خاطره بیتا جون

خاطره بیتا جون

سلام سلام سلام، من بیتام واین دومین خاطره ای هست که می خوام بزارم. تقریبا زمستون سه سال پیش بود که سرما خورده بودم و گلوم هم درد می کرد و می دونستم که عفونی شده قبلا هم که اینجوری شده بودم دکتر بهم سفکسیم داد تا خوب شدم این سری هم من برای خودم سفکسیم تجویز کردم و ادلت کلد اما متاسفانه خود درمانی جواب نداد تب هم داشتم و با مامانم رفتیم مطب دکتری که دوتا کوچه اونور تر از خونمون بود دکتر معاینه کرد و وقتی دستشو گذاشت رو پیشونیم برگشت به مادرم گفت خانم این تبش بالاست داره می میره 😳(کلا مدلش همین جوری هست پیاز داغشو زیاد می کنه)مادر منم لطف کرد گفت بزور اوردمش😳من ؟من که اروم سرم انداختم پایین اومدم. دکتر بهم گفت برات چهار تا آمپول می نویسم دوتا رو امروز می زنی دوتارو فردا (اگر خاطره ی قبلی خونده باشین گفتم که از آمپول نمی ترسم)البته فکر نمی کردم امپول بنویسه چون قبلا که پیشش اومده  بودم به شوخی گفت برات امپول نوشتم می زنی؟منم گفتم بله و اون تعجب کرد و گفت اولین بیماری هستی که می گی امپول می زنم . من از اتاق دکتر اومدم بیرون و مادرم رفت داروخونه دارو رو گرفت و برگشت من رفتم آماده شدم و آمپول رو وارد کرد(پنی سیلین بود) خیلی درد داشت و پام داشت قطع می شد و بالاخره تموم شد دومین امپول رو هم زد که خیلی درد نداشت فکر کنم تب بر بود نمی دونم یه خورده رو تخت دراز کشیدم  بعدش برگشتیم خونه و حالم بهتر شده بود . روز بعدش رفتم مدرسه و از شانس خوشی که دارم برای پرسش رفتم جلو که پام هنوز برای پنی سیلین دیروز درد می کرد، غروب هم رفتم کلاس زبان و وقتی برگشتم به مامانم گفتم که پام هنوز درد می کنه و دوتا امپول امروز نزنم و اونم قبول کرد و حالم خدارو شکر خوب شد. از همین جا هم از خدا می خوام حال آقا سهیل هرچه سریع تر خوب بشه🙏ببخشید اگر بدبود و حوصلوتون سر رفت .یا علی 🌹🌹🌹

خاطره تینا جون

خاطره تینا جون
سلام به همه دوستان عزیز✋️ تینا هستم دوباره با یه خاطره جدید اومدم این خاطره مربوط به چند سال پیشه ولی خب یادم نیس چند ساله بودم دقیقا😬 فک میکنم حدود یه سال و خورده ای از فوت مامان بابام گذشته بود که مامان یاسی ( تو خاطره قبل ازش گفته بودم😂 ) که خیییلی زیاد خانم خوبیه و بعداز فوت مامان بابام خیلی کمک حالم شد زنگ زد به علیرضا ازش اجازمو گرف منو خودشو یاسی با هم بریم شمال😬 و چون علیرضا خیلی زیاد بهش اعتماد داش اجازه داد برم و یکی دیگه از دلایل هم این بود که میدید دوباره دارم تو لاک خودم فرو میرم🙁 بنابراین اجازه صادر شد و من به مدت سه روز عازم شمال شدم😬😂 چه کتابی به به😂 خلاصه تو اون سه روزی که ما اونجا بودیم همش داخل آب بودیم و در حال خوردن بستنی و چیپس و لواشک و.... به به😋 بعداز اینکه از آب هم بیرون میومدیم با موهای خیس به آلاله جون « مامان یاسی » اصرار میکردیم ما رو ببره پارک و خرید و ایشون هم کلی صحبت میکردن و میگفتن که نه و فلان و بهمان ولی ما گوش نمیدادیم😂😐😬 خلاصه سفر سه روزه ما تموم شد و با برگشتیم اما چه برگشتنی حال من اصلاااا خوب نبود گلوم درد میکرد حسااااابی گوشمم خیلیییی درد میکرد و آبریزش داشتم و صدامم گرفته بود تمام بدنم هم درد میکرد و تب هم داشتم😢 خلاصه به قول معروف کلکسیون درد بودم اون روز علیرضا نمیدونم کجا بودش که نبود تا آخر شب و وقتی هم اومد من خواب بودم😴 وقتی صبح برا صبحونه علیرضا بیدارم کرد حس کردم که متوجه مریضیم شد و گفت: عشق داداش خوبی؟ خوش گذشت؟ تعریف کن ببینم؟ منم حالم خوب نبود ولی نمی خواستم لو برم بنابراین یکمش رو تعریف کردم و یهو از وسطاش تلفنش زنگ خورد و نمیدونم چی شد که بعدش گفت: عزیزم من باید برم کار دارم زود میام باشه گلم؟ منم که خوشحاااال😂😜 گفتم باشه داداش به سلامت😍😘😂 علیرضا هم که عجله داشت و مریضی منو یادش رفته بود😬 گذشت گذشت تا شب شد و حال من خیییلی بدتر شد جوری که سه چهار بار بالا آوردم و تبم وحشتناک شده بود و آب گلوم رو هم نمیتونستم قورت بدم😢 بیحال رو تخت افتاده بودم و گریم گرفته بود چون میدونستم یه عااااااولمههه آمپول در انتظارمه😢 دیگه جونی تو تنم نمونده بود که صدای ماشین رو تو حیاط شنیدم😭 استرس گرفته بودم شدییییید😢 ضربان قلبم رو حس میکردم😐🙁 صدای در خونه رو شنیدم و بعدشم صدای علیرضا رو که میگفت: تینااااا عزیززززمممم کجااییی؟ دلت برا داداشیت تنگ نشده؟ نمی... تا همینجا گفت و بعدش یهو در اتاق رو باز کرد و همین که منو تو اون وضع دید وحشت کرد و گفت: یا خدا تینا چی شدی عزیزم؟😱 بعدم اومد سمت تخت و کنارش نشست من هم که هم از درد و هم از ترس گریم گرفته بودم زدم زیر گریه و همین علیرضا رو وحشتزده تر کرد و سریع دستش رو گذاشت رو پیشونیم و گفت: وااای خدا سرما خوردی عزیزم؟ همنیجا بخواب تا من برم وسایلم رو بیارم این قدر هم گریه نکن چشات حیفن😍❤️😘 بعدشم رفت چند دقیقه بعد با وسایلش اومد و شروع کرد به معاینه😢 هرچی بیشتر معاینه میکرد بیشتر هم اخم میکرد آخراش دیگه عصبانی شده بود حساااابی😢😡 منم جرات حرف زدن نداشتم😶 با یه صدایی که به زور کنترل میکرد تا بلند نشه گفت: دفترچه ات کجاس؟😡😠 اخم کرده بود گفتم: داداش؟ گفت: بله گفتم: میگم میشه آمپول ندی؟🙁 یهو ترکید و با داد گفت: نههه نمیشه😡 حالت داغووونه میفهمی؟ داااغووننن😡 بعدشم با حالت غر غر در حالی که داشت دنبال دفترچه ام میگشت با خودش گفت: رفته شمال خودشو داغون کرده برداشته میگه آمپول نده😒 بعدش یهو صداش بلند شد گفت: پس کجاس این دفترچه ات؟ گفتم: تو کشو اول🙁😢 دفترچه رو برداشت شروع کرد به نوشتن منم که از ترس اصلا جرات حرف زدن با علیرضا رو نداشتم وقتی تموم شد بی هیچ حرفی رفت پایین برام شیر و کیک آورد و با تهدید گفت: وقتی من اومدم اینا تموم شدن فهمیدی؟😠 منم با گریه گفتم: بله داداش😢 فک میکنم یه لحظه دلش به حالم سوخت که بغلم کرد منم بغلش کردمو بلند گریه کردم علیرضام هیچ حرفی نمیزد فقط موهامو ناز میکرد بعد چند دقیقه دوباره حس کردم دارم گلاب به روتون بالا میارم🤢 جلو دهنم رو گرفتم جون نداشتم پاشم علیرضا سریع سطل آشغال رو گرفت جلوم🤢 هیچی تو معدم نبود فقط ببخشیدا✋️ یکم آب بالا آوردم بعدش هم علیرضا سریع دفترچمو برداشت گفت: بخور منم سریع میام🥛🍪 و رفت بیرون بعد فک میکنم حدود نیم ساعت اومد داخل اتاق وااااای خدا یه پلاستیک پرررر از آمپول😱😭 و...
دستش بود من که تا اون موقع گریم قطع شده بود تا پلاستیک رو دیدم با گریه گفتم: داداااش تو رو خدا خیلی زیادن من نمی خوام😭 گفت: همش که برای یه روزت نیس یکمشو الان میزنی بقیش هم بعدا بعدش هم یه نگا به لیوان شیر و کیک کرد منم چون حالت تهوع داشتم فقط تونسته بودم نصفش رو بخورم🙁 قبل از اینکه علیرضا چیزی بگه من گفتم: داداش😭 حالت تهوع داشتم نتونستم😭 علیرضا هم آروم گفت: عب نداره علیرضا رفت کنار میزم همه آمپولا رو گذاشت روش ( پشتش به من بود ) و دونه دونه داشت آماده میکرد😢💉 سه تا رو که آماده کرد و درحال آماده کردن چهارمین آمپول بود که متاسفانه پودری بود😢😱 به من گفت ( هنوزم پشتش بهم بود ): برگرد تینا گفتم: داداااش😭 حرفمو قطع کرد گفت: برگرد تا بیشتر از این عصبانی نشدم😠 زود باش منم با گریه و ترس برگشتم و رو شکم خوابیدم اما همین که خواستم سرم رو برگردونم تا ببینم داره چکار میکنه گفت: نگا نکن😠 اینقد تحکم داشت حرفش که سریع سرم رو گذاشتم رو دستام😢 از بالا پایین شدن تخت فهمیدم کنارم نشسته و بعدش هم شلوارکو شورتمو کشید پایین و پنبه کشید و گفت: نفس عمییییق و سریع آمپول رو فرو کرد😭 از لحظه ورودش درد داشت😭 با گریه گفتم داداااااش😭 درش بیار این لعنتی چیه😭 علیرضام گفت: هییییس چیزی نیس الان تموم میشه نفس عمیق بکش خییییلی درد داشت و بلند بلند گریه میکردم😭 آخراش فک میکنم علیرضا دلش به حالم سوخت و با یه لحن مثه همیشه گفت: جااانم عزیزم آروم باش تموم شد تمووووم💉 و بعد درش آورد گفتم: داداااش خیلی درد میکنه جاش😭 گفت: یکم دیگه آروم میشه  ( یکی از ویژگی های من اینه که خیییلی کم سفت میکنم ) منم همچنان داشتم گریه میکردم😭 علیرضا بی هیچ حرفی سمت دیگرو پنبه کشید که من به صورت کشدار گفتم: نههههه داداااااششش نزنننن😭😭😭 اما علیرضا سریع فرو کرد آمپولو و فرصت هرکارس رو ازم گرفت😂😭 این درد داشت اما نه مثل قبلی و فقط من داشتم بلند بلند گریه میکردم😭 علیرضا هم آروم میگفت: جااان جانم هیسسس آروم باش😘😍 بعد چند ثانیه این یکی رو هم درآورد و جاشو ماساژ داد و سمت آمپول اول رو پنبه کشید و فرو کرد و شروع به تزریق کرد💉😢 خییییلیییی زیااااددد درد داشت اینقدری که یه جیغ کشیدم و گفتم: داداااااش آیییییییییی داداشی درد میکنههههه😭 آی درش بیار جون مننن😭😭😭 علیرضا هم با صدای گرفته گفت: جان دلممم عزیزمم آروم باش بمیرم برات الان تموم میشه نفس عمیق بکش😍😘 جانم هیییس جااان چیزی نیس تموم شد تموم❤️ بعدم درش آورد با اینکه آمپول تموم شده بود اما دردش همچنان پا برجا بود و منم گریه میکرد😢😭 علیرضا هم گفت: گریه نکن عزیز دلم تموم شد و تا خواست دوباره پنبه بکشه آیفون به صدا در اومد و منو نجات داد🙁😊😢 علیرضا گفت: برم ببینم کیه رفت و یه ربع بعد با محمد ( بهترین دوستش که منم مثه علیرضا خیلی دوسش دارم و صداش میکنم داداش محمد😊 ) اومد داخل
تا محمدو دیدم انگار که جون گرفتم با گریه گفتم داداش محمممممدددد😭 گفت: جووونم آبجی؟ چه بلایی سر خودت آوردی که اینقد آمپول مجبور باشی بزنی؟ ( علیرضا براش گفته بود که سرما خوردم و اینا ) منم چیزی نگفتم و فقط گریه کردم محمد گفت: حالا عب نداره دراز بکش بقیش رو هم بزنه برات زود عزیزم😘 منم با گریه یه نگا به علیرضا کردم که دیدم داره با ناراحتی نگام میکنه😢 دلم نمی خواست بیشتر از این ناراحتش کنم بنابراین برگشتم و سرمو گرفتم بین دستام محمد هم اومد جلو آمادم کرد و داشت باهام حرف میزد و حساااابی حواسمو پرت کرد و علیرضا هم علاوه بر اون یدونه آمپول که آماده بود ۲ تا دیگه هم آماده کرد و اومد جلو😢 داشتم جواب محمد رو میدادم که خیسی پنبه و الکل رو رو باسنم حس کردم و گفتم: نههه تو رو خدا😢 اما علیرضا آمپولو فرو کرد خیلییییی درد داشت بلند بلند گریه میکردم و گفتم: داداااااش محمد😭 بگو درش بیاره😭 و بلند بلند گریه کردم علیرضا که کلا حرفی نمیزد اما محمد گفت: جااانم آبجی جااان تحمل کن یه کوچولوش مونده💋 آروم باش عزیزم تموم شد تموووم💋 بعدش هم علیرضا در آوردش و پنبه کشید و سریع آمپول بعد رو فرو کرد خیلی درد نداشت و فقط آروم گریه کردم😢 علیرضا سمت دیگه رو پنبه کشید و آمپولو فرو کرد خییییلی درد داشت خیییلی مثه آمپول سوم بود بلند بلند گریه میکردم و با جیغ میگفتم: دادااااشی داداش علیرضااااا درد داره درش بیار تو رو خدا😭😭 دادااااشی😭 علیرضا هم بالاخره با یه صدای گرفته و کلفت گفت: جووون دلم عزیزم جانم آروم باش بمرم برات تموم شد آروم هیس تموم شد💋❤️ محمد هم گفت: آروم باش آبجی تموم شد گریه نکن💋 خیلی درد داشت فک میکنم آخراش بود که نفسم از درد رفت😢 محمد گفت: درش بیار😡 کشتیش بچرو😡 علیرضا هم آمپولو درآورد سریع رفت از اتاق بیرون محمد هم اومد جلو تو صورتم فوت کرد تا نفسم برگشت دوباره بلند بلند گریه کردم باسنم از درد حس میکردم بی حس شده😢 با کمک محمد با گریه برگشتم علیرضا هم با یه لیوان آب میوه😋 اومد اونو خوردم و دوباره گریه کردم محمد گفت: من میرم اتاقت علیرضا🚶 بعدشم اومد جلو پیشونیم رو بوسید گفت: خیلی ناراحته گریه نکن💋 بعدشم رفت اتاق علیرضا🚶 علیرضا هم اومد جلو یکم نگاهم کرد بعدش بغلم کرد گفت: ببخشید تو خدا حالت خیلی بده مجبور بودم😢💋 گریه نکن جون داداش آروم باش هیسس💋 کلی بغلم کرد نازمو کشید و باهام حرف زد آخرشم گفت: زود خوب شو💋 رفت یه قرص آورد داد خوردم بوسم کرد💋 گفت بخواب فدات شم استراحت کن بیدار شدی برات غذا میارم💋😘 منم خوابیدم😴 نصفه شب هم از درد آمپولام بیدار شدم که علیرضا برام کمپرس کرد و بهتر شد👍
پ.ن ۱: فرداش ۴ تا آمپول دیگه هم زدم و پس فرداش هم ۲ تا دیگه😢
پ.ن ۲: اونشب محمد و علیرضا کار داشتن گویا🙄 واسه همین محمد اومده بود خونه ما
پ.ن ۳: جای آمپولام تا چندددد وووقققت خیلی درد میکرد😢
پ.ن ۴: مرسی که خوندید و ببخشید که چشاتون خسته شد😘 اگه تونستم ادامش رو هم میزارم
پ.ن ۵: من عاشقتونم فراوون😍💋😘

مدیر وب

سلام دوستان

لطفا برای دوستمون اقا سهیل که خاطره مینوشت و الان تو کما رفته دعا کنین تا دوباره به جمع ما برگرده

التماس دعا

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام دوستان
قسمت ۱۲یا ۱۳ با عرض پوزش دقیقا یادم نیست
چشمانم رو که باز کردم روی تخت اتاق بودم دستم که بالا اوردم متوجه سرم تو دستم شدم صورتم درد میکرد اروم مامان و صدا کردم که صورتم درد گرفت
در اتاق باز شد شایان وارد شد
شایان :خوبی؟
-:به نظرت خوبم ؟
شایان چرا بد باشی ؟
-:صورت درد میکنه
شایان :یخ اوردم برات که ورمش بخوابه خواب هم که بودی مامان دمبه و زرد چوبه گذاشت
-:شیدا و شهرام کجاند
شایان :پیش فرهاد
-:تشنه امه
شایان :صبر کن کمکت کنم
نشستم کمی اب خوردم دوباره دراز کشیدم
شایان :وقته شامه میتونی حرکت کنی
-:اره فکر کنم بتونم
دراتاق باز شد فرهاد وارد شد
فرهاد :دستت طلاخودم  بهش غذامیدم
واشاره ای به سینی کرد
شایان ازاتاق خارج شد .
فرهاد :مادرجون برات سوپ درست کرده صورتت چطوره
-:خوبه
نشست روتخت اروم باصبر با قاشق بهم سوپ داد دهنم بادرد بازو بسته میکردم
فرهاد:حرفات رو میذارم پای حسادتت دفعه بعد بخششی در کار نیست
-:من جدی حرفم رو زدم
فرهاد فقط منتظرم برگردیم تکلیفت رو روشن میکنم
نگاهش کردم یاد خاطراتم افتادم ۱۵ سالم بود که با برادر شادی توی راه خونه حرف میزدم وخود شادی وسطمون بود شایان مارو دید و گفت حالیت میکنم دختره چش سفید یادمه تو خونه ازش سیلی خوردم که بابام تنبیه اش کرد و گفت :(بیخود کرده کسب که رو دخترم دست بلند کنه قلم میکنم دستش رو وروبه شایان اخطارداد که باراول واخرش باشه)
یه روزدیگه موندیم و ب گشتیم خونه فرهاد اجازه نمیداد بدون خودش پا از خونه بیرون بذارم
منم خسته شده بودم از حساسیت های بیجاش زنگ زدم به یاشار گفتم بیاد دنبالم
اونم گفت نیم ساعته میاد کمی لباس های خودم و بچه هارو برداشتم رفتم در حیاط باز کردم واردکوچه شدم
که ازاونجا ناباوری هایم سربار بودنم رو بیچاره بودنم رو درنازو نعمت فهمیدم
یه خانم مسنی که از سرو وضعش پیدا بود وضع مالی خوبی داره سر راهم قرار گرفت کمی نگاهم کرد
من :چیزی شده
خانم:سهیلا سعادتی
من:خودم هستم
خانم دستاش لرزید :پس خودتی
من:متوجه نمیشم
خانم :فرصت زیاده عزیزم باید بدونی کی هستی تابهتر تصمیم بگیری
من :متوجه نمیشم  
خانم :شماره ام رو داشته باش عزیزم
همون موقع بوق ماشین یاشار بلند شد وخودش کمکم کرد سوار ماشین شدم
یاشار:کی بود
من:کی؟  کی بود ؟
یاشار: زنه
من:چرت و پرت گفت
یاشار سکوتی کرد
پیاده شدم ویاشار شیدا رو اورد تو
به مامان سلام دادم
مامان :سلام عزیزم خوش اومدی به خونت
من :ممنونم
نشستم:رو مبل وشهرام تو بغلم لم دادم
من :یاشار شیر شیدا رو درست کن
یاشار :خودت نمیدی
من :نه
مامان:حالا صدای این خانم کوچولو درمیاد
من :اره یاشار زود درست کن
مامان رفت اشپزخونه یاشار نشست کنار دستم
یاشار :خب که چند روز مرخصی می خوایی
من:یاشار خسته ام کرده به خدا اصلا حوصله خودمم ندارم نذار دور برم افتابی بشه خواهشا
یاشار:باشه چشم ولی اگه بره شکایت کنه چی
من:هرکاری دلش میخواد بکنه
رفتم تو اتاقم شهرام خوابوندمش خودمم کنارش خوابیدم از روی گرسنگی بیدار شدم شهرام کنارم نبود در اتاق باز کردم صدای پچ پچ چند نفر بلند شد
نزدیک پذیرایی شدم
صدای فرهاد بود میخواستم عقب گرد کنم برم اتاقم که باحرفش خشک شدم
فرهاد:اخه مادرجون ازوکجا معلوم که واقعا مادر اصلیش باشه تا  سهیلا ازمایش نده چیزی معلوم نمیشه
منم خیلی بهش فشار اوردم تا پاشد اومد اینجا منم حرفی ندارم از دور مراقبشم تا امادگیش رو پیدانکرده از چیزی خبر دار نشه
وارد پذیرایی شدم از چی خبردار نشم
سامان و یاشار جا پریدن مامانم رنگش پرید
فرهادم دهنش باز موند تنها کسی که به خودش مسلط بود شایان بود
شایان:صلاح نیست الان بدونی
من:صلاحم رو خودم تشخیص میدم نه کس دیگه
شایان :من بزرگ ترت هستم پس من میگم نه تو
فرهاد :اول وآخرش که باید بدونه
مامان:نه اقا فرهاد الان نه مادرجون مگه نمی بینیش تازه حالش بهتر شده الان خوب نیست
من چی میگید شما ها از چی باید باخبر باشم

خاطره سامیا خانم

خاطره سامیا خانم
سلام خدمت همه دوستان عزيز من ساميا هستم ٢٣ سالمه و به تازگي نامزد كردم چندين سال كه خواننده خاموش وب هستم و اينم بگم تا به الان هم خداروشكر خداروشكر جز واكسن تا حالا نه امپول سمت من اومده نه من سمت اون رفتم
خاطره اي كه ميخوام بگم در مورد نوه عموم هستش چند هفته پيش خانواده من به همراه نامزدم و پسر عموهام قرار شد يه مسافرت كوچلو بريم الموت كه اب و هوا عوض كنيم خلاصه همه چي اماده كرديم و راه افتاديم پسر عموي من يه پسر٦ ساله به شدت تُخس و شيطون داره كه تا كتك نخوره حرف حاليش نميشه نامزد منم اصلا ازش خوشش نميومد چون كارهاي عجيب غريب ميكرد و حسابي كفرش و دراوده بود خلاصه تو راه بوديم نگم براتون كه چه كارا كه نكرد  فقط اينو بگم كه نامزدم داشت رانندگي ميكرد يهو از پشت ابميوه و ريخت تو يغه اش اونم  به شدت عصبي شد كه اگه جلوش و نميگرفتم يه دست كتك مفصل ميخورد بالخره رسيديم  و رفتيم سمت  درياچه اوان اينا هم همه تو گرما هلاك شده بودن  رفتن تو اب حسابي اب بازي كردن  كه  اين  اهورا هم رفت هرچي مامانش گفت تو نرو اب سرده و مريض ميشي و اينا گوش نكرد رفتن همانا خاطره ساز شدن همانا  بد از يك ساعت اينا بالخره از اب دل كندن و اومدن بيرون  كه ديدم اهورا داره ميلرزه. دلم سوخت بهش حوله دادم و بغلش كردم اوردمش تو چادر مامانشم داشت تدارك نهار و ميديد لباساش و اينار وعوض كردم ولي مشخص بود كه هنوز سردشه خلاصه  نهار و خورديم ولي اهورا اصلا حال نداشت و ساكت بود غذا هم نتونست زياد بخورده  خلاصه تا ما سفره و جمع كنيم ديدم اهورا رفته دراز كشيده  گوشه  چادرميدونست كه اگر باباش ونامزدم بفهمن ديگه كارش ساخته است اينم بگم كه نامزد من پرستاره ودل پري هم از اين داشت ولي مندلم سوخت براش و چيزي به كسي نگفتم  فقط رفتم پيشش كه گفت خاله سردمه و ميلرزيد منم بي صدا يه پتو بردم كشيدم روش و اومدم اينم  خوابش برده بود تا اين كه بد چند ساعت با  گريه از خواب بلند شد مه ديگه همه متوجه حال خرابش شدن  بدنش حسابي داغ بود و ميلرزيد  و گلاب ب روتون هرچي از صبح خورده بود و بالا اورد و حسابي گند زد به همه جا كه ديگه پسر عموي گرامي  گفت  ببريمش بيمارستان  حالا اينم گريه و التماس كه نبريمش ديگه با  داد پسر عموم قرار قبول كرد  كه  بريم  كه من چون ميدونستم الان پسر عموم عصبي ممكنه از كوره در بره و كتك كاري بشه  گفتم من و پيمانم ميايم وخلاصه رفتيم تا ب شهر رسيديم يه نيم  ساعت راه بود بالخره رسيديم و رفتيم اورژانس ونشستيم تا نوبتش بشهبد چند ديقه نوبتش شد و با باباش رفتن تو يه ١٠ ديقه اي طول كشيد تا ديدم كه با صورت اشكي اومد بيرون و  اومد سمت من پرسيدم چي شده كه باگريه گفت خاله من بابام و دوست ندارم باباي بديه منم تو هنگ گفت به عمو دكتر گفتش كه امپول بنويسه خاله تروخدااااا نزار و حالا همه اين حرفا و با گريه ميزد پسر عموم هم كه ماشالا مثل سنگ فقط داشت نگاه ميكرد و انگار نه انگار خلاصه يكم ارومش كردم و باباش هم رفته بود دارو هارو بگيره وقتي اومد خدايي منم ترسيذم چه برسه ب بچه ٧ تا امپول داشت وبا دوتا شربت كه سه تا از امپولا كه شامل يه پنادر ويه تب بر و يه نروييون و امشب بايد ميزد كه حسابي بي تابي ميكرد باباش ميخواس بره قبض بگيره كه پيمان نزاشت و گفت الان نه بزار يكم اروم شه برسيم خودم ميزنم واسش خلاصه راه افتاديم تو راهم اين همش بغض كرده بود تو بغل من خوابش برد كه رسيديم من همونجور تو ماشين گذاشتم بخوابه تا نزديكي هاي شام بود بيدار شدحالش همونجور بود اصلا خوب نشده بود مامانش برد شربتش و داد كه پيمان به  من اشاره كرد كه فهميدم ميخواد بره امپولا و اماده كنه   دلم  براش سوخت  طفلك قرار بود الان  سه تا امپول كه دوتاش درناك وبخوره بد چند ديقه پيمان صدام كرد رفتم پيشش گفتش من برم امادش كنم و اينا خلاصه رفتم. پيشش و بغلش كردم و باهاش حرف زدم  ولي راضي نميشد تا بالخره مجبور شديم به زور متوسل بشيم و امادش كنيم   بالخره با حضار مكافات امادش كرديم و پيمان اومد پنبه كشيد كه خودش و مثل سنگ  كرد كه ديگه پيمانم جو ش اورد و داد زد شل كن ببينم نزا ر همينجوري بزنم تا ادب شي تلافي اب ميوه ه ميخواست دربياره  يكم شل شد كه تب  بر و زد اينم زد زير گريه
و اروم اروم تزويق كرد تا تموم شد اومد اينورم پنبه كشيد كه باز صفت كردن ها شروع شد و باز با داد مجدد پيمان اوكي شد و اين سري نروبيون و فرو كرد كه ديگه حسابي جيغ و داد و گريه اهورا رفت بالا اين يكي هم بالخره تموم شد و كشيد بيرون يكم جاش و ماساژ دادم تو اين فاصله ام پيمان داشت پنادر و اماده ميكرد كه اومد دوباره شلوارش و كشيد پاين كه شروع به التماس كه عمو تروخدااااا نزن واينا كه پيمان گفت اين اصل كاريه و بايد بزني كه به من گفت كمرش و بگير به باباش هم گفت پاهاش و نگه داره  پنبه كشيد و فرو كرد كه باز اهورا زد زيره گريه همين كه شروع كرد به تزريق صداي اونم رفت بالا تر به زجه تبديل شده بود التماس ميكرد كه اين اصلا توجه نميكرد و خيلي اروم و ملو تزريق كرد و كشيد بيرون و جاش و با پنبه فشار داد اينم از شدت گريه خوابش برد
ببخشيد اگه بد نوشتم وچشماي نازتون خسته شد
منتظر نظراتتون هستم

خاطره فاطمه خانم

خاطره فاطمه خانم
   سلاااااااااااااااااااااام 😊. خوبین😊 ؟ خوشین 😊؟ این دومین خاطره ی من هست .
اول از همه عزیزانی که زحمت کشیدن و خاطره ی من رو گذاشتن تا شما بخونین تشکر میکنم .خیلی لطف کردین یه دنیا ممنون 🌷🌷😊
دوم از تمام دوستانی که خاطره من رو میخونن خیلی ممنونم ازاینکه وقتتون رو برای خوندن خاطراتم گذاشتین .🌷😊
خب بریم سراغ خاطرم :
این خاطرم مال 1 سال پیش هست که داداش 5 سالم تو بیمارستان بستری شده بود😞 . شب ساعت 12 بود که برادرم خیلی بد گریه میکرد و دستش رو روی شکمش گذاشته بود و یک سره میگفت آییییییییی شمکم😭😭 ( شکم رو شمک میگه ) و گریه میکرد صداشو شنیدم فوری از اتاقم بیرون اومدم و دیدم داره گریه میکنه رفتم بغلش کردم سرشو بوسیدم و میگفتم جانم داداشی , قربووونت برم , بمیرم الهی گریه نکن عزیزدلم و... مادر و پدرم حاضرشدن که داداشمو ببرن بیمارستان داداشم تو بغلم بود مادرم اومد از بغلم گرفت و میگفت جانم جانم مامان فدات بشه گریه تو نبینه . بابا که داشتن میرفتن گفت درو قفل میکنی هرکی در زد درو باز نمیکنی و... ( انگار بچم که اینارو بهم میگفتن😒😒 ) خلاصه رفتن . داشتم دیونه میشدم بغض کرده بودم 😢و زدم زیر گریه😭😭 .  نیم ساعت گذشته بود ولی خبری از باباشون نشد . گفت برم زنگی بزنم ببینم چیشدش تا رفتم پاشم دیدم یهو همه جا برای چند ثانیه تاریک شد ولی چشام باز بودن ومن هیچ جایی رو نمیتونستم ببینم ( من همیشه اینجوری میشم و عادت کردم 😊) یه چند مین نشستم بعد پاشدم سمت تلفن رفتم .گوشی و برداشتم دستام میلرزید باز بغض کرده بودم خلاصه شماره پدرمو گرفتم . پدرم جواب داد :
+ سلام بابا 😞😢
_ سلام دخترم
+ بابا چیشد 😢؟ حال داداش چطوره😥 ؟ خوبه ؟ دکتر چی گفت😥 ؟ ( قلبم داشت تو دهنم میومد )
_ چیزی نیست اروم باش داداش باید تو بیمارستان بستری بشه
+ چی 😳 اخه چرا 😢؟ مگه چشه ؟
_ دخترم من فعلا کاردارم داداشتو باید بستری کنم کارم تموم شد بهت خبر میدم
+ باشه بابا
تلفنو قطع کردم دیگه نشستم زار زار گریه کردم قطره قطره از چشمام اشک میریخت دست خودم نبود جلوی دهنمو گرفته بودم که کسی صدامو نشنوه . سرم دیگه داشت منفجر میشد رفتم از توی اشپزخونه یه ژلوفن برداشتم خوردم بعدش تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم صدای زنگ تلفن و شنیدم دیدم بابامه جواب دادم سعی کردم خودمو سرحال نشون بدم تا نفهمن گریه کردم و ناراحت شدم
+ سلام باب😢ا
_ سلام دختر نازم
+ چیشدش ؟😢
_ داداش بستری شد و عمه تهمینه ( عمه کوچیکم ) میاد میبرتت خونه مامان بزرگ حاضرشو توراهه
+ باشه
خداحافظی کردمو شروع کردم وسایلامو جمع کردم کتابامو گرفتم (مدرسه میرفتم ) مانتو پوشیدم و منتظر نشسته بودم که صدای زنگ اومد رفتم بیرون دیدم عمه جون اومده رفتم توماشین نشستم بعد سلام و اینا گفتم طرف بیمارستان بریم داداشو ببینم 😢؟ گفت بریم خلاصه رفتیم بیمارستان توی حیاط بیمارستان بغضم گرفته 😭😭بود با هزارجور بدبختی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم بعدش وارد بیمارستان شدیم. باهزار جور بدبختی تونستیم بریم تو . داداش رو تخت خوابیده بود مادرمم کنارش من روی تخت داداشم نشستم . به دست داداشم انژوکت وصل شده بود دستشو بوس کردم به مادرم گفتم خیلی گریه کرد تابهش وصل کنن بعدش مامان بلند گفت نه برعکس صداش درنیومد فکرمیکردم مثل تو کل بیمارستانو روسرش بزاره 😂😂😁. حالا منو داری از خجالت داشتم اب میشدم 😣فکرکنم همه شنیده بودن. یجوری مادرمو دیدم و لبخندی زدم که بعدش مادرم گفت نه دخترمم ماهه شجاعه😃 ( عمم خندش گرفته بود نمیتونست کنترل کنه خودشو یواش یواش میخندید که ناراحت نشم ) که بعدش گفتم ماماااان بایه نگاهی که مفهومش میشد تروخدا بس کن آبرو حیثیتم رفت به فنا .حالا تمام مادرایی که کنار بچه هاشون بودن خندشون گرفته بود که یه خانومی گفت الان داداشتو بیدار میکنی اینقد بوسش نکن ( اخه کسی نیس بگه داداش منه بیدارشد که شد مگه به تو سخت میگذره 😒😒) برگشتم یه نگاه بدی بهش کردم که عمم گفت : خب بسه دیگه بریم خونه , فردا مدرسه داری . داداشمو یه دور دیگه بوسیدم و باداد مادرم ولش کردم و با عمه جون تو سالن بیمارستان بودیم که یهو باباو دیدیم عمه گفت داداش تو چکار میکنی خونه میری ؟ که بابا گفت نه کنار دوستم میمونم صدیق (مادرم) وتنها نمیزارم. عمه گفت باشه پس فاطمه پیش منه دیگه بابامم گفت اره بعدش اومد محکم بغلم کرد و گفت فردا امتحانت و خوب میدیا فکرت پیش داداشت نباشه درستو خوب بخون نمره خوب بگیر دخترم منم چشمی گفتم و بوسش کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم .به خونه مادر بزرگم رسیدیم و من مستقیم تو اتاق عمه رفتم وسایلامو جابه جا کردم و دراز کشیدم ساعت نزدیکای 2 بود عمه اومد کنارم و بغلم کرد بغض کرده بودم سرمو بوسید و گفت فردا کی بیدارت کنم ؟ گفتم 6 گفت باشه حالا بخواب تافردا سرحال باشی چشمامو بستم و خوابیدم و باصدای عمه پاشدم بازم رفتم پاشم دوباره چشام سیاهی رفت فوری یکم ایستادم که خودش درست شد.دست و صورتمو شستم و... خلاصه حاضرشدم رفتم مدرسه و زنگ اول امتحان ریاضی😊 . خلاصه ورقه ها پخش شد و شروع کردم حل کردن اولین نفری که مثل همیشه تحویل داد بازم من بودم 😊و خانومم یه نگاهی کرد وگفت  میتونی بری بیرون😉 . توسالن میچرخیدم و فکرم پیش داداشم بود که یهو خانم محمودجانلو (ناظم مدرسه)اومد پیشم و گفت اینجا چکار میکنی😡😡 ؟ منم جوابشو دادم خلاصه نزاشت تا زنگ تفریح ازاد بچرخم 😒😒فوری مشغولم کرد. مدرسه تموم شد و یه تاکسی گرفتم رفتم خونه مامان بزرگ رسیدم خونه فوری سمت مادر بزرگم رفتمو اذیتش کردم ( عادتمه) اونم یه سره میگفت دست از سرم بردار ای بااباااااا. رفتم لباسامو عوض کردم و روی سفره نشستم یه غذایی خوردمو بعدش به عمه کمک کردم سفره رو جمع کنه بعدش تلفن زنگ خورد پسرخالم بود و مشغول حرف زدن شدم باهاش. ماجرا رو تعریف کردم براش گفتم داداش منو میبری بیمارستان پیش داداشم گفت اره ایلیا (دختر خالم) هم میارم بدو  حاضرشو من دارم میام منم فوری حاضر شدم و به عمه گفتم که دارم با پسرخالم و دختر خالم میرم بیمارستان گفت باشه مواظب باشینا گفتم چشششم . رفتم بیرون بعد چندمین بایه تاکسی اومدن دنبالم و رفتیم بیمارستان ساعت ملاقات بودو راحت تو رفتیم داداشم رو تخت دراز کشیده بودو پدرم کنارش بود رفتیم پششون بعد جواب دادن به سوالای بابا مشغول ور رفتن باداداشم شدم که بهم میگفت اجی آیی شمکم آیییی منم که قربون صدقش میرفتم بوسش میکردم متوجه شدم دستش درد میکنه ( دستی که بهش انژوکت وصل شده بود ) یه نگاهی انداختم دیدم ورم کرده به داداشم گفتم خیلی درد میکنه گفت اره رفتم یه پرستارو صدا کردم و توضیح دادم اونم اومد و نگاهی کرد گفت انژوکت تو رگش نیست .
منو داری قاطی کرده بودم بدجووووووووووور😡😡😡 .( بچه خودشون که نیست هی سوراخ سوراخ میکنن بچه هارو😡😡😡 )گفتم الان پس باید عوضش کنین دیگه درسته😠 ؟ که گفتن بله😊 ( دلم میخواست اون لحضه بامشت بزنم تو دهنش👊😡 ) بعدش گفتم صبرکنین  پدرم بیاد بعد که گفتن نه ماخودمون میبریمش ( اعصاب نداشتم اونم داشت رو مخم راه میرفت😡 ) یه نگاه بدی بهش کردم و گفتم تا پدرم نیومده حق ندارین به داداشم دست بزنین😡😡 ( ماشالله چه گردن افتاده ای هستم 😊😂😁) که خانوم پرستار چیزی نگفت و رفت از اون طرفم پسرخالم میخندید از کارای من که بهش گفتم تمام اعصبانیتمو رو سرت خالی میکنما😡😡 ساکت شو دیگه😡😡 .( بمیرم الهی فوری هم ساکت شد😂😂) پدرم اومد و بهش توضیح دادم و رفت پرستارا رو صدا کرد داداشمم بغل کرد .منم بغض کرده بودم😢 خانوم پرستار گفت بدین به ما ماخودمون ازش رگ میگیریم که پدرم گفتن نه من خودم باید باشم وگرنه بچم اذیت میکنه و... خلاصه بعد دوساعت چونه زدن قبول کردن که در حضور ما از برادرم رگ بگیرن با پدرم رفتیم تو اتاق داداشمو رو تخت خوابوندن پدرم سر داداشمو رو پاش گذاشته بود و باهاش حرف میزد . داداشم متوجه نبود که بعدش پرستار قیچی رو گرف که بیاد چسب و ببره و انژوکت و دربیاره داداشم شروع کرد گریه کردن منم دیگه نتونستم طاقت بیارم نشستم زار زار گریه کردم😭😭😭 پسرخالمم یجوری شده بود 😲😞. خلاصه انژوکت و در اوردن و سمت اون دستش رفتن تا رگ بگیرن بالای مچ دستشو بستن که رگ بتونن از پشت دستش بگیرن دیدم به پشت دستش دارن ضربه میزنن ( اوووووف واقعا اگه بابا نبود اون پرستاره رو پرپر کرده بودم 😡😡) که گفتم به پشت دست ضربه نمیزنن چون بیشتر دردش میاد که یهو بابا نگام کرد و منم دیدم ساکت بشم بهتره😊 پنبه کشید و داداشم داشت نگاه میکرد بابامم داشت باهاش حرف میزد که پدرمو ببینه و پرستارو نبینه که پرستاره سر انژوکت و گرفت تادیدم میخواد فرو کنه تو دست داداشم من قبل داداشم گریه کردم که بابسم الله ... سوزنو فرو کرد داداشم چنان جیغی کشید که جیگیرم خون شده بود من و اون گریه میکردیم که بابام گفت تموم شد شیر پسرم . گریه نکن قربونت برم از خانم پرستار تشکر کرد و رفتیم تو اتاق داداش . من داداشو بوس کردم و باهاش ورمیرفتم که بابا گفت پاشین برین دیگه درس و مشق ندارین ؟ که ماهم اومدیم خونه .
ممنون که خاطرمو خوندین . خیلییییییییییی طولانی شد ببخشید .😊😊🌷
امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشین😊😊

