پسرا بدبختیم ، همه دخترا معمولا تو این جور مواقع لوس میشن و گریه میکنن و همه قربون صدقه شون میرن ولی ما چی ... هی روزگار 😪)رفتیم دکتر و بابا به دکتر سفارش کرد که کلی آمپول بنویسه تا دوسه روزه خوب بشم 😐😐😔😞اون بی انصافم یه سرم و ۱۳ تا آمپول نوشت که ۳ تا از آمپولا عضلانی بود و بقیه مال سرم . خلاصه با کلی استرس و سلام و صلوات رفتم که خانم پرستار آمپولا رو بزنه (پرستارم خانمجوانی بود و به نظرم تازه کار میومد🤦‍♂پرستار اومد و آمپولا رو آماده کرد و گفت کهآماده بشم.اصن استرس تو چهرم موج میزد. دقیقا هرکی منو میدید متوجه این موضوع میشد بابا هم کلی سفارش کرده بود که ضایع بازی در نیارم و داد و بیداد راه نندازم)اومد و پنبه رو کشید . تا خواست آمپول رو بزنه آروم گفت بسم الله ... 🧐منم تو همون وضعیت با حالت مظلومانه ای گفتم : اشهد ان لا اله...‌ که یهو زد زیر خنده😂😂😂وقتی که دید زیاد استرس دارم گفت)‍⚕: آقا چیزی نیس ، بی زحمت شل کن زود تموم میشه گفتم : والا دست خودم نیس . استرس دارم شل نمیشه 😬😣باز زد زیر خنده 😂😂 (مثل این که سوژه خنده گیر آورده🤨)👩‍⚕: چیزی نیس آروم میزنم ، شل کنخلاصه با هزار زحمت شل کردم همین که آمپولو زد همچین دادی زدم که بابام از اون طرف سالن گفت زهرمااااار😑😲حالا اگه دختر بودم میومد و قربون صدقه ممیرفت ؛ خداوندگاراا چ وضعیه آخه🙎‍♂🤦‍♂)که این دفعه همه خندیدن 🙁 آبروم رفت کلاً😔😔گفتم خانوم دربیااار ، مردم . با حالت خنده گفت گولّه بخوری چی کار میکنی تو 🤭😂😂تو حال خودم بودم که یهوو دیدم دومی رم زد 😧 ولی این دفعه دردش کم تر بودخوشحال بودم که تموم شده . خواستم بلند شم که پرستار گفت کجاااااا🙃 یکی دیگه مونده 😁😊من: 🙁😕😐😑🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂ این دفعه استرسم بیشتر شد 😟 چون فهمیدم پنیسیلینه و نسبت به دوتای قبلی مقدارش بیشتره😩😫دوباره دراز کشیدم و تو دلم گفتم (خدایا گاهی نگاهی...😢)پنبه رو کشید و با جدیت گفت اگه شل نکنی دردش بیشتر میشه هاااا 🤨 آمپول رو زد و منم فریاد کشیدم مامااااااااااان 😩😖😢این بار خیلی درد گرفت و منم به گریه انداخت 😭😭اصن همه ی درمانگاه خورد به هم . همه به خاطر سر و صدای من داشتن از خنده زمین رو گاز میگرفتن🤣😂کلا موجبات خنده و شادیشون رو تو اون لحظات پر درد فراهم کرده بودم😂)پرستار گفت👩‍⚕ : مرد گنده رو نیگااا چه جوری گریه میکنه پاشو تموم شد . چیزی نبود که😂😂بابا هم اومد کلی مسخره م کرد همون لحظه هم یه بچه ی تخس با پدر مادرش اومد تا آمپول بزنه بچه اول یه نیگاه عاقل اندر سفیه انداخت بهم 😳 و بعد با حالت تمسخر پوزخند زد😏جالب بود اونم ۲تا آمپول داشت ولی صداش درنیومد🙁بچه موقع رفتن بهم شکلک درآورد و رفت🤪🤪لطفا پدر مادراا در تربیت بچه هاشون بیشتر دقت کنن😐)کلا ضایع شدم 😢😥😓بعدش سرم رو زدم (از اون دیگه ترسی نداشتم☺️😊)توی سرم انقدر دارو و ویتامین ریخته بودن که بعد از تموم شدنش احساس میکردم دارم تو فضا سیییر میکنم 🙄خلاصه تموم شدیم و برگشتیم خونه 😁 بعد ۳روز استراحت شکر خدا خوب شدم و به مسابقه رسیدم و مقام چهارم کشوری رو به دست آوردم🤩🤩ببخشید که طولانی شد و خسته تون کردم 🙂۴ماه دیگه هم کنکوره 🤓 لطفا برای ما کنکوریا دعا کنید😊

یا حق

خاطره اقا ماهان

خاطره اقا ماهان

سلام خوبین 😍چه خبرا😜این چند روز اینقدر درگیر یک موضوع شدم که احساس میکردم مغز داره میترکه و واقعه ان تمرکز نداشتم درس بخونم😣😣😣و به لطف مادر جان و ستاره حل شد 😅و کمکای ساراجوووون 😍اقا محمد پارسا دیگه همیشه خواب نیست 😅دیگه باید بزور بخوابونیش 😂😍جدیدن وقتی خواب صدای منو میشنو بیدار میشه😍بچه ها فردا تولدم😍(۲۶بهمن )و بهترین کادوی که تاالان یافتم کادوی مامان بود 😗😍😍ستاره هم که عکس یه لنگ جوراب فرستاد برام گفت داداشی تولدت پیشاپیش مبارک اینم کادوی من 😅🤣🤣اما خاطره 🤗🤗یه روز توی بیمارستان بودم 😁البته شب بود 🤗دیدم صدای جیغ میاد 😐😐اونم چه جیغ های 😥😣که سریع رفتم ببینم چی شده که دیدم یه دختر ۱۷ ،۱۸ساله ی که روی برانکارت و فقط جیغ میزد که گفتم چی شده 🤔که جریان فهمیدم سریع رسیدگی کردم دختر جیغ میزد دست به من نزنین یعنی چنان جیغ میزد میگفت(احساس کردم از چیزی میترسه یا میترسه من صدمه ای بش بزنم چون تا من نزدیکش میشودم جیغ میزد ) دست به من نزنید که گفتم هیسسسس دختر من هیچکاری با تو ندارم تا یکم اروم شد تا سریع کار رو انجان دادم ولی متاسفانه حالش از روحی بد بود که بستریش کردم (متاسفانه خودکشی کرده بود که زود فهمیدن و اوردنش بیمارستان) بعد که چند تا بیمار دیگه اومدن معاینشون کردم و نسخه نوشتم که بیمار نبود منم داشتم کلش بازی میکردم😁🤣😂🙈🙈که دیدم در زدن یه بفرمایید گفتم دیدم دوتا پسر بشون میخورد یکشون ۲۰ ،۲۵ و یکشون ۳۰ که سلام علیک کردن گفتم بفرماید  که گفتنبرادر بیمارتون هستم خانم ...(همون دختره )که گفتم اه بفرماید اینا که گفتم خواهرتون مشکل روحی دارن من احساس کردم که افسرده است یا از چیزی میترسه که دیدم دوتاشون سراشون انداختن پایین که گفتم میشه من اسم شما تو دوتا رو بدونم که گفتن بله حتما  برادر بزرگتر گفت من ارمان هستم و اون یکی گفت منم هم ارمین هستم  گفتم خوب ارمان و ارمین خواهر شما از حال روحی خوب نیست و من که میخواستم نزدیکش میشدم جیغ میزد که ارمان گفت که آرزو چند روز پیش احساس کردم سخت براش که بگه هی عرق میکرد یه جوری حدس زده بودم چی شده چون صدتا دیده بودم اینجوری که گفت بزور میخواستم بش تجاوز کن که خداروشکر چند نفر دیدن و نجاتش دادن جوری عرق کرده بود که یه لیوان اب بش دادم که گفتم ارمان ببین من تا حالا صد تا از این بیمارا داشتم و الان خیلی خوب شدن و حتی ازدواج هم کردن و کلی دیگه حرف زدیم که با هم رفتیم پیش ارزو خانم که ارامبخش زده بودن بش و مادرش هم اونجا بود و گریه میکرد که ارمین گفت ماهان(خودم بشون گفته بودم که به اسم صدام کنن و منو ارمان تا الان هم با هم ارتباط داریم 😍)جان میشه یه روانپزشک خوب به‌ما معرفی که چند تا معرفی کردم بشون و گفتم بشون که رابطه با ارزو خیلییی صمیمی کنید اون الان فقط حمایت های شما رو میخواد که شمارم بش دادم و خداحافظی کردم اومدم بیرون شیفتو تحویل دادم از بیمارستان اومدم بیرون و حرکت کردم طرف خونه وقتی رسیدم مثل همیشه یه راست رفتم تو حمام 😅بوی گند بیمارستان گرفته بودم‌😅🤣🙈که بعد از حمام یه راست رو تخت و خواب 🙈صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم دیدم شماره ناشناس که جواب دادم دیدم گفتم سلام بفرماید که دیدم ارمان گفته که باز حال ارزو بد شده و بی زحمت سریع بیا که باشه ی گفتم سریع لباس پوشیدم رفتم بیرون که دیدم مامان بیداره که گفت کجاااا 😲کهفتم مامان من باید برم بیمارست که گفت وایستااا یه لقمه بگیرم براد دو روز هیچ نخوردی که لقمه گرفت برام خوردمش سریع سوار ماشین شدم با سرعت ۱۵۰ تا میرفتم‌🙈🙈سریع رسیدم مساقیم.. رفتم تو اتاق ارزو که دیدم صدا جیغ و گریه که سریع... رفتم داخل دیدم ارزو زانو هاش بغل کرد و هی بلند بلند گریه میکنه جیغ میزنه که ارمان و مامانش سعی دارن ارومش کن که یهسلاام بلند گفتم که رفتم طرف ارزو که چنان جیغی زد با گریه می گفت همتون عین همین از همتون متنفرم برید بیررووون که گفتم هیسسسس من کار بات ندارم عزیزم که ارمان گفت اجی تروخدااا اروم باش که ارزو داد زد خفه شو ارمان اون موقعه ای که من اونجا داشتم زجر میشکیدم تو کدوم گوری بودی هاااااااا من باید یه مشت غریبه نجاتم بدن هااااا مامان تو چرا گریه میکنییی هاااا منکه براااات مهمم نبودمممم هاااااا تو چرااااا نمیریییی باشگااااات میدونی اون پسری که میخواست دخترت بدبخت کنه کی بود مامان هاااا میدونییی کی بود اون سپهر بود مامان سپهر بود ماااااامااااان تو هیچ کدوووومتووون نمی بخشمممم اون از بااااباااا که نیومددد یه سر بزززنه به دخترش که میخواست سرم بکنه سریع دستش گرفتم گفتم ساکت باش ارزوو هیسسسس اشاره کردم به ارمان که مامانش ور داره ببره ارزو هم همینجور گریه میگرد کا دیدم پرستارم اومد با امپول که امپولا ازش گرفتم گفتم تو میتونی بریی که ارزو فقط گریه میکرد کلی باش حرف زدم و یکم قانع اش کردم که گفتم حالا دختر خوب برگرد تا امپولات بزنم که لرزش دستاش حس کردم که گفتم دختر خوب من اصلااا کار بات نداارم اگه میخواای بدم پرستار خانوم امپولات تزریق کنه که یه نه ی گفت و برگشت که گفتم دختر خوب از امپول که نمترسی هیچی نگفت پنبه کشید اروم امپول فرو کردم که گفت اییییی که کشیدمش بیرون گفتم تماام و بعدی زدم که گفت اییییییییی اخ درش بیار که کشیدمش بیرون گفتم تماام خوشگل خانم که برگشت گفتم ارزو الان بزار مامان داداشت بیان داخل که گفت ارمان بیاد ولی اون نه که کلی نصیحتش کردم راضی شد که بیان 
🌷اینم خاطره من و ارزو خانم الان ترم ۲ دندون پزشکی هستن 
🌷شادو پیروز باشی





