خاطره شادی جان

یوهووووو ببین کی اینجاسسسس
سلاااااممممم😍
من اومدمممم
بنده شادی هستم از بندر ماهشهر در خدمت شما😎
این خاطره ای ک میخام بگم یکم متفاوته😁
والا یه مدت شهر ما فاز جدید برداشته بود😂
جریان از این قراره که اگه اخبار رو دنبال کرده باشین میدونین یه چار ساعت بارون زد شهر ما شد ونیز😑
به طوری که کل شهر زیر آب بود حتی خونه ها!!
جوری بود که پیاده یا با ماشین نمیتونستی تردد کنی حتما باید به قایق دسترسی داشتی😂
خلاصه ک شهر ما شده بود دریا
خونه های مردم زیر آب بود وسایل برقی خونه هاشون به چخ:| رفت😑بخام تو یه جمله توصیف کنم براتون کل زندگی مردم نابود شد اونم با این شرایط اقتصادی!!!واقعا جای تاسف داره شهری که قطب صنعت ایرانه وضع مردمش سر یه بارون این بشه!!
علت همه این مشکلات برمیگرده به یه سری مسئول بیشعور ک فقد میخورن و میدزدن😐
محض رضای خدا دوتا آجر تو این شهر جابجا نکردن😶
بگذریم
داشتم میگفتم جوری شده بود که حتی برای خرید ‌خوراکی هم نمیتونستیم بیرون بریم😂
بابامم به همین علت سرکار نمیرف دیگه
کلاسای آنلاینم تعطیل شد بخاطر دانش آموزا و معلمایی ک خونه هاشون زیر آب بود😑
البته این یه مورد خوب نبود شما که از علاقه من به کلاسای آنلاین خبر دارین😉😂
تو این بدبختیا دختر خالم ک حاملس خونه ما تشریف داشت با شوهرش😂
البته اینا اومدن ک یه ساعت بمونن متاسفانه آب محاصرشون کرد😂
برای شام مامانم کلی تدارک دید شامو حدودا ساعت ۷ خوردیم هرکی یه گوشه ای نشسته بود با شوهرش حرف میزد😐
منم دلم شوهر خواست!!
دیدم کسی اهمیتی نمیده بم خواستم برم تو گوشی با دوستام چت کنم همینکه دستم خورد به گوشی گفتن شادی یه دقه این گوشیو بزار زمین نفس بکش😐
منم گزاشتم کنار رفتم تو تراس نشستم به دریای جلوی آپارتمان می نگریستم😂خیلی باحال بود😂
انگار واقعا ونیز بود اینجوری نگاش میکردم:|
دیدم تکراری شد رفتم داخل شوهر دختر خالم(محسن) میخاست بره بیرون😐
گفتم هووی کجا میری چجوری میری
این شکلی نگام کرد🤨
:عامو با این آبا کجا میخای بری
محسن:عشقم هوس لواشک انار و زرشک کرده:/
:میگم چجور میری؟😐
محسن:میزنم به دل دریا😂
:بچه شما دوتا چی بشه😏
محسن:زهرمار😏
محسن:من برم دیگه چیزی لازم ندارین؟
بابا:ن تو برو دنبال لواشک😏😂
خلاصه محسن رف منم‌ رفتم تو تراس نگا کنم چجوری میره😂خیلی صحنه باحالی بود تا کمر تو آب بود داشت میرفت سمت فروشگاه😂
یکم دور شد دیگه ندیدمش فروشگاه نردیک بود به ما ولی محسن یه ساعت بعد اومد😂همینکه رسید حال دختر خالم بد شد😑
انقد بالا آورد صورتش سفیید شده بود دستاش یخ بودن😑
دلشو گرفته بود میگفت درد میکنه محسنم نگران شد و یه تصمیم خیلی عاقلانه گرفت!!فرمود ک باید ببرنش درمانگاه😂حالا خوده درمانگاه پره آب بود
بابام زنگ زد اورژانس ولی گفتن نمیتونن بیان!!!
حال دختر خالمم خوب نبود اصلا
بغل مامانم بود گریه میکرد🥺شوهر خنگشم قربون صدقش میرف جا اینکه یه کاری کنه😂
خلاصه که با پیگیریا بابام قرار شد یه قایق بفرستن برامون دخترخالمو ببریم درمانگاه😂😂محسن رف لباساشو عوض کرد(خیس شده بود)
منو محسنو ساغر(دخترخالم)رفتیم جلو آپارتمان منتظر قایق😑😂
قایق رسید یه آقایی داشت هدایتش میکرد ساغر ک بغل محسن بود باهم رفتن سوار قایق شدن منم بزور جلو خندمو گرفتم رفتم سوار شدم خیلی سخت تونستیم قایقو کنترل کنیم چپ نشه😂😂با سرعت لاک پشت حرکت میکرد قایقه
تو راه ساغر گریه میکرد محسن قربون صدقش میرف
منم بزور سعی داشتم نخندم بشون😂😂😂
رسیدیم درمانگاه حیاطش پر از آب بود با قایق تا جلوی ورودی رفتیم اونجا محسن پیاده شد منم باشون رفتم
رفتن اتاق دکتر بعد از ده مین محسن و ساغر اومدن بیرون محسن رف داروهاشو بگیره که چون حیاط پر از آب بود با همون قایق رف😑👌
ساغرم سرش رو پای من بود همچنان گریه میکرد😐
محسن اومد با یه کیسه دارو ک من فقد سرنگارو دیدم😑رف همه رو داد به پرستار
اومد سمت ما دست ساغرو گرفت گف پاشو عشقم
منم با صدایی ک سعی داشتم نخندم گفتم پاشو عشقش😂 گف شادی بمیر😐ساغر پا نمیشد اصلا، با گریه میگفت نمیتونم محسن بغلش کرد بردش سمت تزریقات😄کسی جز ما نبود
گزاشتش رو یکی از تختا پرده رو کشید
پرستاره اومد سرم وصل کنه و اونجا بود ک فهمیدم ساغر مث🐕‍🦺میترسه😂
هرکاری کردیم دستشو نمیداد آخرشم با داد گف محسن تو برو بیروننننن
نمیدونم چیکار اون بیچاره داشت😐😂محسنم ک پروتر از ایناس نرف بیرون😐در آخر با اعمال کمی زور دستشو گرفتن سرمو وصل کردن که با یه جیغ خفیف اتمام یافت😐
زیر سرم خوابش برد منو محسنم مث خنگا نگاش میکردیم😂نگرانی از صورتمون میبارید😂مدتی بعد سرم تمام شد😑پرستاره اومد درش آورد ولی ساغر همچنان خواب بود😐💔
پرستاره به محسن گف آمادش کنه تزریق داره😑دلم سوخت براش خیلی مظلوم خوابیده بود😂صداش زدم بیدار نشد یکم تکونش دادم بیدار شد بالاخره خواست پاشه محسن گف یکم بمون بعد میریم اینم شک کرده بود سریع اومد پایین😂� 


محسن گرفتش در نره😂منم فقد میخندیدم😂
یهو ساغر گف شادی نجاتم بده😂جنگ این دوتا بود پرستاره با دوتا آمپول اومد😑
پرستار:بخواب عزیزم
ساغر:نمیخوام مزاحم شما نمیشم😐😂
محسن ساغرو گذاشت رو تخت دوباره😐
اونم مثل بچه ها دست و پا میزد😂😂سعی داشتم نخندم ولی واقعا نمیشد😂آبرو نزاشت برامون😑هی میگف ولم کننن آخرشم گف محسن گمشو بیرون اصن😂اونم رفت:/ ساغر یکم جابجا شد رو تخت فک کردم میخاد در بره ولی نه
خودش به پهلو دراز کشید😐💔خیلی مظلوم شد یهو😂
رفتم کنارش سعی داشتم حرف بزنم باش ولی هیچی نمیگفت فقد میلرزید:|
پرستاره خودش لباسشو درست کرد پنبه کشید اولیو همین ک زد فقد یه آخ گف زد زیر گریه
البته آروم من صورتشو میدیدم
اولی تموم شد پرستاره یه نگاه به من کرد بعد به محسن گف بیاد پاشو بگیره واسه دومی😐
خواستم برم بیرون ساغر گف نرو😂دلم سوخت براش موندم
محسن پاشو گرفته بود پرستاره همون سمتو پنبه کشید خیلی آروم فرو کرد😑
اولش هیچی نگفت بعد بلند زد زیر گریه محسن گف تموم شد عزیزم
نگا کردم هنوز نصفش مونده بود😑ساغرم دیگه بلند بلند گریه میکرد😑آخرش حس کردم میخاد جیغ بزنه ک تموم شد خداروشکر😂
صورتش خیس بود از اشک😥محسن اومد بوسش کرد لباسشو درست کرد گف پاشو عزیزم
ساغر پاشد ولی هیچی نمیگف تو فاز قهر بود😂😂
خواستیم برگردیم تازه یادمون افتاد قایق نیست😂
به بابام زنگ زدیم ببینیم میتونه با ماشین بیاد دنبالمون یا نه بعد از رب ساعت زنگ زد گف نمیتونم با ماشین بیام بیرون😑
دوباره رفتیم دنبال قایق😂آخر یکی از مسئولای درمانگاه زنگ زد به یکی قایق فرستاد برامون
دوباره با قایق برگشتیم خونه ما😂
چون خونه اونا دورتر بود نمیتونستن برن
رفتیم خونه ساغر لواشکارو دید قهرو یادش رف😂
نشسته بود فقد میخورد😑
حالشم خوب شد خداروشکر
مرسیی که وقت گذاشتین و خوندینن❤🤍
خیلی دوستون دارم مواظب خودتون باشین:)❤
به گل گفتم عشق چیست؟

گفت از من خوشبوتر ...

به پروانه گفتم عشق چیست؟

گفت از من زیبا تر....

به شمع گفتم عشق چیست؟

گفت از من سوزنده تر...

به عشق گفتم آخر تو چیستی؟

گفت نگاهی بیش نیستم:)

خاطره سمیرا جان

سلام دوستان وب معرف حضورتون هستم سمیرا ۲۳ساله از شهر...خب سرتونو در نیارم بریم سراغ خاطرات من 
دقیقا ۲ماه پیش فک کنم سه شنبه بود دختر خالم زنگ زد گفت میخام بیام خونتون تعجب کردم چون ازوقتی ازدواج کرده بودم اولین بار بود میخاست بیاد خونمون اونم وسط کرونا واوج کرونا منم دیگه نتونستم بگم کرونا هست نیاید واین حرفا زنگ زدم شوهر جان و بعداز دادن لیست خرید دقیقا ۲ساعت بعد به خونه تشریف اورد ساعت ۱۲ظهر بود تا میخاستم وسایلارو ضدعفونی کنم و با اب و مایع بشورم شد ساعت ۲ یه شام مفصلم درست کردم براشونو اونا تشریفشونو اوردن و بعداز پذیرایی کردن و تعریف از همه جاها ساعت ۹شام اماده بودو خوردیم قرار شد جمع کردن سفره با اقایون باشه و شستن ظرفا باما سفررو جمع کردن اوردن و من بدون دستکش شروع کردم اول ظرفارو تمیز کنم بعد شروع کنیم ظرف شستن لیوانا رو که زیر اب میگرفتم یهو یکیشو که برداشتم تو دستم شکست و انگشتمو برید اولش دردشو زیاد احساس نکردم تا پنج دقه بعدش که ظرفا رو تمیز کردم دستم زیر اب بود احساس نمیکردم یهو شیر ابو که بستم فقط خون میومداااااا هرچی بگمممممممم کم گفتم یهو ترسیدم گفتم واااتی کوثر دستم کوثر نگاا داخل سینک ظرفشویی کرد یهو گفت وااااااااای سمیرا گفتم لیوانی که شکست برید اولش درد نداشت وای الان انگا انگشم قطع شد کوثر فرشیدو صدا زد اومد فرشید جان هم نگاش کرد رفت پنبه و مایع ضدعفونی اورد و هرکاری کرد خونش بند نیومد دیگه گفت لباس بپوش بریم بیمارستان دکتر ببینه با هزار دردسر لباس پوشیدم و کوثر و شوهرشم اومدن و رفتیم بیمارستان و رفتیم بخش اورژانس و دکتر اومد دستمو دید یه کم فشارش داد که از درد مردم فقط ولی چیزی نگفتم دکتر گفت عکس بگیره انگشتشو زود بیاد دیگ رفتیم طبقه پایین بیمارستان ۱۰دقیقه معطل شدیم تا صدامون زد و رفتیم عکس دستم گرفتو جوابشو اماده کردو داد نشون دکتر دادیم گفت باید بخیه بخوره ببریدش اتاق تزریقات و پانسمان که بیام از استرس هم داشتم میمردم اخه خیلی از دکترو امپول وبخیه و...میترسم کوثرو شوهرش و فرشید میگفتن چیزی نیس زود تموم میشه حتما بریدگیش عمیقه دوتا بخیه میزنه تموم میشه دکتر با وسایلا اومد و فرشیدم گفت من خودم پرستارم واز این حرفا به فرشید گفت اگه دوست داری خودت برا خانمت بخیه بزن فرشید گفت نه نه خودتون لطف کنید و تعارف تا اینکه دکتر اومد فرشید گفت سمیرا عزیزم نگاه نکن  کوثر اومد بغلم کرد سرمو گرفت توبغلش فرشیدم اونبرم وایساد اون دستمو گرفت دکتر گفت خب اصلا نترس دستتو تکون نده اول با پنبه دستمو تمیز کردکه دردم گرفت گفتم یواش بعد به فرشید گفت دستشو بگیرید که بی حسی بزنم گفتم توروخدا یواش گفت نترس دردش کمه میتونی تحمل کنی بی حسیو زد جیغ میزدمااااااااا  و گریه میکردم امپولو زد وسط زخم کوثر هم بدبخت گریه میکرد فرشید میگفت سمیرا جان تموم شد بسه دیگه وتی بی حس شد دکتر شروع کرد بخیه زدن زیاد درد نمیگرفت ولی یه کم درد میگرفت وقتی بخیه تموم شد خداحافظی کردیم و اومدیم خونه کوثرهم وقتی فهمید بهترم با وهرش خداحافظی کردن و رفتن منو فرشیدم خابیدیم ساعت ۱بود فکر کنم نصف شب اومدم بچرخم یهو دستمو تکون دادم بی حسیش تموم شده بود تازه دردش شروع شده بود از درددددد تا صبح تحمل کردم تا فرشید از خواب بیدار شد گفت سلام عزیزم انگار بیداری فقط به زور جلو خودم گرفته بودم گریه نکنم گفتم دستم داغونم کرده از درد جون ندادم ساعت ۳تاحالا بیدارم‌اونم به رسم شوهر وعشق کلی قربون صدقم رفت گفت دوتا مسکن دکتر داده برا اینکه عفونت هم نکنه باید بزنی اولش زیر بار نرفتم بعد از درد زیاد خودم قبول کردم و رو تخت خابیدم و فرشید امپولو اماده کردو اورد و خوش شلوارمو کشید پایین وگفت عزیز شل باش یهو فرو کرد گفتم درد داره ای گفت تحمل کن گلم میسوخت پمپ کردو حدودا ۲۰ثانیه طول کشید دراورد ولی خیلی دردم گرفت ولی بعداز نیم ساعتی دردم ارومتر شد ولی خیلی بد بودددد انشاالله هیچ وقت اتفاق بد جلو راهتون سبز نشه ممنون که باچشای خوشکلتون خاطره منو خوندید امیدوارم خوشتون بیاد♥️♥️♥️♥️

خاطره مرجان جان

مرجان ،خاطره جراحی زانو استئوتومی
اواخر خرداد بود که یک روز رفتم مطب تا دکتر دستور بستری بده ،دستور رو نوشت داخل دفترچه قرار شد بخاطر سابقه قلب یک روز جلوتر بستری بشم تحت نظر باشم، یک نسخه وسایل هم بود که از شرکت مربوط باید تهیه میشد .مبلغ ۹ میلیون از بانک براشون واریز کردیم اونها خودشون میبردن اتاق عمل جلوتر تحویل میدادند. 
۲۹ خرداد ۷ صبح بیمارستان بودیم ،هنوز پذیرش شروع به کار نکرده بودند،بعد از نیم ساعتی اومدن ،دفترچه رو دادیم داخل تا صدا بزنند ،فرستادن اول مشاوره قلب و بیهوشی تا اوکی بدن، بگذریم که برای محکم کاری خودشون با ریسک بالا اوکی دادن ،بعد یک قسمت تست کرونا گرفتن، اندازه گیری تب و ضربان ،بعد که دیدن کرونا ندارم پرونده رو دادن بریم بخش .با آسانسور رفتیم طبقه دوم بخش ۴ ،پرونده رو دادیم به پرستاری و فرم پر کردیم و اثر انگشت ،بعد اتاق رو نشون دادن ،یک اتاق دو تخته که تخت من کنار پنجره بود،لباس پوشیدم و دستبند بستم. تا ظهر شد ناهار اوردن ،بعد گفتن همراه بیمار بره داروخانه صابون انتی باکتریال بگیره بیاد، گفتن شب باید بری حمام پایی که قرار عمل بشه از بالا تا پایین با این صابون بشوری. انجام دادم و برگشتم تو تختم ،تلوزیون هم خراب بود ،با گوشی سرگرم بودم ، یک سرم وصل کردن انتی بیوتیک زدن و بعد دیگه هیچی ،بالا سرم آویزون بود فقط. صبح که شد ۷ صبح لباس اتاق عمل اوردن ، از صبح علی الطلوع لباس اتاق عمل پوشیدم ،کمک بهیار اومد دوباره منو برد حمام پای چپ رو دوباره از بالا تا پایین با محلول ضدعفونی کرد و پیچید لای پارچه استریل و چسب پیچید عین مومیایی شدم😐 ،برگشتم تو تختم و برای همه عکس پامو فرستادم🙊
بابام اومد پیشم که برای عمل باشه ،نزدیک ۱۲ بود که اومدن و بردن اتاق عمل ،ایه الکرسی خوندم چندبار ، وارد اتاق عمل شدیم. روی تخت منتظر بودم ببینم چکار میکنند ،یه سالن بزرگ بود با رنگ سبز پر از دستگاه مانیتور که نصب به دیوار بود ،ریکاوری بود انگار، یه خانم مسنی کمی اونطرف تر بود دستگاه بهش وصل بود ولی بیهوش نبود چون برای عملش بی حس کرده بودن😐، دکتر بیهوشی اومد بالاسرم گفت میخوای بیحست کنم یا بیهوش بشی ؟ گفتم اصلاااا فقط بیهوش، _همین مونده ببینم چه بلایی سرم میارن_اون خانمه رو نشون داد گفت این مریض هم بی حس کردم ولی هیچی متوجه نشد، خانم اصلا چیزی متوجه شدی؟ خانمه گفت نه اصلا خیلی خوب بود . گفتم نه من بیهوشی میخوام. بعد دکترم اومد دوباره دقیق زانوم رو فشار داد و هر کجا درد میگرفت بررسی میکرد ،تختو هول دادن بردن داخل اتاق عمل ،یک اتاق خیلی بزرگ با دیوارهای سبز😕 اصلا این رنگ سبز و ابی اتاق عمل خودش استرس ایجاد میکنه ، من که چندبار میخواستم کارشناسی اتاق عمل بخونم با خودم گفتم من غلط بکنم اتاق عمل بخونم😐
دکترجراح و دکتر بیهوشی اومدن ،کارشناس اتاق عمل از دکتر پرسید میخوای بیحسش کنی؟ گفت هم خودش هم دکتر اصرار دارن بیهوش بشه.ماسکو زدن و امپول دیگه هیچی نفهمیدم 😴 با گریه به هوش اومدم ،نمیدونم چرا بهوش میام با گریه ناله به هوش میام 😑 شنیدم یکی گفت گریه نکن ،هنوز سرحال نبودم چشمام بسته بود خواب و بیدار بودم ،بردنم سی تی از پام عکس انداختن بعد منتقل کردن به بخش ،یه اتاقی بود اونجا توقف کردن گفتم دستشویی دارم ،بی عقلها سر عمل سوند وصل نکرده بودن🤦‍♀ لگن اوردن ولی اصلا نتونستم ،مغزم فرمان میداد اینجا نه ، گفتن اب گرم بریزید روش شاید بتونه با بدبختی تونستم ،بردن اتاق خودم هنوز چشمام بسته بود ،بابام بالاسرم بود گفت چقدر طولانیییی ساعت ۱۲ رفتی اتاق عمل الان ساعت ۶، منم چیزی نگفتم سعی میکردم چشمامو باز نگه دارم ، از سر دلسوزی کمی کمپوت گذاشت دهنم کمی گذشت بالا اوردم دو باره گذشت بالا اوردم ،تمام صحنه های عمل دوم روده برام تداعی شد گفتم یا خدا نکنه دوباره همش حالم بهم بخوره، پرستار رو صدا زدن ،گفت بخاطر داروی بیهوشیه ،امپول تهوع زدن تو سرم، دوباره دستشوییم گرفت لگن اوردن و اصلا نتونستم ،گفتن ما اجازه نداریم سوند وصل کنیم ولی قاچاقی امشبو برات وصل میکنیم ، اخه یکی نیست بگه عقل کلها کسی که نباید راه بره سوند وصل نمیکنن؟؟ به بابا
گفتم ملحفه رو بزن کنار ،کنار زد دیدم پام چقدر بزرگ شده یک درن هم داخل زانوم بود یک چیزی شبیه پلاستیک فنری بود توش پر از خون و ترشح ،شب اجازه موندن اقا نمیدادن، خانم برادرم اومد تا صبح ،صبح کمک بهیارها اومدن گفتن باید سوندتو بکشیم گفتم چطوری دستشویی برم ؟ گفتن هرطوریه باید بری، پام از ران تا پایین داخل زانو بند بود، با کمک همراهم و واکر اهسته از تخت پایین اومدم چند قدم رفتم جلو انگار خون به قلبم نمیرسید خودمو انداختم روی واکر از حال رفتم نفسم بالا نمیومد صدا زدن ویلچر بیارید رنگش زرد شده نمیتونه ،درست عین عمل روده تو ای سیو شده بودم ،ولی خدا را شکر فقط همون یکبار اینطور شدم

ادامه خاطره جراحی زانو
خانم برادرم با دوستم جابجا شدند ،اسم دوستم طاهره است ،اون هم مثل من جراحی روده شده ،۲۴ ساعت پیشم موند  و بهم میرسید💞. دکتر که اومد برای ویزیت گفت ۴ تا عمل روی زانوت انجام دادیم استخوانت رو شکوندیم صاف کردیم 😭😭😭😭 عملت سنگین بود
پانسمان کرد و گفت پاتو بیار بالاسرت، گفتم نمیتونم ،گفت باید بتونی ،بیار بالا، همه سعیمو کردم چند درجه بیشتر نتونستم گفت بیار بالا وگر نه پاتو فشار میدم ! دوبار سعی کردم زیاد نتونستم گفت دفعه دیگه باید بیاری وگر نه پاتو فشار میدم ،اخمات چرا تو همه پیش منی باید بخندی ، کارش تموم شد رفت و گفت ارتوپد میاد بالاسرت یادت میده چکار کنی، چندتا ورزش هم یاد داد. بعد از ۵ روز مرخص شدم ،دو هفته بعد رفتیم دوباره پانسمان ،چند روز بعدشم بخیه کشید ،فیزیوتراپی رو شروع کرد پای من عین چوب خشک شده بود اصلا خم نمیشد ،منو نشوند روی تخت و بمدت طولانی پای منو ۷۰ درجه خم کرد ،خودتون دیگه تصور کنید چه شکنجه ای بود فقططط جیغ میزدم نفسم بند رفت همه مریضها ترسیده بودن، فقط یکبار با سختی و هق هق گفتم ولم کن دکتر😭😭😭
این شکنجه یکبار دیگه هم ۹۰ درجه اتفاق افتاد ،گفت عوارض عمله چسبندگی داده، باید بری اتاق عمل   ،دوباره رفتم اتاق عمل زیر بیهوشی پامو خم و راست کردن و چسبندگیها رو برطرف کردن، با پای تا شده منو فرستادن خونه تا صبح ۹۰ درجه با پای بسته خوابیدم خیلی عذاب کشیدم ،الان با گذشت ۷ ماه هنوز خوب نشدم البته بهتره و یکسال گفتن که زمان میبره . مراقب خودتون باشید🌸

خاطره زهرا جان

سلام ❤️❤️
من زهرام ۱۴سالمه یه برادر هم دارم نه پزشکه نه پرستار نه مهندس نه هم دبیر😂کلا علاقه ای به درس نداره ولی خو مجبوره بخونه کلاس یازدهمه
بابام و مامانم هم هر دوشون.کارمندن..خالم هم معلمه ولی تزریقات رو از مادرشوهرش یاد گرفته....
امان از دست این آزمونای آنلاین من دیروز ازمون ریاضیمو کاملا گند زدم بهش اصن بدجور سخت داده بود انگار من دکترای ریاضی دارم بعد داریم با هم تبادل اطلاعات میکنیم😐😐😒😒
بگذریم...من معمولا کم مریض میشم ولی رضا(داداشم)کلا از ۴فصل سال روی هم۳فصلشو مریضه تو گرمای تابستون سرما میخوره😶
خب خاطره مربوط به آبان ماه سال پیشه
یه روز بعداز ظهر بود با صدای جیغ از خواب بیدار شدم از اتاق رفتم بیرون دیدم رضا میخواد با دوستاش بره صفاسیتی مامانمم داره داد میزنه که نرو..بابات بیاد بد میبینی اخه از ۳تا دوستش فقط یکیش مورد تایید خانوادس🤦🏻‍♀🤦🏻‍♀ خلاصه رفت منم رفتم پیش مامان که آشپز خونه بود یه سیب برداشتم و درحین خوردن حرفم میزدم😂
*سلام مامان
_با دهن پر حرففففف نزن
*اَی بابا چرا گیر میدی خو..بابا کجاس
_رفته خرید
*خوراکی؟😋😋
_میخوای چیکار
*خو بگو دیگه
_آره
*اوکیییییی
رفتم سمت تفلن بَرِش داشتم و زنگ زدم به بابا گفتم برام دنِت بخره(من عاشق دنِتم یعنی بریم فروشگاه سراغ اولین چیزی که میرم همین دنِته)اونم گفت داره میرسه و نمیتونه بخره منم ناراحت شدم ولی دیگه قهر نکردم 😇خلاصه دیگه رفتم اتاق نشستم خیرسرم واسه امتحان علوم📖 فرداش درس بخونم یکم گذشت دوباره صدای داد اومد اما ایندفعه داد بابا بود مامانم از اونور داد میزد که بسه بس کنید😅😅(کلا این رضا با اینکه باهاش خیلی صمیمی و راحتم ولی سر اون دو تا دوستش بابا کلا حساسه)رفتم بیرون دیدم رضا رنگش پریده کامل نیمه بیهوش بود بابا هم داد میزد برا چی با اونا رفته بیرون مامانم داد میزد الان وقت این حرفا نیست(کلا خونه ما عایق بندیش خیلی چرته 😑تو هال پذیرایی حرف میزنی انگار تو اتاق دارن حرف میزنن )داد پشت داد🤣🤣 اخرش مامان موفق شد و صدا خوابید دیگه رضا و بابا رفتن دکتر مامانم هی میگف وای الان بابات دوباره دعواش میکنه کلا مامانم خیلی رو من و رضا حساسه خیلیا مثلا من با این سنم نمیذاره تنها تا سر کوچه برم🙈🙈(وقتی از بیرون میام حتی اگه با بابامم بیرون باشیم اگه خودش خونه نباشه باید بهش زنگ بزنیم)😁 منم هی میگفتم هیچی نیست مامانم عصبی میشد که من چرا اینقد خونسردم😂😂😂
خلاصه یه۲ساعتی گذشت و رضا اینا اومدن حالش خوب بود بابا هم داشت میگف که طبق گفته های داداش بنده😒رضا اینا رفتن استخر بعد این بیشعورو دوستاش میندازن تو آب سرد بدن رضام رو آب سرد خیلی حساسه میدوئه بیرون استخرم خودتون میدونید یه جور هوایی داره کلا اینم یخ میزنه بعدم میره تو آب گرم و خلاصه به قولی خنثی میکنه کار دوستاشو😂😂😂
بعدشم میرن بستنی و فالوده تو اون هوا میخورن😒😶 و اینجوری به گلوش گند میزنه بعد اونم میرن فست  فودی و اینگونه به معدش هم گند میزنه و کلا نور علی نور میشه.....🤯😱
رفتم پیش رضا نشستم و بهش گفتم
*چیشد؟؟؟نوش کردی؟؟(منظورم آمپول بود)😅
×ببند😐
*نمیبندم
×ماماننننن اینو بگو بره😤
*نمیرم به تو چه🤣
×....نرو اصن اه
+زهرا بابا پاشو یه زنگ بزن به خالت اینا بگو هم شامو بیان اینجا همم بیان آمپولای کسیو بزنن که با ۳تا رفیقاش😏رفته صفاسیتیییییی😐
*اوکی ددی☺️
*رضا واقعا خاعک تو سرت گلوت اینا کم بودن زدی معدتم داغون کردی از این به بعد باید برا معدتم یه فکری بکنیم😂😂😂(کلا همش حرص میدیم به همدیگه ولی منکه خیلی دوسش دارم یه روز بدون رضا فکرشم برام کابوسه)
×زر نزن برا من😝
پاشدم زنگ زدم به خاله و دستور بابا رو عرض کردم اونم قبول کرد😊
دیگه اونام اومدن و شامم خوردیمو بابام گفت به خاله که بیاد امپولای رضا رو بزنه...✌️🏻✌️🏻💉💉
کلا یه دونه آمپول داشت یه دونه هم تو بیمارستان زده بود منم از عمد رفتم تو اتاق(اتاق منو رضا یکیه)
×پاشو گمشو بیرون😠
*اینجا اتاق منم هست منم ترجیح میدم تو اتاق باشم به تو باید جواب پس بدم😎😎
×خیلی بیشعوری برو رو صندلی بشین حداقل دراز بکشم رو تخت
*فقط زیاد دراز نشو اتاق کم میاره😂😂😂
×اون زیپو ببند🤐
*حتمااااا
+بسههههه دیگه چقد دعوا میکیند بیچاره خواهرم و آقا اکبر(بابام)🥴🥴
*خاله این رضا کلا دیوونس ولش کن😛
×تو پروفسوری🤪
+خاله جان بخواب😴😴
×خاله...😶
+میدونم آروم میزنم تو بخواب😁😁
*عمو جون میترسی😅😅
×زهرا پاشو گمشو بیرون اگرم نمیری خودم میبرمت😤😤😤
+هیسسسس🤫🤫
خاله پنبه کشیدو سوزنو فرو کرد(انقد وحشتناکه این قسمت تزریق)
×آییییی خاله
+خاله جون یکم تحمل کن الان تموم میشه😐
×اوخخخخ خاله درش نمیارین☹️
+چرا چرا عزیزم بیا تموممم😘و کشید بیرون
×اوففففف
*درد یه آمپولو نمیتونی تحمل کنی خجالت بکش از سنت🤣🤣😛😛
پاشد اومد طرفم منم زدم به چاک دویدم هال پذیرایی و دستش بهم نرسید...😁😁
☆ZAHRA☆

