به بهانهٔ روز پرستار 🏥🚑💉⁦⚕️⁩

به نــام خــدایـی کــه هــمـیـن نــزدیــکـی اســت ...

چشم به آسودگی بر مبندید . خواب را بگویید که به غفلت بر چشمتان پا ننهد. خستگی را بگویید که در شما راه نیابد که بیماران، دل به مهر و صبوری شما بسته‌اند و چشم‌های نگران بسیاری در انتظار بهبود، به دست‌های پرتلاش شما خیره مانده است. بیدار باشید و صبور. دست به دعا بردارید که او یاریتان کند. دستتان را به مهر خودش زنده سازد و چشمتان را از نور ایمانش لبریز کند.

پرستاران عزیز کشورم ایران سلام . پرستارانی که نماد عاطفه ها و درخشیدن ایمان در قلب های مهربان هستید .‌‌‌‌ در حیرت هستم که خدا با شما چه کرده است ؛ شماهایی که شب ها از غم همنوعان رنجورتان ، خواب بر چشم حرام میکنید و به خستگی درس استقامت و صبوری می دهید ؛ در حیرتم که سینه شما از کدام دریای عشق به خدا پر شده که چنین در رضایت او موج میزنید و آسوده نمی نشیند ؛ در حیرتم که از چشمه کدام ایمان و عاطفه سیراب گشته آید که درونتان از هیچ احسان و از خودگذشتگی سیراب نمی شود و به هیچ خستگی رضایت نمی دهد ؛ خسته نباشید ! گر چه می دانم خستگی را خسته کرده اید بس که از خودتان مایه می گذارید تا مبادا شرمسار خانواده ای شوید که چشمانشان به التیام درد های کسی است که قوت لایموتشان را تأمین می کند ، خستگی را خسته پایداری و استقامت در برابر
ناملایمات می کنید و در و دیوار بیمارستان از شما بابت این همه پایداری شرمسار است .
اعتراف میکنم که نوشتن در مورد پرستار و پرستاری ، قلمی بسیار قوی میخواهد ، هر چند که واژه ها هم در این مورد کم می آورند ! به هر حال آنچه که می دانیم وصف کوچکی است از دنیایی
بزرگ ، دنیایی معجزه گر و معجزه آفرین ، دنیایی که خیلی از ما در روزگار تنهایی و رنج ، شاید گوشه ای از آن را لمس کرده و
بی تفاوت از کنار آن گذشته باشیم ‌. اما باید بدانیم که تلاش حاذق ترین اطبا هم بدون حضور پرستارانی متعهد و دلسوز ، بی نتیجه خواهد ماند .
میلاد در درخشان مهر و عاطفه ،پرستار زخم های به خون نشسته صحنه کربلا ، روز پرستار را در تقویم ما زرین کرده است . این روز بر سپیده پوشان عاشق و با گذشت جامعه که اکنون بیش از هر زمانی ، جانان در صحنه دفاع از سلامت کشور ، ایستادگی
می کنند ، مبارک باد .
دست مریزاد ، دست خدا یاورتان ، ای پرستار مهربانی ها .//

بـا تـقـدیـم احتـرام ســایـه۸۴

به بهانه شب یلدا 🍉

#برای یلدا🍓🍉

بوی یلدا را میشنوی؟!
به انتهای خیابان آذر رسیده اییم!
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان...
قراری طولانی به بلندای یک شب!
شب عشق بازی برگ و برف...
پاییز چمدان به دست ایستاده است!
عزم رفتن دارد…
آسمان بغض کرده و میبارد.
خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست…
کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز
و… تمام میشود!
پاییز ، ای آبستن روزهای عاشقی ،
رفتنت به خیر…

یلداتون مبارک❤🍉
آخ تو شب یلدای منیییی😅
یه ریز بیام اخرش😉
سهم هرکس ، بیان حس الانش در یک کامنت😇☺ پارسا/کیش

خاطره هانا جان

سلام من هانا هستم میخوام خاطره آمپول خوردن از شوهرم روبگ
منم مثل خیلی های دیگه از آمپول میترسم نامزدمم که بدجنس خوب بریم سر خاطره پارسال پشت کنکوری بودم یک روز از خواب بیدار شدم گلوم به شدت درد میکرد برای همون سعی کردم زیاد بیرون نرم رفتم شروع به درس خوندن کردم ولی حالم بیش از حد بد بود تا اینکه خواهرم اومد تو اتاق و گفت هانا برایچی اینجوری شدی بذار زنگ بزنم به آرش بیاد گفتم نه تروخدا ولی کار خودش رو کرد زنگ زد گفت آرش گفته خودش را تا ده دقیقه دیگه میرسونه منم تا اون موقع هزار بار مردم و زنده شدم تا آرش اومد گفت برایچی بهم زنگ نزدی از کی اینجوری هستی گفتم از صبح اخماش رو کرد توهم و گفت برایچی بهم زنگ نزدی گفتم ببخشید میشه آمپول ندی گفت بخواب مائنه ات کنم دراز کشیدم معاینه کرد هر احظه اخماش بیشتر میشد گفت بخواب برم دارو هاتو بگیرم منم تا اون موقع فقط ناخنام و میجوییدم اومد و چهار تا آمپول و یک سرم تو پلاستیک بود گفتم اینا مال منه گفت آرهذبخواب بدون کولی بازی خوابیدم و آروم اشک میریختم تا سردی الکل را حس کردم سف کردم که گفت هانا شل کن گفتم نه گفته پس خودت خواستی و آمپول و با تمام قدرت فرو کرد یک جیغ بنفش کشیدم که گفت تمام شد ولی تنبیه میشی و آمپول بعدی و آماده کرد و شل کردم آروم تزیق میکرد هر لحظه گریم شدید تر شد که آخر جیغ کشیدم بیرون کشید گفت و اما تنبیه گفتم آرش تروخدا گفت بخواب تا دوتا نشده خوابیدم و آروم اشک میریختم که تقویتی و زد از ترس هیچی نگفتم که گفت پاشو تمام شد پاشدم اما اصلا باهلش حرف نزدم رفتم سر گوشیم که اومد گوشی رو از دستم گرفت و یک جعبه از جیبش در آوردو گفت آشتی وقتی جعبه را باز کردم یک جفت گوشواره خوشگل بود پریدم بغلش گفتم عاشقتم آرش گفت ببخشید نمیخواستم اذیت بشی گفتم عیب نداره گفت پس بخواب خانمی سرمتم بزنم تمام گرفتم خوابیدم رگم مشخص بود خیلی راحت فرو کرد که چشمام از درد بسته شد و گفت ببخشید بخواب خوابیدم و وقتی بیدار شدم سرم تو دستم نبود
ممنون که خوندید ببخشید بد بود

خاطره ماهگل جان

سلام ماهگل هستم
روز پرستار رو به همکارای عزیزم تبریک میگم و یه خدا قوت حسابی 
من کلا یه چند وقته بیشتر شیفتام شبکاریه و اما داستان از اونجایی شروع شد که بیشتر همکارای من کرونا گرفتن و میرن استعلاجی و ما زیر بار فشار شیفتا رسما اسفالت شدیم به طوریکه من ۴ شب پشت هم بدون اف شیفت بودم دیگه شب چهارم قشنگ از شدت خواب مغزم هنگ بود و کند شده بود هرکی ازم سوال میکرد تا پنج دقیقه نگاش میکردم بعدش متوجه سوالش میشدم القصه به علت خستگی و کند شدن ذهن داروهای ترالی دارو رو که میچیدم چندبار چک میکردم اشتباه نکرده باشم و باعث شده بود سرعتم بیاد پایین تایم داروها بود رفتم داروها رو با ترالی بدم ولی باخودم سفتی باکس نبرده بودم رفتم دیدم انژوکت بیمارم خرابه رگ اولیو گرفتم و چسب زدم داروهاشو دادم رفتم سر دومی اوکی بود و سومی یه خانم مسن آژیته بود بار اول رگ گرفتم اوکی بود یه ساعت بعد همراهش اومد گفت درومده بار دوم گرفتم دوباره همراهمش اومد گفت رگش درومده داره خون میاد بار سوم و چهارم به همین منوال گذشت بار پنجم دیگه جایی نبود رگ خوب داشته باشه و تقریبا یک ساعت فقط داشتم دنبال رگ میگشتم و بار پنجم هم گرفتم و چسب حسابی زدم و به همراهش گفتم واقعا رگ نداره مواظب باش در نیاره و دوباره همراهش اومد گفت رگش درومده دیگه دلم میخواست بزنم زیر گریه یه عالمه کار سرم ریخته بود اینم این وسط دردسر بود بار ششم هم به سختی رگ گرفتم و دستشو شل بستم  به تخت که رگشو خراب نکنه چون واقعا دیگه رگ‌نداشت از اون طرف یه مریض معتاد داشتیم دم به دقیقه مخدر میخواست و مخدرمون تموم شده بود تو بخش داد میکشید و فحش میداد رفتم براش یه مسکن دیگه اماده کنم  همین که رفتم بالاسرش یهو سرم گیج رفت باسر رفتم تو تخت یکی خوابوند تو گوشم و گیج ویج بودم و دندونم رفت به لبم و خونریزی کرد و دومی هم خوابوند همکارم دویید ببینه چی شده اونم زدن و دیگه بقیه همراها رفتن نگهبان اومد و اینا رو جدا کرد و سوپروایزر اومد و خیلیا و من از استرس هم گیج بودم هم تهوع و استفراغ گرفتم هرچی بام حرف میزدن متوجه حرفا نبودم  و نمیدونم قندم افت کرده بود و یا فشارم دیدم خود سوپروایزر یه رگ گرفت و سرم برام وصل کردن و یکم که بهتر شدیم من و همکارام رفتیم شکایت کردیم و بردنشون کلانتری و با هزار التماس و ببخشید از ما رضایت گرفتن
و بعدش که رضایت دادم و اومدم خونه از شدت فشار عصبی و استرس تو قفسه سینم احساس فشار میکردم و تنگ نفس گرفته بودم آژانس گرفتم رفتم اورژانس و نوار قلب گرفتن و دکتر نوار رو دید و یه آرامبخش تجویز کرد و امپول و زدم و از همون جا رفتم دفتر ریاست دعوا کردم که این خراب شده نگهبان نداره اگه مرده بودیم کی به دادمون میرسید اینه مزد جونمون که گرفتیم کف دستمون و توبحران کار میکنیم ۴ تا شب پشت هم اومدم یه نیرو بمون نمیدین و همینجور اشکام میومد و حرف میزدم نامه استعفا رو دادم و اومدم بیرون و یکی دوساعت بعد رئیس زنگ زد به موبایلم جواب دادم و گفت حالتو درک میکنم این حدفش عصبانی ترم کرد گفتم شما اصلا حال منو نمیتونید درک کنید و گفت نیروی جوونی و کم سابقه ای مثل تو زوده کم بیاره گفتم با این سیستم داغونتون تا همینجاشم زیاد موندم و یکم بام حرف زد و دلداریم داد و گفت نامتو پاره کردم تو نیروی خوبی هستی همه ازت راضی بودن حتی میخوایم نمونه اعلامت کنیم گفتم من دیگه برنمیگردم و رئیس گفت فعلا زوده الان عصبانی هستی تصمیم نگیر گفتم دکتر من نمیخوام برگردم و گفت برات مرخصی رو میکنیم تا وقتی حالت بهترشه و من در حال حاضر در مرخصی هستم حال روحیم بهتر شده و خودمو با هنر درگیر کردم طراحی و ادبیات و از زندگی بدون بیمارستان لذت میبرم و درک میکنم که کار کردن تو محیط بیمارستان خیلی سخته و این قدرنشسناسیها خیلی خیلی بیشتر اذیتت میکنه
بازم روز پرستاررو تبریک میگم به همکارام که مردونه موندن و میجنگن

خاطره آیدا جان

سلام به همه ی دوستان عزیز 
دلم براتون تنگ شده بازم اومدم چند روز اصلا نشد بیام وب بخاطر معده درد 
آیدا هستم دختر کرد ۱۶ سالمه عاشق پزشکی هستم که دوست دارم پزشک عمومی باشم که به مردم کشورم کمک کنم
بچه ها چند روزی معده درد داشتم هنوزم دارم به زور دارم می نویسم و قرصام تموم شدن که بلکه فقط یه دونه قرص پنت مند ۴۰ مونده 
من عاشق دکترم ولی فراری ام از امپول
بریم؟ سراغ خاطره بنده👇👇
این خاطره مربوط به شب یلدای من هستن که بگم نگم یادم میره یعنی سال ۱۳۹۸ که من کلاس ۷بودم که خیلی بهم سخت گذشت و یک روز مادر بزرگم زنگ زد و گفت که میریم سرنی منم ببرن باخودشون خلاصه قبول کردن و رفتیم البته بدون پدر و مادر و خواهران 
فقط منو دایی فرید و زن دایی و دختر داییم فاطیما مادربزرگم 
رفتیم رسیدیم اونجا که دیدم صد نفر آدم بودن گفتم چیشده هیچی نگفتن بذار بگم اول خونه عمم با ۱ دخترش که اون شوهر کرده خودشو شوهرش اومد و پسرم عمم که محمد صادق با زن و بچش اومده دختر خاله ی مامانم که با دو بچشش اومده پیام و پریا ،پریا خیلی آدم لوسه که ولی رفتار پسرونه داره و اونکی دختر خاله ی مامانم که با ۲ بچشش اومده که عسل و عارف که بگم منو عسل خیلی باحالیم و عموم با زن و بچه ۳ تا بچه داره امیر حسین ۳۰ و امیر محمد ۲۲ سالشه زهرا ۱۷ سالشه 
و عموم خودشو بچه اش زنعموم که چند سال سکته کردن و خونه نشینی شده و سبحان پسر عموم ۱۷ سالشه 
و مادربزرگ و پدربزرگ پدریم اومدن
و عمم و شوهرش و ۲ بچه سپهر بچه اول کلاس ۲ که خیلی شره آدم رو میکشه اینقدر دستش درد داره و اروین که ۳ سالشه که بگم خیلی پسر خوبیه از داداشش بهتر بخدا عین مرد رفتار میکنه جدی و منتطقی است
و اونکی خاله ی مامانم که با پسرش اومد اسم پسرش علی رضا که خیلی بزرگه و خاله ی مامانم شیمی درمانی میکنه ولی رعایت نمیکنه که بگم هی ول میچرخه تو اون جمع شدیم ۶۳نفر😐😐
و بگم که چند روز بود که یعنی ۱ ودو روزه ۴۰ ام شوهر عمم تموم شد 😔😔و زدن تو کار بساط و تفریح
تازه بچه های که اونجا بودن سرما خوردن و به من منتقل کردن درسته آدم ضعیفی هستم و زود سرما میخورم بلکه فقط یک نفر پرستار حضور داشت اونم عموم 
که همشون یه شغل خودشون رو دارن معلم 
بیکار خانه دار مهندس معمار دانش اموزی😁😁و کابینت ساز و بلکه این چیزا من که کلا از پزشکی سر در میارم 
بریم؟ بیاین ببینین چی شد کی سوخت واویلا 😱 خاله ی مادرم که اسمشون خاله فریده هستن که سنش خیلی بالاست 
و ماجرا این شد که خاله فریده میخاد تو صندلی بشینه میشنه رو علادین و کلا میسوزه و عموم پاسمانش میکرد و منم دستیارش بودم که میگفت بیا اینجا رو پر پماد کن کلا همه میگفتن دکی جون 😉😉 و این چیزا 
من خنگ داییم بهم بلوط داد که این بلوط ها مال شهر ایلامن جا های دیگه نداره و صددرصد بیاین بخورین خیلی خوشمزه است باهاش شیره بلوط درست میکنن خلاصه دایی دادن دستم منم حواسم نبود که زمین ندیدم تیکه آتیش زمین بود که این بلوط بیشرف میفته زمین من من برش دارم زانوم سوزشی کرد ولی به روی خودم نیاوردم و اینا و یکم حسش کردم و لعنت به بلوط فرستادم😑😑
و عموم گفت بلند شو ببینم چرا اینجوری راه میری گفتم پام خواب رفته (اره جون خودم) گفت پاتو ببینم نشونش دادم گفت این چرا اینجوریه کی سوختی و اینا خواست زنگ بزنه به پدر که من بهش میگم ددی جون
و گفتم عمو جون مادرت زنگ نزن گفت باشه گفتم الان شدم 
و رفت وسایل پاسمان آورد و دیدم عموم عشق منه و اینا خلاصه عموم رفت بهش حرف زد و اسم بابام حبیبه عموم گفت حبیب سپرده دستم و اینا لازم نکرده شما چشم غره بری براش و اینا عموم میگفت از جات بلندشی من میدونم و تو بشین سر جات نشستم
عموم بهم پیام داد گفت که آیدا من میرم بیرون تو هم بیا باشه ای گفتم و رفتم 

چشمتون روز بد نبیند سرما خوردم کلا عموم نمیزاشت که از پیشش برم و اینا و عموم میترسید این زنه اذیتم کنه یه کشیده بزنه تو صورتم عموم خیلی روم حساسه حتی کسی منو بزنه با اون طرفه عموم خوب بهش حرف میزنه اونکی لال میشه بنده خدا 🙃😉😉
ولی زن داییم ترسیده بود کلا التماس میکرد آیدا ببخشی و اینا منم گفتم اشکال نداره عزیزم و اینا باهم خوبیم و یه روز بد چکار کنیم ولی رفتارمون پیش از حد بد خدا بگم چکارت نکنه ناز به تو چه چشم غره میری و اینا 
ولی حرف نمی زد بیچاره مادربزرگم گفت ول کنید اومدیم تفریح نه اذیت کنید و شام خوردیم و جمع کردیم دیدم هم مامان مادریم بهم حرف زد من الکی سرم کردم توگوشی به عموم پیام دادم که دارن اذیتم میکنن گفت کی گفتم مامانی گفت اومدم گفت آدرس گفتم اشپزخانه خلوته 
و اومد گفت خاله منظر یه آب بهم میدی یه چشم بهم زد گفت بدو فرار کن برو وسط امیر محمد و امیر حسین خلاصه داداشام این موضوع رو میدونستن
و در رفتم که مادربزرگم آب داد عموم گفت ای خدا اینم بازم در رفت عموم گفت کی گفت ایدا 
عموم گفت چکار کرده و اینا 
مادربزرگم گفت به زندایی حرف زده. 
و

عموم گفت باهاش حرف میزنم و مادربزرگم تشکر میکنع
این عموم نمیگه گفت بیا پیشم بشین 
ولی عموم گذشتش کرد
و صبح با درد گلو و قفسه سینه بیدار شدم نمیتونستم نفس بکشم 
و اینا و گفتم خوب میشه برم آب بزنم به صورتم و رفتم برگشتم عموم جلوم سبز شد گفت خوبی عشق عمو گفتم یکم
گفت بازم چیشده گفتم هیچی عمو ولش کن اصلا
گفت باشه 
و همگی جمع شدن برن اناره عموم یه ماشین داره پاژن و همش سوار اون میشم 
دیدم دختر داییم اومد دنبالم گفت منم میام پیشت پرتش کردم بیرون گفتم اصلا دختر دایی خنگه ۵ سالشه خیلی بیشعوره چند نفر تو ماشین بودم ۷ نفر 
خیلی لذت داشت من داخل ماشین حالت تهوع گرفتم نگفتم 
یاخدا گوشی عموم زنگ خورد کی بود پدر گرام 
بعد عموم برداشت و احوال پرسی کردن و بابام احوالمو پرسید عموم گفت خوبه
عموم ماجرا رو برای پدرم تعریف میکنه و پدرم دستور میده که آیدا بذار پیش خودت حواستت بهش باشه 
و اینا عموم گفت حبیب هر جا ایدا رو تنها گذاشتی با خونه فرید و اینا رفت بگو خودمونم میریم بابام گفت باشه و اینا عموم گفت ایدا تکون بخوری وای به حالت ها 
گفت به بچه هاش گفت ایدا مثل خواهر تون اگه ببینم ازش جدا شدین من میدونم همتون واویلا عملیات انجام شد 😀😂😂 همشون یک صدا گفتن چشم و پیاده شدیم و رفتیم 
بچه های عموم هی مثل دزدا همراهم بودن عملیات دفاع مقدس بود شده بودیم من ایرانی سه تاشون عراقی 😂😂
انگار قرار بود این ایرانی بدبخت رو بدزدن و ببرن برای خودشون اومدیم نشستیم عموم گفت خوش میگذره مریضی رو یادم نبود پیغمر🤭🤭و عموم گفت که حبیب زنگ زده ببرمش رو به باشگاه و خودش میاد اونجا
ماهم بریم اونجا م دست دایی و اینا باید با اونا باشی 
خلاصه پدر گرام گفتن من سپردم دستش 
و مادرم گفت چرا پدرم پاپو نشونش داد گفت سوخته ها 
خانواده شما نمیخواستن جلال پاسمانش کنه و اینا 
مادرم زنگ زد عموم عموم ماجرا رو برای مادرم گفت و مادرم تشکر کرد و زنگ زد مامانش گفت که چرا اینکار و اون کار کردین دوست داشتی بمیره و 
من از شب تا صبح همش میلرزیدی تب کرده بودم میترسیدم از داییم 
و شب به عموم پیام دادم گفتم عمو وجدانن کار من اشتباه بوده با شما اومدم گفت خیر و گفتم مریض شدم 
گفت دروغ نگو گفتم بخدا 
من تبم شدید بود 
و مدرسه بودم حالم خراب شد یعنی نزدیک به تشنج بود و زنگ زدن مادرم مامان و بابام اومدن دنبالم راهی بیمارستان شدیم عمو جلال رو دیدیم گفت یاخدا چیشدی عشق عمو 
و گفتم عمو برس به دادم دارم میمیرم گفت برید بخوابموننش تا بیام معاینه عموم رو کلمه مردن خیلی حساسه 
فشارم پایین بود و تبم ۴۰و رنگ نداشتم سریع رفت سرم آورد وصل کرد و مادرم اومد داخل عموم گفت لیلا خانم این زن داداشت نزدیک بود بیاد بزنتش من نذاشتم و کلی حرف زدن و مادرم فهمید و عموم گفت ما عملیات رو انجام دادیم 
مادرم خندید 
و بردنم پیش دکتر 
دکتر ویزیتم کردم ۴ تا امپول یا پیغمبر یا خدا دکتر آن شالله بری زیر تریلی خدا رحمتش کنه دکتره رو فوت شد جدی میگم
و اومدم عموم گفت دراز بکش ببینم چیزته ضربان قلبت بالاست و گفتم میترسم گفت از چی گفتم دایی گفت چرا 
گفتم نیاد له ام کنه خیلی میترسم و اینا گفت نترس پیشتم داییت اینجاست 
زدم زیر گریه داییم وارد شد مشخص بود عذاب وجدان داره گفت عشق دایی چیزش بوده چرا بهم پیام ندادی و اینا من گفتم دایی میترسم له ام کنی😁😁گفت من غلط بکنم تو رو له کنم عموم گفت بخواب دیگه امپولات من گریه ام اومد گفتم نه میترسم داییم دلداریم میداد گفت بترسی شهر بازی بی شهر بازی من کودکم گولم میزنی
و با جیغ و داد تموم شد عموم گفت همتون شب یلدا امشب خونه ننه هدیه باشید
همگی گفتیم باشد 
و شب فرارسید و رفتیم من هنوز حالم اینجوری بود 
و مستقیم رفتم تو اتاقم که خبر آوردن رفیق صمیمی هم باشگاهییمون فوت شد و اسب با پا محکم زد تو سرش و راهی بیمارستان شد که ۳ روز رفت کما بعدش فوت کرد واقعا ناراحتی داره و خودم سوارکار درجه ۱هستم و خودم که نمیترسم کل خانواده میترسن ولی عموم بیشتر ولی اون دوستم محمد جواد بود من که بیشتر باهاش نبودم که ولی مذهبی هیت دار بود که بگم اسب میبرد تغزیه خوانی

• جواد چقدر زود پر کشیدی و رفتی تو آسمان من تو کجایی اسمان پر کشیدی من که روی زمینم جواد رفیق هم باشگاهی رفیق صمیمی بچه های باشگاه چقدر خاطره داریم باهم 
• چقدر خاطره گشت رفتن مسابقات پرش و اینا 
• استادم همیشه میگفت جواد باادب ترین بچه منظم ترین 
• که استادم میگفت یاد بگیرید از جواد که چقدرقشنگ‌ پرش کار میکرد 
• جواد جگر بچه های باشگاه خونه نمیدونی چقدر دارن برات ناراحتی و سختی میکشن ای جواد من چکار کنم در عذابم که 
• ای عاشقان حسین 
• به یاد جواد باید گریه کرد نباید تا آخر عمر خندید 
• هنوز صدای خنده هاش و صبحت کردن در گوشمه 
• حتی تو مسابقه برنده نشد ولی یکم ناراحت بود اون صدایی تو گوشمه داخل مسابقه گفتم جواد اشکالی نداره که برنده نشدی بازم مسابقه استو گفت نه ناراحت نیستم هزارتا مسابقه است که بازم باید تلاش کرد ولی باید بیشتر از این تلاش کرد و
• تو مسابقه پرش مقام ۴ شدم و کلی تبریک گفت که تو چقدر قشنگ میری واقعا عالی و اینا کاش بیشتر از این خوشحالش میکردم که بگم اره جواد من پرش کارم که کلی زحمت کشیدم😭😭🥺 
• تو مسابقه پرش تنها کسی بود کمکم کردن که عین استاد بهم فرموندن علی رضا رحیمی و رامان بهادری و محمد جواد همینا و علی رضا گفت اگه برنده نشی اسب وحشی بهت میدیم که خودت یاد بگیری و جواد گفت نه علی این چکاریه میخای بکشیش و اینا و از علی میترسیدم چون علی استاد هستن که رو قولش هست جواد گفت بهش که نکنه اینکارو ممکنه اسب با پا محکم بزنه و اینا
• و تشکر کردم ازش گفت تو عین خواهرمی ولی به حرف های گوش نده🥺🥺
• بعد چند روز جواد رفت کما که ابان ماه بود من۲۴ ابان مسابقه دادم که فکر کنم دی ماه رفت کما که هوشیارش ۳ بور پدرم هرروز میرفت بیمارستان تا بهش رسیدگی کنن😭😭
• دکترا جوابش کردن که جواد رفتنیه🥺🥺 واقعا همون روز حالم بد بود براش و کلی گریه میکردم و
• خونشون پشت مدرسه من هستن که پنجره کلاسمون که من میشینم صدای گریه اومد دیدم لعیا داره گریه میکنه و علامیه براش کرده بودن فهمیدم جواد رفت دیگه بر نمیگرده تو کلاس همش گریه میکردم و تازه فهمیدم جواد چی گفته ناراحت بودم هرکاری کردن ساکتم کنن نشد 
• و رفتم خونه با حالت گریه مامانم گفت چیشده چرا گریه میکنی و اینا گفتم جواد رفت گفت از کجا میدونی و اینا گفتم خونشون پیش مدرسمونه کلی باهم گریه کردیم خبر آوردن تو اینستا و گروه ساعت ۲ خاکسپاریش بود من حال خوبی نداشتم و تا ۴۰ هم عزادارش بودم فهمیدم چقدر ازش درس گرفتم تازه فهمیدم جواد عاشقان حسین بوده 
• و من تو تعزیه خوانی خیلی کمکش کردم حتی من خودم سوار اسب شدم خودش بده عوض کنه 
• چقدر زود رفتی اخه جواد اخه من خاکسپاریش نرفتم لعنت بهم که مریض بودم و نرفتم ولی باید میرفتم بقول رضا بهرام لعنت به شب های بعد از تو واقعا راست گفت کلی لعنت به خودم فرستادم که نگید من مریض بودم آنفولانزا گرفته بود یعنی ۱۷ روز درگیری بودم حتی تبم شدید بود و آمرزش بدنم شدید رفیق رفت و بر نمیگرده و الان خاک ازش محافظت میکنه بعضی وقتا با خواهرش چت میکنم میگه ای کاش بریم؟ سنگ قبر رو در بیاریم جواد رو ببینم و ببندیم و میگفت یک استخونشم بر میداریم ولی خدایی خواهرش عشقه تربیت شده دست جواد بود که
• لعنت به این روزایی که بدون رفیق 
قرار بود اسب بیارم باهم همایش انجام بدیم جواد حداقل یه شب به خوابم بیا کلی دلتنگتم حالم از این بیشتر بده جواد و 😭😭ولی خودم که کلی ضربه خوردم پام دستم زانوم دندونام ولی خوب من خیلی زحمت کشیدم برای سوارکاری یعنی ۷ ساله ولی منو خواهر محمد جواد رفیق صمیمی هستیم که بابای محمد جواد دوست داییم هستن که یعنی بابای جواد تو هیت واینا بوده هیتی که پدربزرگم ساخته و مسجد ام البنین است حتما براتون دعا میکنم 
و خیلی از ضربات نمیترسم که 
من کلا زیاد ضربات دیدم حتی اسب با پا رفت تو پاهام 
و اینا خلاصه این دایی و زندایی بد شدن باهام ولی عموم میگه ولش کن بذار بلندگو منم بشنوم تا بهت بگم چی بگی گفت گفت و داییم آخرش کلافه شد گفت چرا اینجوری شدین عموم گفت از غصه تو داییم لال نگام میکرد 😶😶چه زبون دراز حتی هندفری گوشم بود صداش می شنید میگفت 
آیدا بگو تو چرا زنت نذاشت عموم پانسمانم کنه.
گفت همین که هست ولی 😬😬😬 فکر نکنید مظلوم نشستم گوش دادم ولی من زورم ازشون زیاد بود همشون لال نگام میکردن 😆😆و خیلی عاشق عمومم حتی اینقدر مهربونه که نگو 
یه روز بیاین ایلام نشونشون میدم حتی پسر عموهام تو میرکان تو باشگاهمون است همش اونجاست و هرروز بیایید قدمتون رو چشمام🧿🧿 حتی اگه عکسش خواستید برات و میفرستم 
اگه عکس اسبم رو میخاین نظر بدید صد درصد میفرستم تو کانال باشه تو واتساپ باشه میفرستم توروخدا نظر بدید من تا تو کانال بفرستم ببینید
• زن داییم حامله است یه نی نی خوشگل به جمعمون اضافه میشود 
• عمو جلال که تو خاطره بنده است بازنشسته شد و خودش و زنش کرونا گرفتن
• و دعا کنید که داییم خوب بشه میخاد شیمی درمانی کند 
• برای تو اگر شعری سرودم...
• بدان جز تو به کس عاشق نبودم...
• 
• وصال تو اگر دور و اگر سخت...
• تو را من حتم خاهم کرد خوشبخت....
• 
• بزرگ، کوچک نمی آید به دستت...
• بجنگ، تا که نماند در تو حسرت...
• 
• زمین و آسمان گر دشمن ماست...
• بدان آغوش تنها مامن ماست...
• 
• نمی مانم زِ پا در راهِ عشقت...
• نمی داند کسی جز من سرشتت
سلام اقا شاهین خاطره شما خیلی بینظیره ولی خوب خیلی قشنگ مینویسید
و آقا پارسا تبریک میگم که بالاخره زن گرفتی آن شالله بی پای هم پیر بشین آقا پویا برادر عزیزتان همینطور 
نظر بدید لطفا ببینم قشنگ نوشتم یا خیر❤❤
دوستدار شما آیدا 🧿

