خاطره مهدیس جان

سلام....مهدیس ام ۲۰ سالمه
چند روز بعد که آنتی بیوتیکهارو قطع کردم دوباره غده های زیر گلوم بیشتر و بزرگتر شدن زیاد نگران نبودم میدونستم بادمجون بم آفت نداره اما مامانم نگران بود و فرستادم مرکز استان برای پیگیری جدیتر تمام طول راهو به جاده نگاه میکردم و به سرنوشت سختی که خدا برام نوشته فکر میکردم اما هر لحظه جز کلمه خدایا شکرت چیزی به ذهنم نمی‌رسید وقتی داشتم آماده میشدم که برم مرکز استان به مامانم گفتم تو نمیای ته دلش میخواست بیاد اما کمرش حسابی درد میکرد و کشش اون مسیر چند ساعتی رو نداشت منم اصرار نکردم و ازینکه مستقل زندگی کنم هیچ بدم نمیاد وقتی رسیدم دم در ساختمان پزشکان پیاده شدم و سریع وارد آسانسور شدم و رفتم طبقه چهارم متخصص غدد خیلی زود نوبتم رسید وارد اتاق که شدم دکتر ازم استقبال گرمی کرد چون ایشون تخصص داخلی و غدد داشتن و من اوایل پیششون میرفتم با نهایت احترام سلام و احوال پرسی کردم حدود ۴ سال منو ندیده بود اما بخوبی یادش بود یکم فکر کردم و اسمم یادش اومد اووو خوش اومدی مهدیس خانوم چقدر بزرگتر شده و یکم قد و بالامو برانداز کرد تیپم از چهار سال پیش عوض شده بود چادر انداخته بودم و ازون دختر شیطون غر غرو خبری نبود خیلی سنگین برخورد کردم... بیا اینجا بشین دختر گلم خیلی آروم کنارشون نشستم و گفتن مشکل چیه و براشون توضیح دادم گفتن عجیبه با اون همه آنتی بیوتیک رفع نشده یه سنوگرافی  اورژانسی بگیر شاید ماهیت غده ها اصلا لنفی نباشه طبقه پایین سنوگرافی می‌بینمت دخترم تا شب نتیجشو برام بیار تشکر کردم اومدم بیرون و رفتم طبقه اول سنوگرافی کمی شلوغ بنظر می‌رسید اما خیلی زود نوبتم رسید وارد شدم یه خانوم حدودا ۴۰ ساله و بسیار مهربونه بودن و ازم خواستن کنارشون دراز بکشم وقتی داشت گلومو سنوگرافی میکرد همزمان برام توضیح میداد که تعدادشون و اندازشون چقدر فرق کردن و متاسفانه بدتر هم شده اومدم بیرون و روی صندلی ها نشسته بودم بدنم حسابی ضعیف شده بود و ضربان قلبم بیشتر از ۱۵۰ تا میزد و هر لحظه ممکن بود حالم بد بشه یک لحظه دلم خواست کسی کنارم میبود سرمو روی شونش میزاشتم و زار زار گریه میکردم و کلی قربون صدقم می‌رفت اما....
با دست راستم قلبمو چنگ میزدم و التماس میکردم ارووم بشه توی مود خودم غرق بودم که یهو صدام زدن نتیجه رو بگیرم یه نگاهی به نتیجه انداختم که بنظر میرسید ۳_۴ تا در سمت راست و چپ و ۲ تا توده متورم وملتهبتر در پایین گلوم رویت شده...
با اون وضعیت قلبم حدود ۴ طبقه رو با پله رفتم چون آسانسور واقعا شلوغ بود و من از شلوغی متنفرم وقتی پله های اخرو طی میکردم صداها برام نامفهوم بود و احساس کردم دارم بیهوش میشم از داخل کیفم یه قرص قلب برداشتم و سعی کردم قورتش بدم و یهو روی پله ها ولو شدم قلبم همچنان درد میکرد اما داشت آروم میشد که بلند شدم و رفتم داخل مطب و بعد چند دقیقه ای سردرگمی نتیجه رو نشون دادم دکتر دارو نوشت و گفت نمیتونی بیشتر ازین آنتی بیوتیک تزریقی استفاده کنی همین الآنم بدنت بشدت ضعیفه و اونا بدترت می‌کنه و گفتن حتی اگه آمپول بنویسم چندتایی تقویتی باید کنارش بزنی داری نابود میشی دختررر
گفتن تقویتی چی داری تو خونه؟؟
من:۳_۴ تا نوروبیون یکی دوتا ویتامین d 
و....
ادامه دادن یه ویتامین c هم بگیر باهاشون بزن و گفتن که چطوری بزنم بیرون از ساختمان پزشکان که رفتم کلی فروشگاه کالای پزشکی بود رفتم تو یکی از مغازه ها و یه گارو رگ گیری سفید برای خواهرم خریدم بعدش دارو خونه رفتم و حدود نیم ساعت معطل شدم که داروهامو دادن یه نیگا انداختم ۳ تا پنیسیلین بود یه دگزا و چنتا قرص و شربت
یه نفس عمیق و سنگین کشیدم و خودمو برای چند روزی دوباره سوراخ شدن آماده کردم هر چند که ذره ای ترس به دلم راه ندادم بعد ازون باید میرفتم پیش متخصص قلبم رفتم توی بیمارستان دیدمشون پرسیدن چی شده نتیجه هولتر مورنینگ اخریرو بهشون نشون دادم و خلاصه پرونده بستری اخرمو چنتا سوال پرسیدن و سرشون تکون دادن بعدش نبضمو از مچ دستم گرفتن گفتن وااااای....... خانوووم .....سریع یه نوار قلب ازش بگیرین همین الان بدو بدو یه نوار قلب گرفتم اینجا بابام اومده بود دنبالم و همراهم بود 
دکتر گفتن خانم مهدیس....شرایط قلبت خیلی به استریت برمیگرده اگر چه گره سینوسی قلبت مشکل داره ولی استرس بدتررررش می‌کنه یه مشورت با متخصص اعصاب داشته باش مشکلات یکی پس از دیگری گریبانگیرم میشن و من باید بینشون دست و پنجه نرم کنم گاهی حتی بخودم میگم چرا دارم ادامه میدم چقدر تحمل کنم؟؟؟ مگ ظرفیت یه دختر ۲۰ ساله چقده آخه اما باز اعتقاداتم جلوی کفر گفتنامو میگیره و سعی میکنم خیلی قوی ادامه بدم خیلی دلم گرفته بود و سعی میکردم خاطره بخونم تا زمان بگذره ساعتای ۶ عصر با بابام برگشتیم شهرمون صندلی عقب نشسته بودم و دوست بابام هم باهامون اومد من کاملا در سکوت بودم و خنده های ممتد پدر و دوست گرامش شنیده میشد چشام سنگین بود اما حالم اصلا خوب نبود احساس میکردم دارم تمووم میکنم قلبم خیلی درد میکرد تا اینکه رسیدیم اون شب که رسیدم خونه تا صبح نخوابیدم و بشدت حالم بد بود ساعتای ۵ صبح بود که بشددتت بالا میاوردم حدودا چند بار بالا آوردم تهوع شدیدی داشتم رفتم تو اتاق مامانم دلم نیومد بیدارش کنم باز برگشتم که دوباره حالم بهم خورد دیگ تصمیم گرفتم بیدارش کنم آروم میگفتم مامان مامان که مامان و بابا با هم بیدار شدن رنگ و رومو که دیگ یهوو پرید وای مهدیس مامان جان چی شدی؟؟؟ گفتم حالم بده خیلی بد سریع لباس پوشیدم رفتم بیمارستان که دکتر یه آقای حدودا ۳۰ ساله و بشدت مغرور و جدی بود سریع یه سرم بهم وصل کردن و توش اندانسترون ریختن که حالم کمکم بهتر شد و دکتر گفت اگر دوباره تهوع گرفت باید بیاد تحت نظر داخلی بستری بشه ازین حرفا...
جدی نگرفتمش حالم بهتر شده بود و حدود ساعت ۷ برگشتم خونه
باید از فردا پنیسیلینارو شروع میکردم تزریق کردن و تقویتی هارو که خواستم فاکتور بگیرم اما دیگ نای راه رفتن نداشتم و خودم راضی بودم به تزریقش
فردا ساعت ۵ بعد از ظهر گفتم به مامانم میرم امپولارو بزنم تو میای یاخودم برم که تصمیم گرفتم خودم برم اذیتش نکنم دو سه تا امپول دیگ نمیخام بکشنم یه دگزا یه پنیسیلین و یه نوروبیون برداشتم رفتم بیمارستان که دیدم یکی از پستارای خوب اونجا شیفت یه نفس از سر آسودگی کشیدم و وارد شدم امپولارو دادم بهش گفتم یکم تعدادش زیاده متاسفانه گفت اشکالی نداره نگران هیچی نباش وقتی دراز کشیدم اومد بالا سرم گفت دگزا و نوروبیون تو یه پات میزنم پنیسیلین تو پای دیگت که اذیت نشی 
پنبه کشید یه توده عضلانی ایجاد کرد گفت شل باش و دگزارو فرو کرد یخورده درد گرفت یه ای کوتاه گفتم و تموم شد 
اونم با خوشحالی گفت این از یکیش که تموم شد آفرین خیلی خوب بود بعد کنارش پنبه کشید و توده ایجاد کرد گفت این نوروبیون یدره درد داره همینکه سوزن فرو کرد بدجور تکون خوردم و یه آییی کشیده گفتم گفت نترس الان تموومه..... تموم شد تموووم بعد پنیسیلین آماده کرد و اومد سمتم گفت همین یدونه رو تحمل کنی دیگ راحت میشی (این پرستارا منو میشناسن واس همین انقد باهام مهربونن و گاهی خودشون دلشون نمیاد منو اذیت کنن چون میدونن چقدر اذیت شدم)
پای دیگمو پنبه کشید دوباره توده ایجاد کرد و فرو کرد که یه لحظه حس کردم نفسم رفت تند تند می‌گفت نفس عمیق نفس عمیق حالم که بهتر شد تا چند دقیقه ناله کردم وقتی سوزنو درآورد مث وقتی از تو پای بچه دوساله سوزن درمیارن بلند و با مهربونی و از روی دلسوزی گفت تمووووووووم شد آفرین یکم موند تا حالم جا بیاد بعد باهام خداحافظی کرد و رفت منم برگشتم خونه و شروع کردم درس خوندن اما بقدری ضعیف شدم که نمیتونم پشت میز بشینم اصلا
فرداش که میشه امروز از صبح زود شروع کردم درس خوندن اما بقدری بیحالم که فقط ۴ ساعت درس خوندم و بیشتر منتشر نتایجم ساعتای چهار عصر مامانم اومد تو اتاقم رو تخت افتاده بودم و هر از گاهی میرفتم تو پانسیونم نیم ساعت درس میخوندم و باز چپه میشدم مامان گفت مهدیس مامان نمیخای امپولتو بزنی گفتم امروز نمیشه نزنم خیلی خسته و کسلم نمیتونم برم بیمارستان گفت ابجیت بزنه گفتم نه قهرم باهاش نمیخام واسه یه آمپول منتشو بکشی بلندم کرد آماده شدم مامانم گفت لااقل بذار برسوندت گفتم نیازی نیست دو قدمه میرم زود بر میگردم اما فقط خدا می‌دونه بیشتر از دو دقیقه راه رفتن چه بلایی سر قلبم میاره تو راه که داشتم میرفتم یهو قلبم سنگین شد و تیر کشید گفتم وااااای خدا چیکار کنم نه میتونستم جلوتر برم نه میتونستم برگردم چند ثانیه ایستادم و از نفس عمیق کمکم گرفتم و با دستم قلبمو چنگ زده بودم یذره حالم جا اومد رفتم خودمو رسوندن اورژانس یه پنیسیلین و ویتامین c گذاشتم رو میز و خودم دراز کشیدم پرستاره امروز ازونایی بود که خیلی از خواهرم حساب میبرد منم خواستم آبروی خواهرمو حفظ کنم بخودم گفتم دردتم بگیره آییی و اووییی نمیکنی و سر قولمم وایسادم اول پنیسیلین زد که دردش خیلی زیاد نبود بعد پای دیگمو پنبه کشید گفت شل کن پاتو نمی‌تونستم واقعا حالم بد بود سوزنو همون‌جوری فرو کرد که قشنگ مشخص بود بزور وارد پام شد خیلی دردم گرفت و فقط بدره ناله کردم وقتی داشت تزریق میکرد مردم و زنده شدم اما صدام در نیومد چند دقیقه آروم دراز کشیدم که دردش کمتر بشه بعدش تشکر کردم و برگشتم خونم

پ.ن: حالم خوب نیست برام دعا کنین بچه ها قلبم به آنژیوگرافی نیاز پیدا نکنه چون غده های زیر گلومم بهمراه لوزه هام باید عمل بشه واقعا شرایط سخت میشه

خاطره سمانه جان

سلام خوشکلای من 😍😍😍😍 چطورید ؟ خوبید ؟ منم اینجا به اسم سمانه 🌸 چون از اسمم زیاد داشتین مستعار گذاشتم 😉 . 16 سالمه و رشته‌ی شریف تجربی 😘😘😘😘 و البته ساکن شهر خوشکل شیراز .....بعله بریم سر خاطره داغ و تازه تا سرد نشده نوش جان کنیم .....چهارشنبه همین هفته قرار بود بخاطر یه بیماری با مامان بریم دکتر 😢😢😢 اولش بسیار آروم و متین به مامان گفتم مثلا نریم چی میشه ؟ و با جدیت تمام و کمال ایشون مواجه شدمو بعله منصرف از تمام نقشه ها 😯😯😯 صبحش بیدار شدم رفتم کمک سرکار مامان خانم و کمکش گوشت قلقلی کردم و سالاد درست کردم 😅😅😅 راه فراری نبود منم خودمو با شوخی و کار سرگرم میکردم. ....دکتر ساعت دوازده و نیم وقت داده بودن ما هم با ترس و لرز پنهانی رفتیم ( راستش از مامان و بابا حساب میبرم و البته دوست ندارم متوجه ترس بشن چون ممکنه بپیچه تو فامیل و بدبخت بشم کامللللل ) بعله رفتیم داخل مطب دیدم یا خود خدا 😁 مطب پره و همه جلوی ما هستن. رفتم نشستم رو یه صندلی و واسه اینکه بگم ارومم یه ژست خوب گرفتم و اومدم سراغ خاطره ها 😉 که دیدم نه خیر .... استرس گرفته بودم درحد لالیگا .... میگفتم الان میان ببرنم بیمارستان بغل مجتمع بگن سکته کرده ولی ای دل غافل 😢😢😢 حالا منشی و دکتر و دستیار چندتا بودن نمیشد بفهمی کی به کیه .....هنس ویری برداشتم و گذاشتم توی گوش و دوباره سعی در ریلکس بودن کردم .... بعد حدود یک ساعت صدا زدن ... تازه بدون همراه😱😵😭 بعله . ما رفتیم تو . چون این بیماری یه بار دیگه هم تقریبا پارسال همین موقع اومده بود سراغم میدونستم سونو و امپولو دارم😭😭😭😭😭 خلاصه رفتیم سونو رو انجام دادیمو جناب خانم دکتره که بیشتر به درد عروس بودن میخورد تا دکتر بودن😁 گفتم کاش براش عروس بشم من ، عروس بشم ملوس بشم من رو خونده بودم😁😁😁بعله . نشست و دوتا قرص دادو گفت دوتا آمپولم بزنه 😭😭😭😭😭 حیف که نمیشد مثه این استیکر گریه بزنم زیر گریه😭 خلاصه رفتیم پایین مجتمع دیدم داروخانه هست 😱 و قرار شد بریم بغلش تو بیمارستان آمپولا رو بزنم .😵😭😢 تو داروخونه که دوساعت معطلمون کردن که تأییدیه دارو بیاد . بعدشم پیش به سوی کشتارگاه 🐑🐑🐑😭😭😭رفتیم اصلا بوی الکل خورد به من دیگه اشهدمو خوندما 😢 حالا جالب بود که من که بخاطر آمپولای ویتامین دوسه سال پیش از مطب تا درمونگاه گریه کردم و التماس 
حالا جالب بود که من که بخاطر آمپولای ویتامین دوسه سال پیش از مطب تا درمونگاه گریه کردم و التماس که نگیریم حالا بدون هیچ بهانه ای و گریه و اشکی میرفتم اونا رو بزنم 😢 میدونید گاهی آدم واسه اینکه از کسی متلک نشنوه و ضایع نشه حاضره با فوبیاهای زندگی بجنگه. البته این وبلاگ خیییییلی کمکم کرد و آماده آماده ام کرد . اونقدر خودمو ریلکس نشون میدادم که کسی باور نمیکرد همین الان قراره دوتا 💉💉 بخورم😭😢. خلاصه قبض گرفتیم و اومدیم . بیمارستان اتفاقات داشت . و یه پرستار خانم داشت که همه کار میکرد😁 قبل از ما رفت یه مریضو ببره اتاق عمل. یهو دیدیم با یه بچه ی ناناز😍😍😍😘😘😘😘 اومده . بچهه گریه میکرد ماشاءالله خیییییلی خوچکل بود 😍موهای بلوند و پوست اروپاییش زیباترش میکرد . دستشو باند پیچی کرده بودن و قرار بود عمل بشه که چون هنوز مدت مناسبی از غذا خوردنش نگذشته بود عمل نشد . من کلی ذوقش کردم و یکدفعه دیدم ای داد بیداد که 😭😭😭😭 آمپولام 💉💉😢 بعله . منم نگاهم بهش گره خورد که مامان خانم فرمودن سفت نکن و ان شاءالله آروم میزنن دردت نیاد😕 آخه سرکار مامان خانم من بچه ی پنج ساله تشریف دارم آیا ؟😕😕😕 منم یکم ادا اطوار در آوردم که جبران بشه ضایعگیمون 😕😢 . حالا بدتر این بود که قبلش گفته بود دوتا رو باهم بزنه یا جدا و متاسفانه من گفتم جدا 😭 چون اینجا خونده بودم جدا باشه دردش کمتره .خلاصه گفت برو تو اتاق اتفاقات آقایان بخواب . منم گفتم یکی اومد تو بعدش دیگه خودت میدونیا😁 و رفتم خوابیدم . دیگه اومد منم سر در بالش فرو کردم . وایییییییی نگم واستون .... پنبه کشید😢😢😢😢 و فرو کرد 😭😭😭 قشنگ دردشو حس میکردم آمپولش اونقدر هم چیزی نبود ولی وای خیییییلی بددددد بودددددد . بالاخره خانم رضایت داد و درش آورد . به دلیل کوچولو موچولو بودن اومد رو تخت و سمت راستو پنبه کشید و فرو کرد اینو بهتر زد 😒😒 و درش آورد و گفت بگیرش . دیگه گرفتمشو برگشتم و زود پاشدم اومدم ولی ای دل غافل 😑😑😑😑 تازه بعدش دردش شروع شد 😣😢😞 کلی هم خون اومده بود😣 دردش آرومتره ولی خوب اگه ضربه بخوره یا تکان بدجور بخورم درد داره هنوز . بعد حدود یکسال دوباره آمپول خوردم 😢 مظلومانه و بدون حتی آخ 😭 
پ.ن۱ : آبجی های گلم و داداشای عزیزم ! حدود دوسال بود نبودم اما اگه از لحاظ خاطره بگید خاطره سوم یا چهارمم هست . اونقدر خوشحالم که خدا کمک کرد بازم اومدم پیشتون . سعی می کنم برای همه نظر بزارم اگر چیزی مینویسم شوخیه ها 😉 به دل نگیرید مهربونای من 😍😍😍😍
پ.ن۲ : خاطره زیاااااد دارم . از دندونپزشکی ، از حجامت و فصد و آمپولو خلاصه ..... گل منگلیهای من خوشتون اومد بگید من درخدمتم .😍😘😅
پ.ن۳ : مهربانترین آدمهای دنیا پزشک اند .... آنها آموخته اند برای مردم شان عمرشان و وقتشان و زندگی شان را بدهند . ... پروردگارا این زندگی شریف را به من و تموم ارزومندانش عطا کن .....الهی امین .
خوشتون اومد نظر یادتون نره 😘🙏
عاشقتون ❤❤❤❤
ز . طباطبایی یا همون سمانه 🌸
یاعلی 
التماس دعا🙏🙏🎆🎆🎆🎆

خاطره milaaadجان

بسم الله الرحمن الرحیم 
سلام به همه دوستای بامعرفت🙋‍♂ حال و احوالتون خوبه؟ زندگی روی رواله؟🙆‍♂ حال دلتون به گرمی ? درجه تهران😥 شنبه هفته قبل,از صبح که بیدار شدم درد خیلی کم پهلو داشتم، نحسی روز شنبه بهم ثابت شد 😑 مامانُ رسوندم باشگاه و برگشتم خونه جلوی تی وی خوابم گرفته بود همچین باد خنک کولر هم نوازشم میکرد🤩روی مبل دراز کشیدم خوابیدم سردم شده بود بیدار شدم خواستم برم پتو بیارم دیدم کمرم صاف نمیشه و دردم بیشتر شده😥 رفتم اتاقم روی تخت دراز کشیدم خواستم حوله گرم کنم بذارم اما هوا گرم بود و گفتم گذاشتن حوله گرم روی تنم همانا و جان به جان آفرین کردنم همانا🤧 پتو کشیدم و دوباره سعی کردم بخوابم اما درد و فشار اجازه نمیداد😑ظهر بود که مامان رسید غذا گرفته بودم رفتم خوردم و رفتم سراغ داروها تا مسکن بردارم مامان پرسید قرص برای چی؟ گفتم سرم درد میکنه🤥 نشستم غذا یکم بره پایین دوباره برم دراز بکشم که گوشیم زنگ خورد و سعید گفت عصر اماده باشم بریم استخر😑
پیش خودم فکر کردم میرم با آب گرم بهتر میشم🙊 عصر رفتیم و چند ساعتی در آب بودیم بعد هم رفتیم شام بیرون خوردیم و رسوندنم خونه فقط میخاستم برسم به تخت بخوابم 😄دوش سریع ۵ دقیقه ای گرفتم و شیرجه زدم روی تخت و خوابیدم مامان و بابا هم نبودن 😐 بدون هماهنگی کجا میرید اخه😕 وسط خواب شیرینم بودم که دوباره پهلوم تیر کشید قرص و اب گذاشته بودم کنار تخت. چشم بسته قرص خوردم و دوباره دراز کشیدم نفهمیدم چطور خوابم برد صبح دیر بیدار شدم خلاصه این تحمل درد و پنهانکاری تا دوشنبه دوامی نداشت و بقیه هم متوجهم شده بودن.مامان راه به راه لیوان اب میداد دستم و من هم که درحال رفت امد بین wcو اتاقم🙈 ساعت حدود ۲ یا ۳ ظهر بود که بابا گفت‌ بریم دکتر 😏انکار درد و پیچاندن اصلا میّسر نبود و اماده شدم که بریم😕 مامان هم همراه شد و رفتیم مطب دکتر و حدود نیم ساعت گذشت و بین مریض، خیلی شیک رفتیم داخل🤦‍♂عمو عباس تا متوجه ما شد از پشت میز بلند شد و امد روبوسی و خوش آمد و... . بعد که دلیل رفتنمُ بابا گفت عمو اخم ریزی کرد و گفت تو اصلا به حرفهای من گوش کردی؟ گفتم اره بخدا🙄 رفت سمت میزش گفت اگه گوش کرده بودی الان وضعت این نبود بدو بخواب رو تخت ببینمت 🧐 رفتم دراز کشیدم دکتر خودش لباسمُ داد بالامعاینه کرد گفت حالا دمر بخواب.حالا بشین😑وباره کمر و پهلو معاینه شد و گفت راحت باش 🤓 دفترچمُ گرفت و آزمایش و سونو نوشت😣 گفت بیا بشین اینجا پسرم🙂 نشستم کنارش و کارش که تمام شد چند تا سوال پرسید و گفت فردا با جواب آزمایشها میبینمت 😃 
گفتم عمو من درد دارم ۱ قرصی بنویس تا فردا بتونم سرپا باشم☹️ دارو نوشت و مهر زد گفت اینم از این، امر دیگه مهندس😄گفتم ممنون🙈 چون عمو مریض داشت بیشتر نماندیم و بابا رفت داروخانه مسکن منُ بگیره مامان هم تلفنی به رویا آمار میداد😏بابا که رسید گفت میلاد ۱دونه آمپول نوشته😄 گفتم همین؟ گفت اره بیا پایین بزنه بریم 🙃 گفتم بیخیال بابا بریم با قرص سر میکنم 😁رفتیم خونه و قرص خوردم دردم کمتر بشه بابا هشدار داد از بعد شام حق ندارم هیچ قرصی بخورم 😤تا شام خوردم مسکن هم با فاصله کمی از قرص قبلی خوردم 😶مامان سری از سر تاسف تکان داد😒بابا هم فردا حسابتُ میرسم خاصی توی چشمهاش بود😈
رفتم جلو تلویزیون دراز کشیدم خوابم گرفته بود شب بخیر گفتم رفتم اتاقم قبلش به فرزاد که منزل پدرخانمش شام دعوت بود اس دادم: بیژامه یادت رفت ببری مطمئنی با جین راحتی؟😝
دو دقیقه نگذشته بود که جواب داد: جون هر کی دوست داری ۱ زنگ بزن به من بتونم از دستشون در برم دارم غش میکنم 😢 خواستم کمی اذیت کنم ۱۰ دقیقه بعد زنگ زدم و فرزاد هم چقدر مودبانه حرف میزد😟قطع کردم و خوابیدم داشتم خواب پادشاه دومُ میدیدم که فرزاد بیدارم کرد با چشم نبمه باز داشتم گوش میکردم و واقعا یادم نیست چی گفت😆 خب برادر من عاشقی ها....صبر کن فردا که بیدار شدم بگو☹️تازه به خواب عمیق رفته بودم که صدای اذان بیدارم کرد نماز که خوندم رفتم دوباره بخوابم که درد اجازه نداد 😖نمیشد هم قرص خورد دستم روی پهلو بود و میپیچیدم به خودم😥 ساعت ۸ با بابا رفتم ازمایشگاه 😰 هم دلم ضعف میرفت هم درد داشتم هم استرس ریز 😶نوبتم که شد نشستم پسری شاید همسن خودم با موهای فرفری و عینکی خون گرفت خیلی اذیتم‌ کرد👊 رفتیم طبقه پایین برای سونو که حدود یک ساعت معطلی داشتیم بابا کیک و شیر گرفت و گفتم میشه مسکن هم بگیرین؟ 😕بابا گفت مسکنت تو ماشینه بیارم تا نوبتت نشده بزنن برات؟ گفتم نه دردم شدید نیست😬 پهلومُ فشار میدادم و لپمُ از تو گاز میگرفتم نوبتم که شد به بابا گفتم شما بشین 🙈 رفتم دراز کشیدم دستگاهُ که فشار میداد من نفسم قطع میشد از درد بالاخره تمام شد و جواب هم گرفتیم و زنگ زدیم عمو عباس که گفتن بیمارستان......م. رفتیم بیمارستان و عمو جوابُ که دید گفت این بود قول و قرارمون میلاد خان؟ گفتم عمو بخدا من کاری نکردم😶😂گفت حالا که خودتُ میزنی به اون راه من هم بلدم 😠 گفتم کدوم راه عمو؟😑 اصلا توجهی نکرد و نسخه نوشت گفت اب فراوان...فراوان میلاد نه یکی دو لیوان😏 دوباره هشدار و توصیه های تکراری... بابا رفت دارو بگیره و من نشستم اتاق انتظار🙄 بابا تا رسید بدون توجه به من رفت با منشی هماهنگ کرد و در زد رفت تو😐پس من چی😨😅چند دقیقه بعد درُ باز کرد و با اشاره گفت برم تو...عمو پلاستیکُ روی میز خالی کرده بود لحنش جدی شده بود گفت خب میلادامپول دیروزهم که نزدی🤨به بابا نگاه کردم عموگفت به اون نگاه نکن جواب منُ بده. گفتم سوالی نپرسیدین😕 گفت چرا نزدی؟ قرار بود برای حرف من تره هم‌ خورد نکنی چرادوباره اینجایی؟ چرا ازمایش و سونو دادی وقتی خودتُ علامه میدونی؟ چرافکر میکنی عفونت کلیه شوخیه و میتونی بامسکن ازش فرار کنی؟ مسکن اثر تخریبی روی کلیه میذاره اینهارو نمیدونی یاخودتُ زدی به نفهمی؟ وقتی خودت از پس خودت بر نمیای پس فردا چطور ۱خانواده بسپرن دستت؟با همین فرمون پیش برو تا ببینیم به کجا میرسی😤 یا نه، تو عقل توی کله ات نیست من چرا باید بذارم به این فهم نفهمیت ادامه بدی😡حالا سوال پرسیدم یا باید علامت سوال هم بذارم جلوی حرفهام؟ گفتم نه.درست میگین😑(حرفاشونُ فاکتور گرفتم چون به شدت خریبم کرد)عمو تا حالا اینطور با من حرف نزده بود و من واقعا حرفی نداشتم. هر چقدر هم توضیح میدادم‌ فایده نداشت چون عصبی بود و حرف خودشُ میزد☹️گفت فقط همین؟ درست میگین؟ نفس عمیقی کشید و گفت ببین پسرم من قصد ناراحت کردنتُ نداشتم و ندارم دفعه پیش هم گفتم حواست به خودت باشه، وقتی حرف گوش نمیدی و اینطور با سلامتیت لج میکنی من‌چاره ای جز این رفتار ندارم....باز هم سکوت کردم...بابا کلمه ای حرف نمیزد سخنران جمع عمو بود. کم کم لحنش آرامتر شد و گفت پسرم! میلاد جان الان این داروهایی که برات نوشتم تا دونه اخر میخوری بعد از تمام شدن دوباره سونو‌میدی تا من خیالم‌ راحت بشه.باشه؟ گفتم چشم 😕
حالا هم برو دراز بکش امپول داری بدو 😅میدونم از اتاق بفرستمت بیرون نمیزنی😅بدون حرف رفتم دراز کشیدم و اماده شدم...ناراحت بودم از لحن عمو و رفتار بابا. فقط خواستم زودتر برم . عمو امد بالا سرم و پنبه کشید و اولیُ زد نفسمُ جبس کرده بودم و ۱کم سفت کردم عمو گفت افرین میلاد خیلی خوبه‌...کشید بیرون نفسمُ ازاد کردم و درد پیچیده بود تو پام 😑 رفت بعدیُ اماده کنه لباسمُ کشیدم بالا و منتظر بودم که امد و گفت اماده ای بابا جان؟ گفتم بله😰 دوباره سمت اولُ اماده کرد و پنبه کشید توده گرفت دستش و دومی هم زد که همان اول آخ گفتم حس کردم بد زد😟مچ دستمُ گاز میگرفتم و ناله میکردم خیلی بد بود از جا تکون خوردم و واقعا قصدم بلند شدن بود🙈 نمیفهمیدم چیکار میکنم عمو‌ کمرمُ گرفت و گفت کجا کجا؟ شل کن ببینم پامو‌خم کردم کلی التماس کردم تا کشید بیرون و گفت این چه کاریه میکنی؟ گفتم عمو خیلی بد تلافی کردی😒 گفت تلافی کار شما بچه هاست. برگشتم به پهلو گفت کجا به سلامتی؟ گفتم عمو سر جدت بسه😥 گفت آمپولی که دیروز نزدی الان میزنی دوباره رفت سمت میزش گفتم عمو‌ تاریخ انقضاش گذشته 😄بلند شدم نشستم بابا هم که بعد از سکوت طولانی امد کنارم گفت لجبازی نکن بابا. دلخور بودم اما قهر که نبودم عمو‌امد گفت چرا نشستی؟ بخواب ببینم به پهلو خابیدم تا طرف اول نزنه گفت درست بخواب من کارمُ بلدم گفتم عمو‌ بلد نبودی که ۱ پامُ داغون کردی🙈 پنبه کشید گفت که من بلد نیستم هان؟ گفتم نه نه عمو غلط کردم😂 خندید و زد اصلا درد نداشت🙈😂گفت دیروز زده بودی محبور نبودی انقدر درد تحمل کنی .حالا پاشو😁 گفتم نه نمیتونم 😂گفت بچه پر رو تا همین دو دقیقه پیش داشتی در میرفتی😂 گفتم خواستم از پذیرایی گرمتون در برم که نشد یکم خواییدم و بلند شدم عمو گفت فردا هم دوتا باید بزنی.مظلومانه نگاهش کردم گفت بیخودی زور نزن که‌ منصرف نمیشم😂رفتم خونه و ناهار خوردیم و رفتم اتاقم دراز بکشم‌فرزاد در زد گفت کمپرس‌ کنم؟ گفتم نه😒 نشست کنار تختم گفت حالا چرا با ما قهری 😅 گفتم با کسی قهر نیستم. گفت ولی سگ اخلاقی😝 چپ‌چپ نگاهش کردم گفت شب با سارا بیرونیم دوست داشتی بیا بریم. گفتم وسط دوتا مرغ عشق جوجه اردک زشت میخوایید چیکار؟ گفت بچه نشو دیگه‌ بخواب شب سرحال باشی سارا خودش پیشنهاد داد. گفتم تشکر کن بگو‌حالش خوب نیست😒 رفت و با حوله و اتو امد گفتم نمیخواد فرزاد😤 گرفت دمرم کرد گفت تو حرف اضافی نزن😒فردا بعد از ناهار نشسته بودم کنار مامان تلویزیون میدیدم که پارچ اب گذاشت کنارم گفت بیکار نشین بخور😂 گفتم مامان منُ با شتر اشتباه گرفتی؟ گفت زیاد حرف میزنی😐 چرا انقدر خشونت مامان😂😂😂😂😂فرزاد که غرق گوشی بود گفتم ببین زورکی عاشقش کردین عقلشم از دست داد😂 مامان گفت فرزاد پسرم بیا میوه😃....فرزادجان؟.... فرزااااااااد😤 فرزاد از جا پرید گفت مامان چرا داد میزنی😨 گفتم چون ۵۰ بار صدا زد نشنیدی😂 گفت اهان.چشم.الان😄 دوباره چند تایی تایپ کرد و نشست کنار مامان . دست انداخت دور گردن مامان و سر به سرش گذاشت و مامان هم که به دوتا خل و چل و گلهای خندانش افتخار میکرد تند تند میوه پوست میکند😂 بلند شدم رفتم دوتا قرص خوردم و برگشتم کنارشون کم کم خوابم گرفته بود روی مبل خوابم برد فرزاد بیدارم کرد گفت بلند شو میلاد کارِت دارم...رفتم دست و صورتمُ شستم برگشتم هنوز میخواستم بخوابم فرزاد گفت نخواب بلند شو اماده شو بریم کلینیک😄گفتم کجا؟ گفت کلینیک😁گفتم چرا؟ چته؟😦گفت من چیزیم نیست😑هنوز هپروتیا😕 بلند شو برو دوش بگیر اینطور خوابت نمیپره😄 رفتم دوش گرفتم و داشتم جلو اینه موهامُ خشک میکردم فرزادُ پشت سرم دیدم گفت زودباش دیر شد😑 بلوز آبی که سارا برام گرفته بود پوشیدم و فرزاد تا دید گفت خوشتیپ کردی😝گفتم زن ذلیل😂 رفتیم بیمارستان فرزاد رفت از پرستار پرسید کلینیک‌ کجاست؟ خانم اشاره کرد سمتی گفت مستقیم بری تا ته کلینیکه😒نگاهی به همان سمت کردیم دیدیم تهش دیواره😶 فرزاد گفت خانم مطمئنین تهش بازه؟😂😂😂 پرستار نگاهی به ما کرد گفت مستقیم تشریف ببرید بعد بپیچید سمت راست و دوباره مستقیم😑 فرزاد گفت آهان سمت راستُ نگفتین😀پرستار گفت قربان سمت‌ چپی نداره و‌ مجبورید بپیچید راست. فرزاد گه انگار قانع شده بود گفت خب خداروشکر کلینیکُ پیدا کردیم حالا تزریقاتش کدوم سمتِ😅پرستار که جوش اورده بود گفت جناب تزریقات که این سمته😤 باز هم با نقشه گنجی که داد رسیدیم به تزریقات😂نمیدونستم خوشحال باشم یا در برم🙈 فرزاد پلاستیکُ داد دست آقایی و گفت سفارشی 😉 بعد به سمت من چرخید گفت به عمو گفتم یواش بزنه😂 گفتم خیلی نمک میریزی فرزاد😤 رفتیم سمت یکی از تختها نشستم گفتم فرزاد دیروز دهنم سرویس شد کاش از دیروزی نباشه🙁 گفت دراز بکش وقتی زد میفهمی از دیروزیه یا امروزی😃دراز کشیدم گفتم فرزاد اگه من حواسم نبود بگو اون سمت نزنه ها😰 گفت باشه تو شل بگیر چته اخه؟ پرستار امد و پنبه کشید گفت شل کن 🙂 اولی با اخ و اوخ ریز به خیر گذشت. دومیُ جلو چشمم اماده کرد گفتم فرزاد به نظرت زنده میمونم؟😥پرستار خندید و فرزاد گفت نترس چیزی نمیشه😆 فرزاد گفت همین سمت اول بزنه اون پاش جا نداره🤩 دوباره پنبه کشید گفتم جون هر کی دوست داری یواش بزنا😰 گفت چشم شل بگیر شما😁 وقتی زد آخی گفتم که اگر کسی دیگه جای من بود دلم براش کباب میشد😂به راحتی شلوغ بازی کردم حس کردم جز صدای فرزاد و پرستار صدای دیگه ای هم داره به سکوت دعوتم میکنه😯همین که تمام شد پسره رفت و لباسمُ درست کردم پرده سمت راستم باز شد و پدربزرگی که دراز کشیده بود گفت حالت خوبه پسرم؟ گفتم عه شما اینجا بود🙈😂😂😂😂 خندید گفت انقدر کولی بازی در نیار بخاطر۱سوزن😂گفتم چشم🙈ببخشید . دوتا‌ پای چلاق داشتم دوتا هم قرض کردم فقط در رفتم😂😂😂شب رهام زنگ زد گفتم به به پارسال دوست امسال هیچی☹️گفت بابا عصر بهم گفت شرمنده نمیدونستم😕گفتم باشه میبخشمت😂 کمی حرف زدیم و من از عمو گلایه کردم گفت میلاد بعدا که دیدمت برام بگو 😅گفتم اوه اوه کنارته؟ گفت بله 😂 گفتم اووووکی😂خوبه روی اسپیکر نبود 🤕 گفت بابا میپرسه داروهاتُ میخوری یا نه؟ گفتم جرئت دارم نخورم؟ بابات جوری شست و پهنم کرد که جرئت ندارم یادم بره😤گفت اینههههه😂گفتم زهر مار و اینه😐چیکار میکنی پاشو بیا امشب اینجا. گفت خستهم از صبح در خدمت حاجی بودم😣 گفتم به به چه سعادتی دکترجان😅گفت من و تو همدیگرو میبینیم، درآینده ای نزدیک😏گفتم مشتاق دیدارقربان 😄روز ۴ شنبه هم بافرزادرفتم همان بیمارستان همان تزریقات و همان پرستار😄گفتم فرزاد ۱ نگاه بندازپیر مردی پیر زنی موجود زنده ای دورو بر و زیرتخت نباشه🤩ازگوشه پرده نگاهی کردگفت تخت بغلی خوابه الان باعربده تو بیدار میشه😂گفتم مرسی که ته دلمُ خالی کردی😏پرستار امد گفت خب اقا میلاد برگرد 😄 گفتم به کی قسم بدم اروم بزنی؟ اصلا مسلمونی؟گفت قسم لازم نیست من دستم سبکه😅گفتم یا خدا دست سبکت این بود؟ داغونم کردی دیروز 😖گفت امروز جبران میکنم برگرد😁 اماده شدم گفت خب گوش کن هر وقت گفتم نفستُ جبس کرد هر وقت گفتم ازاد میکنی و نفس عمیق میکشی اوکی؟ پاتُ اصلا سفت نکن تکون هم نخور
گفتم باشه😰پنبه کشید گفت خب حبس کن🙂 تا زد گفت نفس عمیق. اهاااان... سفت نکن شل باش....پامُ خم کردم گفت عه عه نکن...فرزاد پامُ گرفت گفت میلاد داد بزن نگرانت شدم😂 پسره خندید و کشید بیرون .وا رفتم گفت چطور بود؟ گفتم داغونترررر😤 فرزاد گفت همین که صداتُ خفه کرد یعنی یک قدم تا پیشرفت😂
شک ندارم به همه پرستارا و دکترا تو دوران دانشجویی میگن هر کی گفت دکتر آمپولو یواش بزن جوری بزن که استخون لگنش سوراخ شه!😐
فرزاد تشکر کرد و کمکم کرد بلند شدم گفتم کیُ مورد عنایت قرار بدم؟ خودم؟ عمو عباس؟ تو؟ یا این مرتیکه؟ 😤گفت منُ فاکتور بگیر برای بقیه راحت باش اصلا تعارف نکن😄 رفتم خونه داشتم لباس عوض میکردم گوشیم زنگ خورد دیدم فرهانِ جواب دادم حالمُ پرسید و گفت مهیار باهات کار داره😄گوشیُ گرفت گفت عمو صبح میام خونتون😍گفتم عه😬چه خوووب😬 گفت عمو بیشتر خوشحال شو😞 گفتم خوشحالم مهیار خودت میای میبینی چقدر خوشحالم از پشت گوشی که نمیشه😂گفت مهگل نمیاد میره خونه مامان جون😜گفتم برادر هیچ وقت خواهرشُ تنها نمیذاره گفت راست میگی؟ گفتم من همیشه راست میگم😅 گفت باشه پس میارمش😕۵ شنبه همه دور هم جمع بودیم و خیلی خوش گذشت.اگر حالم کاملا خوب بود بیشتر هم خوش میگذشت😄 شب که مهیار کنارم خوابیده بود کولرُ خاموش کرده بودیم بخاطر من🙈 مهیار با آبپاش به ما اب میزد خنک شیم 😂هر چقدر میگفتم برو اتاق فرزاد خنکه. قبول نکرد و با لباس خیس میخوابید 😂 تازگیها کلمه اسکل یاد گرفته😐فعلا باهاش قهرم تا ترک کنه😁
چقدر حرف زدم🙈مرسی که خوندین😁
من.نوشت:‏یه استاد داشتم فامیلیش نادری بود 
یه بار سر کلاس بهش گفتم : استاد شما با کلوچه نادری نسبتی ندارین؟
اخم کرد گفت نه 
گفتم با خیابون نادری چی ؟ 
گفت نه ، فامیلی خودت چی بود ؟
گفتم نوری 
گفت با فیبر نوری نسبتی داری ؟
چشمامو گرد کردم گفتم : شما پسر عموی منو از کجا میشناسی؟
استاد😳
من:😁
من.نوشت ۲:آنچه خدا خواست همان میشود.وانچه دلت خواست نه آن میشود
من.نوشت۳: دختره میگفت یه دوست پسر دندانپزشک داشتم هر وقت دعوامون میشد از لجش مسواک نمیزدم😂
من.نوشت۴: من با تو معنا می شوم 
از خویش منها می شوم
وقتی تورا پیدا کنم 
در قصه پیدا می شوم
دیدارِ تو میلاد من 
با زندگی میعاد من
در انتظارت زنده ام 
ای عشقِ من همزاد من

خاطره ماهک جان

سلام ماهک هستم و اومدم با یه خاطره از امیر 😢 و خاطرش داغه داغه و هنوز هم ادامه داره 😔 امیر کلا تو این چندین سال که باهم دوست بودیم فقط سه بار مریض شد و هر سه بار کلی اذیت شد و اما خاطره : یه روز که صبح رفتم بیمارستان برگشتنی با امیر برگشتم

 تو راه امیر بهم گفت: کارت دارم میخوام باهات حرف بزنم ♡ بیا بریم یه جا بشینیم غذا هم بخوریم و صحبت کنیم

من:اوووومممممم........ نمیدونم.... خب.... باشه ولی یه شرطی داره بیام😁

امیر :چه شرطی

من:خب راستش... اوووممم🤔باید بریم فست فودی

امیربا اعصبانیت:بهتره فکرش هم از ذهنت بیرون کنی حتا حرفشم نزن😡

من:😢دیگه هیچی نگفتم که مثلا باهاش قهرم😅 حتا نپرسیدم چی میخواد بگه

امیر بعد دودقیقه :قربونت برم ❤️ الان قهری؟!! ببخشید 🙈 خب از عمد نبود ببخشید

من:......

امیر : خب یه چیز بگو دیگه عزیز دلم ❤️

من:...

امیر :میدونی وقتی جوابمو نمیدی دلم میخواد سرمو بکوبم دیوار

من:.......کلا سوکت 😂

امیر :ببخشید ☹️ دیگه بابا من که معذرت خواستم

من:قرار نیست هر غلطی کنی بعدش بگی ببخشید 🙈 (این حرفو قبلا امیر بهم زده بود خیلی وقت پیش عقده اش به دلم مونده بود که بهش بگم 😅😁که گفتم 😆😆😆دلم خنک شده بود) 

امیر زد کنار پیدا شد اومد طرفی که من نشسته بود ❤️

امیر :بابا باشه اصلا من غلط کردم بیخیال دیگه اصلا قبول بریم فست فود

حتا بهش یه نگاه هم نکردم

امیر :اااا بیخیال دیگه ماه من 😍 من که طاقت قهر بودنتو ندارم 🥀لاغر یه چیزی بگو😢

دیگه دیدم پشیمون شد ❤️ دلم واسش سوخت گفتم باشه حالا خیلی اصرار میکنی میبخشمت😁😂

امیر :آفرین 🤗 ماه من 😘❤️

و بعد رفت پشت فرمون بعد به انتخاب خودم رفتیم فست فودی البته به شرط اینکه مریض نشم در کمال ناباوری امیر رفت دوتا همبرگر گرفت خیلی هوس کرده بودم 😋😋

امیر :چی میخوری

من:همبرگر 😋😋😋

امیر :😒

و رفت داخل فست فودی بدون هیج حرفی و با دوتا همبرگر برگشت 😍😍 😍

بعد رفتیم پارک رو یه میز و صندلی دونفره نشستم انقدر با ذوق میخوردم که اصلا یادم رفت که امیر میخواد باهام صحبت کنه🤦‍♀️وسط غذا خوردنمون بود ❤️ که امیر گفت

امیر :خب ببین یه چیزی میخواستم بهت بگم

من:اوه 😓 راست میگی یادم رفته بود 😊😁

امیر :عیبی نداره مهم نیست

من:خب بگو خیلی کنجکاوم که بدونم 😂

امیر :معلمومه 😏میگم میخوای ساندویچ منم بخور؟!

من:نه نوش جونت زیاد تارف نکن وگرنه میخورمااا

امیر :چیز هایی که باید بخوریو انقدر مشتاق به خوردنشون نیستی 😒

من:اه ول کن دیگه حرفتو بزن بزار یه لقمه از گلومون پایین بره

امیر :خیلی خب! ببین من یه مدت کوتاه نیستم! باید برم!

من:😳کجا؟!

امیر :تو این چند سال که باهم دوست بودیم هرگز ازم نپرسیدی کجا میری چرا میری و... ولی الان که نمیخوام بگم چرا، میپرسی؟!!!

من:تو غلط میکنی 😡 جایی بری 😡😡تازه حالت خوب شده دوباره میخوای کجا بری😡چه بلایی سر خودت بیاری؟ 😡😡میخوای منو دق بدی؟!!!

امیر: بیخال بابا چته چرا داغ کردی چیزی نگفت که میخوام برم یه جایی سری بر میگردم

من: (ساندویچ دستم بود گذاشتمش رو 

میز) باشه برو 😒خداحافظ 👋 و رفتم

امیر هم دنبالم نیومد 😳اصلا خیلی کاراش خیلی منتظره بود 🤔 کار هایی می‌کرد که آدم باورش نمیشد!!!!😳

خلاصه بعد اون من اومدم خونه و سه روز با امیر هیج گونه صحبتی نکردم روز ها میرفتم بیمارستان نبودش! از باباش پرسیدم گفت خبر ندارم 🥀 کم کم نگران شدم زنگ زدم بهش ولی موبایلش خاموش بود!!! کلا گیج شده بودم یک هفته ای میشد ندیده بودمش و غذا هم خیلی خیلی کم میخوردم تا یه روز که تو خونه نگران بودم و زانو غم بغل گرفته بودم گوشیم زنگ خورد با دو رفتم سراغ موبایلم فک کردم امیر ولی نبود 😢😔از طرف بیمارستان بود گفتم شاید مشکلی پیش اومده تا خواستم جواب بدم دلشوره عجیبی گرفتم جواب دادم پارسا بود😳غیر ممکن بود پارسا از بیمارستان بهم زنگ بزنه و اصلا اون روز پارسا مرخصی گرفته بود😳

من :سلام بفرمایید

پارسا :سلام آبجی خوبی

من:وا 😳 پارسا تویی تو بیمارستان چی کار میکنی چیزی شده!!؟

پارسا :خب... راستش

من :بگو دیگه جون به سرم کردی (اون دلشوره هم ادامه داشت)

پارسا :خب بابا هُل نکن یه بیمار اورژانسی آوردن که سری باید بهش رسیدگی بشه و حالش خوب نی میتونی بیای؟!!!

من:خب.... باشه الان میام خداحافظ(مشکوک حرف می‌زد) 

پارسا:خداحافظ

سوار ماشین شدم رفتم سمت بیمارستان رسیدم دیدم حنا جلو در وایساده بعد بهم گفت پیاده شو من پارک میکنم تو برو داخل

من:حنا چی شده مشکوک میزنه

حنانه :ها نه هیچی کی گفته

بعد سوار ماشین شد منم سری از پله ها بالا رفتم رفتم سمت پذیرش بعد تا بیام چیزی بگم منشی با دست بهم به یه اتاق اشاره کرد و گفت برم اونجا 😳! دیگه واقعا داشتم نگران میشدم! رفتم داخل دیدم پارسا اونجا نشسته بغلش یه بیمار چهره بیماره رو ندیدم

من:چی شد پارسا

پارسا :تو چرا انقدر آب رفتی!

من:از خونه منو کشوندی که بهم بگی چرا انقدر آب رفتم!!! 😠

پارسا:آبجی یه چیز بهت میگم فقط هول نکنااااباشه

من:نصف عمرم کردی بگو دیگه

پارسا:راستش از داداش امیر این چند روز خبر داری؟!

من:😳امیر چش شده بگو دیگه پارسا 😨

پارسا:باشه بابا چرا رنگت پریده راستش داداش..... خب....

من:میل داری بگی😡

پارسا:داداش تو اتاق عمل

انگار دنیا رو سرم خراب شد

من:کجاست الان

پارسا :اتاق عمل 😐

من:پارسا اعصابم خورده یه چیز بهت ميگما 😡

حنانه اومد تو

حنا:اینو ول کن بیا بریم پیشش

منو برد پیش امیر همین که دیدمش از حال رفتم چشمامو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم سرم بهم وصل بود

همین که یه مقدار چشام واضح شد یاد اون لحظه که امیر رو دیدم افتادم😞حنا هم بالا سرم بود

من:امیر 😢

حنا:جانم جانم عزیزم 😘

من:من امیرو میخوام

حنا:بهش فکر نکن گل من(چه جوری میشه فکر نکرد آخه🤦‍♀️)

من:بریم پیش امیر😢

حنا:باشه عزیزم واسا سرمت تموم بشه

من:من الان میخوام برم برام مهم نیست که کی سرمم تموم بشه😐

حنا:باشه☹️ الان زنگ میزنم پارسا ازش میپرسم که داداش امیر از اتاق عمل اومد بیرون یا نه

بعد حنانه زنگ زد به پارسا پارسا گفت تازه از اتاق عمل اومد بیرون اینو که گفت سری من بلند شدم سرمو از دستم چنگ زدم انداختم بیرون

حنا:😳😳داری چی کار میکنی دیونه 😡

منم بدون توجه به حرفش سری رفتم دیدم پارسا بغل پذیرش وایساده

پارسا :اااا اینجا چی کار میکنی آبجی سرمت که خیلی مونده بود!😳

من:امیر امیر کو

پارسا :خیلی خب آروم باش

من:میگم امیر کجاست 😡(تن صدامو برده بودم یه ذره بالا)

پارسا :الان که نمیتونی ببینیش باید صبر کنی

من:نمیفهمی میگم کجاست😡

پارسا با دست اشاره کرد گفت:اونجا

منم سری رفتم که بابای امیر رو دیدم

بابای امیر:ااا دختر گلم تو اینجا چی کار میکنی😳😳کی به تو گفت

من:بابا امیر کجاست 😭

بابای امیر :آروم باش دخترم 🙂 حال امیر خوبه خوبه نگران نباش

بابای امیر آدم هیکلی هستن ولی نه زیاد ولی خب چون من خیلی لاغرم راحت تو بغلشون جا میشدم بابای امیر منو بغل کردن (امیر خیلی شبیه باباشه قیافتن ولی اخلاق اصلا😑)بازم یاد امیر افتادم و شروع کردم گریه کردن 😭😭 یه ده دقیقه میشد سرمو چسبونده بودم به سینه بابای امیر و همینجوری گریه میکردم خیلی بدگریه میکردم اشک هام خیلی شدت گرفته بود 😔😭😭😭بعد بابای امیر سرمو از سینش جدا کرد

بابای امیر :قربون اون اشکات بشم دخترم 🙂 دیگه بسه گریه نکن چشمای خوشگلت اذیت میشن 

بعد منو نشوندن رو یه صندلی همه تنم میلرزید دستامو گرفتن تو دوستشون

بابای امیر:عزیز دلم ❤️ ببین همه دستات یخ کردن از بس حالت بده ❣️ بیا بریم معاینه ات کنم یه دور یه سرم خیلی کوچولو بهت بزنم جوری که اصلا دردشو حس نکنی بعد بریم خونه یه ذره به این صورت خوشگلت برس تا اون موقع هم امیر بهوش میاد میتونی کلی پیشش بمونی

من:من دلم میخواد الان ببینمش😭😭

بابای امیر :ااااا چرا گریه میکنی عزیز دلم دختر گلم 😘 الان نمیشه قربونت برم من که بده تو رو نمیخواام 😔بلند شو

بعد دستمو گرفتن بلندم کردن و آروم کمکم میکردن راه برم(اصلا برام مهم نبود بقیه پزشک ها چی فکر میکنن همیشه خجالت میکشیدم از این که تو محیط بیمارستان امیر یا باباش بهم نزدیک میشدن یا عکس) و رفتیم تو ماشین بابای امیر قبل رفتن به یه نفر پیام داد و بعد حرکت کردیم که بغل یه غذا خوری نگه داشتن ضعف شدید داشتم 😔 احساس می‌کردم هر لحظه امکان داره از حال برم 😞 بعد بابای امیر اومد با یه ساندویچ بزرگ

بابای امیر :دختر گلم بدون هیج حرفی ازت خواهش میکنم که بخوری (حالا اگه امیر بود میگفت تا آخرشو میخوری فهمیدی 🤦‍♀️)

منم هیچی نگفتم و با هر زوری شده تا آخرشو خوردم ولی چه خوردنی فقط حواسم پیش امیر بود 😔 که حالش چطوره اصلا نمیخواستم از بیمارستان بیام بیرون ولی چون میدونستم حرف بابای امیر حرفه و قول داد که هرچقدر خواستم پیش امیر بمونم اومدم وگرنه اگه گوش نمی‌دادم امکان نداشت که بتونم بمونم خلاصه رسیدم خونه مون و مامان من خونه امیر اینا بود محمد سر کار بابام هم همین‌طور و خونه هیج کس نبود کلید انداختم رفتم داخل بابای امیر هم با من اومد من یه لباس مشکی تنم بود کلا همه چیزم مشکی بود حتا لاکم 🖤نمیخواستم لباسمو عوض کنم چون بد نبود فقط میخواستم یه آبی به صورتم بزنم که بابای امیر اومدم تو اتاقم

بابای امیر :دخترم این لباس سیاه ها رو ازتنت در نیاوردی چرا؟!

