خاطره آلماجان

سلام آلما هستم این سومین خاطره و آخرین خاطره گفته بودم که پدر علی من و دید و پسندید . من تا رو به قبله نباشم نمی گم مریضم این طور بود که این قدر پنهان کردم تا تنها موندمآخه مادر و پدر می رفتن مسافرت منم شرکت کار داشتم . خیلی سخت رو به روی دکتر و پرستار خودتو سر حال جلوه بدی البته اشتباه کردم. هزار بار با خودم گفتم آخرش که می فهمم اولش بگو دارم رو خودم کار می کنم این هفته کمی گلوم سوزش داشت سریع به علی گفتم شربت و قرص داد الان خوبم شکر خدا . مامان و بابا رفتن سفر و بعد سیل تماس ها از طرف فامیل و دوست که بیا پیش ما تنها نمون ولی قبول نکردم که ای کاش قبول کرده بودم . تصمیم گرفتم سیر بخوابم بعد بلند بشم برای کار با صدای موبایل بیدار شدم رئیسم بود یکی از پرونده ها که نیاز داشت پیش من بود . یعنی داغون بودم اتاقمم که نمی شد توش راه رفت البته الان این طور نیستم . به زور پیداش کردم و اومد ازم گرفت نزدیک خونمون بود. 
با زور اومدم تو خونه آخر شبم غذا مجردی خوردم،(تخم مرغ) سس هم ریختم روش دیگه نور بود . 
فرداش بابا تماس گرفت به زور حرف می زدم صدام مثل نوار. کاستی بود که زیر گرفته . بابام عصبی شده بود . گفت زنگ می زنم عمو... بیاد معاینت کنه روم نبود گفتم نه می رم دکتر خودم . قبول کرد و ازم خواست بگم بهش دکتر شیفت کیه . رفتم بیمارستان محل کار مادر و پدرم . پرستار ها منو می شناختن یکی از دوستان صمیمی مادرم که منم با دخترش دوستم و شوهرش هم پزشک و با هم رفت و آمد داریم منو دید خیلی ناراحت شد گفت بریم خونه ما عمو معاینت کنه الان شیفت نیست قبول نکردم . گفتم دکتر شیفت کیه و به بابا اطلاع دادم . حالم بده بود دوست مامانم گفت رو تخت بخوابم نوبتت شد می گم بعد دیدم با دکتر اومد . خواستم بلند بشم دکتر نذاشت بعد معاینه گفت مثل این که پدرتون بی اطلاع بودند خیلی اوضاعت بده و کلی دعوام کرد یکم دیگه می گفت می زدم زیر گریه به دوست مامانم گفت دارو هاشو بیارید خودم تزریق می کنم . فکر کنم بابام بهش گفته بود بپا در نره که از شانسم پیج شد و دوست مامانم خیالش و راحت مرد که تزریق می کنه . خلاصه که به زور زد آمپول هارو از اول تا آخرش اشکم ریخت صدامم که در نمی اومد. رفتم خونمون بابا تماس تصویری گرفت مامانم گریه می کرد بابا اینا زودتر برگشتن البته کارشونم تموم شده بود دکتر پنج تا پینی داده بود که شب هم باید می زدم . ولی کسی نبود بزنه این قدر هم شجاع نیستم که برم کلینیک بزنم . خلاصه که بقیه رو از فرداش بابا زد ولی تمام مدت باهام قهر بود . حتی سر تزریق جدی برخورد می کرد و منم خیلی اذیت می شدم چون پاهام داغون بود . بعدشم که باهاشون قهر بودم همش سرم تو حساب و کتابام بود . از اتاقم زیاد بیرون نمی رفتم حتی نگفته بودم سوغاتی برام چی گرفتید آخر بابام نتونست تحمل کنه و برام کلی کادو گرفت و باهام آشتی کرد بعدم گفت دکتر.... ازت خوشش اومده و گفته می خوان برای امر خیر خدمت برسن . خیلی ناراحت شدم . ولی بعدش با خودم گفتم بیاد من که ردش می کنم مهم نیست . من تو شرکت خصوصی کار می کنم شرکت هم به نسبت بزرگ با مرد های زیادی توی روز برخورد دارم و تقریبا آدم شناسیم خوبه و دیگه از ناپختگیه چند سال پیش خبری نیست . وقتی دیدمش چهره مردونه و خوبی داشت قدش هم به من می خورد خانواده خوبی بودن مامانش و خواهرش خیلی ساده و خوب برخورد می کردن و باباش مثل اون شب عصبانی نبود یادش می افتم می ترسم خیلی جذبه داشت . خلاصه قسمت بود و ازدواج کردیم و الان از زندگیم راضی ام . امید وارم همه خوشبخت باشید و به خوشبختی منم روز به روز اضافه بشه.
پ.ن: هر کاری که تصمیم گرفتید مشورت کنید و با اطمینان شروع کنید . روزی که نام به محل کارم باز شد خیلی می ترسیدم کم بیارم ولی خدا کمکم کرد هیچ کس اولش کامل نیست هیچ استادی از اول استاد نبوده . مثل شعار مارک نایک که می گه سریع انجامش بده . 
حرف آخر: آن روز که سقف خانه ها چوبی بود
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود 
امروز بنای خانه ها سنگ شده 
دلها همه با بنا هماهنگ شده
آخرین خاطره بود اشتباه تایپ بود ببخشید . 
سلامت و پیروز باشید اول زیر سایه خدا بعد زیر سایه خانواده

خاطره نگار جان

سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه و روزای قشنگی رو داشته باشین☺️من نگار هستم 24 ساله،فیزیوتراپ،متاهل و یه پسر ده ماهه به اسم ایلیار دارم👪 و ساکن تهران سال پیش تو تابستون یه بار خاطره گذاشتم بعد از اون هم دیگه درگیر کار و زندگی بودم و وقت نشد و بارداری سختی هم داشتم خلاصه با هر سختی بود گذشت قبلا هم گفتم از آمپول نمیترسم😐سال پیشم اینقد به خاطر بچه آمپولای هورمونی و تقویتی زدم دیگه کلا واسم عادی شد😑این خاطره ای که میخوام واستون بگم مربوطه به مادرشوهرمه که خیلیم منو دوست داره🙄(مثلا) در واقع ازم متنفره😂چون حس میکنه پسرشو ازش گرفتم😐😂بابا خودت اومدی خواستگاری من چیکار گنم آخه🤦🏻‍♀یه مدت بود هر روز زنگ میزد گریه و ناله و زاری که من کمرم درد میکنه پام درد میکنه چرا شما به فکرم نیستین بهم سر نمیزنین بچه بزرگ کردم گه چی و از این حرفا آخرشم مهران همسرم مجبور شد که واسش بلیط هواپیما بگیره که تشریف بیارن تهران ببریمشون دکتر،با فهمیدن این موضوع میدونستم که روزای سختی پر از تیکه و کنایه همراهه😂 ولی خب حرفاش واسم مهم نبود،روز موعود رسید و مهران رفت فرودگاه دنبال مادرش منم که دیگه چن روز داشتم فقط خونه رو مرتب میکردم که بهونه دستش ندم یه غذای خوبم از بیرون گرفتم😁 ولی مثلا خودم پختم(آشپزیم زیاد خوب نیست در حدیه که فقط از گرسنگی نمیریم)بالاخره مادر جون اومدن تا نشست گفت وای پسرم چقد لاغر شده چرا بچه ت اینجوریه چرا جیغ کشید چرا گریه کرد چرا این لباسو تنش کردی خلاصه حسابی رو مخ بود منم خیلی ریلکس بهش لبخند میزدم😌😁واسه فرداش مهران از یه دکتر خوب واسش وقت گرفت و چون خودش کار داشت من مرخصی گرفتم که ببرمش😑 خلاصه اونجام رفتیم کلی پیش دکتر آه و ناله کرد ولی دکتر بعد از معاینه گفت که خیلی مشکل جدی ندارید و فقط نیاز به استراحت دارید😂😂😂دلم میخواست اونجا فقط بخندم،واسش یسری پماد و آمپول تقویتی نوشت که رفتیم داروهارو گرفتیم و طول راه همش میگفت این چه دکتری بود هیچی حالیش نبود( چون دکتر بهش گفت حالش خوبه حرصش گرفته بود)😁 منم گفتم مادر جون ایشون جز بهترین دکترای این منطقه هستن خلاصه دید ضایع شده دیگه کشش نداد و وقتی مهران اومد باز اون حرفا رو زد که مهرانم حرفای منو تحویلش داد👍🏻😁شب عروسی دوست همسرم بود من به خاطر مادر شوهر عزیزم نتونستم برم😑قبل اینکه بره دو تا آمپول آماده شده بهم داد و گفت اینارو واسه مامان تزریق کن شاید با من راحت نباشه منم که خوشحال و خندون رفتم پیش مادرجون و گفتم آماده شین اولش کلی مخالفت کرد که نه مگه من چمه( حالا تا دو ساعت پیش داشت خودشو میکشت که حالم بده)دیگه مهران دعواش کرد و رفت😂 آماده شد و دیگه وقت تلافی بود پنبه کشیدم و با بدترین حالت ممکن فرو کردم جیغ کشید که بچه ترسید و شروع کرد به گریه😒سریع تزریق کردم که بازم جیغ کشید و گفت سوختم سوختم دستت بشکنه😑 رفتم ایلیارو بغل کردم تا یکم اروم شد ماشینشو دادم دستش که بازی کنه،رفتم پیشش دیدم خانم بلند شده نشسته گفت نمیذارم تو برام بزنی منم که کم نمیارم گفتم تقصیر خودتونه نباید سفت میکردین😂 خلاصه راضیش کردم و دراز گشید باز این یکی رو آروم و خوب تزریق کردم ولی همش آخ و اوخ میکرد خلاصه تموم شد بعدشم واسش کمپرس کردم که دردش آروم شه😕 شام خوردیم و خوابید،یه هفته اینجا بود که واقعا خیلی بد گذشت بهم😑 خلاصه هر چی بود گذشت،مرسی که خوندین و ببخشید که طولانی شد خواستم با جزییات بگم🙂منتظر نظرات خوبتون هستم😃

خاطره ایمان جان

سلام.بااسم خودم نیومدم چون میخوام یکم درموردزندگیه شخصیم حرف بزنم ازاولم بنظرم اشتباه کردم که بااسم خودم خاطره نوشتم.شایداگربااسم مستعاراینجابودم خیلی راحت تر میتونستم بنویسم.
تازه ازدواج کردم،میشه گفت همه چی خوبه ،زندگی روبه رواله خیلیم خوش میگذره اماتوهمین مدت کم تجربه هایی داشتم که اصلا انتظارش ونداشتم.خیلی خسته بودم روتختم درازکشیده بودم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره.
جانم مائده؟
کجایی عزیزم؟_خونه
یکم حرف زدیم گفت بریم بیرون؟_الان؟من یکم خستم.
ای باباتوهم که همیشه خسته ای بریم دیگه؟_باشه چیکارکنم دیگه ،نیم ساعت دیگه میام درخونتون.
بلندشدم دوش گرفتم موهام وسشوارکشیدم ولباس پوشیدم وعطرواتکلن کردم ورفتم پایین.مامان،پذیرایی نشسته بودگفت برای شام که میاین خونه؟_فالگوش وایستاده بودی؟_نه مادر،دیدم خوشتیپ کردی گفتم میخوای بری پیش خانمت.بوسیدمش وسوییچ ماشین وبرداشتم رفتم پارکینگ.توراه ازین دست فروشای خیابون ،یه دسته گل رز قرمز گرفتم‌ ورفتم درخونشون.دوتابوق زدم نیومدپایین.زنگ درو زدم گفت بیابالا. گفتم نه دیگه من منتظرمیشم توماشین زوداماده شو بیاپایین_مادر مائده اومدپای آیفون گفت بیابالاداماد_سلام مرسی مامان همینجامنتظرمیمونم._بیابالاکارت دارم
ماشین وقفل کردم وبادسته گل رفتم بالا.دست وروبوسی کردیم ویکم بامامان حرف زدم تابالاخره مائده خانم ازاتاقشون اومد بیرون.بلندشدم بغلش کردم گفتم بریم دیگه.مامان گفت نه نه مادر صبر کن اصلا داشت یادم میرفت!
یه ظرف پر آجیل ومغزه اورد گفت بیامادر به مائده گفتم فراموش کرده بودبرات بیاره.اینارو سرکاربخور جون بگیری._مامان دستت دردنکنه سرکارگشنم بشه یه چیزی میخورم دیگه چرازحمت کشیدین؟
یه نگاه به مائده کردم گفت مامانه دیگه!
خعله خب دستتون درد نکنه سلام به بابابرسونید.
خب کجابریم؟_مائده:بریم فلان پاساژ خریدکنیم؟
نه دیگه من گشنمه بریم یه چیزی بخوریم بعد.
رفتیم پیتزاخوردیم ویکم خریدکردیم لوازم ارایشی وکش مو گلسر واین چیزایی که دخترابهتربلدن،خریدیم ورفتیم تویه مغازه ازیه لباس خوشش اومد گفت این ومیخوام._مائده این ومیخوای کجابپوشی!؟اخه این چیه !!توخونه میخوای بپوشی؟!منکه راضی نیستم حتی این وجلوداداشات بپوشی._حالاغیرتی نشو دیگه فقط برای تومیپوشم._فقط برای من میپوشی!اگربرای من میخوای بپوشی که من اصلادوسش ندارم,دو ونیم میخوایم پول بدیم پروهم که نداره حداقل یه چیزی بگیرکه همه جاپوش باشه این چیه!؟
_اهااااان بگوازقیمتش خوشت نیومده باشه اصلانخواستم اقای دکتربیابریم،دستش وگرفتم گفتم وایسا. کارت کشیدم و لباس وگرفتیم ورفتیم.گفتم مائده من خسته شدم بریم فیلمی چیزی ببینیم؟
بریم ساعتای اینوببینیم بعدبریم؟باشه بریم.
یه ساعت انتخاب کردجفت بود گفت این وبخریم؟
گفتم باشه ببینیم چندقیمته.ازفروشنده پرسیدم حساب کرد گفت ناقابل جفتش درمیاد حدود28میلیون._یه مشورتی میکنیم برمیگردیم.مایده گفت عزیزم مشورت نمیخواست من دوسش دارم همین ومیخوام._مائده من سرماه چک دارم قسط آیفونتم هست.فعلانمیتونم برات بخرم.میخوای یکی دیگش وانتخاب کنی؟_نه بریم
خیلی ناراحت شد رسماباهام قهرکرده بود.
بریم سینما؟؟_نه
بریم سیتی سنتر؟؟نه
بریم کافی شاپ؟؟نه
بستنی؟نه
بغل عشقت؟؟خندیدی؟_نه
خندیدی دیگه!؟آشتی؟میگیرم برات الان نمیتونم 
اشتی!؟؟
شوهرت وبغل کن.
گذاشت رفت!
مائده؟؟؟
_تنهادریه صورت اشتی میکنم.چی؟
چهارشنبه شب بیای جشن تولددوستم.
ای بابا ماکه باهم حرف زدیم عزیزم شیفتم به کی رو بزنم؟!باشه قول نمیدم اما ببینم چی میشه.
قربونت برم که انقدمهربونی حالابیابغلم😉
چیکارکنیم الان بریم فیلم ببینیم؟_هرچی اقامون بگه.ازدست تو.بهت قول ندادماولی تلاشم ومیکنم.
تاشب باهم بودیم بعدشام رسوندمش خونشون وخودمم رفتم خونه.به یکی ازهمکارام تماس گرفتم که برای فرداشب جابه جاکنیم.خلاصه قبول کرد وفرداش به مائده تماس گرفتم گفتم ساعت 7_8میام دنبالت بریم تولد دوستش.رفتم دنبالش سوارماشین شدیم.
چراانقدرارایش کردی چه خبره!؟؟؟_توروخداغیرتی نشو تولده دیگه تولدبهترین دوستمه خرابش نکن.بااینکه دوست ندارم غیرمن برای کسی دیگه اینجوری آرایش کنی،ولی خیلی خشگل شدی!الانم یکم اون لباتو پاک کن چه خبره.._باشه بریم دیرشد.
‌آدرسش وازروگوشیش خوندم.سفره خونه!!!!
مگه دوستت دخترنیست؟!!تولده بریم چای قلیون بزنیم!؟؟؟نمیدونم بخداحتمادوست داشته اونجابگیره دیگه.رسیدیم دستش وگرفتم باهم رفتیم داخل ،خدمه اسممون وپرسیدند گفتند برای شماحساب شده.بیشتردوستاش ومیشناختم چون مراسم عقدمون دیده بودمشون خیلی سلام احوالپرسی گرمی کردند.مشغول حرف زدن شدیم .اماحالم داشت ازبوی قلیون وفضای اونجابهم میخورد به شدت به بوی قلیون حساسیت دارم واحساس خفگی بهم دست میده.اماچیزی نگفتم.ازروابط صمیمیه دوستاشم اصلاخوشم نیومد مخصوصا یکی ازهمکلاسیای پسرش که خاطرات مزخرف دانشگاشون وخیلی باآب وتاب تعریف میکردوجوری رفتارمیکردانگاردختراهم جنسشن.بامائده خیلی صمیمی رفتارمیکرد میخواست صداش بزنه دستش ومیگرفت قلیون تعارف میکرد میوه پوست میگرفت. من وکارتم میزدی خونم درنمیومداماخیلی خودم وکنترل کردم جلودوستاش کم نیاره خیلی عادی رفتارکردم تااونموقع که پالتوش ودرآورد یه مانتوی زرد کوتاه وچسبون افتصاح که اصلانمیپوشید بهتربود تنش بود!دستش وگرفتم گفتم مائده پالتوت وبپوش بریم بیرون کارت دارم.نه عزیزم گرمم شده .میگم بپوش بیابیرون.جلوتررفتم دیدم نیومد برگشتم پشت سرم ودیدم داشت میومد یه پسره جلوش بلندشدگفت....
برگشتم گفتم چه گوهی خوردی تو؟چی گفتی یه باردیگه بگو اومددهنش وبازکنه بامشت زدم تودهنش.همه ی عصبانیتام روسراین مرتیکه خالی کردم.اومدندجدامون کردند دست مائده روگرفتم کشوندمش بیرون گفت کیفم جاموند؟!گفتم دهنت وببندهیچی نگو سوارشو.گفت ازت بدم میادابروم وپیش دوستام بردی وگریش وگذاشت ._توحالیته ازدواج کردی!؟حالیته شوهرداری؟!هان!؟یانه توهپروتی هنوز!؟خجالت نمیکشی !
ازچی خجالت بکشم !؟اوناهمکلاسیامن!چقدرحسودی چقدرکمبودداری.خاک برسرمن که زن توشدم خوبه ادعای روشن فکریم میکنی اقای دکترر!اصلامیدونی چیه!؟تولیاقت من ونداری طلاق میگیریم.
_چت شد؟خوبی!؟نفس تنگی داری!؟بخاطربوی قلیون اینجوری شدی؟
_به توربطی نداره طلاق میخواستی دیگه جدامیشیم !بروپایین.
_دم خونشون پیادش کردم یه راست رفتم اورژانس 
نمیدونم چطورخودم ورسوندم خیلی حالم بدبود.یکی ازپرسنل درمونگاه قسمت پذیرش کارمیکنن اومدسمتم گفت دکتر اینجا؟خوبی؟صورتت زخمیه!؟
صادق پرستاراورژانس ودوست صمیم اومدسمتم نبضم گرفت گفتم نفس تنگی دارم نفسم نمیادباشه آروم باش
بهم اکسیزن وصل کردند یکم اروم شدم.همکارم که شیفتم وباهاش جابه جاکرده بودم اومدبالاسرم گفت انگارتولدخیلی بهت خوش گذشته دکترجان!
چراسروصورتت زخمیه،اهل دعواکه نبودی،چرااین ریختی!؟
هیچی نگفتم،گفت دستورECGدادم گفتم نیازنیست خوبم.گفت اون ومن تشخیص میدم بلندشدم گفتم ممنون لازم نیست خوبم.هولم داد گفت بخواب. ساعت وانگشترام وازدستم دراورد.پرستاراومددکمه های پیرهنم وبازکنه گفت اجازه میدین؟سرم وتکون دادم ودکمه های پیرهنم وخودم بازکردم ونوارقلب گرفت.که مشکلی تنفسیم ارتباطی به قلبم نداشت.بلندشدم دکمه های لباسم وبستم.همکارم اومدگفت برگرد من امپولتو بزنم._امپول چی!؟خوبم.برگرد ارامبخش برگرد.ناچارا برگشتم ولباسم واوردم پایین.خیلی اروم تزریق کردودردی حس نکردم.گفت چندساعتی بمون فشارخونت وکنترل کنند.گیج خواب بودم این امپول وکه بهم زد سریع خوابم برد.حس کردم یکی مچ دستم وگرفت چشام وبازکردم دیدم صادقه گفت خوبی؟
بیدارشدی؟
گفتم اره خوبم بلندشدم کتم وبرداشتم گفت کاش یکی دوساعت دیگه میموندی دکتر فلانی معاینت میکرد._نه نیازنیست .نمیخوای بگی قضیه چیه؟خیلی وقت بود حمله تنفسی نداشتی!؟
_نه چیزخاصی نیست یکم قلیون کشیدم هیچی نیست الان خوبم.
یکی دودقه حرف زدیم وکارام وانجام دادم رفتم خونه.
مامان باباخواب بودند رفتم تواتاقم درازکشیدم چهارپنج تامیس کال ازمائده داشتم.گوشیم وخاموش کردم وخوابیدم.
فرداش چندبارتماس گرفت ردتماس دادم جواب پیام هاش وندادم.باززنگ زدپیام دادم خوشحال میشم درخواست طلاقت وهرچه سریعتربفرستی.
گفت بایدباهم حرف بزنیم.گوشیم وخاموش کردم.تاسه روز نه من ازون خبرداشتم نه اون ازمن.
خیلی حس بدیه هم عاشق باشی هم عصبانی ودلخور.بلاتکلیفیه یه جورایی!
روزچهارم مامانش زنگ زدگفت بین شمااتفاقی افتاده!؟دعواکردین!؟
گفتم نه چیزی نشده چطور!؟_ دوروزه ازاتاقش نمیادبیرون هیچی نمیخوره حالشم بده مریض شده هرچی بهش میگم به شوهرت بگومریض شدی میگه نه توهم حق نداری بگی.چیزی شده؟اگه دعواتون شده به من بگومادر؟_نه مامان چیزی نشده من کارم تموم شدبرای شام میام خونتون.فقط یه لطفی بکنین نگین من شب میام._باشه مادرمنتظریم.نمیدونستم چیکارکنم برم منت کشی؟نرم؟!
واتساپم وچک کردم کلی معذرت خواهی کرده بود پروفایلشم گذاشته بودسرماخوردگی خراست!
عصرش رفتم براش چندتاشاخه گل وساعتی که دوست داشت و گرفتم البته برای خودم نگرفتم تکش وپیداکردم چون قیمتش بالابود.رفتم دم خونشون زنگ زدم رفتم بالا.مامان گفت به به شاه دوماد گفتم کجاست؟؟_تواتاقش کز کرده بیرونم نمیاد.کتم ودادم به مامان رفتم بالادرزدم گفتم اجازه دارم بیام منت کشی؟؟دوییداومدبغلم کرد گفت ببخشید!
چرابغض کردی حالا؟_مامانت میگه چندروزه ازاتاقت نمیای بیرون من وندیدی افسرده شدی!گفت نخیراصلانم اینطورنیست خیلیم حالم خوبه افسرده هم خودتی._گفتم اخی چقدربدگذشته بهت،فقط یه هفتس ندیدیم حالش وببین!
_نه مثه اینکه به توسخت ترگذاشته فقط ۴روزه باهم قهریم ،میگی یه هفته.بمیرم خیلی سخت بود؟!
_حقته طلاقت بدما.اگه این زبون ونداشتی چیکارمیکردی پاشو پاشو این دستمال کاغذیاروجمع کن یه ابی به صورتت بزن پاشو.
میشه قبلش درمورداونشب حرف بزنیم؟؟؟گفتم نه اوقاتمون وبراچی تلخ کنیم هرچی بودتموم شد ولش کن.دستش وگرفتم دروبازکردم بامامان روبروشدم.اب دهنش وقورت دادگفت مادربراتون چایی اوردم.گفتم کوچاییت پس؟؟من ومائده زدیم زیرخنده.عاشق کارهای مادرخانمم.
باهم رفتیم صورتش وشست وبالاخره چایی مامان خوردیم وکیفم آوردم که معاینش کنم.تب داشت گلوشم خیلی عفونی بودفشارش وگرفتم گفتم یه امپول کوچولو بزنی حالت خوب میشه._نه توروخداخواهش میکنم اصلاآمادگیش وندارم._مگه آمپول آمادگی میخواد؟!میگم یدونه!؟
نه خواهش میکنم بخداامروزخیلی بهترم_اره کاملامشخصه.
اگه این وبزنی دوسه روزه خوب میشی.نه قرص وشربت بده خوب میشم.باشه بیااین قرص وبخور _مامان یه لیوان آب ویدونه قاشق بیارلطفا.
داروهاش وخورد گفت بخاطراونشب معذرت میخوام بخدا خجالت میکشم توصورتت نگاه کنم همش حق باتوبود._بعدادرموردش حرف میزنیم بهش فکرنکن.چندتافیلم دانلودکرد باهم نشستیم دیدیم.
شبم شام مامان قرمه سبزی پخته بود باباکه اومد باهم غذاخوردیم.مایده گفت شب اینجابمون.گفتم نه روم نمیشه بمونم باباتم خونس زشته.نه اصلابابام اینطورنیست ناراحت نمیشه ماعقدکردیم بمون.
حالاصبح میبینمت.مائده جلومامان بابابلندگفت مامااان تشک ابریه کجاست؟بذارتواتاق من دکتر شب اینجامیمونه.
مامان بابای مائده یکم بهم نگاه کردندگفتم نه ممنون صبح میبینمت دیگه عزیزم.مامان گفت پسرم اگه دوست داری بمون پیش حاج اقابخواب .من ومائده زدیم زیرخنده.خلاصه شب موندم ولی پیش بابانه تواتاق مائده تشک پهن کردم خوابیدم مائده هم روتختش خوابید ولی بساطی داشتیم تاصبح!مامان به بهونه های مختلف میومد یه نگاه بهمون میکردمیرفت.دروبستیم اومد دروبازکردگفت مامان گرمتون میشه در وبازبزارین گفتیم چشم دوباره میومد.تاصبح فقط میخندیدیم.صبح زودبلندشدم دیدم ساعت ۶مایده هم خوابه.تب داشت بیدارش کردم داروهاش ودادم ودوباره خوابیدم.خوابم نمیبرد رفتم خونه خودمون اماده شدم رفتم سرکار.البته مجبورشدم عصرش بهش امپول بزنم.
🔹️مرسی که خاطرم وخوندین
🔹️من تازه ازدواج کردم.متاهل بودن هم خوبه هم بد!
خیلی اوقات اصلا هیچ تفاهمی درهیچ زمینه ای نداریم،گاهی اوقات شده دوساعت حرف زدم تادرموردموضوعی متقاعدش کنم اما بازحرف خودش وزده.گاهی اوقات لجبازیهاش عصبیم میکنه.درک نکردناش خیلی برام سخته امابازم دوسش دارم بنطرم روابط دوتاادم که باهم زندگیه مشترکی روشروع میکنند خیلی پیچیده وعجیبه.چیزی که تامجردبودم هیچ درکی براش نداشتم.بنظرم واقعامسئولیت بزرگیه روعشق وعاشقی ازدواج نکنید هرموقع تونستیدمسیولیت پذیرباشیدازدواج کنید.
🔹️سن پایین ازدواج نکنید.خداروشکرکه چنددهه ای ازخداعمرگرفتم بعدازدواج کردم.
🔹️امیدوارم روابط شادی بااطرافیان وهمسرتون داشته باشید.
دی ۹۸

خاطره سوگل جان

سلام دوستان گلم 🌺معرفی می کنم سوگل هستم 21ساله بار اول خاطره مینوسم شرمند اگه بد نوشتم 🙈                     بریم سراغ خاطره ام روز چهارشنبه از سرکار که آموزشگاه میرفتم میدم خونه خیلی خسته بودم همین رسیدم خونه با صدایی بلند گفتم سلام مامی جون 😘مامانم :سلام دخترم خسته نباشید لباساتو در بیار دستاتو بشور بیا ناهار منم گفتم :چشم مامان جونم اومدم تو اتاق خوابم مانتومو پرت کردم رو تخت لباسمو عوض کردم رفتم ناهار خوردم  شب که شد صورتم یکدفعه شروع کرد به خارش شدید صبح بیدار شدم دیدم صورتم به شدت جوش زده به شدت هم قرمز شده ترسیدم خیلی از اتاق اومدم  بیرون همین بابام منو دید از سر سفره بلند شد حتی یک لقمه هم صبحونه نخورد منو گفت آماده بشم انقدر عصبی ناراحت بود نفهمیدم سریع اماده شدم 😔😭دکتر که دید صورتمو گفت حساسیت شدید به مواد شیمیایی داری برام چهارتا امپول نوشت رفتیم دارو خونه داروهامو گرفتم بابام گفت :دخترم بریم آمپولاتو بزن گفتم :چشم بابا باهم رفتیم تزریقاتی آمپولامو بابا داد دوتا باید میزدم رفتم پشت پرده کفشامو در آوردم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم به شدت از آمپول ترس و استرس تزریقاتی اومد منم یکم شلوارممو دادم پایین گفتم تروخدا آروم بزن لطفا تزریقاتی گفت :نترس دخترم شل کن منم شل کردم پنبه رو کشید وایی بدترین جا همین الکل که رو باسن می کشن بعد هم آروم فرو کرد موقعه فرو کردن خیلی درد دداشت 😢آی از ته دلم گفتم شروع کرد تزریق سریع تموم شد باز سمت مخالف پنبه کشید فرو کرد آمپول رو تکون خوردم اخه موقعه فرو کردن درد داشت لبمو گاز گرفتم تزریق کرد پنبه رو گزاشت کنار سوزن کشید بیرون ماساژ دادم بلند شدم اومدم خونه 😭فردا صبح که بیدار شدم مامان گفت باید امپولوو بزنی داییم اومد خونه منم آمپولمو دادم به داییم 😢 دراز کشیدم نگاه کردم چطوری مواد تو سرنگ میره چون خودم بلد هستم زیاد برام جذاب نبود دمر شدم با پنبه کشید سرمو فرو کردم تو بالشت آروم فرو کرد اخ گفتم تموم شد سریع در آورد 🙈              ببخشید دوستان 🙏بار اول بود خاطره مینوسم زیاد بلد نیستم چطوری بنویسم به بزرگی خودتون ببخشید همتونو دوستون دارم خداپشت پناهتون یا حق 😘

خاطره شیماجان

سلام. سلام. سلام. سلامی به گرمی آفتاب. به سفیدی برف. به قرمزی انار و هندوانه. به پاکی و صفای دل مهربونتون. به شیرینی عسل. به اندازه عشق من به تک تک شما عزیزان. چطورین عشولیااا؟؟ خوبین؟؟ خوشین؟؟ سلامتین؟؟ حال دورانتون چطوره؟؟ دورگردون بروفق مرادتون هست؟؟ الهی که خوب نه عااااالللللیییییی باشین و سلامت و شاد. حال دورانتون عاااااااللللللیییییی باشه. دورگردن بر وفق مرادتون بچرخه. 
شیما هستم ۱۴ ساله از استان زیبای کرمانشاه 😍😎 
یک عدد دختر کرد و شیطووون 🤣😈 سه خاطره دیگه نوشتم واین خاطره چهارم بنده هستش 😅 و قبل از خاطره اول چند تا آیه باهم بخونیم که یکی از دوستان نوشته 😍😘 هم حالمون عوض بشه هم ثواب کنیم 😃😃 از اینجا هم از دوست عزیزم تشکر میکنم بابت این متن قشنگ 😘😘😘 خب بریم سراغ خاطره : 
چند هفته پیش از مدرسه خسته و کوفته برگشتم خونه و کلی برای پنجشنبه و جمعه برنامه ریزی کردم فردا صبح حدود ساعت ۹ مامان اومد بیدارم کرد 🙁
من : مامان تروخدا بذار بخوابم 😴
مامان : پاشو صبحانه بخور باهم بریم بیرون 😕
من : باشه😢
خلاصه بلند شدم بعد از صبحانه بابا و طناز ( خواهرم😘 ) رفتن شرکت بابا 
من و مامان هم با ماشین مامان رفتیم بیرون همین جوری داشتم با مامان حرف میزدم که مامان جلو بهداشت نگه داشت 😶 
من: مامان اینجا چرا وایسادی 😕
مامان : بیا پایین میفهمی 😐
منم پیاده شدم دو تا خانم تو بهداشت بودن و هر دو هم بهورز ( نمیدونم درسته یا نه ) بودن 
خلاصه بعد از سلام کردن و گرفتن قد و  وزن من خانمه گفت که واکسن باید بزنی 😐😥😱
بشین رو صندلی تا بیام منم از استرس دست و پام یخ زده بود مامان پالتومو درآورد ی بافت زیر پالتوم پوشیده بودم مامان آستینمو زد بالا 
و همش دلداریم میداد خانمه اومد گفت دست راستتو بذار رو قفسه سینت 😕 بعد پنبه الکلی کشید نیدلو وارد کرد وایییییی چه دردی داشت ولی من لال شدم و ی کلمه هم نگفتم 🤭 ( از من بعید بود واقعا 😅 ) بعد درش آورد و کلی ازم تعریف کرد 😂 ولی واقعا دهنم سرویس شد 😑🤦‍♀ تعطیلات پنجشنبه و جمعه هم کوفتم شد 😐😐😐 شنبه هم رفتم مدرسه دستم خیلی درد میکرد دوستام مثل بادیگارد دورمو گرفته بودن کسی به دستم نخوره 😘😂😂

پ.ن : این متن از طرف یکی از دوستان عزیز هستش و این افتخارو به من داد تا تو خاطرم باشه😘 :

آ.ن : آدما نمیمیرن ما اونا رو میکشیم با کارامون ، با حرفامون ، با نوع برخوردمون .
چه خوبه که ما آدما یاد بگیریم محبت نکنیم اگه هم محبت میکنیم با کارامون خرابش نکنیم .
بقیه محتاج محبت ما نیستن وقتی ما به کسی محبت میکنیم خودمون خواستیم که محبت کنیم . هیچوقت کسی نمیاد بهمون بگه به من محبت کن .
آدما برای کاراشون دلیل دارن 
همه کاراشون 
حالا منطقایی که ارائه میشه از دید بقیه ممکنه الکی بیاد . من شاید زنده باشم ولی مردم . بهتره بگم منو کشتن چه خوبه که با بقیه این کارو نکنیم 😊