خاطره اهورا جان

اهورا : سلام
 دبیرستان های هر استان برای مسابقات والیبال میتونن یه تیم ک قهرمان مسابقات بین مدارس استان شده بفرستن و باید در رده ی دبیرستان ها باشه مام ک تو شهر و استانمون اول شدیم خوشحال ک قراره اعزام شیم تبریز برای مسابقات و اولین بارمون بود شهر تبریز میرفتیم قشنگ یادمه اولای بهمن ماه بود و تازه امتحانای نوبت اولمون تموم شده بود بعد از خداحافظی از خانواده هامون صبح سوار اتوبوسایی ک توی مدرسه بودن شدیم و حرکت کردیم به سمت تبریز منکه تالا نرفته بودم اونجاها زیاد لباسای گرم ینی لباسی در حد تبریز با خودم نبرده بودم و فکرشم نمیکردم اونقدرا سرد باشه ما دم غروب رسیدیم اونجا و تازه فهمیدیم ک افتضاح سرده ینی از سرما آدم یجوری میشد ک تالا تجربه نکرده بودم

شبو رفتیم هتلی ک بهمون گفته بودن و اونجا موندیم فردا صب تمرین داشتیم و بعد صبحانه رفتیم من با دوتا از دوستام هم اتاقی بودیم و کلی شیطونی و فردا بعد از ظهر زدیم بیرون بدون اینکه مربی و معاون مدرسه بفهمن واسه خرید سوغات و دیدن شهر تبریز اونا لباساشون خیلی گرم بود ولی من فقط با یدونه سویشرت ورزشی و شلوار ورزشی بودم خلاصه تا آخرای شب دور دور کردیم و شب برگشتیم هتل خسته و کوفته بعد از ی دوش ک گرفتم خوابیدم صب ک پاشدم حس میکردم کل بدنم بی حس شده و گلو و گوشم بی نهایت درد میکرد جوری که از چشمام اشک میومد و بدنم اونقد بی حال بود ک نمی تونستم از جام بلند شم بوه ها گفتن بیا بریم صبحانه ک گفتم نمیخورم و برام بیارین ک رفتن پایین بدون من و بعد از یک ربع با مربی و معاون اومدن بالا و توی اتاق بالای سرم حالا مربی😡معاون🤨😒من🥺گفتن دیروز با اجازه کی رفتی دور دور و سوغات خریدن؟؟ک گفتم حالم افتضاحه ببخشید غلط کردم مربی کلی دعوام کرد و گفت واسه بازیا مهاجم بلند زنو حالا از کجا بیاریم و تو بازیکن اصلی بودی این چ کاریه و ازین حرفا منم کلی بغض کردم😢😔بعد گفتن ک با آقای معاون و یکی از دوستات باید بری دکتر و به دکتر بگین ک زودی خوبش کنه ک حداقل به بازی سوم برسه و هرچی گفت باید انجام بدی منم با همون حالت بغض و دلخوری گفتم چشم😔🥺

من همراه معاون دبیرستان و دوستم رفتیم سوار تاکسی شدیم و آقای راننده مارو رسوندن به نزدیکترین درمانگاه شهر تا وارد شدیم بوی الکل تندی میومد و خلوتم بود همه ترکی حرف میزدن ک مام اصلا نمیفهمیدیم آقای معاون به من و دوستم گفتن شما بشینید همینجا و خودش رفت پزیرش و نوبت گرفت چون خلوت بود خیلی سریع رفتیم داخل اتاق دکتر و ایشونم خانم تقریبا۳۰ساله ای بودن ک معلوم بود تازه درسشونو تموم کردن وتا گلومو دیدن با لحن تندی گفتن خیلی اوضاعش افتضاحه چرا دیر آوردینش و... ک آقای معاون گفت تقصیر خودشه و خوبش میشه ک خانم دکتر گفت پسرتونه ایشونم گفتن نه و خانم دکتر با لحن  ناراحتی گفتن لطفا برید بیرون آقا و آقای معاونم با چشم قره رفتن به من رفت بیرون از اتاق بعد گوشمو معاینه کردن و چند تا سوال پرسیدن و شروع کردن به نوشتن نسخه ک یهو دوستم گف اگه میشه زود خوب شه چون برای مسابقات لازمش داریم ک خانوم دکتر گفتن پس باید آمپولاشو بیشتر کنم و منم در همین حال تو دلم داشتم به دوستم فش میدادم😫بعد نسخرو دادن به دوستم و باهاشون خداحافظی کردیم ک گفتن ما تبریزیا نمیزاریم مهمونمون بامریض شهرمونو ترک کنه و آمپولاتو بزن ک زود زود خوب شی ما اومدیم بیرون و دوستم بهمراه آقای معاون دارو هارو گرفتن ک تا برگشتن من توی سالن انتظار نشسته بودم و یهو چشمم خورد به کیسه دارو ها

ینی چشمتون روز بد نبینه توش پر آمپول بود و قرص و شربت آقای معاون رفتن قبض تزریق گرفتن و رفتیم اتاق تزریقات ک یه خانوم جوون اونجا بودن و بعد گرفتن قبض از آقای معاون گفتن ک الان چهارتا آمپول داره فردام چهارتا و پس فردام همینجور آقای معاون و دوستم رفتن بیرون منم توی دلم گفتم خداروشکر چون خیلی خجالتیم و حتی بخودم گفتم کاش تزریقاتشون آقا بود بجای خانوم تو همین فکرا بودم ک خانومه گفتن حاضر شید لطفا منم رفتم پشت پرده و گرمکنمو درآوردم ی شلوارجین پام بود ک اونم یذره دادم پایین و با شنیدن صدای حاضر کردن آمپولا قلبم تند ترو تندتر میزد و صدای پای اون خانومه هم ک میومد دگ بدتر یهو با چارتا آمپول آماده اومدن ک یکشون شیری رنگ بود یکی قرمز یکی زرد و اونیکی بی رنگ و خودشون شلوار و شورتمو از دوطرف بیشتر کشیدن پایین و گفت آمپولات عضلانی عمیقن ک اول برات پنادر میزنم و پنبه کشیدن ک ناخودآگاه سفت شدم و ایشون با لحن تند آمیخته با خسته ای گفتن آقا مگه بچه ای آمپول میشکنه تو پات و شل کن ک یذره شل شدم و آمپولو وارد کردن ک حس کردم پام داره قط میشه بعد از کلی درد کشیدن گفتن تموم و بی مقدمه بعدیو زدن ک دردش کمتر بود و درجا سومی اینطرف زدن ک خیلی میسوخت و گفتم ایییییی ک گفت هیس منم داشتم لبمو گاز میگرفتن که جاش پنبه گذاشت و گف تموم و نوبت به چارمی رسید ک دوباره پنبه کشید و فرو کرد یهو ی تکون سختی خوردم ک داد زد تکون نخور و منشی رو صدا زد ک بیا و پاهاشو محکم بگیر حالا من😥😓ینی از خجالت داشتم میمردم دوتاخانوم بالا سرم منم تو اون وضع ینی خدا نصیب و قسمت هیشکی نکنه و دوباره خانومه تزریقاتی پنبه رو کشید و دوباره همون آمپولو زد بازم دردم گرف ولی اینبار بغض همه ی این چند روزو ک داشتم یهو زد بیرون و اشک تو صورتم جمع شد ولی هیچی نگفتم فقط سرمو فرو کردم تو بالشت تا تموم شد و آخرش خانومه پنبه گذاش و گف سرتونو بلد کنید و تا دید ک چشمام اشکیه گف ببخشید داداش خوشگلم بخدا تقصیر خودت بود منم ترسیدم آمپول توی پات بشکنه و اگه دردکشیدی معذرت میخام و رفت بعد دوستم اومد تو و کمکم کرد ک بلندشم و بسختی و لنگان لنگان منو برد بیرون و آقای معاون ک از قبل تاکسی گرفته بود و منتظر ما بود سوار تاکسی شدیم و برگشتیم هتل ببخشید اگه خاطرم طولانی شد و نشد آمپولای روزای بعدمو بگم بازم ببخشید اگه چشمای نازتون خسته شد پ.ن:هیچوقت شهری رو ک تالا نرفتین بدون تجهزات و لباس گرم نرید ک بدجور آدم پشیمون میشه😢😥😰پ.ن:تبریز شهر خوبیه اگه بازم قسمتم شد دوست دارم یسر برم و از اونجا خاطره ی نایب قهرمانی تیم والیبالمونو دارم😍😜پ.ن:همیشه به حرف بزرگترا گوش بدیم چون از همه مون بیشتر میفهمن و تو مواقع سختی به مشورت هاشون خیلی نیاز داریم.

خاطره نیلا جان

هااااااااااااااااااااای 😏😐😂🤦🏼‍♀ نیلا ¹⁵سال ⁹/⁹تولدم بوداااااا🤦🏼‍♀ی خواهر دارم ک یک سال از من بزرگ تره ب نام نیلی 💜دوتا داداش دوقلو هستین ب نام مهرداد و مهراد  هر دو متخصص قلب و عروق و ³⁰ سالهمادر پدرم هر دو در یک تصادف از دست دادم 🖤🥺   
خب راستش من برای خاطره نیومدم آمدم ی چیزی بگم 🗣 ی چیز مهم😂 دیدم آنجا خیلی به این مشکل بر می خورید آمدم بگم  ی مطلب علمی بگم 👩🏼‍🔬قبل ش میخوام ی چیز مهم بگم 
از هر سه نفری ک برای خاطره  قبلی کامنت گذاشتن تشکر میکنم🌹♥️  و ارمینا ی عزیز جواب کامنت رو دادم ♥️  و ی چیز دیگه 
من تو روبیکا کلللی  دوست های خفن پیدا کردم 😍♥️  به نام هستی ، حنانه ، کیمیای عزیز و... ی نفر دیگه ک اسم نمیبرم گفتم سلام جواب دادم  بعد گفتم فالو کروم گفت ببخشید من میخوام روبیکا م رو پاک کنم و نمی تونیم چت کنیم😐😂 اولن من قصدم چت نبود فقط گفتم ک فالو شدی (پ.ن: هنوزم روبیکا داره و 24ساعت آنلاین ) قصد توهین ندارم ولی چون بلاکم کرد و الان دارم میگم 
خب بدم سر اصل مطلب ♥️

.
.
.
.
.
.
.
.

 آسیب سشوار به مغز را جدی بگیرید !😳

امواج الکترومغناطیسی که از ضعیف‌ترین سشوار‌ها هم ساطع می‌شود، ۳۰۰ برابر امواجی است که از گوشی‌های تلفن همراه ارسال می‌شود. پس سشوار غیر از مو، برای مغز هم می‌تواند مضر باشد
 


قابل توجه برادران عزیز پزشک ♥️🌹 ک به خواهراشون گیر میدن و مجبور میکنن  
 این رو بفور واسه  برادرت ک گیر میده 😂  مهرداد و مهراد به من گیر میدن و من از سشوار استفاده نمیکنم 😐  ی شونه هایی  هست ک حرارتی من از اونا دارم خیلی راضیم می تونید از اون استفاده کنید  طرز استفاده  :اول میزنید به برق بعد از آنکه درجه رو مشخص کردید  و بعد بزارید داغ شه بعد می تونید 😂 مثل شونه شونه کنید  هم صاف میکنه و هم خشک میکنه 🌹♥️  خب ی مطلب دیگه 

.
.
.
.
.
.

اسید های هضم  کننده ی  معده انقدر قوی هستند  ک میتوانید فلز  روی را آب کنند . اما خوشبختانه  سلول های سطحی  داخلی معده  به قدری  سریع تجدید  می شوند  که این اسید ها  زمان کافی  برای ذوب کردن آنها ندارند (هر 3تا 4روز ) قدرت خدا رو ♥️🌹
.
.
.
.
.
.

خب امیدوارم  خوشتان بیاید ب مطلبم میگم و می رم 😐♥️

.
.
.
 رشد  بینی و گوش هیچ موقع متوقف نمیشه این رو نگفتم ک عمل نکنید😐 این رو گفتم ک زود تر بیا عمل کنید و منتظر نمونید  ک 20سالتون بشه 😐 من خودم سال بعد میخوام برم از 16سالگی عمل میکنن 🥳 
پ.ن:نظرتان رو در باره ی مقالم بگید اگر دوست داشتید ک هر هفته براتون بزارم ♥️🌹
پ.ن:عاشقتونم افتضاح ♥️
پ.ن : خدا یار و یاورتون ♥️🌹😍

خاطره مهرسا جان

بنام خدایی که‌زیباست و زیبایی ها رو دوست دارد.
سلام وعرض ادب به خوانندگان وب و کانال.
مهرسا م ، ۲۰ سالمه، از قطعه سرسبز شمال،
چندین ساله خواننده وبلاگم، چندین خاطره هم نوشتم ولی دست ودلم به ارسال خاطره نرفت..
این خاطره هم برای همین امروزه، حالم گرفته بود ،گفتم بنویسم..
از ۱۰،۱۲ سالگی ناراحتی قلبی دارم، همیشه هم برای چکاپ و .. میرم ، اینبارم مثل همیشه با مامان بابام راهیه مطب دکتر شدیم..از شب قبلش یه استرسی افتاده بود به جونم، هیچ وقت اینطوری نبودم، اتفاقای زیادی تو زندگیم افتاده ، دیگه  یجورایی میشه گفت عادت کردم..
سعی کردم با مجازی ،حرف زدن با دوستامو خواهرم 
اوکی شم.   طبق معمول ساعت۲ ایناخوابیدم صبحم‌حول وحوش ۶ بیدارشدم، رفتم بی سروصدا یه نون و خرماوگردو خوردم یه لیوان ابمیوه هم خوردم پریدم تو اتاقم تا اهل بیت بیدار نشن..کمی درس خوندم ، دیدم خیلی کسلم ، اعصابم خورد بود ، خودمم علتشو دقیق نمیدونستم، اماده شدم برم پیاده روی ، که مامانمم بیدار شده بود سعی کرد منصرفم کنه از رفتن میگفت هوا سرده، ولی خب از من لجباز تر هیچ کس نیس، 
رفتم پارک نزدیک خونه، یکم راه رفتم..نشستم رو صندلی ،کمی سر خوردم سرمو گذاشتم رو پشتی صندلی ، زل زدم به اسموون، تو دلم  اشوب بودهمش از  خدامیخواستم ارومم کنه، کمی که گذشت ،برگشتم خونه، دوش گرفتم
صبحانه با داداشم خوردم، دوباره رفتم درس خوندم یه خطو ۱۰ بار خوندم ولی هیچی نمیفهمیدم ،این استرس برای خودمم عجیب بود اخه باره اولمم نبود..
داداشم اومد پیشم کمی باهم حرف زدیم، شعرو ایته الکرسی که حفظ شده بودو برام خوند گفت ابجی مهرسا هدیت چی شد😂بهش قول داده بودم‌
ایته الکرسی رو حفظ شه براش جایزه بخرم ماشالله یک ماهم نشده 
حفظ شد، با داداشم بودم حال وهوام عوض شده بود 
گفت بیا بریم کیک درست کنیم،با اینکه اصلا حوصله نداشتم ولی دلم نیومد بهش نه بگم ، رفتیم باهم کیک خیس درست کردیم، تقریبا ظهر شده بود، نمازمو خوندم داشتیم ناهار میخوردیم گوشیم زنگ خورد ،از مطب دکتر بود!! گفته ساعت وقتتون تغییر کرده،۲ اینجا باشید..
که با کلاسم تداخل داشت گفت نمیتونم تغییر بدم..
اگه دسته خودم بود حتما میگفتم باشه روزه دیگه ولی مامان بابا بودن نمیشد!! قطع کردم، اومدم سر میز بدون حرف غذامو خوردم، گفتم ساعت ۲ باید مطب باشیم
کسی چیزی نگفت، کم کم اماده شدم رفتیم اونجا
فک میکردم خلوت باشه، ولی چن نفری بودن ۲،۳ نفرم عمل کرده بودن که تو اولویت قرار داشتن واول باید ویزیت میشدن.. بابام گفت شما برین تو ماشین من اینجا میمونم، رفتیم تو ماشین از همونجا ان شدم ، کلاسمو شرکت کردم بر خلاف همیشه که تا ثانیه اخر کلاس طول میکشید اینبار زود تموم شده بود!!
تقریبا ۳/۵ بود بابا زنگ زد گفت بیاین..
یه استرسی گرفته بودم، همش حس میکردم یه اتفاقی قراره بیفته..تو اسانسور مامانم دستمو گرفت گفت اروووم ، چرا اینطوری شدی ؟ منم دل نازک..
فقط نگاش کردم..بغض عجیبی داشتم رفتیم بالا ..
بابا گفت مریض اومد بیرون نوبت ماست، نشستیم ، احساس میکردم دارم خفه میشم هم دوتا ماسک زده بودم هم استرس//
نوبتمون شد رفتیم داخل، دکترم مثل همیشه با بابا خوشو بش کرد، با من احوال پرسی، روز دانشجوهم با تاخیر زیاد تبریک گفت.. که نفسمو به شدت دادم بیرون..
دکترم از دوستان صمیمی دوران سربازیه بابامه، خیلی مهربونه،رفت امد خانوادگی هم داریم، کمی حرف زدن،
گفت خب مهرساجان چخبر، تعریف کن برام؟؟
منم طبق معمول شروع کردم ، همزمان از روی مبل رفت پشت میزش نشست، به منم اشاره کرد برم ، پالتمو در اوردم دادم به مامان رفتم صندلی کنار دکتر نشستم، معاینه انجام شد، تپش قلبمو به وضوح حس میکردم!
اروم زیر لب گفت خوبی؟؟ که چشمامو رو هم گذاشتم  یعنی اره ..
که گفت برو تو اتاق کناری ، از اتاق خودش یه در میخوره به اتاقی که نوار واکو و تست ورزش انجام میدن..
رفتم، بند کتونیامو باز کردم، دستم بیحس شده بود..
حسه خفگی داشتم !نشستم روی تخت که دکتر اومد، منم دراز کشیدم اماده شدم..طبق معمول چشمامو بستم، تو دلم قران میخوندم سعی میکردم ارومم باشم..
دوباره با گوشی معاینه کرد،  ژل زد که سردیش باعث شد بلرزم،  موقع اکو هم چن  بار گفت نفس عمیق بکش چقدر تپش داری تو!!  اکو انجام شد، دستمالو گرفت سمتم چن تا کشیدم ، ژل ها رو پاک کردم لباسمم مرتب کردم،
بدون هیچ حرفی فشارمو گرفت، رفت سمت میزش
از جام بلند شدم ، مثل همیشه منتظر شنیدن حرفاش بودم که هیچی درسکوت کامل داشت پرونده رو تکمیل میکرد،  خودم استرس داشتم ،این حرکتشم استرسمو بیشتر کرده بود، کتونیمو پوشیدم‌بغضمو قورت دادم؛ 
اروم گفتم اقای دکتر؟ حس کردم نشنید صدامو اخه سرش پایین بود هیچ عکس العملی هم نشون نداد..
دوباره صداش زدم که نگام کرد، فهمید چی میخام بگم..
گفت مهرسا راستو حسینی درد نداشتی؟ تپش نداشتی؟ اینجا فقط منو توییم بگوو؟؟ گفتم نه زیاد
اذیت نبودم، ابروهاشو انداخت بالا گفت نه زیااد!!!


منتظر نگام کرد واقعا حرفی برای گفتن نداشتم..
بلند شد از جاش، داشت میرفت سمت در گفتم اقای دکتر خواهش میکنم هر چیزی هست به خودم بگید..
گفت خب بیا میگم..گفتم مامانو که میشناسین..
پرید وسط حرفم ، سرشو تکون دادگفت حواسم هست، خیالت راحت.
رفت بیرون منم شالمو مرتب کردم ، رفتم کنار بابام نشستم دکترم داشت صحبت میکرد..
متاسفانه دارو هایی که قطع شده بود هم دوباره گفته استفاده کنم..و اسکن نوشتو گفت یه ماه دیگه بیا...مامان خیلی نگران شده بود،..دکترم خیالشو راحت کرد ، خوب میشه و چیز مهمی نیس، برطرف میشه مشکلش...😕😪
بعدم روبه من کرد ، گفت استرس ممنوع‌‌..اگه درد داشتی یا هر مشکل دیگه زنگ بزن بهم اوکی؟ منم تشکر کردم اومدیم بیرون که دکتر گفت  مهندس‌یه لحظه بیا یه کار شخصی دارم!! ماهم از منشی تشکر کردیم اومدیم تو ماشین..
مامان کمی عصبی به نظر میرسید، بیچاره بیشتر از من استرس داشت، البته حق میدم بهش ، خیلی نگرانه، همیشه هم موقع چکاپم ، میگرنش میگیره، یجورایی بهش حق میدم چون تنها داداش ۱۳ سالشم بخاطر همین ناراحتی قلبی موقع جراحی فوت شده😔💔
بابا هم اومد تو ماشین ، دارو هامم از دارو خانه گرفته‌بود. ظاهر بابا هم نشون میداد کاره شخصی نبوده هر چی بوده سر صحبتشون من بودم 
مامان پرسیدمحمد رضا خوبی؟ گفت اره خوبم..
بابامیخواست جو خوب کنه ، گفت مهرسااا چه عجب اهنگای خودتو نزاشتی گوش بدیم، لبخند کوچولویی زدم، اعصابم خورد بود که اینقدر فرشته های زندگیمو 
اذیت میکنم، گاهی اوقات فکر میکنم اگه من نبودم چه زندگیه راحتو شادی داشتن مامان بابا💔
نزدیک خونه بودیم ، گفتم بابا بریم ارامگاااه..
از تو اینه نگام کرد، مامان میخواست چیزی بگه که بابا سریع تر گفت؛  هر جا دختر بابا بگه..
که اشکم اومد، موقع مریضی خیلی دل نازک میشم، 
اروم با شال پاک کردم که متوجه نشن..رسیدیم ، یکم 
با مامانبزرگ وپدر بزرگم حرف زدیم،گل هایی که گرفته بودیمو پر پر کردم گذاشتم روی قبر...دلم میخاست تنها باشمو یه دل سیر حرف بزنم ولی نمیشد..مامان بلند شد گفت سرده پاشیم بریم، مهرسا پاشو مامان تازه بهتر شدی( انفولانزاگرفته بودم)،گفتم اوکی شما برین میام..
رفتن..یه چن مین حرف زدم، رفتم تو ماشین، از شدت سرما ابریزش بینی گرفته بودم، به وضوح میلرزیدم‌ بابا  کتشو داد بهم انداختم رو شونه هام‌  ، بخاری ماشینم گذاشت رو بالاترین حالت‌ گفتم فقط بریم. رسیدیم خونه مستقیم رفتم دوش گرفتم، داداشم اومد پیشم ، داشت  از برنامه کودکی که دیده بود برام تعریف میکرد..
سعی کردم بی حوصله نباشم که بزنم تو ذوقش...
یکم حرفید دید زیاد باهاش گرم نمیگیرم رفت از پیشم!!!بابا متوجه ما شده بود ، اومد کنارم گفت چیه مهرسا؟ چرا اینطوری میکنی؟ بی قراری؟گفتم خوبم بابا..سریع رفتم اتاقم.. نمیخواستم بیشتر از این ناراحتشون کنم!رفتم اتاقم روی تخت نشستم زانو هامو بغل کردم خسته شده بودم !!چن مین بعد خواهرم اومد پیشم با اینکه ازم کوچکتره  ولی خیلی منطقی تر از منه، کلی حرف زد، شوخی کرد تا موفق شد منو بخندونه ،میگفت توهمیشه بخند❤ ارووم شده بودم تقریبا. دوستم بیچاره ۵ بار زنگ زده بود بهم تماس گرفتم، حرف زدیم،  کلی میخندوند منو ، به تازگی هم مزدوج شده ، از سوتی هاش میگفت‌اخرم گفت بیخودی غصه نخور ، تا عروسی من زنده باش فقط😐😂، بمب انرژیه، همیشه خدارو شکر میکنم بابت داشتن همچین دوستی، البته مثل خواهرم میمونه..
 واینم از اولین خاطره من، مرسی از اینکه خاطرمو خوندید، و ببخشید از اینکه قلم خوبی ندارم.

پ.ن.
درست است کنون/ نفسم بسته است/ پایم خسته‌ است
روحم خفته است/قلبم شکسته است/اما به حضور خسته افتاب/به چشمه های جوشان و پر اب/به نخستین ساعت شب/به محبت ستارگان نیمه شب/به زلالی رود/وبه دستان مادرم که لابه لای‌گیسوانم میچرخد/سوگند همچو رهگذری میگذرم/از این سختی های زود گذر دنیوی/وشادمان خواهم شد/چون پروانه خواهم گشت/که پیله اسارتش را گشوده/از این
لحظه ها عبور خواهم کرد/پرواز خواهم کرد به سوی نور/لمس خواهم کرد زیبایی نور/فتح خواهم کرد حسه زیبای غرور.