خاطره ایدا خانم

خاطره ایدا خانم

سلام ایدا هستم.۱۴سالمه.خاطرم مربوط به رمضون امساله.مامان بزرگم اینا هرسال شب ۲۱ رمضون رو مراسم احیا دارن و ما با کل فامیل جمع میشیم خونشون.دوتا از دایی هام پزشکن.دایی بزرگم و دایی کوچیکم.خجالت میکشم جلوی بقیه گریه کنم اما با دایی کوچیکم فوق العاده راحتم تمام مسائلمو باهاش در میون میذارم.چن روز قبل احیا سرما خورده بودم اما خیلی جزئی بود منم به خیال اینکه خودش خوب میشه خود درمانی نمیکردم تا صبح۲۱.از صبح سردرد داشتم گلومم درد میکرد اما به روی خودم نیاوردم.بعد ظهر رفتیم خونه مامان بزرگم(خونه داییم یه در داره تو خونه مامان بزرگم)تا شام سعی کردم جلو داییم افتابی نشم اخه قیافم زار میزد مامانم انقد درگیر کارا بود متوجه نشده بود.بعد شام واقعا حالم خراب بود رفتم خونه داییم(آقایون خونه پدربزگمن خانما خونه داییم)یه راست رفتم تو اتاق داییم و زنداییم(بی ادب خودتونین😬)تنها اتاقی ک هیچکس توش نبود همونجا افتادم رو تخت درد گلوم خیلی زیاد بود اب دهنمو قورت میدادم اشکم در میومد سرفه های وحشتناک میکردم.شکمم هم درد میکرد میپیچیدم به خودم.یهو داییم به طرز غافلگیر کننده ای وارد اتاق شد ینی من یه متر پریدم هوا.من:وای دایی اینجا چیکار میکنی دایی:من باید از تو بپرسم ن تو از من موبایلم جا مونده بود. اومد طرفم گفت تو چرا این شکلی شدی جواب ندادم سرما خوردی؟بغض کردم گفتم دایییی گفت جانم دایی جون کجات درد میکنه زدم زیر گریه:نمیدونم نمیدونم نمیدونم چمه نمیدونم کجام درد میکنه فقط میدونم حالم بده داییم شوکه شده بود سریع اومد بغلم کرد : الهی ک من فدات شم گریه چرا خوب میشی عزیزم چیزی نیس الان معاینت میکنم ببینم عشق دایی چشه.رفت وسایلشو اورد شروع کرد معاینه کردن.دایی:استراحت کن تا برگردم.در باز بود بیرونو میدیدم از تو یخچال یه چیزایی برداشت ک نفهمیدم قرص بود؟خدایی نکرده امپول بود؟ولی تا برسه به اتاق ۱۰۰نفر پرسیدن چیشده و واسه کی میخوای(بجز مامانم😁طفلک همش داشت بدوبدو میکرد)بالاخره برگشت ولی یه جوری میومد نمیتونستم ببینم چی دستشه گذاشتشون روی میز کامپیوتر اومد پیشم سرمو گذاشت رو سینش و شروع کرد مقدمه چیدن:ایدا جون عزیز دلم خودت میدونی من خیلی دوستت دارم دلم نمیخواد ببینم بیحال افتادی خودت میدونی که من تا مجبور نشم داروی تزریقی نمیدم اما این دفه واقعا نیازه گفتم:نه توروخدا من امپول نمیزنم گفت فدات شم دوخودمم خندم گرفت یهو نیدلو فرو کرد گفتم اوف تا اینجا بخیر گذشت داییمم هی خندش میگیرفت میگفت انقد منو نخندون حواسم پرت میشه. تا اخر اه و ناله میکردم تا کشید بیرون سریع برگشتم گفتم یکی کافی بود گفت ایدا خیلی بهت تخفیف دادم به زور کردمش دوتا وگرنه باید ۴تا میزدی برگرد باز بغضم گرفت برگشتم اون یکیو زد خیلیییی درد داشت چیزی نگفتم ولی بیصدا گریه میکردم وقتی کشید بیرون گفت چیشده ساکتی؟برگرد تموم شد همونجور موندم خودش لباسمو درست کرد به زور برگردوندم صورتم خیس خیس بود همینکه منو دید بغلم کرد معذرت میخوام بخدا شرمندم میخوام خودت خوب بشی جون دلم. من دلم نمیاد قهر باشی هرکاری میکنی بکن ولی قهر نکن.خلاصه کلی باهام شوخی کرد تا خندم گرفت خیالش ک راحت شد باهاش اشتی کردم بلندم کرد دستشو گذا‌شت رو شونم بردم تو اشپزخونه روم رو شست ماچم کرد بعدشم بردم پیش مامانم کلی بهش غر زد ک چرا یه حالی از دخترت نمیپرسی مامانمم ک اصن خبر نداشت مریض بودم هی میگفت بخدا همه امروز حالش خوب بوده فک نمیکردم مریض باشهدایمم ماچم کرد 😘رفت سمت اقایون.خاله هامم میگفتن شما رفتین امپول بزنین یا بسازین‌؟
خیلی بهتر بودم حالم جا اومده بود ولی واسه سحری اشتهام کور شد تو ظرف قرمه سبزیم یه لیمو امانی گنده افتاده بود همه خورشتمو بد مزه کرده بود چیزی نخوردم بعد سحری همه یه طرف افتادن خواب رفتن تا خواب بودیم داییم یه عکس از هممون گرفته بود خعلی باحال بود وقتی دیدیمش تا یه ساعت میخندیدیم همه عین جنازه پخش شده بودن.
ظهر روز بعد بود ما و یکی دیگه از خاله هام مونده بودیم خونه رو تمیز کنیم ک داییم صدام کرد برم اتاقشون رفتم گفت اجازه میدی یه شیاف کوچولو برات بذارم گفتم باشه اما واسه چی من دیشب کلی امپول زدم الانم حالم خوب خوب شده گفت این بجای همون امپوله ک دیشب نزدی خواستم همون دیشب شیافو واست بذارم دیگه چون خیلی اذیت شدی گذاشتمش واسه الان. گفتم باشه گفت باشه ات بی بلا😁(هرکس دیگه ای بود حتی اگه مامانمم بود قبول نمیکردم واسم شیاف بذاره اما از داییم اصلا خجالت نمیکشم)شیافو حاضر کرد دستکش گذاشت شلوارمو تا زانو کشیدم پایین گفت به پهلو بخواب پاتو جمع کن تو شکمت کاری ک گفتو انجام دادمیه ژل زد ک یخ کردم بعدشم فرو کرد یه اخ گفتم ک گفت تموم شد
افرین دختر گل بالاخره خوب شدی منم خیالم راحت شد
اینم از خاطره.امیدوارم خوشتون اومده باشه مرسی از این ک خوندین کامنت فراموش نشه خدانگهدارتون یا علی👋

خاطره مهرساناخانم

خاطره مهرساناخانم

سلام من مرسانا هستم 13 سالمه و تازه با اینجا آشنا شدم ی بیو از خودم بدم من تو ی خانواده 5 نفری هستم و بچه وسطی ی خواهر دارم که 25 سالشه و مهندسی کشاورزی خونده و نامزد هم داره که من اصلا ازش خوشم نمياد و ی داداش کوچولو هم دارم که یکسالشه اسمش محمد طه هست خب بریم سراغ خاطره من امیدوارم خوشتون بیاد من چند هفته پیش احساس کردم که یکم گلوم درد میکنه و بی حالم ولی توجهی نکردم و با اصرار زیاد از مامانم اجازه گرفتم با دو ستام برم پارک اونجا بابچه ها خیلی خوش گذشت همه جور تنقلاتی خوردیم از بستنی و یکم بگیر تا لواش و سیب زمینی سرخ شده و پاستیل و اینا کم کم داشت گلو دردم بیشتر میشود برا همین زود خدا حافظ ی کردم و سریع بر گشتم خونه ویکراست با همون لباسا تو اتاقم رفتم و خوابم برد مامان برا شام صدام زد مرسانا مامان نمیتوانی بلند بشی بیا بیحال چشمام رو باز کردم و گفتم مامان من خستم هر وقت گرسنه ام شد پیام میخورم مامان هم گفت امان از دست تو بچه چند مین بعد حس کردم گر گرفتم و حالم بد بود سریع خودمو رسوندم wc و بعله😷بعدش دیگر نای بلند شدن و حرف زدن رو نداشتم به هر بد بختی بود آبی به صورتم زد و اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه به مامان گفتم برام شام بکشه اما از گلو درد ی قاشق هم نتونستم بخورم مدام بابا ميگفت این بچه چشههه چرا اینقدر بی حاله که منم سریع گفتم نه بابا جونم خوبم با دوستام رفتیم پارک خیلی بازی کردم خسته شدم اونا هم دیگه حرفی نزدن با ی تشکر و عدم خواهی از سر میز بلند شدم و رفتم تو اتاقم و با بد بختی تمام خوابم بردبا ی تشکر از مامان و عذر خواهی از بابا جونم اومدم تو اتاقم و با ی بد بختی تمام خوابم برد اما نصفه شب با حس خفه گی بیدار شدم نمیتونستم نفس بکشم یا آب دهنم رو قورت بدم خیلی خیلی بدنم داغ بود داشتم مرگ رو به چشمام میدیدم سریع بلند شدم چراغ اتاقم رو روشن کردم چشمم به آینه اتاقم افتاد وای گلوم تا زیر گوشم ورم کرده بود خیلیعی زیاد ترسیدم و درد داشتم نمیدونستم چیکار کنم رفتم تو آشپزخونه ی شربت تب بر از طه بر داشتم خوردم ابیی چه قدر تلخ بوودددد با آب سرد هم دست و صورتم و پاهام رو شستم و اومدم تو اتاقم حالم یکم بهتر شده بود و کم کم خوابم برد فردا صبحش برای اینکه کسی نفهمه ی روسری سرم کردم که گردنم پیدا نباشه ولی بد جور ی طرف صورتم باد کرده بود و معلوم بود داغونم ولی هر طور بود مقاومت کردم کسی نفهمه و موفق هم شدم😌😎 نزدیک ظهر از درد گوش و گلوم کلافه شدم و با چشایی پف کرده و اشکی رفتم به مامانم گفتم و مامانم با کلی غر غر کردن بهم گفت آماده شو ببرمت دکتر منم با بغض گفتم نه مامانی من میترسم دکتر نمیام مامان بد نگام کرد که خودم ترجیح دادم بدون حرفی آماده بشم و با تاکسی رفتیم مطب دکتر که خیلی شلوغ بود و نوبت گرفتیم و منتظر نشستیم من خیلی استرس داشتم و مدام به مامان میافتم بر گردیم و من میترسم طه هم موقع شیر و خوابش بود همش گریه میکرد مامانم کلافه شده بود از دستمون زنگ زد به بابا که بیاد پیشم و مامان بره خونه طه رو بخوابونه اما بابا گفت کارش زیاده و طول میکشه بیاد ما هم زنگ زدیم به خواهرم و اون نامزد بیجولش😏اونا هم سریع اومدن و مامان بهم گفت دختر خوبی باشم و هر چی دکتر گفت انجام بدم منم با ی مظلومیت ی خاص تو چشمام باشه ای گفتم و مامان خداحافظی کرد و رفت خونه خواهرم و نامزدش مدام حرف میزدند که حال و هوای من عوض بشه ولی من مدام گریه میکردم که بریم خونه من دکتر نمیخوام ولی واقعا درد داشتم و حالم بد بود بالاخره نوبت به ما شد و منشی اسمم رو صدا زد ی لحظه قلبم رفت رو هزار خواهرم دستم و گرفت وگفت بیا بریم اجی جون گریه نکن نامزدش هم مدام زیر چشمی نگام میکرد و ریز ریز بهم میخندید بیجول انتر برقی😏خیلی ازدستش عصبانی بودم در زدیم و وارد اتاق دکتر شدیم دکتر ی آقای مسنی سلام کردیم و رفتیم جلوتر دفتر چه بیمه ام رو خواهرم نداشت رو میز دکتر و به منم اشاره کرد برم ببینم رو صندلی بیمار خیلی میترسیدم واضح بدنم میلرزید که دکتر متوجه شد و گفت چی شده خانم کوچولو چرا ترسیدی من که کاری ندارم باهات بیا جلو تر تا معاونت کنم اصلا هم نترس باشه؟ ی نگاه به ابحیم کردم که با لبخند بهم گفت به حرف دکتر گوش بدم خلاصه معاینه شدم و چند سوال ازم پرسید و تشخیص اوریون داد خیلی توصیه ها به من و خواهرم داد و مشعول نوشتن نسخه شد خیلی میلرزیم دکتر ی لحظه سرش رو بالا آورد و با ی لحن محربونی گفت مرسان خانم میدونم میترسی ولی باید چند تایی آمپول بزنی چون خیلی تبت بالاست رو 39.7 و گوشت خیلی زیاد التهاب داره اصلا نمی داخلش رو دید و معاینه کرد ممکن به پرده گوشت آسیب برسه من تا شنیدم از روی صندلی مثل فنر بلند شدم و گفتم نه نه من آمپول نمیخوام من نمیززنممم و زدم زیر گریه دکتره خیلی باهام حرف زد اما قانع نشدم خواهرم به نامزدش گفت منو ببره بیرون دکترم نسخه رو کامل کرد و رو به من گفت دختر خوبی باش و حتما تزریق کن💉نامزد خواهرم اسمش سعید هست بهم گفت بیا عمو ما بریم بیرون تا اجی بیاد دستم رو گرفت و برد بیرون نشستیم من گریه میکردم که عمو سعید من آمپول نمیخوام نزار ابجی بره بگیره من حالم خوبه سعید هم گفت عمو جون ببین چه قدر گلوت ورم کرده و درد داری آمپول که ترس نداره بزن تا زودی خوب بشی منم با ی حالت حق به جانب گفتم نه خیرم نمیخوام دردم میاد 💉😭 سعید گفت اولا نميشه نکنی دیدی که دکتر چی گفت اگه نزنی عفونت بیشتر میشه و گوشت آسیب میبینه درسته ی کوچولو درد داره اما از گلو دردت که بیشتر نیست اما من هر چی ميگفت بدتر افتاده بودم رو دنده لج که نمیخوام بزنم تا اینکه اجی اومد و گفت به سعید که بره برا من ابمیوه شیرین و کیک بگیره هر چی التماس میکردم گوش نميدادن تا اینکه ابحیم عصبانی شد و گفت مرسانا ساکت شو دیگه سرم رفت از بس گریه کردی منم بغض کردم و چیزی نگفتم سعید با ی پلاستیک پر ابمیوه و کیک برگشت ولی هر کاری کردم نخورم یعنی نتونستم خواهرم به سعید چشمک زد واونم رفت اجی یکم باهام حرف زد که باید آمپول بزنم و درد زیاد نداره و اگه نزنم و عفونت زیادتر بشه باید بستری بشم و عمل کنم من آروم اشک میریختم و میگفتم ابجی نه پام درد میگیره خواهش میکنم نزنم تو همین موقع بود که سعید اومد و گفت پاشو عمو جون بریم امپولتو بزن قول می دم زیاد دردت نگیره به ی پرستار خیلی خوب گفتم تا امپولتو بزنه انقدر آروم میزنه هیجی نمیفهمی پاشو خوشگل خانم😚💋اما من بدتر گریه میکردم و میگفتم نه میخواهم برم پیش مامانی دیدم سمت در خروجی 💃 که سعید زودتر رسید و دستم و گرفت و گفت مرسانااا😠😡 اذیت نکن به خدا برات لازمه نزنی حالت بدتر ميشه و نترس با بیحسی گفتم برات بزنه که دردت نیاد.گریم بند نمیومد سعید یکم جدی تر شد و دستم و محکم گرفت و برد سمت تزريقات خواهرم پشت سرمون پیوند و مدام قربون صدقه ام میرفت تا یکم آروم بشم و دلداریم میداد وقتی رسیدیم دیدم نوشته تزريقات برادران گفتم من اینجا آمپول نمیزنم خجالت میکشم سعید گفت پرستار دوستش هست و بهش سفارش کرده آمپول منو ی حوری بزنه تا اذیت نشم و خودش هم همرام میاد داخل بازم مخالفت میکردم کلا ميخواستم نزنم اون پرستاره که همسن سعید بود اومد بیرون و با ابجی و سعید سلام و علیک گرمی کرد و رو به من گفت به به مرسانا خانم گل حالت چطوره خوبی؟ بعد که دید من جوابش رو نمیدم گفت ااااچرا گریه میکنی گلوت خیلی درد میکنه آره عمو ؟بازم من حرفی نزدم چسبیده بودم به اجیم و گریه میکردم هر چی باهام حرف زدند من بدتر گریه میکردم و تلاش میکردم از دستشون فرار کنم تا اینکه سعید ی داد سرم زد و گفت زود باش برو دراز بکش چند ساعته معطل تو شدم مگه بچه ایی که اینجوری میکنی 😠اصلا توقع نداشتم جلو همه سرم داد بزنه به غرورم بر خورده بود با ی بقضی رفتم رو تخت نشستم اما آماده نشدم مدام گریه میکردم اجیم اومد گفت بخواب خوشگلم نترس دردت نمیاد زود تموم میشه امین دستش سبکه آروم میزنه ولی من مقاومت میکردم ابجی به زور دکمه شلوارم رو باز کرد و ميخواست منو بخوابونه پرستاره که اسمش امین بود داشت با آرامش آمپول رو آماده میکرد گفتم اجی چند تاست اونم گفت قربون چشمات گریه نکن یکی بیشتر نیست که اونم اصلا درد نداره مگه نه امین اقا ? امین هم گفت بله بله اصلا نمیزارم دردش بگیره انقدر آروم میزنم که هیچی نفهمی 😚صدای شکستن امپولا منو بدتر میترسوند گریم تمامی نداشتسعید اومد جلو و به خواهرم گفت شما برین بیرون من هستم😭😏 ولی من دست اجیم رو محکم تر گرفتم و گفتم نه نرو بیرون من میترسم ولی سعید دستم رو جدا کرد و گفت شما ساکت باش😡😶 و به اجیم اشاره کرد بره بیرون اونم با بغض بوسم کرد و رفت بیرون اتاق تقریبا امپوله آماده بود و اومد بالا سرم گفت عمو جون نترس عزیزم من که نمیزارم شما خانم خانما دردت بیاد زود بخواب منم میگفتم نه خواهش میکنم نزنین پام درد میگیره همه رو کلافه کرده بودم با گریه هام خیلی ترسیده بودم سعید بی توجه به من با ی حرکت حرفه ایی منو دراز کرد و با دستش کمر و پاهام رو محکم گرفت من که از بس گریه کرده بودم به هق هق افتاده بودم و صدام در نمیومد امین اومد بالا سرم و سرش رو آورد جلو گوشم و گفت عمو جون نترس دیگه خودت رو کامل شل کن و نفس عمیق هم بکش اصلا دردت نمیاد عزیز دلم ی لحظه بر گشتم دیدم سرنگ سفید و بزرگ دستشه هول کردم با تمام قوا جیغ بنفش زدم
که من نمیخوام بزنم که سعید و امین با هم ازم خواستن آروم باشم و نترسم سعید مهربونتر شد و گفت مرسانا قربونت بشم چیزی نیست ک پاتو شل کن اصلا دردت نمیاد تو بزرگ شدی زشته یکم تمام کنی تمومه امین اشاره کرد آماده کنه و سعید هم سریع یکم شلوارم رو کشید پایین که دو باره با گریه ميخواستم بیارم بالا با گریه گفتم زیاد نبررررر پایینننن که گفت باشه باشه از دست تووووو😡😑 داد نزن با اون صدات کرم کردی 😤👂 امین با ی بسم الله پنبه کشید که من سفت کردم امین گفت نه دیگه نشدا شل کن خانمی افرین😚 سعید هم ميگفت زود باش نفس عمیق بکش تا کشیدم سوزند فرد کرد که من جیغ زدم 😲😭💉 نهههههههه اجییییی سعید گفت هیسس چیزی نشده که آروم باش الان تموم میشه امین آروم آروم شروع کرد به پمپ کردن درد بدی پیچید تو کل پامو کمرم دستم رو بردم بزارم رو پام که سعید بیحول سریع دستم روگرفت و گفت آآآ دست نداریمااا من انقدر جیغ زدم که بیحال شدم داد میزدم چرا تمام نمیشههه اااییییییی پاااامم ترو خدا درش بیارین مامانی😭😭😭 امین گفت تمام شد عزیزم تمام ی نفس عمیق بکش تا سوزنو در بیارم💋😚اما من نمیتونستم دیگر نفس بکشم چن ثانیه بعد دردش کم شد ولی نمیدونستم امپوله رو در آورده یا ن چون اومدم تون بخورم که سعید محکم تر گرفتم گفت عزیز عمو تون نخور ببین از بس جیغ زدی و لول خوردی امپوله گیر کرده بخواب تون نخوریا میشکنه تو پات تو همین حرفا بود که دیدم اصلا امین آقا بالا سرم نیست و داره یکی دیگه آمپول آماده میکنه فهمیدم گولم زده اما انقدر محکم گرفته بود منو که ی میل هم نتونستم نکون بخورم دوباره امین اومد و گفت عمو جون میدونم آمپول قبلی یکم درد داشت ولی این دیگه درد نداره تب بره زود میزنم تمام میشه باشه عزیزم؟😚 من ميخواستم بگم نوری صدام در نمیومد داشتم خفه میشود م دیگه کاملا تسلیم شده بودم امین طرف دیگ ام رو کشید پایین و پنبه کشید و گفت نفس عمیق بکش عزیزم و فرو کرد درد داشت اما نه مثل قبلی فقط کشیده و بی جون گفتم ااابییییییییی که همزمان دو تاشون گفتن تمام شد و امپوله کشید بیرون و جاشو پنبه گذاشت و به سعید گفت براش ماساژ بده تا من اخری رو آماده کنم داد زدم نه نه سعید ن نراربزنه منو ببر خونه مگه نگفتین فقط یکی هست سعید کنار تختم نشست و سرم رو گرفت تو بغلش و گفت الهی بمیرم عمو جون برات این دیگه اخریه قولت مردم و موهام رو نوازش میکرد رو به امین کرد و گفت چند دقیقه صبر کنه تا من یکم حالم جا بیاد بعد هم ی ابمیوه رو باز کرد و بانی داداست و گفت بخور مرسانا عمو از بس گریه کردی تمام آب بدنت رفت منم یکم خوردم و مدام میافتم من اجیمو میخوام بزار بیاد پیشم ترو خدا اونم گفت باشه تو گریه نکن رفت صداش کرد اونم چشماش قرمز بود معلوم بود گریه کرده اومد بغلم کرد و کلی بخاطر شجاعتم ازم تعریف کرد و قربون صدقه ام رفت😍😍😚💋 امین آقا اومد بالا سرم و گفت خوشگل خانم آماده ایی اخری رو بزنم راحت باشی منم دوباره شروع کردم به مخالفت و گریه که اینبار امین آقا جدی تر شد و به سعید گفت بخوابونشبا تمام تلاشی که میگردم نزنه اما امین آقا بدون هیچ حرفی سوزنو فرو کردن دردش خیلی بیشتر بود موردم خییهللی دردم گرفته بود همش التماسشون میکردم درش بیارن بالاخره این آمپول کوفتی هم تمام شد و کشید بیرون و انداختش با حرص تو سطل و ی هوفی کشید و گفت 😥😧 دختر خستم کردی چه جوری با این وضع گلوت انقدر گریه میکنی زشته هاا بزرگ شدی ولی من توجهی نکردم بعد از چند مین که حالم بهتر شد اجیم لباسم رو مرتب کرد و از تخت آورد پایین اما از درد نتونستم راه برم که سعید تاپای ماشین بغلم کرد و رفتیم خونه وقتی مامان رو دیدم پریدم تو بغلش و با گرییههه😭 که اصلا مفهوم نداشت چی ميگم گفتم که آمپول زدم و دردم گرفته خیلی زیاد مامان هم بوسم کرد و گفت دختر قشنگم دیگه تمام شد به جاش زود خوب میشی دیگه گریه نکن 😍😚💋 انقدر پیشم موند تا رو پاش خوابیدم این وضعم تا 12 روز طول کشید و بعد اون روز چند تا دیگه آمپول زدم که برا هر کدومشون دو ساعتتت گریه کردم اما بالاخره خوب شدم ببخشید که خاطره طولانی شد فدای چشماتون😍آرزو میکنم هیچ وقت مریض نشین و اگه از خاطرم خوشتون اومد بین تا بازم براتون بنویسم و گرنه فقط خواننده خاموشم یا علی مرسانا شجاعه😄

خاطره فاطمه خانم

خاطره فاطمه خانم

سلاااااااااااام 😊😊 خوبین ؟ خوشین ؟ من فاطمه هستم و 16 سالمه و ساکن شمالیم. چندماهی هست که با وبلاگ  اشنا شدم و خاطراتتون رو میخونم . تصمیم گرفتم منم مثل عزیزان خاطره بنویسم گرچه نویسنده خوبی نیستم😊 . چقد پرحرفی کردم خب بریم سر اصل مطلب  :  این خاطره مربوط به 3 سال پیش میشه .من چون خالم از تهران اومده بود شمال پیش پدر و مادر جونم چند روزی کنار خالم تو خونه اقاجونم بودم ( به خاطر شرایط کاری پدرم و مادرم من بیشتر کنار مادر بزرگم بودم و پیش خالم . تقریبا دختر خالم شده بودم😁 وخالم چون تقریبا بزرگم کرده مثل کف دستش منو میشناسه 😊😊و اصلا نمیتونم چیزی ازش پنهون کنم😭😭😭) تابستون بود و همه بچه ها جمع بودیم آقاجونم همه مون رو جمع کرد که ببره پیاده روی سمت باغ ( پیاده میخواست مارو ببره تا خسته بشیم بخوابیم😂😂 ) همه جمع شدیم منم فوری روسریو سرم کردم و حاضر شدم .توراه باعلی رضا ( پسرخالم ) کلی بگو بخند کردیم 😊 بعد یک ساعت پیاده روی به باغ رسیدیم ( توباغ درخت های میوه پره و تابستونم فصل میوه های خوشمزه😋😋 ) از اقاجون اجازه گرفتیم که یکم میوه بچینیم و بخوریم و اقاجون اجازه دادن کلا اقاجون خیلی نوه هاشون رو دوست دارن و خیلییییییییییییییییییییییییی مهربونن و ما عاشقشیم  چون مهربون ترین پدر بزرگ دنیاست . علی رضا بالای درخت رفت و شروع به چیدن میوه ها کرد و بعد چیدن میوها و خوردنشون اقاجون گفتن که باید بریم خونه ماهم چشمی گفتیم و راهی شدیم .ساعت 7:30 رسیدیم خونه و من فوری رفتم حموم و اومدم یه غذایی خوردم بعدشم ساعت 9 شد . و طبق اصل 108 قانون اساسی خالم ( بچه ها باید راس ساعت 9 خواب باشن 😒😒) خوابیدیم . صبح که پاشدم تمام پوستم قرمز شده بود و ازتنم دون دون ریخته بود بیرون فوری پیش خالم رفتم و نشونش دادم ( خاله جان از پنهون کاری و دروغ خوششون نمیاد و همیشه در اطلاع همه چیز باید باشن  وگرنه ... . البته راستشو بخوایین من ترسیده بودم 😂😂گفتم نکنه بمیرم و... کسی نبود بگه اخه کی از حساسیت مرده که تو بخوایی بمیری 😒) و گفت واای حساسیته و شروع کرد سوال کردن از من که دیروز چه کارکردم - چی خورردم - چی پوشیدم و....
 که گفت باید امپول بزنم😭😭😭 ( من به شدت از امپول میترسم و 5 سالی بود که اصلا امپول نزده بودم) بهش گفتم خاله جون من امپووووووول نمیزنممم😶. که چیزی نگفت تا اینکه شب شد و بیشتر از تن من حساسیت بیرون ریخت و منم اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم یه سره دستامو میخاروندم ( بدجور ترسیده بودم😂😂 ) که رفتم به خاله جون گفتم لطفاااا امپولمو بزن😞😞  گفت باشه تو برو تو اتاق تا من حاضر کنم . کنارش ایستادم و اون امپول رو حاضر میکرد. رفتم پیش داییم
+دایی جون😭😭😞
-بله
+ خاله جون میخواد امپوووولم بزنه 😭😭😭😭😭
_ برو بزن دیگه . من چکار کنم 😒😒
+ میترسمممم دایی جوون کمکم کننن
- رو من حساب نکن خالتو خوب میشناسی
که یهو ایدا ( دختر خالم ) ابجی بیا مامان کارت داره. من یه نگاهی به دایی انداختم و گفت کارت تمومه ( دلداری دادنشو برم😒 ).خلاصه تو اتاق رفتم و امپووول رو تو دست خالم دیدم که سرپوش سوزنو برداشته بود و میگفت که زود باش بخواب الان میکروب جذبش میشه زودباش دیگه زود زود. منم دیدم راه برگشتی نیست خوابیدم لباسمو یکم پایین دادم و محکم بالشو چسبیده  بودم  که خاله جون شلوارمو بیشتر پایین کشید. من واقعا ترسیده بودم و فقط اروم گفتم خاااله جوون😞😞😭 که گفت بخواب زیاد حرف نزن😡 . و پنبه کشید و با بسم الله ... نیدلو وارد کرد و منم محکم بالشتو نگه داشته بودم که بهم گفت از 10 برعکس بشمار تمومه و منم شروع کردم 10 . 9 . 8 ... که گفت تموم شددد ولی واقعا درد نداشت و به خودم گفتم ای خاک تو سرت این همه سال از این میترسیدی که خالم خندید و گفت یکم دراز بکش بعد خواستی بلندشو . و منم چشم گفتم و اونم رفت دستش رو بشوره. من همینجور دراز کشیده بودم. که یهو اقاجون گفت زنده ای ترسو ؟؟ منم گفتم اره😂😂😂
چقد طولاااااااااانی شد . امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه

خاطره شیده خانم

خاطره شیده خانم

سلام دوست جون جونيا،حال و احوال چطوره؟؟؟خوبيد؟؟؟رو ب راهيد؟؟رو به رشديد؟؟😊ما ام خوبيم شكر،اول يه تشكر خيلي ويژه از دوستايي ك به يادم بودن و با نظراشون بهم كلي انرژي دادن،بعدم معذرت خواهي بابت اين چند وقت كه نبودم،دليل اولش اين بود كه راستش از دست بعضي دوستان دلخور بودم چون بعضيا خيلي زود راجبه همه قضاوت ميكنن و كامنتاشون زير خاطره قبلي من يه جورايي حالمو بد كرد و اما دليل دوم ما كوچيديم اهواز😊چون مهران تخصص اهواز قبول شده،خاطره مربوط ميشه به مهران و اولين روز اقامت ما توي اهواز،بماند كه خيلي سخت بود دل كندن از خانوادهامون و همكارا ولي بايد ي جور كنار بيايم،حدوداي ساعت ١٢ شب ما رسيديم اهواز وسايل قبل از ما اومده بود،هوا خيلي گررررررم بود،گفتم مهران كولر داريم گفت شوخيت گرفته كولر كجا بود من به اميد پنكه جهيزيه تو تا اينجا رانندگي كردم گفتم پنكه نداريم كه،خلاصه رسيديم خونه و رفتيم داخل همين كه برق روشن شد انگار آب يخ ريختن رو سر من واي نميدونيد بازار شام بود خونه نبود كه،اشكم داشت در ميومد مهران گفت شيده من خودم درستش ميكنم باشه،تو همين حين يكي از همسايه ها برامون پنكه آورد خدايي خيلي مهربونن جونوبيا😘گفت حالا تا كولر راه ميندازين اينو داشته باشيد ماام يه فرش پهن كرديم با دو تا بالشت وسط خونه خوابيديم،صبح ك بيدار شدم يه لحظه كپ كردم،گيج بودم يهو گفتم واي مهران خوابيدي ببين زندگيمو،بعد تو خوابي بيچاره با تعجب منو نگاه ميكرد ميگفت خوب باشه جمع ميكنيم،صبحانه بخوريم گفتم چي ميگي؟؟؟با كدوم گاز؟؟؟كدوم وسيله؟؟؟خلاصه مهران رفت وسيله خريد و صبحانه خورديم كلي كار كرديم كه مهران رفت واسه ناهار نون بگيره وقتي برگشت از گرما سرخ شده بود رفت ولو شد جلو پنكه و همون جا از خستگي خوابش برد بعد از يه ساعت رفتم بيدارش كردم با ناله چشماشو باز كرد گفت شيده بدنم درد ميكنه،كمرم گرفته...وااااي تو اون لحظه همينو كم داشتم گفتم چي كار كنم گفت برو داروخانه قرص بگير برام نزديكه منم آمادهشدم رفتم وسط راه يهو زد به سرم آمپول بگيرم كه زودتر خوب شه خو كار داشتيم رفتم دوتا متاكاربامول و پيروكسيكام گرفتم (كار از محكم كاري عيب نميكنه😉) وقتي برگشتم رفتم يه متا و پيروكسيكام آماده كردم با پد رفتم پيش مهران گفتم برگرد اينارو بزني زود خوب ميشي مهران متعجب نگام ميكرد گفت شوخيشم خوب نيستا گفتم جديه برگرد گفت نميزنم منم آماده گريه بودم گفتم منو آوردي شهر غريب،تك و تنها حالام ادا در مياري برام بيچاره گفت باشه باشه گريه نكن جون مهران بيا بزن ك زود خوب شم كار داريم،بعدشم خودش آماده شد الهي بميرم صداش در نيومد فقط يه لحظه سفت شد ك منم همونجوري ك اشك ميريختم گفتم دردت مياد و گريم شديدتر شد گفت نه خيلي درد نداره ولي ميديدم هي نفس عميق ميكشه كه يهو گفت آي آي درش بيار گفتم تموم شد،جاشو واسش ماساژ دادم وقتي برگشت گفت اااااا گريه چرا آمپولشو من خوردم تو گريه ميكني؟؟؟گفتم مهران ببخشيد داد زدم،اونم كلي نازم كرد تا حالم خوب شد،و البته اون يكي آمپولام سهم خودم شد ك اگه دوست داشتيد براتون تعريف ميكنم😊
عاشقتونم،برامون دعا كنيد...شادي و سلامتي همتون آرزومه🌹

