خاطره پارسا جان

"سـلام"
حال شما؟ احوال شما ؟ خوبین الحمدالله؟ 
به این میگن هنرر🙅اینکه نزارم تفاوت بین خاطره گذاشتنم برسه به یک سال بعد واقعا هنرره😂 
یه وقتایی دلم هوای چیزایی رو میکنه که در شان و قد و قواره من نیست!😐 براتون پیش اومده؟ مثلا سی و خورده ای سال سن داشته باشی و ته ذوق زدگیات ختم بشه به آلوچه ی طعم دار آبادانا🙉 چهار سال پیش پدر و مادرم رفتن مکه و خونه رو سپردن دست منو و اقای پویا . سه چهار روز اول عالی بود همچی . تا اینکه شما عالیو چی معنا کنید! برای ما عالی این معنا رو داشت که تمام سعمیونو کردیم تا اشپزخونه ی خونه نترکه یا یخچال خالی نشه و در نهایت ما از گشنگی نمیریم . روز رخ دادن حادثه به این شکل بود الان براتون تعریف میکنم ، از سرکار بر میگشتم نرسیده به اولین فلکه پویا زنگ زد و لیست بالا بلندی از خریداشو اعلام کرد . اولین سوپری نگه داشتم اون تنو به حرکت دراوردم رفتم خریدارو گرفتم موقع حساب کردن چشمم افتاد به همون لواشک خوشمزه ای که عرض کردم خدمتتون . به خودم قول داده بودم نخورم بی نهایت ترش بود منم عاشق این طعم خاصم و بی نهایت مخلص معدمم که طاقت میاوره این جور مواقع😂🙈 یه بسته ازش برداشتم دادم اقا حساب کرد خریدارو گذاشتم ماشین رفتم خونه . وسایلارو گذاشتم رو میز پویا اومد جاشون داد تو یخچال . لباس عوض کردم اون موقع فقط دلم لواشک میخاست . دوتا بستشو برداشتم خالی کردم تو ظرف تلوزیون روشن کردم فیلم میدیدم و لواشک میخریتم تو معدم . جاتون بسیار خالی من از این طعما برای همتون آرزو میکنم😂👌فیلم هنوز تموم نشده بود ولی لواشکای من تموم شده بودن👎 بسته سومو برداشتم خالیش کردم تو ظرف یکم نمک پاشیدم روش ترش و شور رو زدم به همو نشستم خوردم . یکم با گوشیم ور رفتم و بعدش گرفتم خوابیدم .
یه درد شکمی خیلی بد برای چند لحظه ای منو بیدار کرد .چشام داشت گرم میشد و دردم هی فشار میاورد بهم برای اروم کردن دردم هی این دست اون دست میشدم رو مبل ولی اخرش نزاشت بخوابم! زیر شکمم بدجور درد میگرفت هی میگرفت دردش هی ول میکرد بلند شدم یه نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ساعت ۹ شب بود رفتم دستشویی هرکاری کردم و هرچی عق زدم بالا نیاوردم که یکم معدم سبک تر شه . یه رانیتیدین از یخچال برداشتم خوردم نیم ساعت بعد یکم دردمو اروم کرد باز گرفتم خوابیدم اخه به شدت گیج بودم 😂😂 این بار با صدای اذون گوشیم و پاشو پاشو گفتنای پویا بیدار شدم . پویا : هوشمند پاشو با این تبت داری خونرو گرم میکنی کولرم کم اورده😐 دلم باز داشت میپیچید به هم من : پویااا ؟ پویا : ها من : چرا بیدارم کردی دوباره دل دردم برگشت😖 پویا : میزنم شت و پتت میکنم پارساها هزیون میگفتی خو خودت متوجه نمیشی خوابی منکه بیدارم😐 اسم همرو تو خواب گفتی بغیرِ من از مامان و بابا گرفته تا دخترِ عمه مهتاب که شیراز شوهر کرده همرو گفتی😑 داشتم میخندیدم بهش دلم بدجور درد گرفت پشت سرش احساس کردم الانه که بالا بیارم رفتم دستشویی چندبار عق زدم تا بلاخره موفق شدم بالا بیارم ! تا حدود نیم ساعت داشتم بالا میاوردم احساس میکردم دیگه هیچی تو بدنم نیست . زیر و اطراف شکمم منشا درد شده بود بدجوری میگرفت دردش . صورتمو با اب سرد شستم همجام داغ بود . رفتم بیرون پویا نباتو با اب جوش حل کرده بود داد دستم : بیا بخور نهایت فکرم برای درمونته خوب نشدی راهی بیمارستانیم😂😂 خودم خوابیدم رو مبل پامو تو خودم جمع کردم : پویا؟ پویا : بله . من : زنگ بزن به رهام ببین کجاست . پویا : این موقققع شببب؟ مگه پادگان نظامیه ملت خوابنا😐 من : شیفته عزیز من زنگ بزن بهش تلف شدم از درد 😕 پویا زنگ زد چند دقیقه بعد از اتاقش اومد بیرون : پارساا؟ میگه میگیره و ول میده دردت؟ یا فقط میگیره؟😐 من :‌اولش میگرفت و ول میکرد درده الان دیگه ولمم نمیکنه😂 تو خودم جمع شده بودم عرق کرده بودم ( شما تحت تاثیر توصیفای من از لواشک قرار نگیرین که اصن به بعدش نمی ارزه 😂😂) پویا اومد : رهام گفت
بِکَنَمِت ببرمت بیمارستان پیشش😂 بعد از اندکی فکر پوشیدم در و پیکر خونروم بستیم رفتیم بیمارستان . تا توی اورژانس داشتم به ملت توضیح میدادم که چرا این موقع شب اینجام؟😂 پویا هم کلافه از این توضیح دادنا میگفت پارسا مخفیانه و نامرئی میومدیم قشنگتر بود😂😂 خیلی خلوت بود بعد از یه خانومی رفتیم تو . رهام تا مارو دید شروع کرد استارت غر زدنو زد : همش پنج روزه مامان و باباتون رفتن یه دکتر و یه معلم تو خونه نتونستین تحمل کنین بلا سرتون نیاد😐 باز چی خوردی پارسا؟😐 پویا : رهام جان توجه کن عزیزم من حالم خوبه ایشون حالش بده که همکار خودتونه معلمارو قاطی خودتون نکنید بی زحمت من کاملا در سلامتم😑😂 رهام : قشنگ بود خندیدم . دو روز دیگه هم تو میای میگی حالم خوب نیست😡 شروع کردن به کل کل کردن کلافه شدم : وای بسه دارم از درد میمیرم حواسشون اومد پی من رهام رو کرد به من با خنده گفت : باشه حالا خونسرد باش😂 بخواب رو تخت . رفتم دراز کشیدم رو تخت اومد با نهایت زور و قدرت انگشتاش دور شکم منو فشار میداد احساس میکردم الانه که تموم کنم زیر دستش 😕😭 خیلی حس بدی بود تمام دردا با یه فشار دادنش هجوم میاوردن 😭معاینش تموم شد بعدش فشارمو گرفت ، تبمو گرفت ، گوش و گلومو دید و دفترچمو از پویا گرفت و نسخرو پیچیدو پویا رفت بگیره داشتم از رو تخت بلند میشدم رهام : نیا پایین . نشستم رو تخت تا پویا اومد . رهام یه نگاه به داروها انداخت یه امپول و یه سرم اورد بیرون از پلاستیک داروها : پارسا بخاب اینو بزنم دردت کم شه . بخاطر درد شکمم دمر نمیتونسم بخوابم به پهلو چرخیدم رهام اومد : درد داشتی نفس عمیق بکش😐 من : باشه ممنون که گفتی😂 پنبه رو چندبار کشید و بعدش حس کردم که سوزنو فرو کرد . دردش کمتر از دردم بود ولی بعدش هی بیشتر میشد چشامو فشار دادم رو هم لبمو گاز گرفتم تا چند ثانیه بعدش کشید بیرون و پنبه رو یه لحظه نگه داشت و بعد انداخت تو سطل . برگشتم رفت سرمو اورد استینمو داد بالا پنبه کشید سوزنشو فرو کرد تو دستم : ای بابا نشد که. سوزنو کشید بیرون یکم پایینتر دوباره پنبه کشید و سوزنو اروم کرد تو با چسب سوزنو فیکسش کرد و درجشو تنظیم کرد . سرم یکساعته بود تصمیم گرفتم یکم منتظر بمونم دردم آروم شه بعدشم بخوابم😂 پویا هم که کلا رو صندلی چشاشو بسته بود خواب بود نگام افتاد به ساعت دیواری مطب ۲ شب بود😵من نوشت : ما خودمون نمیدونیم چه قدرتی داریم ، چه اثری داریم رو همدیگه . نمیدونیم با کلمه هامون ، جمله هامون ، تن صدامون چه تغییرهایی توی زندگی آدم های اطرافمون میتونیم بدیم . نمیدونیم گاهی با حرف نزدنمون و فقط گوش دادنمون میتونیم حال یکی رو زیر و رو کنیم . میتونیم یکی رو از تو مرداب بکشیم بیرون . خیلی طول کشید تا من یاد بگیرم اگه دارم از بدترین شرایط رنج میبرم و یکی میاد برام از مشکلی که برای خودش اندازه ی یک کوهه ولی برای من پیش پا افتادس میگه ، فوری نگم من که شرایطم بدتره ! من که فلان ، من بیشتر و ... . فقط گوش بدم و بگم میفهممت! بگم بدون من رو داری .خیلی طول کشید تا همدلی رو یاد بگیرم . طول کشید تا بفهمم ما آدم ها چقدر نیاز داریم گاهی فقط شنیده شیم .خیلی طول کشید بفهمم حتی میمیک صورت من میتونه جهت زندگی طرفم رو عوض کنه . طول کشید تا یاد بگیرم قضاوت نکنم و خیلی هنوز مونده تا یاد بگیرم از قضاوت شدن آدم هایی که همدل من نیستن نترسم . ما آدم ها بدون هم میمیریم ، بدون توجه هم رو داشتن گم میشیم توی دغدغه هامون . ما آدم ها بدجوری به هم نیاز داریم . و بدجوری این نیاز رو کتمان میکنیم و بودنمون رو گاهی از هم دریغ میکنیم . ما آدم ها بیشترین چیزی که گاهی نیاز داریم تا از دریای غم بیرونمون بیاره دوتا گوشه که بشنوه و یه دهن که بگه میفهممت و به موقع ، اون موقع که بهتره راهنمایی هارو بگیریم . ما آدم ها بیشتر از هرچیزی تو دنیا به همدیگه نیاز داریم . ما آدم ها همه از همیم فقط تو چاله چوله های متفاوت افتادیم . مثله من که روزایی که برام اخر دنیاست تکست میزنم به دوستم و میگم ساعت دو مثلا فلان جان باش . میاد و حرف هم نمیزنیم فقط راه میریم و هات چاکلتمونو میخوریم اخرشم به هم میگیم درست میشه . مثل من که خواستم کمک بگیرم و کمک کنم و حال روحیم رو فدای غرور و محافظه کاری که حالا چی راجب من فکز میکنن نکردم .خیلی قر و قاطی نوشتم اینا اومد به ذهنم 🙍
من نوشت : در جواب کامنت مشترک مهناز و زهرا که فرصت نشد توی خاطره قبلم جواب کامنتتونو بدم : " افسردگی" :
۱: یه روز نشستم های های به حال خودم گریه کردم . دو جور پیام گرفتم . جور اول دلداری و مربوط کردنش به هورمونام بود و همدردی .جور دومش هم تو این مایه ها که خوشی زده زیر دلتُ و توهم مگه غصه میفهمی چیه البته که با لحن مهربون ولی همین مفهموم . نامردیه که فقط هر هر خنده هامو ببینن و منو بقیه جدا بدونن و هم نامردیه در حق خودم که فرصت سوگواریو از خودم بگیرم . 
۲: یاسی دختر عمه ی من دانشجوی دکترای سال دوم جان هاپکینز چند روز پیش بهم ایمیل داد و از افسردگی عمیقی که گرفتارشه برام نوشت . سریع جوابش رو نوشتم . انگار که به هم گره خوردیم . گفت چه خوب که من رو فهمیدی ! گفتم چون تجربه اش کردم . یاسی تو ازدواج موفقه . امریکاست . دانشجوی دکترای دانشگاه درجه یکه ولی از افسردگی حادی که گرفتارشه برام مینویسه .
۳ : افسردگی با بدبختی فرق داره . ممکنه بدبختی به تشدید افسردگی کمک کنه ولی لزوما آدم خوشبختی که ما روی کاغذ خوشبختیش رو تعریف میکنیم و خودش هم از خوشبختیش آگاهه و از زندگیش راضیه از افسردگی در امان نیست . 
۴: فکر کردنی که باهاش یک مجهول یا مشکلی رو حل کرد و معلومش کرد ، فکر مثبته . در غیر این صورت اگر گرفتار فکر و خیال های بی جوابی ، حتما باید پی اش رو بگیری که دچار افسردگی نشده باشی . 
۵: من تجربه افسردگی داشتم . گاهی خودمو درک نکردم . جمله های خوب و مدیتیشن و تو میتونی تو میتونی حالم
بدتر کرده . ولی الان فهمیدم دیگه قلق خودم دستم اومده . فهمیدم یه دورانیه که باید سر شه . فهمیدم اون دوران باید چوب رو بزارم کنار و هی نزنم تو سر خودم که تو تنبلی و تو ال و بلی . فهمیدم که باید بپذیرمش تا بگذره👍

پ.ن : بسیار ممنون که تا اینجارو بودید و خوندید . خیلی حرف زدم پ.ن های این خاطرم سنگین بود واقعنااا مغزم داره میترکه😂😂 پس شب همگی خوش❤

خاطره زینب جان

سلام رها ام و اومدم یه سر مزاحمتون بشم و بعد رفع زحمت کنم. اول اینکه عروسیم پس فرداست ولی من نصفه شب رو بهانه نوشتن خاطره کردم که کار نداشته باشم. خب خاطرم قبل از عقد و بعد از عقد منو امیره یعنی اول خاطره هنوز ازدواج نکردیم خاطره:

صبح با نوازش موهای داداشم بلند شدم. 

نگاهش کردمو گفتم سلام صبح بخیر

گفت_سلام آجیه گلم صبح تو هم بخیر

یه بوس از لپش کردمو بلند شدم گفت صبحونه میخوری؟ گفتم نه باید برم دانشگاه. گفت میرسونمت گفتم دستت درد نکنه و از تختم پریدم پایین. و رفتم سمت راه پله ها یه حسی بهم گفت از رو میله ها برم پایین سوار میله شدمو دستمو باز کردم منو برد پایین تا خودش داداشم از بالا گفت ماشالا ماهر شدی گفتم اختیار داری گفت آخه اینم کاره یاد گرفتی گفتم از تو که بهترم. رفتم پایین مامانمم داشت صبحونه میخورد و با بابام حرف میزد. یهو از پشت اپن پریدم تو و گفتم پپپخخخخخ یهو مامانم پرید عقب بابام هم یهو جاخورد. قیافه هاشون دیدنی بود. مامانم سری از نشونه تاسف تکون داد و گفت ملت بچه تربیت میکنن ماهم..... برو تا حرفی بارت نکردم دو ثانیه نگذشت گفت نه زینب بیا گفتم خودت گفتی برو گفت الان دارم میگم بیا و وقتی میگم بیا بگو چشم.گفتم چشم و اومدم پیشش یه لقمه بزرگ که تو پلاستیک بود و بسته بندی شده بود رو داد بهم. از دیدن لقمه ذوق کردم. اینقدر گردو داشت که از زیر داشت میریخت گفتم ماشالا باغ گردو درست کردی مامانی گفت تو هم که بدت میاد گفتم نه و داشتم میرفتم گفتم شما دوتا کبوتر عاشق هم به حرفاتون برسین. که مامانم سلاح سردش رو در آورد. «دمپایی» سلاح همه مامانا که مامانم پرت کرد و منم جا خالی دادم و خورد تو سر عباس بخت برگشته یه زبون در آوردم و رفتم بالا مانتو و شلوارمو پوشیدم با داداشم رفتم دانشگاه. القصه! دانشگاه تموم شد و منم رفتم سر خیابون و یه آژانس گرفتم پیش به سوی خانه با همون لباسا رفتم رو مبل جلو تلویزیون گرفتم خوابیدم کیفمم بغلم بود. که صدای زنگ گوشیو شنیدم با صدای خواب آلود و بدون نگاه کردن به شماره گفتم بله؟ گفت سلام خوبی گفتم سلام داداش تو خوبی؟ گفت وایی خواب بودی؟ گفتم آره ولی خواستم پاشم برم درسامو بخونم. گفت خب قبل از درس هات دوتا پرونده رو میز کارم هست که زحمتشو بکش بیار دفترم. گفتم آها باشه گفت زینب زینب؟ گفتم جان؟ گفت با تاکسی نیایی ها شبه گفتم مگه بچه ام گفت نه ولی دختر تک و تنهایی میدزدنت بعد من دیوونه میشم چون پیش آدم دیوونه زندگی میکردم و این برام سخته که عاقل زندگی کنم خندیدم و گفتم روانی اگه پرونده آوردم واست همونجا بمون گفت ایی نه غلط کردم گفتم خا گفت دستت درد نکنه زحمتت میشه گفتم راستی میگی با تاکسی نیا پس با چی بیام؟ گفت ماشین خوشگل بابا توی پارکنیگه با اون بیا گفتم الان میام رفتم ساعتو دیدم هفت و نیم هشت بود. مقنعم رو که بر اثر خواب خراب شده بود رو درست کردمو گرم کن ام رو پوشیدم رفتم تو اتاقش و پرونده رو برداشتم یه نگاه به چادرم کردم و با خودم گفتم بپوشم نپوشم( من از کلاس پنجم تا دانشگاه چادری بودمو با هیچ چیز عوضش نمیکردم ولی بعد یه چیزی شد که من به طور اتفاقی چادرمو ول کردم امیر رو که دیدم نظرم ۳۶۰ درجه برگشت و الان با علاقه شدیدتری میپوشم چادرمو) و گفتم ولش کن بابا تیپ خوشگلی بود. پرونده رو گذاشتم توی ماشین و از بابا اجازه اش رو گرفتم. باز کردمو نشستم توش یه مداحی گذاشتمو باهاش مثل ابر بهار گریه کردم و رسیدم دفترش رفتم تو گوشیم رو که دستم بود گذاشتم تو جیبم و دوتا پرونده بزرگ بودن گوشیم زنگ خورد. نغمه دوستم بود یه لحظه وایسادم که گوشیمو بردارم که یهو راه افتادمو خوردم به یه نفر و با کله رفتم تو میز منشی و همه برگه های اون رو ریخت. نمیدونم تقصیر من بود، یا اون آقا. یه نگاه بهش کردم که ازش میشه خوند که بهش میگفتم مرده شور ریختتو ببرن. سریع اومد و گفت وای عذر میخوام ازتون یه نگاه بد بهش کردمو منشی اش اومد گفت خوبید خانم موسوی؟ گفتم متشکرم اقاهه که فامیلی رو شنید گفت چه نسبتی با آقای موسوی ازش متنفر بودم با قاطعیت گفتم به توچه یه لبخند شیرینی زد و گفت بفرمایید تا بهتون بگم به من چه بفرمایید. خدایا یعنی این کیه یه جوری هم حرف میزنه انگار رئیس شرکت ماکروسرفته. رفتم تو و نشستم رو صندلی داداشم گفت سه تا قهوه بیارن و نشست پیشم. به اقاهه اشاره کردمو گفتم معرفی نمیکنید؟ گفت نشناختی؟ در حالی که همچنان با تنفر بهش نگا میکردم گفتم نه متأسفانه چشمم به جمالشون روشن نشده! عباس خواست بگه که گفت امیر هستم. گفتم خب؟ گفت نشناختین؟ گفتم نه متأسفانه گفت پسر خاله مهری ام یه لحظه تمام بازی هایی که میکردیم یادم اومد. گفتم آهااا خوبین؟ بعد گفت سلامت باشین از رفتارایی که با امیر کردم خجالت کشیدم. ‌گفتم خدانگهدار امیر بلند شد و اومد بدرقه. گفتم ببخشید یه لحظه رفتم بیرون و  معذرت میخوام نشناختمتون گفت خواهش میکنم پیش میاد فقط...فقط همیشه این طور رفتار میکنید؟ یه نگاه بد کردمو گفتم نخیر خدافظ و رفتم پایین. ای خدا این از کجا پیداش شد الان چجوری یه عمر تو صورتش نگاه کنم. وایی پسرخاله هم هست دیگه بدتر. میگن خاله با آبجی و بچه های آبجی اش صمیمیه وایی چه بدبختم من. و سوار بر ماشین رفتم خونه. 

یکسال گذشت...

نفهمیدم تو این یه سال چی شد که من عاشق امیر شدم. خیلی عجیب بود. یه روز که از دانشگاه بر میگشتم. رفتم خونه داداشم بودش اومد یه بوس از لپم کرد و رفتم رو تختش رفت بیرون کاری داشت منم از فرط خستگی خوابم برد. بیدار شدم داداشم جفتم خوابیده بود. رفتم اون ور مامان داشت با تلفن صحبت میکرد، تموم شد گفت کی بود؟ خونسرد گفت خاستگار منم اول گفتم آها بعد گفتم چی؟ کی؟ خاستگااار؟؟؟ برگشتم پایین و به مامانم گفتم خاستگاااااااار؟ گفت درد بگیری بچه مگه اولین خاستگارته؟ گفتم ولمان کن مادر من و رفتم تو اتاق. فردا شب آقای خاستگار اومد. از تعجب کردم. خخخ امیرم عاشق من بود. رفتمو جلسه اینم تموم شد قرار شد چهارماه دیگه عقد کنیم. ۱۴ سکه مهریه 

4ماه هم گذشت...

بالاخره روز عقد بود 12 مرداد ماه عقد کردیم سال ۹۷ دوازدهم شده بود و خب منم استرس هر عروسی رو داشتم. از در آرایشگاه میگفتم یعنی تصمیمم درسته؟ این یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم بود. و سوار ماشین شدم. پنج تا ماشین واسمون بوق میزدن. دستمو بردم بیرون. با دسته گلم. لباسم یه مانتوی سفید خوشگل با تزئینات نگینی و مد روز بود. ولی محجبه. یه شلوار سفید دم پا گشاد ولی خوشگل و شیک و یه روسری سفید که توی آرایشگاه واسم بهترین مدلش رو بستن نشستم سر سفره عقد و حلقم رو انداخت تو انگشتم یه لبخند زدیم و منم حلقش رو انداختم دستش. الان ازون حرف هایی که تو شرکت بهش زدم رسیدیم به اینجا. اینجاکه ما ازدواج کردیم. خواهر امیر که اسمش فرزانه بود، (جون من بود، عشق من بود،) و تک خواهر امیر پدر امیر جانباز اعصاب و روان بود و برادرش هم تو سوریه شهید شده بود. پدر امیر الان شهید شده. دقیقا دو روز بعد از عقدمون بود. رفته بودیم کافی شاپ و داشتیم میگفتیمو میخندیدیم که گوشی امیر زنگ خورد. جواب داد هر لحظه اخماش میرفت تو هم و گفت زینب پاشو. گفتم کجاا گفت گفتم که پاشو کیفمو برداشتم و چادرم رو درست کردمو گفتم بریم رفت سمت بیمارستان گفتم کجا میری گفت فرزانه تک خواهرم زندگیم سریع رفت و داشت آسانسور هارو به باد میداد بس که دکمه اش رو میزد آخرش داد زدم بسه دیگه خودم زدم و بعد سه ثانیه آسانسور اومد سریع رفتیم بالا و تا اومدم دیدم خاله مهری داره دعا میخونه گفتم خاله؟ خاله جون؟ برگشت سمتم و گفت اومدی جونم؟ گفتم آره چی شده؟ گفت امیر کو؟ گفتم رفت پیش دکترش خب بگو حالا شروع کرد با گریه تعریف کردن ای دورت بگردم خاله: بچم از اینجا داشته میرفته تهران ماشینش تصادف میکنه الانم تو کماست! نشستم رو صندلی و هی واسش دعا خوندم فرزانه خواهر من هم بود من عاشقش بودم. هی خوندم امیر نشست جفت من مامان و بابا و داداشمم اومدن. خاله و امیر بس دعا خوندن دوتاشون رو شونه های من خوابشون برد طفلکیا! بعد دکترا سریع رفتن تو اتاق فرزانه! نمیدونم چرا یهو بلند شدم خاله بیدار شده بود ولی امیر بیچاره... خیر سرش به پناه گاه محکم تکیه داد که نزدیک بود بخوره ه صندلی دکتره اومد بیرون امیر بلند شد و گفت متاسفم تلاشمونو کردیم تسلیت میگم که من داشتم میمردم خاله نشت رو صندلی و به یه دیوار خیره شده بود. امیر به زمین نگاه کرد دست از قلبش گرفت و بیهوش شد. خاله تو شک بود برا همین هیچی نفهمید. دکتره که امیرو دید گفت پرستار. احمدی نشستم گفتم امیر.. امیرم...امیرجون... پرستارا اومدن و با یه برانکارد امیر رو بردن رو یه تخت. امیر عاشق فرزانه بود تو زندگی همیشه اسم فرزانه رو لبش بود بود. واسش سخت بود دو روز بعد از عقدش خواهرش بمیره. فرزانه تیکه ای از وجود امیر بود. وابسته بودن به هم. تا شب بیهوش بود و خواب  میدید و داد میزد فرزانه صبر کن هزیون میگفت. لبش سفید بود. دستشو گرفتم. تو خوا میخندید ناله مکرد به پرستار گفتم اومد یه آرامبخش ریخت تو سرمش. خاله هم کمی بعد افتاد زمین و مامانم پیشش بود. سرمو گذاشتم رو تخت امیر و خوابم برد صبح با تکون پرستار بیدار شدم. خانم؟ خوبید خانم؟ میخوایید استراحت کنید؟ گفتم ها؟نه! گفت خوبین؟ گفتم بله بله متشکرم. هیچی نگفت و فقط سرمو دوباره زد تو دستش و یه آمپول هم زد تو سرم و چند تا دارو گذاشت روی میز بالا سرش. سرمو گذاشتم رو تخت و گریه کردم فرزانه خیلی ادم خوبی بود. من عاشقش بودم جای خواهر نداشته ام رو گرفته بود. ولی الان... الان دیگه پیشم نیست. دیگه خواهر ندارم. نیم ساعت واسه خودم گریه کردم بعد یه ساعت دوباره زدم زیر گریه و واسه امیر گریه کردم. با خودم حرف زدم: امیر ناراحت نیست تو چرا گریه میکنی؟ جواب دادم: امیر از فرط غصه بیهوش شد دوباره پرسیدم:بزار وقتی که بیدار شد گریه کنین.جواب دادم: نه من باید به اون روحیه بدم. به خودم اومدم دیدم مامانم با داداشم پشتم نشستن و نگام میکنن یه لبخند زدم که فهمیدم مقدمه گریه است. عباس نشست جفتم و بغلم کرد و منم گریه میکردم تو بغلش خودش هم داشت گریه میکرد مامانم رفت پیش خ.مهری منم رفتم خاله فقط گریه میکرد و بعدش با یه آرام بخش خوابید. رفتم تو سالن نشستمو هی گریه کردم. دو روز بعد عقد. بهترین روز عمرت یک از عزیز ترین هات . و دوباره های های گریه کردم. رفتم پیش امیر و بابا و عباسو فرستادم خونه چون بابام یکم دیگه میموند حالش بد میشد. دست امیرو گرفتم و رو تختش سرم رو گذاشتم. که بعد دیدم گفت رها...ره...ا دیدم بیدار شده گفتم جلل الخالق رها کیه؟ دیدم رو کرده به منو میگه رها.و از اینجا شروع شد که همه بهم میگن رها. ای خدا بگم چیکارت نکنه امیر که اسم به اون قشنگی رو از ذهن جد و آباد پروندی. گفتم وای خوبی؟ پرستار اومد و سرم رو در آورد و بعدم رفت. هیچ وقت گریه اش رو ندیدم. دیدم داره گریه میکنه. گفتم. خوبی. با صدای بغض دار گفت تک خواهرم رفت خوب باشم و زد زیر گریه. منم گریه کنان گفتم گریه نکن دیگه. طاقت گریه تورو ندارم. توروخدا گریه نکن. پرستار سرم رو در آورد و دو تا آمپول آماده کرد و امیر برگشت. چشم هامو بستم چون میدونستم از گریه امیر واسه خواهرش منم گریم میگیره. دستشو گرفتم. فقط میدونم خیلی درد داشت چون دستمو تا آخرین حد فشار داد. و برگشت و گفت بریم گفتم کجا گفت خونه گفتم باشه میریم.صبر کن. کمک کردم کفشاشو بپوشه. اونقدر گریه کرده بود چشاش سیاهی رفت. داشت می افتاد. گرفتمش دستشو انداختم دور گردنم و کمکش کردم بره. رفتیم پیش خاله زیر چشاش پف کرده بود. رفتیم خونشون خاله گفت تو بمون پیشم باش. گفتم چشم حتما مامان اینا رفتن کمک امیر کردم بخوابه رو تختش. پتو رو گذاشتم کنارش گفتم کاری داشتی صدام کن. در حالی که اشک میریخت سرشو به نشونه تایید تکون داد. رفتم پیش خاله و باهاش صحبت کردم که سرگرم بشه ولی بعد دیدم رو مبل با چشای خیس خوابیده. رفتم ببینم چی درست کنم؟ گفتم آهان قرمه سبزی خوبه. درست کردمو رفتم پیش امیر نگاش کردم. خواب بود نشستم رو تختش. از سکوت خونه من هم داشتم میخوابیدم. سرمو گذاشتم رو بالش امیر و بغلش کردم و خوابیدم. خواب دیدم فرزانه تو یه باغ خوشگل دست تکون میداد بعدم دست باباشو گرفتو رفت یهو از خواب پریدم و نشستم. دیدم امیر داره همینجوری نگام میکنه. یهو پاشد گفت بخواب بخواب. گفتم کی پاشدی؟ گفت نیم ساعت پیش گفتم چرا بیدارم نکردی گفت دلیلی ندیدم برا بیدار کردنت دیدم ناز خوابیدی دلم نیومد. لبخند زدمو گفتم خوبی؟ گفت نه گفتم یادته بهم گفتی رها؟ گفت من؟ کی گفتم؟ گفتم گفتی گفتی دوبارم گفتی. گفت دروغ نگو. گفتم خا باشه. اومد نشست رو تختش و با گوشیش ور رفت. خدایا این بشر دیوونه شده الان شاده دو دیقه دیگه به فرزانه فکر میکنه رفتم نشستم رو مبلا امیر اومد دراز کشید رو مبلی که من بودم و سرشو گذاشت رو پام منم با موهاش بازی کردم.   پاشد و رفت آب بخوره منم رفتم نمازمو خوندم. خاله بیدار شد هیچی نخوردن. اینجوری که از ضعف میمیرن. گفتم بزار تو حال خودشون باشن. رفتم تو اتاق امیر. بابا ایول بچمون منظمه. کتابخونه اش سر جاش. کتابا دسته بندی شده و حد اقل ۵ تا از دکور ها پر بود از کتاب های حقوق. یا خدا یعنی منم باید این همه بخرم؟ حقوق مدنی. حقوق تجارت. آیین بازرسی. قانون مجازات اسلامی ،آئین دادرسی کیفری،هووف. رفتم رو تخت گفتم مادر پسر تنها باشن شاید بخوان درد دل کنن. خلاصه! چهلم فرزانه رسید. امیر که رسما دیوونه بود. از چهلم که برگشت رفت تو اتاقش. درو چنان محکم بست که خونه داشت میریخت رو سرمون خاله آروم شده بود یه مسکن بش دادم ، سرش درد میکرد و گرفت خوابید. تو خواب عمیق فرو رفته بود. امیر تو این مدت غذا نمیخورد. اگرم میخورد به زور منو خاله و البته دو سه قاشق هیچکدوم از دارو هاشو نمیخورد. شب بود خاله هنوز خواب و البته امیر در اتاقش بود و خودشو زندانی کرده بود. صدای شیشه شکستن از اتاقش اومد. سریع رفتم بالا و در اتاقشو باز کردم شیشه ادکلن رو پرت کرد سمت در خورد تو صورتم و زیر چشم یکم قرمز شد با حالت کبود، قاب عکس رو پرت کرد شیشه اش شکست هر چی اومد جلو دستش شکوند. برس اش رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم. گفتم امیر نکن... چیکار میکنی... امیر نکنن ای خدا. رفتم پشتش از پشت دستاشو گرفتم. داد زد ولم کن تقلا میکرد دستشو دربیاره ولی نا موفق بود. با گریه گفتم نکن امیر تو روخدا نکن... گفت ولم کن سفت تر گرفتم دستشو با پاش میزد به ام دستشو ول کردم و دستمو حلقه کردم دور کمرش. اینقدر توانش اومده بود پایین که من تونستم دستش رو بگیرم در حالی که در حالت عادی زورم به انگشت کوچیکه اش هم نمیرسه دیگه داد و جیغ و گریه رو باهم قاطی کرده بود و گفت ولم کنن... میخوام بمیرم. 

گفتم فکر میکنی با اذیت کردن خودت و ما فرزانه زنده میشه!؟امیر بخدا فرزانه رفته میفهمی؟ هرکس یه روز میاد و میره تورو خاک بابات بفهم. امیر دیگه فقط گریه میکرد با گریه و هق هق میگفت نه نمیفهمم من همون کسی ام که بابام تو پونزده سالگیم.مرد، همونیم که تو سنی که به برادر نیاز داشتم داداشم رفت و شهید شد. آره من همونم که پاره تنم تک خواهرم  تصادف کرد و مرد( اینارو با داد و صدای گرفته میگفت و مرد آخر رو داد بلندی زد) منم ولش کردم و گفت برو بیرون متعجب برگشتم سمتش:چی؟ گفت گفتم برو بیرون از همه آدما متنفرم داشتم میرفتم که یه عطر خوش بو پرت کرد سمتمو خورد تو سرم. آخ که چقدر درد گرفت سرم ولی هیچی نگفتم اومدم بیرون و در رو بستم. وایی از بینیم خون میومد. ادکلن که پرت کرد زیر چشم کبود و بینیم خون اومد.‌ رفتم یه آب زدم به صورتم آخ زیر چشمم کبود بود دست زدم بهش دادم رفت هوا خیلی درد میکرد. یه تیکه یخ گذاشتم  روش که بادش بخوابه و خاله نفهمه یکم بهتر شد ولی درد میکرد. خاله بیدار شد و نزاشتم منو ببینه رفتم تو اتاقی که خاله بهم داده بود گفته بود هر وقت اومدی اینجا بخواب. منم رفتم توش و تا میتونستم گریه کردم. به خاله گفتم روانشناس میشناسم و گفت نمیدونم خود دانی. خوب شده بود ولی تعریفی نداشت وقتی بهش گفتم بریم پیش روانشناس گفت مگه من دیوونه ام لبخند زدم گفتم یادته خودت گفتی مگه فقط دیوونه ها پیش روانشناس ها میرن؟ بعد رفتم بیرون و جلسه پیش روانشناس رفتیم و واقعا جواب داد منم رفتار هامو کمی عوض کردم و امیر رو میبردم گردش، کافی شاپ، آبمیوه بخوریم و بستنی و... حالش خوب شده بود یه روز که رفتیم تو کافی شاپ گفتم امیر؟ گفت جونم؟ گفتم یادته بهم گفتی رها؟ گفت نگفتم

-گفتی

-نگفتم

-چرا گفتی تازه دوبارم گفتی

- اصلا چرا با من بحث میکنی نگفتم دیگه

- گفتی و خندیدم و قهوه ام رو نگاه کردمو آروم هم میزدم که یه بشکن زد نگاش کردم و منتظر بودم چیزی بگه که گفت نگفتم و بعد بحث رو با لبخندش تموم کرد🌸

امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه

🔸 امیر سر داداشش زیاد بد نبود ولی برای آبجیش سنگ تموم گذاشت و همه مارو کلافه کرد.

🔸برای این که خاله مهری تنها میشد خونه بالاییش رو داد به ما و من هم براش یه خدمتکار گرفتم که وقتای نبود ما اون کمک دستش باشه.

🔸ممنون که خوندین🙏

یاحق🍃

خاطره زهرا جان

سلام من زهرا ۱۴ و برادرم علی ۲۲ و دانشجوی پزشکی . اولین خاطره هست .

قرار شد با علی و دایی رضا و فاطمه ( دختر خالم )  بریم دریا خوب منم خیلی سریع آماده شدم و رفتیم دریا .  رفتم توی آب دوساعت بازی کردم . علی همش میگفت بیا بیرون حالت بد میشه منم که گوش نمیدادم .  ( سینوزیت دارم ) وقتی از آب بیرون اومدم باد میزد به صورتم . نشستیم و بازی کردیم اونشب به من خیلی خوش گذشت . رفتیم خونه سریع رفتم دوش گرفتم از بیحالی روی تختم دراز کشیدم موهام خیس کولر هم روشن کردم .  وقتی بیدار شدم گلوم و گوشم خیلی درد میکرد صدام گرفته بود احساس داغ بودن هم میکردم . اگه از اتاق میرفتم بیرون داییم سرما خوردگی ومیفهمید  از خجالتم در میومد اگه هم نمیرفتم خوب معلوم بود یه چیزیم هست . برای همین دوباره خوابیدم . یه لحظه یه دست سرد رو پیشونیم بود منم خواب بودم از خواب پریدم و ترسیده بودم . دایی گفت تو خواب  هزیون گفتی و اسم منو صدا میزدی . دایی به علی گفت کیفشو بیاره منم از همونجا گریه هام شروع شد داییم میگفت من که هنوز کاری نکردم فعلا گریه نکن . وقتی گلو و گوشم و دید  از سرش دود بلند  می شد . منم اسرار میکردم امپول ننویسه که داییم گفت حرفشم نزن . به علی گفت یه چیز بده بخوره تا من بیام از استرس به خودم میلرزیدم . علی میگفت بیا برات شیر و عسل اوردم بیا بخور ( من متنفرم از شیرو عسل ) اولش نمیخوردم بعد داداشم مجبورم کرد گفت امپولات قویه ضعف میکنی دایی بعد ده دقیقه اومد گفت زهرا بخواب چهار تا بیشتر نیس کلی قربون صدقم رفت و قول یه سریع لوازم و بهم داد منم دمر خوابیدم دایی داشت امپولا رو اماده میکرد که گفت عزیزم نگاه نکن استرست بیشتر میشه فهمیدم دایی پنادر و نوروبیون و دگزا و تب بر اماده کرده . دایی خودش امادم کرده بود به علی گفت محکم منو بگیره منم فقط داشتم گریه میکردم پنبه کشید با بسم الله نیدلو فرو کرد وایی نگم از دردش دیگه گریه و جیغ های بنفش میکشیدم  و دایی میگفت تا ده بشماری تمومه داشتم دیگه از هوش میرفتم که دایی دراورد گفت امپول بدی تب بر زیاد درد نداره منم میگفتم بسمه دیگه نمیزنم باز منو گرفتن و به زور بهم امپول زدن دایی پنبه کشید نیدلو فرو کرد امپولش درد نداشت ولی داشتم گریه میکردم و امپول ودراورد و امپول سوم قرمز بود که فهمیدم نوروبیون عاشق رنگش شده بودم و دایی همینکه پنبه رو کشید نیدلو زد فقط میسوزوند یه مقدار طول کشید که در اورد بهم یه مقدار استراحت دادن  بعد پنج دقیقه گفت زهرا عشق دایی بخواب امپولتو بزنم ولی دیگه راضی نمیشدم میگفتم بسمه و کلی اسرار دیگه دایی امپول چهارمی و نزد انداخت دور . پایان 

پ.ن به بزرگی خودتون ببخشید اگه بد نوشتم 
پ.ن امیدوارم خوشتون بیاد 
پ.ن مینا جون پیوندتون مبارک ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

خاطره ماهک جان

سلام ماهک هستم و اومدم با یه خاطره از مهسان اول ممنونم از دوستانی که تو خاطره قبلی کامنت گذاشتن ❤️و دوم اینکه من ۱۲مرداد عقد کردم☺️دیگه از این سخت گیری ها راحت شدیم و...اما خاطره که مربوط به شب عقدم بود:ساعت یازده شب بود که دیگه اومدیم خونه رفتم تو اتاقم لباسامو با کمک امیر عوض کردم بعد کلی تلاش برای باز کردن موهام رفتم حموم اومدم امیر هم لباساشو عوض کرده بود و روی تختم دراز کشیده بود 

من:خوابی؟

امیر:مگه میتونم بدون تو بخوابم 

من:باز شروع کردی چرت و پرت گفتنو 

امیر:بی احساس😒

من:همینی که هس 

امیر:باورت میشه عقد کردیم بعد از کلی تلاش 

من:😂چی بگم 

امیر:چرا می خندی

من:گریه کنم؟

رفتم‌ پیشش دراز کشیدم 

من:دیگه راحت شدیم 

امیر:موهاتو خشک کن بعد بگیر بخواب 

من:بیخیال خیلی بلنده سختیم میگیره(آخرین بار که موهامو زدم نه سالم بود)

امیر حوله رو برداشت موهامو خشک کرد بعد با سشوار خشک کرد شونه کرد ‌

امیر:ببافم موهاتو 

من:(منم که از خدا خواسته)اهوم😁

داشت موهامو میبافت که یکی با گریه در اتاق رو باز کرد😳

مهسان:آبجی تورو خدا کمکم کن من میترسم غلط کردم تورو خدا 

دستش رو صورتش بود کل دستش خون بود 

من:چی شده مهسان😳چرا دستات خونیه😳

مهسان:توروخدا آبجی من میترسم 

امیر رفت سمت مهسان 

امیر:چی شده آروم باش 

امیر مهسان رو بغل کرد

امیر:آروم باش چیزی نیست 

دستشو از صورتش برداشت کل صورتش خون بود مهسان رو برد تو روشویی صورتشو شست منم نگران بودم قلبم داشت میومد تو دهنم از ترس و استرس امیر بعد از اینکه صورت مهسان رو شست بغلش کرد اورد رو تخت ولی بازم صورتش خونی شده بود 

امیر:حواست بهش باشه الان میام 

من:باشه مهسان حالت خوبه چی شده صورتشم با دستمال پاک میکردم ولی خونش بند نمیومد محمد و میلاد اومدن 

محمد میلاد باهم:چی شده 

محمد یه پس گردنی به میلاد زد 

محمد:احترام سرت نمیشه اول باید من می گفتم چون من از‌تو بزرگ‌ترم 

میلاد:خب به من چه😁

من:مهسان انقدر گریه نکن دیگه بسه 

بغلش کردم ولی گریه اش همینجوری ادامه داشت از ترس زیاد میلرزدید 

من:جانم عزیزم محمد مثل شلغم واینسا برو یه لیوان اب بیار 

محمد:چشم😐

رفت ابو اورد داد بهم 

محمد:بفرما آبجی 

ازش گرفتم 

من:مهسان بیا یه ذره از‌ این‌بخور 

مهسان:ن..ن..نه(به هق هق افتاده بود😞)

محمد:آبجی مهسان منو نگاه کن چیزی نیست چرا ترسیدی آخه 

یه قورت به زور ابو خورد

میلاد:نترس بابا ون پایر دیدی مگه 

من:جفتتون ساکت شید با این طرز حواس پرت کردنتون 

امیر اومد: مهسان جان چیزی نیست الان خوب میشی یه دستمال برداشت صورتشو دوباره پاک کرد یه نگاه به من کرد میدونستم میخواد چی بگه 

من:اصلا حرفشم نزن بچه اس گناه داره  (میخواست بخیه بدون بی حسی بزنه قبلا تجربه شو داشتم خیلی درد داره😬)

امیر هم چیزی نگفت داشت جای زخمشو نگاه میکرد 

امیر:محمد بیا بشین مهسان سرشو بزاره رو پات نه میلاد بیاد نه اصلا خانوم خوشگل شما بیا(😐🤦‍♀️)منم دلم خوش بود نمیخواد بخیه بزنه رفتم نشستم سر مهسان رو گذاشتم رو پام دست میکردم تو موهاش 

من:الان خوب میشی عزیز دلم 

امیر:محمد و میلاد شما هم‌ مهسان رو سفت نگه دارید قفلش کنید 

من:امیر چی کار میخوای بکنی

امیر یه نگاه بهم‌کرد دیدم دلم الکی خوش کردم 

من:اااا امیر توروخدا گناه داره بیخیال 

امیر:زود تموم میشه 

منم کلی اصرار رو منت کردم ولی فایده نداشت

امیر وسایل بخیه رو آماده کرد به مهسان گفت‌چشاشو ببنده 

مهسان:چرا😢

امیر:شما‌ببند نترس باشه 

مهسان بست ولی از چشاش همینجوری اشک می ریخت 😔 دلم داشت کباب میشد واسش😔

میلاد:ااا داداش اون چیه بدون بی حسی😳

مهسان داشت چشاشو باز میکرد که امیر دست گذاشت رو چشاش 

امیر:آروم باش عزیزم چشاتو ببند میلاد توهم دهنتو ببند😐

محمد:آخه داداش 

امیر:ساکت میشید؟

امیر شروع کرد به بخیه زدن به میلاد و محمد هم گفت سفت مهسان رو نگه دارن منم چشامو بستم طاقت دیدن نداشتم😔یهویی صدای جیغ مهسان رو شنیدم 

امیر:جانم آروم باش الان تموم میشه 

مهسان:ایی اخ آبجی توروخدا بسه این چیه 

من:الان‌تموم میشه 

خلاصه امیر چهارتا بخیه زد که مهسان صداش دیگه در نیومد از بس جیغ زده بود 

امیر:تموم شد مهسان خانوم خودتو کشتی 

مهسان:خیلی بدید برید بیرون😭😭😭😭همینجوری گریه میکرد😔

امیر وسایلش رو جمع کرد منم‌مهسان رو بغل کردم محمد و میلاد  که هیج فرقی با پت و مت ندارن داشتن با هم کشتی میگرفتن😐 

من:مهسانم تموم شد دیگه خواهری گریه نکن عزیز دلم بسته هنوزم درد میکنه؟

مهسان:آبجی خیلی نامردی چه جوری گذاشتی  بدون بی حسی بهم بخیه بزنن😭😭

من:ببخشید دیگه 

مهسان:معذرت خواهی که فایده نداره😐

من:حالا شما ببخش دیگه هم گریه نکن 

بعد امیر اومد با دوتا آمپول اماده😨

من:امیر بسه شه دیگه خیلی اذیت شد 

امیر:مهسان جان برگرد امپولاتو بزنم حالت خوب شه 

مهسان:نه نمیخوام😭😭

امیر یه ذره نازشو کشید دید فایده نداره(

بیچاره امیر ناز چند نفرو باید بکشه😶)یه اخم غلیظ کرد 

امیر:مهسان برگرد😠

مهسان:نمیخوام😭

امیر:محمد میلاد یکیتون بیاید 

میلاد داشت میومد که محمد نزاشت 

محمد:کجا من خواهرشو میخوام بزار من برم خودشیرینی کنم 

امیر:شنیدماااااا 

محمد:چیزی نگفتیم که 

امیر:پس دروغگو هم هستی باید با هیلدا یه صحبتی کنم‌

محمد:نه داداش غلط کردم 

امیر :حالا اونو ول کن بیا پای مهسان رو نگه دار 

محمد:گناه داره بسه شه 

امیر یه اخمم به محمد کرد اونم ساکتشد 

امیر:خب مهسان بهتره برگردی وگرنه خودم برت میگردونم تقویتی هم میزنم بهت 

من:مهسان برگرد نمیزام دردت بگیره 

مهسان:نمیخوام 😭😭امروز خیلی درد کشیدم بسه مه😭😭

امیر:تا سه می شمورم 

من:مهسان برگرد دیگه 

امیر:یک 

من:مهسان 

امیر:دو 

من:مهسان تقویتی میخوریااا برگرد زود بزن تموم میشه 

امیر:سه باشه مهسان خانوم خودت داری لج بازی در میاری میلاد بیا اینجا برو کیف منو بیار

