خاطره نرگس جون

خاطره نرگس جون
سلام خوبید خانوما و اقایون گل؟عیدتون مبارک البته با تاخیر .خوش میگذره بهتون؟
گفته بودین خاطره ی عجوج و مجوج(نسترن و نازنین اجیای دوقلومو)بذارم براتون
پارسال9 شهریور تولد 14 سالگی عجوج و مجوج بود .ایناهم ک کم اشتها ب مامان قبلش گفته بودن ک دوستامونو دعوت کن بیان و جشن بگیریم باهم و از این حرفا ی هفته قبلش مامان ک خودش مدیر مدرسه ی این دوتاست و ادرس خونه های بچه هارو داشت کارتارو ب دوستای نسترن و نازنین داده بود ولی سپرده بود ک کسی بهشون چیزی نگه بابت تولد و کارت دادن مامان چون سوپرایزه😐😐😐😐😐😐 مامان و پویان همه ی کارارو کرده بودن ولی مامان بهشون گفته بود بخاطر یکی از اتیش سوزوندناتون از جفتتون ناراحتم تولد نمیگیرم ایناهم ک دگ هیچی دیگ !صبحه روز تولد رفتم دنبالشونو و بهشون گفتم مامان راضی نیست و تولد نمیگیره ولی من و پویان میخایم ناهار ببریمتون بیرون اوناهم ک دپرس بی سر صدا لباس پوشیدن و و با مامان خدافظی کردن بدونه این ک مامان رو بوس کنن اومدن نشستن تو ماشین منم هیچی نگفتم روزه قبلش مامان لباسایی ک قرار بود اینا بپوشن رو داده بود برده بودم خونه خلاصه رفتیم ناهار بیرون و مجبور شدن بیخیال تولد بشن ناهار خوردیم و کلی خندیدیم سره ناهار ومسخره بازی دراوردیم ساعت2 بود برگشتیم خونه و بهشون گفتم بیاید موهاتونو بافت افریقایی بزنم و بعد بریم بیرون بگردیم اماده شدیم تندتند و سوارماشین شدیم پویانم مث خررس خابیده بود(البته از این خرس کوشولو توپولوهای دوس داشتنی ها😁😁😁)رفتیم جلو در مامان اینا وب بچه ها گفتم مامانم باهامون میاد بیاین تو بعد میریم اینام دماغا اویزووووووون دپرس دااااغون اومدن تو حالا ب مامان اطلاع داده بودم ک دارم میارمشون خونه رفتیم تو حیاط همه جا سایلنت بود و تا در پذیرایی باز کردم دوستاشون ریختن سرکولشون و تبریک گفتن بهشون اصلا توقع نداشتن عجوج و مجوج بعدم ک جشن شرو شد و این دوتا هم کلی چیپس و پفک خوردن و بعدم رفتن اب بازی کردن کنار استخر و غروب بود یکمی هوا خنک شد اومدن تو و ساندویچ خوردن و میوه و ...رقصیدن تا ساعت9 ادامه داشت کاراشون و بعد از رفتن مهمونا و خونهرو جم کردیم و خابیدیم خونه مامان اینا.
تواتاق مجردیم خابیده بودیم پویان بیدارم کرد گف چراهمش در یکی از اتاق ها باز میشه؟گفتم چ بدونم من ک مث تو فضول نیسم شاید این دوتا باز دلشون برای هم تنگ شده و میرن تو اتاق هم دیگه پویان گف یبار میرن نه اینکه هه ی در اتاق باز شه در ضمن دره سرویس بهداشتی ام هه ی باز میش پاشدم رفتم تو اتاق نسترن دیدم خابه در اتاق نازنین باز کردم دیدم نشسته رو تختش و سرگذاشته رو زانوش و گریه میکنه .بغلش کردم گفتم چی شدی تو گف اجی ب کسی نگیا حالم بهم میخوره دل پیچه هم دارم گفتم پویان فهمیده هه ی دراتاق یکیتون باز میش منو فرساد ببینم چیه حالانمیتونم بپیچونمش ک ، پویان صدا زدم اومد نازنین شرح حال داد ولی گف جونه اجی نرگس فعلا دارو نده بذارصبح.پویانم قبول کرد و لی گفت اگ 2بار دیگ حالت بهم بخوره مجبورما پویان گف برو پیشش بخاب حالش بد شد بگو بهمرفتم تو اتاقش و خابیدم صب پاشدم رفتم پایین پویان طلبکارانه گف رفتی حواست بهش باشه گرفتی خابیدی اینم ک در اتاق رو رو من قفل کرده بود و این همه حالش بهم خورد در باز نکرد ک من بخام برم پیشش چون بقیه هم خابودم نمیتونسم بابااینارو صدا بزنم نسترن هم بدتر از نازنین در رو باز نکرد و گف داداش فعلا بمون تو وگرن نازنین سکته میکنه توام ک گوشیتو نبرده بودی زنگ بزنم بهت😡😡من اون لحظه 😳😳😳😳نسترن😂😂😂😂😂🙈🙈🙈🙈نازنین😢😢😢😞😞😞😞مامان😤😤😤😤😤پویان گف میرم داروهاشو بگیرم بیام صبحانتو بخور نازنین خانوم تا بیام تلافی در قفل کردنتو رو من در بیارم😡😡😡نازنین😭😭😭خیلی شیک گف داداش غلط کردم ببخشید اشتباه کردم و...مامان خیلی شیک تر گف صدات در بیاد جوری میزنمت ک صدا اذت در نیاد برای همیشه همه خفه شده بودیم میزجمع کردم رفتم پشت در اتاق وایسادم فال گوش(فضول نیسم ولی باورکنید همه میدونن ک چ نقشه ی شومی این دوتا میتونن بکشن)منم گفتم اینا ک نمیگن بهم بذار ببینم چی میگن خو. دیدم بعلللهههههه نسترن میگ نازنین من امپول میخورم بجات اجی تو گریه نکن عب نداره فقط باید قول بدی خوردنیارو بخوریا🤐🤐🤐🤐 یهویی اینجور شدم😧😧😧😧😧😧 در زدم رفتم تو اتاق اما این دوتا انگار ن انگار . دیدم جفتشون لباساشونو عوض کردن و ست پوشیدن (این دوتا چون دوقلو هم سان هستن دقیقا مثل همن فقط نازنین موقع حرف زدن قیافش مظلوم تر از نسترن میشه همین وگرن قد و قواره و صورت و... شبیه همن ولی خب پویان متوجه این تغییر نمیش چون توجهی نداره زیاد ولی تو فامیل فقط من و مامان و بابا میفهمیم.)پویان اومدتو اتاق گفت نازنین اماده شو امپولتو بزنم بعدش باید دارو بخوری با کمال تاسف نسترن ج داد داداش تروخدا من نمیخام امپول بزنم و...

پویان گفت مامان رو صدا بزنم؟بعدش نسترن رفت دراز کشید هه ی دلم میخاس بگم ولی خدایی میترسیدم از عواقبش چون هم اونا تنبیه میشدن همم ک من خودم بعدا باید دردسر میکشیدم واین دوتا تلافی میکردن پویان فرسادم رفت اب بیاره بهشون گفتم مث ادم رفتار کنید خنگا لاقل من نفهمم ک نازنین گریه کرد اجی تو ک میدونی من میترسم تروخدا لو نده ولی قول میدم خوبه خوب شم اگ نشدم بقران ب داداش خودم میگم گفتم باشه خو ب من چ خودتون میدونید ولی من چند روز دیگه ب پویان میگم ک چیکار کردین.پویان اومد و نسترن رفت دراز کشید رو تخت و پویان فک میکرد ک پیروزه میدون شده ک نازنین خابیده و داره مث ادم امپول میخوره ولی خبر نداشت ک دوتا دیونه جاشونو عوض کردن(نسترن زیادنمیترسه از امپول ولی من و نازنین ب مامان کشیدیم ک هنوزم میترسه (خب چ کنیم ترس از امپول تو خونمون هستش و خوده مامان کولی بازی در میاره فقط دیدن داره ها در حدی ک از حال میره ویا هزیون میگه) پویان امپولا اماده کرداومد بالاسر نسترن وایساد ک از شانس بد این دوتا در باز شد و مامان اومد تو نازنین زود رفت بیرون ک تابلو نشه نسترن هم سرشو کرد تو موتکا😐😐😐😐مامان عصبی اومد تعجبم کرد ک انقد نازنین خانوم شده کمثل ادم میره میخابه؟ مامان هم ک ماشاالله چون این دوتارو میشناسه و کلا با بچه ها تو مدرسه سرو کار داره و مو رو از ماست میکشه بیرون دنبال سر نخ میگشت ب پویانم گفته بود فعلا تزریق نکن بفهمم این نازنین خانوم چجور انقدر خانوم شده؟نشست رو تخت و گفت نازنین برگرد کارت دارم.هرکار کردم نتونسم مامان متقاعد کنم و بیخیال ش یا بره بیرون نسترن برگشت و مامان با دیدن نسترن عجیب غریب عصبی شد 😡😡😡 نازنین هم از جیغ زدن مامان زودی اومد تو اتاق و جفتشون گریه کردن نازنین دراز کشید رو تخت و پویانم با دوتا امپول اومد بالاسرش حالا مامان خانومم اجازه نمیده هیشکدوممون بریم پیشش خودشم نمیره پیشش تفلی اجیم داشت از حال میرفت رنگش مث گچ شده بود پویان بهش شکلات داد خورد و اولین سوزن وارد کرد نازنین جیییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغ کشید پویان گف من ک کاری نکردم هنوز زشته بچه ک نیسی ولی کو گوش شنوا گریه کرد و پویانم تزریق انجام داد و کشید بیرون دومی رو تزریق کرد همون طرف و نازنین گریه میکرد از ته دل منم ک ابر بهار بودنم گل کرده بود نسترن رفت پیشش باهاش حرف میزدو پویان کشید بیرون و ی فشار کوچولو داد جاشو .ک نسترن داد زد داداش بسه دیگه داغونش کردی(ین دوتا خیلی بهم وابسته هستن از این دو قلو های همسان ک حتی ی ساعت پیش همنباشن دیونه میسن
مامان تو مدرسه کلاس این دوتا رو از هم جدا کرده بود تا یک هفته اینا همرو دیونه کرده بودن از بس اجازه میگرفتن و میرفتن بیرون تا باهم حرف بزنن و برای همینم نسترن مثل نازنین داشت اذیت میشد)پویانم جفتشونو بوس کرد و رفت دستاشو بشوره تو سرویس ک دیدم صدام زد رفتم تو راهرو دیدم اوه مامان خانم گچ نشسته رو پله ها براش اب قند اوردیم خورد و ... فشارش افتاده بود (اخه امپول ک میبینه وحشت میکنه و فشارش میوفته از حال میره🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣)پویان هرکار کرد تقویتی بزنه قبول نکرد و گفت خوبم و سرم هم نمیخام و تا شب ک بابااومد و مامان ی تقویتی کوشولو خورد ولی از از حال رفت و بعدم هزیون گویی هاش شروع شد و یهو داد زد باد بان ها را بکشید😁😁😁😁😅😅😅😅😅😅)ماها ک پاچیده بودیم از خنده ولی بابا گفت ب خودتون بخندید بی ادبا خانومه من ناز داره و داره واس من ناز میکنه این جا بود ک فیلم هندی شرو شد و ترجیح دادیم صحنه رو ترک کنیم و رفتیم تو اتاقامون و بعدبرای شام اومدیم بیرون ک دیدیم مامان میگ شتر دیدین ندیدین ها کسی از فامیل بفهمه میکشمتون😡😡😡😡😡😡😡ولی مگ میشه این سوتی های جذاب رو ب دایی ها و خاله ها نگیم خلاصه مامان کلی زهر چشم ازمون گرفت ک نگیم ولی اخرم تحمل نکردیم و گفتیم و نازنین تفلی هم فرداش ی امپول دیگه خورد و خوب شدش ولی بچه ی سرتقمون دیگ قرص و شربت نخورد. اینم خاطره ی عجوج و مجوج

 


پ. ن1=روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن‌ و سال توئه فکر می‌کنه همیشه براش پیش می‌یاد... باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالِت با چیز دیگه‌ای خوب نمی‌شه...

عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه...


پ.ن2=انقدر رو شخصیتتون کار کنید که به جایی برسید که هرکی باهاتون حرف زد حداقل یک دقیقه بره تو خودش و راجبتون فک کنه ...

 


پ ن3=ما چ شاد باشیم چ ناراحت زندگی روال عادی خودشو طی میکنه و میگذره بیاید بخاطر چیزایی ک ارزششون نداره خودمونو اذیت نکنیم

 

پ.ن4=ممنونم از تمام دوستانی ک برای خاطراتم نظر میدن خیلی دوستون دارم خوشحالم میشم ک نظر میدین

پ ن5=میشه از شخصیت من هر برداشتی کردین برام نظر بدین هم از اقایون خاهش میکنم هم از خانوم های گل این وب ممنون میشم

خاطره هدیه خدا جون

خاطره هدیه خدا

سلاااااام😗😗😗😗😍😘خوبید؟؟؟خوشید؟؟؟روزگار بر وفق مراده؟؟؟!!!مطمئنم که همینطوره😎😎😊میدونم دلتون برام خیلی تنگ شده بود😂😂😘خو منم همینطور😗الهی شکر امتحاناتم تموم شد😎البته که سال آخری بود که تو این مدرسه بودم واقعا مدرسه فوق العاده ای بود دیشب که رفته بودیم برای افطاری و خداحافظی تا سحر کلی یاد خاطره های دوتاییمون با دوستم افتادم !یاد سه تادوستام که معرف حضورتون هستن(عطیه،نرگس، هانیه‌) خیلی خوب بود !!!هعععیییی😔😔😔بچه ها یه سوال متوسطه دوره دوم مثل دوره اوله؟؟؟؟؟🤔🤔خوب به جای این ۴ ماهی که نبودم صحبت کردم دیگ😂😂😎🤗😊
خاطره:خب من کلا خیلی استرس دارم یه خصوص به خصوص به خصوص(به ،به خصوص ها توجه داشته باشیدا😂😂)روی درسم خیلی مهمه که بیست و پنج صدم کم و زیاد بشه😁😁وبه خاطر این عادت بدم خیلی مورد الطاف زیبای خانواده قرار گرفتم😁😁😂😂😂😎😎بخاطر همین هم از اسفند ماه بود که سمت چپ قفسه سینم یکم درد میگرفت(مدیونید فک کنید یکم زیاد بودا😂😂😎😊)میگفتم شاید بخاطر کم خوابی و چیزی نخوردنو اینا باشه اما بعضی مواقع خیلی اذیت میشدم!کلکسیون من شامل سرگیجه و سیاهی رفتن چشمام و خواب رفتن دست و پاهام (که هنوز هم هستند😂😎😊)میشد!!بعد عید شد و حجم امتحانات هم که لهمون کرده بود 😣آزمون تموم میشد استرس نتایج 😑و گذشت تاشد بیست و ششم فروردین چون واقعا این مشکلات داشت اذیتم میکرد،البته اینم ب،م که مامانم تمام رفتارهامو زیر نظر داشت و بی تفاوت نبود😎😘آخر یه شب که داشتم میرفتم بخوابم خیلی بدجوردستم وسمت چپ قفسه سینم درد گرفت و رفتم یکم آب خوردم اما تغییری نکرد یکم دیگ آب خوردم....بازم نه...یکم دیگه....نه😂😎😑با وجود خوردن این همه آی راهی یه جایی شوم و برگشتم😂😂اما بازم بهتر که بدترم شده بود😐رفتم اتاق مامان باباعو گفتم سلام😂😁_سلام به روی ماهت مامانجان چیزی شده😂😎؟؟!_چیزه یه چیزی بگم به عرفان نمیگی؟؟!!!(یه درصد فکرشو بکن به عرفان نگه😂😑خب حالم خوب نبوده جک گفتم😂😂😂)_چی شده بگو ببینم!!_ما...مااااا..ن_بله عطیه بگو دیگ.._چیزه اینجام یکم درد میکنه و دست چپم هم همینطوروهمرو گفتم!مامان فقط نگام میکرد😂😂😐_خب دیگ نبود بگو راحت باش😂😂😂_نه دیگ چیزی نیست تا درودی دیگر بدرود😂😂✋_شب بخیر😂😎رفتم خوابیدم و صبح بیدار شدم نمازمو خوندم و لباسامو پوشیدم داشتم کیفمو حاضر میکردم که یهو همون سمت اونقدر درد گرفت که نفسم رفت خیلی بد بود و از خدا خواستم که سریع دردم برطرف شه😢 خوب شدولی بیحال شدم یکم😩 چادرمو سرم کردمو کولمو به زوری انداختم روی دوشم خیلی سنگین بود واقعا تحمل وزنشو نداشتم😣به جای صبحونه هم یک دهم ادامس رو کندم و گذاشتم گوشه لپم بعد اینکه مزش تو کل دهنم پخش شد بعد شروع کردم به جویدن😂😂😂خو چیکار کنم مزه میده😂😂😎مامان بابا هم خیییییلللیی سعی کردند که عادت صبحونه نخوردنمو ترک بدن اما نشد که نشد😁😁😂مامان هم از آماده کردن صبحانه کلا استعفا داده و بابا هم که سرکار میخوره😁😎رفتم سوار سرویس شدم و رفتیم 🚕رسیدیم مدرسه از سرکوچه تا دم در به یه جون کندنی خودمو رسوندم به توی حیاط😥به عطیه اینا سلام کردم و نشستم نفس نفس میزدم قمقمه رو در اوردم یکم آب خوردم و پاشدم چادرمو دراوردم و تا کردم گداشتم تو کیسم!نرگس:عطیه چی شده چرا رنگت پریده!؟بعد یهو با حالت عصبانی با اخم گفت تو که دوباره آدامس تو دهنته صبحونه هم که قطعا نخوردی نه؟؟!!اها اونروزی که زخم معده گرفتی و معدت ناراحت شد تعجب نکنیا😡😡😠😠(کلا نرگس رو این موضوع که من به جای صبحونه آدامس میخورم خیلی حساسه و خیلی بد برخورد میکنه در این رابطه با من😑😕اخه اصلا اعتقادی ندارم تو فصل مدارس صبحونه بخورم عوضش به وقت خوابم اصافه میشه😂بد میگم😎😂؟)ترجیح دادم به آسمون خیره شم🤔😂یهو دیدم(کلا دوستایه من یهویی کار میکنن😂😂) عطیه میگه عطیه دستت چرا اینجوریه🤤چرا کبوده جایی خورده؟؟!!😐خودم یه نگا کردم تعجب کردم چرا اینجوری شده😦_چیزه...چیزی نیست و موضوع رو پیچوندم😁😁😂😎خب چیکار میکردم😎😁زنگ اول ورزش داشتیمو رفتیم باشگاه بعد گرم کردن نوبت گروه پنج نفره ماشد که عطیه اینا با من نبودن چون هنو اماده نبودن!۱..۲و سه باید ۹ دور ،دور زمین والیبال میدوییدیم😥😥از گروه پنج نفرمون فقط من موندمهمه دوره ۳ یا ۴ خسته شدن رفتن ولی من نه! نمره ترمم بودا اونم ۱۶ نمره😲😧😦منم عین این فیلما که میذارن رو اسلوموشن ،دست و پام کش میومد😂😂بخدا خودم حس میکردم😂فقط وقتی از خط پایان رد شدم افتادم رو زمین😧😥دراز شدم و سرم به شدت گیج میرفت و چشمام هم سیاهی😫خیلی بد بود تمام تنم ضعف کرده بود صبحونه هم که مخورده بودم😑واویلا لیلی😂که یکی از بچه ها اومد بدنمو ماساژ داد از جمله پاهامو دستامو 😂😎😎😗😗ولی خدایی از همینجا دمت گرم رفیق😚🤗بالاخره رفتیم تو سرویس مدرسه و همه له له بودیم😥تا رسیدیم مدرسه منم تو سرویس یه لقمه پنیر و عسل گرفته بودم برا خودم اونو خوردم😊خیلی بهم چسبید جاتون خالی😂😎حالمم یکم بهتر کرد واقعا🤗ولی درد قفسه سینمو دستم دوباره شروع شده بود و واقعا خیلی بد بود هرچی میخواستم نفس عمیق بکشم نمیشد😢همونجوری با چادر دم در کلاس ریاضی نشستم و دستمو گذاشتم رو قلبم!عطیه اینا اومدن پیشمو نگرانم بودن😮هی میگفتن اخه توکه میدونستی نباید بدویی چرادوییدی😡(من از کجا میدونستم😂؟؟)نرگس:بیا یکم آب بخور تا بیام!😡_نرگس تروخدا کجا میری پیش خانم...(معاونمون که خیلی زخم زبون میزنه و غیر عادیه و هممون حالمون ازش بهم میخوره جز یه نفر خودشیرین تو مدرسه😬)_تو اون آبو بخور!خوردمو نرگس اومد و گفتم چیشد چیکار کردی؟؟؟_هیچی گفتم زنگ بزنه مامانت😐😒منم خیلی عصبانی شدم_برا چی گفتی زنگ بزنه ؟هان ؟تو مگه نمیدونی وضع مامان منو؟(مامان بنده به دلیل تصادفی که پارسال دم عید داشتن پنج ساعت تو اتاق عمل بودنو دوتا استخوان های ساق پاشون شکست و الان هم یه عالمه پلاتین و پیچ و مهره تو پاشونه و نمیتونه زیاد تند حرکت بکنه نه اینکه نتونه ها نه ولی بعدا خیلی پاشون درد میگیره و باد میکنه!منم نمیخواستم مامانم حول کنه و به خاطر من خودشو اذیت کنه میترسیدم یه وقت بخوره زمین یا هزار جور فکر دیگ!!!!‌)خیلی ریلکس گفت حالتو ببین رنگ به رونداری اینم وضع دستته نگا تروخدا کبود شده عطیه انقدر استرس درسو داری اخرش که چی هااان؟؟!!همش ۲۰!چیشد حالا؟؟!! خوبه این وضعیتو باید تحمل کنی؟؟!!!ماهم میخونیم و نگرانیم ولی نه به اندازه تو...و خیلی حرفای دیگ که خدایی راست میگفت!رفتیم سر کلاس ریاضی که من هنوز چادرم سرم بود!کتاب و دفترامو دراوردم و تازه کلاس شروع شده بود که خانم....(معاون خوش اخلاقمون که گفتم😂😂)در زدن واز معلمم اجازمو گرفتن و یه چشم غره هم به من رفتن(خدا همه مریضارو شفا بده واقعا!بده؟نه نده بذار یکم بخندیم😂😂مخصوصا معاونمونو😂😂)منم بزوری دوباره وسایلامو جمع کردم و به زوررری کشون کشون بردم تا دفتر😥مامانم رو صندلی نشسته بود!😍_سلام،نفس نفس میزدم یه قدم راهو😒_سلام عزیزم ،چیشدی مامانجان قربونت برم!😍؟😦تا اومدم حرف بزنم معاونمون شروع کرد:نه چیزه خاصی نیست به خاطر ورزش نکردنه،دو قدم دوییدن که این حرفارو نداره همه دوییدن،خب خانم...(مامانمو به فامیلی من صدا کرد)شما که میدونید اینطوریه قرصشو بذرپارید تو کیفش(اولا که قرص نداشتم،بعدم مگه بچه کوچولوعم که مامانم وسایلامو بذاره)و چرت و پرتای اضافی😒😤😤واقعا حرفاش عصبی ترم میکرد از دفتر اومدم بیرون!هیچیم نمی تونستم بگم چونسریع کسر انضباط😑منظورم از حرف جواب دادن نیستا اصلا من غلط کنم جواب بزرگترمو بدم ولی حتی نمیذاشت دلیلشو بگم و این عصبی ترم میکرد😤😤رو صندلی دم دفتر نشستم که صدای مامان اومد که با لحن ارومی گفت:خانم...اخه نمیدونسته که اینجوری میشه اتفاقی شده وگرنه بچه بی فکری نیست و البته خودِ من!!خودمنم میدونم از درسش عقب میفته ولی فقط این زنگه و مطمین باشید که جبران میکنه!اگرم میبینید اینجوریه وضعیتش بخاطر حساسیت زیادش روی درسشه!(مامانم اصلا هیچوقت با عصبانیت صخبت نمیکنه و بیشتر سعی میکنه طرف مقابلو اروم کنه😍😘)_بله منم نمیگم بی فکره ولی حساسیت رو درسشم وظیفشه ...😒ینی میخواستم بگیرم خودم از وسط دو نصف کنم!!!😡_مامانجان بیزحمت میای بریم من حالم خوب نیست!معاونمون:مثل اینکه برای خونه رفتن خیلی عجله داریااا!!!!و حتما گواهی فراموش نشه!!!!( انگار من دوساعت فیلم بازی کردم و میخوام برم تفریح کنم😒😑)مامانم هم خداحافظی کردو اومد بیرون!هر کاری کردم کولمو کیسه پارچه ایمو که توش وسایلای باشگاهم بود نداد بیارمو رفتیم بیرون و سوار آژانس شدیم!_مامان جان قربونت برم برا چی با این دیوونه انقدر با لطافت حرف زدی!؟_گفتمکه بهت هرکی بد باهات رفتار کرد تو باید جوری رفتار کنی که از کارش پشیمون شه خودتم که میدونی منظوری نداره و کلا اخلاقش اینطوریه اگه منم میخواستم همونطوری باهاش حرف میزدم عین اون میشدم!!!خدایی مامانم باید روانشناس میشد اخه فقط اینا نیست که...رسیدیم خونه و منم از فرصت استفاده کردم 😂😎و گفتم مامان..._جانم!😘_یه چی بگم..😶_بگو عزیزم!_چیزه....کالباس میخری لطفا!؟😘😘😘(من عاشق کالباس و سس سفید کم چرب و نون هستم 😍😍و مامان با این علاقه من بشدت مخالفه اما اونروز دلش سوختو خرید😍😍😍😍😙😙😙)رفتیم لباسامو دراوردمو نشستم به خوردن😍😘جاتون خالی!😍وای دلم خواست😍😢هیچی دیگ ساعت ۱۱ هم رفتم رو تختم و خوابیدم دیدم یکی میگ عطیه عطیه ....الو کسی خونه نیست😂😂...مامان من که بهت گفتم این قطبی بیدار نمیشه دقیقا ۴۵ دقیقست دارم صداش میکنم خوابم گرفت😂که فهمیدم عرفانه😎_اه چیه خوابم میاد بابا مگه چنده فوق فوقش دوازدهه!پقی زد زیر خنده و گفت اره اره تو راست میگی فقط دوازده پِلاس سه😂😂من😲چیییییی؟؟؟؟عرفان😂😂😂😂والا راست میگم تو یه ساعت بخوابی من به خدا میگم گاوم کنه از محالاته بخدا😂😂😂پاشدم نشستم_موهارووووووو😂😂من😒منم دست کردم تو موهاش و بهمشون ریختم😁😁😂خوچیکار کنم تا اون باشه به موهام نخنده مدلش فره بعد خواب دیگ فرتر میشه و شونه کردن هم نگم بهتره بخدا😁😭بعد اینکه به کمک عرفان موهامو شونه کردم البته اون فقط نظاره گر بود و میخندید😒من گریم گرفته بود😭😥خوشمم نمیاد نرم کننده بزنم به موهام😑_موهاتون شونه شد احتمالا😂؟_زهرمار بله!_پس بیا بگو ببینم چیشدی امروز!😎_امروووووووووزززززززززز؟؟؟؟؟؟؟؟؟😲😲😲هیچی نشده بود برادر کم خوابیدی نه!؟یا زیادی خوابیدی خواب دیدی؟😂_هارهارهار خندیدم😒نه بی شوخی بگو ببنینم!؟_اقای محترم مگه من با شما شوخی دارم از قدو هیکلت خجالت بکش!😂(تیکه کلاممه😂)_مگه چشه!خیلیم عالیه😂😂منم همینطور که از پله هامیومدم پایین داشتم تمرین سوت دوانگشتی میکردم البته سوت که نمیشه اسمشو گذاشت😂😂تف تف میکردم بیشتر😂_کشتی خودتو بخدا بیا....یه سوت زد گوشمکر شدم والا!🤤بدو بدو از پله ها دوییدم بالا گفتم چجوری میزنی😂🤔🤔؟؟؟؟؟؟؟_کاری نداره که دوتا انگشتاتو قلاب میکنی میذاری پشت زبونت!انقدر تمرین کردم تا شد😂😍هوووورااااا شد 😘🤗عرفان شد عرفان هوووورررااااا🤗🤗🤗😃😃_خب باشه افرین باریکلا!😂😂_مامااااااااان تونستم ااخجون😎😎😀😀😀_اولا که سلام مامانجان😂😂بعدم افرین!دوما عرفان چرا بهش یاد دادی اومدی دیدی کم شنوا شدم تقصیر خواهرته ها😂😂😊😊رفتم نهار خوردمو رفتم دوباره بالا!دیدم عرفان نشسته رو تختم یه کتابم دستشه همینطوری که گوجه سبز میخوردم گفتم عه این کتابه تموم شده ببرش عین چشمام مراقبش بودمااا😊دیدم رفت تو خودش!😔چی شدی عرفان!؟دلت براش تنگ شده!؟خوب منم همینطور باورت میشه هروقت به عکسش نگا میکنم اشکم در میادودلم آشوب میشه!!😔بغضمو خوردمو دستمو انداختم دورش _داداش خوشگلم مطمئن باش جاش تو بهشته!!😊_عطیه دوست دارم یه بار دیگ ببینمش😔(این کتابو بابا بزرگم،بابای بابام،که حدود ۵ سال پیش فوت کردن دادن به عرفان که که عرفان این کتاب از چشاش براش با ارزش تره و بیشتر دوسش داره ولی یه مدت ازش گرفته بودم ازش بخونمش اونم بزور راضیش کردم واقعا بابابزرگم نورانی بودوخیلی دوسش داشتیم!خدا بیامرزدت باباجون!)که مامان اومد تو اتاق و گفت چیشده؟و فهمید که چیشده و فضارو عوض کرد!_عرفان ببین این وروجک چشه!!عطیه حقا که داداش توعه اومد دید خوابی گرفت خودشم خوابید!که عرفان خودشو جمع و جور کرد معمولا زیاد ناراحتیشو ابراز نمیکنه ولی این موضوع فرق میکنه!_اره راستی بیا معاینت کنم ببینم!😎پاشدم از جام ورفتم پشت مامانم گفتم مامان من از عمودکتر میترسم!😂وعرفان گفت بیا عموجون قول میدم نخورمت نه اینکه من ادم خوارم😂😂_از کجا معلوم 😂😂😁_عطیه بیا اذیت نکن!_به یه شرط!😎_چی؟_اول به من از اون بشکناکه خیلی صداداره یاد بدی😂😂😂بعدم بذاری موهاتو ببافم و یه عکس بگیرم😂😉باشه؟؟؟_اولیروهستم اما دومی نه!_پس منم نمیذارم!😎مامانم گفت عرفان بذار دیگ من ضمانت میکنم جایی پخش نکنه😂(سابقه دارم خبر دارید که!😎😂)_مامان فقط بخاطر شماها!باشه تو فقط بیا!😂رفتم و مامانمم رفت بیرون!کامل که معاینه شدم،یکمجدی شد و گفت از کی درد داری؟😎_نِمدونم😕_😒_واچرا اینجوری نگام میکنی؟!😮خوب نمیدونم دیگه میخوای از خودش بپرسم؟؟😁خاله جون چند وقته دردداری؟😂والا انگار من تو تقویم علامت میزنم!😂_یه نفس بکش!😎شباتروخدا توآب نمک نخواب😂😎پاشو پاشو لباس بپوش!_مگه مسابقست😂من اصلا نمیام کجا بیام!_پایین منتظرتم وگرنه خودت میدونی چیکار میکنماااا!😎_من گفتم نمیام؟؟؟🤤نه من یادم نمیاد که گفته باشم گفتم برو پایین نماز بخونم حاضرشم😂😂😁بعد که رفت داشتم اداشودرمیاوردم😂😁که یهو اومدتوعومنو دید🤤_خدایا بقیروول کن آبجیم حالش بدتره!؟😂بالشتمو پرت کردم طرفش گفتم بیرووووووون 😡_خدایا نگران مامانمم خواهشا اینوخوبش کن😂😂و دویید پایین!😂نمازمو خوندمو لباسامو عوض کردمو چادرمم سرم کردم😊و رفتم پایین،رفتم تو آشپز خونه و رفتم درِ یخچالو باز کردمو وایساده بود و دستمم به کمرم بود_عطیه جان مامان یخچال حاجت میده؟😂تروخدا دعا کن حاجتروا شم😂😂_گگ...شش..نن..مم....ههههه😣😣که یهو چشمم افتاد به دست مامان که داشت مرغ اب پزو پرپر میکرد تو مواد سالاد الویه😍دید محو مرغه شدم یهو گفت عطیه خانم فکرشم نکنااااا😎(من عاشق مرغ اب پزیم که تو سالاد الویه میریزن😍😍و حتما هردفعه که مامان درست میکنه نصفشو من میخورم😂😂😁😁)منم گفتم نه..من🤤؟؟اصلا نمیخوام😏😉ولی مگه میشد من از اون بگذرم😂😉رفتم بیرون گفتم خدایا ببخشیدا مصلحتیه😁اروم گفتم عرفان مامان کارت داره😎😉اومد تو آشپزخونه و گفت جونم مامان😎حالا وقتشه منم یه تیکه مرغ نسبتا بزرگ برداشتمو دوییدم بیرون😂😂😎😎😁😁_عطیه مگه دستم بهت نرسه وروجک😙😙😂😂_عرفان من دم درماااا😎رسیدیم بیمارستانو منم قلبم تو دهنم میزد😥رسیدیم دم یه اتاق ورفتیم تو اقای دکتر۴۰،۵۰ ساله ای بودنو با عرفان سلام و علیک گرمی کردنو به احتراممون بلندشدن،خجالت کشیدم😶😑نشستیمو ازاونجایی که دید من حرفی نمیزنم خودش شروع کرد😁اقای دکتر هم منو معاینه کردنو ضربانمو چک کردن و گفتن رو تخت دراز بکشم!چادرمو دادم عرفان و رفتم رو تخت اونجا هم قلبمو چک کردنو گفتن چرا انقدر تند میزنه چیز ترسناکی میبینی یا من ترسناکم؟😎عکس العملم فقط یه لبخند سرد بود😑پاشدم کفشامو پوشیدم و چادرمم از عرفان گرفتمونشستم😊بعد انجام کلی کار (بخوام بگم خیلی طولانی میشه واقعا😁)اقای دکترعزیز تشخیص اسپاسم دادن که به دلیل استرس خییییییییییییلللللللللللیییییییی شدیده😭گفتن که اگه زیادی استرس داشته باشم ناراحتی قلبی پیدامیکنم😕😔ولی کلا من نمیتونم استرسمو کنترل کنم😔وای وای وقتیم که امتحان دارم از استرس معده درد میگیرم😣خلاصه سرتونو دردنیارم اقای دکتر یه سری دارو نوشتنو گفتن حتماحتما هروقت درد داشتی مصرف کن!!و تشکر کردیمو اومدیم بیرون!😥_عرفاااان_بله_یه چی بگم!_بفرمایید،سروپا گوشم😎_میگم آمپولم داده؟😞_نمیدونم😊_ینی نمیتونی ببینی؟😒_الان میرسیم دارو خونه میبینی دیگ چه عجله ای داری؟😂_هارهار خندیدم😑_خدایا خودت خشمشو فروکش کن الان میزنه منو له و لورده میکنه😂😂یه مشت نثارش کردم😂😁😊نشستم تابره داروهارو بگیره بیاد!تو ماشینم نایلکس رو گذاشت صندلی عقب تازشم رنگی بود😞😡_الان دردداری؟_اره!جلوی یه سوپر نگه داشت و رفت یه آب معدنی خریدو از نایلکس یه ورق قرص اورد و گفت بفرمایید خانم خانما یدونه بخور!قرص پراپرانول ۱۰بود،میشه دوتا بخورم!(نفسم بالا نمیومد!)_مگه خیلی دردداری؟_یذره اره!😓_نه یدونه بخور الان میرسیم خونه بعد میگم چیکار کنی!_باش.رسیدیمو سریع رفتم بالاو لباسامو دراوردم عرفانم بعد توضیحات به مامان اومد در زدواومد تودستام میلرزیدو سرم گیج میرفت اصلا حالم خوب نبود😩دیدم صدای شکستن شیشه میاد بزور چشمامو باز کردم دیدم عرفان داره آمپول آماده میکنه!🤤🤤😨😨پاشدم بزور نشستم که بدجور سرم گیج رفت😩_ من نمیزنما،خواهش میکنم😭😭_عطیه بخواب ببین حالت خوب نیس عزیزم!😊گریم دراومد !فکر کنم به مامانم گفته بود نیاد وگرنه حتما باصدای من میومد!!بزور عرفان منو برگردوندو منو اماده کرد😢😭وپنبه کشید!_نه نه خواهش میکنم😢_خب که میخوای موهای منو ببافی اره😂😎مگه من موهام بلنده به هرکی بگی فکر میونه من گیسو کمندم😂😂😂یهو پام تیر بدی کشید😢_اااااایییییییییییی پام خواهش میکنم😭_تموم شد تموم!وجاش پنبه گذاشت.دیدم دوباره پنبه کشید گفت حالا یه نفس عمیق بکش..._ای ای ای ایخواهش میکنم عرفان نه دیگ نه😭_هیس اروم باش خواهری!و دوباره پام خیس شد خیلی دردم اومده بود!_ااااااایییییییییی پااااااامممممم_تمومه تموم بشمارسه تمومه ۱،۲،...اها تموم شد!داشتم برمیگشتم که عرفان منو باحوصله برگردوندو گفت عزیزم تو که نمیذاری بهت سرم بزنم پس بذار اینو بهت بزنم خب؟و زد!_😭😭😭😭ااااااااااااخخخخخخخخخخخ وایییییییس😭فکر میکنم تقویتی بود😕چون بدنم ضعف کرده بود انقدر دردم اومد!_بیا تموم شد نگا تروخداچشماشو قرمز شده و پیشونیمو بوسید کنارم دراز کشیدمنم کم کم خوابم برد از بس گریه کرده بودم چشمام میسوخت😩دیدم یکی میگه عطیه...عطیه خوشگله...چشمام رو باز کردم دیدم ترلانه😍😘🤗نشستم گفتم سلام..._سلام به روی ماهت😘پاشو بریم پایین شام بخوریم😊_باش تو برومنم میام!رفت و منم بعد۵مین رفتم پایین که بعد سلام اول خودتم تو بغل بابا شوتیدم😘😍😁و بعدم که نوبت به شام رسید😋🤗یکم قورمه سبزی خوردم ویکم فسنجون😍یکم سالاد الویه😂😁😁جاتون خالی😁😎بعد شام رومبل عرفان بین منو ترلان نشسته بود😒اروم گفت هر موقع درد داشتی قرصتو میخوری اگه خفیف بود!ولی اگه شدیدبود به مامان میگی،میدونه چیکار کنه!_توبهش گفتی چیکار کنه؟😎_بله با اجازه شما!😊_Ok!عرفانینا هم رفتنو منمرفتم بخوابم دوباره😂😂خرس کی بودم من؟😂خوب اخه دیگ ساعت یازده بودوفرداش مدرسه داشتم😊پایان💐
پ.ن۱:دوستای قشنگم ممنونم که وقت گذاشتیدو خاطرمو خوندید😘😘😘به جای این چندوقت که خاطره نذاشته بودم!😊
پ.ن۲:بعد اون ماجرا عرفان منو سپرد به دایی محسن برای راضی کردنم که برم آزمایش بدم😢ولی بنده مگه راضی میشم😏فعلا که موفق نشده😁😂😎اقا دیدم همه میگن گفتم منم بگم😂😂نظرتون درباره ی من چیه؟🤔🤔اگه بخواید به خاطرم نمره بدید از۲۰ چند میدید؟😎بچه ها دعا کنید،فردا کارنامه میدن ینی چهارشنبه!😢😓و منم خیلی استرس دارم😣ودعا کنید که نمونه یا تیزهوشان هم قبول شم،چون خیلی زحمت کشیدم!کنکوریا برام دعا کنید که براتون دعا میکنم😂😎🤗انگار گروکشیه😂خداوند روح شیدهجونم قرین رحمت کنه🙏
پ.ن۳:خدایا!به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،ایمان بی ریا،مناجات بی غرور،عشق بی هوس،دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن🙏
خداوندا!به من زیستنی عطا کن کخ در لحظه مرگ،بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
خداوندا!به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ماایمان و به خفتگان مابیداری و به بیداران مااراده و به مسلمانان ماقرآن،به فرقه های ماوحدت،به مردم ماخودآگاهی و عزت ببخش.🙏آمین! 《دکتر علی شریعتی》

پ.ن :پیش از هرچیز برایت آرزومندم که به خوبی هاعشق بورزی و نیکان و نیکویی هانیز به تو روی بیاورند.
آرزو دارم دوستانی داشته باشی،برخی نادوست و برخی دوست دار که دست کم،یکی در جمعشان مورد اعتمادت باشد.چون زندگی بدین گونه است،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،نه کم ونهزیاد،درست به اندازه،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،که دست کم یکی از آنها اعتراضش،به حق باشد،تا زیاده به خود غره نشوی.
همچنین،برایت آرزومندم صبور باشی نه بل کسانی که اشتباهات کوچک میکنند که این کار ساده ای است،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ میکنند.امیدوارم به پرنده ای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی وقای که آواز سحرگاهی اش را سر میدهد.چرا که از این راه احساسی زیبا خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی،هر چند خرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی تا دریتبی چقدر زندگی در یک درخت جریان دارد. آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی، آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:این دارایی من است.فقط برای اینکه اشکار شود کدامتان ارباب دیگری است! آری،پول ارباب بدی است ؛ اما خدمتگزار خوبی است. و در پایان برایت ای مهربان، آرزومندم همواره دوستی خوب و یکدل داشته باشی تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی، با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید.🙏💐 ویکتور هوگو
اقوام روزگار به اخلاق زنده اند قومی که گشت فاقد اخلاق مردنیست .....محمدتقی بهار.....

