سلام به همه ❤️. انشالله که حالتون خوبه 👍.
امروز 19 دی که شروع کردم به نوشتن خاطره نمیدونم کی تمومش میکنم😅.
خب این خاطره خدااااروهزار مرتبه شکرررر برا خودم نیست😁😁😁
نمیدونم.کسی هس نشناسه منو؟؟🤔🤨؟؟؟
یه خاطره خوندم که بیشتر جنبه درد و دل داشت ، توی وب پیداش نکردم براش کامنت بذارم ، اینجا میگم که دوست عزیز همین که شما تونستی از شرایط سخت ، بیای شهر و بتونی ادامه تحصیل بدی بین افرادی که هیچ ارزشی برا درس خوندن قائل نیستن ، واقعا عاقلانه و شجاعانه است ، گفتی مجبوری انسانی بخونی چون رشته دیگه ای تو شهر تون نبوده ولی عاشق پزشکی هستی ، تو هر شرایطی که هستی و تو هر رشته یا شغل همین که بهترین باشی یعنی یک فرد موفقی . امیدوارم آینده برات بهترینارو رقم بزنه ❤️.
خب ☺️ خاطره 👇:
یه روز نزدیکای ظهر بود آلارم گوشی هشدار داد تایم استراحته چون خسته شده بودم خودمو کتاب و پرت کردم و یه چند مین فقط چشمامو بستم 😅 که صدای اذان اومد ، وضو گرفتم که با خوندن نماز حس خوب چند ساعت قبلمو تمدید کنم😅☺️ . خلاصه وسط نماز یه چند باری صدای گوشیم اومد و حواسم پرت میشد 😒. وقتی دیدمش که سحره . در 90% مواقع کار خاصی نداره که زنگ میزنه 😂. جواب دادم بله سحر ؟؟؟
گفت راحیل ؟
صداش افتضااااااح بود به زور حرف میزد
گفتم چتههه خوبی تو؟؟؟
سحر : نه😭
من : سحری حالت خوبه قربونت برم من این چ صدایی ؟؟؟ گفت کجایی ؟؟؟
من : خونم تو کجایی ؟؟؟
میتونی بیای پیشم ؟😭 ( گریه داشت کلا )
گفتم اره عزیزدلم فقط بگو چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟
گفت نه یکم حالم بده تنهام خونمون کسیم نیس
گفتم اومدممم و بدوووو لباس پوشیدم ز زدم آژانس و با سرعت رفتم بیرون که دیر نشه وقتی دیدم پارکینگ و که ماشین مامان خونس با خودم گفتم شایدلازم باشه دکتری چیزی بریم بدون ماشین سخته . همون لحظه آژانس اومد . کرایه رو حساب کردم و گفتم کنسله خانوم و رفت . سریع رفتم خونه دوباره 😐سوییچ و برداشتم و به سرعت حرکت کردم به سمت خونه عمو اینا متعجب بودم چرا کسی خونه نباشه آخه ، زنعموم که دیگ سرکار نمیره ..
زنگ و زدم ، خیلی طول کشید 😢 ولی بعد چند دقیقه که پشت سرهم زنگ میزدم باز شد . بی دقت پارک کردم و فورا وارد خونه شدم که سحر بیحال و داغون درازکشیده بود روی مبل . گفتم سلام سحری چت شده ؟ چرا تو تنهایی ؟ زنعمو کجاس ؟ دکتر رفتی ؟ پشت سرهم سرفه میکرد 😐
گفت بشین . دستمو گذاشتم رو پیشونیش دااااااااغ بودا داغ . گفتم بدبخت شدیم تشنج میکنی الان و دویدم تو آشپزخونه آب خنک و حوله بردارم ، گفتم سحر زنگ بزنم احسان ؟؟؟
چرا نگفتی بهش ؟ دیدم انقد بیحاله صداش نمیاد و سرفه میکنه😢 رفتم کنارش و حوله سردخیس و گذاشتم رو پیشونیش گفت مگه تو نمیدونی مامانم اینا رفتن مسافرت ؟ و ایران نیستن؟
گفتم نه !!! جدی ؟ با کی ؟ گف چطور نمیدونی ؟ قرار بود با بابات و مامانت اینا برن ک بابات به خاطر تو که درس داری نرفتن .( سرفه میکرد چجوووری 😢به زور متوجه حرفاش میشدم )
من : نمیدونستم . حالت بیخیال اینا ، زنگ بزنم احسان ؟ چرا بهش نگفتی آخه !
