سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
آیدا هستم 19 ساله،خاطره ای ک میخوام تعریف کنم برای فروردین پارسال و مریضی پسرعمومه😄
حمیدرضا،پسرعموم25 سالشه و مهندسی کامپیوتر خونده ولی پیش باباش کار میکنه(طلافروشی دارن).
از بچگی مامانبزرگم میگفت حمید و آیدا باید باهم ازدواج کنن و هیچکس جدی نمیگرفت😂😑وقتی یکم بزرگتر شدم حس میکردم دوسش دارم هروقت میدیمش یه حالی میشدم.احتمالا داشتم عاشق میشدم😯
اما از اونجایی ک هم اون مغروره و هم من هیچ عکس العمل خاصی نشون نمیدادیم وقتی میدیدم همو..
تا اینکه فروردین پارسال خونه مادربزرگم بحث ازدواج و اینا شد همه گیر دادن به حمید که آقاجان داری فسیل میشی چرا زن نمیبری
اونم با یه اخم غلیظ گفت زندگی بقیه رو نگاه کردم درس عبرت گرفتم که زن نبرم😑
نمیدونم چرا بدجوری اعصابم خورد شد بوده میخواستم خفش کنم انگار با اون حرفش به من توهین شده بود😂😂
همون روز نوه ها تصمیم گرفتن بریم شمال ویلای بابای حمید..
حالا من میگفتم نمیام نمیدونم چرا خورده بوو تو پرم بخاطر حرف حمید..حالا از بقیه اصرار و از من مخالفت😐😂میگفتم نمیام درس دارم،کنکور دارم وقتم تلف میشه😐همین لحظه حمید با پوزخند گفت حالا سه چهار روز به جایی برنمیخوره میخواستی رتبه 1 شی به جاش 2 میشی..بعدشم به لایف استایلت نمیخوره کنکوری باشی ماشالا همه مهمونیا تو اولی هستی😐😐
عاقا اینو ک گفت به معنای واقعی منفجر شدم😐گفتم فک نمیکنم لایف استایل من به شما مربوط باشه جناب😐شما سرت تو کار و زندگی خودت باشه😒😒رفت جوابمو بده که مادربزرگم گفت حمید جان مادر بسه برین آماده شین خیلی مراقب باشین..به منم گفت توام برو اماده شو واسه روحیه ات خوبه مسافرت😂
قرار شد شب حرکت کنیم.
دوتا ماشین شدیم(کلا7 نفر بودیم)منم از لج حمید نشستم تو ماشین پسرعمم..
و از تهران تا شمال داشتم اهنگ گوش میکردم..ساعتای 2 صب رسیدیم و همه عین جنازها رفتیم خوابیدیم😂فقط حمید بیکار گفت خسته ام اول باید یه دوش بگیرم😐
کدوم انسان عاقلی 2 صب دوش میگیره؟؟؟😐😐
خلاصه ما رفتیم تو اتاق خوابا خوابیدم اینم از حموم دراومد بدون اینکه موهاشو خشک کنه جلو کولر خوابید..😑
فرداش بعد ناهار همه میخواستیم بریم لب دریا
که حمید گفت من سرم خیلی درد میکنه و نمیام رنگشم خیلی پریده بود..
خلاصه بچها اصرار کردن که حتما باید بیای و بزور آوردنش..
رفتیم لب دریا و کل کل پسرا شروع شد..
و زدن به اب برای شنا و مسابقه و شرط😂
پسرعمم حامد خیلی شیطونه و کلا به همه آزار میرسونه😂😂به حمید گفت حاجی بیا یه آبی بزن به تن اشکال نداره شرطو باختی..
حمیدم گفت نه لباسام خیس میشه
اینو که گفت چهارنفری ریختن سرش انداختنش تو آب😂😂حالا نیم ساعتی تو اب نگهش داشتن نمیزاشتن بیاد بیرون..
یه کم ک گذشت یهو افتاب رفت و هوا سرد و ابری شد..
همه تصمیم گرفتیم بریم خونه چون پسرامون خیس خیس بودن حمیدم از سرما میلرزید..
رسیدیم خونه همه لباسارو عوض کردن و حمید رفت خوابید ماهم نشستیم ورق بازی کردیم😁😁چندساعت بعد دیدیم از تو اتاق صدای ناله و سرفه میاد..
تو خواب و بیداری داشت هذیون میگفت.تب شدیدی کرده بود بچها گفتن بریم دکتر.حمیدم از دکتر فراری میگفت حالم خوبه ولم کنین..حامد و محمد بزور اماده اش کردن.یهو من گفتم منم میخوام بیام حمید با اون حال بهم ریخته اش گفت تو واسه چی؟نکنه تو دکتری کمک بهیاری چیزی هستی؟؟گفتم نه خیر به خاطر شما نمیام یه چیزی باید از داروخونه بخرم(دروغی که یهو اومد تو ذهنم)اونم با تعجب نگام کرد و ساکت شد...