میلاد:چشم داداش (😐)

امیر آمپول ها رو گذاشت کنار مهسان رو به زور برگردوند چند بار پنبه کشید

امیر:شل کن وگرنه بازم تقویتی میخوری با هربار تکون خوردن و سفت کردن کردن تقویتی میخوری 

من:مهسانم شل کن دیگه قربونت برم 😘 آروم باهاش حرف میزدم حواسش پرت شد امیر سری نیدلو فرو کرد 

مهسان:اخ 

من:جانم عزیز دل تحمل کن❤️

مهسان:ایییی اخ بسه دیگه 😭خیلی درد داره 

کمرشو ماساژ میدام امیر در آورد سری بعدی رو پنبه کشید فرو کرد 

مهسان:اخ بسه دیگه خیلی درد داره همینجوری صداش اوج‌می گرفت اصلا آروم نمیشد که دیگه آخرای تزریق بود سفت کرد 

امیر:شل کن شل کن الان تموم میشه آخرشه شل کن‌مهسان شد دوتا تقویتیا سه تا

چندتا ضربه بالای جای تزریق زدم پاشو گذاشتم رو اون پاش امیر تونست تزریق کنه 

من:مهسان تموم شد گریه بسه دیگه قربونت برم چشای قشنگ تو نگاه چقدر قرمز شده 

ولی گریه اش بند نمیومد امیر رفت بیرون دوباره با سه تا آمپول آماده دیگه اومد😰

من:امیر اینا واسه کین؟؟

امیر:مهسان

من:همین‌الان زد که 

مهسان:نه تورو خدا داداش بسه مه اونا جاشون هنوز درد میکنه😭😭

امیر:حرف نباشه وقتی یه چیز بهت میگم باید گوش کنی و اگه بازم تکون بخوری یا سفت کنی تقویتی میخوری 

مهسان:نه توروخدا داداش آبجی من نمیخوام بزنم😭😭

من:باشه عزیزم نمی زارم بزنی امیر بسه دیگه گناه داره 

امیر چپ چپ نگام کرد 

من:چیه خب راست میگم 

امیر:میلاد نگهش دار

میلاد:داداش گناه داره 

من:امیر بیخیال 

امیر:نگهش دار میلاد سریع

 یه اخم هم کرد میلاد دید چاره ای نیست پای مهسان رو گرفت مهسان هم گریه اش اوج گرفت منم هرچی اصرار میکردم فایده نداشت امیر پنبه کشید 

من آروم جوری که امیر نشنوه به مهسان گفتم

من:مهسان اگه سفت نکنی قول میدم دوتا فقط بزنی باشه؟

مهسان هم‌سرشو تکون داد که یعنی باشه امیر پنبه کشید نیدلو وارد کرد مهسان یه تکون اروم‌خورد که سری گرفتمش 

مهسان:اییی خیلی درد میکنه اخ بسه

که امیر در آورد 

من:مهسان این یه دونه هم تحمل کنی تموم 

مهسان هم سرشو تکون داد امیر‌ پنبه کشید نیدلو وارد کرد مهسان‌هیج حرکتی نکرد ولی معلوم بود خیلی درد داره منم دست میکرد تو موهاش کمرشو هم‌ ماساژ میدادم 

مهسان:بسه دیگه خیلی میسوزونه اخ ابجی😭😭😭😭 بسه چرا تموم میشه 

من:تا ده بشماری تمومه 

مهسان:اییییی‌‌ بسه داداش خیلی نامردی بسه 😭😭😭(هق هق‌‌ میکرد)

من:تموم شد

 امیر در آوردش داشت بازم‌ پنبه میکشید که من نزاشتم

من:امیر مهسان سر دوتایی قبلی سفت نکرد توهم بهش تخفیف بده اینو نزن لطفا( با چشام بهش التماس میکردم)

 امیر هم بیخیال اون یکی شد آروم تو گوشم گفت این حیفه بندازمش دور بخواب بهت بزنم (یه چشمک هم زد)

من:اااا امیر 🥺

امیر:خیلی خب خیلی خب شوخی کردم ابر بهار 

من:همین الان بندازش دور 

امیر:حیفه 

من:میگم بندازش دور

امیر:باشه باشه 

انداختش دور محمد هم اومد با یه حوله و اتو (محمد طاقت اینو نداره کسی آمپول بزنه ولی مشکلی با اینکه خودش آمپول بزنه نداره😐)

واسه مهسان کمپرس کرد مهسان هم خوابید یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت یازده و پنجاه و پنج دقیقه هستش رفتیم بیرون که مهسان بخوابه منم رفتم یه آرایش ملایم کردم تا بیام ساعت شد یازده و پنجاه و نه دقیقه منتظر بودم اون یه دقیقه هم بگذره گذشت عین هو چی پریدم بغل امیر امیر چشاش شد چهارتا 

امیر:چیه😳😳چرا اینجوری شدی مگه تازه صورتتو پاک نکردی 

من:تولدت مبارک عشق دلم (لپشو بوس کردم😘)

امیر:هان😳

من:تو سرت مگه تولد شما سیزده مرداد نی و الان هم دوازده شب به بعد دیگه 

امیر:اهان مرسی ممنون (هنوز تو شک بود)........میگم اولین بار بود خودت بغلم کردی همیشه من بغلت میکردم 

من:خب عقد کردیم چقدر دیگه رعایت کنیم

امیر:قربونت برم من ...حالا من یه چیزی بهت بدم؟

من:چی؟

امیر دست کرد تو جیبش یه موبایل اورد 

من:این چیه 

امیر:یه ذره عمیق تر نگاه کن اشنا نی؟

من:نمیدونم بزار فکر کنم.....اوممممم🤔🤨اهان یادم اومد وایییییی امیر باورم نمیشه 

بالاخره از تحریم در اومدم😍😍چی شد حال دوباره پسش دادی؟؟

امیر:دیدم دختر خوبی شدی بهت دادم 

(یه روز که منو امیر نشسته بودیم تو دانشگاه درمورد یه سوال درسی داشتیم صحبت میکردیم که موبایل من زنگ خوردش و صحبت منو امیر هم به جاهای مهمش رسیده بود موبایلمو گذاشتم رو سایلنت موبایلم رو میز بود امیر برش داشت خاموشش کرد گذاشت تو جیبش منم متعجب نگاش کرد ازش پرسیدم چرا این کارو کردی گفت تا یاد بگیری که وقتی پیش منی موبایل همراهت نباش😐 خلاصه ازم گرفت بعد چهار سال بهم داد چهار سال بدون موبایل سر کردن واقعا سخته😞)بعد 

کل شب رو دوتایی بیرون بودیم مهسان هم از خواب بیدار شد امیر بردش بیرون کلی واسش وسایل گرفت از دلش در آورد ازش معذرت خواهی کرد😐مهسان هم بعد اینکه کلی ناز کرد معذرت خواهیشو پذیرفت 

🌹پایان🌹

پ.ن:ممنونم که خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه 

پ.ن:سلنا اگه این خاطره رو خوندی حتما کامنت بزار چون یه کار مهم باهات دارم😉

خاطره احلام جان

سلام  خوبین تابستون خوبی داشته باشین  ❤️
اولین خاطرم ک میزارم 😊
احلام هستم 16ساله از رشت 
خب بریم سراغ خاطره ک واسه س ماه پیش  ی روز ظهر بود سرم درد میکرد 🤕 بدن درد داشت😓م ولی گفتم چیز عادی  منتظر زنگ📱 سهند بودم (عشقم😍قربونش برم)
ک از سر کار برع خونه و زنگ بزنه  حالم بدتر شد 😣ولی میدونستم خسته بود دوس نداشتم  بفهمه هرکاری میکردم خودمو خوب تظاهر کنم  زنگ زدو یکم باهم حرف زدیم خدای شکر نفهمید 😪گفت میرم حموم منم گفتم  منم پس میرم ی دوش میگیرم خواستم برم حموم شاید بهتر بشم از کسالت در بیام رفتم حموم یکم گذشت حتی حال حموم کردنم نداشتم بزور حموم کردم و لباسمو پوشیدم ک افتادم صدام در نمیومد یچی گلومو گرفته بود داشت خفم میکرد یکم مامانم بهم اب داد چشام میسوخت 😞و اشک میریختم انقد بدنم درد میکرد ک نمیتونستم دراز بکشم بد تر بدنم درد میکرد اما حال نشستنم نداشتم ک گوشیم زنگ خورد ک دیدم سهند😔اصلا دوس نداشتم بفهم حالم بد جواب دادم ک صدام بزور در میومد  بعد چند تا نفس کشیدن میتونستم ی کلمه حرف بزنم  سهندگفت ع احلام چی شده گفتم چیزی نیس یکم سرم درد میکنه گفت الکی نگو احلام دیگ خیلی ضایع بود ک بهش راستو گفتم سهند خیلی ناراحت شد همش قربون صدقم میرفت
گفت چیکار کردی با خودت همش نفس نفس میزدم ☹️ توان حرف زدن واقعا نداشتم  همش میخواست راضیم کنه بریم دکتر ک من مخالفت میکردم گفتم ن خوب میشم قرص میخورم بهتر میشم تاحالا انقدر سهندو ناراحت ندیده بودم😔میفهمیدم ک بغض ت گلوش و این خیلی حالمو بدتر میکرد جونشو قسم داد ک بریم دکتر ساعت نه بود  گفتم بزار ی قرص بخورم اگ بهتر نشدم چشم میریم بازم قبول نمیکرد ک انقد اصرار کردم تا قبول کرد  ازم خواست تا استراحت کنم خودمم واقعا نیمتونستم دیگ حرف بزنم خیلی حرف زدن واسم سخت شده بود  😓
انقد سرم درد میکرد🤕 ک نمیتونستم بخوابم 😴 خودمم میدونستم خوب نمیشم تا دکتر نرم😢فقط دعا میکردم خوب بشم دیگ دکتر نرم دلم همش پیش سهند بود بزور تونستم چشامو نیم باز نگهدارم ک با سهند بچتم معلوم بود حالش گرفته بود 😔 (من خیلی شادمو همیشه رو لبام خندس و خیلی شوخمو پر انرژی)کاری میکرد بخندم احلام قبل بشم اما نمیشد حالت تهوع هم ب دردم اضافه شد هیچی نیمتونستم بخورم فقط بالا میوبوردم اما ب یکم با سهند چت کردم ک دوباره یکم انرژی ک داشتمم رفت و دیگ ب سهند گفتم بریم بخوابیم اخه کدوم خواب مگ میتونستم بخوابم انقد بدنم درد میکرد ک نمیتونستم دراز بکشم تا خود صب فقط وول میخوردم دور خودم چشم روهم نمیزاشتم تا صب فقط ناله میکردم همش میگفتم خدایا من غلط کردم حرف سهندو گوش نکردم نرفتم دکتر نصفه شب بود دیگ نمیتونستم برم دکتر ک چون بدون سهند دکتر نمیرفتم😄 اون شب واس من اندازه یک ماه گذشت وای خیلی بد بود ک هر طرف بدنم درد میکرد ن میتونستم بشینم ن دراز بکشم سر دردم ک نگم  حالت تهوع هم ک ....چشامم نمیتونستم باز کنم بالا خره صب شد پنج صب سهندو زنگ زدم بیدار کردم😬 دلم واسش سوخت حالمو پرسید ک واسش تعریف کردم شب چ عذابی کشیدم گفت حرف ک گوش نمیدی اگ دیشب میرفتی دکتر اینطوری نمیشدی تا صب انقدر اذیت نمیشدی مگ من بدتو میخوام خانوم و ..... از این حرفا همش میخواست کاری کنه من بخوابم ک خودشم بتونه بخواب من ک نمیتونستم بخوابم ولی فهمیدم خوابش میاد بهش گفتم بریم بخوابیم چشاش😍اینطوری شد خندیدم گفت اخیش خندیدی بالاخره رفت خوابید موندم تا ساعت هشت .نه بشه مامانمو بیدار کردم (مامانم تا خود صب با من بدار موند دم دمای صب گفتم بخواب ک دیگ واقعا نمیتونست تحمل کنه خوابید)ک پاشد پیشومیمو بوسید گفت الهی فدات بشم رنگو روت چقد زرد شده من ک شده بودم مص مرده ها نمیتونستم حرکت کنم از جام ساعت ب ساعت بدتر میشدم  مامان بزور میخواست بهم صبحانه بده تا صب من فقط اب خوردم ک هرچی میخوردم ت دهنم ترش میشد همشم دهنم خشک میشد  صبم ک چای شیرین خوردم باز ترش کردم سهندم بالاخره بیدار شد و گفتم میرم دکتر اگ سرمو امپول داد ت بیا میدونستم میده ولی خواستم مطمئن شم بعد ب سهند بگم بیاد رفتیم درمانگاه رو یکی از صندلی ها نشستم ک فقط میخواستم نوبتم ش نمیتونستم بشینم اصلا  بالاخره نوبتمون شد ک دکتر پرسید چی شده و مامان بهش گفت خواست فشارمو بگیره ک اصلا نبض نداشتم😬دیگ خودتون بدونین حالم چطور بود معاینم کردو گفت بدنم عفونت کرد 😕واسم سرم نوشت وقتی نبض نداشتم ک فشارم پایین بودو ازم پرسید ک بدن درد داری ودو س چیز دیگ ک گفتم اره واسم دوتا امپول نوشت😪دیگ هرچی میپرسید میگفتم الکی ن ک ب امپولام اضافه نشه بعدش ب سهند زنگ زدم ک سرمو امپول داد بیا دنبالم ولی اینجا تزریق نمیکنم گفت باشه  الان حرکت میکنم بعد ده دقیقه رسید ک خواستم در ماشینو باز کنم سرم گیج رفت ک خودمو کنترل کردم نیوفتم رفتم ت ماشینو سلام کردم و منو دید اعصابش خورد شد قیافم خیلی زرد شده بود و بیحال بودم مامان ب سهند گفت  ی دارو خونه نگهدار ک دارو هارو بخرم رسیدیم دارو خونه ک ماملن رفت منو سهند ت ماشین تنها بودیم سهند گفت قربونت برم الان میریم امپولتو بزن خوب بشی سرمو اوبوردم پاین ک گفت عع اینطوری نکن دیگ ترو خدا امپولتو بزن (سومین بار بود میخواستم امپول بزنم)
گفتم باش میزنم ولی ب شرطی ک ت هم کنارم باشی گفت چشم سرمو بوسید😘ک مامان اومد از امپول یکم میترسم ولی خب انقد حالم بد بود ک دوست داشتم هرکاری کنم خوب بشم رسیدیم ب درمونگاهی ک باید تزریق میکردم سهند دارو هارو از مامان گرفتو نزاشت من ببینم خودمم دوست نداشتم ببینم 😖چون از استرسم بیشتر میشد سهند پیشم باشه امپول میزنم دیگ هم ک ازش قول گرفته بودم ک موقع امپول زدن کنارم باشه ک این ارومم میکرد رفتیم رو یکی از تختا دراز کشیدم من ک رفتم هیچکس نبود تا رفتم همه حمله کردن😒چند نفر اومدن ک ی امپول داشتن خانوم تزریقاتی ب من گفت عزیزم اشکال نداره چند نفرو تزریق کنم امپولشونو بعد واس شمارو تزریق کنم گفتم ن  من ک دوتا امپولو سرم داشتم شدم اخرین نفر وای استرس داشتم  خیلی انتظاری سخت ک بالاخره اومد و سهند گفت نترس فداتشم ی کوچولو درد داره ولی در عوضش خوب میشی گفتم باشه 😔سرمو گذاشتم رو بالش
خانومه سهندو بیرون کرد 😞(اخه چرااااااا😭😭😭😭)دوست داشتم بگم نرو ولی نمیشد باید میرفت 😕شلوارمو کشید پایین یکم پنبه کشید نفس کشیدمو فرو کرد درد داشت😖فقط چشامو محکم رو هن فشار میدادم ک زود در اوبورد دومیرو خواست بزنه سمت دیگرو پنبه کشید ک گفت این دردش زیاد ت دلم گفتم (وای اخه سهند کجایی😔)فرو کرد از هموت اول دردش شروع شد ک خیلی خیلی خیلی درد میکرد منم ی ادم مغرورم هرچقد درد بکشم جیکم در نمیاد فقط از درد دستمو مشت کرده بودم همش منتظر بودم بگ تموم شد ولی خیلی اروم تزریق میکرد  تموم میشد مگ😖پام فلج شده بود ک بالاخره در اوبوردگفت تموم شد یکم جاشو ماساژ داد مامانم رفت سرمو اماده کنه هردوتا جاش درد میکرد دومی امپول ک خیلی درد میکرد سهند اومد پیشم گفت زدی گفتم اوهوم گفت مرسی ❤️ک ب حرفم گوش دادی رفت ی دقیقه تا پیش ماشینو بیاد ک خانومع واس اینکه سرممو وصل کنه اومد مانتوم استینش تنگ بود بالا نمیرفت گفت بکن مانتوتو پس گفتم اخه من ک رگ ندارم گف حالا ت بکن شاید رگ داشته باشی چون پشت دست دردش بیشتر کندم دید رگ ندارم پوشیدم مانتومو پشت دستم رگ داشت سوزنو فرو کرد ک چشامو باز محکم فشار دادم بالاخره سهند اومد😍گفت ع سرمتو وصل کردی گفتم اره گفت چرا پشت دستت گفتم رگ نداشتم گفت الهی فدات بشم❤️ گفت خوبی گفتم ن گفت کم کم خوب میشی عزیزم گفتم جای امپولم درد میکنه گفت دردت بجونم رفتی خونه کمپرس کن  گفتم باشه دستمو گرفت ت دستش باهام حرف میزد حوصلم سر نرع همش سعی داش منو بخندونه سردم شدو پتو انداخت روم گفت یکم بخواب گفتم خوابم نمیاد گفت چی میخوری واست بخرم هیچی نخوردی  بعد میگی حالت تهوع دارم الان بدنت ضعیف ت هیچی نیمخوری انتظار داری خوب بشی گفتم بخدا هرچی میخورم ترش میکنم نمیتونم بخورم گشنمم نیس  گفت میخوای برم واست کوبیده بخرم گفتم ن گفت جون من انقد اصرار کرد ک  گفتم ن اعصابش خورد شد گفت دیگ ی ساندویچو ک باید بخوری گفتم ن اخماش رفت ت هم ک گفت الان میرم میخرمو زود میام گفتم ساندویچ نخر گفت پس چی بخرم گفتم لواشک😋😋(عاشق لواشکم😝)با اخم نگام کرد گفت خانم خانوما لواشک خبری نیس هروقت حرفمو گوش کردی غذا خوردی ک جون بگیری و دق ندی قرصاتو سر وقت بخوری خوب بشی میریم بیرون هرچقد خواستی لواشک میخرم گفتم باشه بابا اصلا نمیخوام  خندید گفت زود میام گفتم باشه دیگ سرمم داشت کم کم تموم میشد ک سهندم اومد گفتم سهند سرمم تموم داره میشه میگی خانومه بیاد بکنه گفتم باشه اومدو کند ک بازم دردم گرفت 😖مامان اومد پیشم کمک کرد بلند شم گفت بهتری گفتم اره (من سرم میزنم تا یک ساعت اخرش دو ساعت خوبم برم خونه حالم بد میشه باز)سهند رفته بود ماشینو جابجا کنه ک بریم رفتیم ت ماشین من جلو نشستم گف بفرما بخور گفتم وای اخه چطور گفت ترو خدا بخور دیگ بخور جون بگیری گفتم چشم گفت همشو باید بخوری ها یکم نگاش کردم 😐 گفت میدونم همشو نمیخوری   حد اقل نصفشو بخور گفتم باشه گفت افرین  ی چهارتا گار کوچولو زدم گفتم دیگ جا ندارم سهند گفت احلام بس کن دگ ع باز باید حالت بد بشه ؟ت دوس نداری  خوب بشی؟گفتم دوس دارم گفت پس میخوری ت یک سوم ساندویچم نخوردی گفتم بخدا نمیتونم 😞گفت باشه احلام خانوم نخور فقط بیبینم دوباره بیحال  بشی سرشو برگردوند سرمو گذاستم رو دستش میدونستم ناراحت بود سرمو بوسید گفت خانوم بخاطر خودت میگم گفتم میرم خونه میخورم  گفت باشه رسیدیم خونه ک پیاده شدیمو خدا حافظی کردیمو سهندم کلی سفارش دادو رفت ✋☹️رفتم خونه لباسمو عوض کردم حالم یکم بهتر شده بود در حدی ک بتونم رو پای خودم وایسادم
بعد یکی دوساعت حالم مثل قبل شد چون چیزی نمیخوردم بدنم ضعیف بود و وقتی ب سهند گفتم ک حالم مثل قبل شده و ناهارم نخوردم کلی دعوام کردگفت پس   ت دلت امپول میخواد باز تهدیدم کرد خوب نشدم بازم باید برم دکترو امپول  بزنم ک منم ترسیدمو  بزور سعی میکردم غذامو بخورم تا دو س روز بیحال بودم ک کم کم خوب شدم
#پایان

خاطره شیما جان

به نام خدا 
سلام چطورین خوبین ؟ 
من شیما هستم ۱۴ سالمه از کرمانشاه بابام مهندس عمرانه مامانم خانه دار ی خواهر کوچیک تر از خودم دارم به اسم طناز تو خانوادمون ۳ تا پزشک داریم خالم مریم ( پزشک عمومی ) و دخترش الهام  ( دانشجو پزشکی ) و زندایی زهرا  ( متخصص اطفال ) خب اینم از بیو بریم سراغ خاطره : حدود سه هفته پیش من تب و لرز کردم حالت تهوع هم داشتم کلا ی پام تو اتاقم بود ی پام تو wc اصلا ی وضعی بود😂😂 مامانم زنگ زد خالم گفت بیمارستانم بیاین بیمارستان خلاصه من و بابا آماده شدیم رفتیم بیمارستان نوبت گرفتیم بعد چند دقیقه نوبتمون شد رفتیم داخل خاله معاینم کرد گفت ی نوع ویروسه چند تا بیمار مثل من داشته نوسخه نوشت بابام رفت دارو هارو بگیره بعد چند مین الهام اومد ( من خیلی با الهام رابطم خوبه بهش میگم آجی ) پریدم بغلش اونم بوسم کرد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت شیما چرا داغی باز چیکار کردی ؟ 
من : هیچی به خدا خاله گفت ویروسه منم گرفتم 
خاله : راست میگه الهام حالا بیاین بشینین 
مام رفتیم نشستیم داشتیم باهم حرف میزدیم که بابا اومد با الهام سلام و احوال پرسی کردن بابام دارو هارو داد دست خاله اونم سرم و ی آمپول برداشت گفت شیما برو رو تخت بخواب قیافه من اون لحظه شبیه کسایی بود که جن دیدن 😱 الهام دید ترسیدم دستمو گرفت بردم رو تخت دراز کشیدم آستینمو داد بالا بابام اومد دستمو گرفت تا خاله سرمو وصل کرد منم با گریه و زاری دلی از عزا درآوردم 🤣🤣 خاله ی آمپولم ریخت تو سرم منم خوابیدم ی دو ساعتی خواب بودم بلند شدم الهام و خاله داشتن باهم حرف میزدن خواستم از رو تخت بلند شم که خاله گفت شیما بلند نشو عزیزم تا آمپولاتو بزنم منم با بغض خاله و الهام نگاه کردم🥺 که خاله خندید گفت فایده نداره الکی تلاش نکن باید آمپولاتو بزنی الهام اومد دمرم کرد پاها و کمرمو گرفت خاله آمپولارو آماده کرد سمت چپ پنبه کشید سوزنو فرو کرد 
من : آییییی 😭
الهام : جانم تموم شد 😘
خاله درش آورد پنبه گذاشت اونطرف پنبه کشید سوزنو فرو کرد خیلیییییی درد داشت نفسم بند اومد 
من : آیییییی خاله درش بیار درد داره 😭
خاله : باشه عزیزم تحمل کن 😘
من : نمیخوام میخوام برم خونه ولم کن 😭
الهام : باشه عزیزم میری خونه وایسا آمپولت تموم بشه 😘
خلاصه بعد کلی جیغ و داد بنده خاله رضایت داد که آمپولو بکشه بیرون الهام لباسامو درست کرد از رو تخت بلند کفشامو پوشیدم الهام گفت بریم خونه 
من : مگه بابا نمیاد ؟ 
الهام : نه عمو ( منو الهام هم دختر خاله ایم هم دختر عمو ) دایی محسن بهش زنگ زد کار داشت رفت ( بابا و دایی محسن همکارن ) 
از خاله تشکر کردم و خالم کلی سفارش کرد حتما دارو هامو سر موقع بخورم منو الهام حدافظی کردیم اومدیم بیرون سوار ماشین خاله شدیم و پیش به سوی خانه 🏡 الهام منو رسوند خودشم رفت خونه    پایان 
پ.ن امیدوارم خوشتون اومده باشه 
پ.ن این خاطره را به خاطر مینا جون نوشتم 😘
پ.ن منتظر کامنتاتون هستم 
دوستدارتون شیما ( خانم دکتر آینده 🤲 ) 💋

خاطره دریا جان

سلام 
خوبین؟ ایشالله ک عالی باشین😍🖤
بنده دریا هستم ۲۱ ساله از تبریز
سپآس بی نهایت از کسانی ک لطف داشتم و نظر دادن🖤
و راجب خاطره اینسری‌...متاسفانه یکی از بدترین خاطره هامه):
من زیاد راجب فامیل و خانواده مادری یا پدریم صحبت نمیکنم...بخاطر اینک با اینکه هستن اما هیچوقت روشون حساب نکردیم...حتی تو سخت ترین شرایط...و قطعا سخت تر از،از دست دادن پدر‌ نیست
دقیقا تو زمانی ک بیشتر ازهمیشه بهشون نیاز داشتیم هم من هم مادرم همه شون ناپدید شدن...جز بی بی(مادر مادرم) تنها کسی ک پیشم بود...کنارم بود...روزای اولی که پدرمو از دست دادم حال روحی مادرم افتضاح بود...افتضاح
با هیچکس صحبت نمیکرد...چیزی نمیخورد و این رفتارش رو منم تاثیر میگذاشت...خوب وقتی میدیدم مادرم اینطوره منم حالم بد میشد...تو تموم این لحظات بی بی کنارم بود برام پدر بود...مادر بود...خاله بود‌..عمه بود...همه چیزم بود
بهش وابسته شده بودم شدیدا.. اصلا بدون بی بی نمیتونستم زندگی کنم هر روز میومد پیشم یا من میرفتم پیشش...بعد چند وقت دیگ نمیومد منم میخواستم برم یجوری میپیچوندم! این رفتارش اصلا برا قابل هضم نبود
آخه ن کار بدی کرده بودم ن حرف بدی زده بودم!!!! تا اینک ی روز داشتم باهاش حرف میزدم گفت خاله ت نمیزاره بیام...توهم نیا...نمیخوام برات دردسر درست شه خاله ت اذیتت میکنه هیچی بهش نگفتم ولی بعد چند روز دوباره اومد خونه مون
تا دیدم شروع کرد گریه کردن...گریه کردو گف‌.‌‌..گفت شماها تو این دنیا فقط منو دارین چطور تنهاتون بزارم منم پا ب پاش گریه میکردم‌ 
خلاصه میخواستم شدت وابستگی ک ب مادربزرگم داشتم رو بگم...
حدودا ی هفته پیش بود ک در کمال تعجب خاله م(خاله مهوشم) بهم زنگ زد...اصلا انتظار نداشتم ولی خوب جوابشو دادم
میگفت بیا خونه بی بی باید باهم حرف بزنیم
شاید بعد مرگ پدرم دومین باری بود ک صداشو میشنیدم!
ی بار ی ماه بعد مرگ پدرم اومد دم خونه و تا تونست سروصدا کرد... ب مادرم میگفت تو و دخترت تنها تو این جامعه نمیتونین زندگی کنین مخصوصا دخترت ک جوونه و تا دلت بخواد آدم تو این جامعه هست و اذیتش کنن و بی آبروش کنن!!!! هر کلمه ک میگفت من بیشتر آب میشدم و هق هق م بالاتر میرفت
 اونروز آبروریزی شد تو محله مون ک مامانم تا ی هفته بیرون نمیرفت و خداروشکر مادر پرهام بود ک دوباره برشگردوند
برا همین خاطره خوبی ازش نداشتم و ندارم
خلاصه زنگ زدو گف برم خونه بی بی منم قبول کردم
شب ب مادرم گفتم
مادرم میگف نرو
ب عسلم گفتم اونم میگف نرو...اعصابتو خراب میکنه...مطمئنم با رفتنت فقط نابود تر میشی همین
(من تموم زندگیمو برا عسل گفتم...چون بنظرم باید کامل منو میشناخت تا دوستی مو باور کنه)
حتی پرهامم میدونست!
مثل اینک مامانم برا مادر پرهام میگ و اونم ب پرهام
پرهام تموم تلاششو کرد ک منو پشیون کنه ولی من ب هیچ وجه نظرم بر نمی گشت
روز یکشنبه بود ک صبح از استرس بیدار شدم
چون خیلی وقت بود ندیده بودمشون و حتی بی بی هم ی ماهی بود بهم سر نمیزد و وقتاییم ک من بهش زنگ میزدم جواب نمیداد یا خیلی زود تماسو قطع میکرد!!!
بدتر از همه این بود ک نمیدونستم خاله م چکار داره
تا عصر فقط دور خودم میچرخیدم و استرس میکشیدم
عسل یکم اعتماد ب نفس بهم داد
دو سه بارم پرهام زنگ زد ک همچنان تلاش میکرد منصرفم کنه وای خوب بی نتیجه بود
دوست داشتم ب بهترین شکل ممکن ظاهر شم
ساعت ۷ بود ک راه افتادم سمت خونه بی بی
حدودا ۸ و نیم بود ک رسیدم ولی در کمال تعجب داییم و جفت خاله هام با بی بی بودن
من درکل دوتا خاله و ی دایی دارم
خاله مهوش...خاله پریوش و دایی مهرداد
خاله مهوشم دوتا بچه داره ی دختر ی پسر(نیوشا و نریمان)
خاله پریوشم فقط ی دختر داره(صدف)
و دایی مهردادم😍 ک من ب شدت دوسش داشتم و دارم منتها خیلی باهاش رف و آمد نمیکنم ولی هر وقت همو میبینیم انقد خودمو براش لوس میکنم ک زنداییم بعضی وقتا میگ دریا هووی منه😂🖤 ب شدت مهربونه و کمتر اخم میکنه و اونروز اخم خیلی خیلی بدی کرده بود و این منو بدتر میترسوند!
دایی مهردادم دوتا پسر دارع(آراد و آراز)
فوق العاده آراد و آرازو دوست دارم همیشه در حقم برادری کردن و پشتم بودن🙏🏼🖤
همه بودن
تا بی بی رو دیدم دوییدم سمتش یا بهتر بگم پرواز کردم سمتش
خیلی خیلی دلم براش تنگ شده بود و دلم براش تنگ شده بود میخواستم بغلش کنم ک دیدم خودشو کشید کنار!!!!
با تعجب نگاش کردم ک خاله مهوش از پله ها اومد پایین
چرخیدم سمتش ک با غروری که تو چشاش موج میزد رفت نشت رو مبل کنار شوهرش علیرضا بقیه هم نشستن اصلا حواسم به بقیه نبود با بغض آشکاری بخاطر بی بی ب همشون سلام کردم بعضیاشون ب گرمی جواب دادن مثل داییم بعضی هام سرد و با غرور مثل خاله مهوشم و دخترش نیوشا
برعکس نیوشا و خاله مهوش، نریمان خیلی خیلی مهربونه و خیلی مهربون جوابمو داد
ولی من تموم هوش و حواسم پیش خاله مهوشم بود و البته بی بی ک اشکش داشت درمیومد رو ی صندلی نشستم تا اینک خاله مهوش شروع کرد صحبت کردن:
خوب...من از همه تون خواستم بیاین اینجا ک ی سری چیزا رو بگم ولی قبلش بهتره(نگاهش چرخید رو چشمام) ی صحبتی با دریا داشته باشم
اصلا نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم
چند ثانیه مکث کرد بعد ادامه داد:
چرا مادرت نیومد؟
من: نت...نتونست...حالش...بد بود
سری تکون داد و گفت:
وجود اون اصلا مهم نیس
خوب گوش کن
من نمیدونم تو اون سالایی ک تنها بودین چیکار کردین و چی بهتون گذشته!
حتی نمیدونم چ کثافت کاریایی کردی تنهایی
نمیخوامم بهش فکر کنم چون پسر بی عقل من عاشق تو شدع!
بی شک از بدبختیه منه...به هرحال عاشق تو شده
اصلا حرفاش تو کتم نمیرفت
نریمان...عاشق.‌‌..من!!!!!
نریمان پسر خیلی خوبیه خیلی خیلی ولی قطعا ب عنوان همسر آینده م بهش فکر نمیکردم
هیچوقت
از اینک انقدر بی رحمانه منو مجرم میکرد بغض کردم
با تعجب ب نریمان نگاه کردم ک سرشو انداخته بود پایین
هیچکس از حرفای خاله مهوش تعجب نکرد
انگار همه میدونستن جز من...!
خاله مهوش ادامه داد:
باید باهاش ازدواج کنی!
باید
فهمیدی؟
با صدایی خفه گفتم: بایدی وجود نداره
انگار ک با این حرفم آیشی شد:
چی؟کی میگ بایدی وجود نداره؟ تو؟ تو کی هستی ک اینقد راحت تو رو خاله ت وای میسی؟
من: کدوم خاله رو میگی؟ همونی ک وقتی من و مادرم ی چشممون اشک بود ی چشممون خون اومد تو محله ای ک تازه توش رفته بودیم...غریبه بودیم...هیچکی نمیشناختمون آبروریزی کرد؟
ک تا ی هفته نتونیم بریم بیرون از خونه؟
ها؟
یا مثلا اون خاله ایو میگی ک خیلی راحت بهم انگ هرجایی بودن و زد؟ بی رحمانه بهم گف کثافت کار
تو خاله ای؟
ها؟
خ.م: خفه شو 
معلوم نیس وقتی مادرت حالش بد بود چ غلطایی میکردی تو..‌هیچکی ندونه من ک میدونم
من: احترام خودتو نگهدار مثلا خاله
خ.م: چیه....زورت میاد؟
سخته دستت رو شده آره؟ بدبخت بی پدر تو ی دختر عوضی ای ک اصلا معلوم نیس هنوز دخت...
دایی مهرداد داد زد: تمومش کن
خ.م: چی؟ سر من داد زدی؟ بخاطر این دختر عوضی؟ عاره؟ دستت درد نکنه مهرداد
معلوم نیس چطور تو رو جادو کرده...آره این دختر ی آشغال ب تموم معناس
با گریه جیغ زدم: نههههه من آشغال نیستم...هرجایی نیستم‌...بی پدر نیستم
من فقط بی کسم 
میفهمی بی کس!!!!
هیچکس نیست پشتم وایسه(رو ب بی بی گفتم:)
بی بی نمیخوای چیزی بگی؟ تو...تو همیشه پشتم بود...دخترت به داره دریا گُلیت توهین میکنه ی چیزی بهش بگو
بی بی فقط گریه میکرد
اومد چیزی بگه ک نیوشا جیغ زد:
مااااااماااااان
برگشتم سمت خاله مهوش ک دستشو گذاشته بود قلبش و دهنشو باز و بسته میکرد ولی صدایی ازش نمیومد
علیرضا و بقیه دورشو گرفتن
علیرضا مدام قربون صدقه ش میرفت
خواستم برم سمتش ک نیوشا جیغ زد:
خفه شو...فقط خفه شو...گورتو گم کن از خونه ما...گمشووووو
نگاهی ب بقیه کردم ک دور خاله مهوش جمع شده بودن حتی بی بی م رفت سمتش
تنها مونده بودم
عقب عقب رفتم 
از اون خونه جهنمی زدم بیرون
یک ساعت فقط تو خیابونا گشتم
نگران خاله مهوش بودم همزمان از تک تک حرفاش ناراحت بودم
چون همه فک میکردن شام اونجا میمونم کسی زنگ نزد 
دیگ دلم طاقت نیاورد برگشتم دوباره خونه خاله مهوش
رفتم دم در
خواستم زنگ بزنم ک پشیمون شدم ولی در آخر زنگو زدم
در باز شد رفتم تو خونه خیلی خلوت بود
از دم در با گریه داد زدم:بی بی کجایی؟ عزیزدل دریا؟ نفس دریا؟ عشق دریا کجایی؟
همه رو با گریه میگفتم
خواستم برم سمت آشپزخونه ک بی بی از تو اتاق داد زد:
اینجام دریا
رفتم تو اتاق نشسته بود رو زمین ی قاب عکسم کنارش بود با نگرانی کنارش زانو زدم:
بی بی جونم چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی قربونت برم؟
سرش رو بالا گرفت و با دیدنِ چشم هاي خیسش یکه خوردم، آروم گفتم:  
- چی شده بی بی؟ 
چونه اش لرزید و گفت:  
- مهوش بیمارستانِ!
چشمام گرد شد
خواستم چیزی بگم ک ادامه داد:
بخاطر تو...همش تقصیر توعه لعنتیه
سر تو بازم دعوا شد...چرا اومدی؟
زبونم رو رويِ لبم کشیدم، دستش رو بینِ دست هام گرفتم و از سردي شون متعجب نالیدم:  
- بی بی؟ 
هق هق میکرد
ناباور نگاهش کردم، صورتش خیس شد از اشک و نگاهم چرخید رويِ موهايِ سفیدش ... اصلا نمیتونست باور کنم...بی بی چی گفت؟  
زار زنان گفت:  
- واسه چی زنده موندي؟ 
نفسم رفت ... دم و بازدم یادم رفت ... بی بی چی گفت؟  
به زحمت زمزمه کردم:  
- بی بی...
دستش رو از دستم بیرون کشید 
چشم هام سوخت، با خودم میگفتم بی بی چی می گفت؟ یعنی چی چرا زنده موندم؟ این بی بی رو نمی شناختم! 
به زحمت تونستم حرف بزنم:  
- چی ... چی میگی بی بی؟ 
ضجه زد:  
- دخترم داشت سکته می کرد ... دخترم به حالِ مرگ افتاده ... خداااا!!! 
بغض فشار می آورد به گلوم ... چی بی بیِ منو به این حال و روز انداخته بود؟ چی؟ 
دست هام رو رويِ بازوش گذاشتم که صداي عربده اي که به خونه نزدیک می شد باعث شد سر بچرخونم، بی بی با ترس گفت: یا خدا علیرضا رو کجای دلم بزارم 
در خونه به شدت باز شد و صدايِ فریاد علیرضا خونه رو پر کرد:  
- واسه چی اومدي؟ 
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، چهره ي سرخش، موهاي پریشونش، لب هاي لرزونش، چشم هاي به خون  
نشسته اش دلم رو به درد آورد ... چرا علیرضا اینطور به هم ریخته بود؟  
لب زدم:  
- عمو؟ 
نعره زد:  
- صدات رو نشنوم! 
یکّه خوردم ... هیچ وقت تا این حد صداش رو بلند نشنیده بودم، دست هاش مشت شد، نریمان نفس نفس زنان  
پشت سرش ظاهر شد ...  
اون بدتر بود و آشفته تر 
به زحمت از بین نفس هاي کوتاه و بلندش گفت:  
- عمو.... یه لـ ... لحـ ... ظه! 
اما علیرضا با گامهاي بلند خودش رو بهم رسوند و قبل از اینکه بتونم کاري بکنم یقه ام رو گرفت و تکونم داد،  
صداش بغض داشت، ولی پشت خشمش پنهونش می کرد:  
- لعنتی واسه چی اومدي؟ اومدي بدبختی مون رو ببینی؟ چرا دست از سرمون برنمیداري؟ مهوش واسه خاطرِ تو افتاده رو تخت بیمارستان ... چی از جونمون می خواي؟ 
دست هام رو رويِ دست هاش گذاشتم، سرد سرد بود ... دست هايِ علیرضا هم سرد بود، به سختی تونستم فکرم رو  
جمع کنم و حرف بزنم:  
- چی شده؟  
برّاق شد تو صورتم:  
- چی شده؟ چی شده؟ به خاطر توئه لعنتی مهوش با بی بی بحثش شد ... می فهمی؟ به خاطر تو مادر و دختر باهم دعوا کردن
اشک تو چشماش جمع شد و گفت:
قلبش گرفت
دستش رو مشت کرد و رويِ قلبم کوبید که دردش باعث شد چشم هام بسته بشه، داد زد:  
- به خاطر توئه لعنتی، توئه اضافی قلبش درد گرفت! 
نریمان کمرِ علیرضا رو گرفت و عقب کشید، رو به من داد کشید:  
- برو دریا ... الان فقط برو عزیزم
خدایا، چه خبر بود؟ من چی کار کرده بودم که خودم هم نمیدونستم؟ 
بس نبود ساکت بودن؟  
از موقعی که چشمش به من خورد شروع کرد به توهین ... من که کاري نکردم! 
به سختی تونستم صدام رو از بینِ لب هام بیرون بدم:  
- انقدر بهم توهین! من چی کار کردم که خودم خبر ندارم؟  
برگشت وبا چشم هایی سرخ خیره ام شد، علیرضا بدجور آماده ي حمله بود، پوزخند زد و گفت: چیه؟ بدت اومد؟ تو ی عوضی میفهمی؟عوضی ب تمام معنا
ی کثافت خیابو...
وسط حرفش جیغ زدم:
انقد این چرتوپرتایی که لیاقت دختر خودته رو ب من نگو...تو اصلا میفهمی داری ب کی اینارو میگی؟ انقد ب من اینارو گفتی میدونی دختر خودت چی کاره س؟ اینا همه لیاقت اون دختره ع..‌.
بی بی جیغ زد:
بس کن دریا...بسه ذلیل مرده
صداي بی بی اکو شد، ذلیل مرده؟  
برگشتم، ناباور بهش خیره شدم، مات! 
دنیا رنگ باخت جلوم ... بهم گفت ذلیل مرده؟  
لب زدم:  
- بی بی؟ 
جیغ کشید وبه پاهاش کوبید:  
- بسِ ... بس کنین ... خسته ام کردین ...۲۰ سال بزرگت کردم، ۲۰ سال غصه خوردم بخاطر تو ... ولی 
دیگه نمی کشم ... چه قدر دعوا باشه تو این خونه سرِ تو؟ چه قدر گریه باشه تو این خونه سرِ تو؟ چند بار باید 
دخترم جلويِ چشمم پر پر بزنه که دست از این زندگی بکشی ...  
رويِ زمین نشست، زار زنان ادامه داد:  
- منِ بی وجود خبط کردم، اشتباه کردم ب مادرت اصرار کردم برام نوه بیاره... بزرگت کردم که عذاب وجدانم رو ساکت کنم ولی دیگه بسِ ... دخترم داشت  
می مرد ... به خاطر تو باهاش بحث کردم ... بس کن دیگه ... چرا نمیري؟ چرا دست برنمیداري از سرِ این 
خونواده؟  
پاهم سست شد ...  
نزدیکش شدم، روبروش زانو زدم، سینه ام می سوخت، درد می کرد، به زحمت می تونستم نفس بکشم، خرخر کنان گفتم:
بی بی چی میگی؟
بی بی با چشم هایی پر اشک نگاهم کرد:  
- برو دریا ... برو ... نمیخوام اینجا ببینمت ... به اندازه ي کافی زجر دادم بچه هام رو، با اصرار براي موندنت  
تو این خونه، براي اومدنت ... ولی دیگه برو، برو و پشت سرت رو هم نگاه نکن ...  
بغض کردم، بی بی بهم می گفت برم؟ کجا برم؟ 
دستش رو گرفتم که پس کشید، محکم تر گرفتم و گفتم:  
- چی میگی بی بی؟ تقصیرِ من چیه؟ مگه من چی کار کردم؟ چرا اینطوري باهام حرف می زنی؟ 
هق هق کرد، دلم ریش می شد از مظلومیتش! 
صدايِ ناتوانِ علیرضا رو از پشت سرم شنیدم:  
- براي اینکه دیگه نمیخواد اینجا باشی ... خسته شده از این همه کشمکش سرِ تو، سر هیچ و پوچ ...  
من هیچ و پوچ بودم؟ من هیچی نبودم؟  
دست کشیدم رويِ سینه ام، چشم بستم و مدام عمیق نفس کشیدم ... 
می گفت من عاملِ ناراحتی شونم؟  
صدايِ عصبیِ علیرضا بازم گوشم رو پر کرد:  
- دیدي که دیگه بی بی هم تو رو نمی خواد ... گورت رو گم کن! 
پلک هام رو محکم تر رويِ هم فشردم ... بی بی هم تو رو نمی خواد! 
صداي علیرضا بلندتر می شد و بیشتر تويِ گوشم می پیچید ...  
بی بی دستم رو گرفت، بلند شد و سعی کرد بلندم کنه، تنم رو تکونی دادم و به زحمت پاهايِ سست شده ام رو  
صاف نگه داشتم و وزنم رو روشون انداختم، بی بی هلم داد سمت در و گفت:  
- برو ... برايِ همیشه برو ...  
لب گزیدم، چی فکر می کردم و چی شد! 
اون بی بی دیگه بی بیِ مهربونِ من نبود...
محکم تر هلم داد سمت در 
برگشتم سمت علیرضا
چشماش خیس بود!
من: تو چرا؟ تو جرا گریه میکنی ی بی بی داشتم ک اونم ازم گرفتین راحت شدین؟
الان دیگ شبا راحت میخوابین؟
بدون دغدغه؟
ب سمت بی بی گفتم: دست مریزاد سمیه خانوم...بعد مرگ پدرم فقط ترو داشتم با مامانم و خدااندازه مادرم دوست داشتم
ولی...حالا برمیگردی بهم میگی برم و دیگ برنگردم؟ بهم میگی چرا ب دنیا اومدم؟
از اون جهنم زدم بیرون
ساعت ۱۰ شب بود گوشیم زنگ خورد با گریه جواب دادم:
بعله
پرهام: دریا...داری گریه میکنی؟ چی شده؟ دریا قربونت برم جواب بده
من: پرهامممم😭
پرهام: جان پرهام جانم کجایی؟
من: خیابون....
پرهام: همونجا وایسا اومدم
سرم ب شدت درد میکرد انگار بازار مسگرا تو سرم بود!!!
نشستم رو جدولای کنار خیابون تا پرهام بیاد
ی ربع بعد پرهام اومد کمکم کرد نشستم تو ماشین 
خیلی خیلی تشنه م بود دهنم مثل کویر خشک بود آب دهن نداشته ام رو سعی کردم فرو بدم که  
چیزي جز درد گلو نصیبم نشد
فقط گریه میکردم پرهامم هیچی نمیگف فقط تو سکوت رانندگی می کرد
دیگ نمیتونستم تشنگی و تحمل کنم برا همین رو ب پرهام گفتم:
آب...آب میخوام...تشنه مه
پرهام زد کنار:
میرم بخرم...زود میام قربونت برم مشکلی نداری؟
من: تشنه مه😭
پرهام دیگ چیزی نگفت سریع رفت بخره
سویچ رو ماشین بود
ی لحظه نفهمیدم چی شد فقط ب خودم اومدم دیدم نشستم پشت فرمون!!!
ماشینو روشن کردم تا تونستم گاز دادم ک صدای لاستیکا دراومد
پرهامو ندیدم
بلند بلند گریه میکردمو گاز میدادم
انقدر پدال و فشار می دادم ک پام درد گرفته بود
گوشیم مدام زنگ میخورد صداش رو مخم رژه میرفت 
چون گلوم خشک شده بود آب دهنم و قورت دادم ک پرید گلوم افتادم سرفه
فکر کنید سرفه و گریه باهم قاطی شده بودن
کنترل ماشین از دستم در رفت فقط تونستم فرمون و بچرخونم و مستقیم رفتم تو درخت...!
بیهوش شدم نمیدونم چقد گذشته بود ک با سروصدا ب هوش شدم
دونفر سعی داشتن از تو ماشین درم بیارن
تونستم پرهامو تشخیص بدم
سرم خیلی خیلی درد میکرد
لب زدم: پ...ره..ا...م
پرهام: جانم جانم چیکار کردی
دوست داشتم براش بگم از اتفاقاتی ک برا افتاده بود ولی انگار جونی تو تنم نبود
خواستم دهنمو باز کنم ک دوباره بیهوش شدم
ولی اینبار با دردی تو سرم بیدار شدم 
صدای گریه مادر رو مخ بود
مامانم تا دید چشمام باز شده با عصبانیت گفت:
چند بار بهت گفتم نرو..ببین تهش شد چی
چ بهت گفتن دختر....چرا جواب نمیدی؟
پرهام: خاله خواهش میکنم
تازه بهوش اومده...حالش خوب نیس
با شنیدن صداش تازه فهمیدم تو اتاقه
ب دیوار تکیه داده بود...دست به سینه داشت نگام میکرد
ب زور لب زدم: سرم درد میکنه
پرهام: الان میرم ب دکتر بگم
همین ک پاشو گذاشت بیرون عسل پرید تو/:
با گریه اومد سمتم:
وایییی دریاااا حالت خوبه عشقم؟ دیدمت گفتم دیگ تموم شد...دریایی بود و دیگ نیس
من: ببند😐
عسل همچنان با مادرم گریه میکردن
هر چ میگفتم بابا من خوبم کو گوش شنوا/:
خلاصه دکتر اومد معاینه کرد گفت تا صبح باشه بعد مرخصه
پرهام با دکتر رفت چند ثانیه مادرم گفت:
تعریف کن چ گفتن بهت😠
من: مامان ول کن
دیگ بحثشو نکن
چیز مهمی نبود
مادرم: آره دیدم چیز مهمی نبود که حالت انقد بد بود تعریف کن 
چیزایی که اتفاق افتاد رو گفتم البته ک با کمی تغییر
مثلا اون قسمتایی که خاله مهوش بهم چ توهینایی کردو نگفتم🙃
چون قطعا دعوا بدی میشد
حرفام ک تموم شد سر چرخوندم دیدم پرهام تکیه داده ب دیوار و گوش میداد
بازم عصبانیت که چرا رفتم
بگذریم شب پرهام و عسل رفتن مادرم راضی نشد بره پیشم وایساد
پرهام و عسل رسیدن ب در ک برن ی پرستار درو باز کرد با ی سینی که توش دوتا آمپول بود😩
عسل ی نگا ب آمپولا کرد
ی نگا ب من کرد
رفت بیرون/:
پرهام گفت:
آمپولاتو بزن اذیت نکن مادرت خسته س
خودتم حالت بده
اصلا میخوای بمونم؟
من: ن ن نمیخواد برو
خدافظ
خلاصه پرهام رفت و من موندم و آمپولو مادرم|=
برگشتم اماده شدم 
اولی رو ک زد ی ذره میسوزوند
آخرش فقط ی آیی گفتم
ولی دومیش😭
خیلی خیلی درد داشت
اشکم دراومد سرش
آخراش دیگ بلند آخ آخ میگفتم😓
خلاصه اونم تموم شد
🖤پایان🖤
پ.ن۱: اینم اون خاطره ای که قول دادم بگمش منتها چون یکم طولانی بود تا بنویسمش طول کشید🖤
پ.ن۲: بعد اون ماجرا ن من دیگ خاله مهوشو دیدم ن بی بی و🙂🖤
فقط گهگاهی نریمان پیام میداد ک منم جوابشو نمیدادم...
خیلی خلی حرفای بی بی برام سنگین بود چون از بی بی انتظار نداشتم(':
پ.ن۳: تا دو سه روز تو شک حرفاشون بودم ولی بعد سعی کردم فراموش کنم
هرچند خیلی موفق نبودم
پ‌.ن۴: پشت من خدا بودع همیشه(:♡
پ.ن۵: 
قلبم واسه تو می تپیدش
این حالو هیشیکی ندیدش
چ فایده ک یکی تو دلم 
داره میگ اینارو نگی بش!
نگام آسمونه...چشا خیس
حالم اصن روبراه نیس
ولی بازم
 ارزو میکنم
 نصیب تو بشه بهترین عشق
#آی_دل_خودم
#علیرضا_طلیسچی
ب شدت توصیه می شود👌🏻🖤