خدافظ همگی 💙💙💙

خاطره ریحانه جان

خب خب سلاااااام چطورین😁ریحانه هستم با خاطره دوم در خدمتتونم امروز شنبه 98/10/28 صبح شروع کرده برف باریدن و الان هم داره نم نمک یه چیزایی میاد منم یه خروار کار زبان دارم اما خب کی حوصله داره زبان بنویسه؟😅خب اینو گفتم تا یه پیش فرض داشته باشین که من چه علاقه ای به زبان دارم تا وسطای خاطره بفهمین جریان چیه😁خب دیگه بریم سراغ خاطره که برمیگرده به تابستون همین امسال صبح که نه ظهر ساعت یک طبق روال تابستون پاشدم و بعد از مسواک و اینجور چیزا از اتاق رفتم بیرون که فقط خودم و مامان خونه بودیم رفتم نشستم یکم شیر و این چیزا خوردم تا موقع ناهار سیر بمونم😁غر غر های مادر گرامم شروع شد تو چرا صبحانه نمیخوری ....این چه وضع غذا خوردنه.... اندازه یک گنجیشک میخوری....اگه به رایان نگفتم و..... تهدید های همیشگی😂😅بعد قشنگ گزاشتم حرفاش که تموم شد 
گفتم: مامان جونی🥺
-بعله؟
+من چجوری کله صبح بشینم چیز بخورم اخه اصلا از گلوم پایین نمیره🥺به رایان نگو لطفااااا🥺(و در این قسمت به روش خر شرک متوسل میشویم😂)(به گوش رایان میرسید صبحانه نخوردم فاتحم خونده بود😐)
-خو چرا عین بچه ادم غذا نمیخوری؟😐
+مادر من میگم نمیشه☹️
-حالا فعلا برو ببینم چی میشه
خلاصه منم بیخیال شدم و رفتم سر دانلود فیلم😌یه دو سه ساعتی درگیر بودم خلاصه😐😂🤦‍♀تا مامانم صدام زد برا ناهار رفتم دیدم هیچی حاضر نیس هنوز😐گفتم مامان هنو کاری نکردی که گفت تا رایان و بابات بیان من و تو میز و میچینیم گفتم مگه رایان امروز ناهار میاد؟گف بعله دیگه خلاصه تا غذا رو کشیدیم و اینا یه ربع طول کشید و رایان و بابا هم اومدن منم کلا عادتمه رایان میاد شوت میشم تو بغلش اون روزم اومدم همون کارو بکنم که گف نیا بچه سرما میخوری☹️گفتم نه بابا غذا خوردم سیرم نمیخورمش یه نگاه چپ کرد که گفتم حالا چیشده گف هیچی یکم حالم بده جوجه ولی خب تو بدنت ماشالله گیراییش بالاعه صدمتر دورتر ازت عطسه کنن مریضی 🤦‍♀گفتم لطف داری داداچ😂مامانم از اونور جیغش بلند شد من صد بار نگفتم نگو داداچ تو چرا یاد نمیگیری اخه😡من و رایان اینور غش کرده بودیم از خنده(تو حال نشسته بودیم ولی اشپزخونه یه جوری به حال وصله فقط وسطش یه جزیرس برا همین کامل همه بهم دید داشتیم🙄)خلاصه پاشدیم رفتیم سر ناهار که من بازم بغل رایان نشستم به غر غراشم توجه نکردم😌(که کاش میکردم😑)خلاصه ناهارم خوردیم که من بیشتر بازی کردم رایانم هعی میگف بخور بخور🤦‍♀😐مامانمم دید موقعیت جوره گف اره تازه صبحانم نخورده(عاشقتم مامان😐😭😭💋)رایان دید اینطوریه خیلی ریلکس گف اشکال نداره اتفاقا این هفته باید نوربینم بزنه در کنار اون یه تقویتی دیگه هم نوش جان میکنه ببینه کدوم خوشمزه تره😉من و میگین عین این برق گرفته ها نشستم گفتم چییییییییییی؟😱گفت همون که شنیدی ابجی جون حالا الان غذات رو درست بخور فردا پسفردارم ببینم چیکار میکنی شاید نظرم عوض شد☺️منم بغ کرده بقیه غذام رو با بدبختی خوردم(یعنی نفرتی که من به گوشت قرمز دارم ها هیتلر به یهودیا نداشت😐)بعد ناهار یکی از دوستای صمیمیم زنگ زد گف میای با بچه ها بعد از ظهر بریم استخر گفتم جایی هست اصلا؟گف اره .....هست گفتم بزا بگم رفتم به مامان گفتم گف میخوای برو ولی ببین کسی هست ببرتت گفتم اون که بابای الیا (دوستم)میبرتمون گف من نمیدونم برو به داداشت هم بگو گفتم مادر من به رایان باشه که صددرصد میگه نه😐میخوای نرم بگو راحت تره😂گف اخه اباشون الان کثیفه ...شماها شوخی خرکی می کنین و .....گفتم نه بخدا حواسم هس لطفا🥺گفت رایان بزاره منم میزارم 😐خلاصه بابام که خوابیده بود نمیشد رفت سراغش رفتم دم در اتاق رایان در زدم که گف بیا تو رفتم و سه ساعت مخ زدم اخرم با بدبختی و کلی قول گرفتن راضیش کردم😐🤦‍♀زنگ زدم به الیا گفتم باشع ورفتم سریع وسیله هام رو جمع کنم خلاصه رفتیم استخر و کلی اتیش سوزوندیم و اینا یعنی هرکی اونجا بود به چشم چندتا دیوونه به ماها نگاه میکردن😂🤦‍♀👌اومدیم بیرون رفتم سر موبایلم دیدم یا خدا پنج تا میسکال از رایان زنگ زدم گفتم جانم داداشی گف فسقلی اگه یکم صبر کنی خودم میام دنبالت منم فوری گفتم نهههه(موهام خیس بود رایان میدید دردسر میشد)مشکوک گف چرا گفتم چون چون چیزه.... گف پنیره با حرص گفتم نخیر اصلا میخوایم بریم بستنی بخوریم بعدش😌که گف پس اصلا نمیشه صبر کن پنج دقیقه دیگه اونجام خدافظ😐🤦‍♀که دیگه با بچه ها خدافظی کردم و اینا هرکی رفت به سوی خونش منم منتظر رایان وایسادم که سریع رسید پریدم تو ماشین فوری کولر رو روشن کردم گفتم پختممممممم🥵یه نگاه به موهام کرد که کل مانتو و روسری و همرو خیس کرده بود کولر رو خاموش کرد گف به فکر من نیستی به فکر خودت باش الان با این موها سرما میخوری بعد تو با این مو میخواستی  بری بستنی بخوری واقعا؟گفتم بعله😬😌یه نگاه به اسمون کرد گف خدایا خودت میدونی چی میخوام😭با حرص نگاش کردم یه چنگول انداختم رو دست ش(اروم ها🙄)که خندید هیچی نگف که بالاخره رسیدیم خونه فوری رفتم لباس هام رو عوض کردم و اسپیلت روشن😈قشنگ لم داده بودم که رایان اومد تو اتاق گف پاشو پاشو الان سرما میخوری یه ایل بدبخت میشن🤦‍♀گفتم یکم دیگه تروخدا🥺که دید نمیشه خودش اومد از رو زمین جمعم کرد اسپیلتم خاموش کرد گف بشین موهاتو خشک کن گفتم نهههه خستم خوابم میاد همینطور داشتم نق میزدم که خودش سشوار رو برداشت رفت بالاسرم وایساد(انقدر موهای من و خشک کرده استاد شده دیگه😂میگه من اگه دکتر نمیشدم ارایشگر میشدم حتما😂)خلاصه نشست موهای من و خشک کرد اون وسطاش هعی سرفه میکرد دیگه نصفش خشک شده بود هعی سرفه میکرد دلم سوخت گفتم دادا نمیخواد(اون دختره بود تو عشق اجاره ای خواهر دافنه😐از وقتی من از اون کلمه دادا رو شنیدم افتاده رو زبونم😐🤦‍♀)خودم بقیش رو خشک میکنم که از خدا خواسته سشوار رو داد دستم گفت من اعتماد ندارم همینجا میمونم تا خشک کنی😐🤦‍♀گفتم باشه خلاصه رفت رو تخت ولو شد منم شروع کردم نصف دیگرو صاف کردن که یه یه ساعتی طول کشید😐برگشتم دیدم رایان خوابه خوابه😐🤦‍♀تو اون سر و صدا چجوری برادر من اخه😐هیچی نگفتم یه پارچه انداختم روش رفتم پایین و تلویزیون و اینا رو روشن کردم شروع کردم فیلم دیدن دیدم صدا تلفن رایان میاد پاشدم دیدم سپهره(دوست رایان)جواب دادم سلام و احوال پرسی و اینا گفت رایان نیس گفتم نه خوابیده خسته بود گف اگه میشه برو ببین تب نکرده باشه صبح حالش خوب نبود اینو گف منم یکم نگران شدم دوییدم رفتن بالا سرش دستم رو گزاشتم یکم داغ بود گفتم چرا یکم تب کرده گف پس بیدارش کن بیاین اینجا گفتم نه خستس تو بیا😂(رو نیست که سنگ پا قزوینه😂🤦‍♀)اون بدبختم قبول کرد پاشد اومد خونمون دیگه رایان و معاینه کرد اینا چند تا قرص داد رفت😐من همینطور چپ چپ داشتم به دارو ها نگاه میکردم رایانم میخندید میگف چیه نکنه فک کردی من مثل توعم زود حالم بد شه فسقلی😂ای حرص میخوردم ای حرص میخوردم دیگه رفتیم شام خوردیم گرفتیم خوابیدیم صبح من پاشدم حس کردم سرم سنگینه یکم🥺😭🤦‍♀ولی خو مهم نبود رفتم پایین صبحانه خوردم سریع و سیر کارای زبانم رو کردم زبان داشتم اون روز و یه اسنپ گرفتم رفتم تو کلاس هم رفتم زیر پنکه نشستم قشنگ باد میخورد به پیشونیم😐😂🤦‍♀کلاس تموم شد زنگ زدم مامانم گفت بابات میاد دنبالت میاین خونه باباجون اینا(بابای مامانم)خلاصه رفتیم اونجا خیلی بیحال تر شده بودم نسبت به صبح اما خو گفتم بخاطر زبانه و اینا خلاصه پیچوندم کلم رو کرده بودم تو گوشی که خالم اینا و کلا فامیلا همه اومدن ساعت شده بود هفت و من هنوز ناهار نخورده بودم😂البته من که مشکلی ندارم اگه رایان هعی گیر نده بهم مهیار اومد نشست پیشم شروع کردیم حرف زدن و اینا گف بیحالی چرا گفتم نه بابا خوبم زبان بودم خستم گف باشه منم گوشام مخملیه گفتم عه مبارکه جدیدا مخمل گرون شده ها خبر داری؟یه نگاه کرد که یعنی پاشو فرار کن وگرنه گور خودت رو میکنی یه جیغ زدم پاشدم رفتم پشت داییم (یه دایی دارم تقریبا سی سالشه و خیلی خوبه یعنی پایه هرنوع قضیه ایه😂😍)گف چیشده چرا فرار میکنی گفتم این میخواد منو بزنه گف خو چرا جریان و گفتم مهیارم همینطور داش نگام میکرد داییم یه نگاه به من کرد یه نگاه به مهیار انداختم رو مبل شروع کرد قلقلک دادنم میگف عه که مخمل گرون شده اره ؟؟؟منم جیغ میزدم که یهو خداروشکر رایان رسید درو براش واز کردن داییم همچنان داشت منو قلقلک میدادم جیغ میزدم هاا😂رایان اومد نجاتم داد گف بسه امیر (داییم) کشتیش🤦‍♀چسبیدم بهش گفتم من و نجات بده ترو خدا الان منو میکشن 🥺گف تا من هستم کسی حق نداره چپ نگات کنه فسقلی نترس خلاصه دیگه رفت با همه سلام کرد و اینا  دیگه یه دو ساعت گزشت نشستیم شام خوردیم پاشدیم رفتیم خونه ولی حال من قشنگ داشت بد و بدتر میشد🤦‍♀ولی اصلا صداش رو درنیوردم خیلی شیک رفتم خوابیدم که در اصل بیهوش شدم😐🤦‍♀صبح پاشدم دیدم یا خدا کل تنم درد میکنه😭صدام گرفته دمای بدنمم احساس میکردم بالا بود ساعت رو نگاه کردم ده بود گفتم به رایان بگم نگم که خب قاعدتا نگفتم😐😂رفتم از جعبه مخفیم یه چند تا قرص مانند عدد کلد(ادد کلد،تا حالا دقت نکردم😐)استامینوفن و ....برداشتم و با ابی که بالا سرم بود خوردم یه نیم ساعت گزشت معده دردم شروع شد😐(بدبختی یکی دوتا نیس که😐)از تو کشو یه چندتا شکلات و اینا دراوردم خوردم دیدم نمیشه رفتم پایین دیدم یه یاد داشت هست من رفتم خونه خالت بیدار شدی زنگ بزن مامان .خب من قاعدتا زنگ نمیزدم با اون صدا رفتم یه چیزایی خوردم که معده دردم کمتر شد رفتم نشستم کارتون و دیدم😐(از سنمم خجالت نمیکشم😐)خلاصه به همین منوال ساعت شد یک که من بهتر نشدم که هیچ بدتر شدم🥺قشنگ احساس میکردم کوره اتیشم🥵پاشدم زنگ زدم رایان جواب داد گف جانم ریحانه گفتم داداش🥺صدام رو شنید کپ کرد قشنگ😐گف این چه صداییهههه😳گفتم دادا مریض شدم🥺 گف داشتم میومدم خونه بریم خونه خاله ولی با این وضع نمیشه ت  برو تو تخت منم یکم دیگه میام فسقلی فعلا گفتم باشه و رفتم تو تخت که رایان بعد یه ربع اومد سریع با همون لباس بیرون نشست معاینم کرد منم دوباره بغض کرده بودم اما این دفعه رایان خیلی اخم داشت اصلا میترسیدم صدام دربیاد😰کارش تموم شد یه نگا بهم کرد قشنگ معلوم بود میخواست خفم کنه😥گفت چند وقته گفتم فک کنم از اون شبی که از استخر اومدم فک کنم😰گف ریحانه تا من دارو هارو اماده میکنم برگرد سریع دیگم بغضم ترکید گفتم نه داداش لطفا با قرص خوب میشم....نزاش ادامه بدم با صدای بلند گف تو نمیتونی یبار بیای به من بگی هان؟؟؟؟؟اگه اون اول میگفتی به نظرت امپول میخواست نههه ولی تو با لجبازی خودت همچنان ادامه دادی حالت الان انقدر بد شد ریحانه اگه اون ریه کوفتیت چرک کنه بدبخت میشی میفهمی؟نه دیگه نمیفهمی اگه میفهمیدی عین بچه چهارساله ها رفتار نمیکردی که 😡من قشنگ فقط داشتم اشک میریختم سایلنته سایلنت داشت میرفت بیرون گفت برگشتم دراز کشیده باش منم تا رفت بیرون صدام بلند شد همینطور داشتم گریه میکردم ارومم برگشتم اماده شدم که اومد پنبه کشید یهو پام رو تکون داد یه پوف کلافه کشید گف نه اینجوری نمیشه بیا رو پام همونطوری موندم که گف ریحانه پاشو اروم گفتم نمیخواد بزن گف نمیشه تکون میخوری پاشو گفتم تکون نمیخورم بزن دوباره پنبه کشید و سوزن رو فرو کرد شروع کرد تزریق که قشنگگگگ احساس کردم تو استخوانم داره تزریق میشه😭شروع کردم پای مخالف رو تکون دادن که سریع زانوش رو گزاشت رو پام گف اروم الان تموم میشه منم میخواستم جیغ بزنم اما از طرفی از دست رایان ناراحت بودم دستم رو شروع کردم محکم گاز گرفتن که صدام درنیومد خلاصه با بدبختی تموم شد که رایان صدام زد ریحانه؟هیچی نگفتم ترسید اومد جلو صورتم رو که دید گف چرا جواب نمیدی دستت چرا تو دهنته ،دستم رو کشید بیرون که قشنگ خون مرده شده بود🤦‍♀دوباره عصبانی شد گف صد بار نگفتم این کارو نکن چرا لجبازی میکنی الان قصدتت چیه نمیفهمم میخوای چی رو ثابت کنی اخه؟(رایان از این کار متنفرهههه یعنی میگه انقدر جیغ بزن هنجرت پاره شه ولی این کارو نکن)منم هیچی نگفتم فقط باب بغض نگاش کردم گف پاشو بیا رو پام اینطوری سخته پاشو ایندفعه مخالفت نکردم پاشدم نشستم رو پاش گف ریحانه دستات رو گاز بگیری یه تقویتیم میزنم خود دانی پنبه کشید زد سریع دراورد اصلا نفهمیدم سر بعدی گف نه سفت میکنی نه دستت رو گاز میگیری فهمیدی؟هیچی نگفتم دوباره گف فهمیدی؟اروم گفتم اره که صدام بخاطر گریه دورگه شده بود رو سرم و یهو بوسید گف کمترم گریه کن جانا ارومتر شدم که دوباره پنبه کشید شروع کرد به تزریق اینم درد داشت اما نه مثل اولی ولی وسطاش شروع کردم اخ و اوخ کردن که کشید بیرون و گفت تموم شد تموم💋بعدم لباسم رو درست کرد گزاشتم رو تخت گفت ابجی جونم حالت سجده شو این شیاف رو برات بزارم که سریع برگشتم و صدام رفت بالا اومد بغلم نشست گف ارومممم چرا اینجوری میکنی گفتم نمیخوام بسه تروخدا🥺🥺گف عزیزم لازمه وگرنه نمیدادم برگرد گفتم نه نمیخوام که به زور برمگردوند معلوم بود کلافه شده میخواست زودتر تموم شه گفت ریحانه بسته زود سجده شو سریع تموم میشه گفتم نمیخوام گف چرا اروم گفتم خجالت میکشم گفت عزیزم نفسم من دکترم عادیه برام بعدم تو خواهرمی اشکال نداره زندگیم بزا بزارم تموم شه دیگه دیدم این که به هر حال کارشو میکنه برای همین به حالتی که گفت دراومدم اونم سریع برام گزاشت که فقط یکم سوخت
و تمامممممممممممممم
هورا همش رو نوشتم تو یه روز😂
خب بعدش با رایان حسابی قهر کردم که کلی منت کشی کرد😁 این خطره ادامه داره اگه خواستین بگین تعریف کنم😌الان رایان اومده بالا سرم میگه داری چیکار میکنی بهش توضیح دادم میگه خودت کم بودی رفتی هم سنگری هاتم پیدا کردی؟😂😂😂
و بعله به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست😁
خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم
و میخواستم بدونم ایا بچه های وب گپ دارن اگه اره میشه لینکش رو بدین؟
و تو این خاطره هم میخوام خلاصه کتاب مدرسه افسانه ای رو بگم این کتاب درمورد دو دوست به اسم های اگاتا و سوفیه این دو نفر کاملا با هم متفاوتن سوفی دختری که عاشق رنگ صورتیه و هرشب خودش رو با انواع کرم ها وماسک ها میپوشونه تا یه وقت از درخشان بودن صورتش کم نشه و اگاتا دختری که به همراه مادرش و گریه چرکش ملک الموت تو یه گورستان طندگی میکنه و جز رنگ سیاه از هیچ رنگی استفاده نمیکنه و همه باور دارن که اون یه عجوزس اما اینا مهم نیس داستان اونجایی شروع میشه که هر چند سال یبار یکی میاد و از شهرشون دوتا بچه میدزده یکی یه بچه ی خشگل و مهربون مثل سوفی و یکی یه بچه به قول مردم شهر عجوزه که بعد از چند سال میشه اون ها رو تو داستان ها پیدا کرد که به شاهزاده و شاهدخت تبدیل شدن خب کار سختی نیست حدس زدن اینکه امسال قراره اگاتا و سوفی دزدیده شن و همین اتفاق هم میوفته اما یه چیزی برعکس میشه سوفی میوفته تو مدرسه شرور ها تا یاد بگیره چجوری زندگی یه شاهزاده و شاهدخت رو از بین ببره و اگاتا میوفته تو مدرسه خوب ها تا یاد بگیره چجوری چجوری موهاش رو خوش حالت تر کنه و این برای هردوی اونا مثل یک کابوسه اونا سعی میکنن مدرسه هارو عوض کنن اما نمیشه چون داستان نویس(قلمی که داستان ها رو مینویسه)داستان اونارو شروع کرده و هیچ چیزی نمیتونه جلوش رو بگیرع حالا این دو دوست چیکار میکنن😁(این کتاب فوقالعادس و طرفداراش نویسنده های خیلی بزرگی هستن و همگی اون رو تایید کرد و به گفته خیلی ها این کتاب قبر نوشته های جی .کی.رولینگه حتما پیشنهاد میکنم بخونین و حتی یه سایت هم داره 
دوستون دارم ریحانه💙

خاطره روژان جان

سلااااام 

دومین بارم که دارم خاطره میگم 

 اول معرفی کنم 

روژانم 20 ساله از ارومیه البته فعلا مستقر در تبریز بخاطر دانشگام (پرستاری)

خب بریم سراغ خاطره 

یکشنبه صبح که بیدار شدم یکم گلوم خشک شده بود یه احساس سوزشی داشتم تو گلوم که توجه ای نکردم و رفتم دانشگاه امتحانو بدم تو راه دانشگاه باد که بهم میخورد هواهم سرد بود حالم خیلی بد شد چون خودمم سینوزیت داره یه باد بخوره بهم کارم ساخته ست 

هر جوری شده امتحانو دادم برگشتم خونه یه خود درمانی کردم و خوابیدم تا لنگ ظهر 

پاشدم یکم امتحان فردامو خوندم که مروری کرده باشم ولی حالم اصلا خوب نبود چشام میسوخت تو سرم احساس سنگینی می کردم 

هر جوری بود تحمل کردم نرفتم دکتر

صبحش اصلا حال نداشتم که برم دانشگاه در حدی که بابا و مامانم میگفتن اشکالی نداره نرو امتحان بزار بیوفتی از این بهتره که الان بری بیرون تو این سرما ولی من حرفشون رو گوش ندادم و با اون حال و وضعم رفتم دانشگاه 

بچه ها که منو این همه بد حال و رنگ و رو پریده دیدن تعجب کردن و خیلی نگرانم شدن 

امتحانو که دادم یکی از دوستام(نگین) که اون دو ترم از من جلوتره و تو این دو سال تنهایی تبریز هیچ وقت تنهام نذاشته و واقعا بهترین دوستم بوده اونقد نگران شده بود که گفت باهات میام خونه 

هر چی گفتم نمیخوام تو برو خوابگاه نمیخوام اوکیم 

گفت معلومه که اوکیی تنهایی چیکار میکنی حالت بد شد حرف نزن که میام 

خلاصه بعد امتحان یه تاکسی گرفتیم و راهی خونه وقتی رسیدیم یکی از لباسامو برا نگین اوردم که بپوشه خودمم لباسمو عوض کردم 

اصلا حال هیچی نداشتم اونم برا نهار یه سوپ خوشمزه پخت ولی چی بگم من که چندان لذتی نبردم ازش اینقد گلوم اذیتم میکرد

بعد نهار هر چی اصرار کرد بریم دکتر نرفتم تا اینکه خوابم برد ساعت 5 که پاشدم اصلا حال و حوصله هیچی نداشتم خیلی کلافه و کوفته بودم مامان و بابام هی میزنگیدن و اصرار بر اینکه برم دکتر 

تا اینکه ساعت 8 بود از این حال و وضعم خسته شده بودم رفتیم دکتر با نگین 

یه نیم ساعتی تو نوبت بودیم تا نوبتمون شد رفتم تو 

دکتر معاینه کرد و شروع کردن به نوشتن نسخه منم گفتم اقای دکتر میونه خوبی با آمپول ندارم میشه ننوسید که گفت دخترم اصلا حالت خوب لازمته 

هیچی دیگه با نگین رفتیم دارو هارو گرفتیم 

4 تا آمپول توش بود نگین گفت برم قبض بگیرم همینجا بزنی

منم گفتم اصلا نمیزنم چه اینجا چه هرجایی دیگه ای خودت بهتر از همه میدونی که یک میترسم 

دوما که من تا الان که 20 سالمه کسی جز بابام بهم امپول نزده ( بابام پرستاره)

گفت نزدی میدونم ولی خب الان تجربه میکنی 

منم گفتم بریم خونه به بابا میزنگم بیاد بهم بزنه (فکر کن از ارومیه پاشن بیان تبریز برا چن تا آمپول😂)

هر جوری بود نگین و راضی کردم برگشتیم خونه 

به محض رسیدن گفت خب بزنگ بگو بیان 

منم گفتم مسخره بازی درنیار اصلا تو برگرد خوابگاه من نمیزنم

گفت با خوابگاه هماهنگ کردم امشبو در خدمت شمام بیاو لج بازی نکن زشته بیا بزن اصلا خودم برات میزنم بخدا اینقد خوب میزنم الان کل فامیل میان پیش من 

گفتم فکر کن بذارم تو بزنی اخه نامرد فلج میشم که 

گفت باشه من فلجت میکنم لیلا چی میگیم اون بیاد ( لیلا زمستون پارسال دانشگاه و تموم کرد الان همون تبریز تو بیمارستان مشغوله)

گفتم دیوونه شدی برو بابا به لیلا چیکار داری بخدا اگه بذارم شماها بهم آمپول بزنید 

گفت به درک اینقد لج بازی کن تا بمیری اصلا به من چه 

شام مونو خوردیم و حالم همچنان بد 

ساعت 10:30 بود که از بد بودن حالم گریم گرفت 

نگین بغلم کرد یکم آرومم کرد 

بعدم بابا اینا زنگ زدن به نگین که هر جوری هست اون امپولارو بزنم ( من مریض شم بدون امپول خوب نمیشم نمیدونم چرا )

نگین هم به بابام قول داده بود که حتما میزنم 

خب یه نیم ساعتی گذشت اومد یکم باهام حرف زد که اگه بزنم خوب میشم و بخدا خوب میزنم برات و از این جور حرفا 

منم به این شرط قبول کردم که دوتاشو بزنم 

اونم گفت 4 تاشو دیگه حرف نباشه منم شروع کردم به نالیدن که من چهار تا نمیزنم 

نگینم انگار نه انگار داشت همشو اماده میکرد 

منم ده هزارتا فش نثارش کردم اونم یه لبخند 😁 اینجوری میزد 

تا اینکه اومد بالاسرم گفت بخواب گفتم نه تروخدا وایسا میترسم گفت ترس نداره بخدا هر کدومو که زدم یکم برات ماساژ میدم بعد اون یکیو میزنم

منم بغض کرده بودم شدید

خوابیدم رو زمین یه بالشم گذاشتم محکم سرمو بهش چسپونده بودم 

همین که پنبه کشید برگشتم 

گفتم نههه نمیزنم برو اینارم بنداز تو اشغالی 

گفت بچه شدی بیا بخواب ببینم 

منم گفتم یا بابام یا نمیزنم( میدونستم کار داره نمیاد 😂)

گفت الان نصف شب باباتو از کجا بیارم لوس نشو و ادا درنیار 

گفتم بگو بخدا اروم میزنم

گفت بخدا اروم میزنم مگه مرض دارم اذیتت کنم بیا بخواب

دوباره خوابیدم 

گفت یه نفس عمیق بکش

تا نفس رو کشیدم فرو کرد هیچی نگفتم تا وسطاش که کم کم صدام بلند شد زود درش آورد همون سمت و پنبه کشید 

آمپولو فرو کرد درد داشت نمیتوستم تحملش کنم 

گفتم نگین درش بیااار اییییییی نگین ایییییی فلج شدممممم 😭

درش آورد خواست سومی رو بزنه گفتم ترو خدا وایسا یکم آروم شم 

جا امپول قبلایا رو ماساژ داد اروم شدم 

برا امپول سومی پنبه کشید و فرو کرد سفت شدم و گریه م گرفت 

بخدا خیلی درد داشت

 گفت که شل کنم اما نمی تونستم فقط ازش خواهش میکردم که تمومش کنه اونم هی میگفت تموم شد دیگه آخراشه😒

درش اورد خواست چهارمی رو بزنه دستشو گرفتم گفتم نکن اینو دیگه نه تروخدااااا 

گفت تحمل کن همین یدونه رو مرگ من بذار بزنم خلاص شی 

منم با کلی گریه و ناراحتی قبول کردم 

همین که فرو کرد دوباره شروع کردم 

آیییییی تروخدااااا بسههههه آیییییی آییییییی 

نگین خیلی نامردی گفتی که درد ندارن

گفت الان تموم میشه تحمل کن یکمیش مونده عزیزم

منم فقط گریه میکردم تا اینکه امپولو کشید بیرون برام جاشونو ماساژ داد 

منم از درد جا امپولا نمی تونستم تکون بخورم  

نگینم زود به مامانم اینا گفت که امپولا رو زدم 

هر جوری بود یکم آروم شدم 

شب دوتایی با هم خوابیدم صبح که بیدار شدم 

حالم بهتر بود 

صبحونه خوردیم اونم خونه رو مرتب کرد بعدشم نهار درست کرد دوتایی کلی به ترکی حرف زدن من خندیدیم چون اصلا بلد نیستم (مامانم تهرونیه بخاطر اون بابامم فارسی حرف زده دیگه منم فارسی حرف زدم اصلا ترکی بلد نیستم اصلاااا با وجود اینکه بابام ترکه)

 نگینم تا شب پیش من موند دیگه فهمید که بهتر شدم رفت

منم بعد 20 سال زندگی بالاخره یکی جز بابام تونست بهم امپول بزنه...

این شد این هفته ما 

 

 

به امید اینکه دیگه تسلیت گفتانمون تموم شن🖤

خاطره علیرضا جان

سلام خوبین من علیرضام خیلی دلم میخواست یبار دیگه بیام خاطره بنویسم ولی خب از اونجا که شدیدا همه میگن چرخیدن تو نت وقت تلف کردنه و فقط گیردادنشون شامل حالم میشد بیخیال شدم ولی خب امروز بیکار بودم مدرسه هم نداشتم .امیرم خداروشکر شرش کم شده .الی هم اتاقش خوابه .باباهم با مامان پیش عزیزه.منم گفتم بیام😂 خب اول خبر خوب این که امیر و مونا ازدواج کردن و خبر خوبش اینه دیگه محبور به تحمل اخلاق مزخرف امیر اقا نیستم البته بگما خیلی هم پایدار نیست این خوشی چون از هفت روز هفته چهارروزش اینجا پلاس اند خیلی خوشحالم رفت و نمیبینمشا اخه اینقدر تو یه سال اخلاقش عوض شده بود .بیخیال کلا باید حالشو بگیرم خالی شم.الان یه ماه و خرده ایه که امیر عروسی کرده و خونشونم نزدیک خونخ مامان مونا اجاره کردن ولی نمیدونم چرا همش اینجان نمونه اش دیشب ، اخه بابا ازدواج کردی دیگه برو یکم ما اذیتای قبلی تونو هضم کنیم اماده شیم واسه تیکه های بعدیتون.البته تقصیر مامان باباست انگار نمیبینم هرحرف امیر چجور بغض میشه تو گلو الی و میره رو اعصاب من همچین قربون صدقه اش میرن که نگو .دیروز حس کردم خیلی بی غیرتم بچه ها که تنها کسی که واسه خواهرم برادری میکنه پیامه نه من خب خیلی حرف زدم ببخشید دست خودم نبود.هفته بعد از عروسی ما با عزیز و عمو پیمان و خانواده عمو محسن اینا قرار شد بریم اطراف کاشان .اونجا عمو محسن اینا باغ و به خونه کوچیک دارن اخه پدر زنعمو اصالتا کاشانی اند .خلاصه همه باهم راه افتادیم ولی الی نمیتونست گفت دیرتر میاد قرار شد پیام و عمو پیمان دیرتر با الی بیان .خلاصه رفتیم من که کل راهو خواب بودم فقط نزدیک مهتاب بیدار شدم که میخواستن ناهار بخورن منم پارسا به شکل بیرحمانه ای بیدار کرد ولی تا اومدم اعتراض کنم یه لیوان ذرت مکزیکی گرفت جلوم گفت بزن روشن شی خیلی خودکار خفه شدم بعدشم رفتیم ناهار خوردیم تو مهتابو یکم با پارسا خوراکی و تخمه خریدیم به مقدار زیاد البته و راه افتادیم .توراه امیر زنگ زد به مامان و مامان طبق همیشه که پسر بزرگ عزیزش زنگ میزنه گفت بیان و بدون اونا به مام خوش نمیگذره ،حالا من و پارسا قیافه هامون مچاله بود قشنگ عمو محسن بنده خدام سرشو انداخته بود پایین .بابامم که نمیدونم چون هیچ فرقی نکرد ولی امیر جانش بود قطعا خوشحال بود 😭😭😭یعنی هرچی حالم خوب بود جاشو داد به حس تنبر و ترجیح دادم بخوابم و شاهد ذوق بقیه نباشم.فقط به پیام اس دادم امیر داره میاد تا اومدم چشامو ببندم اس پیام رسید که شوخی بی مزه ای بود .ج دادم حقیقت تلخی بود نه شوخی ./جدی؟؟؟؟کی دعوتش کرد اینو؟/مامانم ،مامانت،بابام ولی بابات نه/ماامان بابا تو فقط امیرو دارن نه؟/اره ،نمیاین دیگه نه؟/نه !.تا چشمام گرم شد با صدا زنگ پارسا پریدم داد میزد پیامه چون هی داشت ارومش میکرد ولی بدتر وقتی بود که بابا اومد و پشت خط الی بود با چنان ذوقی داشت میگفت چیزی نمیخواین .من شیرینی خریدم واستون نخرید شما ،تخمه و اجیلم خریدم .واسه عمو هم کپسول گرفتم گلوشون درد میکرد فقط مونده داروهای عزیز رو الان دفترچه شو برداشتم باز برم داروخانه بگیرم اگه چیزی لازم دارین بگین بگیرم براتون .بابا گفت نه باباجان پیام و عموت کجان ،باشه پس مواظب خودت باش،خدافظ.همو محسن بیچاره فقط به بابا گفت داداش چه ذوقی داشت بیاد کاش میگفتی امیر میاد.بابا اخم کرد و مامان بهو گفت خب بیاد مگه جا همو تنگ کردن .خواهربرادر اند یه عمر باهم زندگی کردن بهتره کسی دامن نزنه به این مسخره بازیشون /پارسا خندید گفت این بنده خدا هیچی نمیگه شمام فکر کردین امیر مظلومه اون فقط میچزونه این بچه رو .زنعمو برگشت یکم با پارسا بحث کرد که به تو مربوط میست خودشون میدونن و بچه هاشون. رفتم تو باغ یکم بچرخم پارساهم کلافه اومد بیرون .خیلی قشنگ بود پر از درخت بود و ته باغم یه خونه بود که پارسا رفت سمتش و با یه اقانه خیلی مسن حرف میزد اسمش اسماعیل بود و باغبان وسرایدار اونجا بودن .پارسا دبد دنبالش رفتم صدام کرد گفت اقا اسماعیل دوتا بچه داره هانیه و محمد .بعد گفت راستی کجان که اقا اسماعیل گفت هردو مریض اند .اقای دکتر نیومده باهاتون ؟پارسا گفت نه عمو حسین نیومده وایسا من لباس بپوشم ببریمشو شهر دکتر .

که هرچی اصرار کرد گفت الان شربت خوردن خواب اند بیدار شدن اگه بهتر نبودن مزاحمتون میشیم. پارساهم دیگه اصرار نکرد و گفت پس شب بهتون سر میزنم بهتر نبودن بریمو دست منو گرفت رفتیم هیزم جمع کردیم و تو منقل اتیش روشن کردیم و قرار شد خوش بگذرونیم .رفت از تو صندوق عقب دوتا پلاستیک بزرگ مشکی اورد گفت بیا یکم سرو صدا کنیم توش پر از زنبوری و پروانه و منور و ابشار و مهمتر از همه بمبک و کپسولی بود .اخه امسال چهارشنبه سوری خونه عزیز نذاشتن خیلی حال کنیم میگفتن فقط منور و ابشار و عین دخترا بالون که الودگی صوتتی درست نکنیم حالا هما بازی میکردنا انگار فقط الودگی صوتی رو ما ایجاد میکردیم نگو پارسا ذخیره داشته از اون‌موقع پارسا گفت عقب وایسا دوتا کپسولی انداخت تو اتیش یهو یه صدایی داد که عمو و بابا پریدن بیرون و اقا اسماعیل از ته باغ اومد ببینه چی شده بنده خدا که یهو پارسا زد پشت گردنم گفت خاک تو سرت بچه هاش مریض بودن ،باتعجب نگاش میکردم که دیدم دوتا بچه با خانومشم اومدن .هرچی نگاه کردم اثار ترس تو چهرشون نبود .اقا اسماعیل رسید به پارسا .پارسا تند میگفت ببخشید بخدا اصلا حواسم نبود بچه ها حوابن که اقا اسماعیل دستشو گذاشت رو شانه پارسا گفت بابا جون من همسن باباتم بزرگت کردم هروقت میای اینجا امادگی این صداهاو اتیش بازیتو دارم سری قبل که اومدین یادته پیام با این بچه ها اتیش بازی کرد تا صدارو شنیدن رفتم پیششون نترسن ولی دیدم خوشحال گفتن داداش اومده .الان اومدن بازی.وای چقدر بامزه بودن دوتاشون محمد دست هانیه رو کوچولوتر بود گرفته بود واروم راه میبرد ولی چشم های دوتاشون بیحال بود و سرفه میکردن و سینشون خس خس میکرد ،پارسا خندید رفت بقلشون کرد گفت من از داداشمم بهترما تو بازی و رفت از خونه پتو گرفت و پیچید دورشون و گفت بشینن دور تر رو صندلی و چندتا فواره داد دستم که کمی دورتر همه روباهم روشن کنیم ،زن عمو و مامان و عمو هم اومده بودن تماشا اینقدر قشنگ شده بود بچه ها هم با وجود بیحالی و سرفه ذوق میکردن  یکم منور زدیم و زن عمو واسمون شیر کاکائو گرم و کلوچه اورد و داشتیم خوش میگذروندیم که هی میدیم بابا مشکوک میزنه و عمو ولی شک نکردیم تا با صدا مونا و امیر کلا حال من گرفته شد اخه یعنی اینقدر بیکارید و چندونتون بسته و اماده ست که تا تعارف میکنن میرسید .امیر:بیا مونا دیدی گفتم اینان دارن اتیش بازی میکنن منورهاتون معلوم بود ازدور /مونا:اره مرسی اقا پارسا خیلی خوشحالمون کردین سورپرایز شدیم /پارسا:واسه بچه ها بود/مونا:گفتیم مامان بابا تنهان بیایم از تنهایی دربیاریمتون/من :تنها نبودنا این همه ادم/مامان و زنعمو درحال چشم غره رفتن به من میگفتن کار خوبی کردید  اقا اسماعیل و خانومش معذب شدت انگار خواستن بچه هاروهم ببرن که دلشون نمیخواست برن و پارسا حرف زد باهاشون گفت میارتشون و به من گفت یه پتو دیگه از تو بیار لرز کردن اینا رفتم اوردم که زنعمو توراه یه سینی هم داد بهم گفت عزیزم سررات لیوانارو هم جمع کن بده بشورم وباز براتون شیرکاکائو داغ بیارم گرم شین .پتورو دادم پارسا انداخت دور محمد و کنارشون نشست منم لیوانارو داشتم جمع میکردم که مونا ازم گرفت و مال بچه ها و پارسا و خودمم دادم بهش یهو داد سینی رو بهم و دوید رفت پیش امیر و یه چیزی گفت نفهمیدم چی میگه سینی رو دادم پارسا

برگشتم پیش پارسا و بچه ها پارسا داشت از خاطرات اتیش سوزوندنای بچگیش میگفت که کلی خندیدیم با پیام و امیر گوسفند قربونی عزیزو فراری داده بودن کرده بودنش تو انبار خونه عزیز اینا بعد هی میرفتن انبار بهش غذا بدن اخر اقا جون میفهمه گوسفند رو میده عمو اکبر ببره باخودش کرج تا بچه هذ خیالشون راحت شه قربونیش نمیکنن.داشتیم میخندیدیم که مونا اومد با شیر کاکائو دوباره اول واسه بچه ها اومد برداره پارسا که مونا ازش گرفت لیوانو گفت نه از اینا بردار که تو لیوان کاغذیه ،پارسا گفت چه فرقی داره این لیوانا سفت نیست میریزه روشون من و امیر تو اینا میخوریم اگه لیوان کم داریم ماها تو لیوان کاغذی میخوریم و واسه بچه ها لیوان دسته دار برداشت و خودش و منم کاغذی باز مونا رفت به امیر گفت .امیر اومده میگه مونا مخصوصا لیوان کاغذی اورد میگه بچه ها مریض اند نگیرند بقیه ،دیگه از پارسا اروم خبری نبود بچه ها هم لیوانشونو دادن گفتن عمو نمیخوریم ما .پارسا بلند شد گفت بخورین عزیزای دلم .لیوانو میشورن اصلا بیا من میخوام سرما بخورم و از سر لیوان محمد یکم خورد گفت وای چه خوشمزه بود محمد و هانیه یه لبخند با تردید زدن و نشستن نفهمیدم امیر و پارسا چه حرفی میزدن ولی تهش پارسا اومد با عصبانیت گفت ما یه عمره باهم غذا میخوریم تو و خانومت ناراحتین تو و خانومت بدتون میاد ظرف یبار مصرف هست راحت باشین ،زنعمو اومد پرسید چی شده که پارسا چون بچه ها نترسن رفت تو خونه اونام هی صداشون میومد که نه تو اشتباه فهمیدی مونا و امیر بخاطر سرماخوردگیشون میگفتن فقط ولی عمو عصبانی بودا و پارسارو اورد بیرون اروم کرد .پارسا و عمو اومدن بچه ها طفلیا ترسیده بودن با هم بردیمشو تا خونه ته باغ و پارسا کلی باهاشون حرف زد میگفت شرمندشونم فقط که چون مهمونن همه مجبوررم میکنن سکوت کنم و بذارم هرتوهینی میخوان بکنن.عمو هم میگفت تموم شده دیگه پارسا سو برداشت بود .همه رفتن تو من و پارسا موندیم بیرون باهم سیب زمینی هارو گذاشتیم تو المینیوم و انداختیم تو اتیش.پارسا خیلییی عصبی بود و همش میگفت بمیرم اگه غرور این بچه هارو له کرده باشم کاش نمیوردمشون پیش خودمون وقتی ادم نیستیم عین ادم برخورد کنیم ومنم ناراحت بودم دقیقا همیشه تو اوج شادیمون میان و خراب میکنن شا

دیمونو ولی پارسا گفت تورو ببین .مامان و بابا و زنعمو خوشحال بودن و انگار هیچی نیست .میدونین این چند وقته خیلی حس تنهایی کردیم قبلا فکر کیکردم هرچی شه بابا و مامان پشتمونن از وقتی پشت الی نبودن منم حس تنهایی میکنم .شب قبل عروسی امیر بدون اجازه الی  ماشین الی رو برد اونم مامان سویچو داد بهش .همه میدونستیم پول ماشینو اکثرشو الی داده و حداقل بهش باید میگفتن .شبش که ماشینو اورد جلو سمت شاگرد کلا قر شده بود و الی بیچاره اومد خونه تو پارکینگ دید و گفت ماشین من چرا اینطوری شده حتی دادم نزد و موناشروع کرد دعوا که حالا مگه چی بوده ماشینت صدقه سر داداشت الی هم مونده بود گفت خب من نمیدونستم دست شما بوده که پرسیدم اگه بدونین چه کرد بعدم امیر انگار صدقه میده دوتا تراول انداخت رو میز گفت بیا صدقه نمیخوام و گفت مامان این دخترت عروسیمو بهم نزنه ول کن نیست مامانم باهاش دعوا کرد که حالا باید میگفتی شب عروسیش.خلاصه از اونجاست که حالم خوب نیست بقول پارسا تهتلاری ای دیگه اوسی.پارسا داشت همینطور به خودش بدو بیراه میگفت که منم زنگ زدم پیام با اولین بوق ج داد گفت باز چی شده گفتم هیچی میشه نیاین .گفت دلم نمیاد بهش بگم خیلی ذوق داره از الان چمدونشو بسته و مرخصی گرفته .چی بگم بگم بخاطر امیر نمیریم اونم اعصاب نداشت گفت من هستم تو نترس مراقبشم .دلم از تنهاییمون گرفت گفتم هستم خودم گفت میدونم صبح پاشی اونجاییم باهم از پسش برمیایم با پارساهم حرف زد و قطع کرد با پارسا سیب زمینی هارو بردیم تو اتاق که عمو محسن اومد پیشمون منم رفتم پیش عزیز تو اتاق رو سجاده نشسته بود نمازش تموم شده بود رفتم پیشش گفت الی میاد فردا مادر نبینم ناراحت باشی اون عاقله خودش جل میکنه مسائل رو نبینم با داداشت بدحرف بزنیا اونم غرور داره گفتم شمام مثل همه چون الی عاقله باید اذیت شه دیدی مونا گفت هیسسسس مادر ولش کن میگذره کمک کن بریم شام بکشیم برای اقا اسماعیلم بکشم ببری براشون .‌زرشک پلو با مرغ درست کرده بود که عاشقشمممم .رفتیم اشپزخونه که پارسا اومد گفت مال منم بکشین رو غذا اونا میخوام با اقا اسماعیل اینا غذا بخورم پارسا گفت باید باهم شام میخوردیم ولی حالا که مونا خانوم اینقدر حساسه من میرم از دل بچه ها درارم عزیز گفت باشه مادر برو منم خواستم برم که مامان نذاشت گفت هنوز اونقدر سرخود نشدی که باید با خانوادت غذا بخوری .پارسا چشماشو روهم گذاشت گفت بهش فکرنکن و رفت .ماهم شاممونو خوردیم و بس که مونا از رستوران هایی که این چهارهفته رفته با امیر گفت خفه شدیم بابا اخه اینقدر ندید بدید بازی و کلاس الکی اخه اگه تو تازه رفتی که ما قبل تو میرفتیم که امیر بلد بوده اونجارو.مامان اینقدر با ذوق گوش میداد که نگو .بگذریم کلا حالمو گرفت خوش به حال پارسا که مجبور نبود خاطرات جذابشونو بشنوه 