۱

خاطره اقاعماد

خاطره اقاعماد

حالم خیلی بده خیلی بد...کاش میشدازیه جایی به بعدخودت ازدوره رقابت تواین زندگی کوفتی انصراف بدی ای کاش..
سلام بچه هاخوبین؟من نه خیلی اصلاخوب نیستم شایدباورتون نشه ولی الان ازبیمارستان اومدم بزارین ازاول بگم:مامان اینارفتن کانادادقیقش رونمیدونم ولی برای دیدن یه استادرفتن بازم مثل همیشه من وحوضم😏یه یه هفته ای بودرفته بودن بعدمدرسه یکراست رفتم خونه مادرجون ولی کسی خونه نبود(مادرجون خودش بایدخریدکنه خریدکسی روقبول نداره)توآشپزخونه بودم که به غذادستبردبزنم که صدای دروشنیدم فک کردم مادرجون برگشته پریدم بیرون ولی دیدم سه تامردسیاه پوش گنده بک توسالنن گفتم شماکی هستین؟؟یکی شون گفت اتاق محسن گوربه گوری کدومه پرونده هاکجان هنگ کرده بودم گفتم برین بیرون وگرنه زنگ میزنم پلیس داشتم میمردم نفسم بالانمیومدکل خونه روبهم ریختن هیچی پیدانکردن بعدشم سه نفری اوفتادن روم کلی کتکم زدن دست آخرمحکم هلم دادن طرف دیواررفتن تمام بدنم دردمیکرداحساس میکردم فکم سرجاش نیست دوتاازدندونام شیکسته بودن(بالگدزده بودتودهنم)تلفن بیسیم کناردستم بودولی نمیتونستم برش دارم کمرداشت منفجرمیشدقشنگ میفهمیدم دست راستم شکسته جلوچشمام سیاهی رفت ودیگه هیچی نفهمیدم...چشماموکه بازکردم بیمارستان بودم دستم توگچ بودفکمم باندپیچی بود لبمم پاره شده بودیخورده بیداربودم تااینکه صدادراومددیدم عمومحسنه خیلی سخت میتونستم حرف بزنم تااومدم یه چیزی بگم اشکم ناخودآگاه دراومدمحسن سریع دکتروخبرکردنمیدونستم چراچشماش اینقدرسرخن دوست داشتم بپرسم چی شده؟!ولی نمیتونستم اونم هیچی نگفت ورفت یه روزکامل هیچ همراهی نداشتم تااینکه غزل اومدگریه کنون نمیدونستم اینقدردوستم داره..😒دقت کردم دیدم لباساش مشکیه غزل متنفره ازمشکی پس حتماکسی مرده سعی میکردم ازش بپرسم که گفت مادرجون سکته کرده همین جوری گفتااااااا...جنون آنی میدونی یعنی چی؟؟جنون گرفته بودم یهووووودادزدم نــــــــــــــــــــــــــــه!بلندوپشت سرهم تمام فکم تیرمیکشیدبه وضوح خون روی لباسمومیدیدم دکتراریختن توبزورخوابوندنم یه سوزن رفت تودستم ولی دیگه نای جیغ کشین نداشتم ودوباره بازم خواب..چشماموبازکردم صبح بودخیلی شل وول بودم اثرداروهاابودعمومحسن اومدتواتاق دستموگرفت گفت ببخشیدهمش تقصیرمن بودمن نبایدکله شق بازی درمیاوردم بایدپرونده هارومیدادم(توشرکت قرارزادیشون یه مشت آدم عوضین که هرغلطی میکنن حالایه پوشه ازگندکاریاشون رومحسن ودوستش جمع کرده بودن اونامیاددنبال اون من این وسط کتک میخورم مادرجون وقتی خونه رومیبینه منوصدامیزنه منوکه گوشه دیوارمیبینه سکته میکنه چون عمودیرمیفهمه تابرسه خونه مادرجون فوت میکنه(بچه هاهنوزم نمیتونم باورکنم هنوزم نمیفهمم که دیگه مادرجون نیس))بابااینااومدم ایران یکراست اومدن بیمارستان من بشدت بهشون واکنش نشون میدادم اونارومقصرمیدونستم دکتراومدبرای معاینه نمیدونم فک کنم شیش روزبودم توبیمارستان حال روحیم افتضاح بود..دستم به کبودی میزدازبس آرامبخش گرفته بودم گفت آمپولتوبزن برومراسم دوباره برگردحال مساعدی نداری برگشتم بی هیچ حرفتی سوزنوواردکردخیلی دردداشت ولی انگارمال خودم نبودم یه ای گفتم که گفت تموم شدباکمک پرستارلباس پوشیدم عمومحسن وبابادمه دربودن ماشین جفتشون بودبابادستموگرفت ببره توماشین که دستموکشیدم گفتم به من دست نزن اصلاتوکی هستی هـــــــــــــان؟!محسن گفت اشکال نداره بامن میادیه پوزخندزدم رفتم طرف تاکسی سوارشدم گفتم لطفاقبرستون..فک کرددیوونم گفت پیاده شوبچه جون گفتم قبرستـــــــــــــــــون گفت اوکی بریم بریممن نمیدونستم چراگفتم قبرستون گفتم آقاببخشیدبریدبه این آدرس...!گفت باشه باشه ترسیده بودبدبخت رفتم خونه مادرجون دیدم همش،پارچه سیاه به درودیواره پاهم شل شد راننده رفت زنگوزددیدم عرفان اومدبیرون گفت تواینجاچیکارمیکنی؟؟چجوری اومدی؟!یکم نگاش کردم ذهنم قبول کرداین فردبیگاهیه رفتم توبغلش زارزدم گفتم مادرجون کجاست هااان؟؟گفت بیابریم توبهت میگم پول آژانسوحساب کردرفتیم توبوی عودمیومدبوی حلوادلم ضعف رفت ناخودآگاه رفتم طرف ظرف حلواعرفان گفت گشنته؟بیابرات غذابیارم حلواجلوی دهنم موندمن داشتم حلوای کیومیخوردم؟؟!حلواروپرت کردم روزمین رفتم توسالن مامان وعمه کنارهم بودم داشتن گریه میکردن منودیدن مامان گفت عمادمادرکجابوووودی؟؟پاشداومدطرفم ازکنارش ردشدم رفتم بغل عمم گریه کردیم مامانم بسرعت رفت توآشپزخونه..بعدناهارغریبه هارفتن فقط خودمون بودیمهیچکدوممون هیچی نخورده بودیم دختره خالم(یه جورایی ازطرف پدری هم فامیلم)دوباره غذااوردبادست زدم زیرش گفتم کی گفت غذابیاری؟؟اینجاهیشکی هیچی کوفت نمیکنه بابام گفت عمادداری چیـ...گفتم اصلاشماهااینجاچیکارمیکنین قاتل مادرجون شماهایین ازتون نمیگذرم برین بیرون بریــــــــــــن بیرووووون..محسن نزدیکم شددیدم امپول تودستشودوباره خواب؟؟محکم هلش دادم گفتم ولم کنین..بسه بزورشوهرعمم وعرفان خوابوندنم شلوارمودادپایین یکم سوخت درش آوردچشماش سرخ بوداومدبغلم کنه زدم زیردستش تلوتلوخوران رفتم طرف پله داشتم مقاومت میکردم که اوفتادم وخوابم برددوهفته میگذره ازاون موقعه من کاراموکردم قیدهمه چیوزدم دارم میرم آلمان پیش عمه سیمینم اونجاادامه میدم درسموفعلن نمیخوام کسیوببینم اگه تونستم دوباره بشم همون عمادبازم بهتون سرمیزنم
*شمابهترین دوستام بودین
*منوفراموش نکنین
*خداحافظ

خاطره تینا جون

خاطره تینا جون
سلاااام سلاااام چطورین؟ چه خبر؟😁 درسا چطوره؟😜😂 برا ما که عالیه😎 تقریبا ۲ شبانه روزه که نخوابیدم و بالا سر علیرضا دارم درس میخونم😢 داداشم آنفلوانزا گرفته😭 خلاصه که همش بالا سرشم و دارم درس میخونم دیگه خسته شدم گفتم بیام خاطره بنویسم بلکه خستگی شمام در بره😜😂 جونم براتون بگه چن وقت پیشا شاید حدود یه سال پیش خونه بیکار بودم و درسمم تموم شده بود واسه همین تصمیم گرفتم برم استخر😁 رفتم مایومو پوشیدم رفتم پایین آب استخرم که ماشالا😑یخخخخخ بود😰 ولی من پر رو تر از این حرفا بودم😊 رفتم توش حدود ۳ ساعت شنا کردم خسته و کوفته برگشتم بالا یه حوله تنم کردمو همونطوری خوابم برد😕😂 علیرضام اون روز شیفت بود کلا و فردا شبش میومد صب پاشدم بسم الله😰 سرم سنگین بود و گلوم میسوخت😰 شیر فلکه هم که شل شده بود😂 اهمیتی ندادم رفتم به زور یکم صبونه خوردم نمیرم یه وقت😁😑 برگشتم بالا رو تختم دراز کشیدم حس درس خوندن نبودن برا همین رفتم دفترمو برداشتم شروع کردم به نوشتن ( من متنای کوتاه مینویسم که بیشتر دلنوشته هستن )کوشیم زنگ خورد دیدم علیرضاس😍 زود جواب دادم ( خداروشکر صدام زیاد عوض نشده بود😝 ) گفتم: سلااااام بر داداش همیشه خسته چطوری؟ گفت: سلام عزیزم خستم طبق معمول او چطوری چیکار میکنی؟ گفتم: هیچی بیکارم😁 با کلی مقدمه چینی تهش گفت: عزیزم من ۲ روز باید برم اصفهان برا یکی از دوستام مشکلی پیش اومده زنگ زدم مدرست اجازه ندادن که بیای بام چیکار کنم؟ میری خونه محمد اینا؟ یکم ناراحت شدم ک داداشم میخاد بره😢ولی خب مجبور بودم قبول کنم ولی نمیخاستم برم خونه محمدشون چون امکان اینکه لو برم بود😰 پس گفتم: داداشیییییی😍 گفت: جونم گفتم: نمیشه برم خونه فاطمه اینا؟ گفت: عزیزم آخه دو روز بری پیش یه خانواده غریبه که چی بشه؟ نه نمیشه گفتم: پس خونه خودمون میمونم مواظب خودمم هستم به یاسی هم میگم بیاد پیشم باشه؟😁 خلاصه راضی شد که خونه تنها بمونم دیگه علیرضا شب که نیومد خونه از همونجا رفت اصفهان منم هر دقیقه حالم بدتر میشد🤦‍♀️ ولی محل نمیدادم😎 روز بعدش گلوم به شددددت درد میکرد و گوشمم یکمی میدردید به هیچکدوم از دوستامم نگفتم بیان خونمون چون میدونستم یا زنگ میزنن علیرضا یا میبرنم دکتر😢برا همین تو اون دو روز تنها بودم روز آخری که علیرضا دیگه شبش میرسید تهران خییییلی حالم بد بود تب داشتم به چه وحشتناکی دو باری هم فک کنم بالا آوردم گلاب به روتون😢 تو این مدتم هرچی علیرضا زنگ میزد میپیچوندم و پی ام میدادم بش😁 خلاصه شب شد علیرضا رسید منم رو کاناپه ولو بودم داشتم جون میدادم😐😕 درو باز کرد اومد داخل از همون دور شروع کرد به سلام دادن🤦‍♀️ گفت: سلااام عزیزم خوبی؟ بیا جلو بغلم دیگه دلم تنگ شده برات😍هوی تینا پاشو دیگه😐😂منم تا اومدم پا شم سرم گیج رفت و افتادم علیرضام ترسید سریع خودشو رسوند بم گفت: یا خدا تینا😱چیشدی تو؟ چرا اینقد داغی؟😰 آروم و بی جون گفتم: چیزی نیس داداشی خوبم گفت: آره کاملا مشخصه خوبی😡بشین اینجا معاینت کنم بعدم منو نشوند رو کاناپه رفت کیفشو بیاره کیفشو آورد نشست کنارم معاینم کرد فشارمو که گرفت خیییلی عصبی شد گفت: تیناااا😡از موقعی که من رفتم تو اصن چیزی خوردی؟😡 داری میمیری دور از جونت😡 منم ناراحت شدم آروم شروع به گریستن😁کردم😢 یکم چپ چپی بم نگا کرد بعدم گفت: آخه قربونت بشم من چرا مواظب خودت نیستی تو اصلا؟ هوم؟ من چیکار کنم از دست تو آخه؟ نمیتونی دو روز سالم باشی😕 آخه عزیزم اومدو من یه مدت نبودم اون وقت چیکار میکنی با خودت خدا میدونه و....کلی حرف زد آخرشم اشکامو پاک کرد گفت: اینا دیگه الان فایده نداره آروم باش عزیزم😍 بعدم رفت بالا دفترچمو آورد شروع کرد به نوشتن منم مطلع بودم که اصرا کردن فایده ای نداره😢بنابراین چونه زدنو گذاشتم برا موقعی که بیاد😢نسخمو نوشت رفت آشپزخونه شیرعسل آورد با دو تیکه کیک گفت: تینا عزیزم من اومدم باید اینا تموم شده باشن هاااا باشه قربونت بشم؟ با یه لحن مظلومانه گفتم: باشه😢 اومد جلو سرمو بغل کرد بوسید گفت: آروم باش فدات شم ناراحت نباش ناراحت بشی منم ناراحت میشما گفتم: چشم داداشی😢 خلاصه یکم توصیه کرد رفت داروهامو بگیره بیاد بنده هم تو این فاصله اون شیر و کیکو خوردم یکم با دوستام چت کردم دیدم همه میگن در برم😁 این چنین دوستانی دارم😁 منم دیدم فکر خوبیه پا شدم رفتم به زور اما نمیدونستم کجا قایم شم😕بلد نبودم خو تجربه نداشتم😕 رفتم اتاق علیرضا یکم درو دیوارو نگا کردم دیدم زیر تخت بهترین جاست😕😕😕😕😐😐😐😐 ( تا حالا این کارا نکرده بودم نخندین بم😂😁😕 ) رفتم کمدای زیر تختشو درآوردم گذاشتم پشت تخت😕رفتم زیرش دراز کشیدم😕 خیلی هم به خودم افتخار میکردم که علیرضا عمرا بتونه منو پیدا کنه😎 یکم اون زیر موندم دیدم نه واقعا مکان حوصله سر بریه😞 برا همین گفتم محض اینکه بیکار نباشم برم یه چی بیارم بخورم اون زیر تا علیرضا بیاد😐

