خاطره نرگس جون
سلام خوبید خانوما و اقایون گل؟عیدتون مبارک البته با تاخیر .خوش میگذره بهتون؟
گفته بودین خاطره ی عجوج و مجوج(نسترن و نازنین اجیای دوقلومو)بذارم براتون
پارسال9 شهریور تولد 14 سالگی عجوج و مجوج بود .ایناهم ک کم اشتها ب مامان قبلش گفته بودن ک دوستامونو دعوت کن بیان و جشن بگیریم باهم و از این حرفا ی هفته قبلش مامان ک خودش مدیر مدرسه ی این دوتاست و ادرس خونه های بچه هارو داشت کارتارو ب دوستای نسترن و نازنین داده بود ولی سپرده بود ک کسی بهشون چیزی نگه بابت تولد و کارت دادن مامان چون سوپرایزه😐😐😐😐😐😐 مامان و پویان همه ی کارارو کرده بودن ولی مامان بهشون گفته بود بخاطر یکی از اتیش سوزوندناتون از جفتتون ناراحتم تولد نمیگیرم ایناهم ک دگ هیچی دیگ !صبحه روز تولد رفتم دنبالشونو و بهشون گفتم مامان راضی نیست و تولد نمیگیره ولی من و پویان میخایم ناهار ببریمتون بیرون اوناهم ک دپرس بی سر صدا لباس پوشیدن و و با مامان خدافظی کردن بدونه این ک مامان رو بوس کنن اومدن نشستن تو ماشین منم هیچی نگفتم روزه قبلش مامان لباسایی ک قرار بود اینا بپوشن رو داده بود برده بودم خونه خلاصه رفتیم ناهار بیرون و مجبور شدن بیخیال تولد بشن ناهار خوردیم و کلی خندیدیم سره ناهار ومسخره بازی دراوردیم ساعت2 بود برگشتیم خونه و بهشون گفتم بیاید موهاتونو بافت افریقایی بزنم و بعد بریم بیرون بگردیم اماده شدیم تندتند و سوارماشین شدیم پویانم مث خررس خابیده بود(البته از این خرس کوشولو توپولوهای دوس داشتنی ها😁😁😁)رفتیم جلو در مامان اینا وب بچه ها گفتم مامانم باهامون میاد بیاین تو بعد میریم اینام دماغا اویزووووووون دپرس دااااغون اومدن تو حالا ب مامان اطلاع داده بودم ک دارم میارمشون خونه رفتیم تو حیاط همه جا سایلنت بود و تا در پذیرایی باز کردم دوستاشون ریختن سرکولشون و تبریک گفتن بهشون اصلا توقع نداشتن عجوج و مجوج بعدم ک جشن شرو شد و این دوتا هم کلی چیپس و پفک خوردن و بعدم رفتن اب بازی کردن کنار استخر و غروب بود یکمی هوا خنک شد اومدن تو و ساندویچ خوردن و میوه و ...رقصیدن تا ساعت9 ادامه داشت کاراشون و بعد از رفتن مهمونا و خونهرو جم کردیم و خابیدیم خونه مامان اینا.
تواتاق مجردیم خابیده بودیم پویان بیدارم کرد گف چراهمش در یکی از اتاق ها باز میشه؟گفتم چ بدونم من ک مث تو فضول نیسم شاید این دوتا باز دلشون برای هم تنگ شده و میرن تو اتاق هم دیگه پویان گف یبار میرن نه اینکه هه ی در اتاق باز شه در ضمن دره سرویس بهداشتی ام هه ی باز میش پاشدم رفتم تو اتاق نسترن دیدم خابه در اتاق نازنین باز کردم دیدم نشسته رو تختش و سرگذاشته رو زانوش و گریه میکنه .بغلش کردم گفتم چی شدی تو گف اجی ب کسی نگیا حالم بهم میخوره دل پیچه هم دارم گفتم پویان فهمیده هه ی دراتاق یکیتون باز میش منو فرساد ببینم چیه حالانمیتونم بپیچونمش ک ، پویان صدا زدم اومد نازنین شرح حال داد ولی گف جونه اجی نرگس فعلا دارو نده بذارصبح.