گف : دیشب اصن خونه نبود ، خیللی سرش شلوغه ، دوشی پیش معاینم کرد و اونوقت حالم بهتر بود
من : داروهات کو پس !؟ چرا بهتر نشدی😐😢؟
پاشو لباساتو در بیار عزیزمن چرا لباسهای بیرون تنته تو کجا رفتی ؟ گفت از دانشگاه میام . من😐😐😐 هنگ بودم واقعا چجوری رفته و اومده
من: روانی توو؟ چجوری رفتی ؟ گفت نمیشد نرم امتحان داشتم گفتم به درکککک ک امتحان داشتی احمق بیشعور 😑 داری میمیریا بذار زنگ بزنم به احسان . دوبار رنگ زدم که خاموش بود 😐 . گفتم واجب بود بری تو این هوا ؟😡😡😡😡 چیزی خوردی ؟
گف نه . از شربت ضد سرفه و قرصاش دادم از تو یخچال پرتغال در آوردم و فلفور آبش و گرفتم و دادم خورد.
گفتم پاشو زود بریم دکتر ، گفت خوب میشم این داروها و خوردم گفتم پاشو چرت نگو ، شوخی نیست واقعا بدحالی فقط موندم چجوری رفتی امتحان😑😑😑 بدی ؟ .
لباساشو تنش کردم و گفتم بشین من برم ماشینو بیارم دم در خونه نمیتونی راه بیای .گفت باشه 😷. برگشتم خونه و کمک کردم رفتیم بیرون و سوار شد و کلید و برداشتم و کیفمو. نشستم ، دیدم واقعا سرده پالتومو انداختم روش گفت ببخشید 😢 گفتم چی میگی تو ؟ گفت وقتتو گرفتم . گفتم میخوای ازین حرفا بزنی لطف کن سایلنت شو 😒 .
سحر : انقدم بد نبود حالم ، رفتم دانشگاه اومدم دیگه نتونستم جم بخورم .
من : د آخه دیوونه جان عزیزمن ، خواهر من کنکور که نبود ، با استاد صحبت میکردی دیگه 😒 پشت سرهم سرفه میکرد ، خروسی بود واقعا😅. سحر : میدونی کیه استادم ؟ نمیشد نرم 😑
نه من علم غیب ندارم نمیدونم کیه ؟
ازین طرف بود؟ یا از هاشمیه بپیچم ؟ گف نمیدونم ، کجاییم الان🥺؟
گفتم هیچی تو به خودت فشار نیار 😂.
من : خو میگفتی کی بود استادت ؟
(یعنی جون ب لب میکرد تا یه جمله میگفت 😒 از بس سرفه میکرد )
سحر : یادت میاد چند سال پیش با دوست بابات آقای ..رفتیم کیش ؟
گفتم کی ؟ گفت کلاس 4 ام بودیم .
گفتم خو ، چه ربطی داش گفت یه دختر و پسر داشتن ، دخترش بیچاره ... مریض بود یادت میاد؟ 😔😢 .گفتم خب
گفت داداش و یادت میاد ؟ من: آره .
سحر :خو اون استادمه😐
(اینارو کشت تا خودشو گفتا از بس سرفه کرد 😢)
من : هنگگگگ بودم
گفتم نهههههه مگه اون چند سالش بود 😐. شده استاد دانشگاه ؟؟؟؟😶😶😶 ای خاک من هنوز پشت کنکورم😂😂😂. ولی خو اون خیلی از ما بزرگ بودا🤔 گفت اره .