Mehrsa
۲۳ اذر,۹۹
۲/۴۵ بامداد,شمال

خاطره نرگس جان

سلااام خوبید ؟ خوشید؟ امیدوارم روزای کرونایی رو به خوبی بگزرونید  . من نرگسم ۱۷ ساله دومین بارمه که خاطره میزارم و این خاطره ای که میخوام بزارم برای چند ماه پیشه و از امپول خوردن برادرمه . اسم برادرم حسین و ۲۰ سالشه ورشتش تجربیه اونم مثل من میترسه از امپول
خب بریم سراغ خاطره یروز بود که از خواب بیدار شدم پاشدم برم صبحونه حاضر کنم که داداشم داره ساک فوتبالشو میبنده ومیره گفتم داداش صبحونه خوردی ؟  گفت نه عجله دارم گفتم وایسا لغمه بگیرم برات گفت نمیخوام وخدافظ منم خدافظی کردم دیگه همه بیدار شدن ظهر دیدم گوشی خونه داره زنگ میخوره رفتم برداشتم دیدم یه پسره گفتم بفرمایین شما ؟ گفت سلام من دوست برادرت هستم حالش بده شده بود تو سالن اوردمش درمانگاه خیلی ترسیدم بعد گفت الو گفتم کدوم درمانگا که گفت..... گفتم الان میام دیگه سری حاضر شدم و گفتم اگه به مامانم بگم نگران میشه الکی و به مامانم گفتم میرم خونه دوستم و زود برمیگردم 
دیگه رفتم دیدم داداشم و دوستش روی صندلی ها نشستن با تعجب به داداشم نگاه کردم گفتم چرا این مدلی شدی چته؟ گفت خوبم . گفتم معلومه که چقدر خوبی .. گفت باشههه ول کن حالا😑گفتم چیو ول کنم رنگ و رو نمونده برات ،حقته تا توباشی صبحونه نخورده نری فوتبال😑 دیگه نوبت ما شد ورفتیم داخل بعد کلی معاینه واینا دکتر نخسه نوشت براش وگفت این تزریقات باید انجام بشه وفلان داداشم برگشت گفت میشه تزریقی ندین ؟ گفت نه نمیشه و داداشم گفت ممنون پاشدیم رفتیم بیرون میخواستم برم داروخونه که دوست داداشم گفت شما وایسا من میرم میگیرم گفتم باشه بعد از چند دقیقه اومد  نگام به کیسه امپولا خورد🙄😳😳شدم که گفتم این همه رو بزنه که فلج میشه بیچاره😢 دیگه  داداشمم مظلوم شد اما چیزی نگفت  وفیش تزریق گرفتیم و بردیم دادیم به پرستاره بهش گفتم اقا ببخشید براش یخورده اروم بزنید فوبیا داره گفت چشم دست داداشمو گرفتم وگفتم برو دراز بکش گفت توام بیا دیگه منم باهاش رفتم لباسش یخورده دادم پایین و دست منو گرفت توی دستش پرستاره اومد گفت فقط سفت نکن مگرنه درد نداره پنبه رو کشید سوزن رو وارد کرد که داداشم یه تکون ریزی کرد و گفت اخ گفتم چیزی نیس داداشی خوب میشی داداشمم دستمو هی محکم فشار میداد که پرستار گفت تمومه و پنبه رو گذاشت جاش و  گفت این یکی دردش بیشتره نفس عمیق بکش شلوارشو بیشتر داد پایین و پنبه کشید وارد کرد گفت ایییییی میسوزه در بیار اییییی بسه گفتم جانم جانم تموم شد عشقم دیگه پنبه کشید و امپولو در اورد براش ماساژ دادم و گفتم یخورده دراز بکش بعد میریم  بعد چند دقیقه شلوارش رو درست کردم پاشدیم رفتیم بیرون داداشمم همین طوری داشت میلنگید دلم براش سوخت 😢دیگه رسیدیم خونه و مامان درو باز کرد گفت واییییی چیشده پسرم گفتم مامان چیزی نیس دلش درد میکرد بردمش دکتر الان خوب میشه دیگه داداشم رفت رو تختش دراز کشید و مامانمم سوپ درست کرد
مرسی که خوندین😘💝 تواین روزای کرونایی خیلی حواستون ب خودتون باشه واقعا خطرناکه
👋👋👋💝💝

خاطره نرگس جان

سلااام خوب هستید ؟ ایشالا که خوب باشید تواین روزای کرونایی💝
من نرگسم ۱۷سالمه  اومدم یه خاطره از امپول خوردنم بگم ، الان بعضی هاتون میگین امپول خوردنی نیس زدنیه😂😂بله بله میدونم😂
خب بریم سراغ خاطره: یکی بود یکی نبود یه دختری بود که به شدت از این امپول ترسناک میترسید😢😢😢همیشه هم فراری بودا😁😁
تا اینکه یه روز دوستم زنگ زد گفت نرگس خیلی تو خونه موندیم و فلان اینا گفت بریم بیرون ، منم که خیلی خسته شده بودم قبول کردم الان که میدونید هوا چقده سرده منم قبلش رفته بودم حموم از شانس گند منم که همیشه گنده 😁😁حالا تعریف از خود نباشه😂😂اب حموم یخ یخ بود😂😢😢قشنگ وقتی از حموم اومدم بیرون شبیه این مرغ های منجمد شده بودم دلم برای خودم سوخت😢خو دل شمام بسوزه برام گناه دالم😢😢😂😂دیگه منم از اونجایی که موهام بلنده دیگه باید سر موقع میرفتم پیش دوستم  خشک نکردم موهامو حاضر شدم گفتم کی حس تنهایی رفتن رو داره😂گفتم حالا یه رویی بزنم به برادر جان ، رفتم در اتاقشو زدم گفت چخه ببینم اصلا فکرشم نکن من ترو ببرم خودت مثل یه دختر خوب برو
منم که دختر حرف گوش کن گفتم به جهنم😁😁خودم رفتم .هوا هم که سرد بود همین جور میلرزیدم
دیگه رسیدم پیش دوستمو یخورده گشتیمو از طرف اون بستنی های خوشمزه😋😋 رد میشدیدم که این دهن من همین طور داش اب میشد دیگه دوستمو کشوندم گفتم بیا بریم که الان بچم میوفته😂😂😂شکمو نیستم هااا اصلا این طوری فکر نکنین 😂😂فقط بستنی میبینم انگار زبون باز میکنه میگه بیا منو بخور منم از اونجایی که خیلی مهربونم دلم نمیاد بگم نمیخورمت
 
خلاصه خوردیمو حساب کردیمو اومدیم بیرون  . بارونم میومد دیگه با دوستم خدافظی کردیم ومنم رفتم خونه
سرم به شدت درد میکرد انگار گلو دردم گرفته بودم خودمو به بیخیالی زدم گفتم چیزی نیس
دیگه شب شدو خوابیدم صبح که پاشدم دیدم مامانم میزنه بهم میگه مردی؟ با صدای گرفته گفتم نه مادر من هنو زندم😂مامانمم گفت خوشحال شدم
گفتم شاید مردی😂😂😂شوخی میکنه ها 😂دیگه گلوم بدجوری درد میکرد اما من حالا حالا ها میجنگیدم تا اینکه عمه ی مزاحمم زنگ زد گفت شب میایم خونتون 😢😂دلم میخواس بگم چرا تو کرونا میاین خونمون اخه😂 دیگه ظهر شد حالم خیلی بد شد مامانم اومد گفت بیا بریم دکتر دختر میمیری هاا گفتم نمیخوام ولم کن خوب میشم
دیگه واقعا انگار داشتم میمردم که دیگه تصمیم گرفتم پاشم برم دکتر دیگه مامانم دفتر چمو برداشت و رفتیم قبلش انقدر به مامانم گفتم که اگه امپول بده وفلان اینا من نمیزنما گفت باشههه دیگه رفتیم  نوبت گرفتیم یخورده گذشت رفتیم داخل
دکتره یه مرد جوون بود گفت چرا اومدی؟ گفتم خب مریضم دیگه مگرنه چرا باید بیام دکترم گفت ماشالا چقده زبون داری دیگه میخواستم جواب بدم که مامانم ابرو های کمونش رو بالا پایین کرد دیگه
گفتم ولش پس جوابش نمیدم😂😂😂😂 بعد دیگه برا خودش نخسه نوشت و رفتیم بیرون ‌. به مامانم گفتم مامان امپول بود نگیری هااا الکی پولمون رو حیف میکنی 😂گفت اع راست میگی 
دیگه رفت گرفت
دیدم دارو دستش نیس گفتم مامان نگرفتی 
گفت چرا گرفتم بریم خونه  دیگه رفتیم منم ذوق داشتما انگار به خر تیتاپ میدی اون طوری😂😂نگو باید سوپرایزی امپول بخورم😂
دیگه رفتیم و گذشت بعد چند ساعت عمم اینا اومدن ( اها راستی یه پسر عمه دارم به اسم محمد که ۲۲ سالش هس وکلاس تزریقات رفته) دیگه اومدن و بعد از پذیرایی مادر عزیزم برگشت گفت محمد جان زحمت میکشی امپول های این دیوونه رو بزنی مادرم زیادی لطف داره😂دیگه میخواستم اونجا برم بمیرم خودم که محمدم گفت چشم
گفتم کور بشی ایشالا😂دیگه اونم گفت پاشو نرگس برو بخواب رو تخت الان میام منم یخورده مغرورم و اینا نگفتم میترسم وفلان دیگه مامانمم پلاستیک دارو هارو داد بهش دوتاشو جدا کرد گفتم درد داره محمد ؟ گفت نه تو فقط شل باش و نفس عمیق بکش اروم میزنم
چیزی نگفتم و دراز کشیدم یخورده شلوارمو دادم پایین و اومد طرفم گفت نرگس میترسی؟ گفتم من؟ نه ( الکی میگفتما اینوی چی میترسیدم😜) دیگه اومد پنبه کشید و گفتم اخ گفت نزدما😂گفتم خو دوس دارم اخ اخ کنم ترو سننه گفت باشه امپولش درد داره قشنگ میتونی اخ اخ کنی منم تا اینو گفت بغض کردم😢بازم پنبه کشیدو امپول رو وارد کرد  یه تکون خوردم که محکم گرفت منو گفت شل کن تموم میشه الان  اما تموم نمیشد خیلی میسوخت گریم در اومده بود دیگه گفتم محمد ترو خدا در بیار گفت تمومه و پنبه کشید و در اورد میخواستم پاشم گفت کجا بخواب ببینم گفتم بخداا خوبم ولم کن😢😭گفت بخواب عزیزم وگفتم عزیز تو نیستم گفت باشه بخواب خوابیدمو دوباره پنبه کشیدو وارد کرد این یکی زیاد درد نداش یکم سوخت وگفتم واییییی😢 و پنبه کشید و جاشو ماساژ داد گفت توچقدر شجاع بودیو من نمیدونستم😢😂😂منم گفتم کوفتت گفت خواهش میکنم اینم جای دستت درد نکنته😂هیچی نگفتم ورفیتم برای شام
خب دیگه اینم از خاطره من امیدوارم خوشتون اومده باشه
و اگرم بد بود ببخشید منو چون بار اولم بود😢
مراقب خودتون باشید💝💝👋

خاطره پندار جان

سلام پندار هستم در این روزهای بارونی وقرنطینه گفتم یک خاطره بنویسم ، بین چندتا خاطره گیر کردم که درباره ی کی بذارم که آخر تصمیم گرفتم خاطره از خودم بگم 😊تو تابستون چندتا واحد برداشته بودم و درگیر ، آخرای شهریور بود درگیر پاس کردن واحد ها به توصیه ی جدی پدرام همه واکسن آنفولانزارو زده بودند حتی مامان با ریحانه، همینطور که گفتم منم مثلا درگیر امروز فردا میکردم پدرام هم یک هفته با بچه ها رفته بودن تهران خونه پدرخانم منم جدی نگرفتم بعد امتحانات یه سرمای کوچیک خوردم که پدرام گفت الان واکسن تاثیری نداره بعد از اینکه کامل خوب شدی حتما بزن پندار پشت گوش ننداز خلاصه که من کلا بعد از بهبودی هم فراموش کردم نه که بخاطر ترس یا چیز دیگه واقعا یادم رفت . تو دی ماه بود یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس خستگی میکردم هرکاری کردم نتونستم از تخت دل بکنم مامان اومد گفت 
مگه کلاس نداری چرا بلند نمیشی که در جواب گفتم خسته ام بیچاره تعجب کرده بود پتو بیشتر کشیدم رو خودم من چقدر سرد شده قیافه مامان دیدنی بود من تو زمستون هم شوفاز اتاقم خیلی هم هستش مامان : پندار مادر خوبی ؟ دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت وای چرا انفدر تب داری تو من : ولی مامان من سردمه مامان : وای خاک برسرم پندار چرا لبات کبود شده من خودمم تعجب کردم بلند شدم جلوی آینه دیدم بله لبام کبوده یه استامینوفن خوردم برای تبم به مامانم هم گفتم من بخوابم اگر بهتر نشدم میرم دکتر حالا هرکاری میکردم نمیتونستم بخوابم حالا سرفه هم اضافه شده بود داشت جونمو میگرفت به هر مصیبتی که بود تا ظهر صبر کردم برای ناهار که دلم نمیخواست اصلا یه قاشق غذا بخورم حالا هی مامان میگفت بخور هی من میگفتم نمیخورم بابا هم در سکوت به ما نگاه میکرد😐 در این کش و مکش ها تلفن خونه زنگ خورد مامان رفت پذیرایی منم مثل فشنگ پریدم رفتم اتاقم 😊 سرفه هام خیلی بیشتر شده بود و همراه با خلط خودمم یه کوچولو ترسیده بودم زنگ زدم خونه پدرام اینا ببینم خونه هست یا نه رضا جواب داد بله من : پندارم بابات خونه است رضا : اره ولی ... سریع قطع کردم از اتاق اومدم بیرون مامان : کجا میری با این حالت ؟ من : پیش پدرام از در خونه زدم بیرون ما طبقه اول هستیم پدرام دوم از پله ها که میرفتم بالا انگار داشتم کوه میکندم عرق هم کرده بودم با سرفه با جون کندنی خودمو رسوندم جلو در خونشون زنگ زدم رضا اومد باز کرد منو دید بچه تعجب کرد رضا : عمو خوبی ؟ همینطور که میزدمش کنار که برم داخل گفتم پدرام کو ؟ رضا : بابا خوابه من : خوب چرا نگفتی بهم رضا : خوب داشتم میگفتم شما قطع کردی داشتم دنبال جمله میگشتم کم ندارم زنداداش اومد بحث بستیم زنداداش : پندار حالت خوبه ؟من : نمیدونم از صبح بیدار شدم حالم خوب نیست اصلا زنداداش : بذار مدرام صدا کنم چقدر عرق هم کردی من سخاوتمندانه : ولش کن زنداداش خوابه گفت : نه صبر کن حالت بده پدرام هم یکساعتی میشه خوابه رفت چند دقیقه بعد داداش پدرام اومد : چیشده ؟ من : نمیدونم فقط دارم خفه میشم
رضا کیف پدرام اورد : الان کامل به من شرح حال از خودت بده من : سردمه پدرام همونطور که داشت با گوشی پزشکی معاینه میکرد خوب من : از صبح که پاشدم انرژی ندارم خیلی خسته ام داشتم می آمدم بالا احساس میکرد نفس دارم کم میارم و سرفه همراه با خلط پدرام بلند شد رفت سمت اتاق : رضا برو پایین برای عمو لباس بردار منم آماده بشم بریم بیمارستان من: بیمارستان برای چی دارم میمیرم پدرام : من گفتم داری میمیری من : خوب انقدر وضعم خرابه که باید بریم بیمارستان ؟ پدرام : بریم آزمایش بدی با عکس ، رضا برام لباس اورد پوشیدم پدرام هم اماده شد حالا رفان از پله ها مصیبت بود از یه طرف سرفه میکردم
چندتا پله رفتیم پایین نشستم رو پله پدرام : چیشد
من : نمیتونم بیام اخه چرا ما اسانسور نداریم پدرام اومد دستامو گرفت و بالاخره با هزارتا بدبختی رفتیم حیاط تا سوار ماشین شدم بخاری روشن کردم رفتیم بیمارستان آزمایش دادم بعدم عکس گرفتم بردیم پیش دوست پدرام آزمایش و عکس دید و کامل معاینه کرد به پدرام گفت همونی که حدس زده بودی ذات الریه به همراه اش آنفولانزا متاسفانه از هر دو ریه هم درگیر شده نظر من اینه که بستری بشه تو بیمارستان تحت نظر باشه بهتره من : نمیشه درمان تو خونه داشته باشم دکتر : میشه ولی سخت تر خواهد بود و ممکنه اذیت بشی من : مشکلی نیست پدرام : پندار داروهات خیلی سنگینه اذیت میشی میتونی تحمل کنی ؟ دکتر منتظر جواب من بود میخواستم بگم نه غلط کردم ولی بازم گفتم مشکلی نیست خونه راحت تر هستم دکتر دارو نوشت و توضیحات لازم داد و تاکید کرد که داروهارو حتما سر ساعت مصرف کنم در اخر هم به پدرام گفت با من در تماس باش اگر مشکلی بود من رفتم تو ماشین پدرام هم رفت دارو بگیره وقتی برگشت فقط قیافه من دیدنی بود فقط سر انگشتی هفت و هشت تا سرم چشمک میزد دیگه بقیه اشو نگم پدرام دید 
از نظر جسمی داغون بودم  از نظر روحی هم داغون شدم گفت : نترس بابا نمیذارم زیاد اذیت بشی من : رو قولت حساب میکنم رسیدیم خونه رفتم خونه پدرام به مامان گفت یه شیر عسل درست کن بخوره تا من بیام مامان درست کرد حالا من سالی یکبار شیر نمیخورم مامان هی میاورد جلوی دهنم هی من سرمو میبردم عقب آخر پدرام رسید به زور ریخت تو حلقم و گفت الان سرفه میکنی اذیتی امپولاتو که بزنی بهتر میشی باید سوپ هم بخوری نمیخورم و نمیخوام هم ممنوع فهمیدی ؟ ( جوری گفت فهمیدی که اگر نفهمیده بودی هم میگفتی فهمیدم ) پدرام چندتا آمپول جدا کرد که همه اشون ترسناک میزدن و گفت برای شروع از اینا استفاده کنیم خوب همینجا میزنی یا اتاق ؟ من : اتاق پدرام بلند شد من : میشه آماده کنی بعد بیای رفتم تو اتاق دراز کشیدم رو تخت چند دقیقه بعد اومد اصلا به آمپول نگاه نکردم سرمو انداختم رو بالشت پدرام خودش شلوارم کشید پایین من : داداش آروم بزنیااا پدرام : چشم تو خودتو سفت نکن هواتو دارم پنبه رو کشید رو پوستم برگشتم : یه سوال کنم بعد بزن چقدر احتمال داره زنده بیرون نیام از زیر دستت ؟ پدرام : اگر بخوای همینطوری ادامه بدی احتمالش زیاده جوابتو گرفتی الان کامل برگرد دوباره پنبه کشید و آمپول فرو کرد دردش خیلی زیاد بود یه ذره نفس عمیق کشیدم که بتونم تحمل کنم وسط هاش یه سه و چهاربار هم آخ و اوخ کردم پدرام : تموم شد دوباره همون سمت پنبه کشید که نسبت به اولی قابل تحمل تر بود دردش 😥 با سومی هم مشکلی نداشتم فقط جای تعجب داشت که همه چرا یه سمت زد برای چهارمی طرف دیگه پنبه کشید پدرام : پندار جان اینی میخوام بزنم ممکنه اذیتت کنه پشت سر هم نفس عمیق بکش تا زیاد اذیت نشی باشه ؟ یه استرسی گرفتم تا خیسی پنبه احساس کردم خودمو تکون دادم مدرام دوباره پنبه کشید که دوباره تکون خوردم داشتم نشون میدادم که آماده نیستم نزن 😂 پدرام : داداشم میشه آروم باشی راحت بخوابی ؟ دیدم چاره ایی نیست گذاشتم کارشو کنه یعنی از 
لحظه اول ورود سوزن درد داشت کار از نفس عمیق کشیدن گذشته بود یه ذره بالشت گاز گرفتم هر چی صبر کردم تموم نمیشد سرمو اوردم بیرون : تموم نشد نمیتونم دیگه تحمل کنم پدرام : الان تموم میشه من : خیلی درد دارهههه حتی وقتی سوزن در اورد از پام هنوز دردش کمتر نشده بود هی میگفتم پدرام چرا تموم نمیشه که گفتش پسر تموم شده خلاصه که برام کمپرس اورد بعد کمپرس کمک کرد برگشتم یه بشقاب آش کدو گذاشت جلوم گفت بخور آشو که خوردم یه شیاف داد بهم گفت اینو استفاده کن من : بعدا الان خوابم میاد حال ندارم بلندشم گفت : پس برگرد خودم برات بذارم گفتم : دستت دردنکنه خودم انجام میدم گفتش : بدو سریع من : داداش خیلی بد اخلاق شدی من الان چهارتا امپول زدما گفت : پاشو یه راهی هم برو ترجیح دادم دیگه حرف نزنم بعدم برام سرم وصل کرد که خوابیدم شب هم آمپول داشتم که پرهام اومد اصلا انتظار این درد نداشتم آمپولش خیلی خیلی درد داشت جوری که من همیشه سعی کردم با یه اخ واینا تموم کنم ولی برای این آمپوله داد میزدم قشنگ هربار سر امپول شب دلم میخواست گریه کنم دو روز; به همین روال سر کردیم که پدرام خودش دلش سوخت برام گفت پندار اینطوری اذیت میشی میخوای بریم بیمارستان بقیه روند درمان اونجا ادامه بده از یک لحاظ بهتر بود ولی خونه راحت بودم ترجیح دادم یه ذره تحملم بیشتر کنم و این بود خاطره من بقیه اشو نگفتم چون احساس کردم خسته میشید سعی کردم خلاصه بنویسم ولی اگر زیاد شد معذرت ، وقت نشد که مروری کنم اگر غلط یا اشتباهی شد به بزرگی خودتون ببخشید.
- حتی یک زندگی شاد نمی تواند بدون درجه ای از تاریکی باشد، کلمه شادی معنای خودش را از دست می داد اگر با غم و اندوه متعادل نمی شد.
_ باشد که رستگار شویم ، پندار .

خاطره سحر جان

سلام به دوستای گل و نازنین خودم سحرم با یه خاطره دیگه از خاطرات خودم در خدمتون هستم
قبلنا که هنوز کرونا نبود و شرایط همه خوب بود  ما زیاد ماموریت میرفتیم ،حدود چند  سال پیش  دقیقا  سال ۹۴ قرار بر این شد که باز ما رو بفرستن ماموریت گفتم وای دوباره ماموریت کی میخواد بره  هی داشتم فکر میکردم وای با کی قرار بیفتیم و تیم بچه ها با هم اوکی  میشن  یا نه ،روز جلسه شد و همه اقایون بودن و خانم ها طبق معمول اقایون  یه بهانه های مختلف دارن برای زیر آبی رفتن  این شد که تیم مجدد فقط خانم ها باشند بعد من گفتم خوبه دیگه اقایون گناه دارن خسته میشن 😁😁😁😁 داشتم لیست ها رو نگاه میکردم دیدم عه مثل سری قبل هست همه دخترا خوشحال شدم گفتم اخ جونم این جوری خیلی هم بهتره همه با هم اوکی ایم  مگه چند روزه یک هفته است زود تموم میشه دیگه ،با بچه ها کلی مسخره بازی دراوردیم و رقصیدیم و خندیم که دیدم مسولمون اومد که فقط هم اشاره کرد به من گفت یعنی از همین جا شروع کردی دیگه تو رو خدا اون جا آتیش نسوزنی ها گفتم نه خیالتون راحت بعد گفت خیالم که راحت نیست مجبورم بعد همه خندیدن 😁😁😁😁 دیگه داشت اماده مون میکرد برای فردا که چی ببریم و چه جوری غرفه رو بچینیم ار همین توضیحات همیشگی  این دفعه بر خلاف همیشه چون تعدامون  بیشتر بود و هشت نفر بودیم  یه ماشین خودشون هماهنگ کردن  برای رفتن خلاصه ما همه اوکی شدیم و صبح زود سوار شدیم هوا ،هوای شهریورماه بود و عالی بود از هواهم که لذت میبردیم بعد از چند ساعت که تو راه بودیم رسبدیم هر کسی وسایل خودش و جا به جا کرد و رسیدیم به  مسئله مهم  شام که چی بخوریم و چی نخوریم همه هم از دم شکمو   😁😁😁گفتن  یا مرغ باشه یا کباب گفتم کوتاه بیایین حالا یه چیزی میخوریم بعد رفتیم سفارش بدیم گفتن به خاطر انفولانزا فعلا خوردن مرغ ممنوع گفتم عه پس بچه ها بیایید همون کباب میخوریم همه کباب سفارش دادیم و برگشتیم که استراحت کنیم صبح قبل از رفتن مسول اون جا گفت این هتل خیلی مقرراتی اند چون الان فصل نزدیکی  سرما خوردگی و انفولانزا  حتما همه باید واکسن بزنند گفتم یا خدا این دیگه از کجا اومد ما برگه ها  و گرفتیم رفتیم سر پروژه  کسی هم هیچ چی نمیگفت البته همه میدونستن چیه ولی صداشون در نمی اومد شب که همه دور هم جمع شدیم من خیلی خسته بودم دراز کشیده بودم دیدم یکی از بچه ها که اسمش مریم بود گفت سحر منم چشمم رو بسته بودم گفتم هییم گفت اون برگه ها رو چی کار باید بکنیم گفتم کدوم برگه ها رو  گفت همون ها که مربوط به واکسن انفولانزا دیگه اووووو گفتم من کلا یادم رفته بود بعد یهو عاطفه گفت به اسحر نگو این الان برگه رو پاره کرده انداخته دور خندیدم 😁😁گفتم نه ننداختم دور یادم  رفته بود کلا عاطفه گفت چه عجب یه بار یادت رفت گفتم عاطفه زیاد حرف میزنی بعد همه خندیدن بچه ها گفتن چی کار کنیم چی کار نکنیم یهو عاطفه گفت به سحر نگید یهو نقشه شوم میکشه گفتم عه نه بابا نقشه کجا بود گفت اره جون خود من تو رو نشناسم که دیگه عاطفه نیستم گفتم پس کی هستی زهرا گفت اهان پس مش غضنفره که همه خندیدم  اتفاقا هیچ نقشه ای تو فکرم نبودا با حرف عاطفه  یه چیزی تو ذهنم اومد بهو گفتم بچه ها یه چیزی عاطفه گفت یا خدا شروع شد گفتم عه مسخره هنوز که نگفتم بذار بگم  بعد بگو گفت باشه بعد گفتم کی با مسول درمانگاه جورتره بچه ها گفتن هیچ کدوم گفتم یکی از شما بره طرح دوستی باهاش بچینه بعد عاطفه گفت که چی بشه گفت ببینم اسم ها رو دادن بهشون یا نه عاطفه گفت باز این شروع کرد تو رو خدا این بار من نیستم گفت عه نگفتم تو بری که گفتم کی اشنا شده همین بعد مریم گفت که چی بشه گفتم یه جوری از زیرش در بریم عاطفه گفت دیدید  گفتم نقشه شوم داره😁😁 گفتم هنوز که کاری نکردیم فقط میخواییم ببینیم لیست اسم های ما رو دادن بهشون یا نه  کی داوطلب میشه عاطفه تو گفت رو من حساب نکن گفتم مریم گفت نه من نمی تونم گفتم زهرا تو برو بعد گفت تو چرا خودت نمیری بعد عاطفه گفت این کلا با دکتر و درمانگاه  فراری این عمرا بره  گفتم بسه دیگه انگار میخواید چی کار کنید یه لیست میخوایید ببینید  عاطفه کار کار خودته اون گفت من نمیرم  با کلی ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن فرستادیمش و خودمون دم در درمانگاه وایستادیم تازه قبلشم من بهش کلی اموزش داده بودم که بگه من سرپرست  بچه ها هستم میخواستم ببینم اسم بچه ها جا نیافتاده و یه پرینت میخواستم یه امضا کنی  ممنونم میشم و این رو بهش گفتم و سلام و صلوات فرستادیمش بالا تا بیاد قلب ما داشت می اومد تو دهنمون که خانم بعد از نیم ساعت تشریف اوردن  برگه رو دیدم بله اسم همه ما توش بود و حتی روزی که باید میرفتیم
گفتم عاطفه چی کار کنم گفت کوفت این سری در بری به خدا من میدونم و تو گفتم عه لوس نشو  گفت اگه تو نمبزنی همه نباید بزنند اگه همه میزنتد تو هم باید بزنی تو راه کلی فکر کردم و این برگه دست بچه ها مبچرخید این  سری  همه استرس داشتن من از همه بدتر بعد به عاطفه نگاه کردم بعد عاطفه گفت به من این جوری مظلومانه نگاه نکن تو یه شهر رو درس میدی 😉😉😉😉 گفتم نگا تو رو خدا من که چیزی نگفتم گفت از نگاهات میشه فهمید میخوای چی کار کنی بعد من گفتم من یه چیزی بگم عاطفه گفت اصلا  همه بی چون و جرا چهارشنبه واکسن رو میزنیم بعد میاریم برای مسولمون گفتم عه عاطفه یه خورده دلم رحم باش دیگه  گفت اصلا تو چوب خطت پر شده حسابی هم پر شده،گفتم عاطفه عاطفه جونم  گفت باز خودش رو لوس کرد بعد گفتم میخوام یه چیزی بگم بچه ها عاطفه یا خدا سحر هیچ چی نگو گفتم عه لوس نشو  گفت خوب بگو گفتم کی میتونه لیست  پرستارها  و دکترا رو که اون روز شیفت هستن بگیره همه گفتن با هم چی؟؟؟؟ گفتم وای چه هماهنگ گفتین 😉😉😉عاطفه گفت نگفتم این نقشه شوم داره میگید نه  گفتم بذار بگم بعد یه چیزی بگید گفتن بگو  بچه ها میگم اسم خودمون رو با اسم اونا عوض کنیم  گفتن چه جوری این دیگه شاهکار به خدا گفتم کاری نداره تو برگه منشی اسم اون هایی که هستن نوشته شده فقط چه جوری گرفتنش مهمه گفتم به میزکنارشونه یکی فقط عکس بگیره خودمون این جا تایپ میکنیم  ،بچه ها گفتن کی بگیره مهمه کی جراتش رو داره بعد منشی  همش پشت میزشه گفتم خوب همیشه وقتی یکی تزریق داره اون میره برای کمک یکیتون  یکی دو روزه طرح دوستی بریزه بقیه کارها حله بازم من این عاطفه بدبخت رو واسطه کردم چون یک بار باهاش حرف زده بود راحت تر بود و باهاش تازه کلی دوست شده بود و شماره داد و شماره گرفت و اونم از فرصت استفاده کرد روز  از لیست ها عکس گرفت تا بیاد پایین پیش ما قلب ما داشت می اومد تو دهن ما 🤓 دو سه تا سربرگ درمانگاه هم بهش گفتیم برداره دیگه زود رفتیم به تایپ کردن حدود ۱۶ نفر بودن تا شب و با تغییراتی داشتن😁😉 برای روز بعد باید برگه ها رو به مسولی که می اومدن تحویل میدادیم که لابه لای برگه ها گذاشتیم فکر کن واکسن انفولانزا رو برای خود درمانگاهی ها  فرستاده بودیم😁😁😁😁 وای بعد از  دادن برگه ها  فقط  داشتیم میخندیدیم و مسخره بازی درمی اوردیم  بعد عاطفه گفت ما رو هم تو نقشه شومت وارد کردی گفتم خوب همتون راضی بودین دیگه بعد زهرا گفت اگه بفهمن ما نزدیم چی؟ گفتم نمی فهمن از کجا میخوان بفهمن! ما که جمعه صبح میریم تازه  طبق لیست  میرن جلو ما هم که جهارشنبه شب بودیم که نیستیم  خورد به خود درمانگاهی ها بعد عاطفه گفت تو واقعا شیطون هم درس میدی هی بپیچون اخرش کی که تو یکی گیر بیفتی خدا میدونه گفتم حالا که دیدی هم خودم و هم شما رو  با هم نجات دادم بعد زهرا گفت همچی میگه نجات انگار کشتی داشته غرق میشده نجات دادم گفتم خوبه دیگه خداییش همتون راضی به زدن نبودید حالا من کمکتون کردم بعد عاطفه گفت سحر فکر کنم یکی از  دکترها بود پرستار بود تزریقاتی بود هر چی بود شک کرد به من گفتم سوتی که ندادی گفت نه گفتم نه نگران نباش  اتفاقی نمی افته  اخه میدونی  داشت چی میگفت گفتم چی گفت اون  داشت میگفت از بچه های شرکتی  که سپرده بودم یادتون نره مسولشون برای تقویتی هم سپردن  گفتم ای وای راست میگی گفت اره کارشون زیاده اگه اومدن فقط لیست هاشونو به من بده منشی بهش گفت چشم حتما پس خوب شد زود دست به کار شدم وای قلبم اومد تو دهنم  بعد عاطفه گفت تو یهو چه جوری این چیزا به فکرت میرسه به عقل جن هم نمیرسه خداییش تو رو تو نقشه کشی باید استخدام کنند ولی حال میده اون روزی که تو گیر بیفتی اون روز دیدنیه گفتم عه عاطفه  نگووووو گفت حالا ببین اگه اخرش با همین نقشه ها گیر نیفتادی گفتم نمی افتم نگران نباش  گفتم گیر بیفتم تو هم گیر میندازم😀😀😀😀 نگا دختره دوباره پیچوند همه رو هم ما رو هم پزشک ها رو هم منشی رو هم پرستارها رو هم تزریقاتی ها رو ، هم وارد نقشه شومش کرد خندیدم گفتم بیا خودم چند تا نقشه پیچوندن دکتر و مطب اموزش فشرده بهت یاد بدم😉😉😉😉

