خاطره غزال جون
سلااااااام بالاخره من اومدم
این خاطره برای ماه پیشه فرشید و سهیل(پسرداییش که شوهر شیرینه خواهر رامین)یه سفر کاری رفته بودن چن روزمونده بود برگردن زنگ میزدم فرشید صداش گرفته بود یه بار که خیلی سرفه میکرد گفتم فرشید برو دکتر گفت اینجا راحت نیستم زبونشونم نمیفهمم انگلیسیم که حالیشون نیس برگردم میرم ساعت چهار صبح رسیدن خودشون برگشتن،ما خونه خودمونو تازه گرفتیم یه کم تعمیرات داشت دیوار یه اتاقوبرداشتیم قاطی پذیرایی کردیم خلاصه که تو خونه بنایی بود صبح که کابینت کارا میخواستن بیان میلادو فرستادم اونجا گفتم حواست بهشون باشه اونم ظهر میخواست بره سرکار داشت میرفت گفتم یه عکس از کابینتا بگیر بفرست ببینم وقتی فرستاد دیدم اصلا یه جور دیگه زدن داشتم دیوونه میشدم زنگ زدم به فرشید گفت الان خودم میرم ببینم چیکار کردن چندساعت بعد زنگ زد اصلا سرفه نمیذاشت حرف بزنه گفت دارن درستش میکنن نگران نباش
_فرشید داری خفه میشی
فرشید_اینجا تمام خاک و دوده و بوی رنگه بخاطر اونه
من_نمیخواد بمونی اونجا بیا بریم دکتر میمیری_اینا چند ساعت دیگه کارشون تموم میشه اونموقع میرم
منم دانشگاه بودم رفتم خونه شیرین سهیل سرکار نرفته بود یکم از سفرشون گفت گوشیش زنگ خورد یکی از کارگرا بود گفته بود فرشید از شدت سرفه خون بالا آورده و حالش خیلی بده خونه ما یه کوچه با خونه شیرین فاصله داره با سهیل سریع رفتیم اونجا فرشید بیرون از خونه نشسته بود تو ماشین ولی با چه حالی سرفه های وحشتناک میکرد دستمالی که جلو دهنش گرفته بود خونی بود رنگ صورتش سرخ شده بود حس میکردم داره خفه میشه سهیل سریع راه افتاد هول کرده بودم زنگ زدم به مسعود گفت بیمارستانه ولی اگه حالش خیلی بده بریم یه جای نزدیک سرظهر بود خیابونا خلوت بود رفتیم پیش مسعود معاینش کرد گفت چیکار کردی با خودت؟ریه ات داغونه تلفنو برداشت به چن نفر زنگ زد یه کم حرف زد یه سری چیزا گفت که سر درنیوردم یعدش رفت از اتاق بیرون با به آمپول اومد رفت سمت فرشید گفت آستینتو بده بالا آمپولو زد بعد گفت هروقت آروم شدی پاشو بریم رادیولوژی از ریه ات عکس بگیریم من موندم همونجا با سهیل رفتن یه کم بعد فرشید با سهیل برگشتن گفتم مسعود کو گفتن کار داشت میاد الاننیم ساعتی نشستیم مسعود با یه پسره اومد گفت رزیدنت ریه اس عکسام دستشون بود معاینه کرد فرشیدو عکسارونگا کرد به مسعود گفت درست حدس زدی گفتم چیشده خب گفت پنومونی یا حالا عفونت ریه من که سردرنمیوردم یه چیزایی نوشت گفت امشب تحت نظر باشه تا فردا ببینم حالش چجوریه مرخص بشه یا نه سهیل رفت دارواشو گرفت پرستار اومد سرمشو وصل کرد آنژیوکت گذاشت براش چندتا آمپول زد توش بعد یکیشو گفت این عضلانیه مسعود گفت من تزریق میکنم شمابفرمایید مسعود گفت نمیخواد کامل برگردی به پهلوشو آمپولوزد هیچ واکنشی نشون ندادمن خودم زودتر از فرشید خوابم برد😂بیدار که شدم نزدیکای صبح بود سهیلم رو صندلی خوابش برده دیگه خوابم نبرد صبح مسعود اومد سر زد بهمون فرشیدم همش غر میزد ک میخوام برم کار دارم امروز جنسامون میرسه دکتر اومد دیدش گفت نظرمن اینکه بستری بمونید ولی اگه تو خونه استراحت میکنید و دارواتون بموقع مصرف میشه مشکلی نداره فرشیدم از خدا خواسته گفت مرخص شه داشت دارو مینوشت فرشید گفت قرص ننویسید گفت چرا؟