برا همین که میشناختمون دلم نمیخواست بیخودی غایب شم گفتم چقدم که بیخودیع داری میمیری بخدا
رفتیم سمت خونه ما چون نزدیک خونمون یه کیلینگ خوب بود زدم کنار ، سحر گفت اومدی احمدی چرا اینهمه راه ؟گفتم چون نزدیک خونه ماست و بعدش میریم که مامانم یه سوپی چیزی درست کنه و هم اینکه دکترش عالیه . گف باش . منم زدم کنار و به بدبختی رفتیم بالا یک طبقه بود ولی خب واقعا سحر بیحال بود
وارد که شدیم خدارو شکر خیلی شلوغ نبود ، چند تا مبل و اینا بود که یه آقا نشسته بودن که بزرگ تر بود ب نسبت . یکیم تک نفره ، گفتم آقا میشه لطفاً بنشینید اینجا ؟ ممنون میشم .
( سحر باید سرشو میذاشت رو پام برا همون دونفری جا نمی شدیم😅 ).
سرشو برگردوند به انگلیسی گفت مشکلی پیش اومده😐😂 .گفتم بابا اینکه خارجیه 😕.
سعی کردم تمام سختی های که در راه کلاس زبان کشیدم و رفتم و اومدم و هدر ندم حداقل دوتا جمله بی غلط باهاش حرف بزنم😂😅. بسم الله و گفتمو😅 بعدش روبهش گفتم ببخشید آقا میشه لطفاً بفرمایید رو این یکی مبل ؟ خواهرم حالش خوب نیست ؟ گفت بله خانم البته . سحر و نشوندم و رفتم قبض و اینارو گرفتم و نشستم
خلاصه یه چند مین تا نوبتمون شد ، سحر که چشماشو بسته بود گفت راحیل من اینجا آمپول نمیزنم 😐 . گفتم حالا صبر کن بریم تو .خود دکتر احمدی خیلی مهربونه ایشالا ک نمینویسه ، منو تابحال ویزیت نکرده ها ولی خو بهش میخوره مهربون باشه😅 ( ازین دلگرمی بیخودیا) . گف مگ میشناسی گفتم همسایمونه دیگ .
سرش ک روی پاهام بود دااغ شد ه بود پام از بس از تب داشت 😐.
وارد اتاق شدیم ، دکتر همسنای بابام اینا تقریبا 45 ساله بود سحر نشست و دکتر گفت به به خانوم.. خوبی دخترم ؟ گفتم مرسی شما خوبین خانواده خوبن ؟ گفت مرسی عزیزم . چی شده خانم دکتر ؟ ( 😒حاج آقا حافظ شیرازی هم در جریانه که من پشت کنکورم😐😂). گفتم همون مهندس آبیاری گیاهان دریایی من راحت ترم تا لفظ دکتر😂گف شکسته نفسی میکنی ، انشالله همکار خودمون میشی . تشکر کردم
خلاصه سحر و معاینه کرد و گفت تبت خیلی بالاس دخترم ، دوروز و کامل استراحت کن و سعی کن اصلا بیرون نری ، شیر و مایعات بیشتر بخور ، یه سری دارو برات مینویسم تا آخر مصرف کن انشالله بهتر میشی . به منم گفت سریع داروهاشو بگیرم نشونش بدم. رفتم پایین و داروهاشو ک گرفتم همش دعا میکردم کمتر آمپول داده باشه ، سحر اصلا راه بیا نیس😐☹️ .
یه سرم و دوتا بسته قرص و 4 تا آمپول بود و یه شربت بزرگ .
داروهارو که دیدن گفت خب مشکلی نیست باهام اومد و روبه یه خانومی که روپوش سفید داشت گفت این سرمو وصل کنه و یه آمپولم اسمشو گفت ک بزنه داخلش تایم مصرف قرصام ک نوشته شده بود.