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

سلآم بر عزیزای دل 😇 
من خوبم 
حــال شما چطوره؟
بچه ها ، مامان ، بابا ، خاله و دایی ، عمه و عمو همه خوبن؟ 
خب خوداروشکر
حال دلتون چطوره؟ 
عالی ؟ شاد ؟ ناراحت ؟ غمگین ؟ گریون ؟ ذوق زده؟ 
جاان؟ عالی؟🙆 خب پس خوداروشکر😅خـــآطره : یه شب از بیمارستان شیفتم تموم شده بود و منتظر بودم پویا بیاد دنبالم بریم 💁 وسایلامو جمع و جور کردم و با انرژی و نیش باز که نشعت میگرفت از تموم شدن شیفتم راه افتادم توی راهرو و پیش به سوی خونه 😅 و اومدم از بیمارستان بیرون یکم روی صندلی های توی حیاط نشستم و منتظر موندم که یه ده دیقه ای گذشت پویا زنگ زد رو گوشیم برداشتم :ومدم اومدم 👐 میخاستم قطع کنم که دیدم هنوز یه صدایی از تو گوشی داره میااد ، موبایلو به گوشم نزدیک کردم : هاا چیه؟ پویا : هیچی بی تربیت میخاستم بگم خداحافظی نکردی💁من : لابد وقتی اومدم سوار ماشین شدم هم باید سلام کنم نه؟😐 پویا : اره پس چی ؟ مگه تو جامعه نیستی تو ؟!!!سلام سلامتی میاره👮 من : برو بابا😂 بیام دم در؟ پویا : نه ، بیا در دم😐 اره بیا دیگه منو سه ساعته منتظر گذاشتی بدو😐 من : اوکی ، قطع کردم اومدم بیرون و از نگهبان خداحافظی کردم رفتم سمت ماشین سوار شدم : سلاااام و درود 😘 پویا : ســلام خوبی؟ خوش گذشت شیفت؟😦 من : نه ، همش بی خوابی😥 پویا : آخــی بمیرم😂 ادامه ندادم ، کیفموگذاشتم صندلی عقب پویا ماشینو روشن کرد و راه افتادیم . یکم توی شهر دور دور کردیم باهم ، جناب صدای اهنگو بلند کرده بود و باهاش میخوند رسیدیم به میدون وسط شهر که پویا هفت هشت بار دور میدونه چرخید 😐 یکم نگاش کردم : چرا اینقدر میچرخی دور میدون؟ پویا : عزیزم اشتباه میکنی میدون داره دور ما میچرخه💁 بازم چیزی نگفتم ،گفتم بزار بچرخه😂😂 خلاصه رفت سمت مسیر خونه و رسیدیم خونه ⛪ پویا پیاده شد ، از صندلی عقب کیفمو برداشتم و درو باز کردم و یه فشار کم به کمرم اوردم و میخاستم پیاده شم که بدجورر کمرم گرفت اصلا نتونستم بلند شم سریع برگشتم نشستم😫 دوباره تلاش کردم پاشم ایندفعه کمرم یه صدا داد و دردش بیشتر شد😧 تا یکم بدنمو جا به جا میکردم بدجور درد میگرفت هرچی تلاش کردم نشداز ماشین پیاده شم ، دوباره سعی کردم کمرمو صاف نگه دارم که باز تت یکم صاف شدم یه درد بدی پیچید تو کمر و سریع خم شدم😖 نمیتونستم تکون بخورم نفهمیدم چم شد 😥 پویا داشت دنبال کلید در میگشت که در حیاطو باز کنه چشمش افتاد به من که هنوز توی ماشین بودم پیاده نشده بودم🙍 دستشو برام تکون داد و گفت چرا پیاده نمیشی؟🚶 دید تکونمیخورم اومد سمت در و درو باز کرد : تو مگه ریشه زدی رو صندلی چرا پیاده نمیشی😦؟؟ من : چیزی نگفتم از درد کمرم داشتم لبمو گاز میگرفتم ترجیح دادم چیزی نگم 😑 پویا : نمیخای پیاده شی؟؟ باشه پیاده نشو بشین تا فردا صبح ، مواظب ماشین هم باش 😕 درو بست و قفل ماشینم زد و رفت تو خونه😂😂😂😂😂 خدااایا 😅 هم خندم گرفته بود ازکار پویا و هم نمیتونستم حتی یه میلی متر خودمو جا به جا کنم 😩 داشتم تلاش میکردم کمرمو صاف کنم که هرچی بیشتر بهش فشار میاورم باز بدتر و بدتر میشد😭😭 یه ده دیقه ای گذشته بود که باز پویا اومد از خونه بیرون و اومد سمت ماشین و قفل ماشینو باز کرد💁 با دستش زد رو شیشه ی ماشین گفت : عامو چرا چسبیدی به ماشین تو ؟ درو باز کردمن : وااای پویا کمرم گرفته اصلا نمیتونم تکونش بدم بدجور درد میکنه😭😭😭😭 هرچی بیشتر جا به جا میشم بیشتر درد میکنه😭 اصلا نمیتونم پیاده شم 😣 پویا : خو میمیری از اول همینو بگی؟ دستت بده به من اروم پاتو بزار رو زمین و بلند شو . همی کارو کردم تا میخاستم بلند شم یهو تا بلند شدم بدجورر کمرم درد گرفت محکم دست پویارو فشار دادممن : وااای پویا مردممم واااای کمرم😭😭😭😫 پویا : خوبیی؟؟ اروم اروم بیا به کمرت زیاد فشار نیار . پویا درو بست ماشینو قفل کرد . اروم اروم اومدم سمت در خونه و کمک کرد پویا رفتیم تو💁 خیلی درد کمرم بد بود رفتم اتاقم پویا کمک کرد لباسامو عوض کردم و تکیه دادم 😭 مامان و بابا هم که خونه نبودن فک کنم اون روز رفته بودن شیراز😮 پویا رفت یه لیوان اب اورد برام داد دستم اروم ارومخوردم خیلی دردش بد شده بود اصلا نمیدونم چرا اینطوری شد 😕 خلاصه گذشت و من همچنان تکیه داده بودم و از دردم ناله میکردم پویا کمکم کرد دراز بکشم و بخوابم که اصلا نتونستم خودمو جا به جا کنم به شدت کمرم درد میکرد هرچی تلاش کردم نتونستم بخوابم😖😲 پویا : پاشو پاشو بریم دکتر از دست رفتی تو😐 چیزی نگفتم سریع کمک کرد لباسعوض کردم و دستمو گرفتم اروم اروم از خونه اومدیم بیرون 😑 وایسادم یکم پویا رفت ماشینو اورد نزدیک تر و پیاده شد کمک کرد نشیتم تو متشین به محضی که خودمو خم کردم و نشیتم تو ماشین درد بدی پیچید تو کمرم یه آییییییی خیلیبلندی گفتم و لبمو گاز گرفتم خیلی بد بود 😭😭😭 خلاصه پویا هم سوار شد ، توی مسیر همس داشتم ناله میکرد اصلا نمیتونستم کمرمو صاف نگه دارم همش خم بودم . رسیدیم بیمارستان پویا ماشینو برد توی حیاط و پیاده شد کمک کرد پیاده شدم اروم تا میخواستم صاف بشم بدجور درد میگرفت همش خم شده بودم اروم اروم راه میرفتم 😖😖 ( عین پیرزنپیرمردا بودم😂 یه ریش و موهای سفید با یه عصا کم داشتم😂 ) خلاصه رفتیم اورژانس اونجا دوتا از پرستارا منو میشناختن کمک کردن و رو یکی از تختا نشستم یعنی هرکاری میکردن نمیتونستم بخوابم😭 بدجور درد میگرفت😥 یه بیست دیقه ای منتظر موندم تا دکتر عبدی اومدن و وضعیت منو دیدن واصرار داشتن که باید بخوابم😭 منم که هرکاری میکردم حتی نمیتونستم صاف بشم چه برسه به اینکه بخوام بخوابم😭 دکتر عبدی : باشه اگه نمیتونی نخواب اومد پیرهنمو کامل داد بالا و روی ستون فنراتم رو یکم فشار داد و کمرمو یکم خم و راست کرد که تز،درد لبمو فقط گاز گرفتم بدجورررد درد میکرد روکش روی تختو گرفته بودم توی مشتم و فشارمیدادم باز با دستش گودی کمرمو محکم فشار داد اینبار دستشو از رو کمرم کنار زدم و از درد خم شدم و لبمو گاز گرفتم😭😭😭😭 دکتر عبدی : باشه خیلی خب دست نمیزنم دیگه یه دیسک کمره خفیفه ، چیزه سنگینی بلند کردی؟ جایی بوده که مدتها حالت خمیده نشسته باشی ؟ حالت نشستنت چطوریه؟ چی شد که دردت شروع شد؟ و چندتا سوال دیگه که از درد کمرم نصفه نیمه جواب دادم💁دفترچمو از پویاگرفت : براتون چندتا قرص و امپول مسکن مینویسم و چند روز استراحت ، مسکنه تا چند روز دردتونو اروم میکنه بعد از اون برید پیش یه متخصص سعی کنید زیاد کار نکنید ، چیزای سنگینم بلند نکنید ، حالت نشستنتون هم صاف باشه خمیده نشینید تا ستون فنراتت اسیب نبیه و دیسک کمرت مجدد بر نگرده اینجوری مراعات کنید خوب بشید 💁 یه نگا بهمکرد : الان چرا خمیده نشستی؟؟😂 مگه نمیگن صاف بشین😑 من : نمیشه اصلا نه میتونم بخوابم نه میتونم بشینم صاف دردش زیاد میشه😫😫😫 دکتر عبدی : باشه مسکنارو که تزریق کرده دردت کمرت میشه رگای کمرت باز میشه👐 تشکر کرد پویا و رفتن . پویا رفت داروهارو گرفت اورد داد به پرستار و دوباره من نمیتونستم بخوابم😂😂 پرستار و پویاکمک کردن حداقل به پهلو برگشتم 😭😭 پرستار داشت اماده میکرد امپولارو یکیشو دیدم روغنی بود😫😭😭😭 پویا لباسمو پایین داد و پرستار دید دارم ناله میکنم سریع حاضر کرد امپولارو و اومد نزدیک و لباسمو پایین تر داد چشامو بستم که خیسی الکلو حس کردم و بعدش یه سوزش 😑 دستمو یکم مشت کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و اییییارومی گفتم که دراورد پرستار🙏 پویا جاشو یکم ماساژ داد چشامو باز کرد و فشار مشت دستمو یکم کمتر کردم باز پرستار اومد اروم یکم با دستش منو خم کرد و تقریبا کامل برگشته بودم سمت دیگمو پنبه کشید چند بار و باز چشامو بستم و مشتمو بیشتر فشار داد فرو کرد سوزنو یه چند ثانیه گذشت بود از تزریقش که انگار یه مایع غلیظ و نسبتا داغ انگارداشت من تزریق میشدرخیلی دردش زیاد شد اصلا برام قابل حضم و تحمل نبود خیلی تلاش کردم چیزی نگم ولی نشد بدجور بود دردش حواسم به کمرم نبود که یهو یه تکون خفیف خوردم درد کمرررم بدجور شد دادم رفت هوا : اییییی کمررررم وااای درش بیار خیلی درد دارههه😭😭😭 پویاااا بگو درش بیاره ایییی😭😭 پویا سریع گرفت منو پرستار انگار شدت تزریقو زیادتر کرد منم همچنان ناله میکردم : وااایتوروخدا درش بیار ایییییی 😭😭😭😭 پویا : تموم شد تموم شد تحمل کن یکم دیگه مونده . چشامو با تمام توانم روهم فشار دادم جون نداشتم انگار فشارم افتاده بود اصلا تعادل نداشتم که پرستار کشید بیرون و پنبه رو محکم روی جای تزریق فشار داد🙌 پرستار : این امپوله روعنی بود درد بدی داره الان درد کمرتونخوب میشه بعدی دردی نداره ریلکس باش یکم تکونم نخورید ، ممنون میشم🙌😐 پویا : با تشکــر😁😂😂😂😂 پرستار خندید یکم گذشت توی هز درد کمرم بودم که باز سوزش دیگه رو حس کردم تزریقو شروع کرده بود سوزش داشت یکم این سوزشو تحمل کردم که پرستار کشید بیرون سوزنو و چند ثانیه بعد صدای پرت کردن سرنگ توی سطل روشنیدم . پویا : تمومم شد🙌 دردت اروم نشد؟؟ من : نه هنوزز کمرم درد میکنه😭👊 پویا : خوب میشه الان ، لباسمو درست کرد کمک کرد اروم اروم یکم برگشتم و باز یکم تلاش کردم دیدم باز نمیتونم صاف بشینم و درد دارم و دوباره به همون حالت خم نشستم 😭 پویا : اخه ساعت دوازده نصفه شب موقع دیسک کمر گرفتنه خب میزاشتی صبح میگرفتی برادر من😂😂😂😂 اروم خندیدم 😅 دوتا پسربچه و پدر و مادرشون اومدن سمت تختی که کنار تخت من بود و یکی از پسر بچه ها خوابید روی تخت پویا یکم نگاشون کرد برگشت سمت من : پارسا بنظرت این پسر بچه کیه؟ من : من از کجا بدونم؟!!😐 پویا : خب داداش اون یکیه دیگه😂😂😂😂😂😂 با اون حالم زدم زیر خنده : دیوانه 😂 پویا : یه بیست دیقهای گذشته بود که احساس کردم هی دردم کمتر میشه انگار رگای کمرم داشتن باز میشدن یکم صاف شدم که باز همون دردو احساس کردم ولی باز فشار اوردم به کمر یهو که یه درد کمی رو احساس کرد و کلا صاف شدم 😍 دردم اروم شده بود یکم بعد پرستار اومد : خب چیشد دکتر؟ میتونین بشینین؟ خوبین؟ دردتوناروم شد؟ من : بله بهترم😥 پویا اومد کمک کرد اروم بلند شدم از رو تخت و اومدم پایین که جای امپولا یکم درد گرفت وایسادم یکم انگار پاهام حس راه رفتن نداشتن😖 چند لحظه بعد تشکر کردیم از پرستار با کمک پویا رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم 💁 خیلی اروم نشستم توی ماشین هنوز یکم درد میکرد کمرم ولی خیلی خیلی کمتر از درد قبلم بود🙏💃خیلی اروم نشستم توی ماشین هنوز یکم درد میکرد کمرم ولی خیلی خیلی کمتر از درد قبلم بود🙏💃 راه افتادیم به سمت خونه ، صندلی ماشینو پویا خوابوند دراز کشیدم رو تا رسیدیم خونه و با کمک پویا رفتم تو اتاق و خوابیدم اروم روی تخت و پتو رو کامل پیچیدم دور خودم😂 اینبار درد امپولا اذیت میکرد 😭😭 بلاخره با چند بار اینور و اونور شدن روی تخت بلاخره از فرد خستگی و درد خوابم برد تا فردا ظهر😴پ.ن : مـــرسی دآرین همـتون 👑💙

پ.ن : 
آدم‌هایی که اگه توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشون رو با لبخند تعارف می‌کنن که غریبگی نکنی ...
آدم‌هایی که خنده رو از دنیا دریغ نمی‌کنن ، توی پیاده رو بستنی میخورن و روی جدول لی‌لی می‌کنن ...دوستی که همیشه موقع دست دادن برای خداحافظی توی اون لحظه‌ی قبل از رها کردن دست با نوک انگشت‌هاش به دست‌هات یه فشار کوچیک می‌ده ...
راننده تاکسی‌ای که حتی اگه در ماشینش رو محکم ببندی بلند می‌گه : روز خوبی داشته باشی!
آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم درچشم شون می‌شی دستپاچه رو بر نمی‌گردونن لبخند می‌زنن ... 
آدم‌هایی که حواسشون به بچه‌های خسته‌ی توی مترو هست بهشون جا میدن و گاهی بغلشون می‌کنن ...
اون‌هایی که دستی رو که برای تراکت دادن جلوشون دراز شد رد نمی‌کنن هر چی باشه با لبخند می‌گیرن ویادشون نمیره که همیشه چند متر جلوتر سطلی هست سطل هم نبود کاغذ رو می‌شه تا کرد و گذاشت توی کیف ...
دوست‌هایی که بدون مناسبت کادو می‌خرن مثلا می‌گن این شال پشت ویترین بود انگار مال تو بود ...
آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می‌خرن و با گل میرن خونه ...آدم‌های اس ‌ام ‌اس‌ های آخر شب که یادشون نمیره گاهی قبل از خواب به دوستانشون یادآوری کنن که چه عزیزند ...
آدم‌هایی که حواسشون به گربه‌هاست ، به پرنده‌ها ، درخت‌ها و موجودات دیگه هم هست ...
همین آدم‌ها با همین کارهای کوچیکشون
همین‌ها هستند که دنیا رو جای بهتری می‌کنن برای زندگی❤ ( نوشته ی کتاب از حال بد تا حال خوب).ن : سطلان محمود از طحلک پرسید : فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز میشود ؟! طحلک گفت : اِی پـدرسوخته ! سلطان محمود گفت : به من توهین میکنی؟! سر از بدنت جدا خواهم کرد . طحلک خندید و گفت : جنگ اینگونه آغاز میشود ، "کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد " ❤

پ.ن : روز خــوش✋

خاطره شهرزاد جون

خاطره شهرزاد جون

سلام شهرزاد هستم با یه خاطره جدید!!!
تابستون پارسال بود که همراه خانواده برای زیارت امام رضا به مشهد رفتیم )واقعا حال و هوای فوق العاده ای داشت نمیخوام اغراق کنم ولی یه آرامشی سراسر وجودمو گرفته بود برای ولادت رفته بودیم و خیلییییی شلوع بود و به این ضرب المثل که میگه جای سوزن انداختن نبود رسیدم)خلاصه چند روز قبل اینکه بریم مشهد به باغ عموم توی دزفول رفتیم که استخرم داشت و ما هم کلی خوش گذروندیم و کلی آب بازی کردیم چون لباس خشک نداشتم شهریار گف توی آفتاب بایستم که لباسام خشک بشه ولی چون عجله داشتیم زود برسیم کمتر از 5 دقیقه ایستادم من جلو نشستم و چون هوا گرم بود کولر رو هم روشن کردم شهریار: اااا کولر رو خاموش کن لباسات خیسن من:نههه هوا گرمه صبر خنک شم بعد خاموش کن شهریارم چیزی نگف منم کم کم خوابم برد وقتی رسیدیم شهداد بیدارم کرد من وقتی کسی از خواب بیدارم کنه خیلیییییییییی بد اخلاق میشمممم و به قول معروف پاچه میگیرم با اخم و تخم از ماشین اومدم بیرون ک شهداد گف بیا وسایلتو ببر منم جوابشو ندادم و به راهم ادامه دادم شهداد:کرم شدی به لطف خدا؟بازم چیزی نگفتم و منتظر بودم دوباره یه چیزی بگه که منفجر بشم که گف نوکر خانم هم شدیم تو دلم خداوشکر کردم که یه چیزی گف و سرش یه داد بلند کشیدم و رفتم تو اتاقم و لباسامو به زور عوض کردم و خوابیدم صبح وقتی بیدار شدم احساس سرماخوردگی میکردم ولی زیاد نبود منم بهش اهمیت ندادم صبونه خوردم و یکم تلویزیون دیدم و بعدش یکم درس خوندم وقتی درسم تموم شد تلفن خونه زنگ خورد مامان داشت با تلفن حرف میزد فهمیدم شهرامه و میخواد شهداد یه چیزی رو براش ببره بیمارستان مامان گف شهداد نیستو و شهرزاد برات میاره منم حوصلم سر رفته بود ولی از فضای بیمارستان هیچ خوشم نمیاد برای همین به مامام گفتم مامان یه نظر خواهی میکردی خو گفت برو دیگه حتما مهم بوده منم به اجبار رفتم لباس پوشیدمو و اون جعبه روباخودم بردم جعبه دسته بندی شده بود و دوس داشتم ببینم توش چیه هر چی بالا پایینش کردم نفهمیدم چیه چند دقیقه بعد آژانس اومدو رفتم سوار شدم و بعد از 10 دقیقه رسیدم و رفتم طرف در ورودی اصلا دوس نداشتم برم تو به خاطر همین به شهرام زنگ زدم من:شهرام من دم درم بیا ببرش شهرام:ینی چی دم درم بیا تو دیگه و قطع کرد😐منم با بسم ا... رفتم تو و به سمت اتاق شهرام حرکت کردم که محمد دوستش رو دیدم بهش سلام کردم ک گف اینطرفا شهرزاد خانم منم که اصلا حوصله نداشنم جوابشو بدم و دوس داشتم از این فضا خارج بشم به جعبه اشاره کردم و گفتم برای شهرامه میخوام بدمش و برم اونم گف اها اوکی خوشحال شدم دیدمت من:خداحافظ اون:خداحافظ و رسیدم به اتاق شهرام به منشی اشاره کردم میتونم برم تو گفتن چند لحظه و با شهرام حرف زد و گف بفرمایید منم: رفتم تو و سلام کردم و مثل همیشه سر تکون و داد وگف بزارش اینجا منم منتطر موندم بازش کنه شهرام:برو دیگه واسه چی ایستادی؟ من:خوب میخوام ببینم توش چیه شهرام:بهت مربوط نمیشه منم لجم گرف و بدون خدافظی رفتم بیرون و رفتم خونه گذشت و ما رفتیم مشهد و من همچنان سرماخوردگی همراهم بود و سرفه های پی در پی ام میکردم ساعت 8 شب رفتیم اینقدر با تاخیر پرواز کرد که 2 شب رسیدیم وقتی ام اونموقع شب رسیدم دیگه تا صبح نخوابیدیم و من اگه نخوابم خیلی کسل میشم ظهرش قرار بود بریم حرم و چون تابستونم بود خیلیییی بیحال تر از قبل شدم ولی خوب از دیدن حرم انرژی مضائفی گرفتم چون هتل نزدیک خونه بود پیاده میرفتیم من دست شهریار رو گرفته بودم متوجه بی حالیم شد و گف :خواهری چرا اینقد بیحالی؟ من:چون نخوابیدم شهریار:مطمئنی به خاطر اینه؟من:عاره بابا ودیگه چیزی نگفتیم ولی چون شهریار فهمیده بود یه چیزیم هست بقیه راه منو با خودش میکشوند😁وقتی رسیدیم یه راست رفتم خوابیدم وچون خوابمممم خیییییلیییی سبکه به قدری که اونموقع بین خواب و بیداری بودم به خاطر همین خیلی از خوابم لذت نبردم وقتی هم همه بیدار شدن و منم به اصطلاح بیدار شدم مامان برامون عصرونه آماده کرد و بهمون گف بیاید بخورید منم گفتم میل ندارم(من همیشه تو این
خوردنا نفر اولم ک میرم الانم گفتم میل ندارم همه تعجب کردن)گفتم :چیه خوب گرسنم نیس اونا هم دیگه چیزی نگفتن ولی شهریار ک میدونس حالم خوش نیس با اشاره بهم گفت بهتر نشدی؟ منم اشاره کردم نه اولین بار بود میگفتم حالم خوب نیس هم سردرد داشتم هم گلو درد وحشتناک با هر سرفه ای که میکردم جونم باهاش درمیومد بدن درد بدی هم داشتم دیگه بیحال بیحال افتاده بودم رو تخت یه دفعه سرفم گرفت به قدری سرفم گرفت که از چشمام همیجوری اشک میومد بابا ومامان و شهریار اومدن سمتم و مامان برام آب اورد و بابا و شهریار میگفتن آروم باش آب بخور یکم آب خوردم بهتر شدم ولی گلوم بد تر شد دیگه گریم گرفته بود بابا شهرامو صدا کرد :شهراااام بیا ببین شهرزاد چش شده زود باش من:بابا بگو امپول نده بابا باشه بابا جان صبر ک

ن معاینت کنه شهرام اومدو گف باز این مریض شد؟ بابا من حوصله نق نقاشو ندارم ببریدش درمانگاهی جایی و رفت تو اتاق بابا حرفی نزد ولی مشخص بود از دستش عصبانی شد به مامان گف بره برام لباس بیاره مامان مانتو و شال اورد و تاکسی گرفتیم بابا به راننده گف به نزدیکترین بیمارستان بره به یه بیمارستانی رسیدیم و بابا رفت نوبت بگیره منو شهریار و بابا بودیم . روی صندلی انتظار نشسته بودیم به شهریار گفتم تروخدا بهش بگو آمپول نده شهریار:چن روزه مریضی اوضاع خودتم خوب میدونی خودت بودی با این توصیفات امپول نمیدادی؟ شوخیو بزار کنار نمیدادی؟من:خوب بهش بگو کمتر از دو تا بده شهریار خندش گرف و روشو کرد اونطرف .بابا اومد طرفمون و گفت 3نفر جلومونن استرس گرفته بودم دستامم یخ شده بودن سرمو گذاشتم رو شونه شهریار شونه اش خیلی بالا بود بخاطر همین گذاشتم رو شونه بابا بعد از نیم ساعت اسممونو خوندن دیگه جون نداشتم ینی من نصف عمرمو به خاطر همین استرسا از دست دادم رفتیم تو و من نشستم کنار شهریار و جم نمیخوردم دکتر گف خوب کی بیماره بابا هم گفت بابا جان پاشو برو اونجا بشین به شهریار اشاره کردم باهام بیاد اونم دستمو گرفت و بردم اونجا و بالا سرم ایستاد دکتره ک تقریبا هم سن شهرام بود گف استرس داری من:آره اون:استرس نداشته باش من:باشه چون تو گفتی حتما(نگفتم اینو ولی خعلی مسخره نگاش کردم)شروع کرد معاینه کردن گفت شالتو باز کن شالمم باز کردم و دستشو گذاشت رو گلوم و فشار داد چون دردم گرفته بود سرمو انداختم پایین و تازه به عمق فاجعه پی بردم و شلوار راحتی آبی روشنمو ک روش عکس پروانه داره رو دیدم اصلا هنگ کردم فک کن از این مانتو هایی ک یه قسمتش راه راه یه قسمتش هم یه رنگه و اینا بود رو پوشیده بودم با شال مشکی و شلوار فاجعه ام اصلا دیگه دلم نمیخواس سرمو بیارم بالا (من بخوام برم سوپر مارکتی مغازه نزدیک شده شلوار ورزشی بپوشم ینی همیشه میپوشم شده مشکی ام نبوده باشه ولی این واقعا زشت بود فقطم خانوادم دیده بودنش و اگه مهمون میومد میپریدم عوضش میکردم )خلاصه که خجات مجالتو گذاشتم کنار و سرمو اوردم بالا و گوشمو معاینه کرد و گفت:چجوری تونستی این درد و تحمل کنی؟منم چیزی نداشتم بگم نسخه نوشت و تقریبا 80 درصدش AMPبود. استرسم دوباره زد بالا از اتاق دکتره رفتیم بیرون که شهریار رفت دارو ها رو بگیره به بابا گفتم بابا من نمیخوام امپول بزنم. بابا:میخوای بد تر بشی نزن من:بدتر نمیشم قرص میخورم خوب میشم بابا:شما مگه دکتری که دارو واسه خودت تجویز میکنی؟منم با بغض گفتم :بابا همش امپول نوشته بود بابا:عزیزم الان یه چنتاشو بزن فردا هم همینطور اگه بهتر شدی بقیه اش رو نزن خوب؟ یکمی آروم تر شدم ولی خوب قرار بود تا چند دقیقه دیگه آمپول بزنم بعد از 5 دقیقه شهریار اومد که دستش یه کیسه پرررر از آمپول بود همونجا وحشت کردم بابا که حالمو دید گف شهرزادم مگه نگفتم اگه خوب شدی نیاز نیس هموشونو بزنی الان فقط واسه اینکه بهتر بشی چنتاشو میزنی بازم آروم شدم(قربونت برم باباجونمممم)شهریار:من برم داروهارو نشون دکتر بدم من:اره برو شاید اشتباه داده شهریارم رفت و ما نشتسته بودیم رو صندلیا که بعد از 10 دقیقه اومد و گف بریم تزریقات پاشدیم رفتیم که اصلا شلوغ نبود😐شهریار 4 تا آمپول داد به تزریقاتیه من دیگه
گریم گرفته بود گفتم بابا تروخدا بریم خونه شهریاربزنه شهریار گف ما حریف تو نمیشیم همینجا بزنی بهتره تزریقاتیه گف زود بخوابید خانوم منم رفتم و با ترس و لرز خوابیدم دوباره شکل امپول اومد تو ذهنم ک میخواستم بلند شم ک بابا فهمیدو و دستشو گداشت رو کمرم و خوابوندم خانومه اومد و شلوارمو پایین کشید و پنبه کشید ک لرزیدم و خیلی یهویی نیدلو وارد کرد خیلیییییییییییی درد داشت اصن نمیتونستم تحمل کنم بلند داد زدم درشششش بیاررررر بابااااااا نمیخوامممم شهریاررررر جون شهرزاد بگو درش بیارررره اییییییییی و گریه کردممم گریه هااا نمیدونم چی بود هر چی بود خیلی درد داشت شهریار و بابا هم قربون صدقم میرفتن و ارومم میکردن نمیدونم چرا تموم نمیشد بعد فک کنم 4،5 دقیقه تو پام بود که دوباره پنبه کشیدو و زد همون طرف اینم درد داشت خیلییی فک کنم دگزا بود من فقط گریه میکردم یهو همشو خالی کرد وکه جیغ قرمززززی زدم که درش اورد شهریار شروع کرد داد زدن که چه طرز زدنه پای خواهرمو داغون کردید اونم میگفت خواهرتون نازک نارنجیه شهریارم گف برید دوره یاد بگیرید چطور امپول میزنن بابا هم تو این مدت ارومم میکرد ک با سر وصداهای ما دکتر اومد و گف چی شده من شلوارمو زود کشیدن بالا ولی اصلا نمیتونستم بلند شم گف چه خبره خانم... شهریارم گف یه تزریقاتی بیارید که بلد باشه چطور آمپول میزنن اخه ینی چی 5 سی سی رو یهویی میزنی اونم چنین آمپولی خلاصه که دکتر عذر خواهی کرد و ما هم تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل گریه ام هم همچنان ادامه داشت. جای آمپولا واقعا درد میکرد و غیر قابل تحمل بود برام.مامان ک

منو دید نگران اومد سمتمو گف :جانم مادر چی شدی تو و به بابا و شهریار گف چی شده و اونا هم توضیح دادن شهریار:اگه این آقا شهرامتون یکم از وقت شریفشو میزاشتن برای تک خواهرش این بلا سر شهرزاد نمیومد. شهداد اومد و گف چه خبره باز؟ کسی جوابشو نداد و اومد نشست رو صندلی کنار مامان . بابا پاشد رفت سمت اتاق شهرام و صداش زد و اونم فقط گفت بله بابا در رو باز کرد و رفت تو و در رو بست بعد از حدود 10 دقیقه اومد بیرونو به شهریار گفت برو به داداشت برس حالش خوش نیست شهریارم گف اعصاب ندارم و رفت تو اتاق من و بهم گف بیا بقیه آمپولاتو بزنم منم دوباره با گریه گفتم نمیخوام نمیزنم جای اونا هنوز درد میکنه شهریار:قربونت برم میدونم بشنکه دستش بخواب برات کمپرسشون کنم منم خوابیدم شهریار:وقتی بیدار شدی آمپولاتو میزنم لجم نکن شهرزاد خودتم میدونی حالت خوب نیس چیزی نگفتم بعد چن دقیقه خوابم برد. فکر کنم عصر بود ک بیدار شدم شهداد رو تخت رو به روییم خوابیده بود از جام بلند نشدم ک شهریار نفهمه بیدارم ولی خودش بعد از یه ربع اومد تو اتاق و منم زود چشمامو بستم (نمیدونم چرا هر وقت این کارو میکنم بقیه زود میفهمن)😑شهریارم گف پاشو پاشو نمیخواد خودتو به خواب بزنی منم ک دیدم ضایه شدم کش و قوسی به خودم دادم گفتم چقد بلند حرف میزنی اه شهریارم سری از تاسف تکون داد و مشغول آماده کردن آمپولا شد من:شهریار نمیشه به جاش قرص بخورم؟(خیییللییی مظلوم گفتم)😢اونم گف نه عزیزم همین الانشم دیر شده بازم آماده نشدم که خودش اومد برم گردوندو امادم کرد پنبه کشیدو ونیدل رو وارد کرد اولی درد نداشت ولی امان از دومی که جونم در اومد من:نمیخوام نمیخواااام درش بیارررر آیییی آخ درد میکنه تروخدا درش بیاررر و زار زدم خیلی مظلوم شده بودم😟گناه داشتم 😅شهریار:جان دلم آروم تموم شد تموم شد بعد چند ثانیه درش اورد وگف یکم استراحت کن تا بیام بعدیارو بزنم من:دیگه نمی زنممممممممم شهریار:میززززززنی یه برو بابایی بهش گفتم پتو رو روی خودم کشیدم اونم دیگه رفت بیرون بعد حدود 10 دقیقه اومد و گفت بخواب بزنم من:گفتم که نمیزنم شهریار الان 3 تا داری اگه دختر خوبی باشی اون یکیشو نمیزنم من:من یه دونه هم نمیزنم 😑شهریار:شهرزاد خیلی باهات راه اومدم میخوابی یا نه ؟ من:نه اونم گفت باشه و رفت بیرون گفتم حتما میره به شهرام میگه ولی خبری نشد منم اماده شدم ک بریم حرم رفتیم حرمو و زیارت و حال و هوا و عشق و عاشقی و برگشتیم خونه یکم بهتر شده بودم ولی بیحال بودم به مامان گفتم گرسنمه مامان:مامان هم گف بریم پایین برای شام من:نمیشه اینجا بیارن؟ مامان:بریم اونجا بخوریم بهتره خلاصه که شام رو هم خوردیم و اومدیم بالا بیحال بودم بیحال تر شدم (من وقتی مریض میشم خیلی بی قراری میکنم الانم مثل همون موقع بودم و این حالتمو دوست نداشتم )به سختی رفتم پیش شهریار و بهش گفتم اونم با حالت قهر گف آماده شم بیاد آمپولامو بزنه در غیر اینصورت کاری از دستش بر نمیاد منم به ناچار خوابیدم و اومد و پنبه زد و امپولو وارد کرد خیلییی درد داشت به خاطر اینکه بقیه خواب بودن صدام در نیومد(مدیونید فکر دیگه ای بکنید)😁 بعدیا هم زده شدن و من همچنان صدام در نمیومد و فقط اروم گریه میکردم شهریار نشست و گفت پاشو این قرصو بخور منم خوردم و بهش نگا کردم ولی اون نگام نمیکرد منم گفتم داداش ببخشید اشتباه کردم شهریار:اشتباه نکردی لجبازی میکنی با سلامتی خودتم لجبازی میکنی دست از بچگی بردار الان خوب بود تو مسافرتی و اذیت شدی؟ منم بغلش کردمو و اونم بغلم کردو گفت ما مگه بجز تک خواهرمون کسی دیگه ای رو هم داریم عزیزم خلاصه که خوابیدیم و بعدشم حالم بهتر شد ولی قرص هم میخوردم
پ ن:خیلی طولانی شد
پ ن: شهرام سینوساش عفونت کرده بود و سردرد شدیدی داشت موقعی که بابا بهش گفت معاینم کنه
پ ن:عید فطر مبارک
پ ن:پیروزی تیم ملی ایران رو تبریک میگم دم بازیکنامون گرم
پ ن:مرسی از توجهتون💚

خاطره نیلوفرجون

خاطره نیلوفر جون

سلام به همه دوستای خوب وب امیدوارم که حال تک تکتون خوب باشه و در سلامت به سر ببرید🌹دو سه روز پیش بچه یکی از همکارای علی قرار بود بدنیا بیاد.قرار شد صبح دخترشونو بیارن خونه ما که با مبینا باشه بعد خودشون برن بیمارستان.صبح من پاشدم خونه رو یکم مرتب کردم مبینارو بیدار کردم که ساعت هشت بود دیدم اومدن.تعارف کردم بیان بالا که قبول نکردن گفتن دیره باید زود برن.عطیه اومد بالا پرید بغل مبینا جیغ و سر وصدا منم بال بال میزدم یکم یواش تر نیما پا نشه😆بردمشون اشپزخونه یه صبحانه درست و حسابی دادم بهشون بعد رفتن اتاق منم داشتم میزو جمع میکردم دیدم به به کل اتاقو جمع کردن اوردن وسط سالن ریختن مبیناهم یه لبخندی میزد که خدا میدونه.گفتم اسباب کشی به سلامتی؟گفتن بــــــــــــــله😬😬منم دیدم حالا اگر بخوام چیزی بگم گناه دارن بازیشون خراب میشه گفتم به سلامتی خوش اومدید به خونه جدید ولی لطفا بعد جمع کنید باشه؟😉هر دو بهم نگاه کردن گفتن باشه.از اون جایی که نیماخان دوست داره به همه چیز دست بزنه من هیچی رو میزا نمیزارم چون رومیزی رو میکشه همه چیز میریزه به خاطر همین چیزی نبود جمع کنم.اومدم اتاق به نیما سر زدم دیدم خداروشکر خوابه هنوز.گوشه درو باز گذاشتم اگر گریه کرد بشنوم اومدم اشپزخونه که غذا درست کنم شب قبلش مبینا خانم دستور لازانیا داده بودن.دیگه سرگرم غذا درست کردن شدم بعد برای بچه ها هم یه ظرف میوه پوست کندم که بخورن اما وسطش میومدن میوه ها رو برمیداشتن میبردن میریختن تو ظرف های پلاستیکی کوچولوی خودشون بعد از اون تو برمیداشتن میخوردن تازه به منم تعارف میکردن😂😘ساعت حدودای ده بود رفتم دوباره به نیما سر بزنم که دیدم پسر خوب قشنگ پاشده در و دیوارو نگاه میکنه گوشه پتوش هم تو دهنشه جوری که یکم دیر تر میرسیدم پتوش تموم شده بود😂بلندش کردم خواستم پتو رو ازش بگیرم نمیداد دو دستی گرفته بود سر انگشتاش سفید شده بود😂😘گفتم مامان جان بده بریم به بخوریم که بازم نداد با همون وضع رفتیم که یه چیز بخوره فسقلی.عطیه و مبینا که دیدن بیدار شده اومدن سمتش یکم باهاش بازی کردن بعد دوباره برگشتن سر بازی خودشون.حالا من بودمو نیما بغلمو یه ظرف جلوم برای درست کردن ادامه غذا😊خلاصه هر جوری که بود غذا رو درست کردم گذاشتم تو فر.تلفن زنگ زد پدر عطیه بود که ببین عطیه اذیت میکنه یا نه که گفتم دختر خانم داره بازی میکنه نگران نباشن.ساعت یک و ربع بود علی اومد که دیگه ناهار کشیدم خوردیم.گفتم علی یه زنگ بزن ببینیم بچه بدتیا اومد یا نه که علی زنگ زد گفتن اره بدنیا اومده علی گفت پس چرا زنگ نزدید بگید که پدر عطیه گفت از ذوقم یادم رفت😕بعد علی نگاه عطیه کرد لبخند زد پشت تلفن گفت باشه خیالت راحت حواسم هست..اره داریم..باشه...باشه حالا یه کاریش میکنیم تو نگران نباش خداحافظ.پرسیدم علی چیشد گفت عطیه یدونه امپول داره رضا گفت اگر نرسید خودش من بزنم براش.گفتم نه هرگز نمیزارم بچه اومده خونمون حالا تو برداری بهش امپول بزنی نه اصلا نمیزارم خاطره بد تو ذهنش بمونه😑گفت نیلو باباش گفت به ما چه ربطی داره تازه اگر اتفاقی براش بیفته خدایی نکرده بعد میگن معلوم نیست چیشد چرا علی نزد و اینا.گفتم نخیر باباش میاد براش میزنه تو نمیزنی😒علی گفت وای نیلو تو اگر دکتر میشدی خیلی معروف میشدی به این که امپول نری و نزنی(حرصش دراومده بود😂سرشو هی تکون میاد).عصر بود که اقا رضا اومد گفتم اگرغذا نخوردید بیارم براتون گفت نه مرسی کیک خوردم گفتم کیک غذا نمیشه که الان میارم براتون.دیگه باهم رفتن نشستن عکس فسقلی خان رو نشونمون دادن ماشالا خیلی تپلی بود😍👶غذاشونو خوردن به عطیه گفتن بابا بدو از مبینا جون اجازه بگیر برو اتاقش تا بیام امپولتو بزنم.عطیه بغض کرد اومد سمت من گفت خاله من نمیخوام بزنم😢گفتم عزیزم بیا بریم بابا یواش میزنه برات منم کنارتم دستتو میگیرم(نمیتونستم بگم نزنن چون نمیخواستم دخالت کنم)باز گفت نه خاله اگر مامانم بود نمیزاشت😢گفتم بیا خاله بریم بزن زود خوب بشی مامانت خوشحال بشه بعدشم ببینه چه دختر شجاعی داره😍😘فکر کنم به خاطر مبینا بود که مثلا ثابت کنه خیلی شجاعه قبول کرد بره بزنه منم همراهش رفتم دست منو سفت گرفته بود.اقا رضا اومد شلوارشو کشید پایین پنبه کشید گفت بابایی شل کن دردت نگیره.عطیه هم چشماشو بست.