خاطره فرزین جان

سلام حالتون؟ ،باز فرزین اومد ،این خاطره برای تابستونه هنوز من و نیایش خانم عقد بودیم ،مامانم با خاله کوچیکم و زنداییم و دخترخالم و پسرخالم و پسرداییم و دخترداییم عازم شمال بودن ،من چون زیاد حوصله مسافرت زمینی ندارم نرفتم ،چون یه جا هم نمیمونن ،با دوتا ماشین رفتن سه روز گذشت یه روز سره کار بودم ،رفته بودم  چند دقیقه استراحت کنم یه مقدار ناخوش بودم ،شهاب اومد دنبالم گفت یه ساعته موبایلت داره زنگ میخوره ،مامانم بود ،جواب دادم و بعد سلام گفت فرزین پاشو تو هم بیا ماشین مهراب(پسرداییم)خراب شده حالاحالاها درست نمیشه ماشین کم داریم! ،گفتم مامان کار دارم آخه چجوری بیام؟ ،گفت بهونه نیار دیگه پنجشنبه جمعه که تعطیله میمونه دوشنبه و سه شنبه پاشو بیا نشستیم تو خونه هیچ جا نمیریم ،گفتم ویلایید؟ ،گفت مال خاله اینا فعلا کلاردشتیم ،دیگه راهی نبود باید میرفتم ،زنگ زدم به نیایش تا بهش گفتم گفت وای نه من کار دارم هنوز آرایشگاه انتخاب نکردم!(برای عروسی میخواست) ،گفتم من که بهت گفتم دوست مامانم هست ،گفت نه من میخوام خودم انتخاب کنم ،گفتم باشه پس من چند روزی نیستم ،به بچه هام گفتم و بعدش عصر رفتم خونه وسایلمو جمع کنم ساعت۵بود گفتم اگه تا یه ساعت دیگه حرکت کنم یازده دوازده رسیدم به باربد هم گفتم که اونم تازه از اصفهان اومده بود گفت خستس،بابام اومد خونه فهمید دارم میرم گفت شب نرو جاده گفتم خب توام بامن بیا ،گفت نمیشه کار دارم صبح برو ،گفتم صبح خیلی بیحالم تا بخوام حرکت کنم ،داشتم جمع می کردم که نیایش زنگ زد گفتم منم میام! ،گفتم اگه میتونی خودت بیا خونه ی ما ،گفت وا من پاشم بیام خب تو سراه راه بیا دنبالم دیگه! ،گفتم چرا ناراحت میشی تا بخوام بیام مسیر طولانی میشه خب میخوام زودتر برسیم ،گفت باشه میام ،یه ربع به شیش بود همش میگفتم وای دیر شد بابامم میگفت انقدر حساس نشو زنت که باهاته هرموقع برسید خوبه ،نیایش رسید دیگه نذاشتم داخل بیاد ساکمو برداشتم با بابا خداحافظی کردم از زیر قرآن ردم کرد سواره ماشین و حرکت ،نیایش از همون اول گیراش شروع شد که چرا بابات نگفت من بیام از زیرقرآن رد شم! ،منم گفتم رفتی بیرون فکر کرد نمیخوای ،یه جا ایستادیم کلی خوراکی گرفتیم تو راه بخوریم ،خوشبختانه چون روزه تعطیل نبود خیلی شلوغ نبود یه کله رفتم نیایش هم مدام عکس میگرفت استوری می کرد منم یه جایی لایو گذاشتم که گیر داد قطعش کن خودم میذارم ،یکی از اقامتگاههای تفریحی ایستادیم شام خوردیم هوا شرجی بود منم کولرو زیاد کرده بودم تو ماشین دیگه خودم و سرما دادم! ،ساعت یازده و نیم رسیدیم کلاردشت هوای اونجا سرده خودش ،رسیدیم ویلا صدای آهنگ میومد بوق زدم مهراب و مهدی(پسرخالم)اومدن درو باز کردن ،رفتیم تو همه شون نشسته بودن دوره آتیش بلال می خوردن ،مام نشستیم پیششون یه بلال خوردم و گفتم من برم بخوابم ،خالم گفت فرزین هنوز زوده که ،گفتم خیلی خستم بخدا خاله ،مامان گفت اتاق طبقه بالا واسه تو و نیایش ،نیایش گفت بیا ساک منم ببر بالا ،بردم و لباس عوض کردم خوابیدم تا صبح ،صبح بساط صبحونه داخل حیاط بود هرچی گفتم سرده بهم خندیدن ،بعدش رفتیم یکم گشتیم به مامان گفتم چرا نمیریم خونه ی ما اونجا نزدیک آبم هست ،مامان گفت تهران که خودش گرمه بذار اقلا چند روز از شرجی دور باشیم وقت هست ،گفتم مامان جمعه باید برگردیما ،گفت باشه حالا کو تا جمعه ،خاله و زندایی میگفتن بریم چالوس تله کابین اما بقیه میگفتن بریم خرید نیایشم میگفت نه من خرید ندارم بریم چالوس ،که آخرش تصویت شد اول بریم سلمان شهر خرید کنیم بعد برگردیم چالوس ،راه افتادیم مهراب و مهدی و ساناز(دخترخالم)با ما بودن بقیه با ماشین مامان ،رفتیم سلمان شهر همه مشغول خرید شدن منم یه چندتا تیشرت خوب دیدم خریدم ،نیایش هم که همراه بقیه شروع کرد به خرید کردن از مانتو گرفته تا کفش و کیف و نصف لوازم آرایشی که برای چمدونش میخواست و هم خرید دیگه همونجا! ،ظهر بود رفتیم ولی چالوس همونجا نهار خوردیم تو یه رستوران ،شرجییی بدی بود ،بعدش رفتیم نمک آبرود زیاد شلوغ نبود بلیت خریدیم رفتیم تو صف ،مهتاب دخترداییم به شوخی گفت نیایش جون خوبه تو خرید نمیخواستی بکنی قصد خرید داشتی چی میشد ،بعدش همه خندیدیم ،رفتیم تله کابین مامانم و مهراب یکم میترسیدن ،وقتی رسیدیم اون بالا هوا خوب بود نشستیم سفارش آش رشته و سیب زمینی و آب میوه و همه چی دادیم ،از پایین خیلی همه چی قشنگ بود یه سلفی گرفتم یهو نیایش خانم با اخم اومد گفت تنها میگیری؟ ،گفتم ببخشید خب فکر کردم داری حرف میزنی ،گفتم من چه حرفی دارم با دخترای لوس فامیل شما؟ ،تعجب کردم گفتم یه دفعه چت شد؟ ،گفت ندیدی چطور بهم تیکه انداخت دخترداییت؟ تو هم بهش خندیدی بعد؟ ،گفتم چیزی نگفت که شوخی کرد مهتاب هیچی تو دلش نیست ،گفت پس لابد مشکل از منه! 

،خودم و کنترل کرده بودم چیزی نگم گفتم نیایش خانم بابا فقط یه شوخی کرد ،گفت هرچی تو نباید یه چش غره چیزی بهش میومدی؟! اصن تو نمیخواستی من بیام! ،گفتم چرا داری چرت میگی چرا شلوغش میکنی میخواستم تو نیای که بهت زنگ نمیزدم! ،گفت خجالت نکشیدی اصن اگه منم نمیومدم میخواستی بدون زنت بیای؟ ،بقرآن دیگه داشتم هنگ می کردم کشوندمش یه گوشه بقیه نبینن گفتم چته تو؟من که بهت زنگ زدم این همه آدم بدون ماشین بودن نمیشد که نیام خودت نخواستی اول بیای ،گفت نمیشد به یکی دیگه بگن؟ ،خلاصه یکی من گفتم یکی اون گفت اخرش رفتم نشستم پیش بقیه ،زنداییم گفت نیایش چشه؟ ،گفتم هیچی سرش درد می کنه ،گفت اگه میخواید زودتر بریم ،گفتم نه تازه اومدیم ،اون چند ساعت کلش نیایش داشت قیافه می گرفت منم بد سردرد گرفته بودم توان کلکل باش نداشتم ،برگشتیم کلاردشت خواستم استراحت کنم دیدم نیایش داره جمع می کنه ،گفتم چیشده؟ ،گفت من برمیگردم تهران توام هروقت دوست داشتی بیا ،گفتم نیایش بچه نشو چیزی نیست شلوغش می کنی ،با عصبانیت گفت سره این موضوعات کوچیک اینجوری میکنی وایبحال چیزای دیگه! ،گفتم یکی اینو باید به خودت بگه ،گفت هیچی نگو بعدش مامانم صدامون زد بریم چایی بخوریم ،رفتیم پایین نیایش گفت ببخشید من از شرکت زنگ زدن باید برم جای دوستم ،همه تعجب کردن مامانم گفت حالا نمیشه یکی و بذاری جای خودت مامان جان؟ ،گفت نه نمیشه فرزین الان فرزین منو میبره ترمینال ،منم هیچی نگفتم وسایلش بردم تو ماشین بهش گفتم میخوای امشب من و تو بریم ویلای ما؟ ،گفت نه خیلی ممنون ،رفتیم ترمینال گفت اتوبوس تهران رفته دیگه رفتیم تا چالوس ازونجا راهی شد ،منم دیگه برگشتم خونه ،بچه ها مشغول بساط جوجه بودن یکم کمکشون کردم بعد گفتم تا شما آماده می کنید من برم بخوابم ،مهراب گفت فرزین نیایش چش بود؟واقعا کار داشت؟ ،گفتم نمیدونم والا! ،رفتم رو مبل خوابیدم این دفعه مامان اومد فهمیده بود اونم ،براش گفتم فکر می کردم اونم ناراحت بشه اما گفت خب زنا حساسن دیگه تو باید یه عکس العملی نشون میدادی مثلا توهم بدت اومده!! ،گفتم یعنی چی کار میکردم میرفتم با مهتاب دعوا می کردم؟ ،گفت نه منظورم اینه..گفتم باشه ممنون مامان نمیخواد طرفداری عروس جونت کنی ،گفت چرا ناراحت میشی؟ ،گفتم نشدم فقط میخوام بخوابم ،خوابیدم خوابم برد خاله صدام کرد برای شام ،چون خسته بودیم همه با هم نشستیم فیلم نگاه کردیم یکم حال و هوام عوض شد ،فرداش رفتیم رامسر خونه ما ،منم داشتم بدتر میشدم ،تمام روز میگشتیم شب که برگشتیم خونه به مامان گفتم یه قرص سرماخوردگی اگه پیشت هست بهم بده ،گفت سرما خوردی؟ دیدم حال نداری ،گفتم آره بده ،گفت ندارم که مامان بذار الان میرم داروخونه میخرم ،دیگه مهدی رفت خرید منم خوردم ولی نصف شب از گلو درد و سردرد شدید بیدار شدم ،رفتم داخل حیاط حالا  هوا خیلی هم خوب بود! ،ساناز و مهراب و مهدی بیدار بودن تو خاموشی نشسته بودن چیپس میخوردن! ،اومدن دیدن حالم بده ساناز گفت نمیبریدش دکتر؟ ،گفتم ساناز چیزیم نیست که الانم همه جا تعطیله ،مهراب گفت بیمارستان که داره اینجا ،گفتم نه بابا خوبه حالم ،یکم پیششون نشستم بعد خوابیدم ،لرز کرده بودم میرفتم زیرپتو ،صبح مامان قبل از این که بیدار شدم خودم اومد صدام زد گفت فرزین حالت خوبه؟ ،گفتم نه دارم میمیرم ،گفتم زبونت گاز بگیر پاشو بریم دکتر مسافرتمون خراب نکن ،گفتم مامان بیخیال تو مسافرت ،گفت اتفاقا واسه مسافرت میگم پاشو ،خداروشکر بیخیال گشت شده بودن تا عصر ،اول قرار شد با مهراب برم بعدش مامانم گفت نه خودم کار دارم با هم میریم ،تیپ ورزشی زده بودم انگار میخواستم برم فوتبال! ،خواستیم اول بریم بیمارستان اما تو مسیر یه درمانگاه به چشمون خورد همونجا نگه داشتیم ،رفتیم داخل خیلی شلوغ نبود ،نمیدونم با این که رامسر شهر توریستی و شیکیه اما درمانگاش چرا اینجوری بود! ،مامان داشت با تلفن حرف می زد نوبت من شد خودم رفتم داخل از دکتر خواستم داروی تزریقی ننویسه ولی ایشون که یه دکتر بدخلاقی بود گفت نمیشه باید حتما بزنید! ،رفتم بیرون مامان برگه نسخه رو از دستم گرفت پرسید آمپول نوشت؟ ،گفتم آره ،گفت بهتر زود خوب میشی! ،جای حرف زدن باقی نذاشت من نشستم به نیایش پیام دادم آن نبود گفتم سرما خوردم و یکم مظلوم نمایی کردم ،مامان با داروها اومد همین طور نگاه به نایلون میکردم گفتم چندتاست؟ ،گفتم زیاد نیست پاشو بریم ،رفتیم داخل تزریقات یه آقای مسنی اونجا بود به مامانم گفت خواهر اگه آمپول داری طبقه بالا ،مامانم گفت واسه پسرمه ،ازش گرفت من و میگی داشتم پس می افتادم گفت بخوابم رفتم دوتا تختم بیشتر نبود شلوار ورزشی پام بود خوابیدم مامان اومد دید نگرانم گفت نترس چیزی نیست که ،اون اومد کشیدم پایین شلوار و شورتمو مامان دست گذاشت رو کمرم انگار بچه بودم!،پام درد گرفت شدید مرده گفت شل کن پسرم اینجور که نمیشه ،مامانمم گفت شل کن ولی من یه آخ کشیدم و بعدش درش آورد واسه بعدی مرده شورتم و بیشتر داد پایین کناره جای پنی سیلین اونم زد تکون خوردم ،مامان کمرم و سفت گرفت یکی دیگه هم تو اون پا نوش جان کردم ،اینم باز درد داشت مثل قبلی انقدر نالیدم شرفم پیش مرده رفت ،حتما با خودش گفته تهرانیا نازک نارنجین! ،مامانم کمرم و دست کشید گفت خوبی؟ ،گفتم بگی نگی ،خندید گفت پاشو لوس نشو ،بلند شدم ولی داغان شده بودم ،نشستم تو ماشین باز جاش تیر کشید یه اخ بلند کشیدم و یه چیزی تو دلم گفتم مامانم گفت به من که چیزی نگفتی؟  ،گفتم نه کی جرئت داره ،خندش گرفت حرکت کرد برگشتیم خونه ،خاله سوپ درست کرده بود بچه ها مشغول مسخره بازی بودن من گرفتم خوابیدم ،اما عصر بلند شدم قرار بود بریم گشت بزنیم اما یه دفعه تصمیم خاله و مامان و زندایی عوض  شد گفتن بریم  رشت که فردا بتونیم گیلان و ببینیم ،بهشون گفتم اینطور که شما پیش میرید کم کم میرسیم آذربایجان! ،خلاصه جمع کردیم رفتیم ماشین من و مهراب میروند منم کم کم داشتم بهتر میشدم اما هنوز حال و حوصله نداشتم ،از رشت مستقیم رفتیم انزلی کنار دریا بعد برگشتیم دوباره رشت هتل گرفتیم ،شب من باز آمپول داشتم یه ساعت رو نرو مامان بودم که نمی خواد دارم خوب میشم آخرش گفت هر غلطی دوست داری بکن! ،منم بوسیدمش گفتم فدات! ،یعنی تو چشاش میخوندم که میگفت عجب بچه ای بار آوردم! ،نیایش هم که انگاری فهمیده بود شلوغش کرده زنگ زد احوال پرسی کرد و سفارش کرد حتما آمپولمو بزنم ،چشم حتما میزنم ،روز بعد که روز آخر بود هرکار کردیم من و مهراب و مهدی به ماسوله راضی نشدن خانما راه افتادیم سمت گردنه حیران ،شب باز من حالم خراب بود خالم گفت برو آمپولاتو بزن ،مامانم گفت از وقتش گذشته میترسم دیگه تاثیر نداشته باشه ،تماس گرفت با بابام اسم داروهام و بهش گفت بابا هم اسم یه دارویی داد ،آمپول پیروکسیکام بود ،مامان گفت میگه همین و فقط بزن ضد التهابه ،در نهایت قبول کردم رفتیم با مهراب یه درمونگاه پیدا کردیم شکرخدا مجهز ،قبض تزریقات گرفتیم مسئول تزریقات آمپول و گرفت گفت آماده شو الان میام ،رفتم رو تخت نشستم مهراب اومد گفتم برو بیرون ،خندید گفت خجالت می کشی؟ ،پرده رو کشیدم دیگه نیومدش ولی مسئول تزریقات که اومد باز اونم سروکلش پیدا شد خوابیدم شلوارم کشی بود یارو تا آخر کشیدش پایین ولی شورتم و یه ذره دادم خودم ،میدونستم درد داره اماده بودم اما خوب زد دیگه صدام در نیومد ،یکم جاش و ماساژ دادم بلند شدم مهراب گفت دختره که پذیرشه خوشگله ها ،گفتم مبارک صاحابش باشه حلقه تو دستش بود! ،بنده خدا از زندگی ناامید شد ،صبح زود صبحونه هتل و خوردیم و بعدش راه افتادیم ،در کل سفره بدی نبود اگه دعوا و آمپول خوردنای منو توش فاکتور بگیری!ببخشید سرتون درد اومد.

خاطره fati accountant جان

سلام اسمم فاطمس اما‌ میگن فاطی😊 قبلا گفتم اما مجدد معرفی میکنم بابام ارسلان و مامانم نرگس ثمره عشقشون😂👈 خودم مجرد و دانشجوی حسابداری یه خواهر دارم فرزانه(فری) متاهله و شوهرش سعید(چشم مامان آقااااااسعید😒)...ماجرای آشنایی هیچ کدوم به من مربوط نمیشه پس هر چی که به من مربوط نباشه مهم نیست😎(*اصل اول😼)سعی میکنم زودتر بریم سراغ اصل ماجرا😁سخنی با کنکوری های عزیز🤓در جریان زندگی سگی🙊دانشجوها هستین؟نیستین که( البته بلانسبت شما،خودمو عرض کردم😂) مسبب این زندگی پر از آرامش هم پدرم بود که الا و بلا که باید بری دانشگاه🙁 و اینکه دخترم اصلا نظر تو مهم نیست 🤨کنکور دادم و انتخاب رشته کردم (فقط هم مجاز بودم شهر خودم قبول بشم😟)زد و قبول شدم حسابداری😧 رشته ای که عموم خونده بود و خب از استرسها و سختیهای کارش باخبر بودم اما به امید اینکه درس میخونم و کار نمیکنم وارد دانشگاه شدم🙃لازم نیست درهمون ترم اول ورود به دانشگاه تنفرتونو از جنس مخالف ابراز کنین چون نه تنها در نظر پسران بلکه در نظر دخترها هم حال بهم زن به نظر خواهید رسید😂دیییدم که میگم پسر به دخترشماره داد دوستش گرفت پاره کرد😂😂😂😂😂😂😂خلاصه که خودتونو درگیر همچین مسائلی نکنین تمام تلاشتون در جهت خاطره سازی برای سالهای بعد از دانشگاه باشه😄 اون لا به لا یکمم درس بخونین🙈بستگی به خودتون داره حالا اگه دوست نداشتین نخونین😎 خب اگر سوالی بود در خدمتم🤓
خاطره بگم از همین دوران دانشگاه🤩 روزی بود که فاصله دوتا کلاس کم بود و محبور شدیم بریم دستپخت خوشمزه و غذای مخصوص سرآشپز دانشگاهو بخوریم و به سان ملوان زبل که اسفناج(عمر کودکی ما با همین دروغ گذشت که اون اسفناج نبود ماریجوانا بود🤣)میخورد. با انرژی بریم بقیه علمو درو کنیم که خدای نکرده مشت ما بر دهان بدخواهان کشور ذره ای لاجون باشه😬خیلی گرسنه بودم و غذا کوبیده بود🤩🤩🤩اهل دلها میدونن غذای مخصوص و لاکچری دانشگاهه که میشه به عنوان کمربند شلوار هم استفاده کرد خدا خیرشون‌ بده که همه جوانبو در نظر گرفتن🙃 مجبور نشدم که صد البته با جان و دل خوردم😅آدم‌گرسنه هیچ وقت نمیگه مجبوووورم هر چی باشه میخوره😄 به محض خوردن رفتیم سرکلاس. نیت کرده بودم این ساعت کلاس حواسم فقط به درس باشه، البته لازم به ذکره که کافور موجود در غذا هم بی تاثیر نبود🙆‍♀ تمام تلاشمو کردم اما نتونستم از چُرت بعد از ناهار بگذرم و با چشم باز خوابیدم😂کلاس که تموم شد کوله و گوشیمو دادم دست ثمر (اینو قمر تایپ میکنم همیشه به اشتباه😂بعد از بازخوانی اصلاح میکنم )و رفتم سمت دستشویی دیدم به به چه خبره؟ جمع خوبان😄 منتها همه با دلپیچه😂😂😂 کارم ضروری نبود عجله نداشتم که ثمر هم اومد علاوه بر وسیله های من مقنعه و کیف خودشم انداخت بغلم دویید دستشویی و داد همه دراومد 😂😂😂 اوضاع وخیمی بود و همه رییس دانشگاه و آشپز و حتی خودشونو آباد کردن 🙊 ثمر که اومد بیرون گفتم بیا بریم که تا شبم نوبت به من نمیرسه😂 رفتیم بیرون ثمر ماشین اورده بود نزدیکترین پارک نگهداشت رفتیم دستشویی 🙈 منو رسوند خونه و خودشم که رنگ پریده بود گازشو گرفت رفت (احتمالا به نزدیکترینwc)رفتم خونه کسی نبود لباسامو ریختم‌تو ماشین و رفتم حمام و داشتم موهامو خشک میکردم حس کردم دلم پیچید😨 دوییدم دستشویی و اومدم بیرون هنوز دستهامو خشک نکرده بودم دوباره رفتم تو این پروسه ۴و۵ بار اتفاق افتاد که کلافه شده بودم صدای در اومد .رفتم‌ بیرون بابا داشت اب میخورد سلام‌ دادم گفتم مامان کجاست؟ 
:خونه دوستش سمیه خانم 
: کِی میاد؟ 
:شب قراره زنگ‌بزنه برم دنبالش. چطور؟ 
: همینجوری😕 
رفتم‌ اتاقم به ثمر زنگ زدم گفت حالم خیلی بده منم گفتم حال منم کم کم داره بد میشه😷 دوباره رفتم دستشویی و چند بار که درو باز و بسته کردم بابا در اتاقشو باز کرد گفت فاطمه چته بابا؟ 
: هیچی😪
: مطمئنی؟ رنگتم‌ پریده اره؟
: نههههه خوبم غذای سگ خوردم🤢
: چی؟ 
تازه یادم‌ اومد چی گفتم😧😂
:هیییچی. میگم که غذای دانشگاه یکم دلمو‌آشوب کرده😬
رفت اب جوش ریخت توی لیوان گفت بیا بشین اینجا
:نشستم دلم میپیچید و دستم روی شکمم بود 
نبات انداخت و داد دستم . نشست تا بخورم منتظر بودم‌ سرد شه گفت باید داغ بخوری
: میخای اَبروشو درست کنی چشمشم در میاریا. میسوزم  تاول میزنم😂
: چیزیت نمیشه بخور 
خوردم اما تاثیری نداشت🤕گفتم بابا قرص نداره این مرض؟ 
: من دکترم؟ بلند شو بریم دکتر ببینه 
:چیو ببینه بابا؟ 😂برم بگم چمه؟🙈 
: خجالت داره؟ پاشو پاشو
:زنگ بزن به مامان بپرس ببین چی بخورم😭
: ببخشید مامانت از کدوم دانشگاه مدرک گرفته من درجریان نیستم🤔
:دانشگاهی که مامانجون استادشه😬 
گوشی برداشت زنگ‌ زد به سعید و گفت اسم قرصو میفرستم رو گوشیتون بدون نسخه هم میدن .تا شب فرقی نکرد بهم خبر بدین 🤓
بابا قرصو گرفت و اورد برام متاسفانه بازهم اثر نکرد😂😂😂😂(من هنوز انگشت به دهان موندم گوشتی که دندونم خوردش نمیکرد چطور هضم شد و همچین بلایی سر من اومد)بابا گفت میرم دنبال مامانت چیزی لازم نداری؟ 
داشتم میرفتم سمت دستشویی گفتم نه به سلامت
: بیا بریم سر راه ببرمت بیمارستان تمام اب بدنت کشیده شد 
: حالا برید بیایین بهتر نشدم میریم
زمان زود گذشت و بابا و مامان اومدن من همچنان میپیچیدم😤 بابا لباس عوض نکرد و منتظر ایستاد بالا سرم لباس بپوشم بریم دکتر😰
مامان خسته بود و گفتم نیا تو که از صبح نبودی😢 اما لباس عوض کرد و همراه ما اومد گفتم بریم خونه فرزانه😥 
بابا: نمیدونم سعید خونس یا نه
:خب زنگ‌ میزنیم😓
بابا زنگ زد گوشیو داد دست مامان و گفت خونس😁 
رفتیم و فرزانه تا منو دید گریه کرد😐 داد زد سعیییید😭 خیلی لوسه ایییی😂
رفتم اتاق و روی تخت نشستم‌ مامان هم فرزانه رو برد دست و صورتشو بشوره 🤦‍♀ بابا نشست روی صندلی و اقا سعید کنارم نشست گفت خب فاطمه خانم چیکار کردی این چه رنگ و روییه؟ 😄
: فقط به دادم برس😭 
: خیله خب چی خوردی؟ 
خواستم بگم‌ غذای....🙈
: کوبیده دانشگاه😭
:به به عجیب کار خودتو ساختیا دراز بکش ببینم 
مانتومو در اوردم دراز کشیدم لباسمو زد بالا معاینه کنه مامان و فری هم اومدن. چند تا سوال پرسید و گفت اوکی راحت باش تموم شد😁گفت دفترچش🙂
مامان: عهههه اصلا یادم رفت دفترچه بردارم🤦‍♀
اقا سعید خندید رفت دفترچه خودشو بیاره گفت پاک هوش و حواس همرو بردیا😂
نشست دوباره کنارم و هنوز ننوشته بود دوباره سوال پرسید گفت خیله خب😄سرشو برد تو دفترچه که بنویسه 
هی الکی صدامو صاف میکردم که همه متوجه شدن جز سعید 🤦‍♀ بابا گفت اقا سعید فاطمه با توعه مثل اینکه😂
منم که هول کرده بودم گفتم نه نه 😤 
اقا سعید بلند شد مهر زد گفت نگران نباشین یه سرم‌ میزنیم حالش خوب میشه 😄 همه رفتن بیرون من ایتراحت کنم و سعید رفت داروخونه سریع زنگ زدم جواب نداد دوباره گرفتم فرزانه اومد اتاق گفت فاطی چیزی  لازم داری؟ با سعید کار داری؟ 
:من؟ 😳😳😳😳
:اره دیگه زنگ‌میزنی رو گوشیش جا مونده😄
:هااااان😬نه میخواستم بگم یه ورق مسکنم بگیره برام😅
:مسکن چرا؟ 
: برای روز مبادا داشته باشم🤩
: مطمئنی حالت خوبه؟ 
: آره آره تو برو 😄
رفت بیرون و نفس راحتی کشیدم گفتم خاک تو سرت فاطی😂
از سرو صدا فهمیدم اقا سعید اومده بازم همگی اومدن اتاق😂(اقاااا شاید من حرف خصوصی با دکترم دارم😂😂😂)
نشستم ببینم چه خبره که سِرُمو از پلاستیک دراورد گفت دراز بکش چرا بلند میشی؟ 
رگ گرفت و من از درد هی وول میخوردم خندید گفت آرووووم‌ چته عه😂
چسب زد و سرعتشو تنظیم کرد دوباره رفتن بیرون😐اقا سعید موند دوتا امپول کشید تو سرنگ و زد به سرُم 😝
تو دلم مونده بود حرفی بزنم😂گفتم آقا سعیییییید🤪
مثل خودم گفت : بلهههههههه😆
: میگم کههههههه
: میگی کههههه؟ 
: بی مزه بزار حرفمو بزنم😂
: خودت شروع کردی😄 بگو چیه؟ 
: میگم همینا بود دیگه اره؟ 
: نه قرص هیوسینم داری باید بخوریا دوست ندارمم تو کتم نمیره😤 باید بخوری الانم یدونه امپولشو میزنی سریع خوب میشی😁
: عجله ای نیست همون قرص خوبه😬 
: با میگم کهههههه شروع کردی که منو خر کنی امپول نزنی؟ 😂
: جون‌ من😭جون فری بیخیال شو ببین جلو بابا بگی میدونی که....
: بله مخالفت نمیکنی😂
: اگه بهش بگی خیلی نامردی😤
: نمیگم به شرطی که سرُم‌تموم‌ شد برگردی مثل دختر خووووب بزنم😁
: هر هر هر خندیدم😒خب این‌چه فرقی کرد؟ 
: فرقش اینه که بابا نیست😎
: کی به تو مدرک داده؟ 
: دکتر....
: ....
(ببخشید قابل گفتن نیست😂😂😂)
مامان اومد پیشم و با سعید حرف میزدن منم چشمامو بستم تا که سرُم تموم شد و کشید چسب زد 🚶‍♀ بلند شدم‌ نشستم دیدم اقا سعید زل زده به من 
:هان؟ 
:قرارمون یادت نره😂
: باشه، دیر نکنی منتظرم😝😝😝
مامان که هنگ نگاه میکردم 
گفتم قرار نبود اذیتم کنی😢
: نه قرار بود همکاری کنی منم راه بیام برگرد .
سرنگو باز کرد 
مامان: آمپول داره سعید جان؟
:بله یه دونه هست برای دلپیچه 😁
من: نمیزنم نمیخوام 😤
مامان: فاطمه مگه بچه ای؟
: نخیر خیلیم بزرگ شدم‌ خودم‌ تشخیص میدم😤 
سعید: میخوابی بالاخره؟
مامان: فاطمه این کارا چیه؟ آمپول ترس داره؟ یدونه هست چشم بهم بزنی تموم شده 
:نمیخوااااام😶
سعید: دل بخواهی نیستا. داروعه بدنت لازم داره الانم وقتشه بدو ببینم 
: من اصلا دلپیچه ندارم😭
: از وقتی اومدی ۵۰ بار گفتی دلم میپیچه 😂
:غلط کردم😭
مامان بازومو گرفت دراز کشیدم همش نق میزدم 🙈اقا سعیدم میخندید لباسمو‌کشید پایین گفت گله و شکایتتو بزار برای بعد 😂
: هر‌کی بزنه نامرده😂
: من میزنم 😝
: معلوم شد کی نامرده😁
: مرد دیدی سلام منم برسون😆
: من سلام نامردارو نمیرسونم😂
مامان: بسه دیگه فاطمه😤اقا سعید تو‌هم خوشت میاد با این کل کل کنی؟ 
: مامان من اینم؟😭 
اقا سعید پنبه کشید‌ گفتم 
:داریم حرف میزنیما😒
: کاری به زبونت ندارم😂
توده گرفت و‌ زد🤕 خیلی درد وحشتناکی داشت من که جیغ تو‌کارم نیست جیغ میزدم بنففففففش🤦‍♀ بابا و فرزانه هم اومدن من پامو‌از زانو خم کرده بودم و‌سفت کردم اقا سعید میگف شل‌کن‌ فاطمه صدامو‌ میشنوی اصلا؟😂
بابا پامو‌ خوابوند و اقا سعیدم کشید بیرون گفت چه خبرته فاطمه خودمم ترسیدم😂 
بابا: مونده که هنوز 
: اره از بس تکون خورد نتونستم تمومش کنم . حالا اشکال نداره🤕
منم که داشتم‌گریه میکردم و فری اشکامو پاک‌ میکرد 😢
آقا سعید:عه گریه نکن ببخشید خب🤕  بابا گفت بزن تمومش کن داد زدم‌ نه نهههه 
اقا سعید گفت حالا بهتر نشد یکی دیگه میزنم حالا بزارین آروم شه😕 
بابا جاشو ماساژ داد و گفت انقدر میترسیدی خبر نداشتم؟ 
: نمیترسم درد داشت اذیت شدم😒
شام‌ موندیم و‌من کته و ماست موسیر خوردم و بقیه هم از بیرون غذا سفارش دادن 😢 قرصم خوردم و دلپیچه بهتر شد و لازم نبود دوباره امپول بزنم😭 رفتیم خونه ثمر زنگ زد و تعریف کرد رفته بیمارستان و امپول و سرُم زده چند نفر از بچه هاهم مسموم شدن🤦‍♀منم بعد از دو روز به حالت نرمال برگشتم😂 ببخشید طولانی شد و احتمال زیاد بی مزه🙈
پ.نوشت: زندگی مشترک دو مرحله داره سه ماه اول ابرار علاقه.۳۰ سال دوم پرتاب ملاقه😁(فامیل دور)
و من عاشق آقوی همساده شدم چون عین خودم بدبخته و یه جمله ناب داره که میگه: مسافران محترم چون من تو ای اتوبوسو هستم خیالتون راحت ما به مقصد نخواهیم رسید😂😂😂😂😂
پ.نوشت: مرسی از همراهیتون خدانگهدار😁👋

خاطره زهرا.خ جان

سلام خوبین؟؟ من اسمم زهراست ۱۶سالمه و اولین خاطره ای هست که میزارم امیدوارم خوشتون بیاد. این خاطره مربوط میشه به زمستون پارسال ک من تب داشتم در حد مررگ 😣 از شدت تب از چشمام اشک میومد 😶 البته یک بار هم رفتم دکتر ولی آمپولی رو ک داد نگرفتم و یک شربت نوشته بود با دوتا قرص که اونا روهم مرتبنمیخوردم.و روز به روز بدتر میشدم .یک شب خیلی تبم رفته بود بالا همراه با بدن دردچشمام باز نمیشد اصلا رفتیم دکتر و چون حالم خوب نبود اونایی که نشسته بودن گفتن برم داخل و دکتر تبمُ گرفت خیلی بالا بود یادم نیست رو چند بود و گفت باید بستری بشی اصلا توان مخالفت کردن نداشتم چیزی نگفتم و بعد از این که یک فرم پر کردیم رفتیم اورژانس و میخاست رگمو پیدا کنه دو بار زد پیدا نکرد خیلی درد داشت و به زحمت رگمو نشونش دادم چون قبلاً هم بستری بودم میدونستم کجاست و اونجا رو برام رگ گرفت و سُرم رو وصل کرد و بعدش یه آمپولی ک رنگ زرد داشت تو سُرم خالی کرد. نمیدونم ساعت چند بود دکتر اومد بالا سرم گفت تبت پایین نیومده و امشب باید اینجا باشی و من زدم زیر گریه 🤕🤒 دکتر گفت گریه برای چیه فردا مرخصی گفتم من از اینجا خوشم نمیاد میخام برم گفت باشه میری ولی به وقتش ن الان و رفت 😳تو اتاقی بودم که پنجره نداشت و معلوم نمیشد روزه یا شب 😑اصلا خوابم نبرد اون شب بعد از اذان کم کم داشت خوابم میبرد ک یه آقایی تشنج کرده بود آورده بودنش بیمارستان و همراهانش ک نگم اومده بودن مهمونی انگار مونده بودم چهار صبح کی وقت کردن به این همه آدم خبر بدن😶یه سرو صدایی راه انداخته بودن وحشتناک و صدای پرستار که میگفت همراه سامانی بیرون 😑 و به سختی بیرونشون کرد. من سه روز بستری بودم و تو این سه روز کارم شده بود گریه 😶 چشمام اطرافش قرمز شده بود خودم از خودم میترسیدم . اون سه روز به اندازه سه سال برام گذشت و بین پرستارا لقب دختر لوس رو گرفته بودم 😂😂 یه پرستار میخاست یه فرمی رو پر کنه اسمم اشتباهی نوشت دختر لوسه 😂😂😂😁از نظر خودم که لوس نیستم 😉 صبح بود که مرخص شدم یه پرستار اومد سرُمم رو بیرون آورد و گفت دوتا آمپول داری برگرد اینم بزنم 😫😫گفتم من خوبم که آمپول دیگه برای چی 😑گفت اینو بزن تا بهتر بشی و هی گفت درد نداره و منم خوابیدم و گفتم به خدا اگه دردم اومد بیمارستانُ رو سرتون خراب میکنم 😂😂😂 کاری میکنم از کار بیکار بشین😂😂😂 یه پرستار مرد اومد و گفت کوچولو تهدیدای بزرگ نکن چیزی نگفتم و اولی زد اولش درد نداشت ولی کم کم می‌سوخت و گفتم شما که گفتین درد نداره درش بیار خیلی درد داره 😭😭 مامانم رفته بود کارای ترخیصم و انجام بده وقتی اومد گفت چیه بیمارستان رو گذاشتی رو سرت یه آمپول که انقد درد نداره همینجور که مامانم داشت حرف میزد دومی رو زد که از اولش میسوخت خیییلی درد داشت😟😟 گفتم تروخدا درش بیار 😫 گفت الان تموم میشه تحمل کن یکم و بعد از چند ثانیه کشید بیرون 😶 اون پرستار مرده اومد داخل و گفت منتظرم بیمارستان رو سرمون خراب بشه و از کار بیکار بشیم و رفت بیرون 😐😐به سختی بلند شدم از اتاق که رفتم بیرون یه جوری نگام میکردن 🙄🙄🙄 تا یه هفته هم مدرسه نرفتم 😝😝😝 
میدونم بی مزه بود ولی شما ببخشید 😊
منتظر نظراتتون هستم چه خوب چه بد 🙂

خاطره پانیذ جان

سلاامم✋✋
من پانیذم۱۳ سالمه از قزوین😍میرم کلاس هفتم😕
خداروشکر تو خونوادمون اصلا دکتر نداریم🙂(نمیدونم چرا ولی قبل از اینکه این وبو بشناسم دوس داشتم دکتر داشتیم.میدونم خیلیی دیوونم)
 متاسفانه تک بچم☹️
راستی میخوام خاطره ازمایش خونمو تعریف کنم چون من اونقدری ک از امپول میترسم از ازمایش و دندونپزشکی هم میترسم😱
فقط قبل از شروع خاطره من یه سوالی ازتون بپرسم و اگ میشه جواب بدید:الان برای من زود نیس شال سر کنم؟سر میکنما ولی خب با زور مامانم.ب مامانم میگم زوده میگ میخوای کلا سر نکنی😡😂
خب دیگ بریم. سراغ خاطره:
پارسال رفته بودیم خونه یکی از دوستامون ک اونام ی پسر داشتن ک همسن منه و اسمش مانیه.اونم مث من شجااع😁🙈حرف از ازمایش شد ک مامانم گف واسه پانیذ نوبت گرفتم سه شنبه ببرمش😳😳منم داشتم چای میخوردم یهو اینجوری شدم😳بعد چایی پرید گلوم😂مهنوش جون(مامان مانی)گف:بابا انقدر استرس نداره ک.مانی  هم داد اصلا دردش نگرفت مگ نه؟(بعدش مثلا دور از چشم من ب مانی اشاره کرد بگو اره درد نداش.ب نظرتون منو چی فرض کردن؟😂)مانی اوسگولم گف خداییش خییلیی درد داش😂کل اون شب حواسم ب ازمایش بود و کلا تو باغ نبودم😔برگشتیم خونه همین مطمئن شدم مامان و بابام خوابن رفتم رو اتاقم و مث چیی گریه میکردم😭فرداییش تو مدرسه هم هیچی نمیفهمیدم.(تازه امتحان داشتیم با اجازتون۱۷ شدم🙈)اومدم خونه اهنگ بیت آخر محسن یگانه(عششق جاان❤️❤️)رو گذاشتم تا بهش فک نکنم.خلاصه اون دو روزم همون جوری گذشت شد سه شنبه😱مامانم گف راستی امروز نیس پنجشنبس.اون لحظه حس خریو داشتم ک بهش تیتاپ دادن😂گفتم خداروشکر(با لحن مهران مدیری تو هیولا😂)شبش زهرا(دختر داییم۱۸ ساله)اومد خونمون.ساعت ۵ صبح خوابیدیم😁و فرداییش ساعت ۲ظهر پاشدیم😁صبح پاشدم اون یکی داییم هم خونمون بود.یه لحظه خودم اتاقمو دیدم شوکه شدم.انقد ک تمیزم.اصن تو اتاقم شتر با بارش گم میشه😁🙈خلاصه شد شبش و فرداییش پنجشنبه بود.منم از استرس همش نفس کم میاوردم(آسم ندارم)تو ۱۰ دقیقه دو بار رفتم دستشویی😂مامانم حالمو دید گف بابا چرا انقدر الکی استرس داری؟میخوایم بریم دکتر فردا آزمایش نمیریم.شاید ننویسه(رسما خرم کرد😕)رفتیم دکتر و دکتر ازمایش نوشت.مامانم بدون اینکه بهم بگه منو برد.یعنی از همون اول ک سوزنو وارد کرد شروع گریههه کردن😭😢 تا تموم شد هنوزم داشتم گریه میکردم😭😂.رفتیم خونه فاز قهر برداشتم و رفتم تو اتاقم درم کوبیدم.بماند ک برای هیچکس مهم نبود☹️
اون روز داشتم لاک میزدم.لاک مشکیمو برداشتم یهو  از دستم افتاد ترکید😂دستم و فرشم و لباسام همه سیاه😂مامانم وقتی دید غضبناک منو نگاه میکرد😡اونوقت من نگران لاکم بودم😂
پ.ن:ببخشید اگ بد بود.اولین بارم بود.
پ.ن:امشب قراره که
با خاطرات تو
بازم بشینمو
باز درد و دل کنم
با کاغذای شعر
صبحو ببینم و 
غرق خودم بشم
با قطره های اشک
رو کاغذای خیس
این بیت آخره
اما همیشه شعر پایان قصه نیست
یه تیکه از اهنگ بیت آخر محسن یگانه👆
خدافظ👋

خاطره دریا جان

سلام مهربونا😍🖤
عیدتون مبارک🎄🐾😍
حالتون خوبه؟
ایشالله ک همیشه عالی باشین و البته ک
از زندگیتون لذت ببرین
دریا هستم ۲۱(^-^) ساله از تبریز
خیلی ممنون از همه برا نظراتی ک داده بودن...♡
این خاطره مربوط ب یک مرداده ک حمید هیراد سقز کنسرت داشت
و من خیلی صداشونو دوس دارمو ب شدت طرفدارشونم
من دقیقا ۱ مرداد تولدم بود
دو روز قبل یِکُم عسل گفت ک بریم کافه نزدیک دانشگاه ی چیزی بخوریم
قبول کردم بریم خلاصه همین ک پام و گذاشتم تو کافه پرهام و امیر و شاهین و دیدم😳 امیر بلند شد دستشو تکون داد ک بفهمیم کجان 
متعجب از حضورشون از عسل پرسیدم اینا اینجا چیکار میکنن ک هیچی نگف فقط دستم و کشید سمت میزی ک اونا دورش نشسته بودن 
و ی کیک روی میز بود و روش نوشته بود "HBD darya hiraadi"
😐😐
تو اون جمع فقط عسل میدونست من طرفدار حمید هیرادم و از چیزی ک روی کیک نوشته شده بود شک‌ نداشتم عسل کیکو سفارش داده
البته قبلا چند بار تو ماشین ب پرهام گفته بودم آهنگ حمید هیراد بزار
ک اونم تقریبا فهمید هیرادیم
بگذریم
ذوق زده از اینک تولد برام گرفتن جیغ خفه ای کشیدم و نشستم
عسلم کنارم نشست
با تک تکشون احوال پرسی کردم
و تولدمو تبریک گفتن
یکمی شوخی کردیم و خندیدیم ک گفتم:
کادو هارو رد کنین زود😍
امیر: اوه اوه من دیگ با اجازه تون رفع زحمت کنم😐
من: بشین سرجات ببینم 
کادو رو بده بعد برو🙌🏻
امیر: اگ نخریده باشم...🤭
من خیلی خونسرد: اشکالی نداره داداشی....کارتت ک پیشتِ😈
امیر: ن ن خواهری...خریدم خریدم😶
من: رد کن بیاد
خلاصه کادوهاشونو دونه دونه باز کردم
شاهین:ست لوازم ارایش/:
باورتون میشه ی چیزایی از لوازم ارایش دیدم ک اصلا نمیدونستم اسمشون چیه😐
من کل‌ آرایشم رژ لبه بیشتر ازاون اصلا نمیتونم استفاده کنم
بگذریم ب هر حال شاهین خیلی وقت نبود ک منو میشناخت و طبیعیه درست نشناسم و ندونه من آرایش نمیکنم
بعدیش عسل بود ک صندل ب رنگ صورتی برام خریده بود ک اتفاقا دنبالش بودم 
و امیر:
ی جعبه کادو  گذاشت جلوم و عسل اومد پشت سرم چشامو گرفت امیر کاغذ کادوشو باز کرد در جعبه رو برداشت چند ثانیه بعد عسل دستاشو از رو چشام برداشت
سریع چشامو باز کردم و با ذوق زل زدم ب جعبه‌ درآنی از عصبانیت و حرص قرمز شدم😐🤦🏼‍♀️
شما تصور کن...پوشک...😐😒
جیغ زدم:
امیرررررررر
زدن زیر خنده😒
امیر دید دارم از حرص میترکم گفت:
اوه اوه سنگر بگیرین ک الانه بترکه
بعد دوباره خندید😐
بعد چند ثانیه ک یکم جو آروم تر شد امیر گف:
اون کادوی اصلی نبود ها
صرفا جهت خنده بود😐🖤
خلاصه ک امیرم ساعت داد...و پوشک😐
و پرهاااااام😍
پرهام بلند شد دوباره همون کارای امیر و انجام داد...نالیدم:
پرهام اذیتم نکن تو دیگ
هیچی نگفت
دستاشو آروم از رو دستام برداشت 
پنج تا کاغذ ب پشت رو میز بود
اولیشو برگردوندم
اولین چیزی ک ب چشمم خورد عکس حمید هیراد بود
و بعد اسمم و شماره صندلیا
اصلا باورم نمیشد بلیط کنسرت حمید هیراد باشه
هیچی نمیتونستم بگم فقط ب زحمت سرمو بلند کردم نگاهی ب عسل بعد امیر بعد شاهین و در آخر ب پرهام انداختم
رو پرهام مکث کردم بعد چند ثانیه انگار ب خودم اومد جیغ زدم:
کنسرت حمییییید😍
پرهام سری تکون داد و  اخمی کرد:
آقای هیراد
انقدر ذوق زده بودم ک توجهی نکردم عسلم تعجب کرده بود هیچکدوم انتظار این کادو رو نداشتیم
شاهین بعد کادو بلند شد چون عجله داشت رفت کیکم نخورد😕
از همه شون تشکر کردم
خلاصه اون تولد تموم شد
موقعی ک میخواستم برم خونه از قنادی سر کوچه ی کیک دیگ خریدم تا تو خونه با مادرم ی جشن بگیریم
من همیشه گفتم هرچی دارم از مادرمه
و احترام خیلی زیادی برا مادرم قائلم
خلاصه رفتم خونه مادرم کیکو ک دید اشک تو چشماش جمع شد
میدونستم داشت ب چی فک میکرد 
گفتم:
عع گریه میکنی؟مثلا تولدمه ها گریه چیه؟! 
خلاصه اون روز خیلی خیلی خوب بود و بسیار خوش گذشت من چون خیلی خسته بودم ی دوش سر سری گرفتم اومدم بیرون انقد خوابم میومد ک تو حموم داشتم بیهوش میشدم
بیخیال موهام شدم و با همونا خوابیدم
صبح ک بیدار شدم مُتَکام کاملا خیس شده بود
 خداروشکر هیچ نشونه ای از سرماخوردگی نداشتم
فرداش قرار بود بریم سقز چون کنسرت
اونجا بود
خیلی خیلی ذوق داشتم اصلا ی جا بند نبودم
سر صبحونه گاهی احساس میکردم گلوم درد میکنه ولی بعد با خودم میگفتم تلقین میکنم
حدودا ساعت ۱۰ بود ک پرهام زنگ زد گف امروز عصر راه میفتیم ک شب هتل باشیم ک فردا سرحال باشیم
منم قبول کردم
بامادرم صحبت کردم چون عسل بود و پرهامم همراهم بود قبول کرد
تا عصر هی احساس میکردم گلوم درد میکنه و هی دردش بیشتر میشد
ساعت ۴ پرهام اومد دنبالم امیرم همراهش بود
قبل اینک برم پایین ی قرص سرماخوردگی و شربت خوردم
خلاصه ما رفتیم دنبال عسل
یکم گذشت دیدم داره از شهر خارج میشه با تعجب پرسیدم:
پرهام
پرهام: جانم؟
من: میگم مگ ۵ تا نگرفتی بلیط پس اونیکیمون کو؟
پرهام: عاها...شاهین نیومد کار داشت
دیگ چیزی نگفتم 
عسل
آهنگ گوش
میداد
امیرم گرفت خوابید/: 

شربت داشت تاثیر میزاشت گیج شده بودم

عسل: خوابت میاد؟

من: عارع بدجور گیج شدم

عسل ب پاش اشاره کرد و گف:

بیا سرتو بزار رو پام بخواب

سرمو گذاشتم رو پاش خوابیدم

.....

