خاطره غزال جون

خاطره غزال جون

سلااااااام بالاخره من اومدم 
این خاطره برای ماه پیشه فرشید و سهیل(پسرداییش که شوهر شیرینه خواهر رامین)یه سفر کاری رفته بودن چن روزمونده بود برگردن زنگ میزدم فرشید صداش گرفته بود یه بار که خیلی سرفه میکرد گفتم فرشید برو دکتر گفت اینجا راحت نیستم زبونشونم نمیفهمم انگلیسیم که حالیشون نیس برگردم میرم ساعت چهار صبح رسیدن خودشون برگشتن،ما خونه خودمونو تازه گرفتیم یه کم تعمیرات داشت دیوار یه اتاقوبرداشتیم قاطی پذیرایی کردیم خلاصه که تو خونه بنایی بود صبح که کابینت کارا میخواستن بیان میلادو فرستادم اونجا گفتم حواست بهشون باشه اونم ظهر میخواست بره سرکار داشت میرفت گفتم یه عکس از کابینتا بگیر بفرست ببینم وقتی فرستاد دیدم اصلا یه جور دیگه زدن داشتم دیوونه میشدم زنگ زدم به فرشید گفت الان خودم میرم ببینم چیکار کردن چندساعت بعد زنگ زد اصلا سرفه نمیذاشت حرف بزنه گفت دارن درستش میکنن نگران نباش 
_فرشید داری خفه میشی
فرشید_اینجا تمام خاک و دوده و بوی رنگه بخاطر اونه 
من_نمیخواد بمونی اونجا بیا بریم دکتر میمیری_اینا چند ساعت دیگه کارشون تموم میشه اونموقع میرم 
منم دانشگاه بودم رفتم خونه شیرین سهیل سرکار نرفته بود یکم از سفرشون گفت گوشیش زنگ خورد یکی از کارگرا بود گفته بود فرشید از شدت سرفه خون بالا آورده و حالش خیلی بده خونه ما یه کوچه با خونه شیرین فاصله داره با سهیل سریع رفتیم اونجا فرشید بیرون از خونه نشسته بود تو ماشین ولی با چه حالی سرفه های وحشتناک میکرد دستمالی که جلو دهنش گرفته بود خونی بود رنگ صورتش سرخ شده بود حس میکردم داره خفه میشه سهیل سریع راه افتاد هول کرده بودم زنگ زدم به مسعود گفت بیمارستانه ولی اگه حالش خیلی بده بریم یه جای نزدیک سرظهر بود خیابونا خلوت بود رفتیم پیش مسعود معاینش کرد گفت چیکار کردی با خودت؟ریه ات داغونه تلفنو برداشت به چن نفر زنگ زد یه کم حرف زد یه سری چیزا گفت که سر درنیوردم یعدش رفت از اتاق بیرون با به آمپول اومد رفت سمت فرشید گفت آستینتو‌ بده بالا آمپولو زد بعد گفت هروقت آروم شدی پاشو بریم رادیولوژی از ریه ات عکس بگیریم من موندم همونجا با سهیل رفتن یه کم بعد فرشید با سهیل برگشتن گفتم مسعود کو گفتن کار داشت میاد الاننیم ساعتی نشستیم مسعود با یه پسره اومد گفت رزیدنت ریه اس عکسام دستشون بود معاینه کرد فرشیدو عکسارونگا کرد به مسعود گفت درست حدس زدی گفتم چیشده خب گفت پنومونی یا حالا عفونت ریه من که سردرنمیوردم یه چیزایی نوشت گفت امشب تحت نظر باشه تا فردا ببینم حالش چجوریه مرخص بشه یا نه سهیل رفت دارواشو گرفت پرستار اومد سرمشو وصل کرد آنژیوکت گذاشت براش چندتا آمپول زد توش بعد یکیشو گفت این عضلانیه مسعود گفت من تزریق میکنم شمابفرمایید مسعود گفت نمیخواد کامل برگردی به پهلوشو آمپولوزد هیچ واکنشی نشون ندادمن خودم زودتر از فرشید خوابم برد😂بیدار که شدم نزدیکای صبح بود سهیلم رو صندلی خوابش برده دیگه خوابم نبرد صبح مسعود اومد سر زد بهمون فرشیدم همش غر میزد ک میخوام برم کار دارم امروز جنسامون میرسه دکتر اومد دیدش گفت نظرمن اینکه بستری بمونید ولی اگه تو خونه استراحت میکنید و دارواتون بموقع مصرف میشه مشکلی نداره فرشیدم از خدا خواسته گفت مرخص شه داشت دارو مینوشت فرشید گفت قرص ننویسید گفت چرا؟فرشید گفت قرصو یادم میره بخورم میخورمم معدمو اذیت میکنه دکتر یکم فکر کرد گفت پس آمپول بنویسم؟اذیت میشیا زیاد میشه فرشید گفت نه عیبی نداره، دیوانس این آدم🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️سهیل رفت دارواشو گرفت آورد من گوشیم زنگ میخورد اومدم از بیمارستان بیرون مامانم بود بهش توضیح دادم که چیشده نشستم همون بیرون تا بیان اومدن گفتم سهیل برو خونه ما(آخه پدرشوهر و مادرشوهرم بهار همیشه میرن کاشان فرشید خونه تنها میموند)رسیدیم خونه یه سوپم بلد نیستم بپزم🤦🏼‍♀️مامانم سرکار بود رفتم پایین به عزیز گفتم براش سوپ بپزه خورد خوابید ولی هی بلند میشد سرفه های وحشتناک میکرد یه قرص و شربت داشت دادم خورد اسپریم داشت اونم زد اما قطع نمیشد زنگ زدم به مسعود گفت شربت و اسپریشو بده بهش گفتم دادم بابا گفت یه آمپول داره اونو بزنه خوب میشه ببین میتونه بره تا درمونگاه بزنه بعد خودش سریع گفت نه وایسا ببینم کسی رو میتونم پیدا کنم بیاد یا نه یه کم بعد رنگ زد گفت رامین میاد
 گفتم برو بابا من شوهرمو نمیسپرم دست رامین میزنه ناقصش میکنه گفت انقد شوهر شوهر نکن با اون شوهر تحفت بلده بابا آمپول خاصیم نیست که اذیت شه،رامین حدود یه ریع بعد رسید زنگ زد از مسعود اسم آمپولو پرسید گشت از دارواش پیدا کرد گفتم رامین واقعا بلدی؟گفت نه گفتم زهرمار نزنی یه بلایی سرش بیاری گفت بابا مگه مرض دارم این چیزیش شه دیگه کسی پیدا نمیشه بیاد بگیرتت میمونی رو دستمون فرشید همونجوری که داشت دمر میشد گفتپس حواست باشه من چیزیم شه غزال میترشه که هیچ یه کاری میکنن سهیلم خواهرتو طلاق بده آمپولو زد فرشیدم که اصلا به روش نیورد ولی سرفه هاش کمتر شد تا شب که مسعود اومد دوتا آمپول برداشت از دارواش همینجوری که حرف میزد با فرشید داشت آمادشون میکرد فرشیدم اصلا انگار نه انگار که آمپولا برای اونه 
مسعود_ اون مدلایی که عکسشو فرستادیو همه رو سفارش دادین؟
فرشید_همه رو نه بنظرم دو سه تاش زیاد بفروش نبودن دید آمپولا آماده ان دراز کشید مسعودم پنبه الکل برداشت اومد نشست لبه تخت همینجوریم به حرفاشون داشتن ادامه میدادن
مسعود_اون کت تک مشکیه که خوشم اومدو سفارش زدی فرشید گفت آره اونو چن رنگ با سایز بندی کامل سفارش زدیم آمپول اول تموم شد برا بعدی مسعود قبلش گفت یه نفس عمیق بکش و زد خیلی آروم تزریق میکرد فرشید دستاش مشت شده بود صدای نفساشم سنگین شده بود سرشو‌ کامل فرو کرده بود تو متکا نمیدیدمش ولی ملوم بود خیلی درد داره از نفس کشیدنش ملوم بود مسعودم تو آرامش کارشو کرد بعد درش آورد پنبه رو جاش فشار داد گفت کمپرس کن جای اینو گفتم باشه بعد گفت تو چرا دردت میاد صدات درنمیاد پسرفرشید همونجوری که داشت برمیگشت گفت اونقدری درد نداشت داد و بیداد کنم که شب رفت پایین پیش مسعود خوابید صبح بیدار شدم رفتم پایین دیدم دارن صبحونه میخوردن بعدش مسعود گفت بدو بیا آمپولتو بزنم برم رفتن منم پنبه و الکل برداشتم بردم تو اتاق آمپولو که زد باز ملوم بود خیلی درد داره صدای نفساش خیلی یه جوری بود آخراش بود مسعود گفت اااا سفت نکن شل کن الان تموم میشه آفرین یه کم شل شد تزریق کرد درش آورد فرشید لباسشو درست کرد داشت برمیگشت گفت ولی درد دارنا مسعود گفت خیلیم درد دارن تویی صدات درنمیاد شب رفتیم درمونگاه یه آقای میانسال بود مسئول تزریقاتش فرشید که آمپولو داد بهش یه نگا کرد گفت شما بشینید الان میام رفت به جاش پسره جوون اومد آمپولو برداشت سرنگو از بسته بندیش درآورد گفت براچی میزنی این آمپولو؟فرشید گفت ریه هام عفونت کرده پسره سرشو تکون داد گفت برو دراز بکش کلا دوتا تخت داشت اتاق کوچیک بود فرشید دراز کشید آروم گفت پرده رو بکشم که پسره شنید گفت درو میبندم الان نگران نباش کسی نمیاد تو درو بست رفت بالاسر فرشید من استرس گرفتم بجاش🤦🏼‍♀️اولیشوزد هیچی نگفت دومیو که زد وسطاش بود آروم گفت آیییی هووووف آااااای پسره گفت نفس عمیق بکش سفت نکن اصلا بالاخره تموم شدآخرشم یه آخ کوچولو گفت پنبه رو نگه دارید اینجا من رفتم نگه داشتم فرشید تشکر کرد ازش رفت گفتم بد زد؟گفت نه بابا خوب زد بنده خدا این لامصب درد داره بلند شد رفتیم خونه فردا صبحش من کلاس داشتم قبل بیدار شدن فرشید بلند شدم گفتم قبل کلاس یه سر برم به خونه بزنم ببینم چجوری شده رفتم دیدم کابینتا دراشون دو رنگن کاغذ دیواری اتاقام جابه جا چسبونده بودن داشتم دیوونه میشدم رفتم سمت دانشگا تو راه زنگ زدم به فرشید گفتم فقط پاشو برو ببین چه گندی زدن باید بری بگی درستش کنن هی میگفت باشه من الان میرم میبینم چیشده گفتم دیدن نداره که باید بری درستش کنی گفت باشه دیگه الان زنگ میزنم کابینت کاره بگم زودتر بیاد رفتم دانشگاه چن ساعت بعد فرشید زنگ زد گفت کابینت کاره درستش میکنه نگران نباش گفتم کاغذ دیواری چی؟گفت اونم گفتم بهشون رفتن دوباره بیارن از نو بزنن گفتم خودت وایسا بالاسرشون بچسبونن کاغذه رو دوباره یه گندی میزنن گفتم باشه ولی دوباره داشت بد سرفه میکرد خیلی بیشعورم من که اون لحظه خونه برام مهم تر بود😁بعد کلاس رفتم خونه زنگ زدم به فرشید گفت کارشون تموم شده داره میاد ولی سرفه میکردا بدجور رسید خونه ولو شدرو تخت گفت برو یه آبجوش بیار که دارم میمیرم رفتم دادم بهش ولی باز همونجوری بود یه دستمال جلو دهنش میگرفت آوردش که پایین دیدم چن تا قطره خون روشهخیلی ترسیدم گفتم فرشید چرا اینجوری شدی دوباره(یکی نیست بگه تقصیر خودته😂)بابامم از دستم عصبانی شده بود زنگ زدم به مسعود گفتم چیشده عصبانی شد داد زد عقل نداری که بهت میگم تو خونه بمونه مواظبش باش بعد بخاطر یه کاغذ چندساعت فرستادیش تو خاک و خول گفتم مسعود اینجوری نگو دیگه پشیمون شدم حالا چیکار کنم؟گفت پویا داره میاد بیمارستان بزار بگم سرراه بیاد اونجا پویا که اومد معاینش کرد گفت دارواتو به موقع مصرف کردی زدی آمپولاتو؟یهو فرشید گفت وای صبحیه رو یادم رفت بزنم 
پویا_سرساعت بایدمیزدی آنتی بیوتیکارو 
فرشید_تا دیروز زدم همه رو امروز صبح رفتم بالاسر کارگرا یادم رفت پویا چندتا آمپول برداشت همونجوری که داشت آماده میکرد گفت اینارو میزنم از شربتتم باز بخور اگه تا شب بهتر نشدی بیا بیمارستان از نگاه پشت هم فرشید به آمپول و بابام فهمیدم معذبه جلو بابام اما وقتی آمپولا آماده شد بی میل و آروم برگشت شلوارم خیلی کم آورد پایین فک کنم پویام فهمید معذبه یه جوری نشست که جلوی دیدو گرفت اما بابام گفت من میرم بیرون کار داشتید صدام کنید و رفت آمپول اولشو که زد عکس العملی نشون نداد اما بعدیشو که زد از اول دستاشو مشت کرده بود صدای نفساشم سنگین شده بود آخراش گفت آااای بسه دیگه پویا درش آورد پنبه رونگهداشت جاشیه کم بعد رفت اما فرشید بهتر نشد سعی داشت خودشو خوب نشون بده ها ولی سرفه هاش لو میدادش آخر سر بابام راضیش کرد بریم بیمارستان تو بیمارستانم که مسعود میرفت میومد یه حرف بار من میکرد سهیلم اومد بیمارستان دکترش اومد و گفت باید بستری شه فرشیدم هی غر میزد که فردا قراره ویترین بزنیم ولم کنید برم سهیل گفت من هستم دیگه فردا عکس برات میفرستم نظرتو بگو کاراش که انجام شد بابام قبلش رفت یه جا قرار داشت مسعود شیفتش تموم شده بود گفت بیا بریم خونه گفتم من میخوام بمونم 
مسعود_سهیل میمونه پویام که هست 
من_من میخوام بمونم 
مسعود_خیلی بیجا میکنی بلندشو بریم خونه ببینم 
سهیل_مسعود ببرش خونه ما شيرينم تا صب تنها نمونه 
هيچي ديگه ديدم مسعود عصبانيه باهاش رفتم خونه شيرين گفت صب ميخوام برم بيمارستان اگه ميخوای بيای ۷آماده باش اگه فكر میکنید ذره ای تو خونه ناراحت بودم اشتباه ميكنيد تا صب با شيرين غيبت فاميلای شوهرو كرديم خيلی خوبه كه عروس يه خانواده ايم😂آخرشم خواب موندم و با مسعود نرسیدم برم بیمارستان خودم ساعت ۱۰،۱۱رفتم فرشید گفت به هیچکس نگیم بیمارستانه که مامانش اینا نفهمن نگران شن مام نگفتیم سه روز بیمارستان بود هرروزم چک و چونه میزد که بره خونه 
پ ن۱:ببخشید من انقد کم میام اصلا وقت نمیشه نزدیک عروسیه و من کلی کارام مونده
پ ن۲:میلاد تصادف کرده البته یه هفتس مرخص شده ولی داغون شده میگه حق ندارید تا وقتی که من دست و پامو از گچ باز کنم و بتونم برقصم عروسی بگیرید
پ ن۳:بعضی از خاطره ها رو که میخونم شوهراتون مریض میشن یا یه آمپول میزنن شما گریه میکنید از اینهمه بی احساسیه خودم شرمنده میشم البته فکر کنم ما خانوادگی بی احساسیم چون همه همینجورین نهایتا یه کم از من احساسشون بیشتره😂

خاطره رها جون

خاطره رهاجون
سلام من اومدم دوباره اگه خوشحال شدین از اومدنم موقع نظر ها 👌این استیکرو بزارین😘 این خاطره مربوط به بنده هست ماله چهارشنبه سوری پارساله: با صدای ترقه ؛ فشفشه؛پروانه و کلی چیزای دیگه از خواب پریدم بلند شدم رفتم تو پذیرایی رهام رو صدا میزدم ولی انگار تو خونه نبود رفتم سراغ گوشیم که بهش زنگ بزنم بعد از چندتا بوق جواب داد: جانم عزیزم بفرما...... رهام کجایی بیا من میترسم 🙈......دم درم اگه میخوای بیا پایین !...... باشه الان میام.... قطع کردم و رفتم یه مانتو قرمز با شلوار مشکی با روسری قرمز کم رنگ پوشیدم یه رژ ملایم هم زدم خودمو تو اینه نگاه کردم همه چی تکمیل بود کلید رو گرفتم همه ی برقا رو خاموش کردم یه چراغ خواب روشن کردم که خونه نور داشته باشه رفتم پایین خیلی شلوغ بود به سختی رهام رو پیدا کردم رفتم کنارش:به به خانم خانما خوش اومدی ....منو به خودش چسبوند و باهم داشتیم نگاه میکردیم یهو یادم افتاد که گوشیم رو نیاوردم .....رهام!: جانم چیشده؟
میشه برم گوشیمو بیارم ؟
برو گلم مواظب باش فقط ....یه لبخند بهش زدم و اروم ارون از کنار مردم رد شدم تا رسیدم به در خونه یهو یه چیز اومد زیر پام رهام از دور داد زد رهااااا مواظب باش هفت ترقه هست(یه همچنین چیزی بود دقیق نمیدونم درست گفتم یانه) که پشت سر هم ........ ( دیگه خودتون میدونین😔) منم یه جیغ بلندی کشیدم نمیدونم چیشد که همه چی تار بود فقط رهان بالاسرم میدیدم که صدام میکرد: رها!ابجی صدامو میشنوی؟! رها چشاتو باز کن
دیگه چیزی نفهمیدم که تو بیمارستان چشام رو باز کردم : ا....ب....اب...... رهام اومد بالاسرم: عزیزم چیشد یهو ؟ حالت خوبع؟ سرمو تکون دادم
پرستار اومد داخل : خانم لطفا برگردین تزریق دارین از جام بلند شدم نشستم : نه نه من امپول نمیزنم گریم گرفت رهام من امپول نمیزنم اومد دستامو گرفت پامو صاف کرد......رهام نه ولم کن جیغ میزدم..... کمرمو گرفت نصف تنو چسبوند به خودش( فک کنم متوجه شدین حالتم رو) شلوارمو کشید پایینن.....نننن رهام تروخدا ن..... پرستار اومد جلو خنکی پنبه رو حس میکردم که سوزن وارد شد تکون خوردم که رهام منو محکم تر به خودش چسبوند کم کم دردم داشت میگرفت: اایییییییییییی رهامممم ااااااا درد داره اااااایییی رهام: جون دلم میدونم درد داره تحمل کن نفسم .....نمیشههههه ااااااای اخ کشید بیرون رهام شلوارمو درست کردم از تخت اومدم پایین دیدم پرستار داشت امپول اماده میکرد .....نه دیگه نمیزنم لطفا رهام . سریع سرم رو از دستم جدا کردم رهام عصبانی شد دستشو اورد جلو که منو بزنه که مشت کرد: بیا بزن منو رهام افرین دیگه منم میخوای بزنی باشه بزن ....از اتاق با سرعت رفت بیرون پرستار هم داشت مارو نگاه میکرد و رفت بیرون منم رفتم از تو اینه کوچیکی که اونجا بود خودمو دیدم کیفمو از صندلی گرفتم و از بیمارستان زدم بیرون یه ماشین گرفتم رفتم خونه ماشین رهام تو حیاط بود فهمیدن خونس رفتم تو دیدم پذیرایی نیست رفتم تو اتاق دیدم رو تخت دراز کشیده تا منو دید بلند شد نشست دستاشو دراز کرد گفت بیا بغلم منم گریم گرفت رفتم تو بغلش یکم قربون صدقم رفت بعد درجا منو برعکس کرد شلوارمو داد پایین سوزنو فرو کرد نگو که نقشه داشته این از کجا میدونست من میام اخه حتما داشت از پنجره نگاه میکرد ذهنم درگیر بود امپول هم درد نداشت ساکت بودم که کشید بیرون جاشو ماساژ داد: ببخشید خواهری اما مجبور بودم یواشکی بزنم چون نمیزاشتی داشتم میرفتم داروهاتو از داروخونه خریدم اومدم خونه از پنجره نگاه میکردن منتظرت بودم که دیدم داری میای سریع امپولو اماده کردم( دیدین چه باهوشم من) رها منو بخشیدی که میخواستم بزنمت؟ ها؟
چیزی نگفتم بلند شدم رفتم لباسمو عوض کردم برقو خاموش کردم رو تخت دراز کشیدم
هرچی هم صدام زد جواب ندادم☺️☺️تا کارهای فرداش
تمام
راستی
نماز روزه هاتون قبول حق
دوست دار همشگی شما رها
کامنت یادتون نره😘😘💋

خاطره سارا جون

خاطره سارا جون

سلام خانم ها و اقایون
من بار اولمه که خاطره میذارم اسمم سارا دوست سهیلا اینجا رو هم خودش بهم معرفی کرد والان هم داره کار های بروشور و کاتالوگ من وانجام میده وسلام خیلی میرسونه البته از خونشون قبلا سهیلا خاطراتی که اینجا میذاشته برای من ومریم تعریف میکرد وبعد برای شما اپ میکرد وحتما در جریان هستید که رشته ما گرافیک ومشغله زیاد داریم وبدو بدو جز خوراک ما محسوب میشه
این خاطره بر میگرده به دوران اوایل ازدواج من و امیر همسرم من ۱۶ ساله بودم که عقد بودیم وپارسال که ۱۸ سالم بود عروسی کردیم . برای ماه عسل مثلا قرار بود دونفری بریم شمال که بعد بنا به دلایلی شد قشم قرار بود دونفر باشیم که یه ببشور به اسم های سهیلا ومریم همراه ما اومدند مریم خب با شوهرش این سهیلا هم با مریم راهی شد اونقدر مسابقه دادیم حسابی جریمه شدیم شب بندر عباس خوابیدیم من ومریم وسهیلا یه چادر امیر و محمد شوهر مریم یه چادر دیگه قبل خواب والیبال بازی کردیم حسابی داغم شده با یه تاپ خوابیدم وتنها یه پتو گلبافت داشتیم که سهیلا وسط خوابید نصفه شب من پتو بکش مریم پتو بکش سهیلا راحت خواب .
نزدیک های صبح احساس سرما کردم ولی خواب ترجیح دادم صبح کمی که نه بیشتر گلوم می سوخت تا ظهر صبر کردم خوب نشدم که هیچ بدتر هم میشدم ولی به روی خودم نیاوردم ظهر جوج جاتون خالی نوش جون کردیم بعد از ظهر سهیلا دسته بدمینتون رو کرد با مریم یه ست ۲۵ زد که مریم برد شب خوراک لوبیا خوردیم حس کردم دارم تب میکنم تا همینجا رو هم ریسک کردم خواستم به امیر بگم که مریم پیشنهاد قدم زنی داد تا خود اسکله کمی که قدم زدیم لرز کردم سهیلا هم بستنی یخی مهمونمون کرد خسته نباشه دیگه بدتر شدم توی راه به امیر گفتم جون سارا یه حرفی بزنم ناراحت نمیشی گفت نه بزن این چه حرفیه موضوع که گفتم کارد میزدی خونش در نمیومد فقط گفت برگردیم چادر وقتی برگشتیم وسایلش اورد داخل چادر وشروع به معاینه کردن کرد وداخل دفترچه خودش نسخه ها رو نوشت که محمد گفت بذار منم نگاهی کنم وقتی نگاه انداخت گفت زیاد نیست امیر گفت کم هم هست ورفت دنبال دارو سهیلا کمی دلداریم داد همچین مواقعی فقط یکی باید دستم بگیره که سهیلا بود وقتی امیر برگشت داخل نایلون ۸تا امپول بود داشتم سکته میکردم که سهیلا باهام حرف زد مریم کمکم کرد دمر شم سهیلا از چادر بیرون رفت مریم کنارم نشست امیر با یه عصبانیت گفت تکون خوردی سفت کردی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی تا تونستم شل کردم ودست مریم گرفتم پد الکلی کشید واروم فرو کرد دردی حس نکردم درش اورد بعدی اماده کرد سوزن که وارد کرد پام اتیش گرفت حس کردم مواد مذاب داخلش ریختن خواستم سفت کنم یاد حرف امیر افتادم گزیه ام گرفت با بغض اسمش صدا زدم امییییررررر تروخدا درد داره
امیر اروم گفت الان تموم میشه در اورد جاش ماساژ داد دوباره پنبه کشید سمت دیگه که گفتم نه همونجا بزنه چون سمت چپ راحت نبودم ولی گوش نکرد ارومسوزن وارد کرد اخراش یع ایییییی گفتم لباسم مرتب کرد سرم بوسید شب خودش کنارم خوابید که نصفه شب توی خواب بیدار گفت تب دارم دیگع چیزی نفهمیدم که یه سوزش توی باسنم حس کردم که امیر گفت یه شیاف بود تموم شد تا خود صبح خوابیدم فردا هم دوتا امپول زدم واو سه تارو گفت اگه لازم شد
بار اولم بود که خاطره میذارم سهیلا هم الان اس داد که چشماش کاسه خون شد نمیتونه دیگه کار کنه خب البته حقشه
بای بای خواننده های عزیز

خطره مریم جون

خاطره مریم جون
سلام
مریمم
اومدم خاطره دومم بگم 😁
همونطور ک گفتم من و همسرم تو ی شرکت کار میکنیم
مهدی مسئول آموزش پرسنل جدید شرکتِ و من هم واحد دیتا شرکت کار میکنم
مهدی بخاطر شغلش معمولا درحال مسافرت
چون دفاتر شهرستان ها پرسنل عوض میکنن و نفرات جدید باید آموزش ببینن
خب بریم سراغ خاطره
بهمن ماه پارسال برف خیلی شدیدی اومد
ک باعث شد شرکت دوروز تعطیل بشه
بخاطر بسته شدن اتوبان و خیابون ها
بخاطر اینکه خونه مامان مهدی نزدیکه ب محل کارمون من معولا اونجام
صبح بیدار شدم برم سرکار ک متوجه شدم تعطیله
مهدی از دو روز قبل رفته بود ماموریت قشم
برای آموزش نماینده جدید
زنگ زدم بهش گفتم چخبره ک نگران نشه
مدام سفارش میکرد ک بیرون نرو
برف بازی نکن
مریض میشی
تهدید میکرد ک اگه حرف گوش نکنی و مریض شی من میدونم و تو (مهدی از من یازده سال بزرگتره و البته از نظرجثه بدنی هم خیلی درشته و من خیلی کوچولوعم در مقابلش )
ولی از اونجایی ک کودک درون من خیلی بازیگوشه کلا ب حرف ها و تهدید های همسر گرام توجهی نداشت
ظهر بود ک داداش مهدی و بچه هاش اومدن اونجا
رفتیم برف بازی ک بخیر گذشت و مریض نشدم
مهدی از قشم برگشت و چون لباس آنچنانی گرم با خودش نبرده بود سرماخورد
سرکار بودیم ک دیدم مهدی اومد گف حالش خوب نیس و میخواد بره خونه
سریع هماهنگ کردم و باهاش رفتم
رفتیم دکتر
بعد از معاینه دکتر گف گلو و گوشش عفونت کرده و تب شدیدش بخاطر عفونت بایدآنتی بیوتیک تزریقی بگیره
نسخه نوشت و رفتیم گرفتیم
برگشتیم کلینیک
دکتر گف همین الان آمپولتو بزن
ی پنادور و ی دگزا و تب بردادیم دست پرستار و مهدی رف اتاق تزریقات
بدون هیچ سروصدایی آمپولاشو زد و اومد بیرون
ازش پرسیدم زدی😳
گفت بله
مگه مث توام دنیا رو خبر کنم
ی آمپوله دیگه
هیچ اومدیم خونه
مهدی رف استراحت کنه و منم با کمک ملیحه جون براش سوپ درست کردم
برا شام بیدارش کردم
میگف حالم بهتره ولی ب شدت تب داشت
با هر بدبختی ک بود راضیش کردم شیاف بزاره ک تبش بیاد پایین
شب هم مثلا برای اینکه حواسم بهش باشه
کنارش خوابیدم
صب با حس بد درد گلو بیدار شدم
وقتی نشستم حس میکردم موندم زیر قطار
تمام بدنم درد میکرد
زدم زیر گریه
مهدی بیدار شد گفت چی شده
گفتم حالم بده
گف بهت گفتم پیش من نخواب هی اصرار کردی
ببین مریض شدی
پاشو ببرمت دکتر
گفتم نمیام بعدش خودت حالت خوب نیس
نمیخواد پاشی راه بیوفتی
از اون اصرار و از من زیربار نرفتن
ملیحه جون صدامون کرد برای صبحانه ک باهر بدبختی بود با زور چندتا لقمه خوردم
خیلی بیحال بودم رفتم تو اتاق دراز کشیدم
مهدی اومد گف پاشو ببرمت دکتر
خودمم برم آمپولامو بزنم
گفتم تو برو من نمیام
گف پاشو عزیزم لج نکن بدتر میشی
مظلوم نگاش کردم
گف بیا بریم میگیم آمپول ننویسه
گفتم قول بده
گف قول میدم آماده شو
بلند شدم حاضر شدم و رفتیم دکتر
بعد از معاینه دکتر گف بدنش خیلی ضعیفه
عفونت چندانی نداره ولی ترجیحا آمپول بزنه بهتره
چون ضعیفه ممکنه عفونت با سرعت بیشتری پیش بره
مهدی هم خیلی خونسرد گف هرچی لازم براش بنویسید☺️
از در مطب ک اومدیم بیرون بغضم ترکید
گفتم تو قول دادی
گف عزیزم دیدی دکتر چی گف
بشین تا داروهاتو بگیرم و بیام
با گریه گفتم اینجا نمیشینم میخوام برم تو ماشین
دید ک حالم خیلی خوب نیس قبول کرد
سوئیچ داد بهم و خودش رفت داروخانه
داروهای منو گرفت و برد ب دکتر نشون داد
اومد دنبالم گف بیا بریم هم تو آمپولتو بزن
هم من بعد بریم خونه
با گریه گفتم من آمپول نمیزنم
گف فقط این پنی سیلین بزن
اونم چون باید تست بشه
گفتم نهههه
کلی قربون صدقه م رف تا قبول کردم
از تو کیفش آمپولای خودشم برداشت و رفتیم داخل مجدد
نشستم پرستاره اومد گف بده آمپول تورو تست کنم
تا جواب بده آمپولای شوهرتو میزنم
مهدی اومد کنارم آستینمو زد بالا و خودش واستاد جلوم
نمیدیدم پرستاره داره چیکار میکنه
ولی همین ک پنبه الکلی کشیده شد رو دستم گریه م دوباره شرو شد
خیلی سریع تزریق کرد و گفت تموم شد
مهدی یکم کنارم نشست بعدش رفت آمپولاشو زد
اومد پیشم گف خوبی ؟؟؟
گفتم بریم خونه😢☹️
گف آمپولتو بزن بریم
دکتر بعد از چند دیقه اومد دستمو دید و گف مشکلی نداره میتونی بزنی
مهدی بلندم کرد برد تزریقات و پالتومو درآورد
گف ببین من زدم
اصلا درد نداره
راحت دراز بکش
خودتو شل کن
قول میدم دردت نیاد
یهو گریه م شدیدتر شد گفتم مث قول صبحت
خندید گف نههههه
این دفعه قول مردونه😁
پرستاره اومد تو اتاق و مشغول آماده کردن آمپول شد
مهدی هم منو خوابوند و آماده م کرد
شنیدم ک ب پرستاره سفارش میکرد ک یواش بزنه چون میترسم
پرستار اومد کنارم و گفت آماده ای بزنم
باگریه گفتم نه 😭
خندید گف زود میزنم دردت نیاد
گریه نکن ببین شوهرتم الان مث همینو زد
بعد پنبه کشید و سریع سوزن وارد کرد
چند ثانیه نشد ک دردش شرو شد
گفتم آییییییییی و اشکام شروع کردن ب تندتند اومدن
مهدی گف جاانم تموم شد عزیزم
خیلی زمان نبرد ک تموم شد