اقا رضا یهو سوزنو فرو کرد عطیه جیغ کشید بعد دو دستی محکم دستامو فشار میداد.اقا رضا میگفت شل کن بابا الان تموم میشه.عطیه جیغ میکشید گریه میکرد میگفت بابااااا خیلی بدی آیییی در بیار😭😭ماماااااان😭بابا در بیار آییییییییی😭😭😭-بابایی الان تموم میشه شل کن عزیزم.چندتا ضربه کنار سوزن میزدن که شل بکنه عطیه هم گریه میکرد همش میگفت مامان😭😭😭😭آیییی بابا در بیار😭😭😭😭خالههههه آیییییی میسوزه😭😭اقا رضا سوزنو دراورد پنبه گذاشت شلوار عطیه رو کشید بالا بعد خواست بوسش کنه عطیه صورتشو گرفت اونور اقا رضا هم خندش گرفت عطیه حرصش دراومد گفت به مامان میگم بیتربیت بودی😭😭اقا رضا خندش بیشتر شد اشاره کردم برن بیرون وگرنه بدتر میشد😅خودمم خندم گرفته بود.داشتم باهاش حرف میزدم اروم بشه مبینا با یه لیوان اب اومد که نصفه بود و تیشرت خودشم خیس بود😂گفتم مبینا ریختی رو خودت؟گفت اره بدو بدو اومدم ریخت.عطیه گریه و خندش قاطی شده بود مبیناهم به کار خودش میخندید😂باهم اومدیم بیرون دیدیم علی یه حوله کوچک هست تو اشپزخونه من همیشه میزارم اونو انداخته بود رو زمین وایساده بود روش داشت با پاش زمینو خشک میکرد.اقا رضا هم از اونور تشویق میکرد میگفت علی بیا اینورم ریخته اینجارم خشک کن😂عطیه انقدر خندید که دردش یادش رفت مبینا هم غش غش میخندید منم که اصلا توی اون شرایط علی رو دیدم واقعا داشتم منفجر میشدم از خنده.خود علیم خندش گرفته بود گفت خب چیه ترسیدم جوراب پاتونه بیایید لیز بخورید دارم خشک میکنم😑دیگه کلی خندیدیم بعد قرار شد برای شب اقا رضا و عطیه برن بیمارستان که یه دقیقه عطیه مامان و داداششو ببینه.ماهم فرداش رفتیم بیمارستان فسقلی خان رو دیدیم😍👶یاد اون موقع افتادم که نیما بدنیا اومده👶😍
اینم از این خاطره امیدوارم که همیشه بخندید حتی شده با یه اتفاق کوچولو یا یه کار کوچولو مثل اینکه ببینید یکی به جای اینکه به کمک دستاش و حوله زمین رو خشک کنه، وایساده رو حوله داره با پاهاش عین یه جارو یا تی زمین رو خشک میکنه😂😂
پ.ن:علی نمیدونه این خاطره رو نوشتم اگر توی کانال گذاشته بشه و بخونه تازه میفهمه کار خیری که داشت میکرد لو رفت😂منتظر عکس العملش هستم🙈😊
پ.ن:یه ازمایش کوچولو دادم انشاا...که نتیجش خوب باشه
پ.ن: چند وقتی بود حس و حال خوبی نداشتم علی چندبار معاینه ام کرد گفت ازمایش بده خیال جفتمونو راحت کن.من قبول نمیکردم راستش میترسم تو جواب ازمایش یه چیزی در بیاد که زندگی و روح و روان هم خودمو هم علی رو بهم بریزه.ترجیح میدادم اگر یه مشکلی دارم که درمان نداره تو خفا بمونه تا اگر میخواد جون ادمو بگیره،ادم غصه نخوره بخاطرش.اخه وقتی ادم میدونه چقدر عمر میکنه،براش سخت تره زندگی کردن البته میگن توی اون دوران از زندگی لذت میبره و هرکاری که دوست داره میکنه ولی به نظر من وقتی میدونی تهش چیه،یکم میخوره تو ذوقت و نمیتونی اونجور که باید لذت ببری.امیدوارم که کسی گرفتار اینجور مشکلات نشه و سلامت باشه.
پ.ن:مراقب خودتون باشید👋🍭

خاطره هیلدا جون

خاطره هیلدا جون

سلام به همه دوستای گلم.خوبین؟من باز اومدم.مرسی از دوستانی که برام کامنت گذاشتن و نظرشونو گفتن و خاطره رو خونده بودن.واقعا ممنونم ازتون.این خاطره که میگم برای هفته پیشه.پنجشنبه بود و طبق عادت اخر هفته ها معمولا من و شهرام میریم خرید مواد غذایی برای خونه به اندازه یه هفته امون.خونه بودم و مشغول فیلم دیدن و لیست خرید گرفتن و منتظر شهرام که از مطب بیاد بریم هایپراستار.من عاشق خرید مواد غذاییم مخصوصا چرخ بگیری ردیف به ردیف فروشگاه بری و بگردی و هرچی دوست داشتی برداری.شهرام زنگ زد لباس بپوش اماده باش نزدیکم.منم خوشحال و خندان بلند شدم شیک و پیک کردم کفشای اهنین پوشیدم بتونم کل فروشگاه رو بگردم.شهرام رسید رفتم سوار ماشین شدم گفتم سلاااااااااام به همسر مهربون خودم.شهرام میخندید میگفت سلام.تا دیروز بدجنس بودم الان موقع خرید مهربون شدم؟گفتم نـــــــه تو همیشه مهربون بودی گاهی حرص میدی منو که منم تلافی میکنم مشکلی نداره.یکم کل کل کردیم و بعدشم پیش به سوی فروشگاه.از همون اولش یه چرخ گرفتم دستم لیست خریدو دادم شهرام.من چرخو حرکت میدادم شهرام جلوی چرخ راه میرفت من پشت سر شهرام.شهرام از رو لیست موادغذایی ها رو برمیداشت بدون اینکه به پشت نگاه کنه میذاشت تو چرخ.منم خیـــــــــــــلی نامحسوس از پشت حله حوله های مختلف از چیپس و پفک گرفته تا سوسیس کالباس و ...
.برمیداشتم میذاشتم زیر وسیله هایی که شهرام میذاشت تو چرخ.شهرامم فکر میکرد اونایی که خودش برداشته رو دارم مرتب میکنم جا باز بشه برای بقیه مواد غذایی.یه جا رسیدیم به قسمت پروتین ها و گوشت و ...شهرام گفت بمون من برم گوشت بگیرم بیام.منم خوشحال گفتم باشه.همین شهرام رفت باقی حله حوله هامم برداشتم همینجور داشتم واسه خودم تو راه روها و قفسه ها میگشتم و دنبال خوراکی بودم که دیدم جلوم یه جفت پا دراومد.دیدم عه کفشاش چه اشناس.اومدم بالاتر دیدم عه کمربندشم اشناس.
.بالاتر بالاتر دیدم عه شهرامه.دست به سینه با یه نگاه عاقل اندر سفیه داشت نگام میکرد.حالا شما منو اینجوری تصور کنید.یه کرانجی و پفک تو دست راستم.یه چیپس و پاستیل زدم زیر بغلم.با دست چپمم داشتم چرخو کنترل میکردم.مونده بودم چی باید بگم الان؟شهرام خیلی جدی گفت همین راهی که اومدی تا اینجا رو برمیگردی هرچی ات و اشغال برداشتی رو میذاری سر جاش.اصلا حواسم نبود گفتم اوووو میدونی چه قدر زیاده؟حال ندارم.تازه فهمیدم چی گفتم جلو دهنمو گرفتم.شهرامم تعجب کرد اومد جلو مواد غذایی رو زد کنار دید به به زیرش چه خبره.
.گفت تو کی وقت کردی این همه خوراکی برداری؟گفتم دیگه دیگه.گفت دیگه دیگه و....استغفرالله.ببر بذارشون سرجاش.گفتن عههه شهرام.دید من دارم اعتراض میکنم خودش اومد چرخو گرفت ازم خوراکیامم گرفت همه رو برگردوند تو قفسه ها منم تنها کاری که میتونستم بکنم این بود عین بچه ها پا بکوبم رو زمین و هی بگم نه اینو میخوام اونو میخوام.شهرامم انگار نه انگار.رفتیم دم صندوق منم واقعا ناراحت بودم نموندم با قهر رفتم سوار ماشین شدم.نشسته بودم واسه خودم ناراحت و با بغض دیدم شهرام دیر کرد.صندوق خلوت بود اخه.رفته بود دوباره همه خوراکیامو برداشته بود من ناراحت نباشم.(عاشقتم)دیدم یکم تعداد کیسه های دستش زیادتر شده ولی خب متوجه نشده بودم که برام خریده.
.اومد کیسه ها رو گذاشت صندلی عقب نشست پشت فرمون و حرکت کرد.منم همچنان ناراحت نه حرف میزدم نه جواب میدادم نه هیچی.شهرامم یه کلمه نگفت برام خوراکیا رو خریده بدجنس.گفت شام بریم بیرون؟چیزی نگفتم.گفت هیلدا خانوم قهر کردن؟چیزی نگفتم.گفت اخه عزیز من اون چیزا خوردن داره این قدر خودتو ناراحت کنی به خاطرش؟به جاشون اجیل بخور حبوبات بخور غذا بخور بذار یکم جون بگیری به خدا همین یه سال کلی لاغر شدی.قربونت برم کمخونی هم که داری.منم با گریه گفتم نمیخوام من خوبم من دلم خوراکی میخواست همیشه که نمیخری برام حالا یه بارم که خواستم بازم نگرفتی واسم.
.حالا همیشه خودم یواشکی میخورماااا.شهرامم چیزی نگفت.شام رفتیم رستوران شهرام باقالی پلو با ماهیچه سفارش داد واسه جفتمون گفتم من نمیخورم بدم میاد.گفت اشکال نداره خودم میخورم.از قصد میگفت من حرص بخورم حرصم میخوردم ریز ریز میخندید.شام این قدر گرسنه ام بود یه ذره خوردم شهرام دید واقعا دوست ندارم گفت چی میخوری بگم بیارن؟گفتم کوبیده.سفارش داد اونو کامل خوردم بعد مدت ها شهرامم خوشحال بود بالاخره غذا خوردم.رفتیم تو ماشین و پیش به سوی خونه.
.خریدا رو بردیم بالا داشتم خریدا رو جابه جا میکردم بذارم تو یخچال و بوفه و ... یهو دیدم عه یه کیسه فقط خوراکیه حتی بیشتر از چیزی که خودم میخواستم.چیپس پفک کرانچی اسنک کلاب الوچه ترشک لواشک شکلات و...با خوشحالی گفتم شهراااااااااااااااام.گفت جانم بداخلاق خانوم؟گفتم بداخلاق عمه اته چرا نگفتی اینا رو خریدی برام من این قدر حرص نخورم؟گفت مهلت نمیدی که.بعدش جدی گفت هیلدا این اولین و اخرین بار بود برات این حله حوله های رو گرفتم.همین الانشم اتمام حجت کنم باهات وای به حالت اینا رو خوردی حالت بد بشه.منم دیگه از خوشحالی رو ابرا بودم نمیشنیدم چی میگه.
.ترشکا رو برداشتم نشستم جلو تی وی شروع کردم خوردن.شهرام تو اتاق بود.این قدر ترش بودن ترشکاش با چشمای بسته میخوردم ملچ مولوچی بود که راه انداخته بودم.چشمامو باز کردم دیدم شهرام با خنده داره نگام میکنه گفتم چیه؟گفت این قدر ترشه؟ملچ مولوچت کل ساختمونو گرفته.گفتم بیا بخور ببین چه قدر ترشه.یه ذره دادم بهش همون یه ذره رو هم ریخت بیرون نتونست بخوره.بعد لواشکا و ترشکا رفتم سراغ کلاب و چیپس و ماست موسیر.قشنگ تا دوازده شب نصف خوراکیا رو خورده بودم.شهرامم میگفت ای کاش غذا هم همینجور با اشتها میخوردی خوراکی بسه نخور حالت بد میشه هاااا.
.ولی کیه که گوش کنه.بالاخره به زور شهرام راضی شدم دل بکنم از خوراکیا.رفتیم خوابیدیم.معده ام سنگین شده بود.هم شام سنگین بود هم خوراکیا چرب و ترش و شیرین همه رو باهم خورده بودم معده ام هنگ بود.نصف شب از حالت تهوع و دل درد شدید بیدار شدم.گلاب به روتون بالا اوردم یکم معده ام سبک شد ولی دل دردم نه خوابیدم تا فردا صبح.صبح بیدار شدم هنوز معده ام یه جوری بود.دل دردم داشتم.حالت تهوع داشتم شدید.بیحالم بودم فشارم پایین بود.هر 5 دقیقه میرفتم دستشویی فکر میکردم میخوام بالا بیارم ولی نمیتونستم.حالم خیلی خراب بود.شهرام شک کرده بود چرا این قدر میرم دستشویی.
.گفت هیلدا خوبی؟رنگ و روت پریده.گفتم خوبم.نزدیکای ظهر شد یه ذره ناهار خوردم.بعد نیم ساعت ناهار خوردن همان و بالاخره بالا اوردن همان.وسط اشپزخونه حالم بد شد.شهرام سریع اومد منو بلند کرد برد تو دستشویی پشتمو میمالید که راحت تر بتونم معده امو تخلیه کنم.بعد از اینکه معده ام خالی شد اومدیم بیرون منو برد رو تخت خوابوند.از درد دلم به خودم میپیچیدم فشارمم این قدر پایین بود بدنم یخ یخ بود میلرزیدم چه جور.شهرام پتو انداخت روم گفت چی شدی اخه؟خوب بودی که.چرا اینجوری شدی؟هیچی نگفتم گفتم شهرام بازم حالت تهوع دارم.
.گفت بذار اشپزخونه رو تمیز کنم بریم دکتر.سطل زباله اتاقو گذاشت کنار تخت گفت حالت بد شد تو این بالا بیار رو زمین نریز.رفت.بعد یه ربع اومد گفت هیلدا پاشو عزیز.بلندم کرد کمک کرد لباس بپوشم خودشم اماده شد رفتیم بیمارستان.تو راه دائم زیر لب غر میزد.نمیشنیدم چی میگه ولی میدونستم غر داره میزنه و قطعااااا مال خوراکیا بود غرغراش.رفتیم اورژانس نوبت گرفت شهرام.نشستیم تو نوبت.من همچنان حالم بد بود یه کیسه هم دستم بود حالم بد میخواست بشه کثیف کاری نشه.بعد دو سه نفر نوبت ما بود.رفتیم داخل شهرام شرح حال داد دکتر معاینه ام کرد گفت چیزی خوردی؟شهرام گفت دیشب چیا خوردم بعدش دکتر پرسید دل دردم داری؟گفتم اره.گفت بخواب رو تخت.
خوابیدم پاهامو نمیتوستم صاف کنم که دکتر معاینه ام کنه دردم میومد جمع میکردم تو شکمم دلم اروم میگرفت.شهرام پاهامو گرفت دکتر شکممو فشار میداد من گریه میکردم از درد.بعد معاینه بلند شدم نشستم.شهرام خیلی ناراحت بود.دکتر گفت چیزی نیست مسمومیت غذاییه احتمالا به خاطر همون کالباس و ترشک و الوچه ها باشه چون همه رو باهمم خوردین زیادم غذا خوردین اینجوری شده.نشست دارو نوشت.گفت ازمایش خونم یه چکاپ کامل برات نوشتم احساس میکنم ضعیفی.تقویتی هم مینویسم برات استفاده کن اخرش به شهرام گفت داروهاشو تزریقی نوشتم چون معده اش الان چیزی نمیتونه بپذیره و همه رو برمیگردونه به خاطر همین یه ذره یه ذره سوپ بخور تا معده ات عادت کنه.
.تشکر کردیم اومدیم بیرون.شهرام رفت داروهامو گرفت اومد من قبض روح شدم.دوتا کیسه پر امپول و سرم بود.یه کیسه یه سرم بود یه کیسه پر امپول.شهرام گفت بلند شو بریم تزریقات.با گریه گفتم نه بریم خونه من اینجا نمیزنم.گفت باشه پاشو پس بریم خونه بابااینا.رفتیم خونه مامانش اینا.
.شهرامو کارد میزدی خون ازش درنمیومد این قدر عصبانی بود.تو ماشین با گریه گفتم شهرام ببخشید.معذرت میخوام حرف گوش نکردم.ببخشید.شهرامم خیلی جدی گفت بعدا حرف میزنیم فعلا چیزی نگو.چیزی نگفتم دیگه.اروم از درد گریه میکردم.رسیدیم خونشون رفتیم اتاق شهرام من دراز کشیدم رو تخت.نیلی جون اومد یکم دلداریم داد یکم نازم کرد.شهرامم داشت برای باباش تعریف میکرد چی شده.بعد چند مین شهرام و پدرجون اومدن با داروهام.شهرام گفت مامان میشه بی زحمت پنبه و الکل بیاری؟
.گفت اره الان میارم.با ناراحتی گفتم میخوای امپولم بزنی؟جوابمو نداد قهر کرده بود.شروع کرد امپولامو اماده کردن.دکتره نامردی هم نکرده بود همه رو عضلانی نوشته بود.پدرجون اومدن نشستن لب تخت گفتن دخترگلم چرا حرف گوش نکردی؟اخه شما که میدونی برات بده حله حوله چرا خوردی؟
.گفتم بابا اشتباه کردم به خدا نمیخواستم اینطوری بشه.پدرجونم گفتن باشه باباجان فعلا اروم باش داروهاتو مصرف کنی بهترم میشی نگران نباش عزیزم.برگرد اماده شو واسه امپولات.به شهرام نگاه کردم دیدم سه تا امپول تو دستشه.واسه اینکه بیشتر عصبانی نشه دمر خوابیدم صورتمم بین دستام قایم کردم.یلی جونم پنبه و الکل اورد اتاق بوی الکل گرفته بود همین باعث میشد استرس من چندین برابر بشه.شهرام اومد نشست لبه تخت.شلوارمو از دو طرف کشید پایین.خیــــــــــــــــــلی جدی گفت هیلدا خانوم موقع امپولا نه سفت میکنی نه تکون میخوری نه صدا ازت درمیاد.اوکی؟چیزی نگفتم.گفت باشما بودم.
.اروم با بغض گفتم باشه.پدرجون پاهامو گرفت شهرام گفت بابا نگیرینش.خودش میتونه خودشو کنترل کنه.پدرجونم دیدن شهرام خیلی عصبانیه چیزی نگفتن منم ول کردن.شهرام سمت چپمو پنبه کشید من خود به خود سفت شدم.شهرام گفت تا شل نکنی نمیزنم.شل کردم یکم.نیدل رو فرو کرد.یکم خودمو جمع کردم گفتم اویییی.گریه ام دراومد.
.اروم شروع کرد تزریق کردن نمیدونم چی بود امپولش ولی خیلی میسوخت.چند ثانیه تحمل کردم.با گریه گفتم شهرااام بسه توروخدا درش بیاااار.اییییی.میسوووووزه.اخخخخ.پامو اومدم تکون بدم باباش گرفتتم.امپول اول تموم شد.دومی رو هواگیری کرد من همچنان گریه میکردم.سمت راستمو پنبه کشید نیدل رو ضربی وارد کرد چیزی متوجه نشم از ورود نیدل.شروع کرد تزریق کردن این دفعه درد داشت خیلی.ازهمون اولش صدام دراومد.وسطاش سفت کردم خودمو شهرام یه دادی کشید سرم ناخوداگاه شل شدم دیگه جیک نزدم تا اخرش ولی به پهنای صورتم اشک میریختم.
سومی رو سمت چپ زد برام که فقط درد سوزنشو فهمیدم.بعد اینکه امپولامو زد بلند شد رفت بیرون اتاق دستشاشو شست اومد.من همچنان دمر بودم نیلی جون داشت جای امپولامو ماساژ میداد اروم بشم.از شدت گریه هم هق هق میکردم.
راستش من موقع تزریق احساس میکنم ادم جیغ و داد کنه انگار دردش کمتر میشه چون اونموقع هم دردو ریخته بودم تو خودم خیلی اذیت شده بودم.شهرام به حدی جدی و عصبی بود حتی مامانش اینا هم چیزی نمیگفتن بهش.بهم گفت هیلدا برگرد سرمتو بزنم.نیلی جون لباسمو مرتب کرد اروم برگشتم.صورتم سرخ شده بود.دستمال برداشتم صورتمو پاک کردم یه ذره اب خوردم هق هقم بند اومد.شهرام نشست لب تخت.یه کش بست بالای ارنج دست راستم.دنبال رگ میگشت پیدا نمیکرد.پناه برخدایی سوزنو فرو کرد تو دستم که گفتم ایییییی.
.گریه ام شدت گرفت دوباره.سوزنو میچرخوند تو دستم نمیتونست رگ پیدا کنه این قدر که فشارم پایین بود.دراورد.دست چپمو دوباره کش بست سوزن رو کرد داخل.من از درد سوزنه چون دستمو شهرام با یه دستش محکم گرفته بود با اون یکی دستش کار میکرد نمیتونستم دستمو تکون بدم.
پامو میکوبیدم رو تخت.دست چپمم نشد دراورد دوباره.پشت دست راستم زد و تونست رگ بگیره.یه مسکن هم ریخت تو سرمم من خوابیدم تا شب.شب نیلی جون اومد بیدارم کرد گفت پاشو عزیزم سوپ بخور یکم خواستی بخواب دوباره.یه ذره سوپ خوردم دل دردم خوب شده بود حالت تهوعمم بهتر بود ولی باز بود همچنان.پرسیدم شهرام کجاست؟نیلی جون گفت از بعدازظهر خوابیدی رفت استخر الانم تو حیاطه دائم داره میدوئه.میخواسته حرصشو تخلیه کنه.بلند شدم رفتم بیرون.سردم بود یکم.رفتم تو پاگرد حیاط نشستم شهرام دیدتم به روی خودش نیاورد.
شهرام یا عصبانی نمیشه یا اگرم بشه خیلی بد عصبانی میشه به زور میشه باهاش حرف زد.به هر زوری بود اشتی کردم باهاش.شبش هم من معذرت خواهی کردم هم شهرام بابت رفتارش.جمعه و شنبه هم امپول زدم الانم ازمایش خونم مونده هر روز دارم میپیچونم امیدوارم شهرام یادش بره که بعید میدونم.ببخشید خیلی طولانی شد.چشمای نازتون خسته شد.یا علی

خاطره دریا جون

خاطره دریا جون

سلام به همه ی دوستان عزیز 
ممنون از دعاهای خوبتون که میدونم همیشه همراهم هست❤
من خیلی خیلی حالم بهتره نسبت به قبل و خداراشکر میکنم به خاطر بودنش
خدارا بهش اعتقاد داشتم دوستش داشتم وخیلی چیزهای دیگه
ولی توی این مدت که فهمیدم سرطان دارم و در مراحل درمانم حس میکردم بغلم کرده واقعا بونش را تو تک تک ثانیه های زندگیم حس میکردم
من برای ادامه ی درمان دارم از ایران خارج میشم و متاسفانه دراین شرایط قیمت دلار خیلی بالارفته واین شده برای خونوادم بااینکه وضعیت خوبی دارند ولی نسبتا یک بحران (امیدوارم درمانم نتیجه بده و بعدش تمام زحماتشون را جبران کنم) گفتم دم رفتن براتون یکم از حال چندماه گذشته بگم احساس میکنم نیاز دارم به گفتنش چون سعی کردم در برابر خونوادم خیلی محکم و قوی باشم و گاهی حس های بدم را نشون ندممن اواخر سال گذشته واوایل امسال میتونم بگم کامل مواجه شدم با پدیده ای به نام سرطان و درمانش درسته که یکی دوماه قبلش فهمیدم و درمانم شروع شده بود ولی بعد عمل و شیمی درمانی تازه فهمیدم چه مراحلی را باید پشت سر گذاشت و بااینکه گفتند خوش خیم هست باز شیمی درمانی شدم که خود شیمی درمانی و عمل و حتی آمپول ها و تزریقات اون زمان را بخوام فاکتور بگیرم حالت تهوع هاش و اینکه اصلا نمیتونستم بخوابم و بخورم خیلی بد و همراه همیشگی این زمان های من بود....
ولی الان خیلی خوبم خداراشکر❤❤وانشاءلله میرم درمان میشم حارج از کشور و به سلامت به وطنم برمیگردم....اواخر اردیبهشت ماه یکی از دکتر های فوق تخصص بیماری من از آمریکا اومده بود و پدرم خیلی تلاش کرد تا یک نوبت من را ببینند ایشون تخصص خون هم داشتند و من به خاطر سرطانی که دچارش شدم اون ضعیف شدم که کم خونیم تشدید شده بود و احساس ضعف همیشه همراهم بود....
بالاخره باکلی دوندگی یه نوبت ازشون گرفتیم و رفتیم مطبشون ما ساعت 1ونیم ظهر رفتیم تو نوبت نشستیم تا دکتر ساعت 5 اومدند که فکر میکردم یه آقای سالخورده باشند ولی یه آقای 35یا37ساله بودندیک نفر جلوی ما بود که ساعت 5ونیم رفت داخل ساعت 6وربع با دکتر رفتند توی یک اتاق دیگه بعد همراه مریض رفتند بیرون و مریض وارد یک اتاق بغل اون دوتا اتاق شد و منشی برای دکتر دست کش بردند با یک الکل نو وقتی همراه اومد اصلا توضیح محتویات داخل پاکت هم خیلی بد بود
بیمار یه آقای 50ساله بودند که بعد نیم ساعت صدای آی و آخشون میومد بعد دکتر اومدند داخل مطبشون و چند دقیقه بعدم منشی و همراه بیمار اومدند بیرون ولی بیمار نیومد من با این صحنه ضربان قلبم رفت روی هزار و بااینکه سعی کرده بودم این مدت زیاد جلوی خونوادم ضعف نشون ندم ولی بغص کردم حدود یک ربعی شد که منشی گفت برم داخلدستم سرد سرد بود و اصلا نمیتونستم بلند بشم بابام دستم را گرفت و آروم آروم بردم سمت اتاق در گوشم قبل از داخل شدن گفت نگران نباش بابا
نمیگذارم هیچکس دخترم را اذیت کنه
قشنگ معلوم بود متوجه ی حالاتم شده ولی من حتی توانایی لبخند زدن را هم نداشتم رفتم داخل و دکتر سرش پایین بود داشت پروندم را که منشی قبل از اومدنمون بهش داده بود میخوند
وقتی وارد شدیم به احتراممون بلند شد و گرم با بابا احوال پرسی کرد
بعدم خیلی مهربون حال من را پرسید و من که قبلش قیافه ی جدی دکتر را در بدخورد با بیمار قبلی دیده بودم شوک شدمدکتر دیدند نمیشینم روی صندلی بیمار و همینطور ایستادم گفتند چرا نمیشینی؟
منم فقط سرم پایین بود و هیچ حرفی نمیزدم.
دکتر دیدند رنگم پریدست گفتند میای همراهم داخل اتاق معاینه منم بدنم حالت لرز داخلش پیدا کرد و همینطور ایستاده بودم سرجام دکتر گوشیشون را گذاشتندروی قلبم و بعدش گذاشتند روی گوش هام و گفتند ببین صدای قلب را
من اینجا چیزی دارم که میترسی؟من بااین حال میتونم معاینت کنم؟
میخوای بری بیرون بشیتی هرموقع آروم شدی بیای داخل ؟منم همون موقع گریم گرفت و بابام بغلم کرد دکتر تماس گرفتند و گفتند به منشی برام آب بیارند
خودشون هم یه شکلات دادند دست بابام تا بهم بدند من نشستم روی اون صندلی ای که دورتر هست نسبت به دکتر و باکمک بابام آب را خودم و بعدش هم شکلات را یعنی حدید نیم ساعتی فقط صرف آروم شدن من پیش رفت ولی برام جالب بود دکتره بااینکه نسبتا جوون بود خیلی با آرامش منتظرمونده بود و انگار هیچ کاری و هیچ مریضی جز من نداره قشنگ متوجه شدم چرا یکسری افراد آوازه ی شهرتشون میپیچه همه جا...دکتر حدود دوسه دقیقه با بابام صحبت کردند و در صحبت هاشون زیاد اشاره ای به من و بیماریم نداشتند بابا گفت من قبلا هم کم خونی داشتم و با مشکلاتی هم هرماه مواجه بود که دکتر پاشدند با یه چراغ قوه اومدند سمتم من نسبتا آروم شده بودم پرسیدند اجازه هست چشمات را ببینم منم سرم را تکون دادم چشمم را و پلک وزیر چشمم را دیدند
بعد انگشت هام را دیدند بعدم گفتند من میخوام پاهات را ببینم و بعد یه معاینه ی کوچیک انجام بدم و بادقت آزمایش هات را ببینم قول میدم کوچکترین دردی نداشته باشه میای بریم اتاق بغلی
منم اوکی را دادم و با بابا رفایم اتاق بغلیبرخلاف تصوراتم چیز وحشتناکی نبود یه اتاق ساده با یک تخت تقریبا پیشرفته بود مثلا هم بالا پایین میشد هم حرکت میکرد بالای سرش نور زیاد زرد و سفید بود بغلصم دوسه تا مدل دستگاه بودبا کمک بابا روی تخت خوابیدم کفشام را در آوردم دکتر انگشت های پاهام را دیدند بعد نو را آوردند سمت ریه هام وبالاتنم و یه دستگاهی مثل حالت این ماساژور برقی ها گذاشتند روی بدنم البته از روی لباس واینکار هم برام عحیب بود
که احساس قل قلک بهم دست میداد بعدم از روی یه صفحه ی تلویزیون یکسری چیز هارا میدیدند یکم شبیه سونو بود ولی فرق داشت
نمیدونم دقیقا چیکار کردندبعد یکم دوباره آزمایشاتم را نگاه کردند و گفتند خداراشکر خیلی رونوش رو به بهبوده و مشکلی نیست
فقط اگه میتونید برای یکسری کارها بفرستیدش پیش استادم خارج از ایران تا تحت نظر باشه و بعدش هم بیاریدشبعد بهم گفتند فقط الان یکم بی حالی و ضعف داری که دلایل زیادی داره و یکسری داروی تقویتی برات مینویسم که بخوری چون میدونم این مدت تزریق زیاد داشتی فقط اگه اجازه بدی اینجا من دوتا آمپوله بزنم دیگه فلا قول میدم فقط داروی خوراکی بخوری قبوله؟
منم چیزی نگفتم و دکتر گفتند به بابام اینهارا از داروخونه ی طبقه ی سوم بگیرید
من فقط گفتم بابام از پیشم نره
دکترم گفتند باشه میگم برات بیارند یکی از کارکنانش بعدن رفتند که به خانم منشی بگندبابا از روی تخت بلندم کردند و کفشام را پوشوندند و پیشونیم را بوسیدند
آروم از تخت اومدم پایین ولی بااینکه ترسم ریخته بود نسبتا هم احساس درد داشتم هم ضعف....
وقتی رفتیم بیرون دیدم دارو ها که فقط همون دوتا آمپول بود دست منشی بود و دکتر نبود
منشی اومد دستم را گرفت بردم تواون یکی اتاق و نشوندم روی تخت به بابام هم گفت بیرون باشند
گفتم شما میزنید ؟گفت ن کلا تزریق این آمپول ها مهمه دکتر ریسک نمیکنه مریض ها حتی در مانگاه های دیگه بزنند و خودشون موظفند بزنندفقط بهم گفتند شکمت خالی نباشه وگرنه ضعف میکنی بگو چی میخوری تا اگه داریم بهت بدم اگرم ن بابات را بفرستم برات بگیره
منم گفتم ضعف دادم ولی دلم چیزی نمیخواد گفتند ن حتما باید بخوری چون دکتر گفته بعدم رفتند از اتاق بیرون و با یه بیسکوییت برگشتند گفتند بیا عزیزم
من دستم اونقدر جون نداشت که بیسکوییت را دو نیم کنم خودشون برام ریز کردند و دادند دستم حدود 5دقیقا طول کشید تا نصف بیسکویت را خوردم و گفتم دیگه نمیتونم ایشونم دیگه بهم فشار نیا وردند و دکتر را صدا زدند بعدش هم تا قبل اومدن دکتر رفتند سراغ آماده کردن آمپول ها و یک پرده بود اونجا کشیدند که من نبینمدکتر 5مین بعد اومد و پرسیدند دخترمون چیزی خورد ؟پرستارم نشون داد که نصف بیسکویت را خوردم انتظار داشتن دکتر دعوام کنه ولی خندیدند و گفتند خوبه زیادی هم خورده فک کنم دوبرابره معدش همین هم هست بعد هم پرده را کنار زدند و گفتند آماده منم سرم را تکون دادم با کمک منشی برگشتم و ایشون اومدند دست هام را گرفتند دکتر یکم پد الکلی کشیدند و بعد آروم آروم سوزن را وارد کردند بعدش قشنگ احساس کردم که تزریق نمیکنند فقط گفتند خب نفس عمیق بکش و هرموقع آماده شدی بگو مواد را تزریق کنم منم دست منشی را یکم فشار دادم و دکترم دیدند و آروم اروم مایع را زدند احساس میکردم آبجوش دارند تزریق میکنند وسطاش گفتم دکتر بسه خواهش میکنم دیگه نمیتونم....دکترم سوزن را در آوردند که دیدم درد همچنان هست گفتند دیدم دردش زیاده گفتم دو سمتت بزنم کمتر بشه منم گریم گرفت ولی چیزی نگفتم
رکتر سمت دیگم را پنبه کشیدند و ادامش را اون سمت زدند و بعد کلی وقت در اوردند من که دیگه تحمل بعدی را نداشتم با بغض گفتم بابام را میخوام.
منشی شلوارم را کشید بالا و رفت بابا را صدا بزنه دکتر کمک کرد بر گردم از درد از دوتا چشمام ناخودآگاه اشک اومد و خوابیدم به کمر دکتر گفتند میدونم درد داری و ضعف و آمپول بعدیت هم برای بهتر شدن این حالت هست منم چیزی نگفتم و منتظر بابا شدمبابا اومدند داخل و دستم را گرفتند و بوسیدند بعدم گوشی را دادند بهم و اون سمت خط داییم بود که شت تلفن باهام حرف زد و کلی شوخی کرد دیگه دو سه دقیقه باهاش حرف زدم و گوشی را دادم بابا.
دکتر خیلی آروم داشت پرونده های من را میخوند بعد که دید تلفن را به بابا دادم یه شکلات دیگه باز کرد و داد دستم و گفتند بخور.
منم که خوشم اومده بود از طعمش خوردم ولی هنوز درد آمپول ها بود تلفن بابا تموم شد و کمک کردند دوباره روی شکم بخوابم و دکتر آمادم کردند تا آمپول بعد را بزنند به محض ورود امپول دوم یه شوکی انگار بهم وارد شده باشه یه تکون خوردم که دکتر آروم گفتند سیس آروم باشوقتی آروم شدم دکتر شروع کرد تزریق که دردش یکم کمتر قبلی بود و باید بگم درد همین هم از پنی سیلین بیشتر بود و خیلی می سوخت من این مدت خیلی آمپول زدم خیلی اینقدری که شمارش از دستم در رفته ولی هنوز درد اون دوتا آمپولی که مطب دکتر زدم را فراموش نمیکنم ولی خب هیچ زمانی برخورو خوب و وقت گذاریش را هم فراموش نمیکنم
البنه مطمئن نیستم اندازه گیری معیار دردم درست باشه یا ن چون الان به خاطر ضعف و توانمندی کمی که پیدا کردم طاقتم کم شده و حتی گاهی کسی دستم را از روی محبت هم که فشار بده درد میگیره
دیگه آخرش منی که اهل جیغ نیستم جیغم دراومد که دکتر گفتند اروم آروم 
دیگه آخراشه اصن بشمار تا تموم بشه
و من همچنان آی آی کردم تا درآوردند
وقتی درآوردند از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم دیدم سرم دستمه و ردی تخت خوابیدمحدود نیم ساعتی شده بود و وقتی بهوش اومدم بابا به منشی خبر داد و ایشون اومدند دراوردند سرم را بااینکه کامل تموم نشده بود دیکه به کمک بابا از تخت اومدم پایین و دیدم مریض های بعد از ما داخل نطب دکتر هستند رفتیم با دکتر خداحافظی کردیم که ایشون به بابا گفتند پس منتظر خبرتون هستم
به منم گفتند کارت عالی آفرین و خداحافظی کردند دیگه وقتی اومدیم بیرون من نشستم داخل ماشین وبابا رفت مابقی داروهارا از داروخونه گرفت و رفتیم خونه خود دکتر کارهام را درست کرد برای رفتن از ایران و بااین همه مشغلشون جواب تلفن های بابا را منشیشون و حتی خودشون میدند
حتی یکبار تلفنی باهام حرف زدند و گفتند چه چیز هایی تقویتی بخورم
خلاصه که بعد مدت ها نوشتم والان احساس سبکی دارم ممنون از همه ی کسایی که تواین لحظات تنهام نگذاشتند

خاطره آناهید جون

خاطره آناهید جون

سلام،آناهید هستم خاطرتون هست؟یه چند باری خاطره گذاشته بودم در واقع اون موقع برای معرفی می گفتم آناهید هستم در شرف مادر شدن اما الان می گم آناهید هستم مادر یک جفت دوقلو به اسم های آوا و آوین.از اونجایی که حسابی در گیر شدم احتمال داره دیگه نتونم خاطره بنویسم و الان به عنوان آخرین خاطره می خوام خاطره ی اشناییمون رو بنویسم.فقط قبلش یه بیو می دم واسه کسایی که یادشون رفته و یا نمیشناسن:٢٤ساله،ساکن تهران،همسرم کیارش ٢٨سالشه و پزشکه.
خاطره:بهمن ماهه ده سال پیش که من چهارده سالم بود بدجوری سرما خورده بودم،بعد از یک هفته پنهون کردن،از شدت درد گوشم دلمو زدم به دریا و به داداشم(آریا)گفتم اونم کم کم منو راضی کرد که کاری از دست ما ساخته نیست و خلاصه راهیه درمانگاهه نزدیک خونمون شدیم.بعد از معاینه با آریا رفتیم دادوخانه منم بیرون وایستادم تا اریا دارو هارو بگیره از پشت شیشه چشمم افتاد به کیسه داروها که به جز امپول چیزی توش دیده نمی شد.اریا اومد بیرون گفت می دونم با اینا میونه خوبی نداری ولی برای سلامتی خودت بهتره با منو دکتر راه بیای.همون لحظه یه نقشه به سرم زد که باعث شد در جواب اریا سرمو به علامت مثبت تکون بدم.اون جلوتر من راه افتادم منم همونجا فقط نگاهش می کردم وقتی مطمئن شدم حواسش بهم نیست شروع کردم در جهت مخالف دویدن اصلنم توجهی به اطرافم نداشتم فقط می دویدم تا صدای بوق ممتد یه ماشینیو شنیدمو سرجام میخکوب شدم.اریا وحشت زده اومد بغلم کرد همونطوریم با عصبانیت می گفت این بچه بازیا چیه بعدم از راننده ای که فقط یه سانت مونده تا برم زیر ماشینش عذر خواهی کردو از وسط خیابون رفتیم کنار. با صدای نسبتا بلندی گفت بدون هیچ حرفی می ریم بیمارستان پیش پیمان.راننده همون ماشینه گفت اگه میرین بیمارستان... من می رسونمتون اریا هم یکم تعارف تیکه پاره کردو با هم سوار شدیم(ناگفته نماند که کیارش هیجده ساله هم اخمو رو صندلی شاگرد نشسته بود)خلاصه رسیدیم بیمارستان و بعد از پارک شدن ماشین تو پارکینگ چهارتایی از ماشین پیاده شدیم اریا مشغول تشکر از اقای راننده بود منم منتطر اریا که دستم توسط کیارش کشیده شد،عین جت می دوید منم هرکاری می کردم نمی تونستم دستمو از دستش بکشم بیرون.بعده پنج مین دویدن پرید بین یه فضای کاملا سر سبز جنگلی دوتامون نفس نفس می زدیم یکم که حالم جا اومد یه عالمه همون وسط دعوا کردیم سر اینکه چرا این منو کشیده دنبال خودش تازه طلبکارم بود بچه پرو می گفت من از این دکترا نجاتت دادم.ولی بالاخره برای درست کردن گند کاریش یه راهیو نشونم داد که از همونجا برگردم تو پارکینگ.اماااا موقعی که اومدم برم یه کاغذ داد بهم گفت اگه خواستی ازم انتقام بگیری زنگ بزن.هیچی دیگه منم فقط می خواستم زود تر برگردم پیشه اریا تا جری ترش نکنم واسه همین سریع برگرو گرفتمو دویدم سمت پارکینگ.اریارو که کارد می زدی خونش در نمی اومد.فقط بدون حرف منو برد سمت ساختمان اصلیه بیمارستان پیشه پسرخاله اخمو و عنقم اقا پیمان.اریا از سیر تا پیازه جریاناته اون روزو تعریف کرد اون نامردم گفت واسه تنبیه ادمای بی بنیه ای مثل آنید فقط تقویتی کارسازه.هرچی هم من گریه کردمو التماس دل هیچ کدومشون به رحم نیومد که نیومد.اریا با تحکم گفت برو بخواب رو تخت با بغض ناشی از اون همه سنگدلیه اون دوتا رفتم خوابیدم رو تخت یکمم شلوارمو دادم پایین.پیمان که اومد احساس می کردم از شدت تپشه قلبم تخت داره می لرزه.خیلی استرس داشتم وقتی پنبه کشید نا خوداگاه سفت شدم.پیمانم عصبی شد گفت:آنید یدونه تقویتی که قراره بخوری ولی مطمئن باش اگه اذیت کنی بیشتر از اینا می خوری منم فوری از ترسم شل شدم.دوباره پنبه کشیدو اروم سوزنو فرو.خیلی سعی می کردم خودمو کنترل کنم ولی هرچی می گذشت دردش بیشتر می شد تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که اروم گریه کنم.اریا هم بی تفاوت وایساده منو نگاه می کرد اخرش یه ای کشدار گفتم تا پیمان درش اورد.بلافاصله طرفه دیگه ی کمرمو پنبه کشیدو نیدلو وارد کرد از همون لحظه اول چنان دردی پیچید تو پام که یه جیغ بنفش کشیدم پیمانم سرعت تزریقو بیشتر کرد.هرچی هم التماسش می کردم فایده ای نداشت(کلا ادم بی خودیه)منم از شدت درد پامو اوردم بالا که اریا پرید پامو گرفت پیمانم سریع امپولو کشید بیرون.دوباره رفت سمت امپوله اولمو پنبه کشید منم کلی گریه کردم که دیگه نزنم ولی انگار اصلا صدای منو نمی شنید خیلی بی تفاوت امپولو وارد کرد منم تا تونستم جیغ زدمو گریه کردم رسما کله بیمارستانو گذاشته بودم رو سرم اونم در اورد بعدم با اریا رفتن نشستن به حرف زدن منم همچنان در حال گریه بودم.خلاصه که امپوله اخری که زدم مقصرش کیارش بود منم بعد از اون قضایا تصمیم گرفتم گوششو بپیچونم واسه همین حدود یه هفته بعد از امپول خوردنم بهش زنگ زدمو رفتیم یه پارکی تا بنا به گفته خودش من تلافی کنم.کیارش اون موقع موهاش خیلی بلند بود منم شیطنتم گل کرده بود دست.

گذاشتم رو نقطه ضعفش بردمش یه جا کچلش کردم و تا دوماهه بعد کاملا بیخیالش شدم اما خودش زنگ زدو یه جورایی پیشنهاده دوستی داد و تا هفده سالگیم دور از چشم خانوادم دوست بودیم بعدم که عقدو نوزده سالگیمم که آغاز زندگیه مشترکمون بود.
پ ن:فرشته هامون هفت روز زود به دنیا اومدن و یه جورایی چرخه ما رو کاملا کردن.این چرخه از این قراره:منو کیارش ٢٥بهمن باهم اشنا شدیم،تولده کیارش٢٥اسفنده،تولده من٢٥فروردینه و سالگرده ازدواجمون هم ٢٥خرداده،این وسط فقط ٢٥اردیبهشت خالی بود که با به دنیا اومدنه دخترا تکمیل شد😊.


