خاطره ادرینا جون

خاطره ادرینا جون

سلام ادرینا هستم در حال خانم دکتر شدن .اولین باره وبتونو میبینم . و عالیه . من چون همیشه یا مریضم یا تصادف کردم یا یه جام شکسته از این خاطرات زیاد دارم . 
اول اینکه اصلا درست و سر وقت غذا نمیخورم و کم خون هستم و معدم یکم مشکل داره. 
یه بار ماشین پدر جان رو برداشته بدم برم بیرون . جای پارک پیدا نکردم . کنار ماشین پلیس پارک دوبل کردم ( پررویی تا چه حد) گفتم ببخشید خیلی عجله دارم زود میام و....تا راضی شدن . 
چون عجله داشتم خیلی دستم میمونه لای در ماشین و انگشتم میشکنه. قشنگ نشستم کف خیابون جلو ماشین هی میگفتم آی دستم . افسره زده زیر خنده . همونطوری یه دستی رانندگی کردم تا بیمارستانی که همسر عمه گرامیمان اونجاکار میکرد . گفتم با دکتر فلانی کار دارم . از شانس ما نبودش . 
یه پزشک جوانی اومد گفت من به جای دکتر هستم بفرمایید امرتون؟ 
خیلی هم جدی بود . ولی سنش شاید 26 بود . 
گفتم که دستم شکسته !
گفت بیا بشین معاینت کنم . 
گفتم دستم شکسته معاینه نداره یه عکس میخواد بعدم گچ.
گفت نه رنگت زیادی سفید شده حتما یه مشکلی هست!
من ادم بوری هستم پوستم زیادی سفیده و این باعث شده بود فکر کنه من بیمارم . 
هرچی گفتم دکتر من خودم همین مدلیم. هیچیم نیست . همیشه همینطورم. میگفت نه باید ازمایش بدی!( همیشه همین مشکلو داشتم. که ثابت کنم بابا جان من همین شکلیم .موهام طلایی تیره هست با یه رگه های روشن تر ارثی اینطوریه . ولی همیشه تو دوران مدرسه یه عکس از 8 سالگیم که مامانم پشتشو نوشته و امضا کرده بود داشتم که ثابت کنم به مدیر و... موهام رنگ نیست و..)
به زور ازمایش دادم . جوابشو که گرفت . گفت بیا اتاقم . نشستم روبه روش . برگه ازمایشم همش قرمز بود . هرمون ها بالا پایین. تیروئید نابود .معده . کم خونی و.... یعنی همه چیم به هم ریخته!
من خیلی ریلکس نشسته بودم نگاش میکردم . 
میگه نگران نیستی ؟
با یه حالت کاملا خونسرد و خنثی گفتم نگران باشم درست میشه؟ 
دارو میخورم خب!
گفت فقط بگوچیکار کردی که اینقدر ازمایشت داغونه تو این سن (20 سالمه)
گفتم هییچ!
پاشد اومد ایستاد رو به روم با عصبانیت برگه رو کوبید رو میز گفت خونسردیت آدمو اتیش میزنه!!(راست میگه اینو خیلیا گفتن بهم)
بعدم برگه رو برداشت و داد به شوهر عمه جان!
ایشونم حسابی از خجالتم در اومد . بردن تک تک سلولامو چک کردن یعنی دیوونم کردن

خاطره فاطمه جون

خاطره فاطمه جون

سلام سلام دوستان عزیزم من اسمم فاطمه هست  32 سالمه و مربی مهد هستم و متاهلم شوهرم هم 39 سالشه. خعب بریم سره خاطره اول اینکه منم مثل خیلیا از امپول و سرم و دکتر و هر چی که به درمان تزریقی مربوط باشه میترسم یعنی ترس نه وحشت در حدمرگگگ اما بر عکس من شوهرم اصلا نمیرسه و خیلی وقتا خودش داوطلب میشه دارویی تزریقی داشته باشه .این خاطره از 10 روز پیش هست خا طره عمل کردن مندوستان این خاطره یکم متفاوته با خاطره سرماخوردگی و خجالت از تزریقاتی خانم یا آقا. بلاخره انسان هست و هزار جور بیماری رنگارنگ با پزشک خانم یا آقا که مجبورا باید دردت رو بهشون بگی و خجالت اون موقع معنا نداره همان مثال قدیمی که میگن پزشک محرمه مریض هستاما ما خانمها با حجب و حیا هستیم خیلی حساسیم رو پزشک آقا شاید هر دردی داشته باشیم خجالت میکشم حتی به پزشک مراجعه کنیم که بخواییم بگیم کجام ون درده.منم مثل همه خانمها مدتی بود ی مشکلی داشتم که خیلی درد داشتم و مدام مسکن میخوردم اما با مسکن قوی هم آروم نمیشدم تا ی روز از بس درد داشتم اشکم در آومد بود مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم درمانگاه محلمون دکتر اونجا آشنا شوهرم بود و منو کاملا میشناخت با کلی طپق زدن و سرخ و سفید شدن مشکلم رو گفتم که ایشون میدونستن خجالت میکشم بدون معاینه گفتن برو سونو بگیر و زود برام بیارشمنم رفتم سونو بماند چه قدر خجالت کشیدم و آبروم رفت جلو کسی که سونو میگرفت مشخص شد که چند تا توده ای حالا معلوم نیست خوش خیم هست یا نه در غده لنفاوی دست چپ و یکی برست راست 🙈🙊دکتر تاکید کرد داشتن عمل بشم و نمونه رو ببرم پاتولوژی تا علت مشخص بشه تو این مدت زیاد مجبور شدم امپول های هورمونی بزنم که خانمها میدونن چه قدر دردناکه تا رسید به 10 روز پیش برای چکاب ماهانه رفتم دکتر م ایشون ی آقای میانسال هستن اما خیلی خوش برخورد نگاهی به سونو و آزمایش خون کردن و بهم گفتن تمام لباس های بالاتنه رو کامل در بیار و برو رو تخت دراز بکشوای خدا حاضر بودم بمیرم شوهرم یکم باهام حرف زد که دکتر محرمه عب نداره و اجازه بده معاینه ات کنه و خیلی نگران بود منم آماده شدم دکتر اومد بالا سرم من دستام رو چشمام گداشته بودم و بد جور میلرزیم دکتر متوجه شد گفت چی شده دختر خوب چرا میلرزی گفتم هم استرس دارم و هم خجالت میکشم دکتر خندید گفت اولا برای چی استرس داری ی معاینه ساده اس بعدا من بار اولم نیست که کسی رو با شرایط شوما معاینه میکنم و گفت حالا دستتو از چشمات بردار و هر سوالی پرسیدم دقیق جواب بده🙈🙊وای نگم بچه ها برا معاینه خیلی اذیت شدم هم دردم  گرفت و هم از خجالت زبونم سنگین شده بود تا بالاخره معاینه تمام شد و چند بار سرش رو تکان داد و گفت از کی اینجوری هستی چرا تا الان نرفتی پیش پزشک و این که از بس توده بزرگه بدون لمس قابل مشاهده هست و گفت لابد انتطار داشتی که دردم نداشته باشی 😏🙊🙈گفت چرا خانمها به خاطر خجالت از پزشک دردشون رو مخفی می کنند بعد یکم دعوا و نصیحت به شوهرم گفت باید عمل بشه و خیلی راحته اصلا جای ترس نیست بعد رفت سر میزش ی خودکار آبی برداشت و اومد بالا سرم و ی × کشید رو جای که باید عمل کنه و گفت فردا ساعت 4 عصر عملم میکنه و فردا صبح ساعت 8 بیمارستان باشم ما تو شهر خودمون نبودیم و بدون هماهنگی و همراه 😑 رفته بودیم یزد چون به شهر ما خیلی نزدیک. بماند اون شب چه قدر من گریه کردم و شوهرم مجبور بود نازکشی کنه اما خعب خودش هم نگران بود و میگفت تو از دکتر خجالت میکشی من که حلالتم چرا هیچ وقت ن میگفتی انقدر درد داری خلاصه اون شب تو مسافرخانه امام زاده خوابیدیم و فردا صبح رفتیم  🏥 بیمارستان و کارهای بستری شدن .خیلیمیترسیدم قلبم بد جور ریتم گرفته بود و دستام یخ کرده بودند.بالاخره ساعت عمل رسید و منو با ی تخت دیگه بردند تو بخش جراحی در تمام این مدت فقط آروم اشک ریختم تا دکتر با اون لباس ترسناک سبز اومد بالا سرم و کلی منو خندوند و گفت نترس هیچ مشکلی پیش نمیاد و کلی منو امید واری دادن تو همین موقع چند تا پرستار آقا و خانم اومدن و گفتن آماده ام یا ن که با گریه فقط گفتم میترسم ی کمی ارومم کردند و ی آقای مسن که موهاشون جو گندمی 👨‍🔬👩‍🔬 بود اومد بالا سرم گفتن آروم باش و دستت رو بده به من دو تا سرنگ بزرگ یکی شیری رنگ و یکی بی رنگ اما رنگش کدر بود 💉💉 وقتی چشمام رو باز کردم فقط احساس درد شدیدی تو سینه ام داشتم و احساس خفه گی متوجه میشدم کسی صدام میزنه اما ن تکون میتونستم بخورم و نه حرفی بزنم یا هیچ واکنشی دیگه بکنم فقط ی لحظه ی صدایی شنیدم که میگفت چه قدر بیهوشی بهش زدی الان 3 ساعته به هوش نمیاد افت اکسیژن داره حالم واقعا بود تا ساعت 8 شب که یکم بهتر شدم و از اتاق ریکاوری آوردنم بخش زنان ی پرستار سریع اومد سرمم رو تنظیم کرد و ی امپول بزرگ 💉 زد تو سرم فکر کنم آنتی بیوتیک بود بعد هم مدام صدام میزد خوابم نبره تو همین خواب و بیداری سراغ گوشیمو گرفتم😐😂میدونستم شوهرم پایین تو سالن انتطار منتطر ی خبری از من هست پرستار شماره بهم گرفت و گذاشت در گوشم فقط وقتی شوهرم گفت بله گفتم خوبم تو بخشم اونم با صدای نامفهوم و گرفته که بعد پرستار خودشون با شوهرم صحبت کردن و گوشی رو قطع کردن بعد رفت 2 تا امپول آورد و گفت دردت بهتر شد با سر گفتم ن و دستم روی سینه ام بود بعد آماده کردنش گفت آروم به پهلو بخواب تا بهت ی مسکن بزنم دردت کم بشه تا اینو گفت اشکام ریخت گفتم نههههه تو پام نزنید خواهش می کنم😢😭پرستاره گفت خانمی 3 ساعت هم نیست بهت مورفین زدن نمیتونم دوباره بهت بدم اما این امپول کمک میکنه چند ساعت آروم بخوابی دردت هم کمتر میشه اسمش درست یادم نیست فکر کنم پتیدین💉💉 بود ی خواب آور قوی و ی تقویتی خیلی دردم گرفت چون رو همون پهلویی خوابیده بودم که پانسمان داشت 😭 خلاصه تزریق تمام شد و رفت و بهم گفت بخواب اتاقم خصوصی بود برا همین در اتاق رو بست چند دقیقه بعد خوابم برد نه بیدار بودماااا و اما سنگین ی حالت بدی بود پاهام سنگین  و بی تعادل شده بود خیلی میترسیدم اما نمیدونستم حرکتی کنم یا زنگ پرستار رو بزنم همراه هم نداشتم تا متوجه شدم چند تا صدا  دورم بود یکی امپول میزد تو انژیوکتم  یکی هم ریخت و ی سر می که بهش اتیکت میگن حتما آنتی بیوتیک بوده .بعد ناگهانی دستم باد میکرد نفهمیدم برای چیه بعدا فهمیدم دستگاه فشار بوده . دوستان به تمام بدنم ی چیز ایی وصل بود و مانیتور بالا سرم بود مشخص بود حالم بد شد ه که انقدر پرستارا در رفت و آمد بودنخلاصه فردا صبح شد و ساعت 6 بود که باز ی پرستار بیحوصله اومد و با ی امپول آماده شده من فکر کردم میزنه تو سرمم اما گفت پاشو خانمی امپول داری دستت رو بده تا اومدم بگم نه در انژیوکتم رو باز کرد و باز با فشار امپول رو تزریق کرد دستم بد جور درد گرفته بود دادی زدم که خودم از صدام وحشت کردم 💉😢😭 خعب تقصیر من نبود خیلی دردم اومده بود .ساعت 10 یا 11 صبح بود که شوهرم زنگ زد و گفت پاشو آماده بشو کارهای ترخیص رو کردم راه دوره و داره تو جاده ها برف میاد باید زودتر برگردیم شهر خودمون سرپرستار مخالف بود میگفت دکتر اجازه ترخیص نداده  حال خانمت خوب نیست هنوز دارو هاش کامل دریافت نکرده که با رضایت خودم و شوهرم برگه ترخیص رو گرفت و انژیوکتم رو باز کرد و اون دست بندی که اسم و مشخصاتم روش بود بعد از بیمارستان اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم ماشین هم یخخ  تو ماشین حالم بد بود چون 3 ساعت باید رانندگی میکردیم بلاخره من از بیمارستان رسیدم خونه اما روز 6 بخیه ها و زخم عملم عفونت کرد و تب شدید که با مشورت دوستان همین وب آخر شب رفتم اورژانس  و بهم باز هم آنتی بیوتیک قوی تجویز کردن و بخیه ها رو شستشو دادن که آتیش گرفتم از سوزشش 😖و گفتن اگه نزنی امپولا رو مجبور میشیم دوباره ببریمت اتاق عمل و دوباره بشکافیمش تا عفونت برطرف بشه و منم از ترس مجبور بودم تسلیم بشم امپول ام اریتومایسین و پنادر بود 4 تا اونم ی روز در میون 😖😑😭😭💉💉💉💉امپولا واقعا دردناک هستن کسی که تزریق کرده باشه میدونه چه زجری آدم میکشه بماند که کار نمونده نکردم حین تزریق مدام تکون میخوردم داد میزنم با این سنم 😒😭 دست پرستار رو میگرفتم و چنان گریه ایی میکردم که خوده دکتر و پرستاره دلش سوخت به من طفلکی اما خدا روشکر تمام شد امپول ام و منتظرم شوهرم از شیفت کاری برگرده چون این هفته رو کامل پیشم نبود قراره سر 10 روز بریم پیش دکتر جراحم که هم بخیه ها رو بکشه و هم جواب پاتو لوژی رو بگیر م ..ودر آخر آرزو میکنم هیچ کسی به خاطر خجالت از دکتر رفتن طفره نره و نزاره کار به جاهای باریک برسه دوستان دکتر محرمه باور کنید امیدوارم حال همتون خوب باشه و هیچ وقت رنگ بیمارستان   امپول رو نبینید ..شرمنده دوستان طولانی شد خاطره   بد نوشتم چون من نگارشم خوب نیست فقط سعی کردم ماجرایی این چند روزه رو با جزییات بنویسم .دوستتون دارم یا حق 🌸🌹

خاطره یاس عزیز

خاطره یاس عزیز

سلام من اولین باره میخوام خاطره بزارم اسمم یاس.خیلی وقته خواننده ی وب هستم ولی خب قسمت نشده خاطره بزارم.خب بریم سراغخاطره که زیاد حرف زدم من 18 سالمه.یه برادردارم که دکتره متاسفانه.اسمش سپهره.26سالشه.این خاطره برمیگرده به 16سالگی من که ازطرف مدرسمون قراربود 3نفر و از طرف یه بنیاد آموزشی یک هفته ببرن لواساناتتهران.خلاصه من 3تا ازدوستام واسه این اردو اسممون دراومد😁😁 باکلی ذوق و نیش باز اومدم خونه.همین که رسیدم اول مامانمو دیدم پریدم بغلش بوسش کردم مامانم گفت باز چه خبره اومدی پاچه خواری چی میخوای😁😁(چقد محبت آخههههه)گفتم مامان جونی قراره ببرنمون اردوتهران.بابارو راضی کن.گفت باکی؟چه موقع؟مدیرتون هم میاد؟گفتم آخرهمین هفته با الهه و رویا میشیم 3تا.گفت بابات اومد خودت بهش بگو.خلاصه بابامم با یکم پاچه خواری و لوس شدن حل شد،موند سپهر.اون روز شیفت بود وقتی رسید انقد خسته بودکه...منم رفتم براش آب پرتقال آوردم ماساژش داد(درجریانید که چرا😉)خلاصه اونم اول اجازه ندادولی دیگه بازور راضیش کردم به شرطی که مواظب خودم باشم و اینا.روز رفتن یه چمدون بزرررگ بستم با دوتاکیف و...رفتم دیدم دوستام دوبرابر من وسیله دارن.حالا دوساعت مارو اینور اونورکشیدن ماازساعت 8اونجابودیم ساعت3بعدازظهرحرکت کردیم...وای وقتی از کوه بالا میرفت انقددددد پیچ توپیچ بودکه نگو.حال همه بچه ها خراب شده بودبابدبختی رسیدیم ساعت8شب😐😐😐قشنگ 2ساعت نگهمون داشتن تا هرشهر محل اسکانش مشخص بشه.خلاصه بردنمون بالای یه کوه چادرزده بودن گفتن شب رو اینجا میمونید...خلاصه اون روز استراحت بود فرداش کله ی سحر بعدنمازصب نزاشتن بخوابیم درررست شبیه پادگان نظامی ورزش صبحونه کلاس تفریحی و آموزشی تا ظهر.بعدناهار تا3استراحت دوباره همین برنامه تاشب بعدشامم تا ساعت 11تو کوه وایمیستادیم شهرو نگامیکردیم و حال میکردیم یه چیزی شبیه بام تهران بود.یه هفته مثل برق و باد گذشت و من روز آخر فقط جنازه بودم همینکه رسیدم بابام اومددنبالم ولو شدم تاخودخونه اونجاهم فقط سلام دادم گرفتم خوابیدم شب نمیدونم چه ساعتی باحس خیسی روپیشونیم بیدارشدم دیدم سپهره.سلام آبجی کوچیکه چیکارخودت کردی بابغض گفتم داداشی. گفت جونم گفتم حالم بده رفت کیفشو آورد معاینم کرد هی اخمش بیشترمیشدگفتم داداشی آمپول نده چیزی نگفت دفترچمو از ساک برداشت گفت اینجوری قول میدی مواظب خودت باشی دیگه گفتم داداشی خب مواظب بودم ولی اتفاقه دیگه.دیگه چیزی نکفت رفت دارو نوشت گفت یه چیز بخور تابرگردم تا بیاد فقط گریه کردم میدونستم فاتحه ام خوندس.رفت و اومد من اصلا ندیدم چی نوشته اومد تو اتاق 4تا آمپول دستش بود گفت برگرد بزنم نفست دربیادگفتم داداااش مگه سرطان دارم اینهمه امپول؟گفت حرف نباشه برگرد.هرچقدالتماس کردم گفت یه کلمه حرف بزنی تقویتی هم اضافه میشه.برگشتم خودش آماده ام کرد گفت سفت نکنیا.گفتم باشه.پنبه کشید فروکرد...دادزدم آیییییییی آی داداش آییییی درد داره آییییی پام توووروخدا دربیاراونم قربون صدقم میرفت جونم تمومه تمومه درآورد.یکم این طرفتر پنبه کشید دوباره زدیکم آی آی کردم درآورد.برا بعدیش طرف مقابلو دادپایین دستش و گذاشت رو کمرم فهمیدم درد داره.گفتم داداش بسه توروخدا درد داره گفت این اصل کاریه.ساکت.دوباره پنبه کشید زد ازهمون اول دادددد میزدم آییییییییییییییی داداش سپهرررررررر توروخدا آی دستت بشکنه آخخخخ درآورد.گفتم نفس بکش بعدی رو بزنم یکم بهم آب داد.گفت بخواب بعدی روبزنم گفتم داداشی بسه گفت بدو تااضافه نشه دوباره درازکشیدم کنارشو پنبه کشید فرو کرد😭😭😭😭دیگه نای داد زدن نداشتم فقط گریه میکردم اینم زد درآورد که خیلییی درد داشت.بعدشم کلی بوسم کرد و قول کادو داد تا باهاش آشتی کردم شبم تو بغلش خوابیدم ببخشید که کلی حرف زدم و بدتعریف کردم خب بار اولم بود.ببخشید.باتشکرازهمه.لطفا نظراتونو بدید که اگه خاطراتم بده دیگه نزارم

خاطره  زهرا جون

خاطره  زهرا جون

سلام من زهرا هستم کنکوری از تبریز

ضمن من اولین باره که خاطره مینویسم اگه بدبود ببخشیداما خاطره:من  از ۳یا۴سالگی انحراف بینی داشتم و هر سال تو زمستون برام مشکل جدیمیکرد که البته امسال مشکلات من زودتر شروع شد یعنی دقیقا از وقتی که مدرسه ها باز شد من سرماخوردم😏و باعت شد خیلی اذیت شدم که منم از درسام عقب میموندمو البته از کنکور من همراه مادر گرام رفتیم پیش دکتر گوش حلق بینی و قرار بر این شد که من ۹ ابان عمل کنم😳درسته از اون وضع خسته شده بودم ولی یهو یه اضطراب شدیدی گرفتم ولی چه باید کرد(راستی منم از امپول میترسم ولی هیچ وقت به روم نمیارم ینی جیغ و داد و گریه نمیکنم و اگه دردم هم بیاد تحمل میکنم چون خجالتیم)و دکتر گفتن که باید عکس بگیری و یه ازمایش که مربوط به انعقاد خون و گروه خونی و اینا میشد بالاخره ما رفتیم ازمایش دادم که خیلی درد نگرفت ولی تا یه ماه هم جاش کبود شده بود هم درد میکردفرداش هم رفتیم جواب ازمایش رو گرفتیم و فرداش هم که میشد سه شنبه گفته بودن ساعت۶ صب تو بیمارستان باشم برای کارهای پذیرش و بستری.و بالاخره روز عمل فرا رسید و روز پر از استرس ولی من خودمو خیلی شاد نشون میدادم چون خودم راضی به عمل بودم و خسته شده بودم.من صب ۵ از خواب بیدار شدم و پیش بسوی بیمارستان که بعد از یسری کار ها لباس دادن و گفتن برو تو اتاق بپوش و هروقت دکتر اومد صدات میکنیم.من با مامانم رفتیم تو اتاق و من لباسارو پوشیدم  (خیلی خنده دار بودن)و نشستم رو تخت بعد از چنددیقه یه پرستار اومد اثر انگشت و امضا و اینا گرفت وگفت ۵ دیقه دیگه میبرنت اتاق عمل منم مدام به ساعت نگا میکردم که یه دفعه یه خانومی که فک کنم پرستار بودن اومدن تو و گفتن  کلاهتو بزار و همراه من بیاکه من نشستم رو ویلچر و منو بردن به سمت اتاق عمل و مامانمو نذاشتن همرام بیاد خلاصه با مامانم خدافظی کردم و رفتیم.اون خانومه منو تو اتاق عمل پیاده کرد😂و گفت برو بشین تو اون صندلی و یه اقا اومد که چند سوال پرسید که به دارویی حساسیت دارم یا نه تاحالا تو بیمارستان بستری بودم یا نه و...و گفتن اونجا یه مبل هست برو بشین منم رفتم نشستم که یکی اومد گفت مریض دکتر فلانی که من پاشدم و رفتم پشت سر ایشون (و در اینموقع نمیدونم چرا استرسم کم بود خودمم دلیشو نمیدونم😂)منو بردن تو اتاقی که قرار بود عمل بشم و گفتن روی تخت دراز بکش و منم خوابیدم که دکترم اومدن که سلام و احوال پرسی کردیم که گفتن نمیترسی و اینا  منم گفتم نه (ولی واقعا اونموقع یه کوچولو استرس داشتم) و  دوتا خانوما یه اقا اومدن که بعدا فهمیدم یکی از خانوما متخصص بیهوشی بودن و مشغول انژیوکت زدن به منم(راستی من تااونموقع اصلا سرم نزده بودم ینی لازم نشده بود)منم که ماشالا رگم پیدا نمیشد بالاخره دونفره که زدن که ناگفته نماند صدای خفیفی ازم دراومد😂و دردم اومد واقعا بعدش دستگاه فشار رو وصل کردن و من دیگه چیزی نفهمیدم و وقتی بیدار شدم که سرف های خشکی میکردم و تو ریکاوری بودم و یه خانوم پرستار کنارم رو صندلی نشسته بود وقتی دیدن من دارم شدید سرفه میکنم برام ماسک اکسیژن گزاشتن چند دیقه و منم اونوقت تو خواب و بیداری بودم ولی متوجه همه چیز بودمبالاخره من بردن تو اتاقم مامانمو دیدم و اینا ولی اصلا حرف نمیزدم و همه داشتن زنگ میزدن به مامانم حالمو میپرسیدن پرستار اومد سرممو چک کرد و یه امپول تو انژیوکت زد(هر ۶ساعت پنی میزدن بهم) و رفت و گفت چون بیهوش بوده تاعصر نمیتونه از تخت بیاد پایین که وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم و رفتن و حدودای ساعت ۵ بود که پرستار اومد تبم رو گرفت گفت تب داره باید شیاف بزاره منم خیلی بدم میاد و تاحالا نزاشته بودم و خجالت میکشیدم ولی خب مجبور بودم یه خانومه اومد گذاشت خیلی دردم اومد و از خجالت اب شدم واما تبم اومد پایین و تا صب اصلا نخوابیدم و نفسم بالا نمیومد چون تو بینیم فیلتر بود میخواسم اب بخورم خفه میشدم که خداروشکر صب شد و دکتر اومد دیدتم و گفت ۴ روز دیگه بیا فیلترهارو دربیارم و من چهارشنبه مرخص شدم اومدم خونه......ادامهداردببخشید سرتونو درد اوردم و خیلی زیاد شد چون اولین بارمهاگه دوس داشتین ادامشو که فیلترهارو دراوردن رو میگماومدم ادامه خاطرمو بزارم🙈اما ادامه:همونطور که گفتم دکتر بهم گفت که روز شنبه برم برای دراوردن فیلتر ها.من میدونستم خیلی سخته و از این قسمت مارا خیلی میترسیدم ولی باز به خودم میگفتم نه من نمیترسم خلاصه رور شنبه شد و من همراه مادرم راهی مطب دکتر شدیم و کمی منتظر شدیم و اسم منو منشی صدا زد و ما رفتیم داخل بعد سلام بهم گفتن که روی تخت دراز بکشم و منم هی صلوات میفرستادم و دعا میکردم که دردم نگیره چون اصلا خودمم از درد نمیتونستم به بینیم دست بزنم من دراز کشیدم و دکتر با وسایلای مخصوص اومد بالاسرم اول چسبش رو باز کردم و یهوو یه چیز خییییییلی بلند از یه طرف بینیم دراورد که خیلی خیلی دردم اومد و جیغ میکشیدم و گریه میکردم و بعدش که میخواستن مال طرف دیگرو دربیارن من با دستم اجازه نمیدادم و گریه میکردم که ایشون اون یکی رو هم دراوردن کلی گریه کردم و بعدش واقعا از حال افتاده بودم و از خودم خجالت کشیدم که اونقد گریه کردمببخشید اگه بد بود این بود خاطره من.راستی من از عملم حدود دو ماه میگذره و خیلی خیلی راحت شدم و با اینکه الان فصل سرماس ولی من سرما نخوردم خداروشکرممنون از همه خاطره هاتون عالیه

 

خاطره اقامحمد

خاطره اقامحمد

سلام 🙋من محمد هستم 29ساله و پزشک هستم👈  بیمار اومد داخل که یه دختر فوق العاده شیرین زبون و خوشگل حدود 4سالش بود که با مامان و باباش اومده اول هرکاری کردم نذاشت معاینش کنم مامان باباشم هی بش میگفتن اما اون نمیزاشت تا بش گفتم آیلین (اسمش آیلین بود)تو منو معاینه کن بعد من تورو معاینه میکنم که گفن باشه گوشی دادم دستش معاینم کرد  و یه برگه ی اونجا بود روی اون خط کشید گفت 10امپول نوشتم برات هرشب یکی بزن تا خوب بشی که خندیدم گفتم باشه حالا بزار من تو رو معاینه کنم معاینش کردم دیدم زیاد حالش بد نیست فقط یه کم گلو ش عفونت داره که با شربت  خوب میشه نسخه نوشدم بعد تشکر کردن رفتن دوتا بیمار دیگه ام ویزیت کردم که یکشون به پسر 15،16ساله بود که حالش اصلا خوب نبود بعد التماسم میکرد که امپول ننویسم براش  خلاصه بعد از کلی ماجرا شیفتم تمام شد که رفتم تو بخش آرژانس که ببینم شیف ستاره تمام شده یا نه که دیدم نیستش خانم------ بم گفت که سر تخت شماره ی ----که رفتم دیدم ستاره نشسته رو تخت و یه دخترم کوچولو کع یه کیسه خون وصل شده بش دراز کشیده سرش گذاشته روی پای ستاره (ستاره عااااااشق بچه هاست یعنی ماهی یک بار میره پرورشگاه که بچه ها رو ببین و هروقت که میریم بازار امکان نداره این یه لباس یا اسباب بازی نخره برای بچه های پرورشگاه ) گفتم هوم هوم که ستاره گفت محمد اومدی بیا ببین عشق منو که رفتم دیدم یه دختر خوشگل ناز که ستاره گفت محمد ببین چه نازه که خواستم لپشو بکشم ستاره نزاشتم 😕😕دختره هم از من خجالت میکشید که دیدم یه خانم  اومد داخل که ستاره گفت ناهید محمد که گفت سلام اقا محمد  من سلام که دختر میخواست بره بغل مامانش که گفتم خوشگل خانم الان سوزنی که داخل دستت درد میکنهه هااا دست تکون نده یه جوری نگام کرد دوست داشتم لپشو محکم گازش بگیرم که ستاره گفت بهار خانم این محمد همونی که گفتم عاااشق اسم بهار که با ذوق گفت این محمد مامانش گفت اه بهار محمد چی بگو عمو محمد که گفتم اره عزیزم من محمدم الان میزاری بوست کنم که سرش تکون دادبوسش کردم که گفتم ناهید خانوم بهار چه شه که گفت مسموم شده و خونش فاسد شده گفتم دکترش کیه که گفت ....که گفتم دکتر خیلی خوبه و ان شالله که بهار خانم خوب میشه و روبه ستاره گفتم ما هم دیگه بریم تا بهار استراحت کنه و بیا پیش ما مگه نه بهار که یه نگا کرد به مامانش که ناهید خانم خندید گفت اره بهار خوب پیشه میارمش پیشتون و بعد از کلی تعارف و.... از در بیمارستان زدیم بیرون دست ستاره گرفتم که گفت وایی محمد دیدی چقدر خوشگل بود که دست انداختم روشون گفتم اره اینشالله بچه خودمون(اون موقعه تازه عروسی کرده بودیم ) که لپاش سرخ شد😂خلاصه ما رفتیم خونه مامانم ناهار😀که قرمه سبزی درست کرده بود😋😋😋خوب اینم از خاطره من فکر کنم فهمیده باشید که من شوهر ستاره ام😅 ستاره هم جفتم نشسته داره غر میزنه میگه من دیگه روم نمیشه برم تو این وب این از تو اونم از ماهان که داره خاطره میزاره😂 اینم از طرف ستاره که عاشق شعر😞نمیدونید چقدر ذوق میکنه که وقتی اخر خاطره هاتون شعر میزارید😜می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی !

آن زمان ‌ها که پدر تنها قهرمان بود

عشق،تنها در آغوش مادر خلاصه می شد

بالاترین نقطه‌ ى زمین،شانه ‌های پدر بود

 

بدترین دشمنانم،خواهر و برادرهای خودم بودند

تنها دردم،زانوهای زخمی‌ ام بودند

 

تنها چیزی که می ‌شکست،اسباب‌ بازی ‌هایم بود

و معنای " خداحافظ " تا فردا بود!  

 

 

چند وقتی است آسمان هم بخیل شده است

انگار گرد مرگ را در زمین خدا پاشیده اند

اما نه 

این زمین خدا نیست

زمین خدا پاک بود

آلوده اش کرده ایم.

آسمان را در جستجوی ابری کاویده ام

قدیسه ی من!

خورشید را پنهان کن و آب بیاور

برای ارواح برزخ نذری کن

شاید قبول شود و باران ببارد

زمین سوخته دلم ترک برداشته است

تو باران شو و بر من ببار

تو می توانی اشک آسمان را در بیاوری؟

 

شب که بخوابیم،آیا دوباره صدای ترنم باران را 

روی سقف خانه ی مان خواهیم شنید؟

بالاخره خواهد بارید

می دانم دلش خواهد سوخت به حال ماها

اما نه بهتر است بگویم باران زده است

با آمدنت باران هم راه خود را به زمین باز کرده است

شمعی روشن کن

شاید دل ارواح برزخ بسوزد و رگ

های باران بفرستند

منتنها آرزو می کنم

شاید

خنکای صبح فردا را با نم تازه ی باران تجربه کنم

خاطره محدثه جون

خاطره محدثه جون

سلاااااام😁 خوبین؟خوشین؟خداروشکرمنم خوبم😌من محدثه هستم اولین بارم که خاطره میذارم ولی خیلی وقت که خاطرات شماعزیزان ومیخونم حالم باخاطراتتون واقعاخوووب میشه.خب بریم سراغ خاطره؛من هیجده سالمه دوتاداداش👬 دارم کا ازشانس خوبم هردوپزشک هستن😐داداش مهدی وداداش مهران فقط یه سال باهم تفاوت سنی دارن یعنی داداش مهدی  یه سال ازدادش مهران کوچیکه وبیشترهواموداره منم یه کوچولوبیشترازداداش مهران دوسش دارم(فقط یه کوچولوهااامن واقعاعاشق داداشامم💑)پارسال زمستون❄️ بودمنم تازه امتحانای ترمم تموم شده بودقرارگذاشتیم بادوستام بعدمدرسه بریم استخر🏊‍♀که هم یه تفریحی کردع باشیم هم خستگی امتحانا ازتنمون دربرهواقعاامتحاناسخت بودن منم که همش درس میخوندم نه درست وحسابی غذامیخوردم نه چیزی امتحانافشاراورده بودن بدنم یکم ضعیف شده بودخلاصه اون روزی که ماقرارگذاشتیم بریم استخرچهارشنبع بودمن ازمدرسه رسیدم طبق معمول کسی خونه نبود😑سریع لباساموعوض کردم دیدم مامان واسم غذاگذاشته روگازبااینکه ازصب هیچی نخورده بودم فقط چیپس خورده بودم ولی میل نداشتم یکم نشستم پای تی وی کع خستگیم دربره بعدازاینکه ازعوض کردن کانالهاخسته شدم یادم افتادبه مامانم نگفتم که قراربریم استخرگوشی روبرداشتم زنگ زدم به مامان جواب ندادگفتم حتماسرکلاس نمیتونه جواب بده(مامانم دبیر)دوسه دیقه بعددوباره زنگ زدم بازم جواب ندادنمیدونستم چیکارکنم اخه بابامم که هیچ وقت گوشیشوجواب نمیده واسه همین زنگ نزدم(عاخه پدرمن وقتی نمیخوای جواب بدی واسه چی خریدی پس اون گوشیرو؟🤭)دیدم چاره ای ندارم گفتم زنگ بزنم داداش مهدی همش دعامیکردم که داداش مهران پیشش نباشه چون مطمئن بودم بااون وضعیت هوانمیذاره برم هواخیلی سردبودبالاخره زنگ زدم تودومین بوق جواب دادباصدایی که خستگی ازش میباریدگفت خوبی آبجییی جونم؟😘(انقدذوق میکنم وقتی داداشم بهم میگه ابجی 😍😍البته بعضی وقتا میگه فقط)گفتم مرسی،داداشی توخوبی خسته نباشی گفت ممنون🎈 چیزی شده گفتم نه قرارامروزبادوستام برم استخرزنگ زدم مامان جواب نداد گفتم به توبگم گفت کی میرین؟ گفتم ساعت شیش گفت هواخیلی سرده مواظب باش سرمانخوری تودلم دعادعامیکردم که مهران اونجانباشه که صداشوازاونورخط شنیدم گفت کیه؟داداش مهدی گفت محدثهگفت چی میگه داداش مهدی هم گفت.میخوادبادوستاش بره استخرگوشیروازداداش مهدی گرفت گفت سلام گفتم سلام داداشی خسته نباشی گفت مرسی عزیزم خوبی گفتم مرسی منم خوبم گفت محدثه تواین هوای سردکجامیخواین برین؟گفتم میخوام بادوستام برم استخرگفت لازم نکرده هواخیلی سردسرمامیخوری گفتم بخدامواظبم چیزی نمیشه گفت محدثه هیچ جانمیری میگم هواخیلی سردواقعاناراحت شدم☹️ خیلی ذوق داشتم بادوستام برم استخر گفتم بخداپوسیدم تواین خونه یه ماهه همش دارم درس میخونم حوصلم سررفته دیگه  گفت همین که گفتم سرمابخوری بدمیبینی منم عصبی شدم بدون خدافظی گوشیروقطع کردم نشستم روکاناپه زدم زیرگریه 😭😭😭😭دیدم مهدی داره زنگ میزنع جواب ندادم گوشیموگذاشتم ساعت پنج زنگ بزنع هنونجاروکاناپه درازکشیدم خوابم برد کع باصدای گوشیم بیدارشدم دیدم که مامانم گفت کاری داشتی؟ منم گفتم میخوام برم استخرمهران نمیذاره گفت من نمیدونم رفتی سرماخوردی بامهران طرفی منم گفتم که میرم گفت پس لباس گرم بپوش موهاتم خشک کن گفتم باشه ساعت یه ربع به پنج بودپاشدم یواش یواش وسایلاموجمع کردم شدپنج ونیم زنگ زدم به آژانس یه ربع بعدرسیدم قراربودساعت شیش جلوی استخرباشیم هنوزیه ربع مونده بودبه شیش زنگ زدم زهراگفت دارن میرسن منم گفتم منتظربمونم باهم بریم توهواخیلی سردبودکلاه هم نذاشته بودم تقریبابعدده دیقه رسیدن رفتیم توخیلی خوش گذشت انقدشناکرده بودم که ازخستگی خوابم🤤 میومدبرگشتنی یه خورده موهاموخشک کردم حال نداشتم کامل خشکشون کنم اومدیم بیرون دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدم مهران ازترسم جواب ندادم خلاصه بابچه هاگفتیم بریم یه چیزی بخوریم رفتیم باهم ساندویچ خوردیم خیلی گشنم بودمعدم دردمیکردگفتم اگه شایدیه چیزی بخورم خوب میشم ولی دردهمچنان ادامه داشت سردمم شده بودقشنگ سرم یخ زده بود خلاصه حدودای ساعت هشت ونیم اینابودرسیدم خونه قشنگ قندیل بسته بودم لباسامودوراوردم خیلی خسته بودم موهامم همونجوری بازگذاشتم خوابیدم نمیدونم چقدخوابیده بودم که یهواحساس کردم یخ گذاشتن روسرم چشاموبه زوربازکردم دیدم داداش مهدی نشسته بالاسرم گفتم سلام خودمم ازصدای خودم تعجب کردم گلوم خیلی بدمیسوخت گفت پاشوببینم چیکارکردی باخودت؟ اصلاحوصله تکون خوردن نداشتم چشام میسوخت گوش وگلومم دردمیکرد سردمم بود پتوروکشیدم روخودم گفتم خوابم میاد بازم پتوروکشیدگفت محدثه رفته بودی استخر؟گفتم اره گفت پاشوببینم تب داری اگه مهران بفهمه کارت ساختس. پاشدم نشستم روتخت گلوم خیلی بددردمیکرد گفتم مهران خونس؟ گفت اره😨 دیگه فاتحموخوندم گفت بشین برم کیفموبیارم بیام گریم گرفته بود😫😫میترسیدم مهران بفهمه تو

همین فکرابودم که صداشوشنیدم داشت بامهدی حرف میزددیده بودمهدی داره کیفشومیاره فهمیده بوددیدم دوتاشون اومدن تواتاق ازترسم چشاموبستم بدون اینکه چیزی بگن از بالاپایین شدن تخت فهمیدم نشسته کنارم گفت محــدثــه😡 وااای صداش عصبی بودقلبم داشتمیومدتودهنم باترس چشاموواکردم خیلی خشک وجدی گفت پاشوبشین نشستم معاینم کرد گلوموکه دیدخیلی عصبی شداین چه وضعشه؟ منم که کلا لال شده بودم😶 بعدخواست گوشموببینه واقعاگوشم خیلی بددردمیکردوقت دست زدبه گوشم خودموعقب کشیدم گفتم آییییییی زدم زیرگریه گفت بله گریه کن وقتی حرف بزرگترتوگووش نمیکنی همینه مگه نگفتم نرواستخرمگه نگفتم هواسردسرمامیخوری؟چرازنگ میزدم جواب نمیدادی؟ خیلی عصبی بودیه لحظه ازاین که مراقب نبودم وسرماخوردم پشیمون شدم باصدایی که خودمم نمیشنیدم گفتم ببخشید 😭گفت حالا که یه هفته امپول خوردی حالت میادسرجاش😓 داداش مهدی هم بدون اینکه چیزی بگه داشتمنونگامیکردمشخص بودناراحته داداش مهران همینجوری داشت دارومینوشت گفتم داداشی؟گفت محدثه سرامپولات باهام بحث نمیکنی که هم وضعت افتضاهه هم خیلی ازت عصبیم منم گریم بیشترشدکه داداش مهدی اومدنشست کنارم گفت گریه نکن عزیزم گفتم من امپول نمیزنم😭 داداش مهران گفت دیگه این جملرونشنوم همع ی امپولاتوسروقتش میزنی فهمیدی؟هیچی نگفتم که گفت نشنیدم؟گفتم چشم بعدنسخه روداد داداش مهدی بره بگیره منم درازکشیدم روتختم به گریم ادامه دادم حدودیه ربع بعدصدای دراومدکه فهمیدم داداش مهدی خیلی استرس داشتم قبل اینکه بیان تواتاق پاشدم دراتاقوقفل کردم چراغم خاموش کردم پنج دیقه بعددیدم دستگیره ی درداره بالاپایین میشه داداش مهدی بودگفت محدثه این بچه بازیاچیه واکن دروگفتم من بمیرمم امپول نمیزنم گفت باااااازکن میگم منم باصدای بلند گریه کردم🤧🤧🤧 که شایدبشنوه دلش برام بسوزه بازم صدای عصبی مهران که میگفت تاده میشمرم دروبازنکنی هریه دیقه ای که بگذره دوتاتقویتی به امپولات اضافه میشه بعدشروع کردشمردن نمیدونستم چیکارکنم میترسیدم دروبازکنم چون عصبیه بزنه😐(تاحالاهیچ کدوم ازداداشام منونزدن ولی واقعااینبارخیلی عصبیشون کرده بودم میترسیدم😞)رسیدبه9گفتم دروبازکنم حداقل به امپولام اضافه نشه درواروم بازکردم فوری رفتم عقب که ازش دورباشم خیلی عصبی بودتاحالااینجوری ندیده بودمش هردوشون اومدن توداداش مهدی امپولاروازتوکیسه دراورد خیلی زیادبودن شروع کرد به اماده کردنشون منم دیگه ترجیح داده بودم صدام درنیادمهران گفت درازبکش اروم باترس ولرزدرازکشیدم به وضوح داشتم میلرزیدم مهران اومدبالاسرم شلوارموکامل ازدوطرف دادپایین گفت نه سفت میکنی نه تکون میخوری صداتم نشنوم حالامنم ازهمون اول سفت بودم پنبه روکشیدگفت شل کن پاتو یکم منتظرموندتاشل بشم بعداروم سوزنوفروکردیه لحظه تکون خوردم که داداش مهدی کمروپاهاموگرفت نمیدونم چی بودخیلی دردداشت یکم تحمل کردم ولی دیگه نتونستم شروع کردم گریه کردن خیلی دردداشت پام مثل سنگ شده بود بلندمیگفتم آاآآآآآیــــــــــیییییی😫😖😭😭😰😰😭 آآاااااخخخخخخ تروخدادرش بیارداداش گفت صدانشنوم محدثه شل کن پاتوووووبادستش چندتاضربه زدروپام تاشل شه یکم که شل شدبقیشمزددراوردهمینجوری کع گریه میکردم برگشتم گفتم داداش مهدی من دیگه امپول نمیزنم توروخدادردداره داداش مهدی گفت عزیزم یکم تحمل کن زودتموم میشه مهران اون یکی امپول وبرداشت پنادربود گفت زودبرگردببینم به زورداداش مهدی برمگردوند محکم کمروپاهام وگرفت داداش ایندفعه سمت مخالف وپنبه کشیدوسوزنوواردکردازهمون لحظه ی وورودش دردداشت احساس میکردم پام داره قطع میشه دیگه شروع کردم جیغ زدن😣 باتمام توانم جیغ میزدم اون دوتاهم سعی داشتن ارومم کنن پام سفت بودنمیتونست تزریق کنه هرچقدگفتن نتونستم شل کنم فقط التماس میکردم توروخداداداش درش بیارغلط کردم انگاردلش برام سوخته بودگفت باشه باشه اروم باش پاتویکم شل کن تزریق کنم درش بیارم ولی واقعادیگه نمیتونستم که مهران درش اورد جاااش خون میومد پنبه روفشاردادخیلی دردم گرفت مهدی برام اب اوردیکم بزورخوردم انقدجیغ زده بودم احساس میکردم گلوم زخم شده بعددودیقه گفت درازبکش بقیشم بزنم زودتموم شه منم داشتم همینجوری هق هق میکردم ومیگفتم تروخدادیگه امپول نزنیددردم میادولی بازم به زوددرازم کردن سرسرنگوعوض کرداونیکی طرفم زددیگه حال نداشتم جیغ بزنم فقط همینجوری داشتم گریه میکردم که بالاخره پنادرتموم شدهمینجوری امپول سوم وچهارمم خوردم سرامپول پنجم دیگه ازحال رفتم وقتی چشاموبازکردم دیدم سرم دستم داداش مهدی هم کنارتختم خوابیده بودپاهام خیلی دردمیکردخیلی تشنم بودمیخواستم داداش وبیدارکنم که دراتاقم واشددیدم مامانم اوندتوبغلم کردگفت قربونت برم بازتومواظب خودت نبودی گفتم مامان اب میخوام رفت برام سوپ پخته بود❤️با آب اورد اول یکم اب خوردم ولی واسه سوپ میل نداشتم به زورمامان چندقاشق خوردم بعددوباره درازکشیدم میخواستم بخوابم ولی پاهام خیلی دردمیکرداشکمودراورده بوددیگه سرمم داشت تموم میشدکه بازدراتاقم بازشددیدم مهران اومدتواتاق گفت خوبی؟دیگه عصبی نبودمنم که گریه میکردم چیزی نگفتم اومدنشست کنارم روتخت سرممودراورد گفت چراگریه میکنی فدات بشم؟منم که دلم پربودگریم بیشترشدخم شدپیشونیموبوسیدگفتم داداشی؟گفت جانم؟گفتم پاهام خیلی دردمیکنه نمیتونم بخوابم گفت میخوای برات یدونه شیاف بذارم بخوابی مظلوم گفتم نه گفت چرامگه پاهات دردنمیکنه؟شیاف که دردنداره منم خجالت میکشیدم😢دیگه چیزی نگفتم رفت بیرون بعدپنج دیقه برگشت گفت عزیزم به پهلوبخواب اصلاهم نترس منم به پهلوخوابیدم اومدشلوارموکشیدپایین گفت پاتوجمع کن توشکمت بعددستکش دستش کردیکم ژل زدگفت شل باش بعدشیاف وگذاشت برام سوخت گفتم آخـــخخخخخ گف تموم شدعزیزم کمک کردبرگردم تبموگرفت اومده بودپایین بعدن بوسم کردرفت گفت اگه کاری داشتی مهدی روصداکن داداش مهدی هم قربونش برم فک کنم یه هفته نخوابیده بوداصلاباسروصداهای ماهم بیدارنشد اونشب گذشت من دوسه روزآمپول خوردم کع ایشالادفعه بعدمیگم خیلی طولانی شدخاطرم واقعامعذرت میخوامامتحاناتموم شدن دعاکنین معدلمون خوب باشه.💯.وخیلی ممنونم ازهمه کسانی که خاطره میذارن واقعاخاطرات همتون عالـــــــی هستن♥️ من عاشق این کانالم کم وبیش همرومیشناسم چون خاطرات همرومیخونم امیدوارم که   همیشه شادباشین توزندگیتون مواظب دلتونولبخنداتون باشین یاعلی💗🌟💫🌈🌸🍬🍭

