ادامه داستان
سلام ببخشید اگه جایی از داستانم مشکل داره امیدوارم که بتونم یه راه ارتباطی باشما دوستان گرامی پیداکنم واین که نظرات وانتقادات و پیشنهاداتون رو بخونم و عمل کنم بازم ممنونم از تمام کسانی که داستان هام رومیخونند ودنبال میکنند💋💋
خب بریم سراغ سهیلا و ماجرای شب دربیمارستان و خاستگاریش ....
با احساس سوزشش خفیف دستم چشام رو باز کردم یه پرستار خوشگل و مهربون بالا سرم بود 😇سلام عزیزم صبحت بخیر من سلام
پرستار عزیزم می تونی غذابخوری من بله میتونم پرستار تخت به حالت نشسته دراورد وسینی صبحانه جلوم گذاشت نگاهیی بهش کردم یه تشکری کردم امادلم غذای بیمارستان و نمیخواست قطعا داشتم بهش نگاه میکردم که صدای کفش نفری من و بع خود اورد سامان نشست رو تخت ☺️سلام خواهرجون
من سلام داداجون سامان🙂بهتری من 🤔بذار فکر کنم اره خوبم سامان خب خداروشکر
من سامان این غذاهارو دوست ندارم
ساما چرا
من اخه بی رنگ و رو دوست ندارم
سامان به بزرگی خودت ببخش حالا یه لقمه بخور برام لقمه گرفت به محض این که خوردم چهره ام درهم کردم سامان خندش گرفت 😂😂چرا این جوری شدی
من سیر شدم باور کن نمیخوام
سامان خب باشه رفت طرف یخچال ویه چیزایی برداشت یه شربت بود داخل دستش نگاهم بهش بود شربت داخل پیمانه ریخت خب خواهر کوچولو بگوآآآآآ من بدمزس سامان عزیزم لارمه برات من اخ همین که دهنم رو باز کردم پیمانه رو برد داخل دهنم وسریع دستش و گذاشت رو دهنم وبایه دستش بینیم گرفت داشتم واقعا خفه میشدم ازیه طرفم نمیخواستم قورتش بدم دیدم نه نمیشه کوتا بیانیست مجبوری قورت دادم 😣😣😝😝😖خیلی بدمزه بود سامان دستش رو برداشت گفت افرین دختر خوب من خیلی نامردی سامان خودتی عزیزم جیغ زدم سامان خب جیغات نگهدار الان به دردت میخوره وسریع رفت بیرون چند دقیقه بعد با یه امپول وارد شد من نه سامان
سامان برگرد دختر خوب درد نداره من داره تو که جای من نبستی که سامان اگه دردت گرفت هرکاری بگی برات انجام میدم به مدت یه هفته قبول
من اخه😣سامان برگرد عزیزم با اکراه برگشتم کمی از شلوارم رو داد پایین
سامان نفس عمیق بکش
:) :), [11.08.17 16:21]
یه نفس تقریبا بلندی کشیدم سامان افرین خواهرکم و تیزی امپول تو باسنم حس کردم من سامان درد داره خیلی
سامان تمومه عزیزم من اااااااااااااااایییییییی
سامان یه هفته خوب شد من اوهوم خوب شد سامان استراحت کن
من حوصلم سر رفته کی میرم خونه
سامان من دکترت نیستم
پس کیه
سامان 😏شایان
من اه چرا او سامان ای پشت برادر بزرگ ترت این جوری نگو ناراحت میشم
من برو بابا سامان شنیدم چی گفتی
حالا کی میادش
نیم ساعت دیگه
حالا تا اونیم ساعت چیکارکنم حالا
هیچی شکرخدا دعای بارون
سامان😐یه سوال بپرسم
من بپرس
حالت به خاطر شب جمعه بد شد
من😶😞😟هم اره وهم نه
اخه از قبلش فک کنم سرماخورده بودم
من داداجونم من دوست ندارم ازدواج کنم
سامان پسر خوبیه اگه ببینیش خوشت میاد
عصبی شدم😤من میگم خوشم نمیاد با کل مسئله مشکل دارم اخه من و به چه ازدواج من حتی خودم رو هم نمی تونم جم و جور کنم از پس خودم برنمیام حالا کارای یکی دیگه روهم باید انجام بدم من چندسالمه مگه که شوهر کنم من از ازدواج خوشم نمیاد دوست ندارم زندگی خودم رو باکس دیگه اشتراک کنم خوشم نمیاد پایه یکی دیگه تو زندگیم باز بشه