کاش می شد خنده ها را قاب کرد
راه و رسم عاشقی را باب کرد
روح را با عشق تو سیراب کرد
برف دوری رابه بوسه اب کرد
با نوازش چشم ها را خواب کرد
این شب تاریک دل مهتاب کرد

در پناه حق،خداحافظ احتمالا برای همیشه😙

خاطره اقا اهورا

خاطره اقا اهورا

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام احوال شما؟؟؟ خوبید؟؟؟ اومدم یه خاطره از خودمو و عمه بزارم که همیشه تو ذهنم ماندگاره ؛ دو سال پیش مامانم یه گالری نقاشی تو ایران برگزار کرد که همه باهم رفتیم ایران که فوق العاده بود و اون موقع عمه مهدیه و عمو شهاب و سیمین خانم و عمو امیر قرار بود واسه کمک برن یکی از روستاهای دورافتاده و من از عمه خواستم باهاشون برم که مامان و بابا هم اجازه دادن و ما راهی شدیم تقریبا یک روز و نیم تو راه بودیم و رسیدیم و اون جا گرد و خاک خیلی زیادی بود و عموشهاب چون میدونست ریه هام حساسه بهم ماسک داده بود که اذیت نشم. خلاصه رفتیم یکی از اتاق های اونجا رو آماده کردیم واسه درمان که البته اصلا جای مناسبی برای اقامت نبود و عموها یه چادر هم بیرون اتاق زدن برای اینکه آقایون شب اونجا بخوابن و رفتیم داخل اتاق لباسامونو عوض کردیم و قرار شد من دستیار عمو امیر باشم چون ایشون هم دندانپزشک هستن و اون موقع من سال اول تحصیلم بود و مردم میومدن و بیماری هاشونو میگفتن و دارو میگرفتن و میرفتن و تزریق ها رو معمولا عموشهاب و سیمین خانم انجام میدادن که شب شد و یکی از اهالی روستا مارو واسه شام دعوت کرده بود که بزرگترها اول مخالفت کردن چون وضعیت مالیشون اصلا خوب نبود ولی با اصرار اون خانواده قبول کردن و رفتیم و سفره پهن کردن و غذارو آوردن و واسه هرکدوممون یه کاسه ریختن که فکر کنم از غذاهای محلی اونجا بود و نان هم گذاشتن و بلافاصله عمو بهم گفت اهورا ببین این دارچین داره؟ منم یه قاشق از غذا خوردم و از بوش متوجه شدم دارچین داره و خیلی هم زیاده و عمو هم به عمه که بین ما نشسته بود گفت مهدیه جان دارچین داره نخور آخه عمه به شدت به دارچین حساسیت داره و وقتی بخوره نه تنها کل بدنش متورم میشه تنگی نفسهم میگیره ؛ عمه چیزی نگفت و بعد چند دقیقه خانمی که میزبان ما بودن رو به عمه گفت خانم دکتر چرا نمیخورین؟؟؟ بدتون میاد؟؟؟ به خدا دستام تمیز بود که غذا رو پختم...اصلا دلم خیلی سوخت و هممون ناراحت شدیم و من میخواستم بگم عمه حساسیت داره تا اومدم بگم عمه محکم دستمو فشار داد و شروع کرد از غذا خورد و عمو هم یه نگاه به عمه کرد و چیزی نگفت و غذامونو خوردیم و کلی تعریف کردیم چون واقعا عالی بود دستشون درد نکنه اما من خیلی عصبی بودم چون اصلا این کار عمه رو درک نکردم من میدونم عمه به چه حال بدی میفته اگه فقط یکم دارچین بخوره حالا یه غذای پر از دارچین خورده بود دیگه بعد نیم ساعت بلندشدیم و بعد خداحافظی اومدیم بیرون و به سمت اتاقمون میرفتیم که عمه سرش گیج رفت که سیمین خانم و عمو شهاب گرفتنش و رفتیم اتاق که عمه نفسش درنمی یومد عمو براش اکسیژن گذاشت ولی من اصلا طاقت دیدن اذیت شدن کسی رو ندارم واسه همین کفشمو پوشیدم و رفتم اطراف دور بزنم تا کار عموشهاب تموم بشه خلاصه رفتم اما عموامیر صدام زد و باهم رفتیم دور بزنیم که من با عصبانیت راجع به اون کار عمه حرف میزدم و اصلا خیلی حالم گرفته بود و هی توضیح میخواستم عمو امیر همش میخندید و میگفت علت رو از خود خانم دکتر بپرس. منم چیزی نگفتم و بعد چهل دقیقه برگشتیم اتاق که من رفتم پیش عمه مهدیه حالشو بپرسم که داشتن با عموشهاب حرف میزدن منو که دیدن خندیدن عمو اومد سمتم گفت اخماتو باز کن اهورا ببین مهدیه حالش خیلی بهتره و عمو رفت از عمه علت کارشو پرسیدم و از شدت عصبانیت فقط یکسره گله میکردم آخرش عمه گفت اهورا عمه جون یه نفس بگیر بقیشو بگو و عمه گفت حالا خوب گوش کن ببین چی میگم گفتم بفرمایید گفت وقتی من از غذاشون نخوردم چه حالی پیدا کردن؟ گفتم خیلی ناراحت شدنگفت وقتی من نخوردم دل اون خانم شکست و حتی میخواست گریه کنه و جلوی ما خیلی شرمنده شد درسته؟ گفتم بله گفت حالا فکر کن ما هر ماه میایم اینجا اون خانم دیگه نمیتونست از خجالت به ما نگاه کنه درسته؟ گفتم بله گفت خدا منو نبخشه اگر بخوام شرمندگی و خجالت یه آدمو ببینم ما اومدیم که از ناراحتی مردم کم کنیم نه اینکه دردشون رو بیشتر کنیم ، حساسیت من نهایتا یه هفته ادامه داره اما رفتار من تا ابد در ذهن اون خانم ثبت میشه و دلش میشکنه گفتم عمه شما مینونستید بگین حساسیت دارین گفت اون موقع اونا باید یه غذای دیگه واسم میاوردن و میدونی که نمیتونستن و شرمنده تر میشدن...وگفتم عمه من نمیتونم این کارو بکنم که عمه دستامو گرفت و گفت پزشک بودن یعنی اول مردم رو میبینم و بعد خودم رو میبینم یعنی اولویت قرار دادن بقیه باشه اهورا؟؟؟ راستش چیزی نگفتم و عمه رو بغل کردم و اومدم تو چادر تا نزدیکای سه صبح به حرفاش فکر میکردم و خلاصه یه هفته اونجا بودیم و برگشتیم که من فقط سرفه میکردم و قفسه سینم درد میکرد آخرش بابام گفت باید بری دکتر حالت خوب نیست و مامانمم کلی اصرار کرد و به عمه و عمو زنگ زدن که اومدن و عموشهاب گفت ببریمش پیش شهرام (برادر عموشهاب که متخصص ریه هستن) و آماده شدیم و من و مامان و عمو و عمه رفتیم اول از ریه ام عکس گرفتیم و برگشتیم مطب که عموشهرام گفت بدجوری عفونت کرده و عمه و عمو گفتن چه قدر بهت گفتیم ماسک بزن وای حالا منم استرس گرفتم و مامانم دستمو گرفت و لبخند زد که آروم بشم که عموها و عمه کلی باهم حرف زدن و عمو شهرام گفت هر شش ساعت باید یه آمپولی بزنم که اسمش یادم نیست ولی بینهایت درد داشت که دارونوشت و مهر کرد و عموشهاب رفت بگیره و منم بدجوری آماده گریه بودم اون موقع بچه تر بودم و بیشتر میترسیدمکه عموشهرام یخرده سربه سرم گذاشت که خندیدم و بهترشدم ولی وقتی پلاستیک داروهارو دیدم دیگه اشکام میومد و اصلا حرف بقیه رو نمیشنیدم و عمه و مامان کلی باهام حرف زدن ولی خیلی حالم بد بود که عموشهرام دو تا از آمپولارو برداشت و عمو شهاب با لبخند اومد دستموگرفت و بلندم کرد و رو تخت دراز کشیدم و مامانم اصلا دلشو نداشت بیاد پیشم و عمه مهدیه اومد گفت اهورا یکی از آمپولا درد داره اما باید سعی کنی تحمل کنی تا وضعیت ریه هات بدتر نشده باشه عمه؟؟؟ عموشهاب پاهامو گرفت و عموشهرام پنبه رو چندبار کشید که من کلی خجالت کشیدم و نیدل زد که دردش غیرقابل وصف بود اولشو تحمل کردم ولی بعد بلند گریه میکردم که گفت تمومه و درآورد و ماساژ داد و مامانم اومد پیشم و اشکامو پاک کرد و دومی رو هم زدن که درد نداشت خلاصه اومدیم خونه و خوابیدم تا شب که اونم عموشهاب واسم زد که مردم و زنده شدم نمیدونم چی بود که اینقدر دردناک بود و بعد پانزده روز برگشتیم کانادا و زندگی روزانه و درس و دانشگاه و شرکت و خونه و خواب...
مرسی از تایمی که گذاشتین 
عیدتون با تاخیر مبارک
بچه ها باوران کنارم نشسته و سلام میرسونه و باید برم بهش ویولون یاد بدم و بعد برم دانشگاه پس فعلا خداحافظ...

خاطرهpariaجون

خاطره paria جون

سلام عزیزای دل امیدوارم حال دلتون خوب باشه من پریام 23 سالمه و یه داداش 26 ساله ی پزشک دارم که اسمش پوریاست و یه دایی 27 ساله دارم به نام هادی خاطره ای که میخوام تعریف کنم ادامه ی قبلیه .خاطره ی قبلم و تا اونجا گفتم که دایی هادی داشت آمپول میخورد و اما ادامه؛پوریا در آورد آمپولو هادی با کلی آخ و اوخ و لعنت فرستادن به پوریا برگشت گفتم دایی روبه راهی؟؟؟رو به رشدی؟؟؟ به پوریا چپ چپ نگاه کرد گفت نه دایی جان چه رو به رشدی خان داداشت رشدم و متوقف کرد الهی رشدش متوقف بشه پوریا بلند خندید گفت با این همه نفرینی که تو کردی من تا شب زنده نمیمونم هادی دستاشو برد بالا گفت الهی به حق پنج تن زنگ بزنن بگن خواهرزاده ات رفته زیر تریلی 18 چرخ بیا جمعش کن از کف خیابون دستم و مشت کردم کوبیدم تو بازوش هادی با عجز گفت خدایا غلط کردم ایشالا زنگ بزنن بگن خواهرزاده هاااات رفتن زیر 18 چرخ این سری منو پوریا دوتایی محکم کوبیدیم تو بازوش پوریا سرممونو وصل کرد دوباره خوابیدیم 
با حس یه دست لای موهام چشمام و باز کردم بابا کنارم نشسته بود و با لبخند نگام میکرد گفتم سلام گفت سلام دختر نازم!!!وقت خواب خانوم مهندس!!! به ساعت نگاه کردم نزدیک 3 ظهر بود سرم دستم نبود هادی هم سرجاش نبود دوباره به بابا نگاه کردمکه گفت پاشو باباجان پاشو بریم ناهار بخوریم بعدم دستم و گرفت بلندم کرد رفتیم پایین همه دور میز بودن سلام کردم و نشستم رو صندل که جای آمپولا به شدت درد گرفت اخمام رفت تو هم و ناخوداگاه به پوریا نگاه کردم اونم داشت با ناراحتی نگام میکرد لباش و تکون داد گفت ببخشید منم مثل خودش لب زدم گفتم نمیبخشم بعدم مظلوم نگاش کردم......هادی سمت چپم بود پوریا هم روبروم بود....گفتم ماماااان برام برنج میکشییی؟؟؟ مامان گفت آره عزیزم بشقابتو بده مامان!! بشقابو گرفت برام غذا کشید بعدم برام سالاد ریخت بعدم دوغ ریخت....چشمای پوریا داشت گشادتر میشد با اعتراضگفت مامااان؟؟!!! مامان گفت یامان حرف نزن بچم و اذیت کردی....منو پوریا همزمان به هم چشم غره رفتیم که هادی بشقابش و گرفت سمت مامان و با لحن لوس گفت بهنووووششش برا منم میکشییی؟؟؟همه پقی زدن زیر خنده منم عصبانی شدم محکم کوبیدم تو بازوش گفتم بی شخصیت ادای منو در میاری؟؟؟هادی مظلوم گفت منم اندازه ی تو آمپول خوردم دیگه!چرا ناز من خریدار نداره؟؟؟؟ مامان بشقابشو گرفت براش غذا و سالاد کشید و خلاصه ناهار و خوردیم رفتیم تو سالن نشستیم من رفتم چسبیدم به مامانم و بازوشو بغل کردم پوریا با گوشیش مشغول بود هادی و بابامم راجع به کارشون باهم حرف میزدن من تمام حواسم پی پوریا بود یکم که گذشت پوریا گوشیش و گذاشت رو میز و پاشد رفت یه نفس عمیق کشیدم هنوز چیزی از خوشحالیم نگذشته بود که با کیسه ی آمپولا برگشت دوباره نشست رو همون مبل و گفت بچه ها بیایین آخرین آمپولتونم بزنم راحت شین ......بیشتر چسبیدم به مامان آروم گفتم مامان توروخدا یه کاری کن بخدا تحملشو ندارم مامان گفت خیله خب صب کن رو به پوریا گفت پوریا چه خبره مامان جان واسه امروز کافیه اون بمونه برای بعد پوریا کارش متوقف شد گفت مادر من، من که با خواهرم دشمنی ندارم حالش بده اینارو اگه نزنه بدتر میشه بایددوبرابر آمپولبزنه...گفتم نمیخوام خودم خوب میشم  هادی که تا اونموقع ساکت بود یهو گفت آره دایی جون خودمون خوب میشیم خداشاهده راضی به زحمت تو نیستیم ....پوریا گفت خیله خب به باباجون میگم بیاد من حوصله ی بحث با شما رو ندارم و گوشیش و برداشت تا زنگ بزنه(من نمیفهمم اگه اسم باباجون نبود پوریا چطوری از پس ما بر میومد؟؟؟؟؟) هادی سریع پاشد رفت کنار پوریا نشست و خیلی با ملایمت گوشی و از دستش کشید بیرون و سرنگ و گذاشت تو دستش گفت عزیزم وقتی خودمون میتونیم مشکل و حل کنیم چرا مزاحم باباجان بشیم بیا بگیر آمادش کن بعدم زیرلبی یه چیزی گفت که نشنیدم ولی فک کنم فحش داد به پوریا مامان و بابا داشتن میخندیدن منم داشتم لبم و میجویدم هادی رفت دراز کشید رو کاناپه و پوریا آمپولو آماده کرد رفت بالا سرش و به بابا اشاره کرد که بره کمرشو بگیره بابا رفت کمر هادی و گرفت هادی شروع کرد اشهدارو خوندن پوریا سوزن و وارد کرد هادی صداش قطع شد بعد یه دفعه شروع کرد داد زدن پوریا میگفت شل کن هادی پاهاشو تکون میداد که مامان رفت پاهاشو گرفت....منم دیدم همشون سرشون گرمه پاشدم خیلی بی سروصدا رفتم بالا تو اتاقم درم از تو دو بار قفل کردم خودمم نشستم پشت در زانوهامو بغل کردم و سرم و گذاشتم روش ....چند دقیقه بعد یکی در زد و صدای پوریا بلند شد گفت آبجی خانوم؟؟؟؟اجازه هست؟؟؟؟دید صدایی نمیاد دستگیره رو فشار داد دید قفله گفت پریا این چه کاریه بیا باز کن ببینم جواب ندادم چند بار دستگیره رو فشار داد گفت پریا جان عزیز من بیا درو باز کن باهم کنار میاییم بابا ناسلامتی 21 سالته (اون موقع 21 سالم بود) اینو که گفت جیغ زدم گفتم 21 سالم هست که هست آدمه 21 ساله اعصاب حسیش فلج میشه؟؟؟؟درد و نمیفهمه؟؟؟؟؟ لحنش مهربون تر شد گفت الهی من فدای تو بشم میدونم درد داره ولی عوضش خوب میشی ارزشش و داره گفتم نمیخوام برو...عصبانی شد با مشت زد به در گفت لحن آروم برای تو کارساز نیست حتما باید از زور استفاده کنم ببین توروخدا بخاطر یه آمپول کوچولو چیکار میکنه؟؟؟ دوباره جیغ زدم گفتم اصلانم کوچولو نیست هم قد توعه یهو پوریا داد زد گفت آی پام!!! اینو که شنیدم نفهمیدم چطوری درو باز کردم پریدم بیرون گفتم چی شد داداشی؟؟؟؟پات درد گرفت؟؟؟؟ تو یه چشم به هم زدن پوریا منو گرفت بغلش و رفت تو اتاقم تازه دوهزاریم افتاد که رودست خوردم تقلا کردم از دستش خلاص بشم ولی فایده نداشت بغضم گرفت گفتم خیلی نامردی ....از نقطه ضعفم سواستفاده کرده بود میدونست اگه خار تو پاش بره من میمیرم و زنده میشمخیلی دلم شکست منو گذاشت رو تخت......رومو برگردوندم و بغضم شکست نشست کنارم گفت غلط کردم.....تورو خدا قهر نباش....پری.....پریام...نگام نمیکنی؟؟؟....دیگه دوسم نداری؟؟؟ گریم شدید تر شد گفتم قلبم و شکوندی!!! خم شو روی چشمم و بوسید و سرم و گرفت تو بغلش گفت پوریا فدای قلب تو بشه ببخشید عزیزم میدونم کارم اشتباه بود ولی تقصیر تو بود دیگه...اگه اونجوری نمیگفتم درو باز نمیکردی که!!!!همونجوری که بغلش بودم خیلی حرفه ای منو خوابوند رو پاش که اصلا فرصت نکردم مخالفت کنم یا واکنشی نشون بدم شلوارم و داد پایین و پد الکلی زد که گفتمنه توروخدا نزن خواهش میکنم ولی پوریا انگار نمیشنید سوزن و فرو کرد که دردش کم بود 3_4ثانیه بعد شروع کرد پمپاژ کردن اونقد گریه کردم که به سکسکه افتادم بالاخره کشید بیرون داشتم میمردم از درد پوریا برم گردوند دستاشو دور بدنم حلقه کرد و سرم و چسبوند به سینش بعد از چند دقیقه گریه کردن آروم شدم و اونقدر پوریا نوازشم کرد که خوابم برد...
*راستش من خاطرم و جوری نوشتم که عادی باشه ولی من بابا و مامانم و از دست دادم.....دقیقا 3 روز بعد از این آمپول خوردن تصادف کردن.گله ای از خدا ندارم فقط بعضی وقتا به این فکر میکنم که تو زمین به این بزرگی فقط برای مامان بابای من جا نبود؟؟؟اون روزا بدترین روزای عمرم بود یه روزی حتما براتون تعریف میکنم چون خودمم احتیاج دارم که درباره ش حرف بزنم....امیدوارم هیچ وقت داغ عزیز نبینین ....

*خیلی زیاد دوستون دارم و امیدوارم همیشه خوشحال و شاد باشین انسان تو بیشتر مواقع خودش انتخاب میکنه که شاد باشه یا غمگین بیایین از کوچکترین چیزا برای شاد بودن استفاده کنیم

گـه وجــود خـــــــدا ﺑـــــــــــاورت بــشــه
خـــــــــــــــدا یــه نـــقــــــطــه میندازه زیــر بــاورت
…مـــیـــشــه : ﻳــــــــــــــــﺎﻭﺭﺕ …
به همین راحتی

یاحق

 

خاطره حدیث جون

خاطره حدیث جون

با عرض سلام و خسته نباشید من حدیث هستم 16 سالمه و تک فرزندم و عاشق پزشکی هستم و طرفدار پر و پا قرص این وب.چندین سالی هست که خواننده خاموش هستم و این اولین باره که خاطره میزارم. دوستان اینو بگم که من علاقه خیییییلی شدیدی به آمپول خوردن بقیه دارم😉😉 ولی دوست ندارم آمپول بزنم 😐😐یعنی آمپول خوردن بقیه رو که میبینم انرژی میگرما اصن یه وضیه😂😂خب از اونجایی که من خیلی دوست دارم آمپول خوردن بقیه رو ببینم این لطف شامل حالم شده 💪💪💪این خاطره مربوط به خاله عزیز من😘میشه(اسم خالم افسانه هس 30 سالشه و متاهل)این خاله جان ما فوبیای شدیدی نسبت به آمپول داره و به گفته مامانم و بچگیاش هر وقت میخواسته آمپول بزنه آبرو واسه مانانبزرگ و بابابزرگم نمیذاشته خب بریم سراغ خاطره وقتی که خاله جون 28 سالش بود 
و اما خاطره:
چند روزی بود که خالم میگفت سرم درد میکنه هر چی بهش مگفتیم بره دکتر گوشش بده کار این حرفا نبود😕تا بلاخره یه روز صبرش لبریز شد رفت دکتر جناب دکتر گفت که از پیشونیش عکس بگیره خلاصه که عکس گرفت برد پیش دکتر ،دکتر بهش گفته بود موتور سواری میکنی انقد پیشونیت عفونت داره؟😐😐😂😂😂😂😂😂😂😂(خاله سینوزیت داشت)و یه سری دارو چرک خشک کن واسش نوشته و دو تا آمپول ناقابل😊😊دیگه بماند که چطوری راضیش کردیم بره آمپولاشو بزنه😕بلاخره روز موعود رسید و منم خوشحال😆😆😆بعد از ظهر شد و پیش به سوی درمانگاه👭حالا قیافه من اینطوری بود👈😆قیافه خالم اینطوری👈😭تو راه درمانگاه چند باری اومد بپیچونه که با خشم بی نهایت من مواجه شد😡😡 و تصمیم گرفت هیچی نگه😊رسیدیم و رفتیم تو رفتم قبض گرفتم و خالم شرشر عرق میریخت منم نیشم تا بنا گوش باز😆😆😆😆 رفتم آمپولا رو دادم پرستار که با یه حالت خشن به خاله جان گفت برو رو تخت کناری بخواب تا بیام😠😠😠خاله عزیز تر از جان منم تا دقیقه نود داشت مقاومت میکرد که نزنه که دیگه کار از کار گذشته بود رفت رو تخت کناری خوابید ولی دید پرستاره نمیاد منم یه نگاه انداختم دیدم داره آمپول تخت کناری رو میزنهخاله هم از فرصت استفاده کرد و طی یک حرکت انتحاری داشت فرار میکرد که خانم پرستار مثل غول چراغ جادو جلوش سبز شد (پرستاره خیلی هیکلی بود)و با حالت جدی گفت مگه نگفتم بخواب تا بیام 😡😡😡😡😡خاله مهربون منم وقتی رفتار خانم پرستار دید تسلیم شد خودشو به امام حسین سپرد 😕😕آمپولاپرستاره خیلی هیکلی بود)و با حالت جدی گفت مگه نگفتم بخواب تا بیام 😡😡😡😡😡خاله مهربون منم وقتی رفتار خانم پرستار دید تسلیم شد خودشو به امام حسین سپرد 😕😕آمپولا آماده بودن فقط مونده بود خاله بخوابه همین😉😉دیگه خاله خوابید پرستار رفت بالای سرش تا اومد پنبه بکشه خاله برگشت و گفت وای آمپولا درد دارن؟😢😢پرستار گفت برگرد ببینم 😠😠خاله جونم با اکراه برگشت و دوباره تا پنبه کشید برگشت و گفت میترسم آمپولا درد دارن؟😭😭😭😢😢😢پرستار گفت نمیدونم زود باش کار دارم(کلا اعصاب نداشت😐😐)منم درحالی که از خنده روزه بر شده بودم😂😂😂میگفتم خاله جونم برگرد سریع تموم میشه خاله هم دیگه برگشت و صلوات میفرستاد 😂😂😂پرستاره هم نامردی نکرد تا خاله برگشت پنبه کشید و فرو کرد که خاله تکون خورد سریع تزریق کرد و کشید بیرون یکم اونطرف تر دوباره پنبه کشید و فرو کرد که خاله بازم تکون خورد و زود کشید بیرون(آمپولا درد نداشتن)و رفت و خاله که دید پرستاره داره میره گفت آمپولا دوتا بودا😕😕پرستار گرام هم که کلا اعصاب معصاب تعطیل هیچی نگفت و رفت😬😬😬منم گفتم دوتاشو زد هی خاله میگفت نزد من میگفتم زد اون میگفت نزد حالا یکی بیا اینو راضی کنه که خاله جونم عزیزم هر دوتاشو زد و بعد از کلی انکار بلاخره پذیرفت که دوتاشو زده منم هی ازش میخندیدمو مسخره اش میکردم و رسیدیم خونه جاشو کمپرس کردم واسم و خوابید. بعد از مصرف دارو ها و آمپولو حالش خوب نشد رفت بیش متخصص که بعد فهمید اون دو آمپولی که زده اصلا فایده نداشته(یعنی خالم کاردش میزدی خونش درنمیومد😠😠😠)اونم واسش یه سری آزمایش و دارو نوشت که خاله جان بو دادن آزمایش ها فهمید که بارداره(منم که تک فرزند و عاشق بچه، بچه کوچیک هم تو خانواده نداشتیم)بیشتر از همه من خوسحال سدم که بارداره از اون روز به بعد دیگه هر روز ماساژش میدادمو بهش میرسیدم حتی نمیذاشتم لیوان آب هم خودش برداره الانم یه دختر مثل ماه به اسم حوریا داره (حوریا نه ماهشه)
پ.ن:الان که این خاطره رو نوشتم همزمان با حوریا بازی میکردم شیطونی شده واسه خودش آتیش میبارونه عزیزم😍😍😘
پ.ن:امروز امتحانا هم به خوبی و خوشی تموم شد رفت راااحت شدیم 
پ.ن:آقا پارسا خاطراتت عالین زود زود واسمون خاطره بزارید ممنون☺
پ.ن:مهدیه خانم باز واسمون خاطره بزارید دلمون واستون تنگ میشه😢😢
پ.ن:خدا شیده خانم رو بیامزره وقتی

پ.ن:آقا پارسا خاطراتت عالین زود زود واسمون خاطره بزارید ممنون☺
پ.ن:مهدیه خانم باز واسمون خاطره بزارید دلمون واستون تنگ میشه😢😢
پ.ن:خدا شیده خانم رو بیامزره وقتی خاطره آقا مهرانو خوندم کلی گریه کروم اینقد که تو فکرشون بودم شب خوابشون دیدم که چهرشون کاملا مشخص بود ولی نمیدونم واقعا چهره واقعی خودشون بود یا نه 😳😳😳
پ.ن:خوشحال میشم نظرتونو راجب خاطرم بگید 😘😘
پ.ن:امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستتون دارم مرسی که خوندید😄😄😘🌹🌹

خاطره آقای سام😎

 خاطره آقای سام😎
سلام
چطورین؟
یه مدت خیلیییی طولانی میشه که نتونستم چیزی بنویسم وحتی نتونستم وبلاگوچک کنم😥😥
ازشماچه پنهون حالم هیچ خوب نبودو بستری بودم☹وقتی هم بازورخودم و به اصرارخودم برگشتم خونه انقدر سورنامنوندیده بود😢بغلم نمیومد😭
ازشیرین کاریاش میگم براتون حالا😑

برم سراصل مطلب،کوتاه میگم وخلاصه که حوصلتونم سرنره😉

وقتی میخواستم ازبیمارستان برگردم خونه دکترخیلیییییییی باتاکیدبهم گفت که رعایت همه چیوبکنم😥اخه تو بیمارستان چیزی نمیتونستم بخورم چون همش بالامیاوردم اخرم معدم حساس شد😭😭هرچی میخورم بالامیارم🙁واسه همین دکتربهم گفت فقط سوپ نرم وآب گرم میتونم بخورم صبحم فقط نون لواش که سبک باشه،ایناهم که ادمو سیرنمیکنه🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂بامعده ی حساس و گشنه هم که نمیشه قرص خورد😒😒 هرچی داروداشتم دکتربرام آمپولشو نوشت😐روزی۴تاآخه دکتر؟😕خداروشکربچه نداری هنوزدکتروگرنه انقدرگازش میگرفتم که تلافی بشه😁
خلاصه که اومدم وخونه ویه روزدر میون باحال بدوخوب سرکردم😅تادو سه شب پیش😰که حالم خیلی خوب نبود🤦‍♂دردداشتم ویواش یواش داشت بیشترم میشد😟دستم میلرزید میترسیدمم به کسی بگم 😭😭
اخردیگه دردامونموبریدومامانوصدا کردم،اومدپیشم نشست،منم که میشناسیددیگه لوس بچه ام😁حال و حوصله ی هیچی روهم جدیداندارم😣بی حال بی حال سرموگذاشتم روشونه ی مامی بهش گفتم حرف بزن واسم😢شروع کردبه صحبت کردن😍گفت ای جانِ مامان رنگت پریده که😘چی بگم اخه؟گفتم ازتولدم بگودیگه☹مامی شروع کردبه حرف زدن کفت روزتولدیک سالگیت😍انقدرحرف زدی مخ ماروخوردی اخرداییت گرفتت بغلش وشروع کردباهات حرف زدن😊😊
مامی گفت نمیدونم چی به داییت گفتی که عصبانی شدگذاشتت زمین توهم عین خرگوش هی اینوراونورمیپریدی هیچ خدایی روهم بنده نبودی😂😂😂
انقدرشیطون بودممممم که حدنداره😋
انقدرم حرف میزدممممممم که وقتی آرمان به دنیااومدهمه گفتن آخیش از دستش راحت شدیم😂😂😂
خلاصه که مامی داشت حرف میزدومنم یواش یواش بیشترولومیشدم😪مامی هی میگفت پاشودرست بخواب ولی من حال نداشتم که😅
دردم بیشترشده بود😥داشتم باخودم کلنجارمیرفتم که حرفای مامی آرومم کنه ولی بی فایده بود😭آخربه زبون اومدم گفتم مامی سینم دردمیکنه بدجوری هم میسوزه😟😓 گفت ازکی دردداری سام؟😯چراالان میگی به من؟😤
گفتم ازیکی دوساعت پیش دیگه مامی😥مامی گفت ای سام ای سام ازکی تاحالاتواینجوری شدی آخه مگه دکتر نگفته بهت دردداشتی بهم بگو؟چرا میذاری وقتی تحملت تموم میشه میگی؟😤😤😤گفتم نمیخوام اذیتتون کنم مامی😢گفت اذیت چیه مامان جان این چه حرفیه؟گفتم حالامیشه یه کاری بکنی؟گفت صبرکن زنگ بزنم به دکتر ببینم چی میگه😑گوشیمودادم دستش زنگ زدبه دکتربهش توضیح داد بعدزدرو آیفون که منم بشنوم دکترباصدای خیلییییی گرفته که به زورحرف میزد😰😰😰(توی مدتی که من بستزی بودم دکترخارج ازشیفتش میموندبالای سرم،و خیلی خسته شده بودتواین دوهفته چند روزی هم میشه که تارای صوتیش خیلی شدیدعفونت کرده وصداش خیلییییی گرفته😓😓😓)گفت فقط سوزش و درده؟گفتم اره،گفت خب اشکالی نداره نیازی نیست بری بیمارستان دوتااسم گفت بعدبه مامی گفت اینارونوشته بودم براش حتماتوداروهاش هست ایناروبزنه بهترنشدبریدنزدیک ترین بیمارستان به منم خبربدیدمیام حتما😆😆دکترنیست که عشقه عشق اصلامن دوتامادرپدردارم🙄😋مامی وددی،دکتروخانومش😉😉😀
خلاصه که گوشیومامی قطع کردگفت بخواب استراحت کن یه زنگ بزنم بابات ببینم کی میرسه،اخه ددی خونه نبود😁
بعدازده پونزده دیقه مامی اومدمنم داشتم تندتندتند چت میکردم😂مامی اومدگفت بگیربخواب زودآمپولاتوبزنم حالت بهتربشه😉گفتم چی هست مامی؟آشناس؟🤔آخه این سواله😂نه نوه دایی همسایس غریبه به حساب میاد😂خلاصه که من توکش وقوس بودم با مامی که یکیشوبزنم این وسط ددی از سرکاراومد یه راست اومدتواتاق من😍😍دستمودرازکردم سمتش گفتم ددی بیا پیشم😢اومدگفت سلام باباجان چی شده باباچراولویی؟
گفتم بیاپیشم بخواب بابا😢مامی گفت بذاراول آمپولشوبزنم بعدبیا،گفتم نههههه😭😭بیابابا😭😭 باباگفت چیه حالا چی شده؟ گفتم بیادیگه چی کارداری چی شده؟بیادیگه😞بابااومدسمتم گفتم ازاونوربیا،ازاونوراومدبهش گفتم بخواب پیشم دیگه😢پیشم درازکشیددستمو انداختم دوربابا،مامی نچ کردگفت میذاشتی میزدم بچه بعدبابا بابامیکردی😒باباگفت اشکال نداره الان بزن بچم باباشومیخواست،آره بابا؟😘گفتم صاف بخواب پیشم جاکمه😐😂
هم مامان هم باباخندیدن به حرفم😂 صدای اماده شدن امپولارومیشنیدم😓ولی مثل همیشه اعتراضی درکارنبود چون واقعاحالم خوب نبودحوصله ی دو ساعت بحث کردنم نداشتم😞فقط وقتی مامی میخواست

بزنه گفتم بابامیشه مامان بره توبزنی؟ مامان گفت چرامامان؟گفتم لطفا😢بابا گفت آخه من که تازه ازسر کاراومدم خسته ام دستامونشستم بعدشم که مامانت یادگرفته دیگه بابا😘درگوش بابا گفتم مامی تازه یادگرفته،تومیزنی درد نداره😑بابادیگه نمیتونست خودشو جمع کنه ازخنده😂😂😂😂مامی گفت چی شد؟باباگفت چی کارش کردی که اینوداره به من میگه😂😂مامی گفت چی میگه خب؟گفت میگه مامان بد میزنه دردداره😂😂😂مامی منوزد😐گفت این همه دارم نازتومیکشم که طرف باباتوبگیری؟😤گفتم ببخشیدخب😞مگه دعوائه که طرف بگیرم😕بابابغلم کرددر گوشم گفت دیگه این حرفونزن،فردااز دلش دربیار،گفتم چشم،باباگفت آفرین عشقم😘فکرکنم مامان بابا باهم اشاره بازی میکردن🤔چون من سرموتوبغل بابا جاکرده بودم نمیدیدمشون،باباهمونجور که بغلم کرده بودشلوارموکشیدپایین، مامی گفت چه جوری من توروزن بدم با این نازواداآخه😑مامی حالا کی زن خواست😐والا😂بعدنشست لب تخت گفت تکون بخوری من میدونم وتو😤 بازم‌بابادرگوشم گفت بگوچشم😘گفتم چشم مامی😞محکم باباروگرفته بودم که مامی پنبه کشیدخواستم پاموجمع کنم مامی گفت گفتم تکون نخور😒گفتم اوکی مامی🙄مامی دوباره پنبه کشیدو سوزنوفروکردنفسمونگه داشتم،نه اینکه خیلی شجاعم😂بایدیه جوری خودمو گول بزنم تاکاری نکنم😁😁
داشت که تزریق میکردخیلی دیگه خودموکنترل کردم فقط گفتم آخ😁بابا گفت هیسسسسس زشته باباجان بزرگ شدی دیگه😐چه ربطی داره خب😣
خلاصه که مامی زودزدتموم شد،باباگفت نفستوول کن دیگه تموم شد😐گفتم آخه ددی مامان گفت دوتاس😢گفت حالایه نفس بگیر😐نفس گرفتم😂😂دوباره مامی همون طرفوپنبه کشیدتااومدم اعتراض کنم سوزنوفروکردگفتم آیییییی مامی اونطرف میزدی دیگه😭😭😭مامی گفت تکون نخورسام عععععععع☹ حالااین وسط صدای سورناهم دراومد😑داشت جیغ میزد دَدَ دَدَ میکرد😑آخه یکی نیست بهش بگه بچه این وقت شب دَدَ رفتنت چیه😑چشمش به باباخورده بود دَدَ میخواست😂😂😂مامی بلند دادزداومدم مامان جان😐باسرعت برق وبادتزریق کردمنم مثلا یواش گفتم آیییی😭😭😭بعدگریم گرفت😢گفتم آآآآآایییییی مامی فلج شدم😭😭😭😭دیدم باباچشماش گردشده😳گفتم بابا😭😭مامی گفت ببخشیدببخشیدمامان الان بهترمیشی دردش کم میشه😘بعد آمپولودرآوردبه باباگفت انگشتتوبذار اینجاخون نیاد😳مامی ینی خودتم متوجه شدی انقدربدزدی😐😐من چه بگویم مامی😐
شلوارموکشیدم بالا😖گریه میکردم بابامم ول نمیکردم😐گفتم بابامن خسته شدم😭😭😭باباگفت آخیش باباگریه نداره که خب بگیربخواب خستگیت در بره😘😘گفتم‌ععععع بابامنظورم اون‌نیست😭😭😭گفت باشه حالاگریه نکن عشقم نفس بابا😘😘😘😘بابا پاشدبره گفتم نرووووووو😭😭😭😭گفت بذاربرم لباساموعوض کنم میام الان😉گفتم خب برو😢
بعدتازه مامی اومدباسورنا😑سورناپیش من دنبال بابامیگشت😐😐
من ازاولم گفته بودم این تازبون بازکنه به من میگه بابا😑😑میگفتن نه😒
پ.ن:سورناچهاردست وپایادگرفته😍
پ.ن۲:یادش دادم بشینه ولی نمیشینه حتمابایدپشتشوبگیرم😊
پ.ن۳:دارم تاتیش میدم😉
بچه هاروتوروروئک نشونیدستون فقراتشون آسیب میبنیه😉
پ.ن۴:شایددیگه هیچ وقت نتونم خاطره بذارم😕😶😉
شرایط خوب نیست منم۱۲تیروقت عمل گرفتم دعام کنیدحتما🙏🙏
شایدآخرین خاطرم باشه
شایدم بازبذارم
هیچی معلوم نیست
یاعلی🌹