محدثـه

ساعت۱۲:۴۰شب🌖

خاطره فاطمه جون

قسمت دوم خاطره فاطمه خانم:

امروز بیکاریم زیاد بود تصمیم گرفتم بقیشم بگم😅😅😅خو ادم خسته میشهاومدیم خونه من خیلی بیحال بودم همش سرم گیج میرف فشارم افتاده بود و مطمعنا اون امپولا واسه همین بود ولی من توی درمانگاه خیلی بیتابی کردم دیگ بابام گف بریم خونه منم خوش حال😁نگو برام نقشه داشتن😭😭😭اومدیم خونه رو تختم دراز کشیدم داش خابم میبرد ک یه صدایی فهمیدم ولی بیحال تر بودم ک واکنش نشون بدم فقط فهمیدم صدای عمو سعید دوست بابام میاد(عمو سعید دکتره شوخ و مهربونیه اما نه در همه حال)خلاصه صدا باز شدن در اتاقم اومد و عمو اومد تو من اروم سلام کردم اونم با مهربونی باهام حرف میزد بعد چن دقیقه مامانم برام اب پرتقال 😋اورد منم چون دوست دالم زود خوردمش.یهو بابام و مامانم اومدن داخل بابام خابید رو تختم منم کنارش دمر کرد و کمرمو نوازش میکرد مامانم یهو رف بیرون.عمو اومد داخل ندیدم دستش چی بود چون پشتم بهش بود بوی الکل تو اتاقم پخش شد اومدم از جام بلند شم بابام محکم منو گرف گفت دخترم اروم باش چیزی نیس بابایی😍اما من گریم اومده بودشعمو اومد جلو گف عزیزم اروم باش زود تموم میشه به شرط اینکه دختر خوبی باشی بابام منو صاف خابوند و شلوارمو درس کرد عمو اومد جلو گف خوب ببینم دخترگلم سه تا نفس بکش منم با گریه شروع کردم به نفس کشیدن عمو هم همش تشویقم میکرد افرین عزیزم بلند تر ک سر دومی امپول وارد باسنم شد بلند گفتم اخخخ😭😭و سفت کردم بابام گف جانم بابایی قربونت بشم اروم باش.عمو هم میگف شل کن عزیزم تا بالاخره شل کردم خیلی درد داش اروم اروم گریه میکردم اخراش داش تحملم تموم میشد جیغ زدم عمو هم گف تموم تموم و درش اورد منم بلند بلند گریه میکردم بابام موهامو ناز میکرد و جا امپولم اروم اروم ماساژ میداد.عمو دوباره رف بیرون منم میگفتم بسه بسع دیگ نمیزنم😩😩😭😭😭تا اینکه عمو با یه امپول دیگ اومد گف این اخریشه عزیزم منم همش گریه میکردم و نمیزاشتم منو برگردوننعمو هم گف باشه نمیزنم بهت.منم رفتم تو بغل بابام یهو بابام منو برگردوند و سریع شلوارمو پایین اورد جیغ میزدم و میگفتم بابا ن ن😭😭😭بابام میگف جووونم جوونم دختر نازم الان تموم میشه عموم سریع اومد جلو چون میدونس من دیگ به حرفش گوش نمیدم سریع پنبه کشید و وارد کرد😭😭😭منم خودمو سفت سفت کردم و پامم میلرزید عمو بالاخره عصبی شد محکم زد رو باسنمو گف میشکنه این چه کاریه اخه؟من گریه کردم و یکم فقط شل کردم بلند بلند گریه میکردم بابام کمرمو ماساژ میداد میگف تموم گلم تموم.تا اینکه عمو گف تموم شد اما درش نمیاورد منم بلند گریه کردم بابام گف درش بیار سعید عمو هم گف خودشو سفت کرده بزار یکم بره پایین تا بالاخره درش اورد من هق هق میکردم عمو منو بوسید و عذر خاهی کرد مامانم اومد کمپرس کرد تا خابم بردممنون از نگاهتون 

خوش حال میشم اگه دوست داشتین بگین تا دوباره خاطره بذارم❤️💋

خاطره اقامحمد .م

خاطره اقامحمد .م

سلام محمد.م هستم✋😉
تقریبا این خاطره میشه واسه وسطای بهمن☺ یه روز صبح بیدار شدم و رفتم بیمارستان ولی مرجان آف بود. خلاصه رفتم بیمارستان و وسطای شیفت داشتم از پله ها میرفتم پایین که یهو پام لیز خورد و خوردم زمین😑 رو چند تا پله کشیده شدم تا رسیدم به اخر پله ها و متوقف شدم😕 خواستم بلند شم احساس کردم یه ضعفی دارم خودمو کشیدم کنار دیوار و نشستم. مردم رد میشدن یه نگاه بم مینداختن و میرفتن😂🙈 بعد از چند دقیقه دیگه عزممو جزم کردم که پاشم . همین که پاشدم احساس کردم یکم دست راستم سنگینه ولی اهمیت ندادم چون همین دستم یخورده فشار بیشتری بش اومد حین سر خوردن از پله ها گفتم حتما واسه اونه😐 کل بدنمم کوفته شده بود کمرمم یخورده درد میکرد😑 رفتم تو بخش سرپرستار منو دید فکر کنم از قیافم معلوم بود که یه چیزیم شده گفت آقای دکتر حالتون خوبه ؟ من: راستش از رو پله ها افتادم  _ جدی ؟ حالتون خوبه الان ؟ من: بله خوبم  _ سرتون که ضربه نخورد؟  من: نه یکم دستم و کمرم گرفته  _ پس لطفا برید اورژانس یه معاینه بشید  من: نه توروخدا اسیر میشم خوب میشه کوفته شده  _ یه معاینه بشید که ضرر نداره ؟من: نه ولی خب نمیخوام بیفتم تو پروسه اورژانس   _ باشه الان به سرپرستار ارتوپدی یه زنگ میزنم برید بخش یکی از پزشکا ببینتتون من: نه بابا زحمت نکشید _ دیگه لطفا چیزی نگید😠  من: چشم😑✋ خلاصه تماس گرفت و گفت تشریف ببرید بخش صحبت کردم گفت رزیدنت ارشد تو بخشه برید ببینتتون😶 من: چشم😑✋ . رفتم تو بخش سرپرستار اومد جلوم و اسممو پرسید کلی استقبال کرد و گفت برید تو اتاق معاینه الان آقای دکتر میان. رفتم تو اتاق نشستم رو تخت یهو در باز شد و دکتری وارد شد شاید 32 سالش اینا بود خیلی خوشرو ولی جدی . سلام و احوالپرسی و اینا خودشو معرفی کرد . گفت خب همکار جان بگو ببینم چه بلایی سر خودت اوردی ؟ منم کامل توضیح دادم گفت الان کجا دقیقا درد داری؟ منم گفتم . انگشتاشو گذاشت رو مهره های گردنم گفت دست میذارم میام پایین هر جا درد داشتی بگو . همینجوری داشت میومد پایین و یکم فشار میداد رسید به اونجایی که درد داشتم دادم دراومد آخ دکتر درد داره _ باشه باشه حالا دراز بکش اول تکلیف کمرتو مشخش کنیم بعد بریم سر دستت . گفت پاتو شل کن بالا و پایین و خم و راست کرد گفت کمرت درد گرفت بگو که درد جزئی داشتم که گفتم . گفت دمر شو .خواستم برگردم  یهو فشار به دستم اومد گفتم آاااخخ😑 _ این آخ دقیقا از کجا بود ؟ 😂 من: دستم دکتر 😂 _ خب میرسیم بش . دمر که شدم باز پامو بالا و پایین کرد و اون مراحل قبلی که درد نداشتم . گفت پاشو بشین لبه تخت کمرت که مشکلی نداره ضرب دیده اون مهره کمرت بش فشار نیاری یه هفته دیگه خوبه من:اهوم😔عد دستمو گرفت بالا برد همین که دستم از بدنم بالاتر رفت داد زدم آااخ درد داره _ خب😶 چند جور معاینه کرد دستمو که کلا سر هر معاینه ای یه آخ میگفتم دیگه نمیگم چون خیلی طولانی میشه☺ بعدش گفت خب این دستت مثل کمرت نیس احتمال میدم تاندونش یه اسیبی دیده یه MRI لطف کن بگیر تا ببینم چی میشه😶 گفتم دکتر راه نداره ؟ گفت اخه چه راهی از کجا بفهمم دقیقا چی شده و درمانتو رو چی بذاریم؟ من:باشه دکتر😔 خلاصه گفت دفترچه که نیاوردی گفتم نه . گفت پس یه متوکاربامول و یه ناپروکسن بگیر تزریق کن ایپوبروفنم خواستی مصرف کن یه MRI هم بده من سه شنبه دوباره اینجام اگه اماده شد بیار ببینم به یه اتندم نشون میدیم☺ من: نه بابا اختیار داری . میارم خودت ببینی😉 خلاصه من داروها رو گرفتم از داروخونه ولی زیاد درد نداشتم هم مشغول بودم هم اینکه اولش بود تا اینکه شیفتم تموم شد و رفتم خونه. مرجان اومد جلومو و رفتم تو . وقتی خواستم لباسامو دربیارم متوجه شد که انگار دستم درد داره گفت چیزی شده منم یه کوچولو واسش توضیح دادم و رفتیم نشستیم گفت بذار یکی از بچه هامون تو یه مرکز تصویربرداری کار میکنه تماس میگیرم که بریم گفت قربون دستت بعدش بیا این ناپروکسنو بزن واسم دردش داره بیشتر میشه حوصله درد کشیدن ندارمباشه محمد صبر کن خلاصه زنگ زد و وقت گرفت بعدش رفت مسکن و اورد و اماده کرد گفت محمد یه متوکاربامولم بود اون واسه چی ؟ گفتم یکم به کمرم فشار اومده م: اگه بیشتر مواظب خودت باشی چیزی نمیشه هاااا من: چشم خانوم😑 اماده شدم پنبه الکلی کشید همین که میخواست بزنه سفت شدم گفت محمد بار اول یادته واست امپول زدم😂 گفتم اره مرجان😂 اسیرمون کردی😂 همین که اینو گفتم هنوز تو دهنم بود که فرو کرد😑 گفتم آخ😰خوب حواس ادمو پرت میکنیااا خانوم م: بلههه دیگه چیکار کنم فعلا شل کن😂 اخ اخ نگم که چقد ای و اخ کردم از بس که درد داشت مرجانم بنده خدا عادت نداره جیغ جیغ کنه فقط میگفت الهی آروم نفس بکش😑 اخرش یهو داد زدم مرجان بسهههه دیگه درش بیار😢 م: تمومه تمومه و درش اورد گفت محمد خودت میدونی امپولش درد داره وگرنه من خوب امپول میزنم😇 من: بله خانوم شما دستت سبکه شکی توش نیس😂🙈 همونجوری دمر خوابم برد تا مرجان بیدارم کرد گفت محمد پاشو بریم MRI خلاصه اماده شدیم و رفتیم MRI . یکی از دوستای مرجان اونجا بود که کارامونو راه انداخت. راستش من تا حالا MRI نرفته بودم یکم میترسیدم انگار مرجان فهمید دستمو گرفت گفت محمد دستت یخ کرده خوبی ؟ من: یکم استرس دارم م: محمد هیچی نیس یکم طولانیه ولی اروم باش چیزی نیس😶 یکم نگاش کردم و چیزی نگفتم تا نوبتم شد و رفتم لباسامو عوض کردم با گانی که دادن و بعدشم تکنسینشون اومد و امادم کرد و تختو اماده کرد و دراز کشیدم و رفت . از سر و صداهای دستگاه و فضای کوچیکش چیزی نمیگم😶 خلاصه تموم شد و اومدیم خونه . شب که خوابیدیم دستم دردش زیاد نبود ولی کمرم خیلی درد میکرد با هزار بدبختی بلند شدم برم یه مسکنی چیزی بخورم که دیدم مرجان بیدار شد دید دارم تو جعبه داروها رو میگردم گفت محمد خوبی ؟ چیزی شده ؟ گفتم مرجان کمرم مسکن بم بده😑 م:  برو دراز بکش من الان یه چیزی برات میارم . رفتم دراز کشیدم بعد یه دقیقه اومد گفت محمد متوکاربامولی که عصری اورده بودی بزنم برات ؟ یه مسکنم بخور من: بیار هر چی میاری بیار😢 م: اروم محمد چه خبرته😂من: اخ مرجان نفسم درنمیاد از دردش😶 م: میتونی تحمل کنی تو دو تا سرنگ بکشم تا 4تاش کنم؟ من: ببین اگه سرنگ داریم 4تاش کن😒 دوباره بعد یه دقیقه برگشت یه قرص و با یه لیوان اب داد بم گفت اینو بخور فعلا با کمک مرجان بلندشدم و خوردمش بعد که خوردمش گفت محمد همه سرنگامون 5ه تو که میخوای سرسوزن طوسیو تحمل کنی همون دوتاش کنم ؟ من: مرجان من که رو حرفت حرف نمیزنم بیار عزیزم خلاصه مرجان امپولا رو اماده کرد و اومد بالا سرم کمکم کرد دمر شدم گفتم وای مرجان کمرم به پهلو شم راحت ترم م: باشه به پهلو شدم گفت محمد خودت میدونی امپولش چیه پس اذیتمون نکن نصفه شبی من: اخ مرجان اروم بزن درد داره😢 م: چشم تو اروم باش سفت نکنیااا من: چشم بزن پنبه کشید گفت نفس بکش محمد نفستو حبس نکنی یه نفس کشیدم و فرو کرد سفت کردم خودموخیلی درد داشت😢 بدیش اون بود سفت شده بودم و بیشتر به کمرم فشار میومدو دردش بیشتر میشد😑 م: محمدددد شللللل زودباش خودتو اذیت نکن من: اخ مرجان دردش خیلی زیاده م: من که هنوز نزدم تو شل کن خودتو نفس بکش اروم میزنم . نفس میکشیدم و ناله میکردم از دردش مرجانم فقط میگفت محمد اروم اروم نفس بکش تا اینکه درش اورد😒 جاشو پنبه گذاشت گفت محمد خیلی دردت اومد؟ گفتم مرجان سوزنش خیلی درد داره موادش خیلی وحشتناک نیس😢 م: بزنم بقیشو یا نه؟ من: بزن بابا تموم شه😑 م: به اون پهلو شو بعدشم کمکم کرد به اون پهلو شدم و گفت محمد خواهشا اروم باش و نفس بکش سفت کنی هردومون اذیت میشیم دیدم حرفش منطقیه گفتم باشهمرجان پنبه کشید و فرو کرد گفتم آخ آخ لامصب چه دردی داره خندم گرفته بود مرجانم میخندید گفت محمد تا حالا وسط امپول خندیدی من : نههه مرجان آخ آروم خانوم سوءاستفاده نکن یواش تر😂 م: باشه بابا غرغروی من🙈😂کشیدش بیرون و جاشو پنبه گذاشت و یکم ماساژ داد گفت محمد چیزی نمیخوای؟ گفتم نه خانومی مرسی زحمت افتادی😇 م: نه بابا سرکار پرستاری خونه هم پرستاری😒 خندیدم به حرفش خودشم خندش گرفته بود😂 بعدشم که جواب MRI اومد بردم به همون رزیدنت نشون دادم گفت التهاب داره تاندونت خوشبختانه اسیب جدی نیس یه دو ورق ب1 بخور مسکنم داشته باش که هر وقت درد داشتی استفاده کنی مواظب کمرتم باش فشار نیار بش منم تشکر کردم و قضیه این افتادن رو پله ها تموم شد ولی خب هنوزم یه وقتایی دستم درد میگیره مخصوصا وقتی بچه ها رو بغل میکنم🙈😍 سنگین شدن دیگه شیطونا😎😉😇
اینم از این خاطره
امیدوارم خستتون نکرده باشم
مرجانم از خواننده های وب شده بش گفتم قراره واسمون خاطره بذاره😂🙈
خدانگهدار🌹

خاطره هدیه خدا جون

خاطره هدیه خدا جون

سلاااممم😊😊😊😊خوبید ؟چطورید ؟منکه خدارو شکر خوبم!😍😍😍مگه میشه با وجود خدا بدم باشی😄😄😄😄😄وای امتحانات تمام شد و منم دیگ خواب درست حسابی ندارم!😣البته درسم مهمتر از منه 😁😁😁😂😂😂😂😂یه بار با مامانم داشتیم تو مرکز خرید ،خرید میکردیم دم در یه مغازه یه مامان یه دختر بچه ۵ ،۶ ساله بودن مامانش بهش میگفت ببین مامانجان نمره چرتکتو خیلی کم شدیاااا!دختره هم گفت مامان فدای سرم سلامتیم مهمتره !😏😏من:🤤🤤😨😨😨_عطیه خانم اگه اندازه این بچه به خودت اهمیت میدادی من هیچ غمی نداشتم!😐😐_مامان حالا بچست بزار هم سن من بشه از منم بد تر میشه😁😁😂😂😂
یادمه سال هفتم که بودم از طرف مدرسه میبردن مشهد😍منم که تا اون موقع بدون مامان بابا مسافرت نرفته بودم و میخواستم ببینم چجوریه😉😉😉ما کلا ۴ تا دوست بودیم که متشکل از من ،عطیه،نرگس و هانیه که هرسه سال باهم هستیم توی یک کلاس😍ولی عطیه نیمد به دلایلی !ماسه تا رفتیم اسم نوشتیم!!!تا موقعی که لیست منتخب ها مشخص شد ترکیدیم از استرس که نکنه یکیمون اسمش درنیاد(مدرسه ی ما با هزار مکافات اسم مینویسن که خدارو شکر من تو این سه سال مانعی نداشتم!بر اساس نمره درس،انضباط و........)رفتیم ببینیم که خدارو شکر هرسه مون اسمامون دراومده بود😥😥😥😥😥خیلی خوشحال بودیم😍😍😍😍🤣🤣🤣اونروز با خوشحالی اومدم خونه و به مامان گفتم و برای دو هفته ی بعدش که تولد امام علی(ع) بود ما قرار بود اونجا باشیم!!خیلی مسترب بودم از خوشحالی زیاد شبا تا کی بیدار میموندم 😂😂😂😂شد ۳شنبه و وقتی بود که ما باید میرفتیم بابا اومد و عرفان هم اومد ترلان هم که بیمارستان بود☹اونجا معلم هامونم بودن بعضیاشون!دوستام هم بودن همدیگرو دیدم خب دیگ وقتی شد که اعلام کردن که باید بریم من اولین نفر بدون خداحافظی رفتم😂😂😂😂😂😂😂😂😂اخر احساساتم ینی😂😂مامانم شوکه شده بود !مامانه دیگ دیدم داره گریه میکنم سعی کردم زیاد نگاه نکنم نمیخواستم دوستام فکر کنن مامانیم یا اینکه لوسم😎😎😎نرگس چون تک فرزنده مامان باباش روشخیلی حساسن😮😮😮😮تا دم قطار اومدن جایر که نمیذارن هیچ کس بیاد🙄🙄رفتیم و منم هیجان زده چون بابا زیادمسافرت با قطار رو نمیپسنده و اکثرا هم یا با هواپیما یا با ماشین مسافرت میریم😊منم اولین بارم بود سوار قطار میشدم و کنجکاو😁😂😂تخت های منو نرگس و هانیه بالا بود و چون ماعم از سابقه های خواشخوابی شدیدی برخوردار بودیم با هم کوپه ای هامون برای رفت جامونو عوض کردیم که ما پایین بخوابیم😂😂😁😁و منم گفتم تا کسی نیمده برم ببینم اون بالا برای برگشت استاندارد هست که ما بخوایم بخوابیم اگه بیافتیم امیدی به ادامه حیات میمونه یانه😂😂داشتم از پله ها بالا میرفتم که یهو در باز شد و منم هول کردم وچون جوراب پام بود پام لیز خوردو آرنج بشدت خود به لبه اهنی تخت و بنده پرت شدم کف کوپه😂😂😂😂که دقیقا هونموقع نرگس و هانیه اومدن تو! و بندرو که متلاشی شده بودمو جمع کردن😂😂منم از درد نفسم بالا نمیومد و کبود شدم تا یکم بهم اب دادن😥همینجور اشکام میومد دست خودم نبودا از شدت درد 😭😭اخر نرگس مجبور شد مدیر و معاونمون رو صدا کنه که منم عین چی ازشون میترسیدم!خب چون برای اینکه با پایه هفتمی ها که تازه از ابتدایی اومده بودیم یکمی با جدیت رفتار میکردن😒نرگس یه سر به من میزد یه سر به هانیه اونم اخه تب کرده بود و کلافه بود پنجره کوپمون باز نمیشد سوخاری شدیم😂😂🍗🍤🍳بعد کلی نصیحت که حالا عیبی نداره و ...اینا !گفتند که میخوای بریم بهداری؟_نه نه خوب میشم🤤🤤و اونام بعد از یه ۴۵ دقیقه ای رفتن و یه چندباری هم بهمون سر میزدن!😗که منم قایمکی از مامان یه ورق سرماخوردگی با خودم اورده بودم!😎😎😎و یدونه هم خوردم و خوابم برد!😪😪😪که وسطای خواب شنیدم معاون پرورشیمون صدا میزنه حی علی الصلاه زیاد متوجه نبودم که بخوام بیدار شم و دوباره خوابم برد!😪😪صبح که پاشدیم نری جویای حال منو هانی شد!(بنده عادت دارم نرگس و هانیه رو نصفه نیمه صدا کنم جز عطیه!بعضی موقع ها که نرگس رو صدا میکنم میگم نری!میگه نه نمیرم نگران نباش😂😂😂)بهتر بودم بعد صبحانه چادرامونو سرمون کردیم رفتیم بیرون دم پنجره صحنه های خیلی قشنگی بود منظره های سرسبز و ....دیدن آفریده های خالق خیلی لذت بخش بود تو سکوت داشتیم نگاه میکردیم که گفتم خب دیگه بچه ها بیاید بریم تو !منو هانی رفتیم دیدم عه نرگس نیمده!_نری بیا دیگه!🙄🙄دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده🤤🤤پادیم رفتیم پیشش دیدم در آستانه گریست😢😓_😥نری حالا من فک کردم چی شده میریم اونجا انقدر خوش میگذره امام رضا طلبیدتت میدونی ینی چی باید خوشحال باشی نری!بابا میریم اونجا بعد میای پیش مامان بابات نگرانم نباش(ینی عاشق دلداریامم گفتم که اخر احساساتم😂😂😂😂😂انگار چند بار تجربه سفر تنهایی رو داشتم😂😂)دیگه یه جوری نری رو اوردیم تو😎😎و مامان نری یه نایلکس خیییللللیییی بزرگ پفیلا داده بود 😂😂خیلی بزرگ بودا جوری که ما تاجایی که جا داشتیم رفتنه خوردیم تو هتلم خوردیم برگشتنه هم خوردیم و بازم موند😂😂😂🤤بالاخره رسیدیم وبعد نهار رفتیم اتاق هامون تو اتاق ما دوتا نهمی بودن که یکی از اونا با مادر و خواهرش اومده بود و ماهم تو یکی از اتاقا رفتیم که سه تا تخت داشت😘😎تخت من جدا بود از اون دوتا ماعم گفتیم چه کاریه من در فراغ اونا بخوام تخت رو اوردیم اونطرف پیش اونا😂😂😂منم اون موقع رفتم حموم و اومدم کلا من زیاد حموم میرم برامم فرقی نداره خونه باشم یا جای دیگه !😂😂 موهامو سشوار کشیدم(در این حد مجهز بودما😂😂)و موهامو کوتاه کرده بودم عین قارچ پف کرده بود و نری هی میزد زیرش 😂😂رفتیم شامو ماعم که غذامون زود تر از همه تموم میشد هوصلمون سر میرفت یه ماست رو باز میکردیم و هرچی گیر دستمون میومد میریختیم توش از دستمال کاغذی بگیر تا برنج و مخلفات😂😂😂بعد روشم با دستمال کاغذی میپوشوندیم😂😂😂همونشب ساعت تقریبا ۵ صبح بود که احساس کردم محتویات معده قصد بالا اومدن دارن ینی جوری بود که منی که خوابم عین چیرو بیدار کرده بود🤤🤤😝سریع به سرویس مراجعه کردم تا اتاق رو گلباران نکردم😂😂😂 خوابیدم و دوباره ساعت ۸ همینطوری شدم😭مامان اون نهمیه که منو دید بهم گفت بیا بهت چایی نبات بدم منم که نمیدونستم خوبه یابد گفتم باشه😓😫خوردم که ای کاش نمیخوردم!دیگه اگه صفرام پادرمیونی نمیکرد رودم اومده بود بیرون😂😂😂اومدم بیرون و خانمه گفت بهتره دفترچتو برداری با یکی از مسئولان بری دکتر!🤤🤤_چیزه حالا زیادم حاد نیستا!_نه من حتما میگم!(عجبا😥) یه لحظه خودمو با مدیر یا معاون آموزشیمون تصور کردم برق سه فاز منو گرفت😨😨😨منم رفتم بین اون دوتا خرس قطبی که بیدارشون کنم اصلا نگم چی شد بهتره😂😂😂گفتم بااااشششش بیدار نشیدمنم وقتی خانم....(مدیرمون)گفت کجایید میگم خوابن میدونید که عاقبتتون چیه😉😉عین چی پریدن و حاضر شدن بعد صبحونه با معاون پرورشیمون رفتم بیمارستان امام حسن عسکری(ع)اگر اشتباه نکنم !دوستان مشهدی ما اصلا چنین بیمارستانی داریم تو مشهد یا من چپکی گفتم😂؟؟؟🤔🤔اونجا تا رسیدیم تا نوبتمون بشه تو حال و هوای خودم بودم که(مدیونید فک کنید از استرس داشتم میمردم!😂😂)صدای جیغ فرابنفشی گوش بندرو نوازش داد😨😨رنگم شده بود عین گچ🤤رفتیم تو و آقای دکتر که نسبتا میخوردن۴۵سالشون باشه و خوش اخلاق بودن منو معاینه کردنو بعد از له و لورده کردن معده ی منه بدبخت😭😟از بنده میپرسن با آمپول که مشکلی نداری؟🤤_نه😨😖_خب پس ۶ تا مینویسم که روزی دوتا باید بزنی فک میکنم اب و هوای مشهد بدجور بهت نساخته ها؟!!😉ینی میخواستم لهشون کنم البته با اجازه تمامی دکترای وب😤😤😤_خب با سرم چطور؟،_نه ،نه با اون خیلی مشکل دارم(اخه دیگ نمیتونستم دربرابر سرم مقاومت نکنم!!۶تابس نبود😡😡)_ اگه نزنی که ...._خیل خب باشه داروهاتو پس کامل مصرف کن_چشم😍😍و اومدیم بیرون !اونجا بود که قدر عرفانو دونستم که سر آمپولا و داروهایی که تجویز میکنه چقدر باهاش کلنجار میرمو باهام راه میاد دلم براش تنگ شده بود😭معاونمون رفت داروهارو بگیره منم دیگه باهاش نرفتم اوعه کی حال داشت تو اون گرما دوساعت راه میرفت😥😥😥اومدنو منو راهنمایی کردن به سمت تزریقات☹ منم چادرمو دراوردم و دادم بهشون و رفتم و گفتم نیازی نیست که بیان!!رفتم اماده شدم و پرستار اومدن! ضربان قلبم عین چی رفته بود بالا جوری که نفسم بالا نمیومد_نفس عمیق...کشیدم و زدن واقعا درد داشت خیلی بد بود !😢😭😭سرمو گذاشتم بین دوتا دستامو بی صدا شروع به گریه کردم😭اصلا نفهمیدم کی تموم شد و فقط حس کردم دوباره پام خیس شد و این یکی هم درد داشت ولی کمتر از قبلی بود خدارو شکر😥تموم شد و بعد چند مین رفتم بیرون ولی قبلش اشکامو پاک کردم که نیم مثقال آبروییم که دارم حفظ بشه😂😂😂بصورت لنگان لنگان به سمت هتل راهی شدیم😭دوست داشتم که برم بازارا ولی دیگ نا نداشتم وسط راه دیدیم گوشیه معاونمون زنگ میخوره 😮مامانم بود🤤🤤🤤(اخه به ما گفته بودن گوشیه بدون دوربین بیارید به دلیل سابقه ی خراب بچه های سال پیش! ماعم که گوشیی دراون حد نداشیم خانوادگی !حوصله خریدنم نداشتم چون فقط اوندفعه به دردم میخورد وگرنه که هیچ😂😂بعد مامان شماره ایشونو گرفته بودنو زنگ میزدن)_عطیه جان مامانته!_خب خانم بگید با بچه ها اومدیم بازار عطیه پیشم نیست من با این صدا جواب بدم قطعا نگران میشه😑_نه بیا جواب بده(دوساعت روضه خوندم😂😂)_الو سلام مامان!_سلام عطیه مامان خوبی دلم شورافتاده حالت خوبه مامانجان!؟؟_بببببلللللله چجورم از این بهتر نمیشم!(جووون خودم😎)_ولی صدات یه جوریه ها گریه کردی!_منو گریه با این دوستایی که من دارم مگه میشه گریه کنم(بازم اره جون خودم نری رو که خودم ارومش کردم😂😂)نه مامانجان نگران هیچی نباش!اینجا خیلی خوبه برای چی باید گریه کنم😘_دلم برات تنگ شده !!_خب منم عشقم بذار بیام خونه یه کتاب برات خاطره دارم!_یا حسین😂😂خدا بهم رحم کنه!_باشه مامان کاری نداری !_نه مراقب خودت باش خدافظ!_هووووووففففف بخیر گذشتا🤗🤗_مطمئنی حالت بده!؟_خانننوووووم😮😮دیگ رسیدیم هتلو من بیهوش شدم رو تخت و باصدای کوبیدن یه چیزی بیدار شدم دیدم یکی داره در میزنه رفتم درو باز کردم دیدم مامان و خواهر اون نهمین!_عزیزم کجایی ماداریم اینهمه در میزنیم !_میبخشید من دارو خورده بودم خواب بودم!بقیه هم اومدن ؟_نه ما جدا بودیم!اها!تو دلم گفتم خدارو شکر که نیمدن رفتم به ادامه خوابم ادامه دادم😂😂و وقتی که اومدن نرگس با پالتوم منو میزد😂_اااااایییی چته چرا اینجوری میکنی😂،_اهای دستم ترکید تو این گرما پالتوتم دادی دست من با این همه وسیله!_خو چیکار کنم فک کردم زود بر میگردیم !اونموقع تو حال بودیم رفتیم تو اتاق خودمونو بچه ها خریداشونو باز کردنو منم دیدم!😊داروهامو گذاشته بودم رو چمدونم که نری چنان هینی کشید که فک کردم چی شد!_چته نرگسسسسسس چرا اینجوری میکنییی؟😒😒_اینا واسه توعن🤤🤤🤤؟؟؟_اره😭😭دوتاشم زدم😭😭😭_عطیه مگه چت شده؟؟🤤🤤_چمدونم!رفتیم نهارو بعدم رفتیم گردش که من همش حالت تهوع داشتمووببینید چجوری بودم که مدیرمون که انقدر رو حجابمون حساسه گفت شالتو باز کن 🤤 نری داشت بادم ؟میزد که مدیرمون گفت نه برای چی تو داری باد میزنیش؟ بده خودش باد بزنه!!من:😢😢_حالا انقدرم که حالت بدنیست!😡😡میخواستم بزنم لهشون کنمممممم!رفتیم کوه سنگی، رفتیم یه امامزاده زیاد یادم نیست ولی خیلی جاهارفتیم ولی من حالم خوب نبود!اها تو کوه سنگی بودیم که مدیرمون برامون بستنی قیفی خرید اندازه نردبون😂😂منم حوصله خوردنشو نداشتم که انداختمش پشت صندلیمون 😉😉😂😂😂😂تو سبزه ها😂😂اونشب با بچه ها گفتیم تا صبح بیدار میمونیم که نماز صبح بریم چون اگه میخوابیدیم دیگه بیدار نمیشدیم تا خود صبح که یکی بیدارمون کنه!😂😂دیگه رفتیم رو تختامون حالا ساعت چند بود۱۱😂😂قرار بود تا ۵ بیدار باشیم خدایی خودتون دیگه فکرشو بکنید ۳ تا قطبی بخوان انقدر بیدار بمونن😂😂😂😂چی میشههه😂اول گفتیم شیفتی میخوابیم که دیدیم نه نمیشه😂😎_اها نری یه فکری پفیلاهاتو میاری!_بیا میخوای چی کار!پاشدم گفتم:خب دوستان نحوه ی بازی اینطوریه که یه نفر میشینه رو تخت ماعم همینطور اون دهنشو باز میکنه ما پفیلا میزنیم به دهنش هرکی پفیلاش رفت تو دهن نفر اول برندست😂😂😂😂(با صدای این خبرگو ها که هستن)😂😂😂😂به خودتون بخندید شمام بودید چاره ای جز این نداشتید!!😁😂😂انقدر بازی کردیم که کل اتاق و روی تخت پر شده بود از پفیلا 😂😂ساعت تقریبا ده دقیقه به یک بود که گفتیم یه چرتی بزنیم تا خود صبح بیهوش شدیم !!وای شروع روز دوم بودو باید دوتا آمپول میزدم بدبختانه😭😭 که بعد گشت و گذار هامون رفتیم حرم نماز خوندیمو جالبیشم اینجا بود که من یه دفعه نماز سه رکعتی رو دو رکعتی خوندم😂😂😂😂خدایی هر وقت یادش میوفتم خیلی میخندم😂بعد حرم که داشتیم پیاده میومدیم هتل ما یکم اذیت کردنمون گل کرده بود😎هی تو حین راه رفتن از این گلدونای ثابت گل میکندن بچه ها!منم گفتم بذار بکنم همه جارو نگاه کردم که ببینم معاونی کسی نباشه بعد...که سریع کندم دیدم چقدر گله سنگینه 🤔یه نگاه کردم دیدم گلو با ریشه و گِل آوردم بیرون😂😂😂دیگ ترکیده بودیم خدایی از خنده جوری که اشکمون دراومده بودا😂بعد نهار که رفتیم تو اتاق رو تخت که دیدیم در اتاق رو میزنن(دراتاق اصلیه)یه چیزی انداختم رو سرم ورفتم سریع درو باز کردم 
اخه اونا خواب بودن و یکی از نهمی هام یکمی زیادی اخلاقش خوب بودگفتم لطفش شامل حالم نشه یه وقت😂دیدم مدیرمونه🤤🤤(یا خدا)
_سلام خانم بفرمایید🤤اومدن تو و گفتن عطیه جان برو حاضر شو بریم آمپولاتو بزنیم!راستش قلبم اومد توحلقم🤤 نه میتونستم چیزی بگم نه مخالفت😭_چشم!چشمام شد پر از اشک ولی نذاشتم کسی ببینه سریع پاکشون کردم😢_عطیه چی شده کجا میری؟_با خانم.... (مدیرمون)باید برم آمپولامو بزنم!😟😓_عطیه نمیترسی؟_چیزه...نه زیاد!(حفظ آبرونکته مهمیست!😂ولی منم نمیگفتم نری از چشام فهمید😂)_اره جون خودت!!_نریییی😡خدافظ!خانم بریم!!!رفتیم و بماند که چقدر راه رفتیم تا بیمارستان اخه هیچ گونه درمانگاهی اونجا پیدا نمیشد البته منطقه ی ما کمی دور بودا!!!رسیدیمو من رفتم توعو چادرمو دیگ ندادم به مدیرمون!😑پرستار اومدنو پنبه کشیدن و قلبم هوووررری ریخت😓 و زدن شاید بخاطر استرسم بود ولی دردش از دیروزیه هم بیشتربووودد😭_اوخ اوخ اوخ اوخ(آرومااا)_نفس عمیق... و بعد شد ! و بعدی😭وای خیلی درد داشت خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم که خودمو سفت نکنم اما نشد!کمی صبر کردن تا آروم شم واقعا نفسم بالا نمیومد😭بزور خودمو کنترل کرده بودم که بلند گریه نکنمااااا...😐😟تموم شدو بعد ۵ مین رفتم بیرون ولی قبلش مثل دیرو اشکامو پاک کردم!!_بریم خانم!_آفرین دختر گل الان میتونی راه بیای!!_بله!(جون خودم😂)_دیگه باید وسایلتونو جمع کنید که امشب انشالله راهی تهران بشیم!_چشم.خیلی ممنون خانم که اومدین میبخشیدا شماهم از استراحتتون افتادین!(بیا منکه واسه یه دونه آمپول یه هفته با عرفان قهر میکنم باید تشکرم میکردم که آمپول زدم😂🤣😂برام خیلی زور داشتا😞)رسیدیم و رفتم بالا ،نریینا خواب بودن منم وسایلامو جمع کردمو دراز شدم و از گریه خوابم برد !تا دیدم یکی داره تکونم میده هانی بود!😂_بله!_عطیه پاشو داریم میریم شام بخوریم بعدم بریم!_باشه . رفتم کارامو کردم و رفتیم یکم شام خوردمو دوباره از اون کاردستیا درست کردیم که این دفعه آقای گارسون دیدو آبرومون رفت😂😂رفتیم و رفتیم تو قطار وطبق قرارمون ما رفتیم بالا😦و منم که باید میومدم یکی ازتخت های بالایی  البته منو نری تا ۵،۶ ساعت باهم رو یه تخت بودیم و هانی هم رویه تخت!و از اون بالا پفک خورد میکردیم میریختیم روسر هم کوپه ایامون😂😂متعجب نشید دیگه باید براتون عادی شده باشه😂😂فک کنید ما سه ساله باهمیم😂😂چیمیشه😂اومدپ رو تخت خودم خوابیدم که دیدم یکیداره تکونم میده😂دقت کردید همه منو با تکون بیدار میکنن😂😂بخاطر همین زلزله برام یه امر عادیه😂😂_عطیه پاشو داری میوفتی!_بله....چیه...نگو از بین اون به اصطلاح محافظ تخت که یه کشه میوفتادم زمین😂بیدار شدمو چادرمو سرم کردمو رفتم دم پنجره ای که بیرون کوپه بود!منظره دلگیری بود !ظلمت شب و ...دل منم یهو گرفت😔🚞بعد ۱۲🕛 ساعت رسیدیم!🚅😥(البته از ابتدای حرکت)همه خاله ها و دایی ها و عمه هاوعموهای نرگس اومده بودن استقبالش😂بابا مگه رفته مسابقات جهانی!😂😂حسودیم شد😂😂رفتم سراغ مامان بابا و بغلو......صبح با صدای تلفن بیدارشدم ببینید دیگه چقدر زنگ خورده که منو بیدار کرده😂تلوتلوخورون رفتم تلفنو برداشتم_بلهو ایستاده خوابم برد😪 😂و دیدم یکی میگه الوالوبیدارشدم_عه سلام خاله زری خوبی😂!_سلام خاله خواب بودی ببخشید!زیارت قبول!امروز نرفتی!؟_نه نرفتم بهمون استراحت دادن !ممنون قسمت شما بشه(همرو تو حالت خواب میگفتم!)_مامانت هست؟_نمیدونم!_مگه تویه خونه نیستید!😂😂(مامان بیرون بود!)_فک کنم خیلی خوابت میاد برو بخواب😂_خدافظ و رفتم خوابیدم(اونموقع ساعت ۱۲:۳۰ بوده از خاله پرسیدم!)چشامو که باز کردم دیدم صدای عرفان و ترلان میاد ساعتم ۲ونیم بود،رفتم مسواک زدم و موهامو درست کردم اخه با اینکه کوتاه بود ولی بازم عین این تبلیغ بس بود که شونه تو سر اقاهه گیر کرده😂😂رفتم بیرونو باهاشو سلام احوالپرسی کردمو بعد مدتی دیدم وقت قرصامه 💊رفتم یه لیوان برداشتم رفتم تو اتاقم سر چّمِدونم!درِاتاقم باز بود..که دیدم عرفان بالا سرمه🤤سکته زدم(مامانم شک کرده بود)🤤درم بست!_مریضشدی؟_چی؟نه سرم یکم درد میکنه!_عطیه😒!_بببله😢خب اره!😒_اونوقت چرا!؟مگه بهت نگفتیم مراقب باش؟_خب چیکار کنم منکه دوست ندارم مریض بشم خودش یهو شد!_😒_اونجوریم نگاه نکنا!😡_دفترچتو بده ببینم!چرا سرم بهت نداد؟(حالا خودش میدونهرفتم مسواک زدمو موهامو درست کردم!اخه با اینکه کوتاه بودنا ولی عین این آقاهه که تو تبلیغ شامپوی بس هستش که شونه تو مهوهاش گیرکرده..عین اون بودم و هستم😂😂دیگه رفتم بیرون و بعد کلی احوالپرسی نشسته بودیم که عرفان بدون اینکه مامان متوجه بشه بهم اشاره کرد که بریم تواتاق رفتیم😓_عطیه یه سوال میپرسم میخوام که راستشو بگیااا!!_چییی😓😟_تو مریض شدی؟؟_🤤🤤چطور؟_فقط بگو اره یانه!_معلومه که نه!😒_اخه تو فک کردی من نمیفهمم چقدر لاغر شدیو پای چشمات گود رفته!؟😐هرچی باشه دکترمو میفهمم دیگه!پس راستشو بگو!(ولی واقعا اونجوریم نبود که دیگ خیلی معلوم باشه وگرنه مامان میفهمید عرفان خان زیادی رومن زوم کرده بود!😒😞)_خب اره بودم که خوب شدم!_دکتر رفتی؟😎_بله!😥_دفترچتو بده!_بفرمایید!_خب تاحالا چندتااز آمپولاتو زدی؟😎_خیلی بدجنسی😭۴تا!_واچه ربطی داره اخه😂!خب دقیقا بگو ببینم چی شده بودی!براش گفتم،که گفت بنظرم یدونه سرم میزدی بهتر از اینهمه آمپول بوداا!😎حالام آمپولاتو بده آماده کنم خودتم اماده شو!_نه خیلی درد داره!!😭_بدووووو....رفتم اماده شدم و اومد پنبه کشید مثل روزای پیش انتظار درد زیادی رو داشتم ولی صدای افتادن سرنگ رو توی سطل شنیدم🤤_سفت شده بود؟_نه تموم شد!😊_دروغ نگوووووو😲_وا دروغم کجابود!😂شما خیلی میترسی که از آمپول برا خودت غول ساختی😉ودوباره پام خیس شد و ایندفعه فقط یکم درد گرفت☹عرفان خدایی همونارو زدی !؟😲_اره چرا انقدر متعجبی!😂_هیچی......🤤!!شب شدوبرامون مهمون اومد خاله ها داییا و مامانجون اومده بودن دیدن من😍😍😎😎که خیلی خوش گذشت!😘😗
پ.ن۱:دوستان گلم مرسی که وقت گذاشتیدوخوندید!سپااااااااااااااس💐💐💐💐دوستان دعا کنید امسال هم قسمتم بشه و آقا بطلبه !پ.ن۲:دوستان یکی از بستگانم دچار بیماری سختی شدن لطفا براشون دعا کنید ممنونم🙏🙏💐

خداوند میفرمایند:فرزندآدم همه جیز را برای تو آفریدم و تورابرای خودم!
خداوندا تو چقدر بزرگی!