خاطره f.sخانم

خاطره f.sخانم

معمولا تو همه ی خانواده ها عید كه میشه همه دور هم جمع میشن و اوقات فراغتشونو با عید دیدنی و مسافرت رفتن پر می كنن ولی بنده تاجایی كه یادم میاد همیشه عیدو با یه حالت كاملا متفاوت از بقیه گذروندم. از عید امسال كه یكی از مزخرفترین روزای عمرم بود بگذریم هر سال عید ما یه ماجرای جدید داریم. عید سال 91 بود كه من سوم راهنمایی بودم. اون سال امیرحسین میخواست واسه دومین بار آزمون دستیاری شركت كنه و امیر علیم بخاطر دعوا و جر و بحثایی كه با بابا داشت وسایلاشو جمع كرده بود رفته بود تبریز پیش مامان بزرگم ( مامانه مامانم :)). امیر حسین سخت مشغول درس خوندن بود و حتی واسه غذا خوردنم از اتاقش بیرون نمی اومد .مامان بابا هم بخاطر اینكه رعایت حالشو بكنن و مزاحم درس خوندش نشن قید مسافرت رفتن و عید دیدنی رو زده بودن. روز ششم عید بود كه دیگه از جو خونه خسته شدم. علاوه بر اینكه مسافرت و عید دیدنی نمی رفتیم بخاطر امیر حسین خیلی از كارای روتین خونمونم كنسل شده بود.( مثلا كسی حق نداشت با صدای بلند تلویزیون نگاه كنه یا شب دیر بخوابه كه ساعت خواب امیر بهم بریزه )بعد از شش روز تحمل این شرایط طاقت فرسا تصمیم گرفتم اعتراض كنم. موقع نهار بود و امیر حسین برای اولین بار توی عید اومده بود سر میز با ما غذا بخوره. مامان داشت واسه امیر حسین غذا می كشید كه به بابا گفتم من دیگه خسته شدم حوصلم سر رفت بس كه خونه موندم. بابا در كمال خونسردی گفت اشكال نداره یه هفته دیگه میری مدرسه حوصلت جا میاد. حرصم گرفت گفتم كی با مدرسه رفتن حوصلش جا میاد كه من دومیش باشم؟! امیر حسین گفت صبر كن من امتحانمو بدم بعد با هم میریم مسافرت. ازمون دستیاری 25 اردیبهشت بود و بعد از اونم امتحان نهاییای من شروع میشد. به بابا گفتم خوب امیر حسین بمونه خونه ما بریم مسافرت مامان گفت نمیشه كه امیر حسین تنها خونه بمونه ...اصن امیر حسین نیاد به خود تو خوش می گذره؟! گفتم چرا نگذره... بعدشم این 26 سالشه مگه چی میشه دو روز تنها بمونه؟! امیر حسین خندید گفت یه امسال رو تحمل كن بجاش از سال بعد میتونی پز بدی برادر من چشم پزشكه!!گفتم مگه من عقده ایم كه بخوام پز بدم؟!؟!. خندیدن...بابا گفت الان تو میگی ما چی كار كنیم؟!گفتم بریم مسافرت بابا گفت یه چیزی بگو كه میدونی میشه اتفاق بیوفته ...گریه ام گرفته بود. گفتم لااقل منو بفرستین تبریز پیش مامانی و امیر علی ...بابا اخماش رفت توهم گفت فكرشم نكن آیلی پرسیدم چرا؟!بابا خیلی جدی گفت چون من میگم الانم غذاتو بخور انقد حرف نزن دلت درد می گیره (احتمالا یه روزم بابا مهربون بودنو یاد می گیره) .با بغض نهارمو خوردم .بعد نهار رفتم تواتاقم .تصمیم گرفته بودم باهاشون قهر كنم. عصر بود كه بابا در زد اومد تو اتاقم. روی تختم دراز كشیده بودم. رفتم زیر پتو خودم زدم به خواب. بابا گفت مامانی و آقاجون (مادر و پدر بابا) اومدن عید دیدنی پاشو بیا بیرون.نه جواب دادم نه از جام تكون خوردم. بابا اومد بالا سرم گفت میدونم خواب نیستی بلند شو زشته. بازم تكون نخوردم. بابا گفت خیلی زشته آدم بخاطر حرف منطقی قهر كنه...گفتم مگه حرف شما منطقیه؟! باز اخمای بابا رفت توهم گفت ادم با بزرگترش اینجوری صحبت نمیكنه بلند شو بیا بیرون. شمرده شمرده گفتم نمیاممممممم .بابا از حالتم خنده اش گرفت گفت چرا نمیای ؟!گفتم چون من میگم الانم باهام حرف نزنین می خوام بخوابم. هنوز حرفم تموم نشده بود كه بین زمین و هوا معلق شدم. ترسیدم جیغ كشیدم چسبیدم به بابا گفتم بذارم زمین. بابا بدون اینكه جواب بده رفت سمت هال. وسط هال گذاشتم زمین .مامانی و آقاجون و مامان خندیدن. آقاجون با خنده گفت علیك سلام این چ وضعیه ؟!بابا گفت وضع بچه ایه كه حرف گوش نمی كنه.. با اخم همونجوری نشستم وسط حال. امیرحسین خندید گفت كی بهت گفته وقتی قیافه می گیری جذاب میشی؟! گفتم همونی كه به تو گفته خیلی بهت میاد چشم پزشك شی.. مامان گفت وایییی تو رو خدا دوباره شروع نكنین مگه بچه این كه انقد دعوا می كنین با هم. امیر گفت دعوا نمی كنیم كه دارم سر به سرش میذارم. مامانی گفت خجالت بكش امیر الان باید سر به سر بچه ات بذاری..فرهاد (بابا) سن تو بود شماها راه افتاده بودین. خدا رو شكر بحث كشیده شد سر اینكه چرا امیر حسین و امیر علی زن نمی گیرن و دست از سر من برداشتن . نیم ساعت بعد امیرحسین معذرت خواهی كرد رفت تو اتاقش باز درس بخونه . آقاجون بهم گفت حالا چرا تو قهر كردی؟!. گفتم حوصلم سر رفته. شیش روزه از تو خونه تكون نخوردم. بابا گفت شیش روز دیگه ام تحمل كن بعدش میری مدرسه راحت میشی. به اقاجون گفتم من دیگه نمی خوام با اینا زندگی كنم میشه بیام خونه شما ؟! قبل اینكه اقاجون جواب بده بابا گفت اره اقاجون من امیر حسینم اشانتیون میدم سرش شما فقط اینو ببرین .مامان و مامانی و اقاجون می خندیدن .مامانی گفت اتفاقا ما میخوایم فردا بریم دیدن ماه بانو (خاله ی ناتنی بابا كه یه جایی نزدیك تبریز زندگی می كنه) توام میخوای بیا. به بابا نگاه كردم ببینم اجازه میده یا نه كه خودش گفت اگه دلت میخواد برو...نمی دونستم اونجایی كه ماه بانو خانم زندگی می كنه چه جور جاییه فقط همین كه قرار بود از تهران خارج بشیم خوب بود. قبول كردم. قرار شد مامانی و آقاجون فردا ظهر بیان دنبالم تا با هم بریم خونه ی ماه بانو خانم. شب از توی اینترنت اطلاعات جایی كه میخوایم بریم و فاصلشو تا تهرانو در آوردم. قرار شد مامان صبح كمكم كنه چمدونمو ببندم كه صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان نبود و رفته بود بیمارستان. ناچارا خودم مشغول جمع كردن وسایلم شدم. چمدونی كه داشتم خیلی بزرگ بود. رفتم چمدونه امیرحسینو بگیرم ك امیر گفت تو واقعا میخوای بری؟! گفتم اوهووم مگه چشه.؟!؟ شونه بالا انداخت گفت هیچی ولی من اگه جات بودم نمی رفتم . فك می كردم میخواد اذیتم كنه. جوابشو ندادم چمدونمو بردم تو اتاقمو تمام وسایلی كه به نظر خودم لازم بود و جمع كردم. نزدیك ظهر مامانی و آقاجون اومدن دنبالم. نه مامان خونه بود نه بابا. با امیرحسین خداحافظی كردم چمدونم بردم پایین. آقاجون چمدونمو گذاشت صندق عقبو راه افتادیم .از تهران تا جایی كه میخواستیم بریم نه ساعت راه بود. هنوز یك ساعت نگذشته بود كه متوجه شدم همسفر بودن با دوتا آدم مسن خیلیم نمی تونه هیجان انگیز باشه :(((آقا جون از همون اول تا آخر رادیو روشن كرد. سه چهار ساعت تحمل كردم كه آخر سر از شدت اینكه حوصلم سر رفته بود خوابیدم. خونه ی ماه بانو كه رسیدیم آقاجون بیدارم كرد. انتظار داشتم با یه خونه ی ویلایی رو به رو بشم كه تا چشمم به خونهه افتاد كاخ آرزوهام تبدیل شد به یه زیر زمین 40 متری . خونه ماه بانو جون یه خونه ی روستایی تو یكی از روستاهای اطراف تبریز بود. از ماشین پیاده شدم كمك آقاجون كنم. هوا یكم مه آلود بود و به شدت سرد. با آقاجون وسایلو بردیم تو خونه. گوشیمو درآوردم زنگ بزنم خبر بدم رسیدیم كه متوجه شدم اونجا نه اینترنت آنتن میده نه خط معمولی موبایل. اگر قابلیت تله پورت داشتم همون لحظه بر می گشتم تهران. مامانی و آقاجون با ماه بانو سلام و احوال پرسی كردن. مامانی و آقاجون صداشون میكردن ماهی. بعد از اونا نوبت من رسید كه سلام كنم ماهی جون از دیدنم تعجب كرد. گفت عه تو دختر فردادی (عمو) چقد بزرگ شدی!! مامانی واسشون توضیح داد كه من رها نیستم. ماهی جون بیشتر تعجب كرد. گفت فرهاد كه فقط دوتا پسر داشت!!هوای بیرون سرد بود دلم میخواست زودتر مراسم معارفه تموم شه برم تو. بعد از اینكه مامانی و آقاجون براشون توضیح دادن كه من واقعا دختر بابامم رفتیم تو. خونشون خیلی نقلی و كوچولو بود. داشتم دور تا دور خونه رو نگاه میكردم كه متوجه شدم متاسفانه تلویزیونم ندارن. احتمالا اونجا تلویزیونم آنتن نمیداد .آقاجون ساكا رو گذاشت توی اتاق خواب. ماهی جون گفت بشینین براتون چایی دم كنم خسته شدین تو راه بودین. سعی كردم نزدیك ترین جا به بخاری بشینم. بعد از حدود یه ربع ماهی جون با 4 تا لیوان چایی اومد. چاییش اصلا مزه چایی معمولی رو نمیداد. یه كم كه از چاییه خوردم ماهی جون گفت این چاییه كوهیه خیلی خاصیت داره. چاییمونو خوردیم بعد از چایی با اینكه كلی تو ماشین خوابیده بودم بازم دلم میخواست بخوابم. رفتم تو اتاقی كه آقاجون ساكا رو گذاشته بود خوابیدم. مامانی برای شام بیدارم كرد. ماهی جون شام قرمه سبزی درست كرده بود احتمالا اگر امیر حسین اونجا بود از خوشی دق می كرد. بعد از شام ماهی جون و مامانی مشغول صحبت كردن شدن آقاجونم داشت كتاب میخوند. از آقاجون پرسیدم اینجا تا تبریز خیلی راهه؟!آقاجون گفت 2،3 ساعت چطور؟!؟ گفتم نمیشه فردا بریم تبریز منو بذارین پیش امیر علی و مامان جون؟! آقاجون گفت بابات اجازه نمیده!!نمی فهمیدم دعوای بابا و امیرعلی چه ربطی به من داره. بابا و امیر علی باهم قهر بودن دلیل نمیشد منم با امیر علی قهر باشم نرم پیشش.فردا صبح كه از خواب بیدار شدم آقاجون نبود. از مامانی پرسیدم آقاجون كجاست كه گفت رفته لبه جاده به بابا زنگ بزنه خبر بده رسیدیم.حوصلم سر رفته بود .بعد از صبحونه یكم با گوشیم بازی كردم كه به این نتیجه رسیدم تا 6 روز دیگه با این شرایط نمیشه دووم آورد. زندگی بدون وجود تلویزیون و اینترنت واقعا وحشتناك بود. مامانی و ماهی جون توی آشپزخونه بودن..به مامانی گفتم حوصلم سر رفته!! قبل اینكه مامانی چیزی بگه ماهی جون گفت تو مرغای منو دیدی؟! تعجب كردم گفتم مگه مرغ دارین؟! ماهی جون خندید گفت پس اون تخم مرغایی كه واسه صبحونه خوردی چی بود؟!چیزی نگفتم. خودش جلوتر راه افتاد گفت بیا نشونت بدم. با ماهی جون رفتیم تو حیاط. پشت حیاط یه قفس كوچیك با دوتا مرغ حنایی بود.ماهی جون شروع كرد مرغا رو نشون دادن و اسمشونو گفتن. تو اون سرمای وحشتناك برد پیتم بهم نشون میدادن هیچ جذابیتی برام نداشت چه برسه به مرغ!! بعد از مراسم معارفه با مرغا ماهی جون جلو تر از من راه افتاد تو خونه. خواستم برم تو خونه كه واسه یه لحظه چشمم به یه توله سگ كوچولو جلوی در افتاد. خیلی ناز بود خییلی. یكی دو قدم رفتم نزدیكش كه پارس كرد رفت عقب. دلم واسش ضعف رفته بود. رفتم تو خونه از ماهی جون خواستم یه تیكه گوشت یا استخون بده بدم به سگه. ماهی جون چند تا تیكه استخوون مرغ بهم داد استخونا را گرفتم خواستم برم تو حیاط كه مامانی گفت لباس گرم بپوش. سویشرتم كه روی دسته مبل بودو پوشیدم رفتم تو حیاط. خواستم برم نزدیك سگه كه از زیر در خودشو كشید بیرون و فرار كرد. آروم لای درو باز كردم ببینم كجا رفته. جلوی در نشسته بود!! یه تیكه از استخونا رو براش پرت كردم .استخون رو گرفت به دهنش فرار كرد. كسی تو كوچه نبود. كلاه سویشرتمو كشیدم سرم رفتم دنبالش .الان هرچقد فكر می كنم یادم نمیاد چرا چنین حماقتی كردم. سگه فقط دوسه تا كوچه رفت اونور تر بعدم باز زیر در یه خونه رفت تو.یخیال سگه شدم خواستم برگردم كه ماشین اقاجونو دیدم . سوار شدم قبل اینكه سلام كنم آقاجون گفت واسه چی تنهایی رفتی بیرون!! جا خوردم . گفتم حوصلم سر رفته بود.. آقاجون گفت سر رفته باشه. خونه خودتونم حوصلت سر میره میری بیرون؟!نمی گی گم میشی ؟! نمی گی میدزدنت ؟! كی گفته انقد بزرگ شدی كه تنهایی بری بیرون؟! گریه ام گرفته بود . خواستم یه چیزی بگم كه آقا جون گفت حرف نزن آیلی از دستت عصبانیم!! خونه خودتون همه رو كلافه كردی كه حوصلم سر رفته اینجا اومدی باز میگی حوصلم سر رفته بچه ای مگه تو؟؟ گفتم میخوام برم پیش مامان جونو امیر علی. آقاجون گفت اگه یه درصدم امكان داشت ببرمت دیگه امكان نداره. این دفعه یاد می گیری خودتو با شرایط وفق بدی.چیزی نگفتم.باور نمی شد آقاجون به خاطر چنین مسئله ی كوچیكی دعوام كرده . مگه چی شده بود كه اینجوری دعوام میكرد. رسیدیم خونه یه سره رفتم تو اتاق خواب. دلم می خواست گریه كنم.. سویشرتم درآوردم. لباسام یكم نم داشت. بارون نیومده بود احتمالا بخاطر مه بود. خواستم لباسامو عوض كنم كه دیدم دیگه لباس ندارم فقط یه دست لباس برداشتم. همونجوری رفتم زیر پتو یكم گریه كردم. واسه ناهار آقاجون اومد صدام كرد. جواب ندادم. اونم نیومد سراغم. اگر خونه بود بالاخره بابا و امیر حسین یجوری نازمو می كشیدن آشتی می كردیم . صبح روز بعد مامانی گفت با ماهی جون می خوان برن بیرون اگه میخوام منم باهاشون برم. اگه نمی رفتم باید تنها می موندم.آماده شدم بریم. لحظه ی آخر خواستم پالتومو بردارم بریم كه دیدم خونه جاش گذاشتم :(( ناچارا دوباره سویشرتمو پوشیدم با مامانی و ماهی جون رفتیم بیرون. منتظر بودم ببینم كجا میخوایم بریم كه مامانی گفت میخوایم بریم سر خاك شوهر ماهی جون. هیچ وقت فكر نمی كرم انقدر عید مهیجی داشته باشم. رسیدیم به آرامگاه، ماهی جون نشست سر یكی از قبرا شروع كرد فاتحه خوندن. منم نشستم تند تند فاتحه خوندم. داشتم تو دلم دعا می كردم ماهی جون زودتر دل بكنه بریم. تا مغز استخوونم از سرما تیر می كشید. بعد از 40 مین بالاخره ماهی جون بلند شد بر گشتیم خونه.رسیدیم خونه از شدت سرما دندونام میخورد روهم. نشستم دم بخاری گرم شم كه دیدم بخاری خاموشه. ماهی جون گفت ای بابا كپسول گاز تموم شده. آقاجون بلند شد گفت بدین من ببرمش تبریز پرش كنم. آقاجون کپسول رو جدا كرد رفت لباس بپوشه. مثه جوجه اردك زشت دنبال آقاجون راه افتادم گفتم نمیشه منم بیام ؟!آقاجون گفت میخوای بیا ولی من نمی برمت پیش امیرعلی!!گفتم چرا آخه؟! آقاجون گفت چون من می گم... از اتاق اومدم بیرون !!نمیدونستم چرا بابا و آقاجون انقدر از این استدلال چون من می گم استفاده می كردن. آقاجون برد كپسول گازو پر كنه. تا آقاجون كپسول گازو ببره پر كنه یخ زدم. از شدت سرما آبریزش بینی و سردرد گرفته بودم . قبل اینكه آقاجون بیاد رفتم بخوابم. .خوابم نمی برد. دلم هم واسه خونمون تنگ شده بود هم واسه امیرعلی. از اینكه بابا و امیرعلی باهم قهر بود ناراحت بودم. یكم گریه كردم تا خوابم برد.نصفه شب از شدت گرما از خواب پریدم. پتو رو از سرم زدم كنار . مامانی كنارم خوابیده بود سعی كردم بی حر كت بمونم كه بیدار نشن كه نشد. اخر سر انقد وول خوردم تا مامانی از خواب پرید . پرسید چی شده گفتم گرممه دست گذاشت رو پیشونیم گفت گرمت نیست تب و لرز كردی!!قبل اینكه بخوام انكار كنم مامانی بلند شد از اتاق رفت بیرون. دو سه مین بعد با آقا جونو یه لگن آب اومد تو. آقاجون نشست بالا سرم گفت خوبی آیلی جان؟! جواب ندادم بخاطر ظهر ناراحت بودم. مامانی گفت الهی بمیرم بدنت ضعیفه زود سرما خوردی. دلم میخواست برم خونمون. با مامانی و آقاجون اصلا راحت نبودم.گفتم سرما نخوردم!!! آقاجون بی توجه بهم دست گذاشت رو پیشونیم گفت تبش بالاست. پاشوی اش كن اگه نیومد پایین ببریمش تبریز بیمارستان. كلی دعا كردم كه تبم قطع شه نخوام برم بیمارستان. نزدیكای صبح تبم اومد پایین. فردا صبح كه بیدار شدم تمام علائم بیماری نمود پیدا كرده بود. اصلا انتظار نداشتم انقد زود مریض شم . گلوم خیلیییییی درد می كرد. از اتاق اومدم بیرون به همه سلام كردم .نشستم سر سفره صبحونه. آقاجون پرسید بهتری بابا جان؟! فقط سر تكون دادم هنوز از دست آقاجون ناراحت بودم. آقاجون گفت بعد صبحونه آماده شو بریم بیمارستان گفتم من دلم نمیخواد برم بیمارستان!! آقاجون گفت منم نگفتم دلت میخواد یا نه گفتم آماده شو بعد صبحونه بریم. حرصم گرفته بود گفتم چرا انقد زور میگین بهم . آقاجون گفت چون من بزرگترم صلاحتو میخوام توام به حرفم گوش میدی. متوجهی؟! جواب ندادم آقاجون گفت با شمام آیلین خانوم!!! (اسم منه بدبخت فقط وقتی كامل ادا میشه كه طرف مقابلم بخواد دعوام كنه..:( ) از سر سفره بلند شدم رفتم تو اتاق گفتم من نمیام بیمارستان چیزیم نیست كه. آقاجون گفت آیلین من حوصله سر وكله زدن باهاتو ندارم تا صبحونه مو میخورم آماده شو. نمی فهمیدم آقاجون چرا انقد بداخلاق شده. گفتم خیلی بد و زورگویین.!! ناچارا بعد از صبحونه آماده شدم تا با آقاجون بریم بیمارستان. مامانی خواست باهامون بیاد كه آقاجون و ماهی جون گفتن چون دیشب تا صبح نخوابیده استراحت كنه. خواستیم بریم كه ماهی جون گفت چون ما تركی بلد نیستیم ممكنه به مشكل بر بخوریم ایشونم باهامون میان. با آقاجونو ماهی جون رفتیم تبریز. هوای تبریز یكم گرم تر بود ولی فقط یكم. از همون در بیمارستان كه آقاجون نگه داشت استرس گرفتم. تا قبل از اون هیچ وقت توی بیمارستان معاینه نشده بودم. همیشه بابا بود. بیمارستان خلوت بود. بلافاصله بعد از اینكه آقاجون نوبت گرفت نوبتمون شد رفتیم تو.نشستم روی صندلی نزدیك آقای دكتر تا معاینه ام كنن. گلو و گوشمو معاینه كردن بعدم تبمو اندازه گرفتن . همه چیز تا اون لحظه در آرامش پیش رفته بود تااینكه آقای دكتر شروع كردنسخه نوشتن. به تركی شروع كردن درباره ی داروهایی كه تجویز كردن توضیح دادن .یك كلمه ام از حرفاشونو متوجه نشدم. از در مطب اومدیم بیرون نسخه دست آقاجون بود.از آقاجون پرسیدم آمپولم داده فقط سر تكون دادن. باورم نمیشد یه شب تاصبح مریضی مجبور به آمپول زدن بشم. ماهی جون گفتن میرن نسخه مو می گیرن. با آقاجون نشستیم تا ماهی جون بیان. به آقا جون گفتم میشه آمپولشو نزنم؟! آقاجون گفت نع دكتر داده حتما لازمه..گفتم من تازه دیشب مریض شدم هنوز انقدر حالم بد نشده كه بخوام آمپول بزنم. آقاجون گفت آیلین من 80 سالمه. الان باید بشینم واسه آمپول باهات چونه بزنم؟!خیلی بداخلاق شده بود.تا حالا آقاجونو اونطوری ندیده بودم. ماهی جون اومد كیسه داروها همراهش بود .آقاجون بلند شد بره قبض بگیره. از تعجب چشمام گشاد شد گفتم مگه باید اینجا بزنم؟! آقاجون گفت بله...دیگه واقعا دلم میخواست گریه كنم. گفتم خوب بریم خونه خودتون بزنین. آقاجون گفت نمیشه پرسیدم چرا؟! كه آقاجون گفت چون من آدم بد و زورگوییم.. فكر نمی كردم آقاجون بخواد اینجوری تنبیه ام كنه.با گریه گفتم ببخشید خوب. آقاجون جواب نداد رفت قبض بگیره. تو اون لحظه دلم میخواست بمیرم همش فكر میكردم چی میشد همون لحظه كه پیشنهاد مسافرت آقاجون اینا رو قبول كردم بر اثر مرگ ناگهانی میمردم. دو سه مین بعد آقاجون اومد. از توی كیسه سه تا آمپولو جدا كرد با قبض داد دستم گفت برو...دهنم باز مونده بود گفتم تنها برم.؟!آقاجون گفت بله پس با كی بری بزرگ شدی دیگه . باورم نمیشد آقاجون انقدر بی رحم باشه. ماهی جون گفت میخوای من باهات بیام؟! آقاجون گفت نع كسی كه تنهایی و بدون اجازه میتونه بره بیرون حتما انقد بزرگ شده كه تنهایی بره آمپولشو بزنه. بحث كردن فایده نداشت. اگه بابا یه درصدم شبیه آقاجون بود به امیرعلی حق میدادم تا ابد قهر كنه. آمپولا و قبضو گرفتم رفتم تو. یه خانم جوون پرستار بود. آمپولا رو ازم گرفت به تركی یه چیزی گفت و رفت آمپولا رو آماده كنه. هیچی از حرفاش نفهمیدم.از جام تكون نخوردم. دوباره حرفشو تكرار كرد.. دهنم از شدت استرس خشك شده بود. با بدبختی به فارسی گفتم تركی نمی فهمم!! خانم پرستار كانالشو عوض كرد گفت عه مسافرین؟! فقط سر تكون دادم. به یكی از تختا اشاره كرد گفت بخواب آماده شو. از شدت استرس تهوع گرفته بودم. نشستم رو تخته. زل زدم به دستش كه داشت آمپولا رو آماده میكرد.. پرسید اسمت چیه؟! گفتم.. گفت عه تو چه تركی هستی كه تركی بلد نیست؟! گفتم ترك نیستم پرسید پس چرا اسمت تركیه؟! همیشه از اسمم متنفر بودم تو اون شرایط پر استرس كه مجبور بودم راجع بهش توضیحم بدم بیشتر متنفر شدم. توضیح دادم چرا مامان بابا اسممو گذاشتن آیلین. آمپولا آماده بود. اشاره كرد بخوابم. دیگه چاره ای نبود دراز كشیدم آماده شدم . پنبه كشید گفت اول این دوتا كه درد ندار رو میزنم. پنی سیلینتو آخر میزنم. واسه پنی سیلینه نیازی به تست نبود.اولین آمپولو فرو كردشروع كردبه تزریق. نمیدونم چجوری به این نتیجه رسیده بود كه درد نداره اتفاقا خیلی درد داشت خیلیییی. آمپول اول كه تموم شد از به دنیا اومدنم پشیمون شده بودم.داشتم فكر میكردم اگه ایندرد نداشته پس پنی سیلینه چقد درد داره آمپول دوم خیلی درد نداشت احتمالا تب بربودشروع كرد به آماده كردن پنی سیلین .اگر خونه بودم احتمالا بابا رو با گریه و التماس راضی می كردم بیخیالش بشه. پنی سیلینه آماده بود. پنبه كشید گفت نفس عمیق بكش. انقدر استرس داشتم نفس كشیدن عادیمم یادم رفته بود. نیدلو وارد كرد. اسپیره ی كرد وبعدم شروع كرد به تزریق. تا حالا اونقدر بی سروصداو مظلوم آمپول نخورده بودم لااقل سر پنیسیلین كلی كولی بازی در می آوردم .تا آمپوله تموم شه بیصدا گریه كردم . خیلی درد داشت خیلییی.پام تیر می كشید از درد.تا وسطاش تحمل كردم كه دیگه نشد. یكم تكون خوردم كه پرستاره سرم داد زد.گفتم خیلی درد داره.گفت تحمل كن بچه كه نیستی.نمی دونم چرا همه فكر می كردن من خیلی بزرگ شدم. آمپوله تموم شد گفت یكم دراز بكش بعدپاشو .اگرم نمی گفت نمی تونستم بلند شم. دو سه مین دراز كشیدم بعد بلندشدم. به زور تشكر كردم رفتم بیرون. آقاجون نشسته بود روی صندلی رو به روی تزیقات نشستم كنارش گفت چرانشستی بلند شو بریم دیگه گفتم پام تیر میكشه. سرمو بوس كرد گفت بجاش زودتر خوب میشی.جواب ندادم گفت اگه جدی برخورد نمی كردم نمی رفتی به این راحتی آمپولتو بزنی.(جدی بودنو بداخلاق بودنو باهم اشتباه گرفته بودن !!) جواب ندادم اگه بجای آقاجون بابا یا امیر حسین این بلا روسرآورده بودن تاآخر عمرم باهاشون حرف نمی زدم .گفتم میخوام برم خونمون گفت نمیخوای تا اینجایم ببرمت پیش امیر علی و مامان جونت؟! ازدستش عصبانی بودم گفتم بابا اجازه نمیدهه .گفت من اگه بلد نباشم پسر خودمو راضی كنم كه بابا نیستم. جواب ندادم گفت پشیمون بشم دیگه امكان نداره ببرمتا. از ترس اینكه یوقت پشیمون نشه بلافاصله قبول كردم. آقاجون رسوندم خونه مامانی پیش امیرعلی قرار شد دو روز دیگه كه خواستن برگردن بیان دنبالم چشمم كه به مامانی و امیر علی افتاد كلی گریه كردم. گفتم آقاجون چه جنایتی كرده. فرداشم یه 6.3.3 داشتم كه امیرعلی مجبورم كرد اونم بزنم. تنها درسی كه از این مسافرت گرفتم این بود كه هیچ وقت با آدمی كه به ظاهر مهربونه مسافرت نرم .آدمای جدی لااقل فازشون معلومه
پ ن 1 این خاطره خیلی خیلی طولانی بود بعد تایپ 3 بار خلاصش كردم كه این شد شما ب بزرگی خودتون ببخشین
پ ن 2 گذشته از اینكه رتبه كنكور شخصیه بیاین تو این روزای اعلام نتایج به حریم شخصی هم احترام بذاریم

خاطره Layaجون

خاطره Layaجون
سلام به همه ی دوستان بامعرفت وب.چه طورین ؟امیدوارم حال همه خوب باشه و درجه یک و لبخند رو لب هاتون باشه.
خاطرم درمورد دندون پزشکی هست که واقعا اذیت شدم و امیدوارم دوسش داشته باشین و خوشتون بیاد.(اقا از همین اول کارعذر میخوام که زیاد نوشتم . )
دندون کرسی من به اندازه ی یک نقطه خیلی کوچیک سیاه شده بود و رفتم دندون پزشکی برای معاینه بهشون نشون دادم گفتن خیلی کوچیکه و حیفه و اگه بخوام درستش کنم بیشتر دندون سالمت از بین میره و برو چند ماه دیگه بیا ! اقا منم خوشحال دیگه ولش کردم ! تا سه ماهی شد فک کنم، دیدم دندونم سوراخ شده ! البته سوراخش کوچیک بودا منم مرتب مسواک میزنم و نخ دندون کشیدن مرتب هم بهش اضافه شده بود .توی ماه رمضان بود منم اصلا نمیخواستم تو ماه رمضان برم دندون پزشکی.اخه فک میکردم به خاطر امپول و اون اب و اینا روزه ام باطل میشه یه وقت و هر چی مامانم میگفت بیا بریم چیزی نمیشه قبول نکردم از بس گیجم به خدا!.برای همین گذاشتم ماه رمضان تموم بشه و بعد برم ، وسطای تیر ماه بود که نوبتم شده بود وبا مامانم رفتم دندون پزشکی ،معاینه کردن و نوبت دادن که فردا بیام و پر کنم دندونم رو .که مامانم راضی نبود فردا بیام اخه قرار بود فردا خانواده ام برن جایی و کار داشتن و منم به خاطر درس و ... نمیتونستم برمو مامانم میگفت تنها هستو نمیشه که تنها بیاد( قربونش برم الهی خودش از دندون پزشکی میترسه و یه عالمه استرس میگیره )خانوم منشی هم میگفت بابا بزرگه دیگه مگه چند سالته ؟جوابشونو دادمو گفتم مامان خب من با مهدیه فردا میام (راستش خودمم شهامت تنها رفتن به دندون پزشکی رو نداشتم و ندارم !) جا داره اینجا قربون دوست با مرام خودم هم برم (منو مهدیه 12 ساله که باهمیم و همسایه هستیم و تا الان هم با هم تو یک مدرسه درس خوندیم و خدا قسمت کنه دانشگاه هم باهم باشیم که دیگه فوق العادست خدا جونم قول بده تا اخر عمرمون باهم باشیما !از همین جا میگم عاشقتم آباجی!)منم در این حین که خانوم منشی مامانمو راضی بکنه چشمم به یه دختر کوچولوی 1 ساله افتاد بغل مامانش بود و اینقدر ناز بود خدا میدونه ،داشتم باهاش دالی بازی میکردم !خخخ و جالبه وقتی رومو اونورمیکردم صداش در میومد! دیگه مامانم راضی شد فردا با مهدیه بیام و از طرف مهدیه هم خاطرجمع بودم میدونستم پایه هستو میاد.خلاصه رفتیم و رسیدیم خونه و منم رفتم خونه دوستم و بهش گفتم که چی شده و اونم قبول کرد .فردا بعدازظهر ساعت 5 نوبت داشتم .رفتم دنبال مهدیه و باهم رفتیم دندون پزشکی.رفتیم داخل و منتظر موندیم تا صدامون کنن. منم یه خورده که گذشت به مهدیه گفتم چرا صدام نمیکنن که حداقل امپول بی حسی رو بزنن!گذشتو یه خورده استرس گرفتهبودم و فکر اون صداهای آزاردهنده ی وسایل دندون پزشکی داشت استرسمو بیشتر میکرد و به مهدیه گفتم کاش هندزفری میاوردم و موقع درست کردن دندونم اهنگ گوش میدادم !!که این دوست باحال ماهم گفت نگران نباش من هندزفری اوردمو میخوام تا دندونتو درست میکنی اهنگ گوش بدم !(نامرد) بعد از 20دقیقه نوبتمون شد و من دیگه کلا دستام سرد شده بود(خداروشکر از دندون پزشکی خیلی نمیترسم و باهاش مشکل خاصی نداشتم! ولی بعد از این سری دیگه از دندون پزشکی هم میترسم )سلام کردیم واقای دکتر اشاره کردن روی یونیت بشینم ومنم به دستیارشون گفتم امپول نمیزنین ؟!که خانوم خانوما گفتن نه نیاز نیستو برای پر کردن بی حسی نیاز نیست!یعنی شاخام زد بیرون گفتم من همیشه موقع پر کردن بی حسی میزدما!گفتن نیازی نیست!دوباره به خود دکتر گفتم ایشونم همون حرفای دستیارشونو تحویلم دادن و گفتن برای چی دلت میخواد 4 ساعت فکت بی حس باشه ؟!.دیگه قبول کردمو چاره ای هم جز قبول کردن نداشتم .مهدیه هم که نشسته بود رو صندلی و منم منتظر بودم کار دندونم رو شروع کنن که برای معاینه اومده بودن و در این حین منم داشتم از استرس میمردمو بر میگشتم عقب و با مهدیه حرف میزدم و اونم تقریبا داشت ارومم میکرد اخه بی تربیت هندزفری رو گذاشته بود تو گوشش و داشت اهنگ گوش میداد! تا دکتر اومدن و شروع شد.
خداییش برای 1دقیقه دردم نیومد ولییییی بعد از اون دیگه دردم گرفت و هی با ایماو اشاره داشتم به دکتر میگفتم بابا درد دارم در کمال ارامش کار خودشونو انجام دادن و منم همش چشمامو به همم فشار میدادمو و بسته بودمشون که دیگه به جایی رسید پامو میزدم روی یونیت اخه حرف که نمیتونستم بزنم و کم کم اشکام از گوشه چشمام اومد.دیگه فقط اخم میکردمو هی آی آی میکردم و دکتر هم ارومم میکردن، اقا به جایی رسید دردم که چند بار دستمو بردم جلو که دست دکتر رو بگیرم ولی باز خودمو کنترل کردم(طاقت درد رو دارم ولی اگه بدونین چی کشیدم دیگه طاقتم تموم شده بود و اشکام شدت گرفته بود ناخوداگاه سر میخوردن پایین)دکتر یک دفعه گفت وایسا ببینم برای همینه اینقدر دردت گرفته !به عصب کشی نیاز داره (اخه گفته بودم بهتون که دندونم سوراخ شده بود و معلوم نمیشد که به عصب کشی نیاز داره !)یعنی همون موقع میخواستم بگم پس فکر کردین دارم خودمو لوس میکنم یا چی واقعا؟وای خدا تا حالا عصب کشی نکرده بودم .گفتن بلند شو عکس بگیرم از دندونت. (راستی بگما مهدیه طفلی هم چقد ناراحت شده بود دیگه اهنگو گذاشته بود کنار و وقتی چهره منو دید با ناراحتی و چهره ای که میخواست بپرسه خوبی ؟درد داری خیلی؟ نگام میکرد و منم میخواستم فقط گریه کنمو دلم میخواست مامانم اونجا باشه )عکس گرفتن و دوباره به شکنجه گاه رفتم و روییونیت نشستم و چندتا دستمال کاغذی هم برداشتمو تندتند اشکامو پاک کردم بالاخره امپول زدن و کارشونو شروع کردن (با امپولش مشکلی ندارم ولی اونموقع درد امپول هم برام زیاد شده بود و یک هین بزرگ گفتم ، اخ که الانم داره دلم واسه خودم میسوزه ) در حین درست کردن بودن که دوباره دردم گرفت وای خدایا.دکتر هم دلش چقدر سوخته بود و گفت درد داری هنوز ؟با سر تایید کردم حرفشون رو و گفت صبر کن که دوباره امپول زدنو گفتن کشتیمش عصبتو الان راحت میشی دیگه.دوباره برای معاینه اومده بودن که اون خانوم دستیار هم دلش سوخته بود و بهم گفت خوبی!!! منم تقریبا یه جوری با کنایه گفتم خیلییی!(خداییش ادمی نیستم که بخوام به کسی با نیشو کنایه حرف بزنم ولی ازدستش حرصم گرفته بود شدید، که وقتی از اول میگم بابا بی حسی همیشه میزدم واسه من دلایل پزشکی نیاره بعدشم تازه با اون همه درد چه جوری میتونستم خوب باشم از فحش هم بدتر بود اون حرف برام)تا سه بار از دندونم عکس گرفتن و کار دندونم حدود 40 دقیقه فکرکنم طول کشید و بالاخره تموم شد و بلند شدم و به دکتر گفتم که همه ی کانال های دندونم بسته شدن ؟! گفتن این عکس دندونتونه .نگاکردم و گفتن همه ی کانالا بسته هست و گفتن یه دندون دیگت هم خیلی سطحیه یک ماه دیگه بیا .داشتیم میرفتیم و خواستیم خداحافظی بکنیم که گفتن راستی دارو یادم رفت دفترچه داری؟ بهشون دادم وعدش تشکر کردیمو رفتیم بیرون .مهدیه هم گفت کلی ناراحت شدمو الان درد داری ؟ و از این حرفا. اصلا حواسم به دارو نبود و پیش خودم گفتم حتما ژلوفنه دیگه وللش .داشتیم میرفتیم سمت خونه که مهدیه گفت لعیایی پایه ای یه دور تو بازار بزنیم دلم گرفته و حوصلم پوکیده.گفت اگه نمیتونی و دندونت خیلی درد داره بیخیال نه اصلا ولش کن بیا بریم .خندم گرفت گفتم نه بابا بیا بریم یه دور بزنیم (چه کار کنم خراب رفاقتیم دیگه !) خوشحال شد و رفتیم یه خورده دور زدیم و چقدر دلم میخواست ابمیوه یا بستنی یا حتی پیراشکی شکلاتی که عاشقشم بخریم و بخوریم ولی نمیشد تا چند ساعت نباید چیزی میخوردم بعد به مهدیه گفتم یعنی بریم داروهارو بگیریم ؟!( یکی نیس بگه پ ن پ برای خوشکلی تو دفترچت نوشتن !!!) گفت اره دیگه. گفتم اخه میدونی که اهل خوردن مسکن نیستم ( یعنی چی بشه و چقدر درد داشته باشم که اشکمو دربیاره ژلوفن یا کدئین بخورم واقعا عوارض بدی داره ، مهدیه هم مث خودمه )گفتم بیا بریم از دکتر سوال کنیم که لااقل چی هست داروها و حتما باید استفاده کنم ؟! رفتیم واز دستیارشون پرسیدیم و گفتن که اره حتما باید بگیرین و چرک خوشکن هست و ژلوفن و اگه مصرف نکنی دندونت عفونت میکنه.رفتیم دارو خونه و داروهارو گرفتیم( البته مسکنو نخریدم توخونه داشتیم ولی اصلا استفاده نکردمش)توی مسیر رفتیم جزوه ریاضی هم گرفتیمو بعدرفتیم سمت خونه که بابام زنگ زدو گفت چی شد ؟ چه کار کردی و از این حرفا منم دلم پر بود گفتم بابا پدرمو دراورد اگه بدونی و....که مکالممون تموم شد و رسیدیم خونه وای از خستگی ولو شدم روی مبل اخه چند ساعتی بود که راه رفته بودیم و بعدشم یه خورده به شکمم رسیدمو تا شب شد و خانوادم اومدن.
خلاصه گذشتو تا مرداد ماه شد و مامانم میگفت من میدونمو تو اگه زودتر نری و نمیخواد صبر کنی زنگ میزنم و زودتر نوبت میگیرم و منم گفتم چه کاریه خب بهتره با مادرجان با مسالمت قضیه رو فیصله بدیمو بذاریم کار خودشونو بکنن والا !خخخ .زنگ زد و 18مرداد نوبتم بود که ما همون شب مهون داشتیمو مامانم گفت من که نمنیتونم بیامو کار دارم حسابی ،میبرمتو خودم میام گفتم چی؟؟؟!! گفت باشه بابات که ازسرکار اومد باهاش برو قبول کردم ولی خب دیگه از دندون پزشکی ترسیده بودمو بر خلاف همیشه که از اول روز تا زمانی که میخواستم برم زیاد عین خیالم نبود، یه خورده استرس داشتم از صبح.صبح کلاس داشتیم و 11 رسیدم خونه و خسته بودمو ناهارو خوردمو خوابیدم و بعدش رفتم درس بخونم و بعدازظهر بود که داشتم زبان فارسی میخوندم که محمد اومد تو اتاقم و داشت گوشی بازی میکرد.کاری بهش نداشتمو ادامه دادم به درسم و مامانم هم رفته بود بیرونو خرید داشت و بابام هم سر کار بود .دیدم محمد میگه ابجی حوصلم سررفته بیا بازی کنیم یا هی حرف میزد و منم دیدم نخیر فایده نداره لغات زبان فارسی که داشتم حفظ میکردم مربوط به درسی بود که از کتاب قابوس نامه بود و کلماتش عامیانه بود مثلا یه سری از لغاتش اینا بود (ور پریده /سقلمه/درستم / خیرخیر و ....) منم با همین کلمات یک شعر زیبایی سرودم که خدا میدونه چون مامانم هم نبود و نمیگفت که چه وضع درس خوندنه بلند بلند شعر میگفتم با کلمات و معنیشون ،به طوری که اهنگ خاصی هم داشتن!هم معنی لغاتو یاد میگرفتم هم کلی محمدو خندوندمو فک میکرد از خودم دارم این کلماتو میگم!(استغفرالله چه وضعشه اخه !!خدایا خودت منو تو اولویت قرار بده!آمییییین) ( همیشه سعی میکنم محمد و بچه ها یا حتی دوستامو بزرگترارو بخندونمو لبخند به روی لباشون بیارم کلا اینجوریم و کلی مسخره بازی در میارم با محمد و مث دوتا رفیق هستیم برای هم تا بخوام خواهر بزرگترش باشمو هی بهش امرو نهی کنم هرچیزی به جاش)تا مامانم رسید و شعر زیبای منم تموم شد ! اصلا منو چه به شعر گفتن اخه! رفتم پیش مامانمو محمد به شوخی یک چیزی گفت که میدونه از اون حرف بدم میادا. حرف بد یا بیتربیتی نیست حرفش راجع به منه که همیشه میره رو مخم با حرفشم مامانم هم تایید میکنه تا لجمو در بیارن (محمد وقتی عصبانیم از خنده غش میکنه و میگه وقتی عصبانی میشی خنده دارمیشی و دوستام هم همین نظرو دارن !)منم بهشاخطار دادم اگه جرِئت داری یه بار دیگه بگو تا این لیوان یخی که دستمه بریزم روت!پرو پرو دوباره گفت منم در کمال ارامش رفتم تو اتاق و داشت با گوشیش بازی میکرد یکدفعه با همون لبخندای معروفم(همینا)+یک لیوان یخ غافل گیرش کردم و اونم دنبالم کرد روم یخ ریخت مامانم بنده خدا این وسط هم خندش گرفته بود وهم یه جورایی حرص میخورد و بعدشم یه خورده افتاد دنبالم و چند تا فن رفت روم البته اروم (کونگ فو میره )منم مث پسر بچه ها باهش میجنگیدم البته به شوخی ها و بعدم مامانم اومدو مادوتارو جدا کرد و منم تصمیم گرفتم بعدا یه باشگاه رزمی برم و دفاع شخصی رو بلد باشم !خخخخ.بعدشم ساعت 7 شد و با بابام رفتیم دندون پزشکی! بازم رفتم پیش همون دکتر قبلیم اخه کارشو واقعا قبول دارم و کارش درسته.رفتیم داخلو سلام علیک و اینا.خانوم منشی داشت با تلفن حرف میزد و دستیار دکتر هم داخل مطب بود.برای همین متوجه پدرم نشدنو منشی بهم گفت شجاع شدیا تنها اومدی ؟!(جان اگه شجاع هم بودم شما نذاشتین ادامه پیدا کنه دیگه )خندیدم و گفتم چی ؟ نه بابا شجاع کجا بود اخه من شجاع شدم ؟!بعدش هم خانوم دستیار اومدنو تا منو دیدن گفتم به به شجاع شدی دیگه ها !گفتم نه بابا !با بابام اومدم و اشاره کردم به پدرم.سلام علیک کردنو توجهم جلب شد به تی وی.برام خیلیییی جای سوال بود که چرا کانال 2 بود و داشت محله گل و بلبل پخش میشد ! اخه هیچبچه ای اونجا نبود و کوچیکترین فرد در اون لحظه من بودم فقط!دلم میخواست کنترلو پیدا کنم و شبکه روعوض کنم حداقل ، جالب تر از اون هم این بود که برنامشون اونروز مربوط به دندون و دندون پزشکی بود !!!دیگه یه جوری به بزرگواری خودم تحمل کردمو حواسمو یه جور دیگه پرت کردمو بهشون گفتم بی حسی بزنم ؟بازم گفتن نمیخواد .این سری دیگه جوش اوردم و گفتم بابا اون سری هم گفتین ولی دیدین چی شد ؟! یادتونه ؟دستیار گفتن امپولو وقتی میزنن که عصب کشی یا ..
داشته باشی و برای ارامش بیمار میزنن که کمتر اذیت بشه.مگه نمیخوای پرکنی تو ؟میل خودته اگه میخوای برو بزن.منم نشستم سرجام و نتونستم تصمیم بگیرم ونوبتم شد و رفتیم داخل با بابام و سلام کردیم و دکتر گفتن کارتون چی بود ؟بهشون گفتم و گفتن ایینه رو بگیر و بهم نشون بده .بهشون نشون دادم و گفتن اینکه قبلا پرشده و دوباره باید خالی بشه زیاد هم مهم نیست و خیلی سطحیه اگه اذیتت میکنه درستش کنم؟ گفتم اخه خودتون گفته بودین بیام و درستش کنین !دوباره داشتن بدون بی حسی کارشونو شروع میکردن که ایندفعه صدام دراومد گفتم اقای دکتر امپول نمیزنین ؟ یادتونه اونسری..؟با یک لبخند کوچیک حرفمو تایید کردن که یعنی بله یادمه.بدون امپول شروع کردن دیگه خودمو سپردم به خدا فقط.یه خورده که شروع کردن کارشونو دوباره دردم گرفت که دست نگه داشتنوگفتن بله بی حسی میخواد.خیلی سریع با امپول برگشتن و تزریق کردن سه بار سوزنو وارد لثه ام کردن که یه خورده دردم اومد ولی بدون اخ و اوخ تموم شد. بعد از 10 دقیقه تموم شد و تشکر کردیمو رفتیم خونه .وقتی رسیدیم مامانم گفت چی شد؟بابام گفت عصب کشی کرد ! مامانم گفت هییین مگه نگفتم زودتر برو و داشت از دست من و دکتره شاکی میشد که با لبخند گفتم نه بابا فقط پر کردم.بعد هم داشت با شکایت بهم میگفت لعیا مامان از موسسه زنگ زدن و مشاورتون بود و گفت چرا برنامتو نبردی و چرا نرفتی پیشش؟ به برنامه ازمون رسیدی ؟ و گفت که تست میزنه ؟ بهم گفت حواستون باشه تست بزنن(حالا خوبه مامانم میبینه درس میخونم و تست میزنم و مشاورمون هم ماشالا از اون خانومای باجذبه و خلاصه اره دیگه داش مشتیه !خخخ)منم ناراحت شدم گفتم مگه چی شده ؟ مامان تو که میبینی من درسمومیخونم !گفتش اره ولی خب مشاورتون گفت اگه کم کاری کردن بگین گوششونو بپیچونیم!(یعنی هر چه قدر هم درس بخونما مامانم میگه کم خوندی!)سریع رفتم و به مهدیه اس دادمو گفتم بدبخت شدیم و کاش میرفتیم پیششو ازمون این هفته رو خدا به خیر بگذرونه.بعد حاضر شدمو مهمونامون اومدن و بعدش رفتم گوشیمو چک کردم دیدم اس اومده باز کردم دیدم انسیه اس داده ،عاشق اشتباه فرستادی !!!(یعنی هیچ کس اینجوری ضایع نشه واقعا.اشتباه فرستاده بودم اس رو )منم یه جوری جم و جورش کردمو بعد هم کمک کردم شام اوردیم و بعد از جمع کردن سفره داشتم ظرفا رو تند تند برمیداشتم و خشک میکردم (اخه ما که یک فرد خوشتیییییپ اصفهانی نداریم که برای باقیات الصالحات هم شده ظرف بشوره و یا ظرفارو خشک کنه !!خخخ اقا مهرزاد الان خوبین انشاالله دیگه ؟!)تنها بودم و مامانم و فامیلمون ظرفا رو شستنوبقیه کارا که من از دندون درد دیگه کلافه شدم (چون دکتر نوار پیچ گذاشته بود و یکسری گیره لای دندونم، کلا لپم و گوشم و دندوم خیلی درد گرفته بود وگرنه پر کردن که درد نداره !برای همین چون کار داشتم رفتم یه مسکن خوردم تا دردش اروم بشه )بعد هم دیگه مهمونا رفتنو منم سریع خوابیدم که فردا صبح زود بلند بشمو درس بخونم.
اووف خیلیییی طولانی شد واقعا ببخشید فقط امیدوارم خوشتون اومده باشه.
پ ن 1 :دوستای گلم ممنون میشم که بگین خاطره با جزِئیات دوست دارین یا کلی ؟ و اینکه همین طوری با زبان محاوره ای خاطره بنویسم یا نوشته ام ادبی باشه ؟
پ ن 2 :امیدوارم همتون سلامت باشین همیشه و خوش حال میشم نظراتتون رو بدونم مر30 و در پناه خدا شاد و خندون باشین و ارزوی موفقیت برای همه ی کنکوریای 97 دارم .مخلص شما لعیا.