(مهدی خوشش نمیاد تو محیط های عمومی سروصدا کنم یا کولی بازی دربیارم اینو همون اول گفته بود بهم ) درنهایت با گریه و ی آییییی کوچولو آمپول تموم شد
بلند شدم و لباسامو مرتب کردم و باکمک مهدی پالتو پوشیدم و اومدیم خونه
تا ملیحه جون چشمامو دید گفت چی شدی عزیزمممم
مهدی گف چیزی نیس
کوچولو خانوم آمپول زده😁
ملیحه جون گف قربونت برم
مگه صب نگفتی ب دکتر میگم ننویسه
چرا اذیتش کردی بچمو
کمکم کرد رفتم تو اتاق و لباسامو در آوردم
خیلی بیحال بودم
دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای جان از خواب بیدار شدم ک داشت صدام میکرد چشمامو باز کردم دیدم وایستاده کنار تخت
بغلش کردم و گفتم کی اومدی
گف عمو زنگ زد گف مریض شدی اومدم بوست کنم خوب شی😍😍😍😍
فشارش دادم ب خودم و باهم رفتیم بیرون سلام و احوال پرسی کردم و نشستم پیششون
مهدی گف برو ی چی بخور برا ناهار بیدار نشدی
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه پیش ملیحه جون تامنو دید شرو کرد قربون صدقه رفتن
برام غذا آورد
مشغول خوردن غذا شدم و همزمان با جانیار بازی میکردم
مهدی اومد پیشم گف خوب غذا بخور ک باید بعدش آمپول بزنی
یهو چشمام درشت شد گفتم برای چی
گف یادت نرفته ک دکتر چی گف
گف بدنت خیلی ضعیفه و مقاومت نداره
گفتم تو گفتی فقط همون ی دونه رو بزنم☹️
گف بعله گفتم تو کلینیک همونو بزن
بقیه رو خودم میزنم برات
غذا کوفتم شد
با بغض و گریه غذامو خوردم
بیچاره جانیارم هنگ کرده بود چرا دارم گریه میکنم
ملیحه جون ناراحت شد مهدیُ دعوا کرد
گف چرا کوفت کردی غذاشو
غذام ک تموم شد رفتم تو اتاق دراز کشیدم مهیار با جانیار اومدن خداحافظی کردن رفتن
من موندم و مهدی و ملیحه جون 😭
مهدی اومد تو اتاق گف حرف بزنیم
سرمو تکون دادم یعنی باشه
گف میخوام آمپولاتو بزنم
دوتا بیشتر نیست
اگه همکاری میکنی ک خب حرفی نیست و میزنم
اما اگه میخوای اذیت کنی پاشو ببرمت درمانگاه بزنی زود برگردیم
میدونستم تو درمانگاه اذیت میشم
چون نباید کاری کنم ک مهدی عصبانی شه
قبول کردم ک تو خونه خودش بزنه
دراز کشیدم
گف قول بده ک الکی گریه نمیکنی و اذیت نکنی
رومو کردم اونور
گف نشد دیگه قول بده
سرمو تکون دادم
گف باریکلا
رفت آمپولا رو آماده کرد و اومد لبه تخت زانو زد
چون شلوار لی تنم بود راحت نبود
گف پاشو شلوارتو یکم بیشتر بدم پایین
شلوارمو درست کرد و دوبار درازم کرد
پنبه کشید و سریع سوزن وارد کرد و مواد خالی کرد و کشید بیرون
اصلن متوجه نشدم
گفت دیدی درد نداشت
کنارشو دوباره پنبه کشید
ب پشتوانه این ک اولی درد نداشت کاملا راحت خوابیده بود
سریع سوزن وارد کرد
تا شروع کرد ب تزریق درد گرف
گفتم آیییی
گف جون یکم تحمل کن
دیدم نمیشه تحمل کرد گفتم مهددددی درد داره بسهههههه
گفت الان تموم میشه
دستشو گذاشته بود روی پام ک نتونم حرکت بدم ب خودم
تحملم تموم شد و شروع کردم ب جیییغ جیییغ کردن ک تموم شد و کشید بیرون
ملیحه جون صدامو شنید اومد تو اتاق
دید دارم گریه میکنم
گف چیکارش کردی مهدی 😡 کشتی بچمو😡 دو روز اومد اینجا کوفتش کردی (6ماه عقد کردیم ،،5ماهشو اونجام 😂)
مهدی داشت جاشو ماساژ میداد
گف الکی جیغ جیغ میکنه اصلن هم درد نداشتن آمپولاش
بلند شدم نشستم گفتم بروووو قهرم باهات ☹️
اصلن برو ماموریت دوباره😡
مهدی خندید گف برم ماموریت دوباره مریض میشمااا😁 دلت دوباره آمپول میخواد 😁
پاشو بریم برات کارتون گرفتم ببینیم ( من عاشق انیمیشن م )
😍😍😍😍😍گفتم کو ببینم
گف با این قیافه داغون و زار زده نه
برو صورتتو بشور بعد
اینم خاطره دوم
البته خیلی کامل و کلی بود😂

خاطره نرگس جون

خاطره نرگس جان
خاطره نرگس:
سلام خوبیددوستای گلم؟حلول ماه مهمونی خداروبهمتون تبریک میگم،همین قدر ک خدا قابل دونست و گذاشت بار دیگه مهمونش باشیم باید خداروشکر کنیم اومدم با ی خاطره ی دااااااغ ک واس 3شب قبل از شروع ماه رمضونه😭😭چندشب پیش ک کرج بارون میومد جاتون خالی با داییام زن داییا رفته بودیم شب گردی موتور سواری(4تا دایی ها با خانوماشون و منو پویان 5تا موتور ،اختلاف سنی منو داییام بابزرگه=7سال و با دومی=6 سومی=4 و اخری2 سال ولی بازنداییا اولی=4سال ولی با دومی و سومی و چهارمی تقریبا بین1سال تا دوسال و من ازشون کوشولو ترم)خب ببخشید ک انقد توضیح دادم اخه خیلی ذوق میکنم انقد اختلاف سنیمون کمه باهم😅😅😅😅😅😍😍😍😍)داشیم تو خیابونا میچرخیدیم تصمیم گرفتیم بستنی بخوریم هوا سرد نبوداصلا بستنی هارو خوردیم و بازم سوار موتورامون شدیم دو ب دو وراه افتادیم خیابونا خلوت بود وماهم مسابقه دادیم(خیلی خطر ناکه ما درست بشو نیسیم ولی شما امتحانش نکنید چوبشم یبار خوردیم و تو جاده ی زیاران(سمت ابیک و طالقان پورسال ابی خوشمله اقاییم تسمش پاره شد و سر پیچ،پیچ پیچید و ما نپیچیدیم و رفتیم تو خاکی و خوردیم زمین و دست من8تابخیه خورد و پویان پاش زخم شده بود😭😭😭کلی توبیخمون کردن و بابام موتور از پویان گرفت و تا ی مدت اجازه سوار شدنمونو نمیداد ومیگف با ماشین برید بچرخید ولی مزه نمیده ک (چون موتور میذاریم تو حیاط خونه بابا اینا هربار متوجه میشن میریم موتور سواری الانم فقط شبا ک خلوته و مثلا فک میکنه برای ما عبرت شده اجازشو داده سوار شیم🙈🙈🙈🙈😝😝😝😝)خب موقع مسابقه چون سرعتمون بالابود سردم شده بود وی نمه بارونم میزد ومیلرزیدم هرچی ام خودمو پشت پویان قایم میکردم نمیشد ک نمیشد و اشک چشمام میومد یکمی ک گذشت گوشم دردش بیشتر شد وب پویان گفتم وایسه پویان وایساد وبقیه هم جلوتر یا کنارمون وایسادن گوشم خیلی درد میکرد وطاقتمو بریده بود شالمم نازک بود و زیاد فرقی نمیکرد وگوشمو گرم نگه نمیداشت دگ اروم تر میرفتیم ک بادنخوره بهم رسیدیم خونه دیدم دوتا زنداییامم ابریزش بینی دارن و یکیشون عطسه میکنه پویان گوشمو معاینه کرد ومث همیش یکمی عفونت داشت ولی احتمالا بخاطر باد و سرما عفونتش بدتر میشد بعداپویان دارو نوشت و دایی بزرگه آماره زندایامم داد ب پویان و صداشون کرد تا معاینه بشن پویان معاینشون کرد و یکیشون از قبل سرماخوردگی داشت واون یکی هم تازه امروز گرفته بودچون از صب پیش هم بودن و از بس غیبت و جیک جیک میکردن باهم(😝😝😝😝در گوشی حرف زدن همینه دگ فاصله رو رعایت نکردن و مریض شد اون یکی هم😋😋😋😋😋خداروخوش نمیاد ک فقط من مریض باشم)معاینه ها تموم شد و داروهانوشته شد و پویان ودوتا دایام رفتن داروبگیرن دایی کوچیکه خیلی شیطونه ونوحه گذاشته بود وباهاش ادای گریه در میاورد و میگف ب حال شما3دارم گریه میکنم خدا ب دادتون برسه بااون امپول دادنای جلاد چجور میخاید تحمل کنید من ک بغض داشتم زن دایی بزرگمم مثلا خودشو اروم نشون میداد ولی معلوم بود دلش داره مث سیر و سرکه میجوشه اما کوچیکتره عین خیالش نبود حس و حال حسرت خورن خیلی بده خیلی😭😭😭دیگ دایی رضا صداش دراومد ک محمد یا اون نوحه قطع کن یا گوشیتو میشکونما🙄🙄🙄محمد نوحه قطع کرد ولی یواشکی اذیتمون میکرد تا3تاشون با دارو اومدن توخونه ،تازه تازه گلومم میسوخت و بذاق دهنمو سخت قورت میدادم 😭پویان گف هر سه تاتون امپول دارید حالا باهم کنار بیاید و نوبتی اماده شید😓😓اول ب سمیرا نگاه کردم و گفتم زن دایی قربونت بشم شجاع بیا برو بزن خیالت راحت ش ی ایییییییییییش گفت و دایی امیر دسشو گرف و رفتن تواتاق و بعد چند دقیقه اومدن ولی قیافه سمیرا داد میزد ک امپولش درد داشته بعدم دایی مهدی پاشد و با یکمی قربون صدقه یواشکی و اخرم ی چشم غره مجبور کرد با سیما رفتن ولی بعد از رفتنشون دله من داشت میومد تو حلقم دلشوره ی عجیبی داشتم خیلی بدبود یکمی گذشت و دیدم پویان اومد بیرون محمد گفت سیمارو کشتی؟انالله و انا****یهو دایی رضا ک داشت میرف اششپزخونه سر یخچال ی پس گردنی زد بهش و حرف تودهن محمد ماسیدهمه خندیدن بهش ولی من عین خیالم نبود پویان دستاشو تو سرویس شست و اومد پیشم نشست وگف خانوم من چطوره بهش گفتم میترسم و دلشوره دارم و امپول نمیخام و **(استرس بگیرم تند تند حرف میزنم )پویان دس گذاش رو دهنم گف ارومممم نفس بگیر بعد باز شرو کن چشام پر اشک بود و بالاخره ریخت ومسخره بازیا شروع شد هرکی یچی میگف حالا دایی رضا هم منواذیت میکرد واخرم اومد بغلم کرد و ب پویان گف اذیتش کنی با من طرفی ولی میدونسم ک این دلخوشی من ابدی نیست،پویانم گف باشه و فقط ب نرگس شربت وقرص دادم😳😳😳😐😐(پویان قرص بده ؟؟؟؟؟/عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دگ واقعا فک میکردم اینم حالش خوب نیس و مغزش سرما خورده و درست عمل میکنه )سمیرا


رفت پای یخچال و میوه اورد بخورن محلا و عطیه هم رفتن

جاهارو بندازن (چون داییا همشون نظراباد زندگی میکنن(ساوجبلاغ)میان کرج شب رو میمونن یا خونه من یا مامان )هرکدومشون یجا دراز کشیده بود و منم فک کردم من امپول ندارم دیگه ولی گوشم هنوزم درد میکرد و از طرفی نارحت شدم ک پویان ب اونا دارو داده ولی از ترس اینک من بچه بازی در بیارم و آبروشو ببرم برای منو بیخیال شدو ترجیح داد درد بکشم اما آبروشو نبرم پکر بودم وشب خوش گفتم و رفتم تو اتاقم اما خاب ب چشمام نمیومد ب دوستم پی ام دادم و حالشو رسیدم و کلی غر غر کردم ک پویان اینجور کرد و من الان درد میکشم ولی نشسته تو حال و عین خیالش نی و این حرفا اونم یکم ارومم کردولی اخرم گف خودت مقصری ک پویان الان بهت توجهی نکرده 😔😔😔😔😔😔😔😔😔شب خوش گفتمو پشیمون از درد و دل کزدن گوشی گذاشم روپاتختی و گوشمو محکم با روسری بستم وتاتونستم سفتش کردم ک شاید اروم ش اما نمیشد پویان اومد تو اتاق بپرسه ورقا کجاست ونشست پیشم گف خودت دلت نمیخاد خوب شی الانم درد میکشی خوبه؟ی امپول بدترین دردم داشته باشه باز بهتر از اینه ک بخای این طوری اذیت شی قهر بودم جوابشو نمیدادم رفت دایی رضارو صدازد و اومدن تو اتاق پویان امپولاروبرداشت اماده کنه دایی هم سرمو گذاشته بود رو پاشو دست گذاشته بود رو گوشم تامثلا گرم ش دایی گف برگرد امپولتو بزن دردش بیوفته بخابی تا گفتم نمیخام بزنم ومهم نیس پویانم ک توپش پر بود و دید ک الان نمیتونم بحث کنم از کوره در رفت و شرو کرد ب غر زدن و دعوا کردن من برگشتم ودایی امادم کرد ولی پویان گف تا با زبون خودت نگی تزریق کن کاری نمیکنم منم ی بجهنم بلند و بالا گفتم ک این بار دایی عصبی شد و گف یبار دیگ بگو چی گفتی؟من خفه شده بودم و این بار دایی و پویان پا ب پای هم غر زدن خداخدامیکردم بس کنن ولی بیخیال نمیشدن با تمام وجودم جیغ زدم و سرمو گرفتم بین دسامو گفتم برید بیرون گریه میکردم درباز شد و رفتن بیرون یکم گذشت هق هق میکردم چشامو باز کردم دیدم پویان نشسته رو ب روم رو صندلی و گف بچه بازیات تموم شدبرگرد؟برگشتم پویانم حرفی نمیزدباهام دلم میخاس دایی محمد(کوشولوهه و شیطونه )الان پیشم بود امانیومد تو اتاق 😢پویان بدون کوچیک ترین حرف امادم کرد وپنبه کشید😖😖😖😖😖😖نیدلو وارد کرد تزریق کرد ولی درد نداش دومی رو زد اینم یکمی سوخت ولی تحمل کردم وباز پنبه کشید نمیدونسم چندتاامپوله ولی نمیخاسم ب جاهای دردناکش برسم نیدل رفت تو پام سفت کردم نمخاسم دیگ تزریق ش اما اون بدتر از من لج باز درد داشتم گریه کردم اما شل نکردم تزریق نمیکرد اما سوزن تو پام بود تکون خوردم ک با دستش زد رو کمرم شل کردم و تزریق نکرد کاملا شول بودم اما بیخیال بود دست انداختم سرنگ دست بگیرم(نمیدونم با چ عقلی این کار کردم)دستمو زد کنار و تزریق کرد کشید بیرون پاشد رفت سمت میز ارایش صدای شکستن دوتا امپول دیگ اومد نا نداشتم ک ادامه بدم گفتم پویان ج نداد باز صدا زدم ج نداد گفتم مرگ نرگس بسه دیگه تحمل ندارم باز حرف نزد نشست رو تخت و پنبه کشید لجبازیاش شرو شده بود نیدل وارد شد تکون خوردم هیچی نگفت و تزریق کرد وکشیدبیرون شلوارمو درست کرد و رفت توروشویی حموم دسشو شست و اومد دراز کشید گف یکیش صب چشم باز کردی میزنم ودگ هوچی نگف برگشتم دیدم پشتش بهمه وبغلش کردم گفتم ببخشید اشتباه کردم هوچی نگف😔نفس کشیدنش داد میزد ک بیداره امانمیخاد حرفی بزنه ی غلط کردمبهش گفتم و برگشتم نمیتونسم بخابم اونم بیدار بود بغلم کرد گف وروجک خانم فردا تنبیهت میکنم الان دیگ بسته😞منم برگشتم سمتش وپیشونیموبوسید وگف بخاب😊😊صب بیدار شدم دیدم دایام رفتن ولی زن دایام موندن پیشنهاد دادم بریم استخر پویان گف اب میره تو گوشت بدترمیشی و نذاشت بریم و گف غروب میریم پارک خانواده 😍😍بعداز صبحانه پویان همچنان سر جریمه مونده بود و ب پینیسیلینم دوتا ویتامین اضافه کرد و اونم با موش و گربه بازی و فرارکردنای من و تشویق کردنای زن دایا و اخر سرهم پام گیرکرد ب پایه مبل و افتادم زمین وپویانم بدون توجه ب درده پام منو انداخت رو کولش و دادمیزد گوشت میفروشم😅😅(40کیلو چقد هست ک بخای استخوناشم جداکنی و گوشتشم بفروشی اخه؟ دوستان ببخشید منو اقاییم ب این نتیجه رسیدیم ک بجای ی تخته ی جعبه کم داریم)خلاصه آهو افتاد تو دام شکارچی و این اهوی گریزپا انتقال داده شد به اتاق خاب و روتخت،شکارچی هم خیلی راحت گف هرچی زودترتسلیم شی ب نفعته وزودترخلاص میشی اهوهم خاست برای یبارم شده مث بچه ادم رفتار کنه ببینه ططعمش چجوریه خو!😁😁😁😁😁😁 خلاصه ک اهو ک من باشم مث بچه ادم خابیدم و ب پویان گفتم با بی حسی بزن تامنم اذیت نشمو ترو اذیت نکنم قبول کرد و امپولاروداشت اماده میکرد منم نیگاه میکردم گفت نیگاه نکن استرس میگیری 😰ولی نمیتونسم باامپوله حرف نزنم ب امپوله گفتم اخه نامرد چجور دلت میادمنواذیت کنی خیلی بدی دوست ندارم😢😢😢ا

غاخول بازی درمیاوردم خوووو😅😅😅😅 پویان اومد پیشم امادم کرد گفت نفس عمیق تاکشیدم وارد کرد

یکوچولو درد داشتش ودستمومشت کردم وفشارمیدادم ولی نخاسم نارحت کنم پویان رو کشید بیرون و همون طرف دوباره پنبه کشید و زد اینم مث قبلی بود دردش کم بود و تموم شد پویان نشست پیشم گف عمرم مرسی ک همکاری کردی این امپولت یکمی دردش بیشتره ولی جونه پویان تحمل کن عفونت گوشت خوب ش منم اروم میزنم اذیت نشی قبول کردم و پاشدمامپول اماده کرد نشست پیشم گفت موقع تزریق تندتندنفس بکش و پنبه کشید باخنکی پوستمترس افتادبجونم ولی چیزی نگفتم امپول زد حتی سوزنش دردداشت شروکرد بتزریق نفس میکشیدم اما یکم گذشت نتونسم تتحمل کنم پاموتکون دادم ک سفت گرفت پاموتمامه نازه دخترونمو جمع کردم توصدامو پویان صدا زدم گفت جانه پویان تموم میشه الان صبرکن دستمو بادستچپش گرفت و یکمی فشارمیداددستمو درده پام خیلی شدید بود کم اوردم پام سفت بود نمیتونس بزنه چندتاضربه زد اما نشد دوسی سی مونده بود کشید بیرون و گفت مرسی عشقم ببین اگ بخای میتونی تحمل کنی!همین قدرک کودک درونت الان کنترل شد یعنی موفق شدم بزرگت کردم😝😝😝😝یکمی جاامپولاموماساژداد و رفتیم بیرون یبارم مث بچه ادم امپول زدم ولی بیجنبه هااذیتم کردن واخرسرم قول دادم ب پویان ک تاعمردارم سرامپولام اذیتش کنم😝😅😅😅😅😅(ببینید چقد ثواب میکنیم مادوتا موجبات شادی اقوام رو فراهم میکنیم کلا الانم زن دایا فیض بردن)این بود داستان داغه من وامپول خوردن مجدد من 😝😝😝😝😝دوستان نظراتتون خوشحالم میکنه اگر خاستیدبگیدتا داستان اپاندیس عمل کردن پویان رو براتون بگم

خاطره پرستو جون

خاطره پرستو جان

سلام خوبین دوستان من که اصلاخوب نیستم نمیدونم چه بلایی سرخانواده شوهرم اومده که نمیزاره نفس بکشیم😢
شایدغمگین باشه اماامیدواری هم داره😓
واماخاطره:
آرمان خودکشی کرد(رگای دودستشوزد)به موقع رسوندن بیمارستان آخ آرمان آخ...مادرشوهرم سکته کرداماخداروشکرخفیف بودواماآرمان،آرادآرمان روخیلی دوست داره وقتی بهش خبردادیم تازه رسیده بودخونه(شیف شب بود)دوباره برگشت بیمارستان یه جوری میدوییدانگارآرمان بااونه اگه دیربرسه خدایی نکرده فوت میشه😫دوبارم خوردزمین شلوارشم پاره شد..وقتی رسیدوضعیت آرمان تثبیت شده بودرفت کنارش سرشوبوسیددستشوگرفت داشت ازبی خوابی میمردمیگفتیم بروخونه میگفت نه بهوش بیادبعدمیرم آرمان چشماشوبازکردآرادبغلش کردباهم گریه کردن آرمان زجه میزدآرمان کمترازداداشم نیس قلبم کنده میشدوقتی اونجوری گریه میکرد..ولی کاری ازدستم برنمیومد😭هرچقدرآرادهیکلیه آرمان اینقدرلاغرشده بودکه آرادبغلش درازکشیدپرستاراومدآرمان تزریق داشت آرادپاشدگفت شمابریدخودم میزنم اونم چون آرادمیشناخت گفت چشمآرمان گفت من نمیخواستم تودرسربندازم شمارو..آرادم گفت میدونستی اگه میمردی کلی ازکارم عقب میفتادم مراسم کفن ودفنتم بودگفتم آراااااد؟الان وقت این حرفاست؟!گفت نه نیس خودش شروع کرد!آرمانم گفت من امپول نمیزنم آرادگفت غلط میکنی من میزنم میبینی چقدرخوشکل میزنی!باکمک آرادچرخوندیمش آرمانم نق میزدخیلی نمیتونست مقاومت کنه آرادتاواردکردآرمان شروع کردآخ اوخ کردم آرادگفت آرمان یکم دردداره تحمل کن دیگه که یهوآرمان گفت آیـــــــــــــــــی آخ این چیه درارش آیــــــــــــی آرادم گفت باش باش تموم درش اوردآرمان روخوابوندگفت حقت بودبیشعورعوضی بنددلم پاره شدوقتی پرستوگفت بیمارستانی..آرمان گفت میخوام برم خونه کاردارم آرادگفت بایدتافرداباشی بعدمرخصی چیکارداری گفت میخوام دادخواست طلاق بدم😳آرادگفت چیکارکنـــــــــــــــــــــی؟(آرمان وکالت خونده)گفت میخوام وکیل ترانه باشم طلاقشوبگیرم آرادگفت میشه بگی چیشده آرمانم تعریف کردترانه رفته پیش آرمان گفته کمکش کنه طلاق بگیره چون باسیاوش بدبخت شده گریه کرده گفته همش بخاطره توومامانته حالاکمکم کن آرمان گفته باشه دادخواست طلاقتوبنویس دلیل داری؟؟ترانه گفت ضرب وشتم!آرمانم حالش بدشده خودشومقصرمیدونست اومده خونه تحمل نکرده رگشوزده حالاکه زندس میخوادبه ترانه کمک کنه(سیاوش مردخوبی بودولی ازوقتی موضوع ترانه وآرمان روشنیدوحشی شدهرروزبه یه بهونه ای ترانه روکتک میزنه)آرادگفت نمیشه فرداصبح مرخصی یه باردیگه تزریق داری گفت میخوام برم همین الان همیــــــــــــــــن الان..!آرادرفت بیرون بایه پرستاراومدتوسرمش آرامبخش زدگفت حالامیخوابی😊آرمانم کمکم خوابش بردآرادم نشست روی تخت گفت آخ مامان آخ ببین چیکارمیکنی!خلاصش کنم آرمان طلاق ترانه روگرفت حالابی صبرانه منتظرسه ماهه تابره وترانه روعقدکنه ترانه وآرمان باهم خوب شدن اماترانه بامادرش وآرمانم بامادرش قهرهسیاوش بعدازطلاق به ترانه گفت تف توشرفت که وقتی توی نکاح من بودی به یکی دیگه فک میکردی ترانه هم گفت اشتباه نکن من اگه طلاق گرفتم بخاطروحشی بازیات بودوگرنه تحملت میکردم من برخلاف تومعنی تعهدومیدونم..مامان ترانه گفت من اجازه نمیدم باآرمان ازدواج کنی ترانه هم گفت من الان یه زن مطلقه ام نیازی به اجازه توندارم میخوای تیشه بدم بزنی به ریشه ام تمومش کن حالم ازتون بهم میخوره...بعدشم غش کردآرادرفت بالاسرش گفت فشارعصبی ببریمش بیمارستان تجهیزات همرام نیست آرمان بغلش کردگذاشت توماشین رفتیم بیمارستام یه آمپول داشت ترانه که دردکوچیک آمپولوبهانه کردوتاتونست گریه کردپ ن:آراددنبال اینه گندمامانشویجوری جمع کنه
پ ن:آرمان حالش خیلی بهتره
پ ن:ترانه توخونه ای که مهرش بودزندگی میکنه وپیش پدرومادرش نرفت
پ ن:امیدوارم همه ی عاشقابهم برسن وزندگی خوبی داشته باشن
پ ن:دوستون دارم خدایاورزندگیتون😘

خاطره پریناز جون

خاطره پریناز جان

سلام علیکم حال شما چطوره؟؟؟ پرینازم امیدوارم ک خوب باشید 
واما خاطره:
سوم دبیرستان بودم خرداد ماه یه سرماخوردگی گرفتم ک نگو ولی خوب زیادتودید نبودم وهمش مثلاداشتم میخوندم من از امتحان دینی اومده بودم رفتم خونه کسی نبود برام عادی بود ۱ساعت بعد پرهام زنگ زد گفت اقاجون فوت شده الان میام دنبالت منم شروع کردم گریه کردن پرهام اومد دنبالم رفتیم اونجا تا بعدازظهرمهمون میومدمیرفت امتحان بعدیم ریاضی بود واصلاحواسم نبود ک فقط۱روزوقت داره ک بابا بهم گفت بروباپرهام خونه امتحانتو بخون گفتم باشه پرهام بردمنوگذاشت وخودش رفتمنم گرفتم خوابیدم(شب تاصبحش بیداربودم) بیدارک شدم حالم عجیب بود سرم ب شدت دردمیکردگلوم هم ازاون بدتررر😞😞😞 بابازنگ زد گفت اماده شو تایه ربع دیگ چلودرم منم رفتم اماده شدم و بابااومد رفتیم مراسم شام غریبانو تومسجدگرفته بودن یه مراسم عزاداری بعدشام هم رستوران بود‌ مامان طفلک خیلی بی تابی میکرد خاله نسرین هم همینطور بعدشام امیرحسین(پسرخاله نسرین۲۵ساله و دانشجوی پزشکی) من و نازنین(دخترخاله نسرین۱۹ساله و پشت کنکوری)اوردخونه ما گفت اگ کار داشتید زنگ بزنید درم قفل کنید حواستون باشه وایستاد ما رفتیم تورفت رفتیم خونه نازنین گفت وای خستم منم گفتم بریم بخوابیم گوشیمم گذاشتم ساعت۵(هیچی نخونده بودم ازریاضی)گوشیم زنگ زد نفهمیدم چجوری خاموش کردم ساعت۱۰بودک دیدم نازنین صدام میکنه پاشدم حالم افتضاح بودافتضاحاااا داشتم میسوختم نازنین گفت چت شده پریناز گفتم وای گلومم گوشم دردمیاد گفت الان ک همه درگیرن فردامراسمه میخوای خودمون بریم دکتر گفتم نه خودم خوب میشم گفت هرجورمیلته میلرزیدم نازنین گفت من میرم خونه خانمجون اینا نمیای گفتم ن تو برو من یکم بخونم اون رفت منم نشستم ب خوندن یکم ک گذشت دیدم نمیتونم رفتم تواشپزخونه۱دونه استامینیفون خوردم خوابیدم یدفعه با صدای باباپاشدم تکونم میداد اروم میگف پریناز پاشوسریع نشستم باباگفت داری تو تب میسوزی نازنین نگفته بود ک تشنج کرده بودی اخه پاشو بشین ببینم نشستم باباکامل معاینم کرد دفترچمو اورد شروع کرد ب نوشتن کفت خوندی امتحانتو گفتم ن اخم کرد گفت همین مونده امتحاناتو بیفتی گفتم میخونم مهرزد پاشد رفت بیرون حدود ۳۰مین بعد اومد گفت دراز بکش 😳😳😳گفتم بابا گفت زودباش خوابیدم اماده شدم بابا پنبه کشید زد گفتم اخ سریع کشید بیرون دوباره پنبه کشید سریع زد فکنم پنیسیلین‌ بود چون خیلی دیر تزریق میشد گفتم بابا دردداره گفت یکم تحمل کن گفتم اخ بابا توروخدا زودباش گفت تمومه کشید بیرون رفت اشپزخونهبابا بایه لیوان اب و سه چار تو قرص اومد داد خوردم گفت گوشیتو بزار ساعت ۴پاشو شروع کن ب خوندن گفتم باشه خوابیدم ساعت۴پاشدم احتمال و تابعو خوندم تاشب مشتق موندش ک قشنگ یادمه شب ساعت۲پاشدم تا۷ تمومش کردم 😰
ازامتحان مستقیم رفتم خونه خانمجون مامان و خاله نسرین وزندایی بودن با دایی کامبیز و دایی محمد و امیرحسین و نازنین و پرهام پرهام گفت چطوربود گفتم خیلی سخت بود 😰😰😰(واقعا هم نهایی ریاضی پارسال خیلی سخت بود) نازنین گفت خوب شدی گفتم بله ب لطف خبرچین شما حدودساعت۲بودک بابا و عمو داوود(شوهرخاله نسرین و دندانپزشک) اومدن باهمباباگفت پرینازبروتواتاق رفتم بابا اومد دوباره گوش وگلومو دیدگفت داروهات پیشته گفتم ن گوشی بابا زنگ خورد گفت سلام داد گفت خوبی داداش (فهمیدم عمو محسنه) اها باشه باشه الان میام بهم گفت میدم امپولو یکی برات بزنه کارواجب دارم میرم فعلا رفت و ده دقیقه بعد نازنین اومد گفت دایی کامبیز داره میاد گفتم وای من الان توواین شرایط گفت چ شرایطی گفتم دایی ناراحته گفت چ ربطی داره اخه پریناز دایی درزد اومد تو گفت اماده شو دایی جان و خودش شروع کرد ب اماده کردن دیدم۱۲۰۰گفتم دایی اون پنیسیلینی ک بابا نوشته بود ۸۰۰بودگفت بابات عجله داشت اینجاهم فقطط۱۲۰۰بود اشکال نداره زودترخوب میشی اماده شوب نازنین نگا کردم‌ وای خیلی میترسیدم دراز کشیدم دایی اومد بالاسرم نازنین گفت دایی بدون بی حسی؟؟؟دایی گفت نداریم 😰😰😰قشنگ گریه میکردم بلند بلند دایی گفت نترس پریناز اروم میزنم دیگ پنبه کشید وای یخ بود یخ تر شدم دایی سریع نیدلو زد گفتم ای شروع کرد ب تزریق دیگ فقط دستمو گازمیگرفتم صدام نره بیرون گفتم نازنیییین مردم دایی گفت نفس عمیق بکش داری سفت میشیا گفتم توروخدا بخدا دردداره گفت باشه الان درمیارم دراورد دیدم۱ccمونده سریع برگشتم دردشدیدی پیچید بلندگفم اخخ دایی گفت چراپامیشی بزاردردت اروم شه گفتم بیخیال اون۱سی سی شو گفت بیخیال شدم ک کشیدم بیرون دیگ دراز بکش اروم شه دردت ببخشید یکم امپولش سنگین بود تقصیر من نبود رفت بیروننازنین گفت بخواب . 
فرداش بهترشده بودم😊 
پ .ن :
آدم ها برای هم
سنگ تمام میگذارند
امانه وقتی که
درمیانشان هستی،نه !!!
آنجا که در میان
خاک خوابیدی
سنگِ تمام را میگذارند
ومیروند....
علی قاضی نظام

پ.ن:
گاهی وقتا یه چیزایی برات اتفاق میفته ک کلا مسیر زندگیت عوض میشه😣قدرچیزایی رو ک داریم بدونیم تمام 
مرسی دوستان عزیز برای کامنت های قبلیتون. شاید کنکور فقط یکی از مراحل بعدی زندگی باشع وادامه مسیر پراز این کنکورهاس ک باید تااخرین نفس براش جنگید....