خاطره دکتر مهدیه عزیز

خاطره دکتر مهدیه عزیز

به نام نقش بند صفحه خاک 
سلام به روی ماهتون
من مهدیه هستم متخصص مغز و اعصاب و همسرم شهاب هم متخصص قلب هستش.
دوستان عزیز معذرت میخوام نتونستم جواب کامنتاتونو بدم چون خیلی سرم شلوغ بود خیلی ممنون بابت کامنتای عالیتون . 
ما صبح از کرمانشاه رسیدیم و شهاب بدجوری سرما خورده بود هرچی میگفتم معاینت کنم میگفت خوبم چیزیم نیست منم چندان اصرار نکردم( چون شب خونه پدر و مادر شهاب مهمونی به مناسبت گرفتن مدرک فوق تخصص شهاب بود و تمام فامیلاشون دعوت بودن و تمام خانوادشون از سر تا پا دکترن بجز مادر شهاب و یکی از عمه هاش و من خیالم راحت بود که نمیتونه از دست این همه دکتر در بره) خلاصه به محض رسیدن افتادیم رو تخت و تا ظهر خوابیدیم و ظهرم دلتون نخواد زنگ زدیم از بیرون غذا سفارش دادیم و ناهار خوردیم بعد ناهار شهاب باید میرفت مطب ولی من وقتم آزاد بود و میخواستم برم خونه مادر شوهرم بهش کمک کنم منم سریع لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس و رفتم خونشون مادرشوهرم خیییلی خوشحال شد ، سلام مهدیه جان خوش اومدی کرمانشاه خوب بود؟ من:ممنون مامان خوب بود ، خیلی خرابی به بار اومده ولی در کل خوب بود. شما خوبید بابا آقا شهرام(برادر شهاب متخصص ریه) خوبن؟مادر:آره ما هم خوبیم. خلاصه بعد احوال پرسی رفتم به مامان پیشنهاد دادم آش دوغ هم بپزیم(آش محلی اردبیل) مامانم با اشتیاق قبول کرد و گفت دست خودتو میبوسه من: چشم حتما . مشغول پختن آش شدم بعد 1.5 ساعت آماده شد و مامان یه پیاله خورد گفت خیلی خوشمزه شده. مامانم خورشت گذاشت که عالی شده بود دیگه کم کم مهمونا میومدن خونه شلوووووغ شده بود و بچه های فامیل شیطونی میکردن مثلا باهم رفتن کفشامونا ریختن تو حوض خیس خیس شده بودن. کلی خوش گذشت تا این که شب شهاب و شهرام و بابام امدن کهکلی هم با اونا احوال پرسی کردین و حرف زدیم که تو مدت شهاب رفته بود اتاق منم بعدش رفتم اتاق دیدم ولو شده رو تخت دستاشو گرفتم داغ داغ بود گفتم شهابم عزیزم جانم بیدار شو تو چرا این طوری شدی؟ به زور چشماشو باز کرد گفت مهدیه جان دارم میمیرم گفتم خدانکنه این چه حرفیه اون وقت من چیکار کنم گفتم میزاری معاینت کنم با صدای مظلوم گفت آره رفتم کیفمو آوردم معاینه کردم فشارش پایین بود گلوش عفونت داشت تب و حالت تهوع داشت نگو تو مطبم دو بار بالا آورده بود گفتم شهاب زنده ای ؟ این چه و ضعشه مثلا دکتری؟ بنده خدا هیچی نگفت. منم دارو نوشتم و آوردم بدم به شهرام که بگیره شهاب گفت مهدیه پنادر نوشتی گفتم آره(از پنادر خییییلی میترسه با بقیه چندان مشکلی نداره) گفت میشه ننویسی گفتم حرفشم قشنگ نیست با این حالت. خلاصه رفتم داروهارو دادم به شهرام که بگیره پرسید زن داداش اینا مال کیه؟ گفتم واسه شهابه حالش خوب نیست. گفت چشم میگیرم فقط یه لحظه برم ببینمش بیام منم باهاش رفتم شهاب شهرامو که دید عین فنر از جاش پرید( شهرام بسیار آدم شوخ طبع و خوش اخلاقه اما تو کارش به حدی جدیه که آدم فکر میکنه شهرام قبلی نیست) یه خرده شوخی کرد گفت زن داداش اجازه میدید منم معاینش کنم گفتم حتما . شهاب گفت نه داداش ممنون مهدیه معاینم کرد تو برو به مهمونی برس شهرام با خنده گفت داداش مهمونی رو واسه فوق تخصص تو گرفتن بدون تو صفا نداره خلاصه با اصرار معاینش کرد و به من گفت زن داداش میشه یه لحظه مارو تنها بذاری من: بله چشم و اومدم بیرون بعد ده دقیقه شهرام اومدبیرون گفت زن داداش با اجازه من چندتا دارو اضافه کردم گفتم اشکالی نداره گفت آخه شما با ملاحظه دارو دادید و رفت. منم رفتم دیدم شهاب ناراحته گفتم چیشدی تو عزیز دلم...گفت چیزینشده تو خودتو ناراحت نکن جانم ...عزیزم من برم یه چیزی بیارم بخوری رفتم یه تیکه کیک با آب پرتغال واسش آوردم گفت مهدیه بخدا نمیتونم گفتم بخاطر من بازور یه کم خورد که باباش اومد تو گفت شما چرا همش اینجایید که شهابو دید گفت چیشدی بابا؟ منم گفتم چیزی نیست یه کم سرما خورده اومد دستشو گذاشت رو پیشونیش تو خیلی داغی باباجان...منم گفتم آقاشهرام رفته دارو بگیره بیاد باباش گفت دخترم حواست بهش باشه تا شهرام بیاد گفتم چشم هستم.که شهرام اومد و سلام کرد و نایلون داروهارو گذاشت رو عسلی رو به شهاب گفت داداش آماده شو شهاب با اکراه برگشت و منم کمربندشو باز کردم و یه خرده شلوارشو کشید پایین شهرام گفت اول تب بر میزنم تبت بیاد پایین پدو کشید و آروم فرو کرد تزریق کرد شهاب صداش در نیومد و کشید بیرون یه خرده پنبه رو نگه داشت و رفت پنادر آماده کنه شهاب گفت شهرام تورو خدا آروم بزن شهرام گفت خیالت تخت فقط سفت کنی تکون بدی من میدونم و تو شهاب مظلوم منو نگاه میکرد که گوشی شهرام زنگ خورد و رفت و گفت زن داداش زحمتش با شما تلفنم فوریه رو به شهرامم با خنده گفت شانس آوردیااااا. منم پدو کشیدم با بسم الله فرو کردم شهاب تکون داد گفتم شهاااااب آروم باش و شروع به تزریق کردم تا وسطا خوب تحمل کرد ولی وسطش گفت مهدیه درش بیار مردم گفتم جانم عزیزم تحمل کن ماساژ دادم و سریع بقیشم زدم و درآوردم و جاشو ماساژ دادم گفتم ببخشید اذیت شدی گفتم نه مهدیه جان خیلی خوب زدی. و شهرام اومد و گفت زدی گفتم بله زدم گفت شهاب سرمت مونده آستینشو داد بالا و آروم سوزنو وارد دستش کرد منم سه تا آمپولو ریختم تو سرمش و شهاب از شهرام تشکر کرد اونم رفت بیرون و منم دستامو شستم و رفتم پیشش که تک تک فامیل اومدن حالشو بپرسن که ما تو اتاق بودیم با هم حرف میزدیم که سرمش تموم شد منم در آوردم جاشو چسب زدم و باهم رفتیم شام بخوریم که همه بهش بابت مدرکش تبریک گفتن و شام خوردیم شهاب فقط آش دوغ خورد وتعریف کرد و همه تشکر کردن ک دستور پختشو ازم گرفتن سفره رو جمع کردیم و تو پذیرایی دور هم نشسته بودیم که دوستش زنگ زد و گویا خانم دوستش سر درد های شدیدی داشت یه سری آزمایش داده بود میخواست منو و شهاب ببینیم و چون شهابم مریض بود آماده شدیم و کلی از مامانشینا تشکر کردیم و اومدیم خونه منم تند تند مرتب کردم و اومدن رهام و رستا یه پسر فوق العاده شیطون و با مزه دارن که اسمش بردیاست کلی معذرت خواستن که این وقت شب اومدن و منو شهاب که کلا با بردیا بودیم آخرش رهام به شهاب گفت داداش اینا آزمایشای رستاست شهابم داد به من گفت مهدیه جان تخصص خودتته منم آزمایشارو دیدم ام ار ای بررسی کردم بعد گفتم شما اینارو به پزشک دیگه ای نشون دادید رستا گریش گرفت گفت توموره آره مهدیه؟ فکر نمیکردم بدونه به شهاب گفتم بردیا رو ببره تو اتاق رفتم یه آب قند درست کردم دادم حالش بهتر شد گفتم آره ولی خوشخیمه و به راحتی قابل درمانه رهام مدام بهش دلداری میداد تا ساعت دو صبح براش توضیح میدادم که اصلا جای نگرانی نداره که خیلی بهتر شد،رهام آخرش به شهاب گفت بابا تو که بچه دوست داری بذار ما هم عمو شیم شهاب لبخند زد و چیزی نگفت. خلاصه بچه ها رفتن. منم به شهاب گفتم دراز بکش دو تا آمپولتم بزنم گفت حالا باشه فردا گفتم بذار بزنم فردا تو بیمارستان سرحال باشی دراز کشید منم پنی و دگزا رو آماده کردم و پدو کشیدم و با بسم الله فرو کردم که خوب تحمل کرد ولی آخرش گفت مهدیییییییییییییه درش بیار من جانم تموم شد و ماساژ دادم و دگزارو سریع زدم و ماساژ دادم گفت دست گلت درد نکنه عزیزم من:

قابلی نداشت آقا. رفتم نشستم کنارش گفتم از حرف رهام که راجع به بچه بود ناراحت شدی ؟ گفت مهدیه جان این چه حرفیه براچی باید ناراحت شم ما بچه همیم با هم خوبیم.پیشونیمو بوسید و گفت ناراحتی تو نبینم گفتم بخاطر من از بچه محرومی گفت یه بارم این حرفو بزنی به روت نگاه نمیکنم من لحظه ای بدون تو نمیتونم تو از بچه حرف میزنی بچه رو با تو میخوام بدون تو نه.یه خرده با هم حرف زدیم و خندیدیم و بعدش خوابیدیم.
ممنون از نگاه گرمتون
پ ن : خیلی دلم میخواد یه چیزی رو حتما بگم من یکی از دوستانم از هنرمندان بنام ایرانه هست و حدود ده سال ازدواج کرده که اصلا اوایل اجازه نداد بچه دار بشن چون به شدت مشغول کار و پیشرفت بود ولی بعد ده سال این اتفاق افتاد و بچه دار شدن و چند وقت پیش با هم حرف میزدیم میگفت اگر میدونستم مادر شدن همچین حس فوق العاده ایه حتما ده سال خودمو ازاین حس محروم نمیکردم ؛ من نمیتونم این حسو تجربه کنم که خیلی سخته خیلی کنایه شنیدم اما شما مواظب باشید که یه جایی بیدار میشید میبینید یه عمر گذشته و هنوز هیچ......
پ ن:
در ژرفترین نقطه ی تاریکِ زمان
آنجا که دلی با دلی پیوند ندارد، در پیِ گمشده ای می گردم.
واژه ها در پَسِ دیوارِ سکوت پنهان است،
دل من، در حسرتِ یک فریاد است، تا بِشکند این بغضِ گره خورده به آهَم...
می روم
می روم تا که بیابم شــــــهری که در آن مِــهر ، 
رسمِ دیرینه ای باشد.
تا بِشویَم غبار از آئینه یِ دل، زنگار بَر گیرم از نگاهم،
ای تـــمنایِ حضورت ، زیباترین احساسِ من،
ای ماهِ من، آرزو دارم تو را،
آرزو دارم آن نسیمی که پریشان می کند گیسوانت،
بِرساند عِطرِ باران را به مَشامم....
از آقای امیرهنردوست

 

خاطره Fعزیز

خاطره Fعزیز

سلام به همه بچه های این وب.من سال هاست خواننده اینجام.خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردم و وقتی دیدیم که تنها نیستم و خییییلییییی ها مثل منن حس خوبی پیدا کردم.اگه خدا بخواد این اولین و اخرین خاطره من میشه.چرا؟چون از 6سالگی تا به الان که دانشجو هستم امپول نزدم ولی این بار مجبور شدم سرم بزنم.نمیدونم دقیقا از کجا شروع کنم فقط اینو بگم که من خیلی مراقب هستم که مریض نشم مخصوصا نزدیک سال نو و ایام امتحانات.با این حال گاهی مریض میشم اما با خود درمانی(میدونم الان دکترای اینجا اخم هاشون توهمه ولی چه کنم ترسناکین نمیشه)مشکلو حل میکنم که فقط یکم بیش تر طول میکشه اخرین باری که سرما خوردگیم خیلی شدید بود یه ماه طول کشید.من دقیقا عین شماها از هر چیز تزریقی متنفرم.و دیدنش باعث بد شد حالم میشه حالا سالمم باشم از کنار درمانگاه عبور کنم پاهام سست میشهخلاصه هر کاری میکنم تا کارم به دکی نکشه.اماااا مادر گرام و پدر عزیز منو گیر انداختن!یه مدت مامان گیر داد که بریم آزمایش بدیم و اینا.و اصلا پیچوندن های من موثر نبود و در نهایت بابام منو برد دکتر و گفت که برام یه آزمایش کامل بنویسه.منم تو دلم میگفتم بزار بنویسه پام برسه بخونه مثل قبلا میپیچونم میره...تو همین فکرا بودم که یهو قلبم اومد تو دهنم یعنی رسما داشتم سکته میکردم.رکب خوردم میدونین چرا چون بابا عاوه بر آزمایش خون قضیه رگهای گرفته شده پا ها و ضربان تند و غیر عادیه قلبم هم گف و دکتر نگاهی به پاهام انداخت و گف چیزی نیس یا چاق شده یا لاغر واسه اونه.وبعدش گف یه نوار قلب مینویسم الان انجام بده بیاره.و اینجا بود که نابود شدم.با اعصابی داغون و دست و پاهای یخ کرده و سر شده.رفتم و انجام دادم در تمام مدت سعی کردم اروم باشم و منظم نفس بکشم که چیزی نشون نده.وقتی دکتر دید گفت تپش قلب داره و برام قرص نوشت و گف در اولین فرصت اکو قلب انجام بده تا دقیق بفهمیم مشکل چیه.بعد برگشتیم خونه و منم روز و شب دعا کردم که یادشون بره که خداروشکر یادشون رفت.حتی دفترچه رو قایم کردم که چشمشون نبینه یادشون بیاد.قرص ها رو هم میخواستم سر به نیست کنم که یهو جفتشون بالا سرم ظاهر شدن گفتن بخور ببینیم بعد میریم.منم به اجباااار یکیشو خوردم.خیلییی تلخ بود.بعد اون شب الکی میگفتم خوردم اما نمیخوردم من ضربان قلبمنامنظمه بچه ها.اگه دومتر راهو تند برم ضربانم میره بالا یا از پله برم قلبم میاد تو دهنم و یا موقع ورزش و اینا اگه شخصی جلوم باشه راحت بالا پایین شدن لباسمو حس میکنه.ولی چون از خاطرات شماها که اینجا در مورد قلب هاتون گفتین خوندم و کمی از نت سرچ و تحقیق کردم شدیدا میترسم پی گیری کنم.الان دیگه بهش عادت کردم یه جورایی باهاش کنار میام.)بعد این ها رفتیم آزمایش خون از استرس هام نگم که ....من همش سعی میکنم استرس رو تو خودم نگهدارم که کسی نفهمه اون موقع رفتم نشستم رو صندلی یه دختر جوون بودی گف استینتو بزن بالا منم انجام دادم و چشمامو بستم.نفسمو حبس کردم کلیییی دنبال رگ گشت و انقد دستمو خم و راس کرد تا بالاخره پیدا کرد و فرو کرد از همون اولش میسوخت فک کنم پنج دقیقه تو دستم بود دیگه نمیتونسم با اخم کردن تحملش کنم که درش اورد.و چسب زد و برگشتیم.نمیدونم چرا ولی تا چند روز درد میکرد دستم.و این عذابم میداد.تا اینکه نتایج اومد و معلوم شد من کم خونی شدید دارم.مجور شدم قرص بخورم سعی میکردم مرتب بخورم تا جبران شه چون خونده بودم که بچه ها به خاطر این مشکل امپول زدن.خلاصه من همچنان در حال خوردن قرصم.ازمایشم ندادم تا بدونم الان اوضاع چطوره اخه میدونید وقت ندارم!از اون موقع خیلی گذشت رسید به 17دی من مریض شدم شدیددد.در حد مرگ.اول شب بود که معدم درد گرفت چیزی نخورده بودم که بگم از اونه تحمل کردم(معمولا چیزی نمیگم)تاشب شد و خواستم بخوابم اما درد کم نشد که هیچ بد ترم شد.هر چی میگذشت بد تر مشدم.تا اینکه از شدت درد حالت تهوع گرفتم و...تا 4صب هی حالم بد میشد اصلا نخوابیدم.از طرفی حس میکردم انژیم هی کم و کم تر میشه.تا اینگه تصمیم گرفتم بگم.رفتم بابا رو بیدار کنم که یهو پاهام سست شد افتادم زمین.به هر زحمتی بود بلند شدم و بیدارش کردم و مامانم بلند شد و تا صورت منو دید گف ای وای خاک به سرم بچم داره از دست میره یه کاری کن برو ببرش دکتر....ومامان کمک کرد لباس پوشیدم و رفتیم.تا رسیدم باز حالم بد شد.دیگه جونی تو بدنم نبود.همه چی برام تار بود هر چی پلک زدم فایده نداشت.خلاصه نکبت من شد و رفتیم دکتره مرد میان سالی بود و خوش رو بابام شرح حال داد و دکی دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت تب نداری بعدم فشارم رو گرفت گف7بعدم چند تا ضربه زد به شکمم که دردم گرف و صورتم رف توهم.و حالم بد شد و رفتم بیرون و بالاخره بابا اومد دارو گرف گف سرم داری تزریقات اینجاس برو نگاه کردم دیدم.جداس.و چون شلوغ بود نمیشد بابا پیشم باشهاز بیحی تکیه دادم به دیوار گفتم نمیخواد خوبم بریم خونه.همون لحظه پرستاره منو دید گفت بیا دخترم حالت خوب نیس.نگاه کن رنگش حسابی پریده.و...منم فقط و فقط به خاطر امتحانی که دو روز بعد داشتم و مجبور بودم بخونم رفتم.رفتم رو تختی که گف دراز بکشم که حس کردم کل اتاق دور سرم میچرخه.به هر بدبختی بود دراز کشیدم و استینمو دادم بالا پرستاره اومد و سریع سرمو وصل کرد فقط یه سوزش بدی اولش داشت.گذشت و گذشت تا کم کم حس کردم دیدم داره بهتر میشه.و سرم تموم شد و صداش کردم اومد درش اورد که باز سوخت.و کلی خون اومد.هنوزم کبودیش رو دستم هس.جالب برام اینجاس که پرستاره برام میگف دیشب خواستم به دخترم سرم بزنم نمیزاشت اخرش باباش گیرش انداخت و زدم براش بعد داد میزد خدا منو از دست این زن و شوهر نجات بده .انگار نه انگار من مادرشم.(من نمیدونستم بخندم یا دلم به حال دختره بسوزه.خب حق داره دیگه..)وقتی پرستاره رف منم سه سوت اومدم بیرون و زنگ زدم بابا که اومد و رفتیم.(گفتم تا بره امپولا رو اماده کنه فرار میکنم)بعد فهمیدم که سه تا امپول بوده که از قبل تو سرم ریخته بود.و اینجا بود که خداروشکر کردم.بعد از اون شب غذای من شد اندازه نوزاد و بابا هم میگف تو که هیچی نمیخوردی الان بدتر شدی.باید بخوری خوب بشی و.....خلاصه کم کم بهتر شدم ولی هوزم توانایی قبلم رو ندارم تا یکم درس میخونم خسته میشم و سرم درد میگیره.این بود از اولین تزریق من بعد سال ها.
پ.ن :ببخشید اگه بدنوشتم یا ...ببخشید اگه چشم هاتون خسته شد.
پ.ن :بچه ها برام دعا کنید قلبم خوب بشه و اینقد به خاطرش اذیت نشم.
پ.ن :امیدوارم همه در تمام مراحل زندگی سلامت و شاد و موفق باشید.
پ.ن : و در اخر یک متن کوتاه...
{برف را دوست دارم...چون با آن میشود آدمی ساخت که هم درونش سفید است هم بیرونش....}

خاطره اقا نیما

خاطره اقا نیما

سلااااام و هزااارتا سلام خوبین😘😘😘😘
واسه کسایی که نمیشناسمن معرفی کنم من نیما هستم ۱۸ سالمه دانشجو ترم اول پزشکی امین و نوید داداشامن امین ۳۶ سالشه تخصص ریه داره نوید۳۳ سالشه متخصص گوش و حلق و بینی هردوتاشونم زن دارن و بچه ( البته توراه)
دقیقا این امتحانا چی از جون ما میخوان که تموم نمیشن😩😩😩 هرچی میخونم بازم داریم 😐😐

بیکار بودم گفتم یه خاطره داغ براتون بنویسم میخواستم دیگه ننویسم چون از خیلی بچه ها ناراحتم ولی گفتم مهم نیس بیخیال😋😋😋

امین دستش شکسته😂😂😂 ولی با دست شکسته هم منو اذیت میکنه من نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم ( شوخی کردم خداییش اخلاقش خوب شده) 🤔🤔🤔 زنش دادیم بره ولی نرفت که 🙃🙃🙃
خب خاطره:
اگه یادتون باشه من توی طول ترم مریض شدم و یه هفته هم بیمارستان بودم ولی دوهفته از درسم عقب موندم 😓😓
به خاطر همینم امین همش بهم میگفت نیما مواظب باش تو امتحانات مریض نشی😠😠😠 حواست باشه که مریض بشی از امتحانات بمونی من میدونم و تو😠😠 منم از ترس کلی مواظب بودم یعنی تو عمرم اینقد مراعات نکرده بودم یه روز که بعدازظهر امتحان داشتم صبح هوا خوب بود رفتم دوش گرفتم و بعدازظهرم رفتم واسه امتحان ولی یه سوز سردی میزد وحشتناک من نمیدونم هوا یهو چرا زد به سرش😶😶😶 
منم حسابی سردم شده بود بعدشم که رفتم سالن امتحان اونجا حسابی گرم بود اومدم بیرون یهو باد یخ که خورد بهم لرز کردم😖😖😖 از شانس گند منب هرکی زنگ زدم بیاد دنبالم نمیتونست بیاد منم خودم مجبور شدم برم خیلی هم سردم بود خداروشکر دانشگاه با خونمون خیلی فاصله نداره وگرنه منجمد میشدم اصن عجیب سرد بود اون روز عصر😏😏😏
وقتی رسیدم خونه رفتم چسبیدم ب شوفاژ که گرم بشم همونجا دیگه خوابم برد ساعت نزدیک ۸ مامان بابام اومدن مامانم اومد صدام کرد گفت چرا اینجوری با لباس رو زمین خوابیدی؟ چرا لباس عوض نکردی راحت تو اتاقت بخوابی گفتم سردم بود و خسته بودم😕😕😕
پاشدم رفتم صورتمو شستم حس کردم گلوم میسوزه ولی ب رو خودم نیاوردم🙂🙂
چند روز گذشت هی بدتر میشدم سردرد شدید گرفته بودم نمیتونستم درس بخونم ولی هرجور بود خودمو سرِپا نگه داشتم و ب بهانه درس و امتحان از اتاق بیرون نمیومدم دوتا امتحانامم دادم با اون حالم ،، خب واقعا میترسیدم امین بفهمه عصبانی بشه که چرا مواظب نبودی😬😬😬 دوروز پیش صبح امتحان داشتم بیدار شدم از خواب برم امتحان بدم که دیدم اصلا نمیتونم پاشم یه سردرد و بدن درد بدی داشتم گلومم که دیگه هیچی نگم ازش پاشدم رفتم صبحانه بخورم اصلا نمیتونستم از بس حالت تهوع داشتم یکم شیر گرم خوردم و رفتم دانشگاه😓😓😓 
ی جور ب بدبختی امتحان دادم اصلا نفهمیدم چی نوشتم اینقد که سرگیجه داشتم چشمام تار بود ولی دیگه هرجوری بود همه رو نوشتم و پاشدم سریع با تاکسی اومدم خونه واقعا دیگه روی پا بند نبودم😩😩😩😩 رفتم خوابیدم خوابم برد نزدیک ساعت ۲ بود نوید اومد صدام کرد گفت نیما پاشو ببینم چرا تو اینقد رنگت پریده 😮😮😮 پاشدم گفتم خوبم نمیدونم چرا پریده گفت چرا تو اینقد تب داری؟؟؟ سرما دادی باز خودتو😠😠 گفتم توروخدا نگی ب امین عصبانی میشه ها ولی دوروزه حالم بده گفت خب دانشمند حالت بد میشه همون اول بگو بدتر بشی که عصبانی تر میشه 😐😐
گفتم خب حالا ک نگفتم تو هم دکتری دیگه خودت معاینم کن که نفهمه عصبانی بشه فقط آمپول به من ندیا گفت باشه الان امین خودش میاد گفتم خب باشه غلط کردم بیا😔😔
رفت وسایلشو آورد منو معاینه کرد گفت چندروزه مریض شدی گفتم دوروزه گفت نیماااا چند روزه مریض شدی این عفونت از یکی دوروز نیس😡😡😡😡 گفتم خب یه هفتس .
گفت باشه دفترچمو برداشت شروع کرد بنویسه قیافمو مظلوم کردم گفتم داداش نوید گفت صدا نشنونم که خیلی بد میشه گفتم توروخدا فقط زیاد ننویس دیگه پنادورم نده بهم😔😔 پاشد دفترچه رو برداشت گفت چیزی خوردی گفتم نه از دیشب نتونستم گفت باشه پس پاشو ناهارتو بخور که من بیام و رفت 😏😏 

منم گفته باشهحتما وقتی رفت منم خوابیدم تو سه سوت باور کنین خوابم برد اصلا 😃😃😃
هنوز ۵ دیقه نبود بابام اومد گفت چرا خوابیدی گفتم خب تا شما بیاین گفتم بخوابم یکم امینم دم در اتاقم وایساده بود گفت داداشت کجاس گفتم نیومده هنوز گفت امین که با من اومد نویدم که کیفش اینجاس خودش کو؟؟؟ گفتم نمیدونم امین گفت عجب پس تو نمیدونی کجاس🙂🙂 بابام گفت پاشو بیا ناهارتو بخور و رفت گفتم باشه بیدار شدم میام باز خوابیدم امین گفت پا میشی میای بیرون یا بیام بیارمت😠😠 گفتم نه الان ک فکر میکنم میبینم چقد گشنمه خودم میام رفتم بیرون دیدم نویدم اومد با یه پلاستیک پر آمپول اصلا اشتهام کور شد گفتم مامااااان ببین چیکار کرده😢😢😢
گفت از همین الان عزا گرفتی حالا بیا ناهارتو بخور رفتم چندتا قاشق که خوردم حالم بد شد دیگه نتونستم بخورم هرچی مامانم اصرار کرد یکم بخورم گفتم دیگه نمیتونم پاشدم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم یکم بعدش نوید با چندتا آمپول و یه سرم اومد پیشم گفت زود باش آماده شو آمپولاتو بزنم دوباره استرس و ترس اومد سراغم و بغض کردم گفتم توروخدا نزنم😔😔😔 گفت نمیشه که با این حالت نزنی بدتر میشی داشت آآمپولارو آماده میکرد امین اومد تو گفت پس تو که هنوز نشستی چرا نمیخوابی گفتم چون میترسم 😔😔 گفت میترسم نداریم زود باش بخواب گفتم داداش توروخدا آخه اینا زیاده من میترسم هیچ جوره نمیتونست منو بخوابونه رفت بابامو صدا کرد 😃😃 بابام اومد گفت باز تو آمپول داشتی یه لشکر رو باید برات صدا کنن لجبازی چرا میکنی بخواب دیگه دست منو گرفت منو دراز کرد امین گفت سفت کردن و تکون خوردن نداریم وگرنه ب ضررت تموم میشه 😏😏 
بابام شلوارمو کشید پایین نویدم داشت پنیسیلین رو تکون میداد انگار داشتن چنگ تو دل من مینداختن😣😣😣 اومد کنارم پنبه کشید یهو پامو تکون دادم بابام سریع پامو گرفت امینم اون دستش که سالم بود رو گذاشت رو کمرم سوزنو فرو کرد نوید و شروع کرد تزریق کردن کم کم درد گرفت و هی زیادتر میشد دیگه یه درد افتضاحی پیچید تو پام که نفسمم بند اومد دیگه شروع کردم سرصدا کردن و تکون خوردن اصلا نمیتونستم تحمل کنم گفتم آاااااااای نویییییید توروخدا درش بیاد حالا میمیرم آااخخ پااااام بابااا ولم کنین پام داره قطع میشه😭😭😢😢😢 یهو دست بردم دست نوید گرفتم اونم سریع آمپول درآورد گفت احمق چیکااار میکنی😠😠😠😡😡😡
اگه شکسته بود تو پات 😠😠
گفتم بسه بخدا نمیتونم خیلی درد داره امینم عصبانی اگه بابام نبود کتکه رو خورده بودم بابامم همش سعی میکرد منو آروم کنه میگفت قربونت برم بابا چیزی نیس که زود تموم میشه بخواب گفتم نه دیگه بابا نمیتونم خیلی درد داره نذار بزنن توروخدا😢😢😢 امین یه داد زد سرم گفت میخوابی یا بخوابونمت😡😡😡 دست منو گرفت ب زور منو باز خوابوند و شلوارمو کشید پایین بعدشم مامانمو صدا کرد ک بیاد دستای منو بگیره نویدم سر سوزنوعوض کرد بابام پاهامو گرفت امین یه پامو خم کرد روی اون یکی بعدشم دستشو گذاشت رو کمرم و مامانمم دستامو گرفت😆😆😆 اصلا انگار دزد گرفته باشن گفتم مامان توروخدا اینجوری نکن نذار بزنن 😢😢 گفت قربونت برم بخدا دلم نمیاد خودت ک میدونی ولی حالت بده اگه عفونت بزنه ب ریه هات( مامانم هیچ وقت بهم آمپول نمیزنه میگه اصلا دلم نمیاد بغضتو ببینم ، آمپولم داشته باشم نمیاد پیشم ولی این بار محبور بود) نوید اومد پنبه کشید و فرو کرد باز اون درد شروع شد 😣😣😣😣😖😖
واااای چه درد بدی بود 😫😫😫😫 همینجور بهشون التماس میکردم نوید توروخدااااا بسهههه نمیخوام آمپووول بابااا بگو در بیاره پاااااام ماااامانی جون نیما بگو در بیاره خیلییی درد داره😭😭😭 بابا مامانمم قربون صدقم میرفتن میگفتن تحمل کن الان تموم میشه ولی‌مگه تموم میشد نه میشد تکون بخورم نه میشد سفت کنم بالاخره تموم شد کشید بیرون واااای چه درد افتضاحی بود🙄🙄🙄 
امین گفت یه نفسی تازه کن اون دوتا دیگه رو بزنه پاشدم گفتم دیگه نمیزنم بسه نمیخوام دیگه پامو فلج کردین😫😫 مامانم بغلم کرد گفت نکن مامانم اینجوری واست لازمه اون دوتا هم درد نداره بابام گفت پسرم ماشاالله مردی شدی واسه خودت نباید ک واسه آمپول اینکارارو بکنی 
امین گفت لوس شدن بسه بخواب دیگه 
گفتم مامان بابا توروخدا بگین نزنه 😢😢 
گفتن نمیشه باید بزنی وگرنه خوب نمیشه می مونی واسه بقیه امتحانات باز منو خوابوندن نوید پنبه کشید و فرو کرد یه تکون خوردم گفت آاااای ماماانی 😣😣 مامانم گفت جوووونم عزیزم الان تموم میشه یکم دردم گرفت زود تموم شد درش آورد بعدی رو پنبه کشید زد که اونم خیلی درد داشت باز پامو تکون دادم ک سریع گرفتنم کمتر از اولی بود ولی بازم زیاد بود گفتم آاااااخخخخ ماماااااان مگه نگفتی درد نداره ااااییییی پاام بسه دیگه درش بیار 😣😣😫😫😫😭😭😭 نوید گفته باشه شل کن الان تموم میشه درمیارم شل نکنی اینم دوبار میخوری پس کار خودتو سخت نکن بابام گفت بابایی آروم باش الان تموم میشه گفتم نهههه نمیخوام بگو دربیاره 😫😫😫مامانم گفت تموووم شد عزیزم نویدم همون موقع درش آورد یکم جاشو ماساژ داد گفت یکم همینجور بمون رفت یه شیاف آورد بذاره مامانم رفت بیرون بابام شلوارمو داد پایین تر نویدم شیاف گذاشت یکم سوخت گفتم آااااای میسوزه😣😣 امین گفت خیلی خب این که دیگه آمپول نیس تموم شد شلوارمو درست کردن برگشتم 
واسم سرممو نوید زد و یکم موندن منم دیگه کم کم خوابم برد دیگه نفهمیدم کی سرممو درآوردن وقتی بیدار شدم دیدم داره اذان شب میگه ولی با این که حالم گرفته شد حالم خیلی بهتر بود😊😊😊


شرمنده بچه ها میدونم خوب نمینویسم 
دوستتون دارم خیلی😚😚😚😚

ساعت ۲۲:۲۰ دقیقه به وقت اصفهان 😘😘😘
عاشقتونم



خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

یاهــو "
.
.
.
ســـلام ســـلام 🙋 خوبــید انشالله؟؟💃 واای من امروز یه شادی خاصی دارم خیلی خوشحالم😂 کلا امروزم خیلی خوب گذشت😅 چخبــرا؟؟ خوشید؟؟ امتحاناتتون تموم شد؟؟ از اون معدل بیستا هستین دیگه نه؟؟😎 پس بزنید قدش✋😅 آفریــن به شمـا انشالله که موفقید😍 منم الان توی رختخوابم دارم خاطره مینویسم😂 درخدمتیم😛 میخام از یه لحظه شیرین و قشنگ براتون خاطره بگم ، از لحظه عاشق شدن دوستم تا امپول خوردن از پرستاری که دوستم عاشقش بود😂😉 برم خاطررو بگم تا نکشتینم😂 
.
.
خـــاطره : یه مدت بود آراد رفتارش عجیب شده بود توی بیمارستان . چطوری بگم اقا مشکوک بود😁 کنارت بود بعد یهو غیبش میزد تا یجایی بلاخره پیداش میشد😂😂 من و اراد بعد از تموم شدن تایم کاری ظهر رو رفتیم یه رستوران😂😂 توی تمام

مسیر اراد شیشه ماشینو داده بود پایین و صدای اهنگم بلند کرده بود و بیرونو نگاه میکرد😐 من : آررااااد😲 آراد : چیه پارسا ترسیدم 😐😐 من : چیه و کوفت 😂 بکش بالا شیشه رو هوا سرده😫 آراد : نــه 😐 خیلیم خوبه رانندگیتو بکن سریع برسیم گشنمه😑 داشتم منجمد میشدم یعنیا انگار نه انگار بخاری ماشینو روشن کرده بودم😑 اینقدر قر زدم گوش نکرد شیشه رو نکشید بالا من که تا رستوران قر میزدم 😂 همینکه رسیدیم رستوران شیشه رو داد بالا😐😐 آراد : بیااا کچلم کردی کشیدم بالا شیشه رو😒 من : واقعا زحمت کشیدی الان که دیگه رسیدیم رستوران شیشه رو کشیدی بالا😐😶😂 یکم نگاه به اطرافش کرد بعد نگاهش برگشت رو من : راست میگیا😑 خب بیخیال بریم تو که گشنمه😐 تو فکر بود نمیدونستم چشه اصلا حواسش به اطرافش نبود 😐 ماشینو پارک کردم باهم رفتیم تو . توی اولین قدم محکم خورد به در ورودی رستوران😂😂 اصلا حواسش به اطرافش نبود 😂 خندم گرفته بود شدید : آراد حواست کجاس تو ها؟؟ آراد : هوش و حواس نمیزاری برام که😦😐 خندیدم رفتیم تو نشستیم .منو رو برداشتیم داشتم اسم غذاهارو میخوندم یهو یکی گفت : سلام ، چی میل دارید؟؟ یه غذا انتخاب کردم و گفتم . رو کرد به آراد گفت : اقا شما چی میل دارید؟؟ سرمو اوردم بالا دیدم آراد منو رو گرفته جلو صورتش ولی زل زده به لیوان😂😂😂😂 دستمو جلو چشاش تکون دادم گفتم : آراد با شما هستااا چی میل داری 😌😐 آراد تازه حواسش اومده بود سر جاش هول شد همینجوری اسم یه غذارو گفت 😑 یادداشت کرد و رفت . من : آراد چته ؟؟ چرا اینطوری شدی تو؟؟ اون از اول که خوردی به در اینم از الانت😕 آراد : هیچی داداش خوبم 😑 یکم گذشت غذارو برامون اوردن . تشکر کردیم ، شروع کردم به خوردن😇😋 داشتم میخوردم سرمو اوردم بالا دیدم آراد زل زده به قاشق داره سس رو میریزه توی لیوان به جای سالاد😂😂😂😂😂😂 اصلا نمیدونم تو چه عالمی بوداا😂😂 دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر خنده😂 آراد حواسش اومد سرجاش : چیهه چرا میخندی؟؟😓 من : آراد خدا خفت نکنه کی میاد سس رو میریزه توی لیوان😂😂😂 تو چته امروز😂 با تعجب نگام میکرد به لیوان اشاره کردم وقتی لیوانو دید هول شد : اِ ببخشید حواسم نبود😐😐من: خواهش میکنم😅😅 غذامونو خوردیم و اومدیم بیرون از رستوران . سوار ماشین شدیم ، رسیدیم در خونه ی آراد اینا گفتم : بفرما اینم خونتون 😅 دیدم آراد باز زل زده بع بیرون 😕 من : آراد پیاده نمیشی رسیدیم😐 آراد یکم دور و برشو نگاه کرد گفت : آها ببخشید دستت درد نکنه ، خدافظ😐 در ماشینو باز کرد که پیاده بشه یهو برگشت نشست تو و درو بست😐 آراد : پارسا😔 من : ها چیه؟؟ آراد : اخه چرا شیفت کاریمون تموم شد من میخام برگردم بیمارستان😢😢 من : آراد چی میگی تب داری؟؟😳😳 تو که متنفر بود از شیفت کاری و بیمارستان همش دعا میکردی سریع کارت تموم شه بری خونه که😳 آراد : نه من کی این حرفو زدم😟 علاقمند شدم دیگه😐 جدی شدم : آراد چته تو ؟؟ بگو دارم نگرانت میشم😂 آراد یکم مکث کرد یهو سریع شروع کرد به توضیح دادن تند تند حرف میزد 😐😂 : پارسا خانم محمدی سوپروایزر بیمارستانو میشناسی؟؟ من بهش علاقمند شدم 😭 نمیدونم چیشد دلم میخادش😩 یکم نگاش کردم با تعجب و زدم زیر خنده😂😂😂 اخه قیافش مظلوم شده بود و تند تند حرف میزد و میگفت 😂 آراد : نخند خو😭 تو خودت عاشق نشدی نمیفهمی من عاشقش شدم 😭😭 من : خیله خببانی چرا میشی😕 خیلیم خوب داداش تبریک میگم❤ پس بگو واسه چی این رو ایقدر مشکوک شدی تو آراد😂 نگو اقا عاشق شدن به سلامتی😂آراد : خودتو مسخره کن😐 من برم خدافظ😒👋 خندیدم خداحافظی کردم ماشینو باز روشن کردم و رفتم خونه😌 رفتم توی اتاقم لباسامو عوض کرد و رفتم بیرون . توی همه ی این لحظه هایی که تو خونه بودم رفتارای اراد یادم میومد توی رستوان و از خنده خشکم میزد😂😂😂 وااای خدا سس ریختنش توی لیوان مخصوصا😂 حتی مامانمم بهش مشکوک شده بود مدام میپرسید حالت خوبه مامان؟؟ چرا میخندی بیخودی؟؟ چیزی باحالی هست بگو منم بخندم خو؟!!😐 جکه؟؟ اگه جک هست بگو یکم بخندم😂😂😂😂 تازه حرفای مامانمم بیشتر منو به خنده مینداخت😂 من : نه مامان جون یه چیزی یادم اومده بود خندم گرفت جک چیه دیگه😂 خیال مامانو از نبودن جک راحت کردم و مامان با یه کیک شکلاتی و یه ظرف میوه منو سوپرایز کرد😂😍😍 بوسیدمش و شروع کردم به خوردن😂 شما هم پیشنهاد میکنم تا میتونین میوه بخورین 😎😎 اقا گذشت تا پسفردا باز من رفتم بیمارستان و شیف بودم ( یعنی دهن من سرویس شد با شیفت😐😂) رفتم تو . روپوشمو پوشیدم و گوشیه پزشکی و گوشیمو برداشتم و رفتم به سمت خدمت😂 رفتم چند تا مریض دیدم و معاینه کردم و باز پرونده یه مریض و برداشتم و از مطب اومدم بیرون . رفتم پرونده رو و دادم دست پرستار . داشتم میومدم سمت مطب که یه پرستار صدام زد : اقای دکترر؟؟ ببخشید . وایسادم اومدن و سلام کرد جواب دادم . پرستار : اقای دکتر ، اقا ... رو که بستری کرده بودین رو گفتین میایین وضعیتشون رو چک میکنید 😊 من : اها بله میام ،رفتم وضعیتشون رو چک کردم و چند تا دارو به داروهاشون اضافه کردم و از اتاق اومدم بیرون . گوشیم زنگ میخورد براشتم مامانم بود 😍 یکم حرف زدیم مامان : پارسا شام خوردی مامان؟؟ من : نه فرصت نمیکنم مامان سرم شلوغه 😬 مامان : قربونت برم ، میام برات میارم رسیدم بهت زنگ میزنم😊 ازش تشکر کردم و قطع کردم . توی راهرو استاد و آراد رو دیدم 😐 رفتم جلو : ســلام استاد خسته نباشین ✋ استاد : سلام پارسا جون سلام باشی دکتر😊 استاد دست آراد رو گرفته بود . یهو آراد به حرف اومد : استاد ایناهاش پارسا هست دیگه پارسا برام تزریق میکنه شما برید کار دارید😭😮 من : چیشده اراد؟؟😕 استاد : نه من به پارسا اعتماد ندارم میدونم سریع مخ پارسارو میزنی و از زیر امپولا در میری😂😂😂 گویا آراد خان مریض شده بودن گیر استاد میوفتن استاد معاینشون میکنه و بعد از تجویز امپول برای اراد به استاد زنگ میزنن که عمل داره و باید بره اتاق عمل و استاد طی یه عمل غافلگیر کننده خانوم بدبخت  میشم اگه برام بزنه هااا خواهش میکنم یه کاری کن😭😭 من : ااا اروم باش دیگه چیزی نمیشه تحمل کنی تموم میشه بخواب حالا وقتی استاد بهش گفته محاله کوتاه بیاد 😂 آراد : پارسا نریااا😐😂 خانم محمدی اومد داخل که آراد سریع رفت رو تخت خوابید😂 منم رفتم توی چارچوب در وایسادم اروم میخندیدم . خانم محمدی داشت امپولارو حاضر میکرد آرادم اینور پرده با خودش کلنجار میرفت هی با خودش اروم حرف میزد😂 حالشو قشنگ درک میکردم😅 آراد لباسشو پایین داد خانوم محمدی رفت بالاسرش . من نمیدیدم ولی فکر کنم خانم محمدی سوزنو فرو کرد یکم گذشت یهو صدای خانم محمدی بلند شد : اقای دکتر شل کنین لطفا چرا سفت گرفتین خودتونو😂 صدای آراد بالا رفت آیییی اخ درد داره 😔 نمیتونم خیلی شل کنم 😔 رفتم جلوتر سرنگ توی پای آراد بود و آراد خودشو سفت گرفته بود😩 ( یعنی سوتی هاش منو کشته😂 ) چند تا ضربه بالای جای تزریق زدم و یکم شل شد ولی بازم کامل شل نبودادامشو سریع تزریق کرد و اروم کشید بیرون و به من گفت : اقای دکتر لطفا ماساژ بدین براشوم تا پنیسلین رو اماده کنم😊 آراد مضطرب تر شد انگار خانم محمدی رفت اونور پرده منم جای امپول ارادو ماساژ میدادم . آراد : وااای پارسا سر این امپول نجاتم بده 😭😭 نمیدونستم چی بگم بهش ، خانم محمدی اومد اینور پرده و میخاست پنبه رو بکشه ، من ؛ خانم محمدی میشه بدید من بزنم؟؟ خانم محمدی : متاسفم اقای دکتر استاد رو که دید گفتن فقط خودم تزریقش کنم متاسفم 😊 حرفی نزدم . آرادم سرشو گرفته بود بین دستاش . خانم محمدی : اقای دکتر لطفا پای راستشونو بزارید روی پای چپشون 😐 خندم گرفته بود😂 پای ارادو خم کردم و گذاشتم روی پای چپش . پنبه رو کشید و اروم فرو کرد یکمشو تزریق کرد که مشتای آراد محکمتر شد و ایییییی بلند گفت 😭 دستمو گذاشتم روی شونش گفتم : تمومه عزیزم .باز اراد دستشو محکم میکوبید به تخت و چشاشو محکم رو هم فشار میداد . تموم شد مواد توی سرنگ و کشید بیرون و باز پنبه رو نگه داشتم . خانم محمدی رفت اخرین امپولو اماده کنه . اراد برگشت : وااای پارسا خیلی درد داشت 😭😭 ابروم رفت دیگه عاشقم نمیشه😂😂😂 خندم گرفته بود 😂 ارومش کردم که باز خانم محمدی اومدن پنبه رو سمت مخالفش کشید و اروم فرو کرد . تقریبا نصف مایع داخل سرنگو تزریق کرده بود که آراد یه آیییییی نسبتا بلندی گفت و کم برگشت که سریع صافش کردم . خانم محمدی : اقای دکتر اروم باشین تمومه الان 😑 تزریق کرد سریع و کشید بیرون و من باز پنبه رو نگه داشتم . از خانم محمدی تشکر کردیم و رفتن . جای امپولاشو یکم ماساژ دادم و شلوارشو درست کردآراد : پارسا بنظرم از من خوشش نمیاد فکر کنم میخاست با امپول زدن من بگه جوابش منفیه😂😂😂😂😂 من : مگه ازش خواستگاری کردی؟؟ آراد : نه😐 من : فکر کنم مخت جا به جا شده آراد خدا شفات بده😂 یکم خوابید بعد کمکش کردم از تخت اومد پایین و یکم قیافشو درست کرد و اومدیم بیرون 🙌خانم محمدی نشسته بودن یه چیزی مینوشتن مارو دیدم ، بلند شدن اومدن جلو : اقای دکتر بهترین؟؟ اگه بد زدم ببخشید 😊 آراد ذوق مرگ شد بدبخت😂 سریع هول شد : نه نه خواهش میکنم خیلیم خوب زدید😂😂 خندم گرفته بود شدید سریع تشکر کردم اومدیم😂 اینقدر خندیدم آراد بیچاره با تعجب منو مینگرید😂😂😂 بعد از چند رو کاشف به عمل اومد اقا خواستگاری کردن از خانم محمدی و بله رو گرفتن😍😉 اونم با چه ماجرایی😂 همه پزشکارو رو آقا آراد شیرینی داد 😜 الانم یه زن و شوهر عاشق با یه دختر دوساله به اسم مینـا هستن که من عاشقشم😍 امروز آراد اومد پیشم خیلی یهویی این خاطررو ازش یادم اومد گفتم بگم براتون😉 اینـــــم از خــاطره 🙌😎

بچه ها خیلی وقتا به یه چیزایی میرسیم که خیلی باب میلمون نیست . نه این که نباشه ها نه ، هست ولی اونقدری که میخاستیم نیست . ولی گاهی اوقات شرایط فرق میکنه یهو یه چیزی انگار از اسمون میوفته وسط زندگیت و تو محکم میچسبی بهش و اجازه نمیدی از وسط زندگیت تکون بخوره ، مثه خوشبختی . من از اینجا می‌ترسم، من از نقاب‌ها می‌ترسم. من بیش از دستای فشرده شده روی گلوم، از دست‌هایی می‌ترسم که با دلیل مهربونن … من از دشنه‌ی دشمن نه ، از خارای گُلِ یه دوست می‌ترسم. من از دشمن که نه، از دوست می‌ترسم. من قبل از دشنام ، از حرفای عاشقانه بی‌ادراک می‌ترسم، من از دروغِ عشق می‌ترسم. من از خدا نه و از بنده‌هایش می‌ترسم. من از بنده‌هایی که خود را خدا می‌دانند، می‌ترسم. نه از نا‌خدا و از آن باخدا می‌ترسم. درنده خوییِ حیوان طبیعتِ اوست، من از درندگیِ انسان می‌ترسم. من از حیوون صفتان بیش از حیوون می‌ترسم. من از شب نه، از گزمه چرا، می‌ترسم. من هم از دزد، هم از پلیس می‌ترسم !!!
من میدونم، و نمی‌دونم که چرا در برابر چشمام هیچ

نقابی تا ابد پوشیده نمی‌مونه و نمی‌دونم چرا، آدم‌ها را می‌بینم و آدم نمی‌بینم… گرگ می‌بینم، روباه می‌بینم، کفتار می‌بینم. انسان را به سانِ حیوان می‌بینم. حیوان که خلقتِ خداست، کمتر از آن می‌بینم. به ظاهر پوشیده‌هایی رو که لخت و برهنه راه میرن ، حرف می‌زنن ، و فکر می‌کنن و مقدس مآبانی که با انسان گناه می‌پندارند و با شیطان هم‌آغوش میشن .😊 دلم میخواد دنیا جور دیگری می‌شد ، جای بهتری می‌شد . دنیا را اگر تغییر نمی‌توانم خودم رو چرا نتونم؟! دلم می‌خواد جور دیگری باشه ! نه دنیا، که دنیایِ من جورِ بهتری باشد. دلم می‌خواد کرمی باشم و زندان پیله‌ای باشد برای پروانه شدن، پرواز کردن، رفتن. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم روحم از زندانِ تن رها و از آدم‌ها جدا. و قدم در دنیایی میزاشتم ، که توی اون قلب‌ها در چهره‌ها بود و سهم هر آدمی به وسعت قلبش. من این روزا خیلی میترسم بچه ها که شادیم تموم بشه😔 گفتم خط دلم رو بنویسم اگه ناراحت شدین ببخشید😊❤❤

پ.ن.ممنونم از همه


پ.ن :اگر دروغ رنگ داشت ، هروز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود . اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشق ها سکوت شب را ویران می کردند . اگر خواستن توانستن بود ، محال نبود وصــال . و عاشقان که همیشه خواهانند ، همیشه می توانستند تنها نباشند.
اگر گناه وزن داشت ، هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد . تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و من شاید کمر شکسته ترین باشم . اگر غرور نبود ، چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم ، اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم ، اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم ، هیچ رنجی بدون گنج نبود . ولی گنج ها شاید ، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ، دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی ، بی ارزش ترین

سکه هاشان را نثار او کنند . اما بی گمان صفا و سادگی می مرد ، اگر همه ثروت داشتند ، اگر مرگ نبود ، همه کافر بودند . و زندگی بی ارزش ترین کالا بود . اگر عشق نبود ، به کدام بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم . اگر عشق نبود
اگر کینه نبود ، قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند . اگر خداوند ، یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد ، من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز ، هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت؟؟

آرشــیدا نصیری 
۱۲:۳۵ شـب بہ وقت حس نایاب 

پ.ن : امیدوارم خشتون بیاد شاد و موفق باشید ✋

خاطره رها  جان

خاطره رها جان

سلام😊

رها هستم خوانده وب البته کم و بیش کامنت

می زارم به اسم رها=ممد 😄

راستش من خاطره زیاد دارم اما از اول حوادث شروع می کنم به اخر😄راستش من خاطره زیاد دارم اما از اول حوادثشروع می کنم به اخر😄این خاطره بر میگرده به شکستن دست من ...شب میلاد پیامبر بود و ما مهمان بودیم جمکران(قم زندگی میکنیم ولی اصلا قمی نیستیم)منم از ساعت 6شروع کردم حاضر شدن جون اصولا اخرین نفر حاضر میشم 😂 خلاصه همه ساعت 7:30رفتن پایین و منتظر من..... 😅بدو بدو ساعت 8حاضر شدم و خواستم از در وردی خارج شم که امیر داداشم(مهندس برق دارای 25 سال سن و همچنین فردی بسیار چیز خون) زنگ خونه رو زد و گفت گوشی منو بابا جا مونده بدو بیارشون دوباره من رفتم گشتمگوشی ها رو پیدا کردم رفتم سوار اسناسور بشم هر چی دکمشو فشار دادم بالا نیومد بیخیال شدم (من یه عادتی دارم خیلی عجولم و پله ها رو معمولا یکی جا می زارم یعنی تقریبا تو هوا اینجور که من می رم پرواز می کنم😂😂)خلاصه هنوز پله سوم رو نرفته بودم حس کردم خیلی بالا رفتم و تعادل ندارم به خوبی پایین بیام دقیق نمیدونم خیلی حس بدی بود اون لحظه دیگه تقریبا هیچی حس نکردم وقتیبهوش اومد روی تخت بیمارستان بودم و سرم به دست و امیر بالا سرم بود😂😂😂😂 خیلی درد داشتم گفتم امیر چی شد پام قطع نشده؟گفت پاشو جمع کن فقط شکسته الا گچ میگرن میرم خونه 😂  بعد حدود 10دکتر اومد یه آقای 30ساله به نظر می رسید نه خیلی جدی نهمهربون 😂😂😂😂 اومد یه خرده پامو انگار خیس کرد بعد یه حالت باند  خیس گذاشت روش بست😄 (همیشه فکر می کردم گچی که واس شکستی میگرن گچ ساختمونه😂😂😂😂) بعد اون یه خرده انگار گرم شد حالت گرفت در اون حالت مدام من گریه می کردم حس خیلی بدی داشتم درد بود اما میشد تحمل کرد چون مسکن زده بودند اما خوب حس می کردم فلج شدم دیگه 😂 پرستار هم البته فکرحس خیلی بدی داشتم درد بود اما میشد تحمل کرد چون مسکن زده بودند اما خوب حس میکنم کار آموز بود مدام می گفت دخترم آروم باش آروم باش عزیزم 😂😂 با بیست سال سنبعد گچ که تموم شد دکتر فشارم رو گرفت و تقریبا یه معاینه مختصر کرد گفت خیلی ترسیده فشارش هنوز پایینه مسکن نوشتم مصرف کنه  منم گفتم تزریقی که ندادین مسکن گفت میترسی😂 گفتم نه به پای گچ گرفته نمیشه تزریق کرد😂 و دکتر عجبی گفت و در راهرو بیمارستان محو شد😂😂😂😂

 

 

خلاصه سرم تموم شد و آغاز بدبختی من😄می ترسیدم پامو بزارم رو زمین اصلا دوس نداشتم بیام پایین حس خیلی بدی داشتم 😂بعد که اومدم خونه متوجه زخم روی فکم شدم که اصلا نفهم 😄دیگه یه قرص خوردم خوابیدم صبح بلند شدم ساعت 12دیدم عزیز بابا عزیز مامان اومدن قم😍😍 گفتم خدایا اینا سال به سال نمیان کاش زود تر اینجور می شد😂خلاصه تو این یه هفتهتو ناز نعمت کیف و کول دکتر هم یه هفته مرخصی 😂😂😂 نکته قابل توجه اینجاس وقتی من افتادم گوشیا هم افتادن به قول سهراب (پسر عمه)3تومن زدم ضرر واس پا 😂😂😂😂😂 اون آسانسور هم که خراب شده بود مهمان همسایه بودن بچه واس این که در بسته نشه اجر گذاشته بود 😂😐 تازه فهمیدم چرا میگن گودزیلا😐😂و تا دو سه هفته من در خوشی تمام بودم (البته درد و اذیت شدن این ور اون ور رو فاکتور بگیرم) جالب ترین موضوع این قضیه موقعه باز کردن گچ بود 😂😂😂😂 وقتی می خواست با یه دست گاهی هست که توی این ابزار الالته برش میده(دوستان احتمالا خودتو اسمشو میدونین) می خواست برش بده من نمیزاشتم فکر می کرد الا می خوره به پام پام قطع میشه😂😂😂 همش گریه می کردم قسم قرآن 😂 بالاخره امیر و پرهام (پسر عمو پزشک )گرفتن که گچ پام باز شدع😂😂😂وقتی به اون موقعه فکر خیلی میزان مسخرس رفتار های خودم😅

امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید 😊

پ.ن: دیدم اکثر شعر می ذارن منم عاشق شعر و لذت بخش ترین قسمت خاطره همین نوشته های

 

 

 

گاه گاهی دلم میگیرد 

با خودم می گوییم:

 

در دیاری که پر از دیوار است

به کجا باید رفت ؟

به که باید پیوست؟

به که باید دل بست؟

حس تنهای درونم می گوید:

بشکن دیواری که درونت داری!