کمک کردم سحر روی تخت بخوابه ، بوی الکل به منم استرس داده بود 😢😅.
یه کش بست و گفت مشت کن دستتو پنبه کشید که سحر دستشو تکون داد گفت نه عزیزم آروم باش یه لحظه اس ، رگش بار اول پیدا نشد بار دوم زد و وصلش کرد یه آمپولم کشید و وارد سرم کرد .یه ظرف استیل پر آب و تکه های یخ بود که سرم یه قسمت از اون شیلنگ ( ایشالا که درست گفتم 😂) از توی ظرف آب و یخ رد میشد . سحر آروم اشکش اومد 😔خانومه رفت ، سحر با بغض گفت راحیل من اینجا آمپول نمیزنم ، بریم خونه😢😭. گفتم باشه آروم باش فعلا . گف من جدی گفتما (کلا تابحال غیر داداشش نداشته هیچکس دیگه آمپول بزنه جز عمو بهنام که یک بار چون احسان نبود ، براش زد . )
گفتم ببند چشماتو اجی . مامانم زنگ زد گفت کجام ک براش گفتم که گفت من اومدم خونه ، سوپ میذارم بیایین اینجا حتما .
سرم سحر تموم شد ، پرستار خواست امپولارو حاظر کنه نذاشتم و براش گفتم که این خواهر ما اینجا راحت نیست😂😂 . گفت باشه ، یکم بهتر شده بود حال سحر . گفتم خب بریم خونه ما مامانم اومده گفت بیایید اینجا . گفت نه راحیل بریم خونه خودمون گفتم حرف نزن میریم اونجا ، گفت نه دیگه گفتم یه جوری میگی نه دیگه انگار تعارف داری خوبه همیشه اونجا پلاسی😂😂😂.
الآنم ساکت باش رو حرف منم حرف نزن😎. گوشیم زنگ خورد که امیرعلی بود وصل کردم که صداش نگران بود گفت راحیل سحر پیشت نیست ؟ اومدم خونه وسایل و گوشیش هس خودش نیست ، حالش خوب نبود . یکم خواستم اذیتش کنم دلم نیومد😅گفتم نگران نباش آقای امانت ندار ، سحر پیش منه رفتیم دکتر الآنم خونه ماییم ( 🥴🤥🤥) . گفت جدا ؟ حالش بد شده ؟ خوبه الان گوشیو بده بهش . گفتم خوابه 😅😅 سحر گفت بده اذیتش نکن😂. گوشیو دادم و راه افتادم ک گفت نه نگران نباش داداشی خوبم . گفت نه داریم میریم خونه عمو مهدی ، ( سرفه و سرفه ) نه راحیل و نمیشناسی ، شوخی کرد. نه امیر من با اون کار ندارم 😢 نمیخواام من کاری با اون پسره ندارم . چرا طرفشو میگیری امیرعلی ؟ نمیخوام ، من حرفی باهاش ندارم . گفت آخه (صدای اونور و نداشتم ، از فضولی داشتم تلف میشدم😐😂) فعلا حالم خوب نیست باشه چشم خداحافظ. گوشیو داد به من گفتم کیو داشتی میگفتی؟ با آهن گف احسان و گفتم عهههه با احسان قهری؟؟؟ سرشو تکون داد . من : چرا ؟؟؟؟ گفت میگم برات ، مفصله و گفتم باش . ولی سحر باید این امپولاتو بزنی ، تو که با احسان قهری چرا نذاشتی اونجا برات بزنن؟ 😡😡😡. بگم عمو بهنام بیاد خونه ما وبزنه؟ گفت راحیل از دنیا عقبیا😂 عمو مشهد نیست که رفته تهران از پریروز گفتم عهه😅 از من چه انتظاری داری خداییش ، من نمیدونستم پدر مادرم میخوان برن مسافرت😐🤦♀. رسیدیم به خونه و پارک کردم .