من:مهم نیست دیر میشه

بابای امیر :دیر نمیشه دختر خشگلم الان واقعا میخوای بری پیش امیر با این لباسا

در کمدمو باز کردن

بابای امیر :لباس مورد علاقه امیر رو بپوش دخترم 🙂 و بعدش رفتن من آماده شدم ولی اشکام قط نمیشد همینجوری می‌ریخت 😭خلاصه حرکت کردیم رفتیم سمت بیمارستان (هیج کدوم از خانواده ها نمیدونستن) مستقیم رفتم سمت اتاقی که امیر توش بستری بود ❤️ هنوز بی هوش بود😔همین که دیدمش سرم گیج رفت چشمام سیاهی رفت که اگه بابای امیر نبود افتاده بود ❤️

بابای امیر :خوبی دخترم 😳چیزیت نشد

من:چیزی نیست خوبم

امیر:جبران میکنم

من:بابا میشه یه دور امیر رو معاینه کنید 😔

امیر دست کرد تو موها

امیر:خوبم زندگی من😘نگران نباش

من:مگه میشه نباشم!

امیر:الان من خوبم ببین!

من:آره رو تخت بیمارستانی خوبی😒

بابای امیر :خب خب دخترم بزار خوب شد تا دلت خواست تلافی کن باشه 😘

امیر :اِ بابا شما باید طرف پسرتون باشید نه دختر مردم

بابای امیر:دختر مردم عروسمه

امیر :تسلیم

بعد بابای امیر رفتن بیرون با یه دکتر دیگه اومدن پارسا هم اومد بعد شروع کردن به معاینه کردن امیر 😔کلی درد کشید امیر منم دیگه طاقت نداشتم رفتم بیرون😭😔

دکتر:سلام دکتر امیر پارسایی چه کردی باخودت پسر خوب از تو بعیده

امیرم فقط یه لبخند زد 😔

بعد شکنجه شروع شد 😞 امیر هیچی نمی‌گفت ولی معلوم بود خیلی دردش میومد😭 دکتر اطراف جایی که چاقو خورده بودو معاینه می‌کرد قیافه امیر قشنگ جمع میشد منم اصلا نميتونستم تحمل کنم 😫 هی به دکتره میگفتم آروم من:آقای دکتر آروم تر دارید مگه شکنجه اش دارید میکند!

دکتر:خب از قصد این کارو نمیکنم باید بفهمم حالش چطور خودش که هیچی نمیگم

من:خب چون نمیگه دارید اذیتش میکنید؟

دکتر:ببخشید من یه سوال شخصی میتونم بکنم

من:بفرمایید 

دکتر :شما چه نسبتی با آقا امیر دارید (چون آقای دکتر تو بیمارستان ما کار نمی‌کرد منو نمیشناختن دوست بابای امیر بودن)

من هیچی نگفتم کلا سوکت 😁

امیر :باشماستا نمیگی!

(خجالت می‌کشیدم )همه منتظر بودن من بگم 

من:نامزدش😊(هرگز هیج جا خودمو جز خواهر امیر یا فامیلشون معرفی نمیکردم اولین بار بود امیرم تعجب کرده بود)

دکتر :😳😳😳واقعا امیر تو کی نامزد کردی به ما نگفتی

امیر :ایشالا عروسی جبران میکنیم

خلاصه این معاینه همینجوری ادامه داشت منم تو بغل پارسا بودم و گریه میکرد دیگه پارسا نذاشت بمونم منو برد بیرون

پارسا:چته تو دختر حواست به خودت هست شدی پوست و استخون😡 چرا مثلا خودتو اذیت میکنی😡 الان گریه کنی حالش خوب میشه یا فقط خودتو اذیت میکنی😡

بعد پارسا بغلم کرد 

پارسا:ببخشید ☹️ آبجی اعصابم خورد بود یه چیز گفتم به دل نگیر 

منم هیچی نمی گفتم فقط به امیر فکر میکردم که دکتر و بابای امیر اومدن بیرون منم از بغل پارسا اومدم بیرون رفتم سمت دکتر و بابای امیر 

من:حالش چطوره 😢

دکتر:خداروشکر حالش خوبه ولی زخمش خیلی عمیقه باید مواظب خودش باشه و فقط استراحت کنه 🖤😔

بعد ازشون تشکر کردم و رفتم پیش امیر

من:قربونت برم ❤️درد نداری

امیر:چرا انقدر چشای قشنگت قرمز شده آخه چرا حواست به خودت نی آخه قشنگ من 

من:نه که تو حواست به خودت خیییییلی هس! 

امیر:😂کلا تیکه هاتو باید بندازی دیگه هرجوری شده 

تو همین صحبت ها بودیم که پارسا اومد داخل

پارسا:ببخشید مزاحم صحبت های دل انگیزتون میشماااا ولی کار واجب داشتم 

من:🤦‍♀️بفرمایید کارتون 

پارسا:اومدم که

 که وسط حرفش یکی در زد اومد داخل یه پرستار آقا اومدن که یه سینی که توش پنج تا امپول بود 🥺

پرستار:ببخشید آقای دکتر باید امپول بزنید لطفا برگردید

پارسا:بدید من براشون میزنم

پرستار:هرجور راحتید

بعد سینی رو داد به پارسا و خودش رفت

پارسا:داداش برگرد امپولاتو بزنم(سنگین صحبت می‌کرد!)

امیر:کی حالا میتونه برگرده تو این شرایط

من:قرار نیست برگردی

پارسا:لوسش نکن آبجی

من:شما دخالت نکن😒

پارسا بدون توجه به حرفم شروع کرد آماده کردن امپول ها

من:آماده کن من که نمیزارم بزنی 😏

پارسا سه تا آماده کرد به امیر نگاه کرد 

پارسا:میتونی برگردی یا کمکت کنم

من:اِ پارسا ول کن دیگه این که خودش جون نداره تو هم هی اذیتش کن😡

پارسا:واسش لازمه دخالت نکن 😒

تا خواستم چیزی بگم امیر گفت:قربونت برم نگران نباش اینا اصلا درد نداره باشه دردم گرفت به پارسا میگم در بیاره قبوله؟

من:😒

امیر:باهام قهری نزنی فلجم کنی پارسا

من:چی😳قهر تو پارسا؟ (امیر و پارسا از بچه گی دوست بودن و هرگز کوچیک ترین دعوایی باهم نکردن حتا بچه بودن چه برسه به قهر!) سر چی؟

پارسا:مهم نی

من:پارسا آروم بزنااااا

پارسا:😒چرا انقدر لوس بارش مياری 😡؟

من:شوهرمه دوست دارم لوسش کنم♡

پارسا:چیزی برای گفتن ندارم 😅  

بعد پارسا سه تا امپول رو آماده کرد

من:من که نمیزارم بزنی الکی آماده نکن 😒

پارسا :واسش لازمه

من:باشه ولی من نمیزارم

پارسا:😒

امیر:ماه من 😍 قربونت برم ❤️ نگران نباش عزیز دلم اینا درد ندارن زود تموم میشه عوضش دیگه خوب میشم بعد باهم میریم بازم همبرگر بخوریم

من:بایدم بریم😒این دفعه دیگه باید شهید تحویل بگیریم 😒

امیر:😂خوبه که میرم بهشت

من:😒

پارسا:داداش برگرد 

من:آخه چه جوری میتونه تکون بخوره؟ 

پارسا:دادش میتونی به پهلوشی یا کمکت کنم(باز هم سنگین صحبت می‌کرد) 

امیر:فکر کنم بتونم 

من:چه جوری اون وقت 😒

امیر رو آروم نشوندم خودم نشستم امیر رو روی پام خوابوندم آروم به پهلوش کردم 😔 بعد آماده اش کردم

من:پارسا دردش بیاد میکشمت 😡

پارسا:بابا ون پایر نیستم که بخوام بخورمش یه امپول میخوام بهش بزنم

من:😒

بعد پنبه کشید و نیدلو و سری فرو کرد  انگار داشت به من می زد همین که شروع کرد پمپ کردن گریه کردن منم شروع شد 😔امیر هم هیج عکس‌العملی نشون نمی‌داد تا اومدم چیزی بگم پارسا درش آورد😢

دومی هم یه ذره پایین تر پنبه کشید زود تموم شد ولی سومی پنبه کشید نیدلو فرو کرد شروع کرد پمپ کردن سر اون دوتا امیر اخماشم حتا تو هم نرفت دیگه وسطش رسید امیر اخماش تو هم جمع شد😔 منم دیدم اخماش تو هم رفت گریه ام شدید تر شد

من:پارسا بسه دیگه درش بیار 😭

پارسا به من نگاه کرد

پارسا:اِ تو چرا داری گریه میکنی 😳

من:توروخدا درش بیار بسه امیر به من نگاه کرد

امیر:آروم باش عزیز دلم چیزی نیست قربونت برم 😘❤️

بعد پارسا درش آورد منم جاشو واسش ماساژ دادم امیر آروم برگشت خیلی آروم نمیتونست تکون بخوره😔 منو بغل کرد قربون اون شکل ماهت شم 😘 بسه دیگه من حالم خوبه نگران نباش بعد موهامو بوس کرد و بعد براش کمپرس گذاشتم و کم کم خانواده ها فهمیدن اومدن ملاقات امین اومد (امین و امیر رابطه شون خوب شده😍)بعد همه اومدن مادربزرگ پدری امیر هم اومد(از من متنفره خوشش نمیاد 😑 نمیدونم چرا) همین که اومدم انداخت تقصیر من 🤦‍♀️ خلاصه امیر رو آوردیم خونه و این امپول زدناش همینجوری ادامه داره 😔و کلی هم اذیت میشه سرشو 😭

🌹پایان🌹

پی نوشت:امید وارم خوشتون اومده باشه خیلی طولانی شد ببخشید خیلی جا سعی کردم جزئیاتشو نگم ولی بازم طولانی شد ❤️ منتظر کامنت های قشنگتون هستم💋

خاطره دریا جان

سلام
خوبین؟ایشالله ک عالی باشین و از زندگیتون لذت ببرین*-*
دریا هستم ۲۰ ساله از تبریز و دانشجوی پزشکی...(:
تشکر از کسایی ک برا خاطره قبلی نظر گذاشته بودن^-^ 
این همه انرژی....این همه عشق...آدمو مجبور میکنه ک بازن خاطره بزاره
بنظرم بریم سراغ خاطره:
دوهفته پیش من رفتم عکاسی محل کار دوست عسل(عسل چند تا کتاب ب دوستش قرض داده بود...چون نزدیک خونه مون بود من رفتم کتابارو بگیرم بعد برم خونه چون پرهام و مادرو پدرش مهمونمون بودن)
کتابارو گرفتم بعد دوتا شیشه هم گرفتم چون مادرم مربا درست کرده بود میخواست بریزشون تو شیشه ها
بعد از خرید شیشه ها پیچیدم تو ی خیابون با شیب خیلی خیلی زیاد داشتم میرفتم پایین ک عسل زنگ زد:
عسل: سلااااام نفس خودم‌...چطوری تو؟
من: ب خوبیت/:
عسل: منم خوبم|: خوش میگذره؟
من: عاااالی تو این گرما اومدم کتابای جنابعالی و بگیرم😒
عسل: اشکال نداره...یکم راه برو لاغر شی...تازه ویتامین D م میگیری😁
من: عسلللللل من لاغر شم؟مگ من چاقمممم🤬
عسل: ن قربونت برم با تو نبودم🤭...حالا اینارو بیخیال...چند تا کتاب گرفتی باید ۳ تا باشه ها
من: مممم ی لحظه صبر کن ببینم...
ایستادم
گوشیو آوردم پایین تو دستم گرفتم با اونیکی دستم تو کوله رو گشتم داشتم کتابارو پیدا میکردم ک تو ی لحظه فقط پرت شدم رو زمین...بخدا اصلا نفهمیدم چطور شد فقط ب خودم اومدم دیدم افتادم رو زمین دستم پر خونِ و گوشیمم تو دست ی موتورسواری(دوتا نکته:
۱ اینک وقتی افتادم زمین شیشه ها هم افتادن و خورد شدن...من برا اینک با سر نیفتم دستامو گذاشتم رو زمین ک شیشه ها رفتن دستم برا همین خونی بود
۲ اینک وقتی از عکاسی اومدم بیرون احساس کردم ی موتورسوار با دوتا سرنشین دنبالم بودن...از همونجا برنامه ریخته بودن ک گوشیمو بدزدن)))): )
اصلا درک نمی کردم چ اتفاقی افتاده عین آدمای گیج و منگ اطرافمو نگاه میکردم هیچ کی نبود فقط ی خانومی ک داشت میومد سمتم:
خانوم: دختر خانوم...حالت خوبه؟ نامردا چطور گوشیتو زدن...ببینمت عزیزم
من با گیجی لب زدم: گوشیم
خانوم: گوشی فدا سرت گلم...خودت طوریت نشد؟! گوشیو ک دزدیدن مهم نیست مهم اینه ک خودت...
ادامه حرفاشو نمیشنیدم فقط ب اون شبایی فک می کردم ک مادرم تا صبح بیدار میموند و خیاطی می کرد یا طرح میزد ک گوشی بخرم...ک آبروم جلو بقیه تو دانشگاه نره...ک احساس کمبود نکنم...ولی نتیجه تموم اون زحماتو ب باد دادم
تموم این فکرا تو ذهنم میچرخید...با صدای خانومه ب خودم اومدم و نگاش کردم:
هعیییی دستت😟...شیشه رفته تو‌...چرا هیچی نمیگی😨
فقط نگاش میکردم ک ادامه داد:
ی شماره بهم بده زنگ بزنم بیان پیشت
شماره عسل و خیلی آروم گفتم طوری ک خودمم صدامو نمی شنیدم نمیدونم خانومه چطو شنید -_-
چند دقیقه گذشت ک ماشین پرهام وارد خیابون شد بعد عسل با شتاب پیاده شد و ب سمتم اومد بعدشم پرهام
(۱ نکته/:
وقتی عسل صدای جیغ منو میشنوه قطع میکنه چند بار زنگ میزنه وقتی جواب نمیدم زنگ میزنه خونه ک ببینه من رسیدم یا ن ک پرهام گوشیو بر میداره وقتی میفهمه چی شده میاد بیرون ک بگرده دنبالم‌...خانومه ک زنگ میزنه به عسل، عسلم ب پرهام میگ دونفری میان)
عسل: یا خدا تو چرا اینطور شدی😭
پرهام هیچی نمیگفت فقط زل زده بود بهم‌...نگاهش با تعجب بین صورتمو دستام میچرخید
ک خانومه ماجرارو گف...با کمک پرهام و عسل سوار ماشین پرهام شدیم همین ک نشستیم پرهام شروع کرد:
هزاااار بار گفتم تو خیابون گوشی نگیر دستت...حواستو جمع کن ببین ته ش میشه چی؟گوشی ب درک خودت...شیشه رفته دستت...رنگت پریده اینقد خون ازش رفته...دردشم خودت میکشی
نمیدونم چرا اصلا گریه نمیکردم/:
شاید تموم فکرم پیش گوشیه و بدبختی هایی ک کشیده بودم تا بخرمش،بود
عسل مدام گریه میکرد فک کنم ب جا منم گریه کرد||||:
سرم ب شدتتتتت گیج میرفت واسه همین چشمامو بستم و سرمو ب صندلی تکیه دادم ی لحظه چشمامو باز کردم ک دیدم پرهام از تو آینه داره نگام میکنه نمیدونم چی دید ک سرعت ماشینو ب وضوح بیشتر کرد
خلاصه ما رسیدیم بیمارستان...اصلا نفهمیدم تو بیمارستان چ اتفاقی افتاد فقط ی لحظه ب خودم اومدم دیدم تو ی اتاقیم پرهام نشسته رو تخت منم رو پاهاش
پرهام مدام زیر گوشم میگف:
دریا قربونت برم یکم درد داره...دستت بخیه میخواد...یکم درد داره ولی من میدونم تحمل میکنی...هوم؟!
منم چون تا اونموقع بخیه نزده بودم الکی سری تکون دادم
پرهام اول یکم با  تعجب و شک نگام کرد ولی بعد بیخیال شد
یکم طول کشید تا پرستاری بیاد ولی بعد چند دقیقه ی خانوم با ی سینی اومد
کار بخیه رو شروع کرد بدون بی حسی😧
آخ آخ هرچی از دردش بگم کم بود
فرورفتن سوزنو تو دستم کاملا حس میکردم...پرهام ب زور نگهم داشته بود فقط جیغ میزدم و گریه میکردم ولی اصلا از دردم کم نمیکرد
۱۰ تا بخیه خورد ک سر هفتمی(ب گفته پرهام) از درد بیهوش شدم):
چشامو باز کردم اولین چیزی ک دیدم عسل بود•~•
زل زده بود بهم/:
منم نگاش میکردم همینطوری زل زده بودیم بهم ک ی دفعه جیغ زد بهوش اومد😻( دوست مارو خدا/////:)
دیگ پرهام و امیر اومدن(هنوز نفهمیدم امیر اونجا چیکار میکرد)
                ♡تموم ........تموم♡
بدترین خاطره ای بود ک تا حالا تجربه کردم....)))):
پ.ن۱: تشکر برای نظرات🙏🏻🖤
احتمالا تو خاطره بعدی داستان تصادفمو تعریف میکنم))):
مواظب خودتون باشین
تو خیابون گوشی نگیرین دستتون تهش مث من نشین))):
پ.ن۲: داستان اون رستورانِ😹🤦🏻‍♀️
ما رفتیم تو رستوران چهارتامون نشستیم هر کی ی چیزی سفارش داد...غذا هارو آوردن عسل تو گوشی ب من پی ام داد ک بیا ی نقشه ای بکشیم😝😩
خلاصه تصمیم گرفتیم من برم دستشویی تو راه سه چهارتا نوشابه بگیرم و نوشابه هارو خالی کنیم رو پرهام و امیر
من رفتم دستشویی از یخچال ۵ تا نوشابه برداشتم نشستم دوتا از نوشابه هارو دادم ب عسل زیر میزی/:😹
پاشد رفت بالاسر امیر خالیش کرد رو امیر😳😹
امیر با تعجب نگاش کرد ک اونم شونه ای بالا انداخت و نشست...ادامه غذاشو خورد...امیر در نوشابه شو باز کرد ی ذره ازش خورد بعد انگشتشو گذاشت روف درش و گرفتش سمت عسل ی ذره از انگشتشو برداشت(امیدوارم فهمیده باشین|||||: )نوشابه با سرعت ریخت رو لباس عسل😹
من با خنده و تعجب نگاشون میکردم ولی پرهام خیللللللی خونسرد ادامه غذاشو میخورد/:
نوشابه مو باز کرد گرفتم سمت پرهام و خالیش کردم روش😬
پرهام سرشو بلند کرد و با تعجب نگام کرد
من: چطوری پری جون😝😂
پرهام داد زد دریااااااا
امیر وسط نوشابه بازی داد زد: بغلم کن...بغلم کن ک شدم تنها(آهنگ مسیح و آرش😻🖤)
خلاصه هممون با نوشابه خیس شده بودیم😹
ولی اوضاع خیلی بدی بود):
من تموم موهام چسبیده بودن بهم):
ی آقایی اومد سمتمون:
آقاعه: چ خبره خانوم؟
ب من/:
من:این سه تام هستن ها
ب من چه/:
آقاعه رو ب عسل گف:
خجالت نمیکشین شما خانوم😠
عسل با پررویی گف: آقا شما کوری این دوتا رو(پرهام و امیر) نمیبینی؟
آقاعه: شما داشتین با نوشابه همو خیس میکردین
ک ایندفعه امیر گف:
آقا با من صحبت کن چیکار داری الان؟
آقاعه: بنده صاحب این رستورانیم ک ب گند کشیدینش/:
امیر لال شد😹🤦🏻‍♀️
پرهام عذرخواهی کرد گف چطور میتونیم جبران کنیم
اونم گف تمیز کنید(😳😐)
من و عسل فرار کردیم بیرون بیچاره امیر و پرهام موندن تو رستوران تمیزی😬😹🤦🏻‍♀️
پ.ن۳:خدا...(؛
خودت بیاو...
دستتو بزار رو شونه هام...(=
عاروم بشم...!!!
چرا اینجورین باهام...•~•
این عادمای توی شهر[:
اینقد پس زدن منو(":
تا از همشون...
دور بشم...(:

خاطره مهنا جان

سلام دوستان عزیزم  این روزا خاطره زیاد پیش میاد واسم شاید فکر کنید بیشتر خاطره های من با مهدی رخ داده ولی بیشتر خاطره های من با محمده من روانشناس هستم از تجربی رفتم به روانشناسی برا همین اگه مییبینید در جاهایی خودمم سر رشته دارم از همین تجربیه علی آقا هم که پزشک قلبه خب این یه خاطره از محمد بریم
مطب من رو به روی یه بیمارستانه یه روز صبح از خواب پاشدم احساس خستگی کردم ولی گفتم پاشم برم رفتم بیرون با صحنه یه میز زیبا و خوشگل مواجه شدم علی گفت سلام مهنا خانوم خوب هستین گفتم بله سلامت باشین خوب هستین شما؟ گفت شما خوب باشین منم هستم رفتم نشستم صبحانه خوردم گفتم متشکرم همسر کدبانو گفت قابل نداشت و رفتم اتاقم لباس پوشیدم علی هم حاضر منتظر من بود من رو رسوند مطب رفتم بالا و سه  تا مریض معاینه کردم قبل از این که چهارمی رو بفرستم بیاد گوشیم زنگ خورد محمد گفت آبجی دارم میام اونجا یه ماموریت اونجا دارم سه چهار هفته خوشحال شدم که داره میاد( ما اصالتا اهل لرستانیم اما اومدیم تهران) بیمارا تموم شدن خواستم برم که اصلا شانس خوبم یهو مطب شلوغ شد موندم دیگه تا آخرش عصر بود دیگه تموم شدن به علی زنگ زدم گفتم اگه کارش تموم شده بیاد سراغم گفت که بخشید امروز خیلی شلوغه بیمارستان مریضا هم خیلی ان گفتم پس با آژانس میام گفت باشه ببخشیدا گفتم خوااااهش البته امشب بیا خونه مامانم یادت نره؟ گفت چرا گفتم شازده ممد داره تشریف میاره گفت عه واقعا؟ باشه پس زودتر میام کاری نداری خدافظ گفتم نه خدافظ سوار خط واحد شدم تا یه جایی و از یه جای دیگه تاکسی گرفتم سوار شدم رفتم خونه مامانم بهشون گفتم که محمد داره میاد مامانم گفت چقدر خووب به سلامتی  مهدی از بالا پرید پایین گفت چیییی واقعااا گفتم خیلی خوشحالی نه؟ خوشحال نباش از هوای آلوده تهران مریض میشه بعد بیا واسش دلسوزی کن خنده اش محو شد بعدم قیافشو انداخت تو هم رفت بالا مامانم گفت برم قرمه سبزی مامان پز واسش بپزم گفتم پس شام خوش مزه داریم گفت بلهههه گفتم خب برم بالا استراحت کنم بعد میام گفت باشه رفتم تو اتاق قبلی خودم گرفتم چهار ساعت خوابیدم که یهو یه نفر دیدم داشت چراغ قوه میندازه تو چشمم و میبنده هی دورش میکنه هی نزدیکش میکنه و تکون میده عصبانی شدم پرتش کردم اون ور یهو صدای محمد رو شنیدم با همون حجم صدای قشنگش یه صدای خاصی داره محمد گفت عهههه چرا پرتش دادی واست چراغ قوه گرفته بودما یهو از سر جام بلند شدم پتو ام رو پرت کردم گفتم وایییییی محمد پریدم بغلش هی بوسش کردم اونم همینطور بود بعد گفت مهنا؟ گفتم جوون گفت آخه چراغ قوه رو چرا پرت دادی؟ گفتم یه نفر توی خواب هی یه چراغ بندازه رو چشمت تو چیکارش میکنی بعدم چهار تا کتک طلبت گفت من که خونه نیستم گفتم یعنی چی؟ گفت برا بازی که اینجا نیومدم ماموریت دارم تا سه هفته دیگه یعنی تا سه هفته دیگه وقت شهادت دارم بعدم این مداحی میثم مطیعی رو خوند آه ای شهادت العجل گفتم قول بده اگه شهید شدی هر شب بیایی بخوابما بعدم شربت شهادت درست کردم برات تو یخچاله هروقت خواستی بخوری بهم بگو بیارم برات اونم همیشه حاضر شوخی گفت کو کجاست و رفت تو یخچال منم عاقل اندر صفیح نگا میکردم در یخچالو باز کرد و گفت به به؟ شربت شهادت جانم کجا بودی تا حالا عشقم و کل شربت به لیمو رو سر کشید بعدم گفت خوشمزه بود جیگرم حال اومدا گفتم نوش جووون بعد گفتم حالا کی میری ماموریت گفت این هفته که نه دو هفته دیگه این منطقه های عملیاتی تیر و تفنگ علی اومد گفت داداش تیر خو به قلبت بگو درش میارم خودم گفت خوشا تیری که تو درش بیاری ول‌کن بابا بیخیال ما شو یه تنگ آب سرد بود علی هم شیطانی نگام کرد آروم گفتم علی نه گفت اتفاقا آره😈 و گفت اینجارو ممد محمد برگشت تنگ آب سرد و ریخت روش محمد منجمد شد گفت ها.....ها.......ها.... آخه روانی بیا برو پیش زنت نه زنت کافی نیست بیا برو پیش روانپزشک گفتم عه محمد علی گفت مهم نیست این فردا به فیض شهادت نائل میاد بعد دلمون میسوزه براش گفتم آخییی داداشم علی گفت آخییی داداشت محمد داشت در خفا یه کاری میکرد گفتم چه میکنی برادر گفت سسس ساکت باش گفتم ایش و رفتم محمد خودشو ناز کرد گفت علی جانم؟ یه لحظه بیا یه چیزی واست آوردم چشاتو ببند علی گفت خوشم ازین لوس بازیا نمیاد بی کلاسه گفت حالا این یه بار؟ علی چشاشو بست و محمد سریع دستاشو روبه پشت بست با فرمون محمد میومد جلو: آها بیا نه برو چپ چپ چپ آهاااا خوبهههه در اتاقو باز کرد گفت بدو بدو علی هم دوید یه کش بسته بود پایین اتاق علی پاش گیر کرد به یه کش کشه افتاد پایین و افتاد روی طی. طی از بالا خوردم تو صورتش و علی به کله رفت توی یه سطل آب یخ سطل کج شد و یه مار پلاستیکی خیلی طبیعی افتاد روش علی جیغ زد محمد نفسش گرفت بس که خندید من که دیگه تعریفی نداشت حالم علی دستاشم بسته بود خنده دار تر شده بود چشماشم با شال من بسته بودن علی سعی در این داشت که توی همون حالت روده بر شدن از خنده بتونه دست ها و چشماشو باز کنه عالی بود اون صحنه مامانم که اصلا غش کرد دیگه بابام که هیچ وقت نمیخنده یعنی زیاد نمیخنده چنان قهقهه میزد که کل خونه داشتن میخندیدن مهدی که دیگه جون نداشت محمد افتاد رو یکی از پاهای علی دستاشو باز کرد و دستاشو گرفت آروم از پشت چشاشو باز کرد و بدو در رفت علی که چنان میخندید حد نداشت بعد آه آروم شپ گفت اون گودزیلا کجاست؟ گفتم عه علی گودزیلا یعنی چی دیگه؟ عهه؟ گفت آخه از یه گودزیلا بیشتر نمیتونه این کارو کنه محمد گوشه حیات قایم شده بود علی پیداش کرد که گفت دیدمتتتت محمد یه سطل آب دیگه روش خالی کرد یعنی علی بدو محمد تر بدو خلاصه دیگه رفتیم فیلممونو دیدیم علی گفت ممد؟ گفت بله؟علی گفت هدف خودتو ازین کار بگومحمد گفت آب ریختن به جامعه پزشکان مهدی گفت: یعنی ایول داداش بزن قدش و زدن قدش علی گفت: نه خدایی چرااااا گفت:میخواستم پیش عملیات بگیرم واسه خودم بسازمعلی گفت: ساختی ان شاءالله؟محمد گفت: این تازه اولشه داداچعلی گفت حالا واویلا لیلی من گفتم لیلی کیه؟ علی: گفت گیری دادیامحمد گفت: بفرما الان باید جواب همه رو بدی علی: گفت بی زحمت شما جواب خودتو بده جواب  من پیش کش محمد: گفت عملیاتی خوب و مفرح
من: گفتم یعنی اون نقشه ای که تو کشیدی رو اگه هیتلر در جنگ جهانی دوم بکار میبرد الان برنده بود محمد گفت : ما اینیم دیگه... من گفتم: خدایی خیلی حال کردم باهاش محمد گفت:آقا یه نقشه هایی کشیدم که مپرس علی گفت:مرد حسابی آخه مریضی درد داری  با کله رفتم تو آب کله پوک مهدی گفت: حقته علی گفت: به جنگ جهانی سوم دارم فکر میکنم من گفت : شما بفرما لیلی کیه؟ علی گفت: ااامممم آهااا لیلی تویی مجنون منم مهدی گفت : نپیچون جواب بده علی گفت ای بابا شمام شب خوش محمد گفت هنوز سوغاتی هارو ندادم کههه علی گفت معلوم نیست چیکار کرده بازم به سوغاتی هاش مهدی گفت ولش کن داداش مال اینم بده بهم دیگه سوغاتی هارو داد و تموم شدن صبح پاشدم دیدم محمد نیستش گفتم حتما رفته بیرون کاری داشته دیدم یه یادداشت رو یخچاله خط قشنگ خودش بود آره محمد بودش! خوندم نوشته بود که سریعا باید بره ماموریتی واسش صدقه دادم و رفتم مطب چون علی هنوز خواب بود گفتم بزار سر ساعت خودش بیدار شه. رفتم مطب اون روز خیلی خلوت بود دوتا مریض و تموم صدای آمبولانس میومد یه خانم داشت میگفت سریع مریضو منتقل کنید سریع رفتم ببینم مریض کیه میشناسم نمیشناسم آخه مطبمم هم که خلوت در آمبولانس باز شد مریضو آوردن بیرون چشام شد اندازه توپ پاهام سست شده بودن اون مریض محمد بود آوردنش بیرون و توی بیمارستان و بردن توی اتاق وسایلمو از مطب جمع کردم رفتم بیمارستان داشتم گریه میکردم زنگ زدم علی با گریه حرف میزدم علی آخرش عصبانی گفت دو دیقه آروم بگیر ببینم چته؟ گفتم مح...محمد محححممممدددددد گفت محمد چی؟ گفتم محمد !! بیا جلو بیمارستان جلو مطبمممممم ده دیقه بعد اومد من داشتم گریه میکردم علی گفت مهنا چته؟ محمد چی شده؟ گفتم محمد تیر خورده..... محمد از دستم رفت. رفت زنگ زد به یه نفر برگشت و گفت به مهدی و مامان بابات زنگ زدم میان الان دیگه جون نداشتم فقط سرمو تکون دادم نشست کنارم گفت خوب میشه نگران نباش کجاش تیر خورده؟ گفتم یکی از دستاااااش یه درگیری کوچیک پیش اومده بود رفته بوده اونجا و این اتفاق پیش اومد علی گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم اون دوستشه برو ازش همه چی رو بپرس رفت پیشش و پرسید دکترش از اتاق اومد بیرون و به پرستار گفت خون زیادی ازش رفته و چند تا حرف دیگه من نشنیدم ولی دیگه فشارم افتاد چادرمو هی فشار میدادم دیگه هیچی متوجه نشدم ولی افتادم زمین دکتره اومد  داد زد گفت پرستار، قدیانیییی عل که اینو شنید برگشت رو به من و اومد بالاسرم با اجازتون دیگه چیزی یادم نیست دیگه کم کم چشامو باز کردم یه سرم تو دستم بود و یه سوزن آمپول توی سرم. علی و مهدی با هم حرف میزدن مامانم صلوات میفرستاد و بابام داشت با مفاتیح دعا میخوند گفتم مامان علی و مهدی برگشتن مامان و بابام هم نگام میکردن مامانم گفتم چی شدی تو یه وقت بابام گفت اینقدر به خودت فشار نیار دخترم مهدی گفت حالت خوبه مهنا علی گفت  تیر رو از دستش در آوردن کسی هم که.... گفتم حال محمد چطوره گفت الانا به هوش میاد گفتم میخوام برم پیشش علی گفت الان که نمیشه داد زدم گفتم:« گفتم که میخوام برم پیییششش گفت گیری کردیما بابا نمیشه نِ... می.... شه.... همینطوری هم جدا جدا گفت. گفتم اینو بکن از دستم اههههه علی گفت نمیشه مهنا الان هیچکدوم از ما نرفتیم پیشش هی پافشاری کردم اونم داد زد گفت مگه بچه ای؟ صدبار گفتم بهت آروم بگیر دیگه بابام گفت دخترم الکی صداتو تو بیمارستان نبر بالا مریضا خوابن( بابام تو سپاه بوده برا همین منظورشو فهمیدم ازین یعنی یه خانم نباید صداشو جلو بقیه بلند کنه) گفتم باشه ده دیقه بعدش علی سرم رو در آورد تا درش آورد پریدم پایین از تخت و علی گفت عجله نکن دنبالت که نیستن. رفتم پیشش بیهوش بود چند دیقه بالاسرش موندم دیگه خسته شدم رفتم نمازخونه نمازمو خوندم ولی خوابم برد تا اینکه با صدای مامانم بیدار شدم: مهنا! مهنا!؟ خوبی مامان؟ پاشو محمدت بهوش اومده هی میگه مهنا کجاست مهنا کجاست پاشو پاشدم سریع چادرمو پوشیدم و رفتم پیشش علی و مهدی هم بودن ولی من اومدم اونا رفتن عقب تر ولی بودن بابام هم که تو نماز خونه خوابش برده بود علی. گفت بفرما اینم شازده داداشت صحی و سالم گفتم خوبی محمد؟ دستت درد نمیکنه گفت نه بابا خوبم علی گفت خودشو لوس میکنه مهدی گفت به تو رفته. مگه نه ممد؟ محمد خندید گفت بعععله علی هم خندید و گفت خب الان ساعت چنده گفتم سه و نیم چهارگفت آها من برم بچه ها کاری داشتین خبرم کنین تا همین الانم دیرم شده خدافظ گفتیم خدافظ و چند. روز بعد محمد مرخص شد و ماموریتشم به خوبی به پایان رسید.

خاطره Miiinaجان

سلاممممممم
سلااااام سلام سلام
مینام
ازونجایی که تابستونا اصولا دماوند نسبت به تهران جای خنک تر وبهتریه واسه زندگی، اخر هفته جمع کردیم بریم دماوند چندروز(با خاله و دایی و داداشا و خلاصه زیاد بودیم)
من که نفهمیدم مشکل دقیقا چی بود که ما روز اول آب نداشتیم، بابا و دایی و کلا بزرگترا تاکید کردن فعلا تو استخر نریم تا مشکل آب رو حل کنن و آب استخرو عوض کنن.(کلا یه تانکر آب بود واسه کارای ضروری) به شخصه مورد تهدید هم قرار گرفته بودم و داداش حسام یادآوری کرده بود ک بدنم حساسه در نتیجه به میثاق و بچه های خاله ها و داییم که اگه بخوام اسم ببرم زیاد میشن نپیوستم ولی اونا کلی داشتن تو استخر خوش میگذروندن خب وقتی ببینی همه دارن خوش میگذرونن و مشکلی هم نیس نمیتونی وایسی نگاه کنی که! این بود ک منم شیرجه زدم و کلی بازی و شنا کردم اما بعد از چنددقیقه نمیدونم انگار بدنم نیرو نداشت نمیتونستم کنترل کنم رو آب بمونم کم آورده بودم کم کم، رفتم زیر آب و کلیم آب خوردم😑(میلاد میگف چون کلر نداره سنگینه آبش) میثاق دست و پا زدنمو دید اومد سمتم کمکم کرد اومدم بیرون از آب جداً حالم بد شده بود یکم همون لب استخر موندم تا هم حالم بهتر شه هم خشک شم یکم که اجازه ورود به خونه صادر شه بلند شدم بعد چند دقیقه رفتم داخل میخواستم برم دوش بگیرم مامان گف کجا؟ گفتم حموم دگ! گف کو آب😐
وایی خیلی حس بدی بود ناچاراً صورتم شستم با شیوه ای کاملا صرفه جویانه موهامم شستم و لباس عوض کردم رفتم خوابیدم. بیدار که شدم بازم تنفس سخت بود(با اینحال هنوز حاضر نیستم جراحی کنم بینیمو😑) بلند شدم موهامو که هنوز نم داشتن جمع کردم باد مستقیم کولر باعث سردردم شده بود رفتم خاموشش کنم که نذاشتن گفتن گرمه و اینا ولی من سردم بود‌، به احساس بدی که داشتم گلودردم اضافه شده بود. دلم نمیخواست داداش حسام دعوام کنه اما بهتر از این بود که حالم بدتر شه و تمام این چند روزو نذاره بهم خوش بگذره. داداش با دایی و پسرخالم تو تراس صحبت میکردن. رفتم صداش کردم بعد چنددقیقه اومد تو اتاق یه لحظه پشیمون شدم. با استرس گفتم سرم و گلوم درد میکنه
غر زدناش سر اینکه اب استخر کثیف بود و چرا رفتی و چرا حرف گوش نمیدی بماند موهای نم دارمو که دید عصبی ترم شد رفت کیفشو اورد معاینم کرد و من طبق معمول موقع نسخه نوشتن چهرمو مظلوم کردم که گفت فکرشم نکنا! واسه تنبیه اینهمه لجبازی و بی فکریتم ک شده باید امپول بزنی، بسه هرچی راه اومدم باهات متعجب و معترض گفتم دادااااش
جوابمو نداد رفت بیرون فکر نمیکردم عصبی شه انقدر البته وقتی خودمو جاش گذاشتم بهش حق دادم یکم‌. پشت سرش نازنین دخترخالم اومد تو اتاق گف چرا بی اعصاب بود؟ کلافه شونه بالا انداختم و پشت بندش دوسه تا عطسه کردم گفت مریضی؟ ی اهوم گفتم و اشکم اومد. گف گریت واسه چیه!
پاکش کردم گفتم گریه نمیکنم، سرما میخورم اشکم میاد(الکی مثلا)
گف بگیر بخواب تو کلا الان رو مود نیستی. نازنین داشت میرفت بیرون سایه اومد گف اااااه دوساعته میگردم چرا نمیگی اینجایی. جواب سوال بی منطقشو ندادم دستامو باز کردم اومد بغلم داشت خوابش میبرد گفتم نخواب سایه شام بخور بعد. یه باشه زمزمه کرد و خوابش برد وقتی داداش حسام اومد دارو دستش نبود گفت بیاید شام گفتم سایه خوابه اومد از بغلم گرفت گذاشتش رو تخت گف یکی دوساعت دیگه بیدار میشه میخوره تو برو بخور. ازونجایی که تو کارهای قبل شام کمک نکرده بودم زشت بود بعداز شامم کاری نکنم این بود که با تموم بی حالیم ظرفای جماعت عظیمی رو با زنداییم شستیم البته به نوعی وقت کشی هم بود. 
از اشپز خونه که بیرون اومدم خواستم برم تو اتاق باز بخوابم ولی صدای پسرداییم که واسه تخته حریف میطلبید متوقفم کرد.
خواستم برم شکستش بدم که داداش حسام دستمو گرفت برد تو اتاق سایه هم تازه بیدار شده بود گف گرسنمه انقد ذوق کردم گفتم الهی قربونت برم بریم تو اشپزخونه غذاتو بدم . داداش دست سایه رو گرفت بهم گفت جم نمیخوری
بعدم سایه رو برد بیرون و زود برگشت از کیسه رنگی داروها یه امپول برداشت گفت بخواب گفتم چیه امپولش؟ 
_هرچی، تو دراز بکش
+داداش
_هوم
+چیکار کنم نزنی
_کاری نمیتونی بکنی ولی گوش بدی بهم سریع تموم میشه
دراز کشیدم گفتم درو قفل میکنی کسی نیاد
قفل کرد گفت دیگه؟
گفتم اروم بزن
همینطور ک امادم میکرد گفت دیگه؟
پدالکلی کشید نیدلو وارد کرد تمرکزمو گذاشتم رو ساکت موندن که آبروم نره اخراش دیگه صدام داشت بلند میشد که گفت هیسس و درش آورد.
یکی دیگه از کیسه دراورد گفتم چندتاست مگه گف همین اخریشه
سریع امادش کرد تزریقو شروع کرد پام سفت شد دردش بیشتر شد گفتم آاای توروخدا
گف سفت نکن اذیت نشی
هی میخواستم نفس عمیق بکشم نمیشد باز گریم گرفت. گفت آرووم مینا چیزیش نمونده
درش اورد لباسمو درست کرد گفت برگرد گفتم نمیخوام سرنگارو جمع کرد رفت بیرون بعد چنددقیقه با یه لیوان آب اومد باز گفت برگرد مینا گفتم نمیخوام پام درد میکنه 

گفت لوس بازی درنیار پاشو قرصتو بخور باز دمرشو. منم همون کارو کردم. داداش رفت بیرون میخواستم منم برم چون از سروصداها معلوم بود دترن خوش میگذرونن ولی خوابم گرفته بود خوابیدم باز
مرسی خوندین

خاطره فرزین جان

سلام حالتون؟ من که بد ،بد هستم چون یه سری مشکلاتم زیاد شده ،یه سری مشکل که از قبل بوده الان پررنگ تر شده ،که فکر نمی کنم بگمش فقط ازتون میخوام اگه تجربه ای دارید تو شرایط سخت راهنمایی کنید شما هم ،تو این چند وقت خاطره ساز نشدم خاطره مربوط به قبل تره ،تولد ۲۶ سالگی من بود ،سرم گرم کار بود خودم به فکرش نبودم گفتم فوقش به بچه ها یه شام میدم ،یه روز مامانم بهم گفت که قراره خالم دختر و دامادش و پاگشا کنه ولی چون تو خونه شون جای همه نیست میریم همه باغ ما ،منم که حسابی بهانه آوردم و مامانم هم کوتاه نیومد گفت اگه نیای خاله ناراحت میشه ،درست تو روزه تولدم بود دیگه منم از بچه ها عذرخواهی کردم گفتم برنامه باشه برای یه شبه دیگه ،محمد و شهاب گفتن ما خودمون میریم شام و رفتن! ،منم برگشتم خونه دیدم تنهام مدام اس ام اس میومد تولدت مبارک ،عکسمم تو ایستای مامان بود بابا هم گذاشته بود رو واتساپش ،آماده شدم رفتم باغ دیدم چراغ خاموشه خودم به سرم زد شاید میخوان منو سورپرایز کنن اما یه دفعه چنان ترقه و فشفشه رفت تو آسمون که نگم براتون ،صدای دست و جیغ و شوت اومد ،واقعا سورپرایز شده بودم چون بعد از ۲۰سالگی دیگه تولد این چنینی نداشتم ،همه هم بودن از فامیل تا آشنا و همه دوستام ،شهاب با خنده گفت ما اومدیم رستوران خلوت کنیم تو مزاحم شدی؟ ،بعد اومد بغلم کرد و بعدشم نوبت مامان و برادرام و بابا و بقیه بود ،حتی سالی هم اومده بود! ،من قبلا یه سگ سفید داشتم بیشتر پنج سال باهام بود اما نیایش خوشش نیومد منم سپردمش به داداشم ،محمد یه کلاه سره سالی گذاشت و با اون شمع هامو فوت کردم قیافه بابام دیدنی بود اون لحظه ،چندتا از دوستای خانوادگی هم حضور داشتن من نیایش خانم و اون موقع فقط بعنوان دختره دوست بابام میشناختمش ،اونا هم اومده بودن ،یه میز در اختیار من و دوستام قرار دادن ،اونام که ماشالله خیلی خوش خوراک ،تا آخره شب اونجا بودیم البته فقط ماها بزرگترا رفتن ،همون شب به کوروش دوستم گفتم یه نفرو آشنا پیدا کنه اگه شد سهام منو بخره ،میخواستم اقدام کنم برای کانادا بعد رفتنم نمیخواستم محمد و شهاب با کسی که جای من میاد مشکل پیدا کنن ،چند روز بعد رفتم دفتره یه وکیل مهاجرتی چندتا موسسه رو بهم پیشنهاد داد که می تونستم با سرمایه گذاری روش اقامت بگیرم منم دو۲تا ۴تا کردم دیدم خونه و ماشین و بفروشم با نصف سهامم میتونم سرمایه گذاری کنم و خونه هم بگیرم نصف دیگه شم خب اونجا لازمم می شد ،شهاب که فهمید گفت زودتر به بابا و مامانت بگو ،گفتم به موقعش میگم من که بچه نیستم ،گفت آره نیستی اما ممکنه ناراحت بشن ،گفتم نه ناراحت نمیشن ،شهاب گفت اقلا صبر کن خدمت فربد و درس باربد تموم شه اونا برگردن بعدش تو برو ،گفتم اونا مدام میان سر میزنن منم که هستم مامان و بابا سرگرم خودشونن ،اون موقع فکر می کردم شاید ناراحت بشن فکر نمی کردم چنین عکس العملی نشون بدن ،شهاب کلی باهام حرف زد منم که گوشم بدهکار نبود ،یه مقدار حال شهاب خوب نبود مدام رنگش می پرید ،چند روز که گذشت تا من حمام بودم از دفتره وکالت تماس گرفته بودن مامانم برداشته بود ،وقتی اومدم بیرون گفت فرزین تو وکیل گرفتی برای چی؟ ،موندم چی بگم که گفت برای کارتون مشکلی پیش اومده؟ ،گفتم نه مامان بعدا میگم ،گفت نه همین الان بگو ،منم نشستم پیشش یه لبخند زدم گفتم مامان میخوام 
برم کانادا ،یکم جدی شد گفت بری کانادا برای چی؟ ،گفتم خب برای همیشه ،یه دفعه عصبانی شد گفت تو خیلی بیخود کردی!حرفتو نشنیده میگیرم! ،تعجب کردم گفتم ولی مامان خیلیا الان دارن مهاجرت می کنن ،گفت خیلیا بیخود کردن با تو کار نداری؟ پول نداری؟ چی برات کم گذاشتیم که میخوای بری؟ ،گفتم ربطی نداره که ،گفت برو مواتو خشک کن سرما نخوری بچه! ،گفتم حتما عصبانیه بعدا صحبت می کنیم آماده شدم رفتم سره کار ،شب که برگشتم خونه بابام اومد گفت بیا اینجا ببینم مامانت چی میگه؟ ،تا حالا بابامو انقدر عصبانی ندیده بودم ،گفتم من قرار بود بهتون بگم ،گفت کی وقتی رسیدی اونجا میخواستی تماس بگیری و به ریشمون بخندی؟! ،گفتم بابا این حرفا چیه مگه من باهاتون دشمنی دارم؟ ،جوابمو نداد و گفت دارم بهت میگم فکره رفتن و از سرت بیرون کن حق نداری بری! ،خیلی ناراحت شدم گفتم اما برای چی؟ ،بابا گفت همین که بهت گفتم خوش ندارم پسرمو بفرستم اون سره دنیا اونم تنها ،گفتم باباجان من که بچه نیستم۲۶سالمه ،داد زد همین که گفتم! ،منم بحث و ادامه ندادم ،یکی دو روز گذشت بابا و مامان کم محلی می کردن دیگه خواستم 
باهاشون حرف بزنم که بدتر دعوامون شد خیلی هم شدید منم رفتم از خونه بابا خودش اومد جلوم و بگیره که نرم ولی دیگه سواره ماشین شدم و رفتم ،تو راه شهاب باهام تماس گرفت حوصله نداشتم قطع کردم ،وقتی دوباره تماس گرفت جواب دادم صداش در نمیومد پرسید کجایی؟ ،گفتم من تو خیابون ،گفت بیا به دادم برس از دل درد دارم میمیرم! ،گفتم خونه ای؟ ،گفت آره زود بیا ،رفتم سمت خونه اش زنگ زدم درو باز کرد رفتم داخل رنگ نداشت ،خوابید رو مبل گفتم چت شده تو؟ ،گفت نمیدونم چند روزه دلم درد می کنه خیلی شدید حالت تهوعم دارم نمیدونم چه مرگم شده! ،گفتم پس چرا دکتر نرفتی؟ ،گفت میخواستم برم نمیشد الانم جون ندارم ،گفتم لباسات کجان بیارم؟ ،یه نگاه کرد گفت داداش حرفا میزنیا خب تو اتاقه دیگه ،رفتم براش آوردم عوض کرد رفتیم بیمارستان ،تو این احوال یادم به خودم رفته بود ،پذیرش شد رفتیم داخل دکتر گفت به احتمال زیاد ویروسه اما چون سابقه سنگ صفرا داشتی باید سونو بدی ،رفتیم طبقه پایین بیمارستان نوبت گرفتیم شهاب دستش رو شکمش بود رفتیم اتاق سونوگرافی خوابید لباسش و زد بالا که دکتر تا زیره سینه هاش کشید بالاتر و گفت کمربندم باز کن ،بازش کرد شروع کرد سونو بعد که تمام شد گفت چیزه خاصی نیست ،رفتیم بالا جواب و به دکتر هم نشون دادیم دیگه خیالمون راحت شد ،دکتر دفترچه شو گرفت و براش دارو نوشت شهاب گفت دکتر اگه میشه سرم ننویسید ،دکتر هم گفت بسیار خب ،وقتی رفتیم بیرون از اتاق شهاب نشست گفتم میرم دارواتو بگیرم ،گرفتم دیدم سه تا آمپول داره ،بهش نشون دادم گفتم سرم میزدی راحت تر بودی ،می دونستم ترسیده اما خواست کم نیاره گفت حالا فعلا یکی شو می زنم ،رفتیم تزریقات داروهارو دادم دست یه خانم پرستار پرسید برای کیه؟ ،به شهاب اشاره کردم و شهاب گفت ففط یکیش و میزنم ،پرسید حالت تهوع ندارید؟ ،شهاب گفت چرا دارم ،یه آمپول دیگه هم برداشت گفت اینم باید بزنید! ،باقی داروهارو دست من داد که برم قبض بگیرم ،من جای شهاب استرس داشتم اون موند من رفتم قبض و گرفتم دادم دست یکی دیگه از پرستارا ،دنبال شهاب میگشتم دیدم رو یکی از تختا رو پهلو خوابیده ،گفتم زدی؟ ،گفت نه هنوز ،گفتم پس درست بخواب ،چرخید کامل خانمه اومد پرده رو کامل کشید یهو شهاب  
برگشت گفت درد داره؟ ،خانمه گفت نه نگران نباشید ،منم گفتم بخواب دیگه نترس ،شهاب یه نگاه چپکی انداخت منم شلوار و شورتش و دادم پایین خانم پرستار پنبه کشید سوزن و زد شهاب یه تکون خورد ،گفت آروم باشید ،یکی دیگه هم زد شهاب هیچی نگفت ولی جاش خون اومد ،خانمه به من گفت نگهش دارید ،پنبه رو نگه داشتم اون رفت ،شهاب گفت بیشعور تو چرا نرفتی بیرون؟ ،گفتم تو بودی می رفتی؟ ،هیچی نگفت بعدش گفت پرده رو بکش یکم بخوابم ،گفتم زشته بابا پاشو بریم خونه بخواب ،بلند شد شلوارشو کشید بالا و بست ،با هم رفتیم از بیمارستان بیرون ،داشتیم میرفتیم خونه شهاب گفت تو شام خوردی؟ ،گفتم نه نخوردم گرسنم نیست ،گفت تو برای چی انقدر بی اعصابی؟ ،گفتم ولش کن ،رسیدیم خونه شهاب اون رفت خوابید مادرش زنگ زد تلفن خونه من جواب دادم بهش گفتم سرش درد می کنه خوابیده ،مامان خودم چندبار زنگ زده بود گفت فقط یه اس دادم پیش دوستمم و خاموش کردم گوشی رو ،چند ساعت بعد شهاب بیدار شد گفتم برو بخواب دیگه الان صبح میشه ،گفت تو واس چی نخوابیدی؟ ،خواستم یه چی بگم گفت میزنم تو سرت 
فرزین مث آدم حرف بزن ببینم چی شده؟ ،منم ماجرا رو واسش تعریف کردم شهاب گفت خب واقعا دلیل تو واسه رفتن چیه؟ ،گفتم توام که داری حرف اونا رو میزنی ،شهاب گفت میدونم واسه آینده خوبه ولی آخه بیشعور من دو روز میرم سفر قیافه شما عوضیا رو نمی بینم طاقت نمیارم! ،گفتم خیلی ممنون ،خندید و گفت دارم جدی میگم غربت کلافه می کنه آدم و من خودم دانشجو بودم بیچاره شدم تا تمام بشه ،گفتم خیلیا تو غربت زندگی می کنن ممنون نیازی به نصیحت نیست ،گفت الان مثلا ناراحت شدی؟ ،گفتم آره ،گفت خب بابات که به نظره من راضی نمیشه ولی اگه هم نشه تو نیاز به اجازه اون نداری! ،گفتم همین طوری برم که دیگه تو صورتمم نگاه نمی کنه ،شهاب گفت دیگه میل خودته ،اون شب نزدیکا صبح بود که خوابم برد صبح دیر رفتم سره کار ،محمد گفت بهم که بابات زنگ زده به من منم نمیدونستم کجایی ،گفتم خونه شهاب بودم ولی تو بهش چیزی نگو ،گفت حالا دیشب عصبانی بوده دعواتون شده برگرد خونه مگه دختری قهر کنی؟ ،یکی زدم تو سرش گفتم دختر جرئت نداره از خونه بزنه بیرون ،مجبورا موبایلم و روشن کرده بودم بابام زنگ زد من 
جواب ندادم دوباره زنگ زدم جواب دادم گفت برگرد خونه این مسخره بازیا واسه سن تو نیست ،گفتم نه من مزاحم نمیشم ،گفت برای من ادا در نیار آسمون به زمین بیاد من نمیذارم تو بری! ،گفتم میدونی که بخوام خوب میتونم برم ،فکر کردم عصبانی میشه ولی گفت باشه برو ولی دیگه نه به من نه مامانت نه هیچ کس دیگه زنگ نزن برو همونجا یه خانواده دیگه برا خودت پیدا کن! ،حرف واقعا بدی بود تخت تاثیر قرارم داد منم تلفن و قطع کردم ،عصر دوباره رفتم خونه شهاب یکم حالش بهتر شده بود اما هنوز دل در باهاش بود ،بهش گفتم میخوای اون یکی آمپولتم بریم بزنی؟ ،گفت نه دیگه بیخیال ،گفتم دل دردت خوب نمیشه که این طوری ،چیزی نگفت یه چند ساعت گذشت اومد گفت بنظرت بزنم ارزش داره؟ ،گفتم از هیچی که بهتره ،بعدش گفت میگم تو که بلدی بیا واسم بزن! ،تعجب کردم آخه خیلی در موارد ضروری پیش اومده من اینکارو بکنم دوره ای که رفتم و فاکتور بگیرم شاید سه چهار بار چون خودم می ترسم نمیتونم واسه کسی هم بزنم ،گفتم نه بریم درمانگاه ،گفت خاک یادت رفت؟! ،داشت می خندید منم قیافه گرفتم نه یادم نرفته فقط شاید تو 
راحت نباشی! ،گفت زر نزن بیا بزن ،یه بسم الله گفتم پاشدم گفتم خودت خواستیا! ،یه دونه پد الکل داخل داروهاش بود آمپول و با یه دستمال کاغذی شکوندم کشیدم داخل سرنگ ،حس کسی رو داشتم میخواد عمل جراحی انجام بده ،گفتم شهاب کجا میخوابی؟ ،گفت همین جا به مبل اشاره کرد ،گرفت خوابید شلوار و شورتشو خودش داد پایین گفت چیزیم بشه دیه شو از حلقومت میکشم بیرون ،نگاش کردم گفت اگه میزنی بیا دیگه مردم! ،پنبه کشیدم طبق محاسبات چهار قسمتی آمپول و زدم تکون خورد ترسیدم ولی فوری تزریقش کردم ،بعد پرسیدم درد داشت؟ ،گفت یه کوچولو ،ژست پرستارا رو گرفتم گفتم ببخشید داداش این خودش درد داره به من مسئولیتی نداره ،کوسن مبل و پرت کرد واسم ،دو روز دیگه پیش شهاب موندم آخر بابام اومد اونجا با یه اخم شدید که توان نه گفتن نداشتم برگشتم خونه ،چند روز که باز اصلا حرف نمی زدیم با هم ،بعدش بابا باهام صحبت کرد یه سری وعده و وحید بهم داد مثلا منصرف بشم که من گفتم منصرف نمیشم! ،چند دفعه اساسی باهاشون صحبت کردم یه بار بابام گفت یه دلیل منطقی بگو که بذارم بری ،واقعا نمی 
دونستم چی بگم ،یه مدت مصمم شدم که برم گفتم بعدا خودشون کوتاه میان اما این ترسم داشتم که واقعا دیگه تو روم نگاه نکنن ،دیگه کارا رو پیگیری نکردم ،الان خیلی پشیمونم اگه برمیگشتم به اون روزا حتما کارامو انجام می دادم و میرفتم بالاخره پدر و مادرم بودن نمی تونستن همیشه اسممو نیارن که! ،صرفا بخاطر اونا از رفتن منصرف شدم و الان هم دارم حسرتش و می خورم اگه رفته بودم الان اونجا جا افتاده بودم شاید ،حسرت خوردن تو زندگی اصلا چیزه خوبی نیست ،بابا با قضیه ازدواج سرم و گرم کرد و منم ساده بودم که گول خوردم ،الان هم منتظرم که بچه به دنیا بیاد و بعدش برم نیایش خانم هم اگر نیاد خودش میدونه ،ببخشید اگه طولانی یا بی مزه بود ،خودمم نمیدونم چرا این حرفا رو به شما زدم خوشحال میشم اگه راهنماییم کنید