چه سئوالی داری؟

تو خدا را داری ؛و خدا

اول آخر با توست 

و خدا عشق است 

 

سهراب سپهری 

در پناه حق😊✋

 

 

 

 

خاطره ساناز جان

خاطره ساناز جان

سلام دوستان ساناز هستم دوستام سانی 🤷🏻‍♀️صدام میکنن۳۰ سالمه اولین بارمه خاطرمو تعریف میکنمیک زمانی من مسوول اردوهای دانشجویی بودم 🤓و همینم کلی خاطره ساز میشد-البته نیاین بگین اردو دانشجویی کجا بود ک این مال خیلی وقت پیشه و ...- خلاصه، تو یکی از این اردوها ک یه اتوبوس دختر و یه اتوبوس پسر بودیم🙈البته کاملا جدا میرفتیم و غیر از وعده های غذایی -اونم با حفظ فاصله-همدیگ رو نمیدیدم ، تویکی از این وعده ها ک برا شام 😋اتوبوسا رو نگهداشته بودن در کمال تعجب دیدیم کنار خیابون نگه داشتن و تو پیاده رو زیر انداز انداختن ک بشینین شام بیاریم از اونجایی ک مثلن مسوول بودم-😁 رفتم برا اعتراض ک گفتن صداشو در نیارین بودجه کم اوردیم و همینه ک هست 🤦🏻‍♀️ خلاصه نشستیم برا مثلن شام ک دیدیم توظروف یکبار مصرف سالاد اولویهاوردن اولین قاشق ک گراشتم دهنم حس کردم مزه سسش عوش شده به بچه ها گفتم نخورین یا اگ خوردین همشو نخورین-اونایی ک منو میشناسن به حسم چشاییم اعتماد دارن جز سه چهار نفر 🤦🏻‍♀️بقیه نخوردن 😃نیم ساعت بعد از شام دیدیم اتوبوس اقایون هی نگه میداره باز راه میوفته هی نگه میداره باز حرکت🤷🏻‍♀️-پسرا کهمه مسموم شده بودن از ماشین ما هم اون چند نفر-اخر سر با دوتا اتوبوس صاف رفتیم جلو درمانگاه اول اون چند نفر دخترا رو بردیم داخل( لیدیز فرست😜)و دکتر بعد از معاینه سریع امپول و سرم تجویز کرد اونقد بچه ها بیحال بودن ک نای داد زدن نداشتن و فقط نالمیکردن ما مشغول جم و جور کردن اینچندنفر بودیم ک دیدم دکتره با سرپرستمون دارن بحث میکنن در نهایت پرستارا اومدن بیرون دانشجوها رو پیاده کردن یه پتو انداختن کف سالن ،اونقد زیاد بودن ک خب کار دیگ ای نمیشد کرد و حالا امپول نزن کی بزن منم ک انتهای سالن و بالای سر دخترا بودم یه لحظه خواستم از پشت پرده بیام بیرون کپ کردم🤦🏻‍♀️کلی ادمدرازکش وسط سالن پخشااااا سرم و امپول بود ک رو دست پرستارا میرفت بالا، دیگ از بقیه ش بگزریم🙈🙈یکی نبود بگه عزیزان شما به دیدن همچین صحنه هایی عادت دارید ماها کپ میکنیم خو،🙊البته بنده های خدا در سالن رو بسته بودن ک کسی نیاد داخل ولی خب ما ته سالن بودیم یعنی صحرای محشر بودا دیگ خجالت مجالتم رد کرده بودن🙈طفلی پسریعنی کاریشم نمیشد کرد وقتی یه اتوبوس مسموم 🤒برن تو یه درمانگاه کوچیک بهتر ازاینم نمیشه خلاصه سریع پریدم پشت پرده ک خجالت نکشن البته قیافه مسوول اقایون ک همیشه باهم دعوا داشتیم دیدنی بود😁 ولی خب جای تلافی نبود اونقد صدای ناله و اخ و اوخ و ای در بیار درد میکنه شنیدم ک شب کابوس دیدم یه امپول گنده دنبالمه🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️💉💉پ.ن:من همیشه گمان میکردم اقایون برا امپول خیلی مقاومن 💪🏻💪🏻و اصلا صداشون درنمیاد ولی اونجا دیدم ک نخیییییر اتفاقابعضیاصداشون خیلی هم رساتر از خانمهاست چیزی ک هست اینه ک امپول همیشه ترس داشته و داردبزرگ و کوچیک و زن و مرد هم نمیشناسه 

طولانی شد عذرخواهم 🙏

میگن از اونی نترس ک های و هوی دارد ...مثلن اهل خاطره نوشتن نبودم الان انگشتام درد گرفت بس ک تایپ کردم😝

شاد باشید دوستان

خاطره فاطمه جون

 خاطره فاطمه جون

سلام دوستان و امروز یکم برف اوند تا خاستم بریم با دوستام بیرون😢تموم شداول خودمو معرفی کنم من یه دختر ۱۸ساله پشت کنکوری😭😭😭برا اولین بارم میخام خاطره بزارم این خاطره برا وقتی ک پنجم ابتدایی بودمیه روز تو حموم بودم یادم رفته بود حولمو بیارم سرمو از در اوردم بیرون مامانمو صدا کنم پام لیز خورد و با چونه اومدم زمین درد زیادی حس نکردم بلند شدم دست کشیدم به چونم دیدمخون نمیاد .خلاصه منم بیخیالش شدم  داشتم دوش میگرفتم ک بعدش بیام بیرون سرمو اوردمپایین دیدم بدنم پر خون شدهیه جیغ بلند زدممامانم با هول اومد در واکرد منو دید اونم جیغ زد😂مثلا اومد منو اروم کنه اروم مامانم منو اورد بیرون تو اینه ک خودمو دیدم دوتا دهن داشتم😢😭😭😭😭خلاصه رفتیم درمانگاه و یه دکتر مهربون معاینم کرد گف یکم تحمل کنی خوب میشه سریع منو بردن اتاق عمل سرپایی تو همین حال پرستاری میخاس برام بخیه بزن رو دیدم بیشتر شکلبادیگاردا بودتا پرستار منم یه دختر ریزه میزه فک کنم قدم تا کمرشم نبود😱😱😱😱من گریم بیشتر شد خیلی ترسیده بودم خلاصه روی تخت دراز کشیدم اقای پرستار باهام حرف میزد تا اروم بشم رو چشمام یه پارچه سبزانداخت قبلش دیدم دستش یه امپول بود😢😢😭😭خلاصه نزدیکم شد یهویی یه دردیه درد وحشتناکی توی زخمم حس کردم و فهمیدم ک امپوله اس.بعدش امپولو در اورد منم دردم کمترشده بود شروع کرد به بخیه زدن مامانم قربون صدقم میرف ولی من سوزنو حس میکردم واروم ملافه رو چنگ میزدم و گریه میکردم تا اینکه تموم شد اقای پرستاریکم باهام شوخی کرد و گف نگران نباش برات ریز بخیه زدم ک جاش نمونه😉منم 😢😢خلاصه بابام داروهامو گرفتو رفتیم خونه تو پلاستیک داروها امپولم بودحالا اگه خاستین ادامشو تعریف میکنم

درپناه حق

خاطره فرنوش جون

خاطره فرنوش جون

سلام ب همگی

من دوباره اومدم همین امروز 26 دی 96 خاطره ساز شدم... ی بیو بدم واسه اونایی ک نمیشانسن...چند وقت پیش خاطره جراحی بینیم رو تعریف کردم براتون... فرنوش هستم، 22 سالمه، کارشناسبهداشت محیط یه مرکز روستایی هستم از اهوازاهوازی ها پرچممون بالاس😇😇😊خب سرتون رو درد نمیارم بریم سراغ خاطره:امروز صبح کلاس آموزشی داشتیم و باید میرفتم ستاد مون...رفتم ستاد ساعت ٨ تا ساعت٢ ی ریز آموزش بود فقط وسطش ی آنتراک ده دقیقه ای دادن😫😫... من میگرن دارم😢😢 وچند روزی بود سردرد داشتم و هر چی مسکن استفاده میکردم تاثیری نداشت😕😕 نهایت برای چند ساعت فقط دردم آروم میشد اما خوب نمیشد... 😢😢😢و از اونجایی ک از آمپولخیلی میترسم 😱😱حاضر نبودم برم دکتر چون شک نداشتم که باید آمپول بزنم... بعد از اینکه کلاس تمام شد قشنگ حس میکردم الان میمیرم یا سرم منهدم میشه از درد... دو طرف پیشونیمطوری نبض میزد ک فک کنم اگر کسی کنارم بود و دقت میکرد کامل متوجه میشد... سریع ی درخواست اسنپ دادم و خودمو رسوندم خونه🏠... خواهرم در رو باز کرد وسایلم رو دادم بش و گفتم ب مامان بگو بیاد... انقد حالم بد بود کهحتی نمیخواستم برم تو خونه😞😞 همون تو حیاط نشستم مامانم اومد گف چی شده گفتممامان ب بابا بگو بیاد زود فقط بریم بیمارستان ک دارم میمیرم هرچی گف الان بیا ی چیزی بخور از صبح تا حالا هیچی نخوردی گوشنکردم😑😑 خب چیکار کنم حالت تهوع خیییییییلیییییییی شدید داشتم افرادی ک میگرن دارن کامل منو درک میکنن وقتی درد خیلی ‌شدید میشه حالت تهوع هم حتما سراغ آدم میاد ..😭😭😭 مامان بابام زود آماده شدن و رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون... (اگر بدموقع نبود و واقعا جایی مطب باز بود حتمامیرفتم مطب و عمرا بیمارستان نمیرفتم، ب دکترای وبلاگ ک در بیمارستان کار میکنن ی دفه برنخوره هاااا😙😙 اینو برا این میگم ک تو بیمارستان دکترا ب زور ب حرف آدم گوش میدن و حریم شخصی بیمار اصلا رعایت نمیشه و از همه مهم تر تزریقاتشونه ک انگار دارن ب دشمنشون آمپول میزنن...البته اینم بگم که استثنا وجود داره و همه جا اینطور نیس ولی متاسفانه هر بار من رفتم این اتفاقات برام افتاده کمیگم... به قول آقای مدیری دیدم که میگم 😀😀) رفتیم نوبت گرفتیم و گفتن تا ساعت سه و ربع دکترا نمیان😑😑 حالا ساعت چندِ ده دقیقه ب سه😕😕 من واقعا از شدت درد رو پام نبودم اما اورژانس نرفتم چون این اولین بارم نبود ک اینطوری میشدم و دفعات قبل هر بار ک رفتم اورژانس قبولم نکردن گفتن اورژانس مختص بیمارهای دیگه اس...فک کنم باید بمیریم تا بخش اورژانس قبولمون کنن...🤔🤔 والا...🙄🙄 با هر بدبختی بود 🤕🤕🤕تحمل کردم تا نوبتم شد و رفتم تو اتاق دکتر ک گفت اسمت تو سیستم نیومده نمیتونم ویزیتت کنم... 😫😫مامانم رفت دوباره پذیرش ک فهمیدیم بله آقا اشتباه کرده دوباره نوبت دادند این دفه ی دکتر دیگه... دو نفر جلوم بودند... حالا دیدند من رو ب موتم ها نکردن بگن بیا اول تو برو تو....انگار انسانیت هم از بین رفته🤐🤐 من خودم اگ بودم 100%نوبتم رو میدادم بهش... بلاخره رفتم تو اتاق دکتر ی مرد تقریبا 40 ساله بودن  گفتم میگرن دارم الان حمله بهم دست داده و چند روزه درگیرشم ولی هنوز خوب نشدم الان دیگ خیلی شدت پیدا کرده و حالت تهوع هم دارم... بعد گفت دستت رو بیار نبضم رو گرفت تو سیستم داروها رو انتخاب کرد و گفت برو شیاف برات نوشتم حتما استفاده کن آمپولاتم هر دو رو تزریق کن... 🤗🤗حتی فشارم رو نگرفت مطمئن بودم فشارم زیر 6😓😑منم تشکر کردم اومدم بیرون🤒🤒 رفتیم داروخانه بعد از کلی معطلی مامانم داروهام رو گرفت و بعدش پیش ب سوی تزریقات بانوان💉💉خداروشکر خلوت بود پرستار ب خانمی ک رو تخت بود گفت پاشو خانم آمپول دارن... اون خانم از تخت اومد پایین من رفتم رو تخت دراز کشیدم آماده شدم چند مین بعد اومد بالا سرم پنبه کشید و گفت شل باش (من ی عادتی ک دارم اینه ک اصلا سفت نمیکنم جیغ و داد هم اصلا گریه هم مگر اینکه دیگ واقعا نتونم تحمل کنم با اینکه خیلی از آمپول میترسم😢😢چ دختر خوبیم من😙😙و بی مقدمه فرو کرد😵😳😰 سه ثانیه هم نشد کشید بیرون دردش داشت شروع میشد دوباره همون سمت ب فاصله دو میل اونور تر جای قبلی پنبه کشید و دوباره فرو کرد😱😱 خیلیییی درد داشت😵😵😓😓 دیگ داشت صدام درمیومد ک کشید بیرون ولی خیلی سریع و بد زد 🤕🤕وواقعا دردم گرفت😖😖 و پای چپم نابود شد رسما... چند مین بعد از تخت اومدم پایین تشکر کردم و برگشتیم خونه... با بدبختی لباسام رو عوض کردم و رفتم تو اتاقم دراز کشیدم(اتاق کاملا تاریک، ذره ای نور نباید تو اتاق باشه وقتی ک سردرد دارم چون بدتر میشم) ی نیم ساعت دراز کشیدم یکم از شدت درد ک کمتر شد پاشدم مامانم برام غذا گذاشت🍽️🥗🍚 خوردم یکم نشستم پا تی وی تا دردم یادم بره دیدم نخیر انگار خوب شدنی نیستم🤕🤕 پاشدم رفتم از تو یخچال ی شیاف برتم و گذاشتم تا خوب بشم... الانم ک دارم این خاطره رو مینویسم همچنان سردرد دارم و جای آمپولام خیلی خیلی درد میکنه😭😭😭 و دارم کمپرس میکنم واسه خودم که حداقل راه رفتنم اوکی بشه فردا سر کار آبروم نره... والا😅😅خب اینم از خاطره من شرمنده خیلی طولانی شد 😙😙و چشمای نازنینتون خسته شد❤️❤️....اما چ کنم بلد نیستم خلاصه تعریف کنم...تو رو خدا از دکترا و بچه های وبلاگ میخوام اگه ی راهکار واسه کاهش حمله های میگرن سراغ دارن منو راهنمایی کنن... هر راهی رو ک بهم گفتند و انجام دادم اما نتیجه نگرفتم... حتی ی مدت قرص دپاکین استفاده میکردم اما اصلا نتیجه نداد منم دیگ استفاده نکردم... منتظر نظرات و راهکارهاتون هستم😊😊😄😄در آر این جمله رو بگم چون واقعا حس و حال این چند روزمه😢😢

بغض های خفه شده

حرف های زده نشده

 

فریاد های خاموش

یواش یواش چین و چروک روی صورت میشوند... 

 

 

شرمنده خیلی پرحرفی کردم... براتون آرزو میکنم که هیچ وقت" ای کاش" تو زندگیتون نداشته باشید... 

دوستدارتون ❣️فرنوش❣️

خاطره آقای سام

خاطره اقای سام

 آقای سام😎

سلام سلام سلام😉

بازم باید بگم باعرض معذرت که انقدر دیر به دیر خاطره میذارم،خیلییییییییی‌خاطره دارم ولی وقت ندارم متاسفانه😔درضمن یکی بهم گفت خاطرات جدیدترتو بذار،خب دوست عزیز من باید خاطره ی جدید داشته باشم که بذارم😐😐بریم سر اصل مطلب،خاطره ای که میخوام بگم مال همین چندماه پیشه،جدیده😐😑نزدیک ماه رمضون بود،من خیلی اصرار داشتم که قبل از ماه رمضون یه چکاب بریم هم من هم مامان وبابابالاخره بعداز کلی اصرار من راضی شدن که بریم باهم 😊رفتیم آزمایشگاه،دیگه نگم که اندازه ی یه بشکه ازم خون گرفتن😐داداش مگه مینیبوس چپ کرده؟؟؟یه آزمایش سادس😂خلاصه که آزمایش دادیم و جوابش اومد قرار شد ببریم دکتر ببینه،یه هفته ای هنوز مونده بود تا ماه رمضون،رفتیم پیش دکتر منم خوشحال بودم که الآن دکتر میگه نمیخواد از خونه برید بیرون وهوا آلودس و عذا زیاذ بخورید و‌اینا😂😂همینایی که همه میگن دیگه،غذاتون کمه و هواآلودس و اینا😂رفتیم پیش دکتر،اول آزمایش بابارو نگاه کرد گفت چربی خون بالا،ویتامین دی کم،خلاصه که بهش گفت پرهیز کن و غذای چرب و اینا نخور و خلاصه همین توصیه های لفظی،بعدآزمایش مامانو دید،اونم  گفت سنتون رفته بالا بیشتر تو تغذیه دقت کنید و این حرفا😐مامان یه هو  گفت سن یه عدده آقای دکتر😂دکتر گفت بله حق باشماس😑ورقه آزمایش منو دید،گفت بیا اینجا ببینم😐رفتم جلو گفت برو‌بالای وزنه،رفتم رو وزنه،شاید باورتون نشه ۴۳کیلو بودم😐😐گفت برو وایسا کنار دیوار( ازاین درجه ها گذاشته بود واسه قد)وایسادم کنار دیوار قدمو اندازه گرفت،۱۷۳،بعد گفت بشین اینجا،نشستم رو صندلی گفت چندسالته؟؟گفتم تازه رفتم تو۱۷سال،گفت۱۷ساله ۴۲کیلو وزن بااین قدو قواره😐خودت فکر نمیکنی یه چیزی کمه؟؟؟گفتم نه اصلا😑بعد گفت برات ویتامین مینویسم حتما استفاده کن حتما یکی دوماه دیگه یه آزمایش دیگه بده بیار ببینم،گفتم چشم و رفتیم از پیش دکتر،بابا من و مامانو گذاشت خونه گفت من یه ذره بیرون کار دارم موقع برگشتن داروهارو میگیرم میام خونه،خلاصه که بابا رفت و منم که تازه تابستونم شروع شده بود با رکابی و شلوارک ولو شدم جلوی کولر تلوزیون میدیدم😂😂البته یه ناهبیشتر دووم نداشت چون شروع کردم درس خوندن واسه کنکور😑😑مرده شورتو ببرن کنکور که از مرگ بدتری😐😂خلاصه که درحال گذروندن تابستون بودیم درکنار سواحل کولر و تلوزیون😂و همراهی مادر جان با آب پرتقال و شربت آلبالو و اینا که پدر تشریف آوردن😐یه پلاستیک پر از دارو داد بغلم گفت دفترچتو از توش در بیار خراب نشه😐ینی به غلط کردن افتاده بودم از این که گفتم بریم پیش دکتر😐توی پلاستیک یه دفترچه ی من بود دو سه تا بسته قرص💊💊 ویتامین دی و این چیزا با یه چیزی حدود ۱۰تا آمپول🤦‍♂💉💉💉💉💉💉💉خدایا میخوای دارت بازی کنی بگو باهم بازی کنیم خب چرا من سیبل باشم بقیه بازی کنن؟؟😭😭😭گفتم اینا چیه؟؟؟بابا گفت اصرار موفقیت گاندی😐ددی این چه پاسخ است؟؟مامان اومد پلاستیکو از من گرفت گفت این همه آمپول؟؟😳الهی بمیرم مامی دلت برام سوخت😂😂بابا گفت دوسه روز یه بار یکیشو میزنم براش تموم میشه تا یه ماه دیگه،گفتم من نمیزنم😤😤باباگفت تو بیخود میکنی من این همه پول آزمایش و ویزیت دکتر و دارو ندادم که بگی نمیخوام😡مامان گفت باشه شهاب انقدر نپرید به هم،به مامان گفتم مامان من نمیزنما گفته باشم،مامانگفت غلط کردی😐ممنون مامی😐😐😂😂😂خلاصه که شام خوردیم و من خیلییییییی خسته بودم میخواستم بخوابم که بابا اومد بهم گفت بخواب یکی از آمپولاتو بزنم،گفتم نههههههههه😨😨😨گفت آرهههههههههههه😂😂😂گفتم چرا؟؟گفت خب دکتر داده،گفتم نه دیگه،بابا خندش گرفته بود گفت از قدت خجالت بکش نره خر😂😂😂مامان اومد گفت چه خبره؟؟؟گفتم هیچی حل شد،بابا گفت چی چیو حل شد بخواب ببینم،گفتم بابا خودت قضاوت کن اصلا من درحدی هستم که بهم آمپول بزنی؟مامان گفت فهمیدم چه خبره به کارتون برسید😂😂😂😂مامان رفت سر کار خودش،بابا گفت بگیر بخواب سام،گفتم خب یه شب دیگه،چرا الآن؟؟گفت تاریخ مصرفش میگذره،مگه تو دختری؟؟؟بخواب ببینم😤بابا الآن چه ربطی به دختر و پسر داشت؟؟؟😐😐خلاصش این که من بمیرم و تو بمیری به زور منو دمر خوابوند،منم هی جز میزدم که یواش نزنی یه جوری جیغ میزنم خون بیاد پایین😂😂باز به زور آرنجمو خوابوند سرمو گذاشت زمینگفت خب شرط نذار،تکون نخور فقط گفتم اوکینشست بغل مبل،شلوارمو کشید پایین،شلوارک پاک بود البته😐😐مثلا رفته بودم پاتایا😂😂بابا داشت آمپولو میکشید تو سرنگ،گفتم بدو‌دیگه الآن مامان میاد😥گفت خب بیاد نمیخواد بخورتت که،گفتم بابااااااا(مثلا یه خوردهبا حیا😐😐😂😂😂)گفت حرف نزن ببینم،بعد پنبه کشید رو باسنم گفتم یه دیقه وایسا بابا،درد داره؟؟گفت آره😐ینی یه چی گفت نتونم جواب بدم😂😂دستشو گذاشت رو‌باسنم که سفت نکنم😐پیش بینی میکن همه چیو😂😂خلاصه که آمپولو زد😑منتظر بودم یه هو بزنه تمومبشه دیگه😐نگو داره یواش یواش میزنه،گفتم آی بابا زود باش😢😢😢گفت هیس الآن تموم میشه،تحمل کردم بازم دیدم تموم نمیشه،گفتم آآآآیییییی بدو‌دیگه 😖😖😭😭لامصب پامم نمیتونستم تکون بدم😂😂بابا آمپولو درآوردگفت کولی بازی چرا درمیاری؟؟جای آمپولو داشت ماساژ میداد،مامان اومد بالا سرم گفت چتونه داد و بیداد میکنید؟منم حول شدم یه هوشلوارمو کشیدم بالا گفتم هیچی😐😐مامان گفت باشه هیچی نشده پاشو برو بگیر بخواب😀رفتم بخوابم جای آمپوله تازه درد گرفت یه خورده به خودم پیچیدم تا خوابم برد دیگه😂

ببخشید کم بود😕یاعلی🌹

 

خاطره هیلدا جون

خاطره هیلدا جون
سلام دوستای خوبم.😍خوبین!؟🤔ببخشید جواب نظرات خاطره قبل رو ندادم وقت نشد ولی همه رو خوندم.😋ممنون ازتون که نظر گذاشتین برامون.مریم جون گفته بودن خودمو معرفی کنم هیلدا هستم متولد 72 پزشکی میخونم و دوسال طرحم مونده فقط و همسرمم اسمش شهرام متولد 66 متخصص ارتودنسیه.تهرانم زندگی میکنیم.😊دستمم پرسیده بودین چرا تو گچه چون شهرام به زور بردتم ورزش😒پریدم هوا تو ورزشمون نمیدونم چی شد یهو خوردم زمین و رودستم اومدم پایین و دستم مو برداشت😭الان ساعت 3 صبحه و من بی خوابی زده به سرم ولی شهرام غرق خوابه و داره خواب هفت پادشاهو میبینه خجالتم نمیکشه😒 خیلی عجیب هوس نوشتن کردم گفتم یکم براتون خاطره بنویسم.😉امیدوارم خوشتون بیاد و راضی بوده باشین از خاطره.😊
پارسال تو یه روز زمستونی بنده باید میرفتم یونی و بعدشم بیمارستان و به شدت هم درگیر درس و کار بودم مثل الان و شاید در روز یه وعده غذا میخوردم و حداکثر ساعت خوابم در روز 4_5ساعت بود.به شدت ضعیف شده بودم و خیلی بی حس و حال بودم و از اون هیلدای شیطون خبری نبود.از خونه یه نگاه به بیرون و خیابون کردم دیدم هوا حال عجیبی داره و خیلی زیاد هوس کردم که ماشین نبرم و یه مسیری رو پیاده برم و یکم فکر کنم.به خودم زندگیم مسیری که تا الان اومدم راهی که در پیش دارم و ... شاید اون موقع به خاطر شرایطی که بود فشاری که روم بود یکمم دلم گرفته بود و زودرنج شده بودم و دلم میخواست خیلی اوقات یکی پیشم باشه و هی قربون صدقه ام بره ولی خب نمیشد.همینجور فکر میکردم که یهو دیدم دم دانشگاهم🤔هوا بارونی بود یعنی نم نم میبارید و به شدت هم سرد و من چون راه میرفتم تو اون هوا باد سرد تو صورتم میخورد🙄.بعدشم که بیمارستان بودم با مریضایی که سرما خورده بودن و ویروسی بود مریضیشون یا انفولانزا سروکار داشتم و در اخر بنده هم مریض شدم.😑شب که اومدم خونه دیدم شهرام طبق عادت اون موقع برای این که من خیلی فشار بهم نیاد هم درس و کار هم کارای خونه شام درست کرده😍شام رو خوردیم و من خیلی بیحال بودم و خسته ولی باید درس میخوندم ولی چون اصلا حال نداشتم رفتم بند و بساطمو اوردم کتابام و ...گذاشتم رو میز کاناپه پتو هم اوردم شهرام داشت فیلم میدید رفتم کنارش نشستم گفتم شهرام میای باهم درس بخونیم!؟راستش حال نداشتم خودم از رو کتاب بخونم میخواستم شهرام بخونه برام و بعدشم توضیح بده بهم اینجوری خیلی بهتر یاد میگیرم تا خودم بخونم نمیدونم چرا🤔شهرامم گفت اره چرا که نه.😘گفتم اخ جون😍شهرام کتابمو گرفت منم سرمو گذاشتم رو پاش دراز کشیدم رو کاناپه و پتو هم کشیدم رو خودم😂شهرام اینجوری بود😐گفت هیلدا پاشو ببینم اینجوری که نمیشه درس خوند😎گفتم تو بخون من گوش میدم.😘گفت قصه نمیگم برات که😎بشین گوش کن😎.بعد از چونه زدن بسیاااااار قبول کرد من بخوابم و گوش کنم🙄😂خوابیدن همان و بعد از یه ربع به خواب رفتن همان🙄😂خب من چی کار کنم خسته ام بود🙄😉مطمنم اون لحظه شهرامو کارد میزدی خونش در نمیومد😂صبح بیدار شدم رو تختمون بودم و سرم سنگین بود خیلی🤧.دوباره روز از نو روزی از نو یونی بیمارستان درس یونی بیمارستان درس.هر روز هم یه علاىم به علامت های سرماخوردگیم اضافه میشد.روز اول سر درد و ابریزش بینی🤕🤧.روز دوم گلو درد.😷روز سوم تب.🤒روز چهارم برای چند روز رست بودم و خونه بودم.روز چهارم دیگه مریضی منو انداخت.ناگفته نمونه که روزای قبل شهرام میگفت بریم دکتر من زیر بار نمیرفتم.🙄از صبحش رو کاناپه ولو بودم.😞خیلی حالم بد بود.تبم به حدی بالا بود چشمام میسوخت و اب میومد ازش🤒.گلومم خیلی درد میکرد و اصلا نمیتونستم چیزی بخورم.😣خیلیم سردم بود بلند شدم رفتم یکی از پلیورای شهرامو پوشیدم با جوراب پشمی عروسکی های خودمو😂تیپم عالی بود.لباس شهرام بهم زار میزد.😂خودم لباس گرم تو خونه ندارم معمولا استین کوتاه و تاپه.سه تا پتو هم اوردم.با اون بی حالیم کاناپه رو اوردم کنار شوفاژ و خوابیدم روش.شوفاژم تا ته زیاد کردم گرم بشم.گرفتم خوابیدم تا غروب.البته تو خواب و بیداری بودم.شهرام غروب اومد خونه متوجه اومدنش شدم ولی نا نداشتم بلند بشم.تا منو دید تو اون وضع بدو بدو اومد پیشم گفت هیلدا!؟هیلدا!؟خوبی!؟تکونم میداد.چشممو یه ذره باز کردم گفتم اوهوم.دستشو گذاشت رو پیشونیم دستش یخ بود باعث شد لرز کنم.🙄پتو کشیدم رو خودم تا سرم و به پهلو خوابیدم.شهرام خیلی مهربون گفت عزیزدلم میخوای بریم دکتر!؟اخه حالتو ببین چه قدر بده.بعدش به شوخی گفت خوب لباسای منو صاحاب شدیا😒😎پتو رو اوردم پایین تا گردنم فقط نگاهش کردم.گفت بریم دکتر!؟خیلی مظلوم سرمو اوردم پایین یعنی اره شهرامم گفت پاشو پس فدات شم پاشو.😍رفت لباس برام اورد یه پالتو جلو باز با کلاه و شلوار اسلش و کتونی.تیپ اسپورت عالی ای بود😂کمکم کرد لباس پوشیدم رفتیم دم در نشستم رو پله شهرام کتونیامو پوشید بعدش رفت پتو اورد برام پیچیدم دورم رفتیم تو ماشین و پیش به سوی
بیمارستان.صندلی رو خوابوندم تا بیمارستان خوابیدم.خیلی بیحال بودم خیلی خیلی زیاد.دقیقا رفتیم بیمارستانی که جفتمون توش مشغولیم🤔😑حالا شما فرض کنید من همیشه تیپی که واسه بیمارستان میزنم خیلی شیک و رسمیه و مخصوص محل کار حالا قرار بود منو با اون تیپ ببینن😂عالی میشد قشنگ😂رسیدیم به نگهبانی.نگهبان شهرامو دید در رو زد رفتیم داخل.شهرام ماشینو پارک کرد پیاده شد اومد در سمت منو باز کرد اروم صدام کرد گفت هیلدا!؟عزیزم!؟رسیدیم بیدار شو خانومم.😍چشممو یکم باز کردم بلند شدم نشستم گفتم شهرام حال ندارم راه بیام.😥گفت بیا پایین مشکلتو حل میکنم.😘پیاده شدم تکیه دادم به شهرام چند قدم رفتیم یهو شهرام دست انداخت پشت گردنم و زانوهام بغلم کرد.شوکه شده بودم😐گفتم شهرام چی کار میکنی!؟زشته بذارم زمین الان همکارامون میبینن😐🤔گفت زشت اینه تو این قدر بی حالی اونوخ من مثل سیب زمینی کنارت راه بیام و کاری نکنم برات😉منم بیحال تر از اون بودم که بخوام چونه بزنم.رفتیم داخل اورژانس پرستار اومد گفت عه سلام اقای دکتر خدا بد نده.منو دید گفت عه خانوم دکترن که.شهرام گفت برانکارد بیارید لطفا.برانکارد اوردن منو شهرام گذاشت روش.دکتر کشیک اومد بالا سرم دوست شهرام بود.شهرام گفت رضا دستم به دامنت.رضا با خنده گفت دامنم کجا بوده پسر!؟😂شهرام گفت رضااااا😎گفت خیل خب اروم باش.چی شده!؟به من گفت به به خانوم دکتر.میبینم اه مریضات گرفتدت😂حال نداشتم جوابشو بدم.شهرام شرح حالمو داد رضا هم معاینه ام کرد.اخرشم چندتا سوال زنونه پرسید من از خجالت دیگه نمیتونستم نگاشون کنم رضا میپرسید شهرام دقیییییق جواب میداد😂یه لحظه شک کردم نکنه خودشم زنه😂بعد از سوال و جواب های فراوون بالاخره نتیجه بر این شد که گلو و گوش راستم عفونی شده.تب بالایی هم داشتم.لرز هم که بود.فشار پایین.رضا سریع سرنسخه اورد دارو نوشت داد به شهرام گفت بدو سریع بگیر بیار حال خانومت اصلا خوب نیست.😎شهرام رفت داروهامو گرفت اومد.رضا هم گفت برید تو اتاق بستری تا من بیام و چون وسط راه بودم پرستار اومد برانکارد رو به دستور رضا برد تو اتاق بستری.چشمام بسته بود شهرام اروم گفت هیلدا!؟خانومم پاشو بخواب رو اون یکی تخت.بلند شدم با کمک شهرام خوابیدم رو تخت اروم گفتم شهرام سردمه😥😷🤒شهرام پتومو انداخت روم.پرده کانکس هم کشید.بیمارستانی که هستیم بخش بستریش کانکس کانکسه.فقط دم در کانکسا پرده داره.نشست کنارم.چشمامو بسته بودم شهرام دستمو گرفت یکم حرف زدیم(قابل پخش نیست😂😉)رضا اومد تو کانکس گفت خانوم دکتر در چه حالی!؟شهرام گفت خوبه داروهاشو مصرف کنه بهترم میشه😉یه چشمکم به من زد.رضا گفت بر منکرش لعنت.😏کیسه داروهامو گرفت از شهرام چهارتا امپول جدا کرد گفت شهرام اماده اش کن بزنم امپولاشو حالش بهتر بشه.😊رفت بیرون از کانکس.مظلوم و اروم گفتم شهرام توروخدا امپول نزنم.😢شهرام با لبخند نگاهم کرد گفت قربونت برم دوتا دونه اس همش(باید بهش شمارش یاد بدم مهد کودکش گویا خوب نبوده😂🤔).زود تموم میشه حالتو ببین چه قدر بده.😘با بغض گفتم نمیخوام😢رضا اومد تو گفت استینتو بده بالا تست کنم پنی سیلینتو.یه نگاه به شهرام کردم با بغض😞.شهرام بلند شد اومد کمکم کرد نشستم پالتومو دراورد استینمو زد بالا.دستمو نگه داشت.رضا گفت با سرنگ انسولین تست نمیکنم برات رسوب میکنه اذیت میشی با سرنگ معمولی تست میکنم.یکی نیست بگه خب برادر من اون که دردش بیشتره بیشتر اذیت میشم که😐پنبه کشید رو دستم دستمو کشیدم عقب.رضا گفت خانوم دکتر شما هم بله!؟😂😉شهرام اومد نشست رو تخت کنارم دستمو گرفت سرمم گفت برگردونم نگاه نکنم.این قدر بیحال بودم نمیتونستم خودم بشینم سرمو گذاشتم رو بازوی شهرام تکیه دادم بهش رومم کردم سمت دیوار کانکس که نبینم.رضا دوباره پنبه کشید نیدل رو زیر پوستم وارد کرد و یه مقدار از پنی سیلین رو تزریق کرد.وقتی سوزن وارد دستم شد و بعدشم اون سوزش مزخرف ناخوداگاه دست دیگه امو که ازاد بود بازوی شهرامو چنگ زدم گفتم ایییی شهرام😥😫😭شهرام گفت جااانم تموم شد عزیزم.همین اینو گفت رضا دراورد سرنگ رو و انداخت تو سطل.اشکی بود که به خاطر تبم از چشمم میومد پایین ولی اون دوتا فکر میکردن گریه میکنم😂رضا گفت بیست مین دیگه میام برم مریض ببینم.دوباره دراز کشیدم.با بغض گفتم شهرام توروخدا نزنم امپولاش خیلی زیاده دردم میاد خواهشششش😭شهرامم میگفت نمیشه عزیزم باید تحمل کنی حالت خوب نیست من هستم نمیذارم اذیت بشی.😘تو همون حین پدرجون زنگ زدن به گوشی شهرام کارش داشتن شهرام گفت بیمارستانیم و حالم بده گوشی رو داد به من منم کلی چغولی کردم و گفتم میخوان بهم امپول بزنن ولی من خودم نمیخوام😢پدرجونم گفتن حرف گوش کنم و بزنم امپولامو تا برم خونشون از دیوار راست برم بالا🤔😑😂بعد نیم ساعت رضا اومد گفت ببخشید مریض داشتم.بعدشم ازم پرسید سوزش!؟خارش!؟حالت تهوع!؟نداری؟!گفتم نچ😭.گفت اوکی برگرد پس.خودشم رفت بیرون با امپولام.بلند شدم نشستم رو تخت میخواستم بیام پایین گفتم نمیزنم شهرام بریم خونه😭شهرام بلند شد اومد کنارم گفت کجا بریم اخه!؟بخواب الان رضا میاد عزیزم.با التماس نگاهش میکردم که نزنم ولی خیلی مهربون و اروم گفت خانوم خانوما قصد ندارن اماده بشن!؟رضا الان میادا!!!😉گفتم شهرام راهی نداره!؟گفت هیلداااا😎نه نداره.برگرد ببینم.😎با دستش فشار اورد به شونه هام که بخوابم منم به کمر خوابیدم به جای دمر ولی خودمو محکم چسبوندم به تخت مثلا زورش بهم نرسه ولی زهی خیال باطل عین کاه خودش برم گردوند.😐پلیور شهرام قشنگ حکم مانتو داشت برام😂باز خودمو چسبوندم به تخت حداقل اماده ام نکنه.پلیورشو زد بالا دید نمیتونه شلوارمو درست کنه گفت هیلدا چرا اینجوری میکنی!؟😎چرا این قدر خودتو منقبض کردی؟!😘با حالت گریه و بغض فراوون گفتم شهرااام من میترسمممم😭بریم خونه خودت بزن😭گفت ترس نداره این همه امپول زدی این بارم روش همینجا بزن بعدش بریم خونه مامان اینا سوپ درست کنه برات.😘چون حواسم به حرف زدن با شهرام بود از منقبض بودن در اومده بودم شهرامم از فرصت استفاده کرد شلوارمو درست کرد.همون موقع هم رضا با سه تا امپول اماده تو یک دستش و یه پنی سیلین اماده تو ویال که هی تکونش میداد رسوب نکنه اومد تو.دیگه نمیتونستم اعتراض کنم حداقل برای حفظ ابرو.😖شهرام بلند شد کمرمو گرفت رضا با تعجب گفت جدی جدی میترسی!؟😐🤔گفتم اره مشکلیه!؟😡گفت نه چه مشکلی اولین باره میبینم یه دکتر خودش میترسه.بعدشم گفت خانوم دکتر اماده ای!؟😎هیچی نگفتم عوضش شهرام گفت رضا هوای خانوم ما رو داشته باش.😉گفت چششششم.😀پنی سیلین رو کشید تو سرنگ منم قشنگ داشتم این صحنه لعنتی رو میدیدم و استرسم هزار برابر میشد.قشنگ اماده گریه بودم😢اومد بالا سرم شهرام کمرمو محکم تر گرفت رضا پنبه کشید سمت راستم یکم خودمو جمع کردم رضا گفت سعی کن شل نگه داری خودتو تا اذیت نشی.توده عضلانی درست کرد یه بسم الله گفت و گفت نفس عمییییق و بلافاصله نیدل رو فرو کرد.من سرمو گذاشته بودم رو دستم با وارد شدن سوزن انگار شوک وارد کردن بهم یهو سرمو از رو دستم برداشتم گفتم ایییی شهرامممم😭😭زدم زیر گریه.شهرام گفت جااااانم تموم میشه الان قربونت برم تموم.😘اول اروم گریه میکردم.وقتی مطمىن شد تو رگ نزده شروع کرد متریال امپول رو تزریق کردن.گریه ام بیشتر شد.اروم اییی ایییی میکردم شهرامم میگفت جااانم الان تموم میشه عزیزم تحمل کن الان تمومه ولی تموم که نمیشد هیییییچ بدتر هم میشد😭دیگه وسطاش نتونستم تحمل کنم گفتم شهرااااام بسهههه بگو درش بیارهههه😭😭😭ایییییی ایییییی.صدای گریه امم بلند شده بود.از یه جایی به بعد فقط خودمو سفت کردم و پامو تکون میدادم😭رضا گفت شل کن اذیت میشی اینجوری.سوزن میشکنه تو پات.ولی من گوشم بدهکار نبود دستمو اوردم عقب که نذارم بزنه دیگه شهرام سریع دستمو گرفت نذاشت.شهرام هرچی گفت شل کن رضا هرچی گفت شل کن نکردم اخرم یه میل مونده بود دارو تموم بشه رضا کشید بیرون دارو رو.از بس گریه کرده بودم هق هق میکردم.جای تزریق خون میومد خیلی.به شهرام گفت پنبه رو فشار بده محکم خونش بند بیاد یکم ماساژ بده جاشو براش تا اروم بشه بقیه اشو بزنم براش.رضا رفت بیرون شهرام قربون صدقه ام میرفت میگفت دردت به جونم اروم باش دیگه گفتم شل نگه دار خودتو اذیت نکن اونوخ ببین چی کار کردی😘من گریههههه 😭هنوز درد میکرد جاش انگار امپول تو پامه.شهرام فشار میداد خون بند بیاد من ناله میکردم دردم میومد گفتم نکن درد میاد😭گفت باشه اروم میمالم روشو.یه ذره اب داد بهم اروم تر بشم.گفت بگم رضا بیاد!؟گفتم نه نمیزنم دیگه😭حرف منو گوش نکرد رفت رضا رو صدا کرد رضا اومد.گفت بابا بهت نمیومد این قدر ترسو باشیااا.😉گفتم به شما هم نمیومد این قدر دستتون سنگین باشه😎رضا خندید گفت حالا که فعلا گیر من افتادی پس تحمل کن.😉پنبه رو از جای تزریقم برداشت ببینه خون بند اومده یا نه دید نخیر.دوباره پنبه گذاشت روش.سمت مخالف رو پنبه کشید گفت این دگزاس درد نداره زیاد.سعی کن اروم باشی.دوباره نیدل رو فرو کرد گفتم اووییییی.اروم اروم دوباره اشک ریختم.شروع کرد تزریق موادش خیلی میسوزوند.گفتم اییییی میسوزههههه.😭تکون خوردم شهرام محکم تر گرفتتم رضا هم سریع تزریق کرد تموم بشه.بلافاصله سمتی که پنی سیلین زده بود پنبه کشید گفتم نهههه.😭شهرام گفت هیسسس زود تموم میشه کوچولوعه😘.تب بر بود.سوزنو فرو کرد دوباره یه انقباض شدید داد باسنم دوباره به حالت اول برگشت ولی کاملا شل نکردم گفتم شهرااااام😭😭😭شهرام گفت جااااانم الان تمومه دیگه تموم شد تموم شد.اونم زد که فقط گریه کردم و موند ویتامین سی.سمتی که دگزا زده بود پنبه کشید گفتم نههه بسههه😭تو رو خدا بسه😭نمیتونم دیگه😭رضا گفت اخریشه دیگه همکاری کنی سرش اذیت نمیشی و راحت میشی.اروم نیدلشو فرو کرد.خودمو جمع کردم.رضا گفت سعی کن نفس عمیق بکشی دردت کمتر بشه.وقتی شروع کرد متریال ر
و خالی کردن نتونستم تحمل کنم اول یه جیغ کشیدم بعد افتادم بیحال رو تخت نفسم رفت از شدت گریه.جفتشون ترسیدن.شهرام گفت هیلداااا😨به رضا گفت رضااا نفسش رفت درش بیار.رضا گفت فوت کن تو صورتش درست میشه.شهرام انجام داد خوب شدم زار میزدماااا از بس درد داشت و میسوخت.😭خیلیم اروم تزریق میکرد که اذیت نشم ولی خیلی درد داشت.خودمو چسبوندم به تخت سفت سفت کردم رضا تشر زد بهم تهدیدم کرد در میاره دوباره میزنه منم ترجیح دادم شل کنم یه ذره رضا هم دید اذیت میکنم سریع تر زد که مردم دیگه😭بلند میگفتم دستت بشکنهههه.😭بسهههه😭از یه جایی به بعد دیگه جون نداشتم ناله میکردم.😭😢خیلی بد بود خلاصه.تا این که دراورد.به شهرام گفت جا امپولاشو ماساژ بده شبم رفتین خونه کمپرس اب گرم بذار براش چون قطعا کبود میشه.الانم پاهاشو خم و راست کن سفت نشه مواد تو پاش اذیت بشه تا من بگم پرستار بیاد هم خون ازش بگیره هم سرمشو وصل کنه.شهرام تشکر کرد ازش رضا هم رفت.شهرام اومد سروقت من.شروع کرد جا امپولامو مالیدن من ناله میکردم.😞😖شهرامم قربون صدقه ام میرفت میگفت افرین خانوم شجاعم این قدر خوب تحمل کردی(انگار بچه ام😂😎).گفتم شهرام خیلی درد داشت😭دیگه نمیزنم بقیه اشو😭گفت قربونت برم من باشه اگه بهتر شده بودی نزن.سرمو بلند کردم با اخم گفتم اگه بهتر شده بودم نه کلا نمیزنم دیگه😡گفت اوکی اروم باش دراز بکش🙄.شلوارمو درست کرد گفت میتونی برگردی!؟😘اروم به پهلو خوابیدم.قیافه ام جمع شد از درد😖شهرام لبخند زد بهم گفت خوب میشه نگران نباش😘.پرستار اومد تو دستش سرم و سرنگ بود.گفت خانوم دکتر سرمتونو وصل کنم ازمایش خونم دارید.اول ازمایشتونو بگیرم.من ب کمر خوابیدم که درد بدی تو پام پیچید و اشکام دونه دونه از بغل چشمم پایین میومد.دستمو گذاشتم رو چشمم پرستاره اومد بالای ارنجمو بست الکل اسپری کرد رو دستم سرنگ رو وارد دستم کرد یه تکون خفیف خوردم بعدش رگ نمیتونست پیدا کنه.چهار بار سرنگ رو دراورد کرد تو دستم مرده بودم دیگه.گفت اون یکی دستتنو بیارید.دست چپمو اوردم این بار دیگه خودم نگاه میکردم ببینم چی کار میکنه بالاخره.دوبار کرد داخل در اورد رگ نمیتونست پیدا کنه😑جالب اینجا بود تا وقتی سوزن تو دستم بود یه قطره خون نمیومد تو سرنگ ولی وقتی در میاورد روون میشد خون بیرون😐🤔سومین بار اومد بکنه تو دستم شهرام چنان دادی زد سر پرستاره من خودم قبضه روح شدم چه برسه پرستاره.رضا اومد داخل گفت چه خبرته شهرام؟؟بیمارستانه هاااا.شهرام با همون حالت عصبی به رضا گفت این پرستارا رو از کجا میارین کارشونو بلد نیستن انجام بدن یه رگ نمیتونه بگیره😡پرستاره به رضا گفت به خدا اقای دکتر فشارشون پایینه رگ پیدا نمیشه تقصیر من نیست.شهرام سرنگ رو از دستش گرفت گفت الان بهت یاد میدم چه جوری رگ پیدا کنی.اومد بالا سرم گفت هیلدا عزیز دلم تحمل کن این یه دونه رو😘سوزن رو فرو کرد تو دستم صاف تو رگ زده بود کش بالای دستمو باز کرد خون اومد تو سرنگ.سرنگ پر شد در اورد پنبه گذاشت جاش.سرنگ رو داد ب پرستاره گفت یاد گرفتی!؟😡پرستاره گفت بله و رفت.رضا گفت شهرام بابا به پرستار بدبخت چی کار داری راست میگه خب فشار خانومت پایینه رگ سخته پیدا کنه.سرمشم خودت میزنی!؟شهرام گفت اره برو به کارت برس دستت درد نکنه.شهرام سرمم وصل کرد این قدر گریه کرده بودم و بیحال بودم خوابیدم.سرمم تموم شد بیدار شدم و پیش به سوی خونه مادرشوهر جان😉😂من و شهرامو سرمونو بزنید تهمونم بزنید خونه مامان بابای شهرامیم😂دم ب دقیقه اونجاییم😂دستم ب خاطر سوزن سوزن شدن خم نمیشد پامم ک به خاطر امپولا لنگ میزد رفتیم خونه نیلوجون اینا حسابی خودمو لوس کردم برای پدرجون😋نیلوجونم برام سوپ گذاشته بودن.اخر شب شهرام برام جای امپولامو کمپرس کرد و خوابوندتم.فرداش رفتم یه سر بیمارستان کار داشتم با اینکه روز رست بود برام یه دسته گلم خریدم رفتم دیدم پرستاره هست هنوز دست گل رو دادم بهش ازش معذرت خواهی کردم بابت رفتار شهرام و گفتم شهرام طاقت نداره من درد بکشم اون رفتار رو کرده.اونم کلی تشکر کرد و گفت نیازی به گل نبوده حق داشته شهرامو اینا.امپولای بعدیمم پدرجون زد برام😢مرسی که خوندین و چشمای قشنگتون خسته شد.شرمنده.دیگه خداحافظ تا تابستون ان شاءالله.
ساعت الان 4:46 به وقت تهرانه و من همچنان بیدارم و فردا هم باید برم بیمارستان😑برام دعا کنید.صبح همگی به خیر😂