سامان اروم باش سهیلا اخرش که چی باید ازدواج کنی یانه یع نگاه به خودت بنداز اخه کجات شلخته است به غیراز اتاقت که اونم بابت رشته اته دختر خوب بهش فکر کن ممکنه پشیمون بشیا فرهاد پسر خوبیه بعدش با شیطنت ادامه داد😉اینجا کار میکنه با داداشیات همکاره
من نهههههه عمررررااااا اصللللااااا نمییییخخخووواااام بببینمششش جوابم منفیه مگه از جونم سیر شدم خدددددااااااااا
سامان عه عه عه چرا همچین میکنی دختر اروم باشش ببینم اینجا بیمارستانه ها
🚥!!!!🚥
سامان دختر خوب یه بار فقط یه بار تو ببینش اگه خوشت نیومد نمیذارم دوربرت چرخ بزنه من دِآخه
سامان اخه نداره دیگه او چرت و پرت هایی که کردی تو سرت بیرون کن چیزهای خوبی نیستن نفسم و فوت کردم بیرون سامان میشه قدم بزنیم حوصلم سر رفته سامان بذار شایان بیادش چشم قدمم میزنی وازاتاق رفت بیرون نگاهی به خودم کردم مانتوی بادمجونی رنگ بلند بایه شلوار جین مشکی
دراتاق باز شد شایان وارد اتاق شد یه شلوار کبریتی سیاه پاش بود دکمه های روپوشش باز بود پیراهن چهارخونه رنگ ابی برش بود به طرفم اومد
😎خب سلام سهیلا یه بار دیگه باید معاینه بشی وشروع به معاینه کرد خب خطر برطرف شده تا عصر که مهمونی اما الان سامان گفت میخوایی قدم بزنی میتونی بری کافیشاپ بیمارستان استراحت گاه پرستارا ن طبقه سوم
😏تنهایی برم
شایان تا یه جایی همراهیت میکنم به طرف اسانسور حرکت کردیم یه پسر هم قد سامان جلو اومد وباهاش دست داد ازعقب سامان دیدم که دست تکون داد متوجه شدم که
پسر سلام سهیلا خانم من سلام
پسر من فرهادم
من😐خوشوقتم ازاشناییتون
روبه شایان گفت کجامیری شایان دارم سهیلا رو میفرستم طبقه سوم بعدش برم پذیرش
فرهار منم دارم میرم طبقه سوم پس با سهیلا خانم هم مسیرم
شایان پس تو با سهیلا برو منم برم پذیرش فرهاد باشه ای گفت و رفت در اسانسور باز شد سوارش شدیم با فاصله ایستادم
:) :), [11.08.17 16:46]
فرهاد خب سهیلا خانم حالتون بهتره
من بله شکرخدا
فرهاد خب خداروشکر دیگه حزفی زده نشد تا خود کافی شاپ کنار فرهاد راه می رفتم صندلی بیرون کشیدم نشستم که اونم متقابلا رو به رونشست
خب چه رشته ای تحصیل میکنید من گرافیک
فرهاد خیلی هم عالی
من مچکرم
فرهاد چی میخورید
من یه قهوه فرهاد رفت سفارشات رو داد ودوباره نشست
فرهاد حتما از موضوع خبر دارید
منبله خبر دارم
فرهاد خب خواستم قبل ازاین که باخانواده بیاییم باهم اشنابشیم واز اخلاق و خوصیات هم باخبر بشیم نظر شما چیه
من فکر خوبیه این جوری تکلیف معلوم میشه
فرهاد بله دقیقا خب دارید مشاهده میکنید که رشته و شغلم چیه
من بله دارم مشاهده میکنم
فرهاد خب تقریبا همه چیز دارم برای یه زندگی مشترک به غیراز یه خانم خوب که اشاره اش به من بود
من خب دختری شلخته که دوست داره همش حرف حرفه خودش باشه واین که من هیچ محدودیتی تا حالا نداشتم
فرهاد شما قرار نیست که محدود بشید فقط نقل مکان میکنید واین که توی خونه خودت پادشاهی میکنی شلخته بودنتون روهم درک میکنم واما این که حرف فقط حرف شما باشه خب ممکنه بعضی جاها اشتباه کنید
همون موقع دوتا قهوه جلومون گذاشته شد