رفتم پایین پاستیل😍😋 برداشتمبرگتم بالا دوباره رقتم زیر تخت با گلودرد بسیاری که داشتم شروع کردم به خوردن😁 تو اون سکوت من داشتم ملچ ملوچ میکردم😂😂😂😁 انتظار داشتم نفهمه😂😢 دیگه یه ۲۰-۲۵ دیقه ای گذشت علیرضام اومد از پایین داد زد: تینااااااا کجاییی؟ بالایی؟ هیچی نگفتم😁 ( خداروشکر عقلم به این رسید😂😐 )دید جواب نمیدم اومد بالا اول صدا در اتاقمو شنیدم که رفته اونجا دید نیستم برگشت اتاق خودش که دید در بازه🤦‍♀️تینا خاک تو سرت🤦‍♀️😂خلاصه دید در بازه اومد داخل هیچی دیگه اینجاهاشو نمیگم😂 چون با سوتی بسیااااااار عظیم بنده که پام از تخت بیرون بود لو رفتم😐😂 دیگه بعد اینکه کلی بم خندیدو مسخرم کرد😢😑 جدی شد گفت: تینا شیرو کیکتو خوردی دیگه؟ گفتم: بله داداش😢 گفت خیله خب دراز بکش رو تخت من بیام سرمتو بزنم گفتم: نههههه😭 داداشی نزن😭 گفت: تیناااا هییییش بخاب بدو ببینم❤️ تا اومدم اعتراض کنم دوباره با یه اخم ظریف گفت: عزیزم لجبازی نکن حالت خوب نیس اصلا😘بخاب بدو بعدم با سرم اومد جلو میخاست کش ببنده نزاشتم😢 دیگه زدم زیر گریه گفتم: نههه داداشی خواهش میکنم😭گفت: قربونت بشم یه دیقه آروم باش به من نگاه کن دستتو نگاه نکن عزیزم❤️😘 دیگه با هزار زور و بلا کشو بست پنبه کشید سوزنو فرو کرد گفتم: آخ داداااااش😭گفت: جونم عزیزم هیششش😘 دیگه چسب زد محکم کرد و رفت بیرون حدود چن مین بعد اومد با یه آمپول😱 من دیگه گریه نمیکردم ولی آمپولو که دیدم بلند زدم زیر گریه گفتم: نهههه دادااااششش توروخدا آمپول نهههه😭😭😭گفت: ااااا تینا😕آروم باش عزیزم میخوام بریزم تو سرمت😕 با بغض و گریه گفتم: راس میگی؟😢گفت: آره فدات شم من کی به تو دروغ گفتم آخه😘 دیگه آروم شدم علیرضام آمپولو ریخت تو سرم اومد بالا سرم موهامو ناز کرد برام از خاطراتمون با مامان بابا گفت منم کم کم چشام گرم شد و خابیدم😊 با یه سوزش بیدار شدم دیدم که علیرضا گفت: بیدار شدی؟ ببخشید عزیزم سرمت تموم شد😘 گفت: بشی برات غذا بیارم رفت بیرون منم جدا حالم بهتر شده بود گوش و گلوم درد میکرد اما حالت تهوع نداشتم دیگه علیرضا اومد غذا آورد به زور یکم خوردم😊 گفتم: بسه دیگه نمیخورم ساعت چنده؟ گفت: ۳ نصفه شب خانوم خانوما😕 گفتم: نهههه😳😯جدی میگی؟ گفت: بعلههه من ساعت ۹ رسیدما گفتم: وای🤕یه ذره عقل داشتم اونم پرید🤕 گفت: عیبی نداره الان آمپولاتو میزنی بعدش میخابی😊 گفتم: داداشی😢 آمپول؟ گفت: آره عزیزم آمپول😘 با بغض گفتم: خیلی زیاده؟😢 گفت: نه فدات بشم سه تاس😘 همینجوری با بغض نگاش کردم که گفت: اینجوری نگام نکن دیگه دلم آب میشه عزیزم درد ندارن آماده باش تا من بیام😘 بعدم رفت بیرون منم نشسته بودم و آماه نشده بودم چن دیقه بعد با دو تا آمپول آماده اومد گفت: عزیزم آماده شو دیگه تموم میشه زود😘 آماده نشدم و با بغض بش نگاه کردم آمپولا رو گذاشت کنار اومد جلو کنارم نشست گفت: عزیزم نترس توروخدا😘 قول میدم آروم بزنم بغض نکن فدات شم دیگه😘 بعدم شروع کرد درمورد این دو روز رفتنش توضیح داد منم حواسم رفته بود پی حرفاش یهو به خودم اومدم دیدم دمر خابیدم😢 تا خاستم پاشم دستشو گذاشت رو کمرم و گفت: هیییششش آروم باش تینا بلند نشو عزیزم آمپولا رو برداشت اومد جلو لباسمو کشید پایینو در حین اینکه پنبه میکشید گفت: عزیزم شل باش قول میدم چیزی حس نکنی😘 با یه بغض بسیااااار سنگین گفتم: چشم😢 گفت: قربون چشات و یهو آمپولو فرو کرد😢 گفت: آیییی داداش و زدم زیر گریه گفت: جونم عزیزم😘 تموم شد گریه نکن😍😘 بعدم تموم شدو کشید بیرون خدایی درد نداشت گفت: دیدی درد نداشت عزیزم؟ الکی خودتو اذیت میکنی😘 دوباره همون سمتو پنبه کشید فرو کرد این درد داشت واقعا دیگه بلند بلند گری میکردم و میگفتم: آییییی داداشییییی درش بیااار😭😭😭 آخ😭😭😭 گفت: جونم عزیزم الهی بمیرم من یکم مونده الان تموم میشه😘 نمیدونم چرا تموم نمیشد و هر لحظه هم دردش ۱۰ برابر میشد😭 من بلند گریه میکردم و علیرضام قربون صدقم میرفت تا اینکه بالاخره تموم شد😭 اما درد من اصلاااا کم نشده بود و همچنان با شدت گریه میکردم😢 علیرضا بلندم کرد بغلم کرد محکم تو بغلش فشارم میداد و قربون صدقم میرفت صداش بغض داشت😢 دیگه یکم که گذشت دردم آروم شد گریمم آروم شد علیرضا جدا کرد منو از بغلش گفت: بمیرم من ببخشید عزیزم دیگه بعدی درد نداره قربونت بشم😘 همینکه شنیدم یکی دیگه هم باید بزنم دوباره زدم زیر گریه😭اصلا طاقت یدونه دیگه رو نداشتم😭 سریع اشکامو با دستش پاک کرد سرمو گرفت گفت: هییییششش بسه عزیزم آروم باش آروووم😘😘 یکم منو بوسید اشکامو پاک کرد گفت: قربونت بشم گریه نکن میدونی وقتایی که تو ناراحت میشی چن نفر ناراحت میشن؟ من، مامان،بابا تینا گریه نکن فدات شم😢😘 بعدم خابوندم رو تخت خودشم کنارم دراز کشید بغلم کرد و باهام صحبت کرد یه یه ربعی که گذشت دیگه آروم شده بودم کاملا البته بین صحبتاش راضیم کرد که آمپولمو بزنم
دمرم کرد منم دوباره بغض کردم علیرضام آمپولو آماده کرد اومد نشست لبه تخت لباسمو درست کرد پنبه کشید گفت: نفس عمیق عزیزم نفس😘 بعدم فرو کرد درد داشت اما نه مثل قبلی و قابل تحمل بود اما بازم من زدم زیر گریه و گفتم: علیرضاااا خاهش میکنم داداشی😭درش بیار میسوزه😭 گفت: الهی من فدات شم عزیزم تموم شد تموممممم😘😘😍 چن ثانیه بعدم کشید بیرون جاشو فشار داد لباسمو درست کرد برم گردوند اشکامو پاک کرد دوباره ریخت😢 با یه لبخند دوباره پاک کرد گفت: یه قطره دیگه اشک بریزی من میدونمو تو ها😊آروم باشه دیگه عزیزم تموم شد با بغض گفتم: ولی هنوز جاش درد میکنه گفت: الهی من بمیرم عزیزم ببخشید گلم الان کمپرس میکنم بهتر میشه😘 دیگه خلاصه رفت دستاشو شست اومد کمپرس کرد منم خابم میومد علیرضام چشاش قرمز بود اومد کنارم دراز کشید نازم کرد تا خاب رفتم خودشم خابید اینم از خاطره بنده فرداشم ۱ دونه دیگه زدم و چن روزی قرص میخوردم تا کامل خوب شدم😊
پ.ن ۱: برا منه بدبخت کنکوری دعا کنین😂😢
پ.ن ۲: اگه تو عید فرصت شد خاطره میذارم
پ.ن ۳: ببخشید خسته شدین❤️
پ.ن ۴: راستی دوستان اسم شناسنامه من تینا نیس ولی همه تینا صدام میزنن اگه برا نفرات برتر قلم چی سرچ زدین و نبودم برا همینه😊
پ.ن ۵: دوستان تایم هایی که نوشتم فک نمیکنم زیاد دقیق باشه😂معذرت
پ.ن ۶: من عاشقتونم فراوون😘😘😘❤️👋🏿👋🏿

خاطره  نیروانا خانم

خاطره  نیروانا خانم
سلام من نیروانا هستم.با21 سال سن و تا قبل از بدترین روزهای زندگیم ارومیه زندگی میکردم.برادرم نیوان 5 سال ازم کوچیک تره. من 18 سالگی نامزد کردم و اسم همسرم فرهان هست و ی خواهر داره به اسم فهمیمه که پرستار هستش.
خب بریم سراغ خاطره:  تقریبا 4 ماه بعد از عقدمون من خون ریزی های غیر عادی داشتم که به لطف فرهان پیگیری کردیم و گفتن از کلیه ات هست.تا موقعی که دارو میخوردم خوب بود ولی بلافاصله بعد از قطع داروها خون ریزیم شروع میشد. چند وقتی به همین منوال گذشت که من رفتم سونو گرافی و دکتر گفت جداره مثانه ات افزایش ضخامت داشته ولی برای من آنچنان اهمیتی نداشت اون روزا فرهان تازه جایی مشغول کار شده بود و حسابی مشغول بود منم نمیخواستم به دل مشغولی هاش چیزی اضافه کنم. خلاصه که من اهمیت ندادم و بالاخره کار دست خودم دادم. توسط دکتری که فهیمه بهمون معرفی کرد متوجه شدیم که توده است البته نه خوش خیم بلکه از نوع بدخیمش.تا مدت ها من افسردگی داشتم و بیشترین چیزی که اذیتم میکرد تغیر رفتار فرهان بود. البته خاطره ای که میخواستم تعریف کنم برای بعد چند دوره شیمی درمانیمه که به شدت ضعیف شده بودم و کمبود ویتامین داشتم.
دکترم هم برام آمپول های ویتامین نوشته بود که تا سه ماه هر هفته باید  چهار تا میزدم. من تو اون دوره به شدت کم تحمل و زود رنج بودم فقط کافی بوذ بهم بگن تو تا ی ماه گریه کنم سرش.
یادم رفت بگم که تو این دوره چون دکترم تهران بودن ما هم رفته بودیم و خونه فهیمه میموندیم.
مسئولیت آمپولامو فهمیمه گردن گرفت ( من فهمیه رو خیلی دوست دارم، از اون مهربون تر و دلسوزتر ندیدم)  .فرهان داروها رو گرفته بود و مثل همیشه با ی قیافه تو هم ی کوشه کز کرده بود و با موبایلش بازی میکرد. فهیمه اومد کمکم کرد رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد نشست باهام حرف زدن که اگه میتونی تحمل کنی همشو برات بزنم که راحت باشی تا هفته دیگه. من زدم زیر گریه که نه تو روخدا نمیخوام بزنم ولم کنین بذارین به درد خودم بمیرم و ... که با تشر فهمیه ساکت شدم، بهم میگفت خدا بنده هاشو که دوست داره سخت امتحان میکنه تو نباید جا بزنی تا اینجا تحمل کردی این چند وقت هم روش. بعد رفت برام آبمیوه آورد و نروبیون هم اماده کرده بود  منتظر بود خوردن من تموم شه تا نصف بیشتر نتونستم بخورم و گذاشتم کنار. فهیمه دستمو گرفت و کمکم کرد دمر بخوابم، باهام حرف میزد که حواسم پرت شه ولی کلا متوجه حرفاش نبودم لباسمو کشید پایین و بهم گفت صلوات بفرست تا تموم شه.
پد کشیدم و اروم سوزنو فرو کرد، منم شروع کردم اشک ریختن ولی صدام در نمیومد .نمیدونم چقدر گذشت که گفتم فهیمه تو رو خدا بسه خیلی میسوزونه بهم گفت ی نفس عمیق بکشی تمومه. منم سعی کردم نفس بکشم و بعدش سوزنو کشید و جاش پدو گذاشت و فشار داد.خواستم برگردم گفت یکم صبر کن بعد پاشو. همونجور خوابیده بودم که فهیمه رفت سراغ فرهان و باهاش بحث میکرد منم توان بلند شدن نداشتم همونجا رو تخت گریه میکردم. چند دیقه بعدش فرهان اومد تو اتاق دید من گریه میکنم گفت چته؟ باز دردت چیه گریه میکنی؟
منم دلم شکست هیچی نگفتم رومو برگردوندم تا جون داشتم گریه کردم و بعدش خوابم برد.
دستم  میسوخت و صداهای اطرافم گنگ بود برام چشمامو باز کردم دیدم فهیمه واسم سرم زده بود و نشسته بود کنارم و صدام میزده که بیدار شم. بهش گفتم خیلی دلم از دست داداشت شکسته من که همون اول بهش گفتم برو اون خودش موند من نمیخوام اینجور موندنو دلم میخواد بمیرم فهیمه بخدا من ازش انتظار پول ندارم مگه تا الان چیزی بهش گفتم تمام هزینه ها رو بابا و مامانم دادن چرا باهام اینجوری میکنه .وسطای حرف زدن حس کردم دیگه چشام هیجا رو نمیبینه و کم کم صداهای اطراف گنگ شد برام.
بعدا که فهیمه برام تعریف میکرد میگفت خود فرهان نگران بوده از دستت بده. برای همین بد خلق شده بود ولی کاش میفهمید که من تو اون شرایط واقعا بهش نیاز داشتم.
پ ن: این حرفا رو زدم که به همه بگم ته ته ته همه بد بختیا ی آرامشیه که خیلی شیرینه تجربش کردن.
من خیلی نا امید بودم اما خدا خیلی هوامو داشت. کمکم کرد تا بتونم تحمل کنم همه اون روزای سختو.
شیرینی اون تلخی ها برای خودم و فرهان ی کوچولوعه که اگه خدا بخواد مرداد به دنیا میاد. و باعث شده من دوباره جون تازه بگیرم❤️
خیلی ممنون که وقت گذاشتین و خاطره منو خوندین.سپاسگذارم