خاطره زهرا جون

خاطره زهرا جون
سلام و احترام به همه ی دوستان گرام.قبل ازهرچیزمتشکرم از وب یا همون کانال عالی تون.واقعا وسط این همه دویدن برای زندگی،خوندنش به آدم یه حس خوب میده. اول ازهمه خودمو معرفی میکنم زهراهستم۲۳ساله پرستار آی سی یو قلب وعضوفعال هلال احمر و پایه اردوهای جهادی،در کل آدم پرجنب وجوشیم (حال دلم بااین کارها خیلی خوب میشه برای دل خودم انجام شون میدم)خاطره ای که میخوام بگم خاطره ی یک سفره.سفری که هم برام خاطره انگیز شدوواقعا خاص بودهم واقعا تاسف خوردم از اوضاع مردم اون روستا.اخه چرا باید هنوز اینجور جاهایی وجود داشته باشه😑😣 وبعدازاون سفر بود که عزمم رو جزم کردم دارم میخونم برای کنکورپزشکی.بریم سراغ خاطره،فقط پیشاپیش عذر میخوام که نویسنده ی خوبی نیستم:

اواخرشهریورماه بود که از هلال احمرزنگ زدند بهم گفتند باهمکاری جهاد ودانشگاه شهرمان  چندتاروستاشناسایی کردند که واقعا نیازبه پزشک دارند چون خیلی دورافتاده هم هستند بهورزندارند باید پرستارهم باشه. رئیس هلال احمر خواهش کرد که لطفا مثل همیشه دوستان تون رو جمع کنید که سه روز دیگه حرکته، و دیگه هیچی نگفتن وفقط قرارشد آدرس و ساعت حرکت رو برامون بفرسته.خلاصه کنم روز موعود فرارسید من وباچندتا از همکلاسی های قبلیم که الان هر کدوم  جداجدا در بیمارستان های مختلف مشغولن رسیدیم به محل قرار.(بماند که بیچاره هاباچه مصیبتی تونسته بودن شیفت جابجاکنن مرخصی بگیرن دوتاشون هم که برگه ماموریت گرفته بودن).
یه ون اومد سوار شدیم تقریبا هیچکدوم از افرادی روکه داخل ماشین بود نمیشناختیم(غیراز مسئولمون که درجلسه های هلال دیده بودیمشون ).
بعدا فهمیدیم همه آقایون و خانوما دکتر بودن.توراه که خیلی هامون خواب بودیم منم که شیفت شب بودم خواب خواب بودم که یهو دوستم سارا به شدت زد به دستم.
-چیه سارا؟چته. ترسیدم
- زهرا نگفتی جدامون میکنن!
-جدا؟
-اره خانم‌ آقای......داره دوتادوتا جدا میکنه واسم میخونه. اااااه زهراااا
(اخه همیشه تیمی می رفتیم و بعضی وقتا ها برای کار چندساعت جدامیشدیم بعضی وقت ها هم دکترهامون جابجامیشدن نمیموندن شبها)
تقسیمم مون کردن و سارا افتادبایه خانوم دکتر.منم افتادم بایه آقای دکتر که اصلا سرش رو از زیر لباسش که انداخته بود روش اونم از اول سفر،بیرون نیوورد 
سارا گفت زهرا:کارت دراومده یکی باید بیاد اخم هاشو جمع کنه.
خدایی اعصابم بهم ریخت آخه من برای این سفر خیلی شیفت هامو جابجا کردم تقریبا ماه بعدش باید کلی بجای بقیه شیفت میرفتم ازهمه مهمتر سه روز مرخصی هم برام ردشد که از مرخصی هایی که میخواستم برای سفرکربلا اربعین بگیرم کم بشه.
تو دلم دعا دعا میکردم خدایا خودت میدونی من برای رضای خودت اومدم فقط لطف کن کوفتم نشه(اخه بچه ها نمیدونم اینجور  سفرها رورفتین یانه هم راه دوره هم خستگی وخیلی چیزهای دیگه ست که اگه همسفرای خوبی داشته باشی برات همه سختی ها آسون میشه)
بالاخره رسیدیم دقیقا ما دوتا آخرین روستا بودیم و فاصله ش با قبلی چیزی حدود دو ساعت بود،همیشه می گفتن استانمون پهناوره ولی خداییش فکراینجور جاهایی رو نکرده بودم.تارسیدیم از ظهر گذشته بود.بردنمون یه مدرسه نوسازبود کلاهمش چهار تاکلاس داشت دورتادورش هم دیوار نبود جاتون خالی اطرافش تقریبا بیابانی بود(هیچ وقت هیچ وقت اینجوری جایی نرفته بودم،فکر اینکه شب روبایدتنها اینجابخوابم هم نمیکردم).دیگه وسایل وداروها رو پیاده کردیم  ویه آقای مسن هم اومدن استقبالمون اسمشون حاج علی بود.اقای دکتر که بعدازحال و احوال و معارفه عذر خواستن و گفتن اگه میشه ویزیت رو بزاریم از فردا آخه حالم اصلا خوب نیست سریع رفت داخل یه اتاق در رو هم بست(چهارتااتاق بود یکی تخت و امکانات داشت یکی دفتر مدیر مدرسه بود یکی هم کلاس خالی واخری هم یه تخت تزریقات وپرده دست دوز داشت).
بعدازرفتن آقای دکتر حاج علی کمک من وسایل رو چید چندتا داروی یخچالی هم بود که در زد رفت گذاشت داخل اتاق دکتر و سریع هم برگشت.روکرد به من گفت مانمیدونستیم که باید دوتا اتاق آماده کنیم شما بیاین بریم خونه پیش عیال من بمونیدکسی هم نیست .منم خداییش می ترسیدم گفتم نه ممنون فقط شما یه فرش و رختخواب برام بیارین کافیه.وسایل شخصی کمی همراهم دارم.ایشون رفتن دنبال وسایل ،منم نشستم رفتم تو فکر که بیا اولش اینجوری شروع شد.اخه این دیگه کیه حتی نپرسید جادارین یانه؟ اینقدر عصبانی بودم که نفهمیدم حاج علی کی اومدن.باچندنفر که هر کدوم وسیله داشتن اتاق رو برام چیدن رفتن.همش تو فکر بودم که آخرش بخودم گفتم زهرااینجاهم مثل بقیه جاهاست اینجوری تازه دلت هم راضی میشه که واقعا بهت نیاز داشتن.
قراربود عصرکسی نیاد برای ویزیت وازفردابیان ولی چندنفری اومدن. نه میتونستم بزم آقای دکتر رو صدا کنم نه خودم میتونستم کاری انجام بدم.برگشتم داخل اتاقم گفتم چی شد اون اعتماد بنفست. رفتم بیرون علائمشون رو پرسیدم به اون هایی که تب داشتن تب بر دادم گفتم تافردا بدین بچه ها
بخورن فردا بیارین برای ویزیت به سرپایی ها هم مسکن دادم.
برگشتم داخل اتاق تقریبا دو ساعتی از اذان گذشته بود که یه خانوم اومد بلند بلند گریه میکرد لباس پوشیدم رفتم داخل راهرو دیدم یه بچه بغلشه با التماس و گریه هم میگفت داره میسوزه داره میمیره.(الهی بمیرم داشت پرپر میزد بچه اولش بود و شوهرش شهرستان کار میکرد وبرای اینکه به محل کار شوهرش نزدیک باشن اورده بودش اون روستا ).تب بچه رو اندازه گرفتم بالابود.دیگه طاقت نیاوردم رفتم در اتاق رو زدم. اول که جواب نداد بعدچندبار درزدن یه صدای گرفته وناله کنونی گفت بله.در رو باز کردم رفتم داخل ،ایشون زیر پتو روی تخت خیس عرق .داشتم نگاشون میکردم گفت بله.گفتم یه مریض اومده بچه ست چندماهه ست.تبش خیلی بالاست.

میبیننشون؟گفتن باشه فقط بی زحمت برام یه ماسک و کیفم روبیارین.اوردم نی نی رو معاینه کردن یه آمپول دوسه تا شربت و قطره دادن. چون حالشون خوب نبود رفتیم اتاق من.امپول نی نی رو با کمک مامانش زدم پاشویه ش کردیم تادوساعتی هم پیشم موندن وتبش اومد پایین رفتن خیلی بامامانش حرف زدم یه چیزایی گفتم بهش که رعایت کنه فردا دوباره بیاد.تواین فاصله شام هم اوردن هردو رودادن به من.شام ریختم برای آقای دکتر بردم بازم خوابیده بودن شام روکه گذاشتم کنار تختشون،اومدم برم بیرون که حلقه تودستشون رو دیدم گفتم پس دستم آزاد تره باکمال اعتمادبنفس وایسادم بهشون گفتم اجازه میدین وی اس تون رو چک کنم طبق همونا خودتون دارو بگین براتون بیارم آخه رنگ تون واقعا پریده معلومه تب تون بالاست ها.قبول کردن بچه هافشارشون ۸ تبشون۴۱. 
-خب وقتی حالتون اینقدر بد بود نمیومدین.
-اینجوری نبودم یهویی افتادم.
-گفتم خب؟
-خب که چی؟
-دارو چی بیارم 
-بی زحمت یه آزیترومایسین۵۰۰. وشربت اکسپکتورانت.
-همین؟تزریقی چی؟
-فقط یه دگزا 
-شرمنده ولی من فکر میکنم حالتون بدترازاین حرفاست آخه از این قرص ها معلومه چندتا انتی بیوتیک خوردین جواب نداده. من فارمام بدنیست اگه اجازه بدین یه چندتا دارو خودم براتون میارم(اخه استاد فارماکولوژی مون چندتا داروخانه داشت وبهم اجازه داد چندماه دو شیفت کنارشون باشم خیلی کمکم کرد این چندماه).سریع رفتم بیرون،حالا دستام می لرزید نمی تونستم دارو بردارم چه برسه به مغزم که اصلا هیچ چیز روپردازش نمی کرد.اولین چیزی که برداشتم پنادوربود برای اینکه دردش کمتر شه یه ۸۰۰ هم برداشتم آخه میگن دوتاشون باهم دردش خیلی کمترازپنادور تنهاست.دیگه هیچی نمی فهمیدم واقعا هم هیچی به من که توضیح ندادند.برگشتم پرسیدم گوش وگلوتون درد میکنه، بدن تون هم دردمیکنه؟تب هم دارین؟اره، ؟
بنده خدا فقط مات نگام کردو گفت بله.
رفتم یه تب بر و ویتامین ث وب کمپلکس وپیروکسیکامم برداشتم.یه سرم یک سوم دوسوم ۱۰۰۰تایی هم برداشتم رفتم اتاقشون خودشون که زیر پتوبودن.غذا رو گذاشتم کنارشون گفتم بخورید و بااجازه تون یه پنی سیلین ۶۰۰و یه تب بر بهتون بزنم. خودتون میدونید اوضاع تون بدتر ازایناست(بچه ها چنان استرسی داشتم که فقط خدامیدونه هم بهشون دروغ گفته بودم استرس این یک طرف .استرس اینکه الان اگه کسی بیاد چی فکر میکنه هم از یکطرف).سرم رو آماده کردم با دست های لرزون،ویتامین ث و یه ب کمپلکس ریختم داخلش. به بهونه آویزان کردن سرم پشتم رو کردم بهشون شروع کردم آب مقطر کشیدوداخل ۸۰۰ریختم داشتم هم میزدم گفتم اگه آماده این بکشمش؟
گفتن بله و برگشتن منم ریختمش توپنادور شروع کردم هم زدن(در حالت عادی من همیشه موقع آمپول زدن نیدل قبلی رو عوض میکنم آمپول های دردناک روعلاوه براینکه لیدوکایین می کشم داخل سرنگ به پنبه هم میزنم روی پوست می کشم.میدونم حساسیت زاست ولی خب تاحالا برای کسایی که میزنم خداروشکررخ نداده.).رفتم بالا سرشون اصلا نگاه نمیکردن منم پدکشید م نیدل رو وارد کردم شروع کردن ای ای کردن.
-وای بسه توروخدا درش بیارین.
-یکم تحمل کنید تمومه الان تموم میشه.بعد چند ثانیه کشیدم بیرون ولی هنوز داشتن ناله میکردن.تب بر و پیروکسیکام روهم زدم اونطرف.صبرکردم تا خودشون برگردن.رفتم براشون آب جوش آوردم از کیفم یه جوشانده مخصوص ب خودم دارم آوردم گذاشتم کنارشون.خودشون برگشته بودن .
-واقعا معذرت میخوام مجبور شدم..
-نه شما ببخشید باعث زحمت شدم.
برگشتن سرم روهم وصل کردم و گفتم فریش میکنم که زود راحت شین.چندتا قرص وشربت وجوشونده خوردن خوابیدن.
اومدم برم اتاقم گفتم ببخشید دردتون اومد دست من نبود پنادور دردش زیاده.کاری داشتین صدام کنید.سریع رفتم منتظر جوابشون نشدم.
وای خیلی طولانی شد بقیه ش روخلاصه میکنم سرمشون رورفتم درآوردم خودشون گفتن دگزا رو یادتون رفت بزنید.دگزاروهم زدم تا صبح هم چندبار پاشویه شون کردم وتبشون روگرفتم.فرداش هم رفتند اونجایی که موبایل انتن میداد زنگ زدن دوستشون اومد.(یه جای خاص اونجا تلفن همراه انتن میداد)بعدامن فقط شنیدم برای دوستشون تعریف میکردن باورت میشه یکی تونسته به من پنادور بزنه اصل
اچهارتا آمپول زدم باورت میشه.دوستشون هم بهشون چند نوبت آمپول زدن و چقدر دادوفریاد زدن و زودتر از گروه برگشتند.ببخشیدخیلی بد تعریف کردم الان میفهمم چقدر نوشتن خاطره سخته.

پ ن :بعدا فهمیدم روستا و وضعیت ما از همه خاص تر بوده.ولی هیچ وقت فکر نمی کردم استانمون اینجور جاهایی داشته باشه،بعدا بچه های هلال می گفتن بدتر ازاین هم هست. 

پ ن :بعدا حدود یک ماه بعدبا اقای دکتر که اسمشون هم مهردادبود روبروه شدم یکی از مریض هامون مشاوره داشت همراه اتند شون اومده بودن رزیدنت سال اول بودند .رفتند و بعدا همراه همسرشون مریم که الان یکی از دوستای خوبمه اومدن بخش مون کلی تشکر کردن. چند وقت پیش هم مریم رو اوردن من بهش پنادور زدم می گفتن واقعا خوب میزنید.

پ ن:از وقتی که از اون سفر برگشتم عزمم رو جزم کردم دارم میخونم برای پزشکی. باچندنفر صحبت کردم گفتن نمیشه ولش کن به کار خودت افتخار کن.من واقعا به پرستاری افتخار میکنم یک ماه اول شروع طرحم که فقط گریه میکردم خدایا بد انتخاب کردم شیفت های شب برام خیلی سخت می  گذشت و پشیمون بودم از انتخاب رشته م.خداییش هم من انتخاب نکردم سر یه بیماری که گرفتم مامان بابام خودشون انتخاب رشته کردندو....ولی الان به پرستاری افتخار میکنم به اینکه شب ها کنار تختشون اشک هاشون روپاک میکنم بهشون دلداری میدم به اینکه بهشون میگم راحت بخوابید من مواظب تون هستم به اینکه روزی چندبار دعام میکنن روزی چندبار ازم تشکرمیکنند و میگن کاری که تو میکنی بچه هامون انجام نمیدن درکل راضیم ولی باید اطلاعاتم زیادتر باشه باید بتونم هر دوتا رو یاد بگیرم. وبه رشته ای که همیشه دوست داشتم برسم.
درکل جو بخش مون هم خاصه باید اطلاعاتت بالا باشه فقط دوتا مریض داری وکلا باید حواست به همه چیزشون باشه تنها بخشیه که خودمون باید از داروها بدون تجویزدکتر استفاده کنیم هر لحظه باید برای سی پی آر آماده باشی.استرس بخش بالاست ولی من دراین مدت کم کلی اطلاعاتم زیاد شده. دعام کنید دوستان.❤️❤️
بازهم ممنون از اینکه وقت گذاشتین وخوندید❤️❤️❤️❤️
ودر آخر ....
    چه زیبا خالقی داریم.......🌹🌹❤️❤️

خاطره مهسا جون

خاطره مهسا جون

سلام.من مهسام.ی خاطره دارم واستون.من وقتی کوچولو بودم خیلی بهم آمپول میزدن.همیشه وقتی سرما میخوردم میترسیدم به مامانم بگم.چون مطمئن بودم بهم آمپول میزنن.ی روز کلاس اول بودم.خیلی تب داشتم و گلوم به شدت درد میکرد.مامانم بردم دکتر.اول گلومو معاینه کرد.بعد گوشام.بعدش هم تبمو چک کرد.بعد شروع کرد به دارو نوشتن.گفت ۳ تا پنی سیلین  و شربت سرفه و واسه تبش هم شیاف مینویسم.منم بغض کرده بودم.به محض اینکه از مطب اومدیم بیرون شروع کردم به گریه کردن که من آمپول نمیزنم.رفتیم داروخونه و داروهامو گرفتیم.رفتیم خونه.راستی مامانم خودش آمپول میزنه.مامانم لباسامو درآورد و شربتم رو بهم داد.و واسم قرص جوشان درست کرد.بعد دیدم داره شیافو باز میکنه.ترسیدم گفتم این چیه.مامانم گفت این داروی مخصوص باسنته.خیلی بزرگ بود شیافش.مثل موشک.فکر کنم شیاف بزرگسال بود.مامانم گفت درازبکش.گفتم نه نمیخام.گفت نمیشه که تب داری.بعدشم درد نداره که.منم فرار کردم.مامانمم دنبالم میکرد.بالاخره رو تخت گیرم آورد و منم جیغ و گربه.خیلی ترسیده بودم.مامانمم منو دمرو خوابوند و نشست روم.شورتمو کشید پایینو اصلا به جیغامو گریه هام توجه نیمکرد.منم در حد مرگ خودمو سفت گرفته بودم.مامانم میگفت شل بگیر و با دستاش باسنمو از هم باز میکرد.منم که دیدم دیگه مقاومت فایده نداره.ی لحظه خودمو شل کردم.مامانمم گفت آفرین دختر خوشگلم.الان تموم میشه.ساکت.منم هق هق میکردم و نفس میزدم.دوباره مامان باسنمو با ی دست باز کرد.و با دست دیگه شیافو فشار داد.هم سر شیاف رفت جیغ زدم و تکون خوردم.که شیاف درومد.مامانم عصبانی شد.دوباره خیلی محکم شیافو فرو کرد.که خیلی درد گرفت و سوخت.منم جیغ زدم و گریه.و قشنگ حس کردم که کمی از انگشت مامانم هم رفت داخل .مامانم گفت تموم شد.اینقدرم گریه کردی و اعصابمو خورد کردی.دیدی درد نداشت.منم که هنوز گریم قطع نشده بود و میسوخت گفتم خیلی هم درد داشت.باهات قهرم.
بعدش هم یکم خوابیدیم.بعد از ظهر قرار بود آمپولمو بزنه.که خاطرشو بعدا تعریف میکنم واستون.🌹🌹🌹🌹🌹

خاطره اقا  علی

خاطره اقا  علی
سلام خوبین؟😁 علی هستم اولین باره خاطره میزارم من 13 مازندرانیم😊 سالمه دوتا برادر بزرگتر دارم😊که دکترن مامان و بابا نیز پزشک هستند😢دایی ها و عمو ها و خاله ها و عمه ها همه دکترن😨فقط یکی از عمه هام پرستاره😅فقط تو فامیلا من خیلییییی از آمپول میترسم😳دیگه حساب کنین چقدر بد بختم همیشه لطف پزشکان عزیز شامل حالم میشه😰خاطره:
پنج شنبه بود که خونه داییم دعوت بودیم که برادر گرامی ساعت هشت صبح منو از خواب ناااز بیدار کرد😒(اخه هشت صبح😥)منو فرستاد حمام منم که از حمام بیرون اومدم و موهامو خشک نکردم😐رفتم اتاقم درسامو خوندم رفتیم خونه دایی😄اونجام با پسردایی ها آب بازی کردیم😐دیگه موقع ناهار رفتیم تو ناهار خوردیم😌میخواستم برم اتاق در قفل بود(اخه من و پسردایی هام رفتیم اتاقشون پایه تختو شکوندیم😆تو اتاق دایی اینا ساعت دیواری رو شکوندیم😅نمیدونم چجوری😞برای همین همیشه زندایی در اتاقا رو قفل میکنه درک کنین پسریم😂)هیچی دیگه تو خونه قایم باشک بازی کردیم😏 دایی و زندایی و مامان و بابا و داداشا رفته بودن باغ(وگرنه کلمون کنده بود😰)دیدم دختر داییم ضحی داره گریه میکنه😭(تنها دختر تو خانواده مامانمه 2 سالشه😘)محمدرضا(داداش ضحی)رفت بغلش کرد گفت:چرا گریه میکنی عقش من😍گفت:دادا دوشم دد میدنه(گوشم درد میکنه😅)گفتم:گریه نکن عزیزدلم الان بابایی میگم بیاد بهت شربت خوشمزه بده😙قبل از اینکه پسردایی ها منصرفم کنن بدو رفتم به دایی جون گفتم😑 داییم ضحی رو معاینه کرد براش سه تاااا آمپول نوشت😢بهش گفتم:دایی جون زیاد ننوشتی؟دردش میاداا😣داییم گفت:عزیزم لازمه من که الکی نمینویسم که😦ضحی هم بغل محمدرضا گریه میکرد😭منم که خسته بودم همونجا رومبل خوابیدم😪😅با صدای جیغ بیدار شدم دیدم امپوله وسط باسن ضحاس😲همه هم سعی میکردن آرومش کنن دوباره خوابیدم😅(خسته بودم خب😕)دو دقیقه هم نخوابیده بودم که دوباره صدای جیغ شنیدم😱دیدم دایی داره دومیو به ضحی میزنه گفتم:دایی بسه دیگه کشتی بچه رو😡دوباره خوابیدم😂(قدر خوابو بدونین خیلی خوبه😘)یعنی خستگی یه ماه از تنم در رفت😌بیدار شدم دیدم ضحی داره گریه میکنه😢از پسردایی پرسیدم گفت تازه آمپول سومیو زد😵بقلش کردم بوسش کردم😙یه گازم گرفتم😆صدا گریش بیشتر شد😂(خیلیییی تپله😍)یکم بعدش تو بغلم خوابید😪(چقدر دلم میخواس جای ضحی بودم میخوابیدم😥)گذاشتمش روی مبل یه بالش زیر سرش گذاشتم پتو هم روش کشیدم😘دیگه با پسردایی ها یکم خرابکاری کردیم😈بعدش رفتیم خونه که منم مریض شده بودم😷اگه دوست داشتین براتون میگم❤️
خاطره هاتون خیلیی باحاله😅😊منم مثل آقا پارسا میوه رو خیلیی دوست دارم😍
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
روزی فراموش خواهیم کرد چه صدمه‌
 ای دیده‌ایم، چرا گریه کرده ایم و چه
 کسی باعث آن شد.
سرانجام متوجه خواهیم شد، رمز آزاد
 بودن، انتقام نیست، بلکه این است که
 بگذاریم همه چیز به شیوه خود و در
 زمان خود معلوم گردد.
در نهایت آنچه مهم است، نه فصل اول،
 بلکه فصل آخر زندگی مان است که نشان
 می ‌دهد، مسیر را چگونه پیموده‌ ایم.

 🍀پس همواره بخندید، ببخشید،
 اعتقاد داشته باشید و عشق بورزید....
شاد باشید❤️

خاطره رزجون

خاطره رزجون

من خیلی ساله این وب رو میخونم ۱۹ سالم پشت کنکورامسال دکی میشم عزیزانم بابا غمگین ننویس بقیه رم اذیت نکنید خو والا
خوب و اما خاطره من فرزند سوم بسیار لوس پرو و زبون دراز توصیف داداشمه پروووووو دو برادر و یک خواهر یک برادر و خواهر متاهل داداش کوشورو دوم راهنمایی
و اما
من نارسایی کلیه دارم فیلم هندی نداریم گریه نداریم و دلسوزی هم نداریم خو چیه چه کار کنم اشک شما درست میکنه چیزی رو والا بیخی من این قدر پروم راستی من اصلا هیچیم نی فقط دارو میخورم که نمیرم به قول بابام اونم اگه بخورم
من میرم تهران پیش عمو منوچهر دکتر ایشون استرالیا زندگی میکنه در سال ۶ ماه ایرانه عمو یه پیر مرد مهربون ۸۵ سالس ولی بسیار سرحال خیلی باحال قبلا کسی دیگه دکترم بود بابا دکیا اگه استرسی مسترسید دکتر نشید یعنی در حد لالیگا استرس داش
چنان پدر منو میترسوند و هی دارو میداد از ترس داش میمرد از ترس یه روز من قهرولیدم نمیام دکتر مگر دکتر دوران بچگیم پیدا کنید و همین شد و ماهر مدت یه بار عازم تهرونیم عالیه دکترم یه سری دفع پروتئنم ۶۵۰ بود بعد دکتر ازمایش رو پرت کرد گفت میای پیانو بزنیم گفتم بلهههه
دکتر فقط از اون شش ماه هفته ای دوبار اونم تا ظهر میاد مطب برا ۷ یا ۸ مریض اینجا میاد همین جوری عشق و حالی رفتیم وای خیلی باحال بود ده دقیقه زدیم و به بابام میگفت افتخار کن بشخلاصه کیف کردم بعد بابا کلافه گفت اقای دکتر دخترم داره کلیش رو از دست میده برگشت گفت این قدر بش است س نده چند تا دارو خوب میشه و معاینه مرد گفت این از منو تو سالم تره هبچیشم نیست خیییلی دوسش دارم عشقمه سری های بعد
اقا من اصلا دارو و مارو نمیخورم اصلااااا در حدی که مرگ احساس شود اونم خودم دوز برا خودم مشخص میکنم میدونید من خانم دکتر اینده چه دارو های خطر ناکی از الان دوز مشخص میکنم پردنیزولون سل سپت هیدروکسی ..‌.
یه ذثروز بابام گفت زهرا فردا صبحانه نمیخوری بریم ازمایش اون دمتر همیشه ازمایش ۲۴ ساعته میخواسته ولی دکتر عشقولی نچ یه لحظه رنگم پرید من دو هفته دارو نخورده بودم خو
بابا با تعجب نگام کرد من از بچگی هر شش ماه دارم ازمایش میدم اولاش کلی گریه میکردم جیغ داد ولی حالا دیگه نه خوبابا نگا کرد گفت چی شد ترس؟؟؟؟گفتم نه کلم نه هیچی میل زدم دکتر و گفت بیا میخوام برگردم وای خدا چه خاکی به سرم شد و خلاصه ذسترس دارو نخوردم و از شامس خوبم فردا صبح منس شدم وای نور علی نور رفتیم ازمایشگاه و چون خیلی شلوغ بود عمو مهرداد همه رو میشناسم از بچگی میرم خو گفت بیا اینجا من ازمایشت رو بگیرم عمو یه تا دختر داره ۳ قلد خپل که یک سالن خیلی نازن من یکیشون رو یه بار دیدم خلاصه رفتم و گفت استینت بده بالا سرم داش گیج میرفت بار اولم بود این حسو داشتم کش بس و گفت بسم الله مشت کن خانم دکتر مشت کردم و نمیدونم چرا ولی من همبشه از امپول زدن مذکرا نثمیترسم مچشون گندس درد داره محکم میزنن خانما ظریفن
خلاصه نگاه سرنگ کردم در دست مرد دستنو کشیدم جیغ زدم بابل و عمو چی شد چی شد بابا دوهزاریش افتاد این عقیده رو که مردا محکم میزنن و من عموم پرستاره ولی تا الان هیچ وقت کاری بام نداشته به خاطر عقیدم
خلاصه بابا نگا نکن دخملم گفت نه بریم طرف خانما که بابام به عمو گفت جرژان عمو لبخنذثد زد و گفت نه دخترم نه تو نگاه نکن من یواش میزنم عمو جان اینجا شلوغه ازمایشاتم زیاد زود باش گلکم و با هزار مکافات زد که من کلی اشک ریختم عمو و بابا گفتن تمام تمام شد دیگه ومن سریع از ترس پاشدم سرم گیج میرفت ولی گفتم بیخی تا دم ماشین مه نشستم و گلاب به روتون
بابا بلندم کرد و یکم اب هویچ دادم ایییییی بژشتر حالم جا اومد و تمام شد و رفتیم خونه کمی لالا و خواهرم ماماس بزا یه سرم زد وکلی میخرم کرد به دانادمون گفتم دادمت ببریش برا خودت باز اوردیش میگن مال بد بیخ ریش صاحابشه
اجیم چشم غره رفت گفت بیشعور بخواب زودحالا خوبه داره میمیره دامتثادمون ریز میخندید اجیم با یه چشم غره حال اونم جا اوردخلاصه بعد که رفتم پیش عمو منوچهر با دیدن جواب کلی عمو خندید قهقهه میزد و به بابا گفت یه دقیقه میرید بیرون بابا رفت درحالی که اشکش رو پاک میکرد از خنده اشک میریخت گفت برا چی قبل ازمایش اینقدر کورتون خوردی دختر خوب گفتم کی من گفت بله چرا عمو دارو نمیخوری ها به بابا بگم گفتم نه توروخدا قول میدم بخورم گفت چند بار قول دادی گفت اخرین باره خو گفت سری قبلم اخرین بار بود
گغت دخترم چه کار کنم من فقط مظلوم نگاش کردم به بابام گفت بیاد و بعد گفت نسخه ای مینویسم لطفا تهیه بشه و بهم گفت تو بشین پیش من تا بابا بیاد و من با عمو وحید منشیش اونم یه پیرمرد عینکی مهربون رفتیم و عمو برام اب ریخت من اصلا اب نمیخورم خیلی کم پیش میاد گفتم نه مرسی عمو با اخم گفت این دستوره
خودش نانرد قهوه میخورد کوفتش نه گناه داره بابا اومد رفت داخل عمو برا بابا توضیح دوز رو بالا نمیارم ولی خواهش میکنم مواظب باشید بخوره حتما دقیق و سر ساعت و بعد منو صدا زد و داشت امپول هواگیری میکرد قلبم ریخت گفتم این چیه من تو عمرم واسه کلیه هام امپول نزده بودم دکتر گفت به این شرط دوز دارو ها بالا نمیره بدو دختر شجاع بدو منو میگی هنگ کردم اولش اومدم درو باز کنم فرار کنم بابا سریع گرفتم بابایی گفت خجالت بکش زشته تورو خدا بابایییعنی خفه شدم از بس گریه گفتم چیه اینا خو عمو منوچهر گفت امپوله امپول بی مزه باباااااا بابام گفت ا مگه تو اصلا سرم درمیاری گفتم خو چند تاس عمو گفت دوتا دونس همش بخواب بخواب راحت راحت ریلکس اره خداییش چه قدرم ریلکسه خوابیدن و ابکش شدن و عمو وحیدم صدا زدن من اخرین بار که امپول زدم ۳ابتدایی بودم خخختا اون روز بابا پالتوم در اورد و کفشامم کمکم کرد در اوردم و خوابیدم خون گریه میکردم و خون دکتر گفت من هنوز اومدم بالا سرت اصلا جیغ میزدم بابام اول خواست با جدیت ارومم کنه نشد بعد هی بوسم میکرد و قربون صدقم میرفت وقتی رو شکم خوابیدم دستم رو باسنم نمیزاشتم و بدنم کامل میلرزید و گریه و گریه بود واقعا هیچ وقت این قدر نترسیده بودم عمو اومد جلو صندلی گذاشت تنظیمش کرد و پالتوم گذاشت رو تنم تا بالا باسنم من جیغ زدم بابایی بابا دستم و گرفت جانم من اینجام نترس عمو منوچهر گفت واقعا نامیدم کردی و دستتو بردار عمو راحت باش و من یه دست جیغ بابا هر دودستم مچمو گرفتعمو خیلی ایمانش قویه درحالی که لباسمو پایین داد و پنبه میکشید کلی ایه خوند و منم یه دستا خنکی پنبه ترسمو بیشتر میکرد و عمو وحید پامو گرفت من اصلا سفت بلد نیستم بکنم وفقط جیغ و تکون ولی تکونم میخورما قفلم کرده بودن به تخت
عمو سر سرنگ انداخت با یه بسم الله امپول زد و منم جیغ عمو میخندید چته دختر خوب وای وقتی فشار داد وحشتناک بود داد بابا تورو خدا
احساس فلج بودن بهم دست میداد وکلی درد داشت سرمو رو دستام گذاشتم وفقط گریه عمو هی سوال میکرد ولی هیچ کدومو نفهمیدم چی میگه و به ترتیب ۵ امپول اون روز خورذم سر امپول پنجم عمو کلی زجر کشید و من بدتر کلی باید ادم با امپول کتکم بخوره دقت کردید اون قدر عمو سیلی میزد رو باسنم سفتم نبود
و بعدش کلی بابامو اذیت کردم تو راه چی برا دخترم بگیرم عزیز دل بابا داغ شدی گفتم زن بابا
مامانم ارایشگاه بود و بعد ما رفتیم سراغش جعبه دستمال کاغذی رو پرت کرد عقب گفت لال شده حیف نون گفتم بابا ببینش خودت گفتی چی میخوای مامانم گفت نمیشد امپول بزنید تو زبون درازش گفتم من زن بابا میخوام تو بد اخلاقی کلی خندیدیم دروغ چرا من تو دنیا عاشق ۳ چیزم ۱ طلا عاشق روانی انرژی میگرم با طلا ایتقدر دوست دارم که نگو از مامانمم بیشتر طلا میگرم مامانم هیچی نداره اصلا ولی من اوف طلا خوشگلا خوشگل دخملونه
۲ عروسک من اتاقم با اتاق بچه خواهرم ۲ سالشه یه شکله پر عروسک از بچگیم تا الان همه سالم تنها گند کاری من رو عروسکام ارایش کردن اونا با لوازم ارایش خواهرمه
و ۳ همه فامیل اینو میدونن مییییییوه باورتون نمیشه پدرم خارج کشور بود خونه عموم اینا بودیم ۳ سالم بود عموم برام تعریف کرد پاشدی گریه گریه بابامو میخوام تازه رفته بود بابات پسر عموم بم گفت بابات نیست نیست بسه گریه کردم یه چیز دیگه بخوا هم حالا بت میدم گفتم موز میخوام پسر عمو هنوز میگه حلالت نمیکنم تا ۵ صبح گشتم سوپری پیدا کردم خریدیم اومدی بغلشون کردی موزا رو خوابیدی
من هنوزم همین جورم ملت پفک میخرن میارن کلاس من میوه از هر کدوم یه دونه یه روز بین فرجه ریاضی رفتم نارنگی و موز خریدم دوتا دونه بعد فروشنذه یه جوری نگام میکرد با خودش میگفت باور کن این روانیه
بای بای