خلاصه اون شب گذشت هرچند شاید باورتون نشه امیر اومد گفت اون پتوهایی که بیرون بردینو ندید به موناها بدش میاد (خدایی اخه چطور ادم بعد مدت کوتاهی اینقدر عوض میشه اخه همچین رفتار میکنه انگار از اول از کجا اومده اخه خدایی اینقدر ادعااز کجا میان)خداروشکر پارسا هنوز نیومده بود وگرنه قیامت میشد .صبح با صدای پیام بیدارشدم داشت بلند بلند میخندید تند پریدم بیرون تازه رسیده بودن داشتن با عمو پیمان وسایل ماشینو خالی میکردن .الی هم دستش نون داغ بود یعالمه .و میخندید .سویشرت پوشیدم اخه هوا ناجور سرد بود رفتم پیششون دیدیم عمو پیمان وایساده با پیام وایسادن کنار ماشین و به. پارسا که توش یخ زده میخندن .اینقدر زدن به شیشه بیدار شد و اومد بیرون فهمیدم دیشب نیومده تو خونه و با یکی از پتو ها که بیرون برده بودیم فقط رفته تو ماشین چشماش قرمز بود و له له بودا .پیام و عمو دیدن جدیه خندشونو جمع کردن کمک کردن بیاد تو .بقیه هم بیدارشده بودن بجز مونا .پیام پارسارو کمک کرد بشینه کنتر بخاری و عزیز زود کتری رو گذاشت ابجوش بیاد و عمو چندتا پتو واسش اورد .پارسا بکم گرمش شد گفت خوبم برید صبحانتونو بخورین .عمو پیمان:این خوبته اون وقت بدت چیه؟/زنعمو یکم چای اورد واسه پارسا الی واسه پارسا یه لقمه اورد گفت بخور اینو بهتر شی گفت حالم بهم میخوره بیخیال شو بکار کن سرم خوب شه چشام داره درمیاد .گفت باشه یکم بخور که یه گاز زد و دیگه نتونست یهو رفت سمت دسشویی .همه نگران بودن که اومد بیرون گفت الی سرمممممممم ،پیام گفت باشه داداش بیا بخواب بعد الی با به قرص اومد داد بهش خوردش میگفت چشام تاره الی بکم صورت و گونه و پیشونیشو فشار داد که داد میزدا بعد به پیام گفت به قاشقی چیزی بده بهش با دم قاشق و چراغ قوه گوشیش گلوشو دید گفت عفونت کرده سینوسات .پیام رفت لباسا پارسا اورد لباس گرم کمک کرد تنش کنن پیام کمک کرد حلضر شد گفت بریم داداش که پارسا گفت کجا من جایی نمیام خب خودت دارو بده الی .الی:هیچی همرام نیست فقط مهرم تو کیفمه.دفترچه داری؟-نه-سرنسخه ندارم که توش بنویسم بیا بریم دکتر-بیا توام -باشه حتما-پارسا:اخخخخ بچه ها اقا اسماعیل ام مریض اند ببین اگه لازمه اونارم ببریم دکتر -پیام :الهی الان میرم میبینم -پارسا حاضر شد و عمو پیمان رفت ماشین پیامو بیرون گذاشت تا بیان و بخاری بزنه گرم شه که پیام با اقا اسماعیل و بچه ها اومدن هی اقا اسماعیل تعارف میکرد سختتونه خودم میبرمشون ولی پیام کوتاه نمیومد .بچه ها هم انگار یکم از دکتر میترسیدن چون بغض کرده بودن و چسبیده بودن به باباشون ولی خیلی تب داشتن و سرفه هاشون بدجور بود بیچاره اقا اسماعیل هانیه که بغلش بیحال بود محمدم بزور راه میرفت.از صدا گریه و صدا زدن پیام الی اومد بیرون گفت چی شده .که پیام گفت بیا هانیه ببین خاله رو چه مهربونه محمد رفت پیش الی الی بغلش کرد گفت چی شده خاله چه تبی داری تو ؟گفت مارو دکتر نبرین لطفا .الی عین همیشه اروم و مهربون رفت بغلشون کرد و گفت منم دکترم مگه ترسناکم .اون دوتا با چشای گرد نگاش میکردن و اروم بودن و الی قانعشون کرد که بریم دکتر دوتا ماشین شدیم من و پارسا و پیام و عمو محسن و اونورم عمو پیمان و اقا اسماعیل و بچه ها و الی راه افتادیم به سمت شهر .اوضاع پارسا داغون بود و همش ناله میگرد سرم درد میکنه .پیامم هی مسخره بازی میکرد که اخراشه داداش وصیتاتو بکن بهم .قول میدم بعد مرگت همه حلواهارو بخورم جات بگم مرحوم حلوا زیاد دوس داشت .عمو هم حرص میخورد از دست اینا هی میگفت اخه پسره احمق چرا تو ماشین خوابیدی تو این هوا .خلاصه رسیدیم به یه درمانگاه که به نظر شیک و مرتب میومد و رفتیم تو که خیلی شلوغ بود ولی چاره ای نبود و پیام رفت سه تا نوبت گرفت هی به من میگفت تو چیزیت نیست میخوای تورم ببینه -نهههههههه

هانیه و محمد چنان چسبیده بودن به ابجیم حسودیم شد خواستم برم پیششون که پیام گفت یدقیقه حواست به پارسا باشه من برم ببینم الی کمک نمیخواد و ....رفت پیش الی و اومد .گفت اول ما بریم تو الی میگه پارسا خیلی بیتابی میکنه و حالش بده .پارسا گفت خب کاش خود الی دارو میداد الان این دکتره معلوم نیست چی بده کله صبح اومدیم لابد اعصابم نداره بیخواب شده بد نسخمو بپیچه .عمو خندید گفت بزرگ شدیا پسرم .منم تازه فهمیدم پارسا پهلوون پنبه بوده بقول عمو قشنگ استرس داشت پیامم هی اذیتش میکرد میگفت میریم چندتا امپول میده میزنی روپا میشی داداش.اخه بدجاییم نشسته بودیم نزدیک تزریقات

پارسا یهو برگشت سمت اتاق تزریقات که یه پسره با قیافه داغون و اخم اومد بیرون گفت بخدا من اینجا نمیزنما نگاه بد میزنه همون موقع صدا گریه بچه میومد از اتاق که قیافه پارسا دیدنی بود چندتا عکس ازش گرفتیم بعدا بخندیم .ولی الی حسابی سر هانیه و محمدرو گرم کرده بود اصلا حواسشون نبود البته دورترهم بودن .خلاصه نوبتمون شد و پارسا و پیام رفتن تو منم رفتم ولی عمو بیرون بود .دکتر یه اقای سی و خرده ای ساله بود و جوون بود پارسا رفت نشست رو صندلی بنده خدا خیلی مهربون بود و بعد کلی شوخی معاینه کرد و گفت سینوسات عفونت کرده و ترشح چرکی داره پشت حلقت ازقبل دیشبم مریض بودی؟ نه -باشه ولی امپولارو بزن ،سرم شستشو نوشتم برات بینیو حلقتو بشور باهاش .کپسولم بخور عفونتت تا نخوابه این سردرد خوب نمیشه ولی فعلا یه مسکنم دادم بزن تا اثر کنه داروهارو گرفتی نشونم بده .پارسا گفت امپولا انتیبیوتیک اند؟-اره حتما بزن نمیشه بی امپول ردش کرد-چشم -بزنیا حتما در نری-باشه اینجا نمیزنم میرم خونه میزنم-چرا اونوقت ؟-بد میزنه تزریقاتیتون هرکی میاد قیافش تو همه -مگه تو زدی که میگی بد میزنه بیار الانتو من بزنم خودم عصرتو بزن خونه -قیافه پارسا دیدنی بود .اومدیم بیرون الی به اصرار بچه ها رفت با اقا اسماعیل داخل بیست مین بعد اومدن بیرون بغض کرده بودن ناجور .پیام و عمو نسخه هاشونو گرفتن رفتن داروخانه الی هم داشت باهاشون حرف میزد و نشسته بودن که پیام با داروها اومد سه تا کیسه پر بودا مخصوصا مال بچه ها که با نگاه بی حال و تب دارشون زل زده بودن به پیام.پیام الی رو صدا کرد که چیکار کنیم .الی گفت تبشون بالاست بهتره بزنن الان پنیسیلینم هست اینجا بزنن بهتره .پیام رفت قبض گرفت الی هم اول هانیه و بعد محمد رو برد براشن تست کردن و اومدن نشستن با بغض اینقده مطلوم بودن .دکتر اومد بیرون مارو دید به محمد و هانیه لبخند زد و پارسا رو هم گفت بیا بزنم برات دیگه بیچاره پارسا مونده بود تو آمپاس گفت خیلی وقته نزدم که دکتر رفت تو تزریقات و پارسارو صدا زد و خودش براش تست کرد .بعدم نشسته بود اونجا با پیام و پارسا حرف میزدن تو این حین عمو هم رفته بود با یسری کیک و شیرکاکائو اومد چون هیچ کی صبحونه نخورده بود و میخواستن امپول بزنن .و بهشون داد بخورن .یه پسره همسن پارسا و پیام اومد امپول بزنه که تا اقای پرستار امپولشو زد اینقدر داد زد پرستارم هی دعواش میکرد محد و هانیه که هیچی پارسا هم رنگ به رو نداشت .دکتر گفت اقا سامان یکم با صبر و حوصله بزن نگاه همه مریضا ترسیدن -خندید گفت امپوله دیگه درد داره دکتر دکتر اومد لپ منو کشید گفت تو جرا رنگت پریده تو که نمیخوای امپول بزنی -بزور خندیدم که گفت اقا پارسا برو رو تخت خودم میزنم یه مسکن و پنیسیلینتو الان باقیش باخودتون ولی بزنیا -دکتر گیردادینا میرم خونه میزنم-چه فرقی داره باید بزنی چه اینجا چه خونه -خب اخه-اخه نداره بخواب .پارسا خوابید و دکتر رفت پشت پرده فقط چندبار صدای اخ گفتن پارسا و تموم میشه الان دکتر اومد -بعد اومدن این طرف پرده و پیام رفت کمک پارسا که اخماش تو هم بود-دکتر گفت ببخش درد گرفت لازم بود،شب و فردا و پس فردارو چیکار میکنین ؟-پیام:عمو یا دخترعموم میزنن  دکتر:پزشک اند /من:ابجی اره ولی بابا داروسازه/چه عالی خوب شی زود /پیام گفت علیرضا به الی بگو بیان امپول بچه هارم بزنن بریم خونه /پارسا :مگه خودش نمیزنه ؟اونا بچن گناه دارن دردشون میاد /پیام:میگه پنیسیلینه اینجا بزنن بار اولو و دلش نمیاد /دکتر انگار حواسش پی حرفای پارسا اینا بود گفت بگین بیان من میزنم براشون /پارسا گفت دکتر مزاحمتون نمیشیم /اینقدر دردت اومد یعنی /کم نه/حواسم هست بیان تو /به الی گفتم که هانیه رو اقا اسماعیل بغل کرد اورد تو سریع چسبید به الی و جدا نمیشد پیام رفت کنارش گفت عمو جون ترس نداره ببین اقای دکتر چقدر مهربونه الان عمو پارسام زد  هانیه چسبیده بود به الی و گریه که خاله بریم من میترسم اقا اسماعیلم هی نازشو میکشید دیگه کلافه شدکه پیام بردشون بیرون و الی همه رو بیرون کرد یکم اروم کرد هانیه رو یکم بعد صدا گریه اومد که اخمای پارسا رفت توهم و محمدم یهو سرشو باترس اورد بالا /یکم بعد الی هانیه رو بغل کرده بود و با صورت شسته و دستمال کاغذی تو دست اومدن بیرون که اقا اسماعیل بلند شد سریع گرفتش گفت خانوم دکتر سنگینه براتون چرا بلندش کردین و بوسید هانیه رو و بعدش پیام دست محمد رو گرفت گفت خاله مادوتا مثل دوتا مرد میریم امپولمونو میزنیم میایم بریم خونه رفتن اتاق تزریقات که محمد یهو دوید اومد بیرون رفت بغل الی گریه میکرد که بیا پیشم من میترسم پیامم میخندید میگفت منو فروختی به خاله خلاصه رفتن داخل و زود با چشمای اشکی اومدن بیرون .بچه ها با الی و عمو و اقا اسماعیل رفتن سمت ماشین .منم پیش پارسا بودم سرش رو شونه ام بود میترسیدم تکون بخورم باز سردردرش شروع شه.پیامم رفت از دکتر تشکر کنه که عصبی اومد بیرون سگ بود قشنگا .دکتر اومد بیرون گفت قصد جسارت نداشتم ولی این شماره منه ممنون میشم خبرشو بهم بدین منتظرم .پیام گفت من که گفتم جوابشو گفت جواب خودشونو . با عصبانیت اومد سمت ما گفت بیدار کن این پارسارو بریم زودتر از اینجا .مرتیکه واسه من خاطرخواه شده تو نیم ساعت .پارسا بیدار شد رفتیم سمت خونه سرراه یه مغازه بود وایسادیم الی رفت یسری چیز میز خرید که من فقط چهارتا توپ دیدم از این بادیا .بعد رفتیم باغ الی اول با اقا اسماعیل بچه هارو بردن خونه اقا اسماعیل و اومد خونه .که یراست اومد تو اتاق پیش پارسا و بهش گفت بهتری ؟اوهوم-چیزی نمیخوای ؟-نه -پس بخواب فعلا-مرسی که حواست به بچههای اقا اسماعیل بود -دوسشون دارم وظیفه بود بخواب فعلا ببینم درچه حالی راستی مسکن زد برات؟-اره با یه انتی بیوتیک دستش خیلی سنگین بود  باشه حالا بخواب ببینیم بهتر میشی یا نه .الی رفت بیرون منم از صبح نشده بود خودمو براش لوس کنم رفتم بغلش نشستم گفت چرا پارسا تو ماشین بود منم براش گفتم خیلی ناراحت شد گفت دیگه واسه کسی تعریف نکن باشه؟واسه ناهار با پیام اتیش روشن کردیم مامان و زنعمو هم جوجه هارو سیخ کردن و مام گذاشتیم رو اتیش جوجه ها درست شن .عزیز هم سوپ پخته بود واسه پارسا و بچه هاو الی برداشت سوپو برد ته باغ واسه بچه ها دوتا توپ قرمز و ابی هم برد واسه هانیه و محمد .رفتم گوجه هارو بیارم و نون بیارم واسه زیر جوجه ها که امیر و مونا اومدن . بابا اومد بیرون گفت مامانت میگه بکشم برنجو ؟ گفتم اره الان جوجه ها حاضر میشه .پیام گفت بکشین زنعمو که امیر یهو برگشت سمت پیام ولی پیام بروی خودش نیورد و یه سینی رو داد ببرم تو که امیر گفت طلب داری ازم .پیام ج نداد باز و سیخ گوجه رو برگردوند گفت علی حواست باشه به این من برم چندتا سیخ بالم هست بیارم باز بذاری رو اتیش مغزپخت شه و رفت .مونا اومد سمت امیر جیغ زد بوی دود میگیری امیرجان اذیت میشی بذار بقیه درست میکنن که پیام اومد با یه خنده بیرون و چندتا سیخ بال دستش بود باز گذاشت رو منقل گفت امیر بیا کنار بودود میگیری . مونا گفت من ریه ام حساسه بیا بریم تو امیر و رفتن بابا هم یکم اشفته بود انگار هی میومد میرفت تو اخر طاقت نیورد گفت تهتغاری الی کجاست؟-خونه اقا اسماعیل سوپ برد واسشون و گفت ببینه بچه ها بهترن یا نه؟-اهان -برم صداش کنم-نه بابا جان میرم خودمو رفت سمت خونه اقا اسماعیل و اومدن باهم خونه -امیر هم غذا کشید واسه اقا اسماعیل اینا گفت بوش بلند شده ببرم براشون . همه دور هم ناهار خوردیم بجز پارسا که خواب بود .و پیامم یکم بعد اومد نشست پیش عزیز و بوسیدش و گفت الی هانیه تب کرده باز بچه خیلی بیحاله بعد ناهار بیا ببینش.-باشه میخوای الان برم-نه اونام دارن ناهار میخورن بعد غذا بریم مونا :همینه دیگه معلوم نیست این بچه ها چه مریضی دارن بعد اقا پارسا بدشم میاد بهش میگی بیا الان خودش معلوم نیست چش شده/پیام:پارسا شب تو ماشین خوابیده سینوزیتش عود کرده و عفونت کرده بچه هام عین خواهربرادر مان موناخانوم من هرماه میام پیششون الان سرماخوردن/زنعمو :غذاتونو بخورین بچه ها زشته /عزیز گفت مادر پارسا رو بیدار نمیکنین /پیام:نه عزیز امپول زده تازه بذار بخوابه بیدارشد براش غذا میبریم /مونا :اقا پارسا دوست داره عزیز ته باغ غذا بخوره نه با ما دیگه طبیعت هرکی یجورخ/پیام:اره اخه ته باغیا قد هزار تا از بعضی از سرباغیا میرزند فقط زبون نیستن معرفت اند ادم ارامش داره سر سفرشون  مونا خانوم اونا واسه ما عزیز اند عین بابامه اقا اسماعیل حدتو بدون یه روزه حدتو گم نکن لطفا /امیر:پیام با زن من درست حرف بزن/زنت هرجور حرف بزنه باهاش حرف میزنن/با بسه دیگه بابا هردو ساکت شدن .عزیزم حالش بد شده بود که الی رفت براش اب اورد و قرصای فشارشو داد بخوره و گفت بس کنین دیگه پیام توروخدا بخاطر عزیز/باشه باشه تموم شد /بیا بریم هانیه رو ببین منم داروهاشو بیارم /پارسا انگار بیدار بود این مدت که اومد بیرون گفت منم میام .رفتیم ته باغ و در زدیم خانوم اقا اسماعیل کوثر خانوم با روی خوش درو باز کرد وخوش امد گفت اینقدر مهربون بودن که همه ناراحتیا یادمون رفت برامون چای اوردن .پارسا که له له بود و چشاشو بزور باز میکرد پیام گفت میموندی خونه میخوابیدی؟/نه بابا اعصابم بدتر خرد میشد/باشه داداش/الی رفت اتاق بچه ها و محمد اروم اومد بیرون سلام داد که پیام گرفتش بغلش و گفت چی شده قهرمان /گلوم درد میکنه/خوب میشه عزیزم /ابجیم حالش بده میمیره؟؟/نه عزیزم الان خاله خوبش میکنه/باز امپول میزنه/نمیدونم/بهو گریه کرد گفت دردش میاد/من :ابجی من اینقدر خوب امپول میزنه دردش خیلی کمه قدر یه نیشگون /واقعا؟اوهوم/ اومد نشست کنارم که یهو الی اومد بیرون گفت پیام نایلون دارو هارو بده کوثرخانوم گفت خانوم دکتر تورو خدا یکاری کن بچم حالش خوب شه.اقا اسماعیل گفت خانوم اینقدر بیتابی نکن خانوم دکتر هرکار صلاح میدونن بکنن .که الی خندید و کوثرخانومو بوسید و گفت الان خوب میشه امپولشو بزنه خوب شه .بیا پیشش وجودت بهش ارامش میده/چشم/افرین /صدا الی میومد داشت هانیه رو قانع میکرد و یکم صدای گریه اروم اومد و زود تموم شد که الی اومد و گفت میخوابه الان احتمالا اصرار نکنین چیزی بخوره سرم زدم براش یه ساعت دیگه درش میاریم .محمد دوید پیش ابجیش گفت خوابید 😂 هرکار کردیم بریم اقا اسماعیل نذاشتن گفتن شام پیش مایید

هرچی گفتیم مزاحم نمیشین گفت ناراحت میشم یعنی مارو قابل یه شام دور همی نمیدونین من که خیلی دوس داشتم تو این خونه پر از احساس صمیمیت بمونم گفتم بمونیم دیگه که پیام گفت باشه .پارسا به الی گفت میشه یه نگاهی هم به من بندازی سرم و گلوم درد میکنه الی گفت اره و با قاشق و گوشیش گلوشو دید گفت داروهات کجان ؟پیام گفت باید بقیشو میزد ظهر که خوابید ولی داروهاش خونن .بعد شام بریم یه پنی بزن .باشه /الی رفت کمک کوثر خانوم من و محمد و پیامم داشتیم با پیام بازی میکردیم هراز گاهی سرفه میکرد ولی باز میخندید .اقا اسماعیل رفته بود بیرون و با دوغ برگشت واسه شام . بابا رنگ زد موبایل الی که بگه شام میخوان بخورن بریم که گفت اینجاییم و بخورن و قطع کرد .که مامان زنگ زد به من که الان مثلا با مونا لج کردین بیاین ببینم اینا که رفتن هرچی خواستین شام بمونین اونجا واسه اولین بار بدون ترس گفتم مگه مونا کیه که باهاش لج کنم مامان بسه دیگه و قطع کردم .الی سفره میچید کوثرخانومم هی میکفت زحمت نکش خودم انجام میدم اینطوری خجالتم میدی اونم اصلا گوش نمیداد .عشق منو درست کرده بودن کتلت با سس قرمز البته همراه سوپ جو واسه مریض ها😂😂😂البته اونا از ما بیشتر کتلت خوردنا  محمد بعد شام اروم اومد کنار من انگار میخواست یچیزی بگه روش نمیشد اخر پیام تومد گفت چی شد عزیزم گفت هیچی بعد دم گوشم گفت من اگه گلوم درد بکنه عین صبح امپولم میزنن و چشاش پر شد و اشکاش ریخت بغلش کردم گفتم بیا به ابجی من بگیم اون همیشه راه حل خوب داره یهو با گریه گفت نه اخه صبح پام خیلیییی درد گرفت پیام فهمید اومد بغلش کرد گفت بیا بگیم حالا به خاله اگرم امپول بزنه که درد نداره تو مرد شدی خاله هم هواتو داره بیا بگیم شاید اصلا امپول نخواد .الی رو صدا کرد گفت پسر ما گلوش خیلی درد میکنه .الی نگاش کرد با مهربونی گفت چی داره تو داروهاش پیام گفت دکتر گفت این سهتارو بزنه امروز که یکی رو زدید.محمد زل زده بود به الی .الی گفت یدونه بزنه فردا هم سه تا نمیخواد یکی کافیه .محمد بغض کرد الی گفت خاله چرا گریه یدونه الان بزن فردام بهتر نشدی یدونه بزن بقیشو نمیخواد .کوثر خانوم اومد کلی قربون صدقه اش رفت و زدن براش ولی باورم نمیشد اینقدر شجاعه اصلا گریه نکرد تازه بلند شد گفت اصلا دردم نیومد و رفت پیش ابجیش که سرمشو دراورده بودن و تبشم قطع شده بود و نشسته بود .مام خدافظی کردیم رفتیم خونه .اول که کلی مورد سرزنش مادر ها قرار گرفتیم که عزیز به دادمون رسید

بعدم که امیر انگار تازه چشمش به مونا افتاده بود گفت فکر نمیکردم بیای ولی تو از هرموقعیتی واسه جلب توجه استفاده میکنی حالا اینقدر مهمه که بقیه بگن خوبی باشه تو خوب اصلا شب هم میموندی اونجا خانوم فرشته 😡الی چیزی نگفت رفت تو اتاق پارسا ،پارسا گفت پام درد میکنه دکتره بد امپول زد میشه بدون امپول ردش کنی؟/امشبو میشه کپسول بهوری ولی پنیسیلین صبحو باید بزنی/ایوللل دمت گرم .الی جان،جانم ؟به دل نگیر /نمیگیرم /کجا میری ؟بیرون پیش عزیز /علیرضا برو باهاش دلش شکسته برو منم یکم بعد سرم اروم شه میام بابا نشسته بود پیش الی و حرف میزدن .پیامم با گوشیش درگیر بود فحش میداد بهش/چی میخوای از این گوشی با حرص واسه کی تایپ میکنی/دکتر امروز/چیییییییییییی/جوابشو میدم /شمارشو داری مگه ،ج چی شو میدی/خواستگاری از خواهرت /چیییییییییییییییییییی/مرتیکه تو نیم ساعت دیده پسندیده شماره داده انتظار داره بله هم براش بگیرم /بعد گوشی رو پرت کرد گفت برو دکی بای بای/عجببببببب/الی میدونه ؟/نه تو هم چیزی نمیگیا/اوکی/الی بلند شد شیرینی اورد گفت یادم رفته بود براتون شیرینی خریدم و تعارف میکرد .امیر محل نداد جاش بابا اومد برداشت  موناهم گفت من نمیخورم پارسا اومد برداشت گفت من میخورم و جعبه رو گرفت که همه خندیدیم و الی اجیل هم اورد ونشستیم به خوردن و حرف زدن همه چی اروم شده بود که گوشی پیام صداش دراومد و رفت بیرون و ج میداد عصبی بود فکر کنم دکی بود ولی زود قطع کرد اومد گفت ول نمیده ولی چیزی نگفت دیگه منم گذاشتم بعدا بپرسم .مونا یهو گفت شماها معلومه گشنتونه ها انگار ته باغ چیزی نخوردین که اینطوری اجیل و شیرینی میخورین حالا روتون نمیشه بگین غذادرست نخوردین /پیام😡من😒پارسا😡الی😥/من :خیلی هم شام خوشمزه ای خوردیم ما کتلت و سوپ خوردیم

مونا:اونوقت کی درست کرد ؟/کوثر خانوم و الی/امیر :اونجام خودتو خواستی عزیز کنی چی بهت میرسه همه فکر کنن تو خوبی مظلومی /چه ربطی داره کمک کردم فقط خود کوثرخانوم درست کردن /اهان بیا چیزیم میگی چشاش پر میشه /مامان :بسه دیگه /بابا:امیر ،الی بسه /پارسا:عمو الی چیزی گفت اصلا که بهش میگین بس کنه /تو چرا از خواهر من دفاع میکنی خودش زبون داره همیشه میخواد همه فکر کنن مهربونه ولی حتی نتونست دل خانوم منو بدست بیاره /مشکل از شماهاست /خلاصه اینبار دعوا قشنگ گرفت بالا اخرشم پیام و پارسا رفتن مهمون اقا اسماعیل شدن منم که جرات رفتن نداشتم رفتم اتاق پیش عمو پیمان که گفت هیچی نگو درستش میکنم خودم .الی هم رفته بود اتاق عزیز تا خود صبح گریه کرد .بقیه هم عین همیشه یه به درک گذاشتن پشتش و یادشون رفت .فرداشم الی رفت پیش کوثرخانوم و بچه ها بهتر بودن گفت فقط شربت و قرص بخورن .پیام و پارسا هم نمیدونم چشون بود اعصاب نداشتن .مام برگشتیم تهران .خاطره بدی بود ولی خب از اون روز الی همش بیمارستانه و پیام هم جابی که بدونه امیر هست نمیاد .عمو پیمان با بابا دعوا کرد که بخاطر عزیز فعلا سکوت کردن .و من دیروز از عمو بیمان شنیدم ابجیم داره میره خیلی شوک بدی بود بهترین کسی که بهش وابسته ام میخواد بره و عمو گفت فقط بخاطر تو صبر کرده ولی دیروز رفته بوده دفتر عمو که کارشو درست کنه گفته نمیخوام با کار ناخواسته باعث ناراحتی بقیه شم .عمو گفت حق ندارم مانعش شم چون خیلی دلش پره ولی من دوس ندارم بره کاش هیچ وقت امیر نبود کاش بره اصلا .ببخشید ناراحتتون کردم دلم میخواست درد دل کنم ولی کسی نبود مرد هم که نباید غر بزنه و گریه کنه .شرمنده یاعلی

خاطره نیلوفرجان

سلام خوب هستید؟ من نیلوفرم و دندون پزشک هستم چند ماهی میشه که عروسی کردم. قبل هرچیزی اعضای خاطرمو بهتون معرفی کنم رضا ( همسر بنده ) رهام (دوست رضا ) ( بردیا داداش رضا و برادر شوهر من) امیر(دوست  رضا) و مریم (همسر بردیا که میشه جاری من ) خب قبل اینکه خاطرمون رو شروع کنیم یه توضیح کوچیک بدم رضا و رهام و بردیا و امیر از دوران ابتدایی باهم بودن و خیلی باهم صمیمی ان ولی رهام و امیر چون از بچگی همسایه بودن میزارن صمیمیتشون بیشتره.بعدم ما هرجا میریم باهم میریم یعنی میشه گفت یه اکیپ هستیم.
خب بریم سراغ داستانمون: ما اگه چند روز تعطیلی باشه یا کارامون خلوت باشه باهم برنامه میریزیم بریم شمال مدتی بود که خیلی سرم شلوغ و اینا خیلی سخته شدم به رضا گفتم اقااا تروخدااا برنامه بریز با بچه ها بریم جایی بخدا پکیدممم صبح تا شب مطبم دیگه حوصلم سر رفت😣گفتم گفت چشم عشقم کارامون که خلوت شد با بچه ها هماهنگ میکنیم بریم. چند هفته بعدش قرار گذاشتیم باهم بریم رستوران اونجا بردیا گفت بچه ها نظرتون چیه اخر هفته بریم شمال؟ منم گفتم وایییی داداش بردیاااا یعنی از ته دل من گفتییی منو رضا کهه از خدامه بعدش گفت امیر رهام شما چی؟ پایه هستید؟ اوناهم گفتن بلههه چرا که نه؟😍
خلاصه شب قبلش همه وسیله هارو جمع و جور کردیم لحظه اخر که داشتیم در خونه رو قفل میکردیم به رضا گفتم رضااااا کلید ویلااا رو اوردی؟ گفتتت واییی نهههه خوب بوددد گفتیی ( خطر از بیخ گوشمون رد شد😂😂 ) خلاصه دیگه اول ما رفتیم در خونه بردیا اینا بردیا اماده بود ولی گفت مریم داره شارژر و اینا رو برمیداره الان میاد یه ۱۰ دقیقه هم معطل جاری جان بودیم😉وسط راه زنگ زدیم به امیر گفتیمش اماده ای داریم میایم در خونه تون گفت نه نه من الان در خونه رهامم بیاید اینور رفتیم در خونه رهام اینا با هم سلام علیک کردیم دیدم رهام زیاد میزون نیست گفتمش خوبی رهام جون؟ گفت اره خوبم مرسی گفتمش مطمئنی؟ گفت اره خوبم بعدم امیر گفت خوبه یکم سر درد داره بعدم امیر به رهام  گفت تو اوکی نیستی من میشینم پشت فرمون رهامم گفت باشه ممنون خب خلاصه یه جای خوش اب و هوا پیدا کردیم بساط ناهار رو گذاشتیم رهام دراز کشیده بود رو پا امیر امیرم سرشو ماساژ میداد و هی میپرسید داداشی بهتری؟ رهام دو لقمه غذا خورد گفت مرسی ممنون رضا گفت وااا رهام چیزییی خوردی مگه😐گفت نمیتونم بخورم رضا ،بهم نمیخوره اصلا بسه سیر شدم یکم برم تو ماشین دراز بکشم. بعد اینکه رهام رفت تو ماشین از امیر پرسیدم امیر رهام چشه؟ گفت از صبح که رفتم پیشش سر درد داره هیچی هم نمیخوره گفتم خوب باشه رسیدیم ویلا معاینه اش میکنم ببینم چش شده ناهار رو خوردیم بردیا گفت چایی درست کنیم؟ رضا گفت نه دیگه بریم چایی رو رسیدیم ویلا میخوریم رهام حالش خوب نیس بردیا هم گفت چشم باشه دیگه جم و جور کردیم راه افتادیم خلاصه رسیدیم ویلامون رضا زودتر پیاده شد درو باز کرد. بعدم یکی یکی ماشینارو اوردیم تو منم وقتی وارد ویلا شدم گفتممم وایییی چقدرررر دلمم برات تنگ شدههههه بود ویلای قشنگم😄😄😉
بعدم رفتیم تو منو مریم رفتیم تو اشپز خونه که چایی درست کنیم دیدم رهام داره میره بالا ( بالا سه تا اتاق خواب داریم و اتاق هممون هم معلومه یکی برا امیر و رهام یکی برا منو رضا یه اتاقم برا مریم و بردیا ) گفتمش رهام چایی نمیخوری گفت نه نیلوفر جون سرم درد میکنه برم بالا گفتمش اگه خیلی اذیتی بیام معاینه ات کنم؟ گفت نمیدونم والا اگه زحمتی نیس ممنون میشم گفتم نه بابا چه زحمتی این چه حرفیه برو تو اتاق دراز بکش تا برم وسیله هام رو بیارم گفت باشه ممنون منم اومدم پیش رضا گفتم رضا جان کلید ماشین رو میدی گفت بیا عزیزم بفرما ولی واسه چی میخوای همه چیو خو در اوردیم گفتمش رهام حالش بده کیف وسایل معاینه رو میخوام گفت اهان خب گذاشتمش عقب تا رفتم بیارمشون وقتی برگشتم دیدم هیچکی پایین نیس همه رفتن بالا پیش رهام😊منم رفتم بالا گفتم وای رهام ببین چقدر طرفدار داری که همه اومدن بالا پیشت😉😉 گفت بله پس چی؟😉🙃تا داشتم وسایل رو در میاوردم ازش پرسیدم رهام جون قشنگ توضیح بده ببینم چی شده؟ گفت سردرد شدید دارم ، بد جور بیحالم واصلا دستم جون نداره که حتی چیزی رو بلند کنم منم گفتم اهان خوب اول ضربان قلبشو گرفت که دیدم بد نیس بعدم امیر که رو تخت نشسته بود پهلو امیر بهش گفتم امیر جان استینش رو بده بالا فشارشو بگیریم امیرم استین لباس رهام رو داد بالا منم فشار رهام رو گرفتم که دیدم بلههههه خیلی پایینه گفتم رهام از صبح تا حالا چی خوردی؟ گفت همونی که با شما خوردم فقط گفتم به اون میگی خوردن؟ دوقاشقم نخوردی😐گفت بهم نمیخوره اخه گفتم بله دیگه همین کارا رو کردی که الان فشارت اینقدر پایینه😐 بعدم رضا گفت نیلو حس میکنم رنگشم پریده گفتم اره میدونم الان براش نسخه شو مینویسم سریع بگیرید براش بعدم از رهام پرسیدم رهام جان دفترچه اوردی با خودت؟ گفت اره تو چمدونه بعدم امیر بلند شد رفت اوردش منم براش چندتا امپول و سرم و قرص نوشتم. ( البته به کسی نگفتم که چیا نوشتم براش ) بعد بردیا گفت زن داداش بده من برم بگیریم گفتمش میتونی سریع بگیری بیای داداش؟ اخه زیاد حالش اوکی نیس گفت اره سریع میام خلاصه بردیا بعد نیم ساعت اومد بدو بدو اومد بالا پیش ما گفت ببخشید دیرکه نکردم؟ گفتیمش نه دستتم درد نکنه بعدم رهام پلاستیک رو دید گفتتت یااا خدااا چقدرررر امپوللللل😮😮😮😧گفتم نه همه رو که نمیخوام تزریق کنم چندتاشون رو میریزم تو سرمت بعدش به رضا گفتم میتونی بری الکل بیاری؟ گفت همونجا قبلیه؟ گفتم اره احتمالا بعدش سریع اورد الکل رو منم از رهام پرسیدم رهام جان کدوم کجای دستت رگش بهتر و زودتر پیدا میشه؟ گفت نمیدونم اخه اخرین بار که سرم زدم خیلی کوچیک بودم حدودا ۱۲ سالم بود یادم نیس بعدم گفتم خوب باشه الان خودم پیداش میکنم بعدم امیر که هنوز رو تخت نشسته بود کمک کرد استین رهام رو کامل زد بالا منم چند ضربه زدم به دست رهام که خداروشکر سریع پیدا شد رگش میخواستم براش بزنم دیدم رهام خیلی خیلی نگاه میکنه به دستش منم یه نگاه به رضا کردم یعنی نذار نگاه کنه ( اخه ادم استرس میگیره خب ) بعدم با خنده گفت رهام چیو نگاه میکنی عشق من؟ و سریع براش سرم رو زدم بنده خدا چیزی نگف فقط یه لحظه لبشو گاز گرفت همین بعدش دوتا امپولم خالی کردم تو سرمش بعدش گفتمش سعی کن بخوابی دیگه الان ما میریم بیرون تو راحت بگیر بخواب تا تموم بشه سرمت بعدم همگی رفتیم بیرون. خلاصه  بعد ۴۵ دقیقه رفتم به رهام سر بزنم دیدم طفلکی خواب عمیقی رفته و سرمش تموم شده اومدم به پایین گفتم که چی کنم حالا؟ خواب عمیق رفته دلم نمیاد بیدار کنم امیر گفت نه بابا سرم رو دربیار راحت شه گفت بزار خودمم باهات میام بعد باهم رفتیم بالا من خیلی اروم اروم سعی کردم سرم رو دربیارم ولی دیگه اخراش بود که یهو رهام گفت آخ و دستشو تکون دادن گفتم عه رهام جون بیدار شدی؟ هیچی نیس دارم سرم رو درمیارم یه لحظه تکون نده دستتو بعدش گفتمش بفرما تموم شد بعدش یا اون یکی دستش جای سرم رو ماساژ میداد بعدم باهمون صدای خوابالو یه تشکر یواش کرد و من رفتم بیرون ولی امیر موند پیشش بعد ربع ساعت داشتم چایی میخوردم که دیدم امیر اومد گفت نیلوفر خانوم رهام هنوز خوب نشده حالش بده بازم بیحاله گفتم عه؟ برو الان میام بعدش سریع خودمو رسوندم بالا پیشش گفتم چی شده رهام جان؟ گفت نمیدونم هنوز بیحالی مو دارم تازه حس میکنم شدید ترم شده دوباره فشارش رو گرفتم فقط یخورده رفته بود بالا بعدم گفتم اجازه میدی امپولا رو بزنم؟ امیر ( خیلی شوخه ) گفت واااا چرااا نده مگهههه بچه ۵ ساله اس که بترسه 😂😂 بعدم رهام گفت اگه فک میکنی لازممه دیگه مجبورم اشکالی نداره  منم گفتم خوب امیر کمکش کن امادش کن تا امپولاش رو حاضر کنم امیر کمکش کرد برشگردوند و شلوارشو داد پایین و یکمم لباسش رو داد بالا داشتم امپول رو حاضر میکردم رهام مظلومانه به امپول نگاه میکرد بعد پرسید چندتا رو باید بزنم؟ گفتم دیگه کاری به اینکارا نداشته باش ( ولی بنده خدا باید ۴ تا میزد ) بعد گفتمش خیالت راحت یکی یکی امادشون میکنم که تو این فاصله که اماده میکنم امیر جون زحمت بکشه جاشو برات ماساژ بده. استرس رو صورت رهام موج میزد خب امپولش رو اماده کردم پنبه رو الکی کردم رفتم طرف رهام تا رفتم طرفش صورتشو کرد طرف امیر و دست امیر رو محکم گرفت منم گفتم ببین رهام این درد نداره ولی سفت نکن ( چون معمولا بعضی ها از استرس سفت میکنن ) خب پنبه رو زدم و بهش گفتم نفس عمیق بکش. یه نفس عمیق کشید و امپول رو فرو کردم تزریق وسطاش رسید که رهام یه اییی یواش و اروم گفت و امیرم که داشت موهاش رو نوازش میکرد. خب خداروشکر امپول اول بخیر و خوشی تموم شد بعد یکم جاشو فشار دادم بعدش امیر گفت بده من براش ماساژ میدم منم رفتم سراغ امپول دوم( این امپول نه میگم درد نداشت نه میگم درد داشت ) پنبه رو هم اماده کردم رفتم طرف رهام گفتمش رهام جونم مث امپول قبلی شل باش که زیاد دردت نگیره اون طرفش رو پنبه  زدم  و تا وارد کردم رهام یکم سفت کرد بهش چیزی نگفتم چون زیاد سفت نبود ولی یکبار بهش گفتم شل کن که خداروشکر حرف گوش کرد و شل کرد ولی وسطاش کهههه رسید که آخ اخخخ رهام بلنددد شد و هی پاشو تکون میداد و محکم محکم دست امیر رو فشار میداد امیر هی قربون صدقه اش میرفت و میگفت داداشم واقعااا اخراشهههه دیگهههه یه کوچولو تحمل کن منم هی میگفتم رهام جون پاتو تکون نده خب دیگه هرجوری که بود این امپولم تموم شد و  من رفتم امپول سومش رو حاضر کنم امیرم جای امپول رو ماساژ میداد .ولییی از امپول سوم نگمم براتون که خیلی هم درد داشت داشتم امپول رو اماده کردم و رفتم طرف رهام توهمون باسنش میخواستم بزنم که امپول اول رو زده بودم یکم شلوارش رو پایین تر دادم و الکل زدم و بهش گفتم این یخورده درد داره باید شل 
باشی و اصلا پاتم تکون ندی امیر گفت رهامی اگه دردت اومد داد بزن دست منو سفت فشار بده ولی سفت نکن که دردت نگیره پاتم تکون نده منم گفتم اره راست میگه بعدش بهش گفتم نفس عمیق و بعد امپول رو اروم فرو کردم ولی باید خیلی اروم تزریق میشد چون اگه تند تزریق میکردم دردش وحشتناک تر میشد خلاصه از اول این امپول سفت کرده بود و اییی اییی میگفت همش کمر شو تکون میداد که به امیر اشاره دادم کمرشو بگیر اونم سفت کمرشو گرفت و منو امیرم هی التماسش میکردیم شل کن دیگهههه وسطاش اخ اخش بلند بلند شددد امیرم میگفت رهامم تحمل کن اخرشههه اخرشهههه اونم هی میگفت بسههه بسههه نمیخواممم دارم میمیرممم پاممممم انگار فلج شدهههه بسههه تروخداااا خواهش میکنم درش بیاررررر😭خلاصه این امپولم تموم شد خودم سفت فشار دادم جاشوووو بعدم به امیرگفتم براش ماساژ بده گفتم من میرم بیرون هروقت اماده بود بگید بیام امپول اخریش رو بزنم. بعد ربع ساعت اومد تو اتاق دیدم رهام همونجوری افتاده و امیر داره براش ماساژ میده بهش گفتم میشه؟ امیر یه نگاه به رهام کرد رهامم سرشو به نشانه نه تکون داد امیر به لخند به من گفت اگه اجازه بدی یکم دیگه خودم خبرتون میکنم، منم گفتم گفتم چشم مشکلی نیس خلاصه رفتم پایین داشتیم با بردیا و مریم و رضا صحبت میکردیم که امیر گفت نیلوفر خانوم رهام امادس رضا گفت نیلو پاشو پاشو برو امپولش رو بزن دیگه تموم شه راحت شه. منم گفتم چشم اومدم رفتم تو اتاق به رهام گفتم دیگه اینو بزنم تموم میشه میره راحت میشی دیگه اونم گفت باشه . امپولش رو اماده کردم پنبه رو الکی کردم رفتم طرفش و گفتم رهام جان این امپول ممکنه یکم بسوزه و درد داشته باشه ولی قول میدم اگه شل کنی و تکون نخوری زود زود تموم میشه ( واقعا واقعااا این امپول اخریه خیلی خیلی درد داشت ) هنوز نزده رهام سفت دست امیر رو گرفت و من طرف چپ رو یکم بیشتر دادم پایین ( باید عمیق تزریق میشد ) و پنبه زدم تا پنبه زدم رهام سفت کرد گفتمش هنوز که هیچ کاری نکردم چرا سفت کردی؟ گفت بخداا نمیتونم شل کن گفتمش چرا میتونی اروم باش و نفس عمیق بکش یکم خودشو شل کرد و من سوزن رو فرو کردم از همون لحظه اوللللل داشتتت اییییی اییییی بلندددد میکردددد و سفت کرد هرچی بهش گفتم سفت نکرد چند ضربه اروم زدم دیدم باز فایده نداره سفت نمیکنه امیرم هی التماسش میکرد شل کنه بعدش چند ضربه نسبتا محکم زدم که دیدم شل کرد ولی همچنان بلند بلند اخ اخ میکرد وسطاششش کههه رسید ایندفعه شروع کرد پاشو تکون دادن و هیییی التماسسس کهههه تروخداااا خواهششش میکنمممم درد بیار منم دیدم اینقدررر داره پاشووو تکون میدهه به امیر گفتم امیر پاشو سفت بگیرررر اخراششش کهههه رسیدددد کههه دیگهههه اصلاااا نگووووووو رهاممممم خیلییی درد داشت طفلکییییی😭😭😭😔و مداوممممم اخ وایییی میکردددد و میگفتتتت تروخداااااا بسههههه تروقرانننن بکشش بیرونننننن دارممم میمیرممممممممممممممم خیلیییییی اذیتمممم بخداااااااا😭😭😭خبببب خداروشکررررر این اخریه هم تموم شدددد منم تا یه دقیقه داشتم براش ماساژ میدادم هر دو طرف رو مخصوصا همین طرفش رو
بعدم گفتم رهام جان واقعاااا معذرت میخوام اگه اذیت شدی من خیلی سعی کردم اروم تزریق کنم اونم گفت نه بابا این چه حرفیه خیلی هم خوب زدید امیرم به شوخی گفت راه خیلی پس اون اخ و ناله ها مال عمه ی من بود منم گفتم مرض امیر اگه یکی از اونا به تو میزدم خودتو میکشتی🙈😉😜😂😂😂😂😂بعد رهام گفت امیر کمکم میکنی بگردم اونم گفت چشم عزیزم بعدم اروم دستشو گرفت و میخواست برشگردونه ولی تا رهام میخواست بگرده یهووو اخخخخخ اخخخخ کردددد و گفتتت نههه نهههه نمیخوام نمیتونمممم همینجوری میخوابم
من گفتم بزار برم برات حوله گرم بیارم بزاری روش جاش خوب شه بعدم رفتم حوصله گرم کردم براش امیر رو صدا زدم بیاد ببره بزاره رو جای امپولاش که دردش اروم شه خلاصه دیدم بعد نیم ساعت امیر از اتاق اومد بیرون و گفت رهام خوابیدددد گفت ببین دستمووو چی کردههه از بس فشار داده😃منم گفتم فدا سرش خیلی درد کشیدددد بعدم با بچه ها یه عصرونه توپ خوردیم بعدش یه خرید شام رو دادم به رضا و بردیا که برن خرید کنن
فریزر رو نگاه کردم دیدم گوشت و سبزی و اینا داریم به مریم گفتم مریم نظرت دیگه قرمه سبزی درست کنیم؟ اونم گفت خوبه
دیگه باهم مشغول درست کردن قرمه سبزی شدیم که دیدم رهام و امیر اومدن بیرون از تو اتاق و امیرم بلند بلند میخوند اوردیمش اوردیمش دست خدا سپاردیمش😂منم گفت خوششش اومدید خوش اومدید😂بعدم به رهام گفتم بهتری؟ گفت اره عالیممم دستت درد نکنه فقط یکم جای امپولام درد میکنه گفتمش خب خداروشکر اونم چیزی نیس خوب میشی بعدم میخواست بشینه گفتمش نه وایسا برم برات بالشت بیارم که اذیت نشی بعدم رفتم براش یه بالشت نرم اوردم و با کمک امیر اروم نشست ولی یه اخ اروم کشید و نشست بعدش من رفتم تو اشپز خونه رهامم گفت به بههه چهههه بویی میاد😋بوی قرمه سبزی میاد گفتم بلههههه غذای مورد علاقت غذای اشتی کنونمون😉گفت وااا مگه بچه ام 😁برای سلامتیم لازم بود بعدم به شوخی گفت حالا نیلوفر برای شوهرت پختی یا من ( اخه رضا هم عاشق قرمه سبزیه ) بعدم گفتم نه بابا اصل مطلب تویی😄😄خلاصه رضا و بردیا هم اومدن و وسایل سالاد و .. و بهمون رسوندن رهام میخواست بلند رضا گفت نهههه نهههه بشین بشین بهترین عزیزم؟ بعدم تا سفره رو بکشم بردیا و رضا و امیر نشستن باهم یه عالمه باهم حرف زدن و خندیدن منم گفتم اقایون خیلی باهم خلوت کردن بیاید شام ببینم ( بخاطر رهام سفره رو کشیدن زیر مبلی که رهام نشسته بود که دیگه رهام نخواد بلند شه اذیت شه ) خلاصه شام رو خوردیم شب شد دیگه رفتیم بخوابیم. طرفای ۳  بیدار شدم گفتم بزار برم ببینم رهام چطوره؟ رفتم دیدم یخورده تب داره گفتم تا تبش نرفته بالا اون یکی امپولش رو هم بزنم امیرم بیدار شد بهش گفتم رهام رو بیدار میکنی تا من امپولش رو حاضر کنم؟ بنده خدا رهام خیلیی خواب عمیقی رفته بود ولی خب دیگه امیر بیدار کرد و بهش گفت یه امپول داری برگرد اونم بنده خدا با بغض برگشت و امیر شلوارش رو داد پایین منم امپولش رو اماده کردم اومدم بهش گفتم رهام جان کدوم طرف بزنم؟ گفت فرقی نداره بعدم طرف چپ رو پنبه کشیدم کهه یهووو اخخخ گفت، گفت نه تروخدااا اینجااا نزن خیلیی درد میکنه ( راست میگفت اخه امپول اخری که خیلی درد داشت رو اونجا زده بودم ) بعدم گفت چشم چشم بعدش اونورش رو الکل زدم و به امیر اشاره دادم پاشو بگیر چون یخورده درد داشت امپولش قبل اینکه فرو کنم گفتمش شل باشی خب؟ بعدش اروم زدممم براش ولیییی یهو گفت اخخخخ داشت دستشو میاورد طرف تزریق که امیر تو یه حرکت نا قافلانه دستشو گرفت و بوسید و گفت داداشممم الان تموم میشه وسطاش که رسید بلند بلند اخخخ اخخخ میکرد و سعی داشت پاشو تکون بده که امیر سفت گرفته بودش و نمیزاشت تکون بخوره دیگه اخراش تحملش سر اومده بود و دیگههه گفتتتت بسهههه بسهههه درش بیار خداروشکر همون موقع تموم شد و گفتم چشم بفرمااا و سریع کشیدمش بیرون اونمم گفتتت اخخخخخخ خیلیییی اذیت شدم بعدش امیر پنبه رو گرفت گفت شما برید بخوابید دیگه خیلی زحمت کشیدید رهامم خیلی تشکر کرد.
فردا صبحش رهام سرحال از خواب بیدار شد و حالش رو پرسیدم گفت از این بهتر نمیشم و واقعام اون روز حالش عالی عالی بود و اصلا حالش بد نشد خداروشکر و حدودا یک هفته شمال موندیم و خیلی بهمون خوش گذشت