خاطره فاطمه جان

خــاطــره Fateme jooon

بــــه نــــام خــــدایــــے ڪــه دغــــدغــــه از دســــت دادنــــش را نــــدارمــــ...
ســلــام به   همــه بــروبــچ قــدیــمــے و جــدیــد وب ☺️.
منــFateme jooon هســتــم .ایــنــقــدرخــودمــو مــعــرفــے مــیــڪــنــم تــا خــوب مــنــو بــشــنــاســیــنــ☺️.
خــیــلی وقــتــه ب وب ســر نــمــیــزدم .درگــیر ڪــنــڪــور بــودم .وایــنــڪــه صــاحــب یه عــدد خــواهرزاده جــیــگــر شــدم ڪ بــعــد ڪــنــڪــور تــمــوم ســرگــرمــیــم اون شــده ...😍❤️
بــریــم ســراغ خــاطــره امــیــدوارم خــوشــتــون بــیــاد .
مــوقع ـڪــنــڪــور ڪ درگــیــر خــونــدن بــودم ,زیــادب خــودم اهمــیــت نــمــیــ‌دادم .یــعــنی از  لــحــاظ غــذا و....جــوری بــود ڪ صــبــح صــبــحــانــه مــیــ‌خــوردم مــیــرفــتــم تــو اتــاق تــا شــب ڪ اگــه اگــه مــن بــیــام شــام بــخــورم .بــشــدت مــشــغــول خــونــدن بــودم .همــیــنــطــورے ادامــه مــیــدادم و اصــلــا هم ب حــرف مــامــانــم ایــنــا نــمــیــ‌ڪــردم ...خــلــاصــه بــدنــم مــثــل ایــنــڪــه خــیــلــے قــوے بــود هیــچــیــم نــشــد 😝💪تــا بــعــد ڪــنــڪــور..دقــیــقا۲هفــتــه از ڪــنــڪــور گــذشــت ڪــه ے روز  احــســاس مــیــڪــردم گــلــوم خــیــلــے درد مــیــ‌ڪــنــه .جــوریــڪــه اصــلــا نــمــیــتــونــســتــم غــذا بــخــورم فــقــط آب مــیــ‌خــوردم .خــیــلی درد مــیــڪــرد .اونــروز همــیــنــطــور گــذشــت تــا ایــنــڪــه روز بــعــد بــا بــدن درد و تــب شــدیــد از خــاب بــیــدار شــدم .ازجــام تــڪــون نــمــیــتــونــســتــم بــخــورم .حــالم ــخــیــلــے بــد شــده بــود .تــرســیــده بــودم ڪــه نــڪــنــه ڪــرونــا دارم .مــامــانمــ تــا فــهمــیــد  اون گــفــت نــه بــابــا ڪــرونــا نــدارے .مــیــخــاستــ مــنــو دلــدارے بــده خــودش خــیــلــے نــگــران شــده بــود .رفت برام  ڪــلــے دارو گــیــاهے آورد .جــوشــنــده همــیــنــطــور ایــنــقــدر ب خــوردم داد ڪ دیــگــه جــا نــداشــتــم ...حــالم هر  لــحــظــه داشــت بــدتــر مــیــشــد هیــچــے جــون تــو بــدنــم نــبــود .بــدبــخــتی  ا یــنــجــا بــود ڪــه نــون چــیــزے مــیــ‌خــوردم تــو گــلــوم گــیــر مــیــڪــرد تــا چــنــد ثــانــیــه لــقــمــه تــو گــلــوم گــیــر مــیــڪــرد و نــمــیــتــونــســتــم نــفــس بــڪــشــم .مــامــانــ دیــد ڪ مــن خــیــلــے دیــگــه رو بــه مــوتــم ســریــع زنــگ زد ب بــابــا تــا بــیــاد دنــبــالــم بــریــم بــیــمــارســتــانــ.حــاضرشــدیــم و بــابــا اومــد و رفــتــیــم .زودنــوبــتــمــون شــد و رفــتــیــم تــو اتــاق دڪــتــر.عــلــائمــموڪ گــفــتــم گــلــومــو اول نــگــا ڪــرد و گــفــت لــوزه دارے روے لــوزه هاتــم افــت زده .پــرســیددگــوش درد هم هســتــے ڪ گــفــتــم آره ولــے خــیــلــے ڪــم .گــفت بخاطر  ایــنــڪــه خــیــالــتــون راحــت بــاشــع بــرات آزمــایــش ڪــرونــا مــیــنــوســم انــجــام بــدیــن .داروفــعــلــا نــمــیــ‌دم بــهتــ.خــلــاصه ازمــایــشــو و ســے تــے رو انــجــام دادیــم  نــشــون دڪــتــر دادیــم ڪــه خــداروشــڪــر مــنــفــے بــود .دڪــتربــه مــامــان و بــابــا گــفــت بــراے  لــوزه هاش آنــتــے بــیــوتــیــڪ مــیــ‌نــویــســم ســر ســاعــت بــخــوره .بــهمــگــفــت آمــپــول مــیــزنــے ڪــه گــفــتــم نــه 🙃🙃🙃اونــم گــفــت بــزنــے بــهتــره ڪ گــفــتــم اگــه خــوب نــشــدم بــعــد آمــپــول مــیــزنــم .خــداروشــڪــر قــبــول ڪــرد و همــون آنــتــے بــیــوتــیــڪــا رو داد..تــشــڪرڪــردیــم و اومــدیــم بــیــرون .بــابارفــت دارو هارو بــگــیــرع مــنــو مــامــان هم رفــتــیــم تــو مــاشــیــن .خــداروشــڪــر قــرصــا رو ڪــه خــوردم حــالــم بــهتــر شــد ولــے ڪــامــل خــوب نــشــد .خــلــاصه  ســرتــون رو ب درد نــیــارم  ے مــاهی گــذشــت تــو ایــن ے مــاه ب شــدت لــاغــر شــدم .خــیــلیــ بــد .جــوری ڪ هر لــبــاســے رو مــیــ‌پــوشــیــدم ایــنــقــدر بــرام گــشــاد شــده بــود ڪ تــو تــنــم زار مــیــزد .مــامــانم ایــنــا همــش مــیــگــفــتــن  هیــچــے نــمــیــخــورے و دائم حــرص بــراے ڪــنــڪــور مــیــزنــے .قــبــول نشدی فــدا ســرت قــرار نــیــس ڪ خــودتــو بــزنــے داغــون ڪــنــے .ولیــمــن اصــلــا تــوجــه نــمــیــ‌ڪــردم .هرشــب تــو رخــت خــواب فــقــط گــریــه مــیــڪــردم ڪــه نــڪــنــه قــبــول نــشــم .نــڪــنه چــیــزے ڪــه مــیــخــام رو نــیــارم و....جــواب ڪــنــڪــور اومــد ورتــبــم خــوب شــده بــود ولــے جــورے نــبــود ڪ رشــتــه ایــے ڪ مــیــخــاســتــم شــهر خــودمــون بــیــارم شــهراے دیــگــه فــقــط مــیــتــونــســتــم بــیــارم ڪ نــه خــودم و نــه مــامــان و بــابــا راضــے نــبــودن .خــیــلیــحــالــم بــد شــد اون همــه زحــمــت دوبــاره بــراے بــار دوم ب بــاد فــنــا رفــت  .روحــیــموبــه شــدت از دســت دادم ولــے خــب مــال همــون دو ســه روز اول بــود ب بــعــد بــا مــامــان و بــابــا بــرام تــصــمــیــمــے گــرفــتــم ڪ ب ایــن تــصــمــیــم خــودم راضــیــم .☺️😊
خــلــاصهے چــنــد روز گــذشــت ..و‌دوبــارعــحــس ڪــردم گــلــوم خــیــلــے درد مــیــ‌ڪــنــه .بــدنــدرداے شــدیــد.و تــب بــالــا .ڪــمــر درد و ......انــگــار همــه دردا اومــده بــود ســراغــمــ.هرڪــارے مــیــڪــردم خــوب نــمــیــشــدم ..هرلــحــظــه حــالــم بــدتــر مــیــشــد ‌و راضــے ب دڪــتــر رفــتــن نــمــیــشــدم .همــیــنــطــور دو روز گــذشــت ڪ دیــگــه واقــعــا رو بــه مــوت بــودم ‌.خــودمــرفــتــم ب مــامــان گــفــتــم بــریــم دڪــتــر حــالــم بــده .مــامــانــزنــگ زد دڪــتــر مــتــخــصــص بــرام نــوبــت گــرفــت .آمــادهشــدیــم و رفــتــیــم .دڪــتربــعــد از ڪــلــے مــعــایــنــه .بــرامــآزمــایــش نــوشــت ڪ انــجــام بــدم ولــے بــراے لــوزه هام گــفــت حــتــمــا بــرم مــتــخــصــص گــوش و حــلــق .همــونــجاڪــنــار مــطــب دڪــتــر .مــتــخــصصــگــوش و حــلــق هم بــود بــابــا رفــت بــا مــنــشــے صــحــبــت ڪــرد و ڪ اگــه مــیــ‌تــونــه بــهمــون نــوبــت بــده خــداروشــڪــر قــبــول ڪــرد گــفــت مــنــتــظــر بــمــونــے تــا صــداتــون ڪــنــم .یــچــنــد دقــیــقــه بــعــد گــفــت بــریــم داخــل .بــعداز ســلــام ب دڪــتــر بــابــام وضــعــیــت گــلــومــو و لــوزه هامــو  گــفــت .دڪــتربــعــد مــعــایــنــه گــفــت ڪ خــیــلــے ورم ڪــرده لــوزهاش و افــت هم زده .تــوصــےهبــه عــمــل هم نــمــیــتــونــم بــڪــنــم چــون تــوایــن ســن بــراش خــطــرنــاڪــه .فــعــلابــراش انــتــے بــیــوتــیــڪ مــیــ‌نــویــســم حــتــمــا ســر ســاعــت بــخــوره ے امــپــول هم مــیــونــیــســم بــزنــه خــوب نــشــد دوبــاره بــیــایــن نــســخــه رو مــهر ڪــرد تــشــڪــر ڪــردیــم .اومــدیــم بــیــرون .بــابــامــرفــت دارو هارو بــگــیــرع مــنــم تــو ایــن مــدت داشــتــم فــڪ مــیــڪــردم بــابــارو چــطــورے قــانــع ڪــنــم امــپــولــو نــزنــم .بــابــامــجــورے هســت ڪ وقــتــے بــا نــاز بــاهاش حــرف مــیــزنــم .خــودمولــوس مــیــڪــنــم تــســلــیــمــم مــیــشــه😝😍تــصــمــیــم گــرفــتــم همــیــن ڪــارو ڪــنــم تــا راضــے بــشــه نــزنــم ..بــابااومــد .گــفتــبــرو آمــپــولــتــو بــزن و بــریــمــ.ایــنــقــدرجــدے گــفــت ڪــه نــاخــودآگــاه گــفــتــم بــاشــه 

اصــــلــــا نفهمیدم  چم شــــد بــــابــــا مــــثــــل ایــــنــــڪــه فهمیده  بــــود مــــیــــخــــاســــتـــم راضــــیــــش ڪــنــــم نــــزنــــم .بــــابــارفــــتــ قــــبــــض گــــرفــــت و رفــــتــــیــــم پــــرســــتــــار آمــــپــــولــــارو دیــــد ســــه تــــا رو بــــرداشــــت گــــفــــت پــــنــــے ڪــے زدے ؟گــــفــــتــــمـ ـخــــیــــلــــے وقــــتــــه گــــفــــت پــــس بــــشــــیــــن تــــســــت ڪــنــــم ..تــــســت روانــــجــــام داد ڪ خــــداروشــــڪــر درد نــــداشــــت .بــــعــدےربــــع بــــعــــد اومــــد نــــگــــا ڪــرد ســــوال پــــرســــیــــد گــــفــــت حــــســــاســــیــــت نــــدارے بــــرو حــــاضــــر شــــو تــــا بــــیــــام .خــــیــــلــی  ترسیده بودم .دستام یخ کرده بود  با همــــون حــــال بــــدون هیــــچ حــــرفـی  رفــــتــــم ســــمــــت تــــخــــتــــا داشــــتــــم انتخاب  میکردم ڪ ســــمــــت ڪــدوم تـخت  بــــرم ڪ دیــــدم پرستار  داره مــــیــــاد ســــریــــع روی  تــــخــــت ڪــنـار  دیــــوار دراز ڪــشــیدم  .‌حــــاضــرشــــدم نمی‌دونم دلــــم نمیخاست که پرستار  بــــفــــهمــــه میترسم  ‌‌..حــــاضــرڪشــــدم پــــرســــتــــار پــــنــــبــــه ڪــشـید  و بــــهم گــــفــــت اصــــلــــا ســــفــــت نــــڪــنـی  گفتم  بــــاشــــه ‌.داشــــتــم فــــڪــرمــــیــــڪــردم ڪــه الــــان مــــیــــخــــاد چ آمــــپــــولـی  رو بــــزنــــه یه دفعه  ســــوزش خــــیــــلــــے بــــدے رو تــــوی  پــــام حــــس ڪــردم خــــیــــلــــے بــــد مــــیــــ‌ســــوخــــت پــــام داشــــت مــــیــــتــــرڪــیــــد ولــــے تــــحــــمــــل ڪــردم هیــــچــــے نــــگــــفــــتــــم .تــــاایــــنــــڪــه تــــمــــوم شــــد و بــــعــــدے رو زد درد زیــــادے حــــس نــــڪــردم ســــومــــے رو هم همــــیــــنــــطــــور زد زیــــاد درد نــــداشــــت .تــــمــــومــــڪشــــد گــــفــــت یــــڪــم دراز بــــڪــش بــــعــــد بــــلــــنــــد شــــو .یــــڪم دراز کشیدم بعد  پــــاشــــدم تــــشــــڪــر ڪــردم و اومــــدم بــــیــــرون بــــابــــا بــــیــــرون مــــنــــتــــظــــر بــــود رفــــتــــم پــــیــــشــــش گــــفــــتــــم بــــریــــم . روز بعد صبح دوبــــاره همــــراه بــــابــــا رفــــتــــیــــم واســــه آزمــــایــــشــــا دو روز بــــعــــد جــــوابــــش اومــــد ڪ ســــر اونــــم ڪــلــــے داســــتــــان داشــــتــــم .بــــگــمـ ـــخــــیــــلــــےطــــولــــانــــے مــــیــــشــــه ....
پــــ.نــــ.بــــعــداونــآمــــپــــولــــا چــــنــــد بــــار دیــــگــــه لــــوزهام ورم ڪــردن و تــــب .و......مــــونــــدمــچــــیــــڪــار ڪــنــــم .دڪــتــرڪرفــــتــــم گــــفــــت عــــمــــل ڪــنــ.ولــــےمــــن هم از عــــمــــل مــــیــــتــــرســــم هم ایــــنــــڪــه شــــنــــیــــدم مــــیــــگــــن عــــمــــل لــــوزه  خــــیــــلــــے چــــاق مــــیــــ‌ڪــنــــه .فــــعــــلــامــــونــــدمــچــــیــــڪــار ڪــنــــم 😞😢☹️

پــ.نــ::minaجــانــم خــیــلــے مــنــتــظــرت بــودم عــزیــزم ڪ ے خــاطــره ازت بــبــیــنــم .دانــشــجوشــدنــت مــبــارڪ عــزیــز دلــم ڪــ‌انــشــالــلــه خــیــلــے خــیــلــے مــوفــق بــشــے قــربــونــتــ❤️😘
پــ.نــو در آخــر مــمــنــون از همــتــون ڪ خــاطــره بــے مــزه مــنــو خــونــدیــنــ☺️😊
دونــالــد والــشــ:

پــ.نــ.،::اگرمــے خــواهے بــدانــے ایــن ڪــار یــا ایــن چــیــز بــراي تــو خــوب اســت،نــگــاه ڪـــن و بــبـــیــن چـــه احــســاســـے  
نــســبــت بــه آن داري؟گــاهے مــشــڪــل اســت مــا احــســاســات خــود را ڪــشــف ڪــنــیــم،و مــشــڪــل تــر از آن،بــیــان  
احــســاســات اســت

خاطره پریسا جان

سلام حالتون خوبه؟ایشالا که خوب هستین و اگرم مریضی اومده سراغتون قطعا به امید خدا حالتون زودی خوب میشه ب شرطی که قوی باشین و از لطف و رحمت خدا ناامید نباشین خدا رو کنارتون دارین پس نگران هیچی نباشین و اجازه بدین بیماری منحوس روند خودشو طی کنه انشاالله مرحله بعد سلامتی‌‌ست که به بدن شما برمیگرده  من پریسا هستم۲۳ اهواز (پریسا اسم مستعاره و اسمایی که توی خاطرم هم بکار بردم اسم واقعی دوستام نیست بهشون درمورد اینجا گفتم و خواستن که اسامی مستعار به کار ببرم) فک کنم سومین یا چهارمین خاطرمو دارم میزارم اولین خاطره که گذاشتم هم با همین اسم بودم ولی بعد دیدم بعضی از دوستان میگن اسامی تخیلی استفاده میکنین خواستم بگم که بله من اسم واقعیم رو نگفتم و خودم خواستم که مستعار باشه ولی الان میخوام که به شما هم بگم که بدونین اسم من پریسا نیست و پریسا فقط اسمیه که من خیلی خوشم میاد ازش.خب ببخشیدچشمای قشنگتونو خسته کردم آخرین خاطرم خاطره دندان پزشکی بود که ادامه هم داشت ولی من دیگه حوصله نداشتم بنویسم تایپ کردن واقعا خسته کنندس الان هم این خاطره که میخوام واستون تعریف کنم با کامپیوتر تایپ کردم که سرعت بالا تر بره. خاطره دردناک ترین آمپولی که زدم رو میخوام تعریف کنم واستون که مربوط به ترم های اول دانشگاه‌ست و این دلتنگیها و کم طاقتی های دوری از خانواده تا روزای آخر همراهم بوده هرچند که الان فارق التحصیل شدم و مدرکو گرفتم انداختم تو کمد ولی خاطرات خوبی توی ذهنم و قلبم بجا مونده از اون دوران.جونم براتون بگه ما دانشجوهای شهر غریب مامان که بالا سرمون نباشه کلا سبک و مدل زندگیمون عوض میشه و از غذاهای تازه و سالم رو میاریم به غذاهای یخ زده مامان پز که حتی از گرم کردن اونم خسته ایم 😝😝خلاصه من سه هفته بود که دزفول موندم در طول این سه هفته فقط پنج شنبه جمعها صبحانه ناهار و شام سر ساعت خودش بود بقیه هفته در طول روز کیکو قهوه واسه صبحانه چیپسو لواشک واسه ناهار شام هم غذای یخ زده گرم شده.خلاصه اینکه این معده ما قاط زده بود بعدجور حالت تهوع داشتم و دلدردآخر هفته بود تصمیم داشتم برم خونه ولی با این اوضاع بعید میدونستم که بتونم تو ماشین بشینم موضوع رو به دوستم فاطمه گفتم و گفت:خب نرو مگه خونه چخبره؟بیا با هم بریم دکتر خوب میشی نیاز هم نیست این همه راه بری اهواز دوباره دو روز بعد برگردی
هرچی گفت نرو بمون میبرمت دکتر خوب میشی قبول نکردم.چهارشنبه عصر تو سرویس از دانشگاه داشتم میرفتم خوابگاه زنگ زدم ترمینال و برای پنجشنبه عصر ماشین رزرو کردم ولییییی ولیییی
چشمتون روز بد نبینه از وقتی رسیدم خوابگاه من گلاب به روتون🤮🤮🤮تا ساعت دو شب.آب هم میخوردم باید🤮🤮🤮خلاصه دوستم هر چی گفت پاشو بریم دکتر من راضی نشدم
فاطمه:ببین پری حالت بده حتی فردا هم که بخوای بری خونه با این حالت نمیتونی تو ماشین بشینی از عصر تا حالا ده دفعه آوردی بالا پاشو بپوش بریم دکتر
:نه میتونم برم مشکلی نیست
:ببین دکتر لااقل یه سرم میده یکم سرحال میای که فردا بتونی تا اهواز دووم بیاری
:نه دیگه الان معدم خالی شده دیگه حالت تهوع ندارم
: 🤦‍♀واااای خدا از دست تو خب خالی شده که حالت تهوع نداری از صب چیزی هم نخوری پاشو بریم دیوونم نکن🤨
:فاطی حال ندارم اینقد گیر نده میگم خوبم
:پا نمیشی نه؟
🙄نه
:باشه من میرم مسئول خوابگاه رو میارم خودت میدونی با اون
و از اتاق رفت بیرون😑
:فاطمه فاطمه نرو بیا اینجا آخه تو چیکار ب من داری من میگم خوبم تو بهتر میدونی یا من😡
:من نمیدونم ولی اینم میدونم که خودتم نمیدونی حالت چقد بده یا پاشو آماده شو یا میرم به مسئول میگم بیاد🤨☝️
:مسئول میخواد بیاد چی کار کنه؟میخواد بگه برو دکتر خب من نمیرم چرا الکی خودتو اذیت میکنی؟ بیا یکم پاهامو ماساژ بده مردم از پا درد
:خیییلی پررویی پری 😡🤬🤬🤬بهم فحش داد😁
فاطمه هم اومد پاهامو ماساژ داد منم کم کم خوابم برد نمیدونم چند ساعت خوابیدم که فاطمه اومد صدام زد گفت: پری پریسا عزیزم پاشو پاشو غذا بخور واست سوپ درست کردم
:گرسنم نیست خوابم میاد
:باشه پاشو ی چیزی بخور بعد بخواب
: نمیخوام فاطمه ولم کن😴
:🤨پاشو ببینم چقد لوسی تو این همه واست سوپ درست کردم بعد میگی نمیخوام بلندشو که آب یخ میریزم رو سرت بلند شو
: واااااای واااای خدا فاطمه حالم خوب نیست اذیتم نکن😣
:یا پاشو غذا بخور یا آب یخ😈☝️
: فااااااااااااطمهههههه😩😩😩
دیگه بزور پا شدم تو تختم نشستم فاطمه هم تو سینی واسم ی کاسه سوپ کشید همین که بوی سوپ بهم خورد حالم بهم خورد سینی رو گذاشتم کنار پتو رو از دورم باز کردم دویدم تو سرویس و🤮🤮🤮🤮
فاطمه هم پشت سرم اومد با وجود اینکه خیلی از بالا آوردن بدش میاد و حالش بهم میخوره اومده بود شونه هامو ماساژ میداد آب ب دست و صورتم زد و کمکم کرد رفتیم توی اتاق
:بگیر پری 
:چیه؟
:بگیر این مانتو رو بپوش

:فاطمه حالم خوب شد دیگه الان بهترم
:گفتم بپوش😡😡☝️
😁

تا حالا فاطمه رو اینقدر عصبانی ندیده بودم خلاصه ازش گرفتم و فقط نگاش میکردم که چجوری عصبانیه و تند تند داره لباس میپوشه😄خیلی عصبانی بود از دستم.برگشت دید من هنوز مانتو به دست دارم نگاش میکنم
:الووو با چشم باز خوابت برد بپوش دیگه
: فاطمه
:🤫🤫🤫حرف نزن پری دیگه خستم کردی مثل بچه هایی بپوش دیگه
: باشه میپوشم فقط ب ی شرط
:شرطم داری؟حرف نباشه بپوش زود باش
: فاطی اذیتم نکن خو😕
 :خب باشه شرطت چیه؟
:من آمپول نمیزنم🙁
:تو حالا پاشو بریم دکتر اگر گفت آمپول میگم ننویسه باشه تو پاشو حالا
:ساعت چنده؟
:شیش و نیم پاشو با سرویس علوم پزشکی میریم فقط زود بپوش تا حرکت نکرده
دیگه مجبوری پاشدم آماده شدم و رفتیم درمانگاه دانشگاه دکتر ی مردم ۵۰ ساله اینجوریا بود منم شرح حال دادم اونم یکم معاینه کرد آزمایش نوشت رفتم انجام دادم یک ساعت بعد جواب حاضر شد باز رفتیم پیش دکتر و شروع کرد نسخه نوشتن زیر چشمی ی نگا بهم کرد و گفت دختر چیکار کردی دل‌و رودت تمام عفونتی شده داروهاتو دقیق و سر وقت مصرف کن سرمت هم بده خانم منشی الان واست تزریق کنه آمپولم واست مینویسم حتما تزریق کن
:آقا دکتر لطفا خوراکی بنویسین من با تزریقی مشکل دارم
:ای بابا نمیشه دختر خانم فلانی دستش سبکه بده واست بزنه زود خوب شین راحت بشی از این مریضی بری واسه خودت جوونی کنی
من:😐😐😐
نسخه رو فاطمه گرفت گفت بشین اینجا برم بگیرم بیام
:کجا بشینم😳بشین اینجا😒...من نمیزنم بریم خوابگاه خوابم میاد
:🤨پریسا حرف زدی نزدیا حالت خوب نیست رنگ ب رو نداری اما زبونت خوب درازه ساکت بشین همینجا
:مگه من بچم اینجوری باهام حرف میزنی بریم بریم خوابگاه حال و حوصله ندارم😠
به حرفام گوش نمیداد رفت سراغ داروخونه داروهارو گرفت بعدشم رفت که بره سمت پذیرش برای گرفتن فیش تزریقات منم راهمو کج کردم رفتم سمت بیرون سالن درمانگاه رفتم تو حیاط همونجا نشستم دیدم گوشیم زنگ خورد فاطمه بود رد تماس دادم دوباره زنگ زد رد تماس دادم.هنوز ی ثانیه نگذشته بود دیدم جلوم سبز شد😩🤦‍♀
:بخدا اگر خوابگاه بودیم با همون چوب خشک کن مستخدم میوفتادم ب جونت اینقد میزدمت که حال بیاد سر جاش پاشو بریم داخل ببینم بدو😡👈
:🥺نمیخوام نمیزنم اگر داروهارو گرفتی بریم
خلاصه فاطمه بگو من بگو فاطمه بگو من بگو منم رفتم تاکسی گرفتم فاطمه هنوز هی حرف میزد گفتم سوار میشی یا برم؟
: خیلی ترسویی خیلی بچه ای داروهارو پرت کرد تو بغلم و رفت از اون سمت سوار شد🤪🤪
رفتیم خوابگاه و من خوابیدم
 صدای پچ پچ میومد سرمو آوردم بیرون دیدم سه نفر تو اتاق نشستن آروم حرف میزنن یکیش مامان زهرا هم اتاقیم فاطمه و خود زهرا
چشمام چهارتا شده بود زهرا داشت واسه مامانش جریان دکتر رفتن منو تعریف میکرد و داروها هم توی دست مامان زهرا بود😱😱😱
از این چجوری فرار میکردم خدااااااا🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀
یهویی فاطمه منو دید بیدار شدم 
:😊سلام بیدار شدی
سلام
مامان زهرا و زهرا هم پشتشون به من سلام کردن
زهرا:سلام خوبی پری بهتر شدی 
:سلام عاره عزیزم بهترم
سلام خاله حالتون خوبه خوش اومدین
:سلام گل دختری خوبی خانوم
: مرسی ممنون شما خوبین
:ممنون عزیزم ببخشید با صدای ما بیدار شدی؟
: نه نه خودم بیدار شدم صدای شما نبود
پاشدم رفتم دست صورتمو شستم اومدم بیام تو اتاق دیدیم فاطمه اومد بیرون دستمو کشید برد اون طرفتر گفت:ببین پری مامان زهرا رو گفتم داروهاتو واست تزریق کنه فقط تورو خدا آبرمونو نبر
:چیییی😟من نمیزنم یعنی چی که میخواد تزریق کنه🤨 اصلا این از کجا از ایلام پیداش شد ولم کنین توروخدا خودم خوب میشم
(انگار اومده بود واسه زهرا وسیله وو غذاوو این چیز میزا بیاره که زهرا هم جریانو واسش گفته بود و منو بدبخت کرده بود)
:ساکت پری میشنوه زشته زهرا میگه خوب میزنه دردت نمیاد قول میدم فقط تو رو خدا سروصدا نکن بزار خوب شی
:فاااطمه من الان باید برم ماشین رزرو کردم دیرم شده باید حرکت کنم برم 
:با این حالت کجا میخوای بری مامان زهرا هم واست تزریقیاتو انجام میده با این حالتم نمیزارم بری الانم مامان زهرا میدونه جریانو پس نمیتونی بری اگرم بخوای بری بعد از آمپول سرمت برو🤨
:وای فاطمه فاطمه من نمیخوام😠
:ساکت باش دیگه🤫 برو داخل اتاق بخدا زنگ میزنم به مامانت میگم با این حالت میخوای بری تو جاده🤨☝️ بدو من میرم پنبه و الکل بیارم بیام
:من نمیرم تو اتاق🥺
دیگه داشت اشکم درمیومدم فاطمه هم شانس ما گند اخلاق شده بود نمیشد باهاش حرف زد😒مجبور شدم برم تو اتاق
زهرا:پری بهتری
:آره خوبم عزیزم چیزیم نیست
:به مامانم گفتم واست آمپولاتو بزنه
"عاره عزیزم واست میزنم زود خوب بشی چرا نزدی تا حالا رنگ به رو نداری دخترم
:نه خاله خوبم از دیروز نتونستم چیزی بخورم الان یکم غذا بخورم خوب میشم
"میدونم الان تقویتی و سرمتو میزنم واست جون میگیری
:خاله نیاز نیست خوبم بخدا
"عزیزم رنگ به رو نداری