خاطره مهدی جان


سلام دوستان حالتون چطوره؟؟؟
توی مطب نشسته بودم با لب تاب ویدیوی تومور یه مریض رو نگاه میکردم . در با شدت باز شد ، صبا پرید تو پشت سرش مهرگان اومد داخل خنده بر لب گفت : داییِ صبا ، صباجون رو پیش خودت نگه میداری من برم ازمایشمو انجام بدم؟ ویدیو رو نگه داشتم : علیک سلام! باشه برو. یه چشمک تحویلم داد و رفت . صبا پرید بغلم یه هفته ای بود ندیده بودمش یعنی دیده بودمش اونم فقط تصویری!گردنمو گرفت تو بغلش و منو با نهایت زورش تو خودش فشار داد . با خنده و خونسرد گفتم : صبا چیزی شده؟ دارم خفه میشم دایی! منو ول کرد : دلم آی لاوی یو شده بود برات! گفتم : آی لاوی یو شده بود؟آی لاو یو یعنی دوست دارم ! خندید : همون دیگه منظورم همین بود! رفت رو مبل نشست برای خودش اب ریخت. برگشتم سراغ ویدیو داشتم نگاه میکردم صدای صبا بلند شد : دایی کارتون میبینی؟ گفتم : صبا؟ گفت : جانم؟ گفتم: کجای این فیلم به کارتون شبیه اخه؟ گفت: اها فیلمه؟ خدایی این فیلما چیه میبینی دایی؟ گفتم : نه اون فیلمی که تو فکر میکنی سینمایی و تلوزیونی نیس! متعجب گفت: پس چجور فیلمیه؟ اینکه توش چیزی معلوم نیست یه گُودِ با یه دایره! دستشو به صفحه لب تاب نزدیک کرد گفت اینم که شبیه تپه اس همینجور میخچرخه😐خندیدم : دست شما درد نکنه بزرگ شدی میفهمی این سراپا محتواس😅 چند مین بعد مریض وارد شد یه پیرمرد مسن و همسرشون ، اومدن نزدیک همسرشون با خنده گفتن :خسته نباشین ، ما بعد از دو هفته تونستیم نوبت بگیریم توروخدا نا امید برمون نگردونید راهمون دوره اهل تهران نیستیم! لب تابو گذاشتم کنار صندلیو کشیدم جلو آقا اومدن کنارم نشستن ، با صدای اروم و ضعیف و تمام توان مسنیش شروع کرد به حرف زدن : عصاشو تکیه داد به میز دستاشو از دستکش بیرون اورد و نشونم داد ، زخم های دایره شکلی روی پوستشون بود دستکشُ دستم کردم دستشو گرفتم زخماشو نگاه کردم گفتم : دردم داره زخمات؟ سرشو تکون داد : نه تا فشارش ندی درد نمیاد فقط زخم میشه دستم ، زخمه میبنده دوباره یه زخم جدید دیگه ای میزنه! بیشتر اوقات هم بیحسه دستام .تکون دادم سرمو گفتم : فقط دستته؟ گفت : نه پاهامم هست . گفتم : برین رو تخت هرجای بدنتون هست نشونم بدین. نشست رو تخت کفشاشو از پاش در اورد نشونم داد ، دور پاهاشو با یه پارچه نم دار بسته بود پارچه رو باز کرد از دور پاهاش گفت: ولی زخمای پام خیلی درد داره اصلا نمیشه دست بزنم بهش هروز با روغن زیتون چرب نگهش میداریم . دستام و پاهام همیشه بی حس یا خیلی وقتا کرخت میشن. سرمو تکون دادم : خیله خب میتونی بیای پایین! حواسم رفت پی صبا دستشو تکیه داده به سرش برگشته بود نگاه میکرد ! براش دست تکون دادم خندید!خانم و اقا توجهشون به صبا جلب شد بهش سلام کردن خانم گفت : دخترتونه؟ خندیدم : خواهرزادمه ! گفت : خدا نگهش داره واستون دفترچشو از خانم گرفتم : پماد و چندتا بسته قرص هست حتما بخوره و ازمایش خون ، ادرار ، ویتامین ، تیروئید و ... نوشتم انجام بدید نتیجه رو بیارین من ببینم مهرش کردم دادم به اقا تشکر کرد ، سرکارِ خانم برگشتن اومدن جلوتر
شروع کرد به اروم گریه کردن و حرف زدن : اقای دکتر بخدا ما راهمون دوره توروخدا مراعات مارو کنین! خوب میشه؟ مریضی خطرناکی داره؟ توروخدا یه کاری کنین این زخماش خوب شه یه خواب راحت داشته باشه ! از کار و زندگی انداختدش این مریضیه سرکار نمیتونه بره و ... سفره دلشو باز کرد! دلم گرفت نگاش کردم : نگران نباش بالاسری بزرگه ، این ازمایشارو انجام بدین بیارین من ببینم . یه نوع مریضی نوروپاتی
هست خوب میشه انشالله ، نتیجه این ازمایشارو اوردین دارو میدم مصرف میکنه خوب میشه ، تشکر کردن رفتن . باز بغضو قورت دادم صدای صبا بلند شد دایی مهدی؟ نگاش کردم گفت: بالا سرمون که سقفه! گفتم : چی؟ صبا گفت: خودت گفتی بالاسری بزرگه ، بالا سرمون سقفه حواست نیس؟ گرفتی مارو؟ خندیدم : قربون تصور بچگونت برم😂 بالاسری یه اصطلاحه صبا منظورم خدا بود ! گوشیم زنگ خورد از شارژ بیرون اوردم جواب دادم مهرگان بود : سلامم چخبرر؟ صبا اذیتت نمیکنه؟ من: نه ، شما چرا صبارو برداشتی اوردی بیمارستان اینجا بوی هزارتا دارو میاد مریض میشه بچه ! ازمایشتو انجام دادی؟ مهرگان: چیکار کنم؟ اصرار داشت بیاد که تورو ببینه! اره انجام دادم جوابشو بردم دکتر دید برام امپول نوشته اومدم تزریقات خیلی شلوغه ناهارم درست نکردم باید منتظر بمونم گفتم : زیاد معطل میمیونی اگه شلوغه بیا اینجا خودم میزنم واست ! باشه ای گفت قطع کردم .صبا مشغول نگاه کردن به پوسترا و عکسای روی تابلو بود یه لیوان اب ریختم خوردم مهرگان اومد خودشو انداخت رو مبل : چقدر اینجا شلوغه پدرم در اومد تا ازمایشمو انجام دادم! امپولی که باید میزدو از داروهاش جدا کرد داد به من: دکتر گفت تا پنج ماه اینو بزنم هرماه. گرفتم ازش بلند شد رفت سمت تخت خوابید موادو تو سرنگ کشیدم پنبه رو از جلدش بیرون اوردم رفتم پیشش  لباسشو دادم پایین با انگشت قسمتیو فشار دادم چند بار پنبه رو کشیدم رو پوستش یه توده درست کردم و سوزنو توی توده فرو کردم یه تکون تندی خورد صبر کردم آروم شد شروع کردم به تزریق .تکون میخورد : آییی مهدییی خیلی درد داره تموم نشد؟ اروم گفتم : تکون نخور شما تمومه دیگه! دستاشو تو هم مشت کرد تزریقش تموم شد سرنگو اوردم بیرون پنبه رو گذاشتم روش گفتم : تموم شد دیگه! یکم خوابید بعد پاشد لباسشو درست کرد دیرش شده بود صبا برداشت خدافظی کردن رفتن . نشستم رو صندلی سرمو تکیه دادم چشامو بستم چند مین بعد پرستار اومد خواست سر بزنم به یه مریض سکته مغزی . بلند شدم استتوسکوپ از رو کیز برداشتم گوشیمو از شارژ کشیدم بیرون رفتم سمت اتاقش . یه اقای ۵۱ ساله با سکته مغزی که مریض همیشگی من بود😂 رفتم کنارش با خنده گفتم : چطوری محمد بهتری؟ توی حرف زدنش اختلال به وجود اومده بود بخاطر سکته تا حدودی متوجه نمیشدم موقع حرف زدنشون چی میگفتن . نورو تو چشاش حرکت دادم گفتم : نورو دنبال کن ببینم! یکم با چشاش دنبال نور اومد از نور خسته شد دستشو گذاشت رو چشاش . نشستم لبه تخت : خله خب لااَقل دستاتو واسم مشت کن! یکم مشت کرد.گفتم : تمام توانتو جمع کن دوباره مشت کن دستتو! با تمام زورش این کارو کرد باز همون یکمو تونست مشت کنه گفتم : خِلِه خب مرسی ، داروی جدید نوشتم دادم پرستار رسیدگی کنه از اتاق اومدم بیرون و یه سلام عرض کردم به ادامه ی کارِ محترم ...!😌
🌺خداحافظتون🌺

خاطره مهسا جان

سلام مهسا هستم یک کشاورز ۲۰ ساله
ببخشید جو گیر شدم برای خاطره. نویسم شما به بزرگی خودتون ببخشید ...
بریم سراغ خاطره که بر میگرده به تابستون گذشته که من به خاطر شراط خونه خوابگاه و به خونه ترجیح دادم خب بابا با این موضوع اصلا موافق نبود که تابستونم رو گند بزنم توش ولی چه کنم با مهمون های بابا ابمون تو یه جوب نمی رفت برای همین راضیش کردم برام بهتره نباشم پیشش ولی خودش بیاد پیشم دانشکاه سر بزنه برای همین برای تابستون یه سال زود تر عملیات کشاورزی رو برداشتم که بتونم از خوابگاه استفاده کنم .شروع عملیات عالی بود یعنی معرکه قشنگ تو گرما اب پز میشدیم تا برسیم خوابگاه دورو برشته بودیم منم که گرماییی تمام مسایل امنیتی رو رعایت میکردم ولی خوب ادم هر چقدر سعی در عاقل بودن کنه بازم به ریشه دیوانگی خدش برمیگرده . ما هم برای جلوگیری از گرما زدگی کلی تخم شربتی و خاکشیر گرفتیم درست میکردیم میبردیم مزرعه ولی یه روز که کار سنگن وجین کردن ( از بین بردن علف هرز) رو داشتیم .بعدش بچه ها گفتن ما مایو اوردیم بیا ید بریم استخر دانشگاه هیچ کس نیست حال میده تازه با ۱۰۰۰ تومن چی میدن ما هم ۸ نفر شدیم رفتیم استخر دو دو تا سانس ۷۵ دقیقه گرفتیم حالا ناهار چون گرم بود اب دوغ خیار کارگری خورده بودیم خلاصه منو دوستم که رفتیم رو تخت های که کنار استخر که مخصوص افتاب گرفتنه یه ساعتی بیهوش شدیم یعنی اون قدر کیف داد که نگو تازه انرژی گرفتیم برای مسابقه دادن کلا ۱۰ نفر تو اسخر بودن که ۸ نفرش ما بودیم یه مسیول بلیت و یه غریق نجات ولی شما حساب کنید ۳۰ نفری میشدیم این قدر سر صدا بود . تموم که شد خوشحال و خندان اماده رفتن شدیم با بچه های شهر خداحافظی کردیم که دوستم مایده گفت مهسا کلاس سوار کاری دارم بیا بریم منم با هر جونروی بزرگتر از بچه موش میونم عالیه با هم رفتیم . وقتی رسیدیم اقا مربی دید خیلی مشتاقم یه اسبم برای من زین کرد و گفت ببین دوست داشتی بیا برای ثبت نام منم قبول کردم . بعد از توضیحات اولیه رفتیم داخل محوطه حالا مایده می گفت بیا اون سمنت که صندلی داره بتونی سوار بشی .منم چون اعتماد به سقف دارم رفتم ساده سوار شدم . انگار قله اورست رو فتح کردم شروع کردیم به گرم کردن و تمرین های اولیه که یه دفعه مایده خودش رو از اسب انداخت پایین و دویید سمت نرده و حالش بهم خورد منم می خواستم سر به سرش بذارم ولی این وضعیت شاید یک دقیقه هم نشد که چون اسبش رو به امون خدا ول کرده بود نمیدونم اسبه چش شد که یه دفعه پیچید سمت من منم که افسار رو شل گرفته بودم و اسب منم بنا کرد به دوییدن خدا رو شکر پرت نشدم پایین از ترسم خودم رو پرت کردم جلو گردن اسب رو سسفت گرفته بودم نمیدونم چقدر گذشت که مربیمون اسب منو مهار کرد به زور امدم پایین رفتم رو صندلی نشستم برام اب قند اوردن چون بدم میاد دادم مایده خورد. وضعیتمون رو که دیدیم زنگ زدیم اژانس داخلی دانشگاه امد ما رو برد خوابگاه حالا تا یه ساعت مایده قربون صدقم می رفت و معذرتت خواهی میکرد ممنم برگشتم گفتتم مگه دست تو بود با عقل خودم امدم ( البته میدنم ندارماا).منم رفتم دوش گرفتم و یه قهوه خوردم و دراز کشیدم نمیدونم چم شده بود ولی دیگه نرفتم تخت بالا جام رو با یکی از بچه ها عوض کردم امدم پایین اصلا نمیتونستم پله های نردبون تخت رو برم بالا که بچه ها شروع کردن طبابت کردن که قندت افتاده ترسیدی خسته ای رفتی استخر سرما خوردی به کلر حساسیت دادی یعنی ها اون قدر به خاطر نظراتشون خندیدیم که روده هامون بهم پیچید اخر هم با کیک و قهوه و شکلات و بستنی و... سر پا شدم. اخر شب که همه خوابیدیم البته برای ما میشد ساعت۳ برای شما چند؟ باورتون نمیشه قشنگ تو خواب قلبم رو حس میکردم میزنه تو دهنم و خودم رو از بالا سرم میدیدم یعنی یا وقتی بیدار شدن عین چی میلرزیدم یه دو مین طول کشید که لود بشم کجام و چی شده و... رفتم اب خوردم تازه ساعت ر دیدم که ۵ کلا دو ساعت خوابیده بودم از یه طرف بیخیال خوابی که دیده بودم شده بودم ولی خب اون بیخیال من نمیشد که پنج ونیم زنگ زدم به بابا که با دومین بوق برداشت بابا من خونسرد تر از من گفت سلام گلم سحر خیز شدی . منم انگار بعد از دو هفته که ندیده بودمش دلم گرفت و گفتم بابا میای دنبالم . ایشونم از خدا خواسته گفت تا ۳-۴ ساعت دیگه پیشتم بعدم بدون خداحافظی قطع کرد یعنیا ... هیچی کلی دوبااره شارژ شدم و برگشتم اتاق و تا ساعت ۹ خوابیدم بدون هیچ خوابی وسایل رو جمع کردم که بابا ۹:۳۰ گفت بیا دم درم من عین جت رفتم وسایل رو گذاشتم صندوق عقب و پیش به سوی خونه ولی این شادی پس از گل چند ثانیه بیشتر نبود که افساید اعلام شد و یادم امد عمه خانم و اهل اعیالشون چتر شدن خونه ما اییییشش بد نفهمیدا من با خانواده مامانم هم همین جوریممم چون اینا بودن ....... زدن تو زندگیه این دوتا کفتر عاشق از حق نگذریم خودشونم مقصرن مخصوصا مامانم اصلا ولش کنیم نریم تو جاده خاکیبابا گفت میخوای بریم خونه عزیز خانم منم گفتم نه اونا مهمونن منم مثلا میزبان خودشون احترام خودشون رو باید نگه دارن با این حرفم من خودم کیش و مات شدم چه برسه بابا که تا چند ثانیه پوکر نگام میکرد . بعد از اون همچین زدیم زیر خنده که نگو منم گفتم بابا من بشینم که با نشستن و ۱۲۰ تا رو پر کردم البته اون ۲۰ تای بیشتر رو بیخیال شدم .نصف راه تموم شد بابا گفت خودم میشینم وگرنه پول توجیبی برات نمیمونه از بس باید جریمه بدی منم قانع شدم دادم بابا چند مین بعد از حرکت من باز خوابیدم ولی باز خوابه برگشته بود این دفعه ترسناک تر که این بار یه دفعه پریدم از خواب که دیدم بابا داره میپیچه تو کوچمون دیگه هیچی نگفتم ولی مغزمم قفل کرده بود رفتیم داخل با سلام علیک داشتن وسایل ناهار رو اماده میکردن خوابا خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود همون جوری با لباس افتادم رو تختم که یکی در زد که بابا نبود میدوم بابا چجوری در میزنه . عمه خانوم امدن داخل بعد از صحبت های عادی که مقدمه چینی بود برگشت گفت مهسا عمه مهمون داریم امروز یکی از دوستامه خواست ادامش رو بگه که نذاشتم حرف بزنه گفتم اخه عمه بابای من پنجاه سالشه بچه که نیست .شما لازم نیست از اون سر دنیا بیاید براش استین بالا بزنید یه بار زنش دادین برای هفت پشتمون بسه قشنک عصبانی شده بود منم از اون بد تر .که یه دفعه گفت خانم دکتره اینو که گفت منم پوکیدم از خنده گفتم از اوناست که فقط میبره خودش رو مطب و برمی گردنه خونه عمه که دید دستش انداختم حرصی گفت پدر و دختر زندگیتون اصلا براتون مهم نیست منم گفتم اخه شما جور ماهم دارید میکشید . منم نشتم کنا رش از فاز شوخی امدم بیرون گفتم حالا به من چه یکی دیگه داره زن میگیره عمه .اونم گفت چشمم از تو ترسیده ه با خواستگار های مامانت چی کار کردی منم خندم گرفت. گفتم: اولا اون موقع بچه بودم اخه ۱۳-۱۴ سالم بودحق داشتم فقط بابام رو کنار مامانم تصور کنم ولی الان بابا هم حق داره ارامش داشته باشه عمم که دیدد خیلی منطقی شدم اروم شد و گفت مرسی که درک میکنی داشت میرفت بیرون که گفتم عمه بی شوخی اخه مگه ازدواج هم چشم هم چشمیه که چون مامان با یه پزشک ازدواج کرده بابا هم نبباید کم بیاره دید یه ذره دیگه بمونه دوباره شروع دعوا میشه رفت که موقع ناهار شد با سفره پهن شده که من کنار بابا نشستم و یه چیزایی در گوشش گفتم در مورد سوژه جدید که درست نیست اینجا بیان بشه ولی بابا رو دیدم که از قرمزی گذشته بنفش شده که گفت مهسا جان شات اپ بی بی منم فهمیدم دیگه بسه اینم گذشت بدون تلفات از جانب من که غروب قرار شد بریم باغ شوهر عمم وقتی رسیدیم با بابا رفتیم پیاده روی در مورد همه چی صحبت کردیم حتی خانم دکتر ولی بابا گفت نمیخوای چیزی بگی انگار فهمیده بود یه چیزیم هست منم تمام کارهای دیروز رو گفتم اونم گفت حتما ترسیدی ولی بازم برو ادامه بده سوار کاریت تا ترست بریزه وگرنه بد تر میشه منم گفتم چشم رفتیم برای خوابب اماده شدیم که من پیش بابا خوابیدم نمیدونم چی شده بود که یکی فقط صدام میزد انگار تو خواب یک دقیقه ای رو داشتم جیغ میزدم فقط یادمه وقتی کامل بیدار شدم بغل بابا بودم و همه هم دورم بودن راستش دیگه صدا ها کاملا واضح بود برام ولی زبون من قفل کرده بود فقط بابا رو گرفته بودم که بابا می گفت ضربان قلبت اون قدر زیاد بود ترسیدم سکته کنی که عمه که استاد وصل کردنه سریع برگشت گفت یاسمن جان ( خانم دکتر ) این بچه چش شده میشه معاینش کنی خوب یکی نیست بگه عمه جان الان اخه؟؟!!!!که خانم دکتر فشارم و ضربانم رو گرفت و گفت حمله عصبی داشته هیچی نگفت دیگه رفت سراغ کیفش و یه سرنگ و امپول در اورد که بابا سریع سرم رو چسبوند به خودش که خانم دکتر گفتن دستش رو باز کنه وریدی میزنم که بابا دستم رو باز کرد و محکم نگه داشت و برام حرف میزد و حواسم رو پرت میکرد که یه سوزش بدی تو رگم حس کردم که فقط تونستم بگم بابایی که جفتشون گفتن دیگه تمومه خانم دکتر دوباره فشارم رو گرفت و از تو کیفش یه قرص زیر زبونی در اوردن و با سوزن سوراخش کرردن و گذاشت زیر زبونم چند مین بعدش منم خوابم برد و ساعت ۱۰ صبحش بیدار شدم ولی گیج گیج بودم که فقط خانم دکتر پیشم بود بهم گفت بابا گفته بهش چه خوابهایی میدیدم و چه اتفاق هایی افتاده ایشونم گفته خستگی و گرما و ترس و هم چنین مسمومیت کافیین باعث این حالم شده. یه سری چیز های دیگه که مهم ترینشون ترک قهوه بود که از اون موقع روزی سه تا ماگ رسیدم به یدونه که خودش موفقیت بزرگیه تازه فهمیدم خانم روانپزشک هستن اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم رسید گفتم چه با کلاس ؛جفتمون زدیم زیر خنده بعد از اون یه سری امپول و قرص دادن که فقط یکی از قرصا که خواب اور بود رو از جاش در اوردم که اگه خدایی نکرده نتونستم بخوابم بخورم که خدا هم دیده بوده چقدر خواب برام مهمه تخت بیهوشم کرد فقط یه دونه قرص حیف شد و انداختم دور .کلا سرعت بدنم در تطبیق با موقعیت عالیه. و هنوز عمه خانم موفق نشده بابا رو بندازه در دام ازدواج و با خانم دکتر هم به تفاهم نرسیدن ایشون هم رفتن سر زدگیشون . منم کلاس سوار کاریم رو تموم کردم مبتدیش رو اونم با کلی مسخره بازی .
خیلی دوستن دارم موفق و پیروز باشید

خاطرهMobina😍😍😍

بسم الله الرحمن الرحیم 
عشق خر و موتور و لودر ! اصلا آرام نمی گرفت . هر وقت با او یک جا کار می کردم ، می دیدم خودش را به یک چیزی بند می کند : توی بلوک زنی ، موتور استاد را کش می رفت . رفتیم برای جمع آوری سنگ ، دیدیم از دور با لودر می آید . پی حوزه را می کندیم ، دیدیم با خر بیچاره ور می رود .
افسار خر را گرفته بود و به زور می کشیدش که سر و کله ی حاج عبدالله از دور پیدا شد . هر چه سعی کرد مسیر خر را عوض کند تا حاجی نبیند نشد ؛ خر زبان نفهم که حالی اش نمی شد . حاج عبدالله رسید و پرسید : چی کار می کنی ؟! گفت : خر سواری پرسید : پس چرا سوارش نیستی ؟! گفت حاجی ! دنده ش خوب جا نمی ره ؛ پنچر گیری میخواد ! حاجی گفت : یه یا علی بگو و بپر بالا .
خری که تا آن موقع سواری نمی داد ، برای رضا سنگ تمام گذاشت . حاج عبدالله از خر سواری رضا کلی کیف کرده بود . 
سلام به همگی ، خوبین ؟ ، تابستون خوش میگذره ؟ ، برای من که چند روزی که زهر مار شد ! ، اول از همه که دندونم درد گرفت دنبال یه دندون پزشک خوب بودم پیدا کردم از شانس بسیار خوبی که دارم ! دکتر نبود و 24 یعنی دوشنبه قرار بود بیاد دوشنبه رفتم حالا خاطرش رو انشاء الله مینویسم 1 روز قبل از اینکه برم دندون پزشکی یعنی روز یکشنبه خونه ی خودمون بودم و
کمی دل درد داشتم رفتم اتاقم و اتاقم رو مرتب کردم ، رفتم از اتاق بیرون و زیر اسپلیت دراز کشیدم خیلی گرم بود درد دلم بیشتر شده بود ، مامانم گفت مبینا پاشو بیا اینور اونجا نخواب سرده ، رفتم روی مبل دراز کشیدم با کلافگی کوسن رو برداشتم و محکم فشارش دادم روی صورتم مامانم صدام کرد گفت مبینا پاشو بیا یه چیزی بخور ، جوابی ندادم ، دوباره صدام کرد مبینا ، کوسن رو برداشتم و بلند شدم .
صندلی رو کشیدم و نشستم سرم رو گذاشتم روی میز حس می کردم تب دارم بدنم گرم بود حالت تهوع هم داشتم ، مامانم صدام کرد مبینا سرمو بلند کردم گفتم جانم ؟ ، گفت بخور عصرونتو نمیخواد امروزم بری آموزشگاه ، به مامان گفتم ساعت چنده ؟ ، نگاه کرد و گفت 5 و نیم ، بلند شدم گفت کجا ؟ گفتم برم زنگ بزنم اطلاع بدم امروز نمیرم ، رفتم شماره آموزشگاه رو گرفتم و اطلاع دادم که نمیرم . کمی خوردم و بلند شدم که مامان گفت بخور مبینا لجبازی نکن ، گفتم مامان حالت تهوع دارم نمیتونم ، به 1 دقیقه نشد که نشستم رو صندلی دوباره پاشدم و سریع رفتم طرف دستشویی ، مامانم اومد گفت اشکال نداره نترس مامان ، اشک از چشمام بود که میومد ، صورتمو شستم پامو که گذاشتم بیرون نشستم تکیه دادم به دیوار گریه کردم ، مامانم نشست بغلم کرد دلداری میداد با گریه میگفتم مامان دلم درد میکنه ، مامانم گفت پاشو بیا رو مبل بشین ، کمکم کرد نشستم فشار سنج رو آورد فشارم 11 رو 9 بود پاهام یخ کرده بودن جوراب آورد پوشوند منم همچنان در حال گریه ، هر چی که خوب بود بخورم آورد ولی نخوردم حالت تهوع داشتم ، دراز کشیدم پتو آورد انداخت روم ، گوشی رو خواستم مامانم آورد بهش گفتم زنگ میزنم فاطمه ( دوستم که دوره ی هلال احمر رفته بهمن 97 بود دوره هاش منم قرار بود شرکت کنم و با هم بریم که خب نتونستم دیدم واقعا سختم میشه ) جریانو با گریه گفتم و داد زدم آخرش که پاشو بیا یه آمپولی چیزی بزن دارم میمیرم ، خندید گفت به به مبینا خانم میبینم که شجاع شدی با زبون خودت میگی میخوام آمپول بزنم . تا 10 دقیقه میام ، قطع کردم گفتم فاطمه میاد مامان . کمی که گذشت زنگو زدن مامان آیفون رو زد ، و بعد مامان در رو باز کرد و منتظر موند . اومد و با مامان سلام و روبوسی اینا کردن با ذوق و نیش باز اومد طرفم نشست گفت سلام عشقم چشمامو ریز کردم و گفتم علیک سلام ، لطفش شامل حالم نشده بود تا اون روز ، از تو کیفش یه پلاستیک در آورد آمپولای داخلش رو در آورد و گفت این یه B6 برای حالت تهوعت و اینم یه هیوسین برای دل دردت ، بعدم با نیش باز گفت وای مبینا چقد منتظر یه موقعیت بودم واسه آمپول زدن تو ، گفتم خدا لعنتت کنه فاطی دارم از درد میمیرم بعد تو از ذوق و شوقت برام میگی ؟ ، آمادش کن بزن تا نزدم بچسبی به دیوار . فاطی گفت برو تو اتاقت منم میام ، پاشدم بالشتی که زیر سرم بود رو پرت کردم طرفش که خندید . رفتم اتاق رو تختم گفتم خدایا منو گربه کن کلافه که میشم میگم خدایا منو گربه کن کلا ارادت خاصی به گربه ها دارم ! ، اومد گفت برگرد برگشتم آماده شدم پنبه کشید گفتم کدومو میزنی ؟ گفت هیوسین نفس عمیق بکش گفتم یه نفس عمیقی بهت نشون بدم بعدا بهت اون سرش نا پیدا ، بزن ناز نکن ، گفت خودت خواستی اونقد طول داد یه هیوسینو باور کنید من تو اون تایمی که صرف کرد برای اون میرفتم کاشان برمیگشتم ! ، صدام در نیومد کشید بیرون پنبه گذاشت ماساژ داد سمت مخالف رو پنبه کشید و وارد کرد درد داشت اما چیزی نگفتم سرمو بردم تو بالشت ، گفت مبینا یه آخی اوخی ناله ای جیغی چیزی ، کشید بیرون لباسمو درست کرد گفتم دارم برات صبر کن ... ، رفت بیرون بعدشم پذیرایی شد و تشریفشو برد ... یعنی دلم میخواد خفش کنم ! 
پ.ن : مرسی که خوندید خاطره دندون پزشکیمم ارسال خواهد شد 
پ.ن : متن اول خاطره بخشی از کتاب ماه عسل مجرد ها بود که مربوط به اردوی جهادی دانشگاه امام صادق هست کتاب قشنگیه پیشنهاد می کنم بخونید 
روز خوش 
Mobina.f

خاطره ساحل جان

سلااااام😀😀😀😀ساحل هستم یک معتاد😐معتاد به خاطره خوندن و نوشتن🙄هرکار کردم که خاموش شم و دیگه ننویسم نشد😁

این داستان امپول خوردن ساحل😐😑😐:سه سال پیش که من یه ترم اولیه کوچولو موچولو بودم🙂به همراه سه تا از دوستای قشنگم(صنم،دریا،ترانه)یه خونه دانشجویی نزدیک دانشگاهمون اجاره کردیم که توی واحد بغلیمونم شیش تا دانشجوی پزشکیه مذکر زندگی می کردن(مهیار😊😁شایان،علی،امین،مازیار،سینا) و به شدت با ما صمیمی شده بودن،عاقا توی اسفند ماه و تعطیلی بین دو ترم ما تصمیم گرفتیم بریم شمال که برنامه اشو پسرا ریخته بودن و چهار نفر دیگه ام قرار بود باهامون بیان(شیما،باران،مصطفی،ماهان)سه تا ماشین شدیمو راه افتادیم.راننده ما صنم بود و البته بسیار پایه😉تا اونجا فقط زدیمو رقصیدیم،بچه های اون دوتا ماشینم مثل ننه مرده ها زل زده بودن به جاده و بعضی وقتا هم به ما چش غره می رفتن،یه تیکه که خوردیم به ترافیک شایان ایناهم که تا اون موقع از دست علی و مصطفی جرعت نفس کشیدن نداشتن جاهاشونو عوض کردنو یه ماشین دیگه هم پر شد از شر و شیطونا بچه های اون یکی ماشینم حکم ننه باباهامونو داشتن که همیشه تو سفر غر می زنن😒یک ساعت آخر با وجود مسخره بازیای شایان و مهیار و مازیار خیلی بیشتر خوش گذشت.وقتی هم که رسیدیم ویلا از زور خستگی فقط تونستیم خودمونو به مبلا برسونیم و ولو شیم روشون.بعد پنج دقیقه استراحت شایان گفت اگه گفتید الان چی مچسبه،مهیار با ذوق گفت قهوه شایان گفت عا باریکلا پسر خوب حالا پاشو یه قهوه دبش بزار که مردیم از خستگی مهیار تو مبل فرو رفت و گفت مشتکر گرامی؛شماره مورد نظر شما در دسترس نمی باشد لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید...شایان گفت مهیار خیلی لوسی پاشو دیگه،مهیار بیشتر تو مبل فرو رفت و چشماشم بست من گفتم کلا مرد دیگه😂😂شایان گفت پاشو آبجی پاشو خودت درست کن،با شیطنت ابرو بالا انداختم و مثل مهیار تو مبل فرو رفتم و گفتم متاسفانه مشترک گرامی؛شماره مورد نظر عمرا در شبکه موجود نمی باشد لطفا با همان شماره قبلی تماس بگیرید،بچه ها مرده بودن از خنده😂😂صنم بلند شد گفت شایان از چه کسایی هم توقع داری تو خودم الان درست می کنم شایان گفت قربونت بشم من خانوم فقط خودت،ماعم پشت مبلا عق می زدیم از دست لوس بازیای اینا.صنم قهوه آورد برامون،مازیار با ذوق گفت واااای این قهوه خستگیو از تنم در میاره،لبمو گاز گرفتم گفتم قباحت داره جلو این همه ادم مجرد هر وقت تنها شدید هر چی خواستی بگو،مازی کلاهشو پرت کرد گفت گمشوووو منحرف،کلی خندیدیم آخرشم آقایون پزشک یه شام نزاشتن بخوریم گفتن هله هوله زیاد تو ماشین خوردید یه بلایی سرتون میاد ماعم بیخیال تیغیدن جیبشون شدیمو گرفتیم خوابیدیم.من اصولا ساعت چهار صب به صورت خودکار بیدار میشم،فکر کنم خدا تنظیماتمو دست کاری کرده😁😂😂اگه باز خوابم ببره که می خوابم اگه نبره مجبورم پاشم اون شبم ساعت چهار بیدار شدم ولی از شانس بی خوابی زد پس کلم منم با وجود اون همه ادم دست و بالم بسته بود تصمیم گرفتم که تو ویلا نمونم،از کمر به بالا رو حسابی پوشوندم اما از اونجایی که قصد داشتم برم تو اب فقط یه شلوارک پام کردم🙃ام پی فورمم برداشتم و با ذوق تا کنار آب دویدم،کم کم و با احتیاط پامو گذاشتم تو آب که نفسم بند اومد از سرما اما خلم دیگه از سرماشم خوشم میومد تا کمر که رفتم تو اب تقریبا سرماش عادی شد منم با ریتم اهنگ هماهنگ شدم،هم بلند بلند می خوندم هم قر می دادم😁مطمئنم بودم کله سحر هیچ خلی جز خودم اونجا پیدا نمیشه،فکر کنم یه ساعتی تو اب بودم و تو همون وضعیت واسه خودم عربده می زدم که هندز فری با شدت بسیار از گوشم کشیده شد،از ترس پاهام می لرزید و جرعت برگشتنم نداشتم.پیش خودم گفتم یا جد سادات با این صدای نکرم همه کوسه ها رو کشوندم دور خودم😁😂😂اشهدمو که خوندم برگشتم دیدم مهیار با چشای به خون نشسته زل زده بهم،نیشمو شل کردم گفتم صب بخیر😂😂یه دفعه ترکید،داد زد فکر کردی صدات خیلی قشنگه که اول صبحی اینجوری چهچهه می زنی ماها به درک بقیه چه گناهی کردن باید صبح با صدای تو بلند شن؟بعدم راهشو کشید رفت منم با حرص گفتم تو سلیقه نداری وگرنه صدام خیلیم قشنگه من اگه اهنگ می دادم بیرون کل مردم ایران و جهان عاشقم میشدن😠یهو یکی گفت اوهوم اون سلیقه نداشت صدات قشنگ بود،سکته ای برگشتم طرف صدا که یه دختر ۱۵-۱۶ساله وایساده بود،حرفشو که زد گذاشت رفت پیش خودم گفتم بسم الله ملت جنی شدن،دیگه حسم پریده بود برگشتم تو ویلا و بعد از عوض کردن لباسام رفتم جلو تلوزیون که کوفتم نشون نمی داد،منم جلو تلوزیون خوابم برد.همه جا با شدت داشت می لرزید از ترس اینکه زلزله داره میاد نفهمیدم چجوری از جام پریدم،آخرم دست و پام گره خورد تو هم منم با مخ اومدم رو زمین ولی دیگه جایی نمی لرزید،بالا سرمو نگاه کردم،دیدم دریا دست به سینه وایساده منو نگا می کنه گفتم چته مثل فرشته مرگ وایسادی بالا سرم گفت اومدم جونتو

 بگیرم که دیگه جونمو به لبم رسوندی شیش ساعته دارم تکونت می دم دریغ از یه لرزش پلک،نمی خوابی که میری اون دنیا و برمی گردی بیچاره شوهرت،گفتم اههههه خفه شو دیگه شاید یکی تو این جمع می خواست بیاد منو بگیره ببینم می تونی بپرونیش یا ن😡کشون کشون بردم سر میز صبونه گفت اگه کسی بود من خودم عقدتون می کردم که از شر تو خلاص شم بعدم با حرص پرتم کرد رو صندلی،نشستم یه دل سیر صبونه خوردم این مهیارم مثل دخترا هی واس من پشت چشم نازک می کرد اخر حرصم گرفت گفتم چه مرگته نفله؟میزاری یه لقمه نون از گلومون بره پایین یا می خوای با نگاهت کوفتمون کنی؟گفت چقدرم تو توجه می کنی😒عمه من بود نصف میزو دولپی خورد😐گفتم ب ت چ لقمه های منم میشماری؟😡امین گفت بسه دیگه نمی تونید دودقیقه عین ادم رفتار کنید ن به دیروز که یه سره تو حلق هم بودین ن به الان😠مهیار چپ چپ نگاش کرد گفت داشتیم دنبال فوضولمون می گشتیم که الحمدالله پیدا شد😂😂گفتم ایول حال کردم به زن قدش😁مهیارم زد قدش بعد هر هر به قیافه کنف شده امین خندیدیم😆😆بعد از صبونه رفتیم یکم پاساژ گردی،منو و صنم و دریا و ترانه طبق معمول باهم بودیم،تو هر مغازه ای که می رفتیم انقدر مسخره بازی در میاوردیم که طرف روده بر میشد،هیچی هم نمی خریدیم فقط حسرت می خوردیم🙁ولی دیگه از لوازم آرایشیا نمی شد گذشت فقط یه ساعت تو مغازه ارایشی بهداشتی بودیم از بس که خرید کردیمو طرفو خندوندیم😁آخرشم وقتی قیمتو گفت افسردگی هاد گرفتیم،محض چونه زدن گفتم آقا شما می دونی با هر خنده و لبخند سه روز به عمرت اضافه میشه؟🤔می دونی ما الان سه چهار سال به عمرت اضافه کردیم؟😊واقعا انصافه که به ما تخفیف ندید؟

یارو به هرکدوممون کلی تخفیف داد که روحیمون برگشت سر جاش،بدن درد گرفتم از بس تو پاساژ چرخیدیم هی هرکدوم از بچه ها رو می دیدم التماس می کردم برگردیم مخصوصا که سرمم داشت می ترکید.خلاصه از خرید دل کندنو و رفتیم یه جا غذا بخوریم که در کمال تعجب منی که بیست چهاری در حال خوردنم هیچی از گلوم پایین نمی رفت،فقط می خواستم یه جا ولو شم،مهیار رگ مهربون بودنش گل کرد گفت من ساحلو می برم خونه ولی باید دو نفرتون باهامون بیاید که بقیتون تو دوتا ماشین جا بشید،صنم و شایانم بلند شدن و برگشتیم ویلا،تو کل مسیر سرم رو پای صنم بود و چرت می زدم،واقعا خیلی مضخرف بود که یهویی اونجوری شدم،وقتی هم رسیدیم فقط تونستم خودمو به اتاق مشترکمون با دخترا برسونم که بخوابم حتی لباسامم در نیاوردم،با صدای غرغرهای تموم نشدنی دریا بالشتو محکم کوبونوم رو سرم ولی مگه بیخیال می شد یکی نیست بگه اخه ب ت چ که چرا من کاپشن و شال و کلاهمو در نیاوردم بعد بخوابم،چقدر اون لحظه دلم به حال بچش سوخت با این ننه غرغرو😒مجبوری بلند شدم که علی و امین با یه حالت مشکوکی اومدن تو اتاق،امین گفت چطوری؟گفتم خوبم،با شنیدن صدای قشنگم برق بی نهایت وات بهم وارد شد😨علی گفت مشخصه چقدر خوبی؟

مهیار و شایانم اومدن تو مهیار گفت وقتی صب اونجوری تو اب دیدمت مطمئن بودم اینجوری میشه😒

داشتم فکر می کردم فقط جای مازیار و سینا خالیه بین دکترامون که از در اومدن تو،علی گفت انتخاب کن دوست داری با کی بری دکتر؟چپ چپ نگاش کردم گفتم با هرکی به جز تو،بهش بر خورد با اخم رفت بیرون،امین گفت خوب باید یه نفر دیگه ام حذف کنی چون شیش نفری تو ماشین جا نمی شیم،گفتم امین خیلی حرف می زنی.لب پایینشو داد جلو گفت گفت فکر نمی کردم‌انتخاب بعدیت من باشم،اونم رفت منم که حاظر بودم،بی رغبت دنبال پسرا رفتم،یه ربعه رسیدیم درمانگاه،خیلی شلوغ بود،جلو پذیرش همچین صف کشیده بودن ادم فکر می کرد دارن نذری می دن،کفمون تاید شد از دیدنشون😲شایان گفت اینجوری که نمیشه تا صبم بشینیم نوبتمون نمیشه،مهیار گفت چاره ی دیگه ای نداریم خو،سینا گفت من یه اشنا دارم اینجا بزارید زنگ بزنم ببینم مطبه یا خونه،رفت اون سمت زنگید بهش دوباره برگشت گفت خونست ولی قضیه رو که گفتم گفت بریم پیشش،گفتم اهههههههه دهنمو صاف کردید اصن چرا کسی از من نظر نمی پرسه مثلا من مریضما الانم تشخیصم‌ اینه که استراحت کنم خوب می شم حالا می تونیم برگردیم ویلا،مازیار گفت بچه ها به نظرتون مشکوک نیست که ساحل موقع بیرون اومدن از خونه اصن چونه نزد🤔همه تایید کردم،گفتم با وجود شیما ترجیه دادم ابکش مرغوب ازم بسازید تا اینکه ابرومو تو کل دانشگاه ببره،همشون باهم گفتن اهاااااا😐سوار ماشین شدیم هی شایان و که پشت فرمون نشسته بود انگولک می کردم که برگرده ویلا ولی گوشش بدهکار نبود اخر مهیار سفت بغلم کرد گفت دو دیقه اروم بگیر الان می رسیم،منم با دست و پای بسته،وصیت می کردم و ناله سر می دادم😢😭رسیدیم،حفظ ابرو کردم،خانوم رفتم تو،یه اقایی بود که تنها ام بود بسی ام جوون بود از هیز بودنشم که نگم اصن،مثلا داشت معاینه می کرد با اون چشای گاویش اگه اشنای سینا نبود یه مشت می کوبیدم تو دهنش😡نسخه رو که نوشت گفت یکیتون بره بگیره که  من امپولاشو بزنم،سکته ای به مهیار نگا کردم،بی شخصیت پوزخند میزنه به من،با چشمام التماسش می کردم که برگردیم ویلا حتی سعی کردم با چشم بهش بگم قول می دم وقتی رفتیم خونه می زارم خودتون برام بزنید ولی خب انتظار بیجایی بود چرا باید از چشمام این همه ور ور کردنمو بفهمه😑اما بعد یه چشم غره که کفمو تاید کرد از بس حرفه ای بود بلند شد تشکر کرد گفت زحمت نمی دیم خودمون براش تزریق می کنیم،یه نفس راحت کشیدمو با نیش باز دنبالشون راه افتادم،برگشتیم ویلا،رفتم تو اتاق اون چهار تا ام به اضافه علی و امین مثل جوجه که دنبال ننشون راه می افتن پشت سر من اومدن،سینا داشت واسه علی و امین گزارش می داد علی ام همزمان داروهارو چک می کرد،عین بز زل زده بودیم بهم دیگه که بالاخره علی زبون باز کرد گفت کاپشنتو درار بخواب😐چقدر اون لحظه نیاز داشتم سرمو بکوبم به دیوار،لباسامو که در اوردم علی ام با یکیش که اماده کرده بود اومد کنارم گفت چقدر فس فس می کنی بجنب دیگه گفتم مگه در دوره کار اموزی به سر می برید اینجوری حلقه زدید بالا سرمن😡یکیتون قراره امپول بزنه بقیتون چیکاره اید؟

دونه دونه،سربه زیر رفتن بیرون علی گفت یکیتون می موند محض اطمینان،شایان اومد تو علی پوکر گفت گفتم یکیتون😡شایان رفت بیرون مهیار اومد تو من که تو کارشون مونده بودم،رمزی حرف می زدن چندشا،دراز کشیدم،علی نزاشت دستم از رو شلوارم بیاد پایین سریع زد منم شوکه شدم یه جیغ کشیدم ولی با یاداوری شیما دستمو کوبوندم رو دهنم و گازش گرفتم،پای مخالفمو تکون دادم که علی عصبی گفت اروم بگیر ساحل😡با بغض گفتم بسه ترو خدا😢😢😢😢مهیار گفت تو این همه صبور بودیو ما خبر نداشتیم🤔طبق محاسبات من تا الان باید اینجارو می ذاشتی روسرت😏امپولو که در اورد دویدم دنبال مهیار و به خودم قول دادم تا یه بلایی سرش نیاوردم پا پس نکشم،از پله رفت پایین منم نشستم رو نرده ها که تو یه سانتیش فرود اومدمو شیرجه زدم رو کمرش،همونطور که ازش اویزون بودم محض اطمینان پاهامو حلقه کردم دور شکمش که یهو نیفتم املت شم کف زمین بعدم با تمام قدرت موهاشو کشیدمو کلشو بالا پایین می کرد،با اون هیکلش وسط خونه جیغ می زد😆😆یکی از پشت بغلم کرد و مجبور شدم ولش کنم،علی بود دم گوشم گفت یه کاری نکن تنبیه برات در نظر بگیرم بعدم همونجور که مثل کیسه برنج منو زده بود زیر بغلش دوباره رفت تو اتاق و منو شوت کرد رو تخت،زانوشو گذاشت رو کمرم امپول دومم زد،با ولوم پایین گریه می کردم،برای اینکه دست از سرم برداره کلی زانوشو که رو کمرم فشار می داد نیشگون گرفتم تا بالاخره درش اورد😐برگشتیم پایین مهیار یه دفعه بلند شد عصبی اومد سمتم،چسبیدم به علی بهش گفتم من خیلی بدمزم منو نخور😵مهیارم هرهر خندید لپمم کشید گفت بچه زدن نداره که😐شیطونه می گفت دوباره بپرم موهاشو بکشم تا کچاشم نکردم ولش نکنم بفهمه بچه کیه ولی خب شیطونه غلط کرده بود بامن😒

 

این داستان ادامه دارد...