فرشید گفت قرصو یادم میره بخورم میخورمم معدمو اذیت میکنه دکتر یکم فکر کرد گفت پس آمپول بنویسم؟اذیت میشیا زیاد میشه فرشید گفت نه عیبی نداره، دیوانس این آدم🤦🏼♀️🤦🏼♀️سهیل رفت دارواشو گرفت آورد من گوشیم زنگ میخورد اومدم از بیمارستان بیرون مامانم بود بهش توضیح دادم که چیشده نشستم همون بیرون تا بیان اومدن گفتم سهیل برو خونه ما(آخه پدرشوهر و مادرشوهرم بهار همیشه میرن کاشان فرشید خونه تنها میموند)رسیدیم خونه یه سوپم بلد نیستم بپزم🤦🏼♀️مامانم سرکار بود رفتم پایین به عزیز گفتم براش سوپ بپزه خورد خوابید ولی هی بلند میشد سرفه های وحشتناک میکرد یه قرص و شربت داشت دادم خورد اسپریم داشت اونم زد اما قطع نمیشد زنگ زدم به مسعود گفت شربت و اسپریشو بده بهش گفتم دادم بابا گفت یه آمپول داره اونو بزنه خوب میشه ببین میتونه بره تا درمونگاه بزنه بعد خودش سریع گفت نه وایسا ببینم کسی رو میتونم پیدا کنم بیاد یا نه یه کم بعد رنگ زد گفت رامین میاد
گفتم برو بابا من شوهرمو نمیسپرم دست رامین میزنه ناقصش میکنه گفت انقد شوهر شوهر نکن با اون شوهر تحفت بلده بابا آمپول خاصیم نیست که اذیت شه،رامین حدود یه ریع بعد رسید زنگ زد از مسعود اسم آمپولو پرسید گشت از دارواش پیدا کرد گفتم رامین واقعا بلدی؟گفت نه گفتم زهرمار نزنی یه بلایی سرش بیاری گفت بابا مگه مرض دارم این چیزیش شه دیگه کسی پیدا نمیشه بیاد بگیرتت میمونی رو دستمون فرشید همونجوری که داشت دمر میشد گفتپس حواست باشه من چیزیم شه غزال میترشه که هیچ یه کاری میکنن سهیلم خواهرتو طلاق بده آمپولو زد فرشیدم که اصلا به روش نیورد ولی سرفه هاش کمتر شد تا شب که مسعود اومد دوتا آمپول برداشت از دارواش همینجوری که حرف میزد با فرشید داشت آمادشون میکرد فرشیدم اصلا انگار نه انگار که آمپولا برای اونه
مسعود_ اون مدلایی که عکسشو فرستادیو همه رو سفارش دادین؟
فرشید_همه رو نه بنظرم دو سه تاش زیاد بفروش نبودن دید آمپولا آماده ان دراز کشید مسعودم پنبه الکل برداشت اومد نشست لبه تخت همینجوریم به حرفاشون داشتن ادامه میدادن
مسعود_اون کت تک مشکیه که خوشم اومدو سفارش زدی فرشید گفت آره اونو چن رنگ با سایز بندی کامل سفارش زدیم آمپول اول تموم شد برا بعدی مسعود قبلش گفت یه نفس عمیق بکش و زد خیلی آروم تزریق میکرد فرشید دستاش مشت شده بود صدای نفساشم سنگین شده بود سرشو کامل فرو کرده بود تو متکا نمیدیدمش ولی ملوم بود خیلی درد داره از نفس کشیدنش ملوم بود مسعودم تو آرامش کارشو کرد بعد درش آورد پنبه