خاطره اهورا جان

یه سلاامه گرمه زمستونی به همه ی دوستای خوب و مهربونم که توی وب و کانال و گپ خاطره هارو دنبال میکنید اهورا هستم ۱۹ ساله از تهران اینم برای عزیزانی که نمیشناسن😍😉از کامنتتاتون که توی کانال و وب گذاشتین فوق العاده ممنونم🌹🌷🌺و امیدوارم بازخورد ها ازینی که هست بیشتر باشه تا دلگرمی بده برای نوشتن بقیه خاطرات و ازینکه دیر به دیر خاطره میزارم واقعا معذرت میخام چون درگیره امتحانات آنلاینه دانشگاه شدم❤خب بریم سراغ خاطره یکماهه پیش بعد از کلی تحمل تو خونه موندن بخاطر کرونا زد به سرم با چند تا از دوستام بزنیم بیرون و بقول اونا دور دور کنیم منم قبل رفتن با انجام هماهنگیای لازم لباس پوشیدم و زدم بیرون و خلاصه با بچه ها رفتیم پیاده روی هوام حالا از شانسه ما سرده سرده ینی آدم لرز میگرف مام کلی با اکیپ پیاده روی کردیم و هوس بستنی زد به سرمون که یکی از بهترین بستی فروشایه محل بود رفتیم و هر کدوم تا می‌تونستیم تویه اون سرما نوش کردیم😋😅و برگشتیم  نزدیک خونه خداحافظی کردیم از هم و برگشتیم خونه منم تا رسیدم لباسامو عوض کردمو دیگه حال و حوصله ی درس خوندنم نداشتم رفتم رویه تختمو خوابیدم😴آقا چشتون روزه بد نبینه نیمه هایه شب با سرفه های تند از خواب پریدم😬تبم خیلی بالا بود😥رفتم سره یخچال یه قرصه سرماخوردگی خوردم و باز خوابیدم صب بیدار شدم ساعت گوشیو نیگاه کردم دیدم ۱۲ ظهره بدنم خیلی درد میکرد و گلومم حالت سوزش شدیدی داشت طوریکه بزور حرف میزدم مامانم اومد دم اتاق در زد گفتم بفرمایید تو تا اومد تو و منو تو اون وضعیت دید چشاش یهو اینجور😳😱گف چیشدی گفتم هیچی یذره تب دارم تا اینو گفتم گفت این هیچیه بچه داری از دست میری بابام یجا کار داشت مامانم گفت پاشو حاضر شو بریم مطب دکتر ...که مطبشون نزدیک خونمونه من گفتم خوب میشم ایشونم یذرع نیگام کردن😒که قانع شدم و لباسامو پوشیدم😢ما زدیم بیرون چون ساعت نزدیکه یک بود و مطب خلوت زود نوبتمون شد و رفتیم داخل خانم دکتر معاینه کردن و بعد کلی معاینه و نسخه نوشتن گفتن خیلی ضعیف شدی باید حتما آمپولاتو بزنی تا خوب خوب شی و استراحتت کامل باشه حالا من☹🥺😱مادر☺😌خانم دکتر🤨😤آقا زدیم بیرون رفتیم داروخانه داروها و گرفتیم و باز برگشتیم به مطب مامانم داروهارو داد دست خانم منشی ایشونم یه نیگاه کردن و بردن اتاق خانوم دکتر و برگشت گفت برو آماده شو تا بیام سه تاشو الان باید بزنم براتون من و مامانم رفتیم تویه اتاق تزریقات که کلا سه تا تخت داشت یه تخت واسه سرم که یه خانومی سرم تو دستشون بود و یه پرده داشت و دوتاهم تخت که پرده بینشون نبود و برای آمپول کفشامو درآوردم سویشرتمو دادم به مامانم و شلوارمو شل کردم و دمر شدم روی تخت که خانومه دوتا از آمپولا آماده توی دستشون و داشت ویال پنی رو تکون میداد که اومد تو و مامانم لباسمو یذرع داد پایین که اون خانم گفت پنی سیلینش باید عمیق تزریق بشه واسه همین مامانم تا زیر باسن از دو طرف شلوار و شورتمو دادن پایین منم کلی احساس خجالت و ترس داشتم😢🥺😰بعد خانومه گفت اول پنی سیلینشو می زنم که رسوب نکنه💉 و پنبه رو کشید که تا سردی الکلو حس کردم ناخودآگاه سفت شدم که خانومه گف شل کنید و توده درس کرد و گفت بسم الله نیدلو آروم فرو کرد که درد وحشتناکی داشت و گفتم آی آییییی که مامانم گف پسرم شل کن تمومه و خانومه هم گف شل بگیر بتونم تزریق کنم هرچی که بیشتر می‌گذشت دردشم بیشتر میشد که دیگه صدام درومده بود و همش میگفتم سیسسسس که خانومه گف تمومه و پنبه گذاشت تو همین حین همش خدا خدا میکردم که یهو مریضی چیزی نیاد که بیاد منو ببینه که پنبه کشید و آمپول دومو فرو کرد این یکی خیلی می‌سوخت گفتم لطفا درارین آییییی🥺😢یهو دو تا خانوم اومدن تو که یکیشون آمپول داشت خانم منشی گفت صب کنید آمپول ایشون تموم شه نمی‌دونم چرااا😖🤦‍♂ وایساده بودن همونجا و محو تماشایه آمپول خوردن من بودن ینی حرصم ازین گرفته بود که تاحالا چهار نفر باهم آمپول خوردنمو ندیده بودن و همیشه عادت داشتم خودم باشم و اونی که آمپول میزنه😑😓😰تو همین حین آمپول دومیم تموم شد و دوباره همون سمنو پنبه کشید خانومه و باز با بسم الله وارد کرد نیدلو آمپول سومی دردش به نسبت اون دوتا کمتر بود ولی از خجالته اون آدمایی که دارن نیگاه میکنن😥ناراحت بودم که کلا حریم خصوصیه آدم مهم نبود براشون خلاصه این آمپولمم تموم شد و خانومه جاش پنبه گذاشت و منم تندی لباسمو درست کردم و خودمو جم و جور کردم و پاشدم کفشامو پوشیدم موقع رفتن اون دوتا خانوم چند تا نیش خند زدن و اومدیم خانم منشیم با خنده گفتن درد نداشت که منم رومو برگردوندم😥🥵 و با حالت خجالت گفتم نه که خداحافظی کردیم ازشون و زدیم بیرون و برگشتیم خونه اون روز کلی خجالت کشیدم ولی با همه بدیاش زود زود خوب شدم😅😌پ.ن:همیشه برای حریم خصوصیه همدیگه ارزش قائل شیم که بقیه هم برای ما باشند.پ.ن:آمپولا درد دارن ولی دردشون فراموش میشه قدر سلامتی مونو بدونیم که خدایی نکرده به روزی نرسیم که هیچ آمپولی نتونه سلامتی مونو بهمون برگردونه.پ.ن:«هرکس بد ما به خلق گوید/ما چهره ز غم نمی خراشیم»«ما خوب اورا به خلق گوییم/تا هردو دروغ گفته باشیم»پ.ن:تو این روزایه سرد زمستونی مواظب باشید سرما نخورید که مجبور شین به مطبا و بیمارستانها و درمانگاهها مراجعه کنید.🌹🌷🌺❤

خاطره سروش جان

سلام ✋
اول یه بیوگرافی بدم سروش هستم ۱۷ ساله از تهران فقط یه داداش دوقلو دارم که اسمش سامین هس مامان بابام پزشک بابا متخصص ریه مامان قلب و عروق
خوب بریم سر اصل مطلب
این خاطره مربوط به پارسال قبل کرونا اس یه روز جمعه که قرار بود با بابا عمو سامین بریم استخر و رفتیم از اونجا نمی گم خیلی خوش گذشت از استخر که بیرون امدیم من تو ماشین خیلی گرمم بود شیشه سمت خودم رو دادم پایین بابا گفت بده بالا شیشه رو سرت درد میگیره (سینوزیت دارم) ولی من گفتم نه خوبه گرمم هیچی نمیشه سومین
تو گوشم گفت شیشه رو بده بالا بدتر میشی (آخه از قبل یکم سرما خورده بودم ) ولی گوش نکردم همچین بادی هم می وزید هیچی دیگه شبم قرار بود بریم خونه بابا جون ( پدربزرگ پدری ) بابا جون هم پزشک ان متخصص قلب و عرق رفتیم اونجا من سردمم هم شروع شده بود 🤧👉 این شکلی هم بودم ولی غرق بازی با عمو بودیم توجهی نکردم بابا جون هم بهم گفت خوبی پسر من گفتم اره خوبم باباجون دیگه چیزی نگفتن سر شام یه کم ته ته گلوم میسوخت ولی چیزی نگفتم اخر شب امدیم خونه سردرد م بد تر شده بود یه قرص خوردم خوابیدم تا صبح صبح بلند شدم حالم خیلی بد بود کلیکسیون درد ها بودم بدنم درد میکرد سرم درد میکرد گلوم گوش راستم تو تخت نشسته بودم و داشتم با خودم کلنجار میرفتم که سامین امد گفت پاشو دیر شد قرار بود بریم کلاس گیتار منم که از گیتار نمی تونم بگذرم بلند شدم رفتم یه چای داغ خوردم گلویم بهتر شد مامان بیمارستان بود بابا هم مطب با استپ رفتیم کلاس ولی من حالم اصلا خوب نبود تو تمرین سومین گفت خوبی گفتم اره اونم گفت اره خیلی معلومه چقدر خوبی گفتم سومین خواهش میکنم بس کن دیگه چیزی نگف استاد دید حالم خوب نیس کی نمی خواد تمرین کنی یه یک ساعتی گذشت کلاس تموم شد با سامین برگشتیم رفتیم خونه مامان قرار بود واسه نهار بیاد ولی بابا تا غروب نمی آمد وقتی رسیدیم من رفتم اتاق با همون افتادم رو تخت یه ربع گذشت سامین با یه کیک آب پرتغال آمد گفت بخور گفتم نه نمی تونم گفت بخور قرص بیارم با شکم خالی قرص نخور یه کم از آب میوه خوردم بهم یه قرص مسکن و سرماخوردگی داد خوردم خوابیدم تو خواب و بیداری بودم مامان آمد دست گذاشت رو پیشونیم صدام کرد سروش مادر بلند شو عزیز چرا انقدر داغی بلند شدم گفتم سلام گفت سلام به روی ماهت سامین چی میگه مامان جان چکار کردی با خودت گفتم مامان سرم گلو گوشم همه بدنم درد میکنه گفت تبم داری بلند شو دست و صورتت رو بشور لباست عوض کن به اسرار مامان بلند شدم لباسم رو عوض کردم دستو صورتمم شستم میخواستم دوباره بخوابم مامان گفت نروتو اتاق بیا اینجا بخواب عزیزم رو مبل نشسته بود یه قرص آورد گفت بخور عزیزم تا بابا بیاد ( مامان هیچ وقت خودش ما رو معاینه نمی کنه میگه دلم نمی یاد) قرص خوردم مامان غذا آور دو قاشق بازور مامان خوردم خیلی بی حال بودم رو کاناپه دراز کشیده بودم خوابم برد ساعت ۵ ونیم بیدار شدم بابا آمده بود آمد پیشم گفت چطوری گفتم خوب نیستم همه تنم درد میکنه گفت خوب میشی فقط از کی اینطوری گفتم صبح گفت صبح ! گفتم قبل استخر یه نگا بهم کرد و بلند شد دستم رو گرفت برو اتاق معاینه ام کرد یه کم نچ نچ کرد گفت چکار کردی با خودت نسخه نوشت رفت بیرون با مامان حرف میزدن ولی متوجه نمی شدم مامان آمد غذا آورد داد بهم گفت بخور ظهر هم چیزی نخوردی یکم خوردم گشنم بود یه نیم ساعت بعد بابا آمد تو اتاق سامین تو اتاق داش بازی میکرد باگوشیش با گفت خوردی چیزی گفتم اره به سامین گفت خورد گفت اره قیافه من😐 بابا گفت اون جور نگا نکن دمر بخواب خوابیدم (با امپول خیلی مشکل ندارم وقتی حالم بد باشه) مامان آمد گفت چند تا میزنی امیر جان ( بابام) بابام گفت چهار تا ولی ایکاش رو نگف مامان یکم شلوارکم رو داد پایین سومین هم انگار نه انگار بابا آمد گفت تکون نمی خوریا گفتم باشه پنبه کشید گفت نفس عمیق کشیدم زد درد نداشت کشید بیرون همون سمت رو دوباره پنبه کشید یکی دیگه وارد کرد درد داشت قیافم رفت تو هم آخرش گفتم آخ بابا گفت تموم در آورد سمت دیگم رو بیشتر داد پایین زد درد داشت خیلی رو تختی رو تو گشتم جم کردم گفتم آخ بابا گفت چیزی نیس تکون نخور ولی خیلی درد داشت دیگه صدام تا میرفت بالا که کشید بیرون گفت تموم یکی مونده مامان هم داش کمرم رو نوازش میکرد گفت لازم اون بابا گفت اره مامان هم چیزی نگف بابا آمد پنبه کشید گفت سروش نه سی نه تکون گفتم باشه زد وایییییی نفسم رفت از دردش انقدر درد داشت اشکم داشت در میومد انقدر داد زدم که گلویم درد گرفت گریه میکردم تکون میخوردم که بابا گفت سامین بیا بگیرش تا آخرش تزریق کرد درآورد هق هق میکردم بابا بلندم کرد بهم اب داد یکم بهتر شدم ولی خیلی درد داشتم بابا داشت ماساژ میداد مامان رفت کمپرس آورد بابا برام گذاشت دراز کشیده بود ولی سرم گیج میرفت حالت تهوع داشتم به بابا گفتم حالم بده کمک کرد بلند شدم رفتم دسشویی گلاب به روتون بالا آوردم بابا آمد تو کمرم رو ماساژ داد یکم بهتر شدم ولی چشمان سیاهی میرفت فشارم پایین بود بابا سرم آورد گفت بابا جان دستت رو مشت کن مشت کردم ولی اصلا جون نداشتم بابا رگ گرفتو سرم و وصل کرد یه چند تا هم امپول زد توش خوابم برد فرداش قبل اینکه بابا بر بیمارستان دوتا امپول دیگه زد که قابل تحمل تر بود شبش هم سه تا بابا جون زد که سر آخری خیلی اذیت شدم داد میزدم شده بود سوژه خنده عمو و داداشم 😐
اقا ببخشید چشم ها خوشگلتون خسته کردم میدونم خیلی لوس بود😅
اقا پارسا اقا سام منتظر خاطره های قشنگتونیم 😊
دوستون دارم سروش❤🙂

خاطره یارن جان

سلام بررفقاے وب کانال وگروه انشاالله که همگے خوب وسلامت باشین☺️☺️
بله اینجانب یارن ام همون که توروستایے توخراسان شمالے زندگے میکرد(چهبیویی😎)اقااولازهمه میخوام بدونم شخصے به اسم فاطمه جووون هنوزم هست ؟؟خیلینوشته هاشونودوست داشتم دکترپارسادکترمحسن اقامیلادوگیتاخانم ومیتراخانم گل چراخبرے ازشون نیست هستن؟؟؟واقعانوشتههاشونودوست داشتم انشاالله که هرجاکه هستن صحیح وسلامت باشن....
خوب سرتونودردنیارم بریم سراغ خاطره:اقاچندروزپےشکه اکثرجاهاے کشوربرقاش قاطے کرده بودوهمش درحال رفت وبرگشت بوددیگه اخراش ماشام ساعت پنج بعدظهرمیخوردیم که برق رفت زیادقافل گیررنشیم😐😐اقانمیدونم چرااین مادرماتواین شرایط به فکرخونه تکونے افتاده بودنمیدنم چرا؟؟🤔🤔غروب بودمانم گفت برم حسابے ازخجالت دستشویے وحموم درام وحسابے اب وجاروکنم هییچے دیگه منم خواستم اول حمام وتمیزکنم که پدرگرام گفتن من یه دوش بگیرم بعد😞😞منم که ازخیرحموم گذشتم خواستم برم سراغ دیشویے که دوستم پیام دادتوامتحانش کمڪ کنم (توییه مدرسه دیگع درس میخونه)هیچیدیگه همه چے دست به هم دادشدساعت 7منم دیگه امتحان دوستم تموم شده بودوبابامم هنوحموم نرفته بوداول رفتم خودمومجهزبه محلول کف شو..کردمپیش به سوے نظاف اقاهمین یه 10دیقیه اے مشغول بودم برق رفت اولش وایسادم فکرکردم قراره دوباره بیادیدم نه بے فایدس اصلااین برقه قرارنیست بیادهیچے دیگه همین که شرع کردم راه رفتن پام لیزخوردوشتلق افتاد کف دسشویے پیشونیم خوردزمین (یڪینیست بگه جاقحطے بوداخه دستشویی🥺🥺)خواستمتکون بخورم دیدیم مچ دستم دردمیکنع نمیتونم تکون بدم اقاباهزازبدبختے خودمورسونم خونه .مامان:دختراےنچه سروقیافه ایه مردمم دختردارن منم دارن عرضه یه تمیزکاریم ندارے  من :مامانچیکارکنم خووو عوض دلدارے بود مامان:یه کارازت خواستماببین چه بلایے سرخودت اوردی😡😡
حالاتواین بین بابام :زنببین چرابرقارفته من الان باسرکفے چیکارکنم اب چراقطع شده مامان :منازکجابدونم مگه مسئول برقم منم که کلابادردخودم درگیربودم خیچے دیگه بابحث مامان وبابام دوساعتے گذشت تاجناب برق خان لطف کردن تشریف اوردن اقاهمین که برق حموم روشن شدیچیزے مثل جت پریدبیرون دیدم بابام ازخوشحالے لخت لخت اومده بیرون😱😱😱من ومامانمم این جورے شدیم😨😨😨بابام بنده خداازخجالت پریداشپزخونه بعدش حول شداومد پیش مادیگه اخراش مامان بنده خدابه خودش اومدوکمکش کردبره حموم من که کلاازخنده دردخودموفراموش کرده بودم😄😄😄اونشب اصلاازدردمچ دستم نتونستم بخابم تاصبح هیچے دیگه باپدرگرام راهے درمونگاه شدیم بعدمعاینه وایناگفتن بابدعکس بگیریم وبلاخره بعدازچندساعت فهمیدن دست نازنینم شکسته 😭😭😭😭هیچے دیگه دکتریه امپول تجویزکردبخاطردردش که نمیدونم چے بوود بلاخره باهزاربدبختے اونم زدم ودست نازنینموبے گچ ازخونه بردم بیرون وبایه خواروارگچ اوردم خونه🥺🥺🥺
تادرودے دیگربه درود
دوست دارتون یارن😎😎

خاطره مریم جان

امیدوارم همگی خوب باشید مریم هستم 19 ساله از شیراز مدت زیادی خاطراتتون و میخونم ولی خب چیزی نمی‌نوشتم فضای وب تا حدود زیادی تغییر کرده از قدیمی ها کسی دیگه برامون نمینویسه. امشب بی‌خوابی تشویقم کرد بنویسم براتون البته . خاطره ای که میخوام بگم مال 2 سال پیش سال 97 اون موقع کلاس 11 بودم الان ترم 1 پزشکی هستم (وسط فرجه امتحانا پناه آوردم به طبیعت🥺) آره داشتم میگفتم یه سفر یهویی برنامه ریزی شد ما هم آخر هفته با 2 تا عمه و عمو و تشکیلاتشون راهی شدیم. سفر دست جمعی و بله دیگه نگم براتون 4  تا ماشین بودیم و رفتیم طبیعت گردی اطراف زادگاه پدری 4 شنبه بود رسیدیم شنبه امتحان زیست داشتم یادمه کتاب زیست و گاج قطورم هم برداشته بود با قهوه فوری( اون موقع ها حسابی میخوردم و درس میخوندم هر چند که واقعا خوردنش اونم زیاد مضر و الان اصلا سمتش نمیرم. کاربردش برام همون شب بیدار موندن و درس خوندنا بود یا زمان هایی که خسته از کلاس برمیگشتم و فرداش امتحان داشتم) خلاصه کوله و جمع کردم نصفشم کتاب و اینا گرفت😁 با خودم قرار گزاشتم که در طول روز بریم تفریح شبا قهوه بخورم بشینم پای زیست جان😁( راستی دست رو دلم نزارید از اون صبح جمعه هایی که حیف قلمچی میشد🥱 بله جمعه اون هفته هم قلمچی بود و مهمان شده بودم شهر مقصد 😬بله اینجوری بود زیرش نمیشد در رفت) شب اول به گشت و گذار صرف شد و جای همگی خالی ( هرچند که دورهمی دیگه برای همه توی این شرایط آرزو شده) شب اول بنده قهوه فوری (که معتقدم بدترین مدل قهوه هست)  سریعا کم آب خوردم که بودم اثر کنه بین اون شلوغی رفتم تو اتاق و نشستم پای زیست یه نیم ساعت خونده بودم شوهر دخترعموم اومد داخل اتاق قطع کتاب گاج و که دید 😳 گفت یا قطر مریم این تا صبح هم بشینی تموم نمیشه 😂 خلاصه اون شب گذشت روز بعدی هم ما رفتیم و حسابی فیض می‌بردیم از مسافرت دست جمعی (همه جوونا دابشمش درست میکردیم توی طبیعت بعد میدیدیم بله یهو یکی اومده ادا در آورده خرابش کرده 😁) اونم تو پاییز وسط مدارس دلچسب بود کلاس تست هم داشتم فکر کنم ولی پیچونده بودم آره دیگه عمه جان هم حسابی با دستپختشون دلمون و آب می‌کرد 😁(همه جا گفتم اینجا هم بگم مادرم شاغل هستن و غذا درست و حسابی در منزل طبخ نمیشه😜 پس اینکه بخوای بری تو فاز رژیم و اینا در مقابل دستپخت عمه جان کار بسی ناعلاقه ای می‌بود. دیگه سرتون درد نیارم هر چی دم دست بود به علاوه وعده های اصلی و چنان می‌خوردیم که مزش فراموش نشه😂روز دوم به بهونه خرید با دخترعمه ها 4 تایی پیچوندیم با ماشین مجردی زدیم به دل طبیعت(خدایی این اکیپ از صد تا دوست ناباب بدتر بودن) 😂از هیچ گونه مسخره بازی دریغ نکردیم  یادمه یه بستنی شکلاتی هم توی هوای بارونی خوردیم. پسرا هم مجردی برای خودشون رفته بودن هی تو گروه عکس میزاشتن ما هم میزاشتیم رو کم کنی😁هی اس ام اس هم هی میومد از طرف عمه نون گرفتید اینو گرفتید؟ اون گرفتید؟ (دریغ از اینکه اول کار همه خرید هامون کرده بودیم بعد رفتیم سراغ خوشگذرونی😁) خلاصه وقتی رسیدیم خونه سر تا پا خیس و گلی بودیم مامانم یه نگاه بهم کرد گفت خوب برای خودت ول میگردیا😂 اون شب بازم قهوه خوردم ولی خیلی زیست خوندنم بازدهی نداشت. شب سوم رفتیم یه مکان تفریحی بلال آتیشی خوردیم و رفتیم قهوه خونه سنتی بود همه قهوه خوردن منم دیگه خوردم 😁 دیگه فرداش قلمچی بود صبح سرد جمعه 🥺تا رفتیم حوزه و پیدا کردیم چه داستانی بود. خب شیراز که بودیم تا نهایتا 7 و 20 بچه ها دیگه میرفتن داخل خیلی بگیر و ببند بود. حتما باید کارت ورود به جلستو و اویزون میکردی به گردنت یا با سنجاق میچسبوندی به مقنعه. ولی در کمال ناباوری امتحان ساعت 8 و 30 شروع شد مسئولینش دیر اومدن و اینکه دختر پسر مختلط بود بخاطر اینکه شهرستان بود. (شیراز که از این خبرا نیست وگرنه کل شهر قلمچی ثبت نام میکردن) آقایون طبقه 2 خانم ها طبقه 3. من اون سال همیشه سر جلسه آزمون های طولانی مدت سردرد میگرفتم و اون روز هم همینجور بودم سردردم بعدش به حالت تهوع تبدیل میشد بعد از کنکور دلیلش مشخص شد و هنوزم درگیرش هستم فکر کردم عین همیشه هست و تهوع یه حس کاذب ولی وسط امتحان دیگه خیلی اذیت شدم و اجازه گرفتم که برم یه آب به دست و صورتم بزنم و از طبقه 3 پامو گزاشتم طبقه 2 تعداد زیادی چشم از روی برگه بلند شد 😂دیگه تندی رفتم پایین و یه آبی زدم به دست و صورتم ولی فایده ای نداشت. جلسه تموم شد پسرا گروهی 10 نفری سوار ماشین میشدن و میرفتن😂نمیدونم دیدن این چیزا برام عجیب بود(همیشه پسر ها زودتر از اینکه گواهینامه بگیرن برای خودشون رانندگی میکنن) مامان اینا اومدن دنبالم و معده دردم شروع شده بود (شرح حال بدم براتون 3 شب متوالی قهوه خورده بودم و هر گونه تنقلاتی که فکرشو کنید دیگه صبح جمعه علائم داشت شکوفا میشد😁) توی راه بهم شکلات داد گفت مال اینکه صبحانه نمیخوری رفتیم خونه صبحانه هم بهم دادن ولی معده دردم بدتر میشد. دیگه خیلی زیاد شده بود که بابا گفت یکم زنجبیل بخور دیگه اون و که یه قلوپ خوردم بالا آوردم حسابی حالم بد بود فشارم افتاده بود دست و پام یخ کرده بود و میلرزید. توی اتاق خوابیدم زیر چند تا پتو همه میومدن بهم سر میزدن معده دردم باز شروع شده بود هر کی یه پیشنهادی میداد چایی نبات، جوشونده، نوشابه ولی فقط یکم چایی نبات خوردم دیگه ولی فشارم خیلی پایین بود 8/6 در مرحله آخر بابام به زن عموم (که رابطه خیلی دوستانه ای نداریم) گفت چیکار کنیم اونم گفت میخوای یه راینیتیدین بگیر بیار براش بزنم 😐من و میگی دیگه صدام در اومد گفتم لازم نکرده فقط منو ببرید بیمارستان رفتیم بیمارستان قبل از ویزیت دکتر یبار دیگه حالم بد شد و دکتر هم حسابی سرش شلوغ بود دو تا امپول نوشت راینیتیدین و ضد تهوع البته عموم رفت دوباره پیشش که بهش بگه فشارم خیلی پایین و سرم هم بنویسه ولی دکتر خیلی عصبانی داشت سر یکی از همراه بیمارانی بخش داد می‌کشید بیخیال شد گفت بیا بریم تزریقات من و مامانم رفتیم تزریقات عموم هم رفت دنبال دارو. تزریقاتش یه سالن بزرگ بود که اول سالن چند تا پرستار خانم و آقا پشت میز نشسته بودن شاید با 20 تا تخت شایدم بیشتر دو ردیف تخت رو برو هم با پرده های که همشون گره خوردن بودن قشنگ در همون نگاه اول تا ته سالن مشخص بود اینقدر بی در و پیکر😑😑. منم گیج همینجور رفتم جلو اون اخرا نشستم رو یکیش یه پیرمرده تخت بغلی بود سرم وصل بود بهش توی همین حین که شاید 10 دقیقه تا رسیدن دارو ها طول کشید شوهر دختر عمم و پسر عموم اومدن توی تزریقات (موقع برگشت بود میخواستیم برگردیم شیراز همه اومده بودن بیمارستان ببینم من حالم چطور میشه بعد حرکت کنیم) خلاصه یکم سر به سرم گز‌اشتن و رفتن عموم اومد دارو ها داد به پرستار. در همین حین یه خانم اومد تحت بغلی برای تزریق. پرستار اومدقبلش پرده و باز کرده بودم از سمت پیرمرده تخت ها هم خیلی نزدیک به هم بود از سمت اون خانم هم خودشون پرده و کشیده بودن دراز کشیدم. دیدم پرستار پرده و کشید که بتونه برام تزریق کنه( یعنی شرایط خیلی بد بود پرده وسط تخت میفتاد) اولش میخواست پرده و بزنه کنار تزریق کنه(کلا حفظ حریم بیمار در دایره لغاتش نمی‌گنجید)  که من سریع پاشدم با عصبانیت گفتم پرده و بکشید کشید و اومد خیلی فوری پنبه کشید و فرو کرد  شلوارمو داده بودم پایین از هر دو طرف کم قبلش اولش یکم منقبض شدم سعی میکنم حین تزریق اینکارو نکنم ولی خب وقتی مریضی و درد داری. توی این شرایط خیلی هم دور از ذهن نیست. ولی بعدش سریع شل شدم سوزش بدی پیچید توی پام سعی کردم هیچی نگم  یه جمعیتی بالای سرم بودن (مامانم پیر مرده و همراهش و خانم تحت بغلی و همراه هاش شانس آوردم رضا و امیر رفته بودن بیرون 🤦) پرستار ها چند نفر بودن یه پرستار هم همزمان داشت امپول خانم تخت بغلی و تزریق می‌کرد که از قضا خیلی هم ترسو بود و بدجور جیغ میزد و همراهانش گرفته بودنش( من که نمی‌دیدم ولی صدا و می‌شنیدم و تقلا کردنش از پرده ای که چسبیده بود به تختش مشخص بود) . امپول اول تمام شد بیشتر یه سوزش عمیق بود دومی هم فوری تزریق کرد سر این یکی یکم پامو تکون دادمو ای ای کردم. پروسه منقبض شدن ناگهانی اولش هم تکرار شد. وقتی تموم شد پرستار بی خیال دوباره پرده و باز کرد و رفت. منم سریع خودمو جمع و جور کردم اون حفظ حریم بیمار و رعایت نمی‌کرد خودم دست بکار میشدم😑. مامانم با تعجب گفت تو بودی جیغ میزدی؟ گفتم نه بابا این خانم بغلی بود( دیگه اون چند تا ای ای هم میون جیغای اون گم بود😁چرا باید گردن میگرفتم؟) گفتم زودتر بریم مامان. رفتیم دیدیم بله همه با ماشین تو حیاط بیمارستان بودن منم فقط رفتم تو ماشین خودمون مامانم جامو درست کرد دراز بکشم. تا شیراز خوابیدم. بعدشم خونه خوابیدم. شنبه نرفتم امتحان زیست بدن یبار دیگه شیراز رفتم دکتر گفت با کافئین مسموم شدی تا 40 روز قهوه و چای و هر چیزی که کافئین داره ممنوع برام گواهی نوشت و دوباره راینیتیدین که البته اونو دیگه نزدم.😅 امشب دوباره همونجا توی همون خونه ام با این تفاوت که امتحان زیست ندارم تازه میان ترم هام تموم شده و 😁(دیشب استاد کلاس زبانم یه هفته رست داده به قول خودش که از تعطیلات زمستانی لذت ببریم) دیگه دور همی در کار نیست خانواده خودمون اومدیم بادی به کلمون بخوره فضای دور از شهر خونه مشکلات. امشب همه خوابیدن من خوابم نبرد عجیب یاد دو سال پیش توی همین موقعیت افتادم و تصمیم گرفتم بنویسم براتون.
مرسی که خوندین و وقت گزاشتین
اميدوارم همه به ایده آل زندگیشون برسن. کرونا زودتر زحمت و کم کنه و مارو از این حصار خارج کنه. 
بچه های دبیرستانی و کنکوری خودشون و سلامتیشون و پای کنکور به هدر ندن زندگی ادامه داره.بیاید مشکلاتمون و با درس خوندن حل کنیم چون درس خوندن حداقلش تا 4 سال دیگه ادامه داره از تک تک لحظاتتون استفاده کنید و لذت ببرید حتی توی سال کنکور.