خاطره آیه جون جون

خاطره ایه جون

ﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﮔﻠﻢ اﻳﻦ اﻭﻟﻴﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﺶ ﻳﻪ ﺑﻴﻮ ﺑﺪﻡ اﻳﻪ ﻫﺴﺘﻢ 19ﺳﺎﻟﻤﻪ ﻳﻪ ﺩاﺩاﺵ ﺩاﺭﻡ ﺑﻪ اﺳﻢ ﻣﺤﻤﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ اﺯ ﺑﭽﮕﻲ ﻛﺎﺩﻱ ﺻﺪاش ﻣﻴﻜﻨﻢ 26 ﺳﺎﻟﺸﻪ و ﭘﺰﺷﻜﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺧﺎﺭﺝ اﺯ اﻳﺮاﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﻭﻟﻲ ﻣﻨﻮ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ,ﻳﻪ ﺳﺮﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ اﻳﺮاﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﺧﺎﻃﺮه: ﻭﻗﺘﻲ 17 ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭﻱ ﺧﻮﻥ ﺩﻣﺎﻍ ﺷﺪﻡ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﻳﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﻱ و اﻭﻧﺠﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﻥ ﺩﻣﺎﻍ ﺷﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﺳﺮﻳﻊ ﺭﻓﺖ ﻳﻪ ﺑﻂﺮي اﺏ اﻭﺭﺩ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺸﺴﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﻡ و ﺩﻣﺎﻏﻤﻮ ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﻋﺸﻘﻢ ﻧﻔﺴﻢ ﭼﻲ ﺷﺪﻱ ﺗﻮ
ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻴﭽﻲ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ اﻳﻨﻜﻪ ﻫﻮا ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﺧﻮﻥ ﺩﻣﺎﻍ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺖ ﭘﺮﻱ ﺷﺐ ﭼﻲ اﻭﻧﻢ ﻫﻮا ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﻫﻮا ﮔﺮﻡ ﻧﺒﻮﺩ و ﻛﻞ ﻣﺎﺟﺮا ﺭﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻗﻴﺎﻓﺶ ﺩاﺩ ﻣﻴﺰاﻥ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺼﺒﻴﻪ ﻭﻟﻲ ﮔﻔﺖ اﺧﻪ ﻋﺸﻖ ﺩاﺩاﺵ ﻣﮕﻪ ﺧﻮﻥ ﺩﻣﺎﻍ ﺷﺪﻥ اﻭﻧﻢ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻣﺜﻞ ﺳﺮﻣﺎﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﺎﺩﻳﻪ ﻛﻪ ﭘﻨﻬﻮﻥ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﻓﺪاﺗﺸﻢ اﺧﻪ ﺣﺎﻻ ﭼﻴﺰﻳﻪ ﻛﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﺑﺮﻳﻢ ﺩﻛﺘﺮ ﮔﻔﺘﻢ ﺩاﺷﻲ ﺟﻮﻧﻢ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻌﺎﻳﻨﻪ ﻛﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﮔﻔﺖ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺗﺨﺼﺺ ﻣﻦ اﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻳﻢ ﭘﻴﺸﻪ ﻳﻪ ﺩﻛﺘﺮي ﻛﻪ ﺗﺨﺼﺼﺶ اﻳﻨﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻨﻢ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺳﻮار ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻳﻢﺗﻮ ﺭاﻩ ﻣﺤﻤﺪ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺑﻪ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﻛﻪ اﺳﻤﺶ ﻋﻠﻲ ﺑﻮﺩ ﻭﻗﺘﻲ ﻗﻂﻊ ﻛﺮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﻛﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ اﺭﻩ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻳﻪ ﺣﺲ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺩاﺷﺘﻢ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻴﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﻴﻦ ﻓﻜﺮا ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻔﺖ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻮ ﺧﻮاﻫﺮﻱ ﻣﻨﻢ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﻣﻂﺐ ﻛﻪ ﻳﻪ اﻗﺎﻱ اﻭﻣﺪ ﻃﺮﻓﻤﻮﻥ ﻛﻪ ﺣﺪﺱ ﺯﺩﻡ ﻫﻤﻮﻥ ﻋﻠﻲ ﺑﺎﺷﻪ و ﺣﺪﺳﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻳﻪ اﺣﻮاﻟﭙﺮﺳﻲ ﮔﺮﻡ ﺑﺎ ﻣﺤﻤﺪ ﻛﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺑﻪ اﻳﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﻧﻤﺮﺩﻳﻢ و ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻳﻢ اﻳﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺗﻮ ﺩﻭﺭاﻥ ﺧﻮاﺑﮕﺎﻫﻲ ﻣﺎﺭﻭ ﺭﺳﻤﺎ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻴﺮﻓﺖ و ﻣﻳﺎﻭﻣﺪ ﻣﻴﮕﻔﺖ اﻳﻪ اﻳﻦ اﻳﻪ اﻭﻥ
ﻣﻦ : ﻳﻪ ﺗﻚ ﺧﻨﺪﻩ اﻱ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪا ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﭼﻘﺪﺭ ﻓﺤﺶ ﺧﻮﺭﺩﻡ
ﻋﻠﻲ : ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ اﻭﻧﺠﻮﺭﻳﺎﻡ ﻧﺒﻮﺩ
ﻣﺤﻤﺪ : اﮔﻪ ﺑﺰاﺭﻣﺘﻮﻥ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﻴﻦ ﺑﺴﻪ ﻋﻠﻲ ﺧﺎﻥ ﻧﻤﻴﺨﻮاﻱ ﺑﮕﻲ ﺑﺭاﻱ ﭼﻲ اﻭﻣﺪﻳﻢ
ﻋﻠﻲ : ﺑﺮاﻱ اﻣﺮ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺧﻮاﺳﺘﮕﺎﺭﻱ اﻭﻣﺪﻳﻦ? 
ﻣﺤﻤﺪ: ﻭاﻱ ﻋﻠﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺜﻞ ﻗﺪﻳﻢ اﻳﻦ اﺧﻼﻕ ﮔﻨﺪ ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﻧﻜﺮﺩﻱ ﺧﺪا ﺻﺒﺮ ﺑﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺖ (اﻭﻥ ﻭﺳﻄ ﻣﻦ اﺯ ﺧﻨﺪه ﻏﺶ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ)
ﻋﻠﻲ: ﺧﻮﺏ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺴﻪ ﻳﻜﻢ ﺟﺪﻱ ﺑﺎﺵ ﻣﺤﻤﺪ اﻻﻍ ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻭاﺳﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﻣﻦ ﻧﻴﻮﻣﺪﻱ ﭘﺲ ﺑﮕﻮ ﺑﻴﻨﻢ ﻭاﺳﻪ ﭼﻲ اﻭﻣﺪﻳﻦ
ﻣﺤﻤﺪ : اﻭﻣﺪﻳﻢ ﺗﺎ اﻳﻪ ﺭﻭ ﻣﻌﺎﻳﻨﻪ ﻛﻨﻲ و ﺑﻌﺪ ﻛﻞ ﻣﺎﺟﺮاﻱ ﺧﻮﻥ ﺩﻣﺎﻍ ﺷﺪﻥ ﺭﻭ ﮔﻔﺖﻋﻠﻲ : ﭘﺲ ﻛﻪ اﻳﻨﻂﻮﺭ اﻳﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﻴﺎ ﺑﺸﻴﻦ ﺭﻭ اﻳﻦ ﺻﻨﺪﻟﻲ
ﻣﻨﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻛﺎﻣﻞ ﻣﻌﺎﻳﻨﻪ ﻛﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﺗﻮﻱ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ ﻣﺤﻤﺪ اﺯﻣﺎﻳﺸﺎﺭﻭ ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﻴﻦ ﻧﻤﻴﺨﻮاﺩ ﻭاﺳﻪ ﺟﻮاﺑﺶ اﻳﻪ ﺭﻭ ﺑﻴﺎﺭﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻴﺎ
ﻣﺤﻤﺪ : ﺑﺎﺷﻪ ﺩاﺩاﺵ ﭼﺸﻢ ﺑﺎ ﻋﻠﻲ ﻳﻪ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻆﻲ ﻛﺮﺩﻳﻢ و اﺯ ﻣﻂﺐ اﻭﻣﺪﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻦ
ﻣﺤﻤﺪ : اﻳﻪ
ﻣﻦ : ﺟﺎﻧﻢ ﺩاﺩاﺵ
ﻣﺤﻤﺪ : ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺩاﻳﻲ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭ ﻛﻪ اﺯ اﻳﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﻮاﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﻲ( ﻣﻦ اﺯ ﺑﭽﮕﻲ ﺑﺎ ﺩاﻳﻲ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ و اﺳﻤﺶ ﻋﻮﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺧﻮﺳﻤﺎﻥ ﺻﺪاﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﻭاﺑﺴﺘﻪ ﻫﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ 14 ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﻓﻮﺕ ﻛﺮﺩ ﺗﺎ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ و ﻧﻴﻢ اﻓﺴﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ اﺻﻼ اﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﻲ اﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﻼﺻﻪ ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩ) اﺷﻚ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺳﻤﺎن ﻣﻮاﻇﺐ ﻫﺴﺘﻢ
ﻣﺤﻤﺪ : اﻳﻪ اﻳﻨﻮ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﺑﺸﻲ ﺑﻌﺪ ﻳﻬﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺷﻴﻂﺎﻧﻲ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ اﮔﻪ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺯﻧﻤﻮ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻲ?
ﻣﻦ: ﻛﻠﺸﻮ ﻣﻴﻜﻮﺑﻢ ﺗﻮ ﺩﻳﻮاﺭ ﺣﺎﻟﺶ ﺟﺎ ﺑﻴﺎﺩ
ﻣﺤﻤﺪ : ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩاﺭﻡ ﺯﻥ ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﭼﻴﻜﺎﺭﻣﻦ: ﻛﻠﺸﻮ ﻣﻴﻜﻮﺑﻢ ﺗﻮ ﺩﻳﻮاﺭ ﺣﺎﻟﺶ ﺟﺎ ﺑﻴﺎﺩ
ﻣﺤﻤﺪ : ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩاﺭﻡ ﺯﻥ ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﭼﻴﻜﺎﺭ
ﻣﻦ : اق ﺩاﺩاﺵ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭاﺳﺖ ﻧﻘﺸﻪ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭﻱ ﺩاﺷﺘﻴﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺩاﺧﻞ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮل ﻛﺴﻲ ﻧﺑﻮﺩ( اﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﻪ اﻳﺮاﻥ ﺑﻮﺩﻥ) ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ اﺗﺎﻗﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﻓﺮﺩاﺵ ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ ﺩاﺩﻳﻢ ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻛﻪ ﺟﻮاﺏ اﺯﻣﺎﻳﺸﺎ اﻭﻣﺪ ﺻﺒﺤﺶ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﺟﻮاﺏ ﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮﻩ و ﻧﺸﻮﻥ ﻋﻠﻲ ﺑﺪﻩ ﺗﻮ اﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ ﺩاﺷﺘﻢ ﻛﻴﻚ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻳﻲ اﺷﻜﻲ ﻭاﺭﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺪ اﻭﻝ ﻳﻜﻢ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﻳﺎﺩ اﺯﻣﺎﻳﺸﺎ اﻓﺘﺎﺩﻡ ﺳﺮﻳﻊ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻐﻠﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺩاﺷﻲ ﺟﻮﻧﻢ ﭼﻴﺷﺪﻩ 
ﻣﺤﻤﺪ : اﻳﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﻧﻔﺴﻢ ﻳﻪ ﺗﺎﺭ ﻣﻮ اﺯ ﺳﺮﺕ ﻛﻢ ﺑﺸﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻣﻴﻜﺸﻢ
ﻣﻦ : ﺧﺪا ﻧﻜﻨﻪ ﺑﮕﻮ ﺩﻳﮕﻪ
ﻣﺤﻤﺪ : ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻣﻮﻥ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺩاﺭﻳﻢ ﻧﻤﻲ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮا ﻭﻟﻲ اﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺷﺠﺎﻉ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ اﻧﮕﺎﺭ ﺧﺪا ﺑﻬﻢ ﺩﻟﻮ ﻣﺮاﺗﺐ ﺩاﺩه
ﻣﻦ: ﺩاﺩاﺷﻲ ﺟﻮﻧﻢ ﻓﺪاﺗﺸﻢ ﺧﻮﺏ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﻫﺮ ﻛﺴﻲ. ﺳﺮﻃﺎن ﺑﮕﻳﺮﻩ ﺣﺎﻝ اﻳﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ( ﻭاﻗﻌﺎ اﻭﻥ ﻟﺤﻆﻪ ﺧﺪا ﺭﻭ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﺲ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ اﻭﻧﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺩاﺭﻥ و اﻓﺴﺮﺩﻩ ﻣﻴﺸﻦ ﻣﻦ اﻧﮕﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻳﻪ ﺣﺴﻲ ﺩاﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺗا اﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﻪ ﺗﺠﺮﺑﺶ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ) ﻣﺤﻤﺪ : اﻳﻪ ﻭاﻗﻌﺎ ﺧﻮﺩﺗﻲ
ﻣﻦ : اﺭﻩ ﺩاﺩاﺵ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻭﻟﻲ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻛﺴﻲ ﺟﺰ ﻣﻦ ﺗﻮ و ﻋﻠﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺣﺘﻲ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ ﻧﻣﻴﺨﻮاﻡ ﻧﺎﺭاﺣﺘﺸﻮﻥ. ﻛﻨﻢ ﺑﻌﺪﺷﻢ ﻫﺮ ﺁﻣﭙﻮﻝ و ﻗﺮﺻﻲ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﻧﻴﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﻢ ﻭﻟﻲ ﻭﻟﻲ ﺷﻴﻤﻲ ﺩﺭﻣﺎﻧﻲ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻳﻢ ﻣﺤﻤﺪ ﻫﻢ اﻧﮕﺎﺭ ﻳﻜﻢ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ. ﺧﻼﺻﻪ ﻫﺮ ﺑﺎﺷﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻧﺴﻢ ﺑﺮاﻡ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩه ﻭﻋﺪﻩ ﻏﺬا ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ ﺗﻮ اﻭﻥ ﺩﻭﺭاﻥ ﺑﻠﻜﻪ ﭼﺎﻕ ﺷﺪﻡ ﻭﻟﻲ ﻛﻢ ﻧﻜﺮﺩﻡﻋﺼﺮ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻮﺩ ﺩاﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻭﺭﺯﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ اﻭﻣﺪ ﮔﻔﺖ ﻋﺸﻖ ﺩاﺩاﺵ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ اﻣﭙﻮﻟﻤﻮ ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺎ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺰﻧﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﻭﻧﻪ? 
ﻣﺤﻤﺪ : اﺭﻩ ﻋﺸﻘﻢ ﺧﻮﺩﺷﻪ ﻣﻨﻢ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﺩﺭاﺯ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ ﻫﺰاﺭ ﺑﻮﺩ (ﻣﻦ ﻗﺒﻞ اﻳﻨﻜﻪ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺑﻂﻮﺭ ﺑﺎ ﻫﺰاﺭ ﺗﺎ ﺷﺮﻁ ﻳﻪ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻋﺎﺩﻱ ﺭﻭ ﻣﻴﺰﺩﻡ ﻭﻟﻲ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﺯﺩﻡ ﻛﻪ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﻋﺎﺩﻱ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺟﺰ اﻳﻦ) ﺧﻮﺩﺵ اﻭﻣﺪ اﻣﺎﺩﻩ اﻡ ﻛﺮﺩ 
ﻣﺤﻤﺪ : اﻳﻪ ﺧﻮاﻫﺮﻱ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﻱ ﻣﻴﺨﻮاﻱ ﺑﻜﻦ ﺟﺰ ﺳﻔﺖ ﻛﺮﺩﻥ
ﻣﻦ: ﭼﺸﻢ
ﻣﺤﻤﺪ : ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﻲ ﺑﻼ ﺑﻌﺪش ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﭘﻨﺒﻪ ﻛﺸﻴﺪ ﮔﻔﺖ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻖ و ﻧﻴﺪﻟﻮ ﻓﺮﻭ ﻛﺮﺩ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﭘﻤﭗ ﻛﺮﺩﻥ ﺗﺎ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺟﻴﻎ ﺯﺩﻡ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺯﺩﻡ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﻓﻘﻄ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺻﺪﻗﻪم ﻣﻴﺮﻓﺖ
ﻣﻦ : ﺩاﺩاﺷﺸﺸﺸﺴﺴﺴﺲ ﺩﺭﺩﺩﺩﺩﺩ ﺩاﺭﻩ ﺧﻮﺳﻤﺎﻧﻨﻨﻨﻨﻨﻦ ﻛﺠﺎي ﺑﺒﻴﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺩاﺭﻩ ﺑﻬﻢ اﻣﭙﻮﻟﻠﻠﻠﻠﻠﻠﻞ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺑﻴﺎ ﺑﺰﻧﺶ( ﺩاﻳﻲ ﺟﻭﻧﻢ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﺘﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻳﺎﺩ) ﻣﺤﻤﺪ : ﺟﺎﻧﻢ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺑﻴﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ اﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺑﺮاﻡ اﺏ اﻭﺭﺩ ﻳﻜﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯﻡ ﺩاﺷﺘﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻳﻬﻮ ﭼﺸﻤﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺤﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻱ ﺑﻐﻀﺶ ﺷﻜﺴﺖ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﮔﻔﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﭘﺎﺭﻩ ﺗﻨﻢ ﺩاﺭﻩ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﺸﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻢ 
ﻣﻦ : ﻭﻟﻲ ﺩاﺩاﺵ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺗﻢ ﺩاﺭﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﺭﺩ ﻫﺎﺭﻭ ﻣﻴﻜﺸﻲ ﻓﺪاﺕ ﺷﻢ ﻣﻦ?

ﻣﺤﻤﺪ : ﺣﺎﻻ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﺭﻭ ﻭﻟﻠﺶ ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻳﻢ ﻧﻬﺎﺭ
ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ و ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﻳﻚ ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ ﺩاﺩﻡ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻛﺎﻣﻼ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻱ ﻳﻌﻨﻲ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺧﺒﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﻄ اﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﺤﻤﺪﻭ ﻧﮕﻢ ﺑﺮاﺗﻮﻥ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺑﺮاﺑﺮ ﻣﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﻣﻦ ﺧﻮﺵ ﺧﻴﻢ و اﻣﻜﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻧﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﻋﻠﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻄ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺏ ﺷﺪﻧﺖ ﻣﻌﺠﺰﻩ اﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺕ اﻧﺠﺎﻣﺶ ﺩاﺩي اﻫﺎ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺑﮕﻢ ﻣﺤﻤﺪ اﺯ ﻫﻤﻮﻥ اﻭﻝ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺷﻢ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺩاﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻳﻨﻜﻪ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﺑﺎﺷﻪ اﺣﺴﺎﺱ ﻛﻨﻢ اﻭﻧﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﻣﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻗﺮﺻﺎ ﺭﻭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻳﻢ اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ ﭘﻴﺶ ﺗﻮ ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﺩﻫﻨﻢ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺮﺗﺶ ﺯﺩم. اﻭﻥ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﻣﺤﻤﺪ ﻛﺎﺭش ﺭﻭ ﻭﻝ ﻛﺮﺩ
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺭﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ و ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﺭاﺿﻴﺸﻮﻥ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮﻥ ﻛﺎﻧﺎﺩا ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺴﻲ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﺑﺮاﻱ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻠﻴﻄ ﺩاﺭﻳﻢ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻳﻢ ﭘﻴﺶ اﻭﻧﺎ و اﻭﻧﺠﺎ ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﻛﻞ ﻣﺎﺟﺮا ﺭﻭ ﺑﺮاﺷﻮﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺑﺪﻡ اﻣﻴﺪﻭاﺭﻡ ﻋﻜﺲ اﻟﻌﻤﻞ ﺧﻮﺑﻲ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻜﻨﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻳﻨﻜﻪ ﭼﺮا ﻣﻦ اﻳﻦ ﻣﺮﻳﻀﻲ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﺣﺘﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻔﺖ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺩاﺭﻱ
ﺩاﺩاﺷﻲ ﺟﻮﻧﻢ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ اﮔﻪ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩي ﻣﻨﻢ اﻻﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺠﻮﺭﻱ اﺯﺕ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﻨﻢ
ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺮاﻱ اﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ اﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻠﺦ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﻛﻨﻢ و ﺗﺎ ﺩﻳﮕﻪ 17 ﺗﺎ 19 ﺳﺎﻟﮕﻲ ﺭﻭ اﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﭘﺎﻙ ﻛﺮﺩﻡ
ﻣﻬﺪﻳﻪ ﺟﻮﻥ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﻋﺎﺷﻘﺘﻤﻤﻤﻤﻤﻢ ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ
ﺧﻴﻠﻲ ﭘﺮ ﺣﺮﻓﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻋﻴﺪ ﺳﻌﻴﺪ ﻓﻂﺮ و ﺑﺮﺩ ﺗﻴﻢ ﻣﻠﻲ اﻳﺮاﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺘﻮﻥ ﺗﺒﺮﻳﻚ ﻣﻴﮕﻢ
اﮔﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮاﻱ ﻳﺎ ﺁﺭﺯﻭﻱ. ﺩاﺭﻱ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ ﻋﻤﻞ ﻛﻦ
ﺧﺪاﻧﮕﻬﺪاﺭ

خاطره یسنا جون

خاطره یسنا جون

سلام میکنم به همه دوستای عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه. این خاطره مربوط به همین ماه رمضانیه که گذشت. نزدیکای افطار بوذ همزمان که برنامه ماه عسل رو نگاه میکردم برای علی هم افطاری درست میکردم. چای درست کردم،شیر گرم کردم، وسط خرماها گردو گذاشتم و نون رو گرم کردم و یه ظرف پنیر و سبزی گذاشتم و آشی که مامان بزرگم برامون فرستاده بود رو گرم کردم و شربت زعفرانی درست کردم «این شربت رو از مادربزرگم یاد گرفتم و خودم درست میکنم.خیلی آسونه. شکر و نبات رو با اب میزاری بجوشه تا کاملا حل بشه و بعد چند تا هل و کمی زعفران اضافه میکنی و به غلطت مناسب که رسید یک دقیقه اخر عرق بیدمشک و گلاب اضاف میکنی و وقتی هم که خواستی استفاده کنی کمی تخم شربتی داخلش میریزی.مامان میگه تخم شربتب باعث میشه تشنه نشی » خلاصه همه چیز رو اماده کردم و میز رو چیدم.یک ربع تا اذان مانده بود که در خونه باز شد و علی اومد .سریع رفتم استقبالش و گفتم سلام ،خسته نباشی.گفت سلام عزیزم ممنون. خوبی؟ گفتم هر وقت که میای خونه عالی میشم.لبخند زد و گفت فسقل بابا چطوره؟ گفتم سلام میرسونه میگه خسته نباشی بابا جونم، کجا بودی زو بیا دیگه من دلم مثل خودم کوچولوئه زود زود برات تنگ میشه. خندید گفت فدات بشم .دل منم زود زود برای تو و مامان یسنا تنگ میشه. گفتم میگه باباجونم برام لواشک گرفتی؟ در کیفش رو باز کرد و لواشکا رو داد .گفتم دستت درد نکنه برو زود لباساتو عوض کن دستاتو بشور الان اذان میگه. علی که رفت یکم از لواشک خوردم .«من متاسفانه به خاطر اینکه باردارم نتونستم روزه بگیرم» و رفتم اشپز خانه و علی هم اومد و افطار کرد بعد از افطار کردنش میز رو جمع کردم و ظرفا رو شستم و بعد با هم رفتیم نماز خوندیم.نیم ساعت بعد از نماز به علی گفتم بریم درسامونو بخونیم؟ از جاش بلنددشد دستش رو گرفتم و بهش لبخند زدم و گفتم عاشقتم.خندید و گفت من بیشتر.رفتیم کتابخونه مون « یکی ار اتاقامون رو کردیم کتابخونه. من برای امتحانم میخوندم و علی هم برای آزمون تخصص» تا یک شب درس خوندیم بعد علی گفت مامان یسنا وقت لالا کردنه ،من میرم مسواک بزنم تو هم پاشو بیا. مسواک زدن علی که تموم شد رفتم مسواک زدم. دوست داشتم تا صبح مسواک بزنم چون میدونستم علی توی اتاق خواب منتظره که برم امپولم رو بزنه. رفتم اتاق .داشت امپول رو آماده میکرد .کنار در وایسادم و خیلی مظلوم گفتم علی گفت نمیشه .گفتم بزار حرفمو بزنم بعد بگو نمیشه گفت میدونم میخوای چی بگی.با امپول امادده شده اومد سمتم صورتمو بوسید و دستمو گرفت و گفت بیا عزیزم.تا کنار تخت بردم و گفت بخواب.اشک از چشام اومد با ترس درازکشیدم و گفتم علی تو رو خدا آروم بزنیا گفت خیالت راحت آروم میزنم من که نمیخوام تو درد بکشی.آماده ام کرد و پنبه کشید و گفت یسنا خانوم خوشگل نترس شل بگیر خودتو.یه نفس عمیق برام بکش.نفس عمیق کشیدم نیدلو وارد کرد دردم گرفت اما تحمل کردم.هر چی میگذشت دردش بیشتر میشد دیگه نتونستم تحمل کنم با گریه گفتم آییی علییییییی گفت جانم تموم شد و پنبه گذاشت و کمی جاشو ماساژ داد و لباسمو مرتب کرد و رفت دستاشو شست و اومد کنارم دراز کشید و گفت خوبی عزیزم؟ با گریه گفتم آره .دستتو باز میکنی بیام بغلت؟ گفت بیا خوشگلم.سرمو گذاشتم روی دستش و گریه کردم و گفتم خیلی درد داشت گفت فدات بشم .گریه میکردم و کمی هم خودمو براش لوس کردم اونم دلداریم میداد و قربون صدقه ام میرفت. ممنون که خاطره ام رو خوندید. تازه دارم میفهمم که پدر و مادرا چقدر برای بچه هاشون زحمت میکشن. قدر زحماتشون رو بدونید و بهشون احترام بذارید.پ.ن :

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر
پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر
در هر نفسی که می تپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر

پ.ن: عیدتون مبارک. خدانگهدار

خاطره اقا ماهان

خاطره اقا ماهان

عشق" يعنی: هر وقت خودكار مياد دستت،اسمشو گوشه كتابت مينويسی! :)

سلااااام 😅خوبین 😍چه خبرااا😁کارنامه هاتون گرفتید😂😂😵😵عی خداا 😂من همیشه این موقعه ها کتک از پرهام میخوردم بخاطر کارنامه😂😂یادش بخیر😂😂چقدر این پرهام منو زد😂😂😂نه باوا شوخی میکنم فقط در حد یه پشت گردنی بود😂😂چیکاار میکنید 😄حالتون‌خوبه احوالتون خوبه 😁😁یه مدت نبود ببخشید درگیر بودم درگیر عروسی😄😄🕶 و درس بودم که متاسفانه دختر عموی ایدا فوت شد و عروسی لغو شد اگه فوت نمیکرد هفته دیگه عروسیم بود (یه هفته بعد عید فطر)😁😁 🙈نماز روزه هاتون قبول و عیدتون مبارک😄 بریم سراغ خاطره😅😋😋😋خوب دختر عموی ایدا فوت شده بود ایدا زیاد حالش خوب نبود و منو مادر جون هرکاری میکردم میتونستیم ارومش کنید تا مامانم و بابا اومدن هر طوری بود مامان ایدارو اروم کرد و دو روز بعدش اومدیم تهران اما در کمال تعجب ستاره نیومده بود استقبالمون😐صد در صد گفتم این خانوم یه چیزیش شده که نیومده و درستم گفته بودم 😂که ماشین گرفتیم رفتیم خونه مامانی هی میگف ماهان یه زنگ بزن به این دختر ببن کجاست و بش بگو شب شام بیاین همینجا که گفتم باشه زنگ زدم به ستاره ج نداد😐😐😐زنگ زدم محمد جواب داد گف بله ماهان که گفتن علیک سلام خوبی ممنون منم خوبم که گف مرض بگو ببنم چته که گفتم خاک بر سرت 🙈😋😂کجایی که گف داخل مطب دکترم 😥که گفتم دکتر چرا گف ستاره مریضه که گفتم چشه گف ماهان بعد بت میگم 😒😒😒که گفتم میخوام نگی مامان میگه شب بیاین اینجا که گف مگه اومدین😂🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️گفتم صحبت بخیر که گف باشه میام و قطع کرد (بی تربیت😂😒😒) که ایدا اومد نشست گفتم بهههه خانوم چطوره🙈 که خندید یکم دیگه حرف زدیم که خوابم میومد خسته بودم هونجا سر مبل خوابم برد😋😋😂با صدایی بهار بیدار شدم😍😍که داش حرف میز برا مامانم 😍چشام باز کردم حالا پشتش بام بود اروم رفتم از پشت بغلش کردم محکم بوسش کردم🙈(ستاره نکشم صلوات😂) که گف عی عی باز دایی تف تف کرد 😒😒😂(ستاره اینقدر گفته بهار نبوسین هی تف تف یش میکنید بهارم یاد گرفته)که گفتم عزیزممم چطورییی محکم بغلش کردم😍😍که دستش گذاشته بود رو لپش هی پاکش میکرد 😂که باز بوسش کردم که گفت ایداااااااا😂😂😂محکم از بغلم اومد بیرون به ایدا گف بیا اینو جمع کن تف تفیم کرده😒😒😒😂 تازه یادم اومد ازانم هس 😍 که پرواز کردم سمت اون 😂واقعه ان اون دیگه اینقدر بوس کردم لپاش قرمز شدن(ستاره 🙈 بخدا دلم تنگشده بود براش نکشم😂😂(😂😂که گفتم پ ستاره کجاست 😂که ایدا گف بالاست که ازان دادم دست ایدا و رفتم بالا در زدم تو اتاق که محمد گف بیا فضول خان خوش خواب😂😒😒(خدایی خسته بودم وگرنه من زیادم نمیخوابم) که گفتم بههه محمد بغلش کردم که گف باز همی اومد یکم بیشتر اونجا میموندی که خندیدم ستاره سر تخت نشسته بود که محکم بغلش کردم گفتم اجی خودم چطوره که با بغض گف ماهان یه چیزی به محمد بگو 😢 که محمد گف ماهان بیا اینو بخون جواب ازمایش بود که نگاش کردم 🤦‍♂️ستاره شدیدددد کم خون 😒که گفتم ستاره خونی تو بدنت مونده با این ازمایشت😡😡که محمد گف دوره قبلی که ازمایش داده بود قشنگ همی بود قرص داد بش کیه که بخوره 😡که ستاره با گریه گف غلط کردم بخدا قرص میخورم ولی امپول نه😭که محمد گفت عزیزم قربونت برم با قرصم جواب نمیده بیا لج نکن امپولات بزن عزیزم بیا قربونت بشم که ستاره با گریه گف نههه نمیخوااام 😭😭😭که گفتم چندتان که ستاره با گریه گف چهارتا😭😭😭من نمیخوام محمد بخدا قسم نمیزنم که محمد هم گف قس م نخور 😡میزنی خوبشم میزنی که با گریه گفت محمد نه تروخدا نه که گفتم ستاره بزنشون خون اصلا نداری میدونی بعدش چی میشه اگه همین جور ادامه بدی😡بزور خوابوندمش محمد امپولا رو اماده کرد ستاره هم بلند بلند گریه میکرد میگف نمیخوام که محمد گفت ستاره ببخشید قربونت عزیزمم (😒😒😒😒)که اروم امپول فرو کرد ستاره بلند گفت ایییییییییییی محمددددد ایییییییییی 😭😭و بلند بلند گریه 😭میکرد که پاش اورد بالا سریع گرفتمش😒😥😡 که ستاره گف محمد جوون بهاررر درشبیار اییییییی اییی خدااااا اییییییییی و بلند بلند گریه میکرد که محمد امپول کشید بیرون گف عزیزمم تمام که ستاره خواست برگرده محکم کمرش گرفتم گفتم قریونت برم هنو تمام نشده که بلند بلند گریه میکرد میگف ولم کنید نمیخوام بدم میاد ازتون ولمم کنید 🤦‍♂️😭😭😭😭که محمد سریع بلدی زد چنان جیغی زد😒گوشم کر شد که محمد گفت عشقم عزیزم تماام دردت تو جونم تماااام تمااام ببن تمام شد که محکم تکون خورد که محکم تر گرفتمش جیغ میزد که محمد کشیدش بیرون گفت تمام خانومم تمام جونم که پنبه کشید و بعدی زد که باز ستاره بلند بلند گریه میکرد سریع چهارمی دیگه فقط هق هق میکرد 😭که چهارمی محمد کشید بیرون لباسش کشید بالابرش گردون که ستاره دستش گذاشته بود رو صورتش و بلند بلند گریه میکرد که گفتم اجی ببخشید عزیزمم که محمد گفت خانومم گریه نکنه بخدا نیاز بود برات وگرنه منکه مرض ندارم تو رو زجر بدم گریه نکنه عزیزم قربونت برم عزیزم که ستاره بلند گف برید بدم میا ازتون فقط بلدین امپول بزنید برین بیرون 😭😭😭که سرش بوس کردم و از اتاق اکمدم بیرون دیدم ایدا نشسته سر مبل چشاش اشکی ان 🤦‍♂️که گفت ماهان ستاره گناه. داره چرا اذیتش میکنید که گفتم بخدا نیاز بود براش اشکاش پاک کردم که گفتم پ بچه ها که گف مامان بردشون بیرون خلاصه بابام اومد کلییی چیز گف که بچه مظلوم گیر اوردین بخدا قسم لازم بود براش و دو روز در میون باید بزنه 😥 مرسی که خوندین 😍🌷میخواستم یه چیزی بگم یادم رف🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️

خاطرهpariaجون

خاطرهpariaجون

سلام میکنم خدمت همه ی اعضا و خواننده های عزیز
من پریام 23 سالمه یه داداش دارم به نام پوریا که 26 سالشه و پزشکه بابام مهندسه و مامانم استاد دانشگاه من یه دایی دارم به نام هادی که 27 سالشه و مهندسه و خییییلیی زیاااد شوخ و سرشار از انرژی مثبته .دایی هادی خیییلی زیاااد از آمپول میترسه البته منم دست کمی ازش ندارم پدربزرگ من(بابای مامانم) پزشکه و این یعنی فاجعه برای هادی و پزشک بودن پوریا هم یعنی فاجعه برای من؛
یه روز رسیدم خونه دوروبر ساعت 6 بود سرم به شدت درد میکرد و خسته بودم به زور سر پا بودم درو باز کردم رفتم تو دیدم مامان آهنگ گذاشته داره میرقصه (ورزش با رقص) تا منو دید آهنگ و قطع کرد اومد سمتم گفت اومدی مامان جان خسته نباشی!!! بغلش کردم بوسیدمش گفتم خستگیم در رفت مامان لبخندی زد و هدایتم کرد سمت پله ها گفت برو عزیزم برو یه دوش بگیر خستگیت در بره بعد بیا برات چیز کیک درست کردم گفتم مامان گلم دستت درد نکنه من خیلی خستم میرم بخوابم بعدا میخورم گفت باشه برو بخواب برا شام بیدارت میکنم از پله ها رفتم بالا که دیدم پوریا از اتاقش اومد بیرون تا چشمش افتاد به من ابرو هاشو داد بالا گفت به به ته تغاری خوبی وروجک با موجی از خستگی گفتم اوهوم همونطور که داشت میومد طرفم دستاشو باز کرد تا رسید بهم دستاشو دور بدنم حلقه کرد عاشق اینجور بغل کردنم همیشه بهم آرامش میده پوریا یکم گیر داد بعد که تبم و چک کرد و مطمئن شد تب ندارم رفت منم رفتم تو اتاقم با همون لباس بیرون خوابم برد
با نوازشای کسی از خواب بیدار شدم ولی چشمام و باز نکردم که خوابم نپره و دوباره بتونم بخوابم همونجور چشم بسته گفتم مامان شام نمیخورم خوابم میاد مامان پیشونیم و بوسید که سوزن داشت( ته ریش) مامان که سوزن نداره، تو خونمون فقط بابا و پوریا سوزن دارن دیگه،هم چنان چشمام بسته بود دستامو تو هوا تکون دادم تا تونستم یه سر پیدا کنم شروع کردم لمس کردن صورتش که چیزی دستگیرم نشد دستم و بردم بالا تر و موهاش و لمس کردم فهمیدم پوریاست اونقد به موهاش چیزمیز میزنه که عین چوب خشک میشن موهاش، وقتی مطمئن شدم پوریاست دستم و با لمس کردن رسوندم رو صورتش و وقتی از جاش مطمئن شدم دستم و دور خیز کردم و کوبیدم تو صورتش به به چه صدایی داد بعدم بلافاصله پشتم و کردم بهش و پتو رو کشیدم تا گلوم گفتم حالا برو بیرون میخوام بخوابم (کل اینا شاید یک دقیقه هم نشدا)با کمی مکث گفت چشمم روشن حالا دیگه منو میزنی؟؟؟یا قمربنی هاشم سه متر پریدم هوا عین رتیل چسبیدم به سقف و اومدم پایین آب دهنمو قورت دادم و نیشم و به طور کامل باز کردم گفتم عه دایی جون شمایی؟؟؟ گفت بچه تو چرا آدم نمیشی؟؟؟با همون نیش باز انگشت اشارم و بردم بالا و گفتم آقا اجازه ما اگه آدم بشیم شما از تنهایی حوصلتون سر میره خیز برداشت روم که جیغ زدم و پابه فرار گذاشتم از اونور تخت پریدم پایین و دِ برو که رفتی با سرو صدا پله هارو دویدیم پایین مامان وسط سالن واستاده بود من جیغ میزدم میدویدم هادی هم دنبال من ، مامانمم شروع کرد جیغ زدن افتاد دنبال ما فک میکرد از سوسکی عنکبوتی چیزی داریم فرار میکنیم که اینجوری خواست خودشو نجات بده بعد که جریان و فهمید جهتمون عوض شد حالا من و هادی میدویدیم مامان با دمپایی دنبالمون بودبعد نشستیم چیزکیک خوردیم وپوریا هم شامشو زودتر خورد رفت بیمارستان منو هادی رفتیم تو اتاق من همچنان لباس بیرون تنم بود گفتم دایی تو استراحت کن من یه دوش بگیرم بیام گفت پریا یکم سرما خوردم از دست بابا فرار کردم یه چند روز میمونم اینجا تا آبا از آسیاب بیفته با قیافه ی متفکر گفتم هادی خان به نظرت خوب جایی اومدی؟؟پوریا الآن نیست صبح که میاد!!!گفت نه بابا پوریا زیاد گیر نیست تازه اگرم بفهمه کنار میاییم باهم، رفتم آروم نشستم رو پاش و دستامو دور گردنش حلقه کردم گفتم دایی فک کنم منم دارم مریض میشم سرم درد میکنه منو بوسید گفت اشکال نداره خوشگل دایی خوب میشیم بعدم رفت از کوله ش یه ورق قرص در آورد یکی خودش خورد یکیم من خوردم رفتم حموم در اومدم هادی کامل موهامو خشک کرد و رفتیم پایین باباهم اومده بود ما دوتا عین پلنگ صورتی خیلی آروم رو نوک انگشتامون از پله ها میرفتیم پایین که صدا ایجاد نشه دیدم مامان بابا تو سالن نشستن دارن ریز ریز باهم حرف میزنن نمیدونم چی شد مامان چی گفت(چون تصویر بود صدا نبود) که بابا نوک بینی مامان و بوسید من و هادی که از رو نرده آویزون بودیم یهو صاف واستادیم پشتمونو کردیم بهشون و بلند گفتیم استغفرلله صدای جیغ مامان بلند شد که داشت با جیغ یه سری فحش بهمون میداد(از نوع اسلامیاااا) بابا هم صدای خندش میومد (این سری صدا بود تصویر نبود)با صدای بلند گفتم سلام پدر!! خوبی پدر؟؟؟چه خبر پدر؟؟؟؟همه چی خوبه پدر؟؟؟ بابا باز خندید گفت بیا اینجا بچه گفتم نه پدر الآن زنت عصبانیه یا باید منو بخوایی مامانو نخوایی یا باید مامانو بخوایی منو نخوایی اگه هردورو میخوایی هیچکی و نخوایی اگه اون.......یه دست محکم جلو دهنمو گرفت چشمامو چرخوندم دیدم هادیه یه پله بالاتر از من واستاده دستشو برداشت گفت آفرین دایی جون یه نفس بکش کشیدم گفت خودت فهمیدی چی گفتی؟؟؟گفتم آره دیگه خواستم شروع کنم دوباره بگم که باز محکم دستشو گذاشت رو دهنم گفت غلط کردم دایی جون شکر خوردم معلومه که فهمیدی چی گفتی منم یه لبخند پیروزمند زدم رفتیم واسه شام!!! پدر جان به قیافه ی عصبی مامان نگاه میکرد میخندید بعد یهو ساکت میشد فک کنم زیر میزی لگد میخورد از مامان ......نشستیم باهادی حرف زدیم فیلم دیدیم نزدیک صبح بود که خوابمون برد با صدای داد پوریا بیدار شدم گفتم هان چته پوریا چرا معرکه گرفتی  یه نگاه به زمین انداختم دیدم هادی هم چنان خوابه پوریا گفت جفتتون دارین تو تب میسوزین پاشین معاینتون کنم اینو که گفت هادی سیخ نشست سرجاش گفت جونم دایی؟؟؟کاری داشتی؟؟پوریا گفت خیر عرض کردم پاشین معاینتون کنم میخوام برم بخوابم هادی گفت میگم چیزه تو برو بخواب ما یه دوش بگیریم و اینا بعد که بیدار شدی با حوصله ی بیشتری معاینمون کن الآن اعصاب نداری قربونت برمیه نگاه به زمین انداختپوریا با بدجنسی گفت آره فکر خوبیه من برم بخوابم اعصابم که ندارم زنگ بزنم باباجون بیاد معاینتون کنه هادی گفت حالا که فک میکنم میبینم از همیشه هم اعصاب دار تری بعدم رو به من گفت پریا جان دایی بیا داداشو اذیت نکن بیا معاینت کنه زود خوب شی بعد دوباره دراز کشید و پتو رو کشید رو سرش منو پوریا دهنمون باز مونده بود ....پوریا جفتمونو معاینه کرد گفت چی بگم بهتون؟؟؟من کلا مظلوم سرم و انداخته بودم پایین و قشنگ بغض کرده بودم آماده ی گریه بودم فک میکردم پوریا میخواد بستریم کنه حالم زیادم بد نبودا ولی اونجوری که پوریا گفت چی بگم بهتون من فاتحمو خوندم نشسته بود لب تختم و داشت به هادی نگاه میکرد منم داشتم به نیم رخ پوریا نگاه میکردم که برگشت طرفم منم یهو بغضم ترکید گریم شروع شد پوریا خودش و کشید طرفم و بغلم کرد و سرم و چسبوند به سینش و گفت آروم باش عزیزم گریه نداره که از زور گریه بریده بریده گفتم داداش به خدا حالم خوبه خواهش میکنم بیمارستان نرم پوریا لبخندی زد و دستش و کشید رو صورتم تا اشکامو پاک کنه گفت عزیزم من حرفی از بیمارستان زدم؟؟؟گریم نصفه موند گفتم یعنی بستریم نمیکنی؟؟؟؟با سرش گفت نه گفتم یعنی من بیخودی گریه کردم؟؟ با سرش گفت آره داشت به زور خندشو نگه میداشت بعد مکث کوتاهی دوباره گریم شروع شد گفتم آمپول که میزنی پس گریم بیخود نیست یه جوری گریه میکردم دلم برا خودم کباب بود پوریا ناراحت داشت نگام میکرد بعد گفت دفترچت کو؟؟نشونش دادم رفت برداشت گفت داروی دوتاتونم یجا مینویسم گفتم پوریااا توروخدا آمپول نه!!!!گفت پری عزیزم حیف این اشکا نیست که بخاطر آمپول بریزن؟؟؟بعدم پاشد رفت گفت میرم دارو هاتونو بگیرم بعدم رو به هادی گفت بهتره فرار نکنی چون اونموقع به باباجون خبر میدم هادی بالشو پرت کرد سمتش که جاخالی داد و رفت هادی پاشد رفت دست و صورتش و شست اومد تقریبا یه ربع بعد پوریا اومد دستش یه کیسه پر از فراورده های سوزنی بود تا دیدمش شروع کردم جیغ زدن و گریه کردن یه جوری جیغ میزدم خودمم باورم نمیشد که این منم که دارم این همه کولی بازی در میارم با جیغ گفتم برو بیرون اون آشغالارم ببر با خودت بدم میاد ازت فقط میخوایی منو اذیت کنی میخوایی من درد بکشم نامرد برووو بیرون پوریا هی دستاشو تو هوا تکون میداد میگفت خیله خب آروم باش میرم تو فقط آروم باش چرا باید بخوام آبجی کوچولوم درد بکشه؟؟؟ چرا باید اذیتت کنم؟؟با هق هق گفتم نمیدونی چرا؟؟گفت نه والا !!! گفتم تو الآن میخوایی کارای منو تلافی کنی من میدونم!!! گفت کدوم کارات؟؟ گفتم یعنی یادت نمیاد؟؟ گفت نه والا!!گفتم یادت نمیاد جوراباتو انداخته بودم تو پارچ آبت؟؟ تو ادکلنات چایی ریخته بودم؟؟؟یادت نمیاد با ماژیک پشت روپوشت دلقک کشیده بودم؟؟؟یه پارچ آب ریخته بودم رو تختت؟؟؟اون تی شرت کاربنی که از من بیشتر دوسش داشتی و با قیچی پارش کرده بودم؟؟ یادت نمیاد جزوه هاتو لاک غلط گیر زده بودم ؟؟؟لپ تاپتو فرمت کرده بودم همه اطلاعاتت پاک شده بود؟؟؟؟ هادی با چشمای گرد شده داشت نگام میکرد پوریا هم دست به کمر واستاده بود وسط اتاق گفتم بقیه شو حضور ذهن ندارم یادم بیاد میگم بعد یهو یکی و یادم تومد گفتم هاااان یادت نمیاد یه بار خواب بودی رو سرت تخم مرغ شکوندم؟؟؟پوریا با قیافه ی متفکر گفت حالا که فک میکنم بهترین وقت برا تلافیه مرسی که یادم انداختی با جیغ بنفش گفتم برووبیروون کیسه ی دارو هارو گذاشت رو میز اومد طرفم خودمو کشیدم عقب دستاشو باز کرد گفت ببین چیزی تو دستم نیست که بخوای بترسی تو الآن داری با کی لج میکنی؟؟/ بامن؟؟؟یا با خودت؟؟؟؟ مگه مریضی شوخی برداره ؟؟مگه عفونت لج و لجبازی حالیشه ؟؟؟ازش که غافل بشی میزنه ناقصت میکنه من مگه مرض دارم بخوام تنها خواهرم و اذیت کنم؟؟؟اونقدری حالیمه که سر اینجور چیزا نخوام کارات و تلافی کنم من به مدل خودت تلافی میکنم نه اینجوری میدونی که تو همه چیز داداشتی؟؟؟ میدونی؟؟باسر گفتم نه لبخندی زد گفت پس الآن بدون که همه چیزمی وروجک!!!چرا بهادی گفت آفرین تحت تاثیر قرار گرفتم بعدم گوشیش و گذاشت دم گوشش (الکی بودا)گفت سلام مهندس جان خوبی؟عه باشه الآن خودمو میرسونم نه نه همین الآن راه میفتم خیالت راحت بعدم مثلا تلفن و قطع کرد پوریا دستاشو رو سینش گره زده بود و داشت هادی و نگاه میکرد هادی گفت خب دایی جان من دیگه برم بابات زنگ زد گفت بیا شرکت زشته اگه زود نرم پوریا گفت دایی جان من خرم؟؟؟هادی لبشو گاز گرفت گفت عه دور از جونه خر صدبار گفتم خر واسه خودش شخصیت داره نبرش زیر سوال پوریا گفت خیله خب دارم برات بعدم پاشد رفت سمت دارو ها که من دوباره آماده ی گریه شدم پوریا گفت ببینین براتون سرم گرفتم که تا حد ممکن آمپولاتونو بریزم تو سرم ولی دو تارو باید عضلانی بزنم اول کدومتون میخوابید؟؟با کمی بحث قرار شد اول من بزنم دراز کشیدم رو تخت پوریا با دو تا آمپول آماده اومد سمتم اول خم شد لپم و بوسید گفت خیلی ریلکس بخواب اول اونیکه درد داره رو میزنم که راحت شی هادی پاهامو گرفت پوریا پنبه کشید و یهو سوزن و فرو کرد چشمامو رو هم فشار دادم شروع کرد پمپاژ کردن یهو حس کردم کمرم داغ شد انگار چاقو فرو میکردن تو کمرم تمام تلاشم و کردم صدام در نیاد آروم گریه میکردم و دستم و گاز میگرفتم آخراش دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم دادااااااش تورووخدااا بسه مردم گفت جونم تموم شد قشنگم تموم شد و آمپولو در آورد گفت آفرین پری عالی تحمل کردی این یکیم سفت نکنی تمومه سمت بعدیو پنبه کشید و زد دردش کمتر بود ولی گریم زیاد شد پوریا سریع زد در آورد گفت تموم شد دیگه راحت شدی یکم همونجور موندم بعد برم گردوند روی چشمام و بوسید گفت ببخشید آبجی جونم میدونم درد داشت معذرت میخوام بخدا بخاطر خودت بود
من از رو تخت اومدم پایین و کنار تخت رو پاتختی نشستم تا هادی بخوابه آمپولاشو بزنه هادی دراز کشید پوریا آمپولاشو آماده کرد اومد بالا سرش و شلوارش و داد پایین و پنبه کشید خواست سوزن و وارد کنه هادی پاشد سیخ نشست صلوات فرستاد پوریا گفت بیشعورهر چقدر وقت تلف کنی خودت دردت بیشتر میشه خوابید پوریا دوباره پنبه کشید و فرو کرد دایی دستاش مشت شد صورتش و نمیدیدم یه دفعه شروع کرد داد زدن پوووریااا الهی نصف شی از وسط الهی بیام حلوات و بخورم الهی شیرت خشک شه پوریا آمپولو در آورد بلافاصله بعدی و زد هادی بلند گفت آخخخخ مردم بمیری الهی اّیییی خِدااااا پوریا درش بیار دارم میگم در

ممنون از همه تون که خاطرمو خوندین امیدوارم دوست داشته باشین و ببخشین اگه خسته کننده و زیاد بود نصف بعدیش و ننوشتم چون واقعا زیاد میشد اگه دوس داشتین بگین ادامشم بزارم و اینکه چون با عجله نوشتم اگه غلط املایی یا خطایی بود به بزرگی خودتون ببخشین.....
*آقا مهران تسلیت میگم بهتون امیدوارم دوباره آرامشتونو به دست بیارین....
*آقا پارسا و آقا ماهان نامزدیتونو تبریک میگم (البته با کلی تاخیر) و امیدوارم همیشه در کنار همسرانتون لبتون خندون باشه......
*خانوم دکتر مهدیه عزیز ندیده عاشقتونم شما یه فرشته اید امیدوارم زود زود زود خوب بشین.....
*تک تکتون برام قابل احترامین و دوستون دارم ......
*ممنون از مهدیه جان بابت آپ....
*عیدتون مبارک....

