خاطره مهدیس جان
سلام....مهدیس ام ۲۰ سالمه
چند روز بعد که آنتی بیوتیکهارو قطع کردم دوباره غده های زیر گلوم بیشتر و بزرگتر شدن زیاد نگران نبودم میدونستم بادمجون بم آفت نداره اما مامانم نگران بود و فرستادم مرکز استان برای پیگیری جدیتر تمام طول راهو به جاده نگاه میکردم و به سرنوشت سختی که خدا برام نوشته فکر میکردم اما هر لحظه جز کلمه خدایا شکرت چیزی به ذهنم نمیرسید وقتی داشتم آماده میشدم که برم مرکز استان به مامانم گفتم تو نمیای ته دلش میخواست بیاد اما کمرش حسابی درد میکرد و کشش اون مسیر چند ساعتی رو نداشت منم اصرار نکردم و ازینکه مستقل زندگی کنم هیچ بدم نمیاد وقتی رسیدم دم در ساختمان پزشکان پیاده شدم و سریع وارد آسانسور شدم و رفتم طبقه چهارم متخصص غدد خیلی زود نوبتم رسید وارد اتاق که شدم دکتر ازم استقبال گرمی کرد چون ایشون تخصص داخلی و غدد داشتن و من اوایل پیششون میرفتم با نهایت احترام سلام و احوال پرسی کردم حدود ۴ سال منو ندیده بود اما بخوبی یادش بود یکم فکر کردم و اسمم یادش اومد اووو خوش اومدی مهدیس خانوم چقدر بزرگتر شده و یکم قد و بالامو برانداز کرد تیپم از چهار سال پیش عوض شده بود چادر انداخته بودم و ازون دختر شیطون غر غرو خبری نبود خیلی سنگین برخورد کردم... بیا اینجا بشین دختر گلم خیلی آروم کنارشون نشستم و گفتن مشکل چیه و براشون توضیح دادم گفتن عجیبه با اون همه آنتی بیوتیک رفع نشده یه سنوگرافی اورژانسی بگیر شاید ماهیت غده ها اصلا لنفی نباشه طبقه پایین سنوگرافی میبینمت دخترم تا شب نتیجشو برام بیار تشکر کردم اومدم بیرون و رفتم طبقه اول سنوگرافی کمی شلوغ بنظر میرسید اما خیلی زود نوبتم رسید وارد شدم یه خانوم حدودا ۴۰ ساله و بسیار مهربونه بودن و ازم خواستن کنارشون دراز بکشم وقتی داشت گلومو سنوگرافی میکرد همزمان برام توضیح میداد که تعدادشون و اندازشون چقدر فرق کردن و متاسفانه بدتر هم شده اومدم بیرون و روی صندلی ها نشسته بودم بدنم حسابی ضعیف شده بود و ضربان قلبم بیشتر از ۱۵۰ تا میزد و هر لحظه ممکن بود حالم بد بشه یک لحظه دلم خواست کسی کنارم میبود سرمو روی شونش میزاشتم و زار زار گریه میکردم و کلی قربون صدقم میرفت اما....
با دست راستم قلبمو چنگ میزدم و التماس میکردم ارووم بشه توی مود خودم غرق بودم که یهو صدام زدن نتیجه رو بگیرم یه نگاهی به نتیجه انداختم که بنظر میرسید ۳_۴ تا در سمت راست و چپ و ۲ تا توده متورم وملتهبتر در پایین گلوم رویت شده...
با اون وضعیت قلبم حدود ۴ طبقه رو با پله رفتم چون آسانسور واقعا شلوغ بود و من از شلوغی متنفرم وقتی پله های اخرو طی میکردم صداها برام نامفهوم بود و احساس کردم دارم بیهوش میشم از داخل کیفم یه قرص قلب برداشتم و سعی کردم قورتش بدم و یهو روی پله ها ولو شدم قلبم همچنان درد میکرد اما داشت آروم میشد که بلند شدم و رفتم داخل مطب و بعد چند دقیقه ای سردرگمی نتیجه رو نشون دادم دکتر دارو نوشت و گفت نمیتونی بیشتر ازین آنتی بیوتیک تزریقی استفاده کنی همین الآنم بدنت بشدت ضعیفه و اونا بدترت میکنه و گفتن حتی اگه آمپول بنویسم چندتایی تقویتی باید کنارش بزنی داری نابود میشی دختررر
گفتن تقویتی چی داری تو خونه؟؟
من:۳_۴ تا نوروبیون یکی دوتا ویتامین d
و....
