خاطره فاطمه جان

1
خب سلام من فاطمه هستم 15 سالمه یک داداش دارم که داره تخصص میخونه 3 سال پیش تخصص گرفته و تقریبا دیگه همه چی بلده و اولین بار هست که دارم خاطره مینویسم ببخشید اگه بد بود بیشتر حرف نزنم برم سراغ خاطره
صبح ساعت 7:30با یک سردرد خفیف بیدار شدم چون من اغلب شبا ساعت 5 یا 4 میخوابم😶 خوابم نمیبره میشینم فیلم ترسناک میبینم😂خلاصه جدی نگرفتم و رفتم سر درس مجازی همینطور که به زور چشمام رو باز نگه داشته بودم و صدای معلم که به شدت گوش خراش و رو اعصاب بود رو گوش میکردم که یهویی همه چی سیاه شد وقتی چشمام باز کردم دیدم ساعت 10 صبح هست خداروشکر که سعید نیومده بود تو اتاقم ببینه که خواب رفته بودم خلاصه رفتم درست و حسابی رو تخت نشستن و کتاب ها رو جلوم گزاشتم و یهویی سرگیجه به شدت به من چیره شد تا حالا اون مدل سرگیجه تجربه نکرده بودم نمیتونستم راه برم همه جا تار دیده میشد به زور ایپد رو روشن کردم و به معلم گفتم که من نمیتونم حاضر بشم و یکم ناخوش احوالم و گفت عیبی نداره مونده بودم جواب مامانم چی بدم رفتم سراغ کتاب خونه و چند تا قرص سرماخوردگی خوردم و تصمیم گرفتم یکم بخوابم ولی مگه با اون سر درد میشد خوابید؟ سعید اگه میفهمید شبا تا ساعت 4 بیدار میمونم منو میکشت رفتم سراغ ایرپدم و اهنگ های تیلور(خواننده مورد علاقمه😁)گوش دادم تا اروم شدمدیدم نه اینطوری نمیشه خودم رو اروم جلوه دادم و یواش یواش قدم برداشتم هیچوقت سعید صبح خونه نبود ها از شانس من دیشب شیفت شب بود و الان  مثل خرس خوابیده بود مامان و بابا هم که رفته بودن شرکت کل خونه پر از قرص بود بخاطر سعید یک چندتایی هم برداشتم خوردم اخرش معده درد نمیگرفتم خوب بود پنج تا قرص با هم انداختم و دعا دعا کردم که کسی چیزی نفهمه رفتم رو تخت خواب و همونجوری خوابم برد چشمام باز کردم دیدم سعید رو مبل کنار تختم خوابیده جیغ ارومی کشیدم ترسیدم که فهمیده باشه که مریضم اروم رفتم جلو ایینه رنگم مثل گچ شده بود همونطور که داشتم برمیگشتم پام خورد به صندلی محکم افتادم زمین و سعید هم بیدار شد😐اینم شانسه ما داریم سعید با قیافه اخمالو نگاه کرد و چپ چپ به من نگاه کرد و سرشو به معنای تاسف تکون داد اومدم حرف بزنم که گفت هیچی نگو اعصاب ندارم بشین معاینه کنم
من:ولی
سعید:گفتم بشین
من با بغض نشستم رو تخت و سعید معانیه کرد
سعید:خب تب که داری خودشم داری میلرزی احتمالا چون قرصا بیرون سردرد هم دارم وضع معده هم که نگم گلوت هم که هیچ
من با قیافه مظلوم فقط بر و بر نگاهش میکردم
من:سعید؟ 😓
سعید:جانم این چه بلایی سرت اوردی؟ 
من:هیچکار از وقتی کرونا اومده که دیگه نمیزاری بستنی بخورم
سعید:اونو میدونم دیگه چیکار کردی تو که بیرون نمیری پس ممکنه یک کارایی کرده باشی چون سرماخوردگی ناشی از ویروس نیست خانم
من:باشه باشه😓شب تا ساعت 4..🙁
سعید:هیچی نکو امپول میخوری میفهمی یعنی چی تو هنوز سن خوایته اگه از الان نخوابی پس کی میخوابی برم دارو ها رو برات بگیرم زود بیام تو هم سعی کن اگه یک مشکل ضروری پیش تاکید زنگ بزن به داروهات اضافه کنم
من:😑😑😑میدونی که این کارو نمیکنم
سعید😂😂😜😝
من:بی نمک 
سعید میره سمت داروخونه که درست دو کوچه اونور تره و من از ترس اینکه که قراره حداقل ده تا امپول بخورم میلرزم یا هم شاید از تب خودم رو میندازم داخل پتو و فکر میکنم که چیکار کنم تا سعید امپول نزنه( میدونید تو اون وضع چقدر فکر سختیه😂)اهان! گرفتم در اتاق قفل میکنم میرم در اتاقم رو قفل میکنم و یک اخیش میگم و خیالم تخت میشه ولی نمیدونستم که چه کارهایی قرار اتفاق بیفته یک ده دقیقه ای میگذره که بلاخره سعید میاد و دستگیره رو میکشه پایین و عا عا در قفله از پشت در میخندم و بهش میگم عمرا 😝😝 
سعید:باز کن درو حوصله ندارم فاطمه
من:نوموخوام مگه زوره
سعید:اره زوره درو باز کن وگرنه مجبوری به جای دو تا امپول 5 تا بزنی 
من:واقعا دو تا امپول دادی؟ 😲
سعید:خب اره همین دوتا درو باز کن 
من:پوف نه😳اگه هیچوقت باز نکنم که.. 😖
حرفمو ادامه نمیدم و بدو بدو درو باز میکنم و بدو بدو میرم سمت سرویس و گلاب به روتون.. 
با قیافه گچی شده سمت سعید میرم گفتی دو تا ها😣
سعید:اره برو بخواب تا حاضر کنم بیام 
من:اسمشونو بگو بعدا بخوابم
سعید :اهم مثلا اسم بدونی میخوای نزنی؟ 
من:خب میخوام بدونم ناسلامتی میخوام دانشم زیاد شه😁
سعید:لعنت بهت یدونه پنی یدونه هم استامینوفن 
من:امکانو نداره برزنمم
سعید:برو یه خواب حرف اضافه هم نزن کلید هم محظوظ احتیاط از رو  در برداشتم خانم خانم ها
من:ازت متنفرم😒
سعید:همچنین
من:قول میدم تلافی میکنم
سعید:حتما 
من با قیافه ای در هم امیخته روی تخت دراز میکشم و به سقف بالشم خیره میشم تا سعید میاد پیشم بوسم میکنه و پد رو میکشه یهویی سفت میشم و میلرزم 
سعید:فاطمه شل کن قول میدم درست بشی و قشنگ به درس خوندن ادامه میدی 
فاطمه:اگه نزنم هم درست میشم
سعید:70 به 30 هست😌

2
اروم رو تخت دراز میکشم که سعید میاد بالا سر و پد رو میکشه و اروم سوزن رو فرو میکنه شروع میکنم به هق هق کردن وسطا صبرم تموم میشه و جیغ میکشم و داد میزنم که بلاخره تموم میشه 
من:اخخ بسه 
سعید :اخریه😉
من:شت دوباره میخوابم و وقتی پد میکشه سفت میشم
سعید:شل کن
من:نهه😟😟
سعید :زود باش یکم از بی حسی میزنه 
من اروم شل میشم که سعید زور سوزن فرو میکنه و شروع میکنه به تزریق همون اول دادم میره هوا و شروع میکنم به چنک زدن بالش و جیغ زدن
من:سعیددددد
سعید:جانم جانم جیغ نکش فقط گریه میکنی بکن حنجره خوشگلت حیفه 
من:الکی یک مشت درس خوندی میزنی تو ذوق ادم اززتت متنفرممم اخخخخ تو رو خدا بس کن 
دیگه توانم تموم میشه و محکم سفت میکنم
سعید:شل کن زود باش 
من:نهههه
سعید سوزنو میکشه بیرون 
من:اخیش تموم شد😒
سعید:نه خیر خانم خانما تموم نشده چون سفت کرده بودی در اوردم زود باش تا پنی ته نشین نشده باید بزنم شل کن
من:نمیکنم به تو چه 
سعید:بی ادب نشی یک وقت نظر لطفته
من:اخه چرا در اوردی😣
سعید:شل کن عزیزم تموم میشه الان
من:نهه
سعید:راستی یادته یکبار گوشیت میگفتی هک شده کسی باور نمیکرد من هکش کرده بودم😁
من:هاا😠
شل کردن من و فرو کردن سوزن یک لحضه هم با هم فاصله نداشتن یک جیغ بنفشی کشیدم که نگو حتی سعید خودشم یهویی زهر ترک شد رو کردم بهش گفتم خیلی بدی خیلیی ازت بدم میاد تاا خر عمر شروع میکنم به گریه کردن😭😭
سعید:تموم شد تموم شد یک لحضه صبر کنی تمومه یکم هم تحمل کن
من:نمیتونم نمیییتوونم خیلی بدی ازت بدم میاددد اخهه😭😭😭😭تحمل ندارررمم میخواستم پامو از درد تکون بدم که سعید فوری سوزن رو کشید بیرون و داد بلدی زدم
من:اخخخخخخخخخخخخ چیکار میکنیییی نمیشد یواش تر در بیاری 😢
سعید:معذرت میخوام ولی هنوز تموم نشده بچرخ
من:سعید 3 جام کبود شده بس کن تو رو خداا😭😭😭😭
سعید:باشه بسه ولی اگر اثر نکرد مجبور باشی دوباره پنی بزنی به من ربطی نداره 
من:باشه فقط بزار بخوابم 
میخواستم از جام بلند شم که دوباره سوزن فرو کرد و اروم اروم شروع کرد به تزریق 
من:😭😭بسه سعید جون مادرت خواهش میکنم میدونم نگران سلامتیم هستی ولی دیگه نا ندارم بسه😭
سعید:تموم شد *سوزن رو میکشه بیرون سرم رو بوس میکنه* ببخشید دردت اومد ولی شب هم یک ویتامین میزنم که مقاوم بمونه بدنت صبح شم یک پنی کوچیک تر از اون و کم درد تر میزنم که کاملا درست حالا این دارو ها رم بخور بگیر بخواب به مامان هم میگم شام برات سوپ درست کنه
من:سعید.. 
سعید:جانم؟ 
من:ممنون بلند میشم و بغلش میکنم
سعید:خواهش میکنم عزیزم قابلی نداره من نمیخوام که دردت بیاد میخوام زود خوب بشی 
شب هم ویتامین رو میزنم که درد چندانی نداشت ولی از پنی فردا صبح میترسم بچه ها دعا کنید حالم بهتر شه فردا سعید پنی رو نزنه در حالی که مطمئنم میزنه😑
بچه ها اون روی سعید ندیدن این بار مهربون بود وقتی خسته میشه و من مریض بدجور عصبانی میشه😣
امیدوارم دوس داشته باشین

خاطره گیتا جان

سلام عزیزان دلم گیتا هستم 
اومدم اول ازتون تشکر کنم که مثل همیشه بهم ابراز لطف و محبت کردید واقعا ممنونم از انرژی خوبتون🙏❤️
تو روزایی که حالم بد بود و تو اتاق قرنطینه بودم، کامنت تک تکتون برام امیدبخش بود اینو صمیمانه میگم و عذرمیخوام که نتونستم کامنت ها رو جواب بدم 🙏
ممنون که نگرانم بودید من خیلی بهترم دوستان اون شب که براتون خاطره نوشتم فردا صبحش حالم خوب بود میخواستم بعداز ناهار برگردم خونه که عصرش تب کردم و گلودردم بیشتر شد.
مامانم گفت بریم امپولاتو بزن بهتر میشی....
زدم ولی فایده نداشت و من کلا خیلی بی حال و بی جون افتاده بودم فقط سرفه هام خیلی بهتر شده بود
اون شبم خونه بابام اینا موندم و انقدر حالم بد بود کمتر زنگ میزدم به ارش و امیر بیشتر نگران خودم بودم
از خاطرات امپول زدنمم بخوام بهتون بگم هیچ اتفاق خاص و جالبی نداره که بخوام تعریفش کنم چون فقط میرفتیم کلینیک که همشون پر از بیمار بود و تخت های تزریقات غلغله بود.... منم انقدر حالم بد بود اصلا حوصله نداشتم به پرستار  بگم اروم بزن و این حرفا فقط میخوابیدم رو تخت و پرستارا هم انقدر سرشون شلوغ بود میومدن خیلی سریع بدون هیچ حرفی میزدن و میرفتن و من میموندم و سوزش وحشتناااک بعد از تزریق و مریض بعدی که پشت پرده منتظر بود زودتر بلند شم....
ولی شبا پیام میدادم به امیر تلافی این همه خانومانه امپول زدن رو سرش خالی میکردم با اشک و آه و گریه و دلتنگی....
مامانم و بابامم همش اب میوه میگرفتن و سوپ و مایعات برام میاوردن تو اتاق میخوردم.
روز شنبه حالم بهتر بود احساس میکردم از روز قبل خیلی بهترم میدونستم امیر خونه ست ویدیو کال کردم صحبت کردیم بعد با ارش حرف زدم بین حرفاش گفت دیشب بابا و عموپوریا میخواستن من امپول بزنم ولی من نزاشتم به بابا بگو قرصشو برام بگیره...
من قبلش از امیر حال ارش رو پرسیده بودم گفته بود همه چیز اوکیه! نگران شدم گفتم امیر داستان چیه؟ 
گفت هیچی بابا دو روزه یکم گلوش التهاب داره براش شربت و قرص گرفتم حالش خوبه چیزی نیست فقط دیشب خواستم براش نوروبیون بزنم که زودتر خوب شه که نزاشت کلی بهونه گیری کرد 
گفتم اوکی اگر چیز خاصی نیست ولش کن قرص جوشان اینا بهش بده گفت باشه نگران نباش.
گفتم امیر امروز حالم بهتره دیگه امپولامو نزنم خیلی درد دارن کلینیکم شلوغه خطرناکه.... گفت نه برو حتما بزن 
بعداز ناهار تو اتاقم دراز کشیده بودم که متوجه شدم تو خونمون سروصداست انگار مهمون اومده داشتم گوش میکردم که ببینم چه خبره حس کردم صدای امیره ولی گفتم نه امیر عمرا بیاد بخاطر یه سری مسائلی که با خانوادم داره
تو همین فکرا بودم که یه دفعه در اتاقم باز شد امیر اومد تو اتاق
من انگار بعداز صدسال دیدمش اشکام شروع شدن و بعداز کلی اروم شده بودم که گفت گیتام امپولاتو زدی؟
گفتم امیرررر😢دوباره داشت گریم میگرفت (من ادمی نیستم که بخاطر امپول گریه کنم ولی انقدر بخاطر دوری و مریضی دل نازک شده بودم واقعا اشکام دست خودم نبود چون قبلشم گریه کرده بودم چشمام اشکی بود)خیلی جدی گفت واااا تو هم شدی ارش تا من اسم امپول میارم گریه میکنی؟!😐 بی توجه به من رفت بیرون از مامانم پنبه و الکل و مشمای داروهامو گرفت اومد
میدونستم بخاطر اینکه بدون اذیت کردن بزنم جدی شده ولی خیلی ناراحت شدم از حرکتش بدون اینکه نگاش کنم دراز کشیدم شلوارمم اماده کردم 
اومد گفت وای تو چرا انقدر کبودی؟! هیچی نگفتم
پنبه کشید و وارد کرد که زیاد درد نداشت. بعدی رو زد که یه تکون غیرارادی خوردم گفت عزیزم خوبی؟
هیچی نگفتم درد امپولم هرلحظه بیشتر میشد گفتم اییییییی
گفت تموم شد عزیزم استراحت کن 
گفتم میخوام برگردم خونه 
گفت باشه من بیرون منتظرم زود بیا 
تو راه که برمیگشتیم یه دفعه مهربون شد گفت گیتام یه چیزی میگم ولی هول نکن ببین ما هممون مشکوک به کروناییم 
گفتم یعنی چی؟؟؟
گفت من پنجشنبه مطب نرفتم بدن درد داشتم شبش هم تب کردم و این چندروزم حال نداشتم دیشب پوریا اومد برام تقویتی زد و دارو خوردم ولی هنوز بدن درد دارم و سرم سنگینه ارشم گلوش خیلی التهاب داره و بی حاله بخاطر همین هماهنگ کردم فردا بریم ازمایش بدیم 
دوباره من گریم گرفت امیر کنار خیابون ماشینو نگه داشت و منو اروم کرد
من خیلی ترسناک به کرونا فکرمیکردم خیلی وحشت داشتم ازش 
فرداش رفتیم تست دادیم. ما قبلا ازمایش خون و cpr داده بودیم از حلق که درد نداشت اذیت نشدیم ولی این دفعه ازمایش خون نبود فقط cpr بود چون ازمایش خون میگن زیاد اعتباری بهش نیست.
 رفتیم ازمایشگاه با امیر اشنا بودن همگی رفتیم تو اتاق نمونه گیری اول من نشستم رو صندلی از حلق انجام داد. خواستم بلند بشم گفت بشین از بینی هم هست. من شنیده بودم که از بینی خیلی درد داره داشتم میمردم از استرس. اومد انجام داد واقعا خیییلی بد بود امیدوارم هیچ وقت تجربش نکنید درد نداشت ولی خیلی اذیت کننده بود من اولش که کرد داخل بینیم گفتم وای بعد یادم افتاد که بعداز من ارش باید انجام بده دیگه هیچی نگفتم
 ولی خیلی سخت بود برام .
وقتی تموم شد امیر ارش رو گزاشت رو صندلی من میدونستم طاقت زجر کشیدن ارش رو ندارم رفتم بیرون ولی صداشون میومد که به ارش میگفتن عزیزم دست نزن دهانتو باز کن از دهن نفس بکش و... ارش هم اه و ناله میکرد 
تموم شد رفتم اوردمش پیش خودم بی حال سرشو گزاشت رو پام و امیر هم بدون هیچ حرفی انجام داد و اومد رفتیم سر راه امیر رفت داروخونه یه مشما دارو خرید تو دلم گفتم خدا بخیر کنه🤦‍♀️رفتیم خونه شام سوپ گزاشته بودم بعداز شام امیر دوباره معاینمون کرد من گلوم خوب شده بود ولی بدن درد و بی حالی شدید داشتم.
ارشم معاینه کرد بهش گفت بابایی گلوت عفونت داره یه امپول کوچولو بزنم؟
ارش گفت وای بابا بیخیال دیگه غرغر کرد و اومد پیش من نشست
امیر قرصامونو اورد خوردیم شربت ارشم داد خورد بعد گفت گیتا دکتر تو داروهات برات نوروبیون نوشته بود بخاطر همین انقدر زود خوب شدی ها امشبم باید هممون بزنیم تا بدنمون بتونه با ویروس مقابله کنه (داشت اینارو زمینه سازی میکرد برای ارش)
گفت بیا برا من بزن 
گفتم اصلا حال ندارم امیر زنگ بزن پوریا بیاد
من دراز کشیده بودم رو مبل اصلا جون نداشتم بلند شم ظرفا رو بشورم 
امیر بهم اس داد که آرش رو راضی کن امپولاشو بزنه
داشتم با ارش صحبت میکردم راضیش میکردم که پوریا ماسک زده اومد بالا برامون اب هویج هم گرفته بود ریخت خوردیم که پوریا گفت امپولاتونو بیارید بزنم میخوام زود برم 
گفتم برا منو که امیر میزنه 
گفت پس وروجک عمو امپولتو بیار بزنم
ارش با بغض گفت عموووو من خووبم امپول نمیخوام😣 داشت گریش میگرفت که گفتم حالا برو امپول امیرو بزن 
امیر برا من و خودش نوروبیون و کترولاک گزاشته بود 
امیر و پوریا رفتن تو اتاق منم با ارش صحبت کردم با بدختی قرار شد فقط یدونه کوچولو بزنه
امیر  و پوریا هم اومدن بیرون به امیر گفتم خوبی؟!
گفت اره پوریا خییلی خوب امپول میزنه ادم اصلا متوجه نمیشه 
گفتم پس امپول آرشم بدیم عمو پوریا بزنه (واقعا پوریا خیلی خوب امپول میزنه)
پوریا گفت اره تا تو بری امپول گیتا رو بزنی منم یدونه برا ارش میزنم اصلا متوجه نشه 
بلندشدیم بریم تو اتاق من خودم استرس داشتم برگشتم به ارش نگاه کردم دیدم چشماش برق میزنه بچم گفتم مامانی نترسیا عمو پوریا خیلی خووب میزنه اصلا نمیفهمی 
امیر هم داشت امپولای منو اماده میکرد گفت نه بابا مگه بچه ست بترسه بزرگ شده دیگه پسرم 
رفتیم تو اتاق گفتم من با این سنم از نوروبیون میترسم تو چه توقعی از بچه داری اخه 
گفت میدونم عزیزم ولی باید راضیش کنیم بزنه دیگه
شلوارمو کشیدم پایین گفتم امیر اروم بزنیا ببین چقدر جاش مونده دیگه طاقت ندارم 
گفت باشه عزیزم برگرد 
پنبه کشید و اروم وارد کرد و سوزشش شروع شد  داشتم تحمل میکردم یه دفعه پام خیلی سوخت بلند گفتم وای امیر خواهش میکنممم  گفت هیس جانم تموم شد پنبه گزاشت گفتم اخخخخخ داشت جاشو ماساژ میداد که صدای ارش بلند شد گفتم وای بمیرم امیر بچه داره درد میکشه گفت بزار سریع بزنم بریم پیشش
کترولاک رو زد که اونم میسوزوند ولی‌ کمتر. انقدر دلم پیش ارش بود فقط صدای اونو میشنیدم و پام میسوخت گفتم امیر بسسسه خواهش میکنم
که همون موقع پنیه گزاشت گفت تمومه عزیزم یکم دراز بکش پات اروم بشه من میرم پیشش تو استراحت کن
امیر رفت من اروم جای امپولمو ماساژ میدادم که ارش جیغ کشید دوییدم رفتم تو اتاقش دیدم امیر پای ارش و نگه داشته سرشو ناز میکنه پوریا هم میگفتم جانم عزیزم جونم عمو تموم شد فداتشم...همون لحظه پوریا سوزن رو دراورد پنبه گزاشت ارش داد زد با گریه گفت دیگه دوست ندارم
پوریا هم میخندید میگفت دروغ میگی وروجک دوسم داری آرش بیشتر هرس میخورد...
دلم میخواست پوریا رو بزنم واقعا انقدر ریلکس هرس خوردن بچمو نگاه میکرد  امیر عصبی گفت پوریا اذیتش نکن دیگه
رفتم شلوارشو کشیدم بالا گفتم جانم مامانی چیشدی اروم باش فداتشم
با گریه گفت تو گفتی یدونه امپول منم اولی رو زیاد گریه نکردم ولی پوریا ۲ تا امپول بهم زد گولم زد دومی رو خیلی بد زد😭
امیر براش اب اورد به زور داد خورد 
من کلی بغلش کردم نازش کردم تا اروم شد رو تختمون سرشو گزاشت رو دستم امیرم حوله داغ کرد گزاشت جای امپولش تا اروم شد خوابش رفت...
بعدا فهمیدم امیر براش به جز نوروبیون،جنتامایسین هم گرفته بوده 
گفتم خیلی نامردین خب همون اول به بچم میگفتین که انقدر اذیت نشه گفتن اگه میدونست ۲ تا ست راضی نمیشد بزنه...
امیرم لو نداد که در جریان بوده بخاطر همین ارش فقط با پوریا قهر کرد
شبم ارش تب کرد امیر براش شیاف گزاشت از خواب پرید ترسید دید شلوارش پایینه فکرکرد امیر میخواد بهش امپول بزنه امیر سریع شلوارشو درست کرد گفت چیزی نیست بابایی شیاف گزاشتم برات ارش از خجالت جمع شد تو بغل امیر همونجا خوابش رفت
کلا خیلی با شیاف سختشه. دردش نمیاد خیلی خجالت میکشه هم از من هم از امیر فرداشم امیر در نقش پدر مهربونی که مثلا از توطعه دیروز پوریا بی خبر بوده😁یدونه جنتامایسین دیگه برا ارش زد که دوباره کلی مراسم داشتیم ولی کمتر از روز قبلش اذیت شد
دوستان جواب ازمایش هر سه ما مثبت شد و خلاصه اینکه این چندوقت ما کلی امپول نوش جان کردیم و معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه ولی الان خیلی بهتریم و بازم خداروشکر که خفیف گرفتیم.
و واقعا کرونا برای خیلی از ما که بیماری زمینه ای نداریم انقدرا هم که ازش میترسیم وحشتناک نیست اگر خدای نکرده مبتلا شدید سعی کنید مثل من اولین واکنشتون بهش ترس وحشت و گریه نباشه و هر چی اروم تر باشین روند بهبودی تون راحت تر طی میشه....
پ ن: ویتامین سی مصرف کنید و اگر مبتلا شدید تا جایی که میتونید مایعات زیاااد بخورید
و باز هم از محبتتون ممنونم عزیزانم 
گیتا🖐

خاطره راحیل جان


سلام به همگی❤️
راحیل ۲۰ مشهد 
از مرداد ماه خاطره نذاشتم ولی اثرات کنکور بدجوری حال جسمیم رو داغون کرده
ریزش شدید مو پیدا کردم شدیداااا بدنم ضعیف شده خیلی زود به زود سرما خورده میشم مریض میشم 
۲۶ مهرماه صبح شنبه تعطیلات بود که با کمردرد حالت تهوع و سردرد از خواب بیدار شدم 
 اصلا حالم نرمال نبود بابام چند روز پیشش تصادف کرده بود به شدت حالم بد شد بدشانسی اینه که روده کوچک و معدم مواد مغذی جذب نمیکنه و باعث شده ضعیف و ضعیف تر بشم 
 جریان کنکور هم که قشنگ دهن مارو سرویس کرد که همین خودش توی بد شدن حالم بی تاثیر نیست
خلاصه بگم که همه امیدم و دلخوشیم به نتیجه انتخاب رشتمه که بشه اونچیزی که میخوام 
 خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره همانطور که گفتم صبح با حال داغون از خواب بیدار شدم که خیلی دیر وقت بود هیچ سر و صدایی از بیرون نمیومد رفتم سراغ مامان اینا که دیدم بابا رو تخت خوابیده مامانمم داره لباس تا میکنه تو کشو‌مرتب میچینه 
بنده خدا مامانم چند شب اصلا خواب نداشت و نگران ..
بهم گفت برو یه چیزی بخور ضعف کردی تا این وقت خوابیدی 
رفتم یه چیزی بردارم بخورم که دیدم هیچی میلم نمیکشه یه راست رو مبل پخش شدم اومد منو دید گفت تو که باز دراز کشیدی سیر نشدی از خواب هیچی نگفتم باز یکی دو ساعت همونجا خوابم برد 
حالم اصلا خوب نبود کلی تل و اینستا گشتم و با بچه های گپ ، صحبت کردیم 
حتی نهارم نخوردم 🤦‍♀حالت تهوع شدیدی داشتم 
بعدظهری خالم و عموم اینا اومدن عیادت بابام منم خودمو با نوه عمم سرگرم کردم و خوابش کردم خودمم کنارش دراز کشیدم حسابی سر درد شدید بودم چشامو باز میکردم چشام درد میکرد
اونا که رفتن منم مثل جنازه رفتم تو تختم ، دیدم لباسام تنگه اینجوری خواب نمیشه داشت 
بلند شدم لباس راحتی بپوشم تو آیینه خودمو دیدم رنگ گچچ شده و افتضاح زرد میزنه صورتم ، گوشیم آلارام کپسول زینک و داد تا قطع کردم الارام پریودی  داد گفتم ای داد پس همینه درد ، سر دردم اصلا قابل تحمل نبود از ساعت ۹ تا یکی دوساعت تو گوشیم بودم ، با وجود اذیت شدن چشام ، ولی خب خوابم نمیومد 
پاشدم یه مسکن بخورم به زور خودمو از پایه تخت گرفتم از سرگیجه ، استامینوفن و جوییدم و دوتا لیوانم اب روش ، مامانم گف خوبی مامان ؟ رنگت پریده گفتم آررره بابا گفت امروزم که همش خواب بودی مطمئنی خوبی ؟ گفتم بد باشم که میگم اصلا گل بود به سبزه نیست اراسته شد
یک ساعت تحمل کردم دیدم ادامه بدم میمیرم دلم نیومد کامل بگم چیشده به مامانمم خودش پرستاری بابامو میکرد بسش بود
رفتم اتاقم ب بدبختی خوابم برد صبح کووووفته و داغون تر ، سر درررد تهوع سرگیجه ، معدم بهم ریخته بود پریودم که شدم اصلا گل بود به سبزه نیست اراسته شد اصلا گل بود به سبزه نیست اراسته شد
یک ساعت تحمل کردم دیدم ادامه بدم میمیرم دلم نیومد کامل بگم چیشده به مامانمم خودش پرستاری بابامو میکرد بسش بود
به بهانه خرید لوازم طراحی و کابل شارژر گفتم میرم بیرون
یکمم ب خودم رسیدم نفهمه چه حال افتضاحی دارم ، بابام گفت با ماشین برو نمیخواد پیاده باشی
قشنگ گفتم بدبخت شدم ججوری رانندگی کنم
سه تا خرما ازین سیاه نرما با وجود تهوع خوردم رفتم بیرون ، تو آسانسور کم مونده بود بیوفتم
لعنتتت به کرونا که نمیشد زنگ بزنم یکی باهام بیاد
خلاصه با ارومی و دقت تمام رفتم سمت خیابون عارف که بیشتر دکترا اونجا تجمع کردن
تو همون حین بهنام زنگ زد میخواست با مامانم حرف بزنه که انگار گوشیش خاموش شده نفهمیده، گفت چه صدات گرفته راحیل خوبی گفتم اره بابا تازه از خواب پاشدم ، خودش به قدری سرش شلوغ بود نخواستم بهش بگم نگران منم باشه
زودی قطع کردم و رفتم سمت مطب دوست بابام که خیللللی آقای مهربون و با اخلاقی بودن اصلا نمیتونستم هوای خفه آسانسور و تحمل کنم احساس میکردم تهوع و سرگیجه مو تجدید میکنه ، از پله ها سه طبقه رو رفتم که کتلت گونه رسیدم دم در وارد مطب شدم با خودم گفتم تو عقللل نداری حواست کجاست که بدون وقت قبلی اومدی با بسم الله وارد شدم و دیدم تقریبا ۷ ۸ تا جلومن ، به منشی اسمم و گفتم و گفتم میشه بعد این چند نفر بهم وقت بدین، انگار بین اون چند نفر حاظر ، یکی وقت داشته و نیومده که گفتن اگر نیومد شما برو
با بدبختی برگشتم نشستم رو مبل مخمل طوسی
زیر دلم از درد امونم و بریده بود  
 حس کردم یه نفر داره نگام میکنه سرمو گردوندم که دیدم منشی زل  زده بهم😂 تا دید نگاش میکنم گفت چقد فامیلی شما برام آشناس ماسکمو کشیدم وسط گفتم بللللکه بشناستم گفتم فلانی .. 
گفت آها خوب هستین خانواده خوبن پدر مادر خیبی خلاصه جواب دادم و حواسمو با گوشیم و استوری های خوراکی و رانندگی ملت پرت کردم که کم کم خانمه گفت بعد این دونفر شمایین 
صدای گریه پسره بچه نه خیلی بچه ولی ۷ سالش اینا میشد اومد ، دلم هررری ریخت گفتم چه غللطی کردم خدایا خودت کمکم کن محو گریه پسر و مشاجره بابای جنتلمن و مامان لاکچریش بودم که مخم سوت کشید محکم چشامو بستم تکیه دادم منشی فهمید حالم خوب نیست دکترو صدا زد ، دکترم همرا بیمار ویزیت شدش اومد و اونا تشکر کردن،  منشی هم منو و بیو و حالمو و .. گذاشت کف دستش رو به من گفت تو دختری مهدی؟ گفتم سلام آقای دکتر بله خودمم یکم تعجب کرد منم اونجا اصلا مهم نبود برام ( حالا یه جوری میگم اونجا انگار چه مدت پیشه ، همین امروز بود ، الان و بگم 8:9 بد چشمای که از گریه سوزش داره دارم  تایپ میکنم🤦‍♀😅)