پویانم قبول کرد و لی گفت اگ 2بار دیگ حالت بهم بخوره مجبورما پویان گف برو پیشش بخاب حالش بد شد بگو بهمرفتم تو اتاقش و خابیدم صب پاشدم رفتم پایین پویان طلبکارانه گف رفتی حواست بهش باشه گرفتی خابیدی اینم ک در اتاق رو رو من قفل کرده بود و این همه حالش بهم خورد در باز نکرد ک من بخام برم پیشش چون بقیه هم خابودم نمیتونسم بابااینارو صدا بزنم نسترن هم بدتر از نازنین در رو باز نکرد و گف داداش فعلا بمون تو وگرن نازنین سکته میکنه توام ک گوشیتو نبرده بودی زنگ بزنم بهت😡😡من اون لحظه 😳😳😳😳نسترن😂😂😂😂😂🙈🙈🙈🙈نازنین😢😢😢😞😞😞😞مامان😤😤😤😤😤پویان گف میرم داروهاشو بگیرم بیام صبحانتو بخور نازنین خانوم تا بیام تلافی در قفل کردنتو رو من در بیارم😡😡😡نازنین😭😭😭خیلی شیک گف داداش غلط کردم ببخشید اشتباه کردم و...مامان خیلی شیک تر گف صدات در بیاد جوری میزنمت ک صدا اذت در نیاد برای همیشه همه خفه شده بودیم میزجمع کردم رفتم پشت در اتاق وایسادم فال گوش(فضول نیسم ولی باورکنید همه میدونن ک چ نقشه ی شومی این دوتا میتونن بکشن)منم گفتم اینا ک نمیگن بهم بذار ببینم چی میگن خو. دیدم بعلللهههههه نسترن میگ نازنین من امپول میخورم بجات اجی تو گریه نکن عب نداره فقط باید قول بدی خوردنیارو بخوریا🤐🤐🤐🤐 یهویی اینجور شدم😧😧😧😧😧😧 در زدم رفتم تو اتاق اما این دوتا انگار ن انگار . دیدم جفتشون لباساشونو عوض کردن و ست پوشیدن (این دوتا چون دوقلو هم سان هستن دقیقا مثل همن فقط نازنین موقع حرف زدن قیافش مظلوم تر از نسترن میشه همین وگرن قد و قواره و صورت و... شبیه همن ولی خب پویان متوجه این تغییر نمیش چون توجهی نداره زیاد ولی تو فامیل فقط من و مامان و بابا میفهمیم.)پویان اومدتو اتاق گفت نازنین اماده شو امپولتو بزنم بعدش باید دارو بخوری با کمال تاسف نسترن ج داد داداش تروخدا من نمیخام امپول بزنم و...
پویان گفت مامان رو صدا بزنم؟بعدش نسترن رفت دراز کشید هه ی دلم میخاس بگم ولی خدایی میترسیدم از عواقبش چون هم اونا تنبیه میشدن همم ک من خودم بعدا باید دردسر میکشیدم واین دوتا تلافی میکردن پویان فرسادم رفت اب بیاره بهشون گفتم مث ادم رفتار کنید خنگا لاقل من نفهمم ک نازنین گریه کرد اجی تو ک میدونی من میترسم تروخدا لو نده ولی قول میدم خوبه خوب شم اگ نشدم بقران ب داداش خودم میگم گفتم باشه خو ب من چ خودتون میدونید ولی من چند روز دیگه ب پویان میگم ک چیکار کردین.پویان اومد و نسترن رفت دراز کشید رو تخت و پویان فک میکرد ک پیروزه میدون شده ک نازنین خابیده و داره مث ادم امپول میخوره ولی خبر نداشت ک دوتا دیونه جاشونو عوض کردن(نسترن زیادنمیترسه از امپول ولی من و نازنین ب مامان کشیدیم ک هنوزم میترسه (خب چ کنیم ترس از امپول تو خونمون هستش و خوده مامان کولی بازی در میاره فقط دیدن داره ها در حدی ک از حال میره ویا هزیون میگه) پویان امپولا اماده کرداومد بالاسر نسترن وایساد ک از شانس بد این دوتا در باز شد و مامان اومد تو نازنین زود رفت بیرون ک تابلو نشه نسترن هم سرشو کرد تو موتکا😐😐😐😐مامان عصبی اومد تعجبم کرد ک انقد نازنین خانوم شده کمثل ادم میره میخابه؟ مامان هم ک ماشاالله چون این دوتارو میشناسه و کلا با بچه ها تو مدرسه سرو کار داره و مو رو از ماست میکشه بیرون دنبال سر نخ میگشت ب پویانم گفته بود فعلا تزریق نکن بفهمم این نازنین خانوم چجور انقدر خانوم شده؟نشست رو تخت و گفت نازنین برگرد کارت دارم.