دکتر اینارو داده اگر خوب بودی که نمیداد
دوتا پنی یه سرم یه تقویتی 

داده بود یعنی تو دلم هم زهرا رو هم فاطمه رو هم اون دکتره رو ب باد فحش گرفته بودم🤦‍♀ 
فاطمه پنبه به دست الکل تو اون یکی دست وارد شد
:بفرما اینم پنبه و الکل خاله این دوست مارو درستش کن😁
:بچه ها بخدا من خوبم نیاز نیست خاله نیاز نیست خودتونو زحمت ندین من حالم خوبه
"دختر رنگ به رو نداری بزار بزنم واست این سرم آمپولا رو خوب بشی خجالتم نکش😁☝️ منم مثل مامانت بیا بیا رو تختت بخواب بیا خانومم😘😊🤗
😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩
یعنی هیچی نمیتونستم بگم دیگه 
خاله گفت اول واست سرمتو میزنم😊 فاطمه اومد کنارم یه لبخند زد آروم درگوشی گفت:نترس دیوونه😊 اون یکی دستمو گرفت
وااای نمیدونین با چی دستمو بسته تا رگمو پیدا کنه😝😝😝🤦‍♀کشو این حرفا که نداشتیم زهرا ی جوراب پارازین آورد گفت مامان با این ببند😂
من🥺
فاطمه🤦‍♀🤭😁
خاله😘😂
خلاصه یکم مسخره بازی درآوردنو من یکم استرسم کم شده بود ولی هنوز میترسیدم و خجالت هم میکشیدم
تازه اول میخواستن کش شلواراشونو دربیارن🤣🤣🤣دیگه خدارو زهرا جوراب پارازین تمیز داشت اونو آورد🤣🤣🤣
خلاصه جوراب رو بست به دستم و رگمو پیدا کردو پنبه کشیدوووووو سرمو وصل کرد😩😩😩😩
منم رومو کرده بودم طرف دیوار و از ترس اینکه مبادا درد بیاد صورتمو مچاله کرده بود😣خلاصه بعد چند دیقه گفت خب تماااام اینم از سرم
من😳
بقیه😌
فاطمه درگوشی😜:دیدی درد نداشت بچه ترسو😏
خاله بعدش رفتو ی آمپول آماده کردو اومد سمتم🥺من به آمپول نگا میکردم به لبخند مهربون خاله نگا میکردم به نگاه شیطون دخترا بخدا اگر مامان زهرا نبود تا الان همشونو شلو پل کرده بودم😒
خلاصه اومدم بگم خاله من آمپول نمیزنم که آمپولو خالی کرد تو سرم😕یهویی رنگش زرد خوشگلی شد عاشقش شدم یهنی🥰🥰🤪
خلاصه تا سرم تمام بشه حرف زدیمو خندیدیم به کش شلوارو جوراب پارازین که خاله گفت
:خب سرمت تمام شد دیگه
 با پنبه الکلی باز اومد سراغم من رومو کردم طرف دیوار و دستم گذاشتم رو دهنم که صدام درنیاد
:خب آماده ای ی نفس عمیق بکش آها اینم از این درد کمی تو دستم پیچید و گفتم:آییییی😖
:تمام دیگه تمام شد درد داشت؟
:نه ی کوچولو 
:خیلی خب حالا ی کوچولو درد رو تحمل کن دیگه😉
خب حالا برگرد من این آمپولارو هم بزنم که بابای زهرا منتظره دم در وایساده
من:واااای از اون موقع تا الان اون پایین منتظرن من شرمندم ببخشید دستتون درد نکنه
:خواهش میکنم عزیزم فقط سریع برگرد که اینارو هم بزنم و برم که به شب نخوریم تو جاده خطرناکه
:خاله آخه منم وسایلمو جمع کردم باید برم ترمینال میخوام برم اهواز دیرم شده آمپولارو بعد خودم میرم میزنم
فاطمه😠🤫
زهرا😒🤨
خاله:با این حال خراب کجا میخوای بری دختر حالا آمپولاتو بزن بعد پاشو آمادشو ولی با این حالت نری تو جاده بهتره 
:باشه😕
فاطمه:خاله من از دیروز دارم بهش میگم نرو کجا میری ما که هستیم دکترم که رفتی الانم که شما آمپولاشو واسش بزنی ایشالا حالش خوب میشه دیگه نمیدونم میخواد بره اهواز چیکار کنه گوش به حرف هم نمیگیره
خاله رفت سراغ پلاستیک آمپولا و همزمان هم داشت میگفت:نه نه دیگه نمیره مگه نه😊
:خاله باشه نمیرم دیگه فقط تورو خد‌ا بیخیال این آمپولا بشین😢🙈
:اع میترسی پریسا خانوم😳😊
:نه نمیترسم فقط اینا خیلی درد دارن من که خودم خوب میشم دیگه اینارو چرا بزنم🙈😕
:نه عزیزم درد نداره که دوتا پنیسیلین سادس آخرین بار کی پنیسیلین زدی؟
:نمیدونم یادم نمیاد
:یعنی حساسیت داری بهش؟
:نه حساسیت ندارم خیلی از این دارو استفاده کردم حساسیت ندارم(چه خنگم
:خب پس چیزی نیست نگران نباش الان زود تزریق میکنم تمام میشه اصلا متوجه نمیشیچی شد چی رفت هیچی نمیفهمی
و همزمان که داشت حرف میزد آمپولارو هم آماده میکرد
فاطمه هم اومد به من کمک کنه که برگردم و در گوشی با هم دعوا میکردیم😂
فاطمه:خب دیگه برگرد اینقد خودتو لوس نکن
:ساکت شو همش تقصیر تو اون زهراست دارم واستون الان که مامانش میره منم حالم خوب میشه حساب جفتتونو میرسم😠
:باشه برس🤣تو فقط برگرد این آمپولارو بزن خوب شی بعدش هر کاری خواستی بکن 😘😘😘
:گمشو نمییخوام آمپول نمیزنم😠
:پری زشته جلو مامان زهرا آبروی خودتو مارو نبر🤨😂برگرد
من همچنان نشسته بودم رو تختم و دراز نمیکشیدم خاله آمپول ب دست پنبه بدست اومد پیشمون آروم در گوشی گفت:مشکلی پیش اومده دخترا😄
هممون زدیم زیر خنده🤣🤣🤣
:پریسا خانوم آروم میزنم قول میدم اگر خودتو شل نگه داری یه کوچولو هم درد احساس نمیکنی 
:خاله عاخه نیاز نیست بخدا اون سرمو زدم سرحال شدم
:بله میدونم اون سرم واقعا حالتو بهتر کرده ولی کاملا خوب نیستی یکم دیگه که اثر داروها بره باز دوباره همون حالت تهوع و دل پیچه میاد سراغت برگرد بزنم آمپولارو دیگه راحت شی قول میدم درد هم نداره بدو الان رسوب میکنه دخترم😊
دیگه چی میتونستم بگم واقعا🤦‍♀این دوتا عجوزه منو تو این دردسر

انداخته بودن نمیشد که جلو مامان زهرا هم دادو فریاد کنم آبروم میرفت قرار بود چهارسال با همینا باشم تازه چهار سال دانشگاه هیچ شاید بعدشم ادامه دار بشه و تا آخر عمر این دوتا واسه من دست میگرفتن مجبور بودم دراز بکشم و آماده بشم😩😩😩😩
فاطمه هم پایین پام نشسته بود و پاهامو ماساژ میداد خاله گوشه شلوارو کمی کشید پایین و پنبه میکشید :شل کن خودتو خانومی شل کن که دردت نیاد اینجوری خودت اذیت میشی
منم دیگه اشکم داشت درمیومد یکم شل کردم و خاله سوزنو وارد کرد و شروع کرد به تزریق و پای من سفت شد و گریه و هرچی خاله گفت شل کن نمیتونستم شل کنم میخواستم پامو تکون بدم که فاطمه پامو گرفته بود 
خاله:ببین من تزریق نمیکنم خودتو شل کن دردت کم بشه و بالای جای تزریق رو ماساژ میداد که دردم بیشتر شد و گریه هم بیشتر دستم بردم که دست خاله رو بگیرم که خاله دستمو گرفت و داد زد پریسا خانوم شل کن خودتو سوزن تو پات میکشه😠 شل نکنی همینجوری میزنماااا😑
:ایییی توروخدا کافیه خیلی درد دارم پام فلج شده خاله توروخدا
:پاتو شل کن الان تمام میشه شل کن خودتو
:نمیتونم بخدا نمیشه
خاله هم وقتی دید من اینقد اذیتم و نمیتونم شل کنم در آورد و دوباره زد زهرا هم دستمو گرفته بود:پری قربونت برم خودتو شل بگیری زود تمام میشه
 و من گریه گریه اشک اشک حس میکردم پام داره قطع میشه واقعا اینقد ک درد داشت تا حالا آمپول اینقد دردناک نزده بودم قبلا فقط میترسیدم و از ترس گریم میگرفت ولی الان واقعا دردم اومده بود و پام انگار قطع شده بود
خاله آروم گفت:تمام شد 😞یکم استراحت کن تا اونو یکی رو هم آماده کنم
زهرا مامان واسش ماساژ بده زهرا ماساژ میداد بدتر شد و گفتم:زهرا توروخدا نکن درد داره
:مامان؟
:ولش کن نمیخواد
فاطمه:پری خوبی عزیزم؟
باهاش قهر بودم و همچنان گریه رو ادامه دادم 
:پری بیا یکم آب بخور گریه نکن دیگه آروم درگوشی گفت عوضش خوب میشی 
سرمو بلند کردم با حالت عصبانیت نگاش کردم😡😡😡و دوباره سرمو گذاشتم رو دستم روی بالشت و آروم اشک میریختم بیچاره یکم کمرمو ماساژ داد و رفت خاله به زهرا که کنار نشسته بود گفت:برو کنار 
اون طرفو یکم شلوارو داد پایین و پنبه کشید 
گفتم:خاله توروخدا کافیه بخدا پام قطع شده خیلی درد داره
:دختر خوب نفس عمیق بکش خودتو شل نگه دار اون وقت میبینی درد نمیاد بحرفم گوش کن ببین اصلا درد نمیاد خب؟خودت شل کن
کمی برگشتم و نمیذاشتم خاله به محل تزریق دسترسی داشته باشه خاله با ناراحتی نگام میکرد
:نه خاله توروخدا کافیه
سرشو تکون داد و منو برگردوند و من گریه گریه
زهرا:ببین پریسا خودتو شل کنی دردت نمیاد اینقد گریه نکن دیگه بسه
من😭😭😭😭😭😭
خاله🤦‍♀😞
زهرا و فاطمه🥺
خلاصه خاله سوزنو وارد کرد و من سعی میکردم شل باشم و خاله میگفت شل باش و ترزیق میکرد و درد درد درد درد ینی دیگه پام قطع شده بود
و گریه گریه گریه😭😭😭😭😭😭😭
خاله:تمام شده عزیزم تمام شد خانومی
خاله رفت دستاشو بشوره و فاطمه محل ترزیق رو واسم ماساژ میداد و من همچنان گریه و زهرا هم یکم بهم آب داد تا یکم دردش کمتر شد ولی دلم خیلی پر بود هنوزم آروم اشک میریختم سه هفته بود خونه نرفتم این هفته هم اینجوری یعنی دقیق یه ماه بود خونه نمیرفتم و دلم حسابی تنگ شده بود درد آمپولم دیگه ناجور بهمم ریخته بود خاله اومد تو اتاق اومد کنارم رو تخت نشست و گفت:پریسا جون خوبی دخترم؟ ببخشید عزیزم میدونم خیلی دردت گرفت خیلی خودتو سفت کرده بودی خب اینجوری دردت میگیره خوشگلم
 الان بهتر شده دردش؟
:نه
:شرمنده عزیزم دوست نداشتم اینقد اذیت بشی ببخش منو
:نه خاله این حرفا چیه دشمنتون همش تقصیر فاطمس که نذاشت من برم اهواز
و فاطمه و زهرا خاله زدن زیر خنده و بعدشم خودم خندم گرفت🤣🤣🤣🤣
خلاصه حرف زدیمو خندیدیمو اینا بعدشم مامان زهرا کلی توصیه کرد که خودتون غذا درست کنین اینجوری درست کنین اونجوری درست کنین که هم برسین به کلاساتون و هم غذاتونو سر نظم بخورین که مریض نشین و کلی خاطره از دوران دانشجویی خودش و غذا درست کردناشون با دوستاش واسمون تعریف کردو بازم ازم معذرت خواست و بعدشم خداحافظی کردیم باهاش و رفتن به سمت ایلام
تا یه هفته با فاطمه و زهرا سر جنگ داشتم مامان زهرا هم چند دفعه حالمو از زهرا جویا شده بود و تا مطمئن شد که حالم کاملا شده این احوال پرسیا و اون توصیه های غذایی ادامه داشت منم به مامانم نگفتم که مریض شدم چون قطعا جیزه غذای یخ زدم قطع میشد(هر چی هم گفتین خودتونین😝😝) و تا آخر دانشگاه که دیگه بخاطر کرونا تعطیل شدیم مدل غذاهام همون غذا یخ زده بود 😝😝😝😝ولی دیگه هله هوله نمیخوردم و البته درسی گرفتم که درمورد مریضیم با هر کی حرف میزنم با فاطمه حرف نزنم🤪🤪🤪
دوستون دارم هر چند خاطره هاتونو دنبال میکنم و با علاقه میخونم ولی راضی به آمپول خوردنتون نیستم پس مراقب خودتون باشین🍁💐🍂

خاطره آیدا جان

سلام خوبین من ایدا هستم ۱۶ سالمه بازم اومدم 
خیلی دوستتون دارم هر جا هستید صحیح و سالم باشین در پناه خداوند 
راستش خیلی دلم گرفته حال دلم خوب نیست دلم پدر بزرگم میخاد زندگی من ۱۹ ساله فوت شد که دلم میخاد برم بغلش کلی نازم بکشه برام قصه بگه اگه کسی منو اذیت کنه بهش حرف بزنه و این چیزا 
خدایا ای کاش بود دوست داشتم که بابابزرگم سواریم رو ببینه بگه چقدر قشنگ داری انجام میدی 😭😭 من اما کمبود محبت دارم ولی داییهام بیشتر قربون صدقه ام میرن و نازم رو میکشن و حرفای دلمو بهشون میزدم من عاشق داییهام ولی داییهام مریضن😭😭
یکی از داییهام شیمی درمانی میکنه و بیماریش عود کرده 
یکیش روماتیسم مفصلی داره 
ولی داییهام پزشک نیستن 
داییم که اسمش دایی سعیده شیمی درمانی میکنه و شغلش مال وزیر خارجه 
دایی  فرید رماتیسم مفصلی داره و کابینت ساز و داییم بخاطر بیماریش نمیتونست کار کنه
داییهام جوون هردوتاشون پایه شیطانی من هستی حتی اگه ناراحت بشم دلداریم میدن خودشون هم ناراحت میشن.
عشقن این دوتا 
و همیشه بهم میگن درس بخون بخدا پزشکی میاری ولی امیدوارم پزشکی میارم اگه قبول بشم تو ایلام کار میکنم و واقعا ناراحتم که چرا خدا منو کم شنوا کرد و اینجور چیزا و قراره عمل کنم عمل کاشت حلزون کنسو بیاد ولی تو خرداد رفتم اهواز که گفتن اگه میخاین شنبه عمل کنید 
و رفتیم پرس جو کردیم گفتن که کاشت کنسو بخاطر کرونا نمیاد ایران پشیمون شدیم و گفتن که بگذارید بعد کرونا کاش زود عمل میکردم راحت میشدم من گوشام حساسه و چرک بزنه به گوشام الله اکبره درد داره .۱ سال پیش بستری شدم که گوشام بدجور عفونت کرده، بود و چرک خیلی بلند و سیاه در میومد و خون باهاش بود من ۱ هفته بستری بودم حال خوبی نداشتم اصلا اصلا 
تا حد مرگ رفتم 
ولی با یاری خدا خوب شدم 
دوستدار شما آیدا

خاطره حنانه جان

سلام .چطورین خوبین .خب یه بیو بدم (من اسمم حنانه هست یه دختر اصفهانی و 13 سالمه توی خانواده 4 نفره هستیم که یک خواهر دارم 4 سال از من کوچک تره و اسمش ریحانه است )خب (من کوچک که بودم میرفتم خونه عموم و با پسر غموم بازی می کردیم اسم پسر عموم محمد خلاصه وقتی که من بزرگتر شدم یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم فکر کنم که عاشقش شدم ولی ان را نمی دونم چه حسی نسبت به من داره )خب بریم سراغ خاطره : من خیلی خاطره از امپول خوردنم دارم که قصد دارم براتون تعریف کنم وقتی که 9 سالم بود در یک روز سرد که باران می بارید این سرما خوردگی مهمان بدن من شد که روز های اول که سرما خورده بودم مامانم هی می گفت که بیا بریم دکتر منم می گفتم نهههه خلاصه روز سومم دیگه نتونستم و روانه دکتر شدم رفتیم نوبت گرفتیم که یک بیست دقیقه ایی بعد نوبتمون شد و رفتیم داخل دکتر مهربونه بود (شانس را نگاه )رفتم نشستم روی صندلی که یکم با هام شوخی کرد و بعد از معاینه گفت که امپول می زنی منم یه نمه خجالت کشیدم گفتم بله به مامانم گفت که تب داره بعد هم اومدیم بیرون و مامانم گفت رو صندلی بشین من برم داروخانه و بیام مامانم رفت و من نشسته بودم با خودم می گفتم ایا چند تا امپول داده بعد دیدم مامانم داره میاد که گفت حنانه پاشو برو امپولات را بزن و بیا (من هر موقع که میخوام امپول بزنم مامانم نمیاد دنبالم چون می دونه این جوری راحت ترم من با بغض پاشدم رفتم داخل تزریقات که یک خانم چاق بود و همونه که خیلی بد میزنه (خدااا) می خواستم برم پیش خانم مهربونه که خانم چاقه گفت بیا اینجا من برات تزریق می کنم منم خجالتی رفتم پیشش گفت برو رو اون تخت پهلو دیوار تا بیام بعد پنج دقیقه اومد گفت که کی پنی زدی منمگفتم خیلی وقته بعد رفت و اومد گفت می خوام ازت تست بگیرم اومد تست گرفت که فقط یه اخ گفتم بعد یه ربع اومد گفت دراز بکش منم یهو بغض کردم و می خواستم وسط اونجا بشینم زار بزنم دراز کشیدم و شلوارم را یه کوچولو دادم پایین که گفت شل کن و نفس عمیق بکش منم یه نفس کشیدم پد را کشید و فرو کرد که انگار داشت اب جوش تزریق می کردم منم پام را تکون دادم و گریم افتاد و سفت کردم گفت شل کن و چند تا ضربه زد و بقیه اش را تزریق کرد و منم فقط گریه می کردم بعد گفت دختر دیگه بزرگ شدی واسه یه امپول انقدر گریه داره زشت به خدا منم بهش گفتم همه مثل هم نیستن اونم چیزی نگفت و رفت منم که بلند شدم لباسم را مرتب کردم و از توی کیفم یک دستمال برداشتم اشکام را پاک کردم و تشکر کردم رفتم بیرون که شبش دیدم جای امپولا چقدر کبود شده (بمیرم برای خودم ) خب ببخشید اگه خوب نبود اولین بارم بود که خاطره نوشتم و خیلی خوشحال میشم که برام نظر بدین راستی من چند ساله با این وبلاگ همراه بودم در واقع خواننده ی خاموش بودم دوستون دارم از صمیم قلب همیشه در قلبم خواهیم بود عاشقتونم :حنانه

خاطره آیدا جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
آیدا هستم 19 ساله،خاطره ای ک میخوام تعریف کنم برای فروردین پارسال و مریضی پسرعمومه😄
حمیدرضا،پسرعموم25 سالشه و مهندسی کامپیوتر خونده ولی پیش باباش کار میکنه(طلافروشی دارن).
از بچگی مامانبزرگم میگفت حمید و آیدا باید باهم ازدواج کنن و هیچکس جدی نمیگرفت😂😑وقتی یکم بزرگتر شدم حس میکردم دوسش دارم هروقت میدیمش یه حالی میشدم.احتمالا داشتم عاشق میشدم😯
اما از اونجایی ک هم اون مغروره و هم من هیچ عکس العمل خاصی نشون نمیدادیم وقتی میدیدم همو..
تا اینکه فروردین پارسال خونه مادربزرگم بحث ازدواج و اینا شد همه گیر دادن به حمید که آقاجان داری فسیل میشی چرا زن نمیبری
اونم با یه اخم غلیظ گفت زندگی بقیه رو نگاه کردم درس عبرت گرفتم که زن نبرم😑
نمیدونم چرا بدجوری اعصابم خورد شد بوده میخواستم خفش کنم انگار با اون حرفش به من توهین شده بود😂😂
همون روز نوه ها تصمیم گرفتن بریم شمال ویلای بابای حمید..
حالا من میگفتم نمیام نمیدونم چرا خورده بوو تو پرم بخاطر حرف حمید..حالا از بقیه اصرار و از من مخالفت😐😂میگفتم نمیام درس دارم،کنکور دارم وقتم تلف میشه😐همین لحظه حمید با پوزخند گفت حالا سه چهار روز به جایی برنمیخوره میخواستی رتبه 1 شی به جاش 2 میشی..بعدشم به لایف استایلت نمیخوره کنکوری باشی ماشالا همه مهمونیا تو اولی هستی😐😐
عاقا اینو ک گفت به معنای واقعی منفجر شدم😐گفتم فک نمیکنم لایف استایل من به شما مربوط باشه جناب😐شما سرت تو کار و زندگی خودت باشه😒😒رفت جوابمو بده که مادربزرگم گفت حمید جان مادر بسه برین آماده شین خیلی مراقب باشین..به منم گفت توام برو اماده شو واسه روحیه ات خوبه مسافرت😂

قرار شد شب حرکت کنیم.
دوتا ماشین شدیم(کلا7 نفر بودیم)منم از لج حمید نشستم تو ماشین پسرعمم..
و از تهران تا شمال داشتم اهنگ گوش میکردم..ساعتای 2 صب رسیدیم و همه عین جنازها رفتیم خوابیدیم😂فقط حمید بیکار گفت خسته ام اول باید یه دوش بگیرم😐
کدوم انسان عاقلی 2 صب دوش میگیره؟؟؟😐😐
خلاصه ما رفتیم تو اتاق خوابا خوابیدم اینم از حموم دراومد بدون اینکه موهاشو خشک کنه جلو کولر خوابید..😑
فرداش بعد ناهار همه میخواستیم بریم لب دریا
که حمید گفت من سرم خیلی درد میکنه و نمیام رنگشم خیلی پریده بود..

خلاصه بچها اصرار کردن که حتما باید بیای و بزور آوردنش..
رفتیم لب دریا و کل کل پسرا شروع شد..
و زدن به اب برای شنا و مسابقه و شرط😂
پسرعمم حامد خیلی شیطونه و کلا به همه آزار میرسونه😂😂به حمید گفت حاجی بیا یه آبی بزن به تن اشکال نداره شرطو باختی..
حمیدم گفت نه لباسام خیس میشه
اینو که گفت چهارنفری ریختن سرش انداختنش تو آب😂😂حالا نیم ساعتی تو اب نگهش داشتن نمیزاشتن بیاد بیرون..

یه کم ک گذشت یهو افتاب رفت و هوا سرد و ابری شد..
همه تصمیم گرفتیم بریم خونه چون پسرامون خیس خیس بودن حمیدم از سرما میلرزید..
رسیدیم خونه همه لباسارو عوض کردن و حمید رفت خوابید ماهم نشستیم ورق بازی کردیم😁😁چندساعت بعد دیدیم از تو اتاق صدای ناله و سرفه میاد..

تو خواب و بیداری داشت هذیون میگفت.تب شدیدی کرده بود بچها گفتن بریم دکتر.حمیدم از دکتر فراری میگفت حالم خوبه ولم کنین..حامد و محمد بزور اماده اش کردن.یهو من گفتم منم میخوام بیام حمید با اون حال بهم ریخته اش گفت تو واسه چی؟نکنه تو دکتری کمک بهیاری چیزی هستی؟؟گفتم نه خیر به خاطر شما نمیام یه چیزی باید از داروخونه بخرم(دروغی که یهو اومد تو ذهنم)اونم با تعجب نگام کرد و ساکت شد...

رفتیم بیمارستان، حامد بهم گفت تو بشین تو ماشین تا ما بیایم
گفتم نه یه دختر تک و تنها اینجا نمیشینه منم میام😂😂
رفتیم تا نوبت حمید شه یه ربعی طول کشید. خیلی حالش بد بود هیچوقت تو این حال ندیده بودمش..
رفتن تو اتاق دکتر منم بیرون منتظر بودم
ده مین بود اومدن حامد رفت داروهاشو بگیره..
یه پلاستیک پر از آمپول بود.حمید نگاش خورد ب پلاستیک دارو گفت نگو که اینا مال منه!!!
حامدم با شیطنت گفت داداش آبکش شدنت و تسلیت میگم😂😂
اتاق تزریقات خالی بود حامد فیش تزریقات و امپول و تحویل داد.دختره هم سه تا امپول جدا کرد و پرسید اخرین بار کی پنی سیلین زدین؟
حمید گفت 8 سال پیش😐گفت پس اول باید تست کنم.بعد از تست گفت یه ربعی منتظر باشین..
حمید انقدر حالش بد بود که نمیتونست بشینه رو تخت دراز کشیده بود. با صدای اروم گفت حامد چندتا امپول باید بزنم؟
حامدم الکی گفت نمیدونم.نگران نباش خوب میزنه برات معمولا خانوما مهربانترند یه چشمکم بهش زد😂😂

دختره اومد پنی و دوتا اامپول دیگه رو اماده کرد.پرده رو هم کشید
من داشتم از استرس میمیردم با اینکه خیلی ازش ناراحت بودم میگفتم حقشه اصلا تا این باشه بامن اونطوری حرف نزنه..ولی توددلم داشتم صلوات میفرستادم که دردش نیاد😂
یهو صدای اخ اخ حمید اومد دختره هم گفت شل کن و نفس عمیق بکشه..حمیدم فقط ناله میکرد و میگفت  ای ای بسه دومی امپول رو سمت دیگه اش زد که هیچی نگفت سومی رو همون سمت پنبه کشید حمید گفت چندتاس مگه؟
دختره گفت اخریشه که اونم حمید چیزی نگفت فقط اخرش گفت اخ تموم نشد؟؟دختره هم گفت تمومه...
حامدم باخنده به دختره گفت ببخشید اذیت شدینا داداشمون با امپول زیاد میونه خوبی نداره..
یه چشم غره بهش رفتم که این وسط مزه نپرونه نمکدون😂😂
حمیدم پاشد لباسشو درست کرد حامد بهش گفت داداش دراز بکش سرت گیج میره یهو..اونم با یه اخم غلیظی گفت لازم نکرده خوبم از در بیمارستان که اومدیم بیرون یهو سرش گیج رفت😐😐🤦‍♀ک حامد سریع گرفتتش..
محمدم که تو ماشین نشسته بود اومد بیرون کمکش کردن اومد تو ماشین نشست..
تا رفتیم حرکت کنیم حمید گفت وایسا ایدا خریدشو بکنه😐منم هول شدم گفتم عه نههه خرید کردم گفت تو که کلا باما بودی کی خرید کردی😐گفتم کردم دیگه،داشتی امپول میزدی خرید کردم انقدر اخ و اوخ کردی حواست نبود ابرو واسمون نزاشتی یه امپولم انقدر داد و بیداد داره مگه؟
جوابمو نداد چشاشو بست سرش و تیکه داد به صندلی..