خاطره نگار جون

خاطره نگار جون

سلام دوست جونیا
شبتون بخیر
خوبین؟؟؟
نگار هستم ۲۵ از کرج
واااای که چقدر دندون درد بده
خب بریم سراغ خاطره من که داغه داغه و برای دیروز
من شب خوابیدم سالم صبح بیدار شدم با دندون درد ی دو روزی تحمل کردم ولی جواب نداد هرچی مسکن میخوردم خوب نمیشد دیگه دل و زدم به دریا و رفتم دندانپزشکی وااای که چقدر محیطش بد بود صدای دستگاه صدای گریه ی بچه ی محیط خیلی بدی داشت حدود نیم ساعت منتظر موندم تا نوبت بشه و برم پیش آقای دکتر وقتی رفتم دیدم ی آقای دکتر خیلییییی جوون و خوش اخلاق اومد و دندونامو نگاه کرد و گفت که عفونت کرده و برام دارو مینویسه رفتم داروخانه دیدم چشمتون روز بد نبینه دوتا پنی سیلین ۸۰۰ و ی پنی سیلین ۱۲۰۰۰۰۰ 😢😢😢 منم که تا الان هیچکدومو نزده بودم و تجربه نداشتم هیچی دیگه تنهایی با پای خودم رفتم سمت درمانگاه و تزریقات 😔😔😔 چون تنها بودم جرات نکردم ۱۲۰۰ بزنم عین ی دختر خوب رفتم ی پنی ۸۰۰ دادم به مسوول تزریقات و اول واسم تست کرد که خیلی درد نداشتم ده دقیقه نشستم و بعد خانوم اومد جاشو دید و گفت مشکلی نداره بخواب منم در شرایطی که تموم تنم میلرزید دراز کشیدم شلوارمو ی کم دادم پایین و خانومه اومد پنبه کشید و گفت ی نفس عمیق و تا بیام نفس بکشم زد و ی ای گفتم و شروع کرد به تزریق فقط ی لحظه اخرش دردم گرفت و تا بخواد صدام در بیاد کشید بیرون دیگه ی کم جاشو ماساژ دادم و اومدم خونه امروز هم باید میزدم ی امپول میزدم با دوستم رفتیم درمانگاه دیدم سر راه واسم لیدوکائین خریده که با این بزن ۱۲۰۰ رو درد نگیره زیاد هیچی دیگه رفتیم درمانگاه دوتایی دوستم موند بیرون من رفتم دراز کشیدم و خانومه اومد باز گفت نفس عمیق و تا بکشم فرو کرد نیدلو و موقع تزریق درد زیادی نداشتم ی درد خیلی کمی داشت و سریع تموم شد و کشید بیرون منم ی چند ثانیه خوابیدم و بعد پاشدم رفتم بیرون ولی بعد از یک ربع خیلیییی درد گرفت الانم اصلا نمیتونم به اون سمت بخوابم خیلی درد میکنه حالا ایشالا امپول فردا رو هم تعریف میکنم براتون ببخشید اگر بد نوشتم اخه از صبح سرکار بودم خیلی خسته ام الانم ی چشمی نوشتم خیلی دوستون دارم مرسی که برام کامنتای قشنگ میزارید منتظرم که کامنتاتونو بخونم ببخشید که نمیتونم جواب بدم واقعا خیلی سرم شلوغه شرمنده ی تک تکتون هستم

خاطره مینا جان

خاطره مینا جان
سلام مینا هستم یک بار دیگه ام براتون خاطره نوشته بودم.
مرسی از دوستای گلی که زیر خاطره قبلی کامنت گذشتن من شرمنده ام که جواب ندادم.این گلهای زیبا تقدیمتون عزیزانم 🌸🌼🌹🌻🌺🌷
توی خاطره قبلی گفتم که انقدر که از دکتر جماعت فراری ام از آمپول فراری نیستم.کلا از دکتر رفتن فارغ از اینکه قراره چه دارویی بگیرم خوشم نمیاد خداروشکرم که دکتر توی فامیل نداریم.(البته دکتر تا دلتون بخواد داریم ولی پزشک نداریم.) الحمدالله رب العالمین (دکترهای عزیز ناراحت نشید لطفا،پزشکی شغل و حرفه ی مقدسیه همین که چندین وچند نفر شب راحت تر میخوابن به واسطه ی طبابت شما یعنی خودتون و شغلتون انسان ها شریفی هستید.مشکل از منه که از دکتر فراریه ام😖😞😩)
خدا هیچ بنده ایی رو مریض نکنه و لباس عافیت به تن تمام بیمار ها بکنه
یه روز بعد از ظهر طبق معمول سرگرم درس خوندن بودم که دیدم هعی دارم میرم دستشویی و نه تنها فاصله ها کم میشه بلکه درد و سوزش ادرار هم اضافه میشه (معذرت میخوام از صراحت کلامم) با شروع این داستان منم بیکار نموندم و خود درمانی رو آغاز کردم با خودم گفتم الان باید آب زیاد بخورم تا خوب بشم.کتری رو آب کردم به نقطه جوش که رسید خاموشش کردم و شروع کردم به لیوان لیوان آب جوش خوردن ولی هر چقدر زمان میگذشت حالم بدتر میشد و دردش زیاد تر .از اوجایی که آستانه ی تحمل دردم بسیار بسیار بالاست تحمل میکردم جوری که حتی همسرم متوجه تغییر حالم نشد فقط میگفت چرا انقدر دستشویی میری منم میخندیدم میگفتم همین جوری😬😬😬😬
این وضع تا 12 شب ادامه پیدا کرد و شوهرمم رفت خوابید منم خودمو سرگرم کارای آشپزخونه کردم که بخوابه اخه اصلا نمیتونستم حتی برای چند دقیقه یک جا ساکن بمونم و باید یه سری به دستشویی میزدم
(الکی مثلا من خوبم دارم خونه رو جمع و جور میکنم)
خداروشکر کردم که خوابش برده منم با خیال راحت میتونم به خود درمانی هام ادامه بدم ولی زهی خیال باطل .
واقعا درد زیادی داشتم و همچنان خوشحال و شاد و خندان با موبایل خودمو سرگرم میکردم. از ساعت یک نصف شب به بعد کلا دیگه ادرارم به رنگ خون شد.وقتی این وضعیت رو دیدم واقعاااااااا ترسیدم اولین بار بود اینطوری میشدم.
از سر شب گاهی لرز میکردم ولی دیگه رسما انقدر شدید لرز داشتم که به وضوح صدای دندون هام که بهم میخورد رو میشنیدم رفتم دو تا پتو آوردم انداختم روم و بخاری رو تا جایی که یاری میکرد زیادش کردم منتظر بودم حالم خوب بشه😕😕😕😕 ولی تا یکم گرم میشدم باید میرفتم دستشویی و لرزم میکردم بدجووووور
تا ساعت 4 به هر بدبختی بود تحمل کردم ولی از ساعت 4 به بعد حس میکردم عزراییل اطرافم با یه نیشخند کریه در حرکته
مجبور شدم شوهرمو بیدار کنم که بریم دکتر ، حالا بیا و این آقا رو از خواب بیدار کن هرچی صدا میکردم بیدار نمیشد.اخه عادت نداره من بخاطر اینکه حالم خوب نیست بیدارش کنم از خواب.
بلخره با سلام و صلوات شازده از خواب بیدار شد و رفتیم بیمارستان.
دکتر تا منو دید گفت زنده ایی؟
گفتم بله زنده که هستم ولی نفس ، نفسای آخره
گفت از لرزش دستات و فکت که محکم روی هم قفل کردی تا لرزشت اذیتت نکنه و رنگ صورتت مشخصه
خلاصه آزمایش خون و ادرار نوشت.برای اولین بار توی عمرم به خاطر درد شروع به گریه کردم .شوهرم انقدر تعجب کرده بود حتی نمیدونست باید چطوری منو آروم کنه فقط میگفت چیکار کردی با خودت؟؟؟
این خانومی ام که قرار بود خون بگیره رگو پیدا نمیکرد این سوزنو تو دستم چرخ میداد بعد خرچ خرچ صدا میاد وااااای هنوز یادم میاد دلم ریش میشه. یکی ام نبود بگه اخه خواهر من اشتباه داری میزنی دربیار اون بی صاحبو بزن اون طرف تر.
هیچی دیگه اخرشم رفت به یه نفر دیگه گفت بیاد خون بگیره که خداروشکر این یکی موفق شد.
حالا مگه میتونستم از روی صندلی بلند بشم.توانشو نداشتم چشمامم سیاهی میرفت و سرگیجه داشتم شدیدددددد.با یه دستمم فکمو گرفته بود از بس که لرز داشتم.
بعد از نمیدونم چقدر وقت که دیگه حقیقا رو به موت بودم جواب آزمایش آماده شد تا به دکتر نشون دادم گفت چرا انقدر عفونت داری؟ خودمم خبر نداشتم چی شده بود که اینجوری شده بودم
دارو داد گفت همین الان استفاده کن شوهرم رفت دارو بگیره من ولو شده بودم روی صندلی های بیمارستان .
میدونستم قرار بازم درد آمپولو تحمل کنم ولی واقعا مهم نبود برام.
دکتر دوتا آمپولو جدا کرد گفت اینا واسه الان بقیه روزی یکی و توضیح داد که جنتامایسین رو معمولا انقدر زیاد نمینویسن ولی چون عفونت زیاده هر 6 تا رو حتما تزریق کن.
انقدر حالم بد بود با آغوش باز و روی گشاده رفتم به سمت اتاق تزریقات
آمپول اولی رویادم نیست چی بود ولی درد آنچنانی نداشت شایدم انقدر من درد کشیده بودم که این درد هیچ بود.
دومی که جنتامایسین بود خیلی دررررررد داشت همین که نیدلو وارد کرد تا نزدیکی های سقف پریدم بالا 😂 فکر کنم بدجا زد خانومه بعدم تازه کلی دعوا کرد که چرا تکون میخوری. اخه مگه دست خودم


بود خواهر من. همین که موادش وارد پام شد دردش شروع شد منم بدون اینکه خودم بخوام سفت کرده بودم .خانومه عصبیه بد خلق میگفت از سنت خجالت بکش (من فقط 26 سالمه یه جوری گفت از سنت خجالت بکش خودم شک کردم 26بودم یا 62.)خو چیکار کنم دست خودم نیست دیگه با هر بدبختی بود شل شدم اونم نامردی نکرد با سرعت نوووووور بقیشو تزریق کرد.با کلی ناله خودمو رسوندم تو ماشین یه سری قرص داشتم خوردم و به محض ورود به خونه احساس آرامش دوباره بهم دست داد.توی دلم داشتم میگفتم خدایا به حق بزرگیت مریضات از بیمارستان نجات پیدا کنن برن سر خونه زندگیشون که خوابم برد تا فرداش ساعت 2 ظهر خوابیدم .البته اگه این قضیه دستشویی رفتنه نبود که تخت گاز میخوابیدم ولی وسط اش هعی باید میرفتم دستشویی.
3تای دیگه از آمپولا رو تزریق کردم و بقیشو بیخیال شدم سنوگرافی ام نرفتم.خوبم شدم ولی دوماه بعدش باز به همون روز افتادم ولی خیلی خفیف تر .این بارم خود درمانی جواب نداد😕 خود درمانی ام خود درمانی های قدیم😂
مامانم خدابیامرز میگفت آدم هر دردی بگیره میگه این بدترین درده دنیاست منم اون شب هزار بار گفتم این مرض بدترین مرض دنیاست.
حوصله داشتید واسه شادی روحش صلوات بفرستید.🌸
مرسی از خودتون و چشمای نازتون که وقت گذاشتید وخوندید

خاطره دکتر مهدیه

خاطره دکتر مهدیه

به نام خدای مهربون 
سلام به روی ماهتون خوب هستید؟ خوب بی وقفه میرم سراغ خاطرم که مربوط به یک سال پیش هست چون یه خرده طولانیه خاطره:
روز چهارشنبه بود که من تو کلینیک بودم و داشتم مقاله های چند تا از رزیدنت ها رو میخوندم که یکی از بچه های داروساز که تو آزمایشگاه کار میکرد با صورت نگران اومد داخل بلند شدم گفتم صبا جان چیشده عزیزم؟ صبا: خانم دکتر ساحل(یکی دیگه از بچه های داروساز که اتفاقا تو همین پروژه با همسرش آشنا شد و یک ماه پیش عروسیشون بود و همسرش هم رزیدنت مغز و اعصاب هست و قراره در طول پروژه تخصصشو بگیره) حالش اصلا خوب نیست همش داره بالا میاره ؛ رفتم آزمایشگاه دیدم حالش اصلا خوب نیست و مدام حالت تهوع داشت به صبا گفتم ساحل رو بیار اتاق من صبا:چشم الان میارمش. منم رفتم از تو ماشین کیفمو برداشتم و رفتم بالا دیدم ساحل رو صندلی نشسته و دستش رو شکمش گذاشته گفتم ساحل جان عزیزم بلند شو رو تخت دراز بکش که بلند نشد سرشو انداخته بود پایین و اشک میریخت به صبا گفتم صبا جان شما چند دقیقه بیرون باش و با ساحل حرف زدم که انگار شب قبلش با همسرش مهرداد دعوا کرده بودن و ساحل هم روحیه حساسی داره حالش بد شده بود منم یه خرده باهاش حرف زدم و کمکش کردم رو تخت دراز کشید و معاینه کردم که مورد خاصی نبود یه معده درد عصبی که براش دارو نوشتمو مهر کردم بعد اومدم بیرون دیدم آقا مهرداد پشت در واستاده منم نسخه رو بهش دادم که بگیره و داشتم میرفتم آزمایشگاه یه سر بزنم که صدام کرد خانم دکتر ببخشید حال ساحل چطوره؟من:معده درد عصبی داره ؛ اومد جلوتر گفت: آخه چند روزه مدام عصبی میشه من:اجازه ندین این اتفاق بیفته ساحل دخترجوونیه قشنگ نیست از الان به این حد عصبی بشه گفت بله درک میکنم چشم من:زنده باشین راستی من حس میکنم الان بهتون نیاز داره بهتره کنارش باشید...و رفت منم رفتم آزمایشگاه کارمو انجام دادم بعد یه ساعت رفتم اتاقم دیدم ساحل و مهرداد باهم بگو بخند میکنن ؛ خوشحال شدم که فهمیدم مهرداد آمپولای ساحل رو زده و الان حالش بهتره که دیگه باید میرفتم یه جلسه ای واسه شرکت چون باید تو یه مناقصه مهم شرکت میکردم رفتم دیدم وکیل شرکت اونجاست و همه چی داره خوب پیش میره که از اونجا هم اومدم خونه وسایل خودم و شهاب رو جمع کردم چون اون روز واسه اردبیل بلیت داشتیم و میخواستیم چند روزی اردبیل بمونیم که شهاب اومد سریع رفتیم فرودگاه و بعد حدود یه ساعت رسیدیم اردبیل که یه ماشین گرفتیم که تو راه گوشم کیپ شده بود و رفتیم خونه ما که وقتی در خونه باز شد شوکه شدم همه خواهر برادرم اومده بودن(من دو تا خواهر و یه برادر بزگتر از خودم دارم که همه ازدواج کردن و مریم فرانسه زندگی میکنه و سمانه روسیه و مهدی هم کانادا و فقط من ایران زندگی میکنم) اول رفتم مامانم عزیزدلم رو بغل کردم و بعد بابا رو بغل کردم بعد سمانه و مهدی و مریم از سه جهت همزمان بغلم کردن دیگه به حدی ذوق داشتم که خدا میدونه آخه سه سال پیش اینجوری دور هم جمع شده بودیم آخرم خواهرزاده ها و برادرزادم که ریختن رو سرم و بوس و بغل و... که یه عالمه حرف زدیم وعد دورهم نشستیم و اونقدر حرف ناگفته داشتیم که نمیدونستیم از کجا شروع کنیم و کلی باهم حرف زدیم که بابا گفت بلند شید وسایلتونو جمع کنید بریم باغ که همگی آماده شدیم بریم باغ و چقدر طبیعت حال و هوای خوشی داره بی نظیره... رسیدیم باغ و آقاسالار نگهبان باغ درو باز کردن و رفتیم داخل و با مریم خانم (همسر آقاسالار) هم احوالپرسی کردیم و من بلافاصله رفتم سمت اسطبل که شهاب اومد سمتم و گفت: خانم دکتر کجا تشریف میبرید؟ گفتم شهاب بیا بریم سوارکاری گفت مهدیه جان الان رسیدیم بزار یه خرده دیگه بریم گفتم باشه و رفتیم یه خرده با بچه ها والیبال بازی کردیم که عالی بود و نماز خوندیم و بعد من یخرده رفتم با مامانم حرف زدم که شهاب اومد گفت بریم؟؟؟ گفتم بریم ....رفتیم اسب هارو از اسطبل برداشتیم و رفتیم زمین های اطراف رو بگردیم (شهاب مربی سوارکاری بوده و بعد ازدواج به منم یاد داد) واقعا هوا عالی طبیعت عالی...همینطور داشتیم میرفتیم که به شهاب گفتم بیا مسابقه بدیم ببینیم کی سوارکار بهتریه؟؟؟ گفت اها میخوای با مربی خودت مسابقه بدی باشه با این که برنده معلومه ولی چشم... یه تپه رو مشخص کردیم هرکی زودتر برسه بهش برندست و مسابقه دادیم که فقط با فاصله یه متر شهاب برد وقتی رسیدیم بالا تپه گوشم به شدت تیرکشید که سریع اومدم رو زمین نشستم و دستمو رو گوشم گذاشتم که شهاب نگران اومد و پرسید چیشده گفتم گوشم تیر میکشه گفت سرماخوردی باز نمیگی؟گفتم نه سرما نخوردم ولی از فرودگاه گوشم درد میکنه گفت باشه بلند شو برگردیم خونه باغ گفتم نه تا اینجا اومدیم بریم روستا سر بزنیم گفت آخه تو حالت خوب نیست گفتم خوبم بریم و رفتیم مردم رو دیدیم کلی خوشحال شدم و رفتیم پیش چند تا مریض و بعد برگشتیم خونه باغ که من رفتم اتاق رو تختدراز کشیدم چون بی حال بودم آخه جالبه اصلا سرما هم نخورده نبود و بی حال بودم که شهاب اومد و با اتوسکوپ گوشمو دید گفت مهدیه گوشت به شدت عفونت کرده ؛ تا اومدم حرفی بزنم مریم خواهرم بلند داد زد مامان مامان بلندشو... به حدی ترسیدم که با شهاب بدو بدو رفتیم حیات دیدم مامانم دستشو گذاشته رو قفسه سینش و نفس نفس میزنه (مامان مشکل قلبی داره و اون روزا باید یه جراحی پیوندقلب انجام میداد ولی تو لیست انتظار بود) که مامانو بلند کردیم بردیم اتاق شهاب سریع کیفشو آورد و بعد معاینه گفت یه حمله خفیفه چیز خاصی نیست بعد به من گفت واسه مامان یه آنژیوکت وصل کنم خودشم از داروهای مامان دو تا آمپول برداشت و آماده کرد ؛ برای مامان وصل کردم و شهاب آمپولا رو وریدی تزریق کرد و برای مامان اکسیژن گذاشت و مامان خوابش برد و سریع یه سری دارو نوشت و گفت میرم شهر اینارو بگیرم که محمدرضا(شوهرخواهرم یعنی همسر سمانه) اومد گفت منم میام و با هم رفتن که دیدم سمانه گریه میکنه و بقیه هم بدجوری حالشون گرفته هست به الینا(خواهرزادم) گفتم یه آب قند درست کنه و رفتم پیش سمانه گفتم سمانه جان خواهرم نگران نباش یه حمله خفیف بود که به خیر گذشت گفت پس کی یه قلب واسه مامان پیدا میشه؟ بغلش کردم گفتم خیلی زود فقط باید آروم باشیم... بعد اینکه بچه ها بهتر شدن رفتم تو اتاق که دلم میخواست یکی بیاد منو دلداری بده از استرس پاهام میلرزید (آخه من بچه آخر خونوادم یا به عبارتی ته تغاریم و خییییییلی وابسته مادرم هستم با این حال هیچ وقت لوس نبودم جوری که بابام معتقده بیشتر از بقیه بچه هاشون سختی کشیدم) که بلند شدم رفتم تو باغ و پشت ساختمان نشتم رو سبزه ها و آسمون رو نگاه میکردم تا بلکه یه خرده آروم بشم که برادرم مهدی اومد نشست کنارمو دستشو گذاشت رو پاهام گفت خودت همه رو آروم میکنی و اینقدر بی قراری؟ منم چیزی نگفتم...که الینا اومد گفت خاله یه خانومه دخترشو آورده که حال دخترش اصلا خوب نیست گفتم الان میام خاله جون ؛ رفتم و خانومه و دخترشون بلند شدن گفتم بفرمایید بشینید. خانومه توضیح داد دخترم از صبح تب داره و نمیتونه چیزی بخوره و دلش هم درد میکنه گفتم اگه ممکنه بریم اتاق معاینش کنم رفتیم اتاق بالا و به دختره که اسمش سارا بود گفتم عزیزم میری رو تخت دراز بکشی؟ که شروع کرد ریز ریز گریه کردن گفتم چیشده دخترم؟ گفت سوزن میزنی؟ گفتم شما چند سالته عزیزم؟ گفت14 سالمه گفتم باید ببینم وضیعیتت چطوره اگه خوب بود چشم هرچی شما بگی آمپول نزن باشه؟ گفت تورو خدا نزنم دیگه که مامانش عصبانی شد منم به مامانش گفتم میشه شما بیرون باشید گفت خانم دکتر این نمیذاره معاینش کنید گفتم منو سارا با هم کنار میایم شما نگران نباشید و ایشون رفتن بیرون و رفتم پیش سارا نشستم گفتم خوب سارا جان اجازه میدی معاینت کنم؟ که سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت و منم کیفمو آوردم و معاینش کردم که گلوش عفونت داشت و تب هم داشت و دل دردش هم چیز خاصی نبود ولی دقت کردم وقتی داشتم معاینش میکردم به دستش که دست میزدم اخماش میرفت تو هم ازش پرسیدم دستت درد میکنه؟ گفت آره یکم گفتم دستتو بده به من وقتی فشار میدادم درد میکرد که یه دفعه دستشو کشید به یکی احتیاج داشتم نگهش داره رفتم لیلا زن داداشم رو صدا زدم بیاد گفتم لیلا جان یه لحظه دستای سارا رو بگیر و به دقت بررسی کردم که فقط بلند بلند گریه میکرد گفتم تموم تموم شد ببخشید به لیلا گفتم یه لحظه پیشش باشم رفتم از مامانش چندتا سوال پرسیدم و مشکوک به راشیتیسم شدم به مادرش گفتم من واسه سرماخوردگی بهش قرص میدم فقط بایدسر ساعت مصرف بشه که مادرش گفت ساعتش یادم میره چون بیشتر وقتا سر زمین کار میکنم گفتم پس یه آمپول بزنه بهتره گفت بله آمپول بزنید اینجوری بهتره گفتم بله چشم شما بفرمایید من یه آمپول بهش بزنم بعد برین گفت باشه و مریم ازشون پذیرایی کرد رفتم از کیفم یه پنی سیلین و شیاف و سورنگ تست برداشتم و رفتم بالا دیدم سارا و لیلا چه گرم گرفتن باهم گفتم سارا جان شما باید آمپول بزنی گفت تو رو خدا نه من سوزن نمیزنم گفتم زود تموم میشه فقط یه کوچولو تحمل کن باشه؟ و شروع کرد گریه کردن اول واسش تست کردم که خودشو کشت اونقدر گریه کرد و بعد نیم ساعت به لیلا گفتم بیاد رفتم آمپولو آماده کردم و این دفعه خودش دراز کشید رفتم بالا سرش شلوارشو دادم پایین و پدو کشیدم و نیدلو فرو کردم آروم آروم تزریق کردم که باهاش حرف میزدم که حواسش پرت بشه ولی انگار نه انگار فقط گریه میکرد که تموم شد و جاشو ماساژ دادم و شلوارشو دادم پایین و شیافو گذاشتم و لباسشو درست کردم و رفتم دستامو شستم و برگشتم بالا دیدم از خجالت همونجوری رو تخت خوابیده رفتم از پشت کلی قلقلکش دادم و بغلش کردم و کلی باهم حرف زدیم که دوست شدیم و براش یه عکس و آزمایش نوشتم که فردا انجام بده و مادرش گفت فردا عروسی برادرشه و کلا ماهارم دعوت کرد که گفتم اگه بتونیم چشم میایم و خلاصه رفتن که بعدش من رفتم پیش مامان و علایمش رو چک کردم که خداروشکر بهتر بود و بعد هم یه بالش برداشتم و کنار مامان خوابیدم چون گوشم چپم خیلی درد میکرد به همون سمت خوابیدم و بعد نیم ساعت چهل دقیقه بیدار شدم که دیدم مامانم دستمال خیس رو شکمم گذاشته و بالا سرم داره قرآن میخونه بلند شدم گفتم مامان خوبی؟ گفت من که خوبم ولی تو چیشدی مامان جان؟ گفتم چیزی نیست یه خرده گوشم عفونت کرده شما نگران نباشگفت از تبی که داری معلومه چقدر خوبی ؛ بلند شدم بغلش کردم گفت مهدیه تو هیچ وقت لوس نبودیاااا گفتم مامان بذار یه بارم شده لوس بشم که شهاب در زد و اومد داخل و حال مامانو پرسید بعد گفت مامان جان من یه سری قرصاتونو عوض کردم و برای مامان ساعت مصرفشو توضیح داد و رفتیم شام خوردیم که مریم و سمانه زحمت کشیده بودن همش هم غذاهای اصیل اردبیلی درست کرده بودن که عالی بود بعد نشسته بودیم که شهاب پیام داد مهدیه جان بیا اتاق کارت دارم جواب دادم چشم و رفتم اتاق و دیدم از بین داروهایی که گرفته تب بر برداشت و آماده کرد گفت تبت خیلی بالاست بذار اینو بزنم بیاد پایین که دراز کشیدم و آمپولوزد که درد نداشت و دوباره گوشمو دید گفت مهدیه یه چیزی بگم نه نمیگی گفتم بگو چی؟؟؟گفت یه پنادور و یه 6.3.3 بزن گفتم شهاب چطور دلت میاد من این همه درد بکشم گفت باور کن عفونت گوشت و گلوت خیلی زیاده گفتم فقط یکیشو ؛ خندید گفت میرم بیرون آمادشون کنم حاضر شو بیام خانوم دکتر... همین که شهاب رفت بیرون رضا(خواهرزادم پسر سمانه که بینهایت شیطونه نوزده سالشه ولی هر کاری که فکر کنید کرده خونه رو آتیش زده تلویزیون رو داغون کرده جوری که سمانه تموم وسایل برقی خونشونو از نو خریده و راستی اولین بار پانزده سالگیش شهاب بهش پنادور زده و هنوز یادشه) آره رضا اوند تو درو قفل کرده گفت خاله پاشو پاشو تو از آمپول نجات بدم خندم گرفت گفتم خاله جون من که آخرش باید بزنم فرار چه فایده ای داره گفت خاله عمو یهار این آمپولو بهم زده هنوز پام درد میکنه گفتم رضا جانم اون مال سه سال پیشه گفت پس خاله ببین چجوری زده زده که هنوز پام درد میکنه خاله پاشو دیگه اهورا ماشینو آورده لب پنجره وااای کلی خندم گرفت چه تدارکاتی هم دیده منم تو دلم گفتم بذار یه باربینم فرار از آمپول چه مزه ای داره خلاصه پنجره رو باز کرد و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم که دیدم الینا هم هست من و الینا عقب نشستیم و رضا و اهورا جلو نشستند و گفتم خب کجا قراره بریم اهورا گفت عمه بریم شورابیل گفتم هر جا دوست دارین برید آهنگ رو بلند کردن خلاصه رفتیم شورابیل کنار دریاچه نشستیم و خوراکی خوردیم و خوش گذشت که فهمیدم بچه ها هیچ کدوم گوشی نیاوردن فقط بخاطر مامان کلی نگران شدم آخه بخاطر قلبش نباید استرس داشته باشه اونجا با تلفنش یه زنگ به مامان زدم که خیالش راحت شد و بعد یک ساعت دیدم شهاب و مهدی اومدن که مهدی عصبانی شد و رفت سمت اهورا و رضا که شهاب رفت جلوش گفت داداش چیزی نیست که خدارو شکر همه سالمن مهدی داد زد گفت انگار نمیفهمن مامان مریضه استرس براش سمه که گفتم مهدی جان داداشم خداشکر اتفاقی نیفتاده به خاطر من کوتاه بیا باشه؟؟ مهدی یه دست به موهاش کشید گفت سریع سوار شید بریم که منو و شهاب و الینا سوار یه ماشین شدیم و مهدی و رضا و اهورا سوار اونیکی شدن که شهاب منو که دید بلند بلند میخندید میگفت آخه تو کی از آمپول فرار کردی که این بار دومت باشه خودمم خندم گرفت خلاصه اون فرار من هنوزم سورژه شهابه... برگشتیم خونه باغ که شهاب سریع پنادور رو آماده کرد و منو خوابوند و اهورا رو صدا زد که باشه گفت مهدیه جان تو رو خدا سفت نکن تکون هم نخور اوکی؟؟ گفتم باشه فقط آروم بزن گفت چشم نگران نباش و با بسم الله نیدلو زد باورتون نمیشه داشتم فلج میشدم خیلی خیلی خیلی درد داشت اهورا دستمو گرفته بود و منم دیگه داشت از تحملم خارج میشد گفتم شهاااااب جان مهدیه درش بیار گفت جانم جانم تحمل کن الان تموم میشه که سفت کردم شهاب کنار محل تزریق رو فشار داد که یکم شل شد و بقیشو زد کهخیلی درد داشت و شیش سه سه رو هم زد که دردش کمتر بود و قابل تحمل تر بود و اهورا منو بوسید و رفت بیرون و شهاب هم اومد کنارم نشست یه خرده راجع به وضعیت مامان حرف زدیم و شهاب بلند شد سه تار رو آورد و گفت مهدیه دلم میخواد سه تار بزنی و منم شروع کردم که شهاب همزمان باهاش شعر شهزاده رویای من رو میخوند و فردا هم رفتیم عروسی که دیدم چقدر با عروسی های مدرن امروز فرق میکنه سادگی و صمیمیتش و جواب آزمایش سارا هم دیدم که راشیتیسم داشت و براش دارو و آمپول نوشتم که مصرف کنه و بهتر بشه....
پ ن:حلول ماه رمضان ماه برکت مبارک
پ ن:بچه ها تو این روز های عزیز خیلی برای منو شهاب دعا کنید که با مشکلات پیش رومون بتونم کنار بیایم...
پ ن:این مدت که تو وب بودم واقعا عالی بود امیدوارم بچه های کنکوری خیلی موفق باشید.
پ ن:خیلی قدر خانواده هاتونو بدونید و اینکه بدونید خیلی حسرت دور هم جمع شدن خانواده هاشونا دارن.
پ ن: شاید یه مدت بریم اصفهان زندگی کنیم و من اونجا تو علوم پزشکی تدریس کنم یعنی بالاخره شهاب موفق شد منو راضی کنه که تدریس کنم کسی از بچه های وب تو علوم پزشکی اصفهان درس میخونه؟شاید بزودی هم دیگرو ببینیم؛ من همیشه آرزو داشتم تو تموم شهر های ایران زندگی کنم... 
پ ن: و نهایتا امیدوارم اوضاع اقتصادی خیلی خیلی بهتر بشه و راستی بچه ها اگر کسی اینجا فکر میکنه من میتونم تو هر زمینه ای بهش کمک کنم حتما بهم بگه قطعا اگر در توانم باشه دریغ نمیکنم....
در پناه خدا