گوشیم زنگ خورد ، دیدم احسانه گفتم بیا اینم از داداش دیگت گف جواب نمیدیا 😕گفتم چشم 😒 . وصل کردم که صدای این یکی واقعااااا خسته بود . گفت چطوری خانوم خانما خوبی ببخشید من گوشیم خاموش شده بود متوجه نشدم ، کار داشتی؟ دیدم دوبار تماس گرفتی . گفتم مرسی خودت خوبی ؟ آره زنگت زدم چون سحر حالش خوب نبود گفتم بیای خونه 😢 سحر یه نیشگون گرفت که ضعف کردم 😑 گفتم اخخخ نمیری تووو ک ازونور گفت راحیل ؟؟؟ چیشد کجایی ؟ حال سحر بد شده پیششی؟؟؟؟؟ گفتم اره نگران نباش الان پیشمه از دکتر برگشتیم خونه ماییم . اون موقع زنگ زدم که خاموش بودی گفت ای باباااا من واقعا سرم شلوغ بود ، الآنم میام فعلا خداحافظ . گفتم باش خداحافظ.
سحر گفت چرا بهش گفتی ؟ گفتم به من ربطی نداره که تو باهاش قهری 😐 اون امپولاتو باید بزنی خوب بشی یانه😕 .
مامانم اومد استقبال مون گفت سلام دخترا . گفتیم سلام و مامان گفت سحر جان خوبی گلم ؟ مریض شدی ؟
اونا باهم گرم حرف زدن شدن و منم رفتم لباس عوض کردم و از لباسای سحر که خونمون بود بردم که راحت باشه ، دراز کشیده بود رو مبل و مامانم برای یه ظرف میوه آماده کرده بود گفتم مامان کاش ابشو میگرفتی ، فک نکنم بتونه بخوره گفت باشه الان آبگیری میکنم. سحر جان پاشو عوض کن لباستو راحت بشی .
گفت زنمو بخدا نمیخواستم زحمت بدم ببخشید مزاحم شدم ، مامانم خندید گفت عه ؟ چه تعارف میکنی دختر☺️بشینین ، سوپ گذاشتم براتون یکم دیگه حاظر میشه راحیل مامان من میرم یکم و شلغم لیمو ترش بگیرم ، برا سرماخوردگی خوبه . گفتم باشه پاستیلم بخر 😁😁. یه چش غره رفت گفتم چیه خب دوست دارم دیگه اگر لواسکم بگیری که دیگه من عاشقتم 😁😍. سحر گفت باز تو دل درداتو یادت رفت گفتم تو ساکت باش 😒 . گفت باشه 😢 مامانم گفت چیزی دیگه لازم ندارین ؟ گفتم چرا مامان شکلات تخته ای هم بخر😂 گفت فک کن چیزی دیگ نمونده ؟ 😕گفتم بذار ببینم . آها یه بسته اکشنم بخر ☺️ دنبال لنگ کفش بود که پیدا نکرد😅.
مامان ک رفت سحر بدجور سرفش گرفت که قرمززززز شد به زور آب خورد ک بهتر شد گشنم بود 😢 رفتم ببینم چیزی هست که دیدم برنج و مرغ درست کرده مامان ولی آماده نیس😢😑 دیدم سحر خواب رفته رفتم کتاب تستمو برداشتم و یه چند تایی و زدم ولی به یکی رسیدم که خیلی سخت بود هرچی حل میکردم غلط میشد ریاضی بود😐 تا حلش نمیکردم آروم نمیشدم😅. صدای آیفون اومد که شالمو برداشتم و دیدم احسانه ، زدم که بیاد تو .
درو باز کردم و اومد گفت سلام چطوری ؟ گفتم مرسی خوبم تو ولی انگار خوب نیستی ؟ گفت فوق خسته ام راحیل سحر اینجاس دیگ ؟ گفتم اره بیا تو .
احسان : مامانت کجاس؟ شرکته؟ گفتم نه اومده . رفت بیرون یه سری وسایل لازم بود که بخره .
احسان : اوکی .