خاطره ماها جان

سلام 
ماها هستم ۱۶ ساله 
دوست پسرم دانشجو پزشکی 
و پدرشون پزشک بنده هستن 
من یه سالی هست که مشکل معده دارم و خیلی اذیتم میکنه

اصلا به رو خودم نمی آوردم تا یه شب واقعا از درد زدم زیر گریه و بابام فهمیدم خودم و زدم به خواب صبحش بابام اومد گفت نوبت گرفتم بیا بریم بیمارستان 
رفتیم و استرس داشتم 
که نوبت مون شد واقعا شلوغم  بود 
ساعت ۱ نوبت مون شد و رفتیم داخل بعد از گفتن علایم گفت رو تخت دراز بکش 
رو معده ام دست داد و فشار داد که گفتم 
آی درد داره 
بعد دارو دار و گفت فردا بیا اندسکوپی بده 
که منم گفتم نه 🙄
گفت پس داروهاتو مصرف کن که میدونم تاثیری ام زیاد نداره😟 
تشکر کردیم و رفتیم خونه 
امیر پیام داد بهم گفت خوبی گفتم آره خوبم 
فقط یکم خسته ام 
گفت باشه جانم استراحت کن بعدا خواستی بریم بیرون 
منم خوابیدم مامانم گفت دخترم بیا نهار تو بخور که گفتم میل ندارم و خواب میاد 
بیدار شدم با امیر رفتیم بیرون و گفت خوبی ماها چرا رنگت پریده منم گفتم خوبم چیزی نیست 
رفتیم و بعد دو ساعت اومدم خونه رفتم تو اتاقم داشتم از درد میمردم
مامانم اومد گفت دخترم اینجوری نمیشه برای فردا نوبت مطب دکتر خودت و میگیرم 
منم قبول کردم چون درد و دیگه تحمل نداشتم 


فردا که وارد مطب شدیم امیر هم اونجا بود و با تعجب بهم نگاه کرد 
و رفتیم داخل که بابای امیر معاینه ام کرد 
و گفت ماها باید حتما اندسکوپی بدی 
منم گفتم آقای دکتر لطفا این دفعه هم دارو بدید نمیتونم اندسکوپی بدم 
که سرشو تکان داد و گفت باشه 
رو تخت دراز بکش 
دراز کشیدم و گفت چندتا آمپول داری باید برات بزنم ...!
😟استرس گرفتم 
امیر گفت به پدرش آقای دکتر مریض دارید اتاق تزریقات بهتره 
اونم گفت باشه 
رفتم و دراز کشیدم که حالم بد شد و زود رفتم دست شویی و بالا آوردم 
😳 خون دیدم رنگم پرید 
اومدم داخل اتاق و آروم گفتم به امیر که پدرش و صدا کرد و گفت امکان خونریزی هست و ... یکم حرف زدن و گفتن شست و شوی معده لازمه 
مامانم گفت چند روزه چیزی نخورده اصلا 
امیر هم گفت بعدا با آمپول هاش سرم هم میزنم 
😟😟یعنی امیر میخواد بزنه؟!!!

بعد شست و شو و شروع کردن 
😭🤢داشتم میمردم واقعا از درد 
که گفت تمومه البته تموم نشده بود 😏

بعد که تموم شد گفت دراز بکش آمپول هاتو بزنم که مریض اومد و دکتر رفت 
گفتم امیر آروم بزن🥺
گفت خودت و شل کن درد نداره 
شلوار و یکم آوردم پایین که امیر آورد پایین تر و هر ۳ تا آمپول و آماده کرد یکیش کترولاک بود و یکی انداسترون ولی اون یکی و ندیدم 
الکل و زد دوتای اول درد داشت ولی قابل تحمل بود 
بعد آمپول دیگه رو زد خودم و سفت کردم 
خیلی درد داشت 
گفت شل کن که دردم بیشتر شد 
یهو برگشتم که امیر کمرو گرفت 🥺
گفت چیکار میکنی 😡
خودت و شل کن 
گفتم امیر🥺
گفت حرف نباشه و تزریق کرد
گفت برگرد سرم و بزنم 
اخم هاش تو هم بود و منم گریه میکردم 
داشت رگ مو پیدا میکرد که طول کشید  و سوزن میچرخوند تو دستم 🙁😨
درش آورد دست دیگه مو امتحان کرد و سرم وصل کرد
چشام گرم شد و خوابم برد بیدار شدم خیلی بهتر بودم 
ولی امیر اسرار میکرد که ماها اندسکوپی بگیر 
منم قبول نکردم 
و الان یه سال که درد دارم و چند دفعه اندسکوپی نوشتم که ندادم از ترس🤓😎


ممنون که خوندید 
ببخشید اگه بد نوشتم امتحان زیست دارم و کلی هم درد معده 🥺💙

خاطره مهدیه جان

1
سلام بچه ها چ خبر خوبین خوشین؟😍
من اومدم بیه خاطره دیگ ک مربوط ب محمدم (نامزدم)هستش ک همین دیشب خاطره ساز شد😭❤️خب اول ی بیو بدم شاید یادتون نیاد کیم چون خیلی وقته خاطره نذاشتم چون خدارو شکر خاطره ساز نشدم تو این مدت❤ مهدیه هستم همونی ک کنکورو گند زد😐😂اها فک کنم الان یادتون اومد چون تو این کانال فک کنم فقط من کنکورو گند زدم🚶‍♀😂و اصلا محمد عین خیالشم نبود ولی خانوادم🏃‍♀😂کلا محمد میگ باید قبول شی و بخونی ولی براش مهم نیس ک کی و چ جوری😐😂مامی میگ قصد تحصیل نداری برو بشین ور دل شوهرت برا چی همه رو اسیر خودت کردی😂راس میگه خدایی حرفش حقه😐😂مامان جونم هم میگ(مامان محمد)دخترم اصلا خودتو اذیت نکن بالاخره ک قبول میشی😂خدایی تفاوتو ببین😐😂بچه ها ی چیزی بگم بعد بریم سراغ خاطره خیلی حرف زدم😂امسال کنکور ب کمک محمد یعنی خیلییی بهم کمک کردا زبان۳۰اوردم🤦‍♀😂😂😂قیافه محمد وقتی اونو دید خیلی باحال بود😂ولی خب اون موقع تازه رفت و امد خانوادگی داشیم نامزد نبودیم ک چن ماه قبل جواب کنکور نامزد کردیم❤😍
بریم سراغ خاطره؟🤭
ن ن این یادم رف دیروز صب تا شب برق شماام رفته بود؟😂خیلیییی خوب بود من عاشق تاریکیم ولی اخرش ی فاجعه شد😢🥺برای من ک خیلی شب بدی شد خیلی.
خب:
دیشب قرار بریم خوایتگاری برای داداش محمد که ک ۲۲سالشه😂خیلیییی سنش کمه😂مامان جون زنگ زد ب مامان و بابام دعوتشون کرد ک باهامون بیان ولی خب مامانم اینا بخاطر کرونا نیومدن و فقط منو محمد مامان جون باباجون مهدی و دایی شهاب و زندایی مهسا (دایی و زندایی بزرگ محمد باهامون اومدن و عزیزم ک مریض بود یکم گف برین شما ایشالا دفعه بعد میام خیلیییی دوسشون دارم خیلیییی مهربونن😍منم ب مامان جون گقتم نمیام ولی گفتن ک نمیشه باید بیای عروس بزرگمی❤️😘😂(راسی بچه ها منو محمد قراره عروسی نگیریم ب نظرمون تو این روزای کرونایی و حالا گرونی رو هم ک خودتون میبینین عروسی ی خرج اضافس و میتونم با هزینش زندگیمونو شروع کنیم و همچنین سلامتی مهمه اون دفعه رفتیم اردبیل درسه خیلی خوش گذشت و یکم سهل انگاری (درسته ایا؟😂)ک بعدش پشیمونی ب وجود اومد و یلدای عزیزمون مریض شدن و بماند ک چقد بد شد و ما تو قرنطینه بودیم🥺
بعدش حالا مهدی ی ذوقی داشت معلوم بود خیلی دوسش داره😍ولی برق ک میرفتو میومد حرص میخورد میگف شانس ندارم ک😂😂
هیچی درباره دختره بهمون نمیگفت هرچی میپرسیدیم میگفت خودتون میبینین چ خانوم گلی دارم😂😂
ایییی خدااا😂
برق ک از صب رفته بود منم صبح زود با محمد اومده بودم ک با مامان جون اماده شم ناهارو خوردیم قرار بود ساعت۹بریم ولی ساعت ۵بود برق نیومده بود مهدی رو کارد میزدی خونش در نمیومد😂😂
مامان جونم میگف بچه کم حرص بخور ایشالا ک تا اون موقع میاد😂ولی خودشم نگران بود😂بابا جونم انقد ب اداره برق زنگ زد اونام میگفتن اقا دو ساعت دیگ میاد😂😂محمد هم کلاس انلاین داش تا ۷اونم برق نبود مودم هم قطع شده بود نت گرفته بود اونم بالا نمیومد  ویساش نمیرفت اونم اعصاب شده بود😂😂
منم نشسته بودم داشتم اونارو تماشا میکردم😂مهدی رف گل و شیرینی بگیره نزدیکای ۷بود ولی برق نبود😂🤦‍♀اقا دوماد تا پاشو گذاشت خونه برق اومددد😂😂همه ی صلوات فرستادن😂😂😂مهدی نیشش باز شده بود گف اقا شام امشب با منو داداش محمد😂مامان جونم میگف ن پ من میرم حیاط کباب درس کنم😂
مهدی:مامان جان برنج ک پختی خداروشکر
مامانجونم زد تو ذوقش گف نخیر همین ناهار مگ برنج نخوریم؟برای بابات خوب نیس زیاد برنج بخوره
مهدی دقیقا همینجوری بود😐😐😐
😂😂
مهدی :مامان حداقل مراعات مهدیه رو میکردی😂
منم گفتم نخیر مگ من غریبم بعدشم مگ من تو خونه خودمون هر روز بزنج میخورم؟😒
مامان: عروس گل خودمه😍
مهدی هم حرصش گرفته بود گف خوبه یکمم ب اون یکی عروستون توجه کنین😐😂
هممون خندیدیم مامانم گف حالا ایشالا اونم میاد بهش توجه میکنم😍
خلاصه شامو خوردیمو اماده شدیم و ساعت ۸:۳۰بود ک دایی اینا اومدنو رفتیم خدارو شکر برق نرفته بود😂
حالا دیگ خلاصش میکنم خیلی طول میکشه😂
خب خواستگاری تموم شد و قرار شد دو روز دیگ برن برای توافقات 
مهدی راس میگف افسون جون هم خوشگل بودن هم خانوم ۲۱سالش بود ولی خیلی ب هم میومدن😍❤️
میخواسیم برگردیم خونه ب محمد گفتم ک منو ببرع خونمون ک گف زنگ بزن از بابات اجازه بگیر بریم خونه ما منم زنک زدم ک گفتن اشکال نداره❤️
تو راه برقا رفته بود ولی نمیدونسیم طرفای ماهم رفته یا ن
رسیدیم خونه ک دیدیم بعلللله😂
دیگ خواستگاری تموم شده بود مهدی عین خیالشم نبود ک برق نیش😂
مامان جون بهم ی پتو داد و گف برین اتاق محمد بخوابین رفتیم لباسامو عوض کردم با لباسی ک اورده بود بعد خواستم ارایشمو پاک کنم دیدم دسمال مرطوبم مونده ماشین ب محمد گفتم بره بیاره منم داشم لباسامو جمع کنم با چراغ گوشیم شمع روشن بودا ولی فقط ی گوشه ای از اتاق رو روشن کرده بود 
ی صدای بدی از بیرون اومد صدای افتادن بد2
و بدو رفتم بیرون گوشیمم نزدیک بود از دسم بیوفته🤦‍♀
بعد دیدم محمد از پله افتاده🥺🤦‍♀
نمیدونم اون لحضه حالم ی جوری شد هم بغض کردم هم خندم گرفته بود🤦‍♀
محمد هم کتفشو گرفته یود اخ واخ میکرد🥺
مامان و باباهم اومدن بیرون و دوییدن سمت پله ها مهدی هم انگار داشت با خانمش حرف میزدم گف عزیزم زنگ میزنم بعد قطع کرد😂
محمد واقعا درد داشت واگرن اینجوری سروصدا نمیکرد🥺
من:محمدم خوبی؟کجات درد میکنه🥺
مامان جون:جان مامان کجاته؟😢
من:بابا وایسا لباس بپوشم ببریمش بیماریتا..‌.
حرفم تو دهنم موند ک فهمیدم با بولیز شلوارک اومدم بیرون🤦‍♀😂
بدو بدو رفتم تو اتاق لباسمو عوض کردم اوندم بیرون ولی محمد همچنان درد داشت😭بابا سوایچ رو یرداشت و ب محمد کمک کرد ببره ماشین مامان اصرار میکرد ک باهامون بیاد ولی بابا گف چیز خاصی نیس زود برمیگردیم دیگ مهدی هم حواسش پیش معشوقش بود نیومد😂
محمد اصلا نمیتونس دستشو تکون بده صندلی عقب ماشین نشست نتونست دراز بکشه منم پیش بابا نشستم رفتیم بیمارستان دم در یادمون افتاد ماسک نزدیم🤦‍♀😂بابا رف از داروخونه مایک گرفتو برگشت خیلی نگران محمد بودم حتی ی لحضه هم ارو و قرار نداشت❤😭 رفتیم اوژانس بعد پرستاره بعد اینک پرسید مشکل چیه گفت ببرین رو تخت بخوابه الان دکترو صدا میکنم کمکش کردیم رو تخت خوابید پرستاره با ی دکتر حدودا ۳۵ساله برگشت بابا جون براشون توضیح دادن دکتر وقتی میخواس معاینه کنه به کتفش که دست میزد محمد دادش رو هوا میرفت🥺
دکتره بعد اینک معاینش تموم شد گف چیزی نیس احتمالا شکستگی کوچیکی داشته باشه  و به پرستاره گف ک ارام بخش تزریق کنه و باید گچ بزارن دستشو پرستاره با دکتره رفت ولی محمد هر لحضه دردش بیشتر میشد 
من:محمدم...خوبی؟🥺
محمد:اره...اره عزیزم
بابا:نگران نباش دخترم ی هفته ای خوب میشه
من:بابا جون ب مامان جون زنگ بزنین نگرانن
بابا رفت بیرون و پرستاره با ی سرم و دوتا امپول اومد تو ولی همون پرستار اولیه نبود این ی پسر حدودا۲۵.۲۶ساله بود
یکی از امپولارو اماده کرد و گفت میتونی برگردی؟
من:کمکت کنم برگردی؟
محمد:نمیشه تو سرم بزنین فک نکنم بتونم برگردم
پرستار:ن این باید ب عضله تزریق بشه
من:اشکال نداره من کمکت میکنم برگردی💋
با کمک پرستار محمدو یکم دمر کردیم ولی کامل نتونست
شلوارشو درس کردم و دسشو گرفتم
من:میترسی؟دیوونه زود خوب میشی عشقم😘😍
محمد:ن بابا از چی بترسم😄
پرستاره  تا پنبرو کشید محمد سفت شد 
پرستار گف یکم شل من یکم درد داره
پرستاره تا سوزنو وارد کرد محمد چشاشو رو هم فشار داد  مشخص بود درد داره
بجای اون من گریم گرفته بود😂
پرستار سوزنو در اورد سرمو داشت وصل میکرد ک بابا جون اومد سرمو وصل کرد امپولو توش تزریق کرد رفت بیرون
هم امپول اذیتش میکرد هم کتفش😭
سرمش ک تموم شد بردن تو یه اتاق دسشو گچ گرفتن بعد اوردن تو اتاق دکتره هم اومد گف امشب تحت نظر باشه و مونو همونجا اوژانس منم بابا جونو ب زور فرستادم خونه و خودم موندم پیشش❤️
من:نمیخوای بخوابی  دیر وقته ها
محمد:کاش میرفتی خونه
من:ن دیوونه خودم پیشت باشم خیالم راحت تره😘😍
من:بخواب دیگ
محمد:نمیخوام خوابم بیا یکم حرف بزنیم
من:باشه
محمد:عجب شبی بودا😂بخاطر ی برق ببین چ بلایی سرم اومد😂
من:محمددد🙊
محمد:جانم
من:دیدی با چ لباسی جلوی بابات و مهدی اومدم پیشت؟😶دیگ روم نمیشه ی روی مهدی و بابات نگاه کنم
محمد:😂😂😂😂
من:میخندی؟😡
محمد:خیلی باحال بودی😂بیخیال بابا مهم نیس😂
من:محمد
محمد:جانم
من:درد داشت؟
محمد:چی؟
من:امپوله
محمد:یکم😂😂
من:میخوای 3
ماساژ بدم برات؟
محمد:ن
من:چرااا؟
محمد:خجالت میکشم خب🙈😂
من:اره هیشکیم ن تو😂
من:برگرد ی ذره
محمد:ن ترو خدا🙈
من:برگرد اصلا مال خود...🤭
محمد:اووووه مال خودت چییی؟😂😂😂
من:مال خودته😒
محمد:ن جانم مال توعه😂
حرصم میداد کوشیمو برداشمو باهاش ور میرفتم ک برگشت و گفت:دکتر مهدیه جانم بیا یکم اقاییتو ماساژ بده جای امپولش درد میکنه❤️
من:😒
محمد:تولوخدااا درد دارم😕
من؛محمد بسع
محمد:جدی شوخی نمیکنم درد دارم بیا😕
من:برگرد
محمد:الهی امپول بزنم ماساژورم تو باشی😋
من:بیشور😂
من:محمد
محمد:جانم
من:کبود شده ک🥺
محمد:افتادم دس جلاد دیگ 😭هر چی زودتر خانم دکتر شو امپولامو خودت بزن😋
من:گمشو من اصلا دلشو ندارم اونم برا تووو
محمد:دلشو داری دس جلاد بیوفتم ولی دلشو نداری بهم امپول بزنی؟
من:😕
محمد:جدی مهدیه امسال دیگ باید قبول شیا ببین من بخاطر خودت میگم من میدونم چقد علاقه داری و اگر ن من از خدامه صب تا شب تو خونه بمونی بری بیرون بگردی
من:اهوم امسال ایشالا قبول میشم پرستاری هم قبول شدم میرم
محمد :ایشالا عزیزم ایشالا
من:بسه دیگ برگرد.درد داری؟
محمد:یکم
من:میخوای بگم برات ارامبخش بزنن؟
محمد:ن ن نمیخوام
من:ترسیدیاا😂
محمد:من؟؟
من:ن من😂
محمد:خودت یادت نیس رفته بودیم اردبیل سر امپول چ سروصدایی کرده بودی😂یا خدا هیچوقت یادم نمیره😂
من:اره اره بخند😕
من:میخوابم توام دیگ بخواب
محمد:بیا دوتایی بخوابیم😍
من:ن بابا نمیشه بخواب من همینجا میخوابم
محمد:چرا نشه میشه بیا
من:محمددد بخواب
اونشبم گذشت انقد خسته بودم ی جوری خوابیدم از هیچی خبر نداشتم
صب زود دکتر اومد معاینه کرد گف ک مرخصه ی هفته گچش بمونه فعلا دارو هاشم باید ب موقع مصرف کنه سرمشو در اورد
دکتر رفت بابا جون اومد و رفت کارای مزخصیشو انجام بده
داشتم کمک میکردم لباساشو عوض کنه ک پرستار اقا اومد دستش دوتا امپول بود گف برگرد امپولتو بزنم محمد بدون حرفی خواس برگرده کمکش کردم دمر شد و دستش اذیت میکرد شلوارشو درس کردم پرستاره پنبه کشید گف ی نفس عمیق بکش شل کن محمد تا نفس کشید سوزنو فرو کرد ولی انگار زیاد درد نداش محمد ریلکس بود سمت مخالفشو پنبه کشید و گف این یکم بیشتر درد داره شل کن محمد یکم شل کرد اونم سوزنو فرو کرد اولش ریلکس بود وستاش درد داش دستمو محکم فشار میداد ی اخ اروم گفت ک پرستاره سوزنو در اورد و رفت منم یکم براش ماساژ دادم و اقا جون اومد کمک کرد محمد از تخت بیاد پایین و رفتیم داروخونه دارو هارو بگیریم ک سه تا امپول و چندتا قرص توش بود رفتیم خونه ک مامان جون کلی اسپند ود کرده بود  عزیز جون مامان و بابا هم اومده بودن ک انگار گوشی کن خاموش بوده نگران شدن ژنگ زدن ب گوشی محمد مونده بوده خونه مامان جون برمیداره و میگه ک چیا شده  تا شبم مامان جون اصرار کردن ک بابا اینا بمونن با کلی اصرار قبول کردن شام هم موندن بعدشم ک دایی های محمد خالش و ی دونه عموش عمو سهیل اینا هم اومدن 4
بعد شام مهمونا رفتن منم مامانم گف بمون پیش شوهرت 😍❤️منم با مهدی رفتم لباس اوردم ک برم حموم 
فرداشم محمد یدونه امپول داش ک رفتن با مهدی درمونگاه زدن و اومدن😘
خدارو شکر امروزم حالش خیلی خوبه❤️
پ ن:فردای اون روز عروس خانم با مامان و باباش اومدن عیادت محمد❤️😍
پ ن:قرار مهریه و اینا هم بخاطر محمد موند برا دوسه روز دیگ❤
پ ن:دوستان ببخشید اگ ییمزه بود یا خیلی طولانی شد🙈❤
پ ن:راسی کانالو ب محمد هم معرفی کردم ک قراره ب ما پیوسته بشه😂❤️
پ ن:و همین الان هم پیشمه و سلام میرسونه❤️
پ ن:دوستون دارم خیلییی زیاد😘
پ ن:دکتر حامی عزیز،دکتر مهدیه جان،گیتا جان عزیز و و و حالا بخوام بشمرم ماشالا خیلی زیادین متنظر خاطرات قشنگتون هستم😍
خدافس قشنگا😍🌸

خاطره نگار جان

سلام دوستان، خودمو معرفی کنم، نگار هستم ۲۳ سالمه، چند روز پیش دو تا از دندونای عقلمو جراحی کردم میخوام خاطرشو براتون تعریف کنم، من نامزد دارم اسمش پوریاست، دانشجوی دندانپزشکی هستش، خودمم لیسانس حقوق دارم و دارم میخونم برای ارشد، خوب بریم سراغ خاطره، یکشنبه صبح پوریا اومد دنبالم رفتیم دندون پزشکی، دکتر یه لیست بهمون داد که ابزار جراحی بود از داروخانه تهیه کردیم و برگشتیم مطب، خیلی میترسیدم اما چاره ای نبود اذیت بودم باید جراحی میکردم، اینم بگم که دکتر از دوستان پدر پوریا بود ، نوبتمون شد رفتیم داخل نشستم روی یونیت که دکتر با دوتا آمپول بی حس کننده اومد سمتم، خیلی ترسیده بودم ، پوریا ام بالای سرم بود ، دوتا آمپولارو زد تو فک پایینم البته زیادم درد نداشت، بیست دقیقه نشستم تا حسابی بی حس بشه، تو این مدت پوریا و دکتر تعریف میکردن و منم که لبم بی حس بود یوری شده بود صورتم🥴دکتر پرستارو صدازد که جراحی رو شروع کنن،  پوریا نشسته بود روی صندلی بغل بخاری، بلند شد اومد سمتم
_نترسی عزیزم، من اینجام، نگران نباش اصلا چیزی رو حس نمیکنی
چیزی نگفتم فقط با چشمایی پر از استرس دوروبرمو نگاه میکردم، بالاخره پرستار اومد ، جراحی انجام شد، پوریا راست می‌گفت چیز زیادی رو حس نکردم ، حالم خوب بود ، دکتر یه سری دارو نوشت تو دفترچم، از مطب خارج شدیم پوریا دستمو گرفته بود، سرم یخورده گیج میرفت، منو نشوند تو ماشین و رفت دارو هامو گرفت، وقتی که برگشت یه پلاستیک دستش بود که پر از سرنگ بود یه لحظه با دیدنش ترس برم داشت
_پوریااااااااا، این همه آمپول برای منه؟
_آره عزیزدلم، باید بزنی که عفونت نکنه
چیزی نگفتم، زیاد نمیتونستم حرف بزنم، برگشتیم خونه ، مامانم منتظرمون بود، پوریا براش توضیح داد که چیکار کردیم و چیشد، رفتم اتاقم، یخورده احساس درد میکردم، انگار بی حسی داشت از بین میرفت، لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت، گاز توی دهنم حالمو بد میکرد اما باید نگهش میداشتم، پوریا وارد اتاق شد پشت سرشم مامانم با سینی چای وارد اتاق شد، به پوریا تعارف کرد که چای بخوره به منم گفت نیم ساعت دیگه بستنی میاره که بخورم، 
_بهتری عزیزم؟
_یخورده درد دارم 🥺
_الان بهت مسکن میزنم بخوابی
پلاستیک دارو هارو برداشت سه تا سرنگ جدا کرد شروع کرد به آماده کردن آمپولا
_عشقم دمر شو 
چیزی نگفتم (یعنی غرورم اجازه نمی‌داد ) ، دراز شدم، اومد سمتم و شلوارمو از دوسمت داد پایین 
_آماده ای عزیزم؟
_اوهوم
سمت راست باسنمو پنبه کشید و فرو کرد یکم سوخت اما زیاد درد نداشت دوباره همون سمتو پنبه کشید و سوزنو فرو کرد اینم زیاد اذیتم نکرد 
_عزیزدلم این یکی پنی سیلینه خودتو شل بگیر دردت نیاد
_باشه😢
سمت چپ باسنمو پنبه کشید و سوزنو آروم وارد کرد ، آروم آروم تزریق میکرد قیافم رفت تو هم، درد بدی داشت، 
_آی آی آی پوریا
_جانم، شل بگیر
دردش تو کل پام میپیچید، اشک تو چشمام جمع شده بود، سوزنو درورد و یکم جاشو ماساژ داد
_مرسی که تحمل کردی نگار خانومم
کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد، حدودا دو ساعت خوابیدم، بیدار که شدم پوریا رفته بود، مامانم برام بستنی و آبمیوه آورد، جای بخیه هام درد میکرد، سرمو گوشمم درد میکرد، شب پوریا اومد خونمون برام کلی کمپوت و آبمیوه گرفته بود، من سرم درد میکرد دراز شده بودم توی تختم، اومد پیشم بوسم کرد کلی نازمو کشید ، فرنی گذاشت دهنم، باهم فیلم دیدیم، تعریف کردیم ، ساعت یازده شب گفت نگار جونم دمر بخواب آمپولاتو بزنم عزیزم
رفت از مامانم پدالکلی گرفت و برگشت پیشم، بااینکه دوست نداشتم اما بدون هیچ حرفی دمر دراز شدم، با دوتا آمپول اومد سمتم، 
_عزیزم اول پنی سیلینتو میزنم، خودتو شل بگیر
سمت راستو پنبه کشید و تزریق کرد ، درد بدی داشت که دوست داشتم داد بزنم
_ آییییییی پام😭
_یکم تحمل کن خوشگلم، پاتو شل کن
اما هرچی می‌گذشت بدتر میشد ، یکیم اون سمتم زد که زیاد درد نداشت جاشونو ماساژ داد یکم
_ببخشید دردت اومد خانومم 
_عیب نداره 😔
پوریا شب پیشم موند صبح زود بیدارم کرد برام یک لیوان شیر گرم و عسل آورد 
_ برای چیه؟ من خوابم میاد، میل ندارم الان
_ بخور عزیزدلم ، باید جون داشته باشی پنی سیلین بزنی
یه لحظه مغزم سوت کشید
_بازم پنی سیلین؟ مگه تموم نشد؟؟؟😭 
_قربونت برم این آخریشه بخاطر من، اگه نزنی عفونت می‌کنه 
_ عشقم خوب چه عجله ایه شب که اومدی بزن برام
_ عزیزدلم الان چرا با من بحث میکنی، شیرتو بخور دراز شو
دوباره مظلوم تر از همیشه بدون هیچ حرفی شیر عسل خوردم (زهر مار شد به جونم)، میخواستم دمر بخوابم که حالت تهوع شدیدی گرفتم، دویدم سمت دستشویی و همه ی شیر عسلو بالا آوردم🤮 پوریا دستمو گرفت و منو برد سمت کاناپه ، مامانم سرکار بود
_چیشدی یهو نفسم؟
_همینه دیگه وقتی اصرار میکنی تو این صبح زود بهم آمپول بزنی همین میشه😠😡
با لبخند بوسم کرد و گفت عشقم آروم باش
کمی بعد برام چای نبات آورد و کلی دوباره نازمو کشید (البته خرم کرد) چاییمو که خوردم گفت خوب عشقم دمر بخواب بزنم دیرم شده، هرچقدر اصرار کرد قبول نکردم، لج کرده بودم 
بلند شد و گفت باشه ، خودت خواستی 
بعدش با یه حرکت منو خوابوند رو پاش و شلوارمو کشید پایین
_چیکار میکنی روانی😡
_حرف نباشه،😠
با عصبانیت پنبه کشید رو باسنم، ترسیده بودم شدید با صدایی لرزون و بغض آلود گفتم پوریا ببخشید، آروم بزن لطفاً 😭🥺
_باشه عزیزم تو فقط پاتو شل بگیر اصلا نترس چیزی نیست
دوباره پنبه کشید و آروم سوزنو فرو کرد دردش شروع شد 
_ آی آی پوریا 
چیزی نگفت
_ خیلی درد داره درش بیار نمیخوام😭
با دست دیگرش رون پامو محکم گرفت و گفت تموم شد عزیزم ، اما بعدش باهاش قهر کردم
مرسی که خوندین