خب خب ببخشید که خیلی طولانی شد
اینم از خاطره ما
امیدوارم خوشتون اومده باشه
خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم

خاطره رها جان

سلااام خوبین خوشین سلامتین من رها هستم قبلا ی چن باری خاطره گذاشتم خواهر رامی رادی😂فک کنم انجوری بهتر بشناسین ..دوستای گلم بعضی خاطره ها رو خوندم درد و دل کرده بودین امیدوارم هر چی زود مشکلتون حل بشه حداقل قابله تحمل بشه این روزا اصن اتفاقای خوبی نیفتاده همه حالشون بده حکایته اون داستانی ک میگفتن خداروشکر کردن کنایه ب خداست الان شده حکایته مردم ایران.... خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره حدودا یه هفته ی پیش نوه عمه مامانم فوت شدن با سی سال سن و یه پسره چهار ساله با یه پسره پنح ماه مغزم قفل بود باورش سخت بود اصن خیلی بد شد واسه تشیع رفتیم شیراز خیلی شلوغ بود حالم بد بود خانواده مرحوم خیلی بی تابی میکردن از گریه اونا منم گریم گرفته بود خلاصه مراسم تموم شد روزه بعده مراسم سوم پسر عموی مامانم با خانومش و دخترش و دوتا نوه هاش حرکت میکنن به سمته تهران چون شاغل بودن باید برمیگشتن ک متاستفانه از روی بی دفتی تصادف میکنن خودشون و یکی از نوه هاش که تازه میرفت مهد کشته شدن البته اعضای یسنا کوچولو اهدا شد دخترشونم تو کمان بقیم چون عقب بودن خوشبختانه سالمن اتفاقه وحشتناکی بود صبه همون روز من یسنا رو تو بهش زهرا بغلش کرده بودم تا صحنه های بد رو روحیش اثر نذاره سرم درد میکردم مغزم نمیخواست این اتفاقای وحشتناک و قبول کنه از همه بدتر پسر عموی خودم چن وقتیه خیلی بهم گیر میده همو دوس داریم ولی یه رفتارایی داره ک قابله تحمل نیست خیلی غیرتیه حتی نمیزاره برم تو گروهای تلگرام حرفم میزنم میگه از دوست داشتنه زیاده  بعده مراسمات برگشتیم تهران البته فقط من  و داداشم تحمله اون فضا برام خیلی سخت بوود به محض رسیدن یه مسکن خوردم و خوابیدم از درده سرم ازخواب بیدار شدم حتی نمیتونسم به گوشی نگا کنم ببینم ساعت چنده به زور خودمو ب دسشویی رسوندم اب زدم ب صورتم رفتم برقو روشن کردم از چیزی ک تو ایینه میدیدم وحشت کردم چشمام قرمز بود صورتم شده بود عینه روح گریم گرفته بود مامانم بابامم نبودن خیلی بد بود رفتم دمه اتاق رادی دیدم بیدار تا منو دید هول کرد گف خوبی رها من فقط گریه میکردم گف خواب دیدی ولی من اصن نمیونسم بگم چمه سرم خیلی درد میکرد رفتم سرمو فشار دادم ب سینش فک میکردم اینجوری دردش کمتر میشه گف خواهری بگو چی شده گفتم سرم درد میکنه رفت اتاقم پالتو و شالمو اورد گف بپوش بریم دکتر مخالفتی نکردم فقط میخواسم از شر اون سر درده وحشتناک خلاص شم  خداروشکر درمانگاه خلوت بود رادی رف نوبت گرف نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر یه اقای حدودا 50 ساله خیلی مهربون بودن گفت چیشده دخترم من نای حرف زدن نداشتم رادی شرح حال داد فشارمو گرفت رو هفت بود🤦‍♀️ گف یه سرم مینویسم با یه تقویتی بعده تموم شدن سرم بهتر نشدی بیا ببینمت باز استرس گرفته بودم عینه چی مظلومانه ب رادی نگا کردم دلش واسم سوخت گف اقای دکتر میشه به جای امپول قرص بدین گفت نه بدنش ضعیف شده:/ منم چیزی نگفتم رادی رف گرف داروها رو نوروبیون بود🤦‍♀️گفتم داداشی تو را خدا ای درد داره گفت حالا بیا بریم قبض گرف رفتیم تزریقات یه خانومی اومددن گفتن اماده شو اول امپولتو میزنم گفتم نه اول سرم گف تا برمیگردم اماده شو😐🤦‍♀️ رادی کمکم کرد خانومه اومد گف ریلکس باش پنپه کشید و سریع فرو کرد وای جونم در اومد ضف کردم اصن نایاعتراضم نداشتم فقط دسه رادی و فشار دادم در کل خیل درد داشت ...گف تموم شد برگرد واسه سرم زدنم یه مصیبتی بود رگمو پیدا نمیکرد که اخر رادی عصبی شد و گف وقتی بلد نیسی یه رگ پیدا کنی بشین تو خونتون 😅پرسار ی دختره نسبتا جوون بود ایشونم بهش برخورد و رف یکی دیگ رو صدا زد ک همون دفع اول رگمو پیدا کردن سرم و تنظیم کرد و رف منم خوابم برد سوزشی توی دسم حس کردم ک بیدار شدم پرستار داشت سرممو در میورد گف بهتری منم فقط لبخند زدم:) خیلی بهر بودم ..اینم از خاطره شرمنده نویسنده خوبی نیستم ..دوستان دعا کنید مامانه یسنا بهوش بیاد ضریبه هوشیش رو شیشه...هنوز یه دختره دیگم داره که کلاسه چهارمه اونم فکش شکسته و خیلی بی تابی میکنه .... شرمنده اگه اشب تایپی داشتم سریع تایپ کردم...حاله دلتون خوب خدانگهدار:)

خاطره هدیه جان

سلام عزیزان احوالتون چطوره؟خوبین؟خوشین؟دِماغتون چاقه؟روزگارتون بر وفق مراده؟مطمئنا دیگه منو یادتون نمیاد خیلی وقته خاطره نذاشتم و خاطره های گذشته هم به درخواست خودم حذف شد یعنی با شرایطی که پیش اومد تصمیم گرفتم دیگه نه خاطره بذارم نه کامنت و این خاطره هم که در حال حاضر اولین و اخرین خاطره ام هست رو به خاطر بچه هایی که در طول یکسال گذشته برای من بهترین دوستام شدند تصمیم گرفتم بذارم که فکر نکنن فراموششون کردم ( اونا منو فراموش کردن ها😂😂 ولی من نه خوشبختانه حافظه ام در فراموش کردن دوستام باهام همکاری نمیکنه😂😍)  هنوز هم فازمتر، سم فروش، عروسک، کوفته تبریزی، متکا و خواهرش، تربچه فسقلی، خانم ورزشکار، جوجه طلایی، نارنج پر آب، ریحانه جون خانم مدیر، همکارم، جغجغه، امیرعلی همشهریم( به قول خودش محصول مشترک مشهد - شیراز😂😂) رو یادمه( هنگ نکنین القابیه که خودم بهشون دادم😂😂🙈🙈) حتی فریبا خانوم (مامان فرید و الین) و اقا سهیل( هم رشته ایم) و فرانک و فریماه و نازیلا و عاطفه خانوم که هم مدرسه ایم و همشهریم و هم رشته ایم هست رو هم یادمه هیچ وقت فراموشتون نمی کنم🌷( مرضی عزیزم و فریبا خانوم خیلی دلم براتون تنگ شده امیدوارم هرجاهستین شاد و سالم و موفق باشین🌷) یادم نیست کدوم خاطراتمو گفتم ان شاالله که خاطره تکراری نباشه خب اول ی بیو میدم هدیه ام ۲۷ساله از مشهد و دیگه الان با قطعیت و بدون تردید میگم کارشناس ارشد حقوق جزا و جرم شناسی 😂😂و البته بیکار😂😂😂😂😂😂و اما خاطره:
نمیدونم قبلا هم گفتم یا نه من بشدت ادم بدغذایی هستم اهل هله هوله نیستم اما موادغذایی مفید و مغذی هم کم میخورم یا بهتره بگم نمیخورم و نه لب به گوشت میزنم و نه لبنیات😐بیشتر به گیاهخواری تمایل دارم فکر می کنم پارسال بود که آزمایش دادم و باز هم طبق معمول ویتامین های ب و د بدنم پایین بود و دکترمم که همیشه سرشو به نشانه تاسف تکون میده این دفعه هم کارشو تکرار کرد و مامانمو عصبانی تر😂😂همیشه هم نوروبیون و د۳ جزء لاینفک داروهامه😂😂این سری هم خانوم دکتر مانند سری های قبل نوروبیون و د۳ داد که بزنم هرهفته ۱نوروبیون و هر ۲هفته یک د۳ اما من بخاطر مشکلاتی که داشتم و بعدشم فراموشی تا مدتها از امپولام یادم رفته بود🙈🙈( اونایی که منو میشناسن میدونن از امپول نمیترسم مدیونین اگه فکر کنین ترسیدم و تزریق نکردم😂)ی روز بعد ورزش احساس کردم زانوم سفت شده انگار که یک طناب دور زانوم پیچیدن و سفت کردن و اصلا نمیتونستم زانوم رو خم کنم دردی نداشتم فقط زانوم سفت بود موقع بالا و پایین رفتن از پله ها زانوم خم نمیشد و مجبور بودم پامو بکشم ورزش هم برام خیلی سخت بود، چهارزانو نمیتونستم بشینم و خیلی این محدودیت های حرکتی برام عذاب آور بود ۲هفته با روغن سیاهدانه چربش کردم و با زانوبند کشی میبستمش و گرم نگهش میداشتم اما نتیجه ای نداشت همش با خودم فکر می کردم شاید سال قبلش یعنی دوسال پیش که زمین خوردم زانوم آسیب دیده و من متوجه نشدم کلافه شده بودم بعد ۲هفته که نتیجه ای از این خود درمانی ها نگرفتم با مامان رفتم دکتر و ایشون گفت عضلات زانوم گرفته و ی امپول داد وقتی رفتم داروخونه که دارومو بگیرم بنده خدایی اسم امپول نوروبیون رو اورد اونجا تازه از امپولهای تقویتیم یادم اومد ولی همرام نبود😂🙈 مامانمم حرف اون بنده خدارو انگار شنیده بود نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد😂😂 گفت تو اصلا یادت اومد دکتر... امپول تقویتی داده بهت؟😂😂😂گفتم اتفاقا الان به همونا داشتم فکر می کردم😂😂😂خلاصه به پیشنهاد مامان قرار شد اون شبم اون وضعیت رو تحمل کنم تا فرداش علاوه بر امپولی که برای زانوم بود ۲ تا تقویتی هم نوش جان کنم😐😂( باید بگم که خونه ما دو طبقه است اما پله زیاد داره در نتیجه با اون وضعی که داشتم بالا و پایین رفتن ازش برام خیلی سخت بود😐) خلاصه اون شب هم اون وضعیت رو با هر سختی بود تحمل کردم و فردا عصرش رفتم درمانگاه و بعد پرداخت هزینه پرستار گفت برو روی تخت دراز بکش تا بیام منم رفتم و دراز کشیدم و آماده شدم و پرستار با پنبه الکلی و ۳تا امپول اماده اومد هر۳ امپول رو تزریق کرد و انصافا هم خیلی خوب تزریق کرد بعد تزریق برگشتم خونه و زانوم هم از فردا صبحش بهتر و بعد چند روز هم کاملا خوب شد. برای بقیه امپول های تقویتی هم روی برد اتاقم نوشتم هدیه خانوم از امپولات یادت نره😂😂😂 به این ترتیب بقیه تقویتیا رو یکی پس از دیگری تزریق کردم.

پ.ن۱: برای داشتن يک زندگی خوب و سالم مانند هر کار ديگری نياز به تمرين و پشتکار داريد. به عنوان مثال کسی که با وزنه کار می‌کند تا بدنی قوی و ورزيده داشته باشد، حداقل هفته‌ای  3 روز کار می‌کند و همواره تصويری روشن از يک فرد قوی و خوش هيکل در ذهن می‌پروراند و همين تصور، انگيزه‌اش را برای ادامه کار دو چندان خواهد کرد ما نيز برای داشتن يک زندگی ايده‌آل نبايد دست روی دست بگذاريم؛ بايد تلاش کنيم و برای رسيدن به آن وقت صرف کنيم.

پ.ن۲: هر چيزى كه ميخواى توى اين دنيا قسمتت بشه ،
بايد اول از خودت شروعش كنى!
اگر عشق دلت ميخواد، 
تا ميتونى به همه عشق بورز...

اگر حقيقت رو ميخواى بشنوى، 
هميشه حقيقت رو بگو...

كلأ توى زندگى چيزى نصيب تو ميشه، 
كه خودت به اطرافت ارائه ميدى...

پ.ن۳: مبینای عزیزم تربچه فسقلی من تولدت پیشاپیش مبارک ان شاالله بهترین ها برات رقم بخوره و به آرزوهات برسی😚🌷

و در اخر ببخشید اگر بد بود و چشماتون خسته شد از بچگی نویسنده خوبی نبودم و بقیه زحمتشو میکشیدن😂 برای تک تک شما عزیزان ارزوی سلامتی و موفقیت و شاد بودن دارم خدا یار و نگهدارتون🌷🌷🌷

خاطره هانیه جان

سلام 
اول از همه چیز معرفی میکنم هانیه هستم ۳۲ ساله روانپزشکم . هنوز ازدواج نکردم. اولین باره خاطره میزارم. بر خلاف اینکه شغلم مربوط به پزشکیه به شدت فوبیا دارم از اینکه بخوام به کسی آمپول بزنم و بهتره بگم به خاطر ترسم اصلا بلد نیستم چون دل نداشتم که یاد بگیرم ولی مثل خیلی از شماها گاهی مورد عنایت دیگران واقع شدم و آمپول بهم زدن. 
بریم سراغ اولین خاطره که مربوط به پارساله که به نظرم جذابه
مطب من توی یه ساختمان پزشکانه که چندتا دکتر با تخصص های مختلف هم اونجان و یه تزریقاتی هم داره که برای کل ساختمان پزشکانه و عمومیه😁
پارسال زمستون دوسه روزی بود که احساس سرماخوردگی داشتم و یه کم خود درمانی کردم ولی فایده نداشت هیچ بدتر شدم توی مطبم بودم گلو درد و تب و لرز امانم رو بریده بود و تهوع و استفراغ هم بهش اضافه شد طوری که منشیم ترسیده بود حسابی حلق و بینیم عفونت کرده بود. وسایلمو برداشتم و به منشیم گفتم میرم دکتر بعدم میرم خونه هرچه کرد باهام بیاد قبول نکردم تو ساختمان خدمون رفتم پیش یه دکتر که متخصص داخلی بود یه آقای حدودا ۴۵ ساله که اتفاقا خیلی هم به خاطر آشنایی دوری که داریم منو تحویل میگیره و منشیش هم از دوستام بود و وسط مریضا فرستادم داخل. بعد کلی احوالپرسی و... شرح حالم رو گفتم و حسابی معاینه کرد دفترچمو گرفت شروع کرد به نوشتن گفت بدنت به شدت عفونت کرده و ضعیفم شدی برام ۳ تا پنی سیلین ۱۲۰۰ نوشت ۳ تا نوروبیون ۱ دونه تب بر و ۱ دگزا. یه سرم هم نوشت گفت الان بزن یه مشت قرص و شربتم اضافه کرد به اقلام. از اونجایی که آدم منطقی هستم نه اعتراض کردم نه حتی سعی کردم از زیرش در برم رفتم طبقه همکف که بخش تجاری ساختمانه دو تا مغازس یکیش تجهیزات پزشکی یکی هم داروخانه اونجا هم کلی تحویل گرفتن و بد نباشه و این حرف داروها رو گرفتم تزریقات هم همون طبقه هم کفه یادم رفت بگم که تزریقات مال یه آقای حدودا ۳۵ ساله س که خودش تنها هم اونجاس منم نه حال داشتم برم جای دیگه نه راستشو بخواین بهتر از ایشون سراغ داشتم چون واقعا خوب تزریقات رو انجام میده ( از روی تجربه قبلی میگم) رفتم تو تزریقات کسی نبود جز آقای صفری تزریقاتچی ایشونم چون با هم زیاد برخورد داشتیم کلی تحویل گرفتن و مجبور شدم یه شرح حال به ایشون بدم دو تا اتاق داره که هر کدوم دو سه تا تخت توشه و یه تزریقات مجهز و شیکه واقعا یکی از اتاقا مخصوص سرم تراپی و یکیشم تزریق آمپول.
کیسه دارو ها رو دادم منو به سمت اتاق راهنمایی کردن پالتومو درآوردم کفشامو هم درآوردم دراز کشیدم ایشون هم اومدن گفت تو داروهات یه تب بره که عضلانیه بهتره اول اینو بزنم بعد سرم رو وصل کنم و بعدشم بقیه آمپولا گفتم هرجور صلاح میدونید شروع کرد به آماده کردن تب بر و بعد با یه پنبه الکل اومد و ازم خواست برگردم منم دمر شدم شلوارمو یه کوچولو دادم پایین فوری پنبه رو کشید فقط یه لحظه سوزش سوزنو که فرو کرد متوجه شدم و زود خالی کرد پنبه رو گذاشت و این اصلا درد نداشت. شلوارمو مرتب کردم برگشتم و اومد برام سرم رو وصل کرد و یه نوروبیون ریخت توش یه آمپول وحشتناک قرمز که خوشحال بودم مجبور نبودم دردشو تحمل کنم. ولی چه فایده که هنوز کلی داشتم.
خلاصه آخرای سرم گفت قبلا پنیسیلین زدی گفتم دو سالی هست نزدم گفت پس بهتره الان تست کنم بعد با یه سرنگ مخصوص تست اومد اون یکی دستم که سرم بهش وصل نبود رو پنبه مالید و سرنگو زیرجلدی فرو کرد واقعا درد داشت ولی من تحملم بالاست بعد یه ربع هم سرم تموم شد هم معلوم شد که میتونم آماده دریافت پنیسیلین بشم سرمو جدا کردن و منم دوباره برگشتم ازش خواستم دوتا آمپول که یکی دگزا بود و یکی هم پنی رو همون طرف بزنه چون هنوز ۴ تا آمپول دیگه داشتم که باید توی دوروز آیندش میزدم. خلاصه ایشون هم اومدن و پنبه رو مالیدن و پنی سیلین رو فرو کردن منم اولش دچار شوک شد باسنم ولی سعی کردم شل نگه دارم و فقط خیلی آروم گفتم اوف و بقیه عکسالعملا با صورت و چشم دهنم بود تزریق تمام شد و دگزا رو هم بدون اینکه من اصلا بفهمم کی زد و کی تموم شد تزریق کرد گفت تموم شد امشب حتما کمپرس آب گرمش کن منم گفتم چشم بعداز کلی تشکرو اینا و حساب کردن پول تزریقات اومدم سوار ماشین شدم و به سمت خونه راهی شدم و روز اول تزریقات به خوبی سپری شد. این بخش اول. ‌خب بریم سراغ بخش دوم شب خوابیدم و صبح بلند شدم خیلی حالم بهتر بود اما آثار عفونت رو داشتم رفتم مطب تا ظهر مطب بودم ناهارمو که از رستوران سفارش داده بودم مطب خوردم منشیم داخلی رو گرفت و گفت یکی از دوستات اومده ببیندت گفتم راهنماییش کن اومد تو دیدم المیراست رفیق زمان مدرسه و دبیرستانم کلی خوشحال شدم و روبوسی و احوالپرسی و خاطرات و... ازدواج کرده بود و بچه هم داشت من رو از توی آگهی تبلیغات پیدا کرده بود بعد از کلی گپ و گفت بعد از سالها دوری گفتم پاشو با من بریم تزریقات که باید آمپول بزنم گفت چرا بد نباشه و مجبور شدم یه شرح حال هم به اون بدم😁گفت نمیخاد بری گفتم نکنه تو بلدی بزنی گفت نه ولی همسرم رضا پرستاره داره میاد دنبالم برات میزنه گفتم همکف همینجا تزریقات هست نمیخاد مزاحمش بشی از ما اصرار و از المیرا انکار همسرش که اومد کشوندش بالا و با ایشون آشنا شدم المیرا گفت رضا، هانیه آمپول داره من نزاشتم بره بیرون براش بزن ازم آمپولا رو خواست آوردم بهش دادم رفتم کفشامو درآوردم و روی تخت اتاق خودم خوابیدم المیرا گفت من دل دیدن آمپول ندارم و نیومد نامرد شوهرش اومد با دوتا آمپول قبلش ازم پرسیده بود که پنی زدم یا نه اول پنی رو رو بعد از پنبه مالی فرو کرد خیلی بد زد نه میتونستم داد بزنم نه سفت کردم ولی فکر کنم چهرم شده بود مثل لبو توی دلم داشتم داد میزدم عرقم زده بود تموم شد کشیدش بیرون و فوری رفت سراغ نورو اون رو هم پنبه کشید و زد دیگه واقعا نمیتونستم یه کوچولو صدام دراومد و با تمومه چیزی نیست آقا رضا سعی کردم خفه بشم تموم شد پوکه ها رو انداخت تو سطل زباله منم به سختی بلند شدم ولی حتی خجالت میکشیدم بلنگم صاف صاف رفتم نشستم رو صندلی المیرا گفت آخی درد داشت میدونم درد داره چون خودمم هفته پیش رضا برام زد دیگه هر جور بود گذشت و اونا هم رفتن و من تازه فهمیدم آقای صفری چه تزریقات خوبیه. فردای اون روز اولش وسوسه شدم که آمپولای آخری رو نزنم چون بد درد کشیدم سر دوتایی که آقا رضا زد ولی دیدم بزنم بهتره عصر قبل از اینکه برم مطب رفتم تزریقات آقای صفری آمپولا رو دادم بهش و رفتم تو اتاق کفشامو درآوردم و خوابیدم اومد یعنی نسبت به آمپولای دیروز جوری زد که میتونم بگم فقط لحظه ورود سوزنو فهمیدم البته یه کم نوروبیون درد داشت ولی قابل تحمل بود . ولی اینبار آقای صفری پول ازم نگرفت. اینم خاطره ولی امیدوارم المیرا جان اگه یه روز خاطره رو خوندی ناراحت نشی چون منظور بدی ندارم😊 الانم که این خاطره رو نوشتم یک سالی از اون جریان گذشته و منم همین الان از تزریقاتی دارم میام و توی مطب نشستم و مینویسم و خاطره این روزا رو بعدا سر یه فرصت دیگه براتون میگم. دوستتون دارم امیدوارم لذت برده باشید.

خاطره راحیل جان

 

سلام به همه ❤️. انشالله که حالتون خوبه 👍. 

امروز 19 دی که شروع کردم به نوشتن خاطره نمی‌دونم کی تمومش میکنم😅.

خب این خاطره خدااااروهزار مرتبه شکرررر برا خودم نیست😁😁😁 

نمی‌دونم.کسی هس نشناسه منو؟؟🤔🤨؟؟؟ 

یه خاطره خوندم که بیشتر جنبه درد و دل داشت ، توی وب پیداش نکردم براش کامنت بذارم ، اینجا میگم که دوست عزیز همین که شما تونستی از شرایط سخت ، بیای شهر و بتونی ادامه تحصیل بدی بین افرادی که هیچ ارزشی برا درس خوندن قائل نیستن ، واقعا عاقلانه و شجاعانه است ، گفتی مجبوری انسانی بخونی چون رشته دیگه ای تو شهر تون نبوده ولی عاشق پزشکی هستی ،  تو هر شرایطی که هستی و تو هر رشته یا شغل  همین که بهترین باشی یعنی یک فرد موفقی . امیدوارم آینده برات بهترینارو رقم بزنه ❤️. 

 خب ☺️ خاطره 👇:

یه روز نزدیکای ظهر بود آلارم گوشی هشدار داد تایم استراحته چون خسته شده بودم خودمو کتاب و پرت کردم و یه چند مین فقط چشمامو بستم 😅 که صدای اذان اومد ، وضو گرفتم که با خوندن نماز حس خوب چند ساعت قبلمو تمدید کنم😅☺️ . خلاصه  وسط نماز یه چند باری صدای گوشیم اومد و حواسم پرت میشد 😒. وقتی دیدمش که سحره . در 90% مواقع کار خاصی نداره  که زنگ میزنه 😂. جواب دادم بله سحر ؟؟؟ 

گفت راحیل ؟ 

صداش افتضااااااح بود به زور حرف میزد 

گفتم چتههه خوبی تو؟؟؟ 

سحر : نه😭

من : سحری حالت خوبه قربونت برم من این چ صدایی ؟؟؟ گفت کجایی ؟؟؟

من : خونم تو کجایی ؟؟؟ 

میتونی بیای پیشم ؟😭 ( گریه داشت کلا ) 

گفتم اره عزیزدلم فقط بگو چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ 

گفت نه یکم حالم بده تنهام خونمون کسیم نیس 

گفتم اومدممم و بدوووو لباس پوشیدم ز زدم آژانس و با سرعت رفتم بیرون که دیر نشه وقتی دیدم پارکینگ و که ماشین مامان خونس با خودم گفتم شایدلازم باشه دکتری چیزی بریم بدون ماشین سخته . همون لحظه آژانس اومد . کرایه رو حساب کردم و گفتم کنسله خانوم و رفت . سریع رفتم خونه دوباره 😐سوییچ و برداشتم و به سرعت حرکت کردم به سمت خونه عمو اینا متعجب بودم چرا کسی خونه نباشه آخه ، زنعموم که دیگ سرکار نمیره .. 

زنگ و زدم ، خیلی طول کشید 😢 ولی بعد چند دقیقه که پشت سرهم زنگ میزدم باز شد . بی دقت پارک کردم و فورا وارد خونه شدم که سحر بی‌حال و داغون درازکشیده بود روی مبل . گفتم سلام سحری چت شده ؟ چرا تو تنهایی ؟ زنعمو کجاس ؟  دکتر رفتی ؟ پشت سرهم سرفه میکرد 😐 

گفت بشین . دستمو گذاشتم رو پیشونیش دااااااااغ بودا داغ . گفتم بدبخت شدیم تشنج می‌کنی الان و دویدم تو آشپزخونه آب خنک و حوله بردارم ، گفتم سحر زنگ بزنم احسان ؟؟؟ 

چرا نگفتی بهش ؟ دیدم انقد بی‌حاله صداش نمیاد و سرفه میکنه😢 رفتم کنارش و حوله سردخیس و گذاشتم رو پیشونیش گفت مگه تو نمی‌دونی مامانم اینا رفتن مسافرت ؟ و ایران نیستن؟ 

گفتم نه !!! جدی ؟ با کی ؟ گف چطور نمیدونی ؟ قرار بود با بابات و مامانت اینا برن ک بابات به خاطر تو که درس داری نرفتن  .( سرفه میکرد چجوووری 😢به زور متوجه حرفاش میشدم ) 

من : نمیدونستم . حالت بیخیال اینا ، زنگ بزنم احسان ؟ چرا بهش نگفتی آخه ! 

گف : دیشب اصن خونه نبود ، خیللی سرش شلوغه ، دوشی پیش معاینم کرد و اونوقت حالم بهتر بود 

من : داروهات کو پس !؟ چرا بهتر نشدی😐😢؟ 

پاشو لباساتو در بیار عزیزمن چرا لباسهای بیرون تنته تو  کجا رفتی ؟ گفت از دانشگاه میام . من😐😐😐 هنگ بودم واقعا چجوری رفته و اومده 

من: روانی توو؟ چجوری رفتی ؟ گفت نمیشد نرم امتحان داشتم گفتم به درکککک ک امتحان داشتی احمق بیشعور 😑 داری میمیریا بذار زنگ بزنم  به احسان . دوبار رنگ زدم که خاموش بود 😐 . گفتم واجب بود بری  تو این هوا ؟😡😡😡😡 چیزی خوردی ؟ 

گف نه . از شربت ضد سرفه و قرصاش دادم  از تو یخچال پرتغال در آوردم و فلفور آبش و گرفتم و دادم خورد.

 گفتم پاشو زود بریم دکتر ، گفت خوب میشم این داروها و خوردم گفتم پاشو چرت نگو ، شوخی نیست واقعا بدحالی فقط موندم چجوری رفتی امتحان😑😑😑 بدی ؟ . 

لباساشو تنش کردم و گفتم بشین من برم ماشینو بیارم دم در خونه نمیتونی راه بیای .گفت باشه 😷. برگشتم خونه و کمک کردم رفتیم بیرون و سوار شد و کلید و برداشتم و کیفمو. نشستم ، دیدم واقعا سرده پالتومو انداختم روش گفت ببخشید 😢 گفتم چی میگی تو ؟ گفت وقتتو گرفتم . گفتم میخوای ازین حرفا بزنی لطف کن سایلنت شو 😒 . 

سحر : انقدم بد نبود حالم ، رفتم دانشگاه اومدم دیگه نتونستم جم بخورم . 

من : د آخه دیوونه جان عزیزمن ، خواهر من کنکور که نبود ، با استاد صحبت می‌کردی دیگه 😒  پشت سرهم سرفه میکرد ، خروسی بود واقعا😅. سحر : میدونی کیه استادم ؟ نمیشد نرم 😑

نه من علم غیب ندارم نمی‌دونم کیه ؟ 

ازین طرف بود؟ یا از هاشمیه بپیچم ؟ گف نمیدونم ، کجاییم الان🥺؟ 

گفتم هیچی تو به خودت فشار نیار 😂. 

من : خو میگفتی کی بود استادت ؟ 

(یعنی جون ب لب میکرد تا یه جمله می‌گفت 😒 ‌از بس سرفه میکرد ) 

 سحر : یادت میاد چند سال پیش با دوست بابات آقای ..رفتیم کیش ؟ 

گفتم کی ؟ گفت کلاس 4 ام بودیم . 

گفتم خو ، چه ربطی داش گفت یه دختر و پسر داشتن ، دخترش بیچاره ... مریض بود یادت میاد؟ 😔😢 .گفتم خب 

گفت داداش و یادت میاد ؟ من: آره .

سحر :خو اون استادمه😐 

(اینارو کشت تا خودشو گفتا از بس سرفه کرد  😢) 

من : هنگگگگ بودم ‌ 

گفتم نهههههه مگه اون چند سالش بود 😐. شده استاد دانشگاه ؟؟؟؟😶😶😶 ای خاک من هنوز پشت کنکورم😂😂😂. ولی خو اون خیلی از ما بزرگ بودا🤔 گفت اره . 

برا همین که میشناختمون دلم نمی‌خواست بیخودی غایب شم گفتم چقدم که بیخودیع داری میمیری بخدا 

رفتیم سمت خونه ما چون نزدیک خونمون یه کیلینگ خوب بود زدم کنار ، سحر گفت اومدی احمدی چرا اینهمه راه ؟گفتم چون نزدیک خونه ماست و بعدش میریم که مامانم یه سوپی چیزی درست کنه و هم اینکه دکترش عالیه . گف باش . منم زدم کنار  و به بدبختی رفتیم بالا یک طبقه بود ولی خب واقعا سحر بیحال بود

وارد که شدیم خدارو شکر خیلی شلوغ نبود ، چند تا مبل و اینا بود که یه آقا  نشسته بودن که بزرگ تر بود ب نسبت . یکیم تک نفره ، گفتم آقا میشه لطفاً بنشینید اینجا ؟ ممنون میشم . 

( سحر باید سرشو میذاشت رو پام برا همون دونفری جا نمی شدیم😅 ).

سرشو برگردوند به انگلیسی گفت مشکلی پیش اومده😐😂 .گفتم بابا اینکه خارجیه  😕. 

سعی کردم تمام سختی های که در راه کلاس زبان کشیدم و رفتم و اومدم و هدر ندم حداقل دوتا جمله بی غلط باهاش حرف بزنم😂😅.  بسم الله و گفتمو😅 بعدش روبهش گفتم ببخشید آقا میشه لطفاً بفرمایید رو این یکی مبل ؟ خواهرم حالش خوب نیست ؟ گفت بله خانم البته . سحر و نشوندم و رفتم قبض و اینارو گرفتم و نشستم 

خلاصه یه چند مین تا نوبتمون شد ، سحر که چشماشو بسته بود گفت راحیل  من اینجا آمپول نمی‌زنم 😐 . گفتم حالا صبر کن بریم تو .خود دکتر احمدی خیلی مهربونه ایشالا ک نمی‌نویسه ، منو تابحال ویزیت نکرده ها ولی خو بهش میخوره مهربون باشه😅 (  ازین دلگرمی بیخودیا)‌ . گف مگ می‌شناسی گفتم همسایمونه دیگ‌‌ .

‌سرش ک روی پاهام بود دااغ شد ه بود پام از بس از تب داشت 😐. 

وارد اتاق شدیم ، دکتر همسنای بابام اینا تقریبا 45 ساله  بود سحر نشست و دکتر گفت به به خانوم.. خوبی دخترم ؟ گفتم مرسی شما خوبین خانواده خوبن ؟ گفت مرسی عزیزم . چی شده خانم دکتر ؟ ( 😒حاج آقا حافظ شیرازی هم در جریانه که من پشت کنکورم😐😂). گفتم همون مهندس آبیاری گیاهان دریایی من راحت ترم تا لفظ دکتر😂گف شکسته نفسی می‌کنی ، انشالله همکار خودمون میشی . تشکر کردم 

خلاصه سحر و معاینه کرد و گفت تبت خیلی بالاس دخترم ، دوروز و کامل استراحت کن و سعی کن اصلا بیرون نری ، شیر و مایعات بیشتر بخور ، یه سری دارو برات می‌نویسم تا آخر مصرف کن انشالله بهتر میشی . به منم گفت سریع داروهاشو بگیرم  نشونش بدم.  رفتم پایین و داروهاشو ک گرفتم همش دعا میکردم کمتر آمپول داده باشه ، سحر اصلا راه بیا نیس😐☹️ . 

یه سرم و دوتا بسته قرص و 4 تا آمپول بود و یه شربت بزرگ . 

داروهارو که دیدن گفت خب مشکلی نیست باهام اومد و روبه یه خانومی که روپوش سفید داشت گفت این سرمو وصل کنه و یه آمپولم اسمشو گفت ک بزنه داخلش تایم مصرف قرصام ک نوشته شده بود. 

 کمک کردم سحر روی تخت بخوابه ، بوی الکل به منم استرس داده بود 😢😅. 

یه کش بست و گفت مشت کن دستتو پنبه کشید که سحر دستشو تکون داد گفت نه عزیزم آروم باش یه لحظه اس ،‌ رگش بار اول پیدا نشد  بار دوم زد و وصلش کرد یه آمپولم کشید و وارد سرم کرد .یه ظرف استیل پر آب و تکه های یخ بود که سرم یه قسمت از اون شیلنگ ( ایشالا که درست گفتم 😂) از توی ظرف آب و یخ رد میشد .  سحر آروم اشکش اومد 😔خانومه رفت ،  سحر با بغض  گفت راحیل من اینجا آمپول نمیزنم ، بریم خونه😢😭. گفتم باشه آروم باش فعلا . گف من جدی گفتما (کلا تابحال غیر  داداشش نداشته هیچکس دیگه آمپول بزنه جز عمو بهنام که یک بار چون احسان نبود ، براش زد . ) 

گفتم ببند چشماتو اجی . مامانم زنگ زد گفت کجام ک براش گفتم که گفت من اومدم خونه ، سوپ میذارم بیایین اینجا حتما . 