خاطره اتنا جون

خاطره اتنا جون

سلام من آتنا هستم 17 سالمه و اولین باره خاطره مینویسم این خاطره از دیروز داغ داغ خب بریم سراغ خاطره دیروز همراه خانواده رفتیم خونه باغ پدر بزرگم بابا بزرگ داشت انگور تازه میچیند از درخت مو منم رفتم کمکش 🍇🍇 اصلا هواسم نبود که به انگورا سم زده شده همین جور چند خوشه که زرد وابدار شده بود رو خوردم چند ساعت بعد ی دل درد خیلی بدی گرفتم و چند بار بالا آوردم همه داشتن دعوام میکردن بابام گفت آخه دختر کم عقل به این درختا سم گوگرد زده شده الان میمیری بدبخت چرا نشستیشون😠😡 خیلی عصبانی بود از دستم منم که اصلا حالم خوب نبود بتونم حرفی بزنم یا کاری بکنم با هر مکافاتی بود بردنم دکتر که بعد معاینه بهم امپول نوشت و سرم گفت اگه حالش بهتر نشد باید معده اشو شستشو بدیم منم که فقط گریه میکردم موقع تزریق امپولا خیلی گریه کردم و مدام پامو سفت میکردم و تکان میدادم بابا ی داد زد و گفت آروم بگیر ببینم الان سوزن میشکنه تو پات 😠💉سه تا امپول خوردم اما بازم بالا میآوردم دکتر اومد بالا سرم و ی چیزایی به پرستار گفت و رفت پرستار انژیوکت رو آماده کرده بود و به ی بد بختی سرم رو بهم وصل کرد منم دردم کمتر شده بود و خوابم برد نميدونم چه مدت گذشته بود که چشمام رو باز کردم دیدم پرستار داره سوزن سرم رو در میاره بعد هم گفت برم پیش دکتر اگه حالم خوب بود مرخصم کنه با کمک بابا آروم آروم رفتیم داخل اتاق دکتر اونم با ی لبخند ازم پرسید حالت بهتر شد آتنا خانوم منم گفتم بله دیگه درد ندارم و حالم بهتر ه و ازشون تشکر کردم و اونم گفت خدا رو شکر دیگه میوه نشسته نخوریا آفرین دختر خوب بعدم خدا حافظی کردیم و اومدم خونه ولی جا امپولا بد جور درد میکنه😭 کسی ميدونه باید چبکار کنم تا دردش کم بشه ..امیدوارم از این خاطره من خوشتون اومده باشه 💐💚💛💜💜😍

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام دوستان عزیز امیدوارم که حالتون خوب باشه
قسمت۱۲
همراه ارزو وارد اتاق شدم که همون موقع صدای اخ فرهاد بلندشد پوشک شیدا رو عوض کردم ویه دست لباس یاسی رنگ برش کردم
ارزو:خاله میشه من این تل صورتیت رو بردارم
من اره خاله برش داراصلا مال خودت
ارزو رفت کنار میز ارایشی
ارزو میشه برام رژ ولاک صورتی بزنی
من بیار تا برات بزنم شیدا روتخت گذاشتم کمی ازاد باشه
من:خاله بیا بشین کنارم براش لاک زدم وکمی رژ من خاله جان زیاد نزن باشه وگرنه لبت خراب میشه
ارزو چشم خاله جون
من افرین دختر خوب
کمی قربون صدقه شیدا رفتم صدای گریه شهرام بلند شده بود
دراتاقم  باز شد صدای شهلا بلند شد
که بازبون بچه گانه ای میگفت مامان سلی من شیل میخوام
من:قربون تو بشم خوشتیپ خوشگلم
بعدش گرفتمش از شهلاشروع به شیر دادنش کردم اونم کنار شیدا خوابوندم که باهم سرصدا میکردن
من :الهی فدای شمادوتا بچه گنجیشک بشم من
شهلا :مامان ارزو برو بیرون
ارزو:باشه ای گفت و رفت
شهلا :حرفت شده بافرهاد
من:چیزمهمی نیست
شهلا:مهم نیست که دیشب شایان باید فرهاد این جوری پیداش کنه
من:درست میشه همه چیز یعنی باید درست بشه
شهلا:دقیقا چی باید درست بشه
من:اوحق انتخابی که ازم گرفته شده دوسال و نیم پیش

شهلا :راج ب چی حرف میزنی
همه اتفاقات رو گفتم
شهلا :حتما باباچیزی توی این پسردیده وگرنه اوکه بدت رونمیخواد که
من:باباحتی نظرم رو نخواست حتی جای احضارنظر نگذاشت
شهلا :حالاکه چی میخوایی چیکار کنی
من :بابانیست منم نمیتونم بقیه عمرم رو تلف کنم
شهلا :بایه حالت شوکه گفت دیونه چی سرت میگذره میخوایی چیکارکنی
من:خودم رو راحت کنم فقط طلاق
شهلا:نکنه واقعا دیونه شدی دختر سرت به جایی نخورده
من نه همه چیز درسته
شهلا :توکه میخواستی طلاق بگیری چراپای این دوتاطفل مظلوم به دنیاباز کردی
من :ماه سوم به فکر خیلی چیزا افتادم حتی فرار وبعدش خودم بچه ام رو بزرگ کنم ولی من حتی اختیاراین که تاسرکوچه تنها برمم نداشتم تااین حدبودم
شهلا :الان چی الان که طلاق بگیری بادوتا بچه تکلیفت چی میشه
من :همه چیز دارم ازخودم ازپول تابلوهامی تونم خوشبختشون کنم ولی میترسم ازم جداشون کنند
شهلا :بیشتر فکرکن به مامان چیزی نگو
ازاتاق بیرون رفت
فرهاد پشت سرش وارد شد
نشست کنارم
فرهاد:ازفکراین که طلاقت بدم بیابیرون مثل یه خانم خوب برمیگردی به زندگیت پیش بچه هات
من :نمی تونم شرمنده
فرهاد :منم نمی تونم بچه هام رو دست تو بسپارم شرمنده
یه عرق سرد روکمرم نشست
شهرام شیداخواب بودن
من:خواهیم دید
ازاتاق خارج شدم صدای سامان میومد
سامان:مامان جان اگه سهیلا ندونه فرهادکه شوهرشه باید بدونه اینم مشکلی نیست که فقط ماحلش کنیم که فرهادم باید خبرداربشه تا حواسش بیشتربه اطراف سهیلا باشه خواستم بیشتربدونم که گوشی سامان زنگ خورد
سریع جلوی اشپزخونه ظاهرشدم
من :مامان خوشگلم ناهاچی درست کردی
مامان :خورشت الو عزیزم
من :وایی که عاشقشم
مامان:پس فرشته های من کجاند
من:ارزو که همین جاهاست او دوتا خواب خوشند
مامان :باباشون کجاست
:تواتاقش
صدای سامان بع گوش رسید
:خب میشنویم سهیلا خانم
من چی رو
سامان دعوای شماوفرهاد رو
من :ای بابا زندگی شخصی خودمونه دوست داشتیم دعوا کنیم سامان خان خوب نیست زیاد سرک میکشیا
ازاشپزخونه خارج شدم ناهارم خورده شد در سکوت مطلق گوشی بهزاد زنگ خورد
که دو دقیقه بعدش شهلا رو صداکرد وباهم وارد اتاق شدن
ظرف های ناهار و جمع کردیم باکمک مامان
شهلاازاتاقش بیرون اومد
شهلا :مامان مامان
مامان:بله
شهلا:مامان ظاهرا مشکلی تو شرکت پیش اومده من وبهزاد باید برگردیم
مامان کی حرکت میکنید
شهلا:نیم ساعت دیگه
ارزو روباگریه زاری بردن وبه اصرارمامان که میگفتندبذارید باشه توجهی نداشتن
بهدا بدرقه کردن اوناماهم وارد ویلاشدیم شهرام تو بغلم بود داشتم باهاش حرف میزدم یه مانتوی سبز مانچو با شلوار جذب مشکی ویه شال هم رنگش سرم کردم وباشهرام خارج شدم ازویلا یه صداهای نامفهوی از خودش دراورد که منم قربوت صدقش میرفتم کمی گذشت عصر شد حس کردم شهرام داره یه کارایی میکنه
وارد ویلا شدم توی اتاق بودم که فرهادم وارد شد شیداهم تو بغلش بود
من :رفتیم تهران میریم محضر
فرهاد اخماش کرد توهم
ادامه دادم:وقت گرفتم برای روز ۴شنبه
فرهاد :بهت بگم خودت روهم بکشی بچه ها نمیاند پیش تو وبعدش شهرام و شیدارو بغل کرد وازاتاق خارج شد  
نشستم روتخت کمی فکر کردم از ویلا خارج شدم بچه ها داشتن فوتبال بازی میکردن مامات تنها روی حصیر بود وبافاصله نشسته بود داشتم بازیشون نگاه میکردم وبه این فکر میکردم چه جوری باید برم بچه هارو بیارم پیش خودم
همون موقع صدای نه چند نفر توهم شد بعدش مزه شوری خون توی دهنم حس کردم وبه خودم که اومدم روی شن افتاده بودم وصورتم درد می کرد

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام دوستان معذرت که پارت قبلی رو من بی خداحافظی گذاشتم
دوستان عزیز اگرکسی علاقه داره به داستان می تونه پیشنهاد نویسندگی بده برای داستان جدید که متفاوته نیازبه کمک وحمایت شمادوستان دارم
بازم ازاین که نظر میدید ومیخونید سپاس گذارم انشاءالله برای پارت بعدی تک تک اسامی که نظر دادن رومیگم حتی اونایی که مخالف نوشتن داستانم هستن
واین که این داستان خلاص بشه تک تک نکات که ذکر کردید به کار میبرم در داستان جدید
قسمت۱۱
بعداز شستن پاهام باشیدا رفتم داخل حمام شیرش که تمام شد لباس هاش رو در اوردم باراولم بودکه تنها بردمش حمام حسابی به خودم فشارش میدادم بعدازاین که بدن نرم و لطیفش رو شست و شودادم سریع مای بی بیش کردم ولای پتو گذاشتمش لباساش برش کردم پتو رو دوباره انداختم روش سریع دوش دوسه دقیقه گرفتم ازحموم بیرون اومدم وارد اتاقم شدم فرهاد داشت با شهرام بازی میکرد
من: این جوری نکن بچه رو براش خوب نیست بزرگ بشه استرسی میشه
فرهاد:سلام خانم عافیت باشه
من :سلام نشستم رو تخت شیدا دستش مدام تودهنش میکرد وبیشتر شصتش رو میخورد باهاش شروع به حرف زدن کردم
من:سلام خانمی سلام خوشگل مامان خوبی مامانی سلامتی عزیزم جانم مامانی رفتی حمام
زیاد واکنشی نشون نداد گذاشتمش روتخت کمی ازاد گذاشتمش دراتاق زده شد
فرهاد بله
صدای شایان بلند شد :اجازه هست
فرهاد :بیاتو
شایان به طرف شیدا اومد درحالی که نگاهش به شیدا بود
میخوام ببرمش
من:تازه ازحمام اومده نمیشه باید شیرش بخوره بخوابه
شایان خودم شیرش میدم
از تصور شایان که داره بچه شیر میده خندم گرفت  سریع جمش کردم
من :اجازه میخواستی که ندادم
شایان :هه اجازه دستش رفت طرف شیدا که باحرف من دست نگه داشت
من :دستت به شیدا بخوره دیگه نه من نه تو
فرهاد خواست حرفی بزنه که شایان رفت بیرون سریع کنار شیدا خوابیدم خودم برای شیر دادن اماده کردم وشیداروبه طرف خودم چرخ دادم اونم سریع شرو یه میکدن کرد نگاهش کردم اروم لبخندی بهش زدم
فرهاد:اجازه
نذاشتم حرفش رو بزنه
من خستم لطفا چیزی نگو باشه سرم رو بازوم گذاشتم شیدا همچنان میک میزد چشماش بسته شد اروم پشتش رو ماساژ دادم که عروقش هم گرفته شد
من :شهرام بده
فرهاد:خواب هاش رو رفته
من :شیرش چی
فرهاد خورده
من:رفتی بیرون اگه خواستی شهرام بده به شایان
چیزی نگفت ازاتاق زد بیرون پتو گلبافت دور خودم شیدا انداختم چشام گرم شد نمیدونم چقدر گذشت که دستم گذاشتم جای شیدا که صاف شده بود چندبار دست کشیدم اما چیزی نبود چشام باز کردم جای خالیش رو که دیدم داشت گریه ام میگرفت یه مانتوی کرمی روی تیشرت مشکی پوشیدم یه شال قهوه ای که دم دستم بود روسرم دکمه مانتو م باز بود از اتاق زدم بیرون عصر بود
من انقدر خوابیدم چرا حتی ناهارم صدام نزدن خدایا داره شب میشه کسی تو ویلا نبود با بغض داشتم همه رو صدا میکردم به امید این که کنار ساحل باشند رفتم بیرون که کنار ساحل هیچ کسی نبود
به وضوح داشتم گریه میکردم
به طرف ساحل رفتم هیچ کس نبود برگشتم ویلا شماره فرهاد گرفتم دردسترس نبود
شماره مامان گوشیش خونه بود
یاشار خاموش فرهاد دردسترس نبود شایان اشغال شهلا یادم افتاد که شکسته شماره بهزادم که نداشتم از ویلا دوباره بیرون اومدم رفتم کنار جاده شاید ماشینی اشنا دیدم
رفتم داخل ویلا روحیاط ویلا چشم به ماشین خودمون افتاد از ویلا زدم بیرون فقط گاز میدادم از دست راست سبقت میگرفتم دیوانه وار رانندگی میکردم و زنگ میزدم وارد شهر شدم اما نمیدونستم کجاهارو بگردم اعصابم بهم ریخته بود از دلنگرانی دل شوره عصبانیت گریه میکردم  کل شهر وتاب خوردم باهواس پرتی نگاهه ساعت کردم ۸شب بودگشنه ام بود ازداخل ماشین یه شکلات خوردم کنار جاده نگهداشتم ازروی استرس حالم بد شده بود معدم میسوخت وگشنه ام بود دوباره به طرف ویلا حرکت کردم شد ساعت ۹:۳۰ ماشین زدم تو خونه ماشین بهزاد وشایانم بود به سرعت رفتم داخل ساختمان مامانم رو مبل بود شهلا داشت ماساژش میدادسامان و یاشارم داشتن مدام شماره می گرفتن سلامی کردم نگاهشون افتاد رومن
مامانم :خدایا شکرت بچه ام سالمه
شهلا :دختر کجا بودی تو دلمون هزار راه رفت
بهزاد خوبی
سامان :چرا چیزی نمیگی
یاشاردِآخه میذارید حرف بزنه
همون موقع شایان و فرهاد از پشت سرم وارد شدن برگشتم طرفشون که یه طرف صورتم به ذوق ذوق افتاد
فرهاد :تاحالا کدوم گوری بودی
من :من کدوم گوری بودم یا شماها که بی خبر رفتین  من کجابودم یاشماهایی که حتی برای ناهارم صدام نکرده بودید
فرهاد😡😡😤😤
صدات نکرده بودیم اره پس عمه من بود که هی میگفت بعدا میخورم دیگه
من :ناهار هیچی چرا شیدا روبرده بودی ها
فرهاد:اجازه بچه ها دسته منه
من :بروبابا
شیدا تو بغل شایان بود
باداد روبه شایان :من بهت نگفته بودم اگه دستت خورد به شیدا نه من نه تو ها؟؟
شیدا گریش گرفته بود
فرهاد :جواب سوال من و بده
من :تو جواب سوال من و بده نه اصلامیخوام بدونم ک

داستان پزشکی, [۱۸.۰۸.۱۸ ۲۳:۴۳]
دوم قبرستونی بودی ونه چیزی ولی نتونستی یه نوشته بذاری که من دارم میرم فلان جا نتونستی نه
خواست حرفی بزنه که دستم به علامت سکوت بردم بالا
چرا گوشیاتون جواب نمیدادید ها؟
یه نگاهی به گوشیت کردی ببینی چقدر زنگ زدم نگاه کردی یا نه
یاشار دخالت کرد:ابجی همه نگرانت بودیم حتی فرهاد داشت سکته میکرد وقتی جات و خالی دید
من:نکنه انتظار داشتید که تااخر عمرم بخوابم ودیگه بلند نشم اگه واقعا نگران بودید اگه خیلی دلواپسم بودید لطف میکردید یه زنگ خشک و خالی بهم میزدید حداقل گوشیاتوت جواب میدادیر کار سختی بود
اگه نگرانم بودید نمیذاشتید من نگران شماها بشم
فرهاد :ببین
من :هیچی نگو فرهاد هیچی ازهمون اولشم اشتباه بود فقط شعارمیدادی که ازادی اره اینه ازادیت اینه هرچی تو گفتی منم غلام حلقه به گوشت اینه
شایان خواست حرفی بزنه
من :بسه به خدابسه هرچی شنیدم وهرچی گفتید بسه
وارد اتاق شدم صدای باز شدن در اومد شهلا :خواهری شیدا بی تابی میکنه
شیدا رو بغل کردم باگریه شیرش میدادم اونم بد میک میزد
روی تخت دراز کشیدم پشت به جایی که فرهاد میخوابه
بازم صدای در اومد چراغ روشن ش  
من خاموشش کن چشم و میزنه شیدام خوابه دوباره چراغ خاموش شد
فرهاد :عزیزم ببخشید باورکن خیلی نگرانت بودم
دستم اوردم بالا :نگران بودی یه کدوم ازکارهای که .فتم و انجام میدادی
فرهاد :خانمی ..
من :خودتم خوب میدونی که ازاولش همه چیزخراب بود تو دیدی سرو وضعم رو ازاد لباس پوشیدن هام رو اینارو دیدی نگونه که به چشمات شک میکنم دیدی که به زور گفتم بله دیدی چه جوری تغییر کردم ازدرس و دانشگاه زدم نگو نه که نمیشه باور کرد
توهمه رو دیدی اخرش برام بادو قلپ داری که چیکار کنم و چیکارنکنم
فرهاد:من
من :هیچی نگو بذار حرفم رو بزنم همه اینارو دیدی نه توقع زیادیه که بخوام بچه ام کنارم باشه توقع خیلی بالایه که خودم یه بار فقط یه بار باشادی باشم ولب کسی زنگ نزنه ونگه هرجاهستی خودت رو برسون خونه درحالی که میدونی کجام وپیش کی
فرهاد :خودت بگو مرگ من فقط بگو
دوباره خواست حرفی بزنه که با بغض و صدای گرفته گفتم هیس
فقط جون من بگو من حق این تفریح رو دارم یانه خودت که دلری میبینی قبل ازبچه ها همش خونه ات بودم منتی نیست به خدامنتی نیست خونه بودم حتی خونه مادریمم نمیرفتم همش پخت و پز همش بشورو بساب منی که حتی خونه بابام دست نه به سیاهش گذاشتم ونه سفیدش توخونت بودم هرجاگفتی برو رفتم گفتی نرو نرفتم گفتی بمون موندم حتی اون روزی برادرت به من لنگ چسبوند گفتی چیزی نگو گفتم چشم
گفتی ازاین دختره خوشت نمیاد گفتم هرچی شما بگی
فرهاد من حق این که یه اب تنی کنم و ندارم خداوکیلی من حق ندارم پام بذارم تو اب چون لباسم بهم میچسبه  توخونه کنار بابام شایان گیر میداد بابا بهش چشم غره می رفت تو میزنی توصورتم فقط برای این که چرا نگران شدی ازخونه زدی بیرون
منم ادمم تابوده حرف تو بوده اینه همونی که میگفتی هرچی تو بگی همونه اینه خ شبخت کردنم
من حتی حق ندارم بگم بچه ام پیشم باشه یانباشه
اشکام پس زدم وادامه دادم نه فرهاد مرد بودن به عربده عربده کشی نیست به سیلی توی گوش نیست به این نیست هرچی من گفتم
مرد بودن سادس تو سختش کردی مرد بودن به دل نشکستنه سخت نیست به خدا به پیر به پیغمبر سخت نیست فرهاد
من خیلی وقته که فکر کردم همون موقع بارون شروع شد ومنم ادامه دادم
منم ادمم میخوام زندگی کنم زندگی بشور بساب نیست فرهاد
من دنیام باتو خیلی فرق داشت خیلی هنوزم داره هرکسی تایه حدی تحمل داره حرف الانم مربوط به چشم غره صبحت و اخم و تخم الانت و اوسیلی نیست
خیلی وقته که تو فکرشم ازهمون شب اول عروسی ولی هی گفتم درست میشه گفتم خوب میشه من کوتا میام به نفعم میشه هرچی سکوت کردم کارات بیشتر کش پیدا کرد
فرهاد بایه بغض مردونه :اخرش بگو سهیلا
من یه کلمه سخته دیر هضمه ولی میشه
فرهاد:اخرش بگو
من :ازادیم و میخوام زندگی قبل ازتورو میخوام لطفا
فرهاد:نمی تونم
من میشه
فرهاد :نمیشه که متاهل باشی هرجا خواستی بری تو مادری متوجه این موضوع هستی
من :فرهاد نمیشه متاهل باشم زندگی قبل از تو مجردیم بود یه کلمه فقط طلاق همین
صدایی ازش نشنیدم
فرهاد همین
من همین
صدای بسته شدن در اتاق اومد واین که کجا میری ازاین حرفا شیدا رو به خودم فشار دادم
صبح با سر درد بلند شدم فرهاد کنارم خواب بود رنگ و رو نداشت درست نگاهش کردم جذاب بود و دوست داشتنی ولی به درد هم نمیخوردیم ازاتاق رفتم بیرون سامان رو تو راهرو دیدم
من سامان
سامان جانم
من فرهادحالش خوب نیست خوابه اما رنگش پریده
سامان دیشب حالش خراب بود کنار ساحل زیر بارون شایان پیداش کرد چیزی شده
من:نه اماحالش خوب نیست
سامان باشه ای گفت صبحانه ام خوردم رفتم اتاق فرهاد بیدار بودشیدا که بیداربود بغلش کردم  چیزی نگفتیم ازاتاق خارج شدم رفتم کنار ساحل نشستم شیدام تو بغلم باهاش حرف میزدم

من صبحت بخیر خانم کوچولو شیر

ین عسلم نازنازی خانمم وایی اگه بچم ازم میگرفتن چی
شیدا رو بیشترفشاردادم به خودم اشکام می چکید نگاهمم به دریا بود دستای کوچولو وگرم ارزو اشکام پاک کرد
ارزو خاله چراگریه میکنی
من خاله دلم برای شیداتنگ شده
ارزو پس شهرام چی اما ارزوکه تو بغلته که
من خاله جون ارزو مثله من دلم برای خودم تنگ شده
ارزو خاله مگه ادمم دلش برای خودش تنگ میشه نگاهی بهش کردم بزرگ شدی میفهمی وروجک
بعدش نشست تو دلم وبا شیدا حرف میزد سر هردوشون بوس کردم
با ارزورفتیم داخل ویلا دیدم فرهاد رو مبل خوابوندنش سامان کمرش رو گرفته یاشار روپاهاش نشسته ولباساش پایینه
فرهاد:من این دکترتون قبول ندارم
شایان چون من و قبول نداری یه تقویتیم روش
فرهاد من نمیخوام عجب گیری کردما شایان رفت بالاسرش سریع پنبه کشید و وارد کرد
فرهاد ااااااخخخخخ نامرد
شایان شد دوتا
فرهادمردم خدایا
شایان کشید بیرون دوتای دیگه اماده کرد سریع تزریق کرد
فرهاد غلط کردم ببخشید اااییی اااخخخ
سامان مرگنده خیر سرت دوتا بچه داری
فرهاد اییی
شایان کشید بیرون سریع زد که تا خواست حرفی بزنه تموم شد
شایان سجده میشی یوسجدت کنند
فرهادعمرا اگه بذارم
یاشارسامان به زور سجدش کردن
شایان زشته شل کن
فرهاد ولم کنید دیوانه ها
شایان بهزاد بیا کمک
بهزاد به شهرام اومد جلو شهرام ودادبه شهلا ورفت طرفشون باسنش ازهم فاصله دادن شایانم اروم اروم کارش رو میکرد
فرهاد ولن کنید ااخخخخ سوختم
که صدای گریه شیدا بلند شد همه سرا چرخید طرف ما شایانم زرنگی کرد سریع گذاشتم که چهره فرهاد توهم شد ولی اخ نگفت منم دست‌ارزو گرفتم وارد اتاق شدیم شروع کردم به شیردادن شیدا
شهرامم گشنه اش شده بود که مامانم اورد بهم دادش وشیدا رو برد پایین
ممنونم که خوندید
فقط درجواب افزادی که میگن ننویس میتونم سکوت کنم یا فوقش بهشون بگم کسی که اجازه نوشتن رو باید میداد داده وحتی حمایتم کرده پس بهتره سرتون به کارخودتون باشه شماهاهم لطف کنید خاطراتتون رو بنویسید فکرنکنم داستانم جای خاطره کسی رو تنگ کنه

خاطره دکتر علی

خاطره دکتر علی

سلام به همه دوستان.امیدوارم سلامت باشید.مرسی از نظرهاتون واقعا خوشحال شدم و همین باعث شد که دوباره خاطره بنویسم😉این خاطره مربوط به برادرمه.اسمش علیرضا و به شدت از امپول میترسه.ما داشتیم میرفتیم لواسان توراه همش سر علیرضا تو گوشی بود.تو حالت عادی وقتی توی ماشین اکر بکم زیادی از حد از گوشی استفاده کنی و سرت پایین باشه تهوع میگیری حالا چه برسه به اینکه جاده پیچ در پیچ باشه.دیگه فکر کنم همه بدونید جاده لواسان چه جوریه.این اقا کل راه داشت با گوشیش کار میکرد تا اینکه ما رسیدیم بدو بدو پیاده شد گفت من میرم wcعجله دارم.اما نگو که این اقا تهوع داشته که میخواسته بره wc.ما وسایل رو برداشتیم رفتیم خونه دیدیم هنوز نیومده بیرون.رفتم در زدم گفتم بیا دیگه این همه ادم منتظرن تو بیای. چیکار میکنی؟😡چندلحظه بعد درو باز کرد اومد بیرون حالش خوب بود اما فقط در ظاهر اما به نظرم رنگ و روش پریده بود.گفتم خوبی؟گفت اره فقط گرممه.کولر بزن.کولرو روشن کردم گفتم علیرضا بیا یه دقیقه اتاق کارت دارم.فکر کنم فهمید چون تا خواست بپیچونه دستشو گرفتم بردم اتاق.نشوندمش رو تخت گفتم چیه؟چرا رنگ و روت پریده؟حالت بده؟گرسنه ای؟گفت نه بابا خسته شدم حالم خوبه.گفتم باشه ولی به نظرمن خوب نیستی گفت نظر تو مهم نیست دکی جون😜😂گفتم باشه حالا میبینم اقا پسر،تا شب صبر کن نشونت میدم😏رفتیم تو پذیرایی نشستیم یه چیزی خوردیم بعد گفتیم یکم استراحت کنیم بعد بریم بیرون خوشگذرونی و شام.شب شد خواستیم بریم که بازم علیرضا پرید تو wc.دقیقا هشت دقیقه اون تو بود.اومد دیدم اوه چه حالیه.راه نمیتونست بره همونجا کنار دیوار نشست دستشو گذاشت رو سرش گفت وای سرم گیج میره.همه رفتن سمتش گفتن خوبی چیشد؟گفتم نه چیزی نیست الان خوب میشه.علیرضا پاشو یواش بریم اتاق دراز بکش اروم بشی.گفت نه خوبم الان.یه نگاه جدی بهش کردم گفتم بهت میگم پاشو بگو چشم.پاشد رفتیم اتاق خوابوندمش رو تخت گفتم چرا قایم میکنی؟معلومه حالت بده؟چیشده؟گفت اه از دست تو علی.اره حالم بده تهوع دارم.از توی ماشین اینجوری بودم😳😷گفتم بله به خاطر موبایلیه که تماما تو ماشین دستت بود😒گفت وای علی بسه سرزنش نکن یه کاری کن خوب بشم همین.گفتم باشه فقط من اینجا هیچی ندارم معاینت کنم بریم دکتر گفت نه برو اشپزخونه کنار گاز یه کمد هست توش دارو اونارو بیار.گفتم چشششم.امر دیگه ای باشه؟😑رفتم اوردم گشتم یدونه بهش قرص معده دادم گفتم بخور اینو فعلا هم چیزی نخور.گفت باشه تو برو بقیه منتظرن.رفتم بیرون شام خوردیم بهش زنگ زدم حالشو پرسیدم گفت بعد از قرص بازم حالش بد شده به خاطر همین زود برگشتیم به همه ضدحال خورده بود.تو راه جلوی داروخانه وایسادم یه امپول ضد تهوع براش گرفتم.رسیدیم خونه امپولو دید گفت نه علی مگه نگفتم نمیزنم چرا خریدی؟گفتم ببین حالتو تا کی میخوای اینجوری باشی؟اینو بزن خوب بشی این چند روز هم که اومدیم تفریح کنیم کوفتمون نکن.پاشو افرین پاشو پسر خوب.خواست ناز کنه که بچه ها خوابوندنش رو مبل.اومد بلند بشه یکی اومد نشست رو پاش.گفتن علی بدو بیا بزن تا فرار نکرده.واقعا دلم نمیخواست اذیتش کنن میخواستم با حرف راضیش کنم اما مهلت ندادن.رفتم پیشش گفتم باهام همکاری میکنی یا همینجوری بزنم؟گفت نه بگو ولم کنن من همکاری میکنم.گفتم بچه ها ولش کردن.بردمش تو اتاق باهاش حرف زدم.راضی شد خوابید گفت هیچکس نیاد تو فقط خودتو خودم.گفتم باشه.لباسشو اماده کردم امپولم اماده کردم رفتم بالاسرش.شروع کرد خودشو لوس کردن واقعا صحنه خنده داری بود😂علیرضایی که تو خونه منو به زور صدا میکرد الان بهم میگفت علی جان😂😅اومدم پنبه کشیدم گفتم علیرضا جاااان خودتو شل کن.گفت علی جان یواش میزنی دیگه اره داداش جان؟گفتم اره داداش جان😂دوباره پنبه کشیدم.نفس عمیق کشید سوزنو فرو کردم تکون خورد خودشو سفت کرد گفتم علیرضا سفت کنی بچه هارو صدا میکنم قرارشد همکاری کنی.گفت باشه غلط کردم.شل کرد براش زدم آخ و اوخ گفتنش داشت شروع میشد که تمومش کردم کشیدم بیرون.🔞رفتم دستامو شستم اومدم دیدم وایساده میگه علی خیلی بیشعوری🔞گفتم ععع چرا؟😟گفت خیلی خوب زدی فکر نمیکنم بلد باشی اینقدر خوب بزنی😂گفتم فکر نمیکردی بلد باشم؟😕گفت نه😂یدونه زد رو شونم رفت گفت دیدی نشونم دادی چقدر حالم بده دکیییی جووون.منم فقط سکوت کردم😑😒(از اینکه بهم بگه دکی جون خوشم نمیاد اونم چون میدونه اینو کرده نقطه ضعف👊)ممنون که خوندید.انشاالله به زودی یه خاطره از خودمو همسرم هم مینویسم چون خیلی از دوستان خواسته بودن😉این خاطره هم عجله ای نوشته شد که به این بهانه بتونم ازتون تشکر کنم.