خاطره نیره جان

# چالش 
سلام دوستان نیره ام یه چند باری خاطره گذاشتم 
امروز اومدم بد ترین خاطره پزشکیمو براتون تعریف کنم 
پارسال تابستون چند روزی بود که شقیقه های سرم به شدت درد میکرد و حالت تهوع خیلی بدی داشتم تا سه چهار روز تحمل کردم و به هیچکس چیزی نگفتم . ولی دیگ نتوستم خیلی بد بوددد خیلی 🤕🤕 دلوزدم به دریا و به نامزدم که اسمش علیه گفتم اونم کلی دعوام کرد و گفت عصری میاد دنبالم که بریم دکتر 
رفتم به مامانم گفتم عصری علی میاد دنبالم بریم بیرون اون گفت باشه 
نزدیکای ساعت شیش علی پیام داد ۲۰دقیقه دیگه دم در باش 
بلند شدم آماده شدم و رفتم پایین دیدم علی اومده سوار شدم سلام دادم و احوال پرسی کردیم
از دستم خیلی ناراحت بود بدون هیچ حرفی حرکت کرد و دم یه بیمارستان نگه داشت . رفتیم اورژانس پرستار راهنمایی مون کرد به اتاق دکتر ، رفتیم تو سلام دادیم( یه دکتر تقریبا ۴۵ ساله فوق العاده مهربون ) دکتر گفت بیمار کیه علی گفت خانومم دکتر گفت بفرمایید بشینید وبا دستش به صندلی بیمار اشاره کرد با پاهای لرزون رفتم نشستم . دکتر رو به من کرد و گفت خب مشکل چیه؟ بهش گفتم که چهار روز سر درد شدید و حالت تهوع دارم و تو این چند روز چیز درست و حسابی نخوردم گوشیشو گذاشت رو قلبم گفت خیلی تپش داری گفتم یه خورده استرس دارم خیلی مهربون گفت استرس برا چی ! خوب میشی دخترم . فشارمو گرفت گفت خیلی پایینه و گفت گرما زده شدی . دفترچمو برداشت شروع کرد به نوشتن وسطاش بهم نگاه کرد گفت آمپول میزنی دخترم؟ تا اومدم بگم نه علی گفت بله آقای دکتر میزنه خیلی درد داره سرش 
بعد گفت برای تهوع و فشار پایینتم یه سرم مینویسم همین الان بزن دفترچه رو داد به علی و گفت داروها سر وقت مصرف بشه تشکر کردیم و اومدیم بیرون 
علی خیلی جدی گفت بشین برم داروهاتو بگیرم  نشستم رو یکی از صندلیا سرم خیلی درد میکرد سرم رو گذاشتم رو تکیه گاه صندلی و چشامو بستم که چند دقیقه بعدش علی اومد دیدم دارو دستش نیست گفت دادم به پرستار دستمو گرفت بلند کرد برد رو یکی از تختا خوابند و پرده هارم کشید چند دقیقه بعدش یه پرستار آقا با یه سینی دستش که توش سرم و چند تا آمپول بود اومد تو رو به من گفت خانم آستینتو بده بالا علی اومد آستینمو داد بالا و دستمو محکم گرفت اصلا رگ نداشتم پرستار گارو محکم بست و شروع کرد به گشتن هی دستمو ماساژ میداد و ضربه میزد تا بگو پیدا کنه بعد که پیدا کرد آنژیوکت رو از کاورش درآورد سوزنش خیلیی کلفت بود یه لحظه ترسیدم پنبه زد و سوزنو فرو کرد خیلی درد داشت چشمامو بستم اشک از گوشه چشمم زد بیرون خیلی دردم گرفت پرستار تنظیم کرد و چهار تا آمپول ریخت توش و رفت 
علی اومد بالاسرم و اشکامو با دستش پاک کرد خیلی ناراحت بود گفت عزیز من اگه همون روز اول گفته بودی اینجوری نمیشدا چشامو بستم دوباره اشکم اومد علی سرم و بوس کرد و گفت حالا دیگه ناراحت نباش استراحت کن 
نمیدونم چی شد که خوابم برد و با سوزش دستم بیدار شدم دیدم پرستاره داره چسب میزنه بهم گفت برگردید یه آمپول عضلانی باید بزنم 
خیلی خجالت کشیدم که پرستار آقا بود علی کمکم کرد آماده شدم و شلوارمو یه ذره داد پایین 
پرستاره گفت یه خورده میسوزه ، علی اومد دستش و گذاشت رو کمرم و با اون یکی دستش دستمو گرفت، پرستار پنبه زدو فرو کرد خیلی سوخت تموم که شد با کمک علی بلند شدم و رفتیم خونمون علی همه چیرو به مامان و بابام گفت اونام کلی ناراحت شدن که چرا بهشون نگفتم . رفتم تو اتاقمو خوابیدم بیدار که شدم حالم خیلی بهتر بود علی هم رفته بود گوشیمو برداشتم دیدم پیام داده بیدار شدی زنگ بزن عزیزم
بهش زنگ زدم و گفتم حالم خوبه فردای اون روز با تزریق اون آمپول و سرم حالم خوب درد نداشتم . اما از فرداش دردام شروع شد و دارو هاهم هیچ تاثیری نداشتن علی برام پیش متخصص مغز و اعصاب وقت گرفت رفتیم و علائمم رو گفتم برام ام آر آی اورژانسی نوشت گفت جوابشو بیارید ببینم 
   رفتیم اونجا خیلی استرس داشتم علی هم قشنگ میشد نگرانی رو تو چشاش دید اما منو آروم میکرد 
یه چند دقیقه بعد یه خانم لباس ام آر آی آورد گفت اینو بپوشین با علی رفتیم تو یکی از اتاقا کمکم کرد لباسمو عوض کنم و مدام سعی میکرد منو آروم کنه 
همش میگفت عزیزم چیزی نیست و زود تموم میشه و اینا ولی اصلا رو من تاثیر نداشت مثل بید میلرزیدم از ترس لباسو که پوشیدم دوباره همون خانم اومد منو ببره برای ام آر آی علی بهم گفت برو عزیزم چیزی نیست و به پرستاره سپرد مراقبم باشه رفتیم تو اتاق خانمه کمکم کرد خوابیدم روتخت یه چند تا وسیله گذاشت دور کردنم که تکونش ندم و رفت بیرون یه آقا اومد تو و گفت عکسبرداری تون ۱۵ دقیقه طول میکشه
سعی کنید آروم باشید و تکون نخورید منم چشامو بستم تودلم آشوب بود دستگاه و روشن کرد و من رفتم تو دستگاه، دستگاه صدای خیلی بلندی داشت ، دستگاه که صدا داد پاهای من شروع کردن به لرزیدن آقاهه هی میگفت خانم آروم باشین آما دست خودم نبود آخرش یه چیزی گذاشت رو پاهام که تکونش ندم بلاخره عکسبرداری تموم شد و من اومدم بیرون دوباره اون خانمه اومد کمکم کرد بلند شم همین که از تخت اومدم پایین چشام سیاهی رفت نزدیک بود بیوفتم که خانمه منو گرفت وکمکم کرد بدم بیرون،  رفتم بیرون علی پشت در بود همین که دیدمش گریم گرفت اونم بغلم کرد آرومم کرد و لباسمو عوض کرد ، گفتن که جوابش ۳ ساعت دیگه آماده میشه ماهم رفتیم بیرون یه چرخی بزنیم ، علی هم هی سعی میکرد منو بخندونه و خوراکی هایی که دوست داشتم و میخرید اما من لب به هیجی نزدم اون سه ساعت برام اندازه یه سال گذشت بلاخره اون سه ساعت لعنتی تموم شد و جواب بردیم به دکتر نشون دادیم گفت که میگرن دارم اما خداروشکر زود متوجه شدیم با دارو حل میشه انقدر منو علی خوش حال بودیم که نگو دکتر دارو نوشت تشکر کردیم و اومدیم بیرون و پیش به سوی خونه ، همه خوراکی هارم با علی خوردیم 😂😂 علی هم برام یه گوسفند قربونی کرد و گوشتشو بین درو همسایه پخش کردیم 
اینم خاطره من 😊😊
دوستون دارم زیاد 😘الهی که خوشتون بیاد 😘
مراقب خودتون باشید 🌸🌸
خدانگه دار👋

خاطره آرمینا جان

سلام صدتا سلام
من برگشتم با یک خاطره جدید 😂😂😂😂
میدونم شاید بعضی ها بگن باز این اومد
اره خاطره من جذاب نیست 😔😔چون تخیلی نیست😔😔 جذاب نیست چون شیاف تو خاطرم ندارم😔😔 چون نه خودم پزشکم نه همسر پزشک ندارم😔😔 جذاب نیست چون پدر یا برادر پزشک ندارم😔😔خیلی دوست دارم داشته باشم ولی خب نشد 😭😭😭😭😭😭 خیلی کم پزشک داریم بیشتر یا پلیسن یا دبیر وقتیم مریض میشم چون توی شهر یا استان خودمون نیستیم میرم یه پزشک دیگه من توی دندان پزشکی یا چشم پزشکی خاطره زیاد دارم و هر کودوم یجورن 😂😂😂😂خب یه بیو بدم اسمم آرمیناست یدونه داداش دارم ۶ سال از من کوچیک تره بابام نظامی ومادرم خانه داره افتخار میکنم که پدرم نظامیه یا همون پلیسه 😄😄😄خب من هشت ساله دکتر نرفتم بخاطر ترس بدی که از آمپول دارم بقول مشاورم فوبیای شدید رشتم انسانی و از دستم متنفرم چون من عاشق پزشکیم ولی نزاشتن 😭😭😭😭😭😭😭😭😭برا همین اصلا درس نمیخوندم تا چند ماه پیش که برای اینکه پدرم ناراحت نشه ما توی خاطرمون از این لوس کردنا نداریم پدرم دوستم داره ولی اینطور عجیب غریب نه خب خب زیاد حرف زدم خاطرم مال دیروزه ولی آمپول نداره ولی بجاش خنده داره 🤣🤣خاطره: دیروز صبح بابام قبل اینکه بره سر کار یک ساعت مرخصی گفته بود رفت برای من و مامانی نوبت گرفت رفت سر کار صبح بیدار شدم مامی رو بیدار کردم نشستم درس خوندن شب وروز همش درحال خوندنم مامی خودش رفت منم نشستم درس بعد امتحان ظهر مهمون اومد خونمون طبق معمول 😂😂😂هر روز مهمون داریم حتی ت شرایط سخت کرونا اصلا رعایت نمیکنن متاسفانه😔😔😔☹☹☹خلاصه ساعت یک ربع به سه رفتیم سه رسیدیم بعد از بیست دقیقه نوبتمون شد مثلا شیشمین نفر بودم ولی متاسفانه بعضی ها رعایت نمیکنن بگذریم دکتر گفت که چشمات خشک شده حساسیت پیدا کرده مامی شکایتمو به دکتر کرد میگفت چه تو گوشی چه کتاب همش میخونه دکترم دمش گرم گفت اشکال نداره درس نخونه چکار بکنه رفتیم پاین (مطب سه طبقه بود) بابا منتظر بود خستگی از چشماش میبارید دلم خیلی براش سوخت کلا منو بابام عاشق هم دیگه هستیم یلحظه بدون هم میمیرم رفتیم دارو خانه گفت قطره خارجیه نداریم امروز رفت مر کز استان برام خرید 😘😘😘😘😘قربونش برم بعد که اوردشون یکیتون شبیه آمپول بود اول رفتم تو شوک بعد زدم زیر خنده از پسر عموم هم طریقه مصرفش پرسیدم ممنون که خوندید

خاطره علی جان

سلام علی هستم 28 ساله مجرد  مربی بدنسازی . خاطره برمیگرده به زمانی که خوش و خرم به دور از نگرانی از کرونا زندگی می کردیم . برای مسابقات آماده میشدم و همزمان در باشگاه کلاس داشتم روزای سخت کاری بود و تایم استراحت کم همه چی دست به دست هم داد و خستگی و ضعف و سرمای هوا باعث شد سرما بخورم ولی وقت نمیکردم برم دکتر راستشو بخوام بگم وقت نمیکردم و نمیخواستم برم متوجه سرنوشت شومی که انتظارمو میکشید بودم. بعد از دو سه روز خوددرمانی و خوردن میوه و رسوندن انواع ویتامین طبیعی به بدن حس کردم بهتر شدم یه روز تو باشگاه از صبح کلاس داشتم و با بچه ها تمرین میکردم و ظهر تمرینات خودم بود مربی پوستمو کند ضعف شدید داشتم و سرگیجه مربی گفت میری دکتر فردا سرحال میای تمرین . عصر برگشتم به باشگاه خودم و کلاس بدنسازی بزرگسالان داشتم تو این گروه داداش کوچیکم مرتضی هست نیمچه دکتره  دانشجوی پزشکیه وسط تمرین بودیم سرم گیج رفت خم شدم وزنه بزنم نتونستم بلند شم و نشستم رو زمین مرتضی و بقیه بچه ها دورم جمع شدن گفتم چیزیم نیست فشارم افتاده مرتضی به سعید گفت دستگاه فشار و بیاره فشارمو گرفت پایین بود زنگ زد به عمو جریانو با مخلفات گفت عمو گفت اگه تقویتی دارید یدونه بزن الان میام باشگاه . تو جعبه یه نوروبیون پیدا کرد مشغول آماده کردنش شد گفتم مرتضی حرومش نکن اینجا نمیزنم الان خوبم گفت که خوبی آره ؟ گفتم اره  اومد نزدیکم گفت داداش به نفعته برگردی گفتم متوجه عرضم نشدی گفتم خوبم نمیزنم گفت خودت خواستی به نیما گفت بیا کمک مربی نمیتونه برگرده بچه ها نیششون باز شد گفتم ببندین برید تمرین کنید سرد نکنید نیما گفت من برای احتیاط میمونم گفتم لازم نکرده مرتضی گفت بمون بمون لازمم میشی ژست پزشکی گرفته بود برگشتم گفتم ناقصم نکنی آروم بزن پنبه الکلی کشید سمت راست و آروم فرو کرد دردش پیچید تو پام سعی کردم تحمل کنم تموم شد کشید بیرون ( نوروبیون ماهانه میزنم چون ورزش سنگین میکنم برای بدنم لازمه دردش و میشناسم و باهاش کنار اومدم) همونجوری دمر موندم مرتضی پیشم موند به نیما گفتم بره تمرین کنه رفت عمو بعد از نیم ساعت رسید گفتم شهر کوچیک شده ترافیکم نداره زود رسیدین گفت برای نجات جون برادرزاده فورا خودمو رسوندم گفتم راضی به زحمت نبودم نمیدونستم اینقدر عزیزم 
گفت داشتم میرفتم خونه که زنگ زدین نزدیک بودم . معاینه کرد نچ نچ کرد گفت خرس گنده شدی ولی بلد نیستی مراقب خودت باشی .بچه ها تمرین و ول کرده بودن بالاسرم بودن نیش همه  آروم گفتم عمو حرفا رو بزاررفتیم خونه بگو بلند گفت مگه حرفی مونده مگه بگم گوش میدی زندگیت شده مسابقه باشگاه نمیفهمی خواب و استراحت چیه به سلامتیت ضربه زدی تواین دانشگاه ها چی به شما یاد میدن غر زد و غر زد و نسخه نوشت داد دست مرتضی گفتم خودم برگشتنی میگیرم عمو  گفت روزه میخوندم؟ برای عمم میگفتم حالت بده گفتم فهمیدم حالم بده ولی بیهوش نیستم داروها رو میگیرم اگه تزریقی داشت میرم خونه بابا مرتضی میزنه عمو گفت اگه داشت؟فکر کردی این حالت تزریقی نمیخواد  به مرتضی گفت چرا وایسادی برو دارو بگیر به بچه ها گفت از یخچال آبمیوه ای چیزی بدید بخوره فشارش پایینه گفتم سیرم نوروبیون زدم سرحال میشم گفت حرف نزن بچه ها آبمیوه اوردن خوردم دیدم بچه ها تمرین نمیکنن گفتم تمرین تعطیل برید خونه دوتاشون رفتن بقیه موندن گفتن نگران شماییم  صبر کردیم مرتضی اومد عمو سه تا آمپول آماده کرد گفتم لازمه؟ چپ چپ نگام کرد سکوت کردم برگشتم به بچه ها گفتم چرا نمیرید چی اینقدر هیجان داره زل زدین به من گفتن انتقام  ( دو هفته قبلش بدنشون کم اورده بود مجبورشون کردم نوروبیون بزنن  داشتن انتقام میگرفتن )
به عمو گفتم جون باران (دخترعمو)آروم بزن گفت خیالت تخت یه جوری میزنم اسم باران یادت بره اولی و بدون عکس العمل رد کردم اما امان از دومی لعنتی از لحظه ورود تا پس از خروج درد داشت دستمو گاز گرفتم جای دندونام روی دستم موند هیکلش ریزه میزه بود امان از دردش خدا نصیب نکنه آخری عمو لطف کرد سمت بعدی زد سر دومی درد کشیده بودم برای این یکی جونی نداشتم آروم ناله میکردم تا تموم شد و کشید بیرون . یه سرمم گرفته بود که به عمو گفتم تو خونه میزنم قبول کرد . ممکنه پیش خودتون فکر کنید عمو چرا بدجنسی کرد و برای آمپول قبول نکرد خونه بزنم در واقع عمو خیلی مهربونه و برادرزاده و خواهرزاده هاشو دوست داره ولی روز قبلش مچ منو باران (دخترش ) وقتی حرفای رمانتیک رد و بدل میکردیم گرفت و یه گوشمالی حسابی داد ولی انگار کافی نبوده و تو باشگاه سنگ تموم گذاشت . اگه درمورد وضعیت رمانتیک منو باران بخواین بدونید بیش از یک سال از این ماجرا میگذره ولی فعلا معلقیم عمو اجازه خواستگاری نداده . درمورد شاگردای باشگاه و مرتضی بخواین بدونید روز بعد توی باشگاه طوری تمرین دادم به غلط کردن افتادن و فهمیدن به مربی شون باید احترام بزارن  امیدوارم خوب تعریف  کرده باشم . یا حق 

خاطره ساینا جان

سلام 😁
چطورین؟
حالتون خوبه؟ با تدریس انلاین حال می کنین؟😂من که اصلا حال نمی کنم حضوری که بود سر کلاس میخندیدم و خوش بودیم وای الان نمی تونیم😥 خداکنه شر این کرونا زودتر کنده بشه 😟 خب اول من یه بیو بدم:
من ساینا هستم چون مشابه اسمم در وب بود ترجیح دادم با اسم «ساینا امی» که امی اول فامیلیمه توی وب باشم دو سال هست که وب رو می شناسم و برای اولین بار میخوام خاطره بگم من ۱۵ سالمه و تک فرزندم ولی یه دخترخاله دارم که برام مثل خواهر میمونه خب بریم سراغ خاطره :
یک روز از خواب بیدار شدم گوشیمو روشن کردم ببینم کلاس انلاین شروع شده یا نه دیدم هنوز نیم ساعت فرصت دارم ترجیح دادم برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم . وقتی دیدم مامانم نیس یه کم تعجب کردم کلایا شروع شد بعد از چند دقیقه مامان اومد و گفت که نوبت دکتر پوست و مو گرفته . می دونستم که کمبود ویتامین b12 دارم چون اکثر اوقات چیز ها رو دو تا میبینم و بیش از حد مضطربم . کلاسا که تموم شد رفتیم پیش متخصص و بعد از معاینه دو تا برق لب داد بهم و گفت یه آزمایش می نویسم هفته بعد جوابشو برام بیار منم تشکر کردم و رفتیم خونه فردا بعد از امتخان دادن با معلم کلاس بعدیم هماهنگ کردم که میخوام برم ازمایشگاه و ... ایشون هم قبول کردن تا ساعت ۹ ناشتا بودم و ساعت ۹و نیم رفتیم یه ازمایشگاه که گفتن وسایلشو نداریم(من نمیدونم یه ازمایش خون ساده چی میخواست که اینا وسایلشو نداشتن) رفتیم یه ازمایشگاه دیگه هیچکس نبود نوبتم شد رفتم داخل اتاق پرستار روی صندلی الکل اسپری کرد و من نشستم رو صندلی مانتومو دادم به مامانم پرستاره بعد از اماده کردن چند تا چیز سرنگ رو از بسته اش در اورد (یعنی تا چشم من افتاد به سرنگ نزدیک بود پس بیوفتم) وقتی پنبه رو الکلی کرد اومد جلو گفت استینتو بده بالا. همینکار رو کردم و نیدلو فرو مرد و بعد از اینکه یه بشکه ازم خون گرفت درش اورد و گفت پنبه رو بزار روش پنبه رو نگه داشتم تا پرستار چسب بزنه از بس استرس گرفته بودم اصن نفهمیدم پنبه رو روی هوا نگه داشته بوذم😂😂😂 پرستار اومد و کلی دعوام کرد بعدش چسب زد و بلند شدم و رفتیم خونه مامان بزرگم (اونحا بیشتر قربون صدقه ام میرن تا مامان و بابام 😂😂😂) یه هفته بعد جوابش رو گرفتیم و فرداش دوباره رفایم ویش متخصص گفت درست حدس زدم ویتامین b12 کمه . آمپول بهت میدم هفته ای یدونه بزن .
تا کی رو خدا میدونه😂😂😂) تشکر کردم و رفتم بیرون با مامانم راهی داروخونه شدیم وقتی امپول توی پلاستیک رو دیدم اصلا میخواستم بمیرم (اخه ۱۳ سال بود امپول نزده بودم یعنی از بچگیم) خلاثه رفتیم تزریقات مامانمم باهام اومد (نمیدونم چه اخلاق بدیه شاید ادم معذب باشه😯😯) پرستاره اومد گفت دراز بکش (چون من کمی بغض کرده بودم فکر کرد لوسم برای همینم گفت ملمانم بره بیرون خدا خیرش بدع😂😂😂😂) دراز کشیدم و شلوارمو داد پایین پنبه کشید فرو کرد (چون یدونه بود ترجیح دادم صدام در نیاد) اخراش داشتم خودمو راضی میکردم که بگم آی که درش اورد جاش پنبه گزاشت و رفت منم شلوارمو درست کردم و رفتم بیرون .تمام
پ.ن:اولبن بارم بود خاطره میگزاشتم ببخشید اگه بد بود
پ.ن:هنوزم دارم هفته ای یکی امپول می زنم البته بماند که چند تا شو پیچوندم
پ.ن:انشالله همه سلامت باشید . .

خاطره باران جان

سلام من باران هستم این خاطره ای که قراره بگم مربوط به دوسا پیش یعنی 13 سالگیم
ماملن من به خاطر کارش به تهران رفته بود منم خونه تنهل خیلی کیف میداد . مامانم بهم قول داده بود که 4 روز مونده به تولد دختر خالم برگرده بابای من ساعت 12 شب میومد خونه بعد من هرکاری میخواستم تا اون موقع میگردم بدون اینکه کسی یهم قاطی بشه هرروز با یه بلوز میرفتم برف بازی میکردم و برمیگشتم هفته اول خیلی خوب گذاشت هفته دوم روز اولش که رفتم برف بازی حسابی یخ زده بودم جوری که برای اولین بار رفتم زیر دوش خیلی گرم خودمو گرم کنم دوش خیلی گرم بود ولی من هنوز مثل تکه یخ بودم یکم گرم شدم بعد متوجه شدم صدام گرفته فهمیدم که قشنگ سرما خوردم.
یکم خودمو گرم کردم و خوابیدم وقتی بیدارشدم خیلی بدنم درد داشت بابام زنگ زد بر نداشتم نخواستم متوجه صدام شه پیام داد گفت من امروز تا چهارشنقه شیفتم شب میام بعد گفت دختر عموت(صبا که 19 سالشه و دختر عمومه)تو راهه داره میاد.
خلاصه تا وقتی که صبا بیاد یکم خوابیدم صبا که اچمد گفت چته  گفتم صبا سرمذ خوردم اونم گفت حتما برف بازی کردی بعد بهش گفتم تچرورخدا به بابا نگو چون ممکنه ببره دکتر اونم کلی دارو و امپول اینا گفت باشه نمیگم فقط یخ شرطی گفتم چه شرطی گفت من تا جکعه خونه شمام منم گفتم اوکی 
سه چهارساعت فقط رو صدام کار کردیک که یکم درس شه خلاصه شب اول صدام درست شد و خوابیدیم صبح هم حالم خیلی بد بود چند بار بالا اورده بودم روز سوم حالم دیگه اصن خوب نقود و روز چهارم که قرار بود بابا بیاد شب که اومده خواسته که نازم کنه فهمیده من تب دارم صبح شد بعد من خسته  بودم بدنم بد جور درد میکردم انگار یکی منو یه چندبار زده صبا بلند شد و بابام از صبا پرسید باران مرضه اونم گفت اره و من اینطوری شدم:🤕😫
بعد صبحونه که قرار بود بریم مامانو از فرودگاه برداریم بابا گفت باران بعد اینکه مامانو برمیداریم میریم دکتر منم خیلی ناراحت شدم .
خلاصه مامان سوار ماشثن شد و رفتیم دکتر روز جمعه بود و خیچ جا بغز نبود یدونه مطب هم باز نقود داشتم امیدوار میشدم که دیگه دکتر نمیرم و یهو بابام گفت که برادر دوست من مطب داره میریم اونجا باز ناراحت شدم رسیدیم در مطب بعد دیدیم بستس بابام زنگ زد به برادر دوستش و اونم اومد ( با زنش اومد  چون زنش پرستاره)بعد ما یه پیر مرد اومد گفت حالم بده اطفا نوبتتون بده مننوبتمون رو دادسم 15 دیقه نشستیم کارشون توم شد و رفتن اناق تزریقات بعد چند دیقه یه جیغی بلند شد فهمیدم اینا بد امپول میزنن قبل رفتن به اتاق داشتم کلی دعا میکردم که برام امپول ننویشه بعدش رفتیم اتاق ویزیت دکتر معاینم کرد و ماجرا رو پرسید و صباهم زود همشو جوتب داد معیانه تموم شد و زیر لب به صباگفتم دارم برات عوضی 
یعد بابامو کشوند یه ور و داشت صحبت میکرد و هی به من و نسخه نشان میکرذ انثدر ترسیده بودم داشتم پالتومو میپوشیدم که گفت دختر نپوش برو تمپولاتو بزن بعد بپوش برو من اپنجا کم مونده بود گریه کنم با صبا رفتیم اتاق تزریقات ماملن و بابام رفتن نشستن تو ماشین . تز صبا خن ه از من گریه بعد هی میگفت چیزی نیس بچه نشو و....
خانوم دکتر (زن همون دکتره)اومد بالا سرم گفت از امپول میترسی منم جواب ندادم چون ازش خوشم نیومد  بعد گفت لطفا شلوارتو بدین پایین منم یه کوچولو زدم پایین بعد دختره گفت رو شلوار که نمیرنم دخترم بیشتر بکش پایین بعد یهو صبا شلوارمو تا زانو کشید پایین طوذی که سعی مسکردم دکتر بره یکم بکشم بالا بعد دکتره اومد بد حایی پنبه مالی کرد و یهو سورن رو فرو کرد از من جیغ از صبا جوییدن پالتوم در تثر خنده بعد یهو اقاهه درو وا کرد اومد تمام بتسنمو دید و گفت مشکلی پیس اومده صدای جیغ کشیدم و گفتیم نه و رفت بعد خانومه گفت الان میام صبر کنین یعدش اومد دیدم با سه تا تمپول بزرگ اومده رو سینی خیلی ترسیدم و نشستم گریه کردم بعد هی دلدغری میداد میخواست امپولو بزنه که گفتم لطفا اروم بزن میسوزه اثن دختره هم نمیدونم حرصش اومده یا چی که محکم بزرگترین امپول روی سینی رو زد یه کونم بعد اونقدر جیغ زدم که صبا سرمو گرفته یود امپولام تموم شد و داشتم پالتو رو میپوشسدم که مامانم اومد با دکتره حرف زد اونقدر حرفاش طولغنی بودن که 20 دیقه طول کشید بعد من سفید شدم فشارم افتاده بود و مثل تکه یخ شده بودم خانومه اومد فشارم گرفت و گفت چون قبلش چیزی نخوردی اینطوری شدی و یه سرم زد توش هم پره تمپول کرد😑 بعدش تموم شد و دوس داشتم از صبا انتقام بگیرم شب رفتم پیش تو لیوانی که قرار بود چای بخوره تف کردم و صبحش اونم مریض شد و همون نسخه ای که دکتره بهم پیچید به اونم پیچید منو صبت رفتیم اتاق نزریقات همون یدونه اولی رو که زدم پاهای صبا بلند شد و جیغ کشید تا اینکه امپولاش تموم شد و منم یه انتقامی گرفتم
ببخشید اگه متن منو طولانی بود

خاطره آریانا جان

سلام 
آریانا هستم ۲۶ سالمه پزشک هستم و نامزدم امیرحسین که ۲۸ سالشه و پزشک داخلی ...!

اولین خاطره مه که دارم تعریف میکنم ..
یه هفته پیش تا ۶ صبح بیمارستان شیفت بودم اومدم خونه احساس درد کردم و معده ام خیلی می سوخت رفتم یه دوش گرفتم و فاموتیدین خوردم و دراز کشیدم رو تخت 
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم .. امیرحسین بود که زنگ زده بود حالمو بپرسه  
گفتم حالم خیلی خوبه عشقم تو خوبی گفت عالیم و ۵ ساعت دیگه میاد خونه 
باخودم گفتم ۵ ساعت دیگه چیکار کنم خوب شم امیرحسین نفهمه
رفتم و عرق نعنا خوردم که همین که خوردم حالم به هم خورد و بالا آوردم از درد گریه ام گرفته بود و قفسه ی سینه ام درد گرفت 
خودم و جم  و جور کردم بعد در و واسه امیرحسین باز کردم 
و شام و کشیدم 
به من گفت چرا چیزی نمیخوری آریانا...؟
گفتم میل ندارم..!
رفتم و رو مبل دراز کشیدم 
امیر حسین گفت خوبی .؟
گفتم آره خوبم یه مریض بد حال آوردن بیمارستان حالم بد شد 
دیدم خسته است گفتم عزیزم برو بخواب 
منم نزدیکش نشدم که مریض نشه خدایی نکرده 


صبح امیرحسین بیدارم کرد گفت آریانا خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم آره عزیزم چیزی نیست خواب بدی دیدم تنگ نفس شدم همین نگران نباش 
به فکر امروز باش که کنفرانس داری 
گفت باهم بریم؟!
گفتم برو تو عشقم منم چندساعت دیگه میام 
خودم و با هزار بدبختی آماده کردم و رفتم 
واقعااااا چیزی نمیشنیدم احساس میکردم دارم از حال میرم همه جا دور سرم تکون میخورد 
امیرحسین دستم و گرفت گفت 
آریانا😳😳
گفتم جانم عزیزم 
گفت چیکار کردی با خودت هاااااا 😠
گفتم خوبم چیزی نیست 
همین که داشتیم از سالن خارج میشدیم دیدم تعادلم و دارم از دست میدم و دست امیر حسین و گرفتم که افتادم 
امیرحسین سعی میکرد بهوشم بیاره
بعد چند دقیقه چشامو باز کردم گفتم چیشده ...؟!
گفت هیچی عزیزم منتظر آمبولانس هستیم
گفتم چرااا  ... من خوبم 
گفت باشه تو خوبی عصبانیت و نگرانی از چشاش دیده میشد 
چند دقیقه گذشت و آمبولانس رسید 
داخل آمبولانس حالم بهم خورد و دیدم که خون بالا آوردم 
ترسیده ام حقیقتش 
حالت گیجی داشتم 
که صدای امیرحسین و شنیدم گفت فشارش خیلی پایینه و...
وقتی چشامو باز کردم داخل بیمارستان بودم و امیرحسین داشت معاینه ام میکرد 
گفت عزیزم خوبی 
منم نگاش کردم و گفتم خیلی درد دارم 🥺🥺🥺


گفت باشه عزیزم آروم باش عزیز دلم چیزی نیست خوب میشی 
تپش قلب گرفتم 
و نمیتونستم نفس بکشم 
فشارم رو ۸ بود 
و داشتم از شدت درد گریه میکردم که 
امیرحسین گفت خانم پرستار سرم وصل کنید 
گفتم امیرحسین خوبم بریم خونه لطفااااا
به حرفم گوش نداد 
و باید تحت نظر باشی 
تب مو گرفت گفت خدارحم کرده تشنج نکردی 
(۳۹.۷°)

بعد دو روز درد زیاد از آمپول و شست و شوی معده و.... رفتیم خونه 
وقتی رفتیم گفت عزیزم من تا آمپول هارو بیارم تو رو تخت دراز بکشم 
گفتم نه لطفاااااا امیرحسین دست تو خیلی سنگینه 
گفت بچه بازی  دیگه درنیار  آریانا 
دراز بکش 
دراز کشیدم و دستم و مشت کردم 
اومد و شروال مو آورد پایین 
گفتم نه تو رو جون آریانا نکن درد داره 
گفت کافیه دیگه 😠
خودت و شل کن چیزیم نگو 
ساکت شدم و باهاش قهر کردم که ازم عصبانی شده 

الکل و که زد سفت شدم
چندتا ضربه زد و گفت شل کن 
شل که کردم سوزن و حس کردم گفتم آیییییی .... امیرحسین چیزی نگفت 🥺
بعد گفت این آمپول درد داره خودت و خیلی شل کن و نفس عمیق بکش دردت نگیره 