خاطره ترمه  جون

خاطره ترمه  جون

سلام به همه ی دوستای عزیزم ترمه هستم قبلا خاطره گذاشتم ولی یادم نیست چه زمانی به هرحال امیدوارم حالتون خوب باشه وایام امتحانات را به خوبی سپری کرده باشید 19سالمه واز اصفهان هستم یه خواهر کوچیکتر از خودم هم دارم.
خاطره:ما این 2هفته هروز امتحان داشتیم یعنی از شنبه تا چهارشنبه ی هفته ی پیش وشنبه تاچهارشنبه ی این هفته یعنی به عبارتی برای هر امتحانی نصف روز که واقعا زمان کمی بود اونم بااین هجمه ی درسی واقعا خیلی خیلی فشار بهمون اومد البته هنوزم 2تادیگش مونده(حسابی التماس دعا)
خلاصه اینکه شنبه این هفتم امتحان داشتیم یه امتحان فوق العاده سخت باضریب 3منم خیلی نگران این امتحان بودم چون هم استاد سختگیری داشت هم درست مهم وپیشنیاز بود برای همین از چهارشنبه تا جمعه فقط بکش نشستم همین درس را خوندم ودرس های دیگه را نخوندم .خلاصه بااسترس بسیار زیاد رفتم سر جلسه.همه نشسته بودند و واقعا جای خالی نبود که بشینم برای همین مجبور شدم ردیف اول بشینم یعنی دقیقا نزدیک صندلی استاد کسی هم کنارم نبود(راستش تقلب نمیکنم چون به جواب هام اطمینان دارم ودرست نمیدونم ولی بازم اینکه آدم زیاد توی دید استاد باشه استرس زا هست)
وقتی که نشستم احساس کردم هیچی یادم نیست و واقعا هرچی تو ذهنم بود پریده بود فک کنم اکثرا این حس را قبل امتحان تجربه کرده باشند.
تابالاخره استاد اومدند وبرگه هارا پخش کردند امتحانمون همزمان باامتحان یه گروه دیگه از بچه ها که یه درس دیگه داشتند توی یک کلاس برگزار شد و واقعا نیم ساعت اول امتحان خیلی شلوغ بود وحرف وپچ پچ زیاد.منم یه مشکلی که دارم باید همه جا آروم باشه تا تنرکز کنم خلاصه که شروع کردم به نوشتن 4تا سوال 5 نمره ای بود سوال اول ودوم را که نوشتم استاد گفت وقت تمام.
یعنی 2تا سوال 5نمره ای مونده بود که هردو سوال را جواب هاش را میدونستم واینکه درسش ونمرش برام خیلی مهم بود چون همه ی نمره هام بالاست و تلاش خیلی زیادی توی این 3ترم کردم برای معدلم اون لحظه که استاد گفت زمان تموم قلبم شروع کرد به تپش خیلی زیاد یعنی تاحالا توی کل زندگیم این حس را تجربه نکرده بود نفس کشیدن برام سخت شده بود وتمام بدنم شروع کرد به لرزیدنبااین حال شروع کردم به نوشتن جواب سوال 3 اواخرش بودم که همه ی برگه ها گرفته شد واستاد اومد برگم را بگیره لرزش بدنم 10برابر شد واحساس کردم قلبم داره تند تر میزنه بدنم سرد سرد شده بود استاد وقتی حالم را دید یه چند دقیقه بهم زمان داد منم سوال 3را نصفه رها کردم رفتم سراغ سوال 4 یعنی واقعا هرچی خونده بودم در اون شرایط از ذهنم پریده بود فقط هرچی در ثانیه به ذهنم میرسید مینوشتم که دیدم استاد داره از در بیرون میره وگفت دیگه برگه را نمیگرم منم با سرعت زیاد دویدم وبرگه را بهشون دادمبعد رفتن استاد حالم فوق العاده بد شده بود یعنی به عبارتی سنگ کوب کرده بودم یکی از دوست هام بغلم کرد وشروع کردم به گریه کردن اونقدر گریه کردم تا آروم شدم نسبتا ورفتم به سمت خروجی بین راه تعادل کافی نداشتم وفقط اشک میریختم خلاصه رسیدم خونه.
حدود 2ساعت بود از شدت هیجانی که بهم وارد شده بود گریه میکردم برای همین سرم به شدت درد گرفته بود وچون یه مقطعی دوره های سرد درد شدید داشتم حالم هم بد میشد یعنی هر3دقیقه یکبار حالم بد میشد.اون موقع که رسیدم کسی خونه نبود وتنها بودم رفتم برای سردردم یه ژئوفن خوردم وکمی چای دم کردم تا آروم بشم ولی به شدت حالم بود به مادرم زنگ زدم وگفتم حالم خوب نیست وامتحان را بد دادم ودوباره پشت تلفن گریم گرفت وگوشی قطع کردم مامانم هم به بابام گفته بودند وبابام بهم زنگ زدند ویکم باهام حرف زدند تا آروم بشم ولی هر لحظه حالم بدتر میشد من مشکل قلبی ندارم ولی به شدت قلبم درد گرفته بود ودست چپم بی حس شده بود راستش خیلی ترسیدم سعی کردم آروم باشم یعنی گفتم شاید این عوامل سکته کردن باشه تجربه ای نداشتم ولی خوب یه حس خیلی بدی اون لحظه داشتم موقع اذان بودرفتم وضو گرفتم ونماز مغربم را خوندم بین دوتا نماز نتونستم تحمل کنم وروی سجاده در حد 5مین دراز کشیدم اصلا توان بلند شدن نداشتم یکم که حالم بهتر شد نماز بعدی را خوندم واقعا میتونم بگم 50درصد از التهاب ها واسترس هام کم شد بعد تمام این جریانات یکم شروع کردم به قدم زدن از طرفی نزدیک هفت شب بود وفرداش هم یه امتحان مهم داشتم که فقط در فرصتی که برای مطالعه داده بودند خونده بودم و واقعا نگران بودم تا فردا تموم نشه رفتم کتاب را برداشتم وروی صندلی همینطور که افتاده بودم شروع کردم به خوندن که پدرم اومدند وقتی حالم را دیدند گفتند بیا بریم دکتر تمام بدنم داغ شده بودولی از تب نبود نمیدونم چرا اون موقع بدنم داغ بود وقتی رفتیم دکتر نمیتونم از ماشین پیاده بشم انگار اصلا توان راه رفتن نداشتم بابام با ماشین رفتند داخل بخش اورژانس نبود یه خانم داخل اتاق ویزیت بود که اتاق در نداشت ومن پشت در نشستم بابام هم رفت پیش یه آقای پرستار که پشت یه میز ایستاده بود نمیدونم رفت ویزیت بگیره چه کار کنه اون جا که نشسته بودم محوطه را دیدم که یک اتاق ویزیت داشت یه بخش برای عکس گرفتن 3تا تخت که با پرده جدا شده بود و2تا اتاق تزریقات خانم هاوآقایون یه قسمتم برای گچ گرفتن واینها بود که نوشته بود اتاق عملولی یه اتاق کوچیک بود که همه ی قسمت هاش سبز بود درش باز بود ولی کسی داخلش نبود تزریقات خانم ها خیلی شلوغ بود وتا دم درش آدم ایستاده بود ولی تزریقات آقایون خلوت بود وپرستارش که یه جوون به احتمال جنوبی بود دم در نشسته بود دقیقا بغل این محوطه یه در شیشه ای بود که میخورد به بخش بیمارستان ولی مشخص نبود وفقط راه روش پیدا بود با پدرم رفتیم داخل ودکتر ویزیتم کردند وکلی دعوا که برای چی اینقدر استرس به خودت وارد کردی و یکم بیشتر دوزش بود الان سکته کرده بودی منم روی صندلی نشسته بودم تقریبا داشتم از حال میرفتم دکتر معاینم کردند وگفتند برو روی یکی از تخت های پشت پرده دراز بکش به کمک بابام رفتم روی تخت دراز کشیدم وایشون به بابام گفتند برید تشکیل پرونده بدید نیاز به بستری شدن نداره ولی چون اومده اورژانس باید پرونده تشکیل بدهبعدش دکتر یه نفر را صدا کردند واز کمد شیشه ای که کنار دستشون به دیوار متصل بود دوتا آمپول درآوردند دادند به اون آقا وباهاشون یکسری حرف ردو بدل کردند ورفتند دوباره روی صندلیشون نشستند به عبارتی همه ی اتاق ها با پرده یا پنجره ی شیشه ای ازهم جدا میشد همون آقا اومدند وگفتند برگرد تا آمپول هارا بهت بزنم راستش منم اونروز خیلی استرس بهم وارد شده بود از طرفی هم از آمپول هم از اینکه آقا بودند میترسیدم برای همین زدم زیر گریه .ایشون مشغول آماده کردن بودند که گفتند چی شده منم درسکوت فقط گریه میکردمفک کنم متوجه ی ترسم شدند که گفتند نگران نباش اصلا درد ندارند ولی من علاوه برگریه دستام شروع کرد به لرزیدن رفتند بیرون چند دقیقه بعد با پتو ودکتر برگشتند دکتر گفتند آروم باش چیزی نیست گفتم میشه به پرستار خانم بگید بیاد گفتند سرش شلوغه نترس هرچی بیشتر استرس بگیری حالت بدتر میشه بعد پتو را روم انداختند وسرم را بهم وصل کردند ویه آمپول از کمدشون برداشتند ریختن توسرم بعدشم هم پرده را کشیدند گفتند یکم استراحت کن وقتی آروم شدی آمپول هارا بزن هردو رفتند بیرون ومن کم کم خوابم برد;وقتی بیدار شدم بابام بالای سرم بود آروم سرم را بوسید وحالم را پرسید منم فقط بهش لبخند زدم ولی حرفی نزدم همون موقع بود که دکتر اومد بهم سر زد وسرم را در آورد بعدم گفت آمپول هات را بزن و برو فقط مواظب باش ددباره کار دست خودت ندی دیگه ایشون رفتند وچند دقیقه بعد دوباره یه آقای پرستار دیگه اومد نه قبلی خیلی شبیه بابام بود بور بود وچهره ی آرومی داشت به بابام گفت اجازه میدید تزریقاتشون را انجام بدم تا بعد مرخص بشند بابام هم گفتند پرستار خانم نیست ایشون گفتند هست ولی اگه بخوایند یه یکساعت دیگه میاند دیگه بابام قبول کردندودستم را گرفت تا برگردم راستش خیلی خجالت کشیدم چون معذب بودم پدرم هم رفتند بیرون تا یکم آروم تر باشم ولی تازه انگار استرسم بیشتر شد آقای پرستار هم بدون حرف یکم از لباس را کشیدند پایین وتزریق اول را انجام دادند یکم سوخت ولی تحمل کردم برای تزریق بعدی گفتند معذرت میخوام ولی چون اون طرف سمت دیوار هست وتمرکز ندارم بعدی را هم همین طرف بزنم منم فقط سرم را تکون دادم ایشونم بعدی را آماده کردند که یکم طول کشید وشروع کردند به تزریق از همون لحظه ی اول درد داشت که من پشتی را فشار دادم نمیدونم چقدر طول کشید ولی تمام شد ایشون معذرت خواستند ورفتند بیرون منم آروم آروم بلند شدم وبیرون رفتم بابام وقتی دیدند منو سریع اومدند ودستم را گرفتند به سمت ماشین رفتیم.وقتی رسیدم خونه ساعت 11شب بود ولی چون فرداش امتحان داشتم ونخونده بودم اونجا هم یکم خوابیده بودم شروع کردم به خوندم تا 3شب وخوابم برد روی کتاب ویادم رفت ساعت را کوک کنم که صبح پاشم درس بخونم صبح که پاشدم دیدم هواروشنه خیلی ترسیدم که دیر نشده باشه که ریدم هفت صبح دوباره شروع کردم به خوندن تا 12ظهر بعدم ماشین گرفتم رفتم دانشگاه وامتحان دادم.ببخشید چشماتون خسته شد ممنون از تمام کسایی که خاطرم را خوندند از تمام استاد هایی که اینجا میاند یه خواهشی دارم که یکم بیشتر هوای دانشجو هارا داشته باشید واقعا بعد کلی استرس وامتحان دادن انتظار نمره های بهتری را داریم البته از حق نگذریم استادهای خیلی خیلی خوبی هم داریم که خدا انشاءلله که پشتوانه ی زندگیشون باشه ولی خب یکسری اساتید هستند که بعد کلی تلاش در طول ترم وخوندن برای امتحان وبعدشم جواب برای امتحان بازم سختگیری میکنند و استرس فوق العاده زیادی بهمون وارد میشه.
امیدوارم همیشه سرزنده وپیروز باشید✋ یاعلی

خاطره فاطمه جون

خاطره فاطمه جون
سلام به همگی دوستاااان،خوبین؟😁همیشهِ همیشه دلتون خوش باشه😊
فاطمه هستم از رشت ۱۹سالمه دانشجوی میکروبیولوژی
چندساله خواننده خاموش وبم😊
اول اینکه بگم توی تلگرام که کانال زدین خیلی خیلی خوب شد،ممنون🙏
و بعد اینکه ممنون که خاطراتتونُ در اختیار بقیع میزارین وخاطرات هیلدا و آرتا جون هم خیلی خوب بود ممنون ار جفتتون😘😘
خب بریم سراغ خاطراتم؛من دوروز پیش ظهر که از دانشگاه اومدم خونه ناهارمو خوردم کارامو انجام دادم و رفتم خوابیدم(چون بخاطر امتحان شبُ خیلی کم خوابیده بودم و خسته بودم😴) غروب که ازخواب پاشدم احساس بی حالی داشتم و البته سر درد خیلی کم ولی فکر می کردم بخاطراینه که زیاد خوابیدم😑و زیاد توجهی نداشتم،دیروز امتحان زبان داشتم بخاطر بی حالیم حوصله خوندم نداشتم و شبم زود خوابیدم و صبحشم ساعت۱۰بیدارشدم چون ساعت۲ظهر امتحان داشتم و چون امروزم امتحان داشتم باید دیشبُ بیدار می موندم واسه همین میخواستم حداقل قبلش به اندازه کافی خوابیده باشم،خلاصه ازخواب پاشدم دیدم نه بدنم واقعا درد میکنه،شربت عسل و آبلیمو درست کردم خوردم و یکم زبانُ وا کردم لغتاشو خوندم و راه افتادم رفتم دانشگاه، امتحانُ هرجور بوددادم(خداروشکرخوب بود☺️)بعدشم اومدم خونه ناهارخوردم رفتم سر وقت جزوه،امتحان مبانی جانوری داشتم امروز جزوش خیلی سنگین و سخت بود☹️شروع کردم به خوندن دیدم سرم،چشام،گردنم و بدنم دردمیکنه شدید،لرزم میگرفت چنددقیقه ملافه میزاشتم رو خودم چند دقیقه بعد گرمم میشد میزاشتمش کنار.چیزی ام متوجه نمیشدم یکم جزوه رو گذاشتم کنار دراز کشیدم بخوابم،ولی خوابم نمی برد😓 در همین حین نامزدم زنگ زد(خدمت هستش)تا صدامو شنید گفت خوبی عزیزم؟چیکار کردی با خودت اخه فاطمه؟😡
گفتم من چه میدونم☹️پرسیددکترم که نرفتی؟ گفتم نه😞گفت الان برو دکترگلم زودترخوب شی خب؟گفتم فردا امتحان دارم نمیخام🙁گفت خب پس،فردا بعد امتحانت حتما برو دکتردارویی که نیازه میده استفاده حالت خوب میشه💋 گفتم من آمپول نمیزنم😭گفت خب ناراحت نباش برو ببین چی نیازه دیگه فکرشو نکن😘😘درسم اگه نمی تونی نخون،خدابزرگه برو استراحت کن😍یکم صحبت کردیم و خداحافظی کردیم و
باز شروع کردم به خوندن؛بازم واسه خودم در حین خوندن رفتم شربت آبلیمو درست کردم😇🤧
زنداداداشم اومد خونه وضعیتمو دید گفت پاشو بریم دکتر😠گفتم نه فردا امتحان دارم😁🤧گفت تو الان اینجوری هستی از درس چیزی متوجه میشی؟ گفتم نه😷
گفت پس پاشو بریم حداقل انقد اذیت نشی😠گفتم نه روزنامه وارم بخونم بهتر از اینه که برم دکتر دیگه هیچ نتونم بخونم🙂(حالا خوبه هیچی نمیفهمیدم از درس فقط صفحاتشو رد میدادم 😅)گفت خب پس بیا قرص مسکن بخور بدنت اروم شه گفتم نه خوابم میبره😐گفت سوپم درست کنم خوابت میبره؟😏😤گفتم نه اگه درست کنی که عالیه😋🤗
رفت سوپ درست کردو منم یکم میخوندم یکم غر میزدم واسه سختی درس وحاله خرابم🙁
مامانمم زنگ زد برام صدامو که شنید فهمید سرما خوردم کلی سفارش کرد رعایت کنم بعدشم گفت برو دکتر زودی خوب شی حال نداری که😒(مامان بابام نبودن خونه،پیش مامان بزرگم رفته بودن اونم بیچاره آنفولانزا داشت😰🤒)
بعد دیگه باز یکم خوندم و شام خوردم و خوندم تا دیگه دیدم واقعا اصلا هیچ قدرتی برای خوندن جزوه ندارم،گذاشتمشون کنار و رفتم که بخوابم😴😷
(ساعتم تازه شده بود۱۲)گوشیمو چند دقیقه چک کردم و ساعت گذاشتم ۶ پاشم درس بخونم  تا۸/۳۰...چون ساعت۱۰/۳۰امتحان داشتم...
حالا هی هر چی میخوام بخوابم نمیشد استخون پام وگردنم و کمرم انگار داشت خورد میشد،پیشونیمم درد میکرد🤕احساس میکردم تب دارم..حدود یه ساعتی تلاش کردم خوابم ببره ولی نبرد دیگه اشکم دراومده بوداز درد 😢🤒🤧رفتم بدنمو آب زدم اومدم باز گوشیو ورداشتم دیدم دوستام آنلاینن بهشون گفتم حالم خوب نیس نمیتونم بخوابم درد دارم،یکی از دوستام گفت تو که میخوای بخوابی برو یه استامینوفن بخور زودی بدنتو اروم میکنه خوابت میگیره،رفتم صورتمو شستم و یه استامینوفن خوردم اومدم دراز کشیدم کم کم خوابم برد
صبح با صدای آلارم گوشی پاشدم باز بدنم درد میکرد ولی نه مثل دیشب؛پاشدم سوپ باقیمونده شام رو گرم کردم خوردم و یکم درس خوندم و رفتم دانشگاه...امتحانُ به سختی دادم،حسم میگه استاد پاس میکنه چون بنظرم در حد پاس شدن نوشتم😇🤓دیگه اومدم دیدم واقعا طاقت ندارم رفتم دکتر،نوبت گرفتم چند‌ دقیقه بعدش رفتم داخل،خانوم دکتر معاینه کرد گوش و گلو،تب و فشارمم چک کرد،گفت پایینه،چنتا سوالم پرسید؛مثلا پرسید:بی حالم هستی؟گفتم بله🤒 گفت بدن دردت شدیده؟گفتم بله🤕پرسید سرفه داری گفتم نه🙄پرسید پنی سیلین زدی گفتم نه بچه بودم زدم😭بعدم شروع کرد نسخه نوشتن گفتم میشه پنی سیلین ندین؟من نمیزنم😣گفت نوشتم باید بزنی گلوت التهاب داره😐گفتم من نمیزنم گفت سرم میزنی؟ گفتم خب🤔 سرمُ باشه میزنم🤐گفت توی سرم برات میزنن😑(تعجب کردم مگه تو سرمم پنیسلین میزنن؟🤔)البته چیزی نگفتم و نسخه رو
گرفتم تشکر کردم رفتم داروهاروگرفتم چنتا قرص و یه داروی گیاهی بودو یه سرم بودوآمپولا رو هم دیدم
یکیش دیازپام بود
یکیش ویتامینB
یکیش بتامتازون
یکی دگه هم بود که اسمش یادم نیست و خانوم منشیِ گفت اینو داروخونه نمیده خودمون همینجا داریم چون دکتر نوشته بودن برات گذاشتمش.
رفتم اتاق تزریقات دراز کشیدم،یه خانومی بود سرم زده بود چشاش اشکی بود پرسیدم درد داری گفت اره نمیدونم چی تو سرم زده دردم میاد😪 هیچی دیگه منم ترسیدم😣خانومه تزریقاتیِ مهربون و شوخ بود اومدم پیشم بهش گفتم واسه من عین این خانوم درد نداشته باشه🤕😭گفت نترس بابا چیزی نیست😼 خیالم راحت شد یکم🙂اومد رگ بگیره پیدا نشد😟پشت دستمو چنبار زد گفت بد رگی ولی پیدا میکنم واستا😾
گفتم آروم بزنا😶گفت پشت دست یکم جیز میشی دگه👻گفتم وای نه هیچی نگفت دستمو گرفت و سوزنو وارد کرد یخورده سوزش اومد یهوسوزنش رفت توش یکم درداومد یه آی گفتم و گفت تموم شد😈و رفت آمپولاروهم تو سرم ریخت😕😕یکم گذشت دیدم درد میاد😭گریم گرفته بود😢😢دکترم اومد وضعیتمو چک کرد گفت خب مشکلی نیس،هرجور بود تحمل کردم😢تموم شد و سرمُ درآورد و اومدم خونه😑😑فک کنم داروها اثر کرده بود انقد خسته بودم رفتم قرصامو خوردمُ خوابیدم،غروبی هم نامزدم زنگ زد کلی تشویقم کرد که رفتم دکتر😁😘گفت داروهاتم بخور گفتم چشم😘شب اومدم دارو گیاهیِ رو بخورم،تو یه فنجون آب ریختمشُ هم زدم خوردم😓افتضاح بود یه طعم بدی داشت🤢🤢؛برگردوندمش و بقیشم ریختم دور🤒😢 خب خب خب ایشالله بقیه دارو هارو هم فردا میخورم کم کم بهترشم.
اینم ازخاطرم🙃🙃مرسی دوستان از اینکه وقت میزارین و می خونین🙂🌹
پ.ن:
ماهیان از تلاطم دریا
به خدا شکایت کردند
و چون دریا آرام شد
خود را اسیر صیاد دیدند…
تلاطم زندگی حکمت خداست
از خدا دل آرام بخواهیم
نه دریای آرام
*دلتون آروم*

خاطره مروه جون

خاطره مروه جون
سلام  به همه دوستان وب من اولین باره خاطره میفرستم اگه بد بود به بزرگیه خودتون ببخشین.
مروه هستم 15سالمه رشتمم انسانیه به عشقه معلم ادبیات شدن به این رشته رو اوردم اهل استان مازندران شهرستان قائمشهر هستم  . مادرم معلم ادبیات و پدرم مغازه ابزار یراق دارن دو تا خواهر دارم که هر دو ازدواج کردن خواهر بزرگترم (اجی زهرا ) که مهندسی کشاورزی خونده و همسرشون(داداش حسین ) کارمند مخابراته و خواهر دومم (اجی الناز)تربیت بدنی خونده و معلم رقصه و همسر خواهرمم(داداش ارش) مثه پدرم مغازه ابزار یراق دارن من تو کله 15سال زندگیم فقط یه بار امپول زدم خاطره همون یه بارو براتون تعریف میکنم. این خاطره برمیگرده به پنج سال پیش که 10سالم بود یادمه مامانم باید میرفت رامسر واسه نشون دادن پایان نامه ی تحصیلیش پدرمم به خاطر اینکه مادرم تنها نباشه همراش رفت . مامان بابام از قائمشهر راه افتادن18/11/91 و بعده چهار روز برگردن قرار بود من برم خونه عموم  (عموم49سالشه ساری زندگی میکنه متخصص گوش و حلق و بینیه و رئیس بیمارستان و همسرش دکترای شیمی داره دو تا بچه داره هر دو پسر ) اونشب بابا بردتم خونه عمو سفارشات لازمم گفت وارد خونه شدم پسر عموم سام  محکم بغلم کرد.پیشونیمو بوسید (من کلا از بوسه رو لپ خوشم نمیاد واسه همین همه پیشونیمو میبوسن) زنعموم برام چایی و شیرینی اورد تکالیف درسیمو چک کرد دید انجام دادم تشویقم کرد گفت درساتو نوشتی میتونی بخابی اتاق سام و اماده کردم منم چایی و خوردم رفتم تو اتاق وسایلمو جا به جا کردم رفتم رو تخت هر چی این پهلو اون پهلو شدم خوابم نبرد نمیدونم ساعت چند بود که یکی در اتاق و باز کرد چشامو باز کردم که عمومو دیدم اومد رو تخت عمو :چرا نمیخابی عزیزم من : جام عوض شده خوابم نمیبره عمو سرمو بوسید عمو:  بیا بغلم بخواب خوابت میبره بغل عمو بودم عموم داشت واسم شعر یه دختر دارم شاه نداره میخوند .(شاید بپرسین چرا خونه خواهرام نرفتم چون خواهر بزرگم رفته بود تنکابن و منو و خواهر دومیم رابطه ی خوبی با هم نداریم کلا همینجوری بود چون عقیدش اینه من به دنیا اومدم جای اونو تو خونه گرفتم همه محبتا و دوست داشته شدنا ماله من شده البته اینا همه فکر های الکی خودشه همه دوسش دارن.  ولی من خیلی بهش وابسته ام خیلیم دوسش دارم ولی اون مهم نیست.......) 
صبح احساس کردم یه چیز رو صورتم وول میخوره چشامو باز کردم سامین دیدم خندید سامین: سلام مرمری بیا بریم صبحانه بخوریم (سامین 17سالشه تو خاطره 11سالش بود)  من: الان میام رفتم دسشویی دندونمو مسواک کردم صورتمو شستم موهامو همون داخل شونه کردم بستم اومدم بیرون سامم تو راهرو بود دیدتم و گفت: سلام صبح بخیر چه خوشگل شدی خندیدم من:  سلام صبح توام بخیر  سام بغلم کرد با هم رفتیم پایین (من خیلی خیلی ریزه میزه و لاغر بودم و هستم) پشت میز نشستم به عمو و زنعمو سلام کردم صبحانه که میخوردم احساس میکردم گلوم میسوزه بیخیالش شدم بعده صبحانه رفتم تو اتاق لباس مدرسمو پوشیدم پالتو کیفمو برداشتم رفتم پایین عمو:بریم سرمو تکون دادم عمو: چقد تو کم حرف شدی بعد نوک دماغمو کشید کفشامو واسم پوشید رفتیم پایین دیدم یه مرده سوار ماشینه عمو: این رانندته راننده سامین بود ولی سامین و من میبرم مدرسه به جاش این چند وقته اقا رمضانی تورو میبره منم سرمو تکون دادم عمو: کاری نداری من: نه عمو ،عمو: فعلا عزیزم مراقب باش لباس گرم بپوش هوا سرده من: چشم. سوار ماشین شدم رفتم مدرسه (مدرسه من قائمشهر بود نیم ساعت راه بود با تاخیر رسیدم مدرسه)  چند ساعتی گذشت من تو کلاس هر دیقه بیحال تر از قبل میشدم گلومم خیلی میسوخت. زنگ اخر ساعت دو میخورد (ما تو مدرسه چهار تا دوست صمیمی بودیم از بچگی چشم باز کردیم با هم بودیم تا الان این با هم بودنمونم به خاطر اینه که خونه هامون تو یه کوچست همشون تقریبا کناره همن هر چهار تامونم رفتیم انسانی البته دوتاشون رفته بودن اوایل تجربی ولی طاقت نیاوردن دوباره برگشتن پیش خودمون اسم هاشونم نازگل مینا و فاطمه) مینا : مروه چیزی بیارم واست مینا از هممون کوچیکتره خیلی زود استرس میگیره نگران میشه (مینا متولد سال 82تمام تلاشش و کرد دو کلاسه زد تا با ما باشه ) من: هیچی عزیزم تو نگران نباش من خوبم همون موقع نازگل اومد پیشم تو دفترچه یاداشتم تکالیفو نوشته بود گذاشت تو کیفم وسایلمو جمع کرد پلیورشو در اورد گرد کرد گذاشت رومیز نازگل بخواب اجی جونم منم رو پلیورش خوابیدم مینام پلیورشو در اورد انداخت رو تنم  نمیدونم چقد گذشته بود که چشامو باز کردم دیدم تو اتاقه سامم سامو صدا کردم که دیدم بعده پنج دیقه اومد تو سام:  سلام عزیزم جانم بیدار شدی؟ من: سلام کی منو اورد خونه. سام همونجوری که داشت برام توضیح میداد پارچه رو از رو پیشونیم برداشت دستشو گذاشت
 رو پیشونیم دماسنجم گذاشت تو دهنم پارچه رو خیس کرد سام:  زنگ اخرتون که خورد وقتی تو کلاس خواب بودی اقای رمضانی میاد

دنبالت معاونتونم میگه حالت خوب نیست اقای رمضانیم میاد تو کلاس بغلت میکنه میارتت خونه.(سام 19سالشه تو خاطره 15سالش بود) بعد از تموم شدنه حرفش پارچه رو گذاشت رو پیشونیم دماسنجو برداشت نگاش کرد بعد یه لبخند ژکوند زد گفت تبت شد38من :چند بود سام:39 با گوشیش شماره عمو رو گرفت از اتاق رفت بیرون یه چند دیقه گذشت حوصلم سر رفته بود میخواستم بخوابم که در باز شد سام بود بغلم کرد منو رو دستش گذاشت سرم و نوازش کرد چشامو بستم نمیدونم چقد گذشته بود که یه دست سرد رو پیشونیم بود چشامو باز کردم دیدم عمو و زنعمو و سام بالا سرمن ،من: سلام، گلوم خیلی سوخت هردوشون بالبخند جواب دادن زنعموم بغلم کرد :چیشدی تو چرا مریض شدی دیشب اتاق سرد بود؟ اره عزیزم؟ من اصلا حال نداشتم چشامو بستم بعده چند دیقه عموم صدام کرد لای چشامو باز کردم ایندفعه بغل عموم بود عمو :عموجون میتونی پاشی جلوم بشینی سرمو تکون دادم جلوش نشستم زنعمومم کنارم نشست عمو وسایلش در اورد کنارش چید عمو :عزیزم دهنتو باز کن ببینم منم انجام دادم عمو اخم کرد بعد گوشمو دید بعدش صدای ضربان قلبم و گوش کرد انقدر استرس داشتم قلبم تند میزد عمو لبخند زد  :من که کاریت ندارم عزیزم انقدر نترس منم زدم زیر گریه زنعموم بغلم کرد گفت: دخترم نمیترسه اینجوری نگو یه دفعه در باز شد سامین اومد تو اتاق اومد پیشم گفت مروه مریض شدی دستمو گرفت گفت چرا مواظب نبودی عمو بوسیدشو گفت: وروجک نزدیک مروه نشو مریض میشی سامین:باشه الان میرم عمو هم شروع کرد نسخه نوشتن سامین رفت کنارش وایساد گفت : بابا واسه مروه امپول ننویس عمو : نوشتم بابای ولی کم به منم یه چشمک زد بعد سرمو بوسید و رفت زنعمومم منو خوابوند رو تخت گفت: استراحت کن عزیزم چی میخوری برات بیارم؟ شیر کاکائو دوست داری ؟همون لحظه سام اومد تو اتاق گفت: منم میخوام سامین: منم میخام واسه هر سه تامون بیار زنعموم :چشمم سام اومد پیشم بغلم کرد از تو گوشیش بهم فیلم نشون میداد حدود 10مین گذشته بود که عمو اومد تو اتاق دستش یه کیسه دارو بود از داخلش یه سرنگ کوچولو در اورد یه ماده سفید رنگو اماده کردبا اون سرنگه کوچیک یکم ماده رو کشید اومد سمتم دستمو گرفت اون ماده رو زد به دستم خیلی میسوخت زدم زیر گریه عمو: جانم تموم شد من:دستم میسوزه سام دستمو فوت کرد عمو اشکامو پاک کرد بغلم کرد زنعمو اومد پنج تا لیوان شیر کاکائو اورد با هم خوردیم عموم رفت سراغ دارو هام دو تا امپول بیرون اورد شروع کرد اماده کردن امپولا عموم: مروه جان دراز بکش عزیزم با بغض به دستش نگاه میکردم که بهم چشمک زد و گفت نترس عزیزم زود تموم میشه اومد پیشم عمو: بخواب عزیزم بعد خودش کمکم کرد برگردم عمو نشست رو تخت گفت این کارایی که من میگم اصلا انجام نده : تکون نخور سفتم نکن باشه عزیزم اگه انجامشون بدی خیلی عصبانی میشم خیلی ترسیده بودم شلوارم کشید پایین به سام گفت پاشو بگیر تکون نده سمته راسته باسنمو پنبه کشید عمو: چرا انقدر تو لاغری .با دست توده عضلانی درست کرد امپول وارد بدنم کرد خیلی درد داشت یه جیغ بلند کشیدم و گفتم  ااااااااییییی عمو: جانم عزیزم تحمل کن زدم زیر گریه من: عمو خیلی درد داره تروخدا زودتر تمومش کن خواهش میکنم ایییییییییی کمرم اییییی عمو با دست کمرمو نوازش میکرد میگفت اخراشه عزیزم  منم بلند بلند جیغ میکشیدم زنعموروصدا میکردم زنعمو:  جانم جان مهرداد ولش کن سامین با گریه: باباااا بسهه  عمو:هیس ، جانم بمیرم عمو جون تموم شد تموم شد عزیزم جانم جان عمو:مروه نفس عمیق بکش اینجوری خودش پشت هم نفس عمیق میکشید منم تکرار کردم که عمو امپولو کشید بیرون که عمو و سام همزمان گفتن :تموم شد عمو شروع کرد ماساژ دادن جای امپول که خیلی درد داشت منم دوباره زدم زیر گریه سام :ای جان بابا دست نزن بچه دردش میاد سامین : ولش کنید دیگه اه عمو: ببخشید عموجون ببخشید عزیزم بعد جاشو چسب زد عمو: ساناز جان پاشو بالا پایین کن من الان میام سامینم همراش رفت زنعمو همین کارو تکرار کرد اون پایی و که امپول زده بودم خیلی درد میگرفت منم ناله میکردم که زنعمو دیگه ادامه نداد اومد بغلم کرد چند دیقه بعد سامین و عموم اومدن تو اتاق دسته سامین یه لیوان اب بود گذاشت رو میز عسلی کناره تخت بوسم کرد سامین: دیگه گریه نکن باشه کم کم بهم اب میداد زنعموم بغلم کرد سرم رو شونش بود چشامو بسته بودم که احساس کردم زنعمو محکم منو چسبونده به خودش تا اومدم سرمو تکون بدم عمو :برنگرد عزیزم خیلی زود تموم میشه اخریشه من:عمو بسه خواهش میکنم زنعموم با یه دست پاهامو محکم گرفت با دست دیگشم کمرمو به خودش قفل کرد اصن نمیتونستم تکون بخورم

عمو پد کشید اروم امپولو وارد بدنم کرد تا اومدم تکون بخورم عمو: اروم باش تکون نخور خیلی محکم و جدی گفت که هیچ تکونی نخوردم وسطای تزریق بود که تحملم تموم شد زدم زیر گریه و ناله میکردم عمومم قربون صدقم میرفت به اخرای تزریق که رسید جیغم در اومده بود که عمو

بلند گفت: تموم شد دیگه تموم شد دیگه کاریت ندارم اروم باش امپولو کشید بیرون شلوارمو درست کرد زنعموم از رو شلوار جای امپولو ماساژ میداد من همچنان داشتم گریه میکردم که زنعمو نشست رو تخت بغلم کرد تکونم میاد من ناله میکردم که سام گفت: چه عروسکایی دوست داری با گریه گفتم پاندا که سام گفت واست پاندا میگیرم همون لحظه عمو اومد تو اتاق گفت بهتر شدی عمو جون منم سرمو تکون دادم اومد موهامو بهم ریخت گفت خیلی دردت اومد دوباره سرمو تکون دادم که گفت دهنتو باز کن باز کردم گفت نه خداروشکر زبونت سرجاشه خودشو بقیه خندیدن ولی من زدم زیر گریه عمو بغلم کرد تو اتاق دورم میاد عروسکای سام و نشون میاد تا اروم بشم منم اروم شده بودمو داشتم نگا میکردم کمکم چشام گرم شد و رو شونه عمو خوابم برد .
چشامو که باز کردم دیدم شبه خیلی بده ادم چشاشو باز کنه ندونه الان چه زمانیه ، رفتم از اتاق بیرون دیدم همه تو حال دارن فیلم میبنن من کنار راهرو ایستادم جلو تر نرفتم زودتر از همه سام متوجه من شد اومد جلو بغلم کرد اوردتم تو حال کنار خودش نشوند عمو: بهتر شدی عمو جون من: اره خیلی بهترم ولی پاهام درد میکنه عمو: ببخشید عزیزم بعدم پیشونیمو بوسید زنعمو ازم پذیرایی کرد رفت دفتر کتابمو اورد زنعمو: سام مروه رو بیار تو اتاق مطالعه عمو: عزیزم نیازی نیست تکالیفشو انجام بده ، فردا براش گواهی مینویسم نره مدرسه زنعمو: نمیشه از درس عقب میمونه ماسک میدم بهش بزنه عمومم ساکت شد چیزی نگفت سامین: مامان سره مروه ام سیاست میکنی زنعمو: شما پاشو برو تو اتاقت بخواب کمتر حرف بزن .خلاصه اونشب با سختیگیرایه زنعمو و وساطت عمو که بچه مریضه بزار بره استراحت کنه گذشت.صبح بود که بیدار شدم (البته شبش خوب نتونستم بخوابم خوابم نمیبرد ) رفتم از اتاق بیرون سمت سرویس بهداشتی دندونمو مسواک کردم موهامو بستم اومدم بیرون عمو داشت از کنار سرویس رد میشد منو دید بغلم کرد عمو: سلام عموجون صبح بخیر بهتر شدی عزیزم من: سلام صبح شمام بخیر اره بهترم ولی گلوم خیلی میسوزه  بعد دستشو گذاشت رو پیشونیم ابروهاش پرید بالا بهم گفت دهنتو باز کن ببینم انجام دادم اخم کرد گفت چرا خوب نشدی تو بعد سمته اشپزخونه حرکت کرد زنعمو داشت صبحانه اماده میکرد منو که دید از بغل عمو گرفت بوسیدتم گفت : صبح بخیر عزیزم من:  سلام صبح بخیر زنعمو همون لحظه سام و سامینم اومدن دور هم صبحانه رو خوردیم وسط صبحانه عمو : سام بعد از ظهر همراه اقای رمضانی برین دنبال مروه از همون طرف بیاین پیشم سام: باشه حتما عموهم داروهامو داد خوردم ماسکم داد بهم گفت همه جا میری اینو بزن  منم رفتم مدرسه سره کلاس چشام همش بسته میشد معلم فارسیمونم فهمید گفت سرتو بزار رو میز استراحت کن میدونم مریضی اونروز 12.5تعطیل میشدیم زنگ که خورد مینا پلیورمو پوشوند بهم نازگل وسایلمو جمع کرد کمک کردن از چهار طبقه بیام پایین به طبقه سوم که رسیدم سامو دیدم اومد جلو با بچه ها احوالپرسی کرد خوب میشناختتشون وسایلمو ازشون گرفت بردتم تو ماشین خودشم پشت نشست منم پشت دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پاش حالم از دیروز بدتر شده بود نمیدونم چقد گذشته بود که چشامو باز کردم دیدم تو یه اتاقیم بوی تند الکل میومد سام رو تخت نشسته و به دیوار پشتش تکیه داده چشاشو بسته اومدم بلند بشم نتونستم تو دستم سرم بود صدای عمومو میشنیدم صداش نکردم با پا سامو زدم که سام یه چششو باز کرد دید من چشام بازه پرید سام:  بیدار شدی من:  اره چرا خونه نرفتیم اومدیم اینجا سام:  بابا میخواست که متخصص اطفال تورو ببینه با بغض گفتم : عمو معاینم کرده بود دیگه کافیه سام:نگران نباش عمو شایان از بابام مهربون تره تازه با لحن بچگونه گفت: یه خیلی اوچولاتم داره خندم گرفته بود چند دیقه بعد عمو اومد پیشه ما همراش یه پسره کم سنو و سالم بود که صورتش اصن ریش نداشت موهاش قهوه ای بود چشاش خیلیی درشت بود رنگشم جالب بود نمیشناختمش سام : چش قشنگ تو همه جا هستی با بابام.اون پسر خم شد در گوش سام یه چیزی گفت که سام بغلش کرد یه چیزایی میگفت محکم میزد به پشتش عمو: بهتری عموجون، تو چرا خوب نمیشی، چیکار کردی با خودت که التهاب گلوت اصلا کم نمیشه. سرمم که نصف شده بود کند از تو جیبش چسب زخم دراورد زد رو دستم بغلم کرد رو پاش نشوندتم بعد پسره رو صدا کردعمو:یاسین جان دماسنجو بیار اونم رفت بیاره سام اومد پیشم با یه دست دو طرف لپمو گرفت هعی فشار میداد هعی ول میکرد عمو زد رو دستش گفت کرم نکش بچه. این مگه لپ داره تو ایننجوری میکنی 
سام اومد جواب بده که گوشیه عمو شروع کرد زنگ خوردن عمو: جواب دادن و بزار برای بعد برو گوشیو بیار همون

لحظه یاسینم اومد دماسنجو داد به عمو . عمو هم گفت بزارش تو دهنت سامم گوشیو اورد عمو گوشیو نگا کرد عمو:  باباته بیا خودت جواب بده منم دماسنجو از دهنم برداشتم گوشیو از عمو گرفتم گذاشتم کنار گوشم تا اومدم حرف بزنم بابام شروع کرد بابا:  سلام داداش مروه خوب

ه چش شده الان کجاست مدرسه رفته من با بغض:  سلام بابایی بابا:  سلام عزیزم خوبی چت شده تو من:  سرماخوردم کی بر میگردین دلم واستون تنگ شده زدم زیر گریه بابامم شروع کرد قربون صدقم رفتن به زبون مازندرانی که خندم گرفت میون گریه بلند زدم زیر خنده می خندیدم بابا: ای جونم بیا با مادرت صحبت کن مامانمم باهام صحبت کرد قول داد زودتر برگردن دوباره بابا گوشیو گرفت بابا: گوشیو بده به عمو منم گوشیو دادم به عمو ، عمو گوشیو گرفت از کنار تخت فاصله گرفت و رفت بیرون یاسین با دستمال اومد اشکای صورتمو پاک کرد گفت:  من فک میکردم فقط چشای من خوشگله چشای تو خیلی قشنگ تره سام:  یاسین چشاتو در میارما هیز بازی در نیار یاسین با دست زد پسه سر سام و گفت:  ببند. یاسین با دماسنج اومد پیشم گفت :خودت بلدی بزارش زیر زبونت منم انجام دادم  بعده پنج دیقه عمو اومد تو هنوز داشت با تلفن صحبت میکرد اومد کناره تخت لپمو نوازش کرد گفت : چشم چشم مواظبشم شمام مواظب خودتون باشین خداحافظ. 
عموهم گفت : بابات خیلی نگران شد ای من به ساناز چی بگم همه چیو مو به مو تعریف کرده پس بگو سام به کی رفته دهن لق شده یاسین زد زیر خنده سامم میخندید بعد گفت:  امشب که این حرفارو به مامان گفتم ببینم باز به من میگی دهن لق  عمو رنگش پرید گفت: برو کشوی سوم هر چی شکلات خواستی بردار برا مروه ام یه دونه بیار من دماسنجو از دهنم برداشتم دادم به عمو من:  چرا سام هر چی خواست بگیره من یه دونه عمو : چون شما تبت 39 شده باز تبت بالا رفته مریضی خوب شدی یه خیلی بهت شکلات میدم چشمک زد بهم تلفن تو اتاق زنگ خورد عمو رفت تلفن و جواب داد بعدش قطع کرد و گفت شایان اومده اومد جلو بغلم کرد بردتم از اتاق بیرون سام و یاسینم میومدن تو راه همه به عمو سلام میکردن عمو رفت سمته یه در چوبی که تعداد زیادی مراجعه کننده جلوش بود رفت داخل اتاق من که سرم رو شونه عمو بود تو اتاق یه خانومه بود با یه بچه کوچیک اتاق خیلی خوب تزئین شده بود یه قسمتیش عکس بنتن و مرد عنکبوتی بود یه قسمتش عکس پوستر باربیو راپنزلو لوازم ارایشی دخترانه بود خیلی خوشم اومد بود داشتم با کنجکاوی همه جارو میدیدم که سام گفت: مثلا مریضی یکم بی حال باش یاسین: من از وقتی این بچه رو دیدم یا داره گریه میکنه یا خوابه یا بی حال یه دیقه شاده تو ناراضیی سام چیزی نگفت اون بچه با مادرش رفتن بیرون عمو داشت با دکتر صحبت میکرد دکتره داشت میومد سمته تخت روپوش تنش نبود سام و یاسین باهاش سلام و احوالپرسی کردن سام باهاش شوخی میکرد که دکتر گفت:  بچه سر به سر من نزار من دیگه سنی ازم گذشته اومد سمته من از ترس رفتم عقب با ترس گفتم: سلام اونم لبخند زد همونجا وایساد گفت: سلام عزیزم کاری باهات ندارم میخام باهات اشنا بشم همین اومد جلوتر دیگه عقب نرفتم نشست رو تخت بغلم کرد گفت چقد سبکی تو ، اسم من شایانه منو عمو شایان صدا کن خیله خوب اسم تو چیه: مروه عمو شایان:  معنیش چی میشه من:  نماد کوه و استوار بودن و محکم بودنه عمو شایان: چه معنیه قشنگی داره بعد بهم گفت بارونو دوست داری سرمو تکون دادم عموشایان: اینجا سر تکون دادن نداریم باید با زبون حرف بزنی نه سرت باشه ؟ حالا بگو بارونو دوست داری من:  اره خیلی خندید لپمو بوسید که اخم کردم عمو شایان:  چی شددد؟ ایندفعه سام جواب داد:  مروه از بوس رو لپ خوشش نمیاد همه پیشونیشو میبوسن عمو شایان خندید و گفت:  ببخشید ایندفعه پیشونیمو بوسید بعد بغلم کرد رفت سمته پنجره تو اتاق پردش گلبهی بود من عاشق این رنگ بودم پرده رو کنار زد هوا بارونی بود و نم نم بارون میزد من با ذوق داشتم بارونو نگا میکردم و میخندیدم سام:  اخدووو بعد لپمو کشید یکم که بارونو دیدیم عمو شایان : بسه من:  بازم میاریم اینجا بارون و ببینم عمو شایان:معلومه که میارم
رفت سمته میزش منو رو میز نشوند تمام وسایل معاینش با ربان و و گل  تزئین شده بود خیلی جالب بودن هر چی تو اتاق و میدیم عمو نبود سام و صدا کردم اومد پیشم سام:  جانم من : عمو کجاست عمو شایان:  بیمار داشت رفت بالاسر بیمارش باز میاد پیشت. یاسینم رفته بود.  عمو شایان:  سام تب مروه چند بود سام:  39عمو شایان دوباره بهم دماسنج داد گفت:  بزارش زیر زبونت منم انجام دادم عمو شایان اومد جلوم وایساد نبض دستمو گرفت ساعتشو نگا میکرد بعد تو یه برگه یه چیزایی نوشت گوشیه پزشکیشو گذاشت تو گوشش

صدای ضربان قلبمو با دقت گوش میداد مدام میگفت نفس عمیق بکش سرفه کن بعد برمگردوند گوشیو رو کمرمم گذاشت دوباره نفس عمیق و سرفه رو تکرار کردم (موقع معاینه دیگه شوخ نبود خیلی جدی بود )
گوشیو از گوشش در اورد دور گردنش گذاشت دوباره تو برگه یه چیزایی نوشت دماسنجو برداشت و رو به سام گفت:  تبش تغیری نکرده سام : عمو چرا داروهای بابا جواب نداد عمو شایان:  سرماخوردگیش خیلی شدیده با اون داروهای قوی بدنش ضعیفتر شده دوباره تو برگه یه چیزایی نوشت یه چوب بستنی گرفت با چراخ قوه عمو ش

ایان:  دهنتو باز کن بااااز دهنمو باز کردم عمو شایان گوشمم نگاه کرد دوباره یه چیزایی تو برگه نوشت عمو شایان:سام مواظب مروه باش من الان میام عمو شایان رفت بیرون سام بغلم کرد برد کنار پنجره داشتم بارونو نگا میکردم که در باز شد عمومهرداد و عمو شایان اومدن تو اتاق سام رفت طرفشون عمو شایان بغلم کرد عمو مهرداد با نگرانی اومد سمتم عمو مهرداد: مروه جان دهنتو باز کن گلوتو ببینم گلومو معاینه کرد بعد گوشمو دید اخم کرد و گفت:  کمتر که نشد هیچ بیشترم شده چیکار کنم شایان ،عمو شایان: نگران نباش الان براش دارو مینویسم استفاده کنه ببینیم چی میشه عمو شایان منو داد بغل سام خودشو عمو مهرداد رفتن سمته میز شروع کردن دارو نوشتن یهو در باز شد یاسین اومد داخل اتاق ایندفعه روپوش تنش بود هنوز نفهمیده بودم چیکارست (انترن بود) عمو شایان: یاسین برو این نسخه رو از داروخونه بگیر من الان هماهنگ میکنم پایین رفتی مستقیم برو پشت داروخونه بده به دکتر یوسفی یاسین نسخه رو گرفت رفت. 
 سام منو برد بیرون همه داشتن نگامون میکردن یه بیمار رفت تو اتاق دیگه خیلی شلوغ نبود سام منو گذاشت پایین سه چهار تا بیمار بیشتر نمونده بودن عمو شایان دو تا از بیمارارو معاینه کرد که یاسین اومد بغلم کرد پلاستیکو داد به سام پلاستیکش رنگی بود معلوم نبود توش چیه یاسین پیشونیمو بوسید چند دیقه گذشت که بیمار اومد بیرون ما رفتیم تو اتاق ، عمو شایان مارو دید بلند شد اومد سمتمون پلاستیک و از سام گرفت لپمو کشید عمو شایان : مروه جان میخوام بهت دو تا دونه امپول کوچولو بزنم زود تموم میشه با یاسین برو پشت پرده دراز بکش من الان میام یاسین بردتم پشت پرده سام مانتو مدرسمو در اورد یادمه زیر لباس مدرسه یه بلوز ابی کاربنی تنم بود که یقه اسکی بود و قسمت جلوش با حریر و نگین تزئین شده بودلباسش خیلی خوشگل بود (شلوار مدرسه ما پارچه ای نبود کتان بود دکمه و زیپ میخورد  و رنگشم خاکستری، اما  مانتومون پارچه ای بود و رنگش بازم خاکستری مقنعه امونم مشکی بود )سام بند کفشامو باز کرد خودمم دکمه و زیپ شلوارمو باز کردم دراز کشیدم خیلی میترسیدم تنم میلرزید به هر حال تنها بودم تا حالام امپول نزده بودم استرس داشتم در اتاق باز شد و عمو مهرداد اومد تو اتاق پشت پرده سرمو نوازش کردو اروم دم گوشم گفت:  مروه جان نترسیا زود تموم میشه عموجون منم اینجا کنارتم مقنعه امو از سرم در اورد که موهام پخش شد موهامو ردیف کرد که عمو شایان اومد پشت پرده امپول دستش نبود یه نگا به موهام کرد و گفت : موهات چه قشنگه سرمو نوازش کرد اومد جلوم وایساد کنار تخت زانو زد عمو شایان : عزیزم میدونم میترسی تنهایی ولی سعی کن اصلا تکون نخوری و اصلا سفت نکنی منم قول میدم خیلی اروم امپولتو بزنم باشه عزیزم من: باشه از چشمم یه قطره اشک اومد که عموشایان خندید  : هنوز که نزده گریه میکنی رفت بالاسرم شلوارمو کشید پاین خیلی خجالت میکشیدم (یاسین پیج شده بود رفته بود )سام: عمو شایان تروخدا اروم بزن براش عمو شایان : چشمممممم همون لحضه دو تا قسمت باسنمو که امپول زده بودم فشار داد که دردم گرفت اروم گفتم ای اخخ خودشو عمو مهرداد داشتن نظر میدادن عموشایان پد و کشید قسمت چپ  باسنم و گفت :اخه تو چرا انقدر لاغری،  سه تا نفس عمیق بکش منم شروع کردم نفس عمیق کشیدن دومین نفسو که کشیدم امپولو وارد باسنم کرد دردش خیلی زیاد و یهویی بود بلند گفتم اییییییییی عموو ، عمو شایان: جانم عزیزم جانم.عمو مهرداد و عمو شایان همزمان قربون صدقم میرفتن منم  فقط جیغ میکشیدم اییییییییییییییی عمو شایان خواهش میکنم تمومش کن تحملم تموم شد ایییییی کمرم کمرم عمو شایان شروع کرد کمرم و نوازش دادن مدام میگفت تموم شد ولی تموم نشده بود وسطای تزریق با دست رو تختی و چنگ میزدم اشکامم بی اختیار میریخت رو صورتم عمو مهرداد و صدا میکردم و میخواستم بلند بشم ولی نمیزاشتن عمو مهرداد:جان گریه نکن دخترم عمو شایان مدام میگفت تموم شد تموم شد سام سرمو نوازش میکرد صورتمو پوشنده بودم گریه میکردم 
عمو مهرداد: شایان تمومش کن بچه هلاک شد سام:  عمو بیخیال یه سیسی اخر شو  عمو شایان امپولو کشید بیرونو گفت : خیله خوب تموم شد دیگه تموم شد کشتی خودتو شروع کرد ماساژ دادن منم همچنان گریه میکردم که عمو مهرداد:  شایان دست نزن بچه درد داره سام دستمال اورد اشکامو پاک کرد رفت از اتاق بیر