فردا صبح باید دوتا امپول دیگه میزد 
دخترعمم که میشه خواهر حامد مامایی خونده و تزریقات بلد بود..
حامد بهش گفت امپولای حمید و بزنه..
دوتا امپولو دراورد گفت یکیش نوروبیونه یکیشم پنی سیلینه هردوشم که درد دارن..
حامد گفت بزن دیگه دکتر میگفت گلوش بدجوری عفونت کرده انتی بیوتیک هارو سر وقت بزنه.
امپولو اماده کرد رفتن بالاسر حمید...
حمید هم شوکه شد وقتی دید با دوتا امپول بالا سرشن میگفت امپول چیه، من حالم خوبه، خوب شدم، اون سه تا خوبم کرد،دیگ لازم نیس😂😂 حامد اومد گفت عاقا بیاین بگیرینش این امپول نمیزنه دوباره سه نفری ریختن سرش دمرش کردن
حامد پاهاش و گرفته بود محمد کمرشو میلادم دستاشو اصلا یه وضعیت خیلی خنده داری بود..میگفت ولم کنین باشه میزنم چرا اینطوری میکنین اخه😂سمت راستشو پنبه کشید اول نوروبیون و زد که حمید سرش تو بالش بود و اروم اخ اخ میکرد اخرش که نیدلو دراورد گفت اخ خدا..
سمت چپ و پنبه کشید برای پنی سیلین..محمدم تهدیدش کرد گفت حمید شل کن صداتم درنیاد تا نیدلو فرو کرد یه تکون ریز خورد و هیچی نگفت یکم که گذشت گفت ای ای بسه توروخدا بسه تمومش کن درش بیار اینووو سفت کرده بود بدجور محمدم سرش داد زد گفت شل کن سوزن میشکنه گفت نمیتونم بخدا انگار تیر خورده به پام درش بیار توروخدا
محمدم نامردی نکرد گفت دربیار دوباره بزن.
دخترعمم دراورد دوباره زد محمد گفت شل نکنی ده بارم میگم دربیاره دوباره بزنه شل کن.
حمید گفت خیلی درد دارم دارم میمیرم از درد
چرا تموم نمیشه؟
دخترعمم سریع تزریق کرد.محمدم جاشو ماساژ داد براش.
حمید سرش رو دستش بود ده مین تو همون حالت بود سرشو بلند نمیکرد.
یهو محمد بهم گفت تو چرا گریه میکنی. که حمید سریع سرشو بلند کرد و نگام کرد با اخم وتعجب.اصلا نفهمیدم دارم گریه میکنم سریع رفتم تو اتاق
فردا صبح ساعت 11 بیدارشدم دیدم هیچکس تو ویلا نیست
رفتم تو حیاط دیدم ماشین حمید هست رفتم دم اتاق اروم در زدم دیدم خوابه.
سریع گوشیمو برداشتم زنگ زدم به حامد گفت ما صبح زود اومدیم جنگل😐حمید که خوب نبود خوابید توام هرچی صدات کردیم گفتی ولم کن خوابم میاد..
حمید و بیدار کن برین اول دوتا امپولشو بزنه بعد باهم بیاین به ادرسی که واست میفرستم.گفتم پوووووف باشه.
رفتم تو اتاق حمید اروم صداش کردم انگار بیدار بود چون سریع چشمشو باز کرد.گفتم بچها رفتن پاشو ماهم بریم گفت باشه گفتم فقط قبلش باید بریم امپولتو بزنی گفت نه دیگه لازم نیس بهترم..
گفتم تو دکتری مگه میگی لازم نیس یا هس؟؟گفت نه اخه حالم بهتر شده..گفتم این دوتارو هم بزن لازمه برات..دوباره اخم کرد و هیچی نگفت.گفتم چیه با این قدو هیکل ار امپول میترسی؟
گفت ایدا اعصابمو خورد نکن.نمیترسم فقط جای قبلیا خیلی درد میکنه
گفتم باشه باشه حالا امادشو...
اماده شدیم توراه ی تابلو تزریقاتی دیدم گفتم همینجا نگه دار تزریقات انجام میدن.نگه داشت گفت تو بشین من خودم میرم.گفتم نه به تو اعتمادی نیس الکی میگی زدم😐منم میام...
همراش رفتم امپولارو دادم به خانومه.حمید داشت بااخم بهش نگاه میکرد گفتم چیه چرا اینجوری  نگاه میکنی؟گفت حس میکنم قراره فلج شم😑😑😑خندیدم سوییشرتشو دراورد داد دستم
خودشم رفت رو تخت دراز کشید.
هردوتارو گفت سمت راست بزنه براش..
اولی و زد یه اخ گفت و ساکت شد دومی و که زد حمید گفت اخ اخ اخ بعد خانومه گفت جای  اخ اخ نفس عمیق بکش😐حمیدم سریع گفت  انقدر درد داره نفسمو بریده اخ خداا😢😢اونم گفت حالا یه بار دیگه نفس بکشی تمومه..تا حمید نفس عمیق کشید سریع تزریق کرد..
بعد خانومه بهم گفت جاشو براش ماساژ بده بهتر شه گفتم خودش میتونه 😐😐😐
لبخند زد گفت نامزدشی؟
تا رفتم بگم نه دخترعموشم حمید گفت بله نامزدمه منم دهنم وا مونده بود نمیدونستم چی بگم..به یه لبخند بسنده کردم☹️😊
حساب کردیم اومدیم بیرون حمید میلنگید😐گفتم خیلی بد امپول زد؟ گفت عین کلاه قرمزی امپول زد😂😂از تشبیهش خندم گرفت..نشستیم تو ماشین رفتیم جنگل پیش بچها تو کل مسیرم هردومون ساکت بودیم..
بعد اون امپولا حالش خیلی بهتر شد.
شهریور ماه تو روز تولدم زن عموم کل فامیلو دعوت کرد حمید سورپرایزم کرد همونجا ازم خاستگاری کرد❤️
ببخشید که خیلی طولانی شد و بد بود.اواین باره خاطره نوشتم.همیشه نظاره گر بودم😊😜
مرسی که  خوندید😘❤️

خاطره سحرجان

سلام بچه ها خوبین ؟ من که اصلا خوب نیستم  باز پاییز و زمستون شد و  سرماخوردگی های  من هوای هم چند روزه تو تهران بارونی شدید شده و خیلی سرد شده  از گلو درد و و سرفه به بدن درد و کوفتگی بدن رسیدم انگار کلی ورزش کردی و بدنت درد میکنه  یا انگار تک تک استخون هام یکی راه میره گفتم چی کار کنم چی کار نکنم تصمیم گرفتم رو تخت زیر پتو  دو روز رو کامل بخوابم بلکه بهتر بشم و کسی هم نفهمه  که اگه برم درمانگاه بدون شک چند تا امپول میخورم این شد که هر چی قرص و شربت بود  خوردم و اسم هاشونو و حفظ شده بودم ولی هیچ کدوم دیگه انگار تاثیری نداشت 😢😢😢😢 تو همین حال بودم که عاطفه زنگ‌ زد گفتم ای  وای الان جوابش رو بدم دوباره مثل مادربزرگ ها شروع میکنه به نصیحت کردن من دیدم نه این دختر دست بردار نیست ،گوشی رو برداشتم بعد از سلام و خوبی گفت  بازم که سرما خوردی ای بابااااااا تو دوازده ماه سال تو هشت ماهش رو سرما خوردی گفتم باز شروع شد ؟ گفت یعنی تو  واقعا نمیخوای بری دکتر گفتم نه گفت خیلی پررویی اصلا میدونی چیه تقصیر من بود که یه مدت هوات رو داشتم  گفتم باز شروع شد اصلا من باید تو دوستام یه دیونه لجباز  و یک دنده داشته باشم و زیارت کنم گفتم زبارت قبول 😉😉😉 گفت دیونه ای به خدا اصلا میدونیه چیه تو حقته که  زور بالاسرت باشه این جوری نمیشه گفتم حالا که نیست گفتم چیه حسودیت شدگفت بهت نشون میدم من خندیدم بعد سرفه ام گرفت  نتونستم دیگه حرف بزنم و قطع کردم بعد رفتم یه لیوان اب خنک خوردم گلوم صاف بشه دو روز گذشت عاطفه دوباره زنگ‌زد بهتر شدی گفتم نه گفت بیا با هم بریم دکتر گفتم نه سحر تو رو خدا  قول میدم اصلا امپول نده گفتم نچ امکان نداره حرفشم نزن سحر به خدا بدتر میشی گفتم نمیشم  گفتم نچ به هیچ عنوان بعد گفت اصلا میدونی چیه دو تا مرد باید لز پس تو بربیان  تو مهربونی سرت نمیشه گفتم لوس نشو دیگه من واقعا نمیرنم زمان و زمین یکی بشه من نمیزنم و نه دکتر میرم گفت باشه بریم دکتر  تو  بگو من به امپول حساسیت دارم گفتم خوب یه چیز دیگه میده گفت وای از دست تو  گفت یا میری یا میگم یکی دیگه راضیت کنه اونم با زور گفتم هر کاری میخوای بکن  من عمرا حرف کسی رو گوش کنم صبح پنج شنبه شد عاطفه اومدم خونه ما گفت سحر بیا بریم بیرون من به کسی نمیگم گفتم من حال ندارم  تو رو خدا بیخیال شو  گفت من بهت قول دادم دیگه دیدم زیاد اصرار میکنه با هم رفتیم ،تو راه گفتم ببین اول همه چی رو میسنجم ها نگی نگفتی ها گفت باشه من با اون حال بدم رسبدم درمانگاه تا دیدم چند تا  تزریقاتی دکتر هستن و صدای گریه و جیغ  امپول و التماس کردن تو رو خدا بسه دیگه میاد  ترس بدی  تو دلم افتاد گفتم عاطفه بیا بریم  گفت بچه نشو  گفتم نگاه کن مشخصه چقدر درد داره همه دارن جیغ میزنند  بیا بریم دیدم راضی نمیشه گفتم من میرم نگاه کن همش اقا هستن ببین یکیشون رو چقدر بداخلاقه هی میگه شل میکنی یا همین جوری بزنم عاطفه گفت  بیخیال گوش نکن گفتم من میرم بیخیال بیا بریم جای دیگه گفت تو عمرا بری جای دیگه من اومدم بیرون عاطفه هم اومد عاطفه گفت بچه نشو  
بعد عاطفه گفت میخوای بریم پیش  یه نگاه اخمالو بهش کردم نگو!  سحر اخه ، چی  اخه من بهش گفتم گفتم عاطفه وای از دست تو باز به کی گفتی  به خدا میکشمت به امیر و علی گفتم  عاطفه نه 😲😲 گفت  بیایین  منم به حالت قهر  داشتم میرفتم که دستم رو کشید  گفت تو رو خدا گفتم حرفش رو نزن از دست اونا نمیشه خلاص شد  تازه اونا یه تیم اند من هر کاری کنم از دستشون خلاصی ندارم  تو اونا رو نمیشناسی  چرا بهشون گفتی گفت مگه تو برای ادم چاره ای هم میذاری اونا تا چند دقیقه دیگه میرسن  گفتم خودت باهاشون میری خودت دوست داری  امپول رو نوش جان میکنی عه سحر لوس نشو   من عمرا بزنم عاطفه  اومدن هم بگو  کار داشت رفت تا اومدم برم دیدم رسیدن گفت عاطفه خدا بگم چی کارت نکنه منو یه جوری خلاص کن از این ها دیگه گار از کار گذشته بود  دیگه هر دوتاشون از ماشین پیاده شدن  منم از استرس داشتم می مردم  ولی خیلی اروم و مهربون صحبت  میکردن بعد از سلام فقط به فکر این بودم که چه جوری خلاص بشم بعد گفتم عاطفه جان من دیگه برم کار دارم  بعد اون افایی که اسمش امیر بود گفت کجا گفتم کار دارم کار داری یا داری فرار میکنی گفتم نه به خدا عاطفه میدونه کار دارم   گفت پس من میرسونم شما رو گفتم نه مرسی مسیر من  با شما یکی نیست بعد گفت یکیش میکنیم شاید یکی باشه گفتم نه نیست بعد در ماشین رو باز کرد گفت سوار شین من نمیدونستم چی کار کنم فقط به عاطفه نگاه گردم گفتم من جایی باید برم  کار شخصی دارم گفت کار شخصی نداری سوار شو   بعد به  عاطفه گفتم من میخو ام برم سرویس  بهشون بگو بعد عاطفه گفت  میخواد بره سرویس  من باهاش میرم بعد گفت تو درمانگاه هم سرویس هست گفتم نه من الان باید برم بعد گفتم عاطفه  دیگه  قلبم داشت می اومد تو ذهنم که  عاطفه گفت  ضروری  بره زود میاد  بعد گفت تو باهاش برو که با هم برگردین  منم از فرصت استفاده کردم و پیچوندن که عاطفه گفت نکن به خدا بد میشه گفتم بگو  براش کار پیش اومد  رفت بعد گفت از دست تو بعد گفتم دیگه منو تو این وضعیت نذار منم حالم هم خوب نیست حوصله ندارم خودت حلش کن
سحر تو رو خدا میفهمن فرار کردی نمیفهمن  تو چیزی نگی نمیفهمن به خدا اینا بعدش بهت رحم‌نمیکنندها  با ترس و استرس فقط  میدویدم که نفسم گرفت و به سرفه افتادم فقط خیالم راحت شد که از دستشون خلاص شدم
از من به شما نصیحت به نزدیک ترین دوستتون اعتماد نکنید 😁😁😁😁

خاطره Miiina جان

Miiina
با یاد او
سلام
مینام
خیلی وقته نبودم، فک کنم چندماه پیش بود یکی دو باری سرزدم به وب اما فضای اینجا به شدت تغییر کرده، از قدیمیا کسی هست؟ مهدیه جان افراسیابی واقعا امیدوارم باشی دلم خیلی برا خیلیا تنگ شده . ی بیو بدم بعد برم سر خاطره ، ۱۹سالمه ته تغاریم با پدرومادرم و میلاد و میثاق داداشام ی گوشه تهران زندگی میکنیم. داداش اولیم حسام(پزشک) دخترش سایه زندگی منه، داداش احسانم نقشه کشی خونده تازه ۹ روزه بابا شده و من این روزا ذوق مرگ ترینم بابتش، میلاد دانشجوی پزشکی و میثاق هم ۲۱ سالشه درس نمیخونه و اهدافشو جایی غیر از دانشگاه دنبال میکنه، منم امسال دانشجو شدم دقیقا دقیقا اون که میخواستم نشد اما راضیم و اینکه لطفا نپرسیدش💕
چندوقت پیش بعد از شام بود داشتم ظرفارو جمع میکردم یه درد ملایم تو کمرم پیچیده بود توجه نکردم رفتم ظرفارو شستم من عادت دارم با آب سرد ظرف میشورم که اینبار آب سرد باعث درد استخون دستام شده بود درد کمرم بیشتر شده بود و دلدردم ک شروع شد تازه فهمیدم مشکل چیه نمیتونستم سرپا بایستم سریع مسواک اینامو زدم کارامو کردم و رفتم دراز کشیدم. نصف شب از دل درد و کمردرد بیدار شدم مضطرب هم بودم چون معمولا اینطوری نمیشدم بلند شدم برم قرص بخورم که سرم وحشتناک گیج رفت به زور رفتم تا اشپزخونه یه مسکن پیدا کردم مامانم خوابش خیلی سبکه از صدای در اتاق بیدار شده بود اومد پرسید چمه، کوتاه توضیح دادم و برگشتم تو اتاق به خودم میپیچیدم تا یکم دردم کمتر شد و هرطور بود خوابم برد صبح بازم عجیب درد داشتم مامان یسری جوشونده و خوراکی برام اورد اما خیلی موثر نبودن به هیچ کاریم نمیتونستم برسم از درد و سرگیجه، کم کم سردرد هم بهش اضافه شده بود بازم مسکن خوردم که بی تاثیر بود بابا و داداشام ک رفتن دگ راحت بلند بلند گریه میکردم. مامان زنگ زد از دکتر زنان برام وقت گرفت چون هیچوقت دردم انقدر شدید نبود. برا دو روز بعد وقت داده بودن مامان ظرف خرما رو گذاشت کنارم و رفت بیرون نمیدونم چقدر همونطوری رو تخت اشک ریختم که دوتا تقه به در خورد و صدای داداش حسامو شنیدم، برا ی لحظه عصبی شدم مامان فکر نکرده بود من چقدر ممکنه خجالت بکشم که به داداش حسام زنگ زده بود؟ داداش یکی دوبار صدام کرد نفس عمیق میکشیدم ک اروم کنم خودمو، اروم درو باز کرد اومد تو: چرا جواب نمیدی؟
+سلام
_سلام ، رنگ به رو نداری که! چت شده؟
نمیدونم چرا بغضم گرف نشست لب تخت موهامو زد کنار گفت یکم اینطرفی میشی معاینت کنم؟
گفتم داداش میری بیرون؟ یذره اخم کرد دستمو گرفت اروم کشید سمت خودش سرمو چرخوند زیرچشممو یکم کشید پایین دستشو پس زدم گفتم برو بیرون، خواهش میکنم، چیزیم نیس
گف اروم بگیر مینا چیکارت دارم مگه؟ دیگه هیچی نگفتم کیفشو باز کرد فشارمو چک کرد چندتا سوال پرسید آب شدم معاینه کردو بعدم یه خرما از ظرف کنار تخت برداشت گرف جلو دهنم گفتم نمیخورم، چپوندش تو دهنم و پاشد رفت بیرون میشنیدم ک با مامان حرف میزد و سوال میپرسید نمیدونم از درد بود یا خجالت یا استرس عصبی بودم و نیاز داشتم گریه کنم.
سایه کلاس انلاینش تموم شده بود اومد تو اتاق که برم درساشو کار کنم باهاش منو دید کپ کرد با بابااینا صبحانشو خورده بود و رفته بود تو اتاق سر درسش از همه جا بی خبر بود باباشو دید بیشتر تعجب کرد هیچی به ذهنم نمیرسید بگم یه لبخند بزور بهش زدم داداش حسام همینطور ک باهاش حرف میزد ک نگران من نباشه و درسش باشه برا فردا بردش بیرون و خودش باز اومد داخل غذا اورده بود برام مامان یجور آش محلی درست کرده بود نصفشو خوردم داداش حسامم دید سرلج نیستم و واقعا نمیتونم زیاد بخورم گیر نداد رفت بیرون و با چندتا امپول و سرم برگشت یه سرنگ باز کرد داشت اماده میکرد منم حرفم نمیومد اصن جون نداشتم که مقاومت کنم فقط دلم میخواست دردم تموم شه هواگیری کرد امپولو، پدالکلی برداشت نشست لب تخت گفت یذره بچرخ با بغض نگاش کردم یه نگاه با اطمینان بهم کرد مثل هزارتا هواتو دارم دردت نمیاد بود برام اروم برگشتم گوشه لباسمو اورد پایین پد کشید سفت شدم همینطور اروم پدالکلی میکشید گفت نفس عمیق بکش. نفس کشیدم یه سوزش ریز احساس کردم _اهان یکی دیگه، چندتا نفس کشیدم درد داشت یه اخ گفتم که گفت تموم، درش اورد یذره پدو فشار داد لباسمو درست کرد گفتم تموم شد؟ گف بَله سرم وصل کرد یه امپول ریخت توش گف خوب غذا بخور به خودت برس خب؟ این خرما هم اینجا نمونه، وقت دکترت خودم میام میبرمتون، اوکی ای؟ چیزی نمیخوای؟
+نه، داداش مرسی
سرمو بوس کرد رفت بیرون، یه امپول دگ رو میز مونده بود نگام بهش بود تا خوابم برد بیدار شدم نه امپوله بود نه سرم دستم نه داداش حسام. مامان یکم دگ برام غذا کشید خوردم رفتم پیش سایه یذره ریاضی کار کردیم مامان قرص اهن اورد گذاشت رو میز گفت داداشت تاکید کرد مینا، نخوری با خودش طرفی. فرداشم باز اذیت بودم قرص میخوردم تا دکتر رفتم و چون خیلی وقت بود دکترم نرفته بودم بشدت مضطرب بودم که اونم جریانی شد.
مرسی که خوندین

خاطره ریحانه جان

سلام دوستای عزیزم ریحونم😬(ریحانه سابق😂😑 به طرز عجیبی ریحانه های وب زیاد شدن گفتم بشم ریحون که قاطی نشیم با هم دیگه😂😑)
خوبین خوشین؟دلم کلی براتون تنگ شده بود اما متاسفانه یا به عبارتی خداروشکر🙄خاطرات آمپولیم ته کشیده😂😑البته البته...😂کاملا هم ته نکشیده یه خاطره از اعماق بچگیم پیدا کردم که میخوام اونو براتون بگم🙄
کلاس سوم که بودم یروز قشنگ از روزای زمستون یه برف قشنگ اومدو مدرسه هام بخاطرش تعطیل شد😍💃منم با رایان(برادرم...انقدر نبودم فک کنم همه یادشون رفته باشه😂❤️)پاشدیم رفتیم برف بازی😬(با کلی بدبختی کشوندمش😐همش میگفت درس دارم ....برادر من درس چیهههههه پاشو بریم برف بازی😂😑)خلاصه طولش ندم😬رفتیم برف بازی و جفتمون با برف یکی شدیم رسما😂برگشتیم خونه و مامانم جفتمون و فرستاد حموم ماعم زودی رفتیم یه دوش اب گرم گرفتیمو ....گذشت خلاصه یه یه هفته ای🙄منم توی این یه هفته حالم یواش یواش بد شده بود اما خب به روی خودم نیورده بودم ...🙄همش از دست مامان بابام در میرفتم رایان بیچاره هم که درگیر درس بود و زیاد حواسش به من نبود...بگذریم اصلا😂یروز مامانم می بینه من خودم پا نمیشم برم صبحانه و....میاد بالا سرم میبینه عه تب کردم که😐🤦‍♀😂خلاصه یه استامینوفن بهم میده بلکه تبم بیاد پایین اما نخیر...این قصه سری دراز داشت و به این راحتی ها حل نمیشد😬😂😑خواست ببرتم دکتر که از من انکار از مامانم اصرار🙄تا بعد از ظهر هرجوری بود سر کردم که یهو زد و رایان اومد خونه(رفته بود بیرون از صبح ولی یادم نمیاد کجا🥺)دید من و مامانم اینطوری درگیریم اومد گفت که ریحان پاشو پاشو جفتمون باید بریم دکتر...مامانم بنده خدا یهو شک شد😂گفت تو دیگه چرااا🤦‍♀😂رایانم گفت برف بازی اون روز کار دست جفتمون داده منم حس میکنم چند روزه مریضم میخواستم امروز برم دکتر الانم با ریحان میریم مگه نه؟
بعدم یه نگاه به من انداخت منم خیلی شیک و مجلسی گفتم نخیرم و رفتم اتاقم😂😂🙄والاااا چه معنی میده ادم حرف گوش کن باشه😂😑که رایانم اومد تو اتاق و یکی از گند کاری های جذابم و برام یاداوری کرد و گفت اگه نمیخوام مامان عزیزم ازش خبردار بشه عین یه بچه خوب دنبالش راه بیوفتم و برم😂🙄خب منم عین یه دختر گل پاشدم دنبالش راه افتادم😂چه کاریه چرا خانواده رو اذیت کنم یه دکتره دیگه...😂🤦‍♀🙄
خلاصه ما رسیدیم درمانگاه و رایان برای جفتمون نوبت گرفت و ماعم یه نیم ساعتی نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد رفتیم تو و یه خانوم دکتری نشسته بودن منم دیگه سن و سال و یادم نمیاد فقط یادم میاد خانوم بودن😂😑(آلزایمر زودرس گرفتم😂😑🤦‍♀)ایشونم شروع کردن هم من هم رایان و معاینه کردن و بدون هیچ حرفی نسخه نوشتن و مارو فرستادن بیرون😐🤦‍♀😂(چرا یه پیش فرض نداد😭)ما دوتام رفتیم داروخانه رایان دارو هارو گرفت من از بین اون همه قرص و شربت چشمام فقط سه تا آمپولو دید😐😅😁رایانم دید من زوم شدم گفت نترس نترس ماله منه😂😑منم دوباره خیالم راحت شد و با خیال راحت دوباره همراه رایان راهی داروخانه شدیم رایان من و نشوند رو صندلی دارو هارم داد دستم گفت همینجا باش من الان میام.....منم بیخیال برا خودم نشسته بودم برادر گرام هم رفت نوبت گرفت و رفت توی تزریقات برادران🤧یکی دو دقیقه گذشت که رایان اومد گفتم تموم شد خوبی؟رایانم خندش گرفته بود گفت اره خوبم اصلا مگه آمپول درد داره فسقل؟😂🤦‍♀(آخر یبار سر فسقل گفتن میکشمش🙂😒)گفتم خب باشه پاشو بریم دیگه😬گفت نه دیگه هنوز تو موندی🙄یهو رفتم تو شک گفتم چیییییییی؟رایانم زود جلو دهنمو گرفت گفت اروممممم چه خبره😂😑🤦‍♀دستشو زدم کنار گفتم تو گفتی من امپول ندارم گفت همش دوتا کوچولوعه برو زود بزن بیا برو آبجی کوچولو.....منم دیدم همه اونجا زل زدن به ما🙄دیگه والا همچین یه نمه خجالت کشیدم پاشدم رفتم تزریقات رایانم دنبالم اومد آمپولارو داد به خانوم تزریقاتیه یه چشمکم به من زد رفت بیرون نشست...اون خانومم فک کنم فهمید من ترسیدم خیلی مهربون گفت برو رو اون تخته دراز بکش منم الان میام....
منم نمیدونم چرا در این مواقع به شدت خجالت میکشم پاشدم رفتم🙄😂🥺خانومم اومد گفت خب اسمت چیه خانوم کوچولو؟(من از شما میپرسم بچه کلاس سومی یک عدد بچه نه ساله کوچولوعه؟😐)گفتم ریحانم ایشونم در همین حین داشتن پنبه میکشیدن گفتن خب کلاس چندمی تا اومدم بگم سوم نیدل رو وارد کردن که من به عادت همیشه پام تکون خورد...🙄ایشونم گفتن نترس نترس چیزی نیس یه دقیقه ای تموم میشه شل کن خودتو عزیزم منم یه چندتا نفس عمیق کشیدم 

ایشونم شروع کردن به تزریق....خب سوزوند ولی نه اونقدر که بیمارستان و بزارم رو سرم🙄😂همینطوری آروم شروع کردم گریه کردن🥺ولی صدام در نیومد🥺یکم گذشت ایشونم آمپولو در اوردن گفتن افرین دیدی درد نداشت(فک کنم این جمله رو به کار میبرن که مارو بیشتر حرص بدن😐)بعدم دوباره پنبه کشیدن و اون یکی آمپولو تزریق کردن که خب زیاد درد نداشت و زودم تموم شد و رفت....ایشونم گفتن چند لحظه همینطوری دراز بکشم...منم یکم درد پام بهتر شد پاشدم لباسمو مرتب کردم و از رو تخت پاشدم رفتم بیرون که ایشونم یه آبنبات کوچولو بهم دادن گفتن اینم جایزت منم تشکر کردم و از تزریقات اومدم بیرون🚶‍♀رایانم تا من و دید سریع اومد پیشم گفت تموم شد دوباره داغ دلم تازه شد بغض کردم گفتم اره🥺که رایان دید بغض گردم گفت زرشککک😐😑تا الان گریه نکردی الان من و دیدی میخوای گریه کنی 😂🤦‍♀منم ناراحت شدم اومدم برم که دستمو گرفت گفت خیله خب فسقلی حالا قهر نکن بیا ببینمت و دستمو گرفت و رفتیم خونه😬یه اسباب بازی کوچیکم گرفت برام باهاش آشتی کردم😂🙄
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست🍃
پی نوشت:یکی از دوستان توی کامنت یکی از خاطره ها گفته بودن کی çukur میبینه🙄مننننننننن😂💃
پی نوشت:دوستان من واقعا اونقدر هنوز بزرگ نشدم که بیام کسی رو نصیحت کنم اما لطفا خواهش میکنم تو این روزا ماسک بزنین تا جایی که میتونین بیرون نرین باور کنین خیلیی خطرناکه هم شما هم عزیزانتون توی خطر میوفتین...من الان چند ماهه برادرم حتی توی خونه ماسک میزنه چون نگران ماست خب بیاین شماهم یکم رعایت کنین تا زودتر این وضعیت تموم شه🙂🌸
ایندفعه خلاصه کتاب ندارم ببخشید😅یعنی واقعا انقدر ذهنم شلوغه اصلا نمیتونم یه خلاصه قشنگ بنویسم ببخشید🥺❤️
آهنگ:
Denize ay vurmuş bana ne
به من چه كه، نور مهتاب روی دريا افتاده است

Gün doğmuş çiçek açmış bana ne
به من چه كه، روز از نو شده و گلها شكفته
Benim acım aşkımdan sana ne
از درد عشقی که می کشم به تو چه

İstemiyorum gelme
نمی خواهم نیا
Elini başkası tutmuş bana ne
به من چه كه، دستت رو يكی ديگه گرفته

Gözlerine yabancı dalmış bana ne
به من چه كه، غريبه ای غرق چشمانت
Unuturum elbet
فراموش می كنم البته
Geri döneceğimi zannet
تو تصور كن كه برميگردم
Bende bittin artık sen
تو برای من تموم شدی ديگه
Hesabını tanrıya ver
حسابت رو به خدا پس بده