گفتم نه لطفاااااااا‌
به حرفم توجه نکرد و الکل و زد و فرو کرد 
همین که فرو کرد واقعا نفس کشیدن برام سخت شد 
گفتم امیرحسیییییییین 
لطفااااااااا😭😭😭😭😭😭😭درش بیار 
خودم و سفت کرده بودم هرچقدر تلاش کردم نشد آمپول و درآورد گفت 
چیکار میکنی تو😠😠😠آمپول داشت می شکست تو باسنت 
گفتم لطفا نزن🥺

پاشو گذاشت رو پام و با یه دست کمر و گرفت دوباره آمپول و زد 
نمی تونستم تکون بخورم 
که زدم زیر گریه 
گفتم امیرحسین خیلی بدی😠😭😭😭


یه حوله گرم کرد روی باسنم گذاشت 
بعد چشام سنگین شد و خوابم برد 
بیدار که شدم امیرحسین گفت عزیزم حالت خوبه؟
گفتم خوبم 
پیشونی مو بوس کرد و گفت لطفا دیگه مریض نشو

خاطره مرجان جان

سلام ،امیدوارم حالتون خوب باشه. مرجان هستم ،قبلا خاطره  عمل جراحیم رو فرستاده بودم ،همون که همه روده ام را برداشتند. من مثل خیلیها استرس آمپول دارم ولی آمپول زدن دیگه برام یه نوع درد بچه گانه محسوب میشه انقدر که دردهای بزرگتر دیدم. این مدت تا دلتون بخواد بیمارستان بستری شدم ، اندوسکوپی و کلونوسکوپی و ...سالی یک بار با یک بیماری نادر مواجه میشم. پاییز سال گذشته بود که دیدم انگشت شستم خیلی درد میکنه بدجور ،موقع نوشتن فلج میشدم سرما هم بهش میخورد بدتر میشد ،ابان و اذر بود تقریبا میخواستم لیست دانش اموزانم رو بنویسم فلج میشدم برگه ها رو تصحیح کردم پدرم درومد🥴 دیگه به  یقین رسیدم این یک درد معمولی نیست ،رفتم دکتر و ام ارای انجام دادم با تزریق، جواب که اومد تومور تشخیص دادن ،تومور خوش خیم که گفتن تنها درمانش جراحیه، یکجا رفتم گفتن ۵ میلیون هزینه عمل میشه.رفتم بیمارستان دولتی امام خمینی بهترین جراح، اون هم فرستاد اسکن هسته ای و رادیولوژی،تمام کارها رو انحام دادم که یک روز برم برای عمل. همزمان با این مسئله یک روز هم در ماه رمضان همین امسال بود که اندوسکوپی معده هم رفتم همون بیمارستان، گفتن ما بیهوش نمیکنیم ،اسپری لیدوکائین زدن گلوم بسرعت بی حس شد ،داشتم خفه میشدم نیم خیز شدم و همش بالا میاوردم ،دکتر اومد گفت این طاقت نمیاره بیهوشش کنید ،اکسیژن گذاشتن جلوی بینیم و رگ گرفتن خیلی درد داره وقتی از روی دست رگ میگیرن ، بیوپسی کردن و تموم شد فرستادن ریکاوری ،بعد از اینکه تونستم سرپا بشم ترخیص کردن ،دکتر رو دیدم گفت عفونت بود ،نمونه رو دادیم پاتولوژی بعد از چند روزی رفتم جواب رو گرفتم ،جواب افتضاح بود عفونت و التهاب شدید و بافت معده به متاپلازی تغییر کرده بود یعنی ضایعه پیش سرطانی ، رفتم دکتر گوارش خودم گفت اگر عفونتت خوب نشه سرطان میشه😔 خیلی ترسیدم بهم ریختم فکر اینکه مبادا پای ژنتیک درمیون باشه حالم رو ریخت بهم ،سه نوع انتی بیوتیک داد باید دوهفته میخوردم ،داروها رو خوردم تموم شد ناگهان دیدم نمیتونم بشینم و بلند بشم هر دو زانوم از کار افتاد 😭 از داخل زانوهام داغون شدن مجبور شدم رفتم ارتوپد ام ار ای کردن ،مینیسکم پاره شده بود تاندونها پاره شدن و همه عوارض تاوانکس بود😔 گفت باید عمل بشی و یکسال بعد پای راستت. ۲۹ خرداد بستری شدم و ۳۰ جراحی شدم و کلا عمل دستم فراموش شد. ۴ عمل روی زانوی چپم انجام شد و خیلی خیلی خیلی عذاب کشیدم .خاطره تلخ عمل زانوم رو جدا گانه اگر دوست داشتید تعریف میکنم 😭😭😭😭

خاطره گیتا جان

سلام دوستان 
من گیتا هستم بعداز مدت ها با یه حال خیلی بد اومدم...
این مدتی که نبودم متاسفانه داشتم سخت ترین روزای زندگیم و سپری میکردم
روزایی که حتی فکرکردن بهشون حالم و بد میکنه 
و انقدر اون دوران حال روحی بدی داشتم که الان که بهش فکرمیکنم چیز زیادی ازش یادم نیست
یادمه امیر بهم تقویتی میزد ولی یادم نیست چندتا؟ چی؟ چجوری؟ که بتونم براتون تعریف کنم
تو یه حالتی بودم مثل کما نمیخوام با تعریف کردن از اون روزا شما رو هم ناراحت کنم ولی از شدت تنهایی اومدم که هم یکم صحبت کنم هم دلیل غیبت طولانیم و بگم و هم یه خاطره امپولی براتون تعریف کنم....
متاسفانه کرونا عزیزترین فرد زندگی من یه قسمت بزرگ از وجود منو ازم گرفت
عزیزجونم که قبلا ازش تعریف کرده بودم براتون به آغوش خدا رفت
روزای اولی که این اتفاق افتاده بود من فقط یه مرده متحرک بودم 
امیر که حال منو دید خودش ارش رو کلا یه هفته فرستاد خونه مونا خودشم یه هفته موند خونه و بخاطر کرونا مراسمی هم نمیشد گرفت و بخاطر یه سری شرایط خونه مامانم اینا هم نمیتونستم برم فقط یک هفته شبانه روز با امیر تو خونه گریه کردیم 
گریه کردیم و حرف زدیم گریه کردیم و از خاطرات گفتیم
امیر برای اولین بار از مراسم های فوت همسراولش و اتفاقات و حال بد خودش و ارش و بقیه برام میگفت و خلاصه دوتامون حال خیلی عجیبی داشتیم 
امیر خیییلی عزیز و دوست داشت میگفت منو یاد مادربزرگ خودم میندازه و خیلی حالش بد بود از فوت عزیز
امیر میگفت سرخاک شلوغه بخاطر کرونا خطرناکه و فلانه فقط صبح خیلی زود میزاشت برم سرخاک
 هرروز ساعت ۵ و ۶ صبح با امیر میرفتیم سر خاکش و باهاش صحبت میکردم
وقتایی که سرخاکش بودم اصلا نمیتونستم گریه کنم دلم ارومِ ارووم بود قشنگ کنارم حسش میکردم ولی همممه ی تایمی که تو خونه بودم فقط گریه میکردم تا فردا صبحش که دوباره برم سرخاک...
من کلا انگار تو این دنیا نبودم نه چیزی میخوردم نه حرفی غیراز عزیزم میزدم نه با ارش حرف میزدم.دوستامم زنگ میزدن تسلیت میگفتن من اصلا تو حال خودم نبودم همه رو امیر جواب میداد.
روز خاکسپاری که بدددترین روز زندگیم بود و اصلا دلم نمیخواد راجبش حرف بزنم
خاطره ایی که میخوام بگم برای روز هفتم عزیز هست که بخاطر پروتکل های بهداشتی تو حیاط خونه خودش صندلی چیدن و مراسم یادبود گرفتن
امیر و پوریا میدونستن من با دیدن اون حیاط و اون گلدون ها بدونِ عزیز تو هجوم خاطرات دیوونه میشم بخاطر همین قبلش کلی باهام حرف زدن و باهام اومدن و اونجا هم نمیزاشتن از کنارشون تکون بخورم و همه هواسشون بهم بود ولی مداح که شروع کرد و صدای نی تو اون فضا پیچید من دوباره بی تاب عزیزم شدم...
مونا و سعید و بابا و خواهر امیر و اشناهایی که اومدن بهم تسلیت گفتن من حتی نمیتونستم نگاهشون کنم و امیر از طرف من جواب میداد و من فارغ از اطرافم تو حال خودم بودم و با همه وجودم گریه میکردم و اولین داغ بزرگ زندگیم رو تجربه میکردم
قشنگ حس میکردم که هرلحظه حالم داره بدتر میشه
امیر زیر گوشم گفت گیتا کافیه دیگه میخوای بریم؟
گفتم نه میخوام باشم
چند دقیقه بعدش یه دفعه چشمام سیاه شد سرم سنگین شد همونجوری که سرم پایین بود اصلا نتونستم سرمو بلند کنم چیزی بگم فقط سرمو گزاشتم رو پای امیر که رو صندلی کنارم نشسته بود2
فکرکرده بودن غش کردم یه دفعه همه اومدن دورم
امیر بغلم کرد گفتم خوبم چیزی نیست فقط سرم داره از درد منفجر میشه
برام اب اوردن یکم خوردم گفتم امیر دارم بالا میارم منو ببر تو سرویس.انقدر سرگیجه داشتم نمیتونستم خودم برم. رفتم تو دستشویی و بالا اوردم اومدم بیرون گفتن امیررفته ماشین رو بیاره جلو در، مونا و دخترخالم کمکم کردن برم جلو در و سوار ماشین شدیم و رفتیم جلو درمانگاه سرکوچه نگه داشت و من اصلا توان نداشتم از ماشین پیاده بشم .پوریا و امیر دوتایی زیر بغلمو گرفتن منو بردن تو درمانگاه و پرستار وقتی حال منو دید گفت تو اتاق تزریق سرم بخوابونیدش به دکتر میگم بیاد اونجا ویزیتش کنه 
انقدر بیحال بودم که چیز زیادی از اونجا یادم نمیاد فقط یادمه که اون روز دکتر درمانگاه از دوستان امیر بود و منم قبلا تو یه مهمونی دیده بودمش و سریع دارو نوشت و پوریا رفت بگیره ولی دکتر گفت چون فشارش خیلی پایینه میگم از داروهای درمانگاه سریع براش تزریق کنن تا داروها رو بیاره و جایگزینش کنیم.وقتی دکتر از اتاق رفت بیرون من به خودم اومدم دیدم بابام و زن داییم و مونا و سعید و دخترخالم و نامزدش و بابا و مامان و خواهر امیرم دیدن من حالم بد شده نگران شدن و اومدن درمانگاه.
با همه دردی که داشتم نشستم لبه تخت و گفتم من خوبم برید به مراسم برسید که فقط بابام رفت و پرستار یه خانوم حدودا ۵۵ ساله بود اومد تو اتاق گفت مامان جان سریع حاضر شو سرم و بزنم. 
من با شنیدن مامان جان دوباره گریم شروع شد 
بابای امیر کنارم بود سرمو گرفت تو بغلش و گفت اروم باش دخترم
منم مثل دختربچه های ۵ ساله با گریه میگفتم نمیتونم باباجون من عزیز خودمو میخوام عزیز خودم
انقدر عاجزانه تو بغل بابای امیر التماس میکردم و عزیزمو صدا میکردم که همه کسایی که تو اتاق بودن گریه میکردن
بخاطر اینکه اونا شرایط منو میدونستن عمیقا درک میکردن که من چقدر بی کَس شدم... بابای امیر دست میکشید رو سرم میگفت اینجوری نگو باباجون 
همون موقع پرستار با ۲ تا امپول اماده اومد تو اتاق گفت عزیزم سریع اماده شو
 گفتم امپول چیه؟
پرستار گفت ارومت میکنه دخترم بخواب
همونجور باگریه میگفتم نمیخوام اروم شم نمیخوام به عزیزم فکرنکنم 
مونا و باباجون اومدن گفتن بخواب گیتا لج بازی نکن زشته ولی من واقعا اون حالم غیرارادی بود
نمیخواستم ارامبخش بزنم میخواستم برم سرخاک
پرستار میخواست بره دکتر و صداکنه که امیر اشکاشو پاک کرد اومد از پشت بغلم کردتو گوشم دائم میگفت هیچی نیست ببین هیچی نیست گیتاارامبخش نیست عزیزم مسکنه بخواب
گفتم نمیخوام بخوابم امیر باید برم سرخاک تااروم شم التماست میکنم امیر میگفت باشه عزیزم امپولاتو زدی میریم یه لحظه فقط امپولاتو بزن بعدم با مونا و باباجون منو خوابوندن 
باباجون پرده های دور تخت رو کشید و رفت پشت پرده 
منم یه دستم تو دستای مونا بود و یه دستم تو دستای امیر 
پرستار که اومد و پرده ها رو کشید و خواست امپولا رو بزنه مونا خواست بره گفتم مونا تنهام نزار
گفت باشه فداتشم نمیرم فقط تو ارووم باش
نمیدونم کدومشون شلوارم اینا رو کشید پایین اماده کرد
پرستار امپول اولی رو که زد خیییلی میسوخت 
دست امیر و محکم فشار میدادم میگفتم ایییی امیرررر نمیتونمممم اخخخ
اونم همش میگفت هیسس گیتا اروم باش عزیزم الان تموم میشه 
ولی تموم نمیشد کم کم پامو تکون میدادم از درد میگفتم اخخخخ بسسسه دیگه خیلی میسوزه
امیر همش میگفت فداتشم نفس عمیق بکش خودتو شل کن
خانومه سوزن و دراورد گفت تموم شد عزیزم الان اروم میخوابی
سرمو از رو تخت بلند کردم گفتم من نمیخوام بخوابم امیر نمیخوام اروم شم بگو ارامبخش نزنن 
گفت باشه خانومم شما بخواب 
دستشو گزاشت رو کمرم که دیگه نتونم بلند شم مونا هم دستم و سرم و نوازش میکرد
امیر داشت اروم باهام صحبت میکرد و ارومم میکرد که یهو دوباره پام سوخت  با صدای بلند گفتم واااای امیرررر ایییییی
مونا میگفت دورت بگردم الان تموم میشه تحمل کن
ولی اصلا نمیتونستم فقط میگفتم بسه دیگه طاقت ندارم
امیر دائم میگفت صبوری کن عزیزم نفس عمیق بکش الان تموم میشه
ولی من واقعا دست خودم نبود من اصلا ادمی نیستم که برای امپول انقدر سر و صدا کنم ولی اون روز واقعا بی تاب عزیز بودم نمیتونستم اروم باشم
امیر داشت اروم باهام صحبت میکرد و ارومم میکرد که دوباره پام سووخت
 یهو ناخوداگاه از شدت درد پامو تکون دادم و یه جیغ خفه کشیدم که امیر سریع پامو گرفت و عصبی شده بود از اینکه انقدر دارم اذیت میشم. خیلی جدی گفت بسه دیگه گیتا یکم تحمل کن
سرم رو از امیر برگردنم گزاشتم سمت مونا و اشکام شروع شدن
اونم دست و صورتمو گرفته بود تو دستاش و ناز میکرد و پا به پای من اشک میریخت...
پرستار امپول دوم رو که دراورد بنده خدا فکرکنم دلش سوخته بود برام خواست جای امپولامو ماساژ بده که تا یکم فشار داد من بلند گفتم آاااااییی ولم کنید دیگه بابا درد دارم...بیچاره گفت ببخشید دخترم ببخشید فقط برگرد سرمتم بزنم 
امیر اومد سرم و بوسید و کمکم کرد برگردم 
گفتم امیر اصلا نمیتونم پاهامو تکون بدم مگه امپول چی بود که انقدر درد داشت؟؟؟!
گفت بخاطر فشار عصبی ماهیچه هات رو منقبض کرده بودی بخاطر همین خیلی درد داشتی تازه شانس اوردیم شرایطت رو درک کرد و خیلی اروم و باحوصله تزریق  کرد وگرنه هیچی دیگه....
سرمم هم بعد از ۳ بار تلاش بالاخره با کمک امیر تونست رگم‌ و پیدا کنه و بزنه
اون چندباری که سوزن رو وارد دستم میکرد ولی نمیتونست رگ پیدا کنه خیلی دردم میگرفت ولی دیگه جون نداشتم ناله کنم فقط اروم اشک میریختم و امیر و صدا میکردم
از همه بدترش هم وقتی بود که پرستار خواست بره و پرده ها رو کشید و تازه فهمیدم من جلوی اون همه ادم چقدر سروصدا کردم!
به امیر گفتم ابروم رفت
گفت نه عزیزم همه شرایطت رو میدونن درکت کردن 
البته بعضی هاشون مثل شوهر دخترخالم و پسرداییم رفته بودن تو حیاط ولی من خیلی جلوی بقیه معذب شدم
بابای امیر اومد کنارم رو تخت نشست خیلی باهام صحبت کرد خیلی اروم شدم ازش خواستیم شبم بیاد پیشمون و بعد از اونم هم خیلی بیشتر از همیشه میاد پیشمون و قوت قلبمون هست
ارش هم همون شب انقدر بهونه گرفته بود که اوردیمش خونه و خیلی سخته که باید جلوی اون تظاهر کنیم که حالمون خوبه... چون ارش تو بچگیش مادرشو از دست داده و صحنه های غم انگیز زیادی دیده مشاورش گفته بود که اصلا نباید تا چندسال تو مراسم های عزا و اینجور چیزا باشه بخاطر همین امیر همون روز اول با اژانس فرستادش خونه مونا
دیگه نمیدونم چی بگم
با بی حوصلگی تمام براتون نوشتم و ببخشید اگر خاطرم ناراحتتون کرد
امیدوارم هیچ کدومتون این حال بد رو تجربه نکنید و همیشه شاد باشید در کنار خانوادتون و قدرشونو بدونید
قربونتون بشم
گیتا

خاطره سارا جان

بچه هاسلام من برگشتم بایه خاطره ی دیگه من یه بارخاطره گذاشتم و این دومی هست خوب اول یه بیو بدم:من سارا هستم با ۱۴ سال سن از تهران و یه خواهر دارم ۲۰ ساله دانشجوی معماری و مادرم خانه دار و پدرم هم استاد دانشگاه هستن خوب خیلی حرف زدم برم سراغ خاطره اینو بگم که من تابحال آمپول نزدم(شانسو ببین تو😜)ولی از دندونپزشکی زیاد دارم که اونم برای بچگیام هس چون دیگه نمیترسم و دلیل اینکه تابحال آمپول نزدم اینکه که هردفعه احساس میکنم یه لیوان شیرولرم با زردچوبه میخورم و درجاسرحال میشم میدونم زیاد خوشمزه نیس ولی ازمزه بده آمپول که بهتره.خاطره:کلاس چهارم بودم یه روز صبح که مامانم بیدارم میکنه برم مدرسه بعدازکلی فوش دادن به مدرسه و معلمم و مدیرمو همه😁پاشدم رفتم خودمو توآینه نگا کردم چک کردن دندونم که آیا سفیدن یا خیر متوجه شدم که ای دادبیدادروی دندونم یه چیز سفیدوسخت هس که بعد از کلی معاینه های خواهرم متوجه شدیم دندونه(اینو بگم خواهرم دکتر نیس و اونموقع هم کلاس ۱۰ بودواینو میگن ‌که آدمو برق بگیره ولی جو نگیره معنیشو اینجا فهمیدم😅)اخه من مگه میشه مگه داریم روی دندونی که نه لقه نه هیچی دندون دراد😳هیچی دیگه بعد مدرسه که شد مامانم زنگ زد به دکترمون و برام وقت گرفت رفتیم و قرار شد دندونمو بکشن(یاابلفضل😱)هیچی دیگه اومد پیشبندو بست و میخواس شروع کنه بکار منم داشتم سکته میکردم اخه اولین بارم بود اومد این آمپول بیحسی هس اونو زد(اخه تو دکتر بخدا تو حمالم نیستی اخه یه قطره😤)هیچی دیگه با اینکه یکم حس داشتم شرو کردکه تاجشوکندو منو زجر دادحالا این بیحسی از کم شده بود و این پنسو گرفته بود هی میکرد تو لسم من دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه و جیغ و داد(ولی خداییش گوش بدبخت خانومرو کر کردم اما حقش بود😁)بعد بالاخره کارش تموم شده بود حالا برای من چش غوره میرف(دلم میخواس بگیرم اون چشاشو از ‌کاسه درارم(وحشیم خودتونین😒))هیچی دیگه منم که میخواستم برم اون شیر آب هس بقل او تخته وسله و یه چنتا لیوان کنارش بود یه لیوانو پر آب کردم بعد موقع رفتن طوری که مثلا دستم لرزید نصفشو ریختم رو لباسش ینی باید قیافشو میدیدی خیلی خنده دار بود😂و ازون به بعد دیگه پیش اون خانومه نرفتیم.
خاطرام تموم شد مرسی که تا آخر خوندین و امیدوارم که خوشتون اومده باشه و اینکه نظراتتونو راجب خاطرم بگین کنجکاوشدم بدونم.عاشق همتونم❤

خاطره شادی جان

سلاااام به همههه
من باز اومدم
میدونم دلتون خیلی تنگ شد واسم😉 حالتون چطوره؟خوبین؟ با کلاسای آنلاین چه میکنین؟😏😒‌
من که باز سوتی دادم😂نمیگم بتون بیشتر از این آبروم نره اینجا😶
خدایی قبول دارین لذت امتحان به تقلبه؟
اصولا خر خونی رو همه بلدن ولی تقلب هنر میخواد که هرکسی نداره😁
تقلب شیوه های مختلفی داره اوپن بوک ک دیگه تقلب محسوب نمیشه  یکی از واجباته😂
کلاس ما به این شکله که تا الان من درس میخوندم به بقیه میرسوندم😐
(فک نکنین با زور مامان بابام میخونماا اصلاا😂)
کلی هدف واسه آیندم دارم مجبورم بخونم😌
خلاصه که با شروع امتحانات ترم اول تصمیم گرفتم یه خبر ناگوار به بچه ها کلاسمون بدم🤕
خبر به این شرح بود که قرار شد از امتحانات نوبت اول تو هیچ امتحانی کمک نکنم بشون
چون تمرکزم بهم میخورد نمیتونستم خودم امتحان بدم😂(به این حرکت زیبای من چُسان فیسان گفته میشود محض اطلاع😁)
در نتیجه دوستام به شدت منو مورد لطف قرار دادن و همه بلاکم کردن
البته بماند چقد فحش دادن بهم که اینجا جاش نیست بگم😂 خب بگذریم
من همین دو روز پیش خاطره ساز شدم😂
والا بخدا هیچ کاری نکردم نشسته بودم تو خونه مثل دخترای خوب درسمو میخوندم که یدفه تب کردم😐
خیلی اهمیت ندادم چون زیاد نبود
داشتم ریاضی تمرین میکردم امتحان داشتم
که کمر درد و دل درد بدی اومد سراغم
تصمیم گرفتم بخوابم!!
تا ساعت ۷ عصر خواب بودم
بیدار شدم دیدم بابام بالا سرمه😐
گفت پاشو بریم بیمارستان وسط امتحانات عقب نیوفتی
هر چقد گفتم خوبم نیاز نیست قبول نکردن😒
کلی حرف زد بام در نهایت با داد آخرش ک باور کنید از روی محبت بود پاشدم لباس پوشیدم😂😂
رفتیم پیش یه دکتر نوبت نداد😐
رفتیم یه مطب دیگه تعطیل بود😑
آخرشم رفتیم بیمارستان
بابام رفت نوبت گرفت بعد حدود نیم ساعت رفتیم داخل
یه دکتر حدودا چهل ساله بود
سلام کردیم که جواب نداد😂
دکتره بر اساس جواب آزمایشم گف کلیم عفونت داره تب الانم بخاطر همینه😑
چون بعد از جواب آزمایش فقد یکی از آمپولارو زدم خوب نشدم😂 البته من همچنان معتقدم با اون آمپولا حالم خوب نمیشد😂
داشت حرف میزد باهام از علائمم میپرسید خواست دارو بنویسه گفتن آمپول میزنی
گفتم نه دوباره با صدا بلند تر گفتن آمپولللل نمیزنیییی😐
بازم با نهایت خونسردی گفتم نه😂
گف لوس😐باشه بعد با یه حالت ناراحتی گف قرص مینویسم😂
اگه اشتباه نکنم کپسول آمپی سیلین نوشته بود و گفت هر ۱۲ ساعت دوتا بخورم😶
بابام تشکر کرد اومدیم بیرون
سوار ماشین شدیم رفتیم کل دارخونه هارودور زدیم هیچکدوم اینو نداشتن😐
موندیم چیکار کنیم😐😂
بابام گف زنگ بزن به داداشت ببین جواب میده
زنگ زدم با صدایی گرفته گف چته شادی😐اولش نگران شدم گفتم خوبی طوریت شده؟
گف نه از خواب بیدارم کردی😂
جریانو گفتم براش گف عکس برگه آزمایشو بفرستم واسش
با گوشی بابام فرستادم براش بعد ۱۰ مین زنگ زد گف دکتره چی نوشت؟
گفتم آمپی سیلین😶
گف این که گیر نمیاد
من خودم ندیدم، آمپولشو دیدم ولی کپسولش اونجا گیر نمیاد اصلا
دکتره حالش خوش نبودا
پس از کمی بحث با برادر گرامی
قرار بر این شد داداشم خودش نسخه بنویسه عکسشو بفرسته ماهم از داروخونه داروهارو بگیریم!!
اول چن تا سئوال پرسید ازم بعد پنج مین عکس نسخه رو فرستاد
دیدم همش AMP😐😂
راستش خیلی ترسیدم خواستم زنگ بزنم بش منصرفش کنم ولی بیخیال شدم با خودم گفتم فوقش نمیزنم دیگه😎😂
حرکت کردیم بابا جلو یه داروخونه نگه داشت گفت من میرم داروهاتو میگیرم
گرسنه نیستی؟
گفتم نه😶
رف کمی بعد با یه کیسه دارو برگشت ک پنج تا آمپول توش بود😐
با یه سرم البته😂
اولش خواستم بگم بریم خونه نمیزنم ولی سرمو دیدم خیالم راحت تر شد
رفتیم یه درمانگاه واسه سرم من😑
استرس گرفته بودم😐😂
با نهایت شجاعت رفتم داخل بابامم دستمو گرفته بود گفت بشین که من داروهاتو تحویل پرستار بدم
منم نشستم رو صندلیا دیدم بابام داره با یه دکتر جوون حدودا همسن داداشم حرف میزنه فک کردم از دوستا داداشمه خوشحال شدم😂😂
بعدا فهمیدم پسر خاله بابام بوده😒😂
کلی حرف زدن تا بیمار اومد رفت خداروشکر😒
بابا داروهارو داد به پرستار بالاخره.
اونم به من گف برو تو اتاق بیام رگتو بگیرم
با استرس رفتم بابامم اومد بام
پرده رو کشید پرستاره اومد با سرم بالاسرم آویزونش کرد بعد گف چن بار دستتو مشت کن
همونکارو کردم یه دفه فرو کرد😑
خیلی درد داشت
دیدم سوزنو دراورد تو رگ نزده بود
فاتحه خودمو خوندم😂
باز دوباره یجا دیگه زد تو رگ نبود منم داشتم جون میدادم😐
دوباره دراورد یجا دیگه زد😑
بازم تو رگ نبود
بار چهارمم یجا دیگه زد ایندفه دیگ صدا بابام دراومد😎
گفت بلد نیستی بگو یکی دیگه بیاد رگاش پاره شدن بچم😠
خانومه رف با ی پرستار زن و یه پرستار مرد برگشت
پرستاره ک تازه اومده بود دوباره گفت دستمو مشت کنم
منم مشت کردم بعد به اون پرستار آقاهه گف اینجا خوبه؟😑
اونم نمیدونم بر چه اساس ولی گفت خوبه😐😂
خانومه هم سوزنو فرو کرد 

و چسب زد و رفتن😒
یه نفس راحت کشیدم
بابام گفت میخای بخابی؟
گفتم نه،آخه دستم خیلی درد میکرد
نیم ساعت گذشت داشتم با پدر گرامی حرف میزدم حوصلم سر نره😂
هر چقد منتظر موندم پرستاری نیومد آمپولارو بریزه تو سرم😐
استرس گرفتم بدجوررر
دیگه طاقت نیاوردم به بابام گفتم برو ازشون بپرس شاید یادشون رفته😂
گفت اونا کارشون همینه یادشون نمیره😐
گفتم حالا بپرسی چی میشه مثلا😐
پاشد رفت پرسید پرستاره گفت آمپولا از اول تو سرم بودن😂
اومد گفت ببین گفتن تو سرمه الکی منو فرستادی اونجا😐😂
بعد از یه ساعت سرم تموم شد پرستاری که اومد درش بیاره یه آمپولم دستش بود😐
دیدمش ترسیدم😐تو دلم کلی فحش به داداشم دادم😂
پرستاره گفت برگرد بابامم خیلی ریلکس پیشم مونده بود خواستم بگم برو بیرون نگفتم دیگه😑
دیدم چاره ای نیست برگشتم ولی عضلم از شدت ترس سفت بود  بابام لباسمو درست کرد پرستاره پنبه کشید گف شل کن خودتو
همینو ک گفت شل کردم😑
یهو از بغل خیلی کج سوزنو فرو کرد😒
خیلی درد داشتم ولی فقط دستامو مشت کردم
یکم گذشت دردش خیلی زیاد شد داد زدم آییی بسه
اشکم دراومد🥺
بابا گف تموم شد عزیزم همون لحظه پرستاره سوزنو دراورد و رفت
بابام لباسمو درست کرد کمک کرد برگردم پام درد نمیکرد ولی دستم خیلی درد میکرد دوجاشم کبود شده بود😒
کفشامو پوشیدم پیش بسوی خونه😂
تو راه بودیم داداشم زنگ زد حالمو بپرسه منم کلی غر زدم سرش
اونم خیلی خونسرد گف بسه دیگه اگه خوبی برم بخوابم😐
منم گفتم برو بخواب روانی😏
‌.
.
‌.
و اکنون به پایان خاطره رسیدیم🥰

پ.ن:یه سئوال!شماهم مثل من این روزا حس میکنین کرونا هیچ وقت قرار نیست تموم بشه؟😐
هر روز یه مدلش میاد روانی شدیم😑

پ.ن۲:راستی مادربزرگ من خاطرات اینجارو میخونه گفتن سلام برسونم به همتون😂
هر چقد بهشون میگم خودتون سلام برسونین میگن حوصله ندارم بچه😐

پ.ن۳:امتحان ریاضی ۱۹.۵ شدم به معلم گفتم نیم نمره چرا کم شده من که درست نوشتم همه رو
میگه من از کجا بدونم همه رو خودت نوشتی یا تقلب کردی؟😐
خیلی معلمای خوبی داریم ما میدونم😑

پ.ن۴:چند وقتیه که مامانم بخاطر عمل خواهرش به عبارتی دیگر عمل خاله بنده از ماهشهر به تهران کوچ کرده و منو جناب پدر رو تنها گزاشته
و من هر روز از طعم دلنشین غذا های پدر پز لذت میبرم😞😂

و در آخر برای همتون آروزی سلامتی میکنم😊 
☆وقتی کبوتری شروع به

معاشرت با کلاغها می کند،

پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود.

