خاطره فاطمه جان
1
خب سلام من فاطمه هستم 15 سالمه یک داداش دارم که داره تخصص میخونه 3 سال پیش تخصص گرفته و تقریبا دیگه همه چی بلده و اولین بار هست که دارم خاطره مینویسم ببخشید اگه بد بود بیشتر حرف نزنم برم سراغ خاطره
صبح ساعت 7:30با یک سردرد خفیف بیدار شدم چون من اغلب شبا ساعت 5 یا 4 میخوابم😶 خوابم نمیبره میشینم فیلم ترسناک میبینم😂خلاصه جدی نگرفتم و رفتم سر درس مجازی همینطور که به زور چشمام رو باز نگه داشته بودم و صدای معلم که به شدت گوش خراش و رو اعصاب بود رو گوش میکردم که یهویی همه چی سیاه شد وقتی چشمام باز کردم دیدم ساعت 10 صبح هست خداروشکر که سعید نیومده بود تو اتاقم ببینه که خواب رفته بودم خلاصه رفتم درست و حسابی رو تخت نشستن و کتاب ها رو جلوم گزاشتم و یهویی سرگیجه به شدت به من چیره شد تا حالا اون مدل سرگیجه تجربه نکرده بودم نمیتونستم راه برم همه جا تار دیده میشد به زور ایپد رو روشن کردم و به معلم گفتم که من نمیتونم حاضر بشم و یکم ناخوش احوالم و گفت عیبی نداره مونده بودم جواب مامانم چی بدم رفتم سراغ کتاب خونه و چند تا قرص سرماخوردگی خوردم و تصمیم گرفتم یکم بخوابم ولی مگه با اون سر درد میشد خوابید؟ سعید اگه میفهمید شبا تا ساعت 4 بیدار میمونم منو میکشت رفتم سراغ ایرپدم و اهنگ های تیلور(خواننده مورد علاقمه😁)گوش دادم تا اروم شدمدیدم نه اینطوری نمیشه خودم رو اروم جلوه دادم و یواش یواش قدم برداشتم هیچوقت سعید صبح خونه نبود ها از شانس من دیشب شیفت شب بود و الان مثل خرس خوابیده بود مامان و بابا هم که رفته بودن شرکت کل خونه پر از قرص بود بخاطر سعید یک چندتایی هم برداشتم خوردم اخرش معده درد نمیگرفتم خوب بود پنج تا قرص با هم انداختم و دعا دعا کردم که کسی چیزی نفهمه رفتم رو تخت خواب و همونجوری خوابم برد چشمام باز کردم دیدم سعید رو مبل کنار تختم خوابیده جیغ ارومی کشیدم ترسیدم که فهمیده باشه که مریضم اروم رفتم جلو ایینه رنگم مثل گچ شده بود همونطور که داشتم برمیگشتم پام خورد به صندلی محکم افتادم زمین و سعید هم بیدار شد😐اینم شانسه ما داریم سعید با قیافه اخمالو نگاه کرد و چپ چپ به من نگاه کرد و سرشو به معنای تاسف تکون داد اومدم حرف بزنم که گفت هیچی نگو اعصاب ندارم بشین معاینه کنم
من:ولی
سعید:گفتم بشین
من با بغض نشستم رو تخت و سعید معانیه کرد
سعید:خب تب که داری خودشم داری میلرزی احتمالا چون قرصا بیرون سردرد هم دارم وضع معده هم که نگم گلوت هم که هیچ
من با قیافه مظلوم فقط بر و بر نگاهش میکردم
من:سعید؟ 😓
سعید:جانم این چه بلایی سرت اوردی؟
من:هیچکار از وقتی کرونا اومده که دیگه نمیزاری بستنی بخورم
سعید:اونو میدونم دیگه چیکار کردی تو که بیرون نمیری پس ممکنه یک کارایی کرده باشی چون سرماخوردگی ناشی از ویروس نیست خانم
من:باشه باشه😓شب تا ساعت 4..🙁
سعید:هیچی نکو امپول میخوری میفهمی یعنی چی تو هنوز سن خوایته اگه از الان نخوابی پس کی میخوابی برم دارو ها رو برات بگیرم زود بیام تو هم سعی کن اگه یک مشکل ضروری پیش تاکید زنگ بزن به داروهات اضافه کنم
من:😑😑😑میدونی که این کارو نمیکنم
سعید😂😂😜😝
من:بی نمک
سعید میره سمت داروخونه که درست دو کوچه اونور تره و من از ترس اینکه که قراره حداقل ده تا امپول بخورم میلرزم یا هم شاید از تب خودم رو میندازم داخل پتو و فکر میکنم که چیکار کنم تا سعید امپول نزنه( میدونید تو اون وضع چقدر فکر سختیه😂)اهان! گرفتم در اتاق قفل میکنم میرم در اتاقم رو قفل میکنم و یک اخیش میگم و خیالم تخت میشه ولی نمیدونستم که چه کارهایی قرار اتفاق بیفته یک ده دقیقه ای میگذره که بلاخره سعید میاد و دستگیره رو میکشه پایین و عا عا در قفله از پشت در میخندم و بهش میگم عمرا 😝😝
سعید:باز کن درو حوصله ندارم فاطمه
من:نوموخوام مگه زوره
سعید:اره زوره درو باز کن وگرنه مجبوری به جای دو تا امپول 5 تا بزنی
من:واقعا دو تا امپول دادی؟ 😲
سعید:خب اره همین دوتا درو باز کن
من:پوف نه😳اگه هیچوقت باز نکنم که.. 😖
حرفمو ادامه نمیدم و بدو بدو درو باز میکنم و بدو بدو میرم سمت سرویس و گلاب به روتون..