خاطره ارتا جون

خاطره ارتا جون

سلام به همه،غیبتی داشتم بسی طولانی ولی خوشحالم الان که برگشتم همه چیز دوباره مثل قبل شده،یه سری حرفایی زده شد در مورد من تو همون گیر و دار،واسه همین دوست داشتم یه چیزی بگم،اگر خاطره های من این حسو به شما میداد که من تمام مدت در حال کلاس گذاشتن و دروغ گفتن و پز دادن هستم واقعا معذرت میخوام،اگر چیزی بوده از قصد نبوده ولی بابت همونم ببخشید بیشتر دقت میکنم،خوب بریم سراغ خاطره
چند هفته پیش خونه یکی از دوستام بودم اومدم بشینم زانومو خم کردم نشستم روی پام ،یه لحظه آنچنان دردی گرفت که اشک تو چشمم جمع شد،ولی جلوی دوستم چیزی نگفتم،رفته رفته هم دردش زیاد شد تا جایی که من بهش گفتم یخ بیار بذارم روی پاماواخر اردیبهشت هم یه بار که همین شکلی توی دانشگاه نشسته بودم پام اینجوری شد ولی اون موقع سریع بطری آبم که سرد بودو گذاشتم روی پام پاشدم راه رفتم روش بعد از یه ربع ساعت یه صدای تق داد و دردش از بین رفت،این سری چون نزدیک یه سه ربع ساعتی گذشته بود هر چی یخ گذاشتم روش هر چی صبر کردم دردش بهتر که نشد هیچ بدترم شد،من خداییش موقعی که یه اتفاقی واسم میفته تا گندش در نیاد امکان نداره درموردش حرفی بزنم به قول آرمان فقط بلدم سوپر من بازی در بیارم هیچ وقتم زود نمیزنم زیر گریه مگر اینکه دیگه خیلی تحت فشار باشم ولی این دردش جوری بود که من اومدم دراز بکشم رو تخت پامو حتی نمیتونستم بیارم بالا از شدت درد که بخوام بذارمش رو بالش،هر چی هم صبر میکردم خوب نمی شد دیگه من زدم زیر گریه اونم دلداریم میدادیه ژلوفن بهم داد بخورم،خوردم ولی بازم دردم خیلی کم نشد،دوستم هم گفت میخوای بریم دکتر؟بریم پیش همون دوست بابات؟ که من یه لحظه ترجیح دادم بمیرم ولی خبرش به گوش عمو نرسه چون اصلا حوصله ی نصیحت و اینجور چیزا نداشتم،پامم داشت کبود میشد مطمئن بودم که یه چیزیش هست فکر میکردم حالا گرفته چون اون دفعه هم اونجوری شده بود و زود خوب شد با راه رفتن ولی واقعا دردش غیر قابل تحمل بود،گفتم نه،گفت خوب پس پاشو بریم بیمارستان،اینجا در شیراز عزیز یک عدد بیمارستان بسیار جالبی هست به اسم فرهمندفرکه کلا فقط علاقه به گچ گرفتن دارن،یعنی بری بگی من افسردگی هم گرفتم میگن بیا گچ بگیریم یه جاییتو فرق نمیکنه کجا،فقط گچ باید بگیریم تا خوب بشی ،کلا فقط و فقط و فقط گچ میگیرن ولی خب از حق نگذریم واقعا بخش ارتوپدی خوبی دارهخلاصه ما رفتیم اونجا و دکتر اورژانس هم صدای خندش از تو اتاقش میومد منم که خودم حالم بد بود احساس میکردم همه ی دنیا باید به خاطر من عزا دار باشه به دوستم گفت اه دکتر سبک نمیگه مردم مریضن وایساده هر هر هر میخنده و دوستم از حرف من بلند زد زیر خنده منم که حالم بد بود و چیلیک چیلیک اشک میریختم احساس کردم که چقدر تو اون لحظه بیشعوره! بالاخره رفتیم و دکتره هم احساس میکرد انگار داره با بچه حرف میزنه گفت وای وای وای چت شده دختر خوب؟ منم رنگم زرد شده بود چشمامم پف کرده بود از بس که گریه کرده بودم یه خورده سر به سرم گذاشت و بعدشم پرسید رشتتون چیه؟ که ما هم گفتیم بهش و بعدم شروع کرد که خانوم دکترا که گریه نمیکنن و از اینجور چیزا منم واقعا درد داشتم زیاد تحویلش نگرفتم اونم دید حالم بده گفت خوب ببینم پاتوهمین دو طرف قوزک پای منو گرفت من از شدت درد یه آی بلند گفتم قشنگ ناخونامو کردم تو دستش،خودشم بد بخت یه لحظه جا خورد،منم زدم زیر گریه گفتم توروخدا فقط دست نزنید،هر کاری بگید میکنم ولی دست نزنید،بیچاره فقط منو نگاه کرد گفت خب من چجوری بگم چشه؟ یه چند لحظه تحمل کن دست منم جدا کرد از آستینش گفت قول میدم زود تمومش کنم،دوباره پای منو گرفت و دو طرفشو فشار داد منم دستمو گذاشته بودم جلوی دهنم اشکام میومد بعد گفت خوب این رباطش کش اومده،قبلا هم اینجوری شده بود؟ گفتم آره ولی 5/6 سال پیش گفت خانوم چه یه روز چه یه سال چه ده سال،واسه چی نشستی روش؟ تا آخر عمر هم نباید همچین کاری میکردی یعنی چی؟ یعنی یه جوری داشت میگفت میخواستم بگم خوبه پای منه هاااا،شما آروم باش نفس عمیق بکش!هیچی دیگه خلاصه گفت باید بری ازش عکس بگیری برای من بیاری ما هم رفتیم همونجا عکس گرفتیم و واسش بردیم دیگه یک عالمه از رو عکس توضیح داد که این الان اینجوری شده و اونجوری شده منم که اصلا گوش نمیدادم و دوستم گوش میداد،آخرش گفت چون پات کبود شده و دردتم زیاده و یک عالمه دلایل قبلی باید گچ بگیری،منم از بس که درد داشتم گفتم چقدر باید تو گچ باشه؟گفت 3 هفته منم گفتم باشه،بماند که چه کولی بازی هایی سر گچ گرفتنش در آوردم ولی خوب همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و دوستم هم منو رسوند خونه خودشم اومد داخل و کمکم کرد مامانم بیچاره اینقدر شک شده بود منو اونجوری دید دیگه خلاصه دوستم خدافظی کرد و رفت منم دلم واسه خودم میسوخت به سختی رفتم تو اتاقم یه دل سیر گریه کردم،بعدم مسکن خوردم و خوابیدم،با یه احساس عجیبی پاشدم دیدم آرمان نشسته کنارم داشت موهامو از تو صورتم میزد کنار،دید بیدار شدم خم شد بوسم کرد گفت چی کار کردی تو با خودت دوباره؟منم فقط سرمو گذاشتم رو پاش زدم زیر گریه،یه خورده نازم کرد شوخی کرد باهام حرف زد دلداریم داد گفت حالا انگار چش شده این همه گریه که نداره ،زود میگذره تموم میشه خوب میشی،خلاصه که گذشت و شب شد،منم پام وحشتناک درد میکرد،دراز کشیده بودم رو مبل اشکام میومد نمیدونم یه جورایی حساس شده بودم،بقیه هم زیادی سوال پیچم نمیکردن تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم بخوابم،به آرمان گفتم برام یه ژلوفن میاری لطفا؟ گفت باشه،رفت آورد خوردم کمکم کرد برم تو اتاقم منم دراز کشیدم ،ولی هر چی صبر میکردم دردم کم نمی شد،هر چقددددددر که صبر کردم،از بس هم که درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم،فقط به پشت خوابیده بودم دو تا بالشم گذاشته بودم زیر پام،نزدیک دو ساعت صبر کردم دیگه واقعا عصبی شده بودم و کلافه،پاشدم با بد بختی رفتم شیت ژلوفن رو از تو آشپزخونه ورداشتم با یه لیوان آب داشتم میومدم بالا که یهو یه سایه ای دیدمهول شدم یه جیغ آروم کشیدم یه خورده از آبه ریخت تعادلم بهم خورد که یهویی دیدم آرمانه سریع منو گرفت گفت چیزی نیست چیزی نیست منم،کمک کرد آروم آروم از پله ها برم بالا ،رفتیم تو اتاقم،نشستم رو تخت دلم میخواست فقط خلاص شم از درد،اشک تو چشمام جمع شده بود خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم که آرمان با دستش چونمو گرفت و سرمو آورد بالا،نگام کرد گفت جوجه جونم گریه نکن دیگه جون آرمان،من ناراحت میشما،دردش سه چهار روزه بعدش خوب میشه،لیوان آبو داد دستم گفت بیا یه خورده بخور دو تا ژلوفن در آوردم گفت چیکار میکنی؟ گفتم میخوام بخورم یکی ظهر خوردم هیچ تاثیری نداشت یکی اون موقع خورم بازم هیچ تاثیری نداشت دیگه خسته شدم بسمه دیگه نمیتونم تحمل کنم میخوام فقط دردش خوب شه،این دفعه دو تا میخورم و علی رغم توضیحات مفصلش درباره ی عوارضش و اینکه دو تا خوردنش تاثیرشو دو برابر نمیکنه جفتشونو خوردم اونم با اخم رفت،حد اقل تاثیری که قرصا واسم داشتن این بود که اگه دردم خوب نشد ولی گیج خواب شدم و سریع خوابم برد،تا نزدیکای ظهر خوابیدم بعدشم از لج اینکه تا تکون میخوردم آرمان و مامانم سریع میگفتن پاتو بذار رو یه چیزی،پاتو بالا نگه دار پاشدم روش حسابی راه رفتم تا بهشون نشون بدم که چیزی نیست که خوب نتیجش چیزی جز زیاد شدن دردی نبود که به روی خودم نیاوردم جلوشون،شبش با یکی از معلمای کلاس خصوصی دوران دبیرستانم قرار داشتم که برم و واسه ی شاگرداش صحبت کنم در مورد کنکور،رفتم آموزشگاه از دفتر پرسیدم که کلاسشون کجاست؟ گفتن طبقه سوم وقتی منشیشون پای منو دید گفت میخواین زنگ بزنم بگم کلاسو جابجا کنن اگه واستون سخته این همه پله رو بالا برید و من دوباره تبدیل به یک عدد سوپرمن واقعی شدم و گفتم نه،لطف دارین لازم نیستو سه طبقه پله رو با همون پا بالا رفتم،یعنی دیگه به پله های طبقه آخر که رسیدم دلم میخواست فقط بلند داد بزنم غلط کردممممم یکی بیاد منو نجات بده،دیگه به هر بد بختی که بود رفتم و در زدم خود معلممون اومد درو باز کرد و کلی هم ابراز خوشحالی و تشکر که اومدین و پامو دید گفت خانم.... هنوزم مثل اون موقع ها شیطونیااا،این دفعه چیکار کردی با خودت؟منم یک عدد لبخند ژکوند تحویلش دادم و بعدم رفتیم توی کلاس،دیگه بیچاره به خاطر من از رو صندلیش بلند شده بود رفته بود نشسته بود پیش بچه ها،بچه ها هم که تا یه معلم مرد میبینن ذوق مرگ میشن،دور و وریاش که ذوق مرگ شده بودن و به من گوش ندادن منم هی اونا رو میدیم که چه حرکتایی میکردن هی خندم میگرفت نمیتونستم بعضی چیزا رو درست بگم ولی نزدیک یه نیم ساعتی داشتم حرف میزدم و سوالای بچه ها رو جواب میدادم پامم که خب،همونجوری رو زمین بود و یه خورده ورم کرده بود و درد میکرد،دیگه منم آخراش سریع جمع و جورش کردم و بعدم دوباره یه ربع ساعتی بعد از اینکه همه رفتن چند نفر مونده بودن و چند تا سوال پرسیدن دیگه پاشدم که برم وقتی کارشون تموم شد که آقای.... گفتن،کجا با این عجله؟دیگه یه خورده در مورد دانشگاه پرسیدن و کارا و اینجور چیزا منم همینجور هی بیشتر میشد دردم هی به روی خودم نمیاوردم یه مدت بعد دیگه پاشدم وای یعنی پله ها رو دیدم میخواستم برگردم بگم من هنوز حرفتم تمومم نشده هااا،هنوز حرف دارم، ولی به بدبختی دیگه دوباره سه طبقه رو رفتم پایینیعنی دیگه داشتم جون میدادم،خیس عرق شده بودم،بابام هم پایین منتظرم بود منم تا رفتم تو ماشین صندلی رو خوابوندم یه ژلوفن خوردم،هر چی هم بابام پرسید خوبی؟گفتم آره چون پامو بالا نگرفته بودم یه خورده اذیت شدم ولی الان خوبم تا رسیدیم خونه،اومدم برم تو اتاقم دیگه یادم به پله ها که افتاد رسما دلم میخواست سرمو بکوبم تو دیوار،به سختی رفتم بالا آرمانم اومد از اتاقش بیرون تا دیدمش خودمو انداختم تو بغلش و زدم زیر گریه،هی میگفت چیشده؟گفتم آرمان خسته شدم،پام چرا دردش خوب نمیشه؟دلم میخواد پامو بکنم بندازم دور دیگه بسه،نه میتونم بشینم نه راه برم این چه وضعشه؟اون بی تربیت بی فرهنگ خندش گرفته بود گفت حتی 2 روزم نیست که پاتو گچ گرفتی تو آخه چرا اینقدر سخت میگیری؟ زودی تموم میشه،منم همینجورگریه میکردم،رقتم تو اتاق،دنبالم اومد گفت به خدا خب میشی اینقدر به خودت فشار نیار واسه همه پیش میاد چیز خیلی غیر عادی نیست که این همه خودتو اذیت میکنی،بغلم کرد گفت میخوای گریه کنی سبک شی؟منم سرمو فشار دادم به سینش و یه دل سیر گریه کردم،بعدشم میخواستم برم حمام که مامانم شدیدا تاکید داشت که خودش بیاد و اونجا بشینه که مبادا من بخورم زمین بهش میگم آخه مادر من ،من بزرگ شدم،میگه تو توی همه چیز غیر از درست حواس پرتی! هیچی دیگه خلاصه اومدم برم حمام تلفن زنگ خورد مامانم هم نشست پای تلفن و یه لحظه فقط گفت گوشی به آرمان گفت میری میشینی اونجا حواست هست نخوره زمین منم بلند گفتم مامااااااااااان ولی مامانم فقط به نشونه ی هیس دستشو گذاشت رو بینیش منم در حال غر غر کردن رفتم تو حمام پرده رو هم کشیدم آرمانم در توالت فرنگی رو بسته بود نشسته بود روش داشت با گوشیش ور میرفت منم از این وکیوما پام بود ولی نمیدونم چرا اصلا بهش اعتماد نداشتم همش میترسیدم آب بره توش واسه همین پامو آوردم بالاو روی یه پا وایسادم پرده هم تا ته ته نکشیده بودم.آرمان هم یه لحظه سرشو آورده بود بالا دیده بود پای من اون بالاس بلند زد زیر خنده میگفت لامصب تو چیکار میکنی؟چرا پاتو آوردی بالا؟اون وکیومی که کردی پات که واسه تزئین نیست آب نمیره تو پات،گفتم به تو چه اصلا برو بیرون نمیخوام اینجا باشی،گفت مامان گفته وگر نه منم دلم نمیخواست اینجا باشم بعدم همه ی عالم و آدم میدونن تو چقدر شیطونی وبی دقت،میخوری زمین اون یکی پاتم به فنا میدی،گفتم آرمان اون دهن گشادتو ببند تا یه چیزی بهت نگفتم .............(شرمنده فحشا قابل گفتن نیست) اونم اونجا فقط جواب میداد دیگه صدامون رفته بود بالا که مامانم اومد دیگه آرمان رفت منم سریع کارامو کردم اومدم بیرونواقعااااااا دردم وصف ناپذیر بود یعنی تو عمرم این همه درد نداشتم پام خیلی درد میکرد آروم آروم رفتم از پله ها پایین دیدم آرمان نکبت نشسته داره با لهجه شیرازی غلیییظ واسه بابام تعریف میکنه که من پامو آوردم بالا تو حمام بابام و خودشم ترکیده بودن از خنده منم گریم گرفته بود اصلا از همه لحاظ داشت بهم فشار میومد دیگه واقعا حوصله ی اینو نداشتم ،مامانم هم تو اتاق بود منم یه نگاه به جفتشون کردم رفتم دراز کشیدم رو مبل،آرمان هم همینجوری داشت ادامه میداد که یهو چنان ضربه ای به پس گردنش وارد شد که داد زد وااای سوختم،دیدم مامانم بودهمن مامانم تهرانیه و بیش از حد از لهجه شیرازی بدش میاد واقعا نمیدونیم چرا!(مامان چراااا؟لهجه به ابن قشنگی)هیچ کس تو خونه ما حق شیرازی حرف زدن نداره،قشنگ معادل فحش دادن میمونه واسه مامانم و جوابش یه تیکه آبداره،یعنی حتی من و آرمان نمیتونیم جلوی مامانم به هم بگیم(بی برو اوورا)،البته در نبود مامانم تا دلتون بخوادمن و آرمان شیرازی حرف میزنیماااهیچی دیگه آرمان هم که دیگه حواسش نبود و منم ته دلم ذوق مرگ شده بودم مامانم به آرمان گفت اولا که بار آخرت باشه با این لهجه زشتت جلوی من حرف میزنی دوما بار آخرت باشه بچمو مسخره میکنی،اونم که نطقش کور شده بود گفت باشه مامان باشه آروم بزن خب درد داره مامانم هم اومد دید من چشام پر اشکه بوسم کرد گفت قربونت برم ناراحت نباش دیگه،حالت خوبه؟ منم سر تکون دادم که نه،مامانم به آرمان گفت بیا دخترمو بوس کن معذرت خواهی کن,آرمانم اومد قیافه منو دید با چشمای قرمز و رنگ پریده اصلا بد بخت جا خورد خودش،گفت آرتا من غلط کردم به خدا فکر نمیکردم اینقدر ناراحت شی،بغلم کرد منم بلند زدم زیر گریه گفتم به خاطر اون نیست پام خیلی درد میکنه احساس میکنم دارن از داخل پامو میکشن،دارم میمیرم چرا پام خوب نمیشه؟گفت خوب آرتا منم اگه جای تو بودم معلوم بود که این همه درد داشتم باید حداقل 3/4 روز فقط استراحت کنی پاتو بالا بگیری روش راه نری تو از صبح تا شب روش راه رفتی بعدم که از اون همه پله بالا و پایین رفتی،خوب معلومه که دردت بهتر که نمیشه هیچی،بدترم میشه،به مامانم گفتم مامان فردا میری فرهمندفر بپرسی تا کی دردش خوب میشه؟آرمان گفت خوب من که دارم بهت میگممنم گفتم خوب اون بهتر میدونه!گفت من دکترم من دارم تخصص میگیرم من بهت میگم قبول نمیکنی اون وقت حرف اون کسی که پاتو گچ گرفته قبول میکنی؟ اصلا میدونی تو فرهمندفر پرستارا پای مردمو گچ میگیره؟ منم جدی بهش گفتم بله که میدونم خودم سواد دارم خوندم رو بوردشون،گفت یعنی من که سال دیگه تخصص میگیرم سوادم از یه پرستار کمتره؟ گفتم در این مورد آره،تو خداوکیلی تو عمرت پای چند نفرو گچ گرفتی؟اصلا یجوری میگی انگار داری ارتوپد میخونی،متخصص داخلی چه به این کارا(خواهر بد جنس کی بودم من؟)ولی اون پرستاره شب و روز داره دست و پای مردمو گچ میگیره،بعدم رومو کردم طرف مامانم گفتم مامان فردا میپرسی؟ مامانم گفت آره عزیزم،آرمان بیچاره هم در بهت و حیرت خودش باقی موند،خلاصه شام خوردیم ولی من دردم کمتر که نمیشد هیچی دیگه از شدت درد فقط به خودم میپیچیدم و گریه میکردم،اصلا حتی حرف هم نمیتونستم بزنم آرمان بلندم کرد گفت برو تو اتاقت،گقتم نمیتونم نمیخوام ولم کن،گفت میری تو اتاقت بهت میگم هی آه و ناله که نداره الان میام برات یه مسکن میزنم راحت میخوابی دردت هم کم میشه،گفتم نمیخوام مگه من مریضتم که اینجوری با من رفتار میکنی؟من خواهرتم،گفت برو تو اتاقت با من بحث نکن من خواهر چلاغ ندارم،آرتای سالم خواهر منه،منم عصبانی شدم رو به روشم وایساده بود گفتم آرمان یه کاری نکن با همین پای تو گچم بزنم یه جاییت تا یه هفته نتونی راه بریاااا!اون که بلند زد زیر خنده لپ منو کشید منم وسط گریه خندم گرفته بود خندیدم بوسم کرد گفت بخدا منم ناراحت میشم قربونت برم میبینم همش داری درد میکشی گفتم آرمان قول میدم دیگه گریه نکنم ولی خواهش میکنم آمپول نزنم،بخدا درد داره،گقت آروم میزنم جوجه، برو تا بیام دیگه هم صبر نکرد تا من جواب بدم منم رفتم تو اتاق دراز کشیدم رو تخت یه چند دقیقه بعدش اومد گقت بخواب گفتم آرمان من قول دادم،گقت بخواب دیگه اذیت نکن،داشت به زور منو میچرخوند به پام فشار اومد گفتم واییییی خدا لعنتت کنه آروم،پام درد گرفت،گفت تقصیر خودته،درست بخواب دیگه،یعنی دیگه پتانسیل اینو داشتم که اگه فقط انگشت بهم بزنن خون گریه کنم،شلوارکمو کشید پایین گفت شل بگیر خودتو تا اذیت نشی،منم که رومو کلا کرده بودم اونور که اصلا قیافه آرمانم نبینم،تا پنبه کشید سریع خودمو سفت کردم آرمان هم همینجور ادامه داد به پنبه کشیدن داشت میگفت من معذرت میخوام حالا قهر نباش من فقط دهنمو باز کردم گفتم من،جملم کامل نشده بود سریع نیدلو وارد کرد منم یه جیغ کشیدم تکون خوردم اونم دستشو گذاشت رو کمرم گفت چیزی نیست چیزی نیست آروم باش نفس عمیق بکش الان تموم میشه منم که اصلا این چیزا حالیم نبود فقط گریه میکردم پامو تکون میخواستم بدم ولی پام خودش خیلی درد میکرد،نمیشد اصلا درد آمپول کذایی و درد پام با هم قاطی شده بود نفس منو دیگه بند آورده بوددستمو بردم عقب که دستشو بگیرم سریع کشید بیرون گفت تموم شد،تموم شد،دیدی چه زود تموم شد،که البته این حرفش منو به این نتیجه رسوند که قطعا توی فرهنگ لغت من و آرمان معنیه زود با هم از زمین تا آسمون فرق میکنه،یه خورده که حالم جا اومد چرخیدم ازم پرسید دکتره دارویی قرصی جیزس نداد؟گفتم چرا،آسپیرین نوشت گفت تا دو هفته بخور،سفکسیم هم نوشت گفت یه هفته بخور،یه خورده مکث کرد،گفت آسپیرین فقط 12روز بخور سفکسیم هم 4 روز بخوری بسه،منم گفتم باشه برو بیرون دیگه میخوام بخوابم،گفت قهری؟جوابشو ندادم،رومو برگردوندم،گفت اصلا من میخوام امشب توبغل خواهر گلم بخوابم،برو اونر تر منم جام بشه رو تخت،گفتم بغل من فقط مال آدمای خاصه،گفت یعنی من آدم خاص تو زندگی تو نیستم گفتم نه،گفت میشه حالا منم در کنار اون آدم خاص بغل کنی؟ گفتم نهگفت باشه خودت خواستی یهویی اومد منو هل داد عقب،خودش خوابید منو بغل کرد گفت ولی من دلم بغل میخواد گفتم تو خلی،گفت آره من وقتی تورو میبینم خل میشم،خندم گرفت گفتم آرمان عزیزم اینا رو برو به اون دوست دخترای سر تا پا عملیت بگو،خندید گفت به اونا هم میگم تو نگران نباش،گفتم گمشوووووو،محکم بغلم کرد گفت قول بده مراقب خودت باشیاااا دیگه اینجوری نبینمت که ناراحت میشم گفتم باوشه،بعدم خوابم برد ولی صبح که پاشدم رفته بود،3 هفته بعدشم رفتم دکتر که گچ پامو باز کنه،گفت نه من گولت زدم ما زیر یک ماه باز نمیکنیم،منم گفتم خیلی بیخود😁😜 و اومدم بیرون ولی سه روز بعدش رفتم و بازش کردمعمو رو همون هفته دیدم،بهم گفت حالا دیگه تشخیص منو قبول نداری که نمیای پیش من راه میفتی میری فرهمندفر که دکتر عمومی بهت بگه پاتو گچ بگیر یا نه؟ گفتم نه اینطوری نیست،عمو گفت آره جون خودت،منم ناراحت شدم عمو هم که از دست من ناراحت بود، یه پنج دقیقه بعدش اومد پیش من نشست محکم منو بغل کرد جوری که من داشتم میگفتم عمو خفه شدم توروخدا آروم،ولم نمیکرد بهم گفت آخه من خیلی تورو دوست دارم چجوری دلم میاد دلخور باشم ازت منم گفتم منم همینطورو مشکل حل شد
مرسی که خوندین و وقت گذاشتین ،ببخشید دیر شد تو برنامم بود ولی خب این مدت خیلی درگیر بودم امیدوارم که حداقل خوشتون اومده باشه،شاد و سالم باشید

ادامه خاطره حوری خانم

ادامه خاطره حوری خانم

بفرما اینم ادامه ی خاطره:وقتی برگشتیم خونه اصلااحساس امنیت میکردم چون یجورایی بابام هوامودارهدوروزازبرگشتنمون میگذشت تقریباخوب شده بودم یه روزازطرف مدرسه گفتن عکس ببرم براشون منم رفتم ازتوی کیف اسناد(عکسای پرسنلی مون کناراسنادمیزاریم)عکس بردارم که باچیزی که دیدم نفس کشیدنم یادم رفت چه برسه به اینکه یادم بیادکارم چی بود...دوتابلیت برای انگلیس ازاینکه دوتابودتعجب نکردم تقریباعادی بوداماازاین تعجب کردکه بلیتافقط رفت بودبرگشت نداشت...!خیلی عصبانی بودم دورخودم میگشتم اصلانمیفهمیدم چیکارمیکنم اوناداشتن چیکارمیکردن؟؟!هنوزنیومده میرفتن تازه بدون بلیط برگشت؟؟اصلامن براشون وجودخارجی داشتم؟!!سرم داشت میترکیدقشنگ رگای مغزمواحساس میکردم که زده بیرون چشمام کاسه خون بودبدنم سرشدودیگه چیزی نفهمیدم.......چشماموکه بازکردم محیط بیمارستانوتشخیص دادم بغضم گرفت چون اگه هرکدوم ازافرادخونوادم منومیدیدمنوتوخونه معاینه میکردکاربه بیمارستان نمیکشیدپس حتما گلی خانم بوده(ازبچگی بزرگم کرده الان وقتی خونه باشیم میادکمکون)

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام دوستان عزیز هرچقدر خواستم نظر بدم نشد ویا این که اپ نمی کردن
دوستان عزیز که علاقه به نوشتن دارند اعلام امادگی می کنند ومن از بین چند نفر دونفرانتخاب خواهم کرد که داستان جدید رو به انها میسپارم دوست عزیزی هم گفته بودکه بگم قسمت چندمه
قسمت ۱۰ اگه اشتباه نکنم
سر سومیش
فرهاد:شایان نزن براش بذار استراحت کنه
شایان پنج دقیقه دیگه فرهاد سری تکون داد
من :فرهاد ،شهرام بیارش گرسنه اشه
فرهاد نه عزیزم پوشکش عوض کردن تو بخواب
من :فرهاد
فرهاد :جانم خانمی
من کی دوباره میریم سره خاک
فرهاد :وقتی حالت خوب شد
من :حالم خوبه
فرهاد:ازنظرخودت اره اما باید دکترت تشخیص بده که اونم تایید نمیکنه روتخت نشسته بودیم و حرف میزدیم که شایان اومد داخل خب ۵دقیقه شد بخواب سهیلا
من :حوصله ای ندارم گفتم از روتخت بلند شدم
شایان تهدیدم سرجاش رفتی بیرون هرچی دیدی از چشم خودت دیدی بیخیال اون دوتا ازاتاق اومدم بیرون صدای  شیدا بلند شد
به طرفش رفتم ازتو بغل مامان گرفتمش اروم بوسش کردم
مامان بیا:بشین برات خوب نیست بیا عزیزم
شهلا ازاشپزخونه برام کاچی اورد
شهرام تو بغل یاشار بود ویاشارم براش شکلک در میاورد
من :یاشار خودت رو هلاک کردی او بچه تو صورتت فقط یه دماغ میبینه از رو صندلی بلند شدم
یاشار :بشین چرا بلند شدی
من نمی بینی گشنشه مامان عزیزم راحت باش
چشمی گفتم رفتم اتاقم کمی هواش سردتر بود
ازش بیرون اومدم
من یاشار
یاشار :بله خواهری برم تو اتاقت
یاشار برو عزیزم
اروم اروم ازپله ها داشتم بالا میرفتم که پام گیر کرد به پله و وروی پله یکی مونده اخریه خوردم زمین که جیغی که زدم شیدا رو تو بغلم ترسوند محکم به خودم فشارش دادم صدای یاشار که گفت یا ابوالفضل بلند شد
وبعدش صدای فرهاد و شایان که میگفتن سهیلا جان خوبی
سرم و به معنی بله تکون دادم شایان: 😡😡 فرهادتحویل بگیر اگه این یکی روهم زده بود این جوری نمیشد
وبعدش شیدا رو از بغلم گرفت
حس کردم یه تکه از وجودم گفته شد
من :نهههه شایان تعجب تو چهره تک تکشون بود به سمت شایان که بالای پله ها ایستاده بود رفتم شیدا رو از بغلش گرفتم
من هیچ وقت بچه ام رو ازتو بغلم بدون خواسته خودم بیرون نکشید
به طرف اتاق یاشار رفتم اروم نشستم رو تخت لباسم رو دادم بالا واروم سینه ام رو در دهان کوچولوی شیدا گذاشتم
براش لایی لایی میخوندم
در اتاف باز شد سرم پایین بود فرهاد:خوبی خانمی
من :خوبم
فرهاد خانمی شایان تقصیری نداشت
من :میدونم
فرهاد عزیزم شام حاظره
من اول شیدا باید سیر بشه
نگاهش افتاد رو شیدا یه بوس روی لپش گذاشت
ازاتاق رفت بیرون ۵ دقیقه ای برگشت
بادوتا بشقاب بادوتا ظرف سالاد شیدا رو ازخودم جدا کردم چشماش با این که میدونستم هنوز نزدیک بینه به خودم دوخت دوثانیه بعدش گریه اش بلند شد
من نه قربونت بشم خانم کوچولو بیا مامان جان عزیز دلم دوباره شیرش دادم که گریش بند اومد
فرهاد یه قاشق دهنم میکرد یه قاشق خودش میخورد
چهل روز از فوت بابا گذشت به پیشنهاد واصرار مامان و شهلا اماده شدیم که بریم مسافرت
شهرام و شیدا ماه دوهفته شون بود مامان اومد تو ماشین ما
من :فرهاد میگم بریم ویلای
مامان :نه مادرجون میریم ویلای عمو رضا
من چرا اونجا اخه
مامان :اونجا به دریا نزدیک تره
من فرهاد یه چراغ بزن که شایان بایسته
فرهاد:چرا عزیزم
من خسته شدم
فرهاد راهنما زد توی حاده چالوس بودیم بعد ازاین که پیاده شدیم شایان و سامان به طرف یاشار حمله کردن یاشار سریع پشت سرم جبه گرفت
اروم گفتم چه گندی زدی دوباره
یاشار به من چه بین دوتا که از کنارهم میرفتن فاصله افتاد منم از وسطشون رفتم
من😳😳 واقعا
شایان باورکن
سامان دیون بیا اینجا ببینم
شایان روانی از پشت سهیلا بیا کنار بچه بغلشه میترسم بلایی که میخوام سرت بیارم به سهیلا اسیب بزنه
فرهاد :اهایی به زن من چیکار داری میخوایی کاری کنی بیا سر این ییلاق بیار منظورش یاشار بود
سامان میایی کنار یانه
یاشار نه
سامان به طرمون قدم برداشت
یاشار اروم گفت یه کاری کن
من باشه فورا جیغ خفه ای زدم خودم ول کردم تو بغل یاشار
سامان ایستاد:چت شد سهیلا
من جلو تر بیایی من میدونم و تو
همون موقع صدای اخ یاشار بلند شد
شهلا اخه بیشور این چه طرز رانندگیه خب
ارزو مامان بیشور حرف خوبیه
بهزاد نه باباجون
ارزو چرامامان گفت
بهزاد چون داییت شعور نداره
شایان اومد طرفم :اجازه هست واشاره ای به شیدا که داشت بهش نسیم میخورد کرد
من :بفرمایید بغلش کرد فرهاد خانمی اگه بهتری بریم من بریم شهرام خواب خوش بود فقز به خاطر پوشک و شیر بلند شد
شایان من شیدا رو با خودم ببرم
من :ببر فقط بیا ساکش بهت بدم ببین ۲۰ سی سی اب یه پیمانه ازاون شیرخشکه اگه سیر بود ولب گریه کرد پوشک بازم گریه کرد لالا
باشه ای گفت یه راست تاخود ویلای عمو رضا رفتیم کسی نبود
بعد خوردن شام همه کنار ساحل بودیم سمت راستم فرهاد سمت چپم شایان با شهرا
م وشیدا تو بغل فرها  بود
شایان بهتره یه پتو نازک بندازی روشون پتوی هردوشون دراوردم وروشون انداختم
فرهاد خانمی شیدا بد عنقی میکنه من حتما گشنشه
شایان اینجا شیرش نمیدیا یه راست تو ویلا
فرهاد :مگراین که ازجونش سیر شده باشه که اینجا شیرشون بده
من اییییشششش
بلند شدم شیدا رو بردم تو ویلا رفتم تو اتاق داشتم شیرش میدادم که صدای ارزو اومد که خاله خاله میکرد
من بیا اینجا عزیزم
ارزو :خالا اینجایی
من :اره عزیزم
ارزو کنار شیدا دراز کشید اروم لپش رو بوس کرد منم سرش رو بوس کردم
ارزو
خاله یه چیزی بگم
من بگو عزیزم
ارزو خاله قول میدی به کسی نگی
من اره خانمی
ارزو :خاله عصر یه کوچولو گلوم میسوخت
من خاله جان ارزو عزیزم اگه الان معاینه بشی میدونی که احتمال این که کمتر امپول بزنی کم میشه
ارزو اخه
من واگه بعدا معاینه بشی زیاد میزنی
خواست اعترضی کنه که صدای شایان بلند شد اهای وروجک کجایی
ارزو نگران نگاهم کرد به روش لبخندی زدم
من شایان بیا اینجا پیش منه
شایان در اتاق باز کرد
شایان خانم کوچولو مگه قرارنشد توپ بیاری
من شایان بیا بشین
شایان نشست و به منی که خوابیده بودم وداشتم شیر میدادم نگاهی انداخت و گفت چیزی شده
من کیفت همراهته
چشماش ریز کرد کدوم کیف من کیف پزشکیت رو میگم
شایان اره
من برو بیارش
شایان چیزی شده
من یه بار حرف گوش کن
شایان بی هیچ حرفی رفت کیفش اورد بهش گفتم ارزو چشه
اونم معاینه اش رو شروع کرد
وبعدش شهلا رو صداکرد تا دفترچه اش روبیاره
ارزو دایی امپول نوشتی برام
شایان تاببینم چی میشا
ارزو داییی
نسخه رو داد به بهزاد وقتی اومد یه امپولم توش نبود
ارزو 😍😍😍 دایی عاشقتم بعدش حسابی ماچش کرد منم این وسط فقط داشتم شیر میدادم شیداخوردحالا شهرام
که ازش تموم شد فرداش کنار دریا صبحونه خوردیم بچه ها تواب بودن سامان سعی میکرد فرهاد  سرش بکنه زیر اب از اون طرف یاشار شایان بهزاد بهم شن کف دریارو بهم میپاشیدن که صدای داد واخشون بالا بود شیر شهرام و دادم
من شهلا پاشو بریم تو اب
مامان شایان ناراحت میشه
من نه نمیخواییم که زیاد خیس بشیم که تا سر زانو
ارزو منم میام
مامان نه ارزو جان تو بمون کمکم که شیدا اگه بیدار شد ارومش کنیم
ارزو خوشحال نشست
من مامان شما نمیخوایی بیایی
مامان نه شماهابرید
دلم راضی نبود اما رفتیم
کمی که رفتیم جلو جیغ شهلا بلند شد
اییی چندش اییی سهیلا
من چته شهلا روپام یه چیزی میلوله
من چندش
یه دقیقه بعد خودم بلند درجا میزدم و جیغ میکشیدم شهلا بهم میخندید
من کوفت نخند اییی خددا چندش ایی
رفتیم جلو تر که درست شد توی سکوت فرو رفته بودیم صدای خنده و خوشحالی پسرا به گوش میرسید
چشم به چیزی که خورد حالم بد شد یه ماهی مرده کوچیک به پر مانتوی خیس شده شهلا خورد که باهم جیغ میزدیم
داشتیم می رفتیم عقب که باشهلا تواب خوردیم زمین من شهلا شایان زنده مون نمیذاره
شهلا اوه بهزاد چیکار کنم
اروم اروم اروم لرزون لرزون رفتیم جلو یاشار سامان هنوز تو اب بودن شایان بهزاد فرهاد بیرون
سلامی ارومی کردیم شایان و بهزاد وفرهاد تند تند جواب سلام دادن وسرشون پایین انداختن وبابچه ها مشغول شدن که شایان سریع سرش اورد بالا
شایان چشماش رو ریز کرد :تو اب بودید
اب دهنم قورت دادم نه خوردیم زمین تواب
فرها  پس تو اب بودی دیگه من اره گناه کبیره که نکردم
فرهاد نه گناه نکردی ولی اگه سرماخوردی چی الان میرم ویلا صدای شیدا بلند شد با کریرش بلندش کردم چون خیس بودم پاهام که دوباره شنی شد شستم