یاحق

خاطره پریناز جون

خاطره پریناز جون

سلام خوبید پرینازم قبلابیودادم 
سال دوم دبیرستان بودیم ک گفتن میخوایم اردوی راهیان نورثبت نام کنیم بچه ها همه خوشحال بودن ولی من مطمئن بودم بابانمیزاره اگه هم بزاره میخواد رومخم راه بره ترجیج دادم خودمو سبک نکنم ونگم رفتم خونه بابا گفت میخوان ببرنتون راهیان نورگفتم‌ شماازکجامیدونی گفت پیامش اومد گفت نمیخوای بری گفتم مگ خواستن و نخواستن من هم مهمه باباچیزی نگفت فرداش رفتم مدرسه دیدم همه باخوشحالی دارن درموردش حرف میزنن صبا دوست صمیمیم ک دخترعموی نازنین هم میشه گفت گفتی ب بابات گفتم نمیزاره گفتم من ب باباگفتم قبول کردگفتم خوش بگذره عزیزم‌.رفتم خونه شروع کردم ب کولی بازی ک چراهمه باید برن من نرم فقط مامان خونه بود گفت میدونی ک بابات نمیزاره بیخودخودتوخسته نکن باباک اومد شروع کردم ب بحث وجدال ک من باید برم و باباهم بیخیال بوداصلاتوجه نمیکرد زدم زیرگریه گفتم اره الان اگ پرهام بود هرجا میخواست بره اوکی بود پرهامم نشسته بود گفت به من چی کارداری تو اصلاباباهم بزاره من اجازه نمیدم باباگفت تاوقتی من زنده ام توحق نداری دخالت کنی ب منم گفت حالاک انقداصرارداری برو ب سلامت گفتم شوخی میکنی گفت ن کاملاجدیم برو وای داشتم بال درمیاوردم قراربودهفته بعدش بریم فقط خداخدامیکردم نظرباباعوض نشهقراربودچهارشنبه صبح راه بیفتیم من ازدوروز قبلش یکم بیحال بودم جدی نگرفتم چون جدی نبود ولی همون روزچهارشنبه حالم خیلی بدبود پرهام رسوندم مدرسه وگفت ب سلامت رفتم داخل بعدیکم معطلی سوارشدیم ورفتیم توراه انقدپفک وچیپش و هله هوله خوردیم ک حاله من خیلی بدترشد گلوم ب شدت دردمیکرد اونجاغذاهاش بدنبودخوب بودولی ب مزاج من سازگارنبودوخیلی کم میخوردم سفر خیلی خوبی بود اگ از مریضیم فاکتوربگیرم. روزاخربود ک اماده برگشت بودیم حدودای ساعت۵-۶بعدازظهردقیقا یادم نیست رسیدیم و پرهامو توماشین دیدم رفتم سوارشدم یکم حرف زدیم ک فهمیدم پدرعمو داوود(شوهرخالم) فوت شده و مامان و بابام رفتن برای مراسم ختم قزوینرسیدیم خونه گفتم من میخوابم پرهام گفت منم میخوام برم بیرون واسه شام چی بگیرم گفتم هرچی دوست داشتی دوش گرفتم و خوابیدم باحس گرما زیاد بلندشدم سرفم گرفته بود بندنمیومدرفتم بیرون همه جاتاریک بود برقارروشن کردم اب خوردم وای گلوم میسوخت بدجوور پرهام بعداز۱ساعت اومد پیتزاگرفته بود نشستیم سرمیز اصلا ب غذانگاه میکردم حالم بدمیشد بزوریکم خوردم ازگلوم پایین نمیرفت پرهام گفت نمخوری چرا؟؟گفتم نمیخوام گشنم نیست رفتم اشپزخونه قرص بردارم فقط یه استامینیفون پیداکردم ب شانس خودم لعنت فرستادم رفتم پیش پرهام گفتم یچی بگم انجام میدی گفت چی گفتم میری برام قرص بگیری گفت قرص چی گفتم یکم گلوم دردمیاد هرچی خودت صلاح میدونی بگیرگفت خوب پاشو ببرمت دکتر دیگ گفتم ن بروقرص بگیر گفت پاشو دکتر داروبده بهت دیگ گفتم داروی دکترچیه امپول ولی من قرص میخوام گفت بیابریم میگم امپول نمیده گفتم ارره اونم ب حرف توعه گفت اگ دادنزن گفتم نزنی زیرحرفت بایه حالتی نگام کردک دیگ چیزی نگفتم اماده شدم رفتیم توماشین گفت ب عمومحسن زنگ بزنم بریم پیشش عمومحسن (متخصص قلب وعروق هستن ) گفتم ن تروخداگفت باشه چراقسم میدی گفتم اگ دوست داری بریم گفتم ن دوست ندارم (خیلی باعمو رودروایسی دارم) گفت بریم پیش مهدیار اون ک خوبه دیگ(مهدیار پسرعمو محسن۲۹سالشه و پزشک عمومی)گفتم چ اصراریه بریم پیش اشنا همین درمانگاه بریم دیگ گفت ازدست تو جلوی یه درمانگاه نگه داشترفتیم داخل سه چهار نفرنشسته بودن نوبت گرفتیم نشستیم تانوبتمون بشه یه پسر ۷-۸ساله باصورت اشکی از تزریقات اومد بیرون پرهام گفت پری عاقبت توعه ها پاشدم گفتم بریم خونه گفت شوخی کردم دیوانه بشین بااخم نشستم تانوبتمون شد رفتیم داخل دکتریه اقای حدود۳۰ساله اینابود گفت بفرمایید شرح حال گرفت و گلومو دید گفت عفونت کرده گوششم دید دفترچمو گرفت گفت پنیسیلین میزنی؟؟پرهام گفت اگ لطف کنید داروی خوراکی بنویسید ممنون میشم 
دکتر گفت اخه عفونت گلوش زیاده اگ نزنه خوب نمیشه عفونت میزنه ب گوشش بعدشم ب کل بدنش ترسیدم پرهام نگام کردگفت میزنی ؟؟به معنی نه سرتکون دادم پرهام گفت دیگ نمیزنه دیگ دکتره هم ادامه نسخشو نوشت مهر کردداد ب پرهام گفت یه امپول تب برنوشتم تبش بالاست حتما الان بزنه اومدیم بیرونپرهام گفت تب بر ک دردنداره بخرم همینجا بزن گفتم پرهام نمیزنم گفت اوکی داروهاروگرفتیم رفتیم خونه ددروهاروخوردم خوابیدم باصدای زنگ گوشیم پاشدم پرهام بود جواب دادم گفتش من سرکارم یادت نره داروها روبخوری رفتم اشپزخونه داروهاموخوردم گلوم دردش کم نشده بود زنگ زدم ب مامان ک گفت فردا میان پیام دادم ب پرهام ک ناهارمیادگفتش نه دوباره خوابیدم ک باسرفه های شدید پاشدم دیگ اشکم دراومده بود بااینکه وقت داروهام نبود ولی بازم خوردم تلفن خونه زنگ میخورد جواب دادم زن عمو هاجر بود گفت مامانینانیستن شام بریم اونجا تشکرکردم اونم گفت تعارف نکردم شام درست کردم باید بیاید.ب شانس خودم لعنت فرستادم پرهام اومدگفتم واااای بحالت ب عمو بگی ها گفت باشه رفتیم اونجا فامیلای زن عمو هم اونجا بودن من و پرهام یه جانشستیم گفتنش هم خوب نیست ولی مهموناشون یه پسرداشتن ک یکم چشم چرونی میکرد پرهامم حرصش دراومده بود زیرلب غرغرمیکرد مهدیارچایی اوردپرهام گفت ما بریم تواتاقت اونم گفت برید منم میام رفتیم پرهامشروع کردسرمن غرغرکردن سرم دردمیکردگفتم توروخدا پرهام بس کن حالم خوب نیست چیزی نگفت یکم بعد مهدیار اومد پرهام یکم چرت وپرت گفت راجع ب پسره مهدیارم فقط میخندید یهوسرفم گرفت مهدیاررفت اب اوردگفت سرماخوردی؟؟گفتم دکتر رفتم ..پرهام گفت خودت معاینش کن ازدیروزاصلا بهترنشده چپ چم نگاش کردم مهدیارگلومودیدگفت عفونتش زیاده کداروچی داده بهت داروها پیشم بودنشونش دادم گفت چراانتی بیوتیک ضعیف داده بهت باید پنیسیلین بزنی حتما گفتم وای ن توروخداا ولم کن مهدیار گفت چی چیو ولم کن دیوونه گلوت پرعفونته تبمم بالا بود رفت پایین بادوتاامپول اومد البته اماده نکرده بودگفت فعلا یه پنیسیلینن۸۰۰وتب بربزن تاببینیم چی میشه گفتم مرسی و پاشدم ک بااخم مهدیار مواجه شدم گفت اذیت نکن پرینازگفتم شماداری اذیت میکنی اصلا من ازتوخجالت میکشم گفت خوب اگ مشکلت اینه ازاول میگفتی خوب رفت بیرون یه نفس عمیق کشیدم ک دیدم عمواومدگفت حساسیت نداری ب پنیسیلین؟؟گفتم نه(عمومحسن خیلی ادم جدی هستش و زیاداهل بگو بخند نیست خیلی جذبه داره و میتونم ب راحتی بگم ک خیلیییی ازش میترسم) گفت پس دراز بکش وااای نگاهه پرهام کردم اونم ترسیده بود دراز کشیدم عموگفت اماده شو وای اصلاحواسم نبود همینجوری خوابیده بودم اب شدم ازخجالت پرهام نشست پیشم عموپنبه کشید امپولوزد فکنم تب بر بود چون دردش فقط درد سوزن بود
وای داشت امپول بعدیواماده میکرد ب پرهام یواش گفتم توروخدایچی بگو من میترسم پرهام گفت چی بگم عمو گفت لازم نکرده جیزی بگی پرینازخانم شما هم خودتو شل بگیر نفس های عمیق پشت سرهم بکش دردزیادی حس نمیکنی من اروم گفتم ولی شنیدوای پنبه کشید یخ کرده بودم چندبارپنبه کشید امپولوزد وااای دردداشت ناخوداگاه گفتم اخ لبمو گازمیگرفتم دندوناموفشارمیدادم عموگفت نفسای عمیقویادت رفت سعی کردم نفس بکشم ولی دردش اروم نمیشدباگریه گفتم عمودردمیکنع گفت الان تمومه پرهام سرموبوسیدگفت داره تموم میشه دیگ گریم شدت ‌گرفته بودودست پرهاموفشارمیدادم ک تموم شدوعموکشیدبیرون گفت تموم شد ببخشید دردت گرفت ورفت بیرون شلوارمودرست کردم نشستم ب گریه کردن پرهام گفت زشته پریناز جان تموم شده دیگ ک مهدیاردرزداوموتو گفت بهتری اخم کردم گفتم خیلی نامردی فک نمیکردم اینطوری باشی
گفت اِاِاِتو کاروزندگی نداری میشینی راجع ب پسر مردم فک میکنیرگفتم کوفتیکم سرب سرم گزاشتن و رفتیم شاموخوردیم و رفتیم خونه فرداش بابااینااومدن وپدرمحترم باز۲تاامپول بهم زد ک در کمال کولی بازی هام خوب شدم خوببب خیلی طولانی شد شرمنده.
پ.ن:.
بعضی وقت‌ها باید، از همه چیز
 دست کشید 
بی اعتنا شد...!
یک گوشه ی دنج پیدا کرد، آرامش دم کرد و جرعه جرعه بی خیالی، سر کشید و به این فکر کرد که رها شدن بهترین حس دنیاست...
گاهی باید برای مدتی از همه چیز دل برید 
باید اول صبح حال هیچکس را نپرسید نگران هیچکس نشد 
باید مواظب خودت باش… را به کسی نگفت 
دلم برایت تنگ می‌شود را …
دوستت دارم را... 
باید بعضی دغدغه‌ها را نداشت 
باید نشست و تماشا کرد آنهایی که روزی هزار بار برایشان جانت می‌رفت با جای خالی ات چطور کنار می‌آیند؟ 
اصلا جایی خالی می‌ماند؟
باور کن گاهی باید به خودت فرصت بدهی 
تا آدم‌های اطرافت را بشناسی 
تا آدم‌های اطرافت تو را بشناسند...
گاهی باید بی حس بشوی 
یک بی حسی کامل!!
و ببینی دیگران چه می‌کنند…

#فرشته_رضایی


عید سعید فطر خجسته باد

عید صیام آمد و ماه صیام رفت
لطف تمام آمد و فیض تمام رفت
شد عید فطر و لطف خدا باز تازه شد
گرد غم گناه ز جان عوام رفت

خاطره سارا جون

خاطره سارا جون

سلام دوست جون جونیای خودم 😉😗
تا کور شود چشم هر ان کس که نتواند بیند عشق من نصبت به شماها مدونید فکر کنید مخاطبم سهیلا بود
توروحش که اول خاطره تعریف کردنم باید اسم این بشر بیاد اه اخه اینم شد خاطره 😝😡
 میخواستم خاطره که از سهیلا یه سیلی خوردم بذارم که خودش گذاشته بود
اما چیزی که میخوام بگم مال پارسال.دوسال پیش نیست
مربوط به دیروز وفکر نکنم دیگه بهش بشه گفت خاطره
امتحانات شروع شده بود وهرکسی مشغول خز زدن بود سهیلا کلا نبودش یعنی بود ولی نبود نه این که نبودا .بود ولی ما نمی دیدیمش نه این که نبینیمش میدیدمش (خودمم موندم چی گفتم😂🤣😅)سر جلسه امتحان دیر تر ازهمه مینشست بعد از توضیع برگه امتحانی📃📃 واین خانم به صورت هماهنگ شده دیر میرسید ومسولین حرفی نمیزدند وزودتر از همه برگه میداد کلا من ومریم نمی تونستیم باهاش حرف بزنیم تلگرامش لس سین بود و گوشی موبایلش خاموش و بر عکس مواقع دیگه موهاشو کج توی صورتش میریخت
بین دوتا از امتحانات که دیروز بود قرارشد بریم خونش
قبلش کلی تماس گرفتم کسی جواب نداد وقتی رفتیم پنجره اتاقش بسته بود اصلا سابقه نداشت
بعد از در زدن وارد شدن مادربزرگش گفت پدرومادرش رفتن مسافرت وخود سهیلا هم حال خوبی نداره وقتی وارد اتاقش شدیم یه لحظه نزدیک بود سکته کنم😨 دور از جونش مثل جنازه روی تخت افتاده 🛌بود موهاش کنار رفته بود زیر چشمش یه کبودی بود لبش متورم شدم بود اروم صداش زدم چشماش باز کرد اصلا توانایی حرف زدن هم نداشت کمکش کردم بشینه معلوم بود کمرش درد میکنه حتی با مانتو دانشگاه خوابیده بود وقتی درش اوردم کمرش سیاه بود یه لباس مناسب برش کردم
اروم توضیح داد قبل از امتحانات که شروع بشه نصفه شب خوابش نمیبرده تصمیم میگیره بره پارک نزدیک خونشون کمی اسکیت کنه که چه توانایی تو خودش میبینه که از پله ها پایین بره نمیدونم خانم پله اول پاهاش لیز مخوره به خاطر پله که طراحی سنگ داشته بقیه پله ها روی کمرش میره پایین وتا یه ساعت نمیتونسته حرکت کنه  تا ساعت یک تو پارک بود بعد که بلند میشه به سختی برمیگرده خونه نزدیک راه پله اتاقش خسته بود وتوانایی حرکت نداشته دیگه خودش ول میکنه زمین که صورتش دم پله میخوره مادر بزرگش اوشب پیشش نبود وبقیه فک وفامیل مسافرت بودند  .
یکی محکم زدم پس گردنش هر کاری کردم حاظر نبود بره دکتر  منم زنگ زدم امیر اونم گفت میاد دنبال تا امیر بیاد یخ وپماد گذاشتم یه روسری سرش کردم یه رژ قهوه ای مایل به قزمز زدم وموهاش کج گذاشتم باشه امیر که اومد کمکش کردم بریم بیرون توی ماشین به سختی نشست اول یه دکتر ارتوپدی رفتیم وگفت خداروشکر اسیب جدی نیست و کوفتگی برای چشمش یه چشم پزشک سر زدیم که گفت اسیب ندیده وکمی اوطرف تر بود الان هفته اش بود
امیر داروهاش گرفت وبرگشتیم خونه خودشون با اخم های امیر وغرغر های من حاظر شد یکی از امپول هارو بزنه
لباسش کمکش کردم درست کنه اول سمت چپ وپنبه کشید اروم سوزن فرو کرد که چیزی نگفت همون سمت پنبه کشید خواست بلندشه منم دستم روی کبودی کمرش گذاشتم که صدای اخش بلند شد امیر چشم غره رفت که این چه کاری بود سریع تزریق کرد که ایییی کردن سلی بلند شد خواست سمت دیگه پنبه بکشه که سلی دستش اورد عقب من گرفتم یه امپول بزرگ تر که من دیدم حسابی کپ کردم امیر یه ناحیه بین کمر وباسن بود فکر کنم پنبه کشید سر سوزن گذاشت واروم فرو کرد سلی جیغ بلندی کشید
پاهاش از روی درد کمرش نمی تونست تکون بده کمرش هم که من اروم گرفته بودم فقط دستاش بود که باهاشون کاری نمی تونست بکنه وفقط میگفت تروووووووخدددددداااااااااا درررررششششش بیاااااارررررییییییددددد درد داره
اقا امیر خواهش میکنم درد داره ترو خدا میسوزه
بعد از دو دقیقه در اورد کلا تکون نمی تونست بخوره لباس هاش درست کردم از روی درد چشماش بسته بود فکر کردم بیداره صداش که زدم از روی درد بیهوش شده بود وقتی بیدار شد گفت بیشتر از درد کمرش بیهوش افتاد تا درد امپول کمی پیشش موندم تا مادر بزرگش بیاد وقتی اومد سهیلا دوباره خوابش برد توی راه خونه کلی موهای امیر بهم ریختم اونم گفت خانم هر چقدر دوست داری بهم بریز ما میرسیم خونه دیگه نه
لبام غنچه کردم وگفتم ببشید بعد حرف سهیلا شد که امیر گفت شوهرش بدیم چه قدر خنده دار میشه کلی به عروس شدنش خندیدیم .
دلم خنک شد همین یه اتفاق داشت که بیاد تعریف کنه که اونم من تعریف کردم دلم خنک شد اخیش 
🌷💐🌷💐
من از اسمون ابی میخوام
من از شب ها مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتا یه بیتابی میخوام
من میخوام یه دست گل به اب بدم
آرزوهام رو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه حسرت بچینم
بندازم رو اسمون تاب بدم
گل  ایون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
من از اسمون ابی میخوام
من از شب ها مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتا یه بیتابی میخوام
مث یک دسته گل اقاقیا
دلم اواز میکنه بیابیا
تومیری پشن علف ها

گم میشی
من میمونم وگل اقاقیا
گل  ایون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
داخل یه رمان بود که خوندم فکر کنم رمان ابرویم راپس بده بود دوستش داشتم ولی به پای ادمک نمیرسه
روز های زندگیتون پر از شادی وخنده طوری که تاحالا غمی به خود ندید الهی امین 💐🌷🌷🌷💐💐💐💐

خاطره ساحل جون

خاطره ساحل جان

سلاااااام،احوالاتتون؟انقدر خوشحالم امتحانام تموم شده که سریع دویدم یه خاطره بنویسم.ساحل هستم حوصله بیو دادن هم ندارم فقط می خوام سریع برم سراغ خاطره😬.
و اما خاطره:بنده 12 اردیبهشت به دنیا اومدم که امسال مصادف شد با نیمه شعبان.منم که عاشق تولدم.حالا چه تولد خودم چه اطرافیانم همیشه ذوق و شوق دارم.
امسال با ترفند های جدید و متفاوتی بابامو راضی کردم تو باغمون تولدمو بگیرم.چند هفته قبل از تولدم رفتم پیش ماهان(پسرخاله گرامی،پزشک ، فوق العاده مهربون و شدیدا شلخته) یه چیزایی از زیر زبونش کشیدم که حسابی خشنود گشتم.در واقع یکی از هم کلاسی هام به اسم رها که به دلایلی دوسال دیر اومده مدرسه و بیست سالشه دله اقا ماهان مارو برده اما مشکل اینجاست رها یه جوری از ماهان بدش میاد که اصلا قابل توصیف نیست.هیچی دیگه منم پیشنهاد دادم هر جور شده روز تولد من مرخصی بگیر که یکم ما به هم نزدیکتون کنیم.ماهانم دیگه به خاطر رها خودشو به اب و اتیش زد تا مرخصی گرفت.منو راشینو بهارم تا روز تولد حسابی مخ رهارو به کار گرفتیم.خلاصه روز تولد همه رفتیم لواسون ویلای ما البته مامانم اینا قبلش کلی تزئینش کرده بودن.هیچی دیگه دخترا تا شب افتادیم به جون همو همدیگرو درست کردیم.پسرا هم یکسره تو چرت بودن که به قول خودشون شب باغو بترکونن.خلاصه شب تولدو به خوبیو خوشی گرفتیمو حسابی هم زدیمو رقصیدیم.بعد از شام دوباره یه کم بالا پایین پریدیمو از اونجایی که قرار بود شب تو باغ بخوابیم و هیچ کس خوابش نمیومد رفتیم نشستیم دور استخر منم کنار رها نشسته بودم یاد قر دادن معلممون افتادم دم گوشش گفتم وااای دیدی مولایی چجوری می رقصید.هیچی دیگه دوتایی زده بودیم زیر خنده مگه می تونستیم خودمونو کنترل کنیم.شهریار:راشین چه پیشنهاد کثیفی بود تو کردی ببین یه جوری به خودشون تلقین کردن مشروب می خورن مست شدن.رها ام از اونجایی که زود از کوره در می ره خنده اشو جمع کرد اخماشو کشید تو هم سیخ وایساد.همچین با جذبه داشت با اون کفشای پاشنه بلندش می رفت سمت شهریار که ما نفری یه فاتحه واسه شهریار خوندیم ولی امان از این کفشای پاشنه بلند اصلا به درد راه رفتن نمی خورن فقط می تونی باهاشون برقصی.رهای بیچاره ام سکندری خوردو شوت شد تو استخر.ماهانم دستپاچه موبایلشو انداخت رو چمنا و شیرجه زد تو اب.این دوتا با هم از اب اومدن بیرون رها با اخم به ماهان گفت:الان تو واسه چی پریدی تو مثلا خیلی جنتلمنی اخه یالغوز وسط اقیانوس نیفتادم که سوپرمن بازی در میاری.یعنی رسما ترور شخصیتی کرد بدبختو.ماعم حالمون گرفته شد رفتیم خوابیدیم.منو رها توی اتاق خوابیده بودیم صبح که بیدار شدم دیدم ماهان گرفته کنار من خوابیده رهاعم داره موشکافانه نگاش می کنه.رها:پسره عوضی رو ببینا شیطونه می گه بگیرم بزنمش دیگه از جاش پا نشه.من:این اینجا چیکا می کنه؟.رها:من چمیدونم صب پاشدم دیدم گرفته ور دل ما خوابیده خجالتم خوب چیزیه والا.من:خب بابا توعم شلوغش می کنی.ماهان،ماهی پاشو ببینم اینجا چیکار می کنی.ماهان:پنج دقیقه بزار پنج دقیقه دیگه بخوابم.من:پاشو دیگه می گم اینجا چیکار می کنی.دستشو کوبید رو پیشونیش بلند شد نشست گفت:از دست این بهار خانوم و اقا سامیار مگه میشه خوابید.هی ماچ،بوسه،بغل روانیم کردن منم بلند شدم اومدم اینجا.من:شوخی می کنی. پس عجب صحنه هاییو از دست دادیم دیشب.
تا شب کلی تو سرو کله هم کوبیدیمو بازی کردیم تازه شجاعت حقیقت بازی کردیم اون وسط بله رو هم از رها خانوم گرفتیم و خسته و کوفته وسط هال دخترو پسر روهم روهم خوابیدیم.من خوابم خیلی سبکه نصف شب احساس کردم صدای ناله و گریه میاد بیدار شدم دیدم اونطرفه پذیرایی رها سرشو گذاشته رو پای ماهان داره گریه می کنه اول گفتم جو گرفتتشون شب اول دوستیه گرفتم خوابیدم ولی مگه ول کن بودن منم از کنجکاویه زیاد بلند شدم رفتم پیششون گفتم چیشده نصفه شبی رها چرا گریه می کنی؟.ماهان:دیشب که افتاد تو اب کار دستش داد منم معاینش کردم بعدم رفتم داروخانه واسش یه چیزایی گرفتم ولی اجازه نمی ده امپولاشو بزنم.من:خجالت نمی کشی شب اول دوستیتون می خوای بهش امپول بزنی منم فکردم دارین دل می دین قلوه می گیرین سرم کلا رفت.رها:کتک می خوای؟.من:تو فعلا بخواب امپولاتو نوش جان کن.یه دفعه بلند بلند زد زیر گریه نوشین(یکی از همکلاسی هام)بلند شد چراغو روشن کرد.یه لحظه فکر کردم من دارم کار اشتباهی می کنم که می گم وقت شوهر کردن نیست والا همه دوتا دوتا جفت شده بودن تو بغل هم خواب هفت پادشاهو می دیدن که با گریه های رها به اجبار اغوش معشوقه شونو ترک کردند و یه چند تا فحشم به رها و نوشین دادن بعدم همه جمع شدند دور رها هیچی دیگه چهل نفر ادم رهای بیچاره رو مجبور زدن امپولا کردند.ماهانم نکرد بلند شه بره تو اتاق همون وسط رها رو گذاشت رو مبل و دوتا امپول اماده کرد .چهل تا چشمم زل زده بودن بهش.ماهان پنبه کشید و اروم سوزنو وارد کرد رها عم یه تکون نسبت

ا خفیف خورد که ماهان دستشو گذاشت رو کمرش گفت جانن دردت به جونم الان تموم میشه( یکی رم نداریم موقع امپول زدن اینجوری نازمونو بکشه😜)رها:اااااخ ماهان نمیری الهی درد دارههههههه.ماهان:باشه،باشه تموم شد عزیزم.اروم سوزنو در اورد و اون طرفشو پنبه کشید.رها:بسه دیگه ماهان می خوای منو بکشی؟.ماهانم هیچی نگفت و نیدلو فرو کرد.اروم اروم شروع کرد به تزریق رها عم اروم اروم اشک تو چشماش جمع می شد.اول یکم هرچی جلو دستش اومد چنگ انداخت بعد هرچی جلو دستش اومد گاز گرفت بعد به نظرم به این نتیجه رسید قابل تحمل نیست یه جیغ بنفش کشیدو سفت شد.ماهان چشماشو بست یه نفس عمیق کشید بعدم گفت:رها جان عزیزم چند تا نفس عمیق بکش سعی کن خودتو شل کنی وگرنه نمی تونم درش بیارم. رهاعم با گریه گفت باشه یه ذره خودشو شل کرد ماهانم پنبه رو گذاشت رو جای تزریق و سرنگ و کشید بیرون بعدم رها رو بغل کرد و ازش عذر خواهی کرد.نا گفته نماند که یه چند تا دختر و پسر مجرد اونجا از شدت چندش بودن فضا در حال عق زدن بودن😁.
پ ن:راشین قبل از تولد گفت بچه ها بیاید گیلاس ببریم با اب البالو چون دیگه همه چی بود به جز اون نوشسدنی های کثیف ماعم که اهلش نیستیم فقط من باب سر کار گذاشتن خودمون بود واسه همین شهریار می گفت انقدر تلقین کردین فکر می کنین واقعا مستین😜(دیوونس).
پ ن:به یکی از معلمامون یه تعارف خشک و خالی زدم رو هوا گرفت از اول تا اخرم اون وسط داشت می رقصید😂.
نمازو روزه هاتونم قبول باشه.در پناه حق💜
Sahel

خاطره فریما جون

خاطره فریما جون

سلام عزیزان من فریما هستم ۱۸سالمه و کنکوری هستم من ۳تاداداش دارم داداش رضا(اسمش توشناسنامه یچیزدیگست ولی مامانم ازاول رضاصداش کرده) ک متخصص اطفال هستن ازدواج کرده ویه پسر گوگولی به اسم امیرارسلان داره .داداش وسطی داداش میلاد ک متخصص جراحی هستن و مشاورکنکورهم هستن وازدواج کرده وداداش اخریم داداش امین ک متولد۶۷وپزشک عمومی ومجرده و تازه ۱ماهه سربازیش تموم شده من متاسفانه پدرم رودرپنج سالگی براثرتصادف از دست دادم واین سه تابرادر مخصوصااااااداداش امین هوامو همیشه داشتن و برام مثل پدربودن مادرعزیزم ک دروصفش ناتوانم وامیدوارم بتونم قدردانش باشم واما خاطره:من ب دلیلی که داداش میلادخودش میدونه و اصرارمیکنه باید هرماه یه نوروبیون بزنم وهرماه جنجالی داریم سرش اسفندماه بود که داداش امین اومدش (خیلی کم میومد خونه)خیلی خوشحال بودم خیلیییی مامان ب داداش رضاومیلادهم گفت ک بیان امیرارسلان (۴سالشه)اوج توجه روداره مخصوصاازطرف داداش امین ... برای شام اومدن سرشام همه باامیرارسلان حرف میزدن و منم اخم کرده بودم اخه بقیه هم ادمن دیگ یهو داداش میلادگفت فریما امروز نوبت امپولته ها قیافم رفت توهم داداش امین روبروم بود زدزیرخنده گفت میلاد ضدحال کی بودی توووو؟؟منم توجهی نمیکردم تودلم خالی شد ه بود ودست وپاهام یخ بااینکه حدود۶ماهه دارم میزنم ولی هرماه استرسم چندبرابرمیشه ...شامو خوردیم چند تاظرف بردم وپارچو ک برداشتم نمیدونم چیشد ک ازدستم افتاد وریزریزشدخم شدم ک داداش امین اومد گفت دست نزن عزیزم میره تو دستت بروبشین خودش رفت جارواورد تمیز کرد ازاینکه اینقد بی دست وپام ناراحت بودم ازخودم‌(متاسفانه هیچ هنری ندارم درسمم معمولیه وفقط تنهاهنرم شعروادبیاته ولی رشتم تجربیه) داداش امین اومدردمبل نشست پیش ما نگاش کردم گفتم ببخشید گفت فدات شم فداس سرت اشکال نداره داداش رضا گفت اره باباقدوبلا بود فدای سرت چراناراحتی اما داداش میلادهیچی نگفت همیشه همینجوری بی تفاوته.داداش میلاد گفت برو دراز بکش بیام بزنم امپولتووقبل اینکه چیزی بگم داداش امین گف هستم خودم میزنم براش داداش میلادگفت لازم نکرده من شمارومیشناسم نمیزنی گفت ن باورکن میزنمداداش میلادچیزی نگفت زنداداشا ظرفا روشستن و مامان میوه اورد بعدازکمی رفتن شبخیرگفتم ورفتم بخوابم فکرمیکردم داداش امین اینجوری گفت ک امپولوبپیچونه ولی بعداز۵مین داداش امین اومد تواتاق باامپول اماده گفت درازبکش فریماجان گفتم داداش توروخدا ولم کن توهم شدی میلاد گفت بخواب عزیزم ازیه دقیقه هم کمترطول میکشه گفتم خیلی بدی واقعا ک...ودرازکشیدم واماده شدم همین ک پنبه کشیدگفتم یواشاااا گفت نخیر من بدم یواش نمیزنم گفتم اصلاهرجوری میخوای بزن وزدم زیر گریه گفتم ادم بابا ک نداشته همینه دیگ.داداش امین هیچی نگفت منم فقط گریه میکردم البته بیصدااصلا دردامپول واسم مهم نبوددیگداداش امپولو فروکرد شروع کرد ب پمپ کردن دردداشت ولی لبمو گازمیگرفتم چیزی نگم ک موفق هم شدم پنبه گذاشت کشید بیرون رفت ازاتاق بیرون منم شلوارمودرست کردم نشستم گریه کردم سرمو گذاشته بودم رودستامو گریه میکردم اصلاحالم گرفته بود درباز شد دیدم داداش سرمو برگردوندم اب اورده بود گفت بخور نگرفتم گذاشت کنار میز نشست پیشم گفت منونگاه کن خواهری نگاش نکردم گفتم میخوام تنهاباشم به دردخودم بمیرم داداش سرمو بوس کرد گرفت توبغلش فقط هق هق میکردم داداش گفت الهی قربون اشکات بشم من درسته ماباباروخیلی زودازدست دادیم ولی همیشه پشته هم بودیم گفتم اره شما سه تا همیشه ولی من چی گفت تو ک عزیزترینی برامون بخدا میلاد خیلی دوست داره ب حرکاتش نگااه نکن اون کلااینجوریه داداش رضاهم ک همیشه پشت هممون بوده وواقعا جای بابای ماستیکم حرف زد اشکامو پاک کرد گفت دیگ گریه نکنی هااا بعدشم شبخیرگفت رفت...
پ.ن:من همه داداشارودوست دارم ولی واقعاا امین برام یه جایگاه خاصی داره توزندگیم.همیشه همراهم بوده و هست
پ.ن:ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺭﻧﺠﯿﺪﻡ ﯾﺎ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ زندگی ام ﻧﺒﺎﺷﺪ...

ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﺫﻫﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﻭ ﻫﺴﺖ ﭘﺲ ﺑﺒﺨﺶ ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ..
ﺍﺯ ﺑﺨﺸﺸﻢ ﺷﺎﺩ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ..
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ... 
ﺍﯾﻦ
ﻓﺮﻣﻮﻝ ﺟﺪﯾﺪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ...!
خدانگهدار
فریما