رو جاش فشار داد گفت کمپرس کن جای اینو گفتم باشه بعد گفت تو چرا دردت میاد صدات درنمیاد پسرفرشید همونجوری که داشت برمیگشت گفت اونقدری درد نداشت داد و بیداد کنم که شب رفت پایین پیش مسعود خوابید صبح بیدار شدم رفتم پایین دیدم دارن صبحونه میخوردن بعدش مسعود گفت بدو بیا آمپولتو بزنم برم رفتن منم پنبه و الکل برداشتم بردم تو اتاق آمپولو که زد باز ملوم بود خیلی درد داره صدای نفساش خیلی یه جوری بود آخراش بود مسعود گفت اااا سفت نکن شل کن الان تموم میشه آفرین یه کم شل شد تزریق کرد درش آورد فرشید لباسشو درست کرد داشت برمیگشت گفت ولی درد دارنا مسعود گفت خیلیم درد دارن تویی صدات درنمیاد شب رفتیم درمونگاه یه آقای میانسال بود مسئول تزریقاتش فرشید که آمپولو داد بهش یه نگا کرد گفت شما بشینید الان میام رفت به جاش پسره جوون اومد آمپولو برداشت سرنگو از بسته بندیش درآورد گفت براچی میزنی این آمپولو؟فرشید گفت ریه هام عفونت کرده پسره سرشو تکون داد گفت برو دراز بکش کلا دوتا تخت داشت اتاق کوچیک بود فرشید دراز کشید آروم گفت پرده رو بکشم که پسره شنید گفت درو میبندم الان نگران نباش کسی نمیاد تو درو بست رفت بالاسر فرشید من استرس گرفتم بجاش🤦🏼♀️اولیشوزد هیچی نگفت دومیو که زد وسطاش بود آروم گفت آیییی هووووف آااااای پسره گفت نفس عمیق بکش سفت نکن اصلا بالاخره تموم شدآخرشم یه آخ کوچولو گفت پنبه رو نگه دارید اینجا من رفتم نگه داشتم فرشید تشکر کرد ازش رفت گفتم بد زد؟گفت نه بابا خوب زد بنده خدا این لامصب درد داره بلند شد رفتیم خونه فردا صبحش من کلاس داشتم قبل بیدار شدن فرشید بلند شدم گفتم قبل کلاس یه سر برم به خونه بزنم ببینم چجوری شده رفتم دیدم کابینتا دراشون دو رنگن کاغذ دیواری اتاقام جابه جا چسبونده بودن داشتم دیوونه میشدم رفتم سمت دانشگا تو راه زنگ زدم به فرشید گفتم فقط پاشو برو ببین چه گندی زدن باید بری بگی درستش کنن هی میگفت باشه من الان میرم میبینم چیشده گفتم دیدن نداره که باید بری درستش کنی گفت باشه دیگه الان زنگ میزنم کابینت کاره بگم زودتر بیاد رفتم دانشگاه چن ساعت بعد فرشید زنگ زد گفت کابینت کاره درستش میکنه نگران نباش گفتم کاغذ دیواری چی؟گفت اونم گفتم بهشون رفتن دوباره بیارن از نو بزنن گفتم خودت وایسا بالاسرشون بچسبونن کاغذه رو دوباره یه گندی میزنن گفتم باشه ولی دوباره داشت بد سرفه میکرد خیلی بیشعورم من که اون لحظه خونه برام مهم تر بود😁بعد کلاس رفتم خونه زنگ زدم به فرشید گفت کارشون تموم شده داره میاد ولی سرفه میکردا بدجور رسید خونه ولو شدرو تخت گفت برو یه آبجوش بیار که دارم میمیرم رفتم دادم بهش ولی باز همونجوری بود یه دستمال جلو دهنش میگرفت آوردش که پایین دیدم چن تا قطره خون روشهخیلی ترسیدم گفتم فرشید چرا اینجوری شدی دوباره(یکی نیست بگه تقصیر خودته😂)بابامم از دستم عصبانی شده بود زنگ زدم به مسعود گفتم چیشده عصبانی شد داد زد عقل نداری که بهت میگم تو خونه بمونه مواظبش باش بعد بخاطر یه کاغذ چندساعت فرستادیش تو خاک و خول گفتم مسعود اینجوری نگو دیگه پشیمون شدم حالا چیکار کنم؟گفت پویا داره میاد بیمارستان بزار بگم سرراه بیاد اونجا پویا که اومد معاینش کرد گفت دارواتو به موقع مصرف کردی زدی آمپولاتو؟یهو فرشید گفت وای صبحیه رو یادم رفت بزنم