 

پی نوشت:اون موقع هنوز مهیار چیزی به من نگفته بود راجب علاقش به قول صنم فقط نور بالا می داد من بفهمم یه خبری هست😁

 

دوستتون دارم رفقا،موفق باشید،در پناه حق❤

خاطره پرستو جان

سلام دوستان پرستو هستم اولین باره دارم خاطره مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد😊 
اول ی معرفی کلی کنم ۱۷ سالمه فرزانگانیم و توی رشته تجربی درس میخونم و امیدوارم ی رشته خوب تو تهران قبول شم 😍 البته همش در حد ارزوه😂😁 و محقق شدنش کار من نی🙄
بریم سراغ خاطره: 
یادمه جمعه هفته اول اسفند بود داداشم که از من کوچک تره ی سرما خوردگی داشت و تب منم یکم گلوم میسوخت و بی حال بودم اما از ترس این که امپول نزنم به روی خودمم نمیاوردم و جدی هم نبود خدایی😂( ترسوام نیستم😋) داشتم با گوشیم ور میرفتم که مامانم گفت پاشو توام بریم گفتم کجا؟ گفت دکتر دیگه گفتم مرسی نمیام 😊برید شما گفت مگه دست خودته پاشو بابات برگرده دیگه نمیبرتت😁 با ترس و لرز بلند شدم حاضر شدم و رفتیم به سوی قتلگاه😑
رسیدیم دم درمانگاه که شبانه روزیم بود دیدم ی اقایی وایساده اون گوشه و داره با حسابدارو اینا سرکله میزنه که رفتیم فیش گرفتیم که پسره رفت تو اتاق چشمام گرد بود دکتر اینه😂 خلوت بود هیچ کس نبود رفتیم تو و داداشمو معاینه کردو بعدش نوبت من شد رفتم نشستم قلبم داشت تاپ تاپ میزد 
دکتر معاینه کرد و فشارم رو گرفت ۹ رو ۶ بود گفت همیشه همینی منم از ترس گفنم اره😂😂😂😂
شروع کرد به نوشتن و اینا بعدم مهر کرد اومدیم بیرون هر چه قدرم تلاش کردم بیینم چی نوشت نفهمیدم اما گفتم برا ی سرما خوردگی ساده که آمپول نمینویسه اما زهی خیال باطل🙁☹️ اومدیمو پشت بندمون اومد گفت دخترتون امپول داره شما برو تو اتاق بخواب تا پدر بیاد 😮 من سکته رو زدم گفتم امپول چی 🙄گفت ۲ تا امپول داری که اسماشونو یادم نیست ترس برم داشته بود اما به مامانم نگفتم چون اصولا دارم سکته میکنمم نمیگم و همیشه مستقل رفتار میکنم که همه چی اوکیه شمام اوکی باشین😂😁 ولی از درون در حال سکتم 😁 رفتم تو اتاق و دیدم صدای ی پیر زنه داره میاد که ناله میکنه خنده و گریم قاطی بود دیگه😂
رفتم نشستم رو تخت بابام اومده بود دختره پرستاره اومد گفت عه چرا نشستی؟🧐 هول کردم گفتم چه کار کنم 🤔 خندش گرفت گفت بخواب بزنم دیگه گفتم عه باش😨 دراز کشیدم و اومد خودش شلوارمو کشید پایین و سریع شروع کرد پنبه کشیدن یهو گفتم درد داره😥😭 گفت نه زیاد میتونی تحمل کنی فقط شل باشاااا گفتم باش 😭که باشم نصفه موند چون فرو کرد ی تکون بدی خوردم اما برگشتم حالت اولم شروع کرد پمپ کردن که یهو دردش پیچید گفتم ای ای گفت تموم شد اروم باش و در اورد سر دومی گفتم میشه نزنم 😭 گفت عه دختر خجالت بکش بابا ببینه چه قدر کمه حالا ۴ سی سی بودا 😕 که تا برگشتم فرو کرد و ی جیغ خفه کشیدم و سفت شدم 😭 شروع کرد پمپ کردن که دردش از قبلی بیشتر بود گفتم ای ای ای در بیار خوااااهش😭😭😭 گفت صبر کن تموم شد  سفت سفت بودم هی گفت شل شل اما نمیشد دیگه داشت جیغم در میومد مگه تموم میشد که پنبه گداشت در اورد😂 آبرو ریزی بود خدایی 
گفت یکم بخواب پاشو برو منم پاشدم ۳ ۴ تا قطره اشکم رو پاک کردم که بگم اصلانم درد نداشت😂 و اومدم بیرون که دکتر گفت درد داشت ؟ ی نگاه چپ کردم بهش گفتم شما به دردش چیکار داری به کارت برس والا پسره علاف😂
ادامه داره این ماجراش اما چون دفعه اولم بود گفتم همین قدر بسه که اگر خوب بود بازخوردش بقیشو بنویسم
ببخشید اگر بد شد🌹
مرسی که وقت گذاشتین😍

خاطره ملودی جان

سلام رفقا 

این اولین باره ک بنده دست به خاطره نوشتن کرده 

ام خب نمیدونم باید از کجا شروع کنم خب من ملودی هستم ۲۴سالمه تهران زندگی میکنم و طراحی داخلی خوندم و اکنون در شرکت همسر جان کار میکنم اها خوب ساله ۹۶ ازدواج کردم و اریا شریکه زندگیمه ک ۲۹سالشه و رییس من تو شرکته 

خب حالا خاطره 

ما توی مرداد دوتا تولد داریم تولد بنده🤤و تولد دختر خالم (سایه)دختر خاله بنده ۱ مرداده و من چهار روز بعدش بله درسته دقیقا ۵مرداد اینم بگم ک خانواده من از زمانی ک با اریا بودم هرسال یه شب قبل تولدم برام جشن میگیرن ک روز تولدم کامل بااریا باشم 

در مورد امپول هم خوب نه اینکه بگم نمیترسم اما خوب داوطلب هم نیستم ک بزنم در صورت خیلی نیاز قبول میکنم 

خلاصه ما یکم مرداده ۹۷ رفتیم خونه مادر جون (مامان بزرگم

خب تولد سایه بود من ساعتای ۴بود زنگ زدم به اریا گفتم اری یادت ک نرفته دعوتیم گفت وای ملودی داشت یادم میرفتا خب کی میخوای بریم گفتم هفت حرکت کنیم کفت باش تو کاراتو زودتر انجام بده منم الان میام

خلاصه اینو اینجا بگم ک ما باید وایه جشن تولدامون تیپ در حد لالیگا و عروسی بزنیم 

اری اومد براش شیرکاکاءو و کیک بردم خورد گفت ملی من رفتم دوش بگیرم 

منم رفتم لباسمو انتخاب کنم وای حالا مگ میتونستم انتخاب کنم تمام لباسام مجلسی دکلته باز غیر باز از کمد یکی یکی اورده بودم بیرون همشون به مرور تلمبار شده بود رو تخت کلافه اخمو با موهای پاچیده شده خودمو پرت کردم رو تخت رو لباسام اری داشت اهنگ ابی ک میگه نفس نفس و میخوند و حوله به کله از میومد همین ک من خودمو پرت کردم رو تخت اونم وارد اتاق شد گفت چتهههه تخت خانومم رو شکوندی گفتم اریااااا من چی بپوشم 

 

😂خندید کفت حالا چته چرا گریه میکنی 

بیا اصن این و بپوش. هیچکسمتا حالا ندیدتش یهو پریدم  بالا گفتم ارههههه چرا به فکر خودم نرسیده بود گفت چون ملودی ما خنگه با بالش زدم تو شکمش کفت اخ دردم گرفت نامرد گفتم بهتررر

رفت موهاشو با شسوار خشک کنه منم مو هامو

فر فری کردم لباسای رو تختو جمع کردم داشتم کفشامو میپوشیدم ک یهو یه جفت کفش ورنی جلوم ظاهر شد سرمو اوردم بالا اریا گف پاشو کراواتمو ببند ملی 

با اخم بهش گفتم داری برا کی خوشتیپ میکنی😡

قیافشو شیطونی کرد گفت واسه الینا ژون

اخممو غلیظ تر کردم یه مشت غلیظ زدم تو بازوش گفتم کوفت الینا ژون بلند بلند میخندید میگف وای ملودی قیافت اینقده باحال میشه وقتی اسم الینا میاد بعدش باز خندید  «الان میگین  الینا کیه یکی از دختر دایی بنده هست ک خیلی خودشو لوس میکنه واسه همسر بنده و با ناز میگه اریا توجه کنید اقا اریا نمیگها میگه اریا😬

حالا بگذریم

داشتم کراواتشو براش میبیتم بهش میگفتم نبینم محلش بزاریا اریا چشاشو برد بالا گفت قول نمیدما سعی مییکنم بعد خندید😐

منم کفشامو درست پوشیدم گفتم بریم جلو اینه عطر میزدم اروم تو گوشم گف روانی من که چشام جز تو کسیو نمیبینه الینا خره کیه نبینم قیافت بره تو هما تو دلم ذوق کردم وای برای اینکه پرو نشه برکشتم دستمو گذاشتم رو قفسه سینش یه هل ارومش دادم گفتم

اعععع تو که از این حرفا بلد نبودی 

گفت خاب حالا بدو برو 

دیگه رفتیم اونجا هو از بزنو بکوب تولد نگم براتون تازهههههه الینا دوبار میخاس با اریا برقصه خدایاااااااا چه کنم

زنداییم از دبی اومده بود ولی بد سرما خورده بود

اصلا زندایی پر شور همیشه نبود اخرای شب بود واقعا حالش بد بود من درومدم گفتم زندایی یاسی میخوایین با منو اریا بیایین بریم دکتر گفت نه عزیزم دیر وقته دیگ مادر جونم یهو گفت یاسی ملی راس میگه پاشو برو درمانگاه یا امپولی چیزی بزن خوب شی دو روز میای ایران یه هفتشم اینجوری باشی نمیشه ک اخر هفته هم شهاب میاد باید سرحال باشی شهاب دایی بنده هس

زندایی یاسی گف مراحمتون نباشم اریا جون 

اریا ک سرش تو تی وی بود گفت نع زندایی جان چه زحمتی 

زندایی یاسی رفت ک اماده بشه اریا بهم اشاره کرد بیا رفتم گفت بدو برو تو دسشویی تمام ارایشتو پاک کن موهاتم جم کن نبینم اینطوری بیا یا

کفش پاشنه داروهاتم تو ماشین درار او کالجا ک رو صندلی جلو هس بپوش اینارو داشت با اخم میگفت منم با خنده گفتم چشم قرباننننن

گفت بدو 

رفتم پیشه زندایی یاسی گفتم زندایی یه شلوار داری بدی بپوشم گفت اره قوربونت برم سوغاتی برات شلوار مشکی با یه شومیز اوردم خوشگله زندایی گفتم اععع گفت میخاسم چهارشنبه همراهه کادو تولدت بهت بدم ولی الان ک نیازه شلوارتو  بپوش

منم شلوارمو پوشیدم دکلتمو دراوردم جمع کردم 

مانتپی مجلسی ک روش پوشیدمم دکمه هاشون بستم شالمم سرم کردم و برای رفتن به درمانگاه اماده بودم

رفتم همه فک کردم از قبل شلوار اورده بودم اری هم گف اهااا الان شدی ملودی کفتم قبلن چی بودم گف ملودی😑

با همه خدافظی کردیم و پیش به سوی درمانگاه اریا نوبت گرفت زندایی دسش رو سرش بود نوبتمون شد من فقط رفتم چون رو در اتاق دکتر نوشته بود فقط ۱همراه اریا نیومد 

دکتر شرح حال پرسید زندایی هم گفتو معاینه ک شد گفت خانم ماهانی سه روزه مریضین زودتر میومدین زندایی هم گف نشد دیگ 

دکتر گف یه پنیسیلین با یه دونه دگزا بزنین فردا هم یه پنسیلین دیگ ایشالا حالتون بهتر شه شبتون خوش من نسخرو دادم اریا رفت گرفت اومد ما رفتیم تزریقات تزریقاتی گفت کدومتون تزریق دارین زندایی یاسی گفت من

 

خلاصه زندایی خوابید و خودش شلوارشو  داد پایین .پرستاره با امپولا اومد و محکم پنبه کشید   خیلی محکم پنبه میکشیداااا

بعد یهو امپولو وارد کرد و با سرعت پنیسیلینو تزریق کرد زندایی هم میگف ای اخ ای ایییییییی

پنبه گذاشت گف محکم جاشو فشار بده منم بر خلافش اروم گرفتم و اروم اروم ماساژ دادم دگزارو هم زد ولی زندایی هیچی نگفت بعدشم جای پنیسیلینو با همون پنبه روش چسب زد و رفت زندایی هم پاشد گف دستش بشکنه گفتم زندایی خوبی گف اره عزیزم

گفتم فردا نیای پیش اینا این روانیه 

گفت باش بریم اریا منتظره ما ک از دره اتاق اومدیم بیرون اریا نگای زندایی کرد و لبخند زد خلاصه زندایی رو رسوندیم و رفتیم خونه و خوابیدیم 

هی تویی ک الان داری میخونی میشناسمتتتتت

بدرود رفقا 

حاله دلتون همیشه البالویی🥳

ملودی@

خاطره مهدیس جان

سلام بچه ها حال همگی خوب باشه ایشالا مهدیس ام😁 بازم اومدم😍
می‌خوام خاطره عفونت گره های لنفیمو براتون بگم که کلی بلا سرم آورد عفونت با چی میاد با آنتی بیوتیک و آنتی بیوتیک چی دارره؟؟؟ درررد
خب برم سر اصل مطلب جونم بگه براتون که چند روز پیش که میشه چند روز بعد کنکور من ساعت ۱ از خواب بیدار شدم رفتم جلو روشویی و داشتم دست و صورتمو میشستم که برم ناهار بخورم یهو دستم خورد زیر گلوم که متوجه شدم یه غده بزرگ زیر گلوم درومده همین دیشبش با یکی حرف زدم که سرطان لنفوم داشت یهو یاد حرفاش افتادم که می‌گفت اول بیماری فقط یکی دوتا غده زیر گلوش بوده و بعد سرطان....
یهو ته دلم خالی شد انگار آب سرد ریختن روم رفتم تو اتاقم و تصمیم گرفتم چیزی به مامانم نگم اما بیشتر که با خودم فکر کردم گفتم مهدیس یه بیماری سختو پشت سر گذاشتی اگ حتی حتی سرطان هم باشه که هنوز چیزی معلوم نیست باید پیگیر بشی بنابراین به مامان بگی بهتره صورتم کاملا مضطرب بود و واقعا نگران بودم و خیلی حالم بد بود رفتم اتاق مامانم گفتم مامان یه غده زیر گلوم درومده همین کافی بود که مامانم مث پروانه بال بال بزنه از استرس همینکه دستشو زد زیر گلوم وحشت زده شد گفتم مامان بنظرت چیز خاصیه و اشکام ریخت شروع کردم گریه کردن مامان من تازه دو هفته هست حالم بهتر شده بعد ۶ سال تازه می‌خوام مث آدمای عادی زندگی کنم یعنی بازم بیماری بااز آمپول باز داروو نه مامان چیکار کنم؟؟؟😭😭😭
گفت چیزی نیس مامان نگران نباش هنوز که چیزی مشخص نشده دختر مامان انقد خودتو اذیت میکنی و ازین حرفا(مامان تو رو نداشتم چیکار میکردم جز مردن😘😘😘) خلاصه سریع بابامو فرستاد گفت یه نوبت پیش دکتر غدد بگیر شب ساعتای ۷ منو مامانم رفتیم مطب وقتی نوبتم رسید گفتم مامان تو نیا خودم تنها میرم داخل گفت واسه چی؟! گفتم همینجوری (بخودم گفتم اگر چیز خطرناکی باشه مامانم متوجه نشه) گفت نمیشه مامان منم میام تنها بری نمیگن مریض با این حالش همراهی نداره و...خلاصه با هم رفتیم داخل دکتر یه معاینه سرسری کرد و گفت عفونت گرهای لنفی(من خودمم حدس زده بودم قبلش ) که مامانم یه نفس با خیال آسوده کشید و گفت خب خدارو شکر بعدش مامانم ادامه داد که دکتر باید چیکار کنیم؟ گفتن باید تا یک هفته آنتی بیوتیک استفاده کنه و شروع کردن دارو نوشتن مامانم گفت دکتر مهدیس التهاب شدید گوارشی داره آنتی بیوتیک باعث خونریزی معده میشه(من خودمم ترجیح میدم آمپول بزنم تا اینکه معده درد بگیرم) میدونستم آمپول که قطعا در انتظارمه ولی بازم یکم دلشوره داشتم...
بابام اومد دنبالمون و داروهارو گرفت یهو چشمم افتاد به دارو ها تو خودم له شدم یه پلاستیک خیلی بزرگ داخلش نگاه کردم ۴ تا پنیسیلین۶.۳.۳+یک پنادور+ ۶ تا جنتامایسین ۵ تا سفتریاکسون و۵ تا سرم گفتم ماااااماااان من همه اینارو باید بزنم گفت مگ چنتاست؟! نشمردم ولی خیلیییییی زیااده گفت آره مامان نمیبینی گلوتو باید خوب بشه نشه خطرناکه گفتم عمراااا من اینهمه آمپول بزنم مگ چقدر ظرفیت دارم گفت حالا بعد راجبش حرف می‌زنیم رسیدم خونه داروها و انداختم رو کاناپه و رفتم رو تخت زیاد ناراحت نبودم همینکه خطری در کمین نبود منو آروم میکرد واسه امپولام دیگ خودمو متقاعد کردم ولی اولش گفتم به مامانم که امپولامو یا فرشته بزنه یا عالیه(فرشته و عالیه پرستارای دوران سخت بیماریمن خیلی سبک دست و مهربونن خیلی هم خوب و آروم آمپول میزنن )  مامانم گفت بااااشه و...
دکتر به بابام گفته بود که هر ۱۲ ساعت یه پنیسیلین یه جنتا هر۲۴ ساعت یه سفتریاکسون با سرم و پنادور با آخرین سفترش بزنه بگم نترسیده بودم دروغ گفتم ولی خودم و خونوادم بخاطر چهارتا آمپول ناراحت نمیکنم خصوصا که مامانم روحیه بشدت ضعیفی داره و واقعا اذیت میشه😔
دیگ تصمیم بر این شد که من برم پیش عالیه و از فردا ظهر تزریق‌ داروهارو شروع کنم فردا ظهر ساعت ۱۰ زنگ زدم عالیه گفتم کجایی؟!گفت جانم مهدیس من بیمارستانم گفتم پس میام پیشت الان گفت باشه قربونت منتظرتم رفتم دیدم پشت سیستم نشسته داره پرونده می‌نویسه و ازین پرستاربازیا گفتم بیا بریم تزریقات خیلیم اینجا استرس داشتم واقعا چهرم ناراحت بود گفت چی شده عزیزم چرا آنقدر بهم ریخته ای؟!کل ماجرا و براش تعریف کردم و یه پنیسیلین یه جنتا دادم دستش گفت وااای مهدیس جان اینا هر دوش درد دارن من قول میدم خیلی آروم بزنم ولی باید همکاری کنی باهام باشه؟!
سرمو پایین انداختم گفتم چشم چونمو با دستش گفت بالا داد گفت نبینم ناراحتیااا زودی تموم میشه فدات شم😘بعدش گونمو بوسید خودم خجالت کشیدم گفت حالا دراز بکش و نفس عمیق شلوارمو یذره داد پایین گفت مهدیس خانوم خودش کاملا شل بگیره هر وقت دردت گرفت نفس عمیق بکش سعی کردم خودمو ریلکس کنم و کاملا بدنمو شل گرفتم مث وقتی که می‌خوام بخوابم حواسمو پرت کردم و با عالیه در مورد کنکور حرف میزدم که یهو خیسی پنبه رو احساس کردم اول پنیسیلین فرو کرد و گفت نفس عمییق آفرین خیلی آروم تزریق میکرد ولی بازم یخوردع درد داشت چشامو فشار دادم فهمید دردم گرفته گفت داره تموم میشه رفته رفته دردش بیشتر می‌پیچید تو پام اما صدام در نمیومد یهو درد بدی گرفت آییی  آخ اخ عااالیه....تموم شد تموم شد تمووووم جاش پنبه گذاشت دوباره جنتارو آماده کرد گفت این دردش کمتر یذره دیگ تحمل کنی تموومه پای دیگمو پنبه کشید و آروم سوزن فرو کرد و شروع کرد تزریق کردن منم هی نفس عمیق میکشیدم که صدام درنیاد اینم بعد دو دقیقه تموم شد گفت تموووووم تشکر کردم اومدم بیرون یکم نشستم تا حالم جا بیاد بعد رفتم دم در اورژانس سوار ماشین شدم و رفتم خونه همینکه ساعت ۱۲ شد ابجیم با سرم و سفتریاکسون اومد بالا کلم مهدیس جان آماده شو سرمتو بزنم(من همون‌طور که قبلاً گفتم آمپول به سرم ترجیح میدم متنفرم از انژیوکت درد خیلی بدی داره ولی همیشه خدا من باید انژیوکت تو دستم باشه) گفتم آبجی تو رو خدا ولم کن دیگ گفت نمیشه الکی چونه نزن بدو استینتو بزن بالا دور بازوم کش بست و گفت به هیچ عنوان صورتتو اینور نمیکنی خب گفتم باشه بابا با اولین حرکت سوزن تو رگ رفت گفت تو رگ کیپ کرد وچسب زد و سرممو وصل کرد دیگه یکساعت بعد تموم شد...تا شب دوباره راس ساعت ده دیدم مامانم اینا یادشون نیست که باید امپولارو بزنم یه لحظه به خودم گفتم بیخیال هیچی نمیگم بهشون و وانمود میکنم یادم رفته اما مگ این عذاب وجدان لعنتی میذاااره😕😐 دیگ رفتم بیمارستان دیدم بازم عالیه هست خوشحال و خرسند صداش زدم و رفتم تو تزریقات امپولارو رو میز گذاشتم و سریع آماده شدم فک کنم اونم تعجب کرد بی مقدمه و بدون لوس بازی آماده شدم دیگ امادشون کرد و اومد بالا سرم گفت خب مهدیس جان همون کارایی که صبح انجام دادی رو انجام بدید این دوتام زودی تموم میشه گفت باااشه گفتم چشم
پنبه کشید رو پام و گفت حالا نفس عمیق یه توده عضلانی ایجاد کرد و فرو کرد یه تکونی خوردم که دستش گذاشت رو ران پام و گفت ارروم عزیزم و شروع کرد تزریق دردش از صبح بیشتر بود سعی کردم تحمل کنم ولی نشد گفتم اییییی عاالیه آیی آییی 🥺😢😢 اونم تند تند می‌گفت یذره دیگ یذره داره تموم میشه و پنبه گذاشت گفت تمووووم دوباره پای دیگمو پنبه کشید تحملم سر رسید گفتم عالی تو رو خدا دیگ نزنم به بابام بگو زده خواهش میکنم گفت نمیشه عزیز دلم اینجوری خوب نمیشی کل بدنتو عفونت میگیره یذره دیگ تحمل کن این لعنتیم تموم میشه و ای دیگمو پنبه کشید و شروع کرد تزریق کردن که چشام پر اشک شد ولی دیگ هیچی نگفتم اونم دیگ چیزی نگفت تموم که شد سریع از تخت پریدم پایین و بحالت قهر رفتم خونه😔
جاای امپولا واقعا درد میکرد و وقتی راه میرفتم دردش تو پام می‌پیچید اما نمی‌دونم چرا من انقدررر تحمل دارم و هیچی نمیگم حتی وقتی میرم امپولارو تزریق کنم مامانمو با خودم نمیبرم که اذیت نشه درحالی که اگ کنارم باشه و قربون صدقم بره دردشون کمتر میشه همیشه برای تزریق داروها تنها میرم فقط سرم که میزنم مامانم میاد که تنها نباشم که اونم در ۹۰ درصد مواقع تو خونه آبجی فاطمه میزنه فاطمه خیلی سختگیر و کم حوصله هست و اگ یذره آخ و اوخ کنی عصبانی میشه میگ کسی که مریض میشه باید تحمل کنه و ازین حرفا...
فردا صبح ساعت ۱۰ باید یه پنیسیلین دیگ با یه جنتامایسین میزدم رفتم بیمارستان نه عالیه بود نه فرشته منم شیفتاشون چک نکردم دیدم یه خانومه دیگ هست که من می‌شناسمش ولی می‌دونم اصلا خوب آمپول نمیزنه ولی مهربونه حداقل همین خوب بود  تو اتاق معاینه رو که نگاه کردم دیدم سمیرا شیفته رفتم پیشش گفت به به مهدیس خانوم خوبی دختر گلل؟!😍 گفتم ممنون  شما خوبین؟!گفت من همیشه عااالیم بعدش ادامه داد این چه قیافه ایه اوه اوه اخماشو گفتم سمیرا من این امپولارو باید بزنم ولی خانوم....اصلا خوب نمیزنه حالا چیکار کنم؟! گفت خوب نمیزنه چیه خیلیم خانوم خوبیه بعد گفت امپولاتو بده گفتم میخوای چیکار از دستم گرفت بزور رفت داد به پرستاره گفت خانوم...‌..برای این دختر گل خیلی آروم بزنین منم کشید یه گوشه گفت مهدیس خانوم....خانوم دکترا از آمپول نمیترسن اوکی؟؟؟؟ من:😠🥺
سمیرا:😊☺️
رفتم رو تخت دراز کشیدم و بخودم قول دادم اگ حتی دردم بگیره هیچی نگم آه لعنتی اومد بالا سرم شلوارمو پایین کشیدم گفت نترس بعد حالت دارت وار فرو کرد سریع ملافه رو تخت تو دستم مچاله کردم چشامو فشار دادم در عرض دو ثانیه همشو خالی کرد کپ کردم ولی چیزی نگفتم دوباره سمت دیگمو همینجوری زد وقتی بلند شدم از رو تخت تیر کشید پاهااام و جیغم رفت هوا😣😫😩 بعدش بهم گفت یذره بخواب دردت آروم بگیره به حرفاش اصلا گوش ندادم رفتم بیرون و خودم رو صندلی های سالن انتظار انداختم خونم می‌جوشید از عصبانیت و دردو بعدش رفتم خونه دوباره ابجیم ساعت ۱۲ سرم بدست اومد اینبار حتی برای سرمم مخالفت نکردم استینمو بالا زدم  و دستمو محکم مشت کردم صورتمو اونور کردم که خیسی پنبه رو حس کردم یهو انعکاس وار دستمو کشیدم عقب گفت مهدیس یعنی چی دستتو می‌کشی هاان؟! اشکم درومد دیگ اعصابم خورد بود سوزنو که وارد پوستم کرد چشام مچااله شد بشدت دردم گرفت گفتم اییییییی ماااااماااان😭😫😭😭 ولم کن نمیخام خوب بشم آییی چقدر تحمل کنم گفت یلحظه وایسا چسب بزنم اهههه😡 و سرمم تموم شد خلاصه کنم دیگ روز چهارمی که باید سرم با سفتر میزدم ابجیم معموریت رفته بود و من باید میرفتم بیمارستان سرممو بزنم که یه پرستار مهربونه خیلی خوش دست اومد سرمو برام بزنه دیدم انژیوکت صورتی دستش گفتم ترسیدم گفتم من صورتی نمیزنم آبی میزنم گفت خب زودتر میگفتی دختر خوب حالا با همین میزنم زیاد فرق نمیکنه یجوری میزنم دردت نگیره دوباره دور بازوم کارو بست و سوزنو فرو کرد که دردم گرفت و گفتم اییییییی گفت تمووووم تموووم الان چسب بزنم دیگ تموم  وقتی سرم داشت تموم میشد یه بچه ۵ ساله آوردن کنار تختم براش سرم وصل کنن که اصلا رگ نداشت بچه طفلک اولش اصلا گریه نمی‌کرد ولی چندجای دست و پاشو که سوراخ کردن شروع کرد جیغ زدن وحشتناک جیغ میزد من قلبم مریض و اگ استرس بهم وارد بشه بشدت قلب درد و تپش قلب در حد ۱۷۰ تا در دقیقه میگیرم و کلی عرق میکنم و حالم بد میشه یهو مامانم چشمش بهم خورد گفت مهدیس ماااماان چته قفسه سینمو با دستم چنگ میزدم و میگفتم حااالم بده قلبم و نفس نفس میزدم مامانم سریع پرستار و صدا زد  و اونم به دکتر گفت دکترم سمیرا بود و اونجام هم دوتا آمپول  آرامبخش نوش جان کردم که درد خفیفی داشتن بعدش اومدم خونه تا اینکه رسید به سفتریاکسون آخری و پنادور که باید با هم میزدم ابجیم روز پنجم با سرمو سفتر اومد بالا سرم و با خوشحالی گفت این دیگ اخریشه گفتم بیا زود بزن حوصله ندارم می‌خوام برم خونه عمه اونم اومد دستامو نگاه کرد گفت همه رگات خراب شده حالا کجا بزنم یکم نگاه کرد بعد یجای رو انتخاب کرد ولی رگ پاره بود همینکه سوزن وارد کرد رگ پاره تر شد و خونا فوران میزد سرمو که وصل کرد کار نمی‌کرد انژیوکت درآورد گفت خراب شد دیگ هیچ رگی رو دستام پیدا نمیشد انژیوکت زدن هم واقعا کار زجر اوریه گفتم ولش کن برم خون عمه برگشتم برام وصل کن وقتی اومدم خونه ابجیم دوباره رگ دست دیگمو امتحان کرد  همینکه سوزنو وارد کرد جیغ زدم اییییی باز پاره شد گفتم ولم کن دیگه نمیخام بزنم تو رو خداااا ولم کن کشتی منو اونم دعوام کرد خب چیکار کنم رگات خراب شده تقصیر من چیه ازین حرفا مامانم اومد یکم نازمو کشید گفت مامان یبار دیگ بزار امتحان کنه دوباره روی ساعد دستم پنبه کشید و فرو کرد مامانم دستمو محکم گرفته بود و منم با تمام قوای بدنم جیغ میزدم اییییی ولم کنین تو رو خداااا دررررد داره مااامااان ولم کن نمیخااام😭😭😭 خیلی دقت میکرد که خراب نشه ولی بازم پاره شد گفتم بخدا دیگ نمیزارم ولی محکم گرفتنمم و در نهایت ۶ جای دستمو سوراخ کرد ابجیم دریغ از یک رگ همه پاره شد با هر باری که سوزنو فرو میکرد من فقط جیغ میزدم نکن تو رووو خدااااا😭😭 نکن ولم کن خودم خوب میشم نمیبخشمتون مااامااان ولم کن آخرش ولم کردن و مجبور شدم پنادور و سفتر آخری رو عضلانی تزریق کنم من شنیده بودم سفتر خیلی عضلانی درد داره و پنادور هم همینطور و بهمین خاطر خیلی استرس داشتم رفتم بیمارستان جلوی استیشن وایستادم و پرسیدم پرستار خانوم کیه پرستار آقا گفت خانوممه منم ذوق کردم گفتم آخ جوون خانم بلوچی خیلی خوب آمپول میزنه رفتم تو اتاق دنبالش گشتم پیداش کردم و امپولارو دادم بهش گفت اوه اوه اینا که خیلی درد داره هر دو رو با هم میزنی؟؟! یکم ناراحت شدم گفتم دکتر گفته با هم تزریق بشه گفت اشکالی نداره بدو بریم تو اتاق دیگ برات با بی حسی بزنم اصلا دردت نگیره منم دنبالش رفتم وقتی امپولارو آماده کرد دیدم تو دستش هر دوتا خیلی بزرگ بودن یهو ترسیدم گفتم نمیزنم نمیخااام بزنم گفت بخواب قول میدم دردت نگیره خیلی آروم میزنم منم آروم دراز کشیدم اول پنادور زد که بهم گفت تو پنادور بیحسی نمیزنم چون حساسیت میده ولی تو سفتر یه عالمه بیحسی کشیدم آماده ای؟؟؟ گفتم اهووم اول پنادور میخواست بزنه بهم گفت نفس عمیق بعد یه توده عضلانی ایجاد کرد و سوزنو فرو کرد یه تکون خفیف خوردم و سعی کردم ریلکس باشم یذره که تزریق شد دردش شروع شد و رفته رفته بدتر میشد منم ذره ذره ای ای گفتنم بیشتر میشد آخرش دیگ به التماس تبدیل شد اییییی درررد دااره ای تو روخدااا خیلی درررد داره 😭😭😭 اونم مدام می‌گفت تموووم تمووم الان تموم میشه و کشید بیرون بعد از چند دقیقه سفتریاکسون و آروم فرو کرد و شروع کرد تزریق که دردش یک صدم پنادور بود و اصلا من هیچی نگفتم بخاطرش که خیلی راحت تمووم شد
دیگ یه نفس عمیق از روی آسودگی کشیدم و ۵ دقیقه استراحت کردم و رفتم خونه 
همینطور که آنتی بیوتیکارو میزدم گلومم ورمش می‌خوابید تا اینکه کوچیک کوچیک شد بعد دوباره رفتم دکتر و دوتا شربت آنتی بیوتیک داد و گفت اینارو بخوری دیگ خوب خوب میشه و خداروشکر خوب شد و بخیر گذشت....
ولی من مردمو زنده شدم تا امپولا تموم شد
دعا میکنم هیچکس اینجوری مریض نشه و انقد آمپول نزنه

پ.ن ۱:من خاطرات همه دوستانم میخونم اما چون با گوشی میخونم نمیتونم کامنت بزارم ولی واقعا خاطرات قشنگی هستن ممنونم از همه دوستان بابت خاطراتشون

پ.ن۲: این مخصوص آقا سام: خاطراتتو که میخونم تموم روزهای بیماری برام زنده میشن تو خیلی شبیه منی هر دو صبوریم و بهمون خیلی سخت گذشته اما می‌دونم آینده ای در انتظارمون که گذشته در مقابلش مثل دو قطره اب که راحت تبخیر میشه و هیچی ازش نمیمونه اما آینده ما مثل اقیانوس وسیع و پابرجا و پر تلاطم برات بهترین هارو از خدا میخوام و چیزی که همیشه آرزو میکنم این نیست که خوب بشیم بلکه اینه که صبورتر و قدرتمندتر بشیم...

خاطره تینا جان

سلام من تینا میخوام خاطره ی امپول خوردنمو از  پسر خالمم هست پزشکه و 27 سالشه منم 16 سالمه خب بریم سراغ خاطره..
تقریبا 8 ماه از دوستیمون  که میشه اردیبهشت همین سال با دوستام بدون اینکه به آرین بگم رفته بودیم بیرون منم سرماخوردگی خفیفی خورده بودم که به آرین نگفته بودم... با دوستام رفتیم کافه و اونجا بساط قلیون کشیدن دخترا به پا بود😑منم چون گلوم درد میکرد نکشیدم فقط دو پک زدم که انگار گلومو اتیش زدن دخترا متوجه نشدن نذاشتن بکشم بعد بستنی سفارش دادیم که یکمی خوردم بعدش کمی نشستیم و اومدیم بیرون چون اردیبهشت بود هوا خوب بود و خیالم راحت بود سرماخوردگیم شدید تر نمیشه برا همین شالمو باز کردم تا گردنم هوا بخوره 😑☹️بعدش رفتيم فست فودی خیلی گشنم بود سیب زمینی با پیتذا گوشت سفارش و نوشابه سفارش دادم و متنظر سفارش ها شدیم کمی نگذشته بود که آرین زنگ زد از ترسم چون بی اجازه اون اومدم بیرون گوشیو جواب ندادم 5 بار زنگ زد ریجت کردم دخترا میگفتن جواب بده ولی جوابشونو ندادم گوشیمو خاموش کردم بعد اوردنو خوردن غذامون شد ساعت 8 که به پیشنهاده شیده(دوستم) پیاده تا خونه رفتیم اگه رسیدیم جلو خونه ما با دیدن ماشین آرین سکته کردم😟با سلامو صلوات رفتم تو درو که باز کردم صدای خاله و آرین میومد با مامان حرف میزدن با ترس سلام کردم خاله اومد سراغمو بوسم کرد و تو بغلش چلوندم🥰😘آرین با حرص گفت خوبی دختر خاله گفتم ممنون با خالی کمی حرف زدمو گفتم خاله جون من برم زود لباس عوض کنم میام گفتم برو عزیز خاله☺️ رفتم تو اتاقم از حموم داخل اتاقم یه دوش 10 دقیقه ای گرفتمو زود فقط بدنمو خشک کردمو موهامو خیس رو شونه هام ریختمو یه تیشرت با شلوار لی پوشیدمو رفتم بیرون با اینکه اردیبهشت بود ولی خونه ی ما همیشه کلر روشنه اگه مهمون میاد😐رفتم پیش خاله روبه رویه کلر نشستم جرئت نداشتم آرینو نگا کنم🥺با خاله مشغول صحبت بودیم که صدای گوشیم اومد نگاش کردم آرین بود گفته بود برو اونور بشین سرما بخوری بد میبینی😡منم انگار نه انگار ک خوندم همونجوری نشستم😟باز هم صداش اومد برش داشتم گفته بود فقط کافیه سرمابخوری..😕با ترس نگاش کردم معلوم بود خیلی عصبانیه اون شب گذشت فردا یکمی بیحال بودم ولی توجه نکردمو رفتم مدرسه☹️تو کلاس یکمی بیحال بودم و سرم رو میز بود دبیرهم میدونست مریضم چیزی نمیگفت.. خلاصه مدرسه گذشتو اومدم خونع بیحال با همون لباس مدرسه خوابم برد از خواب بیدار شدم مامانم خونه نبود رفتم یکمی غذا گرم کردمو خوردم بعدش بازم خوابیدم تا شب که با صدای مامان بیدار شدم گفت پاشو عزیز دلم داری تو تب میسوزی.. خیلیی بیحال بودم بزور چشامو باز کردم🤒مامان پاشورم کرد و یه قرص سرما خوردگی با ابیموه داد خوردم بعدش خوابیدم مامانم پیشم خوابید نصف شب با درد معدم بیدار شدم احساس کردم هرچی خوردمو نخوردم دارم بالا میارم🤢دویدم دست شویی و بعلههه.. تا صب 6 بار بالا آوردم دوبار اخر فقط اب میاوردم😓صب زود مامان بدونه اینکه به من بگه زنگ زده بود به آرین گفته بود تینا مریضه😰😰اونم گفته بود من ساعت 9 درمونگاهم فوری بیاریدش اونجا😑 من با دعوایی جانانه با اون حالم با مامان پاشدیم رفتیم😥با ماشین مامان زود رسیدیم با ترس پیاده شدم تازه ساعت 9:10بود کسیم تو درمونگاه نبود از شانس خوب من اولین نفر بودم😭چون کسی نبود فورا رفتیم تو مامان با آرین احوال پرسی گرمی کرد من سرم پایین بود و حرف نمیزدم آرین گفت خوبی دختر خاله جون😆با لحنی بشدت خبیث اینو گفت😐سکته رو زدم به جان آرین😐 خلاصه پیش مامانم خوب معاینم کرد و دارو نوشت گفتم آرین اقا میشه امپول.. هنوز حرفمو تکمیل نکرده بودم گفت نع نمیشه بدنت عفونت داره. خفه شدم☹️ دفترچه رو برداشت و رفت بیرون و داد به منشی و اومد تو منم بیحال کم کم داشت خوابم میگرفت که صدای در اومد منشی با یه کیسه یه بزرگ اومد تو با ترس نگاش کردم چون رنگی بود چیزی ندیدم فقط سرمو دیدم بعضم گرفت با مظلومی به آرین نگاه کردم🥺دارو هارو گذاشت رو میزو چند امپول درآوردو مشغول اماده کردن شد😢😭خیلییییی ترسیده بودم با ترس به دستاش نگا میکردم مامانم سعی در اروم کردنم داشت ولی اصلا نمیشد بغضم بیشتر شده بود 😢 آرین با نگاهی غمگین به من گفت خاله بیزحمت بره بخوابه رو تخت. مامانم دستمو گرفتو بلندم کرد اولین قطره ی اشکم از چشمم اومد پایین مامان اروم خوابوندم و مانتومو زد بالا شلوارمو داد پایین آرین اومد بالا سرم زود برگشتمو با گریه گفتم نهههه مامانننن.. آرین گفت خاله شما برید بیرون یکم این کنار شما ناز میکنه😑مامانم گفت باشه آرین جان کمک لازم شد صدام کن آرین گفت چشم خاله.. دیگه کامل گریه میکردم تا مامانم رفت بیرون آرین گفت عشق من گریه نداره ک فدات شم زود تموم میشه😘❤️گفتم نهههه نمیخوامممم گفت نمیشه و سریع پنبه کشید دستشو رو کمرم گذاشتو فرو کرد دردی نداشت و هیچی حس نکردم چیزی نگفتم  بعدیو همون طرف پنبه کشید و یکمی درد داشت گفتم اخخخ ایی گفت تموم شد تمووووم و کشید بیرون برای بعدی گفت خوشگل من یکمی درد داره این یکی  با گریه گفتم نزنننن آرین قول میدم از این به بعد هرچی گفتی قبول کنم قوللل میدم گونمو اروم بوسید و گفت نمیشه خوشکلم برگرد زور تموم میشه و خودش برم گردوند دستشو گذاشت رو کمرمو محکممم کمرمو گرفت و گفت پاتو تکون بدی تقویتی میزنم با بغض و گریه گفتم خیلییی بدیییی خندیدو موهامو بوسید اونور شلوارمو داد پایین اروم پنبه کشید و از لحظه ورودش انگار که ميله داغ فرو میکنه بشددددت درد داشت فقط جیغ میزدم مامانم با عجله اومد تو آرین گفتم پامو بگیره یکمی دیگه تزریق کرد که سفت شدم آرین گفت شل کن جوابشو ندادم بقیشو همونجوری زد که چنان جیغی زدم درمونگاه لرزید😭تموم ک همونجوری گریه میکردم آرین رفت سرمو بیاره تا سرمو دیدنم گفتم این دیگه نههه مامان گفت عزیز مامان سرم درد نداره ک بعدم استینه مانتومو زد بالا و دستمو گرفت و آرینم پنبه کشید و اروم فرو کرد که گفتم ایییی و آرین گفت تموم بعدم چسپ زدو گفت بخواب
اینقدر گریه کردم که خوابم برد از خواب بیدار که شدم آرین برام کیکو ابمیوه گرفت که قهر بودم رومو ازش برگردوندم گفتم فعلا اینو بخور وگرنه تقویتی میزنم با بغض گرفتم یکمی خوردم مامانم اومد پیشم یکم قربون صدم رفت بعدش بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه☹️تا سه روز با آرین قهر بودم که با یه خرس خوشکلو بزرگ اشتی کردم 😁مرسی که خوندید☺️❤️

خاطره سیما جان

سلام به همه دوستانم ممنون از همه نظرات پرمهرتون و سپاس از اینکه به یادمون بودیم امیدوارم روزای داغ تابستونو به خوبی گذرونده باشم و اگ امتحان و کنکوری بودین با موفقیت پشت سر گذاشته باشین قول دادم ادامه خاطره رو بذارم ببخشید کمی دیر شد.البته کمی طولانیه خواستم مثل همیشه با جزئیات باشه.
خب پای سینا رو گچ گرفتیم و اوردیمش خونه کمک کردیم بردیمش اتاقش استراحت کنه. شب پیشش من اصلا نخوابیده بودم و سر درد داشتم سعید نشست کنارم تو چشمام نگا کرد گفت قرصتو بخور خانوم ی لیوان اب اورد با قرص هام.گفتم باشه چشم علم غیب داری؟ قرصو داد دستم گفت بخور عزیزم وگرنه چشات قرمز میشن بعدم لکه ها شروع میشن بعدم یه روز کامل میشی مریض خودم. خندیدم گفتم بچه می ترسونی؟گفت نه میگم دارو هاتو بخور میگرن شوخی نیست قرصمو خوردم گفتم بفرمایید تموم؟گفت بله پاشو برو بخواب گفتم تو چی گفت منم ب موقعش اون شازده رم نذار بلند شه از جاش گفتم باشه کجا میری حالا؟گفت چند تا از بچه ها رو ببینم و ممدو خندیدم گفتم باشه مراقب خودت باش ی چشمک زد رفت بیرون با قرصام گیج شده بودم رفتم خوابیدم بلند ک شدم ظهر بود رفتم اتاق سینا دیدم غرق عرقه و داغ داغ تکونش دادم ترسیدم گفتم عزیزم سینااا؟بلند شد با کمکم نشست گفتم خوبی گفت اره خوبم گفتم عشقم داری تو تب می سوزی بذار معاینه ات کنم دستمو بردم جلو دستمو پس کشید
گفتم داری عصبانیم می کنی دیشبم تب داشتی گفت تو رو خدا ولم کن ایییی دستشو گذاشت رو سرش گفت سیمااا گفتم جونم چیه عزیزم سرته اخه چته؟گفت سرم سرم داره می ترکه گفتم نکنه از ضربه ای ک خورده دستمو گذاشت رو سرش ک سریع پس زد گفتم برو می خام بخوابم با دست هلم داد عقب عصبی شدم گفتم چی کار می کنی نمی بینی حالتو داد زد خوبم برو بیرووون برووو دستاشو گذاشت رو سرش از درد شروع کرد ب گریه کردن می لرزید هل کرده بودم گفتم جونم عزیزم ارووم.... الان زنگ می زنم سعید اروم باش خب اروم.سعید تخصصش مغز و اعصابه سریع شمارشو گرفتم نفهمیدم پشت تلفن چی گفتم فقط می گفتم حالش خوب نیست بیااا سینا همچنان سرشو گرفته بود منم خودمو لعنت می کردم چرا دیشب ب سعید نگفتم سرش ضربه خورده براش ی لیوان آب بردم یکم خورد اروم تر شد دستاشو گرفتم گفتم قربونت شم خوب میشی گفت نمدونم چمه خیلی سردرد دارم گفتم از دیشب؟گفت نه ینی اره دوباره چشاشو محکم بست گفت آخ سیمااا ایییی سرم...داره می ترکه با نگرانی نگاش می کردم لحظه ها رو می شمردم سعید بیاد می ترسیدم ضربه مغزی باشه تا صدا در اومد سعید گفت سیما محمد باهامه سریع ی شال کشیدم رو سرم سعید با عجله اومد تو محمدم پشت سرش در زد اومد داخل گفت سلام زن داداش گفتم سلام اقا محمد گفت خدا بد نده(اقا محمد تخصص داخلی دارن) سینا سرشو بین دستاش گرفته بود ب پهلو دراز بود رو تختش پاشم تو گچ بود سعید گفت چی شده یهو؟گفتم سعید سرش...ضربه خورده من دیشب بت نگفتم با اخم نگام کرد منم چشام پر اشک شد سعید گفت کمک کن بشینه ممد.منو و اقا محمد بلندش کردیم سینا چشاشو محکم بست گفت ولم کن ولم کن سعید گفت نگرفتمت ک ببینم چته
گفتم تبش بالاست محمد دست زد ب پیشونی سینا گفت اره تبم ک داره.سعید گفت کجاشه جای ضربه هست رو سرش؟نشونش دادم سعید ی نگا بهش انداخت اخماش رفت تو با صدای بلند گفت مگه دیشب لال بودی سیما چرا نگفتی؟گفتم سعید بخدا...گفت هیچی نگو راش بنداز گریه ام شدت گرفت رفتم بیرون محمد گفت سعید اروم باش چ خبرته،؟ اومد بیرون گفت ببخشیدش سیما خانم گفتم ن راس میگه تقصیر منه سعید اومد بیرون گفت تقصیر هر کی هست الان وقت کل کل نیس راش می ندازی یا همینجوری ببرمش بیمارستان؟سریع با کمک محمد اقا ی پیراهن تن سینا کردیم شلوارم ک درس حسابی پاش نمیشد بدنش داغ داغ بود خیلی ترسیده بودم تا نشستم تو ماشین گرفتمش تو بغلم سینا سرشو کشید بیرون سمت پنجره بلند داد زد اییییی نوره نورررر تاریکش کن سیماااا سرم......گفتم سعید...گفت حساسیته ب نور ی چیزی بنداز رو چشش با دو پیاده شدم ی شال اوردم محمد انداخت رو چشای سینا من مردم تا رسیدیم بیمارستان ک محمد توش کار می کرد سعید با کمک محمد سینا رو پیاده کرد هنوز شال رو چشاش بود نمی تونست راه بره محمد سریع ی ویلچر اورد بابا زنگ زد همون موقع با گریه براش توضیح دادم بیمارستانیم و حال سینا بد شده گفت سریع میاد.من با دو رفتم دیدم سعید و محمد پچ پچ می کنن سینا رو تخت ناله می کرد اما اصلا ب شال رو چشمش دست نزده بود یه دکتر جوون اومد داخل با سعید دست داد گفت میشه بپرسم چی شده؟سعید گفت ضربه خورده ب سرش دکتره نزدیک شد ب سینا دست گذاشت رو پیشونیش گفت داغه ک سینا سریع داد زد محمد گفت اره تب داره دکتر یه چراغ قوه دراورد سعید گفت معاینه لازم نیست می فرستم سی تی اسکن دکتر گفت ضرر ک نداره سعید چراغ قوه رو گرفت تا شالو زد کنار و ‌‌‌‌‌چراغو روشن کرد سینا ی تکون محکم خورد چنگ زد ب سمت چراغ قوه محمد و من دستاشو گرفت  یم سینا پلکاشو محکم بسته بود سرشو تکون می داد این طرف و اون طرف داد می زد ولم کن ولم کن سعید ی پلکشو باز کرد نگاه کرد گفت اروم باش عزیزم بعد دستشو برد پشت گردن سینا گردنشو لمس کرد گفت کافیه ولش کن محمد. من سریع بغلش کردم گفتم چیزی نیست تموم شد محکم سرشو فرو کرد تو بغلم سعید واستاد کنار گفت سی تی اسکن شو بهم برسون محمد. یه کشتم می خام گفت باشه من دارمش رفت با یه پرستار تقریبا مسن برگشت ایشونم سریع استین سینا رو زدن بالا کش بستن من گفتم مشت کن عزیزم دستتو آزمایشه سینا اول دستشو کشید ک سعیدگفت خودتو لوس نکن سینا خطرناکه وضعیتت بعدم که سوزن زدن نتونستن رگ بگیرن کشید بیرون سعید اومد خودش جلو گفت رگاش،نازکه بدید خودم بعد با دقت پنبه زد رگ گرفت سرنگو داد ب پرستار گفت زودتر فقط جوابشو فوری می خام. بعد سینا با کمک ی پرستار و محمد نشست رو ویلچر همون طور ک ناله می کرد رفتن پایین برای سی تی من می خاستم برم ک سعید دستمو گرفت گفت بیا عزیزم محمد حواسش هست بهش.اومدم کنارش گفت ببخشید سرت داد زدم بیا بشین نشستم کنارش دستمو گرفت گفت خوبی؟درد نداری می خای فشارتو بگیرم گفتم خوبم میگم سعید سینا طوریش نشه گفت نه من هستم تو منو بخشیدی عزیزم؟گفتم کاری نکردی ک ی لبخند زد گفت مهربونی دگ بعد نگام کرد گفت سیما؟گفتم جان
گفت از ضربه نیست گفتم چی؟گفت حدس می زنم گفتم چیو؟گفت منژینته گفت واقعا راس میگی؟ گفت اره خاستم بدونی گفتم چرا خودم یادم نبود گفت داداش شما از انواع اقسام بیماری ها یکیشو داره تو پرونده پزشکی اش اینم باید حدس می زدی.رفت برام یه ابیموه گرفت نشسته کنارم ک بخورم قرصمم بهم داد خوردم دستامو گرفته بود ک دیدم بابا اومد خیلی نگران بود بهش گفتم سینا رفته برای سی تی الان میاد.بعد سعید از بابا پرسید سینا سرماخوردگی اش چ قدر طول کشیده و چن بار مریض شده تو این مدت؟ بابا هم گفت دوبارشو ک فقط من دیدم بعدم چیزی نمی گه ک بفهمم اخرین بارم مشهد تب کرده بود ک بهتر شد منم سرمو تکون دادم گفتم واای بابا این مریضیاشو جدی نمی گیره هیچ وقت سینا رو تخت بود دیدم داره میاد دویدم سمتش محمد گفت چیزی نیست گفتیم یکم تخت سواری کنه مریضمون ی مسکنم گرفت سردردش اذیتش می کرد .دوتا خدمات کمک کردن سینا دراز کشید رو تخت محمد سی تیو داد دست سعید گفت گشتم نبود نگرد نیست سعید ی نگا انداخت ب سی تی گفت اره حدس می زدم, منژیته محمد گفت چی میگی از کجا؟؟سعید گفت Lp مشخص می کنه گفتم نه سعید گفت عزیزم لازمه شوخی ک نیست یهو زدم زیر گریه سینا از پشت پرده داد زد سیمااا؟گفتم جوونم اینجام سعید اومد پیشم درگوشم گفت هیس نترسونیش...سینا چشاش رو هم بود گفت چی شده چرا گریه می کنی؟گفتم هیچی فقط نگرانتم فقط زودتر خوب شو سینا نصف عمر شدم...بابا اومد تو رفت پیشونی سینا رو بوسید سینا گفت بابا شمایی؟بابا گفت اره پسرم خوبی؟سینا گفت اره بهترم کی می ریم؟ سعید گفت باید بفهمم مریضیت چیه باید یه ازمایش ازت بگیرم سینا گفت چی آزمایشی؟گفت مایع مغزی نخاعی تو می خام سینا گفت ینی چی درد داره؟من گفتم نه عزیزم یه نمونه گیریه مث بیوپسی ک انجام دادی درد نداره بی حسی می گیری سینا گفت من نمی خام فقط سرم درد می کنه سعید گفت بله سردردتم خطرناکه نترس چیزی نمیشه.محمد رفت بیرون ی ساعت بعدش،سعید با وسایل برگشت سینا رو تکون داد گفت سینا پ اماده شو سینا ک خواب و بیدار بود گفت چی شده سیما گفتم هیچی عزیزم یه نمونه گیریه باشه؟سینا ی نگا ب سعید کرد گفت چرا اذیتم می کنید؟اینا برا چیه بریم خونه من اصلا نمی خام سعید داشت دستکشاشو می پوشید گفت به خاسته تو نیست...

تو این فاصله محمد و یه دکتر و یک پرستار اقام اومدن داخل سینا گفت سیمااا این چی میگه مگه زوره گفتم سینا جدیه اگ نبود ک نمی ذاشتم باید معلوم شه منژیت از کدوم نوعه الکی ک نیست سینا با یه نگاه عصبانی روشو برگردوند پرستار گفت به پهلو دراز بکش من و پرستار کمکش،کردیم به پهلو شه بعد تا خاستم دستشو بگیرم دستمو پس زد گفت ولم کن..سعید گفت سیما کمتر از پنج دقیقه طول می کشه می خای بیرون باش گفتم نه هستم پرستار لباسشو داد بالا سعید گفت اولش یکم سوزش داره تا خاست نمونه بگیره تنم مور مور شد گفتم من بیرونم سعید. دلم نیومد ببینم رو صندلی نشستم یکم با گوشیم ور رفتم ک دیدم صدای بلند بلند گریه سینا میاد با دو اومدم پشت پرده ک دیدم سینا نیم خیز شده خودشو انداخته رو سعید و بهش مشت می زنه با گریه می گفت ولم کننن ولم کن بدم میاد ازت سیما رو ک بردی برو دگ ولم کن... وسطاش گریه می کرد منم گریه ام گرفت رفتم پیشش گفتم سینا عزیزم...سیناا اصلا توجه نمی کرد عصبانی بود سعیدم دستکش،ب دست اروم می زد ب پشتش می گفت اروم اروم باشه تموم تموم ...اون پرستار ی نفر دگ رو صدا کرد سعی کردن سینا رو از سعید جدا کنن محمدم کمک کرد بعد تو انژیوکتش آرام بخش زدن کاملا بیحال شد تو بغل سعید افتاد سعید گفت به پهلو به پهلو بخوابونش  پانسمانه پشتش.

