خاطره شادی جان
یوهووووو ببین کی اینجاسسسس
سلاااااممممم😍
من اومدمممم
بنده شادی هستم از بندر ماهشهر در خدمت شما😎
این خاطره ای ک میخام بگم یکم متفاوته😁
والا یه مدت شهر ما فاز جدید برداشته بود😂
جریان از این قراره که اگه اخبار رو دنبال کرده باشین میدونین یه چار ساعت بارون زد شهر ما شد ونیز😑
به طوری که کل شهر زیر آب بود حتی خونه ها!!
جوری بود که پیاده یا با ماشین نمیتونستی تردد کنی حتما باید به قایق دسترسی داشتی😂
خلاصه ک شهر ما شده بود دریا
خونه های مردم زیر آب بود وسایل برقی خونه هاشون به چخ:| رفت😑بخام تو یه جمله توصیف کنم براتون کل زندگی مردم نابود شد اونم با این شرایط اقتصادی!!!واقعا جای تاسف داره شهری که قطب صنعت ایرانه وضع مردمش سر یه بارون این بشه!!
علت همه این مشکلات برمیگرده به یه سری مسئول بیشعور ک فقد میخورن و میدزدن😐
محض رضای خدا دوتا آجر تو این شهر جابجا نکردن😶
بگذریم
داشتم میگفتم جوری شده بود که حتی برای خرید خوراکی هم نمیتونستیم بیرون بریم😂
بابامم به همین علت سرکار نمیرف دیگه
کلاسای آنلاینم تعطیل شد بخاطر دانش آموزا و معلمایی ک خونه هاشون زیر آب بود😑
البته این یه مورد خوب نبود شما که از علاقه من به کلاسای آنلاین خبر دارین😉😂
تو این بدبختیا دختر خالم ک حاملس خونه ما تشریف داشت با شوهرش😂
البته اینا اومدن ک یه ساعت بمونن متاسفانه آب محاصرشون کرد😂
برای شام مامانم کلی تدارک دید شامو حدودا ساعت ۷ خوردیم هرکی یه گوشه ای نشسته بود با شوهرش حرف میزد😐
منم دلم شوهر خواست!!
دیدم کسی اهمیتی نمیده بم خواستم برم تو گوشی با دوستام چت کنم همینکه دستم خورد به گوشی گفتن شادی یه دقه این گوشیو بزار زمین نفس بکش😐
منم گزاشتم کنار رفتم تو تراس نشستم به دریای جلوی آپارتمان می نگریستم😂خیلی باحال بود😂
انگار واقعا ونیز بود اینجوری نگاش میکردم:|
دیدم تکراری شد رفتم داخل شوهر دختر خالم(محسن) میخاست بره بیرون😐
گفتم هووی کجا میری چجوری میری
این شکلی نگام کرد🤨
:عامو با این آبا کجا میخای بری
محسن:عشقم هوس لواشک انار و زرشک کرده:/
:میگم چجور میری؟😐
محسن:میزنم به دل دریا😂
:بچه شما دوتا چی بشه😏
محسن:زهرمار😏
محسن:من برم دیگه چیزی لازم ندارین؟
بابا:ن تو برو دنبال لواشک😏😂
خلاصه محسن رف منم رفتم تو تراس نگا کنم چجوری میره😂خیلی صحنه باحالی بود تا کمر تو آب بود داشت میرفت سمت فروشگاه😂
یکم دور شد دیگه ندیدمش فروشگاه نردیک بود به ما ولی محسن یه ساعت بعد اومد😂همینکه رسید حال دختر خالم بد شد😑
انقد بالا آورد صورتش سفیید شده بود دستاش یخ بودن😑
دلشو گرفته بود میگفت درد میکنه محسنم نگران شد و یه تصمیم خیلی عاقلانه گرفت!!فرمود ک باید ببرنش درمانگاه😂حالا خوده درمانگاه پره آب بود
بابام زنگ زد اورژانس ولی گفتن نمیتونن بیان!!!