خاطره  سوگندجون

خاطره  سوگندجون
سلام💜 سوگندهستم18سالمه😊 اولین باره خاطره میزارم ولی همه خاطره هاتونو میخونم خیلی قشنگن😍 امیدوارم خاطره منم خوب باشه خب بریم سراغ خاطره😉:یه بار که از خواب بیدارشدم حس کردم گلوم دردمیکنه😔 میدونستم سرماخوردم اخه صبح که مدرسه بودم پالتو نبردم باخودم وهمه راه ازمدرسه تاخونه رو میلرزیدم 😅خلاصه یه قرص خوردم وبازگرفتم خوابیدم(خرسم خودتونید😂)باصدای زنگ گوشیم ازخواب پریدم دیدم نامزدم(امین)زنگ زده تازه یادم افتادقراربودامشب بریم بیرون😵
من:الو😴 امین:سلام خانومی خوبی؟صدات چرا اینجوریه؟😑
من:خواب بودم خب😔
امین:باشه عزیزم آماده شومن توراهم
من:امینننن میشه نریم؟😥
امین:چرا توکه همش اصرارمیکردی بریم بیرون سوگندچیزی شده نمیخای بم بگی؟
من:نه چیزی نشده باشه اصلن بریم😇
سریع پاشدم یه آبی به صورتم زدم پنج دقیقه ای آماده شدم😊نگاه کردم توآینه دیدم رنگم زرده خیلی ضایس😂یکم کرم مالیدم به صورتم رفتم بیرون ازاتاق دیدم مامان بابام نشستن آروم سلام کردم بابا:سلام دخترم خوبی؟امروز همش خواب بودی که😕من:خوبم اخه خسته بودم😶مامان:صداتم ازخستگیه؟ دیدم بدجورضایع شدم😂من:امین الان میادمن رفتم خدافظظ😊مامی وددی روبوسیدم واومدم بیرون وباز ده دقیقه ای بیرون موندم تاامین بیاد😂که اومد وکلی خوش گذروندیم😍 البته امین وقتی فهمیدسرماخوردم کلی غرزدولی کوگوش شنوا 😉توراهم شیشه روداده بودم پایین وامین هی میدادبالا که بلاخره تسلیم شد😂😂😂خلاصه برگشتم خونه وفرداش امتحان داشتم که هیچی نخونده بودم 😔کتاب روگذاشتم جلوم که بخونم ولی هیچی متوجه نمیشدم😭به هرزوری بود خوندم وبازقرص خوردم وخوابیدم صبح که مامانم بیدارم میکردم حس میکردم حالم اصلاخوب نیس😩😩گوشم خیلی دردمیکردوگلوم وحشتناک بودطوری که آب دهنمونمیتونستم قورت بدم😭مامان:سوگندمادر چرااینقدداغی تب داری انگار من:خوبم مامان😥 مامان:نمیخادبااین حالت بری مدرسه پاشو یه چیزی بخورآماده شوبریم دکتر
من:نههه مامان خوبم بخابم بهترم میشم😂😂😂
مامان:سوگنداذیت نکن پاشوآماده شو😠
من:مامان نمیخامممم من چیزیم نیس الانم میخام برم مدرسه😅(مامانم هیچوقت ازپسم برنمیاد😂😂😂عاشقتم مامان😍😘)باهربدبختی بودمامان رو راضی کردم بیخیالم شه بیحال بودم لباسای مدرسه روپوشیدم پالتووکلاه ودستکشم پوشیدم سردم بودخب😅😅😅 توراه مدرسه هم دوستمو دیدم که کلی سربه سرم گذاشت وتا زنگ دومو تونستم تحمل کنم ولی وسطاش حالم بدشد😖 اجازه گرفتم ورفتم بیرون توحیاط نشستم که معاونمون گفت میخای به خانوادت زنگ بزنم که گفتم نه وخداروشکراونم گیرنداد یه ربع ساعتی توحیاط نشستم که دیدم امین اومدداخل😳اون لحضه ازترس زبونم بنداومده بود😂😂😂منودیداومدجلوتر:به خانوم خانوما چرااینجانشستی😠
من:امین حالم خوب نیسسس😭😭(مظلوم نمایی😜😂)واقعاحالم بدبود
امین:الان میریم دکترخوب میشی عزیزم❤️رفت ازمعاون اجازه گرفت وبیرون اومدیم من:امین نریم دکتردیگه خودم خوب میشم😢امین:اگه قراربودبشی تاالان شدی بودی
حوصله چونه زدن نداشتم میدونستم اخرم کارخودشومیکنه سرموبه شیشه تکیه دادم وخوابم برد که باصدای امین چشماموبازکردم رفتیم داخل مطب ونوبت گرفت شانس بدم خلوت بودوفقط دونفرجلومون بودن😞بوی الکل استرسموبیشترمیکردم بعدازیه ربع نوبتمون شدورفتیم داخل دکترم یه زن بداخلاق بود که بادیدنشون استرسم بیشترشد😫ایشونم معاینم کردن ونسخه که خواستن بنویسن زودگفتم:خانوم دکترمیشه داروی تزریقی ننویسین؟😢 دکتر:نه خیرنمیشه نسخه رو نوشت وبه امین نگاه کرد:آمپولاشو حتماتزریق کنه وگرنه بایدبستریش کنین گریم گرفت😭امین دستموگرفت تشکرکردیم
امین روی صندلی نشوندم وگفت میره داروهارو بگیره که وقتی اومد یه پلاستیک پره آمپول دستش بودکه بادیدنش بغضم ترکید😭😭😭اومدپیشم ویکم دلداریم داد آمپولارو به پرستاره داد 😔پرستارم که یه خانم جوون بودم چهارتاآمپول جداکرد وگفت:روی یکی ازتختادراز بکشین ومن بازتالحضه آخرمقاومت کردم بااون حالم😂😂که نتیجه هم نداد رویکی ازتختاخوابیدم وامین شلوارمودادپایین پرستاره اومد پنبه کشید وفروکردزیاددرد نداشت چیزی نگفتم ولی واسه بعدی جیغ میزدمااا😂😭امینم همش سعی داشت آرومم کنه ولی خب واقعادردداشت😢واسه بعدیام گفت یکم استراحت کن بیام بزنم من:من دیگه نمیزنم بریم خونهه بسه دیگه😭😭
امین:عزیزم تحمل کن همش دوتادیگه مونده😘 مگه نشنیدی دکترچی گفت دوس داری بستری شی؟ من:نه ولی خب درد داره😢😢😢امین:میدونم خوشکلم ولی چندلحضس دردش بزن خوب شی بریم همون جایی که خاستی❤️😉
من:واقعااا؟قول میدی؟
امین:بعله قول میدم پرستاره اومد بازشلوارمودادم پایین وبازم دردآمپول وبازم جیغای بنده😂😂😂حالا مگه تموم میشد من:ایییی این چیه درد داره درش بیار نمیخام اصن😭😭😭پرستاره هم هی میگفت شل کن تمومه ولی مگه میتونستم😢بلاخره کشیدش بیرون وگفت آخریه دردنداره که فقط سوزوند ومنم گریه میکردم طاقتم تموم شده بود 😔تموم شدوامین کمک کردازتخت بلندشم وپیش به سوی خونه😀ولی تموم نشدومن فرداشم آمپول زدم ولی بقیشو پیچوندم😊
پ ن:معذرت میخام اگه بدبودخاطرم اخه اولین باره مینویسم به بزرگی خودتون ببخشید😊💜
واسه ماکنکوریا دعا کنید درپناه حق
خدانگهدار😘😍

خاطره مریم جون

خاطره مریم جون

سلاممم من اومدم با یه خاطره ی دیگه از کلاس دومم اونوموقع ک کلا از دکتر جماعت میترسیدم 😂😂یادمه میخواستیم اردویی راهیان نورم بریم یه خورده تب داشتم انقد گرمم بود با تاپ شلوارک یه گوشه خونه نشسته بودم مامانم سوپ🍲 گذاشته بود داشت کاراشو میکرد برای فردا یع چن دقیقه ای گذشت یه دفعه یه صدای بلندی اومد از اشپز خونه همه رفتن طرف اشپز خونه لوله ظرف شویی شکسته بود😐اشپز خونه پر اب شد بابام لوله رو محکم بست هنوز ازش اب میزد بیرون با هزار جور بدبختی ابو خالی کردن من همچنان گوشه خونه نشستع بودم 😂😐رفتم یه پتو اوردم رفتم زیرش انقد کوچولو بودم اصلا معلوم نبودم😀بعد نیم ساعت فک کنم درستش کرده بودن مامانم هی دنبال من میگشت😂حالا من هم گرمم بود هم سردم بود بابام پتو رو برداشت گفت این بچه داره از دست میره انقد میلرزیدم نمیتونستن لباس بپوشن برام یع پتو پیچدن دور من تو اون وضعیت هی میگفتم خوبم دکتر نمیام 😂مامانم هم میگفت میگم امپول نده خلاصه رسیدیم اونجا یه دکتر میان سال بود حالا من هم از ترس میلرزیدم هم از لرز😂مامانم گفت دکتر ب بچم امپول نده لطفا😁دکتره گفت حالش خیلی بده چن تا کوچولو باید بزنع😐(اخه اصلا ب توچ من اصلا میخوام بمیرم باس کیو ببینم😐😂)دفترچه رو مهر کرد گفت دارو هاشو بگیرین بیایین ببینم همراه بابام رفتم پایین داروخونه تا دارو هارو گرفت پتو رو پیچیدم دورم الفرار😃😂با اون حال بد مث چی میدوییدم خلاصه من پیش و بابام پشت سر😂اخرش منو گرفت کشون کشون برد بالا😐هی میکشید منو میگفت بابا قربون درد ندارع😐انگار من خرم خلاصه منو بردن تزریقات یه زن بود منو گذاشتن رو تخت همه هم منو نگه داشته بودن😂اصلا بچگی هام عجوبه ای بودم خلاصه این فس خانم تازه پنبه کشیده بود بعد سریع فرو کرد من جیغ و داد ها میکردما تلاش میکردم تکون بخورم نمیشد چون منو نگه داشته بودن😐انقد گریه کردم تا تموم شد دومی رو کی زد نفهمیدم چون داشتم گریه میکردم 😂لنگ لنگون از درمونگاه رفتم بیرون با مامان بابامم قهر بودم فردا هم راهیان نور نرفتیم😐
پ.ن :کلا فک کنم من با راهیان نور مشکل دارم پارسال میخواستیم بریم سرم شکست 😐اگه میخوایین بگید خاطرشو بذارم😂دوستون دارم تا یه خاطره دیگه بابای 😁✌🙌

خاطره ستاره جون

خاطره ستاره جون

سلااام میشناسینم دیگههه ستاره ام
این چند روز اینقدر اذیت شدم که حد نداشت همش تقصیر این محمد بود 😲ازان ۲ سالشه ولی هنو شیر میخرد خو قشنگ یادم یک سال نیمش بود به محمد گفتم که دیگه شیر نمیدم بش بزرگ شده محمد هیچی نگفت بعد ازان که یکم گریه کرد محمد گفت شیر بش بده هنو زوده براش 😲😲همین چند روز پیش دیگه شیر بش ندادم الات اینقدررررر اذیتتتت میکنه که حد نداره الانم محمد ازان و بهار برد پارک منم گفتم بیام یه خاطره بزارم بچه ها شرمندهه که دیر به دیر خاطره میزارم و اما خاطره خودمو محمد و ماهان رفته بودیم شیراز😍❤♥️(یکی کیش دوست دارم چون وقتی برم تو فروشگاه هاش افتادم 😅و جیب محمد خالی میکنم و یکی شیراز 😍❤❤البته شمالم دوست دارم)اقا اینقدر خوش گذشت جاتون خالی‌برگشتنی ولی دردسر شد 😅اقا پیش فرودگاه یه مردی بود که لواشک میفروخت منم دلم عجیب هوس لواشک کرده بودم که گفتم محمد ماهان برام لواشک بخرین 😊که محمد گفت ستاره خوشگلم بزار بریم یه مغازه ی خوب میخرم برات به این دست فروش ها اعتمادی نیست 🙃🙃خوب منم قهر کردم دیگهه🙈تا خریدن برام 😉😉دیگه ما وارد هوایما شدیم بعد نیم ساعت نشستیم منم لواشک ها رو در اوردم 😍❤♥️❤♥️هی میخوردم یعنی تا رسیدیم من داشتم میخوردم 🙈🤣🤣که محمد گفت کاشکی غذا هم همینجور میخوردی 😋که گفتم لواشک با غذا فرق داره این خوشمزه تره 😅ماهانم گفت خوشمزه است چون کثیف 😶😶گذاشت تا اینکه ما رفتیم خونه حالا مامانم هی قربون صدقه مون میرفت ❤😍😍😍😍که خسته بودم رفتم تو اتاقم خوابیدم که با دل درد شدیدی بیدار شدم دیدم محمد جفتم خوابه 🙈🤗که هی ناله میکردم از دل درد که محمد بیدار شد 😁😁(محمد وقتی ار خواب بلند میشه عادت داره ۵ دیقه بشینه سر تخت بعد بلند بشه 🤣🤣)نشست سر تخت بعد ۵ دیقه رو کرد بم گفت هاااا😅😅از دل درد خم شده بودم که گفت ستاره دلت درد میکنه که گفتم اوهوم 🙈که گفت دراز بکش تا معاینت کنم اصلا محمد خواب بود اینارو چشم بسته میگفت 🤣🤣که گفتم محمد (البته با جیغ )که رفت تو سرویس بهداشتی اتاق اب زد به صورتش اومد که گفت ستاره تو اینقدر لواشک خوردی خواستی دلت نیاد درد حالا ببین من کی بتوگفتم تو اخر زخم معده میگیرت هیچی نمیخری فقط لواشک که گریه ام گرفته بود اومد بغل زد بم گفت قربونت برم خو یکم رعایت کن عجیجم (متنفرم کلمه ی از عجیجم وعجقم )گفتم بش لوکه خندید گفت حالا دراز بکش تا معاینت کنم ولی خودم میدونم که مسموم شدی🙃🙃که دراز کشیدم پرهنم زد بالا گفت هرجا که درد اومد بم بگو که باشه ی گفتم که دست گذاشت رو دلم جیغ رفت هوااا که گفت هیسس ستااره چته حالا مامان بیدار میشه که گریه ام گرفته بود محمد گفت قربونت برم گریه نکن تمام شد بوسم کرد🙈 گفت ستاره دفترچه ات کجا ست که گفت تو چمدون که ورداشته ش یه چی نوشت بوسم کرد رفت 😗😙از دل درد خم شده بودم هی ناله میکردم محمد بعد از نیم ساعت اومد یه کیشه پر قرص و امپولکه تا منو دید سه تا امپولا جدا کرد گفت قربونت برم الان امپولات میزنم خوب میشه سه تاشون اماده کرد گفت برگرد خوشگلم 😅از درد نفسم گرفته بود که برگشتم سریع پنبه کشید زد که واقعه ان درد داشت بلند بلند گریه میکردم که محمد گفت جاااانم تماااااام عزیزمم تمااااام و کشیدش بیرون سریع بلدی زد که اونم درد داشت که گفتم اییییییییییییی محمد ایییییی که کشیدش بیرون گفت تمااالم گلم خواستن برگردم که کمرم گرفت گفت همین یهدونه است که سریع فرو کرد که دردش غیر قابل تحمل بود که دیگه از گریه نفسم بلند اومدا بود محمد سریع امپول در اورد فوت کرد توصورتم که اشکم ریختن که گفت جااااانم جاااانم گررریه نکن قربونت برم تمام اصلا این نصبش نمیزنم تو فقط گریه نکن قربونت برم اما تا صبح من داشتم گریه میکردم محمد هی سرم بوس میکرد و معذرت خواهی میکرد اینم خاطره من😅بچه ها اسم ازان اسم مسر هست و ترکی
التماس دعا

خاطره دلارا جون

خاطره دلارا جون
سلام. خوبید؟ بعد از یه مدت باز میخوام چندتا خاطره بنویسم:)
ما همراه با خانواده همسرم باهم رفته بودیم مسافرت، همسرم یه عمو داره که پنج سال تقریبا ازش بزرگتره و خیلی صمیمی اند[سروش]
سروش یک پسر شش ساله داره که اسمش نریمانه و خیلی شیطون و حاضر جوابه. 
بزرگترا خونه نبودند و پسرا به قول خودشون میخواستند برند شیطنت های مردونه کنند، قرار شد من بمونم ویلا و مواظب کوچکترا باشم[اونم من:))]
وقتی داشتند میرفتند سروش گفت: دلا راستی نریمانو ساعت نه ببر، این آمپولرو بزنهo*O گفتم: من از پس بچه ی تو برنمیام اصلا. سروش گفت: تو از پس پری[پرهام] برمیای. اینکه خیلی ازون جونور بی آزار تره. 
پرهام[همسر] هم گفت: خفه سروش. دلا اذیت نکن دیگه! بذار بریم، یکم خوش بگذرونیم. 
گفتم: باشه میبرمش، ولی اول سروش بهش بگو که بیاد:/
سروشم نریمانو صدا زد گفت: با زنعموت هروقت گفت میری بیمارستان، اگ نری اومدم تنبیهت میکنم:/
اونم گفت چشم بابا:)
پرهامم به زور بچه رو گرفت [چون عموما بچه ها از پرهام میترسن و ازش دوری می کنند] و یه چیزایی در گوشش میگفت و نریمانم مدام سر تکون میداد میگفت ٭باشه عمو، باشه میگم، نه بلدم خودم، مطمئن باش. نه مواظب زنعمو هستم!!!! ٭