خاطره 🌷Maryam🌷جون

خاطره 🌷Maryam🌷جون

به نام انکه جانم در دست اوست ... سلام دوستان عزیز...حالتون خوبه ؟؟خوش میگذره؟؟روزگار بر وفق مراو تون هست؟؟امیدوارم دلتون همیشه شاد باشه....خوب بالاخره امتحاناتمون امروز تموم شدن الهی شکرت من که خودم از بیخوابی دارم میمیرم امروز از ساعت ۱۰ صبح خوابیدم تا ساعت ۷/۵شب بابا حق بدین بهم توی این یک ماه تقربیا ی خواب درست و حسابی نداشتم خیلییی خسته بودم مخصوصا ماه رمضونه اصلا جون توی بدنم نمونده دارم میمیرم بابام فک میکنه مریض شدم مدام میگ مریم چته چرا اینقد میخوابی منم درجواب میگم پدرجان ادم یک ماه درست و حسابی نخوابه مدام خواب امتحان ببینه و استرس زیاد داشته باشه به نظر شما نباید بعد از خلاص شدن بخوابه ینی بعد از افطار من بیچاره دوباره خوابیدم یکسره من رو بیدارم میکردن هی مریم پاشو میوه بخور پاشو چمی دونم دوم نوش بخور و... ینی دیونه شدم الانم که در خدمت شما هستم دیگه خوابم نمیبره گفتم بیام ی خاطره بزارم....امروزم کلاس زبان داشتم نرفتم برا اولین ترم بود که من ۴ تا غیبتم فول شد و چهارشنبه هم فاینال داریم واسم دعا کنید پاس کنم ..ولی من خدایی توی راهنمایی خیلیی درس میخوندم ولیی شب امتحانم بیشتر میخوندم تمام نمره هام ۲۰ بود ولیی دبیرستان باید خودتو بکشی تا ۲۰ بگیری ولییی خداروشکر نمراتم خیلیی خوب میشن ایشالله..وایییی چقد حرف زدم بریم سراغ خاطره ..ما امسال عید جاتون خالی رفتیم مشهد و از قضا مشهدم هوا بیشتر اوقات ابری بودو بارون میزد..ی روز عصر رفتیم حرم (ما با مامان جونم رفتیم اونجا خونه داریم)هوا خیلیی ابری بود و من مطمئن بودم که بارون میباره امروز رفتیم حرم و ما رفتیم رواق دارلحجه بد از نماز مغرب و اعشا و زیارت با مامان جون و بابام قرار گذاشته بودیم ساعت۱۰(فک کنم یادم نیس درست )ی جاتوی صحن انقلاب خلاصه رفتیم و نشستیم و مفاتیح اوردیم و میخواستن دعای کمیل بخونن (پنجشنبه بود)ما همینکه نشستیم دیدیم کم کم داره بارون میباره مامانم و مامان جون رفتن نمیدونم اسمشون فک کنم هجره زیر این هجره ها و ولی من و ابجیم نشسته بودیم هی مامانم و مامان جون میگفتن بیایین اینجا خیس میشین ولی کو گوش شنوا من و ابجیم نسشته بودیم ی یک دفعه خیلییی بارون تند شد و دیگه همه بلند شده بودن مام بلند شدیم داشتن تند و تند فرشارو جمع میکردن و بیشتر مردم رفته بودن زیر همین هجره ها و بیشتر جونا وایسا ده بودن زیر بارون خوب من و خواهرمم وایساده بودیم ولی خواهرم دیگه گف مریم من میخوام برم پیش مامان اینا تو هم بیا بریم ولی من واقعا خیلییی دوست دارم زیر بارون وایسم وگفتم تو برو من وایمستم البته ناگفته نماند من ظهرش هم حموم بودن و گلها چه گل بود مامانمم هرچی گفت بیاد‌بشین من نرفتم ...خاصه خواهرم رفت نشست و منم زیر بارون بودم تا بابام اومد و گف من میرم ماشین رو از خونه میارم شما بیایین(خونه مون خیلیی نزدیکه پساده ۱۰ مین بیشتر راه نیس وعصر پساده اموده بودیم)بابام رفت و من هنوز زیر بارون بودم البته باخواهر کلی عکس انداختیم زیر بارون و به من که خیلیی حال داد ولی خیلییییییی بارون تند میبارید خلاصه بابام اومد ما رفتیم تاسوار‌ماشین بشیم خیس خیس بودیم منم تا مامانم و مامان بزرگم بیان تند تر رفتن که اشترودل بگیرم خیلی دوست دارم من گرفتم اونا اومدن وقتی میخواستیم بشینیم تو ماشین مامانم بهم گف چادرت رو دربیاد چون خیس خیس بود خلاصه نشستیم تو ماشین و رفتیم خونه حالا تو خونه سری رفتم لباسام رو عوض کردم چون دوست ندارم لباس خیس زیاد رو تنم باشه من اصلا ی اخلاق دارم که وقتی خیس میشم یا عرق میکنم باید حتما برم دوش بگیرم خیلیییی بدم میاد ینی تابستون ها من مدام حمومم زمستونم هفته ای ۳.۴ بار میرم حموم مامان جونم بهم میگه اردک😓😓😓حالا مامانم و مامان جون نمیزاشتن برم حموم منم تا حداسشون یکم پرت شدن پریدم تو حموم حالا اومدم بیرون حوصله سشوار ندارممن موهام خودشون اگه باز باشن زود خشک میشن حالا مامان حون هی میگف مریم برو حوله سر بگن سرت منم هی بهونه میاوردم و نمیپوشیدم مامانم میگف لا اقل برو سشوار بکش بازم بهونه میاوردم و اصلا حوصله هیچ کاری نداشتم و رفتم اشترودلم رو خوردم خیلی خوابم میومد رفتم خوابیدم و ی روسری نازک کردم سرم چون یکم نم داشت دوست نداشتم بزارم دو بالش البته بالش خودم بود یکم لای پنجره رو هم باز کردم (من کلا خیلییی گرمایی هستم ینی دیونه شدم هی کولر رو روشن میکنم مامانم خاموش میکنه دیگه رفتم کانال کولر اتاق مامانم اینا رو بستم با حال رو و کانال اتاقمم زدم به طرف تختم و حال میکنم)البته از الان به بعد نه توی امتحانا..خلاصه گرفتم خوابیدم پتوهم روم نپوشیدم تا صب تخت خوابیدم و صب که مامانم بیدارم کرد فک کنم ساعتای ۸ بود که بیدار شدم بدنم خیلییی شدید درد میکرد و انگار تریلی از روم رد شده بود گلومم که خیلییی میسوخت اب دهنم رو نمیتوتستم قورت بدم گوشمم که یکم حساسه کلا درد میکرد یکم احساس میکردم شنواییم مشکل پیدا کرده بود ولی به هر حال با بی حالی پاشدم و رفتم Wcو صورتم رو با صابون شستم (عادت دارم هر صب میشورم) اومدم خشکش کردمرفتم یکم صبحانه شیر خوردم متنفرم از شیر ولی چیز دیگه ای از گلوم پایین نمیرفت چایی هم بدم میاد هرچی مامانم بهم گفت ی چیزی بخور ولی اصلا نمیتونستم حالت تهوع هم گرفته بودم گفتم نمیتونم رفتم توی اتاق و گوشی ابجیم رو برداشتم و اومدم وب(من پارسال گوشیم شکست و دیگه گوشی نخریدم چون از درس واقعا بازم میکنه تا سالی که بخوان برم دانشگاه هم گوشی نمیخرم بابام میخواست برام بخره ولی خودم نگذاشتم )ابجیمم داشت توی لپ تاپش نمیدونم ی کاری میکرد خلاصه یکم وب گردی کردم و دیگه حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم تا اینکه با ی حس خنکی روی سرم بیدار شدم و چشام رو باز کردم دیدم مامان جونم بالا سرمه تا دید چشام رو باز کردم گف پاشو پاشو مادر لباساتو بپوش بریم دکتر منم که خیلیییی حالم بد بود اصلا تب و لرز داشتم بدن درد در حد لالیگا دیگه هیچی پاشدم به بدبختی و با کمک ابجیم لباسام رو پوشیدم و با بابام رفتیم حالا بابام درست که بلد نبود کجا باید بریم منم میدونستم فعلا باید بچرخیم توی خیابون صندلی رو خوابوندم و خوابیدم تا اینکه بابام بیدارم کرد و گفت پاشو باباجون رسیدیم منم پیاده شدم چشام اینقد میسوختن که نگو من کلا چشام خیلیی میسوزن بیشتر وقتی درس میخونم یا کلا به کتاب و صفحه گوشی نگا میکنم بیشتر ولی اون موقع مثل اینکه اتیش روشن بود توی چشام رفتیم داخل و خدارو شکر خلوت بود و نباید خیلی معطل میشدیم من رفتم نشستم بابام رفت فیش گرفت و مریض که اومد بیرون ما رفتیم داخلدکتره ی پسر جون بود تقریبا بهش میخورد ۳۵.۳۶سالش باشه من رفتم نسشتم روی صندلی بیمارو بابام سلام کرد من کلا دکتر میبینم لال میشم نمیدونم چرا میخوام مبارزه کنم با این حالتم ولی نمیشه خلاصه دکتر پرسید چی شده حالا بابام ساکت حرف نمیزد دیدم نمیشه خودم گفتم سرما خوردم دکتره گفت خوب گفتم گلوم درد میکنه دکتر گفت خوب گفتم گوشمم درد میکنه خلاصه دکتره ازم به زور حرف میکشید اخرش خودشم خندش گرفته بود حالا بابامم حرف نمیزد بالاخره ی شرح حال نصفه و نیمه گرفت و شرو کرد معاینه کردن گفت :تو مطمئنی‌که یک شبه اینطوری شدی ؟گفتم بله از دیشب که بارون گرفت گفت :که اینطور ولی خیلی گوش و گلوت عفونت کرده و مجبوری داروی تزریقی مصرف کنی مشکلی که نیس؟حالا یکی نیس بگه حالا اگه من بگم مشکلی هس شما نمینویسی؟؟والا به خدا..خلاصه گفتم نه اشکال نداره داروها رو نوشت بابا تشکر کردوخدافظی اومدیم بیرون بابام رفت دارو ها رو گرفت گفت:اینجا میزنی یا مامان جون بزنه؟منم که یک بار خاطره خیلی خوشی داشتم (گذاشتم خاطره شو)گفتم نه نه غلط بکنم اینجا بزنم بریم مامان جون بزنه رفتیم خونهمن تا رسیدیم رفتم لباسام رو عوض کردم همونجا روی تخت افتادم حالم خیلییی بد بود اصلا جون راه رفتن نداشتم همونجا صدام رو بلند کردم گفتم مامان جون بیاد این امپولای من رو بزن مامانم و مامان جون اومدن مامان برام اب پرتقال اورده بود من اصلا دوست ندارم ابمیوه جات تا مجبور نباشم نمیخورم میدونستم اگه نخورم مامان جون نمیزنه برا همین حوصله کل کل کردن هم نداشتم خوردم البته به زوررررر هم گلوم میسوخت همم بدم میومد خلاصه خوردم و باید ۳تا امپول میزدم مامان جون گفت کدوما رو باید بزنم بهش نشون دادم و دراز کشیدم یکیش پنی ۱۲۰۰ و ۸۰۰ قاطی بود یکی تب بر یکیم تقویتی بود فک کنم مامان جون گفت مادر حساسیت نداری؟گفتم نه مامانی زمستونی زدم اماده کرد و اومد پنبه الکل رو کشید گفت مادر نه تکون بخور نه سفت کن باش؟گفتم باش مامانی بزن امپول رو وارد کرد خیلیییییییی درد داشت اونم بدون بی حسی وایییی اولش تحمل کردم و هیچی نگفتم ولی دیگه وسطاش نتونستم گفتم ایی مامانی خیلیی درد داره درش بیار گفت مادر صب کن هنوز مونده مامان جون خیلییی یواش تزریق میکنن منم دیگه واقعا چاره ای جز تحمل نداشتم سرم رو محکم فشار دادم تو بالش ولییی خیلییی درد داشت انگار داشتن سرب داغ توی پام خالی میکردن خیلی بد بود تا اینکه مامان جون درش اودر گفت خوبی مریم؟؟من اصلا جون حرف زدن تداشتم به زور گفتم اره بقیه رو بزن تموم شه گفت استراحت کن مادرگفتم نه مامانی بزن تموم شه تا اینکه قبول کرد اون روتارو هم زد اونا درد داشتن وای نه به اندازه اون خلاصه تمون شد و من اینقد پام درد میکرد اصلا نمیتونشتم تکون بخورم همونجوری خوابیدم مامانی پتو پوشید روم و گفت حالا اگه میومد توی هجره و دوش نمیگرفتی و دریچه رو باز نمیگذاشتی این همه درد رو هم نمیکشیدی دیگه واقعا تحمل این حرف رو نداشتم نمیدونم چرا ولی خیلییی ناراحت شدم از حرف مامان جون البته حرف درستی زدن ولی من تحملم کن شده بود و اشکام سرا زیر شدن ولی سرم رو کردم توی بالش که مامانی نبینه و گفتم اره شما درست میگین و مامانی رفت بیرون و من خوابیدم تا تقریبا ساعتای ۵ بعد از ظهر بیدارم کردن که پاشو ناهار بخور‌خیلیی گرسنه بودم ولی اصلا میلم به غدانمیکشید تا اینکه بابام اومد کنار تخت یکم سوپ به دهنم کرد یکم سرحال تر شده بودم پاشدم نمازم رو خوندم و رفتیم حرف ولی حالم خوب‌نبود مامان اینا نمیزاشتن بیام ولی من رفتم خیلیی‌ حرم امام رضا بهم ارامش میده خلاصه رفتیموبرگشتیم و من باز یکم سوپ خوردم و خوابیدم و باز صبح هم ۳تا امپول داشتم که مامانی برام زدن و دیگه رو به بهبودی بودم و بعد از ۸ روز ما اومدیم شهر خودمون و من به کوب داشتم کتابام رو دوره میکروم البته زیست و شیمی رو مشهد خونده بودم ...
پ ن:امیدوارم که خوشتون اومده باشه و اگه دوست داشتین نظر بزارین خیلی خوشحال میشم..
پ ن : خیلییی از دوستان گفتن نظر بدین درباره شون و خود من نوشتم ادم نمیتونه درباره کسی نظر بده ولی اون چیزی که از من فهمیدین خوشحال میشم بدون و دوست دارم عیوب خاطره ام رو بدونم بهم بگین..
پ ن: قول میدم بیشتر خاطره بنویسم واقعا دوران مدرسه ها نمیشه واقعا وقت زیادی میخواد خاطره نوشتن..
پ ن:ببخشید واقعا خیلییی طولانی شد چون خودم خاطره هایی که با جزئیاتن رو دوست دارم سعی کردم باجزئیات بنویسم...ببخشیدپ ن :این شعر سهراب سپهری رو خیلی دوست دارم یکمشو برای شما میزارم:
خدا گر پرده بردارو ز روزی کار ادمها
چه شادی ها خورد برهم چه بازیها شود رسوا
یکی خندد ز ابادی ،یکی‌گرید ز بردباری
یکی از جان کند شادی ،یکی از دل کند غوغا
چه کاذب ها شود صادق ،چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق ،چه فاسق ها شود ملا
چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین
چه بالا ها رود پایین چه سفلی ها شود علیا
عحب صبری خدا دارد که پرده بر نمیدارد
وگرنه بر‌زمین افتدز جیب محتسب مینا
شبی در کنج تنهایی میان گریه خوابم برد

ه بزم قدسیان رفتم ولی عالم رویا
درخشان محفلی دیدم چو بزم اختران روشن
محمد(ص)همچو خورشیدی نسشته اندران بالا
روان انبیاءبا او،علی شیر خدا با او
تمام اولیاء بااوهمه پاک و همه والا..
پ ن:بچه ها فردا عید فطر خواهش میکنم هرکسی که میره نماز واسه همه مریض ها گرفتارا همه همه همه دعا کنیم و برای منم دعا کنید..
پ ن :ببخشید خیلییییی طولانی شد دیگه ..
یاحق پایان..

خاطره فهیمه جون

خاطره فهیمه جون

سلام من یه خاطره داشتم تقریبا شاید تکراری باشه ولی درواقع یه نوع درد دله

یه نفر که من اسمشو گذاشتم برادلی چاکرز حساسیت ویژه ای برای ترس از آمپول داره هروقت هم ازش میپرسی فرار میکنه یا به قول معلم روان شناسی سوم دبیرستانم فرا فکنی میکنه

دکتر حسین خانی مدیر گروه نساجی وقتی من سال 95 خواستم دفاع کنم بهم گفت تو از آمپول میترسی منم. دوس نداشتم به این سوالش ج بدم دوباره پرسید گفتم نه خیر نمیترسم فقط الان که دفاع دارم ازش فراریم فعلا تو شرایط سخت دفاع نمیخوام ازش استفاده کنم

گفت پس تو هیجان داری نه ترس وقتی من سر کلاس روش تحقیقش رفتم خاطره یه پسره دانشجوی ارشد رو تعریف کرد که انقد ترسیده بود از دفاع که کارش به بیمارستان کشید ودفاع هم نکرد یه آمپول آرام بخش بهش زدن بیچاره بعدش دفاع کرد

خودمو آماده دفاع میدیدم ولی وقتی حالم بد شد تمام اساتید شروع کردن به احوالپرسی حال من از دکتر عدل مدیر گروه کامپیوتر بگییییر تا بقیه داستان دکتر حسین خانی حالا در مورد من اتفاق افتاد وقتی که منشی پزشک یونی اومد سراغم ومن برای اولین بار التماس کردم که بهم آمپول نزنه خودم خوب میشم
منشی پزشک یونی سعی کرد دوباره آمپول رو بهم بزنه اما نزاشتم استاد اکولوژی گفتن چرا انقد شلوغش کردی؟
یه امتحان یا دفاع که انقد ترس نداره خلاصه تا 29 شهریور 95 شده بودم سوژه اساتید ومدیر گروههای مختلف
همیشه برام علامت سوال بود که چرا من از استاد ودفاع میترسم همه از چی میترسن من از چی
همه از آمپول میترسن من از استاد ویکی از اساتید بهم خندید وگفت من بچم از آمپول میترسه وگریه میکنه ولی من اهمیتی به گریه هاش نمیدم چون نمیدونه که نفعش تو چیه؟
اگه تو هم بخوای مثل دختر من آه وناله وگریه کنی تو روز دفاع بهت رحم نمیکنم
منم دیگه جرات نکردم حرفی بهش بزنم
دلم برای مظلومیت خودم سوخت همه اساتید دلشون سوخت وگفتن به این بنده خدا کمک کن که دفاع کنه بره
چقد بهش سخت میگیری دکتر ابراهیم زاده

دکتر ابراهیم زاده که این جور موقعها کلا خطرناک میشه نمیشه نزدیکش بشی
گفتم خدایا ای کاش از آمپول میترسیدم ولی از اساتید و دفاع نه
چقد دلم میخواس جام با اینایی که از آمپول میترسن عوض کنم
سختیهای زیادی برای تزم کشیدم کلا دلم به حال دانشجو جماعت میسوزه
که برای درس باید انقد سختی نامعقول بکشن
دکتر ابراهیم زاده بخاطر اون 25 تا آمپول ناقابل بهم بدحکاره وباید جبران کنه
کاش فلسفه ترس کسایی که از آمپول میترسن رو میفهمیدم وامیدوارم که اینها دیگه توی دکترا تکرار نشن
وبه اونایی که از آمپول میترسن بگم ترس از یه استاد وکسی که حالت رو برای دفاع درک نمیکنه سخت تر وسنگین تر از یه آمپول سخت ودرد ناکه
وسخت تر از اینه که سه سال برای کار پژوهشی زحمت بکشی وباید همچنان تو حالت برزخ گیر کنی که نه راه رفت داری نه راه برگشت
اگه ول کنی آینده علمیت نابود میشه اگرم که بخوای ادامه بدی باید زجر حرفای دورو وریات رو بخری

از خدای بزرگ میخام که درک آدمها انقدر از هم بزرگ باشه که سریع همدیگرو قضاوت نکنن

وجو دانشجو واستاد انقدر خوب باشه که ....پایان

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

ســـلام 😊 اندر احوالات شما؟! خوبــین؟! منم خوبم❤ چیکار میکنید ؟! من شیفتم 😂 اینجا انگار شهره باورتون نمیشه ملت همه بیدارن😅😦 من که از هرچی بگذرم از خوابم نمیگذرم👷 الان دارم با بهار این خاطررو مینویسم چون زیاد یادم نبود دارم از بهار کمک میگیرم به همگی سلام میرسونه😊❤
.
.

خـــاطره : تعطیلات تابستون بود و یک ماه مونده بود تا شروع مدارس و ما باید برای عروسی داییم میرفتیم ماذندران 💑 خلاصه این شد که بابا هم شدهبرای یک هفته کارو ول کنه و منم دو روز درگیر گرفتن مرخصی بودم و خلاصه هرجور بود رفتیم🏃 با خانواده همسر جان هم قرار شد باهم بریم . البته اون موقع ما هنوز عقد نکرده بودیم💁 فردای اون روز هماهنگ کردیم و بلیط گرفتیم که عصر بریم به سمت شمال👑 خلاصه عصر شد و ما رفتیم فرودگاه و از اونور اومدیم ماذندران😗 و دایی اومد دونبالمون و رفتیم خونه عزیز اینا 🚶 خیلی شلوغ بود خونشون اون ارامش قبل رو نداشت🙍 اخهداییم اینا قرار شده بود بعد از عروسیشون خونش بیاد طبقه بالای خونه عزیز اینا واسه همین کل وسایل و هرچی خرید کرده بودن توی خونه عزیز اینا ولو شده بود😅 خیلی خوشحال بودم از دیدنشون خیلییییا ❤( نصف خوشیای زندگیم رو مدیون حال خوشی که عزیز و اقاجون بهم میدن👑 اینا که باشن من دیگه از خدا هیچی نمیخام 🙆) خلاصه بعد از احوال پرسیای صمیمی و همیشگی با عزیز و خاله ایناو دایی اینا و ... 😂 دایی منو و پویا و مامان و همرووو کشوند تا وسایل خونشو براش بچینیم😕 کل روزو درگیر چیدن وسایل خونه بودیم باور کنین کمرم داشت میپوکید از طرف دیگه هم خیلی مهمون داشت عزیز اینا و فرصت استراحت پیش نمیومد 😐 بهار و پویا که عین جسد افتاده بودن رو پله ها😑 دایی اومد پایین دید مارو پله ها نشستیم : خسته اید؟؟😮 دوتا کمد و چند تا میز رو باهم جا به جا کردیمواقعا خستتون شد؟😮 من : دایی وزن میزو و کمدارو احساس کردی شما؟!!😂😂 خو قربون شکل ماهت برم اینارو قبل از اینکه ما بیاییم جا میدادی کمرم شکست😂 دایی : این همه تو خونه بخور و بخواب کردین الان دوتا کمد باهم جا به جا کردین چیشد مگه؟؟ پاشین پاشین ببینم نگاشون کن توروخدا😅😅 پویا : دایی رسما رفته تو فکر عروسی و عشق و عاشقی فک کنم اصلا احساس نکردکه ما داریم میززززز جا به جا میکنیم😑😬😬 همه خندیدیم😂😂 خلاصه یکم استراحت کردیم و رفتیم تو یه سلام کردیم با مهمونا و نشستیم 🙉 باور کنید اصلا از خستگی داشتم میمیردم هرکی باهام حرف میزد فقط سرمو تکون میدادم😂 خلاصه بعد از چند ساعت تحمل خستگی و کمر درد مهمونا رفتن و کلا رفتم رو مبل خوابیدم 😒 سرم نرفته رو بالش خوابم برد😴 با صدای یه اهنگ شاد از خواب بیدارشدم دیدم مامان اهنگ گذاشته بهار و دایی و پویا هم دارن میرقصن😇 پتو رو از رو خودم کنار زدم رفتم از وسطشون رد شدم😂😂😂 پویا : اینم پیام بازرگانی بود😂😂😂😂😂😂 رفتم یه اب به صورتم زدم و یه صبحانه مختصری خوردم برگشتم : بابا ایول دایی خیلی خوب میرقصیا باریکلا😊 بهار : تازه کجاشو دیدی پسرخاله میخاییم با دایی تانگو برقصیم😘 پویا : تِــز نده😂😂😂 بهار : بله پویا خان اینجوریاس😎 پویا : خاب حالا ببینم چی میشهاز اینا بگذریم داییی با یه عشق و علاقه ای میرقصید که قشنگ شادی تو چشاش موج میزد😘 رفتم سراغ لباس از چمدون بیرونشون اوردم جمعشون کردم و بردم تو اتاق چیدمشون تو کمد و هدفونو برداشتم و رو تخت خوابیده بودم داشتم اهنگ گوش میدادم یه نیم ساعتی گذشته بود مشغول چت کردم با دوستم بودم که یهو پویا هدفونو از رو گوشم برداشت : هوووی مگه من نمیشنوی این همه دارم صدات میزنم؟؟هارم اومد تو اتاق من : خب چیه؟ چیشده؟ پویا : شنل قرمزی ( خاله ی مامانم😂) اومده سراغتو میگیره برو پیشش💁بهار که سرش تو کمد بود بلند زد زیر خنده😂😂😂 خندیدم : خاله ی مامانو میگی؟😂 پویا : اری😂 من : اوکی . بلند شدم یکم تو اینه خودمو مرتب کردم رفتم پیشش سلام کردم محکم منو بغل کردو تا میتونست بوسم کرد😘 ( فوق العاده ادم ماه و مهربونیه😍) خلاصه نشستم کنارش و کلی ازهمدیگه حرف زدیم❤ پویا و بهارم اومدن کنارمون نشستن بحث خیلی اتفاقی افتاد سر زن گرفتن پویا😂😂😂😂 خاله خیلی شاکی از پویا پرسید : تو زن نمیخای؟؟؟! پیر شدی خاله😌 پویا : نه شنل قرمزیه من😂😂😂 بابا خاله این پارسا به این گندی اینجا نشسته چرا گیر میدین به منه بدبخت😂😂 نه من زن میخام نه زن منه میخاد💁 خاله : هوووو چه مطمئن ، این همه زن هست چی کم داری تو بچه؟!!!😡 پویا : اروم باش شنل قرمزیه من چشم چشم من بعد از اینکه عروسیه دایی تموم شد میگردم یکی رو برای خودم پیدا میکنم بخدا😕بعدم خاله جون یه جوری میگی زن هست انگار خدا از اون بالا واسه من زن میفرستاده من جا خالی میدادم😂😂😂😂😂😂😂 خاله : شایدم😮 پویا : دستت درد نکنه خاله😂 خلاصه اینکه کلی سر به سر خالمون گذاشت این بَشَر👳شد فردا و به همین منوال گذشت . کلی شلوغ بود خونه و شبم که عروسی بود و خوداروشکر همه کارارو کرده بودیم و خیلی کار نزاشتن رو دوشمون😂 عصر بود ساعت دور و بر ۵ بود که داشتیم اماده میشدم با پویا و پسر داییام که بریم تالار و مامان و خاله ها و اینا همشون رفته بود ارایشگاه فک کنم😂 خلاصه اماده شدیم و رفتیم سمت تالار و کم کم فضا شلوغ تر میشد و همه بزن و برقصا شروع شد خیلیخیلی خوش گذشت بهمون❤ ( از اتفاقای توی عروسی و لحظه ها فاکتور میگیرم ) اخرای شب بود ساعت ۱ شب بود تقریبا که دایی هروسشو برداشت و راهی خونه جدیدشون شدن👑🙏 همچی تموم شده بود رفتیم با پسر داییم اشکان سمت ماشین روشن کردم منتظر شدیم مامان و بهار که مونده بودن بیان و بریم بیشتر از نیم ساعت شده بود که دیدم ماماناینا اصلا پیداشون نیست🙍 گوشی در اوردم شماره مامانو گرفتم برداشت سریع من : مامان منتظرمااا خستم بیایید دیگه عزیز من🙅 مامان : جانم جاانم خاله پاشو پاشو بریم سر راه ببریمت درمونگاه داری تلف میشی😳 من : مامان ؟؟! چیشده ؟! با کی داری حرف میزنی؟ بیایین دیگه😕 مامان : ها الو چی میگی پارسا داریم میاییم من : خب پسبدویید نصفه شبه😂 قطع کردم یکم دیگه منتظر موندم از اینه پشت نگاه کردم دیدم مامان و زن دایی اینا دارن میان ماشینو روشن کردم و مامان اومد در ماشینو باز کرد بهارو نشوند و خودشم نشست سر بهارو گذاشت رو پاش😮 من : تو چرا اینجوری شدی؟؟! چراغ سقف ماشینو اشکان روشن کرد صورت بهار اشکی بود و رنگش پریده بود😱 من : چشدهه؟؟ مامان : نمیدونم والا چند بار بالا اورداینقدر از اون کیک خامه اییا خوردی که اینطوری شدی خاله چقدر با مامانت گفتیم نخور اخرش خوردی اونم نه یکی نزدیک ده تا😡😡 ( بهار عاشق کیک و خامس😅 همیشه هم کار دستش میده😂 ) دستشو گذاشته بود رو گلوش و میگفت درد میکنه گلوم ، تب داشت انگار😞مامان : پارسابریم درمونگاهی بیمارستان بچم از دست رفت😭 من : باشه یه نگاه شاکیانه به بهار کردم و رفتم سمت بیمارستان. ماشینو یه جا پارک کردممن : باشه یه نگاه شاکیانه به بهار کردم و رفتم سمت بیمارستان. ماشینو یه جا پارک کردم. پیاده شدم و درو عقبو واسه مامان اینا باز کردم . مامان : پارسا من که نمیتونم با این سر و صورت و لباسام بیان اون تو ، تو و اشکان بهار رو ببرین تو دکتر ببیندش 😭😭 ( لباس بهار باز بهتر بود گریه که کرده بود و صروتشو اب زده بود کلا ارایشاش پاک شده بودن وضعیت بهار بهتر از مامان بود😂) سرمو تکون دادم کمک کردم بهار پیاده شد واشکانم پیاده شده و رفتیم تو . اشکان یه نوبت گرفت و یه ربع ساعتی منظر موندیم و بعد صدامون کرد منشی و رفتیم تو اشکان بیرون موند. یه سلام کردیم . بهار نشست روی صندلی بیمار و یه دکتر که تقریبا میخورد هم سن و سال من باشه خیلی خوش اخلاق بود مشکل بهارو پرسید منم براشون توضیح دادم دکتر خندید : خله خب . بهارو معاینه کرد،تبشو گرفت و گلوشو دید گفت عفونتش خیلی زیاد نیستداد دستم 🙌 تشکر کردم کمک کردم بهار ببلند شد و رفتیم بیرون . داشتم از رو نسخه میخوندم بهار با اون بیحالیش گفت : چی نوشته ؟؟! من : هیچی بیخیال بشین برم بگیرم داروهاتو😊 بهار و اشکان نشستن و رفتم داروهای بهارو گرفتم . امپول داشت😅 تشکر کردم رفتم سمت بهار اینا کیسه ی داروها رنگی بود و بهار هرچی تلاش کرد نتونست توشو ببینه 😁😂 اشکان بهارو کمک کرد و از بیمارستان خارج شدیم . بهار : پارسا امپولنداده بود.؟؟ من : چرا داده بود😉 بهش فک نکن بشین تو ماشین بریم😊 بهار : پس چرا نگفتی اینجا بزنم😐 اشکان : واسه اینکه بیمارستلنو میزاری رو سرت خواهر😂 من : نه بابا بریم حالا 😅 نشستن تو ماشیم سوار شدم و رفتیم سمت خونه عزیز اینا . توی مسیر بهار هیچی نمیگفت و خوابیده بود روی پای مامان . رسیدیم و ماشینو توی پارکینگ پارک کردم و مامان کمک کرد بهار پیاده شه و رفتیم تو . درو که بازکردیم و رفتیم تو اقاجون و خاله و بابا نگران اومدن جلو و وضعیت بهارو که دیدن نگران تر از قبل شدن😂 خاله اومد جلو بهار بغل کرد و بوسش کرد : چیشدی مامان؟؟ خوبی قربونت برم؟! من : خاله بزار بره استراحت کنه بردیمش دکتر میگم الان دایی مهدی بیاد امپولاشو بزنه یه چیزی بدید بخوره💁 خاله : باشه خاله . بهار یه نگاه بهم کرد گفت : من نمیزنما بهترم😒 بیخیال 😐 من : میزنی خوبم میزنی 😊 حرفم نباشه 🙍 خاله بهارو برد تو اتاق .رفتم دایی مهدی رو صدا زدم و کیسه داروهای بهارو بهش داد و گفتم براش تزریق کنه سه تاشو💉💊 دایی کیسه رو گرفت یه نگاه به نسخه کرد و امپولارو جدا کرد و رفت سمت اتاق . رفتم لباسمو عوض کرد و رفتم تو اشپزخونه یه لیوان اب ریختم که عزیز اومد : قربون شکل ماهت برم ننه چرا به بهار امپول دادی ؟؟! گناهه بچم 😔 من : عزیز جان من معاینه نکردم که بردیمش بیمارستان قربونت برم تشخیص دکتر بود عزیزم😊داشتم عزیزو قانع میکردم که یهو صدای جیغ بهار بلند شد😳 لیوانو گذاشتم روی میز و رفتم سمت در و باز کردم بهار خوابیده بود و به پهنای صورتش اشک میریخت 😱 یه تکون شدید خورد،که داد دایی مهدی بلند شد : اروووم باش ببینم تکون خوردی تقویتی میزنم برات بهار گفته باشم دایی تکون نخور تحمل کن یکم😡😡 بهار االتماس میکرد دایی دراره سوزنو ولی دایی همش با بهار حرف میزد و ارومش میکرد . تزریق کرد و کشید بیرون و جاشو یکم ماساژ داد و رفت بعدی رو حاضر کنه بهار : داییییی بخدا خوب خوب شدم بیخیال دایی😭😭 درد داره بخدا😭میتونم تحمل کنم کوتاه بیا حون من اخری رو نزنم دایییی😭😭😫😭 غلط،کردم دیگه خامه نیمخورم😂😂😭 دایی : بهارر قربونت برم این اخریه دایی حالت خوب نیس عشقم بزار بزنم تموم شه هم من راحت شم هم تو😊 باشه؟ دایی اومد نزدیک تر لباس بهارو پایین تر داد و چند بار پنبه رو کشید و فرو کرد سوزنو . بهار روکش بالشتو گرفته بود تو مشتش و محکم فشار میداد و گریه میکرد : اییییی داییی بکش بیرون درد دارررره اخخ😫😭😭😭 توروخدا😭 توروخدا دایییی بسه دیگه مرددددم😭😭 پاشو یکم جا به جا کرد که رفتم پاشو گرفتم و دست دیگمو گذاشتم روی کمرش که تکون نخوره : اروم بهارر تمومه،دیگه اخراشه صبر کن یکم. بهارر : پااارسا بگو بکشه بیرون ایییییس مردم خدااااا😭😭😭😭 دایی : باشه تموم شد ، پنبه رو گذاشت روی جای تزریق و سوزنو کشید بیرون و سرنگو انداخت تو سطل و لباس بهارو درست کرد . بهارو ول کرد خوابیده بود هنوز همونجور و گریه میکرد دایی دراز کشید کنار و بغلش کرد❤ه لبخند به بهار زدم رفتم بیرون و کیسه داروهارو دادم خاله و رفتم بخوابم به شدت خوابم میومد😴😴 ساعت تقریبا ۳ شب بود😦 گذشت تا فردا از خواب پا شدم رفتم بیرون دیدم ملت دارن صبحانه میخورن رفتم یه اب به صورتم زدم و رفتم یه صبحانه خوردم که بهار از اتاق اومد بیرون دایی : به به خوشکل دایی چطوری؟؟ بهتری؟ بهار سرشو تکون داد و رفت رو مبل نشست 💁 عزیز براش لقه گرفت و داد دستش یه جا خورد😮😮😂پویا : مگه تو چت شده بهارر؟ من : مریض بود دیشب ، شما خواب هفتا پادشاهو میدی عزیزم😂😂😂 پویا : جدییی؟ پس چرا من نفهمیدم😐 خوبی الان؟؟! بهتر شدی؟! بهار سرشو تکون داد . سفررو جمع کردیم و نشسته بودیم با پویا و دایی مهدی و اشکان و بهار فیلم میدیم محو تماشای فیلم شده بودیم پویا هم دور گوشیش بود یهو پویا محکم کوبید با دستش توی پوشونیش : خاااک بر سرمممممم😐 من : چرا اینجوری میکنی؟ چته؟ پویا : بدبختشدم😓😦😧 دایی : چرا چیشددده؟ پویا : میخواستم برای استادم بنویسم خاکستری ، دستم گرفت رو حروفا نوشتم خاکبرسری😲😲😲 الان استادم فک کرده بهش فحش دادم😖😖😖 دایی و بهار و اشکان بلند زدن زیر خنده😂 من : خو بگو اشتباه تایپی بوده دیگه 😐 پویا : خو بدبخت خدا زده گفتم بهششش باور نمیکنه ای خداا😦 من : باور میکنه بابا داره شوخی میکنه😂 یعنی پویا با این کارات دیوونمون کردی😂😂خلاصه گذشت تا بعد از دو روز برگشتیم کیش❤
بهارم خوب شد ❤
تموم🙋

پ.ن : مــرسی دارین👑❤

پ.ن : 
آهــستہ و پــیوستہ
بـاورد کنـید ایـن دو کـلمہ رو 
اگــر میخاییم بهتــرینِ زندگــیِ خودمون باشیـم .
مـن خیلی وقتـا این دو کــلمه جـادویی رو فراموش میکنم و اَفــسار زندگیـم از دستم خـارج میـشه 
ممکــنہ تنــد و پیوســتہ تنیـجه بهتری بده 
ولــی قطعا لــذت مسیــر کمتــره 
پیوســتگی ، ادامہ دادن و کــم نیاوردن مــهمترین راه رسیــدن بـہ " نــوره "❤

پ.ن : خدآنگهدآر✋

خاطره مریم جون

خاطره مریم جون
سلام به همه دوستای گلم
باز من اومدم🙈
خاطره ای ک میخوام تعریف کنم مربوط میشه ب اسفندماه پارسال
۱۰ اسفندماه تولد یکی از همکارامون بود ک قرار شد ناهار مهمونمون کنه بعد از رای گیری انجام شده قرار بر این شد ک ناهار فلافل بخورن
زنگ زدم به مهدی ک ببینم میرسه برای ناهار
ک گف کاراش زیاده و نمی‌رسه
تاکید کرد ک غذای سالم بخور
از اونجایی ک من خیلی حرف گوش کن هستم بدون توجه ب حرف همسر اعلام کردم ک مهدی نمی‌رسه و منم فلافل میخورم😁
وقتی ناهار رسید دیدم اوه اوه ساندویچ ها آماده شدن و توی همه ساندویچ ها کاهو و گوجه هست
سس تند رو همه ساندویچ ها حسابی ریخته بودن
و علاوه بر همه اینها ی ترشی خاصی همراه این ساندویچ ها بود ک فوق العاده تند بود ولی خوشمزه😋😋😋
منم حسابی خوردم
نصف ساندویچم موند ک گذاشتم کنار ی وقتی تا عصر گرسنه شدم بخورم
ساعت حوالی ۶بود مهدی رسید
اومد واحد ما ک ی سر بزنه
گفت گرسنمه
منم گفتم نصف ساندویچم مونده بزار بیارم بخوری
تا ساندویچ دادم دستش ی نگاه ب ساندویچ کرد ی نگاه ب من
ی اخم خیلی غلیظ کرد و گفت این ناهار شما بود
گفتم بعلههههه😁
گفت ب حرف من توجه نکردی نه 😡

گفتم چرا عشقم گفتی غذای سالم بخور
منم فلافل خوردم تازه سبزیجات هم همراهش بود ببین کاهو و گوجه😁
ی چشم غره شدید رفت و گفت دارم برات
مشغول خوردن شد ک یهو گفتم مهدی ی ترشی همراهش بود
وای حرف ندااااااش
تند و خوشمزهههههه
یهو چشمای مهدی درشت شد

گف تو خوردی 😳 الان زنده ای😳
بلند گفتم بعلهههههه😁😁
گف باشه
حوالی ساعت ده شب بود بلاخره. کارمون تموم شد
رفتیم سمت خونه
خیلی خسته بودم شام نخورده خوابم برد
نزدیکای صبح بود ک معده درد گرفتم
بی صدا بیدار شدم رفتم آشپزخونه و ی ژلوفن خوردم و برگشتم ک بخوابم
ولی قشنگ کارو از چیزی ک بود خرابتر کردم😭
حالت تهوع شدید گرفتم و دردم چند برابر شد
بیست دقیقه از حرکت خفنی ک زده بودم نگذشته بود ک حالم بهم خورد
با سرعت دویدم سمت دستشویی ک مهدی بیدار شد
دنبالم اومد ببینه چی شده
از دستشویی اومدم بیرون
دیگه حتی نمی‌تونستم سرپا وایستم
اینقدر درد داشتم اندازه نداشت
گریه میکردم شدید
مهدی هم هول شده بود
با صدای گریه م مامان و بابام هم بیدار شده بودن
روز جمعه بود و دکترم نبود
مجبوری تا ساعت ۸تحمل کردم ولی چ تحملی هر چند دقیقه یک بار بالا میاوردم و این باعث میشد درد معده م چندبرابر بشه
ساعت ۸بود ک مامانم زنگ زد ب دکتر خودم
شروع کرد ب توضیح دادن حالم
بعد از توضیح های مامانم سوالای دکتر شروع شد
اولین سوال چی خورده ؟؟؟ جواب مهدی فلافل با کاهو و گوجه و سس تند و ترشی😡
سوال دوم حالت تهوع داره ؟؟؟ مهدی خیلی شدید 😡
بالا آورده ؟؟؟بله چندبار😡
دردش شدیده ؟؟؟؟بله زیاد😡
حالا منم نشستما ولی مهدی جواب میده
انگار من زبون ندارم😒
خو شاید من نخوام دوتا چیز بگم
داشت مو ب مو توضیح میداد
دکترم می‌دونه ک من از آمپول میترسم (. زمانی ک بخاطر عفونت معده و زخم بستری شدم متوجه شد )
گف ازش بپرس ببین آمپول میزنه
یهو مهدی گف بله الان دردش زیاده هرکاری لازم باشه میکنه
دکترم گفت پس ۲تا آمپول دیسیکیلومین _۲تا دمیترون و ۱ رانیتیدین بگیرید براش
قرص لومیدکس و فمی لاکت
طریقه مصرف رو هم توضیح داد تاکید کرد بعد از تزریق حتما از حالم بهش خبر بدیم
کم درد داشتم اینم بهش اضافه شد
مهدی آماده شدرف دنبال دارو
روز جمعه تا داروخانه پیدا کنه و داروها رو بتونه بگیره کلی زمان گرفت
حوالی ساعت یازده اومد خونه ک من صبحانه خورده بودم و نسبتا بهتر بودم
گف بلند شو بریم آمپولاتو بزن
گفتم خوب شدم نمیخواد
گف خوب نشدی بلند شو
گفتم نِ می خواآاآااااآم
ی نگاه بهم کرد ک ترجیح دادم بلند شم برم تو اتاقم و مثلاً آماده شم
اومد تو اتاق کمک کرد آماده شم
منم با گریه مشغول لباس پوشیدن شدم
گف گریه برا چیه
مگه حالتو ندیدی
هنوز دوساعت نگذشته
گفتم خوب شدم
نمیخوام آمپول بزنم 😭😭😭😭 توروخدا مهدی
گف گریه نکن عزیزم
درد ندارن مطمئن باش
گفتم دارن می‌دونم
گف آروم باش میریم اونجا ب پرستاره میگم هروقت دردت اومد دیگه نزنه
گفتم نههههه نمیگی 😭😭😭
گفت بریم میگم
بلاخره آماده شدم و رفتیم کلینیک
رسیدیم و رفتیم داخل 😢😢😢
ی پرستار خیلی خشن داشت می‌رفت سمت اتاق تزریقات
با چشمم دنبالش کردم ک یهو ی صدای جییییغ اومد بعدشم صدای پرستاره ک گفت آروم بگیییییر چخبرته
گریه م گرفت
گفتم مهدی پاشو بریممم😭😭
این حرف گوش نمیده
من اینجا آمپول نمیرنم😭😭😭😭
پرستاره از اتاق اومد بیرون و ب من اشاره کرد برم تو اتاق
مهدی گفت تو اتاق خانوم ها نریم ک بتونه کنارم وایسه
چون چندتا خانوم اونجا بودن

درنتیجه رفتیم قسمت آقایون ک کسی نبود
با گریه نشستم رو تخت
زار میزدم
مهدی گف چرا اینجوری میکنی
دکترت تاکید کرد ک تو کلینیک بزنی ک مجهز باشه
آروم باش داری هلاک میکنی خودتو
با گریه گفتم بریم ی جا ک مجهز نباشه
توروخدا

دلش برام سوخت سرمو بغل کرد گفت آروم باش میریم
پرستاره اومددید من هنوز نشستم
گف منتظر چی هستی دمر شو😡
ب اجبار دراز کشیدم
مهدی شلوارمو درست کرد
خودشم پاهامو نگه داشت
با ی حالت جدی هم گف ک خیلی آروم تزریق کنید لطفا 😠
پنبه کشید پرستاره و سوزن وارد کرد
گریه م شدید تر شد ک کشید بیرون
اون سمت پنبه کشید گف شل کن این درد داره
همین کافی بود تا من آمادگی پیدا کنم
ب محض فرو رفتن سوزن پام سفت شد
هرکاری کردن شل نشد
کشید بیرون داد زد بچه ای مگه
مهدی گف لطفا یواش تر تزریق کنید دست خودش ک نیست میترسه😠
دوباره پنبه کشید و وارد کرد هنوز ی سی سی هم تزریق نکرده بود ک دوباره سفت کردم و شرو کردم ب آی آی کردن
گف شل کن دوباره در میارمااااا
صدای گریه م بلندتر شد و آی آی تبدیل شد ب جیغ های خفیف
با نامردی تمام اون هم تزریق شد و سومی هم سمت اول
چیزی ازش نفهمیدم ولی همچنان گریه میکردم
تموم ک شد پرستاره رفت بیرون و گفت سریع بیاید بیرون ممکنه مریض مرد اومده باشه
مهدی بلندم کرد قربون صدقه م رفت اشکامو پاک کرد گفت دردت ب جونم
حیف این اشک ها ک اینجوری میریزن😍
ی ناهار مهمونم کردن ک از دماغم دراومد😒
از تخت ک اومدم پایین با سرعت رفتم سمت دستشویی صبحانه ای ک مثلاً خورده بودم بالا آوردم
برگشتیم خونه و رفتم تو اتاقم
مهدی دنبالم اومد گف با من چرا قهری
من ک کاریت نداشتم
گفتم تقصیر توعه
اونجوری ک تو برای دکتر تعریف کردی اون این شکلی دارو داد
زنگ زدم ب دکترم ک تا صدامو شنید گفت به به دختر شجاع
خوبی ؟؟
با بغض گفتم ب لطف شما بله
گف تقصیر خودته گفتم نخور از این مدل غذاها
حالا اصل کاری ها رو زدی
اون دوتا هم باشه اگه خوب نشدی فردا بزن
اگه هم بهتر شدی فقط قرص ها رو بخور
ازش تشکر کردم و قطع کردم
بی توجه ب مهدی لباسامو درآوردم و دراز کشیدم
گفت نمی‌خوای حرف بزنی
اخم کردم و گفتم نخیر
تو همش الکی میگی 🙁☹️ دیدی چقد اذیت شدم ☹️
گف چیکار کنم ک آشتی کنی🙄
گفتم معلومه 😁ی مسافرت توپ ب جایی ک من میگم😁
ناچارا قبول کرد و این بار هم ب خوشی تموم شد😉
از تمام دوستای گلم ک برای خاطرات قبلی کامنت گذاشتن ممنونم
از مهدیه عزیزم ، ملیکا ،مهدیه ، الهام ، حانیه ، مریم ، مینو ، مهشید ، س.س ،نیروانا ، هستی ، مریم ، فروغ ، سرور و دیانا گلم 😘😘😘😍
امیدوارم کسی جا نیفتاده باشه
ممنون از حمایت های دلگرم کننده همتون

خاطره رها جون

خاطره رها جون
سلام .خوبین دلم تنگ شد براتون گفتم مغزمو به کار بندازم یه خاطره یادم بیاد که اومد این مربوط به رهامه که حدود یه سال میشه : صبح بود که چشمامو باز کردم رهام نشسته بود اشک میریخت درجا بلند شدم : رهام اتفاقی افتاده؟ چرا گریه میکنه ...اشکاشو پاک کرد : ن نه من که گریه نمیکنم بیا بگیر بخواب منم دیگ چیزی نگفتم تلفنم زنگ خورد رفتم تو سالن جواب بدم شماره ناشناس بود :الو رها خانم؟ من:بله بفرمایید شما ؟ ...من رضا هستم دوست داداشتون رهام .من:خب اتفاقی افتاده؟ رضا: رهام چند روزیه که همش حالش بد میشه دکتر براش ازمایش نوشته اما اون نمیره نمیده اگه ممکنه بگین بره بده من: باشه ممنون که گفتین. قطع کردم با حرص رفتم تو اتاق من: رهاممم چرا بهم نگفتی همین الان بلند میشی میریم ازمایشگاه رهام: اما تو از کجا میدونی! من: حالا هرچی پاشو گفتم بلند شد لباس پوشید منم پوشیدم راه افتادیم توراه هی سوال میکرد که کی بهت گفت منم چیزی نگفتم تا ازمایشگاه من رو صندلی نشستم رهام رفت تو به رضا هم پیام دادم که اوردمش اونم گفت همینجاس میاد الان بعد از چند دقیقه اومد: رهام کجاس؟ من: رفت تو .رضا هم رفت با رهام برگشت رهام چپ چپ نگام میکرد خدافظی کردیم راه افتادیم رهام: رضا بهت گفت نه من: حالا چ فرقی میکنه رهام: کلی امپول گفته ک بزنم الانم باید بریم درمانگاه رفتیم درمانگاه من باز رو صندلی نشستم رفت تو پرستار با 4 امپول رفت تو اخر اخرا صدای رهام میومد ایییی خانم بسه رها جانننننن منم بلند شدم رفتم تو : داداش تحمل کن الان تموم میشه پرستار کشید بیرون منم رفتم پیشش رهام: دلت خنک شد من: رهامممم سلامتی تو از همه مهمتره
پایان
دیگه یادم نیومد خیلی چیزارو کم و زیاد کردم میدونم بی مزه بود ولی خب .راستی امروز تولدمه فردا هم تولد محمد🌹🌹❤️❤️🎊🎊💃💃