ون یه لیوان اب اورد داد بهم ابو خوردم اروم شدم عمو مهرداد منو نشوند رو تخت جلوم وایساد سرمو بغل کرد منم تو بغلش شروع کردم گریه کردن خیلی درد داشت انتظار انقد دردو نداشتم عمو شایان داشت یه امپولو اماده میکرد که زرد بود یکی دیگم اماده بود رنگ نداشت سام اومد جلو چشام گفت: نگا نکن من داشتم هق هق میکردم که عمو شایان اومد گفت: ای جانم چه با سوز گریه میکنی این دو تا اخریشه برگرد عزیزم دیگه تموم میشه با بغض به عمو مهرداد نگا کردم که لبخند زد و منو خوابند رو تخت و گفت: بر

گرد زودتر تموم بشه بریم خونه سامین و زنعمو منتظرتن عمو شایان سمته راستمو پنبه کشید خودمو سفت کرده بودم  توده عضلانی درست کرد و گفت: نفس عمیق بکش و شل کن خودتو باشه من جواب ندادم دوباره از پرسید باشه ایندفعه با صدای گرفته و پر بغض گفتم باشه چشم شل کردم که دوباره پنبه کشید و امپولو وارد باسنم کرد سام کمرم ماساژ میداد عمو پامو گرفته بود وقتی شروع به تزریق کرد چنان دردی توی پام پیچید که داشتم جون میدادم  با جیغ گفتم:  عممممممووووووووووو این خیلی درد داره تروخداااااااا تمومش کن خواهش میکنم تروخدا اییییییییییی ساااااام تو یکاری بکن  یه جیغ بلند کشیدم  دستمو بردم عقب که سام دستمو گرفت عمو شایان: جانم صبر کن سام گفت : تموم شد اجی تموم شد عمو شایان امپولو کشید بیرون و گفت تموم شد دختر تموم من داشتم گریه میکردم عمو شایان دوباره پنبه کشید که شروع کردم خودمو تکون میدادم که بلند بشم عمو شایان عمو مهرداد هر چی سعی کردن ارومم کنن اروم نمیشدم که عمو مهرداد بلند سرم داد زد:  اروم باش ،چه خبرته ،یه دونه مونده دیگه، دختریه لوس، بیمارستان و گذاشتی رو سرت، هی من هیچی نمیگم بدتر میکنی........  خیلی ناراحت شدم اروم شده بودم دیگه گریه ام نمیکردم عمو شایان دوباره پنبه کشید امپولو زد ولی انقد فکرم در گیر حرفایه عمو بود زیاد متوجه ورود امپول نشده بودم وسطاش خیلی درد گرفت که دستمو گاز گرفتم   عمو شایان امپولو کشید بیرون و گفت: تموم شد دخترم ببخشید دردت گرفت عمو مهرداد از اتاق رفت بیرون عمو شایان دوباره اومد پیشم جای امپولارو چسب زد و ماساژ داد بعدم لباسمو درست کرد سام بغلم کرد خودشم داشت گریه میکرد پیشونیمو بوسید دکمه و زیپ شلوارمو درست کرد عمو شایان اومد جلو بغلم کرد بردتم کنار پنجره داشتم بارونو میدیم  که دره اتاق باز شد دیدم عمو اومد نگاش کردم که اومد از بغل عمو شایان گرفتتم و عمو: ببخشید عمو جون یهو عصبی شدم ، باهام قهری من: نه من قهر نیستم فقط ناراحت شدم عمو بوسیدتم دیگه هیچی نگفتم عمو برده بودم تو اتاق خودش تو بغلش  داشتم بارونو نگا میکردم خیلی شدید تر شده بود قشنگ بود تنها شده بودم (سام رفته بود کلاس) یاسین اومد تو اتاق بغلم کرد و پیشونیم و بوسید و گفت : صدای جیغات و گریه هات تا تو راهرو ها میمومد دوباره پیشونیم و بوسید منو رو صندلی عمو نشوند داشتم از پنجره تمام شیشه اتاق بارونو نگاه میکردم  ،عمو بیمار داشت یاسینم کمکش میکرد در حال عوض کردن چسب روی بینی یه دختر خانم بودن یهو یاده خواهرام افتادم به عمو گفتم میشه بهشون زنگ بزنی باهاشون حرف بزنم عمو هم با خشرویی قبول کرد گوشیشو داد به یاسین و گفت: زنگ بزن گوشیو بده به مروه یاسین :به کدومشون زنگ بزنم من :اجی زهرا
 زنگ زد گوشیو داد بهم حرفایی که با خواهرم زدم به خوبی یادم نیست ولی یادمه خیلی قربون صدقم رفت و خیلی نگران شد قول داد تا اخر هفته برگرده یاسین اومد زنگ بزنه به خواهر دومیم نزاشتم چون صد در صد واسش مهم نبود من احساس میکردم گرممه عمو اومد پیشم سرشو چسبوند به پیشونیم و عمو: باز تب کردی که کاره اون خانومارو زود تر انجام داد و بغلم کرد رفتیم اتاق عمو شایان بیمار داشت یه پسر بچه بود همسن خودم همراه مادرش عمو مهرداد عذر خواهی کرد از این که مزاحم شده و گفت من تب کردم عمو شایان بغلم کرد دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت چه تبیم کرد چی بنویسم واسش انتظار نداشتم باز تب کنه تو اتاق واسش شیاف بزار سرمم مینویسم رفتین خونه  اگه تب کرد واسش بزن توش تب بر بریز بعدم لپمو کشید که لبخند زدم عمو شایان:  من هنوز نه خنده تورو دیدم نه لبخندتو عمو همونجور که داشت نسخه رو میخوند عمو:  اتفاقا مروه خیلی خوش خندست بعد بغلم کرد و همونجور داشت از اتاق میرفت بیرون گفت واسه ادمای خاصی مثه من میخنده و پشت بندش به خاطر اینکه وقته اون خانوم و پسر بچه رو گرفت معذرت خواهی کرد خیلی خوابم میومد چشام داشت بسته میشد رو شونه های عمو خوابیدم

نمیدونم چقد گذشته بود که چشامو باز کردم دیدم تو ماشینم صندلی ماشین به حالت بخواب بود عمو دید بیدار شدم صندلی و به حالت اول برگردوند و عمو: بیدار شدی عزیزم ؟ گشنته چیزی بخرم برات من: نه اشتها ندارم عموم دیگه چیزی نگفت دمه یه بیمارستان نگه داشت. رو به من گفت : با هام میایی بریم داروخونه سرمو تکون دادم بغلم کرد  پیاده شدیم رفتیم  سمته داروخونه کنار بیمارستان یه مرده همسن عمو اونجا بود سلام و احوالپرسی کردیم مرده رو به عمو گفت : مهرداد تا جایی که یادمه دختر نداشتی عمو:  برادرزادمه جایه دخترمه مرده ام لپمو کشید و خبر سام و سامینو گرفت و دارو هارو داد به عمو و ارزوی سلامتی کرد برامون منو عمو رفتیم تو ماشین سمته کلاس سام که تو یه اموزشگاه بزرگ بود سامو سوار کردیم تو راه عمورو به سام گفت دستتو بزار رو پیشونی مروه ببین تب داره سام:نه تازه سرش سرده عمو خودشم تبمو گرفت عمو:خوب پایین اومد خداروشکر  رسیدیم خونه همین که وارد شدیم زنعموم محکم بغلم کردوگفت:  دورت بگردم دوردنه چی شدی اخه ؟ کی انقد مریض شدی بعد پیشونیم بوسید و بردتم تو اتاق زنعمو: میخوای بری حموم من اره اگه اشکالی نداره زنعمو: نه عزیزم چه اشکالی برو حموم کاری داشتی صدام کن من: زنعمو من تنها نمیتونم موهامو بشورم صدات کنم واسم میشوری زنعمو لپمو کشید و: اره عزیزم چرا که نه بعد از یه حموم حالم خیلی بهتر شده بود زنعمو موهامو سشوار کشید گیس کرد رو سرمم یه کلاه کاموایی قرمز گذاشت که خیلی خوشگل بود زنعمو کتابامو اورد یه قسمتایی و مشخص کرد زنعمو: این قسمتارو تا عصر بخون بعده شام زبان کار میکنیم باشه عزیزم منم قبول کردم داشتم درسارو میخوندم که سام اومد تو اتاق دماسنج تو دستش بود نگام کرد زد زیر خنده سام :چرا اینشکلی شدی تووو دستشو گذاشت رو پیشونیم و دماسنجو داد بهم گفت بزارش زیر زبونت من:  درس دارم سام : هم دماسنجو بزار زیر زبونت هم درس بخون منم انجام دادم سام رفت بیرون با یه پلاستیک اومد تو اتاق من: اون چیه سام:  کتابای کمک اموزشیه ساله قبله تستاشو زدم میخوام بزارمش تو کمد بالا تا واسه کنکور دوباره ازشون استفاده کنم اومد جلو دماسنجو از دهنم برداشت سام :باز تب داری که بعد بلند بلند عمورو صدا کرد عمو اومد تو اتاق عمو:  چی شده سام سام: بابا مروه تبش باز رفت بالا عمو اومد جلو دستشو گذاشت رو پیشونیمو عمو: ای بابا تو چرا اینجوری شدی از اتاق رفت بیرون  تو این مدتم من دوباره رفتم سره درسام و تو حل کردن مسائل ریاضی از سام کمک میخواستم سامم با حوصله واسم توضیح میداد تقریبا مسئله ها تموم شده بود که بلاخره عمو و سامین با یه سرم اماده اومدن تو اتاق عمو:  مروه جان رو تخت تو بغل سام بشین سام از رو صندلی بغلم کرد بردتم رو تخت خودش نشست منو نشوند رو پاش دستمو محکم گرفت سام:  منو نگاه کن بابا رو نگاه نکن من بغض کرده بودم که عمو اومد جلو عمو: اصلا نه منو نگاه کن نه دستتو ، دستتم تکون نده که خیلی عصبانی میشم باشه عزیزم؟ من:  باشه چشم عمو: افرین عزیزم 
عمو یه کشو بالای ارنج دستم بست و با انگشت رو رگم ضربه میزد بعد پنبه کشید و سوزنو اورد نزدیک که من گریم گرفتم سام سرمو چسبوند به سینش با دسته ازادش چشامو گرفت سوزن وارد رگم شد : ایییییییی ساااااااااااااااام عمو و سام همزمان گفتن تموم شد عمو هم با چسب سرمو محکم کرد رو دستم  منم گریه میکردم که سام بغلم کرد خوابوندتم رو تخت عمو اومد جلو موهامو ناز کرد من با گریه گله میکردم از مامان بابام از خواهرام که تنهام گذاشتن عمو هم باهام صحبت میکرد دید اروم نمیشم بغلم کرد تو بغلش تکونم میداد من همینجور هق هق میکردم خوابیدم از خواب که بیدار شدم سرم تو دستم نبود ولی چشام خیلی میسوخت بلند شدم اتاق تاریک بود موهامو از گیسه های زنعمو باز کردم و شونه زدم موهام هنوز یکم نم داشت همینجور باز گذاشتم رفتم بیرون کنار راهرو وایسادم که عمو شایان و با یه خانم غریبه دیدم جلو تر نرفتم عمو شایان زود تر متوجه حضور من شد عمو شایان: سلام مروه خانم بهتری عموجون من : سلام اره خیلی بهترم   عمو مهرداد لبخند زد بقیه هم همینطور .سام بلند شد اومد بغلم کرد و سام: چرا موهاتو نبستی جوابشو ندادم سرمو گذاشتم رو شونش و چشامو بستم سامین: سام مروه بزار اینجا بعد به کنار خودش رو مبل اشاره کرد سام:مروه بی حاله نمیتونه بشینه سامین:بغلش میکنم همه زدن زیر خنده سام نشست رو مبل منو بغل کرد خیلی بی حال بودم دوباره داشت خوابم میبرد عمو شایان: بیا بغله من دلم واست تنگ شد سام بلند شد دادم بغل عمو شایان خانم غریبه اشاره زد و گفت: این خانومی که میبینی همسر منه اسمش وحیداست بعدرو به همسرش گفت: ایشونم مروه خانومه خاله وحیدا لبخندی زد و گفت:ای جانم رو به زنعمو ادامه داد خیلی شبیه سامینه سامینم با جدیت و رک بودن تمام گفت ما دو تا واسه هم ساخته شدیم و دوست داشتنمون خیلی زیاده( هنوزم این عشق اقا سامین کم نشده ) همه با این

حرفه سامین خندیدن من سرمو تکیه دادم به سینه عمو شایان و چشامو بستم عمو شایان رو به عمو گفت:  پسرتم عین خودت زود اقدام به ازدواج میکنه دوباره صدای خنده ها رفت بالا عمو شایان : داشت صورتم ناز میکرد صدام میکرد اروم چشامو باز کردم عمو شایان: وحیدا از وقتی مروه رو دیدم یا داشت گریه میکرد یا خواب بود بعد دستشو گذاشت رو سرم و گفت خداروشکر دیگه تب نداره بعد از بغل عمو شایان رفتم تو بغل یه نفر دیگه چشامو باز کردم عمو مهرداد بود که گفت:  بخواب عزیزم بخواب عمو بردتم تو اتاق خودشو زنعمو منو رو تخت خوابوند و خودش کنارم خوابید با ریتم میزد رو کمرم دره اتاق باز شد بعدش صدای عمو شایان اومد اروم گفت:دمرش کن پاتو بزار رو پاش با دستت کمرش و بگیر عمومهردادم دمرم کرد که چشامو باز کردم و با بغض به عمو خیره شدم عمو:  نترس عزیزم دو تا دونه امپوله زود تموم میشه تخت بالا پایین شد فهمیدم عمو شایان اومد رو تخت 
یخت عمومهرداد سرمو بغل کرد و گفت:هیچی نیست عزیزم گریه نکن عمو شایان شلوارمو کشید پایین و گفت این بچه دیگه جای سالم رو بدنش نمونده انقدم لاغره موندم کجا بزنم بعد پنبه رو کشید رو باسنم با دستش توده عضلانی درست کرد و گفت:  مروه جان سرفه کن عمو منم شروع کردم به سرفه کردن که همون لحظه امپول و وارد کرد یه تکون شدید خوردم با صدای گرفته : ااایییییییییییی عمو شایان: هیشش جانم تحمل کن من : ایییی عمووووووو درش بیار دردم میاد اییییییییی سااااااااااااااام سام: جانم اجی من کنارتم بعد موهامو نوازش میکرد عمو مهرداد و عمو شایان خیلی محکم گرفته بودنم و مدام قربون صدقم میرفتن عمو شایان امپولو کشید بیرون و گفت: تموم شد خانومی تموم جاشو با پنبه ماساژ میداد شلوارمو درست کرد من همچنان گریه میکردم و از عمو مهرداد میخواستم منو از اینجا ببره که عمومهرداد گفت : این اخریشه عزیزم دیگه امپولی نداری اینم تحمل کن سام نشست رو برومو گفت: بیا بغلم بریم بارونو ببینیم من ساکت شدم عمو ولم کرد و من دستمو سمته سام دراز کردم سام بغلم کرد بردتم سمته پنجره اتاق پرده رو کشید کنار از رو میز کناری دستمال برداشت بخار شیشه رو گرفت من داشتم بارونو نگا میکردم که چشم خورد به عمو شایان یه ماده سفیدیو داشت تو یه وسیله تکون میداد که سام گفت:  من و نگاه کن عمو شایان و نگاه نکن داشتم بارونو نگاه میکردم که عمو شایان گفت: سام بیاین اینجا این دیگه اخریشه سام گذاشتتم رو تخت عمو مهرداد از رو تخت بلند شد امپولو از عمو شایان گرفت و گفت: من میزنم تو نگهش دار عمو شایان محکم به تخت چسبوندتم عمو مهرداد شلوارمو کشید پایین و جایه قبلیو نگا کرد و گفت: عمو جون این امپولم مثه قبلیست یه کوچولو درد داره یکم تحمل کنی تموم میشه در ضمن اصلا تکون نخور اصلا خیله خوب من هیچی نگفتم عمو پنبه رو کشید رو باسنم من زدم زیر گریه سام سرمو نوازش کرد عمو توده عضلانی درست کرد امپولو وارد باسنم کرد که من بلند جیغ زدم نمیتونستم کوچیک ترین تکونی بخورم عمو شایان خیلی محکم گرفته بودتم عمو شروع کرد به تزریق کردن من:  بسهههههه عموو  دیگه نههههههههه ایییییی کمرم ایییییییی عمو شایان کمرمم میسوزه عمو شایان شروع کرد کمرمو ماساژ دادن بلند بلند گریه  میکردم عمو مهرداد هیچی نمیگفت که سام با صدای گرفته گفت تمومش کن بابا بچه هلاک شد عمو امپولو کشید بیرون و با پنبه جاشو ماساژ میداد و قربون صدقم میرفت همه اومده بودن جلوی دره اتاق زنعمو زود خودشو رسوند بهم و با گریه گفت بمیرم دخترم تموم شد عزیزم عمو شلوارمو درست کرد زنعمو بغلم کردو تکونم میداد عمو مهرداد دستمال اورد اشکامو پاک کرد و گفت بسه دیگه تموم شد این گریه ها واسه چیه سامین اومد جلو گفت:  برو کنار بهش امپول زدی حالا که داره گریه میکنه میگی گریه نکن من همچنان بغل زنعمو گریه میکردم که سام اومد جلو بغلم کرد و از داخل یه پلاستیک یه پاندا بزرگ اورد بیرون و گفت:  اینم پاندای تو سامین سریع گفت : من انتخابش کردم بعد لپمو بوسید پانداش خیلی خوشگل بود اما من حال نداشتم سرمو گذاشتم رو شونه سام و چشام بستم شروع کردم گریه کردن سام کمرمو نوازش میکرد و تو اتاق راه میرفت همه رفته بودن بیرون و برق اتاق و خاموش کرده بودن یواش یواش چشام گرم شدو خوابم برد صبح زود بیدار شدم نمیتونستم بلند بشم پاهام درد میکرد به هر سختی که بود لنگون لنگون رفتم از اتاق بیرون تا به اشپزخونه برسم صورتم خیس شده بود زنعموم متوجه اومدنم شد سریع اومد پیشم خودمو انداختم بغلش و زدم زیر گریه زنعمو مدام قربون صدقم میرفت و میگفت: چی شد عزیزم چرا گریه میکنی اروم باش صدای عمومو شنیدم اومد پیشمون بغلم کرد و گفت:  چی شده عزیزم

بغلم کرد دورم میداد منم با هق هق میگفتم پام درد میکنه زنعمو گفت مهرداد چجوری به این بچه امپول زدین که اینجوری شده عمو گفت نمیدونم بعد خوابوندتم رو مبل و شلوارمو کشید پایین و گفت ای وای جای امپولی که من دیشب زدم کبود شده ساناز جان برو کمپرس اب گرم بیار سامین بیدار شده بود اومد پیشمون و گفت بابا باز میخوای به مروه امپول بزنی عمو گفت نه عزیزم برو صبحانه بخور عمو واسم کمپرس کرد که دردم کمتر شد عمو دوباره بغلم کرد و بردتم سر میز صبحانه سامین برام لقمه میگرفت میزاشت جلوم میگفت مروه بخور زود تر خوب بشی زنعموم گفت ای خدا یکیم نیست اینجوری واسه ما لقمه بگیره که عموم شروع کرد واسه زنعموم لقمه گرفتن خندم گرفته بود سام اومد پیشم پیشونیمو بوسید و گفت بهتر شدی ته تغاری سامینم شروع کرد به توضیح دادن اینکه عمو امپول و بد زد عمو هم میگفت پسر باید حامیه پدرش باشه نه اینکه از پشت خنجر بزنه بعد یه تیکه خیار برداشت پرت کرد سمته سامین که سامین تو هوا گرفت خورد  سره سفره عمو گفت مروه امروز مدرسه نرو خونه بمون درساتو بخون منم امروز شیفت ندارم مطبم نمیرم میمونم پیشت همه از پشت میز بلند شدن با من و عمو  خداحافظی کردن و رفتن عمو رفت تو اتاق من کتابامو اورد گفت کدوم درسارو امروز داشتی بهش گفتم اونم جداشون کرد گفت درسای که فردا  داری و بخون درسایم که امروز معلمتون یاد میداد و تمرین کن یک ساعت دیگه میام ازت میپرسم منم شروع کردم به خوندن اخرای درس بود که عمو اومد پیشم و گفت خوندی منم سرمو تکون دادم که کتابو از دستم گرفت یه لیوان شیر داد بهم گفت بخورش بعد کتابمو ورق زد و ازم پرسید درسام که تموم شد عمو رفت تو اتاق سامین یه جعبه سی دی برداشت و اومد پیشم گفت کدومشونو دوست داری من عاشق فیلم نجات کودکان بودم و هستم عمو اونو گذاشت تو دستگاه گفت استراحت کن منم شروع کردم فیلمو دیدن به وسطاش که رسید خوابم برد احساس کردم یکی پیشونیمو بوسید و با دست سردش صورتمو نوازش میکرد چشامو باز کردم که اجی زهرا و دیدم بغض کردم خواهرم گفت سلام زندگیه من تو چرا اینحوری شدی بعدش محکم بغلم کرد منم زدم زیر گریه خواهرم دورم میداد و عذر خواهی میکرد از اینکه تنهام گذاشته منم محکم بغلش کرده بودمو سرمو رو شونش گذاشته بودم داماد اولیم (داداش حسین )بلند شد اومد کنار خواهرم وایساد پیشونیم و بوسید و گفت بهتر شدی عزیزم چت شد یهو . اجی زهرا نشست رو مبل و از عمو تشکر کرد عموم میگفت من کاری نکردم که وظیفم بود بعد ادامه داد زهرا جان قرار نبود اخر هفته برگردین اجی زهرا : اره ولی وقتی فهمیدم مروه خیلی مریضه دلم طاقت نیاورد زود خودمو رسوندم مامان بابام گفتن امروز ساعت 12راه میوفتن مثله اینکه بابام خیلی مریض شده این سرما و بارون دیگه تمومی نداره داداش حسین گفت عموجون اگه ایرادی نداره مروه رو ببریم با خودمون عمو: چرا پیشمون باشه خوب چه ایرادی داره زهرا:  تا اینجام خیلی زحمت دادیم دست شما و زنعمو درد نکنه عمو داروهامو اورد داد به زهرا طریقه مصرفشونم توضیح داد رفت تو اتاق وسایلمو جمع کرد و اورد داد به اجی زهرا اجی زهرام منو برد تو اتاق لباس تنم پوشند و من: اجی زهرا چرا الناز خبری از من نگرفت چرا نیومد دنبالم اجی زهرا: الناز کار داشت در ضمن خودت میدونی که الناز احساسی نیست اگه دیدیشم انتظار نداشته باش رفتار خوبی باهات داشته باشه باشه عزیزم من رومو کردم اونور پرده پنجره کنار رفته بود هنوز داشت بارون میزد رفتم کنار پنجره وایسادم اروم به خاطر چیزی که مقصرش من نبودم گریه میکردم که خواهرم اومد از پشت بغلم کرد و یه متن که شاید خیلی هاتون شنیده باشین و خوند (شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست )بعد سرمو بوسید و بغلم کرد بردتم بیرون عمو از بغل اجی زهرا گرفتتم و بوسم کرد و گفت ببخشید عزیزم اگه سرت داد زدم و دعوات کردم پیشونیم و بوسید منم به خاطر اینکه اذیتش کردم معذرت خواهی کردم با خواهر و دامادم رفتیم سمته بابل (خونه خواهرم )وقتی رسیدم خواهرم خیلی ازم پذیرایی کرد و دارو هامو بهم داد شبم پدر مادرم اومدن بابام کلی با زبون محلی نازمو کشید ولی خیلی مریض بود اجی النازم و همسرشم اومدن  که اجی الناز فقط یه دست بهم داد ولی شوهرش (داداش ارش)بغلم کرد و بوسیدتم و گفت وقتی شنیدم مریض شدی خیلی نگرانت شدم.
پ.ن: خاطره من ادامه داره اگه خوشتون اومد ادامشو مینویسم 
پ.ن: برای همتون ارزو میکنم به اون چیزی که ارزوشو دارین برسین 
پ.ن: اگه واستون سواله که چرا انقد خوب خاطره یادم موند ، من این خاطره رو با کمک سام و عمو  نوشتم سام همه چی  یادش بود 
پ.ن:اختلاف منو خواهرم با بزرگتر شدن من به جای اینکه کمتر بشه بیشتر شده و ارزو میکنم هیچ وقت توهیچ خانواده ای اختلاف نباشه.
پ.ن: من با خواهر اولیم 10سال و خواهر دومیم 8سال اختلاف سنی داریم 
پ.ن: یه دلنوشته کوتاه اگه کسی دوست نداره نخونه. 
بعضیارو دیدین ؟!
هم

یشه ساکتن ؟!
همیشه شنونده ان ؟!
وجودشون ارامش بخشه ؟!
حرفاشون مثله اب رو اتیش میمونه؟! 
ولی خودشون حتی برای یه بار هم که شده ، از غمی که تو دلشون نشسته حرفی نمیزنن ؟!
اینا همونایی هستن که هیچکسی جز اونی که قلبشونو زخمی کرده و چشماشونو و اشکی..... 
نمیتونه اروم کنه!!!! 
حرف های هیچکسی جز همون یه نفر نمیتونه مثل اب بشه رو اتیش قلبشون....!!! 
اینا همونایی هستن که هیچ کلمه ای برای بیان حال خراب و زارشون پیدا نمیکنن! 
مگر اینکه شنونده ی حرفاشون همون یه نفر باشه....!!!! 
اما..... 
این آدمای مظلوم و بی گناه همونایی هستن که میدونن احمقانست ، درد و دل کردن برای کسی که خودش باعث و بانی غم قدیمی و موندگار تو دلشونه....! 
این ادما ترجیح میدن برای همیشه سکوت کنن... 
و برای همیشه شنونده باقی بمونن...
ببخشید اگه سرتون درد گرفت یا چشاتون اذیت شد در پناه حق

خاطره اقا Mehrzad

خاطره اقاMehrzad

سْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

سلام حال شما؟خوب هستین انشالله؟😊مهرزادکشاورزهستم،27سالم هست ومتولداصفهانم.قبلاافتخار حضورتوجمعتون وداشتم ولی متاسفانه مدتی هست حضورکم رنگی دارم وکم سعادت وگرفتارم واقعا ...
این خاطره مربوط به دوران خدمتم وزمانی هست که پزشک طرحی بودم....
ازطرف سپاه، برای دوران خدمتم به یکی ازروستاهای حومه ی اصفهان اعزام شدم...من وعلی آقا ازهمکارانم که قبلادرموردشون گفتم به یک منطقه فرستاده شدیم اما علی آقابه دلایلی هفته ی اول خدمت، مرخصی گرفتند..من واقعااسترس داشتم،چون دانشگاه اصفهان قبول شدم،هیچ وقت تجربه ی کاروزندگی تومنطقه ای دورازاصفهان ونداشتم واقعا نگران بودم(ولی الآن نه!چون بیشترتایم کاریم،روستاهای حومه ی اصفهان هست)احساس غربت تمام وجودم وگرفته بود!چون هفته ی اول تنهابودم ،همش به این فکرمیکردم،که توشهرغریب چیکارکنم!تنهاچیکارکنم!؟کسی ونمیشناختم و غریب بودم..
امکانات روستاخداروشکر،خوب بودبرق وآب وگاز وتلفن و...داشتند اماازنظرساخت وسازوجاده سازی زیادجالب نبود،خانه های کاه وگلی باجاده هایی که اکثرشون خاکی بودند امامردم باصفا،دوست داشتنی ،خونگرم وبامعرفت وبامرامی بودند،من همیشه گفتم که مرام بچه های روستا ازیه جنس دیگس!
آقاحسن مسئول درمونگاهی که کارمیکردم بودند...(البته امکانات درحدودبهداری روستایی بود) تابستون بودومنطقه بیابونی!هواواقعاگرم بوداتاق من یدونه پنکه داشت که صدای وحشتناکی ایجادمیکرد..وقتی روشنش میکردم احساس میکردم تراکتورداره کارمیکنه...🙈به همین خاطرمن ترجیح میدادم کلاروشنش نکنم!چندساعت توراه وخسته بودم وازگرمای اتاق کلافه !.اومدم بیرون توحیاط یه جای ایوون مانندی داشت نشستم وبه ستون تکیه دادم..همینطورکه خودم وباجعبه پولکی که ازآشپزخونه بهداری پیداکرده بودم بادمیزدم،خوابم برد...نمیدونم چقدرخوابیده بودم،که سنگینی چیزی وروسینم احساس کردم!یه حسی مث راه رفتن چیزی روی بدنم!گردنم وبه طرف سینم خم کردم که بایه موجودسیاه فوق العاده وحشتناک روبه روشدم!یه رتل سیاه وسط سینم بود،بلندگفتم یاابوالفضل ویه ضرب بلندشدم...ازروتنم افتاد بین پاهام،شایدزشته بگم ولی واقعاااترسیدم واقعا!ازصدام حسن بیل به دست اومدبیرون گفت چی شده دکتر؟گفتم رتل،این رتل روسینم بود!بدون هیچ واکنش جدی ،گفت رتل؟وبابیل کشتش!گفت دکترچنان گفتی یاابوالفضل فکرکردم مارزنگی نیشت زده!گفتم چی؟مار؟زنگی؟؟یاابوالفضل...خندیدوگفت مگه دکتراازچیزی هم میترسند!؟جواب ندادم وسریع رفتم تومطب،احساس سوزشی توسینم داشتم سریع لباسم وکنارزدم اماخداروشکرچیزی نبود واحساس وترس کاذب بود..خدابهم رحم کردواقعا که نگزیده بود..ازحسن شنیدم که رتل سیاه فوق العاده خطرناکه وسمش درجامیکشه!سریع یه لیوان آب خوردم که آروم بشم اما حس وبغض غربتم ازیک طرف اون صحنه هم همش ازجلوی چشمام ردمیشدحالم واقعاگرفته بود...مریض داشتم چهارپنج نفریا شیش ،هفت نفریا..(دقیق نمیدونم ،فراموش کردم،حلال کنید)وویزیت کردم.. جو مردم وکه دیدم آروم ترشدم.خیلی باصفاودوست داشتنی بودندواقعا..نزدیکه اذان وضوگرفتم به حسن گفتم میخوام برم مسجدتون چطوری بایدبرم وآدرس گرفتم..مسجد وپیداکردم برخلاف اون چیزی که فکرمیکردم،مسجدنوساز ومجهزی بودواقعا...خداروشکرالحمدلله که مسجدنوسازی داشتندکه خیرای منطقشون ساخته بودند ولی تودلم وباخودم میگفتم اگه نصف این بودجه وپول به زخم ودردمردم زده شده بودالان شایدخیلی چیزهابهتربودبااینکه باماشین اومده بودم اماکفشای مشکیم پرازگردوخاک بود..ازپام درآوردمشون ورفتم داخل مسجد..روستای کوچیکی بودهمه همدیگرومیشناختن..چهره ی من براشون ناآشنابود تااینکه چندنفرپرسیدندشما؟؟گفتم که پزشک طرحی ام این جاخدمت میکنم..واقعاانتظارچنین عکس العملی ونداشتم واقعا مردم خونگرم وبامرامی بودند(بهتربگم هستندچون هنوزباچندنفرازاهالی درارتباطم😊)خیلی تحویل گرفتن وخوشامدگویی گفتن واحترام گذاشتن..حتی طلبه محلشون چندباربه خاطرحضورم تشکرکرد،اینجابودکه یکم ازحجم استرس وغربتم کم شد!نمازوخوندم وباعجله دنبال کفشام میگشتم که آقایی اومدندسمتم وخونشون دعوتم کردندتشکرکردم وگفتم ممنون مزاحم نمیشم من فعلادرخدمتتون هستم که گفتنددکترراستش مادرپیری دارم مریضن وازبیماریشون برام گفتن واینکه سخته براشون که بیان بهداری...گفتم چشم موردی نداره فقط من کیفم ونیوردم بایدبرم بهداری،ایشونم سوارماشین شدندوباهم رفتیم بهداری..من سریع رفتم کیفم وازبهداری آوردم ورویه تیکه کاغذشمارم ونوشتم ودادم دست حسن که اگرمریض اومدبهم تماس بگیره...رسیدیم خونه ی آقای...(ببخشیدواقعااسمشون وفراموش کردم!اصلایادم نیست اسم اون آقاچی بود!)
(حاج آقاخطابشون میکنم)خونه ی خشگلی داشتند!یالله گفتم ورفتم داخل ماشالله خونه شلوغ بودهمه بچه هاونوه های مامانبزرگه بودنداحتمالا...همه جلوی پام بلندشدندشرمندم کردندواقعاخیلی معرفت داشتندکه بااینکه من ونمیشناختندانقدربهم احترام میگذاشتند..حاج آقامن ومعرفی کرد بعدازینکه یک یکی باهمه ی آقایون دست روبوسی کردم کنارحاج آقانشستم(ببینیدرفتارشون طوری بودکه انگارمن وچندساله میشناسن ومن هم متقابلاهمین حس وداشتم)
بامامانبزرگم چندکلمه ای صحبت کردم که به پسرش گفت این دکتره؟🙈اینکه بچه ساله!😊خندیدم ،حاج آقاگفت نه،ننه دکتره چندسال درس خونده.عذرمیخوام نمیتونم ازجزئیات بیماریشون بگم اما بی اختیاری ادرارداشتندوواقعااذیت بودندوبخاطرنبودامکانات درمانی وپزشک به بیماریشون بی توجهی کرده بودند..معاینشون کردم فشارخونشون بالابودگفتم مادرفشارت بالاس قرص فشاری میخوری؟گفت دارم ننه امانمیخورم ننویس که دارم!گفتم چرانمیخوری؟گفتندکه اگه بخورم تاآخرعمرم بایدبخورم بدنم بهشون عادت میکنه!!!!گفتم جان؟مادروقتی بدنت نیازداره حتی تااخرعمرت بایدمصرفشون کنی...چیزی نگفت... تودفترچه بیمشون دارونوشتم وتاکیدکردم حتمافردابیاان دارو روبگیرن ومصرف کنن.ازجام پاشدم که حاج آقاگفت کجادکتر؟!گفتم مزاحم شدم بااجازتون که اجازه ندادندبرم گفتن شام آمادس بایدبرای شام بمونید..هرچقدراصرارکردم فایده نداشت ولطف داشتن..منم راستش یکم دل بدم یکم که،خیلی غذاهارونمیخورم واین خیلی بدواقعا..داشتم باخودم کلنجارمیرفتم که چطوربگم من سیرم وغذانمیخورم که ناراحت نشن که سفره توده دقیقه پهن شد!کوفته پخته بودند وواقعامن دل بدم نمیتونستم بخورم..گفتم بفرمایین شمامن شام خوردم اماتعارف کردند ومجبور شدم برم سرسفره..بااکراه یه لقمه گرفتم که طعمش عالی بود!یه چیزعجیبی بود!یه عطرخاصی داشت این غذا...چشمام بازشد🙈خیلی خوشمزه بود!کوفته های بزرگ باپرهلو وآلو وگردو ...خیلی عالی بودمن کوفته دوست ندارم واقعا ولی این عالی بود اولی وخوردم رفتم سراغ دومین کوفته🙈دومیم خوردم همسرحاج آقادوباره برام یکی دیگه کشیدداشتم خفه میشدم😂😂ولی عالی بود👌👌بازبرام گذاشتن که تشکرکردم گفتم من توعمرم انقدرغذانخورده بودم خیلی عالی بود...دوغ محلی و...👌سفره روکه جمع کردن،چهره ی یه خانم توجهم وجلب کردواینکه شام نخوردندبیشتراین حس وبه من میدادکه بیمارن... چهره ی لاغرورنگ پریده وزیرچشم هاشون سیاه ولب های خشک وترک خورده ..اماچیزی نگفتم ....گفتم یاعلی واومدم بلندشم که حاج آقاگفتن یه زحمتی براتون دارم دکتر!گفتم جانم؟گفتن که دخترم حال نداره معاینشون کن..گفتم چشم چرازودترنگفتین موردی نداره من برای همین اینجام..حاج آقاگفتن که باخانمابرین تواون اتاق واینجاآقایون هستن وراحت نیستن..گفتم بله حتما..وباآقامهدی که همسرزهراخانم بودندوکل خانمای فامیلشون رفتیم تواتاق..مادرزهراخانم(همسرحاج آقا)(من معذرت میخوام واقعااسم هاشون وفراموش کردم ومجبورم اینطورخطاب کنم)وقتی دیدندهمه ی خانمااومدندداخل گفتندنیازنیست وبرین بیرون و..خودشون وآقامهدی موندند..گفتم خعله خب مشکلشون چی هست؟گفتندچندماه پیش متاسفانه بچشون سقط شده وهیچ رسیدگی بهشون نشده و..(نمیتونم ازجزئیات بگم عذرمیخوام)گفتم خعله خب چرااینقدررنگ پریده وزردین شما؟کم خونی داری؟مشکل تیروئید؟گفت نه،آره،نمیدونم!!گفتم خعله خب من اول به معاینه عمومی میکنم،زیزچشم هاشون ودیدم مشخص بودکم خونی شدیددارن..آزمایش خون براشون نوشتم..گفتم یکم روسریتون و بازکنین آقامهدی اینکاروکردسرشون وبالادادم وغددلنفاوی زیرگلوشون وتیروئیدشون وداشتم معاینه میکردم که اجازه نمیداد .دست به گلوشون میذاشتم میگفتن دارم خفه میشم..گفتم خعله خب خعله خب الآن تموم میشه وسریع معاینه کردم..گوشی وفشارسنجم وازتوکیفم درآوردم ،استتوسکوپ وروی قفسه سینشون گذاشتم وچندبارخواستم سرفه کنندونفس عمیق بکشندفشارشون واندازه گیری کردم که پایین بود.یسری آزمایشات نوشتم که مادرشون گفتن دکترسینه ی چپشون دردمیکنه وورم کرده..گفتم اجازه بده ببینم که معذب بودآقامهدی ام سعی میکردراضیشون کنه ،میگفت بایداین همه راه تاشهربرای دکتربریم حالاکه دکترهست بذارمعاینه کنه،گفت برای دکترعادیه هرروز بااین مواردسروکارداره امافقط سرش وپایین گرفته بودچیزی نمیگفت واجازه نمیداد..حالامیفهمیدم چقدرپزشک خانم نیازواقعا..گفتم خعله خب من صورتم واون طرف میکنم اون قسمتی که ورم کرده ونپوشونین بهم نشون بدین؟چرخیدم واونطرف ونگاه کردم تاآماده بشن. برگشتم .یه قسمت کوچیک ازبدنشون ونپوشونده بودند..اون قسمت ازسینشون ورم داشت وبه شدت ملتهب بود..اومدم نزدیک که معاینش کنم که بدنشون وکشیدن عقب مادرشونم هرچقدرسعی کردن راضیشون کنن که دکترتواین شرایط محرمه و..فایده نداشت...گفتم خعله خب ببین کاریتون ندارم ۱۰دقیقه به من اجازه بده بدین تموم میشه مهدی دکمه هاشوون وبازکرد سینه هاشون وازشدت درد وبایه کشش پهن بسته بودندکه این واقعاالتهاب وبیشترمیکردوهیچ تاثیرمثبتی داشت.کم کم راضی شدندمهدی کش وبازکرد وشونه هاشون وجمع میکردن وقوزمیکردن چیزی نگفتم حق داشتن معذب باشن...حین معاینه توده توبافتشون حس کردم وتفاوت سایز سینشون یکم نگرانم میکردگفتم خعله خب تموم شد ۵دقیقه بیشترطول نکشید بپوشین..آزمایش هورمونی نوشتم براشون گفتم اگرهورمون هاتون کنترل شده بودشایدالآن اون جنین زنده بود بایدحتماپیگیرباشین..گفتم حتماحداقل تاآخراین هفته بایدپزشک زنان معاینشون کنه حتمابرین اصفهان یاشهرستان...چندتاآزمایش دیگه اضافه کردم وتاکیدکردم که این آزمایش هاروبرای متخصصشون ببرند ویه سری دارونوشتم که فعلادردوالتهابشون وکمترکنه ورفتم ازاتاق بیرون..مهدی پشت پام اومدبیرون گفت دکترکشاورزچی شده؟گفتم جانم؟چی چی شده؟هیچی نشدههمین طورکه دستام ومیشستم گفتم نگران نباش اون آزمایشاکه من نوشتم چیزخاصی نیست نگران نباش همه ی خانماازیه سنی به بعدبایدانجام بدن..خانم شماهم ۲۶سالشه بایدانجام بده هورمون هاشون تنظیم بشه که انشالله دفعه بعدبچه ی سالم خدابهتون بده.گفتم اون برجستگی هاوالتهاب های سینشونم به خاطرمشکلات هورمونیشونه؛طبق نظرمتخصص دارومصرف میکنن ازبین میره یاحالابنابه آزمایش هاشون هردرمان دیگه.. به خودت وهمسرتم استرس بیخودوالکی نده..یکم آروم شد میگفت دکترنمیدونی من تواین مدت چه استرسی کشیدم !وشروع کردن ازنبودامکانات وبی مسئولیتی ...صحبت کردن. یکم حرف زدم باهاش خیلی آروم شد..واقعانگران سلامتی خانومش بودبهتربگم دوست داشتناشونم ازیه جنس دیگه بود!اماراستش یکم نگران بودم..بدون فشارعمقی توده مشخص بود،و..(متاسفانه ازشون خبرندارم امیدوارم که مشکل خاصی نبوده باشه والان بچه سالم وخشگل خدابهشون داده باشه)بعدنیم ساعت صحبت کردن بامهدی وسایلم وجمع کردم گفتم بایدبرم وتشکروخدافظی کردم اماحاج آقامیگفتن مریض که نداری اگه داشتی زنگ میزدبهت امشب اینجابمون..هرچقدراصرارکردم نتونستم تسلیم بشم میگفتن یه امشب بدبگذره بهت وشرمندم کردن...منم قبول کردم به حسنم زنگ زدم گفتم که میمونم امشب واگرمریض اومدهروقت وساعت بهم زنگ بزنه...خانماتواتاق وآقایون توسالن پذیرائیشون خوابیدندانقدرگرم صحبت بودم که تاساعت۲:۳۰صبح حرف میزدیم ومتوجه ساعت نبودیم..واقعامردم دوست داشتنی بودندواین فقط مختص اون خانواده نبود...صبح زودبیدارشدم ،رفتم توآشپزخونه وضوبگیرم که دیدم مامانبزرگ وحاج خانم بیدارن..نمازم وخوندم ویکم باهاشون حرف زدم ودوباره خوابیدم..ساعت ۷_۷:۳۰بیدارشدم دیدم یه سفره ازینطرف اتاق به اونطرف اتاق پهن کردند!🙈🙈ماشالله کره محلی وانواع مرباو وشیرتازه ونون محلی و...مگه داریم بهترازین!؟سلام کردم گفتم چراانقدرزحمت کشیدین؟!من صبحونه رومیرم بهداری ممنونم‌..حاج آقاگفت دکترپاشین یه آب به صورتتون بزنین وبسم الله..‌...صورتم وشستم رفتم کنارسفره نشستم ...کره محلی که عالی بود!اونجابودکه فهمیدم کل عمرم ودراشتباه بودم کاش بچه ی روستابودم...این کره ی سفیدوگردکجا واون کره ی مربعی وبسته بندی شده ی شهرکجا!🙈واقعاصبحونه خوشمزه ای بود...انگارطعم غذاهافرق داشت همشون یه عطرخاصی داشتند...سومین لقمه تودهنم بودکه حسن زنگ زدگفت برم که مریض دارم..بلندشدم وکیفم برداشتم وازشون تشکرکردم که حاج آقادست بردتوجیبش گفتم حاج آقاشرمنرم نکنین من کلی زحمت بهتون دادم گفتن پول ویزیت..واقعاناراحت شدم گفتم حرفشم نزنیدازدیشب خیلی توزحمتتون انداختم..باهمه خدافظی کردم وبه مهدیم گفتم نگران نباشه وبه خانمش گفتم بیشترمراقب خودتون باشین وچیزهای سنگین بلندنکنیدکه گفتن چشم ونگاهشون وازم دزدیدندنمیدونم چراازم خجالت میکشیدند!سریع اومدم بیرون کفشام وبین ۱۵_۱۶تاجفت کفش پیداکردم وبسم الله گفتم ماشین روشن کردم‌‌...باسرعت بالاسریع خودم ورسوندم درمونگاه(بهداری)....۵_۶نفرمریض بودندکه عذرخواهی کردم وبه حسن گفتم ۵دقیقه دیگه بفرسته داخل تامن آماده شم..سریع بلوز م وعوض کردم ودستی به موهام کشیدم وشروع به ویزیت کررم تاظهرپشت سرهم مریض داشتم..نزیک ظهرباورتون نمیشه چقدرتخم مرغ وارده وشیره وکنجد ومرباو‌‌‌‌..برام آورده بودند😎😎منم اصفهانی🙈😰خیلی شرمندم کردن..ولی اگه اون تخم مرغای محلی وتااِمروز نگه داشته بودم بااین وضع گرونی تخم مرغ الان میلیاردربودم😅نمیدونستم چی بگم!خیلی محبت داشتن..اکثربچه های عمومی وهمکارام ازدوران طرح وخدمتشون واقعاراضی نیستن وهمش میگن خداروشکرکه تموم شد ولی منطقه ای که من بودم واقعامردمش مهمون نواز وخوش اخلاق بودندخیلی اوقات دلتنگشون میشم‌...یعنی تواین مدت یکبارنشدمن دست خالی برم خونه خیلی محبت داشتن...روزهای اول خیلی رک بگم واقعاحس خوبی نداشتم واحساس میکردم من ویه بچه شهریه...خطاب میکنند اماکم کم باهاشون مچ شدم اسم تک تکشون وبلدبودم وهمرومیشناختم.نگاه حافظه الآنم نکنیدکه...🙈سه چهارروزگذشت وخداروشکرهمه چیزخوب بود..آقاحسن گفت که خستم ودوسه روزنمیام!منم گفتم اشکالی نداره خودم هستم..ولی خیلی سخت بود🙈فکرکنیدهمزمان ویزیت میکردم دارومیدادم تزریقاتی هم بودم!یه بارکه افتضاح شد 🙉انقدرشلوغ بوداصلانمیدونستم چیکارکنم!ازینطرف به اون طرف میدوئیدم!روزدوم دیگه واقعاکمرم شکست وبریدم!میخواستم زنگ بزنم به حسن که حداقل یکی وکمک من بفرست تاپس فرداکه علی بیاد...امادیدم خودش اومد صورت رنگ پریده ومریض ودیدم..سلام دادصداش گرفته بود..بدون اینکه جوابش وبدم دستم وگذاشتم روپیشونیش وزیرگلوش...تب داشت..گفتم چته پس چرااین طورشدی؟چرازودترنگفتی برای مریضی نمیای؟گفت نه خوب بودم یهواینطورشدم فقط یکم خسته بودم...گفتم بیاتومطب..انقدرداغ وقرمزبودصورتش که اول تبش وگرفتم...بالابود..دست روی کتف وشونه هاش گذاشتم وفشاردادم که عضلاتش گرفته بودودردداشت ویه آااای بلندگفت!گفتم بدن دردداری؟گفت خیلی،سرمم دردمیکنه..گفتم خعله خب..بلوزش وزدم بالاگوشی وگذاشتم روسینش بابینی کیپ خواستم نفس عمیق بکشه..ریش وکه معاینه کردم واقعاخوب نبودگفتم این مریضی مربوط به الآنه؟؟گفت نه مشکل ریه دارم وچندبارپشت سرهم عطسه کرد..دستمال وگرفتم جلوش ..آبسلانگ وبرداشتم گفتم دهنتوبازکن..زبونش وآوردم پایین که گلوش وببینم وپشت زبون کوچیکشوببینم که حالش بدشد وداشت حالش به هم میخوردم گفتم یدقه تحمل کن گلوش عفونی وملتهب بود..خارش وگوش دردم داشت.. دارونوشتم وگفتم این پتوی من وپهن کن روتخت وبخواب تابیام...داروهاروازتوداروخونه ریختم تویه سبدپلاستیکی ورفتم تومطب‌..گفتم چراپتووپهن نکردی وهمینطوری خوابیدی؟گفت دکترمن مث شمادل بدنیستم طوری نیست...گفتم برگردتب داری میخوام شیاف بذارم...گفتم خودت میتونی برای خودت بذاری؟گفت نه برای خودم هیچ وقت نذاشتم...گفتم خعله خب آماده شو...بلندشد شلوارش وشل کرد...شیاف وازجعبش بیرون آوردم‌ و وازلین وتوکشو برداشتم دنبال دستکش میگشتم که نبود!گفتم یدقه من برم یه جفت دستکش ازتوداروخونه بیارم رفتم آوردم وشلوارش وتابالای زانوآوردم پایین گفتم به پهلوبخواب..یه پاشوجمع کردم توشکمش وموضع ویکم چرب کردم گفتم ریلکس باش وآروم شیاف وگذاشتم گفت سوخت وصورتش وجمع کرد گفتم تمومه وپشتم کردم بهش وآمپولاروآماده کردم..پنبه والکل برداشتم گفتم کی پنی سیلین زدی؟گفت سه چهارهفته پیش گفتم خعله خب برگرد...گفت پنی سیلینه؟گفتم اوهوم..گفت میشه نزنم؟گفتم نه😊باچهره پرازاسترس برگشت وخودش آماده شد..یهویه نفردرزد سریع پرده روکشیدم،رفتم بیرون گفتم جانم؟مریض بودکاراورژانسی نداشتن گفتم یک ربع ده دقیقه منتظربمونین..وروبدنش پنبه الکلی وکشیدم وگفتم شل باش که بیشترمنقبض کردخودش و. یدونه ضربه زدم که شل کردوسریع آمپول و فروکردم.یه آی بلندکشیدوکمرش وتکون میدادبایه دستم کمرشوگرفتم وآروم آروم تزریق کردم وپنبه گذاشتم گفت بسه واومدبلندشه پنبه کشیدم وآمپول بعدی وبرداشتم وگفتم سرفه کن وبلافاصله آمپول وفروکردم ...گفتم استراحت کن تامن یه مریض وویزیت کنم وبیام سرش وازتوبالشت آوردبالاگفت مگه دارم بازم؟گفتم استراحت کن...رفتم دستام وبشورم که الحمدلله آبم رفته بود🙈🙈رفتم بیرون توحیاط آب میومددستام وشستم وگفتم بفرمایید..ویزیتشون کردم وداروهاشون ودادم وتشکرکردن رفتن..پرده روکشیدم رفتم بالاسرحسن گفت ماشالله دکتر۲۰دقیقه یه نفروویزیت میکردی؟🤔🤔گفتم اوم چیکارکنم خب!؟تانفهمم مریضیش وچی بنویسم براش...گفت من وکه کلاچکاپ عمومی کردین...گفتم همینه که هست برگرد😅گفت چندتاس؟گفتم یدونه ویتامین سی برگرد...برگشت سریع پنبه کشیدم وآمپول وفروکردم یه تکون خوردوریلکس شد وآروم تزریق کردم وگفتم تموم شدپاشو واین همه راه رفتم توحیاط دستام وشستم🙈تشکرکرد وگفتم یابروخونه یابروتواتاق خودت استراحت کن..گفت نیام کمک؟ گفتم نه حالاکه فعلاکسی نیست وخودم هستم..رفت خوابیدخودمم انقدرخسته بودم خوابم بردونیم ساعت بعدش یکی بیدارم کردکه همراه مریض بود...
و......
خیلی متشکرم ازتایمی که گذاشتین🌹
عذرخواهی میکنم نتونستم تایم زیادی برای تایپش بذارم،امیدوارم بهرحال دوست داشته باشین🌹من یه نکته ای وبگم که من عذرمیخوام اگربعضی پارتهای خاطرم،شرح حال مسائل پزشکی هست،سعی کردم تاجایی که میتونستم خیلی جاهاروحذف وسانسورکنم وباجزئیات ننویسم امابیشترازین نمیشدیه چیزی مبهم بود...اگرواقعادوست نداشتین واذیت شدین شرمندتونم...🌹