هرکار کردم نتونسم مامان متقاعد کنم و بیخیال ش یا بره بیرون نسترن برگشت و مامان با دیدن نسترن عجیب غریب عصبی شد 😡😡😡 نازنین هم از جیغ زدن مامان زودی اومد تو اتاق و جفتشون گریه کردن نازنین دراز کشید رو تخت و پویانم با دوتا امپول اومد بالاسرش حالا مامان خانومم اجازه نمیده هیشکدوممون بریم پیشش خودشم نمیره پیشش تفلی اجیم داشت از حال میرفت رنگش مث گچ شده بود پویان بهش شکلات داد خورد و اولین سوزن وارد کرد نازنین جیییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغ کشید پویان گف من ک کاری نکردم هنوز زشته بچه ک نیسی ولی کو گوش شنوا گریه کرد و پویانم تزریق انجام داد و کشید بیرون دومی رو تزریق کرد همون طرف و نازنین گریه میکرد از ته دل منم ک ابر بهار بودنم گل کرده بود نسترن رفت پیشش باهاش حرف میزدو پویان کشید بیرون و ی فشار کوچولو داد جاشو .ک نسترن داد زد داداش بسه دیگه داغونش کردی(ین دوتا خیلی بهم وابسته هستن از این دو قلو های همسان ک حتی ی ساعت پیش همنباشن دیونه میسن
مامان تو مدرسه کلاس این دوتا رو از هم جدا کرده بود تا یک هفته اینا همرو دیونه کرده بودن از بس اجازه میگرفتن و میرفتن بیرون تا باهم حرف بزنن و برای همینم نسترن مثل نازنین داشت اذیت میشد)پویانم جفتشونو بوس کرد و رفت دستاشو بشوره تو سرویس ک دیدم صدام زد رفتم تو راهرو دیدم اوه مامان خانم گچ نشسته رو پله ها براش اب قند اوردیم خورد و ... فشارش افتاده بود (اخه امپول ک میبینه وحشت میکنه و فشارش میوفته از حال میره🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣)پویان هرکار کرد تقویتی بزنه قبول نکرد و گفت خوبم و سرم هم نمیخام و تا شب ک بابااومد و مامان ی تقویتی کوشولو خورد ولی از از حال رفت و بعدم هزیون گویی هاش شروع شد و یهو داد زد باد بان ها را بکشید😁😁😁😁😅😅😅😅😅😅)ماها ک پاچیده بودیم از خنده ولی بابا گفت ب خودتون بخندید بی ادبا خانومه من ناز داره و داره واس من ناز میکنه این جا بود ک فیلم هندی شرو شد و ترجیح دادیم صحنه رو ترک کنیم و رفتیم تو اتاقامون و بعدبرای شام اومدیم بیرون ک دیدیم مامان میگ شتر دیدین ندیدین ها کسی از فامیل بفهمه میکشمتون😡😡😡😡😡😡😡ولی مگ میشه این سوتی های جذاب رو ب دایی ها و خاله ها نگیم خلاصه مامان کلی زهر چشم ازمون گرفت ک نگیم ولی اخرم تحمل نکردیم و گفتیم و نازنین تفلی هم فرداش ی امپول دیگه خورد و خوب شدش ولی بچه ی سرتقمون دیگ قرص و شربت نخورد. اینم خاطره ی عجوج و مجوج
پ. ن1=روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن و سال توئه فکر میکنه همیشه براش پیش مییاد... باید ده پونزده سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالِت با چیز دیگهای خوب نمیشه...
عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه...
پ.ن2=انقدر رو شخصیتتون کار کنید که به جایی برسید که هرکی باهاتون حرف زد حداقل یک دقیقه بره تو خودش و راجبتون فک کنه ...
پ ن3=ما چ شاد باشیم چ ناراحت زندگی روال عادی خودشو طی میکنه و میگذره بیاید بخاطر چیزایی ک ارزششون نداره خودمونو اذیت نکنیم
پ.ن4=ممنونم از تمام دوستانی ک برای خاطراتم نظر میدن خیلی دوستون دارم خوشحالم میشم ک نظر میدین
پ ن5=میشه از شخصیت من هر برداشتی کردین برام نظر بدین هم از اقایون خاهش میکنم هم از خانوم های گل این وب ممنون میشم