کیف و کتشو گذاشت و گفت عه سحر خوابه ؟ گفتم اره تازه خوابیده ، خودشو چسبوند به شوفاژ و منم رفتم دمنوشی که مامان گذاشته بود تا دم بکشه رو بیارم که آیفون و زدن ، گفت من باز میکنم . مامان بود اومد تو .
سلام احوال پرسی کردن و احسان گفت شرمنده زنعمو زحمت دادیم . گفت این حرفا چیه احسان بشین ، تازه اومدی گفت آره قبل شما . روبه من گفت رفتین دکتر ؟ چرا به من زنگ نزده بود آخه ، گفتم نمیدونم . آره دکتر احمدی ویزیت کرد . مامانت گفت دوست بابا ؟ گفتم آره
احسان: داروهاشو میاری لطفاً ؟
من : باشه . کیسه دارو هارو دادم بهش و گفتم یه سرم زدن و یه آمپولم توش ولی دیگه سحر نذاشت بقیه رو بزنن . گفت اصلا فک نمیکردم حالش انقد بد شده باشه . مامان گفت غذا گذاشتم تا پنج دقیقه دیگه حاظر میشه چه خبر از مامانت اینا احسان جان ؟ گفت باور میکنید من اصلا ازشون خبر نگرفتم ؟🤦♂گفتم خسته نباشی 😕😅. بابام تا اون موقع اومد و نشستن به گپ زدن . منم باز با همون تست کشتی گرفتم دیدم نمیشه پرتش کردم رو میز گفتم برو چشمم نبیننت😂 برگشتن به من خندیدن احسان گفت چیه چیشده ؟ گفتم نمیفهممش بیشعورو😂 گفت کدوم مبحثه گفتم مشتقم گفت بده ببینم نشون دادم گفت خو این کجاش مشکل داره ؟ گفتم خو از اول همه مراحل و میرم جوابش و غلط در میارم 😒 گفت چجوری میری حل کن ببینم از اول حلش کردم که گفت خب دختر خوب باید دوبار مشتق بگیری . بعدم بقیه رو و شمرده توضیح داد که جواب تو گزینه ها بود 😐😐 گفتم یعنی من برا همین یک ساعت وقتمو تلف کردم گفت چون که بی دقتی.
رفتم خریدای مامان و دیدم که لواشک خریده بود 😍😍😍گفتم دمت گرمممم خریدی که گفت بیجنبه بازی درنیاری همرو بخوری ، بذار کنار بیا میزو بچین بابا گفت به به چه بویی راه انداختی خانوم 😍. احسان بیاو ببین عمرا که اگر بتونی یه زن همه چی تموم و کدبانو مثل خانوم من پیدا کنی ، 😂😂 خندید البته ولی عمو ته دلمو خالی نکن 😅 . مامان به آرومی سحر و بیدار کرد گفت بیا نهار که چه عرض کنم عصرانه بخوریم . سحر بیدار شد ، با بابا سلام کرد ولی به زور جواب احسان و داد😂😐. خلاصه نهارو ک خوردیم ، سحر به زور یکم خورد ، احسان گفت بریم عزیزم ؟ منو مامان و بابا باهم گفتیم کجا اااا؟احسان بخدا من انقد خستم که اصن هلاک . زنعمو دستتون درد نکنه نهار عالی بود
مامان تشکر کرد و بابا گفت خودت خسته و میخوای بری ، راحت باش ولی سحر میمونه اینجا گفتم بللله گفت نه دیگه عمو بریم که من خودم مراقبش باشم امپولاشم مونده و نزده خانوم امروز . بزنه بابا گفت خیله خب بزن برو 😁. سحر گفت کی گفته من آمپول میزنم ؟ شما برو به کارت برس دیگه . احسان گفت امپولاتو که باید بزنی شما چه اینجا چه هرجا . بابام گفت اره عزیزدلم برو بزن که بهتر بشی دیگه به زور راضی شد و گفت فقط چون عمو گفت 😒