فرهاد داشتم میگفتم ممکنه اشتباهاتی رخ بده واینجا میشه مشورت کرد
من خب همون موقع پیج شد معذرت خواهی کرد وگفت ممکنه اومدنش طول بکشه
بعداز رفتنش به سرعت سامان نشست رو به روم قهوه پرید تو گلوم سامان اوه اوه ببین چی میگفتید بهم که بادیدن من هول کردی من هیییش برو بابا راستی بذار بریم خونه من میدونم و تو
سامان خب چیشد بحث من همین که دهنم رو بازکردم تا توضیح بدم سامان روهم صداش کردن 😜😜😛😛هاییی جیگرم سامان بهم میرسیم
ازپله ها پاین رفتم توی راهرو داشتم قدم میزدم که صدای اخ و اوخ گفتن یه پسر بچه بلند شد در اتاقش نیمه باز بود اروم سرم بردم جلو پسره تکیه داده بودنش به تخت یه دکتر پایین پاشش بود وپای راستش توی دستش بود که پسره میخواست دستای دکتر بگیره که دوتا پرستار نگهش داشته بودن کمی بیشتر لای در باز کردم دکتره محکم پاش رو از موچ چپ و راست کرد از صدای تیرک استخون پای پسره دلم ضعف رفت وپام سست شد دستم به دیوارگرفتم داشتم می خوردم زمین که صدای سامان کنار گوشم بلند شد اینجا چیکارمیکنی
من سامان حالم بدشد من و ببر اییی چندش
سامان بیمارستان جای قشنگی برای سرک کشیدن نداره بیابهش چسبیده بودم از راهروی کناری جیغ داد بلند شد خواستم برگردم که سامان محکم من و به خودش چسبوند و گفت برنگرد چیز ی نیست که بخوایی ببینی همون موقع صدای جیغ گیریه زن و مردی بلند شد که میگفتن ماماننن تروخدا چشمات بازکن حس میکردم نیروم داره ضعیف میشه اروم زمزمه کردم سامان
سامان جانم من حالم خوب نیست نمیخوام اینجا باشم لطفا کاری به شایان نداشته باش خواهش میکنم
سامان باشه عزیزم باشه وارد اتاقی شدم که توش بستری شده بودم باکمک سامان وسایام جمع کردم وازاتاق زدیم بیرون تقریبا ظهر بود وبارون اروم میبارید نمیدونم به خاطر حال خرابم بود یا گریه زن و مرد شایدم اخ و ناله پسره که اشکم دراومد سامان گوشیش دراورد زنگی با شایان زدو ماجرارو گفت شایانم قبول کرد توی ماشین سامان بودم که سامان روپوشش رو عوض کرده سوار شد سامان خواهرکم چرا گریه میکنه
من حالم خوب نیست این بارون کوفتی حالم بدتر کرد
سامان الان میرسیم خونه خونه که رسیدبم کسی نبود با این که چیز بدی تو خونه نبود باترس قدم جلو گذاشتم چشم رو عکس خانوادگی افتاد وسط پذیرایی نشستم و هق زدم سامان که تواقش رفته بود مثل جت بیرون پرید طرفم اومد همون جور که نشسته بودم بغلم کرد نوازشم میکرد ومدام میگفت چیزی نیست اروم باش دید اروم نمیشم رفت اشپزخونه با یه سرنگ که توش پربود ازیه مواد طرفم اومد گفت اروم باش تموم شد دوباره بغلم کرد اروم دمرم کرد حتی نتونستم سفت کنم یا مخالفت امپول رو اروم زد وسریع کشید بیرون دوباره بغلم کرد من سامان
سامان جانم دوباره اشکم دراومد این بار با کمک داداشم رفتم رو تخت سامان مرگ حقه عزیزم خوب استراحت کن وبهش فکر نکن
خواستم چیزی بگم سامان انگشتش رو گذاشت رو دهنم هیییس چشام دوباره بسته شد
خب اینم ازاین پارت میدونم سهیلا خیلی میخوابه وخیلی هم لوسه اما کاریش نمی تونم بکنم شاید دراینده فرهاد از یه دختر منطقی بسازه ممنونم که بازم داستانم رو خوندید
امید وارم که هیچ کس مریض نباشه این داستانه که میگم اما واقیعتش هم سخته