یکی دوساعتی سینا خواب بود رفتیم با سعید تو حیاط بیمارستان قدم زدیم گفت سیما گفتم جانم گفت فک نمی کردم ازم متنفر باشه فک کردم راضی شده خندیدم گفتم درد داشت ی چیزی گفته سینا رو ک می شناسیش گفت از ته دل گریه می کرد می گفت دلم سوخت می خای هنوز درمورد اقامت دس نگه داریم؟گفتم نمی دونم چی بگم خودمم موندم بهتر ک شذ باهاش حرف می زنم بعدم با اصرار سعید بابا منو رسوند خونه یکم چرت زدم برا سینا لباس برداشتم چند تا کمپوت و ابیموه خریدم دوباره برگشتم محمد سینا رو انتقال داده بود بخش اومدم اتاق سینا بیدار بود اما خیلی بی حال لباش خشک بود گفتم عزیزم چطوری سرت بهتره؟دستشو اورد جلو بلند شد بغلم کرد گفت اره سرم خوبه پرستاره بم دوتا امپول زد خندیدم گفتم اوووو پس سرت خوب شده جای دگ ات درد گرفته است یکم نوازشش کردم هر کار کردم چیزی نخورد سعید اومد داخل اتاق یکم اخم کرده بود سینا گفت ببخشید نفهمیدم چی گفتم سعید گفت منم یادم نیست چی گفتی گفتم چیزی نخورده رو ب سینا گفت می خای بیشتر بمونی بیمارستان؟ گفت نه بسه تا همینجاشم مرخصم کن سعید یه لبخند زد گفت هستی حالا حالاها.یه پرستار خانوم با سینی داروها اومد تو سینا تا دیدش بلند شد نشست گفت سیما من اوقتی زدم بخدا نگا کردم به داروها به سعید گفتم همش انتی بیوتیکه؟گفت اره منژیتش چرکیه.چونه نزن اقا سینا پرستار داشت سرنگو آماده می کرد سعید گفت من می زنم شما برین پرستار رفت سعید ویالو شکست سرنگو پر کرد اب مقطرم کشید سینا گفت من عمرا یکیشو بزنم سعید گفت یکی نیست سه تایه بعدم کسی ک مریض میشه ب رو خودش نمیاره اینا رو باید به چشم ببینه سینا آستینمو گرفت گفت سیمااا من امپول نمی زنم پیشونیشو بوسیدم گفتم خیلی خطرناکه بیماریت وگرنه نمی ذاشتم اذیت شی سعید گفت این سفت بشه همینطور بهت می زنما سینا با نق نق با کمکم برگشت شلوارشو تا نصفه دادم پایین سعید گفت بار اولت نیست انتی بیوتیک می زنی کامل شل کن درد داشتی نفس عمیق بکش سعید پنبه کشید امپولو فرو کرد سینا یه تکون جزئی خورد گفت ایییی ایییی سیماااا گفتم جان هیس تموم تموم کمرشو ثابت نگه داشتم سینا پاشو می زد به تخت یکمم سفت شد سعید گفت عه شل اخرشه سینا گفت درد داره بسههه دگ اییی سعید کشید بیرون گفت نفس عمیق بکش پنبه رو محکم نگه داشتم جا امپولش طرف بعدیو سعید پنبه کشید سینا بلند گفت نهههه اییییی اخخخخخ سفت کرد پاشو گفتم شل بمون عزیزم سعید گفت شل کن عه شل نفس بکش جای داد بیداد کردن هنوز دستم رو پنبه امپول قبلیش بود سعید اینو آروم می زد یکم طول کشید سینام فقط ناله می کرد ولی پاش شل شده بود سعید گفت سومی سینا نیم خیز شد گفت نهههه بسه گفت بینش فاصله بندازی ترست بیشتر میشه بزن تموم شه به شکم برش گردوند تا پنبه کشید سینا دماغشو کشید بالا گریه کرد سعید گفت باز برا آمپول گریه بعد سوزنو فرو کرد سینا بین هق هقاش گریه هاش ای ای می کرد منم می گفتم تمومه دگ عه تموم.سعید بازم چون انتی بیوتیک بود آروم تزریق می کرد بعد حدود چند ثانیه کشید بیرون گفت یه نفسم می کشیدی وسطش بد نبود یه بند گریه... پنبه رو فشار دادم رو جا امپولش گفتم آروم دگ تموم شد شلوارشو مرتب کردم گفتم بسه دگ افرین داداشی برگرد ببینمت برگشت صورتش سرخ بود سعید گفت ماشاالله یه کم بیشتر جا داشتی برا گریه گفتم عه سعید
سعید یه لیوان اب ریخت سینا خورد آروم تر شده بود سعید نشست کنار تختش گفت ببین سینا من به عنوان پزشکت دارم میگم باید داروهاتو مصرف کنی سینا گفت دارو ینی آمپول؟سعید خندید ‌گفت اره اما انتی بیوتیک خوراکیم هست ک غذا نخوری معده اتو داغون می کنی سر آمپولات نمی خام چونه بزنی یا این همه خودتو اذیت کنی باید ی مدت تحمل کنی اونقدرم خطرناک هست بیماریت ک بخام اینجا نگه ات دارم اینجا بمونیم بهتره خیلی از انتی بیوتیکاتو می زنم تو آنژیوکت خونه باشی سفتریاکسونتم باید عضلانی بزنی که نیم ساعت دگ میگم برات تزریق کنم سینا گفت نه دگگگ سعید گفت توجه نکردی میگم تا اینجایی وریدی حالا بگیر بخواب سینا سرشو فقط تکون داد سعید پاشد رفت بیرون گفت من خیلی خسته ام سیما می رم خونه گفتم باشه من پیش سینا هستم سینا گفت نه خوبم برو خونه گفتم لازم نیست گفت برو دگ من می خام بخوابم تو هم برو خونه گفتم پس زنگ بزنم ب بابا بگم بیاد پیشت سرشو گذاشت رو بالشت تختشو تنظیم کردم چشاشو گذاشت خوابش برد سعید هنوز بیرون منتظرم بود بابا رو گرفتم بهش گفتم بیاد پیش سینا.با سعید رفتیم خونه یکم استراحت کردم 
تا فردا صبح نرفتم بیمارستان دیرم بلند شدم از خواب ولی سریع یه لیوان شیر خوردم رفتم پیش سینا بابا تو محوطه بود گفتم سلام بابا دیر کردم؟گفت نه می خاستی خوب استراحت کنی بابا ب سعید بگو مرخصش کنه این بچه بیمارستان واینمیسته از دیشب هزار بار سرمو خورده بس گفت بریم خونه بریم خونه گفتم چشم بابا ب سعید می گم رفتم اتاقش دیدم نیست نگران شدم از استیشن پرسیدم مریض  من کو؟ به اتاق اشاره کردم یه خانم پرستار گفت اهان اون اتاق رفت دستشویی با اقای همت.گفتم اهان. منتظر وایستادم سینا با ویلچر بر‌گشت اون اقام سرم سینا دستش بود از خدمات بودن و یکم مسن تر سینا گفت خب عمو جون من ک ‌گفتم خودم می رم خودت افتادی دنبالم خودش پاشد اون اقا زیر بغلشو گرفت من اومدم جلو سرمو گرفتم کم کم اومد رو تخت سینا گفت اووف خسته شدم نمیشه راه برم گفتم وایمیستادی خودم می بردمت گفت ضروری بود بعد نشست رو تخت سرمو آویزون کردم ‌گفت بریم از اینجا حالم داره بهم می خوره گفتم فقط دوروزه اینجایی گفت کمه؟گفتم نه ولی دست من نیست گفت سینا بخدا هرچی گفتین ب حرف کردم ازمایش کوفت زهرمار دارو امپول خب خوبم دگ بریم گفتم پات چی درد نداری گفت یکم قابل تحمله گفتم باید بگم دکتر ارتوپد ی نگا بش بندازه گفت نه نمی خاد لازم نیست فقط بریم از اینجا تا خونه کله معلق می زنم گفتم نمی خاد یکم استراحت کن بهتر شی خودم مخ سعیدو می زنم. گوشیم زنگ خورد با یکی از دوستام یکم تو محوطه حرف زدم اومدم از روبرو استیشن رد شم خانوم پرستار صدام کرد گفت ببخشید؟گفتم بله گفت وقت تزریقای برادرتونه وایمیستید همسرتون بیاد یا خودمون تزریق کنیم چون پزشک معالجش تاکید کرده حتما تزریق شه گفتم چند تاست گفت چهار تا گفتم بدید خودم امپولا رو نگا کردم سفتریاکسیونو گذاشتم کنار گفتم اینو وریدی می گیره میشه سه تا گفت اینجا نوشتن تزریق آی ام گفتم آنژیوکت پس برا چیه بعدشم 1200 واجبه دیروز زده گفت من نمی دونم شماره دکترو می گیرم حرف بزنید گفتم نمی خاد خودتون بگیرید بعد نیم ساعت محمدو دیدم روپوش پوشیده بود لبخند زد اومد سمتم گفت سلام سیما خانوم پرستاره گفت اقای دکتر برای تزریقا بشون گفتم گفت خیلی خب خودم حرف می زنم گفتم ارث سعیدو برداشتین دکتر این همه سرنگ می بینه دست و پاش می لرزه بعد روزی چهار تا تزریق عضلانی انگار نمی شناسین سینا رو گفت بخدا مگه تقصیر منه ی نگا به پرونده بکنین من ک تنها نیستم سعیدو می شناسین نظر رییس بیمارستانم خواسته واسه داروهاش خودشم خنده اش گرفت گفتم من نمی دونم فقط این همه زیاده گفت الان اگ حذف کنم خودتون مسئولیتشو ب عهده می گیرید گفتم نه معلومه ک نمی خان طوریش شه گوشیش زنگ خورد گفت اخ اخ من مریض اورژانسی دارم سیما خانوم سینا به حرف شماست یکم درد بکشه بهتر از اینه ک خدای نکرده طوریش شه راضیش کنین خودتون بزنین گفتم اوووف مرسی باشه.خسته شده بودم زتگ زدم سعید اونم گفت تا شب نمی تونم بیام بیمارستان گفتم سعید جان من الان چطوری بهش امپول بزنم گفت جراحی ک نیست هوا گیری می کنی می زنی گفتم لوس نشو دگ گفت خیلی خب زنگ بزن راهنماییت کنم خنده ام گرفت گفتم باشه مرسی از راهنماییت اومدم تو اتاق سینا گفتم چطوری سینی رو پرستار اورد گفت خدمت شما سینا چشاش گرد شد داد زد گفت بخدا سیمااا اگ بذارم گفتم خیلی خب آروم گفت پس چی؟چرا اوردینشون گفتم سینا ی لحظه گوش کن ب من گفت نمی خام گوش کنم پام درد می کنه رفتم زیر ماشین سرم داره می ترکه کمرمم ک شوهرت سوراخ کرد باز اینا چیه بس دگ نمی خام درد بکشم گفتم سینا مگه شوخیه منژینت اگ درمان نشه زود آدمو می کشه می فهمی گفت بهتر پس گفتم سینا با من بحث نکن برم بگم پرستارا بیان گفت بگو بیان میژزنم فقط دگ با من حرف نزن گفتم سینا جااان مگه برا خودمه عزیزم سرشو انداخت پایین گفت برو بگو بیان دگ اومدم جلو گفتم منو ببین عزیزم چشاش پر اشک بود گفتم الهی بمیرم کاش من همه اینا رو می زدم فقط گریه نکن گفت ببخشید اعصابم خرده دگ امپولو برداشتم یکیشو زدم تو آنژیوکتش گفتم این از یکیش حالا برگرد گفت سیما راه نداره گفتم خودت می ذاری همیشه همینجور بشه اینام اگ لازم نبود یه لحظه حاضر نبودم ببینم درد بکشی آماده شو عزیزم خیلی خسته ام امروز
اروم برگشت اماده اش کردم پنبه کشیدم فرو کردم داد زد اخخخخخخخخ سیمااا بی خیال شو بکشش بیرون درد داره گفتم اروم عه نفس عمیق بکش یه سی سی نزدم هنوز گفت ایییییی پاشو سفت کرد گفت ایییی اییییی مشت می زد می زد به تختش هل شده بودم گفتم اروم سینا اروم عزیزم شل کن پاتو اینو ک اصلا نمی تونم بزنم یکم جای تزریقو فشار دادم گفت اخخخخ در بیار بسه بسه گفتم شل کن عزیزم شل کرد کشیدم بیرون پنبه شو فشار دادم گفتم تموم گفت بسه همین داغون شدم گفتم دوتای دگ اشو چ کار کنم گفت نمی دونم ولم کن...برگشت ب پشت گفتم سینا اذیت نکن برگرد عزیزم 
گفت نمی خام درد داره پامم داغونه گفتم باید حتما التماست کنم چرا اذیت می کنی نشستم رو صندلی نگام کرد گفت اذیت نمی کنم درد داره بفهم بفهمممم گفتم برگرد امپولاتو بزن داد زد اه ولم کن ولم کن گفت نه برگرد ببینم دستشو گرفتم اونم دست بعدیشو گذاشت رو زنگ پرستار گفت برو بیرون برووو گفتم چی کار می کنی بعد یه پرستار جوون اومد تو گفت چی شده عزیزم را داد می زنی درد داری؟ گفتم نه نمی خاد امپولاشو بزنه گفت چرا ندادی خودمون بزنیم گفتم چون خیر سرم پزشکم ولی از پسش برنمیام خنده اش گرفت گفت پس دعوای خانوادگیه گفتم بهش تزریق کنید سینا گفت نههه اگ بزنید بیمارستانو بهم می ریزم بخداا دیونه ام کردین پسره اومد جلو گفت اسم من جواده اروم باش حالا اسمت چیه؟ 
سینا گفت میخای مخمو بزنی؟بعدم امپول من اصلا اسم ندارم خنده اش گرفت گفت نه حلش می کنیم سینا گفت سینام پرستاره گفت خیلی خب اقا سینا به امپولا نگا کرد گفت اره درد دارن حق داری ببخشید خانم دکتر من تازه اومدم سینا چرا باید این امپولا رو بزنه گفتم اقا سینا منژینت دارن تا دو روز پیش داشت از سر درد از دست می رفت پرستاره گفت بیماری به این خطرناکی لجبازی نداره دگ باید انتی بیوتیکا رو بزنی سینا گفت برو بابا اینم شروع کرد جواد اومد گفت خیلیا اینجا از دست می رن سرچیزای الکی تر از این حالا ک این در زود فهمیدن چته داروهاتو مصرف کن سینا گفت درد دارن می فمهمین؟ گفتم اره عزیزم اما چاره چیه اقا جواد گفت من خوب امپول می زنم می خای امتحان کنی سینا گفت نه گفتم عزیزم این همه داری چونه می زنی زده بودی تابحال تموم شده بود سینا یه نگا بهم کرد گفت اه اقا جواد گفت قول مردونه کم دردت بیاد سعیمو می کنم؟ سینا گفت باشه قول دادی اقا جواد گفت بله قول دادم. سینا خودش برگشت شلوارشو دادم پایین جای امپول قبلیش کبود شده بود تقریبا گفتم بمیرم اینو من زدم اقا جواد گفت اشکال نداره بجاش اینا اصلا جاش نمی مونه گفتم سینا شلی ها اقا جواد گفت عه عه پس سفت کردن بلدی؟گفتم چ جورم بلده اقا جواد گفت اصلا سفت نکن دردش زیادتر میشه خودشون درد دارن بعد ی طرف مقابل امپول قبلیو پنبه کشید وارد کرد امپولو سینا یه آیی بلند گفت جواد گفت اروم همین طور موندی عالیه سینا گفت اخخخ داره بدتر میشه دردش گفتم عزیزم نفس عمیق بکش اروم سینا ی نفس عمیق کشید دستشو مشت کرد گفت اخخخخخخخخ اییی بسه دگ اییی ایییییی اقا جواد گفت تموم شد تموم بعد چند ثانیه کشید بیرون گفتم تموم شد عزیزم سینا گفت اووف چ قدر درد داره اقا جواد همون سمتو پنبه کشید و دوباره امپولو فرو کرد سینا گفت اییییییی اخخخخ اییییی به سمت پلو شد اقا جواد گفت عه عه نکن سریع نگه اش داشتم برش گردوندم به شکم اینو با عجله تزریق کرد سینا داد می زد اییییییییی اخخخخ اییی بسه درد داره پام داغون شد بعد اقا جواد کشید بیرون سریع پنبه گذاشت من پنبه شو سفت فشار دادم گفتم جاان تموم شد اقا جواد گفت ماشاالله گل پسر تموم دگ انداختمشون اونطرف.بعد کمک کردیم نشست نفس نفس می زد ارومش کردم پشتشو ماساژ دادم اقا جواد گفت ماسک بذارم گفت نه لازم نیست گفت من باید برم کاری داشتین به استیشن بگین گفتم ممنون سریع یه آبمیوه باز کرد گفتم بخورش اول هیچ کار نکرد بعد یه نگام کرد گفتم همین طور نگه اش دارم گرفتش با نی خورد گفتم الان ناراحتی؟ گفت نه داغونم خندم گرفت گفتم بمیرم الهی...گفت خدا نکنه گفتم بریم بیرون یکم قدم بزنییم ویلچر بیارم؟ گفت بیا خودتم می دونی فلجم کردین خنده ام گرفت گفتم اونو دگ خودت رفتی زیر ماشین گفت الان یکم بخوابم بعد بریم گفتم باشه.

یکم خوابید بعدش بردمش بیرون قدم زد تا فرداش بیشتر بیمارستان نموند کل کادر بیمارستانو برای امپولاش علاف کرده بود البته حقم داشت تو خونه بهتر شد و سعید خیلی از داروهاشو حذف کرد بس که اذیت شد ممنون ک خوندید.

پ.ن
حتما اگ بیماری یا عفونت ساده ای حتی مثل سرما خوردگی ساده دارین برید دکتر و دارو مصرف کنید و اگ لازم شد آمپول خیلی از بیماری ها متاسفانه نتیجه بیماری های کوچیک درمان نشده است سینا دوبار همین بلا سرش اومد و هر بار چه قدر ممکن بود از دستش بدیم.

قدر سلامتی تونو بدونید و قدر عزیزانتونو بیشتر.

به زودی برمی گردم و درسمو ادامه می دم امیدوارم چند سال آینده اینجا باشم و به مردم خودم خدمت کنم

حتما جواب کامنتای قشنگتونو تو خاطره قبل می دم ممنون از مهرتون 

سلامت باشید

خاطره شاهین جان

سلام به همگی خوبین؟حالینا؟احوالینا؟شاهینم بچه ها.نمیدونم منو یادتونه یانه ولی خیلی وقت پیش جزو خاطره نویس های وبلاگتون بودم ولی مدتی اینجا آنلاین نبودم.چندوقت پیش خواستم یادی ازخاطرات گذشته بکنم واسمم رو درجستجوگروبلاگ سرچ کردم ومتوجه شدم کسی به اسم من خاطره گذاشته اول فکرکردم شاید تشابه اسمی هست ولی بعد که خاطره رو خوندم متوجه شدم که احتمالا یکی خودشو به جای من زده وبااسم وعنوان من کامنت وخاطره میگذاره.عذرمیخوام که مزاحمتون شدم بعداز اون حرف وحدیث ها من نمیخواستم دوباره خاطره بنویسم یاهرچیزدیگه ای ولی نمیتونستم اجازه بدم کسی به اسم من خاطره بگذاره واینکارش ادامه داشته باشه.

من نمیخوام بگم ازتون نمیگذرم یابگم بابت کارناپسندتون ازتون دلخورم ویاحتی ازتون دلیل انجام این کاررو نمیپرسم.درعوض ازتون عاجزانه میخوام دیگه هیچوقت نه به اسم من ونه هیچ کس دیگه ای نظریاخاطره نگذارین.چون شماخودتون صاحب شخصیت هستین ولازم نیست پشت نقاب کس دیگه ای مخفی بشین.

البته منظورم فقط دراینجا نیست بلکه منظورم این هست که شخصیت شما بالاتر وارزشمندتراز اون هست که بخواین شخصیت کسی رو بدزدین!من نمیدونم هدف چی بوده برامم مهم نیست که چی بوده ولی واسم مهم بودکه یه موقع به جای من حرفی وحدیثی گفته نشده باشه که بخواد باعث سوء برداشت ودلخوری بشه.وگرنه قصدخاطره نوشتن ویا اینکه دوباره بحثی روشروع کنم ودعواراه بندازم رو ندارم ونداشتم ونخواهم داشت ولی بنظرم حقمه که وقتی یکی دیگه به جای من خاطره گذاشته بیام وبگم.چون اینجانمیومدم واقعاشوکه شدم!!!به هرحال فقط وفقط قصدم همینه ولاغیربازم عذرمیخوام بچهامن قصدندارم کسی رو ناراحت کنم وبه قول شهیدچمران هیچوقت کسیو به خاطراشتباهش مواخذه نکن چون ازکجامعلوم که تو در اشتباه اون وانحرافش از راه درست مقصرنبودی!منم اصلا وابدادرحدی نیستم که کسی بخواد جای من باشه!

این خاطره تقدیم به همه دوستای عزیزم :

این فرشته های کوچولوی معصوم که با آن نگاه های مظلومشان گاهی دلم راخون میکردندو باخنده هایشان انرژی دوباره گرفتم!

دریا دخترکوچولوی 6ساله ای بود که به خاطر مشکل ریه دربخش بستری بود.یه دختربامزه باچال گونه😍چشم های گربه ای سبز وآبی😍موهای لخت که اگر اشتباه نکنم زیتونی رنگ بود😍و ازهمه جذاب تر وقشنگتر خنده هاش بود😍خنده های قشنگی داشت.

باهش دوست شده بودم ازبس این بچه شیطون وخوش خنده بود.آدم دلش میخواست یه لقمه اش بکنه.🙈

بااینکه مریض بودوناخوش ولی معلوم بود ازاونایی که دیوار راست رو میره بالا.
زیادبهش وقتایی که سرم یه کوچولوخلوت تربود سرمیزدم چون واقعا خوشگل خانمِ خوش اخلاقی بود.

یه بار رفتم پیشش که بامامانش بود.تامنو دیدگفت عمو اومدی!😅(ازشهاب که آبی گرم نمیشه واسم مگه خودم برای خودم برادرزاده پیداکنم)

همزمان باورود درخشان من خانم پرستار حامل یک عددآمپول بدجنس وبی رحم اومد☹که دریااستارت گریه رو زد که نمیخوام ونمیزنم ودردم میگیره.

بین گریه هاش گله وشِکوه میکرد.دلم واسش سوخت.دیدم پرستار داره بیتوجه بهش آمپولشو آماده میکنه.بچه خودش دمر خوابید.بااینکه گریه میکرد ولی آماده شد!گفتم خانم ...میخواین من انجام بدم شمابرین به بقیه رسیدگی کنین.که ایشونم رفتن!(حالامن یه شکری خوردم شماچراجدی میگیری؟)انتظارداشتم دریا بگذاره کارمو انجام بدم ولی بلافاصله برگشت وگفت عمو امپولم نزن.بدتر اینکه مادرشونم گریه میکردانگار من میخوام سربچشونو بکنم یامثلابخورمش!که ازشون خواهش کردم تشریف ببرن بیرون.(اینکه همراه بیمار بعضی اوقات خیلی کار رو سخت میکنن رو کادر درمان درجریانش هستند)

گفتم عمو بزن که زودتر خوب بشی وبری خونه خسته نشدی ازاینجا؟گفت عمو نزن خیلی دردم میگیره

گفتم عمو من خیلی خیلی آروم میزنم که دردت نگیره اگر به حرفم گوش کردی ودردت گرفت باهام قهرکن خوبه؟گفت:نوچ!گفتم پس چیکار کنم خانم خانما؟گفت توام باید امپول بزنی!!!☹

گفتم دریاخانم خوشگل شما مریضی من که نباید امپول بزنم گفت دیدی اگه امپول خوبه خودتم بزن دیگه!اگرم خوب نیست پس منم نمیزنم.خلاصه هرکاری کردم راضی نشد که نشد.داشتم به خودم لعنت میفرستادم که ای کاش گذاشته بودم که پرستارکارش رو انجام بده.

درآخر گفتم باشه عزیزم ولی منم درصورتی اینکارو میکنم که شما مثل یه لیدی آروم بخوابی وتکونم نخوری قبول؟گفت سعی میکنم!

برگشت وآماده تزریق بود ولی دلم بدجور واسش سوخت چون هردوطرف کبود بود بعلاوه روی دستاشم کبود شده بودونسبت به اولین روزی که دیده بودمش لاغرتر ونحیف ترشده بود.امپولشومجدد گرفتم واماده کردم چون تاراضی بشه خیلی طول کشید

گفتم دریاخانوم تاده بشماری تمومه بچه شروع کرد تند تند شمردن (اینقدر سریع بودکه فکرکنم نفس نمیکشیدبینش!)خنده ام گرفت گفتم ای شیطون اگه اینجوری میخوای بشماری تاصد باید بشماری😅😂اومد برگرده که کمرشو گرفتم و تزریق کردم که خون گریه میکرد!ولی تکون نمیخوردگفتم عزیزم تموم شد گریه نکن دیگه وکشیدم بیرون

گفتش برو بیرون دیگه ام نبینمت😂خنده ام گرفت که برگشت و دستمو گاز گرفت!گفت عموی بدی هستی جای بازی بهم امپول میزنی!منم باهات قهرم.گفتم ببخشید عزیزم برای سلامتیه خودته وگرنه من که دلم نمیاد حالامیخوای منم امپول بزنم؟گفت نه عمو من شوخی کردم درسته توعموی بدجنسی ولی دلم نمیاد دردت بگیره ولی دیگه اگه بازم میخوای امپولم بزنی پیشم نیا.منم واسش روز آخری که میخواست بره یدونه اسباب بازی خریدم(یه اسب شاخ دار صورتی وسفید بود)

دلم برای کوچولوی شیطون ومعصوم (تناقض داره حرفام😅🙈)تنگ شده

برای همین تصمیم گرفتم برایتان خاطره بنویسم.

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

برایم دعاکنید.

خیلی دوستتون دارم.
(🙈)!!!-سعی کنید هرشب قبل از خواب تعدادی لغت انگلیسی ویا هرزبانی که خودتان دوست دارید را حفظ کنید.
-سعی کنید در زندگی هیچوقت نه خودتان ونه هیچ کسی را مقصر ندانید وسرزنش نکنید ودرعوض درصددجبران برآییدچون قطعا غرزدن دردی را درمان نمیکندوتنها شماراخسته تر میکند!
-سعی کنید محبتتان را بی قید وشرط کنید اگر به کسی محبت کردی نباید انتظار جبران متقابل را داشته باشی به این فکرکن که خدایی داری که همه چیزراشاهد است واوسریع الحساب است!
-هرکسی را همانطور که هست بپذیرید!چون درغیر اینصورت آنهابرای اثبات خودشان به شما تبدیل به هزاران رنگ میشوند واینگونه است که هزاران دروغگوی ماهررا بادستان خودمان پرورش میدهیم.
-به شخصیت انسان هااحترام بگذارید وبدانید شخصیت آدمی را مدارک تحصیلی نه بلکه توانایی ادراک آنها از چیستی زندگی واهداف عالی آن میسازد.
-باهمگان مهربان باشید.حتی اگر ایشان به شمابدی کردند آنهاراببخشید چون زندگی کوتاه تر ازآن است که برای انتقام وکینه بگذرد.
-شخصیت شمادر نحوه برخوردتان باکسیکه نمیتواند هیچ کاری برایتان انجام بدهد مشخص میشود
-ببخشید ولی فراموش کار باشید.بخشیدنت بی منت که بود میتوانی نامش رابخشش بگذاری وگرنه اسمش میشود منت!فاصله خوبی وبدی گاهی یک تار موست.
-خطرناک ترین اتفاق دنیا این هستش که یه دوست تقلبی کنارتون باشه.
-سعی کن دنیا را برای خلق الله جای بهتری بکنی...حتی اگر یک نفر باحضورتو راحت تر نفس بکشد یعنی توموفق شده ای
-باترس هایتان روبرو شوید وباغلبه برآنهااعتماد به نفستان راافزایش دهید.(من مدتی بود که دندان درد ارام وقرار رو ازم گرفته بود ولی ترس زیادم از آمپول مسخره دندانپزشکی مانع رفتنم میشد!ولی درآخر بهش غلبه کردم😅😉واینو جدی میگم الان واسم خنده دارکه ازش میترسیدم.بنظرم خیلی مهمه نحوه برخورد پزشک بابیمار.باشد که بعضیا رستگارشوند)
ببخشیدطولانی شد خستتون کردم.چون نمیدونم کی وقت کنم بنویسم طولانی شد.

خاطره مهسا جان

سلام من اسمم مهساست 20ساله دانشجو رشته کشاورزی اولین بار که دارم خاطره تعریف میکنم .ولی چراغ خاموش خاطرات رو میخوندم . خاطره من بر میگرده به ترم سومم هنوز کلاس ها شروع نشده بود و من برای کارهای خوابگاه و انتخاب واحد رفتم دانشگاه هنوز پاییز نیومده بود. از اسمون اتیش میبارید . و اینم بگم که رس ما رو تو کار های اداری کشیدن.تا این که اکثر کارهام تموم شده بود و رفتم اتاقی که انتخاب کرده بودم ولی چون بچه ها هیچ کس ساکن نشده بود . هیچی تو دانشگاه پیدا نمیشد برای خوردن منم تنها لطفی که در حق خودم کردم سه تا علی کافه بود و یک کیک فنچول که از قطار بهم رسیده بود . رفتم از سر پرستی لیوان و کتری گرفتم .قهوه و کیک خوردم و خوابیدم . تقریبا یه 4-5ساعتی خوابیدم که از سر درد بیدار شدم . اونایی که میگرن دارن میدونن من چی میگم البته موقع خواب اون قدر سرم درد نمیکرد ولی وقتی بیدار شدم نمیتونستم چشمام رو باز کنم . دلم میخواست سرم رو بکنم بندازم دور حالت تهوع هم که هیچی بچه خوبیه کلا نخود هر آشیه نیاز به دعوت نامه نداره .دیدم نه نمیتونم این جوری دووم بیارم رفتم سمت سر پرستی حالم که بده موهامم انگار در اثر برق گرفتگی فشن شده بودن حالا این صحنه رو با چراغ نیم سوز راه روی خلوت خوابگاه تجسم کنید . یه دفعه یک نفر همچین جیغ بنفشی کشید که نگو من که یادم رفت چرا از اتاق امدم بیرون که بر اثر جیغ سرپرستی هم با دمپایی ابری بدو بدو امد سمتمون . تا منو دید زد زیر خنده بعدم به دختری که ازم ترسیده بود .بدون هیچ حرفی از صحنه جیم شد خانم ف هم که منو میشناخت گفت این چه قیافه ای منم که تازه باز سر درد یادم امده بود گفتم مسکن یا ارامبخش قوی دارید که گفتن استامینفن کدئین دارم میخوای .منم تا این رو گفت تو افق محو شدم . اخه مگه این جواب میده .بعدش باهام رفتین اتاقشون و خانم ف هم داشت درد دل میکرد که حتی یک کلمش هم نفهمیدم حالت تهوعم بد تر شده بود مجبور شدم برم سرویس که وقتی برگشتم خانم ف گفتن :تو تا صبح رو دستم میمونی زنگ زدم ماشین بیاد بری بهداری واقعا چقدر مسئولیت پذیر...گفتم خانم ف الان چه وقت دکتر رفتنه من فردا بعد از ظهر میرم خونه قول میدم زنده بمونم که دیدم نخیر اصلا محلم نمیده داره تلافی گوش ندادن های به حرفش رو با گوش ندادن به حرف تلافی میکنه منم رفتم یه لباس پوشیدم و برگشتم که گفت کاش یکی باهات بیاد این جوری تنهایی نمیشه منم اون قدر حالم بد بود که پوکر نگاش کردم که زنگ زدن امبولانس امد منم رفتم بیرون سوار شدم پیش به سوی بهداری که خود امبولانسه حالم رو بد تر کرد اون قدر تکون میخورد پنج دقیقه ای رسیدیم که منم به دو از امبولانس پریدم پایین پیش به سوی سرویس بهداشتی ادم سالم حالش بد میشه چه برسه به من گمونم اون قدر اون تو موندم که مسئول امبولانس و اقا دکتر و یه خانم همشون داشتن از بیرون صدام میزدن وقتی امدم بیرون واقعا دیگه جون نداشتم تا این که خانم پرستار کمکم کردن رفتم اتاق دکتر رو صندلی نشستم دکتر هم اول بدون این که چیزی بپرسه فشارم رو گرفت گفت همیشه این جوری میشی منم که کلا گیج گفتم اره بعد از چند ثانیه لود شدم گفتم دکتر من میگرن دارم الان هم گرفته ول نمیکنه قرصمم نیاوردم وگرنه مزاحم شما نمیشدم اونم گفت ما همچین قرصایی اینجا نداریم ولی یه سری دارو برات مینویسم که کمی سر دردت اروم بشه . منم تشکر کردم امدم پاشم که نتونستم خانم پرستار رو صدا کردن نسخه هم بهشون دادن . از اتاق که خارج شدیم امدم رو صندلی های بیرون بشینم که پرستاره گفت بیا روی تخت بخواب هم سرمت رو وصل کنم هم امپولات رو بزنم . منو میگی تا این رو گفت درجا وایستادم بهش نگاه کردم . بعدم برگشتم عقب پیش دکتر بدون هیچ فکری گفتم من از امپول میترسم که پرستاره پقی زد زیر خنده دکتر هم خودش رو کنترل کرد. بعدم گفت الان خوب شدی داری بحث میکنی ؟نمیدونم فقط من این حس رو دارم یا بقیه هم شبیه منن که کلا وارد مطب دکتر میشم دردام یادم میره با کمال پرویی گفتم اره گمونم کلا مشخص بود خوبم با این حرف زدنم . بعدم نشستم رو صندلیای بیرون پرستاره هم چپ میرفت راست میومد میگفت پس چرا امدی که نه دارو تزریقی میگیری نه قرص میتونی بخوری .منم نگاش میکردم امبولانس که رفته بود دوباره خوابگاه و دو نفر دیگه رو اورده بود اوضاعشون بد نبود چون فقط داشتن سلفی میگرفتن که با دوستش رفت تو مطب منم به راننده گفتم منو میبری خوابگاه گفت بذار کار این دوتا هم تموم بشه میریم . منم چک برگشتی نشستم رو صندلی ولی کم کم اثر شفا بخش بهداری داشت از بین میرفت و سر درد و تهوع بد تر از قبل شده بود و بهش سوزش معده هم اضافه شد .که دوباره به سمت اتاق تفکر پا تند کردم .
وقتی امدم بیرون پرستاره با نگاه از قد هیکلت خجالت بکش امد دستم رو گرفت برد اتاق تزریقات منم بچه مظلوم نشستم رو تخت و جون نداشتم بیشتر از چند ثانیه به اون حالت بمونم به خاطر همین ولو شدم رو تخت خانمه هم سریع سرم رو اورد همچین با اعتماد به نفس گفت دستت رو مشت کن که گفتم مشت نکرده رگ رو پیدا میکنه ولی از محالات به از دوبار سوراخ سوراخ کردنم دیگه صبور نبودم و با اعصابی خط خطی گفتم خانم چی کار میکنی نمیتونی یکی دیگه رو صدا کن البته اصلا جون بلند کردن صدا نداشتم این حرفم با وولم 1بود .خیلی منطقی گفت ببخشید فشارت پایین الان اقای دکتر رو صدا میکنم . بعدش رفت بیرون ظرف چند ثانیه دکتر امد و با اولین ضربه رگ پشت دستم رو خاک کرد . سه تا امپول هم پرستار اماده کرده بود ریخت داخل سرم . نمیدونم چرا هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم گمونم دکتر هم فهمید یه چیزیم هست به پرستار یه چیزی گفت ایشونم سریع رفت و امد دوباره فشارم رو گرفت. یه دماسنج گذاشت زیر زبونم یه درجه تب داشتم با فشار روی 8 که سرعت سرم رو بیشتر کردن . دکتر پرسید مشکل دیگه داری نمیگی بنده خدا اون جوری که من گفتم میترسم اونم ترسیده بود چرا این قدر ارومم منم با همون صدای اروم گفتم گردن به بالام از درد فلج شده .که یه لبخند زد و به پرستار یه چیزی گفت که از صدای من هم اروم تر بود من نشنیدم و رفت بیرون از اتاق خانم پرستار هم از کمد دارو ها دوتا امپول اماده کرد و گفت اروم برگرد اینا رو بزنم دردت کم بشه منم هیچ کاری نکردم و چشمام رو بستم سرم رو برگردوندم سمت دیوار . که دید محلش نمیذارم گفت دخترم میدونم دردت زیاده ولی خودت میدونی این جوری اروم نمیشه راستش تا حالا مامانم این جوری اروم باهام حرف نزده بود منم گفتم فقط مسکنه رو بزنید ایشونم گفتن جفتش ارومت میکنه چیزی هم نیست. منم از درد نمیتونستم بخوابم سریع برگشتم جوری که اگه دستم رو نمیگرفت سرم از دستم در میومد گفت اروم هیچی نیست ولی نمیدونم چرا برای من همه چی بود چون قشنگ خالی کرده بودم هم روحی هم جسمی گریه هم تو کارمون نیست شلوارم رو خودشون درست کردن گفتن اماده ای که هیچی نگفتم که سوزن رو وارد کرد نمیدونم چند ثانیه گذشته بود که گفتم بسه نمیخوام دیگه اونم که دید سفت کردم بقیش رو در همون حال تزریق کرد که توان جیغ زدن رو ازم گفت و نفسم بند امد . سریع رفت یه لیوان اب برام اورد که به زور یه ذره خوردم گفتم بسه نمیخوام دیگه سرم رو دربیارید . ایشون هم همش میگفت باشه نمیزنم اون یکی رو اروم باش سرم رو چی کار داری . هر چی من اروم حرف میزدم اون بلند بلند میگفت که دکتر در زدن و از همون پشت پرده گفتن مشکلی پیش امده که خانم پرستار گفت بفرمائید دکتر . تا دکتر پرده رو دور بزنه شروع کرد حرف زدن که داره اذیت میکنه و... چیزایی میگفت که دکتر که هیچی من تعجب کردم من اینا رو گفتم . دکتر هم خندید گفت خانم... اینا رو تو دلش میگفت آخه من فقط صدای شما رو میشنیدم منم برای این که تا تنور داغه بچشبونم گفتم میخوام برم بسه .دکتر هم گفت بهتری؟که انگار چشماش شور بود همون لحظه حالت تهوع امد سراغم و... تا یه ربع نمیتونستم سرم رو بلند کنم خانم پرستار و دکتر هم میگفتن نترس چیزی نیست . نمیدونم از چی نباید ترسید من که بیشتر اعصابم از این وضعیت بهم ریخته بود . دکتر هم یه امپول دیگه خودش اماده کرد و ریخت داخل سرم . گفتن یه ذره بخواب اروم شدی بعد برو . پرستار امد کمکم کنه بخوابم که گفتم این جوری راحت ترم بعدش هم دکتر رفت بیرون منم تا اخر سرم چسبیده به دیوار نشستم رو تخت که تموم شد و درش اوردن منم بعد از سه ساعت اماده شدم برم که دکتر یه ورق قرص اورد داد بهم و گفت زیاد تو گرما نمون و حرص نخور بد تر میشی دارو هات هم همراهت باشه که کارت به اینجا نکشه و یه سری مشاوره های دیگه ...که منم یه چشم سربالا گفتم به خوابگاه برگشتم . نمی دونم چی بهم زده بودن که گیج گبج بودم حتی جوری که اگه راننده نمیومد کمکم پخش زمین شده بود که خانم ف امدن بیرون رو منو از راننده تحویل گرفتن و اون اقا هم گفتن تنهاش نذارید دارویی که بهش دادن قوی بوده دیگه یادم نیست خانم ف چی گفتن ولی وقتی بیدار شدم اتاق سرپرستی بودم و ساعتم 12ظهر بود. شیفت سر پرستی عوض شده بود و خانم ش امده بودن که گفتن بهتری منم گفتم اره و رفتم اتاقم و بازم دراز کشیدم خیلی احساس کرختی و سنگینی میکردم تا ساعت 3که بلیت داشتم از اتاق بیرون نرفتم . به هیچ کاری هم نرسیدم انجام بدم مجبوری موند برای هفته اینده .
ببخشید طولانی شد .
خیلی دوستون دارم . 

خاطره دکتر مهدیه


به نام خدا
سلام دوستان عزیز حالتون چطوره؟!
یه معرفی کوتاه بکنم مهدیه هستم ۳۶ سالمه و همسرم شهاب ۳۷ سالشه و هر دو پزشک هستیم قول داده بودم هر چند وقت یکبار بهتون سر بزنم و شرمنده این مدت سرم شلوغ بود و الان در خدمتتون هستم:
چند هفته گذشته بود که من منزل بودم و کتاب میخوندم و آزاده خانم(کسی که تو کارای خونه به بنده کمک میکنه ) داشتن خونه رو مرتب میکردن ٬ در همین احوال مادرشوهرم تماس گرفتن که اون شب بریم خونشون چون خانواده عمه شهاب قرار بود بیان اما بنده قلبا مایل نبودم چون اونا اصلا از من خوششون نمیاد چون ما بچه نداریم و عمه شهاب منو مقصر میدونه...شهاب عصر برگشت خونه و موضوع رو بهش گفتم که گفت به هیچ عنوان نمیریم گفتم چرا گفت بهت بی احترامی میکنن ٬ یکم باهاش حرف زدم که مصمم به نرفتن بود و منم ترجیح دادم بیشتر ادامه ندم ولی مادرش زنگ زد و کلی اصرار کردن که چون پدرشوهرم فوت کرده بهتره شهاب باشه به هر حال پسر بزرگتره... شهاب هم اومد تو اتاق و دستمو گرفت و گفت ببخشید نمیتونم رو حرف مامان حرف بزنم و منم لبخند زدم و گفتم ایرادی نداره و آماده شدم که باهم بریم و بعد از بدرقه کردن آزاده خانم ٬ ما هم رفتیم خونه پدرشوهرم و با هم نماز خوندیم و کمک کردم که شام حاضر کنیم و بعد از شام ٬‌ مامان اسرا(مادرشوهرم) منو برد تو اتاق و گفت مهدیه جان میدونی که عمه مونس یکم اخلاقش تنده تورو خدا به دل نگیر اگه چیزی گفت ؛ گفتم چشم و رفتیم و شهاب کنار من نشست و عمه کم کم توجهش به من جلب شد و رو به شهاب گفت خب عزیزم کی بچه تو رو میبینیم؟! شهاب نفس عمیقی کشید و گفت ما فعلا بچه نمیخوایم ٬ عمه ادامه داد : بچه نمیخوای یا زنت نمیتونه یه بچه بیاره؟! والا ما تو خانواده نداشتیم کسی اجاقش کور باشه. شهاب گفت عمه جان لطفا تمومش کنید. عمه گفت برات یه خانم خوب پیدا کردم ٬ وا چه ایراد داره آدم دو تا زن داشته باشه ٬ تازه تو حقته چون زنت بچه دار نمیشه ٬ خلاصه دختر عمه شهاب هم تایید کرد و شهاب از عصبانیت دستش به وضوح میلرزید
بلند شد گفت عمه تو به روح پدرم تموم کنید...
رفت آشپزخونه و منم رفتم اتاق که کمی بدن درد داشتم ولی مسکن خوردم بدتر نشه و گوشه اتاق نشستم رو زمین و به فکر رفتم و دلم واقعا گرفته بود دلم مامانمو میخواست ولی نبود... شهاب اومد پیشم و یکم دلداریم داد و بعد رفتن مهمونا شهرام اومد تو اتاق و گفت زن داداش تورو خدا دلگیر نباشین شما مثل خواهرم هستین و بعد مامان اسرا اومد و بغلم کرد و به گریه افتاد ٬ حالا من سعی میکردم مامانو آروم کنم٬ شهاب و شهرام خندشون گرفته بود٬ شهرام گفت مامان ما باید شما رو آروم کنیم یا زن داداشو؟! مامانم خندش گرفته بود... من گفتم مامان جان من از برخورد های عمه زیاد ناراحت نیستم چون کنایه های عمه در برابر محبت شما مثل قطره در برابر دریاست خیالتون راحت.. یکم آروم تر شدن و منو شهاب برگشتیم خونه و خوابیدیم و فردا شهاب شیفت بود و بعد نماز صبح رفت بیمارستان و بعد آزاده اومد پیشم و با هم ناهار درست کردیم و من برای شهاب کشیدم که ببرم بیمارستان با هم ناهار بخوریم چون چند روز بود شیفت های سنگین و نامنظم داشت و غذا هم درست نمیخورد و نگرانش بودم. آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان و اتاق شهاب اما قفل بود از پرستاری پرسیدم که گفتن جراحی اورژانسی داشته و اتاق عمله و رفتم پایین که تینا (یکی از پزشکانی که در دوران تحصیل بسیار از من مشاوره میگرفت) رو دیدم که بغلم کرد و گفت خانم دکتر اینجا چیکار میکنید؟ خیلی دلم‌ میخواست ببینمتون منم گفتم بسیار مشتاق دیدار بودم و کلی احوالپرسی کردیم و یه. دختر کوچولویی به من و تینا خیره شده بود ٬ منم غذارو گذاشتم رو سکویی که بود وو رفتم کنارش نشستم و گفتم خوبی عزیزم؟ با بغض گفت نه گفتم چرا؟ گفت میشه به دوستت بگی به من آمپول نزنه ٬ گفتم حتما لازم بوده عزیزم گفت من میترسم و زد زیر گریه ٬ تینا هم اومد گفت خانم کوچولو آمپولت خیلی کوچولوعه و زود تموم میشه ٬ گفتم تینا چیه آمپولش گفت تب بر ٬ گفتم دوست داری با هم بریم آمپولتو بزنیم؟ گفت نه نمیخوام ٬ یکم براش توضیح دادم که ممکنه حالش بد بشه که یکم قانع شد و بردمش اتاق تینا و رو تخت خوابوندمش و تینا آمپولشو آماده کرد و یکم شلوارشو دادم پایین و آروم براش تزریق کردم که یکم آی آی کرد و بعد درآوردم و یکم ماساژ دادم گفتم عزیزم درد داشت؟ گفت خیلی کم ٬ ممنون خانم دکتر گفتم خواهش میکنم عزیرم و بوسش کردم و یه دفعه کیفشو از مادرش گرفت و تبلتشو درآورد و گفت میشه با من عکس بگیرین؟! خندم گرفت و گفتم چشم و باهم عکس گرفتیم و رفت. 
رفتم بالا که شهاب جراحیش تموم شده بود و دیدم داخل اتاقش داره نماز میخونه ٬ رفتم داخل و در همین حین روی میز سفره پهن کردم و غذا کشیدم و همه چیو آماده کردم تا بیاد ؛برگشت سمت من و بغلم کرد و گفت آخیش آروم شدم یکم خوبی؟ گفتم بله شما خوبی؟ گفت تو هستی عالیم... با  هم ناهار خوردیم و یکم از جراحی حرف زدیم و شهاب پیج کردن و رفت و منم درد بدنم از دیشب بیشتر شده بود که در صدم ثانیه چنان دردی رو تجربه کردم که در تمام عمرم سابقه نداشت و افتادم رو زمین و هشیاریم داشت کم میشد و یکی در زد و اومد داخل که اقا احسان(از دوستان شهاب و جراح عمومی) منو دیدن یدفعه داد زدن پرستار بیاد و دیگه خاطرم نیست تا اینکه رو تخت بودم و تیم پزشکی بالا سرم بودن ٬ پزشک چند تا سوال ازم پرسیدن و رو به شهاب گفتن الهی شکر خطر برطرف شده.شهاب نفس عمیقی کشید و بقیه رفتن بیرون ٬ شهاب پرسید مهدیه جان درد نداری؟ خوبی؟ گفتم خوبم آروم باش فقط.. گفت تقصیر منه نباید دیشب میذاشتم بریم مهمونی ٬ عصبی شدی حالت بد شد گفتم نه بخاطر فشار کاریم بود(چون سخت مشغول پروژه و کلینیک هستم) و پرستاری با آمپول داخل شدن که مظلوم بهش خیره شدم و شهاب خودش منو به پهلو چرخوند و پرستار پنبه رو کشیدم و نیدلو وارد کرد که فقط دست شهاب رو فشار میدادم و به شدت آمپول دردناکی بود و درآوردن و برگشتم و بعد مشخص شد دوباره افت پلاکت دادم.
ممنون از همراهیتون

پی نوشت: باوران به آغوش خانواده عموش برگشت و هرزگاهی با هم صحبت میکنیم ؛ نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت؟!

پی نوشت: وقتی چشم به جهان گشودم ابتدا از قابله پرسیدم آیا شغلی بنام طبابت هست گفت آری و من با شوق متولد شدم... 

پی نوشت: من چند تا خاطره تخصصی گذاشتم و دوستانی که به من پیام میدادن که خاطره از شرح حال بیماران بگم میتونن برن تو آرشیو و بخونن. چون من بیشتر کار تحقیقاتی میکنم و اخیرا خیلی کم جراحی داشتم.

خدانگهدارتون
 عذرخواهی میکنم که در خاطره قبل جواب کامنت هارو ندادم ولی این دفعه حتما جواب میدم.. بسیار شرمندم
میدونم اصلا خوب ننوشتم به لطف و بزرگی خودتون ببخشید ٬ انشالله باز هم در خدمتتون هستم...