3
که چرا تعجب کرد گفت دخترم میتونی بیای اتاقم ؟ گفتم البته با احتیاط بلند شدم که پخش زمین نشم ، رفتم اتاقش و خودشم بعد من اومو درو بست نشست پشت میز گف خبب عزیزم بگو ببینم چیشده ؟ گفتم دکتر سردردم   سرگیجه دارم،  تهوع هم دارم معدمم بهم ریخته و اینکه پریودم و مشکلاته طبیعی این یه قلمم بهش اضافه کنید گفت که اینطور فشارمو گرف و حلقم و دید قفسه سینمم معاینه کرد و در این حین گف خانواده خوبن؟ و.. که من جواب دادم بهش 
و گفت دفترچه داری گفتم نه همرام نیست برام تو برگه های خودش دارو نوشت و حرفی هم بهم نزد فقط گفت فشارت خیلی پایینه دخترم متعجبم که تنها اومدی ، بخواب رو تخت الان بگو داروهاتو بگیرن گفتم بدین من خودم میگیرم گفت دراز بکش شما و رفت ، منم رو صندلی سرم و تکیه دادم تا اومد ، یه خانمم همراهش بود
رو بهم گفت نخوابیدی که بدو سریع سرمت و خانوم ... وصل کنه یه خانوم جوون بود تقریبا شاید چند سال بزرگ تر بود و یه قیافه بیبی فیس داشت و آروم .
رو به دکتر گفتم ببخشید امپولم دارم بغضم داشتما ولی حفظ اروم کردم ، نترکونم 
گفت آره عزیزم میزنه داخل سرم برات 
خانومه کش و بالا دستم بست پنبه کشید بالای دستم قسمت آرنج گفتم میشه پشت دست بزنین؟ استرس و اظطراب شدیدا تو صدام موج میزد گفتم چشم ، پ پشت دستمو پد کشید ترسیدم گفتم آروم گفت بااشه شما مشت کن و آروم گفتم بهت، مشتت و باز کن سوزن و وارد کرد بلند گفتم آاااااای گفت تمومه چش قشنگ 
گفتم ممنون 
و دوتا آمپول داخل سرنگ کشید و زد توی سرم و پرده کشید و رفت
گوشیم تو کیفم ویبره رفت که نتونستم پاشم جواب بدم 
دوتا اتاق دیگه تپ همون ساختمون بود که انگار صدا اومد دکتر اونجا بقیرو ویزیت میکنه بنده خدا چقد مراعاتمو کرد ..
سرمم داشت تموم میشد که اومد گفت بهتری تشکر کردم بلند اون خانمه رو صدا زد و بهش گفت اینم با احتیاط براش تزریق کن 
غم دنیا اومد تو دلم گریم گرفت دکتره رفت پر ستاره گفت خب بخواب عزیزم امپولتم بزنم که دوپینگ شی گفتم نه اینو دیگه نمیزنم لبخند زد گف دستم سبکه بابا بخواب راحت گفتم من منصرف شدم گفت میرم یکم با خودت کنار بیا که بزنیش یه دقیقس کلا تموم میشه و حالتم خوب میشه رفت و من اشکام اومد گفتم خدااا اخرین بار باشه که امپول میزنم توروخدا (به خدا میگفتم توروخدا )  دختره اومد گفت خوبی بزنم ؟ یعنی اونجاا بود که گفتم شیر مادرت حلالت که انقد با اخلاقی 
لباسمو مرتب کردم  ، ک گفت چه لاک خوشگلی زدی با بغض گفتم لاک نیست لمینته گفت عه کجا رفتی ادرس و گفتم باز بلند شدم گفت توردخدا اروم بزن خندش گرفت گفت بخوااااب دختر زخدا این آمپول یک هزارم درد روزگار نیست خوابیدم که بزنه گف اسمت چی بود راستی گفتم راحله ولی میگن راحیل ، گفت چی نشنیدم که بلند گفتم زد بلند جیغ زدم خیلیی میسوخت گفت سفت نکن جیغ تو بزن😂
بعدم پنبه رو فشار داد گفتم بسهه گفت تموم شد دیگه خواستم بلند شم که گفت نه یکم دراز بگش و رفت اشکام میومد و ماسکمو خیس کرده بود
گوشیمو در آوردم کی بهم زنگ زده خالم دوبار زنگیده دکتر اومد سمتم گفت خوبی بهتری گفتم بله خیلی ممنون که گوشی از  از دستم افتاد جلو پامون در این حد جون نداشتم خجالت کشیدم و گفتم ممنون با اجازتون که گفت صبر کن بگم برات آژانس بگیرن هنوز متعجبم چرا تنهایی با این حالت گفتم نه مرسی آقای دکتر ماشین دارم ، گفت تو با این حاالت رانندگی کردی؟؟؟ پارک ماشینتو همینجا الان با اژانس برو اصلا صلاح نیست تنها بری یا زنگ بزن که بیان دنبالت خواستم یه چیزی بگم که گفتم این بهنام نیست که حرف رو حرفش بیاری 
گفتم باشه جای پارک خوبه میگم الان بیان دنبالم به منشی گفتم هزینه داروهارو حساب کنه و رفتم بیرون،  زنگ زدم سحر بعد ۱ بوق جواب داد 
گفت سلااام خوبی خوشی سلامتی چرا جواب ندادی؟ یه لحظه به حالش غبطه خوردم که کوه انرژیه، گفتم سلام گل خوبی مرسی خوبم گفت
کجایی چه خبر گفتم برات زحمت دارم گف باز این زد کانال تعارف چته بگو چیکار داری هویج 
خندم گرف گفتم من خیابون عارفم سحر نمیتونم رانندگی کنم ، به احتمال ۶۰ تا احتمال تصادف دارم با این حاال بلللللند داد زد  مگه چته چیشدی عارف بری چیکار گفتم د رواااانی اروم حرف بزن نمیخوام مامانت اینا بفهمن ، دقیقا بعد حرفم صداشون میومد مگه چیشده😐🤦‍♀ روش قط کردم گفتم به درد لای جرز میخوری بقران خیر سرم سرم و آمپول زدم ولی شدیدا احساس ضعف داشتم یادم اومد اخه از کی هیچی نخوردم هی گوشیم زنگ خورد دیدم خودشه جواب دادم هان چیه رسوا همرو خبردار کردی؟ بمیری که 
دیدم صدا مردانه اومد گفت راحیل چیشده تو کجایی 
همونجا دلم میخواست برم بمیرم که نمیتونم یه کاری و بدون کمک بقیه بکنم 
گفتم‌ علیک سلام تو خونه چیکار میکنی این وقت روز 
گفت ببخشید که بعد دوشبانه روز اومدیم خونمون ، کجایی تو خوبی ؟ عارف چی کار میکنی 
راستشو گفتم هیچی اومدم دکتر الانم ماشینم مونده نمیتونم رانندگی کنم تا خونه ، گفت برو بشین تو 4
 من الان میام برمیگردیم ، اعصابم خیلی خورد بود گفتم بگو سحر بیاد گفت خدافظ 
تو ماشین نشستم و دلم چقد به حال خودم سوخت .. 
گریه کردم تا با صدای زدن شیشه پریدم از جام ، پیاده شدم کنار نشستم تعجب کرده بود گفت خوبی تو اینجا چیکار میکنی و... 
گفتم به جون مامانم حوصله ندارم جواب بدم لطف کردی اومدی مرسی ، فقط تا خونه برسونم شرمنده نمیخواستم که گفت خب بسه ببند کمربند و راه افتاد شیشه رو دادم پایین و چشامو بستم صدای دینگ پیام گوشیم اومد 
سحر نوشته بود بخدا من خواستم بیام بابا گفت خودم میرم دنبالش خواست بیاد احسان نذاشت و اومد . 
جوابش و ندادم و باز سرمو گذاشتم که زنگ زد ریجکت کردم ، گفت چرا جوابشو نمیدی نگرانته ، هیچی نگفتم 
اونم جلوشو نگاه میکرد دستش و گذاشت رو پیشونیم گفت خب الان فک نمیکنی من از کنجکاوی بلایی سرم بیاد؟ گفتم چه کنجکاوی یکم مریض بودم اومدم دکتر ، نتونستم رانندگی کنم به سحر زنگ زدم و تو اومدی همین 
گفت چیشده مگه 
چرا به بهنام یا من نگفتی 
اصلا چرا تنها اومدی 
گفتم تو بهنام کم سرتون شلوغه؟ خب اومدم دیگه 
بعدم با کی بیام ؟ مامانم که پرستار بابامه اه احسان گفتم هیچی نگوو ها 
گفت بگیر بخواب فعلا معلومه اعصاب معصاب نداری بخواب  
سه بار گوشیش زنگ خورد گفتم چقدم که میذاری ادم بخوابه 
چپ چپ نگاه کرد گفت این حجم از رو از کجا میاری 5
گفتم  جلو‌رو بپا حالا جوون مرگ نشیم 
انقد دل درد داشتم که هی خم میشدم اونم داشت کم کم ازیر زبونم میکشید چرا اومدم دکتر اخر گفتم د اخه شاید مشکل زنونه باشه 😐😐گفت نه اینکه من اصلا از  ک حرفشو خورد 
بابام زنگ زد گفت چرا نیومدی زود بیا بازار نگرد خطرناکه گفتم نزدیکم 
رسیدیم دم خونه گفت شماره آژانس و بگیر گفتم مگه نمیای خونه گفت نه دیگه له لهم میرم میرم که خوابی عمیق فرو برم گفتم من شرمندت بخدا مزاحمت شدم گفت به جا این حرفات که نچسبه یه زنگ بزن اژانش من برم گفتم من الان ماشین میخوام چه غلطی بکنم برو دیگه گفت راس میگی واقعا گفتم  حالا تو چرا تکرار میکنی گفت بده داروهاتو ببینم چقد حرف میزنی 
نشون دادم گفتم امپولم زدم گفت نه بابا باااریکلا شجاع شدی بعدم گف این چند روز گرمیجات بخور و خرمارو اینجوری با اون بخور و ... 
رفتم پایین گفت حالت بد شد بزنگ گفتم باش خدافظ کلید انداختم و رفتم تو به انبوه سوالات مامان و بابام جواب دادم بعدم داروهامو خوردم خوابیدم تا ۷ و یکم چیز میز مامانم ریخت تو حلقم از ۸ هم که دارم مینویسم الانم باز تهوع گرفتم نمیدونم چیکااار کنم ..
روز و روزگارتون خوش 
حال دلتون عالی❤️

خاطره آیدا جان

• سلام آیدا چمن آرا هستم ۱۶ سالمه امپول میترسم متاسفانه عمو و بابام پرستاره ما کلا ۵۰ تا نوه ایم اگه رای بدید سوال میدم هرروز براتون خاطره بذارم اندازه ۵۰ تا نوه رای بدید ممنون میشم در ایام کرونا رفتم بیمارستان حالم خراب بود وای چشامون روز بد نبیند عموم گفت آیدا برو بخواب گفتم چرا گفت امپول ترسیدم و رفتم و شروع کردم به گریه کردن و هنوز عموم نیومده بود بزنه نفسم بالا نمیومد عموم اومد گفت چخبرته کل بیمارستان گذاشتی رو سرت دید نفسم بالا نمیاد گفت برین اکسیژن بیارین و سرم وصل کردن و روح من خبر نداشت دیدم عموم گفت بالاخره چشمان باز کردی که دیدم دمرم کرد و داد میزدم امیر حسین بدو دارم سکته میکنم دیدم امیر اومد گفت عشق من چی شده من با امیر خیلی راحت هم محرمه هم داداش اخه من داداش ندارم خود امیر حسین و امیر محمد جاشو پر کردن هم پسرعمومن و خیلی دوستشون دارم و دیدم امیر عصبانی شد😡😡گفت بابا بذار بیاد هوش بچه رو کشتید و من نزدیک بود تا در حد مرگ برم ولی دیدم امیر داره قلبم رو ماساژ میده و قلبم نمیدونم چششه دیدم هردو امیر دارن گریه میکنن گفتم امیرحسین گریه نکن بخاطر من من یک لحظه بیهوش شدم و رفتم تو اون دنیا و دیدم و برگشتم و دیدم امیر محمد داره گریه میکنه گفتم امیرم گریه نکن😭😭بمیرم براش هنوز هنوزه احوال پرسمه گفت اومدی گفتم خوب خوبم اخه نمیدونم چی بهم تزریق کردن که به هوش اومدم دیدم امیر حسین اومد گفت عشق داداش خوبی گفتم اره داداش گفت خوب بشی میبرتم کنسرت ماکان بند گفتم هورا گفت آیدا اجازه بده پرستاره امپول بهت بزنه منم دیدم امیر محمد داره اشاره میکنه که قبول کنم خاطرنشان و پرستاره کار خودشو کرد امیر گفت افرین چقدر شجاع هستی هنوزم دوست دارم هر روز ماکان بند ببینم اخه من طرفدارانش هستم و عموم اومد گفت هر هفته نیروبیون بزنم ولی قبول نکردم و شروع کردم به سوارکاری رفتن 
• کلا امیر حسین گفته اگه دختر خوبی باشی و نترسم‌ می ریم تهران پیش ماکان بند و اهنگ ماکان بند بخونم 
• تمام شد خاطره و خیلی خوشم از خاطره آقا پارسا و آقا حامد و خانم گیتا و آقا امیر و هانا خانم واقعا خاطره تون عالیه بازم بفرستید

خاطره آوا جان

سلام😊😀 خوبید؟خوشین؟ امممم منو یادتون هست😂آوا هستم ۱۷ دو تا داداش دارم سامین و سامیار😘یادتون اومد😂
فکر کنم آخرین خاطره برای یک مهر باشه؟درسته؟
خب اومدم با یک خاطره جدید
اولش بگم دوستانی که فکر میکنن خاطره من تخلیه اجباری برای خوندن نیست❤
خب بریم سراغ خاطره که مربوط به ۱ یا ۱ و نیم سال پیشه دقیق یادم نیست😊
صبحش از خواب بلند شدم احساس گلو درد داشتم آخه دیشبش گرم بود هوا پنجره را باز کرده بودم قبلش هم بستنی خورده بودم😉
رفتم بیرون و پیش به سوی آشپزخانه که هیچ کس نبو😐البته چیز عجیبی هم نبود یک دونه پفک برداشتم و رفتم به سمت تی وی یک ذره اونجا گشتم و بعدش گفتم یک ذره درس بخونم حس گلو درد هم افتضاح موقع درس بود گلوم گرفته بودر دوستم یک سوال پرسید اومدم با ویس جواب بدم که دیدم یک صدا از ته چاهه اونم به زور😂پاشدم رفتم آشپزخانه هرچی قرص مربوط به سرماخوردگی بود انداختم بالا😂و به زور جواب دوستم و دادم و دوباره مشغول درس تا موقع ناهار که مامان اومد و دوتایی عاشقانع😍غذا خوردیم😂البته شام دیشب😑چون من حال نداشتم غذا درست کنم مجبور شدیم😂و رفتم گرفتم خوابیدم با صدای اذان بلند شدم😑😑قشنگ چسبیده به خانه ما بابا جان آدم اینجا خوابیده هااا
خلاصه دیدم حس نماز خوندن نی😂😂😂ولی خوب واجب بود😂😂😂😂برای همین به زور خوندم و آروم آروم رفتم پایین خورشت رو گاز بود منم برنج را گذاشتم تاما شب بعد شام داشتیم صحبت میکردیم راجع درس های بنده😂😐که تق تق تق تق تق بسه دیگه😂😂😂صدای گوشیم بابا بلند شد متعجب رفتم سمتش هنگ موندم یا حسین بابا بابا داره پول بر میداره😂😂اولش از یک میلیون بعد تا ۱۰ میلیون هم رفت😂😂😂حروم زاده😂😂😁سامیار پرید سر کوچه بانک بود هر چی مانده بود را خارج کرد و برگشت من هنوز هنگ😂😂😂و خداراشکر بعد از یک هفته پول ها برگشت😂😂😂فردا صبحش اومدم پاشم سرم گیج رفت بدجور به زور رفتم سرویس و به صورتم آب زدم آروم آروم نشستم رو تختم گوشیم زنگ خورد دیدم پسر عمو هست میگفت میای بریم بیرون منم یک جور از دستش خلاص شدم و زنگ زدم به سامین که بیاد اومد خونه و معاینه کرد با کلی دعوا یک ذره شیر داغ😣😣داد گفت بخور منم چندش ام میشد حتی از بوش😣 نتونستم بخورم و یک عدد سیب خوردم😂😂خداراشکر از نظر گلو زیاد مشکل نداشتم سامین اومد فقط دو تا آمپول بود کلا کم آمپول میده گفتم داداشی
جان
میشه نزنم
گفت آوا خانم ۲ تا دونه است بدو دختر خوب
گفتم برو بیمارستان محمد(پسر خالم)بدبخت هی جای تو شیفت وای میسه بدو برو
گفت این سری دوستم سروش وایساد تو هم آماده باش تا بیام
اومد منم دمر شدم پنبه را محکم کشید و فرو کرد😟😟گفتم اوی (آروم) بعد از ۵ یا ۶ ثانیه کشید بیرون
بعدی را برداشت و اومد سمتم آروم پنبه کشید فرو کرد خیلی درد داشت گفتم آییییی داداش گفت تموم تموم گفتم وایییی بسه دیگه😕😕 گفت تموم تموم گفتم آخ سامین چیزی به جز تموم تموم بلدی ای😂😂😂گفت آره تموم تموم تموم😑این بار شد سه تا😂😂میخواست من بخندم😂😊
در آورد و بوسم کرد و گفت بای
خندیم و گفتم بای سوییچ را از رو مبل برداشت و رفت
منم بعد دو یا سه دقیقه بلند شدم و آروم خوابیدم

این خاطره را از دفتر یادداشت برداشتم😊ولی خوب اونجا هم جزییات نداشت😂😂

پ.ن دلم براتون تنگ شده بودا😍

پ.ن یاسمن جانم اجی دلم برای انرژی مثبت ات تنگ شده😚اگه اینو میخوانی کامنت فراموش نشه
پ.ن
گران قیمت ترین رایگان دنیا وقت است
وقت طلا نیست وقت زندگی است
و هیچ چیز با ارزش تر از زندگی نیست


قدر لحظه ها را بدانیم
که عمر و زندگی المثنی ندارد

پ.ن موفق باشید همیشه
لبخندتان پایدار

خاطره فاطمه جان

ماهک پاشایی:
🙋‍♀سلام دوستان حالتون چطوره انشااله که تو ابن دوران کرونایی خسته نشده باشید و هم چنان رعایت  کنید تا انشااله هر چه سریعتر این دوران تمام بشه . ی بیو بدم اول کاری من فاطمه هستم مربی مهدکودک و از شهر اباده از بچه های قدیم این وب هستم ۳۵ سالم هست متاهلم شوهرم محمد و تو حراست مخابرات کار میکنه ما بچه فعلا نداریم حالا بجه ها قدیم تر اگه باشن منو یادشون میاد من حدود یکسالی میشه که خاطره نفرستادم و اصلا نیومدم وب

بریم سر خاطره من آسم دارم و تقریبا همه خاطرانم اینجا در همین مورد بوده اما الان به خاطر ی مشکل دیگه میخوام بنویسم براتون

من چند سالی حدود ۳ سال که کم و بیش میدیدم که گاهی بدنم کبود میشه و خوب یادم نمیومد به کجا و چه جوقع ضربه خورده که من متوجه نشدم

به همسرم گفتم که ایشون هم گفت همیشه خدا داری میری تو در و دیوار به ی جا خورده نفهمیدی

اما خوب عحیب بود چند تا لکه به یک شکل کنار هم

اگه ضربه بود ی قسمت رو کبود میکرد ن چند تا کبودی تو ی قسمت

که بیشتر این کبودی ها روی هر دو زانو هام هست و ساق پا و گاهی دست و کمرم

من همون اوایل ی دکتر داخلی رفتم و ازمایش نوشتن تو ازمایش پلاکت یکم ن زیاد پایین بود ولی pttبالا که گفتن خود ایمنی داری و امپول بتا متازون تجویز شد با قرص ویتامین سی

ی مدت که استفاده کردم تقریبا کبودی ها کمتر شد و منم دیکه درمان رو قطع کردم سره خود

شما از این کارها نکنیدااا

این مدت خوب هر وقت بدنم زخم میشه حتی ی خراش کوچک خونریزی شدید و دیر بند میاد و عادت ماهانه خیلی سنگین و شدیدی دارم

و هر دفعه ی جایی از بدنم کبوده

باز به همسرم گفتم که محمد گفت حتما پیش ی دکتر متخصص برات وقت میگیرم نگران نباش برای کمبود ویتامین درست میشه

اما من تو دلم اشوب بود ی نوبت از ی دکتر عمومی گرفتم و چند روز پیش رفتم دکتر که کبودی ها رو دیدن و چند تا سوال کردن و ازمایش نوشتن

من فردا با کلی استرس رفتم ازمایش رو دادم و عصر اماده بود باز pttبالا بود اما ن خیلی زیاد

عصر بردم و نشون دکتر دادم باز ازمایش های انعقادی نوشت که این دفعه دیدم هزینه ازمایش خیلی زیاد میشه منم چیزی به محمد نگفتم و انجام ندادم

اومدم خونه یکم تو گوگل سرچ کردم دیدین تو همچین موقعی بدترین حالت ها رو مینویسه گوگل

وای دوستان از ترس زبونم بند اومده بود

گریه ام گرفت

رفتم ۲ رکعت نماز خوندم که اصلا نفهمیدم جی خوندم فقط با گریه دولا راست میشدم خلاصه نماز رو تمام کردم و رفتم باز سراغ گوشیم

تو اینستا ی دکتری بود که فوق تخصص خون داشت و از اراک هستن من همیشه وصعیت و استوری هاشون رو میدیدم بهشون پیام دادم و گفتم ایشون که نمیاد جواب منو بده در کمال ناباوری سین کردن و جواب دادن

همه علایم رو پرسیدن و عکس کبودی پاهام رو فرستادم و سریع گفتن به ۲ مشکل شک دارن

یا تیپ اختلال کمبود فاکتور  هست یا مشکل انعقاد که باید بررسی دقیق تری بشی

با گریه ویس دادم من میترسم مشکل لوسمی باشه که باز ایشون هم ویس دادن ن نترس همه علایمت بیشتر شبیه مشکل انعقاد و یا کمبود ویتامین سی هست و نگران نباش

دیگه راهنماییم کردن که چه دکتری برم و درخواست چه ازمایشی بدم و اگه توتستم حتما سری به مطبشون بزنم

الان هم گفتن ویتامین سی بخورم و نروبیون رو تزریق کنم

از تزریقی که وحشت دارم این جا همه تقریبا میدونن چه ادم ترسویی هستم ولی قرص ویتامین سی رو همسرم گرفت برام دارم استقاده میکنم تا این تعطیلات تمام بشه باز برم ازمایش خون

دلم اشوبه نمیدونم چرا ولی خیلی نگرانم که نکنه مشکل جدی باشه ولی اون متخصص خون گفت مشکلی نیست حتی اگه تیپ اختلال کمبود فاکتور هم باشه و تشخیص داده بشه هیچ دارویی بهت نمیدیم چون نیاز نیست فقط تو عنل حراحی و زخم ها باید حواست باشه چون یکم کنترل کردن خونریزی سخت میشه

دوستان برام دعا کنید که انشااله مشکلی نباشه

و اگه دوستان عزیزم که قبلا توی وب بودن خوشحالم میکنید کامنت بزارید تا جویایی سلامتیتون بشم

دوستتون دارم یا علی

خاطره هانا جان

سلام عزیزای دلم خوبید؟ خوشید؟سلامتیت؟ بلههه هانام دیگه😄🙈میدونید چقدرر دلتنگتون بودم خیلی این چند وقته سرم شلوغ بود مگرنه حتمااا میومدن براتون خاطره میذاشتم الانم خداروشکر کار خاصی ندارم برای همین اومدم که با حوصله براتون خاطره بنویسم😊❤️
یه روز پاییزی قبل اینکه برم مدرسه صبح از خواب پا شدم دیدم یخورده گلوم درد میکنه ولی اصلا اونقدری نبود که حتی بخوام به کسیم بگم... رفتیم مدرسه جایی که من میشستم تو کلاسمون دقیقا روبه روی کولرمون بود از اونجایی که بیشتر بچه های کلاسمون گرمایین حتی تو پاییز هم کولرو میزنیم ما😂😐خلاصه هرکاری کردم که حداقل بتونم جامو عوض کنم که گلو دردم بیشتر نشه ولی نشد😁 دیگه تا زنگ اخر باد کولر مستقیم به من بدبخت میخورد😂😐وفتی میخواستم برگردم یکم گلودردم بیشتر شده بود اومدم خونه دیدم امیر و خاله اینا اومدن خونمون راستش یکم ترسیدم😂 گفتم نفهمه طوریمه😂 کلی سلام احوال پرسی کردیم با خاله و امیر بعدش طبق معمول همیشه منو امیر کلی همو اذیت کردیم و سر به سر هم گذاشتیم🤣🤪 و ناهار خوردیم عصر یکم سردردم گرفته بودم ولی ترجیح دادم هیچی نگم😆خلاصه یکم دوباره سربه سر امیر گذاشتم😂بعدش رفتم یکم درسای فردامو بخونم بعد اینکه درسا رو خوندم سرمو از تو کتاب بالا آوردم دیدم سردردم شدید تر شده گفتم حتما بخاطر اینه یک ساعته سرم تو کتابه یکم رفتم دراز کشیدم  رو تخت و چشامو بستم ولی اصلا خوب نمیشدم از اینور گلو دردم داشت بهم فشار میاورد🥺 منم دراز کشیده بودم که امیر در زد و اومد تو اتاق:دادا جونم گوشیتو میدی؟    من دستم رو چشام بود و گفتم: چرا؟     امیر: اون فیلمه بود که میخواستمش برام فرستادیش ولی باز نمیشد الان بده میخوام شِیرش کنم ببینم باز میشه برام🤷🏻‍♂ من خیلی کم صدامو بردم بالا😂( خو چیکار کنم رو اعصابم بود این بشر😂😐) امیر رو میز کامپیوتره بیا ببرش حوصله ندارم😂😐  امیر: باشه دادا چرا میزنی حالا😂😐   اومد که گوشیمو برد گفت هانا چرا بیحالی؟ خوب بودی که😐😂 خدایی نمیدونم چطور از دهنم پرید گفتم سرمو گلوم درد میکنن😐😒  امیر: عه عه پس چرا نمیگی؟😡 کجای سرت درد میکنه هانا جانم؟ منم با دست نشون دادم! گفت وایسا برم از تو ماشین وسایلمو بیارم ببینم چت شده باز🥺😐 سری امیر اومد تو اتاق مامان و خاله هم دیدن امیر کیفشو آورده نگران شد پشت سر امیر اومدن تو اتاق و خاله گفت: هانا خاله جون چی شده؟😳  امیر گفت: هیچی مامان چیزی نیست ایشاالله یکم سردرد داره...
خب امیر اول فشارمو گرفت گفت خوبه فشارت، بعدش گلومو معاینه کرد گفت یکم عفونت داره؛ خداروشکر هیچ تبی چیزی هم نداری 
بعد گفت خاله لطف میکنی بری دفترچه ی هانا رو بیاری چندتا دارو بنویسم براش؟ خلاصه امیر داروهارو نوشت و میخواست بره بگیره من پرسیدم چی نوشتی امیر؟     امیر:چندتا قرص نوشتم     من: امیر امپول ندادی که؟🥺    امیر:چرا عشق دادا، یدونه باید بزنی    من: امیررر نهههه🥺   مامان:عهه زشته حالا😐امیر پسرم عمو یه ساعت دیگه میاد میخوای وایسیم خود عمو بره بگیره دیگه اذیت نشی؟   امیر: نه خاله این حرفا چیه آبجیم اذیته سری داروهاشو باید مصرف کنه که زود خوب شه👍😊  مامان: باشه پسرم دستت نکنه عزیزم❤️ نمیدونم دقیقا چند مین گذشت که امیر برگشت... اومد تو اتاق    من:امیررررر🥺🥺😭 خواهششش میکنممممم     امیر: دادا دورت بگرده نمیشه عزیزم ببین الان عفونت گلوت کمه الان میزنم که دیگه زیاد نشه 
یکم باهاش کلنجار ولی مثل همیشه تسلیم امیر جان شدم😐😂😡 با اکراه دراز کشیدم امیرم امپولو اماده کرد و پدو از جلدش در اورد و اومد کنار تخت منم گوشه ی شلوارمو اوردم پایین و همین که امیر پنبه رو کشید رو پوستم از ترس تکون خوردم🥺 امیر: هانا جان اروم باش عزیزم یه نفس عمیق بکش که اروم شی😊   همین که یه نفس عمیق کشیدم امیرم سریع سوزنو فرو کرد🥺 فرو کردن سوزنو حس کردم میخواستم ایندفعه تحمل کنم و هیچی نگم با اینکه امپولش درد داشت ولی تا وسطاش موفق شدم ول تحمل کنم💪🏻 امیر پرسید: دادا خوبی؟   من: امیر دردد دارههه بسههه😩   امیر: باشه عزیزم اخراشه    همین که این جمله رو گفت سریع پنبه رو گذاشت کنار سوزن و کشیدش بیرون😣 و یکم جاشو فشار داد😢 بعدش گفت ببخشید اگه اذیت شدی خوشگلم❤️😊 مامانم اومد تو حالمو پرسید امیرم گفت خاله داروهاشو حتما سر موقع بخوره اگرم فردا حالش اوکی نبود اصلا نره مدرسه😊

پ ن: "لذت بردن " از زندگی شبیه به اسلوموشن کردنِ لحظه هاست!
دوربین های جدید می تونند یه ثانیه رو تا چند ثانیه طولانی کنند و و ما اجزای اون لحظه ها رو ببینیم.
در ذهنمون هم میتونیم همین کارو با لحظه های  دلچسب  زندگی بکنیم!
اینجوری زمان رو "شکست" می دهیم...
خیلیا دقیقا همین توانایی رو در مورد غم و لحظات تلخ دارن...
یه اتفاق ناخوشایند رو بارها و بارها با جرئیات و به شکل صحنه آهسته باز سازی و باز بینی میکنن!
بیاید تمرین کنیم فقط خوشی هارو کش بدهیم❤️

پ ن: مواظب خودتون باشید خیلی خیلی دوستتون دارم❤️😍

خاطره گیتا جان

سلام دوستان گیتا هستم
امیدوارم حالتون خوب باشه عزیزای دلم 
کرونا و مریضی خیلی خیلی زیاد شده متاسفانه خیلی مواظب خودتون باشید🙏
من اومدم خاطره امروزمو بگم که خیلی  سخت بود برام...
دیشب من یکم گلوم درد میکرد که آب نمک قرقره کردم و به امیرم نگفتم.صبح بیدارشدم انقدر بی حال بودم و سرم به شدت درد میکرد. ارش اومد گفت مامان  نمیای درس بخونیم دیر میشه ها ( معلمشون هرروز ویدیو تدریس اون روز و میفرسته و ارش باید تا ساعت ۴ مشق ها رو بنویسه و برای معلمشون تلگرام کنه و اگه تا ۴ نفرسته جریمه میشه... منم چون ارش کلاس اول هست خیلی حساسه چون کلاس اول پایه همه درس ها ست و خیلی مهمه که خوب یاد بگیره بخاطر همین هرروز علاوه بر ویدیوی معلمشون منم براش وقت میزارم و همه رو بهش توضیح میدم و.... واقعا کار سختیه برای خانواده ها خیلی زمان بر هست ولی عزیزای دلم خواهش میکنم برای بچه ها وقت بزارید تا خوب یاد بگیرن و باسواد برن کلاس بالاتر....)
 رفتم یکم باهاش کار کردم ولی انقدر سرم سنگین بود و درد داشتم و گلومم دردمیکرد خیلی حالم بد بود گفتم ارش من اصلا نمیتونم فعلا جمع کن دیر نمیشه به معلمتون میگم...
رفتم ماسک زدم که یه موقع به ارش منتقل نشه بهش گفتم نزدیک من اصلا نیا بعدم سرماخوردگی خوردم و رفتم بخوابم ولی از سردرد خوابم نمی رفت مسکن هم خورده بودم ولی سرم اروم نمیشد. 
شب قبل هم با امیر یکم بحث کرده بودیم یکم از همدیگه دلخور بودیم ولی حالم اصلا خوب نبودم زنگ زدم امیر گفت سرش شلوغه تا شب نمیاد خونه منم نگفتم حالم بده فقط گفتم سرم درد میکنه.پوریا هم خونه نبود مجبور بودم تحمل کنم تا شب.
ناهار خوردیم و بعداز ناهار یکم با ارش کار کردم و گفتم مامان امروز خودت انجام بده بفرست من اصلا نمیتونم.
آرشم ناراحت شد چون خیلی به درس علاقه داره و کنار درس خوراکی و چیزایی هم که علاقه داره براش میزارم که یه موقع از درس زده نشه چون مجازی هست بچه ها زود خسته میشن( به شما هم پیشنهاد میکنم)
عصر بود که بابام زنگ زد همینجوری حالمو بپرسه از صدام فهمید حالم زیاد خوب نیست گفت حاضر شو من الان میام دنبالت بریم پیش عمو علی(خانواده من کلا با امیر زیاد اوکی نیستن. عمو علی دوست خانوادگیمون هست که پزشکه و ما همیشه مریض میشدیم میرفتیم پیشش و هنوز بابا اینا فقط پیش ایشون میرن و کسی دیگه رو قبول ندارن😁)
گفتم نه بابا خوبم حالا شب امیر میاد معاینم میکنه....
گفت گیتا اذیت نکن حاضرشو
گفتم باباجان نمیخواد این همه راه بیای مطب عمو علی هم به خونه ما دوره اذیت میشی لازم نیست 
گفت من نیم ساعت دیگه جلو در خونتونم اماده باش که سریع بیای پایین
گفتم چشم😐 
اگه قبول نمیکردم ناراحت میشد و کلی داستان میشد....
حاضر شدم و آرش هم میخواست باهام بیاد ولی چون مطب الوده ست و کلا مریضی زیاد شده خواهش کردم خونه بمونه به پوریا هم زنگ زدم گفت ۷ میاد خونه و قرار شد وقتی اومد ارش رو ببره پیش خودش( تو یه ساختمون هستیم) تا امیر بیاد.
خلاصه بابا اومد و رفتیم پیش عمو علی بعداز سالها دیدمش یکم باهم گپ زدیم و معاینم کرد گفت گیتا هنوز مثل بچگیات از امپول میترسی؟
منم تو رودروایسی گفتم نه عموجان دیگه زیاد نمیترسم😁
ایشونم تا دلشون خواست نوشتن...
منم واقعا حالم خیلی بد بود عمو گفت برو تو اتاق استراحت خودم رو تخت دراز بکش تا بابات داروهاتو بگیره بیاره
رفتم دراز کشیدم از یه طرف حالم بد بود از یه طرف استرس داشتم میدونستم تا دقایقی دیگر کلی سوزن در انتظارم هست از یه طرف دلم امیرو میخواست دوست نداشتم اونجا امپول بزنم خییلی وقت بود که تو مطب تزریق نکرده بودم
 دلم میخواست الان رو تخت خودم بودم امیر برام میزد منم کلی غر میزدم و خودمو لوس میکردم....
بعد یاد حرف های دیشبش افتادم چقدر از دستش ناراحت بودم ولی دلم براش تنگ شده بود
برای اینکه هواس خودمو پرت کنم زنگ زدم به امیر که جواب نداد بیشتر دلم گرفت
زنگ زدم به ارش یکم باهم حرف زدیم گفتم منتظرم باباجون داروهامو بگیره امپول بزنم بیام پیشت گفت کاش منم باهات میومدم الان پیشت بودم 
داشتم قربون صدقش میرفتم که عمو علی و پرستار با ۲ تا امپول اومدن تو اتاق عمو گفت گیتا جان خانوم .... برات تزریق میکنن اگر مشکلی بود منو صدا کن
گفتم چشم عمو رفت با ارش خداحافظی کردم و اماده شدم برای تزریق انقدر استرس داشتم تپش قلب گرفته بودم
کلا محیط کلینیک و بوی الکل و سروصدای بچه ها خیلیییی استرس اوره
صدای امیر تو گوشم بود که اینجور مواقع بهم میگه اروم باش گیتام زود تموم میشه....
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اروم باشم 
پرستار اومد پنبه کشید و یه جوری سوزنو وارد کرد که قشنگ درد وارد شدن سوزن رو حس کردم! یه لحظه ناخوداگاه سفت شدم از شدت درد واقعا هرچی از دردش بگم کم گفتم خدایی خییلی بد زد.
دلم میخواست با همه توانم جیغ بزنم ولی غرورم اجازه نمیداد
فقط چشمامو بستم و سعی کردم به امیر فکرکنم به حرفایی که اینجور مواقع بهم میزنه تا ارومم کنه....
سوزنو دراورد و پنبه گزاشت و آه از نهادم بلند شد...😢
طرف دیگمو پنبه کشید و اروم وارد کرد و  تزریق کرد زیاد درد نداشت فکرکنم خودش فهمید اولی رو خیلی بد زده دلش برام سوخته بود....
وقتی پرستار رفت ترسیدم یهو بابام یا عمو بیان تو اتاق و منو تو اون وضع ببینن بخاطر همین سریع از رو تخت بلند شدم که جای امپول اولم سوخخت اصلا نمیتونستم راه برم بخدا 
یکم خودمو جمع و جور کردم و رفتم بیرون
از عمو خداحافظی کردیم و سوار شدیم دیدم بابا داره میره سمت خونه خودشون!
گفتم بابا کجا میری ارش تنهاست باید زودتر برم پیشش
گفت باباجان ما هممون چندروز پیش مریض شدیم الان بیای ازت نمیگیریم به مامانتم گفتم برات غذای اب پز درست کنه بیا بخور بعد خودم میبرمت اگه بری اونجا کسی نیست بهت رسیدگی کنه 
گفتم بابا چه ربطی داره من باید برم امیر هست بهم رسیدگی میکنه 
و اینجا بخاطر امیر یکم باهم دعوا کردیم😁
گفت اصلا چندروز پیش ما بمون که به ارش منتقل نکنی
گفتم نمیتونم بابا دلم براشون تنگ شده
‌دلم میخواست مثل بچه ها گررریه کنم بگم منو ببر خونمون
چندلحظه فکرکردم دیدم درست میگه اگه برم به امیر و ارش منتقل کنم خیلی بد میشه مخصوصا ارش که انقدر ضعیفه
زنگ زدم امیر بهش گفتم گفت هرجور راحتی اگه دوست داری بری خب برو
زنگ زدم ارش بهش گفتم امشب نمیام پیش پوریا بود کلی غرغر کرد و بهونه گرفت منم اروم اشکام میومد واقعا طاقت دوریشونو نداشتم
به پوریا گفتم خیلی مواظبش باش
فهمید دارم گریه میکنم کلی مسخرم کرد و با شوخی هاش یکم حالمو عوض کرد
خلاصه اینکه امشب موندم خونه بابام اینا تا ببینم فردا حالم چطور میشه
البته داروهامو خوردم خیلی بهترم ولی از سرفه هام میترسم...
 اگر بهتر بشم شاید برم خونه خودمون ماسک میزنم تو خونه و رعایت میکنم.
اگرم بدتر بشم باید چندروز اینجا بمونم و برم تست بدم...
الان ساعت ۳ و نیم صبحه که دارم براتون مینویسم چون جام عوض شده خوابم نمیبره شایدم بخاطر دلتنگی نمیدونم....
 ارش هر ۲ ساعت یه بار زنگ میزنه میگه مامان زودتر خوب شو بیا خونه مامان من حوصلم سرمیره تنهایی مامان ببین بابا اینجوری بهم میگه و....
 و من اون لحظه دلم میخواد بمیرم براش
دعاکنید زودتر حالم خوب شه و بتونم برم خونمون 
من به انرژی شما ایمان دارم دوستای مهربونم 
مواظب خودتون باشید🌹
گیتا🖐