دوست داشتن کسی که لایق

دوست داشتن نیست اصراف محبت است:)

♡دکتر علی شریعتی♡

خاطره کوثر جان

سلام کوثرهستم اززیراسمان یکی ازشهرهای غیورکشورایران.قبلاهم خاطره گذاشتم فک کنم باهام اشناباشید.اقاکسایی که منومیشناسن دستشون بالااماخب من به دودلیل خاطره کم میزارم1.کنکور2.اینکه من توخیالاتم زندگی نمیکنم روزی ده بارمریض شم.ده بارامپول بزنم.ده نفرقربون صدقم برن.اصلامن هرچی بدبختی میکشم ازدست کلماتیه که اولشون ک هست: کنکور.کرونا.کلاس انلاین و.....الانکه دارم مینویسم بعدخوندن یه عالمه زیست وقاطی کردن همانندسازی باترجمه تصمیم گرفتم ازخیرش بگذرم بیام باشماگپی بزنم .خب بریم سراصل مطلب که فک کنم حوصلتون سررفته داریدانصراف میدیدازخوندن خاطره😬😬😬جریان ازاین قراره که بعدازاسترس های درسی دیدن نتایج قلم چی و... دوباره حال من بدترشد☹☹دفع خون،کم خونی شدید،بی حالی ،ریزش موو...شروع شد😭😭😭مامانم پیش دکتری که برای بیماریم میرفتم🚑🚑نوبت گرفت(ازدکتراوحشت دارم تاجایی میتونم ازشون دوری میکنم کلارابطه خوبی ندارم بادکتروبیمارستان🏥🏥ازروزی که نوبت میگیرن تاروزموعودش مثل🐕‍🦺🐕‍🦺میشم)خلاصه روزدوشنبه نوبتمون شد وقتی رفتیم صدامون زدن که منشی گفت فقط خودمریض بره داخل مامانم:این بچس بره نمیتونه حرف بزنه😑😑من تولم:مامان من۱۹سالمه چطورنمیدونم چی بگم😡همزمان ازاسترس پاهام شل شده بودوتنهاوارداتاق شدم☹
سلام کردمدکترم جواب دادن😊گفتن خب چه خبرمشکل چیه؟🤔منم نتونستم به ترسم غلبه کنم گفتم:من نمیدونم مشکل چیه🙃دکتر:ینی چی پس براچی اینجایی؟من:نمیدونم اصلانمیدونم براچی اوردنم اینجا😁😁😁گفت بشین من گفتم اندفعه تنهابیای توببینم چیکاره ای🤣نشستم وقتی مدارکمودیدداروهاتومیخوری؟بالبخندملیحی گفتم نه🙂ادامه دادم موهام میریزه.بیحالم باچندچیرخصوصی😎گفت درازبکش😭😭روتخت درازشدم اومدمعاینه کردگفت رعایت نکردی استرس گرفتی مشکلت برگشته دارونوشت💊💉گفتم نمیشه تاکنکورم یکاری کنین حل شه وگرنه میشم یه کچل کنکوری که گفت ممکنه تااخرعمرت باشه😭 مامانم صدازدبهش گفت نگران نباشین فقط داروهادرست مصرف کنه💊(الان اسم داروهاروبگم دکترای وب میفهمن مشکلمو😭)گفت:مزالازین.فولیکوژن یه چندتادیگه که اسماشون یادم نیست میدم بهش بخوره برای ریزش موهاشم امپول فک کنمb5بودکه هفته ای یدونه بزنه رفتیم بیرون گفتم من امپول نمیزنم🤣🤣😄💉💉💉مامانم گفت نزن کچل شی طبقه اول تزریقاتی بودرفتیم اونجابااکراه بلاخره بعداز۱۹سال عمرمامانم برای اولین بارباهام نیومد😊اونم تادم دراتاق تزریقات اومدکنارتخت نیومد امپولودادم دست خانم تزریقاتی گفت درازبکش لباستم درست کن ولی من انگارخشکم زده بودنشستم روتخت پاهاموتکون میدادم🤣🤣یهوبرگشت دیدماتم برده گفت نترس دردنداره نمیخوام شمشیربزنم میخوام امپول بزنم💉💉💉💉😭😭😭بعدکمکم کرداماده شدم اماسفت بودم گفت شل کن امادست من نبودشل نمیشدیه توده درست کرد گفت نفس عمیق پاتم تکون نده😬😬🤐🤐فروکردنمیدونم چی بودولی ازهمون اول میسوخت یه اخ گفتم امان ازوقتی شروع به پمپ کردفقط میگفتم اخ اخخخ ایی😭
دیدم اعتنایی نیست پامواوردم بالا پاموگرفت😡😡تهشویهویی پمپ کرددیگه نتونستم تحمل کنم یه اییی گفتم اشکم دراومد😭😭😭کشیدبیرون گفت فک کنم بابادزنده ای من خوب زدم این امپولم اصلادردنداشت نمیدونم چرااینطوری کردی تامقداری پام دردمیکردولی بعدخوب شدم👌👌👌🙃

کوثرنوشت۱:دوستانی که خاطره خیالی مینویسن😡بعضی وقتاانقدربه شعورافرادوب توهین میکنین که اوناکلاوبومیزارن کنارشمادرقبال وقتی که دوستان برای خوندن خاطره چرتتون میزارن مسئولید😡😡😡😡نمیدونم یاخانواده من زیادمذهبین یاخانواده شماخیلی اوپنن ولی هرحالتی دخترتنهاباپسرخالش نمیره خونش.یه پسردایی انقدرغیرت داره که نزاره دخترعمش دوستش تنهاتواتاق امپول بزنن ودخترعمشوتهدیدکنه متاسفم دخترای مادارن به کجامیرن😭😭😭دوستان این وب ساخته شده برای اینکه دوستانی مثل من ازاممول میترسن😑ترسشون بریزه شماداریدبه کجامیبریدش؟🤔اون فردی خاطره شمارومیبینه تویه روزهفتاامپول جلل خالق🤐.دکترچاق بود.افتادروسرتون.پرستارمردروصدازد.همراهتون بداخلاق بود وخودش بادکترهمراهی میکرد.تقویتیه اضافه والکی میزنن💉ایناترس طرفوبیشترمیکنه جالبه خاطرات فیک همشونم برمبنای یک موضوع تکرارین:پسرعموباامپول امد.پسرخاله بامن ازدواج کردوباامپول امد🤣
کوثرنوشت۲.ممنون ازنظرای گرمتون❤❤خیلی طولانی شدببخشیدگفتم باجزئیات بگم🙏🙏
کوثرنوشت۳:ممنون ازکسایی که درخاطره قبل برام نظرگذاشتن وبهم امیددادن🌹🌹🌹
کوثرنوشت۴:دوستای کنکوریم فقط۶ماه دیگه تاموفقیت برای همتون ارزوی بهترین خودتون دارم👌👌👌👌
کوثرنوشت۵:دوستان من به تازگی متوجه شدم که یه خواهرداشتم وقتی بچه بودم پدرمادرم دادنش به عمم که بچه نداشته الان خیلی تنهام اینده اون بچم داره خراب میشه هرروزکه کتاب زیستموبازمیکنم میبینم تمام ژنای اون بچه مثل بابای منه نه شوهرعمم گریم میگیره میخوام برم همه چیوبگم دارم دیوونه میشم این موضوع تمرکزموگرفته کسی پیشنهادی داره برای موفقیت۶ماه کنکورم چطوری بااین جریان کناربیام ممنون میشم کمکم کنین😭😭😭😭😭😭😭😭😭
کوثرنوشت۶: منتظرنظرای گرمتون هستم ببخشیدطولانی وباقلم بدنوشتم وقتم تنگ بودنظراتون به من روحیه وامیدمیده لطفابزاریدممنون شب پیروزومهتابی بلند🌹🌹🌹🙏🙏🙏🙏🙏

خاطره آرزو جان

سلام به همگی،من بعد از 4سال برگشتم،آخرین بار بهمن 95براتون خاطره فرستادم و بعدش به حدی درگیر شدم که زیاد نمیتونستم به اینجا هم سر بزنم.فقط چندباری اومدم و چون اکثر دوستان جدید بودن من از روی اسم دوستان، سارا مامان اکبر آقا را دیدم و اکثرا خاطره های ایشونو خوندم و خیلی لذت بردم از خاطره هاشون.فکر نمیکنم از دوستان قدیمی کسی بوده باشه مثل سیماخانم،آقا آرین،آقا شاهین،هیلداجون و...خیلی دلم براشون تنگ شده خصوصا سیما جون و هیلدا جون،امیدوارم هرجاهستن موفق و سلامت باشن،خب خیلی حرف زدم چون دیدم چندتا آرزو دیگه هستن یه معرفی بکنم و برم سراغ خاطره،آرزو ام26سالمه و یه برادر دارم به اسم امیر که32سالشه و پزشکه.خب جونم براتون بگه که اگه خاطرتون باشه من قرار بود با استادم ازدواج کنم و به خاطر همین از وب رفتم چون هم ترم آخر بودم و هم درگیر مراسم بودیم،که اتفاقاتی افتاد و مخالفت هایی شد که من و مهران با وجودی که خیلی به هم علاقه داشتیم مجبور شدیم خیلی تلخ از هم جدا بشیم و برای آخرین بار همدیگه را دیدیم و خداحافظی کردیم.حتی کار به عقد و نامزدی هم نکشید.بعد اون هردومون خیلی ضربه خوردیم.مهران میگفت خوبه هرچندوقت همدیگه را ببینیم ولی من مخالفت کردم.من تصمیم داشتم واسه ارشد بخونم که منصرف شدم.جدایی اجباری مون هردومون را داغون کرد.کارمن شده بود نشستن تو اتاق و گریه کردن.امیر هم که با مهران دوست بود برای اینکه منو آروم کنه از مهران برام خبر میاورد.ولی بعد از مدتی بابا بهش گفت هرچی بوده تموم شده نیاز نیست از حال آرزو واسه مهران خبر ببری و از مهران واسه آرزو.درسته با هم دوستین ولی دوستی ات را همون بیرون خونه حفظ کن و بذار ابن دوتا راحت تر همو فراموش کنن.امیر هم قبول کرد.حال روحی بدی داشتم.یکی از دوستام به اسم ملیکا که هم دانشگاهی بود مرتب بهم سر میزد و امیر هم نمیذاشت زیاد تنها باشم.ملیکا که قبل اومدن امیر میرفت و امیر به محض رسیدن میومد تو اتاق و تا موقع شام باهام حرق میزد.بعد شام من زود میومدم اتاق و امیر پشت سرم میومد یه لحظه هم تنهام نمیذاشتن.یه شب به امیر گفتم میدونی داری اذیتم میکنی؟گفت دوستت دارم نمیحوام از دستت بدم.گفتم من چیزیم نیست نگران من نباش.گفت تو مثل مادری هستی که بچشو از دست میده و افسردگی بعد زایمان میگیره.اگه تنها باشی افسرده میشی.میدونم سخته ولی باید کنار بیای.باید برگردی به زندگی.بخون واسه ارشد.گفتم نه امیر اگه بخونم میدونم نمیتونم آزمون بدم یا ادامه بدم.نصفه ولش میکنم.بذار امسال استراحت کنم.گفت باشه ولی تو خونه نشین.با ذوستت برین بیرون.برو باشگاه،ورزش کن.خودتو سرگرم کن.
گفتم باشه امیر نگران من نباش.گفت آرزو میخوام یه چیزی بهت بگم.گفتم جانم؟گفت من یه مدت باید برم مسافرت،گفتم خب یهویی آخه واسه چی؟گفت یه مشکلی واسه یکی از دوستام پیش اومده باید همراش برم.گفتم چندروز؟گفت چندماه طول میکشه.گفتم چندماه مگه چیشده؟گفت هیچی بعد که اومدم میگم فعلا نپرس.فقط ازت خواهش میکنم تنها نمون.با دوستات برو بیرون.به مامان کمک کن.نشین تو اتاق من از دور حواسم بهت هست.گفتم نگرانم نباش برو به دوستت برس.گفت مجبورم وگرنه حتی یه لحظه هم تنهات نمیذاشتم.گفتم من چیزیم نیست شما زیاد شلوغش میکنین.گفت به هرحال وقتی اومدم باید سرحال باشیا.گفتم حتما.به قول بابا هرچی بوده گذشته.حالا کی میری؟گفت فرداظهر بلیط داریم.گفتم کجا؟گفت شیراز.گفتم به سلامت نگران منم نباش.راستش تو دلم غصه بود ولی به روی خودم نیاوردم.بغض گلومو فشار میداد ولی سعی کردک گریه نکنم.امیر را میشناختم اگه مهم نبود اصلا نمییرفت.ولی خب مجبور بود.شب تا صبح داشت چمدون میبست و منم بیدار چندبار خواستم برم تو اتاقش یه دل سیر بغلش کنم و گریه کنم ولی نمیخواستم ناراحت بشه.تو اتاقم کلی گریه کردم.صبح مامان اومد واسه صبحانه صدام کرد نرقتم چون چشمام از گریه پف کرده بود.امیر اومد صدام کرد سرمو بردم زیر پتو به زور پتو را کنار زد چشمامو که دید گفت گریه کردی؟گفتم نه.گفت به من دروغ نگو.یهو پاشدم بغلش کردم دیگه طاقت نیاوردم کلی گریه کردم اونقدر که نمیتونستم نفس بکشم امیر سعی داشت آرومم کنه.گفت چرا با خودت اینجوری میکنی؟گفتم امیر دلم برات تنگ میشه.گفت میخوای نرم؟گفتم نه برو ولی زود برگرد گفت اصلا نمیرم.گفتم نه دوستت بهت احتیاج داره برو.گفت آرزو عزیزم خودت میدونی چقدر دوستت دارم ولی مجبورم دوستم بیماره هیچکسو اینجا نداره باید بره شیمی درمانی.من باید مواظبش باشم.گفتم کاش منم میشد میومدم.گفت اصلا با این روحیه حساست اصلا نمیشه بعدم اونجا تنها میمونی حوصلت سر میره.نمیخواستم بهت بگم ولی گفتم بدونی چرا مجبورم ترکت کنم.گفتم الان که گریه کردم حس میکنم سبک تر شدم.گفت قربونت برم به مامان هم گفتم باهم برین بیرون.با دوستات هم برو بیرون.برو باشگاه.سرتو گرم کن. گفتم باشه چقدر میگی؟گفت آرزو من خودم میرم ولی دلم و روحم اینجاست.گفتم دوستت بیشتر به کمکت احتیاج داره.بغلم کرد و گفت قربون خواهر با درک و شعورم.رفتیم صبحونه خوردیم و امیر هم ساعت 11بود که رفت.بماند که دم در هم چقدر من و مامان گریه کردیم.به مامان هم سفارش منو کرد.خواستیم بریم فرودگاه که قبول نکرد.برگشتیم تو خونه و من داشتم میرفتم تو اتاق که مامانم صدام کرد آرزو بیا کارت دارم.گفتم جانم گفت پس فردا واسه پونه خواستگار میاد.گفتم وای جدی میگی؟گفت آره ما هم دعوتیم.لباس بپوش بریم بیرون.گفتم واسه چی؟گفت بریم لباس بگیر چیزی که نداری.گفتم خواستگاری من که نمیان خواستگاری پونه است گفت باشه به هرحال پونه گفته آرزو هم باید باشه.حالام لباس بپوش که پونه تو راهه.گفتم چرا پونه به خودم نگفت؟گفت بهت زنگ زده گوشیت خاموش بوده.پونه دخترداییمه ازش هم خاطره گذاشتم قبلا.خلاصه با اینکه حوصله نداشتم ولی لباس پوشیدم پونه اومد با زندایی و من و مامان رفتیم خرید.میخواست واسه خواستگاری لباس بگیره کلی مغازه گشت تا لباسی که میخواست گرفت.منم به اصرار چندتایی لباس پرو کردم ولی هیچکدوم اندازه سایز قبلیم نبودن.وقتی جلو آینه خودمو دیدم فهمیدم چقدر چاق شده بودم و لباس ها تو تنم هیچ زیبایی نداشتن دیگه به اجبار یه کت و شلوار مشکی گرفتم.میشنیدم که پونه کلی غر میزد مگه پیرزنی مشکی گرفتی گفتم همین خوبه با ابن اندام مشکی بپوشم بهتره.گفت آرزو میخواستم بهت بگم گفتم ناراحت میشی چرا یه دفعه اینقدر چاق شدی؟گفتم نمیدونم با اینکه اشتهام کمه و چیزی نمیخورم عحیبه چاق شدم.مامانم هم گفت منم یه مدته به امیر میگم آرزو چرا چاق شده امیر میگه واسه اینه کم تجرک شده وگرنه چیزی نیست.واسه همینه هی میگفت برو باشگاه.گفتم تو اولین فرصت باید برم.فعلا که حوصله ندارم.پونه گفت حیفه آرزو خیلی اندامت بد شده زودتر برو.گفتم حالا تا ببینم.اومدیم خونه و من شام نخوزده رفتم تو اتاقم.فرداصبحش ملیکا اومد دنبالم گفت هوس پیاده روی کردم.گفتم چرا دیشب بهم نگفتی گفت میدونستم بهت بگم میگی نه.پاشو بریم یکم هم خرید دارم.گفتم خستم دیشب تا دیر وقت با پونه بیرون بودیم.فردا هم براش حواستگار میاد از صبح باید بریم خونه داییم.باشه یه وقت دیگه.گفت نه پاشو دیگه.میدونستم از یه جای دیگه داره دستور میگیره و بحث باهاش فایده نداره.لباس پوشیدم رفتیم بازار.یکم چرخیدیم و کفش ومانتو گرفت منم از یه مانتو خوشم اومد رفتم پرو ولی اندازه ام نبود.خورد تو ذوقم.به ملیکا گفتم من خیلی چاق شدم؟گفت نه،گفتم راستشو بگو گفت یکم.گفتم بیشتر یکم سایزم بالاست خیلی.گفت خوب میشی این چندماهه اینجوری شدی از بس نشستی غصه خوردی گریه کردی من میخوام برم پینتبال تو هم بیا خوش میگذره.گفتم حوصله ندارم همون پیاده روی بهتره.پاهام درد گرفته بود بهش گفتم بریم خونه خسته شدم.گفت باشه بریم یه چی بخورم بعد گفتم نه اشتها ندارم بریم خونه.برگشتیم خونه.مامان ناهار برام آورد به زور خوردم.امیر زنگ زد یکم باهاش حرق زدم.شبم شام نخورده خوابیدم.صبخ با صدای مامان بیدار شدم.سر کمدم داشت کفش و شالمو درمیاورد.بهم گفت پاشو لباستو بپوش ببینم به این کفش ها میاد.حوصله نداشتم ولی لباسو پوشیدم ولی کفشام اصلا تو پاهام نمیرفت.پاهام خیلی ورم داشت.مامانم گفت لابد واسه اینه راه رفتی همینا را برات برمیدارم.زودباش صبحونه بخور بریم.گفتم بابا؟گفت شب میاد خودش.رفتیم خونه دایی و پونه خیلی ذوق داشت همش از این طرف به اون طرف میرفت.کمک زندایی خونه را تمیز کردیم.ناهار از بیرون گرفتیم.اصلا اشتها نداشتم.دیدن پونه و ذوقش منو یاد خودم روز خواستگاری مینداخت.بغضمو فرو میدادم که گریه نکنم.کمک پونه کردم تا آماده بشه.خودمم لباس پوشیدم ولی کفشام اصلا تو پام نمیرفت.پاهام ورم داشت واسم عجیب بود.به پونه گفتم من نمیام.صندل نیاوردم کفشامم اصلا تو پام نمیرهوگفت تو کمد من صندل هست ببین کدومو دوست داری.برداشتم هرکدومو پوشیدم تو پام نمیرفت اعصابم بهم ریخته بود.پونه میگفت آرزو چیشدی قبلا صندلام اندازه ات بود گفتم خودمم نمیدونم من نمیام.گفت نمیشه تو باید باشی.گفتم مهم دایی هادی و زندایی و خودت هستی.گفت مثل خواهرمی باید باشی.گفتم من کفش و صندل ندارم.رفت از زندایی گرفت یکی از صندلای زندایی اندازه ام شد.شب شد مهمونا اومدن پسره رو چشم برادری خوب بود پونه هم معلوم بود دوستش داره.صحبتاشونو کردن و قراراشونو گذاشتن.دایی گفت یه چندماهی نامزد باشین تا بعد عقد کنیم.خلاصه مراسم تموم شد و برگشتیم خونه.من اینجاهاشو خلاصه میکنم که خاطره زیاد طولانی نشه.شب لرز عجیبی گرفتم خیلی شدید هرچی پتو مینداختم رو خودم فایده نداشت.هرجور بود تا صبخ تحمل کردم.همش استرس داشتم نکنه سرما بخورم ولی فرداش خالم خوب بود انگار نه انگار.ملیکا زنگ زد گفت بریم بیرون گفتم اصلا حسش نیست.مامان صدام کرد رفتم صبخانه خوردم.امیر زنگ زد از خواستگاری میپرسید از حالم بهش گفتم بهترم.بازم تاکید کرد برو باشگاه گفتم اصلا حسش نیست.میرم پیاده روی.گفتم امیر من خیلی چاق شدم گفت بری پیاده روی خوب میشی.از دوستش پرسیدم گفت بهتره.خدافظی کردم ازش و به مامان گفتم میرم پیاده روی.رفتم یه نیم ساعتی گشتم خیلی خسته شدم برگشتم خونه تا عصر خواب بودم.مامان واسه شام بیدارم کرد اصلا اشتها نداشتم به زور خوردم.بابا گفت چرا شام نمیخوری؟گفتم چاق شدم بابا باید رژیم بگیرم.گفت نیاز نیست اینجوری خودتو نابود میکنی.گفتم اصلا از خودم راضی نیستم گفت منم ازت راضی نیستم غذا نمیخوری.ظرفا را کمک مامان جمع کردم و رفتم خوابیدم.یه مدت بود همش خسته بودم.پریودم هم عقب افتاده بود مامان به امیر گفته بود امیر زنگ زد با کلی خجالت جوابشو دادم گفت برو دکتر زنان.گفتم اصلا.گفت باید بری.گفتم خوب میشم گفت قبلا اینجوری نبودی گفتم خوب میشم.گفت اینقدر منو اذیت نکن برو.گفتم اگه تا آخرماه نشدم باشه.خداحافظی کردیم.با اینکه رژیم داشتم و پیاده روی میرفتم ولی چاق تر میشدم و خیلی عصبی بودم.نزدیک عقد پونه بود و سه ماهی از رفتن امیر میگذشت.پونه را از روز خواستگاریش دیگه ندیده بودم.چندبار تلفنی باهاش حرف زده بودم فقط.ملیکا هم برای ارشد میخوند و کمتر بهم سر میزد. عقد پونه نزدیک بود.یه روز با نامزدش اومدن برامون کارت بیارن وقتی منو دید خیلی تعجب کرد.منو کشید کنار گفت آرزو افتضاح شدی گفتم میدونم پونه هیچی نگو.الان بهت بگما من واسه جشنت نمیام.گفت نمیشه باید بیای.گفتم هیچی اندازه ام نیست.لباسی که برای خواستگاری ات گرفتم دیگه تو تنم نمیره.پریروز رفتم کفش بگیرم اندازه ام نبود.هیچ کفشی اندازه ام نیست.گفت آرزو چرا اینجوری شدی؟به امیر گفتی؟گفتم نه.نمیخواستم نگرانش کنم.گفت یه دکتر برو تو این سه ماه خیلی عوض شدی.گفتم دکتر نمیخواد خودش خوب میشه.گفت لجباز اینجوری پیش بری خودت اذیت میشی.بهش گفتم باشه پونه یه فکری میکنم.گفت من نگرانتم.گفتم نباش.ناراحت شد خدافظی کرد و رفت.اومدم تو اتاق کلی گریه کردم.از وضعیتم ناراحت بودم.شبم شام نخوردم.مامانم اومد تو اتاق امیر پشت خط بود گفت آرزو تصویری میگیرم حواب بده.گفتم حوصله ندارم گفت هیس جواب بده.تصویری زنگ زد رو صورتم نگه داشتم گفت صورتت چقدر پف داره.گفتم خوبم.گفت گوشی را بذار پاشو واستا.گفتم واسه چی؟گفت همین که گفتم.کاری که گفت انحام دادم.گفت مامان میگه کفش اندازه ات نیست.گفتم آره و زدم زیر گریه.گفتم واسه خواستگاری پونه رفتم لباس گرفتم تنم نمیره.گفتم امیر به خدا رژیمم پیاده روی میرم.ولی پاهام ورم داره کفش اندازه ام نیست نمیخوام عقد پونه برم.همش خستم.گفت پریود شدی؟گفتم نه.گفت پلکتو بده پایین چشمتو بیار جلو کاری که گفتو کردم.گفت آرزو فردا با مامان برین پیش دوستم بگو برات یه آزمایش بنویسه.گفتم نمیرم امیرم حوصله ندارم.گفت آرزو همین که گفتم.گفتم من اصلا دیگه نمیخوام برم بیرون از خونه چه برسه برم دکتر.گفت جون من برو.گفتم قسم نخور.گفت جس میکنی چیزی تو گلوته؟گفتم آره روسری محکم ببندم میخوام خفه بشم غذا هم نمیتونم بخورم.گفت برو پیش دوستم بهش زنگ میزنم.گفتم نمیای خودت؟گفت معلوم نیست.عقد هم برو.من با مامان هم هماهنگ میکنم.یادت نره ها.الکی بهش گفتم باشه و قطع کردم.فرداش مامان هرچی گفت بیا بریم پیش سهیل گفتم اصلا خودش خوب میشه.یکم باهام دعوت کرد بعدم گفت جواب امیر را خودت بده.عصر امیر زنگ زد گفت چرا نرفتی؟من با دوستم هماهنگ کرده بودم.گفتم چیز مهمی نیست.گفت من میدونم یا تو؟گفتم به دوستت برس و قطع کردم.خیلی حساس تر از قبل شده بودم.باز کلی گریه کردم. مامان اومد تو اتاقم گفت فردا میریم پارچه بگیر بدیم بدوزن.گفتم مامان کفش را چیکار کنم؟با کتونی بیام عقد؟من نمیام مامان.نمیخوام بقیه فامیل هم ببینن منو بهم بخندن.بعدم دوباره زدم زیر گریه.مامان هیچی نگفت و رفت بیرون.اون چندروز دیگه غذاخوردنم کمتز هم شده بود.پیاده روی هم نمیرفتم.بابا اومد تو اتاقم باهام حرف میزد ولی من اصلا حرفی نداشتم گفتم بابا خواهش میکنم تنهام بذارین.گفت داری خودتو نابود میکنی.گفتم بابا نگران نباش.گفت چقدر بهت گفتم هرجی بود تموم شد ببین با خودت چیکار کردی.گفتم بابا میبینی که من اصلا بهش فکر نمیکنم پیاده روی میرفتم رژیم بودم نمیدونم چرا هرروز دارم چاق تر میشم.گفت امیر گفت بری پیش دوستش چرانرفتی گفتم خحالت میکشم بابا ببین دیگه دلم نمیخواد از خونه برم بیرون.یه جوری مامان را راضی کنم من نیام عقد پونه.اگه دوستم دارین اذیتم نکنین.حالام میخوام بخوابم.گفت باشه بابا هرجور تو راحتی.ما که نمیخوایم اذیتت کنیم فقط نگرانیم.من با مامانت حرف میزنم.فقط غذا بخور به فکر خودت باش.گفتم اونوقت دیگه از چاقی میترکم.بابا خندید و گفت خدانکنه بعدم رفت.باز با امیر حرف زدم و بازم تاکید که برم دکتر ولی قبول نکردم.روز قبل عقد پونه مامان رفت بیرون تو خونه تنها بودم که صدای در اومد رفتم بیرون مامان با امیر اومدن تو.با دیدن امیر شوکه شدم گفتم تو کجا بودی؟گفت همین دور وبرا.پریدم بغلش کردم ولی یهو از خودم خجالت کشیدم از بغلش اومدم بیرون و رفتم تو اتاق.امیر و مامان اومدن تو اتاق.مامان برام گفش گرفته بود بزرگترین سایز را.داد بهم بپوشم اصلا تو پام نرفت.از امیر حجالت میکشیدم امیرم خودش خوب میفهمید.گفتم ببین امیر این کفشم اندازه ام نیست.گفت آرزو طبیعی نیست.باید معاینت کنم.گفتم اصلا حوصله ندارم.گفت بیخود.هرجی میگم برو دکتر محل نمیدی ببین چی شدی.گفتم امیر من خوب نمیشم گفت میشی اگه گوش کنی.من به خاطر تو پاشدم اومدم.مامان از بس از دستت حرص میخورد زنگ زد گفت پاشم بیام اینجا.فقط من زورم بهت میرسه انگار.گریه ام گرفت مامان امیر را صدا کرد بیرون.امیر رفت بیرون لباس عوض کرد اومد.یه چندتا سوال ازم پرسید.بعدش زنگ زد به یکی از دوستاش و یکم حرف زد.گفتم امیر تشخیصت چیه؟گفت باید اول بریم دکتر زنان.گفتم نه امیر امیر برام وقت گرفت که عصر بریم پیش دکتر زنان،از استرس و خجالت تا عصر از اتاق بیرون نرفتم،عصر خودمو زدم به خواب،امیر چندبار از بیرون صدام کرد وقتی دید جواب نمیدم اومد تو اتاق گفت پاشو خودتو نزن به خواب،جواب ندادم گفت میدونم خواب نیستی پاشو.اومد پتو را ازم کنار کشید بهم زل زده بود هرچی خواستم عادی جلوه بدم نشد و آخرش چشمام تکون خورد و بعدم خنده ام گرفت،امیر گفت چه عجب خندیدی،پاشو که الان باید کلی تو ترافیک باشیم،گفتم آخه نیاز نیست گفت نیازه۴ماهه پریود نشدی دیرم شده،من دم در منتظرم،لباس پوشیدمو رفتم مامان هم باهامون اومد،مطب شلوغ بود بیشتر خانم های باردار بودن،امیرهم اومد تو مطب،نوبتمون شد رفتیم امیر هم اومد،پیش خودم گفتم الان منشی جلوشو میگیره ولی انگار از قبل هماهنگ شده بود.رفتیم تو اتاق،یه خانم دکتر فوق العاده مهربون بود،گفت مشکل چیه؟گفتم چندماهه پریود نشدم،گفت دقیقا چندماه؟گفتم۴ماه،یه چندتایی سوال پرسید،مامانم گفت معاینه نمیکنین؟گفت نیاز نیست براش یه سونوگرافی مینویسم انجام بدین ببینیم انشالله که مشکلی نیست،امیر هم باهاش صحبت کرد و اومدیم بیرون،امیر گفت بریم همین الان سونوگرافی برات نوبت بگیریم،گفتم باشه،رفت و واسه فردا صبحش نوبت گرفت،تا صبح از استرس دلشوره داشتم،خوابم نبرد،رفتم اتاق امیر دیدم خوابه،برگشتم تو اتاق،صبح رفتم صبحانه آماده کردم ولی خودم نخوردم،همه بیدار شدن بابا رفت سرکار و امیر و مامان همراه من اومدن سونو،وقتی رسیدیم منشی چندتا سوال پرسید و گفت باید منتظر باشین،بعد ده دقیقه صدام کرد و گفت باید مثانه تون پر باشه،به امیر نگاه کردم گفتم من اصلا از دیشب چیزی نخوردم گفت باید آب بخورین،چندتا لیوان آب امیر بهم داد به زور میخوردم آخه تشنه ام نبود،امیر میگفت احساس دستشویی داری میگفتم نه،چندنفر بعد ما اومدن و رفتن ولی ما همچنان منتظر بودیم چندتا لیوان اب دیگه خوردم تا بالاخره بعد نیم ساعت به امیر اشاره کردم امیر به منشی گفت و بعد منشی رفت پیش دکتر و اومد گفت میتونین برین،با خجالت رفتم تو،دکتر یه پیرمرد بود گفت دکمه شلوارتو باز کن بخواب رو تخت،دکمه ام را باز کردم و خوابیدم،خودش لباسمو درست کرد و دستگاه را گذاشت زیر شکمم.فشاری که بهم وارد شد باعث شد درد بدی تو همون ناحیه حس کنم،از طرفی از بس دستشویی داشتم سخت بود بتونم خودمو کنترل کنم. منشی دکتر اومد تو اتاق،وای دکتر یه طرف،امیر یه طرف حالا منشی اش هم اومده بود تو اتاق و درست واستاده بود بالای تخت،از خجالت داشتم آب میشدم بدتر اینکه درد بدی با فشار دادن اون دستگاهه حس میکردم،ناخودآگاه دست دکتر را گرفتم،گفت عه این چه کاریه.آروم باش الان تموم میشه گفتم درد دارم،گفت تمومه تحمل کن،امیر اومد دستمو گرفت تو دستش،دکتر با امیر صحبت میکرد،گفت طبیعیه مشکل خاصی نداره،مشکلش چی بوده؟امیر گفت پریود نمیشه،گفت سونوش طبیعیه مشکل نداره،بعدم گفت شکمتو با دستت بکش سمت بالا امیر اومد محکم دستشو گداشت رو شکمم و میکشید سمت بالا، یه بار دیگه دستگاه را پایین تر و محکم تر گذاشت طوری که یه آخ بلند گفتم گفت تموم شد پاشو لباستو درست کن،امیر کمکم کرد،شلوارمو درست کردم و دکمه های مانتومو بستم،گفت ده دقیقه صبر کنین،نشستیم بیرون ولی من دلم درد گرفته بود خیلی،به امیر گفتم میشه برم دستشویی؟گفت آره تموم شد دیگه،رفتم دستشویی و اومدم بیرون امیر نبود،از اتاق دکتر اومد بیرون و گفت بریم،مامان هم باهاش بود،اومدیم و تو راه امیر برای بعدازظهر وقت گرفت واسه دکتر،مامان گفت عصر عقد پونه است،گفتم من که گفتم نمیام،گفت بیخود باید بیای،امیر گفت مامان اذیتش نکنین بزرگ شده بذارین خودش تصمیم بگیره،مامان گفت تو هم همش طرف اینو بگیر،امیر گفت وقتی نمیخواد بیاد بذارین راحت باشه،بعدم من براش وقت گرفتم واسه دکتر،مامان گفت دکتر که گفت سونو مشکلی نداره امیر گفت آره ولی خب دکتر خودش هم ببینه بهتره،به حدی کافی دیر رسیدگی کرده دیگه بهتره عقب نیفته.رفتیم خونه و مامان لباساشو برداشت و امیر بردش خونه دایی،دم رفتن باز گفت کاش میومدی پونه گناه داره،گفتم به پونه گفتم نمیام نمیخوام مسخره فامیل بشم.بعدم من اصلا لباس ندارم بیام،گفت چقدر بهت گفتم بریم پارچه بگیر بده خیاط بدوزه هی لج کردی امیر گفت حالا که گذشته،درمانش از عقد پونه مهم تره،بعدم مامان را برد خونه دایی.ظهر امیر ناهار گرفت و اومد گفت بخور که ساعت۴وقت دکتر داری،گفتم خودم میرم تو برو به کارات برس،گفت کاری ندارم تو مهم تری.ناهار را به زور خیلی کم خوردم همش حس میکردم یه چیزی تو گلومه.امیر هم اصرار نکرد زیاد،ظرف ها را شستم و لباسای بابا را آماده کردم لباس پوشیدم و با امیر رفتیم دکتر،نوبت اول واسه ما بود مطب خلوت بود،رفتیم پیش خانم دکتر.امیر سونو را داد به خانم دکتر خانم دکتر سونو را دید و گفت خداروشکر خوبه مشکلی نداره،امیر گفت پس دلیل پریود نشدنش چیه؟دکتر گفت ممکنه از کم خونی باشه خیلی از دخترای هم سن خواهرشما کمخونی دارن.امیر گفت آخه ۴ماه عقب افتاده یعنی از کم خونیه؟دکتر گفت میخواین یه آزمایش بدین ببینین مشکل چیه.از لحاظ سونو که مشکل نیست،ولی من یه سری دارو مینویسم مصرف کنه اگه پریود نشد یه آزمایش بده،امیر تشکر کرد و اومدیم بیرون،گفت مطمئنی نمیخوای عقد پونه بری گفتم آره حوصله ندارم،گفت برم خونه،گفتم نه بریم یکم بچرخیم،رفتیم بیرون یکم خیلی دوست داشتم از دوستش بپرسم ولی میدونستم اذیت میشه.بهش گفتم چرا اومدی؟گفت مامان نگرانت بود،بابا زنگ زد گفت آرزو فقط به حرف تو گوش میده ما نگرانشیم.گفتم چرا دوستتو تنها گذاشتی؟گفت تنها نیست گفتم خودت گفتی کسیو نداره گفت نمیخواست خانواده اش بفهمن ولی الان دیگه میدونن یعنی فهمیدن منم واسه همین برگشتم،گفتم خوب میشه؟گفت خودش که خیلی روحیه داره اگه خدا کمک کنه آره،حالا شام چی بخوریم؟گفتم اشتها ندارم بریم خونه،رفت داروهامو گرفت و رفتیم خونه،یه قرص بهم داد از داروها و گفت اینو بخور ببینیم چی میشه.قرص و خوردم و خواستم برم بخوابم که گفت بشین حرف بزنیم.یکم از علایمم پرسید گفتم براش،گفتم امیر تو میدونی من چیشدم؟گفت حدس میزنم ولی باید مطمئن بشم.باید ازمایش بدی.گفتم خب میذاشتی دکتر مینوشت گفت خودم مینویسم حالا این داروها را بخور ببینیم چی میشه.یکم از شیراز گفت و اینکه از بس عجله ای اومده یادش رفته سوغات بگیره.مامان زنگ زد و گفت شب نمیان.برای امیر شام حاضر کردم و خودم رفتم خوابیدم.صبح مامان زنگ زد که نمیاد و کمک زندایی میخوان خونه را تمیز کنن.بعدم پونه زنگ زد و کلی غر زد که چرا نرفتم عقدش،حوصله نداشتم سرسری جوابشو دادم و رفتم برای امیر صبحانه حاضر کردم،بعدم خونه را جمع و جور کردم،از روز قبلش هنوز زیر دلم درد میکرد.نشستم رو صندلی و دلمو گرفتم امیر تا منو دید گفت چیشده؟گفتم هیچی دلم درد میکنه.گفت چیزی جابه جا کردی؟گفتم نه از دیروزه.گفت چیزی نیست خوب میشی.نمیخواد ناهار درست کنی.استراحت کن از بیرون یه چی میگیرم.بعدم رفت بیرون،یکم دراز کشیدم بهتر شدم پاشدم ناهار درست کردم ولی کمرم خیلی درد میکرد،امیر ظهر اومد وقتی اومد یادش رفته بود غذا بگیره.پیش خودم گفتم خوب شد غذا درست کردم.غذا را آوردم خوردیم و 
بعدم ظرفاشو جمع کردم،شستم و رفتم تو اتاقم،امیرم رفت تو اتاقش و نیم ساعت بعدش رفت بیرون،به مامان زنگ زدم گفت پاشو بیا دیگه کسی نیست خیلی کار مونده شب هم خانواده داماد میان واسه شام.گفتم نه حوصله اش را دارم نه حالم خوبه.خوش بگذره،قطع کردم و خوابیدم.چشم باز کردم دیدم ساعت۸شبه،پاشدم خونه تاریک بود.زود چراغ روشن کردم امیر هنوز نیومده بود.بهش زنگ زدم گفت تو راهم،چایی آماده کردم تا رسید.غذا گرفته بود،بابا هم شب نیومد رفته بود خونه دایی.زندایی زنگ زد گفت پاشین بیاین امیر گفت بریم گفتم نه حوصله ندارم امیر گفت واسه روحیه ات خوبه،گفتم نه من نمیام میخوای بری خودت برو،گفت نه منم نمیام،قطع کرد و شام خوردیم بعدم فیلم دیدیم و خوابیدیم،نصف شب بود که یهو دل درد و کمر درد بدی گرفتم.به سختی ازجام پاشدم برم قرص بخورم که پاهام ضعف رفت خوردم زمین از صدا امیر بیدار شد اومد گفت چیشده؟گفتم کمرم دلم خیلی درد میکنه.کمکم کرد برگشتم تو اتاق،گفتم امیر حالم داره بد میشه،کمکم کرد رفتم دستشویی.هرچی خورده بودم گلاب به روتون بالا آوردم.تو همین حین هم متوجه شدم که قرص ها اثر کرده.اومدم بیرون.از رنگ و روم و حالتم امیر فهمید کمکم کرد برگشتم اتاقم،خیلی درد داشتم،این درد عجیب بود.برام کیسه آبگرم آورد،یه قرص هم بهم داد ولی اصلا دردم کم نشد.تا صبح بالای سرم بود و من به خودم میپیچیدم.صبح یکم آروم شدم خوابم برد نزدیک ظهر بیدار شدم باز دل درد وحشتناک،امیر میگفت تو هیچوقت اینجور نبودی،روم نمیشد بگم آره بار اولمه اینقدر دارم اذیت میشم،زنگ زد به مامان،مامان اسنپ گرفت اومد خونه،خیلی حالم بد بود،سنگین ترین دوره ای بود که تجربه کردم،اصلا نمیتونستم راه برم و مدام حالت تهوع داشتم.مامان به امیر گفت یه چیزی بهش بزن آروم بشه.امیر فشارمو گرفت پایین بود میخواست برام سرم بذاره نمیذاشتم.هرجور بود سرم گذاشت از بس درد داشتم هیچی نفهمیدم فقط یهو خوابم برد.شب بیدار شدم آروم تر شده بودم.به زور دوسه قاشق شام خوردم ولی باز از درد حالت تهوع داشتم،قرص خوردم و کیسه آبگرم بغل کردم مامان هم بهم چایی نبات داد و خوردم خوابیدم نصف شب دوباره دردم زیاد شد سه روز تمام درد داشتم دیگه جونی برام نمونده بود.امیر برام آزمایش نوشت،حالم که بهتر شد رفتیم آزمایش،وای که چقدر میترسیدم.نمونه گیز یکی از دوستای امیر بود،یه پسر جوون که وقتی دید با مظلومیت بهش خیره شدم گفت نمیترسی که؟گفتم خیلی میترسم،گفت نترس،چشماتو ببند،گفتم میشه داداشم بیاد؟رفت امیر را صدا کرد،امیر اومد کنارم واستاد،آستینمو داد بالا و دستمو نگه داشت،پنبه کشید و باهام حرف میزد گفت خب چندسالته؟جواب ندادم بدتر حرصم گرفته بود که مثل بچه ها باهام حرف میزد.یه نگاه کرد و به امیر اشاره،امیر دستشو گذاشت پشت کمرم.آروم سوزنو فرو کرد گفتم آخ،گفت اینقدر درد داشت؟گفتم چی؟گفت این که بلند گفتی اخ گفتم لابد درد داشتم که گفتم امیر خنده اش گرفته بود یه سرنگ گرفت و گفت کمه،اون آستینتو بده بالا،گفتم این داره خون میاد،چسب زد و گفت حالا اون دستتو بده بالا،دوباره پنبه کشید و من چشمامو بستم سرمو گذاشتم به سینه امیر.امیرم دستشو گذاشت پشت کمرم.اینقدر اون چندروز درد کشیده بودم کم طاقت شده بودم آروم سوزنو فرو کرد اشکم در اومد ولی چیزی نگفتم.کارش تموم شد پنبه را محکم فشار داد گفتم آی،امیر گفت تموم شد آجی جونم،با دوستش حرف میزد اومدم بلند بشم دوستش گفت بشین سرت گیج میره الان،برام آبمیوه و کیک آورد گفت بخور.آبمیوه را یکم خوردم و یه ربع نشستم بعد با کمک امیر تشکر کردیم اومدیم،جواب آزمایشم که آماده شد دوست امیر به امیر زنگ زد و گفت زود بیا آزمایشگاه،امیر هرچی میگفت چیه جواب نمیداد.استرس گرفتم،امیر عصبی لباس پوشید و رفت آزمایشگاه،مامان و بابا نگران بودن،خودم خیلی ترسیده بودم.هرچی به امیر زنگ میزدم جواب نمیداد.دوساعتی طول کشید تا بیاد،من تو اتاق بودم،مامان و بابا با امیر حرف میزدن،شنیدم که گفت هرچی بهش میگفتم برو نمیرفت کار به اینجا رسید،ترسیدم رفتم بیرون گفتم چیشده؟گفت کم خونی،کم کاری تیروئید،قند خون پایین.گفتم کم کاری تیروئید چیه؟گفت چاق شدنت واسه همینه.خودم حدس میزدم ولی فکر نمیکردم اینقدر شدید باشه.برات از متخصص وقت گرفتم.پریودت واسه همین عقب میفتاد،خستگی ات واسه همینه،بی حوصله و ....خیالم راحت شده بود تا حدودی ولی خب بازم میترسیدم.به امیر گفتم خودت دارو بده گفت متخصص ببینه بهتره.فردا صبحش رفتم پیش متخصص،علائممو پرسید و معاینه کرد،گلومو فشار میداد میگفت چرا اینقدر دیر؟امیر براش توضیح داد گفتم آقای دکتر لاغر میشم گفت دارو هاتو بخوری بله،از وضعیت پریودم پرسید وقتی امیر براش توضیح داد گفت به خاطر همین کم کاری بوده که پریودش سنگین بوده 
برام دارو نوشت و گفت بهتره یه سونوگرافی از تیروئید بگیرین بیارین،داروها را دوماهه خوردم پف صورتم و ورم پاهام کمتر شده بود،یه سری دارو هم واسه کمخونی ام نوشت خیلی بهتر شده بودم،واسه سری بعد دوباره آزمایش داشتم،با امیر رفتیم آزمایشگاه،این بار یه خانم بود با دیدنش منصرف شدم و برگشتم ولی امیر گفت نترس برو منم میام،خانمه اصلا مراعات نکرد خیلی بد سوزنو فرو کرد طوری که اشکم دراومد و گفتم آخ چیکار میکنی؟هیچی نگفت امیر برگشت بهش گفت این طرز نمونه گیریه؟هلاک شد خواهرم.خانمه هیچی نگفت سوزنو کشید بیرون و رفت.سرم بدجور گیج بود.دستمم درد میکرد.امیر کمکم کرد رفتم تو ماشین بعدش خودش برگشت تو آزمایشگاه،چند دقیقه بعد با دوستش برگشت.دوستش دستمو دید گفت این خانم تازه کاره اگه میدونستم میاین خودم میگرفتم.جاشو ماساژ بده کبود نشه.گفتم اینقدر درد میکنه نمیتونم دستش بذارم.گفت ببخشید واقعا نمیخواستم اینجور بشه،گفتم شما مقصر نبودین.خدافظی کردیم و با امیر رفتیم واسه سونو تیروئید.نمیدونستم چجوریه.امیر رفت و بعدش اومد منو برد،یه آقای فوق العاده مهربون اومد و منو راهنمایی کرد داخل یه اتاق،به امیر نگاه کردم که یعنی تو هم بیا ولی آقای دکتر گفت نمیشه تنها باید بیای.امیر گفت نترس خواهری من اینجام.رفتم تو اتاق و دکتر گفت دراز بکش روی تخت طوری که سرت خم باشه سمت پایین.دراز کشیدم همونجور که گفته بود دستگاهو گذاشت رو گلوم داشتم خفه میشدم دستشو گرفتم گفت پاشو دوباره بخواب زیاد مشخص نیست چندباری پاشدم دوباره خوابیدم تا گفت الان خوبه دستگاهو رو گلوم فشار میداد حس بدی داشتم حالم داشت بد میشد حس خفگی داشتم دست دکتر را گرفتم،گفت جانم چیه گفتم آب دارم خفه میشم.منشیشو صدا کرد بلندم کردن بهم اب دادن،گفت بهتری؟گفتم بله داشتم خفه میشدم گفت باید تحمل کنی هروقت خوب بودی دراز بکش.دیدم راهی نیست دوباره دراز کشیدم گفت یکم تحمل کنی تمومه و بعد دستگاهو گذاشت خیلی اذیت شدم تا کارش تموم شد،کمکم کرد از تخت اومدم پایین،گفت بشین تا جوابشو بهت بدم.اومدم بیرون بیست دقیقه بعد جواب را دادن بهم،با امیر رفتیم خونه،چندروز بعدش جواب آزمایشم هم اومد،جای آزمایشم کلی کبود شده بود.رفتیم دکتر و دکتر گفت سونو مشکل نداره برام دارو داد گفت تیروئیدت باید تنظیم بشه و تا تنظیم بشه پریودهای دردناکی داری و به امیر گفت لازم شد واسه اینکه اذیت نشه
براش مسکن بزن.تشکر کردیم و اومدیم،الان سه سالی هست که هنوز تیروئید من نرمال نشده و هنوز عوارض بدی را دارم تجربه میکنم.دوماه یکبار باید برم آزمایش خون که برام حکم رفتن پای چوبه داره.البته از وقتی کرونا اومده همش بهانه کردم دکتر نرفتم امیر هم خوب داره حوصله میکنه و با قهر هم هنوز پیروز نشده.دوستش هم خداروشکر سرطان را شکست داد و پارسال ازدواج کرد،پونه خانم هم الان بارداره و درگیر ویار حاملگی.ببخشید خیلی طولانی شد.ولی خواستم با جزئیات بگم البته بعضی جاهاش را سانسور کردم.آخرشم من نفهمیدم تیروئید از کجا اومد،مامانم میگه از قدیم گفتن تیروئید از غم و غصه میاد از بس غصه خوردی اینجور شدی.ولی خب از من به شما نصیحت زود برین دکتر تا به جاهای بد نکشیده.من اگه همون اول رفته بودم زودتر جواب میگرفتم.ولی خب برام جالب بود که یکسال بعد خوردن داروهام به وزن طبیعی ام برگشتم و پف صورت و ورم دست و پام و چاقی ام کامل از بین رفت.امیدوارم دوست داشته باشین خاطره ام را.دوستتون دارم،امیرهم سلام میرسونه.نواظب خودتون و خانواده هاتون باشین.