رفتیم بیمارستان، حامد بهم گفت تو بشین تو ماشین تا ما بیایم
گفتم نه یه دختر تک و تنها اینجا نمیشینه منم میام😂😂
رفتیم تا نوبت حمید شه یه ربعی طول کشید. خیلی حالش بد بود هیچوقت تو این حال ندیده بودمش..
رفتن تو اتاق دکتر منم بیرون منتظر بودم
ده مین بود اومدن حامد رفت داروهاشو بگیره..
یه پلاستیک پر از آمپول بود.حمید نگاش خورد ب پلاستیک دارو گفت نگو که اینا مال منه!!!
حامدم با شیطنت گفت داداش آبکش شدنت و تسلیت میگم😂😂
اتاق تزریقات خالی بود حامد فیش تزریقات و امپول و تحویل داد.دختره هم سه تا امپول جدا کرد و پرسید اخرین بار کی پنی سیلین زدین؟
حمید گفت 8 سال پیش😐گفت پس اول باید تست کنم.بعد از تست گفت یه ربعی منتظر باشین..
حمید انقدر حالش بد بود که نمیتونست بشینه رو تخت دراز کشیده بود. با صدای اروم گفت حامد چندتا امپول باید بزنم؟
حامدم الکی گفت نمیدونم.نگران نباش خوب میزنه برات معمولا خانوما مهربانترند یه چشمکم بهش زد😂😂
دختره اومد پنی و دوتا اامپول دیگه رو اماده کرد.پرده رو هم کشید
من داشتم از استرس میمیردم با اینکه خیلی ازش ناراحت بودم میگفتم حقشه اصلا تا این باشه بامن اونطوری حرف نزنه..ولی توددلم داشتم صلوات میفرستادم که دردش نیاد😂
یهو صدای اخ اخ حمید اومد دختره هم گفت شل کن و نفس عمیق بکشه..حمیدم فقط ناله میکرد و میگفت ای ای بسه دومی امپول رو سمت دیگه اش زد که هیچی نگفت سومی رو همون سمت پنبه کشید حمید گفت چندتاس مگه؟
دختره گفت اخریشه که اونم حمید چیزی نگفت فقط اخرش گفت اخ تموم نشد؟؟دختره هم گفت تمومه...
حامدم باخنده به دختره گفت ببخشید اذیت شدینا داداشمون با امپول زیاد میونه خوبی نداره..
یه چشم غره بهش رفتم که این وسط مزه نپرونه نمکدون😂😂
حمیدم پاشد لباسشو درست کرد حامد بهش گفت داداش دراز بکش سرت گیج میره یهو..اونم با یه اخم غلیظی گفت لازم نکرده خوبم از در بیمارستان که اومدیم بیرون یهو سرش گیج رفت😐😐🤦♀ک حامد سریع گرفتتش..
محمدم که تو ماشین نشسته بود اومد بیرون کمکش کردن اومد تو ماشین نشست..
تا رفتیم حرکت کنیم حمید گفت وایسا ایدا خریدشو بکنه😐منم هول شدم گفتم عه نههه خرید کردم گفت تو که کلا باما بودی کی خرید کردی😐گفتم کردم دیگه،داشتی امپول میزدی خرید کردم انقدر اخ و اوخ کردی حواست نبود ابرو واسمون نزاشتی یه امپولم انقدر داد و بیداد داره مگه؟
جوابمو نداد چشاشو بست سرش و تیکه داد به صندلی..
فردا صبح باید دوتا امپول دیگه میزد
دخترعمم که میشه خواهر حامد مامایی خونده و تزریقات بلد بود..
حامد بهش گفت امپولای حمید و بزنه..
دوتا امپولو دراورد گفت یکیش نوروبیونه یکیشم پنی سیلینه هردوشم که درد دارن..
حامد گفت بزن دیگه دکتر میگفت گلوش بدجوری عفونت کرده انتی بیوتیک هارو سر وقت بزنه.
امپولو اماده کرد رفتن بالاسر حمید...
حمید هم شوکه شد وقتی دید با دوتا امپول بالا سرشن میگفت امپول چیه، من حالم خوبه، خوب شدم، اون سه تا خوبم کرد،دیگ لازم نیس😂😂 حامد اومد گفت عاقا بیاین بگیرینش این امپول نمیزنه دوباره سه نفری ریختن سرش دمرش کردن
حامد پاهاش و گرفته بود محمد کمرشو میلادم دستاشو اصلا یه وضعیت خیلی خنده داری بود..میگفت ولم کنین باشه میزنم چرا اینطوری میکنین اخه😂سمت راستشو پنبه کشید اول نوروبیون و زد که حمید سرش تو بالش بود و اروم اخ اخ میکرد اخرش که نیدلو دراورد گفت اخ خدا..