خاطره ستاره جان

سلام بچه ها امشب بی خوابی اومده سراغم که مهمون ثانیه های شبم باشه برای اینکه به فکرهای مختلفی که توی ذهن کوچیکم جا گرفته دامن بزنه وپناه میبرم به خدایی که جانم در دست اوست وچه زیباست دانستن این حقیقت بزرگ که الله در تک تک ثانیه های زندگیت  با توست ودوستت دارد با تمام بدی ها وخوبی هایت اوست تنها کسی میتوانی بدانی وحس کنی که عاشقت هست وعاشقش هستی تا ابد هرگز تنهایت نمی گذارد ومگر میشود او را بشناسی وحس کنی تنهایی یا گم شدی .ستاره هستم ۲۴ سالمه وبچه اول خانواده هستم یه خواهر ویه برادر کوچیک تر از خودم دارم(ستاره اسم مستعارم هست)  این اولین خاطره ای هست که براتون میزارم منو ببخشید اگه بده در مورد خاطره نویسی تجربه ندارم وزیاد دست به قلم نمیشم .خب خاطره از اونجایی شروع میشه که من دچار ریزش مو شدم ووقتی در مورد این موضوع حرف میزنم فقط یه دختر میتونه درک کنه که چه حسی رو تجربه میکردم این ریزش مو ان قدر ادامه پیدا کرد که فرق سرم کاملا مشخص شد ولی دیگه برای من مهم نبود خب خیلی ناراحت بودم از این اتفاق ولی دنبال درمانش نبودم تا اینکه  با اصرار یکی از عمه هام قرار شد پیش یه دکتر پوست ومو برم که خیلی ازش تعریف می کردن  (البته من اعتقادی به دکتر پوست ومو نداشتم وبا خودم میگفتم که تاثیری نداره )خب بالاخره با عمه جان رفتیم پیش دکتر وایشون بعد از معاینه ونوشتن ازمایش  گفتن که موهات به دلایل هورمونی ریخته وازمایش نوشتن و قرص  و شامپو و همچنین گفتن که برام تزریق انجام میدن روی پوست سرم  یه کمی ترسیده بودم رفتم نشستم و دکتر اومدن یه پک که توش چهار تا سرنگ انسولین بو اوردن لیدوکائین رو روی پوست سرم اسپری کردن و زیر پوست نزدیک ریشه های مو هام تزریق می کردن که من صدای فرو رفتن سوزن توی پوستم رو میشنیدم و درد سوزن روحس می کردم ولی سعی می کردم ریلکس باشم ونفس عمیق می کشیدم درد داشتم ولی قابل تحمل بود بعد از چند روز رفتم وازمایش خونی که دکتر نوشته بود رو دادم تنها رفتم ازمایشگاه نوبت گرفتم نوبتم شد سریع رفتم نشستم یه خانم مسنی بودن  بعد از  پرسیدن چند تا سوال سریع رگمو پیدا کرد وخون گرفت فقط درد فرو رفتن سوزن توی پوستم رو حس کردم وسریع تموم شد ولی بعدش دستم به شدت کبود شد من ازمایش خون زیاد دادم ولی هیچ کدوم تا بحال انقدر پوستم کبود نشده بود واون قسمت دستم که خون گرفته بودن باد کرد  ۲ هفته بعدش یا بیشتر جواب ازمایشوگرفتم ورفتم پیش دکتر بعد از دیدن جواب گفتن چرا هورمون پرولاکتین انقدر بالاست  بیشتر از دو  برابر حالت نرمال هستش  گفتم: نمیدونم . دکتر :حتما پیش یه دکتر مغز و اعصاب برو شاید لازم شه ام ار ای بدی. من :حتما لازمه . دکتر :بله .  من :دکتر از اونجایی که من تیروئید کم کار دارم و کنترل نشده امکان داره این موضوع باعث بالا رفتن این هورمون شده باشه چون من از  سه ساله پیش دکتر غدد نرفتم (راستش از رفتن پیش دکتر مغز و اعصاب خوشم نمیومد).دکتر: باشه اول برید پیش دکتر غدد . از اتاق دکتر اومدم بیرون و با عمه و دختر عمم برگشتیم خونه.خسته بودم چون ما کرج زندگی می کنیم ولی دکتری که پیششون میریم تهران هستن و ترافیک تهران کرجم که ادمو می کشه.من یه اخلاقی دارم نمیدونم خوبه یا بد همه چیزو سرچ می کنم 😂😂😂 یعنی وقتی میگم هرچی یه چی میگم یه چی میشنوید خب اول که رسیدم خونه یه سرچ کردم ببینم اصلا این پرولاکتین چی هست واگه بالا باشه چی میشه پایین باشه چی میشه و خلاصه که کلی مطلب خوندم و یکم اطلاعات جسته گریخته به دست  اوردم ازیه دکتر غددکه باز خیلی ازش تعریف می کردن و وقت ۴ماه به ۴ ماه میداد گرفتم البته من بین مریض وقت گرفتم و رفتم از فضای مطب نگم براتون امیدوارم همیشه سلامت باشید که هیچ گنجی بالاتر از سلامتی نیست وهیچ وقت مجبور نشید از این دکتر به اون دکتر برید مطب دکتری که پیششون رفتم خیلی شلوغ بود و حدود ۴ یا ۵ تا اتاق داشت که هی باید می رفتی اینور اونور و ده بار اطلاعاتت مثل شرح حال رو برا صد نفر میگفتی😳 هر دو دیقه شمارتو می خوندن اتاق ۱ قد و وزن وفشار  اتاق ۲ شرح حال اتاق ۳  ثبت در سیستم اتاق ۴ اتاق پزشک بالاخره بع از دیدن صد نفر وشکست شاخ غول موفق شدیم بریم پیش دکتر یه حالی بدی داشتم راستی نگفتم که با خواهرم رفته بودم ازش خاستم همراه بیاد داخل وقتی وارد اتاق شدیم پنج  نفر خانم پشت کامپیوتر نشسته بودن دکتر داشتن پیپ می کشیدن😳😳😳😳 و یه اقا ی دیگه ای هم گوشه ی اتاق نشسته بودن.من :سلام.دکتر روبه خواهرم شما هم بیمارید؟.  من : همراه من هستن.خواهرم :نه بیمار نیستم همراه خواهرم اومدم  . در خروج رو به خواهرم نشون داد وخواهرم با اینکه از این رفتار دکتر عصبانی شده بود (واقعا ادم چه اندازه باید بی شخصیت باشه اونم پزشک مملکت 😐 ) به سرعت رفت بیرون ومنتظر من موند .جناب دکتر به سیستمشون خیره شده وبعد پرسیدن مشکلت چیه که توضیح دادم . بعد لطف کردن از جاشون بلند شدن واومدن منو معاینه کنن مثلا گفتن دستاتو بیار جلو بشین پاشو بالا رو نگاه  کن شالتو از رو گردنت بردار بعد یه هو دستشونو گذاشتن روی گلوم ویه جوری انگشاشون رو فشار دادن رو گردن که مثلا غده تیرئید رو معاینه کنن که حس کردم استخوان های گردنم خورد شد بعد چند تا سوال پرسیدن و گفتن ام ار ای و ازمایش خون نوشتم انجام بده بیا ببینمت گفتم باشه و رفتم بیرون به خواهرم گفتم ببخشید که دکتر این طوری باهات حرف زد تقصیر من بود گفتم باهام بیای ببخشید.خواهرم:نه تقصیر تو نیست اشکالی نداره.من :گردنم شوند فکر کنم😂 من این همه دکتر رفتم برا تیروئیدم هیچ کس این طوری منو معاینه نکرده بود تا حالا همه اروم لمس می کردن این انگشتاش فرو کر د تو حلقم😖. خواهرم:واقعا😂😂😂😂. 
 من :اهوم .
خلاصه بعدش رفتیم کلی گشتیم و بستنی خوردیم پاساژ رفتیم و خوش گذشت بهمون وبالاخره بعد از کلی دیدن ویترین مغازه های مختلف و متر کردن خیابون ۴ ،۵ بار زنگ زدن مامان بابا رضایت دادیم رفتیم خونه . از در اومدم تو .مامان سلام.مامانم :سلام چی شد؟ من :هیچی باید بریم ام ار ای وازمایش خون.مامانم:باشه منم باهات میام.من :نه بابا خودم میرم مگه دوسالمه. مامانم :نخیر گفتم میام .خلاصه که گفتم باشه . و ۲ روز بعدش وقت گرفتم و رفتیم برا ام ار ای خو ام ار ای ترس نداره ومن ترسی نداشتم تا وقتی که فهمیدم ام ار ای که دکتر برام نوشته از هیپوفیز و تزریقی هستش  قیافه ی من 😐😕این طوری شده من از انژیوکت می ترسم به نظرم خیلی سوزنش بزرگه اخه . خلاصه که با مامانم رفتم وبعد از کلی بدبختی انجام کارهاش نوبت ما شد رفتم لباس عوض کردم و چقدر تو اون لباس ابی گشاد زشت شده بودم خدا😂😂یعنی ۶ نفر جز خودم تو اون لباس جامی شدن از بس که گشاد بود لباسش تازه پشت لباسش بند داشت که من چون خوشم نیومد برعکسش کردم بندشو جلو بستم😂😂😂 خو دوست داشتم خاص باشم. مامانم لباسامو نگه داشت رفتم تو  یه پرستار مهربون وبا حوصله اومد پیشم(چه عجب یه ادم مهربون هم دیدیم والا خداروشکر ) گفت بشین تا برات انژیو کت بزنم گفتم باشه و نشستم همین که گارو بست و رو دستم الکل زد ترسیدم😂 گفتم واستا واستا یه لحظه گفت :نترس بابا الکل زدم .من :از الکل نمی ترسم که استرس دارم .گفت :میخای دراز بکش جیغ که نمیزنی . من: نه بابا .گفت:لگد چی .من:😑😂نه. گفت ولی بخواب می ترسم دستتو بکشی .من :باشه ولی نمی ترسما استرس دارم یکم . خوابیدم  که یه سوزش احساس کردم که گفت تموم شد  و چسب زد وگفت برو رو دستگاه بخواب . تشکر کردم ورفتم رو دستگاه و اومدم بخوابم خوب تنظیم نکرده بودم بدنمو با کله رفتم تو اهن کنار دستگاه 😂😂 فکر کنم ضربه مغزی شدم یه پسر جوونی بالا سرم واستاده بودوهی با دستش باهام بای بای می کرد .من :هوم.پسره:خو میگم برو بالاتر خانم .من: خو حرف بزن چه میدونم چی میگی تو .خلاصه که گوشی برام گذاشت و اماده کرد همه چی رو و رفت منم برا خودم دارز کشیده بودم و تو اون نیم ساعتی که اونجا دراز کشیده بودم مثل همیشه به هر موضوع چرتی که فکرشو بکنید فکر می کردم و نگم براتون از صدا های دستگاه یه جاش انقدر صدای بوق میداد تو دلم میگفتم خدایا خراب شد بدبخت شدیم موندم این تو😂😂 اخه هی بوق میزد خنگم خودتونید خلاصه تو حال خودم بودم وچون اتاق سرد بود یخ کرده بودم و می لرزیدم که از توی گوشی گفتن تکون نخورید میخایم دارو تز ریق کنیم کاملا بی حرکت باشین . اون پرستار و اون پسره که پانتومیم بازی می کرد انگار اومدن بالا سرم وحالا داشتن با هم  بحث می کردن.پسر پانتومیمیه :چرا برا انژیو کت رابط نزاشتی .پرستار:یادم رفت  پسره:اشکالی نداره من دست های دراز وپرتوانی دارم (فکر کنم گجت بود😂) خلاصه که   اون دستای درازشو اورد تو دستگاه دست منو فشار داد که گفتم اخ گفت تکون نخور. و سریع یه چیزی تزریق کرد تو انژیو کت ورفت. و بعد از کلی سر وصدا  کردن  دستگاه بالاخره  تموم شد ومن رو از دستگاه اوردن بیرون وقتی پاشدم حس کردم دستم خیسه و خنک شده که نگاه کردم دیدم یه مایع قرمز خوش رنگ از دستم جاری شده خدایی رنگش خیلی باحال بود حیف اون خون که حروم شد😂 خلاصه رفتم به پرستار گفتم اومد از دستم درش اورد تمیز کرد دستمو چسپ زد تشکر کردم و رفتیم لباسا مو عوض کردم وحس کردم خدایا شکرت خوشگل شدم باز😂😂 خلاصه که عکسارو گرفتیم اومدیم خونه و چند روز بعدش  رفتیم جواب ام ارای رو گرفتیم وقت گرفتیم و رفتیم پیش دکتر.خیلی ناراحت بودم از اینکه داشتم پیش دکتری می رفتم که با وجود داشتن فوق تخصص شعور رفتار درست با بیمار و همراهش رو نداره ولی خب باخودم کلنجار می رفتم که اخرین باره  فقط ببینم چی میگه و دیگه پامو تو مطب این دکتر نمیزارم حتی اگه هیچ دکتر دیگه ای وجود نداشته باشه پیش همچین ادمی که به جای طبابت تجارت می کنه واخلاق نداره نمیرم  حتی اگه بمیرم بهتره. خلاصه که رفتیم و مثل جلسه قبل بعد شکستن شاخ غول رفتیم پیش دکتر  این دفعه با مادرم  و سلام کردیم ام ار ای رو دادم بهش وگفت فقط ریپورت رو بهم بده نگاه کرد ریپورت رو وگفت مشکل خاصی نیست فقط یه کیست هست روی پینه ال که نیاز به درمان نداره و بالا بودن پرولاکتینت هم به این خاطر نیست و به درمان نیازی نداره این کیست  ولی بازم اگه خاصتی با یه جراح مغز واعصاب مشورت کن .من:دکتر پس پرولاکتین خونم چرا انقدر بالاست اون چی  میشه .دکتر :هیچی.و  نسخه نوشت واشاره کرد که بریم بیرون .رفتیم خونه وچون تو ریپورت همه چیز نرمال نوشته بود ودکتر هم گفته بود مشکلی نیست من خیالم راحت بود و اصلا به فکر رفتن پیش جراح مغز نبودم.خدارو شکر بعد از ۳ جلسه رفتن پیش دکتر پوست ومو موهام خوب شد و خب دیگه اصلا به نظرم لازم نبود که برم پیش جراح مغز.یه نکته ای بگم بهتون(من مادر بزرگ طرف پدریم رو در اثر تمور مغزی بدخیم از دست دادم بعد از این که جلوی چشمم ذره ذره اب شد مادر بزرگ مادریم در اثر سکته قلبی ناگهانی از دنیا رفت ویکی ۲ سال بعد مادر بزرگ پدریم باتوموری که توی مغزش بود بعد از چند بار عمل وزجر زیاد از دنیا رفت من دیدم که چه گذشت بهش و غصه خوردم درد کشیدنش رو دیدم وکاری نمی تونستم بکنم وقتی که  حافظش دچار مشکل شد وبه سختی به یاد میاورد ادما رو  ولی اسم منو یادش بود قربون صدقم میرفت دستامو میگرفت تو دستاش اسمم هنوز یادش بود.  ناراحت بود از اینکه نمیتونه خودش کاراش رو انجام بده و...  میترسیدم از چیزی که دیده بودم و می ترسیدم از این که نکنه منم تومور دارم و سعی میکردم به خودم بقبولونم که مشکلی نیست )از مرگ نمیترسیدم ونمی ترسم همه ی ما ادم ها بالاخره می میریم واز این دنیا میریم دنیایی که نه رنگیه رنگیه نه سیاه سیاه جای موندن نیست و هیچ کسی تا ابد نمیمونه از زجر کشیدن میترسیدم از اینکه اتفاقاتی که برای مادر بزرگم افتاد برای منم بیافته اینکه یه روزی بیاد که خانوادم بادیدنم غصه بخورن درد بکشم اروم اروم تموم شه  وگرنه که روزی صد بار از خدا خواستم ومیخام که منو ببخشه و ببره به سرعت من تحمل درد ندارم اگر تحمل درد هم داشته باشم تحمل ناراحتی خانوادمو ندارم)خلاصه که روزهامو سپری میکردم ولی مامانم گیر داده بود که الا بلا بریم با یه جراح مغز واعصاب هم مشورت کنیم منم هی میگفتم نه اخه تو ریپورت هیچ چیزی ننوشته خلاصه که مامانم هی میگفت ومن هی میگفتم نه تا اینکه یه روز که رفته بودیم خونه ی پدر بزرگ پدریم مادرم با عمه هام در میون گذاشته بود و اوناهم یه جراح مغز و اعصاب خوب معرفی کرده بودن و منو راضی کردن که یه مشورت که ضرر نداره تو میگی مشکلی نیست  برودکتر ببینه اون بگه هیچی نیست بیا خلاصه که راضی شدم وبا مامانم رفتیم برعکس اون دکتر غدد ایشون یه مطب ساده ی کوچیک داشتن بدون هیچ نشونه ای از تجمل بر خلاف اون دکتر غدد که۴ ماه به ۴ ماه وقت میداد اصلا نیاز نبود از قبل وقت بگیری هر مریضی که حضوری میومد رو میدیدن برخلاف اون تاجر محترم ایشون نصف ویزیت یک جراح رو هم نمی گرفتن سیستم نداشتن کاراشون دستی انجام میدادن (نمیگم کامپیوتر بده تکنولوژی بده ) خلاصه که با مامانم نشستیم ونو بتمون شدوقتی رفتیم داخل  با اینکه اخر وقت بود وخستگی رو می شد تو چهرشون دید انقدر با هام گرم گرفتن وشوخی کردن  که هیچ استرسی نداشتم بعد بین خنده هامون بهم  گفتن که تومور دارم و خب نوعش خوش خیم هستش بزرگه ولی احتمالا میشه  با دارو رفع شه وکنترل شه ونیازی به عمل نداره معاینم کردن دارو نوشتن وازمایش خون از مطب که اومدیم بیرون مادرم هنوز تو شوک بود به من نگاه می کرد می گفت چی؟چیشده؟منم گفتم هیچی تومور دارم ولی نگران نباش .از۴ سال پیش که سردرد و چشم درد داشتم حرکت چشمم سخت شده بود و از درد گردن و صورت نمی تونستم بخوابم  این تومور داشته سعی میکرده بهم بگه هست ولی من سعی میکردم نشنوم سرم رو محکم با پارچه می بستم به خودم می گفتم عصبی شدی همین برا استرسه چهار تا چهار تا قرص مسکن می خوردمو می گفتم خودش خوب میشه چشمم چرا این طوری شده احتمالا فکر می کنم هیچی نیست و خدا خواست که من کور نشم وبیدارم کرد نمیدونم حالا که درمان رو شروع کردم چه اتفاقی میافته بهتر میشم یا نه قبلا همش سر درد داشتم الان عوارض قرصای رنگارنگ بهش اضافه شده،نمیدونم چشمام مشکل پیدا میکنن یا نه ولی اگر یه روز ی بشه که اتفاق بدی بیفته براشون امیدوارم اخرین روز زندگیم باشه چون خودم این نفسو قطع می کنم.میدونم خیلی بد نوشتم ولی خب اولین بارمه.

خاطره یاسمین جان

سلام یاسمین هستم😊 کوچیک شما
۲۷ سالمه و دارای یک پدر و مادر مهربان که هر دو شرکت دارند یک خواهر گل به اسم یاس ۳۲ و یک خواهرزاده عشق به اسم یاسین😍
اسم نامزدم مانی ۳۰ بیزینس کار خودم پزشک عمومی😊و خواهرم وکیل اسم همسرش هم یاسر معمار (دختر عمو پسر عمو )
این خاطره برای یک سال پیشه که با صدای مامانم بلند شدم که غر میزد و با خودش حرف میزد رفتم بیرون گفتم سلام مامانم گفت بدو بیا شب مهمون داریم بدو بدو گفتم مامان مگه میخواهم مسابقه دو بدیم حالا کی هست یاس اینا یک ته گفتم و گفتم اونا مهمونن؟والا اونا هر روز اینا پلاسن مامان سیب و پرت کرد سمتم😂گفت بیا کمک دستم را به نشانه تسلیم بردم بالا و گفتم برم دستشویی بیام رفتم به موهام رسیدم یک ذره و بعد رفتم کمک مامان😂 گوشیم صداش اومد یک پیام از تل بود دیدم یاسره زده به زن عمو بگو یاسر کشک بادمجان خیلی دوست داره😂😂😂😂😂زدم کارت بخوره به اون شکمت😂😂😂😂آف شد😑😐😂 به مامان گفتم مامان گفت دورش ععع سمین هستم😊 کوچیک شما
۲۷ سالمه و دارای یک پدر و مادر مهربان که هر دو شرکت دارند یکه خواهر گل به اسم یاس ۳۲ و یک خواهرزاده عشق به اسم یاسین😍
اسم نامزدم مانی ۳۰ بیزینس کار خودم پزشک عمومی😊و خواهرم وکیل اسم همسرش هم یاسر (دختر عمو پسر عمو )
این خاطره برای یک سال پیشه که با صدای مامانم بلند شدم که غر میزد و با خودش حرف میزد رفتم بیرون گفتم سلام مامانم گفت بدو بیا شب مهمون داریم بدو بدو گفتم مامان مگه میخواهم مسابقه دو بدیم حالا کی هست یاس اینا یک ته گفتم و گفتم اونا مهمونن؟والا اونا هر روز اینا پلاسن مامان سیب و پرتقال کرد سمتم😂گفت بیا کمک دستم را به نشانه تسلیم بردم بالا و گفتم برم دستشویی بیام رفتمبه مامان گفتم مامانم گفت دورش بگردم الان درست میکنم براش😑😂😑(والا تا حالا دور ما نگشته😂😂😂حالا دور دامادش داره میگرده😂😂😂)
و شب شد و زنگ در را زدن اومدن تو من یاسین را بغل کردم و گفتم سلام گلابی😂😂😂خوبی اونم گفت مرسی فرفری(موهام حالت داره)😂😂تو خوبی بوسش کردم یاس هم اومد تو در را بستم یاسر موند پشت در😂😂😑 نشستم یاسر در رو کوبید که باز کنم مامان گفت کیه گفتم مامان مزاحمه ولش کن😂😂😂😂😂یاس که از خنده غش کرده بود مامان در رو باز کرد یاسر اومد تو با جعبه شیرینی تو دستش محکم زد تو سرم گفت خاک بر سرت😂😂و از موهام که گیس شده بود کشید یک ذره شل شد گفتم وحشی زبانش را در آورد و گفت خودتی😂😂😂😂بعد شام داشتیم چای میخوردیم که یاس گفت یاسمین نگاش کردم گفتم جانم گفت یاسر حالش بد بود هر چقدر اصرار کردم نرفت دکتر دیکه امروز به زور بردمش دارو هاش را مصرف نکرده میشه زحمتشو بکشی گفتم آره عزیزم و کیسه دارو ها را از کیفش داد دستم و گفت بگیر عزیزم مرسی لبخند زدم گفتم چرا پیش خودم نیاوردیش؟
گفت ببخشید😂😂😂😂
یک دفعه بابام گفت نرجس(اسم واقعی ام نرجس هست و همه به جز بابا پرنیا صدام میکنن)گفتمنم جانم اومد سمتم
گفت:بابا جان یاسر گناه داره آروم بزن براش
لبخند زدن و گفتم چشم به یاسر اشاره کردم که بره اتاق و خودم رفتم اشپزخانه تا آماده اشون کنم
یاس اومد گفت خواهری جونم😂😂😂آروم بزنیا براش😂😂😂
گفتم چشم
تلافی نکنیا
نه من تو هرچی تلافی کنم تو این مورد نمیکنم
عاشقتم مهربان😑😂😂😂
گفتم:حالا اگه میگفتم تلافی میکنم چی میک گفتی؟
میشه نگم😂😂😂😂
گفتم برو برو خدا شفاتون بده 😂😂😂
و رفتم اتاق یاسر داشت با خودش حرف میزد
منو که دید گفت پرنیا نه
گفتم آروم میزنم
نه دیگه تروخداا
لیدوکآئین هم میکشم
قول؟
لبخند زدم و گفتم قول
آروم دمر شد منم پنبه را برداشتم و رفتم سمتش و لباسش را دادم پایین که با بغض گفت پرنیا گفتم جانم گفت لیدوکآئین نکشیدی؟نتونستم دروغ بگم گفتم نه نکشیدم😭
گفت خیلی نامردی
اینجوری بهتره ۲ تا آمپول تزریق کردم که صداش در نیومد واسه پنیسیلین😰هم یک ذره آی و اوی کرد و آخرش فقط یک عربده کشید 😂😭تب بر همه زدم شیاف را دادم دستش و گفتم برو سرویس بذار اونم سرشو تکان داد و رفت

اومد بیرون
گفتم خوبی؟
مرسی
لبخند زدم و رفتیم بیرون یاسین با مشت زد رو دستم گفتم چته گلابی😂گفت بیتبیت چلا به بابام اپول زدی(بیتربیت چرا به بابام آمپول زدی)گفتم گلابی لازم بود دلابی هودتی(گلابی خودتی)
😂😂😂😂گفتم بچه جان برو برو پیش مامانت😂😂و رفتم دستام را شستم و رفتم اتاق یاسر داشت به کتابام نگاه میکرد😍😍😘😘 گفتم خوبی؟
گفت اره بهترم
و شب هم رفتن خونشون

تمام😊😎

شاد باشید

ببخشید تجربه اولم بود😊
دوست داشتید بگید باز بذارم براتون😊😊

پ.ن
چقدر فاصله اینجاست بین آدم ها
پقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

کسی به حال شقایق دلش نمیسوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدم ها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها

پ.لبخند زدن تو زندگی گاهی خیلی سخته
چون دیگران معنی خیلی اتفاق ها را نمیفهمن

پ.ن زندگی همینه همیشه همه رنگاش جور نیست و همه ساز هاش هم کوک نیست باید یاد بگیریم با هر سازش برقصیم

گاندی

پ.ن حواست باشه به کوتاهی زندگی به این روز هایی که دیگه بر نمیگردن و به فرصت هایی که مثل باد میان و میرن یادت باشه بهترین چیز ها زمانی اتفاق میوفته که انتظارشو نداری