خاطره Rahaجان

خاطره Rahaجان

سلام به همه ی خواننده های وب تقریبا ۴ سال میشه که عضو وب خوبتون هستم و تا الان خاطره ای نزاشتم و این اولین خاطره ام هست امیدوارم خوشتون بیاد خب ی بیو بدم رها هستم ۱۵ ساله از تهران دوتا داداش دارم به اسم رهام و رایا.رهام با خودم دوقلو میشه و رایا متااااااستفااانه پزشکه و پدر گرامی هم پزشک هستن خب بریم سراغ خاطره: چند روزی بود سرما خورده بودم و گلوم و گوشم خیلی درد می‌کرد ولی اصلا جلو رایا و بابا آفتابی نمی‌شدم رایا هم از بیمارستان که میومد باید باهاش دست میدادم و میرفتم بغلش خداروشکر تب نکرده بودم چند روزی گذشت تصمیم گرفتیم بریم ویلامون توی شمال شب بود وسایل هارو جمع کردیم و صبح راهی شدیم که طبق معمول من با ماشین رایا و بقیه با ماشین بابا و خالم اینا هم پشت سرمون بودن توی جاده خیلی سرد بود و منم عاشق هوای سرد شیشه پایین آورده بودم سرمم بیرون بود که با زور رایا پنجره رو بستم صدای آهنگ زیاد کردیم و باهاش میخوندیم و کلی دیوونه بازی در آوردیم حدودا ۲:۳۰-۳ بود که رسیدیم و وسایل هارو گذاشتیم داخل هوا سرد بود که کنار استخر واستاده بودم که رایا گفت گلی نری تو استخر هوا سرده گفتم باشه که شایان( پسرخالم)منو هل داد افتادم تو استخر که دیگه در حال یخ زدن بودم رایا منو آورد بیرون سریع رفتم لباس هام رو در آوردم دراز کشیدم تو اتاق بدنم خیلی درد می‌کرد رایا صدام زد رفتیم برا ناهار و من یکم از ناهارم بیشتر نخوردم که رایا گفت چرا نمی‌خوری گفتم گرسنمه نیست دستمو گرفت گفت داغی گفتم نه خوبم که گفت مطمئنی گفتم اره سفره رو جمع کردیم و من و رهام و رایا شایان و شروین داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم دیدم رایا سرش گرمه سریع رفتم اتاقم پی ام دادم شروین ( پسرخالم)گفتم شروین رایا پیشته؟ میخواستم مطمئن بشم که نیاد اتاقم که پی ام داد فکر کنم الان دیگه رسیده باشه اتاقت بلند شدم در قفل کنم که دیدم مثل ازرائیل بالا سرم واستاده گفت کجا آجی گلم گفتم ها!! هیچ جا رو تخت خوابیدم رایا هم اومد کنارم خوابید نزدیکای غروب بود که با صدای رایا بلند شدم میگفت رها پاشوو خوبی؟ چته؟ داری تو تب میسوزی گفتم رایا من خوبم بزار بخوابم که منو بلند کرد استرسسس گرفته بودم گفت همینجا باش برم کیفم رو بیارم که ی جیغی زدم همه اومدن تو اتاق بابا گفت چی شده که رایا گفت هیچی حالش خوب نیست میخوام معاینش کنم همه رفتن پایین رهام گفت رایارهام گفت رایا کمک خواستی صدام کن(مدیونید فکر کنید برای امپوله)منم فقط جیغ میزدم رایا هم رفت کیفش و از ماشین بیاره که کلید اتاق منو برد گفتم رایا کلید کجا میبری گفت میخوام ببینم به اتاق رهام میخوره(الان خر شدم؟ چی شدم دقیقا نمیدونم) رایا که رفت بیرون سریع در بستم و به سختی یواش یواش تختم رو آوردم گذاشتم پشت در تا نیاد داخل وقتی اومد بالا داشت در میزد که فهمید تخت پشت در هست گفت عشق داداش تخت گذاشتی؟؟ گفتم نه تریلی بابامه که گفت رها  در باز کن حالت خوب نیست معاینت کنم گفتم رایا دست به من زدی نزدی اومدی داخل خودمو میکشمممم دید در باز نمیکنم شایان شروین و رهام صدا زد که در رو باز کردن وقتی رایا اومد داخل هر چی بالش و پتو  داشتیم ریختم روش فرار کنم که شروین منو گرفت و منم فقط جیغ میزدمرایا میگفت رها من هنوز دست بهت نزدم اینجوری جیغ میزنی هاا شروین رفت پایین و روی تخت نشستیم و رایا یکم باهام حرف زد تا راضی شدم معاینه کنه بعد از معاینه داشت توی دفترچم نسخه می‌نوشت گفتم رایا چی نوشتی؟؟هاا؟ رایاااا میگم چی نوشتییییی چند تا آمپول هست بگووو زود که رایا گفت میخوای بدونی چیکار هر چی گفتم بهم نگفت گفتم رایا آمپول نوشته باشی میتونی برا خودت بزنی رو من حساب نکن گفت باشه عشقم داشت لباس میپوشید که سریع از نسخه عکس گرفتم گفت عکسش میخوای چیکار گفتم هیچی و دفترچه برداشت و رفت سریع عکس فرستادم برای شروین (پزشک عمومی هست) گفتم شروین چند تا امپوله؟ بعد از چند مین پی ام داد اوووه اینارو رایا نوشته گفتم آره گفت برا تو هست؟ گفتم آره بگووو چند تا هست؟ گفت اون قدری هست که اشهدتو بخونی گفتم شرویییین مردم از استرس بگو دیگه که گفت رو هم رفته ۱۲ تا(من) شروین چند تا دقیقا؟ درست نگاه کن بلد نیستی بخونی؟ شروین گفت رها فکر فرار نکن فقطاز استرس یخ زده بودم نمی‌دونستم چیکار کنم بعد از نیم ساعت رایا اومد و فقط دوییدم داخل اتاق رهام و در قفل کردم که رایا اومد بالا تو اتاقم و دید نیستم گفت نفس داداش کجا رفتی که گفتم رایا من بیرون نمیام اومد در باز کنه دید قفله گفت عههه تو که باز در قفل کردی گفتم رایا چند تا آمپول نوشتی گفت خیلی نیست گفتم نه 12 تا ناقااابل که داد زد شرویییین شروینم گفت بخدا خودش گفت بگم رایا دیگه عصبی شده بود می‌گفت رهاا تا چند دقیقه دیگه تو اتاقت نبودی تقویتی اضافه میشه واای خیلی حس بدی بود در باز کردم و با ترس و لرز اومدم بیرون چون رایا سر آمپول شوخی نداره رفتم داخل گفت به سلام در قفل کن ()جوابش ندادم همینجوری داشتم گریه میکردم اومد بغلم کرد گفت عزیز دلم حالت خوب نیست بعدم الان که همه امپولات نمی‌زنی عشق من داد میزدم که بابا اومد بالا منو دید گفت دختر بابا چی شدههه گفتم بابا رایا میخواد منو بکشه گفت کی جرات می‌کنه دست دختر من بزنه و به رایا گفت چی  شده رایا گفت حالش بده بابا باید آمپول بزنه که من گریم بیشتر شد بابا گفت چی باید بزنه برا امشب گفت ۳ تقویتی ۲پنسیلین۱ پنادرو و۱ نوروبیون اینارو که گفت قلبم اومد تو حلقم سلام داد و رفت پایین که من حالم بد شد و سریع رفتم دستشویی وگلاب به روتون ... بابا اومد آورد منو تو اتاق رو تخت دراز کشیدم تا بکم بهتر بشمبعد از چند دقیقه رایا گفت بابا برگردومش که من جیغ میزدم و گریه میکردم دست به نزنیییید وای داشتم میمردم که شروین اومد بالا و با کمک بابا به زور من رو خوابوندن رایا داشت آمپول آماده می‌کرد من داشتم می‌دیدم و گریه میکردم که پشت به من شد 3 تاش رو آماده کرد اومد بالا سرم فقط کاری که از دستم میومد جیغ بود چون بابا و شروین منو محکم گرفته بودن رایا شلوارم رو داد پایین و پنبه کشید گفتم رایاااا یکم صبر کن که نیدل رو سریع زد(رایا وقتی آمپول میزنم نیاد رو آروم نمیکنه تو پا یکم با ضرب سریع میزنه و اروووووووم تزریق می‌کنه)یه جییییغ زدم خودمم ترسیدم نمیدونم از کجام اومد جیغه دااد میزدم فقط رایااااااا در بیااااار رایااااااا مردم شرویییین بگو در بیاره باابااا سفت کردم که رایا  میگفت رها شل کن زود باش نمی‌تونستم خیلیییی درد داشت که رایا نزدیک آمپول با دست فشار داد که هلااااک شدم ولی شل شدم و تزریق کرد تا آخرش فقط گریه میکردم و التماس میکردم که انگار با در و دیوار بودم آمپول کشید بیرون جاش رو با پنبه داشت فشار میداد و طرف دیگر رو پنبه کشید و زد رایااااااا جون رهااا در بیار درد دارهههه گفت رها سفت کردی تقویتی میخوری که گریم بیشتر شد بابا گفت رایا هیچی نگو ولی سفت نکردم و فقط گریه میکردم که رایا کشید بیرون وای خیلی درد داشت خیلی آمپول آخری رو پنبه کشید و زد که دیگه آن قدر جیغ زدم نای نداشتم و آخری هم تموم شدبابا برام آب آورد و به سختی بلند شدم بکمذخوردم رایا گفت عزیز دل من چرا سفت می‌کنی خودت دردت میاد خب گفتم رایا درد داره درد درد درد میفهمی چیه؟؟؟فکر نکنم بدونی رایا گفت یکم استراحت کن امپولات بعدی بزنم که گربه کردم گفتم رایا من خوب شدم بسته دیگه هیچی نگفت گفتم رایا جونم گفت جون رایا گفتم یواش بزن اینارو درد نیاد خب گفت مگه من دلم میاد به یدونه اجیم بد بزنم گفت بخواد عزیزم زود بزنم تموم بشه به زور بابا و شروین من رو خوابوندن به لحظه برگشتم دیدم رایا داره پنسیلسن آماده می‌کنه هر کاری کردم نتونستم بلند بشم این قدر جیغ زدم رایا اومد گفتم رایااااااا یک درصد هم فکر نکن این امپولا رو به من بزنیااا تصورشم بده گوشی بابا زنگ خورد و رفت بیرون که شروین حریفم نشد و سریع پاشدم دام خیلی درد گرفت رایا گفت رها هر چی دیرتر بخوابی امپولا رسول می‌کنه بیشتر دردت میاد بابا تموم شد و من رو آورد توی اتاقگفتم بابا بخدا درد میاد پنسیلسن گفت عزیزم پات شل بگیر درد نمیاد خوابیدم و رایا اومد شلوارم تا زیر باسنم کشید پایین گفتم رایا بخدااا خیلی بزرگه ایناز اون کوچیکاش بزن تو رو خدا گفت تو دوتا پات میزنم درد نیاد فقط جون رایا شل بگیر گفتم سعی میکنم گفت بازم خوبه پنبه کشید که من همینجوری جیغ میزدم که یهو زد اول که میخواست پمپ کنه سفت شدم هر چی میگفتم رها شل کن درد میاد گفتم بخدااا نمیتونمممم رایااااااا درش بیااار سوختممممم بابااااا رایا جای آمپول  قبلی رو فشار داد که خیلیییی درد گرفت و شل کردم و داشت تزریق میکرد و منم التماس میکردم انگار قیر داشت می‌رفت تو پام قیر دااغ رایا داشت همینجور میزد گفتم رایاااا در بیار خودت گفتی نصفش میزنم اون یکی پااام گفت رها شل بگیر صدا نده دوتا پن داری دردت میاد تمووووم نمیشد لامصب رایااااااا در بیااار دستت بشکنه رایاا که داداش جون تصمیم گرفت بعد از یک قرن آمپول رو از پای بنده در بیاره داشت با پنبه فشار میداد که داد میزدم نکننننننن درد میاد گفت باشه باشه آروم باش واای خیلی درد می‌کرد جای آمپول که رفت سراغ اون یکی و میخواست آماده کنهگفتم رایا بخدا زنگ میزنم هانیه(دوست رایا) گفت خب بزن گوشیش برداشتم و رمزشم که بلد بودم زنگ زدم هانیه که برداشت و من فقط گریه میکردم بیچاره هانیه ترسیده بود می‌گفت رها عزیزم چی شدههه رهااا اتفاقی افتاده گفتم هانیه بیا رایا رو ببر ما دیگه لازمش نداریم گفت چی شده عزیزدلم گفتم هیچی منو آبکش کرده خندید گفت بمیرم مریض شدی گفتم نه رایا مریضه که گفت گوشی بده بهش ببینم چی شده شروین و بابا رفته بودن پایین گفتم بزار رو اسپیکر هانیه گفت رایا چیکار خواهر من کردی باز تو؟ گفت هانیه بخدا حالش بده بعدم من۴ بیشتر نزدم نمیشه این بشر رو کنترل کنی که هانیه گفت چند تا نوشتی گفت ۷-۸ تا که داد زدم ۱۲ تاااا هانیه گفت رایا رحم کن ۱۲ تا خیلیه عزیز من رایا گفت تا ببین چی میشه و خداحافظی کردن رایا داشت نگام می‌کرد گفتم هااا خوشکل ندیدی؟ گفت نه ندیدم قفل کن راحت شدی زنگ زدی؟گفتم نه گفت بخواب امپولات بزنم که گریه هام شروع شد گفتم رایا یکی دیگه بزن این درد داره هنوز جای این درد می‌کنه مریضای تو چیکار میکنن از دست تو من نمی‌دونم بیچاره ها گناه دارن گیر تو افتادن به خواهراتم رحم نمیکنی تو گفت رها مثل آدم میخوابی عشقم یا صدا بابا کنم؟ گفتم گزینه سه هیچکدام گفت پس صدا میزنم گفتم نه نهه می‌خوابم فقط آروم بزن تودراز کشیدم و سرم رو مردم توی بالش و با دست محکم گرفته بودن رایا گفت رها شل بگیر زود بزنم پنبه کشید توی بالش جیغ میزدم آمپول زد تا چند ثانیه فقط تونستم تحمل کنم که سفت شدم و بابا همون موقع اومد تو اتاق و یکی از پاهام خم کرد روی اون یکی پام و رایا خیلیییی اروووووووم تزریق میکرد هر چی داد میزدم در بیااااار فقط داشتم فحش رایا میدادم بلند بلند شروینم میگفت کلی فحش جدید یاد گرفتم ادامه بده که فقط میخواستم زوود تموم بشه خیلی درد داشت خیلی اصلا نمی‌تونید تصور کنید تا آخر که تموم شد داشتم جیغ میزدم و رایا کشید بیرون بعد از چند دقیقه من هنوز دمر بودم گریه میکردم گفت قفل کن من چطوره؟ گفتم رایا بتمن حرف نزن گفت باشه عشقم استراحت کن دوتا دیگه مونده بزن تموم بشه هیچی نگفتم که مامان گفت رایا رها رو بردین کشتارگاه اینجوری جیغ میزنه گفتم مامااان بیا پسرت ببر پایین بابا داشت جای آمپول فشار میداد و قربون صدقم می‌رفت گفتم بابا رایا نزنه خودت بزن گفت باشه عزیزم خودم میزنمابا آمپول آماده می‌کرد و رایا منو یه جوری گرفته بود انگار دزد گرفته بابا پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش و بعد زد اینم خیلی درد داشت و کلی گریه کردم بابااااا بستههه درد میاااد وااای باباااا رایا بیارشش بیرونکه بابا آورد بیرون حالم بد شد و سریع با کمک رایا رفتم دستشویی و دوباره... برگشتم که گفتم تب بر زدی؟ گفت آره سه تای اولی یکی از بر بود رسیدیم اتاق هر کاری کردن من دراز نکشیدم و همینجوری داشتم تو بغل رایا گریه میکردم و منو گرفته بود بالا داشت آمپول آماده می‌کرد و بعد از چند دقیقه همینجوری واستاده شلوارم کشید پایین که جیغ زدم باباااااا نهههه بسته رهام اومد بالا ما رو که دید گفت باباواستاده میزنی؟؟ رایا گفت آره بابا پنبه کشید و فرو کرد که چنان جیغ زدم رهام بیچاره بیشتر از من ترسیده بود رایا میگفت رها بخدا پرده ی گوشم رو لازم دارم عزیزمرهام بیچاره بیشتر از من ترسیده بود رفته بود پیش بابا میگفت بابااا بستشههه دردش میاد خواهرمو کشتیین بابا یواااش بزن دردش میااد که دیگه اهراش یکم سفت مردم و بابا چند تا ضربه زد بالا آمپول شل شدم و کشید بیرون شوهر خالم بابام ثداکزد و رفت پایین رهام پنبه نگه داشته بود که گفتم رهااام فشار نده گفت باشه فدات شم دو دقیقه ولت کردما ببین چه بر سرت آوردن رایا گفت خودشیرینی لباسش درست کن رو تخت ببرمش و رو تخت در دراز کشیدم رهامم اومدن بود پیشم جوک میگفت و کلی خندیدیم وام خیلی درد داشت رایا کیسه اب گرمم داد رهام برام بزاره وقتی جای امپولا دید گفت یا خدا رها چندتا زدی گفتم نمی‌دونم دیگه کم کم خوابم برد و ساعت3 صبح بود که بیدار شدم رفتم دستشویی برگشتم رایا بیدار شده بود گفت عشقم بهتری که جوابش ندادم گفت قفل کن من گفتم رایااااااا گفت باشه باشه گفتم دلم درد می‌کنه گفت نفسم میزاری به شیاف کوچولو بزارم برات گفت رایا دست به من بزن ببین چیکار میکنم من اصلا پام درد نمیکنه گفت باشه بخواب جای امپولات ببینم رفت ی پنبه الکلی آورد و کشید جای امپولا و تقریبا 4 بود که خوابیدیم اینم از خاطره من دوستتون دارم ببخشید خیلی طولانی شد فردا هم کلی آمپول خوردم اگر دوست داشتید بگید تعریف کنم البته دیگه امتحان ها شروع شده و انشالله که بعد از امتحان ها در خدمتتون هستم موفق باشید و روزگار به کام😙

خاطره سهیلا جون

خاطره سهیلا جون

(سهیلا)
سلام به کل عزیزهایی که خواننده این وب هستن
)😂(سهیلا رو که میشناسید پس یه باره میریم سراغ خاطره😢ساعت ۲نصفه شبه خوابم میاد کارهای تکنیک اکرلیک مونده به بزرگی خودتون ببخشید .
خاطره برمیگرده به کلاس پنجم دبستانم که علاقه شدید به بسکتبال داشتم وعشق میکردم به دریپ زدن ودراخر سه گام وپرتاب توم بله گلللللللل (خسته ام درک کنید خواهشا )😁😂
اخرین جلسه ورزش با دوستانم جمع شده بودیم وفقط پاسکاری میکردیم که دوتا اتفاق ناجور افتاد دوستم سرش تاب داد به که باهمکلاسیم که پشت سرش بود حرف بزنه که یکی از هم گروهی ها صداش کرر وبه محض برگشتن توپ باس داد 🤦‍♀
توپ محکم برخورد کرد به بینیش گفتم حتما شکست معلم ورزش زنگ زد خانوادش جریان گفت که بیاند بیمارستان وسریع بردنش
بقیه هم گفتن به ورزش ادامه بدن منم نگران هم دوستم بودم وتوی فکرش بودم که حالا چی میشه که یکی از دوستای دیگم دلداری داد وگفت اسکیت بپوشیم وبا اسکیت بسکت بازی کنیم قبول کردم بازی باحالی شد اخرین دقیقه بهم توپ پاس دادن موقعیت خوبی برای سه گام داشتم که چشمتون روز بد به خودش نبینه توپ با سرعت وسنگینی که داشت برخورد کرد به انگشت کوچیکه ام وبرگشت دلم ریش شد وازاوطرف شترق خوردم زمین نگاه انگشتم کردم ترسیدم ورم کرده بود وبیشتر ترسم بابت امبولی بود (خودمم نمیدونستم چه ربطی داشت اوموقع به انگشتم😂😁خب ترسیده بودم واو موقع متوجه شده بودم امبولی چی هست ولی ربطش به انگشتم تمیدونستم وبی خود بی جهت ترسیده بودم)😁😂
بچه ها کمک کردن برم داخل دفتر
دفتر دار پانسمان برداشت با دوتا تیکه چوب گذاست کنار انگشتم وبعد پانسمان کرد ظهر مامانم از مدرسشون اومد دنبالم قضیه رو میدونست از راه رفتیم دکتر
دکتر معاینه کرد وگفت چیزیش نیست وانگشتش نشکسته وجای نگرانی نداره
ولی پماد یه امپول که اسم هیچ کدومشون یادم نیست داد
وارد تزریقات که شدم یه خانم مهربون خوش اخلاق بود کمکم کرد بخوابم لباسم اماده کرد پنبه رو کشید سوزن اروم فرو کرد یه لحظه پام تیر کشید یه اخخخخخخ گفتم که درش اورد برگشتیم خونه سال بعد برای معدل خوبی که اوردم جایزه یه توپ بسکتبال گرفتم هنوز که هنوز دارمش ❤️🌹
مرسی که با بد بودن خاطرم ولی تا اخر خوندید کمی خسته هستم وخیلی نتونستم توضیح بدم کمی که نه خیلی خسته ام دعا کنید طرح های تقویم وبروشور .کاتالوگ. ساعت. بیلبرد همه تایید بشه 💋💋

خاطره اقا پارسا

خاطره اقا پارسا

ســلام علیکم 🙋 چطورین؟ خوبین؟ منم پارسا😂 بازم اومدم خاطره😅 چخــبرا؟ حالتون خوبه؟ همچی رو به راهه؟ امتحاناتون خوب دادید؟ 
💙
💙
یه روز از سر بیکاری و بی حوصلگیم به سرم زد یه دستی به اتاق به هم ریختم بزنم که شتر با بارش توش گم میشد به قول پویا😂😓 خدایی اولین باربود این فکر به سرم زدا وگرنه زحمتشو همیشه مامانم میکشه😂 ولی همون یه بارم برام خیلی بود 😓 خلاصه صبح بود و یه صبحانه خوردم و رفتم تو اتاقم قشنگ با اولین نگاه به اتاقم یه حس پشیمانی تو ذهنم موج زد ولی خب من قول تمیز کردن اتاقم رو توسط خودم به مامانم داده بودم و پشیمانی فایده نداشت 😩😂 اولین بار تختمو جا به جا کردم 😐اتاقمو جارو کردم و تختو با گذاشتم سر جاش و کتابامو و لباسامو مرتب کردم و بعضی از لباسامو انداختم ماشین لباس شویی زحمتشو کشید ، اومدم کمد کتابامو یکم جا به جا کنم تا کتابایی که پشت کمد افتاده بودنو بردارم که همین که یکم هولش دادم حواسم به پام نبود همین که کمدو گذاشتم رو زمین محکم خورد روی انگشتای پام 😑 شوکه شدم از درد تا جایی که میشددددد دادم رفت هوا خیلی دردداشت کلا قسمتی از پام هنوز زیر کمد بود سریع یکم کمدو بلند کردم و پامو کشیدم بیرون . خیلی درد داشت 😭😭😭😭😭 تا از انگشتام زخمی شده بود یکم ولی انگشت شصتم بد جور درد میکرد نشستم وسط اتاقم خیلی حس بدی بود لبمو گاز میگرفتم خیلی درد میکرد😲😭😭😭 مامانم درو هول داد اومد تو با عجله ، دستکش و پیشبند بسته بود ترسیدم یهو دیدمش یکم گذشت تا مغزم فرمانداد این مامانمه😂😐 اومد نشست پیشم و دقیییقا دستشو گذاشت روی پام : چییییشد پارساااا چرا داد میزنی ؟؟؟ دستشو سریع از رو پام برداشتم اشکم در اومده بود خیلیییی دردش بیشتر شد احساس میکردم استخوان داخل انگشتم خورد شده بود دادم رفت هوااا : ایییی مامان دستتو بردارررر ایییییی😭😭😭😭😭 مامان تعجب کرده بود : چرااا؟ چیشد اخه؟ دستمو گذاشته بودم رو پام و محکم گرفتهبودم انگشت شصت پامو : وااااای مامان پااام پاااام ببین چیشد پام رفت زیر کمد ایییییی خدا واااای مامان یه کاری کن درد دارررره 😭😭😭😭 فقط ناله میکردم خیلی درد داشت . مامان : دستتو بردار ببینم محکم خورد رو پات؟؟ وایسا برم ماشینو بیارم بیرون ببریم بیمارستان تکون نخور 😥 هی میگممم دست نزن به اتاقت خودم درستش میکنم گوشمیکنی مگههه😥 همینو میخاستی؟؟؟ خیلی درد میکرد پام مامانمم از اینور غر میزد : مامان درد داررررره ایییییی خدا بدو😭 مامان سریع پیشبند و دستکششو در اورد رفت بیرون یکم بعد اومد منم همینجور داشتم داد میزدم اومد کمک کرد پالتومو پوشیدم و کمک کرد بلند شدم پامو بالا گرفته بودم همین که اروم راه میرفتم سوز میکشید پام خیلی درد داشت به هر سختی که بود با کمک مامان نشستم توماشین . مامان سریع اومد نشست تو ماشین و حرکت کردیم . چشامو گذاشته بودم رو هم و ناله میکرد تا یه جایی ماشین وایساد مامانم : رسیدیم وایسا کمکت کنم ، پیاده شد و درو باز کرد کمکم کرد پیاده شدم رفتیم تو به زحمتی که شدخ بود تلاش میکردم راه بیام اصلا بدجور درد میکرد انگشتم رفتیم تو ، یهو دیدم مامانم یکی رو بلند صدا میکنه از تو راهرو :علییی اقا ، اقا ماهان بیایین اومدن سرمو بردم بالا علی با تعجب داشت نگام میکرد 😂 انگار اولین بار بود منو میدید😁 ماهان اومد کمک کردن با علی منو بردن تو اورژانس علیم مدام غر میزد : چرا اینقدر بی فکری تو ؟؟ چرا مراقب نیستی اخه ؟ منم هیچی نمیگفتم مظلوم واقع شده بودم😐 خلاصه اروم خوابوندنم رو تخت . یه سرگیجه عجیبی داشتمنمیدونم چطوری بودم اصلا حالم خوش نبود چشامو گذاشته بودم رو هم انگشتم بیحس شده بود اصلا حس نداشت بس که محکم گرفتت بودمش با دستام😕 تقریبا بیست دیقه ای گذشته بود که دکتر اورتوپد اومد من نمیشناختمش اخه تازه اومده بودن تو بیمارستان ، یه نگاه به پام کرد چند تا چیز به پرستار گفت منو بردن یه عکس از پام گرفتن و دکتر گفتشکسته😓 رو تخت خوابیده بودم ناله میکردم دردش تبدیل شده بود به سوزش خلاصه همینجور خوابیده بود و ناله میکرد یهو انگار یکو محکم انگشتمو گرفت که درد خیلی بیشتر شد چشامو باز کردم دکتر داشت با انگشت پام ور میرفت : ببین یکم تحمل کن جاش بندازم یه دیقه اس دردش باشه؟ من : نه خووهش میکنم دست نزنید خیلی دردش زیاااده ایییییی😭😭😭😭ماهان : دکتر کارتو بکن بیخیال این😐 اومد سمتم کتفمو ، علیم بالای پامو گرفت نمیدیدم چیکار میکنن ولی تا میتونستم داد میزدم هی دردش بدتر میشد کولاک درد بودم یکم گذشت فشار دست ماهان بیشتر شد رو کتفم و یکم بعد یه درد خیلی بدی پیچید تو پام همچی جلو چشام سیاهی میرفت خیلی بد بود دادم رفت هوا : ایییییی بسه دیگه مررردم خواهش میکنممم غلط کردم اییییی ولم کن ماهان😭😂😭😭😭 دکتر : تموم شددد تموم شداروم باش ، ماهان و علی ولم کردن خلاصه گچ هم گرفتن پامو😭 سرگیجه داشتم چشام همش سیاهی میرفت هنوز درد داشتم ولی کمتر شده بود ناله میکردم پرستار اومد یه چیزی به ماهان گفت ، ماهان اومد اروم منو به پهلو برگردوند 😓 من : چیکار میکنی؟ پام درده . ماهان : تو چی میگی؟😂😂😂 من : هیچی😐 باز اومد منو کامل برگردوند😒 گفت : مسکنه من :حالت خوبه ماهان ؟ چیکار میکنی با من ؟ خو از اول منو برگدرون دیگه پام درد میکنه😐 لباسمو داد پایین پرستار از اونور پرده اومد سمتم پنببه کشید چند بار باز دوباره دردی پیچید تو پام چشامو رو هم فشار دادم دیگه انگار از تحملم خارج شده بود : ایییی بسه اوووف😭😭😭 اخخخخ ماهان : تمومه اخراشه تحمل کن 😐درش میاررید یا درش بیارم سوزنو؟😂😂😂😂 (نمیدونم با چه عقلی این حرفو زدم😂) حالم خوب نبود درد پام اروم شد بود ولی سرم گیج میرفت😭 کشید بیرون و پنبه رو گذاشت روش ماهان یکم ماساژ داد و با پرستار اروم برم گردوندن . باز پرستار اومد استینمو داد بالا و برام سرم وصل کردن . عرقکرده بود پیشونیم 😂 مامانم اومد پیشم واااای تازه دعواهای مامانم شروع شده بود توی اون موقعیتم دست بردار نبود😂😂😂😂 هرچی میگفت همش سرمو تکون میدادم میگفتم : بله شما درست میگید😂 اخرش تازه وضعیت منو یادش اومد : پارسا چطوری؟ خوبی؟ پات بهتره؟ یه دستمال از کیفش در اورد عرقای روی پیشونیمو تمیزد کرد پتو رو کشید رو 😐خلاصه یه یکساعتی گذشت سرگیجم بهتر بود منم با ماهان و علی داشتم حرف میزدم سرمم اخراش بود که علی کشید بیرون برام ، دکتر اومد معاینه کرد و مرخص کردن منو 😍 با کمک ماهان پالتومو پوشیدم و رو تخت نشستم یکم سرگیجم بهتر بشه سرمو اوردم بالا پشت علی پویارو دیدم همینجوری وایساده بود نگام میکرد💃 من : اومدی پویا ، سلااامعلی برگشت پشتشو نگاه کرد : دیوانه شدی؟ کو پویا ؟ من : اوناهاش دیگه پشتت وایساده 😐 علی : خیالاتی شدی داداشم 😐 پویا کجا بود😦 ماهان : اخی جوون مردم از دست رفت😥 داشتم به خودم شک میکردم گفتم شاید بخاطر سرگیجمه اینطوری شدم ولی پویا بود😓 من : نه بابااا پویاس نگاه کن پشتتو اوناهاش وایساده 😭 ماهان و علی دوباره برگشتن نگا کردن ماهان : اینجا که کسی نیستشتباه میکنی 😯 چشامو بستم دوباره باز کردم من : شایدم اشتباه میبینم😐 ماهان : خب بلند شو بیا نشونمون بده کجاس خب😕 اروم بلند شدم رفتم سمتش وایسادم رو به روش دستمو گذاشتم رو صورتش که یهو بلند زد زیر خنده😦 تازه فهمیدم دارن سر به سرم میزارن ماهان و علی که مرده بودن من : زهرررر ماار مرررض دیوونه ها😏😏 پویا میکشمت😲 پویا : خدا شفات بده پارسا به خودتمشک داری 😂😂😂 پویا : بزنم تو سرت پارسا؟؟ کسی کمد به اون سنگینی و بزرگی رو بلند میکنه تنهاایی؟؟ بدبخت خدا زده اگه افتاده بود روت چی؟ 😦 من : خاب حالا 😅 خلاصه مامان داروهامو گرفت و پویا کمک کرد خداحافظی کردیم از ماهان و علی و اومدم با کمک پویا سوار ماشین شدم و رفتیم خونه 🙋 پای بنده ها یک ماه تمام تو گچ باقی موند😐😞 تمام👯

پ.ن : مرسی دارین که خوندین 💖

پ.ن : دبیر فیزیکی داشتم توی دوم دبیرستانم که گاهی حرفای عجیبی میزد ، مخصوصا وقتی لب تر کرده بود به زدن حرفای قشنگ . یه بار میگفت شبا قبل از خواب سعی کنید " سه دیقه " خودتون رو جای چیزای دیگه ای بزارید . مثلا جای یه برگ درخت توییه جنگل تاریک یا جای یه سنگ وسط بیابون یا جای یه پیرمرد آب زیپو که نیم ساعت طول میکشه تا کفشای لعنتیش رو بپوشه . 
جای یه قدیس ، یه گربه ، جای اجداد و گذشتگان ...
میگفت اگه مدتی این کارو انجام بدید حس میکنید انگار دنیا داره تو روحتون نفــس میکشه 🍃 میگفت مهم اینه که ادم های خوبی باشیم . 
پ.ن : موفق باشید✋