با تکون شدید عسل بیدار شدم

نگاش کردم پرسیدم: 

چی شده؟

عسل: تو چرا اینقد داغی؟!!!!!

پرهام از تو آینه نگاهی ب پشت کرد...لبخند زورکی زدم یکم مشکوک نگاه کرد و بیخیال شد

من: هیییییس!!!!!!چرا داد میزنی میشنون

عسل:سرماخوردی باز؟

من: عاره ولی فعلا چیزی نگی ها...تا بعد کنسرت خودم میگم ب پرهام

عسل یکم بد نگام کرد و بیخیال شد

رو ب پرهام گفتم ی آهنگی چیزی بزار دیگ

پرهام:بیا

آ یو ایکس و داد بهم منم وصلش کردم ب گوشی

تا برسیم فقط آهنگای حمید هیرادو گذاشتم😬🖤

هیچکسیم جرئت نداشت چیزی بگه🤭

خلاصه رسیدم سقز

تا شب هی حالم بدتر و بدتر میشد

ولی سعی میکردم خودمو سرحال نشون بدم 

شب خوابیدیم 

صبح بیدار شدم گلوم بیشتر درد گرفته بود

تا عصر یکم تو شهر چرخیدیم 

۲ ساعت و نیم قبل شروع کنسرت ما اونحا بودیم😐🙌🏻

ب زور بردمشون/

چون قبلش میشد رفت برا عکس و امضا

البته ۱ ساعت فقط التماس کردیم با عسل ک بزارن بریم بک استیج عکس بگیریم

واییییی بادیگارده چقدرررر بد عنق بود

مگ راضی میشد

باورتون نمیشه ولی افتادم گریه

شانس آوردم پرهام یا امیر باهامون نبودن😬🙄

دیگ دید دارم گریه میکنم گفت ی لحظه صبر کنید ببینم چیکار میکنم

رفت تو ی اتاقی پنج دقیقه بعد برگشت گف برید تو اون اتاق فقط سریع

من و عسل رفتیم تو 

باورتون نمیشه ضربان قلبم رو ۱۰۰۰ بود پاهام میلرزید

خیلی خیلی هیجان داشتم

خلاصه رفتیم تو عکس و امضا گرفتیم

بعدش کنسرت ک عالی بود

شب برگشتیم هتل‌ 

من با عسل جلو تر داشتیم میرفتیم بالا ک من سرم گیج رفت قبل اینک بیفتم عسل دستمو گرف

ولی خوب از چشم پرهام دور نموند

اومد سمتمون رو ب عسل گف:

اتفاقی افتاده؟

من: نه نه چ اتفاقی

پرهام: پس چرا عسل دستاتو گرفته؟

من: کی؟...عسل؟...چیز....من...ن یعنی عسل چیز شد...بعد چی.‌‌...

پرهام پرید وسط حرفم:

از کی😤

من: چی از کی؟

پرهام: از کی سرما خوردی؟

من: سرما؟ سرما کو بابا...

پرهام: از کی سرماخوردی؟

سرمو انداختم پایین: 

از روزی ک تولد گرفتید برام

پرهام یکم با تاسف نگام کرد و گفت:

سوار شو بریم دکتر

من: نهههههه دکتر نم...

پرهام: سریع

چیزی نگفتم دیگ سوار شدم ولی عسل و امیر موندن هتل....

پرهام جلوی درمونگاه نگه داشت... داشت کمربندشو باز میکرد ک گفتم:

پرهام من نمیام🙁

پرهام با عصبانیت: میای خوبشم میای

اجازه هیچ حرفیو ب من نداد و پیاده شد

در سمت منو باز کرد سفت چسبیده بودم ب صندلی/:

پرهام بازومو کشید پیادم کرد درارو قفل کرد کشیدم سمت درمونگاه

فقط با بغض نگاش میکردم

منو نشوند رو صندلی

نوبت گرفت نشست پیشم

با بغض نگاش کردم ک هی نگاشو میدزدید ازم

سرمو تکیه دادم ب دیوار ک بعد چند ثانیه دست گرمش نشست رو دستای یخ زده م

از استرس زیاد دستام یخ زده بودن

پرهام: دریا چرا اینقد یخی تو...!!! ببین اصلا درد ندارع...زود تموم میشه

من: درد داره....زودم تموم نمیشه🙁

پرهام: اصلا شاید آمپول نداد

من: بهش میگی نده؟🙁

پرهام: ببین من ک نمیتونم دخالت کنم درضمن اگ حالت خیلی ب..

من: جون من🙁 تروخدا

پرهام: وای دریا وای...هزار بار گفتم ن جون خودتو قسم بخور ن خدارو...هی جفتش قسم بخور...گناه داره🤦🏻‍♂️

من:پرهام خواهش میکنم

پرهام: ببینم چی میشه

ی ذره دلم آروم شد...

نوبتمون شد پرهام دستمو گرف رفتیم تو

ی خانم نسبتا جوونی ولی فوق العاده زیبا...واقعا خوشگل بودن...چشماشون طوسی...موهاشون ک مشکی پرکلاغی

بسیار زیبا بودن...

رفتیم تو نشستم رو صندلی بیمار

پرهام شرح حالمو داد

دختره میخ پرهام شده بود😐

بعد تموم شدن صحبت پرهام چرخید سمت من

گلو و گوشم معاینه کرد

رو پرهام گف:

چند وقته مریضه؟

من: خانوم از خودم بپرسید جوابتونو میدم!

خانومه چشم غره ای رفتو گفت:

عزیزززززم چند وقته مریضی شما؟

من: دو سه روزی هست

خانومه رو ب پرهام😐: چرا زودتر اقدام نکردید؟

پرهام اومد‌چیزی بگه ک من زودتر گفتم: کاری داشتم وقت نشد

خانومه کاملا حرصی برگشت سمتم: 

گلم با داشتن همچین برادری باید بیشتر برای خودت وقت بزاری(چ ربطی داشت آخه خواهرمن😐🙌🏻 کاملا آشکار میخواست از رابطه من وپرهام سر دربیاره )

هیچی بهش نگفتم

منتظر بودم پرهام چیزی بگه ولی اونم هیچی نگف

نمیدونم چرا پرهام چیزی نگف...خیلی ناراحت شدم ولی انگار جفتمون ب حسی ک بهم داشتیم شک داشتیم 

بگذریم...

خانومه سکوتمونو ک دید فکر کرد پرهام برادرمه ذوق زده و با لحن مهربونی گف:

عزیزم حالت بده داروهاتو حتما تزریق کن

با شنیدن اسم تزریق کلا همه چیو  فراموش کردم مظلومانه پرهام نگاه کردم  ک گفت:

خانم دکتر اگ میشه برا خانومم آمپول ننویسین

هم من هم دکتر با تعجب نگاش میکردیم

مخصوصا من

اصلا باورم نمیشد

با خودم میگفتم حتما اشتباه شنیدم

هنوز تو شوک بودم ک دکتره با لحن بدتر از قبل گف: 

آقای محترم اگ من دکترم تشخیص دادم خانووووومتون آمپول نیاز دارن

نمیخواستم دیگ بحث ادامه پیدا کنه

پرهام اومد چیزی بگه ک پاشدم رفتم بیرون رو میز منشی نوشته بود دکتر نیوشا مهربان....خیلیم مهربون بود✌🏼😐

چند ثانیه بعد پرهام با عصبانیت اومد بیرون دستمو کشید رفتیم سمت داروخونه

داروهارو گرفت ۴ تا آمپول توش بود

پرهام بی هیچ حرفی رفت سمت تزریقات ولی من نشستم رو صندلیا

پرهام یکم رفت بعد برگشت دید من نیستم راه رفته رو دوباره برگشت اومد نشست‌ کنارم:

دریا پاشو برو آمپولاتو بزن زودتر بریم هتل دیگ

من: پرهام میترسم...درد داره...بیا بریم خودت‌ بزن🙁

پرهام: درد نداره...یعنی داره ولی باید تحمل کنی تا خوب شی دیگ...راه دیگه ای نداری ک...برو بهش فکر نکن

من: باش🙁

با پرهام رفتیم تزریقات ک خانومه ب پرهام گف بره بیرون

پرهام رفت‌ منم رفتم نشستم رو یکی از تختا

خانومه گوشیش زنگ خورد رفت بیرون بعد چند دقیقه پرهام اومد تو:

دریا این خانومه ی کاری براش‌ پیش اومد رفت گفت یکی دیگ میاد یکم طول میکشه

من: ول کن اصلا پرهام نمیزنم

بریم هتل

پرهام: گلم یکم صبر کن آمپولاتو بزنیم بعد بریم

(هیچی بدتر از این نیس ک قرار باشه آمپول بزنی و معطل بشی😩 از استرس مردم‌ من)

بعد چند دقیقه فک کنید کی اومد تو...خانم دکتر مهربان🙄...یعنی چقدبدشانسی اخه

ی نگاه ب من کرد...ی نگاه ب پرهام...با حرص آشکاری گفت: زودتر بخواب مریض دارم

من آروم ب پرهام گفتم: پرهااااام

پرهام: هیس قربونت برم زود تموم میشه

برمگردوند و آماده م کرد

دیگ بغضم ترکید و گریه میکردم

آمپول رو اماده کرد پرهام اومد کنارم کمرمو گرفت.اروم گفت ابروداری کنیا

گفتم نمیخوام😭دکتره اومد بالاسرم پرهام سفارش کرد اروم بزنه برام ولی خوب....پنی سیلین 1200 بود.پنبه که کشید و سردی پنبه رو حس کردم هم سفت کردم هم گریه ام زیاد شد😭جفتشون گفتن شل کن.دکتره چندتا ضربه زد از بغل نیدل رو فرو کرد که خیلی بد فرو کرد پرهامم دید دقیقا که بد وارد کرد.یه جیغ خفیف کشیدم گریه ام چند برابر شد.شروع کرد تزریق کردن انگار سرب داغ دارن وارد بدنم میکنن صدام در اومد با گریه میگفتم ایییییییی.😭اخخخخخخخ.😭وسطاش که رسید جیغ بلندی کشیدم و سفت کردم پرهام گفت شل کن دریا اذیت میشی قربونت برم عزیزم دکتره انگار نه انگار همونجور که عین سنگ بودم داشت با تمام قدرت تزریق میکرد منم با تمام قدرت جیغ میزدم و اخ و اوخ میکردم😭امپولم تموم شد دیدم دکتره داره باز امپول اماده میکنه با گریه گفتم دیگه نمیزنم دیگه نمیخواااااام.😭😡پرهام سعی داشت بخوابونتم😭محکم گرفته بودتم.دوتا امپول دیگه اماده کرد اومد دوباره بالاسرم همزمان ک سمت راستمو پنبه کشید گفت:

وا چقد لوس...ی آمپوله ها ببین چ کولی بازی درمیاره

هیچی نگفتم ب جاش پرهام گف:

خانم محترم شما کارتو بکن

نیدل امپولو فرو کرد منم گریههههه😭هق هق میکردم دیگه دردش تو درد 1200گم بود.سومی هم یکم پایین تر از قبلی زد که وحشتناک سوزش داشت😭کلی وول خوردم و گریه کردم.😭 پرهامم قربون صدقه من میرفت اروم بشم و جای امپولامو میمالید خونش بند بیاد دکترم عصبی شد رفت...🔫😐

پرهام کمکم کرد تا ماشین برم...انقدر ضعف داشتم اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم سریع پرهام رفت شیر کاکائو و کیک خرید کم کم بهم داد خوردم ولی همچنان هق هق میکردم😭😭

تو راه هتل دیگ هق هق نمیکردم ب جاش از بس گریه کردم سکسکه میکردم😐😹

پرهام کلافه نگاهم میکرد...دیگ طاقت نیاورد:

دریا...دریا گلی...گریه نکن دیگ عزیزم

ببین تموم شد...ب جاش زود خوب میشی

راستی کنسرت خوب بود؟ خوش گذشت

با ذوق گفتم: واییییی عالی بود😍

پرهام متعجب از این تغییر حالت یهوییم با خنده سرشو تکون داد و گف:

انقد حمید هیرادو دوس داری؟ کلا آمپول یادت رفت....😐🖤

من: آیییییی آمپول😭😭

 

🖤....تموم...🖤

خیلی ممنون وقت گذاشتید و خوندید خاطره رو🖤

پ.ن۱:من تولدم ۱ مرداد بود ولی برا اینک کادو پرهام جور دربیاد دوروز قبل تولدرو گرفتیم

پ‌.ن۲:شاید عجیب باشه برا عکس با ی خواننده گریه کرد ولی خوب حمید هیراد فرق داره😝😍🖤

پ.ن۳: پشت من خدا بودع همیشع(؛♡

پ.ن۴: گفتی از دستِ...این آدما خستم

زخماتو شستم...بالتو بستم

حالا میبینم....تویِ دیوونه

فکر پروازی....دور از این خونه

نرو زندونیت کنن باز

گم نشو تو فکر پرواز

#پرواز🕊🧡

#علی_یاسینی

و خدایی ک به شدت کافیست

و وبی ک به شدت عالیست^-^

خاطره رها جان

سلام
خوبین ؟
از ما خاطره ایی دریافت نمیکنید خوشحالید؟
اوناییم که اسممو دیدن ناراحت شدن دیگ ببخشید مشکل خودتونه😉
خیلی با خودم فکر کردم که قدرت گفتن خیلی چیزارو داشته باشم زود عقب نکشم
مدتی نبودم چون خودتون نخواستید دیگه باشم حرفایی پیش اومد بحث هایی شد که دیگه گفتم خاطره ایی نمیزارم و همچی تموم ولی از همون روز به بعد خیلی پیام داشتم از اینکه خاطره نمیزارم 
مرسی از این حجم محبت🦋❤
قبل خاطره خواستم بگم که زندگی من به هیچکدومتون ربطی نداره و زندگی شما ب من
و ما حق نداریم بدون اینکه بدونیم چیزیو اطلاعاتی داشته باشیم کسیو قضاوت کنیم یاد بگیریم سرمون تو کار خودمون باشه!
ت مشکل داری با من مشکل داری با زندگیم نخون خاطره هامو مگه من گفتم تروخدا بیا بخون!!
من تنها دلیل اومدنم ب وب بخاطر کسایی بود که خواستم برگردم 
ولی من برنمیگردم این خاطرم فقط فقط ی نوع خداحافظیه🙂🦋پ.ن رو حتما بخونید🦋🙂
تا یادم نرفته بگم راجب فندوقم😍
نینی ما پسره🧒 ساشا🧒🧒
خیلی دوس داشتم دخترشه اما نشد دیگه مهم سلامتیشه🧒💋🦋
و اما خاطره اخر🙂 :
شب خونه مامان دعوت بودیم ی سری کارارو انجام دادمو رفتم حموم علی بیمارستان بود رفتم دوش گرفتم 
اومدم موهامو خشک کردم گوشیمو گرفتم زنگ زدم به علی
ساعت نزدیک ۸ شده بود (مثلا قرار بود زودتر بیاد🤦‍♀)
جواب نداد بلند شدم رفتم لباسشو اتو کردم ک صدا زنگ اومد رفتم باز کردم
من : سلام ، چرا دیرکردی انقدر
علی : سلام ، ترافیک بود ناجور
من : دوش میگیری؟
علی : اره ساعت چنده؟
من : ۸:۱۰
علی : میرم میام زود
علی رفت حموم منم رفتم تا اماده شم
علیم اومدا لباس پوشید حرکت کردیم
من : ترنم تهرانه یا اومده؟
علی : دیشب رسید
من : عه میگفتی وسیلشو میاورما🤦‍♀
علی : وقت زیاده
رسیدیم رفتیم داخلو و...... ( خیلی زیاد میشه فاکتور میگیریم😅🙄)
موقع شام بود همش احساس میکردم هر لحظه ممکنه حالم بد شه همش با خودم میگفتم هیچی نیست غذاتو بخور.
دیگه دیدم نمیتونم بلند شدم رفتم سمت سرویس ( اون لحظه همه نگاها برگشته بود سمت من خیلی ریز حواسشون بهم هست😂😐)
دیگه هرچی خورده و نخورده رو ببخشید اوردم بالا نفسمم گرفته بود هی تند تند نفس میکشیدم
علی : خوبی رها ؟
من : خوبم الان میام
صورتمو شستم رفتم بیرون
علی : رنگت چرا پریده اینجوری خوبی؟🙄
من : هرچی خوردمو اوردم بالا علی
علی : بیا بریم اتاق دراز بکش مامانشون رو نزاشتم بیان 
رفتیم اتاق دراز کشیدم 
علی : با احساس حالت تهوع داریی ؟
من : اهوم ، علی مگه این دکتره نگفته بود دیگه حالم بد نمیشه نرماله؟
علی : چرا گفت حالا اشکال نداره استراحت کن
یکم دراز کشیدم رفتیم پایین
بابا : خوبی رها بابا؟
من : خوبم ممنون🦋❤
نشستم رو مبل علیم کنارم نشست ترنم میوه اورد داشتم میخوردم ک باز احساس میکردم ممکنه هر لحظه بد بشه ، یه نگاه ب علی کردم سریع بلند شدم ( ساشا مامان ببخشید دست خودم نبود😂😂 علیم هی میگه ندو😂 اخه شما داره حالتون بد میشه اروم اروم خودتون رو ب سرویس میرسونید؟😂😂🙄🤦‍♀)
دوباره حالم بد شد دیگه این دفه انگار جونی برام نمونده بود پاهام یاری نمیکرد
من : علی بریم خونه
علی : برو بخواب زنگ بزنم دکترت
من : علی ساعتو نگاه کن ( ۱۱ شب میخواست زنگ بزنه مردم😐 ای خدا🤦‍♀)
علی : داروهاتم نیاوردی نه؟
من : نه😁😁
خوابیدم رو تخت علیم رفت بیرون
ترنم اومد کنارم داشتیم حرف میزدیم
من : علی کجا رفت؟
ترنم : نمیدونم رفت بیرون
نیم ساعت بعدش علی با پلاستیک داروهام اومد تو اتاق
من : رفتی خونه؟😐😐😐
علی : اره ببین حالتو ، من باید همون دفه اول ک حالت بد شد برات میاوردم مگ یادت نیست دکتر چی گفت
علی : ترنم میری پنبه الکل بیاری ؟
من : علیی
علی : بله ، سه تارو میزنم اینجا اگ حالت بد شد باز خونه میزنم
من : بریم خونه بزن
علی : ریسک نمیکنم خانمم تو ک اون همه امپول زدی باز میترسی؟ 
( این مدت من هرشب ینی امپول میزدم یجورایی انگار دیگ نمیترسم😂
مقاوم شدم ولی تسلیمشم نمیشم اصلا😁)
ترنم اوردو رفت بیرون
علیم داشت امپول اماده میکرد 
منم برگشتم اروم ، شلوارمو دادم پایین بالشتو بغل کردم😂🦋علی اومد پنبه کشید با بسم الله فرو کرد
حس بدی داشتم اولش یجوری بود 
من : علی اخ
علیم پنبه گزاشت روش در اورد 
اون سمتو پنبه کشید فرو کرد
ینی از سوزشش هرچی بگم کم گفتم
من : ایییییی علی😭😭😭
علی : جانم جانم
من : میسوزههه🥺🥺🥺 ایییی 
من : بسهه ایی ، ایییی 
علیم در اورد جاشو ماساژ داد
علی : برگرد ، رو شکمت انقدر فشار نیار رها 
من ب پهلو شدم
علی اومد پشتم پنبه کشید فرو کرد
همچین تکون خوردم ک علی کمرمو گرفت محکم😐 ( اصلا دست خودم نبود🤦‍♀😓)
من : ااااااای درد داره ااااای😭😭😭
علی :‌ میدونم اروم عزیزدلم هیس
من : علییی بسههه ایییبیی
علی : شل کن رها
من : اییی بخدا درد دارم اییی
علیم در اورد ماساژ میداد
علی : تموم شد جونم
شلوارمو درست کرد منم چشمام گرم شده بود دردم داشتم خوابم برد😁😎😂
پایان اخرین خاطره💋
پ.ن : یکی دوماه قبل حالم بد شده بود افتضاح نزدیک بود ساشارو از دست بدم شکمم سفت شده بود اقدامم نکردم داغون بودم ۱ ماه درگیر بیمارستان بودم بستری بودم و... خداروشکر الان همچی خوبه🦋❤
پ.ن : تو مدتی ک من از بچه های وب خدافظی کردم افرادی بودن ک واقعا پشتم بودن مرسی ازشون واقعا 
هستی خواهری دمت گرم ، مرسی بخاطر این مدت ، درکم کردی به یسری از حرفام گوش دادی متوجه خیلی چیزا شدی
دوستان یاد بگیریم بزرگشیم ، بزرگ فکر کنیم ، دیگرانو با حرفامون با کارامون ازار ندیم !
پ.ن : میدونم بعضیاتون از اینکه دیگه خاطره نمیزارم ناراحت میشید و بی شک میدونم بعضیاتون خوشحال🙂🦋 دم همتون گرم بابت این مدت🦋🙂
پ.ن : قول میدم هرموقع ساشا بدنیا اومد ی خاطره بزارم ، همونو بس🙂🦋
پ.ن : دوستوننن دارممم کلیییی ، برای خاطره هاتون نظر میزارم حتمااا ، جواب نظراتتون رو میدم ، هستم تو وب خاطره هاتونم میخونم🙂🦋🦋
پ.ن : قدیمیای وب دمتون گرم ، مواظب خودتون باشید ، قدرت کلام داشته باشید ، زود عقب نکشید🙂❤
یا علی خدانگهدارتون
رها🧒🙋‍♀👪

خاطره غزل جان

سلام غزل هستم تو خاطره قبلی گفتم که تاحالا امپول نزدم الان از کلاس اول تا اول دبیرستان امپول نزدم حالا قضیه داره که چطور بود که امپول نمیزدم اگه خواستین براتون میگم خلاصه تا اول دبیرستان که باید واکسن میزدم دگه هیچ راهی واس پیچندن نداشت من بعد از چندین سال درد امپول رو موقع واکسن زدن حس کردم وای روزی که رفتم واکسن بزنم وای حالا منم استرس داشتم ولی نه زیاد با مامانم رفتم تو اتاق و زنی توش بود گفت بشین رو صندلی حالا من چهره ایی اروم ولی از درون  استرس همش نگران بودم صدام دراد جلو مامانم حالا مامانمم اماده بود من صدام دراد منو به رگبار ببنده که تو اون خاطره قبلی گفتم که چطور به رگبار بستم خلاصه زنه رفت سراغ جعبه ایی و درش رو باز کرد و امپول رو دراورد وای سوزنش بلند و داشت جلو چشم من امادش میکرد بعد نیگا به منم میکرد منم چهره اروم اصلا انگار نه انگارم بود ولی از درون استرس نگرانی یخ کرده بودم واسه بخیه زدن انقدر نترسیدم که واس واکسن ترسیدم خب اولین بار بود میخواستم بزنم اومد نزیکم و منم ضربان قلبم رو هزار ولی چهره اروم خلاصه پنبه رو که کشید یه دفعه سوزن رو فرو کرد تو دستم وای چه دردی داشت قطره قطرش رو حس میکردم ولی چهره همچنان اروم بدون هیچ تغیری ولی از درون فحشی نمونده بود که زنک نداده بودم تا موقعی که تزریق میکرد من با چهره اروم و بی عکس العمل در درون به زنک فحش میدادم و با یه دستم جوری که معلوم نبود صندلی رو فشار میدادم از درد خلاصه فکنم نزدیک یه دقیقه ایی تو دستم بود از بس که فس فس میکرد تو کارش پدرم رو دراورد زنک انگار کار اولش بود خلاصه تموم شد.یه سوال تا حالا تو یه روز تو یجا دوتا واکسن زدین من زدم توی خاطره بعدی خواهم گفت که چرا توتا واکسن زدم. یه دونه قرار بود بزنم ولی دوتا خوردم خاطرش جالبه ا

خاطره سوین جان

سلام خوبین ؟؟؟ 
انقدر حالم بده که اومدم خاطره بنویسم حال و هوام عوض شه ... نمیدونم چرا احساس میکنم منو یادتون رفته ونیاز به یه معرفی دارم ... سوین هستم شش سال پیش پدرو مادرم از دست دادم و پیش مادرجونم و پدرجونم و عمو هامینم زندگی میکردم وقتی تو تصادف پدر و مادر از دست دادم تا یک سال از لحاظ روحی مشکل داشتم ولی با امید اینکه من پدرجون و مادرجونم دارم تونستم رو پا بشم ولی نمیدونستم چه طوفانیه داره یکی یکی بهترین کس های زندگی ازم میگیره و اتفاقی که همیشه ازش میترسیدم برام اتفاق افتاد ...  
درست ده روز از از پایان امتحان میگذشت که پدرجون و مادرجونم تصمیم گرفتن برن مشهد اونم با ماشین خودشون و هر چی عمه هانیه و عمو هیراد اصرار میکردن بابا بیخیال ماشین بشین با هواپیما برید راحت یک ساعت دو ساعت نیستش که ولی مادرجونم پاشو کرده بود تو یه کفش که با ماشین خودمون بریم پدرجونم میگفت هر چی خانومم بگه روز یکشنبه بود که مادرجون اینا میخواستن برن هر چی اصرار کردم من با خودشون نبردن ساعت ۴ بعد از ظهر بود که راه افتادن قبل اون وقتی مادرجونم برای خداحافظی بغلم کرد گفت: تو این چندسال هر وقت بغلت میکردم بوی حسامم میدادی ( بابام میگفت) و دلتنگی بچم با وجود تو 
رفع میکردم ولی دیگه این دلتنگی تموم میشه میخوام برم پیش حسامم دیشب خوابشو دیدم اومده بود منو و پدرجون با خودش ببره  سرمو بوسید گفت مواظب خودم باشم نمیدونم چرا هیچی نمیفهمیدم از حرفاش وقتی رفتن تازه فهمیدم چی شده عمه هانیه با آیلین آیدا رفتن خونه اشون 
فقط منو و زن عمو الهه بودیم عموهام بیمارستان بودن چون شب قبلش همه خداحافظی کردن منم رفتم تو اتاقم و گریه کردم وقتی حالم بهتر شد رفتم پایین زن عمو دید حوصله ندارم گفت بیا با هم کیک شکلاتی درست کنیم که هیراد و هامین اومدن بخوریم  رفتیم با هم کیک درست کردیم و حسابی مشغول شدم وقتی کیک تموم شد زن عمو شام درست کرد منم سالاد درست کردم وقتی کارم تموم شد 
رفتم دوش گرفتم ولی همش داشتم فکر میکردم منظور مادرجان چی بود ... شب وقتی عمو هیراد و هامین اومدن 
با هم شام و خوردیم و بعد شام کیک پر از خامه اوردیم و خوردیم ولی من مثل گذشته نبودم من عاشق کیک شکلاتیم 
عمو هامین گفت : سوین چه شده خوشگلم مثل همیشه نیستی من : هیچی عمو اتفاقا مثل همیشه ام  گفت : که اینطور یه ربع بعد گوشی عمو هیراد زنگ خورد جواب داد 
نمیدونم پشت خط چی گفت بله خودم هستم یدفعه از جاش بلند شد و گفت بله کجا من خودمو میرسونم قشنگ رنگ از رخش پرید وقتی گوشی قطع کرد رو به عمو هامین گفت : هامین پاشو تا یه جایی بریم عمو هامین بلند شد رفت لباس عوص کنه زن عمو گفت کجا هیراد  عمو به زن عمو گفت : یه لحظه با من بیا و رفتن من هنوز تعجب کرده بودم چی شده عموها سریع رفتن من: زن عمو چی شده 
زن عمو: هیچی عزیزم رفتن تا بیرون برگردن و گفت تو رفتی حموم موهاتو خشک کردی گفت : بافتمشون خشک میشه نشستیم با هم فیلم دیدیم ولی زن عمو همش با استرس به گوشیش نگاه میکرد انقدر خوابم میومد که رو همون مبل خوابم برد نمیدونم چند ساعت گذشته بود ولی با صدای در هوشیاریمو به دست اوردم ولی هنوز گیج و منگ بودم  عمو هیراد داشت با زن عموبا صدای پر بغض حرف میزد عمو  : الهه تورو خدا اروم باش الان یک ساعت من تو کوچه دارم هامین آروم میکنم الان سوین بیدار میشه بزار بخوابه خوب من خودم هنوز نتونستم درک کنم دلم میخواد گریه کنم ولی یه بغض نمیزاره داره خفه ام میکنه الهه لطفا
من: عمووو عمو هیراد : جانم بیدار شدی  من: اره عمو کجا رفته بودی اومد سمتم بغلم کرد گفت: یه کاری داشتم رفتم
بخواب عزیزم من: عمو برام لالایی میخونی همونی که مادرجون برام میخوند عمولالایی خوند من چشمام گرم شده بودکه صدای گریه عمو هیراد بلند شد ولی من گیج بودم و خوابم برد صبح با صدای جیغ و گریه بلند شدم 
عمه هانیه با جیغ و داد مادرجون و پدرجون صدا میزد عمو هامین چادر مادرجون تو بغلش گرفته بود گریه میکرد زن عمو الهه همونطوری که گریه میکرد داشت آب قند میداد 
به عمه عمو هیراد رو مبل نشسته بود و سرش بین دستاش بود آیدا و آیلین  تو بغل عمو سپهر گریه میکرد .. واقعا چی شده بود من نمیفهمیدم هیچ درکی نداشتم من: عمو هیراد 
عمو: جانم من: چی شده  عمو : سوین... عمه با گریه نذاشت 
عمو حرف بزنه و گفت مامان و بابام رفتن دیگه پیشم نیستن حسام مامان و بابام با خودش برد مامان و بابای مهربونم رفتن پیش داداشم خدا مامان و بابام با خودش برد
من هنوز نمیفهمیدم یعنی چی که حسام مامان و بابام برد پیش خودش تازه فهمیدم داره چی میگه عمه  فهمیدم چرا دیشب عمو هیراد گریه میکنه چیزی نشد که از برادرها و خواهر های پدرجون و مادرجون اومدن خونه ترکیده همه داشتن گریه میکردن ولی من اصلا نمیتونستم گریه کنم انگار یکی گلوم گرفته بود و نمیذاشت صدام در بیاد تحملم تموم شد با صدای بلند گفتم به من گفته بود گفته بود گفت میخواد بره پیش حسام خودش گفت بهم گفته بود دستامو گذاشته بودم رو سرم و حرف های مادرجون تکرار میکردم عمو هامین به خودش اومد و گفت سوین عزیزم اروم باش بسه دیگه من: گفت عموووو گفت بهم ولی من نفهمیدم من نفهمیدم عمو هامین: جانم نفسم آروم باش عمو هیراد بهم یه ذره آب داد اروم شدم ولی فقط داشتم به مادرجون و پدرجون  فکر میکردم وقتی که مادرجون بعصی شبا که عمو هامین نبود برام لالایی میخوند و من به خواب میرفتم به پدرجون که همیشه رو مبل می نشست کتاب میخوند و برام داستان های قدیمی میگفت تو شیطنت ها باهام همراه بود انقدر که حرص مادرجون در میومد و میگفت سوین بچه اش تو چی تو هم بچه ایی همونطوری یه جلوم خیره بودم خودم اینجا بودم ولی ذهنم تو خاطرات بود عمو هامین : سوین چرا گریه نمیکنی سوین گریه کن جان من گریه کن چرا اینطوری نگاه میکنی از فکر بیا بیرون سوین تروخدا الان حالت بد میشه ( اول خاطره هم گفتم که بعد مرگ پدر و مادرم مشکلات روحی داشتم دقیقا اولش همینطوری بود  کلا عمو هامین از هر چی سکوت من وحشت داره) اولین قطره اشکی که ریختم با نفش عمیق عمو یکی شد قرار بر این شد که برن برای خاکسپاری ولی من هر چی میگفتم منم بیام قبول نمیکردن انقدر تو گوش عمو هامین خوندم که عصبی با صدای بلند گفت نه سوین تو هیچ جا نمیای بیای که حالت بد شه منو دق مرگ کنی اره عمه بابا گفت : هامین جان خوب بزار بیاد اینطوری بهتر براش هامین: چی بهتره عمه سوین بیاد اونجا دیوونههه میشه بیاد اونجا من باید بعد من باید ددور از جونش جنازه سوین جمع کنم از اونجا من: عمو قول میدم حالم بد نشه میخوام بیام منم چطور آیدا و آیلین میان بعد من نیام عمو: آیدا و آیلین فرق میکنن اونا پدر و مادرشون براشون تصمیم میگیرن من: چون من پدر و مادر ندارم نباید بیام هامین: سوین ساکت شو منظور من این بود بعد بعلم کرد و گفت : اصلا من هم مامان و بابای تو من برات تصمیم میگیرم تو دختر خودمی عمو هیراد: سوین
دایی آرشام  اومده نمیخوای بری پیشش
عمو هامین: مثل یه دختر خوب میری پیش ارشام بعد اینجا خلوت شد خودم میام دنبالت باشه رفتم پیش دایی آرشام 
( من دوتا دایی دارم دایی ارشام روانپزشک و ۳۴ سالشه و و دایی آرسام  ۲۸ سالشه و پزشکه در حال تخصص ) من: دایی .دایی: جانم قشنگم  من: عمو نمیزاره منم باهاشون برم 
دایی: عزیزم شما نری برات بهتره الان بریم خونه دایی آرسام منتظره من: چشم .. خداحافظی کردیم دایی: بدو سوار شو من: نه دایی با ماشین نریم دایی : یعنی چی سوین 
پس با چی بریم من: نه دایی من میترسم  دایی: از چی میترسی اصلا ترس نداره من: چرا داره از هر چی ماشین بدم میاد از من و مامان و بابا با ماشین نمیرفتیم تصادف نمیکردیم اگه مادرجون و پدرجون با ماشین نمیرفتن تصادف نمیکردن که بمیرن من نمیخوام از ماشین بدم میاد
دایی: هیش اول گریه نکن سوین بعد برام توضیح داد مرگ دست خداست تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته خلاصه که کلی ارومم کرد و بد سوار شدیم ولی من انقدر به خودم تلقین کرده بودم حالت و تهوع گرفتم تا خونه برسیم دوبار دایی مجبور شد ماشین نگه داره و من هر چی خوردم و نخوردم بالا بیارم همین که رسیدیم خونه دایی آرسام اومد بغلم کرد و گفت وای سوین انقدر دلم برات تنگ شده بود که نگو دایی من : میخوام برم حموم دایی ارسام : باشه عزیزم برو تو اتاقت حموم  ( من اینور هم اتاق دارم ولی کمتر میرم اونور چون هر دو صبح سرکار هستند ) رفتم یه دوش گرفتم دراز کشیدم رو تخت عمو آرسام اومد تو اتاق و گفت: دختر تنبل باز که موهاتو خشک نکردی سرما میخوری من: دایی خوابم میاد خودش خشک میشه دایی: نخیر بدو تبلی نکن خوش موهامو خشک کرد و گفت حالا بخواب کنارم رو تخت دراز کشید و گفت: آرشام میگه تو راه حالت بد شد اره 
من : بله  دایی: الهی فدات شم الان حالت خوبه هنوز احساس حالت و تهوع داشتم ولی چون خوابم میومد گفتم 
نه الان حالم خوبه گفت: خداروشکر  پس بخواب کوچولو
خوابیدم با نوازش دست کسی بیدار شدم چشمامو باز کردم دیدم دایی ارشام گفتم سلام گفت : سلام به رو ماهت پاشو دستاتو بشور بیا ناهار بخوریم  من: ساعت چنده دایی 
دایی سه هر چی به ارسام میگفتم بیدارت کنه میومد تو اتاق نگات میکرد میگفت دلم نمیاد بزار یه نیم ساعت دیگه بخوابه آخر خودم اومدم بدو بیا رفتم دست و صورتمو شستم رفتم سر میز عذای مورد علاقه منو لازانیا درست کرده بودن پر پنیر  احساس میکردم اگه بخورم بالا میارم ولی چون میدونستم دایی ناراحت میشه خوردم سومین قاشق که خوردم احساس میکردم هر چی تو معده امه داره میاد بالا بدو بدو رفتم دستشویی پشت من دایی آرسام اومد بهم کمک کرد صورتمو بشورم بعد کمک کرد رو تخت دراز بکشم  من: دایی معده ام و گلوم میسوزه داره آتیش میگیره  دایی : بزار ببینمت شروع کرد معاینه کردن دایی: سوین من یه ذره استراحت کنه تا من برم داروهاشو بگیرم خوب من: دایی میشه امپول نزنم دایی: نه عزیزم نمیشه ولی اصلا نگران نباش  و به دایی ارشام گفت: حواست باشه من برم دارو بگیرم  دایی که رفت دایی ارشام سجاده نمازشو اورد تو اتاق میخواست نماز بخونه من: دایی میخوای نماز بخونی  دایی : اره عزیزم 
من: برای مادرجون و پدرجونم دعا میکنی دایی : اره عزیزدل دایی  ... دایی نمازش تموم شد برام کیک و شیر اورد خوردم  دایی آرسام که اومد اومد تو اتاق همراه شربت که داد خوردم من: آب میخوام  آرسام: اگه آب بخوری دیگه چه ارزشی داره شربته ارسام: سوین جونم عشق دایی دمر بخوابه یه دوتا آمپول بزنه  من: دایی خواهش میکنم دایی: منم خواهش میکنم که خواهش نکن حالا بیا بخواب من: اگه آمپول بزنم زنگ میزنی با عمو هامین حرف بزنم بیاد پیشم دایی: چشم الان به آرشام میگم بیاد آمپولاتو زدی بهش زنگ بزنم حرف بزنی خوبه حالا بخواب خوشگلم دایی آرشام هم اومد پیشم کمک کرد دراز بکشم و بهم گفت: اصلا نترس چندتا نفس عمیق بکش باشه تازه آرسام هم برای سوین من 
آروم میزنه مگه نههه آرسام ... دایی آرسام که دوتا آمپول آماده کرده بود و داشت پنبه الکل برمیداشت  گفت معلومه که آروم میزنم مگه دلم میاد برای فرشته کوچولوم آروم نزنم انقدر آروم میزنم که متوجه نشه دایی آرشام آماده ام کرد دستمو تو دستش گرفت و گفت : اگه دردت گرفت دست منو فشار بده دایی آرسام اومد کنارم رو تخت نشست آروم پنبه کشید و امپول فرو کرد آمپوله  درد داشت و من به سختی تحمل کردم  دومی که زد خیلی درد داشت و من اصلا قادر به تحملش نبودم من: اخ دایی خیلی درد داره 
آرسام: میدونم عزیزم ولی باید تحمل کنی من: نمیخوام
دایی آرسام: الان تموم میشه تا ده بشمار و همزمان شروع کرد به شمردن اعداد و به ده نکشیده آمپول در اورد و جاشو با پنبه فشار داد و گفت: تموم شد عروسکم اروم بلند شدم ولی دلم نمیخواست دیگه بخوام زنگ زدم با عمو هامین حرف زدم و جون زیاد دلتنگی میکردم قرار شد بیاد دنبالم
 شب اونجا باشم و فردا دوباره بیام پیش داییا  تا چند روز که خونه خلوت تر بشه بعد با دایی آرشام رفتیم نقاشی های جدیدی که کشیده بود دیدیم و قرار شد یه نقاشی هم از من بکشه 😘 ( دایی ارشام در کنار شغلش نقاشی هم میکنه درست برعکس من که نقاشیم افتضاح ) و این خاطره وحشناک هم تموم شد ولی واقعا الان نمیدونم چی بگم زندگی من همچنان در حال حرکت هست و با کمی تفاوت یک : نبودن مادرجون و پدرجون . دو: وابستگی پیش از حد عمو هامین الان هیچی تو ذهنم نیست که به عنوان پ.ن
بنویسم فقط بگم که تابستون مثل همیشه سلام میرسونه  

لالایی که عمو هیراد خوند و من خیلی دوستش دارم و براتون مینویسم .