خاطره امین جان

سلام به همه ی دوستان وب و کانال  امین هستم🥰⁦☺️⁩ امیدوارم حالتون خوب  خوب باشه من که خیلی هم خوب نیستم😣حالا تو خاطره متوجه میشید چرا⁦☹️⁩
یه روز که با آروین مشغول بازی بودیم و همینجوری دنبال هم می دویدیم یهو آروین گفت بابایی از بس  توپولی شدی داری نفس نفس میزنیا یه نگاه به خودم انداختم دیدم بعلهههه اوضاع خوب نیست از بس تو این مدت کرونا باشگاه نرفتم و همش خوردم که تقویت بشم خیلی چاق شدم😔(اخه یکی نیست بگه تو این اوضاع و شرایط حالا چه اهمیتی داره ادم چاق و لاغر بشه) همین شدکه تصمیم بگیرم رژیم غذایی رو شروع کنم البته رژیم غذایی که چه عرض کنم محرومیت غذایی.تقریبا سه هفته به همین منوال گذشت و چند کیلویی لاغر شدم با این که خودم میدونستم دارم حماقت میکنم بازم ادامه میدادم به این کار (نمیدونم چه مَرَضیِ که یه وقتایی خودمون هم میدونیم داریم اشتباه میکنیم ولی باز مقاومت میکنیم البته نمیدونم شاید فقط من اینطوری باشم کسی اینجوری نباشه🤔)چند روز بود که همش احساس ضعف میکردم و گاهی هم سر گیجه میگرفتم طبق معمول همیشه سرمم شلوغ بود ولی اصلا تمرکز رو کارهام نداشتم  و خیلی کم استراحت میکردم یه روز که از خواب بیدار شدم که برم سرکار دیدم خیلی حالم بده تقریبا رو پا نمیتونستم بمونم زنگ زدم به الناز و گفتم که من امروز نمیام شرکت و خودت برو و کارا رو همانگ کن و جلسه ی امروزم کنسل کن الی گفت اگه حالت بده بیام پیشت گفتم نه تو فقط حتما امروز برو که به کارا برسی.
آروین هنوز خواب بود که مریم خانم اومد و من و دید و تعجب کرد و گفت سلام شما هنوز نرفتید سرکار؟ گفتم سلام نه امروز نمیرم. گفت صبحانه خوردید؟ نه نخوردم
گفت پس الان صبحانه رو آماده  میکنم که با هم بخوریم و تا صبحانه آماده بشه اروین هم بیدار شد و کلی خوشحال شد از این که من خونه هستم و نرفتم سر کار  صبحانه خوردیم ولی بازم حالم خوب نبود کلی شجاعت به خرج دادم و دلمو زدم به دریا و رفتم آماده شدم که برم دکتر (به امیر هم چیزی نگفتم چون اگه میفهمید کلی میخواست غر بزنه و ...)
آروین گفت کجا میری بابایی؟گفتم میرم جایی کار دارم زود برمیگردم گفت نمیشه منم باهات بیام؟ گفتم نه عزیزم😘 با قیافه ای ناراحت رفت تو اتاقش😔
 منم منتظر بودم تا اسنپ بیاد چون سرم گیج میرفت گفتم  خودم رانندگی نکنم بهتره.بلاخره رسیدم درمانگاه و دیدم اوه چه قدر هم شلوغه🤦 نوبت گرفتم و نشستم تا نوبتم بشه. نوبتم که شد وارد اتاق دکتر شدم، دکتر یه آقای تقریبا مسن بود با چهره ای کاملا جدی😣⁦☹️⁩ 
شرح حال دادم و یه نگاه عاقل اندر سفی بهم کرد و گفت برات ازمایش مینویسم جوابشو بیار ببینم و بعد برات دارو مینویسم.تشکر کردم و اومدم بیرون و رفتم طبقه ی پایین درمانگاه که آزمایشگاه بود نسخه رو دادم پذیرش و قبضی بهم داد و  گفت برید اتاق ۴ و  رفتم اما تمام وجودم استرس بود😣 ولی به روی خودم نمیاوردم خانمی که ازمایش میگرفت با لبخند گفت سلام بفرمایین بشینید نشستم رو صندلی آستین لباسمو دادم بالا و گارو بست به دستم از بس فشارم پایین بود رگمو پیدا نمیکرد بعد از کلی جست و جو سوزن رو وارد دستم کرد به طرز وحشتناکی سوختم😭 گفتم آییییی یکم سوزنو چرخوند تو دستم دو تا شیشه خون ازم گرفت و سوزن رو در آورد و چسب زد و گفت روشو محکم نگه دار. خواستم بلند شم که از زور سرگیجه دوباره نشستم خانمِ گفت این شکلات رو بخور و چند دقیقه استراحت کن بعد برو. شکلات رو خوردم و چند دقیقه همونجوری که نشسته بودم چشمامو بستم دیدم یکم بهترم و بلند شدم رفتم بیرون پرسیدم کی اماده میشه گفت سه چهار ساعتی طول میکشه.
دیگه تو این مدت که نمیشد بشینم اونجا باز اسنپ گرفتم رفتم خونه. مریم خانم تا منو دید گفت شما حالتون خوبه؟؟؟ خیلی رنگتون پریده گفتم خوبم فقط یکم میخوام استراحت کنم. رفتم تو اتاق که اروین اومد گفت بابا حالا که امروز نرفتی سرکار بیا با هم بازی کنیم دیگه گفتم یکم استراحت کنم بعدش با هم بازی کنیم اروین هم گفت باشه پس منم کنارت میخوابم گفتم باشه. اومد بغلم کردم و منم چشمامو بستم که بخوابم تازه چشمام گرم خواب شده بود که یهو پریدم حس کردم حشره ای چیزی رو پلکمه که یهو اروین گفت ببخشید بابایی میخواستم ببینم خوابیدی یا هنوز بیداری دست زدم به مژه هات
🤦 گفتم اروین جان بابا تو که خوابت نمیبره ،الان بازم تا من بخوابم بیدارم میکنی پس برو به بازیت برس من یکم استراحت کنم حالم جا بیاد میام با هم بازی کنیم گفت باشه و رفت بیرون(این عادت همیشگی آروین که وقتی کنار کسی بخوابه اگه خودش بیدار باشه با مژه های طرف مقابل بازی میکنه که بیدارش کنه😣) 
دوباره سعی کردم که چشمامو بذارم رو هم و بخوابم دیدم گوشیم زنگ میخوره😭  برداشتم دیدم امیرِ جواب دادم بعد از سلام و احوال پرسی معمول امیر گفت الناز گفته امروز نرفتی سرکار حالت خوب نیست (خواهر من یکم راز دار باش خب)گفتم  خوبم فقط یکم بی حالم گفت رفتی دکتر؟ گفتم اره رفتم برام ازمایش نوشت چند ساعت دیگه جوابش اماده میشه میبرم نشون میدم بهش ببینم چمه. گفت نمیخواد بری بگو کجا ازمایش دادی من چن  ساعت دیگه میام خونه خودم جوابشو میگیرم و میام .دیگه حوصله ی مقاومت نداشتم بهش ادرس و دادم  و قطع کردم🤦 
چند ساعتی خوابیدم و بیدار شدم و دیدم صدای امیر هم میاد رفتم بیرون بدون این که سلام کنه گفت امین تو مطمئنی الان خوبی و زنده ای؟ گفتم چه طور؟؟؟
گفت چه طور؟ جواب ازمایشتو گرفتم داغونی 😠
چیکار کردی با خودت؟ اصلا چرا اینقدر لاغر شدی؟ 
گفتم امیر جان صداتو بیار پایین خیلی سرم درد میکنهو بعدش براش توضیح دادم که چی شده و...طبق معمول همیشه کلی غر زد (فکر کنم تقریبا تمام پزشکا اینجوری غر غرو و بی اعصاب میشن 😂)(البته حق هم دارن شغل بسیار سخت و حساسی دارن) به مریم خانم هم گفتم اگه میشه یه چای یا قهوه برام بیار.
امیر یه کیسه ی پر دارو رو گذاشت رو میز(چه برادری دارم من اینقدر به فکرمه که همین که جواب آزمایشو دیده دارو تجویز کرده و خودش هم گرفته آورده 😜) گفت همه ی این دارو ها رو  باید استفاده کنی تا بدنت تقویت بشه یکم دیگه با این شرایط پیش بری زنده نمیمونی گفتم باشه قرصا شو میخورم ولی امپولاشو نمیزنم🥺 گفت هم قرصا رو میخوری هم آمپولارو میزنی همون موقع مریم خانم  دو فنجون قهوه اورد  گفتم حالا بذار قهوه مونو بخوریم بعدش در بارش تصمیم میگیریم  امیر رفت دور تر از همه نشست و ماسکشو  برداشت و یه ذره خورد گفت چه قدر تلخه😣 مریم خانم گفت چون همیشه  آقا امین تلخ میخورن گفتم شاید شما هم اینجوری میخورید. یکم شکر بریزید توش بهتر میشه. (ولی از نظر من اوقدر ها هم تلخ نبود شایدم من به این طعم عادت کردم.) امیر گفت از خیرش گذشتیم و دیگه نخورد😄
به منم گفت بخور زود آمپولاتو بزنم و میخوام برم گفتم امیر من که مریض نیستم یه مدت تغذیه مو درست کنم خوب میشم. گفت کمبود این همه ویتامین تو بدن اگه مریضی نیست میشه بگی پس چیه🤔 استرس بدی گرفته بودم چون میدونستم امپول های ویتامینی خیلی درد دارن😣 گفتم باشه ولی فقط همین این بار میزنم بقیشو قرص میخورم گفت باشه🙂 بلند شدیم و رفتیم تو اتاق که آروینم  اومد گفتم بابایی برو بیرون (نمیخواستم جلوی آروین ابروم بره🤦) اروین گفت بابا جونم من میخوام پیشت بمونم دستمو بگیر بهت انرژی بدم. امیر گفت باشه عمو جون بمون. البته بیشتر به خاطر خودش گفت چون میدونست مجبورم جلو ی آروین یکم خوددار تر باشم😟 امیر سه تا امپول آماده کرد‌(نروبیون، ویتامین C, ویتامینD3)😭 درازکشیدم  شلوارمو یکم از یه طرف  آوردم پایین که امیر اومد بالاسرم از دو طرف اورد پایین اسپری الکل زد وای که چه استرس بدی داشتم این وسط هم آروین میگفت خوبی بابا؟ مجبور بودم با لبخند بگم اره😬🥺 اولی رو زد که واقعا هیچی نفهمیدم ویتامین  D3 بود دومی رو که میخواست بزنه گفت ویتامین C یکم درد داره (اره جون خودت فقط یکم درد داشت؟😭) سوزن رو که وارد کرد یکم تکون خوردم که واقعا غیر ارادی بود از همون لحظه ی شروع تزریق واقعا دردش شروع شد و رفته رفته هم بیشتر میشد فقط خیلی آروم گفتم آآآآییییییی امییییییر، امیر درش آورد ولی باز انگار دردش تموم که نشده بود هیچ داشت بیشتر هم میشد😭 
امیر چند دقیقه صبر کرد و بعدش گفت آخری هم بزنم؟ با اشاره ی سر گفتم آره. آروین هم که انگار داشت کارتون مورد علاقه شو میدید اینقدر با هیجان نگاه میکرد و دیگه از احساسات خبری نبود بچه تر که بود گریه هم میکردو به امیر میگفت به بابام آمپول نزن و دردش میگیره و....
امیر اخری هم که نروبیون بود رو زد یکم سوخت ولی چون درد قبلی رو کشیده بودم دیگه مقاوم شده بودم در برابر این یکی 💪بالاخره تموم شد و یه نفس راحت کشیدم.
بعد از این که کمی دراز کشیدم تو جام، بلند شدم و رفتم بیرون از امیر تشکر کردم که زحمت کشیده🙏 بهم گفت که قرصا رو کِی بخورم و... زود رفت. هر چی بهش اصرار کردم که بمونه گفت نه زیاد نباشم پیشتون بهتره بیچاره حتی اون مدتی هم که پیش ما بود ماسک داشت چون میگه ممکنه ناقل کرونا  باشه. امیر فقط وقتی خودش تو اتاقش تنها باشه ماسک نمیزنه سرکارش که تو بیمارستان و  مطب یکسره باید بزنه وقتی هم که میاد خونه به خاطر این که افراد خانواده نگیرن بازم باید با ماسک باشه به نظرم یکم رعایت کنیم هم به خاطر خودمون  هم به خاطر این طفلی ها که اینقدر تحت فشار هستن من واقعا این خستگی و شکستگی رو تو چهره ی امیر میبینم و قطعا بقیه هم همینطور هستن خودشون هیچ اعتراضی ندارن چون این راهی بوده که خودشون با آگاهی انتخاب کردن اما انصاف نیست که ما هم رعایت نکنیم و هم خودمونو و هم کادر پزشکی و درمان رو به زحمت و سختی بندازیم.
خب دیگه بسه سخنرانی⁦☺️⁩ 
من همچنان دارم قرص های ویتامینی میخورم تا جبران اون رژیم احمقانه رو بکنم و رفتم پیش دکتر تغذیه و یک رژیم درست و اساسی گرفتم😃
ببخشید که خیلی طولانی شد 🙏
شما هم اگر از این کارایی که 

می

دونستید اشتباهه ولی انجامش دادید حتما تو نظرات بگید که بفهمم من فقط تنها نیستم که دچار این مریضی هستم😂
🙏بهترین لحظات رو براتون آرزو میکنم🙏

خاطره مهدیه جان

سلام سلام سلام🤚
خوبییییین؟خوشین خدارو شکر؟
مهدیه هستم۱۹ساله🙈 دومین خاطره ای هست که میخوام براتون بنویسم شایداولین خاطرم یاد بعضیاتون باشه.
نیس؟😳
اشکال نداره کلا ادمیم ک زود فراموش میشم😂
کنکرو هم ک دادیم تموووووم شد🚶‍♀
رتبمو نپرسین ک افتضاح بود😎ببینین چقد با افتخار میگم برعکس خیلیا ک پنهون میکنن این دیگ گندیه ک زدیم حالا پنهون کنیم یا نکنیم اخرش همه میفهمن😂اشکال نداره ایشالا سال بعد😂
و عشقا ی خبر خوب ۲ماه میشه ک با پسر دوست قدیمی بابام ک ۷.۸ماه قبل عقدمون بابام دیده بودتش دوسشو و رفت و امد خانوادگی پیدا کرده بویم عقد کردیم🙈❤درسته سنم هنوز کمه ولی عاشق ک میشی دیگ سن یا چیزای دیگ برات هیچ اهمیتی نداره😌جوووون عاشق کی بودم منننن؟بله بله عاشق محمد جونم😍(ممد نبودی ببینی ... دیگ بقیشو نمیدونم😂😂)
خب خب بریم سراغ خاطره🚶‍♀:ی ماه از عقد منو محمد میگذشت ک قرار شد برای اشنایی با دوسای محمد بریم سرعین اردبیل😍من تا حالا اصلا نرفته بودم ولی چون محمد گف ک یکی از دوساش ترکه ب پیشنهاد اون منم قبول کردم😎اخر شب بعد حرف زدن با اقامون مشغول جمع کردن لباسام شدم محمد گفته بود ک ی هفته میمونیم منم یکی یکی هر لباسمو میدیدم پرت میکردم تو چمدون ک اخرش دیدم دیگ پر پره😂حالا بگین دختر است دیگر😂بالاخره بعد جمع کردن کلی خرتو پرت چشمان خود را ب خواب سپاردم😴صب با احساس اینک گوشیم زنگ میخوره بیدار شدم محمد بود
منن:جانم
محمد:سلام خانوم خوابالوی من چطوره؟
من:بد
محمد:چرا قربونت برم؟
من:محمد ترو خرا فقط نیم ساعت بخوابم بعد بیدار میشم🥺
محمد:😂😂پاشو پاشو عشقم من پایین منتظرتماا
من:محمدددددد ساعت هنوز شیشع😭
محمد:دیره دیگ پاشو افرین خوشگل خانوووم ی رب دیگ پایین باش😘😍
 منم بدون اینک چیزی بگم گوشیمو پرت کردم رو میز😤لباسامو پوشیدم چون محمد گفته بود اونجا تابستونم سرده پالتومو هم برداشتم با چمدونم🧳 رفتم بیرون ک دیدم مامانمم از اوتاقش اومد بیرون
من:صب بخیر
مامان:صب توام بخیر قشنگم بیا ی چیزی بخور بعد برو
من:ن مامان محمد گف صبحونه بیرون میخوریم
مامان:باشه عزیز دلم مواظب خودت باش
من:چشم
بابام بیدار شدو بعد خدافسی رفتم بیرون وسلام و احوالپرسی رفتیم سر قرار و بالاخره راه افتادیم ک 4ماشین بودیم 8 نفر همشونم متاهل بودن💍 بچه هم نداشتن👼بعد  دیوونه بازی های محمد تو ماشین رسیدیم سرعین😍 تقریبا ۱۰ساعته رسدیم و ساعت۵بود ک جلوی ی هتل نگه داشتن محمدو علیهان رفتن ک اتاق بگیرن ماام منتظر اونا بودیم ک اومدن گفتن اوکیه رفتیم تو (بچه ها تو راه با نگار، یلدا،و ملیکا خیلی صمیمی شدم واقعا خیلی خوبن اقاهاشونم خیلی خوبن ب ترتیب علیهان،مهدی،محسن)هر کدوم رفتیم اتاقمونو مهدی زنگ زد ب محمد ک اماده شین بریم بیرون ماام قبول کردیمو لباسامونو عوض کردیم ک محمد گف سرده لباس گرم بپوش منم گفتم ن گرمه محمدم گف گ باشه حداقل بده برات نگه میدارم سردت شد میدم میپوشی😍(واقعا هوا خوب بود گرم بود ولی ن ب گرمی تهران)با بچه ها رفتیم بیرون اش دوغ خوردیم ک واقعا مزش هنوزم تو دهنمه😋(دلم خواااااااس😭)حلوا سیاه من دوس ندارم ولی بچه ها خوردن😢لواشکککککککک😋😋😋😋😋😋بعدشم منو محمد ی گردن بند ست دیدیم ک خیلی خوشگل بوداونم خردیم🙈بعد کلی دور دور برگشیتم هتل قرار شد فردا بریم اب گرم😈🙊😂شامو بیرون خورده بودیم برگشتیم چون خسته بودیم همه رفتن اتاقشونو لالا😴(اولین بارم بود با محمد میخوابیدم🙈😂)صب با احساس اینک نمیتونسم نفس بکشم و اب دهنمو قورت بدم بیدار شدم 😣دیگ ب روی خودم نمیاوردم چون اشو لواشک دیروز و تو راه کلی چیپس و پفک خورده بودیم کار خودشو کرده بود😓😢بچه ها خواب بودن و هوا هم خنک بود😋محمدو بیدار کردمو رفتیم قدم بزنیم ک بچه ها زنگ زدنو کلی فحشمون دادن ک چرا مارو بیدار نکردین😂(خب هوا دو نفره بووووود😌)صبحونه رو هم بیرون دوتایی عسلو سر شیر خوردیم و برگشتیم هتل👫سر شیر گلومو بدتر کرد ولی ب خوشمزه گیش می ارزید😋لباسامو برداشتیمو همگی رفتیم اب گررررم😈🙊😂وای ک چ حال داد(بهتون پیشنهاد میکنم حتی واسع ی بارم ک شده برین سرعین هر چی از خوشگلیش بگم کم گفتم😍خوش ب حال اونایی ک اردبیل زندگی میکنن😭اگ محمد کارش تهران نبود میومدم اردبیل زندگی میکردیم😭😭😭)از استخر ک اومدیم بیرون رفتیم پیش پسرا ک حالم واقعا دیگ خیلییی بد بود😰هوا سرد شده بود منم لرز کرده بودم😰
محمد:مهدیه خوبی عزیزم چرا اینجوری شدی تووو؟
من:خوبم بابا از اب اومدیم بیرون یکم سردم شده☺(الکییی😓)
محمد:باور کنم؟
من:اره عزیز دلم
محمد:باشه پس بیا بریم ماشین پتو هس بپیچ دورت بریم هتل
من:هتل چرا مگ قرار نبود بریم ناهار بیرون؟
محمد:اره ولی سردته سرما میخوری بریم لباس بپوش موهاتو خشک کن گرم شدی میریم بزار اینا برن😍😘
من:نههههه محمد😢بخدا دیگ سردم نیس بیا بررررریم😘😘
محمد:عشقم..
من:بلیم دیجه😢
محمد:چشم😂
من:قلبونت بلممممم اقایی خودمی😘😘
بالاخ

ره قبول کرد بریم منم حالم همچنان داشت بدتر میشد😪میخواسم ب محمد بگم ولی میترسیدم بگه بریم دکتر مطمئن بودم😓(دوستان محمد انگلیسی تدریس میکنه و همچنان تو شرکت باباشم کار میکنه)رفتیم ی جای خوشگل بود اگ اشتباه نکنم اسمش ویله دره بود ولی واااااای چقد جای خوبی بود🙈😍محمد با علیهان داش کباب درس میکرد ماام نشسته بودیم دخترا حرف میزدن منم بعضی وقتا سرمو تکون میدادم حالم خیلی بد بود😣
یلدا:مهدیه...خوبی؟
من:اره☺
دلو زدم ب دریا و رفتم محمدو صدا کردم اونور
محمد:جانم
من:محمد😭😭😭😭😭
محمد:عشقمممم چت شد یهو😳😳
من:😭😭😭😭
محمد:ببین منو...جاییت درد میکنه؟
من:گلوم بدنم گوشم سرم😭😭
محمد:وااااای🤦‍♂سرما خوردی😑
من:محمد ببخشید من نمیخوا...
محمد:اشکال نداره عزیز دلم اشکال نداره(سرمو بغل کرد😍)دیگ گریه نکن الان میریم ی درمونگاه پیدا میکنم زود خوب میشی😘😘
من:نهههه محمد ترو خدا من نمیخوام نریم قرص بخورم خوب میشم😭😭
محمد:زندگیم حالا بریم شاید با دوتا قرص خوب شدی دیگ گریه نکن خب؟بریم؟🙂
سرمو ب معنی باشه تکون دادم و محمد ب بچه ها گف ک کجا میریم نگران نباشن
بعد کلی گشتن و ادرس پرسیدن ی درمدنگاه پیدا کردیم و محمد دید استرس دارم دسام میلرزه محکم گرفتو ی لبخند زد♥️رفتیم تو خیلی خلوت بود پرستاره گف برین تو دکتر هستش رفتیم محمد خواس درو باز کنه دساشو گرفتم
من:محمد نزار امپول بنویسه من نمیزنمااا😭
محمد:نفسم گریه نکن حالا چشم🥰
درو باز کرد رفتیم تو ک ی اقای میانسالی بود
ب ترکی ی چیزی گف ک متوجه نشدیم،محمد گف ببخشید ما ترکی بلد نیسیم بعدشم با لهجه ترکی گف دخترم کجات درد میکنه؟(وااااای عاشق لهجه ترکی شدم😍)محمدو نگاه کردم ک اونم شرو کرد ب توضیح دادن دکترم بعد معاینه دارو هارو نوشت داد ب محمد دوتایی رفتیم بیرون پرستاره گف همین رو ب رو ی داروخونه هسش 
محمد گف بشین من بگیرم زود بیام ی جوری محمدو نگاه کردم گف نترس😍و رف منم نشستم رو صندلی ک ۵دیقع نشده محمد اومد بلند شدم کیسه دارو رو ازش گرفتم ک توش سه تا امپول با ی دونه سرم بود🥺🥺🥺
من:😭😭😭
محمد:جون من،گریه نکن بخدا چن تاشو میزنه تو سرم فداتشم🥺🥺
من:محمد اگ دوسم داری بیا بریم نمیزنم😭
محمد:چون دوست دارم میخوام بزنی زود خوب شی قربونت برم
من:باشه بریم هتل خودت برام بزن خودت ک بلدی😭😭
محمد:زندگیم بخدا من دلشو ندارم بعدشم من خیلی وقته واسه کسی نزدم یادم رفته...بعدشم مثلا خودت خانوم دکتر میشیااا زشته😂
من:نخند بیشور😁
محمد:عه دیدی خندیدی😍حالا بیا بریم زود بزن تموم شه
رفتیم تزریقاتی ی خانوم جوونی بود خیلی خوش اخلاق بود گفتم چناس گف دوتا یکیشم تو سرمت میزنم 💉
من:محمد🥺
پرستاره:برین بخوابین الان میام
محمد دسمو گرفتو کشید سمت تخت مانتومو داد بالا زیپ شلوارمم باز کردو شلوارمو یکم داد پایین و دمرم کرد😣
محمد:ببین زندگیم نترس اصلا درد نداره اگ دردت اومد دسمو گاز بگیر خب؟
سرمو ب معنی باشه تکون دادم 😓
پرستاره اومد شلوارمو بیشتر کشید پایینو گف شل کن یکم درد داره💉
اصلا دس خودم نبود سف کرده بودم پنبرو کشیدو سوزنو فرو کرد از همون اول انقد درد داشت فقط گریه میکردم😭 احساس میکردم پام فلج شده😩😩😩
محمد:تموم شد😘کشید بیرونو و سمت دیگمو پنبه کشید ک برگشتم
من:ن محمد دیگ نمیزنم
محمد:عزیز دلم یکی مونده اصلا درد نداره بزن تموم شه دورت بگردم
برگشم پرستاره دوباره پنبه کشید و فرو کرد نمیدونم چی بود فقط میسوخت😭پامو بلند کردم ک محمد محکم گرف خیلی درد داشت مث بچه هایی ک سر امپول زدنشون گریه میکنن گریه میکردم😭
پرستاره کشید بیرونو گف یکم دیگ میاد سرم وصل کنه رف😥😓محمدم جای امپولامو برام ماساژ میداد🥰
من:نکن دردم میاد😓
محمد:اشکال نداره دورت بگردم همش بخاطر خودت بود واگر ن مگ من دلم میاد خانومم اذیت بشه♥️😘میخوای کمکت کنم برگردی؟
من:ن درد میکنه😓
یکم بعدش پرستاره اومد سرم وصل کرد توش ی امپولم زد و رف😣 سرمم تموم شد رفتیم از بیرون غذا گرفتیم رفتیم هتل ب بچع ها هم زنگ زدیم ما نمیایم شما خودتون برین بگردین.

پ.ن:بچه ها ی ماه پیش ک ما رفتیم اردبیل وضعیت کرونا زرد بود تقریبا ولی با این حال واقعااااا رعایت میکردیم🙂 
پ.ن:ببخشید دوستان ی صحبت کوتاهیم بکنیم درباره همین موضوع خاطره های دوروغین ک متاسفانه خیلی زیاد شده ببینین اینک میشینین دو ساعت خاطره خیالی مینویسین ن چیزی ب ما اضافع میشه ن ب خودتون فقط شعور و شخصیت خودتونو میارید زیر صفر😑هدف این کانال فقط و فقط کم کردن ترس افرادی ک فوبیای امپول دارنه
پس لطفا لطفااااا کم ارزش خودتونو پایین بیارین🙏
پ.ن:راسی بچه ها ابتینم بالاخره ازدواج کرد دو سه روز پیش عقدش بود ک بخاطر کرونا فقط۱۵نفر بودن از بزرگترا ولی منو محمدم نمیشد نریم😌😂
پ.ن:ب محمدم میگم حتما بیاد تو کانال🙈
تموم شددد راحت شدین😂😂خستتون کردم ی لیوان چایی میچسبه☕️
ببخشید چشمای خوشگلتونو ب درد اوردم😍
امیدوارم همیشه تنتون سالم باشه و لبتون خندون🙂خیلییییی دوستون دارم♥️
خداااااافس👋💋

خاطره ثنا جان

سلام به همگی✋من ثنا هستم😊22 سالمه🙂 یه برادر بزرگتر دارم که پزشک هستن و اسمش علیرضا هست☺ خیلی فضای وب رو دوست دارم و از ساره خانم و آقا امید ممنونم🙏🙏 خب بریم سراغ خاطره : یه روز بیدار شدم دیدم داره برفففف میاد😍😍😍😍زود رفتم علیرضا رو بیدار کردم گفتم پاشو پاشوووو. گفت یه روز تعطیل نمیذاری بخوابیم😑😂گفتم داره برف میاد😍(علیرضا خیلی برف دوست داره🙂) گفت کو کووووو😍☃️گفتم بیا از پنجره ببین. رفتیم صبونه خوردیم گفتم میشه بریم آدم برفی درست کنیم؟😍😍😍😍😍😍گفت قول بده سرما نخوری😎 گفتم قول قول😄 رفتیم بیرون و کلیییی برف بازی کردیم آخراش داشتیم میومدیم گفتم عه آدم برفی درست نکردیم😢 گفت راست میگی. خلاصه که آدم برفی درست کردیم ومن کلاهم رو برداشتم و گذاشتم روی سر آدم برفی و شال گردنم هم برداشتم و انداختم دور گردن آدم برفی😐😐😂علیرضا گفت عه عههههه چی کار میکنی؟ گفتم خب دوست دارم. فعلا یه عکس بگیر بعد میذارم روی سرم و دور گردنم. عکس گرفت و گفتم بیا قایم موشک بازی کنیم😊 گفت باشه و کلا قضیه کلاه و آدم برفی یادش رفت😯اول من رفتم قایم شدم بعد اون رفت قایم شد🐾رفتم پیداش کنم دیدم پشت درخته (ادم برفی بغل درخت بود)🌲گفتم چی کار کنم چی کار نکنم. یهو پا زدم و کل آدم برفی ریخت روش😂😂مرض دارم واقعا😂 گفت یخخخخخ زدم و بعد کلاهم و شال گردنم رو برداشتم و تا خونه دوییدم🏃‍♀️🏃‍♀️😂😂اومدیم خونه. تا شب حالش خوب بود یهو شب دیدم داره هذیون میگه گفتم پاشو بریم دکتر علیرضا پاشو. با اون حال بدش اومد. منم وسط راه تو ماشین احساس کردم سرما خوردم. خلاصه که دوتامون راهی دکتر شدیم👣😂دکتر اول علیرضا رو معاینه کرد گفت پسر جان چی کار کردی با خودت. منم ریزریز خندیدم😂😂اونم زیر لب گفت مرض😫😑😂😂دکتر شروع کرد به نوشتن. رفتم داروهاشو گرفتم گفتم برو الان آمپولاتو بزن. گفت باشه گفتم از دستم ناراحتی گفت نه ولی خب نباید اونکارو میکردی😢گفتم باشه ببخشید میخواستم شوخی کنم قربونت برم بخشیدی؟ گفت آره عزیزم💗(علیرضا واقعا خیلی مهربونه و اینکه برادر ناتنی من هست یعنی درواقعا مامان بابا اونو به فرزندی قبول کردن و بعدش خدا منو بهشون داد و علیرضا از من ۳ سال بزرگتره💝). علیرضا رفت خوابید شلوار و شرتشو کمی دادم پایین. پرستار اولی رو زد علیرضا هیچی نگفت. دومی رو زود آخراش یه آی گفت گفتم جانم. سومی رو
فرو کرد. علیرضا یه تکون کوچیک خورد از اول آی آی کرد تا آخر منم هی قربون صدقه میرفتم😘 پرستار پنبه کشید چهارمی رو فرو کرد که علیرضا سفت کرد. ضربه زد گفت شل کنین. گفتم شل کن عزیزم گفت درد داره😣گفتم تموم شد عزیزم شل باش💗💗شل کرد و پرستار بقیه رو تزریق کرد که دیدم علیرضا داره دستاش رو به هم فشار میده که ای ای نکنه😢گفتم جانم تموم شد. پرستار گفت براش ماساژ بدین براش ماساژ دادم و هی عذر خواهی کردم❣❣ منم خداروشکررررر امپول نزدم و با قرص و شربت خوب شدم :)
پ.ن 1 : درگذشت استاد شجریان واقعا غم بزرگی هست که باید با اون کنار بیایم اما من به شخصه نمیتونم🖤🖤😭😭من واقعا دوستشون داشتم🖤🖤روحشون در آرامش ابدی🖤
پ.ن 2 : علیرضا جانم واقعا ازت ممنونم برادر عزیزم تو پشتوانه محکمی برای من بودی و هستی💕
پ.ن 3 : کیا اینجا طرفدار بیلی آیلیش هستن؟😍😍💕💕🔥🔥💗💗✋✋
پ.ن 4 : مواظب خودتون باشین. ماسک و دستکش و الکل یادتون نره😷
پ.ن 5 : ببخشید چشماتون خسته شد مرسی که خوندین. نظر یادتون نره💗
پ.ن 6 : آقا مسیح لطفا خاطره بذارین دلم برای خاطره هاتون تنگ شده🍀

خاطره سپیده جان

سلاممم رفقاا 🍃🌸 امیدوارم تو روزایی که بیشتر خوشیی ها تو زندگیمون کمرنگ شده حال دلتون خوب باشه 🍃🥰🌸🌸🌸😘
🌸: بهتره خیلیی وقتاا در مورد واقعیت هایی که میبینیم فقط سکوت کنیم امااا همیشه سکوت جواب نمیده گاهیی بایدد حرف زد گاهیی باید گفتتت ....
🌸حالم گرفته است از این دنیایی که آدم هایش همچون هوایش ناپایدارند گاه آنقدر پاک که باورت نمیشود گاه آنقدر بی معرفت که نفست میگیرد .... 🌸
🌸🌸🍃: چراا واقعاا خیلیامون تو تصور و خیال داریم زندگیمونو سپری میکنیم گاهیی با خاطراتی روبرو میشیم که هیچ تشابهی با زندگی واقعیمون ندارن و واقعا درک نمیکنم لذت نوشتن خاطرات ماورای تصور چه لذتی داره !؟
حالا بماند که پی نوشت اومد اول خاطره و شد دل نوشت 🙈🙈 شاید بهتر باشه فقط گاهییی خودمون قاضی رفتارامون باشیم 😊به اندازه کل روزای زندگیم خاطره دارم اماا ترجیح میدم این خاطره برگرده به دوران کودکی 🙈🙈🌸🌸 اون وقتااا فک میکنم نصف بیشتر سال رو مریض بودم 🤣 چون تا میخواست حالم خوب بشه بقیه بچه های کلاس دوباره سرماخوردگیو مهمون من میکردن 🙈🙈 یادمه یه روز سرد زمستونیی بود که با دوستام رفتیم تو حیاط مدرسه برف بازی کردیم دیگ قندیل بسته بودیم اومدیم تو کلاسسس چه حالیی داشتیم هممون چشم دوخته بودیم به پنجره که وایی برف میااددد همه ذوق داشتن که فردا مدرسه تعطیله تا اخر روز چیزی از درس نفهمیدیم .. تا زنگ و زدن و همه تو حیاط منتظر سرویسامون بودیمم راه ها بسته بودن به خاطر بارش... دیگ یخ زده بودم سوار ماشین شدیم بماند با چه مصیبتی رسیدیم خونمون که خیابون با شهر بازی هیچ فرقی نداشت فقط سر میخورد زمین لیز بود چقد خندیدیم به پیاده هایی که لیز میخوردن و زمین میخوردن🤣🤣 بعد ناهار کمی خوابیدم تا بیدار شدمم حس میکردم که سرم سنگینی میکرد هوا تاریک تاریک بود واییی اونقد برف باریده بود که چند روزی تعطیل شدیم هر چی زمان میگذشت حالم بدتر و بدترر میشد تب سرفه ابریزش همه چی تکمیل بود 😓
مثل همیشه سعی داشتم مریضیمو پنهون کنم چون واقعاا فرقی با ابکش نداشتم 🤣🤣 سر شام مامانم زیر چشمی نگا میکرد تا گفت خوبی دخترم گفتم بله خوبمممم تا خواست دستشوو بذار رو پیشونیم بشقابمو برداشتم و گفتمم مرسییی مامان خوشمزه بود 🤣🙈 بعد شام tv میدیدیم که هیی سرفم میگرفتتت هر کاری میکردم که سرفم نگیره جلو دهنمو محکم گرفته بودم یعنی قشنگ سرخ شده بودم 🤣تا رفتم تو اتاقم و زیر پتو سرفه میکردم که کسی صدامو نشنوه( 🙈این عادت بچگیام بود همیشه زیر پتو سرفه میکردم که کسی متوجه نشه 🙈) خلاصه شب به هر سختی بود تموم شدد صب از خواب بیدار شدم نفسم در نمیومدد تا حالا همچین حسی نداشتم ولی انگار چیزی گلومو گرفته بود حس میکردم یه گردو که حتی نمیذاره نفس بکشمم صدامم در نمیومد تا رفتم اشپزخونه گریه میکردم مامانم گفت چیشده نمیتونستم چیزی بگم گلومو نشونش دادم گریه میکردم تا مامان یه نوشیدنی داغ بهم داد یکم بهتر شدم بعد گفت دخترم پاشو اماده شو بریم دکترر گفتم نه من نمیام و گریه میکردم به بهونه های مختلف راضیی شدم برمم اما تو ماشین اروم اشک میریختم 😥😥 بابام گفت چیه دخترم گریه نداره میریم دکترر برات آمپول میزنن خوب میشی 😊 😥 حتیی نمیدونستن که من گریم به خاطر آمپوله نه حال بدم 😓😓 تا رسیدیم به کلنیک ترسمم خیلیی بیشتر شد چشم دوخته بودم به چشای اشکیی هم سن و سالای خودم و صدای آی آی که از تزریقات میومد 😥😥 همین باعثثث شد ترسم خیلیی زیاادتر بشه تاا نوبتمون شد و رفتیم داخل اتاق دکتر 😊 بعد سلام و احوال پرسی دکتر گفت خبب بفرمایین مریض کیه .. مشکل چیه ؟؟ تا با اشاره و فرمایشات مامان من تحت معاینه اقای دکتر قرار گرفتم خلاصه دارو رو نوشتن اومدیم بیرون .. دنبال مامان راه افتادم و رفتیم به داروخونه ...🙈🙈 مامان سعی در اروم کردنم داشت انگارر میدونست که امپول در انتظار منه 😥 چشمم افتاد به یه شامپو هایی که شکل خرس بودن به مامانم نشون دادم که چقد خوشگلن 😍 تا اسم منو صدا زدن و مامان دارو تحویل گرفت تا دیدم که داخل کیسه امپول دارم جشام از گریه پر شد باا کلیی وعده مامان راضیی شدمم که امپولمو بزنم اماا همچنان قلبم میلرزید مامان قبض و گرفت و رفتیم داخل بوی الکل که دیگ نگم براام خیلی بدتر از درد امپوله 😂😂🙈🙈 خانوم پرستار 2 تا از امپولامو جدا کرد که یکیش پنی سیلین بود و اون یکی یادم نمیاد اشاره کرد به پشت پرده .. مامان دستمو گرفت و باهام حرف میزد اماا من پشیمون شدمم اروم اشکک میریختم و التماس مامان که خودم خوببب میشم ... مامانم کفشامو در اورد و دکمه شلوارمو وا کرد منو خوابوند 😥😥😥 دستای کوچیکمو جلو دهنم گرفته بودم خودم و خیلی سفت گرفته بودممم 😥😥 تا خانومه اومدد و مامان شلوارمو کشیید پاایین بی صداا اشک میریختم .. خانومه پنبه کشید سردیش باعث شد خودمو سفت تر بگیرم .. گفتن شل کن دخترمم .. یه نفسس عمییق بکش تاا نفس بکشم سوزنو وارد ک