سرم سحر تموم شد ، پرستار خواست امپولارو حاظر کنه نذاشتم و براش گفتم که این خواهر ما اینجا راحت نیست😂😂‌ . گفت باشه ، یکم بهتر شده بود حال سحر . گفتم خب بریم خونه ما مامانم اومده گفت بیایید اینجا . گفت نه راحیل بریم خونه خودمون گفتم حرف نزن میریم اونجا ، گفت نه دیگه گفتم یه جوری میگی نه دیگه انگار تعارف داری خوبه همیشه اونجا پلاسی😂😂😂. 

الآنم ساکت باش رو حرف منم حرف نزن😎. گوشیم زنگ خورد که امیرعلی بود وصل کردم که صداش نگران بود گفت راحیل سحر پیشت نیست ؟ اومدم خونه وسایل و گوشیش هس خودش نیست ، حالش خوب نبود . یکم خواستم اذیتش کنم دلم نیومد😅گفتم نگران نباش آقای امانت ندار ، سحر پیش منه رفتیم دکتر الآنم خونه ماییم ( 🥴🤥🤥) . گفت جدا ؟ حالش بد شده ؟ خوبه الان گوشیو بده بهش . گفتم خوابه 😅😅 سحر گفت بده اذیتش نکن😂. گوشیو دادم و راه افتادم ک گفت نه نگران نباش داداشی خوبم . گفت نه داریم میریم خونه عمو مهدی ، ( سرفه و سرفه ) نه راحیل و نمیشناسی ، شوخی کرد. نه امیر من با اون کار ندارم 😢 نمیخواام من کاری با اون پسره ندارم . چرا طرفشو میگیری امیرعلی ؟ نمی‌خوام ، من حرفی باهاش ندارم . گفت آخه (صدای اونور و نداشتم ، از فضولی داشتم تلف میشدم😐😂) فعلا حالم خوب نیست باشه چشم خداحافظ. گوشیو داد به من گفتم کیو داشتی میگفتی؟ با آهن گف احسان و گفتم عهههه با احسان قهری؟؟؟ سرشو تکون داد . من : چرا ؟؟؟؟ گفت میگم برات ، مفصله و گفتم باش . ولی سحر باید این امپولاتو بزنی ، تو که با احسان قهری چرا نذاشتی اونجا برات بزنن؟ 😡😡😡. بگم  عمو بهنام  بیاد خونه ما وبزنه؟ گفت راحیل از دنیا عقبیا😂 عمو مشهد نیست که رفته تهران از پریروز گفتم عهه😅 از من چه انتظاری داری خداییش ، من نمیدونستم پدر مادرم می‌خوان برن مسافرت😐🤦‍♀.  رسیدیم به خونه و پارک کردم . 

گوشیم زنگ خورد ، دیدم احسانه گفتم بیا اینم از داداش دیگت  گف جواب نمیدیا 😕گفتم چشم 😒 . وصل کردم که صدای این یکی واقعااااا خسته بود . گفت چطوری خانوم خانما خوبی  ببخشید من گوشیم خاموش شده بود متوجه نشدم ، کار داشتی؟ دیدم دوبار تماس گرفتی . گفتم مرسی خودت خوبی ؟ آره زنگت زدم چون سحر حالش خوب نبود گفتم بیای خونه 😢 سحر یه نیشگون گرفت که ضعف کردم 😑 گفتم اخخخ نمیری تووو ک ازونور گفت راحیل ؟؟؟ چیشد کجایی ؟ حال سحر بد شده پیششی؟؟؟؟؟ گفتم اره نگران نباش الان پیشمه از دکتر برگشتیم خونه ماییم . اون موقع زنگ زدم که خاموش بودی گفت ای باباااا من واقعا سرم شلوغ بود ، الآنم میام فعلا خداحافظ . گفتم باش خداحافظ.

سحر گفت چرا بهش گفتی ؟ گفتم به من ربطی نداره که تو باهاش قهری 😐 اون امپولاتو باید بزنی خوب بشی یانه😕 . 

مامانم اومد استقبال مون گفت سلام دخترا . گفتیم سلام و مامان گفت سحر جان خوبی گلم ؟ مریض شدی ؟ 

اونا باهم گرم حرف زدن شدن و منم رفتم لباس عوض کردم و از لباسای سحر که خونمون بود بردم که راحت باشه ، دراز کشیده بود رو مبل و مامانم برای یه ظرف میوه آماده کرده بود گفتم مامان کاش ابشو می‌گرفتی ، فک نکنم بتونه بخوره گفت باشه الان آبگیری میکنم. سحر جان پاشو عوض کن لباستو راحت بشی . 

گفت زنمو  بخدا نمی‌خواستم زحمت بدم ببخشید مزاحم شدم ، مامانم خندید گفت عه ؟ چه تعارف می‌کنی دختر☺️بشینین ، سوپ گذاشتم براتون یکم دیگه حاظر  میشه راحیل مامان من میرم یکم و شلغم لیمو ترش بگیرم ، برا سرماخوردگی خوبه . گفتم باشه پاستیلم بخر 😁😁. یه چش غره رفت گفتم چیه خب دوست دارم دیگه اگر لواسکم بگیری که دیگه من عاشقتم 😁😍. سحر گفت باز تو دل درداتو یادت رفت گفتم تو ساکت باش 😒 . گفت باشه 😢 مامانم گفت چیزی دیگه لازم ندارین ؟ گفتم چرا مامان شکلات تخته ای هم بخر😂 گفت فک کن چیزی دیگ نمونده ؟ 😕گفتم بذار ببینم . آها یه بسته اکشنم بخر ☺️ دنبال لنگ کفش بود که پیدا نکرد😅. 

مامان ک رفت سحر بدجور سرفش گرفت که قرمززززز شد به زور آب خورد ک بهتر شد گشنم بود 😢 رفتم ببینم چیزی هست که دیدم برنج و مرغ درست کرده مامان ولی آماده نیس😢😑 دیدم سحر خواب رفته  رفتم کتاب تستمو برداشتم و یه چند تایی و زدم ولی به یکی رسیدم که خیلی سخت بود هرچی حل میکردم غلط میشد ریاضی بود😐 تا حلش نمی‌کردم آروم نمیشدم😅. صدای آیفون اومد که شالمو برداشتم و دیدم احسانه ، زدم که بیاد تو ‌. 

درو باز کردم و اومد گفت سلام چطوری ؟ گفتم  مرسی خوبم تو ولی انگار خوب نیستی ؟ گفت فوق خسته ام راحیل سحر اینجاس دیگ ؟ گفتم اره بیا تو . 

احسان : مامانت کجاس؟ شرکته؟ گفتم نه اومده .  رفت بیرون یه سری وسایل لازم بود که بخره . 

احسان : اوکی . 

کیف و کتشو گذاشت و گفت عه سحر خوابه ؟ گفتم اره تازه خوابیده ، خودشو چسبوند به شوفاژ و منم رفتم دمنوشی که مامان گذاشته بود تا دم بکشه رو بیارم که آیفون و زدن ، گفت من باز میکنم . مامان بود اومد تو . 

سلام احوال پرسی کردن و احسان گفت شرمنده زنعمو زحمت دادیم . گفت این حرفا چیه احسان بشین ، تازه اومدی گفت آره قبل شما . روبه من گفت رفتین دکتر ؟ چرا به من زنگ نزده بود آخه ، گفتم نمی‌دونم . آره دکتر احمدی ویزیت کرد . مامانت گفت دوست بابا ؟ گفتم آره 

احسان: داروهاشو میاری لطفاً ؟ 

من : باشه . کیسه دارو هارو دادم بهش و گفتم یه سرم زدن و یه آمپولم توش ولی دیگه سحر نذاشت بقیه رو بزنن . گفت اصلا فک نمیکردم حالش انقد بد شده باشه . مامان گفت غذا  گذاشتم تا پنج دقیقه دیگه حاظر میشه چه خبر از مامانت اینا احسان جان ؟ گفت باور میکنید من اصلا ازشون خبر نگرفتم ؟🤦‍♂گفتم خسته نباشی 😕😅. بابام تا اون موقع اومد و نشستن به گپ زدن . منم باز با همون تست کشتی گرفتم دیدم نمیشه پرتش  کردم رو میز گفتم برو چشمم نبیننت😂 برگشتن به من خندیدن  احسان گفت چیه چیشده ؟ گفتم نمی‌فهممش بیشعورو😂 گفت کدوم مبحثه گفتم مشتقم گفت بده ببینم نشون دادم گفت خو این کجاش مشکل داره ؟ گفتم خو از اول همه مراحل و میرم جوابش و غلط در میارم 😒 گفت چجوری میری حل کن ببینم از اول حلش کردم که گفت خب دختر خوب باید دوبار مشتق بگیری . بعدم بقیه رو و شمرده توضیح داد که جواب تو گزینه ها بود 😐😐 گفتم یعنی من برا همین یک ساعت وقتمو تلف کردم گفت چون که بی دقتی.  

رفتم خریدای مامان و دیدم که لواشک خریده بود 😍😍😍گفتم دمت گرمممم خریدی که گفت بیجنبه بازی درنیاری همرو بخوری ، بذار کنار بیا میزو بچین بابا گفت به به چه بویی راه انداختی خانوم 😍. احسان بیاو ببین عمرا که اگر بتونی یه زن همه چی تموم و کدبانو مثل خانوم من پیدا کنی ، 😂😂 خندید البته  ولی عمو ته دلمو خالی نکن 😅 . مامان به آرومی سحر و بیدار کرد گفت بیا نهار که چه عرض کنم عصرانه بخوریم . سحر بیدار شد ، با بابا سلام کرد ولی به زور جواب احسان و داد😂😐. خلاصه نهارو ک خوردیم ، سحر به زور یکم خورد ، احسان گفت بریم عزیزم ؟ منو مامان و بابا باهم گفتیم کجا اااا؟احسان بخدا من انقد خستم که اصن هلاک . زنعمو دستتون درد نکنه نهار عالی بود 

مامان تشکر کرد و بابا گفت خودت خسته و میخوای بری ، راحت باش ولی سحر میمونه اینجا گفتم بللله گفت نه دیگه عمو بریم که من خودم مراقبش باشم امپولاشم مونده و نزده خانوم امروز . بزنه بابا گفت خیله خب بزن برو 😁. سحر گفت کی گفته من آمپول میزنم ؟ شما برو به کارت برس دیگه . احسان گفت امپولاتو که باید بزنی شما چه اینجا چه هرجا . بابام گفت اره عزیزدلم برو بزن که بهتر بشی دیگه به زور راضی شد و گفت فقط چون عمو گفت 😒

به من گفت توام بیا ، رفتیم اتاق من . احسان گفت بخواب بدو سریع . سحر گفت همرو الان میزنی ؟ گفت آره بدو وخودشم سرنگ و از جلدش در آورد و دوتارو آماده کرد سحر خوابید گفت آروم بزن 😢 بغضم داشت . احسان گفت چشممم بخواب سریع ، محکم پنبه کشید گفت خواهرمن سفتی آروم باش و شل بگیر خودتو گفت آروم میزنی ؟ گفت آره قربونت برم من و دستشو گرفت بوسش کرد منم نشستم ‌بالا سرش ، یه توده درست کرد و خواست بزنه که من طرفمو اونور کردم 😅 . سحر بلند گفت اییییی و احسان آروم آروم تزریق کرد سحر آروم آروم گریه میکرد و آخرش گفت داداش درد داره درش بیار😭 که احسان گفت تموم شد . و بدون فاصله طرف دیکسون پنبه کشید گفت شل شل بگیر عزیزدلم چند تا نفس عمیق بکش و فرو کرد که از اول سحر گریه میکرد و گفت راااحیل بگو در بیاره منم بغضم گرفته بود گفتم الان تمومه گریش بلند شد احساااان توروخدا دربیار خیلی میسوزه و چند تا سرفه شدید کرد که احسان تا ته تزریق کرد و کشید بیرون سرشو بوس کرد گفت این اخریم بزنی دیگن تمومممم . گفت نمی‌خوام اصلا . برو دیگه دوتا زدی بسه😭 . راحیل بگو نزنه 😭😭😭 . یعنی اعصابم خورد شده بودا گفت این آخریو سحر به هیچ وجه خودتو سفت نمیگیری باشه ؟ گفت نمی‌خوام . نمی‌زنم اصلا 😭😭😭پاهام درد می‌کنه احسان پوووووف کشید گفت سحر فقط ساکت میشی و تمام  سحر هق‌هق میکرد و منم همش دلداری میدادم که احسان گفت ولش کن راحیل ، برگرد سحر. پودری بود که آماده کرد و پنبه دوبار کشید سحر سرفش گرفت و احسانم سریع وارد کرد و آروم آروم تزریق کرد ، سحر گفت خیللللی بدی 😭😭راحیلللل درد داره گفتم ای جانم یکم دیگه تحمل کن تموم میشه ، بسه دیگه انقد گریه نکن 😢😢😢. که احسان تا آخر تزریق کرد و کشید بیرون و پنبه رو فشار داد گفتم میرم آب بیارم ، صدای سحر بند نمیومد 😢 . وقتی برگشتم دیدم سرش تو بغله احسانه. گفتم بیا یکم آب بخور ، امیراحسان قلی یکم مهربون باش😒😒😒 چرا شما دکترا وقتی آدم مریض میشه انقد بداخلاق میشین حتی عمو بهنامم 😕زد رو بینیم گفت من کی باتو بداخلاق بودم سیرینتی😉 دیگه به خواهر من بگی بالا چشمت ابرو  با من طرفی😒 گفت اوه خشم راحیل ، و سحرم بوس کرد و گفت نمیای ؟ گفتم ای بابااااااا من نمیذارم دیگ خندید گفتم چرا من هرچی میگم میخندی؟ من برا خنده نمیگما کلیم جدیم😐 . باز خندید و گفت باشه فعلا😊 . گفتم به سلامت 😅.

رفتم یکم خوراکی مفید😁😉 آوردم و با سحر خوردیم ، اون خوابید و منم تا سه چهار ساعت خوندم که بعدم سحر بیدار شد حالش بهتر بود تا کامل ولی بهتر بود و کلی باهم گپ زدیم و تا نزدیک صبح بیدار بودیم 😃. 

و تا روز بعدش مامان مراقبت کرد ازش تا حالش کاملا بهتر شد❤️☺️. 

 

مرسی که خوندین 🙏👌

 

 

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است❤️. 

 

 

 

مردم از آنچه نمی‌فهمند متنفرن///: 

 

 

[ انتقادپذیر باشیم]✓

خاطره مهدیه جان


سلام چطوورین خوبین؟
ایشالله که منا یادتون بیاد😕 مهدیه ام همونی اصفهانیه😂
قبل از شروع هر چیزی تشکر کنم بابت کامنت هایی که برام گذاشتین😍❤
(تا جایی که بتونم سعی میکنم کمتر اصفهانی تایپ کنم تا توی خوندن اذیت نشین هرچند اصلا متوجه ی لهجم نمیشم خب چیکار میشه کرد😕در کل معذرت میخام🙏🌷)
خاطره:
تقریبا پارسال آبان ماه بود که بخاطر فشارهای عصبی و استرس های فراوان مشکل معده گرفته بودم و چند ماه درگیرش بودم.
 یه شب خونه آقاجون بودیم(بابای مامانم)و برای شام همه بچها رفتیم پای تلویزیون که غنچهای زخمی را ببینیم و شام بخوریم😂😕 بدجوری محو فیلم بودم و همینطوری با ماکارانی میشه گفت دوتا کاسه ترشی خوردم و کلی چسبید👌 آخرای شب حس کردم یکم حالت تهوع دارم ولی بی توجه بهش رفتم تو اتاقم و خوابیدم ،حدودا 3 3ونیم شب بود که از شدت حالت تهوع بلند شدم از خواب و تا 6و نیم همینطور دور اتاقم راه میرفتم و کلافه بودم... قبل اینکه مامانم بخواد از خواب بیدار بشه و جوشنده و این چیزا را بگه بخوررر فرم پوشیدما زدم بیرون و رفتم مدرسه.ساعت اول حالم بهم خورد و از اون زنگ تا ساعت 2 کنار پکیج کلاس خواب بودم ولی همچنان معدم میسوخت...  ظهر که رسیدم خونه بعد از ناهار به مامانم گفتم: معدم میسوزه یکم گفت: یکم عسل بخور ،تاعسلا قورت دادم معذرت میخام دوباره حالم بهم خورد. دیگ نمیتونستم چیزی بخورم اصلا بو غدا بهم میخورد حالت تهوع میگرفتم. بعدازظهر که از خواب بیدار شدم سرم گیج میرفت و حسابی گشنم بود به سختی تونستم دوتا لقمه ناهار ظهرا بخورم😑 آخرااای شب مامانم گفت:اینطوری فایده نداره آماده شو بریم دکتر(با مامانم رفتم چون بابام صبح میخواست بره سرکار اذیت میشد) بدون هیچ مخالفتی رفتیم دکتر بعد از معاینه شدن و پرسیدن کلی سوال اومدیم بیرون. یه سرم داشتم و دوتا آمپول ،مامانم رفت داروها را بگیره منم سریع رفتم ایسگاه پرستاری یه آقای پرستار جوون اونجا داشت به موبایلش ور میرفت بهش گفتم:ببخشید بستری بانوان کجاست؟ گفت برا چی؟!( خب آخه اینم سواله آدم عاقل)😑
گفتم:حالم خوب نیست میخام دراز بکشم تا داروهامو بگیرن.سریع از جاش بلند شد و منا برد سمت اتاق. روی یکی از تختا دراز کشیدم و ساعدم گذاشتم روی چشام تا نور اذیتم نکنه. نمیدونم چن مین گذشت که همون پسره گفت:آستینتا بزن بالا،زدم بالا و برا اینکه حواسم پرت بشه به سقف نگاه میکردم یه آی گفتم و دستما بی اختیار کشیدم عقب پسره با گفتن خب تمام شد رفت بیرون. وقتی سرمم تموم شد اومد درش اورد و جاشو چسب زد و گفت:بهتری؟ منم گفتم:نه_ گفت:آمپولا را بزنی بهتر میشی،لطفا برگرد. منم برگشتم و خیلی سریع اولیو زد که زیاد درد نداشت،دومی هم بلافاصله همونطرف زد که درد داشت و سفت شدم سریع گفت:تمومه تحمل کن لطفا دراورد و من برگشتم و آروم گفتم:مرسی گفت:خواهش میکنم.برگشتم خونه و دو روز بعدشم مدرسه نرفتم تا یکمی بهترشم ولی بازم تو این دو روز معدم اذیتم میکرد.صبح روزی کع میخواستم برم مدرسه درد معدم شدید تر شد دیگه مدرسه نرفتم و رفتیم دکتر باز. بعد از اینکه نوبتمون شد رفتیم داخل. یه خانم دکتر جوون بودن که ازم پرسید: امروز امتحانی چیزی نداری؟ گفتم :امتحان ادبیات دارم. گفت: خب پس معده دردت بخاطر استرسه😑. یکم قرصای ضد استرس و چه میدونم ارامش بخش برام نوشت که مامانم وقتی اون همه قرصا دید سریع انداختشون تو سطل زباله درمانگاه و گفت:کم مونده اینارا بخوری یه جا دیگتم عیب کنه😂😑خلاصه هر روز همینطور با درد میگذشت😕در عرض این دو هفته انواع و اقسام گل و گیاه، عسل،جوشنده های فوق العاده مزخرف، قرص های مسکن، حتی نون خشکه را خورده بودم(تنها چیزی ک میخوردم و حالم باهاش بهم نمیخورد نون خشکه بود).یک روز بعدازظهر رفتیم خونه بابا جان( بابای پدرم) همه اونجا بودن، احساس میکردم سرم داره گیج میره به مامانم گفتم حالم خوب نیست و رفتم تو اتاق آخریه دراز کشیدم. همینطوری که دراز کشیده بودم همه چیز دور سرم میچرخید و نمیتونستم چشمام را باز نگه دارم. چن مین گذشت و همه جمعیت ریختن تو اتاق. مامانم گفت:دوباره هیچی نخوردی فشارت افتاد.یهو پسر عمم که تقریبا هم سن خودمه گفت:خب یچیزی بخور😐 منم با عصبانیت بهش گفتم:نمیتونممممم بعد دستما گذاشتم روی معدم و گفتم این لعنتیییی درد میکنه. با این حرفمم همه رفتن بیرون و عمه کوچیکم نشست کنارم و گفت: اشکالی نداره پاشو خودم میبرمت دکتر بعد رو به بابام گفت:ولی داداش یه نوبت متخصص براش بگیرین حتما.راهی بیمارستان شدیم با عمه(خودش اسرار کرد که خودم میبرمش) و سریع رفتیم سمت اورژانس از شانس خوبمون تقریبا خلوت بود. یه پرستار سریع هدایتمون کرد سمت یه تخت خالی و رفت. همون لحظه یه دکتر اومد بالا سرم تند تند داشت با عمه صحبت میکرد و فشار منا میگرفت.چشماما باز کردم دیدم یکی داره آستینما میزنه بالا اونطرفم عمه داره 
آستینما میزنه بالا. خیسیه الکل و حس کردم سریع سرم را وصل کرد و رفت. دیدم همون پرستاره دوباره برگشت و اومد سمت اون دستم که عمه آستینما زده بود بالا. یه آمپول از جیب روپوشش دراورد وپنبه کشید و دوبار زد رو دستم و نیدلو زد، چون توی رگم زده بود درد داشت. خلاصه دراورد و منم گرفتم خوابیدممم😆با سوزش دستم بیدار شدم که همون آقای دکتر بالا سرم بود گفت:بهتری دخترم.منم بی جون گفتم:بله ممنون. گفت:این سرمت هم که تموم بشه میتونی بری خونه. عمه ازش تشکر کرد و دکتر رفت و یه پرستار دیگه سرم را زدو رفت😕دیگ خوابم پریده بود و تصمیم گرفتم ببینم اورژانس چجوریه😂(خب تاحالا نرفته بودم تو اورژانس) بعدشم یکم با عمه حرف زدم سرمم تموم شد و با دوتا دست چسب زده برگشتیم خونه باباجان.با ورودمون حجم زیاد سلام چطوری و بهتری و چیشد رو سرم ریخت😂از همه بیشتر مادرجان بدجوری نگران حالم بود،مامان خودمم که کلافه بود از دستم که چرا هیچی نمیخورم و انقدر دارم اذیتشون میکنم😕.توی آشپزخونه جا سوزن انداز نبود مادر جان که دستش بند بود داشت برام ماهیچه میپوخت😓یکی از اونطرف بادام و گردو بو میداد، یکی معجون درست میکرد. رفتم داخل آشپزخونه گفتم کی میخاد همه اینارا بخوره؟ مامانم گفت:بخدا نگاش کنید آخر منا دق میده.... مادر جان گفت:باید جون بگیری، این معدت ضعیف شده از اونطرفم هیچی نمیخوری راه به راه غش میکنی😂😐
میترسیدم حالم بهم بخوره برای همین هرجوری بود آروم آروم میخوردمشون.فردای همون روز بابا زنگ زد به یکی از دوستاش و نوبت یه متخصص خوبا گرفت. قرار شد شنبه ی هفته ی آینده بریم😕
توی این روزی که مونده بود تا شنبه من یه فکرای چرت و چرندی میکردم که نکنه یه مشکل حادی داشته بشم ،نکنه فلان شم و...... از این چیزای بیخود.
از جمعه صبح معدم خیلی درد میکرد و کلی استرس داشتم برای فردا جوری که تمام ناخنما جویده بودم😑همه ی این استرس و معده درد تا شنبه بعدازظهر ادامه داشت و بالاخره رفتیم.
نوبتمون شد و رفتیم داخل.... بعداز معاینه دکتر ازم پرسید گفت: برای اینکه من از تشخیصم بیشتر مطمئن بشم باید حتما یه آندوسکوپی بره دخترتون و بعدش نگاه به من کرد. گفتم:نه_گفت:ببین عزیزم باتوجه به تموم شرایطی که گفتی آندوسکوپی خیلی لازمه ،اینطوری ما میتونیم سریع تر درمانا شروع کنیم، چیزه خاصیم نی که بخوای بترسی! گفتم:میدونم ؛ولی میزنید ناکارم میکنید با همین آندوسکوپی بعدم میگید هیچی نیس بعدم در کمال بیشعوری پاشدم گفتم خسته نباشید و رفتم بیرون(اصلا وقتی یاد این کارم میوفتم دلم میخاد خودما خفه کنم)
چند مین بعدش مامان بابامم اومدن بیرون ورفتیم خونه آقاجونم. تنها نشسته بودم رو مبل و داشتم تو گپ کلاس پیاما بچها را میخوندم و با خوندشون کلی نگران درسام میشدم😔
هانا(دخترخالم) اومد کنارم نشست و گفت:نظرت چیه امشب خونه آقاجون بخوابیم و فردا بریم چهارباغ؟ گفتم:ول کن حوصلش نیست.
گفت:پ میمونی دیگ؛فقط چیزه پول مول داری منا مهمون کنی؟ حالا قیافه من😐 بهش گفتم: میگم حوصله و اعصاب ندارم یه روز دیگ میریم. گفت:موردی نیس من لباس اضافه دارم اینجا اونارا بپوش!!میدونستم اینا همش کار مامان و بابامه که یکم بیام بیرون از حال و هوا مریضی❤دیگه مجبور شدم شب اونجا بمونم و عصر باهاش رفتم بیرون. کلی راه رفتیم و چیز خریدیم،دیگه آخریا خسته شده بود گفت :من پیتزا میخام .گفتم :برو بخر فقط من معدم درد میکنه واسه من نگیر.واسه خودش گرفت و بعدش رفتیم کنار آب نشستیم تا خانم غذاشونا میل کردن و برگشتیم خونه آقاجون. چند ساعتی از اومدنمون گذشته بود که به مامانم گفتم:خیلی معدم درد میکنههههه تورا خدا بهم یچیزی بده خوب شم.گفت:آخه هر چیم بهت بدم که حالت بد میشه. گفتم:پس لطفاااا بریم دکتر😔من و مامان و بابا و هانا راهی درمانگاه شدیم.بعداز اینکه معاینه شدم طبق معمول سرم داشتم و آمپول که خداراشکر یکی بود😥مامان وقتی داروها را گرفت هانا بهش گفت:خاله برو خودم میخام پیشش بمونم. مامان هم رفت تو ماشین پیش بابا چون جا پارک نبود بابا مجبور شد تو ماشین بمونه. رفتم خوابیدم رو یکی از تخت ها، یه خانوم پرستار جوون اومد سمت ما و داروها را از هانا گرفت و گفت:اول برگرد تا آمپولتا بزنم. هانا کمکم کرد برگشتم و آماده شدم. بوی الکل که بهم خورد شروع کردم آروم آروم به گریه کردن
نه بخاطر آمپول برای اینکه خسته شده بودم از این اوضاع،دیگه بدم میومد از بوی الکل، و اون بوی خاص بیمارستان.پرستار فرو کرد و کم کم داشت درد میگرفت که دراورد و بهم گفت میتونی برگردی. تا برگشتم اصلا بیچاره جا خورد(من حتی اگه یه قطره اشک هم بریرم چشمام به شکل وحشتناکی قرمز میشن) گفت:اینقدر بد زدم که اذیت شدی؟؟گفتم:نه خوب بود مرسی. فقط خسته شدم از شرایطم. گفت:غصه نخور عزیزم خوب میشی. بعدم خیلی آروم سرما وصل کرد و رفت. منم به گریه کردنم ادامه دادم...یه لحظه یاد حرف دکتر افتادم که گفت: ما درمانا زودتر شروع
کنیم. هی این حرفش تو سرم اکو میشد....هانا شروع کرد به دلداری دادنم که نکن همچین تو که چیزیت نیس و فلان.
منم شروع کردم با همون گریه گفتم:دکتره به من میگه درمانا شروع کنیم! آخع درمان چیاااا....😭 چرا خوب نمیشم ،هرشب هرشب باید بیام اینجا،دستم اینقدر درد میکنه ، نمیتونم درست یه غذا بخورم، روحم تو نصفه غذاهاس😭😭 بعدش ساعدما گذاشتم رو چشمام و دیگ هیچی نگفتم.هانا هم بوسم کرد و گفت:خوب میشی نترس ،شجاع خودمی نفله😂😐
بعد از تموم شدن سرمم رفتیم خونه آقاجون. با ورودمون ودیدن قیافه ی پف کرده و خیس سوالای مختلف میپرسیدن. خاله کوچیکم گفت: دوباره سرم بهش وصل کردن؟ مامانم گفت:اره،تا این آمپول و سرما را میزنه تا 7 8 ساعت خوبه.آقاجونم گفت: چرا نمیبریش یه ویزیت پیش دکتر........؟(یه دکتر عمومی فوق العاده عالی نزدیک خونه آقاجونم هست واقعا خیلی خوبه)خالم گفت:اگه اینطوری بخواد پیش بره حتما ببرینش آندوسکوپی.مامانم گفت:خودش راضی نمیشه و راستشا بخوای منم خودم دلم راضی نیست بریم آندوسکوپی.بابام گفت:نه فردا میریم پیش دکتر....... که آقاجون گفت ببینیم اون چی میگه. مامانم کلی نصیحتم کرد و اجازه داد خونه آقاجون بمونم. باز من و هانا خونه آقاجون موندیم و تا دیر وقت نشسته بودیم پای خاطره گفتنای آقاجون😍فردا عصر تو مطب دکتر.... نشسته بودیم و من خودما آماده کرده بودم برای سرم😂. وقتی نوبتمون شد و رفتیم داخل مامانم شروع کرد به گفتن تمام ماجرا .دکتر گفت: دخترتون کولیت عصبی داره، حرص زیاد میخوره ،عصبیه در همه ی مواقع بعد رو کرد به من و ادامه داد: ببین هیچی تو دنیا ارزش اینقدر حرص و استرس و اعصاب خوردی نداره ،اگه مشکلت درسه که اصلا ولش کن شهریورم ماه خوبیه😂 درآخرشم گفت:شما این آزمایشی که برات نوشتم انجام بده و جوابشا بیار تا دارو بنویسم. با یه خدافظی و تشکر اومدیم بیرون... اصلا کلییی انرژی گرفتم با حرفای دکتر و تصمیم گرفتیم پسفردا بریم آزمایش😓
به طور وحشتناکی میترسماااا😑😭زودتر از اون چیزی که فکر کنید پسفردا رسید و با مامانم ساعت 7ونیم رسیدیم دم آزمایشگاه خصوصیی همیشگی. خلوت خلوت بود. گفت:بشینین صداتون میزنم. نشسته بودم و داشتم از استرس دعوت حقا لبیک میگفتم😂😓 مامانم گفت:اون بادام هایی که گذاشتی تو جیبتا حتما بخوریا وقتی تموم شد . گفتم: باش. صدام زدن و گفت بفرمایید داخل. فکر میکردم یه خانم ازم خون بگیره ولی وقتی وارد شدم با یه پسره جوون که بهش میخورد سال دوم سوم کارش باشه مواجهه شدم سلام کردم و گفت:بشین. نشستم و آستین دست چپما زدم بالا. پسره یه سرنگ 10 سی سی اورد و گارو بست کلی وقت طول کشید تا تونست رگما پیدا کنه (کلا دست چپم اینطوریه) نیدلو زد ولی فقط چنتا قطره اومد تو سرنگ، یکم نیدلو کشید بیرون و جهتشا عوض کرد ولی بازم چنتا قطره بیشتر نیومد .یه دو سه باری اینکارو کرد و حالا منم هی نگاه میکردم و هیچی نمیگفتم. بالاخره دراورد و ریخت تو این قوطیا ولی اصلا ته قوطیا گرفت از بس کم بود😐 بهم گفت:اون آستینتا بزن بالا . زدم بالا و وقتی اومد گارو ببنده ابروهاش پرید بالا . چون این دستم سوراخ سوراخ بود و کلااا به طور عجیبی کبووووووووود. مجبور شد پاایین تره جای سرم ها را پنبه بکشه و نیدلو بزنه. خوشبختانه ایندفعه سرنگ پر شد. سریع چسب زد برام ولی آستینما نکشیدم پایین. سریع بلند شدم و رفتم بیرون تقریبا پرشده بود از آدم .جلوی مامانم ایستادم و گفتم بریم. باهم رفتیم سمت در خروجی که من به مامانم گفتم: دارم میام و یه لحظه سرجام ایستادم مامانم اومد سمتم و من دیگ هیچی نفهمیدم.
وقتی چشماما باز کردم درد فجیهییییییییییی از پشت سرم پیچید تو کل سرم و زدم زیرر گریه ،مامانم و یه پرستار خانم با همون پسره بالا سرم بودن. با دوتا دستم سرما گرفته بودم و فقط گریه میکردم،خانمه کمکم کرد بشینم پسره هم بهم آب قند داد. دوباره دراز کشیدم ولی همچنان سرما نگه داشتم. خانمه بهم گفت:از این به بعد هرجا میری آزمایش حتما دراز بکش تا ازت خون بگیرن به هیچ وجه نشین. بعد از یه نیم ساعتی دوتاشون کمکم کردن از تخت بیام پایین و تا دم ماشین کنارم بودن. بعداز تشکر و خدافظی راهی خونه شدیم. سرم خیلی درد میکرد و با چنتا قرص قوی خوابم برد ولی هنوز هم اگه کسی بزنه پس سرم،خیلی درد میگیرههه....فکر کنم یه سه چهار روزی شد تا جواب آزمایشم اومد، آزمایشا گرفتیم ورفتیم پیش همون دکتر.. بعد از دیدن آزمایشم گفت: یه چیز معدت باید سه باشه از تو دوعه😐 یکمم میکروب معده گرفتی و همینطور که اون روز بهت گفتم همش برای اعصابته دخترم. بعدش کلی قرص برام نوشت که باید چنتاشا ناشتا میخوردم بقیشم بعد غذا و این حرفااا؛ از فردای اون روز خوردن قرصا را شروع کردم اوایل خیلی سر ناشتاها اذیت میشدم ولی کم کم عادی شد و گمون کنم یک ماه و نیمی طول کشید تا همشونا خوردم و هر روز که میگذشت خبری از معده درد نبود ولی خیلی مراعات میکردم فست فود اصلا نمیخورم 4_
حتی لب به چیپس و پفک نمیزدم تا دیگ مطمئن شدم خبری از معده دردم نیس؛ناگفته نمونهاااا الانم احتیاط میکنم تو خوردن غذاها...و پایان❤
پ.ن1:من سالها نماز خوانده‌ام 
بزرگترها می‌خواندند،
من هم می‌خواندم، 
در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند، 
روزی در مسجد بسته بود،
بقال سر گذر گفت :
نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد.
و من سالها مذهبی ماندم
بی آنکه خدایی داشته باشم ...
#سهراب_سپهری♡
پ.ن2: الان ساعت 5 صبحه بلنو شدم ادبیات دوره کنم گفتم بیام تموم کنم این خاطره را و بفرستم براتووون 👑 میدونم کلی غلط دارم و جمله بندیم و نوع تعریف کردنم افتضاحه و..... کلهم اجمعین معذرت میخاااام 👑
پ.ن3: چن وقتیه دیگه حوصله هیچیا ندارم، نمیدونم چرا هرچی بیشتر تلاش میکنم هیچ اثری نداره، واسه ی تمام امتحانا کلی خووووندم با تموم جووونم مایه گذاشتم واسشون ولی بیشترشونا گند زدم و الان برای چنتای باقی مونده دیگه نه حوصله دارم نه اعصابم کفاف میده ،هرچی میام بخونم هی یاد امتحانای خراب شدم میوفتم و کلا افکارم بهم میریزه ،چند باری بدجوری زد به سرم که تغییر رشته بدم ولی از جا زدن خوشم نمیاد...میشه اگه در این شرایط تجربه یا راه حلی دارید بهم بگید🙏😢اگرم تو کامنت نمیشه بهم بگید تا آیدی بفرستم
پ.ن4:  مرسی که وقتتونا گذاشتید و خوندید، مواظب خودتون باشید تا بعد بدرود❤

خاطره بیتاجان

سلام خواننده خاموش بودم این اولین باره دارم خاطره میگم 
بیتا هستم ۲۵ سالم هست متاهل و یه پسر  ۳ ساله دارم همسرمم ۳۳ سالشه 
خاطرم مربوط به دوماه پیشه که خیلی همه از انفولانزا وحشت داشتن منم درست همون زمان مریض شدم اولش فقط سرفه میکردم بعد دیدم دو شبه از شدت سرفه خوابم نمیبره از هرچیزی بیشتر سرفم اذیت میکرد اصلا نمیتونستم حرف بزنم یه سره درحال سرفه کردن بودم گلومم درد میکرد رفتم دکتر بهم قرص سفکسیم و سالبوتامول دادن بعد از دو روز دیدم بدتر شدم به حدی سرفه میکردم که جایه عمل سزارینم درد گرفته بود یه شب که از شدت سرفه داشتم خفه میشدم واقعا ترسیدم همسرم منو بردن دکتر همسرمو پسرم تو ماشین نشستن تا من برم بیام چون درمانگاه خیلی شلوغ بود نمیخواستم پسرم مریض بشه 
نوبتم شد رفتم داخل شرح حالمو  گفتم داروهایی که استفاده کردمم گفتم ایشون منو با دقت معاینه کردن گفتن خیلی عفونت داری گفتن چند وقته پنی سیلین نزدی؟؟؟ گفتم خیلی وقته 
دکتر:اول تست کن بعد بزن حتما بزن یه امپولم برای سرفه هست که باید بزنی تا بهتر بشی روم نشد به دکتر بگم امپول نده از طرفیم حالم واقعا بد بود رفتم داروخونه داروهامو گرفتم دیدم دوتا پنی ۱۲۰۰ و یه دونه هیدروکورتیزون و چند برگ سفالکسین تجویز کردن 
رفتم فیش گرفتم بردم پرستاری مونده بودم اون امپول هیدروکورتیزونو بزنم یا نه یه نگاه بهش کردم دیدم خیلی کوچیکه گفتم عمرا درد داشته باشه میزنم بلکه سرفم خوب بشه 
خلاصه رفتم اول پنی رو تست کردن که دردش بینهایت بود😭دستم کلی قرمز شد پرستار اومد دید گفت ببر به دکتر نشون بده رفتم به دکتر نشون دادم گفت مشکلی نیست حتما بزنیا گفت اخه خیلی زیاده گفت لازمه بزن 
یه دونه پنی و ندادم به پرستار ظرفیتم برای امپول نهایت دوتاس خلاصه گفتن دراز بکش 
گفتم من خیلی میترسم خواهش میکنم اروم بزنین گفتن چشم 
دراز کشیدم اماده شدم اول پنی رو برداشت گفت کامل خودتو شل بگیر گفتم چشم دستمم گاز گرفتم که صدام درنیاد پنبه زد و امپولو زد که دردش خیلی زیاد بود و منم مدام دستمو گاز میگرفتم پرستارمیگفت نکن دختر خوب درد نداره که الان تموم میشه ولی مگه تموم میشد😭خلاصه تموم شد کشید بیرون چون خیلی دردم اومده بود خود به خود سفت شدم گفت اروم باش این امپول یه کم میسوزه فقط شل کنی دردت نمیاد پنبه کشید همون امپول کوچیکو زد 😱 چنان شوکی به بدنم وارد شد انگار اسید داشت میزد برام مدام میگفت شل کن شل  کن دردت نیاد ولی من اصلا نمیتونستم اینقدر دستمو گاز گرفتم کبود شد 😢اصلا به قیافه اون امپول نمیومد اینقد درد داشته باشه گفتم ایکاش سرفه رو تحمل میکردم امپول نمیزدم اومدم تو ماشین دیدم شوهرمو پسرم خوابن رفتیم خونه پسرمو بغل گرفتم بردم تو جاش خوابوندم شوهرمم گفت خیلی ضعیف شدی اصلا خوب غذا نمیخوری واسه همین همش مریض میشی حق داشت اینقد ریزم که اصلا کسی باور نمیکنه من ازدواج کردم چه برسه متوجه بشن بچه هم دارم 
فرداش بازم حالم بود شوهرم گفت باید اون امپولتم بزنی گفتم نههههه😢گفت بزن عشقم بزار زود خوب بشی پسرمون ازت نگیره به زور منو برد درمونگاه اون یکیم زدم که کلا فلج شدم 
شبه بعدشم همسرم اومد گفت خیلی ضعیف شدی برات نوروبیون گرفتم گفتم عمرااااااا من نمیزنما به خودت بزن گفت نه عشقم این خارجیه اصلا درد نداره اون ایرانیاشه درد داره همسرم بلدن امپول بزنن گفت بیا عشقم اذیت نکن دراز بکش درار کشیدم داشت امادش میکرد بلند شدم گفتم نه😢برای خودت بزن گفت دراز بکش🤨دراز کشیدم زد چون تو خونه بودیم دیگه ابرو داریو گذاشتم کنار شروع کروم به جیغ زدن گفتم درد داره 😭😭😭گفت تموم شد تموم 
کشید بیرون اومد ماساژ بده گفتم نهههههه دست نزن خیلییییی درد داره گفت بزار ماساژ بدم خوب میشه تقریبا ۱۰ دقیقه ماساژ داد تا اروم شدم ولی فردا صبحش دیگه اصلا جاش درد نداشت سرفه هام تا دوماه طول کشید تا خوب بشه ولی خداروشکر خوب شد
الانم باز گلوم درد گرفته ولی از ترسم هیچی نمیگم چون در ظاهر هیچ علائم دیگه‌ای ندارم که کسی متوجه بشه☺️فعلا سنتی دارم درمان میکنم با دمنوش
ببخشید طولانی شد