لالا... لالا گل آبی چه بی تابم تو خوابی 
لالا... لالا گل نازم تویی تنهاترین رازم
لالا...لالا من اینجایم تو میگی خواب میبینی
گلای ناز پلکاتو چه بی رحمانه می چینی 
لالا...لالا گل زردم تو نیستی من پر دردم
لالا...لالا گل مریم واسه دردا تویی مرحم
لالایی خواب نازت رو بسازاز لای و لای من
برایم از تو همین بسه لالایی بی وفای من 
بخوای آروم گل لادن چشمای من نمیخوابن
بخواب لاله بی خارم  که خیلی دوستت دارم

خاطره یاسمن جان

1.سلام به همه امیدوارم حالتون خوب باشه
من از طریق دخترعمم با این وب اشنا شدم و میخوام ب عنوان عضو جدید قبولم کنین😅😁و اینم بگم هیچ وقت نمیتونم توی تایپ خودمو ثابت کنم تا حالا ایکارا نکردم اگه بد شد دیگه درجریان باشین☺️☺️
1. یاسمن هستم ک اسمای مختلفی دارم😅اکثرا بهم میگن یاسی مخففه راحتن😂بابام فقط با بقیه فرق داره بهم میگه داتی (وقتی نی نی بودم میگفتم من داتیم نمیتونستم اسممو تلفظ کنم) ولی از بچه های کلاسم نگم ک بهم میگن یاسی کوشولو😂چون ی دوست دارم اونم اسمش یاسمنه ولی از نوع درازش واسه همین ب من میگن کوشولو😂😁
حالا بگذریم از اینا 17 سالمه امسال کنکور تجربی دارم😬😬😬😬😬😬 یه داداش 14 ساله دارم نگم براتون اینقد ک با هم دعوا میکنیم منتظرم مامانم دوتامونو از خونه بیرون 2.کنه(مطمئنم ایکار نمیکنه هااااا ولی خیلی دعوامون میکنه میگه زشته براتون ایکارا 😂) 
خب از خاطرم واستون بگم😋😋😋
اقا یه روز من سرما خوردم از اون بلاهای اسمونی واسه مامان بابام نازل شد یادم ک میاد خندم میگیره میگفتم  مامان گلوم درد میکنه مامان بدنم درد میکنه تمام مکالمه های من و مامانم همین  بود بابام گفت با ای کارای تو مشخصه خیلی حالت بده بریم بیمارستان لازمه بگم از اینا هستم مریض میشم همه باید جلوم تعظیم کنن
  3. من خیلی حس ششمم قویه و هر چی هم حسم بگه انجام میدم وقتی وارد بیمارستان شدیم حسم بهم گفت امشب سرم میزنی واسه اولین بار و همین جورم شد😬😬😬برعکس همیشه خیلی خلوت بود 
زود  نوبتم شد و رفتم داخل سلام کردم دکتر گفت چته عزیزم شروع کردم به گفتن😂اقای دکتر سرم خیلیییی دردمیکنه اقای دکترررر گلوم خیلیییی میسوزه وااای بدنم درد میکنه حال ندارم وسطش یهو یادم اومد گفتم اقای دکتر تا یادم نرفته واسم گواهی بنویس مدرسه نرم😂😂واسه ی سرماخوردگی تا ی هفته مدرسه نمیرم کللاااا زورم میرسه😂😁
4. اقای دکتر گواهی نوشت و حسمم ب واقعیت تبدیل کرد گفت دخترم با این حالت باید سرم بزنی😬😐نمیخوام بگم  ترسیدم چون من خیلی شجاعم کلا بترسم و حس ترس داشته بتشم  نمیگم چون کم نمیارم ژن کم اوردنو ندارم😂😂😂ولی خب تجربه نداشتم هیجانم داشتم ک سرم چجوریه درد داره؟ نداره؟ 
5. رفتم توی اتاق تزریقات خانم پرستار بهم گفت روی تخت دراز بکش منم واسه حرفی داشته باشم گفتم میشه اروم بهم بزنین من اولین بارمه گفت باشه عزیزم همکارم خیلی وارده میگم اون واست بزنه تشکر کردم و روی تخت خوابیدم🙄☹️
استین دست چپمو زد بالا ک واسم سرم بزنه چشمم و بستم و سرم برگردوندم ی کوچولو درد گرفت گفت اخخخخخی عزیزم نشد😐😐😐بزار پشت دستت امتحان کنم😐😐منم ک موش ازمایشگاهی چاره ای نداشتم قبول کردم اقا این دفعه آنژیوکت رو توی دوستم شکوند😐😐😐به روش خودشون 6.بیرون اوردن من نمیدونم ولی خیلی وحشتنتاک درد داشت😂😅بابام رفت داروخونه بازم آنژیوکت خرید ک سوراخ سوراخم کنن 
پرستاره ک بدم میاد ازش حتی الان گفت  بچرخ  دستت چپت نمیشه سرم بهش وصل شه دست راستتو بیار منم بلند شدم دست راستمو و در اختیارش گذاشتم نابودم کنه😐😬این دفعه میخواست حرفه ای عمل کنه مثلا😐😑(یادم ک میاد نابود میشم😅😂) دستمو محکم با یه چیزی بست ک رگم 7.مشخص بشه اسمشو نمیدونم☹️☹️ و هی ب دستم ضربه زد ضربه زد تا اینکه نفهمیدم کی سرم بهش وصل کرد با این کارش فقط میخواستم خوب شم و برم خونه اصلا دردش از یادم رفته بود یکم ک گذشت  حس میکردم دستم درد میگیره لحظه به لحظه وقتی نگاه کردم دیدم ماشالااااااا چ ورمی کرده دستم😑😐این دفعه آتژیوکت توی رگ نبود زیر پوستم بود🤔😬همون لحظه تب سرد کرده بودم ک از سرما میلرزیدم😭سریع سرم از دستم خارج کرد و پرستار مرد صدا کرد تا بهم سرم بزنه همه اینا چن ثانیه هم طول نکشید اخه بیچاره خیلی ترسیده بود اقا پرستاره اومده بود بالا سرم هر چی میپرسید میگفتم نمیدونم😂 این اقا بالاخره بعد از چقد سوراخ سوراخ شدنم  موفق شد که بهم سرم وصل کنه (البته بعدا فهمیدم اونجا رگ عصب رد میشده چقدددد بد بوده 😐😐) وقتی مامانم و داداشم دیدن پرستاره اومد عقب داداشم گفت شد؟ گفت اره بعد مامانمم پرسید ک شد؟ 😂😂😂گفت اره قبل از اینکه کسی حرف بزنه گفت باباش کجا هست تا بگم سرم دخترش وصل شد نخواد بپرسه 😂😂😂خلاصه من چقد درد تحمل کردم و بعد از سوراخ سوراخ شدنم واسه اولین بار سرم زدم حدود نیم ساعت سرم نکبتی تموم شد و از اونجایی ک یخورده لوسم😊😊😊مامانم کفشمو پام کرد منم دیگه رفته بودم جنگ دستمو خم نمیکردم بخوام بندشو ببندم یا شالم درست کنم همین جور شلخته پشت سرشون راه افتادم اونا هم بخاطر من چقد اذیت شدن خودم دیگه نگم نابووووود شدم😬😬تا ی هفته هم چسب رو دستم بود

خاطره فاطمه سادات جان

فاطمه سادات😊
سلام دوستان خوبین؟؟؟دلتون واسه من تنگ نشده بود؟؟من که خیلی دلم واستون تنگ شده بود😢منو ببخشید این چند وقت خیلی درگیر بودم یه مشکل برام پیش اومده.
حسام داره بابا میشه😁😃و اما خاطره
یه روز از خواب بلند شدم دیدم حسام بهم زنگ زده😑برداشتم گوشیو گفتم سلام داداش اول صبحی چی میخای از جون من😣گف سلام فنچولم منم دوستت دارم منم دلم واست تنگ شده😂گفتم داداشی خابم میاد بگو😣گف عشق داداش برات اژانس میگیرم بیا ببینمت نفسم😘گفتم باشه😴و دوباره خابیدم😀با خوردن یه چیزی تو سرم بیدار شدم😐ملت با ناز و نوازش بلند میشن من با کتک😐رفتم سوار اژانس شدم و وارد مطب حسام شدم سرم تو گوشیم بود و با یه سلام سرسری به منشی داشتم وارد میشدم ک محکم خوردم به یکی😨و چون یهوویی بود پرت شدم تو بغلش 😨چشمام وا کردم دیدم خوردم به اقا محمد(داداش مژگان)چشماشو وا کرد😨گف خوبین؟؟منم گفتم هوم😨حسام داشت غش غش میخندید😐گفتم کوفت😐گف خیلی باحال شدین😂😂منم سریع فاصله گرفتم و گفتم کم نمک بریز😐اقا محمد سریع خدافظی کرد و رفت😂منم نشستم پیش حسام بهم گف نگا فاطمه من میدونم سختته ولی یه رور باید پیشم باشی گفتم برای چی؟گف به دلقک بازیات نیاز دارم😁گفتم باش😐خلاصه خودش حاضر شد و سوار ماشینش شدیم😐داشتیم از شهر تقریبا خارج میشدیم گفتم حسام اینجا کجاس😟گفت حرف نزن  الان میرسیم😊منم چشمامو گذاشتم رو هم و خابیدم بیدار شدم صدای اب میومد☺️بلند شدم دیدم یه جای خیلی خوشگلیم😍منم کلی اب بازی کردم با حسام دیدم یه دختر خوشگل شش هفت سال اومد سمتمون خیلی ناز بود لپ گلی و موها طلایی😍دیدم حسام دستاشو وا کرد اونم محکم خودشو انداخت بغل حسام داشتم هاج و واج نگاشون میکردم ک حسام از خودش جداش کرد و اروم لب زد خوبی😍؟اون دخترم سرشو تکون داد بعد حسام گف لب زدگلی این خانومه خواهر منه اسمش فاطمه اس😁 بعد به من اشاره کرد بیا من اومدم سمتش لپشو بوس کردم بعد منو نگاه کرد سعی کرد یه چیزی به حسام بگه زبون اشاره حرف میزد با حسام.حسامم بغلش کرد رفتیم سمت ماشین ک من نشوندم رو پاهام و باهاش بازی کردم😍😁رسیدیم به یه خونه خوشگل ک اطرافش پر از درخت و گل بود رفتیم پایین و حسام در زد یه خانوم نسبتا پیر در وا کردگفت سلام پسرم😍و بعدش نگاش به من افتاد گف سلام دخترم😀منم گفتم سلام حاج خانوم😊و بعد تعارفات با همون دختر کوچولو که اسمش گلی رفتیم تو☺️بعد یه اقای مسن رو تشک خابیده بود که حسام رف سمتش و کیفشو باز کرد منم رفتم جلو و گفتم سلام حاج اقا😊گفت سلام دخترم خوش اومدی😊یهو حاج خانومه گفت حسام جان ازدواج کردی به ما نگفتی😄منم خندم گرف😂گفتم حاج خانوم خواهرشم😅گفت واییی دخترم چه نازی تو😍منم سرم رفت تو شالم از خجالت گفتم مرسی خاج خانوم بعد سریع گلی نشست جلو حاج خانوم و با دستاش یه حرفایی میزد انگار بعد حاج خانوم خندید گف توهم نازی دخترم😍منم سریع بغلش کردم گفتم بیا خاله جووونم😍😍و باهام بازی کردیم ک یهو صدای بالابزرگ گلی بلند شد نگامو چرخوندم ک دیدم حسام داره امپول میزنه بهشون😰سریع سر گلی تو بعلم جمع کردم نزاشتم نگاه کنه درسته نمیشنید اما از واکنش های مامان بزرگش فهمیده بود اون طرف چیزی شده ...صدای حسام میومد ک میگف حاج اقا اروم باشین شل کنین...
و بعد حسام رفت بیرون ک دستاشو بشوره..اون روز با پذیرایی حاج خانوم و اب بازی من و گلی عالی بود😃😀شب تو بغل هم خابیدیم من و گلی😁صبح ک بلند شدم متوجه شدم دستم داغه دیدم سر گلی روشه و گوله اتیش شده😢دوباره خابم برد که با سوزش دستم خواستم تکونش بدم که حسام دستمو گرفت گفت اروم عزیزم😍و چشمامو وا کردم دیدم گلی نیس کنارم😢گفتم گلی کو؟گفت عزیزم جفتتون سرما خوردید شدید حاج خانوم بردش صورتشو بشوره و دیدم گلی تو بغل حاج خانوم اومد و حسام گرفتش و با یکم فاصله از من خابوندش دیدم که کیفشو واکرد و به من اشاره کرد با گلی حرف بزنم😟منم داشتم از خاطرات بچگیم واسه گلی میگفتم و اونم میخندید😀یهو دیدم حسام یه شیاف برداشت و حاج خانوم اروم شلوار گلی داد پایین گلی با ترس خاست برگرده ک من با دست که سرم نداشت گرفتمش و دلداری اش دادم ک یهو اروم تو بعلم تکون خورد دیدم حسام براش شیاف گذاشت سرشو که بلند کرد چند قطره اشک تو چشماش بود😢اینقد نازش کردم که خابید و سرم منم تموم شد☺️حسام اومد سمتمو گفت عزیزم برگرد دوتا امپول کوچولو بزنم بهت😘من گفتم حسامممم ترو خداااا😭گفت عزیزممممم اروم باش قول میدم اروم بزنم دیگه عشق داداش😘لطفا برگرد دیگه😘منم با ترس برگشتم😣دیدم پشتشو به من کرد و امپولا رو اماد کرد همین طور که پشتش به من بود گفت برگرده نفس من😉گفتم داداشششش امپولا چیه😣😭گفت عزیزمم گریه نکن دیگ و کنارم نشست و شلوارم یه کوچولو داد پایین پنبه کشید گفت شل کن عزیزم😘گفتم داداششش نزن😣😣گفت هیسسس نفس بکش....منم دوتا نفس کشیدم که وارد شدن یهوویی سوزن حس کردم گفتمممم اخخخخ داداش😭😭گفت جونم جونم نفسمممممم😍گفتمممم درش بیارررر😣😣گفت یک دو سه تمومممممم😄اونطرف شلوارمو کشید پایین تر که تو خودم جمع شدم گفت عزیزمم هیچی نیس یدونه دیگه مونده😘😘و پنبه گشید دستشو گداشت رو کمرم گفت عزیزم یه خورده تحمل کن😘و تا بخام بفهمم چی به چیه نیدلو اروم وارد عضله ام شد که خود به خود سفت شدم و بدنم تکون خورد حسام محکم کمرمو گرفت گفت الهی بمیره داداش اروم بگیر عزیزم گفتمممم ایییییی اییییییی داداشششش😭😭گفت جانم جانم تمومه شل کن عزیزممم😘😘 گفتمممم نههههه در بیاررر 😭😭ک بالای سوزنو اروم فشار داد و من خود به خود شل کردم هق هق میکردم که حاج خانوم اومد پیشم گفت عزیزم یکم مونده😘گفت پسرم هلاک شد تمومش کن😢و حسام گفت تمومه فنچول و اروم درش اورد و منم باز خابیدم😢
ادامه دارد😀😀😀
پ.ن:دوسستتون دارم لطفا برام نظر بزارید دلم براتوم تنگ شده .....
پ.ن:مراقب خودتون و زیبایی هاتون باشید
پ.ن:یا علی

خاطره فائزه جان

سلام فائزه هستم ۲۱ ساله 
در ادامه ی سفر های جهادی خواستم خاطره ی سفر دوممو بزارم امیدوارم دوست داشته باشین و کلی انرژی بگیرین 
خب سفر دوم استان خوزستان مناطق محروم شهرستان لالی و مسجد سلیمان بود از اونجایی که بنده در عرض دو ماه کمک خیلی زیادی به گروه کردم و در واقع شدم کادر اجرایی گروه قبل از اردو اسامی شرکت کنندگان در اردو رو برام فرستادن که به همه زنگ بزنم و هماهنگیای لازم انجام بدم و راستیتش مجددا اون شور شوق سفر سراغ من اومده بود و بی نهایت خرسند و خوشحال بودم به تک تک افراد زنگ زدم و آمار نهایی رو اعلام کردم برای بحث تغذیه و اسکان و بعدش مشغول جمع کردن کولم شدم با شوق تمام و متاسفانه در همین حین گوشی مادرم زنگ خورد و خبر بد فوت دخترخالشو بهش دادن و یک لحظه من شوکه شدم که الان چیکار کنم مادرمو تنها بزارم یا برم اردو راستیتش اصلا دلم نمیخواست از سفرم بگذرم ولی به ناچار زنگ زدم و رفتنم لغو کردم و افسرده و مغموم یه گوشه نشستم صبح زود پاشدم و همچنان ناراحت از اینکه نمیتونم برم مادر رفت برای خاکسپاری منم مشغول ناهار درست کردن شدم جاتون خالی قیمه درست کردم و بعدشم دوش مختصری گرفتم و نشستم هر چقدر به ساعت رفتن بچه ها نزدیک تر میشد بغض گلوی منو بیشتر میگرفت خلاصه حرکت ساعت ۳ بود و چقدر تلفن من زنگ خورد که کجا سوار بشیم و راهنمایی کنین خلاصه همه کادر اجرایی تک تک بهم زنگ زدن گفتن هنوز راه نیفتادیمو ببین میتونی بیای یانه که یه دفعه مامانم زنگ خونه رو زد و اومد وقتی حال منو دید گفت پاشو پاشو جمع کن برو منم از خدا خواسته زنگ زدم به بچه ها گفتم اونام ذوق زده گفتن این تاخیری که تو حرکت داشتیم صد در صد حکمتش اومدن خودت بود خلاصه قرار شد سر راه من برم سوار بشم و حرکت کنیم من هم سریع لباس پوشیدمو رفتم به محل قرار و سوار شدم و همه ی دوستان از دیدنم ابراز خوشحال خودشون با جیغ نشون دادن ساعت حدودا ۵ از شهرکرد خارج شدیم و ساعت یک و نیم شب مسجد سلیمان بودیم به محل اسکانمون رسیدیم و ماکارونی رو خوردیم و شب رو گذروندیم صبح طبق روال گذشته تیم بندی شدیم و من هم گروه با فاطمه دانشجوی پزشکی و آقایی که سری قبل هم گروهم بود و اتاق عمل خونده بود و آقای دکتر جوانی که اردوی اولشون بود خلاصه عازم منطقه شدیم و تمام اون منطقه رو پوشش دادیم خونه به خونه میرفتیم و پای حرفاشون میشستیم و کار درمان پیش میبردیم و من روی لیستای اسامی تمرکز کرده بودم که با نهایت دقت بنویسمشون خلاصه گروهی که من باهاشون بودم یکم خسته شدن و نشستن ولی همچنان من انرژی داشتم رفتم با یه گروه دیگه که زوج جوان پزشکی بودن که به تازگی ازدواج کرده بودن با لهجه ی شیرین یزدی اونجا احتیاج به گلوکومتر پیدا کردیم و گلوکومتر داخل ون بود و خیلی فاصله داشت و من طی یک فقره حرکت جهادی تو اون بارونی که گرفته بود و کوچه ای که خیس شده بود و گل و لایی که لغزنده بود شروع به دویدن کردم وتا ون دویدم و گلوکومتر رو به پزشک رسوندم و قند خون خانم رو اندازه گرفت و به بررسی شرایطش پرداخت و مجددا احتیاج به دارویی بود که داخل ون بود و مجددا من اون مسیرو شروع به دویدن کردم برای اوردن دارو و در همین حین دکتر بلند داد میزد ندووو میخوری زمیییین ندوووو و من همچنان به دویدنم ادامه دادم و دارو رو برداشتم و با خودم پایین اوردم و تحویل دکتر دادم
و خلاصه تا ساعت ۶ عصر کار درمان رو با عشق زیاد انجام دادیم و بعد مسئول گروه اومد دنبالمون و برامون ناهار اورد و خوردیم و بسیار هم چسبید خلاصه به مسجد سلیمان برگشتیم و بچه ها توی راه کلی دست و جیغ زدن روانشناس گروه که با ما همراه بود گفت اگر راست میگین و انرژی دارین یه جیغ بلند بزنین ماهم که از خدا خواسته جیغ بلندی کشیدیم و بعدم زدیم زیر خنده خلاصه وسایلمون برداشتیم و پیش به سوی لالی هوای بارونی قشنگی بود و رعد وبرق های وحشتناکی میزد و ما ساعت ۹ از مسجد سلیمان حرکت کردیم ساعت حدودا یک شب به سربی آرپناه رسیدیم و همه جا تاریک بود و چیزی از طبیعت دیده نمیشد و هوای بارونی داخل مدرسه اسکان داده شدیم و کباب بی نظیر بختیاری ها رو خوردیم و شب خوابیدیم و مجددا صبح بلند شدیم با صحنه ای رویایی روبرو شدیم کوهی روبروی مدرسه بود با درختان سرسبز بلوط و رودی که پای کوه سرازیر بود بسیار دلپذیر و عالی بود از ساعت ۶ صبح تا ۷ فقط بیرون ایستادم و طبیعت رو نظاره کردم و بعد هم صبحانه خوردم و روپوش پوشیدم و رفتم برای جدا کردن دارو برای گروه خودمون دارو رو جدا کردیم و راهی منطقه شدیم سوار شدیم پشت نیسان و رفتیم تا قسمتی و بعد هم پیاده شدیم و باید از دل رود رد میشدیم کفش و جورابم دراوردم دست فاطمه رو گرفتم و با هم از رود رد شدیم و خیلی فاز داد بهم 😂 رفتیم و رسیدیم به خانه ای سنگی با چادری عشایری بغلش پیرمرد دچار درگیری سیاتیک شده بود و توان حرکت نداشت و میگفت ۴ روزی است به این حالت دچار شده دکتر دستور تزریق ۳ تا آمپول رو به پیرمرد داد و آقایی که اتاق عمل خونده بود شروع به آماده کردن آمپولا کرد دکتر حرکت کرد و به چادر یکی از اهالی رفت و اهالی یکدیگر را خبر کردن که آنجا برای ویزیت و درمان جمع بشن و من ماندم با آقای اتاق عملی که مشخصات پیرمرد را وارد لیست کنم پیرمرد با کمک پسر جوانی برگشت و آماده ی آمپول بود و آمپول هابرای پیرمرد تزریق شد و پیرمرد کلی دعای خیر بدرقه ی راهمان کرد تا تاریک شدن هوا ما به کار ویزیت مشغول شدیم و به حرفهای مردم گوش جان سپردیم مردمی بی نهایت مهربان و بی همتا و مجددا سوار بر نیسان تا لب آب رفتیم و در تاریکی به آب زدیم و به سمت مدرسه پیاده راهی شدیم حسی بی نهایت ناب داشتم حسی تکرار نشدنی این گوشه ای از فعالیت جهادی ما در طی ۳ روز بود 
از گروه پیگیری درمان بگم که خوشبختانه در طی ۵ ماه موفق به درمان ۲۱ نفر شدیم و خدا رو شاکرم که من رو وسیله ای قرار داد برای لبخند کوچکی گوشه ی لب اشکان ها معصومه ها و علی ها 
دکتر مهرسام عکس دندون اون بنده خدایی که سری قبل در موردش باهاتون صحبت کردم به دستم رسیده و دچار عفونت شده !
و در آخر تشکر میکنم که خاطرمو خوندین ببخشید اگر دوست نداشتین 
به امید روزی که هیچ بیمار نیازمندی روی زمین نداشته باشیم

خاطره فاطمه جان

خاطره فاطی جون❤️

سلامممممم بچه ها خوبین؟؟ چخبرا؟؟تابستون خوش میگذره.عیدتون مبارک😊عاقا  من چن روزی نبودم دیدم یه عالمه خاطره نوشتین😁
اصلا بخدا شرمندم قول داده بودم بعد امتحانات خاطره بزارم که دیگ هی امروز و فردا کردم نشد و خاطره ساز شدم ب تازگی و رفتم واکسن زدم گفتم تا داغه بنویسمش😂
یروز صبح از خواب پاشدم دیدم هی مامانم تند تند وسایل جمع میکنه و گریه میکنه😳بابامم لباس سیاشو نشسته اتو میکنه😁
رفتم جلو با چشای باز گفتم چخبره؟چی شده؟
مامانم گفت دایی اکبر مرده😭😭( میشه دایی مامانم)
گفتم پس شما میرین منم میام گفتن نمیشه زنگ زدم زن عموت بری خونشون تنها نمونی😐( خونه امیر اینا)گفتم مگه بعد تشیع جنازه نمیاین خونه گفت معلوم نیست شاید تا فردا ظهر بمونیم😭گفتم من دو روز بمونم خونه عمووووو اینا محاله منم میام😁گفتن زشته و خوب نیست تو بیای و به هرحال خرم کردن و رفتن سفارش کردن الانم جمع کن برو اونجا😐 منم رفتم در یخچالو باز کردم یه لیوان آب پرتقال ریختم و با یه تیکه کیک نشستم خوردم و جمع کردم یکم خونرو گفتم اینطوری ریخت و پاش بده( کی اینقدر خانم شدمن😂😂)بعدش راست رفتم حموم یه دوش گرفتم واومدم بیرون دیدم گوشیم زنگ میخوره تا رسیدم بهش قطع شد دیدم 5 تا تماس از امیره خودم بهش زنگ زدم گفتم هاااا گفت کوفت معلومه کدوم گوری چرا برنمیداری گوشیو نمیدونی نگران میشم😳 گفتم حموم بودم حالا چته چرا میزنی؟گفت مامانم گفت بیام دنبالت گفتم عی مرسی پاشو بیا و قطع کرد😊همش تو این فکر بودم تو این گرما چجوری برم ک خدا رسوندش😍.
رفتم اتاقم موهامو خشک کردم و کوله ام رو برداشتم یدست لباس راحتی و مسواک و سیم شارژ و ریختم توش حاضر شدم ک زنگ زد گفت بیا پایین گفتم باشه برقاروخاموش کردم رفتم بیرون درم قفل کردم و سوار ماشین شدم گفتم سلااام برتوای خل گفت ادبه دیگ چه میشه کرد و روشن کرد راه افتادیم تو راه گفت مامانم گفت زن عمو گفته قرار بوده بری واکسن بزنی امروز نشده و گفت از همین جا بریم بزنیم بعد بریم خونه😳گفتم نهههه کی گفته اصلا امروز باید بزنم مامانم اشتباهی گفته فردا باید بزنم😁(یه هفته بود همش امروز فردا میکردم )گفت منو خر نکن واکسن که چیزی نیست دردم نداره الان میریم میزنیم بعد میریم خونه😭😭😭گفتم تروخدا ولم کن درد داره من از بچه ها شنیدم میگن درد داشته😔گفت نداره بچه ها بخاطر اینکه تورو بترسونن میگن.گفتم من باتو واکسن نمیرم بزنم اصلا گفت مگه من چمه بهونه الکی نیار بریم بزنیم تموم شه بره بریم خونه بابام بفهمه نزدی عصبانی میشه گفتم مگه عمو نرفته اونجا خونه دایی مامان گفت رفته همیشه که اونجا نمیونه برمیگرده واسه شام خونه گفتم الهی بمیری که واسه همه چی یه جوابی داری باشه بریم ولی دردم بگیره میگی درش بیاره هااا میگی اروم بزنه گفت امر دیگ 😄گفتم مسخره نکن میگیاااا😭 گفت باشه چشم میگم رفتیم رسیدیم استرس گرفته بودم قلبم تند تند میزد رنگم پریده بود😂
گفت بابا چته چرا میلرزی نترس درد نداره که گفتم میشه نزنیم فردا بیایم بزنیم😭گفت نه پیاده شو خودش پیاده شد اومد سمت من درو باز کرد دستمو گرفت گفت پاشو افرین( بابا محرمی گفتن نامحرمی گفتن)پاشدم اومدم پایین در ماشینو قفل کرد و رفتیم تو کلا دونفر بود یکیش رفت موند یه نفر و ما گفتن ک واس چی اومدیم و امیر توضیح داد گفتن بشینین صداتون میکنم منم گفتم امیر بیا بریم فردا بیایم بخدا قول میدم فردا بزنم دیگه😭گفت تا اینجا اومدیم خلوتم هست بزن تموم شه دردم نداره که دستمو گرفت منو نشوند رو صندلی.یه بچه کوچولو بود بغل مامانش رفت پشت پرده خانمه هم رفت چن ثانیه بعدش صدای گریه اش بلند شد😭😭😭زود دست امیرو گرفتم گفتم ببین دردش اومد گریه کرد تو چطور میگی درد نداره اخه بریم من نمیزنم😭گفت عزیزم همه واکسن ها که مثل هم نیستن واسه تو درد نداره منم واسه سربازی زدم درد نداشت😐
خانومه اومد بیرون روبه ما گفت شما بفرمایین تا بیام مادره هم با بچش رفتن و کسی نموند جز ما امیر پاشد دستمو گرفت گفت پاشو افرین.پاشدم پاهامم میلرزید احساس میکردم جون ندارن بغض گلومو گرفته بود😔😞 رفتیم پشت پرده نشستم روی تخت امیر گفت استین مانتوتو بده بالا گفتم نزنم دیگ😭اومد نشت کنارم رو تخت استین مانتومو گرفت کشید بالا تا ارنجم بیشتر بالا نرفت گفت چرا اینقدر تنگه نمیشه که اینطوری گفتم وایسا خانومه بیاد ببینیم چی میگه. من فقط میخواستم وقت بگذره اومد پشت پرده گفت اماده ای عزیزم امیر گفت لباسش از این بیشتر بالا نمیره گفت مانتو تو درش بیار وایسا تا واکسنو اماده کنم بیام😭امیر گفت زیر مانتوت چیزی پوشیدی؟ اگه راحت نیستی تا برم بیرون؟ با ترس گفتم نههه نرو زیرش تیشرت پوشیدم گفت باشه باشه نمیرم فقط بغض نکن پاشد اومد روبه روم تند تند دکمه لباسمو باز کرد و درش اوردم نشستم امیرم نشست پیشم خانمه با یه سرنگ که چیزسفیدی داخلش بود اومد سمتم یه اشک از چشمم ریخت😭😭گفت ععععع هنوز نزدم  که نترس درد نداره .سرموگذاشتم رو شونه امیر سمت چپ دستمو روی بازومو پنبه کشید صدام بلند تر شد فرو کرد فوری اونیکی دستمو بردم سمتش که خانومه زود گرفت گفت نترس نترس چیزی نیست به امیر گفت لطفا دستشونو بگیرین امیر دستمو گرفت خانومه هم شروع کرد اسپیره کردن احساس میکردم یه چیز داغی داره وارد دستم میشه گفتم آیییییییی😭😭😭این چیههههههه درد میکنه 😭امیررر بگو درش بیاره خانومه گفت تموم شددد درش آورد پنبه رو جاش فشار داد گفتم آییی نکن گفت باشه سرمو از روشونه امیر برداشتم اشکام همینطور میومد خانومه به امیر گفت پنبه رو نگه دارین تا بیام .اومد  امیرم پنبه رو برداشت جاش خون میومد خانومه یه چسب زخم زد جاش و گفت گریه نکن دیگه تموم شد یه کارتم نوشت داد دست امیر و گفت بسلامت.امیر کمکم کرد پاشدم مانتومو پوشیدم دکمه هاموداشت میبست میخندید گفتم کوووووفت ب چی میخندی😭😭😭گفت خیلی صدات باحال شده گریه کردی😁اشکامو پاک کردم
رفتیم بیرون و امیر تشکر کرد من اصلا نگاهشم نکردم رفتیم سوار ماشین شدیم گفتم اون کارته چی بود داد؟گفت واسه واکسنه بری مدرسه واسه ثبت نام باید اینوببری.گفتم پس بدش بمن گم نشه گرفتم گذاشتمش توی کوله ام و رسیدیم خونشون رفتم بالا تو اشپز خونه پیش زن عمو تعجب کرد گفت گریه کردی؟؟گفتم اره گفت با امیر دعوا کردی؟امیر اومد تو و گفت خانم خانوما واکسن زده😄زن عمو گفت ععع یادم نبوا ببخشید برو اتاق امیر لباستو عوض کن بیا رفتم عوض کردم اومدم پایین باز رفتم اشپز خونه زن عمو داشت ناهار درست میکرد امیرم با همون لباسای بیرون روی مبل سرش تو گوشی بود خلاصه تا شام مشغول بودیم دستم درد نمیکرد ولی یه جوری بود احساس سنگینی میکرد🙂🙂
واسه شام عمو اومد خونه و امیر بیشعور داشت به شوخی میگفت بابااا نبودی ببینی فاطمه رو با زور و کتک بردمش😄عمو گفت کجا؟گفت واکسن بزنه دیگ گفت اها زد بلاخره روب من گفت خوش اومدی گفتم مرسی بعد شام من اتاق امیر خوابیدم اون روی کاناپه تو پذیرایی🤣🤣🤣😂😂😂
فرداش دستم ناجور درد میکردااااا ینی فلج شده بود ک کمپرس گذاشتم جاش واسه شامم مامانم اینا اومدن رفتم خونمون🥰
مامانم میگفت خوب امیر از پست بر اومده بردتت واکسن زدی.😁

پ.ن: بچه ها ببخشید اگه به خوبی شما ننوشتم خیلی عجله ای شد❤️
پ.ن:این فکر کنم خاطره پنج یا ششمی باشه دقیق یادم نیست😁

پ.ن:اگه بتونم و فرصت بشه یه خاطره هم دارم میگم منم هی امروز فردا کنم فکر کنم به اول مهر برسه تا بنویسم😁😂

پ.ن:" بعضی از کوچه ها،فقط کوچه نیستند،دفتر خاطرات یه دوره از زندگین😎
 دوستتون دارم..خدانگهدار✋