ردن ارومم گفتم اییی ماماان خانوم گفتن بزرگ شدی دیگ گریه چراا میکنیی هر لحظه دردش ببشترر میشدد و صدای آی منم بلند ترر 😓😓 تا پنبه روش گذاشت و کشید بیرون ..
سمت دیگ سردی پنبه رو حس کردمم و دوباره دردش تا خواستمم بگم آیی تموم شدد و کشیدن بیرون ... 😥 مامانم گفت افرین دخترمم دیدی تموم شددد الان بریمم برا دخترم از اون شامپو خرسی که دوسش داشت بخریمم 😍😍
اینم از روزای برفیی ماا❄❄☃️☃️☃️☃️

🍃💊🍃: مرسیییییییی که دقیقه ای از بهترین لحظه های زندگیتون رو صرف خوندن خاطره من کردین 🌸🌸🌸🌸

🍃💊🍃: این وب با همه خوبی هاش و بدی هاشش خیلیی چیزا بهم هدیه کرد مهم ترینش دوستای خوبی که پیدا کردم 🍃😍😍

🍃💊🍃: خوشحالم که کنکوری های 1400 اومدن و همو پیدا کردیمم 😍😍 خوب پیش میره این روزااا¿?؟ از الان تااا 11 تیرر حدود 9 ماه وقت دارییم ... یه آدم اونقدر قدرتمنده که میتونه تو یه ماه زندگیشو عوض کنه حالاا فک کنین 9 تا از این 1 ماه هااا داریم 😍😍😍
🍃💊🍃: باور به خودت میتونه کوه هارو جابه جاا کنه اما نبود باور هاا میتونه بلند ترین کوه ها رو در مسیرت قرار بده

🍃💊🍃: تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد ... زندگی درد قشنگیست که جریان دارد 🐦🐦🍃

🍃: ❌❌راستیی قصد توهین به کسی رو نداشتم به طور کل گفتم❌❌❌
🍃☆♡The 😜 end☆♡🍃

خاطره پرنیا جان

سلام به همه
پرنیا هستم یک دختر ۲۳ ساله از یک گوشه ی این کشور پهناور
نه خواهری دارم نه برادری یک پدر و یک مادر....!
از بچگی در تنهایی زندگی کردم شاید همیشه دور و برم شلوغ بوده باشه اما هیچ کس برآیم تو نشده.....
تنها یک همدم دارم آن هم تنهایی غم هایم را با اون تقسیم و شادی هایم را با او شریک میشوم
روزی روزگاری دختر بچه ای بود به اسپاه پرنیا رویایش بازیگری بود
از مدرسه بازمیگذشت با شادی و خوشحالی با حس حال خوب روز های پاییز با صدای خش خش برگ ها به خود آمد و دید به درب منزل رسیده
رفت داخل و پس از سلام و تعویض لباس مشغول خوردن ناهار شد پس از اتمام غذا تشکر کرد و رفت به سوی همدمش بر روی تخت دراز کشید و شروع کرد درد و دل با تنهایی آن قدر که با صدای اذان از خواب برخاسته و واجبات دینی را بروی جای آورده و مشغول انجام امورات منزل شد
پسامین از ساعاتی پدرش به خانه میآید و با استقبال گرم دخترش رو به رو میشود خم میشود و بر گونه دختر بوسه میزند
پس از میل کردن شام پرنیا به اتاق خود بازگشت و غرق در تنهایی با نسیم خنکی چشم هایش را میگشاید و با صورت نگران پدر و مادرش مواجه میشود مادرش در حال پاشویه است هنوز در عجیب بود که پدرش تصمیم گرفت او را به مطبه پزشک ببرد از آن جایی که دختری قوی و شجاع بود بودن حرفی لباس هایشب را تعویض و با مادرش رآه میافتد
پس از وقت گرفتن و چند دقیقه درنگ به داخل میرن و پس از شرح حال و معاینه پزشک دارو تجویز میکند و پرنیا و مادرش به داروخانه برای دریافت دارو ها میروند
پس از گرفتن دارو ها به داخل تزریقات میرن و پرنیا آرام بر روی تخت دراز کشیده و منتظر میماند

خاطره مهدیس جان

👋👋👋
سلام بچه ها من مهدیس ام  ۲۲ مهرماه نود و نه ۲۱ سالم میشه پشت کنکوری ام و مبتلا ام به یه بیماری ژنتیکی نقص عصبی این بیماری سبب میشه مغزم قلبم  دستگاه گوارش و گاهی حتی قسمت های دیگ عملکرد طبیعی نداشته باشن (دلیل اینکه دانشگاه نمیرم وجود همین بیماری هست که زندگیمو محدود کرده و دائما باید کنار خانوادم باشم) شاید ۳یا۴ سالی میشه که اینجا به عنوان یه عضو حضور پیدا کردم از روزی که اولین خاطرمو نوشتم میتونم قسم بخورم که دروغی نگفتم و اغراقی نکردم  و همیشه خاطراتم بقدری حقیقی بودن که بازخورد بدی نداشتن مگه چند نفری که همیشه سعی میکنن همه ادما رو فیک نشون بدن و مسخره بکنن دلیل این خلا فکریشونو نمیدونم اما فک میکنن خودشون راستگوترین و حقیقت طلب ترین آدما هستن ...اما گاهی بقدری دلم می‌شکنه از آدمای اینجا که دلم میخاد تمام خاطراتمو ازین صفحه پاک کنم و هیچ وقت بر نگردم این خاطره رو به عنوان خاطره خداحافظی اینجا میزارم و بعدش برای یه مدت چند ماهه ازینجا میرم قبلا یکبار خواستم این کارو بکنم اما نشد....توی خاطراتی که نوشتم از ادبیاتم و احساساتم استفاده کردم تا شماها رو با خودم هم دل و هم جهت کنم اما اینبار از لحن ادبی استفاده نمیکنم و خیلی معمولی صحبت میکنم تا عمق کلماتم رو بهتر بفهمید و فکر نکنید دارم اغراق میکنم همون‌طور که گفتم تو خانواده ۷ نفری زندگی میکنم (خانواده ای که برعکس بقیه موقع خوشی نه اما موقع غم پشت هم هستن خیلی زیاد) اما خلاف شما ذره ای هم با خواهر و برادرام ارتباطی ندارم در واقع دلیل اینکه ازشون صحبت نمیکنم اینه که هیچ خاطره خوبی کنارشون (اما در سختی هام کنارم بودن) نداشتم و در واقع بودن یا نبودن اونها تو زندگیم تاثیر خاصی نمی‌ذاره مگر برادر آخرم که ۱۳ سالشه....مامانی دارم که تمام دنیامه و....تنها کسی که همیشه توی لحظات زندگیم نقش داشته بهترین هارو برام گذاشته و مادرانه دوسم داشته پس تنها کسی هست که عمیقاً می‌خوامش....
من تک بچه نیستم گربه ای هم به اسم اکبر اصغر احمد حامد حمید یا حتی ممد ندارم لفظ قلم هم نمیتونم صحبت کنم! یه گربه خاکستری و سیاه دارم که بیماره و ژنتیکی تنفسش مشکل داره اما نه من درمانی دارم نه اون گربه بیچاره نهایت کارمه بهش محبت کنم تا درد بیماری کمتر عذابش بده اون صاحب تخت و اتاقم نیست چون بیماره و مامانم نمی‌ذاره بیارمش تو خونه  و تو حیاط خونه توی انباری ازش نگه داری میکنم و روزی چند بار میرم پیشش باهاش بازی میکنم
 برادر عمو یا دایی پزشکی ندارم(اما ارزو داشتم داشته باشم) که وقتی درد میکشم بیاد نوازشم کنه و بگه دردت بجونم و...ازینجور حرفا و بعدِ معاینه بگیرتم و بهم تقویتی بزنه....در عوض وقتی درد دارم میرم تو اتاق و درو می‌بندم تا کسی شاهد زجر کشیدن من نباشه! چون درد برای من عادته!و اکثر مواقع خودم با میل خودم از داروخونه نزدیک خونه امپولایی که لازم دارم میخرم 
یه خواهر ماما دارم که نه علاقه ای بمن داره نه علاقه ای به اینکه بهم آمپول بزنه! یه دوستی هم دارم که اسمش عالیه هست و پرستاری خونده و تو بیمارستان نزدیک خونه کار می‌کنه و اکثرا زحمت تزریقارو می‌کشه و قبلا ها پزشکی داشتم که مث خواهرم بود و شاید بیشترین محبت هارو ازون دیدم و اسمش الهه هست ولی چند سالی هست که جز یه عکس پروفایل قدیمی خبری ازش ندارم فقط می‌دونم رزیدنت جراحی زنان هست و گاهی پیامی با این  محتوا برام می‌فرسته «مهدیس جان عزیز دلم خوب درس بخون » درحالی که هنوز خبر نداره درس خوندن باعث تشدید بیماریم میشه و من هیچوقت نتونستم بیشتر از ۸ ساعت درس بخونم و بالا نیارم!اون تنها کسی هست که بمن میگ عزیز دلم اگر چه حتی حرفای اونو هم باور ندارم!!
از دار و ندار دنیا دوتا برادرزاده دارم که هنوز خیلی بچه ان و دلیل زندگیم هستن(نه بخاطر اینکه حاصل زادوولد داداشم هستن بلکه چون هنوز بچه هستن و دلگرمی و من هیچ علاقه ای به والدین این دو بچه ندارم) وقتی کنارم هستن بهترین حال دنیارو دارم و خوشحال ترین دختر روی زمینم از پانیای دو ساله بگم که تازه زبون باز کرده و میگ «عمه بهم آب بده» «بابا حاجی کیک بخر» و پویان ۷ ساله که تازه یاد گرفته ساعت بخونه و بگه عمه عمه بگم ساعت چنده ساعت هفت و (پنج ده پونزده...) هفت و پونژده عمه و هنوز « ژ و ش و ز » رو نمیتونه درست تلفظ کنه اما به عنوان یه بچه هفت ساله تنها مشوق من برای درس خوندن و همیشه با  لحن تاکید میگه عمه تمام شعیتو (سعیتو) بکن دکتر بشی!!! و من گاهی میمیرم براشون و زنده میشم!
من دختر گوشه گیر و تنهایی هستم  در واقع دلیل تنهاییم میل خودپرستمه از تنهایی بیش از معاشرت لذت میبرم و در زندگی حقیقی خیلی خیلی کم حرف میزنم  آدم مهیج و شادی نیستم و نهایت خوشحالی من برای چیزی یه لبخند کوچیکه و عملا آدم بی ذوقی هستم از نظر دیگران! اما گاهی بعضی چیزها باعث میشه خیلی بلند بخندم!و همه درحالی که چپ چپ بهم نگاه میکنن بگن این دیوونه توی اون گوشی چی دیده که اینجوری میخنده... دختر آفتاب و مهتاب ندیده ای بودم و هستم و تابحال تو چشمای فرد مذکری نگاه هم نکردم البته خیلی مطمئن نیستم در آینده هم همینطور باشم!!! و اعتقاداتی دارم که کمک می‌کنه زندگی بی دردسرتری داشته باشم...از کارای هیجانی که ریسک بالایی داره خوشم نمیاد
از فیلم دیدن رقصیدن آشپزی کردن لاک زدن و محیط های زنانه مثل آرایشگاه و عروسی خیلی بدم میاد و عاشق پزشکی ام و دوست دارم لش کنم روی تخت و کل انیمیشن های ۲۰۲۰ رو با گوشی و هدفن ببینم و عاشق رپ های شایع و یاس اپیکور و گاها تتلو هستم  و نه نه خوشم نمیاد از گردش و گوشه دنج اتاق ۱۲ متریمو با هیچ‌جای دنیا عوض نمیکنم! از شیئی به اسم آمپول نمیترسم و متنفر نیستم و حتی گاهی دوسش هم دارم چون باعث میشه سر پا بمونم و نمیرم!
آرزوم اینه که پزشکی مشهد قبول بشم تا بتونم پیش دکترای بهتر و مجرب تری برم و دنبال درمان بدوام  شاید برای بیماریم درمانی پیدا بشه مث «ژن درمانی» یا ازین درمان های جدید ....(چون تابه الان فرصت رفتن پیش پزشکای مشهور شهرای بزرگ نداشتم جز یکی دوبار...)
عاشق بچه ها هستم و قصد دارم اگه روزی پزشکی بخونم دنبال تخصص اطفال برم چون طبق شناختی که از خودم دارم حاضرم برای شاد بودن و شاد کردن بچه ها هر کاری بکنم
وقتی در محیط های شلوغ هستم بچه هارو دور خودم جمع میکنم و اون لحظه هست که به اوج شور و اشتیاق میرسم چون چهره رفتار حرفا و...هر کدوم منو حسابی خوشحال می‌کنه اونا قلب تر و تمیزی دارن خیلی معصوم هستن و آرزوهای قشنگی دارن
با حرفایی که گفتم 
شاید فکر کنید آدم بیچاره ای هستم که بشدت تحت سختی و فشاره اما من آدم خورسندی هستم و بخاطر شرایط حاضر ناراحت نیستم!
خاطره:
ساعت ۵ صبح آلارم گذاشته بودم که شروع کنم به درس خوندن مثل تمام روزای سال که حالم خوب نبود اون روز هم از لحظه ای که بیدار شدم خوب نبودم پشت میز مطالعه نشستم و بعد هر پنج دقیقه مطالعه کرنومتر و قطع میکردم... یه جای کار میلنگید برام عادی نبود میدونستم یه اتفاقی تو بدنم افتاده درد نداشتم اما حالم بد بود ضربان قلبم اصلا منظم نبود گاها تند تند و گاها آروم معدم دچار واکنش شده بود و تهوع شدیدی بهم دست میداد کمکم تنفسم غیر طبیعی شد اینها چیزی نبود که برای اولین بار رخ بده اما حالم خوب نبود تا ساعت ۸ صبح به سختی خوندم کم و بیش اما ادامه ندادم لباس پوشیدم و کارت پول از جیب شلوار بابام برداشتم و رفتم بطرف بیمارستان وقتی وارد شدم یکی از دوستامو که اسمش سمیرا و پزشک بود از دور دیدم برام دست تکون داد لبخند زدم و دستمو به نشونه اینکه شناختمش تکون دادم به طرف هم رفتیم تا به هم رسیدیم شونه هام گرفت و برای رفع دلتنگی کمی باهم خوش و بش کردیم رفتم تو اتاقش و براش توضیح دادم فشارم و پالسم و قطر مردمک چشمم و میزان اکسیژن خونم و...بررسی کرد و گفت خوب شد اومدی زودتر وگرنه معلوم نبود تا کجا پیش بره گفتم چی؟ حالم! گفت چند ساعتی رو پیشم بمون تا شرایطتو کاملا برسی کنم و تحت نظرم باشی اولش قبول نکردم اما بعد کمی نصیحت قبول کردم و گفتم بهش که مامانم خبر نداره من اومدم و الان تنهام میرم بهش بگم و نیم ساعت دیگ برمیگردم با هم خداحافظی کردیم و پیاره رفتم طرف خونه فاصله خونه تا بیمارستان پیاده ۴ دقیقه هست اگ حالم بد باشه نهایتا ۶ دقیقه میشه وقتی رسیدم طبق معمول از توی راهرو صداش زدم مااامااان! مامانی کجاییی؟ دختر خوشگلت اووومد حالش اصلا خوب نیست صداش از پای گاز میومد داشت تدارک ناهار میداد کم کم داشت حالم بهم میخورد ضربان قلبم بالاتر رفته بود و تهوم بیشتر به سختی داشتم صحبت میکردم(شاید باورتون نشه ولی بیماریم وقتی عود میکنه علائمی پیدا میشه که ترجیح میدم بمیرم ولی حالم اونجوری نباشه و با کمتر دارویی برطرف میشه) گفتم مامان رفتم دکتر هوو  حالم خوب نبود تو خواب بودی بیدارت نکردم آماده شو بریم بیمارستان باید چند ساعت تحت نظر باشم باز آب روغن قاطی کردم خلاصه باهم رفتیم اونجا برام پرونده موقت تشکیل دادن و رفتم رو تخت انتهای سالن دراز کشیدم سمیرا اومد پیشم یه خانم پرستار هم باهاش اومد تقریبا میدونست که از انژیوکت میترسم دستمو گرفت بهم لبخند زد و ازونطرف تخت پرستار داشت رگ می‌گرفت و دستمو لمس میکرد که سرمو وصل کنه پنبه که کشید صورتمو طرفش برگردوندم سمیرا گفت اونور نگاه نکن بمن نگا کن راستی تعریف کن چخبر؟! داشت صحبت می‌کرد که دستم سوخت بدجوریم سوخت چشام اشکی شد ولی سریع پاک کردم بعدشم چسب زد و گفت تموم روی میز فلزی کنار تخت دوتا آمپول بود که اونارو پرستار آماده کرد و گفت برگرد اینارو هم بزنم دوتا آمپول کوچیک ۲ سی سی بود و بی رنگ وقتی برگشتم مامانم امادم کرد گفتم شما برید دیگ پشت پرده خجالت میکشم سمیرا هم شوخی میکرد و می‌گفت من و مامانت تو رو بزرگ کردیم از ما خجالت نکش کلا یسال بود همو می‌شناختیم با این وجود خیلی کمکم کرد بیش از حد دختر شاد و شنگولی بود و دوستی من باهاش یه اتفاق کاملا عجیب !!! بدیش این بود که اونم رفت تهران و نموند 
پرستار بعد آماده کردن آمپول اومد یکم ترس برم داشت یه طرفمو پنبه کشید و فرو کرد بنظرم فروکردنش بد بود بی اختیار از دهنم یه آخ بلند پرید سمیرا و مامانم گفتن چیزی نیس تموووم!
بعدش آمپول دوم زد دردش از اولیم بیشتر بود و بیشترم میشد اونم تموم شد بعد نیم ساعت رفتن فقط مامانم موند منم بخاطر داروها کاملا گیج بودم خوابم برد بعد حدود ۳ ساعت دوباره سمیرا وضعیتمو برسی کرد و گفت فعلا میتونی بری مراقب باش و استراحت داشته باش ازش خدافظی کردم یهو لپم بوسید منم دستامو دور گردنش حلقه کردم چند ثانیه سرمو رو شونش گذاشتم و بعدش رفتم خونه بعدازظهر از خونه چند مدل میوه برداشتم براش بردم
چند روز قبل اینکه بره تهران رفتم پانسیونش یه جعبه کفش با کاغذ کادو مث جعبه کادو درست کردم یه ماگ سرامیکی براش خریدم اونم کادو کردم گذاشتم تو جعبه کف جعبه رو با گل های نمدی و ریسه تزیین کردم یه کارت پستال رنگارنگ خریدم و توش با خودکار رنگی نوشتم(سمیرا جان با تمام خودکار رنگی های دنیا بهر زبانی که بدانی یا ندانی تنها یک جمله برایت مینویسم دوستت دارم بهترین دوست دنیا) تهش گذاشتم و یه کیک پختم رفتم خونش کلی باهم حرف زدیم و اونم رفت...ده سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی دوسش داشتم شاید بعد فاطمه بهترین رفیقم بود که همیشه تمام تلاششو میکرد کمکم کنه فک کنم بیشتر یکسال سال خبری ازش ندارم جز چنتا پیام گاه و بیگاه
روز آخری که رفت گفت پزشکی قبول شی یه جشن بزرگ برات میگیرم با هزینه و پول خودم
آرزو میکنم خدا همیشه پشت و پناه اون و شماها باشه
مهدیس نماد کاکتوس 🌵یا علی

خاطره کیمیا جان

سلام به همه
اولین باره خاطره میزارم و به وسیله خواهرم با اینجا اشنا شدم اسمم کیمیا ست از تهران  و از طریق کانال تلگرام خاطره های قشنگتونو خوندم .من ۲۳ سالمه تازه ازدواج کردم یه خواهر دارم ۱۹ ساله اسمشم کیاناست و شوهرمم همایون ۳۰سالشه و مهندس عمران  هستش 
من خیلی از امپول میترسم و قبل از ازدواجم حریفم نبودن و من پیروز میدان بودم 💪🏻که نه میزاشتم دکتر ببرنم نه امپول میزدمو.... ولی الان دیگع اوضاع فرق کرده همایون رو سلامتی خیلی حساسع .حتی خودشم مریض میشه امپول میگه بنویسع دکتر براش 
خاطره :۲ سال پیش ۵ ماهی میشد که نامزد بودیم و خیلی بیرون میرفتیم کلا همایون اهل  گردشع . ابان ماه بود که قرار شد بریم  امام زاده داوود ۲ تایی ولی خوب کیانا ام تنها بود تو خونه گفتم بیا بریم گفت که میخواد بره انقلاب کتاب تست بگیره اون موقع کنکوری بود گفتم باشه ....ساعت ۱ اومد دنبالم همایون کلی تو راه خوش گذشت 😍ولی نمیدونم جاده امام زاده داوود رو دیدید یا نه حالت مارپیچ داره و کلا توی پاییز و زمستون جادش مه است و از شانس ما خیلی سرد و مه بود .انقد تو ماشین این ور اون ور شدیم سر درد و حالت تهوع گرفتم رسیدیم امام زاده پیاده شدیم لرز گرفتم خیلیییییییی سرد بود سوز میومد و تا استخونم سردم میشد همایون کاپشنمو پوشوند کلاه گذاشت با شال ام دهنمو قشنگ پوشوند و یه پتو مسافرتی ام دورم پیچید ولی بازم سرد بود خلاصه رفتیم زیارت بعدشم بازارش😍و بعدم نشستیم آش خریدمو چای خوردیم ولی من حالم بد بود و از سرما ام دندونام میخورد بهم ولی به همایون چیزی نگفتم چون اگ میفهمید میگف برگردیم.از جاده که میومدیم پایین ته بازارش الوچه و لواشک میفروختن کیلویی 😋😍با بدبختی راضیش کردم خرید ولی خودش نخورد و من دوتا الوچه با طعم مختلفو خوردم و حالت تهوع و گلو دردم شرو شد .برگشتنی تو ماشین بخاری روشن کرد همه دریچه هارم سمت من کرد و من گرما خورد بهم خوابیدم چون هم خوابم میومد هم حال نداشتم هم اینکه حوصلم سر رفت از بس مه بود هیچ جا معلوم نبود 🤦‍♀
تو خواب بودم دیدم همایون داره صدام میکنه دستشم رو پیشونیمه گفتم همایون بزا بخوابم خوابم میاد 
همایون:نه نخواب کیمیا پیاده شو بریم درمونگا ه سرماخوردی عزیزم 
اینو که گفت من اینطوری بودم😳😩🥺
پیاده شد در منو باز کنه قفل کردم با سوییچ زد باز شد باز کرد درو گف تب داری نگرانم پاشو عزیزم .بریم  منم حالم خوب نیست منم معاینه کنه 
من:دروغ نگو حالت خوبه گولم نزن 
همایون تو رو خدا .بخدا مریض نیسم بخاری روشن کردی گرمم شده بخاطره همینه 
همایون:باشه بریم حداقل منو معاینه کنه حالم خوب نیست پیاده شدم رفتیم داخل نوبت گرفتیم بعد ۱۰ دیقه صدامون کردن از رو شونه همایون سرمو بر داشتم گفتم برو زودم بیا بیرون من از اینجا میترسم گفت تو ام بیا نگرانتم با این حالت نمیشع اینجا بمونی (الکی😐😭)رفتیم داخل دکتر گف بفرمایید همایون نشوندم رو صندلی بیمار 😐هنگ بودم قشنگ بغض کردم محکمم دستشو گرفتم دکتر گفت مشکل چیه همایونم کامل توضیح داد دکتر معاینه کرد گفت تبت بالاست ولی مریضی پیشرفت نکرده فشارت پایین و....
بعدم پرسید گلو درد داری از ترسم حرف نزدم داشتم خیلی زیاد دکتر گفت دهنتو باز کن دید گفت یه ذره التهاب پیدا کرده نگران نباشید شربت نوشت برا گلوم و اومدیم بیرون .همایون دارو ها رو گرفت رفتیم به دکتر نشون دادیم کلا یه امپول داده بود تب بر😭 اونم زیاده .اکثرنش قرص بود و سرم 
همایون بردم تزریقات سرم و امپول داد منم با گریه برد پشت پرده گفت دراز بکش عزیزم گریع نداره که مثل بچه  کوچولو ها میترسی یه دونست کلا 
من:تورو خدا ببرم خونه دیگع نمیام باهات بیرون 😭😫
همایون :برا چی انقدگریع میکنی ؟فعلا که سرمه هر وقت امپول زد گریه کن الانم ساکت بخواب ببینم 🤫😠
دراز کشیدم استین مانتومو داد بالا پرستارم اومد کشو بست گفت باز و بسته کن دستتو نکردم همایون مشت میکرد میبست دستمو😂😂😂پنبه کشید وفرو کرد یه اخ گفتم که چسب زدو رفت 
همایونم بغلم نشسته بود گف چشات و ببند بخواب تا تموم شع گفتم استرس دارم نمیتونم گفت بخواب تموم شع بیدارت میکنم 😘نمیخواستم بخوابم ولی خوابم برد که با یه سوزشی بیدار شدم ترسیدم پرستار رو دیدم  که چرا انقد زود تموم شد سرم 
همایون :نترس چیزی نیست تو رگ نزده دستت باد کرده بود میخواد یه جا دیگه بزنه (دستم درد میکرداااا باد کرده بود 😭)
این دفعه رو مچ دستم زد😭

بعد اینکه تموم شد کشید سرم(راسی سرمم زرد رنگ شد بعد بیدار شدنم سفید بود😕)بعدم بغل تخت شرو کرد به امپول شیکوندن 🥺😢همایون اومد جلوم چون سرم زدن نتونسم با کنم باز کرد دکمه شلوارمو کاپشنمو در اورد شلوارمو کشید پایین یه ذره بعدم دمرم کرد و وقتی این کارا داشت میکرد داشت ارومم میکرد امپول اماده شدو پرستار منتظر بود که کامل دمر شم همایونم رفت اونور تخت و پامو گرفت از رونام
همایون :شل کن کیمیا دورت بگردم لج نکن دیگع 
من:😭همایون تو رو خدا 
ببرم نمیخوام اینجا باشم 
همایون :باشه میریم امپولتو بزنیم میبرمت 😘
پرستار بیشتر کشید پایین شلوار و شورتمو و پنبه کشید و زد درد نداشت ولی من گریم صدا دار شد و کشید بیرونو پنبه گذاشت و خودشم ماساژ داد گفت گریه نکن دیگع تمومشد و رفت 
همایونم پامو ول کرد اومد از رو پنبه ماساژ داد شلوارمو داد بالا و سرمو بوس کرد گف دیدی تموم شد 
من:😭بریم خونه 
همایون :چشم خونه ام میبرمت 
تو ماشین همش دستشو میزاشت رو پیشونیم

رسیدیم خونه و یه هفته گذشت و من تغییری نکردم و همایون هی اصرار میکرد ولی من راضی نمیشدم تا اینکه کیانا اصرار کردم نگران شده بود راضیم کرد رفتیم .همایون برد درمونگاه طرف خونه خودشون خیلی خلوت بود رفتیم داخل خانم دکتر معاینه کرد گفت که امپول میزنی؟ گفتم نه تو روخدا تزریقی ننویسین گفت نمیشع گلوت عفونت داره و گفت که کمش میکنم با گریه اومدم بیرون کیانا میگفت درد نداره امپول که خودتو لوس میکنی....(نمیترسه اصلا و دوستم داره تازه😑)تا همایون اومد بازم سرم و امپولو...😭بردنم  تزریقات پرستار یه دگزا یه پنی ۸۰۰ ور داشت گفت اخرین بار  کی پنی زدی ؟ گفتم نمیدونم تست کرد که برای سومین بار دستم سوراخ شد یه ای گفتم که همایون گف چیزی نیس تموم شد رو تخت یه ربع نشستم تا حساسیت دارم یا ن و کل اون تایم گریه و التماس بود😭دماغ و چشام قرمز قرمز بود .پرستار اومد گفت سوزش خارش؟گفتم ن😭گفت اوکی پس دراز بکش کاپشنمو همایون در اورد داد به کیانا کیانا یه گوشه وایساد گفت کیمیا اجی بخدا درد نداره گریه نکن انقد 🤦‍♀میزتی عوضش خوب میشی زود 
همایون دمرم کرد منم صورتمو گذاشتم بین دستامو گریه میکردم و قلبم محکم میکوبید.پرستار امپول پنی سیلینمو اماده کردنی سوزنشو عوض کرد بزرگترشو گذاشت که ترسم بیشتر شد 😨😢 دیدم همایون در گوشم گفت دستمو فشار بده اگه دردت گرفت پرستار اوند پنبه کشید فرو کرد یه سیسسسسسس کشیدمو اشکم ریخت وسطاش دست همایونو فشار دادم دیدم دردم کم نمیشع دستشو ول کردم دست خودمو مشت کردم دیگه اشکم در اومد دستام مشت کرده بودم محکم فشار میدادم که ناخنم دستم برید همایونم سعی میکرد مشتام باز کنه و کشید بیرونو سمت دیگمو زد که سوخت ولی من سفت سفت کردم از ترس اینکه اونم مث اولی درد داره سرمم رو مچ دستم زد بغل اونکی جای سرمن🥺😢
سرما خوردگیه بدی بود خیلی درد کشیدم 😔
ممنون که خوندید ❤️

خاطره مهراوه جان

سلاااااام خوبید چه خبر ؟ از کرونا ما دوتا از همسایه پایین م گرفته😐😂 و خیلی می ترسیم خب بریم سراغ اولین خاطره ی من (خواهرا و داداش های گلم این خاطره شاید شبیه به رمان باشه ولی کاملااااااااا واقعی و من دو سال خواننده ی خاموش بودم و اصلا نظر هم نمیخوام چرا خواننده خاموش بود چون از توهمت خوردن برمی آید و از متهم به دروغ گفتن هم بدم میاد ) ی بیو بدم من مهراوه هستم تو شناسنامه اسمم نرگس ولی از بچگی مهراوه صدام کردم من ی خواهر دوقلو به نام مهرگان و دارم که ما 25سالمون رشته ی من معماری و مهرگان مهندسی پزشکی می خونه  و با با دوتا پسر دوست هستیم😶😘 که اون ها هم دوقلو هستن که 27سالشونه و هر دو رشته شون پزشکی هستش و هردو میخوان دندون پزشک بشن  و ما تو دانشگاه باهم آشنا میشیم  درباره آشنایی مون هم اگر خوشتان آمد در خاطره بعدی تو پ.ن میگم  مادر پدرم وقتی ما 14 سالمون بود از هم طلاق میگیرن و من و مهرگان حکمن باید با پدرم زندگی میکردیم که پدرم رفت آلمان و ما تا 17سالگی با مامان و اشکان( شوهر مامانم ) زندگی میکردیم  که من واقعا از اشکان بدم میوممد چون احساس میکردم جایی بابام رو گرفته و.... در مورد دوست پسر هامون باید بگم ما5ساله دوستیم و اسمشان هم سینا و سپهر سینا 2دقیقه از سپهر  و مهرگان هم 5دقیقه از من بزرگ تر  و  خانواده هامون در جریان این دوستی هستن و من مهرگان الان خونه مجردی داریم و سینا و سپهر هم خونه مجردی دارن این خاطره مربوط ب  سال پیشه  راستی من ی دادش بزرگ تر می خورم دارم. که 26سالش و اون هم با بابام رفته المان  رراستی سینا با مهرگان دوسته منم با سپهر
خاطره :باصدای مهرگان بلد شدم 
مهرگان:پاشوووو  سینا میخواد بیاد دنبالمان که بریم خونشان 
من:تو برو من بعدا میام زنگ میزنم که سپهر میاد دنبالم 
مهرگان:یه چی بدو آماده شو بریم
من:بابا من باید برم حموم موها م رو سشوار بکشم ی کن آرایش کنم 😌😌😂 
مهرگان :باشه پس من می رم 
من:خداحافظ 
مهرگان :فعلا
منم بعد از یک ربع تو تختم قل خوردم و رفتم حموم  و اونمودم بیرون ی کم اسکراپ و ژل شستشو زدم به صورتم باید هر کدوم ی ک ربع میموند  حموم یک ربع  ک موها م رو خشک کرده و شروع کردم به آرایش کردین💄💆‍♀💅  و..... آرایش نیم ساعت و انتخاب لباس هم نیم ساعت طول کشید  و من از ساعت 9شب تا 11داشتم آماده میشودم😐😂 زنگ زدم به سپهر 
سپهر :سلام عشقم
من:سلام  کجایی 
سپهر :خونه 
من:میای دنبالم 
سپهر :اره عشقم 
من:من حاضرم زنگ زدی من  میام خداحافظ 
سپهر:خداحافظ نفسم 
و بعد از 5دقیقه اومد بوق زد منم رفتم پایین و ..... بگن طول می کشه رفتم خونه شون و دوستای سینا و سپهر هم بودن بعضی هاشون و دوست دخترشون بعضی ها هم با نامزد شون 20نفر بودین (نمیدونم چرا آمده  بودن 🤦🏼‍♀🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀) همه شونم از همه  دانشگاه بودن خلاصه وقتی من با اون جمعیت روبه رو شدم هنگ کردم خلاصه با همون سلام دادم و امدم اتاق لباسم رو درآوردم و ب بلوز مشکی و ی دونه شلوار مشکی دیگه روسری تو خونه نمیپوشم😶🤷🏼‍♀ خلاصه یکم تو اتاق سپهر بودم که صدای اومد من فکر کردم دارن دعوا میکن وای مثل اینکه داشتم میخندید ن رفتم و رو یکی از مبل ها نشستم تو ی اینستا بودن که  ی کی از دوست های سپهر گفت که بیاید مافیا بازی کنیم که من قبول نکردم دلیلشم این بود که دوست نداشتم دروغ بگم کلی زور کردن (من فوق العاده لجباز هستم 😂😐) خلاصه من نرفتم و بازیشان تا ساعت 1طول کشید منم دیگه خسته شدم و رفتم تو حیاط خونه شون کمی هم اونجا بودن یعنی 1ساعت خاطره میخوندم که سپهر صدام کرد و رفتم شام شام رو خوردیم ک  و ی کی از دوست های سپهر گفت که پس فردا بریم شمال کلا 16نفر قبول کردن منم از خدا خاسته 😂😂رفتم 