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام دوستان تک تک نظراتتون رو خوندم باید بگم که خب من بخوام زیاد وارد عشق وعاشقی بشم باید از خودمدیر وب اجازه بگیرم چون درباره خاطراته نه داستان ولی چشم بازم سعی خودم رو میکنم ودرضمن من با اسم خود سهیلا جواب نظراتتون رو میدم
رو پو ش هاشون عوض کردن دکترم که خانم مسنی بود وارد شد کمی معاینه کرد وگفت هفته دیگه برای کشیدن بخیه ها برم پیشش
من فرهاد چرا شایان و سامان و نیومدن انقدر براشون بی ارزشم 😭😭
فرهاد: خانمی این چه حرفیه که میزنی معلومه که نه امروز او سامان بیچاره همش تو اورژانسه فرهادم پیشت بود تاقبل از به هوش اومدنت کاری براش پیش اومد
روز اول با اخم و تخم های من تموم شد فردا عصر شهلا اومد کمکم رو تخت جا گرفتم
من وایی شهلا این یکی گل پسرم چشه
شهلا جاش خیسه
من شهلا جونم عوض میکنی
شهلا ن عوض کن تا یاد بگیری یه هفته گذشت توی مطب بودم شهرام تو بغلم بود و شیدا تو بغل شایان
شایان بهش ور میرفت اسمم صدا زده شد رفتم داخل شایانم پشت سرم بود فرهاد عمل داشت
نشستم روتخت بچه هارو توی کریر هاشون گذاشتم شایان بخواب دیگه خواهرم
من می ترسم دکتر بالا سرم ظاهر شد شایان با یه حرکت من و روتخت دراز کرد  دکمه های مانتوم  بازشد شایان درد نداره خب احساس سوزش کردم خواستم بلند شم که نشد بخیه ها کشیده شد تک تکش  کارم که تموم شد روی صندلی عقب ماشین شایان نشستم من شایان چرا بابانمیاد یه سر بهم بزنه
شایان چیزی نگفت
وارد خونه شدیم رو تخت توی سالنم دراز کشیده بودن
شایان :سهیلا من یه سری مدرک گواهیه که برداشتم به فرهاد بگو دسته منه باشه ای گفتم شایات از خونه رفت بیرون کاغذی از لای یه پرونده افتاد بیرون
برگه گواهی فوت بود فک کردم مال یه بیماری کسیه اما چشام میخ رو اسم شد حشمت سعادتی
من نه اشتباه شده تاریخ تولد نه امکان نداره سن فوتش نهه اشتباه شده روز و ساعت دورست نیم ساعت بعداز فارغ صدای یاشار تو ذهنم پیچید بابا قلبش بیماره قرص زیر زبونیش
به طرف 📱موبایلم پرواز کردم شماره خونه رو گرفتم یه بوق دو بوق سه بوق گوشی برداشته شد من سامان
سامان سهیلا سلام چیزی شده
من میخوام با بابا حرف بزنم
سامان نمیشه عزیزم بابا رفته
گوشی قط کردم با بارفته فلان جا باباداستش بنده باباقرارداشت شیدا که خواب بود برداشتم شهرام بغل کردم ازخونه زدم بیرون جایی که حدس میزدم بابا خاک باشه رفتم بچه ها رو بغل کردم وارد قبرستون شدم یواش یواش قدم برداشتم دنبال بید مجنون بودم پیداش کردم خیلی شلوغ بود بیشتریاهم اشنابودن کمی جلوتر رفتم سامان داشت بافرهادی که مثلا تو اتاق عمل بود حرف میزد جلو تر رفتم نگاهه جفتشون افتاد رو من فرهاد به طرفم پرواز کرد اتاق عمل تو قبرستونه دیگه
فرهاد :متاسفم عزیزم
من متاسف چی متاسف بی پدر شدنم متاسف این که دروغ گفتی متاسف این که شایان اینجا چه خبره برگشتم طرفش شوکه شد
شایان تو اینجا
من اومدم بابام رو ببینم اومدم دلیل این که یه هفته اس فارغ شدم اما احوالی ازم نپرسیده ببینم
فرهاد اروم عزیزم بچه ها ترسیدن من چطور تونستید
شایان ازوم باش سهیلا اشکام پس زدم به طرف قبر حرکت کردم شهلا مامان ویاشار ازدیدنم تعجب کردن نشستم کنارشون تو بغلم عمه شهین بودم
مک عمه دیدی چه جوری یتیم شدم عمه دیدی چه جوری بیخبرم گذاشتن وخودشون باراخر حسابی دید زدنش
من عمه دیدی چه جوری یتیم شدم نگاهه قبر میکردم عمه دیدی چه جوری پشتم خالی شد
عمه من بگم کوه من کیه پشتیبان من کیه
عمه عزیزم اروم
من اروم باشم چون بابام خوابه
عمه اره عزیزم
من عمه جان من برم درگوش بابام بگم دوستدارم من مثل بچگیها میکشه توبغلش
عمه 😭😭😭
من اشکم نچکید فقط نگاهه سنگ قبرمیکردم
من عمه بابام کجاست
عمه بگو هرجاباشه شب میاد نقاشیت رو میبینه بگو عمه کم کم خلوت شد شهلا خواهری بلند شو
من کجابلندشم بابام اینجاس
مامان عزیزم پاشو خوب نیست برات
مامان کجا بلندشم بابام اینجا خوابیده باید صداش کنم ومشتام روخاک و پارچه میزدم من کجا بلند شم بابام اینجاست فرهاد به طرفم اومد کنارم نشست
فرهاد خانمی بلند شو خوب نیست بمونیم داره غروب میشه
من :کجا بلندشم باید باباروصدابزنم روبه شایام گفتم شایان باباهنیشه خودش میگفت نباید موقع  اذون خوابید مگه نه
شایان اومد طرف دیگه ام فرهاد یه طرف بازوم شایانم طرف دیگه بازوم گرفت وبلندم کردن
من نههههههههه بابا خوابه شایان باید صداش بزنیم پام رو زمین می کوبیدم کسی تو بهشت زهرانبود جز ما به زور توماشین شایان نشستم که خودشم سریع نشست در ماشین قفل کرد
سرم تکیه دادم به شیشه وبیرون نگاه میکردم بچه ها پیش شهلا وشایان بود یه راست به طرف خونه مادریم خرکت کرد
در حیاط که رسیدیم نمی تونستم تکون بخورم بازم فرهاد دست انداخت زیر بازوم وسط حیاط اشکام اروم سرازیر شد درسالن باز شد رفتم جلو یاد شب اشتی کنون افتادم نشستم زمین هق هق میکردم فرهاد سعی کردارومم کنه که پسش میزدم شایانم بغلم میکرد
که بازم بی تابی می کردم شهلا تو اتاق یاشار بود  سامان بایه سرنگ جلو اومد نمی تونستم مقاومت کنم  فرهاد مانتوم دراورد شایان دستم مشت کرد یه رگ پیداکردن که سریع تزریق شد خواستم دستم عقب بکشم که محکم ترگرفته شد اشکام اروم ریخکه شد با کمک فرهاد شایان تو اتاقم خوابیدم
چشام که باز کردم شب شده بود از اتاق بیرون رفتم چراغ سالن روشن بود کسی نبود احتمالا تو پذیرایی بودن روبه روی عکس بابا زانوم خم شد خوردم زمین هق هقم شروع شد فرهاد سریع خودش بهم نزدیک کرد بغلم کرده بود
شهلا برام یه ابقنداورد که دوقوپ خوردم مامان :اروم باش عزیزم
حالت تهو بهم دست داد پریدم تو سرویس ییرون که اومدم شایان نبض و فشار خون گرفت همه پایین بود یه چیزهایی به فرهاد گفت صدای شهرام بلند شد خواستم شیرش بدم که شایان نذاشت وبع اصرارفرهاد خوابیدم
کمی بعد شایان اومد
شایان خواهرم قول میدم زود تموم شه فقط همکاری کن راحت دمر شدم  یه پنبه کشیده شدسریع وارد شد که به یه اخ ختم شد
دومیش سمت چپ که تکون خوردم شایان من وگرفت سومیش همون سمت که فرهاد به دادم‌ رسید
خب با عرض معذرت بنده ساعت 2:20شب اپ کردم‌بیشتر نتونستم واقعا معذرت تا پارت بعدی خدافظ

ادامه داستان

ادامه استان
بازم سلام به دوستان عزیز
من اول ازهمه یه تقدیرو تشکر جانانه بکنم از دوستانی گلی چون مهدیه خانم عزیز که زحمت میکشند وپارت های که براشون از طریق یه دوست دیگه میفرستم اپ میکنند واگر دوست عزیزوگرامی دیگری هست که دراین زمینه کمک میکنه تشکر میکنم درطی یک نظرخواهی متوجه شدم کسی زیاد موافق این نیست که من برادرهارو وحتی خود سهیلا ویافرهاد ازدورخارج کنم
سهیلا به سختی سوار ماشین شدم جلوی بیمارستان شلوغ بود مجبور شدم که برم اون طرف خیابون در حین عبور کردن گوشیی که داخل جیبم بود افتاد زمین نشستن من رو زمین همانا صدای جیغ لاستیک ماشینم همانا وصدای سهیلا گفتن شایانم همانا
داستان از زبان شایان
یه لحظه سهیلا دلا شد منم توی افکار خودم و خانم احمدی بودم صدای جیغ یه لاستیک ماشین بلند شد دیدم سهیلا کنارم نیست برگشتم دیدم که سهیلا بی هوش کنار خیابون افتاد نفهمیدم چه جوری با سامان تماس گرفتم وگفتم برانکارد بیارند سهیلارو یه راست بردن اتاق عمل فرهاد از ماجرا بی خبر از اخرین پله بیمارستان پایین اومد وروبه من گفت سهیلا رودیدی چطور بود فقط نگاهش کردم 😔😔
فرهاد نگاهش افتاد روی لکه های خون
فرهاد:باتوام میگم حال سهیلا چطور بود این لکه هاچیه ؟؟شایان دارم باتو حرف میزنما سهیلا حالش چطور بود
سامان :ازته راه رو اومد چه جوری اتفاق افتاد؟؟
گوشیش افتاد زمین دلاشد برداره ک ... که ..ما...ماش..ماشین زد بهش
فرهاد😳😳 توکه سهیلا روکه نمیگی درسته شایان باتوام سهیلاحالش خوبه دیگه همون موقع دکتر فرامرزی وارد اتاق عمل شد فرهاد دوزانو افتاد رو زمین من و سامان بلندش کردیم نشوندیمش رو صندلی رفته بود تو شک
من‌:سامان زنگ بزن به شهلا مامان و بابا یه خبرم به مامان و بابای فرهاد بده زود باش
 شهلا سریع رسیدارزو خواب بودتوماشین گذاشتن باشه نیم ساعت گذشت که یاشار خبرو که شنید خودش رو رسوند بعداز این که خبرو کامل فهمید مثل دسته بیل افتاد زمین این بشرهیچیش به ادمیزاد نرفته بود چندتا پرستار بردنش روتخت خوابوندنش نیم ساعت دیگه گذشت کلافه شدم قدمای بلندی برداشتم که به طرف اتاق عمل برم یه قدمی اتاق عمل صدای گریه نوزاد

بلند شد بعدش دکتر فرامرزی بیرون اومد و تبریک گفت که بچه ها سالمند خدارو شکر کردیم همه یه لحظه خوشحال شدیم
من :دکتر خود خواهرم چطوره
دکتر خواست جواب بده که یه پرستار سریع گفت دکتر شوک
دکتر برگشت تو قلبم بوم بوم میزد سامان فرستادم خونه که بره مامان و بابارو بیاره دکتر فرامرزی دوباره بیرون اومد خستگی ازسرو روش میبارید گفت:حال مادرم خوبه
سهیلا رفت برای ریکاوری سامان زنگ زد :الو کجاموندی تو کم کم سهیلا به هوش میاد
سامان:شایان صداش غم داشت
گفتم یاخدا
من چبشده
سامان زد زیر گریه:داداش بابا
من بابا چی
سامان بابا
من دحرف بزن
سامان :بابا نه نبض داره نه نفس علائم حیاطی صفر همه صفر شایان میفهمی صفر
گوشی از دستم افتاد خیره به دراتاق عمل شدم شهلا طرفم اومد
شهلا:داداش چیزی شده
من نه
فرهاد اوند کنارم توبغلش گریه ام افتاد اروم زمزمه کردم بابام صدای جیغ شهلا بلند شد
رفتم بالا سر سهیلا حالش خوب بود سرش باند پیچی شده بود فقط دکتر فاضل گفت خطری تهدیدش نمیکنه
داستان از زبانه سهیلا
چشام باز کردم فرهاد کنارم بود 😍😍سلام خانم تنبل وهواس پرت
من سلام 😕😖😖 فرهاد عزیزم جاییت درد میکنه
من 😣😣فرهاد
فرهاد :جان دلم
من :دلم میسوزه
فرهاد :عه چرا کی دل خانم سوزنده
من: فرهاد
فرهاد جانم
من:پس بقیه کجاند چرا من مثله بقیه همراه ندارم
فرهاد : چون من خواستم کسی نباشه
من :فرهاد اخه چرا
فرهاد چون میخوام باخانمم تنها باشم اشکالی داره
من 😕😕 همون موقع پرستار به دوتا بچه اومد گذاشتشون تو بغلم و رفت
من :اینا چرا شبیه بچه کلاغند
فرهاد😅😅 حتما به
من به
فرهاد هیچی
یکیشون گریه افتاد نگاهه فرهاد کردم
ف هاد عزیزم میتونی شیرشون بدیا
من :اخه من
فرهاد:😳😳😳نکنه میخوایی من بدم
من اوهوم خب اخه نمیدونم چیکارشون کنم
فرهاد جلو اومد خودش مشغلول درست کردن لباسم شد منم 😶😶
فرهاد اروم سینه ام رو دهنشون کرد
فرهاد یاد گرفتی عزیزم
من اوهوم بعدش در یهویی باز شد یاشار پرید تو
من هههیییییییییعععععع
فرها  عه برو بیرون ببینم مزاحم غذا خوردن بچه ام شدی
یاشار نوچ
من تموم شد این یکی سیرشد این بارخودم شیریش دادم اویکی رو که باولع میخورد
 یاشار :نوچ نوچ نوچ بچه هارو گرسنگی میدادی توشکمت
من برو ببینم
فرهاد عزیزم باید عروق بگیری
من هاا 😳😳
فرهاد عروق داره بچه
من خب بزنه چیکارش کنم
 یاشار یکیشون برداشت اروم پشتش مالش داد که روی روپوش خودش ه چی شیرخورده بود برگردون یاشار چشم غره رفت
فرهاد هاییی به بچه ام چش غره بری بامن طرفیا
وبچه ام از بغلش گرفت وگفت افرین بابایی خوشملم که عروقت رو زدی افرین بابای خودت و راحت کردی یاشار دایی روناراحت کردی
من بروبابا حالایه روپوشه ها
یاشار خودت میشوری
فرهاد :راستی کهنه بچه هارو میدم تو بشوری یاشار جان نگاهه هردوشون کردم
من پس شهلا کجاست مامان بابا پس بقیه
یاشار خودمون عشقه بقیه کیلویی چند پیجش کردن داشت ازاتاق میرفت بیرون
من پس چرا لنگ میزنی تو
یه اهی کشید که دلم سوخت براش
نرفته بیرون پرید تو
من :چیشده
یاشار فرهاد دادا بیا روپوشمون عوض کنیم ابروم میره
فرهاد روپوش یه وسیله شخصیه
من :فرهاد بده آذیت نکن
خب بچه ها به دنیا اومدن اما یکی رفت
تا پارت بعدی خدافظ

ادامه داستان

ادامه داستان

سلام دوستان عزیز تا حدودی جواب نظراتتون رو دادم واما مهناز جان وبقیه دوستان قراره که یکی دونفر رو خارج ودونفر رو جدید وارد کنیم شاید شایان و سامان به رحمت خدابرند شایدم سهیلا وفرهاد ازدنیا برند لطفا در این موردهم نظر بدیدوقتی که جاگیر شدم روی تخت🛏 فرهاد کنارم رو کاناپه خوابید من چرا اینجا خوابیدی بروتواتاق بخواب اذیت میشیفرهاد😍😍نه خانمی بخواب من جام خوبه من خب حداقل بیا روتخت کنارم بخواب فرهاد😍😍عزیزم تخت یه نفرس اذیت میشی من خب این جوری که نمیشه فرهاد تو بخوابفرهاد😍😍عزیزم تخت یه نفرس اذیت میشی من خب این جوری که نمیشه فرهاد تو بخوابکاریت نباشه من باشه چند دقیقه بعد فرهاد میگم اسم بچه هارو چی بذاریم فرهاد دختر و من پسرو تو من ازکجامعلوم که جفت پسر نباشند😁😁فرهادنخیرجفت دخترند😤😤من پسرند 😬😬فرهاد دخترند من😁😁😁پسررررررنددد فرهاد میگم دخترند بگو چشم اقا دخترند اگه پسرم شدن من میگم دخترند ok😤😤من نخیر پسرندتوبگو ok 😂😂😃😃😃فرهاد باشه خانمی خودت خواستی من فرهاد بگو دیگه چه اسمی فرهاد 😘😘اگه دختر شدن میذاریم فرانک و روشنکمن فرهااا 😬😬فرهاد جان دلم 😜😜من یه چیزی بذار که بهم بیاد حتی به خودمون فرهاد سهیلا سیما شیما  من🤔🤔خوبه تاحدی به فرهاد میاد افرهاد خب حانمی اگه پسر بودن چی من فرهاد پرهام شهرام چطوره فرهاد خوبه عزیزممن فرهاد میخوام روی کمر بخوابم خسته شدمفرهاد عه عه عه این کارو نکنیا خطر داره کلافه نشستم فرهاد خسته شدم فرهادد نشست کنارم کمی حرف زد که خوابم برد سه ماه گذشت وتوی ماه هشتم بودمگوشیم زنگ خورد فرهاد سلام خانمی خوبی  من نه خوب نیستممن فرهاد بدلگدمیزنند دلم درد میکنه خیلیصبرکن ببینم چندماهته
من ۸ماهمه فرهادنه هنوز وقتش نیست
من فرهاد خیلی درد میکنه
فرهاد عزیزم فکر میکنی برو بخواب نگران چیزی نباش قط تماس که شد نیم ساعت بعدش دلم بدتر درد گرفت حتی زیر دلمم دردش بیشتر شد شایان زنگ زدکه ببینه خونم اگه خونم بیاد کمی پرونده ببره منم گفتم هستم
یه ربع بدش اومد در و به سختی باز کردم 😭😭شایان چیزهایی روکه ازفرها  میخواست برداره داشت ازم خدافظی می کرد که بازوش رو گرفتم جیغ خفه ای زدم
شایان حالت خوبه سهیلا من و ببین
من وقتشه
شایان نه
من ارهههه شایان صبرکن میام رفت ازتواتاق ساک و برداشت من شایان نمی تونم سوار شم
شایان چرا من سختمه که پام تا این اندازه بلند کنم
شایان نه عزیزم تومی تونی فقط سعی کن باشه خواهرم
بچه ها حسابی به نظرهاتون نیازی دارم بگید کدوم شخصیت هارو ازداستان خارج کنم اگه شایانه باید بگم بعداز زایمان سهیلاست واگه فرهادکه باسهیلا می میره اگه یاشار و سامانه که توی تصادف می میرند اما یه نفرهست که بهتون قول میدم که از صحنه خارج بشه واونم پدر سهیلا ست خب منتظرم که بگید کی ازداستان خارج بشه

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام به خواننده های عزیز
یه گله دارم چراکه نظر داده نمیشه یه دوستی هم نظرداده بود عکس بدم عکس شخصیت هارو که خب نمیدونم   چه کسی وچه مکانی باشه اگه کسی پیشنهادی داره بده
واین که منظور عکس  امپول موقع تزریق که خب چیزهای جالبی پیدانکردم
بریم سراغ سهیلا
صدای گریه ارزو یه لحظه ام قط نمیشد😭 کارشون که تموم شد گوشیم زنگ خورد

الو سلام فرهاد
فرهاد معلوم هست کجاییی
من خونه شهلا برات پیغام که گذاشتم
فرهاد عزیزم الان موقع پیاده رویته
من باشه میام الان نگرانم نباش
از روی مبل داشتم به سختی بلند میشدم که شهلا یاشار کمکم کردن سامان داشت با ارزو حرف میزد باهمشون داشتم خدافطی میکردم که سامان گفت فردا شب همه تون دعوتید برای شام خونه ما
من نمیدونم بشه یانه سامان اخه تا کی میخوایی کشش بدی ها؟؟یه سال نیومدی خونه یه ساله باباروندیدی حتی شایانم بد عنقی میکنه به خدا پریشب بوکه بابا نصفه شب رفته بود تواتاقت روتخت خوابیده بود زارمیزد میگفت دخترم و بادستای خودم بیرون کردم
یاشار خواهرم تو که سنگدل نبودی که بابا قلبش مریضه سامان محکم صداش زد من بابا چشه سامان چیزی نیست کمی کسالت داره من بیماری قلبی کسالته اره سامان نه چیز خطرناکی نیست من چیز خطرناک چیه 💔💔 بابا قلبش بیماره سامان اروم باش خواهرم کنار در نشستم اشکام شروع به باریدن کردن من بابا مریضه الان باید بفهمم اره یاشار خواست بیاد نزدیکم داد زدم نزدیکم نشو شهلا کنارم نشست گوشیم زنگ خورد من😤😤 وقتی میگم میام یعنی میام پس انقدر زنگ نزن گوشی پرت کردم تو کیفم اشکام پس زدم من دیگه چیه که باید بدونم ونمیدونم ها یاشار حرف بزن سامان داری خودت رو اذیت میکنی
من نه این شماهایید که دارید اذیتم میکنید با نگفتن هاتون تو بغل شهلا گریه میکردم ازیه طرفم خیلی لگد خوردم که وسط گریه هام صدای جیغ شهلا که سهیلا سهیلا میگفت مبهم شد همه جاتاریک شد صدای گفتن خانمی عزیزم قربونت برم واضح ترمیشد چشام رو باز کزدم که نور بدی چشام رو زد سریع بستم کمی گذشت باز کردم به نور عادت کردم چشام رو باز کردم یه مرد با صورت کشیده لبخند کم جون چشای خسته بالا سرم بود کنارش یه زن جون تر باصورت گرد جذاب وسه تا پسر قد بلند که موهای یکیشون جلوش خاکستری بود وکاملا جدی وپسر سمت راستیش جدی اما یه لبخند داشت موهاش به روز بود وپسر سمت چپیش خنده رو لباش بودنگاهی به اطراف کردم پسر خوش خنده خواهرم سنگین شدیا من نگاهی به چشمای خسته مردی که میگفت اذیت نکن 😌😌خانمم کردم من 😕🙁 خیلی وقته خوابیدم پسر وسطیه نه خواهرجونم نخوابیدی یه روزه که بیهوشی من شایان بابا 😔😔 شایان هییییسسسس چیزی نگو من ☹️اخه شایان شنیدی چی گفتم سرم رو تکون دادم سامان بهتره که بریم شاید بخواند حرفی بزنند شهلا خواهری خوب استراحت کن وقتی همه رفتن فرهاد نشست کنارم پس😎😎پس خانمم بلده عصبی بشه وداد بزنه من 😞😞معذرت میخوام فرهاد 😎عزیزم درکت میکنم من🙁حالم چطوره فرهاد😀😂😂 حال خودت روازمن می پرسی😶😶منظورم بچه هاست لگد نمیزنند فرهاد 😏😏عه لگد میزنند چه بچه های بدی باید دعواشون کنم معترض گفتم فرهاد😠فرهاد خوب چیه عزیزم راست میگم دیگه من فرهاد لطفا 😕فرهاد🤔من فرهاد تروجون من بگو بچه ها چطورند الت فرهاد😡😡

قسم نخورحالشون ازمن و تو بهتره دکترت گفته خطر به خیر گذشته نفس راحتی کشیدم به طرفم اومد خواست سرم دربیاره که گفت ممکنه یه کوچولو دردم بگیره وسریع کشید بیرون که یه اخ گفتم 😓😓 فرهاد خیلی چاق شدم تاحالا دقت نکردم نگاه کن دستام ورم کرده یه اینه بهم میدی فرهاد بینیم کشید 😊😊😊 این جوری دوستت دارم عزیزم اتواینه به خودم نگاه کردم🔲 تپل شده بودم بینیم ورم کرده بود جیغ خفه ای زدم هییییهعع این منم شایان سراسیمه وارد شد یه قطره اشک چکید پایین از چشام شایان مشکوک نگاهه فرهاد کرد من 😭😭😭 واییی چرا زشتم فرهاد خنده اش قورت میدادشایان😳😳😳 من شایان چرا انقدر زشت شدم شایان فکنم سرت به جایی خورده پیج شد که رفت من تاکی باید باشم فرهاد بادکترت حرف زدم باید معاینه بشی
من فرهاد من باید برم سرویس بهداشتی
فرهاد 😜😜خب نمیشه
من😳 فرهاد باید برم نمی تونم
فرهاد اینجا سرویس هاشون ایرانیه حرف های دکتر که یادته من خب بریم یه طبقه دیگه بریم خونه من نمی تونمم فرهاد عزیزم ودر گوشم چیزی گفت که هزار رنگ شدم روز خیلی مزخرفی بود دوتا سرم نوش جان کردم حتی نگاهه فرهادم نمیکردم 😶😶😐😐 رفتیم خونه که تختم رو اورده بوتو سالن وچندتا متکاهم بود به مکافات وهی امارگرفتن فرهاد یه حمام رفتم شبش اماده شدیم که بریم خونه مادریم یع ساپورت مشکی با مانتوی بنفش بادمجونی  وروسری خردلی تیره نگاهش کردم خوشم نیومد یه مانتوی خفاشی عنابی با شال قهوه ای تیره که فرهاد به ساپورتم ایراد گرفت منم گفتم کسی نیست اونم😡😡😠😠😤😤😤پس مسرعموم شوهرخواهرشما شلغمه اونجا برو عوضش کن رفتم شلوار جین بارداری پوشیدم من باحالت لج ازخونه بی
رون اومدم فرهاد لج کردنتم خریدارم خانمی رسیدیم خونه از ماشین فرهاد پیاده شدم به سمت پله های ورودی رفتم من😣😖😖😖فرهاد پله فرها اومدم خانمی به کمک فرهاد دوتا پلخ رفتم بالا که خسته شدم فرهاد یقه کت قهوه ای سوختش رو درست کرد
فرهاد خانمی پنج تای دیگه مونده بریم روپله اخر قرار گرفتم نفس تفس میزدم سامان هووف حالا خوبه هفتا بیشتر نبودا بهتره برگردید مهمونی تموم شد صای یاشار که زد پس کله اش بلند شد بیا کنارببینم یاشار پیداش شد سلام برخانواده پر جنعیت من گمشو کجا پر جمعتیم فرهاداهای مراقب حرف زدنتون باشیدا سامان اگع ایران کمبود جمعیت داشت درست شد باشاهکارهای شماها من حالاخوبه دوتا بیشترنیستن سامان ۲تا شما ۲تا شهلا درست شد دیگه من😳😳شهلا یاشاربله خواهرت حسودیش شده صدای شایان بلند شد شمادوتا رفتید بدرقه کنید که بیاند یا بدرقه کنید که برند وکنار زدشون سلام داداش شایان سلام خواهرگلم فرهاد سلام اقا شایان 😊😊شایان سلام پدر بچه ها بفرمایید داخل کمی اروم اروم رفتیم داخل که سامان گفت هوفع اگه چهارتا بودن چی
بابا رو که دیدم رفتم تو شک توی این یه سال عصا به دست شده بود اروم رفتم جلو بابا بغلم کرد توبغل هم بودیم که یاشار 😂😂 مامان بیاکه بعداز ۲۰سال پیدات کردم سامان یکی دیگه زد پس کله اش کمی گذشت پهلوی شهلا بودم من شهلا🤰چندماهته شهلا😳😳ها من😊سامان یاشار گفتن شهلا 😤😤😤سامان میکشمت بهزادکه داشت چایی میخورد گفت خانمی بیامنم میام کمکت شهلا 😡😡که من دوقلو باردارم اره چایی پرید تو‌گلوی بهزاد وشروع به سرفه کردن افتاد چییی دوقلو نه یاخدا ارزو مامان😀😀یعنی مثل خاله توپ درمیاری جمع پوکید ازخنده بابا سرش روتکون داد متاسفم براتون چند دقیقه بعدفرهاد درگوش شایان چیزی گفت که شایانم جوابش رو داد فرهاد به طرفم اومد وروبه روی مبلم قرارگرفت😃😃😃😉😉😉خانمی زیادی نشستی باید کمی دراز بکشی خسته میشی من 😳😳اینجا فرهادنه تواتاق شایان پاشوخانمی به ناچار بلند شدم ویه عذرخواهی کردم رسیدم به پله اتاق هامن فرهاد 😭😭😭فرهاد ای وای این یکی ۳۵ تا پله است یاشار تافردا صبح وقت هست یواش یواش رفتم بالا به فرهاد گفتم بره پایین زشته چند دقیقه بعد صدای سامان و فرهاد یاشار و شایان و بهزاد شنیده شد صدا از اتاق یاشار بود رفتم نزدیکای در یاشاراقا من نمیخوام خوب بشم زوره شایان زوره حرفیه یاشار من نمیخوام خوب بشم دوست دارم مریض بمونم به کی چه اخه سامان میخوابی یانه یاشار نه فرهاد باشه دادا خودت خواستی بهزاد سامان تو پاش بگیر کمی لای در باز کردم فرهاد دستش وسط کمرش بود وروی سرش بهزادم نشسته بود روپاهاش شایان باخونسردی تمام امپول اماده می کرد یاشار اخ کمرم اییی پام فرهاد شلوار شورتش کامل تازیرباسنش کشید پایین شایان سفت کنی دوبارمیخوری یاشار قوانین حفظم شایان سریع پنبه کشید وسریع وارد کرد یاشار دستاش اورد عقب که سامان محکم گرفت شایان ذره ذره تزریق می کرد دوتا زد یاشار بسه دیگه😭😭😣😣😖😖 شایان نوچ همه اش رو میزنی تاشماباشی که فرارنکنی برای هرکدومش شایان تند تند تزریق میکرد صدای فرهاد بلند شد خانم سهیلا سعادتی دزدکی نگاه کردن کار خوبی نیست
من😱😱😰😥😥😨 یه قدم رفتم عقب که در باز شد شایان تو چهارچوب دربود
خب ظاهرا داشتی استراحت میکردی دیگه من😰😰چیزه خب سرو صدااومد منم
شایان در اتاق پشت سرش بست منم رو پنجه پا بلند شدم که ببینم اما بی فایده بود شایان دید زدنت تمو شد من اخه کوه جلومه نمیشه شایان بازوم گرفت ومن به خودش فشار داد خواستم عقب گرد کنم که محکم تر فشار داد تو اتاقش به اجبار خوابیدم رو پهلو خودشم کنارم نشست کمی بعدش مامان صدامون زد رفتیم شام  موقع برگشتن فرهاد یه ویشگون ازلپم گرفت😆😏😏که خانمم امپول زدن بقیه رودید میزنه اره من فرهاد جانم
من قول بده که به بچه ها امپول نمیدی
فرهاد قول میدم که اگه لازم داشتن براشون بدم خوبه
من اوهوم رسیدیم خونه راحت خوابیدم که.....
خب ممنونم که بازم این پارت رو همراهیم کردین

خاطره بیتا خانم

خاطره بیتا خانم

سلام خوبین؟سلامتین؟ من اولین بارمه که خاطره می ذارم واول یه بیو از خودم و یه خورده توضیحات رومی دم. اسم من بیتا ست و۱۵سالمه وشمال زندگی می کنم یه خواهر وبرادر کوچیک تر از خودم دارم (دوست بیتام)☺️ من توی نظرات خاطره ی هیلداجان جان گفتم کنار اسمم استیکر می ذارم اما پشیمون شدم و نمی ذارم خب بریم سراغ خاطره:این خاطره فکر می کنم مربوط می شه به پائیز یا زمستون ۹۴ من خدارو شکر خیلی مریض نمی شم اما اگر مریض بشم بد مریض می شم و خود درمانی بعضی اوقات جواب نمی ده و آمپول نیاز می شم .من خواهرم مریض شده بود وگلاب به روتون حالش بد می شه وبه خاطر ترس از آمپول سرم وصل کرد و خوب شد روز بعدش من بالشت رو گرفتم و می خواستم برم جلو تلویزیون دراز بکشم و برنامه ببینم که یهو احساس کردم یه چیزی سر دلم سنگینی می کنه به مامانم گفتم واونم گفت لابد توهم از مبینا (خواهرم) ویروس رو گرفتی همش احساس می کردم حالم می خواد بد بشه می دویدم سمت دستشویی اما حالم بد نمی شد مامانم زنگ زد به پدرم و گفت که بیا بیتا رو ببر بیمارستان  من درحال آماده شدن بودم و مادرم داشت از توی کشو دفترچه بیمه رو در می آورد و همزمان به من می گفت به دکتر بگو دلم درد می کنه اما حالم بد نشده .همین حرف مادرم کافی بود تا حالم بد بشه دویدم سمت دستشویی و گلاب به روتون حالم بد شد🤢 اومدم بیرون که پدرم اومد و سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان دکتر بعد از معاینه گفت برات یه امپول می نویسم و دقیقا یادم نیس گفت تا چند ساعت غذا نخور (از آمپول نمی ترسم و عاشق محیط بیمارستانم 😊) از اتاق دکتر اومدم بیرون و توی سالن بیخیال نشستم و به پرستارا نگاه می کردم تا پدرم بره داروخانه و آمپول رو بگیره یه پرستاری بود که قیافش شبیه ژاپنی ها بودو از قبل دیده بودمش و بیتا (دوستم) وقتی مریض شد واومد بیمارستان امپول شو این پرستار زده بود  و می گفت انگار توی کمر آدم می زنه😁 منم دعا کردم که امپول دست ایشون نیفته اما زهی خیال باطل وقتی پدرم امپول رو آورد یه پرستار دیگه امادش کرد ولی موقع تزریق همونی که شبیه ژاپنی ها بود اومد (از شانس خوبی که دارم😉)رفتم روی یه تخت پرده های دور واطرافمو کشیدم  جای یه آب مقطرم روی تخت انداخته بود وانداختمش توی سطل زباله واماده شدم یه خورده استرس گرفتم اما نمی ترسیدم امپول رو وارد کرد اولش درد نداشت اما اخراش تا نوک پام درد گرفته بود یه آهی کشیدم و بالاخره تموم شد بعد از چند دقیقه از روی تخت بلند شدم لباسم رو مرتب کردم وداشتم می رفتم به سمت بیرون که یهو سر از یه اتاق تزریقات دیگه درآوردم درد پام به مغزم فشار آورده بود☺️ سرمو چرخوندم وپدرمو دیدم رفتم سمتش و برگشتیم خونه گشنم بود اما نمی تونستم چیزی بخورم بعد از اون هم چندبار حالم بدشد اما بالاخره خوب شدم و از اون  به بعد خدا رو شکر امپول نزدم .امروز هم حالم خیلی خوب نبود .خیلیییییییی ممنون که خاطرمو  خوندین و ببخشید اگر طولانی و شد و چشمای خوشگلتون  خسته شد .امیدوارم همیشه سالم باشید و نیاز به امپول نداشتن باشید😘.یا حق.    پ.ن :هرموقع خواهرم مریض بشه لطفش شامل حالم می شه و البته اینم بگم برادرم۴ماهشه و اون موقع نبود☺️ وگرنه اونم مورد لطف قرار می گرفت.