خاطره نازنین جون

خاطره نازنین جون

سلام دوستای گلم.خوب هستید؟ببخشید ی مدت نبودم درگیر بودم.دعا کنید برام هم پایان نامم مونده هم ازمون سردفتری نزدیکه و من هیچی نخوندم.😭😭 با ی خاطره داغ اومدم😟منو ک میشناسید نازنینم علی هم نامزدمه و متاسفانه دکتره.
و اما خاطره:چند روز پیش دوستم زنگ زد بهم دید خونه تنهام گفت میخوام بیام خونتون منم ک خوشحالللل رفتم خونرو جم و جور کردم و بعدم رفتم خرید اونم چ خریدیییی کلی تنقلات پاستیل و لواشک و پفک و چیپس و الوچه و.... صبحشم خیلی گرم بود و افتاب شدید بیرون کار داشتم ماشینمم دستم نبود پیاده کلی تو این گرما پیاده روی کردم.و کسل بودم.ک بذوق اومدن دوستم فراموشش کردم.
میوه هارو شستم خراکی هارم باز کردم ریختم تو ظرف و گذاشتم رو میز ک دوستم اومد بلند نشم برم بیارم وقت حروم شه😃😃دوستم اومد ما هم ک عشق این خراکیا کلی خوردیم و شب شد دوستم گفت بریم شام بیرون منم ک پایههه گفتم بریم پیتزا ب علی پیام دادم منو دوستم شام میریم بیرون گفت برید فقط نرید پیتزا و چرتو پرت بخوریدا مریض میشی مواظب معده درداتم باش.گفتم خاااااا😄😄😄دیگه دست منو خونده میشناسه منو😅😅
رفتیم پیتزا خوردیم و کلی چیز میزای مضر انقد حال داد ک نگو😄😄عشم علی روشن😅😅
دوباره اومدیم خونه ما کلی حرف زدیم و خندیدیم ولی معده من دیگه داشت شروع میکرد ک اصلا برو خودم نیاوردم.دوستم رفت خونشون علی زنگ زد ک تنهایی بیام پیشت گفتم نه داداشم میاد خونمون نیا شما.اونپ رفت خونه منم فک کردم با زود خوابیدن درست میشم شب خوش گفتم ب داداشیم و رفتم تو اتاقم خوابیدم ساعت 2 بود و با دل درد شدید و حالت تهوو بیدار شدم😖😖یکم ب خودم پیچیدم دیدم یچیزایی داره از معدپ میاد سمت حلقم.سریع پریدم تو دسشویی بالا اوردم.اومدم باز رو تخت رو زمین اتاق داشتم جون میدادم و ب خودم میپیچیدم.تا صب نخوابیدم.گریه میکردم از درد.هوا روشن شده بود خوابم برد ک دوباره با حالت تهوو بیدار شدم رفتم دسشویی اومدم دیدم داداشم رفته سرکار گفتم خوبه ک تنهام کسی متوجه نمیشه.تمام بدنم یخ بود.تا ظهر مردم علی زنگ زد صدامو شنید گفت خوبی گفتم اره گفت صدات چرا همچینه گفتم خواب بودم گفت دارم میام پیشت.من فاتحه خودمو خوندم چون میدونستم چی در انتظارمه.علی اومد درو باز کردم تا منو دید گفت یا حضرت عباس چی شده بهت نازنین؟خوبی گفتم اره بابا خوبم گفت چرا رنگ ب رو نداری دختر چی شده بهت؟دستمو گرفت گفت تو زنده اییی؟چرا یخییی؟گفتم خوبم بابا.رفتیم نشستیم حرف میزدیم ک باز احساس کردم دارم بالا میارم ک پاشدم دوییدم طرف دسشویی اومدم دیدم علی با حالت نگران و طلبکارانه ب دیوار تکیه داده.گفت برو تو اتاقت تا بیام.رفت و از ماشین کیفشو اورد گفت دراز بکش ببینم چی کردی با خودت باز تو.با ترس گفتم خوبم هیچی نگفت فقط ی نگاه کرد بهم ک گفتم چ کاریه دراز میکشم عشقم.خوابیدم دستش رفت سمت معده و دلم سریع خودمو سفت کردم و دستاشو گرفتم خیلی جدی گفت ول کن دستامو نازنین ببینم چی کردی.بزور معاینه کرد و گفت خوب خانوم دیشب شام چی خوردید؟گفتم هیچیییی😟گفت اسم اون ک حوردی پیتزای نه هیچی😡دیگه چی خوردی؟گفتم علیییییی گفت جواب منو بده گفتم چیپس و پفک و لواشک و الوچه گفت خبببب😤😤
گفتم همین اونم یکممممم بخدا از هر کدوم.گفت نازنین معده تو وضعیتش خرابهههه 100 دفع بهت نگفتم نکن از این کاراااا.تا میگی پیتزا با سر میری میگم جگر و پسته و.. و اینا جون منو میگیری ک یذره نخوری؟داشت حرف میزد باز گوله کردم طرف دسشویی.دیگه فقط اب بالا میاوردم
اومدم بیرون دیدم علی نیسرفتم اتاق دیدم مهرش رو میزه فهمیدم رفته داروخونه.رفتم خوابیدم رو تخت بعد نیم ساعت علی اومد دیدم از تو کیفم کیلیدامو برداشته رفته.چون در نزد خودش باز کرد اومد باز کلیدامو گذاشت تو کیفم.یکم مهربونتر شده بود گفت نازنین جونم دراز بکش تا من بیام.رفت و با 3 تا امپول اومد تو اتاق با ی سرم گفت برگرد خانومم گفتم علی نه تورو خدااااا گفت نازنینم ببین حالتووو جون حرف زدن نداری عشقم دیشبم نخوابیدی چقد اذیت شدی برگرد منم بغض کردم علی منو برگردوند ب پشت و گفت فدای خانومم برم ک هیچ وقت بزرگ نمیشه.لباسمو کشید پایین و گفت من نباشم ببینم تو چطوره حالت خودت انگار نه انگار؟خدا دونسته تو چطوری هستی بهت شوهر دکتر داده😁😁
پنبه الکلی زد و گفت نفس عمیق بکش تا کشیدم نیدل وارد شد یلحظه شوک شدم تکون خوردم گفت اروم باش عزیزم ارومممم و بعد خودشم با حوصله شروع کرد ب تزریق ک داشت حرف میزد ک من حواسم پرت بشه ک منم اصلا حرفاشو نمیشنیدم و گفتم ایییییی علیییییی اخخخخخخ مردم گفت خدا نکنه صبر کن تموم شد کشید بیرون و جاشو ماساژ داد و گفت این درد نداره ک دومی کمتر درد داشت ولی وای از سومی ک توده درست کرد و زد منم با شروع تزریق جیغ میزدم علی میگفت اروم تموم میشه الان ک دیگه سفت کردم علی گفت نازی نداشتیمااااا شل کن گفتم علی جان جدت درار مردممم اینا چیه ب من میزنی ازم سیر شدی بگو خودم میرم این کارا چیه هیچی نگفت بالای جای تزریق رو فشار داد و ادامه کارشو کرد و پنبه گذاشت و ماساژ داد گفت برگرد دیدم ناراحته گفتم علی؟گفمن تو رو دوس ندارم نازی این چ حرفی بود تو ب من گفتی من اگه هر کاری میکنم برا توعه برا سلامتی گفتم ببخشید عزیزم گردنشو گرفتم اوردم پایین بوس محکم از لپش کردم اونم پیشونیمو بوسید و اومد گفت بذار سرمتو وصل کنم نیس خیلی جون داری حالتم اینجوری شده کلا اب رفتی.منم هیچی نگفتم دستمو گرفت دستش و دنبال رگ میگشت ک ب سختی پیدا کرد و سرمو وصل کرد ک چشای من از دردش بسته شد چسب زد و جاشو درست کرد و دستمو بوسید.رفت دستاشو شست و اومد.کنارم دراز کشید موهامو نوازش کرد و برام حرف زد ک خوابم برد و وقتی بیدار شدم سرم دستم نبود و بغل علی خوابیده بودم.دیدم علی پیشمه اروم شدم و باز خوابیدم با احساس ی دست رو پیشونیم بیدار شدم.دیدم علیه گفت خوبی خانومی بهتر شدی؟گفتم اره خوبم مرسی.گفت فشارتو بگیرن گرفت گفت اره زنده ای خوبه😅😅اونشب علی پیشم موند ک کلی با هم فیلم دیدیم و حرف زدیم و خندیدیم.
خدایا شکرت برا همه نعمت هایی ک بهم دادی ی خونواده خوب ی پدر مادر خوب ی همسر خوب و ی قوم شوهر خوب.هرچقدر برای چیزایی ک بهم دادی شکر کنم بازم کمه.
مرسی از همه دوستان ک خوندن 
ممنون از عزیزایی ک جویای حالم شدن

خاطره غزل جون

خاطره غزل جون
سلام به همه غزل هستم
خاطره ی قبلم گفته بودید مبهم هست و عذر خواهی می کنم باید بگم دکتر که اسمشون فرشاد هست نامزدم هستن اون موقع خیلیا نمی دونستن نامزد کردم به خاطر همین این طوری گفتم و دوستشون مهدی رزیدنت گوش و حلق هستن و مطبی که رفتیم در اصل مطب پدر مهدی بود
اگر خاطره های قبلم خونده باشید می دونید که یه مشکل خفیف قلبی دارم و حافظ قرآن هستم اینا رو گفتم چون توی این خاطره هم بهش نیاز دارم
این پنج شنبه هم مثل همه ی پنج شنبه ها از خواب بلند شدم و رفتم پژوهش سرا کارام انجام دادم و قرار های هفته ام مشخص کردن و داشتم می رفتم خونه که مامانم زنگ زدن و گفتن دارن می رن خونه ی خالم برم اونجا منم با خوش حالی رفتم برای بچه ها خوراکی خریدم و رفتم.. خالم دوقلو دارن و 5 سالشون هست.. کلی خوش گذرانیدیم و همه چیز عالی بود که دوستم پیام داد امروز تولد ندا ست میای پرسیدم کجاست و اجازه گرفتم از مامان و با مربیمون هماهنگ کردیم.. تایم کلاس با بچه های کلاس قرآن داشتیم می رفتیم باغ.. ایشون هم گفتن خودشونم میان و در چند دقیقه تمام کارها رو تقسیم کردیم با عجله اومدم خونه کادو و بادکنک برداشتم داشتم از خونه می رفتم بیرون که یادم اومد قرص برنداشتم سریع برگشتم و برداشتم از کشو و رفتم تو مسیر بچه ها زنگ زدن بستنی هم بگیر برگشتم و گرفتم و رفتم راهرو باغ می دویدیم و دوستام دست تکون می دادن جالب بود کارامون رسیدم بهشون و بادکنک ها و بستنی ها رو دادم و چادرم در آوردم پاورچین رفتم ندا و عطیه چشمای ندا رو گرفتم ولی از ذوقی که عطیه کرد فهمید کی هستم کادوش بهش دادم و حسابی تبریک گفتم بستنی برای خودمونم آوردن عطیه کلی باهام شوخی کرد تو نخور ولی مگه می شه از بستنی اونم با دلایل غیر منطقی ایشون گذشت. بستنی ها رو خوردیم و یکی از کوچولوهای کلاس که هفت سالش هست اومد و گفت حوصلم سر رفته منم یه نگاهی به اطراف کردم گفتم بریم سرسره بازی پشت سرم نگاه نکردم ولی مطمینم نگاه عطیه ازم ناامید بود اونا می خواستن برن سرسره بازی ولی به خاطره من نرفتن حالا من زود بلند شدم و رفتم می دویم و جیغ می زدم هم سن فاطمه شده بودم و با هم بی تفاوت به دنیا اطرافمون بازی می کردیم از عید دیگه فارغ از همه چیز ندویده بودم و دوباره این کار کردم برای بار دهم سر خوردم اومدم بلند شم ولی نتونستم فاطمه سر خورد و اومد کنارم ایستاد اروم بهش گفتم عطیه رو صدا می کنی عطیه اومد و بهش گفتم حالم بده از تو کیفم قرصم بده ندا رفت قرصم بیاره و عطیه ایستاده بود بالای سرم ادای ازراییل در می آورد همه ی بچه ها جم شده بودن مگه می شد به اینا بگی برید اون ور آخر با داد عطیه مواجه شدن و رفتن هر چی می گشتیم تو کیفم نبود قرصی که می خواستم ولی منطقی نبود خودم برش داشته بودم دوباره خودم گشتم نبود یکم صحبت کردیم بهتر چی کار کنیم عطیه اصرار داشت به مربیمون بگیم هم بزرگ تر هستن و هم پرستاری خوندن ولی دوست ندارم خیلی کسی مشکلم بدونه یکم نشستیم عطیه پرسید حالا مشکلت دقیق بهم می گی.. عطیه دوست داره متخصص قلب بشه و خدایی اطلاعاتش خوبه.. منم توضیح دادم یه فکری کرد گفت می تونی راه بری منم یکم اذیتش کردم پاهام فلج نشده که اره بلند شدم و با هم اروم اروم قدم می زدیم که یهو درد شدید شد و دستش ول کردم نشستم رو زمین سریع کنارم نشست و دوباره نبضم گرفت خودم ازش خواسته بودم تعداد بهم بگه و گویا خیلی نامنظم بوده و وقتی من نشستم دوباره چک کرد تا از این بابت با قبل مقایسه کنه و گفتم می خوای بریم درمانگاه با سر تایید کردم ولی بهش گفتم چیزی به خانم نگو بیا خودمون بریم مطمئن گفت بهمون اجازه نمی دن و باید بهشون بگیم یه چشمک زدم و گفتم اجازه اش با من میای باهام که گفت حتما بیا بریم خودم کنترل کردم درد تو چهرم مشخص نباشه بلند شدم و ازشون اجازه گرفتم بریم بیرون اول گفتن وقت شام هست و نرید بعد اجازه دادن به شرط این که یه رب برگردیم تو مسیر ندا هم اومد و گفت میاد باهامون از باغ رفتیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن چادرم تو دستم مچاله می کردم چیزی نگم ولی عطیه کاملا متوجه حالم بود و سعی می کرد حواسم پرت کنه سر کوچه ای که بودیم یه درمانگاه بود و باید تا اون جا می رفتیم این قدر شوخی کردیم تا مسیر تموم شد بچه ها خیلی اصرار داشتن با ماشین بریم ولی غروب بود و نمی خواستیم تاکسی بگیریم. به بقیه هم گفته بودیم می ریم قدم بزنیم پس نمی تونستیم ماشین برداریم. می دونم اشتباه کردیم ولی این گونه تا درمانگاه رفتیم. از در که می خواستیم بریم داخل به عطیه گفتم می شه دکتر خانم باشه حس خوبی ندارم یکم چپ چپ نگام کرد و گفت بیا بریم با این حالت دکتر انتخاب می کنی؟ پشه پر نمی زد تو درمانگاه رفتیم پذیرش و نوبت خواستم حالا مسئول محترم گیر داده بود چرا دفترچه نداری منم اصلا حوصله ی بحث نداشتم که عطیه گفت خانم دوستم مشکل قلبی داره می شه سریع تر بهمون نوبت بدید اونم بعد از کلی ناز

بهمون نوبت داد گیر داده بود چرا دفترچه یا مدرک شناسایی همراهتون نیس.. یادم باشه از این به بعد قبل از این که حالم بد بشه شناسنامه ام بردارم.. کیفم پیش ندا بود مریض اومد بیرون من و عطیه رفتیم داخل دکتر یه آقای مسن بود گرم سلام کرد جا خوردم ولی گرم جواب دادم مشکلم پرسید که شرح حال دادم پرسیدن چقدر حالت بده و این جور چیزها که جواب دادم معاینه کردن عطیه هم جوری که دکتر نبینه ادا در می آورد داری می میری ولی نمی تونستم بخندم دکتر پرسیدن خواهریت که عطیه لوس گفت خدا نکنه و دوتایی خندیدیم گفتم دوستم هست و تولد بودیم یه سر تکون داد و پرسید چقدر وقت این مشکل داری جواب دادم پرسید قرص نداشتی که عطیه گفت حواسش خیلی جم هست جا گذاشته خندید و گفت طوری نیس اون قدر اذیت هستی آمپول بزنی اومدم بگم نه می شه قرصم بهم بدید که عطیه گفت بله بزنه بهتر بتونه بقیه برنامه سرحال باشه.. مرسی واقعا.. دکتر دارو نوشت و پرسید ناراحت شدی با تعجب پرسیدم امروز؟ گفتن بله تازه یادم اومدم درد قلب عمدتا با ناراحت یا عصبانی شدن ایجاد می شه گفتم نه سرسره بازی کردیم که گفتن اها پس تحرک داشتی بسیار خوب برو این بزن یه رب بیس دقیقه اینجا باشید بهتر شد برید رفتم دارو گرفتم ندا خوش حال پشت سرم راه افتاده بود ببینه چی هست من از اون کنجکاو تر داشتم سعی می کردم اسم دارو بخونم نمی زاشتن که ندا با تعجب پرسید پس از اوناش کو هنگ کردم بعد گفتم سرنگ؟! گفت اره عطیه خندید گفت می دیم بخوره و دوتایی می خندیدیم و ندا عصبانی پشت سرمون می اومد آخر کنار تزریقات که داشتیم بحث می کردیم بزنم یا نه ندا خوش مزگیش گل کرده بود و به شرح تزریق می پرداخت ببین عزیزم پنبه می کشن که عطیه دعواش کرد الان روحیه می دی؟؟ که خندیدم و پرستار اومد بیرون ببینه چی شده که دوستم بهش گفت تزریق داره و من و عطیه رفتیم داخل ندا رفت فیش بگیره من نشسته بودم رو تخت و می خندیدیم اصلا یادم نیس به چی که پرستار اومد و ویال ازم گرفت شروع کرد به آماده کردنش عطیه می خواست بره بیرون که صداش کردم نره دم در موند. اخه اونجا بودنت با نبودنت چه فرقی داره؟ دراز کشیدم و سوزن وارد کردن اروم بودم بعد از اسپیره کردن دردش شرو شد خیلی بد بود خیلی اروم ناله می کردم تموم شد و پرستار رفت بیرون عطیه اومد کنارم کلی شوخی کرد قیافت دیدنی بوده ها کلی جیغ زدم چرا رفتی اون ور یکی می ترسه میان کنارش نه ولش کنن برن و باز هم خندیدم بلند شدم که گفت حالا بودیم در خدمتتون با شوخی چادرم از دستش کشیدم برگشتیم باغ و تو مسیر بارون گرفت کلی با ندا شوخی کردیم که روز تولدت خدا گریه می کنه کاش زیاد نمی شد و می تونستم اینا رو بنویسم شام خوردیم و کلی بازی کردیم من که حالم کاملا خوب شده بود و ناراحت بودم نتونستم اذیت کنم عطیه و ندا رو راضی کردم از آخر باغ بدویم تا اول و بچه ها فیلم بگیرن این کار کردیم سه تایی افتاده بودیم و نفس نفس می زدیم عطیه با دست خط نشون می کشید و ادای ضربان قلب در می آورد ولی خوب بودم بقیه با وسایل اومدن رسیدن سوار ماشین ها شدیم و برگشتیم خونه
خاطره فوق العاده ای بود برام

مرسی که خوندید
خانم دکتر مهدیه آخر یکی از خاطره هاشون گفته بودن ذهن انسان از کسی که حتی یک جمله ازش خونده تصویر سازی می کنه خوش حال می شم تصویری که از من دارید بهم بگید

خاطره صدف جون

خاطره صدف جون
سلام به همه من تازه دیشب با این وب اشناشدم از خاطره هاتونم لذت بردم گفتم یه خاطره بگم بدک نیست من صدفم 24 سالمه ماه بعد عقد میکنم اسمش همسرم محسن هست 27 سالشه و دکتره اینم بگم من از امپول به شدت میترسم نمیزارم کسی هم منو معاینه کنه( دکتر نمیرم به هیچ وجه) خب: شب محسن زنگ زد گفت بیا باهم بریم قدم بزنیم منم یه اوکی دادم و لباس پوشیدم رفتم تو حیاط منتظرش شدم ک اومد .... سلام گلم♡ سلام خوبی؟ خوبم تو چطوری؟ خوبم رفتیم تو راه دلم بستنی خواست: محسن واسم بستنی بخر اونم یه چشم گفت و پیاده شد یه بستنی کاکائو خرید و اومد منم شروع به خوردن کردم یکمم قدم زدیم و مغازه هارو دیدیم محسنم یه کفش خیلی خوجل برام خرید منو رسوند خونه... شب ساعت 2 بلند شدم چشمامو وا کردم احساس حالت تهوع کردم سریع رفتم دستشویی( گلاب به روتون🤢🤮) مامانم اومد: صدف دخترم چیشده حالت خوبع ؟ ن مامان حالم بده . باشه دخترم بیا تو بشین من به محسن زنگ بزنم ... نننننن لطفا التماست میکنم نزن مامانی لطفا ... باشه دخترم تو بخواب . ساعت 3.30 بود که با صدای محسن بیدار شدم بالا سرم بود صدام میکرد: عزیزم؛ صدفی قربونت برم پاشو ... به حالت ترس نشستم تو چرا اومدی ینی کی گفت بیای ... مامانت زنگ زد گفت حالت بد شده منم داد زدم ماماننننن محسن: داد نزن حق داشت خب بیا من معاینه کنم حالت خوب بشی از جام پریدم رفتم تو پذیرایی محسن اومد دنبالم صدف اذیت نکن منو بیا دیگ .بیا قربونت برم ..نه نمیام که بابام منو از پشت بغل کرد من دست و پا میزدم منو برد تو اتاق دوتا دستم رو گرفت محسن هم منو معاینه میکرد منم گریه میکردم بابام و محسن حرف نمیزدن محسن بلند شد و بابامم منو ول کرد منم رفتم تو حیاط نشستم بعد از چند دقیقه محسن اومد کنارم نشست: صدفم چرا اینجوری شدی؟ باخودت چیکار کردی گلوت خیلی عفونت کرده منم گریم گرفت: هیچ کاری نکردم راس میگم محسن سرمو گذاشت رو پاش موهامو ناز کرد : صدف جونم امپول میزنی؟ بلند شدم وایسادم:محسن اگه بخوای به من امپول بزنی دیگ نه من نه تو اه رفتن تو اتاق بعد از یک ساعت محسن با دوتا امپول اومد داخل من چشام بسته بود فهمیدم یه نفر رو تخت نشت درجا رو شکمم کرد شلوارمو کشید پایین فرو کرد( اصلا متوجه نشدم واقعا خیلی سریع این کار هارو میکرد ) ایییییییی محسن خیلی بدی دوست ندارمممم ماماننننن باباااااا اااااییییییی درد داره محسن در اورد اونورو پنبه زد . ننن نه نه بسه محسن ن فرو کرد منم تا تونستم جیغ زدم ( دردش خیلی بد بود) در اورد کشید بالا از اتاق رفت بیرون منم گریم بند نمیومد خیلی درد داشتم محسن اومد تو اتاق با چشمای قرمز رو تخت نشت ( متوجه شدم گریه کرده) محسن: صدف چرا گفتی دوسم نداری ؟ ها یه قطره اشک اومد از چشاش منم دلم ریز شد بلند شدم محکم بغلش کردم محسن توام نباید بهم امپول میزدی من دردم گرفت ... میدونم ولی برات نیاز بود دراز کشید شلوارشو یکم داد پایین بیا بزن تو کیفم یه تقویتی هست برو بردار و بیا بزن راحت شی اومدم جلو شلوارشو دادم بالا کنارم خوابیدم بهش گفتم حرف نزن پیشونیم اروم بوس کرد و باهم خوابیدیم
اخرم محسن از من سرما خورد 4 تا امپول زد منم دلم براش کباب شد
پایان
ببخشید اگه بد بود

خاطره نرگس جون

خاطره نرگس جون
سلام دوستای گل. نرگسم اومدم با ی خاطره ی دیگه زمستون س سال پیش بودبرف اومده بود وخانواده شوهری برنامه ریختن برن طالقان اون موقع 6ماه و نیم بود ک عقد کرده بودم پویان از بابا اجازه گرفت و با کلی تذکر و نارضایتی بخاطر سرمای هوا وسایلمونو برداشتیم و رفتیم خونه پدرشوهری ک صبح راه بیوفتیم ساعت8راه افتادیم وسط راه بودیم پیاذده شدیم چای بخوریم خیلی سردبود صندوق ماشین زیر و رو کردم ساک لباسامو پیدا نکردم یادم اومد تو راه پله جا گذاشته بودمنشستم تو ماشین صدام در نیومد دیگه ولی میدونسم ک پویان بدون پالتوو کلاه نمیذاره برف بازی کردم از جاری هاام پرسیدم دیدم هرکدوم یدونه بیشتر نیاوردن(برعکس من ک هرجا میرم کلی لباس جم میکنم با خودم میبرم از شانس خوبم اینا فقط برای خودشون ی دست اورده بودن رسیدیم باغ و پویان و برادر شوهرا شرو کردن ب سرسره درست کردن بع از ظهر بود رفتیم تو حیاط برای سرسره بازی بااینک بافت پوشیده بودم اما بازم سردم بودتازه اومده بودم تو حیاط ک دیدم پویان گف دارم میرم پایین طالقون کاردارم بیرون نیاخیلی سرده ی باشه گفتم ولی دلم نمیومد برم خونه و بقیه بازی کنن باباعلی پالتو داشت اضافه تو باغ برام اورد پوشیدم اما امان از اون روزی ک اجازه ی انجام کاری رو نداشته باشی اون وقته ک شیطون میگ انجام بده از اون طرف هم ک همه چی علیه ادم بلند میشه وبرعکس میشه ،ی ساعتی بازی کردیم ودیگه ب زور برادرشوهرا رفتیم توخونه،رفتم زیر کرسی دراز کشیدم و خابیدم ساعت6وخورده ای بود بیدار شدم یکمی جنگولک بازی در اوردیم 9تایی(س تا برادرشوهرا 3تا جاریاو مامان سهیلا و باباعلی)پویان اومد یکمی هم بازی رو ادامه دادیم و رفت حموم وحولشو بردم پشت در حموم یهو دیدم وااااویلاااا چ عطسه ها ک نمیکه اقاییم(بمیرم براش)اومد بیرون براش چای اوردم خودولی باز سردش بود غذاشو خورد کیفشو خاست اوردم براش ودوتا قرص برداشت و خورد( پویان اصلا میونه خوبی با قرص نداره ن خودش دوس داره بخوره ن ب مریضاش قرص میده)پتو روش انداختم برق خاموش کردم رفتم بیرون اتاق ،موقع خاب اومدم تو اتاق دیدم خیس عرقه ولی بدنش لرز داره بیدارش کردم گفتم بریم دکتر گفت الان نمیشه بگیر بخاب فردامیرم دارو میگیرم،زود خابش برد ولی نمیتونسم بخابم تا صب بالاسرش نشستم تب داشت میترسیدم بخابم حالش بد ش،صب شد بیدار شد ولی چ بیدار شدنی صورت ورم کرده بود اب ریزش بینی صدا کیپ شده بود گلوش کیپ بود مامان سهیلا براش شیر داغ کرد بخوره یکمی خورد و گذاشت کنار پیمان(برادر شوهر دومی)هرچی گفت بریم دکتر قبول نکرد تاپیام اومد (برادرشوهر اولی)عصبی شد (عصبی میشه همه از دم میترسیم خیلی جذبه داره این خان داداشه)پویانم نمیتونست اعتراض کنه لباساشوکمک کردم پوشید و راه افتادیم رفتیم مطب یکمی شلوغ بود ولی پویان اصلا طاقت نداشت نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر از هم محلی های باباعلی بود و پویان رو میشناخت معاینش کرد با دارو نوشت سرهر دارو پویان چونه میزد ولی من ب دکتر با پانتومیم التماس میکردم ک بنویس براش و ترو خدا و این تن بمیره و این چیزا نسخه نوشتن تموم شد و داداش پیام رفت داروهارو بگیره ولی دکتر گفت تا داروهارو بیارن زمان میبره و از خودشون داروهارو استفاده میکنن تا داداش داروهارو بیاره پویان رفت رو تخت خابید دکتر گف اامپولاتو بزن بعد سرومتو بزنم استراحت کن پویان هیچی نگفت ولی من بجاش بی صدا اشک میریختم دکتر با امپول اومد بالاسرش امادش کردم دوتاامپول بدون کوچیک ترین صدا از پویان تزریق شد اما من شده بودم ابر بهار تو زمستون😝😝(بهم نگو لوسه شوهر ذلیلآآآآآآآآآآ ) سومین امپول رو دکتر اماده کرد و گف پویان تذکر ندم خودت خوب میدوی برای سفتریاکسون چیکاکنی دیگ🙄🙄پویان چونه زد ک نزنه ولی دکتر قبول نکرد😢😢😢 دکتر بهم گف بشین رو پاش ی نیگاه ب دکتر انداختم گفتم دکتر فرقی نمیکنه ها40 کیلو چیزی نیست ک پویان تکون نخوره ولی دکتر گف بشین رو پاش زودتر بزنم نشستم رو ساق پاش ولی مطمین بودم دردش بگیره شوتم میکنه رو هوا معلق میشم😅😅داداش اومد داخل وتا منو دید زد زیرخنده گف اعتماد به سقف پاشو بیابرو بشین سرجات الان پای پویان میشکنه ی وزنه ی200تنی از تو سبک تره،😢😢😢داداش پای پویان گرفت و تزریق کردن براش سر چهارمی پویان دستاشو مشت کرده بود و فشار میداد دست میکشیدم تو موهاش اما اروم نمیشد پاش سفت شده بود پیام گف پویان تقویتی ک نمیخاد دلت؟دگ تحمل نداشتم بلند گریه کردم و التماس کردم شول کنه خودشو بیچاره خودشو یادش رفته بود منو ساکت میکرد تا تموم شد و سرمشووصل کرد دکتر براش داداش سر ب سرم میذاشت و سوژم کرده بود ولی قهر بودم باهاش و فقط موهای عمرمو نازمیکردم داداش هرکار کرد نخندیدمو باهاش حرف نزدم (کلا با3تا

برادرشوهرام خیلی راحتم وخیلی خوبیم باهم)پویان خابش برده بود منم دراز کشیدن پیشش و خابم برد(ی پرستار اومده بودتواتاق و چقد خندیده بود ب ما ک تو دکتر هم از هم جدا نمیشن؟بعدشم هر چنددقیقه ی پرستار جدید میومده ب بهونه چک کردن سرم مادوتارو ببینه و یچی بگه و شاد ش و بره😒😒😒)سرم تموم شده بود و بیدارم کردن ک بریم خونه پاشدم ولی گوشم خیلی درد میکرد منم جاییم درد کنه پکر میشم و سااکت داداش فکرد از دسش نارحتم معذرت خاهی کرد امابعد فهمیدحالم خوب نی گفتن برگردیم دکتر گفتم ن لازم باشه پویان هس و رسیدیمخونه پویان رفت بخابه منم رفتم پیشش بخابم اما
گوشم خیلی درد میکرد و اشکم لب مشکم بود بیصدا گریه میکردم پویان پاشد بریم بیرون متوجه شد حال ندارم دست ب گوشم میزد جیغ میزدم اخر سر هم بابا علی سرمو نگه داشت و داداش پدرام دستمو تا تونستن معاینم کنن گوشم عفونت کرده بود وبا پادرمیونی های باباعلی امپولام 2تا دونه شد (پویان دست به امپول نوشتنش عااالیه حرف نداره میگه مریض تا درده دارو رو نکشه قدر سلامتی خودشو نمیدونه و از قرص متنفره)رفتن داروهامو گرفتن و از زور درد راضی شدم بزنم امپولامو،مامان سهیلا و جاریا اومدن تو اتاق مامان سعی میکرد ارومم کن ولی این س تا بی تربیت نمیذاشتن و بیشتر استرس میدادن بهم تا بعد ی ربع بیست مین دوتا امپول تزریق شد و پاشدیم رفتیم یکمی اسم فامیل و پانتومیم بازی کردیم و بهتر شدم وفرداش برگشتیم خونه گوش دردای من تو زمستون همچنان ادامه داره مرسی کخوندین اگر قابل میدونید نظر بذارید ببخشید اگ طولانی و بی مزه بود

خاطره فاطمه السادات جون

خاطره فاطمه سادات جون
فاطمه سادات:
سلام.این اخرین خاطره ای میزارم😭 دلم براتون تنگ میشه.نمیدونم دل شما هم تنگ میشه یا نه؟😢😢امروز تولدمه ۲۱ اردیبهشت 😊و دلم میخاد خاطره روز تولدمو براتون بزارم..
الته این خاطره واسه تولد ۱۸ سالگیمه ک چه تولدی شداا 😂😂یعنی تو عمرم این هیجان انگیز ترین خاطرم بود
روز تولدم بود برعکس سال های دیگ ک از صبحش خونمون شلوغ بود هیچ خبری نبود البته منم اینقدر درگیر درس شده بودم ک حق میدادم به بقیه اگه فراموشم کنن😢البته خیلی عجیب تر اینکه حسام راس دوازده شب میزنگید میگف اخ جوون بازم من اولین نفرم اما امسال از اونم خبر نبود😢اصلا تو شوک بودم و از ناراحتی ناهار نخوردم و قهر بودم نشستم رو تخت و گریه کردم تا خابم برد با صدای مامانم بیدار شدم ک میگف فاطمه پاشو پاشو مهمون داریم گفتم بعدا مامان گف حسامه بیا😐منم چشمامو پاک کردم و لباس و چادرمم پوشیدم میخاستم برم پیش دوستم ببینم اون چرا ازش خبری نیس از اتاقم ک اومدم بیرون حسامو دیدم ک دست به کمر برا من قیافه گرفته😐گفتم ببین خر نمیشم 😐😐کار دارم فعلا😐و اومدم بیرون تا پامو گذاشتم بیرون دوید دنبالم گف فاطمه وایسا گفتم به زن عمو جونت بگو😊 فاطمه رفت پیش رضوانه کتاب خونه شب با اژانس میاد خونه😑😑و وصبر نکردم ک بهش گوش بدم تو راه به بابام زنگ زدم و گفتم میخام برم کتاب خونه گف مگه حسام نیومد خونه؟گفتم چرا😐گف کجا میری پس گفتم کتاب خونه پدرم😐گف باشه باشه و سریع قطع کرد😐از خونمون تا کناب خونه راه زیادی نیس داشتم قدم میزدم ک بارون گرفت😰(هر سال بارون میاد نمیدونم چرا😂)هووف مرسی خدا جوونم تو یادت بود تولدمو کادوتو خیلی دوست دارم😍 و بدون توجه به خیس شدنم همینجوری قدم میزدم چادرم کتابام همه خیس بود حسامم پشت هم زنگ میزد😐😐منم جواب ندادم تا با سرعت جلو پام ترمز زد😠خو بیشور گند زدی بهم😠سریع از ماشین پیاده شد و با قیافع برزخی گف فاطمه سوار شو😠گفتم میخام برم درس بخونم گف رو مخ من راه نرو بیا سوار شو .سوار شدم بخاری زد و گفت چادرتو در بیار خیسه مریض میشی😠گفتم باشه😢گفتم کجا میخای ببری منو؟گفت لجبازی نکنی میفهمی یکم چشماتو رو هم بزار چشمات پف داره از بس گریه کردی یکم بخااب تا خوب بشن طول میکشه ک برسیم😐گفتم به مامانم گفتی ؟گف درجریان ان😐منم خابم برد وقتی چشمامو وا کردم دیدم نزدیک خونه عمو علی (شماله)هستیم گفتم حسام؟یهو خودم از صدام تعجب کردم دستمو گذاشتم رو دهنم😨😨😨گفت جونم عزیزم.خدا رو شکر چیزی نگفت صدامو صاف کردم و گفتم خو همه چشونه از صبح؟گف بیا بریم تو میفهمی😃تا وارد خونه شدم یهو یه بادکنک جلوی صورتم ترکید و برف شادی ریخت رو سرم و همه تولد تولد مبارک میخوندن واسم من ک اینجوری بودم😨😨😨چن تا از موهام قشنگ شاخ شده بود زیر چادر و مقنعه ام😂 حسام گفت ابجی خانوم ببند پشه میره توش😂😂😂منم خودمو جمع و جور کردم همه اومدن تبریک گفتن اون شب بهترین شب زندگیم بود از همه کادو های خوبی گرفتم ولی حسام😐یه جعبه بهم داد باز کردم توش یه جعبه دیگ بود تو جعبه بزرگه پر شکلات بود خلاصه هی کوچیک و کوچیک تر میشد😐😐اخرین جعبه توش یه سوسک پلاستیکی بود تا دستم بهش خورد یه جیغی زدم ک حسام دوید تو حیاط میدویدم و با دمپایی ابری هدف قرارش میدادم همه تشویق میکردن و میخندیدن یهو کنار استخر وایساد اومدم خودمو کنترل کنم بهش نخورم پام لیز خورد افتادم تو اب😐😐حالا من قبلش تو بارون الانم صاف رفتم تو اب.(من از اب میترسم خیلی چون یه بار تو بچگی افتادم تو چهار متری استخر و کشیدنم بالا همون مدت کوتاه اب خیلی خوردم وترسیده بودم😨😨)اصلا هیچ تلاشی نکردم ک دیدم بابام اومد تو اب و منو اورد بیرون سریع یه پتو دورم پیچید و بغلم کرد 😍😍و برد بالا تو یکی از اتاقا و زنعمو اومد تو و گف گوش حسامو پیچوندم دخترم بیا لباس بپوش عزیزم سرما نخوری😙😘 سریع لباس پوشیدم و بعد خشک کردن موهام خابم برد😪😪 تو خاب بودم ک دست یه نفرو رو میشونیم حس کردم 😑صدای حسام بود ک با ناراحتی میگف تب داره عمو😢 بیدارش کنین تا معاینه اش کنم من چشمامو وا کردم دیدم همه بالاسرم هستن تا چشمامو واکردم مامانم گف عزیزکم چرا زیر بارون موندی؟؟عمو علی گفت از دست حسام افتاد تو استخر بدترم شد😠😠گف خوبم عمو😷😷اونم گف اره دیدم😠😠خلاصه حسام اومد و معاینه ام کرد گف هنوز زیاد عفونت نداره گلوش😐(من خودمم تعجب کردم چون گلوم درد میکردو اب دهنمو به زور قورت میدادم چون قبلش یکم سرما خوردگی داشتم )گفتم پس امپول ننویس😁😊گف سه تا نوشتم😑گفتم چرا 😢گفت تقویتی و یه تب بر و یه پنی سیلین بعدش دستشو گذاشت رو پیشونی بابام گف عمو جون شما هم تب دارین میخاین بهتون شیاف بدم استفاده کنین بابام سریع گف نه یه تب بر بزن😐پدرم مگه مجبوری خو😐خلاصه رفت بیرون مامانم به بابام و زن عمو به من میرسید خلاصه حسام اومد ولی من ک چیزی ندیدم