خاطره غزل جان

سلام خوبید گفتم دکتر نوبت واسه یکشنبه داده همین الان از دندون پزشکی اومدم دارم براتون خاطرش رو مینویسم قبل از گفتن خاطره از دوستانی که راهنمایی کردن تشکر کنم نظراتتون رو که خوندم ترسم کم شد استرسم برطرف شد ممنونم eli جون گفتی دوشنبه نوبت داری اصلا نترس درد نداره .
خب حالا بریم سراغ خاطره امروزم:من از دوروز پیش استرس داشتم دیروزم که کلاس خیاطی رفتم همش تو فکر بودم یاد نظراتون میوفتادم استرسم کم میشد ولی یاد داداشم میوفتادم که اون بیشتر از من استرس داشت نگران میشدم که یکی از کاراموزا فهمید گفت چته؟حالت خوب نیس؟منم با نگرانی لبخند زدم گفتم نه خوبم.استرس داشتم بخاطر حرفای مامانم و داداشم بود هی با داداشم میگفتن نکنه عصب کشی بخواد داداشم هی میگفت خدا کنه به عصب کشی نرسه منم مونده بودم اخر عصب کشی درد داره یانه تا دیشب شد مامانم گفت منم باهات بیام تو اونجا بالا سرت منم گفتم ننهه نمیخوام کسی بالا سرم باشه (من کلا بدم میاد کسی بیاد بالا سرم وقتی دکتر داره کاری میکنه تو دندون پزشکی)شماهام اینجورین؟شما هام دوست ندارین کسی بالا سرتون وایسه موقعی که دندون پزشک رو تون کار انجام میده؟.شب حالا خوابم نمی برد اخه اولین بارم بود کهمیخواستم عصب کشی کنم و سوزن دندون پزشکی به دندونم بخوره واسه همین بود شب خواب بد میدیدم اصلا دیشب درست نخوابیدم خب اولین بارم بود تا صبح شد داداشم گفت ساعت 9:30بیا تا باهم بریم منم رفتم پیاده باهم رفتیم هرچی بیشتر نزدیک میشدم استرسم بیشتر میشد دست خودم نبود رفتیم اونجا حالا تو مطب چه اتفاقاتی افتاد وای رفتم تو یه زن و شوهر نشسته بودن استرسی زیاد ندیدم ولی زنه با مرده خیلی داشت حرف میزد یکیم داخل اتاق بود استرسم رفع شده بود بعد منشیه از زنه پرسید بیحس شده گفت اره فکنم داشت میگفت که پیرزنه از اتاق دکتر دراومد بیرون یه زنیم همراهش تو اتاق بود پیرزنه دستش با چادرش روی دهنش گرفته بود زنه که همراهش بود گفت درد داری با سر جواب داد چشاش قرمز شده بود وای استرسم زیاد شد صورتم داغ کرده بود دستام یخ کرده بود بعد زنه دندونش رو میخواست بکشه اونم معلوم بود نگران شد بعد صدای دکتر اومد گفت بیاد داخل منشی گفت بفرمایید خانم زنه با لبخند ولی معلومبود نگرانه به شوهرش نگاه میکرد و پاشد شوهرشم بجای اروم کردنش گفت الفاتحه من به جای زنه ترسیدم شوهرش گفت منم بیام؟زنش گفت بیا. رفتن داخل بعد از چند دقیقه صدای زنه اومد که گفت:اااااایییییی به همراه کمی جیغ. شوهرش گفت ااروم باش تحمل کن.دکتر گفت اروم یه چیزی گفت نفهمیدم. وای 
منم اینجا از استرس داغ کرده بودم قلبم به تپش افتاده بود دستم یکم میلرزید بغض کردم نزدیک بود گریه کنم ولی جلو خودمو گرفتم زنه از اتاق اومد بیرون بالبخند ولی دهنش رو باز نکرد حرف بزنه این دونفر که درد کشیدن زیر دست دکتر بعد دکتره منشی رو صدا کرد که بره اونجا رو تمیز کنه بوی الکل پیچید استرسم و زیاد تر کرد حالا قبل رفتنش منشی اومد از کنارم رد شه یه دستی به شونم کشید و رفتم گفتم خب بیبن چی در انتظارمه که منشی انقدر مهربون شده گفت خانم بفرمایید داخل وای با ترس رفتم تو اتاق دکتر رو دکترم خیلی راحت نشسته بود داشت نمیدونم چی میخورد.سلام کردم.دکترم سلام کرد و گفت خوبی؟جوابش رو ندادم خب معلومه خوب نیستم سوالی میپرسه ها خلاصه رفتم رو صندلی و پیش بندو بست منشی و ساعت10:00نوبتم بود 10:25رفتم تو اومدشو یه نیگا به دندونم کرد حالا از شانس گندم اونیکی دندونمم دچار پوسیدگی شده اولشه خلاصه اونم دید و گفت پوسیده شده چیزی نیس پر کردنمیخواد ولی اون دندونم عصب کشی شد وای رفت سراغ سوزن بی حسی ترسیدم وقتی زد اصلا هیچی نفهمیدم یه بارم بیشتر نزد ولی داداشم که رفته بود چند جای دندونش زدن خلاصه کاراشو کرد حوصله نوشتن کاراشو ندارم خستمه حالا سوزن رو که زد دهنم تلخ شد ولی زود برطرف شد و دندونای بالایم سنگین شد.بعد مریض میومد واسه معاینه و بعد دوباره اومد سراغم فک پایینم کج شد از بس که دو دستش تو دهنم بود دستش رو که برمیداشت فکم کج شده بود دوباره رفت مریض اومد تو بگو کی اومد تو معلم کلاس خیاطیم برای بچش اومده بود برگشت منو دید گفت به خانم پاشایی در چه حالی؟منم با سر جواب دادم خواست بره از منم خدا حافظی کرد بازم سر جواب دادم به دندونم یه چیزی زده بود بلند بود زده بود بیرون از دهنم واسه همین نتونستم جواب بدم حالا نمیدونم فردا که برم کلاس چیزی بگه یا نه نمیخوام کاراموزا بدونن نمیدونم خستم کرده بود دکتره نمیومد کارم رو تموم کنه دلم میخواست یه دادی سرش بزنم اومد دید یکمی سر اون وسیله که بسوزنه البته درد نداره اصلا چیزی نفهمیدم با فندک اومد کی گرمش کنه اون وسیله رو فندک گازش تموم شده بود خواست پرش کنه یکمی بوی گاز پیچید گیجم اورد صلا هیچی نفهمیدم بعد راستی گفت بیا عکس بگیر اومد بگیره یه چیزی نوش گذاشته بود نمیتونستم دهنم رو ببندم گرفت و کلی اونجا کار انجام داد تا بعد اومد سراغ من منم حسابی خسته و عصبانی شده بودم چون بعضی وقتاش میرفت سراغ گوشیش و لفتش میداد گفت پاشو برو دهنت رو بشور باشدم رفتم قیافم رو تو اینه دیدم رنگم پریده بود مال استرس قبل از انجام کاراش کمی هم حین کارش استرس داشتم دوباره بغض کردم نمی دونم چرا رفتم بهش گفتم دندونم میخوره بهش پرش کرده بود. دکتر گفت درد داره؟گفتم نه. 
برام دارو نوشت گفت برو بگیر بیا رفتم و گرفتم و مامانم بیرون باابجیم منتظرم وایساده بود رفتم گرفتم حالا استرس که نکنه امپول نوشته باشه مرده داروها رو اورد گفتم اخی فقط توش قرصه که دیدم یه امپولم گذاشت توش وای مردم از استرس البته قبلا خونده بودم که اگه قرص جواب نداد و درد زیاد بود اینو میزنن تو خاطره قبلیمم گفتم من تا حالا امپول نزدم اخرین باری امپول خوردم 6سالم بوده تا الان که 22سالم شده نزدم اونم داداشم نمیزاشته دکتر برام بنویسه اون روزم با دکتر حرف زد که عصب کشی نکنه ولی دیگه چاره ایی نبود خلاصه رفتم پیش دکتر و دکترم گفت این قرصا رو فلان ساعت بخور و اگه دردت با قرصا برطرف نشود امپول رو بزن خیالم راحت تر شد.حالا اومدم بیرون از مطب مامانم گفت دکتر چی گفت که امپول رو دید گفت امپولم که داری منم گفتم گفته اگه اینجوری بود بزن و اینا حالا داداشم از سرکار اومد تا من و دید بغلم کرد که چطوری و اینا منم حوصلش رو نداشتم. حالا شب ساعت 7نوبت داده برم برام درسترش کنه دیگه استرسم از عصب کشی و امپول دندون پزشکی رفته.حالا بازم باید برم که دندون اون یکیم رو که پوسیده شده پرش کنه تا مثل این یکی کارش به عصب کشی نرسه خاطره دفعه بعدش که برم رو میزارم حالا تا ببینم کی بهم نوبت میده ولی دگه پر کردنه.

خاطره فاطمه جان

خاطره فاطی جون❤

سلااااام.خوبین.چطورین.من عالییی ام😊امتحانا خوب پیش میره؟همه نمره کامل شدین دیگه؟هرکی زیر18 شه بامن طرفه😂من که امتحانارو پوکوندم😂😂
اومدم براتون یه خاطره بگم داغ داغه واسه هفته پیشه که از شانس خیلی خوب من اوایل  امتحانات من سرمارو خوردم😢
واسه انفولانزا من تاحالا توعمرم اینقدر مراعات نکرده بودم
تو مدرسه تند تند دستامو میشتم و...
ولی یه سرمای جزئی خوردم که از همون اول خود درمانی میکردم.یه امتحان سختم داشتیم که باید خیلی خوب میخوندم.قرص سرماخوردگی وشربت .. خوردم رفتم سردرسم یکم خوندم دیدم چشام باز نمیشه  اصلا تمرکز ندارم خیلییی خوابم میاد.
کتابو بستم یه بالش گذاشتم روش خوابیدم😂
مامانم دوساعت بعدش بیدارم کرد بلند شدم دیدم بینیم و صدام گرفته بدنمم درد میکنه.مامانم گفت سرما خوردیاااا.
بیاوبریم دکتر واسه بقیه امتحاناتت خوب شی بتونی بخونی
واسه یبارم که شده منطقی شدم و گفتم بریم(من به این اسونی راضی شم جزء رویاها بود،من تا اعصاب مامانمو نریزم بهم نمیرم دکتر😂)
گفتم کلا یه روزه اینجوری شدم زیاد نیست بخاطر یه ذره سرما خوردگی که امپول نمیدن فوقش قرص و شربت میده امپول نمیده.
پاشدم حاضر شدم ساعت 11 بود با مامانم رفتیم بیمارستان نزدیک خونه زیاد شلوغ نبود نوبت گرفت مامانم نشستیم یه نفر مونده بود به نوبتم به مامانم گفتم مامان میشه بگی امپول نده؟
گفت نه نمیبینی امتحانات شروع شده؟باید بزنی زود خوب شی واسه بقیه امتحان خوب شی( امتحان دهن منو سرویس کرده)
نوبتمون شد پاشدم رفتیم تو یه دکتر جوون تغریبا29/30ساله بود نشستم رو صندلی مامانم شرح حال داد.
فشارمو گرفت و دستشو گذاشت رو پیشونیم و گلومو دیدو..مامانم دفترچه رو داد شروع کرد بنویسه گفت سرماخوردگیت زیاد نیست مراقب باش لباس گرم بپوش و...چندتا امپولم نوشتم حتما بزن زود خوب شی فصل امتحاناس😶
استرس گرفتم یه نگاه به مامانم کردم با چشام التماسش میکردم چیزی بگه ولی انگار که نه انگار.دفترچه رو مهرش کرد و داد اومدیم بیرون
مامانم گفت بشین تا بیام،گفتم من امپول نمیزنماااا.گفت کی حرف از امپول زد میرم دارو بگیرم
رفت چند مین بعد اومد دیدم نامرد سه تا امپول داده رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم میرفتیم خونه گفتم مامان گفته باشم من نمیزنماااا.گفت کی حرف امپول زد ؟خب نزن( جزء محالاته مامانم به این راحتی کنار بیاد.
رسیدیم خونه ناهار خوردیم و نشستم سر درسم تا ساعت5 ،مامانم اومد اتاقم گفت کم کم حاضر شو شام خونه عموت دعوتیم😐
گفتم چییییییی؟مامان الان باید بگی به من؟من نمیتونم بیام درس دارم و حالم خوب نیست و شما اصلا بامن هماهنگ نمیکنین و...
گفت هیسس پاشو حاضر شو بریم کتابتو بیار اونجا میخونی😐
تازه دوزاریم افتاده بود که چرا مامان گیر نداد که امپول بزن😮
رفتم بیرون گفتم مامان من نمیامااا خودتون برین بابام گفت چرا؟نمیشه تنها تو خونه بهونه نیار برو حاضر شو .گفتم من بیام به عمو نمیگین من مریضم امپول دارماااااا؟بابا گفت باشه نمیگم برو حاضر شو.گفتم بابا من باور نمیکنم قول بده.گفت باشه قووول برو دیگ
خلاصه رفتیم رسیدیم اونیکی عمومم بودن و این یعنی ته بدشانسی😕
بعد شام نشسته بودم مامانم یه لیوان ابو دوتا قرص داد بهم گفت اینارو بخور.عمو دید گفت سرماخوردی؟مامانم گفت اره یکم سرما خورده بود صبحی بردمش دکتر.عمو گفت داروهاشو بیار ببینم .زود گفتم نیاوردیم🙈مامانم گفت نه اوردم تو کیفمه الان میارم😧رفت اورد داد به عمو نگاهش کرد گفت بدنتم درد میکنه؟گفتم یکم..گفت امپولاتو کی زدی؟بابا گقت نزده زحمتش با شما😳( مثلا قول داده بودااا)
عمو سه تاشو دراورد گفت باید باهم بزنه سه تاشو😭فاطمه پاشو برو اتاق بخواب تا بیام،مامانم دستمو گرفت گفت پاشو بریم بزن درد ندارن
گفتم توروخدا نه مامان خوبم به عمو بگو نزنه تازه بابا بهم قول داد😂
گفت پاشوو بهونه نگیر درد ندارن.امیر بیشعورررررر بهم  میخندید عوضی🙈مامانمم داشت باهام میومد که عمو گفت نه نیاین شما فاطمه لوس میشه،مامان نیومد عمو دستمو گرفت گفت بیا گفتم عمو بزار مامانم بیاد،گفت نه میخوای چیکار درد ندارن بیا
رفتیم تو اتاقشون گفت بخواب رو تخت خودشم نشست امپولارو اماده میکرد.بغض کرده بودم صداش زدم :عمو،گفت جانم.گفتم میشه نزنی توروخدا خوبم بخدا گفت درد ندارن اصلا بخواب تا زود بزنم تمومه.گفتم دوتاشو بزن گفت لازمه کم چونه بزن بخاطر سه تا دونه امپول بدو بخواب.
حاضرشون کرده بود منتظر من بود،نمیدونم چرا دلم نمیخواست بزنم😹
گفتم عمو خواهش میکنم میترسم نمیخوام بزنم دید نمیخوابم پاشد دستمو گرفت کشید سمت تخت گفت عهه بچه نشو درد ندارن،مجبورم کرد بخوابم روی تخت یکم لباسمو داد پایین یکی از امپولارو برداشت نشست کنارم،قلبم تو حلقم میزد طوری بود که خودم قشنگ لرزش بدنمو میدیدم،گفت چرا میلرزی نترس بخدا درد نداره نمیزارم اذیت شی👽
پنبه کشید سردی پنبه از خود امپولم بدتره،در سوزنو برداشت یه توده درست کرد اروم فرو کرد گفتم اخ اییی سریع خالی کرد کشید بیرون پنبه زو جاش فشار داد گفت دیدی درد نداشت.راست میگفت خدایی فقط سوزنشو احساس کردم
باز کنار همون پنبه کشید گفت یه عمیق..کشیدم فرو کرد سرمو فرو کردم تو بالش گفت آییییی این میسوزههه😭اخ آیی درش بیار عمو تورو خدا😭
درش اورد جاشو یکم ماساژ داد گفت اخریم بزن تمومه خواستم برگردم دستشو گذاشت رو کمرم گفت کجااا گفتم عمو بسه خوب شدم دیگه نزن گفته نمیشه که،برم گردوند شلوارمو بیشتر داد پایین  سمت مخالف وسط باسنمو پنبه کشید فهمیدم این درد داره سفت شدم گفت عههه قرار نبود سفت کنیا شل کن این یکم فقط درد داره ترسیدم دستمو بردم عقب شلوارمو بدم بالا در برم که دستمو گرفت گفت چیکار میکنی 😎گفتم عمو توروخدا نزن درد داره
گفت نه اونقدرم درد نداره دوتا نفس عمیق بکش،کشیدم عمو پنبه کشید همش منتظر بودم که فرو کنه گفت دوتا دیگ افرییین یکی کشیدم یهو فرو کرد ترسیدم یه تکون خوردم گفتم آییییی😫گفت نترس چیزی نیست تند تند نفس بکش تمومه احساس کردم اب جوش داره وارد بدنم میشه دردم گرفت گفتم آییییییییییییی عمووووو😭
گفت هیس تمومه گفتم آی آی نمیتونم تحمل کنم عمو خواهش میکنم درش بیار گفت تموووم شد پنبه گذاشت کنارش کشید بیرون یکم جاشو ماساژ داد شلوارمو داد بالا گفت یکم دراز بکش بعد پاشو
منم همون موقع بلند شدم رفتیم بیرون نشستم پیش مامانم جای امپول اخریه درد میکرد😩کتابم که بردم نخوندم عوضش صبح شارژ شده بودم پاشدم خوندم
با بابام قهر بودم دوروز ولی بعدش خوب شدم اشتی کردم.
من عمومو خیلی دوسش دارم اندازه بابای خودم عاشقشم😍

پ.ن:شهادت حاج قاسم سلیمانی سردار دلها رو بهتون تبریک و تسلیت میگم🖤🥀

پ.ن: همچنین برای خانواده های داغدار سقوط هواپیمای اوکراین طلب صبر  میکنیم🖤🥀

پ.ن: بچه ها فکرم خیلی مشغوله برام دعا کنین😞

پ.ن:حس میکنم یه تنه ی درخت صدساله افتاده رو گلوم؛
نه اجازه میده من نفس بکشم نه یه خودش اجازه ی رشد کردن
میده.
مثل یه سامانه ی منزوی که داخلش هوایی رد و بدل نمیشه و
فقط بوی کلمه ی خفگی تو مغزای خاکستریتون میپیچه.

خدانگه دار

خاطره شیما جان

به نام خدا 

گاهی خدا انقدر صدایت را دوستدارد ک سکوت میکند ,,,
تا تو بارها بگویی 
خدای من.... 
امیدم فقط توایی ک چون بازنده شوم
تو در وجود منی 
گر مصیبتی ب من رسد 
ب درگاه تو زاریی کنم 
و هرچه ناپسند تو باشد آن را دگرگون خواهی کرد 
پس بر من منت گذار 
و قبل از رسیدن بلا ؛تندرستی ام ده 
وقبل از آنکه نیازمند شوم ؛توانگرم فرما 
وقبل از انکه بیراه روم 
ب راه راست هدایتم کن 
خدایا...
جز تو کسی را ندارم 
تویی بخشنده,تویی صاحب جلالت و کرامت 
یاریمان کن ؛ الهی آمین 

سلام به دوستان عزیزدل حالتون خوبه ؟ دلها شاده ؟ همه چیزok ؟
منو ببخشید با متنی ک اول خاطرم گذاشتم دعاها رو پیش پیش جلو انداختم 
امروز حال عجیبی دارم حال یه ادم ک دلش بدجوری یه دردو دل حسابی 
میخواد ولی ن با خودیا یا نه با ادمهای واقعی چون خیلی چیزهارو نمیشه به اونها گفت, فک کنم دنیای مجازی تو اینجور مواقع بهتر باشه چون خیلی چیزها هس ک نمیشه ب اطرافیانت بزنی, دلم میخواد بدون ترس بد شدن حال کسی بدون اینکه شاهد غم گرفتن چشمای کسی باشی بتونی یه دل سیر حرف بزنی و تا حدی خالی بشی و اروم بگیری...
من یه بار خاطره دادم ولی همینطور ک گفته بودم دوسال و نیم خواننده خاموش وب بودم 
خب حالا برم سراغ حال دلم 
چن وقتی هس ک سردردای عجیب و وحشتناکی سراغم اموده 

اویل یکی دو روز طول میکشید و یه مسکت میخوردمو اروم میشدم واقعیتش زیاد اهمیت نمیدادم میگفتم چیز خاصی نیس از سر خستگی و شب بیداریه,یکی دو ماه خوب بودم, تا اینکه یه روز نشسته بودم و درس میخوندم ک یهو پشت سرم تیر کشید یه جور خاص بود انگار یه چیزی مث خون آب از پشت سرم رد شد یه آن چشام سیاهی رفت ولی زیاد طول نکشید آروم شدم, یکمی جای تعجب داشت برام دروغ چرا یکنی ترسیدم اخه تا حالا تجربش نکرده بودم خوب شدم, دوباره یع مدتی گذشت تقریبا 10 ،12روز پیش بود,تایم استراحتم بود لم داده بودم داشتم سریال میدیم یه دفعه دوباره اون حالت بهم دست داد خواستم پاشم برم جلو پنجره یه هوایی بخورم تا پا شدم چشام سیاهی رفت انگار ذهنم قنگ قفل کرده بود چن ثانیه نه چیزیو میشنیدم ن چیزیو میدیدم نمیدونم چهرام چطوری شده بود ولی وقتی ب خودم اومدم داداشمو مامانم جلوم دیدم ک حالت چهرشون نگرانی بیداد میکرد لباشون تند تند تکون میخورد ولی نمیدونم چرا چیزی متوجه نمیشدم حواسمو جمع کردم خواستم ببینم چی میگن زورکی تونستم عضلات صورتمو تکون بدم و بخندم گفتم اروم یکی یکی خرف بزنید ببینم چی میگید جونم!!
مادرم با نگرانی گفت توروخدا یه چیزی بگو چرا یهویی اینطوری شدی ؟؟
خب از جایی ک مادرم ب خاطر ناراحتی قلبی ک دارن استرس براشون سمه, گفتم وااالی مامانم چیزی نشده ک دوسه روزه نتونستم درست وحسابی چیزی بخورم فک کنم ضعف کردم سرم گیج رفت یهو خوبم جونم ,دیگه حال داداشمو نگم بهتره... 
هر چند غم تو چهوشون موج میزد کمک کردن ک پاشم و برم دراز بکشم مادر طفلی فک کرد فشارم افتاده تند تند رفت واسم شربت درست کرد اورد با کلی خوراکی دیگه.... منکه میلی به خوردنش نداشتم بخاطر دلشون چند قلوبی خوردم از شربت دیگه نتونستم چیزی بخورم نمیدونم چرا حالت تهوع داشتم! 
از اون روز چن باری داداش نوبت دکتر گرفته بود و اصرار داشت بریم ک من زیر بار نمیرفتم و میگفتم ک خوبم راستیتش هیچ از دارو خوشم نمیاد ولی اینبار بیشتر از اون ترسیده بودم ک اون چیزی ک دلم نمیخواد و از دکتر بشنوم...., ولی چن شبیه سردردام شدیدتر شده و امونمو بریده در حدی ک یه قسمت بدنمم درگیر میکنه بخصوص دستام جوری شده ک ب زور میتونم نکته برداری کنم... خوابم خیلی کم شده چون از شدت سردرد چن بار از خواب 
بیدار شدم, میترسم بخوابم چون وقتی تو خوابم پشت سرم تیر میکشه خیلی میترسم ,هر نوع مسکنی رو هم استفاده کردم ولی افاقه ای نمیکنه..... مبینم میشنوم ک مادرو داداش یواشکی حرف میزنن, امروز صبح وقتی اومد تو اتاق دید بیدارم گفت ؛شی شی داداشی چرا بیداره از بچگی اینطوری صدام میزنه هر بار دلم براش ضعف میره ,خندیدمو گفتم شی شی جونت سحر خیز شده, پفت وقتی کل شب چشم رو هم نذاشتی چطوری سحرخیز شده هاااااا..... گفتم کی گفته, گفت تو فک کن کلاغها خبر دادن, گفتم عه داداش من بزرگ شدم هااا ناسلامتی 24سالمه هااا خندید و گفت دورت بگردم یه نوبت میگیریم میریم پیش دکتر باشه آجی ؟...دلم نیومد بیشتر از این ذهنش بخاطر من درگیر شه, گفتم چشم 
امیدوارم اون چیزی ک ازش میترسم سرم نیاد 
یه بغضی تو گلوم بود باید حرف میزدم تا اروم بگیرم البته ادمیم ک زیاد اهل حرف زدن و دردودل نیستم ولی اینبارو باید میگفتم تا اروم شم... 

زمستان سرد 
میدانم رفیق جان
مسیرها هموار نیستند 
هوای خیابان سنگین است 
و رودخانه ها یخ بسته اند 
خورشیدها پشت کوه ها جا مانده اند و جوانه ها رویش را ب تعویق انداخته اند 
خبر دارم رفیق جان 
زمستان است ؛اما تو ب حرمت بهار و زایش دوباره درخت خودت را در تاریکی حبس نکن 
ک یعنی درد را پذیرفته ایی
از حرکت باز نایست 
که یعنی تن ب انجماد داده ایی 
خانه ات را سبز نگهدار رفیق روزهای سختم 
تو به سهم خود جهان را سبز کرده کن 
مسیر را همواره و آفتاب را ناگزیر به تابیدن 
تو به سهم خودت گرم باش 
تا رودخانه ها دوباره جاری شوند و آسمانها آبی 
تو به سهم خودت دلیل رویش باش 
که صبح به این شهر بر می گردد 

حلالم کنید... یا حق 👋
شیما 💜

آسمان بار امانت نتوانست کشید

بسم الله الرحمن الرحیم 

هیچ متنی و هیچ کلامی در پست امروز نمیگنجد برای توضیح این حادثه دردناک... اشتباه انسانی نه و فاجعه انسانی بود . کاش جنگی نبود کاش ترور نبود کاش   ❌انتقام ❌ نبود کاش انقدر جو گیر نبودیم. آرزوی صبر دارم برای همه هر چند ما صبرمان زیاد است .فرقی ندارد نخبه باشی یا بیسواد پولدار باشی یا فقیر، جان‌ انسان چیزی فراتر از این تبعیض هاست. انتقام اصلی را از که باید گرفت؟؟؟ الله اعلم. 
 تسلیت می گویم و از خدا برای بازماندگان این سانحه شکیبایی آرزو میکنم
فقط این جمله در ذهنم بارها و بارها تکرار میشود: تیر به سوی دشمن بود اما قلبم را نشانه گرفته بود😢😢😢

سهم هر کس یک کامنت غیر سیاسی 

خاطره دردانه جان

سلام✋🏻
حالتون خوبه؟!
من اولین خاطره ایه ک مینویسم امیدوارم خوب بشه🧡
اول ی معرفی کنم بعد بریم سراغ خاطره😍🧡
اسم من دردانه س و ۱۸ سالمه... ی دونه خواهر دارم که اسمش دُرنازه و ما دوقلوییم همسان و به شدت بهم وابسته ایم!
یعنی هرجایی که اون هست منم باید باشم و هرجایی ک من هستم اونم قطعا هست!
من و درناز فقط ی تفاوت داریم!
اون اینه ک من از جاهای شلوغ خوشم میاد ولی درناز اصلا نمیتونه سروصدا و تحمل کنه!
ولی خوب همیشه یا من یا درناز بلاخره ی جایی کوتاه میایم تا پیش هم باشیم☺️🧡
راجب خانواده م‌...مادرم دندون پزشکه و پدرم متخصص اطفاله...کلی خوب هیچ وقت لطفش شامل حالمون نشده🤲🏻
البته اسما پدر و مادرن!😐...اصلا وجود خارجی ندارن برا ما😑...شاید باورتون نشه ولی ما هر ماه فقط یک یا دوبار سر ی سفره میشینیم و خیلی باهم حرف بزنیم سلام و خداحافظیه!
واقعا بیشتر اوقاتشونو درگیر کارن و بیرون از خونه!)":
شاید همین باعث شده تا من و درناز اینقدر بهم وابسته شیم...چون از بچگی فهمیدیم فقط خودمون و داریم بس!
ن پدر...ن مادری!😄
خوب بنظرم فعلا بریم سراغ خاطره...ایشالله تو خاطره های بعدی بیشتر از خودم و خونواده م میگم🧡
خوب بریم سراغ خاطره😍!
من و درناز همیشه باهم سرما میخوریم😅
هفته پیش من رفتم حموم اومدم بیرون میخواستم موهامو خشک کنم که درناز اومد تو اتاق
درناز: عافیت باشه...آبجی جوووونم
من:جونم آبجی...چی میخوای درناز😐🙄
درناز: حوصله م سر رفته😁پاشو بریم بیرون💙
دلم نیومد تنهاش بزارم...از ی طرف دیگ م خودم نمیتونستم تا برگرده خونه تحمل کنم!😁
بلند شدم حاضر شدیم رفتیم یکم گشتیم و طبق معمول با چنتا کیسه خرید برگشتیم خونه!😐
یعنی امکان نداره من و درناز بریم بیرون و دست خالی برگردیم...امکان نداره!
درناز لواشک خرید خورد ولی خوب من دوس ندارم براهمین نخوردم..‌.یذره م قیافه لواشکا مشکوک بودن🤨🤷🏻‍♀
بهش گفتم نخور ها...ولی خوب درناز سر لواشک با کسی شوخی نداره!🤷🏻‍♀
موهای خیسم از پشت کاملا بلوزمو خیس کرده بود و باد سردم به صورتم میخورد دیگ بدتر!
چشمام میسوخت و احساس میکردم گلوم خشک شده!
بعد حدود ۲ ساعت برگشتیم خونه...طبق معمول فقط من و درناز خونه بودیم🙂
شب ی قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدیم بماند ک درناز شام نخورد گف حالم خوب نیس😞🧡
در طول شب ۴ بار از بیدار شدم!
تب کرده بودم کابوس میدیدم!
آخرین بار که بیدار شدم درنازم بلند شد رف دستشویی!
ب زور از جام بلند شدم رفتم پشت در
من: درناز..‌آبجی...چی شده؟!
.....
من: درناز بیام تو؟!...چی شده آخه؟!
درو باز کردم داشت بالا میاورد(معذرت میخوام🧡) کمکش کردم اومد بیرون..‌من خودم حالم بد بود به درنازم کمک میکردم!
ی وضعی بود!
بیشتر از هرموقع دلم هوای پدرومادرم کرد!
سرم گیج می رفت بازوی درنازم گرفته بودم که نیفته!
ب زور خودم و درنازو رسوندم به مبل!
درناز دراز کشید رفتم زنگ زدم ب که جواب نداد...۱۰ دقیقه بعد پیام داد مریض دارم!(🙃😅)
برگشتم بالاسر درناز خوابیده بود...میخواستم صداش کنم بره تو اتاق یا برم پتو براش بیارم ولی  نزبونم یاری میکرد ن پاهام!
نفهمیدم چی شد پایین مبل خوابم برد!
انقدر خسته بودم و حالم بد بود ک برا نماز صبحم بیدار نشدم!
صبح درناز بیدارم کرد:
دردانه آبجی بلند شو...بلند شو
من: چی شده؟!(صدام گرفته بود😩)
درناز: پاشو صبحونه بخوریم بریم دکتر
خلاصه بعد صبحونه حاضر شدیم رفتیم درمونگاه سر کوچه
نوبت گرفتیم رفتیم داخل...دکتره جدیدی بود فک کنم..‌چون من تاحالا ندیده بودمش🤷🏻‍♀
ی آقای حدودا ۵۵ ساله و و مهربون بود و البته کمی چاق بود!
همین که وارد شدیم تعجب کرد ولی خیلی زود عادی شد!
اول درناز نشست یکم باهاش حرف زد و پرسید دوقلویین؟! که درناز گفت آره
بعد اسمشو پرسید که درنازم اسم خودشو منو گف
خلاصه معاینه ش کرد 
ی دونه آمپول و سرم داد(آمپول ضد تهوع)
بعد من نشستم و بعد معاینه
سه تا آمپول داد(پنیسیلین ۸۰۰😫...دگزا و تب بر)
دفترچه مهر زد گرفتش سمتمون از درناز مهربون پرسید:
دردانه تویی؟!(😅)
درناز گفت: ن من درنازم!...این دردانه ش
ب من اشاره کرد
دکتره گیج شده بود😂
خلاصه اومدیم بیرون و داروهارو گرفتیم 
رفتیم تزریقات اول من خوابیدم چون درناز سرمم داشت طول می کشید
دراز کشیدم شلوارمو درست کردم درناز دستامو گرفته بود آروم بهم دلداری میداد
دوتاشو آماده کرد اوند بالا سرم بدون هیچ حرفی پنبه کشید و سوزنو وارد کرد!
انصافا درد نداشت فقط آخراش یکم دست درنازو فشار دادم که گف: جانم تموم شد خواهری
دومیم زد همون سمت ک بازم درد نداشت
رفت سومی رو آماده کرد(پنی سیلین بود😞)
شلوارمو از سمت دیگ پایین تر کشید و گف: عزیزم خودتو شل نگهدار زودتموم میشه🧡
نفس عمیقی کشیدم که نیدل و فرو کرد
اولش یکم تحمل کردم ولی واقعا درد داشت
کم کم ناله هام بالا گرفت:
آیییی...آخ چقد درد داره!
درناز: تموم شد خواهری...ی ذره تحمل کن!
انقدر طول کشید تا اشکم دراومد!صدای گریه هام ک بالاگرفت پرستاره گفت: تموم شد خانم خوشگله...عع گریه نکن دیگ خواهرتم انداختی گریه!
تموم ک شد کشید بیرون سریع برگشتم سمت درناز که دیدم داره گریه میکنه(هرکدوممون گریع میکنه اونیکی شروع میکنه به گریه!) همین که نشستم بغلم کرد باهم گریه میکردیم! فک کنم جفتمون از ی چیز دیگ ناراحت بودیم...انگار داشتیم تخلیه می شدیم!
خلاصه درناز خوابید و یدونه آمپولشو زد که عکس العمل خاصی نشون نداد🧡
سرمشم بدون سروصدا زد
۴۰ دقیقه طول کشید و بعدش برگشتیم خونه!

پ.ن۱: تشکر از کسانی که وقت گذاشتن خوندن🧡
امیدوارم خوب باشه...تموم تلاشمو کردم خوب بنویسم🧡
پ.ن۲:ی دیالوگی بود میگفت "من نمیخوام اینجا وایسم و بهت بگم زندگی عادلانه ست، چون نیست".
این جوابیه که در پایانِ فکر کردن به همه نابرابریها به خودم میدم. زندگی عادلانه ست؟ نه. دنیا بر اساس انصاف جلو میره؟ نه. همه آدم‌ها قراره به اونچیزی که میخوان میرسن؟ نه. همه قراره عمر طولانی برای رسیدن به آرزوهاشون داشته باشن؟ نه. دردهای آدم‌ها به یک اندازه ست؟ قطعا نه. همه خوشبختی و آرامشو تجربه میکنن؟ نه.
دنیا زشتی و جنگ و فقر و بدبختی و نابرابری داره؟ تا دلت بخواد.. ولی این تنها چیزیه که تو داری. یه مهره توی یه بازی شخصیت داره، خارج از بازی چیه جز یه تیکه پلاستیک و چوب؟ چی ای تو خارج از این دنیا؟ تو مسئول این شکلی بودنِ دنیا نیستی. ولی مسئول اون تاثیری که خودت روی دنیا میذاری هستی حتما، طوری که رفتار میکنی، حرفی که میزنی، اخلاقیاتی که رعایت میکنی، دانشی که کسب میکنی و انتقال میدی، کاری که انجام میدی، بچه ای که تربیت میکنی.
دنیا عادلانه نیست. خیله خُب! تو اصلا برای اینکه کفه ترازو رو سمت خودت برگردونی کاری کردی؟ کاری کردی که از یک وزنه چندکیلویی سنگین تر باشه و بازم کفه ی ترازو برنگرده؟!
پ.ن۳: بی عشق جهان یعنی‌‌ یک چرخش بی معنی!✨🧡
پ.ن۴: خدانگهدار👋🏻🧡

خاطره مرضیه جان

سلام به همه دوستان . مرضیه هستم دوباره اومدم خاطره ام مثل اینکه کامل آپ نمیشد اینه که دوباره فرستادمش. اول کمی در مورد خودم توضیح بدم که چرا اینقدر دیر ادامه تحصیل دادم . من زمانی که کنکور دادم ریاضی محض قبول شدم و بعد از گرفتم مدرکم ازدواج کردم و به علت شرایط شغلی مهران در شهر زادگاه همسرم ساکن شدم و حدود ۵۰۰ کیلومتر از خانوادم دور بودم . اولش خیلی سخت بود و بعد از به دنیا اومدن کیانا تحمل شرایطم راحت تر شد . اوایل فقط تدریس خصوصی میکردم . و وقتی کیانا ۵ ساله شد به خاطر کار مهران که ناظر نظام مهندسی و مدرس دانشگاه هست منم در رشته مهندسی عمران ادامه تحصیل دادم و الان هم ارشد میخونم . اینارو گفتم که بدونید خدا میدونه که ما حتما از عهده شرایط سخت برمیایم و ماهارو در اون راه قرار میده🌹.
و اما خاطره من: تابستون شدیدا معده درد داشتم و امتحاناتم هم طولانی بود و حدود ۴ کیلو هم کم کرده بودم . دیگه طی دوهفته هم اینقدر درد داشتم و خوددرمانی میکردم و فقط ۲ تا بشقاب غذا خورده بودم . بعد از امتحانام با جاریم رفتم دکتر متخصص . دکتر بعد از گفتن علائمم گفتن که باید آندوسکوپی کنم. بعد از آندوسکوپی و نمونه برداری فهمیدم که زخم معده و زخم اثنی عشر و ورم معده شدید دارم . دکتر گفتن که چطور اینقدر درد تحمل کردی .من: اگه هنوز هم میتونستم تحمل کنم فکر کنم بازم دکتر نمیومدم😜😁. دکتر دارو نوشتن و یه عالمه آمپول.باید روزی ۱۲ تا قرص میخوردم و ۴ تا آمپول هم همون روز تزریق میکردم و ۴ تا تقویتی هم هر هفته یکی😭😭. وقتی رسیدم خونه چون میدونستم خبرا به مهران میرسه و حوصله توضیح هم نداشتم داروهام گذاشتم رو کابینت تا مهران خودش ببینه😉☺️. مهران که اومد خونه پرسید: دکتر چی گفت؟ من: خودت ببین داروهام رو کابینته.😕.مهران: به به میبینم که قراره حسابی ازت پذیرایی بشه . لباسات بپوش بریم درمانگاه آمپولاتو بزنی😁☺.من: نمیشه خودت بزنی؟مهران : اصلا میریم درمانگاه چون خسته ام حوصله بحث کردن را هم ندارم😡. من: توروخدا اصلا بحث نمیکنم. 😢😢. مهران: خیلی خوب برو رو تخت بخواب آماده شو تا آمپولات آماده کنم بیام . ( البته کیانا خونه عموش بود والا من باید برای اینکه شجاعت یاد دخترم میدادم سریع بی حرف آماده میشدم😁😁😂) من: حالا خسته ای اول شام بخور بعد.مهران : نه ۱۰ دقیقه میتونم خستگی و گرسنگی تحمل کنم🤨🤨. منم آروم رفتم و آماده شدم . وقتی مهران اومد دوتا آمپول آماده بود و یکیش هم فقط آب مقطر داخل سرنگ کشیده بود. مهران: فقط شل باش و تکون نخور تا زود تموم بشه. من: باشه🙁. اولین آمپول که شروع به تزریق کرد دردش کم بود و زود تمام شد . منم یه نفس عمیق کشیدم که دومی را زد یه کم درد داشت منم یه کم ناله کردم اما زود تموم شد . سومی را شروع کرد آب مقطر را با یه پدر قاطی کردمن . گفتم مهران نمیشه اینو نزنم انگار زیاد درد داره😢. مهران: نه اصلش همینه فکر کنم معده ات عفونت کرده خواهشا قرار بود بحث نکنی . منم برگشتم و تسلیم شدم . وای وقتی که نیدل فرو کرد یه تکون خوردم که مهران گفت آروم باش و شروع به تزریق کرد . واییی نگم از دردش افتضاح بود . من : آییی مهران بسه خیلی درد داره😭😭. مهران : جانم پاتو شل کن الان تمامه .من: نه اصلا نمیتونم توروخدا بسه دیگهههه و پامو سفت کردم .مهران: ااا شل کن پاتو تا زود تمام بشه من: نه نمیتونممم😭😭. مهران: جانم عزیزم یه کم دیگه مونده 😍. یه کم۵ پامو شل کردم که زود تزریق کرد و درش آورد. مهران: تمام شد خیلی خوب اون یکی آمپول بعد شام برات میزنم فعلا استراحت کن. سرشام اخم کرده بودم و اصلا با مهران حرف نمیزدم 😜😁 مهران: وای شانس آوردم پزشک نشدم والا نصف سال باهام قهر بودی😂😂😊. آخر شب مهران گفت عزیزم بذار اون آمپولت را هم بزنم که دیگه راحت بخوابی . منم که انگار طلبکارا بی حرف دراز کشیدم و آماده شدم ( آخه اون شب مهران زیادی جدی شده بود😅😅😂) وقتی نیدل فرو کرد دوباره درد و سوزش شروع شد و منم که دوباره ناله کردنم شروع شد اما تحملش کردم تا تموم شد . ولی تلافیش تا یک هفته سرکار و خونه با مهران سرسنگین بودم😁😁😆. سر تقویتیهام هر هفته داستان داشتیم. 
ببخشید یه کم طولانی شد . الهی که سرتون سلامت و دلتون خوش باشه . غم و غصه هم از کشورمون بیرون بره . خداوند همه رفتگان سانحه هوایی و هموطنهامون تو کرمان را هم بیامرزه و به خانواده هاشون صبر عطا کنه .
پ ن: رویاهای خودتان را بسازید، در غیر این صورت فرد دیگری شما را استخدام می کند تا رویاهای او را بسازید. (فرح گری)