خاطره هیلدا جان


سلام همگی.خوبین!؟گفتم دیر به دیر میام یه خاطره دیگه هم‌بگم که جبران بشه.😁این خاطره رو خیلی وقته دارم مینویسم تازه تمومش کردم😁بدون حرف اضافه ای میرم سر اصل مطلب🤨
تابستون ۹۶ بود شهرام باید یه سفر میرفت المان برای کارش هرطوری برنامه ریختیم که منم برم نشد که نشد😎😒قسمت بر این بود با دوستش بدون من بره فیض ببره😎😂از یه هفته قبل رفتنش میگفتم شهرام بفهمم رفتی اونجا این دخترای شیربرنج بلوند بور قد بلندا رو‌ نگاه کردی چشماتو از کاسه درمیارم کله اتو میکنم و ...😎😂اونم میگفت چشم من غلط بکنم از این کارا کنم ولی خانومم یه نظر حلاله ها😂😉شیطونی میکرد که منو حرص بده و اخ که من چه قدر حرص میخوردم از دستش😂😎میگفتم هروقت زنگ زدم باید جواب بدی ویدیوکال میکنم باید جواب بدی دوربینو میچرخونی تا من دور و برتو ببینم😎😂الان که یاد حرفام میوفتم یاد فیلم ساعت ۵ عصر افتادم نامزد سیامک انصاری😂حالا بنده خدا شهرام اهل این حرفا نیستا اصلا ولی خب من گوشزد میکردم اگه یه وقت گوش شیطون کر خواست پاشو کج بذاره نذاره😎😂کلیم سفارش به دوستش که قرار بود دوتایی برن کردم چون دوستش مجرد بود میگفتم اینو از راه به در کنی بیای ایران زنده ات نمیذارم،اگه از راه به در شد سعی کن همونجا برای خودت پناهندگی بگیری😂😎روز‌ اخر که شهرام فرداش داشت میرفت به خاطر اینکه ناراحت بودم از نبودش بلند شدم رفتم استخر که یکم اروم بشم اصلا حوصله نداشتم😢بعد از چند ساعت که اومدم از اب بیرون بدون اینکه موهامو خشک کنم اومدم تو‌ ماشین کولر زدم رو تند از گرما و رفتم خرید برای شهرام که یکم وسیله مسیله بردارم براش😢بعد از خرید رفتم خونه دوش گرفتم بازم با موی خیس اومدم دراز کشیدم‌جلو تی وی و کولر قشنگ صفا دادم پیشونی و گوشامو😁🤦‍♀️.دیدم الحمدالله شبکه ها هیچ چیز مفیدی ندارن منم‌داشتم از غصه دق میکردم مشغول شدم یکم غذا اینا درست کردم‌ براشون.هی هم بی حال تر میشدم😑شهرام اومد از مطب دید من قیافه ام‌زاره یکم‌سر به سرم‌گذاشت اخر من طاقت نیاوردم دیگه گریه کردم😐😂یکم لوس شدم شهرامم یکم ارومم کرد نشستیم با هم‌براش لباس گرفتم چمدونشو چیدم.یه لیست خریدم دادم بهش گفتم‌اینا رو‌ میخری میای😎😂نخریده برگردی میفرستمت خونه مامانت😎😂اونجا هم‌که میدونی طرف منن پس راهت نمیدن میمونی تو کوچه😎😂🤣شهرام😐🤦‍♂️خلاصه بعد از کلی سر به سر هم گذاشتن شام خوردیم.شهرام بعد شام‌گفت هیلدا وسیله هاتو جمع کن بریم خونه نیلی اینا اونجا باشی خیال من راحت تره عزیزم تنها نمونی بهتره💋منم مخالفت نکردم میدونستم شهرام بره میخوام از غصه دق کنم ترجیح دادم برم خونه نیلی جون اینا دق کنم😂رفتم بار و بندیلمو جمع کردم کوچ کردیم خونه نیلی جون اینا.حالا رفتیم اونجا شهرام‌هی سفارش منو به نیلی جون و پدرجون میکرد😎😂شهرام‌۵صبح پرواز داشت هرچی گفتم من خودم‌میخوام ببرمت فرودگاه قبول نکرد گفت شایان خودش با اژانس میاد اینجا باهم میریم فرودگاه نیازی نیست بیای و ...خلاصه که شهرام‌رفت و‌من موندم و تنهایی😭😢خداروشکر اف بودم فرداش😁صبحش دیر بیدار شدم وقتی دیدم شهرام نیس دلم گرفت پکر شدم رفتم از اتاق بیرون نیلی جون فقط بود.سلام کردم صبح به خیر گفتم گفت صبحونه اماده اس عزیزم تا دست و‌صورتتو بشوری💋گفتم‌نیلی جون نمیخورم تو زحمت نیوفتین🙂گفت چرا عزیزم!؟صبحونه مهمه باید بخوری مامان جان شهرام کلی سفارسشتو کرده😎خلاصه که نشستم خوردم یکم.تا غروبش بی حال بودم و بی حوصله😢چندبارم پدرجون زنگ زد از نیلی جون حال منو پرسید که خوبم!؟دلتنگی نمیکنم!؟دائمم سفارش میکردن به نیلی جون که تنهام‌نذارن و نذارن ناراحتی کنم😍غروب پدرجون زودتر اومد از شرکت و گفتن شام بریم بیرون واسه اینکه من به نبود شهرام فکر نکنم😍من که چیزی نمیفهمیدم از بیرون رفتنا چون همش تو فکر شهرام بودم🤦‍♀️وابستگی زیادم خیلی بده🤦‍♀️شب که خوابیدیم من تب کردم😢هیچ علامتی نداشتم از سرماخوردگی ولی تب شدیدی داشتم😢صبح بیدار شدم همچنان تب داشتم و خیلی بی حال بودم😞بلند شدم رفتم از اتاق بیرون پدرجون خونه بودن داشتن کتاب میخوندن.سلام کردم تا منو دیدن گفتن هیلدا،باباجان خوبی!؟🤔گفتم خوبم مرسی😑نیلی جون اومد نزدیک گفت هیلدا لپات گل انداخته،رنگت پریده🤔دست گذاشت رو لپم دید دارم تو تب میسوزم گفت هههه خدا مرگم بده هیلدا تو تب داری میسوزی دختر😳گفتم چیزی نیست نیلی جون اروم باشین درست میشه😢اینو که گفت پدرجون بلند شد اومد سمت من.ایشونم چک کرد که تب دارم یا نه دیدن بعله تب دارم شدید.همشم از چشمم اشک میومد و میسوخت.رفتیم تو اتاق دراز کشیدم پدرجون رفتن ترمومتر اوردن دیدن بعله تبم بالاس🤦‍♀️هرچی میگفتم خوبم گوش نمیدادن😑😁پدرجون گفتن هیلدا بابا جان پاشو بریم دکتر عزیزم گفتم نه پدرجون خودم خوب میشم😢خوابم میاد😢خیلی بی حال بودم پدرجونم دیدن بیحالم اصرار نکردن به دکتر رفتن.من که دراز کشیدم پتو کشیدن روم تا کمرم من خوابیدم تا غروب.بلند که شدم نیلو جون برام سوپ درست کرده بودن در حد دو سه تا قاشق خوردم دیدم حالت تهوع دارم دیگه نخوردم😑دوباره خوابیدم تا فرداش.نصف شب فقط احساس کردم پارچه نم دار گذاشتن رو شکمم و پیشونیم.صبح که بیدار شدم نگم براتون از حالم😐🤦‍♀️بیحال بیحال انگار تریلی از روم رد شده😑گلوم میسوخت بدجور😭گلوم گرفته بود انگار پرتقال تو گلومه😑تبمم دوباره بالا رفته بود.🤒(ناگفته نمونه که این مدت شهرامم زنگ‌میزد حرف میزدیم من دلتنگی میکردم شهرامم متوجه شده بود حالم بده میگفت برو دکتر ولی خب کو گوش شنوا😁)با اون حالم بلند شدم رفتم بیمارستان کشیک داشتم تا ظهر تحمل کردم ولی دیگه نتونستم زنگ زدم به دکتر کشیک بعدی گفتم قضیه رو اونم با کمال میل قبول کرد که بیاد جام بقیه تایمو.منم سوسکی اومدم خونه گیر دکترا نیوفتم😂اومدم خونه نیلی جون اینا دیدم پدرجون اومدن از شرکت.رفتم‌دوش گرفتم اومدم بیرون یکم ناهار خوردم رفتم‌تو اتاق یکم مرتب کنم نیلی جون نگه چه عروسی شلخته ای😁دیدم پدرجون دارن با گوشی حرف میزنن.ناخوداگاه گوشام تیز شد😂داشتن با یکی از دوستای خانوادگیشون که پزشکن حرف میزدن و شرح حال منو میدادن😢🤦‍♀️سریع پریدم تو تخت که بخوابم.نمیدونم چرا فکر میکردم اگه ببینن خوابم بیخیالم میشن😐😂این قدر خسته و بیحال بودم خوابم برد تا شب.شب از صدای حال و احوال پرسی بیدار شدم😭فهمیدم دکتر اومدن🤦‍♀️خودمو زدم به خواب🤦‍♀️😂دقت کردین در این‌مواقع ادم نوک بینیش میخاره عطسه اش میگیره سرفه اش میگیره و ....😑منم در اون لحظه زیبا دستشوییم گرفته بود😐😂ته بدبختی بود😑تحمل کردم دیدم در اتاق اروم باز شد🤭پدرجون و دکتر عزیز اومدن داخل😢پدرجون صدام‌کردن گفتن هیلداجان؟!هیلدا،بابا؟!یکم خودمو کش و قوس دادم مثلا از خواب بیدار شدم😂چشممو اروم باز کردم.یکم خودمو زدم به جا خوردن سریع نشستم رو تخت مثلا تعجب کردم از دیدن دکتر😑😂حالا از همه چی خبر داشتما😂وقتی نشستم پتو از روم افتاد پایین.یهو دیدم چشمای دکتر و پدرجون گرد شد اندازه ته نعلبکی😂🤦‍♀️دیدم به صورتم نگاه نمیکنن به لباسم دارن نگاه میکنن🤔یه نگاه به سر و وضعم کردم خودم چشمام شد اندازه کاسه😐😂لباسی که تنم بود یه لباس خواب بچگونه بود تاپ و شلوارک روش پر از خرس و خرگوش بود با  لبه های پر چین😂🤣🤦‍♀️حیثیت نمونده بود برام😐😂پدرجون و دکتر رفتن بیرون تا من یکم وضعیتمو سر و سامون بدم😂لباسامو عوض کردم دستشویی هم رفتم😂🤣پدرجون رو صدا کردم اومدن دوباره داخل اتاق.من رو تخت نشسته بودم.دکتر اومدن داخل گفتن دراز بکش هیلداجان.شرح حال دادم بهشون گفتم گلو و گوشم درد میکنه بیحالم همس استخون درد دارم تب دارم و ... همه رو گفتم چون میدونستم راه فراری نیس😭دکترم معاینه کردن چندتا سوال پرسیدن بعدم شروع کردن نسخه نوشتن😢پدرجون میدونستن میترسم از امپول خودشون قربونشون برم خودجوش به دکتر یاداور شدن که من میترسم کمتر امپول بده😂😍(شهرام یاد بگیره که باید التماس کنم😑😂)گفتن ارسلان جان حواست باشه که این دختر گل ما از امپول میترسه تخفیف بده بهش😁دکترم لطف کرد گفت خانوم دکتر خودش بهتر میدونه چی کار کرده با خودش😎تخفیفی در کار نیست چون حالش بده😎من😭نسخه رو نوشت خودش رفت بگیره بیاد.تاکید کرد به پدرجون که تا قبل اومدنش یه چیزی بدن من بخورم حتما واسه امپولا ضعف نکنم😢یه لیوان اب پرتقال به زور خوردم بعدم دراز کشیدم استرس میکشیدم زنگ زدم شهرام یکم ارومم کنه جواب نداد😑تو دلم گفتم سرت کجا گرمه جواب منو نمیدی😎😂دارم برات عزیزم😎😒دکتر اومدن خونه دوباره😢اومدن تو اتاق گفتن چیزی خوردی؟!گفتم بله اب پرتقال خوردم🤢گفتن خوبه اماده شو برای امپولات🙂به پدرجون هم گفتن پنبه و الکل بیارن😢ایشونم اوردن😭دکتر پرسیدن کی پنی سیلین زدی؟!🤔گفتم یادم نیست🙄گفتن باشه تست میکنم💉یه مقداری پنی سیلین کشیدن تو سرنگ انسولین پنبه الکی کردن و اومدن کنار من نشستن رو تخت.بدنم یخ بود چون میدونستم تا چند لحظه دیگه سوزش بد تست پنی سیلینو باید تحمل کنم😭استینمو کشیدم بالا دکترم پنبه کشیدن و نیدلو زیر پوستم وارد کردن😭شروع کردن تزریق میخواستم جیغ بزنم از درد و سوزشش😭گفتم ایییی😭میسوزهههه😭اومدم دستمو بکشم عقب پدرجون سریع دستمو گرفتن که تکون ندم.😭سوزنو کشیدن بیرون گفتن هیلدا جان بخواب بقیه رو بزنم تا این تسته مشخص بشه. برخلاف میل باطنیم دراز کشیدم😑پدرجون اومدن کنارم رو تخت نشستن که نیاز به کمکشون بود برای گرفتنم بتونن بگیرن.دکترم امپولامو چیدن‌ رو میز و دونه دونه اماده میکردن😢سه تا اماده کردن با پنی سیلینه میشد چهارتا😭گفتم نمیشد اونارو‌ تو سرم بزنید؟!😢گفتن نه😐مرسی که ضایعم کردین😂امپولا یکیش دگزا بود یکیش نوروبیون بود یکیم آپوتل برای تبم.برای فرداش و پس فردا و پسون فرداشم پنی و دگزا داشتم😭از این بهتر نمیشد😑امپولا که اماده شد دکتر اومدن کنارم نشستن😢شلوارمو از دو طرف اوردم پایین تر اماده شدم.دست پدرجونو گرفتم بدنم سرد بود از استرس یه لرز خفیفی هم‌داشتم😭سمت چپمو پنبه کشیدن توده عضلانی درست کردن من ناخوداگاه سفت شده بودم دکتر تذکر دادن که شل کنم وگرنه خودم اذیت میشم ولی خب دست خودم نبود اصلا.اول اپوتل رو زدن اروم‌ نیدلو فرو کردن😢یکم بیشتر جمع شدم دوباره به حالت اول برگشتم😢اروم و باحوصله تزریق کردن و‌تموم شد اولی به خوبی و خوشی😁اذیتم نکردم💪☺️دومی رو سمت راست پنبه کشیدن نوروبیونه بود😭سوزش بدی داره کلا😭چه ایرانیش چه خارجیش😭نیدلو فرو کرد دوباره عضله ام جمع شد یکم دوباره به حالت اول برگشت.اروم شروع کرد تزریق کردن که سوزش بدی تو پام پیچید باعث شد اشکم در بیاد.گفتم ایییی😭ناخوداگاه سفت شدم کمرمم به سمت چپ که سمت مخالف بود کشیدم که سریع پدرجون کمرمو گرفتن تکون نخورم.دکتر گفتن که شل کنم ولی خب واقعا نمیشد سوزش داشتم.دوتا ضربه بالای جای امپولم زدن ادامه دادن تزریقو تا اخرش منم گریه کردم و اخ و اوخ کردم😢نیدلو کشیدن بیرون جاش داشت خون میومد پنبه گذاشتن یکم نگه داشتن که اوکی شم.یکم گذشت دوباره سمت راست پنبه کشیدن😢گفتم نه😢بسه دیگه😭ولی خب کسی گوش نمیکرد😑دوباره نیدلو فرو کردن.😢دگزا یکم روغنیه درد داره امپولش کلا.شروع کرد تزریق سفت شدم دکتر هیچی نگفتن😢ادامه داد به کارش منم گریه ام بیشتر میشد دیگه دردش از توانم خارج بود گفتم ایییییی بسه😭توروخدا در بیارید😭پدرجون قربون صدقه ام میرفتن میگفتن شل کنم که اذیت نشم.دکترم چیزی نمیگفت دور جای امپولمو یکم ماساژ داد که بتونه بقیه اشم تزریق کنه منم گریه میکردم با اخ و اوخ😭بالاخره اینم تموم شد کشیدن بیرون.😭گریه میکردم بدجور.دکتر گفتن یه ذره اب بخور هلاک کردی خودتو😎من همچنان گریه میکردم😁دکتر گفتن چند دقیقه استراحت کن پنی سیلینتم بزنم راحت بشی🙂گفتم نمیزنم دیگه😭من شهرامو میخوام😐عین بچه ها که مامانشونو میخوان😂دکتر رفتن بیرون از اتاق پدرجونم یکم قربون صدقه ام رفتن یکم لوسم کردن اروم تر شده بودم😁بعد چند دقیقه دکتر اومد داخل دوباره.دستمو دیدن جای تستو صحیح و سالم بود🤦‍♀️گفتم من نمیزنم پنی سیلین دردش زیاده نمیتونم تحمل کنم😭دکتر هیییییچ توجهی نکردن😐😂(مرسی توجه واقعا😂)به پدرجون گفتن منو اماده کنن🤦‍♀️اروم به پدرجون گفتم نزنم توروخدا دردم میادا😢گریه میکنما🙄😢😂پدرجونم خنده اشون گرفته بود😂اینطوری که میگفتم انگار تهدید داشتم میکردم تا اصرار به نزدن😂دراز کشیدم سمت چپمو اماده کردم یکم کشیدم پایین دکتر پنی سیلینو اماده کردن پدرجون از قبل بهشون گفته بودن که لیدوکایین نکشن داخلش چون حساسیت دارم😢پنبه الکی کردن اومدن کنارم نشستن.سمت چپ شلوارمو کیدم پایین کامل چون عمیق باید تزریق میشد😭پنبه کشیدن چندبار😭منتظر موندن خشک بشه😢پدرجون کمرمو گرفتن😭دکتر اروم نیدلو فرو کردن😭جمع شدم دوباره به حالت اول برگشتم😭دکتر گفتن هیلداجان سفت نکن اصلا امپولت درد داره همینطوری سفتم کنی دیگه اذیت میشی. اروم شروع کردن تزریق😭انگار ماده مذاب داشت تزریق میشد بهم😭گریه ام شروع شد کم کم که پیش میرفت دردم بیشتر میشد من سمت چپمم حساس تره تا راستم دردم بیشتره کلا سمت چپ گریه میکردم عین ابر بهار😭کم کن صدامم در اومد اخخخخخ ایییییییی توروخدا بسهههههه درد داااارهههههه😭پدرجون و دکترم میگفتن الان تموم میشه تحمل کن تموم میشه🙂از یه جایی به بعد من رو تختی رو چنگ زده بودم و خودمو سفت سفت کرده بودم😭دکتر گفتن شل کن وگرنه در میارم😎من کلا گوشم بدهکار نبود کار خودمو میکردم😭چندتا ضربه زدن ماساژ دادن دیدن نه قابل تزریق نیس دراوردن سوزنو😐با گریه و حالت زار گفتم نهههههه😭😭😭گفتن وقتی حرف گوش نمیدی همین میشه😎برگشتم نگاشون کردم دیدم نصف سرنگ پره هنوز😭😭😭😭گریه امم قطع نمیشد😭نیدلشو عوض کردن یکم بالاتر از جای قبلی پنبه کشیدن دوباره چندتا ضربه زدن با انگشت فشار دادن که شل بشه قشنگ دوباره فرو کردن منم جیغم دراومد دیگه سرمو کردم تو بالش که جیغم گوش کسی رو اذیت نکنه😁به هر زوری بود اون نصف هم تزریق شد من مردم دیگه تا تمو شد😭سوزنو که دراوردن پنبه گذاشتن جاش چسب زدن که خونش بند بیاد😭به پدرجون گفتن دو سه دقیقه دیگه که خونش بند اومد یکم بلند شه راه بره پاش نگیره بعدش سرمشو وصل میکنم😎رفتن بیرون نیلی جون ازشون پذیرایی کردن پدرجونم جای امپولای منوماساژ دادن اروم بشه یکم😭منم گریه و ناله میکردم.😭واقعا دلم میخواست شهرام پیشم باشه ولی خب نبود😭بعد چند مین هنوز خونم بند نیومده بود که پدرجون مجبور شدن چسب زخم بزنن.خونم خیلی رقیقه اخه🙄بلند شدم یکم راه رفتم تازه چشمم خورد به کیسه داروهام😐گفتم اونا همش برا منه؟!😭پدرجون گفتن اره عزیزم باید بزنی تا خوب بشی دیگه🙂با بغض گفتم ولی من نمیخوام دیگه😢پدرجونم گفتن حالا تا فردا و روزای بعد خدا بزرگه🙂بعد از یکم راه رفتن رفتم دراز کشیدم دکتر دوباره اومد سروقتم😑انگار جلاد اومده سروقته متهم که بکشتش😂گارو‌ بستن به دستم بعد رگ میخواستن پیدا کنن که الحمدالله دریغ از یه رگ خوب برای انژیوکت😂🤦‍♀️متاسفانه گویا اسکالپ کم شده تو داروخونه ها انژیوکت میدن برای مریضای سرپایی.بعد از سه بار سوراخ کردن دستم که کلی جیغ و داد کردم اخرم گریه ام دراومد تونستن رگ پیدا کنن😭من این قدر بیحال بودم بعد از اینکه سرممو وصل کردن کم کم خوابم برد.دکترم رفته بودن دیگه چون پدرجون خودش میتونست سرممو بکشه.اون موقع که من خواب بودم شهرام ویدیو کال کرده بود با من حرف بزنه نیلی جون و پدرجون گفته بودن بهش چه قدر اذیت شدم شهرامم گفته بود بهشون بیدار شدم حتما زنگ بزنم بهش.بیدار که شدم نیلو جون با حوله و اتو اومد جای امپولامو یکم گرم کرد ولی خب دردش بود از بینم نمیرفت هرچیم میگذشت کبود میشد چون پوستم خیلی حساسه🤦‍♀️😁😢بعد یکم سوپ دادن خوردم بعد اب پرتقال🤢بعدشم زنگ زدم شهرام کلی خودمو لوس کردم کلی دلبری کردم😂از امپولای بعدیمم چیزی نگفتم ولی گویا پدرجون گفته بودن بهش چون خبر داشت😒😭شهرام با کلی وعده وعید سوغاتی به قول معروف دور از جونتون خرم کرد که امپولامو بزنم😢روز بعدشم زدم ولی بقیه رو دیگه نزدم با پدرجون کنار اومدیم باهم😂این بود خاطره من.ممنون ازتون که خوندین.
مرسی بابت کامنتای قشنگ‌پست قبلم همه رو جواب دادم🙂مرسی بابت انرژی و حس و حال خوب و گرمتون🙂سوالی بود درخدمتم🙂

خاطره نگار79

سلام خوبید؟احتمالا الان میگید دختره کنکوروشو داده کشت مارو با خاطراتش😂😂خب راستش نمیدونم چرا نوشتن خاطره ودیدن نظرات تو این روزا بهم ارامش میده(بیو هم که خوزستانی هجده ساله)..باشد که خدا از همه منظران(نظردهندگان)😂😂راضی باشد..راستش این روزا اخلاقام اینقد تغییر کرده که خودم وقتی تو ایینه خودم رو میبینم برای خودم غربیم..نمیدونم چرا اخرش اینطورشد شاید من اگه سال دوازدهم مثل دوران راهنماییم و کلاس دهم یازدهم درس خونده بودم الان ارامشم بیشتر بود راستش بنظرم بزرگترین ارامش هر فرد اینه که خودش از خودش راضی باشه که من نیستم..خیلی کم تحمل شدم..سریع میزنم زیرگریه..البته تو تنهایی خودم..وقتی یه حرفی میزنم قدرت نه شنیدن از بقیه ندارم یطورایی باید بقیه حرفم رو تاییددکنن حتما..کاش هیچوقت تو یه سال اینقدر تغییرنمیکردم اونم بخاطر کنکور😒😒الان دارم به پسرعمم ریاضی درس میدم صبحا..عصرها هم قراره برم موسسه ایتام بهشون ریاضی فیزیک دهم یازدهم دوازدهم درس بدم چون نقطه قوتم این دو دریه..راستش حتی اگه درس دادن سخت باشه ولی حس میکنم میتونه باعث شه تحملم بره بالا البته اگه یهو باکسی دعوانکنم😂😂اخه به پسرعمم تمرین میدم تو خونه حل کنه بعد هیچوقت جواب اخرو واسم نمیاره منم خیلی جدی شدم باهاش فعلا 😂😂هروزم تمرینا رو بیشترمیکنم😂دلم واسش میسوزه ولی عمم گفته 😃 
خب ولی از امروز که زنگ زدم موسسه بوی بهشت..خیلی مدیرش خوشحال شد که قراره برم اونجا به بچها درس بدم. و خودم یه حس خیلی فوق العاده ای پیداکردم بنظرم شاید اخلاقم یکم تغییر کرده و خب دارم کم کم راه زندگی رو یادمیگیرم..خاطره مربوطه به سال 96تابستون بعداز کنکور خواهرم هست که بهاره فکر کنم16تیرکنکورش بود وما تقریبا30تیر میخواستیم بریم مشهد..خب اون تابستون خیلی درس خوندم و 29تیر رفتم پیش مشاورم گفتم که من چهارروز نیستم الان بهم برنامه هفته بعدو بده که چون قراره درسای ازمونو تو یه هفتع جمع کنم بعدش وقت نمیکنم بیام..😐ه من این همه کار سرم ریخته بعد تو واسه برنامه هفته بعدت اومدی😕😕.بالاخره برنامه رو داد..چون یکم گلوم درد بود وقتی رفتم خونه گفتم مامان بیا بریم درمانگاه..این دفعه بعد از شش سال به خودم قول داده بودم نگار امپول بزن 😐😐 رفتیم درمانگاه..تو پذیرش بودیم..یه ربع بدش رفتیم داخل مطب..دکتره یه مرد بود که گلوم رو دید بعدش نسخه نوشت..منم دیگه نگفتم امپول ننویس..بعدش که دارو گرفتیم دیدم دوتا پنی نوشته..خودم به مامانم گفتم میخوام تنها برم بزنم تو بشین اینجا..رفتم تو تزریقات یدونش رو با استرس دادم پرستار فقط سه بار بهش گفتم لطفا لیدوکایین فراموش نشه..خودم دمر شدم..پنبه کشید چشمام رو بستم ولی به خودم قول داده بودم که باید تحمل کنم..اولش یکم درد گرفت ولی خوبی لیدوکایین اینه که دیگه بعدش درد نمیاد..چند دقیقه بعد گفت تمام..باورم نمیشد😊😊یه حس افتخاری به خودم داشتم.تشکر کردم و بامامان رفتیم خونه..خودم رو واسه بهاره لوس کردم الکی اروم راه میرفتم 😃خب بریم سراغ بهترین بخش ..این سفر ما شامل 12نفر زن و یه پسربچه کلاس ششمی بود..واولین سفرمون بدون مرد بود😄فردا ظهر من مامان بهار مادربزرگم .دوتا عمم..دوتا خالم رفتیم ترمینال و با اتوبوس رفتیم اهواز..محض اطلاع بگم که خاله بزرگم به نام شوکت😂😂خیلی ادم جوگیریه یعنی کلا خیلی سریع تو فاز میره..یهو وقتی سوار اتوبوس شدم دیدم خالم که تا دیروز چادری بود..مانتو شلوار ست پوشیده😂بدون چادر و یه عینک دودی دهه شصتی روی چشمم هست😂تازه عینک قبلی پسرش بود😂دیدین بعضی ادما وقتی عینک دودی میزنن حس میکنن کل توجه ملت بهشونه و حس کور بودن بهشون دست میده خیلی خودشون رو باکلاس میبینن😃دقیقا عین خالم😁یعنی خالم در حالی که داشت منو میدید فقط قبلش اینو بگم که وقتی وارد فرودگاه شدیم..همون جایبکه باید تفتیش بشیم یهو دیدم خالم رفت سمت تفتیشی اقایون😂😂وااای دیگه اوج بیکلاسی بود که یه زن بره تو تفتیشی اقایون 😭😭سعی کردم بی تفاوت برم تو تفتیشی اقایون و خالم رو بیارم..رفتم گفتم خانم.یهو خالم دیدم گفت عه نگار.سعی کردم جلو بقیه به روی خودم نیادم که نسبتی باهاش دارم😎.گفتم خانم اینجا واسه اقایونه😂😂خالم یهو خندید گفت جدی فکر میکردم فرقی نمیکنه..گفتم شاید همه ابنجا تفتیش بشن👀👀فقط از خنده داشتم میترکیدم..رفتم پیش بهاره گفتم کاش ایدا زود بیاد یه فرد باکلاس بهمون اضافه شه.(یه خاله دیگم و دخترش ایدا وپسرش از یه شهر دیگه قرار بود بهمون تو فرودگاه ملحق شن)خب نشستیم تو سالن فرودگاه یهو یادم اومد که وااای نباید اینجا مینشستیم چون خاله شوکی و اون یکی خالم عاشق این هستن که با عربای عراقی که تو اهواز هستن به زبان غیرعربی 😂حرف بزنن..واقعا نمیدونم چه اصراریه وقتی بلد نیستن عربی حرف بزنن اینقدر به خودشون فشار بیارن🤔🤔یهو دیدم کار از کار گذشته و خاله جان داره به اول هر کلمه یه ال اضافه میکنه و با یه خانوم عراقی صحبت میکنه😓😓ازش پرسید ال اسمی؟زنه بیچاره گیج شده بود..یهو خالم پرسید ال اسم ال شوهرت؟😂داشتم از این همه اخلاقای خالهام سکته میکردم که گفتم خداروشکر مامانم به خالم نرفته..بهاره گفت خداروشکر مامانی خیلی بافرهنگه😂😂یهو گفتم خاله اگه میخوای اسم شوهرش رو بپرسی بگو ماسمه شوهرت؟؟🙃خالم گفت ماسمع شوهرت؟زن بیچاره گفت ساعد..دیگه حس کردم زنه خیلی داره عذاب میکشه..که یهو خود زنه پاشد رفت 😂😂بهاره گفت اخیش راحت شدیم خب حالا بریم واسه سوتی بعدی..یه نیم بعد ایدا اینا اومدن فرودگاه..بعدش دیگه باید میرفتیم چمدونا رو تحویل گیت میدادیم..شوهرخالم گفت تا تحویل میام باهاتون بعدش دیگه میرم..خب رفتیم همون جاییکه باید چمدون رو بدیم وکارت شناسایی رو چک کنن..یهو دیدم واای چقد عکس کارت ملی مامانم ضایع اس😂😂اصلا تصورشم برام سخت بود..گفتم دایی افشین(به شوهرخالم دایی میگم )عکس مامانمو😂😂شوهرخالم گفت اوووف چقدداغونه😂😂خلاصه زمان موعود فرارسید😂..رفتیم که کارتا رو چک کنن و تحویل چمدون بدیم یهو زنی که اسما رو چک میکرد تا عکس مامانمو دید گفت واقعا این عکسه این خانومع😂😂مامانم خودش هم تعجب کرده بود که ایا خودشه😃😃خالم در حالی که منو میدید ولی تو یه عالم دیگه بود😃کلا فکرمیکنه با عینک خیلی باکلاسه..خب بعداز دوساعت ونیم رسیدیم اهواز..قرار بود ما بریم فرودگاه و اون یکی خالم توی فرودگاه بهمون ملحق شه(تا حالا تو عمرم اینقد باکلاس نگفته بودم مللحق😂)یهو وقتی داشتیم از اژانس پیاده میشدیم تو فرودگاه..دیدم مادربزرگم یه چمدون ساکی سبز خاکی( رنگ همون چمدون رزمنده ها که برای استتار😃😃خاکی بود ..)تو دستشه..چمدون خیلی عجیبی بود..بسیار دراز 😃😃اونوقت باریک😃😃خدایی خوش اندام بود😂😂..یهو تو همین عالم که غرق چمدون بودم..مامانم گفت برو چمدون مامان بزرگ رو بگیر😯😯وااای یه لحظه به این همه تیپی که زده بودم نگاه کردم..با افسوس رفتم سراغ خوش اندام😂😂..چمدون مامان بزرگم..علاوه بر همه ی ویژگی های منحصربه فردش..چهارتا چرخ تو کفش داشت که فرد حمل کننده😃😃باید بصورت کاملا عمودی در همه زوایا اینو حمل میکرد ودرانتها دچار اسیب مهره کمر میشد☺
بدتر اینجا بود که یه لحظه که خوش اندامو حمل کردم دیدم یه صدای چق چق ازش میاد😩😩واااای دیدم یه قفلایی هست که به دفترچه خاطرات وصله..دقیقا یه دونش به زیپش وصله😂😂😂پارت بعد:"گفتم مامان این دیگه چیه؟؟مگه طلا توشه که قفل زده..یهو مامانبزرگم گفت خب همه لباسام نوهه🙆🙆🙆گفتم مامان من چمدون خودت رو میگیرم ولی اینو نه..خلاصه رفتیم توی فرودگاه میخواستیم از در ورودی بریم که تفتیش بشیم..یهو دیدم خاله بزرگم رفت سمت تفتیشی اقایان😂😂وای این دیگه اوج اش بود😂😂احتمالا خالم فکرکرده بود پلیس هم مثل دکتر محرمه😂اخه مگه با عقل جور در میاد که یه زن فکرکنه قراره پلیس مرد تفتیشش کنه🙈🙈🙊🙉خیلی طببعی رفتم گفتم خانم اینجا واسه اقایونه..اصلا خاله صداش نکردم که ابروم بره اونجا..خلاصه خودم اینقد خندم گرفته بود که بزور تونستم جلو اقایون نخندم..بعداز عبور از این مانع..وارد سالن فرودگاه شدیم..واونجا تازه شروع سوتی ها بود تا مشهد که دیگه اگه بگم زیاد ابروم میره😂😂تاهمینجا فعلا داشته باشین..اگه دوست داشتین بقیش رو مینویسم
پ ن":یه مدته زدم توکار دلنوشته*":.تنهایی من در اوج شلوغی ها کشف شد و ای کاش دنیا تکرار مکررات ان محبت های بی مهر نبود
پ ن":یکم دارم روی اعصابم کار میکنم😃زیادی بی اعصاب شدم😂کلا بنظرم خیلی ادم عجیبیم..اخه خیلی شادم خیلی پایم ولی بی اعصاب و حساس و زودرنج😉😉

خاطره maryam جان


سلام گایزززززز :)))
اومدم یکم حرف بزنم اینجا چون هم کسی من و نمیشناسه و مورد جاج مردم قرار نمیگیرم هم خیلی دلم میخواست بنویسم بعد تموم شدن امتحانا من خیلی تایممو میذارم روی کار و بشدت مشغول بودم دو هفته بعد امتحانا رو ک تابستونی ک میاد بتونم پس انداز خوبی داشته باشم کلا دو هفته سنگینی داشتم و همش فک میکردم ک یه مسافرت برنامه ریزی کنم ک یکم اوکی بشم کلا حالم اونجوری ک باید خوب نیس خیلی وقته و اروم نیستم زیاد بعد برگردم با انرژی بیشتری سر کارام و از اون طرفم power یکی از دستگاه های شرکت رو پیدا نمیکردم اون مدلی ک میخواستم بخاطر قدیمی بودن و نقص فنی دستگاه ها مسيولیتش با من بودوبعد کلی تماس با این شرکت و اون شرکت شاهرود پیدا کردم پس برنامه ریزی کردم هم برم دنبال پاورها هم برم خرقان (یه روستا اطراف شاهرود هست ک بشدت هوای خوبی داره)و معروف به خاطر شیخ ابوالحسن خرقانی و دراویش خیلی زیادن توی اون روستا هرچند وقت یکبار میان اونجا و هم تصمیم داشتم مراسمای اونا رو ببینم رقص سماع شون و صدای مضراب و عود و تار و این حرفا و بشدت موسیقی سنتی حالمو خوب میکنه حتما امتحان کنین این روستا رو خلاصه یه جایی هست توی خرقان عمارت پروین پیج اینستاشون رو دیده بودم عاشق فضاش شده بودم خونه های گلی با درای قدیمی و خیلی فضای سنتی و جالبی داشت رزرو اتاق کردم وبرنامه ریزی کردم چمدون جمع کردم و کلی هیجان داشتم چهارشنبه ک صبح زود راه بیافتم3ک توی ترافیک تهران هم نمونم سه شنبه از سرکار برگشتم یه سرگیجه خفیفی داشتم توی چن روز قبلش ولی زیاد نبود ولی اون روز شدید تر شده بود و گوشم هم وز وز میکردخیلی کلا سنگین بودم و همش فکر میکردم از خستکی بخوابم و استراحت کنم درست میشه رفتم سریع تر یخوابم ک صبح ساعت چهار و نیم پاشم ک تا پنج بتونم راه بیافتم ولی سرگیجم بیشتر شده بود و تعادل نداشتم اصن رفتن یه کديین خوردم و سعی کردم بخوابم خلاصه تا ساعت دو وز وز گوشم هم بیشتر شده بود و خوابم نبرد و استرس نخوابیدن و عقب افتادن از برنامه ها رو هم همش داشتم قشنگ یاد شب امتخانام افتادم ک خی میگفتم الان ساعت دو الان اگه بخوابم دوساعت میتونم بخوابم الان ساعت سه اگه الان بخوابم یکساعت و این روند ادامه داست:))خلاصه ساعت دو شده بود ترجیح دادم پاشم برم یه دست و صورتمو اب بزنم یه چیزی بخورم فک کردم شاید فشارم پایین :|اما توی سرویس تعادلم و از دست دادم و نفهمیدم چی شد انگار خونه دور سرم میچرخید و افتادم بعد چند مین سعی کردم نشسته نشسته پاشم برم بیرون از سرویس خلاصه با بدبختی و دست به دیوار لباس عوض کردم اسنپ گرفتم درمانگاه سرخیابون رفتم کسایی ک من و میشناسن میدونن چقدر از دکتر فراریم ولی واقعا تگران برنامه های فردا بودم ترجیح دادم بزم دکتر و با کمک راننده اسنپ رفتم توی درمانگاه اصلا تعادل نداشتم کلی معطل شدم از شانسم خیلی شلوغ بودو بوی الکل هم یه استرس بدی بهم میداد ناخوداگاه و یه خانومی بود ک بچه اش فوت شده بود و عزادار بودن همش هذیون میگفت و اصن حال خوبی نداشت کلا وضعی بود اونجا منم توی این موقعیت ها کاملا سیستمم بهم میریزه و نیاز به سکوت دارم باید یه چن مین یه جا تنها باسم ک اوکی شم ولی انقد سرگیجه داشتم حتی تکون هم نمیتونمستم بخورم میترسیدم بیافتم خلاصه تایمم شد و رفتم داخل دکتر یه خانوم سن بالای به شدت کیوت بود حالتام و گفتم بعد معایته گفت احتمالا مایع گوش میانیت تکون خورده عفونت چیزی نداشتی بزنه به گوش میانیت گفتم مال خ وقت پیش بودخ چند تا سوال دیگه هم پرسید فشارمو گرفت و علایم عمومی و چک کرد و گفت فقط باید استذاحت کنی اگه تشدید شد به گوش و حلق و بینی مراجعه کنی وهیچ دارویی نداد گفتم فردا باید برم سفر کاری واجب تاکید کرد اصلا رانندگی نکن و چن روز عقب بنداز خلاصه اسنپ گرفتم برگشتم خونه و خوابیدم تا ساعت سه ظهر بیدار شدم خیلی بهتر بودم سرگیجه خفیف داشتم ولی به شدت شب قبلش نبودتصمیم گرفتم راه بیافتم خلاصخ بهتون بگم مسیری ک از تهران تا شاهرود ۶ساعته من ۱۰ ساعته رفتم با بدبختی رسیدم و بهتون بگم به شدت سرگیجه بدی داشتم و علاوه بر اون گوشم علاوه بر وز وز درد میکرد ترجیح دادم مستقیم مسکن بخورم بخوابم رفتم تحویل گرفتم اتاق و و در و قفل کردم از بین وسیله هام ملافه و وسایل خوابیدن در اوردم و اسپری فلفل و شوکر هم کنارم گذاشتم برای امنیت بیشترو اصلا حال خوبی نداشتم اون شب و بشدت سخت گذروندم و تا خود صبح گوشم دردش زیاد شد و گلوم هم درد میکرد طوری ک انگار با چاقو خط خطی کرده یکی. بینیم گرفته بود و اصلا نمیتونستم نقس بکشم و هی هر یکساعت بلند میشدم و لهنت به خودم میفرستادم چرا راه اتفادم اصن چرا تنها اومدم پری ونیاوردم با خودم یا با یکی از دوستام نیومدم جوابش مشخص بود تنهایی میخواستم من حتی توی شلوغی ها هم دنیال تنهایی میگشتم یه مدته عمیقا تنهایی و سکوت میخواستم و ارامش نمیدونم چجوری بگم و درعین حال ک تنهایی میخواستم ناراحت بودم چرا کسی نیست پیشم باشه وقتی انقد حالم بده کلا درگیری شدیدی داشتم دهنم مزه خونه میداد انگار حرفامو کشنه بودم یاد حرفای یه بنده خدایی افتادم ک میگفت این روزا اگه نکشتت قوی ترت میکنه درجا وقتی این حرف و زد گفتم اره آدمای قرص و محکم و عصبی آدمای محکم و استوار افسرده ک مدام پلک چشمشون میپره و گوشه لبشون رو گاز میگیرن نمیخام …ناله کنم اما ظرفیت این روزام پر پر خلاصه صبح ساعت هفت رفتم از مسيول اونجا پرسیدم داروخونه روستا کجاست گفت داروخونه نداره فقط یه درمانگاه هست دارو هم داره فکر رانندگی تا شاهرود ک حماقت محض بود ترجیح دادم برم درمانگاه روستا گفت دکتر نیست رفته روستای ابر تا ظهر نمیاد درخواست داروی عمومی اموکسی و اینا کردم گفت تا دکتر نیاد نمیتونه دارو بده داشتم روانی میشدم حالم بد بود تنهایی بهم فشار اورده بود خستگی این چن وقت بلند بلند فریاد میزدم وظیفه شماست بهم دارو بدین اونم چرت و پرت گفت یکم بعدم گفت برین بیرون خانوم اومدم بیرون برگشتم سمت عمارت پروین از مسیولش یه بسته سرماخوردگی گرفتم و دوتا با هم خوردم ز زدم به حاج اقا (پدر بزرگم)ک اگه اشنای مطمین داره شاهرود ماشینم و بذارم و با پرواز برگردم ک بعد کلی نصیحت و شماتت ک واقعا اون لحظه پذیرششو نداشتم ک چرا تنها رفتی گفت هماهنگ میکنه وبلیط رزرو کنم ک دیدم هیچ کدوم از سایتای چارتار بلیط شاهرود تهران ندارن هنگ بودم اصن مگه میشه یه شهر ک جزو منطقه دو باشه بلیط پیدا نشه شماره چن تا خدمات مسافری و از نت گرفتم و ز زدم ک گفتن فرودگاه شاهرود کلا پرواز نداره یعنی اون لحظه فقط میخواستم جیغ بزنم و محکم با حرص موبایلمو پرت کردم یه ور دیگه سعی کردم برای چن مین اروم باشم من روزای خیلی سخت تری و گذرونده بودم با ارامش سعی کردم برخورد کنم ولی واقعا حال اوکی ای نداشتم . ز زدم به حاج اقا گفتم حالم بهتر شده بعد تموم شدن کارام برمیگردم بعد کلی حرف زدن متقاعدش کردم ظهر بود و فقط میدونستم با اموکسی کلاو جواب میده حالا هلاوه بر گوش راستم گوش چپمم درد میکرد وگوش راستم کلا کیپ شده بود و گرفته بود و به خودم قول دادم این دفعه دوره کامل اموکسی خوردن و ادامه بدم دلم نمبخاست برگردم درمانگاه روستابا اون عربده هایی ک زده بودم صبح ولی با اون حالم زانندگی تا شاهرود هم خماقت محض بود به یکی از کارگرای اونجا پول دادم یکم خوراکی و یادم اومد ک یه نسخه و گواهی از علی گرفته بودم برای استاد اناتومی برده بودم ک غیبتام بیشتر از سه جلسه شده بود نندازه من توش کلی دارو نوشته بود تاریخ هم نزد ک خودم بزنم خودمم نزدم فقط به استاده نشون دادم و گفتم برای استاد بیوشیمی هم باید ببرم اگه ممکنه گواهی ونسخه رو بدین به خودم میخواستم نگه دارم ترم بعدم استفاده کنم :)))دادم برام بگیره بعد یکساعتی برگشت گفت داروگفتن باید پزشک اونحا حتما تجویز کنه یعنی قشنگ میخواستم خودزنی کنم حالم بد بود و طاقت نداشتم اصن انگار یکی با چاقو یا تیغ خط انداخته بود روی گلوم نفسم هم اصلا بالا نیومد قشنگ کیپ کیپ شیر گرم کردم توی اشپرخونه اونجا و یکم اویشن ازشون گرفتم ریختم توی شیرم یکم بهتر شدم ولی فقط برای بیست دقیقه نیم ساعتی تصمیم گرفتم بیخیال شم و برم دکتر ک بتونم از بقیه مسافرت استفاده کنم کیف مدارکم ک دفترچه ام توش بود و گرفتم راه افتادم سمت درمانگاه روستا یارو تا من دید مسیول اونجا یه پوزخند زد و منم به روی خودم نیاوردم اشتباه از سمت خودم بود کاملا ولی خوب حال مساعدی اصن نداشتم یه فضای کوچیک و کثیف و شلوغ بود بوی گند الکل هم میومد رفتم سمت یارو و گفتم میشه لطفا برم داخل با پوزخند گفت دفترچه بیمه داری؟حرصم در اومد اگه صبح اونقد عربده نکشیده بودم میگفتم مگه دخترخالتم اینجوری با من حرف میزنی ولی… حلاصه بیخیال یارو شدم دفترچه دادم بهش گفت کوچولو همه مامان بابات نیستن لوس بازی هاتو تحمل کنن بیخیال یه پوزخند زدم ک دید از رو نمیرم حق ویزیت گرفت و هیچی دیگه نگفت منم منتظر نشستم اون خانوم ک قبل من اومده بود با دوتا بچه اومد بیرون بعد نیم ساعت خسته شده بودم حالم بد بود نمیتونستم بشینم خداروشکر سرگیحه ام خیلی کمتر شده بود ولی از گوشم یه مایعی بیرون یمومد ک حدس میزدم چرک باشه حالم داشت بهم میخورد گفتم برم تو گفت نه تایمت نشده هیچ کس قبل من نبود مطمین بودم یه ده دقیقه ای گدشت رفتم سمتش اقای محترم من واقعا حال مساعدی ندارم گفت برو تو دعا دعا میکردم خانوم باشه پزشکش بگم امپول ننویسه ولی متاسفانه یک گولاخ نیم وجبی بود ک احتمالا داشت طرح میگذروند سلام دادم اروم و بدون اینکه نگاه بکنم به پزشکه رفتم نشستم روی یه صندلی نزدیک میزش گفت بفرمایید شروع کردم توضیح پزشک قبلی رو گفتم و گفتم بعد رانندگی حالم خ بدتر شد شروع کرد معاینه کردن بعدم شروع کرد به سوال پرسیدن اخرشم گفت برای چی اینجایی گفتم مراسم دراویش و اومدم ببینم یه نگاه  به دفترچه ام کرد و گفت با این سنت به این چیزا علاقه داری یا ادای جوجه روشنفکرا رو درمیاری بالا تا پایینش و نگاه کردم و محکم اخم کردم هیچی نگفتم گفتم لطفا اموکسی کلاو بنویسن و شربت اویشن اگه دارین اینجا نبود دیفن بنویسین یه بسته هم سرماخوردگی بنویسین خندش گرفت چرا دکتر اومدی خودت انگار دکترتری که اون اقا بهم دارو ندادن وگرنه نیازی نبود درست میگین خندش گرفته بود هیچی نگفت و شروع کرد نسخه نوشتن گفت برو از اقای … تحویل بگیر بهم نشون بده طریق مصرف و اروم گفتم تزریقی نوشتین؟گفت چی گفتم هیچی گفت مطمينی هیچی؟چیزی نگفتم بیشتر از این میگفتم خودمو کوچیک میکردم رفتم از اون یارو دارو بگیرم با خنده نسخه رو خوند عملا تلافی میخواست کنه بی تفاوت توی مشما گذاشت داد بهم گفتم تزریقی هاشو بردارین استفاده نمیکنم به جاش دو ورق اموکسی کلاو میخوام بدون توجه بهم رفت تو اتاق دکتر و اومد گفت برو به دکتر بگو کوچولو یه نیشخند مسخره هم زده بود بیشتر رو مخ بودرفتم سمت اتاق دکتره با اخم و جدیت گفتم من تزریقی استفاده نمیکنم با اخم بیشتر گفت مگه دکتری تو نظر میدی گفتم اگه بهم میدین اموکسی کلاو اگه نمیدین برم شاهرود یه دکتر دیگه گفت باشه برو شاهرود عملا خودم هم میدونستم تا شاهرود با این وضعم نمیتونم رانندگی کنم گفتم سخته رانندگی تا شاهرود لطف کنین بهم دارویی ک میخوام رو بدین با پوزخند نگام کرد گفت نه جوجه روشنفکری با اخم گفتم به خودم مربوطه میشه لطفا نسخه تونو عوض کنین گفت بیار کمش میکنم جایگزین میذارم براش ولی واقعا نمیتونم حالت خوب نیست اصن ممکنه به گوشت اسیب شدید بزنه لجبازی نکن حتما اگه بهتر نشدی برو دکتر گوش و حلق و بینی بچه جون رفتم دارو و گرفتم از یارو برگشتم بازم چهارتا امپول بود و کلی قرص و شربت اروم گفتم من بشدتت فوبیا دارم نمیتونم تزریق کنم درعین حال اشکامم اویزون شده بود و مضطرب شده بودم شروع کرد توضیح دادن ک خواهرشم میترسه و کلی صحبت کرد از بیمارای خنده دارش وفضای روستا تا درساشون و اصلیتش از رشته ام پرسید تا علاقع ام به موسیقی سنتی و کارم بعدم گفت پاشو دختر برو بده اقای …. مسیول تزریفات اینجا هم هستن بده بزنه برات دوتا شو امروز بزن بقیه رو فردا گفتم دعوا کردم باهاشون تلافی میکنه گفت بگو بیاد باهاش صحبت میکنم توهم عذرخواهی کن ازشون میدونی حداقل پونزده سال ازت بزرگترن دخترشون همسن شماس اروم گفتم ببخشید گفت به خودشون بگوگفتم میشه نزنم گفت حالتو ببین گفتم من ازشون عذرخواهی میکنم ولی نمیزنم امروز دارو میخورم حالم خوب نشد فردامیام میزنم قول میدم گفت اوکی بیا نسخه رو عوض کنم ولیی حالت بد شد حتما بیا صبح من روستاهای اطرافم به اقای … بگو بزنه برات باشه ؟اوکی دادم و رفتم بیرون و بعد کلی توضیح به اقای …. ازشون عذرخواهی کردم و اونشب دارو خوردم و فردا هم دارو مصرف کردم و حلیم گرفتم و شیر و حسابی حواسم به خودم بود تا غروب بهتر شدم وبه برنامه هام رسیدم و تجربه دیدن مراسم دروایش فوق العاده بود فقط همبن یک کلمه میگم معرکه بود به تمام سختی هایی ک توی این سفر متحمل شدم می ارزید حتما اگه خواستین برین ببینین ولی خوب همیشه برنامه ندارن حتما اماربگیرین بعد برین
پی نوشت: برای سرماخوردگی چی بخوریم زودتر خوب بشیم از داروهای گیاهی دارم رسما میمیرم هی یکم خوب میشم دوباره باز بدتر میشم