خاطره زینب جون

خاطره زینب جون

ب نام او که تنها تکیه گاهمان است
سلام
خوبین
سلامتین
من ی بیو بدم
من زینبم و ۲۰سالمه همسرم مجتبی هم پزشک عمومیه و تا دوسه ماه دیگه مامان بابا میشیم
خوب بریم سر خاطره
این خاطره برا همین دوسه روز پیشه ب قول هِمِدانیا تا داغه بِچِسبانیم (😂)
دوهفته پیش راضیه ک ماماس (خواهر شوهرم )ی سفر داشت و قرار بود بره ب کانادا و شهاب (همسرم راضیه)هم همراهش بود و قرار شد محمد حسین (خواهر زاده ی اقایی(پسر راضی جون )بیاد پیش ما
محمد حسین چهار سالشه و خیلی زبون شیرینی داره
صبح راضیه راهی شده بود و ما بعد از ظهر رفتیم خونه ی مادر شوهرم محمد حسین بی تابی میکرد اونجا کلی باعاش بازی کردم و مشی ( مجتبی)سرگرمش کرد تا ی خورده از یادش برع
عصر شد و مشی برای کاری رفته بود بیرون مادر جونم ب خاطر حالش داشت مشی بهش امپول ارامخش زده بود وخواب بود
محمد حسین تو حیاط بود و لب حوض داشت با پسر همسایه محمد پارسا بازی میکرد منم اژ پشت پنجره نگاشون میکردم و حواسم بهشون بود رفتم یدونه کتاب از کتابخونه ی اقا جون بزداشتم و مشغول خوندن شدم یه دفعه صدای جیغ محمد حسین بلند شد منم قلبم هری ریخت نمیدونم چی جور خودموو از اون پله ها رسوندم ب محمد حسین
محمد پارسا حلش داده بود و افتاده بود تو حوض از سر تا پاش اب میچکید از تو حوض بلندش کردمو اوردم نزدیک تختی ک کنار حیاط بود خیلی گریه میکرد طفلی ترسیده بود گرفتم بغلمو ب خودم فشارش دارم تا اروم شه منم ب خاطر پله ها نفس نفس میزدم
محمد پارسام سرش پایین بودوـداشت گریه میکرد صداش کردم اقا پارسا خیلی کاراشتباهی کردی
سرشو بلند کرد چ دویید سمت من و اومد بغلم هق هق میکرد گفتم محمد پارسا گریه نکن چیزی نیس گف خاله ببخ....شید ترو..خدا ب اقا ...اقای .دکتر نگ...نگی ب من .امپول می..زنه و گریش شدت گرفت منم خندیدمو گفتم محمد پارسا چرا باید ب تو امپول بزنه پسر خوب چیزی نگفتو ب گریش ادامه داد بعد دست محمد حسنو ک تو بغلم بود وسرشو تو سینم قایم کرده بود گفت محمد حسین ببخشید و بدوبدو رف محمد حسین اروم شده بود چون نمیتونستم بغلش بگیرم دستشو گرفتمو بردمـتو اتاق و لباسشو عوض کردم
و اروم خوابوندمش خودمم ب خاطر دوییدنم حالم خوب نبود نشستم رو زمینو سرمو گزاشتم لب تخت و خوابیدم یه دفعه ی سنگینیو رو خودم حس کردم و کمرم درد گرف تا بیدار شدم دیدیم محمد حسین نشسته روـکمرم وایی منو بگو داشتم سقط میشدم
ک بلند داد کشید برووو کنننننناااااار
مادر جون صدامو شنیده بود اومد اتاق و گف چی شده مادررر فقط تونستم بگم ی لیوان اب بده بهم
ابو خوردم ولی باز کمرم درد میکرد محمد حسین کز کرده بود گوشه ی تخت با لبخند گفتم بیا ببینم اومد منم بغلش کردم گریه میکرد
گفت زننایی (زندایی) گفتم جونم گفت ببخشیید و بلند بلند گریه کرد
من فقط موهای فرفریشو ناز میکردم (خدا کنه پسر منم اینجور فر فری باشه😂😍)

شب مجتبی برگشت وـاومد دنبالمون و رفتیم خونه منم کمرم درد میکردو لی ب روی خودم نیاوردم گفتم طفلی مامانش نیس اذیت نشه
صبح ک بیدار شدم کمرم بهتر بود بلند شدم رفتم صبحونه حاظر کردم تا ب محمد حسین بدم رفتم بیدارش کنم ولی میگف خوابم میاد و بیدار نشد منم خودمو مشغول خوندن کتاب کردم تا ساعت یازده دیدم محمد حسین بیدار شده ولی بی حال بود رفتیم و صبحونه دادم خورد یکم از شیرش خوردو دو لقمه از نون دیگه چیزی نخورد
منم مشغول جمع کردن وسایل شدم رفتم ب محمد حسین گفتم ناعار چی دوست داری درست کنم گفت هیچی نمیخورم گفتم باشه
ی خورده سوپ جو درست کردم اقاییم ک روزه بودو قرار نبود ناهار بیاد خونه
دیدیم محمد حسین خیلی ساکت نشسته و داره با وسایلاش بازی میکنه از اون پسر پر شور خبری نبود شک کردم بهش رفتم پیشش تا باهاش بازی کنم گفتم محمد حسین سوپ جو دوست داری گفت ن وقتی نگام کرد دیدو چشماش قرمزه تعجب کردم گفتم محمد حسین گریه کردی چونشو گرفتم ی لحظه دستم سوخت گفتم محمد حسین خوبی دیدم بغض کرده
گفتم چی شده عزیزم پرید بغلمو زد زیر گریه وسط گریه سرفه میکرد ولی هیچی نمیگف از خودم جداش کردم گفتم محمد حسین سرماخوردی تا اومد حرف بزنه سرفه کردن احازه ی حرف زدن نداد بهش
رفتم ی لیوان اب گرم دادم خورد ک بهتر شد
همراه با بغضی ک داشت اشکاشم پاک کرد گفت زننایی گلوم درد میکنه بعد شروع کرد ب گریه کردن گفتم محمد جان گوشتم درد میکنه گفت اره خییییلیی زنناییو باز گریه کرد
هول هولکی یه حوله روـبا اتو گرم کردموـگزاشتم رو گوشش ک شدت گریش بیشتر شد
بعد باهم رفتیم اشپز خونه بازور بهش سوپ خوروندم ک حالش بد نشه
بعد بهش شربت دادمو خوابوندمش خودمم خواب میومد اما از ترس محمد حسین نخوابیدم چند تار دستمال خیس گزاشتم رو شکمش (بچه ها هیچ وقت هنگام تی دستمال خیسورو سرتون نزارید باعث سینوزیت میشه)
تبش یکم اومد پاایین وقتی از خواب ببدار شد حالت تهوع گرفت و دویید سمت دست شووی و اورد بالا وقتی از دست شوویی اومد ببرون رنگ رو نداش رفتم گفتم محمد حسین بیا بریم پیش دایی
شروع ب گریه کرد و گفت ننننههه دوویید رفت سمت تخت وـخوابید
انا نمیتونست بخوابه رو مبل نشسته بودم ک دیدم اومد سمت دراز کشیدو سرشوـگزاشت روـپام دستمو گزاشتم رو پیشونیش بازم تب داش گوشیو برداشتم داشتم شمارع ی مجتبی رو میگرفتم ک نزاشت و باز شروع ب گریه کرد ارومش کردم بواشکیی با گوشیم پیامک دادم ک زود بیا خونه محمد حسین حالش بده نمیزاره بیارمش اونجا
بعد ده دقیفه ک محمد حسین خواب بود مجتبی اوند داخل بدون سلام گفت چیییشده منم گفتم اروم باش تازه خوابیده با چهره ی نگراان دووید سمت اتاق منم پشت سرش راه افتادم محمد حسینو بیدار کرد محمد حسین با دیدنش شروع کرد ب گریه کردن گفت دااااایی من خوبممم بعد پرید بغل منو پشتشو کرد ب محتبی
مجتبی با حالت عصبی گف زود باش بشین معاینت کنم منم کمکش کردم بشینه اما از کنارم جُم نمیخورد گلوشو دید وگوششم چک کرد گفت خیلییی عفونت داره و با تب سنج مقعدی بازور تب محمد حسینو گرفت اما اون هی ازیت میکرد فک مبکرد امپوله گفت چی کار کردی منن قضیه افتادن تو حوضو تعریف کردم مجتبی عصبی شد و داد کشید ک چرا رفتی کنار حوض
میخواست بره ک گفتم مجتبی حالت تهوع داشت دیدم محمد حسین مظلوم نگام میکنه منم ی لبخند زدم بهش مجتبی ی چشم غره ب محمد کرد و رفت بیرون محمد حسین زد زیر گریه هق هق میکرد گفت زننااایی ترو....خدا بگو.....دااایی ...جون ام...پول نزنه منم بدون ح ف از اتاق رفتم ببرون دیدم داره نسخه مینویسه گفتم مجتبی حتما باید امپول بزنه هیچی نگفتو رفت بعد از یه ربعدبرگشت با دیدن پلاستیک دارو هاا خشکم زد گفتم مج...تبی مبخواییی دقش بدی گفت ی چیزی بده بخوره امپولاشو اماده کنم ی لبوان شیر بهش دام خورد وقتی محتبی رو با اون چاهار تا امپول دید طفلی ی سکته ناقص کرد و بلند بلن جیغ میزد ک من نمیزنم من امممپووووووول نمممممممیخوام
زنننننننن ناااااییی بگوووو دایییی امپول نزنهه
با کمک مجتبی خوابوندیمش من دستاشو گرفته بودم مجتبی هم پاهاشو
پنیه رو ک کشید جیغش رفت هواه
مجتبی بلند داد کشید محمد حسین
اونم طفلی اروم اروم اشک میریخت اولین امپول رو ک زد از اولش جیغ زدو گریه کرد دومیم همون طرف زد ک زیاد جیغ نزد سومیو سمت راست زد اینم شبیه قبیلی بووو و لیی بلند بلند گریه میکرد میگفت دااااااااااایییییییییییییییی دردددددددد میکنه ایییییییییییییییییییییییی ترو خداا دیگه ب هق هق افتاده بود
و تمو شد و نیدلو کشید بیرون
یکم ک گذشت طرف راستو باز پنبه زد و باز گربه های محمد حسین منم قلبم داشت از جاش در میومد با گریه هاش
نیدلو فرووووو کرد محمد حسین ی جیییییغیییی کشیدددددد ک مجتبی گفت ارووم باش و بلند بلند گریه کرد میگفت ایییییییییییییییییییییییییییییییی درد میکنههههههههههه
ترووووووووو خدااااااااا داااااایییی جوووون
ااا

اااااایییی درس بیاااااار دااااااااااااییییییی میسوزههههههه دوباره جیغ کشید ی لحضه ضعف کرد و دیگع گریه نکرد منم زود فوت کردم تو صورتش باز دوبارههه بلند بلندگریه میکرد میخواست بلند شه ک محتبی هوار کشیید بخواااااااب
محمد حسین خوابید وـباز گریه و باخره تموم شد و سوزنو کشید بیرون محمد حسین ب پهنای صورت اشک میربخت
یکم ماساژ دادم براش و گرفت خوابید
ولی خواب ناله میکرد
مجتبی یدونه تو مواب براش شیاف گزاشت ک زیاد متوجه نشد روز دوم و سوم روزی دوتا امپول زد ولی ب اندازه ی اولش اذبت نکرد
وقتی امپول میزد از صدای گریه هاش منم بغض میکردم
روز چهارم بود ک محمد حسین شد مثل قبل شر و شیطون شد
مرتبم داروهاشو میخورد
مجتبی از سر کار رسید بعد از شام بود ک محمد حسین داشت با وسایلاش بازی میکرد اومد پیشم گفت زندااایی تو این توپ بزرگرو از کجا اوردی منم مبخوام منو مشی با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده طفلی هاج و واج ب ما نگا میکرد بعد از اینکه خندمون تموم شد گفت اصن من با شما دوست نیستم چرا مبخندین منم از اون توپ بزرگای زننایی میخوام خو برام بخر داایی جون مجتبی با صداایی ک توش خنده موج میزد گفت حسین این توپ نیست ک و باز ما خندیدیم اوند دست زد ب شکممو گفت دااایی دروغ نگوو ببین هم گرده هم سفته هم بزرگه منم مبخوام منو مشی مونده بودیم ب این چی جور بفهمونیم ک این توپ نیست هرچیم میگفتیم این بچس باورنمیکرد
اونشبم با تموم خنده هاش تموم شد و محمد حسین حالش از اون روز ب بعد بهتره و الان ی ده روزی میشه خونه ی ماس و وکلی شیطونی میکنه

امیدوار همیشه سالم و سرزنده باشید
ببخشید میدونم طولانی بود خواستم با جزییات بگم 😅 امیدوارم ب دلتون نشسته باشه و خدا ب اوناایی ک از این پسر شیطونا ندارن یدونه نصیب کنن
دوستون دارم💜
منتظر نظراتون هستم
از زهرا جون و الهام عزیزم تشکر میکنم ک ب من لطف داریم ان شا ءالله ارزوهاتون ارزو نمونه 😉😘

خاطره مهتاب عظیمی عزیز

خاطره مهتاب عظیمی عزیز

سلام به روی ماه همه . حال همگی خوبه ؟ انشالله که خوب باشه خوب که نه عالی باشه . دلم واسه همه دوستای قدیمی و جدید تنگ شده . دلم هوا کرد خاطره بنویسم . بیشتر بچه های جدید یا منونمیشناسن و فکر نمیکنم دوستان قدیم هم یادشون بیاد 
این خاطره برمیگرده به چند سال پیش سالی که تازه ازدواج کرده بودیم . به خاطر یه سری مسائل چند ماه اول رو نرفتیم سر خونه زندگیمون و جهاز برون و ماه عسل موکول شد به چند ماه بعدش . چندماه بعد عروسی رفتیم ماه عسل . اون موقع آنتالیا رفتن مد بود و کلاس داشت . ماه عسل رو رفتیم خارج از کشور . ترکیه . رفتنش خیلی خوب و با شوق و ذوق بود . شبای قشنگی بود . یک هفته اونجا بودیم . در کل دوتاییمون هم عادت داریم وقتی مسافرت بریم یا از خستگی زیاد مریضمیشیم . البته مسافرت هایی که خونه پدریم شیراز میرفتیم اصلا خستگی نداشت . برگشتیم تهران و اولین روزی بود که با هم و تو خونه خودمون بودیم . البته از فرودگاه اومدنمون با همراهی خانواده همسرم و پدر و مادر خودم بود . شبش بدن درد گرفتم به حدی که انگار کتک خورده بودم سر دردم هم که از یه طرف دیگه اذیتم میکرد . تا صبح رو با بدن درد سر کردم صبحش که چشامو باز کردم دیدم نه بابا ول کن قضیه نیست گلوم هم درد میکنه نه میتونستم خوب نفس بکشم نه دلم میخواست حرف بزنم صدام از ته چاه در میومد . واسه ناهار هم ناهار دعوت بودیم . همسرم هم که هرچی تو یخچال بود گذاشته بود رو میز واسه اولین صبحانه . همسرم کلا خیلی شوخ طبعه خیلیییییییییی . سلام کردم گفت به به چقدر صدات لطیف و خروسیه . چه کردی با خودت . اصلا حال و حوصله نداشتم . به زور صبحانه خوردم . کلا وقتی مریض میشم قیافم شبیه میت میشهخیلی بی حال و خسته نشون میدم . یه چند ساعتی همینطوری گذشت دیگه باید آماده میشدم واسه ناهار . رفتم سر میز آرایش و برخلاف میل باطنی و منطقیم آرایش کردم . یه دستی هم به سر و روی موهام کشیدم و جمعش کردم .کت شلوار سفید و زرشکی پوشیدم و لباسای علیرضا رو هم آماده کردم . با آسانسور رفتیم پایین تو این دو دقیقه با هزار جور شکلک عکس انداختیم . واقعا جون نداشتم رو پاهام وایسم واقعا حس میکردم تو وجودم بخاری روشن کردنبعد از عروسیم این اولین دیدار خانوادگی بود . خلاصه سوار ماشین شدیم و رسیدیم . مادر همسرم اسپند دود کرد و از این برنامه ها با دود اسپند هم خشکی گلوم و سرفه هام بیشتر شد . اونقدر بدنم درد میکرد که فقط نشستم و سرم رو تکیه دادم به گوشه مبل و دستم رو گذاشتم رو صورتم افسانه خواهر همسرم اومد و پرسید چطوری ماه گلی خانوم ؟ خوش گذشت ؟ چرا دستت رو گذاشتی رو صورتت خوبی ؟ چیزی میخوای ؟ نای حرف زدن هم نداشتم گفتم قرص مسکن دارید خیلی حالم بده . گفت آره آره داریم میخوام با علیرضاببریمت دکتر یا میخوای برین اتاق بالا اتاق شیرین خالیه به سهیل بگم بیاد معاینه ات کنه . گفتم نه نه فقط لطفا قرص رو بیار برام . آورد و خوردم حالا همه هم زل زده بودن به من که چرا اینجوریم من . منم به زور به همه لبخند تحویل میدادم . به زور از جام بلند شدم . شاید خیلی کار سختی بود برام تکون خوردن . رفتم آشپز خونه و یه نگاه گذرا به همه مهمونا انداختم . همسرم اومد و گفت چرا اینجوری شدی تو حالت خوبه ؟ چرا صدات اینجوری شده ؟ تب داری ؟ جاییت درد میکنه ؟ چراچیزی نمیخوری ؟ میخوای بریم دکتر ؟ گفتم علیرضا نفس بکش مگه تو قبل تو ساواک بودی که اینجوری پشت هم سوال میپرسی . نه خوب نیستم . بدن درد دارم تب دارم نمیتونم تا بعد از ظهر اینجا بشینم . میخوام برم بالا بخوابم نه خودت بیا نه بذار کس دیگه ای بیاد وقت ناهار بیدارم کن که بیام . به مهمونا بی احترامی نشه . گفت مهتاب جانم چرا نمیای بریم دکتربالاخره یه قرص یه آمپولی یه چیزی میده که تو حالت بهتر شه . گفتم وای نه تروخدا ولم کن حوصله دکتر اومدن ندارم اندازه تار موهام آمپول زدم قبلا . گفت باشه بخواب فعلا خوب نشدی میگم سهیل بیاد معاینت کنه . رفتم بالا . هم سردم بود هم وقتی پتو رو میکشیدم روم نفس تنگی میگرفتم . اتاق شیرین هم که طبق معمول اینقدر شلوغ بود که همین که تخت رو پیدا کردم جای شکرانه داشت . روسریمو دراوردم و خوابیدم مثل خواب و بیدار بودم یه چیزایی هم خواب میدیدم خواب دیدم نمره اقتصادم رو 11 شده بودم . تو عمر تحصیلیم نمره زیر 16 نداشتم . گذشت ولی بد . همسرم صدام میکرد نمیدونم ساعت چند بود . مهتابی مهتاب بانو بیدار شو بریم پایین ناهار پیش مامان اینا با چشمای پف کرده رفتم پایین خیلی سر درد داشتم رفتیم پایین و سر میز کنار هم نشستیم مادر همسرم حالم رو پرسید و تعارف کرد که غذا بکشم ناهار رو هم با بدبختی گذروندم . کلا من تو این 30 سال سنی که دارم حداقل 8 سالش رو درگیری مریضی های مختلف بودم . بعد از ظهر بود . فیلم عروسی ما هم که برخلاف میل و عقایدم شد نقل و نبات مجلس دیگه نمیتونستم طاقت بیارم همسرم هم جزئیات فیلم رو توضییحمیدادید که چطوری موقع برگشتن از آرایشگاه بشکن میزد و آهنگ میذاشت چند بار رو شونش زدم متوجه نشد . گفتم علیرضا با تو ام گفت جونم چی شدی ببخش حواسم نبود گفتم حالم بده یه کاری کن گفت عزیزم چند ساعت پیش بهت گفتم که بریم دکتر یه لحظه وایسا برم سوییچ رو بردارم . افسانه هم گفت عزیزم چیزی شده میخوای باهات بیام .کمکت کنم ؟گفتم نمیدونم . اروم رفتیم پایین سوار ماشین شدیم . چند دقیقه نگذشته بود که سهیل زنگ زد گفت علیرضا بیام پیشتون ؟جلو مهمونا چیزی نگفتم که عمه ناراحت نشه همسرم هم گفت آره بیا با ناله گفتم برا چی گفتی بیاد . چیزی نگفت رسیدیم درمانگاه . سرم گیج میرفت حتی جوی جلو پام رو هم نمیدیدم بعد چند دقیقه با همسرم رفتیم اتاق دکتر. سهیل هم رسید . دکتر گفتبفرمایین درخدمتم گفتم بدن درد خیلییییی شدیدی دارم سرم درد میکنه گلو دردم اذیتم میکنه فشارم رو گرفت و معاینه کرد . گفت خیله خب . چرا انقدر دیر اومدین خیلی فشارش پایینه همسرم فقط سر تکون داد و نگام کرد و من هم چیزی نگفتم دارو نوشت گفت گرفتین . بهم نشون بدین . اومدیم بیرون سهیل بیرون تو سالن انتظار نشسته بود خیلی آروم گفت عمه خانوم ممنون که دکتر حسابم نکردی . همسرم داروها رو از داروخانه گرفت رو صندلی نشسته بودم و سرم رو تکیه داده بودم به دیوار گفت اینا رو نشون بدم بیام سرمو تکون دادم گفتم منم میام با هم رفتیم پیش دکتر فکر کنم تا اونجایی که خودکارشون جوهر داشت صرف نوشتن آمپول برای من کرده بودن . گفتن این سه تا رو الان بزنید یه پنی سیلین و اون دوتای دیگه رو یادم نمیاد فکر میکنم تقویتی بود . سرم رو هم میگم وصل کنن . سرم که تموم شد بیایین که دوباره فشار و تبش رو چک کنم همسرم گفت بله چشم گفتم وای بیخیال علیرضا من جون ندارم . داروها رو داد دست همسرم و گفت اتاق تزریقات خانوم ها ته سالنه . همسرم گفت باشه مهتاب بذار بریم بیرون الان چیزی نگو . از اتاق اومدیم بیرون همسرم گفت بشین رو صندلی رفتیه لیوان آب برام آورد داد دستم گفت اروم باش نمیخوام اذیت بشی نمیخوام اینجوری ببینمت چند دقیقه تحمل کنی بهترآمپولا رو بزنن حالت خوب میشه کلی برنامه داریم برای روزای بعدمون بذار بزنن میدونم دردت میگیره ولی حالت خوب میشه . گفتم آخه سه تا زیاده نمیتونم تحمل کنم درد داره . دستش رو گذاشت رو صورتش و با قیافه با مزه گفت خدایا حکمتت رو شکر تا دیروز که از آمپول نمیترسید و تنهایی میرفت میزد . حالا که زن من شده میترسه . منم خندم گرفت گفتم زن زلیلی دیگه اینجوریاست . گفت مهتاب جانم جدی میگم عزیزم بیا بریم بزن آمپولا رو . با نارضایتی بلند شدم تا ته سالن با هم رفتیم سرکار خانوم تزریقاتی دم در اتاق وایساده بودن داروها رو همسرم داد بهشون . گفت مهتاب خیام راحت باشه دیگه . گفتم برو برو روت زیاد نشه همینطوری سرپا وایساده بودم پرستاره هم آمپولا رو آماده میکرد گفت چرا وایسادی عزیزم دراز بکش روتخت و آماده شو . وای که من چقدر متنفرم از بوی الکل دراز کشیدم از چهره ام استرس و ترس میبارید اصلاااااااا یادم رفتهبود که من روانشناسم یادم رفته بود که چقدر مقاله راجب فوبیای تزریق تو سنین مختلف خوندم . خیلی میترسیدم این ترسم هم ریشه تو دلتنگی برای بابام داشت . آماده شدم اومد بالا سرم پد الکلی رو کشید گفت اروم باش سفت نکن بتونم تزریق کنم کلا از قیافم معلوم بود که قصد همکاری باهاش رو نداشتم نیدل رو وارد کرد حس کردم دلم داره کنده میشه از جاش بلند گفتم آخخخخخخخخ درش بیارین خیلی درد دارم آیییییییییییی دیگه نمتونم درش بیارین حس میکردم سوزن گیر کرده به مغز استوخونم اونم فقط میگفت نفس عمیق بکش تمومه تموم شد و مگه تموم میشد . دلم نمیخواست مقاومت کنم که بعدی ها رو نزنم چون واقعا میدونستم که حالم خوب نیست . دوباره همون سمت پد رو کشید گفت شل باش آروم تزریق میکنم خیلی دردت نگیره . نیدلو وارد کرد جیغم بلند شد همسرمو صدا زدم و به پرستار گفتم خیلی درد داره خیلییییییی ایشون هم دیگه چیزی نمیگفتن . دیگه آخراش نفسم بند میومد . و بالاخره تموم شد و سوزنو درآورد . گفت چند دقیقه ای استراحت کن تا بعدی رو بزنم خسته بودم نای حرف زدن دیگه نداشتم . بعد چند دقیقه دوباره اومد . گفت برگرد آخریشه . گفتم مردم دیگه آروم نیلدلو وارد کرد و تزریق کرد درد داشت ولی نه مثل قبلی . تموم شد و برگشتم خندید و پرسید چندسالته دخترم گفتم 27 گفت تازهعروسی ؟گفتم اره . گفت کمتر بهت میخوره . گفتم همه همینو میگن . سرم رو آماده کرده بود گفت دخترم آستینت رو ببر بالا حالا آستین لباسم هم تنگ . مگه بالا میرفت . خلاصه آستینم رو بردم بالا . شانس آوردم و رگم پیدا شد و از این جهت آبکش نشدم . سرم رو وصل کرد و رفت بیرون یک ساعت و خورده ای گذشت و سرم تموم شد دکتر و همسرم اومدن بالا سرم همسرم همسرم گفت بهتری ؟ چیزی نمیخوای ؟ دکتر هم از پرستار پرسید تزریق ها رو انجام دادید گفت بله . فشارمو گرفت و گفت بهتره .این دوتا آمپول رو هم فردا و پس فردا حتمااااااااا تزریق کنین تا عفونت گلوش بیشتر نشه چیزی نگفتم همسرم گفت بله حتماااااااااا . اروم از جام بلند شدم افسانه کمکم کرد از تخت اومدم پایین کلا بدم میاد به کسی وابسته باشم تو همه مسائل سعی میکنم مستقل باشم یه کم جون گرفته بودم . گفتم عزیزم خودم میام مرسی ازت . ولی واقعا لنگ میزدم تا دم ماشین . سوار ماشین شدیم . گفتم سهیل آخر هفته خونه ما شام دعوتی پیشاپیش به کسی قول نده آخر هفته رو . چیزی نگفت و ازم ناراحت بودرسیدیم خونه عموم اینا در واقع خونه خانواده همسرم همه اومدن دم درد و حالم رو پرسیدن تقریبا حالم از قبل یه کم بهتر بود رفتم تو اتاق شیرین و بازم خوابیدم همسرم گفت قرصاتو میارم برات گفتم اوکی ژوتم هانی گفت بالاخره چندتا زبون رو قاطی کردی گفتم همینه دیگه من قابلیتام بالاست برو که روت زیاد نشه . شب شام هم خونه عموم اینا بودیم و آخر شب برگشتیم خونه .فردا حالم بهتر بود با پافشاری همسرم رفتیم درمانگاه و اون یکی آمپول رو هم زدیم ولی دیگه از زیر بعدی در رفتم آخر هفته هم سهیل و ساناز رو مهمون کردیم و شب خیلی خوبی بود . چندین ماهه که از این خاطره میگذره و حالا ما یه دختر کوچولو داریم . سفر آنتالیا اولین سفر بود . روزها گذشت درس خوندم .سرکار رفتم . زندگی کردیم هر روزش یه رنگ و یه حس و حال داشت برام مریضی خیلی بدی گرفتم .خیلی درد کشیدم . خیلی ها رو از دست دادم .مامانم .بابام . عموم . شیرین خواهر همسرم رو از دست دادم . روزای خوب و بدی گذشت .حکمت خدا رو شکر . از اینکه یکی رو داریم که رحمت و بخشش شبیه بنده هاش نیست . نحن اقرب من حبل المتین نزدیک از رگ گردن فقط کافیه صداش کنیم و بخوایم ازش بخوایم که خودش زندگی مونو بسازه کم لطفی نکنیم و نقطه اتصالمون رو قوی تر کنیم . حسش کنیم .درد و دل کنیم براش . دردامونو به خودش بگیم و از خودش فرج بخواییم .دل نبندیم به آدماش که آخرش جز پشیمونی و دل شکستگی چیزی نصیبمون نمیشه . دنیا جای قشنگی میشه اگه هممون بخوایم اگه باور کنیم که فقط خودش فقط خود خودش مشکل گشای همه ی گره های کوره زندگیامونه چشماتونو ببندین و نفس بکشین و حضورش رو بخواین و اقرار کنین که دوستش دارین خجالت نکشین و عاشق خدا باشین به عظمتش قسم که هیچ عشقی پاک تر و عرفانی تر از عشق به خدا نیست اینا رو گفتم که بگم وجودش تو ام با حسای این مدتمه و چقدر حیف برای لحظه هایی که حسش نکردم . یا علام الغیوب یا غفار الذنوب یا ستارالعیوب یا کاشف الکروب یا مقلب القلوب یا طبیب القلوب یا منور القلوب یا انیس القلوب یا مفرج الهموم یا منفس الغموم 
شب و روزتون پر از حسای خوب 
تو این ماه قشنگ . آخر مهمونی خدا من رو هم از دعای خیرتون محروم نکنین 
دوستدار شما مهتاب

خاطره حوری جون

خاطره حوری جون

سلام دوستان دیدم فضای وب غمگینه گفتم بیام ازحالوهوادرتون بیارم..😊
 این چندروزآخرمنوپری باهم درس میخونیم بیشترمن میرم خونه پری چون باباش همیشه ماموریته مامانش شیفته(پرستارهستن)پیمانم که پزشکه شیفته یه داداش هم داره به اسم بنیامین که بچه اوله۳۳سالشه یکسالی هست ازهمسرشون جداشدن ولی خونه خودش میمونه...خب تااینجاروداشته باشین بریم سراغ خاطره:
چندروزقبل هماهنگ کرده بودیم من ساعت هشت خونه پری باشم(بیتربیت خودش خوابه منومیکشه پیش خودش😫)خلاصه رفتم دیدم میزصبحونه آمادس بلندگفتم پــــــــــــری چخبررره؟پری خواب آلوداومدپایین گفت مامان میزوآماده کرده مخصوص واسه توومن گفتم من صبحانه نمیخورم بدوووووبریم سردرس دورشددددگفت باوشه بزارویندوزم بیابالا...تاساعتای۱۰:۳۰خوندیم دیدیم ازپایین صدادعوامیادبلندشدم رفتم سرپله دیدم بنیامین وپیمان وسط حال دارن دعوامیکنن پری اومدبیرون گفت وای آبروم رفت حوری خواهش میکنم بروتواتاق گفتم پری من غریبه نیستم که باشه من میرم ولی توبروجداشون کنپری دویدرفت پایین سعی میکردجداشون کنه همش میگفت هیس توروخداحوری بالاست زشته یهوبنیامین ازکوره دررفت گفت به جهنم این دختره هرروزاینجاچه غلطی میکنه اینم یکی مثل سارا(همسرش)میخوادخودش بندازه به پیمان...اوووف کلم داغ کردوسایلم ریختم توکوله رفتم پایین پیمان منودیدگفت توروخداکجامیرین بنیامین حالش خوش نیس ببخشیدشماااا...یه چندلحظه نگاش کردم کوله موانداختم رومبل رفتم طرف بنیامین بلندگفتم چیه؟؟هاااان؟؟چته؟؟؟صداتوانداختی روسرت که چی؟؟فکرکردی فقط خودت میتونی دادبزنی؟؟سرشواوردبالاچشاش قرمزززبوداومدباپوزخندیه چیزبگه گفتم خفههههههه شوووو...روی چه حسابی به من تهمت میزنی اونم مــــــــــــــن!بی لیاقت توحتی عفت کلامم نداری هه بگوچه ویژگی مثبتی داری که سارابایدتحمل میکرد؟؟یهوبلندشداومدسمتم انگشت اشارشواوردبالامیخواست تهدیدکنه که جیغ زدم دستتوبکش کناررررر...کلم داغ داغ بودکسی جرئت نداره اینجوری درموردمن حرف بزنه..پیمان اومدوسط دوباره دعواشدمنوپری اومدیم جداشون کنیم که بنیامین دستشومحکم کشیدخوردتودماغ من بدبخت(من دماغم حساسه اشارش کنی خون میشه)نشستم روی زمین همه ساکت شدن سعی کردم جلوی خون روبگیرم تابرم دستشوییدماغموشستم خونش یکم دیربنداومد...اومدم بیرون بنیامین اومدطرفم سرشوانداخت پایین گفت معذرت میخوام هم واسه حرفام هم واسه دماغتون بخدادستم خورد...نگاش کردم گفتم اشکال نداره ولی هنوزدلخوربودم پیمان اومدطرف بنیامین گفت بیاداداش من بیاآمپولتوبزنم بااین میگرنت ماروکشتی..بعدباهم رفتن بالا...من کلابعدازاینکه خون دماغ میشم سردردوسرگیجه هم میشم برای همین یه لحظه تعادلم روازدست دادم که پیمان وسط راه بودبرگشت طرفم گفت میخواین یه تقویتی براتون بیارم گفتم نهههههه خوبم گفت سفارش مازیارهم هست(مشاورمون)بعدرفت بالایکم بعدصدای بنیامین اومدبسههههه دیگه پیمانم گفت تمام تمام بعدپری روصدازدپری رنگش پریدگفت من نمیرم مطمئنم میخوادنوروبیون بزنه(سفارش مشاورعزیـــــــز)بنیامین لنگون لنگون اومدگفت پری پیمان مگه صدات نمیکنه؟؟پری بابغض رفت بالابنیامینم رفت طرف کابینت یه نوروبیون درآوردگفت حوری خانم برای شماهم هست رومبل درازبکشین براتون بزنم(من غلط بکنم...به هفت جدم بخندم)گفتم نه ممنون من دوروزپیش زدم(دروغ گفتم من غلط بکنم ازاین غلطابکنم)که گفت حالااشکال نداره ضعیف شدین مفیدبراتونرسمانمیدونستم چه غلطی بکنم خشکم زده بودمن اولین باربودتوعمرم میخواستم امپول بزنم تازه همه هم میگفتن دردداره داشتم فکرمیکردم که یهوصداجیغ پری اومدپیمااااان توروخداااااادربیارشکست پاممم اییییییی پیماااان توروقرآن پیمان بنیامینوصدازدبنیامینم آمپول روگذاشت رواپن گفت ببخشیدالان برمیگردم(بری دیگه برنگردی)سریع روی کاغذای رواپن(خاله جون همیشه یاداشت میزاره برای همین روی اپن همیشه کاغذوخودکارهست)نوشتم ببخشیدبی خدافظی رفتم آخه بابام اومددنبالم خدانگهدارررر...حوری
بعدم زدم به چاک تااول کوچه دویدم بعدم تاکسی گرفتم رفتم خونه قسم خوردم دیگه نرم اونجااااوالابخداامنیت ندارم😨😨
پری زنگ زدجیغ میزدکثــــــــــــــافت تودوباره پیچوندی نمیبخشمت ولی قیافه بنیامین دیدن داشت وقتی اومددیدجاتره وبچه نیست..گفتم آمپوله چی شد؟گفت بنیامین میخواست بزنه به پیمان ولی پیمان اینقدرادادرآوردکه بنیامین انداخت آشغالی فردابیامثل آدم بخونیم هیشکی نیس گفتم عمراااامن دیگه اونجانمیامبالحن ناراحت گفت بخاطرحرفای بنیامین بخدامیگرن داشت پیمانم رواعصابش بودیه چیزی گفت معذرت خواهیم کردکهههه...گفتم بیخیال بابامیخوای بیاکتابخونه امادیگه خونه همدیگه نه..اونجابهتره امن ترم هست😂گفت اوکی هرجورتوبخوای...آخرشب بنیامین پیام فرستاده بوددوباره عذرخواهی کرد(ولی بعضی چیزافراموش نمیشن،میشن؟!)
پ ن:هیچوقت به شرافت/حیا/عزت نفس یه دختربی احترامی نکنین هیچ وقت شخصیتش روزیرسوال نبرید
پ ن:البته بنیامینم خیلی گناه نداره(همسرش)خواهردوستش بوده بنیامین ودوستش باهم برای تخصص میخوندن ساراهم دلبری میکنه برای بنیامین بعدم ازدواج میکنن سارابه بنیامین خیانت میکنه اونم فکرمیکنه همه دختراهمینن..!
پ ن:دلم برای شیده خیلی تنگ میشه خدابیامرزه وبه مهران صبربده
پ ن:پارســـــــــــــادوباره کجارفتی خبروصدایی ازت نیست
پ ن:خدافظی👋

خاطره نگار جون

خاطره نگار جون

سلام دوستان عزیززززززززز 😘😘
خوبینننننن؟ 😊😊
راستش من نزدیک یه ماه که با اینجا از طریق یکی از دوستام اشنا شدم ولی خب متاسفانه موقعه امتحانام بود و نمیتونستم خاطره بذارم 😢دوستمم خیلی میگفت که حتما خاطره بذار چون من خاطره زیاد دارم از امپول زدن 😭😢
ببخشید حرف زیاد زدم یادم رفت خودمو معرفی کنم🙈🙈نگار هستم16سالمه داری دوبرادر اولی نیما 28سالشه و متاسفانه دکتره و داره برا تخصص میخونه و دومی هم نویان18سالشه که اصلا درس براش مهم نیس 😂😊بریم سراغ خاطره که مال قبل از عید همین امساله:چند روز مونده بود به تعطیلات عید و کلاس ها هم رو هوا بودن یه روز زنگ دوم بیکار بودیم که شیوا و فاطمه(دوستای خل و چل صمیمیم) 😂 گفتن نگار بیا بریم اب بازی هوا هم گرمه میچسبه منم راستشو بخوایین مونده بودم که برم یا نه دیگه اون دوتا دیدن من رفتم تو فکر دستمو گرفتن که بلند شو لوس بازی در نیار 😔منم دیگه به اجبار رفتم باهاشون سه تا بطری هم گیر اوردیم و همدیگه رو خیس میکردیم خلاصه خیلی حال داد 😉بعد اینکه تعطیل شدیم رفتم خونه که دیدم بوی قورمه سبزی مامان میاد وایییی اون لحظه اینگار دنیا رو بهم دادن 😂😘اصن حواسم به مامانم نبود فقط یه بشقاب برداشتم و واسه خودم غذا کشیدم مامانمم فقط داشت نگام میکرد 😂منم وقتی لقمه رو گذاشتم تو دهنم متوجه مامانم شدم 😂خودش هم خندش گرفت دیگه سلام کردم تند تند غذا خوردم و رفتم تو اتاقم و کولر رو روشن کردم و نیم ساعت بعدش هم گرفتم خوابیدم تا سه ساعت بعدش بیدار شدم (خوابالو هم خودتونین) گلوم یکم درد میکرد ولی کیه که اهمیت بده😉دیدم صدای بابام میاد که هم داره با نویان دعوا میکنه که بعد کلاس فیزیک رفتی کجا؟ 😂منم رفتم بیرون از اتاق و به بابام اینا سلام کردم دیگه بعد از حدود نیم ساعت بحث بابام با نویان بلاخره نیما بابمو اروم کرد و نویان رو فرستاد اتاقش 😂اون روز گذشت غرداش هم جمعه بود و تعطیل نیما هم خونه بود صبح که بیدار شدم سردرد و گلو درد خیلی شدید داشتم جوری که برای اولین بار به مامانم گفتم حالم خوب نیس 😭خب بنظرتون بعدش چی شد؟ هیچی دیگه گذاشت کف دست نیما 😭نیما هم بعد از معاینه گفت از کی تاحالا اینجوری شدی و باز حرفی نزدی؟ 🙈
-بخدا از دیروز اینجوری شدم 😭
-خیلی خب نگفتم قسم بخور 😒منم با یه حالت اماده ی گریه گفتم: داداش امپول ننویس توروخدا 😢
-نمیشه گلوت عفونت دبعدم بلند شد و بدون توجه به من بدبخت رفت نسخه رو داد به نویان که بره داروها رو بگیره منم دیگه تو بغل مامانم شروع کردم گریه کردن 😭دیگه بعد نیم ساعت نویان اومد که دیدم فقط دوتا امپول هست یعنی اینگار کل دنیا رو بهم دادن اصن فکرشو نمیکردم اینقد کم باشن 😂😱
نیما شروع کرد به اماده کردنشون و گفت ابجی کوچولو برگرد فقط دوتان 😊
منم با کمک مامان و نویان برگشتم که نیما اومد کنارم نشست و همین که پنبه کشید یهو بدون اختیار تکون خوردم که نیما گفت: هیس اروم هنوز نزدم که عزیزم 
و وارد کرد واییییی خیلی درد داشت یهو جیغ زدم و خواستم بلند بشم که نویان محکم گرفتم منم فقط التماس میکردم: واییییی داداشی توروخداااااا بخدا خیلی درد داره اییییی 😭که نیما درش اورد و سریع بعدی رو زد اینم دردش متل قبلی بود تقریبا دیگه بلند بلند گریه میکردم و مدام میگفتم: ایییییی نیما توروخدا درش بیار نیما جون نگار درش بیار 😭و سفت کردم که نیما زود گفتن :نگار شل کن میخوام درش بیارم
-ایییی نیما نمیتونم بخدا 😭
-شل نکنی منم درنمیارم 😒
دیگه بزور یکم شل کردم که درش اورد و گفت: چت بود خودتو کشتی بخاطر دو تا امپول 😒و رفت بیرون ولی نویان بغلم کرد و قول داد که شب ماشین نیما رو یجوری قایمکی ببریم بریم دور بزنیم 😂😉شبش هم همین که نیما سرش به درساش گرم شد یجوری سوییچ ماشینشو بردیم و رفتیم ددر ولی اخرش بابا تنبیه مون کرد و تا دو ماه پول تو جیبیمون پرید 😢 😂
مرسییییی که خاطره مو خوندین ببخشید اگه بد شد دیگه بار اولم بود ایشالله با نظراتتون کاری کنین که انگیزه بگیرم دوباره خاطره بنویسم 😘😘