خاطره رها جان

سلام :)
چطورید خوبید سلامتید
با امتحانات در چه حالید😉 خوشمیگذره 😎
وقت ازاد پیدا کردم گفتم بیام وب ببینم چخبره، اصلا مارو یادشون هست🤗
فندوق مامان هم خوبه
3ماهو 20 روزشه😍 کلی اذیت میکنه، نمیزاره بخوابیم 😂 دورش بگردم😘
قبل شروع خاطره یه خبر بدم بهتون
رهام هم رفت قاطی مرغا😎🌹
15دی نامزدیش بود، کلی واسش خوشحالم🙃😍 همسرش پونه دختر فوق العاده پر انرژی(مثل خودم 😂❤️)
کلی دوسش دارم،. خواهر شوهر خوبیم خیالتون راحت😂❤️
خب این خاطره برمیگرده به قبل نامزدی رهام که ویروس گرفتم خیلی بی حالم کرده بود به هیچ کاری نمیتونستم برسم از جام بزور بلند میشدم :
ساعت حول 3 ظهر بود که مادر علی زنگ زد برای شام بیاین دورهم باشیم با تموم بی حال بودنم قبول کردمو چیزیم از حالم به علی نگفتم
شب رفتیم خونه مامان ساشا هم کلی اذیت کرد رو دنده لج بود فقط گریه میکرد
با سردرد فجیع رفتیم خونه دلم یه دوش اب داغ میخواست فقط
ساشارو سپردم علی رفتم دوش گرفتم برگشتم لباس پوشیدم دوتا قرص خوردم خوابیدیم ک دم دمای صبح 
با صدای اذان گوشی علی پاشدم برم وضو بگیرم نماز بخونم سرگیجه نمیزاشت ی قدم بردارم چشمام همه سیاهی میرفت خودمو ب تخت رسوندم چشمامو بستم
علی : رها، پاشو من دارم میرم بیمارستان
رهایی
اصلا نمیتونستم چشمامو باز کنم هیچ قدرتی نداشتم
من : مواظب....
صدام دو رگه شده بود داغون🤦‍♀
علی : رها سرما خوردی🧐
من آروم بلند شدم نشستم
من : ن خوبم
علی : معلومه خوبی رنگ ب صورت نداری
اومد جلو دستشو گزاشت رو پیشیونیم
علی : تب نداری میرم قرص بیارم بخواب استراحت کن
من : میخورم خودم برو تو دیرت میشه خوبم
علی : حالت بد شد زنگ میزنی رها ها
و.....
با هزار بدبختی بلند شدم کارامو رسیدم سعی ميکردم کوچیکترین صدا ندم باعث بیدار شدن ساشا نشه 
ساعت 2 بود که درد شکمم به دردام اضافه شد
یه پام سرویس بود ی پام اتاق پیش ساشا
تا 4 تحمل کردم دیگه نتونستم زنگ زدم علی که بیاد
ساعت نزدیک 5 بود ک علی اومد
علی : رها خوبی رها صدامو میشنوی
(مرده متحرک بودم قشنگ😂💔😹)
من : حالم بده علی
علی بردتم اتاق کیفشو در اورد معاینم کرد
تو این حال ساشا هم یک ریز گریه میکرد
علی از اون ور شعر میخوند گریه نکنه از ی ور ابسلانگ میزاشت دهنم 😂🤦‍♀ 
بزور پاشدم به ساشا رسیدم دوباره درد شکمم سراغم اومده بود
علیم رفته بود دارو بگیره ک وقتی اومد از دستشویی اوردتم بیرون
در اين حد
علی : امپولاتو بزنم خانومم خوب شه
من : چندتان
علی : نمیدونم که حواسم هست نگران نباش
من : درد داره نه؟ از قیافه هاشون معلومه
(رنگای جذابی بودن 😐😂)
هرچه میگذشت علی بیشتر امپول از جلد خارج می‌کرد
من : علی بسه دیگه 4 تا شد🥺
اروم ب پشت خوابیدم شلوارمو درست کردم
علی اومد نشست رو تخت
علی: سفت نکن نفس بکش
پنبه کشید ( اصلا این خیسی پنبه یچیز دیگس 🤦‍♀)

فرو کرد، درد زیادی نداشت چیزی نگفتم در اورد بالاشو پنبه کشید فرو کرد
اونم تحمل کردم
علی : شل باش عزیزم رها
من : سفت نکردم
علی : سفتی خانوم تند تند نفس بکش
استرس گرفته بودم انگار این امپوله دردش ناجوره 💔🤦‍♀
سمت چپ فرو کرد
همونجوریم که فکر میکردم ناجور درد گرفته بود
من : درد داره
..
آی علی
...
چیکار میکنی اخ
علی : جونم یکم دیگه
...
ااااییی
ساشام شروع کرد جیغ کشیدن
علی : جانِ بابا گریه نکن مامان حالش خوب نیست
من : درش بیار علی
علیم روش پنبه گزاشت در اورد
من : ساشارو بیار جلو روم ببینتم
علیم بلند شد اوردتش
گزاشتم جلو صورتم کف دستشو با انگشتم حرکت میدادم ساکت شد ( اصولا هرموقع بی قراری میکنه اولین کاری که میکنم با انگشتم کف دستشو حرکت میدم آروم میشه)
علی : یدونه دیگه
من : بخدا درد داشت بسه
علی : میدونم ولی نیازه ببین حالتو جون نداری یکیه بقیه رو میزیزم سرم😐
من : سرم چرا دیگه
علی حرف نزد گوشه شلوارمو کشید پاینن فرو کرد
پام میسوخت اشکم داشت در میومد
.
ااااااای اخ علی
.
میسوزه علی ااااای

علی : خانومم جانم یکم
..
علیی در بیار اخخخ
.
اااااااا
.
در اورد شلوارمو داد بالا ماساژ داد
منم دستمو میکوبوندم ب تخت
هنوز احساس می‌کردم سوزن تو پام هست
.
علی : خوبی
من‌ : اوهوم
.
و.....

جوجو های من مواظب خودتون کلی باشید
واسه هدف هاتون بجنگید
هیچ کاری نشد نداره
یا میخوای یا نمیخوای
نمیتونی بگی نشد😉
.
ماهِ کامل شُده ایی🌕
چشم حسُودانت کور 👑
.
#raha🧚‍♀

خاطره مهسا جان

 سلام مهسا هستم یک کشاورز ‍.
خب ممنون از نظرات دو تا خاطره قبلیم ⁦♥️⁩گفته بودم امتحان خر است . ولی استاد ماه است . بعد سفید دادن برگه امتحان عملی فیزیولوژی با حال خراب از دانشکده تا خوابگاه رو تو برف پیاده رفتم اونم ازدور ترین مسیر پیاده روی حالم یه ذره بد بود که ۹۰درصدش روحی بود بقیش خستگی رسیدم اتاق تازه دیدم کلید رو جا گذاشتم و معلوم نیست بچه کجا رفتن  . منم رفتم اتاق بغلی چتر شدم . سرم رو انداختم پائین و رفتم تو . یکی از بچه ها برق بود سال اخر خیلی دختر خوبیه کلا پاستریزست و خیلی حساس به تختش و ملحفه هاش  بنده خدا کنه پاستوریزه رو با همون لباس گذاشت ولو شم رو تختش خودشم رفت آب جوش بذاره که نمی‌دونم چی شد که خوابم برد یکی از  هم اتاقیام آمده بود کنارم نشسته بود کرم می ریخت وقتی دید بیدارم گفت پاشو خرس قطبی بریم اتاق منم با حال داغون ۵۰ __۵۰ بلند شدم تشکر کردم برای مهمونیش اونم خندید گفت خواهش میکنم چیزی لازم داشتی بگو منم آروم خیز خوردم اتاق خودمون که دیدم یه چهار نفر دیگه هم هستن و طبق برنامه هر شنبه شب بچه های صنایع باید پلان بکشن من به جای اونا هر هفته عزا میگیرم . آخه صنایع غذایی چه به پلان کشیدن. بعدشم اوضاع رو داغون دیدم با زور و زحمت لباس عوض کردم و با بالش و پتو رفتم نماز خونه اونجا هم بهتر از اتاقمون نبود ولی بازم خوب بود . ولی از من به شما نصیحت قبلش حتما تمام پنجره های نماز خونه رو چک کنید . منم چشم بند و شال رو بستم دور سرم یه ذره از سر دردم کم کنه . دوباره خوابیدم و با یه سر درد و حالت تهوعی بیدار شدم که خدا نسیب هیچ کس نکنه . حالا نمی‌دونم کجا ام با شالی که می‌بندم سرم تا چند ثانیه همه چی تار میبینم سرم هم داشت منفجر میشد . جوری که به زور خودم رو به سرویس رسوندم . دوباره یکی از بد ترین حمله های میگرنیم آمده بود سراغم و کلا فلجم کرده بود . از طبقه دوم به اول گمونم یه قرن برام طول کشید رسیدم اتاق فقط کوبیدم به در که در رو بچه ها باز کردن نمی‌دونم کی بود که گفتم قرصام . بچه ها که هول کرده بودن نمی‌دونستم دنبال چی بگردن یکیشون از جعبه دارو هامون کدوئین برداشت که بده بهم که اگر اون یکی به دادش نمی‌رسید و دو تا قرص اسلیم رو بهم نمی‌داد یه دادی سرش میزدم که با بر ف سال دیگه بیاد پایین البته حق هم داشت بچه ها برای رو به موت بودنشان دیگه کدوئین میخورم نه مثل من .... که آرام‌بخش‌ها هم جواب نمیدن . بچه ها در عرض پنج دقیقه اتاق رو تا ریک کردن و دوستشون رو فرستادم رفتن وسایلم هم از نماز خونه آوردن تا یه ذره دراز بکشم که دراز می‌کشیدم شقیقه هام انگار گوله شدن میخواستم بیان بیرون . بچه ها ترسیده بودن از حالم تا الان ندیده بود فقط یکی از بچه ها چون مادرشم میگرن داره حالم براش شوکه کننده نبود. اون قدر اگه از حالت تهوع بگذریم که کلا قطره منتول رو خالی کرده بودم رو ببینیم و پیشونیم تا خنکیش یه ذره آروم کنه . بچه ها هم همش میگفتم بریم بهداری که ساعت ۱ به بعد دکتر نداره و باید میبردنمون داخل شهر اونم فکر بلند شدن و حاضر شدن و  رو میکردم سرم منفجر میشد. که گفتم صبر میکنم منم همون جوری نشسته کنار تخت دوباره شالم. و بستم و اون قدر نفس عمیق می‌کشیدم که حالت تهوعم بهتر بشه نیاز نباشه از جام بلند شم برم سرویس خلاصه تا ساعت ۶ صبح تحمل کردم که دیدم دوستم برای نماز بلند شده . آروم صدام کرد که گفتم بیدارم اونم گفت من که کاری ندارم صبح پاشو بریم دکتر لااقل بهتر از الان میشی داره اشکت در میاد منم گفتم فعلا نمازت رو بخون بعد نمازش تموم شد دیدم داره اماده میشه همچین هم تو تاریکیه مطلق حاضر شد . . منم یه بافت تنم کردم و شلوار و شال و سریع رفت سرپرستی که زنگ بزنن . آمبولانس بیاد ویا برگه خروج بدن خودمون بریم که دیدم گفت تا پنج مین دیگه آمبولانس میاد باید بریم بیمارستان .... منم هیچی نگفتم و آروم رفتیم جلو در البته با عرض شرمساری کل دستگاه گوارش رو بر گردوندم انگار تحت فشار بودن . و ما راه افتادیم رفتیم بیرون همون موقع ماشین هم آمد حالم با اون سوز اول صبحی که زد بهتر شد البته قندیل بستیم دو قدم راه رو و راه افتادیم سمت بیمارستان و مارو دم درش پیاده کرد و باهامون آمد داخل با و اول که تریاژ رفیم که فشارم رو ۷ بود . بعدشم اتاق دکتر اون قدر خلوت بود که دکتر هم دوباره فشار گرفت و معاینه کرد و دستور تحت نظر داد بعدم دوستم قرصایی خورده بودم آورده بود بعد دفترچه بر نداشته بودیم دکتره گفت همه رو خوردی این حالته ؟ نمیخوردی چی می‌شدی . منم گفتم دکتر خوردم ولی دیر خوردم .برای همین این حالم دوستاش رو که دیر خوردم دو تای دیگه هم تاثیر نداشته و رو سر برگ دارو ها رو نوشت و به دوستم گفت بر ه دارو هارو بگیره . منم فرستاد اتاقک های بستری پرستاره یه تخت نشونم داد خودشم آمد قبل از این که من چراغ بالا سرم رو کم کرد و آنژیو کت رو بزنه که رگم رو پیدا نمی‌کرد بعد از سه بارسوراخ کردن دستم آخر هم نتونست رگ رو پیدا کنه . (قبلاً هم گفتم من این جوریم که برم دکتر همون توراه خوب میشم ولی بعضی وقت ها هم بدنم خالی می‌کنه و هیچی نمی‌فهمم و صدام در نمیاد ) رفت و با یه آقا پرستار آمد و ایشونم اولین بار نتونست رگ پیدا کنه دیگه اشکم در آمده بود بدنم هم انگار لمس شده بود که دومین بار تونست نمی‌دونم چند تا آمپول خالی کرد تو سرم ولی خیلی بود بعد چند دقیقه حتی نفس عمیق هم با حالت تهوع کنار نیومد و با هر روشی بود با دست جلو دهن به دوستم گفتم ظرف بیاره اونم سریع آورد که بد تر لرز کردم که دوباره خانمه آمد فشار م رو گرفت . 
حالم رو دید گفت فشارت  بالا نمیاد چرا؟ . سر دردت بهتر نشده ؟  تا ۷:۳۰هنوز سرمو نصف نشده بود که دکتر  و یه آقا دیگه امد داخل و یه چیزایی گفتن که اصلا گوششون ندادم چون حالم انگار به سکون رسیده بود تکون نمی‌خورد نه بد تر میشد نه بهتر که آقا دومیه آمد نور بندازه مردمک چشمم همچین دستش رو زدنم که دست خودم درد گرفت چند ثانیه صبر کرد بعد دوباره تکرار کرد و گفت یه مقدار تحمل کن که همین جوری به پهنای صورت اشک میریختم که تموم شد رفت چند مین بعد همون خانم پرستار آمد داخل و گفت بر گرد امپولات رو بزنم یه ذره آروم بشی منم گفتم بزن تو سرم یا آنژیو کت درد این رو نمیتونم تحمل کنم جون من . اونم گفت نمیشه همین جوری آخه به پهلو بودم که خانمه لباسم و رو درست کرد. تازه فهمیدم دارم چی کار میکنم دستی دستی  داشتم آمپول می‌خوردم . ولی خدائیش راضی بودم بیشتر تزریق کنه ولی سر درده تموم بشه .که اولی رو زد که اون قدر سوختم که سفت شدن که گفت آروم خانمی الان تمومه که خودش لباسم و درست کرد آمد طرف سرمم  دو تا آمپول دیگه رو وریدی زد . گمونم بعد از ۵ مین خوابم برد که بیدار شدم خیلی بهتر شده بودم ولی تاری دید.داشتم ولی از اون سر درد بهتر بود . چشمام باز تر شد دیگه دوستم هم پیشم نبود . منم انگار تریلی زدن بهم از جام تکون نمی‌خوردم ولی با دو لیتر سرمی که زدن بهم سرویس لازم بودم که با هر سختی ای بود بلند شدم ولی سرگیجه ای داشتم که نگو کلا ۱۵ قدم رارفتم انگار کوه کندم همش دستم رو در و دیوار بود آمدم از یه نفر سرویس رو بپرسم که با تمام سرعت یه تخت از کنارم رد شد و از اونجایی که تعادلی رو خودم نداشتم با مخ رفتم زمین شانس آوردم قرنیزی اونجا نبود وگرنه بد بخت بود که همون دو نفر آمدن کنارم کمکم کردن بلند شم پرستار خودمم آمد کنارم گفت کجا راه افتادی برای خودت که کمکم کردن برگردم سر تخت که تازه اونجا یادم آمد دستشویی دارم گفتم نمی‌رم رو تخت می‌خوام برم سرویس خندید گفت لااقل یکی مون رو صدا میکردی . گفتم حال نداشتم . خندید گفت کلا دارو ها روت جواب نمیده باید دو سه ساعتی می‌خوابید ی. بعدشم تا دم سرویس کمکم کرد که تلفات ندم .که پرسیدم دوستم کجاست ؟گفت رفته دفترچه و یه سری وسایلت رو بیاره . بر گشتم سر تخت دو مین بعدش دکتر آمد. که گفت تو وسط راه رو چیکار میکردی بعد از معاینه گفتم میتونم برم؟ گفت الان نه اثر دارو هات بره تو هم  بخواب بهتر میشی منم از خدا خواسته دوباره خوابم برد که با صدای حرف زدن بچه ها بیدار شدم .. که همشون بودن ساعت ۲ بود . رفتن کار های ترخیص رو انجام دادن که بریم که مریم دوستم گفت مادرت اینا دارن میان اینجا .... من اون لحظه ایست قلبی کردم مامان برای چی آخه میخواد بیاد که فهمیدم سوگند خانم لطف کردن و شرایط خونه ما نمیدونه مامان هم زنگ زده گذاشته کف دست مامان. مامان هم چون بابا ماموریت با آقا رضا دو ساعت پیش راه افتادن تو جاده اونم توی این هوا کولاک.
مریم که اینا رو گفت که بد بختی گمونم تا روز امتحانت مامانت اینجاست منم هیچی دیگه نگفتم اعصابم خورد بود از حالم و وضع پیش آمده در نتیجه سکوت . ما هم رفتیم خوابگاه یک راست حمام البته بچه ها هر دو دقیقه می آمدن دم در که زنده ای یا نه .. من آمدم بیرون مامان گفت خوابگاهت کجاست . منم گفتم صبر کنید میام بیرون . که بچه ها تا موهام رو خشک نکردم نداشتن برم بیرون بعدم رفتم و نشستم تو ماشین مامان هم شروع کرد غر غر کردن که چرا حواست به خودت نیست و...آقا رضا هم با همون لبخندش از اینه نگام میکرد که دید دارم میبینمش گرفت تحت فشارم و گفت خانم اینا رو بعدا حل میکنیم الان وقتش نیست که مامان با چشم غزه که به جفتمون رفت ساکت شد و  رفتیم برای ناهار . راستش اصلا حال نداشتم غذا بخورم و از گلوم پایین نمی‌رفت فقط خوابم میومد کن باز تا بریم داخل شهر دوباره خوابم برد . که دیدم مامان داره صدام می‌کنه که بیا پایین برم داخل رفتیم رستوران که مامان گفت دو تا انتخاب داری یا با ما میای تهران و تا آخر هفته استراحت میکنی یا من تا پایان امتحانات همین جا میمونم . که با همون اعصبانیت بلند شد رفت دستاش رو بشوره . منم از سنگین سرم رو گذاشتم رو میز که آقا رضا گفت بهتر بیای خونه تا از این حال در بیای مریم هم بیشتر مراقبت باشه . منم دیدم خیلی باید مغرور باشم که نرم باهاشون و تا شنبه هم کاری دانشگاه ندارم واسه همین. گفتم باشه . مامان که آمد نشست کنارمون گفتم مامان من میام جمعه بر میگردم مامان هم فقط گفت خوبه منم بر گشتم خوابگاه تمام کتابا و جزو هام رو برداشتم و از بچه
هایی بودن خدا حافظی کردم و تشکر پیش به سوی تهران . تا خود خونه هم خوابیدم و تو پارکینگ بیدار شدم . رفتیم بالا و جا گیر شدیم تازه آقا رضا گفت مهسا جان دارو هات رو میاری ببینم منم چون مطمئنم بودم تزریقی ندارم بردم اونم گفت . فردا باهام بیا بیمارستان
یه سری آزمایش بده . چون مطمئنم خیلی وقته به این شدت حمله بهت دست نداده بوده . اون قدر آروم و منطقی حرف زد که چیزی نگفتم . و تو این هفته چند بار مورد عنایتشون قرار گرفتم .. بعدا خاطره میذارم براتون .
پ ن۱:واقعا با تغییر موقعیت حال منم بهتر شد اون قدر که راحت تونستم درس بخونم ولی غم هوایی که تو این هفته نصیبمون شد. هیچ وقت سرد نمیشه .
پ ن ۲ :بعضی وقتا فقط با تغییر لوکیشن زندگیتون میتونید حال دلتون رو خوب کنید . اگه من خونه مامان نبودم این هفته قطعا با جو روحی به وجود آمده بیمارستان بستری میشدم . با تمام اختلاف نظر ها بینمون با وجودشون تونستم حالم رو بهتر کنم . 
خدا همه رو برای همچون حفظ کنه 
خیلی دوستتون دارم 
موفق و پیروز باشید

خاطره یلدا جان

سلام من یلدا هستم خاطره قبلیم مال دوروز پیشه قصد گذاشتن خاطره رو نداشتم اما گفتم یه خاطره بنویسم و چند نکته رو بگم 
بعضیا فکر میکنن کسی که سنش کمه حق مادر شدن یا ازدواج با یه ادم تحصیل کرده رو نداره یا فکر میکنین چون کسی تحصیل کردس نباید نزدیک زنش بشه چون زنش بچس 
همه این حرفا اشتباهه من با پویان خوشبختم و تا ابد کنارش میمونم این بچه هم نعمت خداس با اینکه واسم سخته اما مجبورم قبولش کنم چون بچمه از خونمه 
خب ما ادما بهتره جای قضاوت نابجا دیگرانو درک کنیم اینجوری زندگی راحت تره
این خاطره بر میگرده به یکی دوهفته بعد از ازدواجم :
قرار بود با دوستام برم استخر و از اونجاهم بریم بازار حدود ساعت ۱۳بود که پویان رسید خونه بعد از اینکه رفتم استقبالشو لباساشو عوض کرد و ناهار خوردیم بهش گفتم که میخوام برم استخر 
پویان:خانومم هوا پاییزیه یهو بارون میگیره سرما میخوری خوب موهاتو خشک میکنی لباس گرمم ببر 
من:اقایی موهام که دیگه کوتاه خودش زیر شال خشک میشه
پویان:😠صد بار گفتم نگو موهام کوتاهه خب باشه به هرحال بیای خونه بگی ای سرم درد میکنه یا پویان سرما خوردم به جان خودت که دنیامی جوری برات نسخه مینویسم تا ابد رفتی استخر موهاتو درست خشک کنی
از تهدیدش جوری ترسیدم خواستم قرارو لغو کنم اما دلم نیومد :چشم اقا نمیگم 
سریع دویدم تو اتاقو تند تند حاضر شدم و رفتم تو پذیرایی
من:اقایی من رفتم کاری نداری؟
پویان:یلدا ماشین نمیبری؟
من:ن میرم تا میدان از اونجا با سارا و ارتمیس و پارمیس میریم استخر 
پویان:ماشین ببر نکنه برگشتنی بارون ببره هوا ابریه 
من:اخه میریم بازار 
پویان حسابی داغ کرده بود به طرف حمله کرد که سریع کولمو برداشتمو جیغ زدم:بابای اقایی خودم رفتم دور میدان واز اونجا با بچه ها رفتیم استخر بعد استخر رفتیم بازار که یهو بارون گرفت شدید انگار شلنگ ابو باز کرده بودن رو سرمون منم از تهدید پویان ترسیده بودم سریع از بچه هاخدافظی کردمو برگشتم خونه یه مانتو بادی جلو باز تنم بود از سرما یخ زدم تاکسی لعنتیم سر بریدگی که چند کوچه اونور تر بود پیادم کرد تا رسیدم خونه یخ زدم دندونام بهم میخورد خواستم درو باز کنم دستام حس نداشت زنگ درو زدم پویان تا درو باز کرد شکه شد سریع کفشامو در اورد کمک کرد رفتم کنار شوفاژ نشستم برام پتو اورد و چای رو گذاشت بالا بعد رفت از هودیای خودش واسم اورد تنم کردم(از بس نگران بود سریع یه لباس از کمد خودش برام اورده بود که توش گم میشدم 😀)بعد چای رو اورد خوردم بهتر شدم که یهو مثل اتش فشان فوران کرد
پویان:هی میگم ماشین ببر گو‌ نمیدی😠یلدا بچه نیستی۱۷سالته الان زن خونمی فردا پس فردا بچه دار میشی هنوز اخلاقت ترک نکردی 
منم بغض کردم پتورو دور خودم پیچیدم رفتم تو اتاق خوابیدم 
غروب بود بیدار شدم بدنم گرم بود عرق کرده بودم سرم تیر میکشید کلافه شدم از وضعیتم رفتم دستو صورتمو شستم و یه کیک و چای خوردم رفتم رو کاناپه نشستم که پویانم اومد کنارم نشست اروم دستمو گرفت خواستم دستمو بکشم که سفت تر گرفتش اروم نوازشش کرد بعد نبضمو گرفت 
پویان:یلدا عزیزم میشه دراز بکشی معاینت کنم 
من: ـــــــــــــــــــــ
پویان:عزیزم دراز بکش حالت خوب نیس
من:برو دادتو بکش 
پویان:اگه لازم باشه میکشم اخه چرا نمیخولی بزرگ بشی یلداجانم تو باید مراقب خودت باشی حالاهم منو ببخش نگرانتم تبت خیلی بالاس
دیدم واقعا نگرانمه اروم دراز کشیدم پویان کنارم زانو زد لباسمو تا بالای شکمم بالا زد دست گذاشت رو شکمم
پویان:تبت خیلی زیاده بعد رفت وسایلاشو اورد معاینم کرد :خانومم یادته گفتم جوری برات نسخه مینویسم تا ابد یادت باشه 
من:اما من موهامو خشک کردم
پویان:اما اومدی خونه موش اب کشیده بودی الانم چون قسم خوردم رو حرفم هستم دوتا ۶.۳.۳ یدونع دگزا یه تب بر دوتا تقویتی 
وای اون میخوند من وحشت میکردم 
نسخه رو مهر کرد و رفت حاضر شد و بدون خدافظی رفت میدونستم چوت قسم خورده تا دونه اخرشو میزنه پویان بعد ۲۰مین برگشت نایلونو گذاشت رو میز و رفت لباساشو عوض کرد و برگشت کنارم دستامو گرفت
پویان:عزیزم میدونم درد دارن اما چند لحظس باور کن واست لازمه نمیخوام حالت بد شه امشب دگزا د یه تقویتی و یه ۶.۳.۳ و یه تب بر برات میزنم فردا شبم اون دوتای دیگه میدونم تحمل میکنی بخواب گلم
من:پویان تروخدا نزنم قرص میخورم خوب نشدم بعد بزن 
پویان:گلم بخواب
من:پویان جون من
پویان:عزیزم بخواب 
دیدم کلافس الان عصبی میشه سریع خوابیدم 
پویان اون سه تا امپولو حاضر کرد سمت راستم نشست شلوارمو از دو طرف کامل زد پایین
پنبه کشید بعد جای تزریقو محکم سیلی زد و امپولو فرو کرد
من:اخ درد داره 
پویان:ـــــــــــــــــ
من:درش بیار درد داره ااخخخخخخخخ
پویان : ـــــــــــــــــــــــ
من:درش بیار اخ اییییییی وایییییییی خدا خواستم تکون بخورم که نگهم داشت
پویان :باشه باشه تا پنج بشمار تمومه گلم اروم باش 
من;اخ ۱.۲.۳اویییی درد دارع ۴.
که درش اورد
پویان:تموم اروم باش تموم
سمت چپو پنبه کشید دارتی فرو کرد
من:اخ این چیه اویییییییی وایییییییۍ اخ پویان اوییییی دارم میمیرم
که درش اورد سریع کنارشو پنبه کشید فرو کرد سریع یه جیغ زد که درش اورد
پویان : تقویتیو نزدم اروم باش 
من:تروخدا نزن
پویان :باشه اروم باش شلوارمو مرتب کرد بقلم کردو منو برد تو اتاق و جای تزریقارو برام ماساژ میداد که خوابم برد
اینم خاطره من ممنون که خوندین

خاطره غزل جان

سلام غزل هستم منو نمیدونم یادتو باشه یا نه یه خاطره تازه براتون دارم خاطره دندون پزشکیمه برای دفعه دوم همین امروز رفتم با کمی استرس واااای .حالا خاطره :چند وقتی بود دندونم دچار پوسیدگی شد دندون بالاییم حساس شده بود نه میتونستم اب بخورم نه غذا درست بخورم عاجزم کرده بود دیگه به ناچار به مامانم گفتم داشت غذا درست میکرد رفتم پیشش گفتم مامان؟مامانم:بله 
مامان یه چند وقته دندونم درد میکنه الان نه ها وقای چیزی میخورم حساس میشه.مامانم:وای خیلی بد جوره الانم درد داری؟چرا زودتر نگفتی وای بزار بابا بیاد ببرتت دکتر.
من:نه مامان بابا نه با داداش میرم(تو خاطره قبلیام علت با داداشم فقط دکتر میرم و گفتم)
مامانم:باشه با دادشت برو.
داداشم از سرکار اومد و سریع موضوع رو مامانم بهش گفت و داداشم اومد سمتم و بهم گفت:چی شده ابجی جونم دهنت وو باز کن ببینم.خیلی درد داره ؟گفتم نه گفت :کو ببینمش؟
دیدش گفت:چیزیش نیس ولی میگی حساس شده ممکنه عصب کشی کنن
من رو میگی انگار اب سردی ریختن روم نمی فهمیدم اینا چی میگن داداشم گفت هیچی باید امپول رو بزنه حالا منم اعصاب نداشتم داداشمم هی دستش شکل امپول رو نشون میداد میخواست باهام شوخی کنه حالا مامانم ای وای اگه بخواد عصب کشی کنه چی؟
من که دلم ریخت خلاصه شب شد و مامانم به داداشم گفت:مهدی فردا غزل رو ببر دکتر درد داره بچه.داداشمم گفت باشه
مامانم همچین گفت بچه انگار واقعا بچم اه اعصابم بیشتر خورد شد،درد کجا داشتم با این استرس ها درد از یادم رفت
وحالا فردا شد یعنی امروز داداشم گفت من میرم مغازه دکتره ساعت 9:00میاد 9به بعد زنگ میزنم بهت بیا وای دستمام یخ کرده بود فقط واسه معاینه امروز رفتم که تشخیص بده همش استرس اینو داشتم که بگه عصب کشی. داداشم بهم زنگ زد و گفت:سلام ابجی جونم خوبی ؟ حالت بهتره ؟منم اعصبانی همشو گفتم نه اونم گفت روحیت خوبه گفتم نه میدونست اعصبانیم هی سربه سرم میذاشت گفت بیا در مغازم تا با هم بریم خیلی نگران بودم رفتیم سوار تاکسی شدیم و حین پیاده شدن انقدر استرس داشتم دیدم وای اینچیه رو دسته در وای داره تکون میخوره از استرس مخم هنگ کرده بود چشم درست نمیدید که این دست خود رانندس دستش رو از کنار داره میاره که در و باز کنه راننده گفت خانم بفرمایید. منم تو دلم گفتم:زهرمار ترسیدم گفتم چیه رو دسته درش.خلاصه پیاده شدم و رفتیم سمت دندون پزشکی.رفتیم اونجا سه نفر جلوم بودن یه زن و دوتا مرد همه نگاه ها روی داداشم بود بعد داداشم به منشی گفت خواهرم واسه معاینه اومده که همه نگاه اومد سمت من شیشتا چشم زول زده بودن به من دوتا مردا روبروم بودن داشتن نیگله میکردن زنه اونطرف بود برگشتم دیدم اونم منو داره نیگاه میکنه .منم از بیرون عادینیگاشون میکردم ولی از داخل اینجوری
خلاصه استرس در چهره این سه نفر که جلوم بودن مشاهده میشد یکی از مردا رفت و زنه هم بعدشو و بعد منشی زول زد تو چشمم که خانم شما بفرمایید وای همه استرسم ازین بود که نکنه بگه عصب کشی رفتم داخل و دکتر مردی بود رفتم و یه زنیم رو صندلی خوابیده بود باداداشم رفتم تو داداشم گفت برو اونجا دکترم گفت بیا رو صندلی صندلی کنار میزش بود نشستم داداشم براش توضیح داد که چی شده .دکتره گفت کدومه؟گفتم اینه.گفت سرتو کن بالا دهنتو باز کن نیگاه کرد گفت ظاهرش نشون میده که باید عصب کشی شه گفت الان درد هم داری گفتم نه وقتی چیزی میخورم حساس میشه حالا به حال نداشتم حرف بزنم استرس تملم وجودم رو فرا گرفته بود.حالا جالب اینجاست که داداشمم بیشتر من استرس داشت چون اونم تجربه عصب کشی داره کلا تجربه دندون پزشکیش زیاده اومدیم بیرون و سوار تاکسی شدیم حین پیاده شدن اومدم در باز کنم دسته در داشت از جا در میومد میخواستم راننده رو صداکنم که در باز شد خلاصه داداشم رفت مغازش و منم رفتم خونه مامانم همون دم در سوالاش شروع کرد حال حرفیدن نداشتم داداشمم اومد خونه سر ناهار بودیم حالا با یه حالتی گفت اگه عصب کشی کنه هی باید بره و بیاد و فلان و اینا.حالا مامانم:حالا این طاقت عصب کشی رو داره جلوی منم از داداشم میپرسه ناهار کوفتم شد دیگه اشتها خوردن نداشتم رفتم تو اتاقم و دکتره واسه هفته دیگه یکشنبه ساعت 10نوبت داده خیلیمیترسم حالا داداشمم بود تو خاطره قبلیام گفتم نمیزاشت برام امپول بنویسه دکتره امروزم به دکتره گفت برام عصب کشی نکنه دکترم گفته این ظاهرش نشون میده که عصب کشی میخواد باید خالیش کنم ببینم میخواد یا نه.حالا بقیه خاطرم میمونه واسه یکشنبه هفته دیگه که برم دکتر ببینم چی میشی .یکشنبه که برم براتون بقیشو میگم.
کسی تاحالا عصب کشی کرده؟عصب کشی کردین دردم داشته؟

خیلی واسه یکشنبه استرس دارم چون هنوزم معلوم نیس عصب کشی یا پر کردنه.

خاطره فاطمه جان

خب سلام من بازم اومدم فاطمه هستم همونی که شیشه ترکید تو دستش😂😂
خب این خاطره مال همین دو سه هفته پیشه البته فک کنم اولین روزی که اعلام کردن هوا الودست و مدرسه ها تعطیله من یه داداش دارم که عاشقشم خیلی خوبه خب بریم سراغ خاطره
خب پسرخاله مامانم گوشی فروشی تو سینما چارسو داره بعد من و داداشم رفتیم پیشش که گلس و شارژر برای توی ماشین که تو جا فندکی میخوره اونو بخریم و اینکه منم شارژر لپ تاپم پوکیده بود اونو بخریم من بعد از خریدامون گیر دادم الا بلا منو ببر سینما هیچی داداشم هی سربه سرم میزاشت میگفت نه ولی من فک کردم واقعیه بعد دیدم داریم میریم سمت طبقه سینما اقا ما رفتیم مطرب رو دیدم علاوه بر اینکه یه سری جاهاش منحرفانه بود که هیچی کلی هم خندیدم😂😂من و داداشم اومدیم خونه من شبش تب کرده بودم مامانم میگفت گرمی من میگفتم من میگفتم نه من خوبم تو دستات سرده بابامم میگفت هیچی سر همون مامانم درجه گذاشت دید بله تب رو ۴۰ هیچی پاشدیم رفتیمدکتر خداروشکر چیزی نبود یه سرم داد توشم سه تا امپول زدن که من جیکم هم در نیومد دکتر هم سه الی پنج روز استراحت نوشت شنبه خوب بودم یکشنبه خوب بودم اما امان از دوشنبه ینی تبم رفت دوباره رو ۴۰ اقا هیچی دوباره رفتیم دکتر دکتر گفت هیچی نی سر همون دوباره سرم ولی ایندفعه همراهش سه تا پنی داد ۶.۳.۳ داد اقا هیچی سر سرم دوم جیکم هم در نیومد اقا مامانم برگشت ببینه تبم افتاده یا نه دید دستم باد کرده پرستار داشت سرم یک خانم رو وصل میکرد که مامانم گفت دستش باد کرده فک کنم رگش پاره شده (مامانم پرستاره و سر همون اینا رو بلده و هیچ وقت نه امپول نه سرم به من زده چون میگه هنو نمیدونم رگ دستت چجوریه باید از یه دکتر بپرسم و فلان) خب پرستاره سرم رو در اورد و دوباره رد کرد ولی با حرص که من گریه کردم مامانم عصبانی نگاش کرد بابام هم همینطور پرستاره گفت رگش پاره شده رفت اقا من حالا صورتم لبام چشام همه میسوخت تبم بالا بود یه گریه بدتر میکردم مامانمم پا به پام گریه میکرد اقا این رو صورت من دستمال چار لا خیس میزاشت ای دستماله خشک میشد (من سابقه صرع دارم)هیچی اقا ما اونشب از امپوله در رفتیم اما فرداش رفتم اپوله رو زدم که کلی جیغ زدم پس فرداش هم زدم ولی درد نداشت ولی من کرمم گرفته بود واسه همین هم پرستار هم بابام رو ایسگاشون رو گرفته بودم روز سوم رفتیم اقا من دیه سر شده بود بودم شبشم عروسی داشتیم رفتیم عروسی کلی قر دادم برگشتیم و من خوب شدم ولی سینوسام حساس شده 
تموم شد ببخشید طولانی شد
پ.ن:کامنت یادتون نره