خاطره رها جان

سلااااام🙌
حال شماااا خوب هستین❤️
رها هستم 24 سالمه همونی که اصفهونی بودا یادتونه؟؟؟
خب خب ما خونوادگی الان تو قرنطینه هستیم 11 روز از کرونا داشتنمون سپری شده🥺
الانم میخام این چن روز رو براتون بگم که چجوری بودیم 
یه روز از صبحش یکم سردرد داشتم یه قرص خوردم و اهمیت ندادم رفتم اموزشگاه 
کم کم اونجا داشت سردردم بیشتر میشد ینی یه درصدم فک نمیکردم کرونا باشه چون فقط یه سر درد ساده داشتم🤕 
اومدم خونه یه دوش گرفتم نهارمو خوردم رفتم اتاقم یکم خوابیدم بعدش که بلند شدم دیدم اصلا نمیتونم سرمو بلند کنم اون روز فقط اونجوری بودم تا فرداش
فردا صبحش به شدت استخوان های بدنم درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم خیلیم تب داشتم😭
مامانم هم بی اشتها شده بود و داداشم حالت تهوع داشت ولی بابام هیچ علائمی نداشت🤨
اون روز همونجوری تحمل کردیم و اون شب هیچ کدوممون نخوابیدم تا صبح واقعا حالمون خوب نبود 
فرداش همگی رفتیم بیمارستان ازمون ازمایش و تست کرونا گرفتن😑 
ولی همونجا دکتر گفت طبق علائمی که دارید مطمئنا کرونا هستش ما هم خودمون مطمئن بودیم چون داداشم پرستاره خودش زیاد بیمارایی مثل ما دیده بود البته بگم که بابام تا همین الانشم علائمی نداشته ولی تستش مثبته😬
خلاصه تست دادیم و دکتر برامون دارو نوشت
بابام رفت دارو های هر سه تا مون رو گرفت
برا هر سه تامون سرم نوشته بودن اینقد حالمون بد بود بدون هیچ چونه ای سرم ها رو بهمون وصل کردن کلی امپول تقویتی و تب بر و... توش ریختن
اینم بگم که من فوبیا و ترس آنچنانی ندارم ازش برخلاف داداشم😂 فقط اگه دردم بیاد موقع امپول یکم ناله میکنم وگرنه زوری هیچ وقت امپول نمیزنم😎
بعد سرم یکم بهتر بودیم اومدیم خونه استراحت کردیم
تقریبا چهار پنج ساعت بعد سرم دوباره حالم بد شد بدن دردم شروع شده بود هیچی نمیتونستم بخورم اصلا یه وضعی بود که نگم براتون قرص و شربت هام اثر نداشتن😭

تا روز پنجم که داداشم و مامانم حالشون یکم بهتر شده بود ولی من همچنان حالم بد بود 🤒
تا اینکه داداشم به یکی از دکترای بیمارستانی که پرستاره اونجا زنگ زد پرسید که حالش همچنان بده چیکار کنیم اونم چنتا چیز تجویز کرد🙍‍♀
رهام به عموم زنگ زد گفت برامون بیاره چون خودمون که نمیتونستیم بریم بیرون
عموم دارو ها رو گرفت بهش گفتیم جلو در بذاره و بره خودمون برش میداریم
داداشم رفت دارو ها رو اورد گفت سه تا آمپول داری بزنی بهتر میشی🙂
منم بدون هیچ حرفی دراز کشیدم چون اصلا نا نداشتم که بحث کنم و بدونم چی هستن🥺
داداشم اومد بالا سرم گفت سفت نکنی  گفتم باشه
پنبه کشید و اولی رو زد اصلا احساسش ندارم نمیدونم چی بود
دوباره همون سمت رو پنبه کشید گفت این برا بدن دردته و فرو کرد یکم میسوخت اخراش ولی بازم چیزی نگفتم
سومی رو خواست بزنه گفت داداش فدات شه این یکم درد داره شل بگیر دروغ نگم یکم ترسیدم😰
سومی رو فرو کرد واقعا درد داشت
تحملش کردم تا وسطاش
دیگه اونقد دردم اومد گفتم آی آییییی بسه بسه نمیخوام خوب میشم خودم خیلی دیگه داره دردم میاد😩
اونم تو سکوت داشت کارشو انجام میداد تا تموم شد فقط ناله میکردم تا اینکه درش آورد رفت دستشو شست باز اومد تو اتاق گف خوبی منم با سر جوابشو دادم که خوبم
پتو رو انداخت روم گفت سعی کن بخوابی دیشبم نخوابیدی😣
منم بعد یه ساعت خوابم گرفت دیگه بعد اون کم کم حالم بهتر شده
الانم خوبیم فقط حس بویایی اصلا نداریم اصلااااا
یکمم من بی اشتهام ولی در کل الان بهتریم😁


مرسی که تا آخرشو خوندید🧡 
خواهشا مواظب خودتون و خونوادتون باشید چون این کرونا با کسی شوخی نداره الانم که گرفتم میدونم چه درد بدیه چون واقعا سرش اذیت شدم☹️

خاطره هم زیاد دارم اگه دوست داشته بتشید میگم براتون 🤪

دوستون دارم خدافظ🥰

خاطره رها جان

سلااااام🙌
حال شماااا خوب هستین❤️
رها هستم 24 سالمه همونی که اصفهونی بودا یادتونه؟؟؟
خب خب ما خونوادگی الان تو قرنطینه هستیم 11 روز از کرونا داشتنمون سپری شده🥺
الانم میخام این چن روز رو براتون بگم که چجوری بودیم 
یه روز از صبحش یکم سردرد داشتم یه قرص خوردم و اهمیت ندادم رفتم اموزشگاه 
کم کم اونجا داشت سردردم بیشتر میشد ینی یه درصدم فک نمیکردم کرونا باشه چون فقط یه سر درد ساده داشتم🤕 
اومدم خونه یه دوش گرفتم نهارمو خوردم رفتم اتاقم یکم خوابیدم بعدش که بلند شدم دیدم اصلا نمیتونم سرمو بلند کنم اون روز فقط اونجوری بودم تا فرداش
فردا صبحش به شدت استخوان های بدنم درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم خیلیم تب داشتم😭
مامانم هم بی اشتها شده بود و داداشم حالت تهوع داشت ولی بابام هیچ علائمی نداشت🤨
اون روز همونجوری تحمل کردیم و اون شب هیچ کدوممون نخوابیدم تا صبح واقعا حالمون خوب نبود 
فرداش همگی رفتیم بیمارستان ازمون ازمایش و تست کرونا گرفتن😑 
ولی همونجا دکتر گفت طبق علائمی که دارید مطمئنا کرونا هستش ما هم خودمون مطمئن بودیم چون داداشم پرستاره خودش زیاد بیمارایی مثل ما دیده بود البته بگم که بابام تا همین الانشم علائمی نداشته ولی تستش مثبته😬
خلاصه تست دادیم و دکتر برامون دارو نوشت
بابام رفت دارو های هر سه تا مون رو گرفت
برا هر سه تامون سرم نوشته بودن اینقد حالمون بد بود بدون هیچ چونه ای سرم ها رو بهمون وصل کردن کلی امپول تقویتی و تب بر و... توش ریختن
اینم بگم که من فوبیا و ترس آنچنانی ندارم ازش برخلاف داداشم😂 فقط اگه دردم بیاد موقع امپول یکم ناله میکنم وگرنه زوری هیچ وقت امپول نمیزنم😎
بعد سرم یکم بهتر بودیم اومدیم خونه استراحت کردیم
تقریبا چهار پنج ساعت بعد سرم دوباره حالم بد شد بدن دردم شروع شده بود هیچی نمیتونستم بخورم اصلا یه وضعی بود که نگم براتون قرص و شربت هام اثر نداشتن😭

تا روز پنجم که داداشم و مامانم حالشون یکم بهتر شده بود ولی من همچنان حالم بد بود 🤒
تا اینکه داداشم به یکی از دکترای بیمارستانی که پرستاره اونجا زنگ زد پرسید که حالش همچنان بده چیکار کنیم اونم چنتا چیز تجویز کرد🙍‍♀
رهام به عموم زنگ زد گفت برامون بیاره چون خودمون که نمیتونستیم بریم بیرون
عموم دارو ها رو گرفت بهش گفتیم جلو در بذاره و بره خودمون برش میداریم
داداشم رفت دارو ها رو اورد گفت سه تا آمپول داری بزنی بهتر میشی🙂
منم بدون هیچ حرفی دراز کشیدم چون اصلا نا نداشتم که بحث کنم و بدونم چی هستن🥺
داداشم اومد بالا سرم گفت سفت نکنی  گفتم باشه
پنبه کشید و اولی رو زد اصلا احساسش ندارم نمیدونم چی بود
دوباره همون سمت رو پنبه کشید گفت این برا بدن دردته و فرو کرد یکم میسوخت اخراش ولی بازم چیزی نگفتم
سومی رو خواست بزنه گفت داداش فدات شه این یکم درد داره شل بگیر دروغ نگم یکم ترسیدم😰
سومی رو فرو کرد واقعا درد داشت
تحملش کردم تا وسطاش
دیگه اونقد دردم اومد گفتم آی آییییی بسه بسه نمیخوام خوب میشم خودم خیلی دیگه داره دردم میاد😩
اونم تو سکوت داشت کارشو انجام میداد تا تموم شد فقط ناله میکردم تا اینکه درش آورد رفت دستشو شست باز اومد تو اتاق گف خوبی منم با سر جوابشو دادم که خوبم
پتو رو انداخت روم گفت سعی کن بخوابی دیشبم نخوابیدی😣
منم بعد یه ساعت خوابم گرفت دیگه بعد اون کم کم حالم بهتر شده
الانم خوبیم فقط حس بویایی اصلا نداریم اصلااااا
یکمم من بی اشتهام ولی در کل الان بهتریم😁


مرسی که تا آخرشو خوندید🧡 
خواهشا مواظب خودتون و خونوادتون باشید چون این کرونا با کسی شوخی نداره الانم که گرفتم میدونم چه درد بدیه چون واقعا سرش اذیت شدم☹️

خاطره هم زیاد دارم اگه دوست داشته بتشید میگم براتون 🤪

دوستون دارم خدافظ🥰

خاطره الهه جان

سلام براهالی وب🙋‍♀️
خب یه بیو گرافی کوتاه بدم اسمم الهه ساکن دراذربایجان شرقی (ترکم😎)یه خواهرم دارم که باهم دوقلوییم😍😍😍😍😍
هردو دهمیم فقط من رشته ام تجربی وخواهرم انسانیه
کسی توخانواده مونم پزشک نیست 🤲
فقط پدرومادرم هر دو تزریقات بلدن🥴
راستی اولین بارمه خاطره میزارم به قول بروبچ گروه خواننده خاموش بودم😎
راستش گفتن وارد این وب شو ترست کمتر شه واسه من نمی دونم چرا بیشتر شد اصلا تبدیل به فوبیا شد😶😶😶🙄🥶
خب زیاد حرف زدم بریم سر اصل مطلب که شما منتظرشینین🤐😐🤨
خاطره برمیگرده به ۸سالگیم که به شدت ترسو بودم (راستش منو توفامیل همه میشناسنم بابت ترس از امپول همیشه ام مسخره ام میکنن😒😒)
خلاصه نمی دونم چیشد که سرما خوردم( دلیل اینکه نمی دونمم اینه که همیشه مریضم وباخود درمانی خوب  میشم😌)من به کسی چیزی نگفتم هیچی ها یعنی لام تاکام خودمم قایم میکردم از همه که کسی نفهمه😁 تااینکه زدو اون روزی فرارسید که بابام شیفت شد ورفتیم خونه بابابزرگم اینا که شب و اونجا بمونیم🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ رفتیم و کمی خندیدیم واینا تااینکه عطسه وتب من شروع شد وهمه فهمیدن 😶😶🤯
چون از دکتر خیلی میترسیدم کلی گریه کردم که نرم دکتر وباکلی اشک مامانم راضی شد که نریم عوضش گفت باید یه تب بر کوچولو برام بزنه که زود خوب شم🤒🤒😓😓😣(اونقد امپول زده میدونه واسه چی چی خوبه)
منم که دیوونه (البته دور ازجونم😌😎)بالاخره باکلی زحمت راضی شدم حالا همه مات ومبهوت دارن منو تماشامیکنن 😶کمی بعدمامانم گفت بروتواتاق اماده شو که بیام منم بایه بغص بدی پیش بسوی اتاق تنهایی😪😪😪😪😪
درم هم بستم که کسی نیاد 😂
مامانم باپنبه الکی اومد بالاسرم 
مامان:توکه اماده نشدی هنوز بدو یه امپول کوچوله اصلا درد نداره برگرد 😊
من:🥺🥺باشه 
اماده شدم مامانم شلوارمو کمی داد پایین و پنبه کشید که یهو سفت شدم🥵🤧دوباره پنبه کشید نفس عمیق کشیدم که یهو نیدلو فروکرد😖😖😖😖😱که خیلی بد سفت شدم وپامو از ترس ودرد تکون دادمو گریه میکردم😭😭😭
مامان:عه عه چرا اینطوری میکنی الان میشکنه😠😠😠😠
من:بسه دیگه درد داره مامان تمومش کن😭
که ازشدت عصبانیت دراورد امپولو 😠
مامان:شل شل میشی ها 😠😠
دوباره نیدلو از همون جای قبلی فروکرد😭و منم اروم اشک میریختم تااینکه دراورد😭😭خیلی درد داشت خالم اومد تواتاق وبرام کمپرس گرد کمی تاخوابم برد همونجا 🥱
صبح که از خواب بیدار شدم بازم تواون حال بودم وکمی هم سرفه بهش اضافه شده بود 😶
اومدم بیرون دیدم بابامم برگشته اونروزم که جمعه بود همه خونه مامان بزرگم اینا بودیم خلاصه گذشت وگذشت تااینکه عصر شد وبابام گفت حاضر شین بریم شهربازی😶🤨(چقدر من ساده بودم که ادم مریضو شهر بازی نمیبرن😶😶🤦‍♀️)منم که خوشحال باخواهرمم حرف نمیزدم 😶(دلیلشو خودمم نمی دونم 😶😂)خلاصه فاکتور بگیرم یه دفعه دیدم رسیدیم جلو درمونگاه😖😶😳😢 من وقتی میریم دکتر نمی دونم چرا لال میشم 😶بس که میترسم هیچی نمی تونم بگم دستام یخ یخ میشه از استرس🥶🥶🥶اونجام خلوت بود وزود نوبتمون رسید ورفتیم تو🥵دکتر معاینه ام کرد هیچیم نمی‌گفت 😶نسخه رو نوشت واومدیم بیرون بابام رفت دارو هارو گرفت به منم نشون نداد اومدیم بیرون😍ازخوشحالی داشتم بال درمی اوردمازطرفی ام دیدم دوباره داریم میریم خونه مامان بزرگم دیگه واویلا بود تودلم از خوشحالی😂😍
ولی این خوشحالی طولی نکشی که زهر مارم شد😶
همه نشسته بودیم که بابام گفت خوب حالا الهه بیا بخواب اینجا دوتا امپول کوچولو داری اونارو بزن که زود خوب شی دختر بابا😶😶😶😶😐😑😶😭😭😭😭😭😭
منم که باز گریه هام شروع شد وبازم با کلی دنگ وفنگ راضی شدم که بزنم حالا اینبار ماما نم دستامو گرفته بود بابابزرگم پاهامو خالمم کمرمو نگه داشته بود منم درحال گریه😭😭( اون دوتا امپول کوچولوهام پینیسیلین بودن😶😶😶😶)
خلاصه پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش باباجون
توهمون نفس اول نیدلو فروکرد که از همون اولش فقط جیغ وداد میکردم وهی التماس میکردم توروخدا تمومش کنید بسه ولم کنید دیگه😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
تااینکه کشید بیرونو دومی رو درجا فرو کرد 😭😭😭😭😭😭😭😭دیگه وسطاش دوباره سفت کردم که بابام گفت :عه عه شل باش الان تموم میشه اخرشه 😠
من:😭😭😭نمی خوام دیگه😭😭😭
خلاصه اینم بعد از چند ثانیه کشید بیرونو ماساژ داد کمی بابام برام وشلوارمو درست کرد وکمی ام لوسم کرد😍😍😘
اینم از خاطره من 
خداروشکر ۷ ساله که امپول نزدم😎😎😎
#خود درمانی_ بهتر از_ دکتر درمانی است#😂🙈🏃‍♀️🏃‍♀️دکترای وب نبینن🏃‍♀️
ببخشید اگه بد بود اولین بارمه 
منتظر نظراتتونم 
اگه خواستین ماجرای واکسن زدنمم میگم براتون😂
بدرووووووووووووووووود👋👋👋👋👋👋