بعد یه ربع حرف زدن رفتن تفریح کنن و من موندم و بچه ها تا ساعت هشت ونیم بدون هیچ مشکلی سر شد که منو نریمان راه افتادیم و رفتیم یک تزریقاتی تا آمپولشو بزنه. تو کل راه خیلی عادی نشسته بود انگار نه انگار باید آمپول بزنه:/ بجاش من استرس داشتم.
اول رفتیم پیش یک خانم نسبتا مسنی که کار تزریقات انجام میداد و خانمه پرسید خودت تزریق داری یا پسرت؟
من گفتم پسرم. 
که نریمان گفت: مامان دروغ نگو دیگه:/ دکتر گفت تو ضعیف شدی باید تقویت شی!!  بخاطر داداش کوچولوم که تو راهه.
خانمه یه نگاه به صورت بیخیال و خونسرد نریمان و قیافه ٭😶٭ طور من انداخت که نریمان به خانمه گفت: مامانیم از آمپول میترسه بابامم دعواش میکنه اگه آمپولشو نزنه://// چون واسه داداشیم خطرناکه.
گفتم: لوس نشو نریمان، پرهام این مسخره بازیارو یادت داده؟ بیا بریم آمپولتو بزن.
دست نریمان رو خواستم بکشم که خانمه گفت: آمپول درد داری نیست دخترم😕 زود تموم میشه، همسرتم حق داره ببین چقد ضعیفی. هنو با اینکه بارداری لاغر لاغری.
نریمانم تند تند میگفت: مامان نترس من مواظبتم:/ به بابایی نمیگم اول میخواستی آمپولتو نزنی. 
بعد یواشکی به خانمه میگفت مامانمم حاملست:/
خانمه هم اصلا به من گوش نمیداد. هی منم توضیح میدادم. [ درسته قدیما میگفتن حرف راستو از بچه بشنو ولی اون دوره گذشت] آخر سر به هزار زور و زحمت خانمه قانع شد که من نمیتونم حامله باشم و بچه آمپول داره . خندید گفت: بفرما آقای شیطونک بریم آمپولتو بزن.
با نریمان رفتیم تو و بقلش کردم نشوندمش رو تخت که به خانمه گفت: درد نداره؟ خانمه هم گفت: نه پسرم، تو دیگه بزرگ شدی نباید بترسی، چند سالته؟
نریمانم گفت: هشت سالمه.
خانمه گفت: دیدی بزرگ شدی. 
نریمان گفت اگ شش سالم بود باید میترسیدم؟ :))))))
خانمه گفت: آره دیگه، اون موقع کوچولو بودی. الآن ک نیستی.
نریمانم از تخت پرید پایین  بهم گفت:خود خانمه میگه شش ساله ها باید بترسن:)
نریمانم یهو راهشو کج کرد از اونجا رفت بیرون، حالا من و خانمه هی هر طبقه رو میگردیم و پیداش نمیکنیم، تا اینکه دیدم طبقه همکف پیش سرایداری ساختمونه، گفتم: عه نریمان، بیا بریم دیگه.
نریمانم با بغض به سرایداره گفت: همینه:/
بعدم با گریه گفت: ببخشید ببخشید کتکم نزن:((( من کاملا هنگ کرده بودم، سرایداره هم آقای پیری بود نریمان رو نشونده بود رو پاش و اشکاشو پاک میکرد میگفت من مواظبتم. نمیذارم بری تا بابات نیاد:/ 
نریمان رو گذاشت تو اون اتاقکی ک داشت و بعد درو قفل کرد و اومد شروع کرد نصیحت کردن، بین حرفای آقای سرایدار متوجه شدم که نریمان رفته بهش گفته"من نامادریشم، اونو کتک میزنم، بعد الآن دارم بچه دار میشم و سعی میکنم باباشو راضی کنم اینو بذاره پروشگاه" و آقای سرایدار در جواب همه توضیحات من میگفت ٭اصلا شما راست میگید، زنگ بزنید باباش بیاد، ببریدش٭
منم خسته شده بودم و بقیه بچه ها هم خونه تنها بودن زنگ زدم پرهام و سروش که هردوشون خاموش بودند، بعد زنگ زدم پدرشوهرم که گفت خودشو میرسونه.
بعد از یک مدتی پدرشوهرم اومد و با آقای سرایدار صحبت کرد و نریمان رو گرفت. 
نریمانم خودشو پرت کرد بقل پدرشوهرم. پدر بهش گفت:چرا دخترمنو اذیت کردی آمپولتو نزدی؟
نریمانم گفت: من که اذیت نکردم، من اصن از آمپول نمیترسم، عمو پرهام گفت بگم زنعموحاملست وگرنه من اینقد هنوز کوچولوعم که عقلم به این چیزا نمیرسه[آره جون خودش:/]
پدر هم اخم کرد گفت: من بعدا به حساب اون احمق میرسم:) 
بعد بردش  نریمانو خوابوندش رو تخت و خانمه آمپولشو زد، فقط یه کوچولو بغض کرد و اصلا هم گریه نکرد. بعد برگشتیم خونه.
پ ن: قدیما من فقط پ.ن مینوشتم الآن زیاد شده خوبه:)
پ ن۱: قدیما از روی ش
کل خاطره ها تشخیص میدادم مال کیه، مال من کلی ٭!!:))):[][(٭  ازینا داشت، مال بعضیا ایموجی... خلاصه سبکای هرکی مشخص بود.
پ ن۲: کسایی که بهم لطف کردین و گفتین همیشه بیام، من همیشه میام ولی خیلی خاموش حرکت میکنم. اگر حرفی واسه گفتن باشه، حتما میگم.
پ ن ۳: اگر خاطره نمیذارم واسه اینه ک خاطره زیادی ندارم، چون کسایی ک خاطره زیاد دارن یا دکترن یا اطرافیانشون دکترن، من خاطراتم منحصر به مریضی اطرافیانمه که گاها خاطرات ناراحت کننده ایه و دوست ندارم خاطرات ناراحت کننده بذارم. هروقت خاطره جالبی پیش بیاد براتون میذارم
پ ن۴: چقد اینایی که زوجی و خانوادگی خاطره میذارن جذابن:) فکر نکنم همسر من بتونه خاطره بنویسه:))))
پ ن ۵: چندتا خاطره از زمستون امسال دارم که اگ خواستید حتما براتون میذارم.
پ ن ۶: امیدوارم خاطره مبهمی نباشه چون حرفا و اینا زیاد و دقیق یادم نمونده بود
پ ن۷: اگر به پیامی جواب نمیدم مبنی بر بی احترامیم نیست فقط حرفی ندارم.
پ ن ۸: نریمان گفت بابا گفته اگه نیام بیمارستان تنبیه میشم نه اینکه اگه یه کوچولو شیطونی کنم[اینو پرهام یادش داده بود]
پ ن ۹: اگر واستون سوال شده، مادر نریمان وقتی خیلی کوچولو بوده فوت شده واسه همین من بردمش
پ ن ۱۰: پرهام گفت خواستم ببینم عرضه نگه داری بچه رو داری یا نه، دیدم نه!
پ ن۱۱: دوستتون دارم.

خاطره زهرا جون

خاطره  زهرا جون
سلام دوسنای گلم☺️ زهرام 😁  امیدوارم خوب باشید همگیی مررسیی از نظراتون وـمرسی از مریم  جون  و اقا پارسا که جواب سوالامو میدن ولی من هنوز انتخاب رشته نکردم اقا پارسا خرداد ماه انتخاب رشته میکنم مرسی از قوت قلبتون ❤️😍 مرسی از همه عزیزایی که خوندن و نظر گذاشتن و ممنون از عزیزایی که رهام رو حمایت میکنن ، این خاطره مربوط به ۵ سال پیشه  (متولد ۸۲ام) چند روز مونده بود به عید که بدجوری سرما خوردم و با اسرار مامانو بابام که گفتن میبریمت پیش دکتر خودت تا امپول نده راضی شدم و دکترم مثل همیشه شربت داد😍😋 بعد از چند روز دقیقا ی روز قبل از ۱ فروردین من بدتر شدم ولی نرفتم دکتر شد ۲ فروردین من بزور میرفتم خونه فامیل😿😪 بالاخره راضی شدم برم درمانگاه از شانس منم ی دکتر خنگ بود بعد از معاینه گفت ی دگزا نوشتم بزن بعد از تشکر بابام رفت داروهارو بگیره منم از استرس تپش قلب گرفته بودم و یخ کرده بودم ، بابام دارو هارو گرفت اومد منم رفتم تزریقات اماده شدم زنه اومد پنبه کشید از سردی الکل استرسم بیشتر شد 😫😫و سفت کردم اون بیشورم همون جوری زد منم سعی کردم صدام در نیاد خیلی میسوخت😢😢😢😢 که بلاخره دراورد 😒 منم اومدم خونه ۳ روز گذشت من بهتر نشدم که هیچ بدترم شدم😭 دوبارع رفتیم درمانگاه دکتره بعد معاینه گفت چند سالته خانوم کوچولو منم گفتم ۱۰😒گفت شانس اوردی کوچولویی وگرنع بیشتر امپول میخوردی برات دوتا پنیسیلین نوشتم الان بزن😒 منم زدم زیر گریهه 😭😭 از درمانگاه اومدیم بیرون منم همونجوری گریه میگردم بابام داروهارو خرید برام ابمیوه و کیک خرید منم نخوردم گفتم بریم خونه😭😭 رفتیم خونه مامانم کلی رو مخم راه رفت وـنمیدونم چجوری شد من راضی شدم واقعا🤔🙄🤭😳 رفتیم دوبارع درمانگاه رو تخت تزریقات دراز کشیدم خیلیم شلوغ بود زنه اومد پنبه کشید و فرو کرد که من جیغ زدم و شرو کردم به گریه کردن😭😭😭😭😭 و پاهامو تکون میدادم که مامانم کمرمو گرفت بالاخره تموم شد ، مامانم نمیدونست دوتاس😭 شکه شد زنه دوباره سمت دیگ پنبه کشیدو فرو کرد😭 من دوباره جیغ میزدم و گریه میکردم میگفتم بگو دراااارهه خیلی درد دارههه😢 که بالاخره بعد چند ثانیه دراورد😢 بعدش ام مامانم بغلم کرد😂😢 کلی نازمو کشید ولی بلاخره خوب شدم 😍 
پ ن: ببخشید خستتون کردم امیدوارم دوس داشته باشید 


خاطره یلدا جون

خاطره یلداجون
سلام سلام دوستای گلم . یلدا هستم .گفته بودین از ارمان براتون خاطره بنویسم . اینم خاطره 😊 در حد امکان سعی می کنم از شکلکا استفاده کنم .☺️ ارمان کم کم مریض میشه وقتیم که مریض بشه بدجور میشه یعنی یه دو سه روز قشنگ خونست . این خاطره مربوط به دوماه پیشه .🙂 یه روز که ارمان شیفت صبح بود نرفت خوب منم بیدار شدم برم به مطب دیدم هنوز خوابه بیدارش کردم 😐 اینطوری منو نگاه می کرد که برای چی منو بیدار کردی منم گفتم چه می دونستم نمی ری من رفتم صبونتم گذاشتم رو میز .🤔 متفکرانه که چرا نرفت من رفتم به سوی کار حال در پارکینگ باز نمی شد از شانس قشنگ من با ریموت هر چی زدم باز نشد که نشد مجبوری رفتم بالا که ریموت ارمان رو بگیرم بیدارش کردم با یه حالت برزخی نگام کرد 😠 گفتم اوکی فهمیدم کجاست بخواب .نگو اقا مریضه حال و حوصله نداره . منم رفتم مطب بعد مهسا تو مطب بود گفت که پویا به من زنگ زد گفت داره میره پیش ارمان من 😒😕 گفتم باشه یه چند تا مریض اومد دیدم .رفتن .منم پاشدم رفتم خونمون با مهسا که دیدم بله اقا ارمان مثل لبو شده بود  از تب پویا ام کنارش بود . منم رفتم گفتم چیشدی تو 🤔 گفت معلوم نیست سرما خوردم گفتم میدونم صب که اینطوری نبودی گفت اره چند ساعته حالم بد شده بود پاشدم پاشویش کردم دیدم نخیر تا پویا اومد پویا رفته بود داروهاشو بگیره .تا اومد دیدم نه پویام مثل ارمان سخت گیره 🤓🤓 بعد یه تب بر زد صداشم در نیومد . بعد پنادر و زد که فقط یه اخ اولش گفت و دستاشو مشت کرد با اون فشاری ارمان میاورد به دستاش اگه من میاوردم ناخونام میرفت تو پوستم که تجربشم داشتم 😀😀😀 من جای اون گریه می کردم ارمان می خندید (نچ نچ نچ)😊😊😊 ارمان گفت من از امپول نمی ترسم دیگه واسه زدن یه پنادر یه اخ و باید می گفتم دیگه ( نه که من خیلی زرنگم از امپول اصلا نمی ترسم 😂😂😂) چون دردش زیاده بعد این امپول زدناش تا ۲ روز ادامه داشت .منم مطبو کنسل کردم بهش رسیدم تا خوبه خوب شه .
در امکان سعی کردم از شکلکا استفاده کنم دیگه 🤣🤣🤣🤣 .

