خاطره اریاناجون
سلام من اریانام در حال خانم دکتر شدن . وب زیبایی دارین و خاطرات قشنگی .
خب منم یه خاطره بگم براتون :
من یه چند سال پیش یه تصادف وحشتناک داشم😱😱 . تایر ماشین خراب بود و نباید سوارش میشدیم قبل از تعمیر که شدیم🙈🙈 داشتیم میرفتیم خونه باغ که توی جاده تایر ماشین میترکه و ماشین پرت میشه ته دره😞😞. خیلی وحشتناک بود . ماشین روی سقف افتاده بود ته دره . اول که همه بیهوش شدن به خاطر ضربه شدید 😞😞😞😞منم جلو نشسته بودم با سر کوبیدم به شیشه جلوی ماشین . کمربندم نبسته بودم . دستمو گذاشتم رو داشبورد که نخورم تو شیشه و همون باعث شد انگشتام بشکنه 😫😫😩. خیلی بد بود . زانوم اسیب دید و کتفم و دنده هام . دستمم که شکست و صورتم یکم زخم شد و... یعنی کامل خورد شدم.
چشامو باز کردم خودمو از پنجره کشیدم بیرون مامان و داداش کوچیکمو دیدم که تو ماشینن به زور با پای خالی و دست شکسته و سرو صورت خونی با سرگیجه و بدبختی خودمو رسوندم بالا کنار جاده 😩😫 دیگه نتونستم سر پا باشم و افتادم رو زمین و کمک خواستم . چندتا ماشین ایستادن و امبولانس خبر کردن که مامان و داداش کوچیکه رو بردن بیمارستان . منم اصلا حالم خوب نبود ولی میتونستم راه برم یه اقایی که اصلا نمیدونم کی بود دستمو گرفت و کمرمو و برد سوار ماشین خودش کرد و برد بیمارستان🙈🙈🙈. یعنی اون لحظه اگه میبرد میکشتمم متوجه نمیشدم همش تصویر داداشم جلو چشم بود و نگرانش بودم .
بردنم بیمارستان . چون خونه باغ خارج از شهره و نزدیک به یک شهرستان کوچیک ما رو بردم بیمارستان اون شهرستان که گفتم اینا باید برن به یه بیمارستان مجهز تر . از شانس ما همون روز چنتا تصادفیه دیگه هم اورده بودن بیمارستان 😐😐. مامان و داداشمو با امبولانس بردن اما برای من امبولانس نبود . یکی از دوستای بابام با ماشین خودش منو برد تا بیمارستان . یعنی فکر کنید یه نفر که داره از سرو صورتش خون میاد با دست شکسته و دنده و زانو و کتف و.. اسیب دیده با ماشین شخصی بره بیمارستان😒😒😒. یعنی امکانش بود تو راه بمیرم 😂😂. هیچی بردنمون بیمارستان و بعد کلی معاینه و ... بستری شدم . من یه بیمارستان بودم مامان و داداش بقیه خانواده یه بیمارستان دیگه . عمه خانم مثلا میاد پیش من که شب بمونه بیمارستان مراقب من باشه . نصفه شب خوابش میگیره و میره تو اتاق یه بیمار اسمی که تخت خالی داشت میخوابه . 😮😮. حالاحالا هوای اتاق اون بنده خدا رو هم مرطوب نگه میداشتن که بتونه نفس بکشه و عمه جان ما تا صبح با بدبختی خوابید . من نصفه شب خواستم برم سرویس بهداشتی خب هرچی گشتم همراه محترمو پیدا نکردم . رفته بود تخت خوابیده بود😂😂😂😂. خودم پا شدم رفتم . خونم کامل برگشت تو سرمم چون نبستمش . پرستاره خیلی غر زد و درستش کرد . شب میخواستم بخوابم میترسیدم تکون بخورم این سوزن سرم که تو دستمه گیر کنه به جایی و درد بگیره . اومدم خیلی ریلکس کشیدمش بیرون و با دستمال دستمو گرفتم تا خونش بند اومد و تختتتت خوابیدم تاصبح😂😂😂😂😂😂😂😂😂صبح حالم یکم بد شده بود چون سرممو در اورده بودم و دارو نگرفته بودم . دکترم خیییییللللی دعوام کرد و یکی دیگه زد برام😫😫😩کلی جیغ و داد کردم البته تا سرم دوممو زد . اقا این عمه خانومو فرستادیم بره و دایی جان شهاب تشریف اورد بالا سرم . یه روز ظهر یه پرستاره اومد گفت باید پنی بزنم برات😫😫😩😩😖😖 خیلی درررد داره . گفت حساسیت نداری گفتم نمیدونم . یکم تزریق کرد تو ساعد دستم ببینه حساسیت دارم یا نه و رفت گفت چند دقه دیگه بر میگردم . با بد بختی به دستم نگاه میکردم حاضر بودم 10 تا سرم دیگه بخورم ولی امپول نزنم . یه نگاه خیلی مظلومانه به شهاب کردم و گفتم داییی ترو خدا یه کاری کن اینو نزنم بخدا درد داره میمیرم . گفت باشه عزیزم نگران نباش اومد جلو دستمو گرفت و محل تزریق روی ساعدمو خاروند تا قرمز شد . پرستاره اومد قبل اینکه چیزی بگه دایی گفت دستش التهاب پیدا کرده ببین قرمز شده حساسیت داره پنی نزنین .😍😍😍😍😍😍😍.
پرستاره گفت باشه و رفت . یعنی بااال در اوردم و بوسیدم حسابی داییمو .
البته بعدش یه سرم خوردم 😕.
خب اینم از خاطره من امید وارم خوشتون بیاد.:)))))
و امید وارم هیچ وقت تصادف پیش نیاد برای کسی چون واقعا سخته.