خاطره پریا جون

سلام به همه ی دوستان عزیز وب . من پریا هستم . بعد از یکسال خواننده خاموش بودن دوباره برگشتم خاطره بزارم . نمیدونم کسی  منو یادشه یا نه . خاطره های قبلیم  تو ارشیو هست . دو تا داداش دارم به اسمای پرهام و پویا . اخرین خاطره ای که گذاشتم اواخر شهریور ماه بود اگر اشتباه نکنم . اونموقع گفتم که پشت کنکوری ام و برای کنونر 98 تازه شروع کرده بودم . مهر ماه 97  برای من خیلی خوب بود .  باانگیزه داشتم درس میخوندم برای کنور . همون ماه 10 مهر ماه بود روز تولد داداش پرهام که مهسا زنداداشم  با خبر خوبی که داد هم داداش پرهام و هم من و داداش پویا رو بیش از حد  خوشحال کرد  و اونم این بود که  داداشم و مهسا دو تا  مهمون 1 ماهه تو راه داشتن .  نمیتونم بگم اون لحظه ای که این خبر رو شنیدم چقدرررررررررر خوشحال بودم من عاااااااشق بچه هام مخصوصا بچه کوچیک و بچه فامیل حالا هم که دیگه بچه داداش پرهامم باشه وای خدا . خیلی زیاد برای داداشم خوشحال بودم  بعد از خیلی وقت داداش پرهامم از ته دل میخندید و شاد بود منم از خوشحالی اون خوشحال میشدم .  حالمون  روز به روز داشت عالی تر میشد   مخصوصا وقتی یکی دو ماه گذشت و مشخص شد که نی نی ها یکیشون پسر و یکی دختره  دیگه   اذر ماه اوسطش بود که شروع کردیم به خرید کردن  و  کارای دیگه خونمون رو هم عوض کردیم بعد از فوت مامان و بابا داداشم خیلی به این موضوع تاکید داشت ولی انگار هیچکدوممون دلمون نمیومد  اون خونه رو بزاریم و بریم ولی دیگه وقتی دیدیم با اومدن کوچولو ها جامون خیلی تنگ تر میشه  تصمیم گرفتیم که  یه خونه دیگه بخریم    و یه ساختمون دوطبقه خریدیم که راحت باشیم  طبقه اول من و داداش پویاییم و طبقه بالا داداش پرهام  اینا .  دی ماه بود که اسباب کشی کردیم .  مهسا  به خاطر بارداری سختی که داشت  نمیتونست کار کنه و 80 درصد کارها با من بود حالا اون وسط درسام هم انبار شده بود و خرید وسایل بچه ها و ... دیگه خودتون حساب کنید دیگه .   وقتی کاامل اسباب کشی کردیم  اوایلش جدایی از داداش پرهامم  برام خیلی سخت بود درسته که همش یه طبقه با هم فاصله داشتیم و خیلی شبا  خونه ما میخوایدن اما بازم شبایی که نبود تا صبح همش  بیدار میشدم و تو خونه چرخ میزدم ولی بعدش دیگه کم کم عادت کردم . همه چیز عالیی بود تا بهمن ماه که  درسام و برنامه ام رو سنگین تر کرده بودم و  به شدت مشغول بودم . یکی دو روز بود که نمیتونستم تو خونه درس بخونم همش حواسم پرت میشد و اصلا تمرکز نداشتم  بقیه هم متوجه شده بودن  به پیشنهاد مهسا قرار شد یکی دو روز با دوستم مریم با هم بریم و تو کتابخونه درس بخونیم  شاید تنوع بشه و حس و حالم دوباره برگرده  قرار شد فردای همون روز ساعت 8 کتابخونه باشیم  ولی قرار گذاشتیم از ساعت 5 تا 7 یه تایم مطالعاتی اول هر کدوممون تو خونه داشته باشیم و بعد بریم کتابخونه و تا 8 شب اونجا بخونیم  شب  ساعت 11 خوابیدم برای ساعت 4:45 صبح ساعت کوک کرده بودم  بیدار شدم دیدم داداش پویا جلو تلویزیون نشسته تلویزونم  روشن بود اما رو موت بود با صدای پای من برگشت سمتم گفتم داداش چرا بیداری اینموقع صبح  گفت اصلا  چشم رو هم نزاشتم  از شب  خوابم نمیبره  بدخواب شده بود گفتم  خب تلویزیونو خاموش کن خوایت میگیره  اگه نخوابی که روز نمیتونم سر پا وایسی گفت تو چرا بیداری  این موقع گفتم میخوام درس بخونم گفت این موقع صبح ؟ زوده هنوز برو بخواب مگه 8 نمیخوای بری کتابخونه گفتم اره ولی میخوام  عادت کنم زودتر بیدار شم . اونم دید خودم اصرار دارم حرفی نزد رفتم صورتمو بشورم  اول رفتم ببخشید دستشویی پام رو که گذاششتم تو دستشویی یه حالت خیلی بدی احساس کردم یه چیزی از صورتم افتاد  زمینو نگاه کردم  قطره خوون رو زمین بود  بلافاصله انگار که شیر ااب باز کرده بازن خون از دماغم  خیلی بد میریخت سرم همونجور پایین بود تو دو ثانیه  زیر پام  پر خون شد یه هین بلندی کشیدم  دستمو گرفتم  تو صورتم  با یه حالت وحشت زده ای ( من از خون خیلی میترسم از همون موقع که مامانو بابامو غرق خون دیدم تو بیمارستان )  نمیدونستم چیکار کنم   همونجور سر جام خشک شده بودم خون از دماغم میریخت   ناخوداگاه با صدای بلندی مامانمو صدا کردم به هوای بچگیام که هر وقت یه چیزی میخواستم یا چیزیم میشد صداش میزدم و اون همون لحظه میومد  همون لحظه در رختکن باز شد و داداش پویا از صدای من  در حالی که اسممو صدا میزد اومد تو  منو اونجوری دید شوکه شد  کپ کرد یه لحظه گفت پریااااا چت شد  گفتم داداش دماغم خون میاد  دوید رفت دستمال کاغذی و پنبه اورد   صورتمو شستم هنوز خون میومد  داداشم میگفت سرتو بالا بگیر  هیچی نشده الان بند میاد  دیگه با کلی مکافات یه تکه پنبه گذاشتم تو دماغم   زمین رو شستتم  داداشم همش میگفت پریا حالا نمیخواد زمینو تمیز کنی بیا برو بشین یه لحظه الان سرت گیج میره  .پیراهنمم کثیف شده بود از  دستشویی اومدم  ساعت  5:30 بود رفتم لباسمو عوض کردم اومدم  دیدم داداش رو مبل نشسته با دیدن من گفت خوبی ؟ سرت گیج نمیره ؟ گفتم نه داداش خوبم نگران نشو  .  نیم ساعت نشستم  همونجا  . بعدش پاشدم رفتم  صورتمو دوباره شستم و اومدم دداشم  صبحانه حاضر کرده بود مجبورم کرد مفصل صبونه بخورم بعدش حاضر شدیم منو رسوند کتابخونه خودشم رفت  ذنبال کارش مریم قبل از من رسیده بود شروع کردیم به درس خوندن نزدیکای ظهر بود  احساس کردم گلوم و قفسه سینه ام داره خشک میشه   نفسم تنگ میشد و سرفه ام میگرفت  گفتم حتما چیزی خوردم اینجوری شده  تا بعد از ظهر  همش سرفه میکردم و گلوم خشک تر میشد  ولی هیچ چیزی دیگه ای نبود که احساس کنم دارم سرمامیخورم   با این حال ناهار هم  الویه خوردیم دیگه بدتر . نزدیکای عصر دیگه حالم خیلی بد بود همش  احساس خفگی بهم دست میداد  به داداش پویا پیام دادم  گفتم اگه زودتر از من میره خونه برام شلغم بزاره اب پز بشه اونم پرسید پی شده گفتم هیچی یه خورده سرفه میکنم  اونم گفت باشه . ساعت 7 و نیم اینا بود دیگه رسما داشتم خفه میشدم انقدر حالم بد بود که  نمیتونم بگم اونقدر سرفه کرده بودم حس میکردم قشنگ قفسه سینه ام زخم شده  کاملا و خراش خراش شده  قشنگ این حس رو داشتم و دواره سرفه میکردم جوری شد که خودم نتونستم تو تلفن با داداش پویا حرف بزنم که بیاد دنبالم و گوشی رو دادم به مریم که صحبت کنه   داداش پویا اومد دنبالم  سوار ماشین شدم  اونقدر بد سرفه میکردم که اشک از چشمام میومد دداداشم از مریم پرسید این از کی اینجوریه ؟ مریم بهش توضیح داد داداشم همش میگفت از دست تو پریا تو که داری خفه میشی که چرا از صبح بهم زنگ نزدی ؟   واقعا داشتم میمیردم تو عمرم  حال خودمو اونجوری ندیده بودم  همونجور که سرفه میکردم  احساس کردم صورتم خیسه دست کشیدم به صورتم دستم خونی شد   فقط گفتم دستمال کاغذی  داداشم نگاه کرد دید خون دماغ شدم  دست و پاشو گم کرده بود بیچاره  دستمال گرفت سمتم گفت سرتو بگیر بالا    با همون نفس تنگی فقط تونستم بگم داداش بریم بیمارستان دارم خفه میشم دستامو گذاشته بودم رو قفسه سینه ام خم شده بودم و سرفه میکردم  با همون صورت خونی    داداش مریم رو رسوند در خونشون  رفتیم دم خونه ی خودمون رفت بالا دفترچه ام رو اورد  من تو ماشین نشسته بودم وقتی اومد و حرکت کرد زنگ زد  بهداداش پرهام گوشیش رو اسپسکر بود صدای داداش پرهام تو  ماشین پیچید -جانم پویا جان - سلام داداش خسته نباشی بیمارستانی - اره بیمارستانم  چی شده چرا هولی- دارم میام پریا اصلا حالش خوب نیس- چی شده ؟ یا خدا این صدای سرفه کیه ؟- پریاس گفتم دیگه داره خفه میشه خدا به دادمون برسه- تو الان کجایی زود بیارش بیمارستان استادم اینجاست ویزیتش میکنه - ما تو راه بیمارستانیم میرسم تا ده دقیقه - باشه رسیدی زنگ بزن بیام محوطه - باشه فعلا  ... تلفنو قطع کرد من دیگه رسما داشتم گریه میکردم و خفه میشدم  داداشگ میگفت عزیزم الان میرسیم بیمارستان   یه خورده اروم باش . بع از  چند دقیقه رسیدیم بیمرستان داداش پرهام اومده بود تو محوطه وایساده بود با دیدن ماشین سریع اومد پیشمون  تا سر و صورت خونی منو دید گفت  پریاااا چت شده باز داداش پویا گفت  خون دماغ شده . صبح زودم خون دماغ شده بود 5 صبح . میگه قفسه سینه اش درد میکنه . منم اون وسط داشتم خفه میشدم از سرفه . با کمک داداش پرهام رفتم تو داداش پویا رفت ماشینو پارک کنه  رفتیم تو اورژانس  داداش با دو تا از پرستارا صحبت کرد  منو برد تو  یکی از اتاقای اورژانس  چند تا تخت اونجا بود  رفتیم سمت تختی که پشت پرده گوشه اتاق بود نشستم اونجا بلافاصله یکی از همون پرستارا و  اقای دکتر ( همونی که اون یکی خاطره ام هم گفته بودم استاد داداشم بود ) اومدن سمت ما به زور سلام کردم داداش با یه حالت ترسی گفت استاد خواهرم داره خفه میشه  اقای دکتر  خنده اش گرفت  گفت اروم بابا تو چرا اینقدر هولی پسر دکتری مثلا بعد پرسید مشکل چیه  بعدش قفسه سینه ام رو معاینه کرد  گلوم رو دید گفت اوه اوه وضعت خوب نیست ازکی مریضی وضیح دادم که تا صبح هیچیم نبود سالم سالم بودم . داداشم پرسیید  عکس از ریه لازمه استاد ؟  جواب دادن : فعلا نه   تشخیصم اینه که هنوز به ریه ها نرسیده    اما باید زود درمان شروع بشه که بیشتر از این درگیر نشه (همین حین داداش پویا هم اومد پیشمون و با اقای دکتر سلام علیک کرد و وایستاد )  برگشت رو به من گفت دخترم چون میدونم میونه خوبی با ما و اینجا نداری  میفرستمت خونه اما به محض رفتن نسخه ات رو کامل مصرف میکنی تا  بهتر بشی  اگر خدایی نکرده حالت خوب نشد  خبر بدین به من بعدش دفترچه ام رو گرفت و برام نسخه نوشت و رفت . داداش پویا رفت دارو هام رو گرفت و  اومد 3 تا سرم تو کیسه داروها بودو  کلی امپول و قرص و ....من همونجور سرفه میکردم  داداش پرهام به داداش پویا گفت من یک ساعت هنوز اینجا باید باشم  بمونین همینجا سرمش رو وصل میکنم  بعد از یک ساعت میریم خونه . داداشم گفت اره همینجا باشیم بهتره .بعدش داداش پرهام پرده رو کشید  گفت پریا دراز بکش عزیزم میگم بیارن سرمت رو وصل کنن داروهاتو بزنن  حالت بهتر شه .  و از اتاق رفت بیرون همونجا یه روشویی  بود صورتم رو شستم  بعدش دراز کشیدم  رو تخت   یه پرستار  اومد  با انزیوککت و پنبه و چسب تو دستش  گفت خواهر اقای دکتر شمایین گفتم بله  اومد کنار تخت واستاد ددادش پویا کیسه داروهام رو داد دستش پرستار رو به من گفت اقای دکتر کلی سفارشتون رو کرده ها  بعدش خندید ولی من تو وضعیتی نبودم که بخندم  انزیوکت رو حاضر کرد  با پنبه و سوزن سرم تو دستش اومد کنارم وایساد  خدا رو خوش نمیاد اینجوری بگم ولی واقعا  مشخص بود که ناشی هستش و تسلط نداره .داداش استین مانتو رو زد بالا اون لحظه فقط دعا میکردم داداش پرهام سر برسه خودش سرمم رو بزنه چون میدونستم این پرستار نمیتونه رگ پیدا کنه ولی داداشم  نبود .  روی دست راستم  هی میزد دنبال رگ میگشت   اخرش روی دستم پنبه کشید  چشمام رو بستم  سوزن رو خیلی بد زد تو دستم اگه  خجالت نمیکشدیم داد میزدم خیلی بد درد گرفت   کلی ور رفت بع گفت نیچ . نمیره . نشد .  پنبه گذاشت کنار سوزن سوزن رو کشید بیرون  به داداشم گفت پنبه رو نگه دارید لطفا . تو دلم بهش بد و بیراه میگفتم  هی دستم رو اینور اونور میکرد  دوباره  پنبه کشید  یه خورده بالاتر  چشمام رو به هم فشار دادم سوزن رو وارد کرد به طرز خیلی بدی سوزن رو تو دستم جابه جا میکرد  وای   اون لحظه واقعا میخواستم  موهاشو بکشم   سرم رو وصل کرد خون جمع شد تو لوله سرم دوباره گفت ای بابا نمیره ه . دوباره شروع کرد چسبا رو کندن  دیگه نتونستم تحمل کنم اشک از چشمام ریخت با عجز به داداش پویا نگاه کردم دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت جون دلم  یه خورده تحمل کن  الان راحت میشی  سوزن رو در اورد  دوباره شروع کرد گشتن  خداروشکر  همون لحظه داداش پرهام اومد و گفت چی شد وصل کردین ؟ وقتی  دید من صورتم خیس اشک شده  و رو دستمم دو تا پنبه  نگاه به پرستار کرد پرستاره برگشت گفت خیلی بد رگ هستن اقای دکتر  داداشم گفت  خودم وصل میکنم لطفا انزیوکت دیگه برام بیارید . پرستاره رفت و با سوزن دیگه تو دستش اومد  داد دست داداش و رفت  لبم رو گاز میگرفتم  و اشکام میریخت رو صورتم دستم خیلی بد درد میکرد داداش پرهام متوجه شد خم شد صورتم رو بوسیید گفت عزیزدلم  الان سرمت رو وصل میکنم راحب بگیر بخواب باشه ؟   هیچی نگفتم   .یه صندلی کشید کنار تخت  نشست و دست سالمم رو گرفت تو دستش و  دنبال رگ میگشت چنبه برداشت کشید رو دستم  گفت مشت کن دستتو عزیزم مشت کردم گفت محکم محکم تر   انگار رمقی توو تنم نمونده بود  حتی نمیتونستم دستمو مشت کنم  سوزنو اورد نزدیک پوستم چشامو بستم  و محکم به هم فشار دادم دوباره سووزن رفت تو دستم ولی اینبار خیلی اروم و با درد کمتر  یه ای کوچولو گفتم داداشم گفت جونم   هیچی نیست   بعدش سرم رو وصل کرد و دستمو چسب زد  راحت شدم   داداش پرهام بلند شد گفت خیله خب الان میگم امپولاتو هم بزنن تو سرم    توام راحت بگیر بخواب چون حوصلت سر میره  بعدش بهم لبخند زد و رفت دوباره همون پرستاره اومد 3 تاامپول زد تو سرم یکیش سفتریاکسون بود اون 2 تا رو نمیدونم چی بود . بعدش یه خورده اروم تر شدم با داداش پویا حرف میزدم  چشمام سنگین شد و خوابم برد   با صدای داداش  پرهام که صدای میکرد بیدار شدم  با داداش پویا بالا سرم وایساده بودن به زور چشمامو باز کردم جفتشون با دیدن قیافه من خندیدن  پرسیدم ساعت چنده داداش پرهام گفت بیشتر از دوساعته که خوابی  خوشگل خانوم  پاشو بریم دیگه  نکنه میخوای بمونی اینجا . نگاه کردم سرم تو دستم نبود  فقط جاش چسب بود رو دستم . با کمک داداش پویا از تخت اومدم پایین کفشامو پوشیدم داداش پرهام گفت حالت بهتره عزیزم ؟ سرمو تکون دادم  از اورزانس اومدیم بیرون رفتیم سمت ماشین  تو ماشین هم خوابم برد من ادم خیلی خوش خوابی هستم  هر جا که نیت کنم و دلم بخواد خوابم میبره  تاخونه قشنگ خوابیدم اونجا هم داداش صداام کرد دم خونه  بیدار شدم پله ها رو چشم بسته رفتم بالا مهسا اومد استقبالمون بیچاره با اون وضع پاشده بود برای من سوپ درست کرده بود  خیلی خوابم میومد ولی گفتم اگه نخورم ناراحت میشه و همم خیلی گشنم بود  همونجور با مانتو نشتم سوپ خوردم و رفتم تو اتاقم  لباس عوض کردم رفتم تو تختم  که بخوابم . هنوزم سرفه های شدیدی میکردم . داشت خوابم میگرفت که در اتاقم رو زدن گفتم بله داداش پرهام بود گفت میتونم بیام تو عزیزم  گفتم اره داداش. اومد تو اتاق تو دستش  دو تا سرنگ  بود و  امپول  و  دو تا قرص و یه لیوان اب. ضد حال از این قشنگ تر نمیشد ینی  . اصلا یادم نبود که ممکنه امپول هم داشته باشم .داداشم که از قیافه ام متوجه نارضایتیم شد  خندید و گفت  اخم نکن خوشگل داداش  2 تا بیشتر نیست  قرصاتم که نخوردی. نشست کنار تخت لیوان اب رو داد دستم  با قرصا . قرصامو خوردم لیوانو گذاشتم  رو میز کنار تخت  .داداش  یکی از سرنگا رو برداشت باز کرد سرسنگ رو بهش وصل کرد  آب مقطر رو شکوند و  کشید تو سرنگ . ویال پنی سیلین رو برداشت 1200بود یه نگاه به من کرد گفت عزیزدل داداش برگرد بزنم بعدش تا صبخ بگیر بخواب حالت جا بیاد .نه نای مخالفت داشتم نه جرعتشو  چون حالمم واقعا بد بود .  برگشتم رو شکم خوابیدم و نگاهم به پنادری بود که تو دست داداش داشت اماده میشد   امپول رو اماده کرد یه پد الکلی باز کرد  اماده شدم  لباسمو یه کوچولو دادم پایین  داداش گفت نفس عمیق بکش  عزیزم ریلکس بخواب  پنبه کشید  گفت نفسسسس  یه نفس عمیق کشیدم سوزن رو فرو کرد  دستمو مشت کردم چشامو به هم فشار دادم  شروع کرد به تزریق درد تو پام پیچید   لبمو گاز میگرفتم صدام در نیاد اروم گفتم آیییی داداش گفت جونم  نفس عمیییییییق . دو تا دیگه نفس کشیدم تموم شد  پنبه گذاشت کنار سوزن و کشید بیرون گفت تموم شد بعدش شروع کرد به اماده کردن امپول بعدی که فکر میکنم ویتامین سی بود اگر اشتباه نکنم . با بغض نگاه میکردم اماده شدم امپول رو  داداشم متوجه شد گفت این دردش کمتره فدات شم  لباسمو درست کرد سمت دیگه رو داد پایین پنبه کشید  گفت خودتو شل کن گلم راحت باش که اذیت نشی . بعدش امپولو فرو کرد دستمو مشت کردم یه خورده سفت شدم داداشم تزریق میکرد اخرش یه اییییی کشیده گفتم داداش گفت تموووووم . کشید بیرون پنبه گذاشت  لباسم رو درست کرد گفت یه خورده همینجوری بمون بعد برگرد باشه ؟  چشمام پر از اشک بود داداش سرمو بوسید و شب بخیر گفت و رفت .بعد رفتنش  خوابم برد  اون شب  خوابیدم ولی صبح تا شب  چند بار بیدار شدم از شدت سرفه و میرفتم اب داغ میخوردم یکم که گلوم  بهتر بشه  اما  همچان فایده ای هم نداشت  حتی دو بار داداش پویا  هم از صدای سرفه های من بیدار شد  و اومد . خلاصه که اونشب گذشت صبح بیدار شدم داداش پوویا رفته بود  منم ناهار گذاشتم   داداش پرهامو هم میدونستم رفته بیمارستان مهسا هم گفته بود کار داره و خونه نیست . نزدیکای ظهر  نشسته بودم  رو تختم سرم  پایین بود با گوشیم ور میرفتم    خون از دماغم چکید  رو گوشیم رو تختیم  همه چیم به فنا رفت  دستمو گررفتم جلو دماغم  اما خون یه جوری میومد تو اون هیر و ویر که میدویددم سمت دستشویی  دستم پر خون شد . خلاصه رفتم نیم ساعت تو دستشویی موندم خون دماغم بند اومد اومدم رو تختی رو انداختم لباسشویی    و بعدش بردم  پهن کردم  که خشک شه  تا عصر که داداش پویا اومد تا اونموقع همش  سرفه هام بدتر میشد احساس میکردم  قفسه ینه ام دردش داره بیشتر از دیشبش میشه .ولی به کسی نگفتم و   . اون شب داداش و مهسا شام اومدن پایین  داداش پرهام متوجه شده بود که حالم اصلا خوبی نیست  سرفه های وحشتناک میکردم  و سر و صورتم عرق میکرد نمیتونستم نفس بکشم  شام رو که خوردیم داداش پرهام نزاشت من طرفا رو جمع کنم  گفت خودشون جمع میکنن و بهم گفت برم تواتاقم تا  بیاد سرمم رو وصل کنه .منم گفتم  اتاقم حوصلم سرم یره رو کاناپه دراز کشیدم  داداش با کیسه داروهام اومد تیشرت پوشیده بودم  دست راستم  که دیروز اون پرستاره سوراخ کرده بود  از دو جا کبود کبود بود   نشست کنارم دست  چپم رو گرفت  دستش  گارو بست رو بازوم  گفت مشت کن عزیزم دستتو شروع کرد به گشتن  پنبه کشید رو دستم  نگاه میکردم به سوزن تو دستش داداش پویا گفت خواهری دستتو نگاه نکن  چشمامو بستم  سوزن رو وارد کرد وای اون لحظه خیلی بده   .چسب زد دستمو سرم رو وصل کرد .شروع کرد به حاضر کردن امپولا یه سفتریاکسون و 2 تا امپول دیگه حاضر کرد ریخت تو سرم  رفت سرنگای خالی رو بندازه تو سطل و دستاشو شست و اومد نشست کنارمون   منم همش سرفه میکردم  سرم که تموم شد داداش  سرم رو در اورد نشسته بودیم تلویزیون میدیم دوباره سرفه ام گرفت  یه دونه محکم سرفه کردم خون از دماغم ریخت دوباره   دستمو گرفتم رو  دماغم ناخوداگاه گفتم ای وای دااداش .داداش پویا برگشت سمتم گفت ای بابا خون دماغ شدی بازم  د پاشد دستمال کاغذی اورد برام دویدم سمت دستشویی  بازم 20 دقیقه طول کشید خون دماغم بند بیاد  نیم ساعت گذشته بود دوباره خون دماغ شدم اون شب واقعا یکی از بدترین شبای زندگیم بود سرفه میکردم و تا سرفه میکردم خون از دماغم میریخت   تا صبح میتونم بگم چشم رو هم نزاشتم داشتم  خفه میشدم  تا 8 صبح  10 بار خون دماغ ششدم  حالم افتضاح بود صبح  ساعت 8 داداش پرهام با استادششش تماس گرفت گفت حال من خیلی بده  اونم گفت میره سمت مطبش و بهمون گفت بریم مطبش   مهسا خونه موند منو داداش رفتیم  تو راه هم دستمال کاغذی گرفته بودم جل صورتم   تا رسیدیم مطب دکتر منشی نبود در واقع اقای دکتر به خاطر ما اون ساعت اومد مطببش چون  بعد از ظهرا میره مطب .  تا رفتیم تو گفت  چی شده  دخترم تو که پریشب حالت خوب بود که خندون رفتی . نشستم روی تخت  جوری سرفه میکردم حس میکرد ببخشید الان رییه هام میاد تو دهنم   دکتر گفتن دراز بکشم دستشونو گذاشتن رو قفسه سینه تام ناخوداگاه دستشونو پس زدم . با داداشم چند تا اصطلاح پزشکی و اسم چند تا دارو گفتن  من فقط فهمیدم  دکتر گفتن   معرفی مینویسم سریع برید بیمارستان بستری بشه  خودم 2 ساعت دیگه میام دارو مینویسم بگو با همین داروها شروع کنن  میام سر میزنم نسخه  اصلیش رو مینویسم  بعد تند تند تو دفترچعه ام یه چیزایی نوشت و نامه بستری هم نوشت و دداد دست داداش دیگه من و داداش پرهام رفتیم سمت بیماررستان اداداش پویا با تاکسی رفت سمت خونه که شناسنامه و مدارک منو بیاره برای بستری .   تو همه این مدت بدنم یخ یخ یخ بود  ولی از سر داشتم میخوستم و لررز شدید هم داشتم تا  رسیدیم بیمارستان  رفتیم  بخش بستری اونجا تو  پرستاری  پند تا پرستار نشسته بودن با دیدن داداش  بلند شدن سلام کردن داداشم بهشون توضیح داد و من و معرفی کرد و  نامه بستری و دفترچه هم داد دستشون   یکیشون گفت  دکتر  نوار قلب و  عکس قفسه سینه هم خواستن  میخوایید اول برن برای عکس بعد ما  کاراشون رو انجام بدیم ؟  اونجا منم از شدت لررز رو پا بند نبودم  با دستام خودمو بغل کرده بودم که گرم بشم تنم هم کاپشن بودا ولی یخ یخ بودم  یکی دیگه از پرستارا گفت فکر کنم  بهتره اول   کارهاش رو انجام بدیم شرایطش که STABLE شد میرن برای عکس داداشمم تایید کرد  یکی از پرستارا  ما رو راهنمایی کرد اخر سالن یه اتاق بود تک تخته  گفت این اتاق براشون خوبه هم توش راحت   هستن   بعد رو به من گفت عزیزم  پالتوت رو در بیار دراز بکش الان براتون کیف و  وسایل میارن بعدش رفت بیرون  داداش کمکم کرد رفتم رو تخت  لرز شدیدی داشتم کاپشنم رو در اوردم  دراز کشیدم  یه جوری میلرزیدم که دندونام قشنگ میخورد به هم داداش رفت بیرون پتو گرفت اورد  کاپشن رو کشید روم بعد پتو رو انداخت روم  لی گرم نمیشدم  از یه طرفم  ار دهنم حس میکزدم اتیش میاد بیرون  یه پرستار اومد تو اتاق  با دستگاه نوار قلب . داداشم رفت بیرون که من راحت باشم    اون لحظه بغض کرده بودم کاش مامانم پیشم بود  پتو رو کنار زدم  خیلی میلرزیدم اون  سیما رو وصل میکرد گیره ها رو به مچ دست و پام زد  اما من اونقدر لرز داشتم  همش شل میشدن اونم کلافه شد سکس از دوستاشو صدا کرد اومد  اون یکی پرستاره بهم گفت   عزیزم سعی کن یکم اروم ببگیری  یه بار نوار قلب گرفتن اما گفتن اشتباه شد  دوباره نوار گرفتن  ضربان قلبم خیلی بالا لود  بالاخره بعد از 15 دقیقه ول کردن رفتن   داداش اومد تو اتاق سریع پتو رو کشیدم روم  گفتم داداش سردمه   بیچاره  زفت یه پتوی دیگه گرفت همون لحظه داداش پویا اومد   شناسنامه رو داداش پویا  رفت شناسنامه رو تحویل پرستار بده و کارای بستری رو انجام بده داداش پرهام  دستش رو گذاشت رو صورتم دید دارم میسوزم رفت بیرون از اتاق صداش رو شنیدم که به پرستار میگفت این داره تو تب میسوزه   بعد صدای دکتر اومد چند دقیقه بعد داداشم و دکتر اومدن تو اتاق میخواستم بلند شم اما واقعا توانشو نداشتم  ززیر پتو ها قایم شده بودم  یکی از همون پرستارها اومد تو اتق  دکتر گفت سریع رگ بگیرید ازماییش خون هم میخوام اورژانسی و چند تا اصطلاح پزشکی گفت  رفت داداش پویا زنگ زد به گوشی داداش پرهام نمیدونم چه کاری داشت گفت بهر پیشش داداش پرهام رفت گفت  زود میام پیشت عزیزم   داداش که رفت  همون پرستتار اومد  با یه  دونه از اون سینی ها تو دستش که توش یه سرم بزرگ و انزیوکت و پنبه و الکل و  یه دونه هم سرم بود که کوچیک تر از اون یکی بود . گفت پتو ها رو بردار سرم وصل کنم   دستم رو  از زیر پتو اوردم بیرون گذاستم کنارم    دستمو گرفت گفت مشت کن شروع کرد دنبال رگ گشتن  یکم دسمو اینورر اونور کرد گفت ای بابا رگ ندای که .پنبه کشید رو دستم گفت میزنم اما فکر نمیکنم بره . سوزنو وارد کرد سرم رو وصل کرد اما   تو رگ نبو  میرفت تو دستم   یه دقیقه که رفت دستم شروع کرد به باد کردن   گفت نرفت .مهسا زنگ زد بیچاره کلی عذرخوهی میکرد که نمیتونه کنار من باشه منم خیالشو راحت کردم که نگران نباشه و من راحتم  بعدش داداش پویا رفت خونه تا   وسایل ضروری بیاره از خونه  وقتی داداش پویا رفت یه خورده دیگه با داداش پرهام صحبت کردم و کم کم خوابم گرفت بعد از   دوساعت بیدار شدم   ساعتو نگاه کردم ساعت 2 شده بود  داداش پرهام  رو صندلی خواببش برده  بود خیس عرق بودم دیگه لرز نداسشتم پتو رو کنار زدم داداش بیدار شد گفت بیدار شدی عزیزم حالت بهتره گفتم اره داداش باید زود برم دسشویی . رفت  بیرون بعد از دو دقیقه اومد گفت قبول نمیکنن سرم رو در بیارن همینجوری باید بری سختت میشه مواظب دستت باش . کمک کرد بلند شدم از تخت اومدم پایین سرم رو برداشت داد دستم  باز خوبه دستشویی نزدیک بود به اتاقم . داداش   وایساد تو سالن رفتم  و اومدم  تا اومدم تو سالن چشمام سیاهی رفت مثل وقتی که تو اتاق عمل ادم رو بیهوش میکنن فقط  تونستم بگم دادااااااش و افتادم رو زانو هم داداش دوید سمتم سرم افتضاح گیج میرفت واقعا انگار کل بیمارستان دور سرم میچرخید داداش زیر بغلمو گرفت شروع کردم به گریه کردن  همش  میگفتم ای وای سرم سرم گیج میره سرم گیج میره  ای وای سرم داداش سعی کرد بلندم کنه گفت پریا   تکییه بده به من پاشو همش میگفتم  ای وای سرم و گریه میکردم دداداشم پرستارو صدا کرد  بدو بدو اومد گفت چشون شده داداشم گفت لطفا بگید یه ویلچر بیارن نمیتونه راه بره   اون میه خانم رو صدا کرد ویلچر اورد نمیتونستم بلند شم و رو ویلچر بشینم گریه میکردم و  افتاده بودم رو زانو داداش همش میگفت پریا یکم همکاری کن عزیزم نمیتونم تنهایی بلندت کنم  پرستار و داداش زیر بغلامو گرفتن گذاشتنم رو ویلچر منو بردن تو اتاقم همش میگفتم سرم سرم گیج میره سرم گیج میره واقعا دنیا دور سرم میچرخید  با چه مصیبتی از ویلچر بلندم کردن خودمو پرت کردم رو تخت  هنورم سرم  وحشتناک گیج میرفت داداش گفت ضعف کردی عزیزم هیچی نیست  چشماتو ببند یه ذره . پرستار گفت . فعلا دو ساعت نمیتونن چیزی بخورن  و رفت  دوباره گریه میکردم هذیون میگفتم تا خوابم گرفت ساعت 5 بود دیگه هوا داشت  تاریک میشد  بیدار شدم داداش پرهام بیچاره رو صندلی خواب میرفت چون شب هم نخوابیده بود . من که بیدار شدم اونم  از خواب پرید .گفت بیدار شدی نمیخواستم بیدارت کنم . برام کیک  باز کرد و  لیمو شیرین   قاچ کرد و اب میوه گرفت تو لیوان  . اونموقعی که من خواب بودم داداش پویا وسایل اورده بودو رفته بود  .اونا رو که خوردم پرستار اومد گفت  اگه حالشون بهتره ببریدشون برای عکس از قفسه سینه  فقط لظفا لباس بیمارستان رو بپوشن  و رفت و یه دونه از اون سر سرنگ مانندا که وقتی سرم رو در میارن رو انزیوکت میزنن اورد و  سرم رو  در اورد و اونو زد و رفت داداشم رفت یه ویلچر اورد گفت بریم عکس بگیرن بیاییم لباستو عوض کن  .چسبا رو کند سوزن رو در اورد  پنبه گذاشت   روش چسب زد رفت و یه انزیوکت دیگه اورد    روی دستم  نگاه کرد کبود بود نزدیک همون کبودی یه رگ کوچچیک بود اونجا خواست بزنه  پنبه کشید  چشمامو بستم محکم . سوزن رو فرو کرد  دوباره وصل کرد اما بازم سرم نرفت تو رگ  و شروع کرد چسبا رو گشتن  رفت دوستشو صدا کرد اومد اون یکی دستمو هم یه بار سوراخ کردن  اما نرفت دیگه میخواستن بار چهارم رگ بگیرن نزاشتم گفتم بزارید زنگ بزنم داداشم بیاد   اون یکی برگشت گفت  اینقدر کم تحمل نباش زشته دختر به این بزرگی اون لحظه واقعا بهم برخورد اگه  حالم اونقدر بد نبود  واثعا جوابشو میدادم اما اون لحظه تو حال خودم نبودم  گریه ام گرفت گفتم تروخدا بزارید زنگ بزنم داداشم بیاد  انگار خدا  دلش به حال من سوخت همون لحظه داداش پرهام اومد  پرستار گفت خوب شد اومدید اقای دکتر خواهرتون سراغتونو میگرفتن داداش گفت سرمشو وصل نکردید بازم  برگشت گفت نه خواهرتون خیلی بد رگن   داداشم گفت انزیوکت بدید خودم وصل میکنم .  یکیشون رفت انزیوکت اورد  داداش دستمو گرفت دستش اشک از  چشمام میریخت دستشو کشید رو صورتم اشکامو پاک کرد گفت جونم عزیزم نبینم اشکاتو الان وصل میکنم سومت رو  گریه نکن دلم ریش میشه  . با این حرفش بدتر احساساتی شدم انگار دلم پر پر بود منتظر یه تلنگر بودم  اشکا از چشمام همینجوری میریخت داداش نشست رو صندلی کنار تخت  دستمو گرفت تو دستش   مشت کردم دستمو یه رگ  روی دست چپم میخواست بگیره پنبه برداشت کشید رو دستم  انزیوت رو باز کرد  سوزنو زد و تاته برد بغضم ترکید  گفتم آی دستم  داداش  گفت  تموم شد عزیزم باز کن مشتتو اروم اروم  پرستار پسب داد سوزنن رو محکم کرد سرم رو وصل کرد  راحت میرفت تو دستم  اون سرم کوچیکه رو هم وصل کردن  به اون بزرگه   پرستارا رفتن بیرون   یکیشون با سه تا امپول و تب سنج و فشار سنج اومد  اومد امپولا  یکیش سفتریاکسون بود هر سه تا رو خالی کرد تو سرم و  تب ینجو داد دستم گفت اینو بزار زیر بغلت عزیزم  گرفتم و گذاشتم     فشار سنجو دور دستم پیچید فشارمو گرفت  بعد تب ینجو گرفت نگاه کرد  یادداشت کرد  به داداش گفت اقای دکتر تبشون خیلی زیاده 40 هستش . گفت میره با دکتر صحبت کنه   که تب بر  چی تجویز میکنن و رفت  بعد از چند دقیقه یه امپول دیگه اورد خالی کرد تو سرم  . و رفت بعدش یکی از خانمای  اونجا برام کیف بیمارستان اورد  گفت چیزی خوواستیم بگیم  داداش پویا هم اومد   گفت کارای مدارک تموم شد   اومد نزدیک صورتمو بوسید حال ابجی  کوچولوی من چطوره  شروع کردم دوباره اشک ریختن داداش پرهام گفت  اخه چرا اینجوری گریه میکنی  عزیزدل من  پریااااااا  دستمو گرفتن بود تو دستش با یه دستشم موهامو ناز میکرد از محبتش گریم میگرفت  دیگه نتونستم نگم  گفتم دا...داش گفت جون دلم با  یه لحن عاجزی  گفتم  : کاش الان مامان پیشم بود  . داداش پرهام گفت هیسسس پریا عزیزم   من کنارتم داداش پویا کنارته . اینجوری کنی ناراخت میشما . نیم ساعت گریه کردم  کم کم داشتم اروم میشدم لرزم هم کمتر شده بود   پرستار اومد دوباره با سینی تو دستش اون سرم کوچیک تموم شده بود اون رو کند   دوباره تب سنج داد  گذاشتم زیر دستم  تبم پایین تر اومده بود  دوباره تبو فشارومو گرفت یادداشت کرد  چند تا سرنگ تو سینی بود با دو تا ظرف شبیه ویال پنی سیلین که  توشون یه ماده ای هم بود گفت  ازمایش میخواد بگیره    بازوم گارو بست  پنبه و سرنگ گرفت دستش اومد سمتم هی دستمو اینور اونور کرد یه جا پنبه کشید سر سرنگو برداشت  چشم از سرنگه برنمیداشتم یه دستم تو دست داداش پرهام بود یه دستم تو دست پرستاره سرنگو وارد دستم کرد  دست داداش پرهامو محکم فشار ددام  دستمو ناز میکرد اروم باشم  سه سرنگ کامل ازم خون گرفت پنبه گذاشت سوزن رو کشید بیرون گفت پنبه رو نگه دارید که خون بیرون نیاد  بعدم محکم چسب زد   اون سرنگو خالی کرد تو اون دو تا شیشه و تکون داد و گفت نیم ساعت دیگه یه ازمایش دیگه هم دارن  میام میگیرم  و گفت هنوز نمیتونم چیزی بخورم . و رفت . منم واقعا گشنه ام بود احساس ضعف میکردم . اون نیم ساعت  هم گذشت  داداش پویا و پرهام سعی میکردن باهام شوخی کنن و میخندوندن منو  تا دوباره پرستاره اومد اخمام رفت تو هم داداشا خندشون گرفت . دوباره یه سرنگ ازم خون گرفت و رفت وقتی رفت به داداشم گفتم دستام سوراخ سوراخ شد چقدر خون میگیرن گفت عزیزم  بیمارستان اینججوریه دیگه یه خورده تحمل کن زود حالت بهتر مییشه میریم خونه .از تخت اومدم پایین رفتم رو ویلچر  تو اون سرمای زمستون تو راه روی های تنگ و تاریک و ساکت بمیارستان د با ویلچر واقعا غصه ام میگرفت  سوز سردی هم میودم کاپشنم رو هم چوشیده بودم اما باز سردم بود  رفتیم قسمت رادیو گرافی و  رفتم تو و اون خانمی که اونجا بود کمکم کرد و وایسادم و عکس رو گرفت و داد دستمون و برگشتیم بخش بستری رفتم رو تخت میخواستم دراز بکشم احساس کردم محتویات معده ام  هجوم اوردن بالا دسستو گرفتم جلو دهنم دیگه افتضاح شد گلاب به روتون  وای خدا اون لحظه دلم میخواست واقعا زمین دهن باز کنه منو ببلعه ابروم جلوی داداشم رفت  لباسام به گند کشیده شد زدم زیر گریه  گفتم داداش برو بیررون  دستمال کاغذی گرفت سمتم گفت بیا دستتو پاک کن اشکال نداره با گریه گففتم داداش برو بیرون خواهش میکنم  دید معذبم گفت پریا عزیزدلم اشکالی نداره بیا دست و صورتتو پاک کن لباستو عوض میکنی اروم باش  با صدای داد مانند با گریه گفتم داداش تروخدا برو بیرون  ابروم رفت برو بیرون خواهش میکنم و گریه میکردم  گفت میخوای بگم یه نفر بیاد کمکت کنه لباستو عوض ککنی گفتم نههههههه فقط برو بیرون بیچاره  اون چه گناهی داشت هیچی نگفت از اتاق رفت بیرون درو بست   از تخت اومدم پایین حالم از خودم به هم میخورد  لباسمامو عوض کردم    دلم به حال بی کس خودم میسوخت که نه مادری بود که کمک کنه نه خاله ای نه عمه ای تک و تنها  مریض برای خودم  از این فکرا گریه میکردم دیگه با صدای بلند  راحت زار میزدم لباسامو تو چند تا کیسه محکم پیچیدم  لباس بیمارستان که ازش متنفرم رو از کیف در اوردم پوشیدم دمپایی هم  بود اونا رو هم پوشیدم   دست و صورتمو یه دستی شستم  سرم افتضاح گیج میرفت رفتم رو تخت و گریه میکردم داداش پرهام در زد گفت پریا چیزی لازم نداری گفتم نه گفت میتونم بیام تو گفتم اره درو باز کرد اومد تو اتاق دنبالشم پرستار اومد با امپول تو دستش  انگار اونم دلش به حال بی کس من سوخت که گفت عیزم  تا8  پرستارت منم هر چی خواستی صدام کن  باشه برای تهوت هم بادکتر صحبت کردم این امپولو الان میزنم علا یکی دو ساعت چیزی نخور تا دارو اثر کنه  بعدش برات غذا میارن کم کم بخور  سعی کن امروز زیاد چیزی نخوری  اومد امپولو تزریق کرد تو انزیوکت تو دستم درد گرفت اما چیزی نگفتم  بعدش سرمم رو وصل کرد و رفت و یه امپول کوچیک   از اونا که یرنگش شبیه سرنگ انسولینه و پنبه الکی اومد گفت  شکمتو باز کن اینو باید دور ناف بزنم . با خجالت یه خورده پیراهنمو زدم بالا  وای خیلی بده اون امپولا 6 روزی که بیمارستان بودم هر روز بهم میزدن .  دور نافم یه جا پنبه کشید  و زد   و  رفت  گریه میکردم اروم اروم   تا پرستاره رفت  به داداشم گفتم اب میتونم بخورم گفت اره ولی خیلی کم . یه خورده اب   ولرم ریخت تو لیوان جرعه جرعه میریخت تو دهنم بعد نشست کنارم  دست میکشید رو صورتم باهام حرف میزد ارومم کنه همش میگفت الهی داداش قربونت بره اینجوری نکن پریا دلم ریش میشه  اخه چرا گریه میکنی اینجوری  دردت به جونم کاش من به جای تو مریض میشدم  دلم داشت از غصه میترکید گفتم داداش خدا  منو دوست نداره اخه چرا اینهمه بلا داره سر من میاد چرا من باید با این سنم این همه درد بکشم چرا غصه از زندگی ما نمیره  اخه من چه گناهی دارم چرا خدا اینکارا رو با من میکنه داداشم همش  سعی میکرد منو قانع کنه میگفت اینجوری نگو عزیزدلم مشکلات و مریضی برای همه هست    چراخودتو با این حرفا اذیت میکنی . موهام نامرتب شده بود  خیلی . دست کشید تو ماهام گفت میتونی بشینی ؟ گفتم اره  بلند شدم نشستم  از  تو کمد از وسایلی که داداش پپویا اورده بود برسم رو برداشت  اومد گفت میخووام موهای خواهر کوچولومو براش ببافم  گفتم داداش خسته ای بزار خودم شونه میکنم گفت نه تو یه دستی سختته بعدشم خودم میخوام انجام بدم . اروم و با حوصله موهامو شونه کرد حالم  خیلی بهتر شد اروم تر شدم بعدشم صحبت کشیده شد  به کوچولوهای تو راهی  قشنگ حواسم از بیمارستان و مریضی پرت شد داداش با حوله موهامو برام دو تا بافت  و با کش هایی که مهسا داده بود داداش پویا اورده بود برام بست موهامو  بعدش دراز کشیدم بدنم ضعیف شده بود نتمیتونستم بشینم زود خسته میشدم . 15 دقیقه بعد از اون  در اتاق زده شدش و عمو حمید و خاله و مریم اومدن تو نمیتونم بگم چقدر خوشحال شدم اون لحظه  از خوشحالی کم مودنه بود گریم بگیره واقعا مریم مثل خواهرمه   عمو گفت نگهبان دم درو به زور راضی کردن .خاله اصرار داشت پیشم بمونه اما من و داداش اصلا قبول نکردیم اما مریم گفت اومده که تا شب بمونه پیشم حتی میگفت شب هم میخواد بمونه  اما  قبول نکردیم و قرار شد  شب بره خونشون .عمو و خاله که رفتن به داداش پرهام گفتم که خسته شده و بره خونه چون شب تا فردا ظهرش باید  تو بیمارستان میبود  اونم  خداحافظی کرد و بعد از سفارشات لازم رفت  10 دقیقه بعد  با یه خورده وسایل و   یکی دو بسته ماسک اومد وسالو گذاشتت و کمد ماسک هم داد به مریم که بزنه  و یکی هم به من چون پرستار گفت باید بزنم  و بعدش داداش رفت . اون شب تا 12 و نیم مریم پیشم بود کلی حالمو خوب کرد خیلی حال روحیم بهتر شد داداش پویا هم اومد یکساعت پیشمون بود و رفت  ساعت 12 شب پرستار جدید اومد برای   تعویض سرم و تزریق دارو . سرمم که تموم شده بود یکی دیگه به جاش وصل کرد و 3 تا امپول خالی کرد توش و دوباره فشار و تبم رو گرفت و یادداشت کرد تو پرونده ام و  گفت تا 8 صبح پرستارت منم کاری داشتی بگو همراهت صدام کنه  گفتم همراه ندارم شب  با گفتن این حرف بغضم گرفت اونم گفت اشکال نداره عزیزم  من خودم چند بار میام سر میزنم مشکلی داشتی بگو بهم منم تشکر کردم و رفت . ساعت 12 و نیم داداش پرهام اومد  و گفت مریم حاضر شه که مریم رو بروسنه و  برگرده اورژانس چون شیفت باید وایمستاد مریم رو برد رسوند اومد پیشم بوسم کرد گفت ببخش خواهری نمیونم بیشتر از این اینجا باشم همراه باید خانوم باشه غصه نخوریا صبح زود میام پیشت باشه  عزیزدلم ؟  راحت بگیر بخواب تا صبح که حالت بهتر بشه هر کاری هم داشتی بهم زنگ بزن بعد موبایلمو دم دست گذاشت و داروهامو داد خوردم و  اسپری هامو کشیدم وکلی سفارش کرد و رفت   . منم یه خورده با گوشیم ور رفتم و گرفتم خوابیدم  صبح با صدای تق و توق بیدار شدم پرستار بود  اومد تو اتاقم ب سینی تو دستش گفت عه  خوب شد بیدار شدی مونده بودم چطوری بیدارت کنم  وقت قرصاته . ساعتو نگاه کردم  6 صبح بود قرصاممو داد دستم یه لیوان اب برداشتم  و قرصا رو خوردم  3 تا امپول ریخت تو سرمم هر بار که امپول میزدن تو سرم یکیش سفتریاکسون بود . بعد دوباره تب و فشارمو گرفت  گفت چیزی لازم نداری گفم ببخشید من باید برم دستشویی میشه اینو در بایری گفت نه چون رگات نازکه زود خراب مبشه با همیین برو و مواظب باش دستتو تکون ندی .  با چه مصیبتی با سرم تو دستم رفتم و اومدم  دیدم یه اقایی  تق ریبا همسن داداش پرهام جوون با روپوش سفید و اون شیشه های خون گیری  وایساده تو اتاق مسیول ازمایشگاه بود اومده بود واسه ازمایش گزفتن  رفتم رو تختم خیلی هم خوش برخورد بود  استینمو بالا زدم گارو بست رو بازوم   حین کار حرف میزد اسممو رو وایت برد نگاه کرد گفت شما با دکتر پرهام ... نسبتی دارین گفتم بله داداشم هستن گفت عههه چه خوب پرهام رفیقمه بابا   نمیدونستم خواهرش اینجا بستریه  خدا بد نده منم تشکر کردم اونم خودشو معرفی کرد اصلا متوجه نشدم حین حرف زدن چطوری ازم خون گرفت فقط وقتی سرنگ رو کشید بیرون دردم گرفت نگاه کردم دیدم یه سرنگ کامل خون گرفته  ازم  پنبه گذاشت جاش و چسب زد و  سرنگو خال کرد تو شیشه های مخصوصش و  خداحافظی کرد و رفت منم دوباره خوابم گرفت تا   8 صبح  با صدای پرستارا که داشتن تعویض میشدن و   وضع بیمارا رو به هم توضیح میدادن چشم واردم  اما چون خیلی خوابم میودم دوباره خوابیدم تا 10 بیدار شدم  پرستار اومد گفت دختر  چه خوشخوابی تو 10 دفعه اومدم بهت سر زدم اصلا متوجه نشدی انقدر  راحت خوابید ه بودی منم هوس میکردم   رو همین تخت همراه بگیرم بخوابمااااا  خندید منم خندیدم خیلی پرانرزس ببود ازش خوشم  اومد گفت تا 8 شب پرستارت منم  بعد گفت  دیگه خواب بسه پاشو یه چیزی بخور صبحونه هم که نخوردی الان پزشک معالجت میاد  ویزیتت میکنه  و رفت گوشیمو نگاه کردم  چند تا میس کال از دااش پرهام و پویا داشتم  و اس ام اس . زنگ زدم به داداش پرهام . بعد از چند تا بوق جواب داد -  الو سلام خواهری - سلام داداش صبحت بخیر-   چطوری عزیزم بهتری صبح توام بخیر - خوبم داداش خسته نباشی -  مسی عزیز دلم شب تا صبح اومم 2 بار پیشت اما خواب بودی اونقدرم قشنگ خوابیده بدی که دلم نیومد بیدارت کنم . حالت بهتره خدارشکر اره ؟ - اره داداش الان خیلی بهترم - خداروشکر . مشکلی نداری که ؟  من ظهر  شیفتم تموم میشه میام پیشت  چیزی خوردی -  نه صبحانه گذاشتن اینجا ولی خواب بودم گفتن الان دکتر میاد - اره عزیزم صبحونه یه خورده بخور  چیزی هم خواستی  پرستارو صدا کن باشه ؟ - باشه داداش به کارت برس مزاحمت نمیشم - مراحمی عزیزدلم فعلا خداحافظت  مواظب خودت باش .  بعد اینکه قطع کردم دکتر اومد با  پرستار . معاینه ام کرد  گفت دخترم حالت نسبت به دیروز چطوره گفتم خیلی بهترم .خلاصه اونم یه سری چیزا گفت و نوشت و رفت  1 ساعت تنها بودم  داشت حوصلم سر میرفت که داداش پویا و مهسا اومدن  پیشم اونقدر خوشحال شدم که حد نداره بیچاره مهسا 5 ماهش بود سنگین شده بود هر چقدر گفتم بره خونه قبول نکرد گفت تا ظهر یکی دو ساعت پیشم میمونه دداداش پویا کلی قربون صدقه ام رفت و نازمو کشید  همش دور سرم میچرخید بوسم میکرد میگفت دیروز اونجوری دیدمت   خیلی  غصصه خوردم که کوچولی من مریض شده اما امروز حالت خیلی خوبه رنگ و روت هم باز شده گفتم اره اخه اینجا جسابی بهم میرسن بعد دستای کبودمو نشونش دادم گفت بمیرم عزیزداداش یه خورده تحمل کن حالت خوب بشه میریم خونه  مهسا از کیفش کرم در اورد زد به کبودی دستام کلی بهم میرسیدن  داداش پویا رفت تا ظهر داداش پرهام اومد  مهسا پیشم بود بعد داداش پیشم موند و مهسا رو فرستاد خونه  . تا اینجا گفتم میدونم خیلیییییییییییییی خیلییییییی ططولانی شد ببخشید که چشمای قشنگتون خسته میشه . من 6 روز بستری بودم  تا بعد از 6 روز مرخص شدم خیلی درد کشیدم ذات الریه شدید کرده بودم و انفولانزای شدید   . اون 6 روز خیلی بهم سخت میگذشت اکصر اوقات تنها بودم تو بیمارستان و دلم میگرفت اما خیلی وقتا هم مریم و داداشا میومدن پییشم  تا مرخص شدم و چند روز هم تو خونه استراحت کردم تا حالم کامل خوب شد ولی تا 3 ماه بعدش اسپری مصرف میکردم تا ریه هام  کامل خوب بشه .  اردیبهش ماه  دوقلوهای ما 8 ماهه  دنیا اومدن و میتونم بگم بهترین روز زندگیم همون روز بود چون خوشحالی و اسک شوق رو تو چشمای داداشم میدیدم  . آیلین و آیدین که با اومدنشون زندگی ما رو عوض کردن و دوباره خنده رو اوردن تو خونمون واقعا حس میکنم  با اومدنشون   یه زندگی جدیدی رو شروع کردیم  خیلی حالمون خوبه . الان 4 ماهشونه تقریبا و کم کم دارن شیطون میشن   داداش پویام هم داره  نامزد میکنه و 2 شهریور عقدشون هستش  خیلی خیلی خوشحالم  باری جفت داداشام .  منم امسال  کنکور دادم اما چون  ا وجود کوچولو ها و دردسراشون خوب نمیتونستم درس بخونم رتبه ام اونی که میخواستم نشد  و از کنکور هنر انتخاب رشته میکنم و میرم دنبال علاقه ام چون من عاااااااشق نقاشی ام دانشگاه هم فقط شهر خودمونو میزنم چون نمیتونم از خانواده ام دور بمونم .  الان درگیر مشاور و انتخاب رشته هستم و بعدشم مراسم عقد داداش پویام که داره داماد میشه . خیلی ممنون از کسایی که خاطره رو خوندن ببخشیدد که خیلی طولانی شد اگر بخوایید تو کامنتا بگیر بازم خاطره براتون میزارم  . ممنون از همه ی شما عزیزان و امیدوارم هیچوقت  رنگ غم و غصه و مریضی رو نبینبد و همیشه سالم و سلامت باشید .  دوستدار شما پریا

خاطره سهیل جان

سلام به همگی امیدوارم حالتون خوب باشه😊من سهیل ۲۲ساله فارغ التحصیل  حقوق .انشالله که شناختین.دریک عصر گرم تابستانی پفک خوردن وخاطره نوشتن بهتراز پفک نخوردن و خاطره ننوشتن است 😶  اتفاقا خاطره جدیدم هست البته فک نکنم هنوز به خاطرات پیوسته باشه😂بهتره بگیم ماجرای جدید🤦🏻‍♂️ عرض شود همین چهارشنبه گذشته بود عصر بچه های باشگاه رو بردم پارک برای تمرینات هوازی (دوستانی که درجریان نیستن بنده کمک مربی تکواندو هستم ) یکم گرم کردن .بعد گفتم تایم میگیرم برید طناب بزنید همه شون رفتن خودمم رویه نیمکت دراز کشیدم یه موزیکم پلی کردم واس خودم حال میکردم😂دمپایی پوشیده بودم درآوردم پاهامو دراز کرده بودم رو دسته نیمکت 😂(کلا خیلی وجدان کاری دارم😂😐)یکم گذشت یه لحظه احساس کردم انگار یه سوزن داغ کردن تو کف پام، ازدرد پریدم کف پامو نگا کنم که دیدم یک عدد زنبور وز وز کنان دور شد فهمیدم نیش زده 😐 یک درد وحشتناکی داشت فقط با دستم پامو گرفته بودم فشار میدادم به زور تحمل کردم تمرین بچه ها تموم بشه پاشم برم🤦🏻‍♂️حالا توراه خونه باچه بدبختی رانندگی کردم بماند .پوستم کنده شد رسیدم خونه نمیتونستم پامو زمین بزارم لنگ میزدم بابا و عاطفه خانوم تا دیدنم پرسیدن چی شده؟گفتم کف پامو زنبور نیش زد😐بابا گفت بیار ببینم کجاشه دراز کشیدم پامو اوردم بالا یه نگا کرد گفت این که هنوز نیش روشه چرا همون موقه درنیاوردی ؟گفتم متوجهش نشدم گفت الان من درمیارم عاطفه خانوم رفت یه موچین آورد دوتایی افتادن به جون پای من دراوردن حالا این وسط من داشتم بال بال میزدم باو درد میکنه فشار ندین😭میگفتن تکون نخور تموم شد 😐بعد دراوردن نیشش روش پیاز گذاشتم که تاثیری نداشت اخرشب کاملا قرمز شده بود ناجور درد میکرد حتی به پیشنهاد دوستان یخ گذاشتم بازم تاثیری نداشت شب خوابیدم صب که بیدار شدم احساس کردم پام یکم سنگین شده یه نگا کردم دیدم یاخدا😰یه جوری ورم کرده تا ساق پام حجمش ده برابر شده 🤦🏻‍♂️ اون قسمتی که نیش زده بودم خیلی بدتر خون مرده شده با بدبختی پاشدم رفتم از اتاق بیرون کسی خونه نبود تا ظهر با قرص مسکن سر کردم دیدم نمیشه .زنگ زدم دایی بعدسلام احوال پرسی اینا گفت اینطرفا گفتم دایی حالم بده گفت چرا چته؟گفتم زنبور گازم زده😂گفت سنگ نمک میگی چته یا نه 😐گفتم جون دایی جدی میگم 😂 زنبور کف پامو زده الانم تا ساق پام ناجور ورم کرده از دردم دارم زمینو گاز میزنم 😶 پرسید تبم داری؟گفتم نمیدونم ولی گرممه😓 گفت خب منم گرممه مگه هرکی گرمشه تب داره😐کلا بعضی روزا خیلی تخریب شخصیت میکنه😂یه سری سوال دیگه پرسید جوابشو دادم گفت سریع پاشو برو دکتر گفتم باشه مطبی بیام اونجا؟گفت نه کارم تو مطب تموم شده دارم میرم مهرشهر کاردارم غروب برمیگردم الان پاشو برو یه دکتر گفتم باوشه🤦🏻‍♂️ خدافظی کردم .زنگ زدم به هومن گفتم بیا منو ببر دکتر زنبور کف پامو نیش زده اولش کلی خندید گفت مگ جا قحطی بود آخه😂گفتم حالا که جای بهتر پیدا نکرده میای؟گفت نه😐نوکر بابات یه نفربود به اسم غلام سیا عمرشو داد به شما گفتم تورو جایگزین خودش کرد زود باش درد دارم گفت نمیتونم کار دارم بزن اسنپ بیاد خودت برو 😐گفتم زر زر نکن منتظرم قط کردم.نیم ساعت بعد زنگ زد تا ورداشتم گفت بپر پایین زودباش گفتم الان چه وقت اومدنه نه به نیومدنت نه به این زودی اومدنت😒دارم کارتون میبینم خب😶گفت شک ندارم داری زندگی یک حشره رو میبینی😂گفتم از کجا فهمیدی😂گفت داشتم میومدم حلما و هیلدا(خواهرزاده هاش)داشتن نگاش میکردن😂خلاصه قید کارتونو زدم دیگه مجبور شدم پاشم اماده بشم هرشلواری خواستم بپوشم پام از پاچه ش رد نشد خیلی بد ورم کرده بود🤦🏻‍♂️یه اسلش پوشیدم رفتم پایین هومن تا دید گفت اوه اوه قشنگ زده آسفالتت کرده ها😂گفتم سرت بیاد به حق علی😂

رسیدیم یه درمانگاه کلا تو دوطرف خیابون جای پارک نبود مجبور شدیم تو یه کوچه پارک کنیم دوباره باتاکسی برگردیم جلودر درمانگاه حالا غرغرای هومنو فاکتور میگیرم .رفتیم داخل خلوت بود رفتیم دکتر پامو دید پرسید قبلا اینطوری شده بودی؟گفتم نه حساسیتی به نیش زنبور نداشتم اولین باره اینطوری شده. فشارموگرفت بعد نسخه نوشت اومدیم بیرون گرفتیم دیدم بعله یک عدد امپول دگزا با چنتا قرص مسکن وهیدروکسی زین. درنهایت شجاعت دوباره برگشتم داخل آمپولو بزنم هومن گفت سهیل امپوله ها قبلا مث سگ میترسیدی یادت نیس؟چپ چپ نگاش کردم گفتم اون قبلا بود دیگه نمیترسم😊گفت اره جون خودت 😂 رفتم تزریقات گفتم تو نیا گفت داداش من تورو تنها نمیزارم این حرفارو نزن 😂رفتم روتخت دراز شدم پرستاره اومد بالاسرم تزریق کرد فقط اولش ورود سوزنو متوجه شدم دردی نداشت بعدکه تموم شد بلند شدم  رفتیم بیرون دوباره تاکسی گرفتیم برگشتیم جای پارک ماشین نشستیم هومن استارت زد روشن نشد چن بار زد هیچ اتفاقی نیوفتاد گفتم بااین ماشین قراضه ت الان وقت خراب شدنه تو این گرما😒رفت کاپوتو باز کرد اومد گفت باطری نیس😐گفتم ینی چی نیس😶 گفت نیس دیگه بردن ، پیاده شدم رفتم دیدم جا تره باطری نیس یه پس گردنی زدم بهش گفتم احمق چرا قفلش نکردی خیر سرت تو تهران زندگی میکنی😐به این دزدا رو بدی میان از تو حلقت کلیه تو میکشن بیرون😐باطری که دیگ چیزی نیس .خیلی عصبی بود داد میزد همش تقصیر توعه من الان باطری از کدوم قبرسون پیدا کنم 😡گفتم عه قبرستون گفتی یادم افتاد من امروز بهشت زهرا نرفتم سریع تر یه باطری پیدا کن یه سر بریم بهشت زهرا .وحشی شد حمله کرد بزنه 😂گفتم ببخشید ببخشید غلط کردم .دیگ بعد کلی معطلی من نشستم توماشین اون رفت باطری خرید اورد روشن کردیم .فقط بنازم به دل و جرئت دزد محترم که تو روز روشن خیلی شیک اومده ورداشته رفته قدیما دزدا شب میرفتن دزدی تازه لباس مشکی ام میپوشیدن توتاریکی شب گم شن😂واقعا به کجا چنین شتابان ؟خلاصه رفتیم بهشت زهرا بعدش هومن منو رسوند خونه خودش رفت .شب من درازکشیده بودم پامم به سمت کولر دراز  کرده بودم 😂بابام زل زده بود به من گفتم حاجی خیلی نیگا میکنی ؟ یکم نچ نچ کرد گفت ببین یه زنبور اندازه نصف بند انگشت چطوری یه آدم دومتری رو زده زمین میبینی خلقت چقد عجیب و پیچیده س🙁 گفتم خیلی فلسفی بود کمرم شکست😂🤦🏻‍♂️این چن روز درد پام خوب شده ورمشم خیلی کمتر شده ولی کامل از بین نرفته شماهام حواستون باشه به حشرات😂