بیاین خاطره, [12.05.18 08:29]
اومد پیش بابام و گف عمو جون لطفا دراز بکشید همه اتاقو ترک کردن و بابام رو تخت دیگ ک گوشه اتاق بود خابید حسام جلو چشمام امپول اماده کرد و رفت سمت بابام من فقط صورت بابامو میدیدم حسام گف عمو نفس عمیق بکشین تا بابام اومد نقس بکشه فرو کرد 😢بابام یکم صورتش تو هم رف 😥ولی سریع حسام در اورد و شلوار بابام درست کرد.اومد سمتمو گف عزیزم برگرد گفتم نه 😢بابام اومد پیشمو گف دختر نازم برگرد خوشگلم😘گفتم اخه بابا روز تولدم باید از این قوزمیت(حسام😂😂)امپول بخورم اخه خدایا تا کی؟؟یهو دیدم حسام یه سرنگ باز کردو داره اب مقطر میکشه سریع نشستم گفتم حسام اون ک ۶۳۳ نیس گفت(تاحالا غیر ۶۳۳ پنی سیلینای دیگ روندیده بودم و فکر کردم ۶۳۳ است ولی نبود ۸۰۰ بود😢)گفت چرا😊(خو برادر من مجبوری دروغ میگی 😐)گفتم من ک نمیزنم گف میزنی خواهری الانم تندی بخاب، بدو عزیزدلم😘یهو صدای عمو علی میمومد ک میگف داداش بیا گوشیت همکارته کار واجب داره😐بابام منو بوسید و گف دخترم همکاری کن افرین😘😘(بابام همیشه سر امپول خوردنم کاراش یادش میوفته )منم الکی سر تکون دادم حسام امپولو اماده کرد و درشو گذاشت منم یهو زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم حسام😨😨مونده بود ک چجوری این قد زود گریه ام اومده😅😅منم گفتم داداشی درد داره نمیخام اونم گف خواهری عزیزم درد نداره ک😙گفتم من ک میدونم درد داره گف باشه خواهری اروم رفت از تو کیفش لیدوکایین اورد گف حالا بخاب عزیزم گفتم اگه من گریه نمیکردم میخاستی بدون لیدوکایین بزنی😭😭اونم گف عزیزمم این ک درد نداره زیاد گفتم اصلا نمیخام امپول تا اومدم بلند شم سریع منو خابوند گف فاطمه جووونم بخاب سفت میشه دردت میادااا سرنگ اضافه ندارم عزیزم😘منم با گریه خابیدم گف پیشواز نرو عه😐گفتم هر وقت گفتم درش بیار خوب؟😢😢اونم گف چشم و پنبه کشید من خودم سفت کردم گف خواهری؟گفتم بعله😢گف لیدو کشیدم اروم باش نفس بکش منم یه نفس نصفه نیمه کشیدم اونم توده درست کرد و سریع فرو کرد گفتم اخخ حسام😢😢گفت جونم گفتم درد داره ک😢گف ببخشید عزیزم ولی اینطوری زودتر خوب میشی و وقتی پمپاژ کرد یه دردی تو باسنم پخش میشد اروم گریه کردم و گفتم حسامممم😭😭😭گف جونم جونم تمومه سرمو اوردم سمت میز و رو امپول خوندم ک نوشته بود ۸۰۰😐 داد زدم حساممم ۸۰۰ میزنی😭😭گف هیسسس اروم عزیزم میخاستم نترسی😓😰دردش هی بیشتر میشد گفتم آییی چرا گفتی پس عفونت نداره گلوم گفت اگه میگفتم راضی میشدی بزنی😐درد دیگ از طاقتم بیشتر شده بود ک خودمو سفت کردم حسام گف عزیزم شل کن اخرشه گفتم نه نه😭😭دردم میاد درش بیار😢😢گف نمیشه ک عزیزم و ضربه زد شل نشد هر کاری کرد شل نشد تا اینکه تکون خوردم محکم😢اونم سریع در اورد گف چکار میکنی😠😠الان شکسته بود و داد زد عمو😠یهو در باز شد و عمو علی در و واکرد گف جانم بابا عموت رفته بیرون کار داشت گف بابا بزحمت با فاطمه حرف بزنید خستم کرد😠😑اومد ستمو گف فاطمه جان عمو بزار بزنه دیگ برات لازمه عمو جان منم تو خجالت قبول کردم و عمو رف حسام دوباره پنبه کشید گف صدات در نمیادااا😠😠😠گفتم باش😢حسام مثل اینکه سر تکون خوردنم خیلی ناراحت و عصبی شده بود😢😢اروم امپولو فرو کرد گفتم آییی😢گف هیسس صدا نشنوم😠اروم تزریق میکرد تا درش اورد منم هق هقمو تو بالشت خفه کردم دوباره پنبه کشید و سریع امپول تب بر زد وسریع در اورد.سرمو برگردوندم دیدم داره بکمپلکس هوا گیری میکنه گفتم داداشی تقویتی نمیخام😢گف لازمه بدنت ضعیفه😠منم سرمو برگردندم و گریه کردم پنبه کشید و گف شل باش و امپولو زد گفتم اخ😢گف تمومه😘 داشت تزریق میکرد ک بلند گریه کردم گفتم داداشی بسمه😭تولدم کوفتم شد😢😢اخ آییییی😢😢گف جونم جونم عزیزم ببخشید خواهری و درش اورد اشکامو با دستمال پاک کرد و گف نمیخای کادوتو ازم بگیری؟گفتم مگه خریدی 😅 گفت معلومه بیا بریم تا نشونت بدم😊رفتیم تو اتاقش از تو کمدش یه جعبه در اورد گذاشت رو میز گف بازش کن😊😊😀😀منم هیجان زده گفتم وایی حسام چیه توش؟؟گف باز کن خو😐باز کردم برام یه سرویس نقره خریده بود یادمه یه بار بهش گفتم تو اگه زن بگیری زنت طلاق میگیره ازت بخاطر سلیقه ات تو طلا و بدلیجات😐😐ولی حالا یه سرویسی ک خیلی قشگ بود 😍😍 گف مرسی داداشی گف داداشو میبخشی خاهری ؟؟گفتم نه😎 گفت چراا😢گفتم باید بریم بیرون برام لواشک بخری بعدش فکر کنم باشه😊گفت ماشالله رو ک نیس سنگ پای قزوینه😐گفتم مشکل داری گفت نه عزیزم😍😊باشه میریم.ولی لواشک کم میخوریااا😒گفتم باچه
پ.ن:دیگ باید درس زیاد بخونم😐اگه بخونم😐
پ.ن:به حسام گفتم من عاشق روانشناسی ام 😍😍
پ.ن:دوستتون دارم لطفا با نظراتتون روز تولدم خوشحالم کنید و نظرتونو در مورد خودم و خاطره هام بگید خدافظی سختمه ولی بعد کنکور معلوم نیس کی بیام ولی تونستم حتما میام ممنون از این چن وقت حمایتتتون😊😘
یا حق❤❤❤

خاطره اقا مهرزاد

خاطره اقا مهرزاد
سلام مجدد دوستان خوب هستین معرف که هستم مهرزاد از تبریز هجده ساله 
خاطره قبلی را که فرستادم گویا خوشتان نیامده بود امیدوار هستم این یکی رو بپسندید 
سیزده سالم که بود یه مدتی بود اصلا نمی تونستم آب سرد بخورم فورا دندان و لثه اذیت می شد گوشم هم خیلی درد می کرد به طوری شده بودم که حتی لقمه نان و پنیره صبحونه هم نمی تونستم بخورم 
اینجا بود که یک روز پدرم گفتن تو دندون درد داری؟ گفتم آره اما زیاد نیست مامانم گفتن خیلی وقته زیره نظرت دارم باید بریم پیش دندون پزشک اتفاقا داییم یه دوستی داشت که بابامم ایشونو کاملا می شناخت 
پدرم گفتن پیش مسعود یه نوبت براش می گیرم دیگه مطبش رو زده من اون روز رفتم مدرسه اما فردا فقط یک زنگ رفتم و زنگ دوم پدرم اومد دنبالم که منو ببره دندانپزشکی حقیقت می ترسیدم تا بحال نشده بود برم پیش دندان پزشک مسعود رو از قبل دیده بودم خوش اخلاق هست 
رفتیم به مطبش که تازه تاسیس هم بود دکتر مسعود خیلی منو تحویل گرفت و از درسها و مدرسه سوالاتی می پرسید و بعد از معاینه که خیلی هم ترسیده بودم باید عکس می گرفتم همراه پدرم رفتم برای عکس 
عکس رو بردیم نشون مسعود بدیم تا اون موقع اصلا فکرش رو نمی کردم که ممکنه برام آمپول بنویسه 
تشخیص آبسه داد و وقتی به پدرم گفت براش پنی سیلین می نویسم تزریق کنه فورا از جام بلند شدم چسبیدم به بابام و می گفتم من آمپول نمی زنم !مسعود گفت فقط دوتاست اگر خوب نشی باید عمل کنی این رو که گفت خیلی بیشتر ترسیدم تموم مدت که مسعود برای برای بابام توضیح می داد من یک ریز می گفتم که آمپول نمیزنم آخر پدرم منو نشوند روی پاش تا حرفی نزنم مسعود گفت بیا من آکواریم مون رو بهت نشون بدم باهاش رفتم دیدن آکواریوم خیلی بزرگی که توی مطب گذاشته بود 
توی اون فرصت پدرم رفت و داروها رو خرید همین که آمپول ها رو دیدم رفتم دنبالش و گفتم بابا من آمپول نمی خوام بابام گفت تو بزرگ شدی نباید از آمپول بترسی مسعود گفت حالا که انقدر می ترسی خودم بهت میزنم اصلا دردت نیاد دست بابام رو گرفتم کشیدم و گفتم من نمیزنم بابام گفت مهرزاد تمومش کن هربار که نمی تونم با تو سره آمپول دعوا کنم اگر نمیخوای حرف دکتر رو گوش بدی برای چی اومدی ؟ اشک از چشمام اومد گفتم نمی خوام 
مسعود با لبخند گفت عزیزم ترس نداره همش یه لحظه ست تا پدرم حواسش نبود از اتاق رفتم بیرون چنان می دویدم همه نگاهم می کردن چون ممکن بود از پله ها لیز بخورم خواستم همراه خانم و دختربچه ای که اونجا بودن سواره آسانسور بشم اما در بسته نشده پدرم دستمو گرفت گفت این کارا چیه می کنی تو؟ مگه بچه شدی ؟ برسیم خونه حسابتو میرسم دستم رو محکم کشید برد داخل اتاق 
اشک از چشمام می ریخت مسعود گفت اون جا یه تخت هست باز مقاومت کردم که نرم پدرم به زور منو برد نشوند روی تخت رسما داشتم گریه می کردم گفتم بابا توراخدا نزنم گفت بزن زود تموم میشه امروز که نرفتی مدرسه برو بگیر خونه بخواب از مسعود هم خجالت می کشیدم خیلی بابام گفت بسه دیگه بخواب 
به زور شلوارم رو باز کرد روی شکم منو خوابوند گریه می کردم مسعود اومد بابام لباسمو کاملا کشید پایین مسعود گفت تا ده بشماری تمامه مواد رو کشید تو سرنگ پد الکلی کشید زد پدرم پامو گرفت داده بلندی زدم پام بدشکل درد گرفته بود مسعود گفت یه نفس عمیق بکش پسره خوب تمام که شد مسعود پنبه رو روی باسنم فشار داد گفت دیگه تمام بابام لباسم رو درست کرد گفت دیگه نبینم گریه کنی از مسعود تشکر کرد اون هم یک شکلات بهم داد هروقت خوب شدم بخورم و رفتیم 
پدرم منو رسوند خونه و خودش رفت آزمایشگاه چند ساعت بعد مامانی اومدن پیشم اسکو زندگی می کردن الانم چند وقتی هست رفتن سهند اما مرتب میان تبریز به ما هم سر میزنن اسکو و سهند که یه شهره کوچیک هست تو خوده شهرستان اسکو با تبریز کمتر از یک ساعت فاصله دارند دوستان پرسیده بودن سهند کجا هست؟ پیشم موندن تا شب که مامانم و بابام اومدن از بابام یکم خجالت می کشیدم بخاطر صبح مامانم یکم قربون صدقه ام رفتن و شام خوردیم چون اذیت بودم نتونستم زیاد شام بخورم بغض داشتم بابام بغلم کرد گفت اشکال نداره کتلت فردا بخور الان سوپ بخور کتلت غذای مورد علاقه ام هست برای آخره شب یه آمپول دیگه هم داشتم نشسته بودم سریال نگاه می کردم مامانم گفتن پاشو بریم تو اتاق آمپولتو بزنی گفتم من یکی زدم این یکی رو نزنم شاید خوب بشم گفت نمیشه عزیزم باید حتما اینم بزنی دستمو گرفت به زور از جام بلندم کرد 
خوابیدم روی تخت می خواستم گریه کنم مامانم گفت مهرزاد پسره گلم گریه نداریم باشه ؟ سرم رو تکون دادم بابام اومد تو اتاق مامانم گفت بیا خودت بزن من میگیرمش بابام آمپولو ازش گرفت مامانم شلوارم رو آورد پایین گفت شل بگیر پاتو اصلا هم درد نداره پدرم تزریق کرد محکم بالش رو گاز گرفتمو داد زدم چشمام پره اشک شد بابام گفت تمام شد به مامانم گفتم خیلی درد داشت گفت باشه ولی گریه برای تو نیست واسه بچه هاس

ت آفرین اشکام رو پاک کردم که نبینه برام کمپرس کردن 
تا مدتی دارو مصرف کردم تا آبسه برطرف بشه تا همین الان هم هرزمان مسعود رو ببینم ازش خجالت می کشم هم بخاطره فرار و گریه اون روزم هم این که به کل ازش خجالت می کشیدم 
فکر میکنم آخرین باری بود که موقع تزریق آمپول گریه می کردم بعد از اون هرچند هنوز هم می ترسم اما سعی می کنم تحمل کنم و کاری نکنم آبرو ریزی بشه مخصوصا پدر و مادرم که اصلا از بچه ترسو خوششان نمیاد 
از دوستانی که درباره مسئله کنکور من رو راهنمایی کردند سپاس گزاری می کنم 
من امسال تا دی ماه خیلی درس می خوندم بعد از اون اتفاقاتی افتاد که از درس خیلی به دور شدم در حال حاضر هم آماده می شم برای کنکور اما تلاش خاصی نمی کنم و امیدی هم ندارم برای قبول شدن مگر این که آزاد قبول بشم 
امیدوار هستم خوشتون بیاد

خاطره اقا شاهین

خاطره اقا شاهین

سلام من شاهین هستم قبلاً هم یه بار خاطره فرستادم .
پیش ریاضی و کنکوری هستم.
نزدیک به سه هفته بود که علائم سرما خوردگی داشتم هی آبریزش بینی هی سردرد. اصن یه وضعی حاضرم نبودم برم دکتر تا اینکه دیروز دیگه دیدم اوضاعم خرابه و از شنبه هم امتحان هام شروع میشه دل و زدم به دریا رفتم دکتر . دکتره عالی بود عالیی میگه صدات هم گرفته میگم بعله. بعد نیش خند زده میگه دیگه نمیتونی آواز بخونی؟! من چی بگم آخه ؟؟؟ !!بعدمعاینه و شوخی گفت التهاب گلو داری و حساسیت فصلی هستش با آمپول مشکل نداری؟ منم صدامو صاف کردم گفتم نه هیچ مشکلی ایشونم کم لطفی نکردن و سه تا نوشتن 😞😞نامردی نیست سه تا آمپول؟!😖😖 دارو هارو گرفتم آوردم خونه مامان واسه اینکه خیلینازز نکنم درکمال بی انصافی دوتا شو بافاصله کمتر از پنج دقیقه تزریق کرد باورکنید خیلی درد داشت بتامتازون لعنتی. 😖 حالا یکیشم مونده امروز تزریق کنه. آخه خداااااا من چرا انقد بیچارم😖😖😖 یکی لطف کنه جور این امپول آخری رو بکشه دیگه چی میشه لطفا؟؟لطفااااا 
خخخخخ 
مرسی که خوندید .

خاطره مریم جون

خاطره مریم جون
سلام به همه من مریمم حدود ی ماهه اشناشدم خاطره هاتونو خوندم لذت بردم نازنین جون و اقا سجاد اگه این خاطره رو میخونید لطفا بازم خاطره بگین معرفی: مریم.. 27 ساله..متاهل..نام همسرم محمد.. و خواهر شوهرم متاسفانه پزشکه.. من از امپول زیاد نمیترسم ولی دوست ندارم بزنم(مخصوصا فامیل نزدیک باشه) خاطره: ساعت 4 صبح بود با سر درد بدی از خواب بیدارشدم نشستم یکم سرمو مالش دادم اما فایده ایی نداشت رفتم اشپزخونه اب خوردم اومدم دیدم محمد بیدار شده: بیداری شدی؟ اره چیشده حالت خوبه؟.... سرم درد میکنه بدجور ... بیا دراز بکش اگه خوب نشدی بریم دکتر منم رفتم دراز کشیدم ی دفعه لرز کردم تنم لیس زد تشک رو روم گذاشتم چشامو بستم هرکاری کردم خوابم نبرد بلند شدم نشستم به درو دیوار نگاه میکردم محمد بلند شد نشست کنارم ( محمد اهل قربون صدقه و لوس کردن اصلا نیست🙄) مریم پاشو لباس بپوش بریم منم بلند شدم پوشیدم رفتم سر پله نشستم منتظر محمد شدم بعد 2.3 دقیقه اومد و راه افتادیم رسیدیمو هیچ کس نبود ما هم رفتیم داخل محمد به دکتر توضیح دادو سوال کرد گفت واست ازمایشم نوشتم حتما بده منم قلبم تند تند میزد اومدیم بیرون من نشستم محمد رفت دارو بگیره بعد از ی ربع اومد دیدم تو پلاستیک ی امپول با یه تورگی هست : محمد من تابه حال تورگی نزدم میترسم ... ترس نداره که بیا بریم رفتیما یه خانم خیلی مهربون بود منم رفتم دراز کشیدم محمد بیرون بود پرستار اومد منم شلوارمو دادم پایین دستمو گذاشتم لایه دندونم پرستار پنبه زد فرو کرد خیلی اروم درد نداشتم اصلا که یه دفعه دیدم پام انگار داره قطع میشه یه اخ گفتم ک چیزی نگفت سعی کردم تحمل کنم اما نشد بلند گفتم: محمدددد بیاااا محمدم اومد: چیه مریم اروم باش تموم شد اونم در اورد محمد اومد جلو جاشو ماساژ داد منم رومو اونور کردم محمد اومد بالا سرم استینمو داد بالا سرم چسبوند ب خودش( اولین بار بود که محمد اینجوری کرد واسم جای تعجب داشت ) پرستار پنبه زدو فرو کرد درد عجیبی داشت منم گریم در اومد تا اخر ک تموم بشه محمد کلی قربون صدقم رفت که غیر منتظره بود
ببخشید اگه بد بود
بای

خاطره شهرزاد جون

خاطره شهرزاد جون
سلام شهرزاد هستم ممنونم از کامنت های محبت آمیزتون انرژی غیر قابل وصفی گرفتم و ادامه خاطره:وقتی شهرام منو برد خونه بابا برگشته بود و وقتی بیدار شدم شهریار هم اومده بود ولی خواب بود رفتم پیش بابا بابا ازم دلخور بود بابا:چرا نگفتی سرماخوردی؟من:جدی نبود خوب بابا:اگه همون موقع میگفتی نیاز نبود اینقد اذیت بشی. همون موقع شهریار اومد و نشست پیشم و اونم شروع کرد غر زدن که چرا میزاری مریضیت پیشرفت کنه و از این حرفای تکراری. نمیتونستم ک خودمو بزارم تو دهن شیر. شهریار بلند شدو رفت تو آشپز خونه و با کیسه داروام اومد و گف همینجا میزنی یا تو اتاق منم گفتم عمرا اگه بزنم شهریار:شهرزاد خانوم بازم میخوای لج کنی من:من خوبم نیازم ندارم شهریار:میدونی ک اگه نزنی با شهرام طرفی من:مهم نیس بابا:بابایی به خاطر من پاشو بزن آمپولتو من:باباااااااااایی بابا:پاشو بابایی بدون اینکه حرفی بزنم رفتم تو اتاق و خوابیدم رو تخت شهریار اومد و پشت به من آماده اشون کرد شهریاربرگشت و گف عزیزم تو که هنوز اماده نشدی جوابشو ندادم و خودش اومد و امادم کرد و گفت عشق داداشی فقط یکیشون درد میکنه تحمل کن دیگه بازم چیزی نگفتم و گف نفس عمیق و با بسم ا...نیدلو وارد کرد یه تکون خوردم و گفت آروم عزیزم و شروع کرد به تزریق سعی داشتم صدام در نیاد و ولی اخراش میخواستم یه ای کوچولو بگم ک در اوردش منم خفه شدم😀دوباره پنبه کشیدو ایندفعه گف میدونی برات چقد سوغاتی اوردم من:منم خر بزن اصلنم درد نداره😑خندید و گف باهوش شدیا و نیدلو همزمان وارد کرد تکون بدی خوردم ک گف اااا شهرزاد این چه کاریه آروم شروع کرد تزریق از دردش نگممممم براتووووون که حنجره واسم نموند شروع کردم فش دادن به شهریار:شهریاررررررر درش بیاررررررر نامردددددد الهی بمیرررری الهیی از دانشگاه اخراج بشی الهیی ... چیزای دیگع که نمیشه گف 😁شهریار:ببخشید ببخشید الان تموم میشه قربونت برم اروم باش و درش اورد نایی برام نمونده بود شهریار گف یکی دیگه داری ولی نمیزنمش و به شهرام میگم زدیش منم گفتم لطف میکنی بروووو بیرون اونم اومد بوسم کنه ک صورتم و قایم کردم خنده ای کرد و گف سوغاتیاتو میدم به فرشته(دختر داییم ک ازش متنفرمممممممممممممم)من:تو اسمشو یه بار دیگه بیار بعد ببین دست و پایی میمونه برات ک بری بهش بدی شهریار:ای وای دلت میاد به فرشته جون توهین کنی دنبال یه چیزی میگشتم بزنم تو سرش ولی متاسفانه چیزی پیدا نکردم اونم زودی رف منم شروع کردم با موبایلم بازی کردن ک بعد 5 دقیقه شهریار اومد و برام جای امپولا روکمپرس کرد و زود بوسم کرد و رفت اخیییی خدا خواهرش رو براش حفظ کنه دردش یکم ارومتر شد کم کم خوابم برد که با صدای داد و بیداد بابام بیدار شدم ک رفتم بیرون و بعله بحث همیشگی شهداد خان دوباره مشروط شده بود بابا هم داشت دعواش میکردو مامان به بابام میگف بسه علیرضا(اسم بابامه)اتفاقیه که افتاده دوس نداره درس بخونه یه مغازه ای چیزی براش میزنیم شهریار منو دید و اشاره کرد برم پیشش منم رفتم دستشو دورم انداختو گف بهتری منم ک بهتر شده بودم فقط یکم گلو درد داشتم و بیحال بودم گفتم خوبم گف پاشو شامتو بخور رفتم تو آشپزخونه ک شهریار و شهرام اومدن تو شهرام گف بهتری جوابشو ندادم ک گف مثلا قهری ؟ بازم چیزی نگفتم گف باش میگم شهریار منتتو بکشه شهریار گف اذیت نکن شهرام حالش خوش نیس شهرام جدی گف :آمپولاشو کامل زدی؟ شهریار : تقویتی لازم نبود نزدم براش شهرام با عصبانیت:چون لازم نبود الان بیحاله؟ پاشو برو یه نورویین بیار تو ام پاشو برو تو اتاق تا بیام منم بیخیال شروع کردم شام خوردن شهریارم گف بهش قرص میدم اگه خوب نشد امپولشو میزنم شهرام:لازم نیس از این بیحال تر بشه حالشم بدتر میشه و بلند شدو امپولو اماده کرد به شهریار نگاه کردم و گف چاره ای نداریم من: نمیخوام بزنمممم اه 6 تا بس نبود؟ شهرام حتما نبوده ک خوب نشدی من:نمیخواد ادای دکترارو در بیاری شهرام:همینجا بزنم دیگه؟ من:من میگم نمیزنم بعد تو میگی همین جا همون موقع شهداد اومد و گف باز شما بحثتون شد من:نمیزنم شهرام: اعصابمو خورد نکن شهرزاد شیفتم باید برم من:منم مجبورت نکردم شهداد:حتما نمیخواد بزنه چه اصراریه دیگه شهرام:تو حرف نزن و اومد طرفم و با یه حرکت بلندم کرد و برد تو اتاق و منو انداخت رو تخت ودرو قفل کرد جیغ میزدممم باباااا مامانننن شهریارررر شلوارم و اورد پایین و بدون پنبه نیدلو وارد کرد من:آیییییییی نمیخواممممممم تروخداااا درش بیاررررر میسوزززززه ماماننننننننننن دیگه اشکم در اومد و شروع کردم گریه کردن و ناله کردن که بعد از چند ثانیه درش اورد و شلوارمو برد بالا و درو باز کردو رفت و بعد از چن دقیقه شهریار اومد بغلم کرد و گف دردت به جونم بسه دیگه تموم شد اروم باش عزیزم کلی باهام حرف زد تا خوابم برد بعدشم دیگه خداروشکر امپول نخوردم
پ ن:خوشحالم منو تو جمعتون قرار دادید 
پ ن:شهرام قراره بره تهران واسه یه هفته
چه

برنامه ریزی هایی ک نکردم😁
پ ن :دوستان امتحانات شروع شده دعامون کنید 
پ ن:مرسی از توجهتون💚

خاطره ارزو جون

خاطره ارزو جون
سلام 😍 چطور پطورید 😂
یه راست میرم سراغ اصل مطلب 
باعرض معذرت ساعت ۱:۲۳دقیقه است وبنده کلی وکاروکلی خستگی دارم وخیلی ازکارها مونده اما برای استراحت اینجاهستم 
کنکور شرکت کرده بودم منتظر جواب ها بودم روز اعلام نتایج:
صبح ساعت ۱۱بیدار شدم شب قبلش پارک بودم بدمینتون میزدم (پل مارنان)
وقتی از خواب بیدار شدم مامان وبابا بیشتراز من  استرس داشتن  صبحونه مفصلی نوش جان کردم 😜 به اصرار خواهر وپدر ومادر رفتم سایت سازمان سنجش دانشگاه سمیه دخترا قبول شده بودن مامان وبابا خدشحال😁😊 ومن ناراحت چندبار وارد سایت شدم مشخصات درست بود دلم گرگان میخواست دلم میخواست ازخانواده از دوستان فاصله بگیرم محیط متفاوتی تجربه کنم اما نشد  نکه نشد .شد مامان وبابا مخالفت کردن دل ودماغ کاری نداشتم تا عصر کسل بودم  چندتا از همکلاسی ها خواستند هم دیگرو ببیند عصرمن هم رفتم اما با اسکیت 😕 کاش نمی رفتم
به محل قرار رسیدیم وخوش بش واحوال پرسی کی کجا قبول شده بستنی فروشی و برگشت برا ی خونه تو راه خونه چراغ قرمز رد میکردم پاهام خسته شد بود 😞 
وقتی رسیدم خونه هواتاریک شده بود گوشی زنگ خورد مامانم گفت برو خونه مامان جون هدفون برداشتم مانتو عوض کردم خواستم پیاده برم که گفتم بادوچرخه 
دیدم تایر هاش باد نداره پنچر شده بود بااسکیت رفتم دوباره توی راه بودم این بار بابا زنگ زد که برم خونه مادرجون واما خودشون کمی دیر تر میرسند وقتی رسیدم خونه مادرجون رفتم داخل مامان جون گفت برم داخل استراحت کنم تا برگرده خواستم خرید هابراش انجام بدم زیر بار نرفت پدرجونم خونه نبود وقتی تنها شدم نشستم با ایکس باکس داییم که دوران مجردیش بود داشتم بازی میکردم که‌برقا رفت افتضاح تر ازاین نمیشد یاد یه فیلم مزخرف افتادم دیگه بدتر موبایلم توی جیب مانتو بودکه داخل اتاق بود باترس وبسم الله رفتم اتاق مانتو که پیدا کردم قلبم تند تند میزد حس کردم رفته رو ۲۰۰ 
گوشی روشن کردم مگه خرید چقدر طول میکشه 
خیر سرم خواستم به ترسم غلبه کنم رفتم اتاق بغلی در اروم   باز کرد چراغ انداختم چیزی نبود وارد شدم در وبستم نور چراغ چرخ دادم همه چیز عادی بود نور که تاب دادم حس کردم چیزی تکون خورد فقط جیغ کشیدم از اتاق خواستم برم بیرون محکم خوردم به در وحشت کرده در باز کردم جیغ میزدم فرار میکردم تو راه تلو تلو میخوردم در باز کردم تند تند اسکیت پاکردم بند نبستم خونه مامان جون دوتا پله میخوره پله اخر تلو تلو خوران چند قدم رفتم شتلق پخش زمین شدم چراغ روحیات روشن شد یه نفر که چادر سفید رو سرش بود ماسک زد بالا سرم حاظر شد خواست ارومم کنه  منم فقط جیغ میکشیدم ماسک برداشت بدتر شد فقط چادر بود بلند شدم اصلا متوجه درد انگشتای دستم نبودم چادر هم کشید دیدم این که همون پسر عموی خل وچل خودمونه که 
محمد پاشو پاشو که عابروی هرچی گرافیسته بردی 
:تاچشت دراد. تو برق قط کردی ؟
محمد نه جون تو 
یه عوضی گفتم نگاه انگشتم کردم  ورم کرده بود (قبلا وزن توپ بسکتبال کاملا خوابید رو انگشتم )کمی درد میکرد 
محمد :چه ورمی کرد 
از شاهکار های تویه دیگه اه 
با نور برگشتیم داخل ساخت که همون موقع در خونه زده شد باهم دیگه در باز کردیم مامان وبابا ومادرجون وپدرجون وارد شدن 😁😊😍😘
کمی که خستگیشون در رفت مامانم از توی یخچال یه کیک که طرحش با اشکال هندسی ساده بود تزیین شده بود وروش نوشته بود قبولی کنکور مبارک توی تاریکی کیک وقسمت کردیم وقتی خوردیم برقا اومد نگاه بشقاب محمد کردم نصف کیک تو بشقابش بود😠😡 شب مامان وبابا برگشتن خونه من ومحمد پیش مادرجون وپدر جون خوابیدیم نصفه شب محمد گفت حالت تهوع داره (گلاب به روتون)رفتم مادر جون صدا کردم اونم زنگ زد به یکی ازهمسایه هاشون که ظاهرا دکتر بود 
وقتی اومد محمد معاینه کرد یه امپول ضد تهوع بهش داد 
که خواست از زیرش در بره که دکتر دریک ان دمرش کرد شورت وشلوار داد پایین  
محمد😭 الهی میترا بگم چطور شی 
یه کوسن پرت کردم طرفش 
محمد:ایییی دکتر جون درد داره 
دکتر:من که نزدم هنوز 
محمد یه لخظه اروم گفت :نزدیی 
دکتر:نه نزدم 
محمد:ایییی واییییی ببین نزده چه دردی داره ای خدااا غلط کردم 
من:حالا کی ابرو هرچی خلبانه برده 
محمد:هنوز که نشدم 
من:میشی که 
محمد :چی میشم 
نگاه دست دکتر کردم امپول هواگیری کرد ناخن شصتم تموم شداز بس جویدم ازروی استرس 
بعدالکل زد هیجانی شدم بعداروم تزریق کرد 
من:گلللللللل توی دروازه 
دکتر نگاهم کرد محمد ساکت شد 
مادرجون زد رو دستش:بچه ام دانشگاه نرفته خل وچل شد 
محمد:ااااااااایییییییییییی درد داره ااااااخخخخخخخخ تروخدا درد میکنه درش بیارید 
دکتر:انقدر کلی بازی چرا درمیاری
 وبعد دراورد کمی جاش ماساژ داد ازش تشکر کردیم وتا در بدرقه اش کردیم مادر جون رفت خوابید منم روی زمین خوابیدن بدنم خشک شده بود محمد درهمون حالت خوابید شلوارش درست کرد بعد خوابید فردا صبح کمی زردچوبه زده تخم مرغ مامان جون زد رو انگشتم 