پویا_سرساعت بایدمیزدی آنتی بیوتیکارو
فرشید_تا دیروز زدم همه رو امروز صبح رفتم بالاسر کارگرا یادم رفت پویا چندتا آمپول برداشت همونجوری که داشت آماده میکرد گفت اینارو میزنم از شربتتم باز بخور اگه تا شب بهتر نشدی بیا بیمارستان از نگاه پشت هم فرشید به آمپول و بابام فهمیدم معذبه جلو بابام اما وقتی آمپولا آماده شد بی میل و آروم برگشت شلوارم خیلی کم آورد پایین فک کنم پویام فهمید معذبه یه جوری نشست که جلوی دیدو گرفت اما بابام گفت من میرم بیرون کار داشتید صدام کنید و رفت آمپول اولشو که زد عکس العملی نشون نداد اما بعدیشو که زد از اول دستاشو مشت کرده بود صدای نفساشم سنگین شده بود آخراش گفت آااای بسه دیگه پویا درش آورد پنبه رونگهداشت جاشیه کم بعد رفت اما فرشید بهتر نشد سعی داشت خودشو خوب نشون بده ها ولی سرفه هاش لو میدادش آخر سر بابام راضیش کرد بریم بیمارستان تو بیمارستانم که مسعود میرفت میومد یه حرف بار من میکرد سهیلم اومد بیمارستان دکترش اومد و گفت باید بستری شه فرشیدم هی غر میزد که فردا قراره ویترین بزنیم ولم کنید برم سهیل گفت من هستم دیگه فردا عکس برات میفرستم نظرتو بگو کاراش که انجام شد بابام قبلش رفت یه جا قرار داشت مسعود شیفتش تموم شده بود گفت بیا بریم خونه گفتم من میخوام بمونم
مسعود_سهیل میمونه پویام که هست
من_من میخوام بمونم
مسعود_خیلی بیجا میکنی بلندشو بریم خونه ببینم
سهیل_مسعود ببرش خونه ما شيرينم تا صب تنها نمونه
هيچي ديگه ديدم مسعود عصبانيه باهاش رفتم خونه شيرين گفت صب ميخوام برم بيمارستان اگه ميخوای بيای ۷آماده باش اگه فكر میکنید ذره ای تو خونه ناراحت بودم اشتباه ميكنيد تا صب با شيرين غيبت فاميلای شوهرو كرديم خيلی خوبه كه عروس يه خانواده ايم😂آخرشم خواب موندم و با مسعود نرسیدم برم بیمارستان خودم ساعت ۱۰،۱۱رفتم فرشید گفت به هیچکس نگیم بیمارستانه که مامانش اینا نفهمن نگران شن مام نگفتیم سه روز بیمارستان بود هرروزم چک و چونه میزد که بره خونه
پ ن۱:ببخشید من انقد کم میام اصلا وقت نمیشه نزدیک عروسیه و من کلی کارام مونده
پ ن۲:میلاد تصادف کرده البته یه هفتس مرخص شده ولی داغون شده میگه حق ندارید تا وقتی که من دست و پامو از گچ باز کنم و بتونم برقصم عروسی بگیرید
پ ن۳:بعضی از خاطره ها رو که میخونم شوهراتون مریض میشن یا یه آمپول میزنن شما گریه میکنید از اینهمه بی احساسیه خودم شرمنده میشم البته فکر کنم ما خانوادگی بی احساسیم چون همه همینجورین نهایتا یه کم از من احساسشون بیشتره😂