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام به تمام خواننده هایی که خاطره میخونند ونظر میدن ای بابا بازم که سهیلا رفت بیمارستان که ببینیم چی میشه
از هردوشون شاکی بودم خوابم نمی برد گوشیم رو برداشتم نه پیامی نه زنگی هیشیکی من و ندوس  رفتم سراغ بازی ۱۰ دقیقه داشتم بازی میکردم حالم بهتر شده بود پرده کنار رفت فرهاد وارد شد
فرهاد عه این چیه دستت بدش به من ببینم ازم گوشی گرفت تو بهت بودم که گفت مگه نگفتم استراحت چرا بیداری
من خوب اخه خوابم نمیاد حالمم بهتره
فرهاد استینت رو بده بالا یه سرم داری استینم رو بالا دادم راحت تزریق کرد
فرهاد خب خانم لجباز تا یه ساعت دیگه تمومه ومی تونی بری من باشه ای گفتم 😐😐 کمی فک کردم به زندگیم وبرنامه هام توی افکارم بودم که صدای جیغ یه دختر بچه بلند شد ویه صدای اشنایی که میگفت عمو جون وایسا ویه دختر بچه🙎 شاید ۴یا ۵ ساله ناز پرید تو منم کمی نیم خیز شدم دختره همون جور ایستاده بود که قدمای یکی شنیده شد دختر بچه پرید روتخت با سختی با لحن مظلومی گفت خاله اون اقاهه میخواد اذیتم کنه میخواد شلوارم رو دربیاره نذار خاله اذیتم کنه من و قایم کن پتو رو پس کردم اومد تو دلم نشست پتوروکشیدم روش پاهاش بین پاهام دراز کرده بود وسرش رو شکمم پتو تا روی گردنم بالا کشیدم دوباره کنار رفت سامان بود 😤😤 سهیلا یه دختر بچه ندیدی با تردید سرم و تکون دادم وگفتم نهه سامان اگه دیدی بگو سهیلا باید امپولاش رو بزنه وگرنه تشنج میکنه حس کردم پتو تکون خورد نگاهه سامان مشکوک شد از زیر پتو دستای کوچیک تب دارش فشار دادم سامان یه قدم نزدیک شد وسریع پتو رو کنار زد دخترک یه جیغی زدم سامان پس وروجک اینجا تشریف داشته 😉
دخترک عمو اذیتم نکن با لحن بچه گانه اش سامان عموجان مگه تاحالا امپول نزدی دخترک 🤔 نه نزدم سامان عمو جان روی شکمت بخواب تا بهت بگن امپول چیه دخترک برگشت سامان شلوارش لرون کشید پایین دخترک عمو داری کار بد میکنی ☹️سامان نه عموجان میخوام زود خوب شی وبعد سریع یه امپول اماده کرد💉پنبه کشید سامان افرین دختر خوب که شل کردی بعدش سوزن وارد کرد کمی گذشت دختره گفت عموووو درر دارههه سامان کشید بیرون تموم شد حالا بیا بریم روی تخت خودت بخواب🛏 افرین باهم رفتن بیرون نگاهی به سرم کردم که خالی شده بود خودم خواستم بکشمش بیرون چسب های کنارش باز کردم یه ذره کشیدمش بیرون که فرهاد وارد شد 😳😳

😳چی کار میکنی سریع خودش کشید بیرون اروم دختر خوب الکی که نیست راستی جواب ازمایش رو نامزد دوستم بهم داد ما مشکلی نداریم ومی تونیم کنارهم یه زندگی خوب تشکیل بدیم خانمی یک ماه گذشت ودر این یک ماه به اجبار فرهاد تزریق امپول یاد گرفتم میگفت شاید این جوری ترسم کم تر بشه واخرهفته عقد و عروسیه ماه فروردین رسید همه جهاز من اماده شد بود کلل همه خوشحال بودن حتی خود فرهاد منم تظاهر میکردم ولی شبا راحت تر اشکام بی سروصدا جاری میشد تمام خریدهای عقد انجام شد شب قبل از عروسی همه دورهم بودیم به غیرازفرهاد هرشش نفر موقع خواب که شد خواستم برم بابا گفت خوشحاله که تصمیم عاقلانه ای گرفتم منم جواب دادم ولی این تصمیم باعث میشه که دیگه سهیلای قبل نباشم حتی حاظر نباشم نگاتون کنم
وارد اتاقم شدم نگاهه لباسم کردم که اویزون بود وبه چوب لباسی اویز بود حتی لباسمم چیزی نبود که بخوام  ساعت ۸ زفتم اریشگاه بعدش اتلیه تالار عقد عروسی تا اخر شب خسته بودم حتی موقع خدافظی رفتم تو بغل شایان واونم محکم بغلم کرد در گوشم گفت کافیه فقط چشای اشکیت ببینم کلا زیرو روش میکنم ولی حتی نگاهه باباهم نکردم یه راست رفت خونه صبحش بلند شدم همه چیز تغییر کرده بود حالم زیاد خوب نبود فرهاد مثل پروانه دورم بود ولی حیف که تحمیل شده بود وگرنه عاشقش بودم
فرهاد خانمی دیگه مسکن نخور خوب نیست ژلوفن کبدتت رو داغون میکنه صداش گرفته شده بودمن سرما خوردی
فرهادخوب میشم من باشه 😔 یه هفته گذشت از زندگی مشترک صصداش رونشنیده بودم ونمیخواستم بشنوم ولی مامان که میگفت دلش تنگ شده رو چرامن حتی دانشگاهم نمی رفتم با این که فرهاد برام ماشین خریده بود عصر بود که درخونه زده شد دروباز کردم شایان و مامان اومدن تو مامان بغلم کرد شایانم پیشونیم رو بوس کرد تعارف کردم که بشینند شایان خب خواهرم کدبانو شده من بله خیلی کوتاه شایان بیابشین زحمت نکشه چایی براشون بردم مامان از زندگیت راضی هستی من بله راضیم شایان چرا دانشگاه نمیری مخالفه من نه موافقه اتفاقا حتی ماشینم خریده برام ولی من حوصله ندارم شایان خب تو که جونت درمی رفت چیشده حالا که میگی حوصله نداری من بیخیال شایان حوصله ندارم یعنی ندارم دیگه وتعارف کردم که چیزی بخورند کمی نشستن و رفتن فرها  اومد خونه حالش خوب نبود من فرهاد سرما خوردی فرهاد چیزی نیست من صبر کن دوباره زنگ زدم به شایان وماجرارو گفتم که گفت نیم ساعته اونده که خب وقتی اومد فرهاد معاینه کرد فرهاد بدجوری از شایان حساب می برد شایان چندتا امپول نوشتم با دوتا شیاف

🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
قرص و شربت نیاز نیست بیایی بیمارستان استراحت کن منم رفتم داروهاش رو گرفتم وقتی اومدم گفت براش بزنم دمر خوابید یکیش رو اماده کردم پنبه کشیدم کاملا شل بود اروم زدم چیزی نگفت دوتاش رو زدم به حالت سجده دراومد براش شیاف گذاشتم که اذیت شو وهمش اخ اخ می کرد براش یه سوپ درست کردم از پرستاری کردم که همش میگفت خسته شدی نکن بسه فلانه بهمانه کارخودم رو میکردم دوروز از بیماریش گذشت که در خونه زده شد خواهرم بود شهلا که ازم خواست مراقب ارزو باشم فرهاد دیدش و گفت سلام عموجان ارزو یه جیغ کشید عقب رفت وزد زیر گریه فرهاد ارزو عموچیشده ارزو من ازت می ترسم عمویی فرهاد چراعزیزم ارزو اخه لمپولم میزنی فزهاد عزیزم موقعش ا ره ارزو الان موقعشه من ارزو سرماخوردی ارزو 😨😰😱😭😢😖☹️🙁😞😟 بله فرهاد خب پس داروهات کو ارزو یه پلاستیک ازکولخ عروسکیش داد فرها  خب دختر خوب دمر بخواب میدونی که اصرار خواهش فایده نداره ارزو رفت خوابید شلوارش کشیدم پایین فرهاد پنبه رو باسن تپلیش کشید واروم سوزن فرو کرد ارزو چیزی نگفت فرهاد کشید بیروت خی افرین 😚😚 وبعد یکی دیگه اماده کرد که ارزو ازاولش تکون خود اما من کمرش و گرفتم اخرش فرهاد پاها گرفت تند تزریق کرد وروتخت خوابش برد که یه دونه توخواب زد که چیزی نفهمید شهلا ارزو رو برد چندماهی از عروسی میگذشت ومن همچنان با بایا حرف نزده بودم صبح که بلند شدم صبحونه خوردم حالت تهو پیداکردم وسرگیجه گفتم چیزی نیست اما ظهر به محض خوردن غذا حالم بد شد فرهاد مشکوک نگاهم میکرد اما چیزی به روی خودم نیاوردم اخرشم طاقت نیاورد معاینه ام کرد فهمید چیزیم نیست دوروز گذشت که وقتی غذا درست میکردم حالم بدتر میشد  از پله اتاق هاپایین رفتم فرهاد هم تو پذیرایی بود وفک کرده بود خوب شدم اخرین پله رو که اومدم پایین سرم گیج رفت وچشام بسته شد وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم که فزهاد بالا سرم😘😘😀😀😃💋❤️❤️ فرهاد حال همسرم مادر بچه ام چطوره من خوبم وبعدش😳😳چی گفتی فرهاد
فرهاد مامان بچه خانمم من مامان بچه کیه نگاهش کردم ودودقیقه بعدش من فرهاد یعنی من یعنی تو یعنی من خداچیشده همون موقع پرستاراومد اقای دکتر الان میرید سونگرافی فرهادخیلی جدی بله ونشستم رو ویلچر رفتیم سنگرافی رو صندلی مخصوصش نشسته بودم هندز تو شک بودم یه ماده یخ ریخته شد روشکمم بعدش یه دستگاه اومد رو شکمم

دکتر خب خانم شما دوقلو حامله هستید تبزیک میگم بهتون ودوماهتونه بهتره که زمان استراحتتون همش معین باشه چیزهای سنگین بلند نمیکنی وروزی ۱۵ دقیقه پیاده روی وروبه فرهاد اقای دکتر استرس هیجان خیلی زیاد خستگی ناراحتی ممنوع یه سری دارو هست که اگه خدایی نکرده بجه زود رس شد قلبه جنین تشکیل شده باشه  خطری تهدید نکنه
توی ماشین بودیم فرهاد خب خانمی خودت که دیدی دکتر چی گفت چهارچشمی حواسم بهت هست ازفردا مامانم یا مامانت
من نیازی نیست
فرهاد دکتر با شما بودا رو حرف منم حرف نباشه
مک دوست ندارم مامانم یا مامانت پاشه بیاد خونه وکارام رو انجام بده فرهاد عزیزم نمیشه که
من یه پرستار باورکن مامانت یامامانم اذیت میشند
فرهاد ببینم چی میشه
خب اینم از سهیلام که یه کوچولو رو مسافر خودش کرده ببخ
یکی نه دوتا رو مسافر خودش کرده تا پارت بعدی مراقب خوبی هاتون باشید

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام به همه علاقه مندان خواننده داستان سهیلا وماجراهای امپول زدنش
میدونم زیادی رفتم توحاشیه  کم کم درستش میکنم
با کمک فرهاد بلند شدم از صندلی سوار ماشینش شدم به طرف یه جیگرکی رفت رو بهم گفت هستی
زیاد خوشم نمیاد ازاین جور غذا ها فرهاد خب چون خون دادی بهتر بخوری برات بهتره بی حرفی پیاده شدم وارد جیگرکی شدیم چهارتا سیخ سفارش داد کمی دوغ خوردم از جیگرکی بیرون زدیم به سمت خونه حرکت کردیم یه تعارف خشک خالی زدم که رد کرد منم خوشحال رفتم خونه مامان نبودش کاری به پسراهم نداشتم وارد اتاقم شدم کمی دراز کشیدم که حس کردم هرچی خوردم داره میاد بادا گلاب به روتون پریدم داخل سرویس بهداشتی بعد ازاین که کارم تموم شد ابی به سرو صورتم زدم نگاهیی به خودم کردم کمی رنگم پریده بود دست وپاهام بی حس شده بود همین که پام گذاشتم بیرون حس کردم دوباره باید برگردم اینبار فقط اب زرد بود کام دهنم تلخ شده بود کمی ترسیده بودم نگاهی به خودم کردم لبام میلرزید سردم بود رفتم بیرون یه پتو انداختم روی خودم  باهمون پالتو کفش خوابیدم احساس کردم لرز کردم گوشیم زنگ خورد نگاهه اسمش کردم ناشناس بود محلی بهش ندادم دوباره حالت تهو این بار به زور خودم سر پا نگهداشتم پتو رو محکم تر دورخودم پیچوندم صدای اسمس گوشیم بلند سلام خانم چرا مگه نرفتی خونه
من شما
به همین زودی فراموشم کردی
من ببین چی میگم یه کاری نکن که از کرده ات پشیمون شیا حالیت شد
چند دقیقه بعدش منم فرهاد
من😶😶😞😞سلام فک کردم مزاحمه ببخشید
فرهاد خواهش میکنم مقصر منم چرا گوشیت رو جواب ندادی
من خب زیاد حالم خوب نبود وداشت خوابم میبر
فرهاد میخوایی بیام دنبالت من
نه نیازی نیست زنگ میزنم به یکی از بچه ها
فرهاد خب شاید نتونند
زنگ میزنم اگه کسی نبود مزاحم شما میشم
فرها  اختیار دارید باشه پس فعلانه
جوابش رو دادم اول زنگ زدم شایان نبودش خدارو شکر بعدش یاشار که متاسفانه نبود در اخرسامان که گفت نمی تونه بیاد بهتره که به فرهاد بگم تا منو ببره بیمارستان بیخیال فرهاد شدم 😓😓
به سختی از جام بلند شدم شالم رو درست کردم واز اتاق زدم بیرون رفتم پذیرایی ماشین مامان رو دیدم گفتم با ماشین میرم خب چه کاریه رفتم حیاط که یه لرز درست و حسابی کردم سوار ماشین مامان شدم یه بسم الله گفتم استارت زدم اروم از حیاط خارج شدم در و بستم و سوار شدم کمی که حرکت کردم حس کردم نمی تونم بیشتر از این رانندگی کنم حالم دوباره بهم خورد از ماشین پیاده شدم سوار ماشین شدم سرم رو فرمون گذاشتم دل درد هم گرفتم سرم بلند کردم باید کاری میکردم😓😓😓😟😟😞😞😣😣😣😖😖 یه زنگ به فرهاد زدم که گفت نزدیکای خونه ماست وشاکیه چراکه بهش خبر ندادم وسامان بهش گفته بوده که قرار بود من بهش زنگ بزنم ماشین دور زدم به بدبختی نزدیکای خونه ماشین فرهاد دیدم از ماشین به مکافات پیاده شدم بالا در و گرفتم وتقربا بهش اویزون بودم نمی تونستم روی پای خودم بمونم فرهاد از ماشینش پیاده شد سریع زیر بازوم گرفت وگفت خوبی😢😢نه
فرهاد بشین الان میام درماشینش قفل کرد کمک کرد بشینم رو صندلی کمک راننده خودش نشست پشت ماشین صندلی برام به حالت خوابیده در اورد همین که خواستم بخوابم جیغم رفتم بالا فرهاد رسیدیم چیزی نیست ماشین پارک کرد یه ویلچر برام اورد با اکراه نشستم سریع وارد اورژانس شد  به سمت یکی از تخت ها برد پرده ها اطرافش کامل کشید کمک کرد تا بشبنم رو تخت خواست به حالت خوابیده من و دربیاره که گریم شدتت گرفت😢😢😭😭😭😭😫😫
فرهاد باید معاینه بشی سعی کن بخوابی با بی چارگی خوابیدم گوشیش زنگ خورد📱الو سلام اره اره پیش من نگاهش بهم بود نه نه اره باشه ارژانسیم باشه خدافظ خواست دکمه های پالتوم باز کرد خواست دستش بذلره رو شکمم که گفتم نه دستش گرفتم که گفت باشه باشه اروم باش دوباره حالت تهو بهش گفتم کمکم‌ کرد بازم دوباره مجبوری خوابیدم این بار گریه ام بیشتر شد گفتم لطفا دست نزن در داره ازاین حرفا دستش گرفته بودم که پرده کناررفت سامان دیدم گفت سلام چیشده فرهاد میگه دلش درد میکنه وحالت تهو داره نمیذاره معاینش کنم سامان دستام و جداکرد از دستای فرهاد وکنار بدنم نگه داشت
خب چطوری خواهر عزیزم
من خوب نیستم سامان دلم درد میکنه سردمه فرهاد دستش رو گذاشت رو شکمم اروم فشار داد اینجا درد میکنه من نه کمی برد چپ این جا من نه برد یه کوچولو پایین فشار داد که نیم خیز شدم سامان دوباره به زور من و خوابوند وبعدش کمی چرت پرت گفتن سامان ظاهرا مسموم شدی واین که چیزهای دیگه دست به دست هم داده الان برات یه ارامبخش تزریق می کنم
من نه خواهش میکنم سامان نه
فرهاد با یه امپول اومد تو من نه
فرهاد زود تموم میشه تو فقط برگرد من نه نمیتونم سامان تو یه چیزی بگو سامان شرمنده خواهری برای خودته من و به پهلو کرد وخیلی سریع دمر خواستم بلند شم که سامان پرستم کرد به تخت شلوارم کمی اومد پایین من نهههههههه
نمیییییخخخخوووواااامممم
پنبه کشیده شد من ااااااخخخخخخ فرهاد هنوز که نزدم وبعدش سریع وارد کرد یه جیغ خفه ای زدم پاهام روهم نتونستم تکون بدم بعدش حس کردم بی حس شدم وکمی باسنم ازهم فاصله گرفت من سامان نه میسوزه خواهش میکنم بعدش سوزش شدید که فرهاد گفت تمومه دختر خوب الان دردت اروم میشه استراحت کن تا بیام ودوباره معاینه بشی

ادامه داستان

ادامه داستان
سامان دختر خوب یه بار فقط یه بار تو ببینش اگه خوشت نیومد نمیذارم دوربرت چرخ بزنه من دِآخه
سامان اخه نداره دیگه او چرت و پرت هایی که کردی تو سرت بیرون کن چیزهای خوبی نیستن نفسم و فوت کردم بیرون سامان میشه قدم بزنیم حوصلم سر رفته سامان بذار شایان بیادش چشم قدمم میزنی وازاتاق رفت بیرون نگاهی به خودم کردم مانتوی بادمجونی رنگ بلند بایه شلوار جین مشکی
دراتاق باز شد شایان وارد اتاق شد یه شلوار کبریتی سیاه پاش بود دکمه های روپوشش باز بود پیراهن چهارخونه رنگ ابی برش بود به طرفم اومد
😎خب سلام سهیلا  یه بار دیگه باید معاینه بشی وشروع به معاینه کرد خب خطر برطرف شده تا عصر که مهمونی اما الان سامان گفت میخوایی قدم بزنی میتونی بری کافیشاپ بیمارستان  استراحت گاه پرستارا ن طبقه سوم
😏تنهایی برم
شایان تا یه جایی همراهیت میکنم به طرف اسانسور حرکت کردیم یه پسر هم قد سامان جلو اومد وباهاش دست داد ازعقب سامان دیدم که دست تکون داد متوجه شدم که
پسر سلام سهیلا خانم من سلام
پسر من فرهادم
من😐خوشوقتم ازاشناییتون
روبه شایان گفت کجامیری شایان دارم سهیلا رو میفرستم طبقه سوم بعدش برم  پذیرش
فرهار منم دارم میرم طبقه سوم پس با سهیلا خانم هم مسیرم
شایان پس تو با سهیلا برو منم برم پذیرش فرهاد باشه ای گفت و رفت در اسانسور باز شد سوارش شدیم با فاصله ایستادم

:) :), [11.08.17 16:46]
فرهاد خب سهیلا خانم حالتون بهتره
من بله شکرخدا
فرهاد خب خداروشکر دیگه حزفی زده نشد تا خود کافی شاپ کنار فرهاد راه می رفتم صندلی بیرون کشیدم نشستم که اونم متقابلا رو به رونشست
خب چه رشته ای تحصیل میکنید من گرافیک
فرهاد خیلی هم عالی  
من مچکرم
فرهاد چی میخورید
من یه قهوه فرهاد رفت سفارشات رو داد ودوباره نشست
فرهاد حتما از موضوع خبر دارید
من‌بله خبر دارم
فرهاد خب خواستم قبل ازاین که باخانواده بیاییم باهم اشنابشیم واز اخلاق و خوصیات هم باخبر بشیم نظر شما چیه
من فکر خوبیه این جوری تکلیف معلوم میشه
فرهاد بله دقیقا خب دارید مشاهده میکنید که رشته و شغلم چیه
من بله دارم مشاهده میکنم
فرهاد خب تقریبا همه چیز دارم برای یه زندگی مشترک به غیراز یه خانم خوب که اشاره اش به من بود
من خب دختری شلخته که دوست داره همش حرف حرفه خودش باشه واین که من هیچ محدودیتی تا حالا نداشتم
فرهاد شما قرار نیست که محدود بشید فقط نقل مکان میکنید واین که توی خونه خودت پادشاهی میکنی شلخته بودنتون روهم درک میکنم واما این که حرف فقط حرف شما باشه خب ممکنه بعضی جاها اشتباه کنید
همون موقع دوتا قهوه جلومون گذاشته شد
فرهاد داشتم میگفتم ممکنه اشتباهاتی رخ بده واینجا میشه مشورت کرد
من خب همون موقع پیج شد معذرت خواهی کرد وگفت ممکنه اومدنش طول بکشه

🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
سلام دوستام عزیز بایه پارت دیگه درخدمت شما حاظر شدم
ظاهرا حال سهیلا بابت فوت یه مادر که نمیشاختش بد شده ایا این حال خرابی در روند زندگی سهیلا تاثیری خواهد داشت
چشام رو باز کردم چراغ اتاق💡 خاموش بودولی اباژور روشن🕎 ازروی تخت بلند شدم مانتو رو دراوردم یه تاپ بافته شده ای از ترکیب رنگ شکلاتی و شیری پوشیدم که یقه اش از روی بازوم رد میشد وکاملا گرد بود یه شلوار از طرح جین مشکی برداشتم ولی شلوار راحتیه وارد حمام اتاقم شدم توی وان دراز کشیده بودم حالم که بهتر شد یه دوش گرفتم لباس هام رو پوشیدم ازحمام خارج شدم به طرف جاکفش اتاقم رفتم یه صندل تخت سفید وسیاه انتخاب کردم موهام سشوار کشیدم یه رژ لب صورتی کم رنگ زدم از اتاق خارج شدم  به طرف راه پله ها حرکت کردم اروم قدم برمیداشتم وقتی به اخرین پله رسیدم  نگاهی به اطراف کردم به طرف پذیرایی رفتم کسی نبود به طرف اشپزخونه حرکت کردم صدای مامان متوقفم کرد خب فرهاد پسرخوبیه باید نظر خود سهیلا رو پرسید
بابا منظورت چیه خانم که باید نظرش رو پرسید تا این جا سهیلا هرکاری خواسته کرده ازاد بود هرجا خواسته رفته با هرکی خواسته بوده ازاد ازاد بوده کسی هم بهش گیر نداد زیرلب گفتم جز شایان
دوباره گوش دادم اما این بار وفقط یه بار من براش تصمیم گیری میکنم که با کی ازدواج کنه و درچه سنی  
شایان بابا این جوری اصلا به صلاح سهیلا نیست اجازه بدید خودش انتخاب کنه فرهاد اونقدر خوب هست که خود سهیلا قبولش کنه این درست نیست که فرهاد به سهیلا تحمیل میکنید
بابا کسی از تو نظر نخواست سرت به کار خودت باشه
صدای مامان بلند شد عه چیکار داری بچه ام رو خوب راست میگه اگه فرهاد تحمیل بشه برای سهیلا میدونی چه مشکلاتی براش پیش میاد
سامان امروز باهم حرف زدن چیزی نتونستم داخل چهره سهیلا ببینم ولی پسره برده بودش تو فکر من اروم زیر لب گفتم اره جون عمه شهین
بابا اگه خوشش بیاد به نفعه خودش اگرهم نیاد مجبورش میکنم
یاشار بابا مگه زوره شما ازادی سهیلا رو بگیر اما حق انتخاب این مورد بذار پای خودش
بابا صداش برد بالا من مرد این همون موقع وارد اشپز خونه شدم خودم شاد نشون دادم بابا دستش رو میز مشت بود کنار سامان نشستم خب باباجان شما مرد کجایید
شایان بهتره تمومش کنیدبعدا حرف میزنیم کسی چیزی نگفت خودم روکنجکاو نشون دادم کمی خورشت خوردم شام سریع تموم شد
کمک مامان کردم وارد پذیرایی شدم که گوشیم زنگ خورد شادی بود
من الو سلام شادی 😁😁
شادی سلام عزیزم 😊😊خوبی
من مچکرم تو چطوری
شادی منم خوبم
خب به سلامتی
شادی :سهیلا فردا بعداز دانشگاه پایه ایی بریم  خوش گذرونی من اره چرا که نه فقط چی میپوشی
شادی نمیدونم
من پس باهم ست نکنیم
شادی نه من باشه
گوشی قط کردم
بابا کی بود م
من😳اخه سابقه نداشت که بابا بپرسه م
من دوستم شادی
بابا چیکارت داشت خواست باهم بریم بیرون بعداز دانشگاه
بابا لازم نکرده میایی خونه یه راست
من متوجه نمیشم چه دلیلی داره اخه
بابا صداش بلند کرد همینی که گفتم فهمیدی شایان بابا بسه
بابا تو حرف نزن مامان اخه مرد این چه حرفیه که میزنی
بابا رو به من 😤فردا حق نداری بری بیرون حتی لازم نیست بری دانشگاه تا تکلیفت معلومه شه وبلند تر ادامه داد رو حرف من حرف نباشه اشکم در اومد به طرف راه پله اتاقم پرواز کرم در اتاق محکم کوبیدم بهم وقفلش کردم گریه ام شدت گرفته بود مدام زیر لب میگفتم ازت متنفرم فرهاد متنفرم متنفرم فرهاد متنفرم ازت حتی نمیخوام بهت فکر کنم عوضی متنفرم ازت سمت بالکن رفتم درش رو بازکردم کنار در زانو زدم هق هق میکردم دستگیره در اتاقم بالا پایین شد صدای مامانم بلند شد سهیلا مامان جان درو باز کن دخترم
دختر خوشگل مامان
من لطفا تنهام بذارید خواهش میکنم
مامان اخه
من تروخدا مامان در بالکن بستم اما گریه ام تمومی نداشت روتخت ولو شدم صبح بلند شدم اماده شدم برای دانشگاه وارد اشپزخونه شدم مامان وبابا شایان سامان بودن من پس یاشار کجاست مامان رفته
بابا کجا شال و کلاه کردی
من میخوام برم دانشگاه بعدشم میرم با دوستم بیرون
بابا گفتم لازم نکرده
من لازم کرده خوبشم لازم کرده میرم ببینم کی میتونه جلوم بگیره از لقمه داخل دهنم رو قورت دادم همین که سرم اوردم بالا یه سیلی خوابونده شد رو صورتم سرم کج شد یه قطره اشک ازگوشه چشم چکید
بابا دختره خیره سر بهت رو دادم این جوری شدی بفرما خانم اینم از دخت گنده کردنمون نمیفهمم کجای زندگیم رو اشتباه رفتم
من همون جاییی که من به دنیا اومدم همونجاایی که خواستید من باشم بابا دستش اورد بالا
من سرم کج کردم دوباره بزن بابا بزن مردونگی دیشبی که میگفتید من مرد م رو به رخ همه بکش بذار مرد بودن رو ببینیم
نگاهم به طرف شایان و سامان دوختم شماهاهمتون مرد بودنتون رو تو زور بازو حرف زور جامیدید نه
بابا ساکت شو دختره ی چش سفید
اره بایدم ساکت باشم اصلا دختر و زن به چه حرف زدن نه
اشاره به شایان و سامان

🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
کردم و گفتم متاسفم برای خودم و خوداتون که همچین پدری داریم از اشپزخونه زدم بیرون سریع کفش پوشیدم ازخونه خارج شدم به صدای سامان که میگفت صب کن سهیلا کاری نداشتم وارد کوچه شدم سریه پاتند کردم وشروع به دویدن کردم همون جور که اشکم رو پاک می کردم از عرض خیابون رد نیشدم که ماشینی بوق کشید و رفت محلی ندادم وارد خیابان اصلی شدم گوشیم زنگ خورد ازتوی کوله برش داشتم شایان بود رد تماس دادم خواستم برم دانشگاه حسش نبود کمی قدم زدم ساعت ۱۰ بود تا این موقع چندتا زنگ داشتم که گوشیم رو خاموش کردم  دوباره روشنش کردم که باسیلی از تماس ها رو به رو شدم چندتاش از شادی بود زنگ زدم جواب داد مشکوک بود
من الان خونه مایی
شادی اره
من اوضاع چطوره افتضاح
صدای شایان شنیدم که سرد جدی می پرسید شادی با کی داره حرف میزنه شادی هم جواب داد با مادرشه
من یعنی چی افتضاحه
شادی بابات قلبش درد گرفته که بخیر گذشته مادرت هم بی هوش شده که بهش سرم وصل کردن
من الان چه خاکی تو سرم بریزم
شادی خواست جواب بده کخ گفتم ممکنه زنگ بزنند واگه بفهمند اشکاله متوحه میشند که بهشون دروغ گفتی قط کردم تماس رو همین اتفاق افتاد شایان زنگ زد
من مجبوری جواب دادم الو
شایان کدوم گوری
من با شادیم
شایان داد زد دروغ نگو میگم کجایی
من هرجایی به توچه توهم یکی مثل بابا یکی مثل بقیه اصلا به شماها چه
شایان چرت و پرت نگو میگم کجایی
من قبرستون
شایان درست جواب بده
من درست جواب دادم میخوام خودم پرت کنم پااااییین اینم صدای مرگ گوشی به طرف ماشین هایی گرفتم که از زیر پل رد میشدن
شایان کار احمقانه ای نکن قشنگ ادرس بده
ادرس رو بهش دادم روی پل نشستم زانوهام رو بقل کردم ۱۰ دقیقه گذشت حس کردم کسی رو پله سرم بلند کردم شایان بود و سامان  شایان یه قدم جلو گذاشت سریع بلند شدم یه قدم عقب رفتم شایان خودش رو بهم رسوند یه سیلی محکمی گذاشت تو صورتم که باعث شد بخورم زمین چشام بسته بشه
صدای شایان گنگ شد این رو زدم تا بفهمی که بعدش داد سامان که بلند گفت سهیلاااا
چشام باز کردم تو اتاق بودم سرم درد میکرد یاشار بالا سرم بود
من اب یاشار بیا خواهرم اب خوردم دراز کشیدم دستم بردم سمت سر ااااخ سرم یاشار دستم رو گرفت چیزی نیست عزیزم ضربه خورده
من حالا چی میشه یاشار بابا ازدستت عصبیه بهتر کاری نکنی مامان ناراحته شایان که هم ازت دفاع میکنه هم به خونت تشنه است سامانم که بیمارستانه منم که درخدمت ابجی گلم هستم😆
م ممنونم داداشی

یاشار خواهش میکنم  خب حالا این خواهر خوشگل و پردرد سرم  داروهاش رو مصرف کنه من نه  یاشار اذست خودت نکن عزیزم من که اخرش میزنم که حالا هم برگرد برگشتم   شلوارم رو تا زیر باسنم پایین کشید یاشار شل باش سفتم نکن تکون خوردنم ممنوعه من باشه 😣😣😣😓😓😓یاشار افرین سوزن وارد کرد نفسم بند اومد من یاشار نکن درد داره درش بیار یاشار خلاصه من اااااااااااااایییییییییییی
یاشار تمومه کشید بیرون کمی استراحت کردم ظاهرا دیگه امپول نداشتم  دو روز گذشت که هر دوروزش تو خونه حبس بودم اگرم نبودم نمی تونستم جایی برم بدجوری سرم درد میکرد
بلاخره روز خاستگاری رسید باند هنوز دور سرم بود اما حجمش رو کم کرده بودن یه لباس ساده تا سر زانوم پوشیدم که استینش گیپور بود ویه کمر بند پاپیونی سفید رو کمرش میخورد ویقش هفتی بود گردنبندی که صورمه ای روش کار شده بود انداختم که رو گردنم خود نمایی میکرد کفش پاشنه پنج سانتی پوشیدم یه رژ قرمز مات زدم سایه چش ابی تیره موهام رو فقط شونه کردم ویه گیر کوچویک پاپیونی زدم
سامان وارد اتاقم شد نگاهی بهم کرد و گفت خوب شدی خواهری فقط یه چیزی پات کن من گرمم میشه
سامان عزیزم شایان ولت نمیکنه اخرشم خودت اذیت میشی برو بپوش باهام رو زمین می کوبیدم وراه می رفتم ساپورت شلوار جورابی نازک پوشیدم چند دقیقه بعد مامان خبر داد که رسیدن کمی اختلات کردن
که مامان گفت براشون چایی ببرم بی استرس بردم چون برام اهمیتی نداشتن
چایی گرفتم نشستم که مادر فرهاد گفت دستت درد نکنه عروس گلم یه نازی اومدم گفتم نوش جونتون اما احساس نمیکنید برای گفتن عروس گلم زود باشه چای پرید تو گلوی بابام
مادر فرهاد راست میگند سهیلا جون اخه نه به داره نه به باره این دوتا جون که باهم حرفی نزدن که
مامان سهیلا جان عزیزم اقا فرهاد راهنمایش کنید
بلند شدم به سمت خروجی رفتم پالتوی مشکی پوشیدم وکلاعش رو سرم کشیدم
فرهاد بریم بیرون
من بله ورفتیم داخل الاچیق من خب اگه اجازه بدید من اول شروع کنم
من نه رو حرف هاتون فکر کردم ونه روی اخلاق و رفتارهاتون
من هرگز نمی تونم شامارو دوست داشته باشم باشغلتون مشکل دارم
فرهادخب بازم هم دیگرو خواهیم دید وبیشتراشنا خواهیم شد دوست داشتن کم کم به وجود میاد شغلم هرچی باشه داخل خونه چیز دیگه ام
من  نمیتونم دور دوستم خط بکشم از امرو نهی خوشم نمیاد دوست ندارم کسی توکارام دخالت کنه
فرهاد کسی توکارای شما دخالت ن

🚥!!!!🚥 dr, [۱۴.۰۸.۱۸ ۱۳:۰۷]
میکنه باشه با دوستتون باشید
منم اجازه نمیدم کسی شمارو امر نهی کنه
من خدایا اقا فرهاد من کلا با این ازدواج مخالم خوشم نمیاد
فرهاد نمیخواستم بگم ولی شما چه بخوایید وچه نخوایید مجبورید منم دوست ندارم اجباری باشه اما ظاهرا امشب قراره نامزد کنیم
چییی عمرا نهههه نمیذارم
فرهاد دست من و شما نیست بهت قول میدم که زندگی خوبی داشته باشی دستم رو گرفت به طرف ساختمان حرکت کردیم من ولی هیچ وقت نمی تونم دوستت داشته باشم شاید اگه جور دیگه اشنا میشدیم اون موقع
فرهاد میدونم زمان لازمه وارد پذیرایی شدیم دوتا صندلی خالی کردن که کنارهم بشینیم وقتی نشستیم یه انگشتر به عنوان نشان بهم دادن وقرارشد فرداش بریم ازمایش
شبش خوابیدم انگشتر و دراوردم صبحش  بلند شدم ناشتا رفتیم برای ازمایش فرهاد ازمایشش رو دا  نوبت من شد که خواستم از رو صندلی بلند شم که فرهاد من رو نشوند سرم و طرف خودش چرخوند فرهاد ناهار کجا بریم خواستم جوابش رو بدم که دستم سوزش پیدا کرد خواستم تکونش بدم که فرهاد محکم تر گرفت من ااااایییییییی فرهاد تمومه کشیدن بیرون
خب اینم از پارت امشب امیدوارم که خشتون اومده باشه

ادامه داستان

ادامه داستان

سلام ببخشید اگه جایی از داستانم مشکل داره امیدوارم که بتونم یه راه ارتباطی باشما دوستان گرامی پیداکنم واین که نظرات وانتقادات و پیشنهاداتون رو بخونم و عمل کنم بازم ممنونم از تمام کسانی که داستان هام رومیخونند ودنبال میکنند💋💋
خب بریم سراغ سهیلا و ماجرای شب دربیمارستان و خاستگاریش ....
با احساس سوزشش خفیف دستم چشام رو باز کردم یه پرستار خوشگل و مهربون بالا سرم بود 😇سلام عزیزم صبحت بخیر من سلام
پرستار عزیزم می تونی غذابخوری من بله میتونم پرستار تخت به حالت نشسته دراورد وسینی صبحانه جلوم گذاشت نگاهیی بهش کردم یه تشکری کردم امادلم غذای بیمارستان و نمیخواست قطعا داشتم بهش نگاه میکردم که صدای کفش نفری من و بع خود اورد سامان نشست رو تخت ☺️سلام خواهرجون
من سلام داداجون سامان🙂بهتری من 🤔بذار فکر کنم اره خوبم سامان خب خداروشکر
من سامان این غذاهارو دوست ندارم
ساما چرا
من اخه بی رنگ و رو دوست ندارم
سامان به بزرگی خودت ببخش  حالا یه لقمه بخور برام لقمه گرفت به محض این که خوردم چهره ام درهم کردم سامان خندش گرفت 😂😂چرا این جوری شدی
من سیر شدم باور کن نمیخوام
سامان خب باشه رفت طرف یخچال ویه چیزایی برداشت یه شربت بود داخل دستش نگاهم بهش بود شربت داخل پیمانه ریخت خب خواهر کوچولو بگوآآآآآ من بدمزس سامان عزیزم لارمه برات من اخ همین که دهنم رو باز کردم پیمانه رو برد داخل دهنم وسریع دستش و گذاشت رو دهنم وبایه دستش بینیم گرفت داشتم واقعا خفه میشدم ازیه طرفم نمیخواستم قورتش بدم دیدم نه نمیشه کوتا بیانیست مجبوری قورت دادم 😣😣😝😝😖خیلی بدمزه بود سامان دستش رو برداشت گفت افرین دختر خوب من خیلی نامردی سامان خودتی عزیزم جیغ زدم سامان خب جیغات نگهدار الان به دردت میخوره وسریع رفت بیرون چند دقیقه بعد با یه امپول وارد شد من نه سامان
سامان برگرد دختر خوب درد نداره من داره تو که جای من نبستی که سامان اگه دردت گرفت هرکاری بگی برات انجام میدم به مدت یه هفته قبول
من اخه😣سامان برگرد عزیزم با اکراه برگشتم کمی از شلوارم رو داد پایین
سامان نفس عمیق بکش

:) :), [11.08.17 16:21]
یه نفس تقریبا بلندی کشیدم سامان افرین خواهرکم و تیزی امپول تو باسنم حس کردم من سامان درد داره خیلی
سامان تمومه عزیزم من اااااااااااااااایییییییی
سامان یه هفته خوب شد من اوهوم خوب شد سامان استراحت کن
من حوصلم سر رفته کی میرم خونه
سامان من دکترت نیستم
پس کیه
سامان 😏شایان
من اه  چرا او سامان ای پشت برادر بزرگ ترت این جوری نگو ناراحت میشم
من برو بابا سامان شنیدم چی گفتی
حالا کی میادش
نیم ساعت دیگه
حالا تا اونیم ساعت چیکارکنم حالا
هیچی شکرخدا دعای بارون
سامان😐یه سوال بپرسم
من بپرس
حالت به خاطر شب جمعه بد شد
من😶😞😟هم اره وهم نه
اخه از قبلش فک کنم سرماخورده بودم
من داداجونم من دوست ندارم ازدواج کنم
سامان پسر خوبیه اگه ببینیش خوشت میاد
عصبی شدم😤من میگم خوشم نمیاد با کل مسئله مشکل دارم اخه من و به چه ازدواج من حتی خودم رو هم نمی تونم جم و جور کنم از پس خودم برنمیام حالا کارای یکی دیگه روهم باید انجام بدم من چندسالمه مگه که شوهر کنم من از ازدواج خوشم نمیاد دوست ندارم زندگی خودم رو باکس دیگه اشتراک کنم خوشم نمیاد پایه یکی دیگه تو زندگیم باز بشه
سامان اروم باش سهیلا اخرش که چی باید ازدواج کنی یانه یع نگاه به خودت بنداز اخه کجات شلخته است به غیراز اتاقت که اونم بابت رشته اته  دختر خوب بهش فکر کن ممکنه پشیمون بشیا فرهاد پسر خوبیه بعدش با شیطنت ادامه داد😉اینجا کار میکنه با داداشیات همکاره
من نهههههه عمررررااااا اصللللااااا نمییییخخخووواااام بببینمششش  جوابم منفیه مگه از جونم سیر شدم خدددددااااااااا
سامان عه عه عه چرا همچین میکنی دختر اروم باشش ببینم اینجا بیمارستانه ها