خب اینجا باید ی بیو از بچه هایی که امدن شمال رو بگم 
پارسا=28پزشک عمومی و نامزدش ارزو=24
طاها =26پزشکی می خونه و دوست دخترش مریم =25
من و سپهر معرف حضورتان هستم 
مهرگان و سینا هم معرف حضورتان هستن
حسام =29اون مهندسی عمران می خونه و نامزدش لاله = 28
محمد =23حساب داری می خونه و دوست دخترش کیمیا =22
مهدی =30و پرستار هستش و  همسرش فاطمه =26
 و امیر حسین و بهروز که برادر هستن که  دوس دختراشون نیومدن 
و 5ماشین شدیم و رفتیم و کل راه رو من پنجره رو دادم پایین و از اون جا گلو درد  شروع شد رسیدیم ویلای مهدی که ی خونه ی دوبلکس با استخر و .... منم رفتم ی اتاق انتخاب کردم که چهار تامون اونجا باشیم و شام رو مهمون امیر و بهروز بودین و ی املت زدیم که بدن😂😐 و روغنی بوددد😐😐🤦🏼‍♀🤦🏼‍♀🤦🏼‍♀ خوردیم و ساعت 11خوابیدم صبح به بیدار شدم انقدر گلوم درد میکرد که ... دیگه تا شب ادامه دادم  که پارسا و سپهر متوجه شدن و امدن سراغم 🥵پارسا معاینه کرد 
پارسا :داداش وضعیت گلوش خراب بد جوری عفونت کرده  باید حتما پینیسیلین بزنه 
من:نهههههههههههههه منم نمی زنم 
سپهر :عزیزم عفونت کرده و .....
اگربگم خیلی میشه بحث هامون که من بالاخره راضی شدم پارسا داروها و نوشت و  سپهر گرفت بعد از نیم ساعت آمد که کیسه چهار تا سرنگ😱😱😱😱
من:این چهارتاااااا  امپول نوشته
پارسا :دوتاش رو الان دوتا ش هم فردا 
من:تورو خدا نزنم 😩😩😩😖
سپهر:ما کلی حرف زدیم 
دیگه بازم بحث دمر شدم و پارسا دوتا رو آماده کرد 
پارسا :کی پینیسیلین زده 
سپهر:یک ماه پیش 
پارسا :پس اوکیه
منم داشتم سکته میکردم پنبه رو کشید و فرو کرد 
من:ایییییییی پارسا تورو خدا بسههههههه درش بیار 
پارسا :تحمل کن 
دیگه سفت شدم و میخواستم برگردن که با داااااد پارسا مواجه شدم 
پارسا:این چهههه کاریه 
در آورده بود برگشتم دیدم نصفش مونده 
من:سپهر دیگه نمیتونم 
سپهر:کم مونده بزنی تموم 
منم قبول کردم ک دوباره پنبه کشید و فرو کرد جیغ میزدم که درآورد سریع اون برو پنبه کشید و فرو کرد دگزا بود که با جیغ تموم شد با سپهر و پارسا قهر بودم هردو منت کشی کردن و آشتی کردم 
قربون اون چشمان نازتوت بشم 🥰😘   
پ .ن1:اون دوتا هم زدم و کلی جیغ زدم 
پ.ن2:من و سپهر هنوز دوست هستیم 
پ.ن3مم کلی امپول خوردم اگر دوست داشتین براتون بگم 
پ.ن4:من 25مهر تولدم 😇😂🥳
پ.ن5: یک هفته شمال بودیم و کلی خوش گذشت 
پ.ن6:خیلی دوستون دارم ❤️
پ.ن7:درخانه بمونیم  ماسک بزنیم
پ.ن8:توهین نکنید 
 پ.ن9:    1399/7/17  15:21
پ.ن10 :سارا مامان اکبر آقا اگر خاطرم رو خوندی کامت بزار و  من فقط به آخرین خاطره اون کامنت گزاشتم❤️🥰  
مهراوه  🍂🍁

خاطره مهرو جان

سلام
از اعماق وجودم براتون سلامتی و پول ارزومیکنم امیدوارم حال جسمی و روحی خوبی داشته باشین
به لطف مجازی برگزار شدن کلاس ها چشمی برای من یکی نمونده از صبح تا شب سرم تو گوشی هست خیلی سعی میکنم تمرین هایی که برای خستگی چشم هست انجام بدم ولی اخرشب ها اغلب چشمم قرمز میمونه
دو ماه پیش به پیشنهاد یک از دوستان افتادم دنبال اینکه برم کارآموزی هر چند راضی کردن خانواده سخت بود بابام میگفت بشین درستو بخون بری وقت نمیکنی مامانم به شدت مخالف شرکت خصوصی چون نمیدونه چه محیطی داره مونده بودم اصرار کنم تا قبول کنن یا تسلیم بشم
یه کلاسی میرفتم مربیش عجیب دوست داشتنی بود از نظرم در طول کلاس در مورد همه چیز باهم صحبت میکردیم خودش دختر نداشت و به من لطف داشت
سر کلاسش یه بار بم گفت سرکار کجا میری گفتم دانشجوام فعلا گفت کی میری سرکار گفتم نمیدونم جامعه هم خرابه هرجایی نمیشه رفت و... خلاصه ترکیب حرفای مامان و بابامو تحویلش دادم
بم گفت مهرو یه دختر ۲۰ ساله سرشو گول بمالن میگی بچست ولی یه دختر ۳۰ ساله وقتی میاد بیرون و سرش کلاه میره میگن پخمست برو دنبال کار حتی شده تلفن جواب دادن باشه ولی حواستو جمع کن.. سرت کلاه رفت حواست باشه دیگه تکرار نشه
خلاصه حرف هایی رد و بدل شد که تصمیم گرفتم باز بگم تا قبول کنن
البته مشکل فقط راضی کردن مامانم اینا نبود بلکه این ۵۰ درصد ماجرا بود برادرهای گرامم باید تایید میکردن که با مشقت های فراوان تصویب شد که اگر جای مناسب پیدا شد برم
تو سایت ها گشتم و رزومه فرستادم و درخواست دادم تا یه جا که شرایطش بهتر از بقیه بود رفتم صحبت کردم قرار شد دو هفته همین جوری برم اگر همه چیز خوب بود قرارداد ببندم البته نصف سفته رو هم دادم اولش خیلی ذوق داشتم شب قبلش کیفمو اماده کردم لباسایی که میخواستم بپوشم و اماده کردم حس میکردم یه شروع خوب قراره داشته باشم که مسیر زندگیم عوض میشه خلاصه پس از مدت ها حس خوبی سراغم اومده بود
روزای اول با اشتیاق میرفتم از ۸ صبح بود البته من ۹ میرفتم تا ساعت ۵
رفت و امدش با مترو خیلی راحت بود برام دوتا ماسک میزدم اوایل مامانم میدید عصبانی میشد میگفت یکی کافیه اکسیژن بهت باید برسه هر چی گفتم خیلیا با ماسک هم کرونا گرفتن و مترو خطرناکه باز قبول نمیکرد پس با یه ماسک از در میزدم بیرون تو راه پله یکی دیگه روش میزدم دستکش داشتم چند دقیقه یه بار الکل میزدم همش خلاصه تمام تلاشمو میکردم که رعایت کنم
تو مترو بعضی جاها همه رعایت میکردن فاصله میگرفتن گاهی که خسته بودم با فاصله میشستم ولی بار ها شد ایستگاه های بعد یکی نشست کنارم از اونجایی که گفتن اینکه باید فاصله را رعایت کنیم فایده ای نداره خودم بلند میشدم میرفتم جایی که کسی نباشه
تو شرکت هفته اول یه سری کار هارو یاد گرفتم ولی سه هفته بعدش داشتم هر روز اون کاررارو انجام میدادم مغزم هنگ کرده بود دلم میخواست یه کار جدید انجام بدم ولی چاره ای نبود قرارداد امضا کرده بودم اگر جا میزدم جدای هزینه مالیش غرورم جلو خانوادم میشکست چون بم گفته بودن و من قبول کرده بودم
یه شب سرم تو گوشی بود خوابم نمیبرد که صدای سرفه مامانمو شنیدم قلبم داشت تند تند میزد همش تو مغزم این بود که نکنه کرونا باشه خیلی ناخداگاه ساعت ۳ نصفه شب زدم زیر گریه یااین حال که زیاد سرفه نکرد ولی من به شدت ترسیدم خدارو شکر فرداش هیچ مشکلی نداشت ولی من همچنان استرس داشتم
همش منتظر بودم ۵شنبه جمعه بشه که نخوام برم شرکت برام به شدت کسل کننده شده بود هر شب کفشمو الکل میزدم لباسامو میشستم و استرس داشتم نکنه امروز از یکی گرفته باشه گذشت تا سه هفته پیش که کلاسای دانشگاه هم شروع شد جالبی کلاس های مجازی اینه که همه راس ساعت حاضر میشن و وقت پرتیش عملا خیلی کمتر از حضوریه از شانسمم هفته اول همه کلاسام شروع شده بود و درس داده بودن
من یه عادت دارم باید کامل خوشخط وخوانا با ذکر تمام نکات مهم جزوه بنویسم
در طول کلاسا ویس میگیرم بعد کلاس دوباره گوش میدم نکته نکته مینویسم خب قاعدتا زمان گیر هست این کار اون هفته برای من وحشتناک بود خسته و کوفته میومدم خونه باید میشستم کلاسای ضبط شده رو میدیدم و جزوه مینوشتم تا دو اکثر شبا بیدار بودم و کارامو میکردم و بعدش ساعت 7:30بلند میشدم میرفتم جایی که همش نگاهم به ساعت بود که زودتر بگذره به ۵ برسه
یه شب خسته و کوفته برگشتم لباسامو انداختم تو ماشین نشستم اولین کار روشن کردن داده بود دیدم دوستان همه استوری گذاشتن حوصله نداشتم ببینم اصلا اون لحظه برام مهم نبود اصلا تا اینکه یکی از دوستای صمیمیم پیام داد مهرو من اصلا باورم نمیشه با چشمایی که از خستگی داشت بسته میشد گفتم منم ولی چیو؟؟
گفت این همه بچه ها استوری کردن ندیدی سحر کرونا گرفته بود مرده
سحر یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود
حالم اون لحظه گفتن نداشت فقط لبمو گاز گرفتم گوشی پرت کردم ی طرف رفتم زیر پتو زدم زیر گریه خیلی خاطره داشتم باهاش از یکی خوشش میومد میخواستن ازدواج کنن کلی چیز تو ذهنم میومد کم کم با سردرد داشت خوابم میبرد که مامانم بیدارم کرد الان چه وقت خوابیدنه پاشو شام بخور صورتمو دید گفت چت شده مهرووو کسی اذیتت کرده گفتم اخر و عاقبت این شرکتا خوب نیست
گفتم مامااان چی میگی الکی بلندشدم رفتم تو یه چیزی خوردم روش دوتا قرص خوردم دوباره برگشتم سرجام بعد چند مین مامانم اومد گفت مهرو چی شده
سرم خیلی درد میکرد مامانم شروع کرده بود گفتم مامان بم خیانت کرد نشست کنارم گفت دستت درد نکنه مهرو من اینجوری دختر بزرگ کردم کلی حرف زد منم به یاد دوستم اشک میریختم اخرش مامانم گفت حالا اسمش چی بود وسط گریه هام خندم گرفته بود عین دیوونها میخندیدم اخر بش گفتم یکی زد تو سرم گفت یک ساعت منو گذاشتی سرکار
تو الان گریه کنی اون زنده میشه پاشو قران بخون براش
یاد سرفه های مامانم افتادم گفتم نکنه خانواده منم بگیرن و بمیرن باز گریه میکردم کلا رفته بودم تو جویی که وقتی حالت بده به همه چیزای بد فکر میکنی و بدتر میکنی حال خودتو
سرم خیلی خیلی درد میکرد دیگ جونی برای گریه نداشتم یکم تو اتاق راه میرفتم یکم سرمو فشار میدادم بعدش با شال بستم ولی فایده نداشت کنار تخت روی زمین نشسته بودم سرمو فشار میدادم فکر این که فردا باز قراره برم شرکت حالمو بدتر میکرد
مامانم بنده خدا هی میومد بم سرمیزد میگفت چیزی نمیخوای بهتر شدی
ولی انرژیم به قدری تحلیل رفته بود که به زور ابروهامو مینداختم بالا
اخرش زنگ زد به امیر صداش تو اتاق میومد که میگفت دکتر که نمیشه رفت برم داروخونه بگم سردردش زیاده ببینم چی میدن
نمیدونم امیر چی گفت ولی نمیدونم چقدر بعدش در حالی که هنوز کنار تخت بودم امیر و رضاو مامان و بابام اومدن تو اتاق
دستمو گذاشتم رو چشمم نور بم نخوره
امیر مچ دستمو گرفت گفت چه کردی بچه مامانم نشست بابامم رفت بیرون امیر ناراحت نگام میکرد رضا داشت سرم اماده میکرد و دنبال جایی که بتونه وصلش کنه
بالاخره وصل کرد برام سوزش خیلی کمی داشت یکم اولش خواستم دستمو تکون بدم که امیر گرفت نمیدونم چی تو سرم زد که کلا زرد شد
این فکر که ممکن منم یکی از اعضاخانوادمو از دست بدم از درون باعث میشد بلرزم دست امیرو گرفته بودم فشارمیدادم اونم هی میگفت چرا اینجوری میکنی حرف بزن ببینم چته ولی حس میکردم اگر بگم باعث میشه بقیه فکر کنن من چقد بچه ام پس هیچی نگفتم سرم که تموم شد رضا اومد درش اورد به امیر گفت کمکش کن برگرده سعی کردم مخالفت کنم اروم گفتم خوب میشم خودم ولم کنین
چیزی نگفتن اولین بار بود که قرار بود امپول بزنم و بش فکر نمیکردم ذهنم از فکر کردن خسته شده بود یه سوزش بدی حس کردم بالشتمو محکم گرفتم و نفس عمیق کشیدم وقتی تموم شد رضا گفت چه دختری داریم ما یکی دیگ زد که کمرم بسی درد گرفت تموم شد بلند شد وسایلاشو جم کرد رفت بیرون امیرم همون جوری بغلم کرد و اونم رفت و نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد و وقتی چشمامو باز کردم ساعت ۱۱ بود و من تو خونه بودم
زنگ زدم شرکت گفتم حالم بده چندروزی نمیام
در اخر ازتون ممنونم که خوندین
برای همتون دعا میکنم سالم باشید
ایام بکام

خاطره نبات جان

به نام خدایی که اخمو نیست :)🌹

سلام :)نَباتَم :) خاطره ای که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به اوایل سال ۹۹ . همون زمان هایی که خودمون رو از ترس کرونا تو خونه هامون حبس کرده بودیم و هر سه دقیقه یکبار با اسپری الکل دوش می گرفتیم :(خاطره از این قراره :

چند روزی بود که دندان آسیابم که ماه ها بود خراب شده بود و مثل یک گودال در بین بقیه دندان های خرابم می درخشید :( دردی گرفته بود که خدا برای کافر هم نیاره . جنس دندون های من از آهکه :( باور کنید :/روزی ۵ بار مسواک میزنم ولی باز هم خراب میشن :(شب تا صبح از درد تو خونه رژه می رفتم . صبح تا شب هم مثل مرغ پرکنده بالا و پایین می پریدم ولی از ترس کرونا حاضر نبودم برم پیش دندان پزشک . تا اینکه بعد چند روز صورتم ورم کرد و فهمیدم کار داره به جاهای باریک کشیده میشه . از پدرم خواستم پیش دندان پزشکی که سال ها است دندان پزشک خانوادگی مون هست نوبت بگیره . پدر هم که منتظره همچین فرصتی بود وقت و غنیمت شمرد و همون لحظه تماس گرفت ولی گوشی خانم دکتر خاموش بود . پدرم هم تلفن و قطع کرد و با مطب تماس گرفت که منشی مطب گوشی رو برداشت و گفت خانم دکتر مازندران نیستن و رفتن شهرشون . بابا پیشنهاد داد بریم پیش اقای ... ولی من قبول نکردم و گفتم پیش دندان پزشک مرد نمیام که یک ساعت دستشو تا آرنج بکنه تو حلقم:/ بعد کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که بریم پیش یک پزشک عمومی حداقل یک مسکن قوی بهم بده تا برای مدت کوتاهی هم که شده آروم و قرار پیدا کنم . سریع لباس پوشیدم و مادر هم که می خواست باهامون بیاد رو راضی کردم که نیازی نیست به اومدنش. من و پدر سوار ماشین شدیم و پدر ماشین از داخل پارکینگ اورد بیرون و گفت خب بریم پیش پزشک خانواده ؟ من گفتم نمیام . گفت دیگه چته:/ پزشک خانواده که زنِ . گفتم زن باشه ولی بی سواده :( خوشم نمیاد ازش بریم درمانگاه . بابا گفت : نبات جان برای یک معاینه ساده ۴۰ هزار تومن درمانگاه ویزیت بدم برای پزشک عمومی در حالی که میتونیم رایگان پیش پزشک خانواده ویزیت شیم و خانم .... هم عمومیه؟ گفتم نه من پیش خانم فلانی نمیام:/ بابا هم گفت به درک:/ و راه افتادیم سمت درمانگاه . من از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل درمانگاه نشستم تا پدرم بیاد و درد هم ثانیه به ثانیه بیشتر میشد . حالا فقط یک دندونم درد نمی کرد کل فکم درد میکرد :(پدر هم بعد از پارک ماشین وارد درمانگاه شد و روی صندلی کنار من نشست .‌ چند مریض قبل از ما نوبت گرفته بودن و ما باید حداقل نیم ساعتی معطل میشدیم . درد امانم رو بریده بود . شروع کردم داخل راهرو درمانگاه راه رفتن . بابا که وضعیت من رو دید به منشی درمانگاه گفت خانم حال دخترم خوب نیست خواهش میکنم ما رو زودتر داخل بفرستید که منشی درمانگاه گفت باشه مریض بعدی شما برید داخل . اقایی که کنار بابا نشسته بود از بابا پرسید : دندون دختر خانمتون درد میکنه ؟ بابا هم گفت بله . ایشون هم گفتن یک پیشنهادی بهت میدم امتحان کن اگر جواب نداد که هیچ اگر جواب داد برای من دعا کن:) پدر هم که از درد کشیدن های من به ستوه اومده بود گفت بفرمایید . ایشونم گفتن : رفتید خونه نشاسته رو داخل اب ولرم بریزید و دختر تون دهنش رو با نشاسته بشوره . من که هر زمان دندون درد داشتم همین کار رو کردم و جواب گرفتم . در همین لحظه بیمار از اتاق دکتر بیرون اومد و منشی به ما اشاره زد و گفت بفرمایید . پدر هم بلند شد و از اون اقا تشکر کرد و باهم وارد اتاق خانم دکتر شدیم . خانم دکتر که از قبل لطفه شون شامل حال من شده بود و آشنا بودن برای من در شیلد و گان محو شده بودن و با صدایی که از پشت ماسک به زور شنیده میشد اشاره زدن به صندلی و گفتن بفرمایید . پدرم جلو رفت و دفترچه رو روی میز خانم دکتر گذاشت و برگشت پیش من و با هم در دو صندلی که تقربا کنار در بود نشستیم :/ خانم دکتر گفتن چی شده و پدر هم توضیح دادن ایشونم گفتن براشون پنی سلین مینویسم چون احتمال زیاد عفونتِ . اگر برای مدت طولانی هست که نزدن حتما تست کنید . من هم گفتم هیچ وقت نزدم و اروم تو دلم گفتم و نخواهم زد:/
پدرتشکر کرد و جلو رفت و دفترچه رو از روی میز برداشت و با هم از اتاق اومدیم بیرون . بابا به من گفت تو بشین من برم دارو ها رو بگیرم و بیام من گفتم نگیر گفت یعنی چی گفتم پنی سیلین نمیزنم :/ گفت خجالت بکش ۱۸ سالت شده گفتم بگو ۵۰ سال نمیزنم:/ گفت من میرم بگیرم و تو هم غلط میکنی نزنی . گفتم برو بگیر من نمی زَ نم:( و نشستم رو صندلی . بعد رفتن بابا پرستار های درمانگاه که بیکار نشسته بودن پشت میز و به حرفای مردم گوش فرا میدادن سعی در راضی کردن من داشتن و من هم در حالی که از درد در حال از هم گسستن بودم با یک لبخند عمیق نگاشون میکردم:) بابا بعد یک رب اومد و کیسه دارو ها رو میز گذاشت و به من اشاره زد برو تو تزریقات اونم با اخم :/ منم رفتم زیر گوشش گفتم نمیزنم بابا جان قبض نگیر :/ الهی بمیرم براش ق

یافه اش طوری شده بود که گفتم همین الانا است بشینه رو زمین زار زار گریه کنه . گفت تو بگو من چیکار کنم . گفتم بریم تو ماشین بهت میگم . باباهم کیسه دارو ها رو برداشت رفتیم سمت پاشین و سوار شدیم . گفت خب بگو :/ گفتم یادت میاد رفته بودی دکتر یک آمپولی بهت داد برای عفونت دندان که پنی سلین نبود گفت اسمشو ولی درست یادم نمیاد سفازولین بود یا سفالکسین:( با عرض پوزش :(گفت خب که چی . گفتم برو پیش خانم ....پزشک خانواده بگو این و بنویسه برای من بعدشم بریم درمانگاه فلان آمپول و بزنیم . گفت اول اینکه تو که میگفتی بی سواده؟:/ دوم اینکه چرا بریم درمانگاه اون سر شهر خب منشی مطب تزریقات رو انجام میده . گفتم اونجا نمیزنم منشیش بلد نیست:/
گفت خدایا من بکش و راه افتاد سمت مطب خانم دکتر . من تو ماشین نشستم و ایشونم رفت داخل مطب و سر ده دقیقه برگشت و سوار شد و همین طور که ماشین و روشن میکرد و به من که داشتم داخل دندونم اسپری بی حسی میزدم گفت نمی دونی چه جوری راضیش کردم الهی بری زیر ۱۸ چرخ من راحت شم:/ منم گفتم انشاءالله:) و راه افتادیم سمت درمانگاه .جلوی در درمانگاه پارک کرد و باهم رفتیم داخل . و بابا به خانم .... که از آشنایان چندین ساله ی ما است و پرستار درمانگاه است دارو های من و داد و گفت زحمت شو بکش . منم رفتم داخل تزریقات و روی تخت اخر( همیشه تخت اخر رو بیشتر دوست دارم:) چادرم و پهن کردم و منتظر بودم بیان بهم بگن کدوم وری دراز بکشم :/ همین طوری که داشتم پاهام رو تخت تکون میدادم اومدن گفتن دمر شو :/ گفتم عضلانیه؟؟ گفت نه این مسکنه پدرت گفتم مسکنم بهت بزنم . منم خواستم بگم قرار مسکن نداشتیم که فکر کردم بزارم همون نیم مثقال آبروم پیش خانم ... بمونه . برای همین دراز کشیدم و مانتو رو دادم بالا و آماده شدم ایشونم اومدن پنبه کشیدن و زدن . سوزش داشت بیشتر تا درد ولی هیچی نگفتم . چند ثانیه بیشتر طول نکشید که گفتن برگرد منم بلند شدم خودمو درست کردم . گفت دراز بکش آستین مانتوت رو بزن بالا . منم چادر رو تخت درست کردم و دراز کشیدم و آستین رو به زور اوردم بالای آرنج . ایشونم اون طنابه رو ( اسمشو نمی دونم:/) دور دستم سفت کرد و رگ گرفتن و سوزن و وارد کرد و خیلی اروم شروع به تزریق کرد . و در همین حین درباره تمام اقوام سوال پرسید منم دو تا یکی جواب دادم . بعد حدود ده دقیقه گفت تموم شد پاشو . منم بلند شدم و خیلی با احتیاط چادر و جمع کردم و دیگه نزاشتم رو سرم و از اتاق بیرون رفتم . پدرم هم بعد پرداخت هزینه ی تزریق ( خیلی زیاد بود . باید دوره بیمارستانی هلال احمر و تموم میکردم میزنم تو کار تزریقات . درامدش خوبه:/) سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه :/ شب هم برای دومین تزریق با پدرم رفتیم یک درمانگاه دیگه که زیر زمین بود .پدرم رفت قبض بگیره که دیدم مسئول تزریقات مرده . به اون اقا گفتم مسئول خانم ندارید ؟؟ گفتن هستن الان صداشون میکنم . بعد چند دقیقه یک خانم لاغر که شیلد رو صورتش داشت اومد و دارو ها رو از پدرم گرفت و گفت متاسفانه ما اینجا تزریق وریدی این دارو رو انجام نمیدیم . پدرم به من نگاه کرد و منم با ابرو اشاره زدم که عیبی نداره و رفتم تو تزریقات خانم ها . چادر رو پهن کردم و دراز کشیدم و اماده شدم. اون خانم هم بعد چند دقیقه اومد و خیلی سریع پنبه الکی کشید و خیلی سریع هم تزریق کرد که دردش فاجعه شد . ولی طاقت اوردم و چیزی نگفتم . بعد چند ثانیه گفت بلند شو منم با هزار زحمت پاشدم ولی نگاهم افتاد به خانمی که تخت بغلی در حال تحمل درد فجیع پنی سلین بود و داشت زار میزد . تو دلم گفتم افرین نبات که زیر بار پنی سیلین نرفتی:) و از اتاق اومدم بیرون .
پ.ن ۱: مرسی که خوندید . مرسی 🌹

پ.ن ۲: دارم جبران مافات میکنیم غیبت یکساله رو:)

پ.ن ۳:
پدر بزرگ #مرد
از بس سیگار می کشید
مادربزرگ ساعت زنجیر دار او را که همیشه به
جلیقه اش سنجاق میکرد به من بخشید....
بعد ها که ساعت خراب شد، ساعت ساز عکسی را به من داد که در پشت صفحه اش مخفی شده بود.....
دختری که شبیه #جوانی مادربزرگ نبود
پیرمرد چه قدر #سیگار می کشید

پ.ن ۴:
من غریبانه ترین زن رو می شناسم
از سپیده ی صبح
تا سیاهی شب
چندین بار فرو می ریزد
ولی
حاضر نیست
بعضی #نبودن هارو
بعضی #بودن ها
پرکند......!
پ.ن ۵:
گاهی دلت می خواهد
دنج ترین گوشهء دنیا بنشینی و
با خیال راحت
دلتنگی هایت را پهن کنی و
‌ #دوستت دارم ها را فریاد بزنی
برای کسی که قرار نیست
#هیچ وقت بفهمد که چه قدر
دوستش داری

پ.ن ۶ : ۱۵:۵۰ دقیقه به وقت باران:)

خاطره مریم جان

سلام دوستای عزیزم❤️ 
مریم هستم چند وقت پیش درمورد کنکور خاطره گذاشتم... نتیجه ها رو هم زدن و از اونیکه فکر میکردم خیلی افتضاح تر بود... لحظه به لحظه ی اون روزای تلخ برام مثل مرگ تدریجی بود... از فیزیکی ک شد کمترین درصد کنکورم تا پرسیدن رتبه... آدمای مهم زندگیم ک نمیدونستم چی بهشون بگم... دیدن ناراحتی ها و شنیدن صدای گریه خییییلی از دوستام ک واقعا بچه های تاپ و پرتلاشی بودن... چی بگم توصیف کنه ناراحتی هامون رو؟؟؟
هیچی نمیتونم بگم... این روزا تنها چیزی ک ارومم میکنه دعا کردن و دعا خوندنه... مخصوصا دعای کمیل که بسیار دلنشین و آرامش‌ بخشه❤

اومدم یه خاطره از زمانی که 6 سالم بود بگم
این خاطره رو خودم تا حدودی یادم بود بیشترشو خواهرم واسم تعریف کرده

من زمانی ک بچه بودم خیلی زود سرما میخوردم... و مثل خیلی از بچه ها با لباس گرم پوشیدن تو هوای سرد مشکل داشتم‌‌‌... خب اخه یقه اسکی واقعاااا آزار دهنده س اونموقع ها هم مامان من کلللی لباس تنم میکرد که سرما نخورم... یه روز هوا خیییلی سرد بود مامان و بابام چون هر دو شاغل بودن به زور یه فرصت پیدا کرده بودن که بتونیم بریم خرید...منم میگفتم کاپشن نمیپوشم...
مامانم هیییی میگفت مریم کاپشنتو بپوش سرمااا میخوری من هی لج میکردم ک نمیخوام خوبه دو تا لباس تنمه خفه میشم با کاپشن.... خلاصه انقد مامانمو حرص دادم ک کلافه شد.. رفتیم سوار ماشین شدیم که بریم خرید دیدم مامانم کاپشنمو با خودش آورد و سوار شد... منم چیزی نگفتم ولی وقتی رسیدیم مامانم و بابام میخواستن کاپشنو تنم کنن که من جیغ میزدم میگفتم نمیخوام من نمیپوشم اخرشم نپوشیدم و کاپشنو گذاشتم تو ماشین

رفتیم کلیییی خرید کردیم و منم حساااابی سردم شده بود... خیلی پشیمون شده بودم اون موقع فقط دلم کاپشنمو میخواست

یادمه از مامانم میترسیدم برا همین رفتم ب بابام گفتم بابایی سردمه... 
بابامم گفت عیب نداره الان میریم لباس بخریم برای تو هم کاپشن میخرم بپوش دخترم 🤗❤

رفتیم لباس فروشی بازم کلی خرید کردیم و یه کاپشن لیمویی هم برای من خریدیم... انقد سردم شده بود ک همونجا پوشیدمش... یادم میاد خواهرم گفت الان که خیلی زوده اینو پوشیدی😅

یه ذره بعد از خرید لباس ها دیگه شب شده بود رفتیم خونه منم بیحال شده بودم خسته هم بودم گرفتم خوابیدم

صبح وقتی بیدار شدم وحشتنااااک سرما خورده بودم خواهرم میگه یه سرفه هایی میکردی دلم میلرزید... 

مامانم خیلی نگران بود اون روز سرکار نرفت ب خاطر من 

شب ک بابام از سرکار برگشت دید حالم اصلا خوب نیست خیلی ناراحت شد

مامانم اومد بوسم کرد گفت عزیزم ما خیلی نگرانیم میترسیم حالت بدتر بشه بیا بریم دکتر زودی حالت خوب میشه قول هم میدم واسه امپول زیاد اذیت نشی

خواهرم میگه چنان مظلومانه نگاه مامان میکردی مامان نزدیک بود خودش گریه ش بگیره😅

آخرش قبول کردم و گفتم باشه بریم😢
رفتیم درمانگاه خییییلی شلوغ بود یه خانم دکتری منو معاینه کرد و خیلی مهربون گفت از آمپول نمیترسی خوشگلم؟ منم با بغض نگاه مامانم میکردم که گفت میزنه ولی لطفا زیاد ننویسین براش  اونم گفت سه تاست ولی یکی رو اگه حالش خوب شد نمیخواد بزنه

رفتیم اتاق تزریقات این صحنه رو خودم دقیقا یادمه که یه خانمی روی تخت خوابیده بود معلوم بود حالش بده بهش سرم وصل بود مامانم منو روی چنتا تخت اونور تر اون خانم خوابوند

وقتی خوابیدم همراه اون خانم گفت ای وای الان جیغ میزنه بیدار میشه
مامانم هم گفت نه دخترم دیگه بزرگ شده گریه نمیکنه مگه نه؟
من خیلی ترسیده بودم فقط دوست داشتم زود تموم بشه برم خونه
خانومه با دو تا آمپول اومد یکی رو زد که زیاد درد نداشت ولی دومی یادمه خییییییییلی درد داشت ولی من ب خاطر اینکه جلوی مامانم و اون خانومه ضایع نشم همه تلاشمو کردم ک جیغ نزنم و گریه نکنم... خیلی تزریقش طول کشید خیلی هم درد داشت اما جیغ نزدم... تموم ک شد مامانم کلی تشویقم کرد و قربون صدقه م رفت اما من خیلی پام درد میکرد چشام پر اشک شده بود... وقتی اومدیم بیرون گریه م گرفت اما مامانم هی میگفت افرین دختر گلم خیلی خوب تحمل کردی تو خیلی شجاعی عزیزم
بابامم بغلم کرد و کلی بهم افتخار کرد😂❤️
بعدش رفتیم بابام برام خوراکی خرید... مامانم هم اون شب یه جعبه از تو کیفش آورد بیرون گفت اینم برای دختر گلم ک انقد شجاعه🥰❤

جعبه رو باز کردم توش 40 تا شابلون نقاشی با شکل های مختلف بود انقققققد ذوق کردم اخه خیلی خوشگل و ناز بودن 

🖌🌈: من هنوووزم اون شابلون ها رو دارم 😍❤️
🖌🌈: 30 ام مهر تولدمه 😊🧡 کیا مهر ماهین؟؟😍🍁

🖌🌈:دوستای کنکوری عزیزم کنکور 99 سوال های بسیار زمان گیری داشت و خیلی سخت بود... ازتون میخوام هیچ وقت از تلاش دست نکشید زیااااااااد درس بخونید چون حتی اگه خدایی نکرده نیتجه بد بشه از خییییلیا که میمونند  پشت کنکور جلوترین... نظم و برنامه ریزی رو هیچ وقت فراموش نکنید و جوری برای رسیدن ب هدفتون تلاش کن

ید ک هر کی شما رو میبینه حسودیش بشه و با خودش بگه ای کاش من جای این بودم انقد عالی و درجه یک برای هدفم تلاش میکردم ... به خودتون قوت قلب و روحیه بدین...   
حرفها و قضاوت های نادرست هیچ کس روتون تاثیر نذاره چون سر جلسه کنکور شما فقط خودتون و خدا رو دارین... فقط!!