ورمش خوابید 
مرسی که خوندید 🌹❤️ 
نمیخواستم طولانی بشه که شد بزرگ ترازاونی هستید که میبخشید 
شرمنده زیاد عادت به چرت وپرت گویی ندارم 
بازی کردن با کلمات هنر نیست درگیر کردن احساسات ادمی باکلمات هنر 
(اینم یه مزخرف دیگه 😁😂 )
خواهشا درک کنید صبح ساعت ۶:۳۰ دقیقه الان۱:۴۰ دقیقه شب 
بای بای🌹🌹

خاطره سارااااااا👌جون

خاطره ساراااااااا👌جون
سلام..سلام من اومدم سارااااااا👌27 ساله ازتهران....دلم براتون تنگ شده بود دوستان اميدوارم حال همتون خوب باشه بريم سراغ خاطره....تا اونجاي گفتم كه به لطف خداوند به زندگي برگشتم وبعد چند روز قرار شد از بيمارستان مرخص بشم....😁😁بيمارستان مثل زندان ميمونه به نظر من البته ☺️☺️ايمان وباران لباسارو آوردم كه بپوشم مگه تو تنم ميرفت همش برا تنگ شده بود كفشم كه اصلا پام نميرفت عصباني بودم خيلي ...ايمان خندش گرفته بود نميتونست خودشو كنترل كنه ميخنديد منم حرص ميخوردم ولي آنقدر بامزه ميخنديد كه منم خندم گرفت شانس آوردم محمد نبود😆😆😆😆رفتن برام لباس خريدن آوردن پوشيدم وپيش به سوي منزل واي وقتي خودمو تو آينه ماشين ديدم وحشت كردم تازه فهميدم چقدر داغون شدم يواشكي اشك ريختم ولي ايمان نفهميد..🙃🙃رسيدم جلوي خونه باران ديدم بابام مامانم همه جلوي در منتظرم هستند..بعدم ديدم يه گوسفند اون گوشه است (من علاوه بر سوزن نسبت به خون وكشتن گوسفند فوبياي شديد دارم)داد زدم گفتم ايمان اين چيه..ايمان:گوسفند☺️☺️من:فكر كردم گاوه😆😆اينجا چيكار ميكنه😡😡ايمان عزيزم براي تو گرفتم خوبه يه خون بريزيم..من:نميخوام ايمان همين الان اين گوسفندو بده ببرن....بعدم نكشنش نگهش دارن تا خودش بميره تو پولشو بده به اين آقاهه بگو ازش مراقبت كنن😞😞ايمان:سارا جان فيلم هندي زياد ميبيني پاشو بيا زشته...،منم پياده نشدم بعدم ايمان گفت باشه رفت پيش آقاهه يه چيزي گفتو برگشت اومد سمت ماشين وگفت بهش گفتم نكشش ....نگهش داره تا خودش پير شه وبه مرگ طبيعي بميره☺️☺️☺️واي خيلي خوشحال شدم ولي (دروغ گفت به من)ديگه رفتيم تو خونه مامانم قربون صدقم ميرفت خاله هام .،مامان بزرگم...دوستام واي كلافه شده بودم ديگه دوس داشتم همه برن فقط خودم باشم حوصله هيچ كس رو نداشتم....مامان متوجه شده بود وسريع به بابام گفت بريم پسرمم بردن ...همه رفتن ديدم آيفون زنگ خورد محمد شلوغ كن اومد......😜😜😜😜به به سارا تپلي خودم خوبي عزيزم من: زهرماررو تپلي😉😉محمد سارا تپلي من لاغر نشي باز اونوقت ميشي ماكاراني....وقتي لاغربودم ميگفت ماكاراني به من (بدبختيه همش يه اسم روم ميذاره😜😜)بعد گفت سارا جون با كباب چطوري...من (از گوشت متنفرم اصلا لب نميزنم ولي چون ضعف داشتم ميگفتن بايد بخوري منم نخوردم)فهميدم اون گوسفندرو كشتن ايماااااان گوسفندرو كشتين😡😡😡محمد:اره عزيزم اينم گوشتش جاااااان چه كبابي بخورم من.....محمد بس كن خيلي ناراحت شدم وبا ايمان قهر كردم چون به من دروغ گفت😞😞😞😞محمد:ساراااا تپلي پاشو يه چيزي بخور كه آمپول داري..،من:آمپول برا چي منكه مرخص شدم از بيمارستان😞😞🌹محمد داري ديگه عزيزم بحث نكن من ايمان نيستم لوست كنما😡😡😡من:ترسيدم....محمد :جدي...من : كوفت بيچاره ترنم با تو ديونه چيكار ميكنه....محمد:خيلي دلشم بخواد.....من:پرو😍😍😍😍😍من:ايمان كجاست...محمد:دلت تنگ شده براش .....من :نههه بابا اون كه همش پيش منه اصلا ميذاره دل آدم تنگ بشه براش.....محمد:اره والاپسره حال بهم زن .....زن ذليل ...بدبخت كرده مارو....من:محد لوس نشو كجا رفته...محمد:دنبال اشكان(دوستشون كه پزشكه وخيلي جدي وبد آمپول ميزنه)من:برا چي....محمد :برا آمپول تو.....نميخوام منكه نميذارم بزنه.....محمد:خوب ميگم برا من بزنه عزيزم ببين آمپول ترس نداره .....محمد مطمئني آمپول ترس نداره😉😉😉😉😉اره ترس نداره عزيزم ....اوكي پس من زنگ ميزنم به ايمان ميگم سر راه مياد يه نوروبيون هم براتو بگيره به نظرضعيف شدي....😁😁محمد:نه سارا غلط كردم جون من نگو🙏🙏منم گفتم پس نگو آمپول ترس نداره😎😎من:محمد :جانم من ميرم بخوابم حالم خوش نيست .....محمد:برو عزيزم....رفتم رو تخت دراز كشيدم نفهميدم كي خوابم برد كه با صداي خشن اشكان از خواب بيدار شدم.......چشمامو با. كردم ديدم اشكان وايمان با محمد بالا سرم هستن ....ترسيدم بابا چرا مثل جن بالا سر آدم ظاهر ميشين اشكان گفت سلام سارا جان بهتري عزيزم منم گفتم خدارو شكر بد نيستم......گفت بذار يه معاينه ات بكنم كه خيال همه راحتتر بشه منم گفتم نه نميخواد واون كار خودشو كرد......اول فشارمو گرفت كه خيلي پايين بود .....بعد گوشي گذاشت ريه مو معاينه كرد كه افتضاح بود يعني خودش به ايمان ميگفت بعدم گفت دهنتو باز كن كه با ديدن اوضاع دهنم به ايمان گفت ساراحالش اصلا خوب نيست چرا از بيمارس آوردينشايمان بيا جلو دهنشو ببين .......تمام دهنش زخمه اين چه وضعشه اخه چيكار كردي سارا با خودت(راست ميگفت تمام دهنم زخم بود وحشتناك وهيچ چيزي نميونستم بخورم)😞😞😞😞😞رفت سمت كيفش و دوتا آمپول در آورد من:اشكان من نميزنما.....اشكان:سارا خيلي با مزه اي ميدونستي نميبيني حالتو من نميزنممممممممم سارا بس كن مگه دست توه اصلا ايمان بخوابونش ببينم ايمان اومد سمتم وگفت عزيزم بخواب فدات شم خودت كه اخلاقشو ميدوني.....ايمان تو رو خدا.....جون سارااااا.......تو كه ميدون

ميدوني من چقدر آمپول زدم تا الان😩😩😩😩😩ميدونم فدات شم حالا اين دوتا رو هم بزن به خاطر من ......نه ايمان تورو خدا بلند شدم از رو تخت برم سمت در كه فرار كنم ديدم اشكان وايستاده جلوي در .....كجا خانوم خانوما ....اشكان برو كنار ميخوام برم آب بخورم .....نميخواد شما زحمت بكشي ميگم محمد برات بياره....نه من خودم ميخوام برم ....سارا جون خودت برو بخواب مقاومت هيچ فايده اي نداره بعدم اشاره كرد به ايمان كه منو بخوابونه ايمان اومد سمتم گفت عشقم خودت بخواب زشته من به زور بخوابونمت....من:محمد تورو خدا تو يه چيزي بگو.....محمد:اشكان گناه داره نزن براش....محمد جان تو دخالت نكن كه بعدش يه تقويمي هم به تو ميزنم...محمد بابا غلط كردم من سارا جان بخواب برنن(آدم فروش😁😁😁😁😎😎)ديگه بزور ايمان منو خوابوند روتخت منم جيغ ميزدم وحشتناك (ولم كنيد ...ديونه ها....نميخواااام مگه زوره)اشكان به ايمان گفت محكم نگهش دار به محمدم گفت بيا پاهاشو بگير (واي يكي منو نگه داره ترسم صد برابر ميشه نميدونم چرا)🙄🙄🙄🙄واي ولم كنيد تورو خدا اشكان اومد پنبه كشيد (واي ايمان تو رو خدا بگو نزنه هي تكون ميدادم خودمو)اشكان گفت ايمان محكم بگيرش اين چه وضعشه...(بد اخلاق)😡😡😡منم سفت كرده بودم سارا خودتو شُل كن همينجوري ميزنما بيشتر دردت مياد شُل كن آفرين😖😖😖😖ايمان:سارا جان عزيزم شُل كن عشقم ...منم يكم شُل شدم اشكان سوزنو فرو كرد واي كه چقدر بد ميزنه به محض وارد كردن سوزن جيغم بلند شد آي خداااااااااا.....آآيييييي مامااااااااااااان.....ايمان بگو در بياره....اشكاااااااان تورو خدا درش بيار الان تموم ميشه عزيزم يه كوچولو مونده تو سفت نكن منم قول ميدم آروم بزنم (التماسشون ميكردم ولي انگار با ديوارم)محمد دلش سوخت گفت اشكان تورو خدا زود باش از دست رفت گناه داره اشكان بدجنسن گفت براش لازمه نميبيني حالشو....بالاخره سوزنو در آورد واون ور پنبه كشيد من سريع بر گشتم گفتم نميزنم ايمانم كلافه شده بود از درد كشيدن من سريع منو برگردوند وبه اشكان گفت زود بزن تموم شه من ديگه طاقت ندارم ايمان ولم كن بيشعور......خيلي بديييييي.....ديگه دوستت ندارررررررم....دوباره پنبه كشيدو نيدلو وارد كرد با خدا من ضعف رفتم ايمان نوازشم ميكرد قربون صدقم ميرفت اصلا فايده نداشت كه بالاخره لعنني تموم شد.....روم نميشد برگردم يه جوري احساس ميكردم جلوي اين سه تا ضايع شدم....اشكان گفت سارا جان برگرد ببينمت خوبي عزيزم....برين بيرون نميخوام ريخت هيچكدومتونو ببينم😡😡😡سارا جان برگرد عزيزم كارت دارم....من با تو كاري نداااااارم...عزيزم بذار سرمتم بزنم ميرم....😖😖😖نه نميخواااااام....😩😩تورو خدا بسه....ايمان اومد منو برگردوند منم با مشت ميزدم به دستش ...ولم كن ...باشه گلم بذار اشكان سرمتو بزنه ...نميخوام ايمان ميفهمي....ايمان:نه سارا جان نميفهمم....منو سفت گرفت وبه اشكان گفت بيا آماده است ...واي اشكان با آنژوكت اومد سراغم.....دستمو نگاه كرد(البته من داشتم جيغ وداد ميكردم واشكان خيلي خونسرد كار خودشو ميكرد انگار من وجود نداشتم🙃🙃)واي ايمان اصلا رگ نداره.....بشت دستمو ديد گفت بذار امتحان كنم ببينم پيدا ميشه اينجا (من از سرم پشت دست خيلي متنفرم)دستمو كشيدم گفتم من نميذارم اينجا بزني .....ساراجون رگ نداري عزيزم از بس كه بيمارستان ازت رگ گرفتن مجبورم....تو نگاه نكن....ايمان هم سرمو برگردوند سمت خودش گفت :قربونت برم به من نگاه كن....اشكان چندتا ضربه زِد پشت دستم وپنبه كشيد من دستمو كشيدم عقب گفتم نههههه تورو خدا ايمان ....اشكان نزن ....محمد اومد كمك ايمان منو محكم تَر از قبل نگه داشتن واشكان سوزنو وارد كرد واي مگه رگ پيدا ميشد همش سوزنو ميچرخوند تو دستم .....ايمان به اشكان گفت تموم نشد ....اشكان:نه ايمان پيدا نميشه ....منم گريه ميكردم كل دستم سوراخ شد تا رگ پيدا شد ....😖😖😖اشكان گفت تموم شد عزيزم ....😞😞😞😞بعد به من گفت سارا جون ميدونم خيلي درد كشيدي...ميدونم خيلي سخته ولي عزيزم همه اينكارا برا سلامتي خودته....🙃🙃منم با همشون قهر كردم با ايمان كه تا يك هفته حرف نزدم (البته هرجور آمپول سرم داشتم تا يه هفته نابود شدم رسما)فقط با محمد دوست بودم اونم خيلي مواظبم بودايمان بهش گفته بود كه هواشو داشته باش....😎😎ايمان فضول😆😆😆😆😆ببخشيد اگه بد تعريف كردم...ممنون كه خونديد🌹🌹🌺🌺😘😘

خاطره اقا مهدی

خاطره اقا مهدی

سلام به همگی خوب هستین خانومم گفت که اینجا خاطره میزاره ومنم چندتا از خاطره هاتونو‌خوندم عالیه واقعا .من مهدی ام ساکن کرمان پزشک عمومی همسر مژگان خانوم .میخام‌اولین امپولی روکه به خانومم زدم براتون تعریف کنم...........من ومژگان عقد کرده بودیم‌مژگان تو‌بیمارستان باهنر بود من بیمارستان افضلی پور هر روزم بعد عقد خودم میرسوندمش بیمارستان سرکار یه روز که رفتم دنبالش زنگ زدم بهش گوشی رو‌برداشت گفت الو‌سلام گفتم‌سلام‌خانومم کجایی گفت ده دیقه دگه شیفتم تموم‌میشه میام گفتم باش من جلو‌در بیمارستان منتظرتم گفت باش الان‌میام پس خدافظی کرد وبعد از چند دقیقه اومد حالش خوب نبود من به روش نیاوردم هیچی نگفتم‌سوار ماشین که شد همش سرفه میکرد بینی شو‌پاک میکرد با دستمال گفتم خانوم من چطورش شده امروز حال نداره گفت چیزیم نیس یکم گلوم درد میکنه گفتم باش بریم خونه خانوممومعاینه کنم ببینم چشه گفت ن مهدی خوبم گفتم میدونم خوبی میخام‌معاینت کنم گفت باشه گوشیش زنگ خورد برداشت گفت بهار جان دارو‌هام تو‌کشو‌کمدم یادم رفت میای برام‌بیارشون وقطع کرد گفتم‌کی برات دارو‌نوشته گفت خودم  دارو‌گرفتم گفتم داروهات چیه گفت خشک‌کننده گفتم‌خودم برات دارو میدم گفت اقایی نفسم عشقم گفتم جانم گفت تورو خدا سفتریاکسون نده چون به پنیسیلین حساسیت داره سفتریاکسونم خیلی بیش از حد درد داره میترسه گفتم بزار معاینت کنم شاید با یه قرص خوب شدی رفتم سمت خونه بابام گفت مگه خونه ما نمیریم‌گفتم این همه خونه شما رفتیم یبار توبیا خونه ما گفت باشه بریم رفتیم‌خونه مامانم تعجب کرد گفت چه عجب عروسمو‌اوردی همین که سلام کردمامانم گفت مریضی مژگان گفت اره مامان رفت تو‌اتاق من رفتم لباس عوض کنم دیدم رو‌تختم‌دراز کشیده اول فک کردم بیداره صداش کردم دیدم خوابه پتو‌دادم روش رفتم پیش مامان بعد از نیم ساعت مژگان بیدار شد صدام میکرد می گفت مهدی جان بیا گفتم‌جانم‌اومدم اصلا حال نداشت‌معاینش کردم براش دارو‌نوشتم گفتم بخواب تا من‌میام گفت ن منم میخام بیام اسرار کرد که همرام بیاد گفتم ن بخواب گریه کرد گفت اصلا دوسم نداری بوسیدمش گفتم مریضی خانومم بخواب تا بیام گفت باش برو من رفتم دارو‌خونه داروهاشو گرفتم رفتم خونه مامانم اومد داروهاشو‌گفت بده ببینم چی میخای بدی عروسم‌ گفت چخبره مگه میخای دخترموبکشی۶تا امپول گفتم‌مامان اینا لازمه همه ام‌مال الان نیس گفت اذیتش نکن گفتم باش دوتا امپول تقویتی ام گرفته بودم برا خودم گفت اینا مال کیه مال مژگان گفتم‌ن مامان از خودم تقویتیه گفت میکشمت دگه‌اینارو به بچم بزنی خندیدم رفتم‌تواتاق گفت مژگان اونجا نیس گفتم پس کجا رفته گفت توحیاط پشتی داره دست وصورتش میشوره رفتم توحیاط دیدم کنار شیر اب نشسته حالش بهم خورده بود بلندش کردم رفتیم توخونه مژگان گفت ببینم داروهامو گفتم‌ن گفت بده دادمش گفت مهدی خیلی بدی این همه‌امپول میخای بزنی گفت خانومم ببین اینا چهارتاش تقویتیه برا خودمه ۴تاش برا تو‌دوتاش برا داخل سرم دوتاش عضلانیه گفت بزن ولی اروم اخه اولین بارش بود میخاستم‌امپولش بزنم‌امپولو‌کشیدم‌تو سرنگ دوتارو اماده کردم رفتم کنارش خودش اماده شده بود پنبه الکل مالیدم رو‌پاش اروم فرو‌کردم تزریق کردم‌امپولو‌کشیدم بیرون دومی ام زدم چیزی نگفت خیلی دستم سبکه واروم‌میزنم گفتم‌تموم‌شد بلند شد لباسش درست کرد گفت بیا سرمم‌بزن رو‌تخت خوابیداستینش زد بالا براش وصل کردم سرم رو گفت مهدی جان میشه پیشم باشی نری گفتم چشم گفتم مژگان جونم خودمون یک‌هفته عقد کردیم‌من خیلی دلم میخاد کنارت دراز بکشم الان‌میشه رو‌دستت بخوابم گفت هرجور خودت دوس داری عزیزم منم از خدا خواسته رو اون یه دسش سرم رو گذاشتم دراز کشیدم باهم‌حرف میزدیم یکی در زد میخاستم پاشم دیدم مامانمه اومد داخل گفت بخوابین مزاحمتون‌نمیشم مژگان گفت بیا داخل مامان جون داشتیم حرف میزدیم خواب نبودیم گفت مهدی خیلی شیطونه الان از فرصت سواستفاده کرده رو دستت خوابیده خندیدیم مامان گفت من دارم میرم خونه خواهرم با اقا جونم میرفت اومده بود خدافظی کنه برن اونا رفتن منم اومدم‌کنار خانومم سرمش تموم شده بود درش اورده بود رفت دسشو بشوره منم گفتم‌اگه حالت خوبه بریم یجایی گفت کجا گفتم بریم بازار خرید کنیم گفت باش اماده شو بریم خودشم رفت اماده شد رفتیم بازار خانوم من فقط خوراکی میخورد زیاداهل لباس خریدن نبود رفتیم یه شال گرفت فقط با کلی خوراکی بهم گفت مهدی بستنی میگیری برام گفتم مریضی ها بدتر میشی گفت بریم داروخونه همین الان برام امپول بگیر رفتیم‌خونه بزن اما بستنی برام بگیر گفت باش دوتایی رفتیم بستنی خوردیم رفتم داروخونه امپولم براش گرفتم گفتم حالت بدشد باید بزنی گفت چشم رفتیم‌خونه ابجیمم بود مژگانم نبردم خونشون اومدخونه ما همین‌که رسیدیم دویید سمت سرویس ها رفتم دنبالش گفتم چی شدی بالا اورد گفتم ببین بهت گفتم بستنی ن حالا نگا چی شدی رفت تواتاق صدام زد گفت قول دادم حالم بد بشه امپول بزنم بیا بزن گفتم‌ن شربت بخور گفت ن بیا بزن امپولو‌کشید توسرنگ گفت بگیر بزن خوابید اماده شد پنبه کشیدم اروم تزریق کردم تموم شد کشیدم بیرون لباسشومرتب کردم ابجیم‌اومد کنارش من شیفت داشتم باید میرفتم ابجیم اومد کنارش خوابیدن من ۱۲از خپاب بیدارشدم رفتم شیفت مژگانم که صب اومدم خوب بود حالش .الان سه سال از زندگی مشترکمون میگذره یه دختر ۲ساله به اسم رها دارم از وقتی با مژگان زندگی کردم خوشبخت ترین مرد جهانم .

خاطره مژگان جون

خاطره مژگان جون
سلام خوبین مژگانم برا دومین بار میخام خاطره بزارم.خب بریم سراغ خاطره .....
یه روز رفتم بیمارستان سرکارم یه بچه حدودا فک کنم ۳سالش بود بایه خانوم‌که فک کنم مامانش بود اومدن داخل اتاقم دختر کوچولو‌همش گریه میکرد نمیومد گفتم چرا گریه میکنی من که کارت ندارم عزیزم با لحن بچه گونش گفت امتول میزنی خندیدم‌گفتم امتول ن امپول عزیزم .گفت امپول نزن میترسم گفتم باش بیا ببینم چطورته شاید نیازی به امپول نداشته باشی مامانش گفت اذیت نکن یکتا فهمیدم که مامانشه واسم دخترکوچولوام‌یکتا گفتم‌مریضیش چیه گفت تب داره معاینش کردم خیلی تبش بالا بود‌وسرفه های خیلی بدی ام‌میکرد گفتم‌چند روزه مریضه گفت یک هفته هرکارش میکردم دکتر نمیومده گفتم خیلی حالش بد باید بستری بشه گفت ن دارو بدش خوب بشه گفتم‌تبش بالاس بچه خدایی نکرده تشنج کنه تو‌میخای جواب بدی گفتم برید همین الان بستریش کنین یه نامه ام نوشتم که فورا بستریش کنن بعد از یک ساعت رفتم تو بخش معاینش کردم براش دارو‌نوشتم همش می گفت امپولم‌نزن وگریه میکرد گفتم نمیشه خاله جون اخه خیلی حالت بد گفت میترسم گفتم‌خودم برات بزنم‌اروم میزنم‌باش خاله گفت باش گفتم پس گریه نکن سرومش تموم شد درش اوردم به پرستارهام گفتم تمام کارهای این بچه رو‌خودم‌انجام‌میدم حتی تزریقی هاش رو‌ کسی اذیتش نکنه داروهاشو‌مامانش گرفت واومد گفتم خوشگلم میخابی امپولتو‌بزنم گفت قول دادی اروم بزنی گفتم چشم مامانش گفت بیا روپام بخواب‌اذیت نکنی امپول بزنه بهت گفتم‌ن خودش خانوم شده قول داده اروم‌باشه رو تخت خوابید شلوار وشرتش رو‌تا زیر باسنش کشیدم پایین به مامانش گفتم ببخشید اگه میشه بیرون وایستید گفت اذیت میکنه گفتم شما اینجا باشید گریه میکنه لطف کنید بیرون باشید مامانش رفت بیرون گفتم خاله جونی اماده ای بزنم با بغض گفت اره پنبه کشیدم اروم فرو کردم گفت ایییی گفتم جانم وساکت شد تزریق کردم ودرش اوردم پنبه رو‌گذاشتم رو باسنش گفتم بایه دستت نگهش دار تا امپولتو‌اماده کنم امپولشو‌اماده میکردم یادم نیس اسم امپولشو‌اما یادمه خیلی سرنگش بزرگ بود وحجم موادشم زیاد بود گفت خاله این مال منه گفتم اره عزیزم گفت خیلی بزرگه گفتم خانوم‌خوبی باشی دردت نمیگیره سمت‌چپش رو‌پنبه کشیدم وامپولو فرو‌کردم سفت کرد خودشو‌گفتم شل کن‌ اصلا گوش نمیکرد از اول تا اخر امپول اخ اخ کرد درش اوردم گفتم تموم شد عزیزم یه جای کبودی روباسنش بود مامانش اومد داخل گفتم این جای امپوله گفت اره گفتم کیی زده گفت دیشب یکی از پرستارها زده بچم از حال رفت از دردش گفتم واقعا که بد زده گفتم من معذرت میخام ازطرفش گفتم یکم باسنشو با پنبه الکلی بمالید درد نکشه براش رفتم یه شیاف اوردم گفتم به دل بخواب عزیزم گفت امپوله مامانش گفت ن دخترم شیاف برش گردوندم گفتم درد نداره عزیزم براش گزاشتم جای امپول هاشم‌نگاه کردم کبود نشده بود دردشونم‌تموم شده بود رفتم‌پروندشو‌بخونم دیدم ادرس خونه ما میشه فقط پلاک خونه فرق داره از خانونه پرسیدم گفت اره تازه اونجا خونه خریدیم گفتم‌ همسایه ام هستیم پس اینقدر خوشحال شد گفتم پس برایکتا مینویسم‌که مرخصش کنن اگه تب کرد بیارش خونمون‌‌گفت باش به یکتا گفتم‌چن سالته گفت نمیدونم مامانش گفت ۳سالشه گفتم منم یه دختر ناز مثل خودت دارم ۲سالشه داروهاتو بخور زود خوب بشی بیا با دخترم بازی کن گفت باش خاله نی نی ام‌داری گفتم اره گفت امپولشم میزنی‌خندیدم گفتم دخترم مریض بشه بهش میزنم زود خوب بشه نامه ترخیصش رو‌دادم بهش گفتم‌میتونید برید تشکر کرد ومرخص شد یکتا ورفتن منم تاشب بیمارستان بودم شب حدودا ساعتهای ۸بود رفتم خونه اقامم از شیفت اومده بود خواب بود رها رو بیدار کردم شام بهش دادم گفتم‌میای بریم‌خونه همسایمون یه نی نی دارن مثل نی نی خاله یاسمن گفت بامن بازی میکنه گفتم اره رهارو‌اماده کردم رفتیم خونه همسایمون رها ویکتا اینقدر باهم بازی کردن اقام زنگ زد گفت رهارو‌کجا بردی گفتم خونه همسایه گفتم کار داری بیام گفت بیا تب کرد ومدام سرفه میکرد اومدم خونه درو باز کردم رفتم تواتاق مهدی خیلی تب داشت گفتم چرا اینقد داغی گفت دارو گرفتم تو‌ماشینن بیارشون رفتم اوردم ۴تا امپول بود با قرص خشک کننده وشربت سرفه گفت هرچهارتا رو‌اماده کن بزن گفتم باش بخواب خیلی سرفه میکرد شلوار وشرتش کشیدم پایین ‌گفت سمت چپ‌بزن سمت چپش پنبه کشیدم اولی ودومی رو‌همون سمت زدم هیچی نگفت گفتم این دوتا رو سمت راست بزنم گفت ن چپ بزن گفتم چرا گفت علی همکارم برام زد یه امپول سمت راست مردم فقط خیلی بد زد گفتم باش اون دوتارو‌هم سمت چپ زدم اینقدر ساکت بود هیچی نگفت حال نداشت رها گفت بابایی اخ شده گفتم‌اره اخ شده پسر بدی بوده اقام اینقدر خندید گفت مامانتم خانوم‌بدی شده میخام‌امپولش بزنم جیق زد گفت مامانموامپول نزن گفتم‌نگا طرفدار منه رفت گفت بیا بابایی تو بغلم لالا کن چون به رها امپول پیشگیری از سرماخوردگی زدم مریض نمیشه رفت توبغل باباش

شیرین زبونی میکرد برا باباییش منم تواشپز خونه بودم گوشیم زنگ خورد مادرشوهرم بود گفت درو باز کن‌پشت درم رفتم‌دروباز کردم با برادرشوهرم همراه بودن تعارف کردم اومدن داخل رها دویید اومد بغل مامان بزرگش سلام کرد عموش‌گفت من گازت میگیرم اینقدر بلبل زبونی میکنی گفت بابام میگم امپولت بزنه اینقدر خندیدم رفتیم داخل اقام پاشد اومد حال نداشت مامانش گفت چی شده بچم‌گفتم تب داره میوه وچای اوردم مادرشوهرم گفت بشین دخترم کارت دارم گفتم منو گفت بله برادرشوهرم خندیدگفتم‌چخبره میخندی گفت میفهمی حالا مادرشوهرم گفت نازنین دوست تو‌گفتم بله گفت اون روز که جشن تولد رها بود اونم اومده بود گفتم اره گفت علیرضا همون برادرشوهرم دیدتش میگه من میخام زنم بشه خندیدم گفتم‌ میخای زن دکتر بگیری مثل داداشت همش امپول بخوری خندید گفت اره گفت بهش میگی گفتم چشم من بهش میگم باید صبر کنی چند روز به نازنین زنگ زدم گفتم خندید گفت اره چرا که‌ن ایشالا اگه خدا بخواد عید فطر عروسیشونه .

