خاطره پارسا جان
"سـلام"
حال شما؟ احوال شما ؟ خوبین الحمدالله؟
به این میگن هنرر🙅اینکه نزارم تفاوت بین خاطره گذاشتنم برسه به یک سال بعد واقعا هنرره😂
یه وقتایی دلم هوای چیزایی رو میکنه که در شان و قد و قواره من نیست!😐 براتون پیش اومده؟ مثلا سی و خورده ای سال سن داشته باشی و ته ذوق زدگیات ختم بشه به آلوچه ی طعم دار آبادانا🙉 چهار سال پیش پدر و مادرم رفتن مکه و خونه رو سپردن دست منو و اقای پویا . سه چهار روز اول عالی بود همچی . تا اینکه شما عالیو چی معنا کنید! برای ما عالی این معنا رو داشت که تمام سعمیونو کردیم تا اشپزخونه ی خونه نترکه یا یخچال خالی نشه و در نهایت ما از گشنگی نمیریم . روز رخ دادن حادثه به این شکل بود الان براتون تعریف میکنم ، از سرکار بر میگشتم نرسیده به اولین فلکه پویا زنگ زد و لیست بالا بلندی از خریداشو اعلام کرد . اولین سوپری نگه داشتم اون تنو به حرکت دراوردم رفتم خریدارو گرفتم موقع حساب کردن چشمم افتاد به همون لواشک خوشمزه ای که عرض کردم خدمتتون . به خودم قول داده بودم نخورم بی نهایت ترش بود منم عاشق این طعم خاصم و بی نهایت مخلص معدمم که طاقت میاوره این جور مواقع😂🙈 یه بسته ازش برداشتم دادم اقا حساب کرد خریدارو گذاشتم ماشین رفتم خونه . وسایلارو گذاشتم رو میز پویا اومد جاشون داد تو یخچال . لباس عوض کردم اون موقع فقط دلم لواشک میخاست . دوتا بستشو برداشتم خالی کردم تو ظرف تلوزیون روشن کردم فیلم میدیدم و لواشک میخریتم تو معدم . جاتون بسیار خالی من از این طعما برای همتون آرزو میکنم😂👌فیلم هنوز تموم نشده بود ولی لواشکای من تموم شده بودن👎 بسته سومو برداشتم خالیش کردم تو ظرف یکم نمک پاشیدم روش ترش و شور رو زدم به همو نشستم خوردم . یکم با گوشیم ور رفتم و بعدش گرفتم خوابیدم .
یه درد شکمی خیلی بد برای چند لحظه ای منو بیدار کرد .چشام داشت گرم میشد و دردم هی فشار میاورد بهم برای اروم کردن دردم هی این دست اون دست میشدم رو مبل ولی اخرش نزاشت بخوابم! زیر شکمم بدجور درد میگرفت هی میگرفت دردش هی ول میکرد بلند شدم یه نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ساعت ۹ شب بود رفتم دستشویی هرکاری کردم و هرچی عق زدم بالا نیاوردم که یکم معدم سبک تر شه . یه رانیتیدین از یخچال برداشتم خوردم نیم ساعت بعد یکم دردمو اروم کرد باز گرفتم خوابیدم اخه به شدت گیج بودم 😂😂 این بار با صدای اذون گوشیم و پاشو پاشو گفتنای پویا بیدار شدم . پویا : هوشمند پاشو با این تبت داری خونرو گرم میکنی کولرم کم اورده😐 دلم باز داشت میپیچید به هم من : پویااا ؟ پویا : ها من : چرا بیدارم کردی دوباره دل دردم برگشت😖 پویا : میزنم شت و پتت میکنم پارساها هزیون میگفتی خو خودت متوجه نمیشی خوابی منکه بیدارم😐 اسم همرو تو خواب گفتی بغیرِ من از مامان و بابا گرفته تا دخترِ عمه مهتاب که شیراز شوهر کرده همرو گفتی😑 داشتم میخندیدم بهش دلم بدجور درد گرفت پشت سرش احساس کردم الانه که بالا بیارم رفتم دستشویی چندبار عق زدم تا بلاخره موفق شدم بالا بیارم ! تا حدود نیم ساعت داشتم بالا میاوردم احساس میکردم دیگه هیچی تو بدنم نیست . زیر و اطراف شکمم منشا درد شده بود بدجوری میگرفت دردش . صورتمو با اب سرد شستم همجام داغ بود . رفتم بیرون پویا نباتو با اب جوش حل کرده بود داد دستم : بیا بخور نهایت فکرم برای درمونته خوب نشدی راهی بیمارستانیم😂😂 خودم خوابیدم رو مبل پامو تو خودم جمع کردم : پویا؟ پویا : بله . من : زنگ بزن به رهام ببین کجاست . پویا : این موقققع شببب؟ مگه پادگان نظامیه ملت خوابنا😐 من : شیفته عزیز من زنگ بزن بهش تلف شدم از درد 😕 پویا زنگ زد چند دقیقه بعد از اتاقش اومد بیرون : پارساا؟ میگه میگیره و ول میده دردت؟ یا فقط میگیره؟😐 من :اولش میگرفت و ول میکرد درده الان دیگه ولمم نمیکنه😂 تو خودم جمع شده بودم عرق کرده بودم ( شما تحت تاثیر توصیفای من از لواشک قرار نگیرین که اصن به بعدش نمی ارزه 😂😂) پویا اومد : رهام گفت