به من گفت توام بیا ، رفتیم اتاق من . احسان گفت بخواب بدو سریع . سحر گفت همرو الان میزنی ؟ گفت آره بدو وخودشم سرنگ و از جلدش در آورد و دوتارو آماده کرد سحر خوابید گفت آروم بزن 😢 بغضم داشت . احسان گفت چشممم بخواب سریع ، محکم پنبه کشید گفت خواهرمن سفتی آروم باش و شل بگیر خودتو گفت آروم میزنی ؟ گفت آره قربونت برم من و دستشو گرفت بوسش کرد منم نشستم بالا سرش ، یه توده درست کرد و خواست بزنه که من طرفمو اونور کردم 😅 . سحر بلند گفت اییییی و احسان آروم آروم تزریق کرد سحر آروم آروم گریه میکرد و آخرش گفت داداش درد داره درش بیار😭 که احسان گفت تموم شد . و بدون فاصله طرف دیکسون پنبه کشید گفت شل شل بگیر عزیزدلم چند تا نفس عمیق بکش و فرو کرد که از اول سحر گریه میکرد و گفت راااحیل بگو در بیاره منم بغضم گرفته بود گفتم الان تمومه گریش بلند شد احساااان توروخدا دربیار خیلی میسوزه و چند تا سرفه شدید کرد که احسان تا ته تزریق کرد و کشید بیرون سرشو بوس کرد گفت این اخریم بزنی دیگن تمومممم . گفت نمیخوام اصلا . برو دیگه دوتا زدی بسه😭 . راحیل بگو نزنه 😭😭😭 . یعنی اعصابم خورد شده بودا گفت این آخریو سحر به هیچ وجه خودتو سفت نمیگیری باشه ؟ گفت نمیخوام . نمیزنم اصلا 😭😭😭پاهام درد میکنه احسان پوووووف کشید گفت سحر فقط ساکت میشی و تمام سحر هقهق میکرد و منم همش دلداری میدادم که احسان گفت ولش کن راحیل ، برگرد سحر. پودری بود که آماده کرد و پنبه دوبار کشید سحر سرفش گرفت و احسانم سریع وارد کرد و آروم آروم تزریق کرد ، سحر گفت خیللللی بدی 😭😭راحیلللل درد داره گفتم ای جانم یکم دیگه تحمل کن تموم میشه ، بسه دیگه انقد گریه نکن 😢😢😢. که احسان تا آخر تزریق کرد و کشید بیرون و پنبه رو فشار داد گفتم میرم آب بیارم ، صدای سحر بند نمیومد 😢 . وقتی برگشتم دیدم سرش تو بغله احسانه. گفتم بیا یکم آب بخور ، امیراحسان قلی یکم مهربون باش😒😒😒 چرا شما دکترا وقتی آدم مریض میشه انقد بداخلاق میشین حتی عمو بهنامم 😕زد رو بینیم گفت من کی باتو بداخلاق بودم سیرینتی😉 دیگه به خواهر من بگی بالا چشمت ابرو با من طرفی😒 گفت اوه خشم راحیل ، و سحرم بوس کرد و گفت نمیای ؟ گفتم ای بابااااااا من نمیذارم دیگ خندید گفتم چرا من هرچی میگم میخندی؟ من برا خنده نمیگما کلیم جدیم😐 . باز خندید و گفت باشه فعلا😊 . گفتم به سلامت 😅.
رفتم یکم خوراکی مفید😁😉 آوردم و با سحر خوردیم ، اون خوابید و منم تا سه چهار ساعت خوندم که بعدم سحر بیدار شد حالش بهتر بود تا کامل ولی بهتر بود و کلی باهم گپ زدیم و تا نزدیک صبح بیدار بودیم 😃.
و تا روز بعدش مامان مراقبت کرد ازش تا حالش کاملا بهتر شد❤️☺️.
مرسی که خوندین 🙏👌
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است❤️.
مردم از آنچه نمیفهمند متنفرن///:
[ انتقادپذیر باشیم]✓