خاطره ماهان و مانیا

خاطره ماهان و مانیا

سلااام چه خبر😅😄خو باز من اومدم گفتم یه خاطره از این مانیا بزارم خودشم که همین جاست دیگه با زبون خودش تایپ کنه منم فعلا حوصله اش نیس تایپ کنم 😁😁فقط اگه لازم بود بعضی جا ها میام 😋😋😋

سلام من مانیا ۱۳ ساله و اولین نوه 😎خوب خوب چقدر هیجان دارم 😅اولین باره 😅بریم سر اصل مطلب 😂😂
منکه کوچیک تر بودم زیاد فارسی بلد نبودم 😅😅وقتی میومدیم ایران عمو ماهان و عمه ستاره یادم میدادن و وقتی میرفتم المان یادم میرفته ان چون اونجا اصلا نه مامان نه بابا فارسی صحبت نمیکنن 😞و اون موقعه خونمون برلین بود و مامان جون هم المان بود نمیتونستم زیاد برم بیام 😑نا گفته نماند تابستون کلا ایران بودم 😅عمه ستاره خودت اومده کن 😂چند روز دیگه میامم😎 خوب خوب اومده بودیم ایران و من خیلییییی دوست داشتم بدونم بیمارستان های تهران چطوری ان و همیشه به عمو میگفتم ولی هی میگفت نه 😏ناگفته نماند کلا هروز تو مطب بابا هم😅با کل بیماراش دوستم‌😅حتی یه بیماری داره ۹۰ سالشه و من چقدر اون دوست دارم 😍😍خوب وقتی اومدیم ایران روی مغز عمو کار کردم 😅تا بالاخره راضی شد و گفت ساعت ۷ صبح تا ۲ بعدظهر شیفت دارم تو ساعت ۹ با بابا یا بابا پرهام بیا منم گفتم باشه و گذشت تا فرداش ساعت ۶ بلند شدم 😎😂 سریع رفتم پیش مامان روجا 😍بیدارش کردم😂😂دوتایمون صبحانه درست کردیم (مامان روجا یه فرشته است 😍😍بخدا اصلا اینقدررررر مهربون که حد نداره ) و بابا بیدار شد که محکم لپمو بوس کرد گفت اخیش که گفت او ببین خانم و نوهش چی ها درست کرده ان 😍که کم کم همه بیدار شدن و صبحانه خوردیم من سریع رفتم اماده شدم عمو بم گفت کجا 🤔که گفتم قربونت با یه ادم بی اعصاب که هنو خوابش میاد و میخواد از حرص خودشو بکشهبرم بیمارستان 😂😂که گفت بچه پرو تو میخوای از همین الان بیای خسته میشی که گفتم کار من اینه 😉گفت فضولی دیگهه (خدایی ساعت ۷ کی حوصله داره که من داشته باشم 😐😑😑) که از همه خداحافظی کردم محکم لپ بابا پرهام بوس کردم گفتم گریه نکنی برام من زود میام😂😂😂که گفت بچه فضوللللل😂😂که رفتیم بیرون دیدم دایی داره ۲۰۶ در میاره که گفتم دایی پ چرا اون خوشگله نمیاری 🤔که گفت اخه منگل (🙈🙉🙈🙉)با اون ماشین میشه رفت بیمارستان که گفتم اره دیگه که گفت مرض خوابم میاد😂😂(نه خدایی کلا اون روز تا صبح بیدار بودم زیاد حوصله نداشتم ) که گفتم باشه بابا که سوار ماشین شدم 😁😁 اهنگ هی من زیاد میکردم هی عمو کم‌😅😅 که بالاخره من موفق شدم 😉🎊 که عمو خندید گفت فضول که گفتم اختیار داری 😅😅 که رسیدیم پیاده شدیم عمو دستم گرفت گفت مانیا خانم اونجا که رفتیم فضول بازی ممنوع حرف اضافی ممنوع که گفتم باشه بابااا که خندید رفتیم داخل بیمارستان که یه مردی اونجا بود امد گفت به ماهان خان خوبی داداش که عمو همسلام علیک کرد بعد گفت ماهان 😑بچه ات 😂😂😂که ماهان گفت نه دختر پرهام که گفت هااااا بعد یکم سرش خاروند گفت خوبی که گفتم اره ممنون 😑😑که رفتیم داخل یه اتاقک دایی روپوشش پوشید منم روپوششم پوشیدم که گفت چه بت میاد 😍که گفتم ما اینم دیگه😂که گفت پرو نشو که رفتیم داخل یه اتاق دیگه 😑😐
یعنی باور کنید یه هیجانی داشتم که نگو که عمو گوشیش داد دستم گفت بازی کن 😐که گفتم باشه ازش گرفتم اول کلی سلفی گرفتم 😅بعدم رفتم تو تلگرام اش 🙈🙉🙈🙉اول کلا پروفایل های دوستاش دیوم 😂یا سر صندلی نشسته بودن فرم پوشیده بوده ان یا تو باشگاه 😂😂😂که یه بیمار اومد تو سلام کرد منم سریع جوابش دادم 🙉🙈که عمو هم جواب سلامش داد بعد گفت بفرماید دختره گفت اقای دکتر گلوم درد میکنه و تب هم دارم عمو چند تا سوال ازش پرسید بعد ابسلانگ کرد تا ته تو گلوه دختره (بابا دورغ میگه 😂😂) و بعد گوشی ورداشت معاینش کرد و گفت چند تا نفس عمیق بکش که کشید و با گوش بین (اوتوسکوپ )گوش اش معاینه کرد و گفت گلوش ات عفونت نداره ولی گلوت چرا و دفترچه اش برداشت نسخه نوشت براش گفت بره بگیره که گفت ببخشید اقای دکتر امپول نوشتید که عمو هم گفت بله یکی اگه با قرصا هم خوب نشید امپول حتما بزنید که گفت اها ممنون که رفت که عمو لپ ام کشید 😁گفت چه خبررررر که گفتم سلااااامتییی که بعد گفتم عمو عمه ستاره الان شیفته ؟که گفت نمیدونم زنگ بزن بش که گفتم رمز که گفت ۸ تا صفر (هنو یادشه 😑😐😑)که گفتم Okکه زنگ زدم سریع جواب داد که گفتم سلااااام که گفت سلام مانیا تو ای که گفتم ارهه عمه جووون که گفتم عمه تو الان شیفتی که گفت اره عزیزم بعدظهر که اومدم با بهار میام پیشت قربونت که گفتم باشه خداحافظ عمه که سریع غط کردم عمو گفت شیفت که گفتم ارههه که گفت بزن بریم 😉😉بیمارم نبود که دستم گرفت با هم رفتیم تو بخش آروژانس که دیدم عمه و شیدا نشسته ان اونجا که اروم رفتم گفتم سلااام که عمه گفت مانیا و محکم بغلم کرد 😍😍که خیلی اونجا موندم که یه پسر اورده ان نمیدونم چی خورده بودهی فقط ببخشید ببخشید از دهنش کف میومد و مامانشم هی جیغ میزد فکر کنم مشروب خورده بود 🙈🙉که عمو رفت منم نشسته بودم همونجا عمه هم خون ازش گرفت پسره فقط میلرزید خیسش کرده بوده ان خیلی بد بود 😭دیگه حالم داشت بهم میخورد مخصوص بوی که داشت 😭😭لوله تا ته فرستاده ان تو شکمش اینو که دیدم سریع رفتم بیرون 😭 خیییلیییی بد بود مامان پسره هم خیلی داشت گریه میکرد😭😭حالت تهوع گرفته بودم 😭که هادی منو دید اومد سمت گفت مانیا تو اینجا چیکار میکنی 🤔چرا اینقدر رنگت زرده 😲که گفت وای عمو هادی 😭😭که گفت بله عمو اخه تو اینجا چیکار میکنی ننیدونی بد برات بیا بریم تا من به ستاره بگم بیاد پیشت 😑😐😑حالت تعوع گرفته بودم شدیددد که رفتیم تو همون اتاق من نشستم سر تخت که گفت هیجا نری تا من بیام که گفتم باشه 😊نشستم همونجا صدا جیغ زن هنوز هم میومد و کلی فحش دادم به پسره اخه نونت کم بود ابت کم بود که رفتی شراب خوردی 😑😑😑😑😑که در باز شدعمو ماهان عمو هادی اومده ان داخل 😐😐که عمو گفت مانیا عزیزم چته🤔چرا رنگت زرده 😅😅که نشست کنارم لپمو کشید گفت اخه این که چیزی نیست تو رنگت زرد شد تو بزرگ شدی میخوای دکتر بشی چیکار میکنی 😂که گفتم نخیرم من میخوام حقوق بخونم واسه قاضی بخونم 😂😂که عمو هادی زد زیر خنده گفت تو با این حالت بد شد حالا چطور میخوای حکم ادام بدی به یکی 😂 که گفتم چیشششش 😂😂(تیکه کلام مانیا چیششش😂😂😂)که عمو ماهان گفت عمو قربونت بره الان خوبی که گفتم اره بهترم که یه ماکس بم داد گفت بگیر بزنش تو عادت نکردی به بوی بیمارستان 😐😐😐که زدمش 😂😂😂باز با خودش رفتم تو بخش باز همون حالت تعوع که عمو رفت پیش همو پسره زد رو شونش گفت محمد اقا محمد چندسالته 😂که یکی اونجا بود سریع گفت ۱۵ که عمو گفت بزار خودش بگه ولی پسره اصلا حال نداشت که بگه 😭که دایی یه گاز ورداشت اب زد بش گذاشت پشت کمرش 🙉 یکم دیگه اب زد بش گذاشت پشت گردنش پسره گلاب روتون استفراغ کرد که حال من بد شد 😭😭که دست گذاشتم جلو دهنم زدم بیرون 😭😭که عمه هم اومد بام که گفت مانیا عزیزممم چی شد که باز هادی دیدمون 😂که به ستاره گفت ببرش تو اتاق پذیرش تا بیام 😑😑😑منم با عمه رفتم عمه یکم اب زد تو صورتم 😘که هادی اومد یه امپولم تو دستش بود 😲😲عمو هم اومد که امپول از هادی گرفت گفت قربونت برم بزار این امپول بزنم تا خوب بشی که گفتم عمووو که گفت قربونت برم یکی که اروم دراز کشیدم دست عمه هم گرفتم 😭😭😭که عمو پنبه کشید فرو کرد که گفتم اییییییییییی عمو که گفت جانم عزیزم تمام عمه هم هی قربون صدقهم میرفت که عمو کشیدش بیرون گفت تمااااام 😁🌷بعد که شیفت عمو تمام شد عمو بردم رستوران دوستش و خودم یه پیتزا درست کردم 😂و چقدرم خندیدیم 
🌷ما هم بلدیم مثل شما بد باشیم ما هم بلدیم ظاهر و باطنمان کلی تفاوت داشته باشد و خیلی خوب نقش آدم های خوب را بازی کنیم ما هم بلدیم زیر و رو بکشیم و همزمان چندین نفر را به زندگی خود راه داده و طوری رفتار کنیم که ذره ای به ما شک نکنیدما هم بلدیم هر کاری دلمان میخواهد بکنیم،هر جا که دوست داریم برویم و شما به هیچ وجه نفهمید...رُک بگویم ما هم بلدیم مانند شما به قول خودتان زرنگ باشیم ولیکن ما در وجودمان چیزی به نام وجدان داریم همان چیزی که شما ذره ای در وجودتان ندارید و نام این بی وجدانی را زرنگ بودن گذاشته اید به زرنگ بودنتان ادامه دهیدخدایی هم آن بالا سر هست خبر دارید که زمین گرد است؟؟؟به وقتش سرتان می اید و یک زرنگی مانند خودتان وارد زندگی تان میشوید تازه بفهمید چه بر سر خیلی ها آورده اید و خبر ندارید
#امیرعلی_اسدی
🌷من امروزی نیستم!هر چه فکر می کنم جای من اینجا نیست ، من باید سال ها قبل از این زندگی میکردم در آن روزهایی که لاکچری ترین خانه ها، خانه های حیاط دار بود همان ها که حوض داشت و چند ماهی قرمز …روزهایی که سقف آرزوی مردان داشتن یک دوچرخه بود و زن ها یک چرخ خیاطی …وقت چادر نمازهای رنگی ، موهای بافته و دلبری های یواشکی …وقت مهمانی های فامیلی ، خنده های تمام نشدنی ، قلیان و عطر تنباکو وقت لیوان کمر باریک و چای قند پهلو …راستش ، من اصلا امروزی نیستم …من حال این روزها را نمیفهمم ، از این همه تکنولوژی گیج شدم و بین اینهمه پیشرفت دست و پایم را گم کرده ام …من با مجازی دلم آرام نمیگیرد و بلد نیستم علاقه ام را به کسی با لایک و کامنت گذاشتن زیر پست هایش نشان دهم ،نمیتوانم تمام احساسم را با یک استیکر لعنتی از راه دور به کسی بفهمانم ، من دلبری اینترنتی را یاد نگرفته ام …من اهل یک وجب فاصله ام ، که بشود دستش را گرفت و پی در پی بوسیدش…نه ، من اصلا و ابدا امروزی نیستم!وقتی جشن طلاق برایم بی معنی ست و از دوست معمولی بودن با جنس مخالف سر در نمی آورم همان چیزی که اسمش را گذاشته اند دوستی اجتماعی …من یاد نگرفته ام شب عاشق باشم و صبح فارغ ، یا دم به دقیقه معشوقه عوض کنم …دلم میخواهد عاشق که شدم شش دانگ احساسم را به نامش بزنم کسی که تمام دنیایم شود …من اصلا امروزی نیستم …و اشتباهی وسط این

خاطره پرستو جون

خاطره پرستو جون

سلام امیدوارم منوبشناسین من پرستوهستم همسرآراد...
یه چندوقتی نبودواقعادرگیربودم ببخشید
واماخاطره:
آرادیه داداش کوچیک ترداره به اسم آرمان این اقاارمان۲۵سالشه عاشق دخترخالش بودولی مادرشوهرم که مادرش باشه مخالفت کردوگفت که به ترانه(دخترخالش)شیرداده وخواهربرادرن...این ماجراجداست فقط خواستم گیج نشین..بعدیه مدت ترانه براش خاستگاراومدوقبول کردوعروسی گرفت صبح بعدازعروسی آرمان مست اومدخونه آرادخیلی اعصبانی شدسعی داشت آرمانوکتک بزنه امادلم به حال آرمان میسوخت بدبازی خورده بودبهش دروغ گفته بودن برای ازدواج باترانه مشکلی نداشت سعی داشتم جداشون کنم که آرادهلم دادگفت تودخالت نکن غلط میکنه مست وپاتیل میاددرخونه من..دوباره درگیرشدن این بارارادمحکم هلم دادپرت شدم طرف پله وازهوش رفتمچشماموکه بازکردم توبیمارستان بودم تارمیدیم دربازشددکتراومدداخل گفت بیدارشدی ضربه خیلی محکم بوداحتمال اسیب به بینایی هست الان معاینه میکنم همون لحظه پدرشوهرم اومدداخل باهم حرف زدیم به این نتیجه رسیدیم که الان بهترین راه برای ادب کردن آرادونگه داشتن آرمان اینه که من نابیناشم مثلا😉دکترم دوست پدرجون بودهماهنگ کردن آرادکه اومدبلنددادمیزدم بروبیرون راحت شدی کورررررشدم میفهمی کوررررر...رسماآرادبه غلط کردن افتاده بودآرمان بشدت عذاب وجدان داشت بعلت دروغی که گفته بودیم سریع مرخص شدم توخونه مادرشوهرم بودیم اونم بیخبربودازماجرا..آرادسعی داشت بامن حرف بزنه ولی پدرجون گفته بودبایدادب شه تادفعه دیگه تکرارنکنه..آمپول داشتم آرادکوه غروره حتی روزخاستگاری نگفت بامن ازدواج میکنی؟گفت من میخوام باهات ازدواج کنم!..ولی اون موقع اومدکنارم گریه میکردمیگفت دردت به جون الهی بمیرم جفت دستام قلم شن میزاری امپولتوبزنممنم حسابی جلوی خودموگرفته بودم که حرف نزنم سریع برگشتم که گفت حتی لیاقت ندارم سرامپول باهام کل کل کنی..من غلط کردممممممم توروخداحرف بزن...لباسموکشیدپایین امپول واردکرددستمومشت کردم ولی یهوسوخت گفتم آیــــــــــــــی گفت جونم جونم تمام..سرموبوسیدگفتم آراد؟سریع نشست پایین تخت گفت جونم عمرم بگونفسم بخداغلط کردم گفتم غلط کردن توبینایی منوبرنمیگردونه..برای امپولاهم بزارپدرجون بیاد..گفت اگه اینجوری میخوای باشه ولی من دیگه نمیتونم ببینمت بانامردی تمام گفتم عخی حالاشدی مثل من سریع رفت بیرون بایدکم کم بازی روعوض میکردیم آرادپزشک بودتاهمین الانشم نفهمیده بودکلی بود..فرداش مثلابهترشده بودم رفتیم دکترمثلاآرادنفهمه بهترشده بودم ولی بایدمطابق میل پزرجون پیش میرفتم به ارادگفتم طلاق که دیگه داشت دیوونه میشددیگه راستشوگفتیم آرمان رسماقهرکردازخونه رفت بعدفهمیدیم آرام درخونه بوده بزوربردش خونه چندروزبعدم برگشت فقط گفت تاعمردارم نمیبخشمتون..!الان چندوقته میگذره ولی رفتارآرمان باهمه سرده چیکارکنیم؟؟!
پ ن:توروخداهیچ وقت دروغ نگین خونه خراب کنه
 پ ن:آرادبه طرزعجیبی رفتارش دراعصبانیت کنترل شده ست به قول پدرجون آدم شده
پ ن:ببخشیداگه ناراحت کننده بودیاشایدم بی مزه ولی لطفاکمک کنید
پ ن:چطوربایدآرمان بشه همون آرمان
پ ن:پایان

خاطره اقا ایمان

خاطره اقا ایمان

سلام.
من ایمانم‌.نمیدونم من ومیشناسید یاخیر..آقاعلی به من لطف داشتن وخاطره ای ازحضورمن توروستامون وفرستاده بودند که خیلی غافلگیرشدم وانتظارش ونداشتم...هرچندعلی جان واقعا درتوصیف شخصیت من اغراق کرده بودند...
سید شماوخانوادت همیشه به من لطف دارین وشرمندتونم..من ازطریق علی جان اخیرا باینجاآشناشدم...
من اصالتا شمالی ام....تویه روستای فوق العاده سرسبز وخوش آب وهوا به دنیا آمدم..امابه دلایلی از۱۵ سالگیم ساکن تهران شدیماومدم یکی ازخاطراتم وروایت کنم..شایدبهتره بگم یه روزکاریم.پریشب شیفت اورژانس بودم..بیمارستان خیلی شلوغ بود ازساعت حدودا۷:۳۰شب تا۳:۳۰_۴صبح تواورژانس بودم ..معمولا همکاران پرستار،تایم استراحتشون بیشتر ازمن هست چون مافقط دوتاپزشکیم که در یه تایم مشخص تواورژانس شیفت میدیم وشاید کمترفرصت پیش بیاد که تایم استراحت داشته باشیم..یکمم کسالت داشتم وازسردرد ونفس تنگی کلافه بودم...میخواستم برم پاویون که درحد یه چایی خوردن استراحت کنم که یه پیرمرد حدودا ۸۰ ساله رو آوردنداورژانس..دوتاآقاو یه خانم همراهشون بود..یکی ازآقاها داد میزد این دکتر کجاست؟این خراب شده دکتر نداره؟!که من سریع رفتم نزدیک مریض گفتم چی شده؟؟بوی خیلی بدی میومد.معذرت میخوام اماهمراهشون گفتن که ازدیشب معده درد دارند وازپشتشون خون ومدفوع بی اختیارمیاد..(نمیدونم اجازه دارم تواین وب همه جزئیات وتوصیف کنم یاخیر معذرت میخوام اگر آزار دهندس براتون)مریض توشوک بود وخونریزی گوارشی داشت...افت فشار داشتند وفشارشون رو۶بود!ونبضشون ضعیف بود مجبور شدیم احیاروشروع کنیم..والحمدلله جواب داد وبقیه پرسه درمانی طی شد‌..من حالم اصلا خوب نبود وحالت تهوعم خیلی بیشترشده بود...میخواستم برم پذیرش بگم که مریض برای من ننویسند که یه پسرجوون ۲۰ ساله رو آوردنداورژانس..رنگش سفید شده بود ومرتب استفراق میکردفشارش خیلی پایین بود وبوی مشروب کل اورژانس وگرفته بودمسمومیت باالکل داشت ..همراهاشم که ازطرز لباس پوشیدن وسر و وضع وآرایششون مشخص بود ازعروسی میومدند ،فقط داد وبیداد میکردند ونصفشونم مست بودند...ازشلوغی بیمارستان داشتم دیوونه میشدم..همکارم گفت ایمان بروتو من خودم رسیدگی میکنم ...گفتم نه میمونم که باز مریض اورژانسی آوردند...گفت برو به بقیه برس منم سریع رفتم.یه نوزاد ۸ماهه رو دوتا خانم بااظطراب آوردند اورژانس..تب ۳۹_۴۰داشت مرتب تشنج میکرد‌‌ وریتم قلبی نامنظم داشت،سریع دیازپام تزریق کردیم اماجواب نداد یه سر تشنج میکرد..فنوباربیتال تزریق کردیم جواب نداد وتشنج میکردمن تو کارم چندبار باتشنج استاتوس برخوردداشتم وخداروشکر اندک تجربه ای داشتم اما این واقعا کنترل نمیشد اختلال تنفسی داشت ونگران بودم دچارایست تنفسی بشه..سریع فنی تویین تزریق کردم وخداروشکر بعد یک ساعت استرس کشیدن تبش کنترل شد...بعدازاسترس کشیدنها نفس تنگیم بیشترشده بود وازسرفه کلافه بودم.رفتم اتاق رست (یه اتاق رست مخصوص پزشکای اورژانس داریم)واسپریم وازکیفم درآوردم وزدم..اگه اون اسپری نبود خفه میشدم!احساس میکردم تب دارم ومرتب عرق میکردم..دوتااستامینوفن خوردم ودراز کشیدم...اون لحظه احساس بدبختی وبیچارگی تمام وجودم وگرفته بود‌..خیلی خسته بودم وداشتم توتب میسوختم...ده دقیقه دراز کشیدم و برگشتم سرکار..مریض از سر و کول رضا بالامیرفت..رفتم کمکش..ساعت حدودا 1_1:30صبح بود..معمولا ازساعت ۱۱ به بعد اورژانس شلوغ میشه...به رضا گفتم اون پسره که مشروب خورده بود چی شد؟گفت خوبهstableش کردم.. بعد از دوسه تاویزیت سرپایی یه خانم ۴۸ ساله بادرد تیپیک قلبی اومد اورژانس،مرتب عرق میکرد miکرده بود واحیاروشروع کردیم وچندبار نوارقلب گرفتیم..بعدازاینکه بهش پتیدین زدم دردش آروم شد ویکم ازحجم استرس واظطرابشون کم شد وراحت تر بقیه ی درمان وانجام دادیمبعدشم یه پسربچه ی ۵ ساله بادرد شکمی وآوردند که اول باخودم گفتم حتماویروس گرفته ولی وقتی معاینش کردم به آپاندیست مشکوک شدم وبستریش کردم...بچه خیلی درد داشت سریع به جراحمون تماس گرفتم تامعاینش کنه وبعدمتوجه شدم که بله آپاندیست بوده وهمون شب عملش کردند‌..
سلانه سلانه رفتم آبدارخونه که یه چایی بریزم که باز مریض اومد..یه خانم ۲۴_۲۳ساله بادرد زیرشکم وپهلو(دیسمنوره) همراه یه خانم دیگه که بنظرمیودخواهر یادوستشون باشه اومداورژانس،ساعت حدودا ۲ صبح بود.گفتم مشکلتون چیه؟که گفت یکم فقط یکم دلم درد میکنه مشکل خاصی هم ندارم!من خیلی خسته بودم...گفتم خب اگرمشکل خاصی ندارین صبح میومدین دکتر..اگر خیلی هم درد داشتین مسکن میخوردین که آروم می شدین لازم نبود الآن بیاین دکترکه خانم یهو صداشون وبرد بالا وگفت ساعت ۲ نصفه شبه که ۲نصفه شب باشه!پولشو میگیری!این پولای حرومی که میگیرین بستون نیست!؟دلم میخواست الآن بیام!خیلی ناراحت شدم گفتم خانم پولی که من میگیرم به خودم ارتباط داره،نسختون ونوشتم تشریف ببرین بیرون...دفترچش وبرداشت ورفت بیرون بعدم که با بچه های داروخانه دعواشون شده بود!مردم نصفه شبی حوصله دارند!بعدچندتاویزیت اسهال واستفراق وسرماخوردگی یه پیرزن۹۰ساله بادوتاپسراش اومد اورژانس...میگم مادر مشکلت چیه؟گفتن که من بعد از به دنیا اومدن پسر آخریم علی،(اشاره به یه آقایی که همراهشون بودند میکردند) کمرم میگیره!(خیلی خندم گرفته بود،گفتم مادر نصفه شبی ساعت ۲صبح الان یادت افتاده کمرت دردمیکنه؟پسرش،تقریبا ۶۰سال وداشت!اخه مامان ۲ نصفه شبی بعد ۶۰ سال یادت افتاد کمرت درد میکنه!میذاشتی صبح میومدی خب!فشارش وگرفتم فشارش خوب بود همه چیز نرمال بودخداروشکر.. فقط کمرش درد میکرد که اونم بخاطر سن وسالشون بود ومشکل خاصی نداشت..نسخه نوشتم وخدافظی کردند ورفتند..خیلی بامزه بود برام ...حداقل بعد از کاراون خانم ایشون حالم خوب کرد بااخلاقشون.ساعت ۳:۳۰همکارم اومد رفتم شیفتم وتحویل بدم که همکارم آقای صالحی گفتن خوبی ایمان؟؟چراچشمات انقدرقرمزه؟گفتم خوبم دکتر ازبیخوابیه که دستش وگذاشت روپیشونیم گفت تشنج نکردی خوبه!گفت باید معاینت کنم،گفتم نه ممنون خوبم چیزی نیست یکم خستم،گفت ریه هات؟ بهتری؟بازسرفه میکنی؟باخنده گفتم دکتر ریه هامم خوبندهمه خوبند سلام میرسونند !گفت برو بخواب روتخت بایدمعاینت کنم.گفتم ممنون دکتر خستم..گفت میخوای همینجاوسط سالن معاینت کنم؟!.بروداخل مطب دراز بکش ریه هات عفونی اند..که مریض براشون اومد وگفتم دکتر برید به بیماراتون برسین نگران نباشین سریع خدافظی کردم ورفتم..گفت ایمان؟؟جواب ندادم وسریع رفتم داروخونه ویه مسکن گرفتم ودادم به یکی ازپرستارا برام زدباسرفه های عجیب ، ازاورژانس زدم بیرون....
ورفتم خونه...
مرسی که خاطرم وتااین خط خوندید ممنونم.
زندگیتون پراز آرامش.

خاطره پریناز جون

خاطره پریناز جون

سلام علیکم حال شما؟؟احوالتون چطوره
پرینازهستم اومدم ادامه خاطرمو بنویسم وای قبلی روخیلی هول هولکی نوشتم یه کاری داشتم باید میرفتم دیگ ببخشید😊😊
اون روز ازدرمانگاه ک اومدیم بیرون پرهام گفت بریم یه دوربزنیم گفتم نه حوصلم نمیاد گفت باشه دیگ رفتیم خونه منم سریع داروهاروبرداشتم بردم تواتاقم ببینم چی داده
واای۵تاامپول مونده بود 😣😣😣یدونه تب بر بود یه دونه پنیسیلین۸۰۰.یه نوروبیون بایدونه دگزامتازون ودوتاپنیسیلین۶.۳.۳ وحشت کردم رفتم پیش پرهام گفتم پرهاممم گفت بله گفتم این همه امپولوباید شب بزنم گفت ندیدم داروهاتو دفترچتوباداروهاروبیارببینم دیدگفت نه برای شب دگزا. وپنیسیلین۸۰۰میزنی اگ تبتم پایین نیومده بودتب برم میزنی نوروییونم نمیدونم کی بزنه بابا. بعدم تادونوبتهر۱۲ساعت باید پنیسلین ۶.۳.۳بزنی ک احتمالانوروبیونم بااینابزنه دیگ پنچرشدم دعادعامیکردم دیرشب شه😰😰😰😰مامانم ساعت۳اینا بوداومد ک پرسیدچیشدواینا ک پرهام همروگفت مامان گفت من برم یه سرب خانمجون بزنم (مامان مامانم)منم بااخم گفتم پس چرااومدی از مطب میرفتی دیگ شما ک واسه همه وقت داری الاما😞😞😞 گفت بیاید شماهم بریم پرهام گف اره ازکیه نرفتیم منم ک ازخداخواسته رفتیم ک دایی کامبیز (متخصص جراحی عمومی هستن و یه گل پسر۹ماهه ب اسم امیرحافظ داره😍😍)وزندایی وامیرحافظ بودن اومدم برم سمت امیرحافظمامان گفت نرو بچه سرمامیخوره☹️☹️☹️منم نرفتم قهر کردم نشستم پیش پرهام دایی گفت تپلی سرماخوردی مگ (تپل نیستم ولی چون بچه بودم خیلی لپ داشتم همش بهم میگن تپلی🙈🙈🙈🙈) منم مثل همیشه مقاومت کردم گفتم تپلی نیستم بعدشم بله سرماخوردم باباجونمم معاینم کرده 😃😃😃خندید گفت ماشالله ب باباجونتخانمجون گفت شام کوفته میزارم همتون بمونید ک دایی گفت به بههههه😋😋😋 ک مامان گفت مامان مابایدبریم گ خانمجون گفت کجااااالازم نکرده مامان گفت هم پرینازخوب نیست هم من کلی کاردارم پرهامم بایدبره خرید☹️☹️☹️☹️دایی گفت بمونید باباادیگ دورهمیم مامان گفت نه پرهام هم مایل نبود بمونه چون بااید میرفت جایی دیگ تسلیم مامان شدیم و اومدیم خونه 😫😫😫 ساعت۶یا۷اینابود فکنم ک باباهم اومد همیشه دیرمیومد ولی اونروز زود اومده بود یه جایی کارداشت مامان اشپزخونه بود پرهامم بیرون بود فقط من تو پزیرایی بودم سلام دادم باباگفت به به سلام بردختر خودم چطوری بهتری گفتم ارههه اومددستشوگذاشت روپیشونیم گفت تب داری ک 🤒🤒🤒🤒 بقیه کجان ک گفتم رفت اشپزخونه مامان سوپ اوردبرام گفتم ماک یکساعت نیست برگشتیم خونه چجوری درست کردی گفت کاریت نباشه بخور☹️☹️☹️☹️☹️☹️منم یکم خوردم ک بابا ازاشپزخونه رفت تواتاق لباساشو عوض کرد دوباره رفت اشپزخونه مامان گفت حسین چی میکنی باباگفت هیچی😐مامان گفت یروزم ک زوداومدی توخونه گیج میزنی 😑بابا بایه بشقاب میوه اومد نشست پوست میکند میداد ب ما فقط یکم واسه خودش میموند 🤣🤣 مامان گفت خودت بخور ما دیگ نمیخوریم پرهامم اومد بستنی خریده بود ولی من اومدم بازکنم دیدم بابام نگا م میکنه گفتم یعنی نخورم گفت نمیدونم نظر خودت چیه گفتم عقلم میگ نخوردلم میگ بخور گفت ب حرف عقلت گوش کن منم نخوردم😀😀یهو دیدم انگار حالم داره بدمیشه اما ب طور خیلییی خیلییی نامحسوس وخیلی عادی رفتم دسشویی و هرچی خورده بودم.....
دیگ اومدم بیرون رفتم تواتاقم ک بعدازیه ربع بابا اومد گفت درازبکش امپولاتو بزنم گفتم ن باباتوروخدا ول کن گفت ااا چی چیو ول کنم بخواب خودشم شروع کرد اماده کردن امپولا مامان اومدگفت بخواب دیگ وااای درازکشیدم مثل بید میلرزیدم مامان گفت نترس نفس بکش دردت نمیاد بابااومد پنبه کشید گفتم آاایی بابایواشااگفت باشه شل باش دردت نگیره نیدلو ک زددردم اومد سفت کردم کبابا گفت نزده سفت کردی ک شل کننن یکمشل کردم ک زد ددراورد دوباره پنبه کشید گفتم چیهگفت نوروبیون پاشدم سریع گفتم باباتوروخداگفت بخواب دردنداره ک یکم فقط میسوزه گفتم نه باامپولای فردابزن توروخدا گفت اماده کردم بچه بازی درنیاربخواب بزنم گفت بزن ب پرهام 😁😁 گفت بخواب پرینازاذیت نکن گفتم من اینو نمیزنم الان تمامممم 😃😃پاشدم نشستم باباگفت تاالان بااعمال زور کاریو بهتون تحمیل نکردم ولی کاری نکن ک الان بازور بخوابونمت منم ناراحت شدم دراز کشیدم اماده شدم بابغض گفتم اصلا شما فقط پرهامو دوست دارید پرینازومیخواید چیکنید همینجوری داشتن غرغ میکردم ک بابا یهوزد گفتم اآیی یواش گفت چون فقط پرهامو دوست داریم الانم محکم میزنم تا حرفتو بفهمی من کجا بینتون تفاوت گذاشتم گفتم اااایی باباا درار همین الان تفاوت گذاشتی😁😁کشید بیرون گفتم چنتامونده گفت ۲تاا گفتم یکم وقت بده بهم بابا خسته شدم باباگفت یه رب دیگ میامک منم همونجوری دراز کشیده بودم ک مثلا دردم اروم شه ک خوابم برده بود پاشدم دیدم همه برقاخاموشه دیدم ساعت۴ونیمه حالم بهترشده بود پاشدم خیلی گشنم بود رفتم‌توو یخچال🤣بستنی چشمک زد بهم منم چشمکشو بی جواب نزاشتم وورش داشتم😅😅 وخوردم دوباره خوابیدم ساعت۶ونیم بودپاشدم 
دیدم مامان وباباو پرهام صبحانه میخورن سلام دادم جواب دادن باباگفت خوبی؟؟گفتم اره گفت دیشب اومدم امپولاتو بزنم خوابیده بودی گفتم ب خدا نفهمیدم کی خوابم برد گفت منم توخواب امپولاتو زدم اولش فک کردم شوخی میکنه دوباره گفتم‌جدی میگی بابا ؟؟گفت اره دیگه گفتم چرامن نفهمیدم گفت دگزارو نزدم فقط تب بروزدم ک اونم امپول سنگینی نیست ک درد بگیره گفتم خوب شد حالاپنیسیلینوزده بودی وگرنه توخواب سکته میکردم😑گفتم ن اونواگ نزده بودمم توخواب نمیزدم چون دردش زیاده میری توشوک😂😂دوتاپنیسیلینی ک مونده بودم ۱۲ساعتی زدم ک نسبتا دردش کمتربود یدونه روک باباختم پدردوستش بود میخوواست بره شمال سریع زد ورفت اونیکم ک هنوز نیومده بودازشمال رفتیم خونه خانمجون ک دایی کوچیکم (پرستاره و مجرده)زد ش ک اونم خیلی خوب زد وبالاخره من خووب شدم 😊😊😊😊
من زیاد امپول زدم چون زیاد سرمامیخورم ولی هنوز دردش برام عادی نشده شاید جالب باشه بدونیدک پرهام از من بیشترازامپول میترسه😂😂😂بابام میگ میخوام برات زن بگیرم اونوقت ازیه امپول میترسی البته شوخی میکنه ها پرهام میگ من تاخودم عاشق نشم زن نمیگیرم😂😂 خیلی پررومیدونم 😁😁
واینم ازادامه خاطره

***ب کنکورسال بعدهم دارم فک میکنم😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑
پرهام میگ کم خودتوتواین یه سال زجردادی یه سال هم میخوای بمونی ولی
هرچ خداخواست همان میشود
##پاک .پایدار پویا وپرتوان باشید