خاطره اقا علی

خاطره اقا علی
سلام😉 حالتون خوبه؟علی هستم باز اومدم😓با پای چلاغ😭خاطره از بچگیم میخوام بگم تا عمر دارم فراموش نمیکنم:پنج سالم سالم بود👶همراه امیر و امین رفتیم خونه عموم پسر عموم علیرضا هفت سالش بود (اون موقع عموم اینا همسایشون یه دختر خیلییییییی شیطون👿 هفت یا هشت ساله به اسم دلسا داشت هر وقت میومدم خونه عموم اونم میومد یه بلایی سرم میاورد😒)همون روز که رفتم خونه عموم دلسا با خواهرش اومدن خونه عمو😠البته دلسا سرما خورده بود اومده بودن عمو معاینش کنه😷من و علیرضا در آرامش مشغول بازی بودیم(خاله بازی میکردیم😂علیرضا بالشت میزاشت رو پاش من بغلش دراز میکشیدم اونم تو دهنم پستونک میزاشت مثلا علیرضا مامانمه منم بچش😅)دلسا آروم بهمون نزدیک شد گلدون زنعمو رو برداشت گلاشو در آورد نمیدونستم میخواد چیکار کنه بیخیال داشتم بازی میکردم گلدونو برد بالا محکم زد تو سرم😱😭(هر وقت یادم میاد جمجمم درد میگیره😡)شانس آوردم سرم هیچی نشد ولی گلدونه شکست😵زنموم حساااااابی خودشو کنترل کرد وگرنه الان دلسا زنده نبود😆منم مشغول گریه زاری زنموم بغلم کرد برد تو آشپز خونه هر کاری میکرد ساکت نمیشدم از عصبانیت قرمز شده بود😠(گلدونه یادگاری بهترین دوستش بود😐)امین بغلم کرد رفتیم تو حال منم محکم چسبیدم به امین عمو بزووووووووور معاینش کرد رفت براش داروهاشو آورد شش تا آمپول💉💉💉💉 و یدونه شیاف با شربت نوشت عمو چهار تا آمپول آماده کرد خواهرش بغلش کرد گذاشتش رو پاش دلسا همچین لگد زد تو شکمش بیچاره ناقص شد😣عمو هم عصبانی شده بود😡دلسا رو گذاشت تو بغل امیر زنمو و امیر و خواهر دلسا حتی علیرضا😅همه نگهش داشته بودن یک حرکاتی در میاورد عمو شلوارشو تا زیر باسنش پایین کشید اولی رو سریع زد جیغ میکشید گریه میکرد😲😭دومی و سومی رو هم زد چهارمی رو بزور بهش زد بعد شلوارشو تا زانوش کشید پایین شیاف هم براش گذاشت خواهرش لباساشو درست کرد دلسا گریه میکرد به عموم مشت میزد😡😒رفتن خونشون منم یه نفس راااااحت کشیدم شبش هم دلسا با باباش اومد خونه عمو اینا😣اون دوتا آمپولم بزنه اومدن تو خونه طلبکارانه نگاه میکرد انگار من گلدونو زدم تو سرش😒عمو خونه نبود قرار شد زنمو آمپولاشو بزنه💉💉دلسا هم از فرصت استفاده کرد چاقو گرفت افتاد دنبالم🔪😨😵منم جیغ میزدم فرار میکردم😱باباش این صحنه رو دید داد زد:دلساااااا این چه کاریه دختره ی..........چاقو رو بزار سرجاش ببینم😠😠😠😠😠😠😠😠بدو بدو رفتم تو بغل امیر دلسا هم چاقو رو باشدت آورد پایین😨😵😱😱😱لباس امیر پاره شد خدا رحم کرد بهش نخورد😨😵اون دوتا امپولو زنمو یجوری بهش زد هر کی بود میفهمید داره انتقام گلدونشو از دلسا میگیره😯عوضش دلسا کلی بد و بیراه به زنمو گفت😒آخرشم سر علیرضا رو کوبوند به دیوار😵شب هم داشتیم میرفتیم خونه با فندک موهامو سوزوند😱😭

💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛
همیشه یه دلیلی برای خندیدن پیدا کنید. ممکنه خندیدن باعث نشه تو زندگی بیشتر عمر کنید اما حتما باعث میشه تو عمرتون بیشتر زندگی کنید!
شاد باشید💜

خاطره عسل خانم

خاطره عسل خانم
سلام دوستان عزیز
من دوباره اومدم
امروز میخوام راز نترسیدنم از آمپول رو برملا کنم براتون😂💪🏻
من هرچی خاطره دارم از 5سالگی به بعده چون قبلش خیلی واسم کمرنگه ولی از همون 5سالگی تا الان که نزدیک 25 هستم کلا 2_3بار آمپول زدم که اونام درحد بتامتازون بوده ینی خاله بازی بود در اصل😂😂
یادمه سال آخربودم که تو پاییز یه سرمای خفیف خوردم ولی زود خوب شدم(اهواز پاییز نداره چون یهو از تابستون میفتیم تو زمستون😒) اما نمیدونستم قراره ادامه دار بشه و اینهمه بلا سرم بیاد..درست بعد اینکه فکر میکردم خوب خوب شدم یه روز از صب که بیدار شدم حس کردم نفسم به زور بالا میاد ولی درحدی نبود که بخوام برم دکتر گفتم میرم مدرسه نهایت حالم بدشد برمیگردم اون روز کلا سخت نفس میکشیدم وهمش هم توی کلاس موندم تا اینکه زنگ آخر دبیرمون منو فرستاد برم از دفتر واسش برگه بیارم کلا 14 تا پله بیشتر نبود منم طبق مرضی که داشتم پله هارو دوتا یکی طی میکردم بیماربودم دیگه😁 ولی وقتی رفتم و برگشتم حس کردم نفسم سنگین میره و میاد حس خفگی بدی بهم دست داد طوری که مجبور شدم تا کلاس آروم آروم برم تا نفسم جا بیفته؛تا آخر ساعت بدتر و بدتر میشد حالم طوریکه دبیرمونم متوجه شد همش میگفت خوبی؟رنگ و روت چرا اینجوریه؟ اگه حالت بده پاشو برو گفتم نه دیگه الان تموم میشه زودی میرم خونه
چشمتون روز بد نبینه تا برسم خونه سینم به خس خس افتاد دیگه جوری که از در وارد شدم همونجا روی زمین پهن شدم مادرجونم اونروزخونمون بود والبته تنهابودتامنو دید بدو اومد سمتم طفلی خیلی ترسیده بود میگفت مادر چرا صورتت کبود شده نفس بکش عزیزم نفس بکش
ازونجا که ما وراثتی سابقه تنگی نفس و آلرژی داریم همیشه توی خونه ازین اسپری پیس پیسیا هست وبه لطف اون کمی حالم بهتر شدتا تونستیم سریع به بیمارستان برسیم مستقیم رفتیم اورژانس دکتر معاینم کرد گفت سریع بهش اکسیژن وصل کنید من تو اون لحظه ها مرگو به چشم دیدم خیلی سخته که آدم نتونه نفس بکشه؛بردنم اتاقی که توش کپسول اکسیژن بود و بهم اکسیژن رسوندن خیلی باحال بود یه حس خنکی خوبی داشت یکم که گذشت حالم بهتر شد چشام واشد آرومتر شدم
چند دقیقه بعد دکتر اومد بالاسرم حالمو پرسید گفتم بهترم گفت داروهاتو بگیر و حتما آمپولتو اول همه بزن گفت آمپول☹️ فس شدم هر چی با اکسیژن بادم کردن پنچر شد رفت😂😂😂 خوب که شدم داروهامو از مادرجون گرفتم رفتم سمت تزریقات و نمیدونید با چه صحنه زیبایی مواجه شدم درش بسته بود اوه مای گاد مگه میشه مگه داریم این همه شانس یکجا توی اوج بودم که یه صدای ضمخت ازپشت سرم گفت تزریق داری؟ برگشتم مات و مبهوت نگاش کردم یه خانم هیکلی باته مایه اخم بود سرمو تکون دادم اومد سمت در که بازش کنه انقدر بدخورد توذوقم که اومد😑 ماشالا واس خودش یه پا مرد بود گفتم نکنه اشتباهی اومدم تزریقات آقایون🤔رفتیم داخل گفت دراز بکش لباستم بده پایین من انقدر ترسیده بودم ازش که نمیدونم چطور اون سوال احمقانه اومد رو زبونم و پرسیدم نمیشه تو دستم بزنی آمپولو گفت نعععععع😡 بخواب😤
(ینی آخرت سوال بودااااا هنوز یادم میاد خندم میگیره که این سوال مسخره چی بود مث کودنای آمپول ندیده پرسیدم آخه مگه واکسنه تو دست بزنه😢🤣)
اینم از نتایج فرار از آمپوله دیگه ازبس سالها دور بودم از میادین تزریق نمیدونستم بچه بودم دیییه ببخشین😂
خوابیدم ولی مرده بودم ازینکه الان قراره چقدر درد داشته باشه پنبه کشید سوزنو فرو کرد یه نیش کوچولو بود منتظر بودم دردش بیشتر شه که دیدم داره جای آمپولو میماله گفت تموم شد پاشو من هنوز تو کف بودم که کی زد کی کشید بیرون اصن چی بود چی شد چرا درد نداشت😳😧اومدم بیرون و حس قهرمانانم گل کرده بود انقدر ازینکه آمپولم درد نداشت خوشحال بودم که نفس تنگیم یادم رفت دوس داشتم فقط زودتر برم ازون فضا بیرون چون بوی الکل اذیتم میکرد خداوکیلی بوی الکل بیشتر از آمپول استرس زاست  قبول دارید؟؟؟ اینم بگم الحق همون یه ریزه آمپول کلی راه نفسمو باز کرد
چندروزبعد بازم دوباره عود کرد وکله سحر دوباره راهی اورژانس شدم و بازم اکسیژن و..ولی اینبار دکتر دید حالت تهوع دارم لطف کرد یه تقویتی هم زد تَنگِ بتامتازونه..آمپول اول بتا بود که آقای دکتر خودش زد اومد سمتم گفت تودستت میزنم آستینمو دادم بالا گفت لازم نیس دستتو مشت کن و مچمو برگردوند روی دستمو پنبه کشید و آمپولو توی رگم زد یکم سوزش داشت ولی زودی تموم شد
ای کاش همه آمپولا اینطور بودن، چند دقیقه بعد یه پرستار خانوم اومد گفت دراز بکش عزیزم آمپولتو بزنم منم از دنیا بیخبر فک کردم اینم مث قبلی بدون درده سریع خوابیدم لباسمو خودش درست کرد گفت نفس عمیق بکش منم خیلی ریلکس زودی پنبه کشید و فرو کرد و دیدم نه دردش داره بیشتر میشه یواش آی آی میکردم هرچی روبه آخر میرفت صدای منم بالاتر میرفت آخرش یه آیییییییی بلند گفتم وآمپولو کشید بیرون خیلی دردم گرفت

چون انتظارشو نداشتم
برگشتم بهش گفتم چرا نگفتی درد داره پرستاره که قشنگ معلوم بود تومدت تزریق به آی آی گفتنم خندش گرفته بود بالبخندگفت حالا که دیدی درد داره
اون:☺️
من:😧
یکم خودم جای آمپولمو ماساژ دادم لباسمو مرتب کردم بعدشم ازونجا برگشتم خونه ولی جای آمپولم تا چندروز درد میکرد و یه توده سفت شده بود
پ.ن:چقدر خوبه که خواننده های خاموش هم دارن یکی یکی میان و خاطره میزارن مرسی از همه زیرآبیا(ازجمله خودم😂😂)

پ.ن:حالا متوجه شدید چرا من از آمپول نمیترسم  و شجاعم چون کلا تو عمرم 3تا آمپول بیشتر نوش جان نکردم 😂😂😂 پهلوون پنبه هستم درخدمتتون😝😝
هروقت پنی سیلین و سفتریاکسون زدم میفهمم آمپول چیه💉 مگه نه؟!!

امیدوارم تنتون به نیش آمپول نیازمند مباااااااد
مرسی که وقت میزاریدومیخونید
سپاس فراوان از دوستای گلم که لطف کردن و بانظراتشون منو خیلی خیلی خوشحال کردن عاااااشقتونم♥️🌹♥️