سمت چپ و پنبه کشید برای پنی سیلین..محمدم تهدیدش کرد گفت حمید شل کن صداتم درنیاد تا نیدلو فرو کرد یه تکون ریز خورد و هیچی نگفت یکم که گذشت گفت ای ای بسه توروخدا بسه تمومش کن درش بیار اینووو سفت کرده بود بدجور محمدم سرش داد زد گفت شل کن سوزن میشکنه گفت نمیتونم بخدا انگار تیر خورده به پام درش بیار توروخدا
محمدم نامردی نکرد گفت دربیار دوباره بزن.
دخترعمم دراورد دوباره زد محمد گفت شل نکنی ده بارم میگم دربیاره دوباره بزنه شل کن.
حمید گفت خیلی درد دارم دارم میمیرم از درد
چرا تموم نمیشه؟
دخترعمم سریع تزریق کرد.محمدم جاشو ماساژ داد براش.
حمید سرش رو دستش بود ده مین تو همون حالت بود سرشو بلند نمیکرد.
یهو محمد بهم گفت تو چرا گریه میکنی. که حمید سریع سرشو بلند کرد و نگام کرد با اخم وتعجب.اصلا نفهمیدم دارم گریه میکنم سریع رفتم تو اتاق
فردا صبح ساعت 11 بیدارشدم دیدم هیچکس تو ویلا نیست
رفتم تو حیاط دیدم ماشین حمید هست رفتم دم اتاق اروم در زدم دیدم خوابه.
سریع گوشیمو برداشتم زنگ زدم به حامد گفت ما صبح زود اومدیم جنگل😐حمید که خوب نبود خوابید توام هرچی صدات کردیم گفتی ولم کن خوابم میاد..
حمید و بیدار کن برین اول دوتا امپولشو بزنه بعد باهم بیاین به ادرسی که واست میفرستم.گفتم پوووووف باشه.
رفتم تو اتاق حمید اروم صداش کردم انگار بیدار بود چون سریع چشمشو باز کرد.گفتم بچها رفتن پاشو ماهم بریم گفت باشه گفتم فقط قبلش باید بریم امپولتو بزنی گفت نه دیگه لازم نیس بهترم..
گفتم تو دکتری مگه میگی لازم نیس یا هس؟؟گفت نه اخه حالم بهتر شده..گفتم این دوتارو هم بزن لازمه برات..دوباره اخم کرد و هیچی نگفت.گفتم چیه با این قدو هیکل ار امپول میترسی؟
گفت ایدا اعصابمو خورد نکن.نمیترسم فقط جای قبلیا خیلی درد میکنه
گفتم باشه باشه حالا امادشو...
اماده شدیم توراه ی تابلو تزریقاتی دیدم گفتم همینجا نگه دار تزریقات انجام میدن.نگه داشت گفت تو بشین من خودم میرم.گفتم نه به تو اعتمادی نیس الکی میگی زدم😐منم میام...
همراش رفتم امپولارو دادم به خانومه.حمید داشت بااخم بهش نگاه میکرد گفتم چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟گفت حس میکنم قراره فلج شم😑😑😑خندیدم سوییشرتشو دراورد داد دستم
خودشم رفت رو تخت دراز کشید.
هردوتارو گفت سمت راست بزنه براش..
اولی و زد یه اخ گفت و ساکت شد دومی و که زد حمید گفت اخ اخ اخ بعد خانومه گفت جای اخ اخ نفس عمیق بکش😐حمیدم سریع گفت انقدر درد داره نفسمو بریده اخ خداا😢😢اونم گفت حالا یه بار دیگه نفس بکشی تمومه..تا حمید نفس عمیق کشید سریع تزریق کرد..
بعد خانومه بهم گفت جاشو براش ماساژ بده بهتر شه گفتم خودش میتونه 😐😐😐
لبخند زد گفت نامزدشی؟
تا رفتم بگم نه دخترعموشم حمید گفت بله نامزدمه منم دهنم وا مونده بود نمیدونستم چی بگم..به یه لبخند بسنده کردم☹️😊
حساب کردیم اومدیم بیرون حمید میلنگید😐گفتم خیلی بد امپول زد؟ گفت عین کلاه قرمزی امپول زد😂😂از تشبیهش خندم گرفت..نشستیم تو ماشین رفتیم جنگل پیش بچها تو کل مسیرم هردومون ساکت بودیم..
بعد اون امپولا حالش خیلی بهتر شد.
شهریور ماه تو روز تولدم زن عموم کل فامیلو دعوت کرد حمید سورپرایزم کرد همونجا ازم خاستگاری کرد❤️
ببخشید که خیلی طولانی شد و بد بود.اواین باره خاطره نوشتم.همیشه نظاره گر بودم😊😜
مرسی که خوندید😘❤️