🖌🌈 : اینم بیتی ک خیلی دوسش دارم
با بال شوق ذره به خورشید می‌رسد💛
پرواز دل به سوی خدا میبرد مرا💙

خاطره مهدیس جان

مهدیس🌵
برمیگردم به هفت سال پیش روزایی که نوجوان نوبیماری بودم که یه بیماری عجیب و غریب از سرزمین ناکجاآباد  رفته بود و جا کرده توی بدنم! در این خاطره چیزی با عنوان غم وجود نداره آدم شادی نیستم که با شادی هزار ویک کلمه مضحک و خنده دار ردیف کنم پشت سرهم اما اینبار از غم نمی نویسم...در مقابل سعی میکنم آدم خشنودی باشم
و خاطره:
توی اتاق دکتر بودم دکتر م.م! خودم رو روی میز دکتر آویزون کرده بودم و با تعجب به دستش نگاه میکردم ببینم بعد اون معاینه مفصل قراره چی بنویسه! بلد بودم نسخه بخونم؟! خیر😊
با خط عجیب و به اصطلاح خرچنگ قورباغه تند تند روی کاغذ دفترچه می‌نوشت همینطور که متعجب نگاهم رو دوخته بودم سرشو بالا آورد و بهم نگاهی با چاشنی لبخندی خشک زد و گفت مهدیس خانم: برات یه آمپول کوچیک نوشتم  و رو به بابا گفت بگیرید و همین الان تزریق بشه
با احساس تهوع و کمی ترس مبهم روی مبل کنار دکتر نشستم و دستامو در هم گره کرده بودم و با حرص ناخونامو بهم میسابیدم و توی فکر بودم  دستام که با ناخون های بلند هلالی بدون لاک تقریبا کبود شده بود یخ کرده بود و  سردی دستامو از رگ گردن بیشتر بخودم احساس میکردم!
سرم پایین بود و در افکار مهیب که از آمپول کوچیک یک سی سی دیوی با خنجر دو شعبه ساخته بود فرو رفته بودم دکتر طبق عادت معمول بعد نسخه عجیب غریبش که پر شده بود از انواع داروی سیستم گوارش و اعصاب!!!  مراعات های دارویی و غذایی رو برام روی کاغذ نوشت چون حتی اون پیر مرد مو گندمی قد بلند هم ذهن معیوبم رو خونده بود و میدونست که من هم مثل ننه گل خاتون ۱۲۰ ساله  حواس ندارم....
یکهو دستای کوچیک و یخ زده مو با دستای بزرگ و گرمش که آسودگی و خونسردی و خوگرمی ازش می‌بارید گرفت دستمو کشیدم چون من دختر مقیدی بودم و دوست نداشتم یه مرد نامحرم دستمو بگیره...بگذریم که چه عقاید هیچ و پوچی داشتم اما هنوز هم بر سر این عقاید چه ایستادگی ها که نکردم!!! از حالت قبلی که کمی خنده تمسخرآمیز ازش می‌چکید به حالت پیرمردی مهربون درومد و  گفت مهدیس! دخترم یخ کردی خوبی؟ سرمو تکون دادم و گفتم بله گفت میترسی از من؟!گفتم نه! شما که ترسناک نیستین! این سردی از استرسه هااا گفتم ترس! نه نه و خندیدم گفت اهااا بخاطر آمپول اینطوری شدی بعد کمی بلند خندید و گفت نگران نباش  اگ می‌ترسی خودم برات تزریق میکنم ولی این دارو رو باید امشب بگیری خب! نبینم بترسی که اصلا باور نمیکنم (دکتر م.م از من اسطوره ای ساخته بود که حتی گاهی خودم هم باور نمیکردم) و گفت من دست به آمپولم اصلا خوب نیست و در صورتی که خیلی واجب باشه خیلی کم مینویسم تو که منو خوب می‌شناسی...راست می‌گفت در تمام طول ۷ ساله ای که منو می‌شناخت سرجمع ۲۱۶ تا آمپول نوشته بود که من فقط یکی رو زدم(الکی گفتم به تعداد انگشتای دست هم نبود گمونم کمتر بود) حرفای دکتر آرومم نمی‌کرد بدتر متشنج میشدم و رفته رفته رنگ صورتم بیشتر میپرید اون ترس اصلا قابل توصیف نبود برای من منی که از دید دکتر اسطوره ی ابرو باد بودم (چه کلمه حماسی گفتم)
گفت بیرون بشین تا بابات داروهارو بیاره گفتم چشم و رفتم 
بیرون بودم که بعد پنج دقیقه دیدم دکتر با یک پالتو تقریبا هم قد من که جنس رویه بادی داشت زد بیرون و با عجله رفت و به منشی زنگ زد که بیمار بدحال داره بیمارستان و نمیتونه تا یک یا دو ساعت دیگ مطب بیاد منم کمی آسوده شدم که قرار نیست آمپول بخورم اون هم ازون پیرمرد که آمپول زدن رو در قرن بوق آموخته و جای آمپول از نظر اون از لحاظ آناتومی یقینا مصادف میشد با استخوان کمرم احتمالا!!!
وقتی بابا برگشت خوشحالی از رنگ و روی سرخ و شادابش می‌بارید چون همیشه علاقه شگفتی به آمپول خوردن من داشت و تقریبا نصف پنی سیلین هایی که تا به امروز خوردم از لطف و محبت وی بوده  منشی بهش گفت که دکتر رفته و خانم فلان توی فلان مطب تزریقات بلده و...
زنگ زد برای اون خانم و اومد که آمپول منو بزنه من واقعا میترسیدم اون استرس چیزی بیشتر از یه آمپول بود باورم نمیشد اما یواش یواش از استرس داشتم خونای لبهامو میخوردم
بابا دستمو گرفت و هولم داد در مهلکه تا جان بنهم و کمی از جان نهادن من شاداب و سرزنده شود (ادبیاتم لعنتی)
 رفتم روی تخت دراز کشیدم بعد ده دقیقه که اون خانم و بابا صحبت میکردن خانمه با یه آمپول خیلی کوچیک اومد از خودم و قد و هیکلم خجالت کشیدم که انقد پوست لبامو از استرس کندم شلوارمو کشید پایین و بعد از ضدعفونی آمپول فرو کرد و در عرض چند ثانیه تزریق تمام شد هیچ دردی نداشت ازینکه انقد ترسیدم خجالت می‌کشیدم و با کوله باری از تشکر و حس رضایت خداحافظی کردم و رفتیم خونه
این داستان ادامه ندارد....
مهدیس نماد کاکتوس 🌵

خاطره دریا جان

سلام من دریا هستم و 18 سالمه. خیلی وقته خواننده ی خاموش هستم تا اینکه تصمیم گرفتم امروز خاطره ی کرونا گرفتنم رو بذارم.
چند روزی بود که بابام تو اداره سرماخورده بود(که بعدا فهمیدیم کروناست) و مامان و خواهرم هم ازش سرماخوردگی گرفتن. منم چون امتحانات نهایی داشتم خودمو تو اتاق قرنطینه کردم و غذامو تو اتاق میخوردم که ازشون سرماخوردگی نگیرم. روز دختر بود که مامان و بابام برای کاری رفتن بیرون و با کادو و شیرینی برگشتن. دور هم نشسته بودیم و یه جشن چهارنفره گرفته بودیم. من بازم فاصلم رو رعایت میکردم ولی یه لحظه بابام یه سوالی راجع به گوشی پرسید و من کنارش نشستم براش توضیح بدم که فکر میکنم همون جا منم کرونا گرفتم 😔یک روز قبل امتحان گسسته من حالم خوب نبود،تب خفیف و حالت تهوع داشتم و اصلا نمیتونستم چیزی بخورم. با مشاورم حرف زدیم و گفت که حتما بره امتحان که غیبتش غیرموجه نباشه، اونجا به مسئولین حوزه بگید خودشون ببینن حالش خوب نیست میفرستنش خونه و غیبتش هم موجه میشه. رفتیم مدرسه، خانمی که از بهداشت اومده بود تبم رو گرفت و گفت نرماله. مدیر هم گفت بیا تو طبقه ی پایین تو کلاس خودتون امتحان بده(امتحان طبقه ی بالا بود ولی دوستم که باباش کرونا داشت و خودش آزمایشش منفی شده بود اونجا بود و منو فرستادن پیش اون)بعد من رفتم کلاس خودمون، پنجره هم باز بود هوا که می‌خورد بهم حالم بهتر میشد، مدیر و معاون ها هم چند بار اومدن پیشم گفتم خوبم بعد امتحان رفتیم بیمارستان و نوبت گرفتیم و دکتر بعد معاینه گفت سرماخوردگیه و دو تا قرص و یه شربت تجویز کرد. داروها رو مرتب استفاده کردم ولی حالم بهتر نشد. روز امتحان علوم اجتماعی حالم یکم بهتر بود و مدیر منو فرستاد طبقه ی بالا روی صندلی خودم امتحان بدم. وسطای امتحان شدیدا حالت تهوع داشتم ولی نمیتونستم به کسی بگم چون حس میکردم اگه حرف بزنم گلاب به روتون رو ورقه بالا میارم و زحماتم هدر میره. بعد حس کردم کک کم چشام داره بسته میشه و نمیتونستم باز نگهشون دارم. انگار جلو چشام یه پرده ی سیاه مثل آسمون شب کشیده بودن و ستاره ها جلو چشمم حرکت میکردن. هیچ کدوم از مراقب حواسشون به من نبود و منم حس میکردم دارم بیهوش میشم. بالاخره معاون پایه یازدهم یه لحظه برگشت طرف من و دستمو بلند کردم. اومد پیشم و گفتم حالم خوب نیست.به معاون یازدهم ها گفتم حالم خوب نیست و ایشونم رفتن معاون خودمون رو صدا کردن(بعدا به مامانم گفته بود که من دیدم رنگش کبود شده به این فکر میکردم که اگه بیفته زمین کسی کمک نمیکنه بلندش کنیم و میخواستم اگه اون طوری شدبگم به اورژانس زنگ بزنن) معاونمون اومد و کمکم کرد از پله ها برم پایین و با مامانم که اطراف مدرسه بود تماس گرفتن. پله ها رو که میومدیم پایین انگار کم کم اکسیژن بهم می‌رسید و حالم بهتر میشد. به پله ی آخر که رسیدیم گفتم حالم خوبه فقط میشه بقیه ی امتحانم رو پایین بنویسم که معاونمون قبول کرد و رفت وسایلم رو آورد و امتحان رو نوشتم. بعد امتحان رفتیم بیمارستان که ده دیقه با مدرسه فاصله داشت و نوبت گرفتیم و دکتر بعد گرفتن تبم گفت مشکلی نداره احتمالا به خاطر کم خوابی و استرس امتحان ضعف کرده.
اومدیم خونه و من تو سه روز فرصتی که برای امتحان هندسه داشتم همش خواب بودم و تو 24 ساعت بیشتر از 18 ساعت میخوابیدم و نمیتونستم چیزی به جز چای و خرما بخورم. 13 تیر تو اون گرما من دو تا لحاف رو خودم کشیده بودم و بازم سردم بود😥تو این مدت هم بابام رفت اسکن ریه و فهمیدیم کرونا گرفته. مامانم به معاونمون زنگ زد و وضعیت منو بهش توضیح داد و ایشونم گفتن که برید از دکتر گواهی بگیرید و بنویسه که چون حالش بده نمیتونه سر جلسه بشینه و گواهی رو بیارید مدرسه ما می‌فرستیم اداره و غیبتش موجه میشه و تو شهریور امتحان میده. لباسامو به سختی پوشیدم و رفتیم کلینیکی که بابام قبلا رفته بود، اونجا یه آقای دکتر نسبتا مسن هستن که خیلی با تجربن و تشخیصشون عالیه. وقتی منتظر بودیم نوبتمون بشه من نمیتونستم ماسک رو تحمل کنم و رفتم تو حیاط و ماسک رو درآوردم تا نوبتمون شد و ماسک رو زدم و رفتم تو. علائم رو گفتم و یه سری سوالات پرسیدن و بعد گفتن این سرفه ها سرفه های کرونایی هست. میخواستن آمپول و سرم برام تجویز کنن که مامانم گفت میترسم و فقطه آزمایش نوشتن و گفتن همین جا آزمایش بدید و نیم ساعته جوابش آماده میشه برام بیارید. منی که از آمپول و آزمایش خون و سرم و... وحشت دارم دیگه انرژی مخالفت نداشتم و خسته شده بودم. رفتیم آزمایش بدم که بازم نفسم بالا نمیومد. آقایی که می‌خواست ازم خون بگیره گفت احتمالا به خاطر استرس رفتن بیرون و یکم بعد اومدن ولی من حالم بهتر نشده بودچند دیقه بعد اومدن و کش رو به دستم بستن و رگ رو پیدا کردن و سوزن رو وارد کردن که بد جور سوخت (فکر کنم چون فشارم پایین بود) ولی هیچ واکنشی نشون ندادم. جواب آزمایش رو بردیم برای دکتر و گفتن منفیه ولی برام اسکن ریه نوشته بودن و ما هم از دکتر فوق تخصص که بابام برای کرونا پیششون رفته بود وقت گرفتیم و جواب اسکن ریه رو بردیم. بعد از دیدن اسکن و معاینه گفتن کرونا هست و اکسیژن خونم 91 بود و گفتن زیر 93 رو بستری میکنیم. کلی اصرار کردیم که بستری نکنن و ایشون گفتن من دستور بستری و دارو مینویسم. داروها رو. استفاده کنید اگه حالش خوب نشد بیارید بستری بشه. دو تا شربت، سه تا قرص، ده تا سرم و ده تا هم آمپول دگزا تجویز کردن و گفتن هر 12 ساعت باید سرم و آمپول ها رو بزنیم و بعد 5 روز برای معاینه مجدد بریم. یه بخش از مطب دکتر هم تزریقات بود ولی پرستار خانم نداشت. منم با اون حال بازم نمیخواستم سرم بزنم و میگفتم بریم جایی که خانم باشه و قصد داشتم بعدش راضیشون کنم سرم نزنیم😁مامانم گفت نه اولیش رو همین جا بزنیم. بابام رفت داروها رو گرفت و اومد یه کارتن سرم گذاشت رو میز😳داشتم از ترس همونجا جان به جان آفرین تسلیم میکردم. من آخرین بار شش ماهگی سرم زده بودم و خیلی میترسیدم ولی انتخاب بین بد و بدتر بود و غرورم هم اجازه نمی‌داد کولی بازی در بیارم 😁روی تخت دراز کشیدم و استینم رو بالا دادم. چند روز قبلش تو یه رمان شخصیت اصلی که رهام هادیان بود به خواهرش سرم زده بود و اون لحظات برای اینکه آروم بشم با خودم گفتم فکر کن مسی که میخواد بهت سرم بزنه رهامه، رهام که نمیذاره فن پیجش اذیت بشه (نخندید اونقدر میترسیدم به مغزم فشار اومده بود 😂)، آقایی که قرار بود بهم سرم بزنه گارو بست و ازم خواست دستمو چند بار مشت کنم و باز کنم بعد دستم رو نگاه کرد و یه قسمت رو پنبه کشید داشتم سکته میکردم ولی سرم رو برگردونده بودم و به رهام فکر میمردم که یه لحظه دستم سوخت و برگشتم دیدم دارن سرم رو تنظیم میکنن و آمپول رو هم توش خالی کردن. باورم نمیشد سرم رو زده (چون مثل مامانم رگم نازکه و یه جورایی بد رگم انتظار داشتم سوراخ سوراخ بشم تا رگو پیدا کنن😄)، یه نگاه به دستم کردم دیدم عع چسب داره و مطمئن شدم سرم رو زده 😂گوشیم رو نبرده بودم و تو مدتی که سرم تو دستم بود به پیجم فکر میمردم که چند روز بود نتونسته بودم پست و استوری بذارم(یه فن پیج در هر شرایطی به فکر پیجشه 😂) چون آخر وقت بود تقریبا نیم ساعت بعد آقای دکتر اومدن و بهم سر زدن و یکم شوخی کردن و به پرستار گفتن ایشون خانم مهندسه هواش رو داشته باشین(می‌دونستن رشتم ریاضیه و کنکوریم).بعد از تموم شدن سرم آنژیوکت رو در نیاوردن، حس میکردم حالم کاملا خوب شده و بالاخره بعد چند روز تونستم غذا بخورم. داروها ذو استفاده کردم و بعد 5 روز برای معاینه مجدد رفتیم و آقای دکتر گفتن اکسیژن خونم نرمال شده و یه قرص و دو تا شربت تجویز کردن.
پ. ن1:ببخشید اگه خاطرم خیلی طولانی شد ی سعی کردم با جزئیات بنویسم.
پ. ن2:من بعد تموم شدن داروهای کرونا موهام شروع به ریزش کرد و امروز پیش متخصص پوست رفتیم و برام آمپول دکسپانتنول و بپانتین تجویز کردن و هر دو هفته یک بار باید دو تاش رو تو یه سرنگ بزنم. خیلی میترسم ولی نمیتونم بذارم موهام بریزه میشه بگید دردش چطوره؟
پ. ن3:اگه میگیره قلبت، این آدما میزنن زخم بهت،تو نیمه ی پر لیوان ببین. اگه دیدی شکستی، نمیگیره دستتو دستی، تو حس خوب پرواز بگیر... (این بخشی از دلی قصه ی من امیر مقاره بود. پیشنهاد میکنم حتما ویدیوش رو تو پیجشون ببینید خیلی آهنگ قشنگیه 😍

خاطره سارا مامان اکبر آقا

سلام
سارا هستم، مامانِ یک عدد اکبر. نه که درد زایمان کشیده باشم و آخ و اوی کرده باشم و یا به دلیل بارداری شوهرم بهم آمپولای رنگی پنگی بزنه که اکبر به دنبا بیاد، نه. اکبر آقا مخلوق نحیفی بود که مادرِ گربه سانش کنار خیابون ولش کرده بود تا بمیره و من؟ منجی آسمانیی بودم که نجاتش دادم و خب، مگه زنی که یک بچه رو بزرگ میکنه مامانش نیست؟ بیش از ربع قرن از تولد من گذشته. دانش آموخته، دانشجو و دلباخته ی حقوقم. تنها فرزند خونواده ام و پدر و مادری دارم...
قبل از تعریف هر چیز خودمو موظف دونستم ازتون تشکر کنم. از شما عزیزایی که هیچوقت ندیدمتون، لمستون نکردم، به چشماتون خیره نشدم و هیچ چیز ازتون نمیدونم، ولی وقتی اینجا از دردم حرف زدم حرفاتون آبی بود روی آتیش، و من بی نهایت ازتون سپاس گزارم.
خاطره ی امپولی بامزه و باحال یا ماجرادار نداشتم و زندگی اخیرم اونقدر بی رنگ و بو بوده که حتی با دروغ شاخدار هم نمیتونم لعابی به خاطرات نکبت بارم بدم.دیگه نه شوهر عمم خبر نداره که هم نام گربمه، نه یک پسر توی کمدم قایم کردم و نه خشتک شلوارمو منگنه زدم که براتون تعریف کنم.
حتی رمقی برای گرفتن مچ شما فیک های عزیز، شما عزیزانی که میگید پزشکید ولی پزشکی به نامتون در منطقه ای که میگید کار میکنید وجود نداره، شما عزیزانی که با قربون صدقه شیاف واستون میذارن و میرید اسب سواری و شما عزیزانی که نام ها رو به سخره میگیرید در من باقی نمونده.پس یه خاطره با یک قضاوت خبیثانه در مورد دیگران براتون مینویسم.
بذارید واستون یه شَمای کلی بدم. همونطور که میدونید من تک فرزندم، ولی هیچوقت تنها بزرگ نشدم. سال های اول زندگیم یا بهتره بگم نخستین سال هایی که میتونم به یاد بیارم توی یه خونه ی سازمانی فکسنی نمدار زشت تاریک بود. خونه ای که مامانم همیشه میگه جهیزیش به در و دیوار نمیومد! ما دوستای خونوادگی زیادی اونجا داشتیم که تقریبا هر روز عصر رو با هم میگذروندیم، قد و نیم قد بچه اونجا بود. از بین هممون ۴ نفر به هم نزدیک تر بودیم که به جهت این که اگر اسامیشونو پشت هم بنویسم ممکنه روزی خدایی نگرده خودشونو پیدا کنن، اسمای مستعار میذارم. رایان، مسعود و ریحان خواهر و برادرای نداشته ی من بودن، به حدی که مادرِ مسعود هر بار که من رو میبینه خاطره ای ننگین تعریف میکنه که من خونشون بودم و پوشکم نم پس داده و برده من رو شسته و لباس مسعود رو تنم کرده، و مامانم وقتی برگشته که من رو ببره خونه ی خودمون اصلا به ذهنش نرسیده که چرا اصلا لباس من عوض شده، فقط گفته قربونت برم که لباس سبز اینقدر بهت میاد! اسباب کشی و طرح و تحصیل و کوفت و زهر مار پدر و مادرای ما سبب شد که هر کدوم بریم یه شهر، و باز شهر بعدی و باز شهر دیگه و از هم کیلومتر ها جدا شدیم. در این مدت دیدار ها و روابط ما خلاصه شد به سالی ۲ بار سفر که یا شمال بود یا جنوب و شاید برای زیارت مشهد میومدن و همزمان ما هم بودیم و همدیگه رو میدیدیم.
حتی با وجود دیدار های محدود ارتباط قلبی ما همیشه حفظ شد و همیشه خونواده هامون خودشون رو به هم نزدیک میدونستن، پس طبعا برای عروسی دختر یکی از همین دوستان که خواهر رایان بود دعوت شدیم.
از پدرم براتون بگم، برعکس پدر های متعارف پدر من از شوهر، ازدواج، بچه، تشکیل خانواده، خونواده شوهر و هر چیزی که ربط به خونواده ی شوهر داره نفرت داره! اگر روزی چند بار به شوهرِ نداشته ی من فحش نده روزش شب نمیشه! یه روز بابام داشت از فروش و خرید ماشینش صحبت میکرد و مامانم گفت نکن مَرد، پولاتو توی این اوضاع به باد نده و پدرم در جواب گفت: "پولا رو نگه دارم که شوهرِ آشغالِ این(اشاره به من) بیاد بخوره؟!" و اگر کسی بهش بگه برای سارا خواستگار پیدا شده در جواب میگه: "میکُشمش" و حتی در مورد خواستگار خالم که الان شوهرشه گفته بود: " بره گمشه مردک سو استفاده گر."
و خاطره روزی شروع شد که مامانم سر میز ناهار گفت :" ثمین، خواهر ریحان اخر ماه عروسی میکنه" و بابام دو دستی زد تو سرش و گفت: " وااااااای دختر به اون خوبی اخه چرا؟ چطور؟ عقد کردن؟ وای وای حیف شد این دختر، واااای..."
و اینجوری شد که ما عازم شهرشون شدیم، برای این که توی عروسی شرکت کنیم و برای کوتاه کردن سخن غر هایی که پدرم در جاده زد و تهدید هایی که کرد که اگر من ازدواج کنم فلان و بهمان میکنه رو فاکتور میگیرم و حتی براتون نمیگم که اهنگ هایی توی ماشین میذاشت که از تهران تا شیراز یارو هاااا هااا هااااهاااای میکرد و نمیخوند.
القصه رسیدیم و چیتان پیتان کردیم و رفتیم عروسی.
به جز خونواده ی عروس بقیمون سر یه میز نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن، با داد و بیداد و تلاش برای لب خوانی چون آهنگ با صدای کر کننده ای پخش میشد.بذارید از عروسی بگم واستون، الگو بگیرید برا عروسیاتون، چون من که با این پدر باید مجرد به گور شم: غذاهای فِسکی موسوم به "فینگر فود" سرِ دستِ مهماندارای تالار بود تا به مهمان های نوکیسه  ای که با جام های دراز مخصوص شامپاین (توی جام شامپاین نبود، نوشابه های بدون الکل وطنی با رنگ مشابه شامپاین بود) دور هم در حالت ایستاده خوش و بِش میکردن تعارف میشد و روی میز در جام های مثلثی شکل مخصوص نوشیدنی "مارتینی" آب گازدار ریخته بودن و یه زیتون داخلش که شما توهم بزنید دارید مارتینی میخورید. حتی ماءالشعیرِ هی دی در لیوان های بزرگ مخصوص "آبجو" سرو میشد، و وقتی گفتم برم یکم آبجو بریزم برا خودم بابام به دلیل نامعلومی پهلوی منو با انگشتاش گرفت و پیچوند و چش غره رفت، و هر چه تلاش کردم بگم ماءالشعیر همون عربی آب جو عه افاقه نکرد که نکرد. مهمونای مونث با لباسای دکلته که به علت استفاده از گن بی کیفیت پهلو ها و سینه هاشون عین سوسیس هات داگ زیر لباس جمع شده بود و دیده میشد تلاش میکردن که به سبک اروپایی با آقایونِ کراوات زده با کفشای چرم نوک دراز و آیفون ۸ (خاطره مال زمان معرفی ایفون ۸ هست)که از دستشون کنده نمیشد، مبادا کسی فکر کنه ندارن، برقصن! که البته صحنه ی مضحکی خلق میکردن. چیزی به اسم میوه روی میز نبود، میوه ها رو ذره ذره سر سیخ خلال دندون زده بودن که بگن ما خیلی باکلاسیم و خانم های فرنگی مآب هر میوه سر خلال رو تو دهنشون میذاشتن و بعد از یک دقیقه جویدن با لب های به هم غنچه شده قورت میدادن. البته بیاید قضاوتشون نکنیم، شاید اگه منم با گِن دور شکمم رو از ۱۱۰ سانت به ۵۰ سانت تقلیل میدادم خوردن که هیچی، حتی نفس کشیدنمم به شماره میافتاد.
مامانم گرم صحبت با خانمِ یکی از دوستانمون شده بود، احتمالا در مورد کج بودن دماغ عمه ی داماد و مسائل بی ارزش دیگه و بابام ، که از اختلاط مهمون ها چندان خوشحال نبود، تلاش میکرد کتش رو جوری روی صندلی من تنظیم کنه که پشتم که به خاطر نوع یقه باز بود از سوراخ صندلی دیده نشده و با هر بار بلند شدن و راه رفتن من چش غره میرفت به خودم و هر مذکری اطراف بود.
عروس و داماد به شکل خیلی خیلی لوسی شعر "پذیرا میشوم تو را" از فریدون مشیری رو با یه عاقد قلابی که احتمالا به قیمت گزافی این شعر رو به نام "عقد آریایی" تو پاچشون کرده بود میخوندن و در این وهم به سر میبردن که آریایی های باستان واقعا با شعر فریدون مشیری عقد میکردن!
۶.از شاااام واستون بگم، از این سر تا اون سر میز چیده بودن، هر موجودی بگید بریون کرده بودن وسط میز گذاشته بودن و هر میوه و صیفی جاتی بگید با برنج قاطی کرده بودن و رو میز بود و اون‌ اندک میوه ها و سبزی و صیفی جاتی که نمیشد با پلو مخلوط کرد با کلم یا ماکارونی قاطی کرده بودن و به عنوان سالاد سرو میشد. ۶۰ جور ژله و کرم کارامل به همراه کیک عجیب غریب سرمه ای عروس و داماد که واضح بود عروس و داماد تنها انگیزه ای که برای انتخاب این کیک داشتن "خاص بودنش" بود سر میز دسر بود.
چیزی به اسم قوطی و شیشه نوشابه وجود نداشت و نوشیدنی ها داخل یک بشکه مانند شیر دار سرو میشد و لیوان آدمیزادی وجود نداشت! باید کوکاکولا رو توی جامِ شراب میخوردید تا بگید خیلی انتلکت و با کلاسید.
بشقاب میهمانانِ هایکلاس و فرنگی مخلوط دل به همزنی از ژله پلو با خورشتِ سالاد ماکارونی بود و روی جام های شراب رد رژ لب و چربی غذا مونده بود. گه گاه یک یا ۲ دونه برنج هم در نوشابه شناور بود 😐بوی ادکلن های ژیوانشی و کوکو شانل و گود گرل و انکر نویر آقایون و خانوما با بوی روغن سوخته ی چند بار استفاده شده ی غذا های شبه لاکژری که با بروکلی تزیین شده بود مخلوط شده بود که با اختلاطش یا موسیقی اعصاب خورد کن ترکیب سردرد آوری برای اینجانب به ارمغان آورد.
اونایی که منو میشناسن میدونن از میگرن رنج میبرم، اما آیا خاطره از اینجا به علت میگرن من آمپولی میشه؟ نه.
فردا شد و دردِ شکم من رو فلج کرد! اسهال، شکم درد، تب، لرز، سردرد، تهوع و هر علامتی از هر بیماریی که شما تصور کنید داشتم! من حتی نمیتونستم بیش از ۳ متر از دسشویی فاصله بگیرم که خداروشکر شوهر عمه ی من خونشو جوری ساخته بود که از اتاق مهمان تا مستراح ۱ متر فاصله بود.(یکی از چندین عمه ی من شیرازه. مادر بزرگم اونقدر اورده که همه ی نقاط کشور نمایندگی داریم)
کار مادرم این بود که به زور مایعی چندش آور شور و شیرین و آشغال رو به اسم "ORS" تو حلق من بریزه و جوری که انگار ۳ سالمه بگه:" توت فرنگیه که مامانجون خوشمزست!" و من همچنان به خودم میپیچیدم و هر بار میگفتم اَه تهدید میگرد که الان میگم بابات بیاد 🤦‍♀️
هر بار دسشویی رفتن به خاطر لباس سرهمیی که تنم بود عذاب اور بود و من حتی حال نداشتم که لباسم رو عوض کنم!در حالی که روی تشک افتاده بودم زمزمه میکردم که من دارم میمیرم 🤦‍♀️
پدرِ من هیچوقت مثل عمو های یه عده ،از این مهربونایی نبوده که بیاد منو از فلاکت با تعدادی آمپول آماده توی دست نجات بده. اصولا معتقده آدم رو به قبله دارو نیاز داره، و عقیده ی دیگرش اینه که تا کسی نخواد اصلا حرامه که کمکش کنی. پس در تمام مدتی که من یا از درد به خودم میپیچیدم یا ساعت ها رو توی دسشویی سپری میکردم، ایشون توی حموم با فراغ بال مشغول زدنِ ریش، پاکسازی صورت، استفاده از افتر شیو، چک کردن کانال های زرد تلگرامی و فحش دادن به دولت و استکبار جهانی و غیره و ذلک بود و بالاخره وارد اتاق شد و با لحن بی حوصله گفت: "مامانت میگه حالت خوب نشده هنوز" و بعد از کاری که خودش بهش میگه معاینه شروع کرد کیف و چمدونشونو و چمدون من رو به هم ریخت به دنبال مهر، که اخر سر توی ماشین پیداش کرد. خداروشکر که پیداش کرد، وگرنه به رسم وب باید پسر همسایه ای، پسرخاله ای، پسر عمه ای چیزی پیدا میشد که معاینه کنه و شیاف بنویسه 😑
جونم بگه واستون که سر همه کوچه ها بقالیه، سر کوچه ی عمه ی ما داروخونه، نتیجه این که فاصله ی بین بیرون رفتن بابای من و برگشتنش به ۱۰ دقیقه نرسید.
وقتی اومد به شکم خوابیدم و سرمو گذاشتم رو دستم، شلوارمو البته به میزان لازم برای تزریق دادم پایین و منتظر درد و سوزشش شدم. حس سرد شدن پوست با پنبه ی الکلی و انتظار برای تزریق شبیه حس شهربازیه، زمانی که واگن ترن در ارتفاعه و میخواد سقوط کنه و منتظری، البته یکیش خوشایند ترین حس جهانه و یکیش نکبت بار ترین عمل دنیا. با ورود سوزن به پام خودمو سفت کردم و نفسمو حبس کردم. تذکر داد که خودمو شل کنم و تمام تلاشمو کردم و بالاخره دوباره سردی پنبه رو حس کردم. دستمو رو پنبه گذاشتم و لباسمو درست کردم. همون یه دونه بود الحمد الله، و منتظر شدم که درد کذایی از بین بره.
مخلص شما، سارا، دختری با بیش از ربع قرن تجربه و مادرِ اکبر آقا.