ادامه دادن یه ویتامین c هم بگیر باهاشون بزن و گفتن که چطوری بزنم بیرون از ساختمان پزشکان که رفتم کلی فروشگاه کالای پزشکی بود رفتم تو یکی از مغازه ها و یه گارو رگ گیری سفید برای خواهرم خریدم بعدش دارو خونه رفتم و حدود نیم ساعت معطل شدم که داروهامو دادن یه نیگا انداختم ۳ تا پنیسیلین بود یه دگزا و چنتا قرص و شربت
یه نفس عمیق و سنگین کشیدم و خودمو برای چند روزی دوباره سوراخ شدن آماده کردم هر چند که ذره ای ترس به دلم راه ندادم بعد ازون باید میرفتم پیش متخصص قلبم رفتم توی بیمارستان دیدمشون پرسیدن چی شده نتیجه هولتر مورنینگ اخریرو بهشون نشون دادم و خلاصه پرونده بستری اخرمو چنتا سوال پرسیدن و سرشون تکون دادن بعدش نبضمو از مچ دستم گرفتن گفتن وااااای....... خانوووم .....سریع یه نوار قلب ازش بگیرین همین الان بدو بدو یه نوار قلب گرفتم اینجا بابام اومده بود دنبالم و همراهم بود
دکتر گفتن خانم مهدیس....شرایط قلبت خیلی به استریت برمیگرده اگر چه گره سینوسی قلبت مشکل داره ولی استرس بدتررررش میکنه یه مشورت با متخصص اعصاب داشته باش مشکلات یکی پس از دیگری گریبانگیرم میشن و من باید بینشون دست و پنجه نرم کنم گاهی حتی بخودم میگم چرا دارم ادامه میدم چقدر تحمل کنم؟؟؟ مگ ظرفیت یه دختر ۲۰ ساله چقده آخه اما باز اعتقاداتم جلوی کفر گفتنامو میگیره و سعی میکنم خیلی قوی ادامه بدم خیلی دلم گرفته بود و سعی میکردم خاطره بخونم تا زمان بگذره ساعتای ۶ عصر با بابام برگشتیم شهرمون صندلی عقب نشسته بودم و دوست بابام هم باهامون اومد من کاملا در سکوت بودم و خنده های ممتد پدر و دوست گرامش شنیده میشد چشام سنگین بود اما حالم اصلا خوب نبود احساس میکردم دارم تمووم میکنم قلبم خیلی درد میکرد تا اینکه رسیدیم اون شب که رسیدم خونه تا صبح نخوابیدم و بشدت حالم بد بود ساعتای ۵ صبح بود که بشددتت بالا میاوردم حدودا چند بار بالا آوردم تهوع شدیدی داشتم رفتم تو اتاق مامانم دلم نیومد بیدارش کنم باز برگشتم که دوباره حالم بهم خورد دیگ تصمیم گرفتم بیدارش کنم آروم میگفتم مامان مامان که مامان و بابا با هم بیدار شدن رنگ و رومو که دیگ یهوو پرید وای مهدیس مامان جان چی شدی؟؟؟ گفتم حالم بده خیلی بد سریع لباس پوشیدم رفتم بیمارستان که دکتر یه آقای حدودا ۳۰ ساله و بشدت مغرور و جدی بود سریع یه سرم بهم وصل کردن و توش اندانسترون ریختن که حالم کمکم بهتر شد و دکتر گفت اگر دوباره تهوع گرفت باید بیاد تحت نظر داخلی بستری بشه ازین حرفا...