آرزوی سلامتی وموفقیت برای همتون دارم🌹


برام خیلی دعاکنیدا،یذره کم آوردم یکم خستم..همین..


مددزغیرتوننگ است،یاعلی مدد..

مهرزادکشاورزاصفهانی24

خاطره فاطمه جون

 خاطره فاطمه جون

سلام سلام من اومدم نمیدونید چقد خوشحالم بلاخره امتحانام تموم شد و با خیال راحت میام وبفقط برام دعاکنین معدلم کم نشه چون بعید میدونم دیگه اون دوتابداخلاق(امیر و امین)بذارت گوشی دستم باشهخب یه خاطره به افتخار تموم شدن امتحانام بگم.
امسال دانش اموزایی که دهمی بودن و برای درس دفاعی شون بردن راهیان نور که بنده هم جزشون بودم چون شلمچه ازشهرما خیلی دور نبود دیگه خانواده مخالفت چندانی نکردن منم خوشحال که قرار با دوستام یه شب پیش هم باشیم از یه روز قبلش خانواده هردقیقه میگفتن لباس گرم باخودت ببر و حتما هم بپوش چون شب اونجا میخوایین بمونید و بیابون هم هست هوا حتما سرده سرما میخوری.تااینکه ماصبح راه افتادیم و ظهر رسیدیم شلمچه جاتون خالی گرد وخاک بود هرچی هم دلتون بخواد ما خاک خوردیم البته واسه ماخوزستانی ها عادی بودبعد از نماز ظهر و ناهار و زیارت مرقدشهدا یه بازارچه همون جا بود که گفتن یه ساعت وقت دارین برین هرچی میخوایین بخرین منم که چشم داداش های گرام رو دور دیدم فقط چیپس و پفک و لواشک و...میخریدمتااینکه شب رفتیم یه پادگانی جاده خرمشهر و اهواز که از بدشانسی ما بخاط اینکه باد بود برقای کل پادگان قطع شده بودو و ما حدود یه یک ساعتی منتظر موندیم تااینکه اتاقای هر کلاسی رو مشخص کردن و بعد از اینکه وسایلامون رو گذاشتیم توی اتاق گفتن که بالای تپه ای که نزدیک پادگانه میخوان مانور برگزارکنن منم نصف پفکا و چیپس هایی که خریده بودم و باخودم بردم که اونجا با دوستام بخوریم نصفشون رو هم گذاشتم واسه فردا توی راه دیگه رفتیم بالای تپه هوا هم افتضاح سرد بود و چون برق هم نبود و بیابون هم بود خیلی ترسناک بود دقیقا اونجا بود که پسرا رو درک کردم که از سربازی رفتن بدشون میادنمیدونم چجوری میتونستن شبا اونجا تنهایی نگهبانی بدن؟!دیگه پالتوم رو باخودم نبردم به معنای واقعی یخ کردم. نیم ساعتی همون جا بودیم که اخرش گفتن چون باده و برق هم نیست نمیتونن مانور رو برگزار کنن قشنگ رفتن روی اعصابمون،دیگه فردابعداز ظهر رسیدم خونه منم فقط با مامان و بابام سلام و احوالپرسی کردم و چون خسته بودم زود رفتم گرفتم خوابیدم و بیدار نشدم تا فردا صبح وقتی هم بیدار شدم گلوم به شدت درد کردم و حالت تهوع هم داشتم ولی خیالم راحت بود چون امیر و امین مرخصی گرفته بودن و بادوستاشون رفته بودن شمال تو همین فکرا بودم که یهو احساس کردم دارم بالا میارم و زود دویدم توی دستشویی
و گلاب به روتون فقط بالا میاوردم مامانم و اینا هم دیگه از صدای عق زدن من خبردارشدن و بابام رفت زنگ زد به دایی سیاوش که بیاد معاینم کنه اونجا بود که فهمیدم دیگه رسما بدبخت شدمبعدازیه ساعت دایی سیاوش اومد من اتاقم بودم ولی صداشونو میشنیدم که مامانم هی شرح حال میداد همش دعا میکردم که نگه حالم بهم خورد و بالا اوردم چون مطمئًنا دیگه میپرسید برای چی اینجوری شدی و دیگه کارم تمومهخلاصه دایی اومد تو اتاق و گفت:سلام عزیز دل دایی شنیدیم حالت خوب نیست، منم فقط باسر جواب دادم دیگه دایی اومد معاینم کرد و وقتی میخواست توی دفترچه نسخه بنویسه گفت: دایی مامانت گفت حالت بهم خورد و بالا اوردی رفتی شلمچه چی خوردی؟ منم که دیگه اماده ی گریه بودم با این حرف دایی شروع کردم به گریهو گفتم: دایی سیاوش ببخشید بخدا فکر نمیکردم اینجوری بشم، دایی هم که دیگه فهمید قضیه رو گفت: باز تو چشم ما رو دور دیدی و چیزایی که نباید بخوری رو خوردی؟ خب دیگه هیچوقت اردو هایی که مدرسه تون میبرنتون رو نذارم بری؟ ها؟ منم با همون گریه گفتم: ببخشید دایی غلط کردم دیگه نمیخورم(اره جون خودم)دیگه دایی نسخه رو نوشت و به التماسای من که امپول ننویسه اصلا توجه نکرد و خودش هم رفت داروهامو گرفت و بعد از یه بیست دقیقه ای اومد ولی دیدم که سه تا امپول بیشتر توی نایلون نیست اصلا فکرشو هم نمیکردم اینقد کم بنویسه با تعجبگفتم: دایی فقط همینا رو نوشتی؟ دایی هم با خنده گفت:اگه بیشتر میخوای تقویتی تو کیفم دارم، دیگه شروع کرد به اماده کردن امپولا و گفت: فاطمه دایی دراز بکش.

من: دایی اروم بزنیا، دایی: مگه من دلم میاد واسه عشقم بد بزنم؟دیگه دایی دو تا از امپولا رو اماده کرد و اومد منو هم خودش دراز کرد همین کپنبه کشید یه لحظه ناخوداگاه تکون خوردم که دایی زود گفت: ا فاطمه دایی هنوز نزدم که اروم باش یه نفس عمیق، همین که نفس کشیدم امپول رو فرو کرد و زود دراورد ولی اصلا درد نداشت و بلافاصله یکم با فاصله تر از قبلی پنبه کشید و فرو کرد خیلی درد داشت که دیگه شروع به گریه و التماس کردم اییییی داییی درد داره توروخدا درش بیاروایییی مامان کجایی؟ بگو درش بیار،(همیشه موقعی که میخوام امپول بزنم مامان و بابام سعی میکنن نمیان پیشم چون مامانا رو که خودتون میشناسین زود گریه شون میگره بابام هم چون دختر دوس و من هم یدونه ام میگه طاقت گریه ات رو ندارم خلاصه دیگه یه دلیلی میارن) دایی بی توجه به گریه من تزریق کرد و درش اورد و رفت بعدی رو زود اماده کرد همین که اومد نزدیکم من زود برگشتم و با گریه گفتم دایی توروخدا دیگه نمیزنم باهمینا خوب میشم، دایی: من دکترم منم میگم تا اینو نزنی خوب نمیشی اصلا این اصل کاریه برگرد قربونت برم، 
من: نمیخوام دایی نمیزنم
دایی: فاطمه تااینو نزنی امکان نداره ولت کنم، و جدی تر از قبل گفت: حالا هم بدون حرف برگرد تا عصبانی نشدممنم دیگه با گریه برگشتم و دایی پنبه کشید و گفت: فاطمه نه سفت میکنی نه تکون میخوری این یکم دردش بیشتره،منم باسر گفتم باشه تا اینکه فرو کرد وای یعنی ازدردش نگم بهتره افتضاح بود دیگه فقط جیغ میزدم التماس میکردم و میگفتم: دایی توروخدا ایییی درش بیار دایی دارم میمرم واییی، دایی هم سعی میکرد ارومم کنه ولی من اصلا انگار هیچی نمیشنیدم اصلا تموم نمیشد و من همچنان التماس میکردم که دایی بسه دیگه خواهش میکنم اییییی دارم میمیرم واییی داییی توروخدا، تابلاخره تموم شد و درش اورد و کلی باهام شوخی کرد تا دردش و یادم رفت بعدش هم رفت بیمارستان شیفت بود.
مرسی که تااخرش همراهیم کردیننظر یادتون نره دوستتون دارم

 

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

سلام🙋 ای وااای پارسا کجایی که نیستی😂😂 من بدجور کارای بیمارستان کلافم کرد اخه این روزا واقعا حجم کارا زیاده😭 واسه همین کم فرصت میکنم بیام و جواب کامنت ها رو بدم شما ببخشید😊❤ سپاسگزارم از همتون بابت نظرای خوبتون ممنونم💖💖
.
.
.

همین دیروز بود ، صبح بلند شدم از خواب که برم بیمارستان اماده شدم لباس پوشیدم سوار ماشین شدم رفتم . رسیدم بیمارستان ماشینو پارک کردم رفتم تو 👍 خیلی شلوغ بود اول صبح😐 سلام کردم رفتم روپوشمو پوشیدم گوشیه پزشکیمم برداشتم و پیش به سوی خدمت😂😂💃 رفتم جامو با پزشک قبلی کردم خیلی مریض بودن😟 چندتاشون دانش اموز به نظر میرسیدن خیلی حالشون بد بود اصلا مونده بودم چجوری زندن😐 گویا تو یه مدرسه توی کیش که خوابگاهیا بودن ، بچه های خوابگاه خیلیاشون سرماخوردگی داشتن اوردنشون بیمارستان😧 خیلی حالشون بد بود باورتون نمیشه 😟 سریع جامو با پزشک قبلی عوض کردم یک ضرب مریض معاینه کردم باورتون نمیشه خستگی ازم میبارید😑 بعضیاشون باید بستری میشدن بیچاره ها 😖 یکی از دانش اموزا با دوستشون بود اومدن تو . سلام کردن ، سلام کردم . دفترچشون رو تحویل دادن یکیشونو معاینه کردم براشون نسخه نوشتم رفتن بیرون مونده بود نفر دوم . داشتم یه چیزی مینوشتم سرمو اوردم بالا دیدم وایساده وسط مطب دفترچشم دستشه نگام میکنه😐😐 من : چرا عقب وایسادین؟؟😮 بیایین جلو ببینمتون😐 چند قدم اومد جلو هنوزم دور بود😁😂 من : حالا دختر خوب من چجوری معاینتون کنم اخه چند کیلومتری من وایسادین😂😂 یه دفعه بدجور افتاد به سرفه ، داشت خفه میشد😳 سریع یه لیوان اب ریختم و دادم بهش ، خورد اروم تر شد با دستاش گلوشو گرفته بود و اخماش توهم بود😑 اومد نشست رو صندلی بیمار ، گلو و فشارش ک هیچیاصلا من مونده بودم چطوری زنده اس ؟؟😵 تبش زیاد بود . سریع براش نسخه نوشتم باید بستری میشد واسش تا تونستم امپول کم نوشتم ولی نهایتش بازم زیاد بود😐😂 نسخرو دادم دستش تشکر کرد و رفت . چند تا مریض باز معاینه کردم تا رسیدم به اخرین بیمارم معاینه کردم . واای خستم بود اینقدر که نگید فقط 😭 دلم میخاست فقط بخابم ، کمرم درد میکرد 😔 دستامو یکم ماساژ دادم ، یه نگاه به ساعت کردم دیدم ده دیقه دیگه باید برم ایقدر ذوق کردم که نگین😂😂 یه ده دیقه هم موندم یه اب خوردم که وحید ( پزشک ) اومد و منو نجات داد 😂 جامونو عوض کردیم اومدم بیرون توی راهرو داشتم میرفتم یه سر به امید (معرف حضورتون هست 😊) اینا بزنم دیدم که یه پرستار از پشت صدام کرد ، برگشتم : بله بفرمایید . پرستار : اقای دکتر قرار بود بیایین وضعیت دوتا بیمار رو چک کنید که بسترین الان میخاستم بیام بهتون بگم 😊 تازه یادم اومد یعنی من حافظم این روزا خیلی ضعیفه 😂 من : اهااا بله . پرستار : اینجا بسترین بفرمایین😊 مسیرمو عوض کردم رفتم تو ، به محض وارد شدنم صدای گریه بلندی توجهمو جلب کرد خیلی بدجور گریه میکرد یکم نگاه کرد،دیدم همون دختری هست که معاینش کرده بودم و باید بستری میشد بدجور با پرستار درگیر شده بود😂 خندم گرفته بود اخه این چه وضعیه واقعا ؟؟😂 رفتم وضعیت دوتا مریضو چک کردم حالشون خوب بود بیچاره ها من مونده بودم چطوری تا الانشو تحمل کرده بودن من جای اونا بودم میمردم😁 برگشتم رفتم سمت دختره که کم مونده بود پرستارو بزنه😂💪 و صداش کل اتاقو پر کرده بود همه بهش میگفتن بخاب دخترم درد نداره😂😂 خندم گرفته بود توجه همرو سمت خودش جلب کرده بود😂 رفتم جلو تا منو دید ارومتر شد ، خندیدم : میخای بیای منوبزنینی؟؟ اخه دختر اینجا بیمارستانه یکم مراعات کن😅😅 اینارو با خنده میگفتم واسه همین اروم شده بود منو نگاه میکرد . من : خب حالا چرا گریه میکنی؟؟ زشته بزرگ شدی😣 ( یکی نیست به خودم بگه اخه😎😎 اخه پارسا تو سر پیازی یا ته پیاز؟؟😂😂ولی خب بلاخره بیمار من بود باید میفهمیدم چشه) یه خانوم که فکر کنم سرپرستشون بود همش میگفت یلدا بخاب عزیزم اخه چرا گریه میکنی زشته جلو اقای دکتر دخترم😅😅 داروهاشو از پرستار گرفتم به نسخه ای که براش نوشته بودم نگاه کردم باید پنج امپول و یه سرمو الان میزد . سه تاشو هم فردا 😶 ( کسی که انفولانزا گرفته که خودتون میدونید واقعا نمیشه براش چند تا امپول ساده نوشت 😊 یه وقت نگین پارسا ظالمه هاا😭 ) پنج تا امپولو جدا کردم . تا این حرکت منو دید زد زیر گریه : من میخام برمم 😭😭 بزارین برم😭 حالم خوبه😔 یکی از امپولارو برداشتم گفتم : بخاطراین گریهمیکردی؟؟! یکم از حالت خنده اومدم بیرون مجبور شدم یکم جدی باشم : ببین تا اینارو نزنی اجازه نمیدم بری از این بیمارستان بیرون 😊 اخه دختر یه سرماخوردگی ساده که نداری انفلانزا میدونی اگه بهش بی توجه باشی چی به سرت میاد؟؟ تازه تا الانشم خیلی سهل انگاری کردی که دیر اومدی😣 من موندم تو چطوری گلودرد رو داری تحمل میکنی؟؟!! چطوری اون سردرد و تب شدید رو داری تحمل میکنی ها؟؟! من جای تو بودم نمیتونستم دووم بیارم و حاضر بودم این امپولارو بزنم تا این درد خلاص شم اونوقت تو بخاطر ترست داری این همه دردو به جون میخری؟؟!! واقعا میتونی؟؟ 😐 یکم شجاع باش توجه به ترست نکن سلامتیت یکم برات مهم باشه😶 اروم شده بود به حرفام گوش میکرد ، یکم نگام کرد در کمال تعجب اروم برگشت و خوابید😮😮😳 فکر نمیکردم به این سادگیا برگرده اخه بدجور با پرستار درگیر بود😦 به پرستار و سرپرستشون گفتم برن بیرون ، رفتن . یه دستکش برداشتم دستم کردم دو تا از امپولارو اماده کردم رفتم بالای سرش😐 نگام کرد ، خندیدم گفتم : نترس خیلی دردت نمیاد یکم اروم باش دختر😅 شلوارشو دادم پایین سکت چپشو اروم پنبه کشیدم وبهیه بسم الله فرو کردم اروم . به محض ورود سوزن یه تکون خفیفی خورد و گریش بیشتر شد 😭 اروم شروع کردم به تزریق : ایییی نههه من میترسم درش بیاریننن اخخخخ 😭😭😭 میخام برررم نهههه من نمیخام😭😭😭😭 هیچی نمیگفتم سریع باقی مونده تب برو تزریق کردم و کشیدم بیرون و پنبه رو گزاشتم رو و اروم فشار دادم👍 امپول بعدی رو برداشتم و سمت مخافشو پنبه کشیدم و فرو کردم و شروع کردم به تزریقش . خیلی مضطرب بود همش میلرزید و گریه میکرد😐 سریع گریش بیشتر شد و دستاشو مشت کرده بود و فشار میداد اروم یکی از پاهاشو اورد بالا که سریع خوابوندم پاهاشو 😫 ترسیدم سوزن بکشنه یکم دیگه مونده بود سریع تزریق کردم و کشیدم بیرون😥 من : چرا پاهاتو میاری بالا میدونی اگه سوزن بشکنه چی میشه؟؟ اروم باش تحمل کن 😥 یعنی تحملت همین قدره؟رفتمم بیرون پرستارو صدا کردم با سرپرستشون اومدن اخه میدونستم اگه بخان پنسلین رو بزنم اونم دوتا پنسلین واقعا دیگه نمیتونم کنترلش کنم 😮 رفتم پنسلین رو اماده کردم اومدم سمت مخالفش رو باز پنبه کشیدم و فرو کردم . یکم از تزریق گذشت که یه جیغ نسبتا بلندی زد 😨 فکر کنم تا حالا امپول نزده بود😮 خیلی بد گریه میکرد ولی تکون نخورد . من : اروووم باش 😨 الان تموم میشه تحمل کن میدونم درد داره😶 اروم شروع کردم به تزریقش گریش هی شدید تر میشد و دستاشو مشت کرد بود یهو سفت کرد ، سریع چند تا ضربه زدم بالای تزریق گفتم : شل کن تا اذیت نشی وگرنه دردت بیشتر میشه شل کن تروم چیزی نیس 😔 اروم یکم تونست شل کنه که سریع از فرصت استفاده کردم و باقی مونده روتزریق کردم 😱 که با یه ایییییی بلند تموم شد . امپولو کشیدم بیرون و پنبه رو گذاشتم روش و اروم فشار دادم 🙌 یکم بهش استراحت دادم تا اروم تر بشه همش گریه میکرد 🙊 توی همین فاصله مامانم زنگ زد برداشتم : الو جانم مامان؟؟ مامان : سلام عزیزم ، تموم نیستی ؟؟ نمیخای بیای خونه؟ من : مامان میام یه کار پیش اومده میام یه نیم ساعت دیگه عزیزم😊 مامان : اوکی خداحافظ👋 خداحافظی کردم و قطع کردم . رفتم دیدم ارومتر شده پرستار باز سمت مخلفش رو داد پایین تا متوجه شد سریع شروع کرد به گریه : امپولم نزنین😭😭 دردم میاد خواهش میکنم😭😭😭 واقعا دلم میخاست پا به پاش گریه کنم خیلی مظلوم بود ولی خب اگه ولش میکردم انفولانزا شوخی بردار نیستواقعا نمیشه نادیدش گرفت😊 یه لبخندی بهش زدم گفتم : چشم شما یکم تحمل کن این دوتای اخریرو هم بزنم تمومه 🙌 میدونم دردت میاد ولی سفت نکن خیلی . اومدم قبل از تزریق یکی از باهاشو خم کردم گذاشتم روی پای اون یکیش تا خیلی نتونه سفت کنه 👀 باز پنسلین رو اماده کردم و پنبه رو کشیدم و اروم فرو کردم . یه چند ثانیه صبر کردم بعد اروم شروع کردم به تزریق داد بلندی زد و شروع کرد به گریه : ایییییی درد داره درش بیارین میخام بررررم اخخخ خواهش میکنم😭😭😭😭 دردم میاد ایییی من نمیخاااام😭😭😭😭😭 بدجورد گریه میکرد تا نصفش بیشتر تزریق کرده بودم خوبیش این بود که تکون نمیخاد ، سفتم که نمیتونست بکنه فقط گریه میکرد . دستاشو مشت کرده بود و میزد به تخت😅😦 سریع اخراشو تزریق کردم و کشیدم بیرون تا خودشو نکشته😐 سرپرستشون جای امپولشو ماساژ میداد و باهاش حرف میزد 😇 اخری فکر کنم تقویتی بود ، باز پنبه رو کشیدم که گریش بیشتر شد : اقااا دیگه امپول نزنییید درد دارم😭😭😭😭 من : اخریشه تحمل کن تمومه دیگه تقویتی خیلی درد احساس نمیکنی 😶 اروم فرو کردم ، یه تکون خفیفی خورد و یه اییییی ارومی گفت . اروم گریه میکرد 😇 براش اروم تزریق کردم و بالای جای تزریق رو یکم ماساژ دادم و سریع تزریق کردم و کشیدم بیرون و پنبه رو گذاشتم اروم فشار دادم ، پرستار جاشو ماساژ داد🙈 انداختم سرنگو تو سطل گفتم : تموم شد اروم باش دیگه😅 گریه بسته دیگه😇 مونده بود سرمش که سپردمش به پرستار😊 بهش گفتم یکم در همین حالت بمونه بعد بلند شه . سرپرستشون تشکر کرد لبخند زدم میخاستم برم که دختره اروم گفت ممنون 😅 خندیدم گفتم خاهشمیکنم . اروم به کمک پرستار و سرپرستشون برگشت . صورتش خیس بود پرستار یه دستمال بهش داد 😐 من : یعنی اینقدر بد زدم که ایمطوری گریه کردی؟؟ دختر اروم خندید : نه خیلی خوب زدید من میترسیدم خیلی😭😭 خندیدم ، به پرستار گفتم جای امپولاشو چک کنن بعد ، و خداحافظی کردم و اومدم بیرون ، یه نفس عمیقی کشیدم یه مدت کوتاهی هم رفتم پیش امید و بچه ها اخه بهشون قول داده بودم همیشه پایان کارم یه سر بهشون بزنم و بعد برم☺😅 رفتم پیش امید و کلی ذوق کرد اصلا انرژی گرفتم دیدمشون خستگیم در رفت😍 یکم باهاشون بازی کردم و خداحاظی کردم ازشون ، رفتم لباسامو عوض کردم و کیفم و همه چیزو برداشتم و اومدم بیرون از بیمارستان ، سوار ماشین شدم و پیش به سمت خونه😜😍 رسیدم خونه لباسمو عوض کردم یه شام خوشمزه هم مامان درست کرده بود رو خودم خیلی گشنم بود متاسفانه😅 و از مامان تشکر کردم و پرسیدم : مامان ؟؟ بابا و پویا کجان؟؟ مامان : فکر کنم رفتم هتل بابات یه کار داشت پویا هم باهاش رفت😅 ساعت ۸ شب بود یه شب بخیر به مامان گفتم و رفتم خوابیدم😂😂 مامانم با تعجب منو نگاه میکرد گفت : پارسا ساعت هشته هااا ؟؟ من :‌ مامان خستم ببخشید خیلی خوابم میاد😭😭 مامان : اها اوکی باشه برو بخواب😊شب بخیر 😇 لبخند زدم و رفتم خوابیدم هنوز سرمو رو بالش نزاشته خوابم برد😑😑 خوابیدم تا فردا ظهر😂😂😂 خیلی حالشمیده از این خوابا😎😎😎 خب اینم از خاطــره من🙌💃 امیدوارم خوشتون بیاد ✌👋 متشکرم باز از همتون بابت نظرای خوبتون توی خاطره قبلم و واقعا ببخشید منو نتونستم جواب بدم توی این خاطره جواب میدم کامنت هارو😊❤❤

پ.ن: ممنونم از همه ❤


پ.ن : همه کامنت ها رو خوندم خوشحال شدم خوشتون اومده بود😉❤ و جواب psychologist عزیز 😊 من کامنتتون رو خوندم ولی مثل اینکه مدیر عزیز حفظ کرده بودن ، نظرتون اشکالی نداشت که چرا حفظ شد😮 : حس دختربودن و پسر بودن بنظرم خیلی شبیه همن ، خیلی از ادما میتونن احساسشون رو به اشتراک بزارن ، من فقط توی خاطرم از حس های قشنگ شمال رفتن رو گفتم خیلی ها چه دختر و چه پسر همه از این حسا توی دلاشون هست ولی خب من فقط اونو اوردم توی خاطره ام ولی باید بگم من پسری بیش نیستم و دختر نیستم😊 بخدا پسرم احساس داره😅😅 اگه دختر بودم که میگفتم دخترم چرا باید توجیهش کنم؟؟‌😮😮

من قوه احساساتم خیلی بالاست😅😉 ممنون بازم . 


پ.ن : چندتا جمله از دفترخاطراتم میزارم براتون 😍
زیباترین انسانهایی که دیدم
چشم رنگی ها نبودند
قد بلندها نبودند
لب برجسته ها نبودند
مو بلندها نبودند
هیچ کدام زیباترین نیستند
مدلهای برندهای معروف زیباترین نیستند
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند زیباترین نیستند
زیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند و چقدر دوست داشتنی اند انسانهایی که شبیه به حرفهایشان هستند

آنهایی ک بوی انسانیت از ده متریشان به مشامت میرسد
آنهایی که چایت کنارشان سرد میشود و آرامششان در وجودت رخنه میکند
اگر در زندگیتان یک زیباترین دارید قدرش را بدانید
آنها بسیار اندکند
بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست اما آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست، اقیانوس محبت است
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست اما سخن که میگویند در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست اما حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند اما همین معمولی بودنشان از آنها جذابیتی منحصر به فرد میسازد.
“احمد شاملو”

........................................................
این نوشته از جانب مادرمه ، گویا دیشب برام نوشته ، صبح که بیدار شدم از خواب دیدم یه دفتر با خودکار بالا سرمه برداشتم خوندم 😍 خیلی خوشحالم کرد این نوشتش و واقعا باهاش موافقم ، دبیر ادبیاتا خیلی ذهنیت عالی دارن😙 اون نوشته این بود :

این موجود انسان چه شگفت مخلوقی است! گاهی در پستی چنان می شود که هیچ جانور کثیفی به او نمی‌رسد، و گاهی در عظمت تا آنجا اوج می‌گیرد که در خیال نیز نمی‌گنجد
هر موجودی در طبیعت ان گونه است که باید باشد و تنها انسان است که، هرگز آن‌چنان که باید باشد، نیست. آدمی هرچه روح می‌گیرد، و هرچه از آن که "هست" فاصله می‌یابد، از آن‌که "باید باشد" نیز دورتر می‌شود، و این است که هرکه متعالی‌تر است، از وحشت ابتذال هراسناک‌تر است، و از بودن خویش ناخوشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان😊

تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم 
سکوت و سکوت و سکوت 
انگار که لال شده باشم ؛ شاید هم کور و کر 
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را 
می دانی ؟ دیر ، دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم 
بگذار هرکه هرچه خواست بگوید 
چه اهمیتی دارد ؟
من در لاک خود راحت ترم ، آن جا می شود آرام و بی دغدغه زندگی کرد

ماهی ها نه گریه می کنند ، نه قهر و نه اعتراض !
تنها که می شوند .. قید دریا را می زنند و تمام مسیر رودخانه را تا اولین قرار عاشقیشان ، برعکس شنا می کنند😊🐬

نوشــته اَز آرشیدا نصیری 
ساعت: ۲:۳۰ شـب به وقت بــی هوایی 

پ.ن : هرکه دوست داشت بخونه 😊 بازم اجبار و قضاوتی در کار نیست😊❤ من از شما فقط میخاستم بخونید نه به اجبار و نظر🙋 موفق باشید💪

 

خاطره اقا ارین

 خاطره اقا ارین

سلام دوستان خوبین؟؟؟
من آرین هستم ۲۱ سالمه سال سوم‌ پزشکی تازه با این وب آشنا شدم و به نظرم خیلی قشنگه
تو خانوادمون دکتر زیاد داریم آقاجونم ، بابام ،مامانم ، عموم ، زن عموم همه پزشکن
خودم با آمپول زیاد مشکل ندارم ولی یه عمو دارم ۱۷ سالشه ته تغاری و لوووس اصلا با آمپول رابطه خوبی نداره شدید فوبیا آمپول داره و میترسه و از شانسشم خیلی زیاد مریض میشه و مجبوره آمپول بزنه 
آقاجون و مادرجون من ایران نیستن ولی عموم به خاطر مدرسه اش نتونست بره و پیش ما موند البته بعد از مدرسه اش اونم میره 
ما و عموم و آقاجونم تو یه ساختمان هستیم و من چون عموم خونه خودشون تنها بود اومدم پیش عموم البته خیلی دوسش دارم بی نهایت عاشقشم و خودمم دوست داشتم پیشش باشم 
این خاطره از یه ماه پیشه که از طرف مدرسه عموم بردنشون اردو که جای خیلی سرد هم بود واقعا نمیدونم چرا اینقد بی فکرن آخه این فصل اونجا میبرن 
خلاصه کلی ب عموم سفارش کردیم لباس گرم بپوشه حواسش باشه و اینا دیگه رفتن و دو روزم اونجا بودن چهارشنبه ظهر تا جمعه و برگشتن بعدش یکیدوروز گذشت می دیدم عموم خیلی بی حال و رنگ پریدس بهش گفتم عمو جان حالت خوب نیس سرما خوردی گفت نه بخدا آرین حالم خوبه فقط نزدیک امتحاناس درسام زیادن گفتم خیلی خب نگران نباش من هستم کمکت میکنم جایی اشکال داشتی ازم بپرس
فردا ظهرش رفتم پایین دیدم خوابه از مدرسه اومده حتی لباسشم عوض نکرده بود و همینجور خوابیده بود صداش کردم گفتم پاشو مامانم میگه بیاین ناهار گفت نمیخوام گشنم نیس خوابم میاد هرچی اصرار کردم نیومد رفتم ناهار خوردم اومدم پایین داشتم درس میخوندم که دیدم صدا ناله میاد از اتاقش رفتم دیدم پاشو جمع کرده تو شکمش و داره تو خواب ناله میکنه دست گذاشتم صداش کنم واااای یه گوله آتیش بود بیدارش کردم پاشد نشست رنگش که زرد زرد بود بهش گفتم چته عمو سرماخوردی بغض کرد و گفت نه سرمانخوردم علایم سرماخوردگی هم نداشت گفتم پس چرا اینقد رنگت پریده و تب داری راستشو بگو جاییت درد میکنه گفت نه هیچیم نیس میخوام بخوابم گفتم چیو با این حال و روزت بخوابی رفتم گوشی رو برداشتم زنگ بزنم بابام یهو پرید از دستم گرفت گفت میخوای چیکار کنی گفتم بگم بابام بیاد ببینه چی شدی تو که گریه اش گرفت 
گفت توروخدا ب بابات و عمو چیزی نگو میگم چی شدم گفتم خیلی خب بگو ببینم چت شده 
گفت پهلوهام‌ درد میکنه گفتم فقط پهلوهات درد میکنه مطمعنی چیز دیگه ای نیس گفت آره یه قرص بده بخورم خوب میشم گفتم راستشو بگو چیز دیگه ای نیس این تب تو ب خاطر چیه پس ، میری دستشویی چیزی نمیبینی گفت نه گفتم باشه پس صبر کن بابام بیاد ببینم چت شده

گفت توروخدا اینقد نگو بابام بیاد ، خب میرم دستشویی خون میبینم تو ادرارم گفتم چند روزه تو اینطوری چرا هیچی نمیگی پس😡😡😡😡😡 گوشی رو ازش گرفتم زنگ زدم بابام گفت بیارش بیمارستان من اینجام پاشدم با دعوا بردمش توراه همش میگفت آرین توروخدا بگو آمپول نده من میترسم آمپول بزنم گفتم خیلی خب حالا آروم باش دیگه رسیدیم‌ رفتیم اورژانس بابامم با یکی همکاراش اومد معاینه اش کرد گفت حتما باید آزمایش بده سریع ازش آزمایش گرفتن و منتظر موندیم نتیجه اش بیاد تو این فاصله هم بابام میخواست یه تب بر بهش بزنه که هیچ جوره راضی نمیشد عصبانی شد یه تشر بهش زد که منم ترسیدم بیچاره عموم با یه بغضی خوابید دیدم دستاش میلرزه زیپ و کمربندشو باز کردم بهش گفتم نترس عموجون این که درد نداره زودم تموم میشه برگشت یکم شلوارشو دادم پایین تا پنبه کشید بابا پاهاشو تکون داد پاهاشو گرفتم بابامم دستشو گذاشت رو کمرش و تزریق کرد یکم آخ و وای کرد تموم شد کشید بیرون بهش گفتم دیدی اصلا نداره خودتو اذیت میکنی
دوساعت منتظر موندیم جواب آزمایشش اومد همون دکتره نگاه کرد و به بابام گفت عفونت ادراری گرفته باید بستری بشه بابامم گفت از محیط بیمارستان میترسه گفت پس بیاین دکتر فلانی هم هستنشون هم خودشو ببینه باز هم آزمایششو رفتیم‌ هممون ایشونم عمو رو معاینه کرد و جواب آزماششو نگاه کرد و گفت ب نظر منم باید بستری بشه 
عمو اینو که شنید اشکش دراومد افتاد به التماس توروخدا داداش بریم خونه من نمیخوام بمونم من از بیمارستان بدم میاد بابا هم ب دکتر گفت خودم خونه حواسم بهش هس میبرمش خونه گفت اشکالی نداره فقط داروهاشو حتما سرساعت بگیره میخواست نسخه بنویسه که عمو رو فرستادم بیرون بهش گفتم برو یه آبی به صورتت بزن و بیا که بریم خونه اونم از خداش پاشد رفت میدونستم باید زیاد آنتی بیوتیک بزنه همین که بشنوه باز اشکش درمیاد خلاصه دکتر نسخه نوشت و قرار شد تا ۱۰ روز روزی دوتا آنتی بیوتیک بزنه سه تا هم تقویتی نوشت البته روز اول گفت سه تا آنتی بزنه و تشکر کردیم اومدیم بیرون دیدم عموم نشسته رو شب بابام اومد داروهاشو گرفته بود ولی گذاشت خونه خودمون که عمو نبینه دلم براش کباب شد وقتی دیدم اون همه آمپول باید بزنه 
مامانم شام و کشید خوردیم تموم که شد عموم سریع رفت پایین گفت میخوام بخوابم فردا مدرسه دارم بابام گفت برو پایین نذار بخوابه بیام آمپولاشو بزنم رفتم پایین دیدم نشسته رو مبل و پاهاشم جمع کرده تو شکمش باز بهش گفتم درد داری باز گفت نه خوبم گفتم باشه پاشو بریم اتاقت گفت من آمپول نمیزنما گفتم تو مگه آمپول دست من میبینی گفت پس چیکارم داری گفتم بیا بریم حالارفتیم تو اتاقش گفتم برو دراز بکش گفت توروخدا میخوای چیکار کنی گفتم چرا میترسی مگه درد نداری اینجا راحت دراز بکش منم کاری باهات ندارم نترس دراز کشید یه پتو هم کشیدم روش بابام اومد صدام کرد رفتم پیشش گفتبرو عمو مهرداد رو بگو بیاد گفتم اگه میخوای آمپولای عمورو بزنی من هستم گفت تو مگه تنهایی حریف این میشی نمیشه تنهایی خیلی تکون میخوره رفتم عمومو صدا کردم اومد ب بابام گفت الان باید ب من بگی ماهان مریض شده چرا همون ظهر نگفتین بهم بابا گفت حالا گذشته دیگه بیا میخوام آمپولاشو بزنم حالش اصلا خوب نیس با عمو رفتیم پیش ماهان دیدم باز نشسته رو تخت و بغض کرده عمو رفت کنارش نشست بغلش کرد بهش گفت چیکار کردی با خودت داداشی چرا مواظب نبودی با همون بغضش گفت بخدا مواظب بودم نمیدونم چرا اینجوری شد عمومهرداد گفت عیب نداره حالا داروهاتو مصرف میکنی خوب میشی گفت داداش توروخدا بهم آمپول نزنین من میترسم گفتم میترسم یعنی چی ماشالله مردی شدی واسه خودت بابامم اومده بود داشت آمپولارو آماده میکرد همه حواسش ب دست بابام بود ریز ریزم گریه میکرد هرکار میکردیم حواسش پرت نمیشد بابام گفت کمک کنین بخوابه اصلا راضی نمیشد بخوابه که فقط گریه میکرد و التماس دلم براش ریش میشد اینجوری التماس میکرد و اشک میریخت به زور با عموم خوابوندیمش بابام اومد شلوارشو از دوطرف کشید کامل پایین یه سمتشو پنبه کشید ولی سفت کرده بود حسابی هرچی میگفتیم پاتو شل کن گوش نمیکرد بابامم عصبانی شد سرش داد زد گفت ماهان واسه من کاری نداره همینجوری بزنم میخوام خودت اذیت نشی یکم شل کرد اولیش پنادور بود اولش چیزی نگفت همین که یکمش تزریق شد صداش رفت بالا و باز شد عین سنگ و شروع کرد بلند بلند گریه کردن هرچی میگفتیم آروم باش فایده نداشت عموم بهش میگفت جوونم داداشم الان تموم میشه تحمل کن چیزی نیست که اینقد سفت بود نمیشد یه ذره هم تزریق کرد باز بابام عصبانی شد بلند داد زد ماهااااان شل کن الان میشکنه وگرنه درش میارم دوباره میزنم یکم شل کرد منم پاشو خم کردم از زانو روی اون پاش و باباهم دور تزریق رو فشار داد و بالاخره تزریق کرد ولی از بس گریه کرد به هق هق افتاده بود بلندش کردیم یکم آب بهش دادیم ولی اصلا آروم نمیشد دیگه نمیخواست بزنه میگفت دیگه نمیخوام میترسم دردم میگیره نمیتونم تحمل کنم بابام اومد پیشش بهش گفت ببین عزیزم اگه نزنی باید بستری بشی دیدی که دکتر چی گفت پس لطفا آروم باش و بخواب که نریم بیمارستان از ترس بیمارستان باز خوابید ولی بدنش خیلی میلرزید بهش گفتم‌ عمو جون آروم باش یکم تحمل کنی این دوتام تموم میشه فقط خودتو شل بگیر بابام اومد سمت مخالف رو پنبه کشید باز سفت شد بابام چندتا ضربه زد و فرو کرد بمیرم براش سفتریاکسون بود از همون اولش بلند گریه میکرد و التماس میکرد داداش توروخدا درش بیار خیلی درد داره آااااااایییی آرین بگو درش بیاره پااام داره فلج میشه اینقد بالششو چنگ میزد و دیگه صدا هق هقش فقط میومد بابام گفت جووونم عزیزم اذیت نکن خودتو الان تموم میشه آروم باش اینم تموم شد و درش آورد دیگه نای تکون خوردن و مقاومت کردن نداشت اصلا دوطرف پاش درد میکرد بابام بعدی رو داشت آماده می کرد ماهان گفت داداش مهران توروخدا دیگه نزن خیلی درد داره 
میخواست پاشه که نذاشتیم گفت توروخدا بذارین بلند بشم دیگه نمیتونم خیلی درد داره قول میدم خوب بشم خواهش میکنم نزنین دیگه عموم گفت چجوری میخوای خودت خوب بشی وقتی دارو مصرف نکنی این آخریه تحمل کنی تمومه بعدش بخواب دیگه بابام آخری رو هم زد که آخراش دیگه نفسش از بس گریه کرد رفت سریع تزریق کرد و درش آورد برش گردوندیم بهش یکم آب دادیم حالش بهتر شد ولی خیلی هق هق میکرد پاهاشم بدجور درد میکرد یکم جای آمپولاشو ماساژ دادیم بابام یه شیاف برداشت بذاره ک دردش ساکت بشه اولش میترسید باز آمپول بخوره ولی بالاخره راضی شد و خوابید شلوارشو عموم کشید تا زیر باسنش پایین یکم براش ژل زد بابام اومد آروم فرو کرد شلوارشو کشیدم بالا و خوابید جای آمپولاشم براش کمپرس کردم کم کم خوابش برد عموم و بابام گفتن صبح بیدارش نکن نمیخواد بره مدرسه بمونه خونه استراحت کنه .😊😊😊😊


ببخشید اگه بد نوشتم یا طولانی نوشتم 
آخه دفه اولم بود امیدوارم خوشتون بیاد 
ممنونم 😚😚😚