خاطره مهدیس جان

سلام دوستان معرفی میکنم چون چنتا مهدیس داریم گفتم اشتباه نکنید
مهدیسم ۱۹ سالمه پشت کنکوریم عاشق علم پزشکی و ۶ سال درگیر بیماری عصبی گوارشی اما حدود یکسال بهتر شدم
 خواهرم فاطمه ۲۴ سالش و ماماست برادر بزرگم محمد ۳۱ ساله و مهندس عمران داداش وسطیم علی ۲۹ ساله و مهندس معدن اما کار ازاد داره بخاطر اینکه کار معدن روش فشار میاورد
وامیر حسین(اشکان) ۱۱ ساله کلاس پنجم عاشق کامپیوترو دروازه بان اما ووشو و اسکیت حرفه ای کار میکنه
اومدم خاطره عمل معدمو براتون تعریف کنم:
حدودا دوسال بود که بالا میاوردم(ببخشید)
هر چی میخوردم حتی یذره اب دارو غذا و هر چی
این بالا اوردن به حد شدیدی رسیده بود که دیگ هر غروب از شدت ضعف از حال میرفتم
هیچ دارویی بهم جواب نمیداد بارها اندوسکوپی شده بودم و ازمایش های مختلف و سنو و...
دیگ خسته بودم
همش جلوی دوستام بالا میاوردم و اونا چندششون میشد و گاهی یه حرفایی از دهنشون میپرید با اینکه من خودم اصلا نه از کلمه بالا اوردن و نه عمل بالا اوردن حالم بد نمیشه اما به دوستام حق میدادم و بعد یه مدتی ارتباطمو با همشون قطع کردم تا وجود من در دورهمیاشون اذیتشون نکنه از گروه تلگرام کلاسی لفت دادم و
و تو کلاس میز اخر تنها مینسشتم و گاهی تست میزدم و وقتی اونا با هم تعریف میکردن من خودمو با کتابا سرگرم میکردم تا تایم تنهایی بگذره و دوباره کلاس به حالت سکوت و درس برگرده
توی اون دو سال سختترین و دردناکترین مشکلات به سراغم اومد اون حجم تنهایی اذیتم میکرد و معدلم از حدود ۲۰ به ۱۷ رسیده بود دیگ امیدی نداشتم و کلافه تر از همیشه به زندگی ادامه میدادم
اوایل هر چند روز بستری میشدم و چون حالم واقعا بد بود هیچ گله و شکایتی نداشتم امپولامو بدون غر زدن میزدم و هر کاری دکترا میخواستن انجام میدادم
اما این بیمارستان رفتن ها فایده ای نداشت و من تصمیم گرفتم بیخیال بشم
موقع امتحانات ترم بشدت سختی میکشیدم و هیچ راهی نداشتم جز سوختن ساختن
وقتایی پیش میومد که روی یه خط از هر پاراگراف ده بار بالا میاوردم و بزور خودمو برای امتحان اماده میکردم و خب نمرات خوبی نمیگرفتم و این کاملا طبیعی بود و مطمئنم هر کس جای من بود و اون حجم درد و سختی رو میدید تحمل نمیکرد و جا میزد اما پزشکی برای من حکم زندگی و عشق و همه چیرو داشت
به پیشنهاد دیگران اندوسکوپی رفتم
رفتم زاهدان و پیش فوق تخصص گوارش رفتم وقتی وارد مطب شدم خیلی شلوغ بود حدود ۳ ساعت بعد نوبت من رسید داخل رفتم یک مرد ۵۰_۶۰ ساله با پوست تیره و کاملا جدی بود
سلام کردم و یه سری تکون دادن رفتم کنارشون نشستم حسابی ترسیده بودم از طرز برخوردشون
و شروع کردم توضیح دادن
یه ازمایش نوشت و گفت فردا برای اندوسکوپی اماده باشی و نتیجه ازمایش و بیار
همون شب رفتم ازمایشگاه که یه خانم ۳۵ ساله مسئول خونگیری بودن و خیلی مهربون رفتم داخل اتاق خونگیری نشستم اومد استینمو بالا زد و شروع کردن به پیدا کردم رگ
نفسم حبس شده بود اینبار نه مامانم کنارم بود نه بابام ته دلم خالی شد کسی نبود دلداریم بده خودم شروع کردم دلداری دادن خودم اروم باش مهدیس چیزی نیس صدبار اینکارو انجام دادی نگران چی هستی
که خیسی پنبه رو رو دستم لمس کردم
همینکه میخواست سوزنو وارد کنه دستم کشیدم و با حالت بغض گفتم نهههه تورو خداااا😭
گفت عه دختر خوب چیزی نیس که زودی تموم میشه صورتتو اونطرف کن که نترسی
دوباره پنبه کشید و وارد کرد
بغصم ترکید
نههه اییییی اخ اخ نگاه کردم دیدم از ۴ تا لوله ازمایش یکی پر شده
دیگ رسما از ترس میلرزیدم
اون خانوم هم میگف دخترم عه نترس دیگ
چند دیقه تحمل کن مگ نگفتم صورتتو اینوری نکن
لوله دوم زیر سرنگ گرف
کمکم پر شد
هنوز دو تا لوله دیگ مونده بود
گفتم بسه دیگ خواهش میکنم😭
کمکم گف تموم داره تموم میشه تمووووم
کشید بیرون جاش پنبه گذاشت
گفت همیشه انقد اذیت میشی با حالت بغض گفتم نه مامانم کنارم نیست همیشه پیشم ایندفعه نیومده وقتی مامانم هس هم دلم گرمه هم واسه اینکه غصه نخوره اروم وایمیستم
گف اهاا😊
گفتن فردا عصر ساعت ۵ جواب ازمایش امادس
رفتم خونه دختر داییم که زاهدان خونه داشتن
مستقیم رفتم داخل اتاق خوابی که برای من و بابا اماده کرده بودن
و از فرط خستگی خوابیدم
بعد یکی دو ساعت از شدت معده درد بخودم پیچیدم
دختر داییم مرغ سرخ کرده بودم با خیار شور و گرجه و من عاشق این ترکیب غذا بودم اما از درد نمیتونستم طرف غذا برم گه بابام بزور وادارم کرد بخورم اخه باید حدودا ۱۸ ساعت ناشتا بودم
شوهر دختر داییم رفته بود بیرون به بابا گفتم بابا به حبیب اقا زنگ بزن بگو رانیتیدین با اندانسترون بخرن حالم بده و وقتی اومد از هر کدوم یکی خوردم
صبح بیدار شدم و فقط یه چای نبات خوردم  از اندوسکوپی مجدد خیلی میترسیدم  و فقط از خدا و ائمه طلب کمک میکردم
حضرت زینب صدا میزدم تو دلم و ازش میخواستم برام طلب صبر کنه
تنم کاملا ضعیف شده بود و دیگ نای تحمل دردهارو نداشتم
اما هیچوقت گریه نمیکردم که چرا خدایا چرا من؟؟
فقط تحمل میکردم انگار دیگ عادت کرده بودن به درد کشیدن
عصر شد متاسفامه ماشینمون خراب شد و بابام رفت درستش کنه
و من مجبور شدم با دختر داییم و شوهرش برم مطب برای اندوسکوپی
وارد مطب شدم تمام بدنم میلرزید بخاطر ضعف و ترس
اما خیلی مظلوم نشسته بودم و هیچی نمیگفتم 
نوبتم برای اندوسکوپی شد رفتم داخل اینبار هم بدوم بیهوشی و بیحسی 
دیگ تحملم تموم شد بلند گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
همه تعجب کردن انگار میخواستن سرمو ببرن بی توجه بودم به اطراف ولی میدونستم یه امام حسینی هست که هر وقت متوسل میسم جوابمو میده
دعا میکردم زیر اندوسکوپی بیهوش نشم بیفتک رو دستای دختر داییم
رو تخت دراز کشیدم یه پلاستیک دور گردنم بستن
و دکتره با همون اخم همیشگیش وارد شد
و شروع کرد تا لوله وارد دهنم شد اشکام سرازیر شد
همینکه گیرنده های گلوم لوله رو حس کرد شرو کردم به دست و پا زدن
دکتره مدام میگف ارووووم ارووم دختررر عه اروم بااش دیگ
دیدن فایده نداره 
شوهر دخترداییم پاهام محکم گرفت و منشی دستام و دکتر گاهی سرمو به تخت فشار میداد تا تکون نخورم
اینبار بیشتر از همیشه درد کشیدم 
لوله اندوسکوپ تا روده هام برو
چ من فقط حیغ میزدم و بدنمو تکون میدادم
یهو دست و پام شل شدم و نفسم رفت
خدایااااا مررردم تو روو خدااا کمکم کن
خدایااا داارم جون میدم خدایاااا حالم لده
مامان کوجایی دخترتو کشتن
دکتره میگف ارووم دختر تحمل کن دیگ
اخرش یذره مهربون شد گفت دخترم یذره دیگ تحمل کن
و بعد ۱۵ دقیقه جون دادن کشید بیرون
دیگ نفس نداشتم فقط یه لحظه چشمم به دختر داییم افتاد داشت گریه میکرد
اشکام و صورتک پاک کردن و بعد پنج دیقه استراحت به حالت قهر و شکایت از عالم و ادم از اتق رفتم بیرون و خودمو رو صندلی های سالن انداختم و بلند بلند گریه میکردم
در همون حال که گریه میکردم یه دختر کوچولوی بلوچ با لباس بلوچی و لحجه زیبا دیدم داشت لواشک میخورد و مامانش بی توجه داشت با گوشی ور میرفت دیگ تحملم سر رسیده بود این بچه اگ این چیزارو بخوره باید این دردارو تحمل کنه مگ من احمقم یه تذکر ندم
دیگ رسما داد میزدم خانوم شما حال منو میبینی دارم جون میدم یه نیگاه بنداز من ۱۶ سالم
از شدت مریضی دارم میمیرم
چطور میتونی به یه بچه ۳_۴ ساله لواشک بیرون بدی هاان؟
میخوای بچتو بکشی اره
من لواشک نخوردم این حالم مامان بیچارم بهترین خوراکیو به ما داده این حال و روزم
یه نگا به بچه معصومت بنداز میخوای مث من باشه حالش میتونی ببینی یروز دخترت درد بکشه ارره؟؟؟؟😡😡😡
یکی نبود بگه بتوچه بی تربیت سر مردم داد میزنی اختیار بچشو داره
اما اون خانوم بهم حق داد و دیدم لواشک ازش گرفت
بچه به گریه شد
دستشو گرفتم رفتم رو پله های ساختمان پزشکان نشستم
گفتم دختر گلم خاله جون نفسم شما انقد حوشگل و نازی(انصافا بلوچا خوشگلن) خوبه یه روزی همش دل درد بشی یه عالمه بهت امپول بزرگ بزنن اره خاله؟
گفت نه
گفتم خب دخترکم پس نباید لواشک بخوری عزیز دلم لواشک اصلا واسه بچه ها خوب نیس قربونت بشم
ببین من کوچولو بودم یه چیز بدردنخور خوردم دلم درد میکنه
اصلا تو میدونی من چرا گریه میکنم؟؟
گفت نه
گفتم اون دکتره تو اون اتاق یه امپول بزرگ دردناک بهم زد اخه دلم درد میکرد
منم دردم اومد گریه کردم
شما دیگ نخوری چیزای بدردنخور باشه خوشگل خانوم؟؟ قبول کرد
رفتم از دختر داییم پرسیدم فایزه خانوم دکتر چی گف
گفت باید خودت بری داخل
وقتی رفتم دکتر گف سر معدت کاملا اسفتکترش شل شده و منقبض نمیشه همین باعث بالا اوردن مکرر میشه
گفتم خب چی میشه دکتر؟
گفت چن وقته اینجوری هستی گفتم دو سال
گفت خب چه داروهایی استفاده کردی دونه دونه براش توضیح دادم که گفت خب خانوم تو همه داروهارو استفاده کردی و جواب نگرفتی از طرفی خودت میگی مقاوم به درمان دارویی هستی دیگ راهی جز عمل به ذهنت میرسه؟
اعصابم از طرز برخورد کردنش با یه بچه ۱۶ ساله که داره این همه درد تحمل میکنه داغون بود خجالتم نمیکشید والا
سر اندوسکوپی انقد اذیتم کرد هر دعاو لعنتی بود نثارش کردم
مردیکه چییززز
منم نامردی نکردم گفتم دکتر والا من دکتر نیستم شما کلی درس خوندی من فوقش از معده خیلی حالیم بشه یه فصل گوارش تو زیست خوندم و تمااام
از من میپرسین بجز عمل راهی هست یا نه؟
و با حالت عصبانیت بلند شدم از روی صندلی کنارش و زدم بیرون
تو راه تو ماشین دختر داییم بودم بهش گفتم فایزه خانوم حالم خیلی بده فشارم پایین گمونم دارم از حال میرم
دختر داییم هوشبری خونده
به شوهرش گفت حبیب اقا یه لحظه وایسا واسه این بچه یه ب کمپلکس بخریم تا شنیدم اسم امپول برد از جا پریدم گفتم نه نه نیازی نیس ممنون میرم خونه اب قندی چیزی میخورم حالم جا میاد
مدیونید اگ فک کنید میترسیدم از دختر داییم خجالت میکشیدم😂
اونم اصرار نکرد منم موفق و موید شدم
رفتم خونه یه خورده شام خوردم و منو بابام برگشتیم شهر خودمون
حدودا سه ساعت تو راه بودیم من حالم بشدت بد بچد و از بالا اوردن تا اون حد خسته از طرفیم ناشتایی های چند روزه مخمو مختل کرده بود😂من مهدیس شکمو تپلو حالا مث سوسکی بودم که تو اب افتاده ازهمه بدتر پوست صورت و لبام کاملا خشک و ترک خورده بود و هر کی منو میدید جا میخورد فک میکرد از دهات ننه مندلی  اومدم😂
حالم بد بود صندلی رو عقب دادم و دراز کشیدم بابام هی زیر لب دعا میخوند (داشتم میمردم دحتر فنچول بابا که کلی سرش قسم میخورد جلو چشاش داشت تلف میشد و این سخت ترین صحنه ایه که یه پدر میتونه از دختر۱۶ سالش داشته باشه کمرش شکست موهاش سفید شد تو ۵ سال و من با پیر شدن پدر و مادرم مردم و زنده شدم )
با بابام حرف میزدم حواسشو از بابت خودم پرت میکردم چرت و پرت میگفتم و بروز مبخندوندمش تا اینکه ساعاتی ۱-۲ رسیدیم شهرمون منکه بیهوش بودم از شدت خستگی و ضعف اما دلم بجا گرفته بود داشت خفم میکرد میدونستم بخاطر چی بود رفتم تو اتاق مامانم بغض گلوم گرفته بود گفتم مامان امروز فهمیدم اگر یه روز کنارم نباشی میمیرم😭 مامان دردم اومده اذیت شدم دختر کوچولوها تنها اندوسکوپی میشه تو بدترین شرایط با بداخلاق ترین دکتر تو کنارش نیستی مامان امروز بیشتر از همیشه بهت نیاز داشتم اما نبودی حتی بابام نبود مامان حالم بده دیگ تا کی تحمل کنم؟؟؟
این اولین باری بود که بخاطر خستگی از بیماری گریه کردم آنقدر گریه کردم که دیگ نفهمیدم چطوری صبح شد روز بعد مثل همیشه شروع کردم داروها و خوردن داروهای تکراری و دردهای.... دیگه کلافه بودم نمی‌تونستم جلو دوستان این حقارت تحمل کنم من ارشد اونا بودم از هر لحاظ درس اخلاق و هر چی...
از همینجا بود که جرقه عمل تو ذهنم زده شد خدا شاهده یک لحظه هم استرس نداشتم نه از بابت عمل نه امپولای بعدش خیلی عادی بودم خییلیی و جالبتر ازون با همین حال درس می‌خواندم و بدون هیچ نمره زیر ۱۵ خودمو بالا میکشوندم اولین کاری که کردم سرچ تو اینترنت بود با این تیتر
"جراحی آنتی رفلکس معده"
حدود سه چهارتا مقاله معتبر خوندم که بیشترشان برای جلوگیری از سرطان معده جراحی رو تایید کرده بودن اما عوارضش گفته بودن ولی من به عوارضش بی توجه بودم انگار چشام کور و گوشام کر شده بود نسبت به همه چیز من باید ازون حالت رها میشدم حتی حتی حتی اگر تموم میکردم شماره یه جراح عمومی با واسطه گیر آوردم  و یه شب زنگ زدم خودمو معرفی کردم گفتم این مشکل حدود دو سال دارم و...اونم عمل تایید کرد خوشحال بودم اما چطوری به مامان بابام میگفتم؟؟؟ در همین حال و احوال بودم در حالی که مامان بابام ذره ای از تصمیم برای جراحی خبر نداشتم...
یه روز رفتم اورژانس بیمارستان دم در بیمارستان جراح دیدم و خیلی خوشحال شدم گفتم بابا نگه دار من یه کاری دارم زود برمی‌گردم نزدیک رفتم و با نهایت احترام سلام کردم و مشکلمو گفتم ایشون هم گفتم فردا با مدارک بیاید کلینیک
حالا خدایا چجوری باید به خونوادم میگفتم اونا بشددتت با جراحی مخالفت میکردن رفتم سوار شدم بابام گفت کی بود مهدیس؟؟گفتم دکتر جراح خب تو چیکارش داشتی گفتم بابا برو خونه توضیح میدم رسیدم خونه بابام قضیه رو مثل بلبل به مامانم گفت(الهی بمیرم براشون با این تصمیماتم) خیلی منطقی و در نهایت ادب توضیح دادم براشون البته خطاب به مادر..مامان من چند وقته مریضم چند وقته دارم بالا میارم؟؟ببین پوست بدنم خشک و کبود شده مدت طولانی دارم دارو میخورم اما نتیجه نمیده چون بدنم مقاوم به درمان دارویی  من دکتر که زاهدان رفتم گفت بجز جراحی راهی نیست رفتم با جراح حرف زدم ببینم چه نظری داره اگه مشکلی نبود که من عمل بشم مامان خودتم میبینی چقدر خسته شدم من کلی تحقیق کردم میگن جراحی کردن در هر صورت بهتره تا نکردن و...
متقاعد نمی‌شدن اونا بهر حال نمی‌خواستن من جراحی بشم چاره ای نداشتم جز گریه راهی نداشتم اصلا یه بغض سنگینی داشت خفم میکرد 
گفتم مامان لااقل اجازه بده با دکتر جراح برم فرداحرف بزنم ببینم چی میگه خیلی مبهم گفت "برو"می‌دونم نگرانم بود وااای خدا قند تو دلم آب شد رفتم تو اتاقم پریدم از خوشحال چه آدم بدبختی بودم😞
فردا صبح بیدار شدم یکسری مدارک و نتیجه اندوسکوپی رو برداشتم رفتم کلینیک نوبت گرفتم مامانم باهام اومد رفتم برای دکتر دوباره توضیح دادم اونم یه فوق تخصص جراحی کم تهاجمی پیشنهاد داد برای مشهد و یه معرفی نامه جراحی بهم داد
حدودا یه هفته ای داشتم رو مغز خوانوادم کار میکردم که بزارن من جراحی و انجام بدم(سماجتم بخاطر خستگی بود دو سال یکسره بالا آوردن داغوونم کرده بود😞) تو تمام اون هفته برگه معرفی نامه رو نگاه میکردم و آرزوم این بود که جراحی بشم تا تموم بشه این کابوس تلخ تا اینکه بعد یک هفته رفتم مشهد تا برم پیش اون جراح اصلیه خلاصه اینکه رفتم پیشش و برگه بستری داد و گفت برای ۱۸ روز دیگ بیمارستان بستری باشی اما اینجا پایان قضیه نبود
برگشتم خونه حدود ۱۰۰۰ کیلومتر راه تا خونه بود که مخالفت ها به اوج خودش رسید و من هر روز هر ساعت هر لحظه گریه میکردم و بالا میاوردم دیگ صبرم تموم شده بود و احترام و ادب یادم رفته بود
سعی میکردم بهر روشی هست از خودم دفاع کنم وقتی حتی یک نفر نبود از من دفاع کنه حتی یه نفر نبود...😢😞
به یکی از دوستام ماجرای عملو گفته بود دوست که نه ولی آشنا بود توی مدرسه ازم پرسید تاریخ عملت کی هست گفتم ۲/۱۰ همه مخالف بودن اما من امیدوارم بودم که این اتفاق بیفته ده روزی گذشته بود و ماجرا کمی پایین کشیده بود اما درست نزدیکی تاریخ بستری که بود دوباره یه موج از درگیری های ذهنی به خونه وارد شد اما من روز قبل بستری شدن رفتم مشهد وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم بیمارستان امام رضا (ع) کسایی که بیمارستان قدیمی امام رضای مشهد دیدن میدونن مثل قصر توی یه باغ بزرگه تا دم بخش جراحی رفتیم اما مامانم دلش نیومد ببرتم الهی بمیرم بخاطر تمام زجرایی که دادمشون😭 برگشتم بین درختای حیات بیمارستان قدم میزدم و گریه میکردم دل تو دلم نبود خودمم دو دل بودم عمل معده اصلا برای یه دختر ۱۶ ساله راحت نبود از طرفی چند سال بالا آوردن یکسره صد درجه بدترررر بود...بین درختا تو اون حیات بزرگ راه میرفتم چشام گرفته بودم یهو نفهمیدم کجام ترسم بدتر شد تا اون زمان دختر مستقلی نبودم اما بیماری مستقلم کرد بیماری قویم کرد و بشددتت شجاااع
خودمو جمع و جور کردم اشکام پاک کردم رفتم نگهبانی گفتم ببخشید اقااا بخش جراحی کدوم طرفی گفت عمو تو تنها چیکار میکنی گفتم امروز باید بستری میشدم هیچی بیخیااال نمی‌دونم خانوادم کجان جا بخش جراحی بودن من رفتم دیگ راهو پیدا نکردم راهنماییم کرد وقتی داشتم میرفتم مامانم گفت تو کجایی دختررر و اشکاش ریخت اشکای من بیشتر عذابش میداد رفتم نزدیکش گفتم مامان اگ عمل نشم خودکشی میکنم مامان یبار دیگ میگم اگه عمل نشم حتما خودکشی میکنم این کارو میکنم یهو عصبانی شد گفت تو غلط میکنی تو خیلی پررو شدی و...با تشر سرم داد زد رفتم روی یه سکو نشستم و بلند بلند گریه میکردم
دوباره اشکامو پاک کردم مهدیس محکم باش دختر قوی باش رفتم پیش بابام مثلا با مامانم قهر بودم گفتم فردا اول وقت پیش فوق تخصص گوارش میرم هر چی گفت همونو انجام میدم اون روز بی نتیجه رفتیم خونه اقواممون که اونجا بود بین مسیر یه ساندویچ خریدم و شروع کردم تنهایی خوردن و تا تهش خوردم که حالم یهو بد شد و بیش از ده بار بالا آوردم دیگ مردم و زنده شدم شاید اینجا اولین جرقه ای بود که مامانمو کمی برای عمل راضی میکرد فردا اول وقت رفتم یه کلینیک فوق تخصصی خیلی بزرگ و پرس و جو کردم و یه دکتر خوب پیدا کردم بزور و به هزار بدبختی رفتم داخل و توضیح دادم دکتر گفت عملو با توجه به شرایطت باید انجام بدی اما یکسری آزمایشات قبل عمل هست که باید انجام بشه هزینش فلان قدر میشه الان این مقدار هزینه دارین؟!!سرمو به نشونه نه تکون دادم و خیلی سنگین گفتم نه....
و رفتم بیرون و تمام حرفایی که دکتر برام گفت مو به مو منتقل کردم بعد دکتر رفتن دیگه تصمیمم کاملا جدی شد و حتی اون ذره شک و تردیدی که داشتم برطرف شد ساعت ۱۲ بودو تاکسی گرفتیم رفتیم بیمارستان امام رضا بخش جراحی اما اینجا هنوزم مامانم به هیچ عنوان راضی نبود وارد بخش که شدم نگهبان یسری برگه داد دست منو بابام و گفت امضا کنید و رضایت بدین که عمل و با شرایطش می‌پذیرین بابام با اکراه امضا کرد ته دلش اصلا راضی نبود نوبت من رسید امضا کردم اما دلم نمیومد پاش اثر انگشت بزنم دل تو دلم نبود یه استرس عجیبی داشتم اما دل و زدم به دریا و پاشو اثر انگشت زدم اینجا بود که دیگ مامانم باهام قهر کرد و اصلا باهام حرف نمی‌زد هنوز که هنوز بهش حق میدم اما اون روزا اون ساعتا و دقیقه ها خیلی به یه همدم نیاز داشتم و کسی باهام نبود...فضا سنگینتر از همیشه بود مامانم حرف نمی‌زد و بابام بزور حرف میزد و من داشتم توی کولم وسایلمو جمع میکردم تمام وسایلایی که لازم داشتم و جمع کردم یه دست لباس راحتی با مسواک و خمیر گوشی و هندزفری و یک کتاب زیست دوم انداختم تو کولم ساعتای چهار بعدازظهر باید پذیرش میشدم داخل بخش نزدیکای چهار منو زن داداشم و بابام تاکسی گرفتیم رفتیم بیمارستان در ورودی بخش نگهبان گفت آقا شما و خانوم(زن داداشم) نمیتونین داخل بخش برین مریض امشب و بدون همراهی باید باشه فردا بعد عمل همراهی بیاد یهوو شوکه شدم ته دلم خالی شد زن داداشم مث خواهرم بود رفیقم بود (میگم بود چون دیگ نیست خونوادش زندگی اون و داداشم خراب کردنو من سه سال زن داداشم و ندیدم) گفتم معصوم نهههه تو بااید باشی آقاهه اینبار جدیتر گفت نمیشه خانوم قانون بخش همینه دیگ معصومه رو بغل کردم در گوشم گفت مهدیس آبجی دلت قرص باشه قربونت بشم تا صبح برات دعا میخونم محکم‌تر تو بغلم فشارش دادم گفتم چاکرتم جدا شدیم از هم یهو از وسط سالن یه خانوم۴۰ ساله که مریض بخش بود صدام زد گفت دخترم بیا عزیزم من هستم بیا پیشم رفتم نزدیکش گفتم سلام خانوم من مهدیس هستم مریض جدید بخش خلاصه یکم حرف زدم از آخر گفت هر کاری داشتی من هستم دخترم احساس تنهایی نکنی و....
رفتم استیشن و دوباره معرفی من مهدیس....هستم برای جراحی....اومدم مریض فلان دکترم و ازین حرفا منشی بخش راهنماییم کرد و گفت اتاق یک تخت سه برای تو هست کوله به پشت داشتم بخش جراحی و برانداز میکردم و کمی کنجکاوی و فضول تا اینکه اتاق یکو دیدم رفتم داخل دو تا مریض بستری بودن یه پیرزن که گمونم کبدش جراحی شده بود و کلی لوله و دستگاه بهش وصل بود و یه دختره ۲۵ ساله حدودا به بیماراو همراهیاشون سلام کردم  و بدون مقدمه رفتم رو تختم نشستم نه من چیزی گفتم نه اونا منم گوشیمو درآوردم یکم با معصوم پیام بازی کردم بعدش کسل و گشنم شده بود یه آه از سر تنهایی و دلتنگی کشیدم و زنگ زدم معصوم گفتم گوشیو بده دست مامانم اینجا حدودا ساعت ۶ بود مامانم از پشت تلفن با لحن تشرگونه یه چیزایی مبهمی گفت و گوشیو نگرفت اینجا برای من مهدیس که دختر فوق العاده مامانی و وابسته ای بودم اوج بدبختی بود قطع کردم و گوشیو محکم کوبیدم تو تخت و شروع کردم گریه کردن حالا هر چی اون زنا میگفتن دختر خوب چی شدی چرا گریه می‌کنی اصلا جواب نمی‌دادم و بیشتر گریم می‌گرفت آخرش یه پرستار آقا حدودا ۴۵ ساله رو صدا زدن بیاد منو راضی کنه گریه نکنم خیلی مهربون بود خدا خیرش بده اومد بالا سرم کلی نازمو کشید و قربون صدقم رفت که گریه نکنم گفت دختر گلم چی شده چندبار گفت آخرش بهش گفتم اونم گفت اونا پدر مادرن صلاح ادمو میخوان مطمئن باش این رفتارم بدون فکر و از روی نگرانی بوده و الا اونا کلی دوست دارن و....با حرفاش آرومتر شده بودم اما تا ساعت ۹ یعنی حدودا سه ساعت یکسره گریه کردم ساعتای ۹ بود دیدم غذا آوردن من اصلا متوجه نشدم حسابی گشنم شده بود یادمه غذاشم خوراک گوشت چرخ شده بود با اشتهای نسبتا زیادی شروع کردم خوردن دوتا خوراک با کلی خیارشور خیلی خوشمزه بود برخلاف غذاهای بیمارستان‌های دیگ ی تیکشو خوردم که احساس کردم دارم بالا میارم گذاشتم کنار غذارو و سعی کردم نفس عمیق بکشم که تهوم برطرف بشه بالا نیارم که یهو بی اختیار بالا آوردم(با عرض معذرت) حتی فرصت نکردم برم تو دستشویی جایی سریع دستام جلو دهنم گرفتم و دویدم سمت روشویی تو اتاق و باااز همشو....دیگ کلافه پریدم رو تخت دیدم مامانم زنگ میزنه نمی‌تونستم جوابشو ندم اون مامانم بود بهرحال گوشیو برداشتم سلام مهدیس جان خوبی مامان یهو اشکام ریخت گفتم بد نیستم غذا خوردی؟ آره مامان ولی...ولی چی؟! همشو بالا آوردم بیخیال سرعت قطع کردم که همون پرستار آقایی که اومد دلداریم بده برام لباس آورد ازون لباسهای صورتی گشاد و برای مریض کناریمم آورد بی توجه بهش صورتمو طرف دیوار کردم و داشتم به افکارم ادامه میدادم که خانوم تخت چهار که حدودا۳۵ سالش بود گفت دختر خانوم گفتم بله گفت اسمت چیه؟!مهدیس مهدیس خانوم بیا بریم با هم رختکن لباسامون عوض کنیم گفتم نمیام شما برین گفت نمیشه که بلند شو باید لباسات عوض کنی(ایشون جراحی صفرا داشتن) گفتم من اون لباس صورتی هارو نمیپوشم  اومد دستم گرفت گفت پاشو دختر خوب تو چرا آنقدر کم حرفی پاشو مجبور شدم باهاش برم لباس های صورتی رو پوشیدم اومدم رو تخت دوباره یه پرستار آقا که جوون بود با اون گاری داروهاش اومد گفت شما و شما مریض جدید هستین درسته؟! ماهم تایید کردیم اومد سمتم گفت استینتو بزن بالا برات انژیوکت بزنم منم بدون لجبازی انجام دادم بهش گفتم میشه پشت دستم بزنین گفت واس چی گفتم خب اونجا درد میگیره گفت میزنم که درد بگیره نمیزنم که حال کنی ازین طرز حرف زدنش بشدت بدم اومد و دیگ اصلا تا روز آخر باهاش خوب نبودم همینکه پنبه کشید رودستم کل بدنم خود بخود سفت شدگفت آروم باش بعد سوزن فرو کرد تو دلم جوری که متوجه نشه جیغ زدم و از خدا خواستم تموم کنه این ماجرا رو اما بعد جراحی همه چی از اول با شدت بیشتری شروع شد
#ادامه_دارد_

خاطره فاطمه جان

سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه من دوساله خواننده خاموش وبم الان میخوام فعال شم😊😊 
یه بیو کلی بدم: اسمم فاطمه است 18 سالمه. دوتا داداش به اسم محمد امین 24💗 و محمد علی 22💗 دارم که ازشون بدجوری حساب میبرم هردو به خاطر شغلشون زیاد خونه نمیان و بیشتر ماموریتن😔. خانواده ی پدریم عمو عمه همه فوت کردن به جز عمو کوچیکم که تهران و البته پزشک که لطفش شامل حالم نشده😶😶.خانواده مادریم دکتر نداریم خداروشکر. من اسپاسم عضلانی دارم وقتی عصبانی بشم میگیره و نمیتونم نفس بکشم.خب بریم سراغ خاطره:
هفته پیش جمعه تو باغ بودیم😍 که یه دفعه به شوهر خالم زنگ زدن و گفتن سریع بیاین حال مادربزرگم بد شده(بیماری قلبی داره) 😱😱همه خاله هام و داییم رفتن ما موندیم باغ(پسرخاله هامون دختر خاله هام)که جمعا دوازده نفر بودیم. همه سرشان تو گوشی بود.تا اینکه زنگ زدن گفتن خطر رفع شده😧😧. دو روزه بعد مرخص میشه. به ماگفتن برگردین که پسرخاله ی بزرگم محمد گفت بمونیم کمی حوصلمون باز شه😁😁 اونام موافقت کردن بعد توصیه های لازم😑😑. تصمیم گرفتیم آب بازی کنیم ۳ ساعت تمام از ساعت ۱۲ تا ۳صبح آب بازی کردیم 🙄🙄هوا خیلی سرد بود لباسم نداشتیم با همون لباسا کنار آتیش نشستیم بعد ۱ ساعت که لباسامون خشک شد رفتیم تو پسر داییم فیلم ترسناک گذاشت 👹👹👻😨😨ما هم نشستیم با هزار تا صلوات و آیت الکرسی نگاه کردیم. من از بس صلوات فرستادم نمیدونم کی خوابم برد.😪😪وقتی بلند شدم قشنگ بدنم درد میکرد گوشام گلوم تقریبا رو به موت بودم🤒🤕😷 یه نگا به اطرافم کردم دیدم همه مثل منن. نگو پسرخاله بیشعورم کولر رو روشن گذاشته بود😡😡. اون روز رو هر طوری بود سر کردیم. البته بگم همه گوشی به دست تو نت دنبال دارو بودیم ولی جواب نداد که نداد.😔😔
تا اینکه فرداش خالم اومد باغ ما رو اون طوری دید کم مونده بود غش کنه. قشنگ شستمون انداخت رو بند.
گفت پاشیم بریم دکتر که همه باهم گفتیم نه.هرچه از اون اصرار از ما فرار. آخرش تنبیهمون کردن مجبور شدیم فرش بشوریم. موقع رفتن خالم بهم گفت پس فردا داداشت میاد اون وقت خودت باید جواب بدی.😨😨
ماکه دیدیم چاره نداریم گفتیم بریم دکتر ولی چون اکثریت از آمپول خاطره خوشی ندارن بقیه به پای اونا سوختن😑😑(یکی برای همه،همه برای یکی:شعار ما😁😁)در این بین گوشی من از بس داداشام بهم زنگ میزدن سوخت آخر خاموشش کردم.
به فکر فرار بودیم که یاد خونه ی پدربزرگم افتادم چون عموم اینجا نبود کسی بهش سر نمیزد کلیدش دست من بود😍😍.از شانس گندمون خالم به نگهبان سپرده بود که مواظب باشه ما در نریم(پرونده سفید).🙄🙄 ما هم از دیوار پریدیم تو کوچه و سوار شدیم رفتیم. گوشی ها همه خاموش تا نتونن پیدامون کنن. سرمست از فرارمون رفتیم خونه پدربزرگم.😁😁 از فرط خستگی همه یه جا افتادن خوابیدن.😪😪  صبح با احساس نوازش موهام بلند شدم امین بالا سرم بود😨😨 یه دفعه از ترس نشستم به سرفه افتادم بقیه با صدای من بلند شدن که حالشون بدتر از من بود😫😫.به معنای واقعی لال شدم. به خودم اومدم دیدم داداشام داره مانتومو تنم میکنه بقیه هم دارن بی چون و چرا حاضر میشن😔😔. همه سوار شدیم پیش به سوی بیمارستان. تو راه امین و علی اصلا نگام نمیکردن یعنی وضعیت خراب بود.
تا رسیدیم همه با تعجب نگاه میکردن قوم مغول بودیم نوبت گرفتیم نشستیم. هممون به ترتیب با داداشاشون میرفتن داخل آخرین نفر من بودم (البته بگم همه دو روز بستری شدن.) تا نشستم دکتر معاینه کرد یه چپ چپ نگام کرد بعد گفت این چه وضعشه آخه بعد شروع به نوشتن کرد😑😑. تا خواستم حرفی بزنم امین پیشقدم شد گفت چند روزیه سرش گیج میره ضعف میکنه اشتها نداره دلیلش چیه؟! دکتر رو به من کرد گفت برو رو ترازو یه نگاه به قدم کرد یه نگاه به ترازو گفت زنده ای تو؟! (وزنم 50 قد175) برات تقویتی مینویسم توام دو روز مهمون مایی. 
دیگه به گریه افتادم.😭😭😭 انقد التماس و گریه کردم آخرش داداشم راضی شد بستری نشم. اومدیم بیرون داداشم رفت داروها رو بگیره. منم گریه میکردم که علی بغلم کرد و قربون صدقم میرفت وسطش دعوامم میکرد. تا امین اومد کیسه دارو رو دیدم گریم اوج گرفت داشتم میلرزیدم. دستم گرفت برد سمت تزریقات (اینم بگم دختر خاله هام قشنگ قبل من بیمارستانو رو سرشون گذاشته بودن)من که رفتم پرستار گفت پنیسیلین کی زدی؟ داداشم گفت نزده تا حالا 😶اول تعجب کرد بعد گفت استینتو بده بالا که من گریه میکردم نمیزاشتم. امین اومد جلو خودش دستمو آماده کرد تا سوزنو زد یه ایيییییی محکم گفتمو بازم گریه.😭😭😭  یه ۲۰ دقیقه بعد اومد نگاه کرد گفت حساسیت نداری دراز بکش. با زور خوابیدم علی پاهامو گرفت امینم کمرمو . اولی رو زد زیاد درد نداشت دومی هم فقط سوزوند سر سومی وای نگم از دردش فقط سوخت فقط گریه میکردم😭😭 گفت یکم استراحت کن الان میام علی داشت پامو ماساژ میداد امینم معلوم بود داره عذاب میکشه رفت بیرون با پرستار اومد. آمپولو آماده کرد گفت یه نفس عمیق سوزنو زد یه لحظه از شک دردش مات شدم که با صدا زدن امین شروع کردم به دادکشیدن:ایيییییی داداش پام آی😭😭😭😭 مامانننننننننننننننن ای😭😭 پام دیگه آخرش فقط جیغ میزدم😭😭.تمومم شد درش آورد. امین بغلم کرد هی قربون صدقم میرفت ولی من فقط گریه میکردم انقد که درد سوزن سرم رو نفهمیدم. دوتا آمپولم تو سرم خالی کرد رفتم منم آروم آروم چشام گرم شد خوابیدم. فقط موقع در آوردن سوزن بیدار شدم بعدش امین بغلم کردو برد سمت ماشین. رفتیم خونه خوابیدم یکمم چت کردم 
وتمام.......
البته شبش، فردا و پس فردا بازم آمپول زدم آگه بخواین خاطرشو میزارم.
ممنونم ازتون. ببخشید اگه بد بود به بزرگی خودتون
  ببخشین.💗💗💗😘😘😘😘😘

خاطره سام جان

آقای سام😎
سلام چطورین؟😀
کنکوردادم تموم شد🕺🕺
لعنت بهش آخیش دارم نفس میکشم الان😃
خداروشکرامسال حواسم بودکه اتفاقی نیوفته🙂چندروزپیشم شدیکسال که عمل کردم😥آمابینتیجه😭
یادروزای عمل افتاده بودم گفتم حتما بایدتعریف کنم
هربارکه قصدمیکنم دیگه ننویسم تاسرم خلوت تربشه اصلانمیتونم سرش بمونم زوددلم تنگ میشه میام مینویسم
ولی الان که دیگه کنکوردادم تموم شد هفته یه خاطره مشتی مینویسم😎😎😎یه دلی ازعزادربیارم😂البته اگرخاطره سازنشم😑

برم سراصل مطلب
پارسال بودآخرای سال که میرفتم امتحان میدادم😣هنوزامتحانای آخر سال مدرسه شروع نشده بودکه یه شب هرکارکردم خوابم نبرد😪وحسابی هم عرق کرده بودم وحالم بدِبدبود😥😥 سورناکه اون موقع کوچیک تربودو خوابش تایم نداشت مجبوربودیم شبا شیفتی بیداربمونیم ومواظبش باشیم🤦‍♂️من سرشب به قصدخوابیدن ازسرشب رفته بودم تواتاقم اماوقتی خوابم نبرد ازاتاق اومدم بیرون ودیدم باباسورنارو خوابونده وخودشم خوابیده😪دلم نیومدبیدارش کنم😫سرموگذاشتم رو بالشت باباوبازم سعی کردم بخوابم اما بازم نشد🤦‍♂️انقدرعرق کرده بودم که انگارموهاموزیرشیرآب گرفته باشم😓بابا انقدرخسته بودکه اصلامتوجه نشده بود بالشت غرق آب شده😟مامان که واسه شیردادن سورنابیدارشده بوداومدازاتاق بیرون ومنودید😥پاشدم گفتم بیدارت کردم ببخشید😰گفت نه مامان خودم بیدارشدم چه قدرعرق کردی🤔گفتم میخواستم باباروبیدارکنم تازه خوابیده بودنشد😰گفت حالت خوبه؟گفتم نه مامان😢گفت باشه نترس،سورناروداد بغلم وگفت درازبکش،بعدباباروبیدارکردو یه لباس تابستونی تن سورناکردورفتیم بیمارستان،خیلی حافظم خوب نیست(خب تویک سال سه تاجراحی داشتم که دوتاش بیهوشی طولانی داشتم😰درک کنیددیگه بیهوشی کلی حافظه روداغون میکنه😭)امااینوخوب یادمه که تقریباازبعدعیدتا دیقه۹۰که برم واسه عمل بدترین حال کل عمرموداشتم،به خصوص ازوقتی که بستری شدم،تب شدیدوضربان بالا😭😭شرشرعرق میریختم وتویک ماه نزدیک۱۰کیلووزنم کم شد🤦‍♂️دردشدیدوضعف زیادی😭😭😭توبیمارستان به شرط این که سورناپیش من بمونه اجازه دادم تواورژانس نگهم دارن😑دکترمیومدبهم سرمیزدهردفعه هم کلی التماس میکردکه بایدبستری باشی😐دیگه چی دکتر😐😐مگه عقلمو ازدست دادم😑نزدیک ده روزمیشدکه بستری بودم ومدرسه نمیرفتم تاروزی که اولین امتحانموبدم🤦‍♂️😰صبح اولین روزی که بستری اورژانس بودم دکتر اومدمعاینم کردیه کلام گفت بستری هفته ی دیگه عمل داری😑باترس گفتم نه😰امتحان دارم کنکوردارم😭نمیتونم😭😭توروخدابذارم برم خونه😭گفت آروم آروم بااین وضع ولت کنم بری که چی بشه؟ضربانت خیلی بالاس تب داری شرشرداری عرق میریزی ازدردداری ناله میکنی توقع داری بگم بفرمابرو؟😤گفتم نمیخوام😭😭😭توروخدا😭😭😭گفت قسم نده سام خودتم بکشی نمیذارم بری همین وبس😤😒گفتم یه دیقه حرفموگوش کن😭گفت گریه نکن گریه کنی گوش نمیدم😒گفتم چشم یه دیقه گوش کن😢گفت آروم سکته میکنی،گفتم ببین من امتحان دارم،چندوقت بعدشم کنکوردارم توروخدابذاربرم درس بخونم😢گفت همین؟گفتم آره😢گفت نمیشه بگیر بخواب پانمیشی تابیان آمادت کنن واسه بستری😑گفتم نه😭😭😭😭😭نمیمونم😭😭بابا😭😭دکترگفت باز گریه کردی؟😤سام حرف منوگوش میدی راه دومی هم وجودنداره😤بابا اومدپیشم گفتم بابابریم خواهش میکنم😭😭پاشدم باباروبغل کردم ولش نمیکردم وزنم از۶۲کیلو تقریباشده بود ۵۵،۶کیلووبدجوری داشتم میلرزیدم😭بابابغلم کردگفت باشه باباجون آروم باش میریم،دکترگفت حق نداری ببریش😤بابا گفت چرا؟دکترگفت حالش خیلی بده اصلاامکان نداره بذارم ببریش😤بابا گفت خب چی کارمیخوای بکنی؟دکتر گفت فعلابراش مینویسم تحت نظرباشه داروبگیره بایدضربانش وتبش بیادپایین🤨به باباگفتم باباخواهش میکنم بریم😭باباگفت باشه عزیزم نفسِ بابا😘😘 دکترگفت بگیربخواب انقدرگریه نکن نمیذارم بری حداقل انقدربه خودت فشار نیار😒بمیری توگواهی فوتت مینویسم خودکشی😒به زورمنوخوابوندرو تخت،تادکترداشت میرفت دوباره بلند شدم که باباروبغل کنم😭دکتردوباره برگشت گفت مگه نمیگم پانشو؟😤مامان داشت میومدسمت تخت که دکتر نرسیده بهش گفت بروبگو یکی از پرستارابیاد😤مامی رفت منم جزمیزدم میگفتم مامان نرو😭😭😭مامی رفت و برگشت پیشم باسورنای حدودا۴ماهه که تازه داشت دندون درمیاوردوخیلی گریه میکردوبی قراربود😭الان که یادم میوفته خودمومیذارم جاشون به خصوص مامان که هم بایدبه سورنا میرسیدهم به من😥خلاصه که مامی اومدومیخواستم پاشم بچسبم بهش دکترگفت تکون نمیخوریا😤هرچی این دوتابهت رودادن لوست کردن حرف منو گوش نکنی من میدونم وتونازتونمیکشم آقاسام😤بگیربخواب😤😤ترسیدم ازش بدجوریه آقای پرستاراومدگفت جانم دکتر،دکتربهش گفت بروهرچی واسه بستری لازمه برداربیار،گفتم نه نه دکترخواهش میکنم😭😭دکتربه بابا گفت دفترچشوبده،بابادفترچموداددست دکتر،دکترم تندتنددوصفحه ی دفترچه رو پرکردداددست باباگفت بروبگیربیاراینو، باباگرفت ورفت دکتربه آقای پرستارگفت بیابروحواست به این باشه بایدهرنیم ساعت چکش کنی این باتوئه پاشه بشینه راه بره گریه کنه پدرتورودرمیارم،پرستار گفت باشه حواسم بهش هست😏پرستاره اومدهرکاربلدبودکرددیگه دراین حدبگم😑سیم پیچیم کردکلا😒دکترکه خیالش راحت شدپرستاربالاسرم هست خودش رفت منم به مامان یه سره التماس میکردم که توروخدابریم😭مامانم هی منوآروم میکردکه اذیتش نکنم😥تازه سورناهم نق میزد🤦‍♂️مامان چه صبری داشتی😰چه قدرمن بچه و بی قراربودم😭باباکه اومددکترم پشت سرش اومدوباددی حرف میزد🤦‍♂️منم از ترس این که بخوادنگهم داره سعی میکردم خودموبهترنشون بدم😀حرفشون که تموم شدبابااومدبهم گفت بهتری؟😘گفتم آره حالامیشه بریم؟دکتر گفت نه خیرنمیشه،پرستاره یه چیزایی گفت که من اصلااااااانفهمیدم همشو تخصصی گفت😑لامصب یه جوری بگو منم بفهمم😐خلاصه که دیدم دکتریه عالمه سرنگ دستش گرفته داره میاد نزدیک من😰گفتم بسه دیگه ببین باهام چی کارکردن😭دیگه نمیتونم تکون بخورم😭دکترگفت درستشم همینه اصلا کی گفته بایدتکون بخوری؟😤گفت دستتوبذاراینجاببینم😒گفتم نه😰گفت منوعصبانی نکن سام گوش کن😤گفتم نه نه😭دکتردستمومحکم گرفت گفت نگهش دار😤پرستارمحکم دستموگرفت منم هرچی تقلاکردم که دستموازدست پرستاردربیارم نتونستم😭مامان که سورناهم بغلش بودهی میگفت گوش میده اذیتش نکن دستشوول کن😤دکتر توجهی نمیکردروی ساق دستم پنبه کشیدوسوزن آنژیوکتوفروکردتودستم😭😭دستموانقدرمحکم گرفته بودکه داشت خواب میرفت انقدرمامان دعوا کردباپرستارکه باباعصبانی شدبه پرستار گفت مگه نمیبینی دستش کبودشده ولش کن دیگه😤دکترکه چسب زد دستموبه پرستارگفت ولش کن مامان سورناروکه نق میزدبغل من گذاشت وپرستاروحول دادگفت مگه کری؟گمشو بیرون ببینم بچه ی من مگه ساقه ی کرفسه دستشوگرفتی داشتی میشکوندی دست بچمو😤😤😤😤مرتیکه نره خر زبون نفهم،پرستاره خواست جواب بده دکتربهش گفت حرف نمیزنیااحترام مریضونگه میداری حتی اگرفحشت داد😤دمش گرم آقای پرستارواقعاااااا محترمی بود😋سورناکه بغلم بودسریع پتوکشیدم سرم وبه حرف هیچ کدومشون گوش نمیدادم😭دکترپتورو میکشیدوبهم میگفت گریه نکن سام بیا بیرون حالت بدترمیشه🤦‍♂️کی بودکه گوش بده😑اصلاتوجهی نمیکردم،ولی صدای مامان خیلی بلندبودخیلی عصبانی بودوداشت دعوامیکرد😢میگفت ولش کن دیگه ولش کن بذاربچم نفس بکشه خستش کردیدحالش داره ازتون به هم میخوره😤😤😤دکترم تاییدمیکردمیگفت باشه بیابروبیرون، هرچی مامان میگفت دکترهمینوتکرار میکرد،دیگه دکترپتوروازسرمن محکم کشیدسورناروازبغل من گرفت دادبغل مامان بهش گفت بگیراینو😤بابا میخواست آرومم کنه😭که دکتردستمو محکم گرفت منم کل زورموجمع کردم و دستموکشیدم وپشتموکردم بهش وخودموسفت کردم که نتونه دستمو بگیره وهمش میلرزیدم😭😭😭دکتر اصلااعصاب نداشت پاموگرفت درازکرد وبه شکم خوابوندومحکم نگهم داشت😭هفت هشت تادست منونگه داشته بود😥گفتم بابا😭یه کاری بکن😭😭بابا گفت کاری نمیتونم بکنم پسرم😰بدون معطلی دکترشلوارمودادپایین وپنبه زدو زودم سوزنوفروکرد💉گفتم آی آی😭😭آآآیییی😭اصلاامون ندادکه دردی حس کنم،سوزنودرآوردوبلافاصله یه باردیگه پنیه زدوآمپول دوموزد💉گفتم آآآآآآییییی 😭😭😭خواهش میکنم نزن خواهش میکنم😭😭😭دکترگفت حرف نزن ببینم😤😤دوباره سوزنودرآوردو دوباره پنبه زدوآمپول سوموزد💉دیگه اربده کشیدم گفتم آآآآآآآآآآییییی😭😭😭😭بابااااااا😭😭😭باباااااااا😭😭آآآآآیییی😭😭😭دکترسوزنودرآوردو گفت بسه😒هرچه قدرمیخوای گریه کن تاضربانت زیر۸۰ نرسه تبت پایین نیاد نمیذارم بری😏پاشدم خودموچسبوندم به باباگفتم توروخدابریم بابا😭بابابغلم کردگفت جانِ بابا😰آروم باش زودتر خوب بشی که زودتربتونیم بریم😘آقای پرستارمحترم که واقعاجاداره ازش بابت صبرش تشکرویژه کنم😥برام ماسک گذاشت ودرهمین حین دکترباآقای پرستارمحترم پچ پچ میکردکه درست نمیتونستم بفهمم چی میگن😥ولی بوش میومدکه آمپول درکاره😭😭دردم کم تر شده بودو روم ترداشتم میشدم بی قراریم کم ترشده بودوکم کم حس میکردم وقت خونه رفتنه😥مامان آروم تربودواومده بودپیشم نشسته بودسورنا روخوابونده بودوآروم آروم دستشومیکشیدبه موهام سورناروهم من بغل کرده بودم وحسابی حواسم بهش بود😅اون موقع ها دوست داشتنی تر بود😕به مامان گفتم مامان میشه بریم دیگه؟😢باباگفت بهتری؟گفتم آره😢مامان گفت دیگه دردنداری؟گفتم نه😢مامان دائم بادستمال عرقموپاک میکرد ولی دستمال پاسخگونبوداصلا😑مامی دستشوگذاشت روپیشونیم وگفت ولی هنوزم تب داری پسرم😰گفتم بهترمیشه مامان😦نمیخوام اینجابمونم😭باباگفت خیلی خب گریه نکن بذاربگم دکتربیاد مرخصت کنه😘بابا فت دکتروصداکرد که بیادمرخصم کنه،دکتراومد  همچنان عصبانی بودولی کم تر😥گفت بهترشدی؟الان که دردنداری؟گفتم نه😢گفت دروغ که نمیگی؟گفتم نه😢گفت بذارببینم🤨ضربانموگرفت وتبمو🤔گفت هنوزضربانت بالاس سام نمیتونم بذارم بری🤔گفتم خواهش میکنم😭بهم گفت آروم باش آروم آروم آروم هرچی بیشتر گریه کنی هرچی بیشتراسترس دلشته باشی هرچی بیشترحرص بخوری دیرتر حالت بهترمیشه منم دیرترمرخصت میکنم متوجه شدی؟🙂گفتم نه من فقط میخوام برم😭دکترگفت خب حالت خوب نیست توبه جای من مریضت حالش بدباشه ولش میکنی بره؟اکسیژنو برداشتم سورنارودادم بغل مامان باعصبانیت حولش دادم عقب گفتم😤یامنومرخص میکنی برم که هر اتفاقی افتادتواتاق خودم بیوفته یااین که انقدرحال منوخوب میکنی که دیگه ریخت گنداینجارونبینم😤😤😤همونطورمامان بابامنومیکشیدن عقب داشتم دادبیدادمیکردم که شدیددرداومدسراغم ودستموگذاشتم روسینم وگفتم آآآآییییی😭😭لعنت به همه چی😭😭😭لعنت به این قلب به دردنخور😭😭باباازپشت منوگرفت گفت هیس هیس سام خواهش میکنم هیچی نگوهیچی هیچی😰جلوی دهنموگرفت،مامی سورناروگذاشت رو تخت وگفت وای سام😰دکتردوباره برام اکسیژن گذاشت وسعی میکردمنوبخوابونه😰ولی من خیلییییی مقاومت میکردم چون سورناروتخت بودومیترسیدم بیوفتم روش😭محکم دکتروگرفته بودم که نکنه بیوفتم روسورناکه اون موقع یک عدد نی نی سورنای واقعی بودنه مثل الان که من ومامان وباباروقورت میده😑اون موقع بی دفاع بودوضعیف😰😭خلاصه که دردداشتم وازترس نمیدونستم چی کار کنم که مامان زورشوبه زورددی ودکتر اضافه کردونتونستم مقاومت کنم دیگه😥خداروشکرنیوفتادم روسورناانگار مامی هم حواسش به این موضوع بوده😥داشتم میگفتم که منوخوابوندن و دکتردوباره آمپول به دست شد💉😰ولی این بارشانس آوردم چون از آنژیوکت تزریق کرد🤦‍♂️نعمتیه این آنژیوکت به خصوص توبیمارستان که آدم زیادآمپول میخوره😭😭حالم بازبهتر شدینی دردم کم ترشدکه دکتراین بار خودش اومدپیشم گفت شیفتم تموم شده میمونم دیگه کل تایمم واسه توئه به شرطی که حرف گوش بدی😒ددی گفت میده حرف گوش میده،دکتربه مامان باباگفت شماهاقصدنداریدبرید استراحت کنید؟🤔ددی گفت کجاولش کنیم بریم؟تنهابمونه اینجا؟بااین وضعیت؟😐من سورناروکرده بودم سپر بلای خودم😐محکم بغلش کرده بودم که بستریم نکنه یاحداقل زیادباهام کاری نداشته باشه😑دکترسورناروبه زوراز بغلم گرفت وگفت من هستم دیگه چه فرقی میکنه سام ازپسرم برام عزیز تره(دکتربچه نداره😑این صدبار)بهش گفتم توکه بچه نداری😐گفت توهستی دیگه بچه میخوام چی کاربزرگت کردم😉دیگه من بهونه ی خونه رفتن نگرفتم ولی رضایت به بستری هم نمیدادم😭😭دکتربه زورمامان باباروفرستادبرن یه کم استراحت کنن به خصوص مامان که بایدسورناروتروخشک میکرد🤦‍♂️وقتی رفتن دکتردائم منوچک میکردواون آقا پرستاره هم میومدسرمیزدبهم تااین که خوابم بردوباحس نه چندان خوبی از خواب بیدارشدم😥دیدم دکترداره دکمه های لباسموباز میکنه😰اون آقا پرستاره هم بودتازه😰گفتم چی کارمیکنی؟😰گفت بایدبرات لیدبذارم(اون موقع نمیدونستم اسمش لیده تازه چندماهه فهمیدم😂😂)گفتم لازم نیست😰گفت ضربانت ثابت نیست سام بایدبذارم😕گفتم لباسمودرنیار😢گفت خب درنمیارم وقتی کارم تموم شدروتومیکشم که راحت باشی،پرستاره بیشترکاراروانجام دادورومم کشیدوهمه چیزوچک کردو نوشت ورفت😥به دکترگفتم میخوام یه چیزی بخورم😍گفت چی؟گفتم فرقی نمیکنه فقط دلم غذامیخواد😋گفت اصلانمیتونی چیزی بخوری سام😰گفتم چرا؟😢گفت چون وضعیت ثابتی نداری هرلحظه ممکنه اورژانسی عمل بشی بعدم اصلاواست خوب نیست الان بااین حال مگراین که یه کم سوپ بخوری🙂گفتم نه سوپ دوست ندارم(اون موقع تمام عشقم پیتزابود😍😋)دکترگفت فقط میتونم اجازه بدم سوپ بخوری😑گفتم گشنم بشه که سوپ سیرم نمیکنه😢گفت عیب نداره چیزی نخور،گفتم نمیشه که جونم کم میشه😢گفت اولاکه مگه اصلاجون داری؟دوماکه سرم داری هیچیت نمیشه😑گفتم کی برم؟گفت هر وقت فکرای بیخودوازمغزت بندازی بیرون واسترست کم تربشه🙂گفتم استرس ندارم😢گفت بغض که داری ضربانت داره نشون میده چه قدر استرس داری اینوببین۱۲۰وخورده ای ضربانته(یادم نیس دقیقاچه قدربودولی بالای۱۲۰بود😑😑)وسط حرف دکترباز دوباره خوابم برد😪دیگه کسی کاریم نداشت تابابابیدارم کردوپاشدم گفتم بابا چه قدردیراومدی😢گفت ببخشیدپسرم کارم طول کشیدبایدمیرفتم میگفتم نمیتونم برم سرکار😘داشتیم حرف میزدیم که صدامون یه کم رفت بالاوبابا گفت که آروم ترحرف بزنم چون دکتر خواب بود😪پاشدم خواستم باباروبغل کنم که وسط اون سیم پیچیالوله سرم و آنژیوکت گیرکرد وازدستم داشت درمیومدکه حسابی هم خون اومد😭گفتم آی بابادستم داره خون میاد😭😭باباگفت عیب نداره سوسول بازی درنیار😘بابازودازجیبش دستمال درآوردو گذاشت رودستم وچسبوکندوسوزنواز دستم کشید😭انقدراعصاب نداشتم که حتی اگردردم نداشتم گریه میکردم😭دکترباصدای من بیدارشدگفت چی شده؟بابابهش توضیح دادودکترگفت عیبی نداره اشکال نداره سام چیزی نشده🤦‍♂️گفتم داره خون میاد😭😭بابا گفت خب بندمیادانقدرناراحتی نداره که😑دکتررفت یکی دیگه آوردوگرفت نشست گفتم من بایدبرم دسشویی😢دکترگفت نمیشه،گفتم چرا؟گفت نباید راه بری؟گفتم ولی من بایدبرم😢گفت نمیشه آقا سام نمیشه😑گفتم پس من چی کار کنم؟گفت خیلی واجبه؟گفتم ینی چی؟گفت ینی همین الان داری میترکی؟😐🤦‍♂️گفتم نه😢گفت من فقط مریضمودسشویی نبرده بودم که اونم داره قسمت میشه😑باباخندیدگفت خودش میره😁دکترگفت اصلااجازه نمیدم اصلافکرشم نکن😤دکترشروع کرددوباره به چک کردن من وباباهم داشت حرف میزدباهاش دکترگفت اصلا حتی پاشونمیذارم زمین بذاره😤بابا گفت خیلی خب عصبانی نشو😐به بابا گفتم بابانمیذارم سوندبذارنا😢باباگفت خیلی خب توام😑دکتررفت پیش ددی وایسادگفت چراتوضربانت پایین نمیاد بچه😑خلاصه که چشمتون روزبدنبینه دکتر۴تاآمپول💉💉💉💉گرفت دستش وشروع کردبه نوشتن😥نوشتنش که تموم شددونه دونه آمپولاروکشیدتو سرنگ💉💉💉💉😰گفتم من حالم خوبه😭دکترگفت اوکی چیزی نیست😉برگرد،گفتم یکیش😢گفت باشه یکیش برگرد،برگشتم بازدمرخوابیدم بااون همه آشغالی که چسبونده بودن بهم حالم داشت به هم میخورد😑شلوارموداد پایین وسمت چپ پنبه زدوسوزنوفرو کرد😭💉چیزی نگفتم تزریقشم درد داشت ولی بازم چیزی نگفتم😭وقتی درآوردفقط گفتم آخ😣خواستم پاشم که بابامحکم منوگرفت گفت بازم هست سام😐داشتم جزمیزدم که دکترقول داد یدونه بیشترنزنه😭که دوباره کنارهمون پنبه کشیدوآمپول دومی روهم زد💉😭گفتم آآآییییی پام😭دکترگفت تموم شد آقاسام بهت گفته بودم آروم باش،گفتم دردداره😭آآآآیییی پام آآآخ😭سوزنو درآوردگفت باشه باشه میدونم دردداره🤦‍♂️ گفتم بسه😭😭باباگفت عشقِ دلِ بابا😘یه ذره دیگه صبرکن یه کوچولو😘 دکتردوباره پنبه زدوآمپول سومم زد💉 دیگه تحمل نکردم😭پاموسفت کردم و هی پاکوبیدم روتخت😭گفتم آی آی آآآییی پااام😭😭بابامحکم منوگرفت که تکون نخورم ولی بازپاموتکون میدادم😑دکتربهم گفت نکن سام😤گفتم درد میگیره خواهش میکنم😭😭😭دکتر همونجوری داشت تزریق میکرد😭گفتم آآآآآآآییییی آآآییی پام آآآآییی😭😭😭😭باباجلودهنموگرفت گفت هیسسسس ساکت🤦‍♂️دکترکه سوزنودرآوردویه چیزی گفت که اصلانفهمیدم چی گفت😑داشتم به دادوبیدادخودم میرسیدم😑دکتراومدروبه روم وایساددست بابارواز رودهنم برداشت گفت گریه نکن دیگه نمیزنم😐گوش کن😐من همچنان گریه میکردم😭دکتربلندم کردوبرام ماسک گذاشت گفت انقدرگریه میکنی میمیری آخر😑بگیربخواب😑خلاصه که آمپول چهارمونزدم🕺دیگه اصلانفهمیدم کی خوابم برد😴😴اون موقع هاکلاکم تر خواب میدیدم وبیشترم خوابایی میدیدم که خنثی بودنه خوب بودنه بد😍واسه همین خیلی خواب دیدن اذیتم نمیکردوخوابم بدنبودبرعکس الان😑خلاصه که بیدارکه شدم دلم میخواست همه چی بخورم،خیلیییییییی هم تشنم بود🥵تازه آنژیوکتم که ازدستم دراومده بود سرمم نداشتم دیگه خیلیییییی ضعف کردم🥺دوروبرمونگاه کردم و مامانودیدم باصدای خیلییییییی یواش صداش میکردم ولی نمیشنید🤦‍♂️دستشو گرفتم متوجه شدگفت جانم مامان چی میخوای؟بازیواش گفتم آب میخوام🥵گفت آب میخوای؟چشم عزیزم الان میرم برات آب میارم😘دیگه خیلی بی حال شده بودم نه چیزی خورده بودم نه سرم داشتم حالمم هیچ خوب نبود🤦‍♂️🤦‍♂️تورخدابذاریدهمین الان من خودمو بکشم😭😭😭یاداون موقع میوفتم میگم چه حکمتی توکارخداس که منوتو اون وضعیت نگه داشت😭😭😭از عذاب جهنم سخت ترمیگذشت بهم😭آخرای اردیبهشت بودنزدیک خردادهوا به قدری گرم بودکه مامان سورناروازترس پختنش ازخونه بیرون نمیاورد😂یه بار بارکابی وشورت تابستون بردمش بیرون وقتی برگشتیم دست وپاش که لخت بود سوخته بوددورنگ شده بودبچم😂😂😂خلاصه که تواون هوا بدون آب بدون غذابااون وضعیت کلامن موندم خودایا من اگربوگاتی۱۶سیلندرم بودم سالی یه سیلندرمیسوزوندم دیگه بایدپارسال عمرم تموم میشد😐😐دقیقاقراره درآینده من چی کارانجام بدم که منونگه داشته😑😑خلاصه که مامی آب آورد واسم پاشدم ماسکوبرداشتم ازدهنم که آب بخورم هنوزحتی دهنمم ترنشده بود دکتراومد گفت نخورببینم نخور🤦‍♂️مامان گفت تشنشه بذاریه کم بخوره😐دکتر گفت باشه ولی الان نه،دکتردائم منوچک میکرد😥ودائمم یه چیزی روتکرارمیکرد میگفت چراتوبهترنمیشی🤦‍♂️🤦‍♂️منم فقط میگفتم تشنمه😪بابانبود🤔درعوض دکتروپرستاروکادربیمارستان تادلتون بخوادزیادبود😑😑دکتربازمنومعاینه کردوباحالت سردرگمی گفت دیگه نمیدونم چی کارکنم🤦‍♂️مامی گفت چی شده؟دکترگفت چجوری بگم؟مامی گفت یه جوری که منم بفهمم😰دکتر‌که جواب مامی رومیدادداشتم ازتشنگی ازحال میرفتم دست مامانوکشیدم باز گفتم آب میخوام،مامان گفت چشم پسرم عزیزم😘خلاصه که دوازده سیزده تا دست هی یه چی جدامیکردیه چی وصل میکرد😑بعدیادم اومدکه ععععععع من دسشویی داشتم😐😐حول کردم فکر کردم لباسام وتخت وپتووهمه چی به فنا رفته😭😭پاشدم نشستم بابی حالی گفتم من بایدبرم دسشویی😪😰حال نداشتم اصلاخیلی کندویواش بودم دکترگفت سام کجامیری؟گفتم ها؟😪گفت کجاداری میری؟گفتم دسشویی😢گفت لازم نیست بگیربخواب،گفتم بایدبرم😢دکترگفت لازم نیست بری بگیربخواب نبایدپاشی اصلا😑گفتم پس چی کار کنم؟😢گفت چی؟صداتونمیشنوم،گفتم چی کارکنم پس؟گفت میگم لازم نیست دیگه اولاکه چیزی نخوردی که بخوای بری بعدشم که سوندداری راحت باش اصلامشکلی پیش نمیاد😐خیلی عصبی شدم(چون شدیدازعفونتای بیمارستانی میترسم😰)امادیگه کاری نمیشدکرد😑گرفتم خوابیدم چرخیدم سمت مامی بعدیه پرستاراومدبهم گفت برگردیه لحظه،برگشتم سمتش ببینم چی میگه گفت نه نه دمربخواب😑قشنگ تاآخرشب آبکشم کردن😐گفتم آنژیوکت😢پرستاره گفت دکترمیشه سوالشوجواب بدید؟دکتراومدجلوگفت جانم؟دستموبردم جلوباصدای آروم گفتم آنژیوکت😪😢دکترگفت میخواستم یکی‌دیگه برات بذارم سام ولی رگتوپیدا نکردم،گفتم پاهام دردگرفت🙁گفت میدونم دوتابیشترنیست،بزن بهترکه شدی رگتوپیدامیکنم🙂گفتم باشه😥گفت ممنون که انقدرحرف گوش کنی آقا سام🙂باکمک مامی وپرستاربرگشتم دمر خوابیدم،پرستارشلوارمودادپایین و سمت چپ پنبه زدوسوزنوفروکرد💉از همون ثانیه ی اول پاموسفت کردم و نفسمونگه داشتم😥پرستاربهم گفت نکن آقا😐گفتم آخ آخ پام😖😖 مامان گفت جونِ دلم😘پرستارپنبه روگذاشت بغل سوزن ودرش آوردمنم یه آهی ازته دلم کشیدم😥سمت راستموپنبه زدوآمپول دوموسمت راست زد💉خیلی بیشتردرد داشت😭گفتم آآآآییی پام😭😭آآآییییی😭😭پرستارگفت الان تموم میشه تکون نخور😤گفتم آخ‌آخ مامان مامان😭😭😭صدای عموروشنیدم،پام خیلی داشت دردشدیدمیگرفت گفتم آی آی آی پاااام😭😭😭بازپرستارپنبه گذاشت بغل سوزن ودرآوردمن هنوز‌دمربودم که دکتر گفت چیه چیه؟برگردببینم🤔شلوارمو مرتب کردم وخواستم بلندبشم بشینم که پرستارااجازه نمیدادن مامان خیلی پشتم درمیومدخیلی قاطع گفت ولش کنید داریداذیتش میکنید😤خیلی هم همه بوداین وسط دکترودیدم که همه روحول میدادکنارآخرتختودورزداومدپرستارارو توجیح کردکه بابااااااایواش ترمگه جنگه😭😭دستموگرفتم سمت دکتروبهش گفتم آنژیوکت😭😭دکترگفت باشه میذارم واست آروم باش آروم آروم😰سام اینجوری اصلاخوب نمیشی😰با گریه دستمومیکوبیدم به دکتر،دستمو گرفت گذاشت روتخت وبه مامی گفت دستمومحکم بگیره که بتونه رگشوپیدا کنه🤦‍♂️سررگ پیداکردن خیلی اذیت شدم😣دکترکلی دستموفشاردادوکلی زدرو دستم ودوباردستموسوراخ سوراخ کرد😭آخرم بادردوکبودی بالاخره بغل ساق دستم که یه رگ خیلی توپ داشت همیشه تونست رگ‌پیداکنه😒شدیدبی تاب بودم وبی حال وگریون که بابااومد دیگه باباکه اومدپاشدم نشستم بازم پرستاره میخواست بیادمنوبگیره که پا نشم که دکترگفت ولش کن دیگه😥خلاصه که پاشدم بغلش کردم چسبیدم بهش سرمو‌گذاشتم روشونش ویه عالمه هق هق گریه کردم😭😭باباگفت سام آروم به خاطر بابا😘سام اگربابارو دوست داری گریه نکن😘بازم صدای عمو اومدسرموبرگردوندم گفتم عمو😭بیرون وایساده بودصداش که کردم اومدجلو بهم گفت جونم عمو😘سلام آقاسام😘قربونت برم عمو😘عموبغلم کردمنم عمو روبغل کردم بابارفت عقب ترصدای دایی هم میومد تازه😐😐بعدفهمیدم ساعت ملاقاته😅دایی اومدگفت سام😐چی شده دایی نبینم اینجوری گریه میکنی😰دیگه ترکیدم گفتم دایی😭اینا نمیذارن من هیچی بخورم😭نمیذارن برم دسشویی😭دایی ازدیشب تاحالا کلی آمپول زدن به من😭😭 دستمو ببین دایی همش جای آنژیوکته کلی خون اومده😭😭😭ببین نمیذارن حتی دکمه های لباسموببندم ازاین آشغالاچسبوندن بهم😭😭همش میگن تب داری تپش داری😭😭حتی نمیذارن ازاینجا تکون بخورم دلم واسه سورناتنگ شده میخوام بغلش کنم اینانمیذارن😭😭😭دیگه پیش دایی تخلیه کردم کلا😅دایی گفت عیب نداره دایی عیبی نداره ببینم دستتواشکالی نداره عزیزدلم همش خوب میشه جاشم نمیمونه،دردداری الان؟🤔گفتم آره دایی خیلی😭😭سینم میسوزه😭تیرمیکشه همش😭دایی گفت خیلی خب آروم چیزی نشده که😘عمو گفت عموجون بخواب اینجااستراحت کن چه قدرم بی جونی😘دکترگفت روحیه سام😉آقاسامِ شیطون باش مثل همیشه سام😉گفتم بروبابا😭من درددارم روحیه نمیخوام😭😭همچنان عموروبغل کرده بودم که به هق هق شدیدافتاده بودم دکترسریع واسم ماسک گذاشت ومنوخوابوندگفت سام اصلالازم نیست انقدرخودتو اذیت کنیا😐همزمان برام سرم گذاشت،انقدرهم همه زیادبود که اصلایادم رفت بپرسم سورناکجاست😑😑بعدفهمیدم که طبق معمول وردل آرمانه😐انقدرم اون موقع احساس بدی داشتم😑حس چرک بودن داشتم همش😑به خصوص که یه سره عرق داشت بدنم دیگه چرکوی خالص،خلاصه که من دوسه هفته بستری بودم وتواین دوسه هفته تقریباهر روزسوراخ سوراخ شدم😭😭 درعجبم😐بازم الان که فکراون روزارومیکنم میگم اگرالان بوداصلادوتاشم تحمل نمیکردم اون موقع چه قدرحالم بدبودکه نمیفهمیدم اصلا😥
ولی کامل متوجه عذاب مامان بابا میشدم اون موقع البته خودخواه تر بودم وخیلی این چیزاحالیم نبوداما مامان باباواسه من همیشه خط قرمز بودن😓
شکسته شدن ددی رومیفهمیدم این که هرروزی که میومدبیمارستان پیشم لبخندش کم رنگ ترمیشدولاغرتر😭😭
چشمای مامانومیدیدم که ازشدت گریه قرمزمیشد😭😭😭
 فقط امیدوارم منوببخشن وبتونم همه ی این زحمتاشونوجبران کنم😭😭
ازهمین الان جبران کردنم شروع شده😍🕺دارم تمام تلاشمومیکنم که تفریحات خانوادگیمون(من،مامان،بابا،گاهی هم سورنا،باوروشا هم کلاپروژه های مستقل داریم واسه تفریح😎خریدکردن😭😭😭😭😭)زیادباشه وحالمون خوب بمونه😄😄😄
ازبس باهم خوش گذروندیم دیگه فکر میکنم دارم مانیامیگیرم😂ینی زیادی خوشحالیم😂
وای وای وای😰الان فکرنکنید مامان بابای من خیلی سنشون زیاده که پسر ۱۹ ساله دارنا😭😭مامان بابام ازمنم جوون ترن😭😭😭😭ددی تازه وارد۴۰سال شده😍😍🕺🕺
پ.ن:تابستونههههههه🕺🕺🕺بعداز دوسال کنکوردادن ومریضی کشیدن تابستون امسال دارم میترکونم🕺🕺🕺هووووهووووهوووو🕺🕺قر محکمممممم🕺🕺😁آخیش نفس میکشم بالاخره😋کلی میخوام قربدم😎🕺
پ.ن۲:بچه هاااااااااااکنکور تاماااااااام🙄🕺🕺🕺دیگه درس نمیخونم کتاباپاره پوره😍😍🕺
پ.ن۳:میخوام سورناروببرم استخر😎😎مایوشرتی براش بخرم🕺بااون دماغش😍
پ.ن۴:سورنااسهال بووووووود😭😭😭الان خوب شده ولی😐ولی بابامونو درآورد😭😭😭
پ.ن۵:وروشاتوپهههههه🤗🤗🤗قر میدیم باهم😅ازقضاایشونم پدرمونو درآورده😐پدرشخص منووووو😭😭😭انقدرخریدرفتیم دارم ازپامیوفتم😭😭😭
پ.ن۶:بقیه ی همین خاطره روتوسه چهارتاخاطره ی بعدیم تعریف میکنم حتما😉😉
پ.ن۷:حالاکه کارام دیگه تموم شده هفته ای یه خاطره مینویسم🕺
پ.ن۸:امسال نذاشتم داستان پارسال تکراربشه😄ازیکی دو هفته قبل کنکور حسابی بامشورت دکترداروهایی خوردم وساعت خواب وبیداریموتنظیم کردم که استرس نگیرم،خداروشکربه غیرازعرزدن بعدازکنکورمشکل دیگه ای نداشتم😭😭😭😭😭
پ.ن۹:عاشق ریلکسی آرمانم که تاکنکور دادزنگ زدبه من گفت پایه ای بریم پیتزا چرکو😐😐
پ.ن۱۰:وروشااااااااخریدددددد😭😭😭
پ.ن ۱۱:سورنای جیغ جیغومیخوادزبون بازکنه سعی میکنه ونمیتونه ودوباره سعی میکنه😥اگرنتونه هیچ جوری منظورشوبفهمونه دستمومیگیره میبره سمت چیزی که میخوادراجع بهش حرف بزنه😅
پ.ن۱۲:خریدنههههه وروشااااااا😭😭😭
پ.ن۱۳:وروشاکادوی تولدحسابی سورپرایزم کرد😍قریادم داده منم از همون موقع یه سره دارم قرمیدم 😂😂
پ.ن۱۴:چرامن انقدرسرخوش شدممممممم🤣🤣🤣🤣
پ.ن۱۵:قول میدم دیگه آخریشه😥این خاطره مال پارسال نزدیکای عملم بود قبلش بودینی که هراتفاقی برام میوفته بااون دوسه هفته ی بستری بودنم مقایسه میکنم هرجورحساب میکنم میبینم ای وای چه قدربااین که بچه تر بودم صبورتربودم😭😭😭تقریبا۱۷سالو داشتم تموم میکردم😥😥😥
پ.ن۱۶:من چرااون موقع اصرارنکردم حداقل یکیشووریدی بزنهههههه😭😭😭😭مگه من چه قدرظرفیت داشتم😭😭😭
پ.ن۱۷:نه به خرید😭نه به خشونت علیه مردان😭😭😭😭
پ.ن۱۸:ازبعدتصادف کلاکم‌حرف ترشدم که فکرکنم کلاخیلی بهتره چون قبلش مخ همه رومیخوردم😂اماجدی جدی خیلی کم حرف شدم تقریباتاازم سوالی نکنن حرف نمیزنم ولی این روزاکه دارم سعی میکنم باخانواده بترکونم دارم بیشترحرف میزنم😌
پ.ن۱۹:من خریدنمیااااااااام😭😭😭
خب دیگه😁
خدافظ😐
یاعلی🌹