کلام اخر زنبور هارا دوست بدارید😂عید قربان پیشاپیش مبارک❤️ مرسی که خوندین

به بهانه ۲۲ مرداد

Mobina😍😍😍

آکنده ز گل جهان چپ دست 
از عشق پر است جان چپ دست 
در سینه خدا ز لطف جا داد 
گوهر ، همه در نهان چپ دست 
آماده به دستگیری خلق 
این است یقین نشان چپ دست 
قطعا به هدف کند اصابت 
تیر ها همه از کمان چپ دست 

سلام به همگی 😀😀😀 خوبین خوشین سلامتین ؟ 😉😉😉 آقا امروز روز جهانی چپ دست هاست 😉😍 روزم مبارک اول  ، دوم اینکه تبریکککککک به ساره 😉😍 ، زهرا 80 عزیزم ، و بقیه دوستانی که چپ دست هستند ❤❤❤ ، آقا خدا شاهده هر کی تبریک نگه با من طرفه ! در جریان باشید گوربه ها ( میدونم عزیزم سواد دارم گربه اینجور نوشته میشه شما تلفظش نمیتونی بکنی کار هر کسی نیست گربه را گوربه خواندن ! ) بدجور گاز میگیرن و چنگ میندازن ... خلاصه از ما گفتن بود
بای بای 👋👋👋
 

پاسخ: 
من هم روز جهانی این اقلیت خاص رو به همه چپ دستها تبریک میگم. فقط با تبریک از کنارش نگذریم هدف از اختصاص روزی به این نام  مقابله با باورهای خرافی درمورد چپ دست ها 😓 و انتقاد از اینکه تمام ابزار و امکانات مختص راست دست هاست 😢یادمه سال کنکور با وجود اینکه تیک چپ دست بودن رو زده بودم سر جلسه صندلیم راست دست بود😊 در مدرسه هم پیدا کردن صندلی چپ دست از انباری و میان گرد و خاک پروسه هر ساله من بود😀 با همه اینها با افتخار من چپ دستم✋(حتی ایموجیشم ندارم😢😂)
#ساره_حسینی

خاطره غزل جان

سلام من این اولین خاطره منه خاطرمم تکراری نیس همه خاطره ها رو خوندم مثل مال من نبوده اسمم غزل 19سالمه من اصلا تا الان حتی یه دونه امپولم نزدم اصلا نزدم تا اینکه خاطره:رفته بودیم مسافرت خیر سرمون خونه یکی از فامیلامون بودیم که دو روز اولش خوب بود و اما روز سوم نشسته بودیم خونه یه یکی از اعضای فامیل گفت این اشغالا رو میبری پایین?منم نمی خواستم ببرم این همه ادم نشسته به من گفت منم چاره ایی نداشتم چون وقتی این ادم میگه میبری یعنی باید ببری خلاصه قبول کردم و هیچکسم یادش نبود حتی خودمم یادم نبود رفتم تا سر کوچه کیسه اشغالا خورد به پام یه درد بدی تو پام پیچید برگشتم دیدم رسیدم نزدیکای سرکوچه کیسه اشغالا خورد به پام درد بدی توی پام 
پیچید برگشتم دیدم وای پاچه شلوارم پاره شده دادم بالا دیدم وای پام بریده وای نباید میدویدم از ترس دوییدم زخم دهن باز کرده بود رفتم خونه ایفون رو زدم هی دارم میگم بیاین پام بریده میگه دم برده کیه خلاصه اومد پایین گفت پات چی شده گفتم اینطوری شده خلاصه رفت بالا و من و بردن درمونگاه در خونه تا اون بخیش کنه اونم گفت من نمیتونم اینو بخیه کنم باید بره بیمارستان من که اصلا نترسیدم فقط میخواستم زود تری بهتر شم رفتیم بیمارستان و منم همینجور ازم خون میرفت تو بیمارستان اونی که همرام بود گفت حالا اونیم که گفت اشغالا رو ببر همرام بود گفت برو تو اون اتاق رفتم اتاق کوچیکی بود درم نداشت هیچکی دم درش نبود یه زنی اومد فشارمو گرفت و یه نفرم داشت حرف میزد من نمیدونستم که با منه
برگشتم دیدم وای چقدر ادم اینجا وایساده اینا تو نوبتن خلاصه از اونجا در اومدیم و گفتن باید بره عکس بگیره راستی یادم رفت تو اشغالا ظرف شکسته بود گفته بودم شاید تو پاش مونده باشه رفتیم و یه راهرو بود انتهاش یه راهرو دیگه و بعد یه اتاق من اصلانترسیدم من همش ناراحت این بودم که مسافرتم خراب شده بود رفتم عکس گرفتم و رفتیم یه راهرو بود اومدیم رسیدیم به یجایی که اونورش مریض خوابیدهبود یه پسری به پهلو خوابیده بود داشت میگفت و میخندید حالا وقتی دید دارم نیگاش میکنم بیشتر فیگور گرفت و نیشش بیشتر باز شد خب منم رومو کردم اونور نشستم رو صندلی و دیدم یه اتاق اونجاست نوشته اتاق عمل سرپایی بازم نترسیدم با اینکه اولین بارم بود بیمارستان میرفتم خلاصه در حال انتظار بودیم تا دکتر بیاد برگشتم دیدم پسره پاشده رفت بره دنبال مامانش که یه دفعه دولا شد پسر بزرگی بود نمیدونم چش بود ننش رفت دنبال دکتر رفت به مامانش بگه وایسه الان میاد و اینا یه دفعه دولا شد نمیدونم ضعف داشت نمیدونم چش بود که صداشم رفت حالا حواسشم نبود که دارم نیگاش میکنم وگرنه دوباره فیگور میگرفت دوباره خلاصه برگشتم دیدم دکتر اومد زخمم رو نیگا کرد بعد پرستار اومد انم نیگا کرد گفت بیا تو اتاق
همون اتاق عمل سرپایی بازم من نترسیدم رفتم دیدم یه مریض اونجا خوابیده پرستارو دکتر و مریض مرد بود اومده بودن مرد رو بخیه بزنن من بعد از اون جلو چشم خودم مرده رو بخیه کردن بهشامپول بیحسی زدن صداش یواش در اومد روش تو رو دکتر بود نمیتونست چیزی بگه خلاصه منم باز نترسیدم تازه داشتم نیگا میکردم چه جوری بخیه میکنه تا اینکه یه دکتر مرد دیگه اومد دید دارم نیگا میکنم فکر کرده بود من ترسیدم مثلا میخواست حواسم رو پرت کنه صداش کردن رفت رفت و دیدم همرام با اون پرستاره که با دکتر بود داره با یه تخت میاد داخل اتاق تخت رو گذاشتن وسط اتاق بازم نترسیدم خلاصه پرستاره گفت بیا رو تخت بخواب اومدم هنوز دکتره داشت اونو بخیه میکرد رفتم پشت ساق پا نزدیک پاشنه پام زخمی شده بود دیگه باید دمر میخوابیدم نترسیدم و بعد پرستاره رفت در گوش دکتره یواشی گفت براش بیحسی بزنم دکتره گفت نمیخواد گفت ممکنه دردش بگیره منم باز نترسیدم میخواست زخم رو با سرم بشوره خلاصه سرم رو گرفت رو زخمم و شست و اصلا دردم نیومد اصلانم نترسیدم تازه داشتم نیگا میکردم که داره چه جوری زخم رو میشوره بعد کار مرده تموم شد حالا نوبت بخیه کردن من شد پرستاره رفت مرده رو پانسمان کنه اومد سراغ من من برگشتم دیدم یه امپول دستشه داره نیگا من میکنه فکرده بود دارم میترسم بهم لبخند میزد منم که اصلا تا اون لحظه نترسیده بودم گفتم پیش خودم که یه امپول کوچیکه دگه همینکه امپولو زد وای چه دردی داشت چه کولی بازی دراوردم اولش میگفتم ااااایییی ااااییی حالا اون مریضه هم بود بعدش دیگه الکی گریه کردم شاید ول کنه ول نمیکرد یه امپول دستش بودا دور تا دور زخمم زد پدرمو دراورد واقعا گریه الکی بودا منم که تا حالا امپول نزده بودم تا اینکه اینجا زدم خیلی دردش بد بود بعد دکتره ول کرد پرستاره با خنده گفت نیشخند بود گفت مگه چند سالته اووو اینو گفت منم عصبانی بابت خراب شدن مسافرت و درد امپول بودم اینم مسخرم کرد با عصبانیت گفتم  به تو چه حالا پرستاره خندش گرفته بود هم میخواست جدی
صحبت کنه گفت چی به تو چه یعنی چی که دوباره دکتره امپول زدن امپولش نسبتا کوچیک بود ولی هرچی میزد تموم نمیشد تا زد گفتم اااییی یواش بزن توام حالا دکتره گفت دقیق یادم نیس گفت چه دختر خانم بی ادبی نمیدونم بعد گفت دیدی به اون اقاهه زدیم جیکشم درنیومد میخوای بخیت نکنم همینجور بری خونتون مثل بچه ها باهام حرف میزد اعصبانی نمیگفت اروم میگفت 
برگشتم گفتم تموم شد من منظورم امپوله بود دکتره معنی خفه شوبرداشت اصلانم حواسم نبود که نباید الان اینو بگم هیچی دگه دکتره اخمو چشاشو ریز کرده بود نیگام میکرد منم دوزاریم نیوفتاده بود که چه گندی زدم امپولو زد وسط زخم پام دیگه اخرش تو زخم پام باید میزد دیگه سر شده بود خلاصه بخیه کردن رو شروع کردن هنوز مریضه تو اتاق بود همه ایناهم شنید بعد رفت مریضه و دکتره اومد بخیه کنه سوزن بخیه رو اولش رو حس کردم ولی دگه سر سر شد دیگه درد نداشت بعد کارم تموم شد و دراومدم بیرون رفتیم خونه و حالا همه زوما روی من که چجوریم منم ازین زوما بدم میاد خیلی عادی اومدم و حالا مامانم حال نداشت داشت هی منو نیگا میکرد اطرافیان هم همینطور نیگاه اطرافیان داشت عصبانیم میکرد ریختم تو خودم هیچی نگفتم هی سوال پرسیدن همراهایی که باهام اومده بودم جواب میدادن الان کنجکاوید ببینید کی همراهام بودن دایی و خالم بودم بعد حالا چون خون از رفته بود شب سردم شده بود داشتم میلرزیدم انقدر سردم بود هیچکی نفهمید یعنی نزاشتم که بفهمن خلاصه صبحش بهتر بودم تا یه هفته پام پانسمان بود کل یه هفته رو تو خونه بودم مسافرت کوفتم شد اطرافیان جای من میرفتن خرید میکردن و میگفتن کجاها میرفتن و اینا منم عصبانی میکردن ولی میریختم تو خودم گذاشته بودم جای مناسب سر همشون خالی کنم عصبانیتم رو خلاصه حالا روز کشیدن بخیه شد منم که اولین بارم بود یه کوچولو استرس داشتم حالا اطرافیان میگفتن درد نداره دوتا گره باز میکنن نخ و میکشن تموم اصلا درد نداره من خرم باور کردم که درد نداره فردا شبش رفتیم تزریقاتی در خونه بود انجا پیرزنی بود گفت برو پشت پرده تخته برو اونجا بخواب منم دمر خوابیدم اومد 
همراهام مامانم و خالم بودن حالا مامانم میگفت من دل ندارم و میرم بیرون وایمیستم یه پیره زنیم رو تخت اونور خوابیده بود پرده میرفت کنار میتونست منو ببینه وای چه دردی داشت بخیه کشیدن وای از درد امپول بیحسی بدتر بود اصلا پیشش هیچ بود وای مردم حالا من چی کار کردم سکوت سکوت سکوت اصلا جیکمم درنیومد شاید باورتون نشه هیچی نگفتم ولی بی صدا ای ای میکردم هیچکی نمیفهمید فقط اگه صورتم رو میدیدن میفهمیدن دستام رو فشار میدادم از درد حالا یه دستم به پرده بود که نره کنار کسی منو نبینه که یه دفعه خالم پرده رو زد کنار اونجا که دستم بود نتونست بده کنار از اونطرف اومد منم در حال درد کشیدن و اعصبانی که چرا اومده ازم پرسید درد داری نمیتونستم چیزی بگم اگه دهنم رو باز میکردم صدام در میومد برای همین جوابش رو ندادم رفت منم یادم رفت پرده رو بگیرم داشتم دستم رو فشار میدادم گفتم کسی صورتم رو میدید میفمید اون پیره زنه که سرم روش بود رو اون تخت بود پرده رفته بود کنار منو میدی منم حواسم نبود
که اون داره منو نیگا میکنه سرم رو اوردم بالا چشام رو که باز کردم دیدم داره نیگا میکنه انچنان عصبانی نیگاش کردم و پرده رو گرفتم که من و نبینه دیگه داشت تحملم تموم میشد به زنک گفتم تموم شد همینو که گفتم همه تفنگارو برداشتن منو به رگبار بستن اول زنک گفت اره تموم شد تموم شد حالا خالم گفت خانم فلانی چی شده گفت هیچی میگه تموم شد اشکال نداره بقیش بره برای فردا حالا مامانم منو به رگبار بست که ااا غزل بزار خانم کارش رو بکنه بابا منکه چیزی نگفته بودم دردممم اومده بود چیزی نگفتم یه تموم شد گفتم همه من و به رگبار بست و حالا فرداشب ادامه بخیه کشیدن حالا فرداش از من اطرافیان میپرسیدن درد نداشت منم عصبانی ازدستشون که بهم الکی گفته بود با خونسردی گفتم نه همه با تعجب گفتن نه منم خونسرد ولی از داخل عصبانی گفتم نه چند بار ازم پرسیدن منم همچنان خونسرد و از داخل عصبانی میگفتم نه اونام تعجب نمیدونستن که دارم عصبانیتم رو جمع میکنم خلاصه شبش رفتیم با مامامم واون یکی خالم اومدم برم اون تخت پشت پرده زنک گفت بیا رو این تخت بخواب حالا پرده تخته کنار زده شده بود خوابیدم منم بدم میاد دکتر کاری انجام میده کسی منو ببینه حالا مامانمم نرفت همونجا با خالم وایساده بودن منم دردم میومد نمیدنستم چیکار کنم کسی صورتم رونبینه ولی واسه رفتن دوباره واسه بخیه کشیده استرس داشتم حالا شانس گندم هرچی زن بود واسه امپول زدن اومده بودن دو سه تایی بودن منم در حال درد کشیدن نمیتونستم عکس العملی نشون بدم میفهمیدن حالا چیکار کردم روسریم رو میوردم تو صورتم که مثلا میخوام درستش کنم چشمامم رو میبستم و بی صدا ای ای میکردم بعد نیگا به زنا میکردم که یعنی هیچی نیس حالا یکی ازین زنا روصندلی نشسته بود معلوم بود زومش رومنه تا نیگاش میکردم سریع اونور رو نیگا میکرد خلاصه حالا اومد پانسمان کنه وای همینکه دیتول چیه اونو که روش میریخت بعد کشیدن بخیه یک سوزش بدی میداد حالا وسط کشیدن بخیه یه پسری میخواست بیاد تو معلوم بود ترسیده فکنم میخواست امپول بزنه هرچی زنک بهش میگفت اقا شما بیرون باش صدات میکنم نمیشنید بعد رفتش خلاصه بعد بخیه کشیدن اومدیم و فرداشم برگشتیم خونه مسافرت کوفتم شد ببخشید طولانی بود 

خاطره مهدیه جان

سلام دوستان عزیزم من مهدیه هستم 12 ساله ساکن خرم آباد خاله رها ( یا همون زینب شما) این وب رو با من آشنا کردو قرار شد بعضی وقتا که شد خاطره بزارم با گوشیش چون تبلت خودم خرابه😢 دعا کنین درست شه😃 من همسایه خاله زینبم یه داداش دارم و دوتا وآجی بزرگ تر از خودم یعنی آخریم.خب زیادی از حد حرف زدم بریم سر خاطره:
یه صبح که از خواب پاشدم نمیدونم چم بود که گلوم درد میکرد بی اهمیت و گیج و منگ رفتم گشت زدم تو حال که چنان خوردم به ستون هرچی ریاضی خوندم واسه فردا پرید صدای بدی هم داد رفتم اتاق مامانو بابا خواب بودن منم ترجیح دادم به فرقه خواب آلودگان بپیوندم و رفتم رو تختم خوابیدم بیدار شدم ساعت ۱۱ صبح بودکر کنم یکم دیر بیدار شدم نظرتون؟😄 گلو درد نداشتم دیگه جمعه بود و روز خواب رفتم گفتم سلللام بر همگی 
بابام به لری: سِلام رولَکَم « سلام دخترم» (رولکم معنی عزیزم رو میده) 
مامانم:علیک سلام دخترم 
داداشم:خوبی خواهرم
زهره: سلام
زهرا:سلام
من: سلام به توان شیش دیگه
زهره: به توان پنج دانشمند نکنه به خودتم سلام میکنی؟
من: آرع
رفتم از یکم نون رو میز و پنیر و گردو برداشتم و لقمه گرفتم و چایی ریختم و شیرینش کردم😋 جاتون خالی خوشمزه بوداااا😜 اصلا قصدم این نیست که دهنتونو آب بندازم مدیونید اینجور فک کنیدا😑😑 شب رفتم ریاضی مرور کردمو دیگه خوابیدم صبح پاشدم بازم گلوم درد میکرد مامانم لباسامو اتو کرده بود و داد بهم منم گفتم دستت درد نکنه عشقم گفت خواهش عزیزم یه لقمه خوشگل هم داد با یه شیر و کیک گفتم به به این لقمه خوردن داره ۱۰ تومنی که هفتگی بهمون میداد هم دادو گذاشتم توی کیف پولم ذخیره کردم😜😜 رفتم مدرسه تو مدرسه سر درد هم بهش اضافه شده بود☹️😐 امتحان رو خانممون داد از چهارشنبه اش گفته بود امتحان سختیه پارسال بیشتر بچه ها پاش تک گرفتن ما هم استرس گرفتیم و رفتیم تا میتونستیم خوندیم دیگه داشتم جواب میدادم( کلاس شیشم)یکی از بچه ها پاشو کشید رو زمین و گفت پیس پیس آروم گفتم هاااا گفت سوال سه ؟ گفتم برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه😁 گفت یعنی چی بی ادب مگه گدا ام؟ گفتم بله دقیقا گدای تقلب بعد نیششو تا بنا گوش باز کردو سکوت مطلق کلاس رو شکست و داد زد خانووووووووم یهو تیچر جان برگشت سمت مرادی گفت هیسسسس چه خبرته مگه جن گرفتت همه زدن زیر خنده گفتم آره خانم جن تقلب😉 همه دیگه چنان میخندیدن که مدادا نمیگرفتن دستشون( شاید بی مزه به نظر برسه ولی تو جو خودش و لحن خانم و من و مرادی خنده دار بود بچه ها هم انگار منتظر سهل انگاری یکی بودن و یا اتفاقی که احساسات درونی خودشونو بریزن بیرون😁😀😂) منم مدافع حقوق خودم بودم و لبخندی رو لبم بود همه منتظر جوابای من بودن😊 
من:😃😂
مرادی:😑😑
تیچر:☹️😏
از من بعدم به ادامه درسم ادامه دادم خانم گفت مرادی؟😡 سرت تو امتحانت باشه😡 گفت چشم خانوم عزیزم آروم گفتم خودشیرین بدبخت😒 رو میز نوشت اسمته منم امتحانمو دادم😐👈😑 وایی سخت بود خیلی🤨 از همین تریبون میگم لعنت بر امتحاااان همه هم صدا بشیم😂 سه زنگ داشتیم امتحان میدادیم خانم یهو برگه منو از زیر دستم کشید😑😕رو از از زیر دستم کشید گفتم خانوووووم با لحن خودم گفت بلههه گفتم یه نصفه سوال مونده بودا😑 گفت سه زنگه داری چی میکنی پس؟😏 یکی از بچه ها به محض خروج تیچر جان از کلاس زد زیر گریه😭😭😭 گفتم چیههه چی شدد؟ پردیییس؟☹️ گفت هیچی نیست☹️ رفتم از دوتا دوست صمیمی اش پرسیدم یکیشون گفت فهمیده یه سوال رو اشتب نوشته😐👈😑 گفتم ای خداا از دست تو پردیس رفتم داداریش دادم. من بهترین دلدار قرن هستم😑👏😊 خلاصه آروم شد و گفتم من برم پایین رفتم بیرون و زنگ ورزش بازی کردیمو خلاصه زنگ خونه خورد و ما وسایلا رو برداشتیم منتظر دوستم موندم رفتیم خونه حس کردم تب دارم رنگ و رو نداشتم با دوستام رفتیم خونه و تو راه چیپس و لواشک خریدیم و خوردیم دیگه رسما داشتم جون میدادم😩 کیفمو گذاشتم زمین کلیدمو در آوردم در رو وا کردم ماشین بابا تو بود و تا خرخره چسبیده بود به در منم به زور مثل ژله خودمو از لاش انداختم تو🤓🤓✌بابام داشت میرفت توی خونه گفت سلاااام خسته نباشی گفتم سلام باباجون درمونده نباشی گفت باباجان فقط بگو از لای در اومدی؟ گفتم پس قبول دارید تا خرخره چسبوندینش😆 گفت آره میپذیرم رفتیم تو و با مامانم سلام و علیک کردیم گفت چرا اینقد داغی مامان؟ گفتم هیچی گرمه هوا گفت تب داریی گلوت درد میکنه گفتم آره خیلیی سرمم داره میترکه گفت بیا این مسکنو بخور تا عصر بریم دکتر گفتم باشه خوردمو. رفتم قرمه سبزی مامان پز خوردم😋 خیلی خوشمزه بود😛😛 بعد رفتم یکم بخوابم درسای فردا رو بخونم پاشدم یعنی روبه موت بودم رفتم مامانم خواب بود😟 صبر کردم ده دیقه بعد بیدار شد گفت خوبی گفتم نه والا گفت بیا پاشو بریم دکتر داداشم از بیرون اومد و گفت سلام من لباس پوشیدم گفتم سلام گفت مریضی؟ گفتم آره گفت از صدات معلومه رفتیم و داداشم  ماشین بابامو گرفتو رفتیم درمانگاه رفتیم تو و دفترچه رو داد و منتظر شدیم نوبت برسه رفتم داخل داداشم دفترچمو گذاشت رو میز دکتر.دکتره گفت صبحا میری مدرسه چی میپوشی؟😏 گفتم گرم کن گفت خسته نباشی تو این هوای سرد؟ گفتم من سردم نمیشه آخه دارو نوشت و گفت فردا هم استراحت کن گواهی پزشکی دادو رفتیم داروهارو گرفتیم خدارو شکر آمپول توش نبود😜😄😁. رفتیم خونه و من رفتم خوابیدم ساعت ۱۰ بیدار شدم رفتم نمازمو خوندم و دوباره خوابیدم.😴 صبح ساعت نه پاشدم گفتم واییی مدرسم بعد که فهمیدم امروز نمیخواستم برم با خیال آسوده لم دادم رو تخت تبلتمو برداشتم رفتم پیامارو چک کردم دیگه تا ساعت ۱۲ به هر زوری بود سر کردم🙊 ساعت ۱۲ و نیم یک به سارینا پیام دادم مشقارو بفرسته واسم فرستاد و گفت میام دم خونتون فردا رضایتنامه دادن واسه قلعه گفتم واقعااااا باشه باشه منتظرتم گفت کاری نداری گفت نه بای بای گفتم خدافظ رفتم مشقارو نوشتم تا ساعت سه. ساعت ۳ درسای خوندنی رو خوندم تا پنج همه معقدن من خرخونم. بعد ده دیقه استراحت کردم رفتم همه رو مرور کردم
زهرا اومد گفت امون بده به خودت گفتم کجا بودی وقتی امون دادم!؟گفت آها پس درستو بخون گفتم آخی نمیگفتی نمیخوندم😂 گفت بعید نبود ازت نه که ازت آی کیوی بالایی برخورداری😉 گفتم بهتر از تو یکی ام گفت بله بله و رفت بیرون آیفون زنگ خورد و زهرا اومد گفت میگه ساری ام مگه ما سمنان ایم🙄😳 زدم زیر خنده گفتم آهااا سارینا است گفت اه اه لوساا گفتم به پای شما نخواهیم رسید و رفتم دم در برگه رو داد و چند تا تمرین که خانم داده بود سارینا 
گفت راستی چرا نیومدی؟ گفتم سرمایی خورده ام که مپرس گفت آها خب برو خدا شفات بده🤨به خودش اشاره کردم و گفتم بیماران دیگه ای وجود دارن که روانین و اول من تو صف شفا بودن😜😜 گفت حالا باشه من جام رو دادم به تو گفتم ممنون وضعیت تو اوژانسیه😉😜 گفت بی مزه خدافظ گفتم خداافظظظظ درو بستم و رضایت نامه رو دادم مامانم بابام رفته بود بیرون گفتم ماماااااااننننن؟؟؟؟ کجااااایییی گفت اینجاام گفتم بیاید این رضایت نامه رو امضا کنید گفت به من چه گفتم به شما همه چه خب اینو امضا کنید به همراه چهار تومن پول گفت از اوضاع مالی کمک ات میکنم برو از جیب کیفم ور دار ولی امضای بابات چی؟ گفتم پس صدبار دیگه ای که جلع امضا کردین رو خوردین؟ گفت دوست داشتم خوردم...زنده تو؟ گفتم نه چندین روزه جان به جان آفرین تسلیم گفتم☹️☹️. گفت نهار نمیخوری؟ گفتم چرا میرم میخورم الان رفتمو غذا خوردم و مامانم از اتاق اومد بیرون رضایت نامه رو گذاشت روی اپن و گفت بیا جلع امضا خوبه؟ گفتم عالیی😌 رفتم دوباره مرور بعد دوساعت دوباره مرور و...😐😑 دیگه ساعت شد نه شب رفتم نمازمو خوندم و رفتم شام بخوریم بابام گفت کاسب نمره؟ گفتم بلللههه داداشم از اون ور با لبخند ملیح گفت نمره ۲۰😃 گفتم خوبه که من ۲۰ میگیرم آجیام گفتن نه که ما همش در حال ۱۲ و ۱۳ گرفتنیم😕😒
گفتم شمارو نمیدونم ولی خودم خوبم😆شام تموم شد و رفتم خوابیدم صبح پاشدم ساعت ۵ نمازمو خوندم دوباره خوابیدم ساعت7 مامانم بیدارم کرد لباسامو پوشیدم و مامانم گفت گواهی ات هم ببریا گفتم کو؟ گفت اینهاش و دادش بهم ده تومن پولمو برداشتم از کیف پولم و رفتم مدرسه تو مدرسه حالم خوب نبود رضایت نامه رو دادم گفتن فردا میریم ما هم پولارو دادیمو رفتیم سر مشق و درس ریاضی و کوفت و زهرمار رو خوندیم وسط کوفت و زهر مار قطعا یه زنگ تفریح هم هست من رفتم زنگ تفریحو با صمیمی ترین دوستم هفت سال باهم دوست بودیم الانم توی یه مدرسه ایم و توی یه کلاس. اگه کلاس هفتم رو بگذرونم دوستیمون میشه هشت سال😃 صف گرفتیم میخواستن آزمون علمی رو جایزه بدن من نفر دوم شدم😃 بهم یه جا مدادی و یه لوح تقدیر دادن😄 با یه مداد عکس گرفتن و دیگه صف تموم شد سر ظهر بود و هوا گرم داشتم قدم میزدم تو حیاط که زهرا همون دوست صمیمی ام اومد نفس نفس میزد رفتم پیش آبخوری گفتم بیا بخور
آب خورد نفسش اومد سر جاش.🤨 بعد شروع کرد تند تند صحبت کردن: راستی دیروز چرا نیومدی؟ چرا حالت خوب نیست؟ رنگت پریده!!!! سرت درد نمیکنه وایی وایی تبم که داریی گفتم زهراا ولی بی توجه دوباره شروع کرد یکم صدامو بردم بالا گفتم زهرااا و دوباره شروع کرد داد زدم گفتم نفس بکش زهراااااا یه نفس کشید گفت کشیدم خندیدم گفتم خیلی خنگی گفت به شما که نمیرسم گلم😂😜 گفت مهدیه تب داری گفتم چی میگی؟ گفت تب داری مهدیه حالت اصلا خوب نیست گلوتم درد میکنه؟ گفتم من؟ نه! نه! گفت آها بیا زنگ بزن به مامانت گفتم نمیخواد خلاصه گفت حالت بده منم چشام نیمه باز بود گفتم نمیخواد خواهر من نمیخوااد هنگ کرده بودم🤯🤯 گفتم وایسا وایساا نه زنگ نزن به مامانم🤫🤭 گفت چرا؟ گفتم نمیخواد گفت دلیلت چیه؟ گفتم لازم نکرده گفت باشه. خب با هر بدبختی بود گذروندم اون روز رو🙁🙁یکی نیست بگه آخه مجبوری مگه😲😲 رفتم خونه به سلام گرفتم خوابیدم پاشدم ساعت سه بود. رفتم درسامو بخونم حسی بهم دست داد حس درد گلو و بدن😷 میخواستم بهش دست ندم ها ولی خب دیدم زشته گفتم من چیزی واسه از دست دادن ندارم😵 پس بهش دست دادم🤧 حالم بد بود داداشم همون لحظه از در اومد تو گفت مهدیههه؟ خوبی تو؟ گفتم نه دارم میمیرم گفت مامان خوابه بیدارش نمیکنم میخوایی بریم دکتر یا مامانو بیدار کنم؟ گفتم نههه با مامان چیکار داری؟ با هم بریم مانتو و شلوارمو از چوب لباسیم داد چادرمم کرد سرم رفتیم تو ماشین دو دیقه بعد رسیدیم درمانگاه رفتیم دکتره معاینه کرد و گفت دارو .چی خوردی؟ داداشم اسمشونو گفت. دکتره دوباره سرشو از داداشم برگردوند و انداخت تو نسخه و گفت پس آمپول میدم🤐 یه پنیسیلین و تقویتی داداشم گفت خیلی وقته نزده گفت نه پنی نمیخواد( تکلیفش با خودش روشن نبود😬) رفت دارو هارو گرفت دو تا آمپول توش بود داد تزریقاتیه و منو برد رو یه تخت گفتم آمپولش چیه؟ گفت دوتا کوچولو ان گفتم نه اسمشونو بگوو😥 گفت یه نوروبین و ویتامین C گفتم واایی خوابیدم لباسمو کمی دادم پایین دو دیقه بعد پرستاره اومد با آمپولا گفت یه نفس عمیق بکش😪 نزاشت بکشم فرو اش کرد یعنی پام میسوخت گفتم آآیی داداش گفت تمووم بعدی رو پنبه کشید که سفت کردم گفت من که نزدم شل کن شل شدمو زدش گفتم آآآآآیییی گفت تموووم و در آورد برگشتم رفتیم خونه و من استراحت کردمو به زور خودمو به کاروان مدرسه رسوندم😄😁 و رفتم قلعه رو دیدم و خیلی خوش گذشت😊☺️
❣ممنون که خوندین و معذرت اگر بد بود.
❣امیدوارم از اولین خاطرم لذت کافی رو برده باشین.
❣منتظر نظرهای قشنگ شما هستم
روز خوش و خدانگهدار👋👋
💐☘💐☘

خاطره دلارام جان

سلام ملکم🙋‍♀️
 حالتون خوبه ؟؟؟ امیدوارم که حالتون خوب باشه .من دلارامم این دومین خاطرمه. خاطره اول خیلی بی مقدمه بود چون یه عالمه حرف بود و اون لحظه  دوست داشتم خاطرمو بگم  حالا یه بار میام قششنگ باهاتون دردودل میکنم 😅😅
ممنون از نظراتی ک گذاشته بودید 😃😃 معذرت میخوام که نتونستم جواب بدم 
خب فعلا تا اینجا بدونید که من مفصلام داغونن قضیش طولانیه حتما براتون تعریف میکنم😉🙂
ُماجرا از اونجا شروع شد ک دایی ما پیشنهاد داد که دلارامو پیش یه دکتری ببریم ...دوستم یکیشو برده پیشش راضی بوده .مامان منم که امادهه گفت بریم ..
خلاصه که یه روز دیدم مامانم اومده دنبالم که بریم پیش همون دکتره رفتیم بیمارستان دیدیم اووو چه خبره ؟؟ چقدر شلوغه؟؟
بعد یه عالمه انتظار رفتیم تو ... 
یه دکتر جوونی بود که عکسامو دید و معاینه کردو آزمایشارو دید گفت چند جلسه بیاریدش براش پی آر پی انجام بدم اگه جواب نداد سلول های بنیادی رو نمیدونم چکار کنیم ..... داشت برا مامانم اینا تعریف میکرد که چکار میکنیم  راستش من خیلی نفهمیدم 😁😁😁 
من خیلی ترسیده بودم و فقط به فکر این بودم که مخ مامان و بابامو بزنم که نریم انجام بدییم ولی امان از دست این داییم اینقدر میگفت که هرچی ریشته بودم پنبه میکرد🙃🙃🙃
مامانم یه روز به بدبختی نوبت گرفته بود برا انجامش که بریم مطب دکتره اتفاقا همون روز ما یه عالمه مهمون داشتیم .صبحش ما رفتیم مطب که دکتره دوباره معاینم کرد گفت باید ازش خون بگیرم برید ازمایشگاه انجام بدید  من برا همرو اینجا خون میگیرم اما میترسم اذیت شه اینوکه گفت من شده بودم میییت بعد ازجاش بلند شد یه سرنگ ازین گنده هاااا بازش کرد نمی دونم رفت بیرون چکارش کرد بعد اووردش داد دست مامانم گفت بگید خون رو داخل این بریزن مامانم هم که عین خودم ترسیده بود گفت اقای دکتر این (به من اشاره کرد) اینقدر خون نداره !!!
د‌کتره یه نگاه به من کرد بعد روبه مامانم گفت الان می خواهید کدوم عضوشو انجام بدید؟؟؟🧐🧐🧐
مامانمم گفت اقای دکتر چند وقته دست سمت چپش خیلی اذیتش میکنه اول اون باشه اگه بهتر شد دوباره مزاحم میشیم !!!
دکتر گفت باشه ولی سعی کنید این سرنگه پر بشه ولی حالا نشد هر چقدر داشت دیگه !!
همچین میگفت انگار دست ما هستش که این پر بشه یانه😂😂 والا 
رفتیم ازمایشگاه دیدیم اون خانومه که همیشه خوب رگ میگرفت نیس. پیش یکی دیگه رفتیم که قبول نمی کرد می گفت برا من مسئولیت داره اگه این سرنگ باز، موقع اومدن شما الوده شده باشه من پام اینجا گیره و مشکل به وجود میادو ازین حرفا.....هر چیم مامانم میگفت با مسئولیت خودمون قبول نمی کرد خلاصه همکارش اومد گفت چی شده؟؟چه خبره؟؟ وقتی جریانو شنید گفت من انجام میدم اما با مسئولیت خودتون!!
منو نشوندن روی صندلی و گفت دستتو مشت کن مشت کردم پنبه کشید و سوزنو وارد کرد واییی چقدر سوخت ولی تو رگ نبود متاسفانه دوباره امتحان کرد که این دفعه درست بود ولی هنوز یک سوم سرنگ پر نشه بود که خانومه گفت این چرا اینقدر کم خونه؟؟دیگه این رگ، نمیده حالا چکار کنیم؟؟؟؟سرنگو کشید بیرونو گفت استین اون دستتو بده بالا و مشت کن. اون دستمم داغون کرد خون اومد ولی بازم اون سرنگه پر نشد سرمم داشت گیج می رفت و اصلا یه اوضاعی بود که نگو .... بالاخره اومدیم بیرون و رفتیم مطب سرنگو تحویل دادیم گفتن ساعت ۶ اینجا باشید .رفتیم خونه یه کم کارارو مامانم انجام داد ساعت شد ۶  ما دوباره رفتیم مطب . منو مامانمو بابام . دکتره گفت خووب رو تخت بخوابه بعد دوباره گفت نه بشینه فکر کنم راحتر میشه کنترلش کرد حالا منم یخ کرده بودم استرس گرفته بودم و اصلا حالم خوب نبود نشستم گفت مانتو رو دربیار. دراوردم . به بابام گفت شما وایسا پشت صندلی و از پشت مراقبش باش تکون نخوره. به من گفت شما هم سعی کن اصلا تکون نخوری . رفت یه گوشه اتاق از تو  دستگاه همون سرنگرو اما با مواد زرد رنگ اورد گفت دستتو این طوری نگهدار منم همون کارو کردم البته تا اون موقع ساکت بودم واز درون.....
خودش اومد وایساد سمت چپ و پنبه رو کشید روی شونم و بایه بسم الله سوزنو وارد کرد وایییی از دردش هر چی بگم کم گفتم با صدای بلند گریه می کردم دیگه اخراش احساس میکردم دارم از حال میرم. اینقدر تکون می خوردم که اصلا شرایط رو درک نمی کردم .خود دکتره هم محکم با اون یکی دستش دستم و گرفته بود 
تموم شد سوزنو کشید بیرون و چسب زد  و به منشیش که اومده بود تماشا گفت برو یه لیوان اب بیار اورد خوردم یه خورده اروم شدم بهم گفت فکر نمی کردم اینقدر سرو صدا کنی !!!!
قیافه منم : 😡😡😡😡😒
اومدیم خونه من رفتم اتاقم گرفتم خوابیدم با نوازش های عمه چشمامو باز کردم دیدم یا خدا همه اومدن تو اتاق😳 سریع نشستم یه سلام گفتم شصت نفر گفتن سلام 😂😂😂😂 ماجرارو به لطف پدرو مادرما شنیده بودن خلاصه اون شب گذشت ....چند وقت بعدش دوباره مامانم میگفت بریم و خوب بودو ازین حرفا که منم قبول نمیکردم خلاصه بی توجه به مخالفت های من منو بردن  و همین مراحل طی شد این دفعه برا زانوم‌..
با این تفاوت که منو این دفعه رو تخت خوابوندن.من قبلش گریه هامو شروع کرده بودم و دکتر گف من که هنوز کاری نکردم بخوای اینطوری کنی کلامون میره تو هم !!!!!😳😳😳  بعد مامانمو فرستاد بیرون بالاخره شروع کرد اما دردم ۲ برابر اون دفعه بود . خیلی اذیت شدم من از شدت درد چون زانوهامو گرفته بودن ایندفعه درازنشست با جیغغغ می رفتم😂😂😂  یکیش تموم شد دکتر گفت یه خورده استراحت کن بعد اون یکی زانو....😥😨😱🥴
خیییلی بد بود.  داشتیم دیگه رفع زحمت میکردیم فرمودند برا لگنش بیایید بیمارستان چون خیلی درد داره تو مطب نمیشه ما اومدیم بیرون و من دیگه این دفعه واقعا حاضر نشدم برم هر چی گفتن گفتم دیگه تحمل دردشو ندارم و .....
تممااااام ✋
پ.ن: ممنون از این که وقت گذاشتید و خوندید
دوستتون دارم 🥰
یاعلی