حال دختر خالمم خوب نبود اصلا
بغل مامانم بود گریه میکرد🥺شوهر خنگشم قربون صدقش میرف جا اینکه یه کاری کنه😂
خلاصه که با پیگیریا بابام قرار شد یه قایق بفرستن برامون دخترخالمو ببریم درمانگاه😂😂محسن رف لباساشو عوض کرد(خیس شده بود)
منو محسنو ساغر(دخترخالم)رفتیم جلو آپارتمان منتظر قایق😑😂
قایق رسید یه آقایی داشت هدایتش میکرد ساغر ک بغل محسن بود باهم رفتن سوار قایق شدن منم بزور جلو خندمو گرفتم رفتم سوار شدم خیلی سخت تونستیم قایقو کنترل کنیم چپ نشه😂😂با سرعت لاک پشت حرکت میکرد قایقه
تو راه ساغر گریه میکرد محسن قربون صدقش میرف
منم بزور سعی داشتم نخندم بشون😂😂😂
رسیدیم درمانگاه حیاطش پر از آب بود با قایق تا جلوی ورودی رفتیم اونجا محسن پیاده شد منم باشون رفتم
رفتن اتاق دکتر بعد از ده مین محسن و ساغر اومدن بیرون محسن رف داروهاشو بگیره که چون حیاط پر از آب بود با همون قایق رف😑👌
ساغرم سرش رو پای من بود همچنان گریه میکرد😐
محسن اومد با یه کیسه دارو ک من فقد سرنگارو دیدم😑رف همه رو داد به پرستار
اومد سمت ما دست ساغرو گرفت گف پاشو عشقم
منم با صدایی ک سعی داشتم نخندم گفتم پاشو عشقش😂 گف شادی بمیر😐ساغر پا نمیشد اصلا، با گریه میگفت نمیتونم محسن بغلش کرد بردش سمت تزریقات😄کسی جز ما نبود
گزاشتش رو یکی از تختا پرده رو کشید
پرستاره اومد سرم وصل کنه و اونجا بود ک فهمیدم ساغر مث🐕🦺میترسه😂
هرکاری کردیم دستشو نمیداد آخرشم با داد گف محسن تو برو بیروننننن
نمیدونم چیکار اون بیچاره داشت😐😂محسنم ک پروتر از ایناس نرف بیرون😐در آخر با اعمال کمی زور دستشو گرفتن سرمو وصل کردن که با یه جیغ خفیف اتمام یافت😐
زیر سرم خوابش برد منو محسنم مث خنگا نگاش میکردیم😂نگرانی از صورتمون میبارید😂مدتی بعد سرم تمام شد😑پرستاره اومد درش آورد ولی ساغر همچنان خواب بود😐💔
پرستاره به محسن گف آمادش کنه تزریق داره😑دلم سوخت براش خیلی مظلوم خوابیده بود😂صداش زدم بیدار نشد یکم تکونش دادم بیدار شد بالاخره خواست پاشه محسن گف یکم بمون بعد میریم اینم شک کرده بود سریع اومد پایین😂�
�
محسن گرفتش در نره😂منم فقد میخندیدم😂
یهو ساغر گف شادی نجاتم بده😂جنگ این دوتا بود پرستاره با دوتا آمپول اومد😑
پرستار:بخواب عزیزم
ساغر:نمیخوام مزاحم شما نمیشم😐😂
محسن ساغرو گذاشت رو تخت دوباره😐
اونم مثل بچه ها دست و پا میزد😂😂سعی داشتم نخندم ولی واقعا نمیشد😂آبرو نزاشت برامون😑هی میگف ولم کننن آخرشم گف محسن گمشو بیرون اصن😂اونم رفت:/ ساغر یکم جابجا شد رو تخت فک کردم میخاد در بره ولی نه
خودش به پهلو دراز کشید😐💔خیلی مظلوم شد یهو😂
رفتم کنارش سعی داشتم حرف بزنم باش ولی هیچی نمیگفت فقد میلرزید:|
پرستاره خودش لباسشو درست کرد پنبه کشید اولیو همین ک زد فقد یه آخ گف زد زیر گریه
البته آروم من صورتشو میدیدم
اولی تموم شد پرستاره یه نگاه به من کرد بعد به محسن گف بیاد پاشو بگیره واسه دومی😐
خواستم برم بیرون ساغر گف نرو😂دلم سوخت براش موندم
محسن پاشو گرفته بود پرستاره همون سمتو پنبه کشید خیلی آروم فرو کرد😑
اولش هیچی نگفت بعد بلند زد زیر گریه محسن گف تموم شد عزیزم
نگا کردم هنوز نصفش مونده بود😑ساغرم دیگه بلند بلند گریه میکرد😑آخرش حس کردم میخاد جیغ بزنه ک تموم شد خداروشکر😂
صورتش خیس بود از اشک😥محسن اومد بوسش کرد لباسشو درست کرد گف پاشو عزیزم
ساغر پاشد ولی هیچی نمیگف تو فاز قهر بود😂😂
خواستیم برگردیم تازه یادمون افتاد قایق نیست😂
به بابام زنگ زدیم ببینیم میتونه با ماشین بیاد دنبالمون یا نه بعد از رب ساعت زنگ زد گف نمیتونم با ماشین بیام بیرون😑
دوباره رفتیم دنبال قایق😂آخر یکی از مسئولای درمانگاه زنگ زد به یکی قایق فرستاد برامون
دوباره با قایق برگشتیم خونه ما😂
چون خونه اونا دورتر بود نمیتونستن برن
رفتیم خونه ساغر لواشکارو دید قهرو یادش رف😂
نشسته بود فقد میخورد😑
حالشم خوب شد خداروشکر
مرسیی که وقت گذاشتین و خوندینن❤🤍
خیلی دوستون دارم مواظب خودتون باشین:)❤
به گل گفتم عشق چیست؟
گفت از من خوشبوتر ...
به پروانه گفتم عشق چیست؟
گفت از من زیبا تر....
به شمع گفتم عشق چیست؟
گفت از من سوزنده تر...
به عشق گفتم آخر تو چیستی؟
گفت نگاهی بیش نیستم:)