بِکَنَمِت ببرمت بیمارستان پیشش😂 بعد از اندکی فکر پوشیدم در و پیکر خونروم بستیم رفتیم بیمارستان . تا توی اورژانس داشتم به ملت توضیح میدادم که چرا این موقع شب اینجام؟😂 پویا هم کلافه از این توضیح دادنا میگفت پارسا مخفیانه و نامرئی میومدیم قشنگتر بود😂😂 خیلی خلوت بود بعد از یه خانومی رفتیم تو . رهام تا مارو دید شروع کرد استارت غر زدنو زد : همش پنج روزه مامان و باباتون رفتن یه دکتر و یه معلم تو خونه نتونستین تحمل کنین بلا سرتون نیاد😐 باز چی خوردی پارسا؟😐 پویا : رهام جان توجه کن عزیزم من حالم خوبه ایشون حالش بده که همکار خودتونه معلمارو قاطی خودتون نکنید بی زحمت من کاملا در سلامتم😑😂 رهام : قشنگ بود خندیدم . دو روز دیگه هم تو میای میگی حالم خوب نیست😡 شروع کردن به کل کل کردن کلافه شدم : وای بسه دارم از درد میمیرم حواسشون اومد پی من رهام رو کرد به من با خنده گفت : باشه حالا خونسرد باش😂 بخواب رو تخت . رفتم دراز کشیدم رو تخت اومد با نهایت زور و قدرت انگشتاش دور شکم منو فشار میداد احساس میکردم الانه که تموم کنم زیر دستش 😕😭 خیلی حس بدی بود تمام دردا با یه فشار دادنش هجوم میاوردن 😭معاینش تموم شد بعدش فشارمو گرفت ، تبمو گرفت ، گوش و گلومو دید و دفترچمو از پویا گرفت و نسخرو پیچیدو پویا رفت بگیره داشتم از رو تخت بلند میشدم رهام : نیا پایین . نشستم رو تخت تا پویا اومد . رهام یه نگاه به داروها انداخت یه امپول و یه سرم اورد بیرون از پلاستیک داروها : پارسا بخاب اینو بزنم دردت کم شه . بخاطر درد شکمم دمر نمیتونسم بخوابم به پهلو چرخیدم رهام اومد : درد داشتی نفس عمیق بکش😐 من : باشه ممنون که گفتی😂 پنبه رو چندبار کشید و بعدش حس کردم که سوزنو فرو کرد . دردش کمتر از دردم بود ولی بعدش هی بیشتر میشد چشامو فشار دادم رو هم لبمو گاز گرفتم تا چند ثانیه بعدش کشید بیرون و پنبه رو یه لحظه نگه داشت و بعد انداخت تو سطل . برگشتم رفت سرمو اورد استینمو داد بالا پنبه کشید سوزنشو فرو کرد تو دستم : ای بابا نشد که. سوزنو کشید بیرون یکم پایینتر دوباره پنبه کشید و سوزنو اروم کرد تو با چسب سوزنو فیکسش کرد و درجشو تنظیم کرد . سرم یکساعته بود تصمیم گرفتم یکم منتظر بمونم دردم آروم شه بعدشم بخوابم😂 پویا هم که کلا رو صندلی چشاشو بسته بود خواب بود نگام افتاد به ساعت دیواری مطب ۲ شب بود😵من نوشت : ما خودمون نمیدونیم چه قدرتی داریم ، چه اثری داریم رو همدیگه . نمیدونیم با کلمه هامون ، جمله هامون ، تن صدامون چه تغییرهایی توی زندگی آدم های اطرافمون میتونیم بدیم . نمیدونیم گاهی با حرف نزدنمون و فقط گوش دادنمون میتونیم حال یکی رو زیر و رو کنیم . میتونیم یکی رو از تو مرداب بکشیم بیرون . خیلی طول کشید تا من یاد بگیرم اگه دارم از بدترین شرایط رنج میبرم و یکی میاد برام از مشکلی که برای خودش اندازه ی یک کوهه ولی برای من پیش پا افتادس میگه ، فوری نگم من که شرایطم بدتره ! من که فلان ، من بیشتر و ... . فقط گوش بدم و بگم میفهممت! بگم بدون من رو داری .خیلی طول کشید تا همدلی رو یاد بگیرم . طول کشید تا بفهمم ما آدم ها چقدر نیاز داریم گاهی فقط شنیده شیم .