خاطره هیلدا جان

سلام همگی خوبید؟!میدونم دیر اومدم ببخشید🙂درگیر بودیم و هستیم حسابی.دختر گلی ما ۵خرداد به دنیا اومد.اسم خانوم خانوما روگذاشتیم نجوا.نمیخوام خیلی پر حرفی کنم اگه سوالی چیزی دارید ازم بپرسید جواب میدم حتما🙂شرمنده خاطره قبلی نتونستم کامنتا رو جواب بدم😞این خاطره جبران میکنم حتما🙂بریم سراغ خاطره که تازه اتفاق افتاده:

از وقتی تربچه دنیا اومده دکترم یه سری امپول تقویتی نوشت که بزنم حتما چون بدنم خیلی خالی کرده بود.😢ما به خاطر نی نی گلیمون کولر اینا رو تعطیل کردیم ولی خب خیلی گرمه و اصلا قابل تحمل نیست.از وقتیم تربچه به دنیا اومده خونه نیلوجون اینا بودیم به خاطر کمک کردن اینا چون من میترسیدم بغلش کنم از بس کوچولو بود😁شهرامم تا اخر خرداد بغلش نکرد میترسید😁میگفت خیلی کوچولوعه میترسم نتونم خودمو کنترل کنم فشارش بدم له بشه😐😂نیلوجون خیلی کمکم کردن این‌مدت دستشونم درد نکنه.اول تیر‌ بود تربچه رو گذاشتیم خونه نیلوجون اینا با شهرام اومدیم خونه خودمون یکم به خونه برسم.همین رسیدیم خونه رو یخ کردم😂کولر رو‌ زدم‌خنک‌بشیم😁شهرامم رفت باشگاه تا غروب،منم کارای خونه رو کردم شام درست کردم مرتب کردم خونه رو و ...شهرام که اومد رفت دوش گرفت اومد جلو کولر گفتم شهرام کاش تربچه رو میاوردیم خونه خودمون مامانت اینا اذیت میشن😢دلم‌تنگ شده براش.شهرام چپ چپ نگام کرد به شوخی،گفت کاش یکمم حواست به من بود😢نگران نباش عزیزم نیلو حواسش هست بهش💋گفتم حسودی نکن😎نی نیه باید حواسم بهش باشه😎 شهرام‌میگفت یادته اسم بچه میومد میگفتی نه اگه بیاد میشه هووی من شهرام منو یادش میره!؟الان برعکس شده🤦‍♀️😭تو منو یادت رفته😭میخندیدم😂میگفت بله بخند بایدم بخندی🤦‍♀️من ریز ریز‌ میخندیدم شهرامم حرص میخورد.🤣شامو خوردیم و ظرفا رو گذاشتم تو ماشین بشوره و شربت زعفرونی با خاکشیر بردم‌جلو تی وی نشستیم فیلم دیدیم و میگفتیم و میخندیدیم.شهرام الارم‌گوشیش‌صداش دراومد.گفت خانومم میدونی وقت چیه؟!گفتم نچ چیه؟!گفت امپولات دورت بگردم.گفتم نههه شهرام توروخدا بسه😢من خوبم به خدا😭گفت نمیشه خانومم خانوم دکتر تاکید کرد بزنی عزیزم🙂بلند شد رفت تو اشپزخونه از تو یخچال امپولامو اورد گفت پاشو عشقم برو اماده شو بیام.😉💋دوتا از توش جدا کرد شروع کرد اماده کردنشون.منم نشسته بودم تی وی نگاه میکردم اصلا به روی خودم نمیاوردم😁شهرام امپولامو اماده کرد اومد جلوم وایستاد گفت بلند نمیشی نه!؟😎گفتم نچ.اینو گفتم و پا گذاشتم به فرار از بالا کاناپه پریدم رو مبلا شهرامم‌دنبالم.😁مبل به مبل میرفتم جلو عین زبلا در میرفتم شهرامم دنبالم میومد تا جایی که دیدم راه فرار ندارم پریدم رو میز ناهار خوری😐دیگه راه فرار نداشتم شهرام جلوم بود نمیتونستم جای دیگه ای برم🤦‍♀️شهرامم‌میگفت بهتره خودت مثل یه دختر خوب بیای بریم امپولاتو بزنی چون خودم بگیرمت بد میشه برات😎گفتم همسری جونممممم نمیشه کوتاه بیای؟!🙄میگفت نچ بدو بیا پایین تا سه میشمارم نیای بد میشه😎یک...دو...سه.سه رو که گفت خودمو پرت کردم تو بغل شهرام😂شهرام توقع نداشت اینطوری بپرم نمیگرفتتم کتلت میشدم رو زمین🤣گفت هیلدا این چه کاری بود کردی؟!😑اگه میوفتادی چی؟!🤦‍♀️گفتم نمیدونم🤣گذاشتتم زمین دستمو گرفت در نرم رفتیم تو اتاق گفت بدو دراز بکش🙂خیلی مظلوم دراز کشیدم😢شهرام رفت از رو میز ارایشم پنبه و الکل برداشت اومد پنبه رو الکلی کرد کل اتاق بوی الکل گرفت🤦‍♀️داشتم شهرامو نگاه میکردم اومد نشست رو تخت کنارم منو صاف کرد بالشمو محکم گرفتم تو بغلم شهرامم اماده ام کرد پنبه تا کشید گفتم نه شهرام😢😭نزنم😭اومدم بلند بشم شهرام دستشو گذاشت رو کمرم گفت هیلدا اذیت نکن دیگه عزیزم بذار بزنم زود تموم بشه💋گفتم شهرام خیلی میسوزه نمیخوام نمیتونم تحمل کنم😭گفت قربونت برم درد زایمانو تحمل کردی این که دیگه هیچی نیست😉بغض کرده بودم سرمو کردم تو بالش محکم فشار میدادم.شهرام پنبه کشید توده عضلانی درست کرد نیدلو فرو کرد زدم زیر گریه😭گفتم اووویییییی😭سفت کردم خودمو.شهرام گفت جانم جانم شل کن اذیت نشی💋اروم شروع کرد تزریق خیلی میسوخت😭گفتم شهرام درار😭درد دااارههههه😭ایییییی😭سفت کردم خودمو شهرام‌هرچی گفت شل کن شل نکردم‌چندتا ضربه زد دور نیدلو یکم ماساژ داد اروم ارومم تزریق میکرد.😭سرمو کرده بودم تو بالش جیغ میزدم🤦‍♀️شهرام‌کشید بیرون منم سرمو اوردم بیرون از بالش به پهلو خوابیدم.

شهرام گفت ببین چی کار میکنی اخه😎خون اومد جاش از بس سفت کردی😤پنبه رو نگه داشته بود رو جای امپولم که خونش بند بیاد منم های های گریه میکردم😢شهرام گفت بزنم اون یکی رو یا یکم استراحت کنی!؟گفتم‌نمیخوام دیگه نمیزنم😭گفت یکم استراحت کن حالا تا بعد😎بعدشم رفت بیرون از اتاق من داد زدم من نمیزنمااااا شهرام گفته باشم😭شهرام هیییییچ توجهی نکرد😁رفت شکلات اورد برام بخورم قندم نیوفته😂گفت بیا خانومم بخور واسه دومیش جون داشته باشی با تمام وجودت جیغ بزنی🤣مسخره میکرد بدجنس😎😂یکی از کوسنای رو تختو گرفتم محکم کوبیدم تو بازوش گفتم خودتو مسخره کن😎😒یکم سر به سرم گذاشت حالم جا بیاد بعد گفت هیلدا عزیزم برگرد بذار بزنم تموم بشه🙂چونه نزدم دیگه چون میدونستم کوتاه نمیاد😭دمر شدم دوباره شهرام پنبه کشید نیدلو فرو کرد گریه منم‌شروع شد😢دردش کمتر از قبلی بود ولی من استرسه باهام بود😢تزریق که میکرد اخ و اوخ میکردم اشکامم میومد شهرامم قربون صدقه ام‌میرفت اروم بشم😁کشید بیرون گفت تموم شد هلاک کردی خودتو😎گفتم فشار بیار به خودت که سکوت کنی وگرنه قول نمیدم سالم بمونی😎😒😂بینیمو کشید جوجه تو میخوای منو سالم نذاری؟!😎گفتم بعله زورم میرسه بهت😎(ته اعتماد به سقف🤣)بعدشم بلند شدم لباس خواب پوشیدم کولرو زدم و‌خوابیدیم.😁فرداش شهرام‌سرما خورد بدجور😈موقع تلافی من بود دیگه😁۴تا امپول زد تا خوب شد😂کلیم اذیت شد سر سرماخوردگیش چون نیلوجون نمیذاشت نه نزدیک من بشه نه تربچه😁میگفت مریض میشیم ما دوتا بد میشه😁

این بود خاطره من.دستتون درد نکنه خوندین🙂منتظر نظراتون هستم🙂اگه بده ببخشید خیلی تایم نداشتم که بخوام بهتر بنویسم🙂

خاطره کیمیا جان

سلام دوستان.
کیمیا هستم ۱۶ سالمه و امسال وارد کلاس دهم میشم .و این اولین خاطره منه... رشته ی تجربی رو انتخاب‌‌ کردم و امیدوارم هرکی هر هدفی داره بهش برسه.
این خاطره برمیگرده به پارسال که من برای دندونم که سیاه شده بود به اجبار رفتم دندونپزشکی ( برا این میگم به اجبار چون مامانم دندونش درد‌ گرفته بود و به دلیل اینکه خیلی میترسه از دندونپزشکی و خب این به منم ارث رسیده منو با خودش برد که تنها نباشه اما دقت کنید که از نظر مامانم برای این منو برد چون به فکرمه😝) خلاصه منم بدم نمیومد که برم چون درد نداشت دندونمو فقط سیاه شده بود البته خیلی وقت بود که این اتفاق براش افتاده بود متاسفانه 🥺 هیچی دیگه من از استرس شب‌ کلا خوابم نبرد و صبحش که رفتیم اونجا برای معاینه فرستادنمون تو. خداروصد هزار مرتبه شکرررر شیفت همون دندانپزشکی بود ک قبلا دندون برادرمو درست کرده بود و میدونستیم که خیلی کارش خوبه و مهمتر اینکه خیلیم مهربون و خوش برخورد بود (یه خانم دکتر جوون که واقعا ارامش میداد به ادم) ولی من بازم استرس داشتم😂دندون مامانمو دیدن و نوبت من شد میدونید از طرفی خیالم راحت بود که امروز کاری رو دندونم انجام نمیشه و از طرفی میترسیدم عصب کشی بخواد دیگه عکس و اینا گرفتیم و بردیم دوباره پیش دکتر ک گفت خداروشکر عصب کشی نمیخواد و برای دو هفته ی بعدش بهم وقت دادن اونجا بود که من پرسیدم نکنه تا دوهفته دیگه ب عصب برسه و خب دکتر با خنده بهم گفت میدونی چندوقته خرابه که این بلا به سرش اومده؟ نترس دوهفته تاثیری نداره . من : 😬
واای که دوهفته مثل برق و باد گذشت 😨 حالا اگه مهمونی ای چیزی بود که دلت میخواست زودتر اونروز برسه ها اصن خورشید باهات لج میکرد و غروب نمیکرد تا روزا نگذره☹️
به مامانم زودتر وقت داده بودن و تموم شده بود کارش ولی خب همراه من اومد رفتیم تو دکتر گفتن برو رو یونیت بخواب تا بیام وقتی کمکشون داشت پیشبند برام میبست و از اون لوله ها میذاشت دهنم دستام یخ کرده بود😂 و دیگه صداهایی که تو دندونپزشکی شنیده میشه هم خودتون میدونید که ضربان قلبو چقدرر میبره بالا😂🤦‍♀️( دکترای دیگه مریض داشتن و از دستگاه ها استفاده میکردن چون مطب شخصی نبود و ما رفته بودیم دندانپزشکی درمانگاه) نگاه مامانم پر از استرس بود برای همین دکتر زودتر بیرونش کرد و وقتی اومد بالاسرم گفت مامانت بیشتر بهت استرس میده😂 و حالا میرسیم به تررررسناااک ترین قسمت دندوپزشکی که دیگه همه میدونید چیه اخ که این امپول بی حسی به تنهایی قابلیت اینو داره که قلبو از کار بندازه و ادمو سکته بده😕یعنی من بیشتر از اینکه از خود امپوله بترسم از قیافش میترسم یادع ابزارای شکنجه ی قدیمیا میوفتم ک الان هی عکساشو پخش میکنن
دکتر سوزنو وارد لپم کرد و خداوکیلی باید بگم که دردم گرفت و همون موقع خانم دکتر گفت که خیلی بدنتو سفت کردی . حالا من کلا امپولو اینارو یادم رفت داشتم به این فک میکردم که مگه لپ و لثه عم سفت میشه که امپولو دراوردن و بعد چند دیقه که سر شد شروع به کار کردن ( میدونید من با اینکه میترسم ولی خیلی مظلومم ¡ صدام در نمیاد و اینکه حرفیم از اینکه میترسم نمیزنم😕) خب ادم در حین انجام کار زیاد چیزی متوجه نمیشه ولی من گاهی اوقات وسطش وقتی با یه دستگاهی تو دندونمو خالی میکردن سرم گیج میرفت و چون دندون بالامم بود بدتر بود . وسطش دکتر یهو ازم پرسید چندسالته 😂 منم با دهن باز در حالی که دکتر دستش تو دهنم بود و کار انجام میداد مونده بودم چجوری جواب بدم ! خلاصه با انگشتام گفتم که پونزده سال و به خیر گذشت😁
نمیدونم چقد گذشت که بالاخره کارشون تموم شد و دهنمو شستم و داشتم میومدم بیرون که دکتر بهم گفتن پوسیدگی دندونت خیلی عمیق بود و اگه درد داشتی یا به چیزای سرد و گرم حساس بود باید بیای برای عصب کشی😓 بماند که من چقدررر به درگاه خدا دعا و التماس کردم و خداردشکر نیاز نشد 😄 بعدشم زیاد درد نداشتم و کلا فک کنم دوتا مسکن خوردم.
🌺ممنون از اینکه وقت گذاشتین و خوندین امیدوارم حوصلتونو سر نبرده باشه
🌺امسال باید انتخاب رشته میکردیم و خب منم تجربی رو انتخاب کردم . چیزی که اذیتم میکرد این بود که اکثرا هرکی ازم میپرسید چه رشته ای انتخاب کردی کلمه ی تجربی رو کامل نگفته میگفتن سخته و نمیتونی رتبه بیاری و از این حرفا البته بودن کسایی که امیدم میدادن بهم کاش حداقل اگر کسی رو تشویق به انجام کار مورد علاقش نمیکنیم نا امیدشم نکنیم🙄
امیدوارم همه موفق باشن
🌺به نظرم دندانپزشکان کارر بسیارر سختی دارن و خیلی فداکارن که این شغلو انتخاب میکنن .واقعا به همشون خسته نباشید میگم...
🌺نمیدونم چرا همه ی پزشکا تو هر زمینه ای برام جذابیت خیلی زیادی دارن( تا وقتی که مریض نباشم یا دندونم خراب نباشه😆) شاید به خاطر علاقم به رشته ی پزشکیه که این حسو دارم.
🌺ببخشید خیلی پر حرفی کردم😅خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم.
شاد و سلامت باشید.

خاطره مهنا جان

سلام خوبین خوشین ایام به کام من مهنا هستم خواستم خاطرمو بنویسم خیلی زیاده خواهش تحمل🙏
خب مثل همه مادرشوهرا و عروسا من باید بگم مادرشوهر بنده بسیار بسیار آدم.......... هستن به گمونم فهمیدین ها؟ خب مادرشوهر است دیگر چه کنیم😂 یه روز علی زنگ زد گفت دعوتیم خونه مامان و باباش همه برادر و خواهراشم هستن اونا خیلی با من خوبن فقط مادرشوهرم مشکل داره باهام که اونم ایشالا خوب شه 
منم دیگه ساعت ۷ و اینا بود از مطب رفتم خونه خودمون یعنی خودم و علی لباس خوشگلام رو پوشیدم که مامان علی بهم نگه روستایی😡 و رفتم خونه شون زنگ رو زدم آقا محمد داداش علی برداشت ( ما کلا خیلی ممد داریم تو خونواده) و رفتم تو هوا هم که به شدت سرد و بارانی با همه سلام کردم ساعت نه شد سفره رو پهن کردیم و غذا داشتیم میخوردیم گوشیم زنگ خورد رفتم جواب دادم و اومدم مامان علی گفت بهت یاد ندادن وقتی داری شام میخوری نباید پاشی؟ گفتم خب از مطب.... گفت از هرجا باشه جاریم گفت وا چه عیبی داره حالا اونم گفت شما ساکت کسی با تو حرف نزد یه جوری به احسان شوهرش نگاه کرد بعدم پاشد وسایلش رو جمع کرد و داشت میرفت خونشون گفتم مامان جان لازم نبود اینطور صحبت کنید بعدم اگه گوشی رو جواب نمیدادم یه درد داشتید شما با هیچ کس درست برخورد نمیکنید اونم گفت علی از سر تو زیاده همون عطیه خوب بود گفتم عطیه؟ عطیه کیه؟ علی گفت عه... میگم برات گفتم نمیخوام همین الان بگو مامانش گفت نامزد سابقش دیگه مگه نمیشناسیش الان باهاش درارتباطیم یه نگا به علی که بلند شده بود کردم و چند لحظه بعد با داد گفتم خیلی بیشعععوریییییی یکی دیگه از جاری هام بلند شد و گفت من یکی دیگه اینجا نمیمونم و سه تایی باهم وسایلمون رو جم کردیم و رفتیم بغض کرده بودم داشتم دیگه گریه میکردم علی و احسان و محمد داشتن میگفتن صبر کنین تو روخدااا پالتو ام جا مونده بود فقط چادرم بودش که مادرشوهرم از اون پشت پالتو ام رو پرت کرد منم برش نداشتم اونا ماشین نداشتن زنگ زدم آژانس آخه خودمم با آژانس رفته بودم ماشینم خراب شده بود اونا رفتن دیدم یه نور ماشین از پشت میاد نگاه کردم دیدم ماشین علیه بی اعتنا به راهی که نمیدونستم تهش کجاست میرفتم.. علی یه جا جلوم پارک کرد گفت سوار شو گفتم منو ول کن با عطیه چرا ازدواج نمیکنی؟ به نظرم اون از سرت خیلی کمه نه مثل تو واسه من..... و به گریه هام ادامه دادم😭 علی گفت مامان از زبون خودش یه حرفی زده تو نباید به اون گوش بدی گفتم اگه نباید گوش بدم و اهمیت ندم پس چرا الان دنبال منی؟ علی گفت محض ناز کشی گفتم نیاز به نازکشی نیست چون نمیخوام رابطه داشته باشیم هردفعه که اومدم کوتاه اومدم یه بار به برادرزاده ام عصبانی شد و کتکش زد زن داداشم بزرگوار بود بخشید، یه بار دست رو خودم بلند کرد خودم بخشیدم، یه بار اومده به خونم گیر میده یه بار بهم میگه روستایی در حالی که من تو ناز و نعمت خدارو شکر بزرگ شدم دیگه چقدر بخشش؟ اونم یه تیکه انداخت بهم گفتم واقعا بیشعوری همتون سر و ته یه کرباسین و کیفمو زدم رو قفسه سینه اش و زدمش کنار و گفتم خدا میدونه شایدم چند روز دیگه نامه دادگاه برای طلاق به دستت رسید شایدم... که دستشو برد بالا بزنه تو گوشم اشکام معلوم بود... گفتم چی؟ واقعا دست بلند میکنی رو من؟ تو خجالت نمیکشی؟ بعد چن. ثانیه زل زدن تو چشماش حلقمو پرت کردم تو کوچه گفتم یه لحظه زندگی ام برای تو زیاده خیلی..... علی هم پشت سرم گفت به درک هرجا میخوایی بری برو مهم نیست واسم اصلا بعدم همه وسایلشو برداشت و رفت اون لحظه داشتم به علی فحش میدادم  بعدم گوشیمو خاموش کردم ساعت ۱۰ شده بود. ماشین گیر نمیومد داشتم گریه میکردم که محمد زنگ زد داداش خودم گفت که داره میاد از کرج مرخصی گرفته بود هوا سرد بود گفتم باشه منتظرتم محمد گفت مهنا چیزی شده؟ صدات گرفته گفتم نه عزیزم هیچی فقط سالم. و سلامت بیا آروم برونی؟؟؟؟ یه نفس عمیق کشید و گفت توصیه های همیشگی چشششم😃 و قط کرد با خودم گفتم این زندگی بعدا به بچه ختم میشه و بد بخت میشیم چه بهتر که جدا بشیم و هردومون بریم سر زندگی خودمون خلاصه رسیدم خونه بارون بود چجوری سرم که دیگه حد نداشت خیلی درد میکرد کلید انداختم اومدم تو رفتم خونه خودمون که چشام پف کرده مامانم نفهمه چند دیقه بعد صدای ماشین علی اومد منم رفتم تو اتاقم لباسامو جمع کنم که نشان اعتراض باشه علی اومد تو و خیلی ریلکس لم داد رو کاناپه جلو تلویزیون و روشن کرد زد برنامه ببینه منم توی دو تا ساک لباسامو جمع کردم و رفتم جلو در خیلی بی اعتنا و ساده و آروم با صدایی که گرفته و معلومه گریه کرده سرمو یکم چرخوندم به عقب طوری که علی ببینه گفتم به عطیه جان سلاممو برسون بگو به پای هم پیر شین بعدم در رو محکم جوری که همه جا لرزید بستم و اومدم بیرون
ده دیقه بعد رسیدم خونه ممدم پنج دیقه بعد من اومد تا دیدمش نا خودآگاه پریدم بغلش شاید اون داداش کوچیکه باشه ولی خب همیشه
مثل کوه پشتمه قدم ازون کوتاه تر بود اون خیلی درازه تو آسموناست خلاصه نشستیم و چایی و سوغاتی واسه من یه شلوار آبی و مقنعه و ساق دست ست اش آورد عاالی بودن گفت په آقا علی؟ گفتم موند خونه مامانش گفت آهاااا مرتیکه لوس مامان ذلیل بعدم هر هر خندید خنگ. دیگه شب شد کار و بار و انجام دادم و رفتم بخوابم ممد گفت مهی گفت ای کوفت و مهی گفت خا ببخشید مهنا پیش تو بخوابم؟ گفتم اختیار داری عزیزم بفرما بعدم هدایتش کردم به داخل گلوم درد میکرد
رفتیم خوابیدیم گفت به چی فک میکنی گفتم هیچی گفت دروغ ممنووووع😑 گفتم مملی؟ گفت بِلِه؟‌ گفتم آغا یه چی بگم؟ گفت گل فرمایش میکنی گفتم هیچی شب خوش🍃 و خوابیدم گفت شبت خوش خواهری صبح پاشدم دیدم گلووم داره تیییر میکشه سرم درررد مییکرداااا گوشام درد میکرد چشام وا نمیشد که رفتم جلو آینه خودمو دیدم موهام پَلَشت بودن ، چشام نیمه باز ، گوشام قررمزا ته گلوم رو با چراغ گوشی دیدم قرمز بوداااا قرمز یه دیفن و استامینفون خوردم و لباس پوشیدم برم سر کار صبحش رفتم ماشینو تحویل بگیرم پولشو پرداختم و دیگه. راه افتادم تو راه محمد زنگ زد گفت ماموریت واسش پیش اومده این داداش ما هم رفت😢☹️ تازه برنامه های مفرح واسش چیده بودم رسیدم سرکار گوشم داشت سوت میکشید به همراه سرم اصلا سرفم گرفته بودا ملیکا دوستم اومد گفت چی شد مهنا؟ یه لیوان آب داد گفت خوبی گفتم ممنون خوبم دیگه چشام قرمز بود گفت بیا بریم اتاقم روپوشم رو در آوردم گفت دراز بکش یکم تا بیام
رفت و اومد روپوشمو پوشیدمو‌ رفتم مطب خودم گفت نمیایی معاینه؟ گفت ممنون با اجازه شما خییر😂😉 گفت بدتر میشیا گفتم نه نیمیشم😂😊 بای گفت نیا منم اومدم بیرون ولی سرم هنوز درد میکرد   رفتم تو اتاقم مریضامو معاینه کردم و تموم شد سرم دیگه داشت منفجر میشد آخه ای خدا اینم شد زندگی که ما داریم😐 خخخ ناشکری نکنیم القصه رفتم گفتم ملیکا سرم داره منفجر میشه گفت معلومه از چشات بیا اینجا گفتم بله گفت بیا این قرص رو بخور برو خونه گفتم کار دارم مونده از مریضا گفت گفتم که برو خونه دیگه به جات میمونم گفتم ممنون عزیزم😘 گفت خواهش گله من گفتم قربانت برم؟ گفت اگه دوست داری گفتم میرم خدافظ و اومدم بیرون ناراحت بودم کارا منم افتاد گردن دوستم. من کم کاری تیروئید دارم. برا همین نفسم میگیره بیشتر موقع ها داشتم نصفه راه رو میرفتم که نفسم گرفت سینوزیت هم داشتم خواستم از آب سرد کن آب بخورم که توانم تموم شد ملیکا هم اومده بود بیرون سرش تو پرونده یکی از مریضا بود که افتادم زمین سرم خورد به گوشه تیزی که آب سرد کن داشت، سرشو آورد بالا گفت واییییی مهنا!!!!! بعدم 
اومد پیشم بلندم کرد  چون سرما هم خورده بودم معدم داشت میسوخت سرم در حال انفجار... و نفسم نمیومد دیگه چشام باز نمیشد از شانس من علی هم اومده بود منت کشی از در بیمارستان اومد سلام علیک و... چون همه دکترا رو میشناسه مثل بابام که توی سپاه بوده همه سپاهیان شمال و جنوب و شرق و غرب رو میشناسه نگاهش رو برگردوند دید همه دورم جمع شدن منو از جایی دید که چشام نیمه باز بود و از اون ور پای یه نفر داشتم نگاش میکردم که دیگه هیچ چی یادم نیومد چشام کم کم باز شد سرم داشت میترکید دست زدم به سرم یکم درد گرفت یه سرم هم توی دستم بود دست زدم به سرم گفتم آآخ علی که داشت با گوشیش ور میرفت گفت بهوش اومدی؟ گفتم آخ..... کی بهت گفته بیایی؟ گفت کسی نگفته خودم اومدم گفتم ممنونم از محبت هات ولی دیگه نیازی بهت ندارم گفت مهنا قهر نکن دیگه تو که... زدم تو حرفش گفتم آره خب قهر نیستم چون نسبتی باهات ندارم که بخوام قهر باشم گفت بله؟ مگه خانم من میتونه لوس باشه؟ گفتم اگه عطیه جانته قطعا میتونه... . حالاهم برو اون ور حوصلت رو ندارم که گوشیمو که در حال زنگ خوردن بود ملیکا آورد تا آوردش قطع شد دیگه بلند شدم داشتم قدم میزدم و میرفتم خونه که دوباره زنگ خورد جواب دادم محمد بود علی هم که دیگه خیلی ناراحت داشت دنبالم میومد و کیفم دستش بود کیفمو از دستش کشیدم و اومدم بیرون گفت که رسیدمو نگران نباش و....  آخه همیشه بهش سفارش میکنم وقتی میرسی بهم بگو علی که دید فایده نداره سوار شد و رفت هوا هم که سرررد سوار ماشین شدم و پنجره رو تا ته باز کردم گلوم داشت منفجر میشد اصلا سابقه نداره وقتی مریضم اینجوری باشم آخه خیلی حالم بد بود حالم گرفته بود فردا علی زنگ زد گفت که داره میره سفر منم زدم تو پرش گفتم به من چه و قط کردم دیگه چند تا قرص خوردم و همونجوری. رفتم سر کار و به ملیکا گفتم معاینه کنه و چندین تا آمپول نوشت گفت میخوایی بزنی؟ گفتم نه عزیزم ممنونم لطف کردی اینقدر نوشتی نمیخواد قرصا رو میخورم گفت خب باشه خود دانی و رفتم قرصا رو خوردم و رفتم تو مطب ماسک زدم که اونا بدتر مریض نشن سرم داشت منفجر میشد گوشیم زنگ خورد دیدم علیه گفتم بزار برا آخرین بار جوابشو بدم گفتم بله.؟ یه خانمی گفت مهنا خانم شمایید؟ گفتم شما کی هستین گفت شما همسر آقای علی حسینی هستین؟ گفتم بله خانم چی شده؟ شما کی هستین؟ گفت خانم باید تشریف بیارید بیمارستان ( به این آدرس) گفتم برای چی؟ گفت همسرتون با یه ماشین دیگه تصادف کردن تشریف بیارید همسرتون با تصادفی که داشتن به کما رفتن گفتم چیی؟ گوشی از دستم افتاد زمین دیگه خورد شد صدایی بدی داشت اونقدر بد که پرستاره شنید و در زد گفت خانم دکتر خوبیین؟ و افتادم زمین و دیگه هیچی یادم نبود چشامو باز کردم دیدم یه سرم دستم بود و ملیکا بالا سرم یه لحظه بلند شدم نشستم گفتم ملیکا توروخدا اینو از دستم دربیار باید برم گفت کجا بخواب حالت خوب نیست گفتم: گفتم که اینو از دستم دربیار ولم کن اه گفت خب چته چرا داد میزنی بخواب ببینم داد زدم گفتم ملیییییکااااا گفتم اینو از دستم درااااااار گفت خیلییی خوب تو فقط داد نزن بعدم درش آورد کیفمو با چادرمو پوشیدمو اومدم برم گفتم ملیکا یه خواهری کن مریضای منو اگه خسته نمیشی معاینه کن گفت چرا میخوایی بری کجا زدم زیر گریه گفتم ملیییکاا علی..... علی تصادف کرده رفته تو کماااااا😭😭😭 گفت چیییییی راس میگی گفتم ملیکا باید برم خدافظ گفت میتونی رانندگی کنی؟ گفتم آره آره میتونم و داشتم میرفتم سمت بیمارستان و رفتم تو میخواستم برم ملاقاتش نذاشتن گفتم تنها کاری که میتونه از دستم بر بیاد اینه که دعا بخونم پس اومدم مفتایحمو در آوردم و زنگ زدم به خواهراش و گفتم به مامانشم بگن بالاخره مادره باید بالا سر بچش باشه به خلاصه به همه داداش و آبجیای علی و داداشای خودم گفتم به مامان بابای خودمم گفتم گفتن وقتی که خلوت شد بیان ( اینا کار خوبی کردن) نشستم هی دعا خوندم هی راه میرفتم آخرش خواهرشم با مادرشوهرم اومدن دیگه به زور خودشونو چپوندن اون تو و پنج دیقه بیشتر اجازه ندادن بمونن حقشون بود پرستار بیرون اون کرد اومد مادر علی بهم تیکه انداخت و بعدش گفت تو حرمت نگه نمیداری و... . گفتم مادرجان سکوت کنید تا حرمت ها حفظ بشه ( همین و بس) اونم رفت باهم رفتن خونه بی عاطفه های... . خب بگذریم منم هی گریه کردم تا مهدی اومد نشست جفتم گفت آجی؟ گفتم جونم؟ گفت چرا اینقدر گریه میکنی چیزی عوض نمیشه که گفتم نمیتونم مهدی به خدا نمیتونم و سرمو گذاشتم رو دستام مهدی گفت ایشالا که خوب بشه و اونم نشست دعا خوندن یکی از آبجیاش اومد اون عاشق علیه اومد نشست جفتم و اونم دعا خوند سرمو تکیه دادم به دیوار که دکتر رفت برای معاینه اومد بیرون گفتم میشه برم تو؟ یه نگاه به پرستار کرد و یه نگاه به اتاق و من و لباشو انداخت پایین( حالا نمیخواد این کارو امتحان کنید لب و لوچه هاتونو جمع کنید حتما دانشجو هم هستینا😂😂) و گفت خیلی کم گفتم متشکرم گفت خاهش و رفت. رفتم توی اتاق تو همون حالت که دیدمش نا خودآگاه زدم زیر گریه اون همه دستگاه بهش وصل بود.... دست زدم به موهاش و دستشو گرفتم سرمو گذاشتم روی تختش با موهاش بازی میکردم نصف صورتش کبود بود داشتم باهاش حرف میزدم و بالا سرش خوابم برد با صدای دکتر بیدار شدم یه خانم بود... گفت خانم؟ خانم؟ خوبین؟ پاشین فشارتونو بگیرم شما سرما خوردین؟ گفتم نه... یعنی آره گفت بیاین مطبم گفتم ممنون و پافشاری کردم و اونم دیگه ول کرد رفتم بیرون تو نماز خونه نمازمو خوندم هیچی نخورده بودم رفتم بیرون مهدی شیر و کیک گرفته بود گفتم دستت درد نکنه نمیخورم گفت بخور جون مراقبت از علی رو داشته باشی خانوم خانوما گرفتم یکم خوردم خلاصه سرتونو درد نیارم یه هفته یا دو هفته توی کما بود منم هر روز میرفتم بالا سرش و باهاش حرف میزدم که بالاخره یه بار یه پرستار رفت تو و با یه دکتر برگشت رفت تو دکترش که اومد گفتم چی شد آقای دکتر؟ گفت بیمار به هوش اومده از خوشحالی گریم گرفته بود گفتم کی میتونم برم پیشش؟‌ گفت اگه میخوایید بعد از معاینه میتونید برید تو! منم منتظر شدم اونا معاینه کنن زنگ زدم به عارفه خواهر علی و برای اینکه خودم بیشتر پیشش بمونم گفتم اجازه نمیدن باید فردا بیایین. خب راستم میگفتم نذاشتن مهدی هم بیاد حالا اونا که دیگه اینقدر شلوغن و از بیمارستان بیرون میکنن رفت پیشش از پشت شیشه لبخند زدم بهش و اشکامو پاک کردم اونم یه لبخندی زد رفتم تو دست کشیدم به موهاش با صدایی که مطمئنم خودشم نمیشنید گفت مهنا گفتم جوووونم گفت منظوری از حرفام نداشتم و شروع کرد حرف زدن تا اینکه هی سرفش گرفت یکم آب بهش دادم ( آخه یه حرفایی بهم زد که اصلا باورم نمیشد) گفتم باشه باشه به خدا به دل نگرفتم تو آروم باش! و ساکت شد چشماشو بست دکتر اومد و گفت خانوم شما خوبیین؟ گفتم بله بله خوبم گفت چرا نمیایین معاینه بشین علی نگام کرد و گفت مهنا دقت نکردم صدات گرفته چشات قرمزه خوبی؟ گفتم آر...و گفت مهنا برو معاینه ات کنه چیزی نمیشه که منم مجبور شدم برم!  رفتم تو مطبش خانمه گفت خانم شما سینوزیت دارید درسته؟ گفتم بله خب... و معاینه کرد و گفت دراز بکشین تا بیام منم دراز کشیدم اونقدر خسته بودم و تو اون دوهفته درست نخوابیده بودم تا سرمو گذاشتم رو تخت خوابم برد باصدای خانمه بیدار شدم گفت خانم خانم خوبید؟ پاشید قرصاتونو بخورید منم خوردم و گفت برگردین آمپولاتونو بزنم من از آمپول نمیترسم مهدی اومده بود گفت بقیه دارو ها گذاشت رو میز و شلوارمو کشیدم پایین پنبه کشید و فروکرد مهدی دستمو گرفته هی قربون صدقم میرفت داداشم یعنی از دردش نگم خیلی زیاد بوود اونقدر که گفتم آآآآیییییی شایدم به خاطر این بود که من بدنم ضعیف شده بود و دست مهدی رو یکم فشار دادم و بالاخره در آورد سرمو گذاشتم روی تخت که اگه حتی شده وسط آمپولا خوابم ببره و دوباره بوی الکل اومد و آمپول بعدی هیچی سرش نگفتم فقط یکم سفت کردم که خودم شل کردم و دوتای بعدی هم زد و تموم شد شلوارمو کشیدم بالا و برگشتم و چند روز بعدشم علی مرخص شد و از بیمارستان آوردمش خونه خودمون و تا سه هفته بعدشم هی مهمون داشتیم و علی بیچاره میزبان این همه مهمان البته بقیه هم اومدن کمک یه بار که داشتم چایی میریختم عارفه در گوشم گفت این دعوا بین همه طبیعیه ولی معلومه عاشقشی و منم نگاهی به علی و سپس عارفه انداختم بالاخره پرونده اون ماجرا بسته شد😃

پ.ن: گاهی وقتا از کسی یا از چیزی که برای مدتی بدتون میاد خدا هم اونو برای مدتی یا شاید برای همیشه ازتون بگیره تا قدر بدونید
امیدوارم قدر همه داشته هاتونو بدونید❤️
پ.ن: امیدوارم لذت کافی رو از خاطرم برده باشین

یا حق🙏 

خاطره حنانه جان

سلام ✋ حنانه هستم اولین خاطره هستش ولی خب معرف حضور تون هستم دوست ماهک 😍 هستم 28 ساله پزشک داری یه برادر کوچک تر از خود و مهم تر از همه مجرد 😎خدایی عالمی داره واس خودش نمیدونم این خواهر ما (ماهک) چه عقلی داشت رفت ازدواج کرد 😒
من یه چند روزی دیدم که این دوست من(ماهک) دور از چشم سرش تو گوشیه چرا دور از چشم چون اگه آقا امیر بفهمه سرش  تو گوشی ازش میگیره 😄به خاطر همین جرعت نداره 😝 تا یه روز ازش پرسیدم داری چی کار میکنی؟ تا این کانال یا وب رو بهم معرفی کرد خب حالا بگذریم بریم سراغ کار خودمون و اما خاطره که مربوط به دوران جذاب دانشجویه: شب خونه آبجی(ماهک) ب رفته بودم بمونم منو آبجی و داداش امیر و پارسا 😒(نمیدونم چرا انقدر از این موجود بدم میاد اسمش رو ميشنوم تن و بدنم میلرزه حس خییلی بدی بهم دست میده 😒چقدر یه آدم میتونه حال بهم زن باشه آخه؟) خونه آبجی اینا بودیم بابای آبجی و مامانش رفته بودن بیرون محمد(داداش آبجی) هم چون سرش خیلی شلوغ بود گفتش که تا صبح باید بمونم با هیلدا منم دیدم خواهر گلم پاره تنم تنهای خواستم شب برم پیشش البته داداش امیر بود ولی روی خوب نداشت که یه پسر و یه دختر که برای خودشون لیلی و مجنونی هستن تنها باهم توی یه خونه بمونن و لاو بترکونن😂 (ماهک میکشتم 😁) خلاصه رفتم و از لاو ترکوندنشو جلو گیری کنم😅😝 چه دوست خوبی هستم من کجا از این دوستا میخواین پیدا کنید؟ خلاصه رفتم اونجا که با یک عدد شلغم روبه رو شدم(پارسا 😒) از همون اول ما دوتا دعوا گرفتمون شروع شد 🙈 تا موقع خواب😏 ولی جدا به اون شب فوق العاده ای بود ❤️ خیلی خوش گذشت شام خوردیم چهار نفری افتادیم رو کتابا اون هارو هم مرور کردیم و بعد بازی کردیم تا اینکه داداش گفتش که دیگه بسه موقع خوابه 😒چه ضد حالی بود تازه تو اوج بازی بود اختلاف ها کم بود 
ابجی:اه امیر ول کن دیگه یه شب هزار شب نمیشه بقیه رو ببین تا سه چهار صبح بیدارن ول کن دیگه!
داداش: قربونت برم ❤️ اون ها مث ما که دانشگاه ندارن بعد ما نباید خودمون رو با اون ها مقایسه کنیم هرکس طبق شرایط خودش پیش میره(خدایی چه علمی صحبت میکنه این داداش ما)و از اونجایی که خواهر ما خیلی لج بازو لوس و یه دنده هستش 😅(کم کم باید فاتحه خودمو بخونم)با کله خودش کار کرد 
ابجی:ول کنید! بیاید ادامه بازی
داداش ‌:😐
آبجی :😎
ماهم که هرچی آبجی گفت همونو اطاعت میکنم چون زورش از داداش بشتر خلاصه تا چهار صبح بیدار بودیم ولی داداش رفت بخوابه و از اونجایی که داداش خیلی سبک خوابه نتونست از سروصدای ما به خوابه خلاصه ساعت چهار بود که داداش دیگه داشت سیستمش بهم می‌خورد که آبجی بلند کرد برد گذاشت رو تخت و به ماهم گفت بخوابیم البته با کلی جنگ و جدل آبجی رو برو خلاصه شب ما این گونه گذشت و من و آبجی کلی چیز باهم قاطی شده خوردیم دیگه نگم از معدم (داداش امیر دید و کلی هم غر زد ولی کو گوش شنوا فقط تهش گفت فقط اگه یکیتون مریض شید من میدونمو شما ها حالا از جوابهایی که آبجی بهش داد بگذریم!) خلاصه یک ساعت  رو با کلی معده درد سر کرد  یه پام تو رخت خواب یه پام تو دستشویی گلاب به روتون بالا می آوردم دیگه ساعت 5:30 شد که داداش امیر بیدار شد ❤️ دم زدم بخوابیدن 😊 که یهویی دوباره حالم بد شد و با دو رفتم دستشویی و دوباره..... 😔 دیگه جون نداشتم همین که اومدم بیرون ابجی رو دیدم اصلا دوباره متولد شدم! 🖤 پریدم بغلش
من:آبجی جونی حالم خوب نیست😢😢😢😢😢
آبجی :قربونت ❤️ برم چی شدی تو آخه از کی اینجوری شدی؟؟!
خیلی نگران بود ❤️
من:از لحظه ای که خوابیدیم خیلی حالم بده
آبجی:خب چرا بیدارم نکردی 😡
من:ببخشید ☹️ 😢
آبجی :خب فدای سرت عزیزم 😘
من:😔
دستم رو گرفت آروم کمکم کرد راه برم ❤️ 😍 برد منو خوابموند رو تخت
آبجی :برم امیر رو صدات کنم معاینت کنه 🖤
من:اهوم 😢
آبجی :تیکه میندازی 😳
من:😳تیکه چرا
آبجی :واقعا میخوای آبکش شی نمی ترسی؟؟؟؟ 😳😳😳
من :نه قربونت برم ترس چرا
که داداش امیر اومد با وسایلاش
داداش امیر :به به حنانه خانوم چه خبرا یاد ما کردیم شیطانی نگاه می‌کرد 😈
آبجی: امیر 😡😡
داداش امیر‌:باشه بابا باشه
بعد داداش شروع کرد به معاینه کردن آبجی هم رفت واسم یه دمنوش درست کنه  ❤️ بعد داداش امیر شروع کرد نسخه نوشتن که آبجی هم اومد با دمنوش داد که بخورم مثلا حواسش به من بود ولی حواسش پیش نسخه بود دیدم یه جوری شده استرس داره انگار 
من:چیه حالت خوبه؟؟ معدت درد نداره؟!
ابجی:هان.. اا... آره....... یعنی نه.... میگم... چیزه.... تو
داداش امیر :آپولو نمیخوای هوا کنی که چرا انقدر مِنو مِن میکنی اخه تو عزیز من 😘
من:چیزی شده؟
داداش امیر :خندید😂از آمپول می‌ترسی؟
من:نه
آبجی :😳چرا
من:چرا نداره که از چیش بترسم!؟
آبجی :😪
داداش امیر :خب من برم دارو هاتو بگیرم تا برگردم برو یه چیز بخور
من:باشه چشم
 بعد داداش امیر رفت ابجی لباس داداش رو داد پوشید بعد رفتش پارسا هم در این مدت در خواب خیلی عمیقی فرو رفته بود😑😬😒 اون دمنوش رو که خورده بودم معدم آروم گرفت تقریبا 
ابجی:حنا
من:جانم 
آبجی :امیر امپول نوشت😢
من:خب.. مشکلش چیه
آبجی :نمی ترسی واقعا؟
من:ترس... اوممم.... یه کمی ولی نه مث تو الان قرار من امپول بزنم تو چرا استرس داری؟
آبجی :😪نمیدونم
نیم ساعت صحبت کردیم بعد داداش امیر اومد با یه کسیه پر امپول😳هم من هم آبجی تعجب کرده بودیم
آبجی :یعنی اینقدر حالت بده 😳
من:نمیدونم
آبجی :چرا انقدر 😨
داداش امیر :جریانش زیاده! 
بعد داداش سرم رو آماده کرد سریع رگ پیدا کرد زد که زیاد درد نداشت 
داداش امیر :خب حنانه خانوم تا من اینارو آماده کنم شما هم آماده شو! 
ابجی:امیر 
که داداش وسط حرفش گفت :قربونت برم جای بحث نداره! 
بعد آبجی منو گذاشت رو پاش و خودش آماده ام کرد بعد داداش اومد با یه امپول آماده! پنبه کشید بعد گفت یه نفس عمیق بکش(استرس داشتم ولی جلوی آبجی نخواستم بگم تا ناراحت نشه💔) تا نفس عمیق کشیدم سری نيدلو فرو کرد 😣 که یه درد خفیف تو پام پیچید بعد شروع کرد پمپ کردن که احساس می‌کردم پام داره قط میشه
من:ایییی آخ درد داره همینجوری هم اشک میریختم😭😭😢 ایییییییی ابجی اخ
آبجی :جانم عزیزم جانم ❤️یه کوچولو دیگه تحمل کن یه ذره دیگه مونده
من:ایییییییی بگو دراره خیلی درد داره نمیتونم تحمل کنم
داداش امیر: تموم شد ❤️ بعد درش آورد
آبجی جای امپول رو واسم ماساژ داد 
داداش امیر هم داشت یه امپول دیگه 
آماده میکرد
آبجی :بیخیال دیگه نزنه! گناه داره
بعد داداش امیر اومد پیشش نشست یه نگاه بهش کرد از اون  نگاه های عاطفی معنی دار بعد دیگه آبجی هیچی نگفت و آبجی اون طرف شلوارم رو کشید پایین داداش پنبه زد بعد دوباره سریع نیدلو فرو کرد که درد نیدلش از قبلی بشتر بود😞بعد که شروع کرد پمپ کردن درد قبلی در مقابل این چیزی نبود جون دادم دیگه هرچی داد و بیدا کردم فایده نداشت دیگه جون نداشتم که داداش امیر درش آورد 😢 آبجی هم هی قربون صدقه میرفت ❣️بعد داداش رفت کمپرس آورد گذاشت برام که خوب شدم ❤️
🌹پایان🌹
پ. ن:ممنونم که خوندید 😘 امید وارم خوشتون اومده باشه ❤️
پ. ن:آبجی جونی حتما کامنت بزار دلم کلی برات تنگ شده خیلی وقته ندیدمت و کی برمیگردی؟ و جواب پیم هامو هم بده 😒البته اگه گوشیت دست خودت باشه!
🌹