دوستار شما:ریحون🙂💓

خاطره سحر جان

سلام دوستای گل و نازنین همیشه همراه
من سحرم با یه خاطره دیگه از خاطرات ماندگار
یک روز از زوزای خدا که من همیشه مشغول  کار و تلاشم قرار بر این شد که یه ماموریت ده تا دوازه روزه به ما به   
  صورت فوری با گروه دوستان  داشته باشیم 
اونم کجا شمال با کلی ذوق و شوق شروع به خرید و وسایلی که مورد نبازمون داشتیم  شروع کردیم زمانی که میخواستیم بریم من با یکی از همکارای خانم که دوست صمیمی من بود قرار گذاشتیم  تا به ساعتی که گفتن ما اون جا باشیم منم چون عادت دارم قبل از رفتن به هر جایی باید حتما دوش بگیرم و موهام خیس باشه تا خنک بشم 😁😁  زمانش رسید و ما وارد اتوبوس شدیم خداییش اتوبوس خوبی بود  به نیمه های راه که رسید حس کردم سردم شده و یه کوچولو  سرم درد گرفته ولی این قدر هوا عالی  بود که کلا سردرد رو بیخیال شدم گفتم بذار از هوا لذت ببرم دقیقا فکر کنم یه چند‌ساعتی تو راه بودیم تو مسیر برای ناهار نگه داشته واقعا چه جایی بود ولی از بس سرد و مه الود بود  به دوستم گفتم بیا یه آش بخوریم گرم  بشیم اونم گفت باشه خوردیم و سریع رفتیم تو ماشین ،هر چی بیشتر می رفتیم این سردرد بیشتر بیشتر میشد  از بس سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم خدا خدا میکردم زود برسیم من یه استراحت کنم خلاصه  ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ما رسیدیم به مقصد تا وسایل رو جابجا کننم یه خورده زمان برد تو همین حین گفتم من یه چیزی بخورم و بعدش بخوابم من تو حال استراحت بودم که دیدم در اتاق ما هی زنگ میخوره دیدم بقیه دوستان هستن منم چون حال نداشتم دوستم زهرا در رو باز کرد منم زیر پتو حوصله نداشتم  بعد دیدم بچه های کلی مرغ سخاری  سرخ شده و چیپس و ماست اوردن که کنار هم بخوریم تو همین حین هی منو صدا میکردن  پاشو دیگه تنبل گفتم حال ندارم  مرغ سخاری ها گفتم وای که جقدر شماها حرف میزنید نمیذارید بخوابم  بعد دیدم یکیشون میگه عه سحر تو از سردرد یه درجه ارتقاء  پیدا کردی به گرفتگی صدا گفتم اره ارتقاء شغلی که نداریم ارتقاء صدا داشته باشیم بعد گفت چه بانمک شده صدات بعد یکی از بچه ها گفت نکنه داری سرما میخوری گفتم نه بابا حالم خوبه فقط سرم درد میکنه گفت به خدا داری سرما میخوری یکی دیگه گفت خوردی خبر نداری گفتم بسه دیگه همه دکتر شدن همه خندیدن😆😂😁  دیگه شروع کردیم به خوردن غذا  با این که حال نداشتم غذای خوشمزه ای بود بعد هر کسی داشت از خاطره های براش افتاده بود و خنده دار بود تعریف میکرد که بعدش رسیدیم به قصه خوش دکتر و امپول و مریضی،بعد زهرا گفت شماها مریض میشیین چی کار میکنید گفتم هیچ چی من که کلا دکتر نمیرم اگه اگه برم تنها میرم اگه دارو امپول بنویسه نمیرنم بعد یکی گفت مگه میشه گفتم حالا که شده بعد گفت وا چه جوری والا ما مریض میشیم به زور هم شده ما رو میفرستن دکتر بالا سرمون هم وایمیستن که که امپول هم نوش جان کنیم گفتم من نه عمرااااا گفت مگه میشه من خودم برادرم همه جا هست مبادا دستش جا بمونم بعد یکی دیگه از بچه ها گفت من واقعا میترسم ولی مجبور باشم و مجبورم کنند میزنم ولی من گفتم اصلا خود درمانی میکنم یا اگه بگیرم  نمیزنم خلاصه حرف ها به شوخی و خنده گذشت که یکی پرسید مثلا تو  مریض بشی امپول داشته باشی چه جوری  میتونی نزنی به دکتر و پرستار اصلا نمیشه گفت بخوای راه داره بعد برای این که اذیتش کنم گفتم 😁😁😁مثلا من و تو مریَض میشیم  گفت خوب بعد با هم میریم دکتر بعد گفت خوب هم تو امپول داری هم من  گفت اییهیم کاری میکنم تو بزنی ولی خودم الفرار 😆😂😁بعد گفت چقدر تو بدجنسی من تو رو میکشم😁😁😁😀😀 خوب تو گفتی منم گفتم دیگه بعد گفت نه جدی گفتم بذار پیش بیاد  بعد حالا که پیش نیومده،دیگه شب شد همه رفتن تو اتاق هاشون برای خواب من بودم و زهرا و عاطفه که میگفتم نفشه برات کشیدم وقتی صبح بیدار شدم  دیدم گلوم گرفته و به سرفه افتادم سریع رفتم یه لیوان اب خنک خوردم که گلوم از دردش کم بشه هر چی دنبال عاطفه گشتم پیداش نکردم دیدم حموم  (مثل این که اب یخ شده بود بنده خدا با اب یخ دوش گرفته بود )اونم تا شب سردش بود فکر کنم  
 اونم داشت یواش یواش سرما میخوردیواش یواش که چه عرض کنم واقعا سرما خورده بود تو دل خودم مبگفتم حرف ها وقت و ساعت نمی شناسن ها حالا شانس من میگن از این گرفته ،شب بود مسئول ما دید حال ما بده گفت دوتاییتون برید دکتر تا بدتر نشدید گفتم من که خوبم حالا عاطفه رو نمیدونم بعد گفت من جدا نکردم گفتم هردوتاتون بریم بریم کلا جهار روز گذشت و حال هردوتامون بدتر شد بعد عاطفه گفت چی کار کنیم گفتم من که نمیام میخوای بری خودت برو گفتم من تنهایی برم گفتم با یکی از بچه ها برو  گفت تو خل شدی مسول گفت من و تو با هم اون وقت من تنها برم یا با یکی یا با هم یا اصلا گفتم خوب اصلا بعد خندیم😁😁😁 گفت از دست تو  گفتم خوب من کلا نمیرم دکتر تا خودم خوب بشم تو حین حرف زدن بودیم مسول ما زنگ زد چی شد رفتین گفتم نه گفت نرفتین با یه حالت عصبانی  الان چهار روز همین الان میرید  زود نبینمتون نرفتین تلفن رو فطع کردم گفت اه حالا این گیر داده بساطی داریم ما عاطفه گفت بیا بریم فوق فوقش امپول میده گفتم چی فوق فوقش امپول میده تو دوست داری بزنی رو من اصلا حساب نکن گفت انگار من دوست دارم دارم میگم اگه اصلا میگیم نده باشه راضی شدیم که دوتایی بریم.صبح بود وقت گرفتیم  دیدم دو تا دکتر مثل این که جابه جایی شیفت بود اون اقا دکتری که رفت مشخص بود مهربون و خوش خنده است گفتم عاطفه خدا کنه این باشه مشخصه مهربونه میشه باهاش کنار اومد گفت اره راست میگی بعد دیدیم از شانس ما اون شبفتش تموم شده بود یه اقا تقریبا  جوان تر به نظر می اومد جدی تر  بود قیافه اش که این جور داد میزد گفتم عاطفه خدا به دادمون برسه دیدم نوبت ما شد و رفتیم تو  گفتم عاطفه تو گفت خیلی بدجنسی  عاطفه رفت و بعد از نیم ساعت اومد با کلی ناراحتی که بهش امپول داده که امپول حتما باید بزنه گفتم بشین من برم بیام با هم صحبت میکنیم من رفتم  و در زدم  و نشستم از شانس من  از اون سرفه های بد شروع شد گفتم ای داد و بیداد خدا به دادم برسه گفت اوه اوه چی کار کردی با خودت این چه گلویی گفتم  هیچی  شروع کرد به دارو نوشتن گفتم فقط امپول ننویسین گفت چرا گفتم چون نمیزنم دیدم یه اخمی کرد بعد گفتم من با قرص و شربت هم خوب میشم دیدم داره نگاهم میکن بعد گفت میخوای بیای پشت این بشینی گفتم نه منظوری نداشتم گعتم با قرص و شربت هم ادم خوب مبشه گفت اره اما نه برای شما دفترچه رو داد گفت داروخونه سمت چپ بگیرید من خودم براتون انجام میدم وای من رو میگی قلبم انگار اومد تو دهنم گفت من با پرستار  هماهنگ میکنم ،اومدم بیرون کنار عاطفه نشستم گفتم اتی فکر کنم کلا امپول نوشته گفت شوخی نکن بعد گفت خودم براتون انجام میدم با پرستار هماهنگ میکنم چی کار کنیم حالا گفت ببینیم چی نوشته برامون رفتیم سمت داروخونه داروهامون رو گرفتیم یه سرم شستشو گلو بود شش تا سرنگ و دوتاش که کاملا مشخص بود پنیسلین بود  بقیه اش نمبدونم چی بود😉😉😉😉گفتم عاطفه این قرمز چیه به نظرت گفت نمیدونم این چرا یه بسته است یا خدا من اگه عمرا بزنم داروهامون تقریبا مثل هم بود با تفاوت این که من سرم شستشو گلو داشتم با سه تا شربت قرصی درکار نبود😁😁😁 عاطفه میگم بیا بریم گفت کجا چه میدونم اون که نمیدونه ما دارو گرفتیم تا  بلند بشیم دیدم دکتره  اومده بود بیرون انگار کسی غیر ما اون جا نبود گفت داروهاتون رو گرفتید گفتیم بله عاطفه  بیا بریم هر چی بهش گفتم گوش نکرد عاطفه چون صندلی جلوتر نشسته بوددکتر امپول ها رو دید و گرفت گفت برید اماده بشید  منم هی لباسشو میکشیدم بیا بریم دیدم  پرستاره راهنماییش کرد که بره تزریقات گفت دوستم هم هست گفت باشه مشکلی نداره گفتم عاطفه اه از دست تو  هی گفتم چی کار کنم چی کار نکنم به بهونه زنگ تلفن که هی انتن نمیده هی رفتم جلو  هی الکی الو الو و صدا نمیاد گفتم سریع فرار کردم از مطب اومدم بیرون قلبم داشت می اومد تو دهنم یه داروخونه پیدا کردم ببینم قرص سرماخوردگی و جرک خشک کن میده  دیدم اره خدا رو شکر  دادیه خورده طو لش دادم که عاطفه بیاد پایین دیدم بعد از نیم ساعت اومد گفت از دست تو پرستاره میگفت دوست شما رفت تلفنش زنگ خورد مثل این که انتن نمیداد 😁😁😁😁 بعد گفت حرف خودت رو عملی کردی دیگه منو انداختی وسط خودت فرار کردی دارم برات 😁😁😀😀 دکتر  هی وایستاده بود که بیایی خودش برات بزنه  گفتم فکر کنم کار پیش اومد رفتن بعد گفت عجب یهو براشون پیش اومد بعد پرستار گفت نه تلفنشون چند بار زنگ خورد چون انتن نداد رفتن بیرون عاطفه گفت عجب فیلمی هستی تو شیطون هم درس میدی بعد گفتم به کسی چیزی نمیگی ها من میدونم و تو گفت باشه بابا میگم من فقط داشتم ولی  دعا کن خانم ایزدی با ما نبود وگرنه خودش بالاسرما وایمیستاد  که بزنی گفتم حالا که نبود  گفت شانس اوردی ولی رعایت کن زود خوب بشی ولی دیونه میزدی  بهتر میشدی گفتم نچ  من نه حالا گیر نده دیگه بریم  گفت بریم سحر فقط یه چیزی بگم بگو فقط شانس بیاریم این جا کسی اشنا درنیاد

وا چرا گفت کله جفتمون برباد میره گفتم نترس خیالت راحت اصفهان نیست که همه فک و فامیلشون پزشک باشن  این جا شماله خدا رو شکر کسی رو این جا اشنا ندارن استرس نده خواهشاگفت باشه تو مسیر  مسول خودمون رو دیدیم گفت رفتین یا دوباره بازی دراوردین گفتیم نه این هاش اینم داروهامون گفت افرین خوبه یه بار حرف گوش کردین ما هم خندیدیم بعد عاطفه گفت اره چقدر هم حرف گوش کردیم گفتم هیس عه  رفتیم دیگه مهم این بود که بریم مطب که رفتیم باقیش با خودمون   سحر بله این بار رو فرار کردی دفعه بعدی رو چی گفتم اگه منم میدونم چیه چرا این جوری نگاه میکنی وای از دست تو اخه دکتر عصبانی شد گفت پیچونده😁😀 گفتم واقعا همین رو گفت اره 😂😂😀 من خندم گرفت بین  دکترا دیگه  کم اوردن میدونی اخرش چی گفت گفتم نه  گفت یک بار جستی ملخک دو بار جستی ملخک  بار سوم چوب است و فلک وای مرده بودم از خنده گفتم یعنی فکر میکنه بالاخره گیر می افتم وای چقدر خندیدم😆😂😁😀 حالا که تونستم دفعه بعد هم میتونم اره ساید دفعه های بعد شانس باهات بار نباشه اخه همه که مثل من نیستن گفتم خیالت راحت این منم راهش رو پیدا میکنم ولی اگه دفعه گیر افتادی نگو نگفتی گفتم باشه خیالت راحت گیر  نمی اقتم ولی بعد عاطفه گفت عه عه گفتم چی شد 🤤🤤🤤 گفت خداییش تدکتر مملکت رو راحت پیجوندی گفتم اره 🤣😆😂😁😀
تا باشه از این پیچوندن ها

خاطره مبینا جان

سلام خوبین امید وارم که باشین مبینام 16ساله و از زندگی سیر ینی همین الانم اگه بمیرم مهم نیس اصلا نمیدونم چرا زندم حتی نمیدونم چرا اینارو دارم میگم بیخیال اومدم یه خاطره بگم شاید واسه اخرین بار نمیدونم تقریبا 13 سالم بود که سرما خوردم احتمالا از بچه های کلاس گرفته بودم خب اون موقع حال خیلی خوبی داشتم حال جسمی و نمیگما روحی ینی مث الان نبودم یکی دوروزی سرما خورده بودم منم هروقت سرما میخورم اول گلو درد میشم خب از دکترم که فراری بودم واسه همین حالم خیلی بدتر شده بود اسم دکترم که مامانم یا بابام میگرفت عین چی میترسیدم از ترس اینکه نگن بریم دکتر خودمو عالی نشون میدادم یادمه از درد گلوم حتی حرفم به زور میزدم دیگه داشتم میمردم کاش میمردم نمیدونم چی شد اها مامانم دیگه از حال منو لج کردنم به گریه افتاده بود منم دلم به حالش سوخت گفتم بریم اما اگه امپول بده نمیزنم مامانم قبول کرد بابام رف ماشینو روشن کرد که به زور لباس پوشیدم رفتم تو ماشین نشستم راستی من یه داداشم دارم که 9 سالس رفتیم بیمارستان که حسابیم شلوغ بود یک ساعتی منتظر بودیم منم که از ترسو استرس فقط دعا میکردم که امپول نده الان یادم میاد با خودم میگم چه احمقی بودم نوبتمون که شد با مامانم رفتیم داخل یه اقای تقریبا 40ساله بود که که بدون حرف معاینه کردو گفت گلوت خیلی عفونت داره منم که با چشم به مامانم اشاره کردم بگو امپول نده مامانمم گف دکترم طبق معمول گفت نمیشه با گریه اومدم بیرون که من عمرا بزنم رفتم تو ماشین نشستم بابام گف چی شد فقط گریه میکردم مامانم اومد گف امپول داده نمیزنه بابامم گف حالا دارو هارو بگیریم شاید نداده جلو داروخونه شبانه روزی نگه داشت دارو هارو گرفت بله سه تاام بود که باز گریه من شروع شد خلاصه رفتیم دوباره بیمارستان باهزار بدبختی قبول کردم بزنم پنی چون چن وقت پیش زده بودم تست نکرد روتخت خوابیدم خانمه پنبه رو کشید اولیو زد که پدرم درومد دومیم همینطور سومی نسبت به قبلیا دردش کمتر بود وقتی زد سریع بلند شدم فقط یادمه انقد اعصابم خورد بود به همه فوش میدادم تا خونه هم گریه میکردم ممنون که خاطرمو خوندین واقعا دیگه حوصله درس خوندنم ندارم 16 سالمه ها اما شدم مث این پیرزنا که فقط منتظر مرگن واقعا نمیدونم چیکار کنم یا سریع تموم شه یا خودم کارو تموم میکنم انقد خستم که حوصله گریه هم دیگه ندارم امید وارم کسی به حال من دچار نشه چون خوب شدنی نیس

خاطره اسما جان

"سلام من اسما هستم من الان 13سالمه"
خاطره ی اسما:  سال1398فک کنم آذر ماه بود که من بد جوری سرما خورده بودم حالم خیلی بد بود که داشتم گریه میکردم از بی حالی و...
مامانم زنگ زد از دکتر وقت بگیره که وقت نمیدادن مامانم به خالم زنگ زد چون خالمومیشناسن بعدش خالم یه جوری وقت گرفت ساعت 9:30فک کنم وقت داده بودم مارفتیم خیلی شلوغ بود نشستیم نوبه داد سه ساعت خودت ماست رفتین داخل مطب دکتر.تقریبا مارم میشناسه از بچه گی منو میبرن پیش آقای دکتر قاسمی خلاصه رفتیم وارد مطب شدیم 
به من گفت بشین رو تخت:منم نشستم بلند شد اومد با گوشیش معاینم کردو کلی معاینم کرد رفت نشست دفترچمو برداشت برام نوشت من از استرس میمردم خدا خدا میکردم آمپول ننویسه بعدش رو به من کردوگفت از آمپول میترسی منم گفتم:نه😂😱😭 گفت: دروغ نگو تو میترسی😭😭
بعدش دفترچمو به مامانم داد و رفتیم داروخانه من دیگه از نگرانی میمردم نمیدونستم امپول نوشته یانه رسیدیم داروخانه دو سه تا قرص و شربت و دوتا امپول پنی سلین بود فک کنم😭😭دیگه من اسما میخواستم سکته رو بزنم.
دارو ها رو گرفتیم و رفتیم داروهارو به منشی داد مامانم.
منشی گفت برو اون اتاق تزریقات بیام آمپول آماده کرد یکیشو امشب میرنم اون یکی رو فردا میزنم من رفتم برای کشیدم و منشی خودش اومد بزنه یه بسم الله گفت الکل زدو آمپول تزریق کرد من خودمو سفت کردم گفت که خودتو سر مت نفس عمیق بکش من آسیبی گفتم گفت تموم شد رفتیم خونه فرداشم رفتیم درمانگاه رفتم برای کشیدم اینقدر پنبه یی تیر داشت آمپول اساسی کرد هیچی ندونستم بهت اومدن به خونه دردش شروع شددد😂😭 

"پایان"

خاطره سحر جان

سلام دوستای نازنین
من  سحرم و تا حالا خاطراه ای ابن جا نذاشتم دیدم دوستان از من پر دل و جرات تراند  خوب داستان ما با بگم خاطره ما از این شروع شد که منو و دوست سارا یک روتصمیم گرفتیم تو هوای برفی  کل مسیر رو پیاده بریم و  
با شوق و ذوق مثل برف ندیده ها پامون رو مبذاشتیم رو برف های نرم و مسخره بازی درمی اوردیم گلوله برفی به هم میزدیم و تو کلاه کاپشن هم می ریختیم خلاصه کل لباسمون خیس خیس شده بود و خیرسرمون کلی ذوق کرده بودیم بعد من به دوستم گفتم پایه ای  بستنی بخوریم اونم از نوع قیفی اونم گفت اره هر کی نخوره گفتم باشه یه بستنی قیفی خوشمزه خوردیم بعد سارا گفت پایه ایه یه نوشمک یخریم بخوریم  گفتم اون دیگه خیلی یخ گلو دیگه برامون نمی مونه گفت نه تو گفتی بستنی من چیزی نگفتم تو هم باید نوشمک بخوری دیگه چاره ای نداشتم خوردم ،خوردن همانا و تیر کشیدن گلو همانا  سارا گفت بهش محل نده  بذار گلو تیر بکشه،تو مسبر منتظر اتوبوس بودیم  نیومد ما هم لباس هامون خیس شده بود گفتم بیا یه دربست بگیرم حداقل گرم بشیم تو خود ماشین سارا راضی نشد که نشد هیچی ما هم منتظر اتوبوس که بعد از چهل و پنج دقیقه اومد ،یواش یواش احساس کردیم بدن هامون درد میگیره  ولی خندیدیم به هم گفتیم بهش محل ندیم خودش داره برای ما لوس میکنه😂😁😀 دیگه  تا رسبدیم خونه من اول دوش گرفتم  و از خستگی خوابیدم و بعد یه چیزی خوردم ولی میل نداشتم  بی حال بودم که شب دیدم واقعا نمی تونم بخوابم از گلو درد و بدن درد حتی اب دهن ام نمی تونستم قورت بدم زنگ زدم به سارا که ببینم سارا در چه حالیه دیدم اونم دست کمی از من نداره منم چون مریض بشم به هیچ عنوان دکتر نمیرم که هیچ از صد قدمی  مطب هم رو نمیشم  ،صبح شد سارا گفت بیا بریم دکتر تا بدتر نشدیم گفتم عمرا حرفشم نزن خواستی بری خودت برو رو من حساب نکن گفت عه دیونه تب کردی بدتر میشی گفتم عه برم دکتر اون دو تا امپول رو  شاخشه،گفت تو بیا  میگم اصلا امپول نده اصرار اونو و نه من بالاخره لعد از دو رور رفتیم دکتر ،چشمتون روز بد نبینه دکتر گفت چند روز مریض شدید من گفتم  یک ساعت  بعد دکتر گفت یک روز گفتم نه گفت رو دو روز میشه حس کرد بعد از کلی معاینه رو دفترچه هر دوتامون دارو نوشت بعد دکتر گفت طبقه پایین داروخونه هست بگیرید بیاید ما هم  رفتیم گرفتیم برای 🤤🤤🤤😲😲😲من هشت تا آمپول  بدون شربت و قرص ولی برای سارا کلا دو تا امپول و قرص و شربت ،گفت سارا  من عمرا بزنم هشت تا چه خبره من به دونه اشم نمیزنم هشت تا سارا خندید گفت دیونه نشو حالت بده گفتم عمراگفتم من اگه این ها رو قایم کنم بندازم دور عمرا بزنم،گفت خود دانی سارا رفت بالا برای بخش تزریفات یه افایی  بود  قد بلند ولی مشخص بود که جدیه منم اصلا نگاهش نکردم سارا رفت دو تا امپول هاشو زد بعد گفت نفر بعدی  من گفتم رفتن مثلا این که😁😀 گفت پس هیچی ،بعد گفت نکنه خود شمایید گفتم نه من همراه دوستم هستم گفت  جالبه همراه دوستتون اومدید ولی دم در وایستادید گفتم نه  منتظرم دوستم بیان سریع بریم گفت باشه  خندید و رفت  تو راه سارا هی با یکی حرف میرد و منم تو دل خودم میگفتم اخیش بالاخره یه بار دیگه از دست امپول فرار کردم و نزدم  (من چون کلا همیشه راه فرار امپول نزدن رو پیدا میکنم) بعد تو همین حین سارا گفت میایی بریم پیش دوست من کار دارم گفتم وای چه کاری حال ندارم میخوام برم خونه استراحت کنم گفت لوس نشو دیگه گفتم باشه  تو مسبر چند بار تلفنش زنگ خورد جواب نداد شک کردم گفتم تو مشکوک میرنی ها گفت نه به خدا گفتم بخوای  به من کلک بزنی ببری درمانگاه  کور خوندی  گفت عه نه گفتم پیش دوستم گفتم فقط گفته باشم خلاصه رسبدیم  دم خونه دوستش دیدم یه اقایی که سارا داره باهاش حرف میزنه دیدم خودش اومد جلو و سلام و احوال پرسی کرد منم جوابشون رو دادم گفت بیایین بالا هوا سرده گفتم نه ممنون گفت حالا بیایین  منم چون مشکوک شده بودم گفتم نه نه مرسی یعد سارا گفت عه زشته داره تعارف میکنه گفتم من میدونم تو سارا  هیچ چی رفتیم بالا  نگو سارا همه چی رو بهش توضیح داده بوده اونم با خونسردی میپرسید من تازه فهمبدم دوستش دکتره🤤🤤🤤😲😲 از کی مریض شدی گفتم مر یض نشدم حالم خوبه بعد گفت اره از صداتون و صورتتون کاملا مشخصه   بعد یهو دستشو گذاشت رو سرم گفت یه خورده تب هم دارین تا اومدم بلند بشم برم دم در دیدم در قفله گفتم سارا در رو بگو باز کنه میخوام برم بعد دوستش شنید گفت کجا با این عجله می موندید منم همیشه راه فرار  پیدا میکردم اصلا فکر این جا رو  نکرده بودم  که یکی در رو قفل کنه بعد دیدم دوست این اقا هم هست یعنی قبلا اومده بود  تو ذهنم با خودم همین جوری داشتم کنجار میرفتم  که یهو گفت  دفترچتون پیشتون هست گفتم نه گفت هست گفتم نیست ولی یارا جان گفت هست گفتم از دست سارا میخوام ببینم دکتر!  حرفش رو  قطع کردم دکتر چیزی ننوشته گفت پس مجبورم خودم بنویسم گفت نه نیازی نیست گفت تو دکتری یا من ار کی مدرک دکتری گرفتی  گفتم اگه امپول بنویسی نمیرنم گفت واقعا  ولی  من این رو نمیگم  وقتی من مینویسم باید بزنی گفتم فکر کنید من یه درصد بزنم فکر نمیکنم انجام میدم بعد دیدم وای هشت تا امپول همون هایی که من قایمشون کردم بعد گفت برید رو تخت اماده بشید گفتم کی من عمرا بعد گفت من معمولا یک بار نهایتا دو باررمیگم بعد وارد عمل مبشم  منم دیدم تا داره امپول اماده میکنه دویدم که بهو  دوستش منو گرفت  هر کاری کردم که از دستش خلاص بشم نشد  که نزنن نشد گفتم تو رو خدا من بدون امپول هم خوب میشم گفت با امپول زودتر خوب میشی هر چی التماس کردم دیدم نه اونا انگار  بیشتر رو حرف خودشون بودن که گفت کی پنی زدی  سارا گفت این اصلا امپول  نمیزنه که تست بده بعد اول رو دستم میخواست  تست کنه که من هی تقلا میکردم  و دستم رو میذاشتم که انجام نده که دستم رو گرفت یه واای گفتم و تموم شد . بعد از بیست دقیقه گفت مشکلی نداره بعد منم نمبذاشتم گفتم تو رو خدا نزنید به خدا نیازی نیست  دیگه به زور منو خوابوندن شلوار منو کشید پایین من همین جور داد و جیغ میزدم که نمیخوام بزنم وقتی امپول رو زد این قدر درد داشت  که جیغ بنفش کشیدم  هی سفت میکردم که درش بیاره نرنه هی من میگفتم درش بیار نمیخوام بزنم کیه که گوش کنه  دومی رو دید من نمیذارم پاهام رو تو هم گره زد که من سفت نکنم دوستشم کمر منو گرفته بود  درد دومی وحشتناک بود باز دیدم داره پنبه میزنه گفتم بسه تو رو خدا گفت نیازه  گفتم نیاز نیست تو رو خدا نزن درد داره دیدم اصلا هیچ کدومشون توجه نمیکنند اومدم باند بشم منو محکم گرفت که نتونستم تکون بخورم و گریه ام بیشتر شد  و دیدم پنبه رو کشید  یکی دیگه اون طرف زد که واقعا احساس کردم دارم فلج میشم  گفتم تو رو خدا بسه خیلی درد دارم هی میگفت تحمل کن الان تموم میشه مگه تموم میشد  بعد گفت بیا دختر لوس تموم شد ماساژ داد  گعت چهارتا دیگه رو حتما فردا بزن  نزنی بدتر میشی  مجبوری اضافه تر بزنی یا میگم سارا شما رو بیاره چون بعید میدونم خودتون بیایید از درد و گریه خدافظی کردم اومدم بیرون  از دست سارا ناراحت شدم گفت رو فردا اصلا حساب نکن عمرا بیام و جوابت رو بدم خلاصه اون شد و من چهارتا رو نزدم گرچه حالم  بدتر شد  ولی دیگه حاظر نبودم دردش رو تحمل کنم گفتم سارا بدتر بشم عمرا بزنم پس کلک نزن منو ببری پیش دوستت این شد که از اون موقع هر وقت امپول دارم به سارا نمیگم😂😁😀

خاطره کیان جان

سلامی مجدد
کیانم سن اقایونو هم که جدیدا نه میگن نه میپرسن😁 ساکن ارومیه هستم عاشق و علاقمند تزریقات که خیلی وقته کمابیش دارم انجام میدم و تقریبا از اول وب و کانال خواننده خاطرات بودم ولی تازگی حس نوشتن بهم دست داده
عرضم به حضورتون که یه خاطره بگم از زمان دانشجوییم
توی یه شهر دیگه دانشجو بودم میدونین که پسرا توی خابگاه خیلی به خودشون نمیرسن و مسائلو جدی نمیگیرن. حموم خابگاه ما هم یکم از خود خابگاه فاصله داشت 
منم خوب تودمو خشک نمیکردم و نیمه خیس از حموم میرفتم اتاقمون
تا اینکه یه روز صبح که قرار بود بریم بازدید علمی دیدم یه درد وحشتناک توی پهلوم پیچیده که اصلا نمیشه تکون بخورم
هرچی دوستام گفتن بریم بازدید بعد میبریمت بیمارستان نمیتونستم
گفتم شما برید من خودم میرم بیمارستان
هر جوری بود خودمو رسوندم بیمارستان
دکتر فوری برام سونو نوشت
بعد از اینکه سونوگرافی شدم
جوابو بردم پیش دکتر
گفتش سنگ کلیه داری اما محلش دقیق مشخص نیست باید سونوگرافی رنگی با حاجب انجام بدی
منم رفتم بیرون از قسمت سونو پرسیدم حاجب چیه
گفتن از طریق رگ بهت امپول میزنن بعد سونو میشی
حس ترس وحشتناکی بهم دست داد
گفتم درد دفع کلیه رو میکشم ولی این حاجب رو نمیرم هرچی اونجا اصرار کردن با یه بهونه تودمو خلاص کردم و الفرار😁😂
بالاخره هم با پرس و جو و خوردن انواع دارو شیمیایی گیاهی قرص ابهای معدنی عجیب غریب و هزار داستان دیگه سنگ کلیه محترم بنده رو ترک کردن
شاد باشین