خیلی طول کشید بفهمم حتی میمیک صورت من میتونه جهت زندگی طرفم رو عوض کنه . طول کشید تا یاد بگیرم قضاوت نکنم و خیلی هنوز مونده تا یاد بگیرم از قضاوت شدن آدم هایی که همدل من نیستن نترسم . ما آدم ها بدون هم میمیریم ، بدون توجه هم رو داشتن گم میشیم توی دغدغه هامون . ما آدم ها بدجوری به هم نیاز داریم . و بدجوری این نیاز رو کتمان میکنیم و بودنمون رو گاهی از هم دریغ میکنیم . ما آدم ها بیشترین چیزی که گاهی نیاز داریم تا از دریای غم بیرونمون بیاره دوتا گوشه که بشنوه و یه دهن که بگه میفهممت و به موقع ، اون موقع که بهتره راهنمایی هارو بگیریم . ما آدم ها بیشتر از هرچیزی تو دنیا به همدیگه نیاز داریم . ما آدم ها همه از همیم فقط تو چاله چوله های متفاوت افتادیم . مثله من که روزایی که برام اخر دنیاست تکست میزنم به دوستم و میگم ساعت دو مثلا فلان جان باش . میاد و حرف هم نمیزنیم فقط راه میریم و هات چاکلتمونو میخوریم اخرشم به هم میگیم درست میشه . مثل من که خواستم کمک بگیرم و کمک کنم و حال روحیم رو فدای غرور و محافظه کاری که حالا چی راجب من فکز میکنن نکردم .خیلی قر و قاطی نوشتم اینا اومد به ذهنم 🙍
من نوشت : در جواب کامنت مشترک مهناز و زهرا که فرصت نشد توی خاطره قبلم جواب کامنتتونو بدم : " افسردگی" :
۱: یه روز نشستم های های به حال خودم گریه کردم . دو جور پیام گرفتم . جور اول دلداری و مربوط کردنش به هورمونام بود و همدردی .جور دومش هم تو این مایه ها که خوشی زده زیر دلتُ و توهم مگه غصه میفهمی چیه البته که با لحن مهربون ولی همین مفهموم . نامردیه که فقط هر هر خنده هامو ببینن و منو بقیه جدا بدونن و هم نامردیه در حق خودم که فرصت سوگواریو از خودم بگیرم .
۲: یاسی دختر عمه ی من دانشجوی دکترای سال دوم جان هاپکینز چند روز پیش بهم ایمیل داد و از افسردگی عمیقی که گرفتارشه برام نوشت . سریع جوابش رو نوشتم . انگار که به هم گره خوردیم . گفت چه خوب که من رو فهمیدی ! گفتم چون تجربه اش کردم . یاسی تو ازدواج موفقه . امریکاست . دانشجوی دکترای دانشگاه درجه یکه ولی از افسردگی حادی که گرفتارشه برام مینویسه .
۳ : افسردگی با بدبختی فرق داره . ممکنه بدبختی به تشدید افسردگی کمک کنه ولی لزوما آدم خوشبختی که ما روی کاغذ خوشبختیش رو تعریف میکنیم و خودش هم از خوشبختیش آگاهه و از زندگیش راضیه از افسردگی در امان نیست .
۴: فکر کردنی که باهاش یک مجهول یا مشکلی رو حل کرد و معلومش کرد ، فکر مثبته . در غیر این صورت اگر گرفتار فکر و خیال های بی جوابی ، حتما باید پی اش رو بگیری که دچار افسردگی نشده باشی .
۵: من تجربه افسردگی داشتم . گاهی خودمو درک نکردم . جمله های خوب و مدیتیشن و تو میتونی تو میتونی حالم
بدتر کرده . ولی الان فهمیدم دیگه قلق خودم دستم اومده . فهمیدم یه دورانیه که باید سر شه . فهمیدم اون دوران باید چوب رو بزارم کنار و هی نزنم تو سر خودم که تو تنبلی و تو ال و بلی . فهمیدم که باید بپذیرمش تا بگذره👍
پ.ن : بسیار ممنون که تا اینجارو بودید و خوندید . خیلی حرف زدم پ.ن های این خاطرم سنگین بود واقعنااا مغزم داره میترکه😂😂 پس شب همگی خوش❤
، دوم اینکه تبریکککککک به ساره 😉😍 ، زهرا 80 عزیزم ، و بقیه دوستانی که چپ دست هستند ❤❤❤ ، آقا خدا شاهده هر کی تبریک نگه با من طرفه ! در جریان باشید گوربه ها ( میدونم عزیزم سواد دارم گربه اینجور نوشته میشه شما تلفظش نمیتونی بکنی کار هر کسی نیست گربه را گوربه خواندن ! ) بدجور گاز میگیرن و چنگ میندازن ... خلاصه از ما گفتن بود