خاطره اقای سام

خاطره اقای سام
آقای سام😎
سلام چطورین😉

اول یه توضیحی بدم،طبق خاطرات قبلیم چند روزی هست دارم آمپول میخورم😑گفتم خب الآن که بیکارم حیف نیست خاطرشو نذارم😅
از روزی که ماهان اومد خونمون و رفت که هیچی،فرداشم هیچی چون حالم بهتر بود،پس فرداش،نی نی سورنا ۲۱روزش شده بود،من که خواب بودم البته😄😅ولی شنیدم که انگاری مامی و ددی برنامه دارن برای نی نی سورنا😏اول که خب ناراحت شدم😐گفتم مگه سورنا چه قدره بچه😑خیلی کوچیکه هنوز😑بعد گفتم برو بابا این همه به من آمپول زدن چیه مگه حالا یه ذره هم سورنا مورد عنایت قرار بگیره😂😂 من که گرفتم خوابیدم تا ظهر😂دیگه این هفته هم کلا تعطیل بود😂ظهر پاشدم،بابا نبود،مامی بود فقط،رفتم توآشپز خونه دیدم مامی رخت خواب سورنا رو پهن کرده رو اوپن آشپزخونه😑مامی اگه یه قلت بزنه بیوفته چی؟سلام کردم مامی گفت سلام پسرم حالت بهتره؟سرمو تکون دادم،خواب بودم هنوز🤣گفت برو دست و صورتتو بشور بشین ناهار بخوریم،ینی انقدر دیر بیدار شده بودم که دیگه وقت ناهار بود😂😂 صورتمو شستم به مامان گفتم بچه رو‌گذاشتی اونجا یه هو بچرخه بیوفته میخوای چی کار کنی؟گفت الآن بغلش میکنم تو خواب بودی گفتم‌نیارمش اینجا گریه میکنه یه هو بیدار میشی،دادش بغل من گفت بیا بگیرش من غذارو بیارم،یه جوری پتو پیچیده بود دورش انگار کولاکه😑بالاخره بعداز۲۱روز کلاهشو درآوردم😂مامی هم چیزی بهم نگفت😃دیدم خیلی زشته😂یه عکس ازش انداختم که یادگاری بمونه‌😂مامی ناهار آورد گفت بخور زود میخواییم بریم بیرون،گفتم کجا؟گفت سورنا رو میخوام ببرم دکتر ببینه،گفتم مگه چشه؟گفت چیزیش نیست مرد نشده بچه هنوز،گفتم زوده مامی بذار یه ماهش بشه بعد،مامی گفت خودتم همین قدری بودی🤢🤢مامی لازم بود حتما بهم بگی🤢گفتم من نمیام😑مامی گفت چرا؟گفتم به نظرت واسه چی امروز من مدرسه نرفتم؟گفت خب تعطیل بود😐گفتم تعطیل کردن چون آدم عادی هم نباید بره از خونه بیرون من باهات بیام که چی بشه😑مامی گفت تنها میخواستم برم که صبح میرفتم میومدم دانشمند بخور زود بریم باهم تنهایی نمیتونم برم،گفتم مامی من نمیام😑گفت تو غلط میکنی مثل بچه ی آدم لباس میپوشی میای میریم حرفم نمیزنی😒مامی از تو دیگه توقع نداشتم😑گفتم پس برگردیم میرم پیش آرمان😑گفت مدرسه ها تعطیله چون آدم عادی هم نباید از خونه بره بیرون😒میخوای این همه راهو پیاده بری که چی بشه؟گفتم پیاده نمیرم ماشین میبرم،گفت بیخود تا گواهی نامه نگیری نمیذارم بشینی پشت ماشین،گفتم با آژانس میرم،گفت فعلا بخور پاشیم بریم تا دکتر نرفته،زود ناهارمو خوردم داشتم لباس میپوشیدم مامی یه هو اومد تو اتاق،برگشتم پشتمو کردم بهش گفتم مامی در بزن بیا تو خب😤گفت حرف نزن بیا سورنا رو بگیر من برم لباس بپوشم،گفتم وایسا کمربندمو ببندم،برگشتم سورنارو‌داد بغلم،کاپشن سرهمی سفید تنش کرده بود گمشده بود تو لباس😂😂شاید باورتون نشه ولی بیدار بود😐گذاشتمش رو تختم لباسمو پوشیدم کاپشنم پوشیدم ماسکم زدم بغلش کردم اومدم بیرون،به مامان گفتم مامی بیا بریم،مامی اومد رفتیم‌تو‌ماشین،تو‌پارکینگ صورت سورنارو چسبونده بودم به خودم که هوای کثیف نفس نکشه😂مامی درماشینو باز کرد نشستیم توماشین راه افتادیم وسط راه ماسکمو درآوردم مامان منو زد😐گفت ماسکتو بزن منو بدبخت نکن،گفتم ععععععععع مامان انقدر گیر نده،دارم خفه میشم😤مامان دوباره منو‌زد😑مامی یه بار زدی هیچی نگفتم حالا لهم نکن😂دوباره گفت سام حالت بد میشه بزن ماسکتو،گفتم نزن منو😤عرق میکنه بدم میاد،گفت به جهنم جواب باباتو‌خودت میدی پس😑گفتم خودم‌میدم😑رسیدیم به مطب،مانی هرچی جز زد گفت ماسکتو بزن گفتم هوا کمه زیر ماسک،رفتیم تو مطب،شلوغ نبود خیلی منتظر نشستیم نوبتمون شد،رفتیم پیش دکتر،من بگی نگی سرفه میکردم،سورناهم بغلم بود آقای دکتر گفت پسرجان سرماخوردی توصورت بچه سرفه نکن،گفتم یه چی پرید تو گلوم😣مامی زد پشتم گفت بریم خونه فقط😒😏دکتر گفت بچه رو بیار اینجا،سورنا یه چرتی زده بود توماشین،بیدار بود😍
آقای دکترمتخصص اطفال بود،اول گفت کاپشنشو در بیار بدش به من،مامی از من گرفتش گذاشتش رو تخت کاپشنشو درآورد دادش بغل دکتر،اول سورنا گریه کرد بعد دکتر یه جوری گرفتش که گریش بند اومد😑تصمیم گرفتم منم هر سری گریه کرد همینجوری بگیرمش😅دکتر بهش گفت چیه جوجه؟سورنارو یه معاینه ی همینجوری کرد،ضربان و تب و چشماش و گوشاش و حتی قدشو اندازه گرفت،بعد به مامان گفت لباسای نی نی سورنارو دربیاره،خودشم یه چیزایی تو‌ سربرگش نوشت،مامی لباس سورنارو درآور باز داد بغل دکتر،دکتر گذاشتش رو وزنه،نی نی یه خمیازه کشید که ضعف کردم براش😍😍😍قشنگ تو‌چشمام از این قلبا ترکید😂بعد دوباره سرفه کردم😑
دکتر گفت دنیا اومد چند کیلو بود؟مامی گفت سه کیلو و صد بود،کم تر شده یا بیشتر؟دکتر گفت کم تر که نمیشه اگر مشکل مادرزادی چیزی داشته باشه فقط وزن نمیگیره،الآن...۳کیلوو...۶۰۰😐دکی اشتباه نمیکنی؟😑
خلاصه که وزنشم گرفت گفت خوبه خیلی ریز نیست میشه یه کاریش کرد،بعد دوباره یه چیزایی نوشت،به مامان گفت اگه مطمئنی میخوای همین امروز انجام بدی که پوشکشو باز کن اگرم نه که هیچی فقط شب به هیچ وجه جراحی نمیکنیم،مامی گفت نه نه همین امروز مطمئنم،گفت پس ببرش اتاق جراحی(جراحی سرپایی)آمادش کن،مامی سورنارو بغل کرده داره میره من دست وپام داره میلرزه😑😑مامی گفت بیا سام بدو،دکتر بهم گفت میترسی نیا تو اتاق اگرم نمیترسی تو بمون فقط،گفتم باشه من میمونم،رفتیم تو اتاق جراحی دکتر به مامی گفت بره بیرون،مامی اول کلی چونه زد آخرشم گفت مواظب داداشت باش و‌رفت بیرون😑دکی به من گفت عععع داداشته؟گفتم نه من باباشم😐😂گفت مزه نریز بچه،گفتم بله داداشمه،گفت خب پاهاشو محکم نگه دار،حالا منو میگی دارم سکته میکنم از ترس😂گفت نگهش دار دیگه،گفتم بی هوش نمیکنید مگه؟گفت مگه میخوام قلبشو عمل کنم؟😐پاهاشو با یه دستم گرفتم،گفت دستاشم بگیر،دستاشم گرفتم،سورنا شروع کرد به گریه کردن😑😐همینو کم داشتیم🤦‍♂️دکتر گفت هیس ‌پسر جان کاریت ندارم که،شاید باورتون نشه ولی دفعه ی اول بود سورنارو بدون پوشک‌میدیدم😅که البته دیدنم نداشت خیلی😐😑تا دیدم دکتر آمپول به دست اومد بالا سر سورنا گفتم میخوای آمپول بزنی بهش؟یه ماهشم نشده هنوز😐گفت آمپول بی حسیه بچه جان روتو اونور کن نمیخواد نگاه کنی،من کلا رومو کردم اونور😂فقط از جیغ زدن سورنا میفهمیدن عملیات درحال انجامه😂با جیغ سوم سورنا منم گفتم آی🤣دکتر گفت یکی تورو جمع کنه بابا خدا شفات بده😐😑
بعداز چند دیقه بهم گفت خب ولش کن تموم شد،من دیگه اصلا نگاه نمیکردم بهش😂چشمامو بسته بودم از حس لامسه استفاده میکردم،رفتم مامی رو صدا کردم اومد تو اتاق گفت چشماتو باز کن میخوری به در ودیوار بچه،گفتم من راحتم برو سورنارو بیار بریم،رفت سورنارو جمع کرد😂منم چشمامو باز کردم سریع پریدم تو دسشویی دستامو صد بار شستم انقدر تو‌دسشویی سرفه کردم مامی اومد در زد گفت بیا بیرون،اومدم بیرون سورنارو داد بغلم،یه دستشو گذاشت جلوی دماغ و دهنم بااونیکی دستشم حولم میداد که بریم بیرون سوار ماشین بشیم برگردیم خونه،نشستیم تو‌ماشین دستشو برداشت گفتم ععععععع مامان چرا امروز اینجوری میکنی؟😤گفت چون عقل نداری بچه بهت میگم ماسکتو بزن بادمن لج‌میکنی،داری خفه میشی انقدر سرفه کردی😤😡گفتم میخواستی منو نیاری من اصراری نداشتم،مامی گفت یه بار دیگه زبون درازی کنی یه جوری با پشت دست میزنم تودهنت که حرف زدن یادت بره،فهمیدی یانه؟😤😡😡😡خشم مامی😐
من با مامی قهر کردم تا خونه،من همچنان سرفه میکردم سورنا هم هی نق نق میکرد😥مامان دیگه اعصابش خورد شده بود،تو خونه بودیم البته من تو اتاقم بودم سورناهم بغل مامی دیگه،من تو اتاق سرفه سرفه،سورنا اونور گریه گریه،مامی آخر گفت اعصابمو خورد کردین جفتتون😤در اتاقمو باز کرد اومد تو گفت من گفتم تو انقدر شدی دیگه باهات بحثی ندارم،گفتم منم باتو بحثی ندارم😠سورنا رو از مامان گرفتم گفتم پیش من میمونه،رفت رخت خواب و شیشه شیر و پوشک و خلاصه هرچی لازم بود آورد گذاشت تو اتاق من گفت پس همه کارشم خودت میکنی،بعدازخونه رفت بیرون،من  دیدم سورنا خیلی گریه میکنه پستونکشو گذاشتم تو دهنش باز گریه میکرد،بغلش کردم کلی تو خونه راه رفتم،بازم گریه میکرد،بالش و پتو گذاشتم روپام بخوابونمش،نمیخوابید همش گریه میکرد،خونه رو گرم کردم شلوارشو درآوردم پوشکشوشل کردم خوابوندمش روپام،پستونکشم گذاشتم تو دهنش یواش یواش خوابید،منم همش جلوی دهنمو میگرفتم سرفه نکنم که سورنا بیدار نشه،دیدم خوابش سنگین شد گذاشتمش کنار مبل دورشم بالش و کوسن چیدم رفتم تو اتاقم زنگ زدم به بابا😑از ته حلقم سرفه میکردم بابا گوشیو برداشت گفت الو،هی سرفه میکردم و حرف میزدم گفتم سلام بابا میشه بیای خونه؟😥گفت کار دارم نمیتونم بیام،گفتم لطفا بابا باید بیای😢گفت چیزی شده سام؟چرا سرفه میکنی انقدر؟
گفتم نمیدونم لطفا بیا خونه😣،گفت مامانت کجاس پس؟گفتم مامی منو‌صبح باخودش برداشت برد مطب واسه اینکه سورنارو ختنه کنه بعد اومدیم خونه دعوامون شد مامی رفت بیرون منم الآن با سورنا تنهام لطفا بیا خونه،گفت خیلی خب بذار الآن مرخصی میگیرم میام خونه،یه خورده فقط صبر کن،گفتم اوکی بدو😭
من تو اتاق داشتم به خودم میپیچیدم و سرفه میکردم،صدای در اومد،پاشدم برم حواسم ب سورنا باشه انقدر سرفه‌کرده بودم چشمام سیاهی میرفت😑😥همین که چشمم به بابا افتاد با سرفه های شدید گفتم ددی😢بعد افتادم زمین😐بابا که درجریانید زورش زیاده منم که ریزه میزه😂البته جدیدا دیگه ریزه میزه به حساب نمیام😑خلاصه که با یه حرکت بلندم کرد برد نشوند رومبل،دید سورنا خوابه گفت بشین تا من بیام خب،گفتم اوکی،رفت تو آشپز خونه من حواسم به سورنا بود و سرفه های خودمدکه سورنا بیدار نشه،بابا اومد با یه لیوان آب و یه قرص تو دستش،یه دستشم گوشی بود داشتذبا تلفن حرف میزد،هی میرفت میومد😑سرم گیج رفت ددی بشین دیگه😑خلاصه که آخر اومد وایساد جلوی من گفت انقدر سرفه کرده قرمز شده،بعد گوشی داد به من گفت دکتره،گفتم الو،گفت چه کردی بازسامی؟گفتم هیچی به خدا،با سرفه های شدید البته حرف میزدم،گفت واسه هیچی اینجوری سرفه میکنی؟گفتم خب مجبور شدم برم بیرون چی‌کار میکردم😖گفت خیلی خب حالا گریه نکن،گوشیو بده به بابات،گفتم چشم و گوشی و دادم به بابا،بابا همچنان هی میرفت و میومد آخر سورنا بیدار شد و گریه کرد بابا اومد که بغلش کنه گفتم چی گفت؟گفت هیچی پسرم گفت اگر تا نیم ساعت دیگه بهتر نشدی ببرمت پیشش،گفتم نه نه من خوبم پریشبم الکی رفتیم اصلا لازم نبود😐گفت پریشب بین مرگ و زندگی گیر کرده بودی بابا جان چیز مهمی نبود چیه😑سورنا بغلش بود گفت این چرا پوشکش شله؟گفتم دیدم خیلی داره گریه میکنه شلش کردم بخوابه،گفت خیلی خب تونمیخواد حرف بزنی(سرفه میکردم متوجه نمیشد چی دارم میگم)
سورنا هی گریه کرد آخر بابا زنگ زد به مامان گفت بیاد خونه،مامی هم خب مادره دیگه نمیتونه انقدر از بچه هاش دور باشه که😅قربونت برم مامی😘پاشد اومد خونه،من همچنان سرفه میکردم سورناهم نق نق میکرد وسطاش یه جیغم میزد😥مامی که رسید بابا اولین کاری که کرد رفت سورنارو داد بغلش،مامی هم گفت شلوارش کو چرا پوشکش اینجوریه😐من که باهاش قهر بودم😁
بابا گفت بچه مراقبت میخواد ولشون کردی رفتی بیرون،گفتم ازکجا میدونست اینجوری میشه؟(قهر هستم ولی حرف که باید بزنم😂)
مامی گفت تو که هنوز داری سرفه میکنی،بابا گفت میبرمش بیمارستان،گفتم نه ددی بهترم،اومد تند تند کاپشنمو تنم کرد،اصلا نفهمیدم چی شد😂گفت پاشو بریم کبود شدی،مامی گفت وایسا منم میام وایسا،بابا گفت تا تو آماده بشی بچه روآماده کنی این مرده،میریم زود میاییم،من انقدر سرفه میکردم دیگه فرصت اعتراض نداشتم😥رفتیم با بابا بیمارستان،از پذیرش نوبت گرفتیم نشستیم تو نوبت،انقدر سرفه کردم دیگه بابا جلوی دهنمو گرفت،داشتم خفه میشدم😑😑نوبتمون شد رفتیم تو اتاق دکتر،دکتر تا یه معاینه ی سرپایی کرد گفت سریع بره اورژانس،خود دکترم اومد هی یه چیزایی انگلیسی میگفت با هیجان من اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه😑ینی میخواستم زایمان کنم انقدر کسی حول نمیزد😐😅
ددی دور از من وایساده بود زنگ زد به دکتر داشت باهاش حرف میزد،منم چشمم به بابا بود میترسیدم بره،این از یه طرف،از یه طرف سرفه میکردم از یه طرفم یه عالمه آدم که حرفشونونمیفهمیدم ریخته بودن دورم،یکی دستمو میکشید یکی پامو میکشید یکی دستشو گذاشته بود رو سَرم،کلا اعصابمو خورد کرده بودن دیگه،آخر قاطی کردم دادا میزدم میگفتم ولم کنید😭😭باباااااااااااااا😭😭😭😭هرکی از یه طرف دستشو‌میاور جلو کلافم کرده بودن هی دست و پا میزدم میگفتم ولم کن ولم کن مگه گوسفند گرفتی،هرچی بیشتر دست و پا میزدن محکم تر میگرفتنم،گفتم ولم کنید دیوونه ها😭بابااااااااااا😭😭توروخدا ولم کنید😭😭اون دکتره که منو برده بود اورژانس گفت آرون باش کسی کاریت نداره میخواییم کمکت کنیم،گفتم من کمک نمیخوام ولم کنید😢فقط دکتر...میتونه کمکم کنه😥😥گفت باشه صبر کن دکتر رفته مریضاشو ببینه الآن میاد،حالا مگه دکتر میومد😑
همونجور که منو گرفته بودن و منم دست و‌پا میزدم حس کردن روی ساق دستم سرد شد😐یه چی مثل سوزن فرو رفت تو‌دستم،نگاه کردم دیدم آنزیوکته😑گفتم آآآآآآآآآآآآییییییییی😭ولم‌کن کی بهت گفت اینکارو بکنی؟😭😭دوباره دکتره گفت باشه اشتباه کردم داد نزن،بابا که پیشم نبود خیلی ترسیده بودم،فکرکردن اتفاق بدی افتاده باشه(هرچند که همینم اتفاق خوبی نبود😑)
خلاصه که من هی دست وپا میزدم اونام کار خودشونو میکردن،ماسک‌گذاشتن،آنژیوکت زدن،این چسبایی که هنوز اسمشو‌نمیدونم چسبوندن رو سینم😑😑چشمتون روز بد نبینه انگار که توکما بودم هیچ کس نمیفهمید چی میگم😑
دکتر... اومد،گفت برید کنار ببینمش،دیدمش خوشحال شدم،بابا باهاش اومدالبته
اونم بی تاثیر نبود😅بچه ننه هم خودتونید😂دکتر اومد گفت به جز دونفر همه برن،همه رفتن دوتا کارآموز موندن و‌خود دکتر و بابا،من زل زده بودن به بابا،دکتر هی باهام حرف میزد میگفت از کی داری سرفه میکنی؟دردم داری یانه؟گر نگرفتی؟اصلا نمیتونستم جوابشو بدم فقط سرفه میکردم😥
بازم یه چیزایی به انگلیسی گفت یکی از کارآموزا رفت بیرون،فکر کنم بابا فهمید دکتر چی‌میگه بهش گفت سنگین نیست؟دکتر‌گفت نه لازمه،خیلی اعصابم خورد شده بود میخواستم پاشم برم بابا نذاشت،گفت بگیر بخواب شب میریم پیش آرمان،ددی من کودکم؟😑گولم میزنی؟
من هی در تلاش بودم که برم،دکتر منو‌محکم گرفت خوابوند گفت ببین اینجا کسی نمیخواد اذیتت کنه یه خورده صبر کن حالت بهتر میشه،انقدر پر پر نزن واسه رفتن،به محض اینکه پاتم از اینجا بذاری بیرون بدتر میشی کخ بهتر نمیشی
اصلااااااا دلم نمیخواست باهیچ کدومشون حرف بزنم😑انگار من موش آزمایشگاهی ام😐توقع داشتن هرکاری میخوان بکنن منم اعتراضی نکنم😑😑😑
اون کارآموزی که رفته بود اومد یه سینی گذاشت رو تخت،گفت بفرمایید دکتر،چشمم به سینی افتاد عین مرغ پر کنده بالا پایین میپریدم،سه تا آمپول تو سینی بود و یه سرم ویه چیزای ترسناکی بود شبیه این وسایلی که تو اتاق عمل استفاده میکنن ازش😰
انقدر ترسیده بودم چسبیدم به بابا ازش جدا نمیشدم،بابا میگفتدنترس پسرم نترس عزیزم آروم باش،من دیگه واقعا میخواستم پاشم برم😑این دفعه دیگه دکتر وارد عمل شد خودش که منو گرفت هیچ به اون دونفر و باباهم گفت منو بگیرن😑دیگه داشت بهم برمیخورد😑رسما قصد فرار داشتم بی حرف😑سه نفر آدم محکم منو گرفته بودن دکتر بغل تخت وایساد به بابا گفت دکمه شلوارشو باز کن😐بابا به زور داشت باز میکرد دکمه و کمربندمو منم نمیذاشتم😑خلاصه که به هر زوری بود دکمه و‌کمربندمو بابا باز کرد😑منو به شکم خوابوندن،محکم منو‌گرفته بودن،انقدر تقلا کردم که جونم تموم شد😣
دکتر اومد شلوارمو کشید پایین،فقط به بقیه گفت محکم منو بگیرن،منم که گفتم جونم تموم شده بود فقط چشمامو روهم فشار میدادم😖دکتر پنبه کشید سمت راست،دکتر کلا عادت داره یه هو آمپول میزنه،یه هو زد،خودمو سفت کردم اصلا توجهی نکرد تا اومدم بگم آی کشید بیرون😑دومیشم دوباره سمت راست پنه کشید دوباره بلافاصله زد،گفتم آی،گفت هیس،داشت تزریق میکرد گفتم آآآآآآآآآییییییی😭آآآآآآیییییی😭😭گفت گفتم حرف نباشه😤دکتر واقعا فکرکردی من هنوز کودکم😑بابا دستشو گذاشته بود پشتم محکم گرفته بود،باز گفتم آآآآآآییییی توروخدا بابا😭بابا گفت کاری از دست من برنمیاد پسرم😐😥من داشتم ناله میکردم که درآوردش،سومی رو سمت چپ زد،رفت اونور تخت وایساد،به بابا گفت دستشو بذاره جای آمپولام😑سمت چپمو پنبه کشید و بازم یه هو آمپولو زد😣گفتم آی آی یواش😢گفت گفتم‌حرف نباشه😤😒دیگه واقعا گریه میکردم گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییی😭 😭😭😭😭😭😭😔ولم کن توروخدا😭😭آمپول نمیخوام😭😭دکتر آمپولو درآورد جاشو نگه داشت گفت پریشب که میخواستی الآن نمیخوای؟😕گفتم غلط کردم😭
گفت خیلی خب حرف نزن ببینم،بعد ولم کردن برگشتم شلوارمو درست کردم مثل بچه ی آدم خوابیدم رو تخت،دکتر به اون دونفر گفت برن(وقتی کاریشون نداشتی چرا گفتی بمونن؟😑😑😑)
من سرمو کردم زیر بالش،بابا گفت چی کار میکنی؟دکتر دستمو گرفت سرم زد،بهم گفت این قهر و گریه دیگه از ترس نیست خسته شدی😏گفتم خسته شدم😢دیگه نمیام بیمارستان،قسم میخورم😢😢ددی گفت اگه اتفاقی برات بیوفته چی؟دکتر گفت من خیلی صبر کردم که خودت تصمیم بگیری میخوای عمل کنی یانه،با این وضعیتی که من میبینم ازت باید حتما هرچی زود تر عمل بشی ولی بازم خودت الآن بهتر میتونی تصمیم بگیری،گفتم نمیخوام😭همون یه بارم نباید میذاشتم عملم کنی😭بابا گفت ععععع سام مگه تو باید تشخیص بدی؟گفتم آره،دکتر بابا رو برد بیرون گفت بهش بذار راحت باشه بیا باهات کار دارم،بابا و دکتر رفتن بیرون،بعداز چند دیقه بابا اومد،نشست بغل تخت بهم گفت بعداز اینجا کجا بریم؟☺️گفتم قراره اتفاقی بیوفته که مهربون شدی؟
گفت پسرمو میخوام ببرم باهم دیگه خوش بگذرونیم باید اتفاقی افتاده باشه؟گفتم من بستنی میخوام😑وانیلی متری هم باید باشه وگرنه نمیخورم😑😤گفت چشم پسرم میبرمت باهم بستنی میخوریم،یه ساعتی اونجا بودیم دکتر اومد معاینم کرد گفت پاشو میتونی بری،خدافظی هم نکردم😑کاپشنمو پوشیدم رفتم بیرون من که داشتم میرفتم دکتر به بابا گفت به حرفام فکرکن با مادرشم مشورت کن به من خبر بده حتما،بابا گفت باشه و اومد،رفتیم تو‌ماشین که نشستیم صندلی ماشینو خوابوندم چشمامم بستم از بابا پرسیدم دکتر چی گفت؟😑گفت چیز خاصی نگفت،گفتم ولی تو عوض شدی😑گفت بذار بریم بهت میگم،گفتم بستنی وانیلی متری😑گفتم‌چشم قول دادم برات میخرم دیگه،اول بریم داروهاتو بگیرم،از جا پریدم😐گفتم دارو؟واسه چی؟گفت قرصاتو عوض کرده چندتا آمپولم نوشته هرموقع درد داشتی یکیشو بزنی،گفتم من حرفمو زدما😤