خاطره یلدا جان

سلام عرض میکنم بنده یلدا هستم با ۱۷سال سن من تازه با این سایت آشنا شدم من یه زندگی خیلی ساده دارم که به همینشم راضیم من اوایل مهر ازدواج کردم همسرم۲۶سالشه و پزشکه با اینکه اختلاف سنیمون یکمی زیاده اما خب عاشق همدیگه و باهم خیلی صمیمی هستیم همسرم اسمش پویان هست دختر خاله پویان همسایه ماس یه روز که پویان میاد بره خونه اونا منو میبینه و عاشقم میشه 
خب خیلی پر حرفی کردم این خاطره بر میگیره به یک هفته پیش که من امتحان داشتم و خیلی درگیر امتحاناتم بودم دوروز بود هی بالا میاوردم اما پویان چون شیفت بود نیومده بود خونه منم بهش چیزی نگفته بودم ساعت ۹صبح شیفتش تموم میشد منم صبح زود پاشدم واسش صبحانه حاضر کردمو دوباره رفتم رو درسام تا اینکه پویان اومد سریع رفتم استقبالشو کلی باهم حرف زدیم بعد اون رفت لباساشو عوض کرد اومد سر صبحانه بعد صبحانه کمک کرد میزو جمع کنیم و قرار شد ظرفارو باهم بشوریم که تا بوی مایع ظرفشوری بهم خورد حالت تهوع گرفتم پریدم تو دستشویی  پویانم سریع اومد تو پشتمو ماساژ میداد دیگه صورتمو شستم پویان کمک کرد رفتم تو اتاق 
پویان:چیشده خانومم چرا حالت خوب نیس غذای بیرون خوردی؟
من:ن پویان نمیدونم چند روزه اینجوریم
پویان: چرا زودتر نگفتی بزار معاینت کنم
رفت وسایلاشو اورد 
من:پویان خوبم چیزی نیس ول کن خسته ای بعدا معاینه کن
پویان:معلومه چقدر خوبی حرف نباشه من وقتی ببینم تو خوب نیستی نمیتونم استراحت کنم الانم خستم پس بیشتر خستم نکن بزار سریع معاینه کنم استراحت کنیم دوتایی
منم دیدم واقعا خستس دیگه اذیتش نکردم معاینه که تموم شد 
پویان: ببینم یلدا علائم دیگه ای مثل سرگیجه داری یا اینکه دهنت مزه اهن بده یا زیر شکمت درد داشته باشه 
من:اره سرم گیج میره یکمم دهنم مزه اهن میده اخه فکرکنم بخاطر تهومه
پویان:چیزی نیس خوشگلم بخواب فردا میریم ازمایش دلکم
من:اما ظرفا 
پویان: ظرفارو ول کن گلم بخواب دوروزه فقط ۳ساعت خوابیدم بخواب
منم چیزی نگفتم و خوابیدم ساعت ۴بامداد بود که از شدت گنشنگی بیدار شدم دیدم پویان هنوز خوابه اروم بلند شدم رفتم دو لقمه نون و پنیر و سبزی خوردم دوباره خوابیدم صبح ساعت ۶بود که پویان بیدارم کرد
پویان: گلم پاشو بریم ازمایش تا شلوغ نشده باور کن هنوز خستم زود بریم برگردیم
من:زوده بزار بخوابم
پویان :پاشو یلدای من پاشو عزیزمـ
منم بزور پویان بیدار شدم سریع حاضر شدم راه افتادیم پویانم به دوسش که تو ازمایشگاه کار میکرد زنگ زد گفت داریم میریم ازمایشگاه
حدود ۱۰دقیقه بعدش رسیدم پیاده شدیم منم شدید استرس داشتم پویان دستمو گرفت یهو برگشت سمت من و زل زد تو چشمام
پویان:خانومم قرار نیس اتفاقی بیوفته یکم ازت خون میگیرن سریع تموم میشه عزیزم درد نداره نگران نباش گلم اروم باش 
من:اخه
پویان:اخه بی اخه عزیزم زودباش بریم تا صدای کیارش(دوستش)در نیومده
یهو صدایی از کنارمون اومد
ــ:صدای من دربیاد 
هردومون سمت صدا برگشتیم دیدیم کیارشه دیگه احوال پرسی کردیم اونم مارو به جایی که باید ازمایش میدادم راهنمایی کرد رفتم اونجا نشستم بعد چند دقیقه یه زن باردار که انگار ماهای اخرش بود اومد 
زن:سلام به خانوم کوچولوی ما خوبی گلم
من:سلام ممنون
پویان:سلام خانوم 
زن:سلام 
پویان:ببخشید خانوم کوچولوی من یکمی از ازمایش میترسن و کم خونی دارن رگاشون کامل مشخص نیس لطف کنین یکم مراقب باشین
زن:به به پس این خانوم کوچولو همسرتونن چشم حتما 
بعد کمک کرد استینمو بزنم بالا
پویانم سرمو گذاشت رو سینش زنه گارو(نمیدونم درسته یا ن)رو دستم بست بعد پنبه کشید اروم سوزنو فرو کرد
من:اخ اوییی درد داره پویان:جانم جانم تموم 
من:چرا درش نمیاره
پویان:چشم چشم الان درش میاره عزیزم تموم 
بعد حدود یک دقیقه درش اورد 
پویان تشکر کرد زنه هم گفت کیارش بهش گفته اورژانسیه دوساعت دیگه جواب حاضره پویان پنبه رو محکم رو دستم فشار داد 
من:اخخخخ
پویان:جانم تموم برش داشت جاش چسب زد 
کمک کرد پاشدم رفتیم بیرون یه باقلوا خرید برام خوردیم بعد تو بازار دور زدیم شد دوساعت رفتیم ازمایشگاه که همون زن بارداره اونجا بود تا منو دید یه لبخند زد 
زن:تبریک میگم مامان کوچولو 
من:مامان کوچولو؟
زن:اره عزیزم بارداری
من:پو...پو...پویان...م...من باردارم؟
پویان:اره عزیزم شک داشتم واسه همین گفتم بیایم ازمایش مبارک باشه مامان کوچولوی من 
من:من نمیخوامش بگو نیاد من سقطش میکنم بگو نیاااااااااااد داشتم گریه میکردم پویان زد تو گوشم
که زنه اومد جواب:اقا اروم باشین شما ازش مراقبت کنین ن بزنین تو گوشش که کیارشم اومد 
کیارش :چیشده
پویان با صدایی داد مانند گفت: میگی چیشده میگه من بچه نمیخوام بگو نیاد وگرنه سقطش میکنم
کیارش:حق داره اون فقط ۱۷سالشه داره درس میخونه با یه شکم بزرگ چیکار کنه؟
من داشتم گریه میکردم زنه بقلم کرد 
زن:گلم اروم باش میدونم واست سخته اما اونم خوشش نمیاد تو درباره سقط بچش حرف بزنی ببین منم باردارم منم تو شکمم بچس میدونم سنت کمه اما وقتی بچت به دنیا بیاد بقلش کنی بهش شیر بدی طعم واقعی مادر شدنو بچشی میفهمی چه نعمت بزرگی داری ارکم باش
کیارش اومد پیشم گفت پاشو زن داداش زشته پاشو بریم اتاق بابا
بلند شدم پشت سر اونو پویان رفتیم اتاقش من اروم نشستم پویان با قیافه ای ناراحت اومد جلوم زانو زد 
پویان:من غلط کردم زدم تو گوشت دستم بشکنه زدم تو گوش زنم زدم تو گوش زندگیم خب من دوس ندارم بچم بمیره تو زنمی نباشی میمیرم اما اون بچه از هر دوی ماست نمیخوام اتفاقی واسه اون بچه بیوفته ببخشید عصابم خراب بود تروخدا گریه نکن تحمل اشکاتو ندارم
من:اما....من...سن...سنم....کمه (نقطه ها سکسکه اس)
پویان:میدونم قربونت برم اما نباید ناشکری کنیم این بچه نعمته باید بپذیریمش پس اروم باشه و خدارو شکر کن عزیزم
من:یعنی ....واقعا....مامان شدم
پویان:اره خانومم مامان شدی 
من لبخند زدم
پویان :منو بخشیدی
من:اره
واقعا نمیدونم چرا این خاطره رو گفتم من هیچوقت فکرشو نمیکردم مادر بشم اونم توی سن کم تنها اروزمم اینه همه پسرا و همه دخترا روزی مادرو پدر بشن تو خاطره بعدی حتما جبران میکنم

خاطره پریسا جان

سلام من پریسا هستم ۲۳ ساله از اهواز این خاطره مربوط به دو هفته پیشه که با مامان و محمد داداش کوچیکم(۲۱سالشه) رفته بودیم اصفهان خونه داییم باقر و زنداییم آزاده
خاطره:
هوا خیلی سرد بود منو داداشم بدون اینکه به زندایی یا مامانم بگیم از ساعت ۱۱ صب تا ۴ بعد از ظهر رفتیم توی پارک جلو خونه دایی قدم زدن ک با چندتا دختر پسر آشنا شدیم و شروع کردیم به والیبال بازی کردن با اونا.ساعت ۴و نیم بود ک برگشتیم خونه مامانم و زندایی دوتاشون پریدن جلو در همین که درو باز کردن مامانم شروع کرد به دادو فریاد که :چرا به کسی نگفتین؟فقط یه کلمه بگین از ساعت ۱۱ تا الان کجا بودین؟یک کلمه
_مامان تو پارک بودیم پ چته منو ترسوندی
_ساعت چنده پریسا خانوم؟از ساعت چند از خونه رفتی بیرون؟حالا رفتی چرا به کسی خبر نمیدی نمیگی آدم نگرانتون میشه؟
محمد:مامان مگه بچه‌ایم ک نگرانمون میشی خب هر جا باشیم میام خونه دیگه اگرم اتفاقی بیوفته تلفن داریم زنگ میزنیم خبر میدیم😠
محمد خیلی عصبانی شده بود و مامان هم عصبانی تر محمد زیاد با مامان از این بحثا میکنه من حوصله نداشتم رفتم تو یکی از اتاق خوابا افتادم رو تخت نمیدونم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود از اتاق رفتم بیرون دایی هم اومده بود خونه.خیلی بی حوصله بودم و سرم وحشتناک درد میکرد زندایی گفت:پریسا بیا کمک من میز رو بچین مامانت نمازشو که خوند شام بخوری
-باشه صورتمو بشورم الان میام
اصلا حوصله نداشتم و اشتها هم نداشت بخاطر زندایی فقط کمک کردم
زندایی صدا زد _باقر محمد آرزو خانم(مامانم)بیایین شام آمادس.گفتم زندایی یه قرص مسکن به من میدی؟
-قرص براچی عزیزم چی شده؟
-خوبم فقط سرم وحشتناک درد میکنه🤕
-باشه بیا بشین غذا بکش واسه خودت یکم غذا بخور تا من برات پیدا کنم
-نه گرسنم نیست فقط قرص میخوام خیلی درد میکنه
-معلومه از این چشمای قرمزت کاملا مشخصه با معده ی خالی نمیشه قرص خورد ناهارم نخوردی بشین شامتو بخور تا برات پیدا کنم
همه غذاخوردن من به زور دو قاشق خوردم همه فهمیدن ک من سرم درد میکنه مخصوصا مامانم ک چند وقت بود ک میخواست منو بابت این سردردام ببره دکتر و من نمیرفتم از فرصت استفاده کرد و به دایی گفت:
-اگر یه دکتر خوب سراغ داری واسه پریسا ازش نوبت بگیر این دختر به حرف من گوش نمیده یکم باهاش حرف بزن
-دایی یه نگا بهم کرد و گفتم باشه
گفتم-من نمیام حالم تا فردا خوب میشه
دایی-خدا کنه اینجوری باشه فردا با دوستم قرار گذاشتم ظهر بریم باغشون خیلی قشنگه حتما باید سرحال باشی
-باشه😐
زندایی-فردا زنگ میزنم نوبت میگیرم با هم میریم عزیزم😊
مامان هم ک باهام قهر بود سر جریان صبح باهام حرف نمیزد نگاش کردم بهش گفتم-مامان خانوم من نمیرم دکتر بیخود برنامه ریزی نکن واسه خودت😕
به هزار التماس از زندای قرص مسکن گرفتم تا صب هم از سر دردم خوابم نبرد به هزار بدبختی خوابیدم دایی صب ساعت هفت اومد بیدارم کرد گفت پریسا پاشو زنداییت واست نوبت گرفته گفتن نیم ساعت دیگه اونجا باشین پاشو حاضر شو
-من نمیام حالم خوب شده بخدا سرم درد نمیکنه
دایی-باشه حالا تو پاشو بریم صبحانه بخوریم

گفتم-نمیام خوابم میاد سرم درد نمیکنه دیگه
هرچی من گفتم نه  نمیام نمیخوام دایی قبول نمیکرد و  میگفت
- پاشو پاشو خودتو لوس نکن هنوزم چشمات قرمزه باور کن سرما خوردی هرچی مخالفت کردم نشد زن دایی هم اومد به زور دستمو گرفت و مجبورم کرد حاضر شم و به زور و خواهش و التماس دو لقمه کره و عسل خوردم (در حالت عادی من اصلا صبحانه نمی خورم دیگه چه برسه اون موقع که حالم خوب نبود )
با دایی و زن دایی رفتیم مطب تو راه باز هم به زندایی و دایی گفتم
- به خدا خوبم سرم درد نمیکنه حالم خوب شده دیگه.
 اینقدر گفتم و گفتم که دایی عصبانی شد و روم داد زد:پریسا😠تمامش کن این بحث خستم کردی(من فقط کافیه یکی روم داد بزنه یا با صدای بلند باهام حرف بزنه سریع اشکم درمیاد) منم بغض کردم ساکت نشستم هرچی زن دایی باهام حرف زد هرچی دایی حرف زد دیگه حرف نزدم
 یا اگر هم زدم یک کلمه ای:
 آره ....
نه..... 
نمیدونم ....
شاید.....
  دایی مارو رسوند و خودش رفت سرکار. من و زندایی رفتیم داخل مطب من بازم قبل از اینکه بریم داخل گفتم
- زندایی توروخدا نریم سرم درد نمیکنه توروخدا نریم 
زن دایی گفت: پریسا چشمات هنوزقرمزه از دیشب تا حالا  صدات هم گرفته دیگه این بحث رو تموم کن اوکی؟🤨         -باشه 😢
رفتیم پیش دکتر یه خانم دکتر تقریباً ۳۶ یا ۳۷ ساله بود خیلی هم مهربون اول معاینه کرد گوشمو چک کرد گلومو نگاه کرد آخرشم کلی باهام دعوا کرد چرا دیر اومدی عفونت سینوزیتات کهنه شده و این حرف ها و شروع کرد نسخه نوشت گفتم میشه آمپول ندید
 گفت چرا زودتر خوب میشیاااااا
 گفتم نه آمپول نمیزنم
 گفت پس سرم میدم
😳 چشمام از تعجب چهار تا شده بود گفتم ننننننه سرم اصلا😱 من سرم نمیزنم
 زن دایی و دکتر با هم زدن زیر خنده😕 نگاهی به زن‌دایی کردم
 زن دایی گفت پریسا هرچی دکتر گفت گوش میدی نه‌و نمی خوام هم نداریم .🤨
اونجا پیش دکتر دیگه هیچی نگفتم ولی وقتی خواستم داروهامو بگیرم از داروخونه گفتم آمپول رو در بیارین
 زن دایی پرید وسط حرفم و گفت نه آقا آمپولا رو بذار😑😑😑😑
 اونجا هم که نمی شد با زن دایی بحث کنم 😤پس ساکت موندم فقط قهر کردم و دارو ها را گذاشتم همون جا و اومدم بیرون دم در داروخانه وایسادم زن دایی هم داروهارو گرفت و آمد گفت پریسا دو تا انتخاب داری... آمپولتو،تومطب میزنی؟، یا بریم خونه خودم بزنم؟
- هیچ کدوم😒
راه  افتادم رفتم خودشو رسوند بهم دستمو گرفت و گفت خودم میزنم واست قیافه نگیر.
به زندایی نگاه کردم مشغول اسنپ گرفتن بود ولی داشت میخنده از 
حرص دستمو از دستش در آوردم و وایسادم زن دایی  هم وایساد گفت
- اسنپ داره میاد نزدیکه 
تا خونه هیچی نگفتم زنداییم می خواست باهام حرف بزنه حرفم می زد ولی من جواب نمی دانم ساعت تقریباً ۱۰ بود که رسیدیم خونه مامانم  در رو باز کرد و سلام کردم آروم سلام کردم و رفتم تو اتاق خواب مامانم گفت
- پریسا چی شد مادر؟ خوبی دکتر چی گفت؟
 زن دایی  پشت سرم اومد داخل و گفت
- عفونتش کهنه شده باید دارو مصرف کنه و آمپول هم داره 
گفتم:آمپول رو خودتون بزنید واسه خودتون من نمیزنم🤭😬
محمد خندید
 مامان گفت پریسا مودب باش
 دیگه همه ساکت شدن زن دایی اومد تو اتاق داروها رو گذاشت تخت و
 گفت: قبل از این که دایی بیاد آمپولاتو باید بزنی که میخوایم بریم بیرون حالت خوب باشه بهت خوش بگذره 
- من نمیام خودتون برین😒
یه لبخند زد و رفت بیرون منم پلاستیکه داروها رو از تخت انداختم پایین حسابی عصبانی بودم نمی دونستم چه جوری در برم پاشدم رفتم نشستم پیش محمد بهش گفتم:محمد😢 کمکم کن میخوان به خواهرت آمپول بزنن😩 و کلی خودمو برا محمد لوس کردم
 محمد گفت:میخوای بریم پارک؟
- باهوش برم پارک چیکار کنم !😐سرم درد میکنه هوا سرده بدتر میشم
- خواهر من حالت بده سرتم درد میکنه میخوای از چی فرار کنی؟
- واقعا مرسی
 مامان  صدام زد: پریسا
- بله
- بیا مادر بیا کارت دارم
- مامان😖
- بیا مامان دایی تو راهه زن دایی هم دستش خوبه
 مامانم به محمد گفت: محمد خواهرت رو بگو بیاد حالش خوب نیست
محمد: پاشو برو دیگه پری اذیت نکن😏 گریم گرفته بود
- محمد نمیخوام تورو خدا بگو آمپول نزنم
- ای بابا گریه می کنیگ دختر گنده پاشو برو  بزن دیگه نمی خوان بکشنت که پاشو ببینم .
و خودش دستمو گرفت برد تو اتاق نشوند رو تخت زن دایی در حال آماده کردن آمپولا بود 
بهش گفتم: زندایی چندتا؟
-آماده شو عزیزم زیاد نیست نترس آروم میزنم قربونت
  و من همچنان گریان
مامانم: گریه نکن مادر آخه آمپول هم ترس داره محمد کمک کن پریسا آماده بشه
 اومدم در برم محمد گرفتم بهم گفت
- ببین درد نداره این همه مامان و زندایی میگن درد نداره نترس دیگه😑 اگر درد داشت من اینجا میگم در بیاره اوکی؟
- نه😩😩😩 محمد تورو خدا ولم که
زندایی- به خدا خیلی زشته پریسا دراز بکش دیگه خراب شدن آمپولا.🤨 
محمد کمکم دراز بکشم خیلی تکون میخوردم نمیزاشتم زن دایی نزدیک بشه محمد نشست رو پاهام و نذاشت

تکون بخورم مامان هم کمرمو گرفته بود هر چی التماس میکردم کسی به حرفم گوش نمی داد فقط جیغ می کشیدم
زندایی- پریسا به فکر خودت نیستی به فکر گوشای ما باش عزیزمم اونقدر درد نداره که نشه تحمل کرد🤨
(میبینین توروخدا تا الان میگفتن درد نداره الان میگن تحملش سخت نیست دارن بچه گول میزنم😑😑😑😑) هرچی داد زدم محمد خیلی نامردی خیلی بی معرفتی ولم کن اصلا انگار که نه انگار دارم به این بشر التماس می کنم
 زندایی پنبه کشید 😫اولی رو وارد کرد درد احساس نمی کردم ولی خیلی میترسیدم دستام یخ کرده بود😰 زندانی هم داشت در مورد جایی که میخواستیم بریم حرف میزد که مثلاً حواسم رو پرت کنه میگفت: رودخونه داره آبش خیلی زیاده ولی قشنگه باغ های قشنگی داره جون میده واسه عکس گرفتن
محمد- کدوم قسمت اصفهانه؟
 اولی تمام سمت چپ پنبه کشید و سوزن را وارد کرد کمی درد اومد تکون خوردم زندایی-شهرکردِ تو اصفهان نیست باغ دوست دایت خیلی قشنگه
 الان پریسا حیف نیست حالت بد باشه نتونی عکس بگیری خوش بگذرونی؟
 من همچنان آروم اشک می ریختم گفتم:
- زن دایی😣😣😣😣 
-بله😊
دیگه بسه تمومش کن
 دوباره اون سمت و پنبه کشید گریم بیشتر شد😭😭😭😭😭😭
-یکی مونده عزیزم درد داره مگه؟
- نه😢
-پس چته دختر ؟این همه اشک از کجات میاد 😁
( من دارم درد میکشم اینا دارن میخندن😕) دوباره سمت چپ پنبه کشید از اولش درد داشت خیلی هم درد داشت احساس کردم داره پام کنده میشه انقدر که درد داشت 
زندایی- پریسا داری سفت میکنی عزیزم نفس عمیق بکش
- زندایی نمیتونم بسه خیلی درد داره
 - پریسا مجبورم میکنی دربیارم دوباره بزنماااااا😠☝️ پاتو شل کن عزیزم
 مامان :پریسا شل کن تمامه دیگه چرا اینقد خودتو اذیت میکنی مادر
 زندایی عصبانی شده بود هر چی میگفت من گوش نمیدادم و فقط گریه میکردم و التماس میکردم ک در بیاره
-پریسا😠بسه دیگه اع پاتو شل کن آخرشه خودت اذیت میشی
 - نمیتوننننننم😭😭😭😭 نمیتونم اآآآآآآآآی😖😖😖😖 زندایی تورو خدا بسه 
محمد- زندایی درش بیار حالا این ۲ سی سی کاری نمیکنه اگر نزنه
 زندایی-محمدخان خودش۵ccبیشتر نیست بعدشم حالش خوب نیست به جای این حرفا بگو شل کنه من بتونم تزریق کنم
زندایی- پریسا 😡 شل کن من نمیتونم اینجوری تزریق کنم دردت میاد نفس عمیق بکش پاتو شل کن بقیه‌شم تزریق کنم تمام بشه عزیزم
- نمیشه زندایی بخدا نمیتونم توروخدا خواهش میکنم
 پریسا دربیارم سر جای خودش میزنماااا پس شل کن😑☝️
 واقعا کاری بود نشد آخرش سوزنو درآورد😭😭😭 و با اصرار های محمد روی اون یکی پا زد و باز سفت شد ولی زن‌دایی نامردی نکرد و تو همون حالت تزریق کرد و هر دو تاپاهام نابود شدن.
اون روز باهاشون شهرکرد رفتم ولی بزور از ماشین هم پیاده نشدم با همشون قهر بودم حتی دایی چون صبح سرم داد زده بود هنوز ازش دلخور بودم هر چی دایی گفت:بیا ناهار بخور نخوردم ☹️واسم آوردن تو ماشین بازم نخوردم هر چی مامانم گفت زشته بیا با دختر دوست دایی برین قدم بزنین عکس بگیرین نرفتم هر چی زندایی اومد عکسایی که گرفته بود رو نشونم داد من اصلا از ماشین پیاده نشدم خلاصه حسابی افتاده بودم رو دنده‌ی لج 🤪.ولی خب شب بخاطر اینکه باهاشون آشتی کنم منو بردن و برام پیتزا خریدن😍😍😍 رفتیم پارک پیاده روی و محمد برام ذرت مکزیکی😋 خرید ک مامانم چقد دعواش کرد😝 پیراشکیییییی و خلاصه هله هوله تا رضایت دادم آشتی کنم.🤪
پ.ن:نمیدونم اسم آمپولا چی بود نگاشون نکردم ولی هر چی بودن دو روزه حالمو خوب کردن.
ممنون که خاطره‌ی منو خوندین و مرسی از چشمای قشنگتون که همراهی کردن😘👌

خاطره حنانه جان

سلام حنانه هستم چند تا خاطره تو وبتون گذاشتم و ایشالله که خوشتون اومده باشع 
باز من خودمو معرفی میکنم من حنانه هستم و ۱۶ سالمه و ۱۲ بهمن میرم تو ۱۷ سالم پدرمم جراحه قلبه و مادرمم خاندار و تک فرزند هستم و کلاس دهم رشته هم طراحی دوخت هست
خب بریم سراغ خاطره: تو این دوهفته الودگی هوایی که شد ما با خانواده مامانم اینا قرار گذاشتیم که بریم مسافرت بعد از دوروز جرو بحثی خانواده ها قرار شد همون بریم شمال ویلای ما ما هم شروع کردیم وسیله هامونو جمع کردن و ۴،۵ تا ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت شمال تو راه شمال منو دختر خاللم با هم خیلی خوبیم مثل ابجی میمونیم باهم با اصرار من خالمو راضی کردم که بیاد تو ماشین ما اومد ما تا خود شمال کلی کیف کردیم خوراکی خوردیم پنجره هارو دادیم پایین و تو تونال ها جیغ میزدیم و بابام هم خیلی دعوام کرد که میگفت پنجره رو بده بابا مریض میشی این چیزا چون هوا نسبتن زیادم سرد نیود ولی باز بابام میگفت دیگه حدود ۵،۶ ساعتی طول کشید تا به ویلامون برسیم وقتی رسیده بودیم انقدر که خسته بودیم فقط رو تختم ولو شدم و خابیدم که مامانم وقتی اومد بیدارم کرد ساعت حدودای ۱۱ اینطورا بود و تا خود صبح با دختر خالم حرف میزدیم و بازی میکردیم و تا صبح فقط حدود ۲ ساعت خابیدیم چون بابام بهمون قول داده بود که مارو ببره لبه دریا صبح کهشد صبحونه خوردیم وسیلارو هم جمع کردیمو راه افتادیم به سمت دریا رسیدیم لبه دریا و شروع کردیم اب بازی انقدر اب بازی کردیم که حد و حساب نداشت قایق سواری کردیم تو ابش شنا میکردیم بعد از چند ساعت بزور مارو کشوندن بیرون و خیس خیس نشستن تو ماشین و یه پارک نزدیک بهش پیدا کردیمو و لباسامونو سریع عوض کردیم و اقایون شروع به سیخ کردن جوجه ها شدن و ماهم با موهای خیس رفتیم سمت وسایل بچه ها و سرسره بازی و تاپ سواری میکردیم ناهار اماده شدو رفتیم خوردیم و بعد از استراحت بلند مدتی بلاخره راه افتادیم به سمت خونه البته اون روز بخییر کذشته بود که منو دختر خالم مریض نشده بودیم البته به قول بابام جوجه رو اخر پاییز میشمارن همین که رسیدیم خونه دیگه نای عوض کردن لباسامونم نداشتیم با همون لباسامون منو دختر خالم خابیدیم صبح که بیدار شدم انگار یه چیز سنگینی رو سرم هست و نمیتونم بلند کنم سرمو بزور بلند شدم و نشستم بعد از چند دقیقه رفتم بیرون و صبحونه خوردم و بابام پیشنهاد داد که بریم باهم دوچرخه سواری کنیم منم با کمی نارضایتی قبول کردم چون اصلا حوصله هیچی رو نداشتم چشمتون روز بد نبینه همین سوار دورخه که شدم و چند رکاب که زدم چشام سیاهی رفت و انگار چیز محکمی به سرم خورد و با شتاب زیادی به زمین خوردم بابام هول کرد سریع بلندم کرد و برد تو خونه صدا هارو میشنیدم ولی نمیتونستم چشامو باز کنم سختم بود برای باز کردن چشام صداهای خیلی عجیب غریبی تو سرم میچرخید سرم دیگه داشت از درد و اون صداهای توش میترکید بابام منوبرد گذاشت رو تخت زنگ زد اورژانس هیچی نمیتونستم کامل تشخیص بدم وقتی که اورژانس اومد بالا سرمو فهمیدم از این بعد دیگه هیچی رد متوجه نشدم تا چشامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم تب و لرز شدیدی داشتم پهلوهام و قفسه سینم خیلی درد میکرد نمیتونستم خوب نفس بکشم بهم دستگاه اکسیژن وصل بود حالم خیلی بد شده بود نمیدونستم برای چی بود اخه من برای یه اب بازی ساده تا حالا انقدر مریض نشده بودم تا دکتر اومد بالا سرم دقیق معاینم کرد هی از سئوال میپرسید و من به سختی جوابشو میدادم تا اخرین سئوال و که کرد دیگه نا نداشتم جوابشو بدم و فقط با سرم سئوالشو تایید کردم دکتر که رفت بابام بالا سرم بود تا حالا ندیده بودم انقدر رنگ بابام به خاطر مریضی من اینقدر بپره حال بابام همچین تعریفی نداشت تو قیافش قشنگ معلوم بود که مسافرا دوهفته ایی مارو کوفت کردی ولی بهم هیچی نمیگفت تو اون وضعیت بعد از چند دقیقه پرستاری اومد و گفت امپول داری اماده شو منم هول شده بودم و ضربان قلبم بالا رفت اخه من میترسیدم کاریشم نمیتونستم بکنم بابام منو سریع برگشتوند تا نتونم کاری کنم یا التماسش کنم اماده ام کرد و شلوارمو کامل کشید پایین دستشو کامل گذاشت رو کمر و پاهام انگار میدونست چه بلاهایی قراره سرم بیاد درباره امپولا هیچی نمیدونستم و نمیدونستم تعدادشون حتی چند تاس پرستاره امپول الکی رو سمت چپم کشید و امپولو سریع فرو کرد یه تکون بدی خوردیم فکر کنم پینیسلین بود خیلی درد داشت از دردش وسطاش دیگه سفت کردم که بابام میزد رو باسنم که شول کنم بابام به روش خودش پیش رفت امپولو کشید بیرون و دوبارع همونجا فرو کرد من یه اخ بلند گفتم و موقع پمپاژ کردن بلند گریه میکردم تموم که شد میخاستم برگردم ولی نمیتونستم بابام محکم نگهم داشته بود و کار خانم پرستارع رو هم انجام میدار نمیدونم چجوری حالا انگار بابای من بجای ۲تا دست ۴تا دست دارع که همه کارو انجام داشت میداد ومن حدود ۷تا امپول خوردم اون موقع سمت راستمو پنبه کشید و پنادرو فرو کرد یع اخ گفتم و بابام باز به روش خودش امپولارو زد بابای من ببینه امپولا زیاد باسه همرو باهم میزنه ۶تا امپول دیگه هم مونده بود که یکیش تو بدنم بود ۳تا سمت راستم زد و۳تای بعدی رو هم سمت چپم انقدر تکون خوردن و گریه کروم که حد و حساب نداشت امپولا هم همشون به طور افتضاحی دردناک بودن دیگه تاقطم تموم شده بود که پامو تکون دادم و بابام سریع پمپاژ شون کرد و دراورد ومن انقدر گریه کرده بودم که کل بالشت زیر سرم خیس شده بود و جای امپولا خیلی درد میکردن من حدود ۲ روز تو بیمارستان بودم و بد از بیمارستان هم حدود یه کیسه پر از امپول داشتم که روزای اخر مثل ابکش شدع بودم دیگه دیگا تاقط امپودل اخری هارو هم نداشتم ولی بابام اونا روهم به زور بهم زد و من دیگه نمیتونستم حتی بشینم ولی اون ۲هفته کاملو موندیم شمال و البته ناگفته نماند که دختر خامم کلی مریض شده بود و به زور خالم رفته بود دکتر و اونم مثل من از امپول میترسع و تا اون روزی که من اومپول میزدم اون تا ۳ روز بعدش هم امپول داشت و هروز بابام براش امپول میزد با کلی مکافات و بدبختی داشتیم ما تو این مسافرتمون و تصمیم گرفتیم که هر موقع رفتیم شمال دیگه زیاد اب بازی و شلوغ بازی نکنیم 

ایشالله همیشه لباتون خندون و دلاتون شاد باشع 
وهیچ موقع مثل منو دختر خالم به این وضع بیماری نیوفتید و مریض نشید ایشالله هیچ وقت ❤❤❤❤❤

خاطره فاطمه جان

سلام...
خیلی وقته عضو وبلاگتونم اما خاموش بودم...
من فاطمه ام... 
دانشجو ترم یک پزشکی تو یه شهر غریب... 
از رشتم ناراضیم...
از دانشگاهم ناراضیم...
از شهری که درس میخونم ناراضیم... 
این ترم تقاضای مهمونی دادم به امیدخدا جور شه حداقل دو ترم آینده تو شهرم خودمون باشم... 
من روحیه پزشک شدن ندارم...
خون میبینم پس می افتم...
سر کلاس تشریح یا غیبت میکردم یا اگرم می رفتم اون پشت مشتا می ایستادم تا چیزی نبینم...
یه جلسه که امتحان میانترم حذفی داشتیم مجبور شدم به جسد نزدیک شم... و از حال رفتم... شدم سوژه خنده هم کلاسیام...
برای امتحان استاد دو نفر دو نفرو میفرستاد تو اتاق تشریح تا اسم نقاط شماره گذاری شده رو بنویسن... من با نفر بعدی لیست بودم که متاسفانه باهام لج بود...😑 ایشون یه بار سر کلاس خواب بود من ازشون عکس گرفتم گذاشتم تو گروه...🙄 من قصدم خیر بود میخواستم دوستاش ببینن بیدارش کنن استاد نفهمه... تقصیر منه دوستاش بجای بیدار کردنش کارای دیگه کردن؟ 
ایشونم تلافی کرد...😑 پسره احمق بجای اینکه بره آب قند بیاره ازم عکس گرفت... کل کلاس فهمیدن...😒
زندگی دانشجویی خیلی سخته...
دوری از خونواده از یه طرف و مشکلات خوابگاه از یه طرف دیگه...
من بچه آروم و ساکتیم دوست دارم تو آرامش باشم و به شدت از شلوغی بیزارم... 
از شانس خوبم افتادم تو یه اتاق که همشون پر از انرژی ان و این مسئله خیلی اذیتم میکنه...😔 
من صبرم بالاست و تحمل میکنم...
استاد مشاورمون استاد خیلی خوبیه و از مسائل تو اتاقامون خبر داره و بارها بهم گفته اتاقمو عوض کنم تا کمتر اذیت شم...
تخت من تو اتاق کنار در بالکن و باز شدن در تراس مساوی با قندیل بستن من... اینم بگم که من تو شهریم که تف تو دهن آلاسکا میشه😭 
بچه های اتاق یه خورده کثیفن فقط یه خورده... 
مثلاً سفره غذا رو از صبح تا شب پهن نگه میدارن... ظرفا رو نمیشورن... زباله رو تو یه سطل فوق العاده کوچیک و فاقد در و نایلون میریزن گوشه اتاق انقدر که همیشه زباله ها دور سطل ریخته میشه...
 این چیزا بوی نامتبوعی تو اتاق ایجاد میکنه و بچه ها هم در تراسو باز میکنن تا بو بره...😑 غافل از اینکه اول باید منبع بو رو از بین ببرن...
یه شوخی مسخره هم یکی از بچه ها باهام کرد و یه بطری آب ریخت رو سرم البته شروعش با من بود ولی من خیلی کم ریختم...😢 
بحث سر نامزدم بود البته نمیشد گفت نامزد ما قرار بود با هم ازدواج کنیم ولی نشد...
اون آبی که رو سرم ریخته شد و باز کردنای در تراس بالاخره کار خودشو
سردرد - تهوع -  تب - کوفتگی - دلدرد
یه روزی تحمل کردم اما دیدم نمیشه... پاشدم لباس پوشیدم تنها و بی کس رفتم بیمارستانی که نزدیک خوابگاهمون بود😭 
نوبت گرفتم... از لطف خدا اون موقع تازه شروع پاییز بود و خبری از آنفولانزا و ... نبود برا همین بیمارستان هم خلوت بود...😄  
رفتم تو مطب جناب آقای دکتر  محترم حتی نذاشت علائممو کامل بگم😑 معاینه که بماند...
یه نسخه نوشت داد دستم گفت دوتا آمپول نوشت یه ورق قرص...
قرصو از داروخونه داخل شهر بگیرم 
آمپولا رو برم پذیرش هزینشو حساب کنم برم تزریقات...😑 
رفتم پذیرش  و بعدم تزریقات...
پرستار گفت دارو رو نداره... باید بره بیاره... منتظر باشم...
رفت و اومد و تو این فاصله یه پسر بچه آمپولشو زد صداش درنیومد😑 
نوبت من شد پرستاره گفت برم رو تخت رفتم نشستم اومد گفت دراز بکش...
دراز کشیدم پنبه کشید یهو فهمیدم چی شده و من چه غلطی کردم و الان کجام😐🤦‍♀ 
گفتم توروخدا آروم بزن من فوبیا دارم...
اولی رو زدی یه خورده فرصت بده بعد دومیو بزن...
همین موقع بود یه مریض بد حال اومد یه خانمی بودن که دلدرد داشتن...😄 
پرستاره هم پنبه و آمپولا رو گذاشت کنارم رو تخت و رفت...😁 
دیدم بهترین موقع است که مثلاً عشقم آرومم کنه و نازمو بکشه😏 
زنگ زدم بهش سر ناهار بود...
مامانش داشت بهش میگفت که گوشیو بده بهش تا با من سلام و احوال پرسی کنه ولی ایشون  سر مامانش داد زد که ساکت باشه تا ببینه من چی میگم😑 و این رفتارش خیلی بهم برخورد... اولین جایی بود که احساس کردم ایشون بدردم نمیخوره و من تحمل شنیدن داد ندارم... کسی که به راحتی بخاطر یه دختر سر مادری که سالها براش زحمت کشیده داد میزنه چه تضمینی وجود داره که بتونه یه زندگی آروم و بی دغدغه برا من درست کنه؟ 
داد زدنشو که شنیدم گوشیمو قطع کردم و خاموش کردم...
پرستاره اومد بالا سرم گفت بالاخره میزنی آمپولا رو یا نه...😡
دلم گرفته بود حالم بد بود مجبور شدم دراز کشیدم و آماده شدم...
پرستار پنبه کشید زد زیاد درد نداشت ولی صدای من بلند شد...😭
بهش گفتم دومی رو نزن بزار یه خورده بگذره...
گفت تایم کاریم تموم شده میخوام برم...
گفتم خب پرستار بعدی بزنه...
گفت تا شب پرستاری اینجا نیست...
نمیدونم راست میگفت یا نه درسته بیمارستان داغونی بود ولی نه دیگه تا این حد که از ظهر تا شب تزریقات بدون پرستار باشه...😑 همه چیزیش عجیب بود...
از رفتار دکتر تا پرستار...😐
پنبه که کشید دومیو که زد خیلی سریع خالی کرد چیزی نفهمیدم ولی وقتی پنبه گذاشت و سوزنو کشید بیرون تازه دردش شروع شد یهو سوختم... آتیش گرفتم...  جیغ زدم سسسسسسسسسوووووووووخخخخخختتتتتتتتتممممممممممممممممم😭
پرستاره رفت بیرون گفت من نمیدونم چرا امروز مریضا انقدر لوس شدن...😑😡🤦‍♀
یه خورده دراز کشیدم... بهتر شدم... پاشدم که برم پام تیر کشید...
لنگون لنگون داشتم میرفتم و  پرستار و پزشک و بیمارستان و رشتم و خودم و مشاورم و شانسم و دوستم و مثلاً عشقم و ... به همه عواملی که دخیل  بود من تو اون شهر دانشگاه قبول شم و  چیزایی که باعث شد من مریض شم رو مورد عنایت قرار میدادم...
یه بنده خدایی داشت از ماشین سوار ویلچرش میشد این ویلچر هی سر میخورد نمیتونست🤦‍♀ راننده هه هم کمکش نمیکرد بهم گفت آبجی ویلچرو داری من سوار شم؟ 
سوار ویلچرشد رفت...
منم لنگون لنگون از بیمارستان تا خوابگاه رفتم... 
دریغ از یه تاکسی که با اون برم... 
تاکسی که خوبه دریغ از یه جنبنده...😭
دکتر محترم نگفت قرصش استامینوفن بود و منم بخاطر حالم نرفتم داروخونه تو شهر... 
داروخونه بیمارستان هم که جز لوازم آرایشی و بهداشتی چیزی نداره🤦‍♀
ف.ن: بچه های کنکوری! وقتی دارین انتخاب رشته میکنین هل نشین همه جا رو بزنین... درمورد شهرایی که دارین میزنین تحقیق کنین... بیمارستان... مناطق تفریحی... مسافتش تا شهر خودتون... مسیر... همه چیزو مورد توجه قرار بدین... 
ف.ن: بچه های کنکوری! سعی کنین حدالامکان تو شهر خودتون درس بخونین... 
زندگی خوابگاهی سخته... 
وقتایی که مریض میشین کسی نیست که ازتون مراقبت کنه...
کسی نیست لباساتونو بشوره...
کسی نیست براتون غذا بپزه... 
حالا فرض کنین اگه کسی آشپزی بلد نباشه چی میشه... 
تو اتاق ما آخر هفته ها همیشه من غذا میپختم...
یه بار سر لج و لجبازی نپختم... و از بابتش رفتم زیر سرم... حالا اگه دوست داشتین براتون تعریف میکنم... 
بدتر از اون باید چندین نفرو تحمل کنین که هرکدوم اخلاقای خاص خودشو داره... 
من اگه به گذشته برگردم حاضرم یه رشته خیلی پایین بخونم ولی تو شهر خودمون و تو خونه خودمون باشم...
ف.ن: دوست دارم دوستانه بگم از تجربه خودم تا شاید یه نفر چشماشو باز کنه و تو دام نیفته! 
دامی که این روزا کم نیست...
اگه خونواده هامون حرفی میزنن خیر و صلاح ما رو میخوان... 
خونواده من کاملاً مخالف ازدواج من با اون آقا بودن و حتی نذاشتن که ایشون و خونوادشون به خاستگاری بیان...
من حتی تا اونجا پیش رفتم که قصد داشتم خونوادمو بزارم تو عمل انجام شده و قرار خاستگاری رو با اون آقا گذاشتم... 
دقیقاً یکی دو ساعت به قرارمون مونده بود مامان فهمید زنگ زد گفت نیان... 
هیچ توجهی به گریه های من و اون آقا نکرد...
 من برخلاف خواسته خونوادم با اون آقا وارد رابطه شدم باهاشون حرف میزدم و برای آینده قول و قرار میذاشتم... 
غافل از اینکه ایشون سروگوششون میجنبه... 
ایشون منو بخاطر موقعیت و شرایط خونوادگیم میخواستن و به راحتی با شنیدن یه جمله از دوستم که گفت من از فاطمه خوشگل تر و پولدارم گفت فاطمه برام مهم نیست😂😂 
و چقدر فهمیدن این موضوع منو شکوند و له کرد ولی خودمو نباختم و از همون شب قسم خوردم که دیگه یه کلام باهاش حرف نزنم و شماره و تل و واتس و عکس و ... هرچی که ازش داشتمو تو یه لحظه از بین بردم و از خدا خواستم کمکم کنه فراموشش کنم... 
شاید دوماهی بشه از اون اتفاقات... 
اون آقا بارها پیام داد... با شماره های دیگه زنگ زد... اظهار ندامت کرد ولی آب ریخته شده مگه جمع میشه؟
من فکر میکردم خونوادم نمیزارن پای دلم وایستم و میخوان منو از عشقی که تو دلم جوونه زده محروم کنن... 
فکر میکردم خونوادم فقط به مادیات فکر میکنن...
فکر میکردم خونوادم حق انتخابو از من گرفتن...
و خیلی فکرای دیگه...
تجربه شیرین و تلخی بود...
شیرین از این بابت که چشمام باز شد و به راحتی دیگه به کسی اعتماد نمیکنم و اینکه اتفاقات بدتری نیفتاد...
و تلخ از بابت حرفی که زد...
خودم هنوز تو شگفتم که چطور همچین چیزی به ذهنم رسید که امتحانش کنم اونم به وسیله دوستم...
دوستم خودشو معرفی کرد و ایشون پا داد😂😂 اگه معرفی نمیکرد گمونم اصلاً منو انکار میکرد😂😂
به راحتی میشه به ذات آدما پی برد...
ذات چیزی نیست که بشه پنهونش کرد...
کسی که پایه و اساس زندگیشو رو دروغ میچینه یه دروغ هم کل اون زندگی رو نابود میکنه...
من از خونوادم ممنون که محدودم نکردن و گذاشتن ادامه بدم تا خودم به نتیجه برسم... و چقدر زود هم به نتیجه رسیدم...
دروغ خیلی بده... کسی انتظار صداقت باید داشته باشه که خودشم صادق باشه... وقتی از طرف مقابلتون یه دروغ شنیدین مطمئن باشین که دروغ های بعدی در راهه و اون آدم یه دروغگوی بزرگه...
ف.ن: یاعلی🖐