خاطره ادرینا جون
سلام ادرینا هستم در حال خانم دکتر شدن .اولین باره وبتونو میبینم . و عالیه . من چون همیشه یا مریضم یا تصادف کردم یا یه جام شکسته از این خاطرات زیاد دارم .
اول اینکه اصلا درست و سر وقت غذا نمیخورم و کم خون هستم و معدم یکم مشکل داره.
یه بار ماشین پدر جان رو برداشته بدم برم بیرون . جای پارک پیدا نکردم . کنار ماشین پلیس پارک دوبل کردم ( پررویی تا چه حد) گفتم ببخشید خیلی عجله دارم زود میام و....تا راضی شدن .
چون عجله داشتم خیلی دستم میمونه لای در ماشین و انگشتم میشکنه. قشنگ نشستم کف خیابون جلو ماشین هی میگفتم آی دستم . افسره زده زیر خنده . همونطوری یه دستی رانندگی کردم تا بیمارستانی که همسر عمه گرامیمان اونجاکار میکرد . گفتم با دکتر فلانی کار دارم . از شانس ما نبودش .
یه پزشک جوانی اومد گفت من به جای دکتر هستم بفرمایید امرتون؟
خیلی هم جدی بود . ولی سنش شاید 26 بود .
گفتم که دستم شکسته !
گفت بیا بشین معاینت کنم .
گفتم دستم شکسته معاینه نداره یه عکس میخواد بعدم گچ.
گفت نه رنگت زیادی سفید شده حتما یه مشکلی هست!
من ادم بوری هستم پوستم زیادی سفیده و این باعث شده بود فکر کنه من بیمارم . 
هرچی گفتم دکتر من خودم همین مدلیم. هیچیم نیست . همیشه همینطورم. میگفت نه باید ازمایش بدی!( همیشه همین مشکلو داشتم. که ثابت کنم بابا جان من همین شکلیم .موهام طلایی تیره هست با یه رگه های روشن تر ارثی اینطوریه . ولی همیشه تو دوران مدرسه یه عکس از 8 سالگیم که مامانم پشتشو نوشته و امضا کرده بود داشتم که ثابت کنم به مدیر و... موهام رنگ نیست و..)
به زور ازمایش دادم . جوابشو که گرفت . گفت بیا اتاقم . نشستم روبه روش . برگه ازمایشم همش قرمز بود . هرمون ها بالا پایین. تیروئید نابود .معده . کم خونی و.... یعنی همه چیم به هم ریخته!
من خیلی ریلکس نشسته بودم نگاش میکردم .
میگه نگران نیستی ؟
با یه حالت کاملا خونسرد و خنثی گفتم نگران باشم درست میشه؟
دارو میخورم خب!
گفت فقط بگوچیکار کردی که اینقدر ازمایشت داغونه تو این سن (20 سالمه)
گفتم هییچ!
پاشد اومد ایستاد رو به روم با عصبانیت برگه رو کوبید رو میز گفت خونسردیت آدمو اتیش میزنه!!(راست میگه اینو خیلیا گفتن بهم)
بعدم برگه رو برداشت و داد به شوهر عمه جان!
ایشونم حسابی از خجالتم در اومد . بردن تک تک سلولامو چک کردن یعنی دیوونم کردن
توصیف داداشمه پروووووو دو برادر و یک خواهر یک برادر و خواهر متاهل داداش کوشورو دوم راهنمایی

گفتم بلهههه 
بابا نگا کرد گفت چی شد ترس؟؟؟؟گفتم نه کلم نه هیچی میل زدم دکتر و گفت بیا میخوام برگردم وای خدا چه خاکی به سرم شد و خلاصه ذسترس دارو نخوردم و از شامس خوبم فردا صبح منس شدم وای نور علی نور رفتیم ازمایشگاه و چون خیلی شلوغ بود عمو مهرداد همه رو میشناسم از بچگی میرم خو گفت بیا اینجا من ازمایشت رو بگیرم عمو یه تا دختر داره ۳ قلد خپل
که یک سالن خیلی نازن من یکیشون رو یه بار دیدم خلاصه رفتم و گفت استینت بده بالا سرم داش گیج میرفت بار اولم بود این حسو داشتم کش بس و گفت بسم الله مشت کن خانم دکتر مشت کردم و نمیدونم چرا ولی من همبشه از امپول زدن مذکرا نثمیترسم مچشون گندس درد داره محکم میزنن خانما ظریفن




)دیگه دایی نسخه رو نوشت و به التماسای من که امپول ننویسه اصلا توجه نکرد و خودش هم رفت داروهامو گرفت و بعد از یه بیست دقیقه ای اومد ولی دیدم که سه تا امپول بیشتر توی نایلون نیست اصلا فکرشو هم نمیکردم اینقد کم بنویسه با تعجب