گفت باشه دیگه بحث نکن بگیر بخواب رسیدیم پاشو بیا برو بستنیتو بخور،خوابیدم رو صندلی ماشین بابا جلوی داروخانه وایساد من تو‌ماشین نشستم وقتی بابا برگشت یه کیسه پراز دارو گذاشت رو پام،نگاش کردم گفتم أأأأأ بابا این همه آمپول مال منه؟😩گفت هرموقع درد داشتی همیشگی نیست که،گفتم نِگو😥گفت میگم،رفتیم بستنی بخوریم😍تو ماشین بابا بهم گفت سامی ماسکتو بزن کلاه کاپشنتم سرت کن بعد پیاده شو وگرنه بستنی بی بستنی،گفتم چشم چشم،پیاده شدیم یه بستنی قیفی متری بابا واسم خریدم سوییچ‌ماشینو داد دستم گفت بشین تو ماشین من واسه مامانم بگیرم بیام،گفتم سورنا...😅،گفت باشه واسه اونم میخرم برو،توماشین نشستم بابا که اومد بهم گفت باهات حرف دارم سام،اول ترسیدم گفتم نکنه چیزی شده،گفتم چه حرفی؟😐گفت ببین عزیزم تو دیگه بزرگ شدی هرچند که هیچوقت بزرگ نمیشی،ولی دیگه نمیتونم یه چیزایی رو ازت قایم کنم،گفتم مگه چی شده؟‌😐گفت دکتر میگه حالت خیلی بده که منم میدونم خودتم باید بدونی😓اگه بهتر نشی دکتر قصد داره عملت کنه،اجباریه ولی دلم نمیخواد زورت کنم،عاقلانه بهش فکر‌کن پسرم،گفتم هنوز که اتفاقی نیوفتاده من راضی ام هرموقع دیقه نود دیگه هیچ کاری نمیشد انجام داد من مشکلی ندارم واسه عمل،گفت سامی جان باباجان،اگر عمل جواب نده میخوای چی کار کنی؟گفتم بابا شما که حالا سورنارو‌دارید دیگه چرا نگرانی؟گفت سام این چه حرفیه بچه چه یکی چه صدتا همش به یه اندازه عزیزه،چون سورنا هستدما نباید نگران تو باشیم،گفتم ولی بابا من قبل از این که سورنا به دنیا بیاد بشتر نگران شما بودم تاخودم😔اما الآن که سورنا هست نگران شماهم نیستم،مطمئنم یکی بیشتر از شما و مامان دوستم داره،گفت چه قدر بزرگ شدی سام😐خیلی زود بزرگ شدی😑گفتم ببخشید بابا ولی من...،گفت تو چی؟گفتم هیچی بریم خونه،گفت قربونت برم پسرم هیچ وقت فکر نکن سورنا اومده جای تورو گرفته تو یه چیز دیگه ای لوس بچه ی بابا😘😘گفتم‌ددی بوس نکن بدم میاد😣اگه همچین فکری میکردم انقدر دوستش نداشتم😑گفت بستنیتو بخور آب شد،عین بچه گربه های لوس خونگی شده بودم حساس و عصبی😥تابهم اخم میکردن قهر میکردم انگار یه چیزی توقلبم میشکست،دقیقا حسی که اون روز به مامی داشتم،رسیدیم خونه من رفتم سورنارو بغل کردم یه راست رفتم تو اتاقم گذاشتمش رو تخت خودمم فقط کاپشنمو درآوردم وباهمون لباسای بیرون دراز کشیدم بغل دست سورنا😍(به فرموده ی یکی از دوستان دستکش دست سورنا کردیم که چنگ نندازه😉)مامی خونه رو گرم کرده بود لباسای سورنارو‌کم‌کرده بود که اذیت نشه،یه دست لباس سرهمی جوراب دار تنش کرده بود با دستکش و‌کلاهش که همش سرش بود😅😍
سورنا بین خواب وبیداری بودمنم یا باهاش حرف میزدم یا به حرفای بابا فکر‌میکردم،حدسم درست بود یواش یواش دارن یه زمزمه هایی از عمل پیش میکشن😑
مامی و ددی جلوی در اتاق وایساده بودن داشتن صحبت میکردن،ددی داشت از حرفای دکتر و اتفاقایی که تو بیمارستان افتاد برای مامی حرف میزد،مامی هم اومد تو اتاق نشیت پشتم گفت مامان جان چی شدی پسرم؟الهی بمیرم برات مادر،مگه تو چند سالته که انقدر داری اذیت میشی مامان جان،اومد سورنارو بغل کنه گفتم نکن،گفت چرا؟گفتم‌من باتو قهرم،بابا اومد تو اتاق گفت چرا؟
گفتم چرا من و سورنارو‌تنها گذاشتی رفتی بیرون؟😤بابا گفت زشته سام آدم که با مادرش اینجوری حرف نمیزنه،گفتم اگه اتفاقی واسه سورنامیوفتاد چی؟جفتتون میگفتید تقصیر سامه،مردم و زنده شدم تا بخوابه اتفاقی براش نیوفته😤😤😤مامی دستشو گذاشت رو‌شونم گفت این کارم نمیکردم که بحث بالا میگرفت پسرم،اونوقت من بی سام میشدم که😉گفتم به هر حال من فعلا باهات قهرم،گفت اشکال نداره قهر باش،فقط حق نداری حرف نزنی،سورنارو بغل کردم خوابیدم وقتی بیدار شدم بهتر بودم رفتم حموم و خلاصه با مامی آشتی کردم ولی همچنان حرفای دکترتو ذهنمه😑😑نمیدونم تصمیم درست چیه😥
پ.ن:سورنا اندکی مو درآورده😑
پ.ن۲:دستکشم دستش کردیم که چنگ نندازه😍
پ.ن۳: انقدرم خوشگل میخنده😍😍
پ.ن۴:صبحا که میخوام برم مدرسه بیداره،میرم باهاش دست میدم میگم خدافظ داداشی من میرم مدرسه زود میام😘😘باچشم دنبالم میکنه از در که میرم بیرون صدای گریشو‌میشنوم😄برمیگردم میبینم لب ورچیده میام دوباره بوسش میکنم دوباره دست میدم میگم خدافظ داداشی😘😘بعد دوباره میرم دوباره تا کفشامو بپوشم صدای گریشو‌میشنوم😍😍
پ.ن۵:قبل از اینکه سورنا به دنیا بیاد همین اواخر منظورمه،مامی برای اینکه یه هوایی بخوره صبحا باهام میومد تا مدرسه،اما الآن تا دم در خونه هم نمیاد😂😂😂آخه میدونی خیلی دوستم دارن😂😂
پ.ن۶:من تازه فهمیدم ناف بچه چه جوری میوفته😑تازه هم فهمیدم ناف سورنا ده دوازده روزه افتاده من دوسه روز پیش فهمیدم😂😂
خلاصه که ببخشید زیاد حرف زدم🙏🙏🙏
یاعلی🌹🌹