خاطره روناک جان

خب سلام من لاوينم و ١٥سالمه و اهل تهرانم و ي پسر عمه دارم كه خيلي باهاش راحتم مثل داداشم ميمونه
و تقريبا دو سه روز يه بار ميبينمش اسمش ارمينه و يه دوست داره ك اسم اونم رامتينه اتفاقا رامتين هم مثل داداشمه و از بخت بدم هر دو پزشكن .منم ك تقريبا هفته اي يبار مريضم ي روز ك اومده بود خونمون من تو اتاقم بودم يه نيم ساعتي نشست و چايي خورد بعد از مامانم پرسيد «زن دایی پس روناک کو؟»
مامانمم گفت تو اتاقشه خودت برو صداش کن(یادم رفت بگم صداشون از تو حال میومد)
منم ک سرما خورده بودمو عین جنازه بودم
در زد و وارد شد گفت«سلام چرا نمیای »
منم گفتم سلام منم ک رو تخت بودمو پشتم بهش بود
گفت «واااا خب برگرد ببینمت»
منم ک اصلا جای چونه نداشتم برگشتم همین ک منو دید گفت عه روناک چیشده
پس سرما خوردی.نیومدی ک من نبینمت
گفتم نبابا چیزی نشده خوبم
بعد گفت معلومه خوبی
اینم بگم ک هر وقت می رفتیم خونشون و من مریض بودم چه میخواستم و چه نمیخواستم باید میموندم پیش ارمین
وقتایی هم که اون میومد منو با خودش میبرد
خب برگردیم ب موضوع
گفت پس چند روز مهمون منی
گفتم نبابا چیزیم نیست که
(خب منم عادت داشتم به اینکه بغلم کنه ب زور ببردم )
گفت خب شب یا خودت میای یا میبرمت
منم گفتم حالا تا شب
جونم واستون بگه که شب شد شامو خوردیم و موقع رفتن شد
منم از ترسم تو اتاقم بودم
که یهو ارمین داد زد روناک بدو دیر شد
رفتم بیرون و گفنم کجا گفت میای یا بیام؟
خب تقصیر خودم بود دیگه لج کردم و طبق همون جمله ای ک گفته بود خودش اومد😂
منو زد زیر بغلش و گفت زن دایی لطفا لباساشو جمع میکنید ی سه چهار روزی میاد خونه ی من
مامانمم گفت باشه تو همون حالت منو برد پایین و گذاشت تو ماشین در رو هم قفل کرد بعد خودش رفت تو منم عین سگ ترسیده بودم
بعد از چند دقیقه با ساکم و مانتو و روسریم اومد
گفت بیا رو سریتو سرت کن نگیرنمون
رسیدیم ب خونش
رفتیم تو و مانتو و اینامو در اوردم و گفت برو بخواب رو تخت تا بیام منم رفتم تو اتاقش ولی نخوابیدم نشستم رو صندلی اومد تو اتاق و منو دید گفت چرا نخوابیدی؟
اینو ک گفت من رفتم رو تخت و دراز کشیدم لباسشو عوض کرد و اومد سمتم گفت یکم بیا جلو ببینم
رفتم جلو تر و گفت خب ببینیم روناک خانم چه کار کرده با خودش
منم گفتم ارمین خوبم بخدا بخوابم بهترم میشم
گفت من مامانت نیستما
بعد شروع کرد به معاینه کردن
گفت پضعت خیلی خرابه
دفترچت رو ک نیاوردی نه؟
گفتم نه
گفت اشکال نداره شروع کرد توی کاغذ خودش ب نوشتن
خداخدا میکردم امپول نده ولی مطمعن بودم که میده چون بار اولم نبود ک ارمین معاینم میکنه
هر دفعه امپول خوردم
گفت خب بخواب تا برم داروهاتو بگیرم و رفت
ی نیم ساعتی گذشت تا اومد
و ی کیسه با ۸تا امپول توش بود(بعدا فهمیدم ۸تا بوده)
یدونه شیافم بود ک من اولش نمیدونستم چیه بعدا فهمیدم اسمش شیافه
از همون اولش میدونستم که حداقل ۳تاش تقویتیه ک اگه به حرفش گوش ندادم تحدیدم کنه البته فقط تحدید نیستا بعضی وقتا عمل هم میکنه خلاصه که اومد و گفت خب بر گرد تا امپولاتو بزنم
ساکت بودم گفت نشنیدی چی گفتم
چفتم اخه ارمین ... حرفمو قط کرد و گفت اخه نداریم بدو برگرد
گفتم من امپول نمیخوام گفت بر میگردی یا بیام؟
گفتم باشه باشه
چون قبلا گفته بودم نه و دیده بودم چجوری برم میگردونه
خودم عین ادم برگشتم
امپولا رو که اماده کرد اومد جلوم و شلوارم و شورتمو کشید پایین تا ته
اول نفهمیدم چرا شلوارمو کلا در اورده بعدا فهمیدم ک حالا بهتون میگم
اومد جلو و منم واسه اخرین بار تلاش کردم و گفتم ارمین میشه نزنی ؟
گفت نه نمیشه تکون نخور
پنبه رو کشید و امپولو بدون هماهنگی فرو کرد ی جیغ بنف کشیدم و گفتم اییییییی گفت اروم اروم باش الان تموم میشه جیغ میزدم میگفتم توروخدااا ارمین بکشش بیرون دردم میاد ک همون موقع کشید بیرون دومی انقدری درد نداشتم ولی سر سومی دهنمو صاف کرد انقدر که درد داشت
سفت کردم گفت روناک شل کن گریه میکردم گفت شل نکنی یدونه از اون تقویتیا اضافه میزنم میدونستم راس میگه ولی دست خودم نبود نمیتونستم شل کنم
ولم کنننن توروخداااااا بکشش بیرون درد داره ایییییییی کشیدش بیرون توروخدا نهههههه
مدام میگفتم غلط کردمممممم
توروخدا نههههه و بین این نه های من فرو کرد و دادم رفت هوا دیگه حرف نمیزدم فقط جیغ میکشیدم تا کشیدش بیرون و گفت نوبت شیافته منم ک نمیدونستم شیاف چیه با خودم گفتم حتما ی امپوله گفت سجده شو منم سجده شدم و دیدم ک داره باسنمو باز میکنه گفتم ارمین چیکار میکنی گفت اروم اروم و یهو اون شیافو فرو کرد ک چنان جیغی کشیدم ک خودم تاحالا صداشو نشنیده بودم ولی خب بعدش کلی خجالت کشیدم ک واسم شیاف گذاشت فرداش هم موقع زدن اون سه تای دیگه شد که ارمین با رامتین اومدن تو اتاق و ارمین ب رامتین گفت بیا تو واسش بزن که ببینم سر تو ام انقدر جیغ میزنه ؟ و نگران بودم ک یهو سفت نکنم یا جیغ نزنم خب درسته مثل داداشم بود ولی خب امپول زدن یکمی فرق داره میدونستم که خوب امپول میزنه قبلا یبار زده بود واسم
بعد اومد و کفت روناک جان دراز بکش
بدون هیچ حرفی دراز کشیدم عین بچه ی ادم
بعد اومد و شلوارم و شورتمو یه ذره کشید پایین گفتم میشه اروم بزنی گفت اره عزیزم بخواب اولی رو که فرو کرد یه ذره تحمل کردم پلی بعدش ترکیدم:رامتیننننننن توروخداااااا درش بیار درد دارههههههه
بعد جاشو پنبه گذاشت و تا اومد دومی رو بزنه ارمین صداش زد که بره بیرون بعد از چند دقیقه اومد تو و خیلی عصبانی بود اومد سمتم و تا خواست بزنه گفتم رامتین توروخدا نزن دیگه بسه گفت نمیشه برگرد ببینم برگشتم و یهو فرو کردد جیغ کشیدم و سفت کردم و گفت اون تقویتیه ک رو میزه اضافه میزنم گفتم نه توروخدا نهههه رامتین غلط اضافی کردممممم ببخشید توروخداااا ک دومی رو در اورد و من نفس راحت کشیدم رفت تا سومی رو بیاره منم ک از درد پام سر شده بود برگشتم و گفتم دیگه نمیزنم بسه دیگه خیلی درد دارم
گفت برمیگردی یا برت گردونم منم که انقدر درد داشتم راضی نمیشدم و رامتین ارمینو صدازد ارمین اومد تو گفت روناک اذیت نکن رامتین گفت من برش میگردونم تو پاهاشو بگیر
و همین هم شد اونا قدرتشون بیشتر از من بود معلوم بود اونا زورشون بیشتره ولی منم شانسمو امتحانم کردم
اومد بزنه ک زار میزدم التماس میکردم میگفتم توروخداااااا هر دوشون هم هیچ عکس العملی نشون نمیدادن و ب کارشون ادامه میدادن
مدام میگفتم بسه اییییی
تا اینکه تموم شد و ارمین جاشو ماساژ داد و منم برگشتم که دیدم رامتین داره با همون تقویتیه میاد سراغم گفت چرا برگشتی
بخواب ببینم منم میگفتم غلط کردم توروخداااا و ارمین بغلم کرد و دمر خوابوندتم رو پاش و نگهم داشته بود ک تکون نخورم
رامتین با تمام قدرتش این یکی رو زد حس کردم حرسشو خالی کرد که منم دیگه کارم ب فحش کشیده بود و مدام میگفتم غلط کردم ولم کنید
بعد که تموم شد گفت استراحت کن و ارمین رفت ی لیوان ابمیوه برام اورد فرداش من حالم بدتر شد و ۴تا امپول دیگه خودرم اونم به دست رامتین
من خیلی از ارمین خاطره ی امپولی دارم ک براتون حتما میگم❤️

خاطره یاسمن جان

سلام سلام🙋🏻‍♀
من چند ساله خواننده ی خاموش وب بودم
الان تصمیم گرفتم از خاموشی در بیارم🤦🏻‍♀
خب خودمو معرفی کنم اول: یاسمن هستم ملقب به یاسی😅 ۲۳ سالمه خداروشکررر هیچ گونه دکتری تو فامیل نداریم😃 و همونطور هم که واقفید از آمپول وحشت دارم تا ام دلتون بخواد خاطره دارم از آمپول خوردن😕😓 اما انقدر مغرورم که سعی میکنم نشون ندم این وحشتو😑
خب دیگه خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره:
یک سال پیش بود که ما از یه شهری که نمیتونم اسمشو بگم واسمون مهمون اومد من کلا آدم مهمون نوازیم ولی اصلا از آدم های دورو خوشم نمیاد 🙃اینام دقیقااا از همون دسته بودن هم بدون خبر میان😒هم از اونایین که در ظاهر باهات یه طور رفتار میکنن در باطن و پشت سرت کلی حرف میزنن اوف بیخیال دیگه اینجا حرص نخورم😑 ینی تا زنگ در و زدن و اینارو من دیدم از همون موقع اعصابم خرد شد😔 آخه آدم از یه شهری به شهر دیگه بی خبر میره یه موقع اصلا ما نبودیم مسافرت باشیم نمیدونم اوووف خلاصه که اومدن و من حرص خوردنم شروع شد چیزی که یادم رفته بود بگم اینکه معده ام فوق العاده حساسه و اونجا فهمیدم که عصبی ام هست 
(ببخشید انقدر غر میزنم ولی همین الانم که دارم اینارو مینویسم دارم حرص میخورم آخه هر موقع ام که میان یکی دو روز که نمیمونن یه دو هفته میمونن قشنگ😶) خلاصه چند روز از اومدن اینا میگذشت من بیشترحرص میخوردم و ناراحت بودم یه روزش که ازخواب بیدار شدم دیدم معدم درد میکنه ولی بیخیالش شدم دیگه به ظهر که رسیده بود ازمعده درد نمیتونستم تکون بخورم فقط دستمو گرفته بودم به معدم و دراز کشیده بودم تا عصر به زور تحمل کردم دیدم نمیتونم دیگه دردش فوق العاده بد بود😔تا به اونروز چنین معده دردی نکشیده بودم دیگه بلند شدم به مامانم گفتم میرم دکتر مامان و بابامم که درگیر مهمون بودن نمیتونستن باهام بیان داداشمم رفته بود خرید نبود تو خونه😬 دیگه مجبور شدم زنگ بزنم به دوستم شیده بیاد منو ببره دکتر آماده شدم و رفتیم بیمارستان حالا این شیده خانومم دو هفته پیشش سرماخورده بود و اومده بود همین بیمارستان میگفت یه سرماخوردگی ساده بوده و دکتره دوتا آمپول داده و خیلی دست به آمپولش خوبه دعا کن واسه تو اون نباشه😨 اصلا همین که وارد محیط بیمارستان میشی و اون بوی بیمارستان که میخوره بهت پاهات سست میشه😰 با خودت میگی عجب اشتباهی کردم ولی دیگه اون موقع کار از کار گذشته خلاصه رفتیم داخل و شیده رفت قبض بگیره منم نشستم منتظر که اومد خلاصه نوبتمون شد و رفتیم داخل دیدم شیده رنگ از رخسارش پرید دکتر یه اقای ۴۵ ساله اینا بود و فوق العاده جدی😫 نشستم رو صندلی بیمار گفت مشکل چیه گفتم معدم درد میکنه ینی تمام این گفتگو در حالتی بود که من نشسته بودم و دستم رو دلم بود فقط و از درد جمع شده بودم گفت چی خوردی که شیده خانوم گفت حرص😫 (از همه چی خبر داره) این آقای دکترم اصلا انگار نه انگار سرش پایین بود و داشت برا خودش مینوشت 😐گفت یه آزمایش مینویسم همین الان  برید آزمایشگاه بگین جواب فوری میخوام ویروسی چیزی نباشه که از همونجا فک کنم ترس تو چشمای من قشنگ مشخص شد دوتا آمپولم نوشتم اونم بزنید و جواب آزمایش و برام بیارید دیگه قشنگگگ با ادامه ی حرفش نزدیک بود سکته کنم از ترس 
(متاسفانه با یه اشتباه از زمان بچگی مارو از دکتر و آمپول میترسونن و این تا زمان بزرگسالی هم ادامه پیدا میکنه البته واقعا وقتی بهش فکر میکنم میبینم واقعا ترس داره😐)
اومدیم بیرون من نشستم و شیده رفت داروها رو بیاره الحمدا... یه ورق قرصم نداده بود که من دلم خنک بشه😓فقط دوتا آمپول داده بود که یکیش خیلی بزرگ بوود هم سرنگش هم آمپولش😱 به شیده گفتم اول بریم آزمایشگاه گفت حالت بده بیا بریم امپولاتو بزن اول بعد بریم آزمایشگاه گفتم نه لطفا😥اول بریم آزمایشگاه آخه به نظرم خون گرفتن درد کمتری داشت که فهمیدم کلا اشتباه میکنم هر دوتاش درد داره دیگه من زور شدم و رفتیم آزمایشگاه یه خانومه اومد نسخه رو گرفت اطلاعاتو وارد سیستم کنه به منم گفت برید اتاق خون گیری آماده بشید تا بیام🥶خودش فقط بود تو آزمایشگاه فک کنم چون عصر بود نمیدونم این چه آزمایشی بود که نیاز نداشت ناشتا باشی😑😤دیگه رفتم نشستم و آستینمو کشیدم بالا خانومه اومد هر چی تلاش کرد نتونست از دست راستم رگ پیدا کنه😖 گفت اون آستینتو بزن بالا دیگه اون آستینمو زدم بالا و گفت فک کنم این رگ باشه نمیدونم چرا ولی خیلیییی دردم گرفت تا سرنگ و وارد کرد صورتمو اونطرف کردم که نبینم تموم شد و سرنگ و کشید بیرون😪 پنبه رو نگهداشت روش و بهم گفت نگهدار یکمم بشین بعد بلند شو ینی دیگه به حدی رسیده بودم که هم درد دستم هم درد معدم اشکمو در آورده بود دیگه نمیتونستم تحمل کنم گفتم شیده تروخدا پاشو بریم این آمپولارو بزنم ببینم بهتر میشم تا اومدم بلند بشم سرم گیج رفت نزدیک بود بیفتم که شیده زیر بغلمو گرفت گفت بشین برم واست یه چیزی بخرم بیارم بخوری گفتم نه تروخدا نمیتونم هیچی بخورم فقط بریم اومدیم بیرون خانومه گفت یه ساعت دیگه جوابش آماده میشه بیایین بگیرین اومدیم بیرون و پیش به سوی تزریقات😣☹️😭😱وارد شدیم خانمه سرش پایین بود داشت یه چیزی یادداشت میکرد سلام کردیم و آمپولا رو دادیم بهش همون موقع یه پرستار آقا ام اومد داخل فک کنم ۵۰ سالش اینا بود خانومه رو به ما گفت یکیش عضلانیه یکیش تو رگی😧ینی اگه دست خودم بود اون موقع که اینو گفت مینشستم کف زمین گریه میکردم فقط،فک کنم یکی از آمپولا هیوسین بود که تا به اون موقع نزده بودم  اون یکی بزرگه ام که باید وریدی تزریق می شد پنتوپرازول بود خیلی ترسیده بودم خیلییی😥 ولی سعی کردم به روی خودم نیارم رفتم دراز بکشم که خانومه ام پشت سرم اومد با ترس دمر شدم😓 ینی تا به الان که انقدر آمپول خوردم من ولی این هیوسینه یه چیز دیگه بود خیلییی درد داشت😿احساس کردم خیلییی زودم دارو رو خالی کرد😥 خیلییی دردم گرفت ینی تا اونجایی که میشه تلاش میکنم صدام در نیاد ولی سر این آمپول هم اشکم در اومد هم صدام دراومد دیگه سریع برگشتم که آخم دراومد😫 شیده اومد داخل دید چشام اشکیه ولی به رو خودش نیاورد گفت آستینتو بزن بالا آقای پرستار داره میاد اون آمپول وریدی رو بزنه😰 (آخههه چرا آمپول مگه این آمپولا قرصاشم نیست من نمیفهمم چرا این دکتره اینطوری کرد😤)دیگه پرستار اومد داخل و جلوی چشم خودم شروع کرد اون آمپوله رو آماده کنه اومد بزنه که هر چی تلاش کرد نتونست رگ پیدا کنه گفت اون دستتو ببینم که گفتم از اون یکی آزمایش خون گرفتن گفت پس نمیشه(نمیدونم چرا)منم تا به اون روز اصلا آمپول وریدی نزده بودم و نمیدونستم چطوریه ولی شکل آمپولش شبیه این پنی سیلینا و پودریا بود خیلی ترسیده بودم😓 دیگه سعی کرد رگ پیدا کنه و تزریق کنه موقع ورودش خیلی دردم نگرفت ولی موقع تزریق دارو درد میگرفت که سعی کردم نگاه نکنم و رومو اونطرف کردم علی الخصوص که تموم هم نمیشد خیلیییی آرووم میزد حجمشم خیلی زیاد بود😞 دیگه سعی کردم تحمل کنم آبروم جلوی شیده بیشتر نره بعدشم رفتیم جواب آزمایشو گرفتیم و بردیم پیش دکتر که شیفتشون تموم شده بود😃 و رفتیم پیش دکتر شیفت بعد که گفت کم خونی داری😟 ولی خیلی زیاد نیست و دارو داد (معده دردم بهتر شد ولی هنوز تا دو روز بعدش هر چند وقت یه بار تیر میکشید😫 ولی خداروشکر خوب شدم) فرداشم هر دوتا دستم کبود شده بود😿 
چقدر خاطره نوشتن سختههه فکر نمیکردم انقدر سخت باشه 
امیدوارم خاطرمو دوس داشته باشین😍 
پ ن: دوستان لطفا ماسک بزنین دلمون یکم برای پرستارا و پزشکا به رحم بیاد گناه دارن به خدا لطفا رعایت کنین به خاطر خودتون و خانوادتون😻 
با اینکه اولین خاطرم بود ولی تمام خاطره ها رو تا الان خوندم و دوستون دارم ببخشید که پرحرفی کردم مخلص شما یاسی🙋‍♀

خاطره ریحانه جان

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه تو این روزای کرونایی، ریحانه هستم خواننده ی خاموش بودم روشن شدم تقریبا همه ی قدیمیارو میشناسم ❤،
بریم سراغ خاطره:بنده سرما خورده بودم و از شیطون پر سرو صدا ( مامانم میگه بچه بودی تو خونه فقط صدای تو بود ولی من الانم همونما😂😁حالم از سکوت بهم میخوره قبلنا جیغ جیغ میکردم حرف میزدم بلند بلند الانا تا میبینم خونه ساکته بلند بلند دست میزنم مامانم خیییلی بدش میاد از اینکار میگه میره تؤ مغز آدم ) به مظلوووووم عالم تبدیل شده بودم یادمه پدربزرگ و مادر بزرگم قرار بؤد بیان خونه ی ما مامان جان که دیدن بنده تب دارم شروع کردن به خر کردن من که بیا بابا ببرتت دکتر آقا جون و عزیز اومدن حالت خوب باشه بی چکو چونه آماده شدم با بابام راهی مطب همون دکتری شدیم که از قدیم الایام منو برادرم رو معاینه میکرد رسیدیم بابام نوبت گرفت نوبتمون که شد رفتیم داخل دکتره یه ذره معاینم کرد و مثلا قلقلکم داد ( عادتش بود دستشو میزاشت رو شکم بچه ها بعد بچه رو مث ژله تکون تکون میداد 😐😐😐😐) بعد شروع کرد نسخه نوشتن منم از همه جا بی خبر منتظر نشسته بودم کارش كه تموم شد سرشو آورد بالا گفت یه دونه آمپول براش نؤشتم که همینجا بزنه رنگو رو بود که از صورت من پرید کپ کرده بودم ینییی 😂😂😂😂 بابام بغلم کرد اومدیم بیرون تا دره اتاق دکترو بست زدم زیره گریه بابام گفت حالا صبر کن اصن میریم خونه مامان بزنه خلاصه قرار شد خونه بزنم ولی من از اونجا تا خونه گریه میکردم بابام تو ماشین واسه آرؤم کردنم از هر راهی وارد شد منطقی توضیح داد واسم گفت چیزی نیست تموم میشه و اینا آخر سر دید جواب نمیده گفت اصن به تو نمیزنیم به آقا جون میزنیم رسیدیم خونه هنوز پدر بزرگمینا نیومده بودن منم رفتم لباسامو عوض کردم پنج دیقه نکشید دیدم مامانم اومد گفت بیا تو اتاق رفتم باهاش بابام نشسته بود مامانم یه بالش انداخت پایین از تخت گفت بخواب دخترم منم خنننگ 😂😂دراز کشیدم بآبام برم گردوندلباسمو آورد پایین یکم، بلاخره اونجا بود که فهمیدم چه خبره ولی تا اومدم تکون بخورم بابام پامو گرفت مامانمم آمپولو زد خیلی درد نداشت اولش فقط استارت گریه رو زدم اما گریه نکردم تازه دردش داشت شروع میشد که مامانم درش اورد و گفت تموم شد
چون اولین باری بود که از مامانم آمپول میخوردم هنوزم مو به مو یادم بود (شیش سالم بوداونموقع) بوس

خاطره فرزانه جان

سلام و عرض خسته نباشید  خدمت ادمین و دوستان وب
من فرزانه ام  یه دختر کورد و کاراته کار
اولین خاطره با چالش وب می نویسم دویا سه سالی هست که فقط خاطره دوستان رو می خونم خب بریم سراغ خاطره که مربوط به دوسال پیشه
یه مسابقه داخل استانی برگزار شد شهر ستان مریوان صبح با سحر (دختر عمه ام) و گروه مون رفنیم مریوان طول را کلی بگو بخند خوش گذروندیم رسیدیم باشگاه بعد از قرعه کشی من افتادم آخر و بای خوردم چون هم وزن خودم پیدا نشد  نشستم رو صندلی پبش سحر باهم حرف زدیم اون دوتا مسابقه داد من هیچی خلاصه یکی از بچه مصدوم شد و من رو جایگزین کردن رقیبم 6کیلو ازم بیشتر بود قدش ماشالله که نگم براتون مسابقه دادم اومدی با پا حرکت بزنم که از طرف زانوم یه صدایی بلند شد منو زمین گیر کرد تا برگشتم فقط گریه می کردم مامانم پیش دکتر ارتوپد نوبت گرفت رفتیم پیش دکتر که دکتر گفت باید بیمارستان بستری بشی بابام سرکار بود عموم و زنمو م اومدن پیشم که دکتر اومد رو سرم زانو تکون داد من دادم رفت هوا  رفت با سه پرستار برگشت گفت این آمپول رو باید به زانو تزریق کنیم منم باترس فقط دست ندا(زنموام) گرفتم همون شروع به تزریق کرده اشک از چشام جاری شد مثل ژله تزریق می بردش یه جا درباره درمی آورد یه جای دیگه فقط گریه می کردم جیغ میزدم افتضاح درد داشت بلاخره برگشتم خونه و با کلی قرص
من هنوز هم نمی تونم برای پام خیلی فشار بیارم
🌸دوست دارم
🌺ببخشید اگه خیلی خوب نبود

خاطره ثنا جان

موضوع چالش:درد ناک ترین امپولی که زدین چی بود
سلام من ثنا هستم 17ساله اهل کرج
این خاطره که میخوام تعریف کنم مربوط به پارساله بریم سراغ خاطره:
من یه روز از خواب پاشدم دیدم حالم گنده😒داداشم (اسمش ارش) متوجه این بدبختی بزرگ من شد بهم گفت من به مامان اینا چیزی نمیگم بلند شو مثل یه دختر خوب لباس هات رو بپوش بریم دکتر😭
گفتم نمیام گفت دست خودت نیست گفتم هست گفت نیست ملی دعوا کردیم که دیدم بی فایده س گفتم به یه شرط میام گفت چی گفتم به دکتر بگی امپول ننویسه گفت اگه لازم بود چی؟ گفتم نباید بنویسه گفت باشه بلند شو من برم مامان رو بپیچونم😐منم توی اون مدت لباس پوشیدم رفت ماشین رو روشن کرد و پیش به سوی دکتر😫به دکتر چاق (یه چی میگم یه چی میبینی) منم مخالف اون لاغر😐معاینه کرد به ارش گفت اخرین بار کی پنیسیلین زده😥ارش گفت میشه امپول ننویسین اخم کرد گفت نه منم با چشم برای ارش خط و نشون کشیدم ارش گفت ماهه پیش😏دکتر گفت پس نیاز به تست نیست😕گفت دوتا پنیسیلین نوشتم دوتاش رو امروز بزنه😭(اخه کی دوتا پنیسیلین باهم زده؟)ارش تشکر کرد اومدیم بیرون افتادم گریه ارش دلداری داد که درد نداره و از این مزخرفا اومد خرید دکتر گفت خودم براش میزنم (تو چاق من لاغر 😐)به ارش گفت خواهرتون ترسیده برید امادش کنید تا من اینا رو اماده کنم منم زدم زیر گریه اینقدر گریه کردم که دیگه نای گریه کردن نداشتم 🤦منم خیلی مظلوم و ناراحت با گریه دراز شدم(حاضر بودم بمیرم) دکتر اومد بیشتر داد پایین گفت شل می‌کنی وگرنه خود دانی😭دوتا ضربه با دست زد کنار باسنم پنبه کشید و سوزنو فرو کرد من سریع سفت کردم گفت نشد نشد شل کن ببینم (خیلی دستش سنگین بود خیلیییی)من جیغ میکشیدماااا جیغ منشی هم اومد سریع کمرم رو گرفت منم داد گریه دست ارش رو گرفتم (ارش هم هیکلی و چاقه)منشی هم چاق و هیکلی 3تا هیکلی افتاده بودن جونم 😐😭منم داد میزدم دکترم می‌گفت تموم شد منم داد تموم شد و کشید بیرون دکتر کشید بیرون و زد کنار باسنم و گفت دختر به این بزرگی کل بیمارستان رو گذاشتی تو سرت منم همچنان گریه میکردم به ارش گفتم بریم خونه منشی گفت بعدی هم بزن که دکتر گفت من باهات کار دارم بهت گفته بودم سفت کنی خود دانی😭منم گفت ارش جان من پاشو ارش گفت این یکی هم بزن تا بریم دکتر به ارش گفت بیا پاش رو بگیر به منشی هم گفت کمرش رو بگیر (بیشتر از درد امپول درد بدن داشتم😐😂)دکتر گفت سفت کنی جیغ بکشی برات دارم قبلی 800بود این 1200😭😭😭😭منم تازه گریم وایساده بود دوباره زدم زیر گریه دکتر گفت هیس صدا نشنوم(یعنی با خودم گفتم پا نشم یه دست بزنمش بعد فکر کردم دیدم نه برم کتک کاری من و می‌کشه ) که دکتر گفت پس چی شد ؟ جواب ندادم ارش در سکوت به سر میبرد😐😂منشی هم می‌خندید😐دکتر پنبه کشید و وارد کرد یه تکون خوردم و دیدم منشی داره ضربه می‌زنند کنار باسنم یه جیغ کشیدم و بلند بلند گریه میکردم داشتم جون میدادم ارش پام رو فشار می داد طوری که داشت کبود میشد منشی هم کمرم رو کبود کرد😐من فقط جیغ میزدم می‌گفتم داداش توروخدااا کمکم کن توروخدااا داداش دکتر زد عه دختر ترسو 😐منشی هم همش ضربه میزد منم درحال التماس به این سه تا😫😫بالاخره تموم شد کشیدم بیرون دکتر گفت چند دقیقه استراحت کن بعد چند دقیقه گفت تو که هنوز اماده نیستی😭😐گفتم من✋؟ گفت پس کی گفتم من که الان امپول زدم گفت گفتم برات دارم گفتم اقای دکتر. توروخدا خواهش میکنم درد داشتم توروخدا خواهش میکنم ازتون بزارین برم دکتر گفت وقتی داشتی جیغ می‌زدی باید فکر اینجاش رو میکردی😭گفتم توروخدا داداش تو یه چیزی بگو که ارش گفت هر چی اقای دکتر بگه گفتم ارش تو قول دادی که اصلا نزنم حالا که زدم پاشو بریم دکتر گفت پا میشی یا منشی رو صدا کنم منم دوباره افتادم گریه و کلی التماس که اقای دکتر گفت اقای مظفری لطفاً کمک کنید این دختر رو ببریم تزریقات من زدم زیر گریه اقای دکتر و منشی و ارش هر سه شوند افتادن به جونم و کشون کشون بردنم بخش تزریقات دراز شدم ولی شلوارم رو پایین نکشیدم دکتر اومد هیچی نمی‌گفتن هیچ کدومشون شلوارم رو داد پایین گفت اماده ای جواب ندادم گفت قهر کردنم بلدی؟ میخواستم بگم خفه شو که دیدم پنبه کشید و نیدلو فرو کرد تا کرد دردم گرفت ولی قابل تحمل بود تا اخراش که یه جیغ کشیدم و پاشدم بدون خداحافظی اومدم بیرون حتی تا خونه با ارش هم حرف نزدم 
ببخشید اگه بد شد😘خداحافظ