خاطره آیناز جان

سلام سلام ب روی ماهتون😜
من آینازم ۱۸ سالمه.
این خاطره میره وقتی ک ۱۰ سالم بود.
منم از آمپول بگی نگی میترسیدم.
یادمه وقتی صبح بلند شدم حالم عالی بود خیلی توپ بودم و صبحونه و ناهار  خوردم ک عصر شد و من مریض شدم.
سرما خورده بودم ی سرما خورده‌گی معمولی خفیف.
تا شب ساعت ۹ ک شدتش زیاد شد و تب کردم با سرفه های خشک.
بابای منم شبا ساعت ۱۰ برمیگشت.
مامانم وقتی دید حالم خوب نیس گف زنگ بزنم بابات تورو ببره درمونگاه؟
منم با گریه میگفتم ن آمپول میده آمپول میده.
ولی مامانم میگف ن نمیده.
تا با هزار زحمت راضی شدم.
مامانم ب بابام زنگ زد و گف زودتر بیا خونه آیناز و ببر درمونگاه تب کرده.
منم لباس پوشیدم تا بابام اومد.
مامانم باهامون نیومد فقط من و بابام
سوار ماشین شدیم و رفتیم.
منم ک فقط میترسیدم.
هرکی هم میومد سه چهارتا آمپول دستش بود ک من ترسم ده برابر شد.
خیلی هم شلوغ بود ولی بعد ۲۵ دقیقه رفتیم داخل اتاق.
دکتر مرد بود کمی هم مهربان.
منم فقط نگاهش میکردم و هیچی نمیگفتم.
تا دارو نوشت و رفتیم داروخونه حتی یکی از رفقای بابامم وونجا بود😁
بعد دیدم یکی آمپول داده منم ک ترسیده نمیتونستم چیزی بگم.
تزریقاتیه زن بود بابام هم از اتاق تزریقات رف بیرون.
زنه آمپولو آماده کرد و من فقط با ترس نگاهش میکردم.
اومد پیشم گف:چرا دراز نکشیدی؟
من: میشه آروم بزنی؟
پرستار:باشه تو دراز بکش مامانت نیومده؟
من:ن با بابام اومدم اونم بیرونه.
پرستار :باشه
بعد هم تا زیر باسنم شلوارو شرتمو داد پایین و منم فقط با ترس نگاش میکردم.
گف شل کن نفس بکش.
اینو گف بغص کردم.
ی خورده هم شل کردم ک یک‌دفه خیلی بد آمپولو فرو کرد و منم فقط گریه میکردم واس خودم جالب بود ک‌جیغ نمیزدم.
ک یک‌دفه مایع‌آمپودو فشار داد ی تکون بدی خوردم و جیغ بدی هم کشیدم.
ک گف تموم شد.
منم با هزار گریه و اشک اومدم پیش بابام.
اونم گف دردت اومد اشکالی نداره الان میرم برای دخترم آبمیوه بخرم.
منم ک میخواستم بگم بستنی ولی اصلا ناء گفتن هیچی نداشتم.
بابام گف بمون تو من برم بخرم بیام.
منم موندم داخل و بابام با کیک و بیسکوئت و ی آبمیوه بزرگ اومد و گف بیا.
منم با ذوق رفتم سوار ماشین شدم و فورا زود تر از بابام رفتم خونه و همرو همون شب خوردم حالمم کاملا خوب شد😂😇😂😂

خاطره ماهدخت جان

 
سلام دوستان من ماهدخت هستم قبلا یک بار خاطره گذاشتم و از اونجایی که دگ خاطره ای نداشتم دیگه خاطره ای نذاشتم😁 تا همین دو هفته پیش که دوباره خاطره ساز شدم.
ی بیو بدم چون خیلی اشنا نیستم ، من ۲۵ سالمه البته دو روز دیگه میرم تو ۲۶😉 رشته دانشگاهیمم برق بوده و کلا هیچ وقت رابطه ای با تجربی و پزشکی نداشتم ولی از وقتی با این سایت اشنا شدم به پزشکی علاقمند شدم چون فهمیدم چیزایی که فکر میکردم درست نبوده. بریم سراغ خاطره😊:
خیلی وقت پیش شاید چند ماه پیش من احساس کردم گلوم ی جوریه به مامانم گفتم مامان گرام هم بارهنگ تجویز کردن وقتی خوردم بهتر شدم ولی کلا سیستم ایمنیم هنگید😁 نه خوب میشدم نه درست مریض میشدم که خوب شم خلاصه چند ماهی همین طور بودو از ترس کرونا دوتر نمیرفتم تا وقتی که به خواهرم نشون دادم گفت وااا تو چرا دکتر نرفتیو کلا خیلی منو ترسوند منم همون فرداش دل و زدم به دریا و با خواهرم رفتم دکتر که اخر وقت هم رفتیم که مریضی تباشه ولی خب بود ، ی اتاق انتظار خیلی کوچیک بود که یک اقای مسن به همراه پسر و همسرشون اومده بودند دکتر که اقاهه خیلی هم بی قرار بودو همش راه میرفت ی اقای مسن دیگه هم داخل بودند ، دکتر هم مثل این که خیلی با دقت و صبر و حوصله معاینه میکردند، خلاصه نوبتمون شد و رفتیم داخل من رفتم نشستم رو صندلی نزدیک دکتر خواهرمم نشست کنارم ، توضیخ دادم که گلوم اینطور شده بعد خواهرم گفت که با دوستش تو خونه ظرفا رو نشستن اینطوری نشده! من😳🙄 دکتر😕 خواهرم 😶 اخه خواهر من ، من هیچ وقت با کسی هم خونه نبودم اونجا خونه خودمون بوده ، دوما که همش دو روز بوده مربوط به هفت ماهه پیش اخه چه ربطی داشت خدایی، دکتر هم گفتن نه خانم چندین ماهه پیش چکار به الان داره‌ خلاصه گفتم اقای دکتر از چیه گفتند ی حوع التهاب هست که پرسیدم لوزمو در نمیارین😁 گفتند نخیر اصلا چکار به اونجا داره🤣🤣 دیگه لطف کردن نسخه نوشتن و بدون توضیح تحویل دادن منم پرسیدم چی نوشتید تا اسم قرصارو گفت خندم گرفت چون اصلا نمیفهمیدم چی میگه فقط فهمیدم ی امپولم باید بزنم😭 البته خیلی حس خاصی نداشتم چون اصلا یادم رفته بود امپول درد داره، وقتی توضیح دادن دیدم خیلی قرص داده گفتم من معدم حساسه گفتن یعنی چی گفتم یعنی قرص میخورم ی جوری میشه😐 گفتند خب به جاش سه تا پنی سیلین مینویسم منم سریع گفتم نه نه همین خوبه
بعد دوباره یاد معده داغونم افتادم گفتم فرقی نداره یادم رفته بود امپول درد داره🙃 که خواهرم به دادم رسید و گفت نه تو این کرونا کی میاد تزریقات منم به دکتر گفتم هر کدوم کم ضرر تره که گفتند فرقی نداره و تصمیم گرفتند قرص رو بنویسند با یک قرص اضافه تر برای معده بعد هم پرسیدند تو خونه برای حساسیت معده چی دارید که منم گفتم نمیدونم من اطلاعات پزشکیم زیر صفره😁 هیچی شاید رانیتیدین خودشون تصمیم گرفتند ی چیزی نوشتند و نسخه رو گرفتمو رفتیم داروخانه دارو ها رو گرفتم جالب اینجاس هم از دکتر هم داروخانه و هم منشی تزریقات پرسیدم اسم امپول چیه ولی همون موقع یادم رفت🤭🤫 برگشتم مطب کسی نبود دکتر هم رفته بود فقط خانم منشی بود که گفتند برو تو اتاق تزریقات منتظر بودم از در بیاد تو دیدم یکی از پشت سرم ظاهر شد ترسیدم نگو اتاق تزریقات ی در هم از اون گوشه به اتاق دکتر داره:) پرسیدم درد داره که گفتند نه خیلی گفتم از پنی سیلین کمتره گفتند اره خیلی کمتره ، بعد روکش تخت رو جمع کردم اومدم کفشامو دربیارم که گفتند نیازی نیست خوابیدم روی تخت تازه استرس بدی گرفتم ولی خب برای پشیمون شدن دیر بود اومدند داشتند تزریق میکردند که من نمیدونم چرا هی ناخوداگاه سفت میشدم دوباره نفسزمیکشیدم شل میکردم این وسط خانم منشی هم هی میپرسیدند درد داره خب بابا بزار نفسمو بکشم دیدم ول کن نیس هی داره میپرسه به سختی گفتم نه خیلی ، من واقعا کسایی که دعوا میکنند سفت نکنید رو درک نمیکنم خب بابا اصلا دست خود ادم نیس که! بعد که تموم شد دوباره پرسیدند از پنی سیلین دردش کمتر بود ؟ گفتم من تا حالا پنی سیلین نزدم😃😂 گفتند نه اون خیلی درد داره بعد هم تشکر کردیمو اومدیم که خودم باید رانندگی میکردم یکم درد میگرفت ولی نه خیلی انقدر دور دور کردیم که رسیدیم خونه دیگه دردش از بین رفته بود بعد هم دارو ها رو کامل مصرف نکردم نصفه خوب شد🤫😄 اخه واقعا ادم ساعتشو یادش میره 😕 اینم ی خاطره که بهونه ای بود برای پینوشت. من همیشه به ادبیات علاقه داشتم دوست دارم بدونم خوب مینویسم یا نه اگر بده دیگه نمینویسم. ی بارم نوشتم همش پاک شد اووووف 😁
پ.ن این چند روز خیلی دلم گرفته بود دوست داشتم با شما حرف بزنم به جز شما کسی دیگه نیست همه میخوان اثبات کنن که بدبخت ترن. پارسال که تولدم مصادف با تشییع سردار سلیمانی شد امسال هم کرونا و کنکور😐
وقتی نگاه میکنم عمرم داره میره و به اون دستاوردی که انتظار داشتم نرسیدم دلم میخواد بمیرم ، اگر به من بگن همین الان میمیری هیچ گلایه ای ندارم😐
من همتونو دوست دارم چه اونایی که فیک هستن چه واقعی بنظرم شما ها خیلی خوبید😉😍😘

خاطره مهشید جان

سلام سلام صد تا سلام
چهارسالی میشه که بشدت طرفدار و خواننده کانال هستم.
یه روز که داشتم از پیش آشپزخونه رد میشدم با دیدن فندک روی اجاق شمع نویسندگی رو روشن کردم.
نام مهشید
شهرت: X
شهر: X
کشور: ایران
سن: 17

یه روز پر از استرس
دبیر گفته بود امتحان ریاضی میگیره
لامصب این دبیره استاد پیچوندن سوال بود وجدانن.
یه بار یه امتحان گرفت بیشعور اونقدر سخت آورد که تا خواستم بفرستم گروهو بست🥴
ازونجایی که من معلمیارشم برام افت کلاس داشت
یه جلسه قبل بهم گفت بیا کلاسو گروهبندی کن بچه های حسود کلاس که از قضا تنبل هم بودن کشتنننن منه بدبختو اینقدر اومدن پیوی گفتن مهشید توروخدا منو سرگروه کن.
منم گفتم زهی خیال باطل😏
و یه گروهبندی عادلانه انجام دادم که دهن همه وا موند😮
خب فرداش که امتحان ریاضی بود
منم که نااابود توی استرس اونم ریاضی.
صبحش که از خواب پاشدم احساس خیلی بدی داشتم.
گلاب به روتون هرچی میخوردم بالا می آوردم
گفتم مهشید خوب میشی حتما
ولی در حینی که داشتم پله های رو به اتاقمو طی میکردم سرم گیج رفت
برای اینکه مامانم بیشتر از این نگران نشه خوب نشون دادم خودمو ولی به زور خودمو انداختم رو تختم.
یه پنج دیقه چشامو بستم
دینگ دینگ
رفتم سمت میزم که گوشیمو بردارم سرم گیج رفتو خوردم زمین😖
داداشم محمد یهو تند اومد بالا:
مهشید باز سرت گیج رفت؟؟؟
خوبی؟
با یه حالتی که نمیتونستم حرف بزنم گفتم: ها؟؟؟ آره خوبم مرسی برو نگران نباش
گفت بیا بریم یه چیزی بخور هرچی خوردی بالا آوردی
_نه محمد ولم کن بخدا الان باز یه چیزی میخورم بدبختی داره فقط.
+پاشو بریم
به زور رفتم پایین دو لقمه نهار خوردم
و با بدبختی اومدم بالا
رفتم ببینم کی پیام داده.
مبینا یگانه فرد ۳ پیام جدید از گروه ریاضی
واای خدایا بخدا حالم خوب نیست دارم میمیرم
رفتم داخلش همش سوال پیچم کرد‌
هرچی تو ویس هام صدامو بد نشون دادم البته صدام واقعا بد بود ولی بدترش کردم هیچ به روی خودش نیاورد.
یه سوال آخر که پرسید داشتم ویس میگرفتم که حس کردم دارم هرچی خوردم بالا میارم
تو ویس گفتم جان مادرت خودت برو پیدا کن
و بازم حالم بد شد
وقتی اومدم بیرون با چهره نگران کل خانواده رو در رو شدم.
بازم سرگیجه مسخره
ولی اینبار فشارم افتاد
رفتن آب قند آوردن ولی من واقعا حالم خوب نبود و رفتم تو اتاقم
وای خدایا هیچی درس نخوندم‌
رفتم تو واتساپ دیدم مبینا ویس ام رو گوش داده و دیگه پیام نداد
درهمین حین زهرا پیام داد و گفت مهشید چرا اینجوری حرف زدی تو گروه؟
گفتم زهرا ولم کن بخدا حالم خوب نیست
+چرا؟ چی شده؟
_سرگیجه
حالت تهوع
تاحالا سه بار فشارم افتاده
حس میکنم پشت سرم داره له میشه
+وای چرا؟؟؟؟؟
کرونا نگرفته باشی
_خانم دکتر،
بیماری ارثی کوفتیه
گفت+آهااا😂😂
_تالاسمی
تالاسمی بدبختی
+بهتری الان؟
_بدک نیستم
+یه دکتر برو
_تو این کرونا؟
خودم میدونم مشکلم چیه
+بله باید چیزای آهن دار بخوری
_آره
+آره و مرض
_خیلی خب گیر نده
سرم دوباره گیج رفت 
گوشیو گذاشتم کنار
گفتم مامان میشه برم دکتر؟
+خودت تنهاااا؟؟؟
_نه محمد داره میره بیرون میگم منم یه سر بزاره پیش این دکتر.
+مال تالاسمیه دیگه‌
چیو میخوای بدونی؟
_برم چند تا قرص بهم بده
+برو ببینم چی بهت میده. باور کن مثل همون دکترا قرص آهن میده.
رفتم لباسامو پوشیدم ولی مامانم یعنی منوو نااابود کرد اینقدر که بهم سفارش کرد دست به چشمت نزن ۳ تا ماسک هم داد بهم.
گفتم هوووووفففف و سوار ماشین ممد شدم.
منو رسوند پیش دکتر و خودش رفت به کاراش برسه.
رفتم داخل و نوبت گرفتم.
یهو استرس گرفتم😑
مهشید تو که طاقت نداری دیوانه ای میای دکتر!؟
ولی کار از کار برای در رفتن گذشته بود
اسممو خوند و منم رفتم داخل.
گفتم تالاسمی دارم و قرص آهن هم نمیخورم😎 اونم گفت جدا از تالاسمی بدنت ضعیف شده چهار تا آمپول نوشتم حتما تزریق کن😎
مغزم دو دستی کوبید تو قلبم و استرس گرفتم یهو با خودم فکر کردم مهشید تو که تنها اومدی میتونی آمپولا رو نزنی☺️
نسخه هاشو گرفتم و دیدم ۴ تا آمپول هست با چند ورق قرص آهن.
رفتم بیرون از دکتر و گفتم عیب نداره میرم آمپولا رو میزنم ولی در عوض چون مامانم باهام نیست راحت میتونم بگم آی و وای آخه میدونین 
من وقتی با مامانم میام خجالت میکشم
از طرفی دلم برا آمپول زدن تنگ شده بود🥲😐🙄
رفتم بالا و رفتم بخش خانم ها
دیدم تخت ها با پرده پوشیده شدن
آمپول رو دادم به تزریقاتی و با اضطراب خوابیدم رو تخت.
صبر کردم تزریقاتی بیاد وقتی صدای قدم هاشو شنیدم خیلی کم شلوارمو پایین کشیدم.

یهو دیدم اومد بالا سرم
پرده رو هم کشید که کسایی که اون ور بودن نبینن.
برگشتم دیدم یه آقاییه
گفتم تزریقاتی خانم ندارید؟
گفت نه اینجا فقط آقا داریم
خواستم بلند شم و بگم من با خانم ها راحت تر هستم که پنبه کشید
و با بدبختی موندم 
گفت شل باش اصلا سفت نکن
پنبه کشید دوباره
انتظار داشتم الان آمپولو بزنه.
برخلاف انتظارم شلوارمو تا زیر باسنم کشید پایین🤤
تا خواستم حرفی بزنم دوباره پنبه کشید البته یکم پایین تر با حس کردن خنکای پنبه سفت شدم.
گفت نفس عمیق بکش
یهو شل شدم و سریع آمپولو فرو کرد.
خیلی سفت شدم و همش آستینمو توی دستم مچاله میکردم که دیدم تموم شد بالاخره
و گفت عه الکل تموم شد
پرده رو تا ته زد کنار و رفت بیرون و گفت خانم زاهدی الکل بیارین.
هی خواستم پرده رو بکشم دیدم دستم نمیرسه تصمیم گرفتم شلوارمو بکشم بالا که پرستاره یهو اومد بالا سرم و وایساد تا هوای آمپول بعد رو بگیره و دیدم خانمای اون طرف دارن نگا میکنن
گفتم ببخشید میشه پرده رو بکشین؟
گفت شل باش😐
نفس عمیق بکش
گفتم پرد.........
که یهو آمپولو فرو کرد و من ادامه حرفمو خوردم. وای که چقدر درد داشت.
تا فرو کرد سفت شدم
و محکم و جدی گفت: شل کنننن
گفتم خیلی درد داره نمیتونم
خانم زاهدی از اون ور اومد و پرده رو کشید و گفتم خدا خیرت بده.
اونقدر سفت بودم که آمپولو کشید بیرون و سر سوزنو عوض کرد و گفت اگه ببینم سفت کردی همه آمپولو با هم میزنما
گفتم سعی میکنم
اون ور رو که آمپول اول رو زده بود دوباره پنبه کشید.
وقتی فرو کرد سفت شدم
+خدایا!!! باز که سفت شدی
_نمیتونم بخدا
+شل کن دیگه
_آقا نمیتونم بخدا خیلی درد داره
اونجاهایی که داشت تزریق میکرد دورشو ماساژ داد و باسنمو یکم تکون داد و گفت یه لحظه شل کن.
تا حدودی شل شدم که سرنگو خالی کرد
گفتم:آآآآییییییییییییی
+گفتم که شل کن
_بقیشو نمیخوام بزنم
خانم زاهدی از اون ور اومد و بازم پرده رو کشید🥴
گفتم ببخشید میشه پرده رو بکشین؟
باسن من همش معلومه اون ور تر هم خانم هست هم پرستار های آقا‌.
پرده رو کشید و اومد بالاسرم و گفت
دخترم این یکی آمپولی که قراره بزنی یکم درد داره در حینی که پرستار داره تزریق میکنه آروم باش و نفس عمیق بکش. 
گفتم تزریق بلدین؟
گفت نه مستخدم اینجام
اومد کمرمو گرفت و جای آمپولا رو ماساژ میداد حرصم گرفته بود
اینا کین واقعا
مگه مامانمی که میایی دست میزنی به من.
پرستار پنبه کشید و گفت یه نفس عمیق بکش طوری که بشنوم بلند نفس کشیدم و گفت نشنیدماااا دوباره تا نصفه یکی دیگه رفتم که آمپولو فرو کرد
ناخودآگاه نفسم حبس شد
قزی خانم هم همش راهنمایی میکرد😒
_آیییی وای خیلی درد دارهههه
+نفس عمیق
شل کن خانم سفت کردی دردش زیاد میشه
گفت یه لحظه شل کن
شل نکردم
و به زور همه آمپولو با هم دوباره با بدبختی خالی کرد😨
یه جیغ خفیفی زدم و با بغض گفتم آییی
و یکی صداش زد و سریع رفت بیرون.
بازم پرده رو باز گذاشت بیشعور🤦🏻‍♀
یهو دیدم همون دکتری که نسخه نوشته بود اومد آمپول آخر رو گرفت دستش ولی یه لحظه رفت اون ور تر که یه خانمی از اون ور نگام کرد.
گریم گرفته بود از اینکه همه منو لخت دیدن.
قزی خانم گفت خیلی درد داشت دخترم؟
گفتم نههههههههههه ازین گریه میکنم که بیمارستان بی در و پیکرتون برای بیمار حریم خصوصی قائل نیستتتتتتتت.
رفت پرده رو کشید و آقای دکتر اومد آمپولو سریع فرو کرد.
و همش با اون صدای نکره اش میگفت نفس عمیق بکش
منم نفس عمیق کشیدم.
 یهو سرگیجه گرفتم.
آمپول که تموم شد خواستم بلند شم قزی خانم دوباره منو دمر کرد و گفت داره خون میاد.
گفتم میشه برید به یه نفر دیگه محبت کنید؟
پنبه رو محکم کشید رو باسنم و پرده رو باز گذاشت و رفت.
بیشعور عقده ایه بدبخت احمق
🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀
دکتر گفت
خانم حالتون بهتره؟
گفتم نه
شلوارمو کشیدم بالا و گفتم
آمپول هاتون خیلی درد داشت و به دردم نمیخوره من اومدم برای تالاسمی یه قرصی بدین.
گفت قرص آهن دادم
گفتم زحمت کشیدین😏
داشتم میرفتم پایین که سرم گیج رفت و فشارم افتاد
همون پرستاره که اومد برام آمپول زد اومد فشارمو گرفت و گفت تالاسمی دارید؟
گفتم بله؟؟؟؟؟؟
حرفشو تکرار نکرد و منم با اکراه از بیمارستان خارج شدم😌
و کل راهو پیاده آمدم😂
ولی جای آمپولایی که زدنشون لازم نبود خیلی درد میکرد😐
گفتم تا تو باشی دفعه بعد هوس آمپول کنی.
رفتم تو گوشیم حالم یکم بهتر شد و به زهرا هم گفتم رفتم دکتر و... 
و دعا کنین جواب امتحانم خوب بیاد🥲
اگه خاطره بد بود ببخشید چون فندک آشپزخونه خوب کار نمیکرد شمع نویسندگی یکم روشن و خاموش میشد😅😅😅😅😅😅
نظر یادتون نره
اگه پسندیدین حتما با زدن👍🏻 بهم بگین
مرررررسیییییی

اگه خواستین جریان فوت پدرم رو هم تعریف کنم براتون اونجا پر از ماجراهای آمپولیه😔💔😊

تا آمپول های الکی دیگر
خدا یار و نگهدارتان👋🏻😜✨🌹

خاطره فائزه جان

سلام 
فائزه هستم یک جهادگر 
اندر خم خاطرات جهادی 
خاطره ی اردوی پنجم اردو به استان خوزستان و مناطق کم برخوردار این استان بود . 
از شور و شوق وصف ناشدنیم برای حضور دوباره بعد از حدود یکسال در اردوها و اون حس خوبی که سراسر وجودمو گرفته بود هر چقدر بگم کم گفتم 
کوله بارمو بستم و راهی شدم علی رقم مخالفت های داداشم و خواهرام . 
از خوش و بش کردن با بچه ها تو مسیر گرفته تا یخمکی که به عنوان  شیرینی عقد یکی از بچه ها پخش میشد تا شیرینی مطب خانم دکتر دندانپزشک تا بستنی دعوت م .ج یک  خسیس  به تمام معنا همه و همه به یاد موندنی بود 
محل اسکان امامزاده ای در اطراف یکی از شهرستانهای استان خوزستان بود 
هوا به شدت گرم بود طوریکه عرق از سر و صورتمون چکه میکرد 
تا رسیدیم باید بساط شامو مهیا میکردیم
من و دوتا از دخترا بسم الله گفتیم و شروع کردیم به شستن مرغا و آماده کردن سیخ ها برای درست کردن جوجه کباب ، سبزی خونگی که مامانم داده بود و نوشابه ای که یخ یخ بود و شامی که تو یه جمع صمیمی خوردم بی نهایت دلچسب بود . 
روز اول فعالیت و تیم بندی بادو پزشک متخصص همراه شدم یکی آنکولوژیست و دیگری هم دکترای بهداشت باروری و جز تیم مامایی و این نوید یک روز پرکار رو به من میداد و هوا هم بس ناجوانمردانه گرم بود  روپوشمو پوشیدم چمدون داروها و فشار سنج برداشتم و راهی شدم 
وارد منطقه شدیم گویا مردم اون منطقه فقط دو گوش شنوا میخواستن برای حرفهایشان 
از عقرب گزیدگی های وحشتناک و نبود پادزهر در خانه بهداشت اون منطقه و مردن چندین نفر گرفته تا راه های صعب العبور وحشتناک ... 
پیرمرد ناشنوایی را دیدم فشار خونش بالا بود اسمش را از اطرافیان پرسیدم و یادداشت کردم تا به محض رسیدن به خانه بهداشت از بهورز بخواهم حواسش به او باشد 
قرص لوزارتان را به او دادم با دستور پزشک و سعی کردم به او بفهمانم که چه کاری انجام دهد 
تند تند  اسامی مراجعه کنندگان را یادداشت میکردم 
و هم خانه به خانه میگشتم که مبادا مریضی از قلم بیفتد و دختر خانم ها را جمع میکردم برای آموزش هایی که خانم دکتر برایشان تدارک دیده بود 
پسر بچه ای نوجوان با دیدن ما پا به فرار گذاشت که فهمیدیم از ترس ما فرار کرده چون تب داشت و فوبیای آمپول :))
از پیرزن بی نوایی که از فرط بی توجهی اطرافیانش نمک میخورد تا فشارش بالا رود تا اندکی توجه بخرد از فرزندانی که روزی تمام توجهش را سهم آنها کرده بود . 
از پیرمردی که از مشکلات عدیده ی گوارشی رنج میبرد و مشکوک بود و دکتر برایش ارجاع نوشت به متخصص گوارش ...
از دختری که دکتر توده در سینه اش حس کرده بود و  سریعا اقدامات لازم را انجام داد
از درد دل های دخترک های نوجوان از نبود مدرسه دختر هایی با هوش فوق العاده باورنکردنی .... 
از دستان زحمت کش زنی ۳۰ ساله که انگار ۶۰ ساله به نظر میرسید 
از دعاهای خیری که بدرقه ی راهمان میشد ... 
از دخترک ۷ ساله ی  بی نوایی که به فاصله ی یک ماه پدر و مادر خود را از دست داده بود و هم مادر و هم پدر شده بود برای برادر کوچکش ... 
از پسرکی که روانشناس گروه تشخیص اوتیسم داده بود و ارجاع به متخصصی در اصفهان داده شد . 
از نازبس که معلولیت شدید دست و پا داشت و چه پاک و با اخلاص برایمان دعا میکرد و سعی در بغل کردنمان داشت ... 
و موارد زیاد دیگر ... 
پایان روز اول اردو و شب نشینی در حیاط امامزاده و خوش و بش با دوستان و چای آتیشی و هله هوله هایی که باهم میخوردیم و انگار هیچ کس دلش خواب نمیخواست و توان دل کندن از آن جمع برای خواب را نداشت ... 
۳ روز زیبا را طی کردم علی رغم عفونت چشمم که خیلی اذیتم کرد ولی نهایت لذت را ازآن اردو بردم ... 
این روزها درگیر تامین هزینه ی جراحی یک نوجوون سیزده ساله هستیم که بتونه یکم عادی تر راه بره و حدودا ۱۵ میلیون نیازه که تا الان ۵ تومنش جمع شده  
دعا کنین بقیشم جمع بشه ... 
کارهای پیگیری درمان مجددا داره شروع میشه ... 
دعام کنین ثابت قدم در این راه باشم .... 
به امید روزی که در ایران عزیزم هیچ منطقه ای با محرومیت نداشته باشیم . 
ببخشید دوستان اگر خاطرم عاری از آمپول بود و احیانن خسته شدین .
ولی پر از حس های نابی بود که تجربه کردم و دوست داشتم کمی از اونرو هم با شما به اشتراک بذارم .
یا حق🌺