خاطره تینا جان

سلللللام راديو تينا تقديم مي كند اين جا اهواز است 📻اميدوارم حال همگي خوب باشه و لبخند مهمان لب ها تون 😊به ويژه بازمانده هاي كنكور 98 انشاء الله همگي خستگي شون رو با رتبه هاي  دل خواه از تن شون رفته باشه.اين دومين خاطره اي كه مي نويسم از اون جاي كه تو وب چند تا تينا دارم بنده هموني هستم ، كه مورد لطف هامين قرار گرفت و ناكوت شد اولش مايل بودم ادامه خاطره ي قبلي رو بنويسم ولي چون حال و هواي نتايج بود گفتم يك خاطره از روز هاي كنكور رو براتون باز گو كنم خب بريم سراغ خاطره 🤗:
أوايل اسفند ماه بود كه پدر و مادرم كمي با هم اختلاف داشتن و اين اختلاف موجب بحث در خونه شده بود تا اون موقع سابقه نداشت پدر مادرم بشتر از يك روز با هم قهر باش و دعواشون به يك هفته هم كشيده بود منم كه استرس درس و كنكور رو داشتم اين ماجرا هم به نگراني هام أضافه شده بود 😢مسيح(دادشم) هم كه خدا برا عذاب من افريده رو مخم أسكي مي رفت⛷البته اين نگراني هام كمي بي دليل نبود چون يكي از اقوام نزديكمون با وجود سه فرزند كه بچه بزرگ شون هم پسر 22 ساله اي بود از هم جدا شده بودن منم استرس گرفته بودم با خودم مي گفتم من كه 18سام هم تمون نشده اونا كه بچشوش 22سالش بود جدا شدن چه برسه به ما كه خدا رو شكر در پايان هفته ي دوم مشكلات حل شد و به بهانه ي سفر كاري پدرم مادرم هم با پدرم هم سفر شد (خدا رو صد البته شكر ) به دليل جو مشوش خونه و كاهش تمركز من تراز قلم چيم امد بود پايين، به خاطر اينكه زندان بان (دايي محمد) تنبل تشريف داشتن و نمي تونست هر روز مسافت طولاني تري رو از خونه ما تا بيمارستان طي كنن پس در مدت سفر خانواد من و مسيح منتقل شديم خانه ي مادر بزرگ؛ واقعا اون چند رو برام بدترين روز ها ثبت شد صبح روز بعد با احساس درد در گوش رأست اغاز شد همه چي هم دست به دست هم دادن كه من دير به مدرسه بريم از اون جاي كه من خيلي خوش شناسم در لحظه ورد صاف با روشنفر (ناظم) رو به رو شدم 
روشي :به به تينا خانوم قدم رنجه فرمودين ميزاشتين امروز هم مدرسه نمي يومدين (چون چهارشنبه ها مدرسه نمي رفتم جوري صحبت مي كرد انگار كل هفته نمي رفتم مدرسه 😒) شما دوازدهمي ها فكردين مستمع آزادين . روشي بعد از اينكه قشنگ يك مرتبه منو مشست و شو دادن🧼اجازه دادن برم سر كلاس
بعد از زنگ دوم فاطي (دوست فابريكم )گفت به نظرت امروز سكشن هفت تا ده كلاس فلاني (استاد شيمي مون ) رو نريم گفتم :چرا امروز ، سكشن خودمون پنجشنبه بريم گفت:اخه كچل😂(استاد زيستمون )پنجشنبه مي خواد دو فصل با هم بپرسه امروز بريم شيمي رو ،كه از پرسش شيمي خلاص شيم تا پنجشنبه فقط رو زيست تمركز كنيم ديگه استرس دوتا رو با هم نكشيم. منم موافقت خودم رو إعلام كردم زنگ بعد دبير نداشتيم منم جزوء شيمي رو در اوردم شروع كردم برا پرسش خوندن گوشمم خيلي درد مي كرد گيپ شده بود اصلا وضعي بود دگير خوندن بودم كه صداي اهنگ و خنده دخترا رو اعصابم بود برگشتم سمتشون گفتم ميشه يكم أرومتر صداتون اذيتم  ميكنه 
يكي شون باصداي بلند گفت :مگه زنگ بيكاري وقت درس خوندن  منم همين جوري قاطي بودم اينم واسه من صداشو بالا برد منم مثل خودش شايدم يكم بلند تر گفتم : پس حتما جاي نشون دادن عكس دوست پسراتون بهم و گوشي اوردن 
فكر كردن حالا مي رم لوشون ميدم خفه شدن مدرسه تموم شد منم با اعصابي داغون راهي خوني مادربزرگ شدم ديدم به به خونه نيست مهمان خانست همه ي خاله هام و داييم ها جمعن نمي دونم اينا كار ندارن يا خونه ندارن هميشه ايجا پلاسن رفتم اتاق مهمان ديدم مسيح تا كمر تو كمد لباس هامه متوجه نشده بود من امدم تو كمدن دنبال چيزي مي گشت هر چي هم دستش مي امد مي داخل زمين ديگه كفرم بالا امده بود در كوبيدم كه متوجه شد گفتم : معلوم هست چيكار مي كني قشنگ داشتم داد مي زدم گفت: كارت بانكي تو بده اصلا عين خيالشم نبود گفتم :چه غلطا اول همه لباس ها مو بر گردون تو كمد بعدشم بيرون مقنعه رو در اوردم رو تخت نشستم منتظر شدم گفت :غلطو تو مي كنيي ببينم چطور كارتو نمي دي شارژ لازم دارم گفتم :مگه خودت نداري گفت :گم شده پيداش نمي كنم 🤨گفتم : به درك به من چه برو بيرون اعصاب ندارم 😤گفت :ديون تو كي اعصاب داشتي 🤯كيف مدرسم رو برداشت وسط اتاق خالي كرد دنبال كاراتم مي گشت 😶🤬 ديگه سيم هام قاطي كرده بود پاشدم از بلوزش كشيدم كه بره بيرون  كه زد رو دستم 😑خلاصه درگير شدم اون دست انداخته بود تو مو هام من دستم تو مو هاش  و جيغ مي كشيدم همه ريخته بودن تو اتاق كه مارو از هم جدا كنن مادر جون كه همش بال بال ميزد مي گفت : تينا ولش كن تو بزرگ تري اين بچس ولش كن مسيح گفت: ول كن تا ول كنم يك دو سه مو هامو ول كرد ولي من ول نكردم يك بار ديگه موهاشو كشيدم 😁بعد ولش كردم مسيح دوباره مي خواست حمله كنه سمتم كه گرفتنش بردن بيرون مادر جون هم نصيحت هاشو از سر گرفت بعدشم مامانم زنگ زد طبق معمول طرف گل پسرشو گرفته بود منم با صحبت هاش مورد لطف قرار مي داد به درد گوشم سر درد هم أضافه شد نشستم سر درس هام هر چي هم صدام كردن برم غذا بخرم نرفتم پايين نه اينكه از اين دختر هاي لوس باشم قهر كنم نمي رسيدم غذا بخوردم بايد برا پرسش حتما مي خوندم با سري در حال انفجار راهي كلاس شدم چون مال سكشن ديگه اي بوديم منشي كه حضورغياب مي كرد من و فاطي راه نداد كلاس گفت بايد همه بشينن اگه جا بود شما برين (كلاس مون ١٥٠نفر بود )هيچي ديگه فاطي دم كلاس رو يك صندلي نشسته بود منم رو دسته صندلي نشسته بود كه استا تشريف اورد امد رو به روي ما
واستادگفت : براي چي امروز امدين و اين حرفش مصادف شد با فرود امد خودكارش بر سرم منم كه از قبل سرم درد مي كرد اينم روش گفتيم كه پنجشنبه نمي تونستم بيايم گفت :اشكال نداره بياين سر كلاس بازم از خوش شانسي من فقط دو تا صندلي خال بود اونم رديف اول قشنگ رو به رو جاي كه هميشه استاددرس ميداد در يك قدميش ما هم ناچار رفتيم نشستيم شروع درس با فرود دوباره خودكار بر سر بيچارهي من بود 😓و گفت :خب دخترم ميدوني موتورديزلي چيه ؟منم گفتم :موتوري كه با گازوئيل كار مي كنه 
گفت :افرين دخترم و شروع در مورد موتور توضيح دادن داشتيم تست حل مي كردم كه استاد گفت : بايد اين تست رو از جزوم پاك كنم پودريان هم اين تست رو حل كرد (استاد به بچه ها لقب ميده )استاد :خندان حل كن (لقب فاطي )،فاطي :استاد حل كردم ،استاد:پس پاك دو باره حل كن (با فاطي لجه )انتراك من و فاطي تو حياط اموزشگاه نشسته بوديم و هر دو مثل گرسنگان سومالي ساندويچ مي خورديم كه فاطي همش تو جاش تكون مي خورد و سر شو بالا پاين مي كرد فاطي :پوفففف بخدا مريضه مشكل رواني داره با من گفتم : كدوم بد بخت مود لطف قرار ميدي گفت : پنجره دفتر رو نگا ، گفتم : خب  گفت : داره ليزر مي ندازه تو چشمم (استاد شيمي رو مي گفت )گفتم : بچرخ سمت من محلش نده گفت : نمي دونم مشكلش با من چيه گفتم : اگه ناديدش بگيري بيخيال ميشه گفت : بخدا اگه خوب درس نمي داد يك لحظه هم تحملش نمي كردم بعد كلاس رفتم خونه خدارو شكر همه رفته بودن خونه هاشون از يازده تا يك درس خوندن يك جمله روخونديم ديدم يك كلمش نگار كمه معني نمي داد يك بار ديگه خوندمش بازم انگار ناقص بود چند لحظه چشمامو بستم گوشم و سرم خيلي درد مي كرد اين سؤاله ذهنمو در گير كرده بود چشمامو باز كرد يك بار ديگه خوندمش متوجه شدم سوال مشكل نداشت من از خستگي چشم يك كلمه رو جا مي نداخت 😂كتابتمو بستم فرداش تعطيل رسمي بود گفت اگه اسمونم بياد زمين فردا زود تر از دوازه از خواب پا نميشم رفتم تو تخت سمت رأست كه نمي توسم از درد گوشم بخوام احساس مي كردم هوا گرمه اولش فكر كردم حتما حالم داره بد ميشه بعد ديدم نه اسپيلت باد گرم ميده 😦
خاموشش كردم دوباره روشنش كردم ولي روشن نشد اون لحظه به بدبخت بودن خودم فكر كردم گفتم امروز ديگه چه بلاي سرم مي خواست بياد بالشتمو زدم زير بغلم رفتم اتاق خاله لنا كه اون شب شيفت بود كه با اتاق قفلش مواجه شدم ديدم نه بدبخت هاي امروز تمومي نداره رفتم اتاق زندان بان خيلي نامحسوس در باز كردم ديدم با يك خلقوي و شلوارك مينيون رو تخت سرش تو موبايلشه  گفتم :مرخصي خوش مي گذر ترسيد از جاش پريد سرش خورد به تاج تخت گفت :بميري مگه در گاراژه گفتم : بيشتر شبيه در استبله يك كوسن صاف امد تو صورتم گفت :بي داب گفتم : چاكريم دست پروده ايم به شوخي گفت ميام اويزونت مي كنم ها گفتم : خرابه گفت :چي ؟🤔گفتنم اسپيلت اتاق مهمان گفت : چيكار كنم  منم خزيدم زير پتوش اين شكلي نگاش كردم 🥺گفت فكرشم نكن گفت : خوابم نمي بره از گرما ترو خدا گفت : چي گير من مياد گفتم : به مامان جون گفتم جريانو گفت : جون من 🤩خب چه خبر گفتم :برو روزنامه بخر گفت : روز نامه براي چي، گفتم : چت كردي گفت: چند بار بگم اينطور صحبت نكن 🤨من هر چي معصوميت بود ريختم تو نگاهم گفتم : خودت گفتي چه خبر منم گفتم برو روز نامه بخر 🥺🥺دستشو انداخت گردنم گفت اي وروجك 😈سر شو كرد تو مو هاو به هم ريخت يكم نگام كرد بعد سرشو اورد تو گردم نفس عميق مي كشيد گفتم : چيكار مي كني حالت خوبه 😧گفت :بوي مامانتو ميدي 😅گفتم : وا حتما بوي عطر گفت نه يك بوي خاصه بوش مثل عطر نيست ياد بچه گيامون افتادم وقتي همه مون پيش هم مي خوابيديم هي يادش بخير دستشو گزاشت رو پيشونيم گفت چقدر داغي گفتم :خوب هوا گرمه تو هم چسبيده به من آه آه برو اون ور گفت : گوش هام دراز منم يكم خودم در حال تفكر نشون دادم گفتم :نه گفت : رو پيشونيم اينوري (چپ به رأست )يا اينور ي(رأست به چپ )چيزي نوشته ؟يكم چشمامو ريز كردم گفتم :از اون جاي كه زبان مادريم فارسيه از رأست به چي يك چيزاي نوشته گوش راستمو گرفت پيچوند گفت :جوجو رنگي منو مسخره مي كني وقتي امپول نوش جان كرد رأست و چپ رو مي فهمي منم احساس مي كردم گوشم اتيش گرفته از شدت درد زدم زيرگريه  زندان بان گفت :علكي اشك تمساح نريز من فقط يكم گوشتو فشار دادم وقتي ديد واقعا دارم گريه مي كنم گفت :بخدا محكم نكشيدم چرا اينطوري گريه مي كني قرمز شدي بسه يكم اروم شدم يك ليوان اب داد دستم كيفشو اورد معاينم كنه گفتم :بخدا حالم خوبه گفت : باشه عزيزم معاينه مي كنم معلوم ميشه 😐
تبم رو اندازه گرفت ،گفت :حالت خوبه 😠نننهههه حتما تب من اين قدر بالاست قشنگ احساس مي كردم از گوش هاش دود مياد بيرون امد دست زد به گوشم كه معاينش كنه كه جيغم رفت هوا گفتم :بسه ديگه خوبم كاريم نداشته باش گفت : اون روي من بالا نيار بشين مثل ادم صدا نشنوم من بغ كرده نشستم با هزار جيغ داد گوشمو معاينه كرد گفت چه وضعشه از كي گوشيت درد ميكنه گفتم :از امروز صبح با عصبانيت گفت :گوش يك روزه اين قدر عفونت  ميكنه تينا به من دورغ نگو منم از دادش ترسيده بودم زدم زير گريه مادر جونم از صداي ما بيدار شد برد امد بغلم كرد گفت: چي شده چرا داد مي زني سر بچه محمد بعد مكث كرد مادر جون گفت :قربونت برم چرا داغي دايي داد زد از خانوم بپرس مادر جونم گفت :صداتو بيار پايين هنوز نمردم كه سر نوي ارشدم داد بزني (يك هيچ به نفع من 😁)دايي دستشو كشيد تو موهاش گفت :ببخشيد مادر من و از اتاق رفت بيرون چند دقيقه بعد با سه تا امپول برگشت گفت:زود باش برگرد صدا نشنوم گفتم :نه تورو خدا امپول نه هرچي دارو بدي سر وقت مي خورم زندان بان مشغول كشيدن مواد تو سرنگ بود گفت :برگرد گفتم :مادر جون شما يك چيزي بگين 😭مادر جون گفتم : قربون شكل ماهت بشم گريه نكن يك دقيقه اس زود تموم ميشه دايي مادر جون رو فرستاد بيرون در اتفاق رو قفل كرد رو تخت نشست گفت : اون روي منو بالانيار تينا زود باش گوشت بد جور عفونت كرد نميشه بيخيال شد منم ديگه گريم  به هق هق تبديل شده بود  گفتم :نمي...خااام امپول گزاشت كنار تخت منم مثل بچه ها رو پاش خوابوند يك پاش هم گذاشت رو پاهام زورم بهش نمي رسيد لباسم داد پايي ن گفت :شل كن زود تموم ميشه پام رو ماساژ ميداد كه شل كنم گفتم:ولل....مم كن نمي خوام 😭
پنبه كشيد گفت :عزيز دايي گريه نكن زود تموم ميشه سوزن كه وارد كرد يكم دردم گرفت بعدش پنبه جاش فشار داد گفت تموم شد اولي ، ديدي درد نداشت گفتم :تو كه نزدي خيلي هم درد داشت  بسه ديگه بزار برم  داشت پول بعدي رو آماد مي كرد كه پودري بود گفت :اخرين بار دو ماه پيش خودم برات پني  زدم ؟؟گفتم :واي ترو خدا نه خيلي درد داره😭😭 بدون توجه به حرف هايم پنبه كشيد توده درست كرد زد از لحظه وردش درد داشت خيلي اروم ميزد ديگه داشتم جون مي دادم🤭 (دور از جونم )گفتم :بسسه ....درش بيار يك لحظه نفسم از درد رفت امپول در اورد زود برم گردونند توي صورتم فوت مي كرد گفت :ببخشيد عزيز دلم تموم شد (سومي رو ديگه نزد 😁)منو گزاشت رو تخت اب داد بهم ازش ناراحت بود رومو ازش گرفتم كه ايقدر قل قلكم داد تا بخشيدمش ميدونيد كه چقدر بخشندم 😏😅😂
منم خوابم گرفته بود داشت خوابم مي برد كه زندان بان گفت : مادر جون چي گفت گفتم :خوابم مي ياد فردا مي گم گفت :تينا اذيت نكن بگو ديگه يكم برزخي نگاش كردم گفت :اول بگو تو چطور تعريف كردي گفتم :تو كه اصل ماجرا گفتي بودي من فقط يكم اطلاعات دادم با اشتياغ گفت :خوب گفتم :گفتم اسمش مريم و اينكه چهار  سال باهاش دوستي گفت :مادر جون چي گفت :ناراحت شد كه بعد از چهارسال فهميده گفت تو هميشه اگه رابطه اي داشتي بهش مي گفتي گفتم دايي ميگه نظر شما خيلي مهمه ،دايي گفت :خب بعدش 😅گفتم :گفتم ميگين خانواده ها باهام اشنا بشن اخه تو فقط دخترِ رو ميشناسي خانواده هم مهمه زندان بان مثل اين عروسك هاي سرشو بالا پايين مي كرد منتظر ادامه ي ماجرا بود گفتم :به مادر جون گفتم ميگي اگه نشد نمي گي يا اين دختره يا هيچ كس گفت :خب ،گفتم :خب به جملات همين ديگه ،گفت:همين اينا رو كه خودم بت گفتم بري بگي مادر جون چي گفت :گفتم هيچي خواست بزنه تو سرم كه گفتم :اخه بچه مريض زدن داره برو برام كمپرس بيار دستت خيلي سنگينه گفت:دلتم بخواد گفتم :بنظرم مادر جون قبول نمي كنه  دايي گفت :از كجا فهميدي اون وقت منم خوابم گرفته بود جوابشو ندادم دايي :كري

بعد با خودش گفت :مثل اينكه دختره يادش رفته سمعكش رو بزنه و بعد با صداي بلند ودر حالي كه به گوشم اشاره مي كرد گفت :ميگم سمعكت به گوشت هست درش بيار ببينم خرابه يا باتريش ضعيف شده و با دست حركت بيرون اوردن رو تكرار مي كرد 😂
دايي:هي مامانم مي كفت برو زبان اشاره ياد بگير گوش نكردم وقتي ميگن ادم بايد به حرف بزرگترش از خودش گوش بده برا همين موقع هاست 
منم خندم گرفته بود ،دايي:نه انگار سمعكت درست شد ميشنوي 
من:لوس مسخره ،اصلا هيچ دختري به تو جواب مثبت نميده😒
دايي:خب بايد حضورت عرض كنم كه مرد مجردي با خصوصيات من مركز توجه دختراي زيادي هست تاااازززههه بايد پرستارهاي بخش رو ببيني سر من با هم جنگ جهاني دارن
من:بپا سقف نريزه 😒
دايي:نه دارمش😊
دايي:خب نگفت اين اطلاعات رو در مود مامان چطور به دست اوردي🧐
من:با مراجعه و مطالعه پايان نامه هاي بعضي دوستان و مشاوره و راهنماي اساتيد عزيز اين اطلاعات رو به دست اوردم البته لازم مي دونم اين مژده رو بدم كه با كمك بشر دوستانه يكي از همكاران قرار اين اطلاعات رو به صورت يك كتاب چاپ و منتشر بشه و در دسترس تمام عزيزان علاقه مند قرار بگيره در ضمن خودم يك جلد از اين كتاب مفيد رو تقديم حضورتون كنم 😂
دايي:جوجه منو مسخره مي كني 😠جواب سؤالم اين نبود 
من:حتما در جلد بعدي جواب سوال هاتون رو مي دم 🤗خيز برداشت سمتم كه بزنتم 🤬من:باشه باشه ميگم ،از ريكشنش مشخص بود خوشش نيومد همچين صورتش رفت تو هم دايي با ناراحتي گفت :واقعا يعني قبول نمي كنه من :تو كه گفتي فقط خوشت امده دوسش نداري ولي شواهد چيز ديگه اي ميگه دايي:بلند شو بلند شو براي يك كلمه دوساعت وقتم رو گرفتي گفتم :ببخشيد نمي دونستم ساعت دو شب مي خواين گاو و گوسفند هاتون رو ببريد بچرن 😑خواست بزنه تو سرم بلند شدم فرار كنم كه پام وحشت ناك درد گرفت سرم گيج مي رفتم نمي توستم راه برم زندان بان متوجه شد دايي:حالت خوبه ؟ امد فشارمو گرفت دايي:زنده اي فشارت خيلي پايينه بعدش رفتم يك چيزي بيار من بخورم فرداشم امپول نوش جان كردم 😢
پ ن🌸:برام دعا كنيد دندان اهواز قبول شم دوست ندارم از خانوادم دور شم 
پ ن🌸:ببخشيد چشم هاي قشنگوتون اذيت شد خيلي سعي كردم خلاصه بنويسم 
پ ن🌸:پيشاپيش از كساني كه خاطرمو مي خوانن و نظر ميزارن و كساني كه مي خوانن و نظر نميزارن متشكرم در هر دو صورت وقت گذاشتم و نوشته  بندرو خواندن 
پ ن ♥️:اين نوشته رو تقديم مي كنم به همهي عزيزان وب :بعضي آدم ها رو نمي شود داشت فقط مي شود يك جور خاصي دوستشان داشت بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستندكه براي تو باشند يا تو براي ان ها اصلا به اخرش فكر نمي كني؟ كه انها براي اينند كه دوسشان بداري !ان هم نه دوست داشتن معمولي نه عشق ♥️يك جور خاص دوست داشتن كه اصلا هم كم نيست 💫اين آدم ها حتي وقتي كه ديگر نيستند هم در كنج دلت تا ابد يك جور خاص دوست داشته خواهند شد 
بازم پر حرفي منو ببخشيد ☺️در پناه حق 👋🏻

خاطره مرضیه جان


سلامم🖐🖐
من مرضیه هستم ۲۴ساله با دیپلم نقاشی😍 (البته از مهر دانشگاه میرم😅) و شهر زندگیم قزوینه😍😍
دو تا برادر و یه خواهر از خودم بزرگتر دارم.به ترتیب: فرزانه(۳۵ ساله)علیرضا(۳۰ ساله)امیر(۲۶ ساله)
خاطره ای ک میخام بگم برای بچگی هامه البته هنوزم از آمپول میترسم ولی دیگه مث بچگی هام کولی بازی درنمیارم.😑خیلی مظلوم با نام و یاد خدا آمپول میخورم😢😁خب دیگ بریم سر اصل مطلب(حالا انگار خواستگاریه😂):
اونموقع ۱۳ ساله بودم.من همیشه زیاد و بد مریض میشدم😣😥طوری ک ۲ یا ۳ تا آمپول میخوردم😢یه بار ک مث همیشه خییلیی بد مریض شده بودم مامانم منو برد دکتر😣(هر وقت اسم دکتر میومد سریع میگفتم من خوب شدم و واقعا هم حس میکردم ک خوب میشم😂😂.از ترس آمپول😂)دیگه درجریانید ک دکترا هم فقط بلدن آمپول بنویسن😒😒 بعضی پرستارا هم ک جوری آمپول میزنن انگار مشکلات زندگیشون تقصیر ماست😒😒خلاصه لحظه موعود فرا رسید😢😢😢منم با ترس و لرز رفتم سمت تختا😢😢شلوارمم تا موقع اومدن پرستار نمیکشیدم پایین ک شاید فرجی بشه پشیمون شن😢ولی هیچوقت این اتفاق نیوفتاد😂 گریه من ک شروع شد😭😭پرستار اومد و گفت بخوااب😡منم عین بز زل زدم بهش☺️ب مامانم گفت مامانش آمادش کنید😢منم ک کولی بازی درمیاوردم و نمیخوابیدم(دیگه حال مامانمو تصور کنید😂)هر کاری کرد نتونست😂آخر پرستاره به یه خانوم دیگم ک اونجا بود گفت اگ میشه شمام ی کمکی بکنید(با تیکه😐)بلاخره اونا منو ب زور خوابوندن😭😭دیگه از گریه ها و کولی بازی های خودمم ک اصن نگمم😭😭😂با جییییییغ و داااااااد من 😭😭😭😭پرستاره شروع کرد به پنبه زدن😢لامصببب استرس پنبه بیشتره😭😭تا آمپولو زد حس کردم پام فلج شد😭😭😭😭آخرشم ک با کیک و ساندیس برگشتیم خونه😐😂 ببخشید دیگه من بلد نیستم چجوری آخرشو تموم کنم😂
پ.ن:الکی مثلا خیلی خوشتون اومد بگید بازم بزارم😂
پ.ن: مهم نیست،اگر انسان، برای کسی که دوست دارد غرورش را از دست بدهد. فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور کسی را که، دوست دارد از دست بدهد

خدالیییز😊

خاطره فرید جان

سلام فریدم هفت سالم که بود سرما خوردم اول نرفتم دکتر دو روز خونه استراحت کردم مدرسه نرفتم بعدش رفتیم پیش دکتر اطفال خودم اون میدونست من از آمپول می ترسم خودش برام آمپول ننوشت ولی اسم یه دکتر دیگه رو داد بریم پیشش منم نمیخواستم برم ولی بابام منو به زور برد نذاشت که مامانمم بیاد که لوس بازی در نیارم میدونستم شاید آمپول بده حالم خیلی بد بود سه روز بود مدرسه نرفته بودم تو مطب دکتری که رفتیم همش آدمای بزرگ بودن بچه نبود فقط من بودم آقای دکتر هم منو معاینه کرد بعدش دارو نوشت ولی نگفت چی نوشته رفتیم داخل ماشین نشستیم بابام رفت یه داروخونه خرید کرد وقتی اومد من تازه آمپولا رو دیدم هیچی نمیگفتم از ترس بعد دیدم یه درمونگاه ایستاد از ماشین پیاده شد اومد دره منم باز کرد گفت بیا بابایی ترسیدم گفتم نه توروخدا بابا ولم کن دستشو آورد طرفم گفت نمیشه عزیزم باید آمپول بزنی خوب بشی با بغض گفتم توروخدا نزنم بابام گفت نمیشه که بابایی زدم زیره گریه گفتم نمیخوام آمپول گفت عزیزم همش چند لحظس دست بابارو گرفتم گفتم بابایی درد داره خواهش می کنم پیادم کرد از ماشینو گفت بیا بغلم ببینم محکم بغلم کرد دستو پا زدم گفتم منو بذار زمین بابااا ولم کن هرچقدر گریه کردم بابام منو برد داخل تزریقاتی یه آقای چاق کچل بود بابام همونجوری که من تو بغلش بودم رفت صندوق منم تمامش التماس می کردم بابامم اصلا هیچی نمیگفت بعدش رفتیم بابام میخواست منو رو تخت بخوابونه ولی من نمیخوابیدم آخرش باز بغلم کرد تزریقاتی اومد گفت چند سالشه این گل پسرمون؟بابام گفت هفت سالشه گفت پس دیگه بزرگ شده بابام به زور منو نشوند رو پاش دکمه شلوارمو باز کرد پرسید درد نداره مگه نه؟ تزریقاتی که میخواست گولم بزنه لبخند گفت نه نداره اما من هنوز داشتم خواهش می کردم از بابام که منو رو پاش خوابوند شلوارو شورتمو داد پایین پاهامم محکم گرفت تزریقاتی گفت یه دیقه تکون نخور عزیزم پنبه کشیدو آمپولو زد منم جیغ زدم آااااییییییییییییییی بابام گفت هیششش یواش بابا دردم میومد میگفتم آاااااییی آی آی تموم شد بابام یکم روپاش جابه جام کرد گفت جیغ نزن پسرم وایسا تزریقاتی یکی دیگه زد بازم داد زدم آاااااااااااااااییی آخخخخخ باباااااا بابام محکم تر گرفتم چون پامو داشتم تکون میدادم گفت باشه باشه تکون نخور تزریقاتی گفت تمام دوباره داشت پنبه میکشید با گریه گفتم آاای بسههه بابام گفت صبر کن عزیزم یکی دیگه هم زد گفتم آاییی نه نهههه آااای گریه کرده بودم شلواره بابامم خیس شده بود با اشکای من تزریقاتی گفت فقط یدونه مونده یه تکون خوردم گفتم نه بابایی نمیخوام دیگهه بابام گفت عه عه این همه زدی فقط یکی مونده اونم زد جیغ زدم آااااااای ولی اینو دیگه زود تمام کرد تزریقاتی گفت ببخشید اذیت شد بابام شلوارمو صاف کرد گفت نه خواهش می کنم بابام بغلم کرد گفتم باباییییی درد می کنه پاااام سرمو گذاشت رو شونش بلند شدو گفت باشه عزیزم الان خوب میشی گفتم بریم دیگه تکونم داد یکم پاشدو گفت داریم میریم جانم آروم باش رفتیم بیرون ولی من پام و باسنم خیلی درد می کرد رفتیم خونمون مامانم دم در از بابام منو گرفت گفت بریم واسه پسرم سوپ خوشمزه درست کنم گفتم من سوپ نمیخوام گفت نمیشه سوپ بخوری خوشمزس قوی هم میشی بردم لباسامو عوض کرد منم یه ریز به بابام غر میزدم چرا منو برده آمپول بزنم بابامم فقط میخندید مامانم سوپ درست کرد به زور بهم داد که بخورم بعدشم یه شربت بد مزه بود گفتم نمیخورم بابام گفت نخوری هم من میریزم تو حلقت گفتم واای چطوری؟ گفت با قیف مامانم خندید گفت ولش کن آخرش رفت شیرینی آورد یه دونه خوردم بعد شربتو خوردم بعدش باز شیرینی خوردم ولی دهنم بد مزه بود پنجشنبه بود فرداش منم همش تو خونه بودم میگفتم بریم بیرون بابام میگفت حالت خوب نیست نمیشه عصری اومد اتاقم گفت پسرم لباس بپوش بریم بیرون با مامان گفتم آخ جون کجا میریم؟ گفت میریم دور میزنیم بعدشم میریم شام میخوریم گفتم بعدشم بریم خونه مادربزرگ گفت باشه اگه بودن میریم گفتم هستن دیگه گفت باشه حالا جواب منو بده پررو منه خنگم نفهمیدم همش نقشست لباس پوشیدم رفتم تو ماشین نشستم راه افتادیم دیدم جفت درمونگاه ایستادم گفتم چرا اومدیم اینجا؟ مامانم گفت یه آمپول کوچولو داری اونو بزنی بعدش میریم هرجا خواستی زدم زیر گریه گفتم نهههه اصلا نمیخوام برگردیم خونه بابام گفت تو چرا هرچی شد گریه می کنی؟ مگه مرد گریه می کنه؟ گفتم من مرد نیستم بچم با دستمال اشکامو پاک کرد هنوز خوب نشدی دیگه باید شنبه بری مدرسه از دوستات عقب نمونی خیلی باهام حرف زدن ولی راضی نشدم باز مثل دیروز بابام اومد بغلم کرد به زور بردم داخل مامانمم پشت سرمون میومد با تقلای من بابام منو خوابوند رو تخت کمرمو گرفت مامانمم پامو گرفت همش جیغ میزدم ولم کنید بابام شلوارمو کشید پایین تزریقاتی که یه خانم بود اومد گفت ساکت باش هنوز که کاری نکردم ولی من ذره ای ساکت نشدم آمپولو زد گفتم آخخخخخ آیییییییی درد دارههههه مامانم گفت آروم باش تمام تمام گفتم بابا توروخدا بریم بسه ولم کنید بابام گفت باشه باشه تا ده بشمار گفتم نمیخوااام یدونه دیگه زد ولی جیغ کشیدم تموم شد مامانم گفت گریه نکن دیگه پسره گلم بابام بلندم کرد میزدمش میگفتم بدجنس اونام فقط میخندیدن بابام داد بغل مامانم رفت پول تزریقاتو حساب کنه مامانم بردم بیرون گفت الان هرجا دوست داری میریم گفتم نمیخوام بریم خونه بابامم اومد سواره ماشین شدیم گفت خب کجا بریم؟ منم لج کردم گفتم فقط بریم خونه مامانم گفن ولی منو بابا دوست داریم بریم شهربازی گفتم شما الکی میگین منو ببرید خونه بابام گفت مادربزرگ منتظره ها گفتم نمیخوااام مامانم گفت پس بریم خونه گفتم نه خییر بریم شهربازی مامانم گفت با این حالت که نمیتونی بریم سینما گفتم نه من سینما دوست ندارم رفتیم دور تو شهر هوا تاریک شد رفتیم شام رفتیم خونه مادربزرگم می ترسیدم بازم آمپول داشته باشم شب همونجا پیش مادربزرگم موندم ولی تا چند روز پاهام درد می کرد

خاطره نگار جان

.سلام سلام بله میدونم تازه بودم ولی خب دیگه چه میشه کرد تحمل کنید😂اینجانب نگارِ .... هستم😁اومدم با یه خاطره که بر میگرده به  سال پیش ک برف اومده بود.... 

صبح تو خواب حس کردم که صدای سرفه های وحشتناک میاد ولی خب اونقد خواب بودم تو اون سرما هم حسش نی از زیر پتو بیای بیرون😂 جیغ زدم : شاااااااایاااااان

شایان : جااااان

من : میرم خونه زمانه اینا ظهر قبل از اینکه برگردی خونه بیا دنبالم

شایان : باشه خدافظ

( در این لحظه پتو را تا بیخ بالا کشیدم😂 )

بلند شدم و توی اون برف رفتم خونه زمانه تا ظهر فک زدیم و اینا ...😂

ناهارم خوردیم دیدم پیام از شایان اومد ....

شایان : عزیزم من نمیتونم بیام دنبالت علیرضا ( راننده شرکتشون) رو میفرستم دنبالت بیای شرکت...

من : باشه ...

رفتم پایین که علیرضا اومد ....

من : سلام خوبین 

علیرضا : سلام نگار خانوم مرسی شما خوبین؟؟؟

من : ببخشید زحمت دادیم ....

علیرضا : ن بابا این چه حرفیه 

من : چیزی شده که شایان نیومد؟؟؟

علیرضا : اا نه کار داشتن من اومدم 

من : مطمعنی؟؟😨

علیرضا : اره 

دیگه تا شرکت چیزی نگفتیم ... 

با اسانسور رفتیم تو منشی جدید بود ... داشت به اون یکی میگفت : اه اه رئیسم  به این بد اخلاقی زنش چطور تحمل میکنه ...

اون یکی مهندسه منو شناخت هی داشت ابرو مینداخت بالا که بس نمیکرد 

مهندس : سلام خانوم مهندس خوبید؟؟

منشیه : عم عم سلاام 

من : سلام 

دست دادیم و اینا 

من : کسی تو اتاق شایان نیست ؟

منشی : امم نه واسه دکوراسیون....

من : منتظر میمونم 

یکم با یکی از مهندسا حرف زدم و یه چایی ام خوردیم ....

که یهو در اتاق باز شد صدف اومد بیرون ( خب در همین حد که صدف خیلی آویزون میشد به شایان  و شایانم از اول رو بش نمیداد ) اصن لبخند به دهنم ماسید اصن نمیدونم چرا بهم بر خورد😂اون منو ندید من دیدمش از اتاق مهندس ... یه لبخندم رو لبش بود ک اصن دیگه همه چی دست به دست هم داد😁

رفت بیرون ... بلند شدم بدون در زدن پریدم تو ...

شایان سرش رو میز بود

شایان : خانوم ۱۰۰ بار میگم میاید تو در بزنید کو گوش شنوا ...( وااای صداااااش ترکیدههه بود )

من : سلام 😶

شایان : عه سلام خوبی ؟؟ خوش گذشت ( چشاش خون بودا ) 

من : تووو ...

شایان : خوبم ی کوچولو مریضم 

اصن صدفو همه اینا یادم رفت 

رفتم دست گزاشتم رو پیشونیش تب داشت شدیددد 

من : پااااشوووو بریمممم 

شایان : کجا

من : دکتر ...

شایان : چیزیم نیست اخه

من : بدووو😡

بلند شد. نمیخواستم بپرسم ک دختره اینجا چیکار میکرد فعلا حالش خوب نبود...

رفتیم سمت ماشین سوچیو سمتم گرفت ...

شایان : میرونی ؟؟

من : چشم

( خداییییی خیلییی سرددد بودد )

شایان کاپشن خودش تنش بود ولی باز لرز داشت 

صندلیو خوابوند دستشم گزاشت رو پیشونیش پالتومو در اوردم انداختم روش بخاری ام تا تههه زیااد کردم واای عین جهنم شده بود😂😂 

گوشیمو در اوردم زنگ زدم به امین 

امین : جان 

من : سلاام چطوری امین نرفتی که شیفت

امین : نه خونه ام تا فردا چطور ؟

من : دارم میام خونتون نری جاییااا

امین : باشه میبینمت

من : خدافظ 

تو ترافیک این تهران لعنتی گیر کردیم قفل قفل بود ...

یه آهنگ‌ غمگین گزاشتم ارومم خودم باهاش میخوندم ...😂( خدا شاهده اینقد زود با آهنگ فاز میگیرم😂)

شایان : چیزی شده؟

من : نه 

شایان : چیزی شده ...

من : دکوراسیون شرکتو میخوای عوض کنی ...

شایان : پس اونووو بگو خانوم کوچولو حسودی کرده 

من : نخیرم 

شایان : اومده بود چرت و پرت میگفت منم اعصابم خراب شد داد زدم سرش دیگه نمیاد مطمعن باش ...

من : میدونستمااا فقط خواستم‌ مطمعن شم😁

آهنگم عوض کردم ( همچین آدمی هستم😂)

رسیدیم رفتیم بالا سلام احوال پرسیو ... 

نشستیم امین رفت کیفشو اورد ....

شروع کرد معاینه کردن ...

یهو سرش داد زد : چه خبرههه یه دفعه خودتوو میکشتیی بعد میومدیییی( کم پیش میاد اینقد عصبانی بشه هاا😁 )

من : خیلی اوضاع خرابه ؟؟؟

امین : پاشید بریم

شاایان : کجا؟؟

امین : بیمارستان ...۱ هفته که بستری بشی میفهمی

منو شایان : بستریییی؟؟😳😳😳

امین : بلههه بیچاارهه گلوت ریه هات عفونت کردننن میفهمیی؟؟

شایان : داداش بیخیال شو من ۱۰۰ تا کار دارم ۱ هفته همینجوری ....

و یکم با امین حرف زد راضی شد ...

امین : دفترچه اوردی 

من : نه 

دفترچه خودشو اورد شروع کرد نوشتن هی نوشت هی نوشت ...

امین : یه چیزی بده بخوره آمپولاش قوییه

و رفت....

رفتم تو آشپز خونه دیدم خورشت قیمه داره گرمم هست یه ۲ قاشق خودم خوردم یکمم واسه شایان ریختم ...رفتم پیشش

من : شایانی ... شاایان

شایان : جان

من : بیا اینو بخور پس نیوفتی از صبح چیزی نخوردیاا

شایان : نمیخورم اب دهنمم قورت میدم گلوم آتیش میگیره 

من : پاشو زندگیم یکم بخاطر من ...

بلند شد یکم خورد گزاشت کنار

من : چیزی نخوردی که 

شایان : بسه همینقدر...

که امینم اومد ... یه نگاه به پلاستیکش کردم 

اینشکلی شدم 😱

امین : غذا خورد؟

من : اهوم

بخواب آمپولاتو بزنم 

من : این همه ؟؟؟

امین : وقتی بیمارستان نخواد همینه دیگ تازه من تخفیفم دادم

دیدم یکی ... ۲ تا ... ۳ تا  ۶ تا آمپول جدا کرد 

من : همشو الان بزنه؟؟؟😨

امین : اره

یکی یکی اماده کرد ...

شایان دراز کشید... امین اومد از ۲ طرف لباسشو ‌کشید پایین 

پنبه کشید ...

امین : سفت نکنیی به هیچ وجه 

شایان : باشه

سوزنو محکم فرو کرد خیلیی یوااش تزریق میکرد از همون اول شایان اخماش رفته بود تو هم تقریبا ۱ چهارمش  تزریق شده بود 

من : تموم میشه شایانم..

نصفش مونده بود ...

شایان : تموم نشد ؟؟؟

من : یکم مونده 

معلوم بود درد داره ...

امین : نفس عمیق بکش سفت نکن اصن ...

و سوزنو کشید بیرون ...

یکم خون اومد

امین : نگار پنبه رو نگه دار ...

یکم جاشو ماساژ دادم ...

امین سمت مقابلو پنبه کشید ...

اروم سوزنو فرو کرد 

این یکی ام خیلیی درد داشت ... 

شایان : چیههه این؟؟

امین : هییس تحمل کن 

من : خیلیی درد داره؟؟

شایان : نه

اروم دستشو میکوبید رو زمین 

من : امییین

امین : چیکارش کنم اخرشه دیگ تند بزنم دردش زیاد میشه 

و تا قطره آخرش زد و در اورد 

امین : این ۲ تا که میزنم درد ندارن

پایینشو پنبه کشید محکم سوزنو فرو کرد 

من : آیی چته بابا

امین : اینطور درد کمتر حس میشه 

و شروع کرد تزریق

من : دردت به جونم تحمل کن

شایان : دور از جون

امین : اه اه لوسا 😂( کجاییی الان خودتو ببینی هاا؟؟؟ )

و سوزنو در اورد ... سمت مقابلو پنبه کشید 

شایان : داداش یه نفس بگیری بد نیستااا 

امین : اینو بزنم بعد یکم استراحت کن

و سوزنو فرو کرد اینو خیلییی سریع زد و در اورد 

امین : برم یه دستشویی و بیام بزنم تموم شن

و رفت 

من : شایانی

شایان : جانم

من : درد میکنن؟؟

با سر بهم فهموند که اره ...

جای اون‌ آمپول اولی دوباره خون اومد محکم پنبه رو گزاشتم روش 

شایان : آخ 

من : ببخشید ...

آروم‌ جاشو ماساژ میدادم ... که امین اومر

من : امیین 

امین : جاان

من : هنوز خون داره میاد که 

یه چسب زخم اورد پنبه رو برداشت زد روش ...

امین : حاضری ؟؟

شایان : بزن ...

پنبه کشید یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد ....

اولش شایان چیزی نگفت ولی اخمش خیلی غلیظ بود 

شایان : آخخ

امین : شل کن شلل کن تمومه اخرشه شل کن بزنم تموم شه 

که شایان یکم شل کرد امینم همشو زد

شایان : هووووووف 

سوزنو در اورد سمت مقابلو پنبه کشید 

من : بسههه دیگ کشتیششش

امین : درد بکشه بهتره تا حالش بدتر شه ....

امین : اخریشه دیگه  یکم درد داره تحمل کن

دست شایانو گرفتم

من : دردت اومد دست منو فشار بده ( بعدم استخونام نصف میشه😂 )

و سوزنو فرو کرد 

سی سی اولو تزریق کرد که دیدم آه از نهاد همسرم بلند شد ( چه ادبی شدا😂)

امین : شل کن اینطور بزنم دردش زیاد میشه هاا

یکم شل کرد دوباره امین ک یکم تزریق کرد سفت شد ....

امین : اِاِاِاِاِ 

سرشو گزاشت رو دستش شل شد 

امینم خیلیی یواش تزریق میکرد 

شایان: آخ

امین : هیییس تهشه تهشه ...

سی سی اخرشم تزریق کرد 

شایاااان : هوووووف 

من : تموووم

سوزنو در اورد واای اصن دلم سیش کباب شد😂بچم ۶ تا آمپول خورد

امین : برم دستامو بشورم غذا بخوورم دارم از گشنگی میمیرم 

من : خوشمزه بود ...

امین : خوردیششش؟؟

من : اووو تو شکم خواهر زادت رفته ....نخیرر گزاشتم واست گوریل

شایان لباسشو درست کرد ولی هنوز تو همون حالت بود ...( فلجش کرد خو😂) 

من : خوبی؟؟

با سر اشاره داد که اره 

من : دروغ نگو از اخمات مشخصه

من : شایاانم

شایان : جان

من : پاشو یکم راه برو زندگیم پاشو 

شایان : نگار خیلی خوابم میاد میشه یه پتو بم بدی؟؟؟

رفتم با یه پتو و متکا اومدم...

من : یکم راه نمیری

شایان : نمیتونم حالا چیزی نمیشه نگران نشو

من : ی ۲ قدم پاشو ...

بلند شد با هر قدم ک ور میداشت ینی اخماش جوریی تو هم گره میخورداا 

برگشت خوابید سر جاش

تو همون حالت پتو رو انداختم رو سرش بعد چند دقیقه ام رفت تو  خواب عمیییق

امین اومد با ی دونه از این میله ها چوب لباسی فک کنم اسمشه ..😁)

امین : عهه خوابید سرمش پ .‌.

من : بزار‌ بیدار شد بزن الان دیگه کافیشه ...

امین : نمیشه بزار بزنیم اینم بره دیگه ... نگاااار...

من : جااانم

امین : کی پس من دایی شم...😂😁

من : ترووو امام ولمان کن زوده 😂بعدم تو همین الان دایی 

امین : نه بچه تو فرق داره ...

من : عجباا😂

رفت سرمو اورد شایانو برگردوند دستشو از زیر پتو اورد بیرون ( دنیا رو آب ببره هاا این بیدار نمیشه)

پنبه کشید سوزنو فرو کرد تو دستش 

در حین خواب سریع اون دستشو خواست بیاره که دستشو گرفتم ...

من : شایانی سرمه دستتو تکون نده ...

و دیگه تو همون  همین حالت  خوابید منو امینم فیلم‌ نگاه کردیم😁

پ.ن : اگ غلطی چیزی بود ببخشید خ با عجله نوشتم😂

با احترام و لبخند❤️😄

خاطره مهدیس جان

سلام دوستان عزیزم مهدیس هستم مهرماه میشم ۲۰ ساله معرفی میکنم خودمو بخاطر دوستانی که به تازگی ملحق شدند به وب زیبامون و درود می‌فرستم به دوستان گلی که خاطراتمو میخونن و با کامنت های زیباشون حال جسمانی و بیماریمو بهتر میکنن 
یه عذرخواهی خیلی خیلی خاص بدهکارم به دوستانی که در خاطره آخرم کامنت گذاشتند و من بدلیل مسائل و مشکلاتی نتونستم پاسخگو این عزیزان باشم و بابت این غیبت یک‌ماهه عذرخواهم
تا اونجایی گفتم که شرایط جسمانی و بیماریم برای مدت کوتاهی بهتر شده بود و من فکر میکردم درمان شدم اما اینبار هم خداوند منو لایق این ندید که سلامتیمو بهم برگردونه و حجم کمی از غم و غصه هامو کم کنه یا شاید اصلا این امتحان الهی باید ادامه پیدا می‌کرد تا من پخته تر درخشانتر و محکم‌تر بیرون بیام
این خاطره مربوط به بیمار شدن من در برگشت از مشهد مقدس هست و البته آمپول خوردن از تکنسین های مهربون و فداکار آمبولانس که تجربه عجیب و اما خجالت آوری برای من بود چون من هرگز از یک مرد جوون آمپول نخورده بودم و واقعا خجالت کشید بگذریم بریم سراغ خاطره من هم بیشتر مزاحم اوقاتتون نباشم:؛
حدود چهار روز پیش که مشهد بودم بابا با همسفرامون که پسر خاله و دخترخاله های بابا بودن تصمیم گرفتن از راه برگشت به آبگرم فردوس هم برن صبح که بیدار شدم وسایل جمع کردیم و نزدیکای ظهر حرکت کردیم توی راه برای نهار فیض آباد توی پارک بهشتی وایسادیم و نهار خوردیم برنج با گوشت سرخ شده مرغ من این ترکیب غذارو خیلی دوست دارم و حسابی غذا خوردم و بعد غذا نوشابه لیموناد و بعدش بستنی اصلا هم یادم نبود و متوجه نبودم که ممکن رو هم خوری حالمو بدتر کنه خصوصا که معدم مقداری بهم ریخته بود هنوز آخرین لقمه غذا تموم نشده بود که درد شدیدی توی معدم و روده هام پیچید همین کافی بود که من دوباره بدبخت بشم...بشدت ترسیده بودم چون من نباید مسمومیت غذایی بگیرم و اگر بگیرم داغون میشم سعی میکردم خودمو آروم کنم و بهش فکر نکنم اما درد رخسار عمیق‌تری نشون میداد و نمیتونستم بهش فکر نکنم درد مدام توی شکمم بیشتر می‌پیچید تا جایی که دیگ به ناله های من ختم شد توی پارک که بودیم دوستم که نوه خاله بابام هست صدا زدم بهش گفتم فاطمه زهرا حالم بده دررررد دارم بریم فقط بریم دورتر که مامانم متوجه نشه نمیخواستم درد کشیدنم سفرشو بکامش تلخ کنه سعی کردم خودمو سر پا نگه دارم اما کمرم اصلا راست نمیشد دولا دولا خودمو به اون طرف پارک رسوندم ونفس عمیق میکشیدم فاطمه زهرا مدام می‌گفت مهدیس بهتری مهدیس داروهات زنگ بزنم آمبولانس مهدیس رنگ پریده..‌...
و من مدام میگفتم لطفا چیزی نگو تا ببینم آروم نمیشه نمیخام کسی متوجه بشه
زیر سایه یه درخت بزرگ دراز کشیدم تا معدم حالت رست داشته باشه و پاهامو توی شکمم جمع کردم حالتی که درد آرومتر میشد کم کم احساس میکردم دارم آرومتر میشم و کمی حالم بهتر شده بود ابجیم زنگ زد به گوشیم مهدیس کجایی؟؟؟؟
بلند شدم و بهش آدرس دادم تا خودشو بهمون برسونه وقتی رسید حالم بهتر شده بود تقریبا ابجیم در کنار مامایی که شغل اصلیش هست عکاسی هنری انجام میده و خواننده هست و تا سه ماه دیگ اولین آهنگش بیرون میاد همینجوری سه تایی کنار هم دراز کشیده بودیم که یهو گوشیو دستم گرفتم و از فاطمه زهرا و ابجیم یه عکس هنری با پرتره گرفتم (عکاسی هنری رو از ابجیم یاد گرفتم) که خیلی قشنگ شد این سرآغازی بود که ابجیمو یاد عکاسی بندازم به منو فاطمه زهرا گفت بلند شین ازتون چنتا عکس بگیرم و رفتیم تو قسمتای مختلف پارک کلی عکس گرفتیم که من بکل یادم رفت شکم دردم بعد اینکه سوار ماشین شدیم دوباره درد پیچید توی شکمم که داغون شدم تا وقتی رسیدیم آبگرم فردوس عصر بود من واقعا حالم بد بود بابام متوجه شده بود من حالم بد و اصرار میکرد بریم فردوس بیمارستان ولی داروهایی که من استفاده میکنم با بیمه خیلی گرون چه برسه بدون دفترچه و بیمه منم دلم نمی‌خواست کل هزینه سفرمون خرج دارو بشه از طرفی هم اصلا دلم نمی‌خواست بابامو اذیت کنم واسه همین قبول نکردم ساعتای ۱۱ بود که دیگ از درد بخودم میپیچیدم دختر خاله بابام اومد گفت مهدیس جان زنگ بزنم آمبولانس اولش گفتم نه نیازی نیست بعد نیم ساعت خودم گفتم خاله میشه زنگ بزنین برای آمبولانس که زنگ زدن و کلی علائم پرسیدن و بعد نیم ساعت رسیدن من داخل چادر مسافرتی دراز کشیده بودم که چراغای آمبولانس محوطه تاریک رو روشن میکرد همینکه چراغ قرمز و دیدم دلم ریخت استرس گرفتم و رو قلبم فشار اومد بابام با دو تکنسین اومدن یه آقای جوون حدودا۲۷ ساله و یه آقای ۳۵ ساله اون آقای جوونتر با یه کیف بزرگ اومد داخل چادر کنارم نشست و آقای دیگ بیرون چادر ایستاده بودن سلام کرد و کلی علائم دوباره پرسیدن دو نفری  یه معاینه سرسری هم کردن و گفتن چه داروهای استفاده میکردی و...
چند مدل دارو گفتم که یه تعدادی مثل رانیتیدین و هیوسین و پنتو مناسب بودن و یه تعداد دیگ...  همون آقای جوون اول فشارمو گرفت و گفت خیلی پایین بعد قندمو چک کرد که وقتو سوزنو زد تو انگشتم یه تکون بدی خوردم و گفتن باید بریم بیمارستان 
من واقعا دوست نداشتم که برم گفتم میشه همینجا یه کاری بکنین بهتر بشم وقول دادم اگ حالم بد شد دوباره تماس بگیرم باهاشون...
یه رانیتیدین و هیوسین از داخل کیف برداشت و شکست وقتی داشت امپولارو آماده میکرد حالم بد شد استرس تموم وجودم و گرفته بود آقای جوونتره گفتن اقای....وریدی بزنم؟؟؟گفتن نهه عضلانی
گفتم وای من خواهرم ماما هست میشه ایشون برام تزریق کنن که آقای دیگ گفتن نه برامون مسئولیت داره مامانم اومد داخل چادر و گفت چیزی نیست مامان جان اشکالی ندارد خجالت نکش آقاهه پرده‌ی چادر رو انداخت و مامانم برم گردوند کمرو پاهامو محکم گرفت 
یکم شلوارمو کشید پایین سرمو از ترس و خجالت بین دستام قایم کردم و تند تند نفس عمیق میکشیدم که توده عضلانی ایجاد کرد و سوزنو وارد کرد یهو کل بدنم لرزید مامانم محکم‌تر نگهم داشت که اون آقاهه به مامانم گفت یکم دستاتون آزاد کنین اینجوری بیشتر اذیت میشه و تزریق کرد 
دوباره یکم برم گردوند طرف خودش و توده ایجاد کردو زد که یه آخ کوتاه گفتم و تموم شد خیلی خوب زد
من از شدت خجالت تا ۵ دقیقه برنمیگشتم که آقاهه ازم عذرخواهی کرد و گفت حتما بهشون اطلاع بدم اگه حالم بد شد و به بابام تاکید کرد که هر وقت حالش بد شد بهشون اطلاع بدن
بعد که ابجیم اومد از آبگرم قضیه رو براش تعریف کردم کلی خجالتم داد و خندید بعد نیم ساعت حالم بهتر شد ابجیم به منو فاطمه زهرا گفت بریم سوپر مارکت و کلی برامون خوراکی خرید نشستیم روی یه نیمکت هوا واقعا خوب بود و خوراکی خوردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم
#ادامه_دارد
پ.ن: برای حالم دعا کنید بیماری تمام وجودمو دوباره گرفته و من دارم تلف میشم و خانوادم اطلاع زیادی از حالم ندارن