با قیافه گچی شده سمت سعید میرم گفتی دو تا ها😣
سعید:اره برو بخواب تا حاضر کنم بیام
من:اسمشونو بگو بعدا بخوابم
سعید :اهم مثلا اسم بدونی میخوای نزنی؟
من:خب میخوام بدونم ناسلامتی میخوام دانشم زیاد شه😁
سعید:لعنت بهت یدونه پنی یدونه هم استامینوفن
من:امکانو نداره برزنمم
سعید:برو یه خواب حرف اضافه هم نزن کلید هم محظوظ احتیاط از رو در برداشتم خانم خانم ها
من:ازت متنفرم😒
سعید:همچنین
من:قول میدم تلافی میکنم
سعید:حتما
من با قیافه ای در هم امیخته روی تخت دراز میکشم و به سقف بالشم خیره میشم تا سعید میاد پیشم بوسم میکنه و پد رو میکشه یهویی سفت میشم و میلرزم
سعید:فاطمه شل کن قول میدم درست بشی و قشنگ به درس خوندن ادامه میدی
فاطمه:اگه نزنم هم درست میشم
سعید:70 به 30 هست😌
2
اروم رو تخت دراز میکشم که سعید میاد بالا سر و پد رو میکشه و اروم سوزن رو فرو میکنه شروع میکنم به هق هق کردن وسطا صبرم تموم میشه و جیغ میکشم و داد میزنم که بلاخره تموم میشه
من:اخخ بسه
سعید :اخریه😉
من:شت دوباره میخوابم و وقتی پد میکشه سفت میشم
سعید:شل کن
من:نهه😟😟
سعید :زود باش یکم از بی حسی میزنه
من اروم شل میشم که سعید زور سوزن فرو میکنه و شروع میکنه به تزریق همون اول دادم میره هوا و شروع میکنم به چنک زدن بالش و جیغ زدن
من:سعیددددد
سعید:جانم جانم جیغ نکش فقط گریه میکنی بکن حنجره خوشگلت حیفه
من:الکی یک مشت درس خوندی میزنی تو ذوق ادم اززتت متنفرممم اخخخخ تو رو خدا بس کن
دیگه توانم تموم میشه و محکم سفت میکنم
سعید:شل کن زود باش
من:نهههه
سعید سوزنو میکشه بیرون
من:اخیش تموم شد😒
سعید:نه خیر خانم خانما تموم نشده چون سفت کرده بودی در اوردم زود باش تا پنی ته نشین نشده باید بزنم شل کن
من:نمیکنم به تو چه
سعید:بی ادب نشی یک وقت نظر لطفته
من:اخه چرا در اوردی😣
سعید:شل کن عزیزم تموم میشه الان
من:نهه
سعید:راستی یادته یکبار گوشیت میگفتی هک شده کسی باور نمیکرد من هکش کرده بودم😁
من:هاا😠
شل کردن من و فرو کردن سوزن یک لحضه هم با هم فاصله نداشتن یک جیغ بنفشی کشیدم که نگو حتی سعید خودشم یهویی زهر ترک شد رو کردم بهش گفتم خیلی بدی خیلیی ازت بدم میاد تاا خر عمر شروع میکنم به گریه کردن😭😭
سعید:تموم شد تموم شد یک لحضه صبر کنی تمومه یکم هم تحمل کن
من:نمیتونم نمیییتوونم خیلی بدی ازت بدم میاددد اخهه😭😭😭😭تحمل ندارررمم میخواستم پامو از درد تکون بدم که سعید فوری سوزن رو کشید بیرون و داد بلدی زدم
من:اخخخخخخخخخخخخ چیکار میکنیییی نمیشد یواش تر در بیاری 😢
سعید:معذرت میخوام ولی هنوز تموم نشده بچرخ
من:سعید 3 جام کبود شده بس کن تو رو خداا😭😭😭😭
سعید:باشه بسه ولی اگر اثر نکرد مجبور باشی دوباره پنی بزنی به من ربطی نداره
من:باشه فقط بزار بخوابم
میخواستم از جام بلند شم که دوباره سوزن فرو کرد و اروم اروم شروع کرد به تزریق
من:😭😭بسه سعید جون مادرت خواهش میکنم میدونم نگران سلامتیم هستی ولی دیگه نا ندارم بسه😭
سعید:تموم شد *سوزن رو میکشه بیرون سرم رو بوس میکنه* ببخشید دردت اومد ولی شب هم یک ویتامین میزنم که مقاوم بمونه بدنت صبح شم یک پنی کوچیک تر از اون و کم درد تر میزنم که کاملا درست حالا این دارو ها رم بخور بگیر بخواب به مامان هم میگم شام برات سوپ درست کنه
من:سعید..
سعید:جانم؟
من:ممنون بلند میشم و بغلش میکنم
سعید:خواهش میکنم عزیزم قابلی نداره من نمیخوام که دردت بیاد میخوام زود خوب بشی
شب هم ویتامین رو میزنم که درد چندانی نداشت ولی از پنی فردا صبح میترسم بچه ها دعا کنید حالم بهتر شه فردا سعید پنی رو نزنه در حالی که مطمئنم میزنه😑
بچه ها اون روی سعید ندیدن این بار مهربون بود وقتی خسته میشه و من مریض بدجور عصبانی میشه😣
امیدوارم دوس داشته باشین