جدی نگرفتمش حالم بهتر شده بود و حدود ساعت ۷ برگشتم خونه
باید از فردا پنیسیلینارو شروع میکردم تزریق کردن و تقویتی هارو که خواستم فاکتور بگیرم اما دیگ نای راه رفتن نداشتم و خودم راضی بودم به تزریقش
فردا ساعت ۵ بعد از ظهر گفتم به مامانم میرم امپولارو بزنم تو میای یاخودم برم که تصمیم گرفتم خودم برم اذیتش نکنم دو سه تا امپول دیگ نمیخام بکشنم یه دگزا یه پنیسیلین و یه نوروبیون برداشتم رفتم بیمارستان که دیدم یکی از پستارای خوب اونجا شیفت یه نفس از سر آسودگی کشیدم و وارد شدم امپولارو دادم بهش گفتم یکم تعدادش زیاده متاسفانه گفت اشکالی نداره نگران هیچی نباش وقتی دراز کشیدم اومد بالا سرم گفت دگزا و نوروبیون تو یه پات میزنم پنیسیلین تو پای دیگت که اذیت نشی
پنبه کشید یه توده عضلانی ایجاد کرد گفت شل باش و دگزارو فرو کرد یخورده درد گرفت یه ای کوتاه گفتم و تموم شد
اونم با خوشحالی گفت این از یکیش که تموم شد آفرین خیلی خوب بود بعد کنارش پنبه کشید و توده ایجاد کرد گفت این نوروبیون یدره درد داره همینکه سوزن فرو کرد بدجور تکون خوردم و یه آییی کشیده گفتم گفت نترس الان تموومه..... تموم شد تموووم بعد پنیسیلین آماده کرد و اومد سمتم گفت همین یدونه رو تحمل کنی دیگ راحت میشی (این پرستارا منو میشناسن واس همین انقد باهام مهربونن و گاهی خودشون دلشون نمیاد منو اذیت کنن چون میدونن چقدر اذیت شدم)
پای دیگمو پنبه کشید دوباره توده ایجاد کرد و فرو کرد که یه لحظه حس کردم نفسم رفت تند تند میگفت نفس عمیق نفس عمیق حالم که بهتر شد تا چند دقیقه ناله کردم وقتی سوزنو درآورد مث وقتی از تو پای بچه دوساله سوزن درمیارن بلند و با مهربونی و از روی دلسوزی گفت تمووووووووم شد آفرین یکم موند تا حالم جا بیاد بعد باهام خداحافظی کرد و رفت منم برگشتم خونه و شروع کردم درس خوندن اما بقدری ضعیف شدم که نمیتونم پشت میز بشینم اصلا
فرداش که میشه امروز از صبح زود شروع کردم درس خوندن اما بقدری بیحالم که فقط ۴ ساعت درس خوندم و بیشتر منتشر نتایجم ساعتای چهار عصر مامانم اومد تو اتاقم رو تخت افتاده بودم و هر از گاهی میرفتم تو پانسیونم نیم ساعت درس میخوندم و باز چپه میشدم مامان گفت مهدیس مامان نمیخای امپولتو بزنی گفتم امروز نمیشه نزنم خیلی خسته و کسلم نمیتونم برم بیمارستان گفت ابجیت بزنه گفتم نه قهرم باهاش نمیخام واسه یه آمپول منتشو بکشی بلندم کرد آماده شدم مامانم گفت لااقل بذار برسوندت گفتم نیازی نیست دو قدمه میرم زود بر میگردم اما فقط خدا میدونه بیشتر از دو دقیقه راه رفتن چه بلایی سر قلبم میاره تو راه که داشتم میرفتم یهو قلبم سنگین شد و تیر کشید گفتم وااااای خدا چیکار کنم نه میتونستم جلوتر برم نه میتونستم برگردم چند ثانیه ایستادم و از نفس عمیق کمکم گرفتم و با دستم قلبمو چنگ زده بودم یذره حالم جا اومد رفتم خودمو رسوندن اورژانس یه پنیسیلین و ویتامین c گذاشتم رو میز و خودم دراز کشیدم پرستاره امروز ازونایی بود که خیلی از خواهرم حساب میبرد منم خواستم آبروی خواهرمو حفظ کنم بخودم گفتم دردتم بگیره آییی و اووییی نمیکنی و سر قولمم وایسادم اول پنیسیلین زد که دردش خیلی زیاد نبود بعد پای دیگمو پنبه کشید گفت شل کن پاتو نمیتونستم واقعا حالم بد بود سوزنو همونجوری فرو کرد که قشنگ مشخص بود بزور وارد پام شد خیلی دردم گرفت و فقط بدره ناله کردم وقتی داشت تزریق میکرد مردم و زنده شدم اما صدام در نیومد چند دقیقه آروم دراز کشیدم که دردش کمتر بشه بعدش تشکر کردم و برگشتم خونم
پ.ن: حالم خوب نیست برام دعا کنین بچه ها قلبم به آنژیوگرافی نیاز پیدا نکنه چون غده های زیر گلومم بهمراه لوزه هام باید عمل بشه واقعا شرایط سخت میشه