خاطره محیا جان

حواست باشه
 اونی که خدا برامون میخواد 
خیلی قشنگ‌تر از اونیه که خودمون میخوایم 
بهش اعتماد کن 

سلام من محیا هستم ۲۲ سالمه و معماری میخونم خاطره دومم هست خب بازم از خودم😎(*نه که افتخاره😂گفتم ثبتش کنم) داداش احسان مدتی بود که برای طرح رفته بود و چند ماهی بود که ندیده بودیمش با شکایت های مامانم و گریه کردن پشت تلفن قضیه به راحتی حل شد😂 و داداش تونست یک هفته ای بیاد کنارمون باشه با اینکه ما تغییری حس نکردیم مامانم اصرار داشت که چرا لاغر شدی😂 (*البته به نظر من خیلی هم بهترتر شده بود چون باشگاهم میرفت😅)
شب اول که بهش فرصت دادیم از وجودمون فیض ببره😎 اما شب دوم آبجی و داداشا اومدن .منم سرماخورده بودم مبل سه نفره در اشغال من بود که دراز کشیده بودم و نازمو میخریدن مخصوصا آبجیم👩‍💼(*بالاخره ته تغاریم🙃). شهروز پسر داداش محسن ۱۲ سالشه و نشسته بود لبه مبل و میگفتم پاشو برو اونور دیگه جا نیست؟ به احسان میگفت بیا به دادش برس حالش بده پاچه میگیره😂 احسانم که دو لپی میوه هایی که مامان پوست گرفته بود میخور اومد کنارم با پشت دستش تبمو گرفت گفت نه بابا چیزیش نیست داره لوس میشه🤪 دوباره رفت کنار بقیه😐و به نگاه های مظلومانه من توجهی نکرد😑 وقتی بابام دوباره ازش خواست برام دارو بیاره گفت اخر شب یه آمپول میزنم توپه توپ میشه انقدر لوسش نکنین بابا😒 پاشو محیا پاشو بشین اینجور که تو خوابیدی معلومه هی بیحال میشی 😕 
خلاصه اون شب همه برگشتن خونشون و منم رفتم اتاقم بخوابم که احسان و مامان اومدن، احسان معاینم کرد و گفت چیزی نیست سخت نفس میکشی یا از استرسه؟ 
نه حس میکنم یه چیزی تو گلومه 😞
درست حس میکنی ولی حل میشه نگرانی نداره. امپول میزنی بیارم؟راحت میخوابیا 😈 گفتم نمیشه قرص بخورم؟ گفت قرصم میخوری ولی آمپولم میزنی 
گفتم فردا بزنم؟😥 گفت باشه فردا بزن😅 رفت دوتا قرص آورد خوردم و گفت حالا استراحت کن تا فردا ببینم چطور میشی.

صبح فردا بهتر نشدم بعد از صبحانه گفتم قرص بخورم؟ احسان گفت اره تا چند روز باید بخوریا یادت نره. دوباره قرص خوردم و تو اتاقم بودم که احسان با دوتا سرنگ و پنبه الکل دستش اومد گفت خب فردا شد حالتم تغییر نکرد🧐 برگرد بزنم💉 گفتم یه قرص دیگه بده گفت قرص اذیتت میکنه
 گفتم نمیکنه 😑 گفت ببین محیا نمیگم فقط با آمپول خوب میشی میتونم الان برات قرص بنویسم و ده روزی درگیر قرص خوردن باشی ولی با آمپول زودتر خوب میشی برگرد بزنم درد نداره که  میترسی
 برگشتم و احسانم سرنگارو باز کرد گفت زشته دیگه از آمپول بترسی بزرگ شدی محیا خانم .گفتم خب درد داره. گفت منم میدونم درد داره خودمم بخوام بزنم استرس دارم ولی مجبورم که بزنم . 
دستم کنار بدنم بود گفت دستتو بردار . نشست لبه تخت لباسمو کشید پایین و پنبه کشید گفت سفت نکنیا اولیو زد خیلی خوب زد اصلا درد نداشت بلند شد دومیو اماده کنه پودری بود داشت تکون میداد نگاهش میکردم😥 گفت این حالتو خوب میکنه 💉 دوباره همون سمتو کشید پایین و چند بار پنبه کشید موهای تنم سیخ شد😂 گفت نفس عمیق بکش😊 نکشیدم گفت نفس بکش من بشنوم محیا🙃 نترس از هیکلش خوب میزنم برات 😃
نفس کشیدم زد و یکم سوخت و تا آخر ادامه داشت گفتم آییی😭احسان بسه داره دردم میاد😥 گفت باشه باشه تموم شد یک دو سه😃
 کشید بیرون و لباسمو درست کرد گفت تموم آفرین🙂 خوبی؟ گفتم اره یکم درد دارم هنوز گفت خوب میشه . بعدم پتومو کشید روم گفت حالا باید بخوابی😉نیام ببینم سرت تو گوشیه😤
 رفت بیرون و بیدار شدم هنوز لاشه های آمپول کنار تخت بود😂 دستمال کاغذی برداشتم و همشو ریختم توی سطل و میزو تمیز میکردم احسان اومد گفت اووووه آمپولای خودته ها بعدشم مگه میخوای میزو لیس بزنی که انقدر وسواسی دختر😂
رفتم بیرون پیش مامان بابا که احسان دوباره تبمو چک کرد و تا شب گلو دردم بهتر شده بود ولی فردای اون روز دوباره یه پنیسیلین دیگه بهم زد که بعدش ضعف کردم و با تقویتی که نه ولی با آب قند به زندگی برگشتم😂
مرسی که همراهیم کردین. مواظب خودتون باشین 😷

پ.ن: ما دیر آمدیم یا زود...هر چه بود به موقع نیامدیم!

خاطره هنگامه جان

سلام. من هنگامه  2️⃣3️⃣ سال دارم ،مجرد و فرزند آخر خونه. خاطره من آمپولی 💉 نیست و درباره اندوسکوپی هست که برای من انجام شد. وقتی که دکترم  بهم گفت که هفته بعد باید اندوسکوپی انجام بدم،   گفت داخل مطب بدون بیهوشی و اگر با بیهوشی بخای باید داخل بیمارستان انجام بشه. منم اصلا دلم نمیخواست بیهوش بشم. راستش بیشتر از اینکه بترسمم ، هیجان داشتم 😁که ببینم آندوسکوپی چجوری انجام میشه، ضمن اینکه هزینه بیمارستان 300 هزار تومن بیشتر از مطب بود 🙀. از مطب که اومدم مثل همه  شما منم دائم تو گوگل درمورد روش انجامش و اینا سرچ می کردم🧐. خیییییلی ها یعنی نود و نه درصد نوشته بودن خیلی سخته و حالمون بد شد 🤮و از این حرفها🙄. ولی میخام بگم لطفا اصلا به تجربه دیگران و گوگل کار نداشته باشید. چون تحمل هر کس نسبت به درد با دیگری خیلی فرق میکنه. در ضمن یکسری از ادم ها هم هستن که بیش از اندازه اغراق میکنن و لوس بازی درمیارن. مثلا یه آمپول انقدرها هم تو این بحبوحه مشکلات زندگی چیزی نیست که بخایم براش گریه کنیم. انقدر مسائل برای گریه کردن وجود داره که گریه و ترس برای یه آمپول، خدایی خنده داره😂 . اگه یه مساله ای رو برای خودتون راحت تصور کنید مطمئن باشید که همون اتفاق براتون پیش میاد. 
روز سه شنبه ساعت 5 بعداز طهر نوبت من شد. باید 8 ساعت ناشتا می بودم. دل ضعفه گرفتم حسابی😄. من زودتر از خواهرم رسیدم مطب و وقتی نوبتم شد و داخل اتاق رفتم ، تاااااازه خواهرم از راه رسید 🙃و بیرون منتظر نشست.
اولش که یه اسپری لیدوکائین زد توی گلوم و سریع عین حالت دندونپزشکی تمام زبون و گلوم بیحس شد. این قسمتش خیلی بد بود چون بی نهایت تلخ بود و دائم میگفتن قورتش بده. به سرفه افتادم  و از تلخیش، اشک تو چشام جمع شد. یه دفعه دیگه هم منشی اسپری زد و وقتی خود دکترم اومد، برای سومین بار اونم یه پیس لیدوکائین به خورد من بدبخت داد😖😖😖. بعد گفت به طرف چپ دراز بکش و یه محافظ هم برای جلوگیری از آسیب به دندونهام و آندوسکوپ گذاشت تو دهنم🤨. لوله رو که داخل دهنم گذاشت گفت قورت بده و خدا رو بی نهایت شکر ، لوله اندوسکوپ رفت پایین و معذرت میخام حتی یه عق هم نزدم. . یه ده دقیقه ای طول کشید. وسطاش یه چیزی مثل سیم نازک وارد لوله اندوسکوپ کرد که نمونه برداری انجام بده. 
و نمونه برداری هم انجام داد و تموم شد😌. خواهرم وارد اتاق شد و رفتیم پیش دکتر. گفت معده ات ورم داره و نمونه ها رو که دو تا شیشه بود بهمون داد و بردیم پاتولوژی. پنج روز بعد هم جوابش رو بردم به دکترم نشون دادم. التهاب معده مزمن
بچه ها خدا وکیلی خیلی راحت بود. اگه دکترتون تشخیص داد باید اندوسکوپی بشید حتما لازمه و انجام بدید. قبلش هم هر شب به خودتون تلقین کنید که خیلی راحته و من اصلا بالا نمیارم. (اصلا بالا نمیارید چون ناشتا هستید😉😉)
ببخشید طولانی شد.

خاطره نگار جان

با سلام و خسته نباشید خدمت شما دوستان عزیز
یه بیو بدم من اسمم نگاره 18 ساله مجردم اما در آستانه ی متاهلی نامزدم گرامی هم اسمش دانياله از اهواز خب دیگه خیلی طولانی شد بریم سراغ خاطره

یه روز صبح با زنگ گوشی  از خواب بیدار شدم احساس کردم ته گلوم میسوزه محل ندادم رفتم یه چایی خوردم بلکه بهتر بشه اما بدتر شد🤦‍♀️😐
خودم حس کردم از دانی گرفتم چون چند روز قبلش اون مریض شده بود والانم من شدم
مامانم اومد تو اتاق بش گفتم‌ گلوم درد میکنه رفت برام قرص آورده خوردم بعدم دوباره خوابیدم مامانم برا ناهار اومد بيدارم کرد 😴 منم پا شدم صورتمو شستم رفتم برا ناهار بعد گوشیمو که چک کردم ديدم دانيال 2 مرتبه زنگ زده و پی ام داده گفتم اگه جواب بدم میفهمه و مجبورم میکنه برم دکتر و منم از آمپول میترسم و فوبیا دارم 😂بش پیام دادم گفت عصری میام بریم بیرون گفتم من خستمه گفت اشکال نداره. خلاصه رفتیم بیرون بماند که چه قد مورد عنایت قرار گرفتم و کلی دعوام کرد که چرا بش نگفتم بعد کلی دور دور من فک کردم میخواد بریم خونه اما مستقیم جلو درمانگاه ایساد من کلی اسرار کردم نریم و خودم خوب میشم اما اصلا نمیشنید پیاده شد و اومد طرف من و منم پیاده کرد و دنبال خودش مثل جوجه اردک زشت منو میکشوند رفتیم بعد چند نفر نوبت به ما رسید رفتیم تو دکتر یه آقای حدوداً هم سن خود دانيال بود 29. 30 میزد گفت بشین شرح حالتو بگو منم نگاه میکردم و دریغ از یه زره حرکت دانيال اومد نشوندم و جای من حرف می‌زد دکتر معاینه کرد رسید به سخت ترین جا نوشتن دارو💉💔

یهو دیدم آقای دکتر گفت نمیترسی همین که خواستم لب باز کنم دانيال زود تراز من گفت نه نیاز باشه میزنه
بعد نوشتن دارو رفتیم داروخونه
دیدم یه سرم و 4تا آمپول توشه 😭
کلی اسرار کردم نزنم اما کو. گوش و شنوا
منم بغض داشت خفم می‌کرد ترجیح میدادم حرف نزنم که اشکم نیاد
من نشستم رو صندلی و دانیال رفت فیش گرفت پرستار گفت برو رو تخت پیش دیوار که خالیه دراز بکش رفتم دراز کشیدم دانیالم رو صندلی کنار تخت نشست پرستار اومد گفت اول آمپول هاتو بزن دانيال کمکم کرد دمر خوابیدم و شلوارلی رو پاین کشید
پنبه کشید آروم سوزن وارد کرد درد داشت اما قابل تحمل بود هنین که خواستم بگم درش بیاره درش آورد 😂
اون ور پنبه کشید باز پرستاره گفت یکم درد داره سفت نکن گفتم خب نمیخواد بزنی دانيال دستمو گرفت گف هیس حرف نزن زود تموم میشه 😔😥
برگرد
برگشتم زد خیلی درد داشت اما از اون جایی که مظلوم بودم نه سفت کردم نه اذیت کردم فقط آروم گریه کردم تا تموم شد پرستاره رفت سرم رو آماده کنه
منم دانيال کمکم کرد برگردم و آرومم کرد اما من ازش ناراحت بودم
داشت حرف می‌زد برام که پرستاره امد باز همون بود
خداروشکر زیاد با سرم مشکلی ندارم
بعد رگ گرفت و چسب محکم کرد 2تام آمپول ریخت توش و رفت و اینم بگم که پرستار خوبی بود
منم کم کم چشام گرم شد و خوابم برد تا با سوزش دستم بیدار شدم دیدم یه پرستار دیگه اومده درش آورد برام اما جاش یکم خون اومد و بعدم یه کم کبود شد 😥
خداروشکر بهتر شدم با همونا
و دانیالم بردم بیرون و برام یه نیم ست و یه لباس راحتی گرفت و. گل باش آشتی کردم

اما چند روز بعدش خودش مریض شد که اگه دوست داشتین میزارم خاطرشو عزیزای دلم من خیلی وقته خاطره هارو میخوندم اما هیچ وقت نزاشتم الان دوست داشتم گفتم یه خاطره بزارم


ببخشید برای بار اول نمیدونستم چه جوری بنویسم  
مرسی از ادمین محترم و خواننده‌ های وب 
دوستون دارم 

در پناه حق ❤️😍

خاطره محیا جان

‏بزرگترین اشتباه اینه که تصویرِ غلطی از خودت توو ذهنِ بقیه بسازی، یه شخصیتِ خیلی قوی‌تر از چیزی که واقعاً هستی...

محیا ۲۲ سالمه و ته تغاری خونه هستم خواهر برادرام متاهلن جز من و یکی از داداشا😅 برای من بیشتر از خودم سختگیری میکنن و در واقع هر کدوم یه نقشه برام کشیدن که فکر کنم آخرش بترشم و بمونم ور دل بابام😁 امسال تمرکزم روی شوهر کردن بود که خداروشکر نسل هر چی خاستگاره منقرض شد برام😂 داداش بزرگم و داداش سومم هر دو مهندس عمران هستن داداش وسطی هم پزشکه. یه خواهر هم دارم که دبیر ریاضیه. خودمم که معماری میخونم به امید داداشای مهندسم🙈بابام شغلش آزاده و مامانم خانه دار.  پارسال زمستون بود که بیرون بودم البته با کلی لباس و کلاه و شال گردن اما خب سرما بدجور تو تنم نشسته بود جوری که تا رسیدم سر کوچه پشیمون شدم،خواستم برگردم ولی بازم منصرف شدم و رفتم دنبال کارم وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم لباسامو عوض کردم و زود خوابم برد شب بیدار شدم شام خوردم هنوز حالم خوب بود تا صبح که بیدار شدم و توی گلوم حس ورم داشتم از اتاق بیرون نرفتم از بیرونم صدایی نمیومد و معلوم بود کسی خونه نیست وگرنه بعید بود که بیدارم نکردن😕 یکم که گذشت تلفن خونه زنگ خورد مامان بود که گفت خونه خاله رفته و تا ظهر میاد بهش گفتم مریض شدم زودتر بیاد 😑
واقعا بیحال بودم و چیزی نخوردم انقدر روی مبل خوابیده بودم که مامان با ظرف سوپ اومد که خاله برات درست کرده. چند قاشق خوردم زنگ درو زدن و داداش محسن بود که اومده بود برای ناهار (*ساختمونی که داشتن میساختن نزدیک خونه ما بود و برای ناهار میومد پیش ما) حال نزار منو که دید نشست کنارم و گفت میخوای بریم دکتر؟ چیزی خوردی؟ (*داداش احسانم یه شهر دیگه طرح بود😅)
گفتم نه خوبم من🙄 یکم گلوم درد میکنه که گفت خب حتما چرک کرده من تا ۳ اینجام فعلا گشنم نیست بلند شو بریم دکتر زود برگردیم . مامانمم گفت باهاش برم تا خودش غذا آماده میکنه برگردیم . روم نشد بیشتر چونه بزنم و رفتم اتاقم و دوباره کلی شال و کلاه کردم و سوار ماشین شدم که صدای مامان از اف اف اومد که صبر کنیم دفترچه یادمون رفته. داد دستم و گفت داداشو اذیت نکنا (*انگار بچم😂) 
رفتیم درمونگاه نزدیک و خلوت بود یکی دونفر قبل ما بودن تا نوبت من رسید و رفتیم نشستم معاینه کرد خواست پالتومو دربیارم و با گوشی ریه و قلبمو سمع کرد و گوشمو دید نشست سرجاش منم با کمک داداش پالتومو پوشیدم سرپا بودم که گفت آمپول که میزنی؟
 ته دلم مثل همه نمیخواستم بزنم ولی گفتم آره میزنم😣 
محسن رفت داروخونه و من نشستم تا برگرده صدای اذان تو کل درمونگاه پیچید و یه پسر بچه کوچولو و مامانش اومدن که برن دکتر از توضیحات مامانش فهمیدم این بچم مثل من اسیر شده😢 
داداش برگشت و گفت بلند شو بریم امپولاتو بزن . خجالت میکشیدم بگم میترسم اونقدر هم نمیترسم که بخوام کولی بازی دربیارم ولی خب تعارف که نداریم یه ذره استرسو همه دارن😅رفتیم تزریقات و قبض گرفت روی تخت نشستم که پرستار گفت رنگت پریده چیزی نخوردی؟ گفتم نه زیاد 
محسنو فرستاد برام خوراکی بگیره و خودشم رفت دنبال کارش. داشتم فکر میکردم چی قراره پیش بیاد و با ناخونام بازی میکردم که داداش اومد و یکم ابمیوه خوردم و محسن دکمه های پالتومو باز کرد و دستمو گرفت گفت دراز بکش صداش بزنم سردته؟ گفتم اره زودتر بریم خونه😥 پرستار که اومد یکم لباسمو کشیدم پایین پنبه کشید بدتر یخ کردم و لرزیدم همونطور تزریق کرد و آیی گفتم و سفت کردم محسن گفت نترس محیا تموم شد. پرستارم گفت شل کن و کشید بیرون لباسمو کشید بالا و همونجا داشت بعدیو اماده میکرد که محسن جای امپول قبلو ماساژ داد تا امپول اماده شد و سمت بعدو کشید پایین بازم استرس گرفتم پرستار گفت تندتند نفس بکش و شل باش ، تا زد بدجور میسوخت و اذیت شدم وسطش گفتم بسه دیگه نمیخوام تو رو خدا😥 پرستار گفت آروم باش شل کن تموم شد تموم. کشید بیرون و لباسمو داد بالا به داداش گفت ماساژ ندین چند دقیقه دراز بکشه بعد بلند شه. داداش که بلوزمو کشید پایین و مرتب کرد گفت دردت اومد؟ 
خجالت میکشیدم ازش جوابشو ندادم و خواستم بلند شم که دستمو گرفتم نشستم روی تخت پالتومو پوشوند دید نگاهش نمیکنم گفت ببینمت؟ از من رو میگیری بچه؟😂یکم سر به سرم گذاشت  و برگشتیم خونه 😅 تا فردا علائمم خیلی کمتر شده بود و داروها چند روزه بهتر شدم 
بازم خاطره دارم اگر دوست داشتین تعریف میکنم😁 تندرست باشید مواظب خودتون و سلامتیتون باشید تا این روزهای مضخرف بگذره😢

پ.ن: درد کشیدن سخت‌تر است یا تماشای درد کشیدن؟
این سؤال را او هر روز از خودش می‌پرسید...

خاطره ترانه جان

سلام ترانه ام.. فکرکنم همه باهام اشنایید. امیدوارم خوب و سرحال باشین.. خیلی از بچه نگرانم بودن باید بگم منو محمد در حال طلاق گرفتنیم یعنی بیشتر کارها انجام شده فقط مونده محمد به دادن طلاق رضایت بده راضی بشو نیست ولی یه کلمه هم نمیگه برگرد پیشم حتی مهریه مو بخشیدم.. فقط رضایت محمد مونده مادر محمد شنیدم داره پسرشو مجبور میکنه منو طلاق بده.. کسیو نفرین نمیکنم اهلش نیستم فقط از خدا میخوام اگه حقه منه به خودش میسپارمشو برای محمدم فقط ارزوی خوشبختی کردم تصمیم گرفتم بعد طلاق انتقالی بگیرم برم شیراز اونجا دانشگامو ادامه بدم.. میخوام از شهری که تو هرجاش خاطره دارم فرار کنم میخوام زندگیمو دوباره بسازم.. خب فکر کنم خیلی حرف زدم ببخشید..این خاطره شاید خاطره ی اخر من باشه خوبی بدی دیدین حلال کنید... دوران نامزدی منو محمدم از خوبم خوب تر بود اینقدر قشنگ که با یاداوریش اشک تو چشام جمع میشه کاش اینقدر زود دیر نمیشد🙃من خاطره هامو از 17 سالگی تا الان تو دفتر خاطرات نوشتم برای همین همه چیزو با جزئیات مینویسم..  دی ماه سال 96. ما قرار بود فروردین عروسی کنیم.. از یه طرف خرید عروسی از یه طرف جهیزیه و از طرف دیگه سنگ انداختن خانواده ی محمد همه دست به دست هم داده بودن منو محمد سرمون به حدی شلوغ باشه که به فکر سلامتیمون نباشیم.. هر روز از صبح میرفتم بیرون با مامانم برای خرید جهیزیه تا اینکه نمیدونم کجا بود که سرماخوردم البته شدید نبود بیخیالش شدم.. یکشنبه بود دوسه روزی از مریضیم گذشته بود ولی بغیراز سردرد و گلودرد علائم دیگه ای نداشتم.قرار بود با محمد بریم کاغذ دیواری سفارش بدیم که محمد زنگ زد صداش گرفته بود گفت ترانه سرما خوردم فردا بریم برای کارا؟ گفتم باشه عزیزم دارو بخور استراحت کن از اون امپول خوشگلایی که بمن میزنی به خودت بزن گفت لازم نیست خانوم ولی اگه لازم شد چشم میزنم. خلاصه قطع کردمو قرار شد فردا بریم چون خودمم حالم خوب نبود زود قبول کردم من یه عادت بد دارم اینم اینه که توخواب اصلا نمیتونم هیچی بندازم رو خودم فقط باید دمای فضارو ببرم بالا و لباس گرم بپوشم اون شب تب داشتم گرمم بود لباس کم پوشیدم و خوابیدم صبح که بیدار شدم گوشام کیپ شده بود بدنم داغ داغ بود صدامم بدجور گرفته بود گلو دردو سردرد هم که داشتم فاتحه ی خودمو خوندم.. برای اینکه محمد نفهمه براش sms  فرستادم گفتم امروز نمیتونم بیام محمد. محمد نگران شد فورا زنگ زد بخاطر صدام ریجت کردم براش نوشتم مامان اینا خوابن میترسم بیدار شن sms داد گفت چیشده گفتم هیچی مامان مریضه گفت مطمئنی گفتم اره گفت باشه عزیزم فردا میریم از خدا خواسته به امید لینکه فردا بهتر میشم قبول کردم ولی فرداش بهتر نشدم هیچ خیلی بدتر شدم فرداش باز محمد زنگ زد ریجت کردم این بار زنگ زد خونه مامان برداشت بعد احوال پرسی گفت سلامت باشی مادر ولی من که مریض نیستم پسرم ترانه مریضه(اینو که گفت دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه)بعد گوشی رو گرفت سمت من گفت کارت داره بزور گوشی رو گرفتم گفتم سلام محمد گفت به به صدا رو ببین پس واسه همین نه میای خرید نه گوشی جواب میدی؟ گفتم ببخشید گفت اشکالی نداره لباس بپوش منم خوب نشدم میام دنبالت میریم دکتر بعدش میریم خرید گفتم محمد من خوبم بعدا خودت معاینم کن گفت خودم که دکتر میرم تورو میبرم دیگه.. زود اماده شو 1:30دیگه میام دنبالت گفتم باشه و خداحافظی کردم به مامان گفتم مامان چرا لو میدی گفت وا مادر شوهرته نباید بدونه مریضی.. هیچی نگفتم رفتم دراز کشیدم نیم به موندن محمد مونده بود پاشدم لباس پوشیدم ولی از استرس پوست دور ناخنمو میکندم کاری که عطا بشدت ازش متنفره و تا دید باز دارم اینکارو میکنم اومد دستمو از دهنم بیرون اورد و گفت نکن دیگه تو همین حین محمد میس انداخت رو گوشیم رفتم بیرون سوار شدم بعد سلامو اینا دست رو پیشونیم گذاشت گفت ترانه زنده ای؟ چجوری دووم اوردی چرا چیزی بمن نگفتی؟ گفتم اخه چیز مهمی نیست که خیلی مریض نیستم با استراحت خوب میشم گفت تکرار نشه پنهان کاریت گفتم چشم با قهررومو برگردوندم اونم چیزی نمیگفت تا اینکه جلویه یه مطب که رو تابلوش نوشته شده بود دکتر رسول.. (عموی محمد) گفتم محمد توروخدا بریم از اینجا خودت معاینم کن میگن عمو دست به آمپولش خوبه گفت نه عزیزم اصلا اینطور نیست وگرنه نمیاوردمت. بعد پیاده شدو اومد در سمت منو باز کرد و تقریبا بزور پیادم کردو رفتیم تو سوار اسانسور شدیم از استرس پامو تکون میدادم که محمد گفت اروم باش بخدا چیزی نمیشه.. دیگه رفتیم داخل و خیلی شلوغ بود فقط یک جا واسه نشستن بود اونم من نشستم و محمد کنار دستم وایساده بود هر صدایی که از تزریقات میومد میگفتم محمد بریم اونم میگفت میریم یکم صبرکن تقریبا 1ساعتو نیم طول کشید تا نوبتمون شد با محمد رفتیم داخل بعد یه احوال پرسی طولانی محمد نشست رو صندلی بیمار تا معاینش کنه که عمو رسول معاینه کردو دارو نوشت بعد محمد گفت عمو اگه میشه ترانه هم معاینه کنید من زورم بهش نمیرسه.. عمو گفت چشم بیا اینجا عروس گلم رفتم نشستم رو صندلی بیمار هرچی ازم سوال میکرد برعکس جواب میدادم مثلا میگفت سردرد داری میگفتم نه😂اخرش محمد لوم دادو تا معاینه تموم شد داروهای منم نوشت داد به محمد. عمو گفت محمد داروهارو بگیر بیا تا امپولاتونو بزنم با بغض محمدو صدا زدم که گفت عمو فعلا برامنو بزنید من بعدا واسه ترانه رو میزنم عمو هم گفت باشه پسرم تا تو میای من دوتا مریض ببینم. بعد محمد رفتو به خانومو یه بچه ی خیلی کوچولویه یک ساله اومدن تو خانومه گفت خیلی تب داره واسش شیافم گذاشتم ولی بازم تبش شروع شده استفراغم میکنه عمو معانش کردو نسخه نوشت رفتن بیرون بعدی یه پسر جوون بود که سرماخورده بود بعدی یه مرد میانسال بود و اونم تموم شد محمد اومد تو داروهارو گذاشت رو میز کیسه ها رنگی بودن نمتونستم داخلشو ببینم عمو دوتا آمپول اورد بیرون به محمد گفت بخواب محمدم دست منو گرفت رفت پشت پرده اولش ترسیدم فکر کرد برای منه ولی وقتی خودش خوابیدو شلوارشو داد پایین خیالم راحت شد دستشو گرفتم گفتم نترسیا هر وقت درد اومد دستمو فشار بده. خندید و چیزی نگفت عمو رسول با دو امپول آماده اومد و بدون مقدمه پنبه کشید فرو کرد که محمد حتی یه اخم نگفت بعدی رو زد بازم هیچی نگفت کمی چشاشو رو هم فشار داد بلند شد شلوارشو درست کردو بعد تشکر رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم تو راه مسیر پاساژی که قرار بود بریم نمیرفت ازش نپرسیدم تا اینکه رفت تو خیابون مطب خودش گفتم محمد میریم مطب؟ گفت اره گفتم چرا گفت اونجا نزاشتم امپولاتو بزنه عمو میریم مطب امپولاتو میزنیمو میریم خرید گفتم محمد توروخدا نمیخوام بریم خرید گفت نمیشه عزیزم زودتر میگفتی بدون امپول میشد ولی الان باید تزریق بشه.. خلاصه تا خود مطب اسرار کردم محمدم جواب میداد تا رسیدیم دستمو گرفت برد تو در مطبو بست تو اتاق خودش رو تخت بزور خوابوندم در حین آماده کردن امپول باهام در مورد خرید هایی که مونده حرف میزد منم بی حرف اشک میریختم اومد جلو شلوارمو داد پایین گفت قربونت برم نریز اون اشکارو زود تموم میشه. هیچی نگفتم پنبه کشید سفت کردم صبر کرد تا شل شدم بعد فرو کرد از اولش بی اندازه درد داشت گفتم ایییی درش بیار این چیه گفت ویتامین سی،یه لحظه صبر کن تموم میشه..تا اخرش گریه کردم دومی پنی بودو سمت دیگه زد که جیغم رفت هوا اونم سریع تر تزریق کرد کشید بیرون و جاشونو ماساژ داد گفتم ای نکن گفت باشه ببخشید.. بعدم رفتیم بیرونو کلی خرید کردیم فرداشم دوتا امپول دیگه زدم.. قدر لحظاتتونو بدونید بعضی وقتا خیلی زود دیر میشه بعضی وقتا به یاد خنده های گذشته اشک میریزی امیدوارم هیچ وقت به این نقطه نرسید🖤یاحق

خاطری آری جان

🙋‍♀سلام دوستان عزیزم
من دیر میرم و زودی میام😁😁اومدم باخاطره ای نسبتا 😱😨😨راستی یادم رفت
آری هستم مخفف شده😊😊16ساله
بریم سراغ خاطره
من اون وقتا که یه ذره کوچیک بودم و 🥺 مظلوم، مامان اینام همش میگفتن باید بریم دکتر رشد😕ازاونجایی که پدر وهم مادرم کوتاه قدهستن می‌ترسیدن منم مثل اونا باشم
به خاطرهمینم رفتیم دکتر و بعد از یکسری عکسبرداری از مچ دست و... واینکه دکتره قدووزنمو اندازه گرفت، گفتش که خوبه😌مامانم گفت آقای دکتر یعنی ممکنه که مثل باباش نشه؟ 😶😆دکتره یه نگاه به بابام کردوگفت:یعنی به نظر شما ایشون قدش کوتاس😶😶😶مامانم کپ کرد
(البته اینم بگم خود دکتره یک وجب بیشتر نبودا😂😂😂) ولی خب بگذریم
تا چندماه فقط قرص های زینک میداد و به این منوال گذشت
بعدش قرص کلسیم
که من عینهو آبنبات میخوردمش😂😂😂😂😂ولی اونجوری نبودا
قورت دادنی بود
بعد اوایل زمستون بود که نوبت گرفتیم ورفتیم😱🥶🥶🥶بنده خیالم ازجانب دکتر راحت بود
ولی بعدازپرسیدن چندتا سوال الکی
گفت آمپولم نوشتم براش و....
یاخدا
داشتم می مردم و جلو بابام حرفی نمیشد زد
ازمطب که بیرون اومدیم
برای چندماه دیگه نوبت گرفتیم و بلافاصله بدون معطلی
بابا رفت داروهارو گرفت و طبق معمول
رفتیم یه درمونگاه که کلی شلوغ بود ولی اتاق تزریقاتش تخت زیاد داشت😨😨😨یه خانم مسن ولاغروظاهرا مهربون بود و نگاه انداخت به آمپولاو گفت برو دراز بکش دخترم
اون موقع حاضربودم 10تاآمپول رگی بزنم ولی یه دونه عضلانی نه! آخه خیلی خجالتی بودم
خلاصه کاپشنمو درآوردم
مامانم هم اومد کنارم😞😞😞😞😞مامانم اصلا یاری کننده نیست این موقع ها😢😢😢😢😢😢اون موقع ها از درد آمپول نمی‌ترسیدم
ازشکلش وحشت داشتم
دیری نمی پایدکه پرستار ظاهر میشود
ولی به خودم که اومدم خیسی الکل رو احساس کردم و یه سوزش دردناک
خیلی بدبود
همین که شروع کرد پمپاژ
دردبدی پیچید تو پام
ولی ناز نازی نبودمو
آی آی نکردم😤😤بعدش دیگه صبرم نموند وپرستار گفت
آفرین دخترخوب🤨منم شاکی
گفتم تموم و بعد پنبه رو گذاشت
6تا تزريق کردم ازاونا و الان شدم تیربرق
ازهمکلاسی های خودم خیلی بلتدترم😀😀الان راضیم
خداروشکر
به دردش می ارزید
ممنون خوندین

ویه چیز دیگه
اینو توصیه نمی کنم
هرچند اگه قدتون متوسط بود
اینو نزنین
چون پاهام شروع کرده به صدادادن
واین نشونه درد در پیری هستش
اگر خواستین این هورمون رشد روتزریق بکنید حتما درمورد ضررهاش تحقیق کنید بعد
همتونو دوست دارم😘😘توی این ایام مراقب خودتون باشین