🚥!!!!🚥
سامان دختر خوب یه بار فقط یه بار تو ببینش اگه خوشت نیومد نمیذارم دوربرت چرخ بزنه من دِآخه
سامان اخه نداره دیگه او چرت و پرت هایی که کردی تو سرت بیرون کن چیزهای خوبی نیستن نفسم و فوت کردم بیرون سامان میشه قدم بزنیم حوصلم سر رفته سامان بذار شایان بیادش چشم قدمم میزنی وازاتاق رفت بیرون نگاهی به خودم کردم مانتوی بادمجونی رنگ بلند بایه شلوار جین مشکی
دراتاق باز شد شایان وارد اتاق شد یه شلوار کبریتی سیاه پاش بود دکمه های روپوشش باز بود پیراهن چهارخونه رنگ ابی برش بود به طرفم اومد
😎خب سلام سهیلا  یه بار دیگه باید معاینه بشی وشروع به معاینه کرد خب خطر برطرف شده تا عصر که مهمونی اما الان سامان گفت میخوایی قدم بزنی میتونی بری کافیشاپ بیمارستان  استراحت گاه پرستارا ن طبقه سوم
😏تنهایی برم
شایان تا یه جایی همراهیت میکنم به طرف اسانسور حرکت کردیم یه پسر هم قد سامان جلو اومد وباهاش دست داد ازعقب سامان دیدم که دست تکون داد متوجه شدم که
پسر سلام سهیلا خانم من سلام
پسر من فرهادم
من😐خوشوقتم ازاشناییتون
روبه شایان گفت کجامیری شایان دارم سهیلا رو میفرستم طبقه سوم بعدش برم  پذیرش
فرهار منم دارم میرم طبقه سوم پس با سهیلا خانم هم مسیرم
شایان پس تو با سهیلا برو منم برم پذیرش فرهاد باشه ای گفت و رفت در اسانسور باز شد سوارش شدیم با فاصله ایستادم

:) :), [11.08.17 16:46]
فرهاد خب سهیلا خانم حالتون بهتره
من بله شکرخدا
فرهاد خب خداروشکر دیگه حزفی زده نشد تا خود کافی شاپ کنار فرهاد راه می رفتم صندلی بیرون کشیدم نشستم که اونم متقابلا رو به رونشست
خب چه رشته ای تحصیل میکنید من گرافیک
فرهاد خیلی هم عالی  
من مچکرم
فرهاد چی میخورید
من یه قهوه فرهاد رفت سفارشات رو داد ودوباره نشست
فرهاد حتما از موضوع خبر دارید
من‌بله خبر دارم
فرهاد خب خواستم قبل ازاین که باخانواده بیاییم باهم اشنابشیم واز اخلاق و خوصیات هم باخبر بشیم نظر شما چیه
من فکر خوبیه این جوری تکلیف معلوم میشه
فرهاد بله دقیقا خب دارید مشاهده میکنید که رشته و شغلم چیه
من بله دارم مشاهده میکنم
فرهاد خب تقریبا همه چیز دارم برای یه زندگی مشترک به غیراز یه خانم خوب که اشاره اش به من بود
من خب دختری شلخته که دوست داره همش حرف حرفه خودش باشه واین که من هیچ محدودیتی تا حالا نداشتم
فرهاد شما قرار نیست که محدود بشید فقط نقل مکان میکنید واین که توی خونه خودت پادشاهی میکنی شلخته بودنتون روهم درک میکنم واما این که حرف فقط حرف شما باشه خب ممکنه بعضی جاها اشتباه کنید
همون موقع دوتا قهوه جلومون گذاشته شد
فرهاد داشتم میگفتم ممکنه اشتباهاتی رخ بده واینجا میشه مشورت کرد
من خب همون موقع پیج شد معذرت خواهی کرد وگفت ممکنه اومدنش طول بکشه

بعداز رفتنش به سرعت سامان نشست رو به روم قهوه پرید تو گلوم سامان اوه اوه ببین چی میگفتید بهم که بادیدن من هول کردی من هیییش برو بابا راستی بذار بریم خونه من میدونم و تو
سامان خب چیشد بحث من همین که دهنم رو بازکردم تا توضیح بدم سامان روهم صداش کردن 😜😜😛😛هاییی جیگرم سامان بهم میرسیم
ازپله ها پاین رفتم توی راهرو داشتم قدم میزدم که صدای اخ و اوخ گفتن یه پسر بچه بلند شد در اتاقش نیمه باز بود اروم سرم بردم جلو پسره تکیه داده بودنش به تخت یه دکتر پایین پاشش بود وپای راستش توی دستش بود که پسره میخواست دستای دکتر بگیره که دوتا پرستار نگهش داشته بودن کمی بیشتر لای در باز کردم دکتره محکم پاش رو از موچ چپ و راست کرد از صدای تیرک استخون پای پسره دلم ضعف رفت وپام سست شد دستم به دیوارگرفتم داشتم می خوردم زمین که صدای سامان کنار گوشم بلند شد اینجا چیکارمیکنی
من سامان حالم بدشد من و ببر اییی چندش
سامان بیمارستان جای قشنگی برای سرک کشیدن نداره بیابهش چسبیده بودم از راهروی کناری جیغ داد بلند شد خواستم برگردم که سامان محکم من و به خودش چسبوند و گفت برنگرد چیز ی نیست که بخوایی ببینی همون موقع صدای جیغ گیریه زن و مردی بلند شد که میگفتن ماماننن تروخدا چشمات بازکن حس میکردم نیروم داره ضعیف میشه اروم زمزمه کردم سامان
سامان جانم من حالم خوب نیست نمیخوام اینجا باشم لطفا کاری به شایان نداشته باش خواهش میکنم
سامان باشه عزیزم باشه وارد اتاقی شدم که توش بستری شده بودم باکمک سامان وسایام جمع کردم وازاتاق زدیم بیرون تقریبا ظهر بود وبارون اروم میبارید نمیدونم به خاطر حال خرابم بود یا گریه زن و مرد شایدم اخ و ناله پسره که اشکم دراومد سامان گوشیش دراورد زنگی با شایان زدو ماجرارو گفت شایانم قبول کرد توی ماشین سامان بودم که سامان روپوشش رو عوض کرده سوار شد سامان خواهرکم چرا گریه میکنه
من حالم خوب نیست این بارون کوفتی حالم بدتر کرد
سامان الان میرسیم خونه خونه که رسیدبم کسی نبود با این که چیز بدی تو خونه نبود باترس قدم جلو گذاشتم چشم رو عکس خانوادگی افتاد وسط پذیرایی نشستم و هق زدم سامان که تواقش رفته بود مثل جت بیرون پرید طرفم اومد همون جور که نشسته بودم بغلم کرد نوازشم میکرد ومدام میگفت چیزی نیست اروم باش دید اروم نمیشم رفت اشپزخونه با یه سرنگ که توش پربود ازیه مواد طرفم اومد گفت اروم باش تموم شد دوباره بغلم کرد اروم دمرم کرد حتی نتونستم سفت کنم یا مخالفت امپول رو اروم زد وسریع کشید بیرون دوباره بغلم کرد من سامان
سامان جانم دوباره اشکم دراومد این بار با کمک داداشم رفتم رو تخت سامان مرگ حقه عزیزم خوب استراحت کن وبهش فکر نکن
خواستم چیزی بگم سامان انگشتش رو گذاشت رو دهنم هیییس چشام دوباره بسته شد
خب اینم ازاین پارت میدونم سهیلا خیلی میخوابه وخیلی هم لوسه اما کاریش نمی تونم بکنم شاید دراینده فرهاد از یه دختر منطقی بسازه ممنونم که بازم داستانم رو خوندید
امید وارم که هیچ کس مریض نباشه این داستانه که میگم اما واقیعتش هم سخته

ادامه داستان

ادامه داستان
سلام دوستان و کسانی که قسمت هایی از داستانم رو دنبال میکنید
دیدم کسی خاطره نمیذاره منم گفتم خب این چه کاریه که افراد بی کارباشند مطالب جدیدتری بذارم ویه عذرخواهی کنم از دوست گرامی که اسمشون هم اسم شخصیت داستانم بود
یه تغیری داخل اسامی دادم اما خانواده وکارکتر شخصیت ها همون قبلیا هستن با این تفاوت که اسمشون تغییر یافته
سهیلا به جا کیانا سامان به جای کیان یاشار به جای کارن شایان خود شایان
اونجای داستان بودیم که کیانا که شد سهیلا شب درحال خوابیدن بود ک صدای گوشی برادرش بلندمیشه خب ادامه داستان از زبان سهیلا :بین خواب و بیداری بودم که گوشی سامان زنگ خورد اهمیتی ندادم که راحت خوابیدم که صدای یاشار که داشت صدام میکرد شنیدم چشام باز کردم
یاشار :بیا شام بخور که ضعف نکتی
کمکم کرد بلند شم اروم راه میرفتم یاشار قدماش رو بامن تنظیم کرد ازاتاق که اومدم بیرون صدای ارزو به گوشم خورد رفتم طرف اشپزخونه وروجک خاله روی صندلیش بود وبین شایان سامان نشسته بود وباقاشق مخصوصش برنج به نوبت به دهان سامان شایان می برد شایان با خنده گفت😃خودت بخور عزیزکم
چهره من😮اخه شایان ازاین حرفا نمیزد عزیزکم دیگه چه جوریشه سامان 😊😊عزیز دل دایی چندتا قاشق خورشت بخوره ارزو💁 من خورشت دوست ندارم شایان عه چرادایی ارزو اخه دایی اگه بخورم بد فلم میشم شمکم میاد جلو لباسام بهم نمیخوله من باید مث مامانی غذاهای که تو اب پخته میشه بخورم اسم غذاش بحال پژه 😊😊
سامان دایی جان شما کوچیکی داری بزرگ میشی اشکالی ندلره اگه بخوری زودتر بزرگ میشیا بیا عزیزم  اینارو بخور
من و یاشار نشستیم رو بروش
من ارزو لباسات کثیف کردیا
ارزو شلام خالی من سلام به روی ماهت عزیزکم مشغول خوردن شدیم ظرف ها رو جم و جور کردم باارزو رفتم تو اتاقم تا لباس هاش رو بالباس هایی که همیشه اینجا داشت عوض کنم یه شلوار صورتی که حالت جین داشت که کناراش دوخط سفید بود لباسش رو با یه دست لباس صورتی که روش یه خرس سفید پشمالو بود در اتاقم زده شد سامان وارد شد گفت😍😍وایی عشق دایی رو ببین بیا بریم تو اتاقم یه چیز نشونت بدم منم رفتم با تلوزیدن که صدای جیغ داد های ارزو بلند شد در اخرش یه گلوله صورتی پرید بیرون از پله ها دوتا یکی پایین اومد وپشتم قایم شد 😣😣😣من چیشده شایان از پله ها پایین اومد 😐😐 فرشته کوچولو بدو بیا بغلم که باید زود خوب بشی باید بریم کمک کنیم بدوبیا ببینم عزیزم برگشتم پشت به شایان وروبه ارزو گفتم خالی جون باید امپول بزنی ارزو اوهوم 😢😢😢بغلش کردم که سرش برد توی گودی کمرم وارد اتاق سامان شدم شایانم پشت سرم واردشد اشاره کرد بشینم منم نشستم  شایان خب خانم ریزه اماده شو عزیزم ☺️☺️که ارزو خودش بیشتر جم و جور کرد شایان بایه امپول اومد طرفمون وهمون جور که تو بغلم بوود شلوار ش کشید پایین یه توده درست کرد وشروع به کشیدن پنبه کرد ارزو گریش گرفته بود پاهاش محکم تو بغلم گرفته بودم که تکون نخوره شایان سریع وارد کرد ارزو یه اخ گفت که چند لحظه بعدش گفت ایییییی دایی جوووووون درد داره شایان گفت تمومه وکشید بیرون خوابوندمش رو تخت که ارزو با بدجنسی گفت دایی😎😎😎شایان جون دل دایی
ارزو قولت یادت نرفت که شایان نههه بعدش سامان یاشارو صداکرد که سامان وارد شد من 🤔🤔جالبه بعدش یاشارو صداکردم سامان اومد تو شایان😌😌یه کدومتون دمر بخوابه رو تخت یاشار واسه چی
ارزو😎چون من میخوام امپولش بزنم رنگ هردوشون پرید سامان رفت خوابید ارزو گفت دایی شایان این و بزن براش دستش گذاشته بود روامپول بزرگه شایان یه ویشگون از لپش گرفت گفت ☺️☺️نه دایی جون این و باید بزنه اوانا مال وقتیه که سرما خورده یه تقویتی اماده کرد داد دست ارزو رفتن بالا سر سامان یاشار شلوار سامان تازیر باسنش کشید پایین که سامان😐😐😐دایی جون اروم بزنیا ارزو گفت نوچ شایان پنبه رو کشید گفت دایی بیا این سر سرنگ رو دربیار ارزو در اورد شایان افرین دایی جان دستت رو این جوری بذار به سرنگ شصتت باید روی این سفیده باشه ارزو باکمک شایان امپول وارد کرد سامان یه تکون خفیف خورد یاشار سریع پاش رو گرفت ارزو 😎دایی داری تند امپولش میزنی یواش تر شایان😉😉ازاین یواش تر داد سامان بلند شد که دارید چیکار میکنید ازاین حرفا که بلاخره تموم شد

ازاتاق خارج شدیم سامان روتختش موند کنار شایان رفتم پرسیدم 🙄🙄ارزو برای همین اینجا اومد
شایان همش که نه من😮😮پس واسه چی شایان بعدخودت میفهمی چی رو میفمم شایان بعدا الان نه من باشه نیم ساعت بعدش شهلا دنبال ارزو اومد این بار چراغ ها همه خاموش کردم وارد اتاقم شدم ودمر خوابیدم اما توفکر چیزی بودم که شایان گفت من قراره چی رو بفهمم
بازم ممنون ازدوستانی که وقت گذاشتن واین افتخار نصیب بدنده کردن وداستان  رو خوندن امیدوارم که خوشتون بیا

بیاین خاطره - گروه جدید هم داریم, [۱۲.۰۸.۱۸ ۱۲:۲۴]
صبح  با بدن درد ازخواب بلند شدم حالت که خوابیده بودم بد بود وگردن و ستون فقیروفقراتم درد میکرد یه دوش اب گرم گرفتم موهام رو حسابی خشک کردم وار د سالن شدم صدای پچ پچ از اشپزخونه میومد وارد اشپزخونه شدم که مامانم رودیدم سلامی کردم و رفتم تو بغلش وبعد باحالت قهر ازش جداشدم پام رو کوبیدم روی زمین 🙁🙁مامان خیلی بدی باباشمابدتر اخه چرابعدازعروسی اونم این جوری رفتین
مامان 🙂🙂عزیزم ببخشید اخه یه دفعه ای شد
بابا🤔🤔دخترم بزرگ شده تقریبا برای خودش ومتفکرانه نگاهم می کرد
من😌بله دیگه ناسلامتی ۱۹سالمه ها
نشستم روی صندلی ومشغول خوردن صبحانه شدم مامان و بابا رفتن سرکاراشون منم باید ساعت ۹اماده میشدم برای دانشگاه بعداز صبحونه یه شلوار خاکی رنگ مدل چروک تقریبا جذب پوشیدم ویه مانتوی مشکی اندامب تابالای زانو جلوی موهام رو پف کمی دادم وچندتا شته مو گذاشتم برون ازمقنعه یه رژ که پر رنگ تر لبام بود زدم ادکلن گرم زدم واز بین عینک های فانتزیم یه عینک کاملا گرد که دستش نازک واستیلی بود انتخاب کردم واز بین پالتو های خزدار و چرم مونده بودم کدوم رو انتخاب کنم که دراخر یه پالتوی مشکی بلند تر مانتوم که از یقه اش تا پایین پالتو خز قهوه ای سوخته ای انتخاب کردم  وباز بین انتخاب کفش مونده بودم که بوت جیر بردارم یا چکمه چرم که بلندیش تا زیر زانو بود دراخر یه بوت جیر برداشتم ارشیو A2رو برداشتم وارد حیات شدم ماشین شایان نبود وهمین جور ماشین مشترک سامان و یاشار نزدیک در حیاط شدم که گوشیم زنگ خورد شادی بود
من😊سلام شادی  کجایی دختر من بیرون ازخونه ام
شادی😆 سلام من الان وارد کوچه تون شدم
وبعدش با ماشین چینیش جلوی پام ترمز کرد سوارشدم
شادی 😅😅وایی نگاش کن بینیش چه قرمز شده
من کوفت به خودت بخند وسریع گاز ماشین گرفت
دانشگاه به خیر و خوبی تموم شد شادی مجبور شد زودتر بره خونه منم تنها شدم😐😐 کنار ایستگاه اتبوس بودم وتصمیم نشستن نداشتم  یه ماشین که ساخت داخلی بود با تمام سرعتی که میتونست داشته باشه از داخل اب هارد شد که به علت باز بودن دکمه پالتوم مانتو و شلوارم خیس شد 😤😤وازیه طرف عصبانی زیر لب مورد عنایت خودم قرارش دادم کم کم بارون هم شروع شد شانس منه دیگه رفتم نشستم دید نخیر واحدی درکار نیست زنگ زدم اول به سامان جواب نداد بعدش به یاشار منشیش گفت داره بیمار ویزیت میکنه
داشت اشکم درمیومد اخه ولی گفتم چراگریه حتما اینم نیستش دیگه وبا امید این که شایان جواب نمیده زنگ زدم 😊😊دوبوق سه بوق خوشحال شدم 🤗🤗اما جواب داده شد😢😢شایان الو سهیلا من😭😭سلام .شایان کجایی
شایان دارم میرم خونه
من😓😓میشه بیایی اخه واحد نیست شادی هم رفته
شایان باشه میام یه جا بروکه خیس نشی
من باشه😣😣😣سریع دست به کارشدم رژم کم رنگ کردم اگه پاک میکردم مشکوک میشد مقنعه ام کشیدم جلو دکمه پالتوم رو بستم چند دقیقه بعد شاسی بلندی که ارم جلوش یه بی ام وِبود جلوی ایستگاه ترمز کرد از روی صندلی بلند شدم ودر اتاق عقب ماشین باز کردم وارشیو گذاشتم داخل
وبعد ش جلو نشستم 😕😕
سلام شایان سلام حرکت کرد جلوی در خونه گوشی شایان زنگ خورد که چهره اش داغون شد پیش خودم گفتم کار طرف باکرام الکاتبینه حالا دیگه شایان رو به من کرد که کمر بند ببندم وسریع گاز ماشین گرفت رفت طرف بیمارستان جلوی در پیاده شدم باران شدت گرفته بود شایان 😤😤بروداخل منم ماشین و پارک کنم میام باشه ای گفتم واروم رفتم طرف در ورودی بیمارستان تا برسم به سالن انتظار خیس اب شدم یه پرستار میانسال که فامیلش کریمی بود طرفم اومد ☺️☺️سلام سهیلا جان خوبی
من 😶😶بله ممنونم خانم کریمی عزیزم بیا ازاین طرف اتاق اقای دکتر تغییر کرده وبعد به طرف طبقه دوم رفتیم  منشی شایان که تازه عقد کرده بود به احترامم بلندشد به طرفش رفتم باهاش دست دادم واحوال پرسی کردم وارد اتاق شایان شدم پالتوم رو دراوردم اما هوای به علت خاموش بودن شوفاژها اتاق سرد بود😣😣دراتاق زده شد منشیش با یه سینی قهوه بیسکویت وارد شد🍪☕️ومعذرت خواست چراکه پذیراییش کم بوده من☺️☺️اشکالی نداره همینم خوبه  شما نمیرید خونه منشی من شیفت عصر دارم صبح ها بایه اقایی هست من😮 اهان منشی خارج شد پارو پا انداختم دیدم نمیشه خیسی مانتو اذیتم میکنه درش اورد بیشتر احساس سرماکردم روتخت معاینه بیمار خوابیدم خیلی خسته بودم که زود خوابم برد وقتی بیدار شدم صدای الله اکبر اذان بلند شده بود مانتوم رو پوشیدم پالتوم هنوز خیس بود متوجه شدم ازاتاق خارج شدم  منشی نبود بعدش متوجه شدم که داره نماز میخونه وارد راهرو بیمارستان شدم به سمت پیشخوان حرکت کردم من رو به مرد مسنی گفتم😶😶اقا من دکتر سعادتی کجامی تونم پیداکنم
مردمسن ایشون داخل ارژانس هستن
رفتم پایین روبه یکی از پرستارها پرسیدم اورژانس کجاست متوجه شدم ساختمان پشتیه وبایداز ساختمان بیمارستان خارج بشم😓😓به طرف ارژانس حرکت کردم ازیه پرستار ادرسش پرسیدم که نشونم دا

د کجاست رفتم نزدیکش دیدم داره یه سیتی اسکن و نگاه میکنه صداش اومد خیلی جدی مشکلی نداره چندتا بخیه خورده میتونه بره صدای جیغ یه دختر شاید ۱۲ ساله بلندشد که بلندبلندگریه میکرد خواستم شایان صداکنم که باقدم های بلند ازکنارم رد شد دنبالش راه افتادم رفت طرف صدای دختره با یه نیمچه صدای بلندی گفت معلوم هست اینجا چه خبره دوتا پرستار من من کنان گفتن اقای دکتر اجازه نمیده که ..شایان😤😭😠😠بیخود کرده که اجازه نمیده رو به دختره گفت سریع اماده شو ببینم دختره خواست حرفی بزن که شایان سریع یه امپول اماده کرد دختره فقط هق هق می کرد ورو پهلو بود  پرستاره ازکنارشایان رفتن دختره هیچ تکونی نخورد شایان مانتوش رو زد بالا دختره هنگ بود خواست شلوارش بکشه پایین که دختره دمر شد امپول اماده شده رو برداشت سوزنش رو باسنش گذاشت وخیلی اروم وارد کرد دختره یه اخ گفت شایان نیدل فشارداد جیغ دختره بلندشداوهم باصبروحوصله تزریق میکرد دختره خیلی گریه کرد 😢😢😢😢😭😭 شایان برگشت عقب که بامن چشم تو چشم شداول این جوری😮بعدش😤این چیه تنت کردی چسبون و کوتاه پالتوم خیس بود شایان 😤😤فقط بروداخل اتاقم الان میام منم حرف گوش کن رفتم خبری ازبارون نبود اما هوای سردی بود چنددقیقه بعدشایانم اومد باهم رفتیم بیرون وبه سمت خونه حرکت کردیم گشنه ام نبود فقط خسته بودم خبری از سامان و یاشار نبود وارد اتاقم شدم باهمون کفش و لباس ها خوابیدم فکرش و نمیکردم راحت بخوابم صدای سامان اومدکه صدام میکرد چشام و باز کردم خبری از مانتو وکفش نبود فقط شلوارم عوض نشده بود 😶😶😶ازاتاق رفتم بیرون ساعت ۱۱ بود وارد اشمزخونه شدم ازلباس های سامان ویاشارفهمیدم تازه اومدن نشستم سرمیز احساس سیری میکردن ولی چند لقمه خوردم مامان گفت😊😊راستی یه خبر خوب شایان انشاالله که خیره بابا😀😀خیره پسرم خیره یاشار اخجون میخوایید برام زن بگیرید بابا😳😠نخیر سامان پس من قراره زن بگیرم 😂😂بابا🙁😠نهه شایان 😐😞من خواستگاری نمیام بابا😲😳😯😕😟😠😡خداروشکر که سه تا بیشتر نیستید کی خواست برای شماها زن بگیره اخه هنوز بچه اید
من😯😯بابا چرا سه تا پس من چی همه نگاه ها رومن شد مامانم😊بابام😀😂😂😉شایان و سامان و یاشار😲😟😦من 😐😶😮 مامان😀دخترم پتول خانم (زنعموی دامادمون)زنگ زد
من 😐خب مامان 😁قرار شد جمعه شب  برای پسر شون بیان خواستگاری قاشق از دستم افتاد وبهت نگاهشون کردم 😲چی چیکار کنند بابا😁مبارکه دخترم من 😣😣چی چی مبارکه بابا یه نگاه بهم بنداز اخه من و ... نتونستم بمونم از اشپزخونه زدم بیرون توی اتاق خودم رو حبس کردم حتی فکر به ازدواج من و می ترسوند روتخت ولو شدم گریه ام گرفته بود سرم بین پتو متکا گرفتم تا تونستم اشک ریختم خوابم برده بود نصفه شب بلند شدم همه جام درد میکرد 😣😣🤕🤕سرم بدتر ازاتاق خارج شدم همه جا سکوت بود به طرف اتاق یاشار رفتم درش باز کردم رفتم طرفش اروم صداش زدم 😓😓یاشارحالم خوب نیست چشماش و نیمه باز بود گفت چرا عزیز دل دادا نمیدونم یه لحظه چهره یاشار تاریک شد نور اباژور با تاریکی شد سرم به طرز وحشتناکی دردگرفت متوجه حرف های یاشار که گنگ شد نشدم دراخرش پاهام سست شد یه نور ملایم رو احساس کردم چشام و باز کردم غریب بود برام صدای سامان بلند شد خوبی ابجی کوچیکه من😰کجام سامان بیمارستان بعدش صدای شایان بلند شد به هوش اومد سامان بله بهوش اومد من 😰سردمه سامان یه پتو روم کشید شایان بالا سرم حاظر شد بعدش یاشار وارد اتاق شد که تو دستش یه پلاستیک پراز دارو بود من 😨😱 نه شایان نه لطفا خواهش میکنم‌ سامان عزیزم برات لازمه من تروخدا شایان درد ندارن قول میدم فقط شل بگیر ونفس های عمیق بکش
دمر شدم یه کوچولو از شلوارم رفت پایین یاشار جلوم نشست دستام گرفت 😊😊خب کی خواهرکوچولوی ما بزرگ شده همون موقع امپول زده شد دهنم باز کردم که بگم ایی تموم شد
حس کردم پاهام گرفته شده من 😨شایان خیلی درد داره شایان نه خیلی ممکنه بسوزه سوزن وارد شد خواستم تکون بخورم نشد یاشار دستام محکم تر گرفت من اااااااااااااااییییییییییییی ااااااخخخخخ درش بیار ااااایییییی نهههههههه خیلی درد داره نمی تونم اااااادخخخخخخخ سامان تمومه یه کوچولو تحمل کن من نههههها نمیخوام بکشش بیرون شایان تموم شد امشب و بیمارستانی سعی کن بخوابی من نمی تونم تازه از خواب بلندشدم یاشار مطمئنی خواهرم وبعدش کم کم چشام گرم شد
مچکرم که تا اینجاهمراهم بودید و وقت گذاشتید مچکرم از همتون😘😘😍😍

داستان

داستان
این یه داستانه جهت سرگرمی فقط
اسم من کیاناست سه تا برادر بزرگ تر از خودم دارم ویه خواهر بزرگ تراز خودم بله کاملا متوجه ته تغاری ولوس بودنم شدید 😙😙
کارن ۲۰سالشه کیان ۲۵ودراخر شایان برادر بزرگ وارشد وبداخلاق کم حوصله بنده هم ۳۰سالشه میدونم پیرشده
عروسی پسرعمه بنده زمستون پارسال برگذارشد نمیفهمم نونش نبود ابش نبود عروسی توی زمستونش به چی چی بود
حالا کاریه که شده
عصر که به ارایشگاه رفتم ارایش ملایم دخترانه انجام داده شد رو صورتم یه لباس جیغ قرمز دخترونه پوشیدم ویه شنل نازک روی سرم قرار دادم که باکلی اخم و تخم شایان روب رو شدم ولی کیه که اهمیت بده😏😏
شب شد هوام هم سرد شد عروس رو وارد باغ کردن منم شروع به رقصیدن کردم که این بار کیان و کارن خط نشون میکشیدن برام منم که قرمیدادم کاری بهشون نداشتم بلا خره خسته شدم اما نگاهم به چهره هر سه شون افتاد رفتم طرف دوستم باهم شروع به حرف زدن کردیم واختلات میکردیم که برادرش طرف ما اومد ازش خوشم نیومد خود دوستم متوجه شد
وگفت که داریم میریم برقصیم اونم کنه گفت خب منم میام دستش انداخت دور کمرم که ازش جدا شدم همین که خواست نزدیکم بشه صدای شایان متوفقش کرد اومد سمتم گفت چراجواب نمیدی بیا میخواییم بریم منم مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم چهره هرسه شون داغون بود ازعصبانیت اروم گفتم😶پس مامان و باباچی کیان که خیلی خودش کنترل میکرد ومدام دستش رو مشت میکرد گفت 😡 باماشین خودشون میاند شایدم شب نیاند خونه
منم که اوضاع رو قرمز دیدم دستم بردم‌سمت دستگیره درو گفتم 😐خب پس منم با اونا میام شایان اروم ولی محکم گفت تو هیجا نمیری میشینی سرجات وبعد ش حرکت کرد قفل مرکزی ماشین رو زد وارد حیاط خونه که شدیم پیاده شدم رفتم سمت اتاقم سریع لباس برداشتم و رفتم حمام وقتی اومدم بیرون موهام ازاد روی شونه هام ریخته بود چون حوله موهام تو اتاق بود وارد اتاق که شدم دیدم لباس مجلسی ام دست کیانه وشایانم رو تخت نشسته وسرش بین دستاش بود جو متشنجی بود گفتم چیزی شده داد کیان بلند شد😠😠
اره چیزی شده دختره عوضی مگه بهت اشاره نمیکردم که قر نده هامگه باتو نیستم یه قدم عقب رفتم دادش بیشتر بلند شد این لباس چی بود که توپوشیده بودی ها؟؟همون موقع لباس خوشگلم👗 رو با دستاش جر داد که اشکم در اومد نگاهم رو تیکه های لباس افتاد وسط اتاق اومدم کیان از اتاق زد بیرون شایان سرش بلند کرد انگشتش به حالت تهدید تکون داد 😡😠گفت منتظرم فقط منتظرم یه خطایی ازت سر برنه کیانا من میدونم و تو فهمیدی با بغض سرم و تکون دادم ازاتاق رفت بیرون سمت پنجره رفتموبازش کردم😭😭اشکم در اومد چشام سنگین شد خودم روتخت ول کردم بدون پتو و خشک کردن موهام
نصفه شب احساس سرماکردم پنجره رو بستم پتو انداختم رو خودم ودوباره خوابم برد صبح باصدای کیان بلندشدم ساعت ۱۱ بود ازاتاق زدم بیرون باصدای بلند گرفته و بم و کلا افتضاح داد زدم کارن. کیان جواب داد رفته مطب شایان صداکردم که گفت مشکلی برای بیماراش به وجود اومده نگاهی به اینه داخل راهرو کردم چشمام قرمز بود گلوم درد میکرد اما نمی سوخت مشکل دیگه ای نبود وارد اشپزخونه شدم یه املت خوردم وارد سالن شدم دیدم کیان داره اماده میشه اروم گفتم کیان
کیان جدی جواب داد بله 😬
من بامظلومیت گفتم کجامیری
کیان مطب
من کیان من چیزه میدونی نگاهش کردم که دلشت جدی به اینه نگاه میکرد یه اخمم داشت مِن مِن کنان ادامه دادم مَن چیزه میدونی لثم درد میکنه کیان نگاهی بهم کرد اشاره کرد برم تو اتاقش از پله ها بالا رفتم وارد اتاقش شدم نگاهم رو دندون های ماکت افتاد چندشم شد کیان وارد اتاق شد به طرف میزش رفت بیا بشین ببینم نشتم دهنم رو باز کردم چراغ انداخت🔦 لثت متورم شده احتمالا مال دندون عقلته به محضی که دراومد میکشمش
گفتم اگه درد نداشت نمی کشما
خدافظی سردی کردو رفت اشکم دراومد به مامانم زنگ زدم گفت ازدیشب رفتن شهرهای اطراف بگردن وتا یه هفته نمیان چون قراره بازنعموم برند پلاژهای کنار سد .
ظهر زنگ زدم به هرسه برادر که جواب ندادن اخرش هم زنگ زدم به شهلا که ارزو جواب داد الهی دایی هاش قربونش برند خیلی نازه تپلی همیشه لباساش صورتی وسفیده موهاشم خرگوشی میبنده ۴سالشه باهاش حرف زدم که گفت شهلا دستش بنده
ناهار چیزی نخوردم
طرف های عصر حالم بدتر شد حتی اقدامی برای خود درمانی هم نکردم توی سالن بودم که کیان و کارن اومدن خونه سلام کردم که هردو متعجب نگاهم کردن  کیان این صداته کارن چرا این ریختی شدی تو حرفی نزدم کارن باهمون لباس هاش معاینه ام کرد به کارن گفت دارو هاش روبخر بیا وخودشم رفت اماده شد
منم زنگی به شادی زدم ماجرا رو گفتم اونم گفت من نزدیکی های خونتونم یه لباس خوب بپوش اگه دیدی امپول داری بزنی بیرون تا من برسم بهت
تلفن قط کردم

کارن برگشت چشام چهارتا شد کلی امپول بود خیلی زیاد بود گفتم نامرد مثلا نشون دادم دارم میرم اشپزخونه کارن گفت یه چیز خوردی بیابالا سریع تموم میشه سرم تکون دادم واز کنار اشپزخونه رد شدم سریع روسری که به چوب لباسی کنار در ورودی بود برداشتم یه جفت دمپایی هم پوشیدم در سالن باز کردم رفتم تو حیاط
ماشین شادی دیدم به طرفش پرواز کردم اونم پاش گذدشت رو گاز داشتیم از کوچه میزدیم بیرون که شاسی شایان جلومون ظاهر شد

نگاهه من و شادی بهم بود در سمت من باز شد از ماشین پیاده شدم به سمت ماشین شایان به راه افتادم جلو نشستم جلوی در که رسیدیم همون موقع کیان و کارن در و باز کردن نگاهه برزخیشون بهم بود از ماشین پیاده شدیم چسبیدم به شایان کیان به طرف اومد یه سلام به شایان کرد به طرف من برگشت ازدست ما فرار میکنی 😠😠😡😡😡
شایان بازوم گرفت بی حرف به طرف اتاقش حرکت کردیم یه دور دیگه بدون حرف معاینه شدم از کیسه دارو ها فقط چندتاش رو جدا کرد وخیلی سردو محکم گفت بقیه اش اضافیه😠 رو به من گفت چیزی خوردی مظلوم واروم گفتم نه کیان برام یه اب پرتغال اورد همش رو خوردم شایان محکم تر و جدی تراز قبل گفت دمر بخواب منم بی هیچ حرفی دمر شدم ولی کاری نکردم که خود کارن ساپورتم رو کمی کشید پایین وبعد دستش رو کمرم گذاشت احساس خیسی رو باسنم کردم میدونستم چی در انتظارمه اروم گفتم شایان ببخشید دیگه تکرار نمیشه
شایان حرفی نمی زد ادامه دادم شایان اروم بزن همون موقع حس کردم وارد باسنم شد وحتی این که تا اخرسوزن وارد کردنفسم بند اومد تو شک بودم دیدم دردش زیاد شد گفتم شایان خواهش میکنم درد داره ببخشید دیگه تکرار نمیشه اونم کاری به حرفان نداشت تزریق خودش انجام میداد اروم خیلی اروم کشید بیرون تکون نخوردم سمت دیگه ام بیشتر اومد پایین فشار دست کیان بیشتر شد حتی کارن هم پاهام رو گرفت گریه میکردم اما میدونستم فایده نداره دومیش که فرو کرد خیلی درد داشت حتی تکونم نمی تونستم بخورم یه دستم بردم عقب که دستم گرفته شد جیغ میزدم فایده نداشت کمی سفت کردم همون جا که سوزن زده شده بود یه ویشگون گرفته شد سر سومیش هیچ تغیری حاصل نگردید همون جوری بودم این بار دردش کم تر بود خواستم بلند شم که شایان گفت اجازه بلند شدن بهت ندادم بخواب دوتا دیگه هست همون جور که گریه میکردم گفتم دوست ندارم خوب بشم دلم نمیخواد اصلا به کی چه دوست ندارم نمیخوام من جیغ جیغ میکردم شایانم امپول رو اماده میکرد خواستم ازاتاق برم بیرون که شایان گفت 😠😠اگه رفتی بیرون هرچی دیدی از چشم خودت دیدی سر دوراهی بودم 😐😅😢😣نمیدونستم چی کار کنم نگاهم رو شایان بود که داشت هواگیری میکرد امپول رو کارش تموم شد به طرف اومد دستم محکم گرفت خوابوندم رو تخت کیان فقط دستام و گرفت شایان 😠😠این اصلا درد نداره پس اروم باش سریع زد یه ذره سوخت
کشید بیرون گفت بقیه اش نیازط نیست استراحت کن تا موقع داروهات باشه ای گفتم داشت خوابم میبرد که کارن وارد اتاق شد رفت طرف پلاستیک ها اروم گفتم امپول نمیزنم شایان گفت
کارن امپول نیست به طرفم اومد تبم رو گرفت گفت دمر شو ازتخت بلند شدم با پای که لنگ میزد از اتاق خارج شدم شایان صدا کردم 😭😭😢😢😢😢مگه نگفتی دیگه امپول بسمه
شایان اره گفتم
پس کارن چی میگه
شایان کارن تب دشت کارن اره دادا شایان بربخواب بذار کارن کارش رو بکنه من نه نمیخوام شایان به طرفم اومد محکم بازوم گرفت  دمرم کرد روی پای خودش متوجه منظورشون نبودم حس کردم باسنم یه جوری شد ودرد داره گفتم ااااااییییییییی نهههه شایان تموم شد یه شیاف بود خوابیدم رو تخت شایان سرم کردم تو متکا اخه ازشون خجالت میکشیدم
برای شام هم نگاهشون نکردم حرکاتشون سر سنگین بود اما سرد نبود شایان همش این جوری بود ولی کیان و کارن نه بعداز شام ظرف هارو جم و جور کردم اخرش رفتم استراحت کنم که شایان وارد اتاقم شد 😠نشست کنارم رو تخت گفت از من و کارن خجالت نکش از خودت خجالت بکش با اوکارایی که کردی نشون بده که بزرگ شدی شبت بخیر خواست ازاتاق بره بیرون که گفتم دادا ببخشید منظوری نداشتم اخه ازامپول وحشت دارم شایان نگران نباش ترست درست میشه بیشتر روکارات فکر کن ازاتاق رفت بیرون
توی خواب و بیداری بودم که صدای گوشی کیان بلند شد....
مچکرم که خوندید امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه بازم تکرار میکنم این خاطره نبود این یه داستان بود که ادامه داره